ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
حجّ
در كلام و پيام رهبر و بنيانگذار جمهورى
اسلامى حضرت آية اللَّه العظمى امام خمينى
ما در مكّه باشيم يا نباشيم دل و روحمان با ابراهيم و در مكّه است. دروازههاى مدينةالرسول را به روى ما ببندند يا بگشايند، رشته محبّتمان با پيامبر هرگز پاره و سست نمىشود، به سوى كعبه نماز مىگزاريم و به سوى كعبه مىميريم. و خدا را سپاس مىگزاريم كه در ميثاقمان با خداى كعبه پايدار ماندهايم و پايههاى برائت از مشركين را با خون هزاران هزار شهيد از عزيزانمان بنيان نهادهايم و منتظر هم نماندهايم كه حاكمان بىشخصيت بعض كشورهاى اسلامى و غير اسلامى از حركت ما پشتيبانى كنند. ما مظلومين هميشه تاريخ، محرومان و پابرهنگانيم، ما غير از خدا كسى را نداريم و اگر هزار بار قطعه قطعه شويم، دست از مبارزه با ظالم برنمىداريم.
*** به زائران بيتاللَّه الحرام ايدهم اللَّه تعالى عرض مىكنم كه اعمال و مناسك را به طور دقيق از روحانيون محترم كه در كاروانها هستند فرا گيريد و به هيچ عملى بدون راهنمايى آنان دست نزنيد، چه بسا باشد كه خداى نخواسته با سهلانگارى، عملتان باطل شود و جبران را تا آخر نتوانيد بكنيد و يا به احرام باقى بمانيد و در برگشت موجبات زحمت خود و نزديكان
خويش شويد و اين يك تكليف شرعى است كه از آن غفلت نبايد كرد.
و به روحانيون محترم عرض مىكنم كه علاوه بر آن كه مسائل را به طور وضوح كه همه كس بفهمد در جلسات متعدّد به گروه خود ياد دهيد، در وقت اعمالِ آنان نيز مواظب آنها باشيد و آنها را هدايت فرماييد.
*** روحانيون و مديران و مسؤولين محترم كاروانها و حج با توجه به مسؤوليت خطيرى كه در اداره و توجيه زائران محترم پذيرفتهاند و با در نظر گرفتن شرايط استثنايى كشور جمهورى اسلامى ايران بايد تمام همت و تلاش خود را در برگزارى صحيح و منظم حج به كار گيرند و با سعه صدر به دور از هر گونه توقع و منّتى زائران محترم بيتاللَّه را در آموزش و تعليم مناسك و مسائل حج همراهى نمايند و متناسب با حضور قشرهاى مختلف اعم از بىسواد و باسواد براى آنان برنامهريزى كنند و از نقش سازنده خود و تأثير بزرگى كه حج براى هميشه در سرنوشت انسان مىگذارد غافل نشوند، چرا كه در آن فضا و شرايط معنوى همه دلها براى تحول و پذيرفتن حق آماده است، لذا از اعمال نظرهاى شخصى در امور حج و خصوصاً در مسائل و مناسك جداً خوددارى شود و مسائل حج را با علم و يقين و در موارد ضرورت با مراجعه به اشخاص مطلع و يا منابع فقهى آن بيان فرمايند، چرا كه در اعمال و مناسك حج مسائل جديد و مورد ابتلاء فراوان است و خداى ناكرده بيان ناقص و غلط مسائل موجب بطلان عمل و گرفتارى حجاج محترم و عسر و حرج مىگردد.
روحانيون عزيز در عين حالى كه مسائل را به طور واضح و دقيق بيان مىكنند ولى از مشكلتراشى و حالتهاى وسواس گونهاى كه زائران را در شك و ترديد و احتياطهاى بىمورد قرار مىدهد خوددارى كنند، چرا كه وسواس در برنامه و مراسم و عبادتها و ادعيه موجب كسالت و بىتوجهى در واجبات مىشود.
حجّ
در كلام رهبر معظم انقلاب اسلامى
حضرت آية اللَّه خامنهاى
حج در جوهر و ذات خود داراى دو عنصر اصلى است: تقرب به خدا در انديشه و عمل، و اجتناب از طاغوت و شيطان با جسم و جان .. همه اعمال و تروك حج، براى ايندو و در جهت آن و تأمين ابزارها و مقدمات آن است، و اين در حقيقت خلاصهاى از اسلام و همه دعوتهاى الهى نيز هست كه: «ولقد بعثنا فى كلّ أُمّة رسولًا أن اعبدوا اللَّه واجتنبوا الطاغوت» (1)
در آيات حج تعبيرات: «حنفاء للَّهغير مشركين به»، (2)
يا «فإلهكم إله واحد فله أسلموا»، (3)
يا «فاذا قضيتم مناسككم فاذكروا اللَّه كذكركم آباءكم أو أشدّ ذكرا» (4)
و امثال آن ناظر به همين دو عنصر اصلى است، تقرب به خدا، ذكر و نماز و تسليم و احرام و به خود و خدا انديشيدن و سعى و صفا را مىطلبد و در نهايت زاد و توشه تقوا را در كولهبار حاجى مىگذارد: «وتزوّدوا فإنّ خير الزاد التقوى واتّقون يا أُولى الألباب.» (5)
و اجتناب از شيطان و طاغوت، دل كندن از شهوات و هوسهاى خواركننده و كمك گرفتن از نيروى صبر و اراده خود و نيز نيروى عظيم امت اسلامى را لازم دارد كه همانا در حركت دستجمعى و همراهى و همدلى و همگامى و همزبانى همگان در طواف و سعى، و وقوف در عرفات و مشعر و منا، و هدف گرفتن دستجمعى جمرات شيطان و رمى از همه جا و
همه سو به آن و ابراز و برائت عمومى از آن حاصل مىشود، و در نهايت، گره خوردن دستها و دلها و عزمهاى مسلمين از همه جاى امت اسلامى به يكديگر و احساس قدرت و امنيت در سايه وحدت را پديد مىآورد كه: «واذ جعلنا البيت مثابة للناس وأمنا.» (1)
اگر حج، چنانكه قرآن خواسته و پيامبر- ص- فرموده و عمل كرده به جاى آورده شود و چنانكه فرموده: «خذوا عنّى مناسككم» مناسك آن از عمل او گرفته شود، تأمين كننده كمال فرد و عزت امت است.
هر كس با چنين حجّى مخالفت كند و حج را جدا از اين خطوط و نشانهاى اصلى آن بخواهد، با كمال جويى فرد مسلم و عزت امت اسلامى مخالفت كرده است.
پى نوشتها:
1) بقره: 125
موضوع شناسى فقهى حج
محمد رحمانى
ضرورت موضوع شناسى فقهى
فقه اسلام بويژه فقه شيعه، ريشه در وحى دارد و از اين سرچشمه زلال سيراب گشته، و رشد نموده و با زحمات طاقت فرساى دلباختگان وحى؛ يعنى فقها، به ما رسيده است.
بىشك عمق و گستردگى فقه، از مهمترين افتخارات اسلام به شمار مىآيد؛ زيرا كه پاسخگوى نيازهاى آدمى از گهواره تا گور است.
به تعبير امام خمينى- قدّس سرّه-: «فقه، تئورى واقعى و كامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است.» (1)فقها كه متولّيان فقه هستند، وظيفه دارند جهت تحقق اين رسالت بزرگ از يك سو عوامل كارآمد سازى فقه را مورد توجه قرار دهند و از سوى ديگر موانع تحقق اين رسالت را بازشناسى و برطرف سازند.
در اين باره مطالب فراوان وگوناگونى شايان بحث و دقت است؛ از جمله آنها، كه از اهميت بسيار برخوردار مىباشد، عبارت است از: «موضوع شناسى فقهى.»
1) امام خمينى- قدس سرّه-، صحيفه نور، ج 21، ص 98
از آنجا كه موضوع علم فقه، «افعال و رفتار فردى و اجتماعى مكلّفان» است و اين موضوع همواره؛ بويژه در دو قرن اخير، با راه پيدا كردن صنعت و تكنيك در زندگى انسانها، دچار تغييرات بنيادين و همه جانبه شده و سيره و سيماى جوامع انسانى را دگرگون كرده است، اين شبهه پيش آمده كه: «فقه نمىتواند پاسخگوى نيازهاى جوامع پيشرفته باشد!»
از اين رو تشخيص موضوع، كه در استنباط حكم سهم بسزايى دارد، از اهميت ويژهاى برخوردار است و دقت و ژرفنگرى بيشترى را مىطلبد.
امامخمينى- قدّس سرّهالشريف- در «اهميت موضوع شناسى فقه» مىفرمايند:
«زمان و مكان دو عنصر تعيين كننده در اجتهادند. مسألهاى كه در قديم داراى حكمى بوده است، ظاهر همان مسأله در روابط حاكم بر سياست و اجتماع و اقتصاد و يك نظام ممكن است حكم جديدى پيدا كند؛ بدان معنا كه با شناخت دقيق روابط اقتصادى و اجتماعى و سياسى، همان موضوع اول كه از نظر ظاهر با قديم فرقى نكردهاست واقعاًموضوع جديدىشدهاست كهقهراًحكم جديدى مىطلبد. مجتهد بايد به مسائل زمان خود احاطه داشتهباشد ... حكومت درنظر مجتهدِ واقعى، فلسفه عملى تمامى فقه در تمامى زواياى زندگى بشريت است. حكومت نشان دهنده جنبه عملى فقه در برخورد با تمامى معضلات اجتماعى و سياسى و نظامى و فرهنگى است.» (1)مقام معظم رهبرى حضرت آية اللَّه خامنهاى در همين زمينه مىفرمايند:
«... ديگر آن كه مجموعهاى از علوم انسانى و غيره، كه داراى تأثير در استنباط و تنقيح موضوعات فقهىاند، بايد مورد عنايت قرار گيرند ... بديهى است كه شناخت درست موضوع در تصحيح شناخت حكم الهى داراى تأثير تامّ است.» (2)آرى جاى شك نيست كه ثابت انگاشتن موضوعات فقه، از عوامل مهمّ ركود و ايستايى فقه است و سبب: ناهماهنگى فقه با نيازهاى موجود بشرى مىگردد؛ براى نمونه، گر چه خون دادن، موسيقى، مجسمه و شطرنج موضوع حرمت قرار گرفتهاند ليكن از آن رو كه كاركردِ اجتماعى آنها، دچار تحوّل و دگرگونى شده بىشك موجب تغيير حكم نيز مىگردد.
و از سويى، تبيين و روشن نشدن موضوعى از موضوعات فقهى، موجب مىشود كه اختلاف در فتوا پيش آيد؛ مانند آن كه برخى از فقها فتوا دادهاند: چنانچه كسى پول و هزينه رفت و برگشت به مكه را داشته باشد و بتواند زندگى را، بدون سختى و مشقت غير قابل
تحمل، ادامه دهد حج بر او واجب است. (1)گروهى ديگر مىفرمايند: چنين شخصى اگر فريضه حج بجا آورد، باطل است. (2)عدهاى ديگر اينگونه فرمودهاند كه: چنانچه شخص پولى دارد و آن پول مخارج حجش را تأمين مىكند، در اين صورت حج بر او واجب است، گرچه نياز به ازدواج داشته باشد و ترك ازدواج سبب ارتكاب حرام شود. (3)برخى ديگر در مقابل اين گروه مىفرمايند: بر چنين فردى حج واجب نيست. (4)عدّهاى از فقها چنين نظر دادهاند كه: چنانچه شخصى زاد (مخارج حج) و راحله (وسيله رفت و برگشت) نداشته باشد ولى رفتن به مكه با پاى پياده بىمشقت و زحمت برايش ممكن گردد، حج بر او واجب نيست. (5)در مقابل اينها بعضى مىفرمايند: اگر شخص بدون زاد و راحله و بىمشقت بتواند به مكه برود، حج بر او واجب است. (6)بىشك اينهمه اختلاف فتوا ريشه در تشخيص و تبيين موضوع شرط وجوب حج؛ يعنى استطاعت دارد.
اين مطالب و عوامل بسيار ديگر سبب شد تا سلسله مقالاتى را پيرامون موضوع شناسى فقهى حج آغاز كنيم.
موضوعات فقهى از جهات گوناگونى تقسيم پذيرند؛ از جمله مىتوان آنها را به «شرعى»، «عرفى» و «طبيعى» تقسيم كرد. پر واضح است، منظور از موضوع در اين بحث؛ اعم از آن چيزى است كه در اصطلاح علم اصول به متعلق حكم ياد مىشود.
ما در اين نوشته، به بحث و بررسى از «استطاعت» كه يكى از موضوعات پر فرع و كليدىِ حجّ است مىپردازيم.
در خاتمه، راقم اين سطور كه به بضاعت مزجاة خود اعتراف دارد، از خوانندگان انديشهمند، درخواستمىكند باپيشنهاد وانتقادهاى سودمند ياريشرسانند وبهرهمندش سازند.
پيشينه بحث
در كتابهاى استدلالى فقه، تا زمان شيخ مفيد بحث استطاعت عنوان نشده است.
1) آيةاللَّه شاهرودى- ره-، كتاب حج، ج 1، ص 111
2) حضرت امام خمينى- قدس سره-، مناسك حج، ص 12، مسأله 3، چاپ پنجم.
3) آيةاللَّه شاهرودى، كتاب حج، ج 1، ص 113
4) حضرت امام خمينى- قدس سره-، مناسك حج، ص 12، مسأله 4
5) آية اللَّه خوئى- ره-، المعتمد فى شرح المناسك، ج 3، ص 43، مسأله 18
6) علامه حلّى، منتهى المطالب، ص 652
اوّلين فقيهى كه «استطاعت» را بعنوان «شرط وجوب حج» مطرح كرد، شيخ مفيد بود. از آنجا كه بررسى تاريخ مسأله، در روشن شدن آن، نقش بسزايى دارد جهت روشن شدن سير تكاملى اين بحث، نظر برخى از فقهاى صدر اول را نقل مىكنيم:
1- شيخ مفيد (336- 413) در كتاب المقنعه مىنويسد:
«والاستطاعة عندآلمحمد- صلّى اللَّه عليه وآله- للحج بعد كمال العقل وسلامة الجسم، ممّا يمنعه من الحركة التى يبلغ بها المكان والتخلية من الموانع وجود الراحلة بعد ذلك والزاد.» (1)
«استطاعت از ديدگاه شيعه، پس از كامل شدن عقل و سالم بودن جسم و تن از ناراحتى و مرضى كه مانع از رسيدن انسان به مكه مىشود و نيز خالى بودن راه از موانع سفر، عبارت است از داشتن ... راحله (وسيله راه) و سپس زاد (و توشه).»
2- سيد مرتضى (355- 436) در كتاب المسائل الناصريات آورده است:
«عندنا الاستطاعة التى يجب معها الحج، صحّة البدن وارتفاع الموانع والزاد والراحلة.» (2)
«در نظر ما (شيعه) استطاعتى كه با آن، حجواجبمىگردد؛ عبارت است از سلامتى بدن و نبودن مانع و داشتن امكانات تغذيه و وسيله راه.»
3- ابى الصلاح حلبى (347- 447) در كافى مىنويسد:
«وفرض ادائه يختصّ بكلّ حرٍّ بالغٍ كامل العقل مستطيع له بالصحّة والتخلية والأمن ووجود الزاد والراحلة والكفاية له ولمن يعول والعود الى كفاية من صناعة أو تجارة أو غير ذلك.» (3)
«حج بر كسى واجب است كه آزاد، بالغ و عاقل باشد و استطاعت زمانى حاصل است كه آدمى داراى تن سالم باشد، راه خالى از موانع بوده و امن گردد، و زاد و راحله موجود باشد و چيزى كه زندگىاش را تأمين نمايد و برگشت به شغل و تجارت و ...
او را در امورات زندگى كفايت كند.
4- شيخ طوسى (385- 460) در النهايه مىنويسد:
«الاستطاعة هى الزاد والراحلة والرجوع الى كفاية وتخلية السرب من جميع الموانع، فإن ملك الزاد والراحلة ولم يكن معه غيره، لم يجب عليه الحج، اللّهمّ إلّاأن يكون صاحب حرفة وصناعة يرجع اليها ويمكنه أن يتعيّش بها.»
«استطاعت همانا داشتن زاد و راحله است و برگشت به كفايت، و خالى بودن راه از
موانع. بنابر اين اگر زاد و راحله داشته باشد و شرايط ديگر را دارا نباشد، حج بر او واجب نيست مگر آن كه صاحب شغل و صنعتى باشد كه به هنگام بازگشت از سفر زندگىاش را تأمين كند.»
5- سلار (463 م.) در المراسم العلويه چنين نگاشته است:
«والحجّ واجب على كلّ حرٍّ بالغٍ مستطيع اليه السبيل.» (1)
«حج واجب است بر هر انسان آزاد بالغ كه استطاعت بر آن دارد.»
6- قاضى ابن براج (400- 481) متعرض بحث استطاعت نشده است. (2)7- ابن زهره (511- 585) در غنية النزوع آورده است:
«والاستطاعة يكون بالصحّة والتخلية وأمن الطريق ووجود الزاد والراحلة وكفاية له ولمن يعول والعود الى كفاية من صناعة أو غيرها.» (3)
«استطاعت عبارت است از سلامتى بدن و خالى بودن راه از موانع و وجود امنيت.
و داشتن زاد و راحله كه خود و نانخورهايش را كفايت كند و داشتن شغل و هنر كه بعد از بازگشت از سفر بتواند امورات خود را بگذراند.»
8- نظر ابن حمزه طوسى (م 580) در الوسيله چنين آمده:
«فالمطلق حجة الاسلام وعمرته ويجبان فى العمر مرّة باجتماع تسعة شروط ...
ووجود الزاد والراحلة وتخلية السّرب فمن الموانع وامكان السير والرجوع الى الكفاية من مال أو الصنعة أو الحرفة.» (4)
«حج مطلق همان حَجة الاسلام و عمره آن است. اين دو در طول عمر يك مرتبه بر هر انسانى واجب مىشود البته با دارا بودن هفت شرط: ... و داشتن زاد و راحله و خالى بودن راه از موانع و امكان رفتن و داشتن مال يا حرفه و شغلى كه پس از بازگشت بتواند زندگى را ادامه دهد.»
9- ابن ادريس (558- 598) در سرائر گفته است:
«وشرائط وجوبهما ثمانية ... ووجود الزاد والراحلة والرجوع الى كفاية امّا من المال أو الصناعة أو الحرفة.» (5)
«شرط وجوب حج و عمره هشت تا است: ... و داشتن زاد و راحله و مال و يا صنعت و شغلى كه بعد از بازگشت به زندگى ادامه دهد.»
10- محقق حلّى (602- 676) در شرايع الاسلام چنين گفته:
«وشرائط وجوبها خمسةٌ؛ الثالث الزاد والراحلة وهمان يعتبران فى من يفتقر الى
قطع المسافة ... والمراد بالزاد قدر الكفاية من القوت والمشروب ذهاباً وعوداً.» (1)
«شرايط وجوب حج پنج تا است: ... سوّم زاد و راحله، و آن دو، شرط مىباشند در مورد كسى كه نياز به پيمودن راه دارد و مقصود از داشتن زاد و راحله، تأمين خوردنيها و آشاميدنىها در رفت و برگشت است.»
11- صاحب الجامع للشرائع (601- 689) آورده است:
«فالمطلق حجة الاسلام وعمرته ووجوبهما على الفور وفى العمر مرّة واحدة على كلّ انسان حرّ بالغٍ كامل العقل صحيح واجد للزاد والراحلة والنفقة لذهابه ورجوعه ...
راجع الى كفاية من مال أو صنعة أو حرفة.» (2)
«حج مطلق عبارت است از حجة الاسلام و عمره آن و وجوب آن دو فورى است و در تمام عمر يكبار واجب است بر هر انسان آزاد بالغ عاقل سالم و داراى زاد و راحله و توشه رفت و برگشت و داشتن مال و يا هنر و يا شغلى كه در برگشت زندگى او را تأمين كند.»
12- علامه حلى (647- 726) در قواعد الاحكام نگاشته:
«البحث الثالث الاستطاعة والمراد بها الزاد والراحلة ...» (3)
«بحث سوم در استطاعت و مقصود از آن داشتن زاد و راحله است.»
13- نظر شهيد اول (734- 786) در اللمعة الدمشقيه چنين آمده:
«وشرط وجوبه البلوغ والعقل والحرّية والزاد والراحلة.» (4)
«شرط وجوب حج عبارت است از بلوغ و عقل و آزادى و داشتن زاد و راحله.»
آنچه از مجموع اين تعريفها به دست مىآيد، عبارت است از:
1- تمامى فقها افزون بر عقل، آزادى، بلوغ و باز بودن راه، داشتن آذوقه و هزينه رفت و برگشت سفر را به نحوى شرط كردهاند.
2- برخى از فقيهان، علاوه بر زاد و راحله، «رجوع به كفايت» را نيز شرط كردهاند.
3- آنچه در اختلاف فتوا، نقش اساسى دارد عبارت از اين مطلب است كه «آيا استطاعت شرط عقلى است يا شرط عرفى؟ و اين مطلب در كلمات فقها مورد بىتوجهى قرار گرفته است كه درصدد برآمدهايم در اين مقاله به آن بپردازيم.
4- گروهى از فقها، آذوقه و هزينه رفت و برگشت را در صورتى شرط قرار دادهاند كه به آن نياز باشد و برخى ديگر، نياز را قيد نكردهاند و معتقدند نياز باشد يا نباشد، زاد و راحله شرط
استطاعت است.
اين مطلب نيز اهميت بسيار دارد، گر چه در كلمات فقهاى پيشين اشارهاى بدان شده است و ما مىكوشيم در اين نوشته با تفصيل بيشترى، به نقد و بررسى آن بپردازيم.
نظرات و فتاواى فقيهان اهل سنت
1- مذهب حنفى؛ استطاعت عبارت است از وجود زاد و راحله؛ يعنى امكانات مورد نياز در سفر؛ از قبيل نوشيدنيها، خوردنيها، پوشيدنيها، مسكن و وسيله رفت و برگشت. (1)ميان عالمان فقهى و اصولى مذهب حنفيه اختلاف است كه: استطاعت شرط «ادا» است و يا شرط «وجوب.» فقهايشان بر اين باورند كه استطاعت شرط وجوب است و اصولىها معتقدند: استطاعت شرط «ادا» است.
در حاشيه ابن عابدين آمده: سالم بودن بدن و امنيت راه، از شرايط ادا است. (2)2- مذهب مالكى؛ استطاعت، امكان رسيدن به مكه و محل انجام اعمال حج، بدون زحمت و مشقت است. (3)فقهاى مذهب مالكى در اين كه «استطاعت سبب حج است و يا شرط حج» و اگر شرط حج باشد، شرط وجوب است و يا شرط صحت، هر يك به راهى رفتهاند.
در كتاب مواهب الجليل مىنويسد: استطاعت سبب وجوب حج است ولى اهل مذهب؛ از جمله ابن بشير و ابن شاس و ابن حاجب و ابن عرضه استطاعت را شرط وجوب حج دانستهاند در پايان نتيجهگيرى مىكند كه در اين مسأله چند قول است:
الف- استطاعت سبب حج است. ب- استطاعت شرط وجوب حج است. اين دو نظر به هم نزديكند. ج- استطاعت شرط صحّت حج است، كه اين نظر ضعيفى است. (4)3- مذهب شافعى؛ بعد از آن كه استطاعت را تقسيم مىكند به: «استطاعت به غير» و «استطاعت به نفس» مىگويد: استطاعت به غير آن است كه شخص ديگرى از جانب فردى كه حج بر او واجب و مستقر شده ليكن توان انجام آن را ندارد، حج بجا آورد. (5)و امّا استطاعت به نفس و مباشرتى هفت شرط دارد: 1- داشتن زاد 2- وجود راحله (هزينه رفت و برگشت سفر) 3- امنيّت راه 4- داشتن آب و علف مركب در مسير 5- همراهى
1) بحر الرائق شرح كنز الدقائق، ج 2، ص 335، بنقل از موسوعه جمال عبدالناصر.
2) رد المختار على الدر المختار شرح تنوير الأمصار، ج 2، ص 193، بنقل از موسوعه جمال عبدالناصر.
3) عبدالرحمن الجزيرى، كتاب الفقه على المذاهب الأربعه، ج 1، ص 634، دار احياء التراث العربى.
4) مواهب الجليل شرح مختصر ابى الضياء خليل للحطاب، ج 2، ص 491، چاپ السعاده در مصر.
5) المهذب، ج 1، ص 198
با محرم و يا زنان مورد اطمينان (اگر حاجى زن است) 6- در تهيّه زاد، به مشقت و سختى زياد نيفتد 7- باقى بودن زمان جهت انجام اعمال حج، بعد از حصول قدرت. (1)4- مذهب حنبلى؛ استطاعت را چنين تعريف مىكنند كه: قدرت بر تهيه زاد و راحلهاى كه براى چنين سفرى لازم است؛ داشته باشد، و اين زاد و راحله بايد اضافه بر آن توشهاى باشد كه براى زندگى هميشگى لازم است. (2)از عبارات مذكور، استفاده مىشود كه در مورد «استطاعت» ميان فقهاى اهل سنت، از چند جهت اختلاف است:
الف- استطاعت شرط است يا سبب.
ب- شرط ادا است يا وجوب و يا صحّت.
ج- شرط شرعى است يا عقلى.
د- چه چيزى در تحقق استطاعت لازم است؟
استطاعت در لغت
اختلاف لغتشناسان در معناى واژه «استطاعت»، اختلاف درخور توجهى نيست ولى جهت روشنتر شدن مطلب، نظر برخى از آنها را مىآوريم:
1- خليل فراهيدى (100- 175) در العين مىنويسد: «تطوّع؛ تكلف استطاعته، والعرب تحذفالتاء فى استطاع فيقول: اسطاع، يَسطيع، بفتح الياء. ومنهم من يضم الياء فيقول يُسطيعُ.» (3)
فراهيدىاستطاعت را معنانكرده، امّاتطوع را بهمعناى استطاعتِ با زحمت گرفته است.
2- ابن اثير (543- 606) گويد: «الاستطاعة؛ القدرة على الشىء. وقيل هى استفعال من الطاعة.» (4)
استطاعت عبارت است از توانايى بر انجام چيزى و گفته شده استطاعت از باب استفعال از ماده طاعت است.
3- راغب اصفهانى (اواخر قرن پنجم) مىنويسد: «الاستطاعة استفعالةٌ من الطوع وذلك وجود ما يصير به الفعل متأنياً والاستطاعة أخصٌ من القدرة.» (5)
استطاعت مصدر باب استفعال از ماده طوع است و آن عبارتست از بودن چيزى كه با
آن انجام كارى ممكن مىشود. بعد مىگويد استطاعت اخصّ از قدرت است.
4- فيومى (770) مىنويسد: «والاستطاعة الطاقة والقدرة، يقال استطاع وقد تحذف التاء فيقال اسطاع يسطيع بالفتح ويجوز الضم.» (1)
استطاعت عبارتست از طاقت و توانايى، گفته مىشود استطاع و گاهى تاء حذف مىشود و اسطاع يَسطيع و يا يُسطيع خوانده مىشود.
5- سعيد خورى در اقرب الموارد مىنويسد:
«استطاعة استطاعةً اطاقه ويقال اسطاع يسطيع ويحذفون التاء استثقالًا لها مع الطا.» (2)
استطاعت به معناى طاقت و توانايى است.
6- در الوسيط نگاشته است: «استطاع الشىء أطاقه وقدر عليه وأمكنه.» (3)
استطاعت به معناى طاقت و قدرت و ممكن ساختن چيزى است.
از مجموع گفتههاى لغتدانان چند مطلب استفاده مىشود:
1- استطاعت از ماده طوع به معناى «فرمانبردارى» است.
2- گر چه عبارات لغتشناسان مختلف است ليكن بازگشت همه به «قدرت و توانايى» است.
3- راغب اصفهانى استطاعت را به معناى «مطلق قدرت و توانايى» معنا نكرده بلكه در نظر وى مراد از استطاعت، قدرت و توانايى خاصى است.
اقسام استطاعت
استطاعت بلحاظ شرايط، مختلف است؛ زيرا ممكن است آنچه را كه عقل استطاعت مىداند، در عرف استطاعت محسوب نشود و نيز ممكن است شارع شرايطى را در استطاعت لحاظ كند كه از نظر عقل و عرف معتبر نباشد؛ اينجاست كه بايد استطاعت را به «شرعى»، «عرفى» و «عقلى» تقسيم كنيم.
1- استطاعت شرعى؛ چنانچه شارع مقدّس در انجام كارى، افزون بر قدرت عقلى، چيز ديگرى را شرط كند، اين توانايى بنام قدرت شرعى ناميده مىشود.
2- استطاعت عرفى؛ استطاعت عرفى با استطاعت لغوى هماهنگ است زيرا ارباب
لغت براى بيان معانى الفاظ، سراغ معانى متداول ميان عرف مىروند. اين دو، بگونهاى به هم نزديكند كهمىتوان گفت استطاعتعرفى هماناستطاعت لغوىاست. جزدربرخى موارد خاص.
3- استطاعت عقلى؛ اين نوع از استطاعت عبارت است از امكان وجود خارجى. گر چه با زحمت و مشقّت غير قابل تحمّل همراه باشد. بنابر اين استطاعت عقلى با استطاعت عرفى و لغوى در اين جهت اختلاف دارند زيرا استطاعت عرفى، توانايى بدور از مشقت غير قابل تحمل مىباشد، بر خلاف استطاعت عقلى كه توانايى با مشقت و زحمت مىباشد.
استطاعت در قرآن
بعد از روشن شدن معناى استطاعت در لغت همچنين بيان اقسام و تعريف اجمالى آن، ضرورى است به اين مطلب بپردازيم كه مراد از استطاعت و قدرت در آيه «وللَّه على الناس حج البيت من استطاع اليه سيبلًا ...» (1)
چيست و از كدام يك از اقسام قدرت و توان است.
در اينجا دو نظر عمده و اساسى وجود دارد:
الف- معناى استطاعت در آيه، گر چه به معناى قدرت و توان عقلى است و در نتيجه ارشاد به حكم عقل است، ليكن شارع افزون بر قدرت عقلى، زاد و راحله را نيز بر آن افزوده است.
صاحب جواهر، (2)علامه در منتهى، (3)آية اللَّه شاهرودى (4)و آية اللَّه خويى را مىتوان از طرفداران اين نظر شمرد. ايشان مىفرمايند: آيه ارشاد است به حكم عقل و حج بر اساس آيه و حكم عقل با قدرت و تمكن بر آن، واجب است، گر چه در صورت مشقّت، از باب قاعده «نفى حرج» از آن رفع يد مىشود. ليكن مطابق روايات وارده در اين باب، استطاعت معتبر در وجوب حج اخصّ است از قدرت عقلى و قدرت در آيه؛ زيرا قدرت در روايات عبارت است از داشتن زاد و راحله. (5)ب- شارع در معناى استطاعت دخالت نكرده و همان معناى عرفى را شرطِ وجوبِ حج قرار داده و روايات تنها پارهاى از مصاديق استطاعت عرفى را بيان كرده است.
صاحب مدارك، (6)علامه در تذكره، (7)صاحب ذخيره، (8)محدّث كاشانى در مفاتيح الشرايع، (9)صاحبحدائق، (10)شهيداول، شهيد دوم (11)وصاحب تفصيلالشريعه پيرو اين نظرند.
1) «بر مردمان واجب است زيارت خانه خدا، هر كس بتواند به آن راه يابد ...» آل عمران: 97
2) محمد حسين نجفى، جواهر الكلام، ج 17، ص 248، داراحياء التراث العربى.
3) علامه حلّى، منتهى المطالب، ج 2، ص 652
4) آية اللَّه سيد محمود حسينى شاهرودى، كتاب حج، ص 95، مطبعة القضاء فى النجف.
5) آية اللَّه خويى، مستند العروة الوثقى، ج 1، ص 78
6) وبالجمله فالمسأله قوية الإشكال اذ المستفاد من الآية الشريفة تعلّق الوجوب بالمستطيع وهو القادر على الحج سواءكانت استطاعته بالقدرة على تحصيل الزاد والراحلة أو بالقدرة على المشى. سيد محمد بن على الموسوى العاملى، ج 7، ص 37، چاپ مؤسسه آل البيت.
7) علامه حلّى، التذكره، ج 1، ص 301
8) ملا محمد باقر سبزوارى، ذخيرة المعاد فى شرح الارشاد، ص 557، مؤسسه آل البيت.
9) محمد محسن فيض كاشانى، مفاتيح الشرايع، ج 1، ص 397، مجمع الذخائر الاسلاميه.
10) شيخ يوسف بحرانى، الحدائق الناضره، ج 14، ص 82، انتشارات جامعه مدرّسين.
11) شهيد اول، لمعه دمشقيه، ج 2، ص 162، انتشارات و چاپخانه علميه.
ايشان مىفرمايند: صرف نظر از روايات، آيا معناى استطاعت در آيه قدرت عقلى است يا استطاعت عرفى، كه اخص از قدرت عقلى است، بهنظر مىرسد توان وقدرت عرفى باشد. (1)البته در اينجا افزون بر اين دو نظر، اقوال ديگرى نيز ابراز شده، ولى آنچه مسلم است نقش اساسى را در اختلاف فتاوى همين دو نظريه بازى مىكنند.
نتيجه و ثمره اختلاف اقوال
جهت بيان اهميت اين بحث و نتايج آن از نظر فقهى، مناسب است به پارهاى از نتايج آن اشاره شود. بىشك نتيجه ميان قول اول و دوم در موارد زيادى خود را نشان مىدهد؛ از جمله:
1- بر اساس نظريه اوّل اگر شخصى زاد و راحله داشته باشد، حج بر او واجب است گر چه نياز ضرورى به ازدواج داشته باشد.
محقق يزدى در عروه چنين فرموده: «چنانچه شخص مخارج حج را دارد ليكن مىخواهد ازدواج كند، بطورى كه اگر به حج برود نمىتواند نياز به ازدواج را برآورده كند، گروهى فرمودهاند حج واجب است بلكه برخى گفتهاند: حج واجب است گر چه ترك ازدواج سبب مشقت باشد. ولى به نظر ما اقوا عبارت است از واجب نبودن حج در صورتى كه ترك ازدواج سبب حرج و يا مرض و يا ارتكاب زنا و مانند اينها باشد.» (2)آية اللَّه شاهرودى در اين باره مىفرمايد: اقوا به نظر ما قول اول است؛ يعنى حج واجب است گر چه نياز شديد به ازدواج باشد و ترك آن موجب ارتكاب به حرام شود. (3)بر اساس نظريه دوم، در صورتى كه نياز به ازدواج باشد، اگر چه ترك آن حرجى به دنبال نياورد، استطاعت در نظر عرف صدق نمىكند و حج واجب نيست.
حضرت امام مىفرمايد: كسى كه نياز به ازدواج دارد و براى آن پول لازم دارد، در صورتى مستطيع مىشود كه علاوه بر مخارج حج، مصارف ازدواج را هم داشته باشد. (4)2- بر اساس نظريه اوّل چنانچه مخارج حج را قرض كند و بعد از انجام حج پرداخت آن برايش ممكن باشد، حج واجب است.
آية اللَّه خويى مىفرمايد: هر گاه كسى مقدارى پول قرض كند كه آن پول به مقدار
مخارج حج باشد و قدرت پرداخت آن را بعد از آن داشته باشد حج بر او واجب خواهد شد. (1)و اما بر اساس نظريه دوّم كه ملاك استطاعت صدق عرفى است، با پول قرضى، حج واجب نمىشود، گر چه بعد از انجام حج پرداخت آن به راحتى ممكن باشد.
حضرت امام مىفرمايد: اگر غير مستطيع مصارف حج را قرض كند، مستطيع نمىشود هر چه بعداً به سهولت قرض را ادا كند و اگر با اين وجه حج بجا آورد از حَجّةالاسلام كفايت نمىكند. (2)3- مطابق نظريه اوّل، اگر در انجام حج نيازى به وجود زاد و راحله نباشد، چون استطاعت شرعى با نبود آنها صدق نمىكند حج واجب نيست. مرحوم آية اللَّه خويى فرموده:
وجود زاد و راحله در تحقق استطاعت شرط است، گر چه به آنها نيازى نباشد؛ مانند اين كه بتواند پياده به مكه برود بدون مشقت و بى آن كه به موقعيت او لطمه وارد گردد. (3)بنابر اين بر كسانى كه نزديك مكه هستند و توان پيادهروى به مكه را دارند ولى زاد و راحله ندارند، نبايد حج واجب باشد.
امّا بر اساس نظريه دوّم، چنانچه پيادهروى مشقت غير قابل تحمل نداشته باشد و منافى با موقعيت اجتماعى شخص نباشد، حج واجب است.
علامه در منتهى مىفرمايد: وجود «زاد و راحله»، نسبت به كسانى كه نيازمند و محتاج به آنند شرط استطاعت است. (4)4- بر اساس نظريه اوّل اگر شخصى زاد و راحله داشته باشد و شك در حصول استطاعت كند، به اطلاق ادله: «من كان له زاد و راحلة» تمسك مىكنند و مىفرمايند حج واجب مىباشد.
ولى مطابق نظريه دوم، اگر شك در استطاعت داشته باشيم، گر چه زاد و راحله موجود باشد، حج واجب نيست، زيرا از نظر عرف، استطاعت با شك در حصول آن، محقق نيست.
5- بر اساس نظريه اوّل، تمامى شرايطى را كه فقها از قبيل رجوع به كفايت و مانند آن بيان كردهاند نياز به دليل دارد.
ولى بر اساس نظر دوم چون استطاعت معناى عرفى و عقلايى دارد، نيازى به بيان از جانب شارع نيست بلكه فهم عرف و عقلا كافى است.
6- بر اساس نظريه اول، اگر كسى زاد و راحله داشته باشد و شرايط ديگر نيز حاصل شود، حج بر او واجب است، گر چه ضروريات زندگى را نداشته باشد ولى از باب تقديم قاعده «نفى عسر و حرج» بر «ادله وجوب حج» انجام اين حج لازم نيست.
آية اللَّه شاهرودى مىفرمايد: دليل بر استثنا، ضروريات زندگىِ قاعده نفى عسر و حرج مىباشد. در اين جهت فرقى نيست ميان وجود «پولى» كه مىتوان با آن ضروريات زندگى را تأميننمود ووجود «مالى كه بتوان ضروريات زندگى را با آن اداره كرد» بنابراين چنانچه بدون وجود ضروريات، ادامه زندگى بىمشقت ممكن باشد فروش آنها براى تهيه مخارج حج واجب است. (1)ليكن مطابق نظريه دوم، به كسى كه ضروريات زندگى را ندارد، از نظر عرف، مستطيع نمىگويند. گر چه مخارج رفت و برگشت آن موجود باشد. امام خمينى- قدس سره الشريف- مىفرمايند: شرط است در وجوب حج علاوه بر مصارف رفت و آمد اين كه ضروريات زندگى و آنچه را در معيشت به آن نياز دارد داشته باشد.
و مىفرمايند: اگر ضروريات زندگى يا پول آنها را در حج صرف كند از حجةالاسلام كفايت نمىكند ملاحظه مىفرماييد ثمرات بحث، چقدر گوناگون و دقيق است! (2)7- جمعى از مدافعان نظريه اوّل، در وجوب حج رجوع به كفايت را شرط نمىدانند و مىفرمايند با امكان رفت و برگشت، حج واجب است گر چه بعد از آن سرمايه و يا شغلى كه زندگى او را تأمين كند وجود نداشته باشد. محقق ثانى بعد از اين سخن علامه در قواعد كه:
«رجوع به كفايت؛ يعنى داشتن شغل و يا تخصّص بنابر قولى شرط نيست»، مىفرمايد: سخن و نظر صحيحتر اين است كه: رجوع به كفايت شرط نيست؛ زيرا استطاعت بدون آن صدق مىكند. (3)محقق حلى نيز مىفرمايد: «وفى اشتراط الرجوع الى صنعة أو بضاعة قولان أشبههما أنه لا يشترط»؛ (4)
«در اين كه شرط است بعد از مراجعت از سفر حج، شغل يا توان مالى داشته باشد، دو نظر وجود دارد؛ صحيحتر شرط نبودن آن دو است.»
بر خلاف نظريه دوّم كه «استطاعت عرفى، با نبود رجوع به كفايت صدق نمىكند»، در عروه چنين آورده: «قول قوى عبارت است از اعتبار رجوع به كفايت و اين قول موافق نظر بيشتر فقهاى پيشين است.» (5)
1) آيةاللَّه شاهرودى، كتاب الحج، ج 1، ص 111
2) حضرت امام خمينى- قدس سرّه-، مناسك حج، ص 12، مسأله 2 و 3، چاپ پنجم.
3) محقق ثانى، جامع المقاصد فى شرح القواعد، ج 3، ص 130، مؤسسه آل البيت- ع-.
4) سلسة ينابيع الفقهيه، ج 8، ص 664
5) آية اللَّه سيد محمد كاظم يزدى، عروة الوثقى، ج 2، ص 45، كتاب الحج، مسأله 58
از آنچه گفته شد، پارهاى از نتايج اين دو نظريه در باب «استطاعت» مىباشد معلوم و آشكار گرديد. كه شناخت موضوع از نظر حكم و فتوا اثر مهم و بسزايى دارد.
نقد و بررسى نظريه اول
صاحبان نظريه اول معتقد بودند كه «آيه، با ناديده گرفتن روايات، رهنمون به حكم عقل است» ليكن دليلى بر اين ادّعاى خود اقامه نكردند همچنين در بخش دوم اين نظريه كه «روايات، استطاعت عقلى را به زاد و راحله تفسير كردهاند» نيز برهانى اقامه نشده و به ظاهرِ اخبار تمسّك جستهاند.
جهت توضيح بيشتر مراجعه شود به مستند العروة الوثقى، (1)كتاب الحج (2)و منتهى المطالب. (3)بايد گفت اين مدّعا- به حسب ظاهر- به چندين جهت صحيح نيست؛ از جمله:
1- خطابات شارع، بويژه آيات و رواياتى كه در بردارنده احكام مكلّفين است، متوجه عرف مىباشد و بىشك نظر عرف در تشخيص و تعيين مفاهيم از ديد شارع حجّت است مگر در مواردى كه از جانب شارع مطلبى بر ما برسد كه مخالف عرف است. بنابر اين مفهوم استطاعت عبارت است از توان عرفى نه عقلى.
2- چنانچه استطاعت در آيه، ارشاد به حكم عقل باشد، لازم مىآيد كه استطاعت در حج عبارت باشد از قدرت عقلى كه از شرايط عامه تكاليف است در اين صورت اين پرسش پيش مىآيد كه چرا در ديگر تكاليف به عنوان شرط نيامده و در حج آمده است؟
3- اصل در عناوينى كه در بيانات شارع آمده، بيان احكام و تكاليف است نه ارشاد به مدركات عقل.
4- ارباب لغت استطاعت را به معناى توان و قدرت عرفى معنا كردهاند و برخى از آنها؛ مانند راغب اصفهانى تصريح كرد كه استطاعت اخصّ از قدرت مىباشد. (4)بنابر اين ارشادى بودن آيه با حمل بر معناى لغوى نيز ناسازگار است و اين خلاف روش شارع مىباشد مگر در موارد خاص و در صورت شك، «اصل عدم نقل از معناى لغوى» جارى است.
5- اگر آيه ظهور در ارشاد به حكم عقل دارد، سؤال از معناى استطاعت بى وجه است
و حال اين كه محدثين شيعه و سنى نقل كردهاند بعد از نزول آيه پرسشهاى زيادى از رسول خدا- ص- در معناى استطاعت شده است.
6- گذشته از تمام اين مطالب، در صورتى كه به شخصى گفته شود: «اگر استطاعت دارى لازم است به مشهد بروى» مفهوم از اين جمله اين نيست كه اگر مىتوانى، گر چه با مشقت و زحمت و فروش ضروريات زندگى باشد، تا ناچار شويم در صورت حرج زياد، وجوب را با نفى حرج برداريم بلكه مفهوم استطاعت در اين جمله اين مىشود كه: اگر رفتن به مشهد، به زندگى عادى تو ضرر نمىرساند و اين رفتن مانع از زندگى عادى و معمولى نمىگردد و سبب زحمت و مشقت نمىشود، لازم است بروى مشهد در غير اين صورت رفتن لازم نيست نه اين كه لازم است ولى با نفى حرج برداشته مىشود.
گر چه برخى از اين مطالب به تنهايى نمىتواند دليل مستقلى بر مدعا باشد اما روى هم ثابت مىكند كه آيه، بدون در نظر گرفتن روايات، ارشاد به حكم عقل نيست و از اينجا ضعف آنچه كه در مستند عروةالوثقى (1)و غير آن آمده، روشن مىگردد.
و اما بخش دوم اين نظريه كه «مراد از استطاعت در روايات، زاد و راحله است»:
با مراجعه به كلام مدافعان اين نظريه، روشن مىشود كه آنان دليلى بر اين كه روايات در مقام تفسير و بيان معناى خاصى از استطاعت است، غير از معنايى كه در آيه منظور شده، اقامه نكردهاند.
به نظر ما اين بخش از مدعا نيز صحيح به نظر نمىرسد؛ زيرا:
الف- با دقت در رواياتى كه در ذيل آيات قرآنى رسيده اين مطلب به دست مىآيد كه بيشتر روايات مفسره در مقام بيان مصداق مىباشند شاهد بر اين مطلب عبارتست از اين كه پيش از اين در بحث انظار فقيهان اهل سنت به طور تفصيل بيان شد مكاتب فقهى اهل سنت در ارتباط با معناى استطاعت كه در آيه آمده است، از چند جهت اختلاف داشتند؛ از جمله معنا و حد و مرز استطاعت. (2)اين اختلاف سبب شده كه شيعيان از حد و مرز استطاعت در آيه پرسش كنند و ائمه- عليهمالسلام- جهت روشن شدن معناى آيه مصاديقى از آن را بيان كردهاند؛ از جمله آن مصاديق، كسى است كه زاد و راحله داشته باشد.
ب- اگر روايات براى استطاعت، غير از معناى عرفى آيه، چيزى را بيان كرده باشند تأخير بيان از وقت حاجت لازم مىآيد.
توضيح: تمامى رواياتى كه آيه استطاعت را به داشتن زاد و راحله تفسير كردهاند، از موسى بن جعفر- عليهالسلام- به بعد مىباشد. (1)بنابر اين، اگر بگوييم استطاعت شرط وجوب حج است و اين غير از معناى عرفى و لغوى آيه است، لازم مىآيد اين مطلب تا زمان موسى بن جعفر- ع- بيان نشده باشد و اين تأخير بيان از وقت حاجت است.
ج- در برخى از روايات تفسير كننده؛ از جمله صحيحه احمد بن مسلم (2)وصحيحه حلبى (3)و حديث ابابصير (4)و صحيحه معاوية بن عمار (5)استطاعت به زاد و راحله تفسير نشده است.
اين روايات دلالت دارند در صورتى كه زاد و راحله موجود نباشد و امكان رفتن باشد حج واجب مىشود. برخى از اين روايات؛ از جمله روايت ابابصير در ذيل آيه و در تفسير آيه وارد شده است.
در رابطه با مدلول اين روايات و جمع ميان اين دو دسته از روايات، بحث خواهد شد.
علاج تعارض روايات
اختلاف فقها در معناى «استطاعت» از اينجا برمىخيزد كه آيا رواياتى كه استطاعت را به «داشتن زاد و راحله» تفسير كرده، در مقام بيان مصاديق عرفى استطاعت در آيه است يا اين كه روايات معناى ديگرى غير از معناى آيه را بيان مىكند؟ گفتنى است پيش از اين ثابت كرديم كه باور اول صحيح است.
و به فرض كه نظر دوم را بپذيريم، بحث از مفاد روايات و جمع ميان آنها، در صورت تعارض، ضرورى است.
روايات در اين باره كه «زاد و راحله در تحقق استطاعت موضوعيت دارد يا نه» اختلاف دارند و ثمره اين بحث اين مىشود كه تا زاد و راحله نباشد استطاعت وجود ندارد و اگر بدون آن دو، حج انجام پذيرد، كفايت از حج واجب نمىكند. پس در اين صورت كسى كه زاد و راحله
ندارد، بدون مشقت بتواند حج انجام دهد حَجةالاسلام از او ساقط نمىشود. و از طرفى هر كس زاد و راحله براى انجام حج را داشته باشد، حج بر او واجب مىگردد، گر چه انجام آن برايش مشقت و زحمت داشته باشد! باتوجه به اين كه با قاعده نفى عسر و حرج وجوب برداشته مىشود.
و از آنجا كه اين بحث نيز به تحديد و تعيين موضوع استطاعت، ارتباط پيدا مىكند، مورد بحث و دقت نظر قرار مىگيرد.
روايات نسبت به زاد و راحله دو طايفهاند؛ طايفهاى دلالت دارد كه تا زاد و راحله نباشد استطاعت نيست. بيشتر رواياتِ باب را اين قسم از روايات تشكيل مىدهد كه طرح تمامى آنها از حوصله اين نوشته خارج است.
از باب نمونه
فى صحيحة محمد بن يحيى الخثعمى، قال: «سأل حفص الكناسى أبا عبداللَّه- ع- و أناعنده، عن قولاللَّه- عزوجل- «وللَّه علىالناس حجّالبيت مناستطاعاليه سبيلًا» مايعنى بذلك؟
قال: من كان صحيحاً فى بدنه مخلّى فى سربه، له زاد و راحلة فهو ممّن يستطيع الحج ...» (1)«امام صادق- ع- در پرسش حفص از معناى آيه «واللَّه على الناس ...» مىفرمايد: هر كس بدنش سالم، راهش باز و داراى زاد و راحله باشد، مستطيع است.»
فى صحيحة هشام بن الحكم عن أبى عبداللَّه- ع- فى قوله- عزوجل-: «وللَّه على الناس حجّ البيت من استطاع اليه سبيلًا» ما يعنى بذلك؟ قال: من كان صحيحاً فى بدنه، مخلّى سربه، له زاد و راحلة.» (2)«امام صادق- ع- در پاسخ پرسش هشام بن حكم از معناى استطاعت در آيه فرمود:
هر كس بدنش سالم، راهش باز و داراى زاد و راحله باشد حج بر او واجب است.»
اين دو روايت كه از نظر سند بىاشكالند، دلالت دارند كه استطاعت داير مدار وجود زاد و راحله است و اين جمله اطلاق دارد نسبت به جايى كه نياز به زاد و راحله باشد يا نباشد. پس اگر بدون زاد و راحله انجام حج امكان پذير باشد حج واجب نيست.
در مقابل اين گروه از روايات، روايات ديگرى دلالت دارند كه تحقق استطاعت داير
مدار وجود زاد و راحله نيست. به نقل يكى از روايات اين گروه بسنده مىكنيم:
صحيحة معاوية بن عمار قال: «سألت أبا عبداللَّه- عليهالسلام- عن رجل عليه دين أعليه أن يحجّ؟ قال: نعم انّ حجّةالاسلام واجبةٌ على من أطاق المشى من المسلمين ولقد كان (أكثر) من حجّ مع النبى- صلى اللَّه عليه و آله- مشاة ...» (1)معاوية بن عمار مىگويد: «از امام- ع- در مورد شخصى كه بدهكار است پرسيدم كه آيا انجام حج بر او واجب است؟ فرمود: بله؛ زيرا حجةالاسلام بر هر كس كه توان پياده روى دارد واجب است. از اين رو بيشتر كسانيكه با پيامبر- ص- حج مىگزاردند، اين كار را پياده انجام مىدادند.»
اين روايت از يك سو اشكال سندى دارد و از سوى ديگر، بدون در نظر گرفتن صدر آن، كه آيا دين و قرض مانع از وجوب حج مىشود يا نه، دلالت دارد كه اگر شرايط ديگر حج بجز زاد و راحله وجود داشته باشد؛ حج واجب است!
لازم به يادآورى است كه طاقت در روايت به معناى توان و قدرت بىمشقت است نه توان و قدرت با زحمت و مشقت زياد. شاهد بر اين مدعا فهم مرحوم صاحب جواهر است. (2)بنابر اين، ميان اين دو دسته از روايات تعارض پيش مىآيد كه بايد آن را حل كرد.
جمع ميان اين دو دسته از روايات، از راههايى ممكن است:
1- دسته دوّم حمل بر حجّ مستحبى مىشود و دسته اول بر حج واجب، اين جمع را به مرحوم شيخ نسبت دادهاند. (3)اشكال: اين جمع صحيح نيست؛ زيرا به دو دليل، دسته دوم قابل حمل بر استحباب نيست: الف- «على» دلالت دارد بر وجوب ب- در روايت معاوية بن عمار تصريح شده بود كه حجةالاسلام بر كسى كه توان پيادهروى دارد واجب است و بىشك حجةالاسلام عبارت است از حج واجب و نيز در روايات ديگر شواهد و قرائنى وجود دارد كه اين جمع را غير قابل قبول مىكند.
2- دسته دوم حمل بر موردى مىشود كه وجوب حج مستقر شده و دسته اول بر موردى كه حج مستقر نگرديده است.
فاضل هندى در كشف اللثام مىنويسد: اگر وجوب حج بر شخصى مستقر شود بايد آن
را فورى انجام دهد گر چه با پياده رفتن باشد. (1)اشكال: اولًا اين جمع تبرعى و غير عرفى است ثانياً با ذيل روايت كه مىگويد: بيشتر حاجيان همراه پيامبر- ص- پياده به حج مىرفتند نمىسازد؛ زيرا بسيار بعيد است حج بر همه آنها مستقر شده باشد.
3- روايات دسته اول حمل بر تقيه مىشود؛ زيرا بيشتر اهل سنت در تحقق استطاعت وجود زاد و راحله را شرط مىدانند.
صاحب جواهر مىفرمايد: «عامه وجود زاد و راحله را شرط كردهاند، حتى براى كسانيكه بدان نياز ندارند.» (2)اشكال: اولًا مشهور فقهاى شيعه وجود زاد و راحله را، در تحقّق استطاعت، شرط كردهاند، پس حمل فتواى مشهور بر تقيه بىوجه است.
ثانياً حمل بر تقيه جايى درست است كه جمع عرفى ممكن نباشد و در اينجا جمع عرفى ممكن است.
4- روايات دسته اول در دلالت بر «لزوم زاد و راحله براى تحقق استطاعت» صريحتر و روشنتر از روايات دسته دوم در دلالت بر «عدم لزوم زاد و راحله در تحقق استطاعت» مىباشد. پس با اظهريت دسته اول از ظهور دسته دوم دست مىكشيم.
اين حل تعارض را در مستندالعروة پذيرفهاند. (3)اشكال: اولًا ايشان دليلى براى اظهريت طايفه اول بر طايفه دوم اقامه نكردهاند ثانياً اظهريتِ دسته اول موجب نمىشود كه رفع يد از دسته دوم شود؛ زيرا دسته اول اطلاق دارند در دلالت بر لزوم زاد و راحله در تحقق استطاعت چه امكان پيادهروى باشد و چه نباشد، روايات دسته دوم اين اطلاق را قيد مىزند كه اگر امكان پيادهروى به مكه باشد وجود زاد و راحله ضرورت ندارد. بعد از اين تقييد، نتيجه اين مىشود كه در صورت بىنيازى از زاد و راحله انجام حج واجب است.
5- دسته اول حمل مىشود بر جايى كه به زاد و راحله نياز باشد و دسته دوم حمل مىشود بر مواردى كه نيازى به زاد و راحله نباشد.
اشكال: اين جمع نيز صحيح نيست؛ زيرا لازم مىآيد حمل روايات دسته اول، كه
اطلاق دارند، بر لزوم زاد و راحله در تحقق معناى استطاعت بر فرد نادر.
6- منطوق دسته اول با منطوق دسته دوم تعارض ندارد؛ زيرا مفاد دسته اول عبارت است از «وجوب حج با حصول زاد و راحله» و مفاد دسته دوم عبارت است از «وجوب حج با امكان مشى» و اين دو مطلب جنبه اثباتى دارد. امّا از نظر مفهوم، با همديگر متعارضاند. زيرا مفهوم دسته اول عبارت است از «واجب نبودن حج در صورتى كه زاد و راحله نباشد، گر چه پيادهروى ممكن باشد.» ومفهوم دسته دوم اين است كه: «حج واجب است در صورتى كه پيادهروى ممكن باشد گر چه زاد و راحله نباشد.» و روشن است كه اين دو مفهوم همديگر را نفى مىكنند پس تعارض وجود دارد و حل تعارض به اين است كه مفهوم هر يك به منطوق ديگرى مقيد شود و بعد از تقييد مفهوم دسته اول نتيجه اين مىشود كه: «كسى كه زاد و راحله ندارد، حج بر او واجب نيست مگر اين كه پيادهروى برايش ممكن باشد» و از آن طرف و بعد از تقييد مفهوم دسته دوم نتيجه چنين مىشود: «حج بر كسى كه توان پيادهروى ندارد واجب نيست مگر اين كه زاد و راحله داشته باشد.»
پس حج واجب است بر كسى كه زاد و راحله دارد و يا داراى قدرت بر پيادهروى است.
به نظر ما اين جمع نسبت به جمعهاى ديگر بهتر و به صواب نزديكتر است.
لازم به يادآورى است كه براى حل تعارض نظرات ديگرى نيز وجود دارد؛ از جمله اين كه «روايات دسته دوم مورد اعراض فقها واقع شده است» ولى جهت طولانى نشدن، از نقد و بررسى آنها خوددارى مىشود. علاقهمندان مىتوانند به كتابهاى تفصيلى مراجعه كنند.
چكيده مطالب
1- از جمله مطالبى كه سبب تحرك و همسويى فقه با نيازهاى جامعه بشرى مىشود بحث و تحقيق پيرامون موضوعات فقهى است.
2- در تاريخ تطور استطاعت ثابت شده است، فقها در اين كه رجوع به كفايت، از شرايط استطاعت هست، يا نه، اختلاف كردهاند و نيز از موارد اختلاف فقها اين است كه استطاعت، كه شرط وجوب حج است، امرى است عقلى و يا عرفى.
3- فقهاى اهل سنت در جهاتى با همديگر اختلاف دارند؛ از جمله اين كه آيا
استطاعت شرط است يا سبب و آيا استطاعت شرط ادا است يا شرط وجوب و يا شرط صحت و آيا استطاعت شرط شرعى است يا عقلى.
4- ارباب لغت در معناى استطاعت اختلاف درخور توجهى ندارند، جز راغب اصفهانى كه استطاعت را اخصّ از قدرت مىداند.
5- استطاعت در يك تقسيم، به شرعى، عقلى و عرفى منقسم مىگردد.
6- در اين كه معناى استطاعت در آيه عقلى است و يا عرفى، ميان فقها اختلاف وجود دارد. ثابت كرديم كه دوّمى صحيح است.
7- ثمرات اين اختلاف نظر، در فقه فراوان است كه به مواردى از آن اشاره شد.
8- اين نظر ثابت شد كه استطاعت عرفى است و روايات مفسره، در مقام بيان مصاديق معناى عرفى آيه مىباشند.
9- زاد و راحله هنگامى شرط استطاعت است كه به آنها نياز باشد.
10- براى حل تعارض ميان رواياتى كه دلالت دارد بدون زاد و راحله حج واجب نيست و رواياتى كه دلالت دارد اگر بىزاد و راحله رفتن، بدون عسر و حرج ممكن باشد كفايت از حجةالاسلام نمىكند، راههاى مختلفى بيان شده و صحيح حل تعارض به تقييد مفهوم هر يك به منطوق ديگرى است.
در خاتمه لازم به يادآورى است در شماره 13 فصلنامه ميقات در مقاله «طواف و محدوده آن» در ص 65 ستون دوم اشتباه چاپى رخ داده و در دو مورد به جاى «حريز»، «ضرير» آمده است كه ضمن تصحيح از خوانندگان گرامى پوزش مىطلبيم.
پى نوشتها:
«نقطه عطفى در بالندگى دعوت اسلامى»
ترجمه و اقتباس: على حُجّتى كرمانى
پيامبر اكرم- ص- در مدينه
هجرت پيغمبر اسلام- ص- از مكه به مدينه، سرفصل بزرگى در بالندگى دعوت اسلامى و نقطه عطف برجستهاى در تاريخ اسلام محسوب مىشود. اگر اسلام طى گذشت سيزده سال در مكه (كه سه سال از اين مدت هم به صورت مخفيانه سپرى شده)، بيشتر درصدد جذب پيروان و منازعات فكرى با سران مشركان بود، اينك با ورود پيامبر- ص- و اصحابش به مدينه پايه حكومتى گذارده مىشود كه سايه پهناور آن قرار بود بر سر تمام جهانيان افكنده شود و چونان درختى بارآور، همگان از ميوههاى طيّبه و خوشاب آن بهرهمند شوند.
در اين حركت چند نكته مىتواند نظر ما را به خود معطوف سازد:
1- هجرت پيامبر- ص-، انگيزهها و كيفيت هجرت.
2- واكنش مشركان.
3- اقدامات اوليه پيامبر- ص- در مدينه به منظور پىريزى دولت كريمه اسلامى.
4- موضعگيريهاى اصحاب اديان در مدينه.
5- تغيير قبله.
6- فراخوانى سران و اميران بلاد مجاور به اسلام.
7- ابلاغ سوره برائت در مراسم حج.
8- پذيرش آيين اسلام از طرف قبايل و طوايف.
*** فشارها و ناملايمتىهاى طاقتفرسا و روزافزون مشركان بر شخص پيامبر- ص- و پيروان آن حضرت اقتضا مىكرد تا رهبر اسلام در پى يافتن فضايى آزاد براى طرح دعوت خود و تحقق بخشيدن به آرمانهاى والاى آن باشد؛ فضايى كه به دور از سمپاشيهاى مخالفانش باشد و خود و يارانش بتوانند آزادانه به فرمانهاى خدا و پيامبر خويش عمل كنند و آرمانهاى قرآنى را كه به هدف ارتقاى انسانيت بر آنها نازل شده بود، جامه تحقق بپوشانند.
پيامبر- ص- پيش از هجرت به مدينه، گروهى از يارانش را به سوى حبشه روانه كرده بود و آنها علىرغم تلاشهاى قريش توانسته بودند دل نجاشى را به دين خود متمايل سازند و در پناه حمايت او در آن ديار و در ميان ترسا كيشان اقامت گزينند و به آداب مسلمانى عمل كنند.
و اينك پيامبر- ص- در انتظار فرمان وحى بود تا خود نيز دست به هجرت بزند. از ديگر سو مشركان نيز كه خود متوجه گسترش آيين اسلام در شبه جزيره و بالا گرفتن ستاره بخت اين آيين بودند، درصدد يافتن راهى برآمدند تا با از ميان بردن مرد شماره يك اين دين؛ يعنى پيامبر- ص- براى هميشه كار اسلام و پيروان آن را يكسره سازند.
سرانجام در روز پنج شنبه 27 صفر سال 622 ميلادى، سران و اشراف قريش در «دارالندوه» براى اتخاذ تصميمى واحد در اين خصوص، گرد آمدند. هر يك از حاضران تدبيرى انديشيده بود. برخى حبس و غُل و زنجير را براى آن حضرت پيشنهاد مىكردند و گروهى ديگر اصرار مىورزيدند كه به نحوى پيامبر- ص- را از ديار خود بيرون كنند و با اين كار الفت و يكپارچگى سابق خود را بازگردانند و ديگر اين كه پيامبر- ص- در پايگاه جديد خويش چه مىكند كارى نداشته باشند!
اما اين آرا و نظاير آنها نمىتوانست براى مشركان زخم خورده، رضايتبخش باشد و پيشنهاد بهتر به نام «ابوالحكم» (ابوجهل) به ثبت رسيد كه گفت: «به نظر من بايد از هر قبيله دلاورى جوان را برگزيد و وى را شمشيرى برّان داد تا همگان ضربتى بر محمد- ص- وارد كنند و او را از پاى درآورند و بدينسان مسؤوليت خون او بر گردن تمام قبايل افتد تا بنى عبدمناف هم امكان نيابند با همه قوم خويش به روياروئى بپردازند و كين محمد- ص- را بستانند.
پيشنهاد ابوجهل مورد قبول حاضران واقع مىشود و متعاقب آن قريش دست به كار اجراى توطئه خويش مىشوند. از طرفى پيامبر- ص- نيز از طريق وحى از توطئه مشركان آگهى مىيابد و فرمان هجرت به او داده مىشود. جبرئيل او را مىفرمايد كه امشب در بسترت نخواب. رسول خدا- ص- نيز به على- ع- مىفرمايد كه تو امشب در بستر من بخواب و بُردِ مرا به خود بپيچ. آنگاه به وى اطمينان مىدهد كه از جانب مشركان به او آسيبى نمىرسد.
پيامبر- ص- پس از تعيين اميرالمؤمنين- ع- براى اين فداكارى بزرگ، آماده هجرت
مىشود. بنابر آنچه ابن هشام در سيره خود آورده، آن حضرت مشتى خاك برمىگيرد و در هوا مىپراكند و آيات 1 تا 9 سوره يس را تلاوت مىكند (1)و بدين معجزه خود را از چشم مشركان نهفته مىدارد. (2)به اين ترتيب يكى از شكوهمندترين مقاطع تاريخ اسلام رقم مىخورد. و با يارى خداوند و تدبير پيامبر- ص-، اسلام فضايى گستردهتر و آمادهتر براى رشد و بالندگى خود مىيابد.
به نوشته تواريخ، پيامبر- ص- هجرت خود را با ابوبكر آغاز مىكند. علاوه بر ابوبكر شخصى به نام «عبداللَّه بن ارقط»، به عنوان راهنما، آن حضرت را همراهى مىكرد.
يكى ديگر از عواملى كه موجب شد تا پيامبر- ص-، على- ع- را از پس خويش در مكه بگذارد و خود رهسپار مدينه شود اين بود كه امانات مردم نزد آن حضرت بود و پيامبر- ص- وظيفه خود مىديد كه امانتهاى مردم را به آنها بازگرداند. از اين رو على- ع- را فرمان داد تا در مكه بماند و امانات مردم را تحويل صاحبانشان دهد و سپس خود به همراه تنى چند از اعضاى خانواده خود و پيامبر- ص- به آنها ملحق شود.
از ديگر سو، مشركان كه با شمشيرهاى آخته، خانه پيامبر را تحت محاصره خويش درآورده بودند، فرصت را غنيمت شمرده دست به حمله زدند، اما در كمال تعجب على- ع- را در بستر آن حضرت ديدند و تازه پى بردند كه پيغمبر- ص- بطرزى معجزه آسا از چنگ آنها جان سالم به در برده است. لذا اقدام به بازپرسى از على- ع- كردند و آن حضرت نيز با مقاومت در برابر آنها پرسشهايشان را بىپاسخ گذاشت!
پيغمبر و همراهانش نخست در غارى در كوه ثور (كوهى كه در جنوب مكه واقع است) مأوا گزيدند. ابوبكر نيز به عبداللَّه پسرش فرمان داده بود كه گوش به سخنان مردم دهد واخبار مكه را هر شب به آگاهى آنها برساند. همچنين اسما دختر ابوبكر نيز شبانه براى آنها آب و غذا مىبرد.
اقامت در غار ثور، سه شب و سه روز به درازا انجاميد. و صبح روز چهارم اول ربيع الأول سال يكم هجرى، آنها از غار به قصد عزيمت به مدينه بيرون آمدند. بنابر قول اسما كسى نمىدانست كه آن حضرت و همراهانش روى به كجا دارند؟
قريش كه از هجرت پيامبر- ص- مطلع شده و جستجوهاى اوليه آنها بىثمر واقع شده بود، صد شتر جايزه براى كسى كه پيامبر را بيابد، تعيين كرد.
پيامبر- ص- و همراهانش به راهنمايى «عبداللَّه بن ارقط» با عبور از واديها و باديهها، در روز دوشنبه هشتم ربيع الأول- على الأصح- ظهر هنگام به قبا رسيدند.
از طرفى مردم مدينه كه خبر هجرت پيامبر اكرم- ص- را دريافت كرده بودند، هر روز پس از اقامه نماز صبح از خانههاى خود به سمت بيرون شهر خارج مىشدند و انتظار قدوم مبارك آن حضرت را مىكشيدند و چون گرما شدت مىيافت به خانههاى خود برمىگشتند.
رسول خدا- ص- در قبا اتراق كرد و روز جمعه نوزدهم ماه ربيع الأول سال نخست هجرى عزم حركت به مدينه فرمود. از مهمترين وقايع دوران اقامت پيغمبر- ص- در قبا، يكى ساختن اولين مسجد در اسلام در آن ناحيه و ديگرى اقامه نخستين نماز جمعه در آنجا بوده است.
طبرى، مدت اقامت پيامبر- ص- را در قبا 14 روز مىداند. و درباره مسجد قبا گويد:
اين مسجد نخستين مسجدى است كه در اسلام بنا شد. (1)خطبهاى كه پيغمبر- ص- در اوّلين نماز جمعه اسلام ايراد فرموده چنين بوده است:
«خدا را سپاس مىگزارم و او را مىستايم و از او مدد مىجويم و از او آمرزش مىطلبم و هدايت را خواستارم، و به او ايمان مىآورم و ناسپاسىاش نمىكنم و با آنان كه ناسپاسىاش كنند ستيز مىورزم.
يكتايى و بىانبازى خدا را شهادت مىدهم و اقرار به بندگى و رسالت محمد- ص- دارم؛ كسى كه خداوند او را با هدايت و نور وحى و موعظت در زمانى كه پيامبر نبود و دانش كاستى گرفت و مردم به گمراهى اسير آمدند و به قيامت نزديك شدند و با مرگ همنفس گشتند، به رسالت برگزيد.
و هر كه خدا و پيغمبرش را فرمان برد، ره يافته و آن كه او را نافرمانى كند روى از حق برتافته و در گمراهى، برون از حد تاخته.
شما را به تقواى خدا سفارش مىكنم كه اين بهترين سفارش مسلمانى به يك مسلمان ديگر است؛ بر اين كه او را به آخرتانديشى ترغيب كند و به تقواى خدا فرمانش دهد. پس برحذر باشيد از آنچه خدا شما را از خودش برحذر داشته، و برتر از اين هيچ نصيحتى و بالاتر از اين هيچ موعظتى نيست، و هشداريد كه تقواى خدا
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 95
خشم خدا را جلوگير مىشود و از عقوبت او در امان مىدارد، و تقواى خدا صورتها را نورانى و سپيد مىكند و خدا را خشنود مىدارد و منزلت شما را مىافزايد.»
چنانكه گفته شد پيامبر- ص- پگاه روز جمعه نوزدهم ماه ربيع الاول سال نخست هجرى از قبا به مدينه رفت.
يكى از دلانگيزترين گوشههاى حركت هجرت به مدينه، كيفيت انتخاب مسكن آن حضرت در آن ديار است. نوشتهاند كه چون آن حضرت به همراه يارانش وارد مدينه شد، سران طايفه «بنىسالم بن عوف» به استقبال آن حضرت شتافته عرضه داشتند: پيش ما بمان كه ما با افراد و سلاح خود از حمايت شما فروگذار نمىكنيم. ليكن پيامبر به آنها فرمود: راه شتر را باز گذاريد كه او خود مأمور به انتخاب است (خَلّوا سبيلها فانّها مأمورةٌ).
از هر محله كه عبور مىكرد، اشراف و بزرگان آن محله همين تقاضا را از وى مىكردند و هر يك سعى داشتند تا پيامبر- ص- را در بين خود مأوا دهند و اين افتخار بزرگ را نصيب خود سازند، امّا پيغمبر- ص- به همه همان جواب نخست را تكرار مىكند.
مردم با شوق و التهاب منتظر بودند كه شتر در كجا زانو به زمين مىنهد. سينهها مىتپيد و چشمها در چشمخانه قرار نداشت ... عاقبت شتر در زمينى متعلق به دو پسر بچه يتيم از «بنىمالك بن النّجار» كه تحت قيموميت «معاذ بن عفراء» بودند، زانو بر زمين نهاد.
اما شتر باز برخاست و چند گامى رفت و مجدداً به همان جا برگشت و زانو بر زمين زده بدين سان هجرت پيامبر- ص- علىرغم ميل كافران و مشركان، با توفيق تمام به انجام رسيد و از آن تاريخ شهر يثرب را «مدينةالنبى» و بعدها «مدينه» خواندند.
پس از آن كه شتر منزلگاه پيامبر را مشخص كرد، «ابوايوب انصارى»، بار سفر رسول خدا- ص- را به خانه خويش برد و پيامبر هم به باروبنه خويش ملحق گرديد و در خانه «ابوايوب» مأوا گزيد. گويند آن حضرت، از صاحبان آن زمين جويا شد و «معاذ بن عفراء» پاسخ داد: اين زمين از آن سهل و سهيل پسران عمرو هستند كه تحت سرپرستى من به سر مىبرند و من مىتوانم رضايت آنها را جلب كرده، زمين را از آنها بستانم تا شما مسجد خود را بسازيد.
پيامبر- ص- با اندك اثاث زندگى خويش، در طبقه تحتانى خانه ابوايوب سكونت
داشت تا روزى كه مسجد و خانههاى زنانش آماده گرديد. ابوايوب از اين كه رسول خدا- ص- در طبقه پايين و خودش در طبقه بالا زندگى مىكرد، ناراحت بود لذا به حضرت پيشنهاد كرد كه طبقه بالا را براى سكونت خويش بگيرد اما پيامبر- ص- با فروتنى و تواضع به او فرمود:
«براى ما و ميهمانان ما همين راحتتر است كه در طبقه پايين ساكن باشيم.»
ساخت مسجد نبوى با شور و اشتياق مسلمانان آغاز گرديد. حضرت نيز همراه و همدوش اصحاب خود به آنها كمك مىكرد. اصحاب همچنين براى دادن روحيه به يكديگر و ايجاد فضايى صميمىتر سرودها و اشعارى مىخواندند؛ يكى از آنها مىسرود:
لئن قعدنا والنبىّ يعملُ لذاك منّا العملُ المُضلَّلُ
«اگر ما بنشينيم در حالى كه پيغمبر- ص- كار مىكند، كار ما بسى گمراهانه خواهد بود.»
همچنين باهم مىسرودند:
لا عيش الّا عيش الآخرة اللّهمّ ارحمِ الانصار والمهاجرة
«زندگىاى جز زندگى آخرت نيست، خدايا! انصار و مهاجران را رحمت فرما.»
ورسول خدا- ص- نيز در پاسخ اين بيت سرود:
لا عيش الّا عيش الآخرة اللّهمّ ارحمِ المهاجرين والأنصار
«زندگىاى جز زندگى آخرت نيست، خدايا! مهاجران و انصار را رحمت بفرما.»
در بحبوحه همين حركت بود كه يكى از تعيينكنندهترين مظاهر و رخدادهاى پيچيده در تاريخ اسلام، به ظهور رسيد. برخى از اصحاب در حين ساختن مسجد، «عمار بن ياسر» را با گذاردن خشتهاى سنگين بر دوش و دستش گرانبار كرده بودند. عمار كه توانش رفته بود، چون به پيامبر- ص- رسيد عرضه داشت: «اى پيامبر! مرا كشتند، بيش از آنچه خود مىبرند بر من بار مىكنند.»
ام سلمه، همسر پيامبر- ص- گويد: رسول خدا را ديدم كه گيسوان افتاده عمار را بدست خويش مىافشاند و مىگفت:
« «ويحَ ابن سميّة، ليسوا بالّذين يقتلونك، انّما تقتلك الفئة الباغية.»
«افسوس بر پسر سميه، اينان كسانى نيستند كه تو را مىكشند بلكه گروه بيدادگر تو را به قتل مىرسانند.»
صحّت پيشگويى پيامبر- ص- چندين سال بعد، در جنگ صفين به اثبات رسيد و شهادت او به دست معاويه، حقانيت سپاه امام على- ع- را بر همه ثابت كرد.
پس از آن كه مسجد پيامبر- ص- و خانههاى همسرانش مهيا گرديد، آن حضرت خانه ابوايوب را به قصد رفتن به خانه خويش ترك كرد.
از اين پس، تلاشها و كوششهاى پيامبر- ص- ويژگى متمايزى به خود گرفت. هر اندازه كه آن حضرت در مكه در سر راه دعوت خويش با موانع و عوائق فراوانى روبرو بود، اينجا با ميدانى فراخ و امكاناتى مهيّا و دلهايى مطيع و گوشهايى شنوا روبرو بود. پيامبر- ص- نيز با عنايت به اين فضاى تازه، دست به اقداماتى زد كه هر كدام در پيشبرد دعوت اسلام نقش بسزايى داشتند. اين اقدامات را مىتوان در بندهاى زير خلاصه كرد:
نحوه اذان براى اقامه نماز.
ايجاد روابط دوستانه ميان خود و يهود در مدينه به قصد همزيستى مسالمتآميز.
ايجاد روابط دوستانه ميان خود و قبايل عرب مجاور با مدينه. حكمت اين حركت دو چيز بود؛ يكى برقرارى امنيت براى مسلمانان داخل مدينه و ديگر زمينهسازى براى ورود اسلام در آن قبائل.
روانه ساختن نمايندگان و سفيرانش به دربارهاى شاهان و اميران براى دعوتشان به اسلام. اين حركت ابتكارى پيامبر- ص- را، از نظر عظمت و قدرت تأثير آن، فقط مىتوان با بزرگى حركت هجرت برابر دانست.
استقبال پيامبر- ص- از وفود (و هيأتهايى) كه به خدمتش مىرسيدند تا مستقيماً به دست حضرت مسلمان شوند. پيامبر- ص- نيز پس از آن كه هر گروهى مسلمان مىشدند يك يا تنى چند از قرّاء و معلّمان اصحاب خود را با آنها روانه مىكرد تا آداب آيين تازه و تفسير برخى آيات قرآن را به آنها بياموزد.
انتشار اخبار مربوط به پيامبر- ص- و آيين نو ميان مردم.
غزوات آن حضرت نيز به نوبه خود سهم بسزايى در نشر آيين جديد داشت. در اين غزوات، حضرت رسول- ص- مطابق اوامر قرآن به يكدست قرآن و به دست ديگر سلاح برمىگرفت و به رويارويى مخالفان و مشركان مىرفت.
افزون بر آنچه كه در بندهاى بالا ذكر گرديد، برخى امور ديگر نظير سخنرانيهاى آن حضرت و همچنين ايجاد مؤاخات (برادرى) ميان مسلمانان، آن هم در مقرّ جديد آن حضرت در نشر و گسترش اسلام بهره شايانى داشت.
بنابر نقل طبرى (1)خطبهاى كه پيامبر- ص- در قبا ايراد فرمود، نخستين خطبه آن حضرت بود، امّا اوّلين سخنرانى پيامبر اكرم- ص- پس از ورود به مدينه، بدين مضمون است:
«اى مردم! براى فرداى قيامت خود چيزى پيش فرستيد، مىدانيد كه خداوند شما را در بازار قيامت خواهد خواند و گلّه بىچوپان شما را فرا مىخواند در حالى كه او را هيچ مترجمى نيست و حاجبى نباشد كه جلو او را سد كند، سپس پروردگارش بدو فرمايد: مگر فرستادهام به سوى تو نيامد و تو را آگاه نساخت؟ مگر تو را مال و ثروت نداده بودم و بر تو افضال نكرده بودم؟ پس تو براى خود چه كار كردى؟
آنگاه او به راست و چپ نظر مىاندازد و چيزى نمىبيند، سپس روبروى خود را مىنگرد و غير دوزخ نمىبيند. بنابر اين هر كه مىتواند ولو با بخشيدن پارهاى خرما خود را از آتش دوزخ دور بدارد، حتماً دست به كار شود. و هر كه نتوانست از گفتن سخنى نيك دريغ ندارد كه به ازاى هر حسنه ده حسنه همانند آن به شما داده مىشود تا هفتصد برابر. والسلام عليكم ورحمة اللَّه وبركاته.»
خطبه دوّم پيامبر- ص- در مدينه نيز چنين بوده است:
«حمد و سپاس از آنِ خداست، او را مىستايم و از او مدد مىجويم، از بديهاى خود و كردارهاى زشت به خداوند پناه مىبريم. هر كه را خدا هدايت كرد او را گمراه كنندهاى نيست و هر كه را گمراه فرمود براى او رهنمايى نيست. و به يكتايى خداى بىانباز گواهى مىدهم. بهترين سخن، (آيات) كتاب خداى تبارك و تعالى است.
رستگار شد آن كه خدا در دلش قرآن را بياراست و پس از كفر ورزيدنش به نعمت اسلام برخوردارش ساخت و خداوند اين قرآن را بر سخن مردم ترجيح داد و برگزيد، كه قرآن بهترين حديث و بليغترين است. آنچه خدا دوست دارد، دوست بداريد و از بُنِ جان به خدا مهر بورزيد و از كلام و ذكر خدا ملول نگرديد و دستهاتان را از آن دور نداريد.
بدانيد از هر آنچه خداوند مىآفريند فقط قرآن است كه برمىگزيندش و خداوند آن را بهترين اعمالش ناميده و آن را از بندگانش برگزيده و سخنى نيك است و در آن همه حلال و حرامها براى مردم به شرح آمده است.
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 136
پس خدا را بپرستيد و به او شرك نورزيد و از او پروا كنيد، چنانكه او را سزد و با كردار نيك خود، آنچه را كه به دهانهاتان مىگوييد جامه راستى بپوشانيد و به روح خدا در ميان خويش محبت ورزيد و بدانيد كه خداوند خشم مىگيرد اگر پيمانش شكسته گردد. والسلام عليكم.»
امضاى معاهدهاى ميان پيغمبر- ص- و يهود
يكى از تدابير جالب حضرت رسول- ص- در بدو ورود به مدينه، نوشتن معاهدهاى ميان خود و يهود بود. اين اقدام مىتواند بخوبى بيانگر طرز تفكر آن حضرت در خصوص آزادى اديان و همچنين اصل بزرگ همزيستى مسالمتآميز باشد.
در اين پيمان، كه بنا به نقل ابن هشام بسيار طويل است، به نكاتى اشارت رفته و هر دو طرف را ملزم به رعايت آن نموده است؛ از جمله: يهود وظيفه دارند تا زمانى كه مؤمنان (مسلمانان) در جنگ هستند هزينه جنگ را بپردازند، يهود دين خود را دارند و مسلمين هم بر آيين خويش هستند و دوستان و متحدانشان نيز در امانند مگر آن كه پا از حد خود فراتر نهد و دست به گناه گشايد كه در اين صورت فقط خود و خانوادهاش به دردسر و هلاكت مىافتد.
مؤاخات (پيمان برادرى) ميان مهاجران و انصار
پيغمبر- ص- همزمان با بهبود بخشيدن به موقعيت خود و پيروانش، با پيروان اديان ديگر، از اصلاحات داخلى در ميان پيروان خود نيز غافل نبود و مىكوشيد در جهت تربيت آنها هم به گونهاى كه رنگ جاهليت را از دست دهند و خوى خدايى را بگيرند، دريغ نورزد.
نوشتهاند كه پيغمبر ميان مهاجران و انصار پيمان برادرى برقرار كرد و به آنها فرمود:
«به خاطر خدا، دو به دو يكديگر را برادر گيريد.» آنگاه دست امير مؤمنان را گرفت و فرمود:
«اين هم برادر من است.» از كسانى كه با يكديگر بدين روش برادر شدند مىتوان افراد ذيل را نام برد: حمزه با زيد بن حارثه، جعفر بن ابوطالب با معاذ بن جبل (اگر چه جعفر در آن هنگام در حبشه بوده است) ابوبكر با خارجه خزرجى، عمر با عتبان بن مالك خزرجى و ...
مشكلات رسول خدا- ص- در مدينه
پيغمبر در مدينه خود را با سه طايفه روبرو مىديد:
نخست: طايفه مهاجران فقير كه براى كسب آزادى و فرار از ظلم و ستم مشركان، شهر و ديار و مال و ثروت خويش را فدا كرده، پس از هجرت پيامبر- ص- يگان يگان يا بصورت دستجمعى از مكه به مدينه آمده بودند. اغلب اينان در مكه تجارت مىكردند و از اين رهگذر به ثروت فراوانى دست يافته بودند. قرآن درباره اين گروه فرمايد: «للفقراء المهاجرين الّذين اخرِجوا من ديارهم و أموالهم يبتغون فضلًا من اللَّه و رضواناً و ينصرون اللَّه و رسوله أُولئك هم الصادقون.»
دوم: افراد دو قبيله اوس و خزرج كه پيامبر- ص- را مورد محبت و مهر خود قرار دادند و يا ريش كردند و از نورى كه بر آن حضرت فرو فرستاده شده بود، پيروى نمودند. پيشنه اكثر اينان كشاورزى و باغدارى بود و جمعيت زيادى از ياران پيامبر- ص- را تشكيل مىدادند:
خداوند در وصف آنها چنين فرموده است: «والذين تبوّؤا الدّار والايمان من قبلهم يحبُّون من هاجر إليهم ولا يجدون فى صدورهم حاجة ممّا أُوتُوا ويُؤثِرون على أنفسهم ولو كان بهم خصاصة ومن يوق شحَّ نفسه فأُولئك همُ المفلحون.» (1)
سوم: يهوديان مدينه كه همواره آتشافروز جنگ و دشمنى ميان اوس و خزرج بودند و رسالت محمد- ص- و نيز ياران و پيروان آن حضرت را به ريشخند مىگرفتند.
وجود اين سه طايفه و عوامل ديگر ايجاب مىكرد تا پيغمبر- ص- در انديشه افكندن طرحى نو و دميدن روحى تازه در جامعه مدينه باشد. پيغمبر- ص- بدين منظور با امضاى معاهده با يهود آنها را به برخوردارى از آزاديهاى خصوصى و دينىشان مطمئن ساخت و به آنها تفهيم كرد كه حمايتشان مىكند و در مقابل با آنها شرط كرد كه ايشان نيز از وى و آيين و پيروانشان دفاع كنند.
در ارتباط با شكاف طبقاتى در جامعه مدينه و از بين بردن فقر و غناى مفرط نيز با ايجاد پيمان برادرى در ميان آنها كوشيد تا اين فاصله را به نحوى از ميان بردارد. انصار، چنانكه گفته شد، اهل كشاورزى و باغدارى بودند و مهاجران كه پيشه غالب آنها تجارت بود به جايى آمده بودند كه نه سرمايهاى داشتند و نه كارى جز تجارت بلد بودند. انصار در كمال ايثار
1) حشر: 9
و فداكارى، قرار گذاشتند تا زمينهاى مهاجران را نيز تحت رعايت و كشاورزى بگيرند محصول آن را بطور يكسان و مساوى ميان خود تقسيم كنند.
البته تلاش پيامبر- ص- براى رفع اين فاصله طبقاتى به همين مورد ختم نمىشود.
آن حضرت برخى غنايم را، مثل اموال يهود بنىنضير، به مهاجران اختصاص داد و فقط سه نفر نيازمند انصارى را در اين غنيمت با آنها شريك ساخت و به ايشان فرمود: اگر مىخواهيد اموال و خانههاى خود را با مهاجرين قسمت كنيد و با آنها در اين غنيمت مشاركت جوييد و اگر مىخواهيد خانهها و اموالتان از خودتان باشد و چيزى از اين غنيمت براى شما تقسيم گردد.
انصار پاسخ دادند: ما اموال و خانههاى خود را با مهاجران قسمت مىكنيم و غنيمت را هم به ايشان مىدهيم و در آن با مهاجران مشاركت نمىكنيم.
بدين سان انصار جوانمردى و مروّت را در حق مهاجران به نمايش گذاردند چنانكه خود مهاجران درباره آنها مىگفتند. هيچ كس را مثل انصار مدينه نديديم، در مواسات با ما بخوبى عمل كردند و اموال خود را به ما بخشيدند و ما را در پيشه و كار خويش مشاركت دادند تا آنجا كه مىترسيديم همه اجر و پاداش خداوند نصيب آنها گردد.
تشريع اذان
يكى ديگر از فرازهاى مهم در بدو ورود پيغمبر- ص- به مدينه، تشريع اذان بوده است. داستان از اين قرار بود كه مردم براى گزاردن نماز در غير وقت خود پيش پيامبر- ص- مىآمدند. در اينجا نقل مورخان شيعه و اهل سنت باهم در شرح اين حادثه تاريخى تفاوت مىيابد. بنابر نقل ابن هشام پيغمبر براى رفع مشكل فوق در انديشه آن بود كه مثل يهود از بوق براى آگاهى دادن مردم به وقت نماز و يا مثل مسيحيان از ناقوس استفاده كند. ليكن از اين امر منصرف گرديد و با ياران خود به مشورت پرداخت. عبداللَّه بن زيد خزرجى خدمت آن حضرت خوابى را كه ديده و در آن جملات اذان را از مردى سبزپوش شنيده بود نقل مىكند.
پيامبر- ص- نيز خواب او را رؤياى صادقانه و حق قلمداد كرده به بلال مىفرمايد كه همان جملات را به عنوان اذان بگويد. در همين حين عمر بن خطاب هم كه در خانهاش عبارت اذان را شنيده، شتابان پيش رسول اللَّه- ص- مىآيد و مىگويد: من نيز در خواب خود عين اين
عبارات را شنيدهام. پيامبر نيز با شنيدن گفته عمر مىفرمايد: «فللَّه الحمد.»
يهود و آغاز دشمنى با اسلام
يهود كه شاهد اوج و ترقى روزافزون پيامبر- ص- و اسلام در مدينه شدند، كمر به دشمنى با آن حضرت بستند و به حسدورزى و كينهتوزى پرداختند. البته عدهاى از سران و مردان اوس و خزرج نيز كه هنوز بر شرك و بتپرستى خود باقى مانده بودند و از ترس جان تظاهر به مسلمانى مىكردند با آنها همداستان شدند.
احبار يهود براى آن كه پيشواى آيين جديد را با شكست روبرو سازند و شوكت آن حضرت را درهم شكنند و رونقش را به كساد مبدّل سازند، پيوسته نيرنگ به كار مىبردند و حق را با باطل مىآميختند تا شايد به مراد خود برسند. نام عدهاى از اينان به روايت مورخان چنين است: حُيىّ بن اخطب، سلام بن مشكم، كنانة بن ربيع، سلام بن ابىالحقيق، كعب بن اشرف، عبداللَّه بن صورى الاعور كه گفتهاند در حجاز كسى از او به تورات داناتر نبود، رفاعة بن قيس، رافع بن ابىرافع، عبداللَّه بن سلام و ...
درباره عبداللَّه بن سلام نوشتهاند كه وى دانشمندى بخرد بود و با كارشكنىهاى همكيشان خود عليه پيامبر- ص- مخالفت مىكرد. وى گويد: وقتى نام رسول خدا- ص- را شنيدم و اوصافش را دريافتم و اسم و زمانش را كه انتظار آن را مىكشيدم دانستم، بسيار خوشحال و شادمان بودم تا اين كه پيغمبر به مدينه آمد. وقتى آن حضرت در قبا منزل گرفت، مردى خبر او را به ما رساند و من در آن هنگام بالاى درخت خرمايم بودم و عمهام پايين درخت نشسته بود. همينكه آن مرد خبر ورود پيامبر را گفت تكبير گفتم. و چون عمهام با شگفتى بر من اعتراض كرد، گفتم: او برادر موسى بن عمران و همكيش اوست. و عمهام پرسيد: اين همان پيامبرى است كه به ما خبر دادهاند در آخرالزمان مىآيد؟ گفتم: آرى. آنگاه عمهام نيز ايمان آورد.
وى در ادامه همين حديث گويد: سپس خدمت پيامبر- ص- رسيدم و به آيين اسلام گرويدم و دوباره نزد خاندانم بازگشته آنها را به اسلام خواندم. اما مسلمانى خود را از يهود مخفى كردم.
سپس نزد پيامبر- ص- بازگشتم و عرض كردم: من مايلم كه شما مرا در يكى از اطاقهاى منزلت جا دهى و از چشم يهود نهانم بدارى و سپس از آنها جوياى من شوى و ببينى درباره من چه مىگويند، چون اگر آنها از مسلمانى من آگاهى يابند، زبان به عيب من مىگشايند.
رسول خدا- ص- پيشنهاد مرا پذيرفت. يهود خدمت آن حضرت آمدند و با وى در گفتگو شده از او سؤالاتى پرسيدند. سپس پيامبر- ص- از آنها پرسيد: ابن سلام در ميان شما چگونه مردى است؟ گفتند: او سيّد و سرور ما و علّامه و داناى ماست.
من با شنيدن قضاوت آنها برون آمده گفتم: پس از خدا پروا كنيد و آنچه را كه محمد- ص- آورده بپذيريد به خدا سوگند شما نيك مىدانيد كه او رسول خداست و در تورات نام و صفت او را مكتوب ديدهايد. و بدانيد كه من به رسالت او گواهى مىدهم و بدو ايمان مىآورم و او را تصديق مىكنم.
يهوديان كه متحير مانده بودند، گفتند: تو دروغ مىگويى، و زبان به طعن من گشادند.
از اين پس مسلمانى خود و خانوادهام را عيان كردم و عمهام نيز اسلام آورد.
ديگر از همين يهوديان دانشمند كه مشرّف به آيين اسلام شدند «مُخيريق» بوده است. مردى دانا و توانگر. وى تا روز جنگ احد همچنان به كيش يهود بود. اما در جنگ احد خود را به اردوگاه مسلمين رساند و در آن جنگ به شهادت رسيد. نكته اين كه جنگ احد در روز شنبه واقع گرديد. اما مخيريق با بىاعتنايى به اين كه شنبه در دين يهود چه جايگاهى دارد، خطاب به يهود گفت: اى يهوديان! شما بخوبى مىدانيد كه وظيفه داريد محمد- ص- را يارى كنيد. آنگاه خود سلاحش را برگرفت و آنقدر جنگيد تا شهيد شد.
تنى چند از يهوديان نيز به اسلام گرويدند، حال آن كه در دل هنوز بر كيش خود بودند.
اينان عبارت بودند از: سعد بن حنيف، نعمان بن اوفى، عثمان بن اوفى و زيد بن لُصَيْت.
عدهاى ديگر از آنها نيز بى آن كه ذرّهاى به آيين پيغمبر- ص- تمايل نشان دهند، متعصبانه به كينهتوزى و دشمنى با آن حضرت پرداختند كه عبارتند از: ابوياسر بن اخطب، حُيَىّ بن اخطب؛ دو تن از كسانى كه در عداوت با آن حضرت گوى سبقت را از همگنان خود ربوده بودند.
اين در حالى است كه پيش از مبعث، يهوديان با اوس و خزرج كه گفتگو مىكردند، خبر از بعثت پيامبرى عرب مىدادند و به آن مباهات مىكردند. معاذ بن جبل در همين خصوص به آنها مىگويد: از خدا پروا كنيد و مسلمان شويد. شما پيش از آن كه محمد- ص- مبعوث شود و ما مشرك بوديم، خبر از بعثت او مىداديد و اوصافش را براى ما باز مىگفتيد. اما يهوديان كه در تعلّل و تسويف، يدى طولا و زبانى دراز داشتند، مىگفتند: او چيزى را كه ما مىشناسيم نياورده و او كسى نيست كه ما اوصافش را براى شما مىگفتيم.
مباحثات و مناظرات پيامبر- ص- با اصحاب اديان و ارباب مذاهب آسمانى نيز، از جمله حوادثى بود كه با توجه به فضاى آزاد مدينه به پيغمبر- ص- امكان مىداد تا پيام دعوت خويش را به آنها ابلاغ كند. گاه يهوديان و مسيحيان در مناظره تاب نمىآوردند و متشبّث به راههاى ديگر مىشدند.
از جمله آوردهاند كه هيأتى شصت نفره از مسيحيان نجران كه چهارده تن از سرانشان نيز در آن حضور داشتند به مدينه آمدند تا با حضرت پيغمبر- ص- مناظره كنند. آنها وارد مسجد پيامبر شدند رسول خدا در آن هنگام مشغول خواندن نماز عصر بود. مسيحيان را نيز وقت نيايش فرا رسيد لذا برخاسته به سمت مشرق رو كردند تا نماز بگزارند. رسول اللَّه- ص- به مسلمانان فرمود كه اجازه دهند تا مسيحيان نماز بخوانند. پس از خواندن نماز آنها به مناظره و مجادله درباره مسيح و مادرش پرداختند. داستان گفتگوهاى آنها در سوره آل عمراه نازل شده است. آنها كه حرفهاى رسول خدا- ص- را انكار مىكردند به پيشنهاد پيغمبر دعوت به مُباهله شدند. در قرآن چنين آمده است:
«تعالَوْا ندعُ أبنائنا وأبنائكم ونسائنا ونسائكم وأنفسنا وأنفسكم ثمّ نبتهل فنجعل لعنة اللَّه على الكاذبين.»
اما مسيحيان كه ثابت قدمى پيامبر- ص- را در اين دعوت ديدند و خود را شكست خورده مىيافتند از مُباهله سرباز زدند و به آن حضرت عرضه داشتند كه يكى از ياران خود را به عنوان حَكَم براى آنها روانه كند تا اموالشان را با صلاحديد او براى پيغمبر- ص- بفرستند.
پيامبر نيز ابوعبيده را بدين مهم روانه داشت.
اين صحنه شكوهمند در تاريخ اسلام به عنوان «روز مباهله» ناميده شده است. ناگفته
نماند كه مطابق نقل بسيارى از تواريخ و همچنين نويسندگان شيعه، پيامبر- ص- از ميان فرزندان حسن و حسين- عليهماالسلام- و از زنان، فاطمه دخترش و على را نيز به عنوان «نَفْس» نامزد اين حركت بزرگ كرد و نجرانيان با شناسايى آنها دچار هراسى بزرگ شده از مباهله منصرف گشتند.
علاوه بر مناظراتى كه به آنها اشارت رفت، مخالفان از راههاى ديگرى نيز وارد مىشدند تا مگر در كار گسترش و رواج اسلام خلل وارد كنند. به عنوان مثال «شاس بن قيس» سالخوردهاى كه بر كفر خود همچنان پا بر جا مانده بود و به مسلمانان بسيار حسد مىورزيد، روزى بر عدهاى از مردان اوسى و خزرج گذشت كه در كنار هم و در فضايى دوستانه نشسته و گرم گفتگو بودند. اين الفت و دوستى آتش غضب را در نهاد شاس شعلهور ساخت و وى را ياد درگيريها و اختلافات اين دو قبيله در ايام جاهليت انداخت. لذا جوانى يهودى را دستور داد تا در جمع مردان اوس و خزرج بنشيند و خاطرات جنگ «بعاث» (جنگى كه دوران جاهليت ميان اوس و خزرج اتفاق افتاده و به پيروزى اوس انجاميده بود و سران هر قبيله در آنها كشته شده بودند) را براى آنها تجديد كند. جوان اشعار و رجزهايى را كه پهلوانان در آن جنگ خوانده بودند، خواند و مردان اوس و خزرج را به تحريك عليه يكديگر واداشت. عاقبت آنها رودر روى هم ايستادند و زبان به منازعت و مُفاخرت گشودند و نهايتاً خواستار سلاح شدند تا به روى هم شمشير بكشند. رسول خدا- ص- كه از اين فتنه آگاهى يافته بود، شتابان به سوى ياران خويش رفت و با بيان معجزنشانِ خود، مسلمين را مورد خطاب قرار داد و فرمود: مسلمانان! خدا را در نظر داشته باشيد، آيا پس از آن كه خداوند شما را به اسلام هدايت كرد و بر شما اكرام فرمود و بر روى جاهليت خط بطلان كشيد و از كفر نجاتتان بخشيد و قلبهاتان را به هم پيوست و در حالى كه هنوز من در ميان شما زنده هستم، هنوز به خاطر مسألهاى كه در جاهليت رخ داده اينگونه به جان هم مىافتيد؟!
با شنيدن اين بيانات همگان دريافتند كه از شيطان فريب خورده و در دام حيله دشمنان گرفتار شدهاند. لذا گريستند و روى يكديگر را بوسيدند و از آنچه گذشته بود از يكديگر عذر خواستند.
صفحات كُتُب سِيَر و تراجم مشحون از اين قبيل مناظرات و فتنهاندازيها از سوى يهود
است كه بطور اختصار، به پارهاى از آنها، كه مهمتر بودند، اشارت رفت. حال كه سخن به اينجا رسيد بىمناسبت نيست تا درباره يكى از سرشناسان مدينه كه در امر دعوت پيامبر- ص- از هيچ كارشكنى دريغ نورزيدند، توضيحاتى داده شود.
عبداللَّه بن ابى بن سلول، سَروَر مدنيان بود و همه به او احترام مىگذاشتند. اوس و خزرج در حل اختلافات خود به او رجوع مىكردند و حُكم وى پذيرفته همه بود. اما با ورود پيامبر- ص- به مدينه رونق بازار عبداللَّه، به كساد گراييد. پيش از اين قرار بود وى را به سمت فرمانروايى بر مدينه منصوب بدارند اما حالا ورق برگشته بود. عبداللَّه كه گرايش روزافزون مدنيان را به اسلام مىديد خود نيز علىرغم ميل درونىاش، منافقانه، اسلام آورد اما در سينه، كينه پيامبر- ص- و اسلام را مىپرورد.
اين عبداللَّه، بارها در جنگ و صلح و هر جا كه امكان مىيافت ولو با رواج دادن شايعات و مطالب بىاساس، سعى مىكرد بر پيامبر- ص- و اسلام ضربه وارد كند اما هر بار تلاش او ناكام مىماند و در نهايت كار، با سرافكندگى دنيا را وداع گفت.
تغيير قبله
بنابر نقل ابن هشام هيجده ماه از هجرت مبارك رسول اللَّه- ص- به مدينه مىگذشت كه قبله مسلمين تغيير پيدا كرد. پيش از اين مسلمانان به سوى بيتالمقدس نماز مىگزاردند اما از اين پس فرمان يافتند كه به سوى كعبه و بيت الحرام به نماز ايستند.
گفتهاند چون قبله مسلمانان از بيتالمقدس به كعبه تغيير يافت، يهود كه احساس مىكردند برگ برندهاى را از دست دادهاند، نزد آن حضرت آمدند و علت تغيير قبله را جويا شدند و پرسيدند: تو كه مىگفتى بر كيش ابراهيم هستى، از چه رو قبلهات را عوض كردهاى؟
اگر دوباره به سوى بيتالمقدس نماز بگزارى ما نيز از تو پيروى و تو را تصديق مىكنيم.
داستان اين سؤال و پرسش در قرآن كريم در سوره بقره چنين آمده است:
«سيقول السُّفهاء من الناس ما ولّاهم عن قبلتهم التى كانوا عليها قل للَّهالمشرق والمغرب، يهدى من يشاء الى صراط مستقيم.»
تغيير قبله، در واقع يكى از مهمترين حوادث تاريخ اسلام در مدينه قلمداد مىشود.
فرستادن سفراى اسلام به دربار پادشاهان
در ذى حجّه سال ششم هجرى، هنگامى كه ريشه نهال اسلام، در زمين مدينه استحكام مىگرفت و بر شاخ و برگ مبارك اين درخت روز بروز اضافه مىشد و ميوههاى شيرين آن يكى پس از ديگرى كام پيامبر- ص- و اصحاب بزرگوارش را حلاوت مىبخشيد، پيامبر- ص- درصدد برآمد تا با ارسال سفيران خود به دربار شاهان و فرمانروايان كشورهاى همجوار آنان را به دين خود بخواند و در جهت جهانى كردن پيام آيين خويش گامى بزرگ بردارد. چنانكه نوشتهاند پيامبر- ص- پس از صلح حديبيه اقدام به نامهنگارى و ارسال سفراى خود نمود.
پادشاهان و فرمانروايان، هر يك به گونهاى با نامه و نمايندگان حضرت رسول- ص- برخورد كردند. فىالمثل مقوقس فرمانرواى اسكندريه، حاطب بن ابىبلتعه، نماينده پيامبر- ص- و كسانى را كه همراه وى بودند، بسيار گرامى داشت و به نامه پيغمبر- ص- پاسخ مؤدّبانه و گرم نوشت و كنيزى به نام جاريه را براى پيشكش به پيغمبر- ص- با آنها همراه ساخت كه بعداً پيامبر با او ازدواج كرد.
همچنين پيامبر دحيه كلبى را به سوى هرقل فرمانرواى روم فرستاد. قيصر روم به گرمى از سفير آن حضرت استقبال كرد و به او صله بخشيد و جامههاى گرانبها در بَرِ او كرد.
عبداللَّه بن حذافه سهمى را نيز به دربار خسرو پرويز شاه ايران روانه فرمود. ليكن خسرو با گستاخى تمام نامه مبارك پيغمبر- ص- را پاره كرد و گفت: او كه بنده من است چنين نامهاى به من مىنگارد! رسول خدا- ص- چون از جسارت خسرو آگاه شد بر او نفرين كرد كه حكومتش منقرض گردد. خسرو پرويز نيز به باذان والى خود بر يمن نامهاى نوشت تا دو نفر را روانه حجاز سازد تا محمد- ص- را دستگير كنند و پيش او بياورند! باذان پيرو دستور خسرو پرويز دو نفر را به مدينه فرستاد و پيامبر- ص- از طريق وحى به آن دو آگهى داد كه شيرويه پسر خسرو، پدر را از تخت به زير كشانده و به قتل رسانده است. اين حادثه در دهم جمادى الاولى سال هفتم هجرى برابر با سال 629 م. اتفاق افتاد.
همچنين سليط بن عمرو عامرى را به سوى هوذة الحنفى صاحب يمامه فرستاد و بنا به قولى شجاع بن وهب اسدى را به سوى حارث بن ابىشمر الغسانى شاه دمشق روانه فرمود
و العلامين الحضرمين را به سوى منذر حاكم بحرين گسيل داشت. و عمرو بن عاص را به سوى فرمانروايان عمان فرستاد و حارث بن عمير را به سوى دست نشانده هرقل بر بُصرى روانه كرد. همچنين آن حضرت نمايندگانى به سوى حاكمان يمن و برخى نقاط ديگر فرستاد.
نجاشى و مسيلمه كذّاب نيز از كسانى بودند كه پيامبر- ص- به سوى آنها هم نمايندگانى فرستاد و پيامبر- ص- نجاشى، فرمانرواى حبشه و مردمش را به اسلام دعوت كرد و از آنها خواست كه مهمانانش را گرامى بدارند.
نامههايى كه پيامبر- ص- به فرمانروايان كشورها و بلاد مختلف نگاشته هر كدام ويژگيهاى خاصى دارند از ميان اين نامهها بىمناسبت نمىبيند تا نامه رسول گرامى اسلام را به خسرو پرويز نقل كند. آن حضرت چنين نگاشته است:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم. از محمد فرستاده خدا به كسرى بزرگ ايران. درود بر آن كه پيرو هدايت گرديد و به خدا و فرستادهاش گرويد. من تو را به دين خداى- عز و جل- فرا مىخوانم.
من فرستاده خدا به سوى تمام جهانيانم تا آن را كه زنده است بيم دهم و حجت را بر كافران تمام گردانم. اسلام بياور تا در امان بمانى و اگر به دعوت من پشت كنى، گناه مجوس بر گردن تو است.
ابلاغ سوره برائت در سال نهم هجرى
در سال نهم هجرى، پيغمبر- ص- ابوبكر را به عنوان اميرالحاج بر مسلمين تعيين فرمود تا مراسم حج را بجا آورد. اين حج در حالى انجام مىگرفت كه مشركان هم مىتوانستند آزادانه حج را مطابق آيين خود بجا آورند.
ابوبكر به همراه 300 نفر از مسلمانان راهى سفر حج گرديد. در همين اثنا سوره برائت نازل گرديد كه با صراحت به نقض پيمان ميان رسول خدا- ص- و مشركان فرمان داده بود. تا قبل از اين طرفين پيمان بسته بودند كه هيچ كس را از زيارت كعبه بازندارند و در ماه حرام ذىحجّه باعث ترس كسى نشوند. علاوه بر اين پيامبر- ص- با برخى قبائل عرب پيمانهاى موقتى نيز بسته بود كه با نزول سوره برائت، آن پيمانها تماماً نقض مىگشت.
چون سوره برائت نازل شد، به آن حضرت عرضه داشتند: كاش اين سوره را به ابوبكر
مىرساندى تا بر مردم در حج ابلاغ كند؟ اما آن حضرت پاسخ داد: اين سوره را فقط بايد كسى از اهل بيت خودم به مردم ابلاغ نمايد. آنگاه على بن ابوطالب- ع- را فرا خواند و به او فرمود:
اين سوره را بگير و در «يومالنحر» هنگامى كه همگان در منا گرد مىآيند بر آنها بخوان. از اين پس بايد همه بدانند كه هيچ كافرى به بهشت داخل نگردد و بعد از امسال هيچ مشركى نمىتواند براى گزاردن حج به مكه بيايد و كسى نبايد برهنه طواف كند و هر كه را با پيامبر عهد و پيمانى است آن پيمان تا مدت قرارداد شده، به قوّت خود باقى است.
على- ع- متعاقب فرمان پيغمبر- ص- بر غضباء، شتر رسول خدا- ص- سوار شد و خود را در راه به ابوبكر رساند. ابوبكر با ديدن على- ع- پرسيد: تو اميرى يا مأمور؟ على فرمود:
مأمورم. در مكه ابوبكر با مسلمين حج بجا آورد و چون «يومالنحر» فرا رسيد، على- ع- به پا خاست و فرمانهاى پيامبر- ص- را بر مردم ابلاغ كرد و مطابق فرموده خدا، چهار ماه به مشركان مُهلت داد تا خود را به مأمن و بلاد خويش رسانند و تأكيد كرد كسانى كه با پيغمبر- ص- عهد و پيمانى دارند آن عهد و پيمان تا مدت تعيين شده بقوّت خود باقى است.
از آن سال به بعد ديگر نه مشركى به حج آمد و نه كسى برهنه به طواف كعبه رفت.
گِرَوشى عمومى به اسلام
از اين پس، مردم و قبائل عرب به مسلمانى گردن نهادند و هر قبيله گاه جمعى و گاه با اعزام نمايندگان خود به پيشگاه رسول خاتم- ص- دين اسلام را مىپذيرفتند. پيامبر- ص- نيز با اختصاص دادن جا و مكان به آنها و پذيرايى از هيأتها مىكوشيد تا اصول آيين اسلام را بر آنها عرضه بدارد و آنها را از صميم دل به دين اسلام علاقهمند و پاىبند كند.
گاه بزرگان و سران اين هيأتها با حضرت به بحث و مناظره مىپرداختند و حضرت با صبر و حوصله و بردبارىِ مثال زدنىِ خويش به پرسشهاى آنها پاسخ مىگفت و جسارتهاى آنها را تحمل مىكرد و به ارشاد آنها مىپرداخت.
برخى كه از قريحه شاعرى نيز برخوردار بودند، به مناسبت حال اشعار و ابياتى مىسرودند، بطورى كه مىتوان از اشعار سروده شده در اين صحنهها، كتابى در خور فراهم نمود. گاه نيز ميان شاعران اعزامى با هيأتها و شعراى مسلمان نظير «حسّان بن ثابت»
مناظرات شعر با شكوهى رخ مىداد و سخنوران مسلمان با استفاده از بهترين تعبيرات ادبى، به دفاع از اصول و ارزشهاى دين حنيف اسلام مىپرداختند و گونهاى متعالى از شعر و ادب متعهد و جهتدار را در جريده روزگار به ثبت رساندهاند.
از جمله نوشتهاند وقتى «وَفْد تميم» خدمت پيامبر- ص- شرفياب شدند «زبرقان بن بدر» شاعر آنها با كسب اجازه از پيامبر- ص- چكامهاش را خواند. يكى از ابياتى كه وى سروده بود چنين بود:
نحن الكرام فلا حى يعادلنا منّا الملوك وفينا تنضب البيع
حسّان در آن هنگام حضور نداشت، لذا پيامبر- ص- كسى را سراغ او فرستاد و چون حسان حاضر شد به فرمان پيامبر- ص- در مقام پاسخگويى به اشعار زبرقان ايستاد و قصيدهاى شورانگيز انشاد كرد كه چند بيت از آن چنين است:
انّ الذوائب من فهر و اخوتهم قد بيّنوا سنة للناس تتبع
يرضى بهم كلّ من سريرته تقوى الإله وكل الخير يصطنع
قوم اذا حاربوا ضرّوا عدوّهم أو حاولوا النفع فى أشياعهم نفعوا
اكرم بقوم رسول اللَّه شيعتهم اذا تفرّقت الأهواء والشيع
پس از آن كه حسّان چكامه خود را به پايان رساند يكى از بزرگان تميم گفت: همه چيز براى اين مرد (محمّد) فراهم است، خطيبش از خطيب ما زبانآورتر و شاعرش از شاعر ما سخنورتر و صدايشان از صداى ما رساتر است. آنگاه اسلام آوردند.
علاوه بر وفد تميم، وفد عامريين، وفد سعد بن بكر، وفد عبدالقيس، وفد طئ، وفد بنى حنيفه، وفد مراد، وفد زبيد، وفد كنده، وفد همدان، وفد مزينه، وفد نجران، وفد دوس، وفد طارق بن عبداللَّه، وفد تجيب، و دهها هيأت ديگر به خدمت رسول گرامى اسلام- ص- شرفياب شدند و به دست مباركش اسلام آوردند.
تاريخنگاران مسلمان اين سال را به خاطر كثرت هيأتهايى كه براى گرايش به اسلام به مدينه مىآمدند «سنة الوفود» نام نهادهاند. بدين ترتيب شبه جزيره عربستان رفته رفته به آيين اسلام گردن نهادند و شعاع دايره اسلام رو به گسترش رفت و وعده الهى تحقق يافت كه: «اذا جاء نصر اللَّه والفتح ورأيت الناس يدخلون فى دين اللَّه أفواجاً فسبّح بحمد ربّك واستغفره
انّه كان توّاباً.»
پيامبر- ص- در سوگ ابراهيم
روز سهشنبه دهم ربيع الأول سال نهم هجرى مطابق با سال 621 م. شاهد وفات ابراهيم پسر رسول خدا بود. ابراهيم از ماريه قبطيه به دنيا آمده بود و به هنگام وفات هيجده ماه داشت. وى را در قبرستان بقيع به خاك سپردند. بطور اتفاق، در همان روز خورشيد گرفت و مردم بين خود گفتند كه خورشيد به خاطر مرگ ابراهيم گرفته است. امّا رهبر آزاده اسلام با آن كه در كمال اندوه و اوج ناراحتى بود فوراً جلو اين خرافه را گرفت و با كلام دلنشين خود فرمود: خورشيد و ماه دو نشان از نشانههاى خدايند كه براى مرگ و زندگى كسى نمىگيرند.
به اين ترتيب آن حضرت مردم را براى خدا، و نه براى خود، تربيت مىكرد و هر لحظه از زندگيش مىكوشيد از آنِ خدا باشد.
در ماه شعبان همين سال يكى از دختران پيغمبر- ص- به نام «ام كلثوم» نيز شربت مرگ را نوشيد و چشم از جهان فرو بست.
پيامبر در سال نهم هجرى همچنين عدهاى از ياران خود را به عنوان عمّال صدقات به سوى نقاطى كه مردمانش قبول اسلام كرده بودند روانه فرمود.
پى نوشتها:
محمد صادق نجمى
و ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب
از جمله قبرهايى كه در بقيع گنبد و بارگاه داشته و پيوسته زائران را به سوى خود جلب كرده، قبر عقيل پسر ابوطالب است.
مدفن عقيل در ميان مورخان بگونهاى برخوردار از شهرت بوده كه پس از گذشت نزديك به يك قرن از انهدام اين اثر تاريخى و مذهبى و نبودن كوچكترين علامت در روى قبور موجود، باز هم در ميان قبورِ انگشتشمار در بقيع، قبرى به وى منتسب است و نويسندگان و مدينهشناسان اخيرِ حكومت سعودى، علىرغم بىتوجهى به اين گونه مسائل و تلاش در به فراموشى سپردن اين آثار، باز هم قبر عقيل را، در ميان قبور ديگر، بطور مشخص معرفى كرده و از آن ياد نمودهاند و بطورى كه خواهيم ديد، قبر ابوسفيان بن حارث ابن عبدالمطلب در كنار قبر عقيل ودر داخل خانه او و هر دو در يك محل و در زير يك گنبد قرار گرفته بودند.
لازم است براى روشن شدن موضوع با سه مطلب زير آشنا شويم:
1- نظريه مورّخان در بقعه عقيل و ابوسفيان بن حارث.
2- خانه عقيل مدفن ابوسفيان و عقيل.
3- شرح حال ابوسفيان و عقيل.
نظريه تاريخنگاران درباره بقعه عقيل و ابوسفيان بن حارث
در مورد مدفن عقيل بن ابيطالب و بقعه و بارگاه متعلق به وى، آنچه از منابع در دسترس ما است، نشانگر اين است كه تاريخنگاران و مدينهشناسان، از اوائل قرن هفتم به معرفى اين بقعه پرداخته و در نوشتههاى خود از آن ياد نمودهاند. امّا اين كه بقعه عقيل در چه تاريخى و به وسيله چه كسى بوجود آمد و به هنگام معرفى، چند قرن از عمر آن مىگذشت و همچنين اين مرقد شريف قبل از اين كه بصورت گنبد و بارگاه ساخته شود، به چه شكلى بوده است و ...؟ از منابع موجود مطلبى به دست ما نيامد.
اينك گفتار برخى از نويسندگان، مدينهشناسان و جهانگردان از اوائل قرن هفتم تا امروز، به ترتيب تاريخ:
1- ابن جبير جهانگرد معروف (متوفاى 614 ه. ق.) از قبر عقيل چنين ياد مىكند: «در مقابل قبر عبدالرحمان بن عمر، قبر عقيل بن ابيطالب و عبداللَّه بن جعفر طيار واقع شده است.» (1)2- ابن نجار مدينهشناس معروف (متوفاى 642 ه. ق.) درباره بقعههايى كه زمان او در بقيع معروف بودهاند؛ مىگويد:
«و قبر عقيل بن ابيطالب، اخى على- رضى اللَّه عنه- فى قبّة فى اوّل البقيع ايضاً.» (2)در منابع متعلق به قرن دهم و يازدهم نيز چند تن از علما و نويسندگان و مدينهشناسان را مىبينيم كه بر اين موضوع تكيه و تأكيد كرده و بارگاه و قبر عقيل را به عنوان يكى از قبور معروف در بقيع معرفى نمودهاند؛ از جمله:
3- سمهودى (متوفاى 911 ه. ق.) پس از نقل محل دفن ابوسفيان بن حارث آورده است: «ظاهراً وى در همان حرمى است كه منتسب و متعلق به عقيل بن ابيطالب مىباشد.» (3)4- محىالدين لارى (متوفاى 933 ه. ق.) در سفرنامه منظومش، در وصف بعضى از قبور بقيع سروده است:
يكطرفش ظل ظليل عقيل وز طرفى مالك امام جليل (4)
5- ديار بكرى (متوفاى 982 ه. ق.) مىگويد: «در بقيع، مرقد ديگرى است كه
گويند قبر عقيل بن ابيطالب و فرزند برادرش عبداللَّه بن جعفر در داخل آن واقع گرديده است ولى نقل صحيح اين است كه قبر عقيل در داخل خانه خويش قرار گرفته است. (1)6- عبدالحق دهلوى (متوفاى 1052 ه. ق.) مىنويسد: «و يكى ديگر، بقعه عقيل بن ابيطالب است كه در استجابت دعا در نزد آن اثرى آمده است.» (2)7- عباسى از مدينهشناسان قرن يازدهم ه. ق. در دو مورد به معرفى قبر عقيل بن ابيطالب پرداخته است، چرا كه وى هم قبور همسران رسول خدا- ص- را در سمت قبله بقعه عقيل معرفى مىكند و هم قبور دختران رسول خدا را نزد قبر عقيل مىداند و مىگويد: «و منها روضة بقرب مشهد عقيل يقال انّ فيها ثلاثة من أولاد النبى- ص-.» (3)8- سيد اسماعيل مرندى (متوفاى 1255 ه. ق.) چنين نوشته است: «ديگر قبه حضرت عقيل بن ابيطالب برادر حضرت امير- ع- است كه با عبداللَّه بن جعفر در يك قبر مدفون است.» (4)9- نايب الصدر شيرازى (متوفاى 1305 ه. ق.) گويد: «جناب عقيل هم بقعه دارند. چند شعر بر سر در، به زبان تركى است كه يكى از آنها اين است: «قبه حضرت عقيلى كورن صاحب عقل ودها.» (5)10- رفعت پاشا در مرآة الحرمين عكسى را كه متعلق به سال 1325 ه. ق.
است ارائه مىدهد و مىنويسد: «در اين عكس تعدادى از گنبدها مشاهده مىشود و اوّلين گنبد كه در دست راست واقع شده، متعلق به ابراهيم فرزند رسول خدا- ص- و دوّمى متعلّق به عقيل و سوّمى بقعه همسران پيامبر ... مىباشد.» (6)و اين بود گوشهاى از اعتراف و تأييد نويسندگان و مورّخان تا سال 1325 ه. ق.
يعنى بيست سال قبل از تخريب آثار و بقاع در بقيع.
قبر عقيل پس از تخريب بقيع
نگارندگان تاريخ از بيست سال قبل از تخريب بقعه عقيل مطلب نوشته و عكس تهيه كردهاند و آن را براى آيندگان بيادگار گذاشتهاند. جالب اين كه قبر عقيل پس از انهدام ساختمان آن نيز براى كسانى كه آشنايى با آثار مدينه منوره و قبور بقيع شريف دارند، معلوم و مشخص است و نويسندگان اخير در نوشتههاى خود اين
1) تاريخ الخميس، ج 2، ص 176
2) جذب القلوب الى ديار المحبوب، ص 183؛ دهلوى عبدالحق بن سيفالدين متوفاى 1052 ه. ق. فقيه حنفى، از اهالى دهلى هند بوده و از بزرگترين محدّثان دوره خويش به شمار مىرفته و چهار سال مجاورت حرمين را اختيار نموده است. گويند كه تأليفاتش به يكصد جلد بالغ مىشود، از آنها است «جذب القلوب» در تاريخ مدينه و «فتح المنان» و كتب ديگر. جذب القلوب را در سال 988 نوشته است. نك: «معجم المؤلفين»، عمر رضا كحالة و «الاعلام» زركلى.
3) عمدة الاخبار فى مدانية المختار، ص 154
4) فصلنامه ميقات حج، شماره 5، ص 118
5) تحفةالحرمين، ص 230
6) مرآةالحرمين، ج 1، ص 426
قبر را در ميان چند قبر موجود در بقيع، مشخص نمودهاند؛ براى نمونه:
1- احمد آل ياسين (متوفاى 1380 ه. ق.) كه از علما و نويسندگان مدينه منوره است، در كتاب «تاريخ المعالم المدينه» اش كه نقشه بقيع فعلى را ترسيم و قبور را با شمارهگذارى تعيين نموده، ششمين شماره را قبر عقيل بن ابيطالب و ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب معرفى مىكند. (1)2- همچنين على حافظ، زنده در سال 1405 در «فصول من تاريخ المدينةالمنوره» محل قبر عقيل و ابوسفيان ابن حارث را چنين معرفى مىكند: «به فاصله چهل متر از درب غرب جنوبى (بقيع) كه در داخل دو جدول سيمانى حركت مىكنيد سه قبر را مشاهده خواهيد نمود، اين قبرها به عقيل و ابوسفيان و عبداللَّه بن جعفر- مرد سخى عرب- تعلق دارد.» (2)خانه عقل، مدفن عقيل و ابوسفيان بن حارث
آنجا كه سخن از پيشينه تاريخى حرم ائمه بقيع بود، با آوردن دلائل و شواهد تاريخى، به اين نتيجه رسيديم كه دفن اجساد در مقابر خصوصى، در دوران صدر اسلام، همانند امروز رايج و بلكه از اهميت بيشترى برخوردار بود؛ بطورى كه افراد معروف و سرشناس را در داخل منازل مسكونى متعلّق به خود و يا اقوام و عشيرهشان به خاك مىسپردند و يكى از منازلى كه براى اين منظور مورد استفاده قرار گرفت، منزل عقيل بن ابيطالب بود كه اولين بار در حال حيات رسول خدا- ص- فاطمه بنت اسد مادر عقيل و با مرور زمان عباس عموى پيامبر و ائمه چهارگانه در داخل بخش مسقفى از اين منزل دفن گرديدند؛ منزلى كه در كنار بقيع قرار داشت و مورّخان از آن به عنوان يكى از خانههاى بزرگ مدينه ياد نمودهاند. (3)اينك شواهد تاريخى ديگر مىآوريم كه بيانگر اين حقيقت است كه قبر خود عقيل و همچنين قبر ابوسفيان بن حارث نيز در بخش ديگرى از محوّطه اين منزل قرار داشته كه با مرور زمان، آن بخش نيز به بقيع ضميمه گرديده است.
نمونههايى از شواهد تاريخى:
مورّخان، از جمله ابن شبه (متوفاى 262 ه. ق.) از عبدالعزيز كه از قديمىترين مورّخ مدينه است، نقل مىكند: «روزى
عقيل بن ابيطالب ديد كه ابوسفيان بن حارث در حالى كه به شدّت بيمار است در بين قبرها قدم مىزند. انگيزه اين كار را پرسيد ابوسفيان پاسخ داد در پى محل مناسبى هستم تا وصيت كنم بدن مرا در آنجا به خاك سپارند. عقيل او را به داخل خانهاش هدايت كرد و در محوطه آن، محلى را براى ابوسفيان مشخص نمود كه در آنجا قبرى برايش آماده ساختند تا اين كه پس از چند روز ابوسفيان بن حارث از دنيا رفت و در همين قبر دفن گرديد (فأدخله داره و أمر بقبرٍ فحفر فى قاعتها ... حتى توفى فدفن فيه.) (1)قبر عقيل در كنار قبر ابوسفيان بن حارث
با توجه به مطالبى كه نقل شد، مىتوان بدون آوردن دليل و شاهد گويا چنين برداشت و استنباط نمود كه به طريق اولى جسد خود عقيل نيز- كه طبق دلايل تاريخى، وفات وى در مدينه بوقوع پيوسته است- همانند اقوام و عشيرهاش و همانند مادرش فاطمه بنت اسد و پسر عمويش ابوسفيان در داخل خانه خودش به خاك سپرده شده است. وجود نصوص تاريخى، اين حدس را تأييد و اين نظريه را تقويت مىنمايد؛ زيرا:
1- سمهودى پس از بيان اين مطلب كه «ابوسفيان در داخل منزل عقيل دفن شده است»، مىگويد: «قلت والظّاهر انه بالمشهد المنسوب اليوم لعقيل»؛ (2)ظاهراً وى در همان مدفنى است كه به عقيل منسوب است.
2- ديار بكرى مىگويد: «والمنقول انّ قبر عقيل فى داره»؛ (3)«گفته شده كه قبر عقيل در داخل خانه خويش است.»
در دو كتاب «معالم المدينة المنوره» (4)و «فصول من تاريخ المدينه» نيز (5)قبر عقيل و ابوسفيان در يك محل و در كنار هم معرفى شده است.
شرح حال ابوسفيان و عقيل
1) تاريخ مدينه، ابن شبّه، ج 1، ص 127؛ وفاء الوفا، ج 3، ص 911؛ عمدة الأخبار، ص 156
2) وفاء الوفا، ج 3، ص 911
3) تاريخ الخميس، ج 2، ص 176
4) معالم المدينة المنوره، ص 245
5) فصول من تاريخ المدينه، ص 167
6) در كتابهايى كه اخيراً نوشته شده، بجاى «ابوسفيان»، «سفيان بن حارث» آمده است كه در اثر عدم توجه نويسنده مىباشد.
به رسول خدا داشت. ابوسفيان در فتح مكه اسلام را پذيرفت و در جنگ حنين جزء لشكريان اسلام و از فداكاران مخلص رسول خدا- ص- بود؛ بطورى كه در يك درگيرى شديد و عقبنشينى مسلمانان، حفاظت از جان رسول خدا- ص- را به همراه امير مؤمنان- ع- به عهده گرفت. وفات او در سال بيستم هجرت واقع شد و در قبرى كه از پيش در خانه عقيل آماده كرده بود، به خاك سپرده شد. (1)* عقيل فرزند ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد مىباشد. او عموزاده رسول خدا- ص- و برادر امير مؤمنان- ع- است.
ابوطالب چهار پسر با نامهاى: طالب، عقيل، جعفر و على- ع- داشت كه هر يك از آنان، به ترتيب ده سال از هم كوچكتر بودند و لذا على- ع- از عقيل بيست سال و از جعفر ده سال كوچكتر بود. كنيه عقيل ابو يزيد است. او و عباس عموى رسول خدا- ص- به اجبار همراه مشركين در جنگ بدر شركت نمودند و هر دو به اسارت مسلمانان درآمدند كه سرانجام با پرداخت فديه و نقدينه آزاد شدند. (2)عقيل قبل از جنگ حديبيه به مدينه هجرت نمود. او علاوه بر قرابت و قوم و خويشى با رسول خدا- ص- و امير مؤمنان- ع- جزء اصحاب و ياران آن دو بزرگوار نيز بود.
عقيل در سال پنجاه هجرى در مدينه از دنيا رفت و در داخل خانه خود، كه در كنار بقيع قرار داشت، به خاك سپرده شد.
عقيل در صف مظلومان تاريخ
عقيل بن ابيطالب گذشته از اين كه از اعضاى خاندان رسالت و مورد توجه و عنايت خاص مقام نبوت و جزء اصحاب وياران رسول خدا- ص- و امير مؤمنان- ع- بود. از جمله كسانى است كه در جنگ حنين و موته شركت نمود و از خود استقامت فوقالعاده نشان داد. او از مجاهدان راه خدا بود.
بيان فضيلت عقيل در حديث رسول خدا- ص- و حديث پيامبر از زبان عقيل و اخلاص او در ولاى امير مؤمنان- ع- و حمايت او از آن حضرت در خطرناكترين شرايط و در مقابل سرسختترين دشمنان و اعتماد و اطمينان خاص على- ع- نسبت به وى و ... خصوصياتى است كه عقيل از آنها برخوردار است. بديهى است كه نه همه اين خصوصيات، بلكه وجود بخشى از آن،
در هر يك از ساير اصحاب و ياران رسول خدا، توجه مورّخان و رجالشناسان را به خود جلب نموده و در منابع رجالى و تاريخى از جايگاه خاصى برخوردار مىسازد. ولى در مورد عقيل بن ابيطالب، قضيه به عكس است و مراجعه به اين منابع، به جاى اين كه خواننده را با خصوصيات و اوصاف واقعى او آشنا سازد، از وى قيافهاى ترسيم مىكند كه گويا او نه جزء خاندان پيامبر است و نه پيامبر و امير مؤمنان از او راضى بودند و نه داراى عقل درست بوده و نه ايمان ثابت!
اينك اين پرسش پيش مىآيد كه اين تحريف چگونه و چرا بوجود آمده است؟!
اولين انگيزه
يكى از علل اين تحريف و دگرگونى را، ابن اثير مورّخ و رجالشناس اهل سنت، چنين مىآورد:
عقيل در فصاحت، بلاغت، طلاقت لسان، صراحت لهجه و حاضر جوابى سرآمد دوران بود و به نسابه عرب و انساب قبائل مختلف، بخصوص بر حسب و نسب قبيله قريش و بنىاميه آشنايى كامل داشت و از گفتن معايب و نقاط ضعف و پيشينه سوء آنان در مجالس و محافل، خوددارى نمىكرد. گفتارش براى مخالفانش خطرناكتر از تير مسموم و زبانش برندهتر از شمشير بود و لذا سردمداران بنىاميه به عداوت و دشمنى با وى برخاستند و درباره او مطالب بىاساس بهم بافتند و بجاى ذكر فضائل و نقاط قوت، دروغهاى زيادى در تضعيف و تحقير و درهم شكستن شخصيت او منتشر نمودند و تا آنجا از جاده انصاف بدور افتادند كه حتى عقيل بنىهاشم را به بُله و سفاهت متهم ساختند. (1)دوّمين انگيزه
در كنار انگيزه پيشين، انگيزه ديگرى وجود دارد كه آن دقيقتر و ظريفتر است؛ همان علل و انگيزههايى كه از شخصيت والاى كفيل و بزرگترين حامى رسول خدا- ص- سيدالاباطح جناب ابوطالب، قيافه يك فرد مشرك و غير موحد ارائه نمود. انگيزههايى كه فرجامش به شهادت امير مؤمنان- ع- و فرزندانش منتهى گرديد و كار را به آنجا رساند كه وصىّ رسول خدا- ص- و فرزندان او در نمازها مورد لعن قرار گرفتند!
آرى مجموع اين عوامل موجب
1) اسدالغابه، ج 3، ص 423
گرديد كه عقيل نيز مانند پدرش ابوطالب و برادرش على، امير مؤمنان- ع- در صف مظلومان تاريخ قرار گيرد و فضائل او نه تنها در ميان مخالفان وى بلكه به تدريج در ميان ارادتمندانش نيز در بوته فراموشى سپرده شود و احياناً با مطالب ساختگى درآميزد و آشنايى با قيافه واقعى او را از طريق منابع خودى نيز غير ممكن نمايد و مراجعه كننده را با هالهاى از ابهام مواجه سازد و همين معنا ما را بر آن وامىدارد كه با تأييد خداوند متعال در اين زمينه مطالبى را، ولو در حد يك مقاله در اختيار خواننده ارجمند قرار دهيم:
شخصيت معنوى عقيل
با همه پرده پوشىها و پنهانسازىهاى فضائل و با آن همه نقل و انتشار مطالب خلاف واقع و دروغين درباره عقيل بن ابيطالب، باز هم حديثهايى در فضيلت و مراتب محبت رسول خدا- ص- نسبت به وى وجود دارد. و بخشى از آن، احاديثى است كه عقيل بعنوان «راوى» از رسول خدا- ص- نقل نموده است. و نيز سخنان عقيل به هنگام بدرقه ابوذر به ربذه و متن نامه او به امير مؤمنان- ع- و پاسخ آن حضرت، و حقايقى كه در مجلس معاويه،- در حضور دشمنان سرسخت امير مؤمنان- در دفاع از آن حضرت مىگفت و بيان صريح اوصاف جميله و زهد و تقواى وصىّ پيامبر و بىمبالاتى معاويه در اينجا و آنجا و ... همگى دليل است بر عظمت شخصيت عقيل و عنايت خاص پيامبر خدا بر وى و شاهدى است گويا بر اخلاص و ارادت او به مقام ولايت و بيانگر شهامت و شجاعت او است در اظهار حقيقت در مقابل سلطه و قدرت و اين فضيلتى است بس بزرگ.
اينك هر يك از مطالب پيش را با بيانى بيشتر مىآوريم و در مورد بعضى از فرازهاى زندگى عقيل، كه موجب جوسازى مخالفان و انگيزه ابهام و شك و ترديد موافقان گرديده است، توضيح لازم را در اختيار حقيقت طلبان قرار مىدهيم:
عقيل در حديث رسول خدا- ص-
در فضيلت عقيل و محبت رسول خدا- ص- به وى، احاديثى است كه بيشتر آنها در منابع اهل سنت آمده: (1)1- «يا أبا يزيد انّى أُحبُّكَ حبّين: حباً لقرابتك منّى و حبّاً لِما كنتُ أعلم مِن حُبّ عمّى أبىطالب ايّاك.» (2)
«اى ابو يزيد، من از دو جهت تو را دوست دارم؛ يكى به جهت قوم و خويشى كه با من دارى و ديگرى به جهت علاقه و محبت عمويم ابوطالب نسبت به تو.»
ابن ابىالحديد در شرح و تأييد متن اين حديث مىنويسد:
«آرى ابوطالب در ميان فرزندانش، عقيل را بيش از ديگران دوست مىداشت و از اين رو در سال قحطى، آنگاه كه رسول خدا- ص- و عمويش عباس به ابوطالب پيشنهاد كردند تا فرزندانش را در اختيار آنان بگذارد تا از بار سنگين هزينه زندگىاش قدرى بكاهد، ابوطالب در پاسخ آنان چنين گفت: «دعوا لى عقيلًا و خذوا من شئتم»؛ «عقيل را براى من بگذاريد و ساير فرزندانم هر كدام را مىخواهيد با خود ببريد.»
سرانجام عباس سرپرستى جعفر را و رسول خدا- ص- سرپرستى على را به عهده گرفتند. (1)2- شيخ صدوق اين حديث را از ابن عباس چنين نقل نموده است كه: امير مؤمنان- ع- به رسول خدا- ص- عرضه داشت: «يا رسول اللَّه انّك لتحبّ عقيلًا؟
قال: اى واللَّه انّى لأحبّه حبّين: حبّاً لهُ وحبّاً لحبّ أبىطالب له وانّ ولده لمقتول فى محبّة ولدك.» (2)3- باز رسول خدا- ص- خطاب به امير مؤمنان- ع- فرمود: «كأنّى بك (يا على) وأنت على حوضى تذود عنه الناس وانّ عليه لأباريق مثل عدد نجوم السماء وانّى وأنت والحسن والحسين وفاطمة وعقيل وجعفر فى الجنّة إخواناً على سررٍ متقابلين ...» (3)4- همچنين امير مؤمنان از رسول خدا- ص- نقل نموده است كه فرمود:
«اعطى لكلّ نبىّ سبعة رفقاء نجباء وأعطيت أنا أربعة عشر فذكر منهم عقيلًا.» (4)حديث پيامبر از زبان عقيل
فضاى منفى و نگرش انحرافى بوجود آمده درباره عقيل، در دوران خلفاى اموى و مقارن با تحوّل جامعه اسلامى، در آزادى نقل شفاهىِ حديث و كتاب آن پس از گذشت يك قرن از طرفى، و پيروى نمودن قدماى محدثين اهل سنت از يك قانون ساختگى (كه يكى از دلائل ضعف و مردود بودن هر حديثى را در تشيع و علوى بودن راوى و ناقل آن حديث مىدانستند) از سوى ديگر، ايجاب مىكرد كه ما نتوانيم در منابع حديثى، حتى به يك حديث هم، كه بوسيله عقيل بن ابيطالب نقل شده، دسترسى
داشته باشيم.
ولى در عين حال در بعضى از اين منابع، بخصوص در بعضى از صحاح ششگانه، تعدادى حديث از طريق وى نقل شده است كه وجود اين حديثها نشانگر حديثهاى فراوان است از زبان وى. و شرايط ياد شده موجب حذف و متروك شدن آنها گرديده است.
با در نظر گرفتن حجم مقاله، بجاى نقل متن احاديث، گفتار چند تن از رجال شناسان و محدثان اهل سنت را كه به اين حديث عقيل توجه داشتهاند مىآوريم:
1- ابن حجر عسقلانى گويد:
«ولعقيل حديث صحيح كامل أخرج له النسائى وابن ماجه.» (1)حديث صحيح كاملى است بطريق عقيل كه نسائى و ابن ماجه، دو تن از صاحبان صحاح ششگانه آن را نقل نمودهاند.
2- ابن اثير گويد: حديث عقيل بوسيله فرزندش محمد و حسن بصرى و ديگران نقل شده، ليكن حديث وى كم است. وى آنگاه متن يكى از احاديث او را نقل مىكند. (2)لازم به يادآورى است كه پيش از اين، علت كمى حديث عقيل بيان شد و با توجه به هوش سرشار و استعداد فوقالعادهاى كه مورّخان درباره او اعتراف دارند، اگر موانع ياد شده در عقيل وجود نداشت، به يقين از حديثهاى زيادى كه به وسيله وى از رسول خدا نقل مىگرديد، بهرهمند مىشديم.
3- محبالدين طبرى در ذخائر العقبى دو حديث از احاديث عقيل را، كه از رسول خدا- ص- روايت شده، نقل نموده است. (3)ايمان عقيل
در راستاى سياست تحريف شخصيت عقيل بن ابيطالب، زمان اسلام آوردن او را نيز با چند سال تأخير ذكر نمودهاند و همزمان با هجرت وى به مدينه، در سال هشتم (عام فتح) و يا پس از سال ششم اعلان نمودهاند:
محبالدين طبرى مىگويد: «ثم أتى مسلماً؛ قبل الحديبية.» (4)
ابن حجر گويد: «تأخر اسلامه الى عام الفتح وقيل أسلم بعد الحديبية وهاجر فى أول سنة ثمان.» (5)
لازم به گفتن است كه: جنگ
حديبيه در سال ششم واقع شده است.
بايد توجه داشت: اعضاى خاندان بنىهاشم، كه يكى از آنان عقيل و ديگرى عباس عموى رسول خدا- ص- است، به همراه پيامبر اسلام به مدينه هجرت نكرده بودند و در ميان مشركين مكه امكان تظاهر به اسلام براى آنان وجود نداشت ولى از نظر عقيده و فكر و انديشه نسبت به دين جديد و پذيرش توحيد و ردّ هر نوع شرك و بتپرستى با ساير مسلمانان هماهنگى داشتند و وجود آنان در ميان مردم مكه در آن شرايط حساس براى منعكس ساختن اخبار و حركات مخالفين سرسخت رسول خدا به مدينه، نقش بسزايى داشت و از اهميت فوقالعادهاى برخوردار بود. نه تنها از بنىهاشم كه طبق بعضى شواهد تاريخى، از غير بنىهاشم نيز بودند كه در آن شرايط در مكه ماندند و در عين حال كه در ميان مشركين بودند، ولى قلب آنان با اسلام و مسلمين همراهى مىكرد.
طبرى از ابن عباس نقل مىكند كه رسول خدا در جنگ بدر به ياران خود فرمود: «انى قد عرفت أنّ رجالًا من بنى هاشم و غيرهم قد أخرجوا كرهاً لا حاجة لهم بقتالنا فمن لقى منكم أحداً من بنىهاشم فلا يقتله ومن لقى أبا البخترى بن هاشم بن الحارث بن أسد فلا يقتله ...» (1)
و ... بنابر نقل كلينى از امام صادق- ع- در جنگ بدر همه اسيران جنگى با حالت شرك به مكه بازگشتند، مگر سه نفر؛ «عباس»، «عقيل» و «نوفل» و آيه شريفه: «قل لمن فى أيديكم من الأسرى أن يعلم اللَّه فى قلوبكم خيراً ...» (2)
به همين مناسبت نازل گرديد. (3)ولى ابن قتيبه (متوفاى 276 ه. ق.) مىگويد: از ميان اسرا، تنها دو نفر؛ يعنى عباس و عقيل اسلام را پذيرفتند. (فأسلم العباس وأمر عقيلًا فأسلم ولم يسلم من الأسارى غيرهما.» (4)
البته در مورد عباس چون حساسيت چندانى نبوده، غير از ابن قتيبه ساير مورخان هم به اين مطلب تصريح نمودهاند؛ از جمله آنها ابن حجر است كه مىگويد:
«وشهد بدراً مع المشركين مكرها فيقال انه أسلم وكتم قومه ذلك وصار يكتب الى النبى- ص- بالأخبار ثم هاجر قبل الفتح بقليل.» (5)
مانند اين جمله را ابن اثير نيز نقل نموده است. (6)ابن واضح يعقوبى گويد: «وأسلم العباس وخرج الى مكّة يكتم اسلامه.» (7)
گذشته از شواهد تاريخى و حديثى بر مسلمان شدن عقيل، بايد اين نكته را نيز اضافه كنيم كه: چگونه مىتوان پذيرفت عقيل تا سال هشتم هجرى اسلام را پذيرفته است؟ در صورتى كه مىديد مادرش فاطمه بنت اسد و دو برادرش على امير مؤمنان و جعفر نبوت پيامبر را تصديق نموده و دعوت آسمانى او را پذيرفتهاند و اعضاى خانوادهاش اوّلين حاميان رسالت و بازوان تواناى نبوت گشتهاند و همچنين ديد كه برادر بزرگترش طالب براى فرار از حضور اجبارى در جنگ بدر، در ظاهر با مشركان همكارى نمود و مكه را ترك كرد و از آن تاريخ مفقودالأثر گرديد. (1)جناب عقيل نيز همانند عباس، جزو كسانى است كه قبل از جنگ بدر و يا در همين جنگ به رسول خدا- ص- ايمان آورده و شرايط خاص او موجب شده است كه اين حقيقت را تا هجرت به مدينه همچنان مخفى و مستور نگهدارد.
عقيل در صحنه جهاد
طبق نقل مورخان، مهاجرت عقيل به مدينه در سال هشتم هجرى و قبل از سه حادثه مهم تاريخى كه در اين سال واقع شد، انجام گرفته است و اين سه حادثه عبارت است از: جنگ موته، فتح مكه و جنگ حنين (هوازن) كه به ترتيب در ماه جمادى الاولى، ماه مبارك رمضان و ماه شوال بوقوع پيوسته است.
دلائل تاريخى نشانگر اين است كه عقيل بن ابيطالب، هم در جنگ موته- كه برادرش جعفر در آن به شهادت رسيد- شركت داشته و هم در جنگ حنين كه پس از فتح مكه بوقوع پيوست.
ابن سعد مىگويد: «فشهد غزوة موته ثمّ رجع فعرض له مرض فلم نسمع له بذكر فى فتح مكة ولا الطائف»؛ (2)
«عقيل در جنگ موته شركت نمود، پس از مراجعت از اين جنگ بر وى مرضى عارض شد و لذا نشنيدهايم كه از او در فتح مكه و نه جنگ طائف، نامى برده شود.»
ولى ابن حجر از زبير بن بكار و او از امام حسن مجتبى- ع- نقل مىكند كه: «انّ عقيلًا كان ممّن ثبت يوم حنين»؛ (3)
«عقيل از كسانى است كه در جنگ حنين، شجاعت و ثبات قدمى از خود نشان داد.»
مشابه همين جمله را ابن اثير نقل نموده است: «وقد قيل انّه ممّن ثبت مع رسول اللَّه يوم حنين»؛ (4)
«و گفتهاند كه عقيل از
1) مؤلف عمدةالطالب فى انساب آل أبى طالب، در صفحه 47 مىگويد: «وأمّا طالب فأكرهته قريش على الخروج الى بدر ففقد فلم يعرف له خبر ويقال انه أكره فرسه بالبحر حتى غرق»؛ «قريش طالب را مجبور به شركت در جنگ بدر نمودند، پس از آن بود كه وى ناپديد شد و خبرى از او بدست نيامد. گفتهاند: طالب اسب خويش را به دريا راند و غرق شد.»
2) طبقا، ج 4، ص 30
3) الاصابه، ج 2، ص 4/ 4
4) اسدالغابه، ج 3، ص 422 و 423
كسانى است كه پا به پاى پيامبر در جنگ حنين جنگيد.»
بايد گفت كه حضور عقيل در جنگ حنين، ردّ صريحى است بر گفتار ابن سعد كه مىگويد: «فلم نسمع له بذكر فى فتح مكة ...» زيرا جنگ حنين پس از فتح مكه، بدون اين كه رسول خدا- ص- به مدينه مراجعت كند، بوسيله همان نيروهايى كه به همراه رسول خدا در مكه بودند واقع شد. و تعدادى اين نيروها را دوازده هزار نفر نقل كردهاند، و دوهزارنفر ازمردم مكه نيز به آنان ملحقگرديدند كهدرمجموع چهاردههزار نيرو به همراه رسول خدا- ص- حركت نمود. (1)بنابر اين متصور نيست كسى در «جنگ حنين» حضور داشته باشد ولى در «فتح مكه» شركت نكند. اين كه ابن سعد و امثال وى خبر شركت عقيل در جنگهاى فتح مكه و طائف را نشنيدهاند، دليل بر اين نيست كه او در آن جنگها حضور نداشته، بلكه همانگونه كه مكرر اشاره كرديم طبيعى است كه از حضور عقيل در مواقع حساس كمتر سخن به ميان آيد.
عقيل در بدرقه ابوذر
از مقاطع حساس در زندگى عقيل بن ابيطالب، بدرقه او است از ابوذر به هنگام تبعيد وى به ربذه. اين حادثه مهم را جوهرى در «السقيفه» از ابن عباس چنين نقل نموده است: «هنگامى كه قرار شد ابوذر به ربذه تبعيد شود، از سوى عثمان فرمان صادر شد كه نبايد كسى با ابوذر سخن بگويد و نيز كسى حق بدرقه و مشايعت او را ندارد و به مروان دستور داد كه با وى به عنوان «مراقب» حركت كند. مردم از فرمان عثمان تبعيت نمودند جز پنج نفر؛ على بن ابيطالب، عقيل، حسن، حسين و عمار بن ياسر، كه اين پنج نفر ابوذر را همراهى كردند، در اين ميان، حسن بن على خواست تا با ابوذر صحبت كند كه مروان فرياد زد: «حسن! مگر نمىدانى امير مؤمنين! (عثمان) سخن گفتن با ابوذر را قدغن كرده است؟!» اينجا بود كه على، امير مؤمنان- ع- به مروان حملهور شد و فرمود: «تنح لحاك اللَّه الى النار»؛ «دور شو خدايت تو را به آتش كشاند.»
مروان خشمگين به سوى عثمان بازگشت و آنچه پيش آمده بود را به اطلاع وى رسانيد. عثمان نيز از مخالفت على بن ابيطالب بشدّت برآشفت. جوهرى مىگويد:
پس از اين برخورد تند بود كه هر يك از
1) تاريخ طبرى، حوادث سال هشتم.
مشايعت كنندگان، سخنانى مناسب حال ايراد نمودند؛ اولين سخنران اين صحنه امير مؤمنان على- ع- بود كه فرمود:
«يا أباذر انّك غضبت للَّهانّ القوم خافوك على دنياهم وخفتهم على دينك ...»
و دوّمين سخنران عقيل بن ابيطالب بود. وى چنين گفت: «ما عسى أن نقول يا أباذر وأنت تعلم انّا نحبّك وأنت تحبّنا فاتّق اللَّه فانّ التقوى نجاة واصبر فانّ الصبر كرم واعلم انّ استسقالك من الجزع واستبطائك العافية من اليأس فدع اليأس والجزع.» (1)
«اباذر! در اين لحظه حساس چه مىتوانيم بگوييم، اما بىشك تو مىدانى كه به شدّت ما به تو علاقهمنديم و تو بر ما، اينك در مقابل فشار تبعيد تقوا را پيشه خود ساز كه تقوا راه نجات است و صابر و شكيبا باش كه شكيبايى كرامت انسان است. بدان اگر شكيبايى را سخت بيانگارى، دليل بر جزع و احساس زبونى تو است و اگر عافيت را دور از دسترس بدانى، دليل يأس و نوميدى تو است پس يأس و نوميدى و ضعف و زبونى را بخود راه نده.»
اين بود جملات جالب و حماسى عقيل بن ابيطالب در آن شرايط حساس، كه مردم مدينه از ترس مجازات عثمان وتازيانه مروان در خانهها خزيدند و يا از پشت بام منازل تماشاگر حركت ابوذر بسوى ربذه بودند. اما عقيل مانند امير مؤمنان و حسنين و عمار نه تنها صحنه بدرقه را ترك نكرد كه با سخنانى دلنشين و زيبا ابوذر را براى اقامت در تبعيدگاه تشجيع نمود و او را در اين مبارزه از هر نوع احساس ضعف و تصور يأس و نوميدى برحذر داشت.
مكاتبه عقيل با امير مؤمنان على- ع-
يكى از حساسترين فرازهاى معنوى و از مهمترين اسناد فكرى- عقيدتىِ عقيل كه مىتواند مبيّن ديدگاه او نسبت به مقام ولايت و در عين حال روشنگر بعضى از ابهامات در زندگى عقيل (مثل عدم حضور او در جنگهاى امير مؤمنان و ملاقات وى با معاويه!) باشد، مكاتبه و مراسلهاى است كه مياناو واميرمؤمنان- ع- انجام گرفته است.
متن اين مكاتبه در منابع معتبر آمده است؛ از جمله ثقفى (متوفاى 283 ه. ق.) در كتاب الغارات (2)متن كامل هر دو نامه را، همچنين ابن قتيبه (متوفاى 276 ه. ق.)- با تفاوت مختصر- (3)و ابن ابىالحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه (4)هر دو نامه را نقل نمودهاند.
1) مشروح اين حادثه را در شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد، ج 8، ص 253؛ شرح خطبه 130 را ملاحظه فرماييد.
2) الغارات، ج 2، ص 429 و 430 اين كتاب يكى از ارزشمندترين منابع تاريخى آخرين دوران خلافت امير مؤمنان- ع- مىباشد كه براى اولين بار در سال 1354 با تحقيق و كوشش محقق ارزشمند مرحوم محدّث ارموى در دو جلد منتشر گرديده است.
3) الإمامه و السياسه، چاپ 1388 مصر، ص 54 و 55؛ بحارالأنوار، ج 34، ص 21؛ و بنا به نقل مرحوم محدّث ارموى درپاورقى «الغارات»، ج 2، ص 429؛ ابوالفرج اصفهانى در اغانى هم آورده است.
4) شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 118
مرحوم سيد رضى پاسخ على، اميرالمؤمنين- ع- را نيز با حذف جملاتى از صدر و ذيل آن، تحت عنوان «ومن كتاب له- ع- الى أخيه عقيل ... وهو جواب كتابٍ كتبه اليه عقيل» در نهج البلاغه ضبط نموده است.
متن نامه عقيل
اينك توجه خوانندگان ارجمند را به متن و ترجمه نامه عقيل و سپس به بخشى از نامه امير مؤمنان- ع- كه ارتباط مستقيم با بحث دارد، جلب مىكنيم و به «الغارات» ثقفى كه از لحاظ پيشينه و وثاقت بر همه منابع ياد شده تفوّق و برترى دارد استناد مىجوييم:
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم، لعبد اللَّه على أمير المؤمنين من عقيل بن أبى طالب، سلام عليك فانّى أحمد اليك اللَّه الذى لا إله الّا هو، أمّا بعد فانّ اللَّه حارسك من كلّ سوء، وعاصمك من كلّ مكروه وعلى كلّ حال، انّى خرجت الى مكة معتمراً فلقيت عبد اللَّه بن سعد بن أبى سرح فى نحو من أربعين شاباً من أبناء الطلقاء فعرفت المنكر فى وجوههم فقلت لهم: الى أين يا أبناء الشانين؟ أبمعاوية
تلحقون؟ عداوة واللَّه منكم قديماً غير مستنكرة تريدون بها اطفاء نور اللَّه وتبديل أمره؟ فأسمعنى القوم وأسمعتهم، فلمّا قدمت مكة سمعت أهلها يتحدّثون انّ الضحّاك بن قيس أغار على الحيرة فاحتمل من أموالهم ما شاء ثم انكفاء راجعاً سالماً فاف لحياة فى دهر جرى عليك الضحاك، ما الضحاك؟ فقع بقرقر، وقد توهّمت حيث بلغنى ذلك انّ شيعتك وانصارك خذلوك فاكتب الىّ يا ابن أمّى برأيك فإن كنت الموت تريد تحملت اليك ببنى أخيك وولد أبيك فعشنا معك ما عشت ومتنا معك اذا متّ، فواللَّه ما أحبّ أن أبقى فى الدنيا بعدك فواقاً و أقسم بالأعزّ الأجلّ أنّ عيشاً نعيشه بعدك فى الحياة لغير هنىء ولا مرىء ولا نجيع والسلام عليك ورحمة اللَّه وبركاته.»
«اما بعد، خداى تو را هميشه و از هر پيشآمد ناگوار حافظ و از هر ناخوشايندى نگهدار باد. من براى زيارت خانه خدا به سوى مكه در حركت بودم كه عبداللَّه بن ابى سرح را با چهل تن از جوانان، كه همه از فرزندان آزادشدگان بودند، ملاقات و در قيافه آنان تصميم بر مخالفت و انتخاب راه نادرست را مشاهده نمودم. به آنها گفتم:
اى بازماندگان دشمنان رسول خدا، چه تصميمى داريد؟ آيا مىخواهيد به معاويه ملحق شويد كه اين كار از شما دور نيست، زيرا از همان عداوتهاى قديمى و شناخته شده شماهاست. شما مىخواهيد با اين اقدام خود نور خدا را خاموش و فرمان او را پايمال كنيد؟! در ميان من و آنان سخنانى ردّ و بدل شد و چون وارد مكه شدم، از طريق مردم آنجا از جريان حمله ضحاك بن قيس به حيره آگاه گشتم كه چگونه اهالى حيره را غارت و از مال و منال آنان آنچه دلخواهش بود، به يغما برد و خود بسلامت برگشت. اف بر زندگى در دورانى كه ضحاك بر تو چيره و جرى گردد. مگر ضحاك چيست و كيست؟ بجز يك موجود بىارزش و كمبها؟ بهرحال چون اين خبر به گوشم رسيد، فكر كردم ياران و شيعيانت تو را تنها گذاشته و دست از ياريت بازداشتهاند اينك عقيده و تصميم خود را بر من بنويس كه اگر خود را براى مرگ آماده ساختهاى، من نيز بهمراه فرزندان برادرت و به همراه فرزندان پدرت بسوى تو بازآيم تا اگر تو زنده بمانى ما هم با تو زنده بمانيم و اگر بميرى ما هم بهمراه تو بميريم. به خدا سوگند دوست ندارم كه بعد از تو در اين دنيا حتى يكساعت زنده بمانم و به خداى- عزّ و جلّ- سوگند زندگى بعد از تو نه فايدهاى دارد و نه دلچسب و گوارا است، و السلام عليك و رحمة اللَّه و بركاته.»
چند فراز از نامه امير مؤمنان- ع-
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم، من عبد اللَّه على أمير المؤمنين الى عقيل بن أبى طالب سلام عليك فانّى أحمد اليك اللَّه الذى لا إله إلّا هو، أمّا بعد اللَّه واياك كلاثة من يخشاه بالغيب انّه حميد مجيد فقد وصل الىّ كتابك مع عبد الرحمن بن عبيد الأزدى:
وأمّا ما ذكرت من غارة الضحّاك على أهل الحيرة فهو أقلّ وأذلّ من أن يلم بها أو يدنو منها ولكنّه (قد كان) أقبل فى جريدة خيل فأخذ على السماوة حتّى مرَّ بواقصة و شراف و القطقطانه، فما والى ذلك الصقع فوجهت اليه جنداً كثيفاً من المسلمين فلما بلغه ذلك فرّ هارباً فلحقوه ببعض الطريق وقد أمعن، وكان ذلك حين طلفلت الشمس للاياب، فتناوشوا القتال قليلًا كلا ولا، فلم يصبر لوقع المشرفية وولّى هارباً، وقتل من أصحابه تسعة عشر رجلًا ونجا جريضاً بعدما أخذ منه بالمخنق (ولم يبق منه غير الرمق) فلا يا بلاى ما نجا.
وأمّا ما سألتنى أن أكتب اليك برأيى فيما أنا فيه فإنّ رأيى جهاد المحلين حتى ألقى اللَّه، لا يزيدنى كثرة الناس معى عزّة، ولا تفرّقهم عنّى وحشة لأنّى محقّ واللَّه مع الحقّ وواللَّه ما أكره الموت على الحق، وما الخير كلّه بعد الموت الّا لمن كان محقّاً.
وأمّا ما عرضت به عَلَىَّ من مسيرك الىَّ ببنيك وبنى أبيك، فلا حاجة لى فى ذلك فأقم راشداً محموداً، فواللَّه ما أحبّ أن تهلكوا معى إن هلكت.» (1)
«واما آنچه درباره ضحاك و غارت نمودن وى از اموال مردم حيره ذكر كرده بودى، او كمتر از اين است كه وارد حيره شود و كوچكتر از اين كه به مردم اين شهر نزديك گردد. آرى با عدهاى سواره به سوى عراق روى آورد و از طريق سماوه وارد شد و چون از منطقه واقصه و شراف و قطقطانه گذشت، انبوهى از مسلمانان را به سوى او گسيل داشتم، با رسيدن خبر به او دامن فرار را به كمر زد، در حالى كه خود را از صحنه بكنار مىكشيد، به هنگام غروب آفتاب، سپاه ما راه بر او بست، لحظهاى نبرد در ميان آنان درگرفت و اين درگيرى به سرعت گذشت و او از ترس فرودآمدن شمشيرها مقاومت را از دست داد و رو به فرار گذاشت و از يارانش نوزده نفر به هلاكت رسيد و پس از آن كه گلويش سخت فشرده شد، نيمهجانى از معركه بدر برد و در حالى كه از وى رمقى بيش نمانده بود به سختىِ تمام، نجات يافت.
و اما آنچه در مورد تصميم من نسبت به جنگ پرسيدهاى، عقيده من اين است با
1) الغارات، ج 2، ص 441
گردنكشان و پيمان شكنان پيكار كنم تا آنگاه كه خدا را ملاقات نمايم؛ زيرا نه كثرت جمعيت در اطرافم موجب عزت و قدرت برايم خواهد شد و نه متفرق شدن آنان از اطرافم موجب وحشتم. زيرا من بر حقم و خدا هم با حق است و به خدا سوگند مرگ در راه حق هم براى من شيرين و خوشآيند است.
و اما در مورد پيشنهاد تو كه مىخواهى به همراه فرزندانت و فرزندان پدرت به سوى من حركت كنى، من نيازى به اين اقدام شما ندارم بسلامت و خوشى در مدينه اقامت كن، به خدا سوگند من نمىخواهم در صورتى كه كشته شدم شما هم با من كشته شويد ...»
و اين بود چند فراز از نامه امير مؤمنان- ع- در پاسخ نامه برادرش عقيل.
در اينجا لازم است به دو مطلب توجه شود؛ يكى تاريخ صدور و نگارش اين دو نامه و ديگر نكاتى مربوط به متن آنها:
تاريخ نوشتن نامه
گر چه در نسخه موجود از اين دو نامه، كه از طريق منابع به دست ما رسيده است، تاريخى وجود ندارد و مورخان و ناقلان آنها نيز به نقل اصل نامه بسنده نموده و به تاريخ صدور آنها اشاره نكردهاند ولى از آنجا كه انگيزه نوشتن اصل نامه از سوى عقيل و پاسخ آن مربوط به يك حادثه تاريخى و حمله ضحاك بن قيس به اطراف كوفه به دستور معاويه مىباشد و تاريخ اين حمله مانند ساير حملات و غاراتى كه در مناطق مختلف عراق، كه براى ايجاد هرج و مرج و تشويش و اضطراب، بوجود آمده بود مشخص و روشن است كه معاويه در چه سالى اين سياست را اعمال نمود، طبعاً تاريخ اين مكاتبه نيز روشن خواهد گرديد.
آرى معاويه هنگامى به اعزام نيروهاى خرابكار و غارتگر به نقاط مختلف عراق شروع كرد كه جنگ در جبهه صفّين متوقف گرديد و با تعيين حكمين و شروع مخالفتهاى داخلى در عراق از سوى خوارج و مشغول شدن امير مؤمنان- ع- به دفع شرّ آنان و باز شدن جبهه جنگ داخلى به نام «جنگ نهروان»، معاويه به اين فكر افتاد كه با گسيل نمودن گروههاى متعدد و چند هزار نفرى به مناطق مختلف عراق، تشنج داخلى را بيشتر دامن بزند و امير مؤمنان- ع- ديگر نتواند تجديد قوا نموده و مجدداً به فكر مقابله و جنگ با نيروهاى معاويه بيافتد و اين موضوع از نظر تاريخى برمىگردد به
سال سى و نهم، تقريباً يكسال قبل از شهادت آن حضرت.
بهتر است مطلب را از مورّخان معتبر؛ از جمله طبرى (1)بشنويم كه در ضمن بيان مشروح حملات و غاراتى كه در سال سى و نه، در نقاط مختلف عراق واقع گرديده، حمله و شكست ضحاك بن قيس را هم مشروحاً آورده است و به مناسبت تطبيق بعضى از مطالب او با متن نامه، امير مؤمنان- ع- و بعضى از مطالبى كه مىتواند توضيح بر برخى از جملات نامه آن حضرت باشد، گزيدهاى از گفتار او را در اينجا نقل مىكنم:
او مىگويد: «ثم دخلت سنة تسع و ثلاثين» و درباره حوادث مهم سال سى و نه مىگويد: «تفرق معاوية جيوشه فى اطراف على» آنگاه فرماندهانى را كه از سوى معاويه براى حمله و غارت به نقاط مختلف عراق اعزام شده بودند، به ترتيب نام مىبرد؛ مانند: نعمان بن بشير، سفيان بن عوف، بسر بن ارطاة و ...
تعداد نيروهاى تحت فرماندهى و منطقه عمليات و جزئيات اقدامات هر يك از آنان را مشروحاً ذكر مىكند و درباره ضحاك بن قيس مىگويد: از جمله افرادى كه معاويه به عراق اعزام نمود، ضحاك بن قيس بود. معاويه با قرار دادن سه هزار نفر در تحت فرماندهى وى، به او دستور داد از قسمتهاى پايين واقصه حركت كند و از اعراب چادرنشين منطقه به هر كسى كه پيرو على بن ابيطالب است حمله كند كه او نيز طبق دستور در آن مسير به هر كس رسيد اموالش را غارت نمود و خودش را به قتل رسانيد تا بقطقطانه وارد شد.
چون اين خبر به على- ع- رسيد چهار هزار نفر را به فرماندهى حجر بن عدى براى سركوبى او گسيل داشت در ميان آنان زد و خوردى درگرفت و از نيروهاى ضحاك نوزده نفر كشته شد و چون شب فرا رسيد ضحاك و نيروهايش فرار كردند و حجر به كوفه بازگشت.
بر اين اساس و با اين شواهد مىتوان بطور قطع ادعا نمود كه مكاتبه عقيل با امير مؤمنان در چه سالى انجام گرفته است.
نكات متن نامه
در متن نامه عقيل بن ابيطالب كه به صورت يك سند مهم و محكم بيادگار مانده، دو نكته قابل توجه است:
1) جمله ضحاك در كامل ابن اثير و البدايه و النهايه ابن كثير، جزء حوادث سال 39- همانند تاريخ طبرى- بطور مشروحذكر شده است.
الف- در متن نامه كه زبان گوياى عقيل و بيانگر ضمير و باطن او است ملحق شدن گروه عبداللَّه بن ابى سرح به معاويه و حمايت و پشتيبانى آنان از فرزند ابوسفيان در مقابل امير مؤمنان- ع- عداوت و دشمنى با خدا و خاموش كردن نور الهى و پايمال نمودن فرمان او معرفى گرديده است، عقيل بن ابيطالب در اين پيام حركت آن گروه را از علائم كسانى مىداند كه عداوت آنان با رسول خدا- ص- نه يك عداوت سطحى و قابل اصلاح بلكه يك عداوت و دشمنى عميق و ديرينه و نژادىِ شناخته شدهاى است: «الى أين يا أبناء الشانئين أبمعاوية تلحقون عداوةً واللَّه منكم غير مستنكرة تريدون بها اطفاء نور اللَّه وتبديل أمره ...»
ب- نكته ديگر، تقاضاى اذن حركت از جانب عقيل به سوى كوفه و پيوستن به امير مؤمنان به همراه افراد ديگر بنىهاشم است كه امير مؤمنان- ع- به اين درخواست پاسخ مثبت نداده و براى آنان اقامت در مدينه را توصيه نموده است.
از مجموع اين نكتهها، مىتوان به نتايج سهگانه زير دست يافت:
1- با توجه به تاريخ و متن اين مكاتبه، ملاقات عقيل با معاويه- كه در آينده مورد بحث قرار خواهد گرفت- نمىتواند در حال حيات امير مؤمنان- ع- انجام پذيرد بلكه اين ملاقات به هر دليلى كه بوده، پس از شهادت آن بزرگوار صورت گرفته است.
2- متن نامه شاهد گويا است بر اين كه اين ملاقات، بر خلاف آنچه در سطح وسيع مطرح و از آن بهرهبردارى تبليغى شده، نه بعنوان انصراف از حق و ميل به باطن و به انگيزه مخالفت با امير مؤمنان- ع- و پيوستن به معاويه بوده بلكه اين فكر و اين عمل، كه از سوى عقيل عداوت و دشمنى با خدا و خاموش نمودن نور الهى معرفى گرديده است، در ملاقات با معاويه نيز داراى همين هدف و در راستاى دفاع از مظلوميت امير مؤمنان- ع- بوده است.
3- استيزان عقيل از على- ع- در جهت پيوستن او و ساير افراد بنىهاشم به آن حضرت و عدم موافقت امير مؤمنان- ع- مبيّن انگيزه عدم حضور عقيل در جنگهاى دوران امير مؤمنان- ع- است؛ زيرا مسلّماً دستور و توصيه آن حضرت بر توقف عقيل در مدينه، موقت و محدود به آن زمان مشخص نبوده است بلكه به دلائلى كه تمام
ابعادش براى ما روشن نيست، على- ع- حضور عقيل و تعدادى از بنىهاشم را در مدينه بر حضورشان در كوفه لازمتر و سودمندتر مىدانست.
پى نوشتها:
با ياران پيامبر- ص- در مدينه
خزيمة بن ثابت (1)
محمد نقدى
بين مسجد پيامبر و بازار مدينه، ميدان گسترده و مسطّحى بود پوشيده از سنگ (2)كه در آنجا بر مردهها نماز گزارده مىشد؛ اين محل در زمان پيامبر، به بازارى تبديل شده بود براى فروش شير، پنير و روغن. (3)روزى عربى باديهنشين (4)اسب مورد علاقهاش را به اين بازار آورده بود تا بفروشد كه پيامبر اسب را ديد و از صاحبش خريد و براى پرداخت بهاى آن، به منزل رفت تا پول بياورد.
در اين هنگام عدهاى از منافقين حسادت ورزيده، درصدد كارشكنى برآمدند و عزم آن داشتند كه معامله را برهم زنند. آنها در غياب پيامبر، صاحب اسب را دوره كرده، با حرفهاى وسوسهانگيز از او مىخواستند كه اصل معامله با رسول خدا را انكار كند.
ابتدا از او پرسيدند: اسب را به چند فروختى؟ و وقتى از قيمت آن آگاهى يافتند، به اتفاق گفتند: اين اسب بيش از اينها ارزش دارد! هر يك بهايى را به صاحب اسب پيشنهاد دادند و بعضى بر بعض ديگر در خريدن اسب، سبقت جسته، مرتب قيمت را بالا مىبردند.
مرد باديهنشين با ديدن اين صحنه بر سر دوراهى قرار گرفته بود، كمكم طمع در دلش
افتاد كه ... و همچنان متحير و در پى چاره بود. منافقين سخت در انتظار جواب مثبت او بودند تا كار را يكسره كنند. آنان سرانجام بالاترين قيمت را به مرد اعرابى پيشنهاد كردند. در همين هنگام بود كه پيامبر از راه رسيد و پول اسب را بطور كامل به مرد باديهنشين پرداخت، اما او از قبول پول ممانعت ورزيد.
پيامبر با تعجب پرسيد: مگر تو اين اسب را به من نفروختى؟!
او سوگند ياد كرد كه: به خدا قسم، من آن را به تو نفروختهام!
پيامبر با خونسردى تمام فرمود: چرا، من اين اسب را از تو خريدهام.
بگومگو بين پيامبر- ص- و آن مرد ادامه داشت و مردم هم دور آن دو، حلقه زده بودند.
مرد باديه نشين كه طمع مال دنيا فريبش داده بود و خود را عاجز از پاسخ مىديد فرياد زد: اگر راست مىگويى شاهدى بياور كه من اين اسب را به تو فروختهام.
منافقين كه خود را موفق مىديدند، با خوشحالى تمام نظارهگرِ صحنه بودند و از ميان آن همه، حتى يكى هم نپرسيد مگر پيامبر دروغ مىگويد كه تو از او شاهد مىخواهى؟!
در اين گير و دار، ناگهان خزيمة بن ثابت از راه رسيد. نزديكتر آمد. تا آنجا كه سخنان پيامبر و مرد عرب را شنيد، و شنيد كه مرد باديه نشين مىگويد:
حرف همان است كه گفتم، اگر راست مىگويى شاهدى بياور كه من اين اسب را به تو فروختهام!
خزيمه با شنيدن اين سخن، در حالى كه با دو دست خويش جمعيت را مىشكافت جلو آمد، خود را به مرد اعرابى رساند و سينه در سينه او ايستاد و گفت:
من شهادت مىدهم كه تو اين اسب را به پيامبر فروختهاى!
همه نگاهها متوجه او شد و نفسها در سينهها حبس گرديد.
نگاه پيامبر نيز به خزيمه خيره شد. پس از مكث كوتاهى، در كمال تعجب و ناباورى از او پرسيد:
چگونه شهادت مىدهى در حالى كه هنگام معامله با ما نبودى؟
خزيمه گفت: اى رسول خدا، من تو را به خبر دادن از آسمان تصديق كردهام، چگونه به
آنچه خود مىگويى تصديق نكنم؟!
با شنيدن اين سخنان، پيامبر- ص- رو به جمع كرد و فرمود:
اى مردم، هر كس خزيمه به نفع او يا بر عليه او شهادت دهد، شهادتش برابر با دو شهادت است. (1)و بدينسان، خزيمه در تاريخ اسلام «ذوالشهادتين» لقب گرفت.
*** خزيمه از پيشتازان به اسلام و از جمله ستارگان درخشانى بود كه آغوش گرم خود را براى پذيرايى از پيامبر و يارانش در مدينه گشود و در شمار بهترين انصار مدينه قرار گرفت. (2)روحيه بلند و طبع منيع او، حتى در ايام جاهليت و قبل از اسلام، مانع از آن بود كه بت بپرستد و لذا در شكستن بتها از چهرههاى درخشان و پيشگام بود. (3)از آغاز پذيرش اسلام تا آخرين لحظههاى حياتش، دست از يارى دين برنداشت و در سختترين شرايط، همراه پيامبر و در كنار برادران مسلمانش عزم خطر مىنمود. اصحاب سيره و تاريخ، حضور او را در همه جنگها؛ از جمله بدر، احد، موته، فتح و ... ثبت نمودهاند. (4)خزيمه از اندك كسانى بود كه قبيله اوس، در مباهات و افتخارات قومى و قبيلهاى خود با خزرج، از او به بزرگى ياد مىكردند. (5)جمعآورى قرآن كريم از زمان خليفه دوم با اهتمام تمام آغاز و در زمان خليفه سوم همچنان دنبال شد و با فراخوان آن، روزى خزيمة بن ثابت اظهار داشت: در قرآن دو آيه است كه آن را فراموش كردهايد، پرسيدند: كدام آيات؟ در پاسخ گفت: خودم از پيامبر شنيدهام:
«لقد جاءكم رسول من أنفسكم عزيز عليه ما عنتّم حريص عليكم بالمؤمنين رؤوف رحيم» تا آخر سوره توبه. (6)با اين كه بايد حداقل دو نفر به وجود اين آيه در قرآن شهادت مىدادند تا مورد قبول واقع شود، اما به خاطر فرمايش پيامبر در مورد خزيمه، از او پذيرفته شد و آن دو آيه در قرآن درج گرديد. (7)مرحوم صدوق در كتاب «عيون اخبار الرضا» (8)حديثى از امام رضا- ع- نقل مىكند كه حضرت در جواب سؤال مأمون كه از «اسلام و شرايع دين» پرسيده بود، هنگامى كه از افراد
1) اصل اين ماجرا از مسلمات تاريخى است كه در كتابهاى شيعه و سنى آمده است، اما متأسفانه آنچه در منابع و مصادر اهل سنت آمده، صدر و ذيلش ناسازگار است و هيچ اشارهاى به كارشكنى منافقين در آن نشده. شيخ مفيد، الاختصاص، ص 64؛ فروع كافى، ج 7، ص 401- 400؛ طبقات كبرى، ج 4، ص 380- 378
2) الاصابه، ج 1، ص 425، چاپ دار احياء التراث العربى.
3) تهذيب الكمال فى اسماء الرجال، ج 8، ص 244، چاپ مؤسسة الرساله.
4) استيعاب، ج 2، ص 448، چاپ نهضت مصر؛ اسد الغابه، ج 2، ص 133، چاپ دارالشعب.
5) مختصر تاريخ دمشق، ج 8، ص 47، چاپ دارالفكر دمشق.
6) همان، ص 46
7) در همين زمينه خبر ديگرى از زيد بن ثابت نقل شده كه مىگفت: زمانى كه قرآن را جمع و ثبت مىكرديم يك آيه را كه خودم از پيامبر شنيده بودم گم شده بود، آن را نزد خزيمه يافتيم «من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا اللَّه عليه ...» سوره احزاب: 23
8) عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 127- 121 با تصحيح استاد سيد مهدى حسينى لاجوردى.
استوار گام و پيروان واقعى پيامبر نام مىبرد، خزيمه را در زمره ايشان ذكر مىكند كه بعد از پيامبر بر روش او باقى ماند و رنگ عوض ننمود.
او پس از رحلت پيامبر در كنار حضرت على- ع- باقى ماند و از ولايت و وصايت او با صراحت تمام پشتيبانى نمود.
همچنين مرحوم سيد محسن امين در كتاب «اعيان الشيعه» روايتى را از امام صادق- ع- در اين باب نقل مىكند كه:
خزيمه در وقايع بعد از رحلت پيامبر- ص- مردم را مخاطب قرار داد و گفت:
آيا مىدانيد كه پيامبر شهادت مرا دو شهادت قرار داده؟
همگى گفتند: آرى.
خزيمه گفت: پس شاهد باشيد كه من شنيدم پيامبر فرمود:
تنها اهل بيت من حق را از باطل جدا مىكنند و آنها هستند ائمهاى كه مىشود به ايشان اقتدا نمود و از آنان پيروى كرد.
اى مردم شاهد باشيد، من گفتم آنچه را كه مىدانستم و نيست بر رسول مگر رساندن پيام. (1)آرى خزيمه در كنار على- ع- ماند و با دشمنان او در جبهههاى مختلف جنگيد.
گرچه تلاش بسيار شده كه جانبدارى او از حق كمرنگ نشان داده شود و چون نتوانستهاند حضور او در جنگ جمل و صفين را انكار كنند به حيله ديگرى دست زدهاند؛ و آن اين كه مدعى شدهاند خزيمه در جمل و صفين حاضر شد اما نجنگيد تا زمانى كه عمار كشته شد، آنگاه دست به شمشير برد. (2)اما خوشبختانه اخبار متناقض آنان و گفتهها و اشعار خزيمه قبل از جمل و صفين (3)و در حين نبرد، گوياى اين واقعيت است كه: خزيمه از بهترين و بزرگترين ياوران حضرت على بود كه بدون ترديد و شك، تا آخرين لحظه در ركاب حضرتش شمشير زد و از مكتب و مذهبش دفاع نمود و در راه آن جان باخت.
و سرانجام اين رادمرد فضيلت و تقوا در سن 94 سالگى در ركاب مولايش على در جنگ صفين بخاطر جانبدارى از حق، به شهادت رسيد. (4)
1) اعيان الشيعه، ج 6، ص 318
2) سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 487
3) ابن اثير در كتاب «الكامل فى التاريخ» نقل مىكند: هنگام حركت به سوى صفين، حضرت براى بزرگان مدينهخطبهاى خواند و آنها را به جهاد دعوت نمود. پس از سخنان حضرت همه ساكت ماندند. از آن ميان دو نفر از كبار صحابه به نام ابوالهيثم، و خزيمه بپا خاستند و با ايراد سخنانى از حضرت پشتيبانى نموده و اعلان آمادگى كردند. الكامل، ج 3، ص 221؛ ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 145؛ سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ج 6، ص 318
4) سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 485
و اين فرياد اميرالمؤمنين على است در فراق او و دوستانش كه:
«... كجايند برادرانم، آنهايى كه راه را طى كردند و همواره بر حق بودند؟
كجاست عمّار؟ كجاست ابن تيهان؟ كجاست ذوالشهادتين؟ و كجايند امثال ايشان از برادرانشان؛ آنهايى كه بر مردانگى پيمان بستند و سرهايشان شهر به شهر براى گرفتن جايزه پيش ظالمان برده شد؟!»
راوى نقل مىكند: كلام حضرت به اينجا كه رسيد، آهى سخت از دل بركشيد و با دست محاسن مباركش را گرفت و در حالى كه اشك گونهاش را خيس كرده بود، ادامه داد:
«... آه، كجايند برادرانى كه قرآن را مىخواندند و در استحكامش مىكوشيدند. در واجبات تدبّر و انديشه مىكردند و آن را بجا مىآوردند. سنت را زنده كردند و بدعت را كشتند.
هنگامى كه براى جهاد آنان را فرا مىخواندى اجابت مىكردند.
به امام و رهبر خود اعتماد داشتند و از او پيروى مىنمودند. (1)متأسفانه تاريخ سراسر حماسه اسلام، شاهد خيانت كسانى است كه تعصب كور جاهلى، عقل و هوش آنان را ربوده بود. از آنجا كه نمىتوانستند فضايل تثبيت شده اين مردان خدا را انكار كنند، براى آنها امثال و اقران مىتراشيدند.
از مهمترين موارد اين خيانتها داستان خزيمه است. خزيمه تا آخرين لحظه حياتش، دست از يارى وصىّ رسول خدا برنداشته و در سن 94 سالگى همانند شير، در جبهه صفين مىغُرَد و با دشمنان على؛ يعنى دشمنان حق مىجنگد. بعضى چون نمىخواهند اين بزرگمرد مسلمان، از ياوران على شمرده شود در تاريخ تحريف كرده، مىگويند: خزيمة بن ثابت در زمان خليفه سوم از دنيا رفت! و آن كه در صفين شهيد شد، ذوالشهادتين نيست، شخص ديگرى است.
ابن ابىالحديد در پاسخ به اين ادعاى كذب مىنويسد:
«كتب حديث و سنت، فرياد مىزند كه: در بين صحابه، چه از انصار و چه غير انصار، كسى نيست كه اسمش خزيمة بن ثابت باشد مگر ذوالشهادتين.»
و بقول هم او:
1) صبحى صالح، نهج البلاغه، ص 264، خطبه 182
«شما را چه سود اگر براى امثال خُزيمه، ابوالهيثم، عمار و غير آنها، امثال و اقران بتراشيد! زيرا اگر كسى با ديده انصاف در على بنگرد، مىداند كه اگر او تنهاى تنها باشد و همه مردم در مقابلش جبههگيرى كنند و با او بجنگند، همانا او بر حق است و بقيه بر باطل.
راستى كه هواى نفس را دوايى نيست.» (1)پى نوشتها:
1) ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه.
ترجمه: محمدرضا فرهنگ
بيتاللَّه الحرام
بورخارت در جلد اوّل سفرنامه خود به تفصيل به توصيف بيتاللَّه الحرام پرداخته و آن را از تمام جوانب مورد بررسى قرار مىدهد، بگونهاى كه اين توصيف بيش از 50 صفحه از سفرنامه او را دربرمىگيرد.
مهمترين مطالبى كه بورخارت بدان پرداخته عبارتند از: نام درهاى مسجدالحرام كه او 39 نام تازه را كه در برابر نام دربهاى قديمى مىباشد آورده، ليكن مىگويد امروزه مهمترين دربهاى مسجد عبارتند از باب السلام (كه هر حاجى بايد از آنجا وارد شود)، باب العباس، باب النبى- ص- و باب على- ع- كه تمام آنها در سمت شمال قرار دارند. اما در سمت مشرق مهمترين دربها عبارتند از باب الزيت، باب العشره، باب الصفا، باب الشريف و در سمت جنوب باب ابراهيم و بابالعمره قرار دارند.
از نوشتههاى بورخارت برمىآيد كه محيط خارجى مسجدالحرام را 7 مناره زينت مىبخشيده است كه با فواصل غير متساوى قرار داشتهاند. اين منارهها با نامهاى مناره بابالعمره، مناره بابالسلام، مناره باب على، مناره بابالوداع، مناره
مدرسه قائدبك، مناره بابالزياده، مناره مدرسة السلطان سليمان بودهاند.
بنا به گفته بورخارت برجستهترين مسؤولين حرم عبارت بودهاند از «نايب الحرم» يا «حارس الحرم» كه همواره كليد كعبه نزد او بوده است، همچنين اموالى كه مردمان نيكوكار براى كمك به مسجدالحرام مىدادهاند نزد او نگاه داشته مىشده است، و وى آنها را با مشورت قاضى مصرف مىكرده است. افزون بر اين، تعميرات حرم به دستور و نظارت او انجام مىگرفته است.
مجموع اموالى كه با نظارت قاضى خرج مىشده، 300 كيسه پول بوده است.
پس از منصب نايب الحرم، مهمترين منصب از آنِ «آغا الخصيان» است كه به آن «آغاة الطواشين» هم گفته مىشود. بورخارت مىگويد اين بردگان اخته شده (/ خصى) وظايف پليس و شرطهها را در داخل حرم انجام مىدهند، همچنين شستشو و جاروب روزانه حرم به عهده آنان است. و تعداد آنان بالغ بر 40 نفر مىباشد كه معمولًا واليان و امرا اين افراد را به عنوان هديه به حرم تقديم مىكنند، همچنانكه محمد على پاشا 10 نفر از اينان را به حرم هديه نمود. آن گونه كه از گفتههاى بورخارت برمىآيد شخصى كه عهدهدار منصب «آغا الطواشين» بوده از شخصيتهاى مهم مكه شمرده مىشده، بگونهاى كه اجازه همنشينى با شريف مكه و پاشا و حاكم را داشته است. اين غلامان اخته شده پولهاى فراوانى را از راه تبرع و عايدات مسجدالحرام- علاوه بر پولهايى كه از استانبول براى آنها مىآمده- به دست مىآوردهاند. و بيشتر اين غلامان از بندگان سياه و برخى از آنها از هند بودهاند.
ديگر بقاع مقدسه مكه
بخشى از سفرنامه بورخارت، درباره بقاع مقدسه مكه است كه بورخارت مىگويد در دوره استيلاى وهابيان بر مكه، مردم از ترس آنان جرأت زيارت و يا نزديك شدن به آنها را نداشتند و تمامى ساختمان اين بقاع و گنبدهاى بنا شده بر روى آنها، به وسيله وهابيان تخريب گرديده بود.
نخستين جايگاه مقدسى كه بورخارت به توصيف آن پرداخته، همانا «مولد النبى- ص-» است؛ يعنى جايگاهى كه پيامبر- ص- در آن بدنيا آمده است. او مىگويد كارگرانى را ديده است كه مشغول بازسازى و ترميم ساختمان آن بوده و خود
حفرهاى را در ميانه ساختمان ديده كه كارگران بدو گفتهاند اين جايگاهى است كه هنگامى كه مادر پيامبر در آنجا نشسته بود، درد زايمان بر او عارض شد. و مشهور آن است كه تمامى زمين اين جايگاه، خانه عبداللَّه بن عبدالمطلب، پدر پيامبر- ص- بوده است. او آنگاه به توصيف زادگاه حضرت فاطمه زهرا- عليهاالسلام- پرداخته و مىگويد: زادگاه، در خانهاى زيبا، كه از سنگ ساخته شده و از آنِ حضرت خديجه- سلام اللَّه عليها- بوده، قرار دارد و اين خانه در كوچهاى به نام «زقاق الحجر» قرار دارد كه به وسيله چند پله مىتوان وارد آن شد؛ زيرا خانه در گودى قرار گرفته است.
در داخل خانه دو جايگاه مشخص وجود دارد كه نخستين آن زادگاه حضرت فاطمه- ع- مىباشد و ديگرى جايگاهى است كه آن حضرت بر روى آن مىنشسته و به آسياب كردن گندم مىپرداخته است.
بورخارت ادامه مىدهد: در بخشى از خانه، اطاق كوچكى قرار دارد و هنگامى كه پيامبر- ص- در آنجا نشسته بود، جبرئيل بر او نازل شد و وحى خداوند را به او ابلاغ نمود.
از اين رو به «قبةالوحى» شهرت يافته است.
سپس بورخارت به توصيف زادگاه حضرت امام على- ع- كه در كوچهاى به نام «شعب على» قرار دارد، مىپردازد و مىگويد اين زادگاه عبارت از مسجد كوچكى است كه در شبستان آن حفرهاى قرار دارد كه زادگاه آن حضرت بوده است. بورخارت سپس به زادگاه ابوبكر اشاره دارد و مىگويد: امروزه زادگاه او داخل مسجدى است در مقابل سنگى كه همواره هنگام عبور پيامبر- ص- بدو سلام مىكرده. ولى در اين مسجد جايگاه معينى به عنوان زادگاه نمىباشد و حياط مسجد به وسيله يك قطعه فرش ايرانى پوشيده شده است.
بورخارت مىگويد:
تمامى اين بقاع و زادگاهها پس از طرد وهابيان از مكه بازسازى شده است، بجز زادگاه پيامبر كه او شاهد ترميم و بازسازى آن بوده، و توليت اين زادگاه به دست برخى از خانوادههاى علويان مكه است. اما زادگاه حضرت ابوطالب را بورخارت خراب شده يافته و احتمال بازسازى آن را نمىدهد. علاوه بر اين، بورخارت مىگويد: وهابيان قبهاى كه بر روى آرامگاه حضرت خديجه- س- بوده را نيز منهدم كرده و هنوز ساختمان آن را تجديد نكردهاند، گو اين كه گروه زيادى از
حجاج و ديگر مردمان همه روزه، بويژه در روزهاى جمعه، به زيارت آن مىرفتهاند.
آرامگاه حضرت خديجه در گورستان «المُعلى» قرار گرفته و اطراف آن را ديوار مربعى احاطه كرده است، و تنها قطعه سنگى كه بر روى آن به خط كوفى آيةالكرسى نوشته شده جلب توجه مىكند.
و در فاصله نه چندان دورى، آرامگاه حضرت آمنه مادر پيامبر- ص- قرار دارد وبر روى آن قطعه سنگى است كه برخى آيات قرآن به خط كوفى كهن روى آن حك شده است. نكته جالب توجه در اين قبرستان اين است كه در انتهاى سنگ قبرِ هر يك از مردگان گلى از گلهاى صبر كاشته شده است تا نشانى از صبر مردگان از هنگام مرگ تا روز قيامت باشد.
بورخارت به تعدادى ديگر از اماكن مقدسه در بيرون شهر مكه اشاره مىكند. او نخست به توصيف كوه ابوقبيس پرداخته و مىگويد اين كوه بلندترين كوه در حومه مكه است و بر مشرق مكه مسلّط است. در اين كوه دو قلّه وجود دارد كه معمولًا حجاج به ديدار و زيارت آنها مىروند. نام يكى از آنها «مكانالحجر» است و ديگرى كه در فاصله كمى و به وسيله راهرو باريكى مىتوان به آن رسيد به نام «مكان شقالقمر» است؛ مكانى كه در آن، معجزه شقالقمر به دعا و خواسته پيامبر- ص- رخ داد. ليكن بورخارت معتقد است كه اين معجزه از واقعيت و حقيقت به دور است و مىگويد غالباً اين گونه معجزات و داستانها را مكّيان ساختهاند تا بدين وسيله از حجاج پول بيشترى بدست آورند!
بورخارت مىگويد: جايگاه شقالقمر امروزه توسط مكّيان براى رؤيت هلال مورد استفاده قرار مىگيرد. او سپس به توصيف «جبلالنور»، كه در شمال مكه قرار دارد، مىپردازد و مىگويد رفتن بر فراز آن 3 ربع ساعت زمان مىبرد و در بالاى كوه، قبه كوچكى قرار داشته است كه وهابيان آن را منهدم نمودهاند و در ميان آن شكافى قرار دارد كه مشهور است پيامبر هنگامى كه از سوى كافران قريش مورد آزار قرار گرفت بدانجا پناه آورد، و برخى از پيروان شكاك او شهرت دادند كه خداوند از حمايت پيامبر خود دست برداشته است! در اين هنگام پيامبر- ص- به مناجات با پروردگار پرداخت و از او يارى طلبيد و اينجا بود كه جبرئيل آيات: «ألم نشرح لك صدرك ...» را بر او نازل كرد. در فاصله كمى از اين محل، «غار حراء»
قرار دارد كه در آن تعدادى از سورههاى قرآن نازل شده است.
پس از اين، بورخارت به «جبلالثور» كه در فاصله يكساعت و نيمى مكه قرار دارد اشاره مىكند و مىگويد اين كوه در سمت چپ جادهاى واقع شده كه به دهكده «الحسينيه» مىرود، كوه ثور كوه بلندى است و بر بلنداى آن حفرهاى است كه پيامبر- ص- بهمراه ابوبكر، پس از هجرت از مكه، از بيم قريشيان بدان پناه بردند.
كعبه
آن گونه كه بورخارت مىگويد: هر سال فقط در سه نوبت درب كعبه بر روى مردم باز مىشود؛ در روز 20 رمضان، 15 ذىقعده و دهم محرّمالحرام، و اين كار معمولًا يك ساعت پس از طلوع آفتاب انجام مىگيرد، بدين گونه كه پلّكانى در نزديكى درب بزرگ قرار داده مىشود و در اين هنگام سيل جمعيتى كه در پاى پلكان انتظار مىكشيده، بداخل كعبه هجوم مىآورند و در مدت كوتاهى داخل كعبه مملوّ از جمعيت مىشود. هر كس كه داخل كعبه مىشود بايد به سوى هر ركن دو ركعت يعنى در جمع هشت ركعت نماز بگزارد و آنگاه به خواندن دعا و نيايش در نزديكى يكى از ديوارها بپردازد و در حالى كه مشغول دعا و راز و نياز با خداست صورت خود را به ديوار كعبه مىفشارد. معمولًا اين نيايش همراه با گريه و زارى و توبه و تقاضاى آمرزش گناهان است.
بورخارت مىگويد او نتوانسته بيش از 5 دقيقه در داخل كعبه تاب بياورد؛ زيرا گرماى شديد آنجا طاقتفرسا بوده و كمترين تأخير باعث غش كردن او مىشده است ولى برغم اين گرما- بورخارت مىگويد- شريف مكه بر درِ كعبه نشسته ودر حالى كه كليدهاى نقرهاى كعبه را در دست دارد، از مردمى كه از كعبه بيرون مىآيند، پس از بوسيدن كليدها مطالبه پول مىكند! و مردم علاوه بر اين، پولى نيز به طواشى كه در نزديكى شريف نشسته است مىدهند.
دربهاى كعبه در اين سه نوبت از صبح تا ساعت يازده باز مىماند، و آنگاه براى بار دوّم براى زنان باز مىشود. و پس از زيارت درون كعبه حجاج به زيارت و طواف كعبه از بيرون مىپردازند.
بورخارت پس از آن كه به توصيف وضعيت داخل كعبه و ديوارها و پوششهاى آن كه تقريباً مشابه با توصيف ديگران
است، مىپردازد و مىگويد: رفتن به درون كعبه و زيارت آن هيچ الزام و وجوب شرعى نداشته و بسيارى از حجاج در حالى مكه را ترك مىكنند كه پاى به درون كعبه نگذاشتهاند. بورخارت دوبار توانسته است به درون كعبه داخل شود؛ يكى در روز 15 ذىقعده و ديگرى در روز 10 محرمالحرام، و در دوّمين بار او شاهد بود كه پردههاى جديدى كه محمد على پاشا آنها را از قاهره فرستاده به ديوارهاى درون كعبه آويزان كردهاند و مىگويد پردهها از پارچههاى گرانقيمتى بودند و بافت آنها ظريفتر از بافت پرده سياهى است كه بيرون كعبه را مىپوشاند. اما پرده قديمى كه 20 سال از عمر آن مىگذشت را پس از قطعه قطعه كردن به حجاج متمكّن، به قيمت دو قطعه چند سانتيمترى به يك ريال فروختند. و در برابر دروازه بابالسلام انبارى است كه در آن قطعههايى از پرده درون و بيرون كعبه فروخته مىشود، و در همين انبار عكسهايى از مكه و مدينه كه بر روى پارچه و يا قطعات چوب نقش بسته شده است فروخته مىشود، و بورخارت از اين فروشگاه يك قطعه عكس و چند بطرى آب زمزم خريدارى كرده است.
نگاهى به تحليل بورخارت از ساكنين مكه
بورخارت در سفرنامه خود بيش از 70 صفحه آن را به بررسى و گزارش وضعيت اجتماعى، اقتصادى، اخلاقى و طبقات جامعه ساكن مكه اختصاص داده است كه ما فشرده آن را ارائه مىدهيم:
او مىگويد آنچه درباره شهروندان كنونى مكه مىتوان گفت آن است كه همگى بيگانگان و غريبانى هستند كه به مكه هجرت كرده و در آن سكونت گزيدهاند، اما قبائل گوناگون قريش كه پيشتر در آن بودهاند، امروزه به علت هجرت و از هم پاشيدگىشان، ديگر اثرى از آنان در مكه نمىتوان يافت، ليكن در حومه مكه و شهركهاى اطراف آن مىتوان برخى از ساكنين اصلى- و بويژه قبائل بدوى- آن را يافت و آن گونه كه بورخارت مىگويد، در شهر مكه تنها سه خانواده قريشى وجود داشته كه بزرگ يكى از اين خانوادهها منصب «نائب الحرم» را عهدهدار بوده است، اما بيشتر مردمان ساكن در مكه از اهالى يمن و حضرموت بوده و پس از اينها گروههايى از مردمان هند، مصر، سوريه، مغرب و تركها بودهاند. افزون بر اينها
تعدادى خانوار تبار ايرانى و تاتارى و بخارى و كردى و افغانى و از ديگر كشورهاى اسلامى داشتهاند نيز زندگى مىكردهاند.
ليكن قديميترين نژاد مكى، كه تا اين زمان در مكه ساكن هستند، خانواده شرفا مىباشند. اين خانواده اصيل كه از دو تيره حسنى و حُسينى تشكيل يافتهاند، نسب آنان به حضرت على بن ابىطالب- ع- مىرسد.
بورخارت در بخشى از سفرنامه خود به توصيف چهره و شكل و شمايل شرفا در حجاز و بيرون آن پرداخته و مىگويد بيشتر چهرههاى آنان دلنشين و تا حدودى به اعراب بدوى شباهت دارد، بويژه از جهت شكل چشم، بينى و گونه. درباره پوشش و لباس اهالى مكه نيز به تفصيل سخن رانده، مىگويد: بيشتر خانوادههاى متوسط و متمكّن مكّى داراى غلامند و آنگاه متعرض «حكم برده در اسلام» شده و معتقد است علت اساسى براى عدم الغاى بردگى از سوى پيامبر- ص- آن است كه آن حضرت تجارت برده را در جزيرةالعرب بگونهاى مستحكم و پابرجا يافت كه تلاشى براى لغو آن ننمود و از اين رو اين تجارت روز به روز گستردهتر شده و سرتاسر شمال آفريقا را- با تمام وحشىگريها و قساوتهاى خود- فرا گرفت. (1)بورخارت سپس به وضعيت كنيزان حبشى و چگونگى ازدواج با آنان پرداخته، مىگويد: از برخى از آرايشگران و طبيبان شنيده است كه پديده سقط جنين در مكه فراوان است و مردم براى اين كار از داروى «تخم بلسم» يارى مىجويند.
وى آنگاه به وضعيت اقتصادى مردم مكه پرداخته و به شرح مقدار پولى كه حجاج همه ساله در مكه خرج مىكنند اشاره مىكند و از عوارض پولدارى، كه يكى از آنها شيوع شرابخوارى است، سخن مىراند و مىگويد قداست اين شهر مقدس و احكام شريعت مستحكم اسلام هيچكدام نتوانستهاند مانعى در برابر شرابخوارى و ديگر هرزگيهاى مكّيان گردند. و مىگويد همواره ناوگان و كشتيهاى هندى (و به تعبير صحيحتر انگليسى) مقدار زيادى شراب را در بشكههاى بزرگ به مكه حمل كرده، و اين مايع مسكر را مكّيان پس از مخلوط كردن با شكر و عصاره دارچين كه به نام «ماء الدارجينى» شهرت دارد مىنوشند و عادت شرابخوارى را مىتوان در ميان شرفاى مكه و جدّه و بازرگانان متموّل
1) و آنگونه كه به نظر مىرسد بورخارت آگاهى چندانى از تلاش اسلام و مسلمانان براى از ميان برداشتن و كم كردن بردگى و بهبود وضعيت بردگان بگونهاى كه زندگانى آن را به انسانيت نزديك نمايد ندارد، و در حقيقت مقايسه ميان وضعيت بردگان در اروپا كه به فجيعترين مشكل با آنان در انگلستان و فرانسه تا چند قرن اخير رفتار مىشده و رفتار مسلمانان با آنان و قوانين و احكامى كه اسلام براى خوش رفتارى و آزاد نمودن بردگان و اعتراف شرعيت بخشيدن به ازدواج بردگان و پذيرفتن نسل آنان و ديگر احكامى كه در مجموع تلاشى براى آزادى آن بوده است نمايانگر برترى تعاليم اسلام در اين زمينه است.
و ديگر مردمان (حتى محترم) يافت. اينان شرابخوارى خود را اين گونه توجيه مىكنند كه اين مشروب، خمر يا براندى نمىباشد.
و اين در حالى است كه ديگر مردمان تهىدست، كه قدرت خريد اين گونه شراب گرانقيمت را ندارند، به نوشيدن نوعى شراب كه از تخمير مويز در طائف ساخته مىشود مىپردازند، اما مردمان فقير تنها شراب بوزه را مىنوشند. بورخارت مىگويد مدتى كه در طائف بوده، مشاهده كرده كه يكى از تركانِ همراه محمد على پاشا خديو مصر، شراب براندى را از راه تقطير انگور تهيه كرده و هر بطرى آن را بطور علنى به قيمت 40 قرش مىفروخته است.
از ديگر دست و دلبازيهاى مكّيان كه بورخارت به آن اشاره دارد، همانا خريد كنيزكان حبشى به منظور استمتاع و هوسرانى و پرداخت پول مىباشد.
بورخارت مىگويد در شهرى مثل مكه فروش مشروبات الكلى علنى بوده و حتى در نزديكى مسجدالحرام بفروش مىرسد. علاوه بر اين كشيدن حشيش و قماربازى از ويژگيهاى تمامى قهوهخانههاى شهرهاى عربى است، و اين رواج برغم منعى است كه قرآن كريم از آلودگى به انواع قمار نموده است. ليكن بورخارت برغم اشاره به اين صفات ناپسند، به صفات پسنديده مردمان مكّه مثل سخاوت و كرم و مهماننوازى و كمك به غريبان و دورى از دزدى و كلاهبردارى اشاره مىكند. اما در مورد فعاليتهاى علمى و آموزشى، بورخارت مىگويد: در شهرى كه مردمان و ساكنين آن همواره به فكر درآمد و سود يا بهشت مىباشند نمىتوان انتظار رشد و شكوفايى علمى را داشت، و از اين رو مكه را از جنبه علمى- و حتى علوم دينى- نمىتوان در رديف ديگر شهرهاى اسلامى قرار داد، او روايتى از فاسى مورخ مىآورد كه مىگويد: در عصرش، در شهر مكه 11 مدرسه و تعدادى رباط و جز اينها بوده است كه در آنها تدريس برقرار بوده، ليكن بورخارت مىگويد او حتى يكى از اين مدارس را نديده است و از وجود آنها خبرى نيست! و كتابخانهاى كه متعلق به حرم باشد نيز وجود ندارد.
اما درباره زبان گفتارى اهل مكه بورخارت مىگويد برغم اين كه آموزشگاهى وجود ندارد ليكن زبان اهل مكه از لحاظ لفظ و تركيب سالمترين زبان عربى است كه در دنيا بدان سخن مىگويند و بيشتر به
زبان عربى كهن، كه كتابها بدان تدوين يافته است، شباهت دارد و از هر گونه كژى و تحريف بدور است و از اين جهت معتقد است كه در زبان عربى آثار انحطاط وافول نمىباشد.
بورخارت حتى موسيقى را نيز فراموش نكرده است. مىگويد مكه از اين جهت به پاى ديگر كشورهاى عربى- بويژه مصر و سوريه- نمىرسد، و آلات موسيقى موجود در مكه را تنها منحصر به ربابه وناى و طنبور مىداند و اضافه مىكند: شريف مكه داراى گروهى نوازنده است كه روزانه دوبار بر دروازه كاخ او به نوازندگى مىپردازند، همچنين از مجالس عروسى ياد مىكند كه در آنها خوانندگان حرفهاى با صداى نازك و زيباى خود به خوانندگى و رقص مىپردازند، و از اهالى مكه شنيده است كه پيش از سلطه وهابيان بر مكه، شبها از هر كويى صداى موسيقى بلند بوده است. در پايان بورخارت به اين نكته اشاره دارد كه هرگز تأثير معنوى اذان گلدستههاى مكه به پاى اذان گلدستههاى مصر و شام در شب نمىرسد.
حكومت مكه و شرفا
بنا به گفته بورخارت شهرهاى مكه و طائف و قنفذه و ينبع در سالهاى آغازين قرن نوزدهم و پيش از اشغال مكه توسط وهابيان و سپس مصريان، تحت سيطره و حكومت شرفاى مكه بوده است، علاوه بر اين شهرها، شريف عملًا نفوذ خود را به جدّه هم گسترانده بود، ليكن در ظاهر و بنابر تقسيمات ادارى، جدّه از حاكميت مستقلى نسبت به مكه برخوردار بود و همواره حاكمى به نام «پاشا» از استانبول به حكومت جده گمارده مىشد كه عايدات اين شهر را با شريف مكه تقسيم مىنمود.
شريف مكه حكومت خود را با آميزهاى از نيروى نظامى و توافق خانوادههاى پرنفوذ شرفاى مكه و نفوذ و وجاهت شخصى اعمال نموده و آنگاه به نام سلطان- كه همواره از حاكم غالب حمايت مىكند- خطبه خوانده و حكومت مىكند و از اين رو همه ساله شريف خلعت سلطان را كه توسط «قفطانچى باشى» از استانبول حمل مىشود، دريافت مىدارد و بدين وسيله در رديف عالىترين پاشاهاى امپراتورى عثمانى قرار مىگيرد. ليكن در سالهايى كه پاشاى حاكم جدّه قدرت و سلطه خود را از دست مىدهد، و كارگزاران باب عالى از تجهيز ارتش براى همراهى كاروان حجاج
عاجز مىگردند. در اين هنگام است كه شرفاى مكه احساس آزادى و استقلال نموده و برغم اين كه خود را خادمان سلطان مىنامند و همه ساله خلعت او را دريافت داشته و به قاضى منصوب از سوى سلطان اعتراف مىكنند، ليكن دستورات و اوامر صادره از استانبول را وقعى نمىگذارند. اين وضعيت را محمد على پاشا از ميان برداشت و قدرت شرفا را تضعيف و نفوذ و حاكميت عثمانيان را بر سرتاسر حجاز برقرار ساخت.
بورخارت پيرو اين وضعيت مىگويد داشتن سلطه و حاكميت بر حجاز همواره از مسائل اختلاف برانگيز و رقابت ميان خلفاى بغداد و سلاطين مصر و امامان يمن بوده؛ زيرا بدست آوردن حاكميت بر بلاد مقدسه- ولو تشريفاتى و اسمى- داراى آن شرافت و حيثيت است كه برغم هزينهها و مخارج سنگين آن، ارزش آن را دارد.
و بالاترين امتيازى كه حكومت بر حجاز مىتوانست به كسى موهبت كند، همانا حق پردهآويزى بر كعبه و خواندن نام در نماز جمعه مسجدالحرام مىباشد. و نفوذ مصر بر مكه در آغاز قرن پانزدهم ميلادى و پس از استيلاى سلطان سليم اول بر مصر به سلاطين آل عثمان منتقل گرديد. بورخارت بخشى از سفرنامه خود را به سيره شرفاى مكه و كارهاى آنان اختصاص مىدهد، و بويژه از شريف سرور و شريف غالب ياد مىكند و آنگاه به توصيف لباس و تشريفات و آيين نماز خواندن اين دو مىپردازد و سپس وضعيت شريف مكه را در هنگام استيلاى وهابيان تشريح مىكند و مىگويد وهابيان شريف را وادار كردند كه هنگام نماز با پاى پياده به سوى مسجدالحرام روانه گردد؛ زيرا معتقد بودند كه تشريفات و جلال و شكوه موكب آنان، متناسب با قداست مكه و مسجدالحرام و افرادى كه به سوى آن مىروند نمىباشد. ليكن در دوران عظمت و اقتدار شريف غالب، او تمام پاشاهايى را كه به همراه قافله حج، وارد مكه مىشدند به خضوع و كوچكى در برابر خودش واداشته و برترى مقام خود را به آنها يادآورى مىكرد، و خود شريف اين گفتار را در سرتاسر حجاز شايع نموده بود كه او بالاترين رتبه در دربار باب عالى را داراست و حتى خود سلطان در استانبول به احترام وى از جاى برمىخاست.
به گفته وى، شرفاى مكه از روزهاى پيشين، فرزندان خود را براى تربيت و پرورش، به قبائل بدوى ساكن در
بيابانهاى بيرون مكه مىسپردهاند، بدين گونه كه بچه را از روز هشتم تولد تا ده سالگى در بيابان نگه مىداشتند تا قدرت جسمى او رشد كرده و بتواند با مهارت اسب سوارى نمايد، و در اين مدّت هرگز- بجز يكبار آنهم در 6 ماهگى- والدينش او را نمىبينند. و تقريباً تمامى شرفاى مكه- اعم از فقير و ثروتمند- طفوليت خود را در صحرا و در ميان قبائل بدوى گذراندهاند، و رسم شريفان حاكم در مكه اين بود كه فرزندان خود را براى نشو و نما، نزد قبيله عدوان كه به شجاعت و سخاوت شهرت داشتند مىفرستادند، (و از سران اين قبيله مىتوان از عثمان المضايفى ياد كرد كه از وهابيان سرسخت بوده و امير سعود از وى براى سلطه يافتن بر حجاز يارى جُست) اما ديگر خانوادههاى شريف مكه فرزندان خود را به خيمهگاههاى قبائل هذيل و ثقيف و بنى سعد و حرب و جز اينها مىفرستادند.
بورخارت مىگويد فرزندان شرفا كه در ميان قبائل عرب بدوى نشو و نما مىكردند نه تنها از آنان قدرت بدنى و شجاعت مىگرفتند، بلكه نشاط و آزادى در فكر و انديشه و سخاوت و مهماننوازى و ايمان به عقيده حق و جز اينها مىآموختند. ليكن بورخارت مىگويد مردمان مكه در صحت انتساب شرفا تشكيك مىكنند و بخش عظيمى از مردم مكه معتقدند كه شرفاى مكه و بويژه خانواده شريف حاكم مكه، كه از نسل زيد هستند، از زيديان يمن مىباشند كه مركز آنها در كوهستان صعده مىباشد، ليكن شريفان مكه اين شايعه را تكذيب نموده و خود را مكى و پيرو مذهب اكثريت مردم مكه؛ شافعى مىدانند، ولى شرفاى ساكن در بيرون مكه، اين شايعه را انكار نمىكنند. بورخارت معتقد است كه زيديها گروههاى متعدّدى هستند، و مذهب زيديهاى مكه و يمن مذهبى است كه مؤسس آن الامام الهادى الى الحق يحيى بن الحسين است كه نياى او حضرت امام حسن مجتبى- ع- مىباشد. وى در سال 245 ه. در منطقه الرص از نواحى قصيم بدنيا آمد و در سال 280 ه. براى نخستين بار در منطقه صعده يمن، عقيده خود را علنى نمود، و پس از جنگى با عباسيان بر صنعاء مستولى گرديد، ليكن بعدها از اين شهر رانده شد و پس از جنگ و گريزى با قرامطه در سال 298 ه. مسموم و در صعده درگذشت. ولى برخى ديگر نسب زيديان را به زيد بن على بن زين العابدين مىرسانند،
كه در سال 121 ه. در كوفه به دستور هشام بن عبدالملك اموى كشته شد.
بورخارت در بخشى ديگر از سفرنامهاش به توصيف قاضى مكه كه معمولًا از سوى امپراتوران عثمانى معين مىشدند، مىپردازد و مىگويد غرض از اين تعيين اين بوده است كه شرفا نتوانند نظرات مستبدانه خود را بر زندگى اجتماعى ومسائل قضايى مردم تحميل كنند، ولى اعتراف مىكند كه قاضى عملًا در اختيار حاكم است؛ زيرا در بار خلافت، دست حكّام را براى هر گونه كارى بشرط فرستادن منظم ماليات و خراج به باب عالى بازگذاشته است، از اين رو هيچ فردى قادر به احقاق حق خود در محاكم نمىباشد، مگر آن كه حكومت از او پشتيبانى نمايد و يا رشوه بپردازد و لذا حكم قاضى نيز همواره تابع شخصى است كه بيشتر بپردازد. درآمد شريف غالباً از راه ماليات گمرك جده است كه بيشتر اين درآمد ميان او و پاشاى تركى تقسيم مىشد، ولى پيش از استيلاى محمد على پاشا بر حجاز شريفان مكه تمامى درآمد را به خود اختصاص داده و از پرداخت حق پاشا امتناع مىورزيدند، و اين وضعيت برقرار بود تا آن كه اين خديوى، سلطه خود را بر حجاز مستحكم نمود و تمامى ماليات را از آنِ خود كرد. و گفته مىشود شريف غالب در دوران عظمت و قدرت خود، داراى 8 كشتى بزرگ بود كه ميان جده و بنادر يمن و مصر به تجارت قهوه مىپرداختند، و هنگامى كه با كسادى بازار قهوه روبرو مىشد تجار و بازرگانان جده را به خريد قهوهاش به قيمت بازار وادار مىكرد. علاوه بر اين، دو كشتى از ناوگانش ساليانه يك سفر به كرانههاى جزائر هند شرقى مىپرداختند و مالالتجارهاى كه از آنجا آورده مىشد غالباً به حجاج و يا به زور به بازرگانان جدّه فروخته مىشد. علاوه بر اين درآمدها، شريف مكه درآمدهاى ديگرى از راه برقرارى ماليات بر مواد غذايى و حيوانات به دست مىآورد، با توجه به اين مالياتها بود كه در دوران شريف غالب، عايدات ساليانه او بالغ بر 350 هزار پوند انگليسى مىگرديد.
حج
در جلد دوّم از سفرنامه بورخارت، توصيف مفصلى درباره حج و مناسك آن آمده است، بورخارت در آغاز سخنش به اين موضوع اشاره دارد كه حماس و اشتياق مسلمانان در اين سالها به انجام واجبات
دينى كم شده، بويژه اين عدم اشتياق درباره حج مشهود است؛ زيرا هزينه سنگين سفر حج، عامل مهمى در بازدارى مسلمانان از تحمل سختيهاى اين سفر است، و از اين رو بسيارى از افراد مستطيع با پرداخت پول، از سوى، نايبى به حج مىفرستند ولى گروهى ديگر در انجام حج يا سستى نموده و يا به انجام آن توجهى ندارند.
بورخارت مىگويد: گروهى از حجاج پيش از سه يا چهار ماه از وقت حج به مكه رسيدهاند، و اين گروه بدين وسيله توانستهاند ماه رمضان را در اين شهر مقدس به عبادت مشغول باشند و از اين راه اجر و ثواب فراوانى را بدست آوردهاند.
بورخارت سپس به توصيف كاروانهاى حجاج، كه از سرزمينهاى اسلامى- بويژه مصر و سوريه- به مكه مىآيند، پرداخته و مىگويد: از ديرباز و از هنگامى كه خلفا از بغداد به همراه كاروان حجاج به مكه مىآمدهاند، همواره كاروان سورى از با عظمتترين كاروانها بوده است. كاروان حج شام معمولًا از استانبول حركت مىكند و در مسير خود به سوى دمشق حجاج شهرهاى آناضول و سوريه را جمع نموده، و آنگاه وارد دمشق مىشود و چندين هفته را در آنجا به استراحت مىپردازد. در طول مسير كاروان، از استانبول تا دمشق همهگونه وسايل ايمنى و سلامتى كاروان به اجرا گذاشته مىشود، و گروهى از سربازان به دستور حاكمان شهرها اين كاروان عظيم را از شهرى به شهر ديگر همراهى مىكنند، و در ايستگاهها و خانهاى ميان راه، حجاج با حوضها و بركههاى پر از آب روبرو مىگردند.
اين حوضها معمولًا از سوى پادشاهان گذشته به منظور رفاه حجاج ساخته شده است. كاروان در هر شهرى با شادى وهلهله مردم روبرو مىگرديد. هر كاروان تعداد زيادى چارپا، بويژه شتر به همراه خود داشت.
بورخارت مىگويد: در سال 1814 ميلادى تعداد حجاج كاروان شامى بالغ بر 5000 نفر بوده است، ليكن تعداد شتران همين كاروان 15000 رأس بوده است.
بورخارت به نقل از مورخى به نام «فاسى» روايت مىكند كه در سال 631 ه. مادر المستعصم باللَّه- آخرين خليفه عباسى- به سفر حج رفت. و كاروان همراه او داراى يكصد و بيست هزار شتر بوده است.
همچنين در سال 97 ه. هنگامى كه سليمان بن عبدالملك- خليفه اموى- به
حج رفت 900 شتر را براى نقل و انتقال وسايل شخصى خود به استخدام درآورد.
همچنين فاسى روايت كرده است كه خليفه عباسى المهدى، در سال 160 ه. به سفر حج رفت و مجموع هزينه سفر او بالغ بر سى ميليون درهم گرديد. همچنين در سال 719 ه. كه ابوالمعالى الملك الناصر (پادشاه مصر) به سفر حج رفت، پانصد شتر براى او تنها خوراك و شيرينى حمل مىكردند، و علاوه بر اين 280 شتر ديگر ميوههايى نظير انار، بادام، مىبردند، و آشپزخانه او براى تهيه خوراك پادشاه يك هزار بوقلمون و سه هزار مرغ حمل مىكرد.
بورخارت مىگويد: از ويژگيهاى كاروان شامى، نظم و انضباط آن بود و همواره پاشاى شام و يا نايب او كه از ميان افسران انتخاب مىشدند رياست اين كاروان را به عهده داشته و فرمان حركت و توقف را با تيرى كه از اسلحه خود رها مىكرد اعلام مىنمود. در پيشاپيش كاروان گروهى از سربازان سواره در حركت بودند، همچنين براى محافظت از عقب ماندگان و عقبه كاروان، گروهى ديگر از سربازان سواره، در آخر كاروان قرار داشتند. در كاروان گروههاى مختلف كه از شهرهاى گوناگون به كاروان پيوستهاند، دستهجمعى به حركت خود ادامه مىدهند و معمولًا حجاج با يكى از حملهدارها قراردادى بسته و او آمادگى چهارپايان را در طول سفر به عهده مىگيرد، از اين رو هر 20 يا 30 نفر از حجاج را به همراه حملهدار خود كه به تهيه چادر و خدمتكار و ديگر نيازمنديها مىپردازد مىتوان ديد. اين حملهداران خستگى سفر حجاج را به دوش مىكشند، بويژه آن كه تهيه غذا و خوراك و قهوه و آب و ديگر احتياجات حجاج را به عهده دارند. و مقدار اجرتى كه حملهدار از هر يك از حجاج در سال 1814 ه. در مسير دمشق- مدينه مىگرفته است 150 ريال بوده، و اجرت مسير مدينه- مكه 50 ريال بوده است. در شبها نور مشعلها كاروان را روشن مىكرده است. و معمولًا راهروى روزانه كاروان از ساعت 3 بعد از ظهر تا يك يا دو ساعت پس از طلوع آفتاب از روز بعد بوده است، ليكن بدويانى كه مأمور حمل مواد غذايى و ذخيره بودهاند در شبها و پيشتر از قافله حركت مىكردند. و در ايستگاههاى ميان راه كه كاروان به آبگيرى مىپرداخت حوضهاى بزرگ آب جهت سيراب نمودن شتران ساخته شده بود، و اين ايستگاهها كه
معمولًا در پادگانهاى بزرگ قرار داشت همواره و در طول سال سربازانى به پاسدارى مشغول بودهاند، و در اين قلاع همواره شيوخ بدوى عشاير به دريافت اجرت حق حراست كاروان نايل مىگرديدند و هر يك از اين ايستگاهها با فاصلهاى در حدود 12 ساعت از ايستگاه بعدى قرار داشته است.
اما كاروان حجاج مصريان نيز به همان نظم و ترتيب كاروان شامى بود، ليكن معمولًا تعداد حجاج كاروان مصريان كمتر از قافله شامى بود؛ زيرا تنها كاروان حامل حجاج مصر و گروهى از سربازان همراه بوده است، ليكن راهى را كه قافله مصرى طى مىكرد از سختى و مشقت بسيارى برخوردار بود و چون از ساحل درياى سرخ مىگذشت و مجبور بود از ميان ديرهاى قبائل عربى عبور نمايد كه به شقاوت و دزدى شهره بودند و غالباً با نيروى اسلحه به كاروانها حمله مىكردند.
و در سال 1814 ه. كاروان مصر فقط شامل همراهان محمل و گروهى از سربازان و كارمندان دولتى بودند؛ زيرا تمام حجاج مصر راه سويس را ترجيح داده بودند. و در سال 1816 ه. همراه كاروان گروهى از اعيان و ثروتمندان بودند و يكى از اين حجاج اثاثيه و جامهدانهاى خود را بر يكصد و ده شتر بار نموده بود و چادر و خيمهگاه او نيز بالغ بر 8 عدد بود، و لابد هزينه مسافرت او متجاوز از ده هزار دينار بوده است. علاوه بر اينها، 500 خانواده كشاورز از مصر سفلى نيز بودند كه اينان هرگز به سختيهاى راه در بيابان و دريا اعتنايى نداشته و آنها را تحمّل مىكردند. و از عجايب آن كه بورخارت مىگويد به همراه اين كاروان گروهى از زنان فاحشه و رقاصه را ديده است كه چادرها و سراپرده آنان از زيباترين و گرانبهاترين چادرهاى اين قافله بوده است.
بورخارت درباره كاروان حج ايرانيان مىگويد كه در گذشته همواره اين كاروان از بغداد حركت كرده و از راه نجد خود را به مكه مىرساند، ليكن با استيلاى وهابيان و ممانعت از كاروان شامى، كاروان حج ايرانيان نيز متوقف شد، و تا سال 1814 ه.
كه امير عبداللَّه بن سعود قرارداد صلح با طوسون پاشا بن محمد على منعقد نمود، گروه اندكى از ايرانيان توانستند از بغداد خود را از راه شام به مكه برسانند. بورخارت مىگويد: البته هميشه به ايرانيان اجازه سفر به مكه داده نمىشده است، و پس از آن كه
در سال 1634 ه. حرم تجديد بنا گرديد پادشاه عثمانى سلطان مراد چهارم امرى صادر كرد كه به موجب آن سفر هر ايرانى از شيعيان على- ع- به مكه و يا وارد شدن به مسجدالحرام را منع مىكرد، و اين ممنوعيت تا چندين سال ادامه داشت، ليكن اموالى كه ايرانيان پرداختند بزودى منع آنان را لغو و راه مكه و عرفات را بروى آنان باز نمود.
اما قافله مغرب تا سالهاى متمادى متوقف بود و مغربيان همواره بدون نظم و ترتيب به حج مىآمدند، و رسم بر اين بود كه همواره اميرالحاج مغربيان يكى از نزديكان پادشاه مراكش باشد. اين كاروان به كندى از مغرب به سوى تونس و سپس طرابلس حركت مىكرد و در راه خود حجاج اين مناطق را جمعآورى مىنمود، آنگاه كاروان از ساحل دريا به راه خود تا درنه ادامه مىداد و از آن پس، از كنار ساحل مصر و از اسكندريه به قاهره مىرسيد. به همراه اين كاروان، گروه اندكى از سربازان حركت مىكردند؛ زيرا حجاج مغرب معمولًا به همراه خود اسلحه مناسبى حمل مىكردند.
بورخارت در اين كاروان گروهى از عربهاى درّاع، را كه در جنوب شرق كوهستانهاى اطلس زندگى مىكنند ديده است، كه يكى از همين اعراب از بدويان قبيله شلوح بوده است كه در فاصله 20 روز از شهر تمبكتو مسكن دارند. همچنين بورخارت با اين كاروان گروهى از مردمان را ديده است كه از اهالى جزيره جربا بوده و معتقد است از شيعيان على- ع- مىباشند.
به گفته بورخارت، گروهى از اين حجاج معمولًا در قاهره اقامت مىگزيدند و همواره اقامتگاه آنان در كوچهاى است به نام تيلون (Teyloun) و معتقد است كه تعداد حاجيان مغرب در آن سالها بالغ بر دو هزار نفر بوده است.
درباره كاروان اهالى يمن بورخارت مىگويد بيشتر دو كاروان از راه زمين به مكه مىآمده است، يكى از اين دو كاروان؛ كاروان الكبسى نام داشته است كه از صعده حركت كرده و با طى كوهستانها خود را از راه طائف به مكه مىرسانده است. اما كاروان دوّم عبارت بود از مجموعهاى از حجاج يمن و گروهى از ايرانيها و هنديها كه خود را به بندرهاى يمن رسانده بودند، اين كاروان در سال 1803 ه. متوقف شد، گو اين كه يكى از ثروتمندترين كاروانها بشمار مىرفت و همواره مالالتجاره فراوانى به همراه
داشت و معمولًا امامان يمن هدايت و اميرالحاجى آن را به عهده مىگرفتند وطبق معمول از اعتبار و شأن والايى در مكه برخوردار بودند و در محلههاى خاصى در مكه سكنى مىگزيدند، و پيشتر حوض آب سنگى بزرگ به آنان تعلق داشت. به نوشته بورخارت در اواخر حكومت مماليك؛ هنگامى كه اينان بر مصر عليا حكومت مىراندند و محمد على پاشا فقط حكومت مصر سفلى را در اختيار داشت بسيارى از تركان در دستهها و گروهها از راه مصر به مكه مىآمدند، و بسيار رخ مىداد كه مماليك به اين حجاج ترك تجاوز كرده و به آنها ظلم روا مىداشتند، و از وقايعى كه نقل مىشود قضيه مرد ظالم يونانى است به نام حسن بك اليهودى كه گفته مىشود از اصل يهودى بوده است. اين شخص در خدمت مماليك بود و همواره افتخار مىكرد كه 500 نفر از حجاج را تا كنون كشته است، و اين مظالم و جنايت مماليك بود كه بهانهاى به دست محمد على پاشا داد تا آنان را در جريان واقعه قلعه قاهره، قتل عام نمايد.
بورخارت درباره ديگر حجاج مىگويد: همگى از راه دريا و يمن و يا جزيرههاى هند شرقى به مكه مىآيند. اين حجاج را معمولًا مسلمانان هند و كشمير و كجران تشكيل مىدهند، علاوه بر اينها ايرانيان از راه خليج و ديگر عربها از راه بصره و مسقط و عمان و حضرموت مىآيند، اما مسلمانان كشورهاى شرق آفريقا كه به آنها «سواحليون» گفته مىشود از سواحل مليندا و مومباسا مىآيند، و اما مسلمانان حبشه و كشورهاى مجاور آن كه به «بلاد العبيد» مشهور است از همين راه به مكه مىرسند.
بورخارت مىگويد: آمدن حجاج از سرتاسر سرزمينهاى اسلامى، از تمبكتو تا سمرقند و از سرزمين كرج تا بورنى، جدّه را به شهرى ايدهآل براى يك اروپايى علاقمند به اطلاعات و اخبار كشورهاى گوناگون، درمىآورد. و براى يك چنين اروپايى، به سهولت و سادگى و از راه كمك به يك حاجى فقير و نيازمند و يا پرداختن پول اندكى براى خريد خوراك مىتواند گروهى از حجاج را به سوى خود جذب نموده و از اين راه اطلاعات فراوانى از كشورها و سرزمينهاى اسلامى گوناگون در آسيا و آفريقا به دست آورد.
در بخشى از همين فصل سفرنامه
به مراسم ورود كاروان مصريان و شاميان اشاره شده كه هنگام ورود كاروان مصريان، محمد على پاشا در طائف اقامت داشت و خود را براى حمله به وهابيان آماده مىكرد، ليكن براى بازديد نيروى نظامى كه به همراه كاروان رسيده بود، آمد و از مشاهده آنان شادمان شد و اميدوارى به پيروزى و غلبه بر وهابيان اميد بيشترى يافت. محمد على پاشا خود را در پارچه زيباى احرام كه از شال كشمير بافته شده پيچيده بود، و يكى از افسران او چترى را بر بالاى سرش گرفته تا تابش آفتاب به او آسيبى نرساند.
بورخارت به تفصيل درباره مناسك حج و خصوصيات آن سخن مىراند. وى تعداد حاجيانى را كه در سال 1814 ميلادى در عرفات بودهاند 70 هزار نفر تخمين زده است، و طول چادرهاى آنان را 3 تا 4 مايل و عرض آن را حدود 2 ميل آورده. آنگاه مىگويد: در جهان هيچ نقطهاى به اين كوچكى كه مردمى در آن اجتماع نمودهاند و با اين تعداد فراوان از زبانها و لهجهها سخن مىگويند، وجود ندارد و مىگويد با بررسى او حجاج با 40 زبان گوناگون با يكديگر سخن مىگفتهاند، ولى بىترديد زبانهاى ديگرى بوده است كه او از آن آگاهى نيافته است. بورخارت درباره محمل مصرى مىگويد: بنا به روايت مقريزى، نخستين كسى كه محملى را براى كعبه فرستاد سلطان الظاهر بيپرس بندقدارى (سلطان مصر) بود كه در سال 670 ه. اقدام به اين كار نمود و پس از او سلاطين و پادشاهان مسلمان همه ساله كاروانهايى حامل محمل به مكه ارسال مىداشتند، و با تفاخر به اين كار، آن را دليل زندهاى بر اطاعت آنان از اسلام و خدمت به مسلمانان مىپنداشتند. نخستين محمل در سال 980 ه. از يمن به مكه رسيد و در سال 1049 ه. المؤيد باللَّه زيدى امام و پادشاه يمن شخصاً به همراه محمل به عرفات آمد، علاوه بر اين كاروانهايى كه از بغداد و دمشق و قاهره به مكه مىآمدند هر كدام حامل محمل خاصى بودند، و در سال 730 ه. محملى از بغداد كه سوار بر نيل بود به عرفات رسيد.
بورخارت در پايان سفرنامهاش به اين نكته اشاره دارد كه برخى از حجاج علاقمند به دريافت لقب «خادم المسجد» هستند كه مىتوانند با پرداخت 30 ريال برگهاى دريافت دارند كه به خادمى آنان اشاره دارد و قاضى و شريف مكه آن را تأييد
و امضا نمودهاند. اين امتياز را نه تنها مسلمانان بلكه گاهى اوقات برخى مسيحيان نيز به دست مىآورند، مثلًا مسيحيان مجموعه جزائر يونان علاقه فراوانى به تحصيل چنين برگهاى هستند، زيرا هنگامى كه به دست دزدان دريايى مغربى به اسارت درمىآيند، حتى با شقاوتترين آنان به اين برگه احترام گذاشته و دارنده آن را رها مىسازند. بورخارت در دست ناخداى يك كشتى يونانى چنين برگهاى ديده است كه آن را در مقابل پرداخت 200 ريال به دست آورده است. از اين رو او اين ناخدا را ديده است كه كشتى خود را كه بخشى از ناوگان دريايى محمد على پاشا بود با اطمينان كامل و بدون دغدغه دزدان دريايى مغربى به سوى كشور خود مىراند؛ زيرا با داشتن چنين برگهاى آسوده خاطر بود.
بورخارت مىگويد: پيشتر، لقب «خادم المسجد» از ارزش و اعتبار والايى برخوردار بود، ليكن در اين سالها از اهميت و ارزش پيشين آن كاسته شده است.
پى نوشتها:
ترجمه: مهدى پيشوايى
در شماره 9 ميقات، با زندگينامه و آثار علمى محمد حسين هيكل (1267- 1335 ه.)، نويسنده و روزنامهنگار نامدار و معاصر مصرى آشنا شديم و كتاب «فى منزل الوحى» او را كه از ارزندهترين سفرنامههاى حج است، به اجمال معرفى كرده ترجمه بخشهايى از آن را از نظر خوانندگان ارجمند گذرانديم، اينك ترجمه بخشى ديگر از كتاب ياد شده را مىآوريم:
كسى كه به قصد حج وارد مكه مىشود، نخستين و مهمترين هدف او كعبه و حرم است. مردم پس از انجام مناسك حج و طواف و سعى، تا در مكه اقامت دارند، كعبه و حرم همچنان براى آنها محل عبادت است. امّا بسيارى از آنها پس از زيارت كعبه، عازم زيارت قبور اهل بيت پيامبر مىشوند. اين قبور و زيارتگاهها در گذشته، هم از طرف حكومتهاى حجاز مورد توجه و تقديس بوده، هم از طرف زائران و همه مسلمانان جهان. امّا از زمانى كه نجديها (وهابيان) در حجاز به حكومت و قدرت رسيدند، قداست اين گونه بقعهها را منكر شده و زيارت آنها را پرستش و شرك به خدا شمردند. آنان مساجد و بقعههايى را كه گذشتگان در اين اماكن ساخته بودند، تخريب كردند و در بعضى از آنها مأمورينى گماشتند و درها را بستند! امّا
حضور مأموران، مردم را از زيارت قبور اهل بيت بازنداشت و درهاى بسته نتوانست از اظهار علاقه مردم و توقف در كنار آنها و دعا و استغفار براى آن خفتگان و قرائت فاتحه براى ارواحشان جلوگيرى كند!
جاذبه غار حرا
گروهى از حاجيان نيز به ديدن كوه حرا و غارى كه برفراز آن قرار گرفته، علاقه دارند امّا پس از استقرار حكومت و سلطه نجديها، كه بقعه بالاى اين كوه را خراب كردند، از تعداد اين گروه كم شده است. كاهش تعداد ديدار كنندگان از حرا، در وضع قهوهخانهاى كه در كنار قلّه حرا قرار داشته و نيز در وضع راهى كه صعود كنندگان را به قلّه مىرساند، اثر گذاشته است، زيرا قهوهخانه كه در كنار مخزن آبى قرار داشته و آب باران در آن جمع مىشده، بكلى از بين رفته است. راه نيز غير قابل استفاده شده و صعود از آن دشوار گرديده است در نتيجه تعداد صعود كنندگان به قلّه حرا بسيار كاهش يافته و ديگر كسى مشقت صعود از آن راه دشوار را تحمل نمىكند. تنها كسانى كه تاريخ پيامبر اسلام را خواندهاند و مىدانند كه نخستين بار وحى الهى هنگام گوشهگيرى و عبادت حضرت محمد در حرا بر او نازل شده، علاقه دارند بر فراز جبلالنور صعود كنند و خود را به غارى كه روزى مقر و معبد محمد- ص- بوده برسانند؛ غارى كه به هنگام توقف او در آنجا، جبرئيل نخستين آيات قرآن؛ يعنى «إقرأ باسم ربك الذى خلق ...» را بر گوش جان او فروخواند. آشنايان با تاريخ اسلام، اين قلّه و غارِ برفراز آن را مقدّسترين مكانى مىدانند كه پس از حج و طواف، زيارت آن لازم است؛ زيرا آنجا منزلگاه رسالت و مطلع نور است. رسول خدا در آنجا اقامت مىگزيد و حقيقتى را كه سرانجام روزى خدا به او وحى كرد، جستجو مىكرد. اين مكان، همچون پانزده قرن پيش، دست نخورده و بىهيچ تغيير و دگرگونى باقى مانده و تا روز قيامت نيز، همچنان به صورت نشانه وحى و علامت رسالت باقى خواهد ماند.
دورنماى حرا
فرداى روز ورودم به مكه، هنگامى كه عازم قصر مَلِك بودم، چشمم به كوه حرا افتاد.
پرنده احساس و علاقهام به سوى آن پرگشود. اين كوه در ميان كوههاى مجاور، در عزلت و خاموشىِ عجيب به تنهايى قد كشيده است. قامت مخروطىِ سر به فلك برافراشتهاش، شباهت به برجى دارد كه برفراز كوهى، در ميان دهها كوه برافراشته باشد.
حقيقت اين است كه حادثه منحصر به فردى كه دست تقدير نصيب اين كوه كرده؛ يعنى حادثه نزول فرشته بر محمد- ص- و آوردن نخستين آيات وحى بر او به هنگام نيايش در آن غار، جا دارد كه آن را نشانهاى در تاريخ انسانيت قرار دهد كه ذهن و فكر هر انسانى بيش از هر جاى ديگر جهان، متوجه آن شود و قلبش مجذوب آن گردد. آنچه باعث مىشود توجه انسان و كشش قلبى او به اين كوه بيشتر شود، همان حادثه مهم است كه دست تقدير در اينجا آفريد، حادثهاى كه نه بىمقدمه بود و نه بدون زمينهسازى، بلكه نتيجه سالها زمينهسازى و آمادگيهاى طولانى بود كه طى آنها، خداى محمد- ص- او را تربيت كرد وقلبش را پاكيزه ساخت و براى دريافت رسالت الهى و ابلاغ آن بر مردم آمادهاش كرد. در اين كوه و در همين حرا بود كه اين زمينهسازيها و آمادگيها و تهذيبها به پايان رسيد. پس حرا شاهد اين تربيتهاى روحى بزرگ بود، از زمانى كه خداوند محمد- ص- را به حق هدايت كرد و با نور رؤياى صادق، راه حق را در برابر او روشن ساخت تا آن هنگام كه بر او وحى فرستاد تا پيامبر بشير و نذير شود.
در تمام جهان، جايى كه شاهد چنين حادثهاى باشد، سراغ نداريم. پس جا دارد كه اين مكان مقدس، ذهن و فكر انسان را اين چنين به سوى خود جلب كند و قلبها را مجذوب خويش سازد و احساسها به سوى آن پر كشد.
كافى است در برابر حرا بايستى و درباره آن بينديشى تا تمام اين صحنهها را به ياد آورى و آنها را در برابرت مجسم يابى؛ بگونهاى كه گويى در برابر ديدگانت رخ داده يا همين ديروز اتفاق افتاده است!
اينك اين محمد- ص- است كه راه مىرود. او تنهاست، رهتوشهاى همراه دارد كه حمل آن بر مردى مثل او دشوار نيست، او راههاى مكه را پشت سر مىگذارد، از سمت جنوب شرقى، همانجا كه امروز شعب على و خانه خديجه در آن قرار دارد، به سمت شمال شرقى مىرود كه اين كوه در آنجا است. اينك او به دامنه حرا رسيده و از كوه بالا مىرود. آثار فكر و
انديشه در سيمايش نقش بسته است. از اسباب و سرگرميهاى زندگى، چيزى كه از تفكرش بازدارد، يا به چيز تازهاى در زندگى متوجهش سازد، پيرامونش به چشم نمىخورد.
او با توشهاش همچنان به صعود خود ادامه مىدهد تا به قلّه كوه مىرسد. در قلّه، اندكى آب باران، در بعضى از چالهها جمع شده است، نزديك آب و كنار غارى كه به فاصله كمى از آن قرار دارد، مىنشيند، اين غار محل خواب و استراحت او است.
محمد- ص- در جستجوى حقيقت هستى
او نگاهى به منظرههاى اطراف خويش، به افقهاى دوردست و آفريدههاى خدا مىافكند، آنگاه نظر خود را برمىگرداند و چشمان درشت و زيبايش را مىبست و به تفكر و انديشه پيرامون آنچه ديده و شنيده بود فرو مىرفت. تاريكى شب كه فرا مىرسيد و ستارگان در صفحه آسمان مىدرخشيدند، محمد- ص- آنها را از نظر مىگذراند، به انديشه فرو مىرفت و درباره آنها و خلقتشان و خلقت اين جهان با عظمت فكر مىكرد. او پاسى از شب را همين گونه با فكر و انديشه سپرى مىكرد، در صفحه ذهن و قلبش سخنان قومش را درباره خلقت عالم، خدايان، فرشتگان و آن بتها كه مردم مىپرستيدند، زير و رو مىساخت. او آنچنان غرق فكر و انديشه مىشد كه خود را فراموش مىكرد، غذا و خواب، زمان و گذشت زمان، همه را از ياد مىبرد و با تمام وجود، مجذوب حقيقت عالم و جهان هستى مىگشت. او لحظاتى در غار مىآسود و به محض آن كه بيدار مىشد، باز به همان فكر و انديشه فرو مىرفت.
او پيش از آن كه بدين گونه عزلت و گوشهگيرى گزيند و در حرا به نيايش بپردازد، در بين مردم محبوب بود و به خاطر صفاتى مانند وفادارى، راستگويى و امانتدارى، مردم به ديده احترام به وى مىنگريستند. او به مناسبت نيكى به فرزندان خويش و علاقه به همسرش و دلسوزى به ضعيفان و محرومان، زبانزد همه بود.
محمد در جلسات و گفتگوهاى قريش شركت مىكرد و در انجمن آنها در «دارالندوه» در كنار كعبه حضور مىيافت و به سخنانشان درباره تجارت و كار و شغلشان گوش فرا مىداد و گاه اظهار نظر مىكرد.
او مىديد وقتى قريش درباره موضوعى اختلاف نظر پيدا مىكنند، سراغ بت هُبل
مىروند و به وسيله چوبههايى، با او به رايزنى پرداخته از او كسب تكليف مىكنند! و مىديد تعداد اندكى از مردم كه به حكمت و خوش فكرى معروفند، به بت هبل و بتهاى كوچكتر، به ديده ترديد مىنگرند و خدايى آنها و عبادتشان را باور ندارند. همچنين مىديد كه گروهى از اهل كتاب، به خاطر بت پرستى عرب، از آنها انتقاد كرده، مسيحيت را ترويج مىكنند و از عرب مىخواهند به دين آنها بگروند.
او چنان از اعماق دل و جان در جستجوى حق و فكر و انديشه درباره آن بود كه اوقاتش فقط در اين راه سپرى مىشد و مىخواست حق را به وضوح و روشنى و بدون هيچ ابهام و تيرگى ببيند.
سرانجام از مردم بريد و گوشهاى را برگزيد، حرا براى او بهترين پرورشگاه روح بود كه در آن اسباب رهيابى به حقيقت را آزمايش مىكرد تا حقيقت برايش با دقت و روشنى جلوهگر شود. هر سال وقتى كه ماه رمضان مىرسيد، به حرا صعود مىكرد و با روزهدارى و بىتوجهى به متاع دنيا، جلوه حقيقت را در همه آنچه مىديد و حس مىكرد و در آن سوى محسوسات و ديدنيها و شنيدنيها دنبال مىكرد. او همچنان به اين روال ادامه مىداد تا آن كه حقيقت، حجاب از چهره برداشت و بىپرده و روشن، در برابر او تجسم يافت. اينك او حقيقت را در بيدارى، همچون روشنايى صبح مىديد. بدين ترتيب پروردگارش او را تربيت كرد و وقتى كه روحش به اوج صافى و كمال رسيد، خداوند بر او وحى فرستاد. او فرمان پروردگار را به جان پذيرا شد و تسليم گشت. آنگاه خداوند به فرمانش داد كه مردم را انذار كند و آنان را به راه حق كه خود به آن رهنمون شده بود، هدايت كند. او فرمان پروردگار را آشكارا اجرا كرد ومردم را به راه هدايت فرا خواند.
حركت ما به سوى حرا
آيا چيزى در زندگى مىتوان يافت كه به اندازه اين پرورشگاه روح، كه حقيقت در آنجا بصورت واضح و روشن بر محمد جلوهگر شد، جاذبه داشته باشد؟! من در برابر كوههاى متعددى در دنيا ايستادهام كه برخى از آنها در اثر زيبايى فوقالعاده، مرا مفتون خويش ساخته و بعضى ديگر به خاطر بزرگى و عظمت و عجايب خلقت تحت تأثيرم قرار داده است.
در كنار برخى بناهاى با عظمت كه انسانها آنها را برافراشتهاند، حيرت زده و مبهوت ايستادهام زيرا آنچنان عظمت داشتهاند كه زمين و زمان را تحقير مىكردند! در برابر ايستگاههاى تحقيقاتى متعددى با شگفت و تحسين ايستادهام كه علم آنها را بر پا مىداشته تا اسرار جهان را در برابر حس انسان واضحتر و روشنتر سازد، اما هيچ روزى احساسى همچون احساسى كه از مشاهده حرا به من دست داد، در خود نيافتهام. هر بار در برابر كوه حرا مىايستادم، از تماشاى اين پرورشگاه روح، حالتى به من دست مىداد كه هرگز نظير آن را از تماشاى هيچ منظرهاى در زندگى، چه منظره عظمت و جلال طبيعت، و چه منظره هنر و ظرافت ذوق انسانى، احساس نكردهام با آن كه سادگى آن را مىدانستم و مطمئن بودم كه هر كس بر قلّه آن صعود كند، در آنجا جز آنچه بر بالاى ساير كوهها است نمىبيند!
سخت احساس علاقه مىكردم كه از اين كوه بالا روم و در همان جا كه روزى محمد- ص- ايستاده بود بايستم و آنچه از مظاهر خلقت، روزى او تماشا مىكرد، تماشا كنم و غارى را كه او شبها در آن بسر مىبرد و در آنجا فرشته وحى بر او نازل شد ببينم. موضوع
علاقه خود را با دوستان در ميان گذاشتم. گروهى از اهل مكه اظهار علاقه كردند كه با من همراهى كنند تا آنچه را كه قبلًا با وجود نزديكى، نديده بودند، ببينند.
موعد ما عصر روز جمعه بود. اتومبيل، ما را حركت داد، وقتى كه به مقابل قصر ملك رسيد، به سمت چپ پيچيد و به طرف چادرهاى گروهى از بدويان كه در آن حدود برپا شده بود، رفت. بدويان، به علاقهمندان قهوه مىدادند. آنها در اثر شهرنشينى، خصلتهاى باديه نشينى را از دست دادهاند و در مقابل چيزى كه مىدهند يا خدماتى كه انجام مىدهند، مانند مراقبت از اتومبيلهاى مسافران، هنگام صعود به بالاى كوه، چيزى مىگيرند.
صعود به قله حرا
چه مىبينم؟ هنگامى كه حرا را از دور مىديدم، مخروطى شكل بود و شباهت زيادى به برجهاى ساخت انسان داشت، اينك كه نزديك آن ايستادهام، مىبينم دامنهاى دارد مثل دامنه كوههاى ديگر. در دامنه آن، آثار راهى كه مردم از آن رفت و آمد مىكردهاند، به چشم مىخورد، اما قلّه آن مستقيمتر و بلندتر از كوههاى مجاور است، با اين وضع، آيا صعود به قلّه آن دشوارتر نيست؟! در اين باره سؤال كردم، همراهان، قضيه را براى من آسان نمودند، كسانى كه قبلًا از اين كوه بالا رفتهاند، گفتند: خداوند اسباب سهولت كار را در صعود به اين كوه چنان فراهم مىكند كه در مورد هيچ كوهى چنين نمىكند. ما بعد از ظهر رفته بوديم، خورشيد از سمت مغرب به دامنه كوه كه مردم از آن بالا مىرفتند، مىتابيد و از اين جهت، سايه اطراف آن كمتر مىشد، و اگر صبح رفته بوديم صعود در سايه، آسانتر مىشد. همراهانم گفتند: انسان هنگام صعود، در نزديكيهاى قلّه، كوه را دور زده به سايه مىرسد. از اين گذشته هنگام غروب و اندكى پيش از آن، انسان اطراف حرا را تا نقاط بسيار دور دست مشاهده مىكند در حالى كه هنگام ظهر، تابش شديد نور مانع از ديدن آنها مىشود.
در هر صورت، به دامنه كوه رسيديم، بالا رفتن را آغاز كرديم، چنان فعال و جدى بالا مىرفتيم كه اميد داشتيم تا رسيدن به مقصد، سست و خسته نخواهيم شد؛ چرا خستگى؟ آن كوه چنان ارتفاعى نداشت كه انسان از رسيدن به قلّه آن بترسد، ما از همان راه معمولى رفتيم و فقط جوانى از همراهان راه مستقيم را برگزيد تا راه كمترى را طى كند. دوستانش هشدارش
دادند كه با اين كار بىجهت خود را به زحمت مىافكند و پيش از رسيدن به قلّه، فرو خواهد ماند، اما او در اثر غرور جوانى، گوش به سخنان آنها نداد و مثل تير رها شده از تفنگ، از كوه بالا مىرفت و از ما سبقت مىگرفت، هر چند وقت يكبار بالاى صخرهاى مىايستاد و با پيروزى ما را صدا مىكرد. كمتر از ربع ساعت بالا رفته بوديم كه احساس خستگى كرديم و گفتيم مسافت راه را به اشتباه كمتر حساب كردهايم. همراهان از بدى راه عذر خواستند و گناه را به گردن حكومت وهابيان انداختند كه بقعه بالاى كوه را خراب كرد و مردم را از رفتن به غار براى تبرك، بازداشت، طبعاً راه بدون استفاده ماند و بدتر شد. قدرى كه رفتيم احساس خستگى بيشتر كرديم، به سايه صخرهاى پناه برديم تا قدرى استراحت كنيم. مجدداً به حركت ادامه داديم تا آن كه باز خسته شديم، بار ديگر به استراحت پرداختيم. هر وقت به زحمت مىافتاديم چشمم به قلّه كوه دوخته بقيه راه را با نگاه تخمين مىزديم ... (ص 235- 228)
در قله حرا
... سرانجام به نقطه هموارى كه پيش از اين قهوهخانه در آنجا بوده رسيديم و بيست متر بالاتر از آن به قله كوه رسيديم كه بقعه در آنجا قرار داشته است. در آنجا تمام فضاى پهناور اطراف، در برابر چشمانمان نمايان گشت. اين قله، بلندترين نقطه كوه حرا است. وسعت آن كم است و از حدود سى تا چهل متر مربع تجاوز نمىكند. اطراف قله باز است و هيچ صخره و هيچ مانعى در برابر ديدگان بينندهاى كه مىخواهد اطراف را تماشا كند، وجود ندارد.
سلسله كوههايى كه از چهار طرف، حرا را احاطه كردهاند، كوتاهتر از حرا به نظر مىرسند، از اين رو همه آنها با تمام دامنهها، درهها، صخرهها و همه آنچه در آنها است، در برابر ديدگان تماشاگرى كه از قله حرا نگاه مىكند آشكار است. بر سر اين قله، فقط آسمان، خيمه برافراشته و هيچ ابرى و مهى هر چند رقيق، در اطراف آن نيست و اين، وضع منحصر به فردى است كه نظير آن در غير از كوه حرا كم است. وقتى كه در قلّه مىايستى، تمام آنچه در اطرافت هست، نمايان مىگردد، عظمت هستى با تمام شكوه و جلال، خودنمايى مىكند. وقتى كه در آنجا آسمان و كوهها را مىبينى، به مكه و مسجدالحرام و كعبه و افقهاى دوردست مىنگرى، احساس مىكنى نظارهگر آيت خدايى كه در پهنه هستى و در كلّ صحنه آفرينش، تجلى كرده
است، گويى شاهد سنت تغيير ناپذير خدايى كه با گذشت قرنها و عصرها، دستخوش تبديل و تغيير نمىگردد، وقتى توقفت در آن بالا طولانى مىشود و تأملت در پديدههاى پيرامونت عميقتر مىگردد. آيت خدا در دل و جانت مجسم مىشود و بر تمام حسّ و درك و شعورت چيره مىگردد، چندان كه در آن فنا مىشوى و خود را از ياد مىبرى و از خود بيخود مىشوى و ديگر توجه ندارى كه بعد چه مىشود، و چه عايدت مىگردد! اين احساس آنگاه برايم دست داد كه بر بالاى قلّه حرا ايستادم و از فراز آن، محيط اطراف را نگريستم. از «دوربينى» كه براى چنين مواقعى آماده كرده بودم، كمك گرفتم، اما از دوربين نيز چندان كارى ساخته نبود؛ زيرا دوربين هر چه صحنههاى دور را در برابر چشمانت نزديك مىكند، عظمت و شكوه و جلال خلقت خدا، بيشتر جلوهگر مىشود. منظره خلقتِ حيرت انگيز كوههاى صف كشيده كه در لابلاى آنها هيچ اثرى از حيات- جز حيات خود آنها- نمىبينى، حيات صخرههاى اخمو و مختصر علفهاى صحرايى كه از شدّت اخم سنگها نمىكاهد، و بر حيرت و دهشت تماشاگر مىافزايد. منظره «كعبه»، اين بيت عتيق كه همچنان در «ام القرى» ايستاده است و از زندگى معنوى جهان، از آن هنگام كه ابراهيم و اسماعيل، پايههاى آن را بالا آوردند، حكايتها دارد، منظره انبوه مردمان و قافلههاى شتران كه در اثر كوچكى جثهشان به علت بعد مسافت، دوربين به زحمت آنها را نشان مىدهد. اين مردمان و اين قافلهها، در كنار كعبه، در راهها وبين كوهها در حركتند ولى نمىدانند كه عمر آنها در برابر عمر اين معبد كهن (بيت عتيق) و اين كوهها، بسيار كوتاه است، نسل آنها يكى پس از ديگرى، مىآيند و مىروند، اما اين كعبه همچنان ايستاده است، و اين كوهها همچنان با آرامش و وقار ايستادهاند و قرنها و نسلها را تحقير مىكنند! ...
موقعيت غار حرا
... از قله به طرف غار، كه پناهگاه پيامبر و محل نيايش او بوده و نخستين بار وحى در آنجا به وى نازل شده، سرازير شديم. فاصله بين غار و قلّه، حدود بيست متر است و رسيدن به آن مستلزم عبور از ميان دو صخره است كه بسيار بهم نزديكند و انسان، حتى اگر لاغر و باريك باشد، به زحمت از ميان آن دو عبور مىكند. پس از عبور از ميان اين دو صخره، غار
نمايان مىشود كه در يك نقطه گود، بوسيله صخرههاى بزرگ، از قسمتهاى ديگر كوه، جدا شده و از همه آنچه در اين كوه است، تنهاتر و غريبتر است! فضاى آن بيش از خوابيدن يك نفر گنجايش ندارد، جوانى كه همراه ما بود وارد غار شد و اندكى در آن دراز كشيد ولى بيش از يك لحظه دوام نياورد و برگشت و نزد ما ايستاد. در اين فضاى موحش، اين غار ترسناك، ما را نظاره مىكند، هر كس كه نداند مالك حيات، تنها كسى است كه فراتر از ترس قرار گيرد، از اين غار وحشت مىكند. راستى كه غار ترسناك است و اگر قلباً آن را مقدس و متبرك نمىدانستيم، طاقت ايستادن در برابر آن را نداشتيم و وحشتزده فرار مىكرديم! چگونه مىتوانيم دريابيم در داخل آن چيست؟ زيرا صخرههاى بزرگِ اطراف آن، هيچ منفذى براى تابش نور جز به دهانه غار، باقى نگذاشته است، از دهانه به بعد، تاريك تاريك است و چشم ياراى ديدن آن را ندارد. آن سوى صخرهها، كوههاى سخت و سياه فام مايل به رنگ سرخ، بر وحشت انسان مىافزايد.
به قلّه برگشتيم در حالى كه دل و جانمان لبريز از هيبت و بيم شده بود، در نيمه راه ايستادم و از هواى دم غروب كه لطيف بود، تنفس كردم. استنشاق چنين هوايى، انسان را سر حال مىآورد و آدمى از تماشاى آثار جلال و هيبت در اطراف خويش، سرمست مىگردد. با خود گفتم: پيامبر اسلام پيش از نبوت، چندين سال ماه رمضان را در همين جا بسر مىبرده.
در اين نقطه خلوت و دورافتاده و موحش بوده كه در تنهايى بسر مىبرده است، او با تفكر و تأمل خويش انس داشته، در اوراق دلش، اين حقيقت والا را كه خداوند او را براى ابلاغ آن به مردم، آماده مىكرده، زير و رو مىكرده است. او در اين گوشهگيرى و تنهايى و بريدگى از مردم، نه از كوه مىترسيده، نه از غار و نه از وحوش و جانوران! خداوند به كسى كه اين نقطه سخت وحشتزا را جايگاه خويش قرار داده بود، چه قدر قدرت روحى عطا كرده بود، قدرتى ما فوق قدرت همه مردم و مافوق قدرتى كه در كلّ جهان هست! خداوند چنين نيرويى را جز به كسانى كه آنها را براى رسالت خويش برگزيده، عنايت نمىكند.
به قلّه رسيدم و فنجانى چاى (از ظرف چايى كه همراه داشتيم) نوشيدم و به ديوارى كه گويا از بقاياى ديوار بقعه ويران شده است، تكيه داده نشستم. اين بقعه را وهابيان خراب كردهاند تا مردم به آن تبرك نجويند. همراهان، اندكى با من بودند و سپس مرا تنها گذاشته هر
كدام به سويى رفتند تا به نقاط مختلف كوه سر بكشند و ويژگيهاى آن را ببينند. وقتى تنها ماندم عنان خيال را رها كردم و با بال و پر انديشه و خيال به گذشتهها رفتم. رسول خدا را در برابرم مجسم يافتم گويى مىديدم در همان جايى كه من نشسته بودم نشسته است و به اين جهان هستى كه ما را احاطه كرده، با دقت و تأمل مىنگرد و در دلالتهاى آن مىانديشد.
چرا اهل مكه در طول ماه رمضان، مثل پيامبر، در حِرا به عبادت نمىپردازد؟! مگر نه اين است كه پيامبر براى ما مسلمانان الگو و اسوه بود؟!
آيا جايى يافت مىشود كه شخص گوشهگير را مثل حِرا، در فكر و انديشه يارى كند؟! حِرا از غوغا و جنجال حيات دور است، اما به حيات و آنچه در آن است نزديك. در اينجا انسان هر قدر بخواهد، در خود فرو مىرود و هر چه بخواهد با جهان هستى و مخلوق خدا ارتباط مىيابد.
اينجا صومعهاى نيست كه ما را از حيات و حيات را از ما جدا كند، ما بر فراز حِرا، در يك سلول زندان نيستيم كه ديوارها، اطراف ما را گرفته باشند، اينجا غارى به آن معنا هم نيست كه در دل سنگها باشد. اينجا در واقع يك رصد خانه است كه افلاك حيات را مطالعه مىكند.
خورشيد هنگام طلوع، بر بالاى آن قرار مىگيرد و هنگام غروب چهره برمىتابد، شبها ستارگان برفراز آن مىدرخشند، ماه شب چهارده، در آسمان مىلغزد، شهابها سقوط مىكنند و ابرها سر به هم مىسايند؛ حِرا شاهد همه اين صحنهها است. انسانهاى گوشهگير، كجا چنين جايى گير مىآورند كه تا اين حدّ غذاى روح و موجبات تفكر و انديشه، در آن فراهم باشد؟! ...
چرا مسلمانان مكه و ديگر مسلمانان كه براى حج و عمره عازم مكه هستند، به پيروى از پيامبر، به اين تمرين عقلى و روحى، تمايل نشان نمىدهند، در حالى كه بزرگترين تأثير را در تهذيب نفس دارد، و نتايج علمى و معرفتى نيز در بردارد كه به گوشههايى از آنها اشاره كرديم. كدام تهذيب نفس است كه همچون ارتباط انسان با جهان هستى در نقطهاى بريده و بلند مثل حرا اثر داشته باشد؟! ارتباطى كه انسان در پرتو آن، به مرحلهاى، فوق نيازهاى عادى زندگى قدم مىگذارد .... (ص 39- 35)
محمدعلى مهدوىراد
اين نگاه گذرا در سال 1372 براى نشر در مجموعهاى كه عنوان سفرنامهاى جمعى داشت بر اساس يادداشتهايى كه در گشت و گذار در كتابفروشيها و مراكز نشر سعودى فراهم آورده بودم، قلمى شد ولى نشر نيافت. اكنون به اين صورت عرضه مىشود، خواننده خوب است به تاريخ نگارش آن توجه كند.
عناوين كتابهاى نشر يافته در سالهاى اخير در عربستان سعودى، نشانگر تحوّل مطبوعاتى و فرهنگى اين ديار است. جلب و جذب متفكّران و اهل قلم كشورهاى اسلامى و نشر آثار آنان در عربستان، به اين تحوّل و گستردگى يارى شايان توجهى رسانده است. بر روى هم، سرعت قابل ملاحظهاى در گستراندن ابعاد پژوهش و نشر در پهنه فعاليتهاى فرهنگى مىتوان ديد. چرايى اين مسأله نيز قابل توجه است. يكى از استادان دانشگاه كه آگاهيهاى شايستهاى از چگونگى نشر در جهان عرب دارد، ضمن گزارش كيفيت كتاب و نشر در عربستان به عوامل و زمينههاى اين تحوّل، بدين سان پرداخته است:
به نظر مىرسد كه دولت عربستان از دو جهت مجبور است كه به اين كار؛ يعنى پخش و نشر كتاب روى بياورد:
1- جهت نخست آن كه سعودىها در جبهه سياسى ياراى مقابله با جمهورى اسلامى و جهان اسلام را در خود نمىيابند؛ در نتيجه براى اين كه در مسير سياست خارجى بينالمللى خود دچار مشكل نشوند و تناقض قول و عمل را براى جهانيان آشكار نكنند، از اين كار؛ يعنى تبليغ رسمى مستقيم تحاشى مىكنند.
2- جهت ديگر اين كه سعوديان از نفوذ بيش از حدّ مُفتيان و مبلغان وهابيت ناخرسندند و براى آن كه، توازن حفظ سلطه را براى خويش مصون دارند، مجادلهها و شعارهاى توخالى و سرگرم كننده نجديان را به آنان سپردهاند تا در نتيجه، هم حكومت را از دخالت آنان دور نگهدارند و هم براى مماشات سياسى در صحنه سياست جهانى پيوسته براى خود درى مفتوح نگهدارند؛ از اين روى و با انتخاب چنين رويهاى، به صحنه فرهنگى و علمى عنايت خاص مبذول مىشود.
البته نبايد از نظر دور داشت كه سعوديان اكنون داعيه رهبرى جهان اسلام را دارند، آنان با فراخوانى بسيارى از متفكران و گسترش دامنه نشر، در جهت حاكميت فكرى جهان اسلام نيز گام برمىدارند و اين شايد مهمترين و يا يكى از مهمترين عوامل رويكرد اينان به فرهنگ و كتاب باشد.
نگرش كوتاهى به محتواى آثار نشر شده، نشان مىدهد كه جهتگيرى كلى آثار نشر يافته؛ اعم از تحقيق متون، تصحيح آثار كهن و تكنگاريهاى موضوعى، بيشتر بر محور انديشه حاكم، سلفىگرى تنگ انديشانه و وهابىمآبى موجود دور مىزند. تحقيق و نشر آثارى مانند كتاب «التوحيد» ابن خزيمه، «العظمه» ابوالشيخ و ... در جهت ياد شده است. البته در كنار اين مجموعه، آثار مهم تاريخى، رجالى و تفسيرى ديگر نيز نشر يافته است.
نگارش آثارى مانند «صفات اللَّه بين الاثبات و التأويل» و «رؤية اللَّه» كه از آثار نشر يافته «جامعة امّالقرى» است و ... نيز با اين آهنگ به قلم آمده است.
مىتوان گفت كه نويسندگان سعودى حضورى جدّى در صحنه انديشه و فرهنگ دارند، امّا باز هم در جهت به اصطلاح سلفىگرى و دفاع از موضع سلف و برنتابيدن سخن نو و انديشه تازه و گر چه در چگونگى ميراث گذشته باشد.
موضعگيرى تندى در اين آثار درباره دگرانديشان به روشنى پيداست، نقدهاى تند عليه «ناصرالدين البانى»- كه از سلفيان شام و مخالف اينان است- نشانگر اين جريان تواند بود.
تجديد نظر در تفكر دينى و طرحى نو درانداختن در ساختار فكرى موجود را نيز هرگز برنمىتابند و گرايشهايى از اين دست را در قالبهاى گونهگونى محكوم مىكنند؛ و گاهى با تيغ بىدريغِ تكفير گردن مىزنند.
در اين ميان كسانى كه در بازسازى انديشه دينى، به عقل بهرهاى دهند نيز سالم از ميان در نخواهند رفت و نيز كسانى كه به شيعه به عنوان مذهب اسلامى بها دهند. يكى از نمونههاى عينى اين ماجرا، نقد و اعتراض اينان به محمد غزالى نويسنده پرآوازه مصرى، بويژه كتاب وى با عنوان «السنة النبوية بين اهل الفقه و اهل الحديث» است، نويسندهاى به نام «سلمان بن فهد العوده» بدان نقدى نگاشته است با عنوان «حوار هادئ مع محمد الغزالى، وقفات مع كتاب السنة النبويه ...» و «دارالوطن» در رياض آن را منتشر كرده است.
بيتالغزل اين اثر در نقد غزالى بهايى است كه او در تحليل نصوص به علم و عقل داده است و موضعى است كه وى درباره شيعه داشته است. او ابتدا سخن غزالى را نقل مىكند كه نوشته است:
«شيعه با جمهور مسلمانان در اصول بنيادى دين تفاوت جوهرى ندارد و ...»
و آنگاه با تكرار آنچه بارها و بارها غوغاسالاران عليه شيعه تكرار كردهاند مىنويسد:
با شيعه به هيچ روى نمىتوان كنار آمد؛ چرا كه آنان در مسائل بنيادى مربوط به قرآن، توحيد، صفات خدا، فقه و اصول فقه با اهل السنة و الجماعه (بخوان:
سلفىگرى وهابىمآبانه) در تضاد و اختلاف است. (كتاب پيشگفته، ص 71- 70)
نمونه روشن ديگر، كتابى است با عنوان «البيان لأخطاء بعض الكتّاب». اين اثر را صالح بن فوزان بن عبداللَّه الفوزان يكى از استادان دانشگاههاى اين ديار نگاشته است. اين كتاب يكسر به دفاع از سلفىگرى پرداخته و ظاهر گرايى خشك و تنگمايه را، اسلام ناب معرفى كرده است، و با اين نگرش آثار بسيارى از عالمان و مفكران معاصر اهل سنت را نقد كرده است. به مثال او از مقالههاى شيخ محمد على صابونى- از عالمان حلب كه اينك در مكه و از استادان دانشگاه است- برآشفته است كه چرا در شمارههاى مجله «المجتمع» به مقالههايش عنوان «عقيدة اهل السنه فى ميزان الشرع» داده است. به ديده او عقيده «اهل السنه» صحيح و استوار است و اين عنوان نشانگر ارزيابى در صحت و سقم آن است و درست
نيست. به دكتر سعيد رمضان بوطى نويسنده پرآوازه سورى و كتابش «السلفيّه مرحله زمنيّه» هجوم برده كه چرا «سلفيّه» را مرحلهاى تاريخى پنداشته و در چگونگى و چندى و چونى آن سخن گفته و چون و چرا درباره آن را روا دانسته است، و چرا شيعيان را با اعتقاد به «عصمت» على- ع- تكفير نكرده و گفته است: «اينگونه باورها باعث خروج از دين نمىشود.»
و به دكتر احمد جمالالعمرى انتقاد كرده كه چرا، زيارت قبور صالحان را يكى از سنتهاى اسلامى تلقى كرده و نوشته است كه پيامبر بدان امر مىكرده و اصحاب را به زيارت قبور نيكان فرا مىخوانده است.
در اين كتاب با همان دو جهتگيرى ياد شده، آثار محمد ابوزهره، شيخ محمد مجذوب، محمد عبده يمانى نويسنده «علّموا اولادكم حب رسول اللَّه» و ... نقد شده است.
در كشور عربستان تكنگاريهاى مختلف درباره مسائل فقهى نيز رو به افزايش است.
در مسائل تئوريك فقهى و اصول فقهى نيز عناوين قابل توجهى ديده شده. نشر مجله «البحوث الفقهيه» كه مباحث بسيار نو و مورد ابتلاى جهان اسلام را طرح مىكند جالب است، گو اين كه اين مجموعه حاصل رايزنى و همكارى فقيهان و عالمان بيش از هفتاد كشور اسلامى است و نتيجه جلسات كنفرانس «المجمع الفقهى الاسلامى» مىباشد ولى نشر آن در اين ديار مىتواند به فضاى انديشه كشور يارى رساند و زمينههاى تحقيق در مسائل فقهى را بگستراند.
هيأت ظاهرى كتابها نيز جالب و چشمنواز است، در اين جهت نيز گويا ساخت و پرداخت زيبا را از كشورهايى چون لبنان وام گرفته و گستراندهاند. گسترش مراكز نشر و فروش در مدينه نيز چشمگير بود. يكى از استادان آشنا به مسائل نشر در جهان عرب نوشتهاند:
ياد دارم كه در مدينه سال 63 جز چند كتابفروشى، آن هم تنها با فروش و عرضه كتابهاى چاپ لبنان و مصر و در سطحى ناقص و محدود يافت نمىشد. ولى اكنون در همين محدوده حرم و در خيابان ابوذر و عبدالعزيز چند كتابفروشى بزرگ كه هم ناشرند و هم كتابفروش، تأسيس شده است. حتى كيفيت حروفچينى و صفحهبندى و طراحى جلد و صحافى فنى هم كاملًا رشد كرده است.
احياى متون فقهى، تفسيرى و كلامى، چنانكه پيشتر گفتيم بسيار گسترده است و در
اين توجه، عالمانى كه بگونهاى پى ساختهاى فكرى جريان وهابىگرى را شكل مىدهند، سهم بيشترى دارد، آثار ابن تيميه، ابن قيم و ... اينگونه است. «بدائعالتفسير» پژوهشهاى تفسيرىِ پراكنده ابن قيم است در ميان آثارش، كه جمع و تدوين شده است در 5 جلد نشر يافته است، و ديگر آثار ...
در مجموعههاى انتشاراتى مكه و مدينه نشر آثار جهان عرب بويژه مصر و لبنان و سوريه نيز وسيع و قابل توجه بود. به هر حال آنچه ياد شد، براى كسانى كه به مسائل فرهنگى جهان اسلام به جدّ مىانديشند، تأمل برانگيز است. گسترش مسائل فرهنگى و علمى از اين ديدگاه با تنگمايگى و سطحى انديشه بويژه در مسائل كلامى و مطالب بنيادى دين، مىتواند پىآمدهاى سوئى بر تفكر در جهان اسلام داشته باشد. نمونههايى از اين تأثير هماكنون در برخى از جوانان تحصيل كرده در اين ديار- بومى و غير بومى آن- ديده مىشود.
به گفته يكى از فاضلان:
اين تصميم (گستراندن فضاى نشر فرهنگ در عربستان) زيانهاى غير قابل جبرانى خواهد داشت. نخست اين كه آزادانديشى كه خصيصه تمدن و فرهنگ اسلامى است و اين امر در طول تاريخ اسلام، گاه در بغداد، گاه در بصره، گاه در مصر، گاه در نيشابور و گاه در اصفهان رخ مىنموده است، از صحنه انديشه اسلامى تا حدودى رخت خواهد بست و نيز انديشههاى راهگشا و كارساز، وراى مجادلههاى فرقهاى و كلامى و عقيدتى، جاى خود را به بحثهاى كينهتوزانه و تفرقهافكنانه در دوران امت اسلامى خواهد داد و اين خود خسارتى است.
كتابهاى ضد شيعى در عربستان
مظلوميت شيعه در گستره تاريخ اسلام قصه پر غصه تاريخ اسلام و مسأله هميشه تازه آن بوده است. اتهامات متوجه به آن، از خاستگاه آن گرفته تا مباحث كلامى، فقهى و اخلاقى را شامل مىشده است. كسان بسيارى در راه دفاع از فرهنگ تشيّع و پاسخگويى به اتهامات شهد شهادت نوشيدند و جهلمداران فراوانى با اين پندارهاى ناصواب، بسيارى را عليه شيعه شوراندند. مكه و مدينه سرزمين وحى و جايگاه تابشهاى انوار الهى است. در اين سرزمين نيز شيعه هماره مظلوم بوده است، حوادثى كه عليه شيعه در اين ديار رخ داده است، نيز فصل
جانسوزى از تاريخ اسلام را تشكيل مىدهد. در گشت و گذارى كه در كتابفروشيهاى اين ديار داشتيم عناوين گونهگونى عليه شيعه ديديم كه پس از اين مىآوريم. سالها پيش در مسجدالنبى با جوانى «احسائى» آشنا شدم كه نسبت به مسائل جهان اسلام آگاهىهاى جالبى داشت و به وظايف اسلامى و فرهنگى خود كاملًا آشنا بود، و از جريانهاى فرهنگى، سياسى و انقلابى ايران نيز آگاهىهايى داشت و درباره مسائل فرهنگى عربستان نيز داراى اطلاعاتى سودمند بود، مىگفت:
در مدارس و دانشگاههاى اينجا كينه شيعه را درس داده و چهرهاى به تمام معنا وارونه از آن جلوه مىدهند.
اين مطلب كاملًا درست است، اخيراً كتابى با عنوان «الموسوعةالميسره، للأديان و المذاهب المعاصره» نشر يافته است. اين كتاب دائرةالمعارف وارهاى است كه اديان و مذاهب و جريانهاى فكرى گونه گون را براى تدريس در دانشگاه نوشته است و دانشگاه مدينه آن را چاپ كرده است.
در اين كتاب چهرهاى كه از شيعه نمايانده، يكسر وارونه است و منابع و مصادرى كه در پايان مقاله ارائه شده، بعضى در نقد و ردّ شيعه است، و حتى به يك كتاب شيعى استناد نشده است.
از شيعه چهرهاى مخالف اسلام ترسيم كردن و مردم عادى و دانشپژوهان را از ارتباط با آنان برحذر داشتن، شيوه عام جريان فكرى اين ديار است. گفتگوى تأمل برانگيز ذيل مىتواند دليلى بر اين مدعا باشد. كارمندى از وزارت نيرو يكى از عالمان را در يكى از خيابانهاى مدينه سوار مىكند و از او مىپرسد: در ايران غير از مذهب جعفرى مذاهب ديگر هم تدريس مىشود؟ وى پاسخ مىدهد: كه چنين است آنان مدرسه دارند. نه تنها مذاهب اربعه كه اقليتهاى مذهبى نيز در ايران آزادانه و در چهارچوب مقررات فعاليت مىكنند. او شگفتزده مىشود و مىگويد: ما در اين ديار حق ديدار با شما را نداريم و از اين روى از آنچه در ايران مىگذرد ناآگاهيم.
جوانى از يوگسلاوى پيشين كه در مدينه مشغول تحصيل بوده، ضمن مراجعه به برخى از عالمان شيعه ايرانى، از آنان درباره سبّ و شتم شيعه نسبت به اصحاب پيامبر،
تحريف قرآن و نقش عقل در شيعه سؤال مىكند. او از اين كه در دانشگاه حقايق را به وى وارونه القا كرده بودند، ناراحت بود.
برخورد تند و بىپايه برخى از خطيبان در خطبههاى نماز جمعه، نشانگر نگاه وارونه اينان به شيعه و انديشه آنان است و نيز تعليمات تحريفگرانهاى كه در صفحه ذهن اينان نقش بسته است. گزارش زير نمونهاى از اينگونه داوريها و برخوردها است:
يكى از شبها كه به مسجد عمر بن خطاب شارع شيخ عبداللَّه خياط براى نماز جماعت رفته بودم. بعد از نماز مغرب مشاهده كردم كه خطيبى جوان، پشت تريبون ايستاد، پس از اين كه شرافت مكانى مكه و شرافت زمانى ايام ذى حجه را بيان كرد، اشاره به تولّى و تبرّى نمود و با زمينهسازى و مقدمهاى چند دقيقهاى گفت: مردم! چرا غافليد؟ چرا تولى و تبرى را از دست دادهايد؟! تولى دوستى پيامبر و اصحاب كبار او و تبرى تنفر و بيزارى جستن از دشمنان آنهاست، متأسفانه در اين بلد امين كه نبايد كفر باشد، كافرانى كه دينشان تقيه است معتقدند جبرئيل امين خيانت كرده و بجاى اين كه وحى را به على- ع- نازل كند به محمد- ص- نازل كرده است و على- ع- بايد پيامبر مىبود. و معتقدند كه سبّ و لعن وزراءالرسول ابوبكر و عمر واجب است. او با لحن خاص و تحريك كننده و با هنرنمايى خاص در فنّ خطابه، اعلام كرد:
آيا كسانى كه به وزراءالرسول لعن مىكنند كافر نيستند؟ اگر از آنها راجع به ابوبكر و عمر سؤال شود مىگويند: رضى اللَّه عنهما و پشت سر آنها را لعن مىكنند. آيا اينها كافر نيستند؟ آيا كسانى كه به ام المؤمنين عايشه تهمت زنا مىزنند و او را زانيه مىدانند! و لعن مىكنند در حالى كه قرآن او را مبرّا دانسته (و اشاره به آيه افك در قرآن كرد) آيا اينها كافر نيستند؟! حال مىخواهيد بدانيد اينها كيستند؟ اينها كسانى هستند كه در صفوف نماز جماعت شما شركت كرده و كنارتان مىنشينند و دينشان تقيه و نمازشان منافقانه است. اينها اشدّ كفراً و نفاقاً مىباشند و سپس بطور صريح گفت: رافضه را مىگويم. اينها كافرند! شيطانند! خذلهم اللَّه، قاتلهم اللَّه! آنها شما را قبول دارند و نه دين شما را. و براى مصلحت و از روى نفاق در نماز شما شركت مىكنند. مردم! دوستان! چرا شما ساكتيد در مقابل لعن كنندگان به وزراءالرسول؟
دوستان! با اينها معامله نكنيد و آنها را از جمع خود بيرون كنيد. آيا بعد از اين صحبتها باز هم امر به معروف و نهى از منكر نمىكنيد؟ و با اين كافران كنار مىآييد؟ اينجا بلد امن
است. سرزمين با شرافت مكه است و جاى كفار نيست! و سپس با اشاره به ايام ذى حجه و اهميت آن مطالبى را بيان كرد و صحبت را خاتمه داد.
وضعيت مجلس بسيار استثنايى و جنجالى شده بود و با مهارت خاصى كه در خطابه داشت مجلس را به خود متوجه كرده بود. زمينه براى بحث مناسب نبود، با روحانيون ديگرى كه در مسجد بودند قرار گذاشتيم كه در چگونگى برخورد منطقى صحبت كنيم كه بعداً با امام جماعت يكى ديگر از مساجد، كه مصرىالاصل و ظاهراً جوانى مؤدب و بشاش و خوش برخورد بود، صحبت شد و او اظهار نگرانى و تأسف نمود بسيار و گفت: ما همه با يكديگر برادريم، اين حرفها صحيح نيست و ....
چهار روز بعد از اين قضيه براى نماز صبح با لباس و عمامه به مسجد عثمان رفته بودم كه خطيب ياد شده براى نماز به آن مسجد آمده بود. در پايان نماز با امام جماعت دست داده خداحافظى كردم، در اين هنگام ناگهان، آن شخص (خطيب) خطاب به امام جماعت فرياد برآورد كه: «لا تسلّموا على الشياطين، انّهم شياطين!» وقتى پرسيدم: لماذا؟ بر خشونت افزود و ....
روزى به ديدار مزار شهداى احد رفتيم، براى بررسى دقيق محل وقوع نبرد و مسائل پس از آن، با دانشجويى به گفتگو نشستيم. او توضيحات جالبى درباره احد و كوههاى آن ارائه داد، پس از آن كه فهميد ما شيعه هستيم و ايرانى، پرسيد:
آيا درست است كه شيعيان به فرزندى از على- ع- معتقد هستند بنام مهدى، كه به سردابى رفت و ديگر برنيامد و در آخرالزمان خواهد آمد؟ و آيا درست است كه شما معتقديد جبرئيل در ارائه وحى خيانت كرده و به جاى على به پيامبر وحى را ابلاغ كرده است؟ و درست است كه شما عقيده و كتابهاى خود را مخفى نگاه مىداريد و از اين كه كسى بدان آگاهى يابد جلو مىگيريد؟ (اين را يكى از اساتيد در دانشگاه به ما مىگفت.)
اينها همه اتهامات واهى بسيار كهنه و زنگ زدهاى است كه هر روز به وسيله نشخواران جهل جويده و ارائه مىشود. دوستان به وى جوابهاى لازم را دادند، او در پايان گفت:
حقيقت اين است كه من از شيعه چيزى نمىدانم و با اين كه حدود 20 كتاب درباره
عقايد فرق خواندهام از شيعه اطلاعات درستى ندارم و آنچه مىدانم، از منابع غير شيعى است.
اين ديدار گوياى آن است كه در محيط تعليمى و فرهنگى اين ديار، درباره شيعه چه مىگذرد، و عقايد شيعيان چگونه به دانشجو القا مىشود.
با توجه به آنچه آمده- كه نمونهاى است اندك- مىتوان فهميد كه نشر آثار عليه شيعه در اين ديار طبيعى است، كتابهايى كه ذيلًا مىآوريم، برخى سالها پيش چاپ شده، برخى ديگر چاپ سال جارى است و همه نشانگر كينتوزى، و عصبيت پراكنى عليه شيعه است.
كتابهاى احسان ظهير الهى از جمله:
1- الشيعه و اهل البيت؛ ناشر: اداره ترجمان السنه، لاهور پاكستان، توزيع: الجامعة الاسلاميه، المدينة المنوره.
2- الشيعه و القرآن؛ ناشر: اداره ترجمان السنه، لاهور پاكستان، توزيع: الجامعة الاسلاميه، المدينة المنوره.
3- الشيعه و التشيع (فرق و تاريخ)؛ ناشر: اداره ترجمان السنه، لاهور پاكستان، توزيع:
الجامعة الاسلاميه، المدينة المنوره و ....
و كتابهايى چون:
4- الشيعه و تحريف القرآن؛ محمد مالاللَّه.
5- كلمات فى كشف أباطيل و افتراءات؛ عبدالفتاح ابو غُدَّه، الاستاذ فى الدراسات العلى فى قسم السنه بكلية التربيه بجامعة الملك سعود بالرياض.
6- و جاء دور المجوس؛ عبداللَّه محمد الغريب.
كتابى است سرشار از دروغ و آكنده از تهمت و ....
7- سراب فى ايران؛ دكتر احمد الأفغانى، به زبان انگليسى.
8- و جاءوا يركضون؛ ابوبكر جابر الجزائرى. مهلًا يا دعاة الضلاله، المدرس بالجامعه الاسلاميه، الواعظ بالمسجد النبوى الشريف.
9- حوار هادئ بين السنة و الشيعه؛ عبداللَّه بن سعيد الجنيد.
10- مسألة التقريب بين الشيعة و السنه؛ ناصر بن عبداللَّه بن على القفارى، دار طيبه.
11- تبديد الظلام و تنبيه النيام الى خطر التشيع على المسلمين و الاسلام؛ ابراهيم
سليمان الجبهان.
12- بطلان عقائد الشيعه و بيان ضيق معتنقيها و مفترياتهم على الاسلام من مراجعهم الأساسيه؛ محمد عبدالستّار التونسى.
13- الشيعه و المتعه؛ محمد مالاللَّه.
14- عقيدة الاماميه عند الشيعه الاثنى عشر، دراسة فى ضوء الكتاب و السنه؛ السالوس، مكتبة ابن تيميه.
15- الخطوط العريضه؛ محبالدين الخطيب.
اين اثر از ديرينهترين آثار عليه شيعه در اين قرن است و عالمان شيعه آثار منقدانهاى عليه آن نگاشته و بافتههايش را رشته كردهاند اما باز هم سعودى هر سال چاپ و نشر مىكند.
16- الثورة الايرانيه فى ميزان الاسلام؛ الشيخ محمد منظور النعمانى.
17- بين الشيعه و اصوله، دراسة مقارنه فى التفسير؛ على السالوس.
18- عبداللَّه بن سبأ و أثره فى احداث الفتنه فى صدر الاسلام؛ سليمان بن حمد العود.
و كتابهايى ديگر چون:
19- رجال الشيعه فى الميزان؛ 20- الشيعه و السنه؛ 21- احوال اهل السنه فى ايران؛ 22- الشيعه فى الميزان؛ 23- التحذير من البداء؛ 24- النهى عن سبّ الأصحاب؛ 25- النبذة الشريفه فى الردّ على القبوريين؛ 26- بين الشيعه و السنه؛ 27- ما يجب أن يعرف المسلم عن عقائد الروافض الاماميه؛ 28- أضواء على الشيعه؛ 29- الخمينى و الوجه الآخر؛ 30- مسألة التقريب بين أهل السنه و الشيعه؛ 31- السنن و المبتدعات؛ 32- رساله فى تحريم اتخاذ الضرائح؛ 33- التشيع بين مفهوم الأئمه و المفهوم الفارسى؛ 34- صورتان متضادتان عند أهل السنه و الشيعه؛ 35- الجواب الباهر فى زوار المقابر؛ 36- الشيعه و تحريف القرآن؛ 37- نقد ولاية الفقيه؛ 38- الموازنه بين السنه و الرافضه؛ 39- الفرقان بين الحق و الباطل؛ 40- رسالة الرد على الرافضه؛ 41- أباطيل يجب أن تُمحى من التاريخ؛ 42- الخمينى بين التطرّف و الاعتدال؛ 43- المؤامرة على الكعبه من القرامطه الى الخمينى؛ 44- بطلان عقائد الشيعه و أهل البيت؛ 45- بين الشيعه و أهل السنه؛ 46- تحذير الساجد من اتخاذ القبور مساجد؛ 47- نكاح المتعه فى
الاسلام؛ 48- البيّنات؛ 49- اصول مذهب الشيعه.
آنچه در اين صفحات آمد نگاهى بود گذرا به چگونگى كتاب و فرهنگ «عربستان سعودى» نگاهى تفصيلى و تحليل درباره آن زمينهها، چگونگىهاى محتوا و نشر توزيع گسترده و اهداف آن و فرآيند اين تلاش در عمده مقالهاى مفصل است.
سيد محمد باقر حجتى
به سوى «بوركينافاسور» و «موريتانى»
هر چند ما را در مدينه به اين سرزمينها راهى نبود؛ اما راه براى ديدار تنى چند از مردم چنان ديارهايى، گشوده بود:
ساعت حدود يازده صبح همين روز 3/ 2/ 1374 سه تن از مردم كشور «بوركينا فاسور» نزد ما آمدند. كشورى كه با جمعيتِ سيزده مليونى، شش مليون مسلمان در آن به سر مىبرند، و پيرو مكاتب مختلف صوفيه؛ از قبيل: «تيجانيه»، «قادريه» و جز آنها مىباشند كه بايد گفت اينان به تعبير احاديثِ شيعه «ايتام آل محمد- عليهم السلام-» هستند كه به علت نداشتن سرپرستى با كفايت، مأمنى استوار براى عقايد خود نيافتند و سرانجام به چنان مكاتبى پناه آوردند.
اين سه تن از پيروانِ مكتبِ «قادريه» بودند، و علاوه بر زبانِ بومى، فقط با زبان فرانسوى آشنايى داشتند، اطلاعات آنها درباره انقلاب اسلامى، و امالقراى اسلام بسيار اندك
و گرفتار ابهام بود، با اين كه يكى از آنها حرفه معلمى را به عهده داشت، آگاهيهاى وى در اين زمينه در سطح نازلى احساس مىشد. علاوه بر اين، وضع ظاهر آنها از فقر و تنگدستى شديدى حكايت مىكرد. پيداست كه استكبار و استدمارِ جهانى در دنياى معاصر- چنانكه در گذشته- هنوز تركتازانه و چموشانه و افسار گسيخته، توسنى خود را در مكيدنِ خون مستضعفان، بويژه مسلمين بىپناه جهان سرسختانه ادامه مىدهد، و بيش از پيش در ربودنِ توان آنها گستاخانه به ستمرانى خود دست مىيازد و ما اين حقيقت را آشكارا در چهره اين سه تن مىخوانديم و با ديدار امثال اينگونه مردم بر مراتب تأثر و فسردگىِ خاطرمان افزوده مىشد كه چرا اينهمه مسلمانانِ جهان به پا نمىخيزند و دمار از استدمارمداران بر نمىآورند، و اين مردمِ معصوم و بىگناه و بىنوا را از يوغ طاعت شيطان بزرگ و كوچك نمىرهانند!
شش تن از ساداتِ موريتانى در همين روز نزد ما آمدند و اظهار داشتند از سلاله رسول اللَّه- صلى اللَّه عليه و آله و سلم- مىباشند. آنها در اين ديدار كوتاه، به ما يادآور شدند كه حدود دويست هزار تن از «شرفا/ سادات» در ميان مجموع نفوسِ «موريتانى» در اين كشور مقيم هستند.
اين بنده در گزارش سفرى كه به مغرب داشتم در مورد كتابخانهها و نسخههاى خطى «موريتانى» و ممالك ديگر اسلامى، اطلاعاتى را در اختيار علاقهمندانِ به اين دست از مطالب، قرار دادم كه در شماره 55 و 56 مجله «مقالات و بررسيها» (صفحه 143 تا 173) چاپ و منتشر شده است.
گينه
بامدادان روز دوشنبه 4/ 2/ 1374 ه. ش. يكى از دانشمندان كشور گينه- كه امام جماعت مسجدى در شهر «بُكَىْ» از شهرهاى گينه بود- به ملاقات ما آمد. وى كه دلباخته و دلداده انقلاب اسلامى و حضرت امام راحل- طيّب اللَّه رمسه- و مقام معظم رهبرى بود خشم و نفرت زيادى نسبت به صدام در دل داشت. او مىگفت در زمان جنگ تحميلى، همواره دعا مىكردم و از خدا مىخواستم كه صدام در اين جنگ مغلوب، خوار و ذليل گردد؛ چرا
كه با كشورى كه براى احياى اسلام و قرآن و سرفرازى و عزّت مسلمانان قيام كرده، با تحريك دشمنان اسلام، جنگ با آن را آغاز كرد؟ دعاى ما مؤثر واقع شد، و صداميان و محركانِ او در برابر صلابت و پايمردى ملت جمهورى اسلامى ايران سرافكنده شدند. در حال حاضر دولت عراق با وضع پريشانى دست به گريبان است كه مردم آن سامان به علت ندانم كاريهاى او، در شرايط اسفبارى به سر مىبرد [هماكنون آردى كه نان مردم بىنواى عراق را مىپردازد، معجونى از آرد متعارف و سوده و نرمه شده هستههاى خرما است كه آن هم با بهاى سنگينى به دست مردم مىرسد. در مملكتى كه زمانى دينارش معادل حدود سه دلار بود، آنچنان سقوط كرد كه بايد مردم آن يكهزار و چهارصد و پنجاه، تا يكهزار و پانصد دينار بپردازند و در برابر اينهمه دينارها، يك دلار دريافت كنند! عدّهاى از عراقيان كه از راه ديگرى جز عراق به حج آمده بودند، اظهار مىكردند: صدام سفر حج را امسال ممنوع ساخت و گفت نبايد پول مملكت در خارج عراق هزينه شود، و ما از طريق ديگر به اين ديار آمدهايم.]
در ميان ديدار كنندگان و واردين، اين مرد گينهاى، آگاه به مسائل سياسى و اجتماعى و ملّا و دانشمند به نظر مىرسيد كه اطلاعات دقيقتر و گستردهتر از ديگران در اختيار داشت.
نيجريه
در همين روز (4/ 2/ 74) يكى از مردم نيجريه با ما ديدار كرد. او مىگفت داراى پنج فرزند است كه همگى در سطوح و مقاطع مختلف، حافظ كل و يا قسمتهايى از قرآن كريم هستند و مىخواست با لسان حال به ما خاطر نشان سازد كه ما نيز مانند شما به قرآن كريم دلبستگى داريم و بدينسان، نهضت و خيزشى كه در جمهورى اسلامى براى احياى دين و قرآن پديد آمد بركاتش نصيب ما نيز گشت.
ولى طبق گفتهاش در شهرى زندگانى مىكند كه با ده مليون جمعيت، فقط داراى پنجاه مسجد است. نگارنده نام اين شهر را هماكنون به خاطر ندارم.
وى اظهار مىداشت: در كشور ما اتومبيل و هلىكوپتر مىسازند و پيشرفتهايى در تكنيك كسب كرده و مىتوانند در پارهاى از فرآوردهها خودكفا باشند؟! و نيز اين نكته را در پايان افزود كه آمريكا ديد خوشى به كشور ما ندارد؛ بلكه با كينهتوزى با آن روياروى مىباشد.
با جوانى از تركيه و مقيم كشور آلمان
روز چهارشنبه 6/ 2/ 74 يكى از جوانان مسلمان تركيه كه مقيم «هانوور» آلمان بود و در هتلى كار مىكرد نزد ما آمد؛ جوانى كه با اخلاص به نظر مىرسيد؛ ليكن شبهاتى در ذهنش او را مىآزرد كه در جستجوى زدودنِ هاله ابهام راجع به اين شبههها از محيط افكارش بود.
مىگفت: هر چند كه به حكم قرآن مىپذيرم كه پيامبر اسلام- صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- پيامآور مهر و رحمت و صلح و سازش و رأفت و روحيه مودّتِ متبادل ميان انسانها است؛ اما از آن سو مىگويند: آن حضرت مىفرمود: من حامل پيام جنگ در كنار تعاليمِ ديگر خود مىباشم؟ ما پاسخ داديم به دليل همان آيه: «وما أرسلناك إلّارحمةً للعالمين» چنين سخنى را به سادگى از شما پذيرا نيستيم. چنين چيزى درست نيست، و اگر سخن از جنگ در اسلام به ميان مىآيد هدف آن ايجاد آشوب و اضطراب نيست؛ بلكه اگر احياناً جنگ به عنوان آخرين چاره در اسلام مطرح است هدف آن استقرارِ صلح و آرامش در جامعه بشرى است؛ چون گاهى بيمارىِ مريض به گونهاى است كه دارو را توانِ درمان آن نيست، و بايد با چاقوى جراحى، بىرحمانه به جان بيمار هجوم آورد، تا بيمارى را در او ريشهكن كرد و سلامتش را اعاده نمود.
در ذهن او اين شبهه نيز وجود داشت كه اين مسيحيت است كه فقط صلح و رأفت و محبت و گذشت را توصيه مىكند؛ چرا كه مسلمين از ديرباز تا كنون سلاح به دست با جامعههاى ديگر مواجه بوده و هستند: ايران در مقابل عراق، بوسنى هرزوگوين در برابر صربها وو ...؟ اين اوضاع نشان مىدهد كه اسلام صرفاً خواهان صلح و سلم و آرامش نيست؟!
توسط مترجم به او فهمانديم كه مسلمين تا كنون بدون هدفِ استقرار صلح و برچيدن شرك- كه امّ الفساد است- از همان زمان طلوع اسلام تا كنون، جنگى را آغاز نكردند؛ مگر آنگاه كه احساس نمودند دشمن با تجمع و تمركز قواى خود آهنگ يورش به جامعه اسلامى دارد، در اين صورت اگر شخصِ شما مورد هجوم و تجاوز فردى ديگر قرار گيريد قهراً به هر وسيلهاى به تهاجم پاسخ داده و از خود عكسالعمل خشونتآميز نشان مىدهيد.
ايران جنگ را با عراق آغاز نكرد، اين عراق بود كه بدون هيچ بهانهاى موجه، به هجوم و تجاوزِ به ايران دست يازيد، و ايران ناگزير براى حمايت از كيان و حريم خود دست به سلاح برد و براى آن كه در محيط اسلامى ايران و مجاور آن آرامش حاكم گردد خشونتى را كه
ضرورى مىنمود به كار برد. صربها به بوسنى و مسلمين تجاوز كردند. اگر بوسنويها سلاح به دست در مقام رويارويى با آنها برآمدند آيا چاره جز اين داشتند؟ آيا ما بايد دست روى دست بگذاريم و كشتارِ دسته جمعى نسبت به مسلمين اين ديار را ناديده انگاريم؟! اين مسيحيان هستند كه در سايه قدرت نظامى، حقوق جوامع بشرى را زير پا نهاده، و لحظه به لحظه بر طغيان و تجاوز خود مىافزايند، و اينان با داشتن حقِ «وتو» دنياى آرام مستضعفان را بىوقفه به اضطراب و ويرانى مىكشانند.
آنگاه راجع به تركيه تا زمان حكومت عثمانى عقب نشستيم و دورنمايى از قدرت و توان اقتصادى و نظامى اين امپراتورى را براى او تصوير كرديم كه تقريباً بر سه قاره جهان در سايه امپراتورى اسلام حكومت مىكرد و با ابرقدرتهاى جهان روياروى مىگشت؛ و با توانى شگرف رعب و وحشتى در ميان كشورهاى نيرومند و دشمنان اسلام به هم رسانده بود، به گونهاى كه قدرتمندترين كشورها را به زانو درمىآورد؛ در آن دورانى كه اين حكومت با قرآن و اسلام پيوندى درخور توجه داشت و بعدها كه به تدريج فرهنگ غربى نفوذ خود را در اين امپراتورى آغاز كرد توان اداره اين امپراتورى را از دست نهاد، و دفتر اين امپراتورى بسته شد و حكومتى لائيك و گسسته و بيگانه از دين به وسيله مصطفى كمال آتاتورك در آن جايگزين اين امپراتورىِ نيرومند گشت و ضعف و ناتوانى تركيه به اوضاع اسفآورى منجر شد كه به عنوان نمونه در جنگ آمريكا با كره شمالى بار بيشترين كشتهها و تلفات اين جنگ را تركيه به دوش مىكشيد و بيش از سربازان آمريكايى كشته داد و مىگفتند اين حكومتِ لائيك، سربازان اين جنگ را با دلار مبادله مىكرد. محصول فروپاشى حكومت عثمانى و پديد آمدن نظامى كه بكلى خود را از دين جدا كرد اين بود كه: ممالكى كوچك از قبيل عربستان سعودى، عراق، اردن، سوريه، لبنان و جز آنها، گسسته از يكديگر و بس ناتوان را به ارمغان آورد كه به صورت لقمههاى قابل خوردن و مطبوعى درآمدند كه اشتهاى جهانخواران را تحريك كرده و دانه دانه آنها را در كام ماسك حق به جانب نماى استعمار فرو بلعيدند.
قطعاً اگر اين امپراتورى كه- تا حدودى با اسلام پيوندى استوار داشت- بر سر پاى مىماند، صربها سوداى گستاخى و تجاوز بر بوسنى را در سر نمىپروراندند، و اينهمه جنايتى كه روى گرگهاى بيابان را سفيد كرده و جانوران درندهخو را شرمنده مىسازد پديد نمىآوردند.
اسلام و قرآن چتر حفاظى بر سر مسلمانان بود كه جرأت را از قلوب فزون جويانِ متجاوز ربوده بود كه هرگز به خود اجازه نمىدادند در لبنان و فلسطين و مصر و سودان و بوسنى و افغانستان و ممالكِ كوچك ديگر دست يازيده و مردم بىگناه اين مناطق را آواره سازند، و تودهاى جانوران انساننما و مسخ شده كه خود در سراسر تاريخ جهان از روزگارانِ فراعنه و بختنصر و هيتلر در آوارگى به سر مىبردند، با غصب سرزمين فلسطين در جايى تجمع يافته و دست تجاوز به جان و مال و ناموس مسلمين دراز كنند.
نبايد در اينجا اختلاف مسلمين را از نظر دور نگاه داشت؛ فعلًا فجايعى كه مسلمين را سخت در زير شكنجه استعمار مىآزارد نتيجه اختلاف و پراكندگى مسلمين با يكديگر است.
اگر اين تفرقه جاى خود را به اتحاد و همبستگى دهد، هيچ قدرتى و بلكه قدرتهاى متمركزِ حكومتهاى نيرومندِ معاصر حريف آنها نخواهند بود.
ملّت تركيه ملّتى شايسته و مخلص و برخوردار از شهامتى شگرف مىباشد و با خاتمه دادن حكومت آتاتوركى و جايگزين ساختنِ حكومت اسلامى، عظمت از دست رفته خود را بار ديگر باز آورده و با قامتى راست در برابر ابرقدرتها بر سر جاى خود استوار ايستاده و هيچ قدرتى را ياراى برابرى با آن، از آن پس نخواهد بود.
بارى پس از بحث و گفتگوهاى جزئىِ ديگر، ظاهراً سايه ابهاماتِ ياد شده از صحنه انديشهاش سترده گشته، و شادمانه ما را- از اين كه اطلاعاتى كسب كرده بود- ترك گفت.
درسوگ اربعين يادگار حضرت امام راحل- قدّساللَّه سرّهما- دركنار بارگاه نبوى
روز چهارشنبه 6/ 2/ 1374 ساعتِ چهار و نيم بعد از ظهر، مجلس يادبودى توسط سرپرستِ محترم بعثه مقام معظم رهبرى در سالن اجتماعات به مناسبت چهلمين روز ارتحال يادگار جليل القدر امام راحل- قدّس سرّه- حضرت حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى حاج سيد احمد موسوى خمينى- أعلى اللَّه مقامه الشريف- منعقد گشت و اجتماعى بس عظيم در اين مجلس با شكوه متشكل از روحانيون والا مقام و علماى عظام و طبقات مختلف ديگر- كه مجموعاً زائرانِ حرمين شريفين بودهاند- فراهم آمد.
علاقه و محبت زايدالوصفى كه ما نشانهها و تجلّيات آن را هنگام تشييع پيكر پاك
خلفِ صالحِ حضرت امام راحل- قدس سره- در ايران آشكارا به طرزِ بىسابقهاى رؤيت كرديم، سيل جمعيت زوّار را به سوى بعثه از نواحىِ مختلفِ مدينه و دوردستترين نقاط، آن چنان به خود جذب كرده بود كه در همان آغاز جلسه در سالن جايى براى نشستن، حتى ايستادن تازه واردين نبود.
آقازاده ايشان جناب آقاى ياسر- حفظه اللَّه تعالى- و ميزبانان اين مجلس در آستانه آن ايستاده برپا، مراسم احترام را براى واردين به عهده داشتند. علىرغم آن كه تراكم جمعيت و گرما فضاى اين مجلس را به حرارتى فرساينده كشانده بود و بر حرارت طبيعى اين محيط، كه از سه سو بسته بود مىافزود دلسوختگان فقدان يادگارِ امام عزيز- طيّب اللَّه رمسه- به هر زحمتى كه بود سعى مىكردند افتخار شركت در اين نشست را به دست آورند؛ هر چند كه تحمل اين فضا دشوار مىنمود، مع الوصف تا آخرين لحظاتِ ادامه اين مجلس سراپاگوش شده تا از مراسمى كه در آن برگزار شده بود حظ و بهرهاى روحى و معنوى و پاداشى عايد خود سازند.
جناب آقاى سليمى با تلاوت آياتى مناسب، با صوت و لحنى جذّاب، طليعه اين مجلس را افتتاح كرد، و آنگاه:
آقاى موسوىِ مداح رثايى رسا را به مناسبتِ اين يادبود، با صدايى خوش و حزين مىخواند و پيوسته اندوه و غم مستمعان بالا مىگرفت و خاطره اسفآورِ فقدانِ اين بزرگوار و سلاله پيامبر اكرم و فاطمه زهرا- سلام اللَّه عليها- بار ديگر تجديد شد، كه آه از نهاد حاضران برمىآورد و گريستن سر دادند. گويا پس از چهل روز دوباره از نو يادگار امام راحل- قدس سره- تازه از دست آنها ربوده شد. دانههاى لغزانِ اشك يكى پس از ديگرى از ديدگان فرومىريخت و گونهها را مرطوب مىساخت، و چهره افسرده حاضرانِ مجلس را غمآلودهتر مىنمود.
بايد قلوبى كه از اين مصيبت عظمى پريش بود و غم و اندوهى كه سينهها را با خود لبريز ساخته بود در قعر و ژرفايش مطالبه حقايقى مىكرد كه ناگفته مانده بود و بايد شمهاى از آن را خاطرنشان مىساختند و اين مهم را بايد در اختيارِ فردى مىنهادند كه كفايت و شايستگىِ او در حدّى كه ظرف زمان مجلس اقتضا مىكرد محرز مىنمود؛ لذا:
حضرت حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى توسلى- حفظه اللَّه تعالى- يار و همدم و مصاحبِ دلسوزِ امام راحل رشته سخن را به دست گرفته، درباره شخصيت والاىِ يادگار از دست رفته امام، حقايقى را خاطرنشان ساخت كه كمتر مردم در جريان آنها قرار داشتند. دو خصلتِ ويژهاى را از آن مرحوم گزارش كردند و پيرامون اين دو خصلت، بحث نسبتاً مبسوطى را در پيش گرفتند:
** ديگر آن كه مرحوم حاج سيد احمد آقا، مطمئنترين فردى بود كه اعتماد حضرت امام را به خود جلب كرده بود، حضرت امام اطمينان واثق به ايشان داشت و مىدانست كمترين نقطه ضعفى كه بتواند دستاويزى به دست ضد انقلاب بدهد در عمل و كردار و گفتار ايشان وجود ندارد، هر چند شايعهسازان حرفهاى با نگاهى ذرهبينى بر آن بودند كه بهانههايى درباره ايشان ساز كنند، و ساحتِ مقدس و مطهرِ او را لكهدار نمايند، امّا هيچگونه خردهاى كه دستاويزِ انتقادِ معاندان باشد در ايشان ديده نشد. حتى پيش از انقلاب نيز به منظور بدنام كردن امام، تمام رفتار ايشان را ساواك زير نظر داشت؛ اما به علت مبرّى بودن ايشان از هر گونه خرده و عيب، و پاكيزه بودن از هر گونه آلايشى، در اين هدفِ نامقدسِ خود ناكام ماندند.
تا آخرين لحظات عمرش در خانه استيجارى مجاورِ خانه محقّر امام راحل، در منزلى عادى از هر گونه تشريفات و بسيار ساده- به سان تودهاى از مردمى كه در سطح نازلى زندگانى مىكردند- عمر كوتاه خود را پشت سر نهاد، و هيچ سودايى دنياوى در سر نداشت. امام راحل- قدس سره- را پس از مدتها در عالم رؤيا ديدار كرد، و از آن بزرگوار اوضاع عالم برزخ را پرسيد. حضرت امام پاسخ دادند سخت دشوار است، حتى حركاتِ دست نيز ثبت و ضبط مىشود، شفاعتِ حضراتِ معصومين- عليهمالسلام- كارساز و رهايىبخش است. آنگاه آقاى
توسلى خواب خادمه منزلِ يادگار امام- رضوان اللَّه تعالى عليهما- را گزارش كرد، خوابى بس سوزناك و جانگداز كه آقاى توسلى- حفظه اللَّه تعالى- نويد دادند كه قريباً مطالب ناگفتهاى در مورد يادگار عزيز امام، در مجله «حضور» چاپ و منتشر خواهد شد، كه از آن جمله همين رؤيايى است كه بسى حسرتآور و دردناك و گدازنده قلوبِ مردمى مىباشد كه امام و يادگارِ بسيار گرانقدرِ ايشان را از جان و دل دوست مىدارند و شخصيت والاى آنها را ارج مىنهند.
هنوز در مدينه به سر مىبريم:
ملاقات با دو تن از مردم تركيه
روز پنجشنبه 7/ 2/ 74 با دو جوان نسبتاً مطلع و آگاه از مردم تركيه- توسط يكى از دوستان- ديدارى داشتيم كه مقيم آنكارا بوده و سفر حج نصيب آنها گشته بود. نخست از اوضاعِ كشور تركيه به خاطر جدايى دين از سياست و حكومت شكوه داشتند. مىگفتند: در تركيه مردم فقط به ظواهر دين پاىبند هستند و از محتواى آن در بىاطلاعى محض به سر مىبرند، بويژه كه خطِ آنها لاتينى و بيگانه از خطِ اسلامى است، و زبان آنها تركى مىباشد.
بنابر اين از حقايق و نصوص دينى جز آگاهيهاى سطحى و اطلاعى بسيار ناقص و يا احياناً آشنايى به تلاوت قرآن بهرهاى ندارند و ناگزير بدانها بسنده مىكنند، و از حقيقت دين وانديشه دينى و تفكر اسلامى در محروميت به سر مىبرند.
به آنها يادآور شدم: هرچند تا كنون، عليه حكومتِ عثمانيها تبليغ كرده و مىكنند- ليكن قدرتِ اين حكومت- كه بخش مهمى از جهان اسلام را زير سلطه و اقتدار خود داشت دنياى غرب را ياراى آن نبود كه به مقابله با آن برخيزد (و همانطور كه قبلًا اشاره كرديم) با ابرقدرتها با نيروى نظامىِ توانمندِ خود روياروى مىشده و غالباً موجب شكستِ دشمنان امپراتورى عثمانى مىگشتند. حكومت در دوران خلافت عثمانى و حكومت عثمانيها به كلى از دين و قرآن و اسلام بيگانه نبود و همين امر توانست وحدت و يكپارچگى مناطقى را كه هماكنون به صورت كشورهاى كوچك درآمدهاند مدتها صيانت كند.
من ترديدى ندارم كه اگر حكومت و يا امپراتورى اسلام- كه از اسلام كاملًا نبريده بود- بر سر پاى مىماند، هرگز اين جنايتى كه از سوى صربها در بوسنى جريان دارد و فجايعى
كه اسرائيليها در لبنان و فلسطين بدانها دست مىيازند پديد نمىآمد.
بنابر اين فاصله گرفتن دولت تركيه از دين نه تنها براى بخش گستردهاى از جهان اسلام مصيبتى عظيم مىباشد، براى تركها نيز جز ركود و بلكه ضعف و ناتوانى و بدبختى و ورشكستگى اقتصادى و فساد اخلاقى چيزى به ارمغان نياورد.
هر چند موقعيتِ حزبِ رفاهِ تركيه، زنگ خطرى است براى آمريكا و اسرائيل، اما موفقيت مردم تركيه در ايجاد يك حكومت اسلامى، مراحلى تدريجى و مرور زمان را درخواست مىكند و من اطلاع دارم كه علماى دينى تركيه- البته نه همه آنها- خواهان چنين حكومتى هستند كه مردم تركيه را از ابتذال و فرومايگى و بىدينى كه دولت تركيه بدانها دامن مىزند برهانند. خيزشهايى هم اكنون در تركيه وجود دارد كه بايد توسط علمايى- كه از پشتوانه مردمى برخوردارند- اين تحركها و جنبشها بارور شود. اما متأسفانه برخى علماى دينىِ تركيه از مرتزقه و شهريه بگيران دولت و حكومت هستند و تكيهگاه مردمى ندارند؛ لذا همانطور كه اشاره شد خطبههاى نماز جمعه و موعظههاى آنها، ديكته شده و محدود به موضوعاتى خاص است كه بازدهى آن صفر و يا زير صفر و بلكه غفلتآور است. اگر مردم به مدد علمايى بيايند كه دردِ دين دارند، و از نظر اقتصادى، آنها را از شهريه و مواجب دولتى بىنياز سازند، به يقين راهبر دينى در تركيه خواهيم داشت كه مردم را از غل و زنجيرِ حكومت لائيك رهايى خواهد بخشيد.
چنانكه در ايران رهبرانِ مذهبى از كمكهاى مردمى برخوردار بودند، و آزادانه حقايقى را- بدون اين كه خود را در تنگناى خواستههاى دولت و حكومت پيش از انقلاب محدود سازند- به گوش مردم رساندند و سرانجام با پايمردى حضرت امام راحل و علما و مردم كه با يكديگر همبستگى يافتند توانستند حكومت ريشهدار سلطنتى و استبدادِ پنجاه ساله خاندان پهلوى را- با آنهمه قدرت و شكوهى كه به هم رسانده بودند- فروپاشانده و حكومت اسلامى را جايگزين آن سازند.
علماى تركيه وظيفهاى الهى به عهده دارند كه بايد بتشكنى را آغاز كنند، و بنيان حكومتِ لائيك را- كه كمال آتاتورك آن را به صورت معبودى براى دولت تركيه دورآورده و خود نيز بسان بت در ميان شمارى از دولتمردان، جا خوش كرده- به تدريج درهم
فروريزند. مردم تركيه را آنطور كه من مىشناسم شايستگى چنين كارى هست؛ البته بايد به كمك علماى دينى آمده و به آنها از هر لحاظ مدد رسانند، تا آنها خود را بىنياز از دولت دانسته و گوش به آوازِ حكومت نباشند، و در امر وعظ و تبليغ از دولتِ بيگانه از اسلام درس نياموزند.
در آن صورت با توجه به اخلاص و شهامت و ايمانِ راستين و توانمندى و كارآيى كه همگان در مردم تركيه سراغ دارند پيروزى آنها در ايجاد حكومت اسلامى قطعى است. علمايى بزرگ از اين سامان فرارسيدن چنين روزى فرازنده را به ما نويد دادند؛ اما بايد گفت با توجه به متكى بودن شؤون دينى به دولت، بايد مراحل و گردنههاى زيادى را به تدريج پشت سر گذارند.
به هر حال، تاريخچه كوتاهى از دورههاى متقدم و متأخر (حكومت عثمانى) و معاصرِ (تركيه) و اوضاع و احوالى كه اين امپراتورى به خود ديد به آنها خاطرنشان شديم.
اين دو جوان ترك پرسشهايى با ما در ميان گذاشتند؛ از آن جمله:
1- فرق ميان سنى و شيعه از نظر اعتقادى در چيست؟
يادآور شديم: تفاوت شيعى و سنى در آن است كه شيعى معتقد است امامت و پيشوايى از آنِ كسانى است كه اين سمت براى آنها از سوى رسول خدا و از رهگذر وحى معين شده، و رأىِ مردم در آن سهمى نداشته است؛ ولى خلافت و جانشينى پيامبر اكرم- ص- از نظر اهل سنت بر رأى مردم مبتنى بوده است و رأى مردم در نصب و عزل خلفا، ملاك و معيار تلقى مىشود. ولى امامت به هيچوجه متكى به رأى مردم نبوده، يعنى رأى آنها در عزل يا نصبِ آنها به امر امامت هيچ سهمى ندارد. لذا ما مىگوييم: اميرالمؤمنين على- ع- از همان زمانى كه ابوبكر طبق رأى حاضرانِ سقيفه بنىساعده، اكثرت آرا را به دست آورد و به خلافت منصوب شد، امام بوده و خدا او را به عنوان جانشين رسول خدا- ص- در راهبرى و امامت مردم معين كرده بود، هر چند قدرتِ اجرايى و حكومت به دست ابىبكر افتاد، ليكن در همين شرايط بايد مردم و حتى خليفه از اميرالمؤمنين على- ع- رهنمود مىگرفتند- چنانكه مىگرفتند-. در دست نداشتن حكومت و قدرت اجرايى هيچ منافاتى با امامت و رهبرى ندارد.
امام راهبر مردم است، هر چند كه توان اجراى رهنمودهاى او را از دست او بربايند و در اختيار خود گيرند. چنانكه خود اميرالمؤمنين على- ع- فرمود:
«إبناى امامان، قاما أو قعدا»؛ «اين دو فرزندِ من، امام و راهبر مردم هستند، قدرت اجرايى در دست داشته باشند و قيام كنند، و يا فاقد چنين قدرتى بوده و حتى در سراى خويش در راهبرى مردم محدود باشند و در امر اجراى امور مملكت به پا نخيزند.»
بنابر اين امامت اميرالمؤمنين على- ع- با خلافت و قدرتِ اجرايىِ ابوبكر آسيب نمىبيند؛ چون ابوبكر وديگران امام نبودهاند، و تاريخ نيز از ديرباز تا كنون در ميان خلفا، فقط از على اميرالمؤمنين- ع- به عنوان «امام» ياد مىكند، و «الامام على» از آغاز تا كنون زبانزد تاريخ اسلام است. و چون اميرالمؤمنين على- ع- از آغاز امر، امام بوده- هر چند قدرت اجرايى در اختيار ديگران قرار داشت- ولى آنان در تمام شؤون از رهنمودهاى آن حضرت در مسائل دينى و اقتصادى و نظامى و سياسى و جز آنها بهره مىجستند؛ و اميرالمؤمنين على- ع- هرگز در مقابل آنها شمشير نكشيد. اما آن حضرت با معاويه (به اصطلاح به جنگ كلاسيك) روى آورد و بر روى او شمشير كشيد؛ چرا كه حاضر نبود برابر امامت و مقام رهبرى آن حضرت سرِ طاعت فرود آورد؛ ولى خلفاى قبل از او در پيروى از رهبرى حضرت على- ع- و بهرهورى از رهنمودهاى آن حضرت دريغ نمىورزيدند؛ بلكه پناهگاه آنها در همه مسائل، اميرالمؤمنين على- ع- بوده است. پرسيدند:
2- در فروع احكام، ميان سنى و شيعه چه تفاوتهايى است؟
گفتيم: در اكثر قريبِ به تمام فروع احكام، در مسائل كلى و اساسى، هيچ اختلافى كه اين دو فرقه را بكلى از هم جدا سازد وجود ندارد. در عمل مسائل فرعىِ عملى در كلياتِ آنها باهم مشتركند؛ هر چند در جزئياتِ امر اختلاف نظر وجود دارد. و اين اختلاف به سان اختلافى است كه ميان مجتهدانِ يك عصر يا چند عصر كه پيرو يك مكتب و مذهب باشند جلب نظر مىكند.
با توجه به اين كه در مورد قرآن وپيامبر و قبله و كليات احكام فرعى، هر دو فرقه از اتفاق عقيده و عمل برخوردارند. بنابر اين چنين اختلافى نبايد سر از عداوت و بيگانگى از يكديگر برآورد و به هيچوجه در اين باره خصومت سزا نيست. بايد گفت تعصب عدهاى و يا ترفندهاى دشمنان اسلام به اين تفرقه و بغض و كينه و عداوتِ فرقِ مختلف اسلامى با
يكديگر دامن مىزند كه بايد بسيار هشيار باشيم.
ما كه همه در يك موسم به حج آمديم، و بر گردِ يك كعبه طواف مىكنيم و با يك قرآن، همگى سر و كار داريم و به سوى يك قبله نماز مىگزاريم و مىكوشيم كه از سنت يك پيامبر پيروى كنيم و بسترهاىِ مشترك ما با يكديگر به قدرى زياد و پر شمول است كه اختلاف در پارهاى از مسائل در كنار آن ناچيز مىنمايد و شما كه به اهلالبيت- عليهمالسلام- فزون از اندازه عادى همانند ما ارج مىنهيد؛ پس اين اختلافى كه سر از كينه و عداوت به يكديگر برمىآورد از كجاست؟ به عقيده من اختلافى اين چنين از آغاز ظهور اسلام ريشه در دشمنى دشمنان اسلام دارد و هم اكنون هم مانند گذشته معاندان و بدخواهانِ اسلام دانسته و خواسته به اين تفرقه دامن مىزنند كه مبادا مسلمين با اتحاد و همبستگى با يكديگر، قدرتى شگرف و شكستناپذير به هم رسانند، و دنياى كفر را سركوب سازند، و مآلًا فتنه و شرك از ميان جوامع بشرى برخيزد. دشمنان اسلام از چنين روزگارى بيمناك بوده و هستند، لذا از هر وسيله براى تفرقه مسلمانان بهره جسته، و هماكنون هم براى جدايى و خصومتِ فريقين با يكديگر از هرگونه سرمايهگذارى دريغ نمىورزند.
از «ملبورنِ» استراليا
روز دوشنبه 11/ 2/ 1374 ه. ش. نيز بيكار نبوديم و در انتظار ورود ميهمانى در كنار بارگاه رسول خدا- ص- به سر مىبرديم تا اين كه يكى از پاكستانىهاى مقيم «ملبورنِ» استراليا نزد ما آمد. او مهندس در رشته مكانيك بود؛ ليكن بسيار دلسوز نسبت به دين به نظر مىرسيد، و از اين كه پانصد خانوار شيعى «مبلورن» فاقد روحانى و پيشواى دينى هستند سخت نگران و گلهمند بود. هر چند شمارى از كارشناسان دينى به صورت موسمى با آنان تماسهايى برقرار مىسازند؛ ولى در رفع مشكلاتِ مستمرِ آنان نقش سازندهاى به عهده ندارند.
وى به ما خاطرنشان شد كه در «سيدنى» بيست هزار شيعى از كشورهاى پاكستان و هندوستان و لبنان و ساير كشورها زندگانى مىكنند كه فاقد پيشوايان و راهبران مذهبى مىباشند. و از اين وضع بسيار متأسف و افسردهخاطر و گلهمند بود و تصور مىكرد كارى از من ساخته است كه مبلغ و روحانى كاروان و عالم و خبره در مسائل دينى- كه همواره در ميان آنها
ملجأ و پناهگاهى باشد- سراغ و به سوى آنها گسيل كنم.
ضمناً مىگفت: ما فردى يا افرادى را درخواست مىكنيم كه به زبانهاى عربى وارد و انگليسى آشنا باشند.
گزارش اين شيعى دلسوز، هشدارى است به ما كه مسلمين در پنج قاره جهان جاى مناسبى را براى خود باز كرده و زمينه را براى جهانشمول گشتنِ اسلام فراهم مىآورند؛ ليكن مردم مسلمان به علت افتراق و از هم گسيختگى و قهر و بيگانه سان زيستنِ دولتمردانِ كشورهاى اسلامى از يكديگر، در برابرِ خود برنامه منسجمى نمىيابند تا بر روالِ آن به سازندگى در محيط خود (نه سازش با آن) توفيق يابند.
اين وضع هر چند ايتام آل محمد- صلوات اللَّه علهيم أجمعين- را در سرزمينهاى مختلف و كشورهاى بيگانه رنج مىدهد؛ اما بايد توانِ دولت و حكومت جمهورى اسلامى ايران را در نظر گرفت كه آيا توقعاتى اين چنينى در امكاناتِ امالقراى اسلام است، آنهم مبلّغى آشنا به سه زبان، نه تنها يك مبلغى اين چنين؛ بلكه مبلغانى كه علاوه بر آشنايى به چند زبان، خبره و آگاه و دانا به مسائل مختلف دينى باشند، آنهم نه براى شهرهاى متعدد يك كشور، بلكه براى شهرهاى ممالك پنج قاره و ربعِ مسكون كره خاكى جهان؟! البته اين توقع و انتظار، توقعى درخور است؛ چرا كه انقلاب اسلامى به مسلمين دنيا و حتى جهانِ كفر فهماند كه مىتواند عهدهدار با كفايتى براى سعادت و سلامتِ دين و دنياى مردم در هر عصر و دورانى باشد؛ لذا اين توقع را با جمهورى اسلامى ايران در ميان مىگذارند كه به خواست خداوند هر چه زودتر از چنين توانى برخوردار گردد.
بايد ملّت جمهورى اسلامى ايران بدانند كه چنان پايگاهى در ميان امّتهاى اسلامىِ سرزمينهاى جهان اسلام و حتى در گستره جهان- در سايه انقلاب اسلامى- براى خود احراز نمودند كه به آنها چشم اميد دوخته تا انتظاراتشان را برآورده سازند.
ديدار با دو تن از شيعيان تركيه
روز شنبه 16/ 2/ 1374 ه.. ش. دو تن از شيعيانِ تركيه كه با يكى از آنها در خود تركيه دو سال پيش آشنايى به هم رسانده بودم، به ديدار بنده آمدند، و گفتگوى ما با آنها به طول
انجاميد، اينان مسائلى را خاطرنشان مىساختند؛ از آنجمله:
الف- مىگفتند: تعدّدِ مراجع تقليد به عنوان يك مشكل بزرگ بر دوش ما سنگينى مىكند. و گروههايى مختلف در مقام حمايت از مرجع خاصى سرگرم تبليغ هستند و همين امر موجب سرگردانى دوميليون نفر شيعه و شمارى از علويان شده كه خود را شيعىِ اثناعشرى مىشناسانند. هر چند در واقع اين علويان چه در تركيه، و يا سوريه يا مناطق ديگر، به علت جلاى وطن تا تبعيد و تشريد، از راهبرانِ دينىِ خود به دور و محروم ماندند. و چون به تكاليف شرعى و احكام عملى آشنايى نداشتند در بلا تكليفى زندگانى را از نظر دينى سپرى مىسازند و هماكنون همانند شيعه جعفرى كه خود را پاىبند وظائف مىدانند خويشتن را موظف به آنها نمىانگارند. و در واقع اينان «ايتام آل محمد- ص-» هستند كه از راهبرانِ دلسوزِ خود محروم مانده، و به تدريج، قيد و بندِ تكاليف را از هم گسيخته و آنها را به يكسو نهادهاند و چنانكه مىدانيم علويان در سوريه به تدريج بازگشت خود را- البته عده زيادى از همين علويان- به سوى تكاليفِ عملى و تصحيحِ عقيدتى آغاز كردهاند. اگر علويانِ تركيه ارشاد شوند و به آنها تفهيم گردد كه در درونِ خود، حاملِ همان اعتقاداتى هستند كه شيعه امامى چنان اعتقاداتى را در خود به هم رسانده است، و از پى اين اعتقادات، ناگزير مىباشند دست اندركارِ تكاليفى گردند كه ائمه- عليهمالسلام- بدانها رهنمون شدند، فاصله و جدايى آنان از شيعه امامى از ميان برمىخيزد، و پيوند مورد نظر، محقّق مىگردد و همبستگى و انس و الفتى مطلوب و سازنده ميان هر دو طرف به وجود مىآيد. فقدان رهبرى در طول تاريخ، چنان شيعيانى را به بيراهه كشانده و تعاليم و فرهنگ اهل بيت- عليهمالسلام- است كه مىتواند آنان را به راه آورده و در رده ساير شيعيان امامى قرار گيرند.
ب- مشكل ديگرى كه آنان را افسرده خاطر مىساخت عدم وجودِ مركزى براى تعاليم دينى، و به عبارت ديگر: نداشتن حوزه علميه براى نوجوانانى بود كه براى آنها در تركيه فقط مدرسانى از مقدماتِ صرف و نحو تا كتاب «مغنىاللبيب» در ميان علماى شيعه تركيه وجود دارد. به همين جهت ناگزيرند در چنين سطحى جلاى وطن كنند، و با چنان سن و سالى كه نبايد از پدر و مادر دور گردند راهِ مهاجرت را در پيش گيرند كه پيداست سزا نيست در شرايط ياد شده، به دور از والدين به سر برند. اگر حوزهاى متمركز براى شيعيان در آن ديار تأسيس
شود مىتوانند پس از پشت سر نهادنِ دروسِ مقدماتىِ صرف و نحو و علوم بلاغت و سطوحى بالاتر در خود تركيه، در سن و سالى مناسب براى ادامه تحصيل، راهى حوزههاى علميه ايران و يا ساير كشورهاى مورد نظر گردند. اظهار داشتند شيعيانِ ثروتمند تركيه به اينگونه مسائل عنايتى مبذول نمىدارند، و متديّنين كه- خود، مستضعف هستند- توانايىِ اقتصادى و مالى براى انجام چنين مهمى را دارا نيستند و چشم اميد به جمهورى اسلامى ايران دوختهاند كه در تأسيس مركزى آبرومند- براى تعليم قرآن و تحصيل علوم دينى- به آنها مدد رساند؛ ليكن يادآور شدم جمهورى اسلامى ايران در جهت پيشبردِ امورى كه در جهت تقويت اسلام و قرآن انجام مىگيرد در حدّ وسع و توان خود كمترين دريغى را روا نمىدارد؛ اما شما نمىدانيد كه استكبار جهانى- كه دشمنى ديرينهاى با اسلام و بويژه جمهورى اسلامى ايران دارد- براى اين كه امالقراى اسلام را در تنگناهاى اقتصادى قرار دهد (و با تهاجم فرهنگى، ضعفِ جمهورى اسلامىِ ايران را در خراب ببيند) تا كنون از پاى ننشسته و مسائل داخلىِ ما را از پيش با جنگى تحميلى به وضعى كشانده است كه ملتِ فداكار ايران تا كنون تمام مشكلات و دشواريهايى را كه آمريكاى جهانخوار و دولتمردان پيرو تزِ «هرتزل» و صهيونيسم براى اين مرز و بوم (و ساير ممالك اسلامى و غير اسلامى) فراهم آورده با صبر و شكيبايى شگرفى تحمل كرده و هماكنون ناگزير براى ترميم ويرانيها و تأمين نيازهاى ضرورى با مشكلات عظيمى روياروى مىباشد كه فعلًا تا كنون گره بسيارى از اين مشكلات را از هم گشوده و در جهت ايجاد رفاه نسبى در طرز زندگانى مستضعفان گامهاى بلند و شگرفى برداشته، و مىبايد تلاشهايى پىگير را در توسعه و تعميم آن نسبت به همه آحاد و قشرها در تمام نقاط مختلف ايران دنبال كند.
ج- از اين كه دولتمردان تركيه در بيگانگى از دين پا فشارى مىكنند، و با وجود اين كه دهها سال است كه مصطفى كمال آتاتورك از دنيا رخت بربسته و انديشههاى لائيكِ او بر حكومت تركيه اقتدار خود را حفظ كرده، سخت افسرده مىنمودند؛ در حالى كه رژيمى اين چنين در حلّ مشاكل مردم تركيه نه تنها موفّق نبوده بلكه دين و دنياى آنها را به انحطاط و سقوط و ويرانى كشانده است. هر چند مردم متدين تركيه خواهان ايجاد جوّ سالم دينى از دولت هستند؛ امّا گويا اين حكومت گوشش بدهكار اين درخواستها نيست.
ترجمه و تحقيق: محمد على مقدادى
سيرى در سفرنامه حج مرحوم صاحب عبقات الأنوار
علّامه مير حامد حسين هندى
مقدمه
از گنجينههاى بسيار ارزشمند و گرانبهاى شيعه، سفرنامههاى دانشمندان و انديشهمندان است كه بحق بايد به عنوان ميراث فرهنگى شيعه از آنها ياد كرد.
اينان از دريچه خاصى به اصل مسافرت و مشاهده اماكن و آثار پرداخته و با اهداف بلند و مقدّسى از ناگفتهها و رازهاى پنهان پرده برداشتهاند.
گر چه سير و سفر، كارى پسنديده و پرفايده است و در قرآن و روايات اهل بيت- عليهمالسلام- بدان سفارش شده و آدابش بيان گرديده است، (1)
و نيز بنگريد به: كنز العمال، ج 6، ص 701 الى 741، ح 17468 تا 17649؛ ميزان الحكمه، ج 4، ص 467 الى 477
ليكن پرداختن به زواياى پنهان تاريخ و افشاى جرايم مجرمان و خيانت پيشگان و يا معرفى يك حركت، عقيده، پويندگى، چگونگىِ تحوّل و فراز و نشيب آن در فلان مقطع از زمان، كارى است كه از سفرنامهنويسان شايسته و كارآمد برمىآيد. نويسنده خوب و دانشمند است كه مىتواند به خوبى از عهده چنين امرى برآيد و توانمندانه حقايق را به نمايش بگذارد.سفرنامه حضرت علّامه مير حامد حسين هندى- ره- از اين گروه سفرنامهها است كه به عربى نگاشته و نام «أسفار الانوار» بر آن نهاده است.
مير حامد حسين در «أسفارالأنوار» از سفرى گزارش كرده كه در سال 1282 هجرى قمرى به همراهى برادرش، سيد اعجاز حسين هندى انجام داده است. آن دو، سفر خود را از وطنشان
1) بنگريد به: حج: 46؛ روم: 9 و 42؛ فاطر: 44؛ غافر: 21 و 82؛ محمد: 10؛ آل عمران: 137؛ انعام: 11؛ نحل: 36؛ نمل: 69؛ عنكبوت: 20؛ سبأ: 18؛ توبه: 42
شهر لكهنو در هندوستان آغاز نموده، پس از رسيدن به شهر بمبئى، از راه دريا و بوسيله كشتى رهسپار جده مىشوند و پس از انجام عمره مفرده، مكه مكرمه را به قصد زيارت مدينه منوّره ترك مىكنند، سپس جهت انجام فريضه حج از مسجد شجره به احرام عمره تمتع مُحرم مىشوند. وى سرانجام سفرنامه را با گزارش سفر به عراق و زيارت عتبات عاليات به پايان مىرساند.
نسخه خطى اين سفرنامه داراى 387 صفحه به قطع جيبى است كه قسمتى از آن به خط مير حامد حسين بوده و تا كنون چاپ نشده و ظاهراً قسمتهايى از نسخه مخطوط، مورد هجوم موريانه قرار گرفته است. فتوكپى اين كتاب از كتابخانه ناصريه شهر لكهنوى هندوستان تهيه و در اختيار مركز تحقيقات حج قم قرار گرفت. در جاى جاى اين سفرنامه پراكندگى مطالب، به حاشيه رفتنهاى فراوان، ملاقات دوستان و آشنايان و گزارش مفصل اين ملاقاتها و ... به چشم مىخورد و شايد همين نكات سبب شد تا بعضى از محققان و نويسندگان پس از ملاحظه و مطالعه سفرنامه، از كار كردن بر روى آن سرباز زنند.
در اينجا كوشش شده تا گزيدهاى از مطالب جالب و جذاب و سودمند سفرنامه جهت استفاده همگان آماده گردد و در فصلنامه ميقات حج، درج شود.
سخنى درباره علّامه مير حامد حسين
سيد حامد حسين فرزند عالم بزرگ سيد محمد قلى موسوى نيشابورى لكهنوى هندى از متكلمان بزرگ اماميه، به سال 1246 ه. ق. در شهر لكهنو ديده به جهان گشود. (1)حال و هواى مذهبى خانواده، به همراه علاقه او به معنويت و مذهب، سبب شد تا مسيرش را در احياى كلمه اجداد طاهرينش- عليهمالسلام- تنظيم نمايد. وجود با بركت پدرى روحانى و نيك مردى فاضل و متقى و بزرگوار از تبار عالمان، موجب رشد و باليدن وى گشت. او علم كلام را نزد پدر خواند و فقه و اصول را از سيد العلما، سيد حسين فرزند سيد دلدار على نقوى، معقول را از سيد مرتضى و ادب را از مفتى سيد محمد عباس آموخت.
مير حامد حسين مرد تحقيق و تتبّع بود. اطلاعات وسيع و گستردهاى در زمينههاى مختلف داشت و از آشنايى كامل و درخور تحسين نسبت به احاديث و اخبار و فرهنگ اسلامى برخوردار بود. (2)وى علاقه وافر به جمعآورى كتب و مصادر علمى و استفاده از مطالب آنها در راستاى اهداف مقدس خود داشته كه در جاى جاىِ سفرنامهاش بخوبى مشهود است. به هر مكان و ديارى كه مىرسد از كتابخانه و كتابفروشى آنجا سراغ مىگيرد و آنچنان در اين راه متحمل رنج و مشقت مىشود كه براى دستيابى به يك نسخه خطى موجود در كتابخانه يك عالم سنّى
در رابغ، (1)تن به نوكرى او مىدهد. (2)و شكوه عشق به تلاش علمى علّامه مير حامد حسين آنگاه تبلور مىيابد كه در اثر كثرت نوشتن، دست راستش از حركت بازمىماند و ناگزير در سالهاى آخر عمر با دست چپ مىنويسد. (3)گويند كه وى در اثر كوشش زياد و خستگى و فرسودگى، درازكش مطالعه مىكرده و كتابهاى سنگين را بطور عمودى بر روى سينه مىگذارده است؛ به همين خاطر سينهاش پينه بسته و چونان شانه باركشان تغيير شكل و رنگ مىدهد. (4)او در شهر لكهنو كتابخانه بسيار بزرگ و نفيسى از خود به يادگار گذاشته كه حاوى سى هزار جلد كتاب خطى و چاپى است البته كتابهاى پدرش و سيد ناصر حسين، فرزند وى نيز در اين كتابخانه موجود است. (5)تأليفات
1- اسفار الأنوار؛ (سفرنامه). تا كنون چاپ نشده است.
2- عبقات الأنوار؛ (فارسى)؛ در 13 جلد بزرگ، تنها يك جلد اين كتاب، حديث منزلت است كه داراى 973 صفحه مىباشد.
مرحوم مير حامد حسين، عبقات الأنوار را در درّ كتاب تحفه اثنا عشريه عبدالعزيز دهلوى، كه ظالمانه به نفى امامت حقّه حضرت اميرالمؤمنين- صلوات اللَّه عليه- پرداخته، به نگارش درآورده و عالمانه به شبهات وى پاسخ گفته است.
3- استقصاء الأفحام؛ (فارسى) در 10 جلد؛ در اثبات حضرت حجت- عجل اللَّه تعالى فرجه الشريف- و درّ تحريف كتاب اللَّه.
4- الشريعة الغرّاء؛ در مسائل اجماعى فقه، از اوّل طهارت تا آخر ديات.
5- الشعلة الجوّاله؛ جريان آتش سوزى كتب اسلامى بوسيله دشمنان و مهاجمان.
6- شمعالمجالس؛ (شعر) حاوى قصايد عربى و فارسى در رثاى حضرت امام حسين- ع-.
7- شمع و دمع؛ (شعر) به سبك مثنوى.
8- صفحة الماس فى الإرتماس؛ (فقه).
9- الطارف؛ (معمّا و لغز).
10- العشرة الكاملة.
11- الظلّ الممدود.
12- افحام اهل المين فى ردّ ازالة الغين؛ چند مجلّد. (6)علّامه بزرگوار تمامى نوشتههايش را با قلم و كاغذ ساخته شده به دست مسلمين و بوسيله خطّاطان مسلمان نگاشته و از دستگاههاى چاپِ ساخت بيگانگان و دشمنان مسلمين دورى
مىجسته است و اين حاكى از ورع و تقواى سياسىِ آن مرحوم است. (1)سرانجام پس از سالها تلاش پرثمر علمى، به هيجدهمين روز از ماه صفر سال 1306 ه. ق.
در شصت سالگى مزرع شاداب عمر اين عالم فرزانه و بزرگ، به خزان نشست و روح پاكش از مجمع زمينيان به مجلس انس ملكوتيان راه گشود و جسم مطهرش در حسينيه غفران مآب شهر لكهنو به خاك سپرده شد. (2)روانش غريق رحمت حضرت حق باد.
اسفار الأنوار
آغاز سفر
علّامه مير حامد حسين هندى- ره- عصر روز جمعه 22 جمادى الاولى سال 1282 ه. ق. شهر لكهنو را به همراهى برادرش سيد اعجاز حسين ترك نموده و با دليجان و كالسكههاى پُستى به سوى بمبئى و بندرگاهِ آن شهر طى طريق مىكند تا از راه دريا راهى جدّه شود. (3)وى با ارسال نامه، ارتباط خود با خانواده و دوستان را حفظ كرده و آنان نيز به وسيله نامه پاسخش را مىدهند. (4)پس از رسيدن به شهر بمبئى در حسينيهاى كه جايگاه مسافران بوده، مسكن مىگزيند. البته آن محل جاى تميزى نبوده و بخاطر تعفّن و ازدحام جمعيت، به ايشان خوش نگذشته است. (5)به هنگام اقامت در شهر بمبئى، نامهاى از حضرت سلطان العلما- ره- به زبان فارسى دريافت مىكند. (6)در دو مرحله، سر به كتابفروشىهاى شهر بمبئى، كه در آن زمان رونق داشته، مىزند و از كتابهاى چاپ شده آن ديار ديدن مىكند و از گرانى كتاب نيز سخن به ميان مىآورد. (7)حركت به سوى جدّه
امروز دوشنبه 27 شعبان سال 1282 ه. ق. موافق با 25 ژانويه سال 1866 ميلادى است ...، يكى دو ساعت از ظهر گذشته است كه سوار كشتى دخانى (8)شديم، اثاثيه و تمامى
1) نقباءالبشر، ج 1، ص 349
2) اعيان الشيعه، قطع رحلى، چاپ بيروت، ج 4، ص 381
3) اسفارالأنوار، ص 2 تا 37
4) همان، ص 73
5) همان، ص 102
6) همان، ص 109 و 110
7) همان، ص 131، 132 و 133
8) در آن زمان كشتى بخار داراى موتور بوده و مسافرت با آن مطمئنتر و سريعتر از كشتىهاى بادبانى صورت مىگرفتهاست. همچنين در آن روزگار بهترين وسيله مسافرتى دريا به شمار مىرفت.
مايحتاج سفر را با قايقى منتقل كرديم. براى خود و برادرم (سيد اعجاز حسين)- دام ظله- در قسمت درجه سه كشتى جايى را انتخاب نموده، آن را فرش كرديم. كرايه هر نفر از بمبئى تا بندر جدّه يكصد روپيه شد. (1)كشتى تا حدّى بزرگ و از لحاظ كيفيت، درجهبندى شده است؛ درجه چهار، كه عرشه مىباشد، پايينترين درجه آن، از لحاظ كيفيت و قيمت است. جمعيت بسيارى اين درجه را گزيده و كرايه كمترى (هشتاد روپيه) دادهاند.
صبحگاه روز پنجم ماه مبارك رمضان، به بندر عدن رسيديم، كشتى نزديك شط لنگر انداخت؛ عدن ساحلى بسيار زيبا و با صفايى دارد. همراه بعضى از همسفران با قايق به ساحل آمديم و پياده به سوى شهر حركت كرديم. شهر عدن از ساحل فاصله زيادى دارد و هوايش گرم است.
به منظور فرستادن نامه به هندوستان، سرى به اداره پست عدن زدم، پس از ارسال نامه، جهت ملاقات با سيد علوى بن عيد روس، از مشاهير عرفاى مذهب شافعيه، به خانهاش رفتم گفتند: بعد از ظهر وقت ملاقات دارد. چون انتظار كشيدن تا عصر برايم سخت بود و همسفران منتظرم بودند از ديدار وى منصرف شدم. از مردى كه در خانه سيد بود، آب آشاميدنى طلبيدم، تبسّمى كرد و من دليلش را نفهميدم، بعد متوجه شدم كه ماه رمضان است و در مذهب آنان مسافر هم بايد روزه بگيرد!
به كشتى بازگشتم؛ فرداى آن روز، فردى به نام سيد على از سوى سيد علوى به سراغم آمد و از انجام نشدن ملاقات پوزش خواست. او مىگفت: سيد علوى ماهانه 1200 روپيه از حاكمان فرنگ حقوق مىگيرد تا مردم آن سامان را به اطاعت از آنان بخواند و از اغتشاش و مخالفت بر ضد فرنگيان بازشان دارد! (ص 173)
شب هنگام جلسه انسى در كشتى تشكيل شد، بعضى از همسفران روضه خواندند و ما گريه كرديم.
روز يكشنبه دهم رمضان كشتى به بندر حديده رسيد، استخاره كردم به حديده روم شايد كتابى براى خريد پيدا كنم، استخاره بد آمد. فردى بنام ميرزا وزير على را جهت خريد كتاب فرستادم. او كتاب «العِبر» ذهبى را برايم خريد.
شب دوازدهم ماه رمضان، آنگاه كه كشتى بندر را ترك كرد، ناگهان امواجى عظيم و پر
1) روپيه واحد پول هندوستان است.
تلاطم خروشيدن آغاز كرد و اضطرابى غريب بر مسافران؛ بويژه عرشهنشينان چيره شد. از خواب پريدم، به دعا و ذكر و استغفار پرداختم تا دريا آرام گرفت، باز به خواب رفتم، صبح روز دوازدهم شنيدم كه مىگفتند: هنگام تلاطم دريا و اضطراب مردم، يكى از مسافران بنام مولوى محمد على، مقدارى از تربت پاك كربلاى حسينى را به دريا ريخت و دريا آرام گرفت!
در شب چهاردهم نيز باد به شدت مىوزيد، تكانهاى كشتى بسيار شديد بود تا جايى كه وحشت طوفانِ دريا، مسافران را سراسيمه كرد، به قرائت قرآن و ادعيه پرداختم تا شايد دريا به لطف خداوند آرام گيرد.
تا نيمههاى شب خوابم نبرد، اواخر شب بود كه كشتى به محاذات كوه يَلَمْلَمْ رسيد و بسيارى از زائران اهل سنت مُحرم شدند.
ورود به بندر جدّه
جمعه پانزدهم ماه مبارك رمضان به بندر جدّه رسيديم. مكانى در نزديكى گمرك بندر جدّه براى هر نفر در روز يك قروش كرايه كرديم (ص 183).
انجام عمره مفرده قبل از حج
به قصد ورود به شهر مقدس مكه، به احرام عمره مفرده مُحرم شدم. سزاوار است هر فرد مستطيع قبل از آن كه به اعمال مخصوص (عمره تمتمع و حج تمتع) بپردازد، عمره مفردهاى بگزارد تا به نحوه طواف و سعى و ساير واجبات آشنا گردد و به هنگام انجام آنها، با مشكل مواجه نشود و اعمال واجب حجّ را با بصيرت و درك كامل، به پايان رساند، در اين صورت است كه وحشت از سختى اعمال حج و ترس و حيرت از نقص و كاستى در وظيفه دينى را از خود دور مىسازد.
كسى كه براى اولين با به اين ديار مىآيد، به دليل عدم آشنايى با اعمال، ممكن است به كار ناروايى دست يازد كه قابل جبران نباشد؛ ليكن با انجام عمره مفرده و تمرين در طواف و خبره شدن در اعمال و ديدن مشاعر شريفه، مشكلى سراغ وى نخواهد آمد.
در مسير مكه مكرمه به ناحيه حديبيبه رسيديم. هنگام مرور از ميقات حديبيه، نيّت
احرام و تلبيه را بار ديگر تكرار كرديم؛ در حديبيه مسجدى ساختهاند بنام مسجد شُميسى. در آنجا دو علامت نصب شده كه آغاز حدود حرم در اين ناحيه را مىنماياند (ص 192).
در راه اتراق نكرديم و تمامى شب را، بدون استراحت، طىّ مسير نموديم تا به مكه رسيديم.
ورود به مكه مكرّمه
به تاريخ 22 ماه رمضان سال 1282 ه. ق. به مكه رسيديم ... اعمال عمره مفرده را در شب يكشنبه بيست و چهارم رمضان المبارك انجام داديم؛ برادرم طواف اوّل را پياده انجام داد، ليكن بخاطر مريضى، طواف آخر (طواف نساء) را بوسيله شبرى (1)بجا آورد.
صاحب مكانى كه در مكه براى اقامت كرايه كرديم، 22 ريال از ما گرفت. از اين زياده خواهى و گرانى تعجب كرديم! (2)شكايت از مطوّفين
جاى بسى تأسف و نگرانى است كه مطوّفين هيچگونه تلاش و كوششى در جهت آشنا نمودن حجاج به اعمال و مشاعر ندارند و نسبت به امور زائران كم التفات مىباشند، لذا بايد از اعتماد نمودن به مطوفين خوددارى شود؛ گر چه در آغاز اعمال، زائر ناچار است در دام آنان گرفتار باشد! (ص 194).
بعضى از دعاهاى ماه رمضان را، كه در كتاب زادالمعاد ذكر شده، در صبح روز 25 ماه رمضان قرائت كردم، حال گريه و تضرع در وجودم پيدا شد كه انتظارش را نداشتم؛ دانستم اين توفيق از بركت زيارت كعبه مشرفّه است. اميدوارم خداى بزرگ دربهاى سعادت و نيكى را به رويم بگشايد و تقرّب، خشوع، خضوع و تضرّع در پيشگاهش را بنماياند (ص 194).
صبح هنگام به حرم مشرف شدم، طواف مستحبى انجام دادم و دعاهاى طواف را از حفظ خواندم (ص 196).
نزديك باب السلام، گذرم به كتابفروشى افتاد، شرح موطّأ زرقانى و كتاب سراج المنير را، كه شرحى است بر كتاب جامع الصغير، در آنجا ديدم. اين كتابها بيشتر از انتشارات كشور
1) شبرى همان تخت روان چوبى است كه توسط چند نفر حمل مىشود و زائر مريض و يا معلول را با آن طواف مىدهند.
2) بحمداللَّه حجاج جمهورى اسلامى ايران به همت مسؤولين حج با اين گونه مشكلها و نابسامانيها مواجه نيستند، ليكن اين مشكلات كماكان در ارتباط با زائران كشورهايى از قبيل هندوستان و پاكستان و ... وجود دارد.
مصر است. شايد اين دو كتاب را بخرم، ان شاء اللَّه.
در روز 28 ماه رمضان، از حرم خارج شده بودم كه كتابفروشى ديگرى نظرم را به خود جلب كرد، تفسير كبير فخر رازى را- در شش جلد بزرگ- در آنجا ديدم، چاپ مصر بود، از قيمتش پرسيدم، گفت: پنجاه و دو ريال!
كتاب تنبيه الغافلين، از تأليفات فقيه ابوليث سمرقندى، را نيز در آن كتابفروشى ديدم.
كلمهاى از اين كتاب را، كه تبعيد اباذر به ربذه توسط عثمان بن عفان را روايت كرده است، اقتباس نمودم، چون نسخهاى كه نزد من بود غلط داشت.
بعد از ظهر همين روز سرى به كتابخانه حرم زدم. كتاب عجالةالراكب را، كه درباره طبقات علماى مذهب مالكى نگاشته شده، خواستم. شرح حال تقىالدين صاحب كتاب طبقات الشافعية، كه بشدت مشتاق يافتنش بودم، و ترجمه سمهودى و ثعلبى و ابن عربى شارح سنن ترمذى و ... را اقتباس نمودم.
ملاقات با دو زائر ايرانى
29 رمضان المبارك روز جمعه است، اين روز را اهل مكه روز عيد فطر گرفتند. بعضى از اهل سنت از ما مىپرسيدند: امروز روزه هستيد يا نه؟ و ما بر حسب مقتضاى حال به آنان پاسخ مىداديم!
در اين روز دو زائر ايرانى به ملاقات ما آمدند:
1- ملا حسين اصفهانى، وى مردى است با اخلاق نيكو، نور ايمان از سيمايش مىدرخشيد. با ايشان پيرامون مسائلى چند گفتگو نمودم. پاسخهاى نيك و جالبى كه دلالت بر فضل و خوش فهمى وى در امور دين و دنيا داشت، از او دريافتم (ص 197).
2- ملا محمد باقر شوشترى، وى از طلاب ايرانى است و در حوزه درس شيخ مرتضى انصارى- طاب ثراه- شركت مىكرده است. نامبرده سال گذشته (1281 ه. ق.) با پاى پياده به حج مشرف شدهاست، ليكن بهخاطرتنگدستى نتوانستهاست بهوطنش مراجعتكند (ص 198).
سوم شوال دوستم ميرزا محمد هادى، كتابى در تاريخ اشراف مكه بنام «تنضيد العقود السنيّة بتهديد الدّولة الحَسَنية» برايم آورد، مطالبى از اين كتاب را انتخاب كردم، كتاب خوبى
است، درباره شرح حال و تراجم بعضى از دانشمندان مثل صاحب كتاب نسخ المثال و ...
نكاتى دارد.
زيارت قبرستان ابوطالب
پنجمين روز از ماه شوال مصادف است با روز پنجشنبه، به همراه بعضى از دوستان براى زيارت قبور بنىهاشم (1)كه در خارج از شهر مكه واقع است، رفتيم. ابتدا به زيارت قبر حضرت خديجه كبرى- رضى اللَّه عنها- كه در وسط اتاقى قرار دارد و بر روى آن ضريحى است، مشرف شديم. زنان گرداگرد ضريح حضرت خديجه ازدحام كرده بودند پس از زيارت و دعا و گريه با عجله از آنجا خارج شديم. سپس راهى زيارت قبر حضرت آمنه- رضى اللَّه عنها- (2)كه بسان قبر حضرت خديجه داراى ضريح و بارگاه مىباشد، شديم؛ اين حجره در مقابل حجره حضرت خديجه قرار دارد.
پس از زيارت قبر آمنه، به مسجدى رفتيم كه در آن قبر عبدمناف و عبدالمطلب و ابيطالب- رضى اللَّه عنهم- قرار دارد، قبور را زيارت كرده، سوره فاتحةالكتاب قرائت نموديم.
مسجد مذكور را مرحوم ميرزا فصيح از سرمايه مرحوم مغفور سيد ناصر على هندى بنا نموده است. ميرزا فصيح كسى است كه اين سه قبر را تعمير و احيا كرد. پيش از آن كسى به اين قبور بها نمىداد. و اهل سنت آن سه تن را مسلمان نمىدانند! (3)اسامى دوستان و خويشان يادداشت نمودم تا به هنگام زيارت و دعا فراموشم نشوند.
امروز سه شنبه دهم ماه شوال است، به حرم مشرف شدم؛ دو طواف يكى به نيابت از مرحوم پدرم و ديگرى را به نيابت از مادرم انجام دادم. پشت مقام حضرت ابراهيم به دعا در حق دوستان و نزديكان پرداختم.
نامهاى خويشان و وابستگان و دوستان را از پيش يادداشت كردهام تا به هنگام دعا فراموششان نكنم (ص 205)
در همين روز كتاب «العرائس» ثعلبى را كه در قصص انبيا نگاشته و چاپ مصر است، به دو ريال و «العقد الثمين فى فضائل بلد اللَّه الأمين» را هشت قروش خريدم. يكى از دوستان كتابى با نام «الإعلام بأعلام بلد اللَّه الحرام»، كه كتابى است تاريخى، برايم آورد.
مطالبى از آن را گزينش كردم.
شركت در نماز جماعت اهل سنت
پنجشنبه دوازدهم شوال جهت انجام طواف به نيابت از خواهر بزرگترم راهى مسجدالحرام شدم. با پايان يافتن طواف، ظهر فرا رسيد. در مسجدالحرام ماندم و در نماز جماعت ظهر شركت كردم (ص 207).
ارتباط تنگاتنگ حضرت علّامه با كتابخانه حرم و كتابفروشىهاى مكه
حضرت علّامه مير حامد حسين هندى- ره- در اين مسافرت از وقت خود حداكثر استفاده را برده است. وى بجز روزهاى تعطيل، همه روزه به كتابخانه حرم شريف رفته و بهرههاى فراوان از آن گنجينه گرانسنگ كسب كرده است (ص 208).
ايشان پس از مطالعه كتابها، مطالب لازم را استنساخ مىكرد، بطورى سرگرم مىشود كه به سبب اشتغال زياد به مطالعه، سردرد شديدى بر او عارض مىگردد.
در طول اقامتش در مكه، به كتابفروشىها مىرود و از كتب چاپى و خطى ديدن كرده، بعضى از آنها را خريدارى مىكند.
ايشان بمناسبتى از حادثه هجوم سيل به مسجدالحرام و از بين رفتن تعداد زيادى از كتابها سخن بميان مىآورد.
به سوى مدينة الرسول- ص-
علّامه مير حامد حسين- ره- در روز شنبه 29 شوال با شترى كه به 24 ريال كرايه كرده، همراه قافلهاى از زائران، عازم مدينه منوّره مىشود؛ قافله پس از گذر از «وادى فاطمه»، صبحگاه روز دوشنبه، اول ماه ذيقعده به چاهى مىرسد بنام «بئر تفله» كه گفته شده پيامبر خدا- ص- با اصحاب خود در كنار اين چاه فرود مىآيند. اصحاب از شورى و ناگوارا بودن آب چاه، به حضرت شكايت مىكنند. پيامبر- ص- به كنار چاه آمده، آب دهان مبارك به چاه مىاندازند، آب شور چاه به آبى گوارا و شيرين مبدّل مىشود (ص 217).
حضرت علّامه- ره- در جاى جاى اسفار الأنوار از بد خُلقى و زشت سيرتى شترداران راه مكه- مدينه سخن مىگويد.
ايشان در بين راه دعاى اذن دخول مشاهد مقدّسه را از روى كتاب تحفةالزائر حفظ مىكند؛
همچنين تصميم مىگيرد زيارتنامه حضرت رسول- ص- و حضرت فاطمه زهرا- سلام اللَّه عليها- و ائمه بقيع- عليهمالسلام- را به ذهن بسپارد (ص 222).
سرانجام پس از گذشت يازده روز از آغاز سفر، قافله به شهر مدينه منوّره وارد مىشود.
حكايت ادامه سفر
... در بركه آبى از بركههاى مدينه، غسل نموده، لباسهايم را تطهير كردم. خداى متعال را ستايش نمودم كه توفيق پاكيزه شدن را آنگونه كه مىخواستم به من عنايت كرد. سپس عازم زيارت حرم مطهر نبوى- ص- شدم، قبر مقدس پيامبر را زيارت كردم و پس از آن قبر حضرت فاطمه زهرا- عليهاالسلام- را در حجره شريف و مباركش زيارت نمودم! (1)هنگامى كه به زيارت مشغول بودم بارانى شديد باريدن آغاز كرد. مقدارى از آب روضه شريفه، كه به صحن مطهّر مىريخت، به قصد شفا نوشيدم و صورتم را شستشو دادم (ص 231).
پس از زيارت، به كتابخانه حرم شريف نبوى رفتم و نظرى به فهرست كتابخانه انداختم. شب هنگام بار ديگر براى زيارت به سوى حرم مطهر شتافتم. به نيابت از دوستان و خويشان، زيارتنامه خواندم؛ در اثناى زيارت قبر حضرت زهرا- س- حال گريه و زارى عجيبى بر من عارض شده بود كه ناگاه مردكى از مخالفان، از زيارت منعم نمود و گريهام را قطع كرد؛ از نامبالاتى اهل عدوان به شدّت افسرده شدم.
آزار خادمان بيش از خدمتشان است. آنان دشمنى خود را با دوستان اهل بيت- عليهمالسلام- پيوسته ابراز مىكنند و همواره در پى آنند كه از زائران مقدارى پول به جيب زنند، زيرا غرق در حرص و طمع دنيا مىباشند!
زيارت بقيع
امروز پنجشنبه يازدهم ذيقعدةالحرام است. قبل از ظهر به قصد زيارت قبور ائمه بقيع- عليهمالسلام- به بقيع مشرّف شدم. قبور ائمه داراى روضه و حرم است، همچنين قبر عقيل قبه و بارگاهى مستقل دارد و در كنار آن قبر عبداللَّه بن جعفر واقع است. قبر ابراهيم
1) ظاهراً مقصود ايشان همان قبر موجود در وسط خانه حضرت على- ع- مىباشد كه بعضى از علماى شيعه معتقدند قبر حضرت زهرا- س- همان است.
فرزند رسول خدا- ص- نيز برخوردار از قبّه و بارگاه مستقل است.
ساختمانى است در بقيع، گفته مىشود بيتالأحزان است كه درب آن را بستهاند. قبر حليمه سعديه، دايه رسول خدا و قبرهاى عاتكه و صفيه عمههاى پيامبر هر يك بارگاهى مستقل دارند.
تمامى قبور را زيارت كردم. درب حرم چهار امام- عليهمالسلام- بسته بود؛ در كنار درب مطهر نشستم و پس از گريه و دعا و استغفار، دعاى «يا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ المَكارِهْ ...» (1)
را قرائت كردم.
به گنبد و بارگاه حرم ائمه بقيع نظر مىكردم، ديدم كه اسامى امامان مدفون در بقيع را بالاى درب ورودى حرم ننوشتهاند! و تنها به اين جمله بسنده كردهاند: «روضة عباس، عمّ الرسول- صلى اللَّه عليه و آله- و أهل البيت» از بىمهرى و تعصب آنان نسبت به ائمه هدى كه فرزندان راستين پيامبرند، تعجب كردم و در حيرت فرو رفتم (ص 235)، و سپس به خانه بازگشتم.
وروديّه براى زيارت!
دو ساعت از ظهر گذشته بود كه يكى از آشنايان خبر آورد درب حرم ائمه بقيع را باركردهاند، بار ديگر به سوى بقيع روانه شدم. خدّام حرم! از هر زائر 5 قروش مىگرفتند و راه مىدادند. پول را دادم و وارد شدم؛ (2)ضريح بزرگى ديدم كه قبر عباس در آن بود و قبهاى بالاى آن قرار داشت؛ كنار قبر عباس قبه ديگرى ديدم كه قبر چهار امام معصوم؛ يعنى حسن بن على، على بن الحسين، محمد بن على الباقر و جعفر بن محمد الصادق- عليهمالسلام- را در آغوش خود داشت، ضريح مقدس را با حضور قلب زيارت كردم و زيارتنامه را از حفظ خواندم ... به لطف خداى تعالى حال گريه و تضرع يار شد، خدا را بر اين لطف شكر گزاردم، به ذهنم آمد تا از خداى بزرگ بخواهم مرا در اين حال خوش بميراند ....
آقاى ملا محمد باقر شوشترى شاگرد مرحوم شيخ انصارى- طاب ثراه- را ديدم كه با صداى بلند زيارت جامعه كبيره را مىخواند؛ من نيز پس از فراغ از نماز زيارت، زيارت جامعه كبيره را خواندم (ص 237).
حرم ائمه بقيع- عليهمالسلام- از هر گونه زيورآلات و تزيينات ساختمانى تهى است و همين مطلب باعث مىشود حال خضوع و خشوع و توجه بهترى به انسان دست دهد؛ شدت تعصب و دشمنى با اهلبيت- عليهمالسلام- از در و ديوار اين حرم مطهر پيداست.
صبحگاه دوازدهمين روز از ماه ذىقعده، به زيارت حرم مطهر رسول خدا- ص- مشرف شدم؛ پس از آن، قبر مطهر حضرت زهرا- عليهاالسلام- را زيارت كردم. هنگامى كه صورتم را به ضريح چسبانيده، مشغول راز و نياز بودم، خادم لئيم و پستى از من تقاضاى پول كرد، چيزى داخل جيبم نيافتم تا به او بدهم، او مرا از ضريح مطهر دور ساخت و نگذاشت كنار ضريح بمانم ... (ص 239).
كتابخانه مدينه منوّره
كتابخانه مدينه منوره بمراتب از كتابخانه مكه بهتر و زيباتر است، اين كتابخانه داراى فضاى وسيع، فرشهاى نفيس و محيط پاكيزهاى است و حاوى كتابهاى فراوانى است در زمينههاى مختلف؛ كتابهاى كمياب، گرانسنگ و پر منفعتى در اين كتابخانه يافت مىشود متولّيان كتابخانه مدينه، خوش برخورد و داراى اخلاق خوب و پسنديده هستند، تنگ نظر نبوده، با ملاطفت رفتار مىكنند، بعكس متوليان كتابخانه مسجدالحرام!
زيارت بعضى از اماكن و آثار مدينه
روز يكشنبه 14 ذيقعدةالحرام به مسجد قُبا رفتم و در آن مكان نماز گزاردم، مسجد عظيمى است ... مقامى نزديك مسجد است كه بالاى آن چنين نوشتهاند: «مقامُ نزول آية:
لَمَسجدٌ أُسّس على التقوى من اوّل يوم أحقّ أن تقوم فيه ...»
سپس به خانه حضرت على بن ابيطالب- ع- مشرف شدم، محل عبادت حضرت را در خانهاش زيارت كردم و در آن مكان نماز گزاردم، جايگاهى در خانه حضرت قرار دارد كه گويند حضرت زهرا- س- در آن جا با آسياب دستى آرد تهيه مىكرد. محل عبادت حضرت زهرا- س- را نيز زيارت نمودم و در آن مكان نماز گزاردم. همچنين در غرفه ام ابراهيم نماز خواندم (ص 243).
خانه امام صادق- ع- را زيارت كردم. در مقابل خانه حضرت بركهاى بزرگ مملوّ از آب بود. چاه أريس را نيز ديدم. گويند اين چاه همان چاهى است كه انگشتر رسول خدا از دست عثمان در آن افتاد. داخل منطقه عوالى شدم، عوالى داراى حصار و درختان ميوه از قبيل درخت انگور و انار و خرما و غير آن مىباشد.
بعضى از مردم مىپندارند كه عوالى همان فدك است و اين اشتباه است زيرا فدك به مسافت دو منزل از مدينه فاصله دارد.
روز سهشنبه 16 ذيقعدةالحرام به حرم مطهر پيامبر- ص- مشرف شدم. خادمان را ديدم با جاروهايى كه از برگهاى بلند خرما تهيه شده بود، داخل ضريح پيامبر- ص- شدند و ضريح مقدس را جارو كردند سپس جاروهاى تبرك شده را بين مردم تقسيم كردند.
نزديك مغرب است، يك نفر از سادات مدينه كه بحرينىالأصل است به ملاقات من آمد. نامش حسن بن عبداللَّه بحرانى است، او شيعهاى مؤمن و از اهل علم است، كه همراه با ديگر سادات مدينه در خارج از قلعه شهر زندگى مىكند. او به من گفت: از كتابهاى فقهى شرح لمعه، شرايع و مناسك حج مرحوم شيخ محمد حسن نجفى، صاحب جواهر را در اختيار دارم (ص 247).
پيشتر در هندوستان شنيده بودم كه فدك را به سادات مدينه پس دادهاند، از اين رو از وى پرسيدم: آيا فدك را به شما واگذار كردهاند؟
گفت: خير. فدك همچنان در دست حكومت است و دولت آن را در تصرف خود دارد!
... قبر اسماعيل فرزند امام جعفر صادق- ع- را زيارت كردم. قبّهاى بزرگ دارد. در سمت شرقى مقبره، خانه آن حضرت قرار دارد. گفته مىشود: اين خانه همان خانه امام زين العابدين- ع- است. بسيار مسرور و شادمان شدم؛ چون پيش از آن تفحص نموده، خانه حضرت را پيدا نكرده بودم؛ خانه امام سجاد- ع- را زيارت كردم و دعا خواندم ... (ص 261).
وداع با مدينه و حركت به سوى مكّه براى انجام اعمال حج
با نزديك شدن زمان خروج از شهر مدينه، اضطرابى دهشتناك سراسر وجودم را احاطه نموده است، مىترسم از اين اماكن مقدس كوچ كنم در حالى كه حق زيارت و دعا
و استغفار را ادا نكرده باشم. واى بر حال من، چنانچه خداوند منّان به لطف و محبتش كمكم نكند. دلهره از اعمال حج و سختى مناسك، بر قلبم سنگينى مىكند؛ بويژه ناتوانى و مريضىام. از خدا مىخواهم بديده لطف بر من بنگرد تا اعمال سخت و مشقتبار حج را بخوبى انجام دهم (ص 251).
صبح روز شنبه 20 ذيقعدةالحرام زيارت وداع حضرت رسول- ص- را زمزمه كردم، سپس به قبرستان بقيع رفتم و زيارت وداع ائمه بقيع- ع- را نيز خواندم.
بعد از ظهر همين روز مدينه منوره را به سوى مكه مشرفه ترك كردم.
مسجد شجره در سال 1282 ه. ق.
مسجد شجره مسجدى بسيار با اهميت و يكى از مواقيت است، سقف ندارد و تنها از سه جهت ديوار دارد. جاى تعجب است، مسجدى كه ميقات اهل سنت نيز هست، چرا بايد چنين وضعى داشته باشد؟!
خدا را سپاس مىگويم كه توسط يك مرد آشنا توانستم مسجد شجره را پيدا كنم و از آن جا مُحرم شوم.
مطلب شگفتآور اين كه مشاهده كردم گروهى از اهل سنت از مدينه محرم شدند و گروهى بدون احرام از ميقات «مسجد شجره» گذشتند تا در رابغ محرم شوند!
جمّالان و شترداران- خذلهم اللَّه- شتران را كنار مسجد شجره نگه نمىدارند راه خود را همچنان طى مىكنند. پس از محرم شدن با پاى برهنه راه افتادم و به گمان اين كه شتردار از مسجد شجره دور شده، با شتاب و عجله حركت كردم تا به او برسم اما معلوم شد كه وى هنوز پشت سر است و توقف نمودم ...
سزاوار است شخص مسافر نه به رفيق و همسفر دل ببندد و نه به مال و امكانات؛ زيرا چه بسا حادثهاى پيش آيد كه از هيچيك كارى ساخته نباشد. ياور و حامى واقعى تنها خداوند متعال است و بس. با توكّل به اوست كه تمام گرهها و مشكلات انسان حلّ مىشود وگرفتاريها مرتفع مىگردد.
روز شنبه 29 ذيقعدةالحرام به هنگام مغرب، در حال طى طريق بوديم كه هلال ماه
ذيحجةالحرام را ديديم و خدا را ستايش نموديم كه اختلافى وجود نخواهد داشت.
با يارى و تأييدات خدا، صبحگاه روز پنجشنبه سوم ذيحجةالحرام سال 1282 به مكه مشرفه رسيديم (ص 274).
حركت به سوى مشاعر مقدّس
بين ما و اهل سنت يك روز اختلاف است، متأسفانه نمىتوانيم در روز ترويه محرم شويم؛ چرا كه عامّه (اهل سنت) روز هفتم ذيحجه را هشتم اعلام كردند و از مكه خارج شدند.
لذا براى ما ممكن نشد در مكّه بمانيم، ما هم پس از خواندن نماز عشا محرم شده، به طرف منا كوچ نموديم. اوائل شب به منا رسيديم؛ بعضى از حاجيان ايرانى كه با ما همراه بودند در منا ماندند و ما به راه خود ادامه داديم؛ پيش از طلوع آفتاب به سرزمين عرفات رسيديم و در آنجا نماز صبح را خوانديم (ص 276).
سهشنبه هشتم ذىالحجةالحرام است ... در آخرين لحظات امروز. اهل سنت عرفات را ترك كردند (زيرا اين روز را نهم ذيحجه تلقى نمودند) ليكن حجاج ايرانى و هندى و تمام پيروان مذهب اماميه در منا ماندند.
ظهر روز چهارشنبه نيت وقوف در عرفات كرديم و تا غروب آفتاب در آنجا مانديم و پس از غروب آفتاب از عرفات خارج شده، راهى مشعرالحرام شديم. اوائل شب به مشعرالحرام رسيديم و نماز مغرب و عشا را در آن جا گزارديم.
هنگام طلوع فجر، نيت وقوف در مشعرالحرام كرده، پس از طلوع آفتاب از مشعرالحرام خارج شديم (277).
نيمروز پنجشنبه به سرزمين منا رسيده، خيمه را نزديك مسجد خيف برپا نموديم، سپس براى رمى جمره عقبه حركت نموديم. يكى از آشنايان، پس از رمى جمره عقبه به نيابت از من قربانى نمود.
پس از صرف نهار سر را تراشيده، از احرام خارج شديم، آنگاه براى انجام بقيه اعمال حج، الاغى كرايه كرده به سوى مكه رهسپار شديم ... اعمال را تمام كرديم، نزديك غروب آفتاب به منا بازگشتيم.
روز يازدهم ذىحجه در منا مانديم، شب دوازدهم را هم در آنجا بيتوته كرديم، بعد از ظهر روز دوازدهم از منا خارج شديم.
روز يكشنبه دوازدهم ذيحجه است، دو ساعت به وقت مغرب باقى مانده كه وارد شهر مكه شديم.
مشكل لاشههاى قربانى در منا
در اثر كثرت قربانى در سرزمين منا و ازدحام جمعيت و تنگ بودن مكان، بوى مشمئز كننده لاشههاى حيوانات ذبح شده، هواى منا را به شدت آلوده كرده است. با اين كه دولت تبليغ و تأكيد مىكرد كه در نظافت قربانگاه كوشا است و قربانىها را از منا خارج مىكند و دستور داده بود حاجيان قربانى خود را بالاى كوه ذبح كنند، ليكن در عين حال از بوى بد و ناراحت كننده آن، بسيار اذيت شدم و پس از بازگشت به مكه در بستر مريضى افتادم.
تعداد ديگرى از حجاج نيز مريض شدند (ص 279).
حركت به سوى جدّه
عصر روز جمعه 25 ذيحجه از مكه خارج شديم و ديگر بار گرفتار جمّالان و شترداران گشتيم. روز يكشنبه 27 ذيحجه وارد جدّه شديم و خود را براى سفر به سوى عراق از راه بندر عباس و بندر بوشهر و بصره آماده نموديم.
پايان سفرنامه
حضرت علّامه مير حامد حسين هندى- ره- پس از آن كه مسائل و مشكلات سفر و نيز وضعيت اهالى بندرها و شهرهاى موجود در مسير دريايى بين جده و بصره را حكايت مىكند، به كشور عراق مىرسد و كاظمين و سامرا و كربلا و نجف اشرف را زيارت مىكند، با دوستان خود ديدار نموده، كارهاى فرهنگى علمى خود را پى مىگيرد و سرانجام سفرنامهاش را در شهر كربلا به تاريخ ششم ماه رجب سال 1283 هجرى قمرى به پايان مىرساند.
پى نوشتها:
بيماريهاى مزمن كم كم با بالا رفتن سن، بروز كرده و شدت مىيابد. حاجيان در مجموع از گروههاى سنى نسبتاً بالايى هستند، از اينرو ميزان شيوع بيماريهاى مزمن هم در آنها بيشتر است. در بعضى از اين افراد بيمارى مزمن قبل از رفتن به حج شناخته شده و تحت درمانند و در برخى ديگر اولين علائم بيمارى به هنگامى كه در سفر حج هستند بروز مىكند.
در اينجا از چند بيمارى كه در سفر حج از شيوع بيشترى برخوردار بوده و در مواردى موجب مرگ و مير زائران مىشود، سخن به ميان آمده و از ذكر بيماريهاى نادر خوددارى بعمل خواهد آمد.
بيماريهاى شايع عبارتند از:
بيماريهاى «قلبى و عروقى»، «ريوى»، «ديابت» و «كليوى».
بيماريهاى قلبى
از بين بيماريهاى قلبى و عروقى، شش دسته زير قابل ذكرند:
1- بيمارى عروق كرونر 2- بيماريهاى دريچهاى قلب 3- نارسايى احتقانى قلب 4- آرتيمىها 5- افزايش فشار خون شريانى 6- تپش قلب به علت اضطراب نوروز] Neurosis [و مصرف بىرويه قرصهاى ضد باردارى.
بيمارى عروق كرونر
قلب از دو رگ كرونر راست و چپ كه از قسمت ابتدايى آئورت منشعب مىگردد، خونِ مورد نياز خود را دريافت مىكند. آترواسكلروز مهمترين بيمارى عروق كرونر مىباشد كه طى آن پلاكهايى كه از چربى و مواد نكروزه و سلولهاى مختلف تشكيل شده، بداخل رگ برجستگى پيدا كرده و بتدريج سب تنگى و سرانجام موجب انسداد رگ مىگردد. بين مقدار خونى كه به عضله قلب مىرسد و عواملى كه مصرف مواد مختلف بخصوص اكسيژن را در قلب تغيير مىدهند، بايد تعادلى موجود باشد تا عضله قلب (ميوكارد) بتواند بطور طبيعى كار خود را انجام دهد وگرنه عضله دچار علائم ايسكمى] Ischemia [يا كم رسيدن خون به
ميوكارد مىگردد. مهمترين عواملى كه مصرف اكسيژن توسط عضله ميوكارد را افزايش مىدهند عبارتند از:
الف- تعداد ضربان قلب در دقيقه يا Heart Rate
ب- فشار خون شريانى
ج- قدرت انقباضى قلب يا) Contractility (
با پيشرفت ضايعات آترومايى] Atheromatous [در عروق كرونر و تنگ شدن عروق بخصوص وقتى كه بيش از 60 تا 70% كاهش در قطر رگ ايجاد شده باشد، ميزان خونى كه به عضله قلب مىرسد محدود مىگردد و هر عملى كه ميزان مصرف اكسيژن توسط قلب را زياد نمايد، سبب بروز و يا تشديد علائم بيمارى عروق كرونر مىگردد كه بنام بيمارى «ايسكمى قلب» يا I Schemic Heart Disease نيز معروف است.
با توجه به جدول شماره 1، هرگاه فردى كه گرفتار بيمارى عروق كرونر است، از محيط معتدل به مناطق گرم مثل سفر حج برود و ميزان فعاليتش زياد گردد، علائم بيمارى بروز مىكند و اگر علائم از پيش وجود داشته، شدّت مىيابد.
(جدول شماره 1)
تعداد ضربانميزان فشارقدرت انقباضىميزان اكسيژن در
اثر عوامل مختلف
قلب در دقيقهخون شريانىعضله قلبدسترس عضله ميوكارد
افزايش درجه حرارت محيط
افزايش فعاليت بدنى
اضطراب و افزايش فعاليت سيستم
عصبى خودكار بخصوص سيستم
سمپاتيك
مصرف نكردن داروها
افزايش انعقادپذيرى خون
حاصل كار
علائم بيمارى عروق كرونر متعدد بوده و ممكن است بصورت؛ «آنژين صدرى»، «نارسايى عروق كرونر»، «انفاركتوس ميوكارد»، «انواع آرتيمىها»، «نارسايى قلب» و يا «مرگ ناگهانى» باشد.
با افزايش انجام عمل جراحى باى پاس عروق كرونر] Coronary Bypass [بعنوان يكى از راههاى درمان علائم بيمارى عروق كرونر، تدريجاً تعداد بيشترى از اين افراد در بين حجاج بيت اللَّه الحرام ديده خواهند شد.
بيماريهاى دريچهاى قلب
با اين كه حاجيان، قبل از سفر، مورد معاينه طبى قرار مىگيرند، در عين حال بيماريهاى دريچهاى قلب، كه به علل زير ايجاد شدهاند، بكرّات ديده مىشود:
شدتهاى مختلف.
بيمارى دريچههاى قلب در اثر روماتيسم قلبى، خصوصاً انواع تنگى دريچه ميترال.
نارسايى دريچه ميترال.
تنگى و نارسايى همراه با دريچه ميترال.
نارسايى (و تنگى) دريچه آئورت.
ابتدايى هر دو دريچه ميترال و آئورت.
نارسايى و (تنگى) دريچه تريكوسپيد.
حجاج مبتلا به روماتيسم قلب را مىتوان به سه دسته تقسيم كرد:
الف- آنهايى كه قبل از سفر حج مورد شناسايى واقع شده و دارو مصرف مىكنند و يا مورد عمل جراحى واقع شدهاند و دريچههاى مختلف قلب آنها ترميم يا تعويض شده است.
ب- آنهايى كه قبل از سفر حج مورد شناسايى واقع شده ولى دارويى مصرف نمىكنند و عمل جراحى هم نداشتهاند.
ج- آنهايى كه در اثر بروز علائم به هنگام سفر حج مورد شناسايى قرار مىگيرند.
ساير بيماريهاى دريچهاى قلب؛ مانند پرولاپس دريچه ميترال.] Prolapse Mitral Valve [با توجه به جدول شماره 2 علائم بالينى اين بيماران خواه قبلًا مورد شناسايى واقع شده باشند و يا بهنگام سفر حج مورد تشخيص قرار گيرند، به هنگامى كه در سفر حج هستند علائم بيماريهاشان شدت مىيابد.
(جدول شماره 2)
اثر عوامل مختلف حاصل كار
افزايش درجه حرارت افزايش ضربان قلب و شدت يافتن علائم
افزايش فعاليت بدنى افزايش ضربان قلب و شدت يافتن علائم
اضطراب افزايش ضربان قلب و شدت يافتن علائم
رعايت نكردن رژيم غذايى و افزايش مصرف نمك بروز علائم نارسايى قلب و شدت يافتن علائم
مصرف نكردن داروها بروز نارسايى قلب و افزايش ضربان قلب
و شدت يافتن علائم
مصرف نكردن داروى ضد انعقاد در افرادى كه سابقه امكان پيدايش لخته خون در قلب و پيدايش آمبولى
عمل دريچه قلب دارند خصوصاً آمبولى مغز
پيدايش انواع آريتمىها شدت يافتن علائم
توضيح اين كه: متأسفانه در اين مختصر امكان بحث درباره علل شدت يافتن علائم، در اثر عوامل ياد شده نيست و خواننده به كتابهاى مربوط در اين زمينه ارجاع مىشود.
نارسايى احتقانى قلب
نارسايى احتقانى قلب متعاقب بسيارى از بيماريهاى قلبى عارض مىشود از جمله:
در افراد مبتلا به افزايش فشار خون شريانى.
در افراد مبتلا به بيماريهاى دريچهاى قلب.
در افراد مبتلا به بيمارى عروق كرونر.
در افراد مبتلا به انواع كارديوميوپاتىها] Card iomyopat hies [.
در اثر آريتمىهاى مختلف.
در افراد مسن (پير قلبى).
نارسايى ممكن است بصورت مزمن و تدريجى پيش آيد و يا بطور حاد عارض شود.
جدول شماره 3 علل شدّت يافتن علائم بالينى نارسايى احتقانى قلب را در سفر حج نشان مىدهد.
(جدول شماره 3)
افزايش ضربانافزايش فشار خونتأثير بر قدرت
اثر عوامل مختلفتشديد علائم
قلب شريانى انقباضى قلب
افزايش درجه حرارت
افزايش فعاليت بدنى
اضطراب
رعايت نكردن رژيم غذايى وافزايش
مصرف نمك
مصرف نكردن داروها
حاصل كار
آرتيمى و پلاكها
انواع آرتيمىها و پلاكها در افراد مبتلا به بيماريهاى زير ديده مىشود:
در بيمارى عروق كرونر.
در بيماريهاى دريچهاى قلب.
در انواع كارديوميوپاتىها.
در نارسايى احتقانى قلب به هر علت.
در اثر اختلال در سيستم هدايتى قلب و نيز پيدايش انواع پلاكها خصوصاً پلاكهاى دهليزى بطن و شاخهاى.
در اثر اختلال در كار گره سينوسى] Sick Sinus Synorome [.
و هرگاه بيمارى اوليه در اثر عواملى كه اينك ذكر شد و يا ذيلًا ذكر خواهد شد، شدت يابد، ميزان حدوث آرتيمى بيشتر شده و امكان درمان آنها هم مشكلتر مىشود.
افزايش فشار خون شريانى و عوارض ناشى از آن
بيش از 20% افراد بشر به اين بيمارى گرفتار بوده و يكى از علل عمده معلول و زمينگير شدنِ افراد و نيز مرگ و مير مىباشد.
جدول شماره 4 علل مختلف افزايش فشار خون شريانى در افراد مبتلا به اين بيمارى را در سفر حج نشان مىدهد.
(جدول شماره 4)
اثر عوامل مختلفافزايش يا كاهش فشار خون شريانى
افزايش درجه حرارت محيط و افزايش تعريق
افزايش فعاليت فيزيكى
اضطراب و افزايش فعاليت سيستم عصبى سمپاتيك
افزايش مصرف نمك
مصرف نكردن داروها
حاصل كار
تپش قلب و دردهاى نامشخص غير قلبى در سينه
در سفر حج بطور مكرّر افراد مختلفى كه بسيارى از آنها جوان و سالم هم هستند، با شكايات مختلف قلبى و عروقى بخصوص تپش قلب و دردهاى نامشخص در سينه به درمانگاه و بيمارستانها مراجعه مىنمايند و تقاضاى دريافت دارو دارند. اينان بيشتر يا دچار اضطراب و نوروز] Neurosis [و آستنى] Ast [و هيپوتانسيون ارتواستاتيك] Orthostatic Hypotension [بوده و يا در اثر مصرف بىرويه قرصهاى ضد باردارى دچار علائم فوق شدهاند، و بيشترشان با پرسش كافى راجع به شكايات آنها و نحوه بروز ناراحتىها و نيز معاينه فيزيكى كامل و كنترل فشار خون و گاهى انجام الكترو كار ديوگرافى به منظور دادن اطمينان كافى و در برخى مواقع با دادن مقادير كم آرام بخش راضى شده و به كاروان خود مىروند، عدم رعايت نكات فوق سبب مراجعه مكرر آنها مىگردد.
بيماريهاى ريوى
در اينجا بايد به دو دسته بيمارى در ريهها و مجارى هوايى اشاره نمود:
مقامات عربستان سعودى با مطالعات مقدماتى و ناكافىاى كه بعمل آوردهاند؛ چنين معتقدند كه عوامل بيمارى از خارج كشور بداخل عربستان توسط حجاج آورده مىشود.
** دسته دوم از بيماريهاى ريوى كه به هنگام حج مشاهده مىگردند؛ عبارتند از:
موارد مزمن برونشيت و آمفيزم و آستم و آنچه كه به اسم: C. O. P. D و يا Chronic Obstructive Pulmonary Disease.
خوانده مىشود كه افراد مبتلا آنها را يا از قبل داشتهاند و يا به هنگام حج شدت مىيابند. جدول شماره 5 بعضى علل احتمالى شدت يافتن C. O. P. D را در حج نشان مىدهد:
(جدول شماره 5)
علل شدت يافتن C. O. P. D در سفر حج
1- هواى خشك عربستان.
2- افزايش درجه حرارت محيط.
3- قرار گرفتن بيماران در معرض سيستمهاى تهويه نامأنوس.
4- قرار گرفتن در معرض ويروسها و باكتريهاى جديد.
5- آلودگى هوا به مواد مختلف.
6- مصرف دخانيات.
7- فعاليتهاى فيزيكى غير معمول.
8- عرق كردن زياد.
9- اجتماع زياد افراد در اطاقهاى محدود كاروانها.
10- مصرف نكردن دارو.
بيمارى قند يا ديابت
بيماران ديابتى نيز به هنگام سفر حج دچار مشكلات زيادى مىشوند و ميزان نياز آنها به دارو، گاهى كاهش و گاهى افزايش مىيابد و موارد هيپوگليسمى و يا هيپرگليسمىهاى شديد در اين بيماران زياد ديده مىشود.
جدول شماره 6 بعضى از علل احتمالى را نشان مىدهد.
(جدول شماره 6)
علل احتمالى كه سبب شدت يافتن ديابت شده و يا ميزان نياز به داروهاى ديابتى را تغيير مىدهد.
1- عدم كنترل كافى ديابت قبل از آمدن به سفر حج.
2- رژيم غذايى نامناسب براى بيماريان ديابتى در سفر حج.
3- افزايش درجه حرارت محيط.
4- افزايش ميزان فعاليت بدنى.
5- عدم مصرف كافى داروها.
6- بىسوادى و بىاطلاعى بيماران ديابتى از بيمارى خود و گهگاه مقاومت بعضى از بيماران در مقابل مصرف
انسولين.
بيماريهاى كليوى
افرادى كه دچار بيمارى مزمن كليوى هستند به هنگام سفر حج دچار مشكلات زيادى مىشوند و برخى از آنان كه سابقه ابتلاى به سنگ مجارى ادرارى را دارند مجدداً دچار شن و يا سنگهاى كلوى مىشوند، ولى افراد سالم ديگرى هستند كه هيچگونه سابقه سنگ كليه نداشته و در سفر حج براى اولين بار دچار شن و سنگ كليه مىگردند.
(جدول شماره 7)
علل شدت يافتن بيماريهاى كليوى و بروز سنگ كليه
1- افزايش درجه حرارت محيط.
2- رژيم غذايى نامتناسب.
3- عرق كردن زياد.
4- مصرف نكردن مايعات به اندازه كافى.
5- اختلال آب و الكتروليتها.
6- تغليظ بيش از حدّ ادرار.
لازم به گفتن است كه بكرّات، افراد سالمى به درمانگاههاى هيأت پزشكى با سوزش ادرار مراجعه مىنمايند، و آزمايش ادرار هيچگونه عفونتى را نشان نمىدهد، علت ناراحتى در اغلب اين موارد تغليظ بيش از حد ادرار و اسيدى بودن آن است كه به هنگام دفع، سبب سوزش مجراى ادرار مىشود. مصرف كافى مايعات و احتراز از رفتن و ماندن در هواى گرم و بخصوص پس از عادت كردن به محيط كه پس از يك هفته تا ده روز حاصل مىشود، مشكل بيماران را برطرف مىنمايد.
از آنچه كه بيانش گذشت، بطور خلاصه مىتوان گفت كه:
بيشتر بيماريهاى مزمن در مراسم حج، در حاجيانى كه از مناطق معتدل آمدهاند در اثر تداخل عوامل متعدّد شدت مىيابد و براى درمان آنها پزشكان و مقامات مسؤول بايد اطلاعات كافى درباره هر يك از اين بيماريها و عوامل تشديد كننده آنها داشته باشند تا نتيجه مثبت از درمان بدست آورند، و بسيارى از آنها قابل پيشگيرى بوده و احتياج به دارو و يا داروهاى اضافى نيست. همچنين با توجه به مسأله استطاعت مىتوان گفت كه:
به افرادى كه بيماريشان شديد و كنترل نشده است اجازه رفتن به حج را نبايد داد.
به افرادى كه بيماريشان شديد نيست و قدرت رفتن به حج را ندارند، بايد داروى مناسب و كافى داده شود تا با خود به سفر حج ببرند، و به آنها آموزش كافى درباره بيماريشان داده شود و توصيههاى لازم و دستورات بهداشتى، پيشاپيش بدانها ارائه گردد.
حجاج را نبايد از نظر اعمال و مناسك وحشت زده نمود و ترسانيد. بسيارى از نگرانيهاى حجاج، از اين مسأله برمىخيزد كه مىترسند شايد نتوانند اعمال خود را به سبب بيمارى بدرستى انجام دهند و يا پس از انجام اعمال نتوانند به موطن خود بازگردند.
موارد بيمارى را پزشكان و مقامات مسؤول به سرعت بايد درمان مناسب و كافى نمايند تا از شدت يافتن بيمارى و زمينگير شدن بيمار و يا مرگ او پيشگيرى شود.
در اولين قسمت بحث پيرامون «جايگاه حج در فرهنگ ارتباطات» كه در فصلنامه ميقات حج شماره 8 درج گرديد، به دو محور اصلى ارتباط، يعنى «پيام حج» و «انتقال پيام» اشاره كرديم و مطالبى درباره «منبع پيام»، «محتواى پيام»، «خاستگاه پيام»، «جايگاه پيام» و «ساختار پيام» ذكر شد و همچنين در مورد «انتقال پيام» «به ابزار و علائم پيام» و بعضى از كدها و رموز ديجيتالى و آنالوگ آن اشاره مختصرى داشتيم. دو محور اصلى ديگر ارتباط، باقى ماند، يكى «گيرنده پيام» و ديگرى «هدف و آثار پيام» كه در پايان نوشتار قبلى، به مقاله بعد واگذار شده بود كه اينك مختصراً به آن مىپردازيم:
سوم: گيرنده پيام (ناس)
مهمترين عنصر كار آمد و محور مؤثر در ارتباطات، «گيرنده پيام» است.
گيرنده است كه هويت پيام را عينيّت مىبخشد و هم اوست كه هادى عمده پيام محسوب مىشود.
وقتى چيزى مىنويسيم، آنچه اهميت دارد خواننده است و وقتى صحبت مىكنيم شنونده مهم است و هر وقت پيامى ارسال مىگردد- خواه كلامى يا غير كلامى- گيرنده است كه با دقت و دريافت و تفسير وعكس العمل خود، ارسال پيامى را و ظرفيت و كيفيت و تأثير آن را نشان مىدهد.
در حج، گيرنده پيام «ناس» است و خطاب به همه انسانها است. هر چند وسعت مفهومى كلمه «ناس» شامل كليه آحاد مىباشد ولى بنابر شاخصههاى مذكور در آيات مربوطه، گيرنده پيام، ناسى خواهد بود كه از ويژگيهاى خاصى برخوردار باشد.
ناس مأنوس ونه ناس نسناس. ناسى كه با خدا و خلق خدا و خويشتن خويش مأنوس است.
ناسى كه از انس مايه دارد، سزاوار اعتكاف در بيت ربّ است ولى ناسى كه از نسيان بهره گرفته، در خور فراموشخانه است.
خلاصه، ناس با ولايت، ناس با برائت، ناس با جمعيت، ناس با طهارت، ناس مستطيع و مقاوم، گيرنده پيام عظيم و عزيز حج مىباشد.
ذيلا به بعضى از موارد كلمه «ناس» كه در آيات مربوط به حج ذكر شده توجه مىكنيم:
از لب زمزم شنو اين زمزمه كزنم ما زنده دلند اين همه
الف: ناس پناهنده به ربّ و امنيت طلب و مقاوم وطاهر كه فرموده است: «و اذ جعلنا البيت مثابهً للناس و امنا و اتخذوا من مقام ابراهيم مصلى و عهدنا الى ابراهيم و اسماعيل أن طهّرا بيتى للطائفين و العاكفين و الركّع السّجود!.» (1)
كلمه «مثابه» مشعر بر آن است كه نيل به ثواب و اجر، فقط در اين مكان حاصل مىشود و اينجا مكان رجوع براى كسب جزا است و صاحب بيت، ثوب و جامه اى به حاجى مىپوشاند كه در خور لطف خداوندى است و آمدن به اينجا نائل شدن به ثوب و ثوابى است كه نمىتوان توصيف كرد و خلاصه: حج تعيين ثواب است. و به همين جهت «مثابة للناس» فرمود و نفرمود «مثابة الناس» چرا كه بهره و سودى است كه خداوند به انسان بخشيده و نه فقط بازگشتگاهى كه انسان مىطلبد و از اين روى بزرگان و عرفاى اسلامى با استفاده از همين اشاره كه در آيه است، استنباط مىكنند كه حج به دعوت حق بيشتر است نه با همت و
1) بقره: 125
نه با قسمت و نه با ثروت.
امام صادق- ع- فرمود:
«قد ترى الرجل عنده المال الكثير أكثر من الزاد والراحلة فهو لا يحج حتى يأذن اللَّه تعالى فى ذلك.»
«چه بسيار ثروتمندانى كه توفيق طواف بيت ندارند مگر كه حق تعالى دعوتشان كرده و توفيق عنايت كند.»
كلمه «امن» در آيه نيز بيانگر آن است كه بيت خدا نه تنها مأمن است بلكه، امنيت مطلق است و امنيت واقعى «از اينجا» و «در اينجا» است و در جاهاى ديگر اعتبارى و غير واقعى ونسبى است.
نكته قابل توجه اين كه «جعل» دراين آيه همانند آيه قبل از آن است كه فرمود:
«قال انى جاعلك للناس اماماً.» «1»
«جعل» تشريعى و تكليفى نيست بلكه تكوينى مىباشد به اين معنا كه چون انسانها، طبيعتاً جوياى رهبرى هستند، بر آنان جعل امام مىشود و چون فطرتاً امنيت طلب و پناه خواهند، برايشان جعل مثابت و امنيت مىشود.
پس ناسى مخاطب و گيرنده پيام است كه فطرت سليم خود را حفظ كرده و از ولايت امام معصوم بهره مند و از رهبرى ستم پيشه دور مانده باشد. ناسى كه بر اساس نياز ذاتى، به سراغ امنيت مقدس معنوى مىرود و استمراراً بدان سوى بازگشت و مراجعه دارد.
ناگفته نماند مقصود از «مقام ابراهيم» در آيه كريمه، نبايد مكان محدود ياسنگ مخصوصى باشد كه هنگام ترفيع قواعد بيت، حضرت ابراهيم روى آن ايستاده است، چون فرمان «اتخذوا» محدود به ظرفى خواهد بود كه قطعاً جابجا شده است. مضافاً براين كه نماز طواف پشت مقام است نه بر روى مقام، ولهذا بسيارى از مفسرين، همه حرم و مواقف حج را مقام ابراهيم مىدانند «2» بنابراين مقام يعنى شأنيّت قيام مانند:
مقام علم، مقام عبادت، مقام معنوى، كه بيان موقعيت است. داراى توسعه مفهومى و هممعناى مكان قيام علمى وعملى خواهد بود البته مقام ابراهيم در كنار بيت خدا، نشانهايست از تبلور قيام حضرت ابراهيم و رمزى است از مقام واقعى و موسّع آن بزرگوار.
سالها سجده صاحب نظران خواهد بود بر زمينى كه نشان كف پاى تو بود
با توجه به آنچه ذكر شد، ناسِ گيرنده پيام، كسانى خواهند بود كه قطعاً در مسير قيام ابراهيمى قرار گرفتهاند تا در اعلاى كلمه توحيد، واعتلاى دين خدا، به اقامه نماز وقيام للَّه جامه عمل پوشند.
اين است كه چنين ناس پناهنده به حق، وامنيت خواه وقيام كننده وابراهيمى، كه نه تنها در جسم وجان پاك است، بلكه معيار طهارت است، بدانجا مىرسد كه بيت اللَّه را دو پيامبر براى ضيافتش از هر گونه رجس و قذارت و آثار غير خدايى، تطهير مىكنند و در طهارت نگه مىدارند كه فرمود:
«وعهدنا الى ابراهيم واسماعيل ان طهرا بيتى للطائفين والعاكفين والركع السجود.» (1)
و فرمود:
«وطهّرا بيتى للطائفين والقائمين والركع السجود.» (2)
ب: ناس بركت خواه و آزاده و راه ياب و امنيت طلب و با ولايت كه فرموده:
«ان اول بيت وضع للناس للذى ببكة مباركاً و هدىً للعالمين فيه آيات بيّنات مقام ابراهيم و من دخله كان آمنا» (3)
«پيشترين خانه بركتمند و راه بخش جهانيان، همان است كه درمكان پر ازدحام و سخت، براى انسانها قرار داده شده، در آن نشانههاى روشن، مقام ابراهيم، وجود دارد و هر كه در آن داخل شود در امان است.»
«اوليت» در آيه، به قرينه آياتى، مانند انعام: 4، انعام: 110، اعراف: 143، توبه: 108، زخرف: 81، به معناى «اوليّن» در مقابل «دومين» و «سومين» نيست بلكه اوّليت شرطى و مقدم زمانى است كه به معناى زودترين و پيشترين معنا مىشود، يعنى خانهاى كه از حيث بركت و هدايت و امنيت و عبادت، داراى اولويت و اوّليت زمانى است؛ «كانت البيوت قبله و لكنه كان اول بيت وضع لعبادة للَّه» (4)
اين اوصاف مقدس بيت اللَّه، نشانههايى از گرايشات طبيعى «ناس» مىباشند؛ يعنى اين مردمند كه فيض و فضل مستمر و راهيابى و امنيت مداوم را طالبند و اين مهم، ميسّر نخواهد شد جز باتفضّل الهى و آنهم در خانه مردمى.
اوصاف مذكور در آيه- بركت، هدايت و امنيت- با توجه به سياق آيات قرآنى، در موارد
خاصى است كه تماماً گوياى عظمت و قداست خانه خدا و بزرگوارى و طهارت حجاج بيت اللَّه خواهد بود كه مختصراً اشاره مىشود:
«بركت خانه خدا»، همانند بركتى است كه در مورد ليلة القدر و قرآن و نبوت و مسجد الاقصى، در ديگر آيات قرآنى ذكر شده است.
يعنى، اماكن و ازمنه ومكاتب غير وابسته به شرق وغرب كه فقط به منبع نورانى الهى متصلند، همه منابع نورى و مبارك مىباشند كه فرمود:
«مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية» (1)
با توجه و دقت در آياتى كه بركت و مبارك بودن را ياد آورى فرموده، دريافت شاخصه وخصيصه بركت، به دست مىآيد.
كه خانه خدا وابسته به جايى و حكومتى و حاكميتى و چپ و راستى نيست.
جز وابستگى به خداوند و اللَّه مبارك نخواهد بود. از اين روى در كتاب خدا، قرآن، يكى از نامها و عناوين كعبه «بيت عتيق» است، يعنى خانه آزاد از هر گونه حاكميت و وابستگى به قدرتهاى مادى؛ انهّا سمىّ بالبيت العتيق لانّ اللَّه اعتقه من الجبابره.
بنابراين، ناس بركت خواه الزاماً بايد آزاده وآزادگى ياب باشد تا از بركات اين خانه بهرهمند گردد. به وسائل الشيعه ج 9، صفحه 347 مراجعه فرماييد.
«هدى للعالمين»؛ اطلاق هدايت وعموميتى كه در عالمين مىباشد، بيانگر لطف عميم و رحمت واسعه خداوند است. هدايت شامل تمام ابعاد آن: همانند، هدايت تكوينى، هدايت تشريعى، هدايت نفسانى، هدايت عقلانى، هدايت فطرى، هدايت غريزى، هدايت اشراقى- با هر دو معناى هدايت، يعنى ارائه طريق و ايصال الى المطلوب براى جهانيان- است، يعنى همه ذوى العقول و ذوى الارواح و خلاصه همه آنچه كه در عوامل مختلف هستند، كرّوبيان، جنيان انسانها، همه و همه در طواف بيت اللَّه، مشمول هدايت الهى خواهد بود. هر كدام بنا به ظرفيت وجودى خود از اين فيض بهره مند مىشوند كه فرمود: «فسالت أودية بقدرها.»
و هيچكدام بى بهره نخواهند ماند و از اين رو حاجى بيت اللَّه و طائف كعبه- هر چقدر هم دور از عرفان لازم باشد- دست خالى بر نخواهد گشت. البته حجاج واقى كه از همه
1) نور: 35
مواهب و ابعاد هدايت برخوردار شوند، كم خواهند بود كه معصوم- عليه السلام- فرمود:
«ما اكثر الضجيج و أقل الحجيج» (1)
«و من دخله كان آمنا»، «و هر كس در آن وارد شود در امنيت است»، كه خانه و بلد وحى، نه تنها آمن است، بلكه هر كس در آن وارد شود نيز داراى منزلت والايى است كه او هم آمن است. و اين امنيت، اثر دعاى حضرت خليل است كه عرضه داشت:
«رب اجعل هذا بلداً آمنا» (2)
؛ «پروردگارا! اينجا را سرزمين امنيت بخش قرارده.»
«رب اجعل هذا البلد آمنا» (3)
؛ «پروردگارا اين سرزمين را امنيت بخش قرار بده.»
و خداوند اجابت فرمود كه: «أولم يروا أنا جعلنا حرماً آمناً» (4)
امنيت در آيه شامل ابعاد مختلف است. امنيت از عذاب الهى در دنيا و آخرت و هم امنيت جان هر جاندار و پناهندهاى كه در آن مكان است. حتى سارق و جانى و مفسد و هم امنيت تضمين شده معنوى كه در رابطه با ولايت اهل بيت عصمت وطهارت مىباشد كه امام صادق- ع- فرمود:
«من دخل مكة، المسجد الحرام يعرف من حقنا و حرمتنا ما عرف من حقها وحرمتها، غفر اللَّه ذنبه و كفاه ما اهمه من الدنيا و الآخرة و هو قوله: ومن دخله كان آمنا» (5)ورود در حرم الهى از دو سوى منشأ امنيت است؛ يكى از ناحيه اعتقاد به توحيد حضرت حق و از سويى ديگر، اعتقاد به ولايت و امامت اهل بيت. همانگونه كه در حديث قدسى سلسلة الذهب از يكسوى آمده كه:
«كلمة لا اله الا اللَّه حصنى، فمن دخل حصنى أمِن من عذابى.»
و از سوى ديگر باز در حديث قدسى آمده:
«ولايت على بن أبيطالب حصنى فمن دخل حصنى أمن من عذابى.»
يعنى ولايت امام معصوم در رابطه با اعتقاد به توحيد ذاتى حضرت حق، تبيين شده است. بنابراين كسى از امنيت واقعى حرم بهره مند مىشود كه در طواف بيت خدا، به امامت و ولايت امام معصوم نيز معتقد باشد و شايد راز اين كه كعبه، مولد حضرت امام على است، همين باشد.
چون كعبه سمبل توحيد و نشانه خداپرستى است و على نشانه امامت، و امامت فرزند
توحيد است. و اين فرزند توحيد است كه بايد پاسدار و نگهبان خداپرستى باشد و از بام كعبه بتها را سرنگون كند؟
پيامبران، سازنده توحيدند و امامان پاسدار توحيد، چرا كه اينان فرزند كعبهاند. كه امام سجاد فرمود: «انا بن مكّة و منى، انا بن زمزم و صفا.»
آرى طواف بيت اللَّه، بدون اعتقاد به ولايت اهل بيت. همانند نمازى است بدون وضو.
نماز بى ولاى او، عبادتى است بى و ضو به منكر على بگو، نماز خود قضا كند
طواف كعبه، نيز بدون جلوه امامت، بادام بىمغز است:
كعبه و بتكده بى جلوه مستانه يار آسيائيست كه انداختهاند آبش را
بنابراين، معتقدين به ولايت امامان معصوم- عليهم السلام- در بهره گيرى از امنيت سرزمين وحى، بر ديگران اولويت و ارجحيت دارند.
از امام صادق است كه: «من أمَّ هذا البيت و هو يعلم انه البيت الذى امره الله- عزوجل- به و عرفنا اهل بيت، حق معرفتنا، كان آمناً فى الدينا و الآخرة.» (1)
دردم نه از كعبه بود، كز روى تو بود مستى نه زباده بود، كز بوى تو بود.
ج: ناس مستطيع؛ كه فرموده است: «و للَّهعلى الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلًا و من كفر فان اللَّه غنى عن العالمين.» (2)
اين آيه يكى از گوياترين و قوى ترين آيات مربوط به حج مىباشد. كه امعان نظر بيشترى را مىطلبد. كلمات آيه و حتى حروف جّر «لام»، «على»، و «الى»، و تقدم و تأخر و بافت كلمات، همه گوياى معانى پر بارى است كه فعلًا از آنها صرف نظر كرده و به بعضى نكتهها مختصراً اشاره مىشود.
در هيچيك از فرائض و واجبات دينى، به چنين بيانى بر نمىخوريم كه بعنوان يك حق بزرگ بر عهده انسانها، نهاده شده باشد و در عين حال آن را منوط و مشروط به استطاعت دانسته باشد، كه خود نشانه لطف خداوند تبارك و تعالى است.
استطاعت، استفاله از طوع است و طوع، به معناى ميل و رغبت، آسانى و سهولت، توانايى و قدرت، بزرگى و وسعت آمده است و بنابراين استطاعت؛ يعنى اكتساب قدرت براى
انجام كارى وسيع، با رغبت و آسانى.
در آيات قرآنى. استطاعت در موارد مختلفى بكار رفته كه گوياى وسعت مفهومى آن است. در آيه 112 سوره مائده به معناى «نيت مخصوص فاعل» و در آيه 101 كهف، به معناى «مادّه قابل تأثير» و در آيه 67 سوره كهف، به معناى «تصور كار» و در آيه 25 سوره نساء به معناى «وسيله و آلت كار» آمده است كه از مجموع آنها به دست مىآيد كه استطاعت كامل، داراى 4 ركن فوق الذكر است (بيت فاعل؛ ماده قابل تأثير، تصور كار و وسيله كار).
بهمين جهت، بزرگان ما استطاعت در حج را مجوعه شرائطى دانستهاند كه لزوم و وقوع وصحت حج را تضمين مىكند و آنها عبارتند از هشت چيز، اسلام، حريّت، بلوغ، عقل، وقت، نفقه اياب و ذهاب، سلامت جسمى و امنيت راه، كه اينها عناصر هشتگانه استطاعت هستند.
بنابراين «مطيع» كسى است كه چون اين شرايط حاصل شود. به انجام حج و مناسك آن اقدام و مبادرت كند ولى «مستطيع» كسى خواهد بود كه پياپى در پى اكتساب شرايط است، و به عبارت ديگر «طاعت» كسب است و «استطاعت» اكتساب مشتاقانه.
اين است كه خواص از بزرگان، فهم و شوق و هجرت وخلوص و مجاهدت را مايه اصلى استطاعت شمردهاند.
با توجه به اين معنا، استطاعت يك باب بزرگ و شايد هم يك مقام است در سير الى اللَّه، كه بنده مؤمن، با تمام اشتياق در راه طلب وطوع است و مستمراً جوياى اطاعت و هر لحظه در پى تشرف و نيل به فيض حضور است. و على الدوام به سراغ حج بيت اللَّه است.
هر لحظه قاصد الى اللَّه و در پى مقصود روان و در اين سير و سفر نه خستگى دارد و نه كراهتى.
البته آنچه را كه فقهاى بزرگ اسلامى در مورد استطاعت گفته و آن را به فراهم آمدن توانايى جسمانى و امنيت را ه و تأمين زاد و راحله دانستهاند، ناظر به ركن آلى استطاعت بوده كه طبعا پس از حصول سه ركن ديگر بايد حاصل گردد يعنى پس از ماده قابل و تصور كار و نيّت فاعل، و اين استطاعت عام و مصطلحى است كه از اين آيه نيز به دست مىآيد والا استطاعت در مراتب بالاتر كه همانا:
«تصميم العزم و اجماع الهمّ على الحركة نحو البيت و التجرد للطاعة و الارتياض فى طلب الحج» مىباشد، مطلوب و براى خاصان و خواص خواهد بود.
با عنايت به آنچه ذكر شد مفسّرين در مورد مرجع ضمير «اليه» سه بيان گفتهاند «من»، «حج»، «اللَّه»، يعنى آن كسى كه استطاعت راهى را به سوى خود يا حج يا خدا داشته باشد چنين حق عظيم الهى را بايد ادا كند.
هر چه بنا به قاعده «الأقرب يمنع الأبعد» ارجاع ضمير به «حج» شده و معناى آن استطاعت رفتن به حج مىباشد ولى دو بيان ديگر هم خالى از وجه نيست. و شايد بتوان گفت كه هر كس به خود راه يابد، به حج راه يافته و هر كس به حج راه يافت به خدا راه يافته است.
پس استطاعت اوليه، استطاعت بر خويشتن خويش است كه تسليم و عزم ثمره آن است و سپس استطاعت حج داشتن، كه تهيؤ نتيجه آن است و مقدمهاى است بر استطاعت واقعى؛ يعنى طلب مشتاقانه از پيشگاه حق داشتن، كه اثرش، خلوص و طهارت و حضور است و همه اينها مقدمه و رخصتى است براى اعتكاف و قيام و طواف (رزقنا اللَّه واياكم).
امّا چون حصول تمام مراتب فوق، براى همه انسانها ميسّر نيست، هر كس كه استطاعت در مراتب اوليه راه يافت بر او واجب شرعى است كه براى رفتن به حج مبادرت و اقدام كند و همين است معناى «سبيل» در آيه، يعنى هر كس راهى را براى رفتن و انجام مناسك به دست آورد، بايد حج البيت داشته باشد. دقت فرماييد كه در اين آيه «حِج» به كسره آمده كه مصدر است و نه «حَج» بفتحه كه اسم مصدر مىباشد. چون قصد ملازم با حركت و عمل، مطلوب است و للَّهاست، معناى مصدرى و نه ما يحصل من المصدر،
ولهذا قاصد عامل، برئ الذمه خواهد بود، هر چند توفيق اتمام مناسك را نيابد و در بين مناسك بميرد.
ذكر شد كه، «سبيل» در آيه داراى لطف است، چون با كلمات طريق و صراط متفاوت است. سبيل، راه آسان و طبيعى و ممتد است همانطورى كه در اسبال الماء و اسباب الثوب آمده. و طريق، راه دشوار و كوتاه است كه همراه با ضرب و دَقّ مىباشد، كه طارق مشعر بر آنست. و صراط، راه واضح و گسترده است. پس معناى آيه اين است كه هر كس راه آسان طبيعى يافت كه تا انجام مناسك ادامه يابد، بايد اقدام كند. البته بيش از 140 بار كلمه «سبيل»
در قرآن آمده كه به استثناى چند مورد محدود، بقيه موارد عمدتاً، در معناى راه معنوى استعمال شده و از اين روى منحصر كردن «سبيل» در اين آيه را به موارد مادى، شايد مشكل باشد.
آنچه كه از فحواى روايات هم به دست مىآيد، ناظر به هر دو جنبه مادى و معنوى است.
اهميّت حج خانه خدا. در اين آيه مباركه، با تعابير متعدد و گوناگون مورد تأكيد قرار است «للَّه» است، «على الناس» است، مستطيع بايد اقدام كند، حّج البيت مطلوب است، استطاعت از راه آسان و طبيعى باشد، كسى كه آن را انكار يا ترك كند كافر است، خدا نيازى به عبادت مخلوق ندارد، بى نياز از جهانيان است، كه همه اين موارد، ناظر به اهمّيت و عظمت و قداست حج خانه خدا است.
درباره اين كه تارك حج و يا منكر آن، كافر است؟ يا فاسق؟، در ميان فقهاى اسلامى.
اختلاف نظر است. امّا آنچه كه اكثريت بر آن اتفاق نظر دارند، اين است كه، كسى كه از روى آگاهى، حج را عمداً ترك كند، كافر است و معذّب در عذاب الهى؛ چرا كه گفتهاند:
«الكفر جحود الوحدانية أو الشريعة أو النبوة» بلكه بنا به بيان معصوم- عليهالسلام-:
«من ترك الحج متعمداً و من حج و لاجو ثوابه و من زعم انه ليس بقرض عليه و من انكره فهو كافر»؛ يعنى كسى كه حج را ترك كند و كسى كه در حج اميد پاداش نداشته باشد و آن كس كه گمان كند بر او واجب نيست و كسى كه حج را انكار كند كافر است؛ چرا كه كفر به حج، كفر به خدا است كه فرمودهاند: «من كفر بالحج كفر باللَّه.» (1)
مطالب ديگرى كه بايد. به مناسب كلمه «كفر» در اين آيه مورد توجه باشد، اين است كه در مقابله با پيام حج، عكسالعملهاى منفى و نامناسبى از سوى بعضى از گيرندگان پيام و مخاطبين «ناس» ظاهر مىشود كه در فرهنگ ارتباطات به آنها، سپس فرست) SEND. BACK (و باز خورد) FEED. BACK (و پارازيت) NOISE (گفته مىشود.
مردم ديده ماجز برخت ناظر نيست دل سر گشته ما غير تو را ذاكر نيست
اشگم احرام طواف حرمت مىبندد گر چه از خون دل ريش، دمى ظاهر نيست
پى نوشتها:
1) الحج فى القرآن، ص 307
يوسف غروى قوچانى
مقالهاى كه پيش رو داريد ترجمه بريدههايى از هفتهنامه «المسلمون» چاپ عربستان سعودى است و عمدتاً بيانگر نظرات علما و صاحبنظرانى است كه در زير پوشش «رابطة العالم الاسلامى» فعاليت دارند.
درباره اين اخبار توجه به چند نكته ضرورى است:
1- نقل آنها براى آشنايى خوانندگان با جديدترين اظهار نظر علماى عربستان است. اين آشنايى براى روحانيون و مديران كاروانها و همچنين براى عموم محققان از اهميت بسيار برخوردار است، بويژه از اين جهت كه تازهترين اخبار در اين زمينه بوده و از زبان خود آنها نقل شده است.
2- روشن است كه اين اخبار مىبايست همراه با تحليل باشد، امّا به لحاظ مشكلاتى كه در اين كار وجود داشت فعلًا از اين اقدام صرفنظر شده و كار تحليل به خود خوانندگان عزيز واگذار گرديده است. اين بدان معناست كه تمامى مطالب مطروحه مورد تأييد نبوده و هر كدام مىبايست با تأمل بررسى شود.
3- در نقل اخبار چند زمينه در نظر گرفته شده؛ الف: يكى تغييراتى كه در حرمين شريفين واقع شده است، ب: ديدگاههاى اعتقادى علماى
عربستان است، ج: برخى ديدگاههاى فقهى كه در آن نيز مسائل اجتهادى جديد يا تأكيد بر آراى پيشين را مىتوان مشاهده كرد.
به هر روى در هر يك از اين زمينهها، مىتوان شاهد دگرگونى در برخى ديدگاهها بود كه اين از اهميت بالايى برخوردار است.
اطلاعات كلّى پيرامون توسعه مسجدالحرام و مسجد نبوى
عربستان در چند سال گذشته مبلغ 42 ميليارد ريال سعودى بابت توسعه در حرمين شريفين هزينه كرده است. از اين مبلغ 30 ميليارد ريال براى توسعه مسجد نبوى و 12 ميليارد ريال براى توسعه مسجدالحرام اختصاص يافته است.
مساحت كلى اماكن توسعه يافته مسجدالحرام به 76 هزار متر مربع مىرسد.
اين توسعه شامل ايجاد يك طبقه زيرزمينى، و يك طبقه همكف، به اضافه سقف همراه با 18 درب و يك دروازه اصلى تحت عنوان «دروازه شاه فهد» مىباشد.
افزون بر اين، دو مناره، مشابه منارههاى موجود ساخته شده است.
همچنين پلههاى برقى براى انتقال نمازگزاران به طبقه دوم و پشت بام نصب شده است. در پشت بام سه گنبد به مساحت 225 متر مربع احداث شده است. اين توسعه بگونهاى انجام پذيرفته كه با شكل كلّى ساختمان حرم مشابهت داشته باشد.
اينتوسعه، مساحتكلّى مسجدالحرام را همراه با فضاى پيرامونى آن، به 356 هزار متر مربع رسانده، اين در حالى است كه پيش از آن، مساحت كلّىاش 152 هزار متر مربع بوده است. بدين ترتيب جايگاه نمازگزاران كه قبلًا گنجايش 340 هزار نفر داشته به ظرفيتى بالغ بر 770 هزار نفر رسيد.
در كنارش يك ايستگاه مركزى در منطقه كدى به منظور خنك كردن فضاى حرم ايجاد گرديده، آب سرد از طريق لولهها به زير زمين حرم انتقال داده، به دستگاههاى خنك كننده رسانده مىشود.
باد خنك كننده در كانالهاى مخصوص كه زير سنگهاى مرمر نصب شده، در فضاى ساختمانِ توسعه يافته، پخش و پراكنده مىشود.
اين توسعه، شامل گسترش
فضاهاى اطراف ساختمان توسعه يافته است، بطورى كه مالكيت اين زمينها از صاحبانشان گرفته شده و كليّه زمينها فرش شده و در اطراف آن لولههاى آب زمزم تعبيه گرديده است. همچنين در اطراف، وضو خانههايى احداث شده كه در زير زمين قرار دارد و با پلههاى برقى و عادى مجهز شده است.
و نيز تونلى براى تردد عابر پياده احداث شده كه مسير حركت عابران پياده را از اتومبيلها در منطقه روبروى دروازه شاه فهد و دروازه عبدالعزيز جدا مىسازد و بدين ترتيب عابران پياده مىتوانند به سهولت از حرم تردد داشته و از فضاهاى پيرامونى آن استفاده كنند. اين تونل با هزينه 650 ميليون ريال سعودى ساخته شده است.
از جمله پروژههايى كه در سالهاى گذشته بعمل آمد، پروژه سرد كردن اتوماتيك آب زمزم، تغيير سنگهاى صحن حرم با سنگهاى مخصوص كه گرما را منعكس مىكند، پروژه آمادهسازى پشت بام حرم براى كاهش فشار نمازگزاران در موسم حج و نصب پلههاى برقى براى سهولت رفت و آمد و غيره.
مسجدالحرام مجموعاً 30 درب دارد. اين دربها شامل دربهايى است كه، چه در ساختمان قديمى و چه در ساختمان جديد و يا توسعه تازهاى كه به عمل آمده، تعبيه شدهاند.
نام اين دربها عبارت است از:
1- باب عبدالعزيز 2- باب اجياد 3- باب بلال 4- باب حنين 5- باب اسماعيل- ع- 6- باب الصفا 7- باب بنى هاشم 8- باب على- ع- 9- باب عباس 10- باب النبى- ص- 11- باب السلام 12- باب بنى شيبه 13- باب الحجون 14- باب المعلاة 15- باب المدعى 16- باب المروة 17- باب المحضب 18- باب عرفه 19- باب القراره 20- باب الفتح 21- باب ابن الزبير 22- باب عمر 23- باب الندوه 24- باب الشاميه 25- باب القدس 26- باب المدينه المنوره 27- باب الحديبيه 28- باب المهدى 29- باب العمره 30- باب ملك فهد.
مسجد نبوى
در سال 1406 ه. ق. پروژه توسعه مسجد نبوى آغاز شد. در اين توسعه مالكيت بيش از صد هزار متر مربع از صاحبان آن سلب و در مقابل تعويض شده
است.
در اين پروژه از سه جهتِ شمال، شرق و غرب، ساختمانهاى جديدى به مساحت 820 هزار متر مربع به خود مسجد اضافه شده كه گنجايش 168 هزار نمازگزار را دارد. و بدين ترتيب مساحت كل مسجد به 98500 متر مربع رسيد. پشت بام اين ساختمان كه مساحت آن به 68000 متر مربع مىرسد با سنگ مرمر پوشانيده شده و براى استفاده 90 هزار نمازگزار آماده گرديده است. در حال حاضر، مسجد نبوى گنجايش 257 هزار نمازگزار را در مساحتى بالغ بر 500/ 165 متر مربع داراست.
همچنين در اطراف مسجد، فضاهاى پيرامونى ايجاد شده كه در مجموع گنجايش 250 هزار نمازگزار را دارد. در صورت پايان يافتن كار، بر روى ديگر فضاهاى پيرامونى، انتظار مىرود گنجايش آن به 700 هزار نمازگزار و در حالات ضرورى به يك ميليون نفر برسد.
در فضاهاى داخل مسجد از چترهاى اتوماتيك استفاده شده تا نمازگزاران را از پرتو مستقيم خورشيد حفظ نمايد.
در پشت بام مسجد 27 گنبد متحرك ساخته شده كه بطور اتوماتيك حركت مىكنند و در اوضاع مناسب آنها را جهت استفاده از جريان طبيعى هوا توسط دگمهاى جابجا مىنمايند.
در زير فضاهاى پيرامونى، پاركينگ اتومبيل پيشبينى شده است كه گنجايش 4400 اتومبيل را دارد. اين پاركينگ از دو طبقه تشكيل شده و مطابق استانداردهاى بينالمللى ساخته شده است.
پاسخ به يك سؤال
شيخ صالح بن فوزان الفوزان كه عضو هيأت كبار العلما است در پاسخ به يك سؤال خواننده روزنامه عكاظ كه پرسيده بود:
آيا درست است هارون الرشيد كارى جز لهو و لعب و مشروبخوارى نداشته است، بويژه اين كه برخى از كتابهاى تاريخى و مخصوصاً كتاب هزار و يك شب به اين موضوع اشاره كردهاند؟
گفت: اين يك دروغ و افترايى بيش نيست و در واقع تحريف تاريخ اسلام است و بر كتاب هزار و يك شب نمىتوان اعتماد و اطمينان داشت. هارون الرشيد به صلاح و استقامت و حسن رفتار با رعيت، مشهور
بوده و سالى به حج و سالى به جنگ اختصاص مىداد!
تعدادى از علماى وهّابى عربستان عزادارى به مناسبت وفات يك شخص را حرام دانستند.
اين گروه از علماى وهابى، طى فتوايى در پاسخ به سؤال تعدادى از مردم گفتند: تجمع در يك مكان چه خانه متوفا، يا مسجد و غيره براى برگزارى مراسم عزادارى و تهيه غذا براى حاضرين بدعت محسوب مىشود!
در همين قسمت از فتوا آمده است:
خواندن فاتحه بدعت است، بدعتى فوق بدعت، چرا كه هيچگاه پيامبر با قرائت فاتحه و نه با قرائت قرآن (غير از فاتحه) احدى را تعزيت نداد.
اما اين كه نقل شده است پيامبر فرمود: بر مريض سوره فاتحه تلاوت كنيد، شايد باعث نجات او شود، واضح است كه اين مربوط به مريض است، چون امكان شفا پيدا كردن او وجود دارد امّا ميّت، ميّت است و شفا پيدا نمىكند.
فيلم تبليغاتى حج در 20 زبان زنده دنيا
مدير كل شؤون اسلامى و اوقاف در مكه مكرمه، طى سخنانى كه در روزنامه عكاظ منتشر گرديد، اظهار داشت: در مكه مكرمه 3050 امام جماعت و 3200 مؤذن وجود دارد كه ماهانه ده ميليون ريال سعودى بابت حقوق آنها پرداخت مىشود.
وى گفت: پرداخت به موقع حقوق و تجهيز مساجد به وسيله فرشهاى فاخر، وسايل خنك كننده هوا و سيستم برق، ناشى از اهميتى است كه وزارت امور اسلامى عربستان به مساجد در مكه مكرمه قائل است.
وى افزود: در اين منطقه بيش از 1265 مسجد وجود دارد كه تا كنون 22 ميليون ريال سعودى براى نوسازى و نگهدارى آنها هزينه شده است و مسؤوليت ترميم و نگهدارى مساجد به شركتهاى خصوصى كه در اين زمينه تخصص دارند واگذار شده است.
بعلاوه اين اداره قرآنهاى مورد نياز كليه اين مساجد را تأمين كرده و در نظر دارد در آينده مساجد ديگرى بويژه در مشاعر احداث نمايد.
در نماز به چه كسى اقتدا كنيم؟
شيخ عبد العزيز بن باز مفتى رسمى
عربستان در پاسخ به سؤال خوانندهاى كه از وى درباره «صحت نماز پشت سر كسى كه عقايدى مخالف اهل سنت دارد» پرسيده بود، گفت:
درستتر اين است پشت سر كسى نماز بخوانيم كه نسبت به اسلام وى شكى نداريم، البته اين قولِ گروهى از اهل علم است كه صائبتر به نظر مىرسد. اما درباره كسى كه بگويد نماز پشت سر گناهكار قبول نيست، بايد گفت: قول وى قابل اعتماد نيست. بدليل اين كه پيامبر- ص- اجازه داده است پشت سر زمامداران و فرمانروايان نماز بخوانيم. بسيارى از اين زمامداران جزو گناهكاران هستند.
ابن عمر، انس و جماعتى ديگر پشت سر حَجّاج كه ستمگرترين مردمان بود، نماز خواندند. نتيجه اين كه مىتوان پشت سر بدعت آورندهاى كه بدعت وى، او را از اسلام خارج نكرده باشد، يا پشت سر فاسقى كه فسق وى، او را از اسلام خارج نساخته باشد نماز خواند!
شرك اكبر چيست و شرك اصغر كدام است؟
شيخ محمد بن صالح العثيمين از علماى وهابى و جانشين مفتى عربستان در پاسخ به سؤال فوق گفت:
شرك اكبر شركى است كه انسان را از دين خارج مىسازد؛ مثل اين كه كسى معتقد شود در كنار خدا- نعوذ باللَّه- خداى ديگرى هم هست كه بخشى از هستى را آفريده است. يا اين كه خداى ديگرى را عبادت كنيم و يا براى صاحب قبرى نماز بخوانيم و براى او قربانى كنيم؛ اينها همه شرك اكبر است و انسان را از دين خارج مىكند.
شرك اصغر به شركى گفته مىشود كه شارع مقدس به آن شرك اطلاق كرده است؛ مانند قسم خوردن به چيزى غير از خدا يا قسم خوردن به پيامبر و كعبه و غيره.
البته اين شرك، انسان را از دين خارج نمىكند.
خداوند متعال شرك را، اكبر باشد يا اصغر، نمىبخشد.
تصميمگيرى در مورد صلح و جنگ و امور كشور به عهده كيست؟
شيخ صالح بن فوزان الفوزان، يكى از علماى وهابى عضو كميته فتاواى عربستان در پاسخ به اين سؤال روزنامه
المدينه اظهار داشت: خداوند متعال مسائل عمومى كشور و جنگ و صلح را فقط به عهده زمامداران، بويژه علما گذاشته است و جايز نيست عموم مردم در آن دخالت نمايند؛ زيرا موجب تشتت امور و تفرقه شده و به افراد مغرض فرصت مىدهد تا به نيات خود جامه عمل بپوشانند.
وى افزود: مسائل و امورى وجود دارد كه صرفاً ويژه زمامداران و علماست و افراد نبايد در آن دخالت نمايند؛ زيرا به آنها ربطى ندارد و چنانچه دخالت كنند شيرازه امور از هم گسسته مىشود.
لمس كعبه و مقام ابراهيم جايز است؟
يكى از علماى وهابى، عضو بالاترين مجمع دينى وهابى، در عربستان در پاسخ به اين پرسش مىگويد:
اين عمل جايز نيست! و از كعبه فقط حجرالاسود و ركن يمانى را مىتوان لمس كرد؛ زيرا در كعبه و غير آن، چيزى براى لمس كردن وجود ندارد و درباره مقام بايد گفت: مقام چارچوب فلزى موجود نيست بلكه مقام در داخل اين چارچوب قرار دارد و از اين جهت قابل لمس نيست و در واقع مقام سنگى است كه گفته مىشود حضرت ابراهيم روى آن نماز مىخواند و در داخل محفظه شيشهاى قرار دارد و كسى نمىتواند آن را لمس كند. و حتى لمس كردن آن هم جايز نيست!
پاسخ به چند پرسش
شيخ عبدالعزيز بن باز مفتى رسمى عربستان، طى پرسش و پاسخى كه در روزنامه عكاظ عربستان درج شده، به سؤالاتى درباره قسم خوردن با نام پيامبر و ... پاسخ گفته است. از آنجا كه بن باز، مفتى رسمى عربستان، بسيارى از زواياى تفكر باطل وهابيت را در پاسخها فاش مىسازد، متن گفتگو را مىآوريم:
س: برخى مردم عادت دارند كه با آوردن نام پيامبر قسم مىخورند و قصدى هم ندارند. آيا بابت اين موضوع از سوى خداوند مجازات مىشوند؟
ج: جايز نيست كسى با آوردن نام پيامبر يا غير او از مخلوقات، قسم ياد كند و اين كار از محرمات و شركآميز تلقى مىشود؛ زيرا پيامبر فرمود: «كسى كه مىخواهد قسم بخورد، با نام خدا سوگند بخورد و گرنه ساكت شود.» و همچنين فرمود: «كسى كه بغير از نام خدا قسم ياد
كند، كافر يا مشرك شده است.»
بر مسلمان واجب است كه از اين موضوع اجتناب كرده و از كارهاى گذشته خود نزد خدا توبه كند.
س: در منطقه ما، بر روى قبرها يك لايه سيمانى به طول يك متر و عرض نيم متر مىپوشانند و روى آن اسم صاحب قبر يا جملاتى نظير «خداوندا صاحب قبر را بيامرز و ...» منقوش است. نظر شما درباره اين عمل چيست؟
ج: جايز نيست روى قبرها سيمان گذاشته شود و همچنين جايز نيست روى آن چيزى نوشته شود؛ زيرا نقل شده است كه پيامبر- ص- از بنا ساختن و نوشتن روى قبر نهى كرده است.
جابر- رض- به نقل از رسول خدا روايت كرده كه:
«رسول خدا نهى كرده است روى قبر آجرى گذاشته شود يا بنايى احداث گردد»؛ زيرا اين كار از كارهاى اغراق آميز است و لذا از آن منع فرموده است.
ترمذى با استناد صحيح، جمله «و چيزى روى آن نوشته نشود» را بر حديث فوق افزوده است؛ زيرا كتابت روى قبر، ممكن است به عواقب وخيمى بلحاظ شرعى منجر گردد و از اينرو است كه منع شده است. پس از دفن ميت، خاك روى آن ريخته مىشود و به اندازه يك وجب از زمين، خاك گذاشته مىشود تا فهميده شود در اينجا قبر وجود دارد. اين سنتى است كه در مورد قبرها وجود دارد و رسول خدا و اصحاب او بر مبناى آن عمل كردند و جايز نيست روى قبرها مسجد ساخته شود و يا روى آنها پارچه گسترده شود و يا اين كه گنبدى احداث گردد؛ زيرا پيامبر اكرم- ص- فرمود: «خداوند لعنت كند يهود و نصارى را كه بر قبور پيامبران خود مسجد ساختند.»
س: آيا جايز است قطعهاى فلزى يا" پلاكاردى" روى قبر بگذاريم كه روى آن آيات قرآن و بعلاوه نام ميت و تاريخ وفات او .. منقوش باشد؟
ج: جايز نيست روى قبر ميت چيزى نوشته شود، آيات قرآن باشد يا چيز ديگر و نه روى قطعهاى فلزى يا پارچه؛ زيرا جابر- رض- به نقل از پيامبر- ص- گفت:
كه پيامبر نهى كرده است روى قبر آجرى گذاشته شود يا بنايى احداث گردد.
ترمذى و نسائى با اسناد صحيح، جمله «چيزى روى آن نوشته نشود» را اضافه كردهاند.
پاسخ دو تن از علماى وهابى درباره حجاب
1- شيخ عبدالعزيز بن باز:
حجاب شرعى عبارت است از اين كه زن تمامى بدن خود را در مقابل مردان بپوشاند: سر، صورت، سينه، پاها و دستها؛ زيرا همه اين اجزاء در مقابل مرد نامحرم در حكم عورت محسوب مىشوند. چه، خداوند متعال مىفرمايد:
«و اذا سألتموهنّ متاعاً فسألوهنّ من وراء حجاب، ذلكم أطهر لقلوبكم و قلوبهنّ.»
در اينجا مراد زنان پيامبر- ص- مىباشند و البته زنان ديگر نيز شامل اين حكم مىشوند. حجاب، قلوب زنان و مردان را پاكيزه مىسازد و آنها را از فتنه دور مىكند.
صورت زن، بالاترين شكل زينت است. مو و دست نيز بهمين ترتيب است.
زن مىتواند صورت خود را با نقاب بپوشاند، بطورى كه فقط دو چشم يا يك چشم آن پيدا باشد و صورت در پس نقاب پنهان گردد؛ زيرا زن نياز دارد چشم خود را از نقاب خارج كند تا بتواند راه را بيابد. البته وسايلى مانند «خمار» مىتواند مورد استفاده زنان قرار گيرد تا بتوانند به جلوى پاى خود نگاه كنند.
زن بايد به هنگام رفتن به بازار يا مسجد يا محل كار، از استعمال عطر خوددارى كند؛ زيرا اين خود از دلايل بروز فتنه مىباشد.
2- شيخ محمد صالح عثيمين:
حجاب شرعى عبارت است از اين كه: زن بپوشاند آنچه را كه حرام است آشكار كردن آن. و اولين آن پوشش دادن صورت است كه محل فتنه و محل رغبت و تمايل مردان مىباشد.
واجب است زن صورت خود را از كسانى كه به او محرم نيستند بپوشاند و كسى كه ادعا كند حجاب شرعى عبارت از پوشاندن سر، گردن، بدن، پا، ران و بازو مىباشد و به زن اجازه مىدهد تا صورت و دو دست خود را بروز نمايد، در واقع عجيبترين ادعاها را كرده است؛ زيرا مشخص است كه محل فتنه و رغبت و تمايل مردان، صورت زن است. چگونه مىتوان ادعا كرد كه شريعت منع كرده است كه كف پاى زن پوشيده باشد ولى در همان حال اجازه داده است صورت زن پيدا باشد.
اين تناقض در شريعت عظيم اسلامى
ناممكن است و هر انسانى مىداند كه فتنه از پيدا شدن و معلوم شدن صورت زن پديدار مىگردد و فتنه حاصل از آن، عظيمتر از فتنهاى است كه از معلوم شدن كف پاى زن حاصل مىشود. هر انسانى مىداند كه صورت زن محل رغبت و تمايل مردان است به زنان؛ مثلًا اگر به كسى بگويند كه نامزد تو كف پاى قشنگ با صورت زشتى دارد؛ با او ازدواج نخواهد كرد ولى اگر به او بگويند نامزد تو صورت خوش دارد ولى پاها و دست او فاقد زيبايى است، در اين حال وى مانعى براى ازدواج با نامزدش نمىبيند.
اظهارات شيخ عبداللَّه بن جبرين عضو شوراى افتاى عربستان
شيخ عبداللَّه بن جبرين كه از شيوخ برجسته وهابى عربستان سعودى محسوب مىشود، طى اظهاراتى در جمع هواداران وهابيت در رياض، پايتخت عربستان، مسائل مربوط به تبعيت از زمامداران و پيامدهاى خروج عليه وى را، از ديدگاه وهابيت تشريح كرد. وى با نقل حديثى از پيامبر اكرم- ص- به اين مضمون كه:
«از ولى امر اطاعت و فرمانبرى كن، گرچه بر پشت تو تازيانه زنند و اموالت را مصادره كنند.» در مورد شرايط تصدى زمامدارى مسلمين چنين گفت:
ابن قدامه مىگويد: تصدى اين پست از دو طريق صورت مىگيرد:
1- چنانچه عموم مردم به يك شخص بيعت كنند، اين خود دليلى است بر صلاحيت و توانايى او.
2- چنانچه وى با شمشير توانست به قدرت برسد و مردم به او بيعت كردند، بايد عموم مردم از او اطاعت نمايند، گرچه آن شخص قبلًا پست ولايتعهدى را نداشته باشد و يا از سوى خليفه قبلى به اين پست گمارده نشده باشد.
علماى مسلمين [مرادش اهل سنت است] (1)در مورد عدم خروج عليه زمامدار مسلمين بسيار مطلب گفتهاند و افزودهاند كه: چنانچه از زمامدار مسلمين ظلم و ستم ديده شود، نبايد عليه وى قيام كرد؛ زيرا اطاعت از وى بهتر از نافرمانى عليه او است!
ابن جبرين افزود:
در تاريخ اسلام، نمونههاى زيادى در مورد خروج و قيام عليه خلفا وجود دارد كه حاصلى جز فتنهانگيزى و كشتار تعداد بسيارى از مردم دربر نداشته است؛ از جمله در دوران بنىاميه وزمامدارى عبدالملك بن
1) اين ادّعا واقعيت نداشته و تعداد زيادى از علماى اهل سنت مخالف اين تفكّر هستند.
مروان كه وقتى حجاج بن يوسف ثقفى به زمامدارى عراق منصوب شد، بشدّت راه ظلم و ستم را پيمود و مردم را صرفاً روى اتهام به قتل مىرسانيد. پس مردم به تنگ آمده و در يك شورشى بنام شورش ابن الأشعث نه تنها خليفه بلكه خود حجاج را نيز بركنار و به ابن الأشعث بيعت كردند، بطورى كه نقل شده 120 هزار نفر به دور ابن الأشعث، جمع شدند در حالى كه حجاج تنها 20 هزار نفر لشكر داشته است. با اينحال حجاج مقاومت كرد و سرانجام بر ابن اشعث چيره گشت. نتيجه اين شورش چه بود؟ 80 هزار نفر در اين شورش به قتل رسيدند و اين بدان جهت بود كه آنان بيعت را از گردن خود خارج ساخته و خليفه را بركنار و عزل كردند. اينها از شورش خود چه بهرهاى بردند! آخرين نفرى كه از اين عده به قتل رسيد، سعيد بن جبير بود كه علما در مورد وى گفته بودند:
«هيچ كسى در روى زمين از علم و دانش او بىنياز نبود.» وى 12 سال بعد از اين شورش و در زمانى كه فرزند 12 ساله داشته و خود او در اين مدت او را نديده بود، به دست حجاج به قتل [شهادت] رسيد.
اينها همه از نتايج اين شورش است كه مردم طى آن حجاج را خلع و از ابن اشعث تبعيت كردند. آنان چه استفادهاى از خلع خليفه داشتند و چه چيزى را به دست آوردند؟!
بنابر اين، بر مسلمانان واجب است كه از واليان امور و زمامداران، گرچه ظالم و ستمگر و سركوبگر و آدمكش باشند، تبعيت كنند! زيرا اين بهتر است كه از آنها نافرمانى شود. پس مصلحت اقتضا مىكند كه از تمامى زمامداران فرمانبرى و اطاعت كنيم حتى اگر در زمامدارى آنها نقص و خلل وجود داشته باشد؛ زيرا اين مسأله از هرج و مرج و اختلاف بهتر است.
پى نوشتها: