ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پديدآور : پيام قرآن: روش تازهاي در تفسير موضوعي قرآن / ناصر مكارمشيرازي، با همكاري جمعي از فضلا.
مشخصات نشر : تهران: دارالكتب الاسلاميه، ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهري : ۱۰ج.
شابك : دوره 964-440-061-5 : ؛ ۲۵۰۰۰ ريال: ج.۱، چاپ هفتم: 964-440-050-X ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۱، چاپ دهم) ؛ ج.۲: 964-440-052-6 ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ هفتم) ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ هشتم) ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج. ۳، چاپ هشتم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال: ج.۳، چاپ نهم964-440-053-4 : ؛ ۲۰۰۰۰۰ ريال(ج.۳، چاپ يازدهم) ؛ ج.۴964-440-054-2 : ؛ ۶۰۰۰۰ ريال : ج.۴ ٬چاپ هشتم964-440-054-2 : ؛ ج.۵: 964-440-055-0 ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۵، چاپ ششم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۵، چاپ هشتم) ؛ ۲۰۰۰۰۰۰ ريال ( ج.۵، چاپ نهم ) ؛ ج.۶: 964-440-056-9 ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۶ ٬ چاپ هشتم) ؛ ج.۷964-440-057-7 : ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۷، چاپ هفتم) ؛ ج.۸: 964-440-058-5 ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج.۸، چاپ ششم) ؛ ج.۹964-440-059-3 : ؛ ۲۵۰۰ ريال (ج.۹، چاپ پنجم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۹، چاپ هفتم) ؛ ج.۱۰964-440-060-7 : ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج.۱۰ ٬ چاپ پنجم)
يادداشت : فهرستنويسي براساس جلد دوم، ۱۳۷۶.
يادداشت : ج.۱ (چاپ هفتم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۱ (چاپ هشتم: ۱۳۸۴).
يادداشت : ج. ۱ (چاپ نهم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۱ (چاپ دهم: ۱۳۸۸).
يادداشت : ج.۲ (چاپ چهارم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۲ (چاپ هشتم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۲ (چاپ نهم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج. ۳ (چاپ هشتم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۳ (چاپ نهم: ۱۳۸۸).
يادداشت : ج.۳(چاپ يازدهم: ۱۳۹۲).
يادداشت : ج.۴ (چاپ هشتم: ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۵ (چاپ ششم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۵ ( چاپ نهم: ۱۳۹۲ ).
يادداشت : ج.۵ (چاپ هفتم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۵ و ۶ (چاپ هشتم : ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۷ (چاپ هفتم: ۱۳۸۹)
يادداشت : ج.۸ (چاپ ششم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۹ (چاپ پنجم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۹ (چاپ هفتم: ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۱۰ (چاپ پنجم : ۱۳۸۶).
يادداشت : كتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. معرفت و شناخت در قرآن مجيد.- ج. ۲. خداجويي و خداشناسي در قرآن.- ج.۳. طرق معرفتالله در قرآن مجيد.- ج. ۴. صفات جمال و جلال در قرآن مجيد.- ج. ۵. معاد در قرآن مجيد (۱).- ج. ۶. معاد در قران مجيد (۲).- ج. ۷. نبوت خاصه در قرآن مجيد (۱).- ج. ۸. نبوت خاصه در قرآن مجيد (۲).- ج. ۹. امامت و ولايت در قرآن مجيد .- ج. ۱۰. حكومت اسلامي در قرآن مجيد.
موضوع : قرآن-- تحقيق
موضوع : الهيات
رده بندي كنگره : BP۶۵/۴/م۷پ۹ ۱۳۰۰ي ب
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۵
شماره كتابشناسي ملي : م۷۷-۳۵۶۷
تفسير موضوعى چيست؟ و چه مشكلاتى را حل مىكند؟
پاسخ به اين سؤال مهم اثر عميقى در فهم صحيحتر و بهتر كتابهائى چون كتاب حاضر دارد، و تا جواب اين دو پرسش روشن نشود نمىتوان به خوبى دريافت كه اين گونه كتابها چه هدفى را تعقيب مىكند؟
در پاسخ سؤال اوّل يادآور مىشويم كه قرآن مجيد كتابى است كه در طول 23 سال با توجه به نيازها و شرايط مختلف اجتماعى و حوادث گوناگون نازل شده، و همگام با پيشرفت جامعه اسلامى پيشروى كرده است.
آيات سورههايى كه در مكه نازل شده عمدتاً ناظر به تحكيم پايههاى ايمان و اعتقاد نسبت به توحيد و معاد، و مخصوصاً مبارزه شديد و پىگير با شرك و بتپرستى است، در حالى كه آيات سورههايى كه در مدينه نازل شده و طبعاً بعد از تشكيل حكومت اسلامى بوده ناظر به احكام اجتماعى و عبادى و سياسى و تشكيل بيتالمال و نظام قضايى اسلام و مسائل مربوط به جنگ و صلح و نبرد با منافقان و امثال آن مىباشد كه اسلام با آن درگير بوده.
بديهى است هيچيك از اين مسائل به صورت يك رساله عمليه يا يك كتاب درسى و كلاسيك مطرح نگشته، بلكه طبق نيازها، و مناسبتها، و ضرورتها، آيات نازل گشته است، مثلًا ملاحظه مىكنيم كه احكام مربوط به جهاد و دستورات جنگى و عهدنامهها و اسيران و غرامتهاى جنگى و مانند آن به طور پراكنده در هر غزوه به مناسبت آن غزوه نازل گشته، درست مانند نسخههاى يك طبيب ماهر كه هر روز به تناسب حال بيمار مىنويسد تا او را به سلامت كامل برساند.
حال اگر آيات قرآن را كه در هر سوره از سورهها نازل شده به ترتيب تفسير كنيم نام آن «تفسير ترتيبى» خواهد بود، و اگر آيات مربوط به يك «موضوع» را از تمام قرآن جمعآورى در كنار هم بچينيم، و آن را فصلبندى نموده تفسير كنيم نامش «تفسير موضوعى» است.
مثلًا هرگاه تمام آيات مربوط به جهاد كه در طى ده سال در سورههاى مدنى نازل شده، يا آيات مربوط به اسماء و صفات خداوند كه در طى 23 سال در تمام قرآن نازل گرديده، در كنار هم قرار گيرد، و در رابطه با يكديگر تفسير شود تفسير موضوعى نام خواهد داشت، در حالى كه اگر هر آيه را در جاى خود
جداگانه مورد بحث و بررسى قرار دهيم همان تفسير ترتيبى است.
هريك از اين دو نوع تفسير مزايا و آثارى دارد كه ما را از يكديگر بىنياز نمىسازد و به مصداق «هر چيز به جاى خويش نيكوست» هر دو نوع تفسير براى پژوهندگان قرآن ضرورى است و لازم است. (البتّه در آغاز كار تفسير ترتيبى سپس تفسير موضوعى)!
«تفسير ترتيبى» اين مزايا را دارد:
جايگاه هر آيه را با زمان و مكان نزولش با آيات قبل و بعدش، با قرائن داخلى و خارجى آن روشن مىسازد كه بدون اينها فهم دقيق معناى آيه ممكن نيست.
به تعبير ديگر تفسير ترتيبى هر آيهاى را درست در جاى خود مىبيند، و رابطه آنرا با حيات جامعه اسلامى و پيشرفت و تكامل آن در نظر مىگيرد، و اين رابطه مسائل زيادى را كشف مىكند.
در حالىكه در تفسير موضوعى آيات از شكل حوادث عينى و جزئى در آمده شكل كلى به خود مىگيرد و از جايگاه خود تا حدى دور مىشود.
ولى در عوض تفسير موضوعى مىتواند از مسائل زير پرده بردارد:
1- ابعاد پراكنده يك موضوع را كه در آيات مختلف آمده در كنار هم قرار مىدهد و موضوعات را به صورت چند بعدى و جامع مىنگرد و طبعاً حقايق تازهاى از آن كشف مىكند.
2- ابهاماتى كه در بدو نظر در بعضى از آيات قرآن به چشم مىخورد با توجه به اصل اساسى «القرآن يفسر بعضه بعضاً» (آيات قرآن يكديگر را تفسير مىكنند) بر طرف مىسازد.
3- جهانبينى اسلام، و بطور كلى، نگرش آن را در هر مسأله و هر موضوع آشكار مىسازد.
4- بسيارى از اسرار نهفته قرآن را تنها با روش تفسير موضوعى مىتوان آشكار ساخت و به ژرفاى آيات آن تا آنجا كه در حوصله استعداد انسانهاست دست يافت.
بنابراين هيچ مسلمان ژرف انديش و آگاهى بىنياز از اين دو نوع تفسير نيست.
گرچه از قديمىترين ايام حتى از عصر ائمه هدى عليهم السلام تفسير موضوعى مورد توجه بوده، و دانشمندان اسلام در اين زمينه كتابها نوشتهاند كه نمونه روشن آن كتابهاى «آيات الاحكام» است، ولى بايد اعتراف كرد كه تفسير موضوعى از رشد شايسته خود بىنصيب بوده، و هنوز مراحل طفوليت خود
را طى مىكند، و بايد در پرتو زحمات دانشمندان به محل شايسته خود برسد.
كتاب حاضر «پيام قرآن» كه با ابداع «يك روش كاملًا تازه» در تفسير موضوعى قرآن، گامهاى جديدى را در اين موضوع برداشته و بحمداللَّه از استقبال گسترده و حمايت روز افزون قشرهاى وسيعى بهرهمند بوده است باز در آغاز راه است، و نياز به همكارى و همفكرى بيشتر از سوى علماى اسلام و مفسران عالى مقام دارد تا بتواند به هدف نهايى برسد، و ما هميشه در انتظار نظرات تكميلى اهل نظر و ارباب معرفت بوده و هستيم، و از خداى بزرگ توفيق و هدايت بيشتر را مىطلبيم.
قم- حوزه علميه
آية اللَّه مكارم شيرازى
با همكارى دانشمندان محترم و حجج اسلام آقايان:
محمد رضا آشتيانى
محمد جعفر امامى
عبدالرسول حسنى
محمد اسدى
حسين طوسى
سيد شمس الدين روحانى
محمد محمدى
مسأله «معاد» مسأله بسيار گستردهاى است، چرا كه از يك جهان بسيار گسترده سخن مىگويد، و چون عالمى است ناآشنا و از جهات زيادى با جهان ما متفاوت است، طبعاً بحثهاى پيچيدهاى دارد.
ولى به دو دليل اين بحثها «جالب» و «جذاب» است:
نخست اينكه به خاطر تازگىهايش حس كنجكاوى هر انسانى را بر مىانگيزد، و ديگر اينكه توجه به مسأله معاد و مخصوصاً جزئيات آن اثر روانى و تربيتى فوقالعاده سازندهاى در روح و جان انسان، و طبعاً در تمام زندگى او دارد، و شايد به همين دليل در قرآن مجيد آن قدر نكات ظريف و جالب و شنيدنى درباره معاد ديده مىشود كه درباره هيچ مسألهاى وجود ندارد.
ما در آغاز در نظر داشتيم كه تمام بحثهاى مربوط به «معاد از ديدگاه قرآن» را به صورت «يك مجموعه و در يك جلد» در اختيار خوانندگان عزيز «تفسير پيام قرآن» بگذاريم، و به همين جهت تا آنجا كه ممكن بود در فشردگى بحثها (بىآنكه خلل به طرح مسائل وارد شود) كوشيديم، ولى به هنگام غوص در درياى بيكران آيات قرآن- با همين فكر قاصر خود- آن قدر گوهرهاى ارزشمند يافتيم كه ديدم امكان ندارد همه را يكجا جمع كنيم، زيرا كتابى مىشد متجاوز از يكهزار صفحه، و چارهاى جز تجديدنظر در آن فكر، و تصميم بر نشر اين مجموعه در دو جلد نيافتيم.
اتفاقاً بحثهاى جلد «اوّل» و «دوّم» كاملًا از يكديگر متمايز شد، در جلد قبل تمام سخن درباره «كليات مسائل مربوط به معاد» بود، و در اين جلد سخن از «جزئيات و ويژگىهاى معاد از ديدگاه قرآن» است.
يا به تعبير ديگر اگر مسأله معاد را به يك ساختمان عظيم و بناى با شكوه تشبيه كنيم، در جلد اوّل سفت كارى و زير بناى ساختمان تمام شده، و در جلد دوّم (همين جلد) به ريزه كارىها ورو بنا و تزيينات اين ساختمان پرداخته مىشود، و به همين دليل نام «منازل الاخرة- يا- منزلگهاى قيامت» براى آن بسيار مناسب است.
ذكر اين نكته نيز ضرورت دارد كه بحثهاى مربوط به معاد عموماً، و آنچه مربوط به جزئيات آن است خصوصاً، بسيار سئوالانگيز است، و «تا آنجا كه در توان داشتيم» سعى كردهايم كه براى تمام اين «سئوالات» پاسخى از خود «قرآن» يا «احاديث و دلائل منطقى عقلى» بيابيم، و همه جا براى نزديك ساختن اين مفاهيم مهم و پيچيده به اذهان تلاش و كوشش كنيم، ضمناً با استفاده از مثالهاى گويا و زنده مطالب را به اذهان نزديك سازيم و در اين راستا تجربياتى را كه در بحثهاى تفسيرى و اعتقادى داشتيم در اين زمينه به كار گرفتيم، اميد است با اين تلاش توفيقى در اين راه نصيب شده باشد، و البتّه قضاوت با شماست.
مسلّماً اين كار زمينهاى خواهد شد براى تلاش هرچه بيشتر آيندگان، تا تلاشها در اين راه استمرار يابد، زيرا هيچكس نمىتواند ادعا كند كه آخرين سخن را در اين بحثها گفته است، و چيزى براى گفتن باقى نمانده است.
«خداوند» همه ما را از هر گونه لغزش چه در «علم» و چه در «عمل» چه در «نوشتهها» و چه در «گفتهها» به لطف و كرمش مصون و محفوظ دارد.
و ما را در سايه لطف و عنايتش به سلامت از اين منزلگها، به منزل اصلى يعنى كانون رحمتش «جنان عدن»، «جنة الخلد» برساند كه طى اين راه جز با عنايات و الطاف او براى هيچكس امكانپذير نيست.
آمين يا رب العالمين.
قم- حوزه علميه- ناصر مكارم شيرازى
شعبان 1411
اسفندماه 1369
«نشانههاى رستاخيز»
اشاره:
در حقيقت منزل اوّل از ظهور نشانههاى رستاخيز آغاز مىگردد، اين حقيقت قابل توجه است كه در قرآن مجيد آيات فراوانى يافت مىشود كه نشانههاى نزديك شدن قيام قيامت را بازگو مىكند، و به عنوان «اشراط السّاعه» معروف شده است، اين عنوان چنانكه خواهيم ديد از خود قرآن مجيد گرفته شده است، «اشراط» جمع «شَرَط» (بر وزن هَدَف) به معناى «علامت»، و «ساعة» در اينجا به معناى «قيامت» است.
اين علامات حوادث مهم و تكان دهندهاى است كه قبل از قيامت رخ مىدهد و هر كدام هشدارى است براى پايان جهان، يا سر آغازى براى قيام رستاخيز، بايد توجه داشت كه اين حوادث همه يكنواخت نيست، بلكه تفاوت زيادى با هم دارد، و با يك نظر اجمالى مىتوان آنها را به سه گروه تقسيم كرد:
1- حوادث مهمى كه «قبل از پايان جهان» تحقّق مىيابد.
2- حوادث هولناكى است كه «در آستانه پايان جهان» رخ مىدهد.
3- حوادث تكان دهندهاى كه در «آغاز رستاخيز» و بازگشت به حيات مجدد حاصل مىشود، و هريك از آنها قابل دقت است:
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و نخست به سراغ «بخش اوّل» مىرويم، و به آيات مربوط به آن گوش جان مىسپاريم:
1- فَهَلْ يَنْظُرُونَ الَّا السّاعَةَ انْ تَأتِيَهُمْ بَغْتَةً فَقَدْ جاءَ اشْراطُها
(محمد- 18)
2- فَأقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ
(قمر- 1)
3- فَارْتَقِبْ يَوْمَ تَأْتى السَّماءُ بِدُخانٍ مُبينٍ
(دخان- 10)
ترجمه:
1- آيا آنها جز اين انتظارى دارند كه قيامت ناگهان برپا شود (آنگاه ايمان آورند) در حالى كه هم اكنون نشانههاى آن آمده است.
2- قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت.
3- منتظر روزى باش كه آسمان دود آشكارى پديد آورد.
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه از آيات مورد بحث، اشاره سربستهاى به مسأله «اشراط الساعة» شده است، بىآنكه مصداق آن را بيان مىكند، مىفرمايد: «آيا آنها (افراد بىايمان و استهزا كننده) جز اين انتظارى دارند كه قيامت ناگهان برپا شود آنگاه ايمان بياورند، در حالى كه هم اكنون نشانههاى آن آمده است»! فَهَلْ يَنْظُرُون الَّا السّاعَةَ انْ تَأْتِيَهُمْ بِغَتَةً فَقَدْ جاءَ اشْراطُها
اما در آن موقع كه قيامت برپا شود ديگر توجه و ايمان آنها سودى نخواهد داشت فَانَّى لَهُمْ اذا جائَتْهُمْ ذِكراهُمْ
همان گونه كه قبلًا اشاره شد، «اشراط» جمع شَرَط به معناى علامت است، بنابراين «اشراط السّاعه» به معناى نشانههاى قيامت مىباشد، اما در اين كه منظور از تحقق اين نشانهها كه آيه فوق اجمالًا از آن خبر مىدهد چيست؟ در ميان مفسّران گفتگوست.
غالب مفسّران معتقدند كه منظور از «اشراط» در اينجا همان بعثت و قيام پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و نزول قرآن مجيد آخرين كتاب آسمانى مىباشد، شاهد بر اين معنا را احاديثى از خود پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دانستهاند، مانند حديث معروفى كه از آن حضرت نقل شده كه فرمود: «بُعِثْتُ انا وَ السَّاعةُ كَهاتَيْنِ، وَ ضَمَ
السَّبّابَةَ وَ الْوُسْطى بعثت من و قيامت مانند اين دوست، و اشاره به دو انگشت مباركش كرد و انگشت «سبّابه» را با انگشت «وسط» در كنار يكديگر قرار داد».(1)6
بعضى مسأله شق القمر را نيز جزء اشراط الساعه شمردهاند اينها همه در صورتى است كه منظور نشانههاى نزديك شدن قيامت باشد نه نشانه امكان معاد، در حالى كه بعضى معناى دوّم را برگزيدهاند، و گفتهاند اصل آفرينش انسان از خاك، و خلقت آسمانها و زمين، همه نشانههاى قدرت خدا بر اعاده حيات مردگان است، در اين صورت تمام دلايل امكان معاد جزء نشانههاى رستاخيز و اشراط الساعة خواهد بود (دقت كنيد).
ولى معناى اوّل صحيحتر به نظر مىرسد، به خصوص اينكه در روايات اسلامى امورى به عنوان نشانههاى نزديك شدن قيامت و اشراط الساعه شمرده شده، مانند حديثى كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده كه فرمود: «مِنْ اشْراطِ السّاعةِ انْ يُرْفَعَ الْعِلْمُ، وَ يَظْهَرَ الْجَهْلُ، وَ يُشْرَبَ الْخَمْرُ وَ يَفْشُو الزِّنا؛ از نشانههاى قيامت برچيده شدن علم، آشكار شدن جهل، و شرب خمر و كثرت زناست».(2)
حتى در بعضى از روايات قيام حضرت مهدى (ارواحنا فداه) براى مبارزه با ظلم و فساد جزء اشراط الساعة شمرده شده است.
در دوّمين آيه سخن از نزديكى قيامت و شق القمر است، مىفرمايد: «قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت»! اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ
اين در حقيقت پاسخ به سؤالى است كه مكرراً از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىكردند كه «قيامت كى خواهد آمد»؟ در اينجا مىفرمايد: «قيامت نزديك است، و يكى از نشانههاى آن شق القمر است» حادثهاى كه هم دليل بر قدرت خداوند بزرگ بر همه چيز (و ضمناً قدرت بر احياى موتى) بود، و هم از صدق دعوى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آخرين سفير الهى حكايت مىكرد، و هم از نزديكى رستاخيز زيرا همانگونه كه در
شرح آيه گذشته خوانديم كه خود آن حضرت مىفرمود: «بعثت من از نشانههاى نزديك شدن قيامت است».
ولى بعضى ديگر از مفسّران گذشته و امروز، آيه را اشاره به حوادثى مىدانند كه در پايان اين جهان و در آستانه قيامت واقع مىشود و از جمله: خورشيد تاريك، و ماه از هم شكافته خواهد شد، و اگر تعبير آيه به «انشق» به صورت فعل ماضى آمده است به خاطر آن است كه در لغت عرب بسيارى از مسائلى كه در آينده قطعى است به صورت فعل ماضى آورده مىشود.
ولى كمتر كسى از مفسّران اين تفسير را پذيرفته است كه آيه ناظر به حوادث پايان دنيا باشد زيرا به هر حال ظاهر آيه ماضى و مربوط به گذشته است، و دليلى ندارد كه آن را بدون قرينه روشن به صورت مستقبل معنا كنيم، و هم روايات فراوانى كه به گفته في «ظلال القرآن» در سر حد تواتر است گواهى مىدهد كه معجزه «شق القمر» در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به وقوع پيوست.(1)
و به نقل مرحوم علامه طباطبايى در «الميزان» اهل حديث و علماى تفسير متفقاً اين معنا را پذيرفتهاند كه شق القمر در عصر پيامبر رخ داد» جز چند نفر از مفسّران پيشين (و غير معروف).(2)
ابو الفتوح رازى نيز مىگويد: «قول كسانى كه مىگويند آيه فوق اشاره به حوادث آينده است، خلاف اجماع و اتفاق علماست»!(3)
درباره چگونگى شقالقمر (شكافته شدن ماه) و شرح اين اعجاز نبوى، و روايات مربوط به آن، و امكان آن از نظر علوم روز، بحثهاى فراوانى است كه چون خارج از هدف ما يعنى شرح «اشراط الساعه» مىباشد از آن صرفنظر كرده، و علاقهمندان آن را به مطالعه تفسير نمونه، جلد 23، صفحه 12 تا 19 ارجاع مىدهيم.
در سوّمين آيه اشاره به يكى ديگر از نشانههاى نزديكى قيامت شده است و آن روزى است كه دود
غليظى صفحه آسمان را مىپوشاند و به صورت عذابى در مىآيد، مىفرمايد: «منتظر روزى باش كه آسمان، دود آشكارى پديد مىآورد، و همه مردم را فرا مىگيرد، اين عذاب دردناكى است».
فَارْتَقِبْ يَوْمَ تَاْتى السَّماءُ بِدُخانٍ مُبينٍ- يَغْشَى النّاسَ هذا عَذابٌ اليمٌ
در تفسير اين آيه در ميان مفسّران گفتگو بسيار است و عمدتاً سه قول بيان شده:
بعضى آن را اشاره به عذاب روز قيامت مىدانند كه دود وحشتناك و شرربارى بر سر مجرمان سايه مىافكند، ولى اين احتمال بسيار بعيد به نظر مىرسد، چرا كه در ذيل اين آيات مىخوانيم: كافران در آن روز تقاضاى برطرف شدن عذاب الهى را مىكنند و اظهار ايمان مىنمايند، و به آنها خطاب مىشود كه «ما كمى عذاب را برطرف مىسازيم ولى شما باز به كار خود بر مىگرديد»!:
انّا كاشِفُوا الْعَذابِ قَليلًا انَّكُمْ عائدُونَ (دخان 15).
اين معنا در قيامت متصور نيست، به خصوص اينكه در آيه بعد از آن مستقلًا اشاره به قيامت و مجازاتهاى عظيم آن شده است، و نشانه مىدهد آنچه قبل از آن ذكر شده مربوط به غير قيامت بوده است يَوْمَ نَبْطشُ الْبَطْشَةَ الْكُبْرى انّا مُنْتَقِمُونَ (خان 16).
قول دوم اينكه آيه اشاره به قحطى و خشكسالى و مانند آن است كه دامان گروه عظيمى از كفار را در همان زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گرفت، آنها خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمدند و تقاضاى برطرف شدن عذاب كردند، حضرت دعا فرمود و برطرف شدن ولى باز ايمان نياوردند.
بنابراين تفسير «دُخان» (دود) اينجا به معناى مجازى است، چون در ادبيات عرب واژه «دخان» كنايه از شر و بلاى فراگير است، چنانكه فخر رازى در كلمات خود آورده است.(1)
يا از اين جهت كه هنگام خشكسالى گرد و غبار غليظ صفحه آسمان را مىپوشاند كه از آن در اينجا تعبير به «دخان» شده است، زيرا باران نقش مؤثرى در فرو نشاندن گرد و غبار و دود دارد(2)لذا سالهاى قحطى را «سَنَةُ الغَبْراء» (سال پر گرد و خاك) يا «عامُ الرِّمادْ» (سال خاكستر) مىگويند.
اشكالى كه به اين تفسير وارد مىشود اين است كه به هر حال «دخان» در معناى حقيقتش يعنى دود به كار نرفته، و بدون وجود قرينهاى حمل بر معناى مجازى شده است.
تفسير سوّم آن است كه آيه اشاره به يكى از نشانههاى نزديك شدن قيامت مىكند كه آسمان را دود
آشكار مىپوشاند، و مردم دست به دامن لطف خدا مىشوند و خداوند با لطف و كرمش كمى اين عذاب را بر طرف مىسازد، ولى باز منكران ايمان نمىآورند.
اين تفسير هم موافق ظاهر آيه، هم مطابق اخبار متعددى است كه در منابع تفسير شيعه و اهل سنت آمده است.
در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه فرمود: «چهار چيز از نشانههاى نزديك شدن قيامت است: اوّل ظهور دجّال، و ديگرى نزول عيسى و سوّم آتشى است كه از قعر سرزمين عدن برمىخيزد و چهارم دخان (دود) است».
يكى از اصحاب سؤال مىكند، دخان چيست؟ پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آيه فوق را تلاوت فرمود: فَارْتَقِبْ يَوْمَ تَأْتى السَّماءُ بِدُخانٍ مُبينٍ و سپس افزود. «يَمْلُا ما بَيْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ يَمْكُثُ ارْبَعيْنَ يَوْماً وَ لَيْلَةً امَّا الْمُؤْمِنُ فَيُصيبُ مِنْه كَهيْئَةِ الزَّكْمِةِ وَ امَّا الْكافِرُ بِمَنْزِلَةِ السَّكْرانِ يَخْرُجُ مِنْ مِنْخَرَيْهِ وَ اذْنَيْهِ وَ دُبِرِهِ دودى است كه بين مشرق و مغرب را پر مىكند، و چهل شبانه روز باقى مىماند، اما مؤمن حالتى شبيه به زكام به او دست مىدهد، و كافر همچون مستان خواهد بود، و دود از بينى و گوشها و پشت او بيرون مىآيد».(1)
همين معنا با تفاوتى در منابع شيعه نيز آمده است، آنجا كه اميرمؤمنان على عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل مىكند كه ده چيز قبل از قيامت به طور قطع واقع مىشود: از جمله آنها قيام حضرت مهدى عليه السلام و نزول حضرت عيسى عليه السلام و ظهور دخان را مىشمرد.(2)
بعضى روايات ديگر نيز در اين زمينه وارد شده كه اين تفسير را تأييد مىكند.
بنابراين بهترين تفسير براى آيه همان تفسير سوّم است.
اين بود عمدهترين اشراط السّاعه، در بخش اوّل، كه در قرآن مجيد به آن اشاره شده.
از بخش ديگرى از آيات قرآن استفاده مىشود كه در پايان اين جهان، انقلابى عظيم در كائنات و آسمان و زمين رخ مىدهد، و به تعبير ديگر مرگ جهان مرگ تدريجى نيست، بلكه ناگهانى و دفعى و توأم با حوادث تكان دهنده است.
اين حوادث كه قسمتى از نشانههاى قيامت را تشكيل مىدهد، عبارتند از:
اين مطلب در آيات متعددى از قرآن مجيد منعكس است و مراحل مختلفى براى آن ذكر شده كه مىتوان آن را در هشت مرحله تنظيم و خلاصه كرد:
«نخست» اين كوهها به لرزه در مىآيند: يَوْمَ تَرْجُفُ الْأرْضُ وَ الْجِبالُ (مزمل- 14)
در مرحله دوّم از جا كنده مىشوند: وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ (حاقه- 14).
در مرحله سوّم به حركت در مىآيند وَتَسيرُ الْجِبالُ سَيْراً (طور- 10).
در مرحله چهارم در هم كوبيده مىشوند فَدُ كَّتا دَكَةً واحِدةً (حاقّه- 14) «زمين و كوهها يكباره در هم كوبيده مىشوند».
در مرحله پنجم به صورت تودهاى از شنهاى متراكم در مىآيند وَ كانَتِ الْجِبالُ كَثيباً مَهيلًا (مزمّل- 14).
در مرحله ششم به صورت گرد و غبار پراكنده مىشوند وَبُسَّتِ الْجِبالُ بَسّاً فَكانَتْ هَباءاً مُنْبَثّاً (واقعه- 5 و 6).
در مرحله هفتم به شكل پشمهاى حلاجى كه با تند باد حركت كنند و تنها رنگى از آنها در آسمان ديده مىشود در مىآيند وَتَكوُنُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ (قارعه- 5).
و سرانجام در هشتمين مرحله شبحى از آنها همجون شبح يك سراب در يك بيابان خشك باقى مىماند! وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً (نبأ 20).
به اين ترتيب كوهها به كلى از ميان مىروند و اثرى از آنها باقى نمىماند و صفحه زمين صاف و هموار خواهد شد فَيَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً (طه 106).(1)
آيا اين حوادث عجيب و هولناك كه دامنگير كوهها مىشود بر اثر انفجارات درونى، و متلاشى شدن نظام اتمى آنها، و آزاد شدن انرژىهاى نهفته درونى است؟ يا ضربهاى از خارج بر آنها وارد مىشود، مانند برخورد سيّارههاى آسمانى با سرعت و جاذبه شديد به يكديگر؟ يا علل ديگرى كه امروز براى ما ناشناخته است؟
هيچكس به درستى نمىتواند پاسخى به اين سؤالات بدهد، و علوم روز نيز از توضيح اين مطلب عاجز است، همين اندازه مىگويد كه در كرات آسمانى در گذشته و حال انفجارات عظيمى روى داده و مىدهد، حتى از تفسير علل آن نيز عاجز است.
همين اندازه مىدانيم كه به شهادت قرآن اين حوادث در پايان دنيا واقع مىشود، هرچند علل آن براى ما ناشناخته است.
ديگر از نشانههاى پايان اين جهان، و نزديك شدن رستاخيز، انفجار درياهاست، چنانكه در اين زمينه مىخوانيم: وَ اذَا الْبِحارُ فَجِّرَتْ «آن زمان كه درياها منفجر گردد» (انفطار- 3) و در جاى ديگر مىفرمايد: «در آن هنگام كه درياها برافروخته شود»! وَ اذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ (تكوير- 6).
در آيه 6 سوره طور ضمن سوگندهاى متعدد و پىدرپى مىگويد: «سوگند به درياى برافروخته»! وَالْبَحْرِ الْمَسْجُورِ
بى شك آيه اوّل و دوّم اشاره به «اشراط السّاعه» مىكند، چون آيات بعد از آن به خوبى به اين معنا گواهى مىدهد، و در مورد آيه سوّم اين تفسير ذكر شده كه ناظر به نشانههاى قيامت است.
در اين آيات در يك مورد تعبير «فُجِّرَتْ» از ماده «فَجْر» به معناى شكافتن به كار رفته، كه ممكن است اشاره به انفجار و برافروختگى درياها باشد.
1) « قاع» به معناى زمين صاف و هموار و« صَفْصَفّ» به معناى زمينى است خالى از هرگونه گياه، و يا زمين صاف و مسطح، و در اين صورت هر دو به يك معنا و براى تأكيد خواهد بود.
اين مسأله امروز براى ما مسأله سادهاى است، چرا كه آب از دو عنصر تشكيل يافته «اكسيژن» و «ئيدروژن» كه هر دو شديداً قابل احتراق است، اگر عواملى سبب تجزيه آبها شوند، درياها مبدّل به كورههاى عظيمى از آتش سوزان خواهند شد، و يك جرقّه كوچك كافى است كه عالمى از آتش ايجاد كند.
اين احتمال نيز داده شده كه زلزلههاى شديد آستانه رستاخيز سبب شكافتن زمينها و راه يافتن درياها به يكديگر مىشوند و نتيجه آن به هم پيوستگى تمام درياچهها با درياهاى روى زمين است، و يكى از تفسيرهاى آيه همين است.
تفسير سوّمى نيز وجود دارد كه با متلاشى شدن كوهها و ريخته شدن غبار آنها به درياها، درياها پر مىشود و آب سراسر خشكىها را فرا مىگيرد.
همين تفسيرهاى سه گانه در مورد عنوان دوّم (سجّرت) كه از ماده «تسجير» مىباشد نيز گفته شده، زيرا «تسجير» در اصل به معناى برافروختن و به هيجان درآوردن آتش، و گاه به معناى پر شدن نيز آمده است، لذا تنور پر از آتش را «مُسَجَّر» مىگويند.
مشتعل شدن درياها يا به خاطر تجزيه آن به دو ماده قابل احتراق اكسيژن و ئيدروژن است، يا به علل ديگرى كه بر ما مخفى است، و پر شدن درياها يا به سبب متلاشى شدن كوهها و ريختن آن به درياها است، يا فرود سنگهاى آسمانى در آنها يا علل ناشناخته ديگر.
ديگر از نشانههاى پايان جهان و قرب قيامت، زلزلههاى بىسابقه و عظيمى است كه تمام كره خاكى ما را به لرزه در آورده، همه چيز را در هم مىريزد و انسانها را در لحظات كوتاهى مدفون مىسازد قرآن مىگويد: يا ايُّها النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ انَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىءٌ عَظيمٌ «اى مردم از پروردگارتان بترسيد و پرهيزگارى پيشه كنيد كه زلزله رستاخيز مطلب مهمى است».
سپس مىافزايد: «روزى كه آن را مىبينيد (چنان گرفتار وحشت مىشويد كه) مادران شيرده كودكان شيرخوار خود را فراموش مىكنند، هر زن باردارى جنين خود را بر زمين مىنهد و مردم را مست
مىبينى، در حالى كه مست نيستند، ولى عذاب خدا شديد است»! يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا ارْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَتَرى النّاسَ سُكارَى وَ ما هُمْ بِسُكارَى وَلِكنَّ عَذابَ اللَّهِ شَديدٌ (حج 1 و 2).
البتّه همانگونه كه در بخش سوّم «اشراط السّاعه» خواهيم گفت زلزله ديگرى قبل از احياى مردگان صورت خواهد گرفت، كه در بعضى ديگر از آيات قرآن به آن اشاره شده است، اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه مورد بحث اشاره به آن باشد، به قرينه «لكِنَّ عذابَ اللَّهِ شَديدٌ» ولى در اين صورت بايد مسأله زنان باردار و كودكان شيرخوار به معناى مجازى تفسير شود، يعنى شدّت وحشت ناشى از اين زلزله آن قدر زياد است كه اگر زن باردارى باشد سقط جنين مىكند، و اين تفسير خلاف ظاهر آيه است.
به هر حال همين معنا در آيه 14 سوره مزمل نيز آمده است، يَوْمَ تَرْجُفُ الْأرْضُ وَ الْجِبالُ «آن روز كه زمين و كوهها سخت به لرزه مىافتند».(1)
نظير آن معنا در سوره واقعه آيه 4 نيز آمده است: اذا رُجَّتِ الْأرْضُ رَجّا وَبُسَّتِ الْجِبالُ بَسّاً: «هنگامى كه زمين به شدت به لرزه درآيد و كوهها درهم كوبيده شود»!
يكى ديگر از نشانههاى نزديكى قيامت خاموشى چشمه خورشيد و كدورت و تيرگى ستارگان است، چنانكه قرآن مىگويد: «در آن هنگام كه طومار خورشيد درهم پيچيده شود و ستارگان تاريك گردد»! اذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَ اذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ
«كوّرت» از ماده «تكوير» در اصل به معناى پيچيدن و جمع و جور كردن چيزى است، مانند پيچيدن عمامه بر سر، اين واژه به معناى تاريك شدن يا افكندن نيز آمده است، و ظاهراً اين دو معنا در مورد خورشيد لازم و ملزوم يكديگر است، به اين ترتيب كه خورشيد تدريجاً لاغر و جمع و جور مىشود، و رو به تاريكى و بىفروغى مىگذارد.
«انْكَدَرَتْ» از مادّه «انكدار» به معناى تيرگى و تاريكى يا سقوط و پراكندگى است، و ظاهراً هر دو معنا
1) « تَرْجُفُ» از ماده« رجف»( بر وزن كشف) به معناى اضطراب و لرزه شديد است، و از آنجا كه اخبار فتنهانگيز مايه اضطراب جامعه مىشود به آن« اراجيف» مىگويند.
در مورد ستارگان لازم و ملزوم يكديگر است.
آرى طبق گواهى قرآن در پايان جهان، پر فروغترين مبدأ نور در منظومه شمسى ما كه مايه روشنايى تمام سيّارات است خاموش و جمع مىشود، و ستارگان ديگر نيز به همين سرنوشت گرفتار مىگردند.
فخر رازى در يكى از عبارات خود مىگويد كه بعضى «كُوِّرَتْ» را از ريشه «كور»! به معناى نابينا دانستهاند(1)كه آن هم به معناى خاموشى آفتاب است.
دانشمندان امروز معتقدند انرژى خورشيد كه در فضا پخش مىشود از احتراق هستهاى به دست مىآيد كه سوخت آن ئيدروژن و خاكسترش هليوم است.(2)
و نيز به همين دليل در هر شبانه روز سيصد و پنجاه هزار ميليون تُن! از وزن اين كره كاسته مىشود، و همين امر سبب مىگردد كه تدريجاً لاغر و كم نور شود و اين همان جمع شدن و كم نور شدن، يعنى دو مفهومى است كه در مادّه «تكوير» طبق گفته ارباب لغت وجود دارد، هرچند در شرائط فعلى به خاطر عظمت اين كره كاسته شدن اين مقدار تأثير فورى در وضع آن ندارد.
البتّه اگر سرعت كاهش به مقياس كنونى باشد ممكن است تحقق اين موضوع ميليونها يا ميلياردها سال به طول انجامد، ولى هيچكس از شرايط آينده كيهانى با خبر نيست، ممكن است شرايطى به وجود آيد كه اين كاهش جرم و نور شتاب گيرد، و در مدّتى كوتاه اين مبدأ عظيم وجوشان نور و حرارت به كلى از فعّاليت ساقط گردد.
همين معنا در مورد ساير كرات آسمانى نيز صادق است.
نظام موجود كواكب نيز در هم مىريزد، گويى تعادل جاذبه و دافعه كه ارتباط با «جرمها» و «سرعت حركت» آنها دارد به هم مىخورد، و شايد اين همان چيزى است كه در قرآن مجيد در جايى ديگر به آن اشاره كرده، مىفرمايد: وَ اذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ «آن زمان ستارگان پراكنده شوند و فرو ريزند» (انفطار- 2).
البتّه اين آيه تفسير ديگرى دارد كه در بحث آينده به خواست خدا خواهد آمد.
در سوره قيامت نيز مىخوانيم: «در آن هنگام كه چشمها در شدّت وحشت به گردش درمىآيد، و ماه بىنور مىگردد، و خورشيد و ماه يكجا جمع مىشود، و انسان مىگويد راه فرار كجاست»؟!
فَاذا بَرِقَ الْبَصَرُ- وَخَسَفَ الْقَمَرُ وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ- يَقُولُ الْإنسانُ ايْنَ الْمَفَرُّ (قيامت- 7 تا 10).
از اين آيات به خوبى مىتوان استفاده كرد كه تمام اين حوادث به طور ناگهانى انجام مىشود نه تدريجى وگرنه انسانى در آن زمان وجود نخواهد داشت كه چنين سختى بگويد (دقت كنيد).
جمع شدن خورشيد و ماه ممكن است از اين جهت باشد كه با از بين رفتن تعادل «جاذبه» و «دافعه» كره ماه جذب به مركز اصلى يعنى خورشيد خواهد شد.
اين سخن را با اشاره به آيه ديگرى از قرآن در اين رابطه پايان مىدهيم، مىفرمايد: فَاذَا النُّجُومُ طُمِسَتْ «هنگامى كه ستارگان محو و تاريك شوند» (مرسلات- 8).
اين تعبير نيز هماهنگ با آيات فوق و از لوازم آنهاست.
مجدّداً يادآور مىشويم كه اين مسائل هم اكنون در جهان هستى در جريان است، ولى به صورت تدريجى، اما در پايان دنيا شدت مىگيرد و طىّ يك سلسله حوادث زنجيرهاى تند و ناگهانى اين نظام فرو مىريزد و به عمر اين جهان، به فرمان خدا، پايان داده مىشود.
ديگر از نشانههاى پايان جهان دگرگون شدن نظام كواكب و شكافتن كرات آسمانى است كه در آيات فراوانى از قرآن مجيد به آن اشاره شده و تعبيرات مختلفى درباره آن ديده مىشود.
گاه تعبير به «انشقاق» مىكند: اذَ السَّماءُ انْشَقَّتْ «در آن هنگام كه آسمان (كرات آسمانى) شكافته شود». (انشقاق- 1).
نظير همين معنا در آيه 16 حاقّه نيز آمده است: وَانْشَقَّتِ السَّماءُ فَهِىَ يَوْمَئِذٍ واهِيَةُ: «و آسمانها از هم شكافته مىشوند و سست مىگردند؛ فرو مىريزند».
در آيه 25 سوره فرقان، همين معنا با مختصر تفاوتى منعكس است: وَ يَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ «به خاطر بياور روزى را كه آسمان با ابرها از هم شكافته مىشود»!
منظور از «سماء» در اين آيات كرات آسمانى است كه در پايان جهان بر اثر انفجارهاى پىدرپى از هم شكافته مىشود، ولى در اينكه منظور از شكافته شدن با «ابرها» چيست؟ اين احتمال وجود دارد كه
منظور همراه بودن متلاشى شدن آسمانها با پيدايش ابرهاى سنگينى است كه از گرد و غبار آنها حاصل مىشود (به اصطلاح باء در «الغمام» در اينجا به معناى ملابست است، همانگونه كه در تفسير الميزان به عنوان يك احتمال آمده شده است).(1)
ولى مرحوم علّامه طباطبايى بعيد نمىداند كه تعبير فوق را بر معناى كنائى حمل شود و بگوييم:
منظور كنار رفتن حجابهاى جهل و نادانى و نمايان گشتن عالم غيب است (و طبعاً در اين صورت «باء» به معناى «عن» خواهد بود) يعنى ابرها كنار مىرود و غيب جهان ظاهر مىشود.
ولى تا دليلى بر اين تفسير كنايى نباشد، قبول آن مشكل است.
جالب اينكه در حديثى از على عليه السلام مىخوانيم: «انَّها تَنْشَقُّ مِنَ الْمَجَرَّةِ!؛ آسمانها از قسمت كهكشانها شكافته مىشود».(2)
اين تعبير جالب هماهنگ با آخرين اكتشافاتى است كه دانشمندان در زمينه كهكشان دارند و مىگويند منظومه شمسى و ستارگانى كه مشاهده مىكنيم جزئى از كهكشان بزرگ «راه شيرى» است كه با چشم غير مسلّح مشاهده مىشود، و انشقاق خورشيد و ماه و ستارگان همراه با شكافته شدن اين كهكشان بزرگ است (دقت كنيد).
و گاه تعبير به «انفطار» شده است، مىفرمايد: اذَ السَّماءُ انْفَطَرَتْ «در آن هنگام كه آسمان شكافته شود» (انفطار- 1).
نظير همين معنا در آيه 18 سوره مزمل نيز آمده است، مىفرمايد: السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ «در آن روز آسمان از هم شكافته مىشود».
همان گونه كه قبلًا نيز گفتهايم «انفطار» از ماده «فطر» به معناى شكافتن است.
و گاه مىفرمايد: وَ اذَا السَّماءُ كُشِطَتْ «در آن هنگام كه پرده از روى آسمان برگرفته شود» (تكوير- 11).
اين تعبير ممكن است اشاره به كنار رفتن حجابهايى باشد كه در اين دنيا مانع از ديدن ملكوت آسمانها، فرشتهها و بهشت و دوزخ است. در آن روز پردهها كنار مىرود و انسان حقايق عالم هستى را مىبيند. در اين صورت ارتباطى با مسأله متلاشى شدن آسمانها ندارد.
بعضى از مفسّران مانند مرحوم «طبرسى» در «مجمع البيان» آن را به معناى كنده شدن آسمانها (كرات آسمانى) از جايگاهشان تفسير كردهاند كه لازمه آن به هم ريختن نظام، و در نورديدن طومار آنها است.(1)
و گاه مىفرمايد وَ اذَا السَّماءُ فُرِجَتْ «در آن هنگام كه آسمان شكافت پيدا كند» (مرسلات- 9).
ماده «فطر» و «فرج» به يك معنا است، يا تفاوت مختصرى دارد، و لذا به گشوده شدن مشكلات نيز «فرج» گفته مىشود كه نقطه مقابل «شدت» و بسته شدن كارهاست.
و گاه تعبير به «فتح» فرموده، چنانكه در آيه 19 نبأ مىخوانيم وَ فُتِحَتِ السَّماءُ فَكانَتْ ابْواباً: «و آسمان گشوده مىشود و به صورت درهاى متعدد در مىآيد».
اين تعبير ممكن است اشاره به شكافته شدن آسمانها باشد، چنانكه جمعى از مفسّران گفتهاند، و در اين صورت هماهنگ با آيات فوق است، يعنى در كرات آسمانى شكافهاى زيادى ظاهر مىشود كه گويى سرتاسر آسمان تبديل به درها و روزنههايى گرديده است!
ولى بعضى ديگر آن را بر معناى كنايى حمل كرده و گفتهاند: منظور گشوده شدن درهاى عالم غيب، و كنار رفتن حجابها، و ارتباط عالم فرشتگان با عالم انسانهاست.(2)
و گاه مىفرمايد: يَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً: «در آن روز كه آسمان شديد حركت كند» (طور- 9).
«مَوْر» (بر وزن قول) گاه به معناى حركت شديد، گاه به معناى حركت دورانى، و گاه به معناى رفت و آمد و اضطراب آمده، و لذا به گرد و غبار كه باد به هر سو مىبرد «مُور» (بر وزن زور) گفته مىشود.
به هر حال اين تعبير به معناى متزلزل شدن كرات آسمانى و به هم ريختن نظام آنها و طبعاً متلاشى شدن است.
و گاه مىفرمايد: يَوْمَ تَكُونُ السَّماءُ كَالْمُهْلِ در آن روز كه آسمان همچون فلز گداخته شود»! (معارج- 8).
مفسّران «مُهْل» را به معناى دُرد خاصى كه در روغن يا صمغهاى درختى تهنشين مىكند، و گاه به معناى طلا و نقره مذاب تفسير كردهاند، و معنى اخير براى تفسير آيه فوق مناسبتر است، و به هر حال
پيدايش چنين حالتى در كرات آسمانى نتيجه متلاشى شدن آنهاست.
و سرانجام در يك تعبير تكان دهنده مىفرمايد: يَوْمَ نَطْوى السَّماءَ كَطَىِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ كَما بَدَأْنا اوَّلَ خَلْقٍ نُعيدُهُ «در آن روز كه آسمان را همچون طومار درهم مىپيچيم و همانگونه كه آفرينش را آغاز كرديم باز مىگردانيم»! (انبياء- 104).
اين تعبير ابعاد دگرگونى آسمانها و كواكب آسمانى را در پايان جهان به خوبى روشن مىسازد، و نشان مىدهد كه تمام منظومهها و ستارگان ثابت و سيار همگى مانند يك طومار بهم پيچيده مىشوند، و همانگونه كه در آغاز آفرينش به صورت توده واحدى بودند در مىآيند، بار ديگر خداوند طرحى نوين در عالم هستى مىريزد و قيامت در اين عالم نو برپا مىشود.
از مجموع آنچه در آيات گذشته آمد چنين نتيجه مىگيريم كه قيامت ادامه دنيا نيست، بلكه اين جهان به كلى درهم كوبيده مىشود، زيرا انفجارهاى عظيم و زلزههاى هولناك همه چيز را در هم مىريزد و در هم مىپيچد، سپس طرح تازهاى ريخته مىشود و جهان نوينى بر ويرانههاى اين جهان برپا مىشود و رستاخيز انسانها در آن عالم جديد است.
در آغاز رستاخيز نيز حوادث عظيمى رخ مىدهد، و همانگونه كه پايان دنيا همراه با حوادث عظيم بود آغاز رستاخيز نيز با حوادث عظيم توأم است.
اين معنا در آيات مختلفى از قرآن مجيد به چشم مىخورد.
1- در يكجا مىفرمايد: يَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَيْرَ الارْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا للَّهِ الواحِدِ القَهّارِ: «وعده الهى در آن روز تحقق مىيابد كه اين زمين به زمين ديگر و آسمانها (به آسمانهاى ديگر) مبدّل مىشود، و انسانها در پيشگاه خداوند واحد قهّار ظاهر مىگردند» (ابراهيم- 48).
اين دگرگونى اشاره به مرحله سوّم است، زيرا در پايان آيه مىگويد: «در آن روز هركس و هرچه، دارد در برابر خداوند واحد قهار ظاهر مىگردد».
اين نكته قابل توجه است كه منظور از تبديل زمين به زمين ديگر در اينجا عوض شدن ذات آن نيست آن گونه كه شايد بعضى تصور كردهاند، بلكه منظور تبديل صفات آن است، مانند از ميان رفتن كوهها و صاف و مسطح شدن و توسعه فراوان يافتن، بىآنكه اصل ذات عوض شود.
دليل اين سخن، آيات متعددى است كه مىگويد: در قيامت انسانها از قبرهايشان بر مىخيزند، مخصوصاً آيه 55 طه كه مىگويد: «ما شما را از اين زمين آفريديم، و به آن باز مىگردانيم، و بار ديگر از آن خارج مىسازيم» مِنها خَلَقْناكُم وَ فيها نُعيدكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً اخرى
به هر حال مفسّران براى اين آيه تفسيرهاى متعددى ذكر كردهاند كه غالباً دليلى جز بعضى از روايات مرسل، يا اقوال بعضى از مفسّران پيشين ندارد:
گاه گفتهاند زمين مبدل به نقره، و آسمان مبدل به طلا مىشود!
و گاه گفتهاند زمين مبدل به آتش، و آسمانها مبدل به باغهاى بهشت مىگردد، و يا هر قطعه زمينى به تناسب مؤمنان و كفارى كه بر آن هستند مبدل به نقره يا آتش مىشود.
ولى آنچه از اين آيه اجمالًا استفاده مىشود يك دگرگونى عظيم است هر چند جزئيات آن بر ما روشن نيست.
2- در جاى ديگر مىفرمايد: اذا زُلْزِلَتِ الْأرْضُ زِلْزالَها وَ اخْرِجَتِ الْأرْضُ اثْقالَها: «هنگامى كه زمين شديداً به لرزه درآيد و بارهاى سنگين خود را خارج سازد» (زلزال- 1 و 2).
در اينكه منظور از اين زلزله، زلزهاى است كه سرتاسر سطح زمين را به هنگام پايان جهان فرا مىگيرد و سبب ويرانى عالم مىگردد يا زلزلهاى است كه به هنگام رستاخيز روى مىدهد؟ در ميان مفسّران گفتگو است (فخر رازى در تفسيرش هر دو قول را نقل كرده است).(1)
ولى با توجه به آيه دوّم اين سوره كه مىگويد: زمين اثقال درونش را بيرون مىريزد معناى دوّم مناسبتر است، زيرا «اثقال» جمع «ثَقَل» به معناى دفينهها، و به احتمال قوى در اينجا به معناى انسانها است كه در آن هنگام از قبرها بيرون مىريزند، همانگونه كه در (آيه 4 سوره انشقاق) نيز مىفرمايد: وَالْقَتْ ما فيها وَ تَخَلَّتْ «زمين آنچه را در درون دارد بيرون مىافكند و خالى مىشود».
به اين ترتيب زلزله دوّم زلزلهاى است كه قبل از احياى مردگان و شروع قيامت صورت مىگيرد، زلزلهاى است فرا گير بر خلاف ساير زلزلهها كه هميشه منطقه كوچكى از زمين را شامل مىشود، تعبير به اذا زُلْزِلَتِ الْأرْضُ به طور مطلق، و همچنين تعبير به زِلْزالَها نيز مؤيّد همين معناست.
شبيه اين تعبير بلكه به صورت روشنتر در آيه 44 سوره ق آمده است، آنجا كه مىفرمايد: يَوْمَ تَشَقَّقُ الْأرْضُ عَنْهُمْ سِراعاً ذلِكَ حَشْرٌ عَلَيْنا يَسيرٌ(2): «روزى كه زمين از روى آنها شكافته مىشود و به سرعت (از قبرها) خارج مىشوند، اين جمع كردن براى ما آسان است».
روشن است شكافته شدن سرتاسر زمين و خارج شدن سريع انسانها از قبرها حتماً آميخته با زلزلههاى فراگير مىباشد كه سراسر جهان را در بر مىگيرد.
به هر حال اين زلزله در آستانه احياى مردگان است نه در پايان جهان، به خصوص اينكه در پايان آيه بجاى احياى مردگان عنوان «حشر» (جمع كردن افراد انسانها پس از زنده شدن، يا جمع كردن اجزاى بدنها، و يا جمع كردن ارواح و جسدها) ذكر شده است.
اين زلزه برخلاف ساير زلزلهها، زلزلهاى است سازنده نه ويرانگر و ميرانده، زلزلهاى است كه به انسانها اجازه مىدهد به سرعت از قبرها خارج گردند و حيات نوين از سر گيرند.
نظير همين معنا در سوره نازعات نيز آمده است، مىفرمايد: يَوْمَ تَرْجُفُ الرّاجِفَةُ- تَتْبَعُها الرّادِفَةُ «روزى كه زلزلهها همه چيز را به لرزه در مىآورد، و به دنبال يك زلزله، زلزله ديگرى رخ مىدهد»! (نازعات 6 و 7).
و بسيارى از مفسّران آيه اوّل را اشاره به نفخه اوّل صور (صيحه عظيمى كه جهان با آن پايان مىگيرد) و آيه دوّم را اشاره به نفخه دوم (صيحه ديگرى كه رستاخيز با آن شروع مىشود) دانستهاند، در حالى كه اين معنا برخلاف ظاهر آيه است، زيرا «راجفه» از ماده «رجف» به گفته مقاييس اللغة در اصل به معناى اضطراب يا به گفته راغب به معناى اضطراب شديد است، و لذا به درياى مواج «بَحرٌ رَجّاف» مىگويند، و «اراجيف» اخبارى است كه افكار عمومى جامعه را متزلزل و مضطرب مىسازد.
درست است كه صيحههاى عظيم معمولًا توأم با لرزههاست، ولى در اينجا نيازى نيست كه ما معناى حقيقى را كه همان زلزله نخستين و زلزله دوّم باشد رها كرده، به سراغ معناى مجازى يا لازم معنا برويم.
3- دگرگونى سطح زمين يكى ديگر از نشانههاى شروع رستاخيز است به گونهاى كه زمين به صورت كاملًا مسطح در مىآيد، و انسانها همگى به طور آشكار بر صفحه آن ظاهر مىشوند، چنانكه قرآن مىگويد: يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالُ وَ تَرَىَ الْأرْضَ بارِزَةً وَحَشَرَنْاهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ احَداً: «به خاطر بياور روزى را كه كوهها را به حركت در مىآوريم، و زمين را آشكار و مسطح مىبينى، و همه انسانها را محشور مىكنيم، واحدى را فرو گذار نخواهيم كرد» (كهف 47).
حركت كوهها مقدمهاى است براى ويران شدن آنها، و به دنبال اين ويرانى همانگونه كه از آيه فوق و بعضى ديگر آيات قرآن استفاده مىشود، زمين كاملًا مسطح و هموار مىگردد، به طورى كه همه انسانها بر صفحه آن ظاهر و آشكارند.
به اين آيات نيز توجه كنيد: ويَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ فُقُلْ يَنْسِفُها رَبّى نَسْفاً- فَيَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً- لا تَرَى فيها عِوَجاً وَ لا امْتاً- يَوْمَئِذٍ يَتَّبِعُونَ الدّاعِىَ لا عَوَجَ لَهُ ...: «و از تو درباره كوهها سؤال مىكنند، بگو پروردگارم آنها را (متلاشى مىكند و) بر باد مىدهد- سپس زمين را صاف و هموار و مسطّح و بى آب و گياه رها مىسازد- به گونهاى كه در آن هيچ پستى و بلندى نمىبينى- در آن روز همگى از دعوت كننده
الهى كه هيچ انحرافى در آن نيست پيروى مىكنند .... (طه- 105 تا 108).
به نظر مىرسد كه در اين آيات قسمتى از حوادث پايان جهان و سپس بخشى از حوادث آغاز قيامت بيان شده است.
اين بود خلاصه بحثهاى مربوط به اشراط السّاعه و نشانههاى قيامت كه در سه بخش با استفاده از آيات قرآن مجيد مطرح گرديد، و گوشهاى از دگرگونىهاى عظيم پايان جهان و آغاز قيامت را روشن ساخت.
اشاره:
در آيات فراوانى از قرآن مجيد اشاراتى به مسأله نفخ صور آمده است، از اين آيات به خوبى استفاده مىشود كه دوبار در صور دميده مىشود: يك بار در پايان جهان كه همه خلايق مىميرند و اين نفخه مرگ است، و بار ديگر در آستانه رستاخيز كه همه مردگان زنده مىشوند، و اين نفخه حيات است.
در حقيقت توقف و از كار افتادن اين جهان، و آغاز حركت جهان ديگر تشبيه به توقف و حركت لشكرها و قافلهها شده است كه با صداى شيپور مخصوص يا صداى بلند ديگرى همگى با هم از راه رفتن باز مىايستند و متوقف مىشوند، و با صداى ديگرى به پا مىخيزند و حركت مىكنند.
در اينكه «صور» چيست؟ و منظور از «نفخ» كدام است؟ بحثهاى مشروحى داريم كه بعداً به خواست خدا مىشنويد آنچه در اينجا توجه به آن لازم است اين است كه درباره اين دو حادثه مهم «شش تعبير مختلف» در قرآن مجيد آمده است:
گاه تعبير به «نفخ صور»
گاه تعبير به «صيحة»
گاه تعبير به «نقر فى الناقور»
گاه تعبير به «صاخّة»
و گاه تعبير به «قارعة»
و بالاخره گاهى از آن به «زجرة» تعبير شده است.
شرح اين شش عنوان را در آيات آينده خواهيد خواند.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- وَ نُفِخَ في الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ في السَّمواتِ وَ مَنْ فى الْأرْضِ الّا مَنْ شاءَ اللَّه ثُمَّ نُفِخَ فيهِ اخْرى فَاذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرونَ
زمر 68)
2- وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فى الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فى السَّمواتِ وَ مَنْ فى الْأرْضِ الّا مَنْ شاءَ اللَّه وَ كُلٌّ اتَوْهُ داخِرِيْنَ
(نمل 87)
3- وَ نُفِخَ فى الصُّورِ فَاذا هُمْ مِنَ الْأجْداثِ الى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ
(يس 51)
4- فَاذا نُفِخَ فى الصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ وَ حُمِلَتِ الْأرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُكَّتا دَكَّةً واحِدَةً
(حاقه 13 و 14)
5- فَاذا نُفِخَ فى الصُّورِ فَلا انْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَسائَلُونَ
(مؤمنون 101)
6- وَ نُفِخَ فى الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً
(كهف 99)
7- يَوْمَ يُنْفَخُ فى الصُّورِ وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمينَ يَوْمَئِذٍ زُرْقاً
(طه 102)
8- يَوْمَ يُنْفَخُ فى الصُّورِ فَتَأْتُونَ افْواجاً
(نبأ 18)
9- قَوُلُهُ الْحَقُّ وَلَهُ الْمُلْكُ يَوْمَ يُنْفَخُ فى الصُّورِ
(انعام 73)
10- وَ نُفِخَ فى الصُّورِ ذلِكَ يَوْمُ الْوَعيدِ
(ق 20)
11- انْ كانَتْ الّا صَيْحَةً واحِدَةً فَاذا هُمْ جَميعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ
(يس 53)
12- ما يَنْظُرُونَ الّا صَيْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ يَخِصِّمُونَ
(يس 49)
13- وَ ما يَنْظُرُ هؤُلاءِ الّا صَيْحَةً واحِدَةً ما لَها مِنْ فَواقٍ
(ص 15)
14- يَوْمَ يَسْمَعُونَ الصَّيْحَةَ بِالْحَقِّ ذلِكَ يَوْمُ الْخُروجِ
(ق 42)
15- فَاذا نُقِرَ فى النّاقُورِ- فَذلِكَ يَوْمَئِذٍ يَوْمٌ عَسيرٌ
(مدثر 8 و 9)
16- فَاذا جائَتِ الصّاخَّةُ- يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْأُ مِن اخيهِ
(عبس 33 و 34)
17- الْقارعَةُ مَا الْقارِعَةُ- وَ ما ادْراكَ مَا الْقارِعَةُ- يَوْمَ يَكُونُ النّاسُ كَالْفَراشِ الْمَبْثُوتِ
(قارعه 1- 4)
18- فَانَّما هِىَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَاذا هُمْ يُنْظُرُونَ
(صافات 19)
ترجمه:
1- و در صور دميده مىشود و تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند مىميرند مگر كسانى كه خدا بخواهد، سپس بار ديگر در صور دميده مىشود ناگهان همگى به پا مىخيزند و در انتظار (حساب و جزا) هستند.
2- به خاطر بياوريد روزى را كه در صور دميده مىشود و تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند در وحشت فرو مىروند جز كسانى كه خداوند به خواهد و همگى با خضوع در پيشگاه او حاضر مىشوند.
3- (بار ديگر) در صور دميده مىشود ناگهان آنها از قبرها شتابان به سوى (دادگاه) پروردگارشان مىروند.
4- به محض اينكه يكبار در صور دميده شود، و زمين و كوهها از جا برداشته شوند و يكباره درهم كوبيده و متلاشى گردند.
5- هنگامى كه در «صور» دميده شود هيچگونه نسبى ميان آنها نخواهد بود و از يكديگر تقاضاى كمك نمىكنند (چون كارى از كسى ساخته نيست).
6- .... و در صور دميده مىشود و ما همه را جمع مىكنيم.
7- همان روز كه در صور دميده مىشود و مجرمان را با بدنهاى كبود در آن روز جمع مىكنيم.
8- روزى كه «در صور» دميده مىشود و شما فوج فوج وارد محشر مىشويد.
9- ... سخن او حق است و در آن روز كه در صور دميد مىشود حكومت مخصوص اوست.
10- و در صور دميده مىشود، آن روز، روز تحقق وعده وحشتناك است.
11- صيحه واحدى بيش نيست (فرياد عظيم بر مىخيزد) ناگهانى همگى نزد ما حاضر مىشوند.
12- (امّا) جز اين انتظار نمىكشند كه يك صيحه عظيم (آسمانى) آنها را فرا گيرد در حالى كه مشغول جدال (در امور دنيا) هستند!
13- اينها (با اين اعمالشان) انتظارى جز اين نمىكشند كه يك صيحه آسمانى فرود آيد صيحهاى كه در آن بازگشت نيست (و همگى را نابود سازد).
14- روزى كه همگان صيحه رستاخيز را به حق مىشنود آن روز روز خروج است.
15- هنگامى كه در صور دميده مىشود آن روز- روز سختى است.
16- هنگامى كه آن صداى مهيب (صيحه رستاخيز) بيايد (كافران در اندوه عميقى فرو مىروند) در آن روز كه انسان از برادر خود قرار مىكند.
17- آن حادثه كوبنده و چه حادثه كوبندهاى؟! و تو چه مىدانى كه حادثه كوبنده چيست؟ روزى كه مردم مانند پروانه پراكنده، به هر سوى مىدوند.
18- تنها يك صيحه عظيم واقع مىشود ناگهان همه (از قبرها بر مىخيزند و) نگاه
مىكنند.
تفسير و جمعبندى
نفخه مرگ و نفخه حيات!
در هيجده آيه فوق- همانگونه كه قبلًا اشاره شده با «شش عنوان مختلف» از «نفخ صور» تعبير شده است كه در آيات فوق به ترتيب ذكر شده، و اكنون كه همه آنها را در كنار هم چيدهايم نظرى به تفسير آنها مىافكنيم تا از اين مقارنه، مفهوم واقعى نفخ صور روشن شود.
در نخستين آيه هم اشاره به نفخ صور اوّل شده است و هم نفخ صور دوّم، و تنها آيهاى است كه هر دو در آن جمع است، مىفرمايد: «در صور دميده مىشود و به دنبال آن تمامى كسانى كه در آسمانها و زمين هستند مىميرند، مگر كسانى كه خدا بخواهد» وَ نُفِخَ فى الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فى السَّمواتِ وَ مَنْ فى الْأرْضِ الّا مَنْ شاءَ اللَّهُ
صاحب مقاييس اللّغة ماده صَعْق (بر وزن صَعْب) را در اصل به معناى صداى شديد دانسته، و صاعقه را از همين معنا مشتق مىداند، و از آنجا كه «صاعقه» سبب مرگ و نابودى است اين ماده به معناى «مرگ و مير» نيز آمده است، ولى در لسان العرب نخستين معناى آن را بيهوش شدن و از كار افتادن عقل بر اثر شنيدن صداى شديد ذكر كرده است، و معناى ديگر را مرگ و موت شمرده، و حتى يكى از معانى صاعقه را از قول بعضى «مرگ» ذكر كرده است.
به هر حال مفهوم آن در آيه فوق همان مرگ ناگهانى است كه اهل آسمانها و زمين را (بر اثر نفخ صور) فرا مىگيرد، در اينكه منظور از الّا مَنْ شاءَ اللَّهُ (مگر كسانى كه خدا بخواهد) چيست؟ در ميان مفسّران گفتگوست، بعضى آن را اشاره به جمعى از فرشتگان بزرگ خدا (همچون جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل) دانستهاند، و بعضى اشاره به شهيدان راه خدا، و بعضى علاوه بر چهار فرشته فوق، حاملان عرش الهى را نيز مشمول آن دانستهاند.
ولى به هر صورت مسلم است كه آنها نيز سرانجام به حكم كُلُّ نَفْسٍ ذائَقَةُ الْمَوْتِ (آلعمران- 185) طعم مرگ را مىچشند و تنها ذات پاك خداوند كه حَىٌّ لا يَمُوْتُ است مىماند وَيَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْأكرامِ (رحمان- 27).
در دنباله آيه اشاره به نفخه دوّم كرده، مىفرمايد: «سپس بار ديگر در صور دميده مىشود و ناگهان همگى به پا مىخيزند و منتظر هستند» (تا به حساب آنها رسيدگى شود) ثُمَّ نُفِخَ فيهِ اخْرى فَاذا هُمْ قِيامُ يَنْظُرُوْنَ
«صور» در اصل به معناى «شيپور» است كه معمولًا براى توقف يا حركت لشكر و گاه كاروانها از آن استفاده مىكردند و در اين آيه در مورد توقّف عمومى حيات در عالم هستى، و حركت مجدّد آن به كار رفته است، و در اين زمينه شرح مفصّلى داريم كه به خواست خدا در بخش توضيحات مىخوانيد.
در دوّمين آيه تنها اشاره به نفخ صور دوّم شده است، و مىگويد: «به خاطر بياوريد روزى را كه در صور دميده مىشود، و تمام كسانى كه در آسمانها و زمينند در وحشت فرو مىروند» وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فى الصُّوْرِ فَفَزِعَ مَنْ فى السَّمواتِ وَ مَنْ فى الْأرْضِ
بعضى مانند «علامه طباطبايى» در «الميزان» بعيد نمىدانند كه اين آيه اشاره به هر دو نفخ باشد، ولى ذيل آيه كه مىگويد: «همگى با خضوع در پيشگاه خدا حاضر مىشوند» وَكُلٌّ اتَوْهُ داخِرِيْنَ نشان مىدهد كه منظور «نفخ دوّم» است.
در اينجا نيز به جمله استثنائيه الّا مَنْ شاءَ (مگر كسانى كه خدا بخواهد) برخورد مىكنيم كه تفسير آن را در ذيل آيه اوّل دانستيم.
سوّمين آيه ناظر به نفخه دوّم، نفخه رستاخيز است، مىفرمايد: «در صور دميده مىشود ناگهان آنها از قبرها شتابان به سوى (دادگاه) پروردگارشان حركت مىكنند» وَ نُفِخَ فى الصُّوْرِ فِاذا هُمْ مِنْ الْأجْداثِ الى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونْ (1)
مفسّران تصريح كردهاند كه اين آيه ناظر به «نفخه دوّم» است، و ذيل آيه و آيات بعد از آن نيز گواه اين معناست.
1) اجداث جمع جدث( بر وزن قفس) به معناى قبر است، و ينسلون از ماده نسل( بر وزن فصل) به معناى راه رفتن سريع است. راغب در مفردات معناى اصلى آن را جدا شدن مىگيرد و اطلاق نسل بر فرزندان آدم را از همين نظر مىداند.
بعضى اين سؤال را در اينجا عنوان كردهاند كه اگر انسانها در آن روز از حساب الهى وحشت دارند پس چگونه به سرعت به سوى آن مىدوند؟ و در پاسخ گفته شده است كه اين حالتى است كه بدون اختيار در آنها ايجاد مىشود، و به اين وسيله خداوند آنها را به دادگاه خويش فرا مىخواند.
چهارمين آيه ناظر به «نفخه اولى» همان نفخه مرگ انسانها و فناى جهان است، مىفرمايد: «هنگامى كه يك بار در صور دميده شود، و زمين و كوهها از جا برداشته شوند و با يك ضربه درهم كوبيده و متلاشى گردند، در آن روز واقعه عظيم رخ مىدهد»! فَاذا نُفِخَ فى الصُّوْر نَفْخَةٌ واحِدَةٌ وَ حُمِلَتِ الْأرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُكَّتا دَكَةً واحِدةً- فَيَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْواقِعَةَ
تعبير به «واحدة» در دو مورد از اين آيات، بيانگر اين است كه اين حوادث به طور ناگهانى و به صورت ضربتى تحقق مىيابد، از سوى ديگر اين تعبيرات همگى نشانه قدرت بىپايان خداست كه با يك «نفخه صور» كائنات را دگرگون مىسازد، درست همانند دميدن در يك شيپور كه يك قشون عظيم را به حركت در مىآورد يا از حركت باز مىدارد.
بىشك آيات فوق اشاره به نفخه اولى است، هرچند در لابهلاى آيات آينده سخنى از حوادث محشر و نامه اعمال و اوصاف بهشت نيز آمده است.
اين به خاطر آن است كه حوادث مزبور در راستاى پايان جهان و آغاز رستاخيز صورت مىگيرد و فاصله زيادى ميان آنها نيست، به همين دليل در بسيارى از آيات قرآن مىبينيم كه حوادث پايان جهان و رستاخيز پشت سر يكديگر قرار گرفتهاند.
و اينكه بعضى از بزرگان مفسّران اين آيه را اشاره به «نفخه دوّم» دانستهاند(1)بسيار بعيد به نظر مىرسد، چرا كه با آيهاى كه بلافاصله بعد از آن واقع شده و خبر از متلاشى شدن زمين و كوهها مىدهد سازگار نيست، گويا آياتى كه (با فاصله) بعد از آن است ايشان را به سوى اين معنا سوق داده، در حالى كه دقت در آيات مختلف قرآن كه در زمينه رستاخيز آمده نشان مىدهد كه حوادث اين دو نفخه گاهى همراه هم ذكر مىشود، كه بايد به وسيله قرائن از هم شناخته شوند.
1) اين تفسير در جلد 19 الميزان، صفحه 397 آمده است.
پنجمين آيه به روشنى اشاره به «نفخه دوّم» است چرا كه سخن از بىاثر بودن رابطههاى خويشاوندى به هنگام «نفخه صور» مىدهد، مىفرمايد: «هنگامى كه در صور دميده مىشود، هيچگونه نسب در ميان آنها نخواهد بود، و از يكديگر سؤال و تقاضا نمىكنند» فَاذا نُفِخَ فى الصُّورِ فَلا انْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَسائَلُوْنَ
روشن است كه سؤال كردن از يكديگر خواه به معناى خبر گرفتن از حالات يكديگر باشد يا به معناى تقاضاى كمك، همگى در نفخه رستاخيز و حيات است و عجيب است كه بعضى از مفسّران نيز در اينجا احتمال دادهاند كه منظور از آن نفخه اولى است!
به هر حال سؤال نكردن از يكديگر به هريك از دو معناى بالا باشد به خاطر آن است كه آنها چنان مشغول به خويشتن و گرفتار كار خود هستند كه به ديگرى نمىپردازند!
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه چگونه آيه فوق با آيات ديگر قرآن كه مىگويد: آنها از هم سؤال مىكنند و يا تقاضاى كمك مىنمايند سازگار است؟ مانند فَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَسائَلُونَ (صافات 50) و همچنين آيه 21 ابراهيم كه مىگويد: وَبَرَزُوا للَّهِ جَميعاً فَقالَ الضُّعَفاءُ لِلَّذينَ اسْتَكْبَروا انّا كُنّا لَكُمْ تَبَعاً فَهَلْ انْتُمْ مَغْنُونَ عَنّا مِنْ عَذابِ اللَّهِ مِنْ شَىْءٍ: «همه آنها در برابر خدا ظاهر مىشوند در اين هنگام ضعفا (دنباله روان نادان) به مستكبران مىگويند ما پيروان شما بوديم آيا حاضريد سهمى از عذاب الهى ما را بپذيريد و از ما دفع كنيد»؟!
پاسخ اين سؤال با توجه به آيات ديگر قرآن روشن مىشود كه قيامت داراى «مراحل» و «مواقف» متعددى است، و هر مرحله ويژگىهاى خاص خود را دارد.
شاهد اين سخن حديثى است كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در پاسخ همين سؤال آمده است: «ثَلاثَهٌ مَواطِنٍ تَذْهَلُ فيها كُلُّ نَفْسٍ: حَيْنَ يُرْمى الى كُلِّ انْسانٍ كِتابُهُ، وَ عِنْدَ الْمَوازِيْن، و عَلى جِسْرِ جَهَنَّم!؛ در سه جاست كه هر انسانى همه را جز خود فراموش مىكند: هنگامى كه نامه عمل او به دستش داده مىشود، و هنگامى كه در برابر ترازوى سنجش اعمال قرار مىگيرد، و زمانى كه روى پل جهنم مىآيد»!(1)
1) روحالبيان، جلد 6، صفحه 107.
در ششمين و هفتمين آيه باز سخن از «نفخ دوّم» است، مىفرمايد: «در پايان جهان ما آنها را چنان رها مىسازيم كه درهم موج مىزنند وَتَرَكْنا بَعضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوْجُ فى بَعْضٍ
اين يا به خاطر فزونى جمعيّت انسانهاست، و يا به خاطر شدّت وحشت و اضطراب آنان و يا حاكميت هرج و مرج در پايان جهان.
بعضى نيز آن را اشاره به جمعيّت يأجوج و مأجوج بعد از بناء سد ذو القرنين دانستهاند (به تناسب آيات قبل از آن) ولى اين معنا به قرينه آيات بعد بعيد به نظر مىرسد (دقت كنيد).(1)
به هر حال در پايان آيه مىافزايد: «و در صور دميده مىشود و بعد ما همه آنها را جمع مىكنيم» وَ نُفِخَ فى الصُّورِ وَ جَمَعْناهُمْ جَمْعاً
و در آيه بعد مىفرمايد: «روز قيامت روزى است كه در صور دميده مىشود و مجرمان را با بدنهاى كبود در آن روز گردآورى مىكنيم»! يَوْمَ يُنْفَحُ فى الصُّورِ وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمينَ يَوْمَئِذٍ زُرْقاً
«زُرق» جمع «ازرق» در اصل به معناى آبى رنگ يا كبود است، و در اينجا ممكن است اشاره به كبودى بدن مجرمان، و يا نابينايى چشم آنها، يا عطش شديدى كه بدن را فوقالعاده تحت تأثير قرار مىدهد، بوده باشد (هر سه تفسير براى آن ذكر شده است) معناى اوّل مناسبتر به نظر مىرسد، زيرا معناى اوّل معناى حقيقتى است و معناى دوّم و سوّم جنبه كنايى دارد.
در نهمين و دهمين آيه باز اشاراتى به نفخه دوّم يعنى نفخ حيات و رستاخيز ديده مىشود.
در يك مورد مىفرمايد: «روز قيامت روزى است كه در صور دميده مىشود و شما فوج فوج وارد (محشر) مىشويد» يَوْمَ يُنْفَخُ فى الصُّورِ فَتَاْتُونَ افْواجاً
و در مورد ديگر مىفرمايد: «در صور دميده مىشود و اين همان روز وعدههاى وحشتناك است»! وَ نُفِخَ فى الصُّورِ ذلِكَ يَوْمُ الْوَعيدِ
فوج فوج بودن مردم در آن روز يا به خاطر آن است كه هر گروهى با رهبرش اعم از پيامبران و غير آنها،
1) ماجراى يأجوج و مأجوج و سدّ ذو القرنين در جلد 12 تفسير نمونه صفحه 551( ذيل آيه 98 كهف) آمده است.
وارد محشر مىشوند، و يا هر دستهاى از مجرمان كه گناه خاصى دارند با هم محشور مىشوند، و يا اينكه هر امتى با پيامبرش وارد صحنه محشر مىشوند.
و در هر حال اين تعبير منافاتى با آيه 95 سوره مريم كه مىفرمايد:
وَكُلُّهُمْ آتيهِ يَوْمَ الْقيامَةِ فَرْداً: «هريك از آنها به صورت تنها در قيامت به پيشگاه او مىآيند» ندارد، زيرا همانگونه كه قبلًا نيز اشاره شد قيامت مواقف و مراحلى دارد، ممكن است در آغاز فوج فوج وارد محشر شوند، سپس فرد فرد در دادگاه عدل الهى حضور يابند (دقت كنيد)
«وعيد» به گفته راغب و جمعى از مفسّران و اهل لغت به معناى وعدههاى شرّ است، در حالى كه كلمه «وعد» هم در «خير» به كار مىرود و هم در «شرّ» و تكيه بر خصوص و عيد در آيه فوق- با اينكه روز قيامت همه روز وعدههاى نيك و هم بد است به خاطر هشدار به مجرمان است.
در آيه يازدهم و دوازدهم كه هر دو در سوره يس آمده است سخن از يك «صيحه» فراگير است كه در پايان اين جهان به عنوان «صيحه مرگ» يا آغاز قيامت به عنوان صيحه حيات در همه جا طنين انداز مىشود.
در يك مورد اشاره به «صيحه پايان» جهان كرده، مىفرمايد:
آنها پيوسته سؤال مىكنند كه اين وعده الهى كى خواهد آمد؟ آنها گمان مىكنند اين امر براى خدا مشكل است، نه هرگز چنين نيست «آنها جز اين انتظار ندارند كه يك صيحه آسمانى فرا رسد و ناگهان همه را فرا گيرد در حالى كه مشغول جنگ و جدال (در امور دنيا) هستند»! ما يَنْظُرُوْنَ الّا صَيْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ يَخِصِّمُوْنَ
و در مورد ديگر اشاره به «صيحه دوّم» كرده، مىفرمايد: آن نيز مطلب مشكلى نيست، بسيار سريع و آسان، «يك صيحه بيش نيست، ناگهان همگى نزد ما حاضر مىشوند»! (انْ كانَتْ الّا صَيْحَةً واحِدَةً فَاذا هُمْ جَميعُ لَدَيْنا مُحْضَرُوْنَ
«صيحه» به گفته راغب در «مفردات» در اصل به معناى شكافته شدن چوب يا لباس است كه توأم با صدا باشد، سپس اين واژه بر تمام صداهاى بلند و فرياد اطلاق شده است، اين واژه گاه به معناى طول قيامت نيز آمده است، چرا كه مثلًا يك درخت بلند، گويى فرياد مىزند و مردم را به سوى خود
مىخواند!
ولى «مقاييس اللّغة» معناى اصلى آن را «صداى بلند» ذكر نموده است و «تصيّح» را كه به معناى شكافتن چوب است از «ماده واوى» مىداند و مىگويد در اصل «تصوح» بوده است (دقت كنيد).
به هر حال مفسّران «صيحه اوّل» را نفخ صور اوّل، و «صيحه دوّم» را نفخ صور ثانى دانستهاند، در حالى كه در آيه 51 همين سوره كه ميان اين دو آيه قرار دارد صريحاً اشاره به نفخ صور و برخاستن مردگان از قبرها شده است، مگر اينكه گفته شود اين دو منافات با يكديگر ندارند، چرا كه دوّمى در حقيقت توضيحى براى اولى است، و مفهومش چنين است «نفخ صور دوّم چيزى جز اين نيست كه فرياد عظيمى برمىخيزد و همگى نزد ما حاضر مىشوند».
تمام اين تعبيرات بيانگر اين حقيقت است كه پايان يافتن دنيا و آغاز آخرت و رستاخيز در پيشگاه خداوند قادر متعال بسيار آسان است، و اظهار تعجب مخالفان از اين موضوع بسيار بىمورد مىباشد، تنها با يك صيحه عظيم همه مىميرند، سپس مىپوسند و خاك مىشوند، و با يك صيحه عظيم ديگر همگى حيات خويش را از سر مىگيرند، و يا سرعت در پيشگاه حق حاضر مىشوند؟
در سيزدهمين و چهاردهمين آيه بار ديگر اشاره به دو صيحه مرگ و حيات شده در نخستين آيه مىگويد: اينها (تكذيب كنندگان پيامبران) گويا انتظارى جز اين ندارند كه يك صيحه برخيزد، صيحهاى كه در آن بازگشت نيست (و همه را نابود كند!) وَ ما يَنْظُرُ هؤُلاءِ الّا صَيْحَةً واحِدةً ما لَها مِنْ فَواقٍ
در تفسير اين آيه ميان مفسّران گفتگوست، جمعى آن را اشاره به عذاب استيصال (همان عذاب دنيوى كه ريشه كافران و ظالمان را بر مىكند مانند عذاب قوم نوح و لوط و امثال آنها) دانستهاند، در حالى كه جمعى مىگويد: آيه اشاره به «نفخه صور» است، معناى اوّل با آيات قبل از آن كه سخن از مجازات قوم نوح و عاد و ثمود و امثال آنها مىگويد مناسبتر است، ولى با توجه به اينكه اين آيه تهديدى براى كفار مكه است و طبق آيه 33 انفال وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ انْتَ فيهِمْ «تا زمانى كه تو در ميان آنها هستى خداوند آنان را مجازات نمىكند» عذاب استيصال درباره آنها تصور نمىشد، معناى دوّم مناسبتر به نظر مىرسد (دقت كنيد)
و بنابراين تفسير آيا آيه اشاره به نفخه صور اوّل است يا دوّم؟ در ميان مفسّران گفتگوست، ولى بدون شك لحن آيه با نفخه اوّل سازگارتر است، چرا كه در پايان آن مىفرمايد: «هيچ بازگشتى در آن نيست» و اين تعبير معمولًا براى نفخه مرگ گفته مىشود.
در حديثى كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده نيز به همين آيه براى بيان نفخه اوّل استشهاد شده است.(1)
«فَواق» در اصل- طبق گفته بسيارى از مفسّران و اهل لغت- به معناى فاصلهاى است كه در ميان دو مرتبه دوشيدن شير از پستان شتر واقع مىشود كه معناى بازگشت به طور ضمنى در آن افتاده است و اينكه بهبودى مريض و به هوش آمدن افراد بيهوش را «افاقه» مىگويند چون بازگشت به سلامتى و هوشيارى در آن است. و به هر حال منظور اين است كه «صيحه فناى جهان» امكان بازگشت به كسى نمىدهد، و همه چيز در زمان كوتاهى پايان مىگيرد، ورق بر مىگردد و ميان انسانها و گذشته آنها سد غير قابل نفوذى ايجاد مىشود!
در آيه بعد اشاره به صيحه رستاخيز كرده، مىفرمايد: «در آن روز كه صيحه را به حق مىشنوند، آن روز خروج است» يَوْمَ يَسْمَعُونَ الصَّيْحَةَ بِالْحقِّ ذلِكَ يَوْمُ الْخُروُجِ
مفسّران اين «صيحه» را همان «صيحه رستاخيز» مىدانند، و ذيل آيه گواه روشنى بر آن است، و منظور از «حقّ» به گفته مرحوم طبرسى در مجمعالبيان و فخر رازى در تفسير كبير و آلوسى در روح المعانى ممكن است همان بعث و رستاخيز باشد، ولى ظاهر اين است كه حق در اينجا همان معناى اصليش را دارد و به تعبير «الميزان» به معناى قضاى حتمى است و رستاخيز مصداق آن است و تعبير به «يوم الخروج» روز خارج شدن از قبرهاست.
در اينكه چه كسى اين صيحه را مىشنود، ارواح قبل از ورود در اجساد، و يا اينكه هم زمان با صيحه، بدنها زنده مىشوند و روح به آنها باز مىگردد، و انسانها ادامه صيحه را مىشنوند، درست مانند بانگى كه بر شخص خواب مىزنند و او را بيدار مىكنند، در ميان مفسّران گفتگوست، هرچند كه معناى دوّم مناسبتر به نظر مىرسد.
در پانزدهمين آيه به تعبير تازهاى برخورد مىكنيم و آن تعبير به «نَقْر» است.
1) تفسير قرطبى، جلد 8، صفحه 5601 و تفسير فخر رازى، جلد 26، صفحه 183.
مىفرمايد: «هنگامى كه در ناقور، كوبيده شود- آن روز روز سختى است و بر كافران آسان نيست» فَاذا نُقِرَ فى النّاقُوْرِ- فَذلِكَ يَوْمِئِذٍ عَسيرٌ- عَلَى الْكافِرينَ غَيْرُ يَسيرٍ.
«نَقْر» به گفته ارباب لغت در اصل به معناى كوبيدن چيزى است.
«ومنقار» به وسيله كوبيدن است و از آنجا كه كوبيدن همراه با صداست گاه اين واژه به معناى ايجاد صدا يا سبب آن كه دميدن در شيپور است آمده، و لذا گروهى آيه را مستقيماً به معناى «نفخ در صور» تفسير كردهاند (نقر به معناى دميدن و «ناقور» به معناى صور).(1)
اين احتمال نيز وجود دارد كه تعبير به نقر به خاطر آن است كه صداى شيپور رستاخيز آن قدر عظيم است كه گويى گوش را سوراخ مىكند و در مغز فرو مىرود!
به هر حال اين تعبير اشاره به «نفخ دوّم» است، به گواهى آياتى كه بعد از آن قرار دارد، و از وضع سخت كافران در آن روز خبر مىدهد و به گفته فخر رازى اگر منظور «نفخ اوّل» باشد (چنانكه بعضى از مفسّران احتمال دادهاند) آن روز، روز سختى بر كافران نخواهد بود، زيرا روز مردن و رهايى يافتن است، روز سخت، روز قيامت، مقارن صيحه حيات است.(2)
در شانزدهمين آيه باز تعبير جديدى ديده مىشود، و آن تعبير «صاخَّة» است.
مىفرمايد: «هنگامى كه «صاخّه» يعنى صداى مهيب بيايد، در آن روز انسان از برادر خود فرار مىكند ... فَاذا جائَتِ الصاخَّةُ يَوْم يَفِرٌ الْمَرْءُ مِنْ اخيِه ...
«صاخَّة» از ماده «صَخّ» به گفته راغب، صداى شديدى است كه از صاحب نطقى بر مىخيزد، و به گفته «مقاييس اللّغة» صيحهاى است كه گوش را كر مىكند، بعضى از مفسّران نيز آن را به معناى كوبيدن سر انسانى به سنگ، و بعضى به معناى استماع و گوش فرا دادن تفسير كردهاند.(3)
به هر حال اين تعبير اشاره به «نفخ صور» است، آن هم نفخه دوّم، همان صيحه عظيمى كه صيحه بيدارى و حيات است، و همگان را زنده كرده به عرصه محشر مىفرستد، در آن روز هر انسانى به قدرى
به خود مشغول مىشود كه حتى از برادر و پدر و مادر و دوستان، فرار مىكند!
در هفدهمين آيه باز به تعبير ديگرى از مسأله نفخ صور مواجه مىشويم، مىفرمايد: «قارعه» آن «حادثه كوبنده»، وچه حادثه كوبندهاى؟!- تو چه مىدانى كه حادثه كوبنده چيست؟- روزى كه مردم مانند پروانهها- پراكنده به هر سو مىروند، و كوهها مانند پشم رنگين حلّاجى شده (در فضا پراكنده) مىگردد- هركس در آن روز ترازوى اعمالش سنگين است، در يك زندگى رضايتبخش خواهد بود الْقارِعَةُ- مَا الْقارِعَةُ- وَ ما ادْراكَ مَا الْقارِعَةُ- يَوْمَ يَكوُنُ النّاسُ كَالْفَراشِ الْمَبْثوُثِ- وَ تَكوْنُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْممَنْفُوشِ- فَامَّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ- فَهُوَ فى عِيشَةٍ راضيَةِ
«الْقارِعَة» از مادّه «قرع» (بر وزن فرع) در اصل به معناى كوبيدن با شدّت است به گونهاى كه صداى بلندى از آن برخيزد، و به همين جهت، چكش را «مقرعه» مىگويند.
در اينكه منظور از «قارعه» در اين آيات چيست؟ گروهى از مفسّران گفتهاند كه اين تعبير يكى از نامهاى قيامت است، زيرا حوادثى كه در آن رخ مىدهد هم ظاهراً شديد و كوبنده است، و هم از نظر كوبيدن قلب، به خاطر شدّت وحشت آن.
بعضى تصريح كردهاند كه اين تعبير بر مجموعه حوادث قيامت كه از نفخ صور اوّل شروع مىشود و پايان آن خاتمه داورى خداوند درباره بندگان است اطلاق شده.(1)
فخررازى در تفسير خود مىگويد: «اجماع مفسّران بر اين است كه اين واژه از نامهاى قيامت است، و سپس در علّت اين نامگذارى امورى را بيان كرده، از جمله اينكه: اين نامگذارى به خاطر نفخه اوّلى است كه سبب نابودى همه ساكنان زمين و آسمانها مىشود، دوّم اينكه به خاطر اصطكاك شديدى است كه به هنگام تخريب جهان به وجود مىآيد، سوّم به خاطر كوبيدن دلها با انواع وحشت و ترس است، و چهارم كوبيدن دشمنان خدا با عذاب و رسوايى است.(2)
ولى آياتى كه به دنبال اين آيات آمده نشان مىدهد كه اين تعبير بيشتر ناظر به نفخه اولى است كه همه انسانها را در وحشت فرو برده، سپس نابود مىكند، و كوهها را ويران مىسازد، و در تعقيب اين موضوع
حوادث قيامت به عنوان يك تسلسل طبيعى ذكر شده است.
به هر حال تعبير فوق يا اشاره به نفخه اوّل صور است و يا نفخه اوّل جزئى از آن مىباشد، و اما اين احتمال كه اشاره به نفخه دوّم بوده باشد با ترتيب طبيعى آيات نمىسازد، زيرا بسيار بعيد است كه آيه يَوْمَ يَكُونُ النّاسُ كَالْفَراشِ الْمَبْثُوثِ اشاره به نفخه دوّم باشد و آيه بعد از آن وَ تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ اشاره به نفخه اوّلى (دقت كنيد).
و بالاخره در هيجدهمين و آخرين آيه باز تعبير ديگرى از آن حادثه به چشم مىخورد، و آن تعبير به «زَجْرَةٌ» (صيحه عظيم) است.
در پاسخ كسانى كه پيوسته از حيات بعد از مرگ اظهار تعجب مىكردند، مىفرمايد: (تعجب نكنيد، اين كار مشكلى نيست) «تنها يك صيحه عظيم واقع مىشود، ناگهان همه (از قبرها بر مىخيزند و) خيره خيره نگاه مىكنند»! فَانّما هِىَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَاذا هُمْ يَنْظُرُونَ
«زَجْرَةٌ» در اصل به معناى راندن با صداى بلند است مانند راندن شتران.(1)
سپس به معناى طرد كردن، و گاه به معناى صدا به كار رفته است.
جمله يَنْظُرُونَ ممكن است به معناى خيره خيره نگاه كردن از روى شدت وحشت باشد، يا نگاه كردن به يكديگر و يا انتظار كشيدن براى حكم نهايى خدا، ولى به هر حال ظاهر آيه به خوبى نشان مىدهد اشاره به «نفخه حيات» است كه انسانها از قبرها بر مىخيزند، و آماده حساب مىشوند، غالب مفسّران نيز به اين نكته اشاره كردهاند.
از مجموع اين آيات استفاده مىشود كه پايان و آغاز جهان ديگر به صورت ناگهانى و با يك صيحه عظيم رخ مىدهد، گاه از آن تعبير به «صيحه» و گاه «زجره» و «صاخه» كه آن هم به معناى صيحه است، و گاه «نقر»، و در بسيارى از موارد تعبير به «نفخ صور» شده است.
1) به مقاييس اللغة و مفردات راغب ماده زجر مراجعه شود.
در ظاهر، اين آيات، شرح و توضيحى براى چگونگى نفخ صور ديده نمىشود، و در واقع مانند حوادث ديگر مربوط به قيامت تنها شبحى از آن براى ما ترسيم شده است، ولى در احاديث چنانكه خواهد آمد اين مسأله كمى مشروحتر بيان شده، هرچند ابهام كلّى آن بر طرف نگشته، و يا صحيحتر نمىتوان ابهام آن را برطرف نمود، چون از اسرار جهان ديگر است و عقل ساكنان دنيا از درك شرح آن عاجز است.
مىدانيم «نفخ» به معناى دميدن و «صور» به گفته بسيارى از ارباب لغت به معناى شيپور يا شاخ است (شاخ حيوان را خالى مىكردند و به صورت شيپور در مىآمد، از يك طرف آن را مىدميدند و از طرف ديگر صداى بلندى برمىخواست).
آيا اين تعبير كنايهاى است از فرمان پايان ناگهانى جهان و فرمان آغاز رستاخيز كه از سوى خدا صادر مىشود، و تشبيهى است به آنچه در ميان انسانها معمول بوده است كه براى توقف يا حركت لشكر و قافله به وسيله شيپور همه را آگاه مىساختند (البتّه آهنگ شيپور توقف با آهنگ شيپور حركت متفاوت بود).
و هم اكنون نيز در بعضى سربازخانهها معمول است كه در آخر شب شيپور خاموش باش مىزنند، و همه موظفند در آن ساعت استراحت كنند، و صبحگاهان شيپور بيدار باش كه همه موظفند از خواب برخيزند و آماده شوند.(1)
يا اينكه اين تعبير جنبه كنايى ندارد بلكه واقعاً در شيپور دميده مىشود، ولى واضح است آن، يك شيپور عادى نيست، صاعقه و صيحه عظيمى است كه تمام آسمان و زمين را پر مىكند و سبب مرگ ناگهانى همه موجودات زنده مىشود، و يا همه را به حركت و جنبش در مىآورد و سبب حيات آنها مىشود.
1) اين احتمال در تفسير ابوالفتوح رازى، جلد 9 صفحه 421 آمده است.
اين احتمال مناسبتر، و با ظاهر آيات سازگارتر است.
در حديثى از امام على بن الحسين عليه السلام مىخوانيم: «انَّ الصُّوْرَ قَرْنٌ عَظيمٌ لَهُ رَأْسُ واحِدٌ وَ طَرَفانِ، وَ بَيْنَ الطَّرَفِ الْأسْفَلِ الَّذى يَلى الْأرْضَ الَى الطَّرَفِ الْأعْلَى الَّذى يَلى السَّماءَ مِثْلُ ما بَيْنَ تُخُوْمِ الْأرَضيْنَ السابِعَةِ الى فَوْق السَّماءِ السّابِعَةِ، فيهِ اثْقابٌ بِعَدَدِ ارْواحِ الْخَلائِق، وَسِعَ فَمُهُ ما بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأرْضِ؛
«صور» شاخ بزرگى است كه يك سر، و دو طرف دارد، و فاصله ميان طرف پايين كه در سمت زمين است تا طرف بالا كه در سمت آسمان است به اندازه فاصله اعماق زمين هفتم تا فراز هفتمين آسمان است، و در آن سوراخهايى به تعداد ارواح خلايق است، و دهانه آن به وسعت ما بين آسمان و زمين مىباشد».(1)
در حديث ديگرى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم:
«الصُّورُ قَرْنٌ مِنْ نُور فيهِ اثْقابٌ عَلَى عَدَدِ ارْواحِ الْعِبادِ؛ صور شاخى است از «نور» كه در آن سوراخهايى به تعداد ارواح بندگان است».(2)
اينها همه نشان مىدهد كه اين تعبير كنايه از مطلب مهمى است كه در اين قالب بيان شده است.
ولى در كلمات جمعى از مفسّران ديده مىشود كه «صور» را جمع «صورة» گرفتهاند و گفتهاند منظور اين است كه در صورتها و پيكرهاى انسانها دميده مىشود و آنها زنده مىشوند.
اين تفسير علاوه به اينكه تنها تناسب با نفخه دوّم يعنى نفخه حيات دارد، نه نفخه اوّل، از سوى بعضى از ارباب لغت به شدّت رد شده است.
ابن منظور در لسان العرب از بعضى از علماى لغت نقل مىكند كه اين خطايى فاحش، و نوعى تحريف كلام اللَّه است، چرا كه جمع «صور» در آيات ديگر قرآن به صورت «صُوَر» (بر وزن سخن) آمده است، نه «صُوْر» و اگر كسى جمله «و نُفِخَ فِى الصُّوْر» را «نُفِخَ فِى الصُّوَرِ» (با فتح واو) بخواند بر خدا افترا بسته و كتاب اللَّه را تحريف كرده است.
از اين گذشته اين تفسير با آنچه در روايات فوق آمد نيز سازگار نيست، و نيز با آياتى كه تعبير به «صعقه» و «زجره» و «ناقور» و مانند آن كرده است نمىسازد.
بعيد نيست ابداع كنندگان اين تفسير چون نتوانستهاند «نفخ در صور» به معناى دميدن در شيپور را
هضم كنند، ناچار به سراغ اين تفسير رفتهاند در حالى كه نه «صور» يك «شيپور» عادى است و نه «نفخ» شبيه نفخهاى ما!
به هر حال از ميان سه تفسيرى كه گفته شد، تفسير دوّم مناسبتر و با ظاهر آيات هم آهنگتر است، اين تفسير دور نمايى از نفخ صور به ما نشان مىدهد هرچند كه از توضيح كامل آن عاجز هستيم.
مىدانيم «صوت» نوعى از امواج است كه در هوا، آب يا جامدات به وجود مىآيد، و آنچه با گوش انسان از اين امواج شنيده مىشود صداهايى است كه شدّت تواتر امواج آن از بيست مرتبه در ثانيه كمتر، و از بيست هزار بيشتر نباشد، ولى هستند كسانى كه امواج شديدتر از آن را هم مىشنوند، و در ميان حيوانات خُفّاش ارتعاشاتى را مىشنود كه شدّت تواتر آنها بالغ بر 145 هزار مرتبه در ثانيه است (1)و اينكه معروف است حيوانات قبل از انسانها وقوع زلزلهها را درك مىكنند شايد به خاطر همين باشد كه آنها امواج صوتى ناشى از آن را كه براى انسان قابل درك نيست احساس مىكنند.
اين را نيز مىدانيم كه امواج شديدگاه همه چيز را درهم مىكوبد، تأثير بمبها و مواد منفجره روى بدن انسانها و ساختمانها از طريق همين امواج شديد است كه از آن تعبير به «موج انفجار» مىكنند و مىتواند در يك لحظه هرگونه مقاومتى را در هم بشكند و گاه انسان يا ساختمان را به اجزاى بسيار كوچكى همچون پودر تبديل كند.
بنابراين جاى تعجب نيست كه صيحه رستاخيز و «بانگ صور» در مدّتى كوتاه مايه مرگ انسانها و در هم شكستن كوهها شود.
جالب اينكه در نهجالبلاغه از اميرمؤمنان على عليه السلام آمده است:
«وَ يُنْفَخُ فى الصُّوْرِ فَتَزْهَقُ كُلُّ مُهْجَةٍ وَتَبْكَمُ كُلُّ لَهْجَةٍ وَ تَذِلُّ الشُّمُّ الشَّوامِخُ، وَ الصُّمُّ الرَّواسِخُ فَيَصيرُ صَلْدُها سَراباً رَقْرَقاً، وَ مَعْهَدُها قاعاً سَمْلَقاً؛ و در صور دميده مىشود و به دنبال آن قلبها از كار مىافتد، زبانها بند مىآيد و كوههاى بلند و سنگهاى محكم چنان به هم مىخورد كه متلاشى و نرم مىشود، و جاى آن
1) به كتاب صوت صفحه 57 و نجوم براى همه صفحه 90 مراجعه شود.
چنان صاف و هموار مىگردد كه گويا هرگز كوهى وجود نداشته اشت»!(1)
البتّه اينها درباره «نفخه مرگ» است، و مسلّماً «نفخه حيات» چيزى ديگرى است، فريادى است بيدادگر، حياتانگيز نشاط آور، حركت آفرين، كه اطلاعات ما درباره آن مانند ساير امور مربوط به قيامت بسيار اندك است.
1- آيا نفخ صور فقط دو مرتبه است؟- از آيات قرآن، وجود دو نفخه (نفخه مرگ و نفخه حيات) به خوبى روشن است، و در آيات گذشته به وضوح ديده شد.
ولى از بعضى از روايات استفاده مىشود كه «نفخ صور» سه بار انجام مىگيرد، و حتى به آيات قرآن در اين روايات استدلال شده است.
در لآلى الاخبار از مرحوم ديلمى در ارشاد القلوب در حديثى چنين نقل شده كه اسرافيل سه نفخه دارد، «نفخه فزع» و «نفخه موت» و «نفخه بعث» .... در پايان جهان اسرافيل به زمين مىآيد و نفخه اوّلى را در صور مىدهد كه همان نفخه وحشت و فزع است، همانگونه كه خداوند فرموده وَ نُفِخَ فى الصُّوْرِ ففَزِعَ مَنْ فى السَّمواتِ وَ مَنْ فى الْأرْضِ الّا مَنْ شاءَ اللَّهُ در اين هنگام زلزله عظيمى در سراسر زمين واقع مىشود و مردم حيران و سرگردان مانند افراد مست به هر سو مىروند، و بعد از آن «نفخه صعق» (نفخه مرگ) است همانگونه كه قرآن مىفرمايد: وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فى الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فى السَّمواتِ وَ مَنْ فى الْأرْضِ الّا مَنْ شاءَ اللَّهُ (و سپس «نفخه حيات» است همانگونه كه خداوند فرموده: ثُمَّ نُفِخَ فيهِ اخْرى فَاذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُوْنَ (2)
بعضى نيز نفخه چهارمى بر آن افزودهاند و آن نفخه جمع و حضور است كه ظاهراً از آيات 53 سوره يس استفاده شده است: انْ كانَتْ الّا صَيْحَةً واحِدَةً فَاذا هُمْ جَميْعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُوْنَ
ولى در حقيقت همان دو نفخه گسترش يافته و تبديل به چهار نفخه شده است، چرا كه مسأله وحشت عمومى فزع، مقدمهاى است براى مرگ جهانيان كه به دنبال نفخه اوّلى يا صيحه نخستين رخ مىدهد،
همانگونه كه جمع و حشر نيز ادامه همان نفخه حيات است.
اين مطلب را با آيات 6 و 7 سوره نازعات مىتوان تأييد كرد كه مىفرمايد:
يَوْمَ تَرْجُفُ الراّجِفَةُ- تَتْبَعُهَا الرّادِفَةُ: «روزى كه زلزله كوبنده همه جا را بلرزاند و پس از آن زلزلهاى واقع مىشود كه بندگان را همرديف و حاضر در محشر مىسازد (دقت كنيد).
2- فرشته نفخ صور- در احاديث آمده است كه اين فرشته، اسرافيل است.
بعضى معتقدند كه اسرافيل در زبان سُريانى به معناى بنده خداوند متعال است.(1)
در حديث امام سجّاد على بن الحسين عليه السلام نيز آمده است كه «خداوند به اسرافيل امر مىكند تا به دنيا فرود آيد، و صور با اوست .... و در آن مىدمد».(2)
از بعضى از روايات استفاده مىشود او مقربترين فرشته خداست.(3)
و او نخستين فرشتهاى بود كه براى آدم سجده كرد.(4)
و اصولًا بودن نفخه مرگ و حيات در دست او، نشانه عظمت مقام اين فرشته است.
ولى از روايتى از امام على بن الحسين عليه السلام استفاده مىشود كه نفخه مرگ از سوى اسرافيل است، و بعد از آن خود اسرافيل هم مىميرد، و نفخه حيات از سوى خود پروردگار عالم انجام مىگيرد.(5)
3- فاصله ميان نفخهها- از آيات قرآن اجمالًا استفاده مىشود كه ميان نفخه مرگ و حيات فاصلهاى وجود دارد (تعبير به «ثُمّ» در آيه 68 سوره زمر، گواه اين معناست) امّا فاصله آنها چه اندازه است، از آيات قرآن چيزى در اين باره استفاده نمىشود.
ولى در بعضى از روايات آمده است كه اين فاصله چهل سال است انَّ ما بَيْنَ النَّفْخَتَينِ ارْبَعُوْنَ سَنَةً ولى آيا اين سالها همچون سالهاى معمولى دنياست يا همانند سالها و ايّام قيامت است كه هر روز آن معادل پنجاه هزار سال است، درست بر ما روشن نيست!
در هر حال در اين فاصله، دگرگونىهاى عظيم در عالم هستى واقع مىشود، و عالم نوينى براى زندگى مجدّد انسانها شكل مىگيرد، و در اين فاصله موجود زنده در سرتاسر جهان جز ذات پاك حىّ قيّوم وجود نخواهد داشت.
و اينكه در دو آيه 68 زمر و 87 نحل با ذكر جمله الآ مَنْ شاءَ اللَّهُ (جز كسانى را كه خدا بخواهد) گروهى از مرگ در نفخه ممات استثنا شدهاند، به معناى اين نيست كه آنها نمىميرند، بلكه مرگ آنها به زمانى بعد از آن موكول مىشود، يعنى مرگ آنها تأخير دارد.
شاهد اين سخن جمله كُلُّ نَفْسٍ ذائَقةُ الْمَوْتِ مىباشد كه در سه آيه از قرآن مجيد به آن اشاره شده است.(1)
بايد توجه داشت كه «نفس» مفهوم وسيعى دارد كه همه موجودات زنده را شامل مىشود.
در اينكه چه اشخاصى استثنا شدهاند مفسّران احتمالات زيادى دادهاند: بعضى گفته اند: گروهى از فرشتگان مقرب مانند اسرافيل و جبرائيل و ميكائيل و عزرائيل هستند، بعضى حاملان عرش را نيز اضافه كردهاند، بعضى گفتهاند منظور ارواح شهداست (در بدنهاى مثالى) و بعضى خازنان بهشت و مالكان دوزخ را ذكر كردهاند.
از روايتى از امام على بن الحسين عليه السلام استفاده مىشود كه در صيحه اوّل، همه جز «اسرافيل» كه نفخ صور مىكند مىميرند، سپس او نيز به فرمان خداوند از جهان مىرود.
اگر حقيقت نفخ صور دقيقا براى ما روشن نباشد كه نيست، فلسفه تربيتى آن چندان پوشيده ينست، و آنچه فعلًا براى ما هم است آثار تربيتى اين عقائد حقه است.
نفخه صور اولًا بيانگر اين حقيقت است كه مسأله مرگ و حيات عمومى موجودات عالم مسأله و پيچيدهاى در پيشگاه خداوند نيست، با يك صيحه عظيم و مرموز و عالمگير همه خلايق مىميرند، و با يك بانگ عظيم مرموز ديگر همه زنده مىشوند، گويى خفتگانى بودهاند كه با اين فرياد بيدارگر، بيدار
1) آلعمران 185- انبياء- 35- عنكبوت- 57.
مىگردند.
اين پاسخى است به گفته كسانى كه در امر معاد ترديد مىكردند، و آن را مسأله محال يا مشكلى مىپنداشتند و پيوسته بر پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم خرده مىگرفتند.
ثانياً: هشدارى است به همه انسانها كه زندگى را پايدار ندانند و گرفتار غرور و غفلت نشوند، و هر زمان احتمال دهند صيحه رستاخيز و نفخه مرگ برخيزد، و آنها در همان حال به سوى ديار عدم بشتابند و با تمام آرزوهاى دور و دراز در كام مرگ فرو روند.
ثالثاً: چگونگى نفخه صور و پايان اين جهان و آغاز جهان ديگر درس تربيتى عميق ديگرى به انسانها مىدهد كه در هر لحظه و هر حال آماده استقبال از چنين حادثه عظيمى باشند، هرگز كار و وظيفه امروز خود را به فردا نيفكنند، چرا كه هيچ تاريخ معينى براى اين حادثه ناگهانى تعيين نشده، و تقريباً بدون مقدمه آغاز مىشود.
در حديثى از امام على بن الحسين عليه السلام مىخوانيم كه بعد از شرح مبسوطى درباره نفخه صور، «راوى» مىگويد: وقتى سخن امام عليه السلام به اينجا رسيد: «رَايْتُ عَلَىَّ بْنَ الْحُسَيْنِ يَبْكى عِنْدَ ذلِكَ بُكاءً شَديداً»: امام عليه السلام را در اين حال ديدم كه شديداً گريه مىكند» (و از مسأله پايان ناگهانى دنيا و فرا رسيدن قيامت و حضور در پيشگاه خداوند سخت نگران است).(1)
1) تفسير على بن ابراهيم ذيل آيه 68 زمر، جلد 2 صفحه 253- بحارالانوار، جلد 6، صفحه 324- حديث 2.
اشاره:
در آيات قرآن مجيد بحثهاى گستردهاى درباره «نامه اعمال» (پرونده كارهاى آدمى) ديده مىشود كه از آن با تعبيرات گوناگون و متنوعى ياد شده است.
در بسيارى از اين آيات تعبير به «كتاب» كه مفهوم وسيعى دارد، هم نامه را شامل مىشود و هم كتاب را، شده است.
و در بعضى ديگر تعبير به «زُبر» آمده كه آن هم جمع «زبور»، مفهومى نزديك به كتاب دارد.
در بعضى نيز سخن از «طائر» به ميان آمده كه به معناى پرنده است، پرندگانى كه عرب فال نيك به آنها مىزد و سرنوشت خود را به آنها مربوط مىدانست، قرآن با اين تعبير خود مىگويد: پرنده نيكبختى و بدبختى شما همين نامه اعمال شماست!
در بعضى تنها سخن از «نويسندگان نامه اعمال» است و از آنها تعبير به «رقيب» و «عتيد» يا «رسولان پروردگار» يا «كراماً» يا «متلقيان» شده است كه هر كدام پيامى مخصوص به خود دارد (دقت كنيد).
در اينكه نامه اعمال چيست؟ و آيا هركس يك نامه عمل دارد يا بيشتر؟ و نويسندگان نامه اعمال كيانند؟ و چگونه رقم زده مىشود؟ چگونه به دست راست و چپ انسان داده مىشود؟ بحثهاى فراوانى است كه بعد از ذكر آيات مربوطه و تفسير آن به سراغ آنها خواهيم رفت.
ولى نبايد فراموش كرد كه باز در اينجا پيامهاى تربيتى اين آيات و مسائل اخلاقى مربوط به آن در درجه اوّل اهميّت است.
با اين اشاره به سوى قرآن باز مىگرديم و به آيات اين قسمت گوش جان فرا مىدهيم:
1- انِّا نَحْنُ نُحْيِى الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلَّ شَيىءٍ احْصَيْناهُ فى امامٍ مُبينٍ
(يس- 12)
2- وَ وُضِعَ الْكِتابُ فَتَرَى الْمُجْرمينَ مُشْفِقينَ مِمّا فيهِ وَ يَقُولُونَ يا وَيْلَتَنا ما
لِهذا الكِتابِ لا يُغادِرُ صَغيرَةً وَ لا كَبيرَةً الّا احْصاها
(كهف- 49)
3- امْ يَحْسَبُونَ انّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ بَلَى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ
(زخرف- 80)
4- وَتَرَى كُلِّ امَّةٍ جاثِيَةً كُلُّ امَّةٍ تُدْعَى الى كِتابِها ...- هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ انّا كُنّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
(جاثيه- 28 و 29)
5- وَ كُلَّ انسانٍ الْزَمْناهُ طائِرَهُ فى عُنُقِهِ و نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ كِتاباً يَلْقيهُ مَنْشُوراً- اقْرْء كِتابَكَ كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسيباً
(اسراء- 13 و 14)
6- وُكُلُّ شَيىءٍ فَعَلُوهُ فى الزُّبُرِ- وَكُلُّ صَغيرٍ وَ كَبيرٍ مُسْتَطَرٌ
(قمر- 52- 53)
7- وَكُلَّ شَىءٍ احْصَيْناهُ كِتاباً
(نبأ- 29)
8- كَلّا انَّ كِتابَ الْفُجّارِ لَفى سِجِّينٍ- وَ ما ادْراكَ ما سِجِّينٌ- كِتابٌ مَرْقُومٌ ... كَلّا انَّ كِتابَ الْأبْرارِ لَفى عِلِّيِّيْنَ- وَ ما ادْراكَ ما عِليُّونَ- كِتابٌ مَرْقُوْمٌ- يَشْهَدُهُ الْمُقرَّبُونَ
(مطففّين 7 تا 9 و 18 تا 21)
9- اذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ عَنِ الْيَمينِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعيدٌ- ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ الّا لَدَيْهِ رَقيبٌ عَتيدٌ
(ق- 17 و 18)
10- وَ انَّ عَلَيكُمْ لَحافِظينَ- كِراماً كاتِبينَ- يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ
(انفطار- 10 تا 12)
11- فَامّا مَنْ اوتِىَ كِتابُهُ بِيَمِينِه فَيَقُولُ هاؤُمُ اقْرَؤُ كِتابَيَه ... وَ امّا مَنْ اوتِىَ
كِتابَه بِشِمالِهِ فَيَقُولُ يا لَيْتَنى لَمْ اوْتَ كِتابِيَه- وَلَمْ ادْرِ ما حِسابِيَه
(حاقّه- 19 و 25 و 26)
12- فَامّا مَنْ اوتِىَ كِتَابُهُ بِيَميِنهِ- فَسَوْفُ يُحاسَبُ حِساباً يَسيراً- وَ يَنْقَلِبُ الى اهْلِهِ مَسْرُوراً- وَ امّا مَنْ اوتِىَ كِتَابَهُ وَ راءَ ظَهْرِهِ فَسَوْفَ يَدْعُوا ثَبُوراً- وَ يَصْلى سَعيراً
(انشقاق- 7 تا 12)
13- فَاصْحابُ الْمَيْمَنَةِ ما اصْحابُ الْمَيْمَنَةِ- وَ اصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما اصْحابُ الْمَشْئَمَةِ
(واقعه- 8 و 9)
14- وَ اصْحابُ الْيَمينِ ما اصْحابُ الْيَمينِ- فى سِدْرٍ مَخْضُودٍ ... وَ اصْحابُ الشِّمالِ ما اصْحابُ الشِّمالِ- فى سَمُوْمٍ وَحَميمٍ
(واقعه- 27 و 28 و 41 و 42)
15- وَ اذا الصُّحُفُ نُشِرَتْ ... عَلِمَتْ نَفْسٌ ما احتضَرَتْ
(تكوير 10 و 14)
ترجمه:
1- ما مردگان را زنده مىكنيم، و آنچه را از پيش فرستادهاند و تمام آثار آنها را مىنويسيم، و همه چيز را در «كتاب» احصا كردهايم.
2- و كتاب (كتابى كه نامه اعمال همه انسانهاست) در آنجا گذارده مىشود، امّا گنهكاران را مىبينى كه از آنچه در آن است ترسان و متوحشاند، و مىگويند واى بر ما! اين چه كتابى است كه هيچ عمل كوچك و بزرگى نيست مگر اينكه آن را شماره كرده است؟!
3- آنها چنين مىپندارند كه ما اسرار پنهانى و سخنان در گوشى آنها را نمىشنويم آرى رسولان (فرشتگان) ما نزد آنها هستند و مىنويسند.
4- در آن روز هر امتى را مىبينى (كه از شدت ترس و وحشت) بر زانو نشسته، هر امتى به سوى كتابش خوانده مىشود- اين كتاب ماست كه به حق با شما سخن مىگويد (و اعمال شما را بازگو مىكند) ما آنچه را انجام مىداديد مىنويسيم.
5- اعمال هر انسانى را به گردنش قرار دادهايم، و روز قيامت كتابى براى او بيرون مىآوريم كه آن را در برابر خود گشوده مىبيند- (اين همان نامه اعمال اوست به او مىگوئيم) كتابت را بخوان! كافى است كه امروز خود حسابگر خود باشى.
6- و هر كارى را انجام دادند در نامههاى اعمالشان ثبت است، و هر كار كوچك و بزرگى نوشته مىشود.
7- و ما همه چيز را احصا و ثبت كردهايم.
8- چنان نيست (كه آنها درباره قيامت خيال مىكنند) مسلماً نامه اعمال فاجران در سجين است!- تو چه ميدانى سجين چيست؟ نامهاى است رقم زده شده و سرنوشتى است حتمى- چنان نيست كه آنها (درباره معاد) خيال مىكنند بلكه نامه اعمال نيكان در عليين است و تو چه مىدانى عليين چيست؟! نامهاى است رقم زده شده و سرنوشتى است قطعى كه مقربان شاهد آنند.
9- به خاطر بياوريد هنگامى كه دو فرشته راست و چپ كه ملازم انسان هستند اعمال او را دريافت مىدارند- هيچ سخنى را انسان تلفظ نمىكند مگر اينكه نزد آن فرشتهاى مراقب و آماده براى انجام مأموريت است.
10- و بدون شك نگاهبانانى بر شما گمارده شده والا مقام و نويسنده (اعمال نيك و بد شما) آنها مىدانند، شما چه مىكنيد.
11- امّا كسى كه نامه اعمالش به دست اوست (از فرط خوشحالى و مباحات) فرياد مىزند كه (اى اهل محشر!) نامه اعمال مرا بگيريد و بخوانيد. اما كسى كه نامه اعمال او بدست چپش داده شده مىگويد: اى كاش هرگز نامهِ اعمالم به من داده نمىشد. و نمىدانستم حساب من چيست!
12- امّا كسى كه نامه اعمالش به دست راستش داده شده به زودى حساب آسانى
براى او مىشود- و خوشحال به اهل و خانوادهاش باز مىگردد و امّا كسى كه نامه اعمالش پشت سرش داده شده به زودى فريادش بلند مىشود كهاى واى بر من كه هلاك شدم! و در شعلههاى سوزان آتش دوزخ مىسوزد.
13- نخست «اصحاب ميمنه» هستند چه اصحاب ميمنهاى؟ گروه ديگر اصحاب شومند چه اصحاب شومى؟
14- و اصحاب يمين چه اصحاب يمينى آنها در سايه درختان سدر بى خار قرار دارند- و اصحاب شمال چه اصحاب شمال؟ (كه نامه اعمالشان به نشانه جرمشان به دست چپ آنها داده مىشود) آنها در ميان بادهاى كشنده و آب سوزان قرار دارند.
15- و در آن هنگام كه نامههاى اعمال گشوده شود- آرى در آن موقع هركس مىداند چه چيز را آماده كرده است!
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه سخن از حيات بعد از مرگ و همچنين نامه اعمال است، نامهاى كه با دست قدرت پروردگار نوشته مىشود، و همه اعمال انسانها يكجا در آن ثبت مىگردد، و از آن به «امام مبين» تعبير شده است، مىفرمايد:
«ماييم كه مردگان را زنده مىكنيم و آنچه را از پيش فرستادهاند و تمامى آثارشان را مىنويسيم و همه چيز را در كتاب مبين احصاى كردهايم» انّا نَحْنُ نُحْيِى الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلُّ شَيىءٍ احْصَيناهُ فى امامٍ مُبين
در اينكه منظور از «آثار» چيست؟ بعضى گفتهاند: ما قَدَّمُوا اشاره به اعمالى است كه انسان انجام مىدهد، و آثارهُمْ اشاره به سنّتهايى است كه از او به يادگار مىماند، يا آثار خير و صدقات جاريه مانند بناها و اوقاف و كتابهاى علمى تربيتى.
بعضى نيز گفتهاند: منظور از «ما قدمّوا» نيات است كه قبل از عمل حاصل مىشود، و «آثار» اشاره به اعمال است كه بعد از آن صورت مىپذيرد.
بعضى گفتهاند: «ما قدّموا» اشاره به اعمال خوب و بد، و «آثار» اشاره به قدمهايى است كه انسان براى انجام اين اعمال بر مىدارد (قدم را از اين نظر «اثر» گفتهاند كه روى زمين از خود اثر مىگذارد، مخصوصاً در زمينهاى خاكى).
در حديثى در شأن نزول اين آيه مىخوانيم: «گروهى از انصار (طايفه بنى سلمه) خانه هايشان از مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دور بود و شكايت خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كردند كه حضور در جماعت براى آنها سخت و سنگين است، آيه نازل شد و به آنها نويد داد هر گامى را كه بر مىدارند ثبت مىشود».(1)
و منظور از «امام مبين» به گفته بسيارى از مفسّران، «لوح محفوظ» است كه همه حقايق در آن ثبت است، بنابراين از تعبير فوق استفاده مىشود غير از نامه عملى كه هركسى مخصوص به خود دارد، يك «نامه عمل كلّى» وجود دارد كه به منزله «دفتر كلّى» نسبت به «دفتر اعمال» همه انسانهاست، و شرح اين سخن در بحث «تعدد نامههاى اعمال» به خواست خدا خواهد آمد.(2)
تعبير به «مبين» اشاره به روشنگرى لوح محفوظ و نامه اعمال نسبت به همه كارهاست، چرا كه چيزى از اعمال نيك و بد را فروگزار نمىكند.
در روايات متعددى آمده است كه منظور از «امام مبين» امام معصوم عليه السلام است كه بيانگر همه حقايق به فرمان خدا و به تعليم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىباشد.
از جمله در حديثى در تفسير على بن ابراهيم عليه السلام از اميرمؤمنان عليه السلام مىخوانيم كه فرمود:
«انَا وَاللَّهِ الْامامُ الْمُبينُ! ابَيِّنُ الْحَقَّ مِنَ الْباطِلَ وَ وُرِّثْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله و سلم به خدا سوگند، منم، امام مبين كه حق را از باطل آشكار مىسازم، و آن را به ارث از رسول اللَّه گرفتهام»!.(3)
جمع ميان اين تفسيرها چنين است كه امام مبين، مفهوم وسيعى دارد همانگونه كه ظاهر آن اشاره به نامه اعمال است كه همه كارهاى انسانها را تبيين مىكند، باطن آن مىتواند اشاره به امام معصوم عليه السلام باشد كه با علم سرشار خود كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به ارث برده حق را از باطل تبيين كند.
دوّمين آيه همين معنا را با صراحت بيشترى تعقيب كرده، مىفرمايد: «روز قيامت، كتاب (اعمال انسانها در دادگاه عدل الهى) گذارده مىشود، و گنهكاران را مىبينى كه از آنچه در آن است، سخت در وحشتند، و مىگويند: اى واى بر ما اين چه كتابى است كه هيچ عمل كوچك و بزرگى نيست مگر آنكه آن را احصاء كرده است»؟! و وُضِعَ الْكِتابُ فَتَرَى الْمُجْرِمينَ مُشْفِقينَ مِمّا فيهِ وَ يَقُولُونَ يا وَيْلَتَنا ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغيرَةً وَ لا كَبيرَةً الّا احْصاها
در اينكه آيا اين كتاب نامه اعمال عمومى انسانهاست كه در آيه قبل به آن اشاره شده بود، يا نامه اعمال عمومى هر امّت، و يا نامه اعمال خصوصى هر انسان؟ (زيرا همانگونه كه در بحثهاى آينده به خواست خدا خواهد آمد وجود اين سه قسم نامه اعمال از آيات قرآن به خوبى استفاده مىشود) هر سه احتمال در تفسير آيه ممكن است، هرچند ذكر كلمه «كتاب» به صورت مفرد مىتواند اشاره به همان نامه عمومى تمام انسانها باشد.
ضمناً از اين آيه به خوبى استفاده مىشود، چنان جزئيات اعمال انسانها و كارهاى نيك و بد، اعم از بزرگ و كوچك در اين نامه عمل منعكس است كه حتّى صاحبان آن از ديدنش به وحشت مىافتند، و سبب وحشت آنها از يكسو حضور در دادگاه عدل الهى به خاطر اين اعمال است، و از سوى ديگر به خاطر اينكه بسيارى از اين اعمال را فراموش كرده بودند، و يا اصولًا اهميتى براى آن قائل نبودند، ولى اكنون همه را در مقابل خود مىبينند، و از سوى سوّم رسوائى بزرگ نزد خلايق!
توجه داشته باشيد لا يُغادِرُ از ماده «غَدْر» به معناى ترك كردن است.
بنابراين مفهوم جمله اين است كه چيزى را فروگذر نمىكند، و اينكه پيمان شكنى را «غدر» مىگويند به خاطر ترك وفاى به آن است.
در سوّمين آيه سخن از نوشتن و كتابت رسولان پروردگار است، مىفرمايد:
«آنها گمان مىكنند ما اسرار نهايى و سخنان در گوشى آنها را نمىشنويم، آرى مىشنويم، و رسولان ما نزد آنان حاضرند، و همه را مىنويسند» امْ يَحْسَبُونَ انّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ بَلَى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِم يَكْتُبُونَ
روشن است كه تضادى ميان اين آيه و آيه نخست كه مىگفت: ما اعمال آنها را مىنويسيم، وجود ندارد، زيرا كار رسولان و فرشتگان خدا در حقيقت كار خداست، چون به فرمان او انجام مىگيرد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه نامه اعمال عمومى انسانها «امام مبين» با قدرت خدا مستقيماً نوشته مىشود، و نامه خصوصى هر فرد كه در اين آيه مطرح است به دست فرشتگان خدا.
تعبير به «رسل» جمع «رسول» كه منظور از آن در اينجا فرشتگان خداست، مفهومش اين نيست كه نزد هريك از انسانها چندين فرشته مأمور ثبت اعمال است، بلكه ممكن است نزد هر كدام يك يا دو فرشته حاضر باشد كه نسبت به مجموع انسانها صورت جمع به خود مىگيرد.
«زمخشرى» در «كشّاف» مىگويد: منظور از «سرّ» در آيه فوق حديث نفس است كه انسان در باطن با خود دارد، و يا با ديگرى در يك مكان خالى سخن مىگويد، اما نجوى سخنى است كه ميان جمع به صورت در گوشى بگويد.(1)
در چهارمين آيه باز مسأله ثبت اعمال به خدا نسبت داده شده، و اضافه بر اين نشان مىدهد كه نامه اعمال در آن روز به زبان مىآيد و سخن مىگويد! آيه مىفرمايد:
«در آن روز هر امتى را مىبينى كه از شدت وحشت به زانو در آمده است، هر امتى به سوى كتاب و نامه اعمالش فرا خوانده مىشود (و به آنها مىگويند) امروز جزاى آنچه را انجام مىداديد به شما مىدهند».
سپس مىافزايد: «اين نوشته ماست كه به حق با شما سخن مىگويد، (آرى) آنچه را انجام مىداديد ما مىنوشتيم»!
وَتَرَى كُلَّ امّةٍ جاثِيَةً كُلُّ تُدْعى الى كِتابِها الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ- هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ انّا كُنّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
(جاثيه 28 و 29)
اين آيه به روشنى سخن از نامه اعمال امتها مىگويد كه يكى از اقسام سه گانه نامه اعمال است، و تعدد اين نامهها در حقيقت تأكيدى است بر ثبت و ضبط تمام اعمال آدمى، و فراموش نشدن كوچكترين
1) « تفسير كشّاف»، جلد 4، صفحه 265.
اعمال او.
تعبير به «تُدعى» نشان مىدهد كه از آنها دعوت مىشود كه نامه اعمال خود را بخوانند و در حقيقت خود حسابرس خويش باشند همانگونه كه در آيه 14 سوره اسراء با صراحت آمده است: أقْرَأْ كِتابَكَ كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْم عَلَيْكَ حَسِيباً: «نامه اعمالت را بخوان، كافى است كه خود حسابگر خويش باشى»!
«جاثية» از ماده «جُثُوّ» (بر وزن عُلوّ) به معناى نشستن بر سر زانو است، اين حالت در اهل محشر يا به خاطر آن است كه از شدت وحشت همگى به زانو در مىآيند و يا شبيه حالتى است كه در قديم الايام متهمان به هنگام حضور در دادگاه موقع اعلام رأى به خود مىگرفتند، يعنى از حالت جلوس به حالت نيم خيز در مىآمدند، حالتى كه انسان به هنگام انتظار رويدادهاى مهمى به خود مىگيرد.
جالب اينكه باز در اينجا نوشتن نامه اعمال به ذات پاك خداوند نسبت داده شده است تا معلوم شود نويسنده نامه اعمال كسى است كه نه غفلت درباره اوتصور مىشود و نه خطا، از همه چيز آگاه است، و نسبت به همه چيز احاطه دارد.
«نَسْتَنْسِخُ» از ماده «نسخ» در اصل به گفته ارباب لغت به معناى زائل كردن چيزى به وسيله چيز ديگر است، و از آنجا كه لازمه آن نفى چيزى و اثبات چيز ديگرى است، گاه اين واژه در معناى «نفى» به كار مىرود، و گاه در معناى «اثبات» و گاه هر دو، و از آنجا كه «نسخهبردارى» يا «عكسبردارى» چيزى، اثبات مطلبى است توأم با صرف نظر كردن از مطلب قيل واژه (نسخ» و «استنساخ» در مورد آن نيز به كار مىرود.
در پنجمين آيه به تعبير ديگرى درباره «نامه اعمال» برخورد مىكنيم، و آن تعبير به «طائر» (پرنده) است، مىفرمايد: «طائر هر انسانى را بر گردنش قرار دادهايم، و روز قيامت كتابى براى او بيرون مىآوريم كه آن را در برابر خود گشوده مىبيند»
سپس مىافزايد: (به او مىگوييم «كتابت را بخوان كافى است كه امروز خود حسابگر خويش باشى»! وَكُلَّ انْسانٍ الْزَمْناهُ طائِرَهُ فى عُنُقِهِ وَ نُخْرجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ كِتاباً يَلْقاهُ مَنْشُوراً- اقْرَءْ كِتابَكَ كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسيباً
«طائر» در اصل به معناى پرنده است، و در اينجا به گفته بسيارى از مفسّران به معناى عمل يا نامه اعمال است، و اين به خاطر آن است كه رسم عرب بر اين بود كه به وسيله پرندگان فال نيك و بد
مىزدند، بعضى از پرندگان را نشانه نيكبختى و سعادت مىشمردند و اگر به هنگام خروج از منزل يا از شهر در برابرشان نمايان مىگشت، دليل بر پيروزى و موفقيت مىدانستند، و به عكس بعضى از پرندگان را شوم و دليل بر شوربختى و شكست مىپنداشتند، و به اين ترتيب «طائر» در معناى نيكبختى و بدبختى استعمال مىشد لذا بعضى از مفسّران تصريح كردهاند كه معادل كلمه طائر در فارسى، همان بخت است (1)، و از آنجا كه قرآن عامل اصلى خوشبختى و بدبختى را اعمال انسان مىشمرد اين واژه را در مورد نامه اعمال به كار برده است، يعنى قرآن از يك مفهوم خرافى و پندارى، يك واقعيت عينى ساخته و مردم را به سوى او فرا خوانده است.
البتّه با توجّه به جمله وَ نُخْرِجَ لَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ كِتاباً يَلْقاهُ مَنْشُوراً (روز قيامت كتابى براى او بيرون مىآوريم كه آن را در برابر خود گشوده مىبيند) مىتوان گفت كه تفسير «طائر» به «عمل» مناسبتر از «نامه اعمال» است، چرا كه نامه عمل جداگانه ذكر شده است، از طرفى بودن اعمال در گردن انسان به معناى اين است كه هرگز از او جدا نمىشود، اگر خوب باشد مايه زينت و آبروى اوست و اگر بد باشد همچون غُل زنجير او را آزار مىدهد.
دو نكته ديگر در اين آيه نيز قابل توجّه است: نخست گشوده بودن نامه اعمال در قيامت كه همگان از آن آگاه مىشوند، و مايه رسوايى صاحبش و يا عزت و آبروى او نزد خلايق است، ديگر اينكه نوشتههاى نامه عمل آن قدر روشن است كه نيازى به حسابگر نيست، كافى است انسان خود حساب خويش را برسد!، همچون رنگ پريده و وا رفته، و حالت پژمردگى و افسردگى بيمار كه نشانه حال زار اوست، و به عكس، طراوت و شادابى چهره او دليل بر بهبودى حال او مىباشد، و به اين ترتيب خود او مىتواند از حال خويش مطلّع گردد، و نياز به گواهى ديگرى ندارد.
در ششمين آيه به تعبير تازهاى در مورد اعمال برخورد مىكنيم و آن واژه «زُبُر» جمع زبور به معناى كتاب است، مىفرمايد: «تمامى اعمالى را كه آنها انجام مىدادند در كتابها (نامه عمل آنها) ثبت است و هر كار كوچك و بزرگى نوشته مىشود» وَكُلُّ شَيىءٍ فَعَلُوهُ فى الزُّبُرِ وَ كُلُّ صَغيرٍ وَ كَبيرٍ مُسْتَطَرٌ
1) فخررازى اين سخن را در تفسير خود جلد 20، صفحه 167 از ابو عبيده نقل كرده است.
گرچه اين آيات اشاره به وضع اقوام پيشين است كه اعمالى همانند كفّار عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم داشتند، ولى بديهى است وقتى مىگويد: اعمال آنها ثبت و ضبط شده، مفهومش اين است كه اعمال همه شما نيز چنين است.
«زُبُر» در اصل از زُبْرَة (بر وزن سفره) به معناى قطعه عظيم آهن، گرفته شده سپس اين واژه بر خطوط درشت و عظيم كه بر صفحات بزرگى نگاشته مىشود اطلاق گرديده، و لذا راغب در مفردات مىگويد:
كُلُّ كِتابٍ غَليظَ الْكِتابَةِ يُقالُ لَهُ زَبُوْرٌ: «هر نامهاى كه با خطوط درشت و زبر نوشته شده، به آن زبور گفته مىشود» و از اين تعبير استفاده مىشود كه «زبور» هر كتابى نيست، بلكه عظمت خطوط و استحكام آنها نيز در آن شرط است و انتخاب اين تعبير براى نامه اعمال، انتخابى است پر معنا، و بيانگر استحكام و صراحت نامه اعمال است.
تعبير به «صغير» و «كبير» مخصوصاً با مقدم داشتن «صغير» بر «كبير» كه نه تنها در اينجا بلكه در چند مورد از قرآن مجيد درباره نامه اعمال آمده، اشاره به اين است كه هيچگونه استثنائى در ثبت اعمال درباره هيچ عمل و هيچكس وجود ندارد.(1)
«مسْتَطَرٌ» از ماده «سطر» كه آن نيز به معناى نوشتن است تأكيد ديگرى است بر مسأله ثبت اعمال، البتّه نه تنها اعمال بلكه گفتارها و نيّتها نيز در مفهوم هر دو آيه جمع است. (دقت كنيد).
در هفتمين آيه بعد از آنكه اعلام مىدارد كافران هرگز اميد حساب اعمال را در رستاخيز ندارند (و به همين دليل) آيات الهى را تكذيب مىكنند مىافزايد: (اين در حالى است كه) «ما همه چيز را قطعاً احصا كرده و مىنويسيم» وَ كُلَّ شَيىءٍ احْصَيْناهُ كِتاباً
«احْصَيْناهُ» از ماده احصا در اصل از «حصى» به معنى «سنگريزه» گرفته شده، و از آنجا كه در گذشته براى شمارش اشيا به جاى استفاده از انگشتان از دانههاى سنگ استفاده مىكردند واژه «احصا» به معناى شمارش و نگه داشتن حساب چيزى آمده است، و لذا بعضى از مفسّران گفتهاند مفهوم آن در اينجا با «كتاب و نوشتن» يكى است (و به همين دليل «كتاباً» را مفعول مطلق براى «احْصَيْنا» گرفتهاند، در حالى
1) به آيات 121 سوره توبه و 49 كهف مراجعه شود.
كه «مفعول مطلق» بايد از مصدر همان فعلى باشد كه پيش از آن است، ولى چون معناى هر دو واژه يكى است مىتواند يكى جانشين ديگرى شود.(1)
هشتمين آيه كه در دو مورد از سوره مطفّفين وارد شده اشاره به نامه اعمال نيكان و بدان مىكند، و جزئيات بيشترى از آن را فاش مىسازد، نخست درباره نامه اعمال «بدان» مىفرمايد: «چنين نيست كه آنها (درباره قيامت) مىپندارند، مسلّماً نامه اعمال گنهكاران در «سجّين» است- و تو چه مىدانى كه سجّين چيست؟- نامهاى است رقم زده شده و سرنوشتى است حتمى»! كَلّا انَّ كِتابَ الْفُجَّارَ لَفِى سِجِّينِ- و ما ادْراكَ ما سِجِّينٌ- كِتابٌ مَرْقُوْمٌ
سپس در چند آيه بعد در همان سوره درباره نامه اعمال نيكان مىفرمايد: «چنين نيست كه آنها (درباره معاد مىپندارند) نامه اعمال نيكان در «عليين است- و تو چه مىدانى علّيين چيست؟ نامهاى است رقم زده شده و سرنوشتى است قطعى- كه مقرّبان شاهد آنند» كَلَّا إِنَّ كِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِى عِلِّيِّينَ- وَمَا أَدْرَاكَ مَا عِلِّيُّونَ- كِتَابٌ مَّرْقُومٌ- يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ
قابل توجّه اينكه در اين آيات سخن از «سجّين» و «عليين» است كه نامه اعمال نيكان و بدان در آن نگهدارى مىشود، لذا بايد دقيقاً معنى اين دو واژه روشن شود.
«سجّين» صيغه مبالغه از ماده «سجن» به معناى «زندان» است، و معانى مختلفى در اينجا براى آن ذكر كردهاند مانند: دوزخ، يا محل خاصى از دوزخ كه نامه بدكاران در آنجا بايگانى مىشود، ولى از همه صحيحتر چنين به نظر مىرسد كه «سجّين» كتاب جامعى است كه نامه اعمال همه انسانهاى بد به طور مجموعى در آن گردآورى مىشود، و به تعبير ساده مانند «دفتر كلّ» است كه حساب همه طلبكاران و بدهكاران در آنجا جمع است، زيرا همانگونه كه سابقاً نيز اشاره كرديم نامههاى اعمال متعدد است.
و امّا «عليين» جمع «عِلّى» (بر وزن ملّى) در اصل از «علّو» به معناى «بلندى» گرفته شده است، و اشاره به مكانهاى بلند و مرتفع است، و لذا به اشخاصى كه ساكن قسمتهاى مرتفع كوهها هستند
1) جمعى نيز احتمال دادهاند« كتاباً» حال بوده باشد، ولى احتمال اول صحيحتر به نظر مىرسد.
اطلاق مىشود و در اينجا طبق گفته جمعى از مفسّران به معناى برترين مكان بهشت يا برترين مكان آسمان است.
ولى با مقايسه به آنچه در بالا درباره سجين گفته شد به نظر مىرسد كه آن هم به معناى ديوان بزرگى است كه نامه اعمال نيكان و پاكان در آن يكجا جمع است، و ديوان و دفترى است بسيار بلند مرتبه و والا مقام و در جوار قرب پروردگار.(1)
در نهمين آيه سخنى از نامه اعمال ظاهراً نيست، ولى اين حقيقت با تعبير ديگرى مطرح شده است، مىفرمايد: «به خاطر بياوريد هنگامى كه دو فرشته راست و چپ كه ملازم انسان هستند اعمال او را دريافت مىدارند» اذ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ عَنِ الْيَمينِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعيدٌ
روشن است كه دريافت و تلقّى آنها اشاره به ثبت كردن در نامه اعمال است.
سپس براى تأكيد بيشتر مىفرمايد: «هيچ سخنى را انسان تلفّظ نمىكند مگر اينكه نزد آن مراقبى ماده براى انجام مأموريت است».
ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ الّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتيدٌ
«يَتَلَقَّى» از ماده «لقاء» به معناى ديدار است، ولى در اينجا تلقّى اعمال كنايه از دريافت و ثبت و ضبط آنهاست، و «متلقيان» به معناى دو فرشتهاى است كه مأمور دريافت و ثبت اعمال انسانها هستند.
«قعيد» از ماده «قعود» به معناى نشستن است، و در اينجا به معناى ملازم و مراقب مىباشد، همانطور كه در تعبيرات روز مرّه نيز مىگوييم فلانكس جليس و همنشين فلان شخص است يعنى ملازم و مراقب اوست.(2)
«يَلْفِظُ» از ماده لَفْظ» در اصل به معناى پرتاب كردن چيزى است، همانگونه كه گفته مىشود «لَفَظَ الرُّحى الدَّقيقَ» (آسياب آرد را به بيرون پرتاب كرد).
1) بايد توجّه داشت كه« علّيين» طبق قاعده جمع مذكّر عاقل است( در حالى كه« سجين» مفرد مىباشد) ولى اين مانع از آن نخواهد بود كه به مكان مرتفع و مقام بلند به خاطر ساكنان بلند مقام آنها اطلاق گردد.
2) با توجه به اينكه« متلقيان» تثنيه است بايد« قعيد» نيز به صورت تثنيه( قعيدان) باشد، ولى آيه در حقيقت محذوفى دارد و در تقدير چنين است: عن اليمين قعيد و عن الشمال قعيد كه اوّلى به قرينه دوّمى حذف شده است.
اين واژه در مورد چيزى كه انسان از دهان به بيرون مىاندازد اطلاق مىشود، و اين كنايه زيبايى است در مورد سخنانى كه از دهان بيرون مىآيند، گويى اشيايى هستند كه به خارج پرتاب مىشوند.
«رقيبْ» به گفته راغب در مفردات از ماده «رقبه» به معناى «گردن» است و به شخصى كه محافظت و مراقبت از چيزى مىكند «رقيب» گفته مىشود يا به خاطر اينكه به اطراف گردن مىكشد، تا از آنچه گرد او مىگذرد با خبر گردد، و يا اينكه «رقبه» و گردن چيزى را كه تحت محافظت اوست حفظ مىكند.
«عَتيدْ» از ماده «عَتاد» (بر وزن جهاد) به معناى مهيا ساختن و ذخيره كردن چيزى قبل از حاجت است، لذا به كسى كه مهياى انجام كارى است «عتيد» گفته مىشود. ولى در «مقاييس اللغة» معناى اصلى آن را «زور» و «نزديكى» شمرده است كه نسبت به معناى سابق لازم و ملزوم محسوب مىشود.
به هر حال آيا اين دو وصف هر كدام مربوط به يكى از آن دو فرشته است كه يكى مراقب است و ديگرى آماده ثبت و ضبط و نوشتن، يا وصف هر دو است به اين معنا كه هر دو مراقب اعمال آدمى هستند، و هر دو همواره آماده نوشتن.
بعضى از مفسّران معتقدند «رقيب» نام فرشته راست (كه مأمور نوشتن اعمال نيك است) و «عتيد» نام فرشته چپ است (كه مأمور نوشتن اعمال شر مىباشد).
ولى از تعبيرات بعضى از مفسّران بر مىآيد كه هر دو وصف را براى هر دو فرشته شمردهاند، يعنى هر كدام از آنها مراقب است و در عين حال آماده نوشتن.
درباره اين دو فرشته روايات متعددى نقل شده كه بسيار پر معناست، از جمله در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم «هنگامى كه انسان عمل نيكى انجام مىدهد فرشته راست پاداشى ده مقابل مىنويسد، و هنگامى كه عمل شرى انجام مىدهد و فرشته چپ مىخواهد آن را ثبت كند فرشته راست مىگويد: هفت ساعت به او مهلت ده، و اگر در اين مدت توبه و استغفارى داشته باشد چيزى بر او نمىنويسد اما اگر توبه نكند فقط يك گناه براى او مىنويسد».(1)
پيامهاى تربيتى اين گونه روايات بسيار قوى و روشن است ضمناً اين روايت و پارهاى از روايات ديگر نشان مىدهد كه كار اين دو فرشته از هم جداست، شرح بيشتر در اين زمينه به خواست خدا در بخش توضيحات خواهيد خواند.
1) مجمع البيان، جلد 9، صفحه 144، همين مضمون در روح المعانى، جلد 26، صفحه 164 و تفسير مراغى جلد 26، صفحه 161 آمده است.
در دهمين آيه سخن از «كاتبان» نامه عمل، و وسعت اطلاعات و آگاهى آنهاست، مىفرمايد: «به طور مسلّم نگاهبانانى بر شما گمارده شده- والا مقام و نويسنده- از اعمال شما به خوبى مطلعند و مىدانند چه مىكنيد» وَ انَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظينَ- كِراماً كاتِبِينَ- يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ
روشن است كه منظور از «حافظين» در اينجا فرشتگانى است كه مأمور حفظ و نگهدارى اعمال انسانها هستند، نه حفظ كردن در مقابل حوادث گوناگون.
در واقع خداوند اين فرشتگان را به چهار وصف توصيف كرده است كه لازم و ملزوم يكديگرند، اوّل محافظت و مراقبت نسبت به اعمال انسانهاست.
سپس با توصيف آنها به «كرام» (جمع كريم) اشاره به بزرگوارى آنها مىكند، گرچه مأمور ثبت تمام اعمال انسانى هستند ولى اين كار هرگز آميخته با خشونت نيست، بلكه توأم با لطف و بزرگوارى است!
بعضى گفتهاند: بزرگوارى آنها از اين نظر است كه اعمال نيك را بلافاصله با پاداشى ده برابر ثبت مىكنند، و در ثبت اعمال بد چنانكه قبلًا هم طبق روايتى اشاره شد چند ساعت به تأخير مىاندازند، شايد صاحب عمل توبه كند، گاه نيز گفته شده بزرگوارى آنها به اين است كه اعمال نيك را به آسمانها مىبرند و ميان فرشتگان افشا مىكنند، ولى اعمال بد را با الهام از ستّار العيوب بودن خداوند كتمان مىكنند!
بعلاوه بزرگوارى آنها سبب مىشود كه انسان مراقبت بيشترى از اعمال خود كند چرا كه هيچكس دوست ندارد كار زشتى نزد شخص بزرگوارى انجام دهد.
توصيف سوّم «كاتبين» است كه شرحى است بر چگونگى محافظت آنها نسبت به اعمال آدمى، صريحاً مىگويد: آنها همه اعمال را مىنويسند تا بدانيد چيزى از آنها فوت نمىشود.
و از آنجا كه حفظ و كتابت نياز به آگاهى همه جانبه دارد، در چهارمين توصيف مىفرمايد: «آنها مىدانند شما چه مىكنيد» اين تعبير هم سخنان را شامل مىشود و هم اعمال اعضاى تن و هم اعمال قلبى.
ذكر واژه «حافظين» به صورت جمع يا به خاطر اين است كه دو فرشته در روز و دو فرشته در شب مراقب اعمال انسانها هستند (همانگونه كه در بعضى از روايات آمده)(1)يا به خاطر اينكه مخاطب همه انسانها هستند و فرشتگانى كه مراقب همه مردم هستند، جمع مىباشند.
يازدهمين آيه اشاره به مطلب تازهاى مىكند و آن وضع نامه اعمال در دست انسانها در قيامت است كه بدكاران نامه اعمالشان به دست چپ، و نيكوكاران به دست راستشان سپرده مىشود، و اين خود يكى از نشانههاى روشن براى مشخص ساختن وضع خوبان و بدان در دادگاه محشر است، مىفرمايد:
«اما كسى كه نامه اعمالش به دست راستش داده شده (با يك دنيا افتخار) فرياد مىزند كهاى اهل محشر! نامه اعمال مرا بگيريد و بخوانيد! من مىدانستم قيامتى در كار است و به حساب اعمالم مىرسند»! فَاما مَنْ اوتِىَ كِتابَهُ بِيَميِنِه فَيَقُولُ هاؤُمُ اقْرَؤُا كِتابِيَه- انّى ظَنَنْتُ انّى مُلاقٍ حِسابِيَه
و به عكس «كسى كه نامه اعمالش به دست چپش داده شده فرياد مىزند: اى كاش هرگز نامه اعمالم به من داده نمىشد!- اى كاش هرگز نمىدانستم حساب من چيست؟ و اى كاش مرگم فرا مىرسيد»! وَ امّا مَنْ اوتِىَ كِتابَهُ بِشمِالِهِ فَيَقُولُ يا لَيْتَنى لَمْ اوتَ كِتابِيَه- وَلَمْ ادْرِ ما حِسابِيَه- يا لَيْتَها كانَتِ الْقاضِيَةُ
آيا دست راست و چپ اشاره به همان عضو مخصوص بدن است؟ يا كنايه از خير و شر؟ چرا كه دست راست را كنايه از خير مىدانند و چپ را كنايه از انحراف و شر.
اين معنا به صورت احتمال در تفسير فى ظلال القرآن آمده است، ولى نياز يا ضرورتى به اين تأويل نيست، بكله به راستى نيكوكاران نامه عمل را در دست راست دارند و بدكاران در دست چپ و اين نشانهاى است براى شناسايى آنها در آن روز.
كلمه هاؤُمْ» به گفته بسيارى از مفسّران و ارباب لغت مركب از «هاء» كه اسم فعل و به معناى خُذْ (بگير) است و «ميم» كه ضمير جمع مذكر مخاطب است، و اين واژه مانند فعل امر صرف مىشود گفته
1) وسائل الشيعه، جلد 3، صفحه 154 و 155 باب 28 از ابواب مواقيت- در اين باب روايات متعددى است كهمىگويد: هرگاه كسى نماز صبح را در آغاز طلوع فجر انجام دهد ملائكه شب و روز كه در حال تغيير مأموريتند هر دو آن را ثبت مىكنند، در تفسير آيه 78 سوره اسراء\i ان قرآن الفجر كان مشهوداً\E نيز روايات متعددى از طرق شيعه و اهل سنت نقل شده است( به تفسير نمونه ذيل همان آيه مراجعه كنيد).
مىشود هاءَ، هاءِ، هائُما، هاؤُم هائُنَّ (براى مفرد مذكر مفرد مؤنث تثنيه جمع مذكر و جمع مؤنث) و گاه همزه تبديل به كاف مىشود، و گفته مىشود هاكَ، هاكِ هاكُما، هاكُمْ، هاكُنَّ.
ضمناً «هاء» در آخر «كِتابِيَه وَ حِسابِيَه» به اصطلاحها «سَكْت» است و ضمير نيست و به اين ترتيب فقط براى استراحت در كلام است و مفهوم خاصى ندارد.
در حديثى از عبداللَّه پسر «حنظله» معروف به «غسيل الملائكه» كه از شهداى احد مىباشد آمده است كه مىگويد روز قيامت خداوند بنده خويش را نگه مىدارد و سيئاتش را در پشت نامه اعمالش ظاهر مىسازد و به او مىگويد تو اين عمل را انجام دادى؟ مىگويد: آرى اى پروردگار! سپس به او مىفرمايد: من تو را به خاطر آن رسوا نكردم (لذا دستور دادم پشت نامه اعمال تو بنويسند تا كسى آن را نبيند!) و من آن سيئات را براى تو (به خاطر حسناتت) بخشيدم) اينجاست كه مؤمن (با نهايت شادى و سرور) فرياد مىزند هاؤُمُ اقْرَؤُا كِتابِيَه (بگيريد و نامه اعمال مرا بخوانيد اى اهل محشر)!(1)
همين معنا (بدون نامه اعمال نيك در دست راست و بدان در دست چپ) در دوازدهمين آيه مورد بحث با مقدارى تفاوت آمده است، مىفرمايد: «اما كسى كه نامه عملش به دست راستش داده شده به زودى و به آسانى به حسابش رسيدگى مىشود، و خوشحال به سوى خانوادهاش باز مىگردد، و اما كسى كه نامه عملش را به پشت سرش دادهاند به زودى فريادش بلند مىشود كه كهاى واى بر من كه هلاك شدم! و در شعلههاى سوزان آتش دوزخ وارد مىشود»! فَامّا مَنْ اوتِىَ كِتابَه بِيَمينِهِ فَسَوْفَ يُحاسَبُ حِسَاباً يَسيراً وَ يَنْقَلِبُ الى اهْلِهِ مَسْرُوراً وَ امّا مَنْ اوتِىَ كِتابَهُ وَرَاءَ ظَهْرِهِ فَسَوفَ يَدْعُو ثُبُوراً وَ يَصْلَى سَعيراً
در آيات قبل سخن از بودن نامه اعمال بدكاران به دست چپ آنها بود، و در اين آيات از پشت سر است، اين به خاطر آن است كه مجرمان هنگامى كه نامه اعمالشان را به دست چپشان مىدهند از شدت شرمسارى دست خود را پشت سر مىگيرند تا مردم اين سند جرم و رسوائى را كمتر ببينند! و يا به خاطر آن است كه دست چپ آنها به پشت سرشان بسته شده و همان گونه كه آنها «كتاب خدا» را در دنيا پشت سر انداختند، در آنجا نامه اعمالشان پشت سرشان قرار مىگيرد! و يا به خاطر آن است كه صورت آنها به
1) تفسير دُرّالمنثور، جلد 6، صحفه 261 و تفسير فى ظلال القرآن، جلد 8، صفحه 256( گرچه اين حديث از خود عبداللَّه بن حنطله نقل شده ولى قاعدتاً آن را بالواسطه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شنيده است).
پشت سر باز مىگردد و آنها براى ديدن نامه اعمالشان آن را به دست چپ در طرف پشت سر مىگيرند.
هريك از اين معانى سه گانه باشد با آيات قبل كه مىگويد نامه اعمال بد كاران در دست چپ آنها است منافاتى ندارد.
در اينكه منظور از اهل (خانواده) در اينجا چه كسانى هستند؟ بعضى گفتهاند: زنان و فرزندان و بستگان نزديك اهل ايمان و اهل نجات است كه پيش از آنها وارد بهشت شدهاند، و بعضى ديگر آن را اشاره به همسران بهشتى مىدانند، بعضى ديگر نيز آن را به معناى ساير مؤمنان پيشگام در بهشت دانستهاند، زيرا مؤمنان همگى اهل يكديگرند و در حقيقت جزء يك خانوادهاند.
ولى تفسير اوّل مناسبتر است بخصوص اينكه همين تعبير (اهل) در آيه 13 همين سوره به معناى خانواده و زن و فرزندان و بستگان نزديك آمده است، و اتّحاد سياق ايجاب مىكند كه هر دو به يك معنا باشد.
در سيزدهمين آيه همين تقسيم دو گانه (تقسيم مردم به صاحبان نامه عمل در دست راست و دست چپ) به صورت ديگرى آمده است، مىفرمايد: «اصحاب ميمنه چه اصحاب ميمنهاى» (و چه سرنوشت پرافتخار و مسرّت بخشى؟) فَاصحْابُ الْمَيْمَنَةِ ما اصْحابُ الْمَيْمَنَةِ سپس مىافزايد: «و اصحاب مشئمه چه اصحاب مشئمهاى»؟ (با چه سرنوشت شوم و دردناكى) وَ اصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما اصْحابُ الْمَشْئَمَةِ
«ميمنه» از مادّه «يمن» به معناى سعادت و خوشبختى است، بعضى نيز آن را از ماده «يمين» به معناى دست راست تفسير كردهاند، و مىگويند اينها همان كسانى هستند كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مىشود (درست است كه ماده «يمن» و «يمين» از يك ريشه است، ولى يكى به معناى بركت و سعادت و ديگرى به معنى دست راست است كه آن را مظهر بركت مىدانستند).
راغب در مفردات معتقد است كه ريشه اصلى همان مفهوم دست راست را دارد و از آنجا كه خير و بركت را با كارهايى كه به وسيله دست راست انجام مىگرفت مىدانستند اين واژه به معناى خير و بركت نيز آمده است.
نقطه مقابل آن «مشئمه» از ماده شوم است، و به گفته مقاييس اللّغه معناى اصلى آن همان دست چپ
است، ولى از آنجا كه دست چپ و كارهايى كه با آن انجام مىشود را اشارهاى به تيره بختى و ناميمونى مىدانستند كلمه شوم در اين معنا به كار رفته است و به اين ترتيب «اصحاب الميمنه» و «اصحاب المشئمه» در اصل به همان معناى صاحبان دست راست و دست چپ است، كه نامه اعمالشان به دست راست يا چپ آنها داده مىشود، و تفسير آن به گروه «خوشبخت و سعادتمند» و گروه «بدبخت و تيره روز» معناى دوّم محسوب مىشود.
فخررازى در تفسير خود «اصحاب الميمنه» را به اصحاب جنّت و بهشت تفسير كرده مىگويد: اين يا به خاطر آن است كه نامه اعمالشان به دست راستشان است يا از جهت اين است كه از دست راست آنها در عرصه محشر نورى ساطع مىشود همانگونه كه قرآن مىگويد: يَسْعى نُورُهُمْ بَيْنَ ايْديِهمْ و بِايْمانِهِمْ (حديد- 12) و يا به خاطر آن است كه دست راست دليل بر خير و نيكى است و عرب مرغانى را كه از طرف راست آنها حركت مىكردند به فال نيك، و آنهايى را كه از طرف چپ پرواز مىكردند به فال بد مىگرفتند.(1)
جمله ما اصْحابُ الْمَيْمَنَةِ وَ ما اصْحابُ الْمَشْئَمَةِ كه به صورت «استفهاميه» آمده اشاره به مقام بسيار بلند گروه اوّل و مقام بسيار پايين گروه دوّم است، گويى علو مقام و كثر بركات گروه اوّل به قدرى است كه از دسترس فكر انسان بيرون است و اين تعبير كنايه لطيفى از همين معنا مىباشد، به عكس تعبير دوّم كه كنايه از شدت انحطاط مىباشد.
البته در اين آيات سخنى از نامه عمل به ميان نيامده ولى با توجه به ساير آيات قرآن كه اين دو واژه را در مورد نامههاى اعمال به كار برده تفسير فوق مناسب به نظر مىرسد.
در چهارمين آيه كه ادامه آيات فوق در همين سوره واقعه است مىفرمايد: «و اصحاب يمين (صاحبان دست راست) چه اصحاب يمينى؟ آنها در سايههاى (فرح بخش) درختان سدر بىخار قرار دارند» وَ اصْحابُ الْيَميْنِ ما اصْحابُ الْيَمينِ- فى سِدْرٍ مَخْضُودٍ
سپس در چند آيه بعد مىافزايد: «و اصحاب شمال (صاحبان دست چپ) چه اصحاب شمالى؟-
1) تفسير كبير فخررازى، جلد 29، صفحه 142.
آنها در ميان بادهاى كشنده و آبهاى سوزان هستند» وَ اصْحابُ الشِّمالِ ما اصْحابُ الشِّمالِ فى سَمُومٍ وَ حَميمٍ
در تفسير اين آيات، بسيارى از مفسّران همان معانى ذكر شده در تفسير آيات قبل را برگزيدهاند، گاه گفتهاند منظور كسانى هستند كه نامه اعمالشان به دست راست يا به دست چپ آنها داده مىشود، و گاه آنها را صاحبان يمن و بركت و خوشبختى يا صاحبان تيره روزى و بدبختى، و گاه به معناى كسانى كه از سمت راست به سوى بهشت يا از سمت چپ به سوى جهنم مىروند و يا نور آنها در سمت راستشان به حركت در مىآيد دانستهاند.(1)
در پانزدهمين و آخرين آيه به تعبير تازهاى در زمينه نامه اعمال برخورد مىكنيم كه بسيار گوياست مىفرمايد: «در آن هنگام كه نامههاى اعمال گشوده شود .... در آن موقع هركس مىداند چه چيزى را آماده كرده است»؟! وَ اذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ ... عَلِمَتْ نَفْسٌ ما احْضَرَتْ
«نُشِرَتْ» از ماده «نشر» به معناى گستردن و باز كردن است اين تعبير در مورد نامه عمل يا به خاطر آن است كه به هنگام مرگ پيچيده مىشود و در قيامت به هنگام حساب گشوده خواهد شد، مانند پروندههايى كه با ختم بازپرسى بسته مىشود، و سپس در دادگاه باز مىشود و يا به خاطر آن است كه همه آنها نزد خداوند جمع است و در قيامت در ميان صاحبانش منتشر و تقسيم مىشود.
هريك از مفسّران يكى از اين معانى را برگزيده و بعضى دو احتمال را با هم ذكر كردهاند اما تفسير اوّل مناسبتر به نظر مىرسد.
به هر حال نامههاى اعمال چنان گسترده خواهد شد كه نه تنها صاحبان آنها از آن آگاهى مىيابند و اعمال فراموش شده را به خاطر مىآورند، بلكه اهل محشر نيز از آن مطلع و آگاه مىشوند، و اين خود يكى از اسباب شادى و آرامش نيكو كاران و ناراحتى و عذاب بدكاران است.
آيه 13 سوره اسراء كه مىگويد: وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقيامَةِ كِتاباً يَلْقيهُ مَنْشُوراً (روز قيامت براى او نامهاى
1) تفسير تبيان( جلد 9، صفحه 493) و تفسير مجمعالبيان و تفسير فخر رازى و تفسير فى ظلال القرآن( ذيل آيات مورد بحث).
بيرون مىآوريم كه آن را گسترده مىيابد» نيز گواه اين معناست.
از مجموع آنچه در آيات فوق آمد به خوبى استفاده مىشود كه علاوه بر آگاهى و احاطه علمى خداوند نسبت به اعمال انسانها، و گواهى اعضاء بدن، و ساير شهود، روز قيامت، اعمال او در نامهاى ثبت است.
اين كار به وسيله رسولان و فرشتگان الهى انجام مىگيرد.
روز قيامت كه نامههاى اعمال بدكاران در دست چپ و نيكوكاران در دست راست آنهاست به سخن درمىآيد و همه گفتنىها را مىگويد.
نامه گشوده مىشود و اهل محشر از نيك و بد آن آگاه مىگردند.
صاحبان اعمال نيك با شادى و افتخار همه را به مطالعه اعمالشان دعوت مىكنند و بدكاران از شدت ترس و وحشت و رسوايى فريادشان بلند مىشود.
در اين تعبيرات «نكات تربيتى زيادى» نهفته است كه در بخش توضيحات خواهد آمد.
موضوع «نامه عمل» يا «صحيفه اعمال» بازتاب گستردهاى در روايات اسلامى دارد كه قسمتى از اين روايات بعنوان تفسير آيات گذشته آمده است و قسمتى نيز مستقل از آنهاست كه به عنوان نمونه به چند حديث آموزنده كه هر كدام نكته مهمى را در بر دارد اشاره مىكنيم:
1- در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: اذا كانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ دُفِعَ الَى الْانسانِ كِتابُهُ، ثُمَّ قيلَ لَهُ اقْرَأْ قلتُ: فَيَعْرفُ ما فيهِ؟ فَقالَ: انَّ اللَّهَ يُذْكِّرُهُ فَما مِنْ لَحْظَةٍ وَ لا كَلِمَةٍ وَ لا نَقْلِ قَدَمٍ، وَ لا شَىءٍ فَعَلَهُ الّا ذَكَرَهُ كَأَنَّهُ فَعَلَهُ تِلْكَ السّاعَةِ! فَلِذلِكَ قالُوا يا وَيْلَتَنا ما لِهذا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبيرَةً الّا احْصاها؟!: «هنگامى كه قيامت برپا شود نامه عمل انسان را به دست او مىدهند، سپس به او گفته مىشود بخوان!- راوى مىگويد: من
عرض كردم آيا آنچه را در آن است مىشناسد- فرمود: خداوند به او يادآورى مىكند، هيچ چشم بر هم زدن، سخن گفتن، و برداشتن گام و نه چيز ديگرى كه او انجام داده وجود ندارد مگر اينكه آنها را به خاطر مىآورد، گويى در همان ساعات انجام داده است و لذا مىگويند اى واى بر ما! اين چه كتابى است كه هيچ كار بزرگ و كوچكى نيست مگر آنكه آن را شمارش و ثبت نموده است؟!
2- در يكى از خطبههاى نهجالبلاغه مىخوانيم كه امام امير المؤمنين عليه السلام فرمود: وَنَسْتَغْفِرُهُ مِمّا احاطَ بِهِ عِلْمُهُ، وَ احْصاهُ كِتابُهُ، عِلْمٌ غَيْرُ قاصِرٍ، و كِتابٌ غَيْرُ مُغادِرٍ: «من از خدا مغفرت مىطلبم از آنچه علمش به آن احاطه دارد، و كتابش (نامه اعمال بندگان) آن را احصا كرده، علمى كه قصورى در آن نيست، و كتاب و نامهاى كه چيزى را فرو گذار نكرده است».(1)
3- در حديثى از امام باقر عليه السلام چنين آمده است: وَلَيْسَتْ تَشْهَدُ الْجَوارِحُ عَلَى مُؤْمِنٍ، انّما تَشْهَدُ عَلَى مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ كَلِمَةُ الْعَذابِ، فَامَّا الْمُؤْمِنُ فَيُؤْتى كِتابُهُ بِيَمينِهِ: «اعضاى مؤمن بر ضد او شهادت نمىدهند، اين شهادت مخصوص كسانى است كه مستحق عذابند، اما مؤمن نامه اعمالش را به دست راست او مىدهند».(2)
4- در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «خداوند متعال هنگامى كه مىخواهد به حساب مؤمن رسيدگى كند نامه عملش را به دست او مىدهد، و او را حسابرس خود مىسازد و مىفرمايد: بنده من! آيا فلان كار و فلان كار را انجام دادهاى؟ عرض مىكند: پروردگارا! آرى، من انجام دادهام، مىفرمايد: من تو را بخشيدم و آن گناهت را (به خاطر حسنات فراوانى كه انجام دادى) مبدل به حسنات كردم (در اين هنگام او عارى از هرگناه در ميان مردم ظاهر مىشود) مردم مىگويند: سبحان اللَّه! آيا اين بنده حتى يك گناه نداشته؟ و اين همان است كه خداوند در قرآن فرموده: فَامّا مَنْ اوتِىَ كِتابَهُ بِيَمينِهِ فَسَوْفَ يُحاسَبُ حِساباً يَسيراً وَ يَنْقَلِبُ الى اهْلِهِ مَسْرُوراً: «اما آنها كه نامه اعمالشان به دست راستشان سپرده شده، حساب آسانى خواهد داشت، سپس خوشحال به سوى خانواده خود (در بهشت) مىروند».(3)
5- در سنن «ترمذى» از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چنين نقل شده است كه فرمود: يُعْرَضُ النّاسُ يَوْمَ الْقِيامَةِ
ثَلاثُ عَرْضاتٍ: فَامّا عَرْضَتانِ فَجِدالٌ وَ مَعاذيرٌ، وَ امَّا الْعَرْضَةُ الثّالِثَةُ فَعِنْدَ ذلِكَ تَطِيْرُ الصُّحُفُ فى الْايْدى فَآخِذٌ بِيَمينِهِ، وَ آخِذٌ بِيَمينِهِ، وَ آخِذٌ بِشِمالِهِ: «مردم در روز قيامت سه بار (به پيشگاه خداوند يا دادگاه او) عرضه مىشوند: اما در دو عرضه اوّل و دوّم جدال و عذر خواهىهاست (گاه كوشش مىكنند گناهان خود را متوجه ديگرى سازند، و گاه در مقام بيان عذر مىآيند) و اما در عرضه سوّم نامههاى اعمال پرواز مىكند، و در دستها قرار مىگيرد، گروهى به دست راست و گروهى به دست چپ».(1)
از اين تعبير ضمناً معناى «تطاير كتب» كه در عبارات مختلفى آمده است معلوم مىشود، و آن اينكه نامههاى اعمال از محل اصلى (نزد عرش خدايا عليين و سجين و ... كه مركز جمعآورى آنهاست) حركت مىكنند، و در دست صاحبانشان قرار مىگيرند، اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه نامه اعمال صفحه روح انسانى نيست، بلكه آثارى است كه در بيرون وجود او ثبت شده است (دقت كنيد).
بى شك نامه اعمال در قيامت چيزى مانند ورقهاى كاغذ و دفتر و كتاب معمولى نيست، بلكه نقوشى است گويا، غير قابل انكار، كه هيچكس را يارى نفى آن نمىباشد، شاهد اين سخن اينكه اگر به شكل دفتر و اوراق معمولى باشد هزاران برگ لازم است كه اعمال يك عمر را در آن بنويسند و چنين كتابى براى همه به آسانى قابل مطالعه نيست، و نمىتواند مايه رسوايى بدكاران و افتخار نيكوكاران گردد، در جايى از آيات و روايات به خوبى استفاده مىشود كه اعمال آدمى در آن چنان ثبت است كه با يك گناه مىتوان بر آن واقف شد!
از اين گذشته خطوط و نقوش معمولى چنان نيست كه قابل انكار نباشد، در حالى كه از آيات و روايات به خوبى بر مىآيد كه خطوط اين كتاب قابل انكار نيست، سندى است زنده و روشن براى هركس، و حتى براى صاحبان آن.
در اينجا چند تفسير مختلف براى نامه عمل وجود دارد كه بايد دقيقاً مورد بررسى قرار گيرد:
1- بعضى در تفسير آن گفتهاند: هِىَ بِعَيْنِها نَفْسُهُ الَّتى رَسَخَتْ فيها آثارُ اعْمالِهِ بِحَيْثُ انْتَقَشَتْ بِها: «آن عيناً همان روح آدمى است كه آثار اعمالش در آن راسخ شده به گونهاى كه با آن نقش گرفته»!(2)
مطابق اين تفسير كه در كلمات مرحوم فيض كاشانى آمده «نامه اعمال» كنايه از روح آدمى است كه آثار اعمالش در آن نقش مىبندد.
روشن است اين معنا كنايى با ظواهر آيات قرآن سازگار نيست، چرا كه قرآن مىگويد نامه اعمال نيكان به دست راستشان و بدان به دست چپشان يا پشت سرشان داده مىشود، و اين تعبير با تفسير مزبور نمىسازد، مگر اينكه تعبير به «يمين» و «شمال» و ساير تعبيرات آيات و روايات را در اين زمينه نيز بر معناى كنايى حمل كنيم و اين خلاف ظاهرها، بدون دليل جائز نيست. بعلاوه چنانكه قبلًا گفتيم اين تفسير با مسأله «تطاير كتب» هرگز سازگار نمىباشد.
2- مرحوم علامه طباطبايى در الميزان تعبير ديگرى دارد و با استفاده از آيه 30 سوره آل عمران يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ: «روزى كه هر انسانى اعمال نيك و بد خود را حاضر مىبيند ...» مىگويد: «نامه اعمال حقايق اعمال انسانى را در بر دارد، و مانند خطوط و نقوش معمولى در كتابهاى دنيا نيست، آن نفس اعمال انسانى است كه خداوند آدمى را آشكارا بر آن آگاه مىكند، و هيچ دليلى بهتر از مشاهده نيست، اين كتاب در دنيا از درك انسان پنهان است، و حجاب غفلت روى آن را پوشانده، روز قيامت خداوند آن را مىگشايد، و پردههاى غفلت را كنار مىزند، و انسان را از آن با خبر مىسازد».(1)
اين معنا نيز با آنچه درباره فرشتگان نويسنده نامه اعمال و ساير ويژگىها كه در آيات و روايات آمده هماهنگ نيست چرا كه منظور از حقايق اعمال، ظاهراً همان آثارى است كه در درون جان انسان باقى مىگذارد و همان ايرادى كه بر كلام مرحوم فيض كاشانى بود بر آن نيز وارد مىشود.
نويسنده «روح المعانى» همين تفسير را با شرح مبسوطى ذكر كرده، سپس اعتراف مىكند كه با ظواهر آيات قرآن سازگار نيست.(2)
ممكن است گفته شود اعمال انسان همانگونه كه در درون جان او اثر مىگذارد در عالم بيرون، در فضا و هواى اطراف، در زمينى كه بر آن زندگى مىكند و در همه چيز اثر دارد، گويى بر آنها نقش مىبندد،
نقوش طبيعى و غير قابل آنكار، نقوشى كه به وسيله قوا و نيروهاى عالم هستى و فرشتگان در دل اين موجودات ثبت مىشود، و در قيامت پرده از آن برداشته مىشود، و آشكار مىگردد، اين آثار از تمام محيط بيرون جمعآورى مىشود، و فشرده مىگردد، و به دست هركس داده مىشود و با يك نگاه در آن حال هركس معلوم است.
مسلماً اين آثار در دنيا براى ما محسوس و قابل درك نيست، امّا بى شك آنها وجود دارند، و روزى كه در آن ديد تازهاى پيدا مىكنيم همه اينها را مىبينيم، و مىخوانيم و تصديق مىكنيم.
دانشمندان امروز با مطالعه فسيلها و سنگوارههايى كه از جانداران ميليونها سال قبل باقيمانده نه تنها شك آنها را ترسيم مىكنند، بلكه از بسيارى از حقايق زندگى آنها آگاه مىشوند.
مسلماً «فسيل و سنگواره» خود حيوان نيست، بلكه آثارى است كه از خود در لابلاى قشرهاى زمين باقى گذاردهاند.
در واقع سنگهاى زمين نامه اعمال و اشكال آن حيوانات است، اما با خطوطى نگاشته شده كه براى هيچكس قابل انكار نيست.
نمىگوييم نامه عمل در قيامت اين گونه است چرا كه بارها گفتهايم ما از قيامت و مسائل مربوط به معاد تنها شبحى مىبينيم، ولى از پارهاى جهات، «اثر طبيعى بودن» مىتواند همانند آن باشد.
قابل توجه اينكه در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه در تفسير آيه 14 سوره اسراء فرمود:
يَذْكُرُ الْعَبْدُ جَميعَ ما عَمِلَ وَ ما كُتبِبَ عَلَيْهِ، حَتّى كَأنَّهُ فَعَلَهُ تِلْكَ السّاعَةَ، فَلِذلِكَ قالُوا يا وَيْلَتَنا ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغيرَةً وَ لا كَبيرَةً الّا احْصاها: «انسان با قرائت نامه اعمال خود تمام آنچه را انجام داده است به خاطر مىآورد گويى همه را در همان ساعت انجام داده، لذا مىگويند: اى واى بر ما اين چه كتابى است كه هيچ عمل بزرگ و كوچكى نيست مرگ اينكه آن را احصاء كرده است».(1)
3- بعضى نيز احتمال دادهاند كه نامه اعمال «ضمير باطن» يا وجدان مخفى انسان است، در روانشناسى امروز به ثبوت رسيده كه اعمال انسانى در وجدان يا شعور ناآگاه او اثر مىگذارد.
اين تعبير بىشباهت به تعبير فيض كاشانى و ديگر مفسرانى كه قبلًا گفته شد نيست، و در واقع تعبير نوينى است از همان معناى قديمى.
تا اينجا چهار تفسير براى نامه عمل ذكر شد كه از همه مناسبتر تفسير سوّم است.
به هر حال يا بايد بگوييم چون مسأله نامه اعمال در قرآن مجيد در آيات مختلف و در روايات فراوانى
1) نورالثقلين، جلد 3، صفحه 267، حديث 115.
وارد شده است ما بايد به آن ايمان داشته باشيم هرچند مفهوم و محتواى آن را تفصيلًا ندانيم، همانگونه كه در مسائل ديگرى از امور مربوط به آخرت با چنين وضعى روبهرو هستيم، يا اينكه نام اعمال همان مجموعه آثارى است كه عمل ما در بيرون وجود ما مىگذارد و در قيامت به فرمان الهى جمعآورى شده و در اختيار ما قرار مىگيرد، به تعبير ديگر مجموعه آثار تكوينى است كه مىتوان آن را از جهاتى تشبيه به فيلمها و نوارهاى ضبط صوت يا فسيلهاى حيوانات كرد، نمىگوييم عيناً چنين است، بلكه مىگوييم از جهاتى شبيه به آن است (دقت كنيد).
بدون شك بيان گسترده و شرح نامه اعمال در آيات قرآنى و روايات مخصوصاً با توجه به اينكه تمام جزئيات اعمال و سخنان و نيات در آن ثبت مىشود در درجه اوّل به منظور آثار تربيتى آن است و كراراً گفتهايم قرآن شرح تمام معارف واقعى را وسيلهاى براى تهذيب نفوس، و تكامل ارواح، و تقويت مبانى اخلاق و تقوى، قرار داده، و به انسانها هشدار مىدهد كه مراقب گفتار و رفتار خويش باشند كه همه چيز ثبت مىشود و يكجا در قيامت بى كم و كاست ارائه داده خواهد شد.
درست است كه احاطه علمى پروردگار ما فوق همه اينهاست و كسى كه ايمان كامل به احاطه علمى خداوند و حضور وجودى او در همهجا و هر زمان دارد، نيازى به نامه اعمال ندارد، ولى در غالب مردم، توجه به اين حقيقت مىتواند منشأ آثار فراوانى باشد.
كسى كه مىداند دائماً نوار ضبط صوتى همراه اوست و يك دستگاه كاملًا مجهز فيلمبردارى مىكند، و سرانجام تمام اين فيلمها، و آن نوارها، به صورت پرونده زنده و گويا و غير قابل انكارى در يك دادگاه عدل بزرگ مطرح مىشود، به طور يقين چنين انسانى كاملًا مراقب اعمال و رفتار و گفتار خويش خواهد بود، و تقواى نيرومندى بر درون و برون وجود او حاكم مىشود.
ايمان به مسأله نامه عمل كه هر صغير و كبير در آن مستطر است و فرشتگانى كه شب و روز با انسانند و مأمور ثبت و ضبط اين اعمالند، و ايمان به اين حقيقت كه در صحنه محشر نامه اعمال در برابر ديده همگان گشوده مىشود و تمام گناهان مستور در آن نمايان مىگردد و مايه رسوايى در ميان دوست و
دشمن است عامل باز دارنده عجيبى از گناهان است.
به عكس نامه اعمال نيكوكاران سبب آبرو و اعتبار و افتخار آنها مىگردد، حتى از آنچه در مثال نوار و فيلم گفته شد برتر و بالاتر و موثرتر است و اين انگيزه مهمى بر اعمال نيك خواهد بود، منتها گاه ايمانها ضعيف است، و گاه حجاب غفلت مايه دورى انسان از اين حقايق مهم مىگردد، و گرنه ايمان به اين اصل قرآنى براى تربيت هر انسانى كافى است.
و لذا در ضمن بعضى از دعاها (كه مسلماً همه آنها نيز درسهايى براى تربيت انسانها هستند) روى اين معنا تكيه شده است، چنانكه در دعاى معروف كميل مىخوانيم: وَكُلُّ سَيّئَةٍ امَرْتَ بِاثْباتِها الْكِرامَ الكاتِبينَ، الَّذينَ وَ كَّلْتَهُمْ بِحِفْظِ ما يَكُونُ مِنَّى، وَ جَعَلْتَهُمْ شُهُوداً عَلىَّ مَعَ جَوارِحى، وَ كُنْتَ انْتَ الرَّقيبَ عَلَىَّ مِنْ وَرائِهمْ، وَ الشّاهِدَ لِما خَفِىَ عَنْهُمْ: «خداوندا! تمام گناهانى را كه به نويسندگان بزرگوار (از فرشتگان) دستور دادهاى آنها را ثبت كنند بر من ببخش، همان فرشتگانى كه مأمورشان ساختهاى آنچه از من سر مىزند ضبط كنند، و آنها را علاوه بر اعضاى تنم شهود بر من قرار دادى، و در ماوراى آنها خودت مراقب من بودهاى، و گواه منى بر آنچه از آنها پنهان مانده است.
اين بحث را با حديث پر معنايى از امام صادق عليه السلام پايان مىدهيم:
در احتجاج طبرسى آمده است «مردى از امام صادق عليه السلام پرسيد علت وجود ملائكه مامور ثبت اعمال نيك و بد چيست؟ با اينكه مىدانيم خداوند «عالم السّر و الخفيات و ما هو اخفى» است و هر چيزى را كه مخفىتر از آن وجود ندارد مىداند؟!
امام عليه السلام در پاسخ فرمود: اسْتَعْبَدَهُم بِذلِكَ وَجَعَلَهُمْ شُهُوداً عَلى خَلْقِهِ لِيَكُونَ الْعِبادُ بِمُلازَمَتِهِمْ ايّاهُمْ اشَدَّ عَلى طاعَةِ للَّهِ مُواظَبَةً، وَ عَنْ مَعتصيَتِهِ اشَدَّ انْقِباضاً، وَكُمْ مِنْ عَبْدٍ يَهِمُّ بِمَعْصيَةٍ فَذَكَرَ مَكانَهُما فَارْعوى و كَفَّ، فَيَقُول رَبِّى يُرانى، و حَفَظَتى عَلىَّ بِذالِكَ تَشْهَدا!:
«خداوند اين فرشتگان را مأمور عبادت خود ساخته، و آنها را شهود بر بندگانش قرار داده، تا بندگان به خاطر ملازمت آنان بيشتر مواظب اطاعت الهى باشند، و از معصيت او بيشتر اجتناب كنند، و چه بسيار بندگانى كه تصميم بر گناه مىگيرند سپس به ياد اين دو فرشته مىافتند و خوددارى مىكنند و مىگويند: پروردگار ما، ما را مىبيند و فرشتگان حافظ اعمال نيز گواهى مىدهند».
همانگونه كه قبلًا نيز اشاره شد از آيات قرآن مجيد به خوبى استفاده مىشود كه براى هر انسانى سه نوع كتاب يا نامه عمل وجود دارد: نخست: كتابى است كه براى هر انسانى جداگانه موجود است و تمام جزئيات اعمال او در آن منعكس است و همان است كه گاه به دست راست و گاه به دست چپ داده مىشود، اين معنا در تعدادى از آيات مورد بحث منعكس مىباشد از جمله: آيه 13 سوره اسراء وَ كُلَّ انْسانٍ الْزَمناهُ طائرَهُ فى عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ كِتاباً يَلْقيه مَنْشوُراً اقْرَأْ كِتابَكَ كفَى بِنَفسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسيباً
تعبير «كُلَّ انْسانٍ» (هر انسانى) و همچنين «كِتابَكَ» (نامه اعمال خودت) اشارات روشنى به اين نامه اعمال اختصاصى است، جمله هاؤُمُ اقْرَؤُا كِتابِيَه و جمله يا لَيْتَنى لَمْ اوتَ كِتابِيَه (در سوره حاقه آيات 19 و 25 كه مىگويد: (بياييد ناه اعمال مرا بخوانيد) يا مىگويد: (اى كاش نامه اعمال من به دست من سپرده نمىشد) اشارات ديگرى در همين زمينه است.
دوم: نامه اعمال امتهاست كه مجموعه اعمال يك امّت در آن جمع است، چنانكه در آيه 28 سوره جاثيه مىخوانيم: كُلُّ امّةٍ تُدْعى الى كِتابِها «هر امتى به سوى نامه اعمالش فرا خوانده مىشود».
تعبير به «كتاب» به صورت مفرد نه جمع، آن هم براى يك امّت شاهد مقصود ماست.
سوم: كتاب واحدى است كه اعمال همه امتها و تمام اوّلين و آخرين در آن ثبت است، و در حقيقت به منزله دفتر كل همگانى و مركزى محسوب مىشود، در آيه 49 سوره كهف به اين نامه عمل اشاره شده، مىفرمايد: وَ وُضِعَ الْكِتابُ فَتَرى الْمُجْرِمينَ مُشْفِقينَ مِمّا فيهِ «كتاب در آنجا گذارده مىشود، و مىبينى كه همه گناهكاران از آنچه در آن است ترسانند»!
و از اين روشنتر آيه 12 سوره يس است كه بعد از ذكر احياء مردگان و بيان نوشتن اعمال و آثار آنها از سوى خداوند، مىافزايد: وَ كُلَّ شَىءٍ احْصَيْناهُ في امامٍ مُبينٍ (ما همه چيز را در «كتاب آشكارا» احصاءِ كرديم) زيرا ذكر «كتاب» به صورت نكره كه به معناى مفرد است آن هم براى ثبت همه چيز دليل بر جمع اعمال تمام خلايق بلكه همه اشياء در يك كتاب است.
مرحوم علّامه طباطبايى در تفسير «الميزان» نيز اشاره به اين سه نوع نامه اعمال فرموده، هرچند آياتى
كه مورد استشهاد ايشان است با آنچه در بالا آورديم در بعضى قسمتها متفاوت است.(1)
ناگفته نماند كه از آيات سوره مطففين (آيه 7 و 18) ممكن است استفاده شود كه «ابْرارْ» و «فُجّارْ» «نيكان» و «بدان» نيز هريك كتابى مخصوص به خود دارند انَّ كِتابَ الْفُجّارِ لَفي سِجِّينٍ ... انَّ كِتابَ الْابْرارِ لَفى عِلِّيِّينَ و اين نوع چهارمى از نامههاى اعمال محسوب مىشود.
به هر حال واضح است كه منافاتى در ميان اين كتابها نيست، و هيچ مانعى ندارد كه يك «عمل» را براى محكم كارى و تأكيد در كتابها و دفترهاى متعدد ثبت كنند، مردم در زندگى دنياى خود نيز گاه چنين كارهايى را انجام مىدهند.
و در هر صورت اينها همه تأكيدى است براى اين حقيقت كه انسان كاملًا بيدار و هشيار باشد، و بداند اعمال او نه در يك جا كه در چندين جا ثبت و ضبط مىشود و امكان ندارد كارى از او سر زند و روز قيامت حساب نشود، و تازه در ماوراى همه اينها علم و آگاهى پروردگار است.
از مجموع آيات و روايات گذاشته مشخصات زير براى نامه اعمال به دست مىآيد:
1- نامه اعمال كارنامه تمامى عمر انسان است، و هيچ چيز را فرو گذار نمىكند.
2- نامه اعمال چنان گويا و زنده است كه جايى براى كمترين انكار يا شك و ترديد باقى نمىگذارد، و هركس مىتواند با مشاهده آن قضاوت كند، حتى خود مجرمان درباره خودشان!
3- نويسندگان نامه اعمال دو فرشتهاند كه به خاطر تعبيرات قرآن «رقيب» و «عتيد» نام گرفتهاند، و چنانكه گفتيم از بعضى روايات استفاده مىشود كه فرشتگان روز و شب از هم جدا هستند، و هر كدام جاى خود را به ديگرى مىدهند، در بعضى از آيات قرآن نيز اشاره سربستهاى به اين معنا ديده مىشود.
4- از بعضى از روايات برمىآيد كه علاوه بر آنها فرشتگان ديگرى نيز مأموريت ثبت بعضى از اعمال خاص هستند، مثلًا در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: اذا كانَ يَوْمُ الْجُمْعَةِ كانَ عَلَى كُلِّ بابٍ مِنْ ابْوابِ الْمَسْجِدِ ملائِكَةٌ يَكْتُبُونَ الْاوَّلَ فَالْاوَّلَ، فَاذا جَلَسَ الْامامُ طَوَوْا الصُّحُفَ وَ جاؤُا يَسْتَمِعُونَ الذِّكْرَا:
1) تفسير الميزان جلد 3، صفحه 348.
«هنگامى كه روز جمعه مىشود بر هر درى از درهاى مسجد فرشتگانى مىنشينند كه نام اشخاص را يكى بعد از ديگرى به ترتيب مىنويسند، و هنگامى كه امام (بر منبر) مىنشيند (قبل از شروع خطبهها) آنها نوشتههاى خود را جمع كرده و براى استماع ذكر خدا مىآيند»!.(1)
5- از بعضى از روايات استفاده مىشود كه «حسنات» را فوراً مىنويسند اما «سيئات» را با يك مهلت خواهند نوشت (شايد از كار خود نادم شود و توبه كند).
اين بحث را با چند جمله پر معنا از دعاهاى معروف امام سجّاد على بن الحسين عليه السلام در «صحيفه سجاديه» پايان مىدهيم، و همه، در اين جملهها با حضرتش همصدا مىشويم:
امام به پيشگاه خدا چنين عرضه مىدارد: الّلهُمَّ يَسِّرْ عَلَى الْكِرامِ الْكاتِبيْنَ مَؤُنَتَنا، وَ امْلَا لَنا مِنْ حَسَناتِنا صَحائِفَنا، وَ لا تُخْزِنا عِنْدَهُمْ بِسُوءِ اعْمالِنا(2)... فَصَلِّ عَلى مُحمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اجْعَلْ خِتامَ ما تُحْصِى عَلَيْنا كَتَبَهُ اعْمالِنا تَوْبَةً مَقْبُولَةً:(3):
«پروردگارا! كار ما را بر فرشتگان بزرگوارى كه اعمالمان را مىنويسند آسان گردان، و نامههاى اعمال ما را از حسنات ما پر نما، و ما را نزد آنها به خاطر اعمال بدمان رسوا مگردان ... خداوندا! بر محمد و آلش درود بفرست، و آخرين مطلبى را كه نويسندگان نامه اعمال ما مىنويسند توبه قبول شدهاى قرار ده»!
اشاره
آنها كه با آيات قرآن آشنا هستند به خوبى مىدانند كه در قرآن آيات فراوانى داريم كه ظاهر آن حاكى از «تجسم» يا «تجسّد» اعمال در قيامت است يعنى در آن روز عمل هركس، اعم از نيك و بد، در برابر او حاضر مىگردد، و مايه نشاط و سرور، يا شكنجه و عذاب، و سبب افتخار و آبرو و يا رسوايى و شرمسارى مىگردد.
آيا ممكن است اعمال آدمى باقى بماند، در حالى كه عبادت از مجموعه حركاتى است كه بعد از انجام محو و نابود مىگردد؟ و از اين گذشته آيا ممكن است «عمل» كه جزء عوارض وجود انسان است تبديل به ماده و جسم گردد، و به صورت مستقلى ظاهر شود؟
از آنجا كه بسيارى از مفسّران پاسخى براى اين دو سؤال نداشتند چارهاى جز اين نمىديدند كه در تفسير اين گونه آيات قرآنى قائل به حذب و تقدير باشند، و بگويند منظور از «حضور عمل» يا «مشاهده اعمال» حضور و مشاهده جزاى عمل و ثواب و عقاب آن است.
ولى ما امروز فكر مىكنيم كه هيچ يك از دو ايراد فوق بدون پاسخ نيست، بنابراين دليلى نمىبينيم كه ظواهر اين آياتى را كه دلالت بر مجسم شدن اعمال آدمى دارد انكار كنيم.
و اتفاقاً محتواى اين آيات با توجه به معناى حقيقى آنها (نه معانى مجازى) بسيار جالب، پر معنا، نافذ و مؤثر و حل كننده بسيارى از مشكلات و سؤالات مربوط به عالم قيامت و عقاب آن است و از نظر تربيتى نيز فوق العاده مفيد و مؤثر است.
با اين اشاره كه شرح آن به خواست خدا بعداً خواهد آمد به سراغ قرآن مىرويم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- يَوْمَئذٍ يَصْدُرُ النّاسُ اشْتاتاً لِيُرَوا اعْمالَهُمْ- فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خيراً يَرَهُ- وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَراً يَرَهُ
(زلزال 6 و 7 و 8)
2- وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لا يَظْلِمُ رَبُّك احَداً.
(كهف 49)
3- يَوْمَ تَجِدُ كَلُّ نَفسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ انَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ امَداً بَعيداً.
(آلعمران 30)
4- وَبَدا لَهُمْ سَيّئاتُ ما كَسَبُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزُوُنَ
(زمر 48)(1)
5- سَيُطَوَّقُوْنَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ.
(آلعمران 180)
6- وَ اذَا الْجَحيمُ سُعِّرَتْ- وَ اذَا الْجَنَّةُ ازْلِفَتْ- عَلِمَتْ نَفْسٌ ما احْضَرَتْ
(تكوير 12 تا 14)
7- وَ لِكلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا وَلِيُوَفِّيهُمْ اعْمالَهُمْ وَ هُمْ لايُظْلَمُونَ.
(احقاف 19)
8- وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُوَ اعْلَمُ بِما يَفْعَلُونَ
(زمر 70)
9- وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ الَيْكُمْ وَ انْتُمْ لاتُظْلَمُونَ
(بقره 272)(2)
10- ثُمَّ تُوَفّى كُلٌّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ
(بقره 281، آلعمران 161)
11- يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها في نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ لِا نْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ
(توبه 35)(3)
12- انَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
(طور 16، تحريم 7)(1)
ترجمه:
1- در آن روز مردم به صورت گروههاى مختلف از قبرها خارج مىشوند تا اعمالشان به آنها نشان داده شود- پس هركس به اندازه سنگينى ذرهاى كار خير انجام داده آن را مىبيند، و هركس به اندازه ذرهاى كار بد كرده آن را مىبيند.
2- و همه اعمال خود را حاضر مىبينند و پروردگارت به احدى ظلم نمىكند.
3- روزى كه هركس آنچه را از كار نيك انجام داده حاضر مىبيند، و دوست دارد ميان او و آنچه از اعمال بد انجام داده فاصله زمانى زيادى باشد.
4- در آن روز اعمال بدى را كه انجام داددهاند براى آنها ظاهر مىشود، و آنچه را استهزاء مىكردند بر آنها واقع مىگردد.
5- ... به زودى در روز قيامت آنچه را درباره آن بخل ورزيدند همانند طوقى به گردن آنها مىافكنند!
6- در آن هنگام كه دوزخ شعلهور گردد و در آن هنگام كه بهشت نزديك شود، آرى در آن موقع هركس مىداند چه چيزى را آماده كرده است؟!
7- و براى هر كدام از آنان درجاتى است بر طبق اعمالى كه انجام دادهاند، تا خداوند كارهاى آنها را بىكم و كاست به آنها تحويل دهد، و به آنها هيچ ستمى نخواهد شد!
8- و به هركس آنچه انجام داده است بىكم و كاست داده مىشود، و خدا نسبت به آنچه انجام مىدادند از همه آگاهتر است.
9- ... و آنچه را از اموال انفاق مىكنيد براى خودتان است (ولى) جز براى رضاى خدا انفاق نكنيد، و آنچه از اموال انفاق مىكنيد به شما داده مىشود و به شما ستم نخواهد شد.
1) آيات ديگرى نيز به همين مضمون داريم مانند: اعراف 147 و 180، سبأ 33.
10- و سپس به هركس آنچه را انجام داده باز پس داده مىشود.
11- در آن روز كه آن طلا و نقره را در آتش جهنم گداخته كرده و با آن پيشانى و پهلوها و پشتهايشان را داغ مىكنند (و به آنها مىگويند) كه اين همان چيزى است كه براى خود گنجينه ساختيد! پس بچشيد چيزى را كه براى خود اندوختيد!
12- ... تنها به اعمالتان جزا داده مىشويد.
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه كه در آخر سوره زلزال آمده است سه بار به مسأله تجسم اعمال اشاره شده، مىفرمايد: «در آن روز مردم به صورت گروههاى مختلف از قبرها خارج مىشوند تا اعمالشان به آنها نشان داده شود»!.
يَوْمئذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ اشْتاتاً لِيُرَوْا اعْمالَهُمْ
سپس اضافه مىكند: «پس هركس به اندازه سنگينى ذرّهاى كار خير بجا آورده آنرا مىبيند».
فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ
و باز در تعقيب آن مىافزايد: «و هركس به اندازه سنگينى ذرّهاى كار بد كرده آن را مىبيند».
وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ
«اشْتاتْ» جمع «شتّ» (بر وزن شطّ) به معناى متفرق و پراكنده است (1)و پراكندگى صفوف مردم در آن روز ممكن است به واسطه اين باشد كه هر امتى با امامشان وارد محشر مىشوند، يا صفوف بدكاران و نيكو كاران، عالمان و متعلمان، شهيدان و غير شهيدان، هر كدام جداگانه است.
«مِثْقالْ» به معناى سنگينى و «ذرَّه» به معناى اجزاء بسيار كوچك است، لذا گاه به ذرات گرد و غبار و گاه به مورچههاى كوچك تفسير شده است.
ظاهر اين آيات به خوبى نشان مىدهد كه نفس اعمال نيك و بد در برابر صاحبان آنها در محشر ظاهر
1) تاج العروس فى شرح القاموس ماده« شت» بعضى نيز آن را جمع« شتيت» و بعضى جمع« شتات» دانستهاند.
مىشود، هرچند بسيارى از مفسّران بر اثر عدم پذيرش تجسّم اعمال به دلائلى كه در آغاز به آن اشاره شد در اينجا واژه «جزاء» در تقدير گرفتهاند، منظور حضور و مشاهده جزاى اعمال است و گاه گفتهاند كه «رؤيت» در اينجا به معناى علم و معرفت است كه همان مشاهده با چشم عقل است، و گاه گفته شده منظور مشاهده نامه اعمال است، و مسلم است كه اين سه تفسير هر سه بر خلاف ظاهر آيه مىباشد، زيرا تقدير گرفتن «جزاء» يا «صحائف» اعمال مخالف ظاهر آيه است، و رؤيت به معناى مشاهده با چشم است، و رؤيت به معناى علم و معرفت معمولًا دو مفعول مىگيرد، در حالى كه در اينجا يك مفعول بيشتر ندارد (دقت كنيد).
شايان توجه اينكه «ابن عباس» با اينكه از قديمترين مفسّران اسلام است مسأله تجسّم اعمال را در اينجا پذيرفته، و در روايتى كه از او نقل شده مىگويد:
لَيْسَ مِنْ مُؤمِنٍ وَ لا كافِرٍ عَمِلَ خَيْراً اوْ شَرّاً الّا اراهُ اللَّهُ ايّاهُ، امَّا الْمُؤْمِنُ فَيَغْفِرُ لَهُ سَيِّئاتَهُ، وَ يُثيبُهُ بِحَسَناتِهِ و امَّا الْكافِرُ فَيَرُدُ حَسَناتَهُ تَحْسيراً لَهُ
«هيچ مؤمن و كافرى نيست كه عمل نيك يا بدى انجام داده مگر اينكه خدا عملش را به او نشان مىدهد، اما مؤمن سيئاتش را مىبخشد و حسناتش را ثواب مىدهد، و اما كافر حسناتش را رد مىكند تا گرفتار حسرت شود».(1)
در احاديث معصومين عليهم السلام كه ناظر به تفسير آيات فوق است نيز تعبيراتى آمده كه گواه بر تجسّم اعمال است، مثلًا در حديثى از امير مؤمنان على عليه السلام مىخوانيم كه فرمود:
فَمَنْ كانَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ عَمِلَ فى هذِهِ الدُنْيَا مِثْقالَ ذَرَّةٍ مِنْ خَيْرٍ وَجَدَهُ، وَ مَنْ كانَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ عَمِلَ فى هذِهِ الدُنْيا مِثْقالَ ذَرَّةٍ، مِنْ شَرٍّ وَجَدَهُ:
«هركس از مؤمنان در اين دنيا به اندازه سنگينى ذرهاى كار نيك انجام دهد آن را مىيابد، و هر كدام از مؤمنين در اين دنيا به اندازه سنگينى ذرهاى كار شر انجام داده باشد آن را مىيابد».(2)
در دوّمين آيه به تعبير ديگرى در اين زمينه برخورد مىكنيم، بعد از آنكه اشاره به نامه اعمال مىكند،
مىفرمايد: «آنها همه اعمال خود را حاضر مىبينند».
وَوَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً.
بنابراين هرچه مىكشند از عمل خويش مىكشند «و پروردگار تو به هيچ كس ستم نمىكند».
وَ لا يَظْلِمُ رَبّكَ احَدَاً.
باز در اينجا جمعى از مفسّران كه مسأله تجسّم عمل براى آنها غير مقبول بوده گاه آيه را به معناى حضور نوشتههاى اعمال در نامه عمل تفسير كردهاند، و گاه به معناى حضور جزاى اعمال ولى بعضى، احتمال حضور نفس عمل را نيز دادهاند.(1)
به گفته مرحوم علّامه طباطبايى در الميزان ذيل آيه نيز مىتواند تأييدى بر اين مطلب باشد، چرا كه حضور خود عمل براى اثبات نفى ظلم از پروردگار بهتر و واضحتر است (دقت كنيد).
در سوّمين آيه همان تعبير با صراحت و عموميت بيشترى مطرح شده، زيرا در آيه قبل سخن از كافران و مجرمان بود، ولى در اينجا مىفرمايد: «روزى كه هركس آنچه را از كار نيك انجام داده حاضر مىبيند، و دوست مىدارد ميان او و آنچه از اعمال بد انجام داده فاصله زمانى زيادى باشد».
يَوْمَ تَجِدُ كُلٌ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوْءٍ تَوَدُّ لَوْ انَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ امَداً بَعيداً.
در تفسير اين آيه دو معنا ذكر شده: نخست اينكه هركس هر كار خوب و بدى انجام داده در آن روز حاضر مىبيند، دوم اينكه هركس هر كار خوبى كرده باشد حاضر مىبيند، و دوست دارد ميان او و كار بدش فاصله زيادى باشد (اين تفاوت مربوط به آن است كه در كجاى آيه وقف كنيم بعد از محضراً يا بعد از سؤء).(2)
ولى نتيجه در هر دو يكى است، چرا كه از معناى دوّم نيز استفاده مىشود كه اعمال سوء او نزد وى حاضر است هرچند آرزو مىكند با آن فاصله زيادى داشته باشد.
اين احتمال نيز از سوى بعضى از مفسّران داده شده است كه مجرمان دوست مىدارند بين آنها و بين آن روز فاصله زيادى باشد.(3)
قابل توجّه اين كه معمولًا انسان آرزو مىكند ميان او و امورى كه مورد تنفّر اوست فاصله مكانى
زيادى باشد در حالى كه «امد بعيد» كه در آيه آمده به معناى فاصله زمانى دور است، ممكن است اين تعبير به خاطر آن باشد كه در فاصلههاى مكانى احتمال حضور و تصادم بيشتر است اما در فاصله زمانى، احتمال برخورد به هيچ وجه ممكن نيست، مثلًا كسى كه در سالهاى جنگهاى جهانى در منطقه دور دستى از صحنه جنگ بوده باز كم و بيش احساس نگرانى مىكرده، اما آنها كه فاصله زمانى زيادى با اين جنگها دارند طبيعى است كه هيچگونه احساس نگرانى نكنند.
بايد توجّه داشت كه «امَد» هميشه براى زمان مىآيد، و به گفته راغب در مفردات معناى آن با «ابد» نزديك است، با اين تفاوت كه «ابد» زمانى است كه هيچ حدّ محدودى ندارد، ولى «امد» داراى حدّ مجهولى است در آيه قبل سخن از حضور اعمال بود، و در اين آيه سخن از احضار اعمال است، يعنى مطلبى افزونتر در برابر دارد، طبق اين آيه خداوند به قدرت مطلقهاش تمام اعمال نيك و بد را احضار مىفرمايد، چه صاحبان اعمال بخواهند و چه نخواهند، و لذا بعضى از مفسّران گفتهاند اين تعبير از تعبير آيه پيشين هولانگيزتر است.
در چهارمين آيه باز با تعبير تازهاى در اين زمينه روبهرو مىشويم مىفرمايد:
«در آن روز اعمال بدى را كه انجام دادهاند براى آنان آشكار مىشود».
وَ بَدالَهُمْ سَئَّاتُ ما كَسَبُوا.
و عذاب و كيفر الهى «و آنچه را مسخره مىكردند (از مسائل مربوط به قيامت و عذاب و كيفر الهى) بر آنها واقع مىشود».
وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزؤُنَ
«بَدا» از ماده «بَدْو» به معناى آشكار شدن كامل است و «باديه» را از اين جهت «باديه» گفتهاند كه سرزمينى است آشكار بر خلاف شهرها با آن خانهها و كوچههاى پر پيچ و خم كه معمولًا در گذشته در درون ديوارهاى بلندى بنام «سور بلد» پنهان بودند.
«سَئَّاتُ ما كَسَبُوا» به معناى اعمال سوء است، ولى بعضى آن را به معناى كيفرهاى اين اعمال تفسير كردهاند، يا اينكه واژه جزا را در تقدير گرفتهاند، ولى ظاهر آيه اين است كه اعمال سوء آنها در آن روز به
وضوح آشكار مىشود، زيرا «سيئات» جمع «سيئه» به معناى «عمل بد» است نه به معناى «بدى عمل» (دقت كنيد).
اين تعبير ممكن است اشاره به آن باشد كه بسيارى از اعمال سوء در اين عالم چهره واقعى خود را مخفى مىدارد، مانند اعمال ريايى كه براى غير خدا انجام شده است، ولى در آن روز كه روز بروز و ظهور است چهره واقعى تمام اعمال آشكار مىگردد، چنانكه در حديثى از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: هِيَ الاعْمالُ حَسَبُوها حَسَناتٍ فَوَجَدُوها فى كَفَّةِ السَّيِّئاتِ!: «اين همان اعمالى است كه آن را حسنه مىپنداشتند در آن روز آن را در ترازوى عمل در كفه سيئات مىبينند»! (تعبير اين حديث به نوبه خود شاهد ديگرى بر مسأله تجسّم عمل است).(1)
در پنجمين آيه باز با تعبير جديد درباره اين موضوع مواجه مىشويم، بعد از آنكه از بخيلان مذمت مىكند و مىگويد اين كار به نفع آنها نيست بلكه به زيان آنهاست، مىافزايد: «به زودى در قيامت آنچه را درباره آن بخل ورزيدند به صورت طوقى (سنگين) به گردن آنها مىافكنند»!.
سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ.
از اين تعبير استفاده مىشود اموالى كه حقوق واجب آنها پرداخته نشده و كسى از آن استفاده ننموده در قيامت همچون طوقى به گردن بخيلان خواهد افتاد، همان گونه كه در دنيا نيز سنگينى آن بر دوش آنها است بىآنكه بهرهاى از آن بگيرند!.
در تفسير عيَّاشى از امام باقر عليه السلام نقل شده كه در توضيح معناى اين آيه فرمود!
ما مِنْ عَبْدٍ مَنَعَ زَكاةَ مالِهِ الَّاجَعَلَ اللَّهُ ذلِكَ يَوْمَ الْقِيامَةِ ثُعْباناً مِنْ نارٍ مُطَوَّقاً فى عُنُقِهِ!:
«هيچ بندهاى نيست كه از پرداختن زكات خوددارى كند مگر اينكه خداوند آن را روز قيامت مبدل به اژدهايى آتشين مىكند كه طوق گردن او مىشود».(2)
در اينكه منظور از بخل نمودن در «آنچه خداوند از فضلش به آنها داده است» چيست؟ بعضى از مفسّران آنرا ناظر به مسأله بخل در مورد علم و دانش دانستهاند، به قرينه شأن نزولى كه از ابن عباس نقل
كردهاند كه آيه درباره كتمان يهود نسبت به نشانههاى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نازل شده است.(1)
اين در حالى است كه در روايات متعدد آيه به عنوان مانع الزكاة تفسير شده است، و بعيد نيست كه آيه مفهوم وسيع و گستردهاى داشته باشد و همه مواهب الهى را از آنچه گفته شد و غير آن را شامل شود.
باز در اينجا مىبينيم كه جمعى از مفسران ظاهر آيه را نپذيرفته و آن را به جزاى اعمال تفسير كردهاند، و يا گفتهاند منظور اين است كه آنها را در قيامت «مكلف» مىكنند تا مثل آن اموال را بياورند در حالى كه قادر نيستند (يعنى آنچه بر گردن آنهاست تكليف است نه خود (اموال).
ولى اين تفسيرها علاوه بر اينكه دليلى ندارد، و مخالف ظاهر آيه است، با روايات متعددى كه از پيشوايان دين در تفسير آيه نقل شده سازگار نيست.
در ششمين آيه باز ديگر با تعبير «حضور و احضار عمل» روبهرو مىشويم، مىفرمايد: «در آن زمان كه دوزخ شعلهور گردد و بهشت نزديك شود هركسى مىداند چه چيزى را حاضر ساخته است»؟!.
وَ اذَا الْجَحيمُ سُعِّرَتْ- وَ اذَا الْجَنَّةُ ازْلِفَتْ- عَلِمَتْ نَفْسٌ ما احْضَرَتْ
مرحوم طبرسى در مجمع البيان مىگويد: ما احْضَرَتْ به معناى ما وَجَدَتْ حاضراً مِنْ عَمَلِها مىباشد (يعنى آنچه را از اعمال خود حاضر مىيابد).
و عجب اينكه به دنبال آن مىگويد: احضار اعمال يك معناى مجازى دارد چون عمل چيزى نيست كه باقى بماند زيرا بعد از انجام نابود مىشود، پس منظور اين است كه حساب هيچكدام فرو گذار نمىشود! و بعضى گفتهاند منظور حاضر يافتن نامههاى اعمال است.(2)
بعضى نيز آن را به معناى يافتن عقاب اعمال تفسير كردهاند.
در حالى كه همان گونه كه در توضيحات خواهد آمد عمل هرگز فانى نمىشود.
و پيوسته باقى مىماند و هيچ مانعى ندارد كه در آن روز به صورت مناسبى مجسم گردد.
احضار عمل خواه به معناى «حاضر ساختن» باشد يا «حاضر يافتن» (چون به هر دو معنا تفسير شده)
گواهى بر مقصود ما در اين بحث است.
در هفتمين آيه و آيات هشتم و نهم و دهم تعبير ديگرى در زمينه تجسّم اعمال به چشم مىخورد، زيرا در اين آيات آمده است كه اعمال انسان در قيامت اعم از نيك و بد به طور كامل به او تحويل داده مىشود، و انسان همه آنها را دريافت مىكند (دقت كيند).
ظاهر تمام اين آيات دريافت خود عمل است نه جزاى عمل يا نامه عمل.
در آيه هفتم مىفرمايد: براى هر كدام از آنها (افراد جن و انس) درجاتى است بر طبق اعمالى كه انجام دادهاند، و هدف آن است كه اعمال آنها را بىكم و كاست به آنها تحويل دهد، و بر آنها هيچ ستمى نخواهد شد».
وَلِكُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا وَلِيُوَفِّيَهُمْ اعْمالَهُمْ و هُمْ لا يُظْلَمُونَ
و در آيه هشتم بعد از اشاره به دادگاه قيامت و نامه اعمال و شهود و گواهان و عدم ظلم و ستم بر هيچ كس مىفرمايد: «و به هركس آنچه انجام داده است تحويل داده مىشود و خدا نسبت بىآنچه انجام مىدادند از همه آگاهتر است».
وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُوَ أعْلَمُ بِما يَفْعَلُونَ
گويى اين آيه به منزله تعليلى است براى داورى به حق و عدم ظلم و ستم بر هيچكس، كه در آيه قبل از آن آمده است، يعنى چگونه ممكن است ظلم و ستمى بر كسى برود در حالى كه اعمالشان را به آنها مىدهند؟ آن هم از سوى كسى كه از همهكس نسبت به اعمال آنها آگاهتر است!
همين معنا در نهمين آيه نيز آمده مىفرمايد: «آنچه از خوبىها (در راه خدا) انفاق مىكنيد بىكم و كاست به شما داده مىشود و ستمى بر شما نخواهد شد».
وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ الَيْكُمْ وَ انْتُم لا تُظْلَمُوْنَ
و بالاخره در دهمين آيه نيز همين معنا در عبارتى كاملًا گسترده و فراگير آمده است مىفرمايد: «در آن روز كه به سوى خدا بازگشت مىكنيد و به هركس آنچه را انجام داده باز پس داده مىشود و به آنها ستمى
نخواهد شد».
ثُمَّ تُوَفى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ
وُفِّيَتْ وَ تُوَفّى وَ يُوَفِّى همه از ماده «وفا» است كه به معناى رسيدن به كمال است، و تَوْفِيَة به معناى پرداختن چيزى به طور كامل مىباشد و تَوَفّى به معناى گرفتن چيزى به طور كامل است.
بايد توجه داشت كه قرآن در بعضى از موارد مىگويد: «صابران پاداش خود را بى حساب مىگيرند».
انَّما يَوَفّى الصَّابِرُونَ اجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ (زمر 10)
ولى در آيات فوق و بعضى ديگر از آيات قرآن مىگويد: خود اعمال را دريافت مىدارند، و چنانكه خواهيم گفت اين دو با يكديگر منافات ندارد، چرا كه از مجموع آيات قرآن استفاده مىشود و در آن روز هم پاداش و كيفر به اعمال تعلق مىگيرد، و هم نفس اعمال آدمى نزد او خواهد آمد، اين درست به آن مىماند كه اگر انسان از مقررات رانندگى تخلف كند احياناً هم گرفتار خسارت تصادفها مىشود، و هم مشمول جريمه!
و اينكه بسيارى از مفسران تمام اين آيات را كنايه از پرداخت جزاى اعمال گرفتهاند سخنى است كه دليل روشنى ندارد، بلكه چنانكه ديديم بسيارى ديگر از آيات قرآن و احاديث فراوانى كه بعداً اشاره خواهد شد همه گواه بر تجسم اعمال انسان در آن روز است، و لذا ما اين آيات را بر همان معنى ظاهرش رها مىسازيم و بر اساس آن بحث تجسّم اعمال را بنا مىنهيم همان گونه كه جمعى از محققان اهل تفسير و حديث چنين كردهاند.
در يازدهمين آيه بعد از اشاره به اموالى كه مردم به صورت گنجينه در مىآورند و در راه خدا انفاق نمىكنند و عذاب دردناكى كه دامان آنها را مىگيرد مىفرمايد: «اين عذاب دردناك روزى است كه آن سكهها را در آتش جهنم گرم و سوزان كرده با آن صورتها و پهلوها و پشت هايشان را داغ مىكنند (و به آنها مىگويند) اين همان چيزى است كه براى خود گنجينه مىساختيد! پس بچشيد آنچه را براى خود گنج كرديد»!
يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فى نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ ظُهُوُرُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ لإنْفُسِكُمْ فَذُقوا ما كُنْتُمْ
تَكْنِزُونَ
اين آيه به روشنى مىگويد: درهم و دينارهايى كه به صورت گنج در آمدند و در راه خدا هرگز مصرف نشدند در صحنه قيامت ظاهر مىشوند، و در آتش دوزخ گداخته خواهند شد و بر پيشانى و پشت و پهلوى زراندوزان مىگذارند، و به آنها مىگويند اينها همان گنجينههاى شماست! (دقت كنيد).
در اينكه چرا اين اعضاء سه گانه را داغ مىنهند؟ بعضى گفتهاند به خاطر اينكه قسمت عمده بدن را شامل مىشود.(1)
و بعضى گفتهاند به خاطر اين است كه نخست در برابر مستمندان چهره درهم مىكشيدند سپس پهلوى تهى مىكردند و بعد پشت مىنمودند، لذا بر اين اعضاء سه گانه كه وسيله بىاعتنائى به محرومان بوده در آن روز داغ مىنهند.
و گاه گفته شده زراندوزان هنگامى كه به مقصود خود نائل مىشوند نخست آثار فرح در صورتشان نمايان مىشود، و بعد به خوردن از بهره اين اموال مشغول مىشوند به گونهاى كه پهلوهايشان بالا مىآيد، و از آن لباسهاى فاخر تهيه مىكنند و بر پشت مىافكنند، به همين دليل اين سه عضو محل مجازات آنهاست.(2)
درست است كه اين آيه صريحاً تجسّم اعمال را بيان نمىكند، بلكه فقط حضور آن اموال را در آن صحنه نشان مىدهد، ولى همين تعبير مىتواند اشارهاى به مسأله تجسّم اعمال باشد، با اينكه ظاهراً اين سكهها و اين اموال محو ونابود مىگردد ولى در آنجا حكم معاد، بازگشت مىنمايد و اعمال آنها به صورت داغ نهادن بر چهره و پشت و پهلو تجسّم مىيابند!
در اينكه منظور از كنز (گنج) در اينجا چيست؟ گفتگو بسيار است ولى بدون شك «كنز» مفهوم گستردهاى دارد كه هرگونه مال پر قيمتى را كه جمعآورى كنند و در جايى ذخيره و پنهان نمايند شامل مىشود.
با اين حال آيا مفهوم آيه اين است كه هركس ثروتى اضافه بر نيازمندىهاى زندگى جمعآورى كرده و كنارى بنهد، حرام است، و مشمول اين مجازات الهى خواهد شد؟ و يا اينكه آيه مربوط به كسانى است
كه حقوق واجب شرعى مانند زكات و غير آن را نمىپردازند اما كسى كه حقوق واجب را ادا كند كار حرامى مرتكب نشده و مشمول اين مجازات نخواهد بود.
معروف در ميان فقهاء و مفسّران و محدثان معناى دوّم است، و احاديث متعددى در اين زمينه در منابع اسلامى (اعم از منابع شيعه و اهل سنت) وارد شده است» چنانكه در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم:
اىُّ مالٍ ادَّيَتْ زَكاتَهُ فَلَيْسَ بِكَنْزٍ:
«هر مالى كه زكات آن اداء شود كنز نيست».(1)
اين احتمال نيز وجود دارد كه هرگاه جامعه اسلامى بر اثر سرمايههاى راكد گرفتار مضيقه و مشقّت شود بر سرمايه داران واجب است كه آن را از طريق انفاق يا سرمايهگذارى براى توليد كار و تأمين نيازمندىها، مصرف كنند، و چنانكه در چنين شرايطى اموال خود را از جريان خارج ساخته و كنز نمايند مشمول آيه فوق خواهند شد، و شايد حديثى كه از اميرمؤمنان على عليه السلام نقل شده كه فرمود:
ما زادَ عَلَى ارْبَعَةِ آلافٍ فَهُوَ كَنْزٌ ادَّى زَكاتَهُ اوْلَمْ يُؤَدِّها وَ ما دُوْنَها فَهِيَ نَفَقَةٌ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اليمٍ
«آنچه بيش از چهار هزار (درهم) باشد «كنز» محسوب مىشود، خواه زكاتش را داده باشد يا نه، و بيش از آن هزينه زندگى (ساليانه) است، پس اين گونه افراد را به عذاب دردناك بشارت ده».(2)
در آخرين و دوازدهمين آيه تعبير ديگرى در اين زمينه ديده مىشود كه خلاصه مفهومش اين است:
جزاى شما در قيامت اعمال شماست و اين تعبير در چندين آيه از قرآن مجيد ديده مىشود، گاه مىفرمايد: «تنها اعمالى را كه انجام مىداديد جزاى شماست»! إِنَّمَا تُجْزَوْنَ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ
عين اين تعبير در آيه 16 طور و آيه 7 تحريم نيز آمده است.
و در آيه 54 يس مىفرمايد: وَ لا تُجْزَوْنَ الَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
«جزا داده نمىشويد مگر به اعمالتان».
و در آيه 90 نمل مىفرمايد: هَلْ تَجْزَوْنَ الَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
«آيا جزاى شما جز اعمال شما خواهد بود»؟! و در 52 يونس مىخوانيم
هَلْ تُجْزَوْنَ الَّا بِما كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ
«آيا جزايى جز آنچه انجام مىداديد به شما داده مىشود»؟!.
و تعبيرات ديگرى از همين قبيل با مختصرى تفاوت بنابراين ظاهر اين آيات اين است كه جزاى انسان همان اعمال اوست، آرى اعمال اوست كه به سوى او باز مىگردد، و او را آزار مىدهد، يا غرق فرح و شادى و سرور مىكند، و اين دليل روشنى است بر مسأله تجسم اعمال و بازگشت اعمال انسان به سوى او و نيز تأكيد مجددى است بر مسأله عدالت خداوند، چرا كه آنچه انسان مىكشد از اعمال خود مىكشد!.
در اينجا باز مىبينيم بعضى كلمه «باء» را در تقدير گرفتهاند (باء سببيت) و گفتهاند در تقدير بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ است يعنى جزا شما به سبب اعمالى است كه انجام مىداديد(1)در حالى كه تقدير خلاف ظاهر است، و بدو دليل جائز نيست، و در آيات فوق نيازى به تقدير نمىبينيم، چه مانعى دارد خود اعمال انسان در آن حاضر گردد و بخش عمدهاى از جزاى او را تشكيل دهد؟.
مرحوم علامه طباطبايى در تفسير الميزان ذيل آيه 7 سوره تحريم مىگويد:
اىْ انَّ الْعَذَابَ الَّذى تُعَذَّبُونَ بِه هُوَ عَمَلُكُمُ السَّىء الَّذِى عَمِلْتُمُوهُ وَ قَدْ بَرَزَ لَكُمْ الْيَوْمَ حَقيقَتُهُ»:
«يعنى عذابى كه شما گرفتار آن مىشويد همان عمل سوء شماست كه انجام داديد و امروز حقيقت آن ظاهر و آشكار شده».(2)
از مجموع آياتى كه در بالا تفسير آن را دانستيم به خوبى روشن مىشود كه اگر ظواهر اين آيات را دستكارى نكنيم، تأويل و توجيهى براى آن در نظر نگيريم، و تقدير جمله يا كلمهاى براى آن قائل نشويم، و به تعبير روشنتر ظواهر آيات را آنچنانكه هست صاف و درست تفسير كنيم از آنها استفاده مىشود در
قيامت و در دادگاه عدل الهى، يا مراحل ديگر آن روز، اعمال ما مجسّم مىگردد و به صورتهاى مناسبى در برابر ما ظاهر مىشود.
اعمال بد به صورت موجوداتى زشت و زننده موذى و ناراحت كننده، و اعمال خوب به صورت موجوداتى زيبا و جالب و دلپذير و روح بخش در آن صحنه ظاهر مىگردند، و همراه صاحبانش خواهند بود.
در روايات اسلامى اعم از احاديثى كه از طرف شيعه يا اهل سنت رسيده است مسأله «تجسم» بازتاب گستردهاى دارد، به گونهاى كه مرحوم شيخ بهائى در يكى از سخنانش مىگويد: تَجَسُّمْ الأعْمالِ فى النَّشْأَةِ الاخْرَوِيَّةِ قَدْ وَرَدَ فى احادِيثَ مُتَكَثِّرَةٍ مِنْ طُرُقِ الْمُخالِفِ وَ الْمُؤالِفِ
«تجسّم اعمال در جهان ديگر در احاديث زيادى از طرق موافقين و مخالفين نقل شده است»(1)و ما در اينجا از ميان آنها به احاديثى زير قناعت مىكنيم:
1- در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم «قيس بن عاصم» (صحابى مشهور) مىگويد با جماعتى از «بنى تميم» خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيدم ... عرض كردم اى پيامبر خدا ما را موعظه كن، موعظهاى كه از آن بهرهمند شويم، زيرا ما جمعيتى هستيم كه از بيابانها عبور مىكنيم (و دور از شهر زندگى داريم) پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: انَّ قَيْسُ! انَّ مَعَ الْعِزّ ذُلَّا وَ انَّ مَعَ الْحَيَاةِ مَوْتاً وَ انَّ مَعَ الدُّنْيا آخِرَةً، فَانَّ لِكُلِّ شَىءٍ حَسيباً و انَّ لِكُلِّ اجَلٍ كِتاباً، وَ انَّهُ لا بُدَّلَكَ يا قَيْسُ مِنْ قَرينٍ يُدْفَنُ مَعَكَ وَ هُوَ حَىٌ، وَ تُدْفَنُ مَعَهُ وَ انْتَ مَيِّتٌ، فَانْ كانَ كَريماً اكْرَمَكَ، وَ انْ كانَ لَئيماً اسْلَمَكَ، ثُمَّ لا يُحْشَرُ الَّا مَعَكَ، وَ لا تُحْشَرُ الَّا مَعَهُ، وَ لا تُسْئَلُ الَّا عَنْهُ، فَلا تَجْعَلْهُ الَّا صالِحاً، فَانَّهُ انْ صَلُحَ آنَسْتَ بِهِ وَ انْ فَسَدَ لا تَسْتَوْحِشْ الَّا مِنْهُ، وَ هُوَ فِعْلُكَ :
«اى قيس با عزت، ذلت است، و با حيات مرگ، و با دنيا آخرت، و هر چيزى حسابگرى دارد، و هر اجلى كتابى، اى قيس! تو همنيشنى خواهى داشت كه با تو دفن مىشود در حالى كه او زنده است، و تو با
1) « بحارالأنوار»، جلد 7، صفحه 228.
او دفن مىشوى در حالى كه تو مردهاى، اگر او گرامى باشد تو را گرامى مىدارد، و اگر پست باشد تو را تسليم (بدبختى) مىكند.
او فقط با تو محشور مىشود، تو نيز فقط با او، و تنها از او سؤال مىشوى، پس آن را صالح قرار ده، چرا كه اگر صالح باشد موجب آرامش تو است، و اگر فاسد باشد مايه وحشت تو است، و او عمل تو است!.
جالب اينكه در ذيل اين روايت آمده است كه «قيس بن عاصم» عرضه داشت: يا رسول اللَّه! دوست دارم اين كلام در قالب اشعارى ريخته شود تا به آن در برابر كسانى كه نزد ما هستند مفتخر باشم، و آن را ذخيره كنم، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور داد «حسان بن ثابت» را حاضر كنند، ولى مردى بنام «صلصال بن صلصال» در خدمت حضرت صلى الله عليه و آله و سلم حاضر بود، عرض كرد اى رسول خدا! ابياتى به نظرم رسيده گمان مىكنم موافق مقصود قيس باشد، فرمود بخوان! او اشعارى خواند كه بعضى از آن چنين است:
تَجَنَّبْ خَليطاً مِنْ مَقالِكَ انَّماقَرينُ الْفَتى فى الْقَبْرِ ما كانَ يَفْعَلُ
وَ لَنْ يَصْحَبَ الانْسانَ مِنْ قَبْلِ مَوْتِهِوَ مِنْ بَعْدِهِ الَّا الذَّى كانَ يَعْمَلُ!
از سخنان پراكنده بپرهيز كه همنشين انسان در قبر اعمال اوست.
و هيچ چيز قبل از مرگ و بعد از مرگ با انسان مصاحبت نمىكند مگر عمل او.(1)
تَخْيَّرْ خَليطاً مِنْ فِعالِكَ انَّماقَرينُ الْفَتى فى الْقَبْرِ ما كانَ يَفْعَلُ « دوستى براى خود از اعمال خود انتخاب كن كه قرين انسان در قبر عمل اوست»( خصال جلد 1 باب الثلاثة حديث 93).
2- در حديث ديگرى از ابو بصير از امام باقر عليه السلام يا امام صادق عليه السلام آمده است: «هنگامى كه بنده مؤمن مىميرد همراه او در قبر شش صورت وارد مىشود كه يك صورت از همه زيباتر است ... صورتى در طرف راست، صورتى در طرف چپ، صورتى در پيش رو، و ديگرى در پشت سر، و ديگرى در پائيين پا، و آن صورتى كه از همه زيباتر است بالاى سر او قرار مىگيرد، و هرگاه عذابى از سمت راست آيد صورت سمت راست مانع مىشود، و همچنين از پنج جهت ديگر.
صورتى كه از همه زيباتر است خطاب به بقيه كرده مىگويد: شما كيستيد؟ خدا جزاى خيرتان دهد، صورت طرف راست مىگويد: من نمازم، و آن كه دست چپ است مىگويد من زكاتم، و آن كه پيش رو است مىگويد: روزهام و آنكه پشت سر است مىگويد: حج و عمرهام و آنكه پايين پاست مىگويد من
1) همان مدرك صفحه 228 و 229 ولى از روايت مرحوم صدوق در كتاب« خصال» استفاده مىشود كه اين اشعار را خود« قيس بن عاصم» بالبداهه بيان كرده و بيت اوّل مطابق نقل صدوق چنين است:
نيكىهايى هستم كه نسبت به برادرانت كردى سپس آنها به آن صورت زيبا مىگويند: تو كيستى كه از همه زيباترى ... مىگويد:
انَا الْوَلايَةُ لِالِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله و سلم «من ولايت آل محمّدم»!(1)
3- در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه فرمود: «جبرئيل به من گفت:
يا مُحَمَّدُ! عِشْ ما شِئْتَ فَانّكَ مَيِّتّ ... وَ اعْمَلْ ما شِئْتَ فَانّكَ مُلاقِيه:
«اى محمد! هرچه مىخواهى عمر كن ولى سرانجام بدرود حيات خواهى گفت، و هر عملى مىخواهى انجام بده كه سرانجام آن را ملاقات خواهى كرد».(2)
4- باز در حديث ديگرى از همان حضرت مىخوانيم:
انّ الْمُؤْمِنَ اذا خَرَجَ مِنْ قَبْرِهِ صُوِّرَ لَهُ عَمَلُهُ فى صُوْرَةٍ حَسَنَةٍ فَيَقُولُ لَهُ ما انْتَ؟ فَوَ اللَّه انِّى لاراكَ امْرَأَ صِدْقٍ، فَيَقُوُلُ لَهُ انا عَمَلُكَ فَيَكُوْنُ لَهُ نُوْرَاً وَ قائِدَاً الى الْجَّنَةِ ... «هنگامى كه مؤمن از قبرش (در قيامت) خارج مىشود عمل او در صورت زيبايى در برابر او ظاهر مىشود و مىگويد: تو كيستى كه به خدا سوگند من تو را شخصى صادقى مىبينم؟ او در جوابش مىگويد: من عمل توام، و او براى مؤمن نور و روشنايى و راهنما به سوى بهشت است».(3)
5- و بالاخره در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: اذا وُضِع الْمَيِّتُ فى قَبْره مُثِّلَ لَهُ شَخْصٌ وَ قالَ لَهُ يا هذاكُنَّا ثَلاثَةً، كانَ رِزْقُكَ فَاْنْقَطَعَ بِانْقطاعٍ اجَلِكَ، وَ كانَ اهْلُكَ فَخَلَّفُوكَ وَ انْصَرَفُوا عَنْكَ وَ كُنْتُ عَمَلُكَ فَبَقَيْتُ مَعَك، اما انِّى كُنْتُ اهْوَنُ الثّلاثَةِ عَلَيْكَ!:
«هنگامى كه ميّت در قبر گذارده مىشود، شخصى در برابر او نمايان مىگردد و به او مىگويد: اى انسان! ما سه چيز بوديم: يكى رزق تو بود كه با پايان عمرت قطع شد، و ديگرى خانواده ات بودند كه تو را گذاشتند و رفتند، و من عمل توام كه با تو ماندهام ولى من از هر سه براى تو كم ارزشتر بودم.(4)
احاديث در اين زمينه بسيار است از جمله احاديث معراج كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از كنار بهشت و دوزخ مىگذرد، و هر گروهى از بدكاران را به عذاب و كيفرى شبيه اعمال خود گرفتار ديد و نيز امال نيكو كاران را مشاهده كرد كه سبب پيدايش مرافق تازهاى در بهشت مىشود.
اخبارى كه درباره غيبت وارد شده و تجسّم آن را به صورت پاره گوشت گنديدهاى كه غيبت آن را تناول مىكند بيان مىداد شاهد ديگرى بر اين مدّعاست.
از مجموع روايات و آيات گذشته به خوبى مىتوان نتيجه گرفت كه اعمال آدمى در صورتهاى مناسبى در عالم برزخ و قيامت، مجسّم مىگردد، حتّى تعبير الذَّينَ يَأكُلُونَ امْوالَ الْيَتامى ظُلْماً انَّما يَأكُلُونَ في بُطُونِهِمْ ناراً:
«كسانى كه اموال يتيمان را از روى ظلم و ستم مىخوردند، فقط در شكم خود آتش داخل مىكنند» (نساء- 10) نشان مىدهد كه باطن عمل در عالم دنيا نيز از نوعى تجسّم برخوردار است به طورى كه مال يتيم در باطن به شكل آتش سوزان است، هر چند كسانى كه چشم واقع بين ندارند آن را نمىبينند.
دليلى ندارد كه همه اين آيات و روايات را بر معناى مجازى و كنايى حمل كنيم، و همه را تأويل و توجيه نماييم، با اينكه عمل به ظواهر آنها بى مانع است و مشكلى ايجاد نمىكند، چنانكه شرح آن خواهد آمد.
عمده اشكالى كه در مسأله تجسّم اعمال براى گروهى پيدا شده همان است كه از بعضى از كلمات مرحوم طبرسى در مجمعالبيان استفاده مىشود، و آن اين است كه عمل از جنس «عرض» است نه «جوهر» (خواص ماده است و نه خود ماده) و ديگر اينكه عمل بعد از وجودش محو و نابود مىشود، و لذا آثارى از سخنان و گفتهها و اعمال گذشته ما ديده نمىشود، مگر اعمالى كه تغييرى در بعضى از مواد موجود گذارده، مثلًا سنگ و چوب و آجرى را به شكل خانهاى در آورده كه آن هم تجسّم عمل نيست، بلكه دگرگونىهاى ناشى از عمل است (دقت كنيد).
ولى با توجه به دو نكته پاسخ اين دو ايراد روشن مىشود، و هم چگونگى تجسّم اعمال.
نخست اينكه امروز ثابت شده هيچ چيز در جهان از ميان نمىرود حتّى اعمال ما كه به صورت انرژىهاى مختلفى ظاهر مىگردد، اگر ما سخن مىگوييم صداى ما به صورت امواج خاص صوتى در فضاى اطراف پخش مىشود، و به مولكولهاى موّاج هوا و ديوارهاى اطراف و بدن ما اصابت كرده و
تبديل به انرژى ديگرى مىشوند، آن انرژى نيز ممكن است چندين بار تغيير شكل دهد، ولى به هر حال نابود نمىگردد، حركات دست و پاى ما نيز نوعى انرژى است، اين انرژى ميكانيكى هرگز نابود نمىشود، ممكن است تبديل به انرژى حرارتى يا انرژى ديگر گردد، خلاصه اينكه نه تنها مواد اين جهان كه انرژىهاى آن نيز ثابت و پايدارند، هر چند تغيير شكل مىدهند.
ديگر اينكه اين نكته نيز با مطالعات دانشمندان و آزمايشهاى آنها به ثبوت قطعى رسيده است كه ميان «مادّه» و «انرژى» رابطه نزديكى است، يعنى ماده و نيرو دو مظهر از يك حقيقتند، و «ماده» همان نيروى متراكم و فشرده است، و «نيرو» همان ماده گسترده، و لذا در شرائط معينى مىتوانند تبديل به يكديگر شوند.
انرژى اتمى چيزى جز تبديل «ماده» به «انرژى» نيست يا به تعبير ديگر شكافتن دانههاى اتم و آزاد كردن انرژى آن.
هم اكنون ثابت شده كه انرژى حرارتى خورشيد چيزى جز انرژى اتمى كه از انفجار اتمهاى خورشيد سرچشمه مىگيرد نيست و به همين دليل هر شبانه روز مقدار زيادى از وزن خورشيد كم مىشود هرچند اين مقدار در برابر وزن و حجم خورشيد ناچيز است.
بدون شك همانگونه كه ماده قابل تبديل به انرژى است، انرژى نيز قابل تبديل به ماده است، يعنى اگر نيروها و انرژىهاى پخش شده را بار ديگر متراكم، و حالت جسميت و جرم به خود بگيرد، به صورت جسمى نمايان مىشود.
بنابر اين هيچ مانعى ندارد كه اعمال و گفتار ما كه انرژىهاى مختلفى هستند و هرگز محو و نابود نمىشوند، بار ديگر به فرمان پروردگار جمعآورى شده و به صورت جسمى درآيند، و مسلم است كه هر عمل جسمى خواهد شد متناسب با ويژگىهايش، نيروهايى كه راه اصلاح و خدمت و درستى و تقوى به كار گرفته شده به صورت زيبايى متناسب آن در مىآيد، و نيروهايى كه در راه جور و ستم و زشتى و فساد به كار رفته به صورت زشت و ناپسند و تنفرآميز مجسّم مىگردد!.
بنابراين مسأله تجسّم اعمال را مىتوان يكى از معجزات علمى قرآن محسوب داشت و در آن روز كه مسأله بقاء انرژىها، و تبديل ماده به انرژى و بالعكس، مطلقاً در ميان دانشمندان مطرح نبود، با صراحت در آيات و روايات عنوان گرديد.
بنابراين نه مشكلى از ناحيه «عرض» بودن اعمال وجود دارد، و نه مشكلى از ناحيه نابودى آنها، زيرا همانگونه كه گفتيم اعمال نابود نمىشود، و عرض و جوهر در حقيقت جلوههاى يك حقيقتند، اين مطلب با توجه به حركت جوهرى آشكارتر مىشود! زيرا قائلين به حركت جوهرى از حركاتى كه در عرض واقع مىشود براى حركت در جوهر استدلال مىكنند و معتقدند اينها از هم جدا نيتسند (دقت كنيد).
اين نكتة را نيز مناسب است براى تكميل مطلب، يادآور، شويم:
دانشمند معروف فرانسوى «لاوازيه» اصل «بقاء ماده» را با تلاش پيگير خود كشف كرد، و اثبات نمود كه مواد جهان هرگز از ميان نمىرود، بلكه دائماً تغيير صورت مىدهد.
ولى چيزى نگذشت كه «پير كورى و همسرش» براى نخستين بار رابطه ميان انرژى و ماده را از مطالعه روى اجسام راديو اكتيو (اجسامى كه اتمهاى ناپايدار دارند و تدريجاً قسمتهايى از آنها تبديل به انرژى مىشود) كشف كردند و قانون بقاء ماده تبديل به «قانون بقاء «ماده- انرژى» شد، و به اين ترتيب اصل بقاء ماده متزلزل گرديد، و اصل بقاء مجموعه ماده- انرژى جهان جانشين آن گشت، و كم كم مسأله تبديل ماده به انرژى از طريق شكستن اتم به وسيله دانشمندان جنبه عملى به خود گرفت، و معلوم شد كه اين دو (ماده و انرژى) رابطه نزديك با هم دارند و قابل تبديل به يكديگرند، و به عبارت ديگر دو شكل از يك حقيقتند.
اين كشف بزرگى علمى تحول شگرفى در مطالعه دانشمندان و مسائل عملى ايجاد كرده، و وحدت عالم هستى را بيش از پيش به اثبات رساند.
اين اصل در مسأله معاد و بحث تجسّم اعمال انسان و دفع اشكالاتى كه پيشينيان در اين مسأله داشتهاند به ما كمك فراوان مىكند و موانعى را كه بر راه اثبات تجسّم، فكر مىكردند بر مىدارد.
علاوه بر مسأله تجسّم اعمال از روايات اسلامى استفاده مىشود كه خلق و خوىهاى آدمى نيز در آن روز در چهره و اندام انسان ظاهر مىگردد، و به همين دليل افراد به صورتهاى مختلفى وارد عرصه
محشر مىشوند، صورتهايى كه مناسب خلق و خوى آنهاست، آنها كه قلبى مملو از نور ايمان داشتند چهرههايى سفيد و نورانى دارند، و به عكس آنها كه قلبهايى تاريك از ظلمت كفر داشتند چهره هايشان سياه و تاريك است، چنانكه قرآن مىگويد:
يَوْمَ تَبْيَضَ وُجُوهٌ وَ تَسْؤَدُّ فَامَّا الذَينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ اكَفَرْتُمْ بَعْدَ ايمانِكُمْ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُرونَ- وَ امَّا الذّينَ ابْيَضَتْ وُجُوهُهُمْ فَفى رَحْمَةِ اللَّه هُمْ فيها خالِدُونَ
«روزى كه كه صورتهايى سفيد و صورتهايى سياه مىشوند، اما آنها كه صورتهايشان سياه است (به آنها گفته مىشود) آيا بعد از ايمان كافر شديد؟ پس بچشيد عذاب را به خاطر كفرتان؟ و اما آنها كه چهرهايشان سفيد است در رحمت خداوند خواهند بود و جاودانه در آن مىمانند» (آلعمران 106 و 107).
و در جاى ديگر درباره سرنوشت گنهكاران در قيامت مىفرمايد:
كَانَّما اغْشِيَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَيْلِ مُظْلِماً:
«آنچنان صورتهايشان تاريك است كه گويى پارههاى شب ظلمانى صورتشان را پوشانده»! (يونس 27).
يكى آن روز روز ظهور و بروز است، و خلق و خوىهاى درون و ملكات نفسانى ظاهر و آشكار مىگردد تمام جسم انسان را به رنگ خود در مىآورد.
هر خيالى كو كند در دل وطنروز محشر صورتى خواهد شدن!
سيرتى كان در وجودت غالب استهم بر آن تصوير حشرت واجب است
در آيه 18 سوره نبأ آمده است: يَومَ يُنْفَخُ فى الصُّورِ فَتَأَتُونَ افْواجاً:
«روزى كه در صور دميده مىشود و شما به صورت فوج وارد محشر مىشويد».
بعضى از مفسران بزرگ در تفسير اين آيه حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل كردهاند كه خلاصهاش چنين است:
جمعى ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در منزل ابو ايّوب انصارى در محضر آن حضرت بودند «معاذبن جبل» از تفسير آيه فوق سؤال كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى معاذ!
از مطلب عظيمى سؤال كردى! سپس اشك از ديدگان مباركش جارى گشت، بعد فرمود: ده گره از
امت من جداگانه در قيامت محشور مىشوند و با ساير مسلمانان متفاوتند، بعضى به صورت حيوانات، و بعضى نابينا، و بعضى كر و لال، و بعضى چنان متعفن و بد بو هستند كه از مردار نيز گنديدهترند! سخن چينها به صورت بوزينهها، حرام خوارها به صورت خوكها، حاكمان ظالم نابينا، خود پسندان، كر و لال، و شهو پرستان گنديدهتر از مردار محشور خواهند شد.(1)
گشته گرگان يك به يك خوهاى تومىدرانند از غضب اعضاى تو!
اين سخنهاى چو مارو كژدمتمار و كژدم مىشود گيرد دمت!
زانيان را گنده اندام نهانخمر خواران را بود گنده دهان
گند مخفى كان به دلها مىرسيدگشت اندر حشر محسوس و پديد!
1) مجمع البيان، جلد 10، صحفه 423- اين حديث را بسيارى مفسران ديگر مانند ابوالفتح رازى و قرطبى و روح البيان و تفسير صافى ذيل آيه مورد بحث ذكر كردهاند.
شهود و ميزان و حساب
اشاره:
مهمترين منزلگاه قيامت مرحله رسيدگى به حساب خلايق در دادگاه عدل الهى با حضور شاهدان مختلف و سنجش اعمال در ترازوى مخصوص سنجش است.
دادگاهى كه پشت خلايق را مىلرزاند، و همه را غرق وحشت و اضطراب مىكند، دادگاهى كه قاضى و داورش خداست و فرشتگان مقرب شهود آن هستند.
و بالاخره دادگاهى كه كوچكترين و بزرگان اعمال انسان همه در آن پرونده دارد و حتى نيات افراد نيز به حساب كشيده مىشود.
آيات معاد در اين زمينه بسيار است، گاه اشاره به اصل دادگاه رستاخيز كه حاكم و داورش خداست مىكند، گاه اشاره به شهود و گواهان. اين دادگاه، گاه به مسأله ميزان سنجش و گاه چگونگى محاسبه بندگان در آن روز.
آيات مربوط به اين قسمت علاوه بر اينكه نكات ظريف و دقيقى در تمام اين زمينهها مطرح مىكند داراى پيامهاى مهم تربيتى است كه دلهاى و جانها را با نور تقوى و هدايت روشن مىسازد انسان را متوجه مسئوليتهايش مىكند و در مسير سعادت و تكامل پيش مىبرد.
با اين اشاره به قرآن مجيد باز مىگرديم و به آيات زير كه برگزيدهاى از هر گروه از آيات مربوط به اين بخش است گوش جان فرا مىدهيم.
1- وَ انْ كُلُّ لَمَّا جَميعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ (يس 32).
2- اللَّهُ يَحْكُمُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فيما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ (حج 69)
3- فَما يُكَذَبُكَ بَعْدُ بِالدِّينِ الَيْسَ اللَّه بِاحْكَمِ الْحاكِمينَ (تين 7 و 8).
4- فَالَيْنا مَرْجِعُهُمْ ثُمَّ اللَّهُ شَهيدٌ عَلَى ما يَفْعَلُونَ (يونس 46).
5- فَكَيْفَ اذا جِئْنا مِنْ كُلَ امَّةٍ بِشَهيدٍ وَ جِئْنابِكَ عَلَى هؤُلاءِ شَهيدْاً (نساء
41).
6- وَجائَتْ كُلَ نَفْسٍ مَعَها سائقٌ وَ شَهيدٌ (ق 21).
7- يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ الْسِنَتُهُمْ وَ ايْديهِمْ وَ ارْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُوْنَ (نور 24).
8- وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْ تُمْ عَلَيْنا قالُوا انْطَقَنَا اللَّهُ الّذى انْطَقَ كُلِّ شَىء (فصلت 21).
9- يَوْمَئذٍ تُحَدِّثُ اخْبَارَها بِانّ رَبَّكَ اوْحى لَها (زلزال 4 و 5).
10- وَ نَضَعُ الْمَوازينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسُ شيْئا وَ انْ كان مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ اتَيْنَا بَها وَ كَفَى بنا حاسِبينَ (انبياء 47).
11- وَ الْوَزْنُ يَوْمَئذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ فَاؤلئكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ- و مَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ فَاؤلئِكَ الذَّينَ خَسِرُوا انْفُسَهُمْ
12- هذا ما تُوْعَدُونَ لِيَوْمِ الْحِسابِ (ص 53)
13- انّ اللَّه سَريعُ الحِسابِ (آلعمران 199- مائده 4- ابراهيم 51- غافر 17).
14- الالَهُ الْحُكْمُ وَ هُوَ اسْرَعُ الَحاسِبيْنَ (انعام 62).
15- انّ الَيْنا ايابَهُمْ ثُمَّ انّ عَلَيْنا حَسابَهُمْ (غاشية 25 و 26).
16- اقْرَأ كِتابَكَ كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسيباً (اسراء 14).
ترجمه
1- و همه آنها روز قيامت نزد ما حاضر مىشوند!
2- خداوند ميان شما در آنچه اختلاف داشتيد در قيامت داورى مىكند.
3- پس چه چيز سبب مىشود (اى انسان) كه بعد از اين همه (دلائل) روز جزاء را تكذيب كنى؟! آيا خداوند بهترين حكم كنندگان نيست!
4- در هر حال بازگشتشان به سوى ماست سپس خداوند گواه است بر
آنچه آنها انجام مىدادند.
5- حال آنها چگونه خواهد بود در آن روز كه براى هر امتى گواهى بر اعمالشان مىطلبيم و تو را گواه اين امّت قرار خواهيم داد.
6- هر انسانى وارد محشر مىگردد در حالى كه همراه او، سوق دهنده و شاهدى است.
7- در آن روز كه زبانها و دستها و پاهايشان بر ضد آنها به اعمالى كه مرتكب مىشدند گواهى مىدهند.
8- آنها به پوستهاى تن خود مىگويند: چرا بر ضد ما گواهى داديد؟
جواب مىدهند همان خدايى كه هر موجودى را به نطق در آورده ما را گويا ساخته است.
9- در آن روز زمين تمام خبرهاى خود را بازگو مىكند، چرا كه پروردگارت به او وحى كرده است.
10- ما ترازوهاى عدل را در روز قيامت نصب مىكنيم. لذا به هيچكس كمترين ستمى نمىشود، و اگر به مقدار سنگينى يك دانه خردل (كار نيك و بد باشد) ما آن را حاضر مىكنيم و كافى است كه ما حساب كننده باشيم.
11- و وزن كردن (اعمال و سنجش ارزشهاى آنها) در آن روز حق است، كسانى كه ميزانهاى (عمل) آنها سنگين است رستگارانند- و كسانى كه ميزانهاى (عمل) آنها سبك است افرادى هستند كه سرمايه وجودى خود را به خاطر ظلم و ستم كه به آيات ما مىكردند از دست دادند.
12- اين چيزى است كه براى روز حساب به شما وعده داده مىشود (وعدهاى تخلفناپذير).
13- خداوند سريع الحساب مىباشد (و به سرعت حساب تمام اعمال نيك آنها را رسيدگى كرده، به آنان پاداش مىدهد).
14- ... بدانيد داورى مخصوص اوست، و او سريعترين حسابگران
است!
15- مسلماً بازگشت آنها به سوى ماست- و مسلماً حساب آنها نيز با ما است.
16- (اين همان نامه اعمال اوست- به او مىگوييم) كتابت را بخوان! كافى است كه امروز خود حسابگر خويش باشى!
تفسير و جمعبندى
همه در آن دادگاه بزرگ احضار مىشوند!
در نخستين آيه سخن از حضور همه اقوام در پيشگاه خداوند در آن دادگاه عدل است، بعد از آنكه اشاره به اقوام قرون پيشين مىكند كه چگونه به خاطر گناهانشان هلاك و نابود شدند مىفرمايد: «همه آنها به طور مسلم نزد ما احضار مىشوند (تا به حساب آنها رسيدگى شود)» وَ انْ كُلٌّ لَمَّا جَميعُ لَدَيْنا مُحْضرُونَ (1)
درست است كه در اين دنيا و در همه حال تمام انسانها و همه اشياء در محضر خدا هستند، زيرا او همهجا حاضر است و از ما به ما نزديكتر مىباشد، ولى اين مسأله در قيامت شكل تازهاى به خود مىگيرد، زيرا از يكسو پردههاى غفلت و حجاب جهل و نادانى كنار مىرود، ديدهها تيز بين مىشود، دلها بينا مىگردد، و از سوى ديگر آثار خدا از هر زمان آشكارتر مىشود، و دادگاه عدلش بر پا مىگردد، اينجاست كه حضور همگان در محضر او چهر تازهاى پيدا مىكند و همگان به خوبى آن را احساس مىنمايند.
در دوّمين آيه سخن از داورى خداوند است، و حكومت و قضاوت او در ميان انسانها، و پايان دادن به تمام اختلافاتى كه در اين دنيا داشتند: اختلاف در مسائل عقيدتى، در برنامههاى عملى و در تمام امور ديگر، مىفرمايد: «خداوند ميان شما روز قيامت در آنچه اختلاف داشتيد داورى مىكند».
اللَّه يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فيما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ
1) جمعى از مفسّران تركيب آيه فوق را چنين مىدانند كه« انْ» نافيه است و« لَمَّا» به معناى« الّا» است و« جميع» به معناى« مجموع» خبر« كل» مىباشد، تنوين« كُلٌ» نيز بدل از مضاف اليه محذوف است و در اصل« كُلَّهم» بوده و« مُحْضرُون» با خبر بعد از خبر است يا صفت براى« جميع» بنابراين معناى جمله چنين است:\i وَ ما كُلَّهُمْ الّا مُجْمَعُونَ يَوْمَ الْقِيامَةِ مُحْضَروُنَ لَدَيْنا\E احتمالات ديگرى نيز در تركيب آيه داده شده است كه ضعيف به نظر مىرسد.
مسلّم است انواع حجابها كه در اين دنيا فكر و قلب انسانها را احاطه كرده (حجاب حب ذات و خود خواهى، حجاب منافع شخصى و گروهى، حجاب تعصب و لجالج، حجاب گناهان و اصولًا حجاب عالم ماده كه در دنيا بسيار پر رنگ است) اجازه نمىدهد كه اختلافات اقوام و گروهها و ملتها برطرف گردد، ولى در آنجا كه همه اين حجابها ديده مىشود و حاكميت و داورى مخصوص خداوند است تمام اين اختلافات پايان مىگيرد و چنانكه خواهيم ديد مدعيان پرگو و خود خواه چنان نرم مىشوند و بر سر عقل مىآيند كه خود داور و حسابگر خويش مىشوند!
در سومين آيه همين معنا در لباس ديگرى ظاهر شده است پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روى سخن را به انسان ناسپاس كه خداوند او را در «احسن تقويم» آفريده، سپس بر اثر سوء اعمالش به «اسفل السافلين» كشيده شده و معاد و رستاخيز را به باد استهزا و سخريه گرفته است كرده مىگويد: «چه چيز سبب مىشود كه بعد اين همه دلائل و نشانهها، روز جزا را انكار كنى»؟ فَما يُكَذَّبُكَ بَعْدُ بِالدِّينِ (1)«آيا خداوند بهترين داوران نيست»
الَيْسَ اللَّه بِاحْكَمِ الْحاكِمينَ
آرى او بهترين داوران است، چرا كه از يكسو عالم او به همه چيز احاطه دارد، و هيچ چيز از او پنهان نيست، و نخستين شرط داورى صحيح آگاهى است، و از سوى ديگر او نيازى به هيچ كس و هيچ چيز ندارد تا به خاطر آن بر خلاف حق داورى كند، اين انسانها محتاج هستند كه تحت تأثير منافع شخصى و گروهى و گاه عواطف و احساسات بىدليل، حكمى بر خلاف حق مىدهند، بنابراين او احكم الحاكمين و بهترين داوران است.
قابل توجه اينكه در بسيارى از تفاسير، اين روايت از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است كه وقتى اين آيات را به پايان مىرساند مىفرمايد:
بَلى وَ انَا عَلَى ذلِكَ مِنَ الشّاهِدينَ
«آرى من گواهى مىدهم كه روز جزا حق است، و خداوند احكم الحاكمين است» اين حديث دليل بر
1) غالب مفسّران گفتهاند روى سخن در اين آيه به انسانهايى است كه در آيات پيش اشاره به صفات آنها شده، ولى بعضى احتمال دادهاند مخاطب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است( تفسير مجمع البيان، فخر رازى، قرطبى و فى ظلال القرآن ذيل آيه مورد بحث) در صورت اوّل« يكذّبك» به معناى( يجعلك كاذبا) تفسير شده، و در صورتى كه مخاطب پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم باشد« يكذّبُ» به همان معناى ظاهر آن است يعنى« ما ينسبك الى الكذب» و در هر صورت منظور اين است كه بعد از اين همه آيات و دلائل روشن براى رستاخيز نه جاى كذب است، و نه جاى تكذيب مدعى رستاخيز.
تفسيرى است كه در بالا ذكر شد (دقت كنيد).
در چهارمين آيه سخن از «گواهان روز قيامت» است، اشاره به ذات پاك خداوند كه نخستين گواهان است كرده، مىفرمايد: «بازگشت همه آنه به سوى ماست، سپس خداوند گواه است بر آنچه آنها انجام مىدهند».
فَالَيْنا مَرْجِعُهُمْ ثُمَّ اللَّه شَهيدٌ عَلى ما يَفْعَلُونَ (1)
دادگاهى كه حاكمش خدا و شاهد و گواهش نيز در درجه اوّل ذات پاك اوست آيا ممكن است چيزى در آن مورد غفلت قرار گيرد، و در حساب نيايد؟.
مسلماً از چنين دادگاهى بايد در اضطراب و وحشت بود نه به خاطر احتمال داورى به غير حق بلكه به خاطر اعمالمان!
بعضى از مفسّران شهادت و گواهى را در اينجا به معناى جزا و مجازات تفسير كردهاند، در حالى كه ضرورتى بر چنين تفسير خلاف ظاهرى نيست، زيرا مانعى ندارند كه ذات پاك خداوند نيز در آن روز گواهى بر اعمال بندگان دهد، و گواهى خود را از طريق الهام به فرشتگان مأمور حساب بيان دارد.
بعضى نيز گفتهاند گواهى خداوند همان است كه اعضاى پيكر انسان را به نطق در مىآورد تا آنچه را انجام دادند بازگو كند.
در پنجمين آيه باز هم سخن از گواهان محشر است، ولى در اينجا سخن از گواهى پيامبران نسبت به امتهاى خود، و پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نسبت به ساير پيامبران است، مىفرمايد: «حال آنها چگونه خواهد بود در آن روز كه براى هر امتى گواهى بر اعمالشان مىطلبيم و تو را گواه آنها مىآوريم»؟!
1) در تفسير الميزان آمده است كه« ثم» در آيه فوق براى تراخى در بيان است، نه تراخى در زمان در حالى كه تراخى زمانى نيز در مورد آيه تصور مىشود، زيرا خداوند نخست مردم را محشور مىكند و بعد از آن گواهى بر اعمالشان مىدهد زيرا منظور گواهى به هنگام حساب است.
فَكَيْفَ اذا جِئْنا مِنْ كُلَ امَّةٍ بِشهيدٍ وَ جِئْنابِكَ عَلَى هؤلاءِ شَهيداً.
البته در آيه فوق اين نكته با صراحت ذكر نشده كه گواهى هر امتى پيامبر آنهاست، ولى قرائن نشان مىدهد كه مطلب همين است زيرا پيامبر هر امّت شايستهترين كسى است كه گواهى بر امت خويش دهد.
و نيز در آيه تصريح نشده كه منظور از «هؤلاء» (اينها) دقيقاً كيانند؟ و لذا مفسران دو احتمال ذكر كردهاند: بعضى گفتهاند اشاره به امت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است كه آن حضرت در قيامت شاهد و گواه بر آن خواهد بود، صالحان امت را معرفى مىكند و مجرمان و تكذيبكنندگان را نيز معرفى خواهد كرد.(1)
ولى بسيارى از مفسّران گفتهاند «هؤلاء» اشاره به جماعت انبياء است كه در جمله قبل به آنها اشاره شده، و به اين ترتيب پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم گواه گواهان و شاهد شاهدان است.
در اينكه شهادت انبياء عليه السلام بر امتها يا شهادت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بر انبياء عليهم السلام چگونه خواهد بود با اينكه معناى «شهود» آگاهى توأم با حضور است، و هريك از انبياء، و همچنين شخص پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در يك محدوده خاص زمانى امّت خود بودهاند، ممكن است از اين جهت باشد كه روح آنها در عالم برزخ نيز ناظر احوال امتهاست، و اين منافات با آيه 117 مائده كه از زبان حضرت مسيح مىگويد:
وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهيداً ما دُمْتُ فيهمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ انْتَ الرَّقيبَ عليهم
«من تا آن زمان در ميان آنها (نصارى) بودم شاهد اعمال آنها بودم، ولى هنگام كه مرا باز گرفتى تو مراقب آنان بودى»! ندارد، زيرا به نظر مىرسد كه شهادت در اين آيه به معناى حضور توأم با مراقبت و جلوگيرى از انحراف است، نه فقط مسأله گواهى و حضور (دقت كنيد).
در مورد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز ممكن است حضور و روح مقدّسش در طول تاريخ بشريت سبب اين آگاهى و حضور بوده باشد، همان گونه كه در روايات آمده است كه اولين مخلوق خدا نور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم بود.(2)
احتمال ديگرى در معناى «شهادت» در اينجا وجود دارد و آن مقياس سنجش بودن است، زيرا يك فرد نمونه مىتواند عملًا گواهى بر خوبى خوبان (كسانى كه با او شباهت دارند) و بدى بدان (كسانى كه از
او دورند) بوده باشد، و در اين صورت مفهوم آيه منحصر به شهود قيامت نخواهد بود.
قابل توجه اينكه در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: «روزى آن حضرت صلى الله عليه و آله و سلم به «ابن مسعود» فرمود: قرآن براى من بخوان! عرض كرد: اى رسول خدا! تو قرآن را به ما آموختى؟ فرمود:
دوست دارم آن را از ديگرى بشنوم، ابن مسعود سوره نساء را گشود، هنگامى كه به آيه فوق فَكَيْفَ اذا جِئْنا مِنْ كُلَّ امَّةٍ بِشَهيدٍ ... رسيد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گريه كرد.(1)
و در نقل ديگرى در ادامه همين روايت آمده است چنان گريه كرد كه گونههايشتر شد سپس فرمود: يا رَبِّ هذا عَلَى مَنْ انا بَيْنَ ظَهْرانِيِّهِمْ، فَكَيْفَ مَنْ لَمْ ارَهُمْ:
«خداوندا اين نسبت به كسانى است كه من در ميان آنها هستم، پس چگونه خواهد بود نسبت به كسانى كه من آنها را نديدهام»؟!(2)
گريه شديد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ظاهراً براى مواقف وحشتناك محشر و سنگينى مسئوليتى است كه بر دوش او گذارده شده، مسئوليت گواهى بر حاضران، و از آن مهمتر بر غائبان كه به تأييد الهى قادر برآن خواهد شد.
در ششمين آيه سخن از «شهادت فرشتگان» در آن دادگاه بزرگ است مىفرمايد هر انسانى وارد محشر مىگردد در حالى كه همراه او سوق دهنده و شاهدى است.
وَ جَائَتْ كُلَ نَفْسٍ مَعَها سائقٌ وَ شَهيْدٌ.
«سائق» او را به سوى دادگاه عدل الهى مىراند و سوق مىدهد و «شهيد» بر اعمال او گواهى مىدهد.
گرچه در آيه تصريح نشده كه اين «سوق دهنده» و «شاهد از فرشتگان است يا غير آنها؟ و اگر فرشته است كدام يك از فرشتگان الهى است؟ ولى قرائن نشان مىدهد كه آنها حتماً از فرشتگانند، چرا كه مناسبترين افراد براى اين مأموريت بزرگ آنها مىباشند، و مناسب اين است كه همان دو فرشته مأمور ثبت «حسنات» و «سيئات» باشند كه از همه فرشتگان از اعمال آدمى آگاهترند، ولى بعضى «سائق» را به معناى «فرشته مرگ» كه او را به مردن سوق داده، و شاهد را به معناى عمل انسان، يا اعضاء تن يا نامه
اعمال او مىدانند، و بعضى نيز سائق را «شيطان» و شاهد را فرشته دانستهاند، ولى هيچيك از اين تفسيرها جز آنچه گفتيم مناسب ظاهر آيه نيست.
به هر حال فرشته اوّل در حقيقت مانع فرار اوست، و فرشته دوّم مانع انكار او نه راهى براى گريز وجود دارد، و نه طريقى براى انكار اعمال.
حال اين اشخاص درست شبيه حال مجرمانى است كه در اين دنيا آنها را به سوى داده گاه مىبرند، مأمورى از پشت سر براى سوق آنها به دادگاه، و مأمورى از پيش رو با پروندهاى درباره اعمال آنان!
در نهجالبلاغه آمده است كه اميرمؤمنان على عليه السلام بعد از ذكر اين آيه فرمود:
سائقٌ يَسُوقُها الى مَحْشَرِها وَ شاهِدٌ يَشْهَدٌ عَلَيْها بِعَمَلِها!:
«رانندهاى او را به سوى محشر مىراند، و شاهدى بر اعمال او گواهى مىدهد».(1)
در هفتمين آيه سخن از «گواهى اعضاى بدن» انسان در آن دادگاه بزرگ است، مىفرمايد: «آن روز كه زبانها و دستها و پاهايشان بر ضد آنها نسبت به اعمالى كه مرتكب شدند گواهى مىدهد».
يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهمْ الْسِنَتُهُمْ وَ ايْدِيهِمْ وَ ارْجُلُهُمْ بِما كَانُوا يَعْمَلُونَ
«آرى در ان روز خداوند جزاى واقعى آنها را بىكم و كاست مىدهد».
يَوْمَئذٍ يُوَفّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَ
آيه بعد (آيه هشتم) نيز شبيه آن است با اين تفاوت كه سخن از «گواهى پوستهاى بدن» مىگويد، مىفرمايد: هنگامى كه دشمنان خدا در كنار دوزخ مىآيند گوشها و چشمها و پوستهاى تنشان به اعمال آنها گواهى مىدهد در اين هنگام «آنها به پوستهاى تن خود مىگويند: چرا بر ضد ما گواهى داديد»؟!
وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُّمْ عَلَيْنَا.
1) نهجالبلاغه، خطبه 85.
«آنها در پاسخ مىگويند: همان خدايى كه هر موجودى را به نطق درآورده ما را ناطق ساخته است»!
قالُوا انطَقَنَا اللَّهُ الّذى انْطَقَ كُلّ شَىءٍ.
ظاهر آيات فوق اين است كه خداوند به اعضاى تن و حتى به پوست بدن توانايى و شعور مىدهد تا به سخن درآيند و هر عضوى هر كارى را انجام داده بازگو كند. گوش آنچه را شنيده، و چشم آنچه را ديده، پوست آنچه را لمس كرده، زبان آنچه را گفته، دست آنچه را انجام داده، و پا راهى را كه رفته است (اين شش عضو هر كدام اعتراف به اعمالى كه انجام دادهاند مىكنند).
اينكه از بعضى از مفسّران استفاده مىشود كه بعضى از اين اعضاء مانند زمان گواهى بر تمام اعمال آدمى مىدهد نه فقط بر اعمال خودش، تناسبى با ظاهر آيات ندارد، و از اينجا روشن مىشود كه اگر بعضى از اعضاء در اين آيات نيامده (مانند قلب و مغز و لبها و دندانها و امثال آن، نسبت به نيتها و غذاها و گفتارها) به معناى اين نيست كه گواهى مخصوص به اين شش عضو است، بلكه ظاهراً هر عضوى اعمال خود را بازگو مىكند، و چه شاهد صادقى بهتر از آنها.
روشن است كه اين شهادت، شهادت اعضاء است، هرچند به قدرت خدا داد انجام يافته، نه مستقيما شهادت خداوند، آن گونه كه در تفسير فخررازى از بعضى به عنوان يك تفسير نقل شده است.(1)
جالب اينكه طبق اين آيات گنهكاران در آن روز فقط پوستهاى تن خود را مورد سؤال قرار مىدهند كه چرا شما بر ضد ما گواهى داديد؟! يا «چگونه شما بر ضد ما گواهى داديد»؟ (در يك صورت از علت است، و در صورت دوّم سؤال از كيفيت!» و اما از پنج عضو ديگر چنين سؤالى نمىكنند، شايد اين به خاطر آن است كه شهادت پوستها از همه عجيبتر و كاملًا غير منتظره مىباشد، بعلاوه سؤال از پوستهاى تن درباره تمام كارهايى است كه به نحوى با بدن لمس شده است، و اختصاص به عضو معينى ندارد، نه آن گونه كه بعضى از مفسّران گفتهاند كه تنها اشاره به «فرج» است!
آخرين سخن در اين بحث اين است كه از بعضى از آيات قرآن استفاده مىشود كه نخست ساير اعضاى بدن غير از زبان گواهى مىدهند و هنگامى كه مسائل آفتابى شد زبان نيز اعتراف به حقيقت مىكند، چنانكه در آيه 65 سوره يس مىخوانيم:
الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى افْواهِهِمْ وَ تُكَلَمُنا ايْديْهِمْ وَ تَشْهَدُ ارْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ
1) تفسير فخر رازى، جلد 23، صفحه 194.
«امروز بر دهان آنها مهر مىنهيم، و دستهاى آنها با ما سخن مىگويد، و پاهايشان به اعمالى كه انجام دادند گواهى مىدهد».
در نهمين آيه سخن از «گواهى و شهادت زمين» نسبت به اعمال انسان است، مىفرمايد: «در آن روز (روز رستاخيز) زمين تمام خبرهاى خود را بازگو مىكند».
يَوْمَئذٍ تُحَدِّثُ اخْبارَها.
«چرا كه پروردگارت به او وحى كرده است» بِانّ رَبَّكَ اوْحَى لَها.
و به اين ترتيب يكى از مهمترين گواهان در آن روز همين زمينى است كه اعمال خود را بر آن انجام مىدهيم، چنانكه در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمده است كه سؤال فرمود: مىدانيد منظور از «اخبار» چيست؟ اصحاب عرض كردند: خدا و رسولش آگاهتر است.
فرمود: اخْبارُها انْ تَشْهَدَ عَلَى كُلً عَبْدٍ وَ امَةٍ بِما عَمِلُوا عَلَى ظَهْرِها تَقُولُ عَمِلَ كَذا وَ كَذا، يَوْمَ كَذا، فَهذا اخْبارُها!:
«منظور از خبر دادن زمين اين است كه اعمال هريك از بندگان خدا را اعم از مرد وزن كه روى زمين انجام دادهاند خبر مىدهد مىگويد فلان شخص، در فلان روز، فلان كار را انجام داد، اين است خبر دادن زمين».(1)
و نيز از ابوسعيد خدرى نقل شده كه مىگفت: هنگامى كه در بيابان هستى صدايت را به أذان بلند كن، چرا كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم مىفرمود: لا يَسْمَعُهُ انْسٌ وَ لا جِنُّ وَ لا حَجَرٌ (وَ لا شَجَرٌ) الَّا يَشْهَدُ لَهُ: «هيچ جن و انسانى و قطعه سنگى (و درختى) آن را نمىشنود مگر اينكه براى او (در قيامت) گواهى مىدهند».(2)
ولى بعضى از مفسّران احتمالات ديگرى در تفسير آيه دادهاند، از جمله اينكه: زمين از قيام رستاخيز خبر مىدهد در آن هنگام كه در انسان با مشاهده زلزله رستاخيز مىگويد: زمين را چه مىشود (كه اين گونه مىلرزد) و قَالَ الانْسانَ مالَها.
اين احتمال نيز داده شده است كه زمين خبر از انسانهايى كه از درون خود بيرون مىافكند مىدهد،
و مىگويد: «اين بدن فلان شخص و فلان شخص است».(1)
ولى تفسير اوّل علاوه بر اينكه با مجموع آيات سوره سازگارتر است با احاديث متعددى كه از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده هماهنگى دارد.
در احاديث متعددى نيز از حضرت على عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «زمين روز قيامت گواهى بر نماز و حتى تقسيم بيتالمال مىدهد، از جمله فرمود:
صَلّوا الْمَسَاجِدَ فى بِقاعٍ مُخْتَلِفَةٍ فَأنّ كُلَّ بُقْعَةٍ تَشْهَدُ لِلْمُصَلَى عَلَيْها يَوْمَ الْقِيامَةِ.
«در مساجد، در قسمتهاى مختلف نماز بخوانيد، زيرا هر قطعه زمينى در قيامت براى كسى كه روى آن نماز خوانده گواهى مىدهد».(2)
در اينكه زمين چگونه خبر مىدهد، بعضى ظاهر آيه را پذيرفتهاند كه در آن روز به فرمان خدا داراى درك و شعور و قدرت بيان خواهد شد، و حوادثى را كه بر او گذشته است بازگو مىكند، اين مطلب جاى تعجب نيست چرا كه روز قيامت روز حيات واقعى است وَ انّ الدَّارَ الاخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ (عنكبوت 64) حتى زمين ممكن است داراى نوعى حيات و شعور شود!
بعضى نيز گفتهاند: منظور اين است كه خداوند امواج صدا را به قدرت خود در آن مىآفريند و در واقع گوينده سخن خداست (اين معنا شبيه به نوارهاى ضبط صوت در عصر ماست كه فردا با شعورى صدا را در آن ضبط مىكند).
اين احتمال نيز داده شده است كه منظور از تكلّم و سخن گفتن زمين، ظاهر شدن اثار اعمالى است كه انسان بر صفحه زمين انجام داده، زيرا هر عملى كه او انجام مىدهد در پيرامون خود آثارى بجا مىگذارد.
ولى از همه مناسبتر تفسير اوّل است.
از مجموع آيات گذشته اين معنا به دست آمد كه در قيامت علاوه بر گواهى پروردگار نسبت به اعمال انسانها پيامبران و فرشتگان و اعضاء بدن و زمين نيز گواهى مىدهند.
دهمين آيه ناظر به مسأله «ميزان» و ترازوى سنجش اعمال است، مىفرمايد «ما ترازوهاى عدل را در روز قيامت نصب مىكنيم، لذا به هيچكس كمترين ظلمى نمىشود» وَ نَضَعُ الْمَوازينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً.
همه چيز با اين ترازوى سنجش وزن مىشود، بزرگ باشد يا كوچك «حتى اگر به اندازه سنگينى يك دانه خردل باشد آن را (براى حساب) مىآوريم (و به ميزان مىنهيم) و كافى است كه ما حساب كننده باشيم» وَ انْ كانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ اتَيْنا بِها وَ كَفَى بِنا حاسِبِيْنَ
دانه خردل دانه بسيار كوچك و كم وزنى است كه در كوچكى و حقارت ضرب المثل است، اشاره به اينكه كوچكترين اعمال نيز در آن روز مورد سنجش قرار مىگيرد.
«موازين» جمع «ميزان» به معناى وسيله سنجش وزن است، اين تعبير نشان مىدهد كه در آن روز نه فقط يك ترازو كه ترازوهاى متعددى براى سنجش اعمال گذاشته مىشود.
بعضى گفتهاند ممكن است براى هر انسانى ترازويى باشد، يا براى اهر امتى ترازويى، و يا براى هر عملى يك ترازو، مثلًا نمازها را با يك ترازو بسنجند، و روزهها و حج و جهاد را هر كدام با ترازويى مخصوص به خود.
بعضى گفتهاند ترازو در حقيقت يك بيش نيست، به خاطر رواياتى كه بعداً به آن اشاره خواهد شد، و صيغه جمع در اينجا براى بيان عظمت است، ترازويى است بسيار عظيم كه كار هزاران ترازو را انجام مىدهد!.(1)
ولى چنانكه خواهيم گفت هيچ دليلى بر اين تفسير كه مخالف ظاهر آيه است نداريم بلكه دليل بر تعدّد ميزانها داريم.
مهم اين است كه در اينجا منظور از «ميزان» روشن مىشود كه آيا به معناى همين ترازوهاى معمولى كه داراى دو كفه است، هرچند بسيار بزرگ و عظيم باشد؟!
و در اين صورت وزن كردن اعمال با آنها در حالى كه عمل وزنى ندارد لابد به خاطر آن است كه نامه اعمال را در آن مىنهد و مىسنجند، و يا به خاطر تجسّم عمل و داراى وزن شدن.
خلاصه اينكه آنها كه ترازوهاى آن جهان را همچون ترازوهاى اين دنيا پنداشتهاند مجبور شدهاند كه
1) روح المعانى، جلد 17، صفحه 50 و 51.
براى اعمال انسانها در آنجا نوعى سنگينى و وزن قائل شوند، تا قابل توزين با آن ترازوها باشد.
ولى قرائن نشان مىدهد كه منظور از «ميزان» وسيله سنجش به معناى عام آن است، زيرا مىدانيم هر چيزى وسيله سنجش مناسب خود دارد، وسيله سنجش حرارت را «ميزان الحراره» يا دما سنجش مىگويند، و وسيله هوا را «ميزان الهواء» يا «هوا سنج».
بنابراين منظور از ميزانهاى سنجش اعمال كسانى هستند كه اعمال نيكان و بدان را با اعمال آنها مىسنجند، چنانكه مرحوم علامه مجلسى از شيخ مفيد نقل مىكند كه در روايت آمده: إنّ اميرَ الْمُوْمِنينَ وَ الأئمّةَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ عليه السلام هُم الْمَوازينُ «امير مؤمنان و امامان از فرزندان او عليه السلام ميزانهاى عدل قيامتند».(1)
در «اصول كافى و معانى الاخبار» نيز از امام صادق عليه السلام نقل شده كه شخصى از معناى آيه فوق سؤال كرد، فرمود: هُمُ الانْبِياءُ وَ الاوْصِياءُ عليه السلام ميزانهاى سنجش همان «پيامبران و جانشينان آنها هستند»!(2)
در يكى از زيارات مطلقه اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم: السَّلامُ عَلَى مِيزَانِ الأعْمالِ: «سلام بر ميزان سنجش اعمال»!(3)
در واقع اين شخصيتهاى بزرگ و نمونه، مقياسهاى سنجش اعمالند، و اعمال هركس به آن اندازهاى كه به آنها شباهت دارد «وزين» است، و آنچه به آنها شباهت ندارد بى وزن يا كم وزن است، حتى در اين جهان نيز اولياء اللَّه نيز مقياس سنجشند ولى در جهان ديگر اين مسأله به مرحله ظهور و بروز مىرسد.
و از اينجا روشن مىشود كه چرا «موازين» جمع بسته شده است زيرا اين بزرگواران متعددند.
البته روايات و مطالب ديگرى در زمينه «ميزان عمل» داريم كه در بخش توضيحات خواهد آمد.
يازدهمين آيه نيز توضيح و تكميلى بر همين بحث ميزان اعمال و سنجش نيك و بد در آن روز است، مىفرمايد: «وزن كردن (اعمال) در آن روز حق است، كسانى كه ميزانهاى (عمل) آنها سنگين است آنها رستگارند، و كسانى كه ميزانهاى (عمل) آنها سبك است كسانى هستند كه سرمايه وجود خود را به
خاطر ظلمى كه نسبت به آيات ما مىكردند از دست دادهاند»!. وَ الْوَزْنُ يَوْمَئذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ فَاولئكَ هُمُ الْمُفْلحُونَ- وَ مَنْ خَفّتْ مَوازينُهُ فَاولئكَ الذّين خَسِرُوا انْفُسَهُمْ بِما كانُوا بِآياتِنا يَظْلِمُونَ
قابل توجّه اينكه در اينجا براى هر انسانى چند ميزان ذكر شده، اين تعبير تفسيرى را تقويت مىكند كه مىگويد: هر عمل ميزانى دارد.
اين احتمال نيز داده شده كه روح و جسم و گفتار و كردار و نيّات انسان- هر كدام براى خود ميزان سنجشى در آن روز دارد.
اينها همه در صورتى است كه «موازين» را جمع «ميزان» بدانيم در حالى كه بعضى مَوازين را جمع «موزون» دانستهاند (يعنى چيزى كه وزن مىشود كه همان اعمال انسان باشد) در اين صورت مسلماً هر انسانى داراى «موازين» است، يعنى اعمال گوناگونى دارد كه در آن روز وزن مىشود، ولى اين معنا بعيد به نظر مىرسد، چرا كه غالب ارباب لغت و مفسّران موازين را جمع ميزان ذكر كردهاند و در روايات گذشته نيز «موازين» به معناى وسائل سنجش وزن» آمده بود.
بنابراين سنگينى ترازوها به خاطر سنگينى اعمالى است كه در آن مىنهند.
در زمينه ميزان عدل قيامت بحثهاى ديگرى است كه در بخش توضيحات به خواست خدا خواهد آمد.
در دوازدهمين و سيزدهمين و چهاردهمين آيات مورد بحث، سخن از روز حساب، و سرعت محاسبه اعمال از سوى خداوند در آن روز است، در آيه نخست بعد از اشاره به باغهاى جاودانى بهشت و نعمتهاى گوناگون آن، مىفرمايد:
«اين چيزى است كه براى روز حساب به شما وعده داده مىشود» (هَذا ما تُوعَدُوْنَ لِيَوْمِ الْحِسابِ).
يعنى مسأله «حساب» و رسيدگى به اعمال در آن روز به قدرى روشن است كه آن روز «روز حساب» ناميده شده است.(1)
1) « لام» در« ليوم الحساب» براى اختصاص است و اينكه بعضى احتمال دادهاند در اينجا لام علت است، مناسب به نظر نمىرسد.
در آيه بعد سخن از سرعت حساب به ميان آمده، مىفرمايد: «خداوند سريع الحساب است» (انَّ اللَّه سَريعُ الْحِسابِ).
اين مطلب كه خداوند با سرعت حساب بندگان را رسيدگى مىكند در آيات متّعددى از قرآن مجيد ديده مىشود(1)اين تكرار نشانه اهميت موضوع است، زيرا از يكسو بشارتى است براى نيكوكاران كه در آن روز به سرعت پاداش خود را دريافت مىدارند، و از سوى ديگر تهديدى است براى بدكاران مجازاتشان هرگز به تأخير نمىافتد، به سرعت حسابشان را مىرسند و حقشان را در دستشان مىگذارند! ...
درباره سرعت حساب الهى در آن روز تعبيراتى در بعضى از روايات ديده مىشود كه بسيار تكان دهنده است:
در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام آمده است انَّه سُبْحانَهُ يُحاسِبُ جَميْعَ عِبادِهِ عَلَى مِقْدارِ حَلْبِ شاةٍ: «خداوند حساب تمام بندگانش را در زمان كوتاهى به اندازه زمان دوشيدن يك گوسنفد رسيدگى مىكند».(2)
اين تشبيه در حقيقت براى نشان دادن كوتاهى زمان حساب است، لذا در روايت ديگرى آمده: انَّ اللَّه يُحاسِبُ الْخَلائِقَ كُلَّهُمْ في مِقْدارِ لَمْحِ الْبَصَرِ: «خداوند حساب همه بندگان را تنها در يك چشم بر هم زدن رسيدگى مىكند»!.(3)
دليل اين سرعت روشن است، زيرا حساب منوط به علم و آگاهى كامل، قدرت فوقالعاده و رعايت عدالت از هر نظر است، و چون خداوند همه اين صفات را در حد اكمل داراست مىتواند در يك چشم بر هم زدن حساب همگان را برسد.
اصولًا وضع اعمال انسانها و آثارى كه از خود در روح و جسم ما به يادگار مىگذارد چنان است كه خود به خود حساب همه كارها را حفظ مىكند، و از اين نظر مىتوان آنها را به اتومبيلها، هواپيماها و كشتىها تشبيه كرد كه با داشتن دستگاههاى كيلومتر سنج هميشه حساب تمام مسيرهايى را كه در گذشته عمر خود داشتهاند حفظ مىكند، و با يك نگاه مىتوان فهميد آنها در تمام عصر خود چقدر راه
پيمودهاند، منتها ديدهاى مىخواهد كه اين مسافت سنجها را در وجود انسان، در چشم و گوش و دست و پا و روح و جان او ببيند و بخواند!
اين تعبيرات همه داراى پيامهاى تربيتى مهمى است كه با اندكى دقت روشن مىشود.
پانزدهمين آيه مورد بحث، سخن از حسابگرى اعمال بندگان يعنى خداوند به ميان آورده و با صراحت مىفرمايد: «مسلماً بازگشت همه آنها به سوى ماست، و سپس به طور قطع حساب همه آنها با ما خواهد بود، (انَّ الَيْنا ايابَهُمْ ثُمَّ انّ عَلَيْنا حِسابَهُمْ).
در حالى كه در شانزدهمين آيه كه آخرين آيه مورد بحث است مىفرمايد: «روز قيامت به هر انسانى خطاب مىشود نامه اعمالت را بخوان كافى است خودت امروز حسابگر خويش باشى»! (اقْرَءْ كِتابَكَ كَفَى بِنَفسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسيباً).
البته در اين دو تعبير تضادى نيست، حساب كننده اصلى خداست، ولى به انسان نيز گفته مىشود تو مىتوانى حسابگر خويش باشى، و نتيجه همه اين محاسبهها يكى است، چرا كه مدارك حساب آن قدر روشن، و پاداشها معيّن و قوانين الهى در آن روز صريح و آشكار است كه جائى براى استنباطهاى نظرى كه مايه اختلاف احكام قضات مىشود وجود ندارد.
قابل توجه اينكه در جملههاى «انَّ الَيْنا ايابَهُمْ» «ثُمَّ انَّ عَلَيْنا حِسابَهُمْ» «الَيْنا» و «عَلَيْنا» كه خبر است مقدم شده و مفيد حصر است، يعنى بازگشت آنها تنها به سوى ماست، و حساب آنها فقط بر ما خواهد بود، و به اين ترتيب هر احتمال و توهّم ديگرى را نفى مىكند.
به هر حال اين تهديدى است نسبت به كفّار و مجرمانى كه از آيات حق روى گردانند، كه در آيههاى پيشين اين آيه به آنها اشاره شده است و ضمناً مىتواند بشارتى باشد براى «اولياء اللَّه» كه مىدانند حسابشان با خدا، و بازگشتشان به سوى آن محبوب دلهاست، و اگر در كنار اعمال صالح لغزشى داشتهاند با لطف و كرمش، قابل حلّ است.
اين نكته نيز قابل ملاحظه است كه در بعضى از روايات و زيارتنامهها آمده است كه «بازگشت خلق» و «حساب آنها» با على عليه السلام يا ائمّه معصومين عليهم السلام است، و همين موضوع سبب خردهگيرى بعضى از
مفسّران اهل سنّت مانند «آلوسى» در «روح البيان» شده، كه اين سخن با آنچه در آيات فوق آمد ناسازگار مىباشد. در حالى كه همه مىدانيم حضرت على عليه السلام و ائمّه معصومين عليه السلام همگى مجرى فرمان خدا هستند، بنابراين حسابرسى آنها حسابرسى خداست، درست همچون اعمالى كه فرشتگان در عالم «تكوين» و «تشريع» انجام مىدهند كه همگى كارهاى خدا محسوب مىشود چون به امر و فرمان او است، و در عين حال به فرشتگان نيز نسبت داده شده.
در واقع اشتباه معروفى را كه اين برادران همهجا كردهاند در اينجا نيز تكرار شده، و آن اشتباه «ما بالعرض» و «ما بالذات» است به تعبير روشنتر هيچكس نمىگويد حسابرسى و بازگشت خلائق به طور استقلال با على عليه السلام و ساير امامان معصوم عليه السلام است، بلكه همه مىگويند اين كار ذاتاً از آن خداست، ولى بالواسطه از آن آنها مىباشد (همانگونه كه در مسأله شفاعت و علم غيب و مانند اينها نيز گفتهايم كه همه اين امور بالذات از آن خداست: و بالعرض براى انبياء و اولياء يا فرشتگان است).
عجب اينكه او (آلوسى) در پايان كلامش توجه مختصرى به اين نكته كرده ولى باز مسير بحث را عوض مىكند و مىگويد اگر منظور اين است چه خصوصيتى على عليه السلام از ميان انبياء و مرسلين و ملائكه مقرّبين دارد؟!.(1)
پاسخ اين سؤال نيز معلوم است، على عليه السلام فرد شاخص و اعلاى آنهاست و از آنجا كه در ميان امّت اسلامى مجهول القدر بود، خدا مىخواهد از اين طريق مقام والاى او را به همه اهل عالم نشان دهد.
شاهد سخن اينكه: در بسيارى از كتب اهل سنّت، رواياتى ديده مىشود كه نشان مىدهد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره على عليه السلام فرمود: «تو قسمت كننده بهشت و دوزخى» از جمله:
1- «ابن مغازلى» در كتاب «مناقب اميرالمؤمنين» عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل مىكند كه به على عليه السلام فرمود: انَّكَ قَسيمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ: «تو تقسيم كننده بهشت و دوزخى»:(2)
2- همين معنا از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در مناقب خوارزمى نيز آمده است.(3)
3- «ابن حجر» در «الصواعق المحرقه» از دار قطنى نقل مىكند كه على عليه السلام در شوراى شش نفرى عمر ضمن يك سخن طولانى فرمود: آيا در ميان شما جز من كسى هست كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم درباره او
گفته باشد: يا عَلى انْتَ قَسيمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ؟!
همه گفتند نه.(1)
4- «حافظ سليمان قندوزى حنفى» در كتاب خود «ينابيع المودة» يك باب تحت همين عنوان (في بيان كون علي عليه السلام قسيم الجنة و النار) مطرح كرده و روايات متعددى ذيل آورده است.(2)
5- حتى «ابن اثير» در كتاب «نهايه» در ماده «قسم» اين حديث را آورده است.
6- در شعرى كه به امام شافعى منسوب است همين معنا با صراحت ديده مىشود:
عَلىٌ حُبُّهُ جُنَّة قَسيمُ النّارِ وَ الْجَنّةِوَ صِىُّ الْمُصْطَفَى حَقَّا امامُ الانْسِ وَ الْجِنَّةِ
(3) و احاديث فراوان ديگر، با اين حال با چه جرأتى آلوسى در روح المعانى اين سخن را دروغ و تهمتى در مورد على عليه السلام مىپندارد؟! چرا بايد اجازه دهيم كه تعصبها مانع تحقيقات علمى گردد؟
با اينكه مسلماً درك حقايق مربوط به قيامت «به طور تفصيل» براى ما زندانيان عالم دنيا امكانپذير نيست، چرا كه جهانى است فوق اين جهان و برتر و بالاتر از آن كه حتى تصور مفاهيم حاكم بر آن جهان براى ما بسيار مشكل است، همان گونه كه براى طفل دبستانى تصور علوم گسترده دانشگاهى امكانپذير نيست.
ولى با اين حال يك ترسيم اجمالى از آيات فوق و رواياتى كه در اين زمينه وارد شده است از آن دادگاه مىتوان ارائه داد.
جهانى است كه همه حقايق پنهانى در آن آشكار مىگردد، موجودات بيجان جان مىگيرند و همه جا و همه چيز يك پارچه حيات و زندگى خواهد بود.
از دست و پا و چشم و گوش گرفته، تا پوست تن، و ساير اعضاى پيكر، همه به نطق در مىآيند، و
اعمالى را كه انجام دادهاند بازگو مىكنند.
از سوى ديگر تمام اعمال آدمى در برابر او مجسم شده، و در آنجا حضور مىيابد نامههاى اعمال كه با خطوط غير قابل انكارى ترسيم شده از يكسو، شاهدانى از فرشتگان و انبيا و اولياء از سوى ديگر، و برتر از همه اينها گواهى ذات پاك خداوند بر اعمال انسانهاست.
صحنهاى است تكان دهنده و بسيار وحشتناك كه حتى اعمالى به اندازه يك خردل و يك ذره مورد محاسبه قرار مىگيرد، و نيتها در پروندههاى اعمال كاملًا نمايان است!
در يك لحظه به حساب همه مىرسند، و حق و عدالت بر تمام آن دادگاه بزرگ سايه افكنده، و كوچك و بزرگ حتى انبياى مرسلين در آن دادگاه حاضر مىشوند.
تمامى اختلافات برچيده شده، و همه جرّ و بحثها پايان مىگيرد، نسبت به تمام مظلومان عالم از ظالمان احقاق حق مىشود، و آنچه را كه بسيارى از مردم هرگز باور نمىكردند آشكار را با چشم خود مىبينند!
ايمان و اعتقاد به اين حقايق مىتواند نيرومندترين امواج تربيتى را در درون جان و دل انسان به حركت درآورد، خود كامگىها را افسار كند، شهوات را مهار زند، بىتقوايىها را پايان دهد، و از اين انسان خاكى فرشتهاى پاك و پاكيزه بسازد!:
در حقيقت هدف قرآن مجيد نيز از شرح اين حقايق در اين كتاب انسان ساز يعنى قرآن مجيد همين بوده است.
همانگونه كه در آيات فوق خوانديم شاهدان آن دادگاه بسيارند.
در درجه اوّل ذات پاك خداست.
سپس انبياء مرسلين.
و بعد فرشتههاى مقرّبين.
و بعد از آن اعضاء و جوارح انسان.
سپس زمينى است كه انسان بر آن مىزيسته.
بعلاوه در روايات اسلامى به جز اين پنج گواه به گواهان ديگرى نيز اشاره شده است.
ششم اوصيا و امامان معصوم، چنانكه در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه در ذيل آيه 41 سوره نساء (فَكَيْفَ اذا جِئْنا مِنْ كُلِّ امَّةٍ بِشَهيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلَى هؤُلاءِ شَهيداً) فرمود: نَزَلَتْ في امَّةِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله و سلم خَاصَّةً! فى كُلِّ قَرْنٍ مِنْهُمْ امامٌ مِنّا شاهِدٌ عَلَيهِمْ، وَ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله و سلم شاهِدٌ عَلَيْنا!: «اين آيه درباره امت محمد صلى الله عليه و آله و سلم بالخصوص نازل شده كه در هر قرنى از اين امت امامى از ما خواهد بود كه گواه بر آنهاست و محمد صلى الله عليه و آله و سلم گواه بر ماست».(1)
ذكر امت محمد صلى الله عليه و آله و سلم بالخصوص ممكن است از جهت تأكيد باشد، يعنى مخصوصاً اين امت در هر قرن گواهى از امامان معصوم دارند، بنابراين منافاتى باگواه بودن پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نسبت به انبياى پيشين ندارد.
هفتمين گواه محشر، طبق بعضى از روايات، «زمان» است، همان گونه كه در روايتى از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم: ما مِنْ يَوْمٍ يَمُرُّ عَلَى ابْنِ آدَمَ الا قالَ لَهُ ذلِكَ الْيَوْمُ يَابْنَ آدَمَ انا يَوْمٌ جَديدٌ، وَ انا عَلَيْكَ شَهيدٌ فَقُلْ فِيَّ خَيْراً، وَ اعْمَلْ فِيَّ خَيْراً، اشْهَدُ لَكَ بِهِ في القِيامةِ، فَانَّكَ لَنْ تَراني بَعْدَهُ ابَداً!:
«هيچ روزى بر فرزند آدم (انسانها) نمىگذرد، مگر اينكه آن روز به او مىگويد: اى فرزند آدم! من روز تازهاى هستم، و گواه بر توام، در من سخن نيكو بگو و عمل نيك انجام ده، تا در قيامت براى تو گواهى دهم، چرا كه بعد از اين هرگز مرا نخواهى ديد».(2)
راستى اين همه شاهد و گواه براى چيست؟ زمين و زمان و فرشتگان و پيامبران و اعضاء پيكر انسان، و از همه بالاتر خدا؟ مگر تنها گواهى پروردگار كافى نيست؟
آرى كافى است چرا كه او «احسن الناظرين» و «احكم الحاكمين» است و «عالم السرّ و الخفيّات» است، ولى چون هدف تربيت انسان بوده، و هر قدر شهود و گواهان و مراقبين اعمال انسان بيشتر باشند تأثير تربيتى قوىترى در او دارند، تا اين حد عدد گواهان را بالا مىبرد، گواهانى كه از هر سو انسان را احاطه كرده و بر اعمال او كاملًا واقفند.
بدون شك كسى كه تنها به يكى از اين گواهان توجه داشته باشد مراقب اعمال خويش است تا چه
رسد به اينكه مؤمن به وجود تمام اين گواهان گردد.
وآنگهى اين گواهان جنبه قرار دادى و مأموريت ادارى ندارند، تا سؤال شود چرا اينهمه گواه براى يك عمل منصوب شدهاند؟ اينها يك سلسله واقعيتهاى عينى و خارجى است، زيرا اعمال ما هرچه باشد در اعضاء پيكر ما اثر مىگذارد، و پوست تن ما همچون نوارى است كه آثار يك عمل ما را در خود ضبط مىكند، همچنين محيط ما و زمينى كه بر آن هستيم و زمانى كه در آن زندگى مىكنيم همه آثار ما را در خود حفظ مىكنند.
حضور فرشتگان يا شهود ارواح پاك انبياء و اوصياء نيز يك واقعيت است كه از قدرت و عظمت روحى آنها سرچشمه مىگيرد، حضور خداوند متعال نيز در همه جا و در هر زمان و مكان واقعيتى است غير قابل انكار.
امروز دانشمندانى را مىشناسيم كه با مطالعه طبقات و قشرهاى زمين و فسيلهاى حيوانات نهفته در آنها، و آثارى كه از انسانها پيشين باقيمانده، به چگونگى زندگى آنها واقف مىشوند، و رسالهها و كتابها در اين زمينه مىنويسند.
اگر بشر بتواند با علم محدودش اينچنين از حوادث گذشته و انسانها و حيوانات پيشين- به خاطر آثار باز مانده از آنان سخن بگويد و گواهى و شهادت دهد، در حالى كه دنيا مخفيگاهاست و آخرت دار الظهور و يوم البروز است.
قيامت چگونه خواهد بود؟
اينجاست كه وقتى انسان در اين موضوعات دقيقاً فكر مىكند و به عمق آن مىانديشد، به راستى تكان مىخورد و گاهى فريادش بلند مىشود كهاى واى از اين همه غفلت من كه با اين همه شاهد و گواه اينچنين عمل كردهام!
مرحوم «شيخ مفيد» مىگويد: «معناى ميزان آن گونه كه گروهى از اخباريين جامد فكر مىكنند كه ترازوهاى اعمال همچون ترازوهاى دو كفهاى اين جهان هستند، نيست، بلكه همانگونه كه در خبر وارد
شده اميرمؤمنان و امامان از ذريه او عليهم السلام ترازوهاى سنجش در قيامتند، آنها هستند كه موازنه ميان اعمال و پاداش و كيفر آنها بر قرار مىسازند».(1)
ولى بعضى از مفسّران اين سخن را نپذيرفته و معتقدند ترازويى همچون ترازوهاى سنجش اين جهان در آن روز برپا مىشود و اعمال انسان داراى وزن خواهند بود و يا نامه اعمال را كه داراى وزن است با آنها مىسنجند.
بعضى نيز مانند مرحوم علّامه مجلسى (رضوان اللَّه عليه) مىگويند: «ما به ميزان به طور اجمال ايمان داريم اما درباره جزئيات و چگونگى آنها از پيش خود چيزى نمىگوييم».
قابل توجه اينكه در خبرى آمده است كه داود عليه السلام از خداوند تقاضا كرد كه ميزان را به او ارائه دهد، خداوند ميزان را به او نشان داد، هر كدام از كفههاى آن به اندازه فاصله مشرقتا مغرب بود!
هنگامى كه داود اين منظره را مشاهده كرد مدهوش شد، هنگامى كه به هوش آمد عرض كرد خداى من چه كسى مىتواند كفه آن را از حسنات پر كند؟ خطاب آمد اى داود! من هنگامى كه از بندهام راضى باشم آن را با يك دانه خرما (كه در راه خدا انفاق كند) پر مىكنم»! (رُويَ انَّ داوُدَ عليه السلام سَأَلَ رَبَّهُ انْ يُرِيَهُ الْميزانَ فَاراهُ، كُلُّ كَفَّةٍ كَما بَيْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْربِ، فَغُشيَ عَلَيْهِ، ثُمَّ افاقَ فَقالَ: الهي! مَنِ الَّذي يَقْدِرُ انْ يَمْلا كَفَّتَهُ حَسَناتٍ؟ فَقالَ يا داوُدُ انِّي اذا رَضيتُ عَنْ عَبْدي مَلَاتُها بِتَمْرَةٍ.(2)
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام آمده است كه وقتى از معناى ميزان از حضرتش سؤال كردند فرمود: الْمِيزانُ الْعَدْلُ: «ترازوى سنجش همان عدالت است».(3)
در اينجا اين سؤال مطرح مىشود كه جمع ميان اين احاديث چگونه است؟ در بعضى از آنها «ميزان» به معناى وجود مقدس امامان معصوم عليهم السلام و در حديث اخير به معناى عدل، و در حديث داود چيزى كه كفههاى آن تمام زمين و آسمان را پر كرده است تفسير شده، و اين سه در ظاهر با هم متضادند.
ولى با توجه به يك نكته اين تضاد صورى بر طرف مىشود و آن اينكه حقيقت ميزان همان عدل الهى است، و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و امامان معصوم عليهم السلام نمونه و مظهر عدل او هستند، و از سوى ديگر
مىدانيم قانون عدل سراسر زمين و آسمان را زير بال و پر گرفته (بِالْعَدْلِ قامَتِ السَّموات وَ الارْضُ).(1)
و از اينجا روشن مىشود كه چرا داود از مشاهده عظمت ميزان مدهوش شد، زيرا عظمت مقام عدل و مقامات محمّد و آل محمّد عليه السلام به قدرى بود كه اعمال خود را در مقابل آن ناچيز يافت، و جالب اينكه اين ترازوى با آن عظمت با يك دانه خرما كه روح اخلاص در آن باشد و موجب خشنودى حق شود پر مىگردد.
بعضى از محققان معتقدند كه پيشوايان معصوم و اولياء خدا به منزله يك كفه ترازو هستند، و خود انسانها با اعمال و عقائد و نياتشان به منزله كفه ديگرند كه در قيامت اين دو با هم موازنه و سنجيده مىشود، و اين سخن را مىتوان از تعبيرات قرآن كه مىگويد: «مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ ...» (كسانى كه ميزانهاى آنها سبك است) يا «فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ ...» (كسانى كه ميزان آنها سنگين است) يا تعبيرى كه در سوره كهف آيه 105 آمده كه درباره گروهى از كافران مىگويد: فَلا نُقيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْنا (روز قيامت براى آنها وزنى برپا نمىكنيم)، استفاده كرد، چرا كه سبك بودن ميزان به خاطر نداشتن اعتقادات حق و اعمال صالح از سوى گروهى، و سنگين بودن آن به خاطر داشتن اين سرمايههاى وزين از سوى گروه ديگر است، و به هر حال انسانها از يكسو و اولياء اللَّه از سوى ديگر، با هم موازنه مىشوند، و به هر اندازه ما شباهت و نزديكى به عقائد و اوصاف و اعمال آنها داشته باشيم ميزان عمل ما سنگينتر است (دقت كنيد).
در روايات اسلامى تعبيرات مختلفى درباره اعمالى كه در ميزان عدل الهى در قيامت سگنين و مايه نجات و رو سفيدى است ديده مىشود كه در حقيقت بيانگر نظام ارزشى اسلام در مسائل مختلف است:
1- از جمله در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: ما مِنْ شَىءٍ يُوْضَعُ في الْميزانِ اثْقَلُ مِنْ حُسْنِ
1) مرحوم فيض كاشانى اين حديث را از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در تفسير صافى در ذيل آيه 7 سوره الرحمن نقل مىكند.
الْخُلْقِ، وَ انَّ صاحِبَ حُسْنِ الْخُلْقِ لَيَبْلُغُ بِهِ دَرَجَةَ صاحِبِ الصَّوْمِ وَ الصَّلاةِ: «چيزى در ميزان عمل سنگينتر از حسن خلق نيست، و صاحب حسن خلق به خاطر آن به درجه صاحب نماز و روزه مىرسد».(1)
2- در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است كه در باب شهادت به يگانگى خدا و نبوت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم: خَفَّ مِيزانٌ تَرْفَعانِ مِنْهُ، وَ ثَقُلَ ميزانٌ تُوضَعانِ فيهِ: «ميزانى كه اين دو از آن برداشته شوند سبك است، و ميزانى كه اين دو در آن گذاشته شوند سنگين است»!.(2)
در حديث ديگرى از امام باقر يا امام صادق عليهما السلام آمده است: ما في الْميزانِ شَىءٌ اثْقَلُ مِنَ الصَّلاةِ عَلى مُحمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ انَّ الرَّجُلَ لَتُوْضَعُ اعْمالُهُ في الْميزانِ فَتَميل بِهِ، فَيُخْرِجُ الصَّلاةَ عَلَيْهِ فَيَضَعُها في مِيزانِهِ فَيُرَجَّحُ به !: «چيزى در ترازوى عمل سنگينتر از صلوات بر محمّد و آلمحمّد صلى الله عليه و آله و سلم نيست، و كسانى هستند كه تمام اعمالشان را در ميزان مىگذارند، ميزان آن را سبك نشان مىدهد، در اينجا صلوات بر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را بيرون مىآورد و برآن مىافزايد ميزانش سنگين مىشود».(3)
4- در بعضى از روايات نيز آمده است كه اذكارى همچون الْحَمْدُ اللَّه وَ سُبْحانَ اللَّه وَ اللَّه اكْبَرُ و همچنين لا الهُ الّا اللَّه ميزان عمل را در قيامت پر مىكند.(4)
از اين تعبيرات به خوبى استفاده مىشود كه گاه اعمال ظاهراً كوچكى به قدرى در پيشگاه خدا ارزش دارد كه ترازوى عمل را سنگين مىكند و آن را پر مىسازد، و اين به خاطر اهميتى است كه اين امور از نظر اسلام دارد: «حقيقت توحيد» «حقيقت حمد» «حقيقت تسبيح» و همچنين «ارتباط و پيوند معنوى با محمّد و آلمحمّد صلى الله عليه و آله و سلم» و «حسن خلق» همه از اين امور است.
در بعضى از احاديث گذشته خوانديم كه گاه يك دانه خرما كه از روى اخلاص كامل در راه خدا انفاق شده است تمام كفه ترازوهاى عدل الهى را كه به پهنه آسمان و زمين است پر مىكند!
5- از پارهاى از روايات نيز استفاده مىشود كه در آن روز انسانها را نيز در ميزان سنجش مىنهند، و وزن مىكنند، از جمله مرحوم طبرسى در مجمعالبيان ذيل آيه 105 كهف مىگويد: در روايت صحيح داريم كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: انَّهُ لَيَأْتي الرَّجُلُ الْعَظيمُ السَّمينُ يَوْمَ القِيامَةِ لايَزِنُ جَناحَ بَعُوْضَةٍ: «در روز قيامت مردان فربه بزرگ جثهاى در دادگاه خدا حاضر مىشوند كه وزنشان حتى به اندازه بال مگسى
نيست»!.(1)
چرا كه اعمال و افكار و شخصيتشان در اين جهان على رغم حسن ظاهرشان همه تو خالى و پوك بوده است.
باز در اينجا روايات زيادى داريم كه درباره نخستين امورى كه مورد سؤال و حساب قرار مىگيرد بحث مىكند كه هر كدام تعبير پرمعنايى مخصوص به خود دارد، و مطالعه آنها در تربيت انسان و نشان دادن ارزشهاى اسلامى بسيار مؤثر است از جمله:
1- در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمده است: «لا تَزُوْلُ قَدَ ما عَبْدٍ يَوْمَ الْقِيامَةِ حَتِّى يُسْئَلُ عَنْ عُمْرِهِ فَيْما افْناهُ، وَ شَبابِهِ فيما أبْلاهُ وَ عَنْ مالِهِ مِنْ ايْنَ اكْتَسَبَهُ وَ فيما انْفَقَهُ، وَ عَنْ حُبِّنا اهْلَ الْبَيْتِ»: در قيامت هيچيك از بندگان قدم از قدم بر نمىدارد تا از چهار چيز بازپرسى شود از عمرش كه در چه راهى آن را صرف كرده و از جوانيش كه در چه راهى آن را از دست داده؟ و از مالش كه از كجا آورده و در چه راهى مصرف كرده؟
و از محبت ما اهل بيت»!.(2)
2- در حديث ديگرى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است كه روز قيامت براى هر بندهاى از بندگان خدا براى هر روزى از ايام عمرش بيست و چهار خزانه گشوده مىشود به تعداد ساعات شب و روز، خزانهاى را مملو از نور و سرور مىبيند و به هنگام مشاهده آن چنان خوشحالى و انبساطى به او دست مىدهد كه اگر بر تمام اهل دوزخ تقسيم كنند درد آتش را فراموش مىكنند، و اين همان ساعاتى است كه پروردگارش را اطاعت كرده.
سپس ديگرى را براى او مىگشايند آن را تاريك و مىيابد، و چنان ترسى و وحشتى به او دست مىدهد كه اگر تقسيم بر اهل بهشت بشود لذت نعمتهاى آن را فراموش مىكنند، و آن ساعتى است كه در آن معصيت خدا كرده!
سپس خزينه ديگرى را براى او مىگشايند آن را خالى مىبيند نه در آن اسباب سرور است و نه ناراحتى، و اين ساعتى است كه در آن خوابيده يا مشغول اعمال مباح دنيا بوده، چنان حالت تأسف و
احساس غبن به او دست مىدهد كه قابل توصيف نيست زيرا مىتوانست آن را از حسنات پر كند و نكرد، و اين است كه خداوند مىفرمايد: (ذلك يوم التغابن).(1)
3- باز در حديث ديگرى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است كه: انا اوّلُ قادِمٍ عَلَى اللَّه يُمَّ يَقْدِمَ عَلَيَّ كِتابُ اللَّه ثُمَّ يَقْدِمُ عَلَىَّ اهل بيتى، ثُمَّ يَقْدِمُ عَلَىَّ امَّتى، فَيَقِفُوْنَ، فَيْسئلُهُمْ، ما فَعَلْتُمْ في كِتابي وَ اهْلِبيْتِ نَبِيَّكُمْ: «من نخست كسى هستم كه به پيشگاه خدا حاضر مىشوم سپس كتاب اللَّه (قرآن) بر من وارد مىشود، پس اهلبيتم وارد مىگردند، بعد امتم بر من وارد مىشوند، آنها مىايستند و خداوند از آنها مىپرسد با كتاب من و اهلبيت پيامبرتان چه كرديد.(2)
4- در حديثى از امام باقر عليه السلام آمده است: اوَّلُ ما يُحاسَبُ بِهِ العَبْدُ الصَّلاةُ فَانْ قُبِلَتْ قُبِلَ ما سِواها: «نخستين چيزى كه بندگان بايد حساب آنرا پس دهند نماز است كه اگر قبول شود بقيه مقبول خواهد شد».(3)
5- در حديث ديگرى آمده است: انَّ اوَّلَ ما يُسْئَلُ عَنْه العَبْدُ يَوْمَ القيامَةِ عَنْ جُلَسائِه: «نخستين چيزى كه بنده در قيامت از آن سؤال مىشود درباره همنشينان اوست».(4)
ممكن است در ميان احاديث مربوط به نخستين چيزى كه انسان از آن سؤال مىشود تضادى احساس شود كه اگر اين يكى اوّل است آن يكى چگونه اوّل مىتواند باشد، ولى ظاهراً منظور اين است كه يك گروه از كارهاست كه در مرحله اوّل از آنها سؤال مىشود و تمام آنچه در اين احاديث آمده جزو همان گروه است.
ضمناً اين احاديث اهميّت موضوعات مزبور را از ديدگاه اسلام روشن مىسازد يعنى «مسأله توحيد ايمان به نبوت، محبت اهلبيت، نماز، همنشين، ...».
اين احتمال نيز وجود دارد كه در قيامت مواقفى است كه در هر موقف اولين چيزى كه از سؤال مىشود يكى از اين امور است.
6- در حديثى نيز امير مؤمنان على عليه السلام آمده است كه فرمود: اتّقُوا اللَّهَ فى عِبادِهِ وَ بِلادِهِ فَانَّكُمْ مَسئوُلونَ حَتَّى عَنِ البِقاعِ وَ البَهائِمِ: «از خدا بترسيد و پرهيزكارى را مورد بندگان خدا و شهرها و آباديش پيشه كنيد،
چرا كه شما در پيشگاه خدا حتى از اراضى و حيوانات سؤال مىشويد».(1)
اين حديث نشان مىدهد كه انسان حتى در برابر ويرانگى در محيط زيست و كشتن بىدليل حيوانات مسئوليت دارد و در آن روز باز خواست مىشود.
از مجموع روايات و حتى از اشاراتى كه در بعضى از آيات قرآن آمده، به خوبى استفاده مىشود كه حساب روز قيامت، فوق العاده دقيق است: در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه به مردى فرمود:
«چرا با برادر مسلمانت اين چنين رفتار مىكنى»؟ عرض كرد: «فدايت شوم، حقى بر او داشتم و تا آخر از او گرفتم»! امام فرمود: بگو ببينم اينكه خدا مىفرمايد: گروهى از بدى حساب مىترسند (وَ يَخافُونَ سُوْءَ الْحِسابِ) آيا فكر مىكنى از ظلم و ستم خداوند بيمناكند؟ نه واللَّه!، از اين مىترسند كه در حساب آنها دقت شود و تا آخرين مرحله، حساب از آنها بگيرند (پس سوء الحساب چيزى جز اين نيست).(2)
در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: انَّما يُداقُّ اللَّهُ الْعِبادَ في الْحِسابِ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلَى قَدْرِ ما آتاهُمُ مِنَ العُقُولِ في الدُّنْيا: «خداوند در قيامت، نسبت به حساب هركسى به مقدار عقلى كه در دنيا به او داده دقت و سختگيرى مىكند».(3)
و از اين تعبير به خوبى استفاده مىشود كه رابطه نزديكى در ميان «ميزان فهم و شعور» و «مسئوليتها» است، چرا كه حساب الهى به نسبت مسئوليتها صورت مىگيرد!
ولى در مقابل اين گروه كه در حسابشان سختگيرى و مناقشه مىشود، گروهى هستند كه حساب براى آنها بسيار آسان است، همانها كه قرآن درباره آنان مىگويد: فَامَّا مَنْ اوتي كِتابَهُ بِيَمينِهِ يُحاسَبُ حِساباً يَسيراً: «اما كسى كه نامه اعمالش به دست راستش داده شده به زودى حساب آسانى براى او مىشود» (انشقاق آيه 7 و 8).
و در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فيهِ حاسَبَهُ اللَّه حِساباً يَسيراً، وَ ادْخَلَهُ الْجَنَّةَ
بِرَحْمَتِهِ: «سه چيز است در هركس باشد، خداوند حساب او را آسان مىكند و او را به رحمتش در بهشت وارد مىسازد».
عرض كردند: اى رسول خدا! آنها چه چيز است؟
فرمود: تعْطي مَنْ حَرَمَكَ، وَ تَصِلُ مَنْ قَطَعَكَ، وَ تَعْفُو عَمَّنْ طَلَمَكَ: «عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده، و پيوند برقرار كنى با كسى كه از تو بريده، و عفو كنى كسى را كه به تو ستم كرده است».(1)
و نيز از روايات استفاده مىشود كه «حسن خلق» باعث آسانى حساب در قيامت است، در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: حَسِّنْ خُلْقَكَ يُخَفِّفِ اللَّه حِسابَكَ: «اخلاق خود را نيكو كن تا خداوند حسابت را آسان كند».(2)
به هر حال از مجموع اين مدارك اسلامى استفاده مىشود كه مردم در مورد حساب الهى كاملًا با هم متفاوتند گروهى نسبت به حسابشان بسيار سختگيرى مىشود، آنها كسانى هستند كه در دنيا در حساب بندگان خدا سخت مىگرفتند، و يا كج خلق و ظالم و ستمگر بودند.
گروه ديگرى، حسابشان بسيار آسان است، به خاطر اعمال نيك و خوشرفتارى و آسان گرفتن بر بندگان خدا، يا به خاطر اينكه اصولًا آلوده به مال و مقام دنيا كمتر بودهاند.
اما گروه سوّمى هستند كه بدون حساب وارد بهشت مىشوند، چنانكه در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه در تقسيم گروههاى مردم در قيامت فرمود: وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يَدْخُلُوْنَ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حِسابٍ، لانَّهُمْ لَمْ يَلْبِسُوا مِنْ امْرِ الدُّنْيا بِشَيءٍ، وَ انَّمَا الْحِسابُ هُناكَ عَلى مَنْ تَلْبِّسَ بِها هيهُنا: «كسانى هستند كه بدون حساب داخل بهشت مىشوند، زيرا آلوده به چيزى از امور دنيا نبودند، حساب در آنجا مخصوص كسانى است كه در اينجا آلوده به امور دنيا باشند».!(3)
و در مقابل كسانى نيز هستند كه بدون حساب وارد دوزخ مىشوند! چنانكه در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: انَّ اللَّه عَزَّوَجَلَّ يُحاسِبُ كُلَّ خَلْقٍ الَّا مَنْ أشْرَكَ بِاللَّه عَزَّوَجَلَّ فَإِنَّهُ لا يُحاسَبُ وَ يُؤْمَرُ بِهِ الَى النَّارِ:
«خداى متعال به حساب همه مردم رسيدگى مىكند مگر كسى كه براى خدا همتايى قرار دهد، بدون
حساب به سوى آتش فرستاده مىشود».!(1)
و نيز از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: ... وَ امَّا الثَلاثَةُ الذينَ يُدْخِلُهُمْ النَّارَ بِغيْرِ حِسابٍ فَامامٌ جائَرٌ وَ تاجِرٌ كَذُوْبٌ وَ شَيْخٌ زانٍ:! «سه طايفهاند كه بدون حساب وارد دوزخ مىشوند، پيشواى ستمگر، تاجر دروغگو، پير مرد زنا كار»!.(2)
اين بحث را با حديث ديگرى در همين زمينه پايان مىدهيم: از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است كه فرمود: سِتَّةٌ يَدْخُلُونَ النَّارَ بِغَيْرِ حِسابٍ الامَراءُ بِالْجَوْرِ، وَ الْعَرَبُ بِالْعَصَبِيّةِ، وَ الدَّهاقِيْنُ بِالْكِبْرِ، وَ التُّجّارُ بِالْكَذِبِ، وَ الْعُلَماءُ بِالْحَسَدِ، وَ الاغْنِياءُ بِالْبُخْلِ:
«شش گروهند كه بدون حساب وارد دوزخ مىشوند، فرمانروايان به خاطر ستم، و عرب به خاطر شدت تعصّب، و كدخدايان (خوانين) به خاطر تكبر، و تجّار به خاطر دروغ، و علماء به خاطر حسد، و ثروتمندان به خاطر بخل»!(3)
خداوند! به لطف و كرمت، حساب قيامت را بر ما آسان كن، و بر ما ترحّم فرما، تو مىدانى با دست خالى و پرونده تاريك به سوى تو مىآييم يا ارْحَمَ الراحمينَ وَ يا اكْرَمَ الاكْرَمينَ.
اشاره:
در روايات به طور صريح، و در آيات به طور اشاره، مطالبى درباره «صِراط» يعنى پلى كه بر روى دوزخ كشيده شده و همگان بايد از آن بگذرند آمده است، و همچنين اشاراتى به «مِرْصادْ» كه گاه به همان معناى صراط تفسير شده و گاه به معناى گذرگاه مخصوص از همان صراط.
مجموع اين تعبيرات نشان مىدهد كه براى وصول به كانون رحمت الهى يعنى بهشت بايد از روى جهنم گذشت، و اين كار جز براى نيكان و پاكان ميسر نيست.
افراد آلوده و مجرم و ظالم و تبهكار هرگز قدرت عبور از اين پل و گذرگاه را ندارند، و به زودى سقوط در دوزخ مىكنند.
در تفسير اين دو لفظ و همچنين حقيقت «صراط» و «مرصاد» سخنان فراوانى در روايات اسلامى و بحثهاى مفسّران آمده است كه توجّه به آنها، علاوه بر اينكه بخشى از مسائل مربوط به معاد را روشن مىسازد، اثر تربيتى قابل توجهى در دلهاى افراد آماده دارد.
با اين اشاره به قرآن مجيد باز مىگرديم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- وَ انْ مِنْكُمْ الا وارِدُها كانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيّاً- ثُمَّ نُنِّجى الَّذينَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِلمينَ فيها جِثِاً (مريم 71 و 72).
2- انَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ (فجر 14).
3- وَلَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلَى اعْيُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَانَّي يُبْصِرُوْنَ (يس 66).
4- انَّ جَهَنَّمَ كانَتْ مِرْصاداً- لِلطّاغينَ مَآباً (نبأ 21 و 22).
ترجمه
1- همه شما (بدون استثناء) وارد جهنم مىشويد! اين امرى است حتمى و فرمانى است قطعى از پروردگارتان! سپس آنها را كه تقوا پيشه كردند از آن رهايى مىبخشيم، و ظالمان را در حالى كه (از ضعف و ذلت) به زانو در آمدهاند در آن رها مىسازيم.
2- مسلماً پروردگار تو در كمينگاه است.
3- و اگر بخواهيم چشمان آنها را محو مىكنيم، سپس براى عبور از راه مىخواهند به يكديگر پيشى بگيرند، امّا چگونه مىتوانند ببينند؟!
4- جهنم كمينگاهى است بزرگ!- و محل بازگشتى براى طغيانگران.
تفسير و جمعبندى
راه بهشت از دوزخ مىگذرد
در نخستين آيه روى سخن را به همه انسانها كرده مىفرمايد:
«همه شما (بدون استثناء) وارد دوزخ مىشويد، و اين بر پروردگار تو امرى است حتمى و قطعى» (وَ انْ مِنْكُمْ الّا وارِدُها كانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِاً).
بعد مىافزايد: «سپس آنها را كه پرهيزگار بودهاند رهايى مىبخشيم، و ستمگران را در حالى كه به زانو در آمدهاند در آن وا مىگذاريم» ثُمَّ نُنَجِّي الَّذينَ اتَّقَوا وَ نَذَرُ الظَّالِمينَ فيها جَثِيّاً.
در اينكه منظور از ورود در جهنم در اينجا چيست؟ مفسّران سخن بسيار گفتهاند، و تفسيرهاى گوناگونى دارند:
عدهاى بر اين عقيدهاند كه «ورود» در اينجا به معناى دخول نيست، زيرا اين واژه در اصل به معناى قصد آب كردن است، لذا هنگامى كه شتران را به سوى آب مىبرند تعبير به «اوْرَدْتُ الابِلَ الْماءَ» مىشود، قرآن مجيد نيز درباره موسى عليه السلام هنگامى كه در كنار چاه آب شهر مدين رسيد مىفرمايد: وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ «هنگامى كه موسى وارد آب مدين شد» (قصص 23).
مفهوم اين سخن اين است كه همه انسانها به نزديكى جهنم مىآيند و اين همان چيزى است كه از آن تفسير به «صراط» يعنى پلى كه بر روى دوزخ است شده كه همه بايد از آن بگذرند، مجرمان در همانجا مىمانند و سقوط مىكنند و مؤمنان به سرعت از آن مىگذرند و داخل بهشت، مىشوند، كوتاه سخن اينكه به گفته الميزان «ورود چيزى بيش از حضور و اشراف توأم با قصد نيست».
يا به تعبير فخر رازى (يكى از دو تفسيرى كه ذكر كرده) ورود به معناى نزديكى است.
ولى از مجموع آيات مختلف قرآن كه اين واژه در آن به كار رفته است چنين استفاده مىشود كه اين واژه هم به معناى حضور و نزديكى به كار رفته و هم به معناى دخول، يعنى مفهوم عامى دارد كه هر دو را شامل مىشود لذا خطاب به بتپرستان مىگويد: انَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُوَنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ انْتُمْ لَها وارِدونَ- لَوْ كانَ هَؤُلاءِ آلِهَةً ما وَرَدُوها وَ كلٌ فيها خالِدونَ: «شما و آنچه غير از خدا مىپرستيد هيزم جهنميد! همگى در آن وارد مىشويد، اگر اينها خدايان بودند هرگز در آن وارد نمىشدند، و همه جاودانه در آن خواهند بود» (انبياء 98 و 99).
بنابراين مانعى ندارد كه ورود در آيه مورد بحث به معناى قرب و نزديكى و اشراف تفسير شود و اشارهاى به پل صراط باشد.
شاهد اين تفسير حديثى است كه از امام صادق عليه السلام آمده است كه در تفسير آيه فوق فرمود: اما تَسْمَعُ الرَّجُلَ يقولُ: وَرَدْنا مَاءَ بَنى فُلانٍ، فَهُوَ الوُرُودُ، وَ لَمْ يَدْخُلْه: «آيا نمىشنوى كه كسى مىگويد ما وارد آب فلان طائفه شديم (يعنى در كنار آن قرار گرفتيم) اين ورود است در حالى داخل نشده است».(1)
از اين تعبير روشنتر حديث كوتاهى است كه قرطبى طبق روايتى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل مىكند به اين مضمون كه فرمود: الوُرُودُ الَمَمرُّ عَلَى الصِّراطِ: «ورود همان عبور از صراط است».(2)
تفسير ديگرى كه طرفداران فراوانى در ميان مفسرين دارد اين است كه واقعاً همه انسانها داخل دوزخ مىشوند، منتها بر مؤمنان سرد و سالم خواهد بود، همانگونه كه آتش نمرودى بر ابراهيم عليه السلام سرد و سالم شد، و بر كافران و مجرمان سوزنده و شعلهور خواهد بود.
گويى مؤمنان به خاطر عدم سنخيت با آتش همانند يك ماده خاموش كننده آتشند، در حالى كه كفار به خاطر سنخيتشان همچون موادى هستند كه وقتى بر آتش مىريزد شعله ورتر مىگردد! (دقت كنيد).
شاهد اين تفسير روايتى است كه از «جابر بن عبداللَّه انصارى» نقل شده كه شخصى از او درباره تفسير اين آيه سؤال كرد، «جابر» به گوشهاى خود اشاره كرد و گفت: با اين دو گوش خود از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه اگر دروغ بگويم هر دو كر باد، مىفرمود: «ورود به معناى دخول است، هيچ نيكوكار و بدكارى نيست مگر اينكه داخل جهنم مىشود منتها نسبت به مؤمنان سرد و سالم خواهد بود همان گونه كه بر
ابراهيم شده».(1)
اگر اين تفسير را انتخاب كنيم آيه دليلى بر مسأله پل صراط نخواهد بود.
در دوّمين آيه به عنوان تهديدى نسبت به طغيانگران، بعد از ذكر عذاب دنيوى آنها و مجازاتهاى دردناكى كه دامنگير آنها شده، مىفرمايد: «پروردگار تو مسلماً در كمينگاه است» (انَّ رَبّكَ لَبِالمِرْصادَ).
«مرصاد» از ماده «رصد» (بر وزن حَسَدْ) به معناى آمادگى براى مراقبت از چيزى است، و اين همان است كه در فارسى از آن تعبير به در كمين بودن مىكنيم، بنابراين «مرصاد» به معناى «كمينگاه» است.
در اينكه منظور از «مرصاد» در اينجا چيست؟ بعضى گفتهاند يعنى خداوند در كمين گردنكشان در اين دنياست و به موقع آنها را در هم مىكوبد، و به تعبيرى كه در تفسير الميزان آمده «خداوند مراقب اعمال بندگان خويش است، تا زمانى كه طغيان و فساد را از حد بگذرانند آنها را به اشدّ عذاب مجازات مىكند».(2)
در اين صورت در آيه اشارهاى به مسأله «صراط» نيست، ولى در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: المِرْصادُ قَنْطَرَةٌ عَلَى الصِّراطِ لا يَجُوْزُها عَبْدٌ بِمَظْلَمَةٍ: «مرصاد پلى است بر صراط، كسى كه حق مظلومى بر گردن او باشد از آن نخواهد گذشت»!.(3)
در حديث ديگرى كه در روضه كافى از امام باقر عليه السلام از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده مىخوانيم كه بعد از ذكر مشخصات پل صراط فرمود: وَ هُوَ قَوْلُ اللَّه تَبارَكَ وَ تَعالى انَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ: «اين همان چيزى است كه خداوند متعال فرموده ان ربك لبالمرصاد».(4)
1) تفسير ابو الفتوح رازى، جلد 7، صفحه 431( اين حديث را جمعى ديگر از مفسّران از جمله در نور الثقلين و تفسير فخررازى نقل كردهاند).
2) تفسير الميزان، جلد 20، صفحه 409( صفحه 281 طبع بيروت).
3) بحارالانوار، جلد 8، صفحه 64- همين روايت در تفسير برهان، جلد 4، صفحه 458 به عنوان تفسيرى بر آيه شريفه i ان ربك لبالمرصاد\E از امام صادق عليه السلام نقل شده است.
4) نورالثقلين، جلد 5، صفحه 572- تفسير برهان، جلد 4، صفحه 458.
از اين دو حديث كه ناظر به تفسير آيه فوق است استفاده مىشود كه آيه مزبور ناظر به قيامت و پل صراط است.
البته هيچ مانعى ندارد كه آيه ناظر به هر دو باشد، يعنى خدا در كمينگاه طغيانگران هم در اين جهان، و هم در جهان ديگر در كنار صراط است، ولى به هر حال آيه مفهوم مكانى ندارد، چرا كه از براى خداوند مكانى نيست، بلكه منظور احاطه وجودى خداوند بر همه اين امور است.
در حديثى نيز از ابن عباس آمده است كه مىگفت بر جهنم هفت پل قرار دارد، نزد پل اوّل از «ايمان» سؤال مىشود اگر آن را به طور كامل ارائه دهد به پل دوّم مىرود، و در آنجا از «نماز» سؤال مىشود، اگر به طور كامل ارائه دهد به پل سوّم مىرود، در آنجا سؤال از «زكات» مىشود، اگر آن را ارائه دهد به پل چهارم مىرود، در آنجا از «روزه» ماه مبارك رمضان سؤال مىشود، اگر آن را ارائه دهد به پل پنجم مىرود، در آنجا از «حج و عمره» سؤال مىشود، اگر آنها را ارائه دهد به پل ششم مىرود، و در آنجا از «صله رحم» سؤال مىشود اگر آنرا ارائه دهد به پل هفتم مىرود، در آنجا از «مظالم و حقوق بندگان» از او سؤال مىكنند ... و اين است معناى سخن خداوند انَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ.(1)
بسيار بعيد به نظر مىرسد كه اين سخن با اين تفصيلات استنباط شخصى ابن عباس بوده باشد، قاعد تا آن را به صورت يك روايت از رسول خدا يا على عليه السلام شنيده است.
تعبير به «مرِصاد» در آيه 21 سوره نبأ نيز آمده است آنجا كه مىفرمايد: انَّ جَهَنّمَ كانَتْ مِرصاداً «مسلماً دوزخ كمينگاه است» (براى طغيانگران).
ولى ظاهر اين آيه اين است كه خود دوزخ كمينگاه طغيانگران و مجرمان است، اما با توجه به آنچه در آيه قبل آمد جمعى از مفسّران گفتهاند منظور از مرصاد در اينجا پلى است كه از روى جهنم مىگذرد، آنجا كمينگاه اين گروه مىباشد و چون قادر بر عبور از آن نيستند در جهنم سقوط مىكنند(2)بعلاوه تعبير به «كمينگاه» معمولًا در مورد طرق و گذرگاهها به كار مىرود و جهنم كه به اصطلاح آخر خط است تناسب چندانى با مسأله كمينگاه ندارد، و اين قرينه ديگرى بر تفسير فوق است.
در سوّمين و آخرين آيه بعد از اشاره به وضع كفار و مجرمان در قيامت، و اينكه در آن روز بر دهان آنها مهر نهاده مىشود و تنها دست و پايشان سخن مىگويد، مىفرمايد: «و اگر بخواهيم چشمان آنها را محو
و نابوده مىكنيم سپس براى عبور از صراط مىخواهند بر يكديگر پيشى بگيرند، اما چگونه مىتوانند ببينند» (وَلَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلَى اعْيُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَانّى يُبْصِرُونَ).(1)
بسيارى از مفسّران اين آيه را ناظر به وضع اين گروه در دنيا دانستهاند و «صراط» را به معناى «طريق حق» تفسير كردهاند، يعنى آنها مىكوشند طريق حق يا طريق نجات را پيدا كنند در حالى كه خداوند به خاطر اعمالشان چشمهايشان را نابينا ساخته و قادر به مشاهده آن نيستند!
ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه ناظر به وضع اين گروه در قيامت به هنگام عبور از صراط (پل دوزخ) باشد، در آنجاست كه اگر خدا اراده كند چشمانشان را به كلى محو مىسازد تا نتوانند از آن پل بگذرند هر قدر تلاش و كوشش كنند.
ظاهر عبارت تفسير «في ظلال» همين معناست، در تفسير قرطبى نيز به عنوان يك احتمال به آن اشاره شده، بعلاوه از «عبداللَّه بن سلام» در تفسير اين آيه چنين نقل شده: «هنگامى كه روز قيامت گردد و صراط (روى دوزخ) كشيده شود، منادى صدا مىزند محمّد صلى الله عليه و آله و سلم و امتش برخيزند! همه امت اعم از خوب و بد بر مىخيزند، و به دنبال حضرتش حركت مىكنند، تا از صراط بگذرند، وقتى روى صراط آمدند، خداوند چشمان فاجران آنها را نابينا مىسازد، آنها مىخواهند از «صراط» بگذرند، ولى چگونه مىتوانند ببينند»؟.(2)
بسيار بعيد به نظر مىرسد كه اين بيان استنباط شخصى «عبداللَّه بن سلام» باشد، زيرا اينها از اخبار غيبى آينده است كه جز معصومين عليهم السلام از آن آگاه نبودند، به همين دليل بعيد نيست كه آن را به عنوان روايتى از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم تلقى كنيم.(3)
1) « طَمَسْنا» از ماده« طَمْس»( بر وزن شمس) به معناى محو و نابود كردن آثار چيزى است، و در اينجا ممكن است به معناى محو كامل چشم يا محو كامل نور آن باشد.
2) تفسير قرطبى، جلد 8، صفحه 5494( ذيل آيه مورد بحث).
3) « عبداللَّه بن سلام» از علماى اهل كتاب بود كه اسلام را انتخاب كرد، و نام اصليش« الحصين» بود كه بعد از اسلام، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آن را به« عبداللَّه» تبديل كردند، بعضى از علماى رجال او را مجهول الحال دانسته، و گاه بعضى قرائن بر ضعف او شمردهاند، ولى از آنجا كه ابن داود او را در قسم اوّل كتابش كه مربوط به رجال معتبر است ذكر كرده آن را قرينهاى بر حسن حال او دانستهاند.
توضيحات
گرچه همانگونه كه بارها گفتهايم كه آگاهى تفصيلى نسبت به حقايق مربوط به قيامت و جهان پس از مرگ كه عالمى است برتر و بالا از اين جهان، براى اهل دنيا غير ممكن است، ولى اين امر مانع از آگاهى اجمالى نسبت به آن نخواهد بود!
آنچه از آيات و روايات اسلامى استفاده مىشود، اين است كه صراط پلى است بر دوزخ در مسير بهشت كه نيكان و بدان بر آن وارد مىشوند، نيكان به سرعت از آن مىگذرند و به نعمتهاى بىپايان حق مىرسند، و بدان سقوط كرده، سرازير دوزخ مىشوند!، حتى از پارهاى از روايات استفاده مىشود كه سرعت عبور مردم از آن بستگى به ميزان ايمان و اخلاص و اعمال صالح آنها دارد.
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «مِنْهُمْ مَنْ يَمُرُّ مِثْلَ الْبَرْقِ، وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمُرُّ مِثْلَ عَدوْ الفَرَسِ، وَ مِنْهُمُ مَنْ يَمُرُّ حَبْواً، وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمُرُّ مَشْياً، وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمُرُّ مُتَعَلِّقاً قَدْ تَاخُذُ النَّارُ مِنْهُ شَيْئاً وَ تَتْرُكُ شَيْئاً!: «بعضى مانند برق از آن مىگذرند، و بعضى همچون اسب تيزرو، بعضى با دست و زانوها، بعضى همچون بيادگان، و بعضى به آن آويزان مىشود (و مىگذرند) گاه آتش دوزخ از آنها چيزى را مىگيرد و چيزى را رها مىكند».(1)
چرا بايد از روى جهنم به سوى بهشت رفت؟ در اينجا نكات لطيفى است.
از يكسو بهشتيان با مشاهده دوزخ قدر عافيت بهشت را بهتر مىدانند، و از سوى ديگر وضع صراط در آنجا تجسمى است از وضع ما در اينجا، بايد از روى جهنم سوزان شهوات گذر كرد و به بهشت تقوا رسيد، و از سوى سوّم تهديدى است جدّى براى همه مجرمان و آلودگان كه سرانجام گذرگاهشان از اين راه باريك خطرناك است.
لذا در حديث «مفضل بن عمر» مىخوانيم كه مىگويد از امام صادق عليه السلام درباره «صراط» سؤال كردم فرمودند صراط همان طريق به سوى معرفت و شناخت خداوند متعال است.
سپس افزود: هُما صِراطانِ: صِراطٌ في الدُّنْيا، وَ صِراطٌ في الاخِرَةِ، فَامَّا الصِّراطُ الذِّي في الدُّنْيا فَهُوَ الامامُ الْمَفْرُوضُ الطّاعَةِ، مَنْ عَرَفَهُ في الدُّنْيا وَ اقْتَدَى بِهُداهُ مَرَّ عَلَى الصِّراطِ الذَّي هُوَ جِسْرُ جَهَنَّمَ في الاخِرَةِ، وَ مَنْ لَمْ
1) امالى صدوق، مجلس 33.
يَعْرِفُهُ في الدُّنْيا زَلَّتْ قَدَمُهُ عَنِ الصِّراطِ في الاخِرَةِ، فَتَردَّى في نارِ جَهَنَّمَ: دو صراط است، صراطى در دنيا و صراطى در آخرت، و امّا صراط در دنيا همان امام واجب الاطاعه است، هركس او را بشناسد و به هدايت او اقتدى كند از صراطى كه پلى است بر جهنم در آخرت مىگذرد، و هركس او را در دنيا نشناسد قدمش بر صراط آخرت مىلرزد و در آتش جهنم سقوط مىكند».(1)
در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام اين دو صراط (صراط دنيا و آخرت) به صراط مستقيم معتدل بين «غلّو» و «تقصير» و «صراط آخرت» تفسير شده است.(2)
اين نكته نيز قابل توجّه است كه در روايات اسلامى عبور از اين راه پر خطر مشكل شمرده شده است، در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم (وهم از امام صادق عليه السلام آمده است: انَّ عَلَى جَهَنَّمَ جِسْراً ادَقُّ مِنْ الشَّعْرِ وَاحَدُّ مِنْ السَّيفِ: «بر دوزخ پلى است باريكتر از مو و تيزتر از شمشير»!.(3)
صراط «مستقيم» و حقيقت «ولايت» و «عدالت» در اين دنيا نيز چنين است، باريكتر از مو، و تيزتر از شمشير، چرا كه خطّ مستقيم خط باريكى بيش نيست، و بقيه هر چه هست خطوط انحرافى در چپ و راست است.
و طبيعى است كه صراط قيامت كه تجسّم عينى از اين صراط است چنين باشد.
ولى با اين حال همانگونه كه قبلًا نيز اشاره شد گروهى با سرعت در سايه ايمان و اعمال صالح از اين جاده خطرناك مىگذرند.
بدون شك ارتباط با پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و خاندان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مىتواند عبور از اين جاده مخوف را آسان سازد، در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: اذا كانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ وَ نُصِبَ الصِّراطُ عَلَى جَهَنَّمَ لَمْ يَجُزْ عَلَيْهِ الا مَنْ كانَ مَعَهُ جَوازٌ فيه وَلايَةُ عَليِّ بْنِ ابي طالِبٍ عليه السلام : «روز قيامت هنگامى كه صراط روى جهنم قرار داده شود تنها كسانى از آن عبور مىكنند كه اجازهاى داشته باشند و در آن اجازه ولايت علي بن ابي طالب عليه السلام بوده باشد».(4)
نظير همين معنا به تعبير ديگر درباره بانوى اسلام فاطمه زهرا عليها السلام آمده است.
بديهى است ولايت على عليه السلام و فاطمه عليها السلام از ولايت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و علاقه به قرآن و اسلام و ساير پيشوايان معصوم جدا نيست، در واقع تا ارتباطى از نظر ايمان و اخلاق و عمل با اين پيشوايان بزرگ برقرار نباشد عبور از صراط ممكن نيست، و در اين زمينه روايات متعددى وارد شده است، (علاقمندان براى آگاهى بيشتر مىتوانند به بحار الانوار، جلد 8 فصل صراط، مخصوصاً روايات 12، 13، 14، 15، 16، 17 مراجعه كنند).
آخرين سخن در اينجا درباره بُعد تربيتى ايمان به چنين صراطى است، گذرگاهى مخوف، لغزنده، خطرناك، باريكتر از مو، تيزتر از شمشير، گذرگاهى كه مواقف و ايستگاههاى متعددى دارد، و در هر موقف از چيزى سؤال مىكنند، در يكجا از نماز، جاى ديگرى از امانت وصله رحم، جايى از عدالت، و مانند آن، گذرگاهى كه اجازه عبور از آن بدون ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و اميرمؤمنان على عليه السلام و تخلّق به اخلاق آنها امكانپذير نيست، و بالاخره گذرگاهى كه هركس به مقدار نور ايمان و عمل صالحش توانايى عبور از آن را دارد، و اگر كسى نتواند به سلامت از آن بگذرد سقوطش در دوزخ حتمى است، و هرگز به كانون نعمتهاى معنوى و مادى پروردگار، يعنى بهشت راه نخواهد يافت.
توجّه به اين معانى، و ايمان به آن بدون شك بازتاب گستردهاى در اعمال انسان و تربيت او خواهد داشت، و او را به دقت هرچه بيشتر در انتخاب راههاى زندگى، و جدا سازى دقيق حق از باطل، و تخلق به اخلاق اولياء اللَّه وادار مىسازد.
اشاره
تمام بحثهاى معاد سرانجام به يكى از دو نقطه ختم مىشود: «بهشت» و «دوزخ».
بهشت يعنى كانون انواع مواهب نعمتهاى الهى، اعم از معنوى و مادى، و دوزخ كانون انواع رنجها و شكنجهها و حرمانها از هر قبيل.
در اينكه حقيقت بهشت چيست؟ و چگونه است؟ و در كجاست؟ و هم اكنون وجود دارد يا بعداً آفريده مىشود؟ سخن بسيار است، و مىتوان براى يافتن پاسخ اين سؤالات از تصريحات يا اشاراتى كه در آيات قرآن آمده است كمك گرفت.
بعلاوه آيات بيشمارى درباره صفات بهشت و بهشتيان، و نعمتهاى مختلف بهشتى، باغها و نهرها و چشمهها، طعامها و شرابهاى طهور، لباسها، و همسران، و دوستان، و خدمتگزاران، و احترام و اكرام فوقالعاده از سوى فرشتگان و نيز مواهب معنوى و لذات روحانى، در قرآن آمده است كه بخش عظيمى از آيات مربوط به «معاد» را تشكيل مىدهد.
باز در اينجا اشاره به اين نكته را ضرورى مىدانيم كه ما هر ترسيمى از بهشت در ذهن خود داشته باشيم، و هر فكرى در سر بپروانيم با معيارها و مفاهيمى است كه از مواهب اين جهان داريم، و قطعاً ترسيم كامل بهشت نخواهد بود كه آن چيزى است برتر و بالاتر و فراتر و عميقتر از آنچه ديدهايم و نوشتهايم و خواندهايم، و فراتر از جهان ما.
ولى با اينحال مىتوان يك ترسيم اجمالى و شبح مانند، با مطالعه آيات و روايات از آن در دست داشت، ترسيمى كه داراى بعد تربيتى فوقالعادهاى است، و در واقع هر انسانى را كه داراى هرگونه انگيزه معنوى و مادى باشد به سوى خود فرا مىخواند و جلب و جذب مىكند، و او را براى نيل به آن به تهذيب نفوس و پاكسازى عقيده، و پاكى اعمال و درستى گفتار و رفتار دعوت مىنمايد.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و آيات مربوط به بهشت را در گروههاى مختلف، با گوش جان، از زبان قرآن مىشنويم.
جالب اينكه اين آيات در هشت گروه به تعدادى درهاى بهشت، جمعآورى شده!.
درباره اوصاف بهشتيان آيات فراوانى در قرآن مجيد وارد شده كه در مجموع صفات و اعمالى كه انسان را به بهشت مىرساند و او را در آن جايگاه رفيع و والا جاى مىدهد، كاملًا مشخص مىسازد، و ديدگاه اسلام را در مسأله نجات و سعادت ابدى و تكامل بشر روشن مىكند.
اين اوصاف به شرح زير است:
نخستين چيزى كه سرمايه اصلى نجات و خمير مايه سعادت و كليد درهاى بهشت شمرده شده ايمان و عمل صالح است، قرآن مىگويد: وَ الذِّينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اولئكَ اصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فيها خالِدُونَ (بقره 82).
«كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند ياران بهشتند، و جاودانه در آن خواهند ماند».
اين تعبير يا شبيه آن در آيات بسيارى وارد شده است كه تكرار آن بيانگر، اهميت موضوع و توجه خاص قرآن نسبت به آن مىباشد.(1)
به اين ترتيب قرآن پردههاى اوهام گروهى از اهل كتاب و مقلدين آنها را در ميان اقوام و ملل ديگر، كه تصوّر مىكردند مسأله نجات و ورود در بهشت بر اساس يك سلسله روابط، يا ضوابطى غير از ايمان و عمل صالح است، پاره مىكند، و انسانها را براى ساختن خويش در دو بُعد «عقيد» و «عمل» بسيج مىنمايد، و اتفاقاً آيه مورد بحث به دنبال آياتى درباره قوم يهود است كه خود را قوم برگزيده خداوند مىدانستند، و گاهى فرزندان خدا خطاب مىكردند! و مىگفتند: «اگر هم گناه كرده باشيم جز چند روزى آتش دوزخ به ما نخواهد رسيد» گويى عهد و پيمانى با خدا بسته بودند!
بديهى است رابطه «ايمان» و «عمل صالح» رابطه «درخت» و «ميوه» است، يك درخت سالم (از درختان ميوه) خالى از ميوه نخواهد بود، همچنين ايمان از عمل صالح جدا نخواهد شد، مگر ايمانهاى
1) آلعمران 136، نساء 124، اعراف 42، حج 14، و 23 و 56، عنكبوت 58، زمر 74، احقاف 14، محمد 12 و آيات ديگر.
ضعيف و كم نور كه در برابر شهوات و هوى و هوسها از اثر مىافتد لذا در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه وقتى از حقيقت ايمان سؤال كردند فرمود: الايمانُ انْ يُطاعَ اللَّهَ فَلا يُعْصَى: ايمان آن است كه اطاعت خدا شود و معصيت او نشود».(1)
و به تعبير روشنتر عمل صالح تجسّم ايمان قلبى است!
البته اين سخن بدان معنا نيست كه معصيتكاران يا مرتكبان كبيره كافرند(2)آن گونه كه خوارج مىپنداشتند، بلكه منظور اين است ايمان قوى هرگز از عمل صالح جدا نيست، هرچند ايمانهاى ضعيف را با ارتكاب كبائر مىسازد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه غالباً در آيات قرآن ايمان بر عمل صالح مقدم داشته شده، با اينكه به نظر مىرسد انجام واجبات و ترك محرمات كارى مشكلتر از ايمان است، و قاعدتا بايد مقدم داشته شود، اين به خاطر آن است كه قرآن با اين بيان مىخواهد اشاره به ريشه و اساس بودن ايمان نسبت به اعمال صالح كند.
آخرين سخن در اين مبحث اينكه تعبير به ايمان و عمل صالح، آنچنان تعبير گستردهاى است كه تمام مراحل ايمان به خدا و ساير مبانى اعتقادى را از يسكو، و انجام هرگونه كار شايسته فردى و اجتماعى و عبادى و سياسى را از سوى ديگر شامل مىشود، اين بود نخستين كليد درهاى بهشت.
عامل ديگر تقوى و پرهيزگارى است كه در آيات فراوانى از قرآن مجيد نيز روى آن تكيه شده است، از جمله در سوره مريم بعد از اشاره جَنَّاتُ عَدْنٍ (باغهاى جاودانه بهشت) و بخشى از نعمتهاى آن مىفرمايد: «اين همان بهشتى است كه ما به ارث به بندگان پرهيزگار خود مىبخشيم» (تِلْكَ الْجَنَّةُ التَّي نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ كانَ تَقِيّاً) (مريم- 63).(3)
1) اصول كافى، جلد 2، صفحه 33، حديث 3.
2) از اصولى كه مورد اتفاق خوارج است اين است كه مرتكبان كبائر را تكفير مىكنند( سفينة البحار ماده خرج).
3) آيات زير نيز اشاره به رابطه« تقوى» و« ورود در بهشت» دارد: آلعمران- 15- 133- 198 و رعد- 35 و حجر- 45- و نحل 31 و فرقان- 15 و شعراء- 90- و زمر- 20 و 73 و دخان- 51 و محمّد- 15- و ق- 31 و ذاريات- 15 و آيات ديگر.
مىدانيم در نظام ارزشى اسلام، تقوى موقعيت بسيار والايى دارد همانگونه كه در آيه 13 سوره حجرات كه به عنوان يك شعار اسلامى مشهور شده است مىخوانيم: انَّ اكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّه اتْقاكُمْ: گرامىترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست.
با اينحال جاى تعجب نيست كه در آيات فراوانى از قرآن مجيد، تقوى در حقيقت به عنوان كليد بهشت شناخته شده، و مىدانيم تقوى به معناى خويشتن دارى، و پرهيز از گناهان، و هرگونه تخلّف در برابر فرمان خدا و حق و عدالت است، يا به تعبير ديگر آن حالت خدا ترسى باطنى و كنترل درونى است كه انسان را از هرگونه آلودگى باز مىدارد، يعنى چنان مفهوم جامعى دارد كه انجام همه وظائف الهى اخلاقى انسان را فرا مىگيرد.
تعبير به «تلك» در آغاز آيه كه اشاره به دور است در واقع اشارهاى است به عظمت مقام بهشت، گويى آنچنان والا است كه از دسترسى فكر و انديشه ما فراتر است.
تعبير به «ارث» ممكن است اشاره به يكى از نكات زير باشد:
1- «ارث» به معناى هرگونه تمليك پايدار است، زيرا تنها ملكى كه قابل فسخ و بازگشت نيست ملكى است كه از طريق ارث به انسان مىرسد، بهشت براى پرهيزكاران نيز چنين است.
2- وراثت بيش از آنكه جنبه قانونى و تشريعى داشته باشد جنبه تكوينى و طبيعى دارد كه طبق آن صفات پدران و مادران به فرزندان منتقل مىگردد، بنابراين منظور از تعبير به ارث در آيه فوق، وجود يك رابطه معنوى تكوينى در ميان «تقوى» و «بهشت» است.
3- اموالى كه به ارث مىرسد، اموالى است كه معمولًا انسان براى آن زحمتى نكشيده، گويى نعمتهاى بهشتى آنچنان عظيم است كه اعمال پرهيزكاران در مقابل آن كاملًا ناچيز محسوب مىشود، مثل اينكه بهشت را بدون زحمت و مجاناً به آنها دادهاند، چرا كه زحمات آنها در برابر اين نعمت بسيار كم اهميت است.
و به تعبير ديگر درست است كه اعمال انسان و تقواى او پايه استحقاق بهشت است، ولى عظمت نعمتهاى بهشتى چنان است كه گويى رايگان به پرهيزگاران داده مىشود.
اينجاست كه مىگوييم پاداشهاى الهى در عين اسحقاقى بودن جنبه تفضّلى دارد.
4- در روايت پر معنايى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در تفسير اين مطلب مىخوانيم: ما مِنْ احَدٍ الا وَلَهُ مَنْزلٌ
في الْجَنَّةِ، وَ مَنْزِلٌ في النّارِ!: فَامَّا الْكافِرُ فَيَرِثُ الْمُؤْمِنَ مَنْزِلَهُ مِنَ النّارِ، وَ الْمُؤْمِنُ يَرِثُ الْكافِرَ مَنْزِلَهُ مِنَ الْجَنّةِ: هر انسانى منزلگاهى در بهشت و منزلگاهى در جهنم دارد، كافران منزل دوزخى مؤمنان را به ارث مىبرند، و مؤمنان جايگاه بهشتى كافران را!.(1)
اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه همه انسانها آزاد آفريده شدهاند، هم استعداد بهشتى شدن را دارند و هم دوزخى شدن را، و اين بسته به انتخاب خود آنهاست.(2)
عامل ديگرى كه از اسباب مهم ورود در اين كانون بزرگ نعمت الهى است مسأله احسان و نيكوكارى با آن مفهوم وسيع و گسترده است كه در آيات متعددى به آن اشاره شده، از جمله در آيه 85 مائده بعد از اشاره به وضع گروهى از علماى مسيحى كه با شنيدن آيات قرآن منقلب شدند، و سيلاب اشك از چشمانشان جارى شد، و ايمان آوردند و اعتراف به حق كردند، مىفرمايد: خداوند به خاطر اين سخن به آنها باغهايى از بهشت كه از زير درختانش نهرها جارى است بخشيد، جاودانه در آن خواهند ماند، و اين است جزاى احسان كنندگان! (فَاثابَهُمُ اللَّه بِما قالُوا جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِها الانْهارُ خالدِينَ فيها وَ ذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنينَ).(3)
درست است كه قرآن مىگويد آنها اين همه نعمت را به خاطر سخنى دال بر عظمت قرآن و ايمان به آن دريافت داشتند، ولى مسلماً تنها سخن نبود، سخنى بود آميخته با ايمان كه تمام وجود آنها را فرا گرفته بود، و لذا در آيات قبل از آن مىگويد: تَرَى اعْيُنَهُمْ تَفيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ: «چشمهاى آنها را مىبينى كه (از شدت شوق) به خاطر حقيقتى را كه دريافتهاند اشك مىريزد»!.
در اينكه چگونه گفتار آنها مصداق «احسان و نيكى» بود؟ مىتوان گفت: آنها هم قرآن را خوب مطالعه و بررسى كردند و هم به خوبى اعتراف و اقرار نمودند، و هم به خوبى عمل كردند.
1) نور الثقلين، جلد 2، صفحه 31، حديث 121- مجمع البيان ذيل آيه 43 اعراف- در تفسير على بن ابراهيم نيز همين معنا با تعبير ديگرى از امام صادق عليه السلام ذيل آيه 11 سوره مؤمنون نقل شده است.
2) تعبير به« ارث» در مورد بهشت منحصر به آيه فوق نيست در آيات 10 و 11 مؤمنون و 43 اعراف و 72 زخرف و 85 شعراء نيز آمده است و اين يك تعبير پر معناست.
3) همين معنا در آيات زمر 34 و مرسلات 44 نيز آمده است.
در بعضى از روايات «احسان» به عنوان عبادت و بندگى توأم با يقين كامل، و احساس مراقبت پروردگار در همه حال، تفسير شده است، چنانكه در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه از حضرتش درباره «احسان» سؤال كردند فرمود: انْ تَعْبُدَ اللَّه كَانَّكَ تَراهُ فَانْ لَمْ تَكنْ تَراهُ فِانَّهُ يَراكَ: «آن گونه خدا را پرستش كن كه گويى او را مىبينى و اگر تو او را نمىبينى او قطعاً تو را مىبيند»!(1)
روشن است آنكس كه احساس چنين مراقبتى مىكند نه تنها عبادتش عبادتى شايسته، و داراى روح و حقيقت است، بلكه آثار اين احساس در تمام اعمال و رفتار و گفتار او ظاهر مىشود.
هركس مختصر آشنايى با منطق قرآن و اسلام داشته باشد مىداند مقام مجاهدان و شهيدان در اسلام فوقالعاده والا است، قرآن با صراحت وعده بهشت را به اين گروه ايثارگر داده است، از جمله در آيه 11 توبه مىفرمايد: «خداوند از مؤمنان جانها و اموالشان را خريدارى مىكند كه (در برابرش) بهشت براى آنان باشد (به اين گونه كه) در راه خدا پيكار مىكنند، مىكشند و كشته مىشوند، اين وعده حقى است بر او كه در تورات و انجيل و قرآن (سه كتاب بزرگ آسمانى) آمده، و چه كسى نسبت به عهدش از خدا وفادارتر است، حال كه چنين است بشارت باد بر شما به خاطر معاملهاى كه با خدا كردهايد، و اين پيروزى بزرگى است» (انَّ اللَّه اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنينَ انْفُسَهُمْ وَ امْوالَهُمْ بِانَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ في سَبيلِ اللَّه فَيَقتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقّا في التَّوراةِ وَ الأنْجيلِ وَ الْقُرآنِ وَ مَنْ اوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُم الذَّي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ) (توبه 111).(2)
و راستى اين تجارت بىنظير و بىمانندى است: خريدار خداوند، فروشندگان مؤمنان مجاهد، متاعى كه خريدارى مىشود جانها و اموالى است كه خداوند خودش به آنها بخشيده، بهايى كه براى آن پرداخته مىشود بهشت جاويدان، و سند اين معامله سه كتاب بزرگ آسمانى است، و به دنبال همه اينها تبريكى است كه اين خريدار به اين فروشنده مىگويد!
چه تعبيرات زيبا و دلنشين؟ و چه معامله پر سود؟ در برابر يك متاع زود گذر و ناپايدار چه بهاى پر
بركت و جاودانى با چه لطف و محبتى كه در اين معامله از سوى خدا ابراز شده؟!.
لذا در حديثى مىخوانيم: هنگامى كه آيه فوق نازل شده پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد بود آيه را با صداى بلند تلاوت فرمود و مردم تكبير گفتند، مردى از انصار خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و پرسيد راستى همين آيه بود كه نازل شد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود آرى، مرد انصارى (از روى خوشحالى) گفت: بَيْعٌ رَبيحٌ لانُقيلُ وَ لانَستَقيلُ: «معاملهاى است بسيار پر سود، نه تقاضاى فسخ آن را خواهيم كرد و نه فسخ آن را مىپذيريم».(1)
آن بيع را كه روز ازل با تو كردهايمهرگز در آن حديث اقاله نمىرود
ضمناً از آيه فوق استفاده مىشود كه نه تنها شهيدان راه خدا، بلكه پيروزمندان در جهاد نيز مشمول چنين معاملهاى با خدا هستند، همين قدر كه جان خود را در طبق اخلاص گذارده و به ميدان جهاد مىآورند مصداق معامله با خداست، و اينكه «يَقْتُلُونَ» (دشمن را مىكشند) مقدم بر «يُقْتَلونَ» (خود آنها شهيد مىشوند) شده است، دليل بر اين است كه هدف اصلى درهم كوبيدن دشمن است نه شهادت! بنابراين شهادت مقام والائى است كه در اين مسير عائد گروهى از سعادتمندان مىشود، اما هرگز جهاد به منظور نيل به شهادت انجام نمىشود، يا به تعبير روشنتر شهادت هدف نيست، بلكه گذرگاهى است در راه هدف.
ديگر از امورى كه به عنوان اسباب ورود در بهشت معرفى شده «ترس از خدا و مبارزه با هواى نفس» است، در آيه 40 و 41 نازعات مىفرمايد: «اما آنكس كه از مقام پروردگارش بترسد و نفس را از هوا و هوس باز دارد بهشت جايگاه اوست» (وَ امَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهى النَّفْسَ عَنِ الْهوى فَانَّ الْجَنَّةَ هِي الْمأوَى).
بدون شك رابطه نزديكى ميان «خوف از خدا» و «نهى نفس از هوى پرستى) است كه يكى به منزله درخت و ديگرى ميوه است، هنگامى كه خوف حق در اعماق روح انسان ريشهدار شد، ستيزى از درون
1) تفسير درالمنثور، طبق نقل تفسير الميزان، جلد 9، صفحه 429( طبع بيروت 405).
در برابر هواى نفس آغاز مىگردد، و مىدانيم سرچشمه تمام مفاسد و گناهانى كه در روى زمين است همان «هوى پرستى» است پس خود خدا سرچشمه همه اصلاحات است.
لذا در حديثى در ذيل آيه 43 فرقان ارَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ الهُهُ هَواهُ از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمده است: ما تَحْتَ ظِلِّ السَّماءِ مِنْ الهٍ يُعْبَدُ مِنْ دُوْنِ اللَّه اعْظَمُ عِنْدَ اللَّه مِنْ هَوىً مُتَّبَعٍ؛ «در زير آسمان هيچ بتى نزد خدا بزرگتر از هوى و هوسى كه از آن پيروى كنند نيست»!(1)
قابل توجه اينكه نقطه مقابل اين دو صفت (خوف از خدا و نهى نفس از هوى) در آيات قبل از آن در همان سوره نازعات دو وصف «طغيانگرى» و «مقدم داشتن دنيا بر آخرت» و نتيجه آن دوزخ شمرده شده است (وَ امَّا مَنْ طَغَى وَ اثَرَ الْحَياةَ الدُّنْيا فَانَّ الْجَحيمَ هِيَ الْمَأْوَى) و به راستى خمير مايه تمام بدبختىها اين دو صفت و سرچشمه تمام نيك بختىها آن دو صفت است (دقت كنيد).
به گفته بعضى از مفسّران سرچشمههاى هفتگانه گناه كه در آيه 14 آلعمران آمده است: زُيِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشِّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنينَ وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الأنْعامِ وَ الْحَرْثِ «محبت زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبها (و مركبها) ى ممتاز و دامها و زراعتها در نظر مردم جلوه داده شده است» همه در هوى پرستى خلاصه مىشود، و سرچشمه هوى پرستى عدم معرفت و عدم خوف از خداست.(2)
در اينكه منظور از «مقام رب» در آيه مورد بحث چيست؟ مفسّران تفسيرهاى گوناگونى دارند: بعضى آن را اشاره به مواقف قيامت و از جمله موقف حساب مىدانند(3)و بعضى اشاره به مقام عدالت او مىدانند و همه اينها در حقيقت بازگشت به ترس از اعمال و گناهان مىكنند، زيرا خداوند «ارحم الراحمين» است و در ذات او چيزى كه مايه خوف انسان گردد نيست، ولى همانگونه كه مجرمان از ديدن قاضى عادل مىترسند و از شنيدن نام محكمه و دادگاه وحشت مىكنند گنهكاران نيز از مقام عدل و حساب و علم خدا خائفند (دقت كنيد).
در حقيقت دوزخى در اين جهان است به نام دوزخ شهوات، و دوزخى در جهان ديگر دوزخ مجازات كه از اين دوزخ سرچشمه مىگيرد!.
اين بحث را با حديثى از امام صادق عليه السلام پايان مىدهيم فرمود: مَنْ عَلِمَ انَّ اللَّه يَراهُ وَ يَسْمَعُ ما يَقُولُ، وَ يَعْلَمُ ما يَعْمَلُهُ مِنْ خَيْرٍ اوْ شَرَّ، فَيَحْجُزُهُ ذلِكَ عَنِ الْقَبيحِ مِنَ الاعْمالِ، فَذلِكَ الذَّي خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى: «كسى كه مىداند خدا او را مىبيند و آنچه را مىگويد مىشنود، و آنچه را از نيك و بد عمل انجام مىدهد، و اين توجه او را از اعمال زشت باز مىدارد، او كسى است كه از مقام پروردگارش خائف است، و خود را از هواى نفس باز داشته».(1)
پيدايش هر آئين جديد الهى با سنت شكنىهايى همراه است، مخصوصاً آئينى همچون اسلام كه در محيط بسيار خرافى و آلوده به انواع مفاسد، و مملو از ارزشهاى كاذب و غلط ظاهر گشت.
بديهى است پيشگام شدن در ايمان به چنين پيامبرى كارى بسيار مشكل است و نياز به شهامت فراوان دارد، زيرا هميشه پيشگامان در ايمان مورد هجوم جاهلان متعصب قرار دارند و چون در اقليتند جان و مال و حيثيتشان همواره در خطر است.
بعلاوه آنها «اسوهاى» براى ديگران محسوب مىشود و سببى براى پيشرفت آئين حق در دنيا روى اين جهات چهارگانه پيشگامان امتياز بزرگى دارند و اينجاست كه قرآن مجيد وعده قطعى بهشت را به آنها داده و در آيه 10 سوره واقعه مىفرمايد: «و پيشگامان پيشگام، آنها مقربانند، و در باغهاى پر نعمت بهشت جاى دارند» (وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ- اولئكَ الْمُقَرَّبُونَ- في جَنَّاتِ النَّعيمِ).(2)
اين در صورتى است كه «سابقون» را به معناى سابقون در ايمان تفسير كنيم، ولى بعضى از مفسّران آن را به سبقت در طاعة اللَّه (اطاعت فرمان خدا) يا سبقت در نمازهاى پنجگانه، يا جهاد، يا هجرت، يا توبه، تفسير كردهاند، در اين صورت نيز مىتواند شاهدى براى مقصود باشد، چرا كه پيشگامان در اين اعمال خير نيز اسوه و قدوه ديگرانند، و هم مردمانى ايثارگر و با شهامت و متوكل بر خدا، شايسته بهرهمند شدن از جنات نعيمند.
در روايات اسلامى «سابقون» به اميرمؤمنان على عليه السلام كه نخستين مسلمان از جنس مردان بود، و گاه به چهار نفر «هابيل» و «مؤمن آلفرعون» و «حبيب نجّار» و «علي عليه السلام» تفسير شده كه هر كدام در عصر و زمان خود مصداق روشن و نمونه اتم از سبقت در ايمان و جهاد و اعمال خير بودند.(1)
قابل توجه اينكه نخستين موهبتى كه خداوند در اين آيات براى آنها قرار داده موهبت قرب به خدا است (اولئكَ الْمُقَرَّبُونَ) كه از تمام نعمتهاى عظيم و جنات النعيم برتر و بالاتر و والاتر است.
و با اينكه «جنات» (باغهاى بهشت) بدون ذكر نعيم كه جمع نعمت است كافى براى اداى مقصود مىباشد ولى ذكر اين دو با هم تأكيد و اهميت بيشترى را در مورد نعمتهاى بهشت در بر دارد.
اين تعبير مىتواند اشاره به مطلب ديگرى نيز باشد كه باغهاى بهشتى فقط كانون نعمت است، برخلاف باغهاى دنيا كه اداره و نگهدارى و حفظ آن هميشه با زحمات فراوانى همراه بوده و هست، و هر زمان بيم آفت و فنا و نابودى درباره آن مىرود.
هجرت به معناى «دورى از كانون كفر و شرك و ظلم و گناه» در بسيارى از موارد تنها راه حل مشكلات مؤمنان و نيكان و پاكان است، آنها با دور شدن از چنين محيطى خود را مىسازند، و جمعيت خويش را آماده مىكنند، و جذب نيرو مىنمايند، تا براى جهاد و هجوم بر سردمداران شرك و ظلم آمادهتر گردند.
اين همان كارى بود كه مسلمانان دوبار آن را انجام دادند: «هجرت خصوصى» گروهى از مسلمين از مكه به حبشه، و هجرت عمومى مسلمانان از مكه به مدينه سر فصل جديدى در تاريخ اسلام شد.
بديهى است ترك خانه و كاشانه و بستگان و دوستان، وطن مورد علاقه، كار بسيار مشكلى است، و مشكل ديگر آماده شدن براى جهاد و هجوم بر كانون كفر و فساد، و لذا قرآن مجيد مهاجران را با صراحت به نعمتهاى جاودان بهشتى بشارت داده است در آيات 20 تا 22 توبه مىفرمايد: «آنها كه ايمان آوردند و هجرت كردند، و در راه خدا با اموال و جانهايشان جهاد نمودند، مقامشان نزد خدا برتر است، و آنها رستگارانند- پروردگارشان آنها را به رحمت از سوى خود و خشنودى (خويش) و باغهاى
1) براى آگاهى از اين احاديث به كتاب احقاق الحق، جلد 3، صفحه 114، و جلد 15، صفحه 345 به بعد و تفسير نور الثقلين، جلد 5، صفحه 209، حديث 18 و 19 و 20 و 21.
بهشتى كه در آن نعمتهاى جاودانه است بشارت مىدهد».
(الَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا في سَبيل اللَّه بِامْوالِهِمْ وَ انْفُسِهِمْ اعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّه وَ اولئكَ هُمُ الْفائَزُونَ- يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنَّاتٍ لَهُمْ فيها نَعيمٌ مُقيمٌ).(1)
در اين آيه سخن از كسانى در ميان است كه داراى سه وصف «ايمان» و «هجرت» و «جهادند» (البته هريك از اين سه وصف رابطه علت و معلولى با وصف ديگر دارد، ايمان آنها سبب هجرت شد، و هجرت آنها مقدمهاى بر جهاد بود) و پاداش آنها نيز سه چيز قرار داده شده است: «رحمت الهى» و «خشنودى او» و «باغهاى پر نعمت بهشت» به اين ترتيب در برابر هر كار نيكى پاداشى عظيم به آنها داده مىشود، ايمان سبب آمرزش گناهان مىگردد و هجرت موجب جلب رضايت حق، و جهاد با اموال و انفس سبب بهرهمندى از باغهاى پر نعمت بهشت است.
در ميان مفسّران معروف است كه «شيبه» و «عباس» هر كدام بر ديگرى تفاخر مىكردند، يكى مىگفت: من كليد دار خانه كعبه و آباد كننده مسجد الحرامم!.
و ديگرى مىگفت: منصب سقاية الحاج (آب رساندن به زوار خانه خدا) بر عهده من است! علي عليه السلام فرمود: افتخار من در اين است كه ايمان آوردهام و هجرت و جهاد كردهام! آيه فوق نازل شد و برترى امام عليه السلام را بر همه آنها بيان كرد.(2)
مفسّران در اينجا بحثهاى فراوانى دارند كه چگونه قرآن مجيد درجه مؤمنان مهاجر مجاهد را برتر از غير مؤمنان شمرده است؟ در حالى كه غير مؤمنان اصلًا درجهاى ندارند، ولى در يك پاسخ كوتاه مىتوان گفت: اولًا در مورد صفات تفضيلى بسيار مىشود كه در طرف مقابل اصلًا فضيلتى نيست، مانند وَلَعَبْدٌ مُؤمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ: «بنده با ايمان از بتپرست بهتر است» (بقره 221) و امثال اين تعبير در قرآن و روايات و كلمات روزمرّه فراوان ديده مىشود.
از اين گذشته نفس عمل آبرسانى به حجاج و آباد كردن مسجد الحرام كار با فضيلتى است از هركس كه سر بزند، منتها اگر انجام دهندگان كافر و بىايمان باشند اعمال نيك آنها حبط و بىاثر مىشود.
مسأله استقامت خمير مايه همه كارهاى مثبت، و پايه اصلى هرگونه اطاعت و ترك معصيت است، بنابراين جاى تعجب نيست كه يكى از اسباب مهم ورود در بهشت شمرده شود، چنانكه در آيه 12 سوره دهر مىخوانيم «خداوند به آنها (نيكان) به خاطر صبرشان بهشت و لباسهاى حرير (بهشتى) پاداش داده است»:
«وَ جَزَاهُمْ بِمَا صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً».(1)
و به هنگام ورود در بهشت فرشتگان به آنها خوشامد مىگويند: خوشامدى كه دليل عظمت مقام صابران است، مىگويند: «درود بر شما! به خاطر صبر و استقامتى كه داشتيد».
سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ (رعد 24).
مىدانيم آيه مورد بحث از آيات سوره دهر است كه به گفته گروه كثيرى از مفسّران شيعه واهل سنت درباره علي و فاطمه و زهرا و امام حسن و امام حسين عليهم السلام نازل شده، زيرا صبر و شكيبايى را در حد اعلى نشان دادند، و سه روز پى در پى، روزه خود را با آب افطار نمودند، و غذاى خويش را به «مسكين» و «يتيم» و «اسير» بخشيدند، اين همان صبر در برابر اطاعت است.
بديهى است صبر و شكيبايى در برابر مشكلات و مصائب زندگى و ايستادگى در مقابل حوادث سخت، و همچنين صبر و شكيبايى در برابر عوامل پرهيجان گناه و معصيت نيز از كليدهاى بهشت است.
قابل توجه اينكه در اين آيه از ميان تمام نعمتهاى بهشتى روى مسأله لباسهاى پر ارزش و زيبا تكيه شده است، اين مطلب يا به خاطر آن است، اين گروه از صابران علاوه بر اينكه غذاهاى خود را ايثارگرانه به گرسنگان مىدادند لباسهاى خويش را نيز به آنها مىبخشيدند و تنها به يك لباس ساده قناعت مىكردند، يا اينكه جمال ظاهر انسان در درجه اوّل با لباس است همان گونه كه جمال باطن با تقوى و پرهيزگارى است كه از آن در قرآن نيز به «لباس تقوى» تعبير شده.
1) همين معنا در آيات 21 تا 24 رعد و 75 فرقان نيز آمده است.
در بعضى ديگر از آيات قرآن روى مسأله استقامت (ثبات بر جاده مستقيم) در طريق ايمان و اطاعت حق تكيه شده است، چنانكه در آيات 13 و 14 احقاف مىفرمايد: «انَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّه ثُمَّ اسْتَقامُوا فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاهُمْ يَحْزَنونَ اولئكَ اصْحابُ الْجَنَّةِ خالدِينَ فيها جَزَاءً بِما كانُوا يَعْمَلُون»: «كسانى كه گفتند پروردگار ما اللَّه است استقامت به خرج دادند نه ترسى بر آنهاست و نه غمى- آنها اصحاب بهشتند، و جاودانه در آن مىمانند، اين پاداش اعمالى است كه انجام مىدادند».(1)
«استقاموا» از ماده «استقامت» به معناى ملازمت راه مستقيم و ثبات بر خط صحيح است، به تعبير ديگر هم مفهوم اعتدال و دورى از هرگونه انحراف در آن است، و هم مفهوم ثبات، و اگر مىبينيم بعضى از اهل لغت آن را به معناى اعتدال تفسير كردهاند از همين نظر است.
راغب در مفردات مىگويد: «استقامت در مورد راهى گفته مىشود كه روى خط مستقيم قرار داشته باشد، و به همين جهت به راه حق، «صراط مستقيم» گفته مىشود، و استقامت انسان همان ملازمت طريق مستقيم است».(2)
لذا در مفهوم استقامت هم معناى صاف بودن طريق افتاده است و هم پايدارى و مقاومت، و بنابراين از امورى كه سبب ورود در كانون لطف خدا يعنى بهشت مىشود علاوه بر ايمان تداوم خط و راه صحيح و مستقيم است.
در بعضى از روايات كه از ائمه معصومين عليه السلام در تفسير اين آيه نقل شده آمده است «اسْتَقامُوا عَلى وَلايَةِ اميرِ الْمُؤْمِنينَ عليه السلام: «منظور استقامت و بقاء بر ولايت اميرمؤمنان علي عليه السلام است (كه خط مستقيم اسلام راستين مىباشد).(3)
و اينكه نخست سخن را از «ايمان» مىگويد (قالُوا رَبُّنا اللَّه) و بعد استقامت بر جاده صحيح را با «ثُمَّ» كه براى عطف با فاصله است بعد از آن مىآورد اشاره به اين است كه چنين عملى نتيجه چنان ايمانى است.
اين نكته نيز قابل دقت است كه سرچشمه نگرانىهاى انسان گاه امورى است كه در گذشته واقع شده، و بر آن اندوه مىخورد، و گاه نسبت به امور آينده است كه از آن بيمناك مىباشد، قرآن در آيه مورد بحث
مىگويد: كسانى كه داراى اين دو صفت باشند نه اندوهى از گذشته دارند و نه بيمى از آينده (لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاهُمْ يَحْزَنُونَ).
اين سخن را با حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پايان مىدهيم: كسى خدمتش عرضه داشت: كارى به من بياموز كه به آن تمسّك جويم (و اهل بهشت شوم) پيامبر فرمود: قُلْ رَبّي اللَّه ثُمَّ اسْتَقِمَ: «بگو خداى من اللَّه است و بر آن بأيست» (كه سرمايه ورود در بهشت همين است) سپس سؤال كرد: مخوفترين چيزى كه بايد از آن پرهيز كنم چيست؟ رسول خدا زبان خود را به دست گرفت و فرمود اين!!(1)
ديگر از كارهاى كليدى بهشت همان اطاعت فرمان خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است كه در آيه 13 نساء آمده: وَ مَنْ يُطِعِ اللَّه وَ رَسُوْلَهُ يُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِها الأنْهارُ خالِديْنَ فيها وَ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ: «هركس اطاعت خدا و رسولش را كند، او را در باغهايى از بهشت وارد مىسازد كه همواره از زير درختانش نهرها جارى است، جاودانه در آن مىمانند و اين پيروزى بزرگى است».(2)
تعبير به «جَنّات»، دليل بر تعدد باغهاى بهشت است كه هر كدام يكى از مقامات عارفان و صالحان و نيكان و پاكان است.
و تعبير به تَجْري مِنْ تَحْتِها الأنْهارُ دليل بر خرّمى و سر سبزى اين باغها و نهايت لطف و زيبايى آنها است، زيرا درختانى كه در كنار نهرها قرار دارند هميشه خرّم و سرسبز و زيبا و پرطراوتند!
تعبير به خالِدينَ فيها (به طور جاويدان در آن مىمانند) علاوه بر اينكه احتمال فنا و سلب نعمت را كه معمولًا مايه نگرانى است از ميان مىبرد، از آنجا كه به صورت «صيغه جمع» بيان نشان مىدهد كه بهشتيان از نعمت اجتماع و انس با يكديگر نيز بهرهمندند، در حالى كه در آيه بعد از آن كه سخن از عصيان خدا و رسول و خلود در دوزخ مىگويد «خالداً» به صورت «مفرد» آمده كه نشان مىدهد آنها در آنجا از تنهايى نيز رنج مىبرند، گويى هريك در يك سلول انفرادى در آتش دوزخ محبوسند.
خلوص عقيده، خلوص عمل، و خلوص نيت يكى ديگر از كليدهاى بهشت است، چنانكه در آيات 39 تا 43 صافات مىخوانيم: «وَ ما تُجْزَوْنَ الا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ- الا عِبادَ اللَّه الْمُخْلَصينَ- اؤلئكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ- فَواكِهُ وَهُمْ مُكْرَمُونَ- في جَنَّاتِ النَعيمِ»: «شما جز به همان اعمالى كه انجام مىداديد جزا داده نمىشويد، مگر بندگان مخلص خدا كه براى آنها روزى معين و ويژهاى است، ميوههاى گوناگون، و آنها مورد احترامند، در باغهاى پر نعمت بهشت»!
در اين آيات پس از آنكه به كيفرهاى دردناك دوزخيان اشاره مىكند «مخلصين» را استثناء كرده، و مىگويد آنها از همه اين كيفرها بركنارند.(1)
اما بايد ديد «مَخلَصين» (با فتح لام) چه كسانى هستند؟ با دقت در آيات قرآن اين نكته مهم به دست مىآيد كه «مخلِص» (به كسر لام) يعنى كسى كه خود و اعمال و نيت خود را خالص كرده، غالباً در مواردى به كار رفته كه انسان در مراحل خودسازى بوده است، در حالى كه «مخلَص» (به فتح لام) يعنى خالص شدگان، بر كسانى اطلاق شده كه از نظر ايمان و معرفت و عمل به مقام والايى رسيدهاند كه از قلمرو نفوذ وسوسههاى شيطانى خارج شده و مصونيت يافتهاند و ابليس در مقابل آنها سپر انداخته است، چنانكه قرآن از قول ابليس نقل مىكند: فَبِعِزَّتِكَ لأغْوِيَنَّهُمْ اجمعين الا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ: «به عزتت سوگند كه همه آنها را جز بندگان مخلصت! گمراه خواهم كرد» (سوره ص آيه 83).
در حقيقت ناخالصىهاى وجود انسان بر دو گونه است: بخشى از آن قابل تشخيص و رفع است، و بخشى از آن به قدرى باريك و مخفى است كه يا بر انسان پوشيده است، و يا اگر هم آشكار گردد قدرت براى برطرف ساختن آن را ندارد، هنگامى كه انسان در راه اخلاص قدم بگذارد و بخش اوّل از ناخالصىها را كه توان اوست از روح و جان و اعمال خود برچيند، خداوند بزرگ به لطف و كرمش بخش دوّم را از او بر مىچيند، اينجاست كه شايسته نام «مخلَص» (خالص شده) خواهد بود.
عجيب اينكه خداوند براى اين دسته امتيازاتى قائل شده كه براى هيچيك از بندگانش قائل نشده
1) روشن است كه با اين حال استثناء منقطع است، همانگونه كه بسيارى از مفسّران تصريح كردهاند، ولى اگر كه« ما تجزون» خطاب به همه انسانها اعم از مؤمن و كافر باشد در اين صورت استثناء متصل خواهد بود اما اين احتمال بعيد به نظر مىرسد.
است:
از جمله طبق آيات مورد بحث خداوند روزى ويژهاى از الطاف خفيهاش به آنها اختصاص داده است، آنها از جلوههاى ذات پاك او لذت مىبرند و از باده شهود باطن او سرمست مىشوند قلبشان از پيمانه شوق خدا لبريز، و سر تاپايشان غرق عشق و جذبه وصال او مىشود، اين همان است كه در يك اشاره كوتاه فرموده: اولئكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ «آنها روزى ويژهاى دارند».
ديگر از امتيازات آنها همان مصونيت از وسوسههاى شياطين است كه در بالا به آن اشاره شد.
سوّمين امتيازشان رسيدن به مقام والاى عرفان است، آنها چنان معرفتى دارند كه مىتوانند خدا را توصيف صحيح كنند، نه توصيفى آميخته با شرك جلى يا خفى، چنانكه در آيه 159 و 160 صافات مىخوانيم: سُبْحانَ اللَّه عَمّا يَصِفُونَ- الاعِبادَ اللَّه الْمُخْلَصينَ «منزل است خداوند از توصيفى كه آنها مىكنند، مگر بندگان مخلص خدا (كه توصيفى صحيح از هرگونه عيب و نقص دارند).
به اين ترتيب معرفتشان از همه برتر، مصونيتشان در برابر شيطان و هواى نفس از همه بيشتر، و پاداششان در قيامت از همه والاتر است، و اين است جزاى مخلَصين (اللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِنَ الْمُخْلَصينْ، بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرينَ).
در ميان اعمال انسان كمتر عملى به زيبايى و جذابيت «صدق و راستى» است، و از آيات و روايات به خوبى بر مىآيد كه وزن آن در ترازوى عمل نيز بسيار سنگين است، چرا كه يكى از والاترين اوصاف اولياء اللَّه محسوب مىشود، و قرآن نيز آن را يكى از كليدهاى عمده بهشت شمرده، چنانكه در آيه 119 مائده مىگويد: «هذا يَوْمُ يَنْفَعُ الصّادِقينَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنّاتٌ تُجْري مِنْ تَحْتِهَا الانْهارُ خالِدينَ فيها ابداً»: «امروز (روز قيامت) روزى است كه راست گفتن راستگويان به آنها سود مىبخشد، براى آنها باغهايى از بهشت است كه از زير درختانش نهرها جارى است، و جاودانه در آن خواهند بود».(1)
روشن است كه منظور صدق و راستى در دنياست، صدق در عقيده، صدق در گفتار، و صدق در عمل
1) در اين آيه،« هذا» مبتدا و« يوم» خبر آن و جمله« ينفع ...» مضاف اليه« يوم» است.
كه هريك، نشانهاى از نشانههاى مسلّم تقوى است، وگرنه صدق و راستى در آخرت كه محل تكليف نيست، مفيد نخواهد بود، به علاوه اوضاع در آن روز چنان است كه هيچكس جز راستگويى راه ديگرى ندارد، حتى گنهكاران اگر موقتاً حقايق را انكار كنند به زودى متوجه مىشوند كه اين كارشان بيهوده است، لذا سرانجام به همه گناهان خويش اعتراف خواهند كرد!
ضمناً از اين تعبير استفاده مىشود كه تمام اعمال نيك را مىتوان در صدق و راستى خلاصه كرد، و با كمى دقّت، تحليل منطقى آن نيز روشن است، چرا كه همه گناهان بازگشت به عدم صداقت انسان در ادعاى ايمان و اسلام مىكند، وگرنه كسى كه قانونى را به رسميّت مىشناسد چگونه مىتواند در عمل به مخالفت با آن برخيزد؟
اهميت صدق بدان پايه است كه وسيله اصلى آزمايش افراد شمرده شده، چنانكه در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم لاتَنْظُروا الى كَثْرَةِ صَلاتِهِمْ وَصَوْمِهِمْ، وَ كَثْرَةِ الْحَجِّ وَ الْمَعْرُوفِ، وَطَنْطَنَتِهِمْ بِالليلِ، وَلكِنْ انْظُرُوا الى صِدْقِ الْحَديثِ، وَ اداءِ الأمانَةِ؟: «نگاه به فزونى نماز و روزه و حج و كارهاى نيك و سر و صداى آنها در شب (براى عبادت) نكنيد، ولكن نگاه به راستى گفتار و اداء امانت آنها كنيد».(1)
و در حديث ديگرى از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: انَّ الصِّدْقَ يَهْدي الَى الْبِرِّ وَ الْبِرُّ يَهْدي الَى الْجَنَّةِ: «صدق و راستى هدايت به نيكى مىكند و نيكى هدايت به سوى بهشت».
و به اين ترتيب صدق و راستى كليد بهشت است.
بدون شك بهشت جاى نيكان و پاكان است، و لذا در قرآن با صراحت آن را به عنوان پاداشى براى چنان اشخاصى ذكر كرده است، در آيه 75 و 76 طه: از زبان «ساحران فرعونى» بعد از پيروزى معجزه موسى عليه السلام بر سحر آنان، و ايمان آوردن و تسليم شد نشان در برابر موسى عليه السلام، ورد تهديدهاى فرعون و فرعونيان، مىگويد: «آنها كه با ايمان و عمل صالح در محضر پروردگارشان حاضر شوند درجات عالى دارند، اين درجات عالى همان باغهاى جاويدان بهشتى است كه از زير درختانش نهرها جارى است،
1) بحارالانوار، جلد 68، صفحه 9، حديث 13.
جاودانه در آن مىمانند، و اين است پاداش كسى كه خود را پاك و پاكيزه كند»! (وَمَنْ يَأْتِهِ مُؤْمِناً قَدْ عَمِلَ الصّالِحاتِ فَاولئكَ لَهُمْ الدَّرَجاتُ الْعُلى جَنّاتُ عَدْنٍ مِنْ تَحْتِهَا الأنْهارُ خالِدينَ فيها وَ ذلِكَ جَزا، مَنْ تَزَكّى).
«تَزَكّى» از ماده «تزكيه» به معناى پاكسازى است كه هم پاكى عقيده را شامل مىشود و هم پاكى گفتار و عمل را، و در حقيقت بهشت جايى است كه از هر نظر پاك و پاكيزه است، و طبيعى است كه غير پاكان را در آن راهى نيست.
بعضى از مفسران گفتهاند كه در اين آيه «درجات عالى بهشت» براى كسانى قرار داده شده كه داراى ايمان و عمل صالح و تزكيهاند، بنابراين مانعى ندارد كه «درجات پائينتر» از آن كسانى باشد كه در عين داشتن ايمان، اعمال نيك و بد را به هم آميخته و گاه مرتكب خلاقى شدهاند (ولى حتى آنها نيز تا شستشو و پاك نشوند به بهشت كه محل پاكان است راه نخواهند يافت) به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه احتمال داده شده اين قسمت از آيات از زبان ساحران فرعونى نباشد بلكه مستقيماً كلام خود پروردگار باشد، ولى مىدانيم نتيجه هر دو در اينجا يكى است.
استغفار از گناهان، و توبه به درگاه پروردگار، و انفاق در وسعت و پريشانى، و فرو بردن خشم و عفو و گذشت، و عدم اصرار بر گناه، مجموعهاى است كه در آيات سوره آلعمران (133 تا 136) نويد بهشت درباره آن داده شده است، مىفرمايد: (وَسارِعُوا الى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمواتُ وَ الأرْضُ اعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ» سبقت جوييد براى رسيدن به مغفرت پروردگارتان و بهشتى كه وسعت آن پهنه آسمان و زمين است، و آماده براى پرهيزگاران شده».
سپس به شرح طبقات آنها پرداخته آنان را كسانى توصيف مىكند كه در شادى و غم در راه خدا انفاق مىكنند، و خشم خويش را فرو مىبرند، و از گنهكاران مىگذرند، و نيكوكارند و كسانى كه وقتى مرتكب كار زشتى مىشوند، يا به خود ستم مىكنند، به ياد خدا افتاده، و از گناهان خويش توبه مىنمايند (الَّذينَ يُنْفِقُونَ في السَّرّاءِ وَ الضَرّاءِ وَ الْكاظِمينَ الْغيْظَ وَ الْعافينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّه يُحِّبُّ الْمُحْسِنينَ- وَ الذَّينَ اذا فَعَلَوا فاحِشَةً اوْ ظَلَمُوا انْفُسَهمْ ذَكَرَوُا اللَّه فَاستتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ ...).
و در پايان بار ديگر به آنها نويد بهشت مىدهد، و مىگويد: «پاداششان آمرزش پروردگار و باغهاى بهشتى است كه از زير درختانش نهرها جارى است» (اولئكَ جَزائُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنّاتٌ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الأنْهارُ ...).
مسارعت و سبقت جستن به سوى مغفرت اشاره به پيشى گرفتن بر اسباب مغفرت است، لذا بعضى آن را به اسلام تفسير كرده، و بعضى به ادا فرائض، و بعضى به هجرت، و بعضى به نمازهاى پنجگانه، و بعضى به جهاد و بعضى به توبه كه هر كدام از اسباب آمرزش الهى است، و مجموع اين امور مايه سرعت و سبقت به سوى بهشت است، و لذا در آيات بعد از آن به مسأله انفاق و استغفار و عفو و گذشت و احسان كه سر فصلهاى مهمى از اسباب مغفرت و كليدهايى براى گشودن درهاى بهشت مىباشد اشاره شده.
جالب اينكه نظير همين معنا با يك تفاوت مختصر كه «سابِقُوا» بجاى «سارِعُوا» قرار گرفته در آيه 21 سوره حديد آمده است، مىفرمايد: (سابِقُوا الى مَغْفِرَةِ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنّةِ عَرْضُهَا كَعَرْضِ السَّماءِ وَ الأرْضِ).
مسلم است «سارعوا» كه از باب «مفاعله» و به معناى سرعت گرفتن در برابر يكديگرى مىباشد نتيجهاش همان مسابقه و پيشى گرفتن بر يكديگر است (دقت كنيد).
ولى بعضى از مفسّران «سارعوا» را تنها به معناى مبادرت يا شدت تفسير كرده، و معناى باب مفاعله را ناديده گرفتهاند.
به هر حال اين تعبيرات نشان مىدهد كه دنيا ميدان مسابقهاى است براى انسانها، و مقصد نهائى اين مسابقه همان وصول به مغفرت و بهشت با آن وسعت بىنظير.
درباره وسعت بهشت در همين جلد به خواست خدا سخن خواهيم گرفت.
ترس از خداوند يعنى ترس از عدالت و حساب و كتاب و مجازات او سپرى است در برابر انواع گناهان و عامل نيرومند بازدارندهاى است در مقابل ظلم و فساد و عصيان، و به همين دليل از كليدهاى بهشت شمرده شده است چنانكه در آيه 46 رحمن مىفرمايد: «براى كسى كه از مقام پروردگارش بترسد
دو باغ بهشتى است» (وَلِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ).
در تفسير «مقام ربه» دو احتمال ذكر كردهاند: گاه گفتهاند منظور از آن احاطه علمى پرودرگار نسبت به تمامى اعمال و نيات انسان است، و گاه گفتهاند منظور ايستادن انسان در برابر دادگاه عدل خدا در قيامت است (در اين صورت آيه تقديرى دارد و در تقدير چنين است: (مقامه بين يدي ربّه).(1)
هريك از اين دو تفسير را انتخاب كنيم چنين خوفى سرچشمه ترك معاصى و شهوات مىشود، چنانكه در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: مَنْ عَلِمَ انَّ اللَّه يَراهُ وَ يَسْمَعُ ما يَقُولُ مِنْ خَيْرٍ و شَرٍّ فَيَحْجُزُهُ ذلِكَ عَنِ الْقَبيحِ مِنْ الأعمالِ، فَلَهُ جَنَّتانِ: «كسى كه بداند خداوند او را مىبيند و آنچه از خير و شر مىگويد مىشنود، و اين علم و آگاهى او را از اعمال قبيح باز دارد، براى او دو باغ بهشتى است».(2)
درباره «جنتان» (دو بهشت) نيز تفسيرهاى مختلفى ذكر شده:
1- منظور بهشت «مادى» و «معنوى» است، همان چيزى كه در سوره آلعمران آيه 15 از آن تعبير به «جَنَّاتُ تَجْري مِنْ تَحْتِها الأنْهارُ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّه» شده است كه اولى باغهايى است كه از زير درختانش نهرها جارى است، و دوّمى خشنودى معبود محبوب حقيقى يعنى خداوند است.
2- بهشت اوّل در برابر ايمان، و بهشت دوّم در برابر اعمال صالح است.
3- بهشت اوّل در برابر اطاعت، و ديگرى در برابر ترك گناه است.
4- بهشت اوّل پاداش عمل است و دوّمى تفضل الهى است.
البته هيچكدام از اين تفسيرها دليل خاصى ندارد هرچند تفسير اوّل از همه مناسبتر به نظر مىرسد، و جمع ميان آنها نيز كاملًا ممكن است.
دوستى دوستان خدا، و دشمنى با دشمنان حق، يا به تعبير ديگر همسويى با نيكان و پاكان، و ناهماهنگى با بدان و شروران، يكى ديگر از كليدهاى بهشت است كه در آيات قرآن به آن اشاره شده، در آيه 22 مجادله مىفرمايد:
«هيچ جمعيتى را كه ايمان به خدا روز قيامت دارد نمىيابى كه با دشمنان خدا و رسولش دوستى كنند، هر چند پدران، يا فرزندان، يا برادران، يا خويشاوندان آنها باشند» (لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّه وَ الْيَوْمِ الآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللَّه وَ رَسُولَهُ وَلَوْ كانُوا آبائهُمْ اوْ ابْنائهُمْ اوْ اخْوانَهُمْ اوْ عَشيرَتَهُمْ).
سپس مىافزايد: «آنها كسانى هستند كه خدا ايمان را بر صفحه قلوبشان رقم زده و با روحى از سوى خودش آنان را تقويت نموده، و آنها را در باغهايى از بهشت وارد مىكند كه نهرها از زير درختانش جارى است» (اولئكَ كَتَبَ في قُلُوبِهِمْ الأيْمانَ وَ ايَّدَهُمْ بِرُوْحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الأنْهارُ ...) (مجادله 22).
در ذيل آيه نيز اشاره به پاداش معنوى آنها با اين تعبير شده: رَضِيَ اللَّه عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ: «هم خدا از آنها خشنود است و هم آنها از خدا خشنودند» و بالاخره تاج افتخار «اولئكَ حِزْبُ اللَّه» را بر سر آنها زده است!
ناگفته پيداست كه در يك قلب دو محبت جمع نمىشود، يا محبت خدا يا محبت دشمنان خدا، بنابراين نيرومندترين علاقههاى خويشاوندى و دوستى هنگامى كه در برابر علاقه به خدا قرار گيرد مسلّماً كمرنگ و بىرنگ خواهد شد، بعلاوه مسأله تنها مسأله علاقه نيست، بلكه علاقه مقدمهاى است براى همسويى و همگامى در تمام برنامهها، در ظلم ظالمان، و فساد مفسدان و گناه مجرمان، و حزب اللَّه از اين بيگانهاند.
تعبير به اولئكَ في قُلُوبِهِمُ الأيمانَ (در دلهاى آنها ايمان نوشته شده): تعبيرى است بسيار زنده و پر معنا، زيرا نوشتن آن هم با دست تواناى خداوند، آن هم بر صفحه قلوب همه بيانگر رسوخ حقيقت ايمان در وجود آنها و تثبيت كامل آن است.
آرى چنين افرادى كه مؤيد به روح القدس نيز هستند شايسته نام «حزب اللَّه» و مظهر تولى و تبرى در برابر اويند.
در سوره معارج از آيه 22 تا 34 مجموعه صفاتى را (ضمن بيان نه صفت) بيان مىكند و به دنبال آن
وعده بهشت به صاحبان آنها مىدهد، اين صفات عبارتند از مداومت بر نماز، قرار دادن حق ثابتى در اموال براى محرومان، ايمان به روز جزا، ترس از عذاب پروردگار، حفظ دامان از بىعفتى، اداء امانت، وفاى به عهد، اداء شهادت به حق، و محافظت بر آداب و شرايط و روح نماز، و به دنبال آن مىفرمايد:
«اولئكَ في جَنّاتٍ مُكْرَمُونَ» «اين گوره با عظمت، در باغهاى بهشتى گرامى داشته مىشوند» تعبيرى كه هم واجد نعمتهاى مادى و هم روحانى است جالب اينكه: اين صفات نه گانه از نماز شروع مىشود، و به نماز پايان مىيابد، با اين تفاوت كه در مرحله نخست از مداومت بر نماز سخن مىگويد، و در مرحله آخر از محافظت بر آن كه تفسير به حفظ آداب و شرايط و خصوصيات آن شده است، آداب و شرايطى كه هم ظاهر نماز را از فساد و بطلان حفظ مىكند، هم روح نماز را كه حضور قلب است تقويت مىنمايد، و هم موانعى را كه سد راه قبول آن است، همچون خوردن اموال حرام، نوشيدن شراب، غيبت و امثال آن، از بين مىبرد.
به اين ترتيب آغاز اعمال خير نماز است، و پايان آنها نيز نماز مىباشد، و اتفاقاً از نظر برنامه زمانى نخستين چيزى كه بر انسان بالغ واجب مىشود نماز، و آخرين چيزى كه تا پايان عمر نيز همراه اوست، نماز است.
جالب اينكه محافظت انسان نسبت به نماز طرفينى است، هم او بايد نماز را از فساد خلل حفظ كند و هم نماز انسان را از تباهى و فساد محافظت مىكند و شاهد آن «انَّ الصَّلوة تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ» است.
اين سخن را با حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پايان مىدهيم فرمود: مَنْ حافَظَ عَلَيْها كانَتْ لَهُ نُوراً وَ بُرْهاناً وَ نَجاةً يَوْمَ الْقِيامَةِ: «هركس نماز خود را محافظت كند نماز براى او مايه نور و روشنايى و آگاهى و نجات در روز قيامت است».(1)
آنچه در بالا، در هفده عنوان، بيان شد بخشى از مهمترين اسباب ورود در كانون بزرگ رحمت الهى و
1) تفسير« روح البيان»، جلد 10، صفحه 167.
مواهب و نعمتهاى او يعنى بهشت است، كه از يكسو بيانگر نظام ارزشى اسلام در زمينه اسباب نجات در قيامت است و از سوى ديگر انگيزههاى نيرومندى براى انجام اين اعمال مهم انسانى و اخلاقى و اجتماعى محسوب مىشود، و بدون شك الهام گرفتن از آنها مىتواند يك انسان را به بالاترين اوج تكامل و تربيت و افتخار برساند.
خداوندا! توفيق به دست آوردن اين كليدهاى سعادت را از ما سلب مفرما.
اشاره
در بحث معاد جسمانى اين حقيقت به خوبى روشن شد كه از نظر قرآن مجيد معاد هم جنبه جسمانى دارد و هم جنبه روحانى، چرا كه انسان در آن صحنه با جسم و روح حاضر مىشود، و طبعاً بايد در هر دو جنبه غرق مواهب و بركات الهى گردد.
آنها كه نعمتهاى بهشتى را همه معنوى و روحانى مىپندارند، و آياتى كه دلالت بر نعمتهاى جسمانى مىكند همه را به زبان كنايه فرض مىكنند، در حقيقت از اين نكته غافلند كه انحصار نعمتهاى بهشتى به نعمتهاى روحانى مفهومش نفى معاد جسمانى است كه برخلاف صريح آيات قرآن است.
و اصولًا چنانكه در بحث معاد جسمانى گفتيم «جسم» و «روح» دو همزاد به هم پيوستهاند، همانگونه كه در اين جهان جدا از يكديگر نمىتوانستند به تكامل ادامه دهند، در آن جهان نيز براى بهرهگيرى از مواهب الهى جدا از يكديگر نمىتوانند باشند (دقت كنيد).
به هر حال نعمتهاى جسمانى بهشت مانند نعمتهاى معنوى بسيار متنوع و گسترده و جالب و دلانگيز است و قرآن روى آن بسيار تكيه كرده است تا از اين طريق توجه همه انسانها را به اعمال و صفات و فضائل كه سرچشمه اين مواهب است جلب كند (و مىدانيم نوع بشر بيش از آنچه به نعمتهاى روحانى مىانديشد توجّه به مواهب جسمانى دارد) و در عين حال- چنانكه در فصل بعد خواهيم ديد- فصل مهمى براى بيان نعمتهاى معنوى و لذات روحانى بهشت گشوده است كه اگر از نظر گستردگى بيان در حدّ نعمتهاى مادى نيست ولى از نظر كيفيت و معناى، بسيار بر آن پيش مىگيرد.
با اين اشاره به شرح فشرده نعمتهاى مادى بهشت باز مىگرديم، و آنها را تحت عناوين زير بررسى مىكنيم:
1- باغهاى بهشتى.
2- سايههاى لذّت بخش.
3- مساكن و قصور.
4- فرشها و ارائك.
5- غذاها و ظرفها.
6- شرابهاى طهور.
7- برترين شراب بهشتى.
8- ظروف و جامها.
9- لباسها و زينتها
10- همسران بهشتى.
11- خادمان و ساقيان.
12- پذيرايى كنندگان.
13- پيش پذيرايى.
14- نعمتهايى كه به تصور نمىگنجد.
در هريك از موضوعات بالا آيات متعددى در قرآن مجيد به چشم مىخورد اكنون به سراغ آنها مىرويم، و از هر چمنى گلى مىچينيم:
از مجموع آياتى كه در اين زمينه در قرآن آمده است به وضوح استفاده مىشود كه بهشت در مجموع به صورت باغهايى فوق العاده عالى و بىمانند است كه اصولًا قابل مقايسه با باغهاى اين جهان نيست، و آنچه در قرآن از آن ترسيم شده شبح كمرنگى است كه براى ما ساكنان دنيا قابل درك مىباشد، و گرنه حقيقت آن ماوراء درك ماست.
در بيش از يكصد آيه از قرآن مجيد، از بهشت تعبير به «جنّات» (باغها) يا «جنّت» (باغ) يا «جنّتان» (دو باغ) شده است.
در آيه 13 نساء مىخوانيم: وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَناتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الأنْهارُ: «هركس اطاعت خدا و رسولش كند او را وارد باغهايى از بهشت مىكند كه نهرها از زير درختانش جارى است».
و در آيه 221 بقره مىخوانيم: وَ اللَّه يَدْعُوا الَى الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرةِ بِاذْنِهِ: «خداوند دعوت به سوى باغ بهشت و آمرزش گناهان، به اذن و فرمانش مىكند».
و در آيه 46 رحمان آمده: وَلِمنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ: «براى كسى كه از مقام پروردگارش خائف باشد، دو باغ بهشتى است».
اين كلمات (جنّات، جنّتان و جنّة) از مادّه «جنّ» (بر وزن فَنّ) به معناى پوشانيدن است، و به گفته راغب در مفردات به معناى پوشانيدن چيزى از حسّ است، و بر همين اساس، مشتقّات فراوانى دارد:
«جَنّة» به معناى باغ است به خاطر اينكه زمينش زير درختان پوشيده است، و يا به تعبير ديگر زمينش با درختان پوشانيده شده است، ولى مقاييس اللغه مىگويد: بهشت را از اين جهت جنّت مىگويند كه پاداشى است كه امروز از اهل ايمان مستور است، ولى اين معنا بعيد به نظر مىرسد زيرا باغهاى دنيا را نيز جنّت مىگويند، و اين نيست مگر به خاطر پوشيده بودن زمينهايش به وسيله درختان (دقت كنيد).
و نيز «جنين» به بچّهاى گفته مىشود كه در شكم مادر از نظرها پوشيده است.
«جنان» (بر وزن امان) به قلب گفته مىشود چرا كه در سينه از نظر، پوشيده است.
«مِجَنّ» (بكسر ميم و فتح جيم و تشديد نون) به معناى سپر است و به گفته مقاييس اللغه به هر وسيله دفاعى در جنگ، جُنّه (بضم جيم) گفته مىشود، در مقابل «سلاح» كه جنبه تهاجمى دارد.
«جِن» و «جان» به موجود زندهاى گفته مىشود كه از نظرها پنهان است.
به مارهاى عظيم، يا مارهاى خانگى، جن و جان نيز گفته مىشود و اين به خاطر تشبيه آنها به «جن» است (چون تصور عامّه اين بوده كه جن موجود مخفى خطرناكى است، اين مارها نيز چنين هستند).
به استخوانهاى سينه نيز «جَناجِن» گفته مىشود (شايد از اين جهت كه سپرى براى حفظ قلب محسوب مىشود).
«جُنون» به معناى ديوانگى است به خاطر پوشانده شدن عقل و هوش.
«جنون الليل» و «جنان الليل» به معناى پوششى است كه تاريكى شب بر همه چيز مىافكند.
به هر حال آنچه در اينجا براى ما مورد توجه است، اين است كه باغهاى بهشت باغهايى است بسيار پردرخت به گونهاى كه زمينهاى آن در زير درختان پوشانده شده.
در دهها آيه از قرآن مجيد، بعد از ذكر «جنّات» (باغهاى بهشتى) جمله تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الأنْهارُ آمده
است كه نشان مىدهد باغهاى بهشتى دائماً آب از كنار درختانش مىگذرد، و يا به تعبير ديگر شاخههاى درختانش بر آبها سايه افكنده، و آبها زير آن قرار گرفته است (دقت كنيد).
اين به خاطر آن است كه اولًا آب و درخت وقتى در كنار هم باشد منظره فوقالعاده جالبى دارد، گويى هر كدام بدون ديگرى ناقص است و كمبود در آن احساس مىشود ثانياً طراوت هميشه مخصوص باغها و درختانى است كه آب مرتباً از كنار آن عبور مىكند، اما درختانى كه آب دائم ندارند و گهگاه از خارج، آب براى آنها مىآورند آن طراوت و شادابى و سرسبزى را ندارند، اصولًا حيات و زندگى درخت با آب است، و بايد اين مايه حيات هميشه در كنار آن باشد.
جالب اينكه در روايتى آمده است: انَّ انْهارَ الْجَنَّةِ لَيْسَتْ في اخادِيْدَ، انَّما تَجْري عَلى سَطْحِ الجَنَّةِ مُنْضَبِطَةً بِالقُدْرَةِ حَيْثُ شاءَ اهْلُها!: «نهرهاى بهشت در شكافها و گودىها جريان ندارد، بلكه همه آنها روى سطح زمين قرار گرفته و به قدرت پرودرگار به هر سو كه اهل بهشت اراده كنند جريان پيدا مىكنند»!.(1)
عجبتر اينكه نه تنها درختان بهشتى نهرها از زير آنها عبور مىكند، بلكه از بعضى آيات مختلف استفاده مىشود كه غرفههاى بهشتى نيز روى نهرها بنا شده است، و نهرها از زير آنها جارى است! چنانكه در آيه 58 عنكبوت مىخوانيم: وَالذَّينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَنُبَوِّئَنَّهُم مِنَ الجَنَّةِ غُرْفُاً تَجْري مِنْ تَحتِها الأنْهارُ: «كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آنها را در غرفههايى از بهشت جاى مىدهيم كه نهرها در زير آن جارى است»!.(2)
در آيات بسيارى اشاره به سايههاى بهشتى شده است از جمله در آيات سوره واقعه مىخوانيم: وَ اصْحابُ الْيَمينِ ما اصْحابُ الْيَمينِ- في سِدْرٍ مَخْضُودٍ- وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ- وَ ظِّلٍ مَمْدُودٍ- وَ مَاءٍ مَسْكُوبٍ «و اصحاب يمين چه اصحاب يمينى؟! آنها در سايه درخت سدر بىخار قرار دارند، و در سايه درخت طلح پر برگ (طلح درختى است خوشرنگ و خوشبو) و سايه كشيده و گسترده در كنار آبشارها» (واقعه 27 تا
31).
مىدانيم سايه درختان لطيفترين و زيباترين سايههاست، نه مانند سايههاى خيمهها و اطاقهاى تاريك است، و نه فاقد جريان هوا، و از سوى ديگر رطوبت ملايم برگها سايه را تلطيف مىكند، و بوى خوش درختان و شكوفهها و گلها به آن لطف بيشترى مىبخشد.
سايههاى بهشتى هميشگى است، و لذا آرامش انسان را هرگز بر هم نمىزند اكُلُها دائمٌ وَ ظِلُّها: «ميوهها و سايههايش دائمى است» (رعد 35).
و گاه از آن تعبير به «ظِلِّ ظَليلْ» شده است مىفرمايد وَ نُدْخِلُهُمْ ظِّلًا ظَليلًا «آنها را در سايههايى كه هرگز قطع نمىشود وارد مىكنيم» (نساء 57).(1)
روى اين جهات روشن مىشود كه هواى بهشت مطبوعترين و جالبترين و دلانگيزترين هواها است، چنانكه در آيه 13 انسان مىخوانيم: لايَرَوْنَ فيها شَمْساً وَ لا زَمْهَريْراً: «اين در حالى است كه بهشتيان نه آفتاب سوزان را در آنها مىبينند و نه سرما را»(2)(3).
در آيات متعددى از قرآن مجيد نيز اشاره سربستهاى به مسكن بهشتيان آمده است، و با تعبيرات مختلفى از آن ياد شده.
در آيه 72 توبه مىفرمايد: وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً في جَنَّاتِ عَدْنٍ «و مسكنهاى پاكيزهاى در باغهاى جاويدان بهشت»- همين تعبير در آيه 12 صفّ نيز آمده است.
«طَيِّبةَ» معناى بسيار جامعى دارد كه تمام مزايا را شامل مىشود در اصل به معناى چيزى است كه مورد پسند و كاملًا دلخواه باشد، و براى انسان «طِيبِ نفس» حاصل شود، و يا زندگى در آن از هر نظر پاك و پاكيزه و شايسته باشد، و به اين ترتيب همه آنچه درباره مسكن مورد انتظار است در اين واژه جمع است!.
1) جالب اينكه ظل ظليل به معناى سايه سايهدار است كه در مجموع كنايه از سايه كامل و هميشگى و عالى است- در آيات متعدد ديگرى نيز اشاره به مسأله سايهها شده است، مانند رعد 35 پس 56 و مرسلات 41.
2) « زمهرير» از ماده« زمهر» به معناى شدّت سرما يا شدت غضب است، و در اينجا معناى اوّل مراد است.
3) همين معنا در آيات 30 واقعه و 56 يس و 41 مرسلات نيز آمده است.
ولى در آيه 75 فرقان از آن تعبير به «غرفه» شده كه به معناى عمارتهاى طبقه بالا است، مىفرمايد:
اولئكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا: «خداوند به پرهيزگاران و عباد الرحمن (بندگان خاص خدا) غرفههاى بهشتى به خاطر صبر و استقامتشان پاداش مىدهد».
«غُرْفَه» از ماده «غَرْف» (بر وزن بَرْف) به معناى برداشتن چيزى و تناول آن است، و «غرفه» به آن چيزى گفته مىشود كه بر مىدارند و تناول مىكنند (مانند مقدار آبى كه انسان از چشمه براى نوشيدن بر مىدارد) سپس به قسمتهاى فوقانى ساختمان و طبقات بالاى منازل اطلاق شده گويى آنها را از روى زمين به بالا بردهاند، و در اينجا ممكن است اشاره به برترين منزلگاهها و درجات عالى بهشت باشد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه غرفهها هوايى لطيفتر، مناظرى بهتر، و محلى آرامتر براى سكنى هستند، و از اين جهات مطلوبند، و تعبير به «غرفه» اشاره به اين ويژگىهاست.
و لذا در آيه 37 سبا مىخوانيم وَهُمْ في الْغُرُفاتِ آمِنُونَ: «آنها در غرفههاى بهشتى در نهايت آرامش و امنيتند» و در آيه 20 زمر به تعبير ديگرى در اين زمينه برخورد مىكنيم مىفرمايد: لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ مَبْنِيَّةٌ تَجْري مِنْ تَحْتِها الأنْهَارُ: «براى آنها (پرهيزگاران) غرفههائى است و بر فراز آن، غرفههايى ديگر و از زير آنها نهرها جارى است».
و بالاخره در آيه 51 و 52 دخان هنگامى كه اشاره به محل اقامت بهشتيان مىكند، مىفرمايد: انَّ الْمُتَّقينَ في مَقامٍ امينٍ في جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ: «پرهيزگاران در جايگاه امن و امان قرار دارند- در ميان باغها و چشمهها»!.
در اينجا دو نكته قابل توجه است:
1- در بعضى از آيات قرآن (مانند آيه 12 سوره صف كه در بالا به آن اشاره شد) در ميان تمام نعمتهاى بهشتى اشاره به «مساكن طيبه، شده، اين به خاطر آن است كه يكى از مهمترين اسباب آرامش و آسايش انسان مسأله «مسكن» است آن هم مسكن پاك و پاكيزه از هرگونه آلودگى ظاهرى و باطنى، و امن و امان كه انسان با فكر راحت در آن بيارامد! (توجه داشته باشيد كه واژه «مسكن» نيز از ماده «سكون» به معناى آرامش گرفته شده).
2- در قرآن مجيد چند چيز مايه آرامش شمرده شده است:
خانههاى مسكونى مناسب چه در دنيا و چه در آخرت:
واللَّه جَعَلَ لكم مِنْ بُيُوتِكُم سَكَناً (نحل 80) همسران يكدل و مناسب، وَ مِنْ آياتِهِ انْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ ازْواجاً لِتَسْكَنُوُا الْيها (روم 21).
و نيز شب مايه آرامش معرفى شده وَجَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً (انعام 96).
و دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در حق مؤمنان زكات ده انَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ.
و آرامش حاصل از ايمان: هُوَ الَّذي انْزَلَ السَّكينَةَ في قُلُوبِ الْمُؤْمنينَ (فتح 4). البته بعضى از اين امور جنبه مادى دارد و بعضى جنبه معنوى.
ديگر از نعمتهاى جالب بهشت فرشهاى بسيار زيبا و نفيس و دلانگيز و تختهاى گوناگون است.
در آيه 45 رحمن (سورهاى كه مجموعهاى از نعمتهاى مختلف بهشتى در آن آمده است) مىخوانيم: مُتَّكِئينَ عَلَى فُرُشٍ بَطائنُها مِنْ اسْتَبْرَقٍ «اين در حالى است كه آنها بر فرشهايى تكيه كردهاند (نشستهاند) كه آستر آنها از پارچه ابريشمين ضخيم است».
جالب اينكه گرانقيمتترين پارچههاى دنيا آستر اين فرشهاست! بنابراين قسمت روئين آن چيزى است كه از لطافت و زيبايى و ارزش در وصف نمىگنجد، و به گفته بعضى از مفسّران از امورى است كه قرآن درباره آن مىگويد: «هيچكس نمىداند چه نعمتهايى كه مايه روشنى چشم است خدا براى او پنهان كرده است» فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما اخْفِي لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ اعْيُنٍ (سجده 17).
در حديثى نيز از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمده است ظَواهِرُها نُورٌ يَتَلألا!: «قسمت روئين آن فرشها نورى است درخشنده»!.(1)
در آيه 16 غاشيه به تعبير ديگرى در اين زمينه برخورد مىكنيم كه ضمن توصيف نعمتهاى گوناگون و روحپرور بهشتى مىفرمايد: وَزَرابِيُّ مَبْثُوثَةٌ: «در آنجا فرشهاى بسيار زيبا و نفيس گسترده شده».
«زرابيّ» «زَرْبِيَّة» (بر وزن شرقيه) به گفته بعضى از ارباب لغت در اصل از واژه فارسى «زربفت» گرفته شده، پارچهاى كه بجاى نخ، الياف طلا در آن به كار رفته، و گاه به معناى پارچههاى گرانقيمت بسيار جالب و زيبا تفسير شده است.(2)
بعضى از ارباب لغت و مفسّران گفتهاند كه «زرابى» جمع «زربى» (به كسر زاى) و «زربيّه» در اصل به معناى انواع گياهان است، هنگامى كه رنگ سرخ و زرد و سبز در آن به هم مىآميزد، به همين جهت به پارچهها يا فرشهايى كه رنگهاى متنوع زيبايى دارد نيز اطلاق مىگردد(1)بعضى نيز آن را به معناى فرشهايى كه خواب نرم و جالبى دارد تفسير نمودهاند.
توصيف اين فرشها به «مبثوثه» به معناى گستردن آنها، و يا پراكنده بودن در مكانهاى مختلف است.
در همين سوره در آيه قبل از آيه فوق به تعبير ديگرى برخورد مىكنيم كه مربوط به بالشها و پشتىها است، مىفرمايد: وَ نَمارِقُ مَصْفُوفَةٌ: «در آنجا پشتىهايى بر تختها وجود دارد كه صف داده شده است»!.
«نَمارِقُ» جمع «نُمْرُقَه» (بر وزن غُلْغُلَة) به گفته «صحاح اللغه» به معناى پشتى كوچكى است كه بر آن تكيه مىكنند (و گاه به هنگام استراحت آن را در دامن نهاده بر آن تكيه مىنمايند).
در آيه 76 سوره رحمن نيز به تعبير ديگرى در زمينه فرشهاى بهشتى برخورد مىكنيم، مىفرمايد:
مُتَّكِئينَ عَلَى رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِيّ حِسانٍ: «ساكنان بهشت بر تختهايى تكيه زدهاند كه با زيباترين پارچههاى سبز رنگ پوشانيده شده».
«رُفْرَفِ» به گفته راغب در مفردات در اصل به معناى برگهاى پراكنده درختان است، سپس به بعضى از پارچههاى رنگارنگ كه شبيه منظره باغهاست اطلاق شده، بعضى از ارباب لغت رفرف را به معناى دامنه خيمه (و مانند آن) كه با حركات باد تكان مىخورد دانستهاند (حركت بالهاى پرندگان را نيز «رفرفه» مىگويند).(2)
بعضى نيز آن را به معناى پارچههاى سبز رنگى كه از آن نوعى فرش (يار و تختى) درست مىكنند، مىدانند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه اين واژه به معناى باغها و سبزهها (يا پارچههاى خواب دار) باشد كه با
وزش باد تكان مىخورد، زيرا «رَفْرَف» در بسيارى از متون لغت به معناى دنبالههاى خيمه و پارچههايى آمده كه با وزش باد حركت مىكند، «ابوالفتوح رازى» در تفسير خود مىگويد «رفرف» مرغزارهاى بهشت باشد كه پر از گياه سبز و تازه است!.
امّا «عَبْقَرِي» از ماده «عَبْقَر» (بر وزن جعفر) به گفته «صحاح اللغه» و «مفردات»، در اصل نام محلى است كه عرب آن را سرزمين جنيان و پريان مىپنداشتند. سپس هر چيز عجيب و نادر الوجود و جالب يا هر شخص دانشمند ماهرى را به آن نسبت داده و «عبقرى» گفتند، و جمع آن «عباقره» است (1)و به هر حال ريشه اصلى به دست فراموشى سپرده شده و بر اشخاص فوقالعاده بزرگ و اشياء گرانبها و نفيس اطلاق مىشود، و در آيه فوق توصيفى است براى پارچههاى بسيار جالب و زيبا و بىنظير بهشتى.
بعضى نيز گفتهاند: «عبقر» نام شهرى بوده كه بهترين پارچههاى ابريشمى را در آن مىبافتند.(2)
امّا در مورد تختهايى كه بهشتيان بر آن مىنشينند و از آن لذّت مىبرند، در قرآن مجيد گاهى تعبير از آن به «سُرُر» جمع «سرير» شده چنانكه در آيه 15 و 16 واقعه مىفرمايد: عَلى سُرُر مَوْضُونَةٍ مُتَكِئينَ عَلَيْها مُتَقابِلينَ: «مقربان بر تختهايى كه به هم پيوسته وصف كشيده است قرار دارند- در حالى كه بر آنها تكيه كرده و روبروى يكديگرند».
اين تعبير در پنج آيه از قرآن مجيد تكرار شده، در يك مورد (مانند آيه فوق) توصيف به «مُوْضُونَة» شده است كه از ماده «وَضْن» (بر وزن وزن) در اصل به معناى «بافتن زره» است، سپس به هر چيز بافته شدهاى كه تاروپود آن محكم باشد اطلاق شده، در اينجا ممكن است اشاره به اين باشد كه تختهاى بهشتى بافتهاى مخصوصى از لؤلؤ و ياقوت و جواهرات، و يا اليافى از طلا و نقره دارند، و يا اينكه اشاره به قرار گرفتن آنها با نظم خاصى در كنار يكديگر و روبروى هم مىباشد كه هر كدام از اينها را بعضى از مفسّران گفتهاند.
و در بعضى از آيات نيز توصيف به «مَصْفُوفَةٌ» شده مانند مُتَّكِئينَ عَلَى سُرُرٍ مَصْفُوفَة (طور- 20) و در بعضى «مَرْفُوعَةٌ» مانند فيها سُرُرٌ مَرْفُوعَةٌ (غاشية- 13) كه اوّلى اشاره به صف اندر صف بودن تختهاى بهشتى، و دوّمى اشاره به ارتفاع و بلندى آنها مىكند.
بلند بودن تختهاى بهشتى يا به خاطر آن است كه بهشتيان بتوانند با جلوس بر آنها بر تمام مناظر زيباى اطراف خود مسلّط باشند، و يا اشاره به بالا بودن ارزش و اهميت آنها، و يا پاكى و قداست و ارزش والاى معنوى آنهاست، و يا همه اينها.
به هر حال تختهاى بهشتى به صورت مجموعههاست، تا بهشتيان بتوانند از لذّت انس با يكديگر بهره كافى بگيرند، همانگونه كه در دو آيه از قرآن تنها تعبير به «عَلَى سُرُرٍ مُتَقابِلينَ» آمده است كه به معناى قرار گرفتن روبه روى يكديگر است (حجر 47 و صافات- 44).
نكته قابل توجه اينكه «سُرُرْ» جمع «سرير» از ماده «سُرورْ» به معناى خوشحالى است، گويى نشستن بر تختها عموماً و تختهاى بهشتى خصوصاً خود از اسباب نشاط و خوشحالى است، بعلاوه مربوط به مجالس انس و سرور است.
و گاه تعبير به «ارائكْ» شده است: اين تعبير در پنج آيه قرآن درباره تختهاى بهشتى آمده است، در يك مورد مىفرمايد: مُتَّكِئينَ فيها عَلَى الأرائكِ: «مؤمنان صالح در باغهاى بهشتى بر تختها تكيه زدهاند» (كهف- 31).
همين تعبير با كمى تفاوت در آيه 56 سوره يس آمده «في ظِلالٍ عَلَى الأرائكِ مُتَّكِئُونَ) و عيناً در آيه 13 انسان، و در دو آيه عَلَى الأرائِكِ يَنْظُرُونَ: «بر تختها نشسته و تماشا مىكنند» ديده مىشود (مطففين 23 و 35).
«ارائكْ» جمع «اريكَهْ» به گفته بسيارى از مفسّران (مانند مجمعالبيان، قرطبى، فخر رازى و روح المعانى) به معناى تختهايى است كه در حجلهها مىزنند و بعضى آن را به معناى تخت سايبان دار تفسير كردهاند و در اصل به گفته راغب در مفردات از «اراك» كه نام درخت معروفى است و عربها از آن سايبان درست مىكردند گرفته شده، و يا از «ارُوكْ» به معناى اقامه و توقف است.
ابوالفتوح رازى ذيل آيه 13 سوره انسان صريحاً مىگويد «سرير» و «اريكه» دو معناى متفاوت دارد كه يكى سايبان دار، و ديگرى بىسايبان است.
اتفاقاً تعبيرات آيات نيز گواه بر اين معناست، زيرا سخن از «سرر» در مواردى مطرح شده است كه
بهشتيان مجلس انسان با يكديگر دارند و در برابر هم مىنشينند و سخن مىگويند، در حالى كه «ارائك» مربوط به جلسات خصوصى آنهاست و در آن موقع كه با همسران خود خلوت مىكنند، چنانكه در آيه 56 سوره يس مىخوانيم: هُمْ وَازْواجُهُمْ في ظِلالٍ عَلَى الأرائكِ مُتَّكِئُونَ: «آنها و همسرانشان در سايهها بر تختها مخصوص تكيه كردهاند».
و از اينجا مىتوان نتيجه گرفت كه اگر قرآن مىگويد: مُتَّكِئينَ فيها عَلَى الأرائكِ لا يَرَوْنَ فيها شَمْساً وَ لازَمْهَرِيْراً: «بهشتيان در آنجا بر تختهاى سايباندار تكيه كرده و در آنجا نه آفتاب سوزان مىبينند و نه سرماى سخت» (انسان- 13)
ممكن است اشاره به اين باشد كه تابش آفتاب مربوط به زمانى است كه روى اين تختهاى مخصوص نشستهاند هرچند براى اين آيه تفسير ديگرى نيز هست كه قبلًا به آن اشاره شد.
جالب اينكه در قرآن مجيد پنج آيه درباره سريرهاى بهشتى، و پنج آيه درباره اريكهها آمده است، و اشارات متساوى به زندگى خصوصى و عمومى بهشتيان در آنها شده است.
درباره اوصاف اين سريرها و تختها، و زيبايىها خير كننده آنها مطالب زيادى در اخبار و روايات ديده مىشود كه براى رعايت اختصار از شرح آنها خود دارى شد.
غذاهاى جسمانى بهشتيانى به گونهاى كه از قرآن استفاده مىشود كاملًا متنوع است، ولى از مجموع آيات قرآنى استفاده مىشود كه غذاهاى عمده بهشتيان از جنس ميوههاست، اين معنا تحت عنوان «فاكِهَة» و «فَواكِه» و «ثَمَرةْ» و «ثَمَرات» و «اكُل» در آيات بسيارى مطرح شده است.
در بعضى از آيات مىفرمايد: فيها مِنْ كُلِّ فاكِهَةٍ زَوْجانِ: «در آن دو باغ بهشتى كه مخصوص خدا ترسان است از هر نوع فاكههاى دو گونه مختلف وجود دارد» (رحمن 52)
به گفته مقاييس اللغة «فاكِهَة» در اصل از ماده «فكه» گرفته شده كه به معناى خشنودى خاطر است، و ميوهها را عموماً «فاكهه» مىمانند، چرا كه سبب خشنودى خاطر مىشود و «مفاكهه» به معناى مزاح و لطائف كلام آمده است و «فاكه» به معناى آدم خوش مشرب و مزّاح است.
بسيارى معتقدند كه «فاكهه» تمام اقسام ميوهها را شامل مىشود، و راغب در مفردات همين معنا را تقويت مىكد، در حالى كه از بعضى نقل شده كه «فاكهه» تمام ميوهها جز انگور و انار است (يا جز رطب و انار است) اين به خاطر آن است كه در آيه 68 سوره رحمن اين دو ميوه، بر فاكهه، عطف شده است، و چنين پنداشتهاند كه داخل در مفهوم فاكهه نيست، در حالى كه آيه مزبور دلالتى بر اين معنا ندارد، بلكه بسيار مىشود كه افراد خاص را بعد از عام به خاطر اهميتى كه دارند صريحاً ذكر كرده و بر آن عطف مىكنند.
تعبير به «زوْجان» در مورد ميوههاى بهشتى به عقيده جمعى اشاره به اين است كه تمام اين ميوهها بدون استثناء دو نوع است: نوعى از آن در دنيا وجود دارد، و نوع ديگرى است كه هرگز شبيه و نظير آن را كسى نديده، بعضى نيز گفتهاند اين تعبير اشاره به تنوع ميوههاى بهشتى است كه هر كدام از ديگرى بهتر و لذيذتر و جالبتر است.
در آيه 20 واقعه تنوع ميوههاى بهشتى به اين صورت بيان شده: وَ فاكِهَةٍ مِمّا يَتَخَيِّرُونَ: «هر نوع ميوهاى كه مايل باشند به آنان تقديم مىكنند»!.
و در 42 مرسلان آمده است وَ فَواكِهُ مِمّا يَشْتَهُونَ «و انواع ميوههايى كه به آن تمايل دارند».
در بعضى از آيات نيز روى ميوههاى خاصى به عنوان ميوههاى بهشتى تكيه شده مىفرمايد: فيها فاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمّانٌ «در آن دو باغ ميوه بهشتى و نخل (رطب) و انار است» (سوره رحمن آيه 68).
بعضى از مفسّران در اينجا دقتى به خرج داده و گفتهاند بيان اين دو ميوه به خاطر تفاوت زيادى است كه از جهات مختلف در ميان آن دو است، يكى شيرين و ديگرى غير شيرين، يكى گرم و ديگرى خنك، يكى داراى ماده غذايى و ديگرى فاقد آن، يكى ميوه مناطق گرمسير و ديگرى مناطق سرد سير يكى درختش بسيار بلند و ديگرى كوتاه، گويى قرآن با اين بيان مىخواهد به تمام انواع ميوههايى كه در ميان اين دو قرار دارد اشاره كند.(1)
و در جاى ديگر مىفرمايد: وَحَدائقَ وَ اعْناباً: «خداوند براى پرهيزگاران باغهاى خرم و سر سبز (پر ميوه) و انگورها قرار داده» (نبأ 32).
و در آيه ديگر آمده است: في سِدْرٍ مَخْضُودٍ وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ: «آنها در سايه درخت سدر بىخار و درخت
1) تفسير فخررازى، جلد 29، صفحه 134.
موز متراكم قرار دارند».
غالب مفسّران «طَلْح» را به معناى «درخت موز» تفسير كردهاند كه برگهايى بسيار پهن و سبز و زيبا، و ميوهاى شيرين دارد، و «مَنْضُود» از ماده «نَضْد» به معناى «متراكم» است كه اشاره به خوشههاى موز است كه روى هم قرار گرفتهاند.
بعضى نيز «منضود» را اشاره به تراكم برگهاى اين درخت مىدانند، و با توجه به اينكه درخت سدر برگهاى بسيار كوچك، و درخت موز برگهاى بسيار پهن و گسترده دارد ذكر اين دو درخت در دو آيه پشت سر هم اشاره لطيفى به تمام انواع درختهاى بهشتى است كه در ميان اين دو قرار دارد.(1)
در قرآن مجيد علاوه بر ذكر انواع ميوهها به عنوان غذاهاى بهشتيان اشاره كمرنگ و مختصرى روى مسأله «لَحْم» (گوشت) به طور عام و «لَحْمِ طَيْرٍ» (گوشت پرندگان) به طور خاص، شده است: در يك مورد بعد از ذكر بخش مهمى از نعمتهاى بهشتى مىافزايد: وَامْدَدْناهُمْ بِفاكَهِةٍ وَلَحْمٍ مِمّا يَشْتَهُونَ (2):
«همواره از انواع ميوهها و گوشتها از هر نوع تمايل داشته باشند در اختيارشان مىگذاريم» (طور 22).
جمله «مِمّا يَشْتَهُونَ» (از هر نوع بخواهند) معناى وسيعى دارد كه انواع اين غذا را از هر قسم و به هر كيفيت شامل مىشود.
و در جاى ديگر بعد از ذكر انواع نعمتهاى بهشتى و انواع ميوهها مىفرمايد: وَلَحْمِ طَيْرٍ مِمّا يَشْتَهُونَ: «و گوشت پرندگان از هر نوع كه بخواهند».
مقدم داشتن ميوهها در هر دو مورد ظاهربه خاطر اين است كه ميوهها غذايى بهتر، و عاليتر و لذات بخشتر است، تا آنجا كه گروهى معتقدند غذاى طبيعى انسان همان ميوه است و انسان را موجودى «ميوه خوار» مىدانند، به همين دليل انسان هرگز نمىتواند از گوشت به صورت طبيعى استفاده كند، بلكه هميشه بايد تغييراتى در آن بدهد و با اشياء ديگرى بياميزد تا قابل استفاده گردد، در حالى كه ميوه به همان صورت طبيعى و بدون تغيير براى او مطبوع است، از اين گذشته خوردن ميوه قبل از غذاى
گوشتى لطف خاصى دارد.
نوشيدنىها و شرابهاى طهور بهشتى همچون ميوهها و غذاهاى آن كاملًا متنوع و نشاط آفرين است، و قرآن با تعبيرات مختلفى به استقبال آن رفته است.
جالب اينكه بسيارى از آنها به صورت نهرها است كه به چهار قسمت آن در آيه 15 سوره «محمّد» صلى الله عليه و آله و سلم اشاره شده است، مىفرمايد: مَثَلُ الجَنَّةِ التّى وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فيها انْهارٌ مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَ انْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيّرْ طَعْمُهُ وَ انْهارٌ مِنْ خُمْرٍ لَذَّةٍ لِلّشارِبيْنَ وَ انْهارٌ مِنْ غَسَلٍ مُصَفّىً: «وصف بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده چنين است كه در آن نهرهايى از آب صاف و خالص است كه هرگز بوى آن تغيير نكرده، و نهرهايى از شير كه طعم آن دگرگون نگشته، و نهرهايى از شراب (طهور) كه مايه لذت نوشندگان است، و نهرهايى از عسل تصفيه شده»!
اين چهار نوشيدنى كه در چهار نهر بهشتى (نه در يك نهر، بلكه هر كدام در نهرها جارى است) مجموعهاى از انواع مختلف نوشيدنىها را بيان مىكند، آب براى رفع عطش، شير براى تغذيه، عسل براى لذت وقوت و شراب طهور براى نشاط!
اين نوشيدنىها چنان آفريده شده كه هرگز گذشت زمان باعث فساد و دگرگونى آنها نمىشود، و هميشه طراوت و تازگى نخستين خود را دارد، گويى بهشت محيطى است كه حتى يك ميكرب مزاحم و فاسد كننده در آن وجود ندارد، محيطى است پاك از هرگونه آلودگى.
قابل توجّه اينكه آبهاى دنيا بر اثر طول زمان بد بو يا بد رنگ مىشود، ولى نهرهاى آب بهشتى چنان است كه هميشه به همان حالت اوّل صاف و زلال و خوشبو است.
شيرهاى دنيا با گذشت زمان به زودى تغيير كرده، و طعم شيرين آن مبدل به ترشى كه مقدمه فساد و خرابى است مىشود، ولى شيرهاى بهشتى هميشه تازه و گوارا و شيرين است.
خمر و شراب دنيا نوشيدنش لذت بخش نيست چون همه آنها را توصيف به تلخى و بد طعمى مىكنند، و آنها كه مىنوشند به خاطر مستى حاصل از آن، اما شرابهاى پاك بهشتى نوشيدنش
لذتبخش، و نشاطش روحانى است نه شيطانى.
عسلهاى دنيا نيز در بسيارى از موارد آميخته با ناخالصىهاست ولى عسل بهشتى از هر نظر مصفى است.
اين نكته نيز قابل توجه است كه قرآن مجيد عسل را جزء نوشيدنىها شمرده، و حتى در آيه سوره نحل كه درباره زنبوران عسل سخن مىگويد: مىفرمايد: يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ الْوانُهُ: «از درون شكم آنها نوشيدنى خاصى خارج مىشود به رنگهاى مختلف» (نحل 69).
اين تعبير شايد به خاطر آن است كه اگر عسل به صورت نوشيدنى خورده شود (شربت عسل) لذتبخشتر و مفيدتر و نيرو بخشتر است.
در آيات «سوره دهر» كه انواع نعمتهاى بهشتى براى ابرار و نيكان ذكر شده به چند قسمت ديگر از شرابهاى بهشتى اشاره شده است مىفرمايد: انَّ الابْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً- عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّه يُفْجِّرُونَها تَفْجيراً: «ابرار نيكان) از جامى مىنوشند كه با كافور (نوعى از عطر و بوى خوش) آميخته است- چشمهاى است كه بندگان خاص خدا از آن مىنوشند و به هر جا بخواهند آن را جارى مىكنند» (دهر 5 و 6).
و در چند آيه بعد از آن مىافزايد: وَيُسْقَونَ فيها كَاْساً كانَ مِزاجُها زَنْجَبيلًا- عَيْناً فيها تُسَمّى سَلْسَبيلًا: «آنها از جامهايى در بهشت سيراب مىنوشند كه لبريز از شراب طهورى است كه با زنجبيل آميخته شده- از چشمهاى در بهشت كه نامش سلسبيل است» (دهر 17 و 18).
و در چند آيه بعد مىفرمايد: وَسَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً: «و پروردگارشان شراب طهور به آنها مىنوشاند» (شرابى كه ساقيش خداست و پاك و پاك كننده از تمام پليدىهاست!) (دهر 21).
در اين آيات نيز اشاره به چند شراب پاكيزه بهشتى شده است: نخست شراب مخصوصى كه آرام بخش است، زيرا كافور در لغت معانى متعددى دارد، يكى از آنها بوى خوش ديگر ماده سفيد رنگى است كه در خنگى و سفيدى ضربالمثل است و بوى تند مخصوص دارد و آرامبخش درست نقطه مقابل زنجبيل است كه گرم و داغ است (زنجبيل هان ريشه معطر و خوش بويى است كه در ادويه غذاها و گاه در نوشابهها به كار مىرود).
به نظر مىرسد كه عرب دو نوع شراب با دو حالت مختلف داشته، يكى به اصطلاح محرك و
نشاطآور، و ديگرى سست كننده و آرام بخش كه اوّلى را با زنجبيل مىآميخته و دوّمى را با كافور، و از آنجا كه حقايق مربوط به جهان ديگر در قالب الفاظ جهان ما مىگنجد، چارهاى جز اين نيست كه اين الفاظ با مفاهيم وسيعتر و والاتر براى بيان آن حقايق عالى استخدام شود.
جمعى از مفسّران نيز گفتهاند كافور چشمهاى است در بهشت كه در سفيدى و خنكى و خوشبويى همچون كافور است ولى طعم و زيان آن را ندارد (بايد دانست كه كافور معمولى يك نوع صمغ است كه آن را از درختى در جنوب چين يا كشور هند مىگيرند و مصارف طبّى دارد) امّا تفسيرى كه در بالا گفتيم مناسبتر به نظر مىرسد چرا كه شراب كافور در مقابل شراب زنجبيل قرار گرفته است.
قابل توجه اينكه قرآن مىگويد اين شراب زنجبيلى از چشمهاى در بهشت گرفته مىشود كه نامش «سلسبيل» است! بسيارى معتقدند كه واژه «سلسبيل» از «سَلاسَه» به معناى روانى گرفته شده و اشاره به نوشيدنى بسيار لذيذى است كه با راحتى در دهان و گلو جارى مىشود و كاملًا گواراست.
بعضى نيز آن را از ماده «تسلسل» كه به معناى حركت پى در پى است مىدانند و باز اشاره به روان بودن آن است.
بعضى نيز اين واژه را مركب از دو كلمه «سال» و «سبيل» كه به معناى طلب كردن راه است، مىدانند و آن نيز اشاره به روانى و گوارايى است.
به هر حال از مجموع همه تفسيرها به خوبى استفاده مىشود كه چشمه سلسبيل داراى شرابى است لذيذ و كاملًا گوارا.
سومين نوشيدنى بهشتى كه در آيات فوق به آن اشاره شده بود همان «شراب طهور» است كه ساقى آن خداست، و اثر آن پاك كردن تمام آلودگى جسم و جان است (و اين شراب مانند دو قسمت سابق مخصوص گروه ابرار و نيكان مىباشد) به عكس شراب دنيا كه هم نجس و هم ناپاك است و هم آلوده كننده جسم و جان.
جمعى از مفسّران گفتهاند اين شراب نوعى نوشيدنى است كه آن را بعد از غذاهاى بهشتى مىخورند و همه فضولات درونى را پاك مىكند، و فقط چيزى به صورت عرق خوشبو و معطر از پوست تنشان تراوش مىكند! در تفسير فخر رازى اين معنا به عنوان روايتى ذكر شده است.
در تفسير الميزان اشاره به پاكسازىهاى روحانى اين «شراب طهور» شده كه آلودگىهاى غفلت از
خداوند و حجابهاى مانع از توجه به او را بر مىدارد.
در تفسير «منهج الصادقين» از امام صادق عليه السلام آمده است «چون مؤمن شراب طهور بياشامد ما سوى اللَّه را فراموش كرده و به تمام معنا متوجه خداوند مىشود».(1)
در سوره مطففين باز ضمن شرح نعمتهاى بهشتى «نيكان» مىفرمايد: يُسْقَوْنَ مِنْ رَحيقٍ مَخْتُومٍ: «آنها از شراب زلال دست نخورده و سربستهاى سيراب مىشوند».
سپس مىافزايد: خِتامُهُ مِسْكُ وَ في ذلِكَ فَلتيَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ: «مُهرى كه بر آن نهاده شده از مشك است، علاقهمندان بايد در كسب چنين نعمتى بر يكديگر پيشى گيرند»!
و در پايان مىفرمايد: وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنيمٍ عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ: «اين شراب ممزوج با تسنيم است، همان چشمهاى كه مقربان از آن مىنوشند»!
واژه «رَحيقْ» به گفته غالب مفسّران به معناى شراب خالصى است كه از هرگونه غش و آلودگى بر كنار باشد، بعضى نيز افزودهاند زلال و درخشان روشن باشد.
«مَحْتُومْ» به معناى «مهر نهاده» است كه امروز به جاى آن تعبير در بسته و پلمپ شده به كار مىبريم، و تأكيد مجددى بر پاكى و خلوص و دست نخوردگى آن است.
و اينكه مىفرمايد: «خِتامُهُ مِسْكٌ» اشاره به چيزى است كه در گذشته و امروز معمول بوده و هست كه براى اطمينان از دست نخورده بودن چيزى آن را در ظرفى مىنهادند و در آن را با ريسمان يا مفتولى مىبستند، سپس آن را گره زده و روى گره مقدارى گل سفت يا خمير يا لاك و گاهى سرب مىنهادند، و روى آن مهر مخصوصى مىزدند، به طورى كه راه يافتن به درون ظرف جز با شكستن آن مهر ممكن نبود، و لذا هميشه بعد از دريافت چنين ظرفى اوّل نگاه به مهر آن مىكردند كه آيا دست نخورده است يا نه؟
عرب از آن تعبير به «مَخْتُوم» (مهر نهاده) مىكرد.
جالب اينكه در آيات فوق مىفرمايد: مهرى كه بر اين ظرفهاى دست نخورده مىنهند از مشك است كه ماده عطر آگين بسيار معروفى است، چون بهشتيان اين مهر را بشكنند بوى عطر مشك در فضا
1) منهج الصادقين، جلد 10، صفحه 110( طبق نقل تفسير اثنى عشرى ذيل آيه مورد بحث).
پراكنده مىشود.
براى اين آيه تفسيرهاى ديگرى نيز كردهاند كه هيچكدام مناسب با ظاهر آيه نيست.
«تَسْنيم» از مادّه «سَنَم» (بر وزن صَنَم) در اصل به گفته مقاييس به معناى علو و ارتفاع است، و «سَنامُ بَعيرٍ» به معناى كوهان شتر مىباشد، و به همين مناسبت بر بلند شدن شعلههاى آتش و ابرها از سطح زمين و همچنين دود و سنبل گياهان اين واژه اطلاق شده است، بنابراين «چشمه تسنيم» به معناى چشمهاى است كه سبب بالا بردن و ارتفاع است شايد از اين نظر كه مقربّان با شرب آن به مقام قرب الهى و فناى در نور حق نزديك و نزديكتر مىشوند.
بعضى نيز گفتهاند چشمه تسنيم، چشمهاى است كه در طبقات بالاى بهشت قرار دارد، و از آنجا سرازير مىشود، و گاه شرابى است كه از آسمان بهشت فرو مىريزد، «مقرّبان» آن را به طور خالص مىنوشند و براى «ابرار» مقدارى از آن را با «رحيق مختوم» كه نوع ديگرى از شرابهاى بهشتى است مخلوط مىكنند!.
جمع ميان اين معانى ممكن است، به اين ترتيب باشد كه هم از نظر مكانى اين چشمه جايگاه رفيع و بلندى دارد و از آنجا سرازير مىگردد، و هم از نظر تأثير معنوى، روح را در جذبهاى بسيار بلند و نشئهاى فوقالعاده روحانى فرو مىبرد و به مقام قرب الهى مىرساند.
در آيات فوق «هفت نوع از شرابهاى بهشتى» مطرح شده، و از مجموع آنها به خوبى استفاده مىشود كه نوشيدنهاى بهشت انواع و اقسامى دارد، بعضى در نهرها جارى است، نهرهايى از شير و عسل و آب و شراب، بعضى در ظرفهاى در بسته مهر شده، و بعضى از چشمههايى است كه از آسمان بهشت يا طبقات بالاى آن فرو مىريزد، و به نظر مىرسد كه برترين شراب طهور بهشتى همين است كه «شراب تسنيم» نام دارد و ويژه مقرّبان است.
در تفسير على بن ابراهيم آمده است كه: اشْرَفُ شَرابِ اهْلِ الْجَنَّةِ يَأْتيهِمْ في عالي تَسْنيمٍ وَ هِيَ عَيْنٌ يَشْرَبُ بِها الْمُقَرَّبُونَ، وَ المُقرَّبُونَ آلُ مُحمَّدٍ صلى الله عليه و آله و سلم ... وَ الْمُقَرَّبُونَ يَشْرَبُونَ مِنْ تَسْنيمٍ بَحْتاً صِرْفَاً وَ سائُر
الْمُؤْمِنينَ مَمْزُوجاً!:
«برترين شراب اهل بهشت، نوشيدنى خاصى است كه از بالا (همچون آبشارى) به سوى آنها مىآيد، و آن چشمهاى است كه مقربان از آن مىنوشند، و مقرّبان همان آل محمداند ... آنها شراب تسنيم را بطور خالص مىنوشند و ديگران ممزوج «با شراب طهور».(1)
در مرحله بعد از آن، «شراب طهور» است كه در آيه 21 سوره انسان به آن اشاره شده بود، به قرينه اينكه تنها شرابى كه در قرآن مجيد ساقيش خدا شمرده شده است همين شراب طهور است!.
ناگفته نماند: كه اينها همه اوصافى است كه از دور مىشنويم و مىخوانيم، و شبحى كم رنگ از آنچه در آن عالم كبير است در اذهان خود مجسّم مىسازيم، وگرنه توصيف نعمتهاى بهشتى و شرابهاى طهور آن غير ممكن و دركش براى زندانيان جهان ماده محال است: فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما اخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ اعْيُنٍ: «هيچكس نمىداند نعمتهاى پنهانى كه مايه روشنايى چشم است چگونه است؟» (الم سجده- 17).
ناگفته نماند: كه اينها همه اوصافى است كه از دور مىشنويم و مىخوانيم، و شبحى كم رنگ از آنچه در آن عالم كبير است در اذهان خود مجسّم مىسازيم، وگرنه توصيف نعمتهاى بهشتى و شرابهاى طهور آن غير ممكن و دركس براى زندانيان جهان ماده محال است: فَلا تَعتلَمُ نَفْسٌ ما اخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةٍ اعْيُنٍ: «هيچكس نمىداند نعمتهاى پنهانى كه مايه روشنائى چشم است چگونه است؟» (الم سجده- 17).
جالب اينكه قرآن مجيد براى رفع هرگونه ابهام در زمينه تفاوت واضحى كه ميان شرابهاى آلوده اين دنيا و شرابهاى طهور بهشتى است تعبيرات مختلفى دارد، در يكجا مىگويد: بَيتضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبينَ: «شرابى است درخشان و سفيد و لذتبخش براى نوشندگان» (صافات- 47) نه همچون شرابهاى خونرنگ دنيا، تلخ و نامطبوع كه حتّى نوشندگان آن در آغاز آن را با كراهت مىنوشند، بلكه شرابى است كه از همان آغاز، لذّتبخش است، و به دنبالش نشئههاى معنوى و روحانى غير قابل وصف مىباشد.
سپس مىافزايد: «نه در آن فساد عقل است و نه اسباب سستى تن» (لا فيها غَوْلٌ وَ لاهُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ).
شرابهاى دينا عقل را فاسد مىكند، و بدنها را در حال مستى آنچنان سست مىسازد كه قادر به
1) تفسير على بن ابراهيم، جلد 2، صفحه 412.
حركت و حفظ تعادل خويش نيستند، ولى شرابهاى طهور بهشتى شعلههاى عقل و هوش را فروزانتر مىكند، و جذبههاى عشق را شديدتر، و جسم و جان را براى تمتّع از لذت معنوى و مادى آگاهتر و آمادهتر مىسازد.(1)
و در جاى ديگر بعد از اشاره به بعضى از شرابهاى بهشتى مىفرمايد: لايُصَدَّعُونَ عَنها وَ لا يُنْزِفُونَ «نه سردرد مىگيرند و نه مست مىشوند» (واقعه 19).
«يُصَدَّعُونَ» از ماده «صُداع» (بر وزن غبار) به معناى سردرد است و ريشه اصلى آن «صَدْع» به معناى شكافتن مىباشد، و از آنجا كه وقتى انسان به سردردهاى شديد مبتلا مىشود گويى مىخواهد از شدت درد، سرش بشكافد اين واژه در سر دردهاى شديد به كار رفته است.
خلاصه اينكه شرابهاى دنيا بدبو و بد طعم و دردسر آفرين و مايه مستى و ضعف عقل، و موجب انواع بيمارىهاى جسمى و روحى است، و گاه به دنبال آن حالت تهوع و دلدرد مىباشد، در حالى كه شرابهاى آخرت لذتبخش، عقل آفرين، نشاطانگيز، و مايه پرورش جسم و جان و توجه به خدا و نشئه روحانى و معنوى است.
بدون شك مطلوب اصلى در مورد غذا و نوشيدنىها خود آنهاست، نه ظرفها، ولى ترديد نيست كه هميشه كيفيت عرضه غذا و چگونگى ظروف تأثير عميقى در لذتبخش بودن غذا و نوشيدنىها مىبخشد، و بسيار مىشود كه لذت حاصل از آن را چند برابر مىكند.
به همين دليل قرآن مجيد در آيات متعددى روى ظرفهاى زيباى بهشتى اعم از ظروف غذا يا شراب طهور نيز تكيه نموده، و ترسيم جالبى از آنها در عبارات كوتاه و پر معنا ارائه كرده است، مسلماً اينها شبحى از وضع آنجا را از دور به ما نشان مىدهند وگرنه همه چيز در آنجا مافوق تصور ماست!.
به هر حال در يكجا مىفرمايد: يُطافُ عَلَيْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ اكْوابٍ: «غذاهاى بهشتى و شرابهاى
1) غول( بر وزن قول) در اصل به معناى غافلگير كردن است( و لذا« غيله» به معناى ترور آمده است) اين واژه به فساد مخفيانه و پنهانى كه در چيزى نفوذ مىكند نيز اطلاق مىشود- « ينزفون» از ماده« نزف»( بر وزن حذف) به معناى از بين بردن چيزى به صورت تدريجى است، لذا به خونريزى رگها« نزف الدم» مىگويند، اين همان كارى است كه شراب دنيا در وجود انسان مىكند كه تدريجاً او را خراب مىسازد.
طهور در ظروفهايى از طلا و جامهايى (طلايى) گرداگرد آنها مىگردانند» (زخرف 71).
«صِحاف» جمع «صَحْفَه» (بر وزن صفحه) به معناى ظرفهاى بزرگ و وسيع است (زيرا اين ماده در اصل به معناى گستردن است).
«اكواب» جمع «كَوْب» (بر وزن قوم) به معناى قدحى است كه دسته نداشته باشد (معانى ديگر نيز براى آن ذكر كردهاند ولى مشهور همان است كه گفته شد).
گرچه توصيف به «ذهب» (طلا) تنها در مورد ظرفهاى غذا ذكر شده، ولى عطف جامها و قدحها بر آن نشان مىدهد كه آنها نيز از طلاست.(1)
و در جاى ديگر مىفرمايد: بِاكْوابٍ وَ اباريقَ وَ كَاْسٍ مِنْ مَعينٍ: «خدمتكاران بهشتى پيوسته گرداگرد آنها مىگردند با قدحها، كوزهها و جامهايى از نهرهاى جارى بهشتى و شراب طهور» (واقعه 18)
«اباريق» جمع «ابريق» بنا به تصريح بعضى از ارباب لغت در اصل از ريشه فارسى «آبريز» گرفته شده، و به معناى ظرفى است كه داراى دسته و لوله براى ريزش معايعات است.
«جواليقى» در «المعرب من الكلام الأعجمي» مىگويد: اين واژه در فارسى يا به معناى راه عبور از آب است يا ريزش آب، و بعضى تصريح كردهاند كه اين واژه از ماده «برق» كه عربى است گرفته نشده است (2)، بنابراين آنچه در تفسير مجمعالبيان و قرطبى در ذيل همين آيه آمده كه نامگذارى «ابريق» به اين نام به خاطر درخشندگى و برق آن است صحيح نيست.
«كأس» به معناى جام لبريز از نوشابه است، بعضى از مفسّران گفتهاند همان گونه كه مايعات و شرابهاى دنيا را نخست در ظرفهاى بزرگ مىريزند، و بعد كوزهها يا ابريقها از آن بر مىدارند، و سرانجام در جام مىريزند، همين سلسله مراتب در شراب طهور بهشتى نيز در آيه ملحوظ شده است كه نخست «اكواب» را مىگويد و سپس «اباريق» و بعد «كأس» را.(3)
در اشعار شعراى قديم نيز از اين موضوع، تعبير به «قدح» و «صراحى» و «ساغر» شده است.
اين نكته نيز قابل توجه است كه جنس ظرفهاى بهشتى طبق آيات قرآن مختلف مىباشد بعضى از «طلا» كه قبلًا به آن اشاره شد و بعضى از «نقره» و بعضى از «بلور» است، مىفرمايد: وَيُطافُ عَلَيْهِمْ بِآنِيَةٍ مِنْ
فِضَّةٍ وَ اكْوابٍ كانَتَ قَوارِيْرا: «و در گرداگرد آنها ظرفهايى از نقره و قدحهاى بلورين مىگردانند (مملو از بهترين غذاها و نوشيدنىها)» (دهر 15).
و عجب اينكه بالافاصله مىافزايد: قَواريرَ مِنْ فِضَّةٍ قَدَّرُوها تَقْديراً: «ظرفهاى بلورينى از نقره! كه آنها را به اندازه لازم آماده كردهاند» و اين از ويژگىهاى بهشت است، چرا كه در دنيا ظرف بلورينى كه از نقره ساخته شده باشد وجود ندارد، بلور را از سنگهاى مخصوص شيشه مىسازند، در حالىكه نقره يكى از فلزات است، ولى جاى تعجب نيست كه خداوند نوعى از نقره شفاف بيافريند، چنانكه در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: يَنْفَذُ الْبَصَرُ في فِضَّةِ الْجَنَّةِ كَما يَنْفَذُ في الزُّجاجِ!: «نور چشم در نقره بهشتى نفوذ مىكند آن گونه كه در شيشه و بلور دنيا»!.(1)
اينها دليل بر آن است كه همه چيز در جهان ديگر در سطحى بالاتر و والاتر از اين جهان قرار دارد.
به هر حال همانگونه كه در آغاز گفتيم ظرفهاى بهشتى آنچنان جالب و زيباست كه لذّت مأكول و مشروب بهشتى را براى بهشتيان چندين برابر مىكند.
در زندگى دنيا «لباس» نقش مهمى را دارد، در درجه اوّل بدن را در برابر سرما و گرما و آسيبهاى مختلفى كه از گوشه و كنار به آن مىرسد حفظ مىكند، و در درجه بعد زينت مهمى براى انسان است، و بسيار مىشود كه طرز لباسها از جنس و رنگ گرتفه تا نوع دوخت معرف طرز فكر و روحيه صاحب آن است.
در تمام طول تاريخ لباس نقش اصلى را در زينت آدمى داشته، و هم اكنون نيز به قوت خود باقى است.
بدون شك لباسهاى بهشتى براى دفع سرما و گرما يا حفظ از انواع آفات و آسيبها نيست، چرا كه در آنجا همه چيز در حد اعتدال است، و آفتى وجود ندارد بنابراين پوشش لباس در آنجا تنها جنبه تزيين دارد، و شايد به همين دليل در آيات قرآن روى جنبه تزيينى لباسها تكيه شده است، و با تعابير مختلفى
1) مجمع البيان، جلد 10، صفحه 410.
كه همه حكايت از زيبايى و جذابيّت بهشتى دارد از آنها ياد گرديده.
در يك تعبير مىفرمايد: وَيَلْبَسُونَ ثِياباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ وَ اسْتَبْرَقٍ: «آنها لباسهاى (فاخر و زيبايى) به رنگ سبز از حرير نازك و ضخيم در بر مىكنند» (كهف 31).
نظير همين تعبير با تفاوت مختصرى در آيه 53 دخان و 21 دهر ديده مىشود، در اولى مىگويد:
يَلْبَسُون مِنْ سُنْدُسٍ وَ اسْتَبْرَقٍ: و در دوّمى مىفرمايد: عالِيَهُمْ ثِيابُ سُنْدُسٍ خُضْرٍ وَ اسْتَبْرقٍ «بر اندام آنها لباسهايى است از حرير نازك سبز رنگ و ديباى ضخيم».(1)
و در تعبير ديگر مىخوانيم: وَ لِباسُهُمْ فيها حَرير «و لباس آنها در بهشت از حرير است» (حج 23).
عين همين تعبير در آيه 33 فاطر، و شبيه آن در آيه 12 دهر آمده است. واژه «سُنْدُس» به اتفاق مفسّران و علماى لغت به معناى پارچههاى ابريشمين نازك (و گرانقيمت) است و ريشه آن غير عربى است. (در بعضى از كتب لغت اصل آن را فارسى يا رومى شمردهاند(2)هرچند در فارسى چيزى كه به اين معنا باشد نمىيابيم.
بعضى آن را از ريشه يونانى مىدانند(3)و بعضى آن را به پارچه ابريشمين زربافت كه رشتههاى طلا در آن به كار رفته است معنا كردهاند.
و اما «اسْتَبْرَق» به تصريح اهل لغت و مفسّران به معناى «پارچههاى ابريشمين ضخيم» است، و از ريشه فارسى «استبر» يا «ستبر» كه به معناى ضخيم است گرفته شده.
آنها مىگويند: ديباج (ديبا) و «حرير» پارچهاى است كه تاروپود آن ابريشم است، و معناى جامعى دارد اگر بسيار لطيف و نازك باشد «سندس»، و اگر ضخيم باشد «استبرق» ناميده مىشود، و اين نشان مىدهد كه لباسهاى بهشتيان از ابريشم خالص به اشكالى مختلف و متفاوت است.
شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه پارچههاى ابريشم به خاطر نرمى و لطافت و جذّابيت و حركات زيباى آن و پذيرش رنگهاى جالب، بهترين پارچههاست، و چون در فرهنگ مردم دنيا پارچهاى از آن گرانبهاتر و جالبتر نيست در توصيف لباسهاى بهشتى از اين واژه به كار رفته، و گرنه همه چيز بهشت مافوق تصور است.
جالب اينكه در مورد لباسهاى بهشتى تنها سخن از رنگ سبز است، شايد به اين دليل كه از شادترين و زيباترين رنگهايى است كه در عالم طبيعت و آفرينش پيدا مىشود، گياهان عموماً سبزند و درياها و آبهاى متراكم گاه نيلگون و گاه سبز به نظر مىرسد، به همين دليل روح انسان آشنايى زيادى با اين رنگ دارد و رنگ سبز روح را نوازش مىدهد، بعضى از دانشمندان رنگ سبز را مسكن و آرامبخش مىدانند.
در كتابى كه در زمينه «بهداشت و لباس» نوشته شده، چنين مىخوانيم: «رنگ سبز در درمان بيمارىهاى عصبى و روانى و هيسترى، خستگى، درك بهتر و تحملپذير بودن، اميدوار شدن، معتدل گشتن، برطرف شدن بىخوابى، پائين آمدن فشار خون، تسكين درد اعصاب و ميگرن مؤثر است، كسانى كه در برخورد اوّل رنگ سبز را انتخاب مىكنند اغلب مهربان و صميمى و از تعادل روحى برخوردارند.
كارگرانى را به سه دسته تسقيم كردند، به يكدسته صندوقهاى سبز و دسته ديگر سياه و دسته سوم خاكسترى رنگ دادند، اغلب مراجعين به درمانگاه از گروه دوّم و سوّم به علت درد كمر يا دردهاى ديگر بودهاند.
پل سياهى در لندن بود كه زياد به روى آن انتحار مىشد، هنگامى كه آن را به رنگ سبز در آوردند اين مسأله كاهش زيادى يافت!.(1)
و از قديم معروف بوده است كه سه چيز غم و اندوه را مىبرد: آب و سبزه و صورت زيبا!
اين سخن را با گفتارى از يكى از مفسّران پايان مىدهيم او نقل مىكند كه لباسهاى بهشتى به قدرى زيباست كه اگر يكى از آن را در دنيا بگسترانند اهل دنيا مدهوش مىشوند!(2)
زينتهاى بهشتى- از لباس بهشتيان سخن گفتيم از زينتهاى آنها نيز سخن بگوييم: زينت مناسب معمولًا اثر روانى دارد و به روح انسان نشاط و شادابى مىدهد، و چنانچه از حد اعتدال خارج نشود امرى پسنديده است، و به همين دليل هم در قرآن، و هم در روايات اسلامى، تأكيد شده كه مسلمانان حتى در حال عبادت زينتهاى مشروع را فراموش نكنند: لباسهاى پاكيزه، رنگهاى مناسب، شانه زدن موها به كار بردن عطريات و بوى خوش و استفاده از انگشترهاى مخلتف. از آيات متعددى استفاده مىشود كه بهشتيان نيز خود را با انواع زينتها تزيين مىكنند و از اين لذت روانى نيز بهره كافى مىگيرند.
در سه آيه از آيات قرآن آمده است: يُحَلَّوْنَ فيها مِنْ اساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ: «آنها در بهشت با دستبندهايى از
طلا آراسته شدهاند».(1)
«اساور» جمع «اسْوِرَة» (بر وزن تجربه) و آن نيز جمع «سُوار» (بر وزن غبار و كتاب) به معناى دستبند، از كلمه فارسى «دستوار» گرفته شده است.
در دو آيه از اين سه آيه علاوه بر عنوان ذهب (طلا) تصريح به لؤلؤ (مرواريد) نيز شده است كه به گفته بعضى از مفسّران اشاره به دستبندهاى جواهر نشان و مرواريد نشان است، ولى با توجه به اين كه لؤلؤاً عطف بر محل «مِنْ اساور» است و منصوب مىباشد، به منزله مفعول براى «يحلّون» است، و در مجموع معناى آيه چنين مىشود «آنها در بهشت بادستبندهايى از طلا و با تزييناتى از مرواريد آراسته مىشود» بنابراين ممكن است زينت مرواريد مستقل از دستبندها باشد، و ممكن است جزئى از دستبندها.
بعضى نيز احتمال دادهاند كه آنها علاوه بر دستبندهاى طلا دستبندى از مرواريد يكپارچه و خالص دارند!.
در يك مورد از آيات قرآن نيز اشاره به دستبندهاى نقره شده است، مىفرمايد: وَ حُلُّوا اساوِرَ مِنْ فِضَّةٍ: «آنها با دستبندهايى از نقره آراسته شدهاند».
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه دستبند خواه از طلا باشد يا غير آن در عرف متداول ما زينت زنانه است، و مردان دستبند ندارند، آيا در بهشت مسأله طور ديگرى است؟!
ولى بايد توجه داشت اولًا در همين دنيا در بسيارى از محيطها دستبند زينت هر دو گروه است، و از اعتراض فرعون به موسى بن عمران كه مىگفت: فَلَوْلا الْقيَ عَلَيْهِ اسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ: چرا به موسى دستبند طلا داده نشده است؟! (زخرف 53) به خوبى پيداست كه در عرف مردم مصر اين موضوع عموميت داشته است، و نشانه شخصيت مردان و عظمت آنها محسوب مىشده.
از اين گذشته بارها گفتهايم كه قرآن در اين مسائل با زبان ما سخن مىگويد و مسلماً زينتهاى اهل بهشت حتى زينتهاى مادى آنها فراتر از آن است كه به فكر اهل دنيا بگنجد.
1) سوره كهف 31، حج 23، فاطر 33.
از مهمترين اسباب آرامش خيال و انس و نشاط در زندگى، داشتن همسرى مناسب و از هر نظر صاحب كمالات است، وجود چنين همسرى در زندگى انسان، خواه نسبت به مرد باشد يا زن، مىتواند تحمل همه مشكلات را بر او آسان سازد، و به زندگى او شادابى و شيرينى و سرور و نشاط بخشد.
به عكس نداشتن چنين همسرى (يا داشتن همسرى نامناسب) كافى است كه شهد شيرين زندگى را در كام انسان تلخ كند، هرچند وسائل ديگر از هر نظر براى او آماده باشد.
به تعبير ديگر همسران مناسب و صاحب كمال و فضيلت و مهربان تنها مايه لذت جسم نيستند، بلكه اساس لذت روحانى را نيز تشكيل مىدهند.
بىجهت نيست كه قرآن مجيد ضمن بيان نعمتهاى مختلف بهشتى در آيات مختلفى روى اين مسأله تكيه كرده و درباره آن تعبيرات جالب و حساب شدهاى دارد در يكجا پس از ذكر نعمتهاى ديگر مىفرمايد: «وَلَهُمْ فيها ازْواجٌ مُطَهَّرَةٌ: «براى بهشتيان در آنجا همسرانى پاك و پاكيزه است» (بقره 25).
پاك بودن آنها مفهوم جامعى دارد كه هم نقايص و آلودگىهاى جسمى و خلقى را شامل مىشود، و هم آلودگىها و نقايص معنوى و خلقى را، و مهمترين شرط يك همسر خوب در واقع همين مسأله پاكى اوست.
تعبير به «مُطَهَّرَةٌ» از تعبير به «طاهِرَةٌ» گوياتر و والاتر است، چرا كه اشاره به اين است كه خداوند آنها را پاك گردانيده كسى كه خدا او را پاك كرده و شهادت به پاكى او مىدهد وضع حالش روشن است.
همين معنا در حديثى آمده است كه «آنها از هر عيب و مسأله ناخوشايندى پاكند».(1)
در چندين آيه از قرآن مجيد از همسران بهشتى تعبير به «حور العين» شده است، در آيه 54 سوره دخان مىفرمايد: وَزَوَّجْناهُمْ بِحورٍ عينٍ: «ما آنها را با حور العين تزويج مىكنيم».
عين اين تعبير در 22 طور نيز آمده است در 22 واقعه از اين هم فراتر رفته، مىفرمايد: وَحُورٌ عَينٌ كَامْثَالِ الُّلؤْلُؤ الْمَكْنُونِ: «آنها همسرانى از حور العين دارند همچون مرواريدى كه در صدف پنهان
1) تفسير الميزان، جلد 1 ذيل آيه مورد بحث، مرحوم علّامه مجلسى آن را در جلد 8 بحار الانوار صفحه 140 آورده است( ازواج مطهرة من انواع الاقذار و المكاره).
است»!.(1)
و در 72 رحمن مىفرمايد: «حُورٌ مَقْصُوراتٌ في الخِيامِ»: «زنان بهشتى حورانى هستند كه در خيمههاى بهشتى مستورند»!
و در 56 و 58 رحمن مىخوانيم: «فيهِّنَّ قاصِراتُ الطَّرْفِ لَمْ يَطْمِثْهُنَّ انْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جانُّ ... كانهن الياقوت و المرجان: «در باغهاى بهشتى زنانى هستند كه جز به همسرانشان عشق نمىورزند و هيچ انس و جن با آنها تماس نگرفته. آنها همچون ياقوت و مرجانند»!.
«حور» جمع «حوراء» و «احور» به گفته بسيارى از ارباب لغت و مفسّران به معناى كسى است كه سياهى چشمش كاملًا سياه، و سفيديش كاملًا شفاف و سفيد و درخشنده است، و اين نهايت زيبايى چشمان است.
اينكه در قرآن مخصوصاً روى زيبايى چشمان آنها تكيه شده به خاطر اين است كه بيشترين زيبايى چشمان انسان در چشمان اوست!
بعضى نيز آن را به معناى سفيدى تمام اندام تفسير كردهاند، و لذا «تحوير» به معناى شستن لباس و پاك و سفيد كردن آن آمده.
جمع ميان هر دو معنا ممكن است كه آنان اندامى سفيد و چشمانى زيبا، به توصيفى كه در بالا گفته شد داشته باشند.
«حواريون» را نيز از اين جهت به ياران خاص حضرت مسيح اطلاق مىشد كه لباس سفيد مىپوشيدند.
اما واژه «عين» جمع «اعين» (بر وزن افضل) و «عَيْناء» در اصل به معناى درشت چشم است و به زن يا
1) در محل اعراب« حور عين» احتمالات متعددى داده شده از جمله اينكه مبتدا براى خبر مقدر است( لهم حور عين) يا عطف بر ولدان مخلدون مىباشد ولى احتمال اوّل صحيحتر به نظر مىرسد زيرا حور العين براى خدمت نيستند.
مردى كه داراى چشمان درشت جذاب و زيبا باشند اطلاق مىشود.
ضمناً بايد توجه داشت كه هم واژه «حور» و هم واژه «عين» بر مذكر و هم بر مؤنث هر دو اطلاق مىگردد لذا مفهوم گستردهاى دارد كه همه همسران بهشتى را شامل مىشود، همسران زن براى مردان با ايمان، و همسران مرد براى زنان مؤمن (در اين زمينه باز هم سخن خواهيم گفت).
تكيه بر زيبايى چشمان آنها- همانگونه كه قبلًا نيز اشاره شد- به خاطر آن است كه زيبايى انسان قبل از هر چيز، و بيش از هر چيز، در چشمان اوست، و در واقع اين تعبير سمبلى براى زيبايى تمام جسمان و جان است.
«لُؤْلُؤْ» به معناى مرواريد «مَكْنُونْ» به معناى پنهان در صدف است كه به هنگام خارج شدن از صدف زيبايى و شفافيت و جذابيت فوقالعادهاى دارد، تشبيه «حور العين» به «لؤلؤ مكنون» اشارهاى به لطافت و زيبايى بىحد آنهاست و نيز ممكن است اشاره به اين معنا باشد كه آنها كاملًا از چشم ديگران مستورند، نه دستى به آنها رسيده، و نه چشمى بر آنها افتاده است!
بعضى از مفسّران نيز گفتهاند چون «حور» از ماده «حيرت» گرفته شده مفهومش اين است كه همسران بهشتى چنان زيبا هستند كه چشم از ديدنشان حيران مىشود.(1)
در توصيف ديگرى از «حوران بهشتى» بعد از آنكه آنها را به عنوان زنانى نيكو خلق و زيبا توصيف مىكند، مىافزايد: «آنها مقصورات در خيمههاى بهشتى هستند» (حُورٌ مَقْصُوراتٌ في الْخِيامِ) مقصور را به معناى مستور تفسير كردهاند، و بعضى گفتهاند منظور مصون و محفوظ بودن آنها از ديد ديگران و عدم ابتذال آنهاست، بعضى نيز در تفسير آن گفتهاند اشاره به اين است كه آنها تنها چشم به همسرانشان دوختهاند، و به غير آنها عشق نمىورزند و علاقه ندارند، همان چيزى كه در تفسير «قاصِراتُ الطَّرْفِ» نيز گفته شده است، زيرا «طرف» (بر وزن حرف) به معناى پلك چشمهاست و از آنجا كه هنگام نگاه كردن پلكها به حركت درمىآيد، اين واژه به معناى حركت كردن چشمها به كار مىرود، بنابراين قاصِراتُ الطَّرْفِ اشاره به زنانى است كه نگاهشان كوتاه، يعنى مخصوص همسرانشان است، و اين بزرگترين امتياز همسر است كه جز به همسرش نينديشد، و به غير او علاقه نداشته باشد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه «خيمه» در لغت عرب تنها به معناى خيمههاى پارچهاى نيست، بلكه هر ساختمان مدورى را خيمه مىگويند، حتى بعضى از ارباب لغت گفتهاند هر ساختمانى كه از سنگ و آجر و غير آن باشد خيمه است و ريشه اصلى آن طبق گفته «مقاييس اللغه» به معناى اقامه و ثبات است.
1) ابوالفتوح رازى در تفسير خود آن را از بعضى مفسران پيشين نقل كرده است( جلد 11، صفحه 13).
از روايات اسلامى استفاده مىشود كه خيمههاى بهشت مانند ساير مواهب آن هيچ شباهتى به خيمههاى دنيا ندارد، بعضى از آنها يك پارچه مرواريد است.
در توصيف ديگر زنان بهشتى را به «ياقوت» و «مرجان» تشبيه كرده است: كَانَّهُنَّ الْياقُوتُ وَ الْمَرْجانُ (رحمن 58) (يعنى به سرخى و صفا و درخشندگى ياقوت و به سفيدى و زيبايى شاخه مرجان، و مىدانيم هنگامى كه اين دو رنگ يعنى «سفيد» و «سرخ» شفاف به هم بياميزند، زيباترين رنگ را تشكيل مىدهند.
«ياقوت» سنگى است معدنى و بسيار شفاف كه معمولًا سرخ رنگ است، و «مرجان» شبيه به شاخههاى درختانى است، و در درياها يافت مىشود، و رنگهاى مختلف دارد، و در اينجا ظاهراً منظور نوع سفيد آن است، بعضى آن را به معناى مرواريدهاى كوچك تفسير كردهاند(1)زيرا اينگونه مرواريدها سفيدتر و زيباتر و شفافتر است.
ولى دانشمندان امروز «مرجان» را موجود زندهاى مىدانند كه شبيه شاخههاى كوچك درخت است و در اعماق درياها مىرويد، مدتها دانشمندان آن را نوعى گياه فكر مىكردند ولى بعد روشن شد كه ويژگىهاى حيوان را دارد هرچند به صخرههاى كف دريا مىچسبد!.
در بيان ديگر آنها را به عنوان «ابكار» و سپس «عُرُب» و «اتْراب» توصيف مىكند مىفرمايد: فجعلناهن ابكارا- عربا اترابا (واقعه 36 و 37).
«ابكار» جمع «بكر» به معناى دوشيزه است و از بعضى از روايات و كلمات مفسّران استفاده مىشود كه اين حالات در همسران بهشتى دائم و هميشگى است، و با آميزش دگرگون نمىشود!.
«عُرُب» (بر وزن كُتُب) جمع «عَروب» (بر وزن صبور) به معناى زنى است فصيح و خوش زبان كه با حركات و سخنان شيرين علاقه خود را به همسرش اظهار مىكند، و در اصل از ماده «اعْرابْ» به معناى اظهار گرفته شده است، و گاه به معناى كسى كه ظاهر حال او از عفت و پاكيش حكايت مىكند تفسير شده.
بعضى نيز آن را به معناى ناز و كرشمه داشتن تفسير كردهاند كه با معناى فوق فاصله چندانى ندارد.
واژه «اتراب» در سه آيه از قرآن مجيد نيز به عنوان توصيف براى همسران بهشتى ذكر شده.(2)
اين واژه جمع «تِرْب» (بر وزن حِزب) به معناى افراد هم سن و سال است، و بيشتر در مورد جنس مؤنث به كار مىرود، و به گفته بعضى در اصل از «ترائب» كه به معناى دندههاى قفسه سينه است گرفته شده كه شباهت زيادى با هم دارند.
بعضى نيز آن را از ماده «تُراب» (خاك) دانستهاند گويى همه با هم متولد شده، و بر خاك زمين گام نهادهاند.
به هر حال اين هم سن و سال بودن زنان بهشتى ممكن است اشاره به شباهت سنى با همسرانشان باشد، چرا كه همسران هم سن و سال غالباً احساسات يكديگر را بهتر درك مىكنند، و يا اشاره به هم سن و سال بودن و شباهت آنها با يكديگر در جوانى و خوبى و حسن ظاهر و باطن است، درست شبيه تعبير معروفى كه مىگوييم: آنها همه خوبند يك به يك از همه بهتر!.
ولى ذكر اين وصف همراه اوصاف ديگر مانند «عرب» و «كواعب» و «قاصرات الطرف» درباره زنان بهشتى نشان مىدهد كه معناى اوّل مناسبتر است.
«كَواعِبْ» كه در توصيف زنان بهشتى يكبار در قرآن مجيد در سوره نبأ آمده، جمع «كاعب» به معناى دوشيزه كم سن و سال است، و از ماده «كعب» در اصل به معناى برآمدگى پشت پاست و در اينجا اشاره به كسى است كه تازه بر آمدگى سينه او آشكار شده و اين در آغاز جوانى است، اين احتمال نيز داده شده كه اشاره به دوران بلوغ جسمانى است كه تمام بدن شروع به رشد سريعترى مىكند.
به اين ترتيب همسران بهشتى جامع تمام امتيازات و زيبايىها و حسن ظاهر و باطن و فضائل جسمانى و روحانى و اخلاقى هستند و آنچه خوبان همه دارند آنها تنها دارند!.
بار ديگر تكرار مىكنيم اينها همه اشارتى است به حقايق والاى مادى و معنوى عالم ديگر كه شرح و تفصيل آن بر ما پوشيده است.
خداوند نعمتها را بر اهل بهشت تمام كرده است، و همه چيز به آنها داده، و از جمله پذيرائى
كنندگان خدمتكارانى است كه از آنها به عالىترين كيفيت پذيرائى مىكنند، و ساقيانى كه گرداگرد آنها مىگردند، و آنها را از شرابهاى طهور بهشتى سيراب مىسازند.
حسن ظاهر، و لطف باطن آنها، و خَلْق و خُلق نيكوى آنان، چنان بهشتيان را مجذوب خود مىسازد كه همه درد و رنجهايى را كه در دنيا در مسير اطاعت حق ديدند و كشيدند فراموش مىكنند.
قرآن مجيد در آيات بسيارى از آنها سخن گفته و چنان توصيف جالبى از آنان نموده كه هر خوانندهاى را تحت تأثير خود قرار مىدهد.
تعبيرات در اين زمينه همانند تعبيراتى كه پيرامون ساير مواهب بهشتى است متنوع و گوناگون است.
در يك مورد از آنها تعبير به «غِلْمان» كرده است مىفرمايد: وَيَطُوفُ عَلَيْهِمْ غِلْمانٌ لَهُمْ كَانَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَكْنُونٌ: «برگرداگرد آنها نوجوانانى براى (خدمت) آنان گردش مىكنند كه همچون مرواريدهاى در صدفند» (طور 24).
تعبير به «يَطُوفُ» (با توجه به اينكه فعل مضارع غالباً معناى استمرار مىبخشد) دليل بر اين است كه گردش و طواف آنها بر گردن بهشتيان دائمى است.
«لُؤْلُؤٌ مَكْنُونٌ» (مرواريد درون صدف) به قدرى شفاف و زيبا و تازه است كه حدى براى آن نيست، و لذا لحظهاى كه آن را از صدف بيرون مىآورند- با اينكه مرواريد هميشه شفاف و زيباست ويژگى خاصى دارد، خدمتكاران بهشتى نيز آنقدر زيبا و سفيد چهره و با صفا هستند كه گويى مرواريدهاى در صدف، يا تازه بيرون آمده از صدفند.
درست است كه در بهشت طبق تعبيراتى كه در آيات يا روايات آمده- نيازى به خدمتكار نيست، و هرچه بخواهند فوراً در اختيارشان قرار مىگيرد، ولى اين خود احترام و اكرام فوقالعادهاى است كه چنين خدمتكارانى از آنها پذيرائى كنند.
گرچه صريحاً در اين آيه نيامده است كه آنها براى چه كارى طواف مىكنند، ولى آيات ديگرى كه بعداً به آن اشاره خواهد شد نشان مىدهد كه برنامه آنها پذيرائى از بهشتيان با انواع نوشيدنىها گوارا شرابهاى طهور و انواع غذاهاى بهشتى است.
تعبير به «لَهُمْ» نيز نشان مىدهد كه هريك از بهشتيان خدمتگذارانى مخصوص خود دارند، و از آنجا كه بهشت جاى غم و اندوه نيست آن خدمتكاران نيز از خدمت به اين بندگان خاص خدا لذت مىبرند.
جالب اينكه بسيارى از مفسّران از پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نقل كردهاند كه از حضرتش سؤال شد
وقتى خدمتگزار همچون مرواريد در صدف باشد، مخدوم (يعنى مؤمنان بهشتى) چگونهاند؟! در جواب فرمود: وَالَّذي نَفْسي بِيَدِهِ انَّ فَضْلَ الْمَخْدُومِ عَلَى الْخادِمِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ عَلَى سائرِ الْكواكِبِ!: «سوگند به كسى كه جانم به دست اوست برترى «مخدوم» بر خدمتكار در آنجا همچون برترى ماه است در شب چهارده بر ساير ستارگان»!.(1)
ذكر اين نكته نيز لازم است كه «غلمان» جمع «غلام» در لغت به معناى نوجوانان است، نه به معناى برده.(2)
بديهى است افرادى كه در اين سن و سال هستند چابك و جدى و فعالند و هم پرشور و پرنشاط.
قرآن در تعبير ديگرى از آنها به عنوان «ولدان» (نوجوانان) ياد كرده مىفرمايد: «يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ- بِاكْوابٍ وَابارِيقَ- وَ كَأسٍ مِنْ مَعينٍ»: «پيوسته در اطراف آنها نوجوانانى جاودانى در طراوت و شكوه باقدحها و كوزهها و جامهايى از نهرهاى جارى بهشتى مىگردند» (واقعه 17 و 18).
ولدان جمع «وليد» به معناى «مولود» (فرزند) مىباشد، و در اينجا به معناى نوجوانان است، و اين كه بعضى احتمال دادهاند اشاره به فرزندان مؤمنان است كه از پدران خويش پذيرائى مىكنند، بسيار بعيد به نظر مىرسد(3)زيرا آنها اگر افرادى با ايمان باشند خود بايد پذيرائى شوند، نه اينكه از ديگران پذيرائى كنند و اگر بدون ايمان باشند در آنجا راهى ندارند.
تعبير به «مخلدون» اشاره به جاودانگى آنها از نظر طراوت و نشاط و زيبايى هميشگى آنهاست.
در آيه ديگرى همين تعبير با توضيح بيشتر و جالبترى به چشم مىخورد، مىفرمايد: وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ اذا رَأَيْتَهُمْ حِسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤاً مَنْثُوراً: «و بر گرد آنها نوجوانانى جاودانى (براى پذيرائى) مىگردند كه وقتى آنها را ببينى گمان مىكنى مرواريد پراكندهاند» (انسان 19).
و اين شاهد ديگرى است بر اين كه منظور از «ولدان» همان «غلمان» است كه در آيات قبل از آنها به عنوان «لؤلؤ مكنون» توصيف شده بود و در اينجا «لُؤْلُؤ مَنْثُور».
البته بسيارى از مفسران اين احتمال را نيز دادهاند كه اين نوجوانان بهشتى اطفال مشركان يا مؤمنان فاقد حسنات هستند كه خدا هرگز آنها را به خاطر پدرانشان مجازات نمىكند، بلكه به صورت
1) مجمعالبيان، ابوالفتوح رازى، روحالبيان، قرطبى و تفسير كشاف ذيل آيه مورد بحث.
2) بسيارى از ارباب لغت در تفسير آن نوشتهاند« الغلام هو الطارّ الشارب»( يعنى كسى كه تازه موهاى پشت لبش روئيده»( مقاييس، مفردات، لسان العرب).
3) فخررازى در تفسير خود اين احتمال را ذكر كرده و بعيد شمرده است( جلد 29، صفحه 149).
خدمتگزارانى در بهشت از مؤمنان پذيرائى مىكنند، و از اين پذيرائى كردن غرق سرورند.
ولى با توجه به آنچه در بالا گفته شد اين احتمال ضعيف به نظر مىرسد و روايتى كه در اين زمينه نقل شده روايت مرسلهاى بيش نيست.
در تعبير ديگر اشاره سربستهاى (به صورت فعل مجهول) به موضوع پذيرائى كنندگان بهشتى آمده، مىفرمايد: يُطافُ عَلَيْهِمْ بِكَاْسٍ مِنْ مَعينٍ: «در گرداگر آنها قدحهايى لبريز از شراب طهور گردانده مىشود» (صافات 45).
شبيه همين معنا با تفاوتى كه نشانه تنوع پذيرائىهاى بهشت است در آيه 15 دهر آمده، مىفرمايد:
وَيُطافُ عَلَيْهِمْ بِآنِيَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ اكْوابٍ كانَتْ قَواريرا: «و در گرداگرد آنها ظرفهايى از نقره و قدحهايى بلورين (مملو از بهترين غذاها و شرابهاى بهشتى) گردانده مىشود».
و در تعبير ديگرى در 71 زخرف مىخوانيم: يُطافُ عَلَيْهِمْ بِصحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ اكْوابٍ: «در گرداگرد آنها ظرفهايى از طلا (پر از غذاهاى بهشتى) و جامهايى (پر از شراب طهور) گردانده مىشود».
«صِحاف» جمع «صَحْفه» به گفته زمخشرى (طبق آنچه در مصباح اللغه آمده است) ظرف مستطيل (بزرگى) است و با توجه به اينكه ماده اصلى اين واژه به معناى انبساط و مسطح شدن است به نظر مىرسد اشاره به ظرفى شبيه سينى باشد، و «اكواب» جمع «كوب» (بر وزن خوب) به معناى ظرف نوشيدنى است كه دسته نداشته باشد و گاه از آن تعبير به «قدح» مىشود.
قابل توجه اينكه به گفته بعضى از مفسّران «صحاف» به اصطلاح جمع «كَثْرت» است و «اكواب» جمع «قِلّت» يعنى اوّلى جمع بيشترى را مىرساند، اين به خاطر آن است كه تنوع غذاها و ظروف آنها هميشه از تنوع مشروبات و ظروف آنها بيشتر است (1)و فصاحت قرآن ايجاب مىكند كه حتى چنين ريزهكارىهايى را نيز در تعبيرات خود بياورد! (دقت كنيد).
ناگفته پيداست كه اوصاف پذيرائى كنندگان گرچه در آيات اخير با صراحت بيان نشده، ولى آيات گذشته مىتواند آنها را تفسير كند، و نشان دهد آنها كيانند وجه اوصافى دارند؟.
1) تفسير« روح المعانى»، جلد 25، صفحه 90.
در ميهمانىها براى تكميل پذيرائى و احترام از ميهمانها فرد يا افراد محترمى حضور دارند كه ميهمانها را دعوت به استفاده از غذا و نوشابه و ساير وسائل پذيرائى مىكنند، و غالباً غير از خدمتكارانند، و اين خود احترام مضاعفى است كه به ميهمانى لطف و شكوه خاصّى مىبخشد و احترام ميهمانها را بيشتر مىكند.
از آيات قرآن استفاده مىشود كه اين معنا در مورد بهشتيان (از سوى فرشتگان و خازنان بهشت) انجام مىگيرد، و آنها بهشتيان را تعارف به بهرهگيرى از نعمتهاى بهشت مىكنند.
در آيه 19 سوره طور بىآنكه بگويد گوينده اين سخن كيست بهشتيان را مخاطب ساخته مىفرمايد:
كُلُوا وَ اشْرَبُوا هنيئاً لَكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ: «بخوريد و بنوشيد گوارا، در برابر اعمال (صالحى) كه انجام مىداديد».
عين اين تعبير در آيه 43 سوره مرسلات نيز آمده است.
آيا گوينده اين سخن خداست كه به عنوان احترام و اكرام و عنايت و لطف خاص اين چنين به بهشتيان تعارف مىكند؟ يا خازنان و فرشتگان بهشتند؟ در هر حال بىشك همه نعمتهاى بهشتى گوارا است، اما اينكه به آنها گفته شود «گوارا باد بر شما» خود لطف و گوارائى ديگرى به آن نعمتها مىبخشد.
شبيه همين تعبير با تفاوت مختصرى در آيه 24 سوره حاقّه آمده: كُلُوا وَ اشْربُوا هَنيئاً بِما اسْلَفْتُمْ في الايَّامِ الْخالِيَةِ: «بخوريد و بنوشيد گوارا، در برابر اعمال (نيكى) كه در ايام پيشين انجام داديد.(1)
باز در اينجا به گوينده سخن اشارهاى نشده است، و مطلب همان گونه است كه در آيه قبل گفته شد.
قابل توجه اينكه در چندين آيه از آيات قرآن به تعبير پرمعنايى برخورد مىكنيم كه از نكته تازهاى پرده بر مىدارد و آن تعبير به «نُزُل» است كه نخستين بار در سوره آلعمران آيه 198 آمده است، مىفرمايد:
1) در اينكه« هَنيئاً» در اين آيات چه محلّى از اعراب دارد؟ گفتگو است، بعضى آن را وصف به جاى« مفعول مطلق» مىدانند، و در تقدير چنين است كُلُوا اكْلًا هَنيئاً، و بعضى آن را وصف« مفعول به» شمردهاند و در معنا چنين است: كُلُوا وَ اشْرَبُوا مَاْكوْلًا وَ مَشْروُباً هَنيئاً، و در واقع گوارا همان مأكول و مشروب است، و در هر حال منظور از گوارا بودن غذا و نوشيدنى آن است كه هيچ اثر سوئى در انسان نگذارد بلكه براحتى جذب بدن شود.
لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْري مِنْ تَحْتِها الأنْهارُ خالدينَ فيها نُزُلًا مِنْ عِنْدِ اللَّه وَ ما عِنْدَ اللَّه وَ ما عِنْدَ اللَّه خَيْرٌ لِلابْرارِ: براى پرهيزگاران، باغهايى از بهشت است، كه از زير درختانش نهرها جارى است، هميشه در آن خواهند بود.
و اين «نخستين پذيرائى» است كه از خداوند به آنها مىرسد و آنچه نزد خداست براى نيكان بهتر است.
شبيه اين تعبير در آيه 107 كهف و آيه 19 سجده، و آيه 62 صافّات و آيه 32 فصّلت آمده است.
براى روشن شدن مفهوم حقيقى اين آيات بايد معناى «نُزُل» دقيقاً روشن شود، «راغب» در «مفردات» مىگويد: النُّزُلُ ما يُعَدُّ لِلنّازِلِ مِنَ الزّادِ: «نزل چيزى است كه براى ميهمانى كه فرود مىآيد از زاد و توشه فراهم مىكنند».
طبق اين تفسير تمام نعمتهايى كه براى پذيرائى ميهمان آماده مىشود مصداق «نزل» است. همين معنا در «صحاح اللغه» و «مقاييس» نيز آمده است.
بعضى از مفسران گفتهاند «نُزُل» به معناى پذيرائى سلطان از افرادى است كه بر او وارد مىشوند قبل از آنكه حقوق و شهريهاى براى آنها مقرر گردد.(1)
ولى بعضى ديگر گفتهاند «نزل» نخستين چيزى است كه به وسيله آن از ميهمان پذيرائى مىشود (مانند شربت يا ميوهاى كه در زمان ما در آغاز ورود براى ميهمانها مىآورند».(2)
اين معنا با مفهوم «نزول» كه به معناى فرود آمدن است تناسب زيادى دارد.
بنابراين با توجه به اينكه قرآن مىگويد: باغهاى بهشتى (با تمام نعمتها و مواهبش).
پيش پذيرائى الهى در آن ميهمانسراى بزرگ است مفهومش اين است كه پذيرائىهاى سيار مهمتر و عاليترى در پى آنهاست و شايد اشاره به همان نعمتهاى معنوى و جذبههاى روحانى و جلوههاى ربانى باشد، به همين دليل در آيه 198 آلعمران بعد از جمله نُزُلًا مِنْ عِنْدِ اللَّه مىفرمايد: وَ ما عِنْدَ اللَّه خَيْرٌ لِلابْرارِ: «آنچه نزد خداست براى نيكان بهتر است» (دقت كنيد).
حتى اگر «نزل» به معناى مجموعه طعام و غذايى باشد كه براى ميهمان آماده مىكنند (آن گونه كه از كلمات جمعى از ارباب لغت استفاده مىشود) باز هم نمىتوان انكار كرد كه پذيرائى شخص كريم و بزرگ منحصر به اطعام ميهمان نخواهد بود، بلكه علاوه بر آن، خلعتها و نعمتها و جوائزى به آنان
هديه مىكنند كه طعام در برابر آن ساده است، بنابراين نزل را هرگونه معنا كنيم اشاره لطيفى به مواهب معنوى روحانى بهشت خواهد داشت.
بىشك نعمتهاى مادى بهشت منحصر به آنچه گفته شد نيست، هرچند اينها نعمتهاى بسيار مهمى است، اصولًا طبيعت محدود اين جهان به ما اجازه نمىدهد كه تصور همه جانبهاى از نعمتهاى مادى و معنوى جهان ديگر داشته باشيم، و از سوى ديگر طبع تنوع طلب انسان خواهان انواع گوناگون نعمتهاست و لذا قرآن مجيد نسبت به اين مسئله عنايت خاصى نشان داده و با صراحت اعلام مىكند كه آنچه در آنجا بخواهيد از مواهب رنگارنگ و گوناگون مادى و معنوى در اختيار شما قرار مىگيرد.
يكجا مىفرمايد: وَ فيها ما تَشْتَهيهِ الأنْفُسُ وَ تَلَذُّالأعْيُنُ: «در بهشت آنچه دل مىخواهد و چشم از آن لذت مىبرد موجود است» (زخرف 71).
اين بالاترين و جامعترين تعبيرى است كه درباره مواهب و نعمتهاى بهشتى ممكن است گفته شود، و به گفته مرحوم «طبرسى» در «مجمع البيان» اگر تمام جهانيان جمع شوند تا توصيف نعمتهاى بهشتى را كنند هرگز قادر نخواهند بود چيزى بر آنچه در اين آيه آمده است بيفزايند!(1)
جالب اينكه جمله مزبور را بعد از ذكر بخش قابل ملاحظهاى از نعمتهاى بهشتى بيان فرموده، تا روشن سازد نعمتهاى بهشت منحصر به آنها نيست.
در اينكه چرا «لذت چشم» بعد از «لذت نفس» بيان شده احتمالاتى وجود دارد:
نخست اينكه جمله «تَشْتَهيهِ الأْنْفُسُ» تمام لذات را شامل مىشود اما لذات نگاه چون اهميت فوقالعادهاى دارد به صورت «ذكر خاص بعد از عام» مورد توجه قرار گرفته.
ديگر اينكه جمله اوّل اشاره به لذتهاى حسّ شنوايى و لامسه و ذائقه و شامه است، اما جمله «تَلَذُّ الأعْيُنُ» تنها لذت بينايى را بيان مىكند كه معادل همه آنها يا بيشتر است!.
سوم اينكه جمله اوّل اشاره به تمام لذات مادى، و جمله دوّم اشاره به لذات روحانى و معنوى است،
1) تفسير مجمعالبيان، جلد 9، صفحه 56.
يعنى نگاه كردن با چشم دل به جمال بىمثال پروردگار و شهود باطنى صفات جمالى و جلالى حق كه يك لحظه آن به تمام نعمتهاى مادى بهشت مىارزد.
البته پيداست كه در آن ميحط پاك، تقاضاى روح و نفس بهشتيان چيزى جز پاكىها و لذاتى كه در شأن يك انسان پاك است نخواهد بود و بنابراين عموميت آيه هيچ استثنايى ندارد، و نيازى به توجيهات اين و آن نيست كه آيا اين آيه شامل تقاضاى نامطلوب نفس نيز مىشود؟!.
به هر حال شبيه همين معنا در آيه 31 فصلت نيز آمده است مىفرمايد وَلَكُمْ فيها ما تَشْتَهي انْفُسُكُمْ وَلَكُمْ فيها ما تَدَّعُونَ «براى شما هرچه بخواهيد در بهشت فراهم است و هر چه طلب كنيد به شما مىدهند».(1)
بعضى از مفسّران گفتهاند كه جمله اوّل اشاره به تمام نعمتهاى مادى بهشت است، و جمله دوّم اشاره به مواهب معنوى، به قرينه آيه 10 سوره يونس دَعْواهُمْ فيها سُبْحانَكَ اللهُمَّ وَ تَحِيَّتُهُمْ فيها سَلامٌ وَ آخِرُ دَعْواهُمْ انِ الحَمْدُ للَّهرَبِّ العالَمينَ: «گفتار و دعاى آنها در بهشت اين است كه «خداوندا منزهى تو» و تحيت آنها سلام است، و آخرين دعاى آنها اينكه حمد مخصوص پروردگار جهانيان مىباشد».
اين تفسير با توجه به اينكه شهوت نفس بيشتر در مورد مسائل مادى به كار مىرود و دعا در مسائل معنوى بسيار مناسب به نظر مىرسد.
و در تعبير ديگر در آيه 102 انبياء مىخوانيم: وَهُمْ فيما اشْتَهَتْ انْفُسُهُمْ خالِدُونَ: «بهشتيان در آنچه دلشان مىخواهد جاودانه متنعم هستند».
علاوه بر آيات فوق آيات ديگرى نيز در قرآن مجيد در اين زمينه وارد شده كه با تعبير تازهاى از اين مسأله ياد مىكند و مىگويد: «هرچه آنها بخواهند در آنجا هست» (لَهُمْ فيها ما يَشاؤُنَ) (نحل 31).
عين اين تعبير در 16 فرقان آمده است و با مختصر تفاوتى در سه سوره ديگر از قرآن نيز به چشم مىخورد (زمر 34، شورى 22، و ق 35).
از مجموع آنچه در اين فصل گفته شد به خوبى روشن مىشود كه براى نعمتهاى بهشتى هيچگونه محدوديتى وجود ندارد، نه از نظر مقدار، نه كيفيت و نوع، و نه زمان و نه، مكان بنابراين آنچه در فصول گذشته بيان شد در واقع ذكر نمونههاى روشنى از آن است كه درك و تشخيص آن براى مردم اين جهان به
1) « يَدُعُون» از ماده« ادّعاء»( افتعال از دعاء) به معناى خواستن و طلب كردن چيزى است.
طور اجمال ممكن است، و آنچه فراتر از فهم و درك ماست با عبارات جامعتر و كلىترى در آيات فوق به آنها اشاره شده است.
در حقيقت بهشت و مواهبش مظهر كامل و نمونه اتم قدرت و لطف پروردگار است، و چون قدرت و لطف او را نهايتى نيست مواهب بهشتى را نيز نهايتى نمىباشد (دقت كنيد).
با توجه به اينكه «معاد» هم جنبه جسمانى دارد و هم روحانى و نيز با توجه به اينكه روح به مراتب اعلا و اشرف از جسم است، نبايد ترديد داشت كه نعمتهاى روحانى و معنوى بهشت به مراتب از نعمتهاى مادى و جسمانى برتر و والاتر و پرشكوهتر است!.
ولى از آنجا كه اين مواهب و نعمتها معمولًا در وصف نمىگنجد، و ديدنى است (ديدن با چشم دل) نه گفتن و نه شنيدنى، لذا در آيات قرآن غالباً اشارات سر بستهاى به اين بخش از نعمتهاى بهشتى مىبينيم جز در مواردى كه قابل شرح و بيان بوده كه در آنجا قرآن به شرح و بيان آنها پرداخته است:
به تعبير ديگر: لذّت درك معرفة اللَّه، و جذبههاى جلال و جمال او، و انوار الطاف خفيّه پروردگار و مستى از جام عشق ذات مقدس او، آنچنان است كه يك لحظه از آن از تمام نعمتهاى مادى جهان برتر است.
ما گاهى نمونههاى بسيار كمرنگ اين مطلب را در اين دنيا تجربه كردهايم كه وقتى حالى براى عبادت و خلوقت با پروردگار دست دهد و انسان غرق مناجات با قاضى الحاجات گردد، دنيا و آنچه در آن است به فراموشى بسپرد و در لحظات كوتاهى محو جمال بىمثال او شود مخصوصاً اگر اين امر در مراكز حساسى همچون جوار خانه كعبه، يا در عرفات و مشعر و امثال آن از مراكز خاص عبادت باشد، آنچنان نشاط و لذت به انسان دست مىدهد كه با هيچ قلم و بيانى قابل شرح و تقرير نيست.
فكر كنيد اگر اين حالت هزاران هزار بار قوىتر و ساعتها و شبها و روزها و ماهها و سالها ادامه پيدا كند، چگونه خواهد بود؟ به خصوص اينكه در بهشت عوالم غفلت و بيخبرى از خداوند، و گرفتارىهايى كه حضور قلب را بر هم مىزند وجود ندارد، و حجابها و موانع معرفت از مقابل ديدگان دل كنار رفته، درك و ديد انسان به مراتب قوىتر مىگردد، و از وسوسههاى شيطانى كه هميشه مزاحم رهروان اين راه است مطلقاً خبرى نيست.
آن گاه مىتوان تصور كرد كه در آنجا چه خبر است؟ چه غوغايى از نعمتهاى معنوى برپاست؟ و چه جذبههاى نيرومندى روح را به جوار قرب حق مىكشد، او را در انوار ذاتش مستغرق مىسازد، و از خويشتن خويش غافل مىكند و كارش به جايى مىرسد كه جز او نمىبيند، و جز او نمىخواهد، و هرچه
دلش مىخواهد همان مىبيند، و هرچه ببيند دلش همان را مىخواهد!.
با توجه به اين اشارت كوتاه به قرآن باز مىگرديم و شرح اين مواهب را از لسان قرآن مىشنويم اين مواهب را مىتوان در چند عنوان خلاصه كرد:
احترامات ويژه بهشتيان از همان آغاز ورود در بهشت شروع مىشود، و خازنان بهشت نخستين تبريك پر معنا را به آنها مىگويند، چنانكه قرآن مىفرمايد: وَ سِيقَ الَّذينَ اتَّقوا رَبّهُمْ الَى الجَنَّةِ زُمَراً حَتّى اذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ ابْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُم طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدينَ: «كسانى كه تقواى الهى را پيشه كردند گروه گروه به سوى بهشت سوق داده مىشوند، تا موقعى كه به آن مىرسند در حالى كه درهاى آن گشوده شده، و خازنان بهشت به آنها مىگويند: سلام بر شما گوارا باد اين نعمتها برايتان، وارد شويد و جاودانه در آن بمانيد»! (زمر 73).
از اين تعبير استفاده مىشود كه خازنان بهشت مشتاقانه بر درهاى بهشت انتظار پرهيز كاران را مىكشند، درهاى بهشت را قبلًا براى آنها گشودهاند، و به محض اينكه اينها به بهشت مىرسند با بهترين تحيات و احترامات به استقبال آنها مىشتابند و با تعبيراتى چنين زيبا آنها را به بهشت و زندگى جاويدان در آن فرا مىخوانند.(1)
آرى چنين است راه و رسم پذيرائى از يك ميهمان عزيز، نخست در را مىگشايند، و ميزبانان دم در انتظار مىكشند، و به محض ورود خير مقدم مىگويند، و اين يكى از لذات باارزش معنوى است.
«خَزَنَه» جمع «خازن» به معناى حافظ و مأمور نگهبانى و تدبير است، و در اينجا به معناى فرشتگانى است كه مأمور نگهدارى و تدبير بهشتند.
در مرحله بعد كه در بهشت وارد شدند ملائكه مقرب الهى مأمورند كه از هر در بر آنها وارد شوند و به آنها خوشآمد و تبريك گويند، در آيه 23 رعد مىفرمايد: وَ المَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ- سَلامٌ
1) جالب اينكه قرآن در مورد بهشت با استفاده از« واو» حاليه( در جمله« وَفُتِحَتْ ابْوابُها» نشان مىدهد كه اين درها از قبل گشوده و آمده است( همانگونه كه در آيه 50 سوره ص آمده است جَنّاتُ عَدْنٍ مُفَتَّحةً لَهُمْ الْابْوابُ، ولى در مورد جهنم مىگويد: هنگامى كه دوزخيان مىرسند درها گشوده مىشود حَتّى اذا جاؤُها فُتِحَتْ ابْوابُها( بدون واو حاليه).
عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الِدَّارِ: 0 فرشتگان (الهى از هر درى بر آنان وارد مىشوند، و به آنها مىگويند:
سلام بر شما به خاطر صبر و استقامتتان، چه عاقبت خوبى بعد از دنيا نصيبتان شد»؟!.(1)
از آيه فوق به خوبى استفاده مىشود كه گروههايى از فرشتگان از هر درى به سوى آنها مىآيند، و با توجه به اينكه درهاى بهشت هر كدام نشانه يكى از اعمال صالحند (بابُ الصَّلاةِ بابُ الْجِهادِ بابُ الْحَجِّ) معلوم مىشود كه هر گروهى از اين فرشتگان به خاطر يكى از اعمال صالح به سراغ آنها مىآيند و جالب اينكه تمام اين اعمال در معناى «صبر» خلاصه مىشوند، صبر با تمام شاخههايش، صبر بر اطاعت، صبر بر مصيبت، و صبر بر معصيت.
و از اين مهمتر «سلام» و درودى است كه خدا بر بهشتيان مىفرستد، سلامى آكنده از محبت و مملو از لطف و رحمت، چنانكه در آيه 58 پس مىفرمايد: سَلامٌ قوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحيمٍ «براى آنها سلام است سخنى از پروردگار مهربان».(2)
اين سلام و درود الهى، اين نداى روحپرور و نشاط آفرين و مملو از لطف و احسان، چنان روح بهشتيان را مجذوب مىكند و غرق نشاط مىسازد كه با هيچ نعمتى برابر نيست، آرى يك لحظه شنيدن نداى محبوب كه از لطف و عنايتش برخاسته، بر تمام دنيا و آنچه در آن است برترى دارد.
پيام دوستان شنيدن سعادت است و سلامتفداى خاك در دوست باد جان گرامى!
يا به گفته شاعر ديگر:
سلامت من دلخسته در سلام تو باشدزهى سعادت اگر دولت سلام تو يابم!
جذبه لقاى محبوب، و ديدار لطف يار و سلامى كه نشانه رفع حجاب است آنقدر لذتبخش و شوقانگيز و روحپرور است كه اگر عاشقان او از اين افاضه معنوى دور بمانند قالب تهى مىكنند، چنانكه بعضى از مفسّران اهل سنت در حديثى از اميرمؤمنان علي عليه السلام اين جمله پرمعنا را نقل كردهاند كه فرمود: لَوْ حَجِبْتُ عَنْهُ ساعَةً لَمِتُّ: «اگر يكساعت از ديدار او محجوب بمانم مىميرم».(3)
به هر حال اين آخرين آرزو، و والاترين افتخار، و دلپذيرترين ساعت بهشتيان است كه پروردگار رحيم و مهربان بر آنها درود مىفرستد.
1) جمله تقديرى دارد و در تقدير آن چنين گفتهاند: فَنِعْمَ عاقِبَةُ الدُّنْيا الْجَنَةُ.
2) در تركيب اين آيه چنين گفتهاند:« سلام» خبر آن« لهم» در تقدير است« قولًا» مفعول مطلق براى فعل محذوف، و در تقدير« يقول قولًا» مىباشد، پارهاى از احتمالات ديگر نيز داده شده، اما آنچه گفتيم از همه مناسبتر است.
3) تفسير روحالبيان، جلد 7، صفحه 416.
قابل توجه اينكه آيات متعدد ديگرى در قرآن ديده مىشود كه متضمن سلام و درود بر بهشتيان است، بىآنكه گوينده اين سلام و درودها تعيين شده باشد (مانند 46، حجر، 75 فرمان و 34 ق).
گوينده اين سلامها ممكن است فرشتگان باشند، و در بعضى از آنها محتمل است خود بهشتيان نسبت به يكديگر باشند، و يا از همه بالاتر و والاتر گوينده خدا باشد.
آنچه روح انسان را در زندگى بيش از همه چيز دستخوش اضطراب و آشفتگى مىكند، مسأله احساس ناامنى در جنبههاى مختلف است.
گوارا نبودن زندگى دنيا غالباً به خاطر آن است كه انسان نه نسبت به آنچه دارد اطمينان ندارد، نه از آينده مطمئن است، و نه از همنوعان خود، مخصوصاً اگر داراى نعمت بيشترى باشد كينهها، حسادتها، و تنگ چشمىها، چنان طوفانى در اطراف او ايجاد مىكند كه فضاى زندگى را در برابر چشمان انسان تيره و تار مىسازد.
يكى از نعمتهاى روحانى بهشت اين است كه آنجا از هر نظر امن و امان است، نه بيمى از جنگ مىرود، نه احتمالى از نزاع، نه كينهاى وجود دارد، و نه حسادتى، همهجا عشق و وفاست، همه جا محبت و برادرى است.
در دو آيه از قرآن مجيد تعبير بسيار زيبا و پرمعنايى درباره بهشت به عنوان دار السّلام (خانه امن و امان) ديده مىشود، در آيه 137 سوره انعام مىخوانيم: لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَ لِيُّهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ: «براى بهشتيان خانه امن و امان است نزد پروردگارشان، و او ولى و يار و ياور آنهاست به خاطر اعمال (نيكى) كه انجام مىدادند».
و در آيه 25 يونس مىخوانيم: وَاللَّه يَدْعُوا الى دارِ السِّلامِ: «خداوند دعوت به سراى صلح و سلامت مىكند».
مفسّران در تفسير دار السّلام عمدتاً دو بيان دارند: نخست اينكه «سلام» كه به معناى سلامت از هرگونه آفت و ناراحتى و بلا است از اوصاف «دار» (بهشت) مىباشد، در آنجا نه از كشمكشهاى
غارتگران دنياى مادى خبرى است و نه از مزاحمتهاى احمقانه ثروتاندوزان از خدا بىخبر اثرى، نه جنگ و خونريزى در آنجا راه دارد و نه استعمار و استثمار، آرى آنجا خانه صلح و صفا و امن و امان است.(1)
ديگر اينكه «سلام» نامى از نامهاى خداست، و بنابراين دارالسلام از قبيل مضاف و مضاف اليه است، اشاره به اينكه بهشت سراى الهى است هر دو معنا خوب است و هر چند معناى اوّل مناسبتر به نظر مىرسد، چرا كه ريشه اصلى اين واژه به گفته راغب در مفردات به معناى خالى بودن از هرگونه آفت ظاهرى و باطنى است حتّى اطلاق اين واژه بر ذات پاك خداوند به عنوان يكى از صفات ذات خداوند به خاطر آن است كه ذات پاكش از تمام عيوب و آفات بر كنار است.
جمله لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ نيز نشان مىدهد كه دارالسّلام به معناى اوّل است (دقت كيند).
در حديثى از ابن عباس آمده است كه: «دار السلام» همان بهشت است كه اهل آن از جميع آفات و عيوب و بيمارىها در سلامتند، همچنين از پيرى و مرگ و دگرگونى احوال در امن و امانند، هميشه مورد احترام و عزّتند، همواره غنى و بىنياز، پيوسته سعادتمندند و هميشه خوشحال و مسرور، نه غم و اندوهى دارند و نه مرگ و ميرى.(2)
بالاخره آيه 47 سوره حجر اين مطلب را تكميل كرده، مىفرمايد: وَ نزَعْنا ما في صُدُورِهِمْ مِنْ غِلّ اخْواناً عَلَى سُرُرٍ مُتَقَابِلينَ- لايَمَسُّهُمْ فيها نَصَبٌ وَ ما هُمْ مِنها بِمُخْرَجينَ: هرگونه حسد و كينه و عداوت و خيانت را از سينه بهشتيان بر مىكنيم، در حالى است كه همه برادرند و برتختها رو به روى يكديگر قرار گرفتهاند- نه خستگى و تعب به آنها مىرسد و نه هرگز از بهشت اخراج مىشوند».(3)
با توجه به اينكه «غِلّ» معناى وسيع و گستردهاى دارد كه بسيارى از صفات زشت درونى را كه بر هم زننده آرامش روح و جسم، و خانواده و جامعه است را در بر مىگيرد از اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه بهشتيان، سينههايى بىكينه دارند، و دلهايى خالى از هرگونه عداوت و دشمنى و كبر و حسد خدا
1) اين جملهها را در حالى مىنويسيم كه خبر رسيد چند ساعت قبل حمله استعمارگران به سركردگى آمريكا به عراق آغاز شده است و صداها هواپيماى آنها تمام مراكز حياتى اين كشور را مرتباً درهم مىكوبند( 27/ 10/ 69 مطابق با 30 جمادى الثانيه سال 1411).
2) بحارالانوار، ج 8، ص 194، حديث 176.
3) « غِلّ» از ماده« غلل»( بر وزن ضرر) در اصل به معناى نفوذ تدريجى چيزى است، و لذا به آبهايى كه در لابلاى درختان جريان و نفوذ دارد غلل مىگويند، و نيز به كينه و عداوت و حسد« غل» گفته مىشود چرا كه نفوذ تدريجى و پنهانى در دل مىكند، و به همين جهت به خيانت نيز« غلول» گفته مىشود.
همه اين صفات زشت را از دل آنها ريشه كن ساخته، و به همين دليل روح اخوت و برادرى بر تمام آنها سايه افكنده است، و چه دلپذير و روح افزاست محيطى كه اين صفات در آن وجود نداشته، و همه جا مهر و محبت و صلح و صفا باشد.
حتى در زندگى اين دنيا هر قدر اين امور از جامعه برچيده شود صلح و آرامش و امنيت بيشتر خواهد شد، و به عكس وجود اين صفات در هر خانه وهر جامعهاى باشد سرچشمهاى نزاعهاى خونين و اسفبار و تزلزل امنيت و آرامش است.
جالب اينكه قرآن اين آرامش درون را، با آرامش برون، نيز تكميل مىكند، و مىگويد: در بهشت خستگى و تعب نيست، و بيم زوال نعمتها كه هميشه انديشه آن فكر آدمى را هنگامى كه غرق نعمت است آشفته مىكند در آنجا وجود ندارد، و مجموعه اين جهات، نعمتهاى بهشتى را گواراتر از گوارا مىسازد.(1)
نعمت امنيت قطع نظر از ريشههاى آن كه به بعضى در بحث سابق اشاره شد در حد خود از بزرگترين نعمتهاى معنوى است كه فقدان آن حتى براى يك لحظه دردناك است اين حقيقت را كسانى در مىيابند كه در بيابانهاى خطرناك، يا در مناطق جنگى كه هر آن بيم موشك و بمباران مىرود قرار گرفتهاند، آب زلال حيات در آنجا تيره و تار مىشود و ساعتها و دقيقهها سخت و سنگين مىگذرد و نقطه مقابل آن مناطق امن و امان است.(2)
قرآن درباره پرهيزگاران مىگويد: انَّ المُتقينَ في مَقامٍ امينٍ «پرهيزگاران نه در جايگاه امن و امانند» (دخان 51) نه ترسى از هجوم شياطين، نه سلطه طاغوتها، نه حمله آفات و بلا، و نه هجوم غم و اندوهها!
و نيز به همين دليل در جاى ديگر مىافزايد: ادْخُلُوا الجَنَّةَ لاخَوفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا انْتُمْ تَحْزَنُونَ: «داخل
بهشت شويد در حاليكه نه ترسى داريد و نه غمى» (اعراف 49).
گاه تجربه كردهايم تمام نعمتهاى مادى و وسائل پذيرائى براى يك نفرآماده است، اما غم و اندوهى كه بر دل او سايه افكنده، يا ترس و خوفى كه از درون او را آزار مىدهد، چنان پريشانش ساخته كه مطلقاً به آن نعمتها نگاه نمىكند، و كمترين اعتنايى به آن پذيرائىها ندارد، اينجاست كه حقيقت و عمق اين تعبيرات قرآنى درباره بهشتيان را مىتوان لمس كرد.
البته بهشتيان حتى در اين دنيا نيز گوشهاى از اين امنيت و آرامش را در سايه ايمانشان احساس مىكنند، و با تكيه بر حقيقت توكل، و روح رضا و تسليم در برابر اراده حق، حتى در سختترين مشكلات آرامش خاصى برخوردارند: الا انَّ اوْلِياءَ اللَّه لاخَوفٌ عَلَيْهِمْ وَلاهُمْ يَحْزَنُونَ ... لَهُمُ البُشْرى في الحَياةِ الدُّنْيا و في الاخِرةِ: «آگاه باشيد دوستان خدا نه ترسى دارند و نه غمگين مىشوند ... براى آنها شادى و سرور است در زندگى دنيا و آخرت»! (يونس 62 و 64).
يكى از بهترين لذات معنوى و روحانى بهرهگيرى از محضر دوستان با صفاست، يارانى كه نور ايمان و صفات انسانى آراسته باشند، و عشق و محبت در وجودشان موج زند، گاه يك لحظه نشستن در كنار آنها آنچنان نشاطى مىآفريند كه با هيچ بيانى قابل توصيف نيست.
از آيات قرآنى به خوبى استفاده مىشود كه بهشتيان از اين موهبت ويژه بهره فراوان دارند، آنها در كنار ياران با صفا مىنشينند و با هم سخن مىگويند، دقيقاً نمىتوان گفت، از چه سخن مىگويند؟ شايد از مسائلى كه درك آنها امروز براى ما غير ممكن است، ولى قدر مسلم سخنانى است روحپرور و حياتبخش.
در آيه 69 و 70 نساء مىخوانيم: وَ مَنْ يُطِعِ اللَّه وَ الرَّسُولَ فَاولئكَ مَعَ الذينَ انْعَمَ اللَّه عَلَيْهمْ مِنَ النَّبييْنَ وَ الصِّدِّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحينَ وَ حَسُنَ اولئكَ رَفيقاً(1)- ذلِكَ الفَضْلُ مِنَ اللَّه وَ كَفى بِاللَّه عَليماً: «كسى كه
1) بعضى معتقدند« رفيقا» در اينجا تميز است، لذا به صورت مفرد آمده، و بعضى آن را حال مىدانند و مفرد آمدن آن( با اينكه ذوالحال جمع است) يا به خاطر آن است كه رفيق هم به معناى واحد هم جمعى مىآيد و يا به خاطر معناى جنس داشتن است.
خدا و پيامبر را اطاعت كند (در قيامت) همنشين كسانى خواهد بود كه خدا نعمت خود را بر آنها تمام كرده، از پيامبران و صدّيقان و شهداء و صالحان، و آنها چه رفيقان خوبى هستند- اين فضل و مرحمتى است از ناحيه خدا و كافى است كه خدا (از حال بندگانش) آگاه است»!.
آرى دوستان بهشتى، با فضيلتترين افراد جهانند: پيامبران بزرگ الهى، پيروان ويژه آنان، راستگويان، و شهيدان و صالحان.
و اگر اين موضوع را با وضع اين دنيا مقايسه كنيم كه بسيار اتفاق مىافتد كه انسان مجبور است مصاحبت با افراد ناجنس را كه عذابى است اليم تحمل كند، آنگاه مىتوان فهميد كه بهشت چه عالمى است؟!
قابل توجّه اينكه بسيارى از مفسران در شأن نزول اين آيه روايتى نقل كردهاند كه خلاصهاش (با مختصر تفاوتى كه ميان مفسّران در نقل آن است) چنين مىباشد: «يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه عاشق ديدار او بود روزى پريشان حال خدمتش آمد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سبب ناراحتى او را سؤال فرمود، در جواب عرض كرد: وقتى از شما دور مىشوم شديداً احساس ناراحتى مىكنم، امروز در اين فكر فرو رفته بودم كه فرداى قيامت اگر من اهل بهشت هم باشم مسلماً در جايگاه شما نخواهم بود، بنابراين از ديدار شما براى هميشه محرومم! (و اگر اهل دوزخ باشم تكليف روشن است) با اين حال چرا افسرده نباشم؟ آيه فوق نازل شد و به او و امثال او بشارت داد كه افراد با ايمان و مطيع فرمان خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در بهشت همنشين اولياء اللَّه و پيامبران خواهند بود».(1)
تعبير به «ذلِكَ» كه معمولًا براى اشاره به دور است در اين گونه موارد اشاره به عظمت اين نعمت الهى است، گويى آنقدر والاست كه از دسترس ما دور است و تعبير به «الْفَضْلُ مِنَ اللَّه» نيز تأكيدى بر اين معنا مىباشد و اشارهاى به اين معناست كه اين موهبت را تنها با عمل نمىتوان به دست آورد، بلكه با فضل الهى مىتوان به آن رسيد.
اين نكته نيز قابل توجّه است كه در آيه، چهار گروه به ترتيب به عنوان رفقاى بهشتيان ذكر شدهاند:
«انبياء» و «صديقين» و «شهداء» و «صالحين».
به نظر مىرسد كه اين ترتيب دلالت بر سلسله مراتب آنها دارد، بعضى گفتهاند انبياء به اين جهت در
1) تفسير مجمع البيان و فخر رازى و قرطبى و مراغى و روح المعانى و فى ظلال القرآن ذيل آيه مورد بحث.
محله اوّل قرار گرفتهاند كه در مقام معرفت الهى به جايى رسيدهاند كه با چشم دل او را از نزديك مىبينند، و صديقين كسانى هستند كه در مرحله دوّم معرفتند مانند كسى كه چيزى را از دور با چشم مىبيند، و شهداء در مرحله سومند مانند: كسى كه با دلائل عقلى به وجود چيزى پى مىبرد، و صالحان در مرحله چهارمند همچون كسانى كه از طريق تقليد و پيروى از بزرگان اهل فن چيزى را پذيرا مىشوند.(1)
البته بسيار مىشود كه شهداء و صالحان و صديقان بر خود انبياء نيز اطلاق مىشود، منتها ممكن است گفته شود وقتى اين چهار وصف در مقابل هم قرار مىگيرند چنين معنايى را مىبخشند.
تفسير جالبترى كه براى اين چهار وصف با اين ترتيب به نظر مىرسد اين است كه براى هدايت جامعه انسانى نخست نياز به وجود انبياء (رهبران الهى) داريم و به دنبال آن صديقان يعنى مبلغان صادق در قول و عمل كه به نشر دعوت آنها بپردازند، و در مرحله بعد هنگامى كه به مانع برخوردند بايد افرادى به دفاع برخيزند و قربانى دهند تا سرانجام صالحان در آن جامعه حاكم شوند.
ضمناً بايد توجه داشت كه معناى همراه بودن با اين گروههاى چهارگانه وحدت مقامات آنها نيست، بلكه به معناى امكان ارتباط با يكديگر است همان گونه كه يك شاگرد با استاد يا يك سرباز با فرمانده خود تماس مىگيرد.
شبيه همين معنا- البته در لباس ديگرى- در آيه 47 حجر آمده است مىفرمايد: وَنَزَعْنا ما في صُدُورِهمْ مِنْ غِلّ اخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلينَ: «هرگونه كينه و حسد و خيانت را از سينه آنها بر مىكنيم، در حالى كه همه برادرند و بر تختها روبهروى يكديگر قرار گرفتهاند (شرح و تفسير اين آيه قبلًا گذشت).
در آيه 31 كهف نيز اشارهاى به اين معنا ديده مىشود.
به هر حال وجود اين دوستان والا مقام و صالح و تماس آنها از بزرگترين لذات معنوى بهشتيان است.
آنچه فضاى زندگى را روشن و پر از نشاط مىكند سخنان محبتآميزى است كه ميان انسانها رد و
1) اقتباس از تفسير روحالمعانى، جلد 5، صحفه 68.
بدل مىشود، اگر همه راست بگويند، درست بينديشند، انصاف بدهند و دلسوزى كنند، و با يكديگر صميمى و مؤدب باشند، همه در آرامش و نشاطند، ولى هنگامى كه پاى حرفهاى زشت و ناموزون، دروغ و تهمت، بدگويى و سرزنش، حرفهاى خشن و خارج از حدود ادب، به ميان مىآيد تنفس در چنان فضايى براى افراد يا شخصيت بسيار مشكل و رنجآور و طاقتفرساست.
يكى از ويژگىهاى بهشت همين است كه بهشتيان در طول هزاران سال نه يك دروغ مىشنوند، نه يك حرف ركيك، و نه يك سخن نامزون و دور از صميميت، و اين از مهمترين مواهب معنوى آنهاست.
قرآن مىگويد: لايَسْمَعُونَ فيها لَغْواً وَ لا تَأثيماً الّا قيلًا سَلاماً سَلاماً: «آنها در بهشت نه سخن لغو و بيهودهاى مىشنوند، نه گفتار گناه آلود- تنها چيزى كه مىشنوند سلام است سلام»! (واقعه 25 و 26).
سلام و درود آنها به يكديگر، سلام و درود فرشتگان بر آنها، و از همه بالاتر سلام خداوند بر آنان، و آنچه محتواى اين سلامهاست صلح و صفا و دوستى و محبت است. آرى در مجلس بهشتيان، محبت و صلح و صفا موج مىزند، و هر جا چنين است نمونهاى از بهشت است!
در جايى ديگر مىفرمايد: لا يَسْمَعُونَ فيها لَغْواً وَ لا كِذّاباً: «در آنجا نه سخن لغو و بيهودهاى مىشنوند و نه دروغى» (نبأ 35).
«لغو» در لغت به معناى سخن بىارزش است، يا به تعبير ديگر سخنى است كه از انديشه و فكر سرچشمه نمىگيرد، و گويا در اصل از «لَغا» كه سر و صداى گنجشكان است گرفته شده.
بسيارى از مفسّران درباره مرجع ضمير «فيها» در اين آيه دو احتمال دادهاند: يكى اينكه به بهشت باز گردد، و ديگر اينكه به كأس (جام) كه در آيه قبل از آن آمده، در صورت اوّل مفهومش روشن است و در صورت دوّم مفهومش اين است كه شرابهاى بهشتى مستى نمىآورد و سخنان لغو و بيهوده در آن نيست.
ولى تفسير اوّل با معناى «فى» و آيات مشابه آن سازگارتر است، همين معنا در عبارت كوتاه و روشن ديگرى نيز آمده، آنجا كه مىفرمايد: فى جَنَّةٍ عالِيَةٍ- لا تَسْمَعُ فيها لاغِيَةً: «چهرههاى شاداب (مؤمنان) در بهشتى است عالى كه در آن هيچ سخن بيهودهاى نمىشنوى» (غاشيه 10 و 11).(1)
علاوه بر اينها بهشتيان سرگرمىهاى شادى آفرين و جلسات انس و سرور و سخنان شيرين و
1) آيات ديگرى در قرآن نيز تأكيد بر همين معنا دارد از جمله 62 مريم و 10 يونس.
مزاحمهاى جالب دارند، چنانكه قرآن مىگويد: انَّ اصْحابَ الْجَنَّةِ الْيَوْمَ فى شُغُلٍ فَاكِهُونَ «بهشتيان در آن روز سرگرمىهاى مشغول كننده دارند، و خوشحال و خندان و مسرورند».
«شغل» (بر وزن شتر) به معناى هرگونه حادثه و حالتى است كه انسان را به خود مشغول مىدارد، ولى در اينجا به معناى حالات سرگرم كننده مسرت بخش است، قرينه «فاكهون» كه جمع «فاكه» به معناى انسان مسرور و خوشحال است، از ماده «فُكاهه» به معناى مزاح است و «فاكه» به گفته لسان العرب به انسان مزّاج و خوش مشرب و شيرين سخن گفته مىشود.
بديهى است ما نمىدانيم در آنجا چه سرگرمىهايى براى بهشتيان وجود دارد، زيرا ما همه چيز را در اين جهان با معيارهاى محدود و كوچك و كمرنگ خودمان مىنگريم، مسلماً نعمتهايى آنها را در آنجا به خود مشغول مىدارد كه حتى تصوّرش براى ما در اين جهان غير ممكن است.
به هر حال اين مشغوليتها سبب مىشود كه ناراحتىهاى اين جهان، و هول آغاز محشر، يا از دست دادن بعضى از عزيزان را به فراموشى بسپارند، و اينكه بعضى از مفسّران اشتغالات بهشتيان را به هفت بخش يا ده بخش تقسيم كردهاند مسلماً به معيار تصورات آنها از سرگرمىهاى اين جهان است، وگرنه اوضاع در آن عالم طور ديگرى است.(1)
گاه مىشود انسان را به بهترين باغها دعوت مىكنند، و انواع وسايل پذيرائى براى او فراهم مىسازند، اما روحش چنان افسرده و گرفته است كه از هيچيك از آنها لذت نمىبرد، انسان هنگامى مىتواند از مواهب الهى لذت برد كه روح او داراى نشاط باشد.
از آيات مختلف قرآن استفاده مىشود بهشتيان آنچنان غرق نشاطند كه آثار آن به خوبى در چهرههاى آنان موج مىزند، تعبيراتى كه قرآن در اين زمينه به كار برده بسيار جالب و پر جاذبه است: در يكجا مىفرمايد: ادْخُلُوا الْجَنَّةَ انْتُمْ وَ ازْواجُكُمْ تُحْبَرُونَ (به آنها گفته مىشود) «وارد بهشت شويد شما و همسرانتان، در حالى كه آثار نشاط و شادى در چهره شما كاملًا هويداست» (زخرف 70).
«تُحْبَرُونَ» از ماده «حِبر» (بر وزن فكر) به گفته «مقاييس اللغه» در اصل به معناى آثار زيباست، و لذا به
1) همين مضمون در آيه 18 طور نيز آمده است.
اشياء تزيين شده «مُحَبَّر» (بر وزن مشجّر) گفته مىشود، و به مركب «حِبر» مىگويند چون اثر جالبى از خود به يادگار مىگذارد، و به علماء «احبار» مىگويند چون آثار با ارزشى دارند، اين واژه به معناى سرور و نشاطى كه اثرش در چهره ظاهر باشد نيز اطلاق مىشود، و در اينجا همين معنا مراد است.(1)
اين مطلب با تعبير ديگرى در آيه 24 مطففين آمده است: تَعْرِفُ فى وُجُوهِهِمْ نَظْرَةَ النَّعيمِ «در چهرههاى آنها طراوت و نشاط نعمت را مشاهده مىكنى»!
«نَظْرَة» در اصل به معنى زيبايى است، و منظور از «نظرة النعيم» طراوت و شادابى خاصى است كه بر اثر وفور نعمت و زندگى مرفه به انسان دست مىدهد و حكايت از نشاط درونى مىكند، و چنان است كه «رنگ رخساره خبر مىدهد از سرّ درون».(2)
بعضى از مفسّران اين واژه را به معناى شادمان و خندان بودن تفسير كردهاند، همانگونه كه در آيه 39 عبس نيز آمده: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرةٌ ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ: «صورتهايى در آن روز گشاهده و نورانى و خندان و مسرور است».(3)
ولى آيات قبل از آن را به معناى نورانيت و زيبايى و درخشندگى كه با هيچ بيانى قابل توصيف نباشد تفسير كردهاند(4)و بالاخره بعضى هم آن را به معناى بشاشتى كه از احساس رضاى محبوب يعنى خداوند در چهره آنان نمايان مىگردد مىدانند.(5)
در تعبير ديگرى در آيه 8 غاشيه مىخوانيم: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناعِمَةٌ لِسَعْيِها راضِيَةٌ: «چهرههايى در آن روز شاداب و با طراوت است (زيرا) از سعى و تلاش خود خشنود است».
«ناعِمَةٌ» از ماده «نعمت» گرفته شده، و در اينجا به معناى غرق نعمت بودن است آن چنان كه آثارش از خوشحالى و سرور و شادابى و طراوت در چهره ظاهر شود، بعضى نيز گفتهاند از «نعومت» به معناى نرمى و لطافت گرفته شده كه آن نيز نتيجه نعمتهاى گوناگون است.(6)
بديهى است اين طراوت و شادابى و صورتهاى نورانى به گفته بعضى از مفسّران همچون ماه شب چهارده مىدرخشد تنها معلول نعمتهاى مادى نيست، چرا كه نعمتهاى مادى به تنهايى نمىتواند
چنين آثارى را به بار آورد، حتماً اين اثر نتيجه نشاط معنوى فوقالعاده روحانى آنهاست كه در جسم آنان پرتوافكن مىگردد، ذيل آيه نيز شاهد و گواه اين معناست.
هيچ چيزى براى انسان لذّت بخشتر از اين نيست كه احساس كند محبوب عزيز و دلبند و والا مقامش از او راضى است، اين احساس رضايت آنچنان نشاطى به انسان مىبخشد كه با هيچ چيز برابر نيست.
آرى لذّت درك رضاى محبوب، از بزرگترين لذّات معنوى است، لذّتى است آميخته با احساس شخصيت و ارزش وجودى، چرا كه اگر ارزش و شخصيتى نداشت از سوى محبوب بزرگش پذيرفته نمىشد.
قرآن مجيد كراراً به اين نكته لطيف اشاره كرده و بر آن تكيه نموده است: در آيه 15 سوره آلعمران بعد از ذكر باغهاى سرسبز بهشتى و همسران پاك و پاكيزه، مىافزايد: وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ «براى پرهيزكاران خشنودى خداوند است».
اين نعمتى است برتر از همه آنها كه در يك جمله كوتاه و سربسته بيان شده است.
در آيه 72 توبه از اين مسأله كمى پرده بالاتر مىزند و بعد از بيان شمّهاى از نعمتهاى مادى بهشت از جمله باغهاى پرطراوتى كه نهرها از زير درختانش جارى است و همچنين مسكنهاى پاكيزه بهشتى، مىافزايد: وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ اكْبَرُ: «و رضا و خشنودى خدا از همه اينها برتر است»! سپس آيه را با اين جمله پايان مىدهد: ذلِكَ هُوَ الْفَوزُ الْعَظيمُ «پيروزى بزرگ همين است»!.
تعبير به «اكبر» و همچنين ذلِكَ الْفَوزُ الْعَظيمُ به خوبى نشان مىدهد كه هيچ موهبتى از مواهب الهى به اين پايه نمىرسد، به گونهاى كه جمله اخير كه مفهوم حصر را در بردارد مىگويد: «پيروزى بزرگ همين است و بس»!
بارها گفتهايم ما هيچيك از مواهب مادى جهان ديگر را نمىتوانيم در يك قفس دنيا و محيط محدود در فكر خود ترسيم كنيم، تا چه رسد به آن نعمت بزرگ روحانى و معنوى يعنى «رضوان اللَّه».
البتّه تفاوت نعمتهاى مادى و معنوى و لذّتهاى ناشى از اين دو را به طور اجمال مىتوان دريافت، مثلًا مىدانيم لذّتى كه از ديدار يك محبوب صميمى و مهربان بعد از سالها دورى و فراق به ما دست مىدهد، يا احساس لذّتى كه از درك يك مسأله پيچيده علمى كه سالها به دنبال كشف آن بودهايم براى ما حاصل مىشود، و از آن مهمتر جذبه روحانى نشاط انگيزى كه در حال يك عبادت خالص و مناجاتى توأم با حضور قلب و عشق داغ به ما دست مىدهد هرگز با لذّت طعام و شراب و خورد و خوراك و ساير لذّات مادى قابل مقايسه نيست.
در حديثى از «ابو سعيد خدرى» از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: «خداوند بهشتيان را مخاطب ساخته مىگويد: آيا با اين نعمتهايى كه به شما دادم راضى شديد؟ عرضه مىدارند چرا خشنود نباشيم در حالى كه عطايأيى به ما بخشيدى كه به احدى از خلقت ندادهاى؟! مىفرمايد: آيا چيزى كه از همه اينها برتر است به شما بدهم؟ عرضه مىدارند: پروردگارا چه از اين بهتر؟، مىفرمايد: رضوان و خشنودى خودم را به شما بخشيدم، و هرگز بعد از اين بر شما خشم نخواهم داشت».(1)
همين معنا از امام على بن الحسين عليه السلام با تعبيرات ديگرى نقل شده است و در آخر آن مىخوانيم:
فَيَقُولُ تَبارَكَ وَ تَعالَى: رِضاىَ عَنْكُمْ وَ مَحَبَّتى لَكُمْ خَيْرٌ وَ اعْظَمُ مِمّا انْتُمْ فيهِ!: «خشنودى من از شما و محبتم نسبت به شما بهتر و برتر است از آن نعمتهايى كه در آن هستيد، آنها نيز همگى اين حقيقت را تصديق مىكنند».(2)
«رضوان» معناى مصدرى دارد به معناى راضى شدن و خشنود گشتن است، و چون به صورت نكره آمده در اينجا دلالت بر عظمت مىكند، يعنى خشنودى عظيم پروردگار از همه چيز بالاتر است.
گاه نيز گفته شده كه نكره بودن در اينجا به معناى قلّت و كمى است، يعنى مختصرى از رضاى خدا از تمام مواهب مادى بهشت بالاتر است.
به هر حال هيچكس نمىتواند آن جذبه روحانى و لذت مدام معنوى را كه به انسان به خاطر احساس رضاى خداوند دست مىدهد توصيف كند، آرى حتى گوشهاى از اين لذت روحانى از تمام نعمتهاى بهشتى و مواهب بسيار عظيم و جالب آن برتر و بالاتر است.
جالب اينكه در آيه 119 مائده بعد از ذكر نعمتهاى مادى بهشت به مسأله رضا و خشنودى به
صورت طرفينى خلق و خالق اشاره كرده مىفرمايد: رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِكَ الْفَوزُ الْعَظيمُ «هم خداوند از آنها خشنود است و هم آنها از خدا خشنود خواهند بود، و اين است پيروزى بزرگ» و چه خوش باشد كه اين رضايت از هر دو سر باشد، آن قدر بر بندگان ببخشد كه غرق رضا شوند، و آنقدر نيز به آنها محبت كند كه رضايت كامل خود را به آنان اعلام دارد، كوتاه سخن اينكه پيروزى فراتر از اين نيست كه انسان احساس كند مولا و محبوب و معبودش از او راضى است، و نشانه اين رضا و خشنودى آن است كه هرچه از مواهب در تصور مىگنجد يا نمىگنجد به او عنايت فرموده است.
تعبير به راضِيَةً مَرْضيَّةً در آيه 28 سوره فجر كه توصيف است براى روح مطمئنه بندگان خالص خدا كه به جوار قرب محبوب راه مىيابند نيز اشاره به همين معناست، مىگويد: صاحب روح مطمئنه به سوى خدا باز مىگردد در حالى كه هم او از خشنود است، و هم خدا از او خشنود، و اينجاست كه فرمان فَادْخُلى فى عِبادى (در سلك بندگانم دراى) به صورت تاج كرامتى بر فرق او نهاده مىشود، چه افتخار بزرگى كه انسان مخاطب به خطاب عبادى (بنده خاص من) شود؟!
آرى اين است پاداش كسانى كه از مرحله نفس «امّاره» و «لوّامه» فراتر رفته و به عالم «نفسه مطمئنه» گام نهادهاند، هوسهاى سركش را رام كرده و شيطان را مهار زده، و بر مركب تقوى و پرهيزكارى سوار شدهاند.
آيات مربوط به رضا و خشنودى خداوند در قيامت به عنوان يك موهبت عظيم معنوى منحصر به آنچه در بالا آمد نيست، همين معنا در آيات مشابه ديگرى نيز ديده مىشود كه حكايت از اهميت فوقالعاده اين موضوع مىكند.(1)
يكى از با ارزشترين لذائذ معنوى آن است كه محبوب جامع كل كمالات نظر لطف به انسان بيفكند، و با او سخن بگويد، و از آن فراتر اينكه انسان بتواند به مقام شهود ذات پاك او برسد، يعنى با چشم دل او را ببيند، و غرق درياى جمال او گردد.
1) به آيات 7 قارعه، 21 توبه، 20 حديد، و 8 بينه مراجعه فرماييد.
قرآن روى اين موهبت معنوى نيز كراراً تكيه كرده است، در يكجا ضمن بر شمردن عذابهاى دردناك كتمان كنندگان آيات الهى مىفرمايد: وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيْهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ اليمٌ
«خداوند در قيامت با آنها سخن نمىگويد، و آنها را پاكيزه نمىكند، و براى آنها عذاب دردناكى است» (بقره 174).
و در جاى ديگر از اين فراتر رفته، و درباره همين گونه افراد و امثال آنها كه عهد و پيمان الهى را به بهاى كمى مىفروشند، مىفرمايد: وَ لا يُكَلِّمُهُمُ وَ لا يَنْظُرُ الَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيْهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ اليمٌ
«خداوند در قيامت با آنان سخن نمىگويد، و به آنها مىنگرد، و پاكشان نمىسازد، و براى آنها عذاب دردناكى است» (آلعمران 77).
آرى آنها از لذت سخن گفتن با خدا و نگاه رحمت و لطف او محرومند، و به همين دليل پاك و پاكيزه نمىشوند، و از آنجا كه بهشت جاى پاكان است آنها در عذاب اليم جهنمند.
از اين دو آيه به خوبى استفاده مىشود كه اين مواهب فقط نصيب مؤمنان و بهشتيان خواهد شد، خدا با آنان از طريق لطف سخن مىگويد، يعنى همان مقامى را كه پيامبران الهى در اين جهان داشتند و از آن لذت مىبردند مؤمنان در آن جهان دارند، و چه لذتى از اين بالاتر؟ و علاوه بر سخن گفتن نظر لطف خاص خود را به آنها مىافكند، و چه موهبتى از اين عظيمتر؟ كه او با نگاهى آكنده از لطف به عاشق بىقرار و محبّ صادق خود نظر بيفكند.
بديهى است نه آن تكلم با زبان است، ونه اين نگاه با چشم كه خدا برتر از جسم و جسمانيات است.
گاه مىشود كه انسان نسبت به فرزند خود خشمگين است، و در اين هنگام نه با او سخن مىگويد، و نه به او نگاه مىكند، و اگر فرزند با معرفتى باشد اين بىاعتنايى پدر بزرگترين شكنجه روحى براى او است، اما به هنگام خشنودى از او روبهروى او مىنشيند، و به تمام قامت او مىنگرد و با لطف و محبت با او سخن مىگويد، و اين بزرگترين افتخار اوست.
البته اين در عالم ماده و جسم و صورت است همين مسأله در مقياسى بسيار بالاتر در عالم معنا، ميان مولاى حقيقى و بندگان حاكم است.
و بالاخره در سوره قيامت سخن از لذت نگاه به جمال بى مثال آن محبوب حقيقى به ميان آورده، مىفرمايد: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ الى رَبِّها ناظِرَةٌ: «چهرههايى در آن روز شاداب و مسرور است، و به
پروردگارش مىنگرد» (قيامت 22 و 23).
جالب اينكه مقدم شدن الى رَبِّها كه دليل بر حصر است نشان مىدهد كه آنها در آن روز تنها به ذات پاك او مىنگرند، و نه به غير او، كه اگر به غير او نيز نگاه كنند نگاهى است گذرا، و تازه در غير او نيز او را مىبينند، چرا كه هرچه در عالم است جلوههاى ذات پاك اوست، و آثار لطف و رحمت او، و مشاهده اثر در حقيقت مشاهده مؤثر است.
اين احتمال نيز در تفسير آيه داده شده است كه جمله الى رَبِّها ناظِرَةٌ اشاره به انتظارى است كه مردم نسبت به لطف و رحمت خدا دارند چنانكه گاه مىگوييم فلانكس تنها به سوى تو نگاه مىكند، يعنى انتظار كرم از تو دارد، يا مىگوييم چشم اميدمان فقط به توست.
هيچ مانعى ندارد كه آيه مفهوم گستردهاى داشته باشد كه هر دو معنى را در بر بگيرد.
غالب مفسّران اهل سنت به اين آيه كه رسيدهاند به استناد پارهاى از روايات ضعيف در زمينه مشاهده حسى خداوند در قيامت، روى اين مسأله تكيه كرده و گفتهاند يكى از مواهب بهشتيان اين است كه در قيامت خدا را با همين چشم معمولى مىبينند، حتى بعضى گفتهاند خدا به صورت نورى در آسمان ظاهر مىشود! و آنها بالاى سر خود نگاه مىكنند و نور خيره كننده خدا را با همين چشم تماشا مىكنند و لذت مىبرند!
ما در جلد چهارم همين تفسير بحث مشروحى درباره باطل بودن اين گونه پندارهاى شركآلود كه خدا را تا سر حد يك جسم كه داراى مكان و جهت است تنزل مىدهد و ضعيف بودن اينگونه احاديث مشروحاً بحث كردهايم و نيازى به تكرار نمىبينيم ما اين اشتباه بزرگ را نتيجه دور ماندن از تعليمات اهلبيت عليهم السلام و فراموش كردن حديث متواتر ثقلين مىدانيم.(1)
آنچه مسلم است اين است كه هم آثار عظمت خداوند در آن روز بسيار آشكارتر از دنياست، و هم حجابهاى ظلمانى اين جهان از قلوب مؤمنان كنار مىرود، به گونهاى كه در يك مشاهده قلبى و روحانى ذات پاكش را مىبينند، و گاه كه فيض شهود عميقترى به آنها دست مىدهد چنان غرق جمال و ديدار او مىشوند كه همه نعمتهاى عظيم بهشت را به فراموشى مىسپارند.
اين بحث را با اشاره به آيه ديگرى كه مطلب بالا را با تعبير تازهاى بيان مىكند پايان مىدهيم
1) براى توضيح كامل اين مطلب به تفسير« پيام قرآن»، جلد 4، صفحه 232 تا 254 مراجعه فرماييد.
مىفرمايد: كَلّا انَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ «چنين نيست كه كافران مىپندارند، بلكه آنها در آن روز از پروردگارشان محجوبند» (مطففين 15).
چه مجازات دردناكى از اين بالاتر كه آنها حضور در بارگاه قرب پروردگار و لقاى روحانى او را از دست مىدهند.
مفهوم اين سخن آن است كه مؤمنان در آن روز در حجاب نيستند، آنها از مشاهده جمال حق بهرهمندند، و از فيض لقاى آن محبوب بىنظير برخوردارند، و اگر آن حجاب عذاب اليمى بود براى كافران، اين ديدار برترين لذّت است براى مؤمنان.
گاه مىشود ميزبان انواع نعمتها را براى پذيرائى ميهمان عزيزش فراهم مىكند، ولى اين نعمتها معمولًا از جهتى معين و محدود است، اما هنگامى كه به او وعده دهد كه هرچه بخواهى- بدون استثناء- براى تو فراهم مىكنم، اينجاست كه روح ميهمان غرق آرامش مىشود، چون مىداند هيچگونه محدوديتى در كار نيست.
اين سخن همان طور كه درباره مواهب مادى بهشت صادق است، در مورد مواهب معنوى آن نيز كاملًا صدق مىكند، و اتفاقاً بعضى از تعبيرات آيات تناسب بيشترى با مواهب معنوى دارد.
مثلًا در آيه 22 شورى بعد از ذكر باغهاى بهشتى مىافزايد: لَهُمْ ما يَشاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبيرُ: «براى آنها هرچه بخواهند نزد پروردگارشان فراهم است و اين فضل بزرگى است».
تعبير عند ربهم و تعبير ذلِكَ هُو الْفَضْلُ الْكَبيرُ همه تناسب با مواهب معنوى و روحانى بهشت دارد كه بعد از ذكر نعمتهاى مادى به آن اشاره شده است.
و در آيه 34 زمر همين معنا بدون اشاره به نعمتهاى مادى آمده، مىفرمايد: لَهُمْ ما يَشاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهمْ ذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنينَ «هرچه بخواهند براى آنها نزد پروردگارشان موجود است، و اين است پاداش نيكوكاران».
به اين ترتيب هيچگونه محدوديتى در نعمتهاى بهشتى مخصوصاً در جنبههاى روحانى و معنوى وجود ندارد، و اين تعبيرات علاوه بر اينكه نشان مىدهد نعمتهاى بهشتى محدود به جنبههاى مادى
نيست، بيانگر اين حقيقت است كه در هيچيك از اين دو بخش نيز محدوديتى نيست.
به تعبير ديگر: در آنجا خداوند آنچنان قدرتى به انسان مىبخشد كه اراده او سبب پيدايش هرگونه موهبتى است، به خلاف دنيا كه اراده انسان هميشه تابع وجود اسباب و فراهم بودن زمينههاست، انسان هنگامى اراده گردش باغ و صحرا مىكند كه مناسب باشد و درختان سرسبز و خرم، هرگز اراده انسان بهار آفرين و طراوت بخش باغ و بستان نيست ولى در قيامت به محض اينكه چيزى را مىخواهد و طلب مىكند به فرمان پروردگار ايجاد مىشود و اين امتياز عجيبى است.(1)
بعضى از مفسّران كه تعصّب خاصى روى مسأله رؤيت خداوند دارند باز در اينجا به سراغ اين مسأله رفتهاند كه اين آيه مسأله رؤيت را نيز شامل مىشود چه كسى است كه نخواهد خدا را ببيند؟!.(2)
ولى اشتباه بزرگ آنها اينجاست كه نمىخواهند اين واقعيت را بپذيرند كه مشاهده حسى درباره خداوند غير ممكن است، چرا كه جسم بودن و مكان و جهت داشتن از صفات ويژه مخلوقات است و اين درباره ذات پاك خداوند محال است و بهشتيان هرگز تقاضاى محال نمىكنند، اما مشاهده قلبى و باطنى هم در اين جهان ميسر است و هم در جهان ديگر.
جالب اينكه در تعبير ديگرى در اين زمينه در آيه 35 ق مىخوانيم: لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فيها وَ لَدَيْنا مَزيدٌ:
«هرچه بخواهند، در بهشت براى آنها هست و نزد ما اضافات ديگرى است»!
اين تعبير نشان مىدهد كه با تمام وسعتى كه جمله لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فيها دارد، و تمام آنچه را اراده كنند شامل مىشود، خداوند افزون بر آن نعمتها و مواهبى كه هرگز به فكر هيچ انسانى نرسيده و نمىرسد، و به هيچ خاطرى خطور نكرده و نمىكند، براى آنها فراهم ساخته است، و الطاف بىدريغش را به گونهاى كه با هيچ بيانى قابل توصيف نيست شامل حال آنها مىكند!
از بعضى از روايات استفاده مىشود كه جمله وَلَدَيْنا مَزيدٌ اشاره به روزهاى جمعه بهشتيان است كه در آن روزها كرامات تازه، و عنايات ويژهاى، از سوى پروردگار نسبت به آنها مىشود، كه هفتاد بار از آنچه دارند برتر و بالاتر است (3)آيات ديگرى در قرآن نيز وجود دارد كه كم و بيش با آيات فوق هماهنگ است.(4)
1) اقتباس از تفسير الميزان، جلد 17، صفحه 260.
2) تفسير فخر رازي، جلد 26، صفحه 280.
3) بحارالأنوار، جلد 8، صفحه 126، حديث 27.
4) از جمله آيات 57 يس و 31 فصلت است كه با تعبير« و لهم ما يدّعون»( براى آنها هر چه طلب كنند خواهد بود) يا« و لكم فيها ما تدعون»( براى شما در آنجا هر چه طلب كنيد خواهد بود) نيز شامل مواهب گوناگون معنوى مىشود.
در قرآن مجيد پارهاى از تعبيرات ديده مىشود كه از تمام آنچه تاكنون گفته شد فراتر مىرود، زيرا پا را در مرحلهاى مىگذارد كه از افق افكار همه انسانها و از دايره انديشه و تصور و خيال و هم بيرون است، و از آنچه خواندهايم و نوشتهايم بالاتر است!
تكيه آيات قرآن بر چنين امرى عظمت نعمتهاى الهى را «به زبانى كه شرح آن نتوان» بيان مىكند، و اين از آيات اعجابانگيز قرآن است.
مىفرمايد: فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما اخْفِىَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ اعْيُنٍ جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُوْنَ «هيچكس نمىداند چه پاداشهايى كه مايه روشنى چشمهاست براى آنها نهفته شده؟ اين جزاى اعمالى است كه انجام مىدادند» (الم سجده 17).
در حديث مشهورى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: انَّ اللَّهَ يَقُولُ اعْدَدْتُ لِعِبادى الصّالِحينَ مالا عَيْنٌ رَأَتْ، وَ لا اذُنٌ سَمِعَتْ وَلا خَطَرَ عَلى قَلْبِ بَشَرٍ: «خدا مىفرمايد براى بندگان صالحم پاداشهايى فراهم كردهام كه هيچ چشمى نديده، و هيچ گوشى نشنيده، و بر فكر كسى نگذشته است».(1)
جالب اينكه اين بشارت عظيم در قرآن مجيد به دنبال توصيف مؤمنان به قيام از بستر در شبها براى مناجات با پروردگار (نماز شب) و نيز توصيف آنها به انفاق از تمام چيزهايى كه در اختيار دارند آمده است، و اين نشان مىدهد كه در اين طاعات و عبادات و اعمال نيك «نماز شب» و «انفاق» از برترين آنها است، و جالبتر اينكه نماز شب عبادتى است مخفيانه و انفاقهاى مخلصانه نيز غالباً مخفيانه است و خداوند پاداش آن را نيز اينچنين مخفى نگه داشت!
اين نكته نيز قابل توجه است كه تعبير قرّةَ اعْيُنٍ در اصل به معناى سردى و خنك شدن چشمها است (2)چرا كه در ميان عرب معروف بوده «اشك شوق» كه به هنگام شادى فوقالعاده از چشم سرازير
مىشود سرد و خنك است! در حالى كه «اشك غم و اندوه» همواره داغ و سوزان است، و لذا عرب هنگامى كه مىخواست بگويد: فلان موضوع يا فلان حادثه شديداً مايه سرور و خوشحالى است، تعبير به «قرّة العين يا قرّة اعين» مىكرد و از آنجا كه اين تعبير در فارسى وجود ندارد معادل و شبيه آن را به كار مىبريم، و مىگوييم: «مايه روشنى چشم» است.
به هر حال بعضى از كلمات و آيات است كه هرچه فكر انسان با آن اوج مىگيرد و پرواز مىكند به گرد آن نمىرسد و هرچه آن را كاوش مىكند به مفاهيم بيشترى دست مىيابد، تا آنجا كه فكر باز مىايستد و اعتراف مىكند كه به اعماق مفهوم آن نرسيده است، و آيه مورد بحث كه اشاره سربسته و بسيار پرمعنايى به مواهب عظيم و معنوى و روحانى بهشتيان است به راستى اين گونه است، چرا كه مفهوم آيه اين است هيچكس حتى پيامبران مرسل، و فرشتگان مقرب الهى، نيز نمىتوانند به اين حقيقت پى برند كه خداوند براى بندگان خاصش نهفته است؟!
مسلماً آنها درجاتى از قرب ذات پاك او، و مراحلى از وصال ديدار او، و مراتبى از عنايات و الطاف او مىرسند كه تا كس بدان نرسد نمىتوان آن را درك كند!
و چه زيبا گفته است آن شاعر:
روزى كه روم همره جانان به چمننه لاله وكل بينم و نه سرو وسمن
رازى كه ميان من و او گفته شودمن دانم، واو داند، واو داند و من!
چيزى كه به نعمتهاى بهشتى ارزش معنوى فوقالعادهاى مىبخشد و آن را به كلى از نعمتهاى دنيا خارج مىسازد اين است كه هرگز گرد و غبار نيستى و فنا بر آن نمىنشيند.
هرگز نگرانى زوال نعمت در آنجا نيست.
هرگز بيم و ترس از قطع آن نمىرود، و انسان از اين نظر كاملًا آسوده خاطر است، و اين احساس امنيت در برابر احتمال زوال و فنا لطف و شيرينى خاصى به اين نعمتها مىبخشد.
اين حقيقت را كسانى در مىيابند كه وقتى مشمول نعمت مهمى مىشوند، ناگهان به فكر زوال آن افتاده و شهد نعمت در كامشان شرنگ مىشود.
آيات متعددى در قرآن مجيد در اين زمينه ديده مىشود كه همواره اين حقيقت را يادآور مىشود، و به انسانها بشارت مىدهد كه بدانيد و آگاه باشيد كه اين الطاف بيكران الهى جاودانى و هميشگى است، شاد بمانيد و شاد زندگى كنيد، و از آن بهرهگيرى نماييد.
در آيه 35 سوره رعد مىخوانيم اكُلُها دائمٌ وَ ظِلُّها: «ميوههاى آن هميشگى و سايههايش جاودانى است».
ولى از آنجا كه اين بحث با مسأله خلود رابطه نزديكى دارد ما آن را جداگانه در فصل ديگرى مورد بررسى قرار خواهيم داد.
اشاره:
معمولًا راه ورود به هر خانه و ساختمان و باغ محصورى، درهاى آنهاست، بنابراين درهاى بهشت راه ورودى آن را مشخّص مىكند.
گاه درها داراى قفلهايى است كه بايد با كليدهاى ويژه خودش باز گردد، كه عرب آن را «مفتاح» و جمع آن «مفاتيح» (يا مقليد و مقاليد) مىگويد.
ولى درها و كليدهاى در مورد بهشت مفهوم ديگرى به خود مىگيرد و اشاره به امور و اعمال و كارهاى مفيد و مخلصانهاى است كه سبب ورود در بهشت مىشود، البتّه در آيات قرآن، اشاره سربستهاى به درهاى بهشت شده، ولى برداشتهاى گستردهاى كه در اخبار اسلامى در اين زمينه آمده، فرهنگ اسلامى را درباره ارزشهايى كه مىتواند سبب راه يافتن به اين كانون بزرگ رحمت يعنى بهشت گردد به خوبى مجسّم مىسازد، با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم، و به آيات مختلفى كه در اين زمينه رسيده است گوش جان فرا مىدهيم:
1- حَتّى اذا جاؤُها وَ فِتِحَتْ ابْوابُها وَ قَالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ
(زمر 73)
2- جَنّاتُ عَدْنٍ مُفَتَحَةً لَهُمُ الْابْوابُ
(ص- 50)
3- وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ- سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ
(رعد- 23 و 24)
ترجمه:
1- هنگامى كه به آن مىرسند درهاى بهشت گشوده مىشود. و نگهبانان به آنها مىگويند: سلام بر شما!
2- باغهاى جاويدان بهشتى كه درهايش به روى آنان گشوده است.
3- و فرشتگان از هر درى بر آنان وارد مىگردند- (و به آنها مىگويند) سلام بر شما بخاطر صبر و استقامتتان.
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه هنگامى كه اشاره به حركت بهشتيان به صورت دستهجمعى و گروه گروه به سوى بهشت مىكند، مىفرمايد: «تا هنگامى كه به آن برسند و درهاى بهشت گشوده شود، و نگهبانان آن به آنها گويند: سلام بر شما» حَتّى اذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ ابْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ
از اين تعبير استفاده مىشود كه به هنگام رسيدن بهشتيان به نزديكى بهشت، درها گشوده مىشوند، و گويى بهشت در انتظار آنهاست و آغوش باز مىكند و آنها را به درون خود دعوت مىنمايد، حتّى زحمت گشودن درها براى آنها وجود ندارد.
در آيه بعد همين معنا به تعبير ديگرى منعكس است مىفرمايد: (آنها به سوى باغهاى بهشت باز مىگردند) «باغهاى جاويدانى كه درهايش به روى آنها كاملًا گشوده است» جَنّاتٌ عَدْنٍ مُفَتَّحةً لَهُمُ الْابْوابُ
تعبير به «مفتّحه» با توجه به اينكه از باب تفعيل است و در اين گونه موارد مفهوم كثرت و تأكيد را دارد ممكن است به اين معنا باشد كه نه يك در، بلكه همه درها، نه به صورت نيم گشوده، بلكه كاملًا گشوده، در برابر آنها قرار دارد.
آيا اين درها به خودى خود گشوده مىشود گويى داراى روح و حيات است و با نزديك شدن بهشتيان به عنوان اداى احترام خود به خود گشوده مىشود؟
يا اينكه تنها با قصد و اراده و فرمان و بدون نياز به هيچ واسطه ديگر باز مىگردد، يا فرشتگان و خازنان بهشت به علامت احترام قبلًا آن را گشوده و بر كنار در ايستاده، و انتظار مقدم آنها را مىكشند، همانگونه كه ما نسبت به ميهمانانى كه بسيار عزيز و محترمند چنين مىكنيم.
احتمال اوّل مناسبتر به نظر مىرسد، و ذكر صيغه مجهول مىتواند اشارهاى به آن باشد، و در عين
حال انتظار فرشتگان و خازنان بهشت بر كنار درها نيز متناسب با آيه اوّل است.
بالاخره در سوّمين و آخرين آيه، سخن از ورود فرشتگان از درهاى مختلف بهشت است، و اين بعد از استقرار بهشتيان در بهشت مىباشد، مىفرمايد: «فرشتگان از هر درى بر آنها وارد مىشوند، و به آنها مىگويند: درود بر شما! به خاطر صبر و استقامتتان» وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ
آيا معناى اين سخن آن نيست كه تمام اعمال صالح كه در حقيقت درهاى بهشتند در صبر و استقامت خلاصه مىشوند؟ (دقت كنيد).
در هيچ آيهاى از قرآن مجيد نيامده است كه بهشت هشت در دارد، تنها درباره دوزخ مىخوانيم: لَها سَبْعَةُ ابْوابٍ «براى آن هفت در است» (حجر- 44).
ولى كراراً در احاديث اسلامى به اين نكته اشاره شده كه بهشت داراى هشت در است، اشاره به اينكه طرق وصول به سعادت كه بهشت مظهر آن است از طرق سقوط در دامان بدبختى كه جهنّم كانون آن است، بيشتر مىباشد، و رحمت واسعه الهى بر غضبش پيشى گرفته سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَهُ
از جمله در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم: انَّ لِلْجَنَّةِ ثَمانِيَةَ ابْوابٍ: «بهشت داراى هشت در است» سپس به شرح اين درها پرداخته، مىفرمايد: از بعضى از اين درها صديقان وارد مىشوند، و از بعضى شهداء و صالحان، و از بعضى شيعيان و محبّان اهل بيت عصمت عليهم السلام و ...(1).
در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم: احْسِنُوا الظَّنَّ بِاللَّهِ وَ اعْلَمُوا انَّ لِلْجَنَّةِ ثمانِيَةَ ابْوَابِ عَرْضُ كُلِّ بابٍ مِنْها مَسيرَةُ ارْبَعينَ سَنَةٍ: «به خدا گمان نيك داشته باشيد و بدانيد بهشت هشت در دارد، پهناى هر
1) بحارالأنوار، جلد 8، صفحه 121، حديث 12.
در به اندازه چهل سال راه است»!.(1)
اين در حالى است كه از بعضى ديگر از احاديث استفاده مىشود كه عدد درهاى بهشت هفتاد و يك در است، اين مضمون در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام نقل شده.(2)
ممكن است همه اين اعداد اشاره به عددهاى تكثيرى باشد كه كثرت فوقالعاده درها را نشان مىدهد، منتها در يكجا در مقايسه با درهاى جهنم هشت در شمرده شده، تا نشان داده شود كه اسباب وصول به سعادت از اسباب بدبختى بيشتر است، و در جاى ديگر اشاره به كثرت اقوامى شده كه هر كدام از طريقى به اين كانون رحمت الهى راه مىيابند.
از تعبيرات مختلف اين روايات به خوبى استفاده مىشود كه اين درها هماهنگ است با اعمالى كه نيكان و پاكان انجام مىدهند، مثلًا در حديثى از امام صادق عليه السلام از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: لِلْجَنَّةِ بابٌ يُقالُ بابُ الْمُجاهِدينَ، يَمْضُونَ الَيْهِ فَاذا هُوَ مَفْتُوحٌ وَ هُمْ مُتَقَلِّدُونَ بِسُيُوفِهِمْ ... وَ الْمَلائِكَةُ تُرَحِّبُ بِهِمْ «براى بهشت درى است كه به آن، در مجاهدان گفته مىشود، هنگامى كه به سوى آن مىروند آن در گشوده مىشود، در حالى كه آنها شمشيرهايشان را بر كمر دارند و فرشتگان به آنها خوشامد مىگويند»!.(3)
همين معنا به شكل ديگرى در نهجالبلاغه آمده است: انَّ الْجِهادَ بابٌ مِنْ ابْوابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخاصَّةِ اوْلِيائهِ: «جهاد درى از درهاى بهشت است كه خدا آن را به روى بندگان خاصش گشوده».(4)
باز در حديث ديگرى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم آمده است: انَّ لِلْجَنَّةِ باباً يُدْعى الرَيّانُ لا يَدْخُلُهُ الَّا الصّائُمونَ: «بهشت درى دارد كه سيراب (يا سيراب كننده) ناميده مىشود، و از آن در فقط روزهداران وارد مىشوند».(5)
و نيز از همان حضرت آمده است: انَّ لِلْجَنَّةِ بابٌ يُقالُ لَهُ بابُ الْمَعْرُوفِ لا يَدْخُلُهُ الّا اهْلُ الْمَعْرُوفِ: «بهشت درى دارد به نام در نيكو كارى كه جز نيكوكاران از آن وارد نمىشوند.(6)
همچنين در احاديث ديگر اشاره به «بابُ الصَّبْرِ»، «بابُ الشُّكْرِ»، «بابُ الْبَلاءِ» نيز شده، حتى آمده
است كه درهاى بهشت در سايه شمشيرهاست! ا «انَّ ابْوابُ الْجَنَّةِ تَحْتَ ظِلالِ السُّيُوفِ»(1)(اشاره به مسأله جهاد).
قابل توجه اينكه از بعضى از احاديث استفاده مىشود كه درهاى بهشت مردان بزرگ الهى هستند! چنانكه در كافى از امام كاظم عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: ان عَليّاً بابٌ مِنْ ابْوابِ الْجَنَّةِ: «على عليه السلام درى از درهاى بهشت است»(2)اشاره به اينكه هركس خلق و خو و ايمان و عمل خويش را از آن بزرگوار بگيرد، و در مسير او گام نهد وارد بهشت خواهد شد.
با توجه به آنچه گفته شد معنا و مفهوم درهاى بهشتى و چگونگى آنها به خوبى روشن مىشود.
كتيبهها در هر ساختمان معمولًا بيانگر محتوى و هدف واقعى آن ساختمان است از روايات اسلامى استفاده مىشود كه درهاى بهشتى كتيبههاى قابل توجهى دارد، دقت در اين روايات عمق بيشترى به آنچه در بالا در مورد تفسير درهاى بهشت گفتيم مىبخشد و حقايق جالبترى از آن ارائه مىدهد.
از جمله در حديثى از «جابر بن عبداللَّه» از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: مَكْتُوبٌ عَلَى بابِ الْجَنَّةِ لا الهَ الَّا اللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّه، عَلىٌّ اخوُ رَسُولِ اللَّهِ: «بر در بهشت نوشته شده است معبودى جز «اللَّه» نيست، محمد رسول خدا، و على برادر رسول اللَّه است».(3)
با توجه به اينكه حديث فوق در بسيارى از كتب شيعه و اهل سنت با عبارات گوناگونى نقل شده
1) ميزان الحكمه، جلد 2، صفحه 104( نقل از در المنثور جلد 1، صفحه 248.
2) كافى، جلد 2، صفحه 389، حديث 21.
3) بحارالأنوار، جلد 8، صفحه 131، حديث 34- اين حديث يا شبيه آن در بسيارى از كتب اهل سنت نيز آمده است از جمله حافظ ابونعيم اصفهانى در حلية الأولياء( ج 7، ص 256) و حافظ ابوبكر بغدادى در تاريخ بغداد( ج 7، ص 387) و ابن مغازلي در كتاب مناقب اميرالمؤمنين( مخطوط) و حافظ سمعانى نيشابورى در مناقب الصحابه طبرى در ذخائر العقبى( ص 66) و ابن حجر عسقلانى در لسان الميزان( ج 4، ص 81) و گروه كثير ديگرى آن را نقل كردهاند( براى توضيح بيشتر به جلد 4 احقاق الحق صفحه 199 به بعد و 280 به بعد و 387 مراجعه فرماييد).
است اهميت اين اصول سه گانه در دين اسلام روشن و آشكار مىشود.
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: عَلى بابِ الْجَنَّةِ مَكْتُوبٌ: الصَّدَقَةُ بِعَشَرَةٍ وَ الْقَرْضُ بِثَمانِيَةَ عَشْرٍ: «بر در بهشت نوشته شده است بخشش در راه خدا ده برابر پاداش دارد، و وام دادن هيجده برابر».(1)
و اين خود مىرساند كه يك اصل اساسى براى ورود در بهشت همان توجه به مشكلات مالى نيازمندان و محرومان جامعه و كمك به آنهاست.
و بالاخره در حديث مفصل ديگرى كه شرح ماجراى معراج و مشاهده بهشت و دوزخ در آن سفر آسمانى آمده است مىخوانيم: پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: بهشت هشت در داشت و بر هر درى چهار كلمه نوشته شده بود كه از تمام دنيا و آنچه در دنياست براى كسى كه بداند و عمل كند بهتر است، و سپس كلمات چهارگانه هر يك از اين درها را بيان مىكند، با اين قيد كه بر سر هر در قبل از ذكر اين چهار كلمه جمله «لا الهَ الّا مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ عَلِيٌّ وَلِيٌّ اللَّهِ» آمده است.
بر در اوّل نوشته شده ... اسباب زندگى صحيح، قناعت، حقشناسى، ترك كينهتوزى، و همنشينى با اهل خير است.
روى در دوّم نوشته شده ... اسباب سرور آخرت چهار چيز است: دست كشيدن بر سر يتيمان، محبت نسبت به مستمندان و بيوه زنان، كوشش در حوائج، مؤمنان، و تفقد از فقرا و مساكين.
روى در سوّم نوشته شده ... اسباب سلامت در دنيا چهار چيز است: كم گفتن، كم خوابيدن، كم راه رفتن، و كم خوردن.
روى در چهارم نوشته شده ... كسى كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد بايد ميهمان را احترام، و همسايگان را گرامى، و پدر و مادر را محترم شمرد، و سخن نيك بگويد يا خاموش شود.
روى در پنجم نوشته شده ... هركس مىخواهد به او ستم نشود ستم نكند، هركس مىخواهد به او دشنام ندهند دشنام نگويد، هركس مىخواهد خوار نگردد ديگران را خوار نكند، و هركس مىخواهد در دنيا و آخرت به دستگيره محكمى چنگ زند بگويد: لا الهَ الَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ، عَلِىٌّ وَلِىُّ اللَّه
و روى در ششم نوشته شده ... هركس مىخواهد قبر او گشاده باشد بناى مسجد كند، و هركس مىخواهد بدنش طعمه حشرات زير زمين نشود در مسجد بسيار بماند، و هركس مىخواهد جسدش سالم بماند و پوسيده نشود مساجد را نظافت كند، و هركس مىخواهد جايگاه خويش را در بهشت ببيند
1) همان مدرك، صفحه 181، حديث 140( تعبير به 18 برابر ممكن است از اين نظر باشد كه در وام دادن دو كار خير انجام مىشود« رفع حاجت مؤمن» و« حفظ حيثيت او» و هر كدام ده حسنه دارد، و چون باز پس مىگيرد دو حسنه كاسته مىشود و هيجده حسنه مىشود).
مساجد را فرش كند.
و بر در هفتم نوشته شده .... نورانيت قلب در چهار چيز است: عيادت بيماران، تشييع جنازه، خريد كفن، و اداء ديون.
و بالاخره بر در هشتم نوشته شده ... هركس مىخواهد از اين درها وارد بهشت گردد به چهار چيز چنگ زند: سخاوت، حسن خلق، صدقه، و ترك آزار بندگان خدا.(1)
ابعاد تربيتى و انسانى اين حديث بسيار گسترده و روشن است، و نشان مىدهد ورود در كانون رحمت الهى و بهشت جاودان در گرو چه اعمال و صفاتى است؟
1) بحارالأنوار، جلد 8، صفحه 145، حديث 67( با كمى تلخيص).
اشاره:
كراراً گفتهايم جهانى كه در آن زندگى مىكنيم در برابر جهان ديگر بسيار محدود و حقير است، و رستاخيز از نظر گستردگى و وسعت قابل مقايسه با محيط زندگى ما نيست، در حقيقت آنچه در روايات اسلامى راجع به مساكن اهل بهشت و وسعت آنها آمده است گواه صدقى بر اين مدعاست، بدون شك آنهمه نعمت و مواهب عظيم و بىانتها در عالمى بس عظيم خواهد بود.
به قرآن باز مىگرديم و توصيف اين گستردگى را از زبان قرآن مىشنويم:
1- سابِقُوا الى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها كَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْارْضِ اعِدَّتْ لِلَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ (حديد 21)
2- وَ سارعُوا الى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها السَّمواتُ وَ الْارْضُ اعِدَّتْ لِلْمُتَّقين (آلعمران 133)
3- وَ اذا رَأيْتَ ثَمّ رَأيْتَ نَعيماً وَ مُلْكَاً كَبيراً (دهر 20)
ترجمه:
بر يكديگر سبقت گيريد براى رسيدن به مغفرت پروردگارتان و بهشتى كه پهنه آن مانند پهنه آسمان و زمين است، و آماده شده براى كسانى كه به خدا و رسولانش ايمان آوردهاند.
2- براى يكديگر سبقت بجوييد براى رسيدن به آمرزش پروردگار خود و بهشتى كه وسعت آن آسمان و زمين است و براى پرهيزكاران آماده شده است.
3- و هنگامى كه آنجا را بينى نعمتها و ملك عظيمى را مىبينى.
تفسير و جمعبندى
نخستين آيه وسعت بهشت را همانند وسعت آسمان و زمين شمرده، مىفرمايد: «سبقت جوييد به سوى آمرزش پروردگارتان و بهشتى كه پهنه آن همچون پهنه آسمان و زمين است، و آماده شده براى كسانى كه ايمان به خدا و رسولانش داشته باشند» سابِقُوا الى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُها كَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْارْضِ اعدَّتْ لِلَّذين آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ
روشن است كه منظور از «عرض» در اينجا عرض در مقابل طول نيست، بلكه منظور همان مفهوم لغوى يعنى وسعت پهنه است (1)و اينكه جمعى از مفسّران در اينجا به خاطر پيدا كردن طول بهشت به زحمت افتادهاند به خاطر اشتباهى است كه در مفهوم «عرض» مرتكب شدهاند.
بعضى نيز گفتهاند كه اين تعبير جنبه كنايى دارد زيرا بالاترين وسعتى كه به ذهن انسان مىگنجد وسعت آسمان و زمين است و گرنه وسعت واقعى آن از اينها فراتر است.
قابل توجه اينكه، نخست سخن از موهبت و مغفرت و آمرزش الهى مىگويد، و بعد سخن از بهشت با آن وسعتش چرا كه مغفرت يعنى شستشوى از گناه و پاك شدن و لايق قرب پروردگار گشتن حتى از بهشت بالاتر است، بعلاوه تا آن پاكى و غفران حاصل نشود نوبتى به بهشت نخواهد رسيد.
تعبير به سابِقُوا از ماده «مسابقه» اشاره به اين نكته لطيف است كه بهشت و مغفرت آنچنان پر ارزش است كه سزاوار است مؤمنان همانند قهرمانانى كه سعى دارند براى رسيدن به يك هدف بر يكديگر پيشى گيرند، تلاش كنند.
ضمناً اين تعبير نشان مىدهد كه اين دنيا همچون «ميدان مسابقه» است و هدف نهايى آن جهان ديگر مىباشد.
در اينكه منظور «سبقت جستن» در چه چيز است؟ بسيارى از مفسّران انگشت روى مصداقهاى خاصى گذاردهاند، مانند سبقت به سوى «اسلام» يا «هجرت» يا «نمازهاى پنجگانه» يا «جهاد» يا «توبه».
ولى پيداست كه مفهوم آيه مفهوم وسيعى است كه تمام طاعات و اعمال صالح را شامل مىشود، و
1) بسيارى از ارباب لغت گفتهاند« عرض» در مقابل« طول» است ولى انكار نكردهاند كه عرض به معناى وسعت نيز آمده، و به گفته« التحقيق في كلمات القرآن الكريم»« معناى اصلى عرض قرار دادن چيزى در برابر ديدگان است، و از آنجا كه انسان در برخورد با اشياء غالباً به عرض آن مىنگرد نه طول آن، اين واژه در معناى مزبور به كار رفته» بنابراين عرض آسمانها و زمين در آيه مورد بحث به معناى تمام وجود آنهاست كه قابل رؤيت و مشاهده مىباشد.
آنچه در كلمات اين گروه از مفسّران آمده در واقع بيان مصداقى از اين مفهوم گسترده است.
در دوّمين آيه همين مسأله با تعبيرات ديگرى دنبال شده است، در آنجا سخن از «سبقت جستن» بود، و در اينجا «سرعت گرفتن» در آنجا مىفرمود: وسعت بهشت مانند وسعت آسمان و زمين است، و در اينجا واژه معادل «مانند» حذف شده، و «آسمان» تبديل به «آسمانها» گرديده است، در آنجا مىفرمايد:
«آماده براى پرهيزكاران است» وَ سارِعُوا الى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها السَّماواتُ وَ الارَضُ اعِدَّتْ لِلْمُتَّقينَ
ناگفته پيداست كه «سبقت گرفتن» از «سرعت در كار» جدا نيست و «پرهيزكاران» كسانى هستند كه «ايمان واقعى به خدا و رسولانش دارند» چرا كه «تقوى» بازتاب «ايمان» راسخ است و «سماء» نيز معناى جنس دارد كه همه آسمانها را شامل مىشود، پس هر دو آيه در واقع يك حقيقت را دنبال مىكند.
در اينجا سؤالى براى بسيارى از مفسّران مطرح شده كه اگر وسعت بهشت به اندازه تمام وسعت آسمانها و زمين است پس براى دوزخ جايى باقى نمىماند؛
پاسخ اين سؤال را مىتوان چنين بيان كرد كه در آن روز جهان به مراتب گستردهتر از امروز است چرا كه عالمى است برتر و كاملتر، و بهشت آن روز به اندازه پهنه آسمانها و زمين امروز است، و دوزخ جداى از آن است، چرا كه آن عالم از يكجا از هر جهت وسيعتر است.
پاسخ ديگرى در اينجا نيز وجود دارد كه خلاصهاش چنين است در اين جهان نور و ظلمت نعمت و نقمت با هم متزاحمند و طبعاً در يكجا جمع نمىشوند، ولى در آنجا مزاحمتى در ميان اين امور نيست، ممكن است هر دو تمام جهان را فرا گرفته باشند اما چون دو مرحله از وجود و هستى هستند مزاحم يكديگر نمىباشند!.
مثال سادهاى براى نزديك ساختن اين معنا به ذهن مىتوان بيان كرد، و آن اينكه: ممكن است صداى دلنواز و بسيار مليح و زيبايى، از يك فرستنده راديويى با موج مخصوصى در سراسر جهان پخش گردد، و در همان حال صداى بسيار گوش خراش توأم با آهنگ وحشتناكى از فرستنده ديگر برخيزد، اين دو موج ممكن است سراسر كره زمين را فرا گرفته باشند، در عين حال براى افرادى عادى قابل درك نيستند،
آنهايى كه گيرنده راديوى خود را با موج اوّل تطبيق كرده از آن نغمه دلنواز غرق لذّت مىشوند، و آنها كه با دوّمى تطبيق كردهاند در عذاب و ناراحتى خواهند بود، گروه اوّل گويى در بهشتند و گروه دوّم در دوزخ! شرح اين سخن را به خواست خدا به زودى خواهيم داد.
در سوّمين و آخرين آيه، تعبير سربسته و پرمعنايى در مورد عظمت بهشت آمده است، روى سخن را به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كرده مىفرمايد: «هنگامى كه آنجا را مىنگرى نعمتها و ملك عظيمى را مىنگرى: وَ اذا رَأَيْتَ ثُمَّ رَأَيْتَ نَعيماً وَ مُلْكاً كَبيراً.(1)
در تفسير ملك كبير، مطالب بسيارى گفته شده است، اين تفسيرها در دو محور عمدتاً قرار گرفته:
جمعى «ملك كبير» را اشاره به وسعت و عظمت بهشت و خانهها و قصرها و باغهاى بهشتيان مىدانند، از جمله اينكه در تفسيرى آمده: پائينترين افراد بهشتى قلمرو ملكش به اندازهاى است كه وقتى نگاه مىكند فاصله هزار سال راه را مىبيند و در بعضى از روايات دو هزار سال آمده است!.(2)
و گروهى آن را اشاره به عظمت معنوى بهشت و مقامات عالى بهشتيان مىدانند از جمله اينكه:
فرشتگان بدون اجازه بر آنها وارد نمىشوند، و هميشه به آنها سلام و تحيّت مىگويند، يا اينكه فناء و زوال و نيستى در آنجا راه ندارد، و يا اينكه هريك از آنها هفتاد دربان دارد!.(3)
بعضى «ملك» را به معناى «مالكيت» تفسير كردهاند، و بعضى نيز به معناى «حاكميّت».
بعضى نيز «ملك كبير» را به معناى «قرب الى اللَّه و شهود معنوى جلال و جمال او» دانستهاند (جمع ميان همه اين معانى نيز ممكن است، زيرا تضادى در ميان آنها نيست).
آنچه از مجموع اين آيات به دست مىآيد اين است كه همان گونه كه نعمتهاى بهشتى از نظر اهميّت و گستردگى و تنوّع، هرگز به وصف نمىآيد، عظمت و وسعت آن نيز چنين است، و هرچه در اين زمينه سخن گفته شود باز از ترسيم و توصيف آن عاجز است.
1) « ثَمِّ» در اينجا ظرف مكان است و« رَأَيْتَ» فعل لازم است، بنابراين اين مفهوم آيه چنين است: هنگامى كه در آنجا نگاه مىكنى نعمت فراوان و ملك عظيمى را مىبينى، بنابر تفسير ديگرى« رَأَيْتَ» فعل متعدى است و« ثَمَّ» اسم اشاره به دور، و مفعول به آن مىباشد، مفهومش اين است« اذا رأيت ذلك المكان رأيت نعيماً و ملكاً كبيرا».
2) تفسير ابوالفتوح رازى، جلد 11، صفحه 352- قرطبى، جلد 10، صفحه 3669- روح المعانى جلد 29، صفحه 161- مجمعالبيان، جلد 9 و 10، صفحه 411.
3) تفسير برهان، جلد 4، صفحه 415، تفسير مجمعالبيان، جلد 9 و 10، صفحه 411.
اشاره:
با اينكه وعده الهى حق است، و هيچگونه تخلفى در آن امكانپذير نيست، و آنچه را از پاداشها به مؤمنان، و از كيفرها و عذابها به مجرمان، وعده داده مسلم تحقق خواهد يافت، زيرا تخلف از وعده يا به سبب عجز و ناتوانى است، يا جهل و نادانى و پشيمانى، و مسلم است كه اين امور به ذات پاك او راه ندارد، و به همين دليل همه مىتوانند به وعدههاى پاداش او دلگرم، و از تهديدهاى او نسبت به كيفرها بيمناك باشند اما با اين حال آيات قرآن مجيد بر اين مسأله اصرار دارد كه بهشت و جهنم هم اكنون آفريده شده و موجودند و آماده براى مستحقان!.
از روايات مختلف نيز استفاده مىشود كه اعمال نيك انسانها بهشت را مىسازد و اين خود دليل بر اين است كه بهشت هم اكنون وجود دارد.
اين اصرار به خاطر آن است كه مسأله پاداش و كيفر وارد مرحله جدىتر مىشود، نيكوكاران نتائج اعمال خود را در كنار خويش احساس كنند، و بدكاران كيفرها را لمس نمايند.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و به آياتى كه در اين زمينه است گوش جان فرا مىدهيم.
1- ... وَجَنَّةٍ عَرْضُها السَّمواتُ وَ الارْضُ اعِدَّتْ لِلْمُتَّقينَ
(آلعمران 133)
2- ... وَ جَنَّةٍ عَرْضُها كَعَرْضِ السَّماءِ وَ الارْضِ اعِدَّتْ لِلْذينَ آمَنوا بِاللَّه وَ رُسُلِهِ (حديد 21).
3- فَاتَّقُوا النَّارَ التَّي وَ قُودُها النَّاسُ وَ الحِجارَةُ اعِدَّتْ لِلْكافِرينَ (بقره 24).
4- وَ اتَّقُوا النّارَ التي اعِدَّتْ لِلْكافِرينَ (آلعمران 131).
5- وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً اخْرى- عِنْدَ سِدْرَهِ المُنْتَهى- عِنْدَها جَنَّةُ المَأْوَى (نجم 13 تا 15).
6- يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعذَابِ وَ انَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالْكافِرينَ (عنكبوت 54).
7- انَّ الابْرارَ لَفي نَعيمٍ- وَ انَّ الفُجَّارَ لَفي جَحيمٍ- يَصْلَوْنَها يَوْمَ الدّينِ- وَ ما هُمْ عَنْها بِغائبينَ (انفطار 13 تا 16).
8- كَلا لَوْ يَعْلَمُونَ عِلْمَ اليَقينِ- لَتَرَوُنَّ الجَحيمَ- ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ اليَقينِ (تكاثر 5 تا 7).
ترجمه:
1- ... و بهشتى كه وسعت آن آسمانها و زمين است، و براى پرهيزگاران آماده شده!.
2- ... و بهشتى كه پهنه آن مانند پهنه آسمان و زمين است و آماده شده براى كسانى كه به خدا و رسولانش ايمان آوردهاند.
3- از آتشى بترسيد كه هيزم آن بدنهاى مردم (گنهكار) و سنگها، است كه براى كافران مهيا شده است.
4- و از آتشى بپرهيزيد كه براى كافران آماده شده است.
5- و بار ديگر (پيامبر) او را مشاهده كرد، نزد سدرة المنتهى كه جنة المأوى در آنجا است!.
6- آنها با عجله از تو تقاضاى عذاب مىكنند در حالى كه جهنم به كافران احاطه دارد!.
7- مُسلماً نيكان در نعمت فراوانى هستند، و بدكاران در دوزخند، روز جزا وارد آن مىشوند و مىسوزند و هيچگاه از آن غائب و دور نيستند!.
8- چنان نيست كه شما خيال مىكنيد، اگر شما علم اليقين داشتيد قطعاً جهنم را مشاهده مىكرديد!.
سپس آن را به عين اليقين مشاهده خواهيد كرد.
تفسير و جمعبندى
در آيه اوّل و دوّم بعد از اشاره به عظمت و وسعت بهشت و اينكه به اندازه وسعت تمام آسمانها و زمين است، مىفرمايد: «آن آماده براى پرهيزگاران شده است» اعِدَّتْ لِلْمُتَّقينَ
بسيارى از بزرگان مفسّران ذيل اين آيه تصريح كردهاند كه از آن استفاده مىشود كه بهشت هم اكنون آماده و موجود است.(1)
قابل توجه اينكه قرطبى ذيل آيه مورد بحث مىگويد: غالب علماى اسلام بر اين عقيدهاند كه بهشت هم اكنون مخلوق و موجود است، و صريح و روايات معراج و روايات ديگرى كه در «صحيحين» و غير آن آمده است همين معنا مىباشد، هر چند معتزله اين عقيده را نپذيرفته و معتقدند كه بعد از پايان اين جهان آفريده مىشود، چرا كه آنجا دار جزاست و اينجا دار تكليف است و اين دو با هم جمع نمىشوند!.(2)
البته اين استدلال معتزله مغالطهاى بيش نيست زيرا سخن از آفرينش فعلى بهشت است نه ورود مردم در بهشت.
در آيه سوّم و چهارم سخن از وجود فعلى «دوزخ» در ميان آمده، مىفرمايد: «از آتشى بترسيد كه هيزم آن انسانها و سنگهاست و آماده براى كافران شده است» فَاتَّقُوا النَّارَ التَّي وَقُودُها النّاسُ وَ الحِجارَةُ اعِدَّتْ لِلْكافِرينَ
اين آيات نيز گواه بر وجود فعلى آتش سوزان جهنم است، و جمعى از مفسّران نيز به آن تصريح كردهاند، و اين تفسير كه گفته شود تعبير «اعِدَّتْ» (آماده شده) هر چند فعل ماضى است ولى به معناى مستقبل و آينده است، چون گاه آينده حتمى را به صورت فعل ماضى بيان مىكند، بر خلاف ظاهر آيه است، و چنين تفسيرى بدون شاهد و قرينه ممكن نيست.
پنجمين آيه سخن از داستان معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىگويد: «بار ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را مشاهده كرد، نزد سدرة المنتهى (درختى است پر برگ و پر سايه در اوج آسمانها) همان كه جنة المأوى و بهشت برين نزد آن است» وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً اخْرى عِنْدَ سِدْرَةِ المُنْتَهى عِنْدَها جَنَّةُ المَأْوَى
در اينكه آيا جَنَّةُ المَأوَى به معناى بهشت برزخى است يا بهشت جاويدان؟ در ميان مفسّران گفتگو است، ممكن است تعبير به مَأْوَى بهشت جاويدان را تداعى كند، هرچند بودن اين بهشت در بخشى از آسمانها تداعى معناى بهشت برزخى را مىكند زيرا بهشت جاويدان به وسعت تمام زمين و آسمانها است.
بنابراين استدلال به آيه فوق براى مخلوق بودن بهشت تنها مطابق تفسير اوّل صحيح است، جمعى از مفسّران اين تفسير را ترجيح دادهاند از جمله «طبرسى» در «مجمعالبيان» و علّامه «طباطبايى» در «الميزان».
در آيه بعد سخن از احاطه دوزخ به كافران است در برابر اصرار لجاجتآميزى كه داشتند قرآن مىفرمايد: «آنها با عجله از تو تقاضاى عذاب مىكنند، در حالى كه (هم اكنون) جهنم به كافران احاطه دارد»! يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالعَذابِ وَ انَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالكَافِرينَ
آنها نه تنها جهنم دنيا را بر اثر شرك و آلودگى به گناه و عصيان و ظلم و ستم براى خود فراهم كردهاند، بلكه جهنم آخرت نيز هم اكنون آنها را احاطه نموده است، مخصوصاً با توجه به اينكه در آغاز آيه سخن از عجله كفار به ميان آمده، مناسب اين است كه گفته شود چرا عجله مىكنيد شما هم اكنون در دوزخيد! منتها حجابهاى اين جهان شما را از تأثير مستقيم آن بر كنار داشته، ولى در قيامت اين حجابها كنار مىرود و احاطه جهنم را با چشم خود مىبينيد.(1)
اين احتمال در تفسير آيه نيز گفته شده كه آيه ناظر به قيامت است و آيه بعد از آن كه مىگويد يَوْمَ يَغْشاهُمُ العَذابُ مِنْ فَوْقِهِمْ به منزله قيد براى احاطه دوزخ است.
1) مرحوم علّامه شعرانى در حاشيه تفسير ابوالفتوح نيز اين معنا را پسنديده است، جلد 9، صفحه 30.
به تعبير ديگر اين تعبير اشاره به آينده حتمى است، زيرا همانگونه كه گفتيم در ادبيات عرب آينده حتمى (مضارع متحقق الوقوع) را به صورت حال، و گاه به صورت ماضى بيان مىكنند.
ولى از آيات سوره انفطار مىتوان براى تفسير اول كمك گرفت آنجا كه مىفرمايد: انَّ الابْرارَ لَفي نَعيم- وَ انَّ الفُجَّارَ لَفي جَحيمٍ- يَصْلَوْنَها يَوْمَ الدِّينَ- وَ ما هُمْ عَنْها بِغائبينَ
«مسلماً نيكان در نعمتهاى (بهشتى) هستند- و بدكاران در دوزخند- روز جزا با آن مىسوزند- و هرگز از آن غائب و دور نيستند»!.
اين تعبير نشان مىدهد كه «صَلْي» (به معناى سوختن با آتش) در قيامت است، ولى هم اكنون دوزخ فاجران را در بر گرفته، هرچند حجابها مانع سوختن آنها در دنياست، مخصوصاً جمله «وَماهم عنها بغائبين» تأكيد مجددى است بر اين معنا (دقت كنيد).
در آخرين آيه منكران قيامت را مخاطب ساخته مىفرمايد: اين چنين نيست كه شما مىپنداريد، اگر علم اليقين داشتيد قطعاً دوزخ را مىديديد كَلا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اليَقينِ لَتَرَوُنَّ الجَحيمَ
بعد مىافزايد: سپس (در قيامت) آن را به عين اليقين مشاهده خواهيد كرد ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ اليَقينِ
اگر آيه را به همين صورت كه ظاهر آن است معنا كنيم (و به اصطلاح «لو» براى شرط و جزاى آن لَتَرَوُنَّ الجَحِيمَ باشد) مفهومش اين خواهد بود كه صاحبان «علم اليقين» در همين جهان دوزخ را مشاهده مىكنند، و لازمه اين سخن آن است كه دوزخ هم اكنون وجود داشته باشد.
مفسّران در تفسير اين آيات طوفانى به پاكرده و هريك راهى را برگزيدهاند، گويا غالباً نتوانستهاند اين معنا را هضم كنند كه اين آيات ممكن است اشاره به شهود دوزخ در دنيا، و سپس مشاهده آن در آخرت باشد.
از يك سو مىبينند آيه را نمىتوان تماماً ناظر به آخرت دانست، چرا كه همه كافران و مجرمان در قيامت دوزخ را مىبينند، اين نياز به شرطى ندارد، و لذا گروهى معتقدند كه جزاء شرط در اينجا محذوف است، بلكه فخر رازى ادعاى اتفاق مفسّران را بر اين مطلب دارد.(1)
1) فخر رازى، جلد 32، صفحه 78.
ولى مسلماً اين سخن مبالغه است، چنين نيست كه اتفاق نظرى در اين مسأله باشد، ولى به هر حال مفهوم آيه را گروهى از مفسّران چنين مىدانند: لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اليَقينِ لَما الْهاكُمْ التَّكاثُرُ اگر شما علم اليقين داشتيد تفاخر و مباهات بر يكديگر شما را به خود مشغول نمىداشت و از خدا و قيامت غافل نمىكرد.(1)
بعضى ديگر كه محذوف دانستن جزاء را نادرست ديدهاند مشاهده و رؤيت را مشاهده علمى و قلبى دانستهاند، بنابراين تفسير معناى آيه چنين مىشود اگر شما علم اليقين داشتيد به دوزخ ايمان پيدا مىكرديد.
روشن است كه هم تفسير اوّل و هم تفسير دوّم مخالف ظاهر اين آيات است، چرا كه هم محذوف بودن جزاء بر خلاف قاعده است و هم تفسير رؤيت به معناى علم.(2)
بنابراين اگر آيه را صاف و بدون تقدير و حذف معنا كنيم، و هم الفاظ آن را طبق معناى حقيقى تفسير نماييم نتيجه همان تفسير مىشود كه در بالا به آن اشاره كرديم و بعضى از مفسّران لااقل به عنوان يك احتمال اين تفسير را پذيرفتهاند.
در روايات اسلامى نيز تعبيرات روشنى ديده مىشود كه با مفهوم اين تفسير هماهنگ است، از جمله داستان معروف جوان با ايمانى است كه در كتاب كافى در حديثى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود:
روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نماز صبح را با مردم خواند ناگهان نظرش به جوانى خوابآلود در مسجد افتاد، رنگ از چهرهاش پريده، لاغر اندام و نحيف به نظر مىرسيد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نامش را برد و فرمود: حالت چگونه است اى جوان! عرض كرد: صبح كردم اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در حالى كه داراى نيروى يقينم! پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم (از اين سخن در شگفتى فرو رفت و) فرمود: يقين نشانهاى دارد، نشانه يقين تو چيست؟
عرض كرد: اى رسول خدا! يقين من همان چيزى است كه مرا در اندوه عميق فرو برده، شبها به عبادت مشغول داشته، و روزها به روزه، و به كلى نسبت به دنيا و آنچه در دنياست بىاعتنا ساخته است، گويى عرش پروردگارم را مىبينم كه براى حساب برپا شده، و خلايق محشور شدهاند، و من در ميان آنها هستم، گويى بهشت را مىبينم كه اهلش در آن متنعمند، و بر تختها تكيه زدهاند، گويى اهل جهنم را مىبينم كه
در آتش سوزانش فرياد مىكشند!، گويى الأن صداى آتش افروخته دوزخ را مىشنوم كه در گوشهاى من دور مىزند!، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به اصحابش فرمود، هذا عَبْدٌ نَوَّرَ اللَّه قَلْبَهُ بِالايمانِ: «اين بندهاى است كه خدا دلش را به نور ايمان روشن ساخته است»!. سپس به او فرمود: الْزَمْ ما انْتَ عَلَيهِ: «بر اين حال و برنامهاى كه هستى بوده باش و از دست مده» جوان عرض كرد: ادْعُ اللَّه لي يا رَسُولَ اللَّه انْ ارْزَقَ الشَّهادَةَ مَعَكَ: «اى رسول خدا براى من دعا كن كه شهادت را در جهاد همراه تو نصيبم كند»! پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در حقّ او دعا كرد، چيزى نگذشت كه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به يكى از غزوات رفت و بعد از نه نفر از مسلمانان شهيد شد، و به آرزوى خود رسيد».(1)
جمله كَأَنِّي الانأَ اسْمَعُ زَفيرَ النَّارِ يَدُورُ في مَسامِعي «گويى الان مىشنوم صداى آتش را كه در گوشههاى من دور مىزند» دليل بر اين است كه هم اكنون دوزخ وجود دارد، و او از طريق ايمان آميخته با شهود آن را به چشم خود مىبيند.
از مجموع آنچه در آيات بالا آمده است استفاده مىشود كه بهشت و دوزخ هم اكنون آفريده شدهاند و موجودند، و اگر در دلالت بعضى از اين آيات ترديد شود لااقل نمىتوان در دلالت مجموع ترديد كرد، به خصوص آياتى كه تعبير به «اعِّدَتْ» (آماده شده است) دارد.
همانگونه كه در بالا اشاره شد اكثريت دانشمندان اسلامى معتقدند كه بهشت و دوزخ هم اكنون وجود دارد و براى اثبات اين عقيده به بعضى از آيات گذشته استدلال كردهاند، ولى بعضى از علماى كلام مانند ابو هاشم و عبد الجبار كه دو نفر از متكلمان قديمند عقيده دارند كه بهشت و دوزخ الان وجود خارجى ندارد و بعداً ايجاد مىشود، آنها براى اثبات مدعاى خود به آيه شريفه كُلُّ شَيءْ هالِكٌ الا وَجْهَهُ
1) اصول كافى، جلد 2، صفحه 53، باب حقيقة الأيمان، حديث 2( با كمى تلخيص).
«همه چيز جز ذات پاك او فانى مىشود» (قصص 88) استدلال كردهاند، كه اگر آنها الان موجود باشند بايد در پايان اين جهان فانى شوند، و در اين صورت اين با آيه ديگر قرآن كه مىگويد اكُلُها دائِمٌ «ميوههاى بهشت هميشگى است» (رعد 35) منافات دارد (دقت كنيد).
مرحوم علّامه حلّى در پاسخ اين استدلال مىگويد: «هلاك و فنا» كه در آيه آمده است به معناى خارج شدن از قابليت استفاده است و مسلم است هنگامى كه انسانها و عموم مكلفين فانى شوند بهشت بلا استفاده خواهد بود.
پاسخ ديگرى كه مىتوان به اين سؤال داد اين است كه بهشت و دوزخ در ظاهر اين جهان نيستند، بلكه در باطن اين عالمند و فنا و هلاكت مربوط به ظواهر اين جهان است (توضيح بيشتر در اين زمينه به زودى خواهد آمد).
بعضى نيز گفتهاند آيه كُلُّ شَىءٍ هالِكُ الا وَجْهَهُ» مىگويد ذات خداوند و آنچه بدون علل مادى و با عنايت او خلق شود جاودانى است، و كلمه «وَجْه اللَّه» همه آنها از جمله بهشت و دوزخ را شامل مىشود، آنچه فانى و هلاك مىشود اين جهان ماده است كه به وساطت علل مادى ايجاد شده (دقت كنيد).
بسيارى از احاديث اسلامى نيز اين معنا را تأييد و تأكيد مىكند كه بهشت و دوزخ هم اكنون مخلوقند، از جمله در حديثى از امام علي بن موسى الرضا عليه السلام آمده است كه يكى از اصحاب او از بهشت و دوزخ پرسيد كه آيا آنها هم اكنون مخلوقند؟ امام عليه السلام فرمود: وَ انَّ رَسُولَ اللَّه قَدْ دَخَلَ الجَنَّةَ وَرَأى النَّارَ لَمَّا عُرِجَ بِهِ الَى السَّماءِ «آرى آفريده شدهاند، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به هنگام معراج وارد بهشت شد و دوزخ را نيز مشاهده كرد».
راوى مىگويد عرض كردم گروهى مىگويند: آنها مخلوق نيستند، امام عليه السلام! فرمود: ما اولئِكَ مِنَّا وَلا نَحْنُ مِنْهُمْ، مَنْ انْكَرَ خَلْقَ الجَنَّةِ وَ النَّارِ فَقَدْ كَذَّبَ النَّبيَّ وَ كَذَّبَنَا ... «آنها از ما نيستند و ما از آنها نيستيم، كسى كه
آفرينش بهشت و دوزخ را انكار كند پيامبر را تكذيب كرده، و ما را نيز تكذيب نموده است ...».(1)
در بسيارى از روايات مربوط به معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مسأله بهشت و دوزخ و وجود فعلى آنها اشاره شده، و اينها در حقيقت تأكيدى است بر آنچه در آيات فوق خوانديم كه قرآن در سوره نجم در جريان معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز اشاره كرده است.
در تفسير علي بن ابراهيم در شرح آيه وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَى عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى چنين آمده است: وَ امَّا الرَّدُّ عَلَى مَنْ انْكَرَ خَلْقَ الجَنَّةِ وَ النَّارِ فَقَولُهُ عِنْدَها جَنَّةُ المَأْوَى، ايْ عِنْدَ سِدْرَةِ المُنْتَهىَّ فسِدْرَةُ المُنْتَهى في السَّماءِ السَّابِعَةِ وَ جَنَّةُ المَأْوَى عِنْدَها: «پاسخ كسانى كه آفرينش بهشت و دوزخ را انكار مىكنند، آيه عِنْدَها جَنَّةُ المَأْوَى» است يعنى در نزد سدرة المنتهى كه در آسمان هفتم است، بهشت جاويدان قرار دارد».(2)
روايات متعددى كه در منابع شيعه و اهل سنّت درباره تولّد بانوى اسلام فاطمه زهرا عليها السلام آمده نيز گواه بر اين معناست كه مىگويد: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در شب معراج وارد بهشت شد و از ميوه درختان بهشتى تناول فرمود، و از همان ميوه، نطفه زهرا عليها السلام منعقد شد، و لذا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را بوسيد و مىگفت «از او بوى بهشت مىشنوم».(3)
در تفسير آيه 37 سوره آلعمران ... كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا المِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً ...: «هر زمان زكريا وارد محراب مريم (س) مىشد غذاى مخصوصى در آنجا مىيافت» (و هنگامى كه سؤال مىكرد از كجا آوردهاى مىگفت: از سوى خداست) در بسيارى از منابع اسلام اعم از شيعه و اهل سنت آمده است كه اين غذاى ميوههاى بهشتى بود كه در غير فصل خداوند در اختيار مريم مىگذاشت.(4)
درباره بانوى اسلام فاطمه زهرا عليها السلام نيز در روايات اسلامى مىخوانيم كه خداوند مائده بهشتى بر آن
1) بحارالأنوار، جلد 8، صفحه 119- حديث 6.
2) تفسير علي بن ابراهيم، ج 2، صفحه 335.
3) مضمون اين حديث را علاوه بر كتب شيعه در بسيارى از كتب اهل سنّت مىتوان يافت از جمله: ذخائر العقبى، صفحه 36 و صفحه 44، مستدرك الصحيحين، جلد 6، صفحه 156- الدرّ المنثور سيوطى در تفسير آيه سبحان الذي اسرى بعبده ... و كتب ديگر.
4) تفسير عيّاشى و تفسير برهان و نور الثقلين و همچنين تفسير درالمنثور ذيل آيه 37 آلعمران.
حضرت نازل كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و علي عليه السلام و جمعى از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و همسايگان از آن خوردند و پيامبر آن را تشبيه به جريان مريم كرده فرمود: الحَمْدُ للَّهالذَّي جَعَلَكِ شَبِيهَةً بِسَيَّدَةِ نِساءِ بَني اسْرائِيلَ: «شكر مىكنم خدايى را كه تو را شبيه مريم بانوى زنان بنى اسرائيل قرار داد».(1)
ممكن است گفته شود اينها مربوط به بهشت برزخى است همان بهشتى كه ارواح شهدا نيز بعد از شهادت و قبل از قيامت در آن جاى دارند، ولى پاسخ اين سخن اين است كه بهشت برزخى مادى نيست بلكه بلكه جنبه مثالى دارد و ارواح در قالبهاى مثالى در آن بهشت متنعمند و مسلماً چنين بهشتى كه جنبه مادى عنصرى ندارد، ميوههايى همچون ميوههاى اين جهان كه قابل استفاده بر اين جسم مادى باشد در آن نخواهد بود، بلكه از جهاتى شبيه به صحنههايى است كه انسان در خواب مىبيند و لذّاتى كه از آن بهرهمند مىگردد.
اضافه بر اينها در روايات متعددى مىخوانيم كه بهشت هم اكنون در حال شكل گرفتن و گسترش به وسيله اعمال انسانهاست و پارهاى از اعمال سبب غرس درختان تازهاى در بهشت مىشود، اين گونه اخبار تنها در صورتى مفهوم است كه بهشت هم اكنون موجود باشد از جمله به چند خبر آموزنده زير توجه كنيد.
1- در حديثى از ابو ايوب انصارى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه در شب معراج ابراهيم خليل عليه السلام بر من عبور كرد و گفت: مُرْ امّتَكَ انْ يَكْثُروا مِنْ غَرْسِ الجَنَّةِ، فَانَّ ارْضَها واسِعَةٌ، وَ تُرْبَتَها طيِّبَةٌ! قُلْتُ: وَ ما غَرْسُ الجَنَّةِ؟ قالَ: لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ الا بِاللَّه: «به امتت دستور ده در بهشت زياد درختكارى كنند، چرا كه زمينش گسترده و خاكش پاك و حاصلخيز است! گفتم: درختكارى بهشت چيست؟ گفت: ذكر لا حول و لا قوة الا باللَّه است».(2)
2- در حديث ديگرى از پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمده است: مَنْ قالَ لا الهُ الا اللَّه غُرِسَتْ لَهُ شَجَرَةٌ في الجَنَّةِ: «كسى كه لا اله الا اللَّه بگويد درختى در بهشت براى او غرس مىشود».(3)
3- در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام از اباء گراميش از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چنين آمده است: مَنْ
قالَ سُبْحانَ اللَّه غَرَسَ اللَّه لَهُ بها شَجَرَةً في الجَنَّةِ، وَ مَنْ قالَ الحَمْدُ للَّهغَرَسَ لَهُ بِها شَجرَةً في الجَنَّةِ، وَ مَنْ قالَ لا الهَ الّا اللَّه غَرَسَ لَهُ بِها شَجرَةً في الجَنَّةِ، وَ مَنْ قالَ اللَّه اكْبَرُ غَرَسَ اللَّه لَهُ بِها شَجَرَةً في الجَنَّةِ: «كسى كه سبحان اللَّه بگويد خداوند درختى در بهشت براى او مىنشاند و كسى كه الحمد للَّهبگويد خداوند درختى در بهشت براى او مىنشاند، و كسى لا اله الا اللَّه بگويد خداوند درختى در بهشت براى او غرس مىكند، و كسى كه اللَّه اكبر بگويد خداوند درختى در بهشت براى او مىنشاند».
مردى از قريش در آنجا بود و عرض كرد اى رسول خدا بنابراين درختان ما در بهشت زياد است! پيامبر در جواب فرمود: نَعَمْ، وَلَكِنْ ايّاكُمْ انْ تُرْسِلُوا عَلَيْها نِيراناً فُتُحْرِقُوها: «آرى! ولى بر حذر باشيد از اينكه آتشى بر آنها بفرستيد و آنها را بسوزانيد».(1)
4- در حديث ديگرى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم تعبير لطيفترى در اين زمينه ديده مىشود و آن اينكه مىفرمايد هنگامى كه به معراج رفتم وارد بهشت شدم در آنجا فرشتگانى را ديدم كه قصرهايى مىسازند و گاه توقف مىكنند از علت اين امر سؤال كردم گفتند ما منتظر مصالح هستيم! گفتم مصالح شما چيست؟
گفتند: ذكر «سبحان ا و الحمد اللَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر» كه مؤمن مىگويد: هنگامى كه ذكر مىكند بنا مىكنيم و هنگامى كه خوددارى مىكند دست نگه مىداريم.(2)
اين بحث را با سخنى از مرحوم علّامه مجلسى پايان مىدهيم او در بحار الانوار ذيل روايات مربوط به بهشت و دوزخ مىگويد:
«بدان ايمان به بهشت و دوزخ آن گونه كه در آيات و اخبار وارد شده بدون تأويل كردن آن به معناى ديگر از ضروريات دين است
... اما اينكه آنها هم اكنون مخلوقند يا نه غالب علماى اسلام مگر گروه اندكى از معتزله معتقدند كه هم اكنون مخلوق هستند، و آيات و اخبار متواترة سخن آن گروه اندك را نفى مىكند، و مذهب آنها را تضعيف مىنمايد، و ظاهر اين است كه احدى از علماى اماميّه قائل به اين مذهب نادرست نيست مگر سخنى كه به سيد رضي نسبت مىدهند.(3)
( 1) و 2. مرحوم طبرسى در مجمعالبيان، و فخر رازي در تفسير كبير و علّامه طباطبايى در الميزان و بر سويى در روحالبيان، ذيل آية 22 ذاريات- يا- ذيل آيه 15 و النجم و يا هر دو به اين معنا تصريح كردهاند.
( 2)
منكران وجود فعلى بهشت و دوزخ ممكن است به دو اشكال عقلى و نقلى متوسل شوند.
اما اشكال عقلى اينكه ايجاد اين دو قبل از قيامت لغو و بيهوده است، چرا كه يقيناً قبل از حساب روز قيامت نه كسى وارد بهشت مىشود و نه كسى وارد دوزخ، اين درست به آن ميماند كه از هزار سال قبل خانهاى را براى ساكنان هزار سال بعد بسازند و آماده كنند، آيا اين بيهوده نيست؟!.
پاسخ اين ايراد روشن است و آن اينكه: اين مسأله چنان كه گفتيم اثر روانى و تربيتى فوقالعادهاى در انسانها دارد خداوند با اين كار به انسان مىفهماند كه نه آن پاداش عظيم نسيه است و نه آن كيفر بزرگ هر دو از هم اكنون آماده شدهاند، درست به اين مىماند كه ما جوائزى را از آغاز سال براى جمعى از دانشآموزان كه در آخر سال بيشترين نمرهها را در امتحانات بياورند آماده كنيم، و حتى در ويترين مدرسه در مقابل چشمانشان بگذاريم، و بگوييم اين است پاداش كسانى كه بيشترين تلاش را در تحصيل خود داشته باشند، يا اينكه زندان و چوبه دار را برا قاتلان و جانيان جلوتر آماده سازند.
مسلماً اين كار نه تنها لغو نيست بلكه اثر عميق فوقالعاهاى دارد، منتها چون بهشت و دزوخ براى اهل دنيا با توجه به حجابهايى كه وجود دارد قابل مشاهده نيست اخبار خداوند و پيامبران معصوم و صادق در اين زمينه همان اثر را دارد.
ديگر اينكه مىدانيم در پايان اين جهان همه چيز فانى مىشود قرآن مجيد مىگويد: كُلُّ شَىءٍ هالِكُ الا وَجْهَهُ «همه چيز جز ذات پاك او فانى مىشود».
اين اشكال نيز از چند طريق قابل پاسخ است.
نخست اينكه منظور از «كل شىء» تمام دنياست، و آنچه مربوط به دنياى فانى است، ولى براى بهشت يا دوزخ كه جزء سراى باقى است و در ماوراى جهان ماده يا در باطن آن قرار دارد «هلاك» مفهومى ندارد، چرا كه آنها از قلمرو دنياى فانى بيرون هستند.
ديگر اينكه استثناى «وجه» (ذات پاك خداوند) شامل كليه امورى مىشود كه انتساب آن به او چنان قوى و نيرومند است كه داخل در مفهوم «وجه» مىشود، و از آنجا كه بهشت و دوزخ مظهر رحمت و غضب او و كانون پاداش و كيفر اوست داخل در مستثناست.
سوم اينكه «هلاك» به معناى نبودن كسانى است كه از آن بهره گيرند همچون خانه آبادى كه اهل آن
بميرند و بىصاحب بماند در اين مورد گاه تعبير به هلاك مىشود.
اين سؤال با توجه به دو نكته به طور جدى مطرح خواهد شد نخست اينكه: بهشت هم اكنون موجود است (طبق شواهد زيادى كه از آيات و روايات ذكر شد).
و ديگر اينكه وسعت بهشت به اندازه وسعت آسمان و زمين است (طبق آيات صريحى كه در بحث قبل آمد).
اكنون ممكن است كسانى بگويند چنين موجودى كه وسعتش به اندازه تمام آسمان و زمين است و هم اكنون وجود دارد دقيقاً كجاست؟ و اصولًا چگونه ممكن است چنين چيزى وجود داشته باشد، و از دسترس حسّ ما بيرون باشد؟.
جمعى در پاسخ اين سؤال گفتهاند از آيات قرآن استفاده مىشود كه بهشت در آسمانهاست، زيرا همان گونه كه قبلًا نيز اشاره شده در آيه 15 سوره نجم كه خبر از معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آسمانها مىدهد مىفرمايد: عندها جنة المأوى (بهشت جاويدان نزد سدرة المنتهى است) (همان نقطهاى كه برترين و بالاترين محل آسمان است)(299) هرچند بعضى آن را به بهشت برزخى كه ارواح شهداء در آن است، يا بهشت آدم تفسير كردهاند، ولى هر دو خلاف ظاهر تعبير جنة المأوى است.
و نيز در آيه 22 ذاريات آمده است: و في السماء رزقكم و ما توعدون «روزى شما در آسمان است و (همچنين) آنچه به شما وعده داده مىشود»، بسيارى از مفسّران معتقدند منظور از «ما توعدون» همان بهشت جاويدان است كه خداوند به بندگانش وعده داده (300) و جمعى نيز گفتهاند هم بهشت و هم دوزخ را شامل مىشود، هرچند بعضى آن را اشاره به عذابهاى دنيوى دانستهاند كه از آسمان بر كافران و جباران نازل شده و مىشود (مانند عذاب قوم نوح و قوم لوط و امثال آن).
نتيجه اين سخن آن است كه بهشت جاويدان الهى در ماوراء آسمان دنياست و وسعتش به اندازه پهنه زمين و آسمان دنيا، يا به مراتب و سيعتر است، چرا كه بيانى از اين فراتر نبوده است كه قرآن درباره وسعت بهشت بگويد، و به اين ترتيب هم موجود است، و هم در آسمان است، و هم وسعتش به اندازه
وسعت زمين و آسمان دنياست.
بعضى بر اين عقيده خرده گرفتهاند كه اگر بهشت فوق فلك نهم باشد لازمهاش اين است كه در لامكان و لا جهت قرار گيرد؟ و اگر در طبقات آسمانها يا در ميان دو فلك از اين افلاك قرار گيرد، يا تداخل لازم مىآيد، يا جدايى افلاك از يكديگر، و همه اينها محال است! و با تعبير قرآن كه مىگويد وسعت بهشت به اندازه آسمانها و زمين است سازگار نيست.
ناگفته پيداست كه اين ايراد در واقع بر اساس هيئت بطلميوس و افلاك نه گانهاى است كه به اعتقاد او مانند طبقات پوست پياز روى يكديگر قرار داشتند و كمترين فاصلهاى در ميان آنها وجود نداشت، ولى اكنون كه با دلائل قطعى باطل بودن اين عقيده به ثبوت رسيده، و حتى بطلان آن در بعضى از قسمتها جنبه حسى پيدا كرده است، ديگر جايى براى اين گونه اشكالات وجود ندارد، هيچ مانعى ندارد كه بر فراز اين ستارگان ثوابت و سيار و كهكشانها، عوالم بزرگ ديگرى باشد كه از آسمان و زمين ما به مراتب گستردهتر است، و به اين ترتيب تضادى با آيه فوق نيز ندارد.
نظريه ديگر اعتقاد جمعى از فلاسفه است كه مادى بودن بهشت و دوزخ را به كلى انكار كردهاند، بنابراين به عقيده آنها بهشت نيازى به مكان مادى ندارد، بلكه در ماوراء عالم ماده و حسّ است، صدر المتألهين در اسفار در اين زمينه مىگويد:
«بدان كه هر نفسى از نفوس سعادتمندان در عالم آخرت كشور پهناورى دارد و جهانى كه عظيم و گستردهتر از تمام آسمانها و زمينهاست، ولى اين كشور خارج از ذات خود او نيست! بلكه جميع اين كشور و مملوكها و خادمان و بستگان و باغها درختان و حور و غلمان همه در درون ذات خود اوست، و قائم به او! و او نگهدارنده و ايجاد كننده آنها به اذن خداست.
سپس مىافزايد: وجود اشياء اخروى هر چند شبيه صورتهايى است كه انسان در خواب يا در آئينه مىبيند لكن ذاتاً و حقيقتاً با آن متفاوت است، درست است كه از اين نظر با هم شبيهند كه هيچكدام از آنها در موضوع هيولا (ماده جسمانى) و در مكان و جهتى كه اين مواد دارند موجود نمىباشد ... اما تفاوت اين دو باهم در اين است كه عالم آخرت و صورتهايى كه در آن واقع است جوهرى قويتر، وجودى شديدتر، و تأثيرى بزرگتر از نظر لذت والم دارد، و قوىتر و شديدتر و مؤكدتر از موجودات اين جهان است، تا چه رسد به صورتهايى كه انسان در خواب يا آئينه مىبيند، و نسبت آخرت به اين دنيا
مانند نسبت بيدارى به خواب است».(1)
گرچه او تعبيرات مختلفى درباره معاد دارد و تنها با اين تعبير نمىتوان قضاوت كرد ولى روشن است كه اين تفسير براى معاد با آنچه از ظاهر بلكه صريح قرآن استفاده مىشود منظبق نخواهد شد و متناسب گفتار كسانى است كه معاد را فقط روحانى مىدانند چرا كه در بيان بالا صريحاً آمده بود كه بهشت در درون خود انسان، و در نفس و روح اوست و همه چيز در آنجا شكل مثالى دارد، و همه چيز روحانى است، بلكه ايجاد كننده آن روح انسان است!
ما در سابق نه يك آيه و ده آيه بلكه صدها آيه شاهد براى معاد جسمانى ضمن چندين گروه بيان كرديم كه هر قسمت مىتواند پاسخى به اين گونه سخنان بوده باشد.
سومين نظرى كه در اينجا مىتوان مطرح كرد اين است كه بهشت و دوزخ هر دو در درون و باطن همين جهان قرار دارد و حجابهاى عالم دنيا مانع از مشاهده آنها مىشود ولى اولياء اللَّه ميتوانند آن را ببينند، و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نيز به هنگام معراج كه از هياهوى مردم اين جهان دور بود با چشم ملكوتى خود توانست گوشهاى از بهشت را در جهان بالا مشاهده كند، حتى براى اولياء خدا ممكن است در جذبههاى خاص معنوى در روى زمين نيز گهگاه آن را ببينند!
تعبير وَ انَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالكافِرينَ «دوزخ به كافران احاطه دارد» (عنكبوت 54) و همچنين انَّ الأبَرارَ لَفي نَعيمِ وَ انَّ الفُجارَ لَفي جَحيمِ ... «نيكان در بهشتند و فاجران در دوزخند» (انفطار 13 و 14) و نيز كَلالَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اليَقينِ لَتَرَوُنَّ الجَحِيمَ: «اگر شما علم اليقين داشتيد دوزخ را مىديديد» (تكاثر 5 و 6) ممكن است اشاره به همين معنا باشد.
از يك جهت مىتوان وجود بهشت را در باطن اين جهان تشبيه به وجود گلاب در گل كرد، درست است هم گلاب مادى است و هم گل، ولى مانعى ندارد يكى در ديگرى پنهان باشد و با هيچ چشمى مشاهده نشود.
تشبيه ديگرى براى نزديك ساختن اين مطالب به ذهن مىتوان بيان كرد كه قبلًا نيز اشارهاى به آن
1) اسفار، جلد 9، صفحه 176 فصل دهم.
داشتيم و آن اينكه:
در همين جهان ماده اشياء زيادى وجود دارد كه در شرائط عادى براى ما قابل درك و احساس نيستند، و بسيارى از آنها در باطن مادى اين جهان قرار دارند، مثلًا در زمان واحد، امواج متعددى از فرستندههاى راديوئى و تلويزيونى جهان در فضا پخش مىشود و گاه از طريق ماهوارهها به تمام دنيا مىرسد، در هر خانهاى انواعى از اين امواج وجود دارد، ولى هيچكس آن را احساس نمىكند، ممكن است بعضى از فرستندهها صداهاى دلنشين و روح پرور، و بعضى ديگر آژيرهاى خطر و صداهاى هولانگيز و نفرت زا پخش كنند، همچنين بعضى از فرستندههاى تلويزيونى صحنههايى زيبا و دلانگيز و مناظرى روح پرور و نشاط آور نشان دهند درحالى كه امواج ديگرى صحنههاى جنگ و خونريزى و ويرانى و آتش سوزى و جنايت را پخش كنند، تمام اين صحنهها و تصويرها و صداهاى مختلف در همين دنياى مادى در همين فضاى اطراف ما موجود است، و براى خود، بهشت و جهنم كوچكى در درون اين جهان ساخته است.
بعضى از مردم امواج دستگاههاى گيرنده خود را تطبيق بر صداهاى زيبا و نغمههاى دلپذير، و صحنهها و منظرههاى جالب و روح پرور مىكنند، در حالى كه بعضى ديگر گيرندههاى خود را اختياراً يا به حكم اجبار با صداها و صحنههاى ضد آن منطبق مىسازند، گروه اول در عالمى لذّت بخش، و گروه دوّم در جهانى شكنجه زا به سر مىبرند و اينها همه در حالى است كه جهان ما جهانى است مادى، و اين امور نيز همه در دل اين جهان مادّى نهفته شده است.
اشتباه نشود هرگز نمىگوييم بهشت و دوزخ عيناً چنين است بلكه تنها مىگوييم چه مانعى دارد كه در عمق اين جهان، عالم و عوالم ديگرى باشد كه ما در شرايط كنونى به هيچوجه نتوانيم از آن آگاه شويم؟! چون در ميان ما و آنها حجابهاى متعددى فرو افتاده است، ولى كسانى كه توانائى كنار زدن اين حجابها را داشته باشند چه بسا در همين جهان نيز آن عوالم را ببينند (دقت كنيد).
پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در سفر آسمانى خود در آنجا كه غوغاى عالم مادّه كمتر، و عوامل سرگرم كننده ضعيفتر، و جلوههاى جلال و جمال خدا بيشتر بود، پردهها را كنار زد و در همانجا گوشههايى از اين دو عالم (بهشت و دوزخ) را كه در باطن و درون اين جهان بود مشاهده كرد.
اين بدان معنا نيست كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم يا ساير اولياء اللَّه در روى زمين نيز نتوانند بهشت يا دوزخ
را ببينند، بلكه همانطور كه از پارهاى از روايات بر مىآيد اين مسأله گاهى در زمين هم اتفاق افتاده است.
در حديثى كه «راوندى» در «خرائج» آورده است مىخوانيم: در آستانه عاشورا هنگامى كه اصحاب و ياران حسين عليه السلام اعلام وفا دارى كامل به آن حضرت كردند و از ترك ميدان كربلا و نقض بيعت سر باز زدند «دَعالَهُمْ بِالخَيْرِ وَ كَشَفَ عَنْ ابْصارِهِمْ فَرَأَوا ما حَباهُمُ اللَّه مِنْ نَعيمِ الجِنانِ وَ عَرَّفهُم مَنازلَهُم فيها»: «امام براى آنها دعاى خير كرد و پردهها را جلو چشمان آنها كنار زد، آنها آنچه را خداوند از نعمتهاى بهشتى به آنان بخشيده بود با چشم خويش ديدند! و امام عليه السلام منازل و جايگاهشان را به آنها معرفى فرمود!.(1)
نويسنده «مقتل الحسين» بعد از اين روايت مىگويد: اين در قدرت خداوند كم نظير نيست، و در تصرفات امام عليه السلام عجيب به نظر نمىرسد، چرا كه ساحران فرعونى هنگامى كه ايمان به موسى آوردند.
و فرعون تصميم بر قتل آنها گرفت موسى عليه السلام منازلشان را در بهشت به آنها نشان داد.(2)
در بعضى از روايات نيز آمده است كه امام صادق عليه السلام حوض كوثر را به بعضى از يارانش نشان داد.(3)
اين نظريه درباره محل بهشت ضمناً مسأله وسعت آن را كه به پهنه آسمانها و زمين است نيز حل مىكند، و به اشكالات واهى بعضى از متكلمان در مورد لزوم تداخل، پاسخ مىگويد.
به هر حال آنچه در اينجا درباره وجود بهشت و دوزخ در درون و باطن آن جهان گفتيم تنها به عنوان يك نظريه بود كه براى اتخاذ عقيده نياز به بررسى بيشتر و جمع دلائل و شواهدى فزونترى دارد.
اشاره:
از تعبيرات مختف قرآن مجيد به خوبى استفاده مىشود كه باغهاى بهشتى متعدد و گوناگون است، و با توجه به رواياتى كه در تفسير آيات مربوط به اين قسمت آمده روشن مىشود كه اين اشاره به مراتب و درجات و مقامات بهشتيان است كه هر گروهى از آنها طبق شايستگىها در اين باغهاى بهشتى كه هريك از ديگرى برتر و والاتر است جايگزين مىشوند.
مثلًا در تفسير آيات سوره «الرحمن» درباره باغهاى بهشتى در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: جَنَتانِ مِنْ ذَهَبٍ لِلمُقربينَ، وَ جَنتانِ مِنْ وَرَقٍ لِاصْحابِ اليمين «دو باغ بهشتى از طلا براى مقربان و دو باغ بهشتى از نقره براى اصحاب اليمين است».(1)
روشن است كه تعبير به طلا و نقره با توجه به تفاوت مرتبه از اين دو بهشت مىباشد.
اين اشاره به آيات قرآن مجيد در زمينه تعدد باغهاى بهشتى باز مىگرديم و به آيات زير گوش جان مىسپاريم.
1- قُلْ اذْلِكَ خَيرٌ امْ جَنَّةُ الخُلْدِ التي وُعِدَ المُتْقُونَ كانَتْ لَهُمْ جَزاءً وَ مَصيرا (فرقان 15).
2- اولئِكَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ الأنْهارُ (كهف 31).
3- امّا الذَينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصالِحاتِ فَلَهُمْ جَنّاتُ المَأوى نُزُلًا بِما كانوا يَعْمَلُونَ (الم سجده 19).
4- انَّ الذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصالِحاتِ كانَتْ لَهُمْ جَنّاتُ الفردوسِ نُزُلًا (كهف 107).
5- وَ السَّابقونَ السَّابِقُونَ- اولئِكَ المُقَرَّبُونَ- في جَنّاتِ النَّعيمِ (واقعه 10 تا 12).
1) تفسير درّالمنثور، جلد 6، صفحه 146.
6- وَلِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِهِ جَنَّتانِ ... ذواتا افنانٍ ... وَ مِنْ دونِهما جَنَّتانِ ... مُدهامّتانِ (رحمن آيات 46 و 48 و 62 و 64).
ترجمه
1- بگو آيا اين بهتر است يا بهشت جاويدان كه به پرهيزگاران وعده داده شده؟
بهشتى كه پاداش اعمال آنها و قرارگاهشان است.
2- آنها كسانى هستند كه بهشت جاودان براى آنان است، باغهايى از بهشت كه نهرها از زير درختان و قصرهايش جارى است.
3- امّا كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند باغهاى بهشت جاويدان از آنها خواهد بود اين وسيله پذيرائى (خداوند) از آنهاست، در مقابل اعمالى كه انجام مىدادند.
4- امّا كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند باغهاى فردوس منزلگاهشان است.
5- سومين گروه، پيشگامان پيشگامند- آنها مقربانند- و در باغهاى پر نعمت بهشت جاى دارند!.
6- و براى كسى كه از مقام پروردگارش بترسد دو باغ بهشت است، آن دو باغ بهشتى كه داراى انواع نعمتها و درختان پر طراوت است- و پائينتر از آنها دو بهشت ديگر است- هر دو كاملًا خرم و سر سبزند.
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه اشاره به عذابهاى دردناك دوزخيان كرده، و جايگاه بهشتيان را با آنها مقايسه مىكند، و مىفرمايد: «آيا آنها (عذاب دردناك) بهتر است يا «جَنَةُ الخُلد» (بهشت جاويدان) كه به پرهيزگاران وعده داده شده، هم پاداش آنهاست و هم قرارگاهشان»! قُلْ اذلِكَ خَيْرٌ ام جَنَّدُ الخُلْدِ التَّي وُعِدَ
المتَّقُون كانَتْ لَهُمْ جَزاءً وَ مَصيراً.
تعبير به «جنة الخلد» تنها در يك آيه از قرآن مجيد آمده و اشاره به جاودانگى بهشت است.
«راغب» در «مفردات» مىگويد: «خُلُود» به معناى دور ماندن چيزى از فساد و باقيماندن بر حال خويش است، و «مقاييس اللغة» اصل آن را به معنا ثبات و ملازمت مىداند، و «مصباح اللغه» آن را به معنا اقامت تفسير كرده است، تعبير «جنة الخلد» هرچند به صورت اضافه ذكر شده معنا وصفى دارد، و ظاهراً توصيفى است براى بهشت به طور كلى، زيرا تمام نعمتهايش جاودانى، و بقاى بهشتيان نيز در آن هميشگى است، بنابراين اختصاص به بخش معينى از بهشت ندارد، زيرا اين وصف براى تمام باغهاى بهشتى است.
بعضى از ارباب لغت مانند «ابن منظور» در «لسان العرب» «خُلْد» را يكى از اسماء بهشت مىدانند، ولى بعيد نيست كه نظر آنها نيز بيان يك توصيف هميشگى باشد كه تدريجاً به صورت نامى از نامهاى بهشت درآمده است.
در دومين آيه با تعبير ديگرى روبهرو مىشويم، بعد از اشاره به ضايع نشدن پاداش مؤمنان صالح مىفرمايد: «براى آنها «جنات عدن» است كه از زير درختانش نهرها جارى است» اولئِكَ لَهُمْ جَنّاتُ عَدْنٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ الانْهارُ.
تعبير «جنات عدن» در يازده آيه از قرآن مجيد آمده است (1)اين تكرار و تأكيد دليل بر اهميت آن در توصيفات مربوط به بهشت مىباشد.
«جنات» جمع «جنت» اشاره به باغهاى متعدد بهشتى است و «عدن» (بر وزن عدل) به گفته «مقاييس» در اصل به معنا اقامت است، و يا به تعبير راغب در مفردات به معنا استقرار و ثبات مىباشد، و لذا به محل و قرارگاه فلزّات و مواد گرانقيمت «معدن» گويند، و در اينجا اشاره به جاودانگى بهشت است، نه همچون باغهاى دنيا كه درختانش خزان دارد، و بعد از چند سال مىخشكد، و چشمههايش كم آب مىشود، و گاه به كلى خشك مىگردد، گاهى آفت ميوهها را از بين مىبرد، و ساقهها را از درون تهى
1) توبه 72، رعد 23، نحل 31، كهف 31 مريم 61 طه 67 فاطر 33 ص 50 غافر 8 صف 12 بينه 8.
مىكند، گاه بادهاى داغ و سوزان يا بسيار سرد سبب خشكى آنها مىشود، و گاهى صاعقهها آنها را مبدل به خاكستر مىكند، خلاصه هزار گونه آفت و بلا دارد، در حالى كه باغهاى بهشتى باغهايى است جاويدان و هميشه باقى و برقرار است نه آفتى، نه خزانى، و نه خشكيدنى.
بعضى از مفسّران گفتهاند منظور از «جنات عدن» وسط بهشت است، كه در واقع باغى از باغهاى بهشت محسوب مىشود، امّا از بس گسترده است به طورى كه هر گوشهاى از آن گويى بهشت مستقلى است به صورت جمع ذكر شده است (1)ولى با توجه به آنچه گفته شد اين معنا بعيد به نظر مىرسد.
سوّمين آيه همين مطلب را با تعبير ديگرى دنبال كرده، مىفرمايد: «اما كسانى كه ايمان آوردندن و عمل صالح انجام دادند براى آنها جنات المأوى است اين وسيله پذيرائى از آنهاست، در مقابل اعمالى كه انجام مىدادند» امّا الذَّينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُم جَنّاتُ المَأوى نُزُلًا بِما كَانُوا يَعْمَلُونَ
«مَأْوى» از ماده «اوِيّ» (بر وزن قوى يا «اوِيّ» (بر وزن قُمّى) به گفته راغب در مفردات به معنا انضمام چيزى به ديگرى است (سپس به معنا اقامت نزد چيزى آمده است).
مقاييس اللغه نيز يكى از معانى اصلى آن را «تَجَمُّعْ» ذكر كرده است كه لازمه آن سكونت نزد چيزى است، خلاصه اينكه مكان و مسكن و جايگاهى را كه انسان روز يا شب در آن ساكن مىگردد و استراحت مىكند «مأوى» گويند، بنابراين «جنات المأوى» اشاره به همان وصف خلود و جاودانگى و ثبات بهشت است و مفهوم آرامش و اطمينان را نيز مىرساند.
بعضى گفتهاند اين تعبير اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه سراى دنيا مأوى (جايگاه اصلى انسان) نيست، بلكه گذرگاهى است كه از آن عبور مىكند، يا به تعبير روايت معروف الدنيا قنطرة «دنيا پل است» كه هرگز جاى ثبات و استقرار نيست.
ناگفته پيداست كه اين وصف براى تمام بهشت است ولى با اين حال از ابن عباس نقل شده كه مىگويد باغهاى بهشتى هشت عددند، يكى از آنها جنة المأوى است، و بقيه عبارتند از «دار الجلال» و «دار الجلال»، و «دار القرار»، و «دار السلام»، و «جَنَّةُ عدن»، و «جنة الخلد»، و «جنة الفردوس» و «جنة
1) مجمعالبيان، جلد 6، صفحه 467 و تفسير قرطبى، جلد 6، صفحه 4013.
النعيم».
سابقاً گفتيم بعضى «نزل» را به معنا نخستين چيزى كه با آن از ميهمان پذيرائى مىكنند دانستهاند (همانگونه كه امروز با شربت يا آب سرد يا چايى پذيرائى مىنمايند).
اگر چنين باشد دليل بر اين است كه جنات المأوى با آنهمه وسعت و عظمتش كمترين پذيرائى بندگان خالص خداست! بنابراين پذيرائى اصلى نعمتهايى است كه جنات المأوى در مقابل آن كوچكاست، و آن چيزى جز «جنت قرب و لقاى پروردگار و بهشت معرفت جلال و جمال او» نيست!.
تعبير ديگر در قرآن مجيد از اين كانون بزرگ رحمت الهى همان «جنات الفردوس» است، مىفرمايد:
«كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند جنات فردوس وسيله پذيرائى از آنان خواهد بود» انَّ الذَّينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كانَتْ لَهُم جَنَّاتُ الفِرْدَوس نُزُلًا.
در اينكه واژه «فردوس» اصلًا رومى است يا سريانى، يا نَبَطى) يا حَبَشى و يا عربى؟ در ميان مفسران و ارباب لغت گفتگو است و هريك احتمالى را برگزيدهاند.
بعضى نيز آن را از ريشه فارسى مىدانند كه بعداً به صورت «پراديزس» و «پراديز» و سپس «فردايس» و «فِردوس» در آمده است!.
براى اين واژه معانى زيادى ذكر كردهاند: باغ و بستان، باغهاى انگور، باغهايى كه هرگونه گل و هرگونه ميوه داشته باشد، باغهايى كه پوشيده از درخت و داراى آب فراوان و احياناً داراى درختان انگور بسيار باشد.
آنها كه آن را عربى مىدانند از ماده «الفَرْدسَه» به معناى وسعت گرفتهاند، اين واژه كه تنها دوبار در قرآن مجيد آمده است (كهف 107 و مؤمنون 11) به معناى بهشت به كار رفته، و از روايات اسلامى كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و امامان اهلبيت عليه السلام نقل شده به خوبى استفاده مىشود كه اين نام مربوط به بخش بسيار ممتازى از بهشت است.
در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه فرمود: اذا سَأَلْتُمْ اللَّه تَعالى فَاسْألُوهُ الفِردَوْسَ، فَانَّهُ وَسَطُ الجنَّةُ وَ اعْلى الجنَّةِ، وَفَوْقَهُ عَرْشُ الرّحمنِ، وَ مِنْها تَفُجُرَ انْهارُ الجَنَّةِ!: «هنگامى كه از خداوند متعال
تقاضا مىكنيد، فردوس را تقاضا كنيد كه وسط بهشت، و قسمت اعلى و برتر آن است و بر فراز آن عرش خداست و از فردوس نهرهاى بهشتى سرچشمه مىگيرد»!.(1)
در حديث ديگرى از امير مؤمنان علي عليه السلام چنين مىخوانيم: (لِكُلِّ شَىءٍ ذِروَةُ وَ ذِرْوَةُ الجنة الفردوس و هي لمحمّد و آل محمّد) «براى هر چيزى محل اعلائى است و محل اعلاى بهشت فردوس است و آن براى محمّد صلى الله عليه و آله و سلم و آلمحمّد عليه السلام است.(2)
و بالاخره در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: آيه درباره ابوذر و سلمان و مقداد و عمار ياسر نازل شده، (جَعَلَ اللَّه لَهُمْ جَناتُ الفِردوسِ نُزلًا اي مأوى و منَزلًا): خداوند باغهاى فردوس را منزلگاه آنها قرار داده».(3)
روشن است كه ميان حديث دوّم و سوّم تضادى نيست، چرا كه افراد با ايمان و الا مقامى همچون ابوذر و سلمان و ... كه پيروان راستين محمّد و آل محمّد عليهم السلام هستند در واقع در زمره آنها قرار دارند.
در اينكه «نزلًا» در اينجا چه معنا دارد؟ بعضى آن را به معناى منزلگاه و محل سكونت دانستهاند، همان گونه كه در حديث امام صادق عليه السلام به آن اشاره شده است. و بعضى از مفسّران نيز گفتهاند كه نزل به معناى وسيله پذيرائى است و يا نخستين چيزى كه ميهمان را با آن پذيرائى مىكنند، جمع ميان اين دو معناى نيز مانعى ندارد.
تعبير ديگر از باغهاى بهشتى كه در سوره واقعه آمده است «جنّاتٌ النَّعيم» است مىفرمايد: پيشگامان پيشگام (در ايمان و اعمال صالح) مقربانند آنها در «جنّات النعيم» و باغهاى پر نعمت بهشت قرار دارند.
«جنات» جمع «جنت» است شايد اين تعبير به خاطر آن است كه هريك از بهشتيان جنتى دارند كه مجموعاً جنات مىشود و نعيم جمع نعمت است چون بهشت هميشه انواع نعمتهاى معنوى و مادى را در بر دارد، نه همچون باغهاى دنيا كه گاه وسيله زحمت است و رنج و درد سر و گاه راحت و نعمت، بعلاوه باغهاى دنيا هر كدام نعمتى دارد نه تمام نعمتها را.
جالب اينكه نخست از مقام قرب آنها سخن مىگويد (اولئِكَ المُقَرَّبُونَ) و سپس از «جنات النعيم» و پيداست كه جنات النعيم با آنهمه نعمت و با آنهمه عظمت در برابر مقام قرب الهى قطرهاى در برابر دريا است.
اين تعبير (جنة النعيم- جنات النعيم) ده بار در آيات قرآن مجيد آمده و تكرار آن دليل بر تأكيد و اهميت آن است.(1)
قابل توجه اينكه در اين جهان هر قدر انسان به مبادى قدرت نزديكتر و مقربتر مىشود نگرانى او بيشتر است، زيرا دائماً در وحشت و اضطراب خواهد بود مبادا نظر آن مبدأ قدرت به خاطر پيش آمدى نسبت به او برگردد، و به بدترين عقوبتش گرفتار كند و لذا ارباب معرفت هميشه انسانهاى با شخصيت را از «قرب سلطان» بر حذر مىداشتند، ولى قرب پروردگار درست عكس آن است، و ثمره محصولش، آرامش، لذت معنوى و روحانى و نات النعيم است.
اين نكته نيز شايان دقت است كه در روايات متعددى كه در ذيل آيه شريفه ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَومَئِذٍ عَنِ النّعيمْ (تكاثر 8) وارد شده «نعيم» به «نعمت ولايت» تفسير شده است (2)و از اينجاست كه ممكن است جنات النعيم بهشت ولايت باشد، ولايت خدا و اولياى او، و عشق ورزيدن به آنان، و بهرهگيرى از نور معنويشان.
در اينكه «جنات نعيم» تمام بهشت را شامل مىشود يا اشاره به بخشهاى مهمى از بهشت است دو احتمال وجود دارد، از يك سو وعده الهى در اين قسمت به مقربان ممكن است دليل بر احتمال دوم باشد به خصوص اينكه شبيه همين تعبير در آيه 88 و 89 همين سوره به چشم مىخورد فَامّا انْ كانَ مِنَ المُقَرَّبينَ فَروحٌ وَ رَيْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعيمٍ» واقعه 88 و 89.
در ششمين و آخرين بخش از اين آيات اشاره سربستهاى به چهار بهشت از بهشتهاى الهى شده و ويژگىهاى آنها را، دو به دو، بيان فرموده است، مىفرمايد: «براى كسانى كه از مقام پروردگارشان بترسند
دو باغ بهشتى است» (وَلِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِهِ جَنَتانِ).
«آن دو داراى انواع نعمتها و درختان پر شاخه و با طراوتند» (ذَواتا افَنانِ).
«و پائينتر از آنها دو باغ بهشتى ديگر است ... هر دو كاملًا خرم و سرسبزند» (وَ مِنْ دُونِهما جَنتانِ ...
مُدهامّتانِ).
گاهى تصور كردهاند كه اين چهار باغ بهشتى همه براى همه مؤمنان است و اين تعدد به عنوان تنوع است، چرا كه طبع آدمى تنوع مىطلبد و از آن لذت مىبرد.
ولى لحن آيات و همچنين رواياتى كه در تفسير اين آيات وارد شده به خوبى نشان مىدهد كه آنها براى دو گروه متفاوت است، و تعبير به «من دونهما» همان معنى پائينتر را مىرساند.
به اين ترتيب دو باغ بهشتى نخست از آن «مقربان» و دو باغ بهشتى مرحله پائينتر از آن «اصحاب اليمين» است، و در حقيقت اشاره به درجات و مقامات مختلف اهل بهشت مىباشد و بايد همچنين باشد، چرا كه بدون شك بهشتيان همه در يك سطح و يك مقام و يك مرتبه نيستند، و بايد درجات آنها متفاوت باشد.
اين تفاوت مقام و درجه با تعبير زيبايى در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم چنين بيان شده است: جَنَّتانِ مِنْ فِضَّةٍ آنِيَتُهُما وَ ما فيهما، جَنَّتانِ مِنْ ذَهَبٍ آنِيتُهما وَ ما فيهما!: «دو باغ بهشتى كه بناى آنها و ظروف و هرچه در آنهاست از نقره است و دو باغ بهشتى كه بناى آنها و ظروف و هرچه در آنهاست از طلاست»!.(1)
همين معنا با صراحت بيشترى در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده است، فرمود: لا تَقولَنَّ واحِدَةٌ انَّ اللَّه يقُولُ: وَ مِنْ دُونِهما جَنَّتَانِ، و لا تَقولَنَّ دَرَجَةٌ واحِدَةٌ انَّ اللَّه يَقولُ: دَرَجاتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ، انّما تَفاضُلُ القَوْمُ بِالاعمالِ : «نگوييد بهشت يكى است زيرا خداوند مىفرمايد: (پائينتر از آن، دو بهشت ديگر است) و نگوييد درجه واحدى است، چرا كه خدا فرموده: «درجاتى است بعضى بالاتر از بعض ديگر) و اين تفاوت به خاطر اعمال آنهاست».(2)
در اينكه چرا هريك از اين دو گروه داراى دو باغ بهشتى هستند مفسّران احتمالات زيادى ذكر كردهاند كه با هم تضادى ندارند و ممكن است در مفهوم آيه جمع باشد.
از جمله اينكه يكى اشاره به جنت روحانى و ديگرى اشاره به جنت جسمانى است، يا اينكه هريك از بهشتيان درااى دو باغ بهشتى هستند يكى عمومى و براى ديدار دوستان، و ديگر خصوصى براى زندگى با همسران.
يا اينكه يكى به عنوان پاداش عقيده است و ديگرى پاداش اعمال صالح.
يا اينكه يكى جزاى عمل است و ديگرى فضل الهى.
يا اينكه يكى براى اطاعت فرمان است و ديگرى براى ترك گناه!.
از مجموع آنچه در بالا آمد به خوبى مىتوان نتيجه گرفت كه بهشت داراى مقامات و درجات و مراتبى است و مىتوان هر كدام را بهشتى دانست، و بدون شك تفاوت مقامات اولياء اللَّه ايجاب مىكند كه درجات آنها در بهشت متفاوت باشد بهشت مقربين با اصحاب اليمين متفاوت است، و بهشت كسانى كه در قلههاى ايمان و معرفت و اعمال صالح قرار دارند با كسانى كه در مراتب پائينترند فرق دارد.
گرچه اوصاف هيچيك از آنها دقيقاً به فكر ما نمىگنجد ولى قطعاً مىدانيم عوالم مختلفى است، و شايد حتى در قيامت كسانى كه در مراحل و مقامات پائينترند نتوانند به درستى دريابند كه در عوالم بالا چه خبر است؟!.
قابل توجه اينكه «جنت» در آيات قرآن گاه به صورت مفرد آمده كه مفهوم جنس را مىرساند، و تمام باغهاى بهشتى را شامل مىشود، و گاه به صورت جمع، (جنات) كه شامل تمام باغهاى بهشتى و مراحل و مراتب مختلف آن است، و گاه به صورت تثنيه (جنتان) كه اشاره به دو مرحله مختلف است كه قبلًا شرح آن داده شد.
گاه از جاودانگى بهشت سخن مىگويد، و تعبير به «جنات عدن» يا «جنة المأوى» و «جنة الخلد» مىكند، و گاه از تنوع نعمتهاى مادى و معنوت آن بحث مىكند، و تعبير به «جنات النعيم» دارد، و گاه به بخش بسيار ممتاز و عالى بهشت اشاره كرده و سخن از «جنات الفردوس» مىگويد.
اين تعبيرات پر معنا هر كدام به يكى از ابعاد آن كانون بزرگ رحمت الهى و مقامات قرب و وصال آن محبوب حقيقى است اللَهُمَّ ارْزُقْنا بِمَنَّكَ وَ رَحْمتِكَ يا ارْحَمَ الرَّاحِمينَ).
بعضى ايراد مىكنند و مىگويند آنچه از آيات و روايات استفاده مىشود اين است كه نعمتهاى الهى در اين كانون بزرگ رحمت يكنواخت است، و مىدانيم اين مسأله مخصوصاً در دراز مدت آتش شور و شوق و نشاط را خاموش مىكند، زيرا بهترين صحنهها، زيباترين مناظر، و جالبترين غذاها، با تكرار شكل عادى به خود مىگيرد، تا آنجا كه گاهى انسان براى برهم زدن اين يكنواختى به زندگى سادهتر و مشقت بارتر تن در مىدهد تا تنوعش آن را جبران كند!.
در پاسخ به سه نكته بايد توجه داشت: نخست اينكه ما نبايد با معيارهاى جسمى و روانى اين جهان درباره آن جهان قضاوت كنيم، اى بسا اين حالت روانى كه در اين جهان در ما وجود دارد كه با تكرار خسته و ملول كه و بىتفاوت مىشويم در آنجا بر عكس باشد، هرچه بيشتر انسان مىبيند شوقش بيشتر مىگردد، و هر قدر تكرار مىكند لذتش افزونتر مىشود، و به اين ترتيب تكرارها مايه تشديد لذّات معنوى و مادى مىگردد!.
چه دليلى داريم كه وضع روحى انسان در آنجا و در اينجا از اين جهت يكى است.
ثانياً در همين جهان نيز نعمتهايى وجود دارد كه هيچگاه انسان از آن سير نمىشود، ما هر قدر هواى تازه و پر اكسيژن را استنشاق كنيم از آن خسته و ملول نخواهيم شد، بلكه دائماً از آن لذت مىبريم و براى ما مايه نشاط است.
آب يك نوشيدنى كاملًا ساده و يكنواخت است ما اگر صدها سال عمر كنيم نوشيدن آب گوارا به هنگام تشنگى از همه چيز براى ما لذت بخشتر است، و همان است كه مىگوييم آب طعم حيات دارد، نه خسته مىشويم و نه بىاعتنا بلكه آب گوارا هميشه براى تشنگان فوقالعاده و جالب و جذاب است.
چه مانعى دارد كه در آنجا نيز خداوند حالتى شبيه تشنگى (تشنگى لذتبخش نه مزاحم و آزار دهنده، همچون تشنگى لقاى محبوب) بر انسان مسلط سازد، و به خاطر آن دائماً از نعمتهاى روحانى و جسمانى بهشت فوقالعاده درك لذت كند؟!.
ثالثاً از آنجا كه ذات و صفات خدا بىنهايت است، بدون شك جلوههاى روحانى و معنوى او نيز پايان نمىگيرد، هر روز لطف و عنايت تازهاى و هر دم رحمت و هدايت جديدى بر بهشتيان و مقربان درگاهش مىفرستد، به گونهاى كه اصلًا تكرارى در آن نيست مگر بىنهايت ممكن است مكرر شود؟!.
نعمتهاى مادى نيز جلوههاى رحمانيت و رحيميت اويند، آنها نيز حد و نهايتى به خود نمىپذيرند.
چه مانعى دارد همان درختان بهشتى، همان نهرها، همان گلها، همان رنگ و بوها، همان شرابهاى طهور، هر روز و هر ساعت رنگ و بوى تازهاى، و شكل و عطر جديدى داشته باشند؟ دائماً رنگ عوض كنند، دائماً دگرگون شوند، دائماً چهره نو پيدا كنند، به گونهاى كه يك غذا و يك منظره فقط يكبار در تمام عمر بهشتيان ديده شود و مورد استفاده قرار گيرد! (عجب صحنهاى!).
پارهاى از آيات قرآن و روايات اسلامى نيز اين مطلب را تأييد مىكند.
در آيه 29 سوره رحمن مىخوانيم: (كُلُّ يَوْمٍ هُوَ في شَأْنٍ) «او هر زمان در شأن و كارى است»!.
مفسران در تفسير اين آيه بيانات بسيار متنوع و گوناگونى دارند كه هر كدام به يكى از افعال خداوند مسأله آفرينش و مرگ انسانها، يا رزق و حيات آنها يا عزّت و ذلت اقوام، يا آمرزش گناهاى و برطرف ساختن اندوهها، يا فراهم ساختن منافع و دفع زيانها، اشاره مىكند، ولى بدون شك آيه مفهوم گستردهاى دارد كه هرگونه دگرگونى را در اوضاع جهان در بر مىگيرد، و از آنجا كه دليلى بر تخصيص آيه به دنيا در دست نيست بلكه ذكر اين آيه بعد از آيه «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الجَلالِ وَ الاكْرامِ»:
«تمام كسانى كه روى زمين هستند فانى مىشوند و تنها ذات ذو الجلال و گرامى پروردگارت باقى مىماند» مىتواند قرينهاى باشد بر اينكه دگرگونىها و تنوعها در سراى ديگر نيز ادامه دارد، و بهشتيان به اراده خداوند هر روز در شأن و در كارى هستند.
بعضى از مفسران نيز «كل يوم» را تعميم داده و ايام دنيا و آخرت را هر دو مشمول آن دانستهاند.(1)
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: انَّ اللَّه خَلَقَ جَنَّةً لَمْ يَرَها عَيْن، وَلَم يَطَّلْعِ عَلَيْها مَخْلُوقٌ، يَفْتَحُها الرَّبُّ تَبارَكَ وَ تَعالى كُلَّ صَباحٍ فَيَقُولُ ازْدادِي طِيْباً! ازْدادي ريحَ : «خداوند بهشتى آفريده كه هيچ چشمى نديده، و هيچ مخلوقى از آن آگاه نيست، پروردگار متعال هر صبحگاه آن را مىگشايد و مىگويد: بوى خوشت را افزون كن! و نسيمت را بيفزاى»!.(2)
در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام آمده است: انَّ اهْلَ الجَنَّةِ تُوْضَعُ لَهُمْ مَوائِدُ عَلَيْها مِنْ سائِرِ ما يَشْتَهُونَهُ مِنَ الاطْعِمَةِ التي لا ألَذَّ مِنْها و لا اطْيَبَ، ثُم يُرفَعُونَ عَنْ ذلِكَ الى غَيْرِهِ «براى اهل بهشت سفرههايى مىگسترانند كه بر آن آنچه مورد علاقه آنها از طعامهاست قرار داده مىشود طعامهايى كه از آن لذيذتر و خشبوتر نيست سپس آنها را از سر آن سفره بلند كرده و سفره ديگرى براى آنها مىگسترانند»!.(1)
اين تعبيرات به خوبى نشان مىدهد كه در آنجا تكرارى وجود ندارد بلكه هر لحظه الطاف و عنايات تازهاى است!.
اين سخن را با اشاره كوتاهى از سوى يكى از مفسّران پايان مىدهيم كه گفته است: «آيه فوق اشاره به تجلّى حق در هر زمان، و در هريك از نفوس انسانى بر حسب استعدادش دارد، و مىدانيم تجليات خداوند را نهايت و پايانى نيست!.(2)
بدون شك اين تمام مفهوم آيه نيست بلكه مىتواند جزيى از مفهوم آيه باشد (دقت كنيد).
معروف است كه «فقدانها» هميشه ارزش «وجدانها» را آشكار مىسازد، و به تعبير ديگر نعمتها و مواهب الهى را هميشه در مقايسه با زوال آنها مىتوان شناخت اگر بيمارىدر عالم وجود نداشت هيچكس نمىدانست نعمت سلامتى چه گوهر گرانبهايى است؟ و اگر ناامنى روى نمىداد قيمت نعمت امنيت هرگز شناخته نمىشد!.
روى اين حساب در بهشت كه فقدانى وجود ندارد نه ناآرامى است، نه بيمارى و تعب، نه قحطى و خشكسالى و ... بنابراين ارزش آنهمه نعمتها تدريجاً به فراموشى سپرده مىشود و طبعاً در اين حال لذّتى احساس نخواهد شد.
پاسخ اين سؤال چندان پيچيده نيست، زيرا بهشتيان از يكسو با اشرافى كه بر اهل دوزخ دارند مىتوانند حال خود را با آنها مقايسه كنند، هنگامى كه اين تفاوت عظيم را ببينند از نعمتهاى بىپايانى كه در آن هستند لذّت مىبرند.
قرآن مجيد ناظر بودن بهشتيان را بر وضع دوزخيان كراراً يادآور شده، در آيه 50 سوره اعراف مىخوانيم: وَنادى اصْحابُ النَّارِ اصْحابَ الجَنَّةِ انْ افيضُوا عَلَيْنا مِنَ الماءِ اوْ مِمّا رَزَقَكُمُ اللَّه قالُوا انَّ اللَّه حَرَّمَهُما عَلَى الكافِرِينَ «اهل دوزخ بهشتيان را صدا مىزنند كه (محبت كنيد و) مقدارى آب يا از آنچه خدا به شما روزى داده به ما ببخشيد، آنها مىگويند خداوند اينها را بر كافران حرام كرده است».
و در آيات سوره صافّات مىخوانيم: فَاقْبَلَ بَعَضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ يَتَسائلُونَ- قالَ قائِلٌ مِنْهُم انّي كانَ لي قَرينٌ ... فَاطَّلَعَ فَرَآهُ في سَواءِ الجَحيم- قالَ تَاللَّه انْ كِدْتَ لَتُرْدِينِ- وَلَوْ لا نِعْمَةُ رَبّي لَكُنْتُ مِنَ المُحْضَرِينَ
«بعضى از بهشتيان رو به بعضى ديگر كرده، سؤال مىكنند- يكى از آنها مىگويد: من همنشين (گنهكار و بىايمانى) داشتم ... ناگهان نگاه مىكند او را در وسط دوزخ مىبيند- به او مىگويد: به خدا سوگند چيزى نمانده بود كه مرا نيز به هلاكت بكشانى!- و هرگاه نعمت پروردگارم نبود من نيز از احضار شدگان در دوزخ بودم» (صافات- 50 و 51 و 55 و 56).
باز در سوره اعراف مىخوانيم: و نادى اصْحابُ الجَنَّةِ اصْحابَ النّارِ انْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدنا رَبُّنا حَقّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقّاً قالُوا نَعَمْ فَاذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ انْ لَعْنَةٌ اللَّه عَلى الظّالِمِينَ
«اهل بهشت، دوزخيان را صدا مىزنند كه ما آنچه را پروردگارمان وعده داده بود همه را حق يافتيم، آيا شما هم آنچه را پروردگارتان وعده داده بود حق يافتيد؟ مىگويند بله، در اين هنگام ندا دهندهاى در ميان آنها ندا مىدهد كه لعنت خدا بر ستمگران باد! (اعراف- 44).
از مجموع اين آيات به وضوح استفاده مىشود كه نه ساكنان بهشت از وضع حال دوزخيان بيخبرند و نه ساكنان دوزخ از حال بهشتيان، اطلاع بهشتيان سبب مزيد سرور و نعمت آنهاست، كه در آن عذابهاى دردناك گرفتار نشدند، و در ميان آنهمه نعمت غوطهورند، و به عكس دوزخيان از اين مقايسه رنج مىبرند.
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «هر انسانى منزلى در بهشت و منزلى در دوزخ دارد، هنگامى كه بهشتيان ساكن بهشت و دوزخيان ساكن دوزخ مىشوند كسى صدا مىزند اى اهل بهشت نگاه كنيد آنها نگاه به دوزخ مىكنند، در اين حال منازل آنها را در دوزخ بالا مىآورند و به آنها نشان مىدهند و به آنها گفته مىشود! اين منازلى است كه اگر معصيت پروردگارتان مىكرديد داخل آن
مىشديد! سپس امام فرمود: اگر ممكن بود كسى از خوشحالى بميرد اهل بهشت در آن هنگام از خوشحالى مىمردند! چرا كه آنهمه عذاب از آنها باز گردانده شده (نظير همين معنا در مورد دوزخيان در ذيل اين روايت بيان شده كه آنها با ملاحظه جايگاه خود در بهشت چنان غمگين مىشوند كه از غصه و اندوه مىخواهند بميرند).(1)
نظير همين مطلب به طور فشردهتر از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در تفسير درالمنثور نقل شده است.(2)
وجود دو منزلگاه براى هر انسان اشاره به زمينهها و استعدادهايى است كه بالقوه در هر انسانى وجود دارد، و مطابق اين استعدادها و زمينهها محلهايى در دوزخ و بهشت براى آنان تعيين شده، اين هيچ منافات با آنچه قبل گفتيم ندارد كه با اعمال خود اين منزلگاهها را بسازند و از هر نظر تكميل كنند و زمينهها را به فعليت كامل برسانند.
اينها همه از يكسو، از سوى ديگر بهشتيان هرگز خاطره دنيا را فراموش نكردهاند، و مىتوانند با مقايسه حال خود نسبت به وضع دنيا به ارزش آن همه نعمتها و مواهب بيشمار الهى پى برند.
در آيات 25 تا 27 سوره طور مىخوانيم: وَ اقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَسائلُونَ قالُوا انّا كُنا قَبْلُ في اهِلنا مُشْفِقينَ- فَمنّ اللَّه عَلَيْنا وَ وقينا عَذابُ السَّمُومِ «بعضى از بهشتيان رو به بعضى ديگر مىكنند و از (گذشته) مىپرسند- و مىگويند ما در ميان خانواده خود بيمناك بوديم- اما خدا منت بر ما نهاد و ما را از عذاب كشنده حفظ كرد».
اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه بهشتيان نگرانىها و ناراحتىهاى دينا را به خاطر دارند و آن را با آنچه در آن هستند مقايسه مىكنند، بديهى است اين مقايسه مىتواند عظمت مواهبى را كه از آن برخوردارند آشكار كند.
گرچه پاسخ اين سؤال از پاسخ سؤال اوّل اجمالًا روشن شد ولى لازم است در اينجا به سراغ پاسخ گستردهترى برويم، مىگوييم: آرى قطعاً تكامل در آنجا وجود دارد، و بهشتيان هرگز در جا نمىزنند، بلكه
در پرتو عنايات الهى، و الطاف ربانى، روز به روز به ساحت قدسش نزديكتر مىشوند، و در مسير قرب الى اللَّه به پيشروى خود ادامه مىدهند.
مفهوم اين سخن آن نيست كه در آنجا طاعات و عبادات و اعمالى دارند، چرا كه بهشت دار تكليف نيست، زيرا عناصر اوليه تكليف در آنجا وجود ندارد، بلكه در پرتو اعمالى كه در اين جهان انجام دادهاند همچنان به سير تكاملى خويش ادامه مىدهند.
درست همانند بعضى درختان پر بارى كه انسان يكبار آن را غرس مىكند ولى مرتباً جوانه مىزند و ريشه مىدواند و از نقاط ديگر سر بر مىآورد و دشت و صحرا را فرا مىگيرد!
يا همانند سفينههاى فضايى كه براى آغاز حركت و خارج شدن از محيط جاذبه زمين نياز به نيروى عظيمى دارد ولى بعد از خروج از اين محيط چنانچه به مانعى برخورد نكند بدون احتياج به نيروى محرك جديد تا ابد به سير خود ادامه مىدهد!.
در بعضى از آيات قرآن نيز اشارهاى به اين مسأله ديده مىشود.
در آيه 62 مريم درباره بهشتيان مىخوانيم: وَلَهُمْ رِزْقُهُمْ فيها بُكْرَةً وَعَشِيّاً: «هر صبح و شام روزى آنها در بهشت مقرر است».
از آيات قبل از اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه اين توصيف درباره بهشت آخرت است كه از آن تعبير به «جنات عدن» شده نه بهشت برزخى، حال اين سؤال پيش مىآيد كه مطابق آيات ديگر قرآن بهشتيان هرچه بخواهند از مواهب و روزىها در هر ساعت و هر زمان براى آنها مهياست، اين چه موهبتى است كه هر صبح و شام به آنها اعطا مىشود؟.
مسلماً اين مواهب جديد و تازه مادى و معنوى است كه در اين دو وقت به آنها داده مىشود، و طبعاً به مقامات بالاترى سوق داده خواهند شد.
در اين زمينه حديث پرمعنايى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده كه مطلب را روشن مىسازد، مىفرمايد: وَ تَأْتِيهمْ طُرَفُ الهَدايا مِنَ اللَّه تعالى لِمَواقِيتِ الصّلاةِ التى كانُوا يُصَلُّونَ فيها في الدُّنْيا، تُسَلّمُ عَلَيْهِمُ المَلائِكَةُ): «هداياى نخبه و جالب از سوى خداوند بزرگ در اوقاتى كه در دنيا نماز مىخواندند به آنها مىرسد، و فرشتگان به آنها سلام و درود مىفرستند».(1)
1) تفسير روحالمعانى، جلد 16، صفحه 103 و قرطبى، جلد 6، صفحه 4166( ذيل آيه مورد بحث).
سؤال ديگرى كه از تعبيرات آيه برانگيخته مىشود اين است كه در بهشت شب و روزى وجود ندارد، و به همين دليل صبح و شامى نيست.
اين اشكال را نيز مىتوان چنين پاسخ گفت كه بهشت گرچه دائماً كانون نور و روشنايى است، ولى اين دو نور نوسان دارد كه بانوسان و كم و زياد شدن آن بهشتيان روز و شب را تشخيص مىدهند، درست مانند مناطق قطبى كه شش ماه متوالى روز است ولى با كم و زياد شدن نور، روز و شب از هم تشخيص داده مىشود.
از آنجا كه اين دو مشكل (مشكل روزى تازه و مشكل صبح و شام) براى بسيارى از مفسّران حل نشده توجيهاتى براى اين آيه ذكر كردهاند كه غالباً مخالف ظاهر آيه است مانند اينكه آيه كنايه از دوام نعمت است، زيرا در ميان عرب معمول بوده كه اگر كسى غذاى صبحگاهان و شامگاهان را داشته او را غنى و بىنياز مىدانستند، يا اينكه منظور آن است كه نعمتهاى الهى در فواصل زمانى كه به مقدار شب و روز اين دنياست پى در پى به آنها مىرسد.
روشن است همه اينها مخالف ظاهر آيه است چه بهتر به اينكه نوعى شب و روز كه با تفاوت نور حاصل مىشود و نوعى روزى تازه كه از عنايات جديد الهى سرچشمه مىگيرد و از پيمودن مسير تكامل خبر مىدهد قائل شويم كه منطبق بر ظاهر آيه است و يا لااقل كمتر خلاف ظاهر مىباشد.
جالب اينكه در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه فرمود: (وَالذَّي انْزَلَ الكِتابَ عَلى مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله و سلم انَّ اهْلَ الجَنَّةِ لَيَزْدادونَ جَمالًا وَحَسَناً كَما يَزْدادُونَ في الدُّنْيا قَباحَةً وَ هَرَماً): «سوگند به خدايى كه قرآن را بر محمد صلى الله عليه و آله و سلم نازل كرده اهل بهشت (هر قدر زمان بر آنها مىگذرد) جمال و زيبائيشان بيشتر مىشود آن گونه كه در دنيا (با گذشت زمان) زشتى و پيرى آنها افزايش مىيافت»!.(1)
اين حديث نيز تكامل تدريجى بهشتيان را به خوبى آشكار مىسازد، گرچه تنها اشارهاى به جنبههاى جسمانى دارد ولى مسلماً به طريق اولى جنبههاى روحانى را نيز در بر مىگيرد.
1) علم اليقين، صفحه 103( طبق نقل معاد گفتار فلسفى).
1- دوزخ از آن كيست؟ (راهيان جهنم).
2- ماهيت جهنم و فلسفه آن.
3- درهاى جهنم و دركات آن.
4- عذابهاى جسمانى اهل دوزخ.
5- عذابهاى روحانى اهل دوزخ.
6- جاودانگى كيفرها.
7- سَبُك اعمالان.
اشاره:
گرچه قاعدتاً بايد قبل از هر چيز سخن از ماهيّت و اوصاف دوزخ به ميان آيد و بعد دوزخيان، ولى از آنجا كه روش و سنّت قرآن اين است كه هميشه بيشترين تأكيد را در اين گونه مباحث بر امور تربيتى و نتائج اخلاقى و اجتماعى و انسانى مىنهد، ما نيز به پيروى از اين روشن مثبت نخست به سراغ كسانى مىرويم كه مستحق اين مجازات عظيمند تا از بررسى آياتى كه سخن از دوزخيان مىگويد به منطق اسلام در اين امر واقف شويم.
آياتى كه درباره دوزخيان وارد شده، بسيار زياد است، و ما از هر بخش نمونهاى، و از هر قسمت شاهد و مصداقى را بيان مىكنيم.
ضمناً از تعبيرات مختلف اين آيات تفاوت گناهان، و درجات زشتى معاصى نيز روشن مىگردد.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم، و اصناف گوناگون دوزخيان را با الهام از آيات قرآنى مورد بررسى قرار مىدهيم:
نخستين گروهى كه روانه دوزخ مىشوند، كافران و منافقانند قرآن مجيد در آيه 14 نساء مىفرمايد:
انَّ اللَّه جامِعُ المُنافِقِينَ وَ الكافِرِيْنَ في جَهَنَّمَ جَمِيعاً:
«خداوند منافقان و كافران را همگى در دوزخ جمع مىكند».
و در آيه 49 توبه مىخوانيم: وَ انّ جَهَنَّمَ لَمُحِيْطَةٌ بِالكافِرِيْنَ «جهنم كافران را احاطه كرده است».
و در آيه 145 سوره نساء آمده است: انَّ المُنافِقِيْنَ في الدَّرْكِ الاسْفَلِ مِنَ النّارِ وَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيراً:
«منافقان در پائينترين مرحله دوزخند و هرگز ياورى براى آنها نخواهى يافت».
در حقيقت مهمترين و گستردهترين سرچشمه گناه و آلودگىها همين كفر و بىايمانى و نفاق است، زيرا تا چراغ ايمان درون جان انسان را روشن نسازد و از شرك و كفر و نفاق خالص نگردد انگيزه مؤثرى
براى كار خير نخواهد داشت، و تنها انگيزههاى مادى و شهوات بر او حاكم خواهد بود، و نتيجه حاكميت چنين انگيزههايى كه نمونههاى آن را در جنايات جنايتكاران دنياى امروز كاملًا با چشم مىبينم بر كسى پنهان نيست.
«كفر» به معناى پوشاندن حق و «نفاق» به معناى دوگانگى ظاهر و باطن (تظاهر به ايمان و پنهان داشتن كفر) مهمترين سدّ راه اصلاح در جوامع انسانى است لذا بسيارى از آيات مربوط به دوزخ دوزخيان ناظر به اين دو گروه است.
قرآن مجيد مردم را در برابر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم و آيات قرآن به دو گروه تقسيم مىكند و مىفرمايد:
فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَ كَفى بِجَهنَّمَ سَعِيراً: گروهى از آنان به او ايمان آوردند، و جمعى ايجاد مانع در راه او نمودند، كه شعله فروزان آتش دوزخ براى آنها كافى است»! (نساء- 55).
تهديدات زيادى در آيات قرآن نسبت به اين گروه (مانعان راه خدا) ديده مىشود، همان گروهى كه نه تنها خودشان گمراهند، بلكه اصرار دارند تمام مردم، را به گمراهى بكشانند، گويى از اين كار لذّت مىبرند، بلكه منافع نامشروع خود را در كفر و بىايمانى مردم مىبينند، چرا كه يك ملّت مؤمن و معتقد به ارزشهاى والاى الهى هرگز زير بار فراعنه و شياطين و احزاب آنها نمىرود، پس تنها راه سلطه بر مردم گرفتن گوهر ايمان از آنهاست، و تاريخ امتها همواره شاهد گوياى تلاشهاى پىگير اين گروه بىايمان در مسير گمراه ساختن مردم است، امروز نيز دولتها و جمعيتهاى استكبارى دنيا تمام سعيشان بر اين است كه ايمان به خدا و ارزشهاى الهى را از مردم بگيرند تا مانعى بر سر راه منافع آنها ايجاد نكنند.
در آيه 23 سوره جن مىخوانيم وَ مَنْ يَعْصِي اللَّه وَ رَسُولَهُ فَانَّ لَهُ نارُ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فيها ابَداً: «كسانى كه نافرمانى خدا و رسولش را كنند آتش دوزخ از آن آنهاست، هميشه در آن خواهند بود».
و در آيه 115 نساء آمده: وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ماتَبَيَّنَ لَهُ الهُدى وَ يَتَّبِعَ غَيْرَ سَبيلِ المُؤمِنينَ نُوَلِّهِ
ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ سائَتْ مَصِيراً: «كسى كه بعد از آشكار شدن حق به مخالفت با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم برخيزد، و راهى جز راه مؤمنان را پيروى كند، ما او را به همان راه كه مىرود مىبريم، و به آتش دوزخ مىسوزانيم، و چه جايگاه بدى دارد»؟!.
«يُشاقِقْ» از ماده «شقاق» به معناى مخالفت عمدى و توأم با عداوت است، جمله «من بعد ما تبين له الهدى» (پس از آنكه راه هدايت براى او روشن شد) نيز دليل بر اين است كه اين مخالفت از لجاج و عناد سرچشمه مىگيرد، و به منظور ايجاد شكاف و تفرقه در ميان صفوف مسلمين است.
روشن است اين گونه افراد بارزترين گروه دوزخىاند.
گرچه استهزاء كردن آيات خدا دليل بر كفر و بىايمانى است و كفر سبب سقوط در دوزخ است ولى در آيات قرآن مخصوصاً، تكيه شده است و يكى از عوامل عمدهاى كه انسان را به دوزخ مىكشاند معرّفى گرديد، در آيه 106 كهف مىفرمايد: ذلِكَ جَزاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِما كَفَروا و اتَّخَذُوا آياتي وَ رُسُلي هُزُواً:
«اين گونه كيفر آنها دوزخ است به خاطر اينكه كافر شدهاند و آيات من و پيامبرانم را به باد استهزاء و مسخره گرفتند»!.(1)
استهزاء كردن حق معمولًا از جهل و عناد و تعصّب و لجاج و كفر آميخته با عداوت و دشمنى سرچشمه مىگيرد كه هريك از اين امور يكى از درهاى دوزخ است، بنابراين جاى تعجب نيست كه سرنوشت گروه استهزاء كننده كه غالب انبياء و اولياء اللَّه با آنها درگير بودهاند، دوزخ يا بدترين جاهاى دوزخ باشد!.
گروه ديگرى كه به حق، مستحق دوزخند كسانى هستند كه درهاى شناخت و معرفت را به خود
1) شبيه همين معنا، در آيه 9 و 35 سوره جاثيه نيز آمده است.
مىبندند، عقل خدا داد را تعطيل مىكنند، چشم را بر هم مىنهند، و گوشهاى خود را چنان مىبندند كه صداى حق را نشنوند، و چهره زيباى حقيقت را نبينند و در آنچه موجب بيدارى و هوشيارى است نينديشند قرآن در آيه 179 اعراف مىفرمايد: وَلَقَدْ ذَرَأنا لِجَهنَّمَ كَثِيراً مِنَ الجِنِّ وَ الانْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ، لايَفْقَهُونَ بِها وَلَهُمْ اعْيُنٌ لايُبْصِرُونَ بِها، وَلَهُمْ آذانٌ لايَسْمَعُونَ بها اولئِكَ كَالانْعامِ بَلْ هُمْ اضَلُّ اولئِكَ هُمُ الغافِلُونَ «ما به طور مسلّم گروه زيادى از جن و انس را براى دوزخ آفريديم، آنها دلها (عقلهايى) دارند كه با آن تعقل نمىكنند، چشمانى دارند كه با آن نمىبينند و گوشهايى دارند كه با آن نمىشوند!، آنها همچون چهار پايانند بلكه گمراهتر! آنها غافلانند».
پيداست اين آفرينش هرگز آفرينش جبرى نيست و اينكه بعضى از طرفداران جبر همچون «فخررازى» براى اثبات مذهب خود يعنى مذهب جبر به آن استدلال كردهاند كاملًا بىپايه است، چرا كه پاسخ آن در خود آيه آمده است، مىفرمايد ما همه اسباب معرفت را (عقل براى درك امور معقوله، و چشم براى امور محسوسه، و گوش براى علوم نقلى) در اختيار آنها گذاردهايم، ولى آنها اين اسباب را به كار نمىگيرند و از آن بهرهمند نمىشوند (دقت كنيد) به همين دليل مىگويد آنها تا سرحد حيوانات بلكه پائينتر از آنها سقوط مىكنند، چرا كه اگر حيوان چيزى نمىفهمد و درك نمىكند از خود اختيارى ندارد اسباب آن دراختيار او نيست، گمراهتر از حيوانات كسانى هستند كه همه اين وسائل را دارند و امكان استفاده از آن براى آنها فراهم است ولى از آن بهره نمىگيرند، سرچشمه همه اين امور، غفلت و بىخبرى است كه در ذيل آيه به آن اشاره شده است (اولئك هم الغافلون). شبيه همين معنا در آيه 10 سوره ملك آمده است كه دوزخيان در پاسخ مأموران دوزخ و فرشتههاى عذاب مىگويند: «ما اگر گوش شنوا داشتيم يا عقل خود را به كار مىگرفتيم هرگز جزء دوزخيان نبوديم» وَ قالُوا لَوْ كُنا نَسْمَعُ اوْ نَعْقِلُ ما كُنّا في اصحابِ السَّعِيرِ).
در حقيقت ريشه تمام بدبختىهاى انسان وام المفاسد همين است كه عقل و گوش و چشم خود را به كار نمىگيرد و از اين سرمايههاى عظيم الهى براى معرفت و شناخت بهرهگيرى نمىكند، نه اينكه خدا سرچشمهها و منابع معرفت را از او دريغ داشته، بلكه همه را دارد اما از آنها بهره نمىگيرد.
از عوامل مهم سقوط در اين كانون قهر و غضب الهى تسليم شياطين شدن و زمام اختيار خد را به دست آنها سپردن است، چنان كه قرآن در 18 اعراف مىگويد: «هنگامى كه شيطان رانده درگاه خدا شد خداوند به او خطاب كرد: قالَ اخْرُجْ مِنها مَذْمُوْماً مَدْحُوراً لِمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لَامْلَئَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ اجْمَعينَ فرمود:
از آن (مقام) با ننگ و خوارى بيرون رو، سوگند ياد مىكنم كه هركس از انسانها از تو پيروى كند جهنم را از همگى آنها پر مىسازم».
گرچه در اين آيه سخن از خصوص ابليس رئيس شياطين است، ولى مىدانيم خط شياطين كه همه پيرو ابليسند همهجا يكى است، و پيروى از شياطين جن و انس پيروى از ابليس محسوب مىشود، و سرنوشت همه اين پيروان سقوط در دوزخ است.
آنها با وعدههاى دروغين، تزيين شهوات، دعوت به گناهان، منع از خيرات، و تشويق به انحرافات، پيروان خود را از خدا دور ساخته و به آتش قهر و غضب او گرفتار مىسازند.(1)
«تكبّر» چه در برابر خالق باشد، چه در برابر خلق، و چه در مقابل حقايق (انسان از تسليم در برابر حق روى گردان باشد) از اسباب سقوط در دوزخ است، «استكبار» (خود برتر بينى) كه سرچشمه اصلى بسيارى از جنايات و ظلمها و ستمها و حق كشىهاست، نيز همانند تكبّر است كه آدمى را در اين كانون قهر و غضب وارد مىسازد.
قرآن مجيد آيه 60 زمر مىفرمايد: الَيْسَ في جَهَنَمَ مَثْوىً لِلمُتَكَبِّرينَ): «آيا در دوزخ جايگاهى براى متكبّران نيست».
و در آيه 36 اعراف مىفرمايد: وَ الذَّينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها اولئِكَ اصحابُ النارِ هُمْ فيها خالِدُونَ): «كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند و در برابر آن تكبّر ورزيدند، اهل آتشند و هميشه در آن خواهند ماند».(2)
همين معنا در آيات ديگر قرآن مجيد نيز آمده، در آيه 15 و 16 سوره ابراهيم درباره جبّاران عنيد مىفرمايد: وَاسْتَفْتَحُوا وَخابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ- مِنْ وَرآئِهِ جَهَنَمُ وَ يُسقى مِنْ مآءٍ صَديدٍ): «آنها (رسولان الهى) از خدا تقاضاى پيروزى كردند (و دعايشان مستجاب شد) و هر جبار عنيدى نوميد و زيانكار گشت، پشت سر او دوزخ است و از آب گنديده به او مىنوشانند».
«جبّار» معانى مختلفى دارد: يكى از آنها قهر و غلبه و سلطه و نفوذ است، منتها اين امر گاه جنبه رحمانى دارد مانند نفوذ خداوند و سلطه او بر عالم هستى بر همه چيز، و گاه جنبه شيطانى دارد، مانند سلطه و غلبه و نفوذ طغيانگران و جبّاران.
«عنيد» به گفته لسان العرب «به معناى كسى است كه از مسير حق منحرف مىگردد و آگاهانه حق را انكار مىكند»، و اينها همه از آثار كبر و غرور و خود برتر بينى است، و اگر كمى دقت كنيم مىبينيم اين رذيله اخلاقى يكى از حجابهاى مهم معرفت و از عوامل گمراهى انسان و حقكشى و تعدى و تجاوز نسبت به حقوق ديگران و انواع گناهان ديگر است.(1)
در آيات بسيارى از قرآن مجيد ظالمان و بيدادگران به آتش سوزان جهنم تهديد شدهاند، و تعبيراتى كه درباره آنها وارد شده درباره كمتر گروهى ديده مىشود، اين نشان مىدهد كه تا چه حد اسلام براى ترك ظلم و ستم اهميت قائل است.
در آيه 29 كهف در شديدترين تهديدات مىفرمايد: (انّا اعْتَدْنا لِلظَّالِمينَ ناراً احاطَ بِهِمْ سُرادِقُها و انْ يَسَغيثُوا يُغاثُوا، بِماءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوي الْوُجُوهُ بِئْسَ الشَّرابُ وَ سَاءَتْ مُرْتَفِقاً): «ما براى ستمگران آتش آماده كردهايم كه آنها را از هر سو احاطه كرده، و اگر تشنه شوند و تقاضاى آب كنند آبى براى آنها مىآورند همچون فلز گداخته كه صورتها را بريان مىكند! چه نوشيدنى بدى! و چه بد محل اجتماعى؟!.
در تعبير كوبنده ديگرى در آيه 15 جن مىخوانيم: (وَ امَّا الْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً): «اما ظالمان
1) شبيه همين تعبير در آيات 24، ق و 16 مدّثر آمده است.
هيزم آتش دوزخند»!.
اين تعبير نشان مىدهد كه آتش دوزخ از درون جان آنها زبانه مىكشد، و همان گونه كه در اين عالم آتش سوزانى بر مظلومان بودند در آنجا كه عالم تجسم اعمال است وجودشان يك پارچه آتش مىشود، و تعبيرى از اين گوياتر و رساتر درباره قوم ستمگر و ظالم وجود ندارد.(1)
نه تنها ظلم و ستم، ظالمان را به دوزخ آن كانون قهر و غضب الهى مىفرستند، بلكه به گفته قرآن مجيد كسانى كه بر آنها تكيه كنند (و يا جزء اعوان و انصار آنان باشند) نيز مشمول همين حكم خواهند بود، مىفرمايد: وَلا تَرْكَنُوا الَى الذَّينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النّارُ وَ مالَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ اوْلِياءَ ثُمَّ لاتُنْصَرُونَ): «تكيه بر ظالمان نكنيد كه آتش شما را فرو مىگيرد، و جز خدا ولىّ و سرپرستى نخواهيد داشت و از سوى هيچكس يارى نمىشويد» (هود- 113).
«تراكنوا» از ماده «ركون» به گفته ارباب لغت به معناى اعتماد و تمايل به چيزى است، كه لازمه آن قوّت و قدرت است، زيرا انسان به چيزى اعتماد مىكند كه داراى قوّت است، و لذا واژه «ركن» به ستون يا ديوارى كه ساختمان يا اشياء ديگر را سرپا نگه مىدارد اطلاق مىشود.(2)
با توجه به اينكه آيه فوق هم از نظر عنوان ظالمان مطلق است، و هم از نظر تعبير به «ركون» شامل هرگونه وابستگى و اعتماد به هر ظالم و ستمگرى مىشود «و مىگويد سرانجام همه آنها گرفتارى در چنگال عذاب الهى است، بلكه در اين دنيا نيز غالباً نتيجهاى جز بدبختى و ناكامى نمىگيرى زيرا هنگامى كه ظالم قوى شد بر آنها نيز رحم نمىكند.
به هر حال جايى كه تكيه بر آنها اين گونه مايه بدبختى است، مسلماً كمك كردن به آنها و تقويت ظالمان و ستمگران به طريق اولى، انسان را به دوزخ مىكشاند، و به همين دليل قرآن با صراحت تعاون و همكارى بر هرگونه گناه و ظلم را ممنوع شمرده و مىفرمايد: وَلا تَعاوَنُوا عَلَى الاثِمِ وَ العُدوانِ (مائده- 2) در روايات اسلامى نيز شديدترين عذاب و مجازات براى كسانى كه به نحوى از انحاء، ظالمان را تقويت
كنند، و حتى قلم يا دواتى براى نوشتن يك حكم ظالمانه در اختيارشان بگذارند بيان شده است كه شرح آن به خواست خدا در جاى خود خواهد آمد.
آيه 34 سوره جاثيه در اين زمينه مىفرمايد: (وَ قيلَ الْيَوْمَ نَنْساكُمْ كما نَسيْتُم لِقآءَ يَوْمِكُمْ هذا وَ مأوآكُم النّارُ وَ مالَكُمْ مِنْ ناصِرينَ): «به آنها (از سوى خداوند) گفته مىشود امروز شما را فراموش مىكنيم همانگونه كه شما ديدار امروز را به فراموشى سپرديد، و جايگاه شما آتش است و هيچ ياورى نداريد»!.
به فراموشى سپردن دادگاه عدل الهى در قيامت، سرچشمه انواع آلودگىها و سبب فرو ريختن در لجنزار گناه و عصيان و ظلم و فساد است، و اين اعمال موجب مىشود كه خداوند با آنها معامله فراموشكاران كند، مسلّماً حضور و احاطه علمى خداوند بر همه چيز و در همه حال چنان است كه فراموشى در مورد او مفهومى ندارد، ولى با اين انسانهاى فراموشكار، معامله فراموشى مىكند، يعنى لطف و رحمت و عنايت خويش را از آنها به كلى قطع مىنمايد و در اين صورت هرگونه راه نجات آنها بسته مىشود و جز سقوط در دوزخ (كانون غضب الهى) راهى ندارند.(1)
حبّ دنيا سرچشمه اصلى همه گناهان است و از عوامل مهمى است كه گروه كثيرى از انسانها را به دوزخ مىكشاند، چنانكه در آيه 18 سوره اسراء مىخوانيم: مَنْ كانَ يُرْيدُ العاجِلَةَ عَجَّلنا لَهُ فيها ما نَشآءُ لِمَنْ نُريدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْليها مَذْمُوماً مَدْحُوراً: «آن كس كه فقط زندگى زود گذر (دنياى مادى) را بطلبد، آن مقدار كه بخواهيم به هركس اراده كنيم از آن مىدهيم، سپس دوزخ را براى او قرار خواهيم داد كه در آتش مىسوزد در حالى كه نكوهيده و رانده (درگاه خدا) است»!.
يعنى چنان نيست كه دنيا پرستان به تمام مقصود و منظور خود برسند، بلكه ممكن است با هزار گونه
1) نظير همين معنا در سوره ص آيه 26، و سوره الم سجده آيه 14 آمده است.
تلاش و تن دادن به انواع گناهان و جرائم سنگين به قسمتى از منظور خود نائل گردند، ولى كانون قهر و غضب الهى دوزخ در انتظار آنهاست، هم جسم آنها را مىسوزاند و هم به حكم اينكه «مذموم» و «مدحور» و رانده شده درگاه خدايند روح آنها را.(1)
گرچه زر اندوزى يكى از مظاهر دنياپرستى است ولى روى اين موضوع بالخصوص در قرآن مجيد، به عنوان يكى از اسباب گرفتارى در آتش دوزخ تكيه شده، آنجا كه مىفرمايد: وَالذَّينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها في سَبيلِ اللَّه فَبْشرهُم بِعذابٍ اليمٍ- يَومَ يُحْمى عَلَيْها في نارِ جَهَنَمَ فَتُكْوى بِها جباهُهُم وَ ظُهورُهُم هذا ما كَنَزْتُمْ لانْفُسِكُم فَذُوقوا ما كُنْتُم تَكْنِزُونَ «آنها كه طلا و نقره را گنجينه مىسازند و در راه خدا انفاق نمىكنند، آنها را به مجازات دردناك بشارت ده- در آن روز كه آن (سكّههاى طلا و نقره) را در آتش دوزخ مىگذراند و به وسيله آن صورتها و پهلوها و پشتهايشان را داغ مىكنند (و به آنها مىگويند) اين همان چيزى است كه براى خود گنجينه ساختيد، پس بچشيد (عذاب) آنچه را براى خود اندوختيد» (توبه 34- 35).(2)
اين آيه داراى نكات و بحثهاى زيادى است كه در جاى خود مطرح خواهد شد اما آنچه در اينجا لازم است به آن اشاره كنيم، دو نكته است: نخست اينكه جمع ثروت تا چه اندازه كنز محسوب مىشود؟
اين مطلبى است كه در ميان مفسّران سخت مورد گفتگو است، آنچه در بسيارى از روايات در منابع شيعه و اهل سنت آمده، و بسيارى از مفسّران آن را برگزيدهاند اين است كه: هر مالى كه زكات آن پرداخته شود كنز محسوب نمىشود (ايُ مالٍ ادِّيَتْ زَكاتُه فَلَيْسَ بِكَنْزٍ).(3)
البته ممكن است در مواقع فوقالعاده و هنگامى كه حفظ مصالح جامعه اسلامى ايجاب كند از سوى حكومت اسلامى محدوديتهايى براى جمع ثروت بيان شود- (چنانكه در بعضى از روايات از علي عليه السلام نقل شده) و يا از اين فراتر در يك مقطع خاص اعلام گردد كه همه اندوختها و ذخائر براى حفظ
موجوديت جامعه اسلامى مصرف گردد (آن گونه كه در بعضى از روايات در مورد قيام حضرت مهدي عليه السلام آمده است) ولى اينها هيچكدام ضابطه كلّى نيست، ضابطه اصلى كنز همان است كه در بالا گفته شد.
ديگر اينكه چرا مىگويد پيشانى و پشت و پهلوهايشان را داغ مىكنند؟
ممكن است به خاطر واكنشهايى باشد كه آنها در برابر محرومان و مستمندان انجام مىدادند نخست چهره و پيشانى درهم مىكشيدند، سپس بابى اعتنايى از آنها منحرف مىشدند و بعد به كلّى پشت كرده و روى مىگردانيدند، لذا به ترتيب پيشانى و پهلوها و پشت آنها را با همان سكّهها داغ مىكنند آن گونه كه قلب محرومان را داغ و سوزان كردند.
مىدانيم از ديدگاه اسلام يكى از بزرگترين گناهان همين گناه است، گناهى است كه مايه شكست و ذلّت و زبونى و بدبختى مسلمين است، و مجازات آن از شديدترين مجازاتهاست، قرآن مىگويد: يا ايها الذَّينَ آمنُوا اذا لَقيتُم الذَّينَ كفروا زَحْفاً فلا تُولّوُهُمْ الأدْبارَ- وَ مَنْ يُولّهِم يَوْمئِذٍ دُبُرَهُ الّا مُتَحَرّفاً لقتال او مُتحيّزاً الى فِئَةٍ فَقَدْ بآءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّه وَ مأواه جَهَنَّمَ وَ بِئَسْ المَصيرُ: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد هنگامى كه با انبوه جمعيت كافران در ميدان نبرد روبرو شويد به آنها پشت نكنيد- و هركس در آن هنگام به آنها پشت كند- مگر در صورتى كه هدفش كنارهگيرى از ميدان براى آمادگى جهت حمله مجدّد يا به قصد پيوستن به گروهى (از مجاهدان) بوده باشد- گرفتار غضب الهى خواهد شد و جايگاه او جهنّم است و چه بد جايگاهى است؟! (انفال 15- 16).
«زحف» به گفته ارباب لغت (1)در اصل به معناى حركت كردن توأم با كشيدن پاها به روى زمين است، مانند حركت كودك در آغاز راه رفتن، يا شتر به هنگام خستگى زياد، سپس اين واژه در معنا حركت يك جماعت عظيم به كار رفته چرا كه به خاطر كثرت جمعيت چنان به نظر مىرسد كه گويى روى زمين مىلغزند و به پيش مىروند.
1) مقاييس اللّغه- مفردات راغب و التحقيق في كلمات القرآن الكريم.
به هر حال ذكر اين جمله اشاره به آن است كه جمعيت دشمن هر قدر زياد و فشرده باشد باز سبب نمىشود كه مسلمانان بدون دستور فرمانده لشگر عقب نشينى كرده يا از رويارويى با دشمن فرار كنند.
روشن است اين يك دستور كلى اسلامى است، و اينكه بعضى از مفسران آن را مخصوص جنگ بدر دانستهاند كاملًا بدون دليل است همانگونه كه در تفسير الميزان نيز به آن اشاره شده است (1)به خصوص اينكه اين آيه بعد از جنگ بدر نازل شده است (2)پس فرار از جهاد از اسباب سقوط در دوزخ است.
احترام به خون انسانها در اسلام به حدى است كه ريختن خون يك انسان برابر با كشتن همه انسانها شمرده شده «مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ اوْ فَسادٍ في الأرْضِ فَكَأنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً» (مائده- 32).
و ريختن خون مؤمن سبب عذاب ابدى و غضب الهى و عذاب عظيم شمرده شده است، مىفرمايد:
وَ مَنْ يَقْتُلْ مُوْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمَ خالِداً فيها وَ غَضِبَ اللَّه عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَاعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظيماً: «هركس مؤمنى را عمداً به قتل برساند، مجازات او دوزخ است، جاودانه در آن مىماند و خدا بر او غضب مىكند، و او را از رحمتش دور مىسازد، و عذاب بزرگى براى او آماده كرده است»! (نساء- 93).
و به اين ترتيب قاتل مؤمن به چهار مجازات بزرگ اخروى تهديد شده است: 1- خلود در دوزخ 2- غضب الهى 3- لعن خداوند 4- عذاب عظيم، و اين حدّاكثر احترام اسلام را به خون مؤمن مىرساند چرا كه در هيچ مورد از قرآن مجيد چنين مجازاتى بيان نشده است.(3)
فريضه بزرگ نماز به قدرى اهميت دارد آيات و روايات بيشمارى در كتب معروف اسلامى درباره
اهميّت آنها وارد شده، و قرآن با صراحت ترك اين فريضه را از اسباب سقوط در دوزخ شمرده است، آنجا كه مىفرمايد: گروهى از بهشتيان (اصحاب اليمين) در ارتباطى كه از جايگاه خود با مجرمان دوزخى مىگيرند از آنها سؤال مىكنند: ما سلككم في سقر): «چه چيز شما را به دوزخ فرستاد»؟!.
آنها در پاسخ مىگويند، ما از نمازگزاران نبوديم، و مستمندان را اطعام نمىكرديم، و پيوسته با اهل باطل همنشين بوديم، و همواره روز جزا را انكار مىكرديم» (قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ المُصَلّينَ- وَلَمْ نَكُ نُطْعِمُ المِسْكِينَ- وَ كُنّا نَخُوضُ مَعَ الخائِضِينَ- وَ كُنّا نُكذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ) (سوره مدّثر آيات 39 تا 46).
گرچه در اين آيه علاوه بر ترك نماز اشاره به سه گناه ديگر نيز شده است ولى ذكر ترك نماز به عنوان اوّليه گناه به خوبى نشان مىدهد كه تا چه حدّ ترك اين فريضه الهى خطرناك است، به علاوه اين امور چهارگانه هر كدام مستقلًا مىتواند يكى از اسباب سقوط در دوزخ گردد (ترك اطعام مستمندان ظاهراً اشاره به منع حقوق واجبه است).
مسأله نماز آنقدر از نظر اسلام مهم است كه طبق بعضى از روايات معروف، نخستين چيزى كه از نامه اعمال به آن نگاه مىشود نماز است، اگر در نامه اعمال (به طور صحيح) وجود داشت به ساير اعمال نيك نگاه خواهد شد، و الا به بقيه نگاه نمىشود و چنين كسى روانه دوزخ مىگردد».(1)
اين مطلب شايد به خاطر آن باشد كه نماز سرچشمه زاينده ايمان و ضامن بقاى آن است، با ترك نماز اصل ايمان به تزلزل مىافتد و مىدانيم يكى از شرائط قبولى اعمال ايمان است كه بدون ايمان چيزى پذيرفته نيست.
زكات يكى از اركان مهم اسلام است و ترك آن از بزرگترين گناهان كبيره محسوب مىشود، و از آنجا كه در قرآن مجيد هم رديف شرك و تكذيب معاد شمرده شده، به وضوح روشن مىشود كه اين عمل از اسباب سقوط در دوزخ است مىفرمايد: فَوَيْلٌ لِلْمُشْرِكِينَ- الذَّينَ لايُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ بِالاخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ «واى بر مشركان!- همانها كه زكات را ادا نمىكنند و نسبت به آخرت كافرند» (فصّلت- 7).
1) به كتبا وسائل الشيعه جلد سوّم كتاب الصّلوة باب ششم و هفتم و هشتم و مخصوصاً صفحه 22 حديث 10 و صفحه 19، حديث 6.
اين آيه در ميان مفسّران گفتگوهاى زيادى را بر انگيخته، و در تفسير آن احتمالات زيادى را دادهاند سخن در اين است كه زكات يكى از فروع دين است، چگونه ترك آن دليل بر كفر و شرك شمرده شده؟.
بعضى ظاهر آيه را معيار قرار داده و گفتهاند ترك زكات هرچند توأم با انكار حكم آن نباشد به خودى خود نشانه كفر است، بعضى ديگر ترك توأم با انكار را دليل بر كفر دانستهاند، زيرا وجوب زكات از ضروريات اسلام است و منكر آن كافر است.
نكتهاى كه مىتواند به روشن شدن تفسير آيه كمك كند اين است كه زكات در ميان دستورات اسلام موقعيت خاصى را دارد، زيرا پرداختن آن نشانه به رسميت شناختن حكومت اسلامى و ترك آن، غالباً نوعى طغيان و سركشى و قيام بر ضدّ حكومت محسوب مىشده، و مىدانيم قيام بر ضد حكومت اسلامى موجب كفر است (شرح بيشتر در اين زمينه را در تفسير نمونه جلد 20، صفحه 214 تا 220 مطالعه فرماييد).
آيه كنز (توبه- 35) كه قبلًا به آن اشاره شد نيز از آياتى است كه مىتواند دليلى بر اين مطلب باشد كه ترك زكات از اسباب ورود در دوزخ است.
خوردن مال همهكس بدون مجوز شرعى حرام است، ولى اين حكم در مورد يتيمان بسيار مؤكدتر است، چرا كه نياز شديد آنها از يكسو و نداشتن سرپرست از سوى ديگر، و عدم امكان دفاع از خويش، از سوى سوّم، سبب مىشود كه مسأله از اهميت فوقالعادهاى برخوردار گردد.
به همين دليل قرآن مجيد با صراحت كسانى كه اموال يتيمان را به ناحق مىخوردند تهديد به آتش دوزخ كرده، مىفرمايد: انَّ الَّذينَ يَأكُلُونَ امْوالَ اليَتامى ظُلْماً انَّما يَاكُلُونَ في بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعيراً: «كسانى كه اموال يتيمان را از روى ظلم مىخوردند فقط آتش مىخورند، و به زودى به آتش سوزان (دوزخ) خواهند سوخت (نساء 1).
در اخبار اسلامى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است كه فرمود: شَرُّ المَأْكَلِ اكْلُ مالر اليَتِيمِ ظُلماً
بدترين خوردنها، خوردن مال يتيم از روى ستم است.(1)
آيا اينكه قرآن مىگويد كسانى كه مال يتيم را مىخورند آتش مىخورند يك تعبير مجازى است؟ آن گونه كه جمعى از مفسّران گفتهاند، يا اينكه مىتوا آن را بر معناى حقيقى حمل كرد، زيرا اين تعبير نشان مىدهد كه اعمال ما علاوه بر چهره ظاهر يك چهره باطن نيز دارد كه در اين جهان از نظر ما پنهان است، و در قيامت ظاهر مىشود، و مسأله تجسم اعمال نيز از همين جا سرچشمه مىگيرد، روى اين حساب حمل آيه بر مفهوم حقيقى بعيد به نظر نمىرسد (دقت كنيد).
اين كار نيز از امورى است كه قرآن صريحاً مرتكبان آن را تهديد به عذاب دوزخ كرده، مىفرمايد.
فَمَنْ جائهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهَى فَلَهُ ما سَلَفَ، وَ امْرُهُ الَى اللَّه، وَ مَنْ عادَ فَاولئِكَ اصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ «هرگاه كسى (از ربا خواران) اندرز الهى به او رسد و خوددارى كند، سودهايى كه قبلًا (قبل از نزول حكم تحريم ربا) به دست آورده مال او است و كار او به خدا واگذار خواهد شد، اما كسانى كه باز گردند (و مرتكب اين گناه شوند) اهل آتش خواهند بود و هميشه در آن مىمانند» (بقره- 275).
نظير همين معنا در آيه 130 و 131 سوره آلعمران آمده كه رباخواران را تهديد به عذاب آتش مىكند، جالب اينكه مىگويد: اين همان عذاب و آتشى است كه در انتظار كافران است! يا ايُّها الذَّينَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا اضْعافاً مُضاعَفَةً وَ اتَّقُوا اللَّه لَعَلَّكُمْ تُفْلِحونَ- و اتَّقُوا النَّارَ التي اعِدَّتْ لِلْكافِرينَ
وقتى رباخواران اعلان جنگ با خدا دادهاند يا خدا به آنها اعلان جنگ داده كه تا سر حد كافران سقوط كنند، و اين تعبيرى است بسيار تكان دهنده در مورد اين معصيت عظيم.
از بعضى از روايات استفاده مىشود كه رباخوارى در تمام كتب آسمانى و در تمام شرايع پيامبران خدا حرام بوده است، همانگونه كه در فقه الرّضا آمده است: (وَ هُو مُحَرَّمٌ عَلى لِسانِ كُلِّ نَبِيٍّ وَ في كُلِ
1) بحارالأنوار، جلد 76، صفحه 267، حديث 1.
كِتابٍ).(1)
كفران نعمتهاى خدا نيز از گناهان بزرگى است كه وعده دوزخ درباره آن داده شده، مىفرمايد: الَمْ تَرَ الَى الذَّينَ بَدَّلُوا نِعْمَةَ اللَّه كُفْراً وَ احَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ البَوارِ- جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ القَرارِ: آيا نديدى كسانى را كه نعمت خدا را تدبيل به كفران كردند، و قوم خود را به دار البوار كشاندند- (دار البوار همان) دوزخ است، كه آنها به آتشش مىسوزند و بد قرارگاهى است» (ابراهيم 28- 29).
در اينكه منظور از نعمت خدا در اين آيه چيست؟ جمعى از مفسّران بزرگ به پيروى از بعضى از روايات كه در منابع اسلامى وارد شده اين نعمت را به وجود پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم تفسير كردهاند در روايتى از امام صادق عليه السلام نيز مىخوانيم: نَحْنُ وَ اللَّه نِعْمْةُ اللَّه التَّي انْعَمَ بِها عَلى عِبادِهِ وَ بِنا يَفُوزُ مَنْ فازَ: «به خدا سوگند ما نعمت الهى هستيم كه خدا به بندگانش داده و به وسيله ما رستگاران رستگار مىشوند».(2)
تعبير به «نحن» (ما) اشاره به تمام خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است و اگر اشاره به معصومين عليهم السلام باشد به طريق اولى شخص پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را نيز شامل مىشود و با توجه به روايات ثقلين، اهميت اين نعمت روشنتر مىگردد به هر حال وجود پيامبر الهى صلى الله عليه و آله و سلم و امامان معصوم اهلبيت عليهم السلام گرچه از بزرگترين نعمتهاى الهى هستند، ولى مفهوم آيه را محدود نمىتوان كرد، و ظاهر اين است كه همه نعمتهاى بزرگ الهى را شامل مىشود.
مفسّران در مورد كفران كنندگان، اين نعمت بزرگ گاهى بنىاميه، يا بنىاميه و بنىمغيره يا عموم كفار عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را ذكر كردهاند، ولى آن هم از قبيل ذكر مصداق روشن است نه اينكه جنبه انحصارى داشته باشد.
به هر صورت در برابر نعمتهاى بزرگ خدا بايد شكر گزار بود، و از آنها به نحو احسن بهرهگيرى كرد، و اگر اين شكر مبدل به كفران شود مجازات آن دوزخ است.(3)
قرآن روى عذاب اين گناه بزرگ نيز تأكيد خاصى دارد و اهميت فوق العادهاى براى آن قائل است، يك سوره قرآن به نام «مطففين» (كم فروشان) است، و در آغاز آن سوره مىخوانيم: وَ يْلٌ لِلْمُطَفِّفينَ ... الا يَظُنَّ اولئِكَ انَّهُمْ مَبْعُوثُونَ لِيَومٍ عَظيمٍ ... كَلّا انَّ كِتابَ الفُجّارِ لَفِي سِجْينٍ «واى بر كم فروشان ... آيا آنها گمان ندارند بر انگيخته مىشوند در روزى بزرگ؟ ... چنين نيست كه آنها مىپندارند مسلّماً نامه اعمال فاجران در سجّين است» (سوره مطفّفين آيه 1 و 4 و 5 و 7).
بعضى از مفسّران (ويل) را به معناى شدّت عذاب قيامت، و بعضى به معناى وادى مخصوصى در جهنّم دانستهاند.(1)
در حديثى نيز از امام صادق عليه السلام آمده است كه فرمود: «خداوند ويل را درباره هيچكس در قرآن نداده مگر اينكه او را كافر ناميده است مىفرمايد: فويل للذين كفروا ... «ويل براى كافران است».(2)
در حديثى نيز از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده كه فرمود: «ويل، وادى مخصوصى است در دوزخ كه كافران در آن سقوط مىكنند».(3)
از اين تعبيرات استفاده مىشود كه كم فروشى در سر حدّ كفر است يا نوعى كفر محسوب مىشود.
البته «ويل» در لغات معناى گستردهاى دارد و مفهوم آن با شرّ، غم و اندوه، هلاكت يا عذاب دردناك مساوى است و آنچه در بالا گفته شد مىتواند مصداقى از آن باشد.
قابل توجه اينكه: الفاظ آيه گرچه مخصوص به كم فروشان و اجناسى كه با پيمانه و وزن قابل خريد و فروش است مىباشد، ولى بعيد نيست روح آيه وسعت بيشترى داشته باشد و تمام كسانى را كه در انجام وظائف الهى و اجتماعى و اخلاقى خود كم و كسر مىگذارند شامل گردد، چرا كه هركس از كار خود كم مىگذارد و از انجام وظيفه مىدزدد در واقع نوعى كم فروش است، و لذا از «عبداللَّه بن مسعود» صحابى معروف نقل شده كه هركس از نماز كم بگذارد، درباره او همان جارى مىشود كه خداوند درباره «مطففين» (كم فروشان) فرموده است.(4)
اين دو نيز از گناهان كبيره است، زيرا آبرو و حيثيت افراد با ايمان را بر باد مىدهد، همان سرمايهاى كه هم وزن خون انسان، و احياناً از آن بالاتر است، و لذا قرآن و عده عذاب دوزخ درباره آن داده و مىفرمايد: وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ- الذَّي جَمَعَ مالًا وَعَدَّدَةُ- يُحْسَبُ انَّ مالَهُ اخْلَدَهُ- كَلَّا لَيُنْبَذَنَّ في الحُطَمَةٍ: «واى بر هر عيبجوى غيبت كنندهاى، همان كس كه اموالى را جمعآورى و شماره كرده (بىآنكه حلال و حرام آن را حساب كند) گمان مىكند اموالش او را جاودانه مىسازد، چنين نيست، بزودى در آتش خرد كننده پرتاب مىشود» (هُمَزه- 1 تا 4).
در تفسير معناى «هُمزَة» و «لُمَزَة» در ميان مفسّران گفتگو بسيار است، اين دو واژه صيغه مبالغه است كه از ماده هَمْز» و «لَمْز» (بر وزن رمز) گرفته شده، بعضى هر دو را به يك معنا يعنى عيبجويى و غيبت تفسير كردهاند در حالى كه بعضى اوّلى را به معناى عيبجويى آشكار و دوّمى را به معناى عيبجويى پنهان و با اشاره چشم و ابرو و مانند آن دانستهاند، و بعضى اوّلى را به معناى غيبت كردن و دوّمى به معناى عيبجويى روبرو، دانستهاند.
به هر حال به نظر مىرسد تمام كسانى كه ديگران را به باد استهزاء مىگيرند و با نيش زبان و حركات چشم و ابرو در پشت سر، و پيش رو، در جستجوى عيب افراد يا پرده برداشتن از عيوب پنهانى و اشكار ساختن آنها هستند تا حيثيت اشخاص را بر باد دهند مشمول اين آيه خواهند بود، و همان گونه كه آنها شخصيت ديگران را در هم مىشكنند در قيامت آتش دوزخ كه «حُطَمَه» (درهم شكننده) است، تمام وجود آنها را در هم مىكوبد و مىشكند!.
اين افراد در حقيقت شرورترين خلق خدا هستند چنان كه در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمده است فرمود: «شما را از شريرترين افرادتان خبر بدهم»؟! عرض كردند آرى اى رسول خدا! فرمود: (المَشَّائُونَ بِانَّمِيمةِ، المُفَّرِقُونَ بَيْنَ الاحِبَّةِ، الباغُونَ لِلْبُرَئاءِ المَعايِبَ) «آنها كه بسيار سخن چينى مىكنند و در ميان دوستان جدايى مىافكنند و در ميان افراد پاك و بىگناه عيبجويى مىكنند».(1)
1) اصول كافى، جلد 2 باب النميمة، حديث 1، تفسير قرطبى، جلد 10، صفحه 72 و 71.
اسراف و تبذير به معناى وسيع كلمه نيز از گناهان بزرگ است كه قرآن با اهميت زياد از آنها ياد كرده است در مورد اسراف مىفرمايد: وَ انَّ المُسْرِفينَ هُمْ اصْحابُ النَّارِ: «مسرفان اهل آشتند» (مؤمن- 43).
گرچه اين سخن در سوره مؤمن از زبان مؤمن آل فرعون نقل شده، ولى قرآن بر آن صحه نهاده است.
و در مورد تبذير مىفرمايد: انَّ المُبَذِّرِيْنَ كانُوا اخْوانَ الشَّياطينِ «تبذير كنندگان هميشه برادران شياطين بودهاند» (اسراء- 27) روشن است سرنوشت شياطين و برادرانشان جز گرفتار شدن در كانون- قهر و غضب اهلى يعنى دوزخ نيست. «اسراف» و «سرف» بر وزن (هدف) به گفته بعضى از ارباب لغت به معناى تجاوز از حد و مرز در هر كارى است، هرچند اين واژه بيشتر در مورد تجاوز از حد در هزينهها اطلاق مىشود.(1)
به همين دليل مشركان و گناهكارانى كه از حد و مرز الهى تجاوز كردهاند در آيات قرآن مسرف شمرده شدهاند، و حتى كشتار افراد بى گناه نيز نوعى اسراف تلقى شده است.
«تبذير» از ماده «بذر» در اصل به معناى پراكنده ساختن است، و معمولًا در مواردى كه اموال را بدون هدف پراكنده مىسازند و به اصطلاح ريخت و پاش مىكنند كه نتيجهاش اتلاف و تضييع است اطلاق مىشود.(2)
اگر دقيقاً در وضع دنياى امروز و اسراف تبذيرى كه بر آن حاكم است كه نه تنها در مواد غذايى و امكانات مادى بلكه در همه چيز از حد و مرز تجاوز مىشود بينديشيم مىبينيم اين اسراف و تبذيرها قبل از آنكه جهنم آخرت را موجب گردد جهنم سوزانى در همين دنيا فراهم ساخته است كه صغير و كبير در آتش آن مىسوزند و فريادشان به جايى نمىرسد، آنگاه تصديق خواهيم كرد كه مجازات اسراف و تبذير بايد آتش دوزخ باشد.
در قرآن مجيد تعبيرات كلى و جامعى نيز درباره اوصاف دوزخيان ديده مىشود از جمله جرم و گناه است، مىفرمايد: وَنَسُوقُ المُجْرِمينَ الى جَهَنَّمَ وِرْداً: «روز قيامت مجرمان را (همچون شتران تشنهاى كه
به آبگاه مىروند) به سوى جهنّم مىرانيم» (مريم: 86).
«مجرم» از ماده «جرم» در اصل به معناى قطع كردن است، لذا در مورد قطع كردن ميوه از درختان يا قطع خود درختان به كار مىرود و از آنجا كه گنهكاران خود را با اعمال خويش، از خدا و از نجات و سعادت محروم مىسازند اين واژه در مورد آنها به كار رفته است.
آيا مفهوم آيه اين است كه هر گناهى الزاماً سبب ورود در دوزخ است، يا به نظر به مجرمان خاصّى دارد؟ ظاهر آيه گرچه اطلاق دارد ولى از آيات ديگر ممكن است استفاده شود كه منظور جرمى است كه آميخته با كفر و بىايمانى باشد، در آيه 74 زخرف مىخوانيم: انَّ المُجْرِمينَ في عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ
«مجرمان در عذاب دوزخ جاودانه مىمانند».
مسلّم است كه خلود در دوزخ مخصوص كفار است نه هر گنهكارى، و در آيه 41 مدّثر مىخوانيم يَتَسائَلُونَ عَنِ المُجْرِمينَ ما سَلَكَكُمْ في سَقَرَ: «بهشتيان از مجرمان مىپرسند چه چيز سبب شد كه شما دوزخى شويد»؟ و آنها در پاسخ گناهانى را مىشمرند از جمله تكذيب روز قيامت كه مساوى با كفر است.
نظير اين معنا كه سخن از جرم آميخته با كفر است در آيات متعدد ديگرى نيز آمده است (1)اين احتمال نيز وجود دارد كه مراد از مجرمان در آيه مورد بحث گنهكارانى است كه كاملًا در گناه فرو رفتهاند به گونهاى كه نه شايسته شفاعتند، و نه در خور عفو خدا، اينها عموماً وارد دوزخ مىشوند.
اين عنوان نيز يكى از عناوين كليّهاى است كه در قرآن مجيد وعده دوزخ درباره آن داده شده است، مىفرمايد: وَ مَنْ يَعْصِ اللَّه وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ ناراً خالِداً فِيها وَ لَهُ عَذابٌ مُهِينٌ «و آنكس كه نافرمانى خدا و پيامبر را كند، و از حدود الهى تجاوز نمايد او را در آتشى وارد مىكند كه جاودانه در آن خواهد ماند و براى او مجازات خوار كنندهاى است (نساء- 14).
منظور از حدود الهى قوانين و احكام و مقررات اوست، گرچه ارباب لغت براى واژه «حدّ» سه معناى
1) به آيات اعراف 40 و 84 و 133 و حجر- 12 و 58 و فرقان- 31 و نمل- 69 و غير اينها كه درباره اقوامى همچونقوم لوط، قوم فرعون، و دشمنان انبياء است كه همه كافر بودند، وارد شده، و كلمه« مجرم» در مورد آنان به كار رفته است.
متفاوت نقل كردهاند: منع، انتهاى هر چيزى، و شدّت (1)ولى ظاهراً هر سه معنا به مفهوم «منع» باز مىگردد چرا كه انتهاى چيزى مانع از آميختن آن به اشياء ديگر است، همان گونه كه حدود خانه و زمين و كشورها، مانع از اشتباه با اراضى و كشورهاى ديگر مىشود، و از آنجا كه در مفهوم «منع» نوعى شدّت نفهته شده گاه به معناى شدّت نيز آمده است:
احكام الهى از اين رو «حدود الهى» شمرده است كه براى انسان «مناطق ممنوعهاى» ايجاد مىكند كه وارد آن نگردد، و مجازاتهاى مخصوص شرعى را از اين جهت حدّ گفتهاند كه در بسيارى از اوقات مانع از تكرار آن مىگردد.
به هر حال تعبير به «تلك حدود اللَّه» در چندين مورد از آيات قرآن مجيد آمده است كه همه آنها بعد از بيان يك رشته از احكام الهى است.
در آيه مورد بحث بعد از بيان احكام ارث، و در آيات 229 و 230 بقره و آيه 1 سوره طلاق بعد از بيان قسمتى از احكام طلاق، آمده و در آيه 187 بقره بعد از بيان ممنوع بودن آميزش جنسى در اعتكاف، و بعضى احكام روزه، و در آيه 4 مجادله بعد از بيان كفّاره ظهار، و از مجموع اينها استفاده مىشود كه حدود الهى مفهوم گستردهاى دارد كه همه اين گونه احكام را شامل مىشود.
از طرفى مىدانيم كه ارتكاب هر گناهى سبب خلود و جاودانگى در دوزخ نخواهد بود، بنابراين ممكن است منظور از آيه فوق كسانى باشند كه حدود الهى را به خاطر طغيان و سركشى و دشمنى و انكار آيات خدا درهم مىشكنند، و يا كسانى است كه تمام اين حدود را ناديده مىگيرند و چنان غرق گناهند كه سرانجام بىايمان از دنيا مىروند، و گرنه مىدانيم گروهى از معصيتكاران مشمول عفو الهى، و گروهى مشمول شفاعت مىشوند، و گروه ديگرى كه گناهان صغيره دارند بخشوده خواهند شد، و همچنين توبه كاران.(2)
گروهى از وعيديّه كه معتقدند كه مرتكبان كبيره، خلود در آتش دوزخ دارند به آيه فوق و امثال آن استدلال كردهاند ولى جواب آن از آنچه در بالا گفتيم روشن شد و شرح به خواست خدا در جاى خود خواهد آمد.
1) مقائيس اللّغه و مفردات راغب و التحقيق في كلمات القرآن الكريم( ماده حدّ).
2) مرحوم علّامه مجلسى بحث مشروحى در بحارالأنوار در اين زمينه كه اهل ايمان خلود در دوزخ نخواهند داشت، آورده است، علاقهمندان مىتوانند به جلد هشتم بحار، صفحه 351 به عبد( باب 27 باب من يخلد في النار و من يخرج منها) مراجعه نماييد.
اين گروههاى بيست و چهارگانه عمدهترين كسانى هستند كه به گفته قرآن مجيد راهيان دوزخند، بعضى جاودانه در آن مىمانند، و بعضى براى مدّتى محدود و معيّن، و از مجموع اين آيات به خوبى روشن مىشود كه ديدگاههاى اسلام در مسائل اجتماعى و حقوقى و انواع انحرافات اخلاقى چيست و براى چه امورى اهميت فوقالعاده قائل است.
اين گونه آيات، پيامهاى تربيتى نيرومندى دارد و همه انسانها را نسبت به عواقب و خطرات اين گناهان بزرگ آگاه مىسازد هشدار مىدهد، و هدف نهايى همين است.
اشاره:
مسلّم است كه «جهنّم» كانون قهر و غضب الهى است، و مطابق ظاهر يا صريح آيات قرآن مشتمل بر عذابهاى جسمانى و روحانى مىباشد، و آنها كه اصرار دارند آن را تنها به مجازاتهاى روحى و معنوى تفسير كنند، بايد بخش عظيمى از آيات قرآن را ناديده گرفته و انكار نمايند يا بدون دليل بر معنايى مجازى عمل كنند.
اما در اينكه ماهيت «دوزخ» چيست؟ و عذابها و كيفرهاى آن چگونه است؟ بهترين راه آن است كه از نامها و اوصافى كه در آيات مختلف قرآن براى آن ذكر شده كمك بگيريم تا بتوان پرده از روى اسرار اين كانون قهر و غضب برداشت، هرچند همان گونه كه بارها گفتهايم شناخت و معرفت ما درباره مسائل مربوط به جهان ديگر هر قدر زياد هم باشد محدود است، تنها شبحى از دور براى ما نمايان است، اما جزئيات و خصوصيات آن روشن نيست چرا كه عالم آخرت به طور كلّى جهانى است بالاتر از اين عالم، درست مانند عالم جنين نسبت به زندگى بيرون شكم مادر.
بنابراين احاطه كامل بر اسرار آن براى مردم دنيا غير ممكن است، ولى اين امر هرگز مانع معرفت و شناخت اجمالى نخواهد بود.
به هر حال براى پى بردن به ماهيت دوزخ به سراغ نامها و اوصاف و اشارات قرآن در اين زمينه مىروى و به آيات زير كه نمونههايى از اسماء و اوصاف دوزخ را بيان مىكند، گوش دل مىسپاريم:
1- وَ انَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ اجْمِعينَ لَها سَبْعَةُ ابْوابٍ (حجر 43- 44).
2- سَاصْلِيهِ سَقَرَ- وَ ما ادْراكَ ما سَقَرُ- لاتُبْقي وَ لا تَذَرُ- لَوَّاحَةٌ لِلبَشَرِ (مدثر 26- 29).
3- فَاتَّقُوا النَّارَ التَّي وَ قُودُها النَّاسُ وَ الحِجارَةُ اعِدَّتْ لِلْكافِرِيْنَ (بقره- 24).
4- فَريقٌ فِي الجَنَّةِ وَ فَريْقٌ فِي السَّعيرِ (شورى- 7).
5- فَامَّا مَنْ طَغى- وَ اثَرَ الحَياةَ الدُّنْيا- فَانَّ الجَحِيمَ هِيَ المأوى (نازعات 37- 39).
6- كَلَّا لَيُنْبَذَنَّ فِي الحُطَمَةِ- وَ ما ادْراكَ ما الحُطَمَةُ- نارُ اللَّه المُوقَدَةُ الَّتي تَطَّلِعُ عَلَى الافْئِدَةِ (همزه 4- 7).
7- وَ امَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَامُّهُ هاوِيَةٌ- وَ ما ادْراكَ ماهِيَه- نارٌ حامِيَةٌ (قارعه 8- 11).
8- كَلَّا انَّها لَظْي- نَزّاعَةً لِلشَّوى- تَدْعُوا مَنْ ادْبَرَ و تَوَلَّى (معارج 15- 17).
ترجمه:
1- و جهنم ميعادگاه همه آنهاست. هفت در دارد.
2- (امّا) به زودى او را وارد دوزخ مىكنيم و تو نمىدانى دوزخ چيست؟ (آتشى است كه) نه چيزى را باقى مىگذارد، و نه چيزى را رها مىسازد! پوست تن را به كلى دگرگون مىكند!.
3- از آتشى بترسيد كه هيزم آن بدنهاى مردم (گنهكار) و سنگهاست! و براى كافران آماده شده است.
4- گروهى در بهشتند و گروهى در سعير (آتش).
5- امّا آن كسى كه طغيان كرده، و زندگى دنيا را مقدم داشته مسلماً «جحيم» جايگاه اوست.
6- چنين نيست كه او مىپندارد به زودى در «حطمه» پرتاب مىشود و تو چه مىدانى «حطمه» چيست؟ آتش برافروخته الهى است، آتشى كه از دلها سربر مىزند!.
7- و اما كسى كه ترازوهايش سبك است پناهگاهش «هاويه» و تو چه مىدانى «هاويه» چيست؟ آتشى سوزان.
8- امّا هرگز چنين نيست (كه آنها مىپندارند) شعلههاى سوزان آتشى است كه دست
و پا و پوست سر را مىكند و مىبرد، و كسانى را كه به فرمان خدا پشت كردند صدا مىزند!.
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه به يكى از معروفترين نامهاى دوزخ كه 77 بار در قرآن مجيد تكرار شده- يعنى جهنم- برخورد مىكنيم، اين آيه اشاره به پيروان ابليس كرده، مىگويد: «جهنّم وعده گاه همه آنهاست- و براى آن هفت در است!» وَ انَّ جَهَنَّمَ لمَوْعِدُهُم اجْمعِينَ- لَها سَبْعَةُ ابْوابٍ
در معناى واژه «جهنَّم» ميان ارباب لغت و مفسّران گفتگو بسيار است، بعضى آن را به معناى «آتش»، و بعضى آن را به معناى «عميق و ژرف» دانستهاند، در لسان العرب آمده «جِهِنَّام» به معناى عمق زياد است، و لذا «بئرٌ جَهَنَّم و جِهِنّام» به معنى چاه عميق آمده است.
در همان كتاب از بعضى نقل شده است كه اين واژه در اصل عبرانى است و «كِهنّام» بوده است، و عربى آن به صورت جهنّم ذكر شده، (و به همين دليل از الفاظ مالا ينصرف است، چرا كه هم معرفه و هم عجمى است).
جمعى آن را در اصل واژه عبرى «جهينون» دانستهاند(1)و بعضى آن را عربى مىدادند (و علّت ما لا ينصرف بودن آن تأنيث و تعريف ذكر كردهاند).
بعضى نيز آن را از ريشه فارسى دانستهاند.
به تونل زير زمينى كه حرارت در آن مىدمند و زمين حمام را گرم مىكند نيز جهنّم مىگويند.(2)
به هر حال ريشه آن هر چه بوده باشد (عربى، فارسى، و عبرانى) اين واژه در قرآن مجيد نامى است براى محلى كه مملو از انواع عذابهاست و كانون قهر و غضب الهى است، و داراى دركات و مراتب مختلف است.
ضمناً در آيه آمده بود جهنم هفت در دارد كه بعداً به خواست خدا درباره آن بحث خواهيم كرد.
در دومين آيه به يكى ديگر از نامهاى دوزخ برخورد مىكنيم و آن «سقر» است، بعد از اشاره به داستان يكى از مشركان لجوج و سرسخت (وليد به مغيره) مىفرمايد به زودى او را وارد «سقر» مىكنيم، و تو نمىدانى سقر چيست (آتشى است كه) چيزى را (به حال خود) باقى نمىگذارد، و نه چيزى را رها مىكند، پوست تن را به كلى دگرگون مىسازد سَاصْليه سَقَرَ- وَ ما ادْراكَ ما سَقَرُ- لاتُبْقى وَ لا تَذَرُ- لَوّاحَةٌ لِلْبَشَرِ.
به هر حال «سقر» يكى از نامهاى دوزخ است كه در اصل از ماده «سَقْر» (بر وزن فقر) به معناى درگرگون شدن و ذوب شدن بر اثر تابش آفتاب گرفته شده.(1)
بعضى آن را نام يكى از طبقات وحشتناك دوزخ مىدانند چنانكه در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: درّهاى است به نام سقر كه جايگاه متكبران است و هرگاه نفس بكشد دوزخ را مىسوزاند.(2)
در صحاح اللغه آمده است كه «سقرات الشمس» به معناى شدت تابش افتاب است، «يَوْمٌ مُسَقَّرٌ» به معناى روز داغ و سوزان است.
در التحقيق آمده كه اصل اين ماده به معناى حرارت شديدى است كه رنگ اشياء يا صفات آنها را دگرگون مىسازد.
ولى تدريجاً اين واژه به و صورت نامى از نامهاى آتش دوزخ درآمده است، آتشى شديد و سوزان كه همه چيز را دگرگون مىسازد.
اوصافى كه در همين آيات آمده نيز شاهد اين مدّعى است، چرا كه از يكسو مىگويد: پوست تن را به كلّى دگرگون مىكند، و از سوى ديگر مىفرمايد: چيزى را به حال خود باقى نمىگذارد.
ديگر از اسامى دوزخ كه در قرآن مجيد به طور گسترده به كار رفته است «نار» است اين واژه 145 بار در قرآن مجيد آمده كه در غالب موارد به معناى آتش دوزخ است، هرچند در مواردى نيز به معناى آتش
دنيا آمده است، از جمله خطاب به معارضان قرآن كرده، مىگويد: «اگر شما سورهاى همانند قرآن نمىآوريد- و هرگز نخواهيد توانست- از آتشى بپرهيزيد كه هيزم آن مردم (گنهكار) و سنگهاست كه براى كافران آماده شده است.
واژه «نار» به معناى هرگونه «آتش» است، راغب در مفردات مىگويد: «نار» به معناى شعلهاى است كه در برابر حسّ انسان ظاهر مىشود، و به حرارت تنها نيز «نار» گفته مىشود، بعضى معتقدند «نار» و «نور» از يك ريشه گرفته شده و هر دو باهم همراهند.
به هر حال كثرت استعمال اين واژه در خصوص آتش دوزخ در آيات قرآن به حدّى است كه به صورت نامى از نامهاى دوزخ درآمده.
قرآن مجيد در آيه 10 آلعمران، اشاره به گروهى از مجرمان كرده مىگويد: وَ اولئكَ هُمْ وَقُودُ النّارِ: «آنها هيزم آتشند» يعنى هيزم دوزخند.
تعبير به «اصحاب النار» در آيات متعدد نيز در مورد دوزخيان به كار رفته است و لذا اصحاب النار در مقابل اصحاب الجنّه قرار داده شده.(1)
ضمناً از اوصافى كه در اين آيه براى آتش دوزخ شمرده شده اين است هيزم و آتشگيره آن خود انسانها به اضافه سنگها (بتها) هستند، بنابراين آتش دوزخ از اين نظر هيچ شباهتى به آتش دنيا ندارد.
در چهارمين آيه به نام و توصيف درباره اين كانون قهر الهى يعنى (سعير) برخورد مىكنيم.
بعد از اشاره به هدف نزول قرآن كه انذار مردم و بيم دادن آنها از روز قيامت است مىفرمايد: «در آن روز) گروهى در بهشتند و گروهى در سعيرند (فَرِيْقٌ في الجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيْرِ).
واژه «سعير» شانزده بار، و جمع آن «سُعر» دو بار در قرآن مجيد آمده است، اين واژه در اصل از ماده «سَعْر» (بر وزن قعر) گرفته شده كه به معناى بر افروختن آتش است، و به معناى شدّت فروزندگى آن نيز آمده، لذا «سعير» به معناى آتشى است كه بسيار سوزان و ملتهب و شعلهور باشد. و گاه به معناى «جنون»
1) اعراف- 44 و حشر- 20.
نيز آمده است، چرا كه در اين حالت شخص شعلهور مىگردد و هيجان به او دست مىدهد، به شتر ديوانه، ناقه مسعوره مىگويند.(1)
از اينكه «سعير» در آيه فوق در مقابل «جنّت» قرار گرفته، چنين استفاده مىشود كه آن هم يكى از نامهاى دوزخ است، تعبير به «اصحاب السعير» در چند آيه از قرآن نيز قرينه ديگرى بر اين نامگذارى است.(2)
ولى نمىتوان انكار كرد كه در پارهاى از آيات قرآن به همان معناى وصفى به كار رفته، و اشاره به فروزندگى آتش دوزخ است.
پنجمين تعبير كه در بيست و پنج مورد در قرآن مجيد آمده است همان جحيم است، در آيه مورد بحث مىفرمايد: «اما كسى كه طغيان كند و زندگى دنيا را (بر آخرت) مقدم دارد جحيم جايگاه اوست» (فَامّا مَنْ طَغى وَ آثَرَ الحَياةَ الدُّنيا فَانَّ الجَحيمَ هِيَ المَأوى).
واژه «جحيم» كه از تعبيرات قرآن استفاده مىشود يكى از نامهاى دوزخ است، از ماده «جَحُم» به گفته مفردات به معناى «شدت بر افروختگى آتش» گرفته شده است.
در «مقاييس اللغه» نيز بر همين معنا تأكيد شده، ولى «صحاح اللغه» آن را به معنى آتش عظيم تفسير كرده كه طبعاً با شدت حرارت و التهاب همراه است.
ولى در يك مورد در قرآن مجيد اين واژه در مورد آتشهاى سوزان دنيا به كار رفته در آنجا كه از قول مشركان زمان ابراهيم عليه السلام نقل مىكند: قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً فَالْقُوهُ في الْجَحيمِ «گفتند بناى مرتفعى براى او (ابراهيم) بسازيد و او را در جحيم (كانونى پر از آتش سوزان شعلهور) بيفنكنيد) (صافات- 97).
اما اين تعبير مانع از آن نيست كه واژه مزبور از نامهاى جهنم بوده باشد.
در ششمين تعبير به واژه «حُطَمَة» مواجه مىشويم كه دوبار در سوره هُمزه» تكرار شده است، ضمن
اشاره به وضع كسانى كه عيبجويى و غيبت مىكنند و حرص براى جمعآورى اموال دارند مىفرمايد:
«چنين نيست كه او مىپندارد، به زودى در حطمه پرتاب مىشود، تو چه مىدانى حطمه چيست؟! آتش الهى برافروخته است كه از دلها سر مىكشد»!.
(كَلَّا لَيُنْبَذَنَّ في الحُطَمَةِ- وَ ما ادْراكَ مَا الحُطَمَةُ- نارُ اللَّهِ المُوقَدَةُ الْتي تَطَّلِعُ عَلَى الافْئِدَةِ).
واژه «حطمه» كه به گفته «صحاح اللغه» و «مجمع البحرين» نامى از نامهاى دوزخ است، صيغه مبالغه از ماده «حطم» به معناى «درهم شكستن» است، و بعضى آن را به معناى «درهم شكستن اشياء خشك» مىدانند، لذا به سالهاى قحطى «حُطمة» (بر وزن لقمه) گفته مىشود، زيرا همه چيز را درهم مىشكند و انسانها را متلاشى مىسازد و «حطيم» به محلّى از كعبه كه ميان حجر الاسود و در خانه كعبه واقعه شده گفته مىشود، زيرا مردم سخت در آنجا ازدحام مىكنند گويى از شدت فشار مىخواهد استخوانها درهم بشكند.
بنابراين نامگذارى دوزخ به عنوان «حطمه» به خاطر آن است كه آتش سوزانش همه چيز را در هم مىشكند و متلاشى مىسازد، و تفسيرى كه قرآن در آيات مورد بحث براى آن آورده (مىگويد: آتش افروخته الهى است، كه از دلها سر مىكشد) نيز شاهد بر اين مدّعى است.
ولى از بعضى از روايات استفاده مىشود: كه هريك از نامهاى «جهنم» از جمله حطمه اشاره به بخش خاصى از دوزخ مىباشد.(1)
در هفتمين تعبير سخن از «هاويه» است، كه فقط يكبار در قرآن مجيد ديده مىشود، مىفرمايد: وَأَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ- فَأُمُّهُ هَاوِيَةٌ- وَمَا أَدْرَاكَ مَا هِيَهْ- نَارٌ حَامِيَةٌ «اما آن كس كه ترازوهاى (عمل) او سبك است پناهگاهش هاويه است. و تو چه مىدانى هاويه چيست؟ آتشى است داغ و سوزان». (قارعه- 8 تا 11).
«هاويه» به گفته ابن منظور در لسان العرب يكى از نامهاى «جهنم» است بنابراين «امّه هاويةٌ» مفهومش اين است كه مسكن و قرارگاه او دوزخ مىباشد.(2)
در «مقاييس اللغه» و «مفردات راغب» نيز اشاره به اين نامگذارى شده است، اين ماده در اصل از ماده «هُوِيّ» به معناى افتادن و سقوط كردن است، زيرا كافران و مجرمان در آن سقوط مىكنند، ضمناً اشاره به
عمق دوزخ نيز مىباشد.
واژه «امّ» در اينجا به معناى جايگاه و قرارگاه تفسير شده و گاه به معناى مادر، يعنى همان گونه كه مادر فرزند خويش را در آغوش مىكشد دوزخ نيز افراد را در آغوش مىگيرد!
بعضى نيز «ام» را در اينجا به معناى «مغز سر» تفسير كردهاند، و مىگويند «هاويه» توصيفى است براى دوزخيان زيرا با سر، در آن سقوط مىكنند، ولى تفسير اوّل صحيحتر به نظر مىرسد.
در هشتمين و آخرين تعبير به واژه (لَظى) برخورد مىكنيم، كه آن نيز يك بار در قرآن آمده، در سوره معارج پس از اشاره به حال مجرمانى كه در قيامت دوست دارند همسر و برادر و فرزندان خود را براى نجات خويش قربانى كنند مىفرمايد: كَلّا انَّها لَظى- نَزّاعَةً لِلشّوى- تَدْعُو مَنْ ادْبَرَ وَ تَولّى: «آن گونه نيست كه آنها مىپندارند (بلكه) آن لظى (آتش سوزان) است- كه دست و پا و پوست سر را مىكند!- و كسانى را كه به فرمان خدا پشت كردهاند فرا مىخواند» (معارج 15- 17).
«لظى» در اصل به معنا آتش يا شعله خالص آتش است، ولى به گفته «لسان العرب» و «مفردات راغب» اين واژه نامى از نامهاى «جهنم» است (لذا به خاطر عَلَم بودن و تأنيث غير منصرف است).
«نزّاعه» به معناى چيزى است كه پى در پى جدا مىسازد، و «شَوى» به معناى دست و پا و اطراف بدن است (هر چند گاهى به معناى بريان كردن نيز آمده، ولى در اينجا مناسب همان معناى اوّل است چرا كه وقتى چيزى را در آتش مىافكند اوّل شاخ و برگ و اطراف آن مىسوزد).
بعضى نيز «شوى» را به معناى پوست تن يا پوست سر معنى كردهاند.
و از عجائب اين آتش سوزان اينكه دوزخيان را به سوى خود فرا مىخواند! آيا واقعاً دوزخ از نوعى حيات و درك و شعور برخوردار است و چنين مىكند؟ و يا جاذبه مرموزى در دوزخ است كه مستحقان را به خود جذب مىنمايد؟.
هر دو احتمال امكانپذير است، ولى ظاهر آيه همان معناى اوّل مىباشد.
اين نكته قابل توجه است كه در روايات اسلامى «نار» از نامهاى دوزخ ذكر نشده، بلكه هفت نام ديگر آمده، و هر كدام به عنوان يكى از طبقات دوزخ معرفى شده، نه اينكه اين نامهاى هفتگانه هر كدام
مجموعه دوزخ را شامل شود.
از جمله در حديثى از اميرمؤمنان علي عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «جهنم هفت در دارد و اين درها طبقاتى هستند كه هريك بالاى ديگرى است سپس حضرت يك دست خود را بر ديگرى نهاد و فرمود:
اين چنين! ... پائينترين طبقه، «جهنم» است، و بالاى آن «لظى» و بالاتر از آن «حطمه» و بالاى آن «سقر»، و بالاتر از آن «جحيم»، و بالاى آن «سعير» و بالاى آن «هاويه» است (ولى در بعضى از روايات آمده كه پائينترين نقطه آن «هاويه» و بالاترين نقطه آن «جهنم» است).(1)
مانعى ندارد كه اسامى هفتگانه فوق، گاه بر تمام جهنم اطلاق گردد و گاه بر بخشى از دوزخ، همانگونه كه در نامهاى دنيا نيز ديده مىشود كه گاه يك نام بر مجموعه يك استان و گاه بر خصوص شهرى كه بخشى از استان است اطلاق مىشود.
در مجموع، از آيات مربوط به دوزخ و نامها و اوصاف آن استفاده مىشود كه دوزخ يك كانون هولناك مجازات است، آتشى سوزان آن را پر كرده، و داراى درها و طبقات گوناگون است، ولى نه آتشى همچون آتش دنيا، بلكه آتشى با مشخصات زير:
1- هيزم و آتشگيره آن سنگها و انسانهاست!.
2- آتشى است كه از دلها سر مىزند و نخستين جرقههايش در قلوب ظاهر مىگردد!.
3- آتشى است درهم شكننده و در هم كوبنده.
4- آتشى است داراى درك كه گنهكاران را به سوى خود فرا مىخواند!.
5- هنگامى كه اين آتش مستحقان خود را از دور مىبيند صداى وحشتناك و خشم آلودش كه با نفس زدنهاى شديد همراه است شنيده مىشود (اذا رَاتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَها تَغُيّظاً وَ زَفيراً) (فرقان- 12).
6- آتشى است متحرك چنانكه مىفرمايد: «در آن روز جهنم را حاضر مىكنند، و آن روز انسان متذكر
1) مجمعالبيان، جلد 5 و 6، صفحه 338- نورالثقلين، جلد 3، صفحه 19 حديث 64- در حديث 60 نيز در همين زمينه حديث مبسوطى از امام باقر عليه السلام نقل شده است.
مىشود، ولى اين تذكر براى او سودى ندارد» (وَجِيىَء يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الأنْسانُ وَ انِّي لَهُ الذِّكْرى) (فجر- 23).
7- اين آتش سوزان هم اكنون كافران را احاطه كرده هر چند حجابها مانع از مشاهده آن است (وَ انَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالكافِرينَ) (توبه- 49).
شايد مجموع اين جهان سبب شده كه بعضى براى دوزخ تفسير روحانى كنند، و آتش آن را آتش سوزان معنوى بدانند، ولى بىشك اين تفسير با ظاهر آيات قرآن هرگز سازگار نيست، و با رواياتى كه در شرح آنها آمده نيز هماهنگى ندارد.
بنابراين بايد گفت جهنم كانون آتش سوزانى است كه با آتشهاى اين جهان بسيار متفاوت است همانگونه كه نعمتهاى بهشتى نيز با مواهب اين دنيا بسيار تفاوت دارد.
بسيارى سؤال مىكنند اصلًا وجود جهنم چه لزومى دارد؟ خداوند كه انتقامجو نيست، وانگهى مجازاتها معمولًا براى اين است كه افراد بار ديگر مرتكب خطا نشوند و يا درس عبرتى براى ديگران باشد در حالى كه مىدانيم بعد از اين جهان بازگشتى به اين عالم نخواهد بود، و در آنجا تكليف و اطاعت و گناهى مطرح نيست، بنابراين مجازات سنگينى، همچون دوزخ چه مفهومى خواهد داشت؟.
از سوى ديگر هدف از تمام برنامهاى دينى، تعليم و تربيت و تكامل انسان است، اگر كسانى نپذيرند مجازاتشان همين بس كه از رسيدن به آن درجات عالى محروم مىمانند.
بنابراين چه نيازى به وجود دوزخ و آن كانون مجازات و قهر و غضب مىباشد؟
در برابر اين سؤال بايد به دو نكته توجه داشت:
1- بارها گفتهايم كه بسيارى از مجازاتهاى الهى، چه در اين جهان و چه در جهان ديگر در حقيقت نتيجه اعمال خود انسانهاست كه به عنوان مسبب الأسباب بودن خداوند به او نسبت داده مىشود بسيارى از مواهب بهشتى تجسّم اعمال نيك آدمى، و بسيارى از عذابهاى دوزخى تجسّم اعمال سوء
اوست و مىدانيم نتيجه و آثار عمل چيزى نيست كه بتوان بر آن خرده گرفت.
مثلًا به كسى كه سراغ موادّ مخدّر و مشروبات الكلى مىرود تا به پندار خويش لحظاتى آسوده خاطر در پناه اين دو مادّه مخدر بگذراند و از لذّت بىخبرى حاصل از اين عوامل تخدير بهره گيرد، هشدار داده مىشود كه اين دو عامل فساد سرانجام وجود تو را به تباهى مىكشد، الكل بيمارىهاى قلب و عروق و اعصاب و كبد را به دنبال دارد، و مواد مخدّر تمام اعصاب بلكه تمام هستى تو را در هم مىكوبد.
حال اگر كسى گوش به اين هشدار نداد و به دنبال اين امور رفت، به عذاب و كيفر و مجازاتش مبتلًا خواهد شد، اين چيزى نيست كه نياز به فلسفه و دليلى جز قانون عليّت داشته باشد، نتيجه قهرى عمل خود انسان است و از آن گريزى نيست!.
گناهان غالباً چنين هستند و پى آمدهايى در اين زندگى، و زندگى جهان ديگر دارند كه به صورت عذابهاى دوزخى نمايان مىشوند.
لذا در بسيارى از آيات قرآن، اين تعبير ديده مىشود كه مىفرمايد: «جزاى شما همان اعمال شما است»! در آيه 90 سوره نمل مىخوانيم: وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ في النَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ الّا ما كُنْتُم تَعْمَلُونَ): «آنها كه اعمال بد با خود بياورند به رو در آتش افكنده مىشوند، آيا جزايى جز آنچه عمل مىكرديد خواهيد داشت»؟ يعنى اين همان اعمال شماست كه دامانتان را گرفته، نه غير آن.
و در آيه 7 تحريم مىخوانيم: (يا ايُّها الذَّينَ كَفَرُوا لاتَعْتَذِرُوا اليَوْمَ انَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ): «اى كسانى كه كافر شدهايد امروز عذر خواهى نكنيد چرا كه جزاى شما همان اعمالى است كه انجام مىداديد!.
عذر خواهى جايى سود مىبخشد كه مسأله علّت و معلول و نتيجه طبيعى اعمال مطرح نباشد.
آياتى كه سخن از تجسّم اعمال مىگويد، و مثلًا خوردن مال يتيم را به عنوان خوردن آتش معرّفى مىنمايد همه گواه بر اين معنا است و همچنين رواياتى كه مىگويد خلق و خوى حيوانى انسانها، در قيامت از دورن به برون كشيده مىشود، و چهرههاى اشخاص شبيه حيواناتى مىگردد كه به اين خلق و خو معروفند!.
كوتاه سخن اينكه: اين دنيا مزرعه است و سراى آخرت هنگام درو كردن است، اگر انسان تخم گل بكارد محصولش شاخههاى با طراوت و زيبا و عطر آگين گل است، و اگر بذر خار بيفشاند چيزى جز خار
درو نخواهد كرد.
در حديثى مىخوانيم: مردى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و از حضرتش تقاضا كرد نصيحتى به او بفرمايد، فرمود: احْفَظْ لِسانَكَ: «زبانت را حفظ كن» او به اين مسأله زياد اهميّت نداد، باز تقاضاى خود را تكرار كرد، در مرتبه دوّم و سوّم نيز همين پاسخ را از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شنيد، سپس حضرت براى اينكه اهميت اين موضوع را به خوبى نشان دهد در مرتبه سوّم افزود: (وَيْحَكَ وَ هَلْ يَكُبُّ النَّاسُ عَلى مَناخِرِهِمْ فِي النَّارِ الا حَصائِدُ السِنَتِهِمْ): «آيا جز اين است كه مردم را به صورت در آتش دوزخ مىافكند آنچه محصول و درو شده زبانهاى آنهاست».(1)
2- شك نيست كه بشارت و انذار هر دو پشتوانه مهمّى براى پياده كردن برنامههاى تربيتى محسوب مىشوند، همان گونه كه بشارت به آن پاداشهاى عظيم بهشتى تأثير نيرومندى در دعوت به اطاعت خدا و ترك گناه دارد، تهديد به مجازاتهاى دردناك دوزخى نيز از عامل نيرومندى است، بلكه تجربه نشان داده كه مجازاتها تأثير قوىترى دارند.
به همين دليل تمام قوانين كه از سوى مراكز قانونگزارى دنيا وضع مىشود در كنار خود، مجازاتهايى براى متخلفان دارد كه در اصطلاح حقوق دانان از آن به ضمانت اجرايى تعبير مىشود، مسأله ضمانت اجرا به قدرى مهم است كه يكى از عناصر اصلى تشكيل دهنده قانون است، به گونهاى كه اگر قانونى وضع شود و براى متخلفان هيچگونه مجازاتى (نه زندان نه شلاق نه جريمه مالى نه پارهاى از محروميتهاى اجتماعى) در بر نداشته باشد نام قانون نمىتوان بر آن نهاد.
با اين حال چگونه ممكن است قوانين الهى خالى از ضمانت اجرا باشد؟ زيرا در اين صورت ارزش قانونى خود را از دست مىدهد، و متخلّفان دليلى بر اطاعت نمىبيند، و طبعاً هدف قانون عقيم مىماند.
درست است كه آثار وضعى و طبيعى تخلّف از قوانين الهى مىتواند عامل باز دارندهاى در برابر تخلّفها باشد، ولى مسلّماً به تنهايى كافى نيست، و لذا خداوند علاوه بر اين آثار، يك سلسله كيفرها و مجازاتها براى متخلّفان قرار داده، و همان گونه كه اقوامى را تهديد به مجازاتهاى دنيا مىكند (و نمونههاى زيادى از آن نيز در خارج واقع شده كه در شرح حال اقوام پيشين در قرآن مجيد آمده است)
1) اصول كافى، جلد 2، صفحه 115، حديث 14.
كيفرهايى در جهان ديگر براى متخلّفان مقرّر فرموده است.
اين نكته نيز روشن است كه هر قدر تشويق و تهديدى قوىتر و شديدتر باشد تأثير آن نيز بيشتر است.
اين امر يكى از فلسفههاى وجود بهشت و دوزخ را روشن مىسازد.
در اينجا ممكن است گفته شود تمام اين آثار كه گفته شد بر وعده كيفر و مجازات مترتّب مىشود، بنابراين چه مانعى دارد كه اين تهديدها و اندارها از سوى خداوند مطرح شود ولى در قيامت تحقق نيابد، چون ضرورتى براى آن نيست، زيرا در آنجا نه عبرت ديگران مطرح است و نه عدم تكرار گناه از سوى گناهكاران.
ولى لازمه اين سخن اين است كه خداوند حكيم مرتكب قبيح گردد، و العياذ باللَّه سخن به دروغ بگويد، و تخلف از وعده خويش بنمايد، سخن از كيفر بدكاران بگويد و حتى سوگند بر انجام آن ياد كند، ولى در عمل خبرى نباشد، مسلّماً اين كار زشتى است كه نه تنها لايق ذات پاك خداوند نيست بلكه هيچ فرد مهذّب و حكيمى نمىتواند مرتكب آن گردد.
نتيجه اينكه: از يكسو تهديد و انذار به كيفرها به عنوان ضمانت اجرايى لازم است، و از سوى ديگر عمل به اين وعدهها براى دفع هرگونه قبيح از ذات خداوند ضرورى است.
اين است فلسفه تحقّق دوزخ و كيفرهايش.
و لذا در آيه 47 سوره ابراهيم مىخوانيم: فَلا تَحْسَبَنَّ اللَّه مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسَلَهُ انَّ اللَّه عَزِيزٌ ذُو انْتِقامٍ
«گمان مبر كه خداوند وعدهاى را كه به پيامبرانش داده تخلّف كند، چرا كه خداوند قدرتمند و داراى مجازات است» (سپس به دنبال اين آيه بخشى از عذابهاى روز قيامت را شرح مىدهد).
اشاره:
از آيات متعددى در قرآن مجيد استفاده مىشود كه جهنّم داراى درهاى متعدد است و در يك آيه تصريح به هفت در شده است.
آيا اين درها اشاره به اعمالى است كه انسان را به دوزخ مىكشاند و در حقيقت راه ورود انسانها به جهّنم است؟ همان گونه كه درباره درهاى بهشت گذشت.
يا اشاره به طبقات جهنم و در كات آن است، كه در روايات متعددى به آن اشاره شده است؟ و يا هر دو معنا در مفهوم اين آيات جمع است؟.
بهتر اين است نخست به سراغ تفسير آيات مربوط به اين قسمت برويم تا پاسخ سؤال بالا را در يابيم.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و به آيات ذيل گوش جان فرا مىدهيم:
1- وَ انَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ اجْمَعينَ- لَها سَبْعَةُ ابْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُم جُزْءٌ مَقْسُومٌ (حجر 43- 44).
2- فَادْخُلُوا ابْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَلَبِئْسَ مَثْوَى المُتَكَبِرينَ (نحل- 29).(1)
3- وَسيقَ الذَّينَ كَفَرُوا الى جَهَنَّمَ زُمَراً حَتَّى اذا جائُواها فُتِحَتْ ابْوابُها (زمر- 71).
4- انَّ المُنافِقِينَ في الدَّرْكِ الأسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدلَهُمْ نَصيراً (نساء- 145).
ترجمه:
1- و جهنم ميعادگاه همه آنهاست، هفت در دارد، و براى هر درى گروه معينى از آنها
1) شبيه همين معنا در آيات 72 زمر و 76 غافر آمده است.
تقسيم شدهاند.
2- اكنون از درهاى جهنم وارد شويد در حالى كه جاودانه در آن خواهيد بود، چه جاى بدى است جايگاه مستكبران؟!
3- و كسانى كه كافر شدند گروه گروه به سوى جهنم رانده مىشوند، وقتى به دوزخ مىرسند درهاى آن گشوده مىشود.
4- منافقان در پائينترين مرحله دوزخ قرار دارند و هرگز ياورى براى آنها نخواهى يافت.
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه، با اشاره به پيروان شيطان كه در آيات قبل از آنها سخن گفته شده است، مىفرمايد:
«جهنّم وعدهگاه همه آنهاست- هفت در دارد و براى هر درى گروهى از آنها تقسيم شدهاند» (وَ انَّ جَهَنَّمَ لَمْوْعِدُهُمْ اجْمَعين لَها سَبْعَةُ ابْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُم جُزْءٌ مَقْسُومٌ).
در اينكه منظور از ابواب جهنم (درهاى دوزخ) چيست؟ مفسّران احتمالات گوناگونى ذكر كردهاند.
ست اينكه: اشاره به درهاى ورودى دوزخ است كه همه به يك كانون منتهى مىگردد همانند درهاى متعدد ساختمانهاى معمولى اين جهان، و در حقيقت اشاره به كثرت وارد شوندگان در اين مركز قهر الهى است.
اين احتمال با توجه به روايات متعددى كه در تفسير اين آيه آمده است بعيد به نظر مىرسد.
ديگر اينكه منظور طبقات مختلف دوزخ است كه از نظر شدت عذاب با همديگر متفاوت مىباشند، بنابراين هريك از اين درهاى هفتگانه در واقع به يكى از اين طبقات گشوده مىشود.
روايات متعددى كه از طرق اهلبيت عليهم السلام و اهل سنت رسيده گواه اين تفسير است.
در حديثى كه در دُرّ المنثور از علي عليه السلام آمده مىخوانيم كه فرمود: اتَدْرُونَ كَيْفَ ابوابُ جَهَنَّمَ؟ قُلْنا كنَحْوِ هذهِ الأبْوابِ! قالَ: لا ولكنّها هكذا و وَضَعَ يَدَهُ فَوقَ يَدِهِ وَبسَطَ يَدَهُ عَلى يَدِهِ: «آيا مىدانيد درهاى دوزخ چگونه است، گفتيم مانند همين درها، فرمود: نه، آنها اين چنين است، سپس امام عليه السلام يك دست خود را
بر ديگرى گذارد و آن را گشود (اشاره به اينكه آنها طبقاتى روى همديگر قرار دارد).(1)
در حديث ديگرى از همان حضرت عليه السلام آمده سَبْعَةُ ابْوابِ النَّارِ مُتطابقاتِ «هفت در در دوزخ است كه روى يكديگر قرار دارد».(2)
و نيز در حديث ديگرى از همان حضرت نقل شده كه بعد از تفسير درهاى هفتگانه دوزخ به طبقاتى كه بعضى بالاى بعض ديگر قرار دارند، نامهاى اين طبقات را چنين شمرد: از همه پائينتر «جهنم»، و بالاى آن «لظى»، و بالاى آن «حطمه»، و فوق آن «سقر»، و بالاى آن «جحيم» و فوق آن «سعير» و برتر از آن «هاويه» است (ولى در بعضى از روايات پائينترين «هاويه» و بالاترين «جهنم» شمرده شده.(3)
سوّمين احتمال اينكه تعدد اين درها به خاطر تعدد اقوام مختلفى است كه از آنها وارد مىشوند.
در تفسير روحالمعانى از پارهاى از منابع خبرى نقل شده كه: در اوّل ويژه مسلمانان موحّد گنهكار است، و در دوّم از آن يهود، در سوّم از آن نصارى، و در چهارم مخصوص ستارهپرستان، و در پنجم از آن مجوس، و در ششم از آن مشركان و آخرين در مخصوص منافقان است!.(4)
چهارمين تفسير اينكه: منظور از اين درها همان اعمال و گناهانى است كه سرچشمه ورود در دوزخ است.
شاهد اين سخن اوّلًا مقابلهاى است كه با درهاى بهشت وجود دارد، و در مورد درهاى بهشت در بعضى از روايات صريحاً آمده بود كه «جهاد» يكى از درهاى بهشت است، و يا اينكه يكى از درهاى بهشت به نام «باب المجاهدين» است (5)و در روايت ديگر اشاره به درهاى ديگرى شده كه رابطهاى با اعمال آدم همچون «صبر» و «شكر» و مانند آن دارد.
ثانياً: رواياتى است كه نشان مىدهد كه از بعضى از درهاى جهنم فرعون و هامان و قارون، و از بعضى مشركان، و از بعضى دشمنان خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وارد مىشوند(6)اينها نيز دليل رابطه درهاى جهنم با گناهان مختلف است.
ولى سه تفسير اخير قابل جمع با يكديگر است، چرا كه طبقات جهنّم يكى از ديگرى دردناكتر، و
گروههايى كه وارد آنها مىشوند يكى از ديگرى گنهكارترند، و اعمالى كه آنها انجام مىدادهاند يكى از ديگرى بدتر است، و به اين ترتيب هر سه تفسير در يك مفهوم جمع مىشود، و در نتيجه درهاى جهنّم در واقع پيام آور اين حقيقت است كه همانطور كه اعمال آدمى با هم متفاوت و اصناف مجرمان و كفّار با هم مختلفند، مجازات آنها نيز در جهان ديگر يكسان نيست و با يكديگر فرق بسيار دارد.
در دوّمين آيه كفّارى را كه با انتخاب اين راه غلط بر خود ظلم و ستم كردند مخاطب ساخته مىفرمايد «اكنون (در قيامت) از درهاى جهنّم وارد شويد، در حالى كه هميشه در آن خواهيد بود، و چه جاى بدى است جايگاه متكبّران»؟! (فَادْخُلُوا ابوابَ جَهَنَّمَ خالدينَ فليها فَلَبئْسَ مَثْوى المُتَكَبِرينَ).
قابل توجّه اينكه در اينجا «ابواب جهنّم» به صورت جمع ذكر شده، در حالى كه هر گروهى از يك در وارد مىشوند نه از درهاى متعدد (دقت كنيد).
اين تعبير ممكن است به خاطر اين باشد كه مخاطبها در اين آيه جمعند، و طبعاً هنگامى كه يك جماعت مىخواهد وارد مكانى شود كه درهاى متعدد دارد هر گروهى از درى وارد مىشوند، پس مجموعاً از درهاى متعدد وارد شدهاند.
يا اينكه هر گروه از آنان، تحت عنوان خاصّى از يكى از درها، كه ويژه آن گروه است وارد دوزخ مىگردند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه مخاطبين اين آيه در طبقات پايين دوزخ قرار دارند و طبعاً بايد از درها و طبقات متعددى بگذرند تا به آنجا برسند.
به هر حال در اين آيه فقط سخن از درهاى دوزخ است، اما توضيحى درباره تعداد آنها نيست، به تعبير ديگر دوزخ همانند بعضى از زندانهاى وحشتناك و تو در تو است كه از بندهايى تشكيل شده، گروهى از گمراهان سرسخت كه بايد در «درك اسفل» يا «قعر جهنم» يا طبقات نزديك به آن باشند طبعاً بايد از همه اين طبقات عبور كنند.
در سوّمين آيه همين موضوع با تعبير ديگرى عنوان شده است، مىفرمايد: «و كسانى كه كافر شدند گروه گروه به سوى دوزخ رانده مىشوند، هنگامى كه به آن مىرسند درهايش گشوده مىشود» (وَيَسْقَ الذَّينَ كَفَرُوا الى جَهَنَّمَ زُمَراً حَتَّى اذا جائُوها فتِحَتْ ابوابُها).
اين تعبير گويا اشاره به اين است كه «جهنم» حضور آنها را درك مىكند، هنگامى كه آنان نزديك مىشوند ناگهان درها گشوده مىشود، و اين مشاهده ناگهانى وحشت بيشترى در آنها ايجاد مىكند در حالى كه همين معنا در مورد بهشتيان نيز آمده و آن سبب مزيد سرور و خوشحالى آنهاست باز در اينجا به تعدد درها دوزخ برخورد مىكنيم بىآنكه تعداد آنها بيان شده باشد، و باز در اينجا سخن از گشوده شدن تمام درهاست در حالى كه هرگروهى از درى وارد مىشوند، انتخاب اين تعبير ممكن است به دلائلى باشد كه در آيه قبل به آن اشاره شد.
در چهارمين آيه سخن از درها نيست، بلكه تنها سخن از طبقه پائين جهنم است كه نشان مىدهد جهنم داراى طبقات مختلفى است، مىفرمايد: «منافقان در طبقه پائين دوزخ قرار دارند، و هرگز ياورى براى آنها نخواهى يافت» (انَّ المُنافِقِين في الدَرْكِ الأسْفَلِ مِن النار وَلَنْ تجِد لَهُمْ نصيراً).
در لسان عرب به پلههايى كه به طرف بالا مىرود «درجه» و به پلههايى كه سمت پايين مىرود (مانند پلههاى سرداب) «دركه» مىگويند.
اين واژه از ماده «درك» (بر وزن مرگ) به معناى رسيدن به چيزى است، لذا به طنابهايى كه به يكديگر متصل مىكنند تا به قعر چاه يا دريا برسد، «دَرَك» (بر وزن فلك) مىگويند.
عميقترين نقطه دريا يا مكانهاى ديگر، «دَرك» (بر وزن مرگ) ناميده مىشود، نبابراين توصيف «الدرك» در آيه شريفه به «الأسفل» از قبيل تأكيد و قيد توضيحى است.
به هر حال اين آيه تنها آيهاى است كه اشاره به طبقات جهنم دارد، و مىتوان آيات سابق را كه از درهاى جهنم سخن مىگفت با آن تطبيق كرد، و نتيجه آن همان چيزى است كه از روايات سابق استفاده شد، كه درهاى جهنّم در عرض هم نيست بلكه در طول هم است، بعضى بالاى ديگرى قرار دارد.
فخر رازى در تفسير خود، بعد از آنكه «درك» را به معناى دورترين نقطه قعر چيزى تفسير مىكند،
مىگويد: «ظاهر اين تعبير قرآنى اين است كه جهنّم داراى طبقاتى است، و ظاهر اين است سختترين طبقات جهنّم همان طبقه پائين است».(1)
قابل توجه اينكه در اين آيه پائينترين قعر دوزخ براى منافقان! ذكر شده، اين به خوبى نشان مىدهد كه «نفاق» بدترين گناه و پستترين نقطه دوزخ است، دليل آن هم روشن است، خطرى كه از ناحيه منافقان دامان جامعه اسلامى را مىگيرد به مراتب از خطر كفار و دشمنانى كه با صراحت، كفر و عداوت خود را آشكار مىسازند بيشتر است.
در حديثى نيز درباره علماى فاسد مىخوانيم: انَّ مِنَ العُلماءِ مَنْ يُحِبُ انْ يَخْزُنَ عِلْمَهُ وَ لا يُؤخَذُ عَنْه، فذاكَ في الدَرْكِ الأسْفَلِ مِنَ النارِ: «بعضى از دانشمندان هستند كه دوست دارند علم خود را احتكار كنند و كسى از آنها بهره نگيرند، اينها در پايه اسفل از آتشند»!.(2)
چنانكه گفتيم از بعضى روايات نيز استفاده مىشود كه براى هريك از درهاى هفتگانه دوزخ اصحاب خاص است، مثلًا از يك در فرعون و هامان و قارون وارد مىشوند، و از در ديگرى بنىاميه، و از در ديگرى مشركان، و همينطور.(3)
بديهى است ورود فرعون و هامان و قارون، يا بنى اميه، از اين درها، به خاطر اعمال و عقائد آنها است و به همين دليل كسانى كه در خط آنها و پيرو مكتب عقيدتى و علمى آنان باشند قاعدتاً از همان درها وارد مىشوند، و بنابراين رابطه ميان «درها» و «اعمال و عقائد» انسانها روشن مىشود.
اشاره:
همان گونه كه پاداشهاى الهى و مواهب بهشتى در قيامت دو گونه است «روحانى» و «جسمانى» كه شرح مبسوط آن گذشت، عذابهاى دوزخى نيز بر دو گونه است: روحانى و جسمانى، زيرا مىدانيم معاد دو جنبه دارد و هر كدام مجازات و پاداش مناسب خود را مىطلبد.
به علاوه اعمال انسان در اين جهان نيز دو گونه است «اعمال قلبى و روحى» و «اعمال جسمى و مادى» بنابراين ممكن نيست در آنجا تنها يك نوع پاداش يا كيفر وجود داشته باشد.
آيات مختلف قرآن و روايات اسلامى نيز گواه روشنى بر اين مدعاست.
با اين اشاره نخست به سراغ مجازاتهاى جسمانى دوزخيان مىرويم، و به آياتى كه در اين زمينه وارد شده گوش جان فرا مىدهيم، و آنها را تحت عناوين زير مطالعه مىكنيم.
الف- شدت فوقالعاده عذابهاى دوزخيان.
ب- غذاى دوزخيان.
ج- نوشيدنىهاى آنها.
د- لباس دوزخيان.
ه- ساير عذابهاى جسمانى آنان.
1- يَوَدُّ المُجْرِمُ لَوْيَفْتَدي مِنْ عَذابِ يَوْمَئِذٍ ببنيه- وَ صاحِبَتِهِ وَ اخيهِ وَ فَصيلَته الَّتي تُؤْويه- وَ مَنْ في الأرْضِ جَميعاً ثُمَّ يُنْجيهِ (معارج 11- 14).
2- فَيُومَئِذٍ لا يُعذِبُ عَذابَهُ احَدٌ- وَ لا يُوثِقُ وَ ثاقَهُ احَدٌ (فجر 25- 26).
3- فَيُعَذِبُهُ اللَّه العذابَ الأكْبَرَ (غاشية- 24).
4- انْطلِقُوا الى ظِّلٍ ذي ثلاث شُعَبٍ- لاظَليلٍ وَلا يُغْنى مِنَ اللَّهَبِ- انّها
تَرْمي بِشَررٍ كَالقَصْرِ- كَانَّهُ جِمالَةٌ صُفْرٌ (مرسلات 30- 33).
5- و يتَجنَّبُها الأشْقى- الذَّي يصْلى النَّارَ الكُبرى- ثُمَّ لا يَمُوتُ فيها وَ لا يَحيى (اعلى 11- 13).
ترجمه:
1- گنهكار دوست مىدارد فرزندان خود را در برابر عذاب آن روز فدا كند، و همسر و برادرش را، و قبيلهاش را كه هميشه از او حمايت مىكردند و تمام مردم روى زمين را، تا مايه نجاتش شود.
2- در آن روز هيچكس عذابى همانند عذاب او نمىكند و هيچكس همچون او كسى را به بند نمىكشد.
3- خداوند او را به عذاب بزرگ مجازات مىكند.
4- برويد به سوى سايه سه شاخه! (از دودهاى خفقان بار آتش!) سايهاى كه نه آرام بخش است و نه از شعلهها جلوگيرى مىكند، جرقههايى از خود پرتاب مىكند مانند يك كاخ! گويى (در سرعت و كثرت) همچون شتران زرد رنگى هستند (كه به هر سو پراكنده مىشوند).
5- اما بدبختترين افراد از آن (تذكر الهى) دورى مىگزيند، همان كسى كه در آتش بزرگ وارد مىشود، سپس در آن آتش نه مىميرد و نه زنده مىشود!.
تفسير و جمعبندى
شدت عذاب دوزخ در قيامت به اندازهاى است كه قرآن در نخستين آيات مورد بحث مىفرمايد:
«شخص گنهكار دوست مىدارد كه فرزندان خود را در برابر عذاب آن روز فدا كند- (حتى) همسر و برادرش، و قبيلهاش را كه هميشه از او حمايت مىكردند» و تمام مردم روى زمين را تا سبب نجاتش شود (يَودّ المُجْرِم لَو يفْتَدي مِن عَذاب يَوْمَئِذٍ بِبَنيهِ وَ صَاحِبَتِه وَ اخِيه وَ فصيلَتِهِ التِي تُؤْويهِ- وَ مَنْ فِي الأرْضِ جَميعَاً
ثُمَّ يُنْجيهِ).(1)
اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه عذاب الهى در آن روز به قدرى هولناك است كه مجرم حاضر مىشود تمام سرمايههاى خود، و همه عزيزانش، بلكه تمام مردم جهان را براى نجات خودش فدا كند، (و تعبيرى از اين گوياتر و رساتر نيست) امّا چه سود كه هيچ يك از اينها از او پذيرفته نمىشود او گرفتار اعمال خويش و عواقب دردناك آن است.
همين معنا در سومين آيه با تعبير ديگرى منعكس شده است، اشاره به كافرانى كه به حق پشت مىكنند نموده، مىفرمايد: «خداوند او را به عذاب اكبر مجازات مىكند» (فَيُعَذِبَهُ اللَّهُ العذابَ الأكْبَرَ).
عذاب اكبر (سختترين عذابها) اشاره به عذاب روز قيامت است در برابر مجازاتهاى دنيا كه از آن تعبير به «عذاب ادنى» شده چنانكه در آيه 21 سوره الم سجده مىخوانيم (وَلَنُذِيقنَّهُمْ مِنْ العذابِ الأدنى دونَ عذابِ الاكْبَرِ): «ما به آنها از عذاب ادنى (عذا اين دنيا) پيش از عذاب اكبر مىچشانيم».
قابل توجه اينكه گاهى عذابهاى الهى در دنيا نسبت به اقوام گنهكار- مانند قوم لوط چنان شديد بوده كه تمام شهر و آبادىها و زندگى و اجساد آنها را درهم كوبيده است، ولى باز هم اينها در برابر عذاب قيامت عذاب اصغر است و اين امر از شدت فوقالعاده مجازاتهاى قيامت خبر مىدهد.
در چهارمين آيه گوشهاى از عذاب شديد دوزخيان در عبارات ديگرى بيان شده، به منكران قيامت و دادگاه عدل الهى گفته مىشود: برويد به سوى همان چيزى كه پيوسته آن را انكار مىكرديد «برويد به سوى سايه سه شاخه (از دودهاى خفقان بار آتش دوزخ) سايهاى كه نه آرام بخش است و نه جلو
1) « فصيله» از ماده« فصل» به معناى جدا شدن است، و در اينجا به معناى عشيره و قبيلهاى است كه انسان از آن به وجود آمده است.
شعلههاى آتش را مىگيرد (بلكه بر آثار مرگبار آن مىافزايد) جرقههايى از خود به بيرون پرتاب مىكند مانند يك كاخ! گويى همچون شتران زرد رنگى هستند» (كه با سرعت به هر سو پراكنده مىشوند) (انْطَلِقُوا الى ظِلٍ ذي ثَلاثِ شُعَبٍ- لاظَليلٍ وَ لا يُغنى مِنَ اللَّهَبِ- انها تَرْمي بِشَرَرٍ كالقصرِ- كَانَهُ جِمالَةٌ صُفْرٌ).
در اين آيات نكتههاى عجيبى پيرامون شدت آتش دوزخ بيان شده: نخست اينكه به منكران اين دادگاه بزرگ و آلودهگان به انواع گناه گفته مىشود برويد به سوى سايه، امّا كدام سايه؟! سايه ناشى از دودهاى خفقان بارى كه سه شاخه دارد. شاخهاى برفراز سر و شاخهاى از سمت راست و چپ، خلاصه سايه مرگبارى كه از هر سوى آنها را احاطه مىكند، سايهاى نه همچون سايههاى آرامبخش درختان با طراوت بهشتى با سايه سقفها و قصرها سايهاى داغ و سوزان!.
ديگر اينكه سايه چند شاخهاى كه پر از جرقههاى آتشين است، جرقههايى عظيم همچون كاخها! يا همچون شترانى زرد رنگ كه با سرعت به هر سو مىدوند!.
جائى كه سايهاش چنين باشد آتشش چگونه است؟!.
چه تعبيرات حسابشده و تكاندهنداى؟ مردم هميشه براى نجات از گرما به سراغ سايهها مىروند، در حالى كه در اينجا سايهاى جز سايه دودهاى آتش زا چيز ديگرى نيست، كه اگر در زمان نزول آيات تصور آن مشكل بود امروز ميدانهاى جنگهاى جنايت بار كه بمبها چند تنى بر آن فرو مىريزند و همه چيز در دود و آتش فرو مىرود مىتواند تصوير كوچكى از آن عذاب بزرگ داشته باشد، با آن جرقههاى عظيم و تركشهاى آتشين كه تا شعاع وسيعى اطراف خود را پر از شراره مىكند تازه اين سايه آن آتش است.(1)
تعبير به «قصر» ممكن است اشارهاى به كاخهاى ستمگران باشد، و تشبيه جرقههاى آتش دوزخ به اين كاخها كه هميشه قلوب محرومان را آتش زده بسيار پرمعناست، همچنين تشبيه به شتران زرد رنگ يكدست، كه از نشانه ثروت بىحساب مستكبران بوده، تعبير پر معنا ديگرى در اين زمينه است.
ممكن است بعضى چنين پندارند كه تشبيه اين شرارهها گاهى به قصر و گاهى به شتران زرد رنگ با هم سازگار نيست، چون يكى بسيار بزرگ و ديگرى به نسبت كوچك است.
ولى بايد توجه داشت كه هريك از اين دو تشبيه ناظر به جنبههاى خاصى است، تشبيه اوّل براى عظمت اين شرارههاست و تشبيه دوّم براى كثرت و سرعت و پراكنده شدن به هر سو، همچون پراكنده شدن شتران در بيابانهاست، يا اشاره به تفاوت اين جرقههاست، جرقههاى بزرگ آن همچون كاخهاى
1) بعضى معتقدند ضمير« انّها» به آتش( النار) باز مىگردد كه مؤنث مجازى است گرچه« نار» در آيه ذكر نشده، امّا به قرينه سايه دودها مىتوان آن را استفاده كرد، ولى بهتر اين است كه ضمير به شاخههاى سه گانه اين سايه خفقان بار باز گردد، چون هدف آن است كه آثار مرگبار اين سايه معلوم شود تا موضوع آتش به طريق اولى روشن گردد.
ستمگران است، و جرقههاى كوچك آن همچون شتران زرد رنگ آنها! ..
«جِمالة» جمع «جَمَلْ» به معناى «شتر» است، مانند حجر و حجاره، و «صُفْر» بر وزن «قُفل» جمع «اصفر» به معنى شيءِ زرد رنگ است، و گاه به رنگهاى تيره مايل به سياه نيز اطلاق شده، ولى در اينجا مناسب معناى اوّل است.
در پنجمين و آخرين آيات، تعبير ديگرى ديده مىشود كه حكايت از شدّت عذابهاى دزوخى مىكند، مىفرمايد: «بدبختترين مردم از آن (تذكّرات بيدار كننده الهى) دورى مىكنند- همان كسى كه در آن آتش بزرگ وارد مىشود- سپس در آن مىميرد و نه زنده مىشود» (ويَتَجَنَّبُها الأشْقى- الذَّي يَصْلَى النَّارَ الكُبْرى- ثُمَّ لا يَمُوتُ فيها وَ لا يَحْيى).
اين ترسيمى است از شدّت عذاب دوزخ، كه دوزخيان هميشه در حالتى بين موت و حيات گرفتارند، نه مىميرند كه چيزى درك نكنند، و آسوده شوند، و نه آن حالت را مىتوان زندگى نام نهاد همانگونه كه در عذابهاى شديد دنياست كه انسان حالتى بين مرگ و حيات و به اين ترتيب دائماً ميان مرگ و زندگى دست و پا مىزنند.
تعبير به «النارِ الكُبْرى» (آتش بزرگ) در برابر آتش كوچك است كه اشاره به عذابهاى اين دنيا مىباشد.
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: (انَّ نارَكُمْ هذهِ جُزْءٌ مِنْ سَبْعِينَ جَزأً مِنْ نارِ جَهَنَّمَ، وَ قَدْ اطْفِئَتْ سَبْعينَ مَرَّةً بِالماءِ ثُمَّ التَهَبَتْ! وَ لَوْلا ذلِكَ ما اسْتَطاعَ آدَمِيُّ انْ يُطِيقَها)!:(1)«اين آتش شما جزيى از هفتاد جزء از آتش دوزخ است كه هفتاد مرتبه با آب خاموش شده باز شعله ورگرديده، و اگر چنين نبود هيچ انسانى قدرت تحمل آن را نداشت يعنى نمىتوانست در كنار آن قرار گيرد».
همين معنا از علي عليه السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز نقل شده است.
بعضى از مفسّران احتمال دادهاند كه «نار كُبرى» اشاره به قسمتى از دوزخ است كه عذابش شديدتر است (يعنى پايينترين طبقات دوزخ).(2)
ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مىرسد.
اين بود گوشهاى از ابعاد وسيع و گسترده آتش دوزخ و شدّت عذاب دردناك آن.
اشاره
بارها گفتهايم معاد جنبه جسمانى و روحانى هر دو دارد، به همين دليل كيفرها و پاداشها نيز دو گانه است، و در اين ميان از جمله امورى كه مىتواند مايه لذّت جسم و يا سبب عذاب آن باشد، مسأله غذاها و نوشيدنىهاست، يك غذاى نامناسب و گلوگير و ناگوار و بدبو و بد طعم و داغ و سوزان، عذاب دردناكى است، و در مقابل، يك نوشيدنى يا غذاى لذيذ و گوارا، مايه لذت جسم و راحت تن است، حتّى در روح انسان تأثير مىگذارد، به او نشاط و انبساط مىبخشد، به عكس غذاها و نوشيدنىهاى ناگوار كه هم عذاب جسم است، و هم سبب ناراحتى جان.
قرآن مجيد براى اينكه بار تربيتى دوزخ را مضاعف سازد، به مجرمان و بدكاران شديداً هشدار دهد، و آنها را از اعمال زشتشان بر حذر دارد، پرده از روى كيفيّت غذاها و نوشيدنىهاى دوزخيان برداشته و گوشهاى از آن را به نمايش گذارده است.
تعبيراتى كه در اين زمينه وارد شده به قدرى هولناك و تكان دهنده است كه مىتواند هر انسانى را تحت تأثير قرار دهد.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و به آيات زير گوش دل مىسپاريم:
1- انَّ شَجَرَةَ الزَّقُومِ- طَعامُ الأثِيمِ- كَالمُهْلِ يَغْلِي فِي البُطُونِ- كَغَلْي الحَميمِ (دخان 43- 46).
2- اذلِكَ خَيْرٌ نُزُلًا امْ شَجَرةُ الزَّقُّومِ انَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ في اصْلِ الجَحيم- طَلْعُها كَانَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ- فَانَّهُمْ لاكِلُونَ مِنْها فَمالِئُونَ مِنْها البُطُونَ (صافات 62- 66).
3- فَلَيْسَ لَهُ اليَوْمَ ههُنا حَمِيمٌ- وَ لا طَعامٌ الا مِنْ غِسْلينٍ- لايَأْكُلُهُ الا الخاطِئُونَ (حاقّه 35- 37).
4- تَصْلى ناراً حامِيَةً- تُسْقى مِنْ عَيْنٍ آنِيةٍ- لَيْسَ لَهُمْ طَعامٌ الا مِنْ ضَريْعٍ- لايُسْمِنُ وَلا يُغْني مِنْ جُوْعٍ (غاشيه 4- 7).
5- انَّا اعْتَدْنا لِلظَّالِمِينَ ناراً احاطَ بِهِمْ سُرادِقُها وَ انْ يَتْغيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالمُهْلِ- يَشْوِي الوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَسائَتْ مُرْتَفَقاً (كهف- 29).
6- انَّ جَهَنَّمَ كانَتْ مِرْصاداً- لِلطَّاغِينَ مَآباً- لابِثِينَ فِيها احْقاباً- لايَذُوقُونَ فِيها بَرْداً وَ لا شَراباً- الا حَمِيماً وَ غَسَّاقاً (نبأ 21- 25).
7- وَ خابَ كُلُّ جَبَّارِ عَنِيدٍ- مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَيُسْقى مِنْ ماءٍ صَديدٍ- يَتَجَرَّعُهُ وَ لا يَكادُ يُسِيْغُهُ وَ يَأتِيهِ المَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ما هُوَ بِميِّتٍ وَ مِنْ وَرائِهِ عَذابٌ غَلِيظٌ (ابراهيم 15- 17).(1)
ترجمه:
1- درخت زقوم- غذاى گنهكاران است همانند فلز گداخته در شكمها مىجوشد- جوششى همچون آب سوزان.
2- آيا اين (نعمتهاى جاويدان بهشت) بهتر است يا درخت (نفرتانگيز) زقوم- ما آن را مايه درد و رنج ظالمان قرار داديم- درختى است كه از قعر جهنم مىرويد شكوفه آن مانند كلههاى شياطين است!- آنها (مجرمان) از آن مىخورند و شكم خود را از آن پر مىكنند!.
3- امروز در اينجا يار مهربانى ندارد- و نه طعامى جز از خونابه!- غذايى كه جز خطا كاران آن را نمىخورند.
4- و در آتش سوزان وارد مىگردند- از چشمهاى فوق العاده داغ به آنها مىنوشانند- طعامى جز از ضريع (خارخشك تلخ و بدبو) ندارند- غذائى كه نه آنها را فربه مىكند و نه گرسنگى را فرو مىنشاند!.
1) در آيات متعدّد ديگرى تعبيراتى شبيه آيات فوق به چشم مىخورد، از جمله در آيه 13 مزمل، 70 انعام 4، يونس، 57، ص، 46 محمد صلى الله عليه و آله و سلم و 52 تا 57 واقعه.
5- ما براى ستمگران آتشى آماده كردهايم كه سراپردهاش آنها را از هر سو احاطه كرده است، و اگر تقاضاى آب كنند آبى براى آنها مىآورند همچون فلز گداخته كه صورتها را بريان مىكند، چه بد نوشيدنى است، و چه بد محل اجتماعى؟.
6- جهنم كمينگاهى است بزرگ! و محل بازگشتى براى طغيانگران! مدتهاى طولانى در آن مىمانند- در آنجا نه چيز خنكى مىچشند و نه نوشيدنى گوارايى- جز آبى سوزان و مايعى از خونابه!.
7- آنها (از خدا) تقاضاى فتح و پيروى كردند، و هر گردنكش منحرفى نوميد و نابود شد- و به دنبال او جهنم خواهد بود و از آب بدبوى متعفى نوشانده مىشود- به زحمت جرعه جرعه آن را سر مىكشد و هرگز به ميل خود حاضر نيست آن را بياشامد و مرگ از هر مكانى به سراغ او مىآيد، ولى با اينهمه نمىميرد! و به دنبال آن عذاب شديدى است.
تفسير و جمعبندى
زقوم- حميم- غسلين- ضريع- غسّاق- صديد
در نخستين آيه با نخستين تعبير درباره غذاى دوزخيان روبهرو مىشويم و آن درخت زقّوم است، مىفرمايد: مسلّماً درخت زقّوم طعام گنهكار است كه همانند فلز گداخته در شكمها مىجوشد، جوششى همچون آب سوزان (انَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ طَعامُ الأثِيمِ- كَالمُهْلِ يَغْلِي فِي البُطُونِ- كَغَلْي الحَمِيم).
مفسّران و ارباب لغت درباره واژه «زقّوم» و معناى آن كه سه بار در قرآن مجيد آمده (1)سخنان زيادى دارند، بعضى آن را واژه عربى از ماده «زقم» به معناى بلعيدن مىدانند، و بعضى گفتهاند اين واژه در عربى وجود نداشته و از نقاط آفريقايى (حبشه) به محيط عرب آمده است.
جمعى از مفسّران و اهل لغت آن را نام گياهى تلخ و بدبو مىدانند كه داراى برگهاى كوچكى است، و در سرزمين تهامه از جزيره عرب مىروئيده، و مشركان با آن آشنا بودهاند، گياهى كه شيرهاش بسيار تلخ و تند است، به گونهاى كه وقتى به بدن اصابت كند متورم مىشود.(2)
راغب در مفردات معتقد است كه «زقوم» به معناى هرگونه غذاى تنفّرآميز دوزخيان است.
بعضى از مفسّران گفتهاند: هنگامى كه اين واژه در قرآن مجيد نازل شد، جمعى از كفّار قريش گفتند: ما گياهى به نام «زقوم» در اراضى خود سراغ نداريم!، مردى از سرزمين آفريقا بر آنها وارد شد، از او سؤال كردند: آيا زقوم را مىشناسى؟ او گفت: اين لغت نزد ما به معناى كره و خرما است! (آيا او به عنوان سخريّه اين سخن را گفت، و يا واقعاً اين واژه در ميان آنها چنين مفهومى داشت، معلوم نيست به هر حال مسلّماً در قرآن به عنوان يك درخت يا يك گياه معرّفى شده).
هنگامى كه اين معنى به ابو جهل رسيد از روى استهزا به كنيز خود گفت: زقّمينا!: «زقّوم براى ما بياور»! و منظورش كره و خرما بود، و به يارانش مىگفت: شما هم زقوم بخوريد! اين همان چيزى است كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم ما را به آن تهديد مىكند، گمان مىبرد آتش درخت مىروياند در حالى كه آتش سوازننده درخت است!.(1)
اين معنا سبب شده كه بعضى از ارباب لغت و مفسّران به گمان اينكه تفسير مزبور يك تفسير جدّى و واقعى است، يكى از معانى زقّوم را همين معنا بدانند، چنانكه در لسان العرب از جوهرى نقل شده:
(الزّقوم اسم طعام لهم فيه تمر و زبد)!: «زقوم اسم غذايى است براى عربها كه در آن خرما و كره باشد».
دومين آيات توضيح بيشترى درباره اوصاف «زقوم»، اين غذاى ناگوار دوزخى بيان مىدارد، مىفرمايد: «آيا آن (نعمتهاى جاويدان بهشت) براى پذيرايى بهتر است يا درخت (نفرتانگيز) «زقوم» ... آن درختى است كه از قعر جهنّم مىرويد!- شكوفههايش همچون سرهاى شياطين است!- آنها (مجرمان) از آن مىخوردند و شكم خود را پر مىكنند» (اذلِكَ خَيْرٌ نَزُلًا امْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ ... انَّها شَجَرَةُ تَخْرُجُ فِي اصْلِ الجَحِيم- طَلْعُها كَانَّهُ رُؤُسُ الشَّياطينِ- فَانَّهُم لاكِلُونَ مِنْها فَمالِئُونَ مِنْها البُطُونَ).
در اينجا نخست به اشكال «ابو جهل» برخورد مىكنيم كه او از روى سخريه مىگفت مگر درخت در آتش مىرويد؟ آتش دشمن درخت است، آن را مىسوزاند؟
1) تفسير قرطبى، جلد 8، صفحه 5529( ذيل آيه 62 صافات).
ولى اين مغروران ظالم و تبهكار از اين نكته غافل بودند كه اصول حاكم بر زندگى جهان ديگر با اصول حاكم بر اين جهان تفاوت بسيار دارد، گياه يا درختى كه از قعر جهنّم مىرويد به رنگ جهنّم است، و در شرائط دوزخى پرورش مىيابد، نه همچون گياهى كه در باغهاى ما مىرويد، حتى در زندگى دنيا نيز عجائبى از اين قبيل ديده مىشود كه موجودات زندهاى در لابلاى طبقات يخ و برف پرورش مىيابند كه نشان مىدهد شرائط حيات موجودات زنده لازم نيست هميشه همانند موجودات زنده اطراف ما باشد، اصولًا مگر زنده ماندن انسان دوزخى در دوزخ عجيب نيست، چه تفاوتى ميان انسان و گياه است؟!.
اما تشبيه شكوفههاى اين درخت به سرهاى «شياطين» با اينكه هيچكدام از مخاطبين اين آيات، نه شيطان را ديده بود، و نه كلّه شياطين را، شايد از اين نظر باشد كه هر چيز زشت و وحشتناكى را به «شيطان» تشبيه مىكنند، همانگونه كه هر موجود زيبايى را به «فرشته» تشبيه مىنمايند با اينكه هيچكس «فرشته» را نيز نديده است، زنان مصر درباره قيافه يوسف گفتند: «صورتش درست مانند فرشته»! (انَّ هذا الّا مَلَكٌ كَرِيْمٌ) (يوسف- 31).
و در استعمالات روز مره مىگوييم فلان شخص قيافه «ديو» دارد، با اينكه كسى ديو را نديده، بلكه اصولًا ديو يك موجود موهوم است.
اينها همه تشبيهاتى است كه براساس ذهنيتى كه ما از مفهوم كلمه «فرشته» و «شيطان» داريم آمده است، و عموماً تشبيهاتى است رسا و گويا و زيبا.
به اين ترتيب «زقوم» نه تنها ناگوار و بد طعم و بدبو است، بلكه از نظر ظاهر نيز بسيار بد منظر است، به خلاف بسيارى از گياهان سمّى دنيا كه ظاهر زيبايى دارند!.
بعضى از مفسّران نيز گفتهاند يكى از معانى شيطان نوعى مار بدقيافه است كه شكوفه زقّوم به آن تشبيه شده است، ولى اين تفسير بعيد به نظر مىرسد، چرا كه استعمال شيطان در چنين مفهومى بسيار نادر است.
در سوّمين بخش از آيات، از طعام ديگرى به نام «غسلين» براى دوزخيان نام مىبرد، مىگويد: (به خاطر اعمالشان) امروز در اينجا يار مهربانى ندارند و نه طعامى جز از غسلين- غذايى كه جز خطاكاران آن را نمىخورند (فَلَيْسَ لَه الْيَوْمَ ههُنا حَمِيمٌ- وَ لا طَعامٌ الّا مِنْ غِسْلِينٍ- لا يَأْكُلُهُ الّا الخاطِئُونَ).
«غسلين» كه تنها يك بار در قرآن مجيد آمده از ماده «غسل» (بر وزن نسل) به معناى شستشو است، راغب در مفردات مىگويد: «غسلين» آبى است كه از شستشوى بدن كفّار در دوزخ مىريزد، ولى معروف در ميان مفسّران و ارباب لغت اين است خونابهاى است كه از بدن دوزخيان فرو مىريزد، و چون شبيه آبى است كه انسان با آن شستشو مىكند «غسلين» ناميده شده، و شايد منظور راغب در مفردات نيز همين معنا باشد، ولى بعضى «زقوم» و «غسلين» را به يك معنا دانستهاند، و چنانكه گفتيم گياه بد طعم و بدبوئى است كه غذاى اهل دوزخ است، اما مشهور همان معناى اوّل است.
در چهارمين آيه باز به تعبير ديگرى در مورد طعام دوزخيان به نام «ضريع» مواجه مىشويم اشاره به گروهى از مجرمان كرده مىفرمايد: «آنها وارد آتش داغ و سوزان مىشوند- و از چشمه بسيار سوزانى به آنها مىنوشانند- طعامى جز از «ضريع» ندارند- طعامى كه نه فربه مىكند و نه گرسنگى را فرو مىنشاند (تَصْلى ناراً حامِيَةً- تُسْقى مِنْ عَيْنٍ آنِيَةٍ- لَيْسْ لَهُمْ طَعامُ، الّا مِنْ ضَرِيْعٍ- لايُسْمِنُ وَ لا يُغْنِي مِنْ جُوعٍ).
درباره «ضريع» تعبيرات گوناگون و تفسيرهاى مختلفى ذكر شده است، كه قريب المعنا است: بعضى گفتهاند گياه سبز بدبويى است كه از دريا بيرون مىافتد.(1)
بعضى ديگر مىگويند: ضريع نوعى خار است كه به زمين مىچسبد، هنگامى كهتر است قريش آن را «شيرق» مىناميدند، و هنگامى كه خشك مىشود آن را «ضريع» مىگفتند، گياهى سمّى كه هيچ حيوان و چهارپايى به آن نزديك نمىشود.(2)
بعضى نيز آن را از ماده «ضرع» كه به معناى «ضعف و ذلّت» است مىدانند و مىگويند: طعامى است ذلّت بار كه دوزخيان براى رهايى از آن به درگاه پروردگار تضرع مىكنند.(3)
در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم چنين آمده است: (الضّريعُ شَيْءٌ يَكُونُ مِنْ النارِ يُشْبِهُ الشّوكَ، اشَدُّ مِرارَةً مِنَ الصَّبْرِ، وَ انْتَنُ مِنَ الجِيْفَةِ، و احَرُّ مِنَ النّارِ، سَمّاهُ اللَّه ضَرِيْعاً): «ضريع چيزى است در آتش دوزخ مىرويد، شبيه خار، تلختر از صبر (صبر گياهى است كه داراى گل زرد رنگ بسيار تلخى است) و بد بوتر از مردار و سوزانتر از آتش، كه خداوند آن را «ضريع» نام نهاده است».(4)
از جمله «لايسمن و لا يعني من جوع»، به خوبى استفاده مىشود كه چنين غذايى نه موجب تقويت
جسم است و نه آرامبخش در برابر گرسنگى، غذايى است گلوگير كه خود نوعى عذاب محسوب مىشود، چنان كه در آيه 13 مزملّ مىخوانيم: (وَطَعاماً ذا غُصَّةٍ وَ عَذاباً الِيْماً): «نزد ما غذاهايى است گلوگير و عذابى دردناك».
البته نبايد تعجب كرد كه چگونه اين عذابهاى شديد و دردناك در انتظار گروهى از مجرمان است، آنها كه در اين جهان شكمهاى خود را از انواع غذاهاى لذيذ و چرب و شيرين كه از تجاوز به حقوق ديگران، و انواع مظالم و ستمها پُر مىكردند، در حالى كه در اطراف آنها شكمهاى گرسنهاى بود كه حتّى در عمر يك وعده غذاى سير نخورده بود، هر سال ميليونها انسان از گرسنگى در اطراف آنها يا كشورهاى ديگر مىمردند ولى آنها غذاهاى اضافى خود را به زباله دانها مىريختند، آنها بايد در آن جهان چنين غذاهايى داشته باشند كه مايه درد و رنج و عذابشان گردد.
باز لازم مىدانيم در اينجا سخنى را كه بارها گفتهايم تكرار كنيم كه اين تعبيرات همه اشاراتى است به عذابهاى دردناك جهان ديگر، و الّا نه نعمتهاى بهشتى و نه عذابهاى دوزخى براى ما محبوسان زندان دنيا به طور دقيق قابل درك نيست، تنها شبحى از دور مشاهده مىكنيم!.
در اينجا اشكال معروفى است و آن اينكه از آيه 6 سوره غاشيه استفاده مىشود كه طعام دوزخيان فقط «ضريع» است (لَيْسَ لَهُمْ طَعامٌ الا مِنْ ضَريْعٍ) در حالى كه در آيات بالا دو چيز ديگر به عنوان طعام دوزخى معرفى شده «زقوم» و «غسلين» حتى در مورد غسلين در آيه 36 حاقه نيز به صورت طعام منحصر به فرد ذكر شده.
در پاسخ اين سؤال جوابهاى گوناگونى داده شده، كه عمدتاً سه جواب زير است:
1- كلمات «ضريع» و «زقوم» و «غسلين» هر سه به يك معناست، و آن گياه خشن و ناگوار و بد بو و بد طعمى است كه در جهنم مىرويد (ولى اين تفسير با آنچه درباره غسلين در بسيارى از كتب تفسير و لغت آمده سازگار نيست).
2- بعضى «زقوم» و «ضريع» را به يك معنا مىدانند كه در بالا اشاره شد و آن غذاى دوزخيان است، امّا «غسلين» نوشيدنى آنها مىباشد و تعبير به طعام در مورد نوشيدنىها بىسابقه نيست.
3- طعامهاى سه گانه فوق هر كدام مخصوص گروهى از دوزخيان است كه در يك طبقه از جهنم قرار دارند، و اين پاسخ از همه مناسبتر است.
در پنجمين آيه باز، سخن از نوشابه ناگوار اهل جهنم است، مىفرمايد: «ما براى ستمگران آتشى آماده ساختهايم كه سرا پردهاش آنها را از هر سو احاطه كرده است، و اگر تقاضاى آب كنند، آبى براى آنها مىآورند همچون فلز گداخته كه صورتها را بريان مىكند، چه بد نوشيدنى است؟ و چه بد محل اجتماعى»؟ (انّا اعْتَدْنا لِلظّالِمينَ ناراً احاطَ بِهِمْ سُرادِقُها وَ انْ يَسْتَغيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالمَهْلِ يَشْوِي الوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَ سائَتْ مُرْتَفَقاً).
قابل توجه اينكه اين مجازات دردناك براى ظالمين در نظر گرفته شده است، آنها كه در اين جهان در سراپردههاى پر زرق و برق اشرافى، مشغول به باده گسارى و نوشيدن انواع مشروبات رنگارنگ و مختلف بودهاند، و ساقيان ماه رو بزم آنها را رونق مىدادند، اما در دوزخ در سراپردههاى آتشين قرار دارند و هنگامى كه تقاضاى آب مىكنند، ساقى دوزخى آبى همچون فلز گداخته، آبى به داغى اشك سوزان يتيمان، و آه آتشين مستمندان، براى آنها مىآورد، زيرا آنچه در آنجاست تجسّمى از آنچه در اينجاست!.
آبى كه حرارتش صورت را بريان مىكند آيا قابل نوشيدن است؟ اين نشان مىدهد كه ساختمان وجودى انسان در آنجا با اينجا تفاوت بسيار دارد و چنان است كه مىتواند اين گونه امور را تحمّل كند، درد و رنج عذابش را بچشد بىآنكه نابود گردد، يا آنكه اشاره به اين است كه وقتى چنين آبى را مشاهده مىكنند از نوشيدنش چشم مىپوشند و همچنان در آتش عطش مىسوزند.
«مُهْل» (بر وزن قفل) به گفته جمعى از مفسّران و ارباب لغت به معناى دردى است كه در ظرف روغن ته نشين شده، كه معمولًا كثيف و بد طعم است.
مرحوم «طبرسى» در «مجمعالبيان»، آن را به معناى «فلز ذوب شده» تفسير كرده، در حالى كه بعضى آن را به «مس ذوب شده» اختصاص دادهاند، و بعضى گفتهاند به معناى آب سياه رنگى است، چون جهنّم خودش سياه است و حتى آب و درخت و اهلش نيز همه سياهند.(1)
بعضى نيز آن را به نوعى قير، يا يك مادّه سمّى تفسير كردهاند.(2)
گرچه اين معانى متفاوت است، ولى نتيجه آنها كه درد و رنج فوقالعاده و بىنظير دوزخيان است يكسان مىباشد.
در ششمين بخش از آيات دو تعبير ديگر درباره نوشابههاى آنها ديده مىشود «حميم» و «غساق» كه در كنار يكديگر قرار گرفتهاند، مىفرمايد: «آنها در آنجا نه چيز خنكى مىچشند و نه نوشيدنى گوارايى- جز «حميم» و «غساق»!. (لايَذُقُونَ فِيها بَرْداً وَ لا شَراباً الّا حَمِيماً وَ غَسّاقاً).
«حميم» را غالب مفسّران و ارباب لغت به معناى آب داغ سوزان تفسير كردهاند، از ماده «حَمَّ» كه به معناى حرارت است، و «غسّاق» از ماده «غَسَق» كه گاه به معناى تاريكى و گاه به معناى سيلان و روانى آمده است گرفته شده، و در اينجا غالباً آن را به خونابهاى كه از تن دوزخيان روان است تفسير كردهاند.
ناگفته پيداست كسى كه در كنار آتش يا درون آتش باشد شديداً تشنه مىشود، حتّى در هواى گرم تابستانى چنان عطش غلبه مىكند كه چيزى جز يك نوشابه بسيار خنك نمىتواند آن را فرو نشاند، اما دوزخيان نوشابه خنك ندارند، بلكه به عكس نوشابه آنان نيز آتشين است، و بر شدّت عطش آنها مىافزايد.
آيا مفهوم اين سخن آن است كه آنها با مشاهده چنين نوشابهاى به كلّى از نوشيدن چشممى پوشند، و در آتش عطش مىسوزند؟ يا اينكه به اجبار مىنوشند و پيش از پيش گرفتار عطش مىشوند؟.
تعبير به «ذوق» (چشيدن) مناسب تفسير دوّم است.
گرچه بعضى مايلند تمام اين تعبيرها و تهديدها را در مورد دوزخيان به عذابهاى معنوى و روحانى تفسير كنند كه نتيجه دورى از خدا و نزديكى به افق شياطين است، ولى چنانكه بارها گفتهايم ما حق نداريم الفاظ را بدون قرينه روشنى حمل بر معانى خلاف ظاهر كنيم.
در هفتيمن و آخرين بخش از اين آيات بار ديگر به نوشابه دوزخيان با تعبير ديگرى اشاره كرده،
مىفرمايد: «هر گردنكش گمراهى كه از حق روى گردان است نوميد شد- و به دنبال او دوزخ است و از «صديد» به او نوشانده مىشود- آنرا به زحمت جرعه جرعه سر مىكشد، او حاضر نيست آنرا بنوشد (به اجبار به او مىنوشانند) و مرگ از هر سو به سراغ او مىآيد و با اين همه نمىميرد، و به دنبال او عذاب شديدى است» (وَخابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ- مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَ يُسْقى مِنْ ماءٍ صَدِيْدٍ- يَتَجَرَّعُهُ وَ لا يَكادُ يُسِيغُهُ- وَ يَأْتيهِ المَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ما هُوَ بِمَيِّتٍ وَ مِنْ وَرائِهِ عَذابٌ غَلِيظُ).
«صديد» از ماده «صدّ» در اصل به معناى اعراض و عدول و انصراف از چيزى است، سپس به چركها و خونابهاى كه ميان پوست و گوش بدن به هنگام جراحت جمع مىشود اطاق شده، شايد به اين دليل كه نشانه انحراف مزاج و عدول آن از سلامت به بيمارى است، راغب در مفردات مىگويد: اين تعبير به عنوان مثالى براى نوشابه دوزخيان (كه سخت ناگوار و بد طعم و بد بو است) ذكر شده است.
گواه اين ناگوارى آن است كه دوزخيان هرگز با ميل خود آن را نمىنوشند، بلكه به اجبار و اكراه، جرعه جرعه سر مىكشند، وضع آنها به قدرى دردناك است كه گويى مرگ از هر سو به سراغشان مىآيد: اما چنان آفريده شدهاند كه نمىميرند تا به مجازات خويش برسند!.
جالب اينكه: اين عذابهاى دردناك در آيه مورد بحث و آيات متعدد ديگر براى ظالمان و ستمگران و جبّاران و طاغيان ذكر شده (گاه تعبير به «طاغين» و گاه «جبار» و گاه «ظالمين» و چنين است عاقبت ظلم و جور و بيدادگرى و در واقع تجسّمى است از شكنجههايى كه در اين دنيا نسبت به بيگناهان داشتند، گاه در زندانهاى خود، آنها را با بدترين غذا و ناگوارترين آب، ساليان دراز نگه مىداشتند و شكنجه مىكردند، به گونهاى كه بعد از مدّتى قيافههاى زندانيان چنان دگرگون مىشد كه حتّى مادر نمىتوانست فرزند خود را بشناسد (همانگونه كه در داستانهاى وحشتناك زندانيان حجّاج آمده است، و در عصر خود نيز نمونههايى از آن را در مورد زندانيان طاغيان عصر ديده يا شنيدهايم).
آيا چنين كسانى مستحق چنان عذابى نيستند؟!.
از مجموع آنچه در اين آيات آمد به خوبى روشن مىشود كه يكى از بدترين مجازاتهاى دوزخيان غذا و آب نوشيدنى آنهاست، يعنى درست همان چيزى كه انسان بايد از آن لذّت ببرد مايه درد و رنج شديد او مىشود، در مورد غذاها گاه تعبير به «زقوم» و گاه «ضريع» و گاه «غسلين» شده، و در مورد
نوشابهها گاه «حميم» و گاه «مهل» و گاه «صديد»، و گاه «غساق» كه عموماً اشاره به غذاها و نوشيدنىهاى داغ و سوزان ناگوار، بدبو، بد طعم و تنفّرآميز است، و هرگاه اعمال اين تبه كاران را در دنيا در نظر بگيريم كه با مظلومان دنيا چه كردند، از اين مجازاتهاى شديد تعجب نخواهيم كرد.
خداوند همه ما را به لطف و كرمش از آلوده شدن به گناهانى كه چنين عواقبى را به دنبال دارد حفظ فرماييد.
اشاره:
در دوزخ همه چيز رنگ عذاب و كيفر دارد، حتى «لباس» كه معمولًا پوششى است در برابر سرما و گرما، و مانعى است در برابر انواع آسيبهايى كه ممكن است به تن برسد، و وسيلهاى است براى زينت و زيبايى، آرى آن نيز در آنجا يكى از اسباب درد و رنج و كيفر و عذاب است.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و به دو آيه زير گوش جان مىسپاريم:
1- فَالَّذين كَفَرُوا قُطّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نارٍ يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمْ الحَميمُ- يُصْهَرُ بِهِ ما في بُطُونِهِمْ وَ الجُلُودُ- وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَديدٍ كُلَّما ارادُوا انْ يَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ- اعيدُوا فيها وَ ذُوقُوا عَذابَ الحَريقِ (سوره حج 19- 22).
2- وَتَرَى المُجْرِمينَ يَوْمَئِذٍ فِي الأصْفادِ- سَرابيلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ وَ تَغْشى وُجُوهَهُمُ النَّارُ (ابراهيم 49- 50).
ترجمه:
1- كسانى كه كافر شدند لباسهايى از آتش براى آنها بريده مىشود، و مايع سوزان و جوشان بر سر آنها فرو مىريزند- آنچنان كه هم درونشان را ذوب مىكند و هم برونشان را!- و بر آنها گرزهائى از آهن است- هرگاه بخواهند از غم و اندوههاى دوزخ خارج شوند آنها را به آن باز مىگردانند و (به آنها گفته مىشود) بچشيد عذاب سوزان را!.
2- و در آن روز مجرمان را همراه هم در غل و زنجير مىبينى (غل و زنجيرى كه دستها و گردنهايشان را بهم بسته) لباسشان از قطران (ماده چسبنده بدبوى قابل اشتعال) است، و صورتهايشان را آتش مىپوشاند!.
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه به گروهى از كفّار كه پيوسته درباره پروردگار به مخاصمه و جدال مشغولند اشاره كرده، مىگويد: «كسانى كه كافر شدند لباسهايى از آتش براى آنها بريده مىشود» (وَالذَّينَ كَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نارٍ).
آيا مفهوم اين سخن آن است كه آتش از هر سوى آنها را مانند لباس احاطه مىكند؟ يا اينكه به راستى قطعاتى از آتش به صورت لباس براى آنها بريده و دوخته مىشود، ظاهر آيه معناى دوّم است.
و از آن دردناكتر اينكه «مايع سوزان و جوشان بر سر آنها مىريزند» (يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الحَميمُ).
سپس مىافزايد: «اين آب سوزان در درون آنها چنان اثر مىكند كه «هم درونشان را ذوب مىكند و هم برونشان را»! (يُصْهَر بِهِ ما في بُطُونِهِمْ وَ الجُلُودُ).
«يصهر» از ماده «صَهْر» (بر وزن قَهْر) به معناى آب كردن پيه و مانند آن است، و نيز هر چيزى كه با تابش آفتاب، داغ و دگرگون شود، اطلاق مىگردد.
سپس از مجازات ديگر آنها خبر مىدهد و مىگويد: «براى آنها تازيانهها يا گرازهايى (آتشين) است» (وَلَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَديدٍ).
«مقامع» جمع «مِقْمَعْ» (بر وزن منبر) گاه به معناى تازيانه، و گاه به معناى عمودى كه بر كسى مىكوبند، تفسير شده.
و در پايان وضع كلّى فوقالعاده دردناك آنها را چنين ترسيم مىكند: «هر زمان بخواهند از دوزخ و غم و اندوههاى آن خارج شوند، بلافاصله به آن باز گردانده مىشوند، و به آنها مىگويند بچشيد عذاب سوزان را»! (كُلَّما ارادُوا انْ يَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ اعيدُوا فيها وَ ذُوقُوا عذابَ الحَريقِ).
بدون شك اين گونه مجازاتهاى دردناك و حتّى كمتر از آن در دنيا باعث مرگ انسان مىشود، ولى ساختار وجود مجرمان در آنجا چنان است كه اين مجازاتها آنها را از پاى در نمىآورد، تا كيفر سنگين
اعمالشان را ببيند، اينها نشان مىدهد كه قوانين حاكم بر زندگى آن جهان با اين جهان بسيار متفاوت است (دقت كنيد).
در دوّمين آيه تعبير تازهاى درباره لباسهاى دوزخيان شده، مىفرمايد: «لباسهاى آنها از «قطران» است، و صورتهايشان را آتش مىپوشاند»! (سَرابيلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ وَ تَغْشى وُجُوهَهُمُ النَّارُ).
«سرابيل» جمع «سربال» (بر وزن مثقال) به گفته راغب در «مفردات» به معناى پيراهن است از هر جنسى كه باشد.
همين معنا در «لسان العرب» و «صحاح اللغه» نيز آمده است، بعضى نيز آن را به معناى هرگونه لباس تفسير كردهاند.
در كتاب التحقيق آمده است كه سربال به معناى لباسى است كه قسمت بالاى بدن را مىپوشاند و «سروال» به معناى چيزى است كه قسمت پايين بدن با آن پوشانده مىشود، اين واژه (سربال) به پارچه ندوختهاى كه بر بدن مىافكنند و زره كه در جنگ مىپوشند، نيز اطلاق شده است.
امّا «قَطِرانْ» (در لغت گاه قَطْرانْ و قِطْرانْ نيز تلفّظ مىشود) به معناى مادّه سياه رنگ قابل اشتعال بدبويى است كه از درخت بنام «ابْهَلْ» مىگرفتند و مىجوشانيدند تا سفت شود، و براى درمان بيمارى «جَرَب» به بدن شتر مىماليدند، و معتقد بودند اين ماده سوزنده، بيمارى جرب را از بين مىبرد.(1)
اين «قطران گياهى» است، نوعى قطران ديگر نيز داريم كه به هنگام تقطير زغالسنگ براى تهيه گاز حاصل مىشود.
از بعضى نوشتهها استفاده مىشود كه قطران را كه مايع روغنى شكل و چسبندهاى است از چوبهاى صمغ دهنده درختان ديگر نيز مىگيرند، از اين ماده براى ضدّ عفونىكردن در دامپزشكى استفاده مىكنند.(2)
به هر حال از آيه فوق استفاده مىشود كه به جاى لباس، بدنهاى دوزخيان را با نوعى مادّه سياهرنگ قابل اشتعال مىپوشانند كه همه چيزش بر ضدّ انتظارى است كه انسان از لباس دارد، لباس زينت است،
و از گرما و سرما و خطرات انسان را حفظ مىكند، ولى اين لباس دوزخى هم زشت و بد منظر است، هم بدبو است و هم مادهاى است كه در آتش دوزخ شعلهور مىگردد!.
اين است سزاى كسانى كه در برابر كودكان يتيم و مستضعفان برهنه از انواع تجملات و لباسهاى زينتى و زر بفت بهره مىگرفتند و بر آنها فخر فروشى مىكردند، قلب آنها را مىسوزاندند اين است سهم ظالمان و مجرمان، از لباس در قيامت.
اشاره:
اصولًا دوزخ كانون قهر و غضب الهى است و همه چيز در آنجا رنگ عذاب و كيفر دارد و الوان و اشكال گوناگون، چه در تصور بگنجد يا نگنجد، براى ظالمان و ستمكاران و مجرمان پيش بينى شده است.
قرآن مجيد در جاى جاى آيات خود به گوشهاى از اين مجازاتها (سواى آنچه گفته شد) اشاره كرده كه نمونههايى از آن را در آيات زير با هم مىخوانيم:
1- وَ اصْحابُ الشِّمالِ ما اصْحابُ الشِّمالِ- في سَمُومٍ وَ حَميمٍ- وَ ظِلٍّ مِنْ يَحمُومٍ- لابارِدٍ وَ لا كريمٍ (واقعه- 41 تا 44).
2- انَّ الَّذينَ كَفَروا بِآياتِنا سَوفَ نُصْليهِمْ ناراً كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرها لِيَذُوقُوا العَذابَ انَّ اللَّه كَانَ عَزيزاً حَكيماً (نساء- 56).
3- وَ الذَّينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الفِضَّةَ وَ لايُنْفِقُونها في سَبيلِ اللَّه فَبشِّرهُمْ بِعذابٍ اليمٍ- يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها في نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهْم هذا ماكَنَزْتُمْ لانْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنزُونَ (توبه- 34- 35).
4- وَ اذا الْقُوا مِنْها مَكاناً ضَيِّقاً مُقَرَّنينَ دَعَوا هُنالِكَ ثُبُوراً- لاتَدْعُوا اليَوْمَ ثُبُوراً واحِداً وَ ادْعُوا ثُبُورا كَثيراً (فرقان- 13- 14).
5- تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ وَ هُمْ فيها كالِحُونَ (مؤمنون- 104).
6- اذِ الأغْلالُ في اعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ يُسْحَبُونَ في الحميمِ ثُمَّ في النَّارِ يُسْجَروُنَ (مؤمن- 71- 72).
7- وَ قالَ الذَّينَ في النَّارِ لخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْماً مِنَ العَذابِ- قالُوا اوَلَمْ تَكُ تَأتِيكُمْ رُسُلُكُمْ بِالبيِّناتِ قالُوا بَلى قالُوا فَادْعُوا وَ ما دُعاءُ الكافِرينَ الّا في ضَلالٍ (مؤمن- 49- 50).
ترجمه:
1- و اصحاب شمال چه اصحاب شمالى؟ (كه نامه اعمالشان به نشانه جرمشان به دست چپ آنها داده مىشود). آنها در ميان بادهاى كُشنده و آب سوزان قرار دارند- و در سايه رودهاى متراكم و آتش زا! سايهاى خنك است و نه مفيد.
2- كسانى كه به آيات ما كافر شدند به زودى آنها را در آتشى وارد مىكنيم كه هرگاه پوستهاى تن آنها (در آن) عريان گردد پوستهاى ديگرى به جاى آن قرار مىدهيم تا كيفر را بچشند! خداوند توانا و حكيم است (و روى حساب، كيفر مىدهد).
3- اى كسانى كه ايمان آوردهايد بسيارى از علماى (اهل كتاب) و رهبانان اموال مردم را به باطل مىخورند و (آنان را) از راه خدا باز مىدارند، آنان كه طلا و نقره را گنجينه (و ذخيره و پنهان) مىسازند و در راه خدا انفاق نمىكنند به مجازات دردناك بشارت ده. در آن روز كه آن را در آتش جهنم گرم و سوزان كرده و با آن صورتها و پهلوها و پشتهايشان را داغ مىكنند (و به آنها مىگويند) كه اين همان چيزى است كه براى خود گنجينه ساختيد پس بچشيد چيزى را كه براى خود اندوختيد!.
4- و هنگامى كه در مكان تنگ و محدودى از آن دوزخ افكنده مىشوند د رحالى كه در غل و زنجيرند فرياد واويلاى آنها بلند مىشود!- امروز يكبار واويلا نگوييد بلكه بسيار واويلا سر دهيد.
5- شعلههاى سوزان آتش همچون شمشمير به صورتهايشان نواخته مىشود و در دوزخ چهرهاى درهم كشيده دارند.
6- در آن هنگام كه غلها و زنجييرها بر گردن آنها قرار گرفته و آنها را مىكشند، و در آبى سوزان وارد مىكنند سپس در آتش دوزخ افروخته مىشوند! ...
7- و آنها كه در آتشند به خازنان جهنم مىگويند: از پروردگارتان بخواهيد يك روز عذاب ما را تخفيف دهد، آنها مىگويند آيا پيامبران شما با دلائل روشن به سراغتان نيامدند؟ مىگويند: آرى، آنها مىگويند: پس هرچه مىخواهيد دعا كنيد، ولى دعاى كافران به جايى نمىرسد.
تفسير و جمعبندى
در نخستين بخش از اين آيات، بعد از آنكه مردم را در قيامت به سه گروه تقسيم مىكند: «مقربان» و «اصْحابُ اليَمينِ» و «اصْحابُ الشِّمالِ»، درباره اصحاب الشمال (كسانى كه نامه اعمالشان به نشانه مجرم بودن به دست چپشان داده شده) چنين مىگويد: «آنها در ميان بادهاى كشنده و آب سوزان قرار دارند» (في سَمُومٍ وَ حَميمٍ).
«و در سايه دودهاى متراكم آتشزا» (وَ ظِّلٍ مِنْ يَحْمومٍ).
«سايهاى كه نه خنك است و نه برطرف كننده ناراحتى» (لابَارِدٍ وَ لا كَريمٍ).
در حقيقت دوزخ نيز مانند بهشت داراى آب و هوا و نسيم و سايهاى است، امّا چه نسيمى، نسيمى كه قرآن آن را «سَمُومْ» نام نهاده است.
سموم از ماده سم به معناى باد سوزانى است كه در «مسام» (روزنههاى بسيار كوچك بدن) وارد مىشود و او را هلاك مىكند (اصولًا اسم «سَمَّ» را به اين جهت «سم» گفتهاند كه در تمام روزنههاى و ذرّات بدن نفوذ مىكند، زيرا سَمّ و سُمّ به گفته راغب به معناى هر سوراخ ريز مانند سوراخ سوزن و سوراخ بينى و گوش است).(1)
آب دارند اما سوزان و كشنده، و سايه دارند، امّا از دود غليظ سياه و داغ!.
1) در« قاموس اللّغه» آمده است كه« سَمُوم» به بادهاى داغى گفته مىشود كه در روز مىوزد، در مقابل« حرور» كه باد داغ شبانه را گويند- در تفسير فخررازى آمده است كه« سموم» هواى متعفّنى است كه وقتى انسان آن را استنشاق كند، قلب را متعفن ساخته و انسان را هلاك مىكند( تفسير كبير، جلد 29، صفحه 198.
در اين جهان هنگامى كه انسان گرفتار گرما مىشود، گاه تن خويش را به نسيم مىسپارد، گاهى درون آب مىرود، و گاه به سايه پناه مىبرد، و اين هر سه در آنجا داغ و سوزان و كشنده است، به عكس بهشت كه هريك از ديگرى خنكتر و روحپرورتر است.
در دوّمين آيه به يكى ديگر از مجازاتهاى دردناك كافران اشاره كرده، مىگويد: «كسانى كه به آيات ما كافر شدند به زودى آنها را در آتش (هولناكى) وارد مىكنيم (انَّ الذَّينَ كَفَروا بِآياتِنا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ ناراً).(1)
سپس مىافزايد: «هر زمان كه پوستهاى آنها بريان گردد (و بسوزد) آن را به پوستهاى ديگرى تبديل مىكنيم تا عذاب (الهى) را بچشند، خداوند توانا و حكيم است (بر همه اين امور قدرت دارد و در عين حال روى حساب كيفر مىدهد) (كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرهَا لِيَذوقُوا العَذابَ انَّ اللَّه كانَ عَزيزاً حَكيماً).
جمله اخير در حقيقت پاسخى است به اين سؤال، آيا چنين عذابى امكان دارد؟ و اگر امكان دارد آيا عادلانه است؟! قرآن مىگويد: اين كار در برابر قدرت خداوند آسان است، و هم با حكمتش سازگار مىباشد.
در اينجا سؤال معروفى در ميان مفسّران پيدا شده، و آن اينكه اگر آن پوستها به پوستهاى ديگرى تبديل شود، گناه پوستهاى تازه چيست كه آنها بسوزند؟.
مفسّران بزرگ پاسخهاى متعددى از اين سؤال دادهاند كه از همه بهتر پاسخى است كه عيناً در حديث امام صادق عليه السلام در جواب «ابن ابى العوجاء مادى» كه پس از تلاوت آيه فوق سؤال كرد «ما ذنب الغير» گناه آن پوستهاى ديگر چيست؟» آمده است:
امام در پاسخى كوتاه و پر معنا فرمود: «هي هي و هي غيرها»: «پوستهاى نو همان سابق است و در عين حال غير آن است»!.
ابن ابن العوجاء چون نتوانست به عمق اين سخن برسد تقاضاى توضيح بيشترى با ذكر مثال كرد، امام فرمود: «اين مانند آن است كه كسى خشتى را بشكند و دو مرتبه آن را در قالب بريزد و به صورت خشت
1) نكره بودن ناراً در اينجا ظاهراً براى بيان عظمت آن آتش است.
تازهاى در آورد، اين خشت دوّم همان خشت اوّل است و در عين حال خشت تازهاى است»!.(1)
طبق اين روايت، پوستهاى جديد از همان مواد پوستهاى گذشته تشكيل مىشود كه در عين تازه بودن صورت، وحدت ماده محفوظ است.
جمعى نيز گفتهاند: اگر صورت و ماده نيز غير از صورت و مادّه پوستهاى پيشين باشد مشكلى ايجاد نمىشود، چرا كه عذاب را در قيامت روح انسان مىچشد نه پوستهاى تن تعبير به لِيَذُوقُوا العَذابَ (تا آنها يعنى كفّار عذاب را بچشند) نيز گواه اين مدّعا دانستهاند، به همين دليل بسيار مىشود كه انسان گناهى را با عضوى انجام مىدهد و مجازات بر عضو ديگر واقع مىشود، مثلًا شراب مىنوشد، و هشتاد ضربه تازيانه بر پشت او مىزنند، اين به خاطر آن است كه آزار دادن جسم، وسيلهاى است براى آزار روح.
در سوّمين آيه اشاره به كيفر ديگرى درباره گروهىاز بدكاران مىكند كه درهم و دينار و طلا و نقره را به صورت گنج در مىآورند و حقّ آن را ادا نمىكنند، مىفرمايد: «آنها كه طلا و نقره را گنجينه (ذخيره و پنهان) مىسازند و در راه خدا انفاق نمىكنند به مجازات دردناك بشارت ده) (وَ الذَّينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونها في سَبيلِ اللَّه فبَشِّرِهُمْ بِعذابٍ اليمٍ»
سپس به گوشهاى از اين «عذاب اليم» اشاره كرده، مىفرمايد: «در آن روز كه آن سكّه طلا و نقره را در آتش جهنّم داغ و سوزان كرده و با آن صورتها و پهلوها و پشتهايشان را داغ مىكنند» (يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها في نارِ جَهنَّمَ فَتُكْوي بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ).
و به آنها گفته مىشود: «اين همان چيزى است كه براى خود گنجينه ساختيد پس بچشيد چيزى را كه براى خود اندوختيد»! (هذا ما كَنَزْتُمْ لِانْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُم تَكْنِزُونَ).
اين تعبير به سؤال مهمّى كه در زمينه تمام آيات مربوط به عذاب شديد الهى در قيامت است پاسخ مىدهد.
و آن اينكه اين مجازاتها محصول اعمال مردم و نتيجه كارهاى خود آنهاست كه در آن روز به اين
1) نورالثقلين، جلد اوّل، صفحه 494، حديث 314.
صورت مجسّم مىشود، و در حقيقت اعمال خويش را مىچشند، درست مثل اينكه كسى به خاطر چند روزى افراط در نوشيدن شراب گرفتار بيمارىهاى دردناك و شديدى شود و يك عمر از آنها رنج ببرد.
چون درباره آيه فوق قبلًا شرح كافى دادهايم از تكرار آن خوددارى مىشود.
در چهارمين آيه باز به نمونه ديگرى از عذابهاى گوناگون دوزخيان برخورد مىكنيم مىفرمايد:
«هنگامى كه در مكان تنگ و محدودى از جهنم افكنده مىشوند در حالى كه در غل و زنجيرند، واويلاى آنها بلند مىشود» (وَ اذا الْقُوا مِنْها مَكاناً ضَيِّقاً مُقَرَّنينَ دَعَوا هُنالِكَ ثُبُوراً).
در اين حال به آنها گفته مىشود اين داد و فريادها بيهوده است، و هيچ مشكلى را حل نمىكند «امروز نه يك بار واويلا بگوييد، بسيار واويلا سر دهيد» كه مصائب شما زياد است و در خور واويلاها! (لاتَدْعُوا اليَوْمَ ثُبُوراً واحِداً وَ ادْعُوا ثُبُوراً كَثيراً).
از اين تعبير به خوبى روشن مىشود كه آنها در دوزخ نيز آزاد نيستند، محلى همچون سلولهاى انفرادى دارند، و در آن نيز در بند و زنجيرند، آنچنان كه فريادشان بلند مىشود، فريادى كه هيچ مشكلى را حل نمىكند.
«مقرّنين» از ماده «قَرْن» (بر وزن قدر) به گفته راغب در مفردات در اصل به معناى اجتماع دو يا چند چيز در جهتى از جهات است، و به همين دليل طنابى را كه اشياء را با آن مىبندند «قَرَن» (بر وزن نظر) مىگويند، و «قَرْنَ» به قوم و جمعيتى مىگويند كه در زمان واحدى زندگى مىكنند، و گاه به خود آن زمان نيز اطلاق مىشود، و هنگامى كه اين واژه به باب تفعيل برده شود دلالت بر كثرت و شدت دارد.
لذا «مقرّنين» در آيه مورد بحث، گاه به اين تفسير شده كه دست و پاى دوزخيان را بهم مىبندند، بعضى نيز گفتهاند: دوزخيان را در آن روز گروه گروه با غل و زنجيرها در يك سلسله طولانى به هم مىبندند، و اين تجسّمى از پيوند فكرى و عملى گنهكاران است كه در اين جهان دست به دست يكديگر مىدادند و به ظلم و فساد و تجاوز بر حقوق مظلومان مىپرداختند، و توطئه مىكردند.
ولى با توجه به تعبير «مَكاناً ضَيِّقاً»، تفسير اوّل از همه مناسبتر است.
اين نيز تجسمى است از اعمال آنها كه در اين جهان بيگناهان را به سلولهاى انفرادى مىفرستادند، و به زنجير مىكشيدند، و يا در زندگى اجتماعى چنان محدوديتى براى آنها ايجاد مىكردند كه مانند افراد زندانى و در بند قدرت حركت از آنها سلب مىشد.
«ثُبُور» در اصل به معناى هلاكت است هر چند «مقاييس اللغة» سه معناى اصلى براى آن ذكر كرده:
هلاكت، مراقبت، و سهولت، لذا زمين نرمى را كه خاكهاى آن مانند آهك روى هم ريخته «ثَبِرَة» مىگويند.
ولى ممكن است همه اين معانى به همان معناى هلاكت باز گردد، زيرا پيمودن چنين زمينها خالى از خطر نيست، و از آنجا كه در موارد خطرناك انسان كاملًا از خود و اموال خود مواظبت مىكند اين واژه به معناى مواظبت نيز به كار رفته، و به هر حال عرب هنگامى كه با چيز خطرناكى روبرو مىشد فرياد «واثبورا!» بلند مىكرد يعنى اى واى كه هلاك شدم، و اين حكايت از شدت ناراحتى و احساس درد و رنج مىكند.
تعبير به «لاتَدْعُوا اليَوْمَ ثُبُوراً وَاحِداً وَ ادْعُوا ثُبُوراً كَثيراً» ممكن است اشاره به عوامل متعدد هلاكت و يا شدت يا طول مدت اين عوامل در دوزخ بوده باشد، و به هر حال اين نيز تجسّمى است از اعمال آنها كه در اين جهان به انواع گناهان روى آوردند و انواع گرفتارىها و بلاها را بر خلق فرو ريختند، و درهاى هلاكت را از هر سو به روى آنها گشودند.
در پنجمين آيه چهره ديگرى از اين عذابهاى دردناك ديده مىشود، مىفرمايد: «ضربههاى شعله سوزان آتش بر صورتهايشان نواخته مىشود» (تَلْفَحُ وُجُوهَهُنْ النَّارُ).
به همين دليل «آنها در دوزخ چهرههايشان در هم كشيده است»! (وَهُمْ فيها كالِحُونَ).
«تَلفح» از مادّه «لَفْح» (بر وزن فتح) به گفته بسيارى از ارباب لغت و تفسير در اصل به معناى تأثير گرمى آفتاب و آتش و بادهاى سموم بر صورت و دگرگون ساختن آن است، و گاه به ضربه شمشير هم اطلاق مىشود كه همانند ضربه تابش آفتاب و شعله آتش و بادهاى سموم است.
گاه نيز به جاى «لفح» «نفح» گفته مىشود، ولى به عقيده بعضى «لفح» به مرحله شديدتر و «نفح» به
مرحله خفيفتر اطلاق مىگردد.
«كالحون» از مادّه «كلوح» (بر وزن كلوخ) به گفته بسيارى از اهل لغت و ارباب تفسير به معناى عبوس شدن و درهم كشيدن صورت است، به طورى كه لبها از هم باز ماند، و اين حالتى است كه در دوزخيان به خاطر شدّت تابش شعلههاى آتش بر صورتهايشان پيدا مىشود، و در مجموع ترسيمى است از تأثير ضربات شعلههاى آتش بر چهرههاى آنها كه بسيار دردناك است، همان چهرههايى كه در اين جهان در برابر مستضعفان درهم كشيده مىشد، و لبهايى كه براى تمسخر و نيشخند نسبت به آنها از يكديگر باز مىماند، اين اعمال زشت و رنج آور سرانجام در قيامت به آن عذابهاى دردناك براى خودشان مبدل مىشود.
در ششمين بخش از اين آيات باز به شكل ديگرى از مجازاتهاى دردناك آنان برخورد مىكنيم، مىفرمايد: به زودى از نتيجه اعمال خود با خبر مىشوند: «در آن هنگام كه غل و زنجيرها بر گردنشان افكنده شده» (اذِ الأغْلالُ في اعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ).
سپس مىافزايد: «آنها را در آب جوشان مىكشند، سپس در آتش دوزخ به آتش كشيده مىشوند»! (يُسْحَبُونَ في الحَميمِ ثُمَّ النَّارِ يُسْجَرُونَ).
«اغلال» جمع «غل»، و «سلاسل» «جمع سلسله» است، و تفاوت آنها در اين است كه غل طوقى است كه بر گردن يا دست و پاى زندانيان مىنهادند، و سلسله زنجيرى است كه آنها را با آن مىبستند، و يا مستقيماً بر دست و پا و گردن مىنهادند.
«يُسْحَبُون» از مادّه «سَحْب» (بر وزن سَهْل) به معناى كشيدن است، و ابرها را از اين جهت «سحاب» مىگويند كه به طور گسترده به صفحه آسمان كشيده مىشوند.(1)
بعضى نيز اين واژه را به معناى كشيدن بر زمين تفسير كردهاند(2)در حالى كه نه با آيه مورد بحث سازگار است، و نه با بعضى از مشتقات اين واژه مانند سحاب.
«يُسْجَرُونَ» از ماده «سَجْر» (بر وزن زجر) در مقاييس اللغه براى آن سه معنا ذكر شده: پر كردن،
آميختن، و بر افروختن، ولى بعضى اين اصول سه گانه را به يك اصل باز گردانده و گفتهاند معناى اصلى، هيجان و ريزش از شدّت امتلاء است، لذا به آتش بر افروخته و درياى مملو و موّاج و دوستان نزديك پر از هيجان و محبّت «مسجور» و «سجير» اطلاق شده است.
بنابراين نخست آنها را در غل و زنجير مىكنند، سپس در آب سوزان وارد مىسازند و بعد آتش مىسوزانند و معلوم است كه ورود آنها در آتش بعد از آب داغ و سوزان دردناكتر خواهد بود.
اين تجسّمى است از اعمال آنها كه در اين جهان با افراد بىگناه داشتند و آنها را با انواع شكنجهها آزار مىدادند، آزادى را از آنها سلب كرده و به غل و زنجيرشان مىكشيدند!.
از مجموع اين آيات به وضوح اين نكته به دست مىآيد كه مجازاتها و كيفرهاى دوزخيان نه آنچنان است كه به وصف بگنجد، يا براى نيرومندترين افراد قابل تحمّل باشد، مجازاتهايى است بسيار دردناك و شديد.
شدّت و تنوّع و طول مدت اين مجازاتهاى دردناك، براى بسيارى از افراد، اين سؤال را مطرح مىكند كه اين عذابهاى شديد از يك سو چگونه با لطف الهى سازگار است؟ و از سوى ديگر چگونه با اعمال دوزخيان تناسب دارد؟ و شايد عدم توانايى بر حلّ اين مشكل سبب شده كه گروهى آنها را بر معانى مجازى يا مجازاتهاى روحانى حمل كنند.
ولى با توجّه به نكتهاى كه كليد حلّ اين گونه مشكلات است و بارها بر آن توجّه داده شد اين معمّا گشوده مىشود، و آن اينكه: اين عذابها غالباً تجسّمى است از اعمال انسانها و محصول و نتيجه آن است، و نمونههاى آن را در اين جهان مىبينيم.
افرادى هستند كه براى يك لذّت خيالى چند روزه گرفتار اعتيادهاى خطرناكى مىشوند و اين
اعتيادها تمام قواى آنها را تحليل مىبرد و به زودى به صورت موجوداتى ناتوان با انواع بيمارىهاى جانكاه كه يك عمر در ميان آن دست و پا مىزنند در مىآيند.
يا اينكه بر اثر انحرافات جنسى به بيمارىهاى غير قابل علاجى همچون بيمارى «ايدز» مبتلا مىشوند، همان بيمارى كه وقتى انسان مبتلايان به آن را مىبيند راستى به حال آنها رقّت مىكند و سخت تأسّف مىخورد.
آيا مىتوان گفت چرا محصول آن اعتياد با اين انحراف اين قدر شديد و دردناك و طولانى است، و ميان آنها تناسب منطقى وجود ندارد؟!.
اگر كسى چنين سخنى بگويد فوراً به او مىگويند اين خاصيت عمل آنهاست و قبلًا نيز به آنان اخطار شده است.
همين معنا در عذابهاى دوزخيان نيز صدق مىكند.
بسيار ديده شده كه افرادى به خاطر سهلانگارى در امر رانندگى در يك حادثه خطرناك دست و پا يا ستون فقراتشان شكسته، و يك عمر از آن رنج مىبرند، در حالى كه مىتوانستند با مراقبت صحيح از مقررات از آن نجات يابند. هنگامى كه سخن به آثار طبيعى عمل مىرسد، ديگر جايى براى سؤالات فوق باقى نمىماند.! اضافه بر اين در ميان دوزخيان افرادى هستند كه ديگران را به اين گونه شكنجهها مبتلا ساختند، اگر انسان اخبارى را كه در مورد شكنجهها حتى در دنياى امروز تا چه رسد به تاريخ گذشته ثبت شده بررسى كند، باور مىكند كه واقعاً افرادى مستحق اين كيفرهاى شديد هستند، بلكه گاهى ظلم ظالمان آن قدر بالا مىگيرد و آن قدر جنايتهاى رنگارنگ و بىحساب از آنها سر مىزند كه انسان فكر مىكند، هيچ گونه مجازاتى جوابگوى جنايات آنها نيست.
اشاره:
همانگونه كه در مورد بهشت، نعمتهاى فوق العاده لذتبخش جسمى و روحى هر دو وجود دارد و اصولًا اين دو مكمل يكديگرند و به دليل توأم بودن معاد جسمانى و ورحانى نمىتوانند از هم جدا شوند، درباره دوزخ نيز مجازاتهايى از هر دو قسم ديده مىشود، و آيات قرآن در اين زمينه نيز گواه اين مطلب است.
به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- وَالذَّينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَاولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ (حج 57).
2- رَبَّنا انَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ اخْزَيْتَهُ وَ ما لِلظَّالِمينَ مِنْ انْصارِ (آلعمران 192).
3- كُلَّما ارادُوا انْ يَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ اعيدُوا فيها وَ ذُوقُوا عَذابَ الحَريق (حج 22).
4- رَبَّنا اخْرِجْنا مِنْها فَانْ عُدْنا فَانَّا ظالِمُونَ- قالَ اخْسَئُوا فيها وَ لا تُكْلِّمُونِ (مؤمنون 107 و 108).
5- وَ قالَ الذَّينَ في النَّارِ لِحَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُوُا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْماً مِنَ العَذابِ- قالُوا اوَلَمْ تَكُ تَأتيكُمْ رُسُلُكُمْ بِالبَيِّناتِ قالُؤا بَلى قالُوا فَادْعُوا وَ مما دُعاءُ الكافِرينَ الا في ضَلالٍ (مؤمن 49- 50).
6- اذا رَاتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظاً وَ زَفيراً (فرقان 12).
7- يا ايُّها الذَّينَ آمَنُوا قُوا انْفُسَكُمْ وَ اهْليكُمْ ناراً وَ قُودُها النَّاسُ وَ الحِجارَةُ عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لايَعصُونَ اللَّه ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ (تحريم 6).(1)
1) آيات ديگرى نيز همين مضامين را تعقيب مىكند مانند مجادله 5، سجده 20، اعراف 50، حاقّه 35.
8- وَ نادى اصْحابُ الجَنَّةِ اصْحابَ النَّارِ انْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقّاً فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقّاً قالُوا نَعَمْ فَاذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ انْ لَعْنَةُ اللَّه عَلَى الظَّالِمينَ (اعراف 44).
ترجمه:
1- و كسانى كه كافر شدند و آيات ما را تكذيب كردند عذاب خوار كنندهاى براى آنها است.
2- پروردگارا! هر كه را تو (به خاطر اعمالش) به آتش افكنى او را خوار و رسوا ساختهاى و اين چنين افراد ستمگر ياورى ندارند.
3- هرگاه بخواهند از غم و اندوههاى دوزخ خارج شوند آنها را به آن باز مىگردانند و (به آنها گفته مىشود) بچشيد عذاب سوزان!.
4- پروردگارا! ما را از آن بيرون بر، اگر بار ديگر تكرار كرديم قطعاً ستمگريم (و مستحق عذاب) مىگويد دور شويد در دوزخ، و با من سخن مگوييد!.
5- و آنها كه در آتشاند به خازنان جهنم مىگويند: از پروردگارتان بخواهيد يك روز عذاب را از ما بردارد. آنها مىگويند: آيا پيامبران شما با دلائل روشن به سراغتان نيامدند؟
مىگويند: آرى، آنها مىگويند: پس هرچه مىخواهيد دعا كنيد ولى دعاى كافران (به جايى نمىرسد).
6- هنگامى كه آتش آنها را از دور مىبيند صداى وحشتناك و خشم آلود او را كه با نفس زدن شديد همراه است مىشنوند!.
7- اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خود و خانواده خويش را از آتشى كه هيزم آن انسانها و سنگهاست نگهداريد، آتشى كه فرشتگانى بر آن گمارده شده كه خشن و سختگيرند، هرگز مخالفت فرمان خدا نمىكنند و دستورات او را دقيقاً اجرا مىنمايند!
8- و بهشتيان، دوزخيان را صدا مىزنند كه آنچه را پروردگارمان به ما وعده داده بود همه را حق يافتيم، آيا شما هم آنچه را پروردگارتان به شما وعده داده بود حق يافتيد؟!
آرى در اين هنگام ندا دهندهاى در ميان آنها ندا مىدهد كه لعنت خدا بر ستمگران باد!.
تفسير و جمعبندى
منظور از آلام و كيفرهاى روحانى مجموعه امورى است كه روح و جان انسان را در فشار قرار مىدهد، هرچند تأثيرى در جسم او ظاهراً نداشته باشد، و يا آنكه تأثير دوگانه دارد هم جسم را مستقيماً آزار مىدهد و هم روح را.
در نخستين آيه به نمونهاى از قسم دوّم برخورد مىكنيم، مىفرمايد: «كسانى كه كافر شدند و آيات ما را تكذيب كردند، عذابى خوار كننده براى آنها خواهد بود» (وَ الَّذينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَاولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ).
قرآن اينجا در اين باره توضيحى نمىدهد كه چگونه اين عذاب، دوزخيان را به ذلّت و خوارى مىكشد، همين اندازه اشارهاى كلّى به آن نموده است و بسيارى از جنبههاى تحقيرآميز عذابهاى دوزخ را شامل مىشود كه مستكبران گردنكش و خودبين را به پايينترين مرحله ذات مىكشاند.
بعضى از مفسران مانند «قرطبى» احتمال داده است كه اين عذاب خوار كننده اشاره به سرنوشتى باشد كه مشركان در ميدان جنگ بدر با آن مواجه شدند ولى با توجه به آيه قبل از آن كه سخن از «جنات نعيم» براى مؤمنان مىگويد روشن است كه اين آيه اشاره به عذاب خوار كننده دوزخ دارد.
به هر حال اين تعبير كه در آيات متعددى از قرآن مجيد آمده نشان مىدهد كه عذابهاى دوزخى آميخته با انواع اهانتهاست كه مايه آزار روح و جان نيز مىشود، و اين تجسّمى است از تحقيرها و اهانتهايى كه آنان نسبت به انبياء الهى و مؤمنان پاكدل و مستضعفان پاكدل و و مستضعفان با ايمان داشتند و بايد در آن روز نتيجه كار خود را به اين صورت ببينند.
در دوّمين آيه سخن از رسوايى دوزخيان است كه آن نيز يك عذاب دردناك معنوى است، اين سخن را از زبان انديشمندان با ايمان (اولوا الألباب) نقل مىكند مىفرمايد: آنها مىگويند: «پروردگارا! هر كه را
تو (به سبب اعمالش) به آتش افكنى، او را رسوا ساختهاى و براى ظالمان ياورى نيست» (رَبَّنا انَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ اخْزَيْتَهُ وَ مالِلظَّالِمينَ مِنْ انصارٍ).
«اخزيته» از ماده «خزي» در كتب لغت، معانى مختلف براى آن ذكر شده است، مانند، بد حالى، دور شدن، ذلّت، رسوايى، و تحقير، همين معانى نيز در كلمات مفسّران آمده است.(1)
لحن اين آيه نشان مىدهد كه مجازاتهاى روحانى قيامت، دردناكتر است، چرا كه «اولوا الألباب» به پيشگاه خداوند عرضه مىدارند كسانى را كه در دوزخ وارد كنى رسوايشان كردهاى، اشاره به اينكه از آتش دوزخ بالاتر همان رسوايى است، درست مثل اينكه بعضى از رفتن به زندان، زياد ناراحت نيستند، بلكه اصرار دارند اين مسأله فاش نشود، زيرا فاش شدنش، مايه رسوايى آنها در سطح جامعه مىگردد، و آن دردناكتر از خود زندان است.
جمله جمله «وَ ما لِلظَّالِمينَ مِنْ انْصارٍ»، اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه آنها آنچه مىكشند به خاطر ظلم و ستمشان است، و طبيعى است كه آنها در آنجا رسوا شوند و يار و ياورى نداشته باشند (البته اين تعبير منافاتى با مسأله شفاعت در مورد كسانى كه لايق آنند ندارد، چرا كه منظور، نفى ياروانى است كه با زور و قدرت خود، ظالمان را يارى كنند، نه از طريق استمداد از قدرت الهى.
در سوّمين آيه سخن از غم و اندوه دامنهدار دوزخيان است كه از آلام روحى آنها حكايت مىكند، مىفرمايد: «هر زمان اراده كنند از غم و اندوههاى دوزخ خارج شوند آنها را به آن باز مىگردانند و (به آنها گفته مىشود) بچشيده عذاب سوزان را»! (كُلَّما ارادُوا انْ يَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ اعيدُوا فيها وَ ذُوقُوا عَذابَ الحَرِيقِ).
بسيارى از مفسّران گفتهاند هنگامى كه آنها مىخواهند از اين غم و اندوه جانكاه رهايى يابند و به اطراف دوزخ نزديك مىشوند مأموران دوزخى با تازيانهها يا گرزهاى آتشين آنها را باز مىگردانند، زيرا در آيه قبل از آن جمله (وَلَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَديدٍ) اشاره به اين معناست.
جمله «ذُوقُوا عَذابَ الحَرِيقِ» (بچشيد عذاب سوزان را) كه به عنوان سرزنش و تحقير به آنها گفته
1) مقاييس اللّغه، مصباح اللّغه، صحاح اللّغه لسان العرب، و التحقيق في كلمات القرآن الحكيم- در تفسير مجمع البيان، دو معناى ديگر نيز براى خزى نقل كرده و آن هلاكت و قرار گرفتن در محل شرمآور است.
مىشود نيز نمونه ديگرى از اين عذاب روحانى است.(1)
در چهارمين آيه به تعبير تازهاى در مورد تحقير و اهانت به دوزخيان كه نوعى عذاب اليم روحى است برخورد مىكنيم، آنجا كه مىفرمايد: «دوزخيان مىگويند) پروردگارا ما را از دوزخ بيرون بر اگر به اعمال گذشته بازگشتيم قطعاً ستمگريم (و مستحق عذاب)» (رَبَّنا اخْرِجْنا مِنْها فَانْ عُدْنا فَانَّا ظالِمُونَ).
ولى از سوى پروردگار به آنها گفته مىشود «دور شويد در دوزخ! و با من سخن مگوييد»! (قالَ اخْسَئُوا فيها وَ لاتُكلِّمُونِ).
تقريباً همه ارباب لغت و مفسّران تصريح كردهاند كه تعبير به «اخسأ» تعبيرى است كه درموقع دور ساختن سگ به كار مىرود و به كارگيرى آن در اينجا براى تحقير اين ظالمان گنهكار و مستكبر است.
بلكه مىتوان جمله لاتُكَلِّمُونِ (با من سخن نگوييد) از آن دردناكتر و غمانگيزتر است كه مولاى كريم و رحيم بندهاى را از خود براند و به او بگويد هرگز با من سخن مگو! اين همان چيزى است كه در تعبير بسيار لطيفى در دعاى كميل به آن اشاره شده: فَهَبْني يا الهي وَ سَيِّدي وَ مَوْلايَ وَ رَبّي صَبَرْتُ عَلَى عَذابِكَ فَكَيْفَ اصْبِرُ عَلَى فِراقِكَ «گيرم اى خدا و آقا و مولا و پروردگار من، بر عذاب تو صبر كنم، چگونه مىتوانم بر فراق و دوريت شكيبا باشم»؟!
چرا آنها به چنين عذاب دردناك روحى در آنجا مبتلا مىشوند آيات بعد از آن پرده از روى اين مسأله برداشته، مىگويند: «اين به خاطر آن است كه گروهى از بندگان من مىگفتند: پروردگارا ما ايمان آوردهايم، ما را ببخش و بر ما رحم كن، و تو بهترين رحم كنندگانى، اما شما آنها را به باد مسخره گرفتيد تا شما را از ياد من غافل كردند، و پيوسته به آنها مىخنديد»! (انَّهُ كانَ فَريقٌ مِنْ عِبادىٍ يَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا فاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا وَ انْتَ خَيْرُ الرَّاحِمينَ- فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيَّاً حَتّى انْسَوكُمْ ذِكْرى وَ كُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَكُونَ).(2)
نتيجه آن سخريه و استهزاء و خنديدن به افراد با ايمان اين است كه امروز مورد تحقير قرار گيريد و اين
در حقيقت تجسّمى است از اعمال خودتان!.
در پنجمين آيه به چهره ديگرى از ملامت و سرزنش و تحقير دوزخيان از سوى خازان دوزخ و مأموران عذاب و كيفر برخورد مىكنيم مىفرمايد: «كسانى كه در آتش دوزخند به خازنان جهنم مىگويند از پروردگارتان بخواهيد (لااقل) يك روز عذاب را از ما بردارند- آنها مىگويند: آيا پيامبرانتان با دلائل روشن به سراغ شما نيامدند؟! مىگويند: بلى (آمدند) مىگويند: پس هر چه مىخواهيد دعا كنيد ولى (بدانيد) دعاى كافران جز در ضلالت نيست (و هرگز به اجابت نمىرسد) (وَ قالَ الذَّينَ في النَّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْماً مِنَ العَذابِ- قالُوا اوَ لَمْ تَكُ تَأتيكُمْ رُسُلُكُمْ بِالبَيِّناتِ قالُوا بَلى قالُوا بَلى فَادْعُوا وَ ما دُعاءُ الكافِرينَ الّا في ضَلالٍ).
اين تعبيرات همچون شلاقى بر روح آنها نواخته مىشود، و آنها را شكنجه مىدهد، آنها فقط تقاضاى يكروز نجات از عذاب كردند اما پذيرفته نشد، آنها از خازان تقاضاى دعا كردند، ولى خازنان در پاسخ گفتهاند: خودتان دعا كنيد، به خاطر اينكه آنها لايق دعا نبودند كه اين خود نوعى تحقير استع و يا دعا كردن براى آنها بايد به اذن خدا باشد و خدا هرگز چنين أذنى نداده، و يا اينكه چون اين دعا به اجابت نمىرسد بيهوده است، لذا حتى از دعا كردن نيز مضايقه مىكنند، و مىگويند خودتان دعا كنيد (و بدانيد به جايى نمىرسد) و اين نيز تعبير دردآور ديگرى است.
در ششمين آيه، گوشه ديگرى از عذاب روحى دوزخيان نشان داده، مىگويد: «هنگامى كه دوزخ، آنها را از دور مىبيند، صداى وحشتناك و خشم آلود او را كه با نفس زدن شديد همراه است مىشنوند» (اذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظاً وَ زَفيراً).
در اينجا براى دوزخ تمام اوصاف يك حيوان درنده وحشتناك بيان شده كه وقتى طعمه خود را مىبيند، صداى وحشتناك و خشم آلودش را كه با تنفس شديد همراه است بلند مىكند، صحنهاى كه تمام وجود او را در وحشت فرو مىبرد و از پاى در مىآورد.
تغيّظ از ماده «غيظ» به گفته راغب در مفردات به معناى «شدّت غضب» است، و «تغيظ» به معناى اظهار آن است، گرچه حالت خشم شنيدنى نيست، ولى اوصافى همراه دارد مانند صداهاى وحشتناك كه قابل شنيدن است.
«زفير» به معناى رفت و آمد نفس در ششهاست به گونهاى كه سينه بالا آيد و غالباً با صداى وحشتناكى همراه است كه قابل شنيدن مىباشد.
بعضى از مفسّران كه نتوانستهاند باور كنند جهنّم يك موجود زنده است، مىبيند و درك مىكند، و مجرمان را مىشناسد!، ناچار شدهاند كه چيزى در تقدير بگيرند و بگويند: منظور، ديدن خازنان دوزخ است! در حالى كه مىدانيم «تقدير» خلاف قاعده است و در اينجا نياز به آن نيست، چه مانعى دارد كه بهشت و دوزخ داراى روح باشند، و حوادثى را كه در آنها واقع مىشود، درك كنند؟ حتّى از بعضى از روايات استفاده مىشود كه جهنّم چشم و گوش و زبان دارد، و مجرمان را به خوبى مىشناسد و بر مىگيرد، بهتر از شناخت پرندگان نسبت به دانههاى غذايى!.(1)
ما امروز شاهد نمونههاى كوچكى از اين مسأله در دنيا هستيم كه چشم و گوشهاى الكترونيكى با كمك كامپيوترها كه در ساختمانهاى مختلف به كار مىگذارند بسيارى از مسائل را مىبينند و مىشنوند و عكس العمل مناسب نشان مىدهند، هرچند ساختمان درك ندارد، ممكن است عكس العمل جهنم در برابر مجرمان از همين گونه يا بالاتر از آن يعنى توأم با درك باشد.
در هفتمين آيه چهره ديگرى از آلام روحى دوزخيان را مشاهده مىكنيم، در اين آيه مؤمنان را مخاطب ساخته، مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد خود و خانواده خويش را از آتشى كه هيزم آن انسانها و سنگهاست نگاه داريد» (يا ايُّها الذَّينَ آمَنُوا قُوا انْفُسَكُمْ وَ اهْليكُمْ ناراً وَقُودُها النَّاسُ وَ الحِجارَةُ).
اين تعبير نشان مىدهد كه آتش دوزخ با آتش اين جهان بسيار متفاوت است، خواه منظور از «حجاره» بتهاى سنگى باشد، و يا اعم از آن، و خواه منظور آتشى باشد كه از درون اتمهاى اين سنگها بيرون مىآيد و يا چيز ديگر، هرچه هست آتشى است كه بخشى از آن از درون وجود خود انسانها شعله
1) تفسير قرطبى و روحالمعانى ذيل آيه مورد بحث.
مىگيرد، از اعتقادات و نيّات باطنى آنها و از اعضاى آلوده به گناه آنها، يا سنگهايى كه معبود آنها يا وسيله افتخار و مباهات آنها در ساختن كاخها و مانند آن بوده است.
سپس مىافزايد: «بر اين آتش فرشتگانى خشن و سختگير گمارده شدهاند كه هرگز فرمان الهى را مخالفت نمىكنند و دستورات او را (دقيقاً) اجرا مىنمايند» (عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لايَعْصُونُ اللَّه ما امَرهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرونَ).
وجود اين فرشتگان خشن و سختگير، بر آلام روحى آنها مىافزايد، و راههاى نجات را از هر سو بر آنان مىبندد.
اينها كسانى بودند كه در زندگى خود، پيوسته با زيردستان خشونت داشتند ماموران خشن آنها مردم را به سختى مىراندند و سختگيرى و بيرحمى و عدم شفقت، جزء برنامه زندگى آنان بود، اكنون خودشان به چنين سرنوشتى گرفتار مىشوند.
جالب اينكه در آيه بعد از آن خطاب به كافران مىگويد: «امروز عذر خواهى نكنيد، جزاى شما همان اعمال شماست»! (لاتَعتَذِرُوا اليَوْمَ انَّما تُجْزَونَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ).
بعضى از مفسّران كه نتوانستهاند بيرون آمدن آتش را از درون سنگ تصور كنند، گفتهاند منظور از اين سنگها همان سنگهاى گوگردى است كه هنگام بر خوردن با آهن جرقّه مىدهد!، در حالى كه امروز مىدانيم: نيروى اتم نهفته شده درون هر موجود مادّى مىتواند، شعلههاى عظيم آتش را ظاهر كند.
«غِلاظٌ» جمع «غليظ» و «شِدادٌ» جمع «شديد» هر دو داراى يك معناست و ممكن است ذكر اين دو با هم براى تأكيد باشد، ولى بعضى گفتهاند «غلاظ» اشاره به خشونت در قول است و «شداد» اشاره به خشونت در عمل، يا اولى اشاره به خشونت خلقى است و دومى خشونت خَلْقي، به هر حال آن فرشتگان سر بر فرمان خدا دارند و از اوامر او منحرف نمىشوند.
گاه گفتهاند كه اصولًا انسان را به منزله هيزم و همرديف سنگها قرار دادن خود نوعى تحقير و مجازات روحى و معنوى براى آنهاست.(1)
1) في ظلال القرآن، جلد 8، صفحه 168.
در هشتمين و آخرين تعبير به گفتگوهاى دلخراش و جانكاهى برخورد مىكنيم كه ميان بهشتيان و دوزخيان رد و بدل مىشود، و روح دوزخيان را سخت آزار مىدهد، مىفرمايد: «بهشتيان دوزخيان را صدا مىزنند (و به عنوان سرزنش) مىگويند: ما آنچه را پروردگارمان وعده داده بود حق يافتيم، آيا شما هم آنچه را پروردگارتان وعده داده بود حق يافتيم، آيا شما هم آنچه را پروردگارتان وعده داده بود حق يافتيد»؟! (وَنادى اصْحابُ الجَنَّةِ اصْحابَ النَّارِ انْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقّاً فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقاً).
و آنها با يك دنيا شرمندگى و سرافكندگى جواب مىدهند: «آرى» (همه حق بود، افسوس كه كه ما گرفتار غرور و غفلت بوديم)! (قالُوا نَعَمْ).
«در اين هنگام ندا دهندهاى در ميان آنها ندا مىدهد كه لعنت خدا بر ظالمان باد» (فَاذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ انْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمينَ).
اين سخن همچون نمك بر جراحات دل دوزخيان مىنشيند و شعلههاى آتش درون آنها را افروختهتر مىكند.
آرى آنها (همانگونه كه در آيه بعد از اين آيه آمده) كسانى بودند كه مردم را از راه خدا دور مىكردند لذا آن روز از رحمت خدا دورند (لعنت همان دورى از رحمت است).
در اينكه اين مُؤَذِّنْ (ندا دهنده) كيست كه سيطره بر بهشت و دوزخ دارد، و همگان صداى او را مىشنوند، و از سوى خدا سخن مىگويد؟ در بسيارى از روايات كه شيعه و اهل سنت نقل كردهاند آمده است كه او اميرالمؤمنين علي عليه السلام است كه در تمام طول عمرش با ظالمان و ستمگران مبارزه كرد.
عجب اين است كه بعضى از متعصبان كوشيدهاند كه اين فضيلت را كمرنگ كنند و گفتهاند معلوم نيست اين كار براى علي عليه السلام فضيلتى باشد!.
در حالى كه روشن است اين مؤذن الهى كه بر بهشت و دوزخ سلطه دارد و پيام خدا را در آن روز به همگان مىرساند بايد مقامى بسيار والا و بالا داشته باشد.
خلاصه انسان تركيبى از جسم و روح است، و معاد نيز در دو جنبه تحقق مىيابد و طبعاً كيفرها و پاداشها نيز دو گانه است، بنابراين دوزخيان نه تنها آلام جسمانى آنها را رنج مىدهد، بلكه شايد آلام و
عذابهاى روحى و معنوى براى آنها جانكاهتر و دردناكتر باشد، غم و اندوه بىپايان، رسوايى بزرگ، تأسّف و ندامت بر گذشته، مقايسه حال خويش با بهشتيان، مأموران خشن و سختگير، و بالاخره انواع سرزنشها و تحقيرها و توبيخها، همه از امورى هستند كه روح آنها را سخت مىفشارد و در عذاب اليم فرو مىبرد.
مسلّماً اين مجازاتها هماهنگ با اعمال آنها در اين دنياست كه مظلومان را با انواع كيفرها و شكنجهها در فشار قرار مىدادند، چقدر آيات الهى را به سخريّه گرفتند و بندگان خدا را استهزاء كردند و مؤمنان را تحقير نمودند و بر ديگران كبر و غرور فروختند؟
چه جاى تعجّب كه تجسّم اعمال خويش را در آنجا ببيند و به نتائج آن گرفتار شوند، و محصولى را كه در مزرعه دنيا كشتند در قيامت و دوزخ درو كنند.
اشاره:
بىشك ميان «جرم» و «جريمه» هميشه تناسبى بر قرار است، هر قدر جرم سنگينتر باشد مجازات و جريمه سنگينتر است، اين در مجازاتهاى قراردادى است. ولى در آثار وضعى و طبيعى اعمال انسان، مسأله طور ديگرى است، گاه انسان بر اثر يك لحظه سهل انگارى و ندانم كارى گرفتار عارضهاى مىشود كه قابل درمان و جبران نيست، زيرا ضربه جهل و سهلانگارى آنچنان سخت و سنگين است كه مثلًا عضوى را براى هميشه ناقص و فلج مىكند، و تا پايان عمر بايد كفّاره آن را بدهد و جريمهاش را تحمل كند، در حالى كه فقط يك لحظه مرتكب خطا شده است.
از آيات قرآن به خوبى استفاده مىشود كه گروهى در عذاب جاودانى خواهند بود يا به تعبير ديگر در دوزخ مخلّدند، و اين مسأله (خلود) سؤالات گوناگونى را بر انگيخته، و تفسيرهاى گوناگونى را براى آن كردهاند كه شرح آن به خواست خدا خواهد آمد.
نخست به سراغ قرآن مىرويم و به آيات زير كه هر كدام تعبير تازهاى از مسأله جاودانگى عذاب را در بر دارد گوش فرا دهيم:
1- وَ الذَّينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبوا بِآياتِنا اولئِكَ اصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ (بقره 39).
2- يُريدُونَ انْ يَخْرُجُوا مِنَ النَّارِ وَ ما هُمْ بِخارِجينَ مِنْها وَلَهُمْ عَذابٌ مُقيمٌ (مائده 37).
3- فَامَّا الذَّينَ شَقُوا فَفِي النَّارِ لَهُمْ فيها زَفيرٌ وَ شَهيقٌ- خالِدينَ فيها ما دامَتِ السَّمواتُ وَ الأرْضُ الّا ما شاءَ رَبُّكَ انَّ رَبَّكَ فَعّالٌ لِما يُريدُ (هود 106- 107).
4- وَنادُوا يا مالِكَ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ قالَ انَّكُمْ ماكِثُونَ (زخرف 77).
5- وَ قالَ الذَّينَ اتَّبَعُوا لَوْ انَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَما تَبَروُّا مِنَّا كَذلِكَ يُريهِمْ اللَّهُ اعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجينَ مِنَ النَّارِ (بقره 167).
ترجمه:
1- و كسانى كه كافر شدند و آيات ما را تكذيب كردند اهل دوزخند و هميشه در آن خواهند بود.
2- آنها پيوسته مىخواهند از آتش خارج شوند ولى نمىتوانند خارج شوند، و براى آنها مجازات پايدارى است.
3- امّا آنها كه شقاوتمند شدند در آتشند و براى آنها زفير و شهيق (نالههاى طولانى دم و باز دم) است- جاودانه در آن خواهند ماند تا آسمانها و زمين برپاست، مگر آنچه پروردگارت بخواهد كه پروردگارت هرچه را اراده كند انجام مىدهد.
4- آنها فرياد مىشكند اى مالك دوزخ! آرزو داريم پروردگارت ما را به ميراند (تا آسوده شويم!) مىگويد: شما در اينجا ماندنى هستيد!.
5- و (در اين موقع) پيروان مىگويند كاش بار ديگر ما به دنيا بر مىگشتيم تا از اين پيشوايان گمراه بيزارى جوييم آنچنان كه آنها (امروز) از ما بيزارى جستند (آرى) اين چنين خداوند اعمال آنها را به صورت حسرتزايى به آنها نشان مىدهد و هرگز از آتش (دوزخ) خارج نخواهند شد.
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه به تعبير معروف «خلود» (جاودانگى) برخورد مىكنيم، مىفرمايد: كسانى كه كافر شدند و آيات ما را تكذيب كردند، اهل آتشند و در آن خلود دارند (وَالذَّينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا اولئِكَ اصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ).
اين در حالى است كه در بعضى از آيات قرآن به دنبال واژه «خلود» تعبير به «ابديت» شده كه تأكيد مجددى براى آن محسوب مىشود، از جمله مىفرمايد: «كسى كه نافرمانى خدا و رسولش كند آتش دوزخ از آن اوست، جاودانه تا ابد در آن خواهند ماند» (وَ مَنْ يَعصِ اللَّه وَ رَسُولَهُ فِانَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ
فيها ابَداً) (جن- 23).
همين معنا در آيه 45 سوره احزاب نيز آمده كه در آنجا نيز «خلود» با ابديّت آميخته و توأم شده است.
تعبير به خلود در مورد آتش دوزخ در آيات زيادى از قرآن مجيد آمده گاه به صورت وصفى (خالِدُونَ، خالِدينَ) و گاه به صورت فعلى و مانند 69 فرقان درباره مشركان و قاتلان و زناكاران، بعد از اشاره به عذاب مضاعف آنها در قيامت، مىفرمايد: ويَخْلُدُ فيه مُهاناً «هميشه با خوارى در آن خواهد ماند».
و گاه اين عنوان به صورت قيدى براى عذاب بيان شده، چنانكه در آيه 52 يونس مىخوانيم: (ثُمَّ قيلَ لِلَّذينَ ظَلَمُوا ذوقُوا عَذابَ الخُلْد): «سپس به ظالمان گفته مىشود بچشيد عذاب خلد را».
تعبير «خلود» در اشكال مختلف آن (فعلى، وصفى و مصدرى) در مورد عذاب دوزخ بيش از سى بار در آيات قرآن مجيد ديده مىشود، و تأكيد قرآن بر اين عنوان، مفهوم خاصّى دارد كه دليلش در بحثهاى آينده به خواست خدا روشن خواهد شد.
البته اين واژه در مورد نعمتهاى بهشتى نيز در آيات فراوانى از قرآن مجيد آمده است كه در بحث نعمتهاى بهشتى به آن اشاره شد.
اكنون ببينيم «خلود» در لغت و كلمات مفسّران به چه معناست:
در لسان العرب، «خُلْد» به معناى دوام بقاى در سرايى كه انسان از آن خارج نمىشود تفسير شده است، اضافه مىكند اينكه آخرت را «دار الخُلْدِ» گفتهاند به خاطر آن است كه مردم هميشه در آن مىمانند.
در «مقاييس اللّغه» معناى واحدى براى ريشه آن ذكر شده، و آن ثبات و بقاء و ملازمت است.
همين معنا در «صحاح اللّغه» و كتب ديگر نيز آمده.
ولى راغب در «مفردات» معناى اصلى آن را دور ماندن چيزى از فساد و باقى ماندن بر حالت اصلى مىداند، و مىگويد: «هر چيزى به زودى تغيير نكند و فاسد نشود، عرب آن را به «خلود» توصيف مىكند، و لذا به معناى طول عمر و بقاء مدّت طولانى نيز آمده است.
«راغب» در جاى ديگر از كلماتش مىگويد: رَجُلٌ مُخَلَّدٌ (مرد جاودانه) به معناى كسى است كه دير پير مىشود).
به هر حال از مجموع كلمات اهل لغت دو نظر مختلف به دست مىآيد: نخست اينكه معناى اصلى
آن همان جاودانگى و هميشگى و ابديت است، و اگر به طول عمر اطلاق مىشود از باب تشبيه است، دوّم اينكه معناى اصلى آن طول عمر است و اگر به جاودانگى و ابديت گفته مىشود از باب بيان مصداق واضح و روشن مىباشد.
«مفسّران» نيز در اين زمينه تعبيرات متفاوتى دارند:
بعضى از مفسّران تصريح كردهاند كه «خلود» در اينجا به معناى دوام است و هرگز انتهايى ندارد.(1)
بعضى ديگر گفتهاند كه معناى اصلى آن دوام، و معنى مجازى آن مدت طولانى است و هنگامى كه در قرآن به كار مىرود همان معناى اوّل يعنى دوام را دارد.(2)
بعضى همين معنا را به تعبير ديگرى ذكر كردهاند و آن اينكه خلود در لغت به معناى مكث طويل است، همانگونه كه در مورد زندانهاى طويل المدّه گفته مىشود خُلِّدَ فُلانٌ في السِّجْنِ ولى در لسان شرع به معناى دوام و ابديت است.(3)
در المنار آمده است كه بعضى از مدّعيان استقلال فكرى در عصر ما با بهرهگيرى از تأويلاتى كه در مورد خلود در پارهاى از كلمات پيشينيان آمده جرئت پيدا كرده بگويند: معناى خلود كافران در عذاب اين است كه مدّت طولانى در آن مىمانند، زيرا خداوند رحمان رحيم، كه رحمتش بر غضبش پيشى گرفته هرگز كسى از بندگان خود را عذاب بىنهايت نمىكند.(4)
بعضى نيز مىگويند: گرچه كافران و گردنكشان طاغى و باغى كه گناه سراسر وجودشان را قرار گرفته هميشه در دوزخ مىمانند ولى دوزخ هميشه به يك حال باقى نمىماند، زمانى فرا مىرسد كه آتش آن خاموش مىگردد و دوزخيان آرامش مىيابند!.
اين احتمال نيز داده شده كه با گذشت زمان طولانى و تحمل مجازاتهاى فراوان سر انجام يكنوع سازش با محيط در دوزخيان به وجود مىآيد، كم كم به آتش خو مىكنند و در اين حال احساس ناراحتى ندارد!.
البته اينگونه احتمالات از سوى علماى اسلام و مفسّران قرآن مردود شناخته شده، چرا كه بر خلاف صريح آيات قرآن است، زيرا همان گونه كه در آيات مورد بحث مىخوانيم تنها تعبير به خلود نشده است
كه قابل اينگونه تفسيرها باشد تعبيرات ديگرى در اين زمينه در قرآن مجيد آمده كه قابل اين توجيهات نيست (دقت كنيد).
خلاصه چنين به نظر مىرسد كه عجز و ناتوانى بعضى در برابر حل مشكل خلود و جاودانه بودن عذاب سبب گرايش به اين گونه توجيهات نادرست شده، وگرنه دلالت آيات قرآن و روايات اسلامى در مورد جاودانگى عذاب درباره گروهى از مجرمان قابل گفتگو نيست.
در دوّمين تعبير به واژه «اقامت» برخورد مىكنيم مىفرمايد: «كافران مىخواهند از آتش خارج شوند ولى هرگز نمىتوانند و براى آنها عذاب «مقيم» و پايدار است (يُريدُونَ انْ يَخْرُجُوا مِنَ النَّارِ وَ ماهُمْ بِخارِجينَ مِنْها وَلَهُمْ عَذابٌ اليمٌ).
توصيف عذاب به «مقيم» به خوبى نشان مىدهد كه اين مجازات در مورد آنها پايدار و برقرار است.
در سوّمين آيه مسأله ابديت عذاب دوزخ براى گروهى از دوزخيان با تعبير ديگرى كه توأم با صراحت بيشترى است منعكس شده است مىفرمايد: «اما آنها كه شقاوتمند شدند در آتش (دوزخند) و براى آنها زفير و شهيق (نالههاى طولانى) است- هميشه در آن خواهند ماند تا آسمان و زمين برپاست» (فَامَّا الذَّينَ شَقُوا فَفي النَّارِ لَهُمْ فيها زَفيرٌ وَ شَهيقٌ- خالِدينَ فيها ما دامَتِ السَّمواتُ وَ الأرْضُ).
و در پايان آيه مىافزايد «مگر آنچه پروردگارت بخواهد، مسلماً پروردگارت هرچه را بخواهد انجام مىدهد» (الّا ما شاءَ رَبُّكَ انَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِما يُريدُ).
(مسلماً در آن روز آسمان و زمينى وجود دارد، و آن آسمان و زمينى است كه طبق آيات قرآن بعد از ويران شدن آسمان و زمين دنيا برپا شده است، و اين آسمان و زمين جاودانه و ابدى است).
بعضى نيز گفتهاند كه اين تعبير در لسان عرب كنايه از ابديت است، زيرا در ادبيات عرب تعبيرات زيادى داريم كه به معناى ابديت به كار مىرود مثل «مالاح كَوْكَبُ» (مادام كه شب و روز پى در پى فرا
مىرسد) و مانند آنچه در كلام اميرمؤمنان على عليه السلام آمده است كه وقتى خردهگيران ناآگاه رعايت مساوات در تقسيم بيت المال را بر امام عليه السلام خرده گرفتند و انتظار داشتند همانند زمان خليفه سوم در ميان افراد تبعيضى قائل شود تا پايههاى حكومت خود را از اين طريق به گمان آنها محكمتر سازد امام فرمود: اتَأمُرُني انْ اطْلُبَ النَّصَرَ بِالجَوْرِ فيمَنْ وُلِّيتُ عَلَيْهِ، وَ اللَّه لااطُورُ بِهِ ما سَمَرَ سَميرٌ وَ ما امَّ نَجْمٌ في السَّماءِ!:(1)«آيا به من دستور مىدهيد كه براى پيروزى خود دست به ستم نسبت به كسانى كه تحت حكومت منند بزنم، به خدا سراغ اين كار نمىروم مادام كه مردم شبها به بحث مىنشينند، و ستارگان آسمان يكى بعد از ديگرى طلوع و غروب دارند».
در ابيات ساير زبانها نيز تعبيراتى شبيه آن ديده مىشود كه هم كنايه از دوام و استمرار و ابديت است.
تنها سؤالى كه در اينجا باقى مىماند اين است كه اگر آيه فوق اشاره به ابديت مجازات دارد استثنائى كه در پايان آيه آمده چه مفهومى مىتواند داشته باشد؟ «الّا ما شاءَ رَبُّكَ» (مگر آنچه پروردگارت بخواهد) زيرا ظاهر اين استثناء لااقل عدم ابديت عذاب در مورد گروهى از آنان است، بلكه احتمال دارد شامل همه آنان بشود و در اين صورت نتيجه معكوس مىدهد.
بعضى از مفسّران مانند مفسّر بزرگ مرحوم طبرسى در مجمعالبيان در تفسير اين استثناء ده وجه از علماى تفسير نقل كرده كه چون بسيارى از آنها سست و بىاعتبار است از نقل آنها چشم مىپوشيم (مرحوم طبرسى نيز ظاهراً براى ذكر تمام اقوال به سراغ آنها رفته نه به عنوان پذيرش) و تنها قناعت به ذكر آنچه قابل توجه است مىكنيم:
نخست اينكه هدف از ذكر اين استثناء بيان حاكميت و قدرت مطلقه و مشيت كامله خداوند است كه گمان نكنيد اين خلود و ابديت بدون اراده او صورت گرفته، اگر بخواهد مىتواند همه چيز را دگرگون سازد، ولى اراده كرده كه اين گروه از دوزخيان تا ابد بمانند.
لذا همين تعبير در مورد بهشتيان در آيات قبل از آن آمده، در عين حال به دنبال آن مىفرمايد: عَطاءاً غَيْرَ مَجْذُوذٍ (اين عطائى است كه هرگز قطع نمىشود).
اين جمله به خوبى نشان مىدهد كه منظور از استثناء قطع عذاب يا نعمت نيست بلكه صرفاً براى
1) نهجالبلاغه، خطبه 126.
بيان قدرت خداست.
ديگر اينكه منظور استثناء كسانى است كه استحقاق جاودانگى عذاب را ندارند مانند مؤمنان گنهكار كه مدتى در دوزخ مىمانند و پاك مىشوند، سپس به بهشت مىروند، و جمله الا ما شاء اللَّه در اينجا فقط ناظر به اين گروه است، اما كافران بىايمان همچنان در دوزخ خواهند ماند (و به اصطلاح آنها جزء مستثنى منه هستند نه مستثنى).
نظير همين معنا درباره بهشتيان گفته مىشود كه آنها جاودانه در بهشتند مگر مؤمنان خطاكار كه قبلًا به دوزخ مىروند و بعد به بهشت.
به هر حال اين استثناء مشكلى در دلالت آيه بر ابديّت عذاب ايجاد نمىكند.
در چهارمين آيه بعد از تصريح به مسأله خلود و عدم تخفيف در عذاب مجرمان و تصريح به اينكه خدا بر آنها ظلم و ستمى روانداشته، بلكه آنها خود بر خويشتن ستم كردهاند، مىفرمايد: «آنها فرياد مىزنند اى مالك (دوزخ) اى كاش پروردگار تو ما را مرگ مىداد (تا راحت شويم) ولى او مىگويد شما در اينجا مكث و درنگ خواهيد كرد» (وَنادَوا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ قالَ انَّكُمْ ماكِثُونَ).
تعبير به مكث به طور مطلق و نامحدود دليل ديگرى بر جاودانگى عذاب آنهاست.(1)
و لذا مرحوم طبرسى در مجمعالبيان تصريح مىكند كه «ماكِثُونَ» در اينجا به معناى «دائِمُونَ» است.
گرچه در آيه فوق بيان نشده كه مالك دوزخ اين سخن را بلافاصله مىگويد، يا بعد از مدتى، ولى جمعى از مفسّران گفتهاند كه اين پاسخ با مدّتى تأخير به عنوان تحقير و بىاعتنايى گفته مىشود، بعضى بعد از چهل سال و بعضى يكصد سال، و از ابن عباس نقل شده كه بعد از هزار سال اين جواب منفى را به آنها مىگويند،(2)، تا بيشتر در انتظار بمانند و ناراحتى بكشند و بيشتر تحقير گردند!.
اين آيه به خوبى نشان مىدهد كه در آنجا مرگ و ميرى نيست، بلكه دائماً زنده و در رنج و عذاب است.
1) « مكث» به معناى باقى ماندند توأم با انتظار است( همانگونه كه راغب در مفردات گفته) البته به توقفهاى موقف نيز مكث گفته مىشود، اما هنگامى كه به طور مطلق و بىقيد و شرط ذكر شود به معناى توقّف دائمى است.
2) تفسير فخررازى، جلد 27، صفحه 227، و تفسير قرطبى، جلد 9، صفحه 5937- در تفسير مجمعالبيان نيز مسأله چهل سال و هزار سال نقل شده است.
بالاخره در پنجمين و آخرين تعبير به مسأله «عدم خروج از دوزخ» به طور مطلق برخورد مىكنيم كه آن نيز تعبير ديگرى از جاودانگى است، در اين آيه بعد از اشاره به بيزارى «رهبران اغواگر» از «پيروان گمراه» و تصميم آنها بر بيزارى متقابل در صورت بازگشت به دنيا، مىفرمايد: «اين چنين خداوند اعمالشان را به صورت حسرت بارى به آنها نشان مىدهد و هرگز از آتش خارج نخواهند شد» (كَذلِكَ يُريِهُمْ اللَّهُ اعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجينَ مِنَ النَّارِ).
آرى از آنها كارى جز حسرت و اندوه برگذشته ساخته نيست، حسرت بر تقليد كوركورانه و پيروى چشم و گوش بسته از پيشوايان گمراه، و حسرت بر عمرى كه بيهوده تلف كردند، و اموالى كه از حرام اندوختند و براى ديگران گزاردند، و فرصتهايى كه براى توبه و بازگشت از دست دادند، حسرتى بيهوده و بىفائده چرا كه راهى براى بازگشت و جبران نيست.
مرحوم علّامه طباطبايى بعد از ذكر اين آيه در الميزان مىگويد اين دليلى است بر ضد كسانى كه معتقد به انقطاع عذاب دوزخند.
از مجموع تعبيرهاى پنجگانه بالا به خوبى مىتوان نتيجه گرفت كه عذاب دوزخ جاودانه است، همان گونه كه نعمتهاى بهشتى جاودانى مىباشد، و آنها كه با پيشداورىهاى خود عذاب را منقطع مىدانند راهى جز گام برداشتن بر ضدّ اين آيات (و امثال آن) و پيمودن طريقه «تفسير به رأى» ندارند.
درست است كه اعتقاد به جاودانگى عذاب- هرچند در مورد گروه خاصى از دوزخيان است- مشكلات و پيچيدگىهايى دارد ولى با توجه به صراحت يا ظهور آيات قرآنى در اين زمينه بايد پيچيدگىها را از طريق منطق و استدلال حل كرد، نه اينكه اصل موضوع را ناديده گرفت و انكار نمود.
در آيات قرآن مجيد افراد يا اقوام مختلفى بالخصوص به عنوان افراد مخلّد در آتش نام برده شدهاند، از جمله:
اعم از منكران مبدء و معاد يا مشركان يا تكذيب كنندگان آيات الهى و يا دشمنان خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم يا مرتدان كه در آيات مختلف به عنوان كسانى كه در دوزخ جاودانه مىمانند ذكر شدهاند، از جمله در آيه 116 آلعمران مىخوانيم:
انَ الذَّينَ كَفَرُوا لَنْ تُغْنِي عَنْهُمْ امْوالهُمْ وَ لا اوْلادُهُمْ مِنْ اللَّه شَيْئاً وَ اولئِكَ اصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ: «كسانى كه كافر شدند هرگز اموال و اولادشان آنها را از خدا بىنياز نمىكند، آنها اصحاب آتشند و جاودانه در آن خواهند ماند».(1)
هرچند ظاهراً در سلك اهل ايمان و در زمره مؤمنان بوده باشند، آنها نيز مخلد در آتش دوزخند، چنانكه در آيه 17 مجادله پس از اشاره به بعضى از اعمال و رفتار آنها مىفرمايد: لَنْ تُغْنِي عَنْهُمْ امْوالُهُمْ وَ لا اوْلادُهُمْ شَيْئاً وَ اولئِكَ اصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ: «اموال و اولاد آنها به هيچوجه آنان را از عذاب الهى حفظ نمىكند آنها اصحاب دوزخند و جاودانه در آن مىمانند».
در آيه 140 سوره نساء مىگويد: (انَّ اللَّه جامِعُ المُنافِقينَ وَ الكافِرينَ في جَهَنَّمَ جَميعاً): «خداوند منافقان و كافران را همگى در جهنّم جمع مىكند».
در آيه 81 بقره تعبيرى درباره گروهى از گنهكاران ديده مىشود كه بسيار پرمعناست، مىفرمايد: (بَلى مَنْ كَسَبَتْ سَيِّئَةً وَ احاطَتْ بِهِ خَطيئَتُهُ فَاولئِكَ اصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ: «آرى كسانى كه تحصيل گناه كنند، و آثار گناه سراسر وجودشان را احاطه نمايد، آنها اهل آتشند و جاودانه در آن خواهند ماند».
قريب به همين معنا در آيه 27 يونس آمده است كه مىفرمايد: وَالذَّينَ كَسَبُوا السَّيئِاتِ جَزاءُ سَيِّئَةٍ بِمِثْلِها وَتَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ما لَهُمْ مِنَ اللَّه مِنْ عاصِمٍ كَانَّما اغْشِيَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللّيْلِ مُظْلِماً اولئِكَ اصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها
1) آيات فراوان ديگرى نيز در قرآن همين معنا را دنبال مىكند، مانند اعراف 36، كه سخن از تكذيب كنندگان آيات الهى مىگويد، و بينه 6 كه مشركان و اهل كتاب را مخلد مىشمرد، و توبه 17 كه در آن سخن از خود مشركان است، و بقره 217 و آلعمران 88 كه از خصوص مرتدان سخن مىگويد، و فصّلت 28 كه اشاره به خلود اعداء اللَّه در آتش دوزخ مىكند.
خالِدُونَ: «كسانى كه مرتكب گناهان شدند كيفر را به مقدار آن دارند، و ذلت و خوارى آنها را فرا مىگيرد، و هيچ چيز نمىتواند آنها را از (مجازات) الهى نگه دارد، گويى صورتهايشان را پارههايى از شب ظلمانى پوشانيده، آنها اصحاب آتشند و جاودانه در آن خواهند ماند».
در اينكه آيا افراد با ايمان به خاطر گناهان كبيره ممكن است عذاب جاودانه داشته باشند يا نه بحث مشروحى داريم كه به خواست خدا بعد از تفسير اين آيات مطرح خواهد شد.
از آيات قرآن استفاده مىشود كه مرتكبان قتل عمد نيز عذاب جاودانه دارند، جنانكه در آيه 94 نساء مىخوانيم: (وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزائُهُ جَهَنَّمَ خالداً فيها وَ غَضِبَ اللَّه عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَ اعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظيماً): «هركس فرد با ايمانى را از روى عمد به قتل برساند كيفر او دوزخ است، جاودانه در آن مىماند، و خداوند بر او غضب مىكند، و او را از رحمتش دور مىسازد، و عذاب عظيمى براى او آماده ساخته است».
در اينجا چهار كيفر براى قاتلان عمد بيان شده است:
خلود در جهنم، غضب الهى، لعن و دور ساختن از رحمت پروردگار و آماده كردن عذاب عظيم براى آنان.
آيا اين كيفرها تنها در صورتى است كه در مقام توبه و جبران بر نيايند يا به هر حال دامان آنها را مىگيرد، احتمال دوّم بسيار بعيد به نظر مىرسد چرا كه حتى شرك كه بالاترين گناهان است با توبه برطرف مىشود، و مشركان باپذيرش اسلام بخشوده خواهند شد چگونه مىتوان باور كرد كه قتل نفس از آن هم بالاتر باشد، بعلاوه در تاريخ اسلام آمده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از قاتل حمزة بن عبد المطلب كه نامش «وحشى» بود گذشت نمود، و تو به او را پذيرفت بسيارى ديگر از مسلمانان نيز قاتلان پدران و فرزندان و برادران خود را بعد از اسلام آوردن و توبه كردن پذيرفتند البته مسلم است كه توبه از چنين گناه عظيمى كار سادهاى نيست، و تنها با گفتن استغفار مسأله تمام نمىشود بلكه يا تسليم قصاص شود و يا اولياء مقتول را به وسيله ديه و غير آن راضى كند، و با اعمال آينده، گذشته را جبران نمايد.
در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه فرمود: لَزَوالُ الدُّنيا وَ ما فيها اهْوَنُ عَلَى اللَّه مِنْ قَتْلِ
مُؤْمِنٍ وَلَوْ انَّ اهْلَ سَمواتِهِ وَ اهْلَ ارْضِهِ اشْتَركُوا في دَمِ مُؤْمِنٍ لَادْخَلَهُمْ اللَّه تَعالي النَّارَ: «نابودى دنيا و آنچه در آن است نزد خدا آسانتر است از كشتن مؤمنى، و اگر اهل آسمانها و اهل زمين در ريختن خون فرد با ايمانى شركت داشته باشند خداوند همه را در آتش داخل مىكند».(1)
در اينكه چگونه ممكن است قاتل عمد، خلود در آتش دوزخ داشته باشد با اينكه طبق بحثى كه در آينده خواهيم داشت تنها كافرانند كه مخلّد در آتشند، مفسّران پاسخهاى گوناگونى گفتهاند.
گاه گفته شده چنين افرادى موفق به توبه نمىشوند، يا كمتر موفق به توبه مىشوند، آنها در آخر عمر بىايمان از دنيا مىروند و به همين جهت مستحق خلود در دوزخ مىشوند.
و گاه گفتهاند اين كيفر كسانى است كه قتل عمد را از روى انكار تحريم آن انجام دهند، خود اين امر موجب كفر است.
و گاه گفته شده كه خلود در اينجا به معناى مدّت طولانى است نه جاودانگى عذاب.
تفسير اوّل و دوم مناسبتر به نظر مىرسد.
رباخواران نيز در آيات قرآن تهديد به عذاب جاودانى شدهاند آنجا كه مىفرمايد: فَمَنْ جائَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهى فَلَهُ ما سَلَفَ وَ امْرُهُ الَى اللَّه وَ مَنْ عادَ فَاولئِكَ اصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ: «آن كس كه اندرز الهى به او برسد و (از رباخوارى) خوددارى كند، سودهايى را كه قبلًا (قبل از نزول حكم تحريم) به دست آورده از آن اوست و كار او به خدا واگذار مىشود، اما كسانى كه برگردند و مرتكب اين گناه شوند، اهل آتشند و هميشه در آن خواهند بود» (بقره- 275).
باز در اينجا اين سؤال مطرح شده كه چگونه اين گروه مخلّد در آتشند، در حالى كه گناه كبيره به تنهايى موجب عذاب جاودانه نيست.
پاسخ اين سؤال در اينجا آسانتر است چرا كه در متن آيه (در جملههاى قبل) سخن از منكران تحريم ربا به ميان آمده، كسانى كه مىگفتند: «چه تفاوتى ميان بيع و رباست؟ و چگونه خداوند يكى را حلال و ديگرى را حرام كرده است»؟! در حالى كه فرق ميان اين دو روشن بود، خريد و فروش و تجارت و
1) تفسير روح المعانى، جلد 5، صفحه 104.
كارهاى مشابه آن به سود جامعه و از فعاليتهاى سالم اقتصادى است، ولى رباخورى جز به زيان جامعه نيست كه اين شرح مبسوطى دارد و در جاى خود از آن سخن گفتهايم.
گروه ديگرى كه قرآن مجيد آنها را از مستحقّان عذاب جاويدان شمرده، ظالمان و ستمكارانند چنانكه در آيه 45 سوره شورى مىخوانيم: (وَ قالَ الذَّينَ آمَنُوا انَّ الخاسِرينَ الذَّينَ خَسِرُوا انْفُسَهُمْ وَ اهْلِيهِمْ يَوْمَ القِيامَةِ الا انَّ الظَّالمِينَ في عَذابٍ مُقيمٍ): كسانى كه ايمان آورده بودند گفتند: زيانكاران واقعى آنها هستند كه خود و خانواده خويش را روز قيامت، از دست دادهاند آگاه باشيد كه ظالمان در عذاب دائمند»!
اين تعبير نشان مىدهد كه سرانجام ظلم و ستم، خلود در آتش دوزخ است.
در آيات قبل از آن نيز مكرّر، روى عذاب اليم ظالمان (شورى- 42) و پشيمانى دردناك آنها در آتش دوزخ (شورى- 44) تكيه شده است.
آيا منظور از ظلم و ستم در اينجا ظلم و ستم بر بندگان خدا و مستضعفان است، يا ظلم بر خويشتن و گرايش به شرك، چرا كه شرك طبق آيه 13 سوره لقمان «ظُلْمٌ عَظيمٌ» است، و در آيه 254 سوره بقره نيز آمده: وَ الكافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ: «كافران همان ظالمانند».
جمعى از مفسّران معناى دوّم را ترجيح دادهاند و شايد جمله قالَ الذَّينَ آمَنُوا نيز گواه بر اين معنا باشد كه مؤمنان مظلوم كه از دست كفّار ظالم ستمهاى فراوان ديدهاند چنين سخنى را در قيامت مىگويند.
در آيه 17 سوره حشر نيز بعد از اشاره به خلود شيطان اتباعش در دوزخ مىفرمايد: وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمينَ: «اين است كيفر ستمكاران».
اما با توجه به اينكه سخن از شيطان و پيروان كفار اوست و در آيه قبل از آن اين معنا به روشنى آمده است (كمثل الشيطان اذ قال للأنسان اكفر فلما كفر قال اني بريء منك): «كار آنها همچون شيطان است كه به انسان گفت كافر شو (تا مشكلاتت را حل كند) اما هنگامى كه كافر شد گفت از تو بيزام» مىتوان گفت كه منظور از ظلم در اين آيه نيز مصداق اتم آن يعنى كفر است.
از بعضى از آيات قرآن استفاده مىشود كه سنگينى ميزان عمل در قيامت نشانه رستگارى و نجات است، و سبك بودن ميزان عمل كه به معناى بى ارزش بودن اعمال است سبب خلود در آتش دوزخ مىشود، در آيه 102 و 103 سوره مؤمنون مىخوانيم: فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَاولئِكَ هُمْ المُفْلِحُونَ- وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ فَاؤلئِكَ الذَّينَ خَسِرُوا انْفُسَهُمْ في جَهَنَّمَ خالِدُونَ: «كسانى كه ترازوهاى (سنجش اعمال) آنها سنگين است آنان رستگارانند، و آنها كه ترازوى عملشان سبك مىباشد كسانى هستند كه سرمايه وجود خود را از دست داده در جهنم خالدند».
تعبير به «خَسِرُوا انْفُسَهُمْ» (سرمايه وجود خود را زيارت كردهاند) اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه بزرگترين سرمايه انسان، هستى او، عمر و حيات اوست، و اين گروه در بازار تجارت دنيا آن را از دست دادهاند، بىآنكه در برابر آن چيز ارزشمندى به دست آورده باشند.
اين تعبير نيز ممكن است اشاره به كافران باشد، زيرا اگر كسى ايمان داشته باشد هرچند مرتكب گناهان فراوانى گردد باز در ميزان عمل او چيزى وجود دارد، و كاملًا سبك نيست، چرا كه ايمان و عقائد حق به تنهايى داراى وزن قابل ملاحظهاى است، بنابراين سبكى ميزان اعمال اين گروه و خالى بودن آن از هر حسنهاى دليل بر كفر آنهاست، همانگونه كه در آيه 105 سوره كهف مىخوانيم: (اولئِكَ الذَّينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبَّهِمْ وَ لِقائِهِ فَحَبطَتْ اعْمالُهُمْ فَلا نُقيمُ لَهُمْ يَوْمَ القِيامَةِ وَزْناً): «آنها كسانى هستند كه به آيات پروردگارشان و لقاى او كافر شدند، به همين جهت اعمالشان حبط و نابود شد، لذا روز قيامت ميزانى براى آنها برپا نخواهيم كرد».
از پارهاى از آيات نيز برمىآيد كه گنهكار به طور مطلق، خلود در دوزخ دارند، چنانكه در آيه 23 سوره جن مىخوانيم: و من يعص اللَّه و رسوله فان له نار جهنم خالدين فيها ابداً: «هركس نافرمانى خدا و رسولش كند، آتش دوزخ مسلّماً براى اوست، جاودانه در آن مىمانند».
همين معنا با اضافهاى در آيه 14 نساء نيز آمده است: وَمَنْ يَعْصِ اللَّه وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ ناراً خالِداً فيها وَ لَهُ عذابٌ مُهينٌ: «كسى كه معصيت خدا و پيامبرش كند و از حدود مرزهاى قانون الهى تجاوز نمايد او را در آتشى داخل مىكند كه جاودانه در آن مىماند، و براى او عذاب خوار كنندهاى است».
شبيه همين تعبير در آيه 74 زخرف نيز آمده است، آنجا كه مىفرمايد: انَّ المُجْرِمينَ في عَذابِ جَهَنَّم خالِدُونَ «مجرمان در عذاب جهنم مخلدند».
ولى با توجه به اينكه در آيات قبل (آيه 20 سوره جنّ) سخن از دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به توحيد و مبارزه شرك در ميان آمده و آيه بعد از آن (آيه 24 سوره جن) سخنان مشركان مكّه كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را به خاطر نداشتن يار و ياور توانمند سرزنش مىكردند نقل مىكند، به نظر مىرسد كه كه مراد از «عصيان» در اينجا ترك دعوت به توحيد و گرايش به شرك و كفر است، بنابراين دلالتى بر خلود همه گنهكاران در آتش دوزخ ندارد.
در ذيل آيه 74 زخرف نيز قرينهاى بر اين معنا ديده مىشود چرا كه سخن از كسانى است كه با حق دشمنى داشتند و گمان مىكردند خداوند از سر و نجواى آنها آگاهى ندارد، و اين خود از نشانههاى كفر است (دقت كنيد).
لذا بسيارى از مفسّران در تفسير آيه مورد بحث، تصريح كردهاند منظور، عصيان در توحيد است.(1)
اما اين احتمال كه منظور از خلود در اينجا عذاب طولانى باشد بسيار بعيد به نظر مىرسد، زيرا تأكيد «خلود» با «ابداً» دليل بر اين است كه منظور جاودانگى عذاب الهى است.
از مجموع موارد هشتگانه فوق نظر قرآن را درباره خالدين در آتش دوزخ دانستيم، ولى با يك نگاه اجمالى در آيات فوق نيز اين نكته معلوم مىشود كه آنچه مسلم است خلود كفار و افراد بىايمان در دوزخ مىباشد، اما درباره هم معصيت كاران اين معنا مسلم نيست، مگر اينكه عصيان و گناه آنچنان عظيم يا گسترده باشد كه انسان را به كفر و ترك ايمان بكشاند، يا بىايمان از دنيا برود. شرح بيشتر به زودى از نظرتان خواهد گذشت.
1) به تفسير مجمعالبيان، جلد 9 و 10، صفحه 373 و الميزان، جلد 20، صفحه 52 و روحالبيان، جلد 10، صفحه 200 و روح المعانى، جلد 29، صفحه 94 مراجعه گردد.
گروهى از مسلمانان كه به نام «وعيديه» معروفند (وعيديه گروهى از خوارجند) هرگناه كبيره را موجب كفر مىدانند و معتقدند گناه كبيره باعث خلود در آتش است و نقطه مقابل آنها «مرجئه» هستند كه مىگويند با داشتن ايمان هيچ معصيتى زيانى به انسان نمىرساند (يكى در افراط و ديگرى در تفريط!).
مرحوم «علّامه حلّى» در «شرح تجريد» بعد از آنكه اجماع و اتفاق مسلمانها را بر عذاب ابدى كفار نقل كرده، مىگويد: تدر مورد مرتكبان گناه كبيره از مسلمانان اختلاف است، وعيديه آنها را همچون كفار مىدانند، ولى اماميه و گروه كثيرى از معتزله و اشاعره معتقدند كه عذاب آنها سرانجام پايان مىگيرد، سپس دلائلى بر اين معنا اقامه مىكند.
شيخ مفيد در «اوائل المقالات» مىفرمايد: «تمام علماى اماميّه اتفاق نظر دارند كه تهديد به خلود در آتش مخصوص كفّار است، و كسانى را كه داراى ايمان به خدا و اقرار به فرائض او دارند از اهل نماز، هرگاه مرتكب گناهى بشوند شامل نمىشود و تمام طايفه «مرجئه» و محدّثان بر اين امر متفقند، در حالى معتزله اتفاق برخلاف اين قول كردهاند، و چنين مىپندارند كه تهديد به خلود در آتش همه كفّار و همه فاسقان را شامل مىشود».(1)
اين گروه براى اثبات مقصود خود به بعضى از آيات فوق استدلال كردهاند، مخصوصاً به آنانى كه در مورد خلود مرتكبان قتل عمد و رباخواران و مانند آن آمده، و از همه اينها گستردهتر آيه 23 سوره جن است كه قبلًا تفسير شد: (وَ مَنْ يَعْصِ اللَّه وَ رَسُولَهُ فَانَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها ابَداً): «كسانى كه معصيت خدا و رسولش كنند آتش دوزخ از آن آنها خواهد بود جاودانه تا ابد در آن مىمانند».
ولى قرائن فراوانى در خود اين آيات و ساير آيات قرآن وجود دارد كه نشان مىدهد اين آيات ناظر به كسانى است كه گناهانشان منتهى به كفر و انكار مبدأ يا معاد يا نبوّت يا ضروريات دين مىشود، از جمله اينكه: جمله كَانَّما اغْشِيَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّيْلِ مُظْلِماً: «گويى صورتهاى آنها با پارههايى از شب تاريك پوشانده شده (در آيه 27 سوره يونس) با توجه به اينكه اين وصف در قرآن مجيد براى كافران ذكر شده است، آنجا كه مىفرمايد: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْها غَبَرَةٌ- تَرْهَقُها قَتَرَةٌ- اولئِكَ هُمُ الكَفَرَةُ الفَجَرَةُ: «صورتهايى در آن روز غبار آلود است، دود و تاريكى آن را پوشانده، آنها همان كافران فاجرند» (عبس
1) اوائل المقالات، صفحه 53، چاپ مطبوعاتى داورى.
لذا در روايتى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم كه «آيه اشاره به اهل بدعت و شبهات و شهوات است كه خداوند در قيامت روى آنها را سياه كرده لباس ذلّت و حقارت بر آنها مىپوشاند، لذا درباره آنها مىفرمايد آنها اصحاب آتشند و جاودانه در آن مىمانند».(1)
ديگر اينكه تعبير به احاطَتْ برهر خَطيئَتُهُ «كسى كه گناهى انجام دهد و آثار گناه تمام وجود او را بپوشاند» كه در آيه 81 بقره آمده، نشان مىدهد كه ارتكاب گناه كبيره به تنهايى موجب خلود در آتش نيست، بلكه احاطه گناه به تمام وجود انسان كه او را به سوى كفر سوق مىدهد، سبب چنين مطلبى است، زيرا همانگونه كه از روايات استفاده مىشود ايمان به صورت نقطه روشنى در درون قلب انسان ظاهر مىشود، هر قدر اعمال خير انجام دهد، گسترش پيدا مىكند تا تمام قلب را احاطه كند، و هرگاه اعمال بدوگناه انجام دهد تاريكى قلب او را فرا مىگيرد تا زمانى كه تمام قلب را فرا گرفته و آن را تاريك مىكند (و فروغ ايمان خاموش مىشود) مخصوصاً در پارهاى از اين روايات استدلال به آيه كَلّا بَلْ رانَ عَلَى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسبُونَ (چنين نيست كه آنها مىپندارند بلكه اعمالشان چون زنگارى (سياه) بر دلهايشان نشانده (مطففين 14).(2)
بعضى از اين آيات نيز تعبير به تعمّد بر گناه دارد (مانند آيه قتل) كه ممكن است مراد از آن تعمّد در مخالفت فرمان خدا و عناد و لجاج در برابر حق باشد كه اين از واضحترين مصداقهاى كفر است.
شاهد ديگر مطلبى است كه در آيه 10 سوره روم آمده است كه مىفرمايد: ثُمّ كانَ عاقبِةَ الذَّينَ اساؤُا السُّؤأى انْ كَذَّبُوا بِاياتِ اللَّه وَ كانُوا بِها يَسْتهْزِؤُنَ: «سپس سرانجام كسانى كه مرتكب اعمال سوء شدند اين شد كه آيات خدا را تكذيب كردند و آن را به سخريه گرفتند».
اين تعبير نشان مىدهد كه اصرار در گناه و ادامه آن گاه منجر به كفر و تكذيب آيات الهى (و سبب خلود) مىشود.
اضافه بر همه اينها آيه انَّ اللَّه لايَغْفِرُ انْ يُشْرِكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ: «خداوند گناه شرك را نمىآمرزند ولى كمتر از آن را براى هركس بخواهد مىآمرزد» كه دوبار در سوره نساء (آيه 48 و 116) آمده است، دليل روشنى بر اين حقيقت است كه تنها مشركان (انواع كفر نيز ملحق به شرك است) قابل
بخشش نيستند و طبعاً در جهنّم خلود دارند، اما گنهكاران ديگر قابل بخشش و آمرزشاند اين نشان مىدهد كه حساب آنها از كفّار جداست، و همه را نمىتوان در يك صف قرار داد.
اشتباه نشود اين آيه چراغ سبز به گنهكاران نمىدهد، زيرا وعده قطعى عفو به آنها داده نشده بلكه تنها وعده احتمالى مىدهد، زيرا منوط به مشيّت الهى شده و از آنجا كه مشيّت و خواست خدا آميخته با حكمت اوست و حكمتش ايجاب مىكند كه شايستگىها معيار اين عفو و بخشش باشد، سبب مىشود كه گنهكاران تمام پيوندهاى خود را با خداوند و اولياء اللَّه قطع نكنند، و پلهاى پشت سرشان را ويران ننمايند.
در روايات اسلامى آمده است كه اين آيه اميد بخشترين آيات قرآن مجيد است، چنانكه از اميرمؤمنان علي عليه السلام مىخوانيم: ما في القُرآنِ آيَةٌ ارْجي عِنْدي مِنْ هذِهِ الايةِ «در قرآن آيهاى اميد بخشترين از اين آيه نيست».(1)
براى توضيح بيشتر بايد به اين نكته توجه داشت كه آيه فوق مسلماً ناظر به ارتكاب گناه صغيره نيست، چرا كه در آيات قرآن به كسانى كه از گناهان كبيره اجتناب كنند وعده عفو از گناهان صغير داده شده است، و نيز ناظر به گناهان كبيره بعد از توبه نمىباشد چرا كه توبه سبب بخشودگى گناهان حتى گناه شرك است، بنابراين تنها مفهومى كه براى آيه باقى مىماند اين است كه ميان شرك و ارتكاب گناه كبيره (بدون توبه) فرق گذاشته است، اولى غير قابل بخشش است، چرا كه با وجود شرك هيچگونه شايستگى براى عفو نيست اما دومى قابل بخشش مىباشد، ولى نه بىقيد و شرط، بلكه با شرائطى كه در جمله لِمَنْ يشاءُ «براى هركس كه بخواهد» به آن اشاره شده.
شاهد ديگر بر اين مدعى آيات متعددى از قرآن مجيد است كه مىگويد: هركس كار نيكى انجام دهد و داراى ايمان باشد نتيجه آن را خواهد گرفت، اگر ارتكاب گناه كبيره سبب دخول در آتش دوزخ گردد اعمال صالح نتيجهاى براى آنها نخواهد داشت.(2)
باز دليل ديگر آيات شفاعت است، زيرا گناهان صغيره در پرتو اجتناب از كبائر بخشوده مىشود، و گناهان كبيره نيز با توبه بخشيده خواهد شد، بنابراين شفاعت تنها براى مرتكبان گناه كبيره است كه توبه نكردهاند آنها هستند كه اگر شايستگى شفاعت داشته باشند بخشوده مىشوند.
با اين حال چگونه ممكن است مرتكبين كبيره را همطراز كفار و مشركان بدانيم، و آنها را مخلد در آتش بشمريم؟!
چگونه ممكن است در حكمت خداوند كسى كه يك عمر ايمان داشته و تمام اعمال صالح را انجام داده، فقط يك گناه كبيره كرده و در يك روز از عمر خود مثلًا يك دروغ گفته است، چنين كسى مخلد در آتش دوزخ باشد، نمىگوئيم كيفر يك دروغ را نمىبيند، بلكه مىگوييم عذاب جاودان درباره چنين كسى معنا ندارد.
روايات زيادى نيز از معصومين عليهم السلام رسيده است كه ادعاى «وعيديه» را در مورد خلود صاحبان گناه كبيره در دوزخ نفى مىكند.(1)
حقيقت اين است كه اين گروه از افراطيون خوارج به واسطه تعصب و لجاجت شديد و عدم احاطه به آيات قرآن و اخبار پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و معصومين عليهم السلام و عدم توجه به دلائل روشن عقلى در اين درّه هولناك سقوط كردهاند، اصولًا خوارج همگى گرفتار عواقب سوء نادانى و تعصب خود بودهاند و سرگذشت آنها در تاريخ اسلام بهترين گواه اين مدعى است.(2)
در مورد مجازات ابدى براى گروه خاصّى از مجرمان، سؤالات مختلفى مطرح شده كه باعث درباره آنها در اينجا ضرورى به نظر مىرسد:
ماده نمىتواند جاودان باشد تا پاداش ابدى را پذيرا گردد، و به تعبير ديگر جاودانگى پاداش و عذاب با فانى بودن مادّه جسمانى سازگار نيست.
پاسخ اين سؤال پيچيده نيست، هيچ چيز در عالم جز ذات پاك خدا ابدى با لذّات نمىباشد، بلكه همه در ذات خود- جز خداوند سبحان- فانىاند، و بقاء تنها سزاوار ذات پاك اوست، ولى اين مانع از آن نخواهد بود كه موجودات امكانى، ابدى بالغير باشند، يعنى خداوند دائماً به آنها امداد هستى برساند و هر زمان فرسودگى يابند آنها را بازسازى و نوسازى كند، و به تعبير فلسفى «امكان بالذّات» منافاتى با «وجوب بالغير» ندارد (دقت كنيد).
بنابراين همانگونه كه خداوند به بهشت و دوزخ مرتّباً امداد وجود مىرساند و آنها را باقى و برقرار مىدارد، جسم بهشتيان و دوزخيان نيز مشمول اين قانون است، آنها نيز به قدرت امدادهاى الهى هميشه باقى مىمانند تا پاداش و كيفر ابدى خود را ببينند، خلاصه فنا در صورتى است كه امدادى از برون نرسد و نوسازى نشود.
در كلمات بعضى از فلاسفه ديده مىشود كه: «اصول شناخته شده در فلسفه دلالت بر اين دارد كه امور قسرى (امورى كه برخلاف طبيعت چيزى است) نمىتواند دوام داشته باشد، و هر موجودى از موجودات طبيعى، غايت و هدفى دارد كه خير او در آن است و بايد به آن منتهى شود از طرفى خداوند متعال همه موجودات را آنچنان آفريده است كه به طبيعت ذات خود خير موجود خود را حفظ كرده و كمال مفقود خود را طلب كنند، مگر اينكه مانعى از آن جلوگيرى نمايد، اين را نيز مىدانيم كه موانع هميشگى نيست، و الا نظام آفرينش در هم مىريخت، از مجموع اين مقدمات روشن مىشود كه همه اشياء ذاتاً طالب و مشتاق لقاى او هستند، و مخالفت با حق جنبه عارضى دارد، و هركس لقاء اللَّه را ذاتاً دوست دارد، خداوند لقاى او را دوست مىدارد، و هركس لقاء اللَّه را بالعرض به خاطر مرضى كراهت دارد خدا نيز لقاى او را موقتاً كراهت دارد، و لذا مدّتى او را مجازات مىكند تا از بيماريش بيهودى يابد و به فطرت نخستين باز گردد.(1)
پاسخ اين گفتار نيز چندان مشكل نيست، زيرا گاه خطاها و انحرافها آنچنان در وجود انسان نفوذ
1) « اسفار»، جلد 9، صفحه 246( با تلخيص) البته صدرالمتألهين اين مطلب را به عنوان يك نظر نقل كرده، و تعبيراتش نشان مىدهد كه به طور قطع مورد پذيرش او باشد.
مىكند كه به صورت طبيعت ثانوى در مىآيد، همانگونه كه در اين دنيا گروهى از جنايتكاران به مرحلهاى از انحراف مىرسند كه حتى از جنايات خود لذّت مىبرند، و امورى كه انسان به حسب فطرت و طبيعت از آن متنفر است مورد علاقه آنها قرار مىگيرد، همانگونه كه در حالت بعضى از افراد معتاد به اعمال زشت و شنيع و تنفرّآميز ديده مىشود.
هرگاه انسان به چنين مرحلهاى از طبيعت ثانوى برسد بازگشتى براى او نيست، اين همان چيزى است كه در آيات گذشته از آن تعبير به «احاطه خطيئه» (فراگيرى گناه) شده است كه موجب انقلاب طبيعت مىگردد.
گاه گفته شده: كه دوزخيان بعد از ورود در آتش دوزخ به اندازه مدتى كه در شرك در دنيا گذراندند معذّب مىشوند، اما بعد از پايان اين مدّت عذابهاى دوزخ براى آنها به صورت نعمت در مىآيد! چرا كه با طبيعت آنان هماهنگ مىشود، به گونهاى كه اگر آنها را وارد بهشت كنند ناراحت مىشوند! چرا كه با طبيعت آنان سازگار نيست!.
آنان از آتش دوزخ و نيش مارها و عقربها چنان لذتى مىبرند كه بهشتيان از سايه درختان بهشتيان و حور و قصور و طوبى و كوثر متلذّذ مىشوند، در اين دنيا نيز مىبينيم اگر بلبل از بوى گل مست مىشود بعضى از حشرات كثيف از بوى گند زبالهها سرمست مىگردند»!(1)
اين پندار كه نقطه مقابل پندار سابق و كاملًا متضاد با آن نيز با هيچيك از آيات خلود و جاودانگى عذاب سازگار نيست، مخصوصاً در بعضى از آنها تصريح شده است كه هر زمان پوستهاى تن آنها از ميان برود خداوند آن را به پوست نوينى تبديل مىكند تا عذاب الهى را بچشند! و اصولًا تهديد به خلود در آتش، تهديد به عذاب دائم است، و اگر مبدل به نعمت جاودانى گردد تهديدآميز نيست.
اين گونه تفسيرها درباره خلود دليل بر اين است كه گويندگانش بررسى دقيق و حتى بررسى اجمالى روى آيات قرآن نداشتهاند، و اگر آيات گذشته را بار ديگر بخوانيم تضاد آنها را با اينگونه سخنان زشت و
1) اين سخن كه با كمى تلخيص در بالا آورديم در اسفار از« محي الدين عربى» در« فتوحات» نقل شده است( اسفار، جلد 9، صفحه 349).
زننده و بىمأخذ روشن مىشود.
به علاوه بايد توجه داشت كه عادت كردن انسان به ناراحتىها حدود مرزى دارد، پارهاى از ناراحتىها ناراحتىهاى جزيى است كه انسان با گذشت زمان به آن خو مىگيرد، ولى مثلًا هرگاه آب بدن انسان كم شود از تشنگى رنج مىبرد و محال است كسى چنان عادت كند كه بدن او نياز به آب نداشته باشد و هرگز تشنه نشود.
در پارهاى از تعبيرات نيز ديده مىشود كه بعضى خلود را «خلود نوعى» دانستهاند نه شخصى، به اين معنا كه نوع «انسان كافر» تا ابد در دوزخ مىماند، ولى اشخاص عوض مىشوند، به اين ترتيب كه هريك از آنها مدّت معيّنى در دوزخ مىماند اما چون جاى خود را به ديگرى مىدهند بقاى نوع انسان در دوزخ ابدى خواهد بود!.
مفهوم اين سخن آن است كه در آينده نيز خلق ديگرى در دنيا مىآيد، بازهم گروهى مسير انحراف را مىپيمايند، و باز هم طعمه آتش دوزخ مىشوند، و دخول آنها در دوزخ هنگامى خواهد بود كه خلق پيشين از آن نجات مىيابند!.(1)
اين سخن نيز با آيات خلود و جاودانگى عذاب كفّار سازگار نيست و مختصر دقّتى در آيات گذشته براى پى بردن به اين ناسازگارى كافى مىباشد، چرا كه ظهور يا صريح اين آيات خلود شخصى است، و اين گونه توجيهات به خاطر همان است كه قبلًا اشاره شد، يعنى چون نتوانستهاند مشكلات بحث خلود را حل كنند، پناه به اين گونه توجيهات بردهاند (چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند).
مهمترين اشكالى كه در مسأله خلود مطرح مىشود- و در حقيقت اشكال اصلى است مسأله عدم
1) اين تفسير در پاورقى اسفار، جلد 9، صفحه 348 آمده است.
تناسب «گناه» و «كيفر» است، گفته مىشود چگونه مىتوان پذيرفت كه انسانى تمام عمر خود را كه حدّاكثر صد سال بوده است، كار بد كرده، و در كفر و گناه غوطهور بوده، ولى در برابر يكصد سال گناه هزاران ميليون سال كيفر ببيند؟!.
البته اين مسأله در مورد نعمتهاى جاودان بهشتى مشكلى ايجاد نمىكند، چرا كه تفضّل و پاداش بيشتر از بخشنده مهربانى كه رحمتش عالم هستى را فرا گرفته جاى تعجّب نيست، ولى در مجازات و كيفر، تناسب جرم و جنايت حتماً لازم است، و اگر اين تعادل به هم خورد، با عدل الهى سازگار نخواهد بود، خلاصه يكصد سال كفر و گناه در خورد يك صد سال مجازات است، نه بيشتر.
پيچيدگى اين اشكال سبب شده كه گروههايى به فكر توجيه آيات خلود بيفتند و آن را به معناى مدت طولانى يا خلود نوعى و نه شخصى، يا پيدا شدن نوعى سازش با محيط، و امثال آن كه در بالا گذشته توجيه كنند، ولى همانگونه كه گفته شد اين توجيهات بسيار ضعيف و غير قابل قبول است، و هرگز با آيات خلود سازگار نيست.
آنها كه اين ايراد را مطرح مىكنند از يك نكته اساسى غافلند و آن فرق ميان مجازاتهاى قراردادى و مجازاتهاى تكوينى است كه نتيجه طبيعى اعمال و يا زندگى كردن در كنار خود اعمال است.
توضيح اينكه: گاهى قانونگذار قانونى وضع مىكند كه هركس مرتكب فلان خلاف شود بايد فلان مقدار جريمه مالى بدهد، تا فلان مدت در زندان بماند، مسلماً در چنين جايى بايد تناسب «جرم» و «جريمه» در نظر گرفته شود، هرگز براى يك كار كوچك مجازات اعدام يا حبس ابد نمىتوان قرار داد، و به عكس براى كار مهمى همچون قتل نفس يك روز زندان بىمعناست، حكمت و عدالت ايجاب مىكند كه اين دو با هم كاملًا متناسب باشد.
ولى كيفرهايى كه در حقيقت اثر طبيعى عمل است و خاصيت تكوينى آن محسوب مىشود، و يا نتيجه حضور خود عمل در برابر انسان است اين گفتگوها را نمىپذيرد، خواه در مورد آثار عمل در اين جهان باشد يا در جهان ديگر.
مثلًا اگر گفته شود كسى كه از مقررات رانندگى تخلف كند و با سرعت غير مجاز و سبقت بىدليل و
عبور از مناطق ممنوع رانندگى كند ممكن است به خاطر همين چند لحظه تخلف چنان تصادفى كند كه دست و پاى او بشكند و يك عمر زمينگير شود، در اينجا كسى نمىگويد، اين نتيجه تلخ براى آن تخلف كوچك عادلانه نيست، زيرا مسلم است كه اين از قبيل جريمههاى قراردادى اداره راهنمايى نيست كه در آن مسأله تناسب و هماهنگى جرم و جريمه در نظر گرفته شود، اين اثر طبيعى عمل است كه انسان آگاهانه به سراغ آن رفته، و خود را گرفتار آن كرده است.
همچنين اگر گفته شود سراغ مشروبات الكلى يا مواد مخدر نرويد، چرا كه در مدت كوتاهى قلب و معده و مغز و اعصاب شما را تباه مىكند، حال اگر كسى رفت و گرفتار ضعف شديد اعصاب، و بيمارى قلب و عروق و زخم معده شده، در برابر چند روز هوسبازى تا پايان عمرش در عذاب اليم و رنج شديد بود، هيچكس ايراد عدم تناسب جرم و جريمه را در اينجا مطرح نمىكند.
حال فرض كنيد چنين انسانى به جاى يكصد سال، هزار سال عمر كند و يا يك ميليون سال در دنيا بماند، مسلماً بايد تحمل آن رنج و عذاب را در اين مدت طولانى به خاطر مثلًا چند روزى هوسبازى بنمايد.
در مورد عذابها و كيفرهاى اخروى مسأله از اين فراتر است، آثار تكوينى اعمال و نتائج مرگبار آن ممكن است براى هميشه دامان انسان را بگيرد، بلكه خود اعمال (چنانكه در بحث تجسم عمل) گفتيم، در برابر انسان مجسم مىشود، و چون آن جهان جاويدان است اعمال نيك و بد جاودانه با انسان خواهند بود، و او را نوازش يا كيفر مىدهد.
سابقاً گفتيم كه مجازاتها و كيفرهاى رستاخيز بيشتر جنبه اثر تكوينى و خاصيت عمل دارد، همانگونه كه قرآن مجيد مىگويد: وَ بدالَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهزِؤُنَ: «اعمال بدشان در برابر آنان آشكار مىشود و آنچه را به باد مسخره مىگرفتند بر آنها وارد مىگردد»! (جاثيه 33).
و در آيه 54 سوره يس مىخوانيم: وَ لا تُجْزَوْنَ الّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ: «جز اعمال خود شما جزايى براى شما نيست».
همين مضمون با تفاوت مختصرى در آيات متعدد ديگر نيز آمده است.
با اين حال، جايى براى اين سؤال باقى نمىماند كه چرا تناسب ميان «جريمه» و «جرم» در نظر گرفته نشده است؟.
انسان بايد با دو بال «ايمان» و «عمل صالح»، بر فراز آسمان سعادت پرواز كند و از نعمتهاى ابدى بهشت و لذّت قرب خدا بهرهمند شود، حال اگر بر اثر هوسبازى در يك لحظه با يك عمر صد ساله دو بال خود را درهم بشكند بايد براى هميشه در ذلّت و بدبختى بماند، اينجا مسأله زمان و مكان و مقدار جرم مطرح نيست، بلكه مسأله علّت و معلول و آثار كوتاه مدت و دراز مدت آن مطرح است، يك كبريت كوچك ممكن است شهرى را به آتش بكشد، و يك گرم بذر خار مغيلان ممكن است بعد از مدّتى يك صحراى وسيع خار به وجود آورد كه دائماً مزاحم انسان باشد، همانگونه كه چند گرم بذر گل ممكن است با گذشتن چند سال، صحرايى از زيباترين و معطّرترين گلها به وجود آورد كه عطر آن مشام جان را معطّر و ديده و دل را نوازش دهد.
حال اگر كسى بگويد يك كبريت چه تناسبى با آتش گرفتن يك شهر دارد و چند بذر كوچك چه تناسبى با يك صحراى خار يا گل مىتواند داشته باشد؟ آيا اين سؤال منطقى است؟ مسلّماً نه.
اعمال نيك و بد ما نيز همينگونه هستند و ممكن است آثار جاودانى بسيار گستردهاى از خود به يادگار بگذارند (دقت كنيد).
مسأله مهم اينجاست كه رهبران الهى و پيامبران بزرگ و اوصياى آنها اين هشدار را پى در پى به ما دادند كه نتيجه چنان گناهانى، عذاب جاودان است، و نتيجه چنين اعمال صالحى، نعمت مخلّد و ابدى است، درست مثل اينكه باغبان آگاه و بيدارى اثر وسيع آن بذر خار و گل را براى ما قبلًا بيان كرده باشد، و ما آگاهانه راه خودمان را در اين مسير انتخاب كنيم.
در اينجا به چه كسى مىتوانيم ايراد كنيم، و بر چه چيز خرده بگيريم و به كدام قانون اعتراض نماييم، جز به خودمان!.
و در اينجا بحث پاداش و كيفر و جوانب مختلف آن پايان مىيابد.
بدون شك مجازاتهاى الهى در قيامت خواه زودگذر باشد يا طولانى و ابدى، خواه جنبه جسمانى داشته باشد يا روحانى، خواه آنها را اثر طبيعى اعمال بدانيم يا قرار دادى، به هر حال جنبه انتقامى ندارد، و همه آنها در مسير تربيت انسان و ضامن اجراى قوانين الهى است كه براى ترقى كمال انسانها تعيين شده است.
به همين دليل در عين اينكه عذابهاى قيامت در قرآن مجيد بسيار شديد توصيف گرديده، راههاى نجات از هر سو به روى انسان گشوده شده، و به گنهكاران فرصت داده مىشود كه از راه خطا باز گردند و خويش را اصلاح كنند و به سوى خود راه يابند.
شفاعت يكى از اين راههاست، زيرا شفاعت به مفهوم صحيح كلمه به افراد آلوده هشدار مىدهد كه تمام پلههاى پشت سر خود را ويران نكنند، و تمام خطوط ارتباطى را با اولياء اللَّه قطع ننمايد، و اگر آلوده گناهانى شدند مأيوس نشوند، و در هرجا هستند بازگشت را شروع كنند و به استقبال رحمت واسعه الهى بشتابند.
بحث شفاعت با تمام ريزهكارىها و نكات جالب تربيتى آن كه در آيات فراوانى از قرآن مجيد مطرح شده در همين راستاست.
بهتر اين است به همين اشاره بسنده كرده و براى درك حقيقت و مفهوم شفاعت و پاسخ به تمام مسائل مربوط به آن به خود قرآن باز گرديم و به آيات زير كه به چند گروه تقسيم مىشود گوش جان فرا دهيم:
1- فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشَّافِعينَ (مدثر 48).
2- وَاتَّقُوا يَوْماً لاتَجْزى نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ (بقره 48).(1)
1) همين مضمون با تفاوت مختصرى در آيه 254 بقره آمده است.
3- ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيّ وَ لا شَفيعٍ (سجده 4).(1)
4- قُلْ للَّهالشَّفاعَةُ جَميعاً لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الأرْضِ ثُمَّ الَيْهِ تُرْجَعُونَ (زمر 44).
5- مَنْ ذَالذَّي يَشْفَعٍ عِنْدَه الّا بِاذْنِهِ (بقره 255).
6- يَوْمَئِذٍ لاتَنْفَعُ الشَّفاعَةُ الّا مَنْ اذِنَ لَهُ الرّحمنُ وَ رَضِي لَهُ قَوْلًا (طه 109).(2)
7- ما مِنْ شَفيعٍ الّا مِنْ بَعْدِ اذْنِهِ (يونس 3).
8- وَكَمْ مِنْ مَلَكٍ في السَّمواتِ لاتُغْني شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً الّا مِنْ بَعْدِ انْ يَاْذَنَ اللَّه لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى (نجم 26).
9- وَ لا يَمْلِكُ الذَّينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ الّا مَنْ شَهِدَ بِالحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (زخرف 86).
10- وَ لا يَشْفَعُونَ الّا لِمَن ارْتَضى (انبياء 28).
11- لايَمْلِكُونَ الشّفاعَةَ الّا مَنْ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً (مريم 87).
12- ما لِلظَّالِمينَ مِنْ حَميمٍ وَ لا شَفيعٍ يُطاعُ (مؤمن 18).
ترجمه:
1- شفاعت شفاعتكنندگان به حال آنها سودى نمىبخشد.
2- و از آن روز بترسيد كه كسى به جاى ديگرى مجازات نمىشود، و نه شفاعت
پذيرفته مىشود، و نه غرامت و بدل قبول مىگردد و نه يارى مىشوند.
3- هيچ ولى و شفاعت كنندهاى براى شما جز او نيست.
4- بگو تمام شافعت از آن خداست، حاكميت آسمانها و زمين از آن اوست، و سپس همه به سوى او باز مىگرديد.
5- كيست كه در نزد او جز به فرمان او شفاعت كند؟
6- در آن روز شفاعت (هيچكس) سودى نمىبخشد، جز كسى كه خداوند رحمان به او اجازه داده و از گفتار او راضى باشد.
7- هيچ شفاعت كنندهاى جز به اذن او وجود ندارد.
8- و چه بسيار فرشتگانى كه در آسمانها هستند و شفاعت آنها سودى نمىبخشد، مگر بعد از آنكه خدا براى هركس بخواهد و راضى باشد اجازه (شفاعت) دهد.
9- آنها را كه غير از او مىخوانيد قادر بر شفاعت نيستند، مگر كسانى كه شهادت به حق دادهاند و به خوبى آگاهند.
10- و آنها جز براى كسى كه خدا از او خشنود است (و اجازه شفاعتش را داده) شفاعت نمىكنند.
11- آنها هرگز مالك شفاعت نيستند مگر كسى كه نزد خداوند رحمان عهد و پيمان دارد.
12- براى ستمكاران دوستى وجود ندارد و نه شفاعت كنندهاى كه شفاعتش پذيرفته شود.
تفسير و جمعبندى
دوازده آيه فوق به اضافه چهار آيه مشابه آنها كه در پاورقى به آن اشاره شده، هرگاه در كنار هم چيده و تفسير شوند تمام مشكلات بحث شفاعت، به روشنى حل مىشود، و به هر سؤال در اين زمينه پاسخ داده خواهد شد.
ولى عدم توجه به تفسير موضوعى اين آيات و نظر افكندن به بعضى از آنها و كنار گذاشتن بقيه در مطالعات كلى بحث شفاعت، اشكالات زيادى را بر انگيخته است، و گاه به گمراه شدن و گمراه ساختن ديگران انجاميده است، و اين تقصير كسانى است كه آگاهانه يا ناآگاهانه به تفسير موضوعى پشت كرده و خواستهاند چنين بحثهايى را كه جز از اين طريق قابل حل نيست، با تكيه فقط بر يك يا چند آيه حل كنند، يا راستى در اين انتخاب كردن بعضى از آيات براى اثبات مقصود خود سوء نيست داشتهاند.
به هر حال آيات فوق در حقيقت به پنج گروه مشخص كه هر كدام هدفى را تعقيب مىكند تقسيم مىشود.
«گروه اوّل» آياتى است كه شفاعت را به كلى نفى مىكند مانند آيه اوّل و دوّم.
در نخستين آيه بعد از ذكر قسمتى از حالات مجرمان بىايمان در دوزخ و گفتگوى بهشتيان با آنان مىفرمايد: «شفاعت شفاعتكنندگان» به حال آنها سودى نمىبخشد» (فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشَّافِعينَ.).
اين آيه گرچه هرگونه شفاعت را در مورد اين گروه به طور كلى نفى مىكند (اعم از شفاعت انبياء و اوصياء و فرشتگان و صديقين و شهداء و صالحين) ولى تعبير به «شافعين» كه ظهور در فعليت دارد نشان مىدهد در آن روز شفاعتكنندگان و شفاعت شوندگانى هستند، ولى شفاعت آنها شامل حال اين گروه كه پيوسته روز قيامت را تكذيب مىكردند و نماز و اطعام مسكين را به كلى ترك كرده بودند، نمىشود.
تعبير به «فَمان تَنْفَعُهُمْ» (بنابراين، شفاعت سودى به حال آنها ندارد ..) نيز نشان مىدهد كه وضع حال و اعمال و عقائد آنها چنين محروميتى را به دنبال آورده است.
روى اين حساب اگرچه اين آيه جزء آيات نفى شفاعت است، ولى در متن آن و به طور ضمنى اثبات شفاعت به صورت سربسته آمده است.
در آيه دوّم نيز شفاعت، نفى شده است، و مىفرمايد: «از آن روز بترسيد كه هيچكس مجازات ديگرى را نمىپذيرد، و شفاعت نيز از او پذيرفته نخواهد شد، و غرامتى (براى آزاد كردن از عذاب) از او نمىگيرند و كسى به ياريش بر نمىخيزد» (وَاتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزي نَفْسٌ عَنْ نَفْسِ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لاهُمْ يُنْصَرُونَ).
گرچه مخاطب در اين آيه- به قرينه آيه سابق بر آن- قوم يهودند، ولى حكم آيه جنبه عموميت دارد و تمام راههاى نجات را به روى خلافكاران مىبندد، و از ميان آنها به چهار طريق مهم كه در اين دنيا
وسيله نجات بسيارى از مجرمان مىگردد اشاره شده است:
نخست اينكه كسى جريمه ديگرى را بر عهده گيرد، دوّم شخص آبرومندى براى او شفاعت كند، سوّم غرامت از مجازات عفو شود، چهارم گروهى به ياريش برخيزند، و او را در چنگال مجازات رهايى بخشند، در قيامت هيچ يكى از اينها مفهومى نخواهد داشت.
سخن در اين است كه در اينجا شفاعت به طور كلّى نفى شده است، ولى آيا اين مخصوص به قوم يهود است كه راه كفر و عناد و دشمنى با حق را پيش گرفته بودند، و حتّى انبياء الهى را به قتل مىرساندند، بنابراين منافاتى با آيات شفاعت و روايات متواترى كه مىگويد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ساير معصومين براى گنهكاران اين امّت شفاعت مىكنند ندارد.
با اين كه آيه ناظر به پندار يهود است كه گمان مىكردند پدرانشان براى آنها در قيامت شفاعت مىكنند، آيه خطّ بطلان بر اين پندار مىكشد و آنها را مأيوس مىسازد، يا اينكه ظاهر آيه، اطلاق دارد و هر نوع شفاعتى را درباره هركس نفى مىكند.
ولى آيات ديگرى كه در ذيل خواهد آمد به ضميمه روايات متواتره و اجماع امّت، آيه را مخصوص كفّار و افرادى كه بر اثر گناهان سنگين از شفاعت محرومند مىنمايد، بنابراين آيه فوق به منزله عموم است و آيات ديگر جنبه خصوصى دارند و آن را تخصيص مىزنند و هرگونه ابهامى را در اين زمينه برطرف مىسازند.
شرح اين سخن به زودى خواهد آمد.
«گروه دوّم» آياتى است كه «شفاعت را مخصوص خدا مىشمرد».
از جمله سوّمين آيه مورد بحث است، كه بعد از اشاره به خلقت آسمانها و زمين و حاكميّت خدا بر همه چيز مىفرمايد: «هيچ ولى و شفاعت كنندهاى براى شما جز او وجود ندارد» (خالق اوست، مدبّر عالم نيز ذات پاك اوست، بنابراين مقام ولايت و شفاعت نيز مخصوص ذات مقدس او مىباشد) (مَا لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيّ وَ لا شَفيعٍ).
به اين ترتيب شفيع على الأطلاق و بالذات خالق و مدبّر عالم هستى است زيرا شفاعت نيز نوعى
تدبير و ربوبيّت و تربيت است، بنابراين نبايد دست به دامان بتها زنند، و به غير ذات پاك او پناه برند، و اگر كسى از انبياء و اولياء مقام شفاعت را پيدا كنند حتماً از ناحيه اوست، همانگونه كه مقام حاكميت و هدايت و مربى بودن آنها نيز از سوى خدا اعطا مىشود.
همين معنا در چهارمين آيه مورد بحث به شكل ديگرى آمده، آنجا كه در پاسخ بتپرستانى كه بتها را به عنوان شفيعان خود برگزيده بودند، مىفرمايد: «به آنها بگو تمام شفاعت از آن خداست» (قُلْ للَّه الشَّفاعَةُ جَميعاً).
سپس دليل آن را چنين ذكر مىكند: «مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين از آن اوست، سپس همه شما به سوى او باز مىگرديد» (لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الأرْضِ ثُمَّ الَيْهِ تُرْجَعُونَ).
بديهى است كسى حق بخشش و عفو از گنهكاران دارد و كسى مىتواند شفاعت كند يا شفاعت را پذيرا گردد كه خالق و مالك همه موجودات است، در آغاز از سوى او به وجود آمدند و سرانجام به سوى او باز مىگردند.
به اين ترتيب در اصل صاحب شفاعت خداست، و هيچكس همتاى او نيست، بلكه ديگران مشروعيت شفاعت خود را از او مىگيرند، روشن است انحصار شفاعت ذاتاً و به طور استقلال در وجود خداوند، هيچگونه منافاتى با مشروعيت شفاعت ديگران به اذن خدا ندارد، همانگونه كه مالكيت و حاكميت ذاتاً از آن اوست، ولى ديگران مىتوانند به اذن و فرمان او در محدوده خاصى مالك و حاكم گردند.
جالب اينكه در آيه قبل از آن هنگامى كه نفى شفاعت بتها را مىكند مىفرمايد: «بگو چگونه از آنها شفاعت مىطلبند در حالى كه آنها مالك چيزى نيستند و عقل و شعورى ندارند»؟ (قُلْ اوَلَوْ كانُوا لايَمْلِكُونَ شَيئاً وَ لا يَعْقِلُونَ).
اين تعبير دليل روشنى است بر اينكه شفاعت از شئون مالكيت و حاكميت است و اختصاص آن به خدا نيز از همين رهگذر مىباشد چرا كه مالك و حاكم اصلى در عالم هستى اوست و ديگران ريزهخواران خوان نعمت او هستند.
«گروه سوّم» آياتى است كه «شفاعت را منوط به اذن خداوند مىكند» و در حقيقت مكمّل آيات گروه دوّم است، لذا در پنجمين آيه مورد بحث با يك استفهام انكارى مىفرمايد: «چه كسى مىتواند نزد خدا شفاعت كند جز به اذن او»؟ (مَنْ ذَا الذَّي يَشْفَعُ عِنْدَهُ الّا بِاذْنِهِ).
بنابراين پيامبران و اولياء اللَّه و شافعان روز جزا همگى مشروعيّت شفاعت خود را از خدا مىگيرند، و تنها به اذن او شفاعت مىكنند، و مسلّم است كه اذن او نيز از حكمت او سرچشمه مىگيرد، يعنى روى حساب و كتابى است، و تاكسى شايسته شفاعت نباشد، اذن براى شفاعت او داده نمىشود (اين سخن را در نظر داشته باشيد تا شرح بيشتر درباره آن به موقع داده شود).
قابل توجه اينكه در آيه فوق (آية الكرسي) اين جمله بعد از آن گفته شده كه مقام قيّوميّت و مالكيت را نسبت به تمام آنچه در آسمانها و زمين است براى خدا تثبيت مىكند، بنابراين شفاعت، از مالكيت و حاكميت و قيّوميت او سرچشمه مىگيرد.
و به اين ترتيب خط بطلان بر عقائد بتپرستان مىكشد كه پرستش بتها را به بهانه شفاعت آنها در درگاه خدا مىدانستند.
همين معنا در ششمين آيه به صورت ديگرى آمده است، مىفرمايد: «در آن روز (روز قيامت) شفاعت سودى نمىبخشد، جز كسى كه خداوند رحمان اجازه براى او داده و از گفتار او راضى است» «يَوْمَئِذٍ لاتَنْفَعُ الشَّفاعَةُ الّا مَنْ اذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِي لَهُ قَوْلًا).
در اينكه منظور از «من اذن له الرحمن» كيست؟ دو احتمال وجود دارد: نخست اينكه منظور شفاعتكنندگان است كه به اذن خدا عهدهدار اين مقام مىشوند، و ديگر اينكه شفاعت شوندگان است كه به اذن خداوند مشمول شفاعت مىگردند.
ولى احتمال اوّل صحيحتر به نظر مىرسد، چرا كه هماهنگ با آيه گذشته (آية الكرسي) است، در آنجا نيز سخن از اذن براى شفيعان بود آيهاى كه بعد مىآيد نيز شاهد ديگرى بر اين مدعاست، و لذا در اينجا بسيارى از مفسّران همين معنا را برگزيدهاند.
جمله «وَرَضِي لَهُ قَوْلًا» نيز تاب دو معنا دارد نخست اينكه به شفيعان بر گردد يعنى شفاعت كسانى پذيرفته مىشود كه خداوند از گفتار و شفاعت آنها راضى است، و به اين ترتيب هر دو جلمه مؤكد يكديگرند.
ديگر اينكه منظور شفاعت شوندگانى كه خداوند از قول آنها راضى است، و به تعبير ديگر داراى سخن يا اعتقاد يا عمل صالحى بودهاند كه جلب رضاى خدا را براى اذن شفاعت كردهاند، ولى با توجه به اينكه جمله اول ناظر به كار شفيعان است مناسب اين است كه جمله دوّم نيز اشاره به همان باشد تا مرجع ضميرها يكسان و يكنواخت گردد.
در هر صورت آيه دليل روشنى است بر وجود شفاعت با اذن پروردگار نسبت به گروهى از خطاكاران.
در هتفمين آيه نيز همين معنا به صورت ديگر بيان شده، مىفرمايد: «هيچ شفاعت كنندهاى جز به اذن او وجود ندارد» (ما من شفيع الا من بعد اذنه).
«بنابراين چرا براى شفاعت به سراغ عبادت بتها مىرويد؟ فقط پروردگارتان را عبادت كنيد، نه غير او را، چرا متذكر نمىشويد»؟! (ذلِكُم اللَّه رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ افَلا تَذَكَّرُونَ).
همين معنا در هشتمين آيه در مورد شفاعت فرشتگان آمده است كه تأكيد مىكند شفاعت آنها نيز به اذن خدا است، مىفرمايد: «چه بسيار فرشتگان آسمانى كه شفاعت آنها سودى نمىبخشيد مگر بعد از آنكه خدا براى هركس بخواهد و راضى باشد اجازه دهد» (وَكَمْ مِنْ مَلَكٍ في السَّماواتِ لاتُغْني شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً الّا مِنْ بَعْدِ انْ يَأذَنَ اللَّه لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى).
جايى كه فرشتگان آسمان با آنهمه عظمت، قادر بر شفاعت نيستند جز به اذن و رضاى پروردگار، چه انتظارى از بتهاى بىشعور و فاقد هرگونه ارزش مىتوان داشت؟ آيا شرم آور نيست كه بگويند ما بتها را از اين جهت مىپرستيم كه شفيعان ما در درگاه خدا باشند؟!
جالب اينكه براى بيان اهميت مطلب، تعبير به «كم» شده است كه معمولًا به معناى كثرت است و در اينجا معناى عموم دارد، و نيز تعبير به في السَّماواتِ (در آسمانها) شده كه آن نيز دليل بر علوّ مقام آنها است، و نيز تعبير به شَفاعَتُهُمْ (شفاعت آنان) به صورت جمعى آمده تا معلوم شود شفاعت همه آنها نيز بدون اذن و رضاى خداوند اثرى ندارد.
تكيه بر روى فرشتگان از ميان تمام شفاعتكنندگان، ممكن است به خاطر اين باشد كه گروهى از بتپرستان عرب، آنها را مىپرستيدند، يا از اين نظر كه وقتى شفاعت آنها بدون فرمان خدا مفيد نباشد هرگز انتظارى از بت بىشعور نمىتوان داشت.
تفاوت ميان «اذن» و «رضا» از اين نظر است كه اذن در جايى گفته مىشود كه شخص اعلام رضايت
كند ولى رضايت مربوط به باطن است و از آنجا كه گاه اعلام رضايت ممكن است تحميلى باشد و رضاى باطنى در آن نباشد اين دو در اينجا با هم آمده است تا تأكيدى بر مقصود باشد، هرچند در مورد خداوند تحميلى تصوّر نمىشود و اذن و رضاى او هماهنگ است (دقت كنيد).
آيا اين اذن مربوط به شفاعت «شفاعت كنندگان» است، يا «شفاعت» شوندگان»؟ آيه مورد بحث تاب هر دو معنا را دارد، هرچند در مجموع مناسبتر آن است كه ناظر به «شفاعت كنندگان» باشد، يعنى خداوند اجازه شفاعت به آنها بدهد و از شفاعتشان راضى باشد.
«چهارمين گروه» آياتى است كه «براى شفاعت كننده، يا شفاعت شونده، شرائطى ذكر مىكند» از جمله در نهمين آيه مورد بحث ضمن نفى شفاعت بتها مىفرمايد: «كسانى را كه غير از او (خدا) مىخوانند، قادر بر شفاعت نيستند» (وَ لا يَمْلِكُ الذَّينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ).
سپس گروهى را استثناء كرده، مىفرمايد: «مگر كسانى كه شهادت به حق دادهاند و به خوبى آگاهند» (و مىدانند براى چه كسى اجازه شفاعت دارند) (الّا مَنْ شَهِدَ بِالحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ).
ظاهر اين است كه اين وصف براى «شفيعان» است و منظور از شهادت به حق كه وصف اوّل آنها است، اين است كه موحد و يكتاپرست باشد، يعنى جز در سايه توحيد و نفى بتها و استمرار از عنايات الهى شفاعت ممكن نيست.
بعضى از مفسّران نيز گفتهاند اين توصيف براى «شفاعت شوندگان» است، يعنى شفاعت تنها شامل حال كسانى مىشود كه شهادت به حقّانيت خداوند و يكتايى او دادهاند، و مشركان هرگز مشمول شفاعت نخواهند شد.
ولى ظاهر آيه همان تفسير اوّل است، زيرا تفسير دوّم نياز به تقدير دارد(1)و تقدير خلاف ظاهر است.
در مورد توصيف دوّم (وَ هُمْ يَعْلَمُونَ) نيز همين دو تفسير آمده است، اگر وصف براى «شفاعت كنندگان» باشد، مفهومش آن است كه آنها كسانى هستند كه شهادت به حق را از روى علم و آگاهى
1) تقدير آيه بايد چنين باشد:« الّا لمن شهد بالحقّ».
مىدهند، و يا منظور اين است كه «شفاعت» شوندگان» را به خوبى مىشناسد و مىدانند درباره چه كسى حق شفاعت دارند.
و اگر وصف براى شفاعت شوندگان باشد، مفهومش اين است كسانى مشمول شفاعت مىشوند كه شفاعت به حق و كلمه توحيد را از روى علم و آگاهى بگويند و با دليل و برهان باشد نه تنها با زبان!
همين معنا در دهمين آيه مورد بحث به صورت ديگرى آمده است، بعد از اشاره به نفى گفتار بتپرستان درباره فرشتگان كه آنها را فرزندان خدا مىپنداشتند مىفرمايد: آنها بندگان شايسته او هستند، «و آنها جز براى كسى كه خداوند از وى راضى است شفاعت نمىكنند» (وَ لا يَشْفَعُونَ الّا لِمَنِ ارْتَضى).
(و آنها از ترس او بيمناكند) (وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ).
بنابراين پرستش فرشتگانى به خاطر شفاعت (آنچنان كه عقيده مشركان بود) بيهوده است، آنها سر بر فرمان خدا دارند، و تنها براى كسانى شفاعت مىكنند كه مورد پذيرش خدايند، يعنى تنها براى موحّدان مخلص.
بنابراين جمله لِمَن ارْتَضى (براى كسى كه خدا از آنها راضى باشد) يا اشاره به راضى بودن از دين و ايمان و توحيد آنهاست، و يا راضى بودن از شفاعت براى آنان، و هر دو به يك معنى باز مىگردد.
به اين ترتيب شفاعت از سوى غير خداوند تنها به اجازه اوست، و اجازه او مخصوص كسانى است كه مؤمن و موحّد باشند.
در نهمين آيه با تعبير تازهاى در همين زمينه برخورد مىكنيم كه بعد از اشاره به رانده شدن مجرمان در قيامت به سوى جهنّم، مىفرمايد: «آنها مالك و صاحب اختيار شفاعت نيستند مگر كسى كه نزد خداوند رحمان عهد و پيمانى دارد» (لايَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ الّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمانِ عَهْداً).
اين توصيفى است براى شفاعت شوندگان (به قرينه آيه قبل از آن كه درباره مجرمان است) و مسلّماً منظور از عهد و پيمان در اينجا چيزى جز ايمان به خدا، و اقرار به يگانگى او، و تصديق پيامبران، و قبول ولايت اوصياء، نيست، و بعضى عمل صالح را نيز به آن افزودهاند.
هرچند مفسّران ظاهراً در اينجا احتمالات متعددى در تفسير «عهد» دادهاند، زيرا با دقت در كلمات آنها روشن مىشود كه تقريباً همه به قدر جامعى بر مىگردد كه در بالا به آن اشاره شد.
بعضى از مفسّران بزرگ احتمال دادهاند كه اين وصفى است براى شفاعت كنندگان و منظور از «عهد» در اينجا همان است كه در آيه 86 زخرف آمده يعنى «شهادت بالحق»(1)
ولى با توجه به اينكه ضمير در «لايملكون» بايد به مرجعى كه در آيه قبل است باز گردد، و در آنجا سخن از «مجرمان» به ميان آمده، اين احتمال بعيد به نظر مىرسد، و ظاهر اين است كه وصفى است براى «شفاعتشوندگان» به اين ترتيب بايد ميان «شفاعت شونده» و «شفاعت كننده» رابطهاى بوده باشد از ايمان و عمل صالح، چرا كه شفاعت در آنجا روى حساب است و هرگز به معناى پارتى بازى درباره افراد ناشايسته نيست.
در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: مَنْ ادْخَلَ عَلَى مُؤْمِنٍ سُرُوراً فَقَد سَرَّني وَ مَنْ سَرَّني فَقَدْ اتَّخَذَ عِنْدَ اللَّه عَهْداً: «كسى كه سرور و شادى در دل مؤمنى ايجاد كند مرا مسرور كرده، و هركس مرا مسرور كند عهدى نزد خدا (براى شفاعت) دارد».(2)
مسلّماً كسى كه مؤمنى را به خاطر ايمانش شاد كند داراى ايمان و نوعى عمل صالح است كه رابطه او را با خدا براى شفاعت محكم مىكند.
«گروه پنجم» (آخرين آيات مورد بحث) ناظر به آن است كه بعضى از افراد به خاطر اعمالى كه مرتكب شدهاند شايسته شفاعت نيستند، و مفهوم آن اين است شفاعت، گروههاى ديگرى را شامل مىشود، مىفرمايد: «براى ظالمان (در آن روز سخت، روز قيامت) دوستى وجود ندارد و نه شفاعت كنندهاى كه شفاعتش پذيرفته شود» (ما لِلظَّالِمينَ مِنْ حَميمٍ وَ لا شَفيعٍ يُطاعُ).
پس غير ظالمان اجمالًا شايسته شفاعتند.
در اينكه منظور از «ظالمان» كيست؟ بعضى مانند محقق طبرسى در مجمعالبيان آن را به معناى مشركان و منافقان دانستهاند چرا كه برترين ظلم و بالاترين ستم همان شرك و نفاق است.(3)
فخر رازى نيز تصريح مىكند كه منظور از «ظالمان» در اينجا كفّار است.(4)
آياتى كه قبل از آن وارد شده، و آغاز همين آيه كه آنها را از روز قيامت بيم مىدهد و همچنين آياتى كه بعد از آن آمده، و سرنوشت كفّار پيشين را كه معذّب به عذاب الهى شدند به عنوان درس عبرتى براى آنان ذكر مىكند نيز شاهد و گواه اين معناست.
در تفسير روحالبيان و روحالمعانى و مراغى نيز اين تفسير انتخاب شده است.
به هر حال نفى شفاعت با تكيه بر گروه ظالمان (به هر معنا كه آن را تفسير كنيم) دليل بر اثبات شفاعت درباره اقوام ديگرى است، اين همان چيزى است كه تا به حال بارها گفتهايم كه شفاعت بىحساب نيست و نياز به نوعى شايستگى و قابليّت دارد، يعنى گنهكاران دو گروهند: گروه شايسته شفاعت و گروه غير شايسته.
با توجه به تنوع آيات فوق و گروههاى پنجگانهاى كه هر كدام ناظر به بخشى از مسأله شفاعت است، و با توجه به جمعبندى اين آيات و تفسير آنها به كمك يكديگر كه در بالا اشاره شد هم حقيقت مفهوم شفاعت روشن مىشود، و هم فلسفه و شرائط و ارزش و نقش سازنده آن، و هم پاسخ به اشكالات گوناگونى كه ناآگهان به خاطر عدم احاطه به مجموعه آيات مربوط به شفاعت در اين زمينه كردهاند، بعضى از آيات قرآن پاسخگوى همه سؤالات است.
ولى اهميت مسأله ايجاب مىكند كه هريك از اين مباحث به طور جداگانه در توضيحات عنوان گردد، تا به كمك آيات قرآن و تحيل منطقى هرگونه زنگارى از اين آئينه زدوده شود، و گرد و غبار از چهره آن بر طرف گردد، اين شمال و اين توضيحاتى كه در زمينه مسائل مهم شفاعت است.
هرگاه در معناى لغوى شفاعت درست بينديشيم مفهوم اسلامى آن را نيز مىتوان به دست آورد، زيرا
شفاعت از مادّه شفع به معناى ضميمه كردن چيزى به همانند اوست (ضَمُّ الشَيْء الى مِثْلِه) و از اينجا روشن مىشود كه بايد نوعى شباهت و همانندى در ميان آن دو بوده باشد، هر چند تفاوتهايى نيز در ميان آنها ديده شود.
و به همين دليل شفاعت به مفهوم قرآنيش اين است كه شخص گنهكار به خاطر پارهاى از جنبههاى مثبت (مانند ايمان يا انجام بعضى از اعمال صالح) شباهتى با اولياء اللَّه پيدا كند و آنها با عنايات و كمكهاى خود او را به سوى كمال سوق دهند و از پيشگاه خدا تقاضاى عفو كنند.
و به تعبير ديگر حقيقت شفاعت، قرار گرفتن موجودى قوىتر و برتر، در كنار موجود ضعيفتر، كمك كردن به او براى پيمودن مراتب كمال است.
شفاعت در مورد افراد خطاكار هميشه در جوامع انسانى وجود داشته است، و شايد هزاران سال قبل از نزول قرآن افراد صاحب نفوذ براى خطاكاران نزد ارباب قدرت شفاعت مىكردند، منتها شفاعت رائج در ميان مردم، با شفاعت در منطق قرآن و اديان آسمانى يك فرق بسيار مهم و واضح دارد و آن اينكه:
شفاعت در جوامع انسانى غالباً از اين نظر بوده است كه شفاعت كننده داراى نوعى نفوذ اجتماعى بوده، و شخصى كه نزد او شفاعت مىشد از جهتى به او نياز داشته، لذا شفاعت او را در مورد خطا كار مىپذيرفته تا به موقع از نفوذ شفاعت كننده براى پيشرفت مقاصد خود كمك بگيرد!.
مثلًا شاهان شفاعت اطرافيان خود و رجال دولت را در مواردى مىپذيرفتند، تا به آنها عظمت دهند و براى آنها ارزش قائل شوند و به موقع از وجودشان در كارهاى خود كمك گيرند.
شفاعت كنندگان نيز روابط شخصى را با شفاعت شونده در نظر مىگرفتند و نه شايستگىهاى افراد را.
ولى از آنجا كه خداوند غنى بالذات، و بىنياز على الأطلاق است، شفاعت در پيشگاهش شكل ديگرى پيدا مىكند، و آن اينكه شفيعان در كاهش نگاه مىكنند ببينند كه در ميان خطا كاران چه كسانى پيدا مىشوند كه بر اثر پارهاى از نقاط مثبت مانند ايمان و بعضى از اعمال صالح مورد رضاى پروردگارند و به خاطر همين زمينههاى مثبت نزد خدا براى آنها شفاعت مىكنند، و اين تفاوت مهم شفاعت معمول ميان مردم را از شفاعت اولياء اللَّه در درگاه خدا جدا مىسازد كه اوّلى بر اساس «رابطهها» است و دوّمى بر اساس «ضابطهها»!.
و از اينجا پاسخ بعضى از خردهگيرهاى ناآگاهان كه شفاعت را به نوعى پارتى بازى يا چراغ سبز دادن
به گنهكاران تفسير كرده، و آن را با شفاعت اطرافيان سلاطين جبّار مقايسه نمودهاند روشن مىشود، زيرا عوامل زير بنايى شفاعت در مفهوم شرعيش عواملى است سازنده، و بر اساس لياقتهاست در حالى كه شفاعت رائج در ميان مردم در بسيارى از موارد از نيازهاى طرفينى و رابطههاى شخصى و خصوصى و غير منطقى سرچشمه مىگيرد.
شفاعت الهى تربيت كننده است، و شفاعتهاى معمولى گاه سبب جرأت بر گناه است.
آياتى كه در بالا آوردهايم نيز گواه زندهاى بر اين معناست زيرا براى شفاعت شوندگان اوصافى ذكر مىكنند كه همگى ناظر به جنبههاى مثبت و لياقت و شايستگى است، هرچند اين شايستگى بر اثر بعضى از اعمال صالح باشد.
با يك نظر وسيع مىبينيم شفاعت از نظر مصداقهاى خارجى آنقدر گسترده است كه تمام عالم هستى و جهان اسباب را در بر مىگيرد، زيرا كمك موجودات قوىتر به پرورش و نجات موجودات ضعيفتر در جاى جاى جهان تكوين به چشم مىخورد.
هنگامى كه بذر گياه شكافته مىشود، و جوانه ضعيف و ناتوان از آن سر بر مىآورد، زمين مواد غذايى خود را در اختيار آن گذارده، آفتاب با حرارت و گرمى و نيروى مرموز خود بر آن مىتابد، و ابرهاى پر بار دانههاى حياتبخش خود را پى در پى بر آن فرو مىريزند تا اين موجود ضعيف و ناتوان قدرت گيرد و از لابلاى موانع بگذرد و سرانجام به درختى تنومند كه شاخههاى پر از ميوه است مبدل گردد، اين يك صحنه روشن از شفاعت تكوينى است.
قرار گرفتن پدر و مادر نيرومند در كنار نوزاد ضعيف، باغبان در كنار نهالها، معلم دانشمند در كنار طفل ابجد خوان، صحنههاى ديگرى از شفاعت تكوينى مىباشد، و به اين ترتيب تمام عالم اسباب و علت و معلول را مىتوان صحنههاى گوناگونى از اين شفاعت شمرد.
مسلماً آفتاب و باد و باران و زمين هرگز به يارى چوب خشك نمىشتابند، آن هيزم است و سرنوشتى جز سوختن ندارد، بلكه به كمك جوانههاى نوخاسته، نهالهاى ضعيف، و خلاصه موجوداتى كه نوعى
شايستگى را براى كمال در خود حفظ كردهاند، مىشتابند.
هرگاه اين الگوى روشن را از جهان تكوين به عالم تشريع يعنى شفاعتهاى انبياء و اولياء براى گنهكاران ببريم، هم مفهوم واقعى شفاعت قرآنى روشن خواهد شد و هم به تمام ايرادهاى ناآگاهان پاسخ داده مىشود، و در اين حال شفاعت مفهوم تربيتى خود را كاملًا نشان مىدهد.
جالب اينكه اميرمؤمنان علي عليه السلام در نهج البلاغة در كلمات قصارش جملهاى دارد كه اين معنا را با تعبير بسيار زيبايى منعكس ساخته است، مىفرمايد: الشَّفِيعُ جَناحُ الطَّالِبِ: «شفاعت كننده بال و پر طلب كننده است»!(1)
همان گونه كه پرندگان كوچك و نوزاد كه قادر بر پرواز نيستند به كمك پدر و مادر خويش به پرواز در مىآيند، و آنها به حكم بال و پر او هستند، و به او كمك مىكنند تا به صورت يك پرنده كامل در آيد، شفاعت كنندگان الهى نيز شفاعت شوندههاى ضعيف را كمك مىكنند تا در آسمان سعادت و كمال به پرواز در آيند! (دقت كنيد).
از آنچه در تفسير مفهوم شفاعت گفته شد، و نيز اشارات متعددى كه در تفسير آيات آورديم، فلسفه شفاعت كاملًا روشن مىشود.
شفاعت نه تشويق به گناه است و نه چراغ سبز براى معاصى، نه عامل عقب افتادگى و نه چيزى شبيه پارتى بازى در جامعههاى دنيا امروز، بلكه يك مسأله مهم تربيتى است كه از جهات گوناگون آثار مثبت و سازنده دارد، از جمله:
الف: ايجاد اميد و مبارزه با روح يأس- بسيار مىشود كه غلبههاى هواى نفس سبب ارتكاب گناهان مهمى مىشود و به دنبال آن روح يأس بر كسانى كه مرتكب آن گناهان شدهاند غلبه مىكند، و اين يأس آنها را به آلودگى بيشتر، و غوطهور شدن در گناهان سوق مىدهد، زيرا آنها فكر مىكنند آب از سرشان گذشته، بنابراين چه يك قامت چه صد قامت!.
1) نهجالبلاغه، كلمات قصار، كلمه 63.
ولى اميد به شفاعت اولياء اللَّه به آنها نويد مىدهد كه اگر همينجا متوقف شوند، و خود را اصلاح كنند، ممكن است گذشته آنها از طريق شفاعت نيكان و پاكان جبران گردد، بنابراين اميد شفاعت به متوقف شدن گناه و بازگشت به سوى صلاح و تقوى كمك مىكند.
ب- ايجاد رابطهاى معنوى با اولياء اللَّه- با توجه به آنچه در تفسير مفهوم شفاعت در بالا گفته شد گرفتن اين نتيجه آسان است كه شفاعت منوط به وجود نوعى رابطه در ميان «شفيع» و «شفاعت شونده» است، رابطه معنوى از نظر ايمان، و بعضى از صفات فاضله، و انجام حسنات.
مسلماً كسى كه اميد به شفاعت دارد سعى مىكند به نوعى اين رابطه را بر قرار سازد، و كارى كه موجب رضاى آنهاست انجام دهد، پلهاى پشت سر را خراب نكند، پيوندهاى محبت دوستى را تا به آخر نگسلند.
مجموعه اين امور عامل مؤثرى براى تربيت او خواهد بود، و سبب مىشود كه تدريجاً از صف آلودگان درآيد، يا لااقل در كنار پارهاى از آلودگىها به اعمال نيك روى آورد، و از سقوط بيشتر در دامان شيطان رهايى يابد.
ج: تحصيل شرائط شفاعت- در آياتى كه تفسير آن را در بالا خوانديم شرائط مختلفى درباره شفاعت ذكر شده بود كه از همه مهمتر اذن و اجازه پروردگار بود، مسلماً كسى كه اميد و انتظار شفاعت دارد، بايد اين اذن و اجازه را به نحوى فراهم سازد، يعنى كارى انجام دهد كه محبوب و مطلوب خدا است.
در بعضى از آيات گذشته آمده بود كه در قيامت شفاعت تنها براى كسانى مفيد خواهد بود كه خداوند رحمان اجازه براى شفاعت او داده و از گفتار او راضى است (طه 109).
در آيه 28 انبياء آمده بود تنها كسانى مشمول بخشودگى از طريق شفاعت مىشدند كه به مقام ارتضاء (خشنودى خدا) برسند، و طبق آيه 87 مريم داراى عهد الهى هستند، و چنانكه گفتيم همه اين مقامات در سايه ايمان به خدا و دادگاه عدل او و اعتراف به حسنات و سيئات (نيكى اعمال نيك و بدى اعمال بد) و گواهى به صحت تمام مقرراتى كه از سوى خدا نازل شده است پيدا مىشود.
بعلاوه در بعضى از آيات فوق آمده بود كه شفاعت شامل ظالمان نمىشود، به اين ترتيب اميدواران شفاعت بايد از صف ظالمان (ظلم به هر معنا كه تفسير شود) خارج گردند.
مجموعه اين جهات سبب مىشود كه اميدواران شفاعت در اعمال گذشته خويش تجديد نظر كنند و نسبت به آينده تصميمهاى بهترى بگيرند، اين خود نيز يك نقطه مثبت و عامل مؤثر تربيت است.
د: توجه به سلسله شافعان- توجه به اشاراتى كه درباره شفيعان در آيات قرآن آمده، و همچنين تصريحاتى كه در روايات اسلامى شده است، دليل ديگرى بر جنبههاى تربيتى مسأله شفاعت است.
در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: الشُّفَعاءُ خَمْسَةُ القُرْآنُ وَ الرَّحِمُ، وَ الأمانَةُ، وَ نَبِيِّكُمْ، و اهَلُ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ: «شفيعان در قيامت پنجاند: قرآن، صله رحم، امانت، و پيغمبر شما و اهل بيت پيغمبرتان.(1)
در حديث ديگرى كه در مسند احمد از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمده است، مىخوانيم: تَعَلَّمُوا القُرآنَ فَانَّهُ شَافِعٌ يَوْمَ القِيامَةِ: «قرآن را فرا گيريد كه شفاعت كننده روز قيامت است».(2)
همين معنا در نهجالبلاغة در كلام مولاى متقيان اميرالمؤمنين علي عليه السلام آمده است: فَانَّهُ شافِعٌ مُشَفَّعٌ: «قرآن شفاعت كنندهاى است كه شفاعتش پذيرفته مىشود».(3)
از روايات متعددى نيز استفاده مىشود كه بهترين شفاعت كننده «توبه» است علي عليه السلام مىفرمايد:
لاشَفيعَ انْجَحُ مِنَ التَّوْبَةِ: «شفاعت كنندهاى موفقتر از توبه نيست».(4)
در بعضى از احاديث نيز تصريح به شفاعت انبياء و اوصياء و مؤمنين و ملائكه شده است، مانند حديثى از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم كه مىفرمايد: (الشَّفاعَةُ لِلأْنبِياءِ وَ الأوْصِياءِ وَ المُؤْمِنينَ وَ الملائِكَةِ، وَ في المُؤْمِنينَ مَنْ يَشْفَعُ مِثْلَ رَبيعَةٍ وَ مُضَرٍ! وَ اقَلُّ المُؤْمِنينَ شَفاعَةً مَنْ يَشْفَعُ ثَلاثينَ انْساناً)!: «شفاعت براى انبياء و اوصياء و مؤمنين و فرشتگان است، و در ميان مؤمنين كسانى هستند كه به اندازه قبيله «ربيعه» و «مُضَر» را شفاعت مىكنند! و كمترين شفاعت مؤمن آن است كه درباره سى نفر شفاعت كند»!.(5)
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام آمده است كه روز قيامت خداوند «عالم» و «عابد» را مبعوث مىكند، هنگامى كه در برابر دادگاه عدل الهى قرار گيرند قيلَ لِلْعابِدِ انْطَلِقْ الى الجَنَّةِ، وَ قيلَ لِلْعالِمِ قِفْ تَشْفَعُ لِلنَّاسِ بِحُسنِ تَأديِبكَ لَهُمْ: «به عابد گفته مىشود: حركت كن به سوى بهشت، و به عالم گفته مىشود:
بايست و براى مردم شفاعت كن به خاطر تربيت خوبت نسبت به آنها»!.(6)
ضمناً اين تعبيرات مخصوصاً تعبيرى كه در روايت اخير آمده به خوبى نشان مىدهد كه شفاعت مولود نوعى پيوند معنوى با نيكان و پاكان و مؤمنان و دانشمندان است.
درباره شهيدان نيز از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده كه فرمود: وَ يَشْفَعُ الرَّجُلُ مِنْهُمْ في سَبْعينَ الْفاً مِنْ اهْلِ بَيْتِهِ وَ جيرانِهِ: «يك نفر از آنها درباره هفتاد هزار نفر از خانواده و همسايگان (و غير آنها) شفاعت مىكند»!.(1)
حتى از رواياتى استفاده مىشود كه «شفيع انسان اطاعت خداوند و عمل به حق است» (شافِعُ الخَلْقِ:
العَمَلُ بِالحَقِّ وَ لُزُومُ الصِّدْقِ).(2)
كوتاه سخن اينكه از مجموع اين روايات و روايات فراوان ديگرى كه در منابع اسلامى وارد شده يك نتيجه روشن گرفته مىشود كه شفاعت از مهمترين مسائل تربيتى در اسلام است كه ارزشهاى والاى اسلامى را با توجه به نوع شفاعتكنندگان نشان مىدهد، و همه مسلمانان را به سوى اين ارزشها و صفات شفاعت كنندگان و ايجاد رابطه با آنها ترغيب و تشويق مىنمايد، هرگونه تفسير نادرست و تحريف باطل را از مسأله شفاعت مىزدايد.(3)
بىشك از جمله زمانهايى كه شفاعت در آن صورت مىگيرد روز قيامت است، چرا كه بسيارى از آيات شفاعت ناظر به آن روز مىباشد، ولى آيا در جهان برزخ و يا حتى در عالم دنيا نيز شفاعت صورت مىگيرد و در آخرت قبل از پايان حساب شفاعتى هست يا نه؟ جاى گفتگو است.
مرحوم علّامه طباطبايى در اينجا بحث مشروحى دارد، و در پايان چنين نتيجه مىگيرد كه مسأله
1) مجمعالبيان، جلد 2، صفحه 538( ذيل آيه 171 آلعمران).
2) غرر الحكم.
3) درالميزان بعد از آنكه شفاعت را به معناى تأثير اسباب در مسبّبات، تفسير مىكند، شافعان را به دو دسته در عالم تكوين و تشريع تقسيم مىنمايد و از جمله شافعان تشريعى، توبه و ايمان و عمل صالح و قرآن و انبياء و فرشتگان و مؤمنان را مىشمارد و در اين زمينه به آياتى كه دلالت بر تأثير اين امور يا اين اشخاص در آمرزش گناهان دارند استدلال مىنمايد( هرچند عنوان شفاعت در آنها نيست) مانند 54 زمر و 28 حديد و 9 مائده و 16 مائده و 64 نساء و 7 مؤمن و 286 بقره.
شفاعت در آخرين موقف از مواقف روز قيامت انجام مىگيرد، در اينجاست كه شفاعت كننده تقاضاى مغفرت شفاعت شونده را مىكند تا بدين وسيله وارد دوزخ نشود، و يا به كمك شفاعت او بعضى از كسانى را كه در دوزخند خارج شوند.
وى در بعضى ديگر از كلماتش اشاره به عالم برزخ كرده، و رواياتى را كه بر حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه (عليهمالسلام) به هنگام مرگ و سؤال قبر و كمك به مؤمنان دلالت دارد مورد توجه قرار داده، مىافزايد: اينها از قبيل شفاعت نيست، بلكه از قبيل تصرّف و حكومت الهيّهاى است كه خدا به آنها بخشيده.(1)
عجب اينكه ايشان هنگامى كه سخن از حقيقت شفاعت مىگويند، آن را چنان توسعه داده كه هرگونه تأثير اسباب را در عالم تكوين و تشريع مشمول شفاعت مىشمرد، ولى در اينجا كمك و اعانت اولياء اللَّه را به گروهى از مؤمنان براى نجات آنها از مشكلات برزخ و قبر، مصداق شفاعت نمىدانند.
به هر حال آنچه از مجموعه آيات و روايات به دست مىآيد اين است كه «شفاعت» به معناى وسيع كلمه- در هر سه عالم (دنيا، برزخ و آخرت) صورت مىپذيرد، هرچند محل اصلى شفاعت و آثار مهم آن در قيامت و براى نجات از عذاب دوزخ است.
در آيه 64 نساء مىخوانيم: (وَلَوْ انَّهُمْ اذْ ظَلَمُوا انْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّه وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ، لَوْجَدُوا اللَّه تَوَّاباً رَحيماً): «اگر آنها هنگامى كه به خود ستم مىكردند (و مرتكب گناه مىشدند) به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز براى آنها استغفار مىكرد خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند».
آيا تقاضاى مغفرت از سوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم براى مؤمنان خطا كار چيزى جز شفاعت مىتواند باشد؟!.
همين معنا در داستان يعقوب و فرزندانش نيز در قرآن آمده است كه آنها از پدر خواستند در پيشگاه خدا براى آنان استغفار كند او هم پذيرفت (يوسف- 97).
و نيز بسيار شده است كه در همين جهان افراد يا اقوامى به خاطر شفاعت پيامبران و اولياء اللَّه از عذاب دنيا نجات يافتهاند و اين چيزى جز شفاعت نيست.
در جهان برزخ نيز روايات بسيارى داريم كه اعمال نيك آدمى همچون نماز و روزه و ولايت و امثال آن
1) تفسير الميزان، جلد 1، صفحه 74، ذيل آيه 48 سوره بقره.
يا حضور اولياء اللَّه سبب تخفيف آلام و مجازاتها مىگردد، و يا دفن انسان صالح و پاكدامنى كه داراى حسنات مهمى بوده است در يك مقبره سبب تخفيف مجازات گنهكاران آن گورستان مىشود.
اينها همه نيز اشاراتى است به شفاعت در عالم برزخ.
حتى نماز ميت و تقاضاى مغفرتى كه در ضمن آن براى مردگان مىشود مسلماً بىتأثير نيست، اين نيز نوعى شفاعت است.
بنابراين شفاعت محدود به عالم خاصى نيست، بلكه همه عوالم سه گانه را در بر مىگيرد، منتها جايگاه اصل و مهم شفاعت همان قيامت و در آستانه قرار گرفتن در برابر كانون عذاب الهى است.
سؤال
ممكن است گفته شود در روايات متعددى اين مضمون از امامان معصوم عليه السلام روايت شده است كه در مورد برزخ درباره شما بيمناكيم، چنانكه از امام صادق عليه السلام نقل شده است: (وَاللَّه ما اخافُ عَلَيْكُمْ الّا البَرْزَخَ، فَاذا صارَ الأمْرُ الَيْنا فَنَحْنُ اوْلَى بِكُمْ): «به خدا سوگند تنها از برزخ بر شما مىترسم، ولى هنگامى كه كار به دست ما آيد (اشاره به قيامت است) ما به شما سزاوارتريم»!.(1)
در حديث ديگرى از همان امام عليه السلام مىخوانيم كه ضمن وعده شفاعت به مؤمنان خطا كار، فرمود:
(وَلِكنِّي وَ اللَّه اتَخَوَّفُ عَلَيْكُمْ في البَرْزَخِ): «ولى من به خدا در برزخ درباره شما بيمناكم»!.
راوى مىگويد: عرض كردم وَ ما البَرْزَخُ؟ «برزخ چيست؟» امام فرمود: «القَبْرُ مُنْذُ حَينَ مَوِهِ الى يَوْمِ القِيامَةِ»: «برزخ همان قبر است از زمان مرگ تا روز قيامت».(2)
ولى ممكن است اين روايات ناظر به مرحله خاصى از برزخ باشد يا اينكه اگر راه نجاتى براى بعضى در سايه مجاورت با اولياء اللَّه و مانند آن صورت گيرد جنبه استثنايى و محدود خواهد داشت و شامل همه كسانى كه لايق شفاعتند نمىشود.
همانگونه كه در تحليل معنا شفاعت از ديدگاه قرآن و اسلام گفتيم شفاعت در اسلام مفهومى كاملًا
متفاوت با آنچه در ميان توده مردم است دارد، و اشتباه اين دو با يكديگر سرچشمه اصلى بسيارى از اشكالات و اشتباهاتى است كه در اين مسأله رخ داده، و در حقيقت پاسخ غالب اين اشكالات در همان تحليل مفهوم واقعى شفاعت اسلامى نهفته شده است، با اين اشاره اجمالى به شرح اين ايرادات و پاسخ آنها باز مىگرديم:
آيا اميد به شفاعت و تكيه بر آن سبب نمىشود كه گروهى از مردم آن را چراغ سبز براى ارتكاب گناهان تلقّى كنند، و به اين اميد كه شافعان روز جزا آنها را از عذاب الهى رهايى مىبخشند، تن به انواع گناهان كبيره دهند، و خيال خود را از تهديدات الهى به عذاب راحت سازند؟ يا به تعبير ديگر:
مجازاتهاى قيامت ضمانت اجرايى براى ترك تخلف از قوانين الهى است، آيا شفاعت اين ضمانت اجرايى را در هم نمىشكند؟
پاسخ:
همانگونه كه قبلًا گفته شد شفاعت به مفهوم قرآنى نه تنها تشويق به گناه نمىكند، بلكه يك عامل بازدارنده قوى است، زيرا سبب مىشود كه افراد آلوده در هر مرحلهاى كه هستند متوقّف شوند و در مسير گناه پيشروى نكنند، بلكه تدريجاً بازگردند.
و به تعبير ديگر شفاعت اسلامى مولود نوعى رابطه ميان شفاعت كننده (اولياء اللَّه يا قرآن يا مانند آن) و شفاعت شونده است، و منوط به اذن الهى است كه آن هم نياز به زمينههاى الهى دارد، بنابراين اميد شفاعت به انسان مىگويد: بايد رابطه خود را با اولياء اللَّه از نظر ايمان و عمل برقرار سازى و در زمينه رضاى الهى را فراهم كنى تا در آن روز سخن آبرويى براى شفاعت نزد آنان داشته باشى.
لذا اميد شفاعت هم يك عامل بازدارنده از گناه است و هم عاملى براى دعوت به تجديد نظر در گذشته تاريك.
اين نكته نيز گفتنى است كه هيچكس تضمينى درباره شفاعت از هيچيك از اولياء اللَّه نگرفته است، و هيچ گنهكارى نمىتواند مطمئن به شفاعت باشد، بلكه اين مسأله فقط به صورت يك اميد و يك احتمال
است، آن هم با شرائطى كه در بالا گفته شد، بنابراين هرگز باعث بر تجرّى بر گناه نخواهد شد.
آيا براى افراد نادم و پشيمان از گناه است، آنها كه نياز به شفاعت ندارند، زيرا توبه همان ندامت است و مايه نجات آنهاست، و با وجود توبه چه نيازى به شفاعت؟ و اگر در باره كسانى است كه از گناه پشيمان نيستند بلكه در مقابل آن جسور و بىپروا هستند، چنين كسانى لايق شفاعت نيستند، و مصداق «من ارتضى» در آيه 28 انبياء نخواهند بود.
پاسخ: «اولًا» توبه شرايطى دارد چه بسا انسان موفق به انجام شرائط آن نشود، زيرا در چندين آيه از قرآن مجيد شرط توبه اصلاح گذشته بيان شده، يعنى كسى كه ساليان دراز مرتكب گناهى شود و بعد نادم گردد و از در توبه درآيد بايد خطاهاى گذشته را هرچند حق اللَّه بوده با اعمال نيك خود جبران كند، و اگر حق الناس بوده همه را تا آخر بپردازد، بنابراين «توبه» برخلاف آنچه تصور مىشود تنها ندامت نيست.
چه بسا خطاكارانى كه موفق به اين جبران و اصلاح نمىشود، در حالى كه ندامت و پشيمانى سراسر وجود آنها را فرا گرفته، اگر به شفاعت دل نبندند از آمرزش الهى مأيوس شده، و اين يأس آنها را غرق گناه بيشتر مىكند.
«ثانياً» ممكن است كسى به گناهى آلوده باشد، و هنوز توفيق توبه و ندامت براى او حاصل نشده باشد، اگر احساس كند كه امكان دارد در قيامت شفيعان دست او را بگيرند، به شرط اينكه گناهان ديگر را ترك كند و يا كارهاى خير و مثبتى انجام دهد همين معنا لااقل سبب تشويق او به ترك گناهان ديگر و انجام اعمال خير خواهد شد.
چگونه ممكن است عدهاى گنهكار شبيه با هم وجود داشته باشند، جمعى در پرتو شفاعت از مجازات الهى رهايى يابند، و گروهى گرفتار مجازات شوند؟ آيا اين تبعيض مخالف با عدالت پروردگار نيست؟
گاه اين مطلب به صورت ديگرى مطرح مىگردد و گفته مىشود اگر مجازات الهى نسبت به گنهكاران
عدالت است، پس تقاضاى شفاعت از سوى اولياء اللَّه، تقاضاى متوقف ساختن اجراى عدالت مىباشد؟ و اگر موافق با اصل عدالت نيست كه از آغاز نبايد چنين مجازاتى صورت گيرد.
پاسخ:
جواب اين سؤال نيز از لابلاى بحثهاى پيشين روشن مىشود، زيرا «اوّلًا» شفاعت بدون زمينه مناسب انجام نمىگيرد، هركس لايق آن باشد، مشمول شفاعت مىشود، و هركس نباشد از آن بر كنار خواهد بود، بنابراين هيچگونه تبعيض انجام نمىگيرد.
«ثانياً»: مجازات گنهكار عين عدالت است، اما پذيرش شفاعت نوعى تفضّل مىباشد، تفضّلى كه از يك سو به خاطر زمينههاى مناسب «شفاعت شونده»، و از سوى ديگر به خاطر آبرو و احترام و اعمال صالح شفاعت كننده است.
گاه تصوّر مىشود كه شفاعت كننده در حقيقت جلو اراده حاكم عادل را مىگيرد، و كسى را كه او اراده كرده مجازات كند، از مجازات مىرهاند، و اين در مورد خداوند نمىتواند قابل قبول باشد.
ولى اين اشتباه نيز از آنجا ناشى مىشود كه شفاعت مورد بحث قرآن را با شفاعت معمول در برابر جبّاران و حكّام ستمگر يكسان دانستهاند، در آنها صاحبان نفوذ سعى مىكنند گنهكارانى كه با آنها رابطه دارند، برخلاف ضوابط، از مجازات مصون دارند، پادشاه و سلطان و امير نيز به خاطر نيازى كه به صاحبان نفوذ دارد، ناچار مىشود، شفاعت آنها را بپذيرد و گاه بر خلاف ميل خود از مجازات گناهكار چشم بپوشد.
ولى اين مسائل در مورد خداوند و شفاعت در پيشگاه او- همانگونه كه قبلًا شرح داده شد- صادق نيست، در اينجا شفاعت رنگ ديگرى به خود مىگيرد، اولياء اللَّه به اجازه و اذن خداوند بر كسانى كه گناهانشان زياد سنگين نيست، و در مقابل آن گناهان، اعمال شايستهاى نيز دارند، به شفاعت بر مىخيزند اعلام اين مطلب در واقع برنامهاى است براى تربيت نفوس و پاك ساختن دلها.
اين نيز يكى ديگر از اشكالاتى است كه در اين بحث به نظر مىرسد كه شفاعت تنها در مورد مجازاتهاى قراردادى و تشريعى به درد مىخورد و «شفاعت كننده» سبب شود كه اجراى حكم در مورد «شفاعت شونده» متوقف گردد، ولى وقتى قبول كنيم مجازاتهاى قيامت غالباً اثر وضعى و طبيعى اعمال است مانند تأثير سم در كشتن انسان، اين اثر چيزى نيست كه با شفاعت قابل تغيير باشد.
پاسخ:- با توجه به آنچه در سابق گفتيم كه شفاعت دوگونه است تكوينى و تشريعى، جواب اين سؤال نيز به خوبى روشن مىشود، زيرا اگر مجازاتها جنبه تكوينى داشته باشد اولياء اللَّه به عنوان يك وجود قوى و برتر در كنار «شفاعت شوند» قرار گرفته، و استعداد ناقص او را با امدادهاى معنوى خود به تكامل مىرسانند، و در نتيجه بر اثر تكوينى گناه غلبه مىكنند همانگونه كه خورشيد گياهان لايق را پرورش مىدهد و از آفات مىرهاند، و اگر قراردادى باشد با تقاضاى شفاعت از پيشگاه خداوند براى افرادى كه لياقت آن را دارند آمرزش و مغفرت مىطلبند، و در هر دو صورت مقامات معنوى آنها سبب مىشود كه اين شفاعتها به فرمان خدا مؤثر گردد.
همين سخن را در مورد تجسم اعمال نيز مىتوان تكرار كرد چرا كه آن هم شبيه آثار وضعى و تكوينى عمل است (دقت كنيد).
اين توهم نيز براى بعضى پيدا شده است كه اعتقاد به شفاعت سبب مىشود كه افراد بر عمل خود تكيه نكنند، و لياقت و استعداد خويش را به مرحله ظهور و بروز نرسانند.
پاسخ- اين تعبير نيز نشان مىدهد كه ذهنيت ايراد كنندگان همان ذهنيتى است كه افراد عادى درباره شفاعت و مفهوم دنيوى آن دارند، در حالى كه در آغاز اين بحث اين مطلب به طور مستدل بيان شد كه شفاعت به مفهوم قرآنى و اسلامى نه تنها عامل عقب افتادگى نيست، بكله دعوت مؤثرى براى اصلاح و ترك گناه، و جبران گذشته، و اميد به آينده، و حركت به سوى نيكىها و پاكىهاست، و چون
قبلًا اين موضوع مشروحاً بيان شده نيازى به تكرار نمىبينيم.
پندار تضاد شفاعت با توحيد يكى از اشكالات معروف است كه به خاطر تبليغات زياد وهابيان و سرمايهگزارى آنها روى اين مسأله بايد دقيقاً مورد توجه قرار گيرد.
عقائد وهابيان عمدتاً روى چند محور دور مىزند كه از همه واضحتر همان مسأله توحيد افعالى و توحيد عبادت است، آنها اين شاخههاى توحيد را چنان تفسير مىكنند كه با مسأله شفاعت و توسل و استمداد از ارواح اولياء و انبياء، و شفاعت آنها در پيشگاه خداوند، تضاد دارد، و به همين دليل تمام فرق مسلمين را (غير از وهابيون) كه معتقد به اين امورند مشرك دانسته! و اگر تعجب نكنيد جان و مال و ناموس آنها را همچون مشركان جاهليت عرب مباح مىشمرند!.
آنها به خاطر همين عقيده خونهاى گروه زيادى از مسلمين حجاز و عراق را ريختند و اموالشان را غارت كردند و جناياتى مرتكب شدند كه در تاريخ اسلام بىسابقه بود.
محمد بن عبدالوهاب بنيانگذار اين فرقه (متوفاى 1206) در كتابى كه بنام «رساله اربع قواعد» معروف است سخنى در اين زمينه دارد كه خلاصهاش چنين است:،
رهايى از شرك تنها با شناخت «چهار قاعده» ممكن است:
1- مشركانى كه پيامبر با آنها نبرد كرد اقرار داشتند كه خداوند خالق و رازق و تدبير كننده جهان هستى است، چنانكه قرآن در آيه 31 يونس مىفرمايد:
قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الأرْضِ امْ مَنْ يَمْلكُ السَّمْعَ وَ الأبْصارَ وَ مَنْ يُخْرِجُ الحَيَّ مِنَ المَيِّتِ وَ يُخْرِجُ المَيِّتَ مِنَ الحَيَّ وَ مَنْ يُدَبِّرُ الأمْرُ فَسَيَقُولونَ اللَّه فَقُلْ افَلا تَتَّقُون
«بگو چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مىدهد؟ و يا چه كسى مالك (و خالق) گوش و چشمها است؟ چه كسى زنده را از مرده خارج مىسازد؟ و چه كسى امرو (جهان) را تدبير مىكند؟ به زودى (در پاسخ تو) مىگويند: خدا! بگو پس چرا تقوى پيشه نمىكنيد؟ (و از خدا نمىترسيد).
به اين ترتيب آنها معتقد به توحيد رازقيت و خالقيت و مالكيت و تدبير بودند.
2- مشكل كار مشركان اين بود كه مىگفتند: توجه و عبادت ما نسبت به بتها به خاطر اين است كه مىخواهيد براى ما نزد خدا شفاعت كنند، و ما را مقرب سازند! وَيَعبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّه ما لايَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعائُنا عِنْدَ اللَّه «آنها جز خدا موجوداتى را مىپرستيدند كه نه زيان به آنها مىرساند و نه سودى به آنها مىبخشد، و مىگويند: اينها شفيعان ما نزد خدا هستند»! (يونس 18).
3- پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با تمام كسانى كه عبادت غير خدا مىكردند پيكار كرد، اعم از آنها كه اشجار و احجار و خورشيد و ماه را مىپرستيدند يا آنها كه فرشتگان و انبياء و صالحين را عبادت مىنمودند، و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم هيچ تفاوتى ميان آنها نگذاشت.
4- مشركان عصر ما (منظور تمام فرق مسلمين غير از واهبيان است) از مشركان عصر جاهليت بدترند! زيرا آنها به هنگام آرامش خاطر بتها را عبادت مىكردند ولى در شدائد و سختىها فقط خدا را مىخواندند، چنانكه در آيه 65 عنكبوت آمده: فَاذا رَكِبُوا في الفُلْكِ دَعَوُا اللَّه مُخْلِصينَ لَهُ الدِّيْنَ فَلَمّا نَجّاهُمْ الَى البَرِّ اذا هُمْ يَشْرِكُونَ «هنگامى كه سوار بر كشتى مىشدند خدا را با اخلاص مىخواندند (و غير او را فراموش مىكردند) اما هنگامى كه خدا آنها را به خشكى مىرساند و نجات مىدهد باز مشرك مىشوند».(1)
عجب اينكه آنها به قدرى به اين گفتار خود كه در حقيقت سفسطه و مغالطهاى بيش نيست پايبندند كه به سادگى جان و مال مخالفان را مباح مىشمرند، و قتل آنها را مجاز مىدانند، چنانكه شيخ «سليمان» از سران اين فرقه گمراه در كتاب «الهدية السنيّه» مىگويد: كتاب و سنت بر اين معنا گواهى مىدهند كه هر كس فرشتگان و انبياى يا (مثلًا) ابن عباس و ابوطالب و امثال آنان را واسطه ميان خود و خدا قرار دهد، تا براى او به خاطر قربشان در درگاه خدا شفاعت كنند، همانگونه كه مقربان سلاطين نزد آنها شفاعت مىكنند، چنين كسانى كافر و مشر كند و خون و مال آنها مباح است، هرچند شهادتين بگويند و نماز بخوانند و روزه بگيرند»!.(2)
آنها پايبند بودن خود را به اين حكم زشت و شرمآور يعنى مباح شمردن خون و مال مسلمين در حوادث مختلف تاريخى از جمله در قتل عام معروف مردم طائف در حجاز (در صفر اسل 1343) و قتل
عام معروف مردم كربلا در عراق (در 18 ذيالحجة سال 1216) به ثبوت رساندند كه در بسيارى از تواريخ آمده است.
1- در آيات دوازدهگانهاى كه در آغاز اين بحث درباره شفاعت آورديم و تفسير شد، اين حقيقت به خوبى روشن گرديد كه شفاعت يك اصل مسلّم قرآنى و اسلامى است، منتها شرايطى براى «شفاعت كننده» و «شفاعت شونده» در آن آمده است، بنابراين ممكن نيست كسى دم از اسلام و قرآن بزند و اين اصل را با اين همه مدارك روشن انكار نمايد، و ما تعجب مىكنيم چگونه اينها خود را مسلمان مىدانند و اين اصل را كه از ضروريات اسلام و قرآن است انكار مىكنند؟ مگر ممكن است مسلمان منكر ضروريات اسلام، و حقايق قرآن باشد؟!.
2- شفاعتى كه قرآن ذكر كرده و از آن دفاع مىكند شفاعتى است كه خط اصلى آن به «اذن خدا» بر مىگردد، و تا او اجازه شفاعت ندهد كسى حق شفاعت را ندارد، و به تعبير ديگر شفاعتى است از بالا و به اذن پروردگار، نه شفاعتى همچون شفاعت اطرافيان سلاطين جور شفاعتى از سوى پائين و براساس روابط شخصى.
اينگونه شفاعت تأكيدى است بر مسأله توحيد، چرا كه خط اصليش از ناحيه خدا گرفته مىشود، توحيدى خالى از هرگونه شرك، ولى وهابيان كه شفاعت قرآن را با شفاعتهاى شيطانى اطرافيان سلاطين اشتباه كردهاند، آن را انكار كرده، و با اصل توحيد در تضاد مىدانند در حقيقت آنها به پندارهاى خود در اين مسأله ايراد كردهاند نه به مسأله شفاعت قرآنى.
3- شفاعت در حقيقت يكنوع سببيت براى نجات است، همانگونه كه اعتقاد به وجود اسباب در عالم آفرينش و تكوين (مانند تأثير تابش آفتاب و بارش باران در پرورش گياهان) با اصل توحيد هرگز منافات ندارند، زيرا تأثير اين اسباب همه به فرمان و اذن خداست و در حقيقت كار آنها يكنوع شفاعت تكوينى است، همچنين در عالم شريعت نيز وجود چنين اسبابى براى مغفرت و آمرزش و نجات آن هم به اذن اللَّه نه تنها منافات با توحيد ندارد بلكه تأكيدى بر آن است، و اين همان چيزى است كه آن را
شفاعت تشريعى مىناميم.
4- شفاعتى را كه قرآن درباره بتها نفى مىكند از يك سو به خاطر آن است كه بتپرستان موجوداتى را كه از هر جهت بىخاصيت بوده، شفيعان خود در درگاه خدا قرار مىدادند، و لذا در آغاز آيه 18 سوره يونس كه مخصوصاً مورد استناد آنهاست صريحاً مىگويند: وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونَ اللَّه ما لايَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعائُنا عِنْد اللَّه «آنها غير از خدا معبودهايى را مىپرستند كه نه زيانى به آنها مىرساند و نه سودى، و مىگويند اينها شفعيان ما نزد خدا هستند»!
مسلّماً اين ربطى به شفاعت انبياء و اولياء ندارد، اين مخصوص بتهاست همان سنگها و فلزّات بىعقل و شعور.
از سوى ديگر، قرآن شفاعتى را مذمّت مىكند كه بر اساس اعتقاد به استقلال شفاعت كننده، و تأثير او در سر نوشت انسانها بدون اذن خدا باشد و لذا در آيه 3 سوره زمر كه مخصوصاً مورد استناد آنها است، مىخوانيم: وَالذَّينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ اوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ الّا لِيُقَرِّبُونا الى اللَّه زُلْفاً انَّ اللَّه يَحْكُمْ بَيْنَهُمْ فيما هُمْ فيه يَخْتَلِفُونَ «كسانى كه غير از خدا را اولياء خود قرار دادند و مىگفتند: اينها را عبادت نمىكنيم مگر به خاطر اينكه ما را به خداوند نزديك كند، خداوند روز قيامت ميان آنها در آنچه اختلاف داشتند داورى خواهد كرد.
مطابق اين آيه آنها معبودان خود را ولى و سرپرست و حامى و حافظ خويش مىپنداشتند و آنها را پرستش مىكردند، و اى هر دو كار غلط و ناروا بود (آنها را ولىّ خود شمردن و آنها را عبادت كردن).
امّا اگر كسى اولياء اللَّه و انبياء و فرشتگان را هرگز پرستش نكند، بلكه آنها را گرامى و عزيز بشمرد و شفيعان بر درگاه خدا، باذن اللَّه بداند هرگز مشمول اين آيات نخواهد بود.
وهّابيان به خاطر عدم احاطه بر آيات قرآنى در مورد شفاعت و مسأله كفر و ايمان و شرائطى كه خداوند براى شفاعت كننده و شفاعت شونده ذكر كرده، اين مسأله را با آنچه بتپرستان درباره بتها اعتقاد داشتهاند اشتباه كردهاند و به اين ترتيب «چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند».
5- اينكه وهّابىها مىگويند بتپرستان عرب همه چيز را اعم از خالقيت مالكيت و رازقيت را مخصوص خدا مىدانستند و مشكل كار آنها فقط در مسأله وساطت و شفاعت بتها بود، يكى ديگر از اشتباهات آنهاست كه از كمى بضاعت علمى و عدم احاطه آنها به آيات قرآنى سرچشمه مىگيرد، زيرا از
آيات متعددى استفاده مىشود كه آنها بعضى از اين صفات را براى بتها قائل بودند از جمله در آيه 65 عنكبوت مىخوانيم: فَاذا رَكِبُوا الفُلْكِ دَعَوُا اللَّه مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجّاهُمْ الى البَرِّ اذا هُمْ يُشْرِكُونَ
«هنگامى كه سوار بر كشتى مىشوند خدا را با اخلاص مىخوانند (و تنها حل مشكلات را از او مىطلبند، امّا هنگامى كه آنها را نجات مىدهد و به خشكى مىرساند مشرك مىشوند» (يعنى حل مشكلات خود را از غير خدا مىخواهند).
اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه آنها براى حل مشكلات خود در حال عادى به سراغ بتها مىرفتند هرچند در شدائد سخت تنها دست به دامن لطف خدا مىزدند.
در آيه 49 رعد به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور مىدهد: قُلْ ارَأَيْتُمْ شُرَكائَكُمْ الذَّينَ تَدُعُونَ مِنْ دُونِ اللَّه ارُوني ماذا خَلَقُوا مِنَ الأرْضِ امْ لَهُمْ شِرْكُ في السَّمواتِ «بگو به من خبر دهيد كسانى را كه جز خدا مىپرستيد و همتاى خدا مىدانيد، چه چيزى از زمين را آفريدهاند؟ آيا آنها شريك در آفرينش آسمانها هستند»؟!
اگر مشركان خالق را منحصر به خدا مىدانستند و بتها را به چشم شفيعان مىنگريستند، اين سؤال معنا نداشت، چرا كه آنها در جواب مىگفتند: ما آنها را خالق نمىدانيم و تنها واسطهاى ميان خالق و مخلوق مىشناسيم، مرگ واسطه بايد خالق يا شريك در خلقت باشد؟
اين نشان مىدهد كه آنها نوعى شركت در خلقت را براى آنها قائل بودند، و پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم مأمور مىشود براى روشن ساختن كذب آنها سؤال كند چه چيزى را آنها خلقت كردهاند؟!
آيه 111 سوره اسراء نيز نشان مىدهد كه آنها بتها را همتاى خداوند در مالكيت و حاكميت بر جهان مىپنداشتند و حتى معتقد بودند كه بتها خدا را در مشكلات يارى مىكنند!: وَقُلْ الحَمْدُ للَّهالذَّي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَريكٌ في المُلْكِ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌ مِنَ الذُّلِّ وَ كَبِّرْهُ تَكْبيراً: «و بگو حمد براى خداوند است كه نه فرزندى براى خود انتخاب كرده، و نه شريكى در حكومت دارد، و نه ولى و حمايت كنندهاى در برابر ضعف و ذلت، و او را بسيار بزرگ بشمر».
اين جملههاى سه گانه هر كدام براى نفى يكى از اعتقادات بتپرستان است كه «ملائكه را دختران خدا مىدانستند» (توجه داشته باشيد ولد به پسر و دختر هر دو گفته مىشود)(1)و آنها را شريك در خلقت، و آنها را ياور حق مىشمردند!
1) ولد به معناى مولود است كه به صغير و كبير و پسر و دختر و مفرد و جمع اطلاق مىشود( به مفردات راغب رجوعكنيد).
روشن است اگر چنين اعتقاداتى در آن محيط وجود نداشت اين تعبيرات قرآنى مفهومى نمىتوانست داشته باشد.
قابل توجّه اين كه قرآن همه جا بتپرستان را به عنوان «مشركان» و عمل آنها را به عنوان «شرك» معرّفى مىكند، اگر آنها هيچگونه شركتى ميان «خدا» و «بتها» قائل نبودند، و تنها آنها را شفيعان درگاه خدا مىپنداشتند، اين تعبير صحيح نبود محتواى واژه «شرك و مشرك» اين است كه آنها بتها را شريك خداوند در ربوبيت و حل مشكلات يا خلقت و مانند آن مىدانستند (البتّه بتهاى سنگى و چوبى در نظر آنها سمبل و مظهرى بود از صالحان و فرشتگان).
به تعبير ديگر آنها براى بتها نوعى استقلال در تدبير امور جهان قائل بودند، و به اصطلاح آنها را همتاى خدا مىدانستند، نه فقط وسائل بر درگاه او.
مخصوصاً تعبيرات گوناگونى در آيات مختلف قرآن آمده كه اين مطلب را كاملًا روشن مىسازد، مثلًا در آيه 22 عنكبوت مىخوانيم: وَمالَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّه مِنْ وَليٍّ وَ لا نَصيرٍ: «براى شما جز خدا ولىّ و ياورى نيست».
اين اشاره به اعتقاد بتپرستان است كه بتها را ولىّ و ياور خود (جز خدا) مىدانستند، چنانكه در آيه 10 جاثيه مىخوانيم: وَلايُغْني عَنْهُمْ ما كَسَبُوا شَيْئاً وَ لا مَا اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّه اوْلِياءَ: «هرگز آنچه را (مشركان) به دست آوردهاند، آنان را از عذاب الهى رهايى نمىبخشد، و نه اوليايى كه غير از خدا براى خود برگزيدند» (دقت كنيد).
تعبير «مِنْ دُوْنِ اللَّه» كه به طور مكرّر در آيات قرآن درباره مشركان آمده نشان مىدهد كه آنها موجوداتى را جداى از خداوند مورد توجه قرار مىدادند تا ولىّ و نصير و حامى آنها باشد اين همان شرك در ربوبيّت است، نه مسأله شفاعت.
كوتاه سخن اينكه قرآن در آيات مختلفى دو ايراد عمده بر مشركان مىگيرد: نخست اينكه آنها موجوداتى بىشعور و فاقد سمع و بصر را مبدء اثر مىدانستند، و ديگر اينكه براى آنها در كنار تدبير الهى، ربوبيتى قائل بودند.
البتّه بتپرستان عصر جاهليّت، كلمات ضد و نقيضى هم داشتند، چنان نيست كه مانند يك انسان منطقى و آگاه، سخنان خود را بىهيچ تناقض و تفاوتى بيان كنند، لذا در عين اينكه بتها را شريك خدا در حلّ مشكلات مىپنداشتند و آنها را «من دون اللَّه» و جداى از خداوند، ولىّ و حامى خود معرّفى مىنمودند گاه مسأله شفاعت در پيشگاه خدا را نيز عنوان مىكردند، و اين هرگز دليل بر عدم اعتقاد به شرك در افعال نبود.
اين چيزى است كه از مطالعه مجموع آيات، و مجموع حالات، آنها به دست مىآيد، و تازه آنها هرگز شفاعت را منوط به اذن و اجازه خدا نمىدانستند.
بنابراين به خوبى نتيجه مىگيريم كه اگر انسان فقط به سراغ اولياء اللَّه برود. (نه بتهايى از سنگ و چوب!) و فقط آنها را شفيع در درگاه خدا بداند (نه شريك در ولايت و حمايت و تدبير) و شفاعت آنها را نيز به اذن اللَّه و اجازه او مىدانستند (نه مستقلّ از او) در اين صورت هيچ ايرادى بر او وارد نيست، ايراد وقتى پيدا مىشود، كه انسان يكى از اين اصول سه گانه و يا هر سه اصل را ناديده بگيرد و راه خطا بپيمايد.
اشاره:
در قرآن مجيد سورهاى به نام «اعراف» داريم كه چهار آيه از آن مربوط به مسأله «اعراف» است، از اين آيات اجمالًا استفاده مىشود كه اعراف جايى است در ميان بهشت و دوزخ، و گروهى از مردان الهى كه بهشتيان و دوزخيان را به خوبى مىشناسند در آنجا قرار دارند.
امّا مأموريت اين مردان الهى چيست؟ و چه هدفى را تعقيب مىكنند؟ و اصولًا اعراف داراى چه موقعيتى در صحنه قيامت است؟ و آيا غير از آن رجال الهى كه مأموريّت خاصى بر اعراف دارند افراد ديگرى نيز از ضعفاى مؤمنين و مانند آنها در آنجا هستند يا نه؟
اينها مسائلى است كه بايد در پرتو تفسير آيات چهارگانه سوره اعراف، و همچنين رواياتى كه در شرح آنها در منابع مهم اسلامى رسيده است روشن گردد.
با اين اشاره به سراغ قرآن مىرويم و به آيات زير گوش جان مىسپاريم:
1- وَبَيْنَهُمْا حِجابٌ وَعَلَى الأعْرافِ رِجالٌ يَعْرَفُونَ كُلًا بِسيماهُمْ وَ نادَوْا اصْحابَ الجَنَّةِ انْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ لَمْ يَدْخُلُوها وَهُمْ يَطْمَعُؤنَ
2- وَ اذا صُرفَتْ ابْصارَهُمْ تِلْقاءَ اصْحابِ النَّارِ قالُوا رَبَّنا لاتَجَعلْنا مَعَ القَوْمِ الظَّالِمينَ
3- وَنادَى اصْحابُ الأعْرافِ رِجالًا يَعْرفُونَهُمْ بِسيماهُمْ قالُوا ما اغْنى عَنْكُم جَمْعُكُمْ وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ
4- اهؤُلاءِ الذَّينَ اقْسَمْتُمْ لايَنالُهُمْ اللَّه بِرَحْمَةٍ ادْخُلُوا الجَنَّةَ لاخَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا انْتُمْ تَحْزَنُونَ
(اعراف 46- 49).
ترجمه:
1- و در ميان آن دو (بهشتيان و دوزخيان) حجابى قرار دارد و بر «اعراف» مردانى هستند كه هريك از آندو را از سيمايشان مىشناسند، و به بهشتيان صدا مىزنند كه درود بر شما باد، اما داخل بهشت نمىشوند در حال يكه اميد آن را دارند.
2- و هنگامى كه چشمشان به دوزخيان مىافتد مىگويند: پروردگارا! ما را با جمعيت ستمگران قرار مده!.
3- و اصحاب اعراف مردانى (از دوزخيان را) كه از سيمايشان آنها را مىشناسند صدا مىزنند و مىگويند: ديديد كه گردآورى شما (از مال و ثروت و زن و فرزند) و تكبرهاى شما به حالتان سودى نداد؟!.
4- آيا اينها (اين واماندگانى كه بر اعراف هستند) همانها نيستند كه سوگند ياد كرديد رحمت خدا هرگز شامل حالشان نخواهد شد؟ (ولى به خاطر ايمان و پارهاى از اعمال خير، خداوند آنها را مشمول رحمت خود ساخت هم اكنون به آنها گفته مىشود) داخل بهشت شويد كه نه ترسى داريد و نه غمناك مىشويد.
تفسير و جمعبندى
در آيه نخست ضمن اشاره به آياتى كه قبل از آن است و سخن از بهشت و دوزخيان و بهشتيان و دوزخيان مىگويد، مىفرمايد: «و در ميان آن دو (اهل بهشت و دوزخ حجابى قرار دارد) «وَبَيْنهُما حِجابٌ».
اين حجاب مانع مىشود از اينكه اين دو گروه به يكديگر برسند، ولى مانع از آن نيست كه صدا و آواز يكديگر را بشنوند، زيرا در آيات قبل نيز سخن از گفتگوى بهشتيان و دوزخيان با يكديگر گويد كه بهشتيان دوزخيان را صدا مىزنند و مىگويند: «ما آنچه را پروردگارمان به ما وعده داده بود به حق يافتيم، آيا شما هم وعدههاى پروردگار را حق يافتيد، آنها مىگويند آرى».
اين جاى تعجب نيست، چرا كه بسيار ديده شده كه همسايگان مجاور يكديگر از پشت ديوار با هم سخن مىگويند و حال يكديگر را جويا مىشوند در حالى كه يكديگر را نمىبينند يا راه رسيدن ندارند،
شبيه همين معنا در سوره حديد آمده است كه در قيامت در حالى كه منافقان به مؤمنان مىگويند: به ما مهلت دهيد (با به ما نگاه كنيد) تا از نور شما بهره گيريم، آنها در جواب مىگويند به عقب بر گرديد (به عالم دنيا) و كسب نور كنيد، «در اين هنگام ديوارى در ميان آنها زده مىشود كه درى دارد، درونش رحمت است و برونش عذاب، منافقان صدا مىزنند مگر ما با شما نبوديم؟ مؤمنان مىگويند: ولى شما خود را به هلاكت افكنديد» فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرهُ مِنْ قَبْلِهِ العَذابُ- يُنادُونَهُمْ الَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ قالُوا بَلَى وَلَكِنَّهُمْ فَتَنْتُمْ انْفُسَكُمْ (حديد 13- 14).
آيا اين ديوار بلند (و به تعبير قرآن «سور») همان «اعراف» است يا چيز ديگر؟ پاسخ اين سؤال را بعداً خواهيم يافت.
به هر حال سپس مىافزايد «و بر اعراف مردانى قرار دارند كه هريك از بهشتيان و دوزخيان را (از جايگاه خود مىبينند و آنها را) از چهرههايشان مىشناسند» (وَعَلَى الأعْرافِ رِجالٌ يَعْرِفُونَ كُلًا بِسيماهُمْ).
با توجه به اينكه «اعراف» در لغت به معناى محلّ مرتفع است معلوم مىشود كه اين رجال، مردان با شخصيتى هستند كه از آن مقام بالا به هر دو گروه اشراف دارند، و هر دو را مىبينند و از چهرهها و سيمايشان آنها را مىشناسند.
از مجموع قرائنى كه در آيات مورد بحث وجود دارد، و در خلال مباحث آينده شرح بيشترى براى آن خواهد آمد، و همچنين روايات فراوانى كه در زمينه اعراف در منابع اسلامى آمده استفاده مىشود كه در اعراف، دو گروه وجود دارند: گروهى از مردان الهى و شخصيتهاى بزرگ و مقرّب درگاه خداوند، و گروهى از مستضعفان و كسانى كه اعمال صالح و ناصالح را به هم آميختهاند، بعضى حسناتشان بر سيّئات آنها پيشى گرفته، و بعضى سيائتشان بر حسنات آنها، و در حقيقت در ميان بهشت و دوزخ سرگردانند.
اينجاست كه آن رجال الهى تمام اين گروه را از سيمايشان مىشناسند، به آنهايى كه شايستگى شفاعت و مغفرت دارند، و از گوهر ولايت اولياء اللَّه بهرهمندند، مىگويند: به بهشت برويد، بقيه را راهى دوزخ مىسازند.
اين مناسبترين توجيه و تفسيرى است كه مجموع آيات مربوط به اعراف، و همچنين آيات قبل و بعد آن را روشن مىسازد، و ما را از هرگونه پراكنده گويى رهايى مىبخشد، و مىتواند وجه جمع و حلقه اتصالى ميان بسيارى از اقوال و تفاسير مفسّران در اينجا بوده باشد.
فىالمثل مرحوم علّامه طباطبايى دوازده قول درباره كسانى كه بر اعرافند، نقل فرموده است (بعضى تنها ده قول يا هفت قول نقل كردهاند، مانند تفسير قرطبى و تفسير اثنى عشرى) به اين ترتيب:
1- آنها بزرگان و شخصيتهاى ممتازند.
2- آنها گروهى هستند كه حسنات سيئاتشان يكسان است و هيچ يك بر ديگرى پيشى نگرفته است.
3- آنها اهل فترت هستند (كسانى كه در ميان بعثت دو پيامبر قرار گرفتهاند و حجّت كافى به آنها نرسيده است).
4- آنها مؤمنان جن هستند.
5- آنها اولاد نا بالغ كفّارند.
6- آنها فرزندان نامشروعند.
7- آنها خود برتر بينانند.
8- آنها فرشتگانند (و تعبير به رجال درباره آنها به خاطر اين است كه به شكل مردانى از انسان در مىآيند).
9- آنها پيامبرانند.
10- آنها مردان عادل از امّتها هستند كه براى شهادت و گواهى نسبت به افراد امّت در آنجا ايستادهاند.
11- آنها گروهى صالح و آگاه و عالمند.
12- آنها علي عليه السلام و عباس و حمزه و جعفر عليه السلام هستند.(1)
در بسيارى از رواياتى كه در منابع اهل بيت عليهم السلام آمده است: اين رجال تفسير به محمّد و آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم شده است و اين قولى است اضافه بر آن اقوال.(2)
ولى در حقيقت تمام اين اقوال دوازدهگانه يا سيزدهگانه در آن تفسيرى كه در بالا آورديم جمع است و آن وجود دو گروه در اعراف است، جمعى از نيكان و پاكان و اولياى اللَّه كه در طليعه آنها «محمد و آل محمد» عليهم السلام قرار دارند، و سپس انبياء و فرشتگان و جمعى از صالحان و علماء و بزرگان، و گروهى از مستضعفان و كسانى هم نقاط مثبت داشتند و هم نقاط منفى، و يا فاقد نقاط مثبت و منفى بودهاند (مانند فرزندان نابالغ كفار و جاهلان قاصر و اهل فترت).
رواياتى كه در بالا به آن اشاره شد نيز با صراحت وجود اين دو گروه را در اعراف تأييد مىكند.
لذا در ادامه آيه اوّل، اشاره به گروه دوم كرده مىفرمايد:
(گروه مستضعفان) «بهشتيان را صدا مىزنند كه درود بر شما، اما داخل بهشت نمىشوند در حالى كه اميد آن را دارند» (وَ نَادَوا اصْحابَ الجَنَّةِ انْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ لَمْ يَدْخُلُوها وَ هُمْ يَطْمْعُونَ).
به اين ترتيب صدر و ذيل آيه اشاره به آن دو گروه مختلفى دارد كه در بالا گفته شد.
در دوّمين آيه مىافزايد: «و هنگامى كه چشمشان به دوزخيان مىافتد مىگويند: «پروردگار! ما را با جمعيت ستمگران قرار مده» (وَ اذا صُرِفَتْ ابْصارُهُمْ تِلْقاءَ اصْحابِ النَّارِ قالُوا رَبَّنا لاتَجْعَلْنا مَعَ القَوْمِ الظَّالِمينَ).
ضميرهايى كه در اين آيه (ضمير «ابصارهم» و «قالوا») مانند ذيل آيه قبل است به گروه دوّم باز مىگردد، در حالى كه در آغاز آيه اوّل سخن از گروه اوّل است.
اين تنها خلاف ظاهرى است كه ما در تفسير اين آيات، قائل مىشويم يعنى مرجع اين ضمائر را از هم جدا مىكنيم ولى قرائن متعددى براى اين خلاف ظاهر، هم در آيه اوّل و هم در آيات بعد است، زيرا رجالى كه بر اعراف قرار دارند و همه را از سيمايشان مىشناسند، و در آنجا امر و نهى مىكنند، و دوزخيان را مورد ملامت و سرزنش قرار مىدهند، و كسانى را كه به فضل خدا شايسته بهشتند به بهشت مىفرستند از افرادى نيستند كه جمله لمْ يَدْخُلُوها وَ هُمْ يَطْمَعُونَ (داخل بهشت نمىشوند در حالىكه طمع ورود در آن را دارند) شامل حال آنها بشود (دقت كنيد).
كوتاه سخن اينكه: در اين آيات تعبيراتى وجود دارد كه نشان مىدهد رجال والا مقامى بر اعراف قرار
دارند كه داراى امر و نهى، و مقام والاى معرفت در شناخت بهشتيان و دوزخيان (حتى قبل از ورود به بهشت و دوزخ) هستند و نيز تعبيراتى در اين آيات وجود دارد كه نشان مىدهد گروهى وامانده بر اعرافند كه از سرنوشت خود سخت در وحشت و اضطرابند، طمع بهشت دارند و ترس از دوزخ، و مجموع اين قرائن، خبر از وجود اين دو گروه بر اعراف مىدهد، و در پرتو اين تقسيم تمام مشكلات تفسير اين آيات قابل حل است.
در آيه سوّم بار ديگرى به گروه اوّل باز مىگردد و مىفرمايد: «اصحاب اعراف مردانى (از دوزخيان) كه از سيمايشان مى شناسند صدا مىزنند، و مىگويند آنچه از مال و ثروت و زن و فرزند) گردآورى كرديد، و آنچه را مايه برترىجويى بر ديگران قرار مىداديد شما را بىنياز نساخت (و در عذاب الهى گرفتار شديد) (وَ نادِى اصْحابُ الأعْرافِ رِجالًا يَعْرِفُونَهُمْ بِسيماهُمْ قالُوا ما اغْنى عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ).
اين ملامت سرزنش شديد از سوى اصحاب اعراف به جمعى از دوزخيان يكى از نشانههاى روشن مقام والاى آنهاست كه همچون فرشتگان الهى آنها را با اين شلاقهاى ملامت و سرزنش مجازات مىكنند.
در چهارمين و آخرين آيه باز همين والا مقامان ساكن اعراف در حالى كه از يك سو اشاره به جمعى از ضعفاى مؤمنان كه بر اعراف قرار دارند مىكنند، و از سوى ديگر مستكبران دوزخى را مخاطب ساخته و با زبان ملامت به آنها مىگويند: «آيا اينها همان كسانى نيستند كه شما سوگند ياد كرديد هرگز مشمول رحمت الهى نمىشوند»؟! (اهؤُلاءِ الذَّينَ اقْسَمْتُمْ لايَنالَهُمُ اللَّه بِرَحْمَةٍ).
سپس در همين حال رو به ضعفاى مؤمنين كرده اظهار مىدارند: برويد و وارد بهشت شويد، نه ترسى بر شماست و نه غمى خواهيد داشت (ادْخُلُوا الجَنَّةَ لاخَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا انْتُمْ تَحزَنُونَ).
اين تعبير نيز به خوبى نشان مىدهد كه در آنجا دو گروهند گروه والا مقامان، و گروه واماندگان از
ضعفاى مؤمنين، كه سرانجام مشمول رحمت الهى مىشوند، و به امر رجال با شخصيت اصحاب اعراف به سوى بهشت روانه مىگردند.
«اعراف» جمع «عُرْف» (بر وزن قفل) به معناى مكان بلند و مرتفع است، و در اصل از «عرف الفرس» و «عرف الدّيك» كه به معناى بالهاى اسب و تاج خروس است گرفته شده، و گاه گفته مىشود كه از همان ريشه معرفت و عرفان كه به معنى آگاهى نسبت به اشياء و اطلاع بر خصوصيات آنهاست گرفته شده، زيرا زمينهاى مرتفع از زمينهاى پست و منخفض شناخته شده ترند (و از فراز آنها همه جا را مىتوان شناخت).
و گاه گفته مىشود كه اعراف مقامات افراد والا مقام و بلند مرتبه است.(1)
در اينكه «اعراف» كجا است؟ و چگونه است؟ اقوال متعددى وجود دارد كه در الميزان شش قول از ميان آنها بيان شده است:
1- محلى است كه مشرف به بهشتيان و دوزخيان است.
2- ديوارى است كه تاج مخصوصى همچون تاج خروس دارد!
3- تلّى است ميان بهشت و دوزخ.
4- همان ديوارى است كه در قرآن به آن اشاره شده كه در ميان مؤمنان و منافقين قرار مىگيرد، و در آيه 13 سوره حديد درباره آن مىفرمايد: (فَضُربَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ فيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ العَذابُ): «در ميان مؤمنان و منافقان، ديوارى زده مىشود كه درونش رحمت است و بيرونش عذاب».
5- اعراف به معناى صراط و پلى است كه به روى دوزخ كشيده شده.
6- اعراف به معناى آگاهى بر حال مردم مىباشد.
ولى به اعتقاد ما هرگاه در آيات چهارگانه بالا كه سخن از اعراف مىگويد دقت شود ابهامى در معنا
1) التحقيق و مجمعالبيان و لغات و تفاسير ديگر.
«اعراف» باقى نمىماند، و از آنها به خوبى استفاده مىشود كه: اعراف محلى است كه مشرف است بر بهشت و دوزخ، گروهى والا مقام از اولياء اللَّه در آنجا قرار دارند و گروهى وامانده و ضعيف الايمان، و اين در زمانى است كه مؤمنان خالص بهشت رفتهاند و گنهكاران بىايمان به دوزخ، اما گروهى كه اعمال نيك و بدى با هم داشتهاند، و از جهتى داراى نقاط مثبت و از جهتى داراى نقاط منفى بودهاند بر اعراف مائده، و در انتظار اين هستند كه مردان الهى اعراف درباره آنها چگونه عمل كنند؟.
درباره اين دو گروه كه بر اعراف قرار دارند، و اينكه هر كدام كيانند قبلًا ضمن بيان تفسير آيات به طور مشروع سخن گفته شد.
و از اينجا روشن مىشود كه رسالت مردان الهى اعراف در حقيقت يكنوع شفاعت براى كسانى است كه «خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً» (اعمال نيك و بد را به هم آميختهاند) و پيوسته در حال اضطراب و نگرانى هستند، هنگامى كه از نقطه اعراف به بهشتيان مىنگرند آرزو مىكنند در كنار آنها باشند، و هنگامى كه چشمشان به دوزخيان مىافتد مضطرب مىشوند و آرزو مىكنند هرگز در كنار آنها قرار نگيرند.
و از اينجا ضمناً فلسفه وجود اعراف روشن مىشود كه هدف نشان دادن مقامات بلند اولياء اللَّه، و دستگيرى آنها نسبت به واماندگان، و نيز ارائه سرنوشت گروهى از گنهكاران است كه سرانجام مشمول شفاعت آن بزرگ مردان خواهند شد.
معلوم است كه هيچ دليل عقلى براى اثبات وجود اعراف نداريم، زيرا عقل تنها كليات مربوط به حساب و كتاب و پاداش و كيفر را اثبات مىكند، چرا كه اگر اينها نباشد با عدالت و حكمت خدا سازگار نخواهد بود.
اما مواقف قيامت، و مراحل پاداش و كيفر، چگونگى ورود بهشتيان در بهشت، و دوزخيان در دوزخ و صراط و اعراف و مانند آن از جزئيات قيامت مسائلى نيست كه جز از طريق دليل نقلى قابل اثبات باشد.
ولى با توجه به اينكه شفاعت نيز از حكمت خداوند سرچشمه مىگيرد، (آن گونه كه در بحث
شفاعت آمد) و طبعاً شفيعان بايد افراد و الا مقام و بلند مرتبهاى باشند كه از ضعيفان دستگيرى كنند، يك اشاره كمرنگ در اعماق حكم عقل به مسأله اعراف مىتوان يافت (دقت كنيد).
در منابع اسلامى، اعم از منابع شيعه و اهل سنت، روايات زيادى درباره اعراف و اعرافيان وارد شده است كه هرگاه آنها را دقيقاً در كنار هم قرار دهيم نتيجه همان چيزى خواهد شد كه در تفسير آيات فوق آورديم.
اين اخبار، بسيار فراوان است و بعضى آن را بالغ بر 28 حديث مىدانند.(1)
بعضى از اين احاديث ناظر به خود «اعراف» است، و بعضى ناظر به «مردان الهى» است كه بر اعراف قرار دارند، و بعضى نظر به «گروه واماندگان و ضعيف الايمان» دارد كه در آنجا هستند، و ما به چند نمونه قابل توجّه در اينجا قناعت مىكنيم:
1- در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه در پاسخ سؤال از آيه شريفه (وَبَيْنَهُما حِجابٌ وَ عَلَى الأعْرافِ رِجالٌ) فرمود: (سُورٌ بَيْنَ الجَنَّةِ وَ النَّارِ): «اعراف، ديوارى است ميان بهشت و دوزخ».(2)
همين معنا در تفسير طبرى از امام باقر عليه السلام نقل شده است.(3)
2- در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام در تفسير (وَعَلَى الأعْرافِ رِجالٌ) آمده است كه فرمود: «نَزَلَتْ في هذِهِ الأمَّةِ وَ الرِّجالِ هُمُ الأئِمَّةُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله و سلم، قُلْتُ: فَالأعْرافُ؟ قال: صِراطٌ بَيْنَ الجَنَّةِ وَ النَّارِ، فَمَنْ شَفَعَ لَهُ الأمامُ مِنَّاً مِنَ المُؤْمِنينَ المُذْنِبينَ نَجا، وَ مَنْ لَمْ يَشْفَعْ لَهُ هَوى»: «اين آيه درباره اين امّت نازل شده، و رجال امامان از آل محمّد صلى الله عليه و آله و سلم هستند» راوى مىگويد: سؤال كردم پس اعراف چيست؟ فرمود: «راهى است در ميان بهشت و دوزخ، هركس از مؤمنان گنهكار امامى از ما شفاعت او كند، رهايى مىيابد و هركس براى او شفاعت نكند سقوط مىكند».(4)
در اين حديث هم معناى اعراف بيان شده و هم دو گروهى كه بر آن هستند.
3- در حديث ديگرى كه مرحوم طبرسى در مجمع البيان از امام صادق عليه السلام نقل كرده است
مىخوانيم: (الأعْرافُ كُثْبانٌ بَيْنَ الجَنَّةِ وَ النَّارِ، فَيَقِفُ عَلَيْها كُلُّ نَبِيّ وَ كُلُّ خَليفَة نَبِيّ، مَعَ المُذْنِبينَ مِنْ اهْلِ الزَّمانِ كَما يَقِفُ صاحِبُ الجَيْشِ مَعَ الضُّعفاءِ مِنْ جُنْدِهِ)!: «اعراف، تلّى است در ميان بهشت و دوزخ كه هر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و هر جانشين پيامبر با گنهكاران زمانش (با افراد ضعيف) در آنجا مىايستد، همان گونه كه فرمانده لشكر با افراد ضعيف لشكر (در گذرگاههاى صعب العبور) توقّف مىكند».(1)
در ذيل همين حديث كاملًا توضيح داده شده كه نيكوكاران قبلًا به بهشت مىروند و مردان الهى به گنهكارانى كه در كنار آنها هستند مىگويند: نگاه به برادران نيكوكارتان كنيد، بر شما پيشى گرفتيد و به بهشت رفتند، در اينجا گنهكاران نگاه مىكنند و به آنها درود مىفرستند، و اين همان است كه قرآن مىگويد: «وَنادَوا اصْحابَ الجَنَّةِ انْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ لَمْ يَدْخُلُوها وَ هُم يَطْمَعُونَ» اين گنهكاران داخل بهشت نشده و اميد دارند به بركت شفاعت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و امام عليه السلام وارد بهشت شوند .... سپس بقيه آيات را به همين ترتيب تفسير مىفرمايد به گونهاى كه هيچ ابهامى در معناى اعراف و دو گروهى كه بر آن هستند باقى نمىماند، و دقيقاً تفسير را كه در بالا درباره آيات چهارگانه اعراف و ارتباط آيات با يكديگر بيان كرديم در آن منعكس است.(2)
4- در حديث ديگرى كه در درّالمنثور از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: (يُجْمَعُ النَّاسُ يَوْمَ القِيامَةِ فَيُؤْمَرُ بِاهْلِ الجنَّةِ الَى الجَنَّةِ وَ يُؤْمَرُ بِاهْلِ النَّارِ الى النَّارِ، ثُمَّ يُقالُ لأصْحابِ الأعْرافِ: ما تَنْتَظِرُونَ؟ قالُوا: نَنْتَظِرُ امْرَكَ، فَيُقالُ لَهُمْ: انَّ حَسَناتُكُمْ تَجاوَزَتْ بِكُمُ النَّارَ انْ تَدْخُلُوها، وَ حالَتْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الجَنَّةِ خَطاياكُمْ، فَادْخُلُوا الجنَّةَ بِمغْفِرَتي وَ رَحْمتي): «خداوند روز قيامت همه مردم را جمع مىكند به بهشتيان گفته مىشود به سوى بهشت برويد، و به دوزخيان گفته مىشود به سوى جهنم! سپس به اصحاب اعراف گفته مىشود انتظار چه چيز مىكشيد؟ عرض مىكنند: انتظار فرمان تو را (اى پروردگار) به آنها گفته مىشود: حسناتتان شما را از ورود در دوزخ رهايى بخشيده، ولى گناهانتان مانع ورود در بهشت شده، اكنون وارد بهشت شويد به مغفرت و رحمت من»!(3)
البته سبب ورود در بهشت در اينجا همان شفاعت شفيعان و رجال الهى اعراف به فرمان خدا مىباشد.
5- در حديث ديگرى در درّالمنثور از ابو سعيد خدرى نقل شد كه از رسول خدا درباره اصحاب الأعراف سؤال كردند، فرمود: (هُمْ رِجالٌ قُتِلُوا في سَبيل اللَّه وَ هُمْ عُصاةٌ لأبائِهِمْ، فَمَنَعَتْهُمُ الشَّهادَةُ انْ يَدْخُلُوا النَّارَ، وَ مَنَعَتْهُمُ المَعْصِيةُ انْ يَدْخُلُوا الجَنَّة، وَ هُمْ عَلَى سُورٍ بَيْنَ الجَنَّةِ وَ النَّارِ ... فَاذا فَرِغَ مِنْ حِسابِ خَلْقِهِ فَلَمْ يَبْقَ غَيْرُهُمْ تَغَمَّدَهُمْ مِنْهُ بِرَحْمَةٍ، فَادْخَلَهُمْ الجَنَّةَ بِرَحْمَتِهِ): «آنها مردانى هستند كه در راه خدا شهيد شدند، در حالى كه نافرمانى پدرانشان كرده بودند، شهادت مانع از آن شده كه داخل در دوزخ شوند، و نافرمانى پدران مانع از آن گرديده كه داخل بهشت شوند، آنها بر ديوارى ميان بهشت و دوزخند ... هنگامى كه خداوند از حساب خلقش فارغ مىشود و كسى جز آنان باقى نمىماند، آنها را مشمول رحمت خويش مىسازد و به رحمتش وارد بهشت مىكند».(1)
همانگونه كه قبلًا نيز گفتيم هيچ مانعى ندارد كه مشمول رحمت الهى نسبت به آنان در پرتو شفاعت انبياء و اولياء باشد.
در اينجا با پايان يافتن مسأله شفاعت و اعراف، به پايان بحثهاى معاد مىرسيم.
و همانگونه كه قبلًا اشاره شد در نظر بود تمام بحثهاى معاد در يك مجلّد باشد ولى گستردگى بحثهاى قرآنى در اين زمينه سبب شد كه آنها را در دو جلد عرضه كنيم، تازه اينها امّهات مسائل معاد و مباحث بنيادين است، وگرنه در گوشه و كنار اين مباحث مسائل گوناگون ديگرى نيز وجود دارد كه براى پرهيز از طول مباحث فعلًا از آن صرف نظر كرديم تا در فرصت ديگرى توفيقى نصيب گردد.
خداوندا! ما را در اين سفر پرخوف و خطر و در عين حال پر از رحمت و بركت تنها مگذار، دست ما را بگير و از مواقف خطر، و مواضع عذاب، بگذران، و به جوار رحمتت برسان!
1) همان مدرك، صفحه 88.
بارالها! دست ما خالى، اعمال ما ناچيز، گناهانمان بسيار، نامه اعمالمان سبك، پشت ما از بار مسئوليتها سنگين، و در اين حال چشم اميدمان به تو دوخته شده است.
پروردگارا! رحمتت گسترده الطافت بيكران، كرمت بىانتها و لطف و محبّتت فراگير، تو را به اولياء گرامت سوگند مىدهيم كه در آن روز ما را مشمول عناياتت قرار دهي و از باده لقايت سر مست، و از عشق ديدارت بهرهمند گردانى.
پايان بحث معاد در قرآن
و پايان جلد ششم.
آمين يا ربّ العالمين
تاريخ 21/ 3/ 1370 شمسى مطابق 27 ذيقعده 1411 ه ق