ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
مكّه و مدينه سرزمين وحى است؛ جايگاه فروزش شعلههاى مقدّس هدايت و تجلّى جلوههاى سپيدى آفرين حقّ، و حجّ تبلور مكتب، تجلّى اسلام و تجسّم عينى حقايق الهى و ارزشهاى قرآنى است.
جاى، جاى سرزمين مكّه و مدينه خاطره است، خاطرههايى شورانگيز، هيجانبار، جاودانه و تنبّهآفرين. گام، گام آن ديار مقدّس از يكسوى يادآور رادمرديها، رشادتها، نستوهىها و بلندانديشىهاى كسانى است كه پروانهوار گرد شمع وجود رسولاللَّه- ص- جمع شده بودند؛ و از سوى ديگر يادآور موضعهاى خصمانه و پليد مشركان، زورگويان، زراندوزان و تزويرگرايان و بالأخره جلوهگاه خاطره شيرين و دلرباى پيروزى حقّ بر باطل و چيره شدن نيكى و پاكى در ميدان جاودانه نبرد سياهى و سفيدى و حقّ و باطل.
حجّ فراخوانى تمام مؤمنان و موحدّان است به اين ديار از همه سو (مِن كُلّ فَجّ عَميق)، تا مسلمانان با انديشيدن به آن همه رادمرديها و ...، بلندى و والايى را بياموزند، و با آگاهى از مواضع خصمانه شياطين، درآويختن با سياهيها و تباهيها و زشتيها را فراگيرند و با زنده ساختن نتايج آن همه استقامتها و شكيبها- كه در آغوش كشيدن شاهد
زيباى پيروزى و فيروزى بود- اميدوار و نستوه در راه مقصد والا و مقصود اعلى به پيش تازند.
مؤمنان مىروند تا با حضور در تشعشع انوار الهى در مسجدالحرام و طواف بر گرد خانه خدا، شرك را- در تمام ابعادش- از جان بزدايند، و دل را از پرتو توحيد ناب بياكنند، و با «استلام حجرالأسود» پيمان موحّدانه زيستن و با شرك در افتادن، اطاعت حقّ برگزيدن و با جبّاران درآويختن را ببندند. (1)
حجّ دعوت است، دعوتى براى نمايش پرشكوه عشق، ايثار، سعى، تلاش، توكّل، شناخت، ستيز با يأسها، نگريستن هوشمندانه به آرمانها و آرزوهاى بلند، زمزمه با اللَّه، همراه شدن با پيامبر- ص-، آشناشدن با رازها و رمزهاى اين تعليم بزرگ و زمينههاى خودسازى و انسان سازى.
مسلمانان بايد با اين همه آشنا شوند؛ و زائران آن ديار قدس بايد، اين همه خاطرهها، آموزهها، و حقايق حياتبخش را در جان بريزند؛ تا محتواى غنىّ حجّ: «قياماً لِلنّاس» و جهتگيرى والاى آن «مَنافعُ لِلنّاس» را در تمام ابعاد آن دريابند. و با درافتادن با سياهيها، تباهيها، در آبشار زلال «ياد خدا»، خويشتن خويش را از رذالتها، ناهنجاريها و زشتيها بزدايند.
مؤمنان بايد با چهرههاى بلند و نستوه آن ديار، به نيكى آشنا شوند و با زيارت آگاهانه آرامگاههاى منوّر آن وادى قدس، و حضور هوشمندانه در كنار آنان، پيامبر و امامان- ع- و ... به محتواى عظيم و زندگى ساز زيارت- همگامى با آن چهرهها و پيمان ولايت با رسولاللَّه- ص- و امامان- ع- و راهروى در جهت آنان- را تحقّق بخشند. (2)
*** با پيروزى شكوهمند انقلاب اسلامى، وتابيدن خورشيد حقّ بر اين ديار، و برچيده شدن دامن شب ديجور ظلم و تباهى، و دميدن سپيده آزادى، و رخ نمودن فرشته پاكى و قداست، حضرت امام خمينى- رضوان اللَّه تعالى عليه- حجّ مانند بسيارى از تعاليم الهى از تحريف رهانيده شد و چهره راستين خود را بازيافت؛ و محتواى غنى، درگير، وحدتآفرين و شرك ستيزش نموده شد؛ و اكنون نيز همچنان، پربار و هيجانانگيز، امّت اسلامى را به پيوند برادرى از يكسوى، و در آويختن با شرك و مظاهر آن و فرياد بلند برائت از سوى ديگر فرامىخواند.
بعثه مقام معظم رهبرى كه برگزارى اين كنگره سترگ و بيداركننده را بعهده
دارد، اكنون با الهام از رهنمودهاى رهگشاى مقام معظم رهبرى حضرت آيةاللَّه خامنهاى- مدّظلّه- بر آن است تا دامنه تعاليم اين مراسم عظيم را بگستراند و ابعاد والاى آموزهها، خاطرهها، حادثهها و حقايق نهفته در آن ديار و اين عبادت انسان ساز را، هرچه بيشتر و بيشتر برنمايد؛ و زائران و راهيان سرزمين پاكى و طهارت را، در بهرهگيرى از اين حركت عظيم، به بهترين و برترين گونه ممكن، يارى رساند و «ميقات» راهى است در اين راه و در پى رسيدن به اين هدف.
بىگمان گامهاى نخستين است و آميخته با نارسائيها كه اميد است با پيشنهادها، راهنماييها، و همراهيهاى پژوهشيان و انديشوران در رسيدن به مقصد و مقصود، در ابعادى وسيع و با محتوايى غنى و ژرف گامهاى بلندى برگيرد.
ميقات
حضرت آيةالله العظمى امام خمينى- قدس سره-
فرياد برائت ما فرياد مردم مسلمان آفريقاست، فرياد برادران و خواهران دينى ما كه به جرم سياه بودن، تازيانه ستمِ سيهروزان بىفرهنگِ نژادپرست را مىخورند.
فرياد برائت ما، فرياد برائت مردم لبنان و فلسطين و همه ملتها و كشورهاى ديگرى است كه برقدرتهاى شرق و غرب، خصوصاً آمريكا و اسرائيل به آنان چشم طمع دوختهاند و سرمايه آنان را به غارت بردهاند و نوكران و سرسپردگان خود را به آنان تحميل نمودهاند و از فواصل هزاران كيلومتر راه به سرزمينهاى آنان چنگ انداخته و مرزهاى آبى و خاكى كشورشان را اشغال كردهاند.
فرياد برائت ما، فرياد برائت همه مردمانى است كه ديگر تحمل تفرعن آمريكا و حضور سلطه طلبانه آن را از دست دادهاند و نمىخواهند صداى خشم و نفرتشان براى ابد در گلوهاىشان خاموش و افسرده بماند و اراده كردهاند كه آزاد زندگى كنند و آزاد بميرند و فريادگر نسلها باشند.
فرياد برائت ما، فرياد دفاع از مكتب و حيثيات و نواميس، فرياد دفاع از منابع و ثروتها و سرمايهها، فرياد دردمندانه ملتهايى است كه خنجر كفر و نفاق قلب آنان را دريده است.
فرياد برائت ما، فرياد فقر و تهيدستى گرسنگان و محرومان و پابرهنههايى است كه حاصل عرق جبين و زحمات شبانهروزى آنان را، زراندوزان و دزدان بينالمللى به يغما بردهاند و حريصانه از خون دل ملتهاى فقير و كشاورزان و كارگران و زحمتكشان، به اسم سرمايهدارى و سوسياليزم و كمونيزم مكيده و شريان حيات اقتصاد جهان را به خود پيوند دادهاند و مردم
جهان را از رسيدن به كمترين حقوق حقه خود محروم نمودهاند. (1)
و اما زائران محترم ايرانى كه انصافاً شخصيت و شعور و رشد سياسى و اجتماعى خود را در مراسم حج سالهاى گذشته به نمايش گذاردهاند و باعث حفظ آبرو و اعتبار جمهورى اسلامى ايران شدهاند، امسال نيز علاوه بر دقت و توجه به اعمال و واجبات حج و استفاده از اين نعمت بزرگ تشرف به مكه مكرمه و مدينه منوره و زيارت خانه خدا و مرقد پاك نبى اكرم- صلىاللَّه عليه و آله و سلم- و بقيع و تشرف به جوار تربت مطهر حضرت زهرا- سلاماللَّه عليها- و ائمه معصومين- عليهمالسلام- در راهپيمايى كوبنده برائت با هماهنگى و انسجام كامل در صفوف و شعارها و برنامهها شركت نمايند و از بركاتِ اين اجتماع مقدس عبادى- سياسى كه نشان دهنده اقتدار مسلمين و كشور عزيز و اسلامى ايران است بهرهمند شوند. (2)
حضرت آيةالله خامنهاى- مدّظلّه
بسماللَّه الرحمن الرحيم
واذن فىالناس بالحج يأتوك رجالا و على كل ضامر يأتين من كل فج عميق. ليشهدوا منافع لهم و يذكروا اسماللَّه فى ايام معلومات على ما رزقهم من بهيمة الانعام فكلوا منها واطعموا البائس الفقير.
خداوند حكيم عزيز را حمد و سپاس كه بر بندگان منّت نهاد و آنان را به گرد آمدن در خانه خود فراخواند و پيامبر بزرگ خود را به سردادن بانگ اذان حج بر گلدسته تاريخ مأمور ساخت. ساحت خانه را امن و امان كرد و از بتهاى جاهليت پيراست و مطاف مؤمنان و ميعاد دورافتادگان و مظهر جماعت و جلوهگاه شوكت و مجمع امت قرار داد. بيتاللَّه را، كه سدنه كعبه و خدمه مطاف و مسعى در عهد جاهليت اولى بازار تجارت و دكان رياست و سيادت خود كرده بودند، از آن مردم و منبع بهره و سود آنان دانست و به زعم انحصارطلبان، از راه رسيدگان را با ساكنان، داراى حقى برابر ساخت. حج را رمز وحدت و عظمت مسلمين و هماهنگى و پيوند ميان آنان قرار داد و باطل السحر بسيارى از ابتلائاتى كه افراد و جوامع مسلمين براثر جداماندگى از اصل
و ريشه خود به آن دچار مىشوند، مانند: بيگانهگرايى، و خودفراموشى، و ترفندپذيرى، و غفلت از خدا و اسارت در دست اهل دنيا و بدبينى به برادران و شنود سخن دشمن درباره آنان، و عدم حساسيت به سرنوشت امت اسلامى بلكه نشناختن كليتى به نام امت اسلامى، و بىخبرى از حوادث ديگر بلاد اسلامى، و ناهشيارى در برابر نقشههاى دشمنان دوباره اسلام و مسلمين ... و بسى بيماريهاى مهلك ديگر كه در طول تاريخ اسلام بر اثر تسلط نااهلان و از خدا بىخبران بر زندگى سياسى و سرنوشت مسلمين، همواره مسلمانان را تهديد كرده و در قرنهاى اخير با حضور قدرتهاى استعمارى بيگانه در منطقه يا دست نشاندگان فاسد و دنيا پرستشان، شكلى بحرانى و ويرانگر به خود گرفته است.
اگر حج، كنگره عظيم ساليانه مسلمانان سراسر جهان است بىگمان فورىترين دستور اين كنگره، مسائل روز مسلمانان در هر نقطه از جهان است.
اين مسائل، در تبليغات استكبارى به گونهاى مطرح مىشود كه از آن نه درس و تجربه و اميدى به مسلمين سراسر عالم منتقل شود و نه اگر در آن حادثه سوء نيت و سوء عمل استكبار مؤثر بوده مجرمى رسوا و حقيقتى افشا گردد، و يا به طور كلى مطرح نمىشود. حج جايى است كه بايد اين خيانت تبليغاتى افشا و حقيقت آشكار شود و زمينه آگاهى عمومى مسلمانان فراهم آيد.
در حج، در مدينه و مكّه، دراحد و منا و حراء، در اين سرزمين كه قدم مبارك رسول اكرم- صلىاللَّه عليه و آله- و اصحاب كرامش بر آن نهاده شده و شاهد آن رنجها و دربدريها و مبارزات و خون دلها بوده و در قدم به قدم سرزمين وحى و جهاد و قرآن و سنّت، در آن «گذشتهها» به تدبّر بپردازيد، خود را با آن پيوند دهيد، در پرتو آن، راه و جهت را بيابيد، با تجربه آن، نتيجه و سرانجام راه را ببينيد و به حول و قوه خدا و با توكل به او و اميد به نصر او و اعتماد به توانايى خود، در آن راه و به سمت آن هدف قدم گذاريد: «واللَّه معكم و لن يتركم اعمالكم».
... به حجّاج محترم ايرانى توصيه مىكنم كه از اين فرصت ارزشمند براى تزكيه نفسو ارتباط با خدا و توبه و انابه به حضرت حق و تحصيل رستگارى روحى حداكثر استفاده را بكنند، و از دعا و تضرع و تفكر و تصفيه
روح، لحظهاى غفلت نكنند و نگذارند كه خداى نخواسته مظاهر بىارزش مادى كه همه جا نظائر آن را مىشود يافت چشم و دل آنان را به خود جذب كند و اين روزها و ساعتهاى استثنائى را كه مخصوص معنويت و تكميل نفس وتربيت روح و ارتباط با برادران مسلمان است، به بيهودگى از آنان بربايد.
خداوند همه شما را مشمول تفضلات الهى و توجهات و ادعيه زاكيه حضرت ولى عصر ارواحنا فداه قرار دهد.
عبداللَّه جوادى آملى
زائران بيت خدا كه عازم حج و حرم مطهر رسول اكرم- صلىاللَّه عليه وآله- و ائمه- عليهمالسلام- هستند عنايت كنند كه ذات اقدس اله در قرآن كريم فرمود: «لِلَّهِ عَلىَ النّاسِ حِجُّ البيت مَن استطاعَ اليه سبيلًا» (1). اگر لِلَّهِ على الناس حجُّ البيت است پسحج همبايد لِلّه باشد. اگرلزوم حج از طرف خدا و مال خداست (كه اين تعبير
1) آل عمران: 97.
مخصوص حج است، درباره نماز، روزه و مانند آن، مشابه اين تعبير نيامده است) پس انجام آن بايد لِله باشد. اگر كسى به قصد سياحت، تجارت و مانند آن، به طرف مكّه حركت كرد، چنين حجى سرّى ندارد، چراكه سيرالىاللَّه نيست. مهمترين سر حج آن است كه: اين سير، الىاللَّه باشد، زيرابه صورت «لِله عَلى النّاس» تعبير شده است.
نكته بعدى آن است كه ائمه- عليهم السلام- ازوجود مبارك رسولاكرم- صلى اللَّه عليه و آله- نقل كردهاند كه:
رسول خدا- صلىاللَّه عليه و آله- علامت قبولى حج را به زائران بيت خدا گوشزد كرد و فرمود: اگر كسى به حج موفق شد، زيارت خانه خدا نصيبش گرديد و برگشت و انسان صالحى شد، ديگر دستش به گناه و پايش به اشتباه دراز نشد، اين نشانه قبولى حج او است. و اگر بعد از زيارت خانه خدا باز تن به تباهى و گناه داد نشانه مردود بودن حجّش مىباشد. اين نكته مىتواند به نوبه خود بيانگر سر حج باشد. زيرا اسرار عبادتهاى ما در قيامت ظهور مىكند كه روز ظهور باطن است.
در آن روز، هر انسانى مىفهمد كار او مقبول است يا مردود. و سرّ رد و قبول را هم مشاهده مىكند.
نه تنها نتيجه را، كه دليل را هم مىبيند. در قيامت هم قبول و هم نكول مشهود است، همچنين هم سرّ قبول و هم سرّ نكول. چون روز ظهور حق و فاش شدن اسرار است «يوم تُبلَى السَّرائر» (1)اگر كسى در دنيا توانست به مرحلهاى برسد كه نظير قيامت بفهمد حجّش مورد قبول واقع شده يا نكول، اين شخص به گوشهاى از اسرار حج رسيده است، و قهراً سبب قبولى يا رد عمل را هم بررسى مىكند.
مضمون حديثى كه از وجود مبارك پيامبر- ص- رسيده اينست: اگر كسى خواست ببيند حج او
1) طارق: 9.
مقبول است يا نه، ببيند بعد از برگشت از بيتاللَّه، دست به گناه دراز مىكند يا نه؟
اگر گناه نمىكند نشانه قبولى حج است و اگر باز گناه انجام مىدهد نشانه مردود بودن آن مىباشد.
اين معنا در ساير عبادتها نيز هست؛ مثلًا درباره نماز گفته شد: «انَّ الصَّلوة تَنهى عَنِ الفَحشاء و المُنكر» (1)
نماز يك حقيقتى دارد كه جلوى ارادههاى زشت را مىگيرد. گرچه خود نماز يك امر اعتبارى است ولى حقيقت آن يك امر تكوينى است. اگر كسى خواست كارى را انجام دهد مبادى نفسانى دارد، زيرا آن را مىفهمد تصديق پيدا مىكند، شوق و عزم و اراده و مانند آن پيدا مىشود. حالا آيا علم به «بايد» هم هست يا همان «اراده» كافى است. اين يك مطلب فنّى جدايى است و همه اينها جزء امور تكوينى مىباشند.
نماز، براى نمازگزار يك نقش تكوينى دارد؛ يعنى انگيزهها، ارادهها، شوقها، تصميمها و عزمهاى او را تعديل مىكند كه نسبت به خير مصمم باشد و نسبت به شر بىرغبت. چيزى كه در محور تصميمگيرى انسان، سهم تكوينى دارد، حقيقت نماز است. آنچه كه در انسان شوق به شرف و شرع و فضيلت ايجاد مىكند، حقيقت نماز است. همين معنى در حج نيز هست، اين روح حج است كه امر تكوينى است و جلوى انگيزهها و ارادههاى زشت را مىگيرد.
نكته سوم آن است كه، ابوبصير نابينا مىگويد:
سالى مكه مشرف بودم كه وجود مبارك امام باقر، محمد بن على- عليهما الصّلات و السلام- نيز مشرف بود. من از نشانهها و علامتهايى كه از راه حواس ديگر- غير از باصره-
1) عنكبوت: 45.
احساس مىكردم، فهميدم زائران زيادند. گفتم: «ما اكثَر الحَجيج وَ اعظَمَ الضَجيج!»، با تعجّب گفتم:
چقدر امسال زائر زياد است و چه نالهها دارند، در سرزمين عرفات همه مشغول دعايند. در اطراف كعبه همه مشغول طواف و نماز و زمزمه و اذكار و اشواط سبعه و ...!
امام باقر- سلاماللَّه عليه- به ابى بصير فرمود: چنين نيست، ابىبصير! جلوبيا.
ابىبصير بهامام نزديكترشد، دستمبارك امامباقر- سلام اللَّه عليه- به چشم ابىبصير رسيد.
ناگهان وى صحراى وسيعى را ديد كه بسيارى از موجودات آن صحرا حيوان بودند، بر اين اساس، حضرت فرمود:
«ما اقَلَّ الحجيج و اكثَر الضجيج». فرمود:
ابىبصير! حاجيان كم، ناله و فرياد و سر و صدا زياد است.
حج حقيقت انسان را مىسازد
حج، سرّى دارد كه صور نفسانى آن، حقيقت انسان را تأمين مىكند.
حقيقت هر كسى را عقايد، اخلاق، اعمال و نيات او مىسازد. حج، انسان ساز است. و اگر كسى حاجى راستين نبود انسان واقعى نيست. ساير دستورات دينى نيز اين چنين است، نماز، روزه و عبادتهاى ديگر، انسان سازند. و اگر كسى به حقيقت نماز و سرّ روزه راه نيافت از انسانيت سهمى ندارد. صورتش صورت انسان است ولى سيرتش سيرت حيوان.
همان كه در نهج البلاغه آمده است. حضرت امير- سلاماللَّه عليه- طبق اين نقل فرمود: «فالصّورةُ صورةُ انسانٍ و القَلبُ قَلبُ حيوان». قلب يعنى حقيقت آدمى. آن لطيفه
الهى، آن روح. فرمود:
روح، روح حيوانى است اما در بدن انسان؛ يعنى قيافه قيافه آدم است ولى حقيقت حقيقت حيوان.
آنچه كه حقيقت انسان را تأمين مىكند، يا به صورت انسانيت، يا به صورت حيوانيت، همان عقايد، اخلاق و اعمال است.
حج سرّى دارد كه سريره انسان با سرّ حج هماهنگ است و ساخته مىشود. لذا وجود مبارك امام باقر- سلاماللَّه عليه- به ابىبصير فرمود: بسيارى از اينها كه مىبينى حيوانند.
البته زائران بيت خدا كه از كشور و منطقههاى شيعه نشين حركت مىكنند بايد خوشحال و مسرور باشند؛ چون به بركت ولايت از اين شرّ و خطرى كه ابىبصير ديد مصونند.
اين نكتهاى بود كه امام باقر- سلام اللَّه عليه- به ابىبصير فرمود. آنگاه دستى به چشم ابىبصير كشيد و ابى بصير به حالت اول در آمد و افرادى را كه در عرفات بودند به صورت انسان ديد. بعد به ابىبصير فرمود: ابىبصير! ما اگر اين كارها را كه نسبت به تو كرديم نسبت به ديگران هم بكنيم، ديگران هم اسرار مردم را بفهمند و ببينند كه در صحنه عرفات چه خبر است، ممكن است ظرفيّت نداشته باشند و درباره ما، بيش از اندازهاى كه هستيم غلوّ كنند. ما بندگان خداييم، عبيديم، «لا نَستَكبرُ عن عِبادتَهِ ولا نَسْئمُ مِن عِبادَتِه». همان وصفى كه خداوند براى فرشتگان و مقربين و انسانهايى كه الهى هستند در پايان سوره اعراف بيان كرد، همان بيان را امام باقر- سلاماللَّه عليه- درباره خودشان منطبق كردهاند فرمود: ما بندگان حقيم. از عبادت خدا استكبارى نداريم و خسته هم نمىشويم و در پيشگاه
حق مُنقاد، مسلم، مسلمان و مطيعيم.
نكته ديگر از همين قبيل، سدير سيرفى مىگويد: در سرزمين عرفات محضر امام ششم بودم، ديدم جمعيت زيادى مشغول انجام وظيفه حج، دعا و مانند آنند. در قلبم خطور كرد: آيا اينها به جهنم مىروند؟ و اين همه جمعيّت بر ضلالت و گمراهيند؟- چون كسى كه معتقد به ولايت و امامت على و اولاد على- عليهمالسلام- نباشد و كسى كه دستور روشن پيغمبر- صلىاللَّه عليه و آله- را عالماً و عامداً زير پا بگذارد، حقيقتش حقيقت انسان نيست.- آنگاه امام صادق- سلاماللَّه عليه- به من فرمود: «سدير تَامَّل» تأمّل كن. دقت كردم، ديدم در اثر تصرفى كه امام ششم در من كرد، باطن بسيارى از افراد را مىبينم كه به صورت انسان نيستند. و وضع من دوباره به حالت اول برگشت.
پس حج سرّى دارد كه سيره، حقيقت و سريره انسان را مىسازد. اگر كسى با واقعيت حج همراه بود، انسان راستين است.
و اگر براى تجارت وسياحت، حج كرده و از ولايت سهمى نداشت، به عترت طاهره ايمان نياورد و ... از سرّ حج محروم است.
نقش كليدى ولايت
مسأله ولايت، نقش كليدى دارد. لذا در روايات ما آمده است كه: والى، دليل و راهنماى خطوط كلى دين است، اگر نماز، روزه، زكات، حج و عبادتهايى مانند اينها، پايهها و مبانى دين هستند، والى دليل و مجرى و مبيّن و مفسّر و نيز حافظ حدود اينهاست. متخلّفين را مجازات و امتثال كنندگان تأييد و تشويق مىكند. در
نتيجه حدود الهى را حفظ مىنمايد.
وجود مبارك پيغمبر- صلىاللَّه عليه وآله- فرمود:
«انّى تارك فيكُم الثّقلين، كتابَ اللَّه و عترتى». در وصيتنامه حضرت امير- سلام اللَّه عليه- نيز آمده است كه: «اقيموا هذيْن العموديْن وَ اقِدوا هذينِ المصباحين»؛ يعنى اين دو ستون قرآن و عترت را سر پا نگهداريد و اين دو مشعل فروزان را همچنان افروخته و روشن كنيد كه كارتان به دست اينها انجام گيرد. اينها رهبران الهى هستند. اگر كسى حقيقت ولايت را عمداً رها كند، گرچه به نماز، روزه، زكات و حج هم موفق بشود انسان نيست؛ چرا كه ولايت سر عبادتهاست و انسان ساز است.
بنابراين، طبق روايات نقل شده، دستورات دينى ظاهرى دارد و باطنى كه باطنش با جان ما كار دارد.
ديگران كه مسأله اخلاق را در حد ملكات «فاضله» يا «رذيله» تبيين مىكردند، مسأله تجسّم خود انسان و تجسّم انسان به صُور ملكات نفسانى را نمىتوانستند تبيين كنند.
گرچه نقل مىكردند و تعبداً مىپذيرفتند كه بعضى از افراد به صورت حيوان محشور مىشوند، ولى راه علمى نداشتند. اما بر اساس دو مبناى حكمت متعاليه: «جسمانيّةُ الحدوث و روحانيّةُالبقاء» و «حركت جوهرى»، به خوبى مىتوان براى اين روايات يك راه علمى درست كرد، و مىتوان پىبرد كه چطور يك شخص به صورت حيوانيت حركت مىكند يا به صورت انسان حركت مىكند، واقعاً مىشود حيوان، در عين حالى كه انسانى است كه حيوان شده است. نه اينكه يك حيوانى مىشود در عرض انسان، نظير
حيوانات ديگر و گرنه آن عقوبت و كيفر نبود بلكه يك حيوانى است در طول انسان؛ يعنى ميمون انساننما، خوك انساننما، گرگ انساننما و سگ انساننما و مانند آن.
مطلب ديگر آن است كه: در جريان حج، ذات اقدس اله فرمود: «فيه ايات بيّنات» (1)گرچه در بسيارى از موارد مراد از آيه، اصل و علامت است ولى درباره حج فرمود:
«ايات بيّنات». آيات فراوانى در مسأله حج است. زائران بيتاللَّه در حج نشانههاى زيادى مىبينند. گاهى كسى نه به قصد حج يا عمره، بلكه به قصد تجارت به مكه و مدينه مىرود. آن آيات تكوينى مثل آسمان و زمين و خصوصيتهاى جوّى، فضايى، اقليمى و مانند آن براى همه است.
اما يك سلسله دستورات به عنوان مناسك حج است كه عدّه زيادى از راه دور و نزديك آنجا سر مىسايند.
در خود حج، آيات الهى است، كعبه جزء آيات الهى است. حجرالأسود، جزء آيات الهى است. مقام ابراهيم جزء آيات الهى است. اينكه سرزمين غير ذى زرع به جايى برسد كه:
«فاجعَل افئدَةً مِن النّاس تهوى اليهم» (2)دلهاى عدهاى مشتاقانه علاقهمند به كعبه و زيارت خانه خدا و حرم خداست، جزء آيات الهى است ... البته اين نيازى به شرح جداگانه دارد.
غَفَرَاللَّه لنا ولكم والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته.
قم 1371 هجرى شمسى
1) متن سخنرانى قبل از موسم حج سال 1370 در نماز جمعه تهران ايراد گرديده است. لازم به ذكر است كه قسمت اول اين بحث در ميقات 2 از نظر خوانندگان گرامى گذشت.
محمد محمدى رى شهرى
در جلسه قبل كه در كنگره عظيم حج و در كنار مرقد مطهّر بنيانگذار حج ابراهيمى (حضرت امام خمينى- رضواناللَّه تعالى عليه-) برگزار شد، مطالبى پيرامون «مبانى حج ابراهيمى از ديدگاه امام» مطرح كرده و وعده دادم كه ادامه آن بحث را به دليل اهميّت و نيازى كه به آن هست، در جلسه بعدى دنبال كنم.
ازاينرو بطور اجمال و اختصار اشاره مىكنم كه فلسفه حجّ از ديدگاه امام- رضواناللَّه تعالى عليه- «قيام» است.
قيام براى آزادى، قسط و عدل.
قيام براى پاكسازى جامعه از انحرافات، انحطاطات و آلودگىها كه مهمترين آنها شركزدايى از جامعه بشرى است.
قيام براى منافع انسانها و كوتاه نمودن دست جبّاران و ستمگران، از سلطه بر كشورهاى مظلوم و ستمديده و منابع زيرزمينى و روزمينى آنان. و در يك جمله:
«قيام براى ساختن جامعه متكامل توحيدى و در اوج تكامل مادّى و معنوى».
محتواى حج ابراهيمى
در اين جلسه موضوع سخنم «محتواى حج ابراهيمى از ديدگاه امام» است. براساس اين فلسفه، محتواى حج، از احرام گرفته تا طواف و تا رمى جمرات و قربانى هركدام معنا و مفهومى منطبق با فلسفه حج دارد.
مفهوم تلبيه
زائر خانه خدا با سر دادن تلبيه (1)آرى به حق مىگويد و دست ردّ بر سينه باطل مىكوبد، تلبيه، «نه» گفتن به خواستههاى نفسانى، شيطان و استكبار جهانى است.
امام صادق- عليهالسلام- در حديثى كه منسوب به آن حضرت است مىفرمايد:
1) «لبيك اللهمَّ لبيك، لبيك لاشريك لك لبيك ...».
«واحرم عن كلّ شيئٍ يمنعك من ذكراللَّه و يحجبك عن طاعةاللَّه».
زمانى احرام واقعى مىبندى و لبيك واقعى مىگويى كه هر چيزى كه انسان را از ياد خدا غافل مىكند، بر خود تحريم كنى و هرآنچه كه مانع از اطاعت امر حق است از سر راه بردارى. مخالفت با هواى نفس، خواستههاى شيطان و شيطان صفتان لازمه احرام بستن، به احرام حج ابراهيمى و لبيك واقعى است.
امام- رضوان اللَّه تعالى عليه- در تبيين حقيقت لبيك مىفرمايد:
«در فريضه حجّ كه لبيك به حق است- دقّت مىفرماييد لبيك- لبيك به حق و هجرت به سوى حق تعالى به بركت ابراهيم و محمّد- ص- است. مقام «نه» بر همه بتها، طاغوتها، شيطانها و شيطانزادهها است.
در ادامه مىفرمايد: كدام بت از شيطان بزرگ آمريكاى جهانخوار و شوروى ملحد و متجاوز بزرگتر و كدام طاغوت و طاغوتچه از طاغوتهاى زمان ما بالاترند؟!» (1)طاغوتها فقط همان لات، هبل و بتهاى بىجان نيستند، بتهاى جاندار نيز طاغوتند، وقتى كه نفى شريك مىكنى؛ «لا شريك لك لبيك» مىگويى؛ در واقع «نه» به همه اينها گفته و تنها به او تكيه مىكنى.
مفهوم طواف
از ديدگاه امام راحل، «طواف» هم معنا و محتواى خاصّ خودش را دارد، لذا در تفصيل و تبيين طواف حج واقعى مىفرمايد:
«در طواف حرم خدا كه نشانه عشق به حق است دل را از ديگران تهى كنيد. حجاج بيتاللَّه الحرام! دقّت كنيد به معانى».
آرى آنگاه كه طواف مىكنى و دور خانه خدا مىچرخى، مواظب باش كه طواف تو همچون طواف مردم زمان جاهليّت نباشد. امام باقر- عليهالسّلام- فرمود:
«هكذا كانوا يطوفون فى الجاهليّة».
«در جاهليت نيز همينطور طواف مىكردند».
طواف شما بايد با طواف آنها فرق داشته باشد. شما بايد معناى طواف را بفهميد و معناى دور زدن بر اين سنگها را درك كنيد.
اينك به فرموده امام دل از ديگران تهى كنيد و جان را از خوف غيرحق پاك سازيد و به موازات عشق به حق، از بتهاى كوچك و بزرگ و طاغوتها و وابستگان آنان برائت جوييد.
حاجى واقعى بايد از آمريكاييان جنايتكار كه امروزه حرم امن الهى را به وجود پليد
1) پيام امام خمينى- قدس سره- به زائران بيتاللَّه الحرام، 16/ 5/ 1365 ه. ش.
خود آلوده كردهاند، برائت جويد، و نيز از دست پروردگان پليدشان چون صدّام عفلقى كه كعبه دل حاجيان، حرم امام حسين و حرم اميرالمؤمنين- عليهماالسلام- را هتك حرمت كردند، (1)اشقيايى كه قلم و بيان، از تبيين و تصوير شقاوتشان عاجز است، اظهار تنفّر كند.
جنايتكارانى كه در كنار حرم حسين بن على- عليهماالسلام- مردم را از لعنت بر قاتلان آن عزيز منع، و لعن بر اعدا و دشمنانش را از زيارتنامهاش حذف مىكنند و حتى حقجويان و رهروان راه حق را در حرم اين دو امام به شهادت مىرسانند.
اگر از شقاوت پيشگانى همچون صدام و ... و اربابان آنان برائت جستيد، مىتوانيد بگوييد: «خدايا! دور خانه تو مىگردم، مهر و عشق تو بر دل دارم، و از غير تو بيزارم».
طواف بر گِرد خانه خدا بايد نشان دهنده عشق به خدا و برائت و بيزارى از دشمنان خدا باشد، و الّا طواف نيست.
مفهوم رمى جمرات
از ديدگاه امام- رضوان اللَّه عليه- در حج ابراهيمى رمى جمرات نيز معنا و مفهوم خاصّ خودش را دارد. لذا مىگويد:
«رجم عقبات، رجم شياطين انس و جن است، شما با «رجم»، با خداى خود عهد كنيد تا شياطين انس و ابرقدرتها را از كشورهاى اسلامى عزيز برانيد». (2)
بديهى است كه اگر سنگ زدن به جمرات، اين مفهوم را نداشته باشد، و به معناى رمى كردن شياطين جنّ و انس نباشد عملى بى محتواست.
باز مىفرمايد: «بايد شيطان بزرگ، ميانه و كوچك [جمره عقبه، وسطى و اولى] را از حريم مقدس اسلام و كعبه حرم راند و بايد دست شياطين را از كعبه و حرم كشورهاى اسلامى كه حريم آن است قطع كرد».
درود و سلام خدا بر امام باد كه هر چه امّت لازم داشت، در طول عمر پر بركتش، پس از پيروزى انقلاب و پيش از آن، همه را بيان كرد.
در عبارت ديگرى مىفرمايد:
«با فريادها و دعوتها و تظلّمها و افشاگريها و اجتماعات زنده و كوبنده، در مجمع مسلمين در مكه مكرّمه بتها را بشكنيم و شياطين را كه در رأس آنها شيطان بزرگ است، در عقبات رمى كنيم و طرد نماييم. تا حج خليلاللَّه و حبيباللَّه و ولىاللَّه؛ مهدى عزيز را بجا آورده باشيم و الّا در حق ما گفته مىشود: ما اكثر الضجيج واقلّ الحجيج». (3)
آرى اگر حجّ كسى اين محتوا را نداشته باشد مشمول همان زائرانى خواهد شد كه امام صادق- عليهالسلام- فرمود: چقدر ضجّه زن زياد است و حاجى كم!
در حج ابراهيمى تك تك اعمالى كه حجاج بيتاللَّه انجام مىدهند فلسفه خاصّ خودش را دارد.
چند تذكّر:
نكاتى در رابطه با زائران بيتاللَّه از ديدگاه امام- رضواناللَّه عليه- براى شما زائران ايرانى كه پيامبران انقلاب اسلامى ايران هستيد، بيان كنم؛ كه او فرمود:
«شما حجّاج بيتاللَّه الحرام! حامل پيام اين ملّت و نمايندگان اين كشور هستيد، در اين صورت موقعيّت شما بسيار حسّاس و وظيفه شما بسيار سنگين است»، (1)براى تأمين اهداف حج بايد اين نكات را رعايت كنيد.
اينك نكات برجستهاى را كه امام در پيامها و اعلاميهها و سخنرانىهاى مختلف در رابطه با وظايف زائران فرمودهاند، جمعبندى كرده و براى شما مطرح مىكنم:
1- اخلاص در سفر
زائران بيتاللَّه بايد توجّه داشته باشند كه اين سفر چه سفرى است. «توجه داشته باشيد كه سفر حجّ سفر كسب نيست». (2)
برادران و خواهران! شما براى كاسبى، سياحت و تفريح نمىرويد. اين سفر، «سفر تحصيل دنيا نيست». (3)به فرمايش امام:
«اين سفر، «سفر «الىاللَّه» است»، نه سفر «به خانه اللَّه» كه خانه وسيله است. شما براى زيارت خدا مىرويد، «بايد همانطورى كه مسافران «الىاللَّه» مثل انبياء- عليهمالسلام- و بزرگان از دين ما، در تمام زمان حياتشان مسافرتشان الىاللَّه بوده است و از آن چيزى كه برنامه وصول الىاللَّه بوده است يك قدم تخلّف نمىكردند»، (4)برنامهاى را كه همه انبيا و اوليا در طول مدّت عمر خود داشتند، زائران خانه خدا سعى كنند در اين سفر داشته باشند، دقّت كنند كه آنچه را كه خدا دوست ندارد، در اين سفر تحقق پيدا نكند. اوّل بشناسند و بفهمند و بعد تلاش كنند، اجتناب كنند.
عزيزان! مبادا اين سفر را سفر تجارت قرار دهيد و امور تجارى در اين سفر مطرح باشد. طورى نباشد كه آقا يا خانم از روزى كه وارد مدينه و يا مكّه شد فرصتها و
اوقات ارزشمند خود را در اين دكان و آن دكان براى تهيّه و خريد اجناس آمريكايى صرف كند و ناگهان چشم باز كند و ببينند كه فرصت تمام شده و او چيزى را كه در اين سفر به دنبالش بود، به دست نياورده است. سعى و دقت كنيم از گروهى نباشيم كه امام فرمود:
«كثيرى از حجّاج بيتاللَّه الحرام كه براى فريضه حج مىروند و بايد در آن مكان مقدس از توطئه بيگانگان به فرياد يا للمسلمين برخيزند، غافلانه در بازارها به جستجوى كالاهاى آمريكايى، اروپايى و ژاپنى پرسه مىزنند و دل صاحب شريعت را به اين عمل كه با حيثيّت حجّ و حجّاج بازى مىكند به درد مىآورند». (1)
«كالاهايى كه در حجاز به حجّاج عرضه مىشود آنچه كه مربوط به آمريكاى مخالف با آرمانهاى اسلامى و اساساً مخالف با اسلام است، خريدارى آنها كمك به دشمنان اسلام و ترويج باطل است و از آنها بايد احتراز شود». (2)
آنچه از اين عبارات و كلمات برمىآيد اين است كه: امام خريد كالاهاى آمريكايى را تحريم كردهاند. چراكه اين عمل را كمك به دشمنان اسلام و ترويج باطل مىدانند، و نيز اضافه مىكنند:
«اينجانب وظيفه خود را ادا نمودم، و شمايى كه در زيارت خدا و رسول- صلىاللَّه عليه و آله- توفيق يافتهايد، به دشمنان آنان كمك نكنيد و موجب سرافكندگى ملّت و ميهن خود نشويد».
2- شركت همگانى در مراسم برائت
امام عزيز شركت همگان در مراسم برائت را وظيفه زائران خانه خدا مىدانند و بر آن تأكيد دارند. روحانيون عزيز و مديران كاروانها بايد توجه دقيق به اين مسأله داشته باشند كه متن فرمايش امام اين است:
«بايد فرياد برائت از مشركان و ستمكاران بطور كوبنده و با شركت همگانى باشد».
چنين نباشد كه كسى اين مسأله را كم اهميّت تلقى كند، به اين بهانه كه: كار دارم!، مىخواهم طواف كنم!، حال ندارم!، كسل هستم! و ... وظيفه خطير و الهى خود را ناديده گرفته و در امر مهمّ و سرنوشتساز براى مسلمانان و جهاناسلام يعنىبرائت ازمشركين شركت نكند!
امام مىفرمايد: «حاجى در اين مراسم با شكوه بايد صداى مظلوميّت مسلمانان و ملتهاى تحت سلطه ابرجنايتكاران را به گوش جهانيان برساند و خفتگان را بيدار و ساكتان را در مقابل
جباران هشيار سازد».
3- نظم و آرامش در اجتماع برائت
«لازم است نظم و ترتيب و آداب اسلامى را بطور شايسته و دقيق مراعات نمائيد و از شعارهاى خودساخته كه ممكن است با القاى منحرفان براى ايجاد اغتشاش و صدمه زدن به آبروى زائران شركت كننده از تمامى كشورهاى اسلامى و خصوصاً جمهورى اسلامى باشد، جداً خوددارى كنند». (1)
معناى شركت درتجمّع برائت درگيرى با مأمورين سعودى نيست، بلكه امام تأكيد مىكنند به رعايت اخلاق اسلامى با همه، چه با كسى كه در كاروانها هم اطاقى هستيد و چه با كسانى كه در كوچه و بازار برخورد مىكنيد، چه با مسلمانان كشورهاى اسلامى ديگر و چه با مأمورين دولت سعودى، برخورد بايد براساس موازين اخلاق اسلامى باشد. و در عين حال امام پيشبينى مىكردند و الآن هم پيشبينى مىشود كه ممكن است با توجّه به دشمنان زيادى كه جمهورى اسلامى دارد، عدهاى توطئهگر بخواهند مراسم باشكوه برائت از مشركين را دچار بىنظمى كرده، اخلال ايجاد نمايند. با شعارهاى نامناسب و با حركتهاى ناهنجار كارى كنند كه حيثيت جمهورى اسلامى هتك شود. امام در همين پيامى كه عرض كردم پيشبينى مىكنند كه ممكن است چنين اتفاقى بيفتد و بخواهند ايجاد اغتشاش كنند و آبروى زائران ايرانى را بريزند.
بنابراين همه بايد مواظب باشند، از پيش خود شعار درست نكنند، در وقت و كيفيت شعار و امثال آن از متصديان امور پيروى كنند.
شعار دادن وقت دارد و وقتش هم، چه در زمان امام- رضواناللَّه تعالى عليه- و چه در اين زمان به عهده نماينده رهبرى و مسئول و سرپرست حجاج است.
نظر امام اين است كه هركس از پيش خود اجتهاد نكند و خود رأيى را كنار بگذارد، زائران خانه خدا بايد طبق آنچه گفته مىشود عمل كنند.
اينها بخشى از نكاتى بود كه هر زائرى در طول سفر بايد به آن توجّه داشته باشد. و همه اين مطالب از وصايا و سفارشات امام- قدس سرّه- است كه بطور فشرده بيان شد و شرح آن مىماند براى فرصت ديگر.
در آخر، مطالبم را در چند كلمه خلاصه مىكنم:
زائر خانه خدا بايد به اين نكات توجه داشته باشد كه:
1) پيام امام خمينى- قدس سره- به زائران بيتاللَّه الحرام، 25/ 5/ 1364 ه. ش.
سفر حج، سفر تفريحى و تجارت نيست، بلكه سير الىاللَّه و سفر به سوى خدا است.
در اين سفر به كسى لبيك مىگويد كه تمام انبيا و اوليا گفتند.
حاجى مهمان خدا است و اين مهمانى آدابى دارد و صاحب خانه و ميزبان از ما انتظاراتى دارد كه بايد بجا آوريم و از كارهايى كه موجب نارضايتى او مىشود، دورى كنيم.
از خداوند مىخواهيم كه توفيق انجام اعمال حج با مراعات آداب آن را بر ما عطا فرمايد.
والسلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته
محمدباقر حجتى
1- در ذيل آيه مباركه «و اذن فى الناس بالحج يأتوك رجالًا و على كل ضامرٍ يأتين من كل فج عميق».
« (اى ابراهيم!) فرياد حج در ميان مردم برآور كه پيادگان و سوار بر شتران لاغر، از همه درههاى ژرف به سويت آيند».
قتاده گويد: چون خداى تعالى- كه با عزّت و جلال باد- به ابراهيم- ع- دستور داد كه در ميان مردم اعلان حج دهد. فرياد برآورد:
«اى مردم! خداى را خانهاى است، پس آهنگ آن كنيد».
و خدا فرياد او را- تا روز رستاخيز- به گوش همه آنان كه از دودمان ابراهيمند رسانيد.
2- خداوند مىفرمايد: «ليشهدوا منافع لهم»؛ «براى آنكه سودهايى كه دارد ببينند».
برخى گفتهاند « (اين سود) تجارت در موسم حج و اجر در آخرت است» و پارهاى از گذشتگان چون اين را شنيدند گفتند: «سوگند به پرودگار كعبه كه آمرزيده شدند».
3- و در تفسير آيه «لاقعدن لهم صراطك المستقيم» «من در برابر آنان، بر سر راه راست تو سخت خواهم نشست» گفتهاند: مراد از «مستقيم» در اينجا راه مكه است كه شيطان بر آن مىنشيند تا مردم را از طى نمودن آن باز دارد. (1)
4- و پيغمبر- ص- فرمود: آنكه حج خانه كند، پليدى نكند و فسق بجا نياورد،(2)از گناهان خود بيرون رود مانند روزى كه مادرش زاده باشد. (3)
5- و باز آن حضرت- ص- فرمود:
هيچ روزى، شيطان كوچكتر و خردتر و زبونتر(4)و خشمگينتر از روز «عرفه» ديده نشد. (5)و اين نيست مگر بدانجهت كه مهربانى، گذشت و آمرزيدن خدا گناهان بزرگ را مىبيند. كه گفتهاند:
«پارهاى از گناهان است كه جز وقوف به
عرفه كفاره آن نيست». و جعفر بن محمد- ع- اين گفته رابه رسولخدا- ص- نسبت داده است.
در كتاب «من لايحضرهالفقيه» چنين آمده است:
1- ابراهيم- ع- چنين ندا در داد:
«هُلَّم الى الحجّ به هَلُمَّ الى الحجّ». و اگر چنين ندا در داده بود كه: «هَلُّموا الى الحجّ»، به جز همان انسانهايى كه آن روز، آفريده شده بودند، حجّ بجا نمىآوردند ولى چون ابراهيم ندا در داد كه: «هُلَّم الى الحج» مردمى كه در صلب مردان و رحم زنان بودند، به او چنين لبيك گفتند: «لَبّيك داعىاللَّه! لبيك داعىاللَّه!» يعنى «تو را پاسخگوييم، اى كه ما را به خدا مىخوانى! تو را پاسخگوييم اى كه ما
را به خدا مىخوانى!».
هر كه پاسخ ابراهيم- ع- را يكبار گفت، يكبار حج كرده و آنكه ده بار گفت، ده بار حج كرد، و آنكه پاسخ نگفت، حج نكرد. (1)
2- قالاللَّه تعالى: «ففرّوا الى اللَّه» يعنى: «حجّوا الى اللَّه» من اتخذ محملًا للحج كان كم ارتبط فرساً فى سبيلاللَّه. (2)
ترجمه: «ففِرّوا الىاللَّه»؛ به سوى خدا فرار كنيد؛ يعنى: به سوى خدا حج كنيد. و هر كس مركبى براى سفر گيرد، چنان است كه اسب خود را در راه خدا آماده جنگ كرده باشد.
3- در كتاب «من لايحضرهالفقيه» روايت شده است كه خداى جبار- جلجلاله- فرمايد: آن بندهاى كه من به او نيكى و خوبى كردهام و او هر 5 سال يكبار مرا در اين مكان زيارت نكند به حقيقت، محروم است. (3)
4- حضرت امام باقر- ع- فرمود:
«آن بنده كه حاجت دنيائيش را بر حجّ مقدم دارد، پيش از آنكه حاجتش برآورده شود، به نظاره حاجيان سرتراشيده خواهد پرداخت!». (4)
5- حضرت صادق- ع- فرمود:
«هيچكس جز به گناه، از حجّ تخلّف نكند و خدا بيش از اينها را عفو خواهد كرد!» (5)
6- از امام صادق- ع- پرسيدند:
«شخص وام داده، وام گيرد و حج كند؟ فرمود: آرى! قرضش زودتر ادا مىشود!». (6)
7- در حديث صحيح از حضرت صادق- ع- روايت شده است كه: يك اعرابى به حضرت رسيده گفت: اى پيامبر خدا! من به قصد حج، بيرون آمدهام ولى حجّ از كفم رفت! من مردى ثروتمندم، به من دستورى ده كه با داراييم كارى كنم كه به اجرى مانند اجر حج برسم. امام- ع- مىگويد: پيامبر- ص- رو به او كرد و گفت: به «ابوقبيس» بنگر! اگر ابوقبيس طلاى سرخ شود، كه تو در راه خدايش انفاق كنى، به چيزى كه حاجى مىرسد، نمىرسى!».
سپس فرمود: «آنگاه كه حاجى بار سفر كرد، چيزى برندارد و نگذارد، مگر آنكه خدا برايش ده حسنه نويسد و ده سيّئه محو كند و ده درجه بالا برد».
و آنگاه كه سوار شترش شود، گامى بر ندارد و نگذارد، مگر آنكه همانند آن برايش نويسد.
و آنگاه كه به دور خانه طواف كند،
از گناهانش بدر آيد.
و آنگاه كه سعى بين صفا و مروه كند، از گناهانش بدر آيد.
و آنگاه كه وقوف به عرفات كند، از گناهانش بدر آيد.
و آنگاه كه رمى جمرات كند، از گناهانش بدر آيد.
امام- ع- مىگويد: پيامبر اين موقف و آن موقف حج را شمرد كه وقتى حاجى بدان موقف رسد، از گناهانش بدر آيد و آنگاه بدان مرد فرمود:
«تو كجا مىتوانى به آنچه حاجى مىرسد، برسى؟»
آنگاه امام صادق- ع- در پايان اين روايت فرمود:
«تا چهار ماه، بر حاجى گناه ننويسند و برايش حسنات نويسند مگر آنكه گناه كبيرهاى بجاى آورد». (1)
8- باز در روايت صحيح از معاوية بن عمار از امام صادق- ع- آمده است كه پيامبر- ص- فرمود:
«حج و عمره بىچيزى را مىزدايد، همانگونه كه آتش تيرگى آهن را مىزدايد».
معويه گويد: به امام گفتم: «يك بار حج برتر است يا بنده آزاد كردن؟»
فرمود: «حج افضل است».
گفتم: دوتا؟ گفت: حج. و من هر چه بر شمار مىافزودم امام- ع- مىگفت: حج افضل است. تا رسيدم به سى بنده، باز فرمود: حج افضل است! (2)
9- باز در روايت صحيح آمده است كه: «حاجيان سه دستهاند: يك دستهاند كه از آتش آزاد گردند، دسته ديگر، از گناهانشان بدر آيند به گونه روزى كه از مادر زادند و دسته ديگر، خانواده و دارائيشان محفوظ ماند و اين كمترين چيزى است كه حاجيان به آن باز گردند. (3)
10- در «من لايحضره الفقيه» آورده است: اميرالمؤمنين- ع- فرمود: «كسى كه فرياد خود به تلبيه» (لبيك گفتن) بلند كند، همه چيزهايى كه در طرف راست اويند، تا آنجا كه خاك به پايان رسد و همه چيزهايى كه در طرف چپ اويند، تا آنجا كه خاك به پايان رسد، با او تلبيه گويند و دو فرشته- كه بر او مكّلند- به او گويند:
«مژده باد ترا، اى بنده خدا! و خدا جز به بهشت بشارت ندهد!»
و هر كه در احرام خود هفتاد بار با ايمان و احقاب «لبيك» گويد خداوند هزار فرشته شاهد گيرد كه از آتش و از نفاق بيزار است.
و آنكه به حرم رسد و فرود آيد و غسل كند و دو كفش به دست گيرد، و پياده در حال تواضع در برابر خدا به حرم درآيد، خدا صدهزار «سيئه» از او محو كند و صدهزار حسنه برايش بنويسد و صد هزار درجه برايش بالا برد و صد هزار حاجت برايش برآورد.
و آنكه با آرامش به مكه درآيد- يعنى بدون تكبر و زورگويى بدان درآيد.
و آنكه پابرهنه، با آرامش و وقار و خضوع به مسجدالحرام درآيد، خدا او را بيامرزد.
و آنكه با معرفت، به كعبه نظر افكند، خدا گناهانش را بيامرزد و مهماتش را كفايت كند. (1)
11- امام على بن الحسين- ع- فرمود: «آنكه بين صفا و مروه سعى كند، فرشتگان شفيع او گردند و شفاعتشان مورد قبول قرار گيرد». (2)
12- امام باقر- ع- فرمود: «هيچ نيكوكارى و بدكارى براين كوهها نايستد مگر آنكه خدا دعايش را مستجاب كند، نيكوكار براى آخرتش مستجاب شود و بدكار براى دنيايش!» (3)
13- امام صادق- ع- فرمود: «هر آبادىنشين مؤمنى كه در عرفه وقوف كند، خدا همه مؤمنان آن آبادى را بيامرزد، و هر شخص مؤمنى از يك خانواده در عرفه وقوف كند، خدا مؤمنان آن خانواده را بيامرزد». (4)
14- باز در «من لايحضره الفقيه» آورده است: «گناهكارترين مردم در عرفاتيان، آن كسى است كه از عرفات برگردد، با اين گمان كه خدايش نمىآمرزد؛ يعنى كسى كه نا اميد از رحمت
خداست. (5)
غزالى سند گفته بالا را به حديثى از اهل بيت- عليهمالسلام- مىرساند، مىگويد: «گفتهاند پارهاى از گناهان كه چيزى جز وقوف به عرفه، كفارهاش نيست و جعفر بن محمد- ع- سند اين گفته را به رسول خدا- ص- رسانده است». (6)
15- باز در «من لايحضرهالفقيه» از امام صادق- ع- آورده است: آنكه يك حَجةالاسلام بجاى آورد، بندى از آتش از گردن خود گشوده است و آنكه دو حج كند پيوسته تا روزى كه بميرد در خير به سر برد و آنكه سه حج پىدرپى بجا آورد، خواه پس از آن حج كند يا نكند، چون كسى است كه همه ساله حج بجا آورد. (7)
16- و روايت شده كه: «آنكه سه حج بجا آورد، هرگز بىچيز نخواهد شد، و هر شتر كه سه سال به حجّش برند، جاندار بهشتىاش سازند!»- هفت سال هم روايت شده است-. (1)
17- حضرت رضا- ع- فرمود:
«هر مؤمنى كه سه بار حج كند، خود را به قيمت به خداى- عزّوجلّ- فروخته باشد و از او نپرسند كه مال را از حلال يا حرام به دست آورده است. (2)
و هركس چهار حج بجاى آورد، فشار قبر به او نرسد و وقتى بميرد، خدا حجهايى را كه به جاى آورده در چهرهاى زيبا و زيباترين چهره درآورد، كه در اندرون گور، نماز خواند تا خدا از گورش برانگيزد و ثواب نمازها از آن او باشد و بدانكه يك ركعت از اين نماز همآورد يك هزار ركعت از نماز آدميان است.
و هركس پنج حج انجام دهد، خدا هيچگاه عذابش نكند.
و هركس ده حج بجاى آورد، خدا هيچگاه از او حساب نخواهد.
و هركس بيست حج انجام دهد، جهنم را نبيند و شيهه و زوزهاش را نشنود.
و هركس چهل حج انجام دهد به او گويند: از هركس دوست دارى شفاعت كن و درهاى بهشت را برويش بگشايند كه خود و آنها كه شفاعتشان كرده است به بهشت درآيند.
و هركس پنجاه حج انجام دهد، در بهشت «عدن» برايش شهرى بسازند كه در
آن يك هزار قصر باشد و در هر قصرى يك هزار حورالعين و يك هزار همسر و او را از رفقاى حضرت محمد- ص- در بهشت كنند.
و هر كس بيش از پنجاه حج كند، همانند كسى باشد كه پنجاه حج با
1) فقيه ج 2، ص 139، ح 604 و 605.
2) صدوق در عيون اخبارالرضا- ع- پس از نقل كامل خبر، مىفرمايد: «فقط در اين روايت اينست كه اگر شبههاى در مالش باشد از او نپرسند و مُدّعيان او را با «عوض» راضى سازند. فيض در وافى پس از نقل اين سخن گويد: احتمالًا اين، در صورتى است كه شخص توبه كرده باشد و صاحبان مال را بطور مشخص نشناسد كه آن را بديشان بازگرداند.
محمد- ص- و اوصياى او- صلوات اللَّه عليهم- به جا آورده باشد و از كسانى باشد كه خدا هر روز جمعه به ديدار او رود و از كسانى باشد كه به بهشت «عدن» كه خدايش به دست خود ساخته، و هيچ چشمى آن را نديده و هيچ آفريدهاى بر آن اطلاع نيافته، اندر آيد.
و هيچكس نباشد كه حج بسيار بجاى آورد، مگر آنكه خدا براى او در برابر هر حجى، شهرى در بهشت سازد كه در هر غرفهاى از آن يك حورا از حورالعين بهشتى باشد كه با هر حوريهاى سيصد كنيز زيبا باشد كه مردمان به حُسن و زيبايى آنان نديده باشند. (1)
18- حضرت صادق- ع- فرمود:
«هركس، يك سال در ميان حج كند،
دائمالحج به شمار آيد». (2)
19- اسحق بن عمار گويد: «به امام صادق گفتم: من با خودم قرار گذاشتهام كه هر ساله، خودم، يا يكى از خاندانم با دارايى خودم حج كنم.
حضرت فرمود: بر اين كار، تصميم دارى؟ گفتم: آرى! فرمود: اگر چنين كردهاى، يقين داشته باش كه مالت زياد شود، يا فرمود: بشارت باد تو را به افزونى مال». (3)
20- و نيز روايت شده است كه:
«هيچ بندهاى به خدا نزديك نشود به كارى كه از پياده رفتن به خانه خدا، محبوبتر باشد كه يك حج پياده، هماورد هفتاد حج است و هركس بر شتر خود رود، خدا ثواب ميان سواره و پياده را براى او بنويسد و آنگاه كه بند كفش حج گزار، بگسلد، خدا ثواب ميان پابرهنه و كفش بپا را به او بدهد و حجّ سواره، از حج پياده افضل است؛ زيرا كه رسول خدا- ص- سواره حج كرد. (4)
و حسن بن على- ع- پياده مىرفت و محملها و توشهها را همراه او راه مىبردند. (6)
روايت شده است كه فضيلت حج، از نماز و روزه بيشتر است زيرا نمازگزار، تنها ساعتى از خانوادهاش مشغول مىشود و روزهدار از سپيدى روز، مشغول مىشود؛ ولى حاجى، با تمام وجود، بيرون مىآيد و خودش
را فدا مىكند و داراييش را خرج مىكند و مدت زيادى از خاندانش غايب مىشود در حالىكه نه اميد دريافت مال دارد و نه در پى تجارت است. (1)
22- از اسحاق بن عمار روايت شده است كه مىگويد: «به امام صادق- ع- گفتم: مردى ناتوان در مورد حج با من مشورت كرد و من به او اشاره كردم كه حج نكند، فرمود: سزد كه يكسال بيمار شوى؛ و من يكسال بيمار شدم!» (2)
23- حضرت صادق- ع- فرمود:
«مبادا احدى از شما برادرش را از حجّ باز دارد كه در دنيا به او فتنه خواهد رسيد، افزون برآنچه در آخرت برايش ذخيره شود». (3)
24- از امام صادق- ع- درباره كسى كه از جانب ديگرى حج مىكند سؤال شد كه هيچ اجر و ثوابى دارد؟
حضرت فرمود: «كسى كه از جانب ديگرى حج مىكند اجر و ثواب ده حج دارد و خودش، پدر، مادر، پسر، دختر، برادر، خواهر، عمو، عمه، دائى و خالهاش آمرزيده شوند كه خدا گشاده دست و با كرامت است». (4)
25- هر كس از سوى انسان ديگرى حج كند، آن دو شريك همند تا وقتى كه طواف واجب به پايان رسد، شركت هم منقطع مىشود و اعمالى كه بعد از طواف فريضه انجام مىدهد، ويژه حجگزار خواهد بود. (5)
26- حضرت صادق- ع- فرمود:
«اگر هزار نفر را در حج خود شريك گيرى هر كدام آنان، (ثواب) حج خواهند داشت بىآنكه از حج خودت چيزى كم شود». (6)
27- روايت شده است كه خدا براى حج گزار و كسانى كه شريك حج خويش گرفته، حجّ خواهد نوشت و حجگزار اجر ديگرى خواهد داشت؛ زيرا او آنان را به هم پيوند داده است. (7)
28- امام صادق- ع- فرمود:
«هركس يك درهم در حج خرج كند، برايش بهتر از يك هزار درهم است كه به حق خرج كند». (8)
29- حضرت على بن الحسين- ع- فرمود: «اى گروه حج ناكرده! شما را به حاجيان بشارت باد، آنگاه كه از حج بازگشتند با آنان مصافحه كنيد و آنان را بزرگ شماريد كه اين بر شما واجب است و شما شريك اجر آنان خواهيد بود ...» (9)
30- باز آن حضرت فرمود: به سلام و دست دادن به حاجيان- پيش
از آنكه گناهان با آنان درآميزد- پيشى جوئيد. (1)
*** گروهى از اهل مكاشفه و مقرّبان چنين آوردهاند: ديو پليد- كه نفرين خدا بر او باد- به صورت كسى لاغراندام با رنگ زرد و چشم گريان و پشت خميده نمودار شد، آن كس به شيطان گفت: چرا گريه مىكنى؟ ديو پاسخ داد: شيهه اسب پيكارجويان در راه خدا به گريهام انداخته است و اگر در راه من بود آن را دوست مىداشتم!
گفت: چرا رنگت دگرگون شده؟
گفت: همكارى اين گروه بر فرمانبرى از خدا كه اگر بر نافرمانى همكارى مىكردند، دوست مىداشتم.
گفت: چرا پشتت خميده؟
پاسخ داد: اينكه بنده به خدا مىگويد: از تو پايان كار خوب درخواست مىكنم. مىگويم: واى من! به كجا اين مرد از كار خود به شگفت مىآيد، من مىترسم كه زيرك باشد. (2)(3)
7- و پيغمبر- ص- فرمود: هركس به قصد حج يا عمره از خانهاش بيرون رود و بميرد، تا روز رستاخيز به او پاداش حجگزار و عمرهگزار مىدهند و آنكه در مكه يا مدينه بميرد، او را به عرضه حساب نبرند و به حساب نكشند و به او گويند: به بهشت اندر آى! (4)
8- و پيغمبر- ص- فرمود: «يك حج نيكو، (مبرور) از دنيا و هر آنچه كه در دنياست، بهتر است و چنين حجّى پاداشى، جز بهشت ندارد». (5)
9- و پيغمبر- ص- فرمود:
حجگزاران وعمرهگزاران مهمانان(6)و ديدار كنندگان با خدايند، اگر از او درخواست كنند، به آنان خواهد داد و اگر آمرزش خواهند، آمرزيده خواهند شد و اگر خدا را بخواهند پاسخ خواهند يافت و اگر شفاعت برند، شفاعتشان پذيرفته خواهد شد. (7)
10- در حديث مُسندى از طريق اهل بيت- عليهمالسلام- آمده است:
«گناهكارترين مردم آن كسى است كه در عرفه وقوف كند و گمان برد خداى متعال
او را نخواهد آمرزيد». (8)
1) فقيه ج 2، ص 147، ح 648.
2) احياءعلوم، ج 1، ص 240.
3) متى يعجب هذا بعمله اخاف ان يكون قد فطن، احياء، ج 1، ص 240.
4) احياء علوم ج 1، ص 240، كامل ابن عدى ج 5، ص 1992 مختصراً.
5) احياءعلوم، ج 1، ص 240، ذيله فى كامل ابن عدى ج 3 ص 1288 و ج 6، ص 2146.
6) وفداللَّه و زواره.
7) احياءعلوم، ج 1، ص 240، كامل ابن عدى ج 6، ص 2204.
8) احياءعلوم، ج 1، ص 240.
11- و ابن عباس- رضىاللَّه عنه- از پيامبر- ص- روايت كرده است كه فرمود: «هر روز، يكصد و بيست رحمت بر اين خانه فرود مىآيد:
شصت رحمت براى طوافگران، چهل رحمت براى نمازگزاران و بيست رحمت براى نگاه كنندگان به خانه». (1)
12- و در خبر آمده است: «بسيار طواف خانه كنيد كه مجللترين چيز و مورد غبطهترين كارى است كه روز رستاخيز در كارنامههاتان (نامه عملتان) خواهيد يافت و از اينروست كه طواف ابتدايى بى حج و بىعمره مستحب است». (2)
13- و در خبر آمده است كه:
«هركس يك هفته و سربرهنه (3)طواف كند، پاداشى چون پاداش يك بنده آزاد كردن دارد. و هر كس يك هفته در بار طواف كند گناهان گذشتهاش آمرزيده شود». (4)
14- و گفتهاند: «خدا، آنگاه كه گناهى را براى بندهاى در «موقف عرفه» بيامرزد، هر چيزى هم كه در «موقف» به او برسد، خواهد آمرزيد». (5)
15- گروهى از پيشينيان گفتهاند:
«هنگامىكه عرفه با جمعه يكى شود، خداوند همه اهل عرفه را خواهد آمرزيد و آن برترين روز در گيتى است. و در اين روز بود كه پيامبر- ص- حجةالوداع را انجام داد. او در حال وقوف به عرفه بود كه اين آيه بر او نازل شد: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دنياً».
كه اهل كتاب گفتند: (6)اگر اين آيه بر ما فرود آمده بود، آن روز را عيد مىگرفتيم و عمر در پاسخ گفت: من گواهى مىدهم كه اين آيه در دو عيد روز عرفه و روز جمعه بر پيغمبر- درود خدا بر او باد- فرود آمد در هنگامى كه وقوف به عرفه داشت. (7)
16- و پيغمبر- ص- فرمود:
«خدايا! حجگزار و هر كه حجگزار برايش آمرزش خواهد، بيامرز. (8)
17- و روايت كردهاند كه: على بن موفق، از سوى پيامبر- ص- چند حج گزارد. مىگويد پيامبر خدا- ص- را در خواب ديدم، به من گفت: اى ابن موفق از
سوى من حج گزاردى؟ گفتم: آرى! گفت: از سوى من «لبيك» گفتى؟
1) احياءعلوم، ج 1، ص 240.
2) احياءعلوم، ج 1، ص 240.
3) حاسراً.
4) احياءعلوم، ج 1، ص 240.
5) احياءعلوم، ج 1، ص 240.
6) صحيح بخارى ج 1، ص 31، ح 44، كتاب الايمان و صحيح مسلم ج 5، 517 تا 518 ح 3 تا 5 و مصادر آخر لاتعدّ ولاتحصى.
7) احياءعلوم، ج 1، ص 240 و 241.
8) احياءعلوم، ج 1، ص 241، مستدرك الحاكم ج 1، ص 441، كامل ابن عدى، ج 4، ص 1326.
گفتم! آرى! گفت: من روز رستاخير پاداشت (1)مىدهم. دستت را در «موقف قيامت» مىگيرم و در حالى كه مردمان در گرفتارى «حساب» اند به بهشت اندر مىآورم. (2)
18- مجاهد و علماى ديگر گفتهاند: هنگامىكه حاجيان به مكه در آيند. فرشتگان با آنان ديدار مىكنند و بر شتر سواران سلام مىكنند و با درازگوش سواران دست مىدهند و با پيادگان گردن به گردن مىنهند (معانقه مىكنند). (3)
19- و حسن [بصرى] گفته است:
هر كه پس از رمضان يا پس از جنگ يا پس از حج بميرد، «شهيد» مرده است. (4)
20- و عمر گفته است: «حجگزار آمرزيده است و هركس كه حجگزار در ذىالحجه و محرم و صفر و بيست روز اول ربيعالاول براى او آمرزش بخواهد، آمرزيده خواهد شد». (5)
و رويه پيشينيان- رضىاللَّه عنهم- اين بود كه جنگ آوران را بدرقه مىكردند و به پيشواز حاجيان مىرفتند و ميان چشمهايشان را مىبوسيدند و از آنان
درخواست دعا مىكردند و به اين كار پيشى مىجستند پيش از آنكه به گناهان آلوده شوند». (6)
21- و از على بن موفق روايت شده است كه گفت: «سالى، حج گزاردم و چون شب عرفه شد در منى در مسجد خيف خوابيدم در خواب ديدم گويى دو فرشته كه جامه سبز بر تن داشتند، از آسمان فرود آمدند، يكى ديگرى را فرياد زد: اى بنده خدا! و ديگرى گفت: «لبيك» اى بنده خدا! فرشته نخست گفت: مىدانى امسال چند كس حجّ خانه پروردگار،- كه بلند مرتبه و والا باد- گزاردند؟
فرشته دوم گفت: نمىدانم. فرشته نخست گفت: شصت هزار كس حج خانه پروردگار گزاردند، آيا مىدانى حج چند تن پذيرفته شده است؟
فرشته دوم گفت: نه. فرشته نخست گفت: شش كس! مىگويد: آن دو فرشته، به هوا برخاستند و از ديد من پنهان شدند و من سراسيمه از خواب بيدار شدم و به سختى اندوهگين گشتم و در كار خود به انديشه فرو رفتم و گفتم: اگر تنها حج شش كس پذيرفته شده باشد من كجا در ميان اين شش كس باشم؟ و چون از عرفه كوچ كردم و در «مشعرالحرام» وقوف كردم
همچنان در انديشه بسيار بودن آفريدگان و اندك بودن كسانى كه حجشان پذيرفته شده است بودم كه خواب بر من چيره شد و آن دو فرشته را ديدم با همان شكل فرود آمدند و يكى ديگرى را فرياد زد و همان سخن را دوباره گفت. و آنگاه گفت:
مىدانى پروردگار امشب چه فرمانى داده است؟ ديگرى گفت: نه. فرشته نخست گفت: به هر يك تن، صد هزار كس بخشيد!. مىگويد: از خواب بيدار شدم و چنان شاد بودم كه به توصيف درنمىآيد». (1)
22- باز على از بن موفق رسيده است كه مىگويد: «به سالى حج گزاردم و چون مناسك حجم رابه پايان رساندم درباره كسانى كه حجّشان پذيرفته نشده است در انديشه رفتم و گفتم: خدايا! من حجم را بخشيدم و پاداش آن را به كسانى دادم كه حجشان پذيرفته نشده است.
مىگويد: خداى را- كه والا و بلند مرتبه باد- در خواب ديدم كه به من گفت: اى على! تو بر من، گشاده دستى مىكنى در حالى كه من گشاده دستى و گشاده دستان را آفريدهام! و من از همه بخشندگان بخشندهترم و از همه بزرگواران بزرگوارترم و از همه جهانيان به بخشندگى و بزرگوارى شايستهترم من حج همه كسانى را كه حجشان را نپذيرفتهام به كسانى كه حجشان پذيرفته شده است، بخشيدم». (2)
براى تفصيل اين بحث رجوع بفرمائيد تفسير الميزان ج 5، ص 178 تا 194 (بحث تفسيرى) و نيز ص 205 تا 214 (بحث روايى). استاد فقيد علامه طباطبائى رضواناللَّه عليه، بحثى مستوفى و مستدل با ذكر اقوال مفسرين عامه و بيان موارد ايراد و اشكال، ثابت كردهاند كه آيه مورد بحث (كه بخشى ازآيه 4 سوره مائده است) در مورد ولايت حضرت على- ع- نازل شده است.
است كه نه تنها با مذاق اهل بيت- ع- و شيعه اهل بيت- ع- سازگار نيست، بلكه درست انديشان اهل سنت نيز چنين گفتههايى را نادرست مىدانند. مگر آنكه كسى بگويد خواب ديدن خدا به معنى شنيدن صداى محض است بدون ديدن كسى كه آن هم از شأن امثال على بن موفق بسى بالاتر است.
محمد فاضل لنكرانى
مقدمه
«تقيه» از كلماتى است كه نه تنها علما و دانشمندان در استعمالات و گفتگوهاى خود به كار مىبرند؛ بلكه توده مردم نيز با مفهوم اجمالى آن آشنا بوده، به لحاظ مشروعيتى كه دارد آن را مورد عمل قرار مىدهند، با اين وصف، مفهوم واقعى و اقسام آن براى عموم، كاملًا روشن نيست، در حالى كه نياز شديدى به يادگيرى و دقت در اقسام آن، به هنگام مسافرت به كشورهاى اسلامى غيرشيعه، مشاهده مىشود. اين نياز با توجه به كثرت حجاج ايرانى كه به بركت انقلاب و استقرار حكومت جمهورى اسلامى، هر سال تعداد چشمگيرى جهت انجام مناسك حج و اداى فريضه بزرگ الهى به كشور عربستان سعودى مسافرت مىنمايند، بيشتر ملموس مىگردد.
از اين رو فراگيرى اين امر مهم، برهمه شيعيان لازم و ضرورى است.
اين جانب با درخواستى كه معاونت آموزش و تحقيقات بعثه مقام معظم رهبرى بعمل آورد، درصدد برآمدم تا رساله مختصر و فشرده و غير مبسوطى را جهت استفاده عمومى، بويژه روحانيون محترم كاروانها، در اين باب تدوين نمايم و با اين كه اشتغالات زياد و كسالتهاى مختلف هركدام مانعى در راه وصول به اين هدف مىباشند معذلك با استمداد از مقام شامخ ولايت كبرا شروع به آن نمودم. اميد است مورد رضاى حق تعالى و استفاده همگان قرار گيرد و اميد است در آينده نيز توفيق تدوين رساله مبسوطى در اين باب- كه شامل ابعاد مختلف اين بحث مهمّ و موارد استثنا و اشاره به مواردى كه تقيّه جريان ندارد و مدارك مختلف آن باشد- نصيب گردد انشاءاللَّه تعالى.
محمد فاضل لنكرانى
قم- حوزه علميه، شوال المكرم
كلمه «تقيّة»:
اين كلمه اسم مصدر از «تقى، يتقى» يا از «اتّقى، يتّقى» و يا مصدر دوّم كلمه «اتّقى»
است (بنابر هر احتمال، حرف واو تبديل به تاء شده است). بنابراين تقيّه مشتق از «وقى» به معناى سپر گرفتن و تحفّظ در پوشش سپر است. كلمه «تقوا» نيز به همين معنى است، نه به معناى پرهيزگارى؛ چراكه تقوا به معناى «حفظ خويشتن در سايه انجام واجبات و ترك محرمات» است؛ به عبارت ديگر تقوا داراى دو بُعد مثبت و منفى است و پرهيزگارى تنها بُعد منفى آن را تشكيل مىدهد.
نتيجه آنكه تقيّه معنايى جز تحفّظ و خود نگهدارى ندارد.
اقسام تقيّه:
از بررسى مجموع آيات و رواياتى كه در مورد تقيّه وارد شده است، چنين استفاده مىشود كه تقيّه بر سه قسم است؛ بدين معنا كه در اين باب، سه عنوان وجود دارد كه هر كدام موضوع براى حكمى واقع شدهاند، اگر چه در نظر ابتدايى نتوانيم عنوان تقيّه را بر هر سه قسم اطلاق نماييم، ليكن با دقت عميق- همانطورى كه بعداً اشاره خواهد شد- صحّت اين اطلاق روشن مىشود.
تقيه خوفى:
در صورتى كه
انسان در اثر انجام يك عملِ صحيح و مطابق با مذهب و دين خويش، خوف و ترسى را بر جان، ناموس و مال خود و يا ديگران مشاهده كند، بايد از انجام آن عمل خوددارى و تقيّه كند و عملى را كه مطابق با مذهب مخالفين و يا كفار باشد انجام دهد. و بطور كلى تقيّه خوفى در موردى است كه اضطرار يا اكراهى متوجّه انسان شده باشد. به اين قسم از تقيه، در بعضى از آيات و روايات اشاره شده است.
خداوند در قرآن مجيد مىفرمايد:
«ولا يتّخذ المؤمنون الكافرين اولياء من دون المؤمنين و مَنْ يفعل ذلك فليس من اللَّه فى شئ الّا ان تتقوا منهم تقاة و يحذركم اللَّه نفسه والى اللَّه المصير». (1)
«مسلمانها نبايد كفار را سرپرست خود قرار دهند و هركس چنين كند، هيچگونه ارتباطى با خداوند ندارد، مگر آنكه از آنها بترسد و تقيه كند. و خداوند شما را از مجازات خويش برحذر مىدارد و بازگشت به سوى او است».
«من كفر باللَّه من بعد ايمانه الا من اكره و قلبه مطمئن بالإيمان». (2)
«هركس پس از ايمان، به خدا كافر
شود، گرفتار غضبى از جانب خدا و عذاب عظيمى خواهد شد، مگر كسى كه او را مجبور به اظهار كفر كنند، در حالى كه دلش آرام به ايمان است».
بنابر نقلى، اين آيه در دو مورد گروه و جماعتى نازل شده كه از جمله آنان عمّار و پدر و مادر او (ياسر و سميّه) و عدهاى ديگر است.
اين جماعت از سوى كفّار و مشركين مجبور به اظهار كفر شدند در اين ميان، پدر و مادر عمار از اين اظهار خوددارى كردند و شهيد گشتند، ليكن عمار آنچه را كه مشركين مىخواستند، اظهار نمود و از چنگ آنان رهايى يافت.
مسلمانان اين جريان را به پيامبر خبر داده و گفتند كه عمار كافر شده است. اينجا بود كه خداوند اين آيه كريمه را نازل فرمود.
در روايت صحيحه فضلاء وارد شده است كه شنيديم امام باقر- عليهالسلام- فرمود: «التقيّة فى كل شئ يضطر اليه ابن آدم فقد احله اللَّه». (1)
«تقيه در مواردى است كه انسان به آن اضطرار پيدا مىكند و ناگزير مىشود و براستى خداوند آن را جايز و حلال قرار داده است».
1) وسائل الشيعه، كتاب الامر بالمعروف و النهى عن المنكر، باب 25، ج 2.
در روايت ديگرى از امام باقر- عليهالسّلام- است كه فرمود: «كل شئ خاف المؤمن على نفسه فيه الضرر فله فيه التقيه». (1)
«هر چيزى كه مؤمن براى خود در آن ترس داشته باشد، پس بر او است كه تقيّه كند».
و از مام صادق- عليهالسّلام- نقل شده است كه فرمود: «ليس شئ مما حرماللَّه الا و قد احله لمن اضطر اليه». (2)
«هيچ چيزى از محرّمات الهى نيست مگر آنكه خداوند براى انسانِ مضطر حلال فرموده است».
در اين زمينه روايات فروان ديگرى است كه در كتابهاى وسائل و مستدرك آمده است.
در اين قسم از تقيّه، بايد به سه نكته توجّه شود:
1- اين تقيّه مشروعيت هرچه را كه عرف آن را به عنوان ضرورت تشخيص دهد، ثابت مىكند.
امام باقر- عليهالسّلام- در صحيحه زراره مىفرمايد:
«التقيّة فى كلّ ضرورة و صاحبها اعلم بها حين تنزل به». (3)
«در هر ضرورتى تقيّه هست و گرفتار تقيه، از هركس ديگرى به ضرورت آن آگاهتر است».
2- تقيّه خوفى، نه تنها براى حفظ جان، آبرو و مال خودِ انسان مشروعيت دارد، بلكه براى حفظ ديگران نيز جايز مىشود و از اينرو است كه مىتوان گفت: قسمت عمده تقيّه ائمه- عليهمالسّلام- در بيان احكام خداوند، همين معنى؛ يعنى حفظ كردن شيعه مىباشد.
3- از مجموع آيات و روايات استفاده مىشود كه در مشروعيت اين قسم از تقيّه فرقى ميان تقيّه از مخالفين و ديگران، وجود ندارد.
تقيه كتمانى:
قسم دوّم، تقيه به معناى كتمان و پنهان نمودن در مقابل افشا و روشنگرى است.
مقصود اصلى از اين قسم تقيّه، حفظ مذهب حقّه اهل بيت- عليهمالسّلام- در برابر قدرتهاى باطل و حكومتهاى جائر است؛ به اين نحو كه چنانچه پيروان اهل بيت، به ظاهر در تحت سيطره و قدرت حكومت باطل و ضد شيعه قرار گيرند و طبعاً اين چنين حكومتى، قدرت و توان كشف خويش را با توطئهها و نيرنگهاى مختلف، جهت از بين بردن مذهب حقّه اماميّه
صرف مىكند و هر چه بيشتر سعى خود را در راه محو آثار اين مذهب عزيز معطوف مىدارد.
در چنين شرايط حساسى كه حفظ كيان اسلام بستگى به كتمان و پنهان نمودن مذهب دارد، لازم است شيعيان چنين تقيهاى را رعايت نمايند. در قرآن شريف، خداوند به اين تقيه اشاره فرموده است: «و قال رجل مؤمن من آل فرعون يكتم ايمانه». (1)
«مرد مؤمنى از آل فرعون كه ايمانش را پنهان مىكرد گفت».
امامان معصوم- عليهمالسّلام- درباره تقيه كتمانى تأكيد فراوان نموده و براى حفظ اساس مذهب و كيان اسلام واقعى، آن را مورد سفارش كامل قرار دادهاند.
تا جايى كه درباره كسانى كه اين تقيه را رعايت نكنند فرمودهاند كه او داراى دين نخواهد بود.
در روايت اعجمى از امام صادق- ع- است كه فرمود: «لا دين لمن لا تقيّة له». (2)
«كسى كه در دين تقيه نكند، از دين خارج است».
رواياتى كه بيانگر اين است كه امام تقيّه را جزء دين خود و دين پدران خود مىداند، ناظر به اين نوع از تقيّه مىباشند.
در روايت
معلى بن خنيس است كه امام صادق- ع- فرمود: «يا معلّى اكتم امرنا ولا تذعه فانه من كتم امرنا و لم يذعه اغره اللَّه به فى الدنيا و جعله نوراً بين عينيه فى الآخرة يقوده الى الجنّة. يا معلّى من اذاع امرنا و لم يكتمه ازله اللَّه به فى الدنيا و نزع النور من بين عينيه فى الآخرة و جعله ظلمة تقوده الى النار. يا معلى ان التقية من دينى و دين آبائى و لا دين لمن لا تقيّة له». (1)
اى معلّى! امر و مسلك ما را كتمان كن و آن را شايع و منتشر نساز، بدرستى كه كسى كه كتمان كند مذهب ما را و شايع نسازد آن را، خداوند در دنيا به سبب اين كتمان به او عزّت دهد و نورى در پيش روى او در آخرت قرار دهد كه او را به بهشت رهنمون سازد و اگر كسى مذهب ما را كتمان نسازد و آن را شيوع دهد، خداوند او را ذليل و خوار سازد و در آخرت نور را از پيش روى او بگيرد و ظلمتى كه او را به جهنم بكشاند براى او قرار دهد. معلّى تقيّه جزئى از دين من و پدرانم مىباشد و كسى كه تقيّه نكند از دين خارج است».
با اينكه در صدر روايت موضوع كتمان و عدم افشا را مطرح فرموده، ليكن در
1) وسائل الشيعه، ابواب الامر و النهى، باب 24، ح 23.
مقام تعليل، عنوان تقيّه را ذكر مىفرمايد و اين مطلب شاهد آن است كه مراد از تقيّه همان كتمان و اخفا و عدم افشا است.
در برخى از رواياتى كه در تفسير بعضى از آيات وارد شده نيز تقيّه به معناى مورد نظر آمده است.
در تفسير آيه شريفه: «اولئك يؤتون اجرهم مرتين بما صبروا» چنين آمده است:
«بما صبروا على التقيّه»، به سبب صبرى كه جهت انجام تقيّه داشتهاند».
و در تفسير آيه «و يدرؤن بالحسنة السيئة» آمده است:
«الحسنة التقيّة والسيئة الا ذاعة». (1)
«حسنه همان تقيّه است و سيّئه همان اذاعه و افشا نمودن است».
در اين روايت مىبينيم كه تقيّه را در برابر اذاعه و افشا قرار داده و اوّلى را حسنه و دوّمى را سيئه معرفى كرده است.
از اين تعبير وجود و لزوم چنين تقيّهاى استفاده مىشود و طبعاً مسأله بايد همينطور هم باشد؛ زيرا چنانكه حفظ مسلكِ حق، متوقف بر كتمان و اخفا باشد در اين صورت تقيّه ضرورت پيدا مىكند و بحد وجوب و لزوم
1) وسائل الشيعه، ابواب الامر و النهى، باب 24، ح 1.
مىرسد.
در رابطه با هدف از اين نوع تقيّه، روايت جالبى وارد شده و آن روايت عبداللَّه بن ابى يغفور از امام صادق- عليهالسّلام- است كه فرمود:
«اتقوا على دينكم واحجبوه بالتقيّه فانه لا ايمان لمن لا تقيّة له انما انتم فى الناس كالنحل فى الطير و لو ان الطير يعلم ما فى اجواف النحل ما بقى منها شىءٌ الا اكلته و لو ان الناس علموا ما فى اجوافكم انكم تحبونا اهل البيت لا كلوكم بالسنتهم ولنحلوكم فى السّر والعلانية رحماللَّه عبداً منكم كان على ولايتنا». (1)
«دينِ خود را حفظ نمائيد و آن را با حجابِ تقيّه، بپوشانيد. همانا كسى كه تقيّه ندارد، ايمان ندارد. شما شيعيان در ميان مخالفين مانند زنبور عسل در ميان پرندگانيد؛ همانطورى كه اگر پرندگان بدانند آنچه را كه در دلهاى زنبور عسل هست، تمام آنها را از بين مىبرند، همچنين اگر مخالفين بدانند آنچه را كه در قلبهاى شما وجود دارد، كه همان محبت و دوستى ما اهل بيت باشد، به يقين با زبانهايشان شما را از بين مىبرند و زنبور وار شما را در آشكار و نهان
1) وسائل الشيعه، ابواب الامر و النهى، باب 24، ح 7.
مىگزند، خداوند رحمت كند كسى را كه بر ولايت ما باشد».
برداشتى كه از اين نوع تقيّه مىتوانيم داشته باشيم- بويژه با تعبير: «كسى كه چنين تقيّهاى را رعايت نكند دين ندارد»- اين است كه حفظ كيان اسلام و اقامه مذهب حق، مساوق و ملازم با داشتن دين و تعهد به آيين، و عدم رعايت آن، موجب جدايى انسان از دين خواهد بود.
با توجه به اين معنى، جا دارد ما چنين ادعا كنيم كه:
افراد يا گروههايى كه در برابر نظام اسلامى و حاكميت قوانين قرآن در كشور جمهورى اسلامى ايران، ايستاده و درصدد تضعيف و يا از بين بردن اين نظام مقدس مىباشند، به مقتضاى روايت مذكور، از دين فاصله گرفتهاند و با قرآن به مخاصمه و دشمنى پرداختهاند؛ زيرا مقابله با استقرار حاكميت اسلام و سعى و تلاش در تضعيف نظام ارزشمند قرآن، نمىتواند با تدوين و تعهّد به دين سازگار باشد؛ چرا كه دين جز تسليم در برابر مقررات اسلام و گردن نهادن به قوانين آسمانى قرآن مجيد، چيز ديگرى نيست. و بسى جاى شگفتى است، افرادى كه خود را
حامى دين مىدانند و بلكه به اعتقاد خود ارشاد و هدايت جامعه اسلامى را عهدهدار هستند، نتوانند حكومت اسلامى ايران را كه مبتنى براساس اسلامِ واقعى و پيروى از ائمه- عليهمالسّلام- است تحمل كنند، بلكه در مقام مقابله با آن برآمده و در ابعاد مختلف به تضعيف آن بپردازند. اينان بدانند كه در پيشگاه خداوند بزرگ كه اسلام را بعنوان دين مرضىّ و مقبول خويش قرار داده و در برابر ملت مسلمان ايران كه با دادن صدها هزار شهيد در راه پيروزى و تداوم انقلاب تسليم خود را در برابر اسلام به ثبوت رساندهاند، غير معذورند و همان عبارتى كه امام معصوم- عليهالسّلام- فرمود، بايد در مورد آنها بكار برد كه: «لا دينَ لِمَنْ لا تقيّةَ لَهُ».
در پايان اين قسم از تقيّه، مجدداً تذكرِ اين نكته لازم به نظر مىرسد كه اين نوع تقيّه در شرائطى است كه پيروان مذهب حق در زير سلطه حكومتهاى ضد حق قرار گرفته باشند، بطورى كه افشاى مذهب حق، موجب تضعيف و يا از بين رفتن آن باشد و در شرايطى كه خود داراى قدرت بوده و
تحت سلطه قدرتهاى مخالف نباشد اين نوع از تقيّه جريان ندارد.
تقيه مداراتى:
هدف از اين تقيّه، حُسن معاشرت و مدارا و جلب مودّت و در نتيجه تحقق وحدت ميان مسلمين از يك طرف با شركت يكپارچه در شعائر الهى و نماز جماعت و ساير مظاهر وحدت و در حقيقت حصولِ وحدتِ كلمه ميان همه مسلمانها و عدم پراكندگى آنان، مخصوصاً در برابر كفار و دشمنان مىباشد و از سوى ديگر پيروان مذهب حق مورد تعيير و مذمّت و خوارى قرار نگيرند و با شركت در جماعات رفع هرگونه اتهام را از خود بنمايند و با الزام به شركت در جماعات و مانند آن خود را از صف مسلمين جدا نكرده و دچار مخاطره نگردند. اين قسم از تقيّه مورد تأكيد ائمه- عليهمالسلام- قرار گرفته و با تحريص و ترغيب، پيروان خويش را به رعايت آن وادار نمودهاند. در اينجا به نقل چند روايت در اين زمينه مىپردازيم:
1- هشام بن حكم قال سمعت ابا
عبداللَّه- عليهالسّلام- يقول:
«اياكم ان تعملوا عملًا نعيّر به فان ولد السوء يعيّر والده بعمله كونوا لمن انقطعتم اليه زينا ولا تكونوا علينا شينا صلّوا فى عشائرهم و عودّوا مرضاهم و اشهدوا جنائزهم ولا يسبقونكم الى شئ من الخير فأنتم اولى به منهم واللَّه ما عبداللَّه بشئ احب اليه من الخباء قلت و ما الخباء قال التقيّة». (1)
«بپرهيزيد از عملى كه ما را به وسيله آن خوار سازيد، بدرستى كه فرزند بد، با عمل سوء خود باعث ملكوك شدن پدر مىشود. شما شيعه براى كسى كه به او روى آوردهايد زينت باشيد و باعث زشتى و آبروريزى ما نشويد. در نماز جماعت آنها شركت كنيد و از مرضاى آنها عيادت نماييد و در تشييع جنائز آنها حاضر شويد و نبايد آنها در انجام عمل خير بر شما سبقت بگيرند؛ زيرا شما در انجام عمل خير از آنها سزاوارتر هستيد. به خدا قسم خداوند به چيزى كه محبوبتر از خباء يعنى تقيّه باشد، عبادت و پرستش نشده است».
از اين روايت شريف استفاده مىكنيم كه اعمالى از قبيل عدم شركت
1) وسائل الشيعه، ابواب الامر و النهى، باب 26، ح 2.
در نمازهاى جماعت مسلمانان و نرفتن به عيادت بيمارانشان و حضور پيدانكردن در تشييع جنازه آنان موجب تعيير پيشوايان و رهبران ما يعنى امامان معصوم- عليهمالسّلام- خواهد شد و در حقيقت نقطه سياهى بر دامان پاك و ملكوتى آنان خواهد نشست.
همچنين از اين روايت استفاده مىشود كه نام و عنوان اين عمل، خباء و تقيّه است و اين عبادت از محبوبترين عبادتها نزد خداوند متعال است و از همينجا صحّت چنين عبادتى را استفاده مىكنيم؛ زيرا كه عبادت باطل و غير صحيح نمىتواند محبوب خداوند باشد تا چه رسد به اينكه محبوبترين آن قرار گيرد.
2- (روايت صحيح) حماد بن عثمان از امام صادق- عليهالسّلام- نقل كرده است كه فرمود: «من صلّى معهم فى الصف الأوّل كانكمن صلى خلف رسولاللَّه- ص فى الصف الأوّل». (1)
«هركس در صف اوّل با آنان نماز گزارد، مانند كسى است كه با رسول خدا در صف اوّل نماز بخواند».
پيدا است كه نماز جماعت با
1) وسائل الشيعه، ابواب صلوة الجماعة، باب 5، ح 1.
رسول خدا آنهم با صف اوّل داراى چه فضيلت و ثوابى است.
امام صادق- ع- برطبق اين روايت نماز با برادارن اهل تسنن را در حاليكه الزام و اجبارى از سوى آنان وجود ندارد، همانند نماز با رسول خدا مىداند. آيا با اين تشبيه كسى مىتواند چنين نمازى را باطل و غيرصحيح بداند؟
3- (روايت صحيح) حفص بن بخترى از امام صادق- عليهالسّلام- نقل مىكند كه فرمود: «يحسب لك اذا دخلت معهم و ان كنت لاتقتدى بهم قبل ما يحسب لك اذا كنت مع من تقتدى به».
«هنگامى كه داخل در جماعت آنان شوى، اگرچه اقتدا هم نكنى، اجر و حساب تو همانند كسى است كه به جماعت پيوسته و به نماز اقتدا كرده باشد».
4- (روايت صحيح) على بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر- عليهماالسّلام- آورده كه حضرت فرمود: «صلّى حسن و حسين خلف مروان و نحن نصلّى معهم». (1)
«امام حسن و امام حسين- عليهما السّلام- در نماز اقتدا به مروان كردند و ما هم با آنان نماز مىخوانيم.
پيدا است كه
1) وسائل الشيعه، ابواب صلوة الجماعة، باب 5، ح 2.
حسنين- عليهماالسّلام- هيچگونه خوفى از مروان نداشتند و از ظاهر روايت هم چنين استفاده مىشود كه آن دو بزرگوار به اين نماز اكتفا كرده و در مقام اعاده آن برنمىآمدند. و همچنين در همين رابطه بايد عمل اميرالمؤمنين- عليهالسّلام- را مورد نظر قرار داد، كه آن وجود مقدّس در جماعت مسلمين شركت مىنمودند، در حالىكه نمىتوان منشأ آن را خوف قرار داد و ظاهر آن است كه اميرالمؤمنين نمازى را كه با آنان اقامه مىكرد، تكرار نمىنمود؛ بلكه به همان نماز اكتفا مىفرمود.
5- روايت اسحاق بن عمار:
«قال قلت لابى عبداللَّه- ع- انى ادخل المسجد فاجد الامان قد ركع وقد ركع القوم فلا يمكننى ان اؤذّن واقيم و اكبّر فقال لى فاذا كان ذلك فادخل معهم فى الركعة واقتد بها فانها من افضل ركعاتك». (1)
اسحق بن عمار مىگويد: «به امام صادق- ع- عرض كردم: من داخل مسجد مىشوم در حالى كه امام جماعت و مردم هم در ركوع هستند و من نمىتوانم اذان و اقامه و سپس تكبير بگويم. امام
1) وسائل الشيعه، ابواب صلوة الجماعة، باب 5، ح 8.
فرمود: چنين زمانى در نماز آنان شركت كرده و در همان ركعت اقتدا كن كه اين ركعت از بهترين ركعات تو خواهد بود».
از برخى روايات استفاده مىشود كه تقيه مدارائى حتى در برابر ناصبىها نيز جريان دارد و آن روايت زراره از امام باقر- ع- است كه فرمود: «لا بأس بان تصلى خلف الناصب ولاتقرء خلفه فيما يجهر فيه فان قرائته يجزيك». (1)
«اشكالى نيست در اينكه اقتدا به ناصب كنى و در نمازهاى جهرى، قرائت نكنى. پس بدرستى كه قرائت او كفايت مىكند تو را».
البتّه نمىتوان اين امر را مورد انكار قرار داد كه از برخى از روايات چنين استفاده مىشود كه عبادت با اين نحو تقيّه (تقيه مداراتى) نمىتواند صحيح باشد. ليكن اين قسم از روايات، علاوه براينكه بعضى از آنها از نظر سند اعتبار ندارد و فاقد حجيّت است؛ نمىتواند در برابر روايات صحيح بسيارى كه دلالت بر صحّت دارد، نقشى داشته باشد. با اين حال از اين دسته از روايات هم مانند روايات گذشته، چنين استفاده مىشود كه شركت در
1) وسائل الشيعه، ابواب صلوة الجماعة، باب 34، ح 4.
جماعات و نماز خواندن با آنان داراى حسنه و درجاتى خواهد بود و در حقيقت رجحان تقيّه مدارائى را همانند روايات گذشته افاده مىكنند.
مناسب است در اينجا به يكى از آن روايات اشاره شود و آن روايت عمر بن يزيد از امام صادق- عليهالسّلام- است كه فرمود: «ما كنتم احد يصلى صلوة فريضة فى وقتها ثم يصلى معهم صلوة تقيّة وهو متوضّأً الا كتب اللَّه له بها خمساً و عشرين درجة فارغبوا فى ذلك». (1)
«احدى از شما نيست كه نماز واجبى را در وقت خودش بخواند سپس همان نماز را به صورت تقيّه، در حالى كه وضو دارد با آنان بخواند، مگر اينكه خداوند براى اين نماز تقيهاى، بيست و پنج درجه بنويسد.
پس رغبت كنيد در اين امر».
از اين روايت نيز مىتوان استفاده صحت نمود؛ زيرا نماز با آنان را مقيد به وضو مىكند و اين با بطلان نماز سازگار نيست.
البته در ميان اخبار به رواياتى برمىخوريم كه مفاد آنها بطلان نماز جماعت با آنان است و آنان را به منزله ديوار مىدانند و نماز را تنها با كسى تجويز
1) وسائل الشيعه، ابواب صلوة الجماعة، باب 36، ح 5.
مىكنند كه از نظر اعتقاد به حق، مورد وثوق و اطمينان باشد. مانند روايت ابى عبداللَّه برقى كه گفت: «كتبت الى ابى جعفر الثانى- عليهالسّلام- ايجوز الصلوة خلف من وقف على ابيك وجدك؟ فاجاب:
لا تصلّ وارئه». (1)
«به موسى بن جعفر- عليهالسّلام- نوشتم: آيا اقتدا كردن به شخصى كه به پدر و جد تو توقف كرده است؟
(يعنى واقفيه؛ كسانى كه بعد از امام صادق- ع- توقف كردند و امامت شخص ديگرى را نپذيرفتند) امام فرمود در نماز به آنها اقتدا مكن».
و همينطور روايت زراره كه گفت: «سئلت ابا جعفر- عليهالسّلام- عن الصلوة خلف المخالفين فقال: ما هم عندى الا بمنزلة الجُدُر». (2)
«از امام صادق- عليهالسّلام- درباره اقتدا كردن در نماز به مخالفين سؤال نمودم، حضرت فرمود:
اينها در نزد من به منزله ديوارند».
و نيز روايت على بن راشد كه گفت: «قلت لابى جعفر- عليهالسّلام- ان مواليك قد اختلفوا فاصلّى خلفهم جميعاً فقال:
لاتصل الّا خلف من تتق بدينه». (3)
«به امام صادق- عليهالسّلام- عرض كردم: دوستان تو مختلف هستند و
من در نماز به همه آنها اقتدا مىكنم.
امام فرمود: اقتدا نكن در نماز مگر به كسى كه دين و اعتقاد او مورد وثوق است».
بديهى است كه منظور و هدف اين قسم از روايات، بيان حكم اوّلىِ الهى، با قطع نظر از عناوين و جهات ديگر مانند تقيّه است و در حقيقت منظور از اين روايات آن است كه اگر مصالح ديگرى از قبيل وحدت و تمركز قدرت مسلمين و همانند آن مطرح نباشد طبعاً نماز با آنها غيرمجاز است، ليكن با توجه به آن جهات، نه تنها نماز با آنان مشروعيت دارد، بلكه رجحان و بلكه لزوم پيدا مىكند؛ همچنانكه از روايات گذشته استفاده نموديم.
با توجه به اين نوع از تقيّه كه به منظور جلوگيرى از پراكندگى قدرت مسلمين و ايجاد وحدت و يكپارچگى كامل ميان تمام گروههاى آنان در برابر استكبار جهانى و سلطهگرىهاى ضد انسانى و اسلامى، مشروعيت پيدا نموده، آيا صحيح است كه پيروان مذهب حق در مواقع مسافرت به كشورهاى اسلامى مخصوصاً در مواقع تشرف به مكّه و مدينه براى انجام فريضه الهى
كه يك هدف مهم آن نيز تجمّع مسلمانهاى مختلف از كشورهاى گوناگون و آشنا شدن آنان با يكديگر و پىبردن به مشكلات آنان است، خود را از جماعتهاى چندصدهزار نفرى به كنار كشيده و هنگام تشكّل صفوف جماعت در بازارها مشغول خريدن اجناس و يا در منازل به كارهاى شخصى بپردازند؟! و يا حتى در كنار قبرستان بقيع مشغول خواندن زيارت و نوحه و مرثيه براى ائمه بقيع- عليهمالسّلام- باشند؟! و مهمتر از آن، هنگام تشكّل صفوف و پُر شدن مسجد از مسجد خارج شوند؟! كه خود مكرّر چنين صحنههاى زشتى را مشاهده نمودهام.
بر روحانيون محترم كاروانها است كه كاملًا مردم را توجيه و با اين نوع از تقيّه يعنى تقيّه مداراتى آشنا سازند و نگذارند مبلّغين سوء و نوشتارهاى مسمومى كه بويژه در ايام حج لبه تيز خود را متوجه شيعه اماميّه كرده و با برداشتهاى سوء از اين قبيل، اذهان مسلمين جهان را در رابطه با پيروان اهل بيت- عليهم السّلام- آلوده نموده و حتى اينان را از صفوف مسلمين خارج كنند
و شيعه را بعنوان يك گروه غيراسلامى معرّفى نمايند.
اينها افسانه نيست بلكه حقيقت است، يكى از دوستان ايرانى گفت: در اتوبوس شهرىِ مكّه در كنار شخصى از اهالى سعودى قرار گرفتم، به او سلام كردم ولى جوابى نشنيدم. اعتراض كردم كه مگر جواب سلام واجب نيست؟ جواب داد:
آرى، ليكن جواب سلام مسلمان لازم است و شما شيعيان مسلمان نيستيد!
آيا در برابر اين تهمتهاى ناروا و دروغهايى كه تا اعماق قلب را جريحهدار مىنمايد، راهى جز استفاده از تقيّه مداراتى داريم؟
با اين تقيّه است كه مىتوانيم در راه تحقق وحدت مسلمين جهان گامى مؤثر برداشته و راهى را باز بنمائيم.
با اين تقيه است كه مىتوانيم حفظ اصالت مذهب حق را نموده و شيعه را به عنوان يكى از گروههاى مسلمين و فرق مختلف آنان معرفى نمائيم.
با اين تقيّه است كه مىتوانيم با شركت نمودن در نمازهايشان، با آنان آشنا شده و طرح الفت و و دوستى با آنان ريخته و كم كم حقانيت مذهب حق را براى آنان روشن سازيم.
با اين تقيّه است
كه مىتوانيم ماهيت انقلاب اسلامى ايران را براى آنها بازگو نمائيم.
با اين تقيّه است كه مىتوانيم امام بزرگوار و رهبر عظيمالشأن انقلاب را به عنوان تنها زعيم و رهبر مسلمانهاى جهان معرفى كنيم.
با اين تقيّه است كه مىتوانيم جهان را از خواب غفلت بيدار كرده و در راه مقابله با قدرتهاى حاكم بر آنان، كه در حقيقت ابزار قدرتهاى ضد اسلامى هستند، براى آنها بگشائيم.
با اين تقيّه است كه مىتوانيم در مقابل استعمار حاكم بر جهان، قيام نموده و دست آن را به تدريج كوتاه كنيم.
و بالاخره با اين تقيّه است كه مىتوانيم زمينه را براى ظهور حضرت بقيةاللَّه- عج- آماده نموده و مردم را تشنه وجود ذىوجودش قرار دهيم.
در پايان تذكر اين نكته لازم است همانطورى كه دقّت در اقسام تقيّه و هدفهاى هر قسم روشن مىسازد، تقيّه در تمامى اقسام به معناى تحفّظ و سرّ نگهداشتن است، منتها در تقيّه به معناى اوّل تحفّظ در رابطه با جان و مال و عرض و حيثيت خود و يا ديگر برادران پيرو مذهب حق خواهد
بود و تقيّه به معناى دوّم در رابطه با حفظ مذهب حق و جلوگيرى از زوال و از بين رفتن آن بدست قدرتهاى حاكم و سلطهگر است و تقيّه مداراتى در رابطه با حفظ وحدت مسلمين در برابر استكبار ضداسلام و نيز حفظ مذهب حق در رابطه با مسلمان بودن پيروان آن و حفظ حيثيت پدران ارجمند امّت و زمامداران دلسوز آن يعنى ائمه بزرگوار شيعه است.
از اينجا است كه در اصل معناى تقيّه در اقسام سه گانه هيچگونه تغيير و تفاوتى وجود ندارد.
و نيز در آخرين كلام از برادرانى كه با مطالعه اين رساله مختصر و فشرده كه ظرف مدت بسيار كوتاهى به نگارش درآمد راهى براى آنها گشوده مىشود، استدعا دارم مرا از دعاى خير فراموش نفرموده و مخصوصاً در حرمين شريفين براى اينجانب و مرحوم آيةاللَّه والد قدس سره طلب مغفرت بنمايند.
والسلام على جميع اخواننا المؤمنين و على عبادللَّه الصالحين و رحمةاللَّه و بركاته.
سيد ابراهيم سيد علوى
قربانى منى
مقدمه: پس از پيروزى انقلاب اسلامى در ايران كه اسلام بعد از قرنها انزوا، در عرصه اجتماع به صورت يك نظام حاكم و جلودار امور سياسى و اجتماعى و ديگر مسائل انسانى مطرح گرديد، از سويى استكبار جهانى تحت عنوان خطر «بنياد گرايى»! يا «اصول گرايى»!، نتوانسته است نگرانى، ترس و وحشت خود را از حاكميّت اسلام پنهان كند؛ از اين رو با شتابزدگى و طىّ برنامههاى شيطنت آميز، تخريب و ويرانگرى فرهنگى عجيبى در سطح جهانى انجام داده و مىدهد.
و از سويى ديگر، خود مسلمانان هم، بويژه مشعلداران انقلاب و فقيهان اسلام شناس لزوم تفقّه بيشتر در دين را بر اساس وسعت نظر شارع مقدّس، كاملًا احساس كردهاند و به اين حقيقت رسيدهاند كه بايد در جهان امروز، پاسخگوى همه نيازها و سؤالها باشند تا بتوانند با
اوضاع پيچيده جهان و مسائل جارى مسلمانان برخورد فعّال داشته و هدايت و رهبرى همه جانبه را عهدهدار باشند.
نكته قابل توجّه ديگر، كه ذكر آن در اين مقدّمه مىتواند سودمند باشد و اصولًا غفلت از آن شايسته نيست، اين است كه: «فقه» و «تفقّه» به معناى «فهم و تلاش بيشتر در بهتر فهميدن»، ريشه قرآنى دارد. امّا كلمه «اجتهاد» و «مجتهد» به مفهوم اصطلاحى، علاوه از آنكه در قرآن كريم مطرح نيست، لااقل در فرهنگ تشيّع، اصالت ندارد.
هرچند كه بعداً درگفتگوها و برخوردهاى خلفا و حاكمان و در بحثهاى كلامى و عقيدتى و در كتب معارف، بر زبانها و قلمها جارى شده و معانى اصطلاحى ويژهاى پيدا كرده است.
مدّعاى ما آنست كه فقه اسلامى و شيعى با همان تعريف و هويّتش، آنچنان داراى وسعت نظر و جامعيّت محتوايى است كه اگر با ملاكات و ديدگاههاى گسترده شارع مقدّس به مسائل و موضوعات، نگريسته شود و با آنها با نظر عميق و ژرف برخورد بعمل آيد و قواعد و اصول، همواره مدّ نظر باشد، خواهيم ديد كه براى همه نيازها و مشكلات زندگى راه حلهاى مناسب، و براى همه سؤالات برخاسته از احتياجات و روابط گونهگون انسانها در سطوح مختلف، پاسخهاى منطقى و قانع كننده، مىتوان يافت.
طرح مسأله:
مطلبى كه مىخواهم در اين مقاله مطرح كنم، مسأله «قربانى در مِنى» است و اين مسألهاى است از مسائل بسيار كه در سالهاى اخير- با ملاحظه تحوّلات عظيم در حيات بشرى و كشورهاى مسلمان و از آن جمله عربستان، در موسم حج- همواره مورد سؤال و جواب و اظهار نظرهاى گوناگون بوده و هست.
سرزمين مِنى محدودهاى است مشخّص و با مناسك و اعمالى معيّن و در روزهاى معلوم، كه از روزگاران كهن، محل انجام عبادتهاى ويژهاى بوده است كه در آئين اسلام بشكل كاملترى در
آمده است.
كشورهاى ثروتمند اسلامى از جمله خود عربستان، با وجود ثروت خدادادى فراوان، جز در موارد ناچيز، كار چشمگيرى كه متناسب با روند پيشرفت و مدنيّت معاصر باشد، انجام ندادهاند و آنچه اخيراً انجام شده در مقايسه با آن همه اسراف كارى و كاخسازى و رفاهطلبىهاى افراطى ملوك و شاهان اسلام پناه بسيار ناچيز است كه اين درد دل جايى ديگر و فرصت و مجالى متناسب مىخواهد.
البته اشاره به اين نكته ضرورى است كه مِنى در محدوده فعلىاش، گنجايش حاجيان و زائران خانه خدا را دارد و خدماتى نيز به حجاج ارائه مىشود، ليكن مىبايست: اولًا: تنگنظرى و قشريگرى برخى باصطلاح، علماى وهّابى كه به بهانه «جلوگيرى از بدعت»!، جلوى اقدامات اصلاحى را مىگيرند و مانع از انجام كارهاى بنيادى و اساسى مىشوند، از بين برود. ثانياً ملّتها و دولتهاى مسلمان به اتّحاد و اتّفاق بيشترى بيانديشند و به توطئههاى استكبار جهانى و خصومتهاى جهانخواران صهيونيست و صليبى، توجّه كنند و در اداره امور حجّ، تشريك مساعى بيشترى بنمايند و بدانند كه جهان اسلام، واحد به هم پيوسته است، بويژه اماكن مقدّسى چون مكّه، مدينه و قدس كه از آنِ همه مسلمانان عالم است. بنابراين همه كشورهاى مسلمان بايد در اداره كردن آنها شريك و سهيم باشند و بايد در برنامهريزىهاى مربوط به حج و اماكن و مشاعر مقدّس، مشاوره و رايزنى به عمل آيد و لازم است براى رسيدن به اين مقصد، سمينارهاو نشستهاى مفيد و ثمربخش، همه ساله قبل و بعد از حج برگزار شود و تصميمات اتّخاذ شده به اجرا درآيد.
قربانى منى:
كشتن قربانىها در منى از مسائل بغرنج و از موضوعات سؤال برانگيز در سالهاى اخير است و چنانكه خاطرنشان شد، راه حلى معقول و اسلامى مىطلبد.
در زمانهاى دور و حتى در عصر رسول اكر- صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- نياز به گوشت قربانىها در حدّى بوده كه همه آنها به مصرف محتاجان مىرسيده است. حتى رسول اكرم- ص- در سفر حج، به نيابت هر يك از همسرانش يك رأس گاو و خودش شصت و شش شتر و على- عليهالسّلام- سى و چهار شتر، قربانى كردند. (1)
و بدون ترديد همه آن گوشتها مورد استفاده قرار گرفته و شايد يك كيلو هم ضايع نمىشده، ليكن اين نكته نيز قابل توجه است كه با بودن وسايل و ابزارى مثل يخچال و امثال آن، چگونه آن همه گوشت به مصرف مىرسيده و از نظر بهداشتى قابل استفاده بوده است؟
به هر حال از زمانى كه وسايل سفر، ماشينى شده و نقل و انتقال مسافر سهل و آسان گرديده است، اولًا: تعداد حاجيان رو به فزونى نهاده و ثانياً: زندگى از نظر بهداشتى بهتر شده و به امور صحّت و سلامت، عنايت بيشترى مىشود و ثالثاً: مسلمانان طبق حكم شرعى در فريضه حج، قربانى مىكشند، ليكن آن همه قربانى جز بسيار اندك، به مصرف خوراك و طعام نمىرسند، بلكه روى هم انباشته مىشوند و بعد با بولدزرها زير خاك دفن مىگردند.
در حالى كه اين كار، اولًا: اسراف و تبذير مال است، ثانياً: در نقاط مختلفِ جهان اسلام بلكه عالم بشريّت، جمعيّتى هستند كه با فقر و گرسنگى دست به گريبانند و شايد به كيلويى از آن گوشتها نياز مبرم داشته باشند. مسأله اين است كه آيا راه حلّى وجود دارد كه قربانىها را از وضع فعلى بيرون آورده و اين حكم شرعى و عبادت اسلامى، بصورت مطلوبتر برگزار شود و از آنه همه قربانىها حداكثر استفاده به عمل آيد؟
ما اين مسأله را از دو ديدگاه قابل مطالعه مىدانيم:
1- حكومت عربستان با شركت و كمك ديگر كشورهاى مسلمان با امكانات و ثروتهاى عظيمى كه دارند از تكنيك و صنعت بهره بگيرند و در زمينهاى اطراف منى و در كنار كشتارگاهها
1) محمد بن الحسن الحرالعاملى، وسايل الشيعه، ج 10، ص 101، چاپ اسلاميه، تهران.
سردخانههاى عظيم بسازند تا پس از آن كه حاجيان در روز دهم ذىالحجة و در روز عيد قربان قربانى خود را در منى كشتند. آنها بطور اتوماتيك و با وسايل برقى به سردخانههاى حاشيه منى منتقل شوند و قبلًا در سالنهاى مجهّز، توسط افراد متخصّص- كه ممكن است از ميان خود حاجىهاى كشورهاى مختلف انتخاب شوند- پاك، تفكيك و تجزيه گردند و به صورت بهداشتى براى استفاده فقرا و مساكين جهان، نگهدارى شوند و سپس ميان آنان توزيع گردد.
2- در وضعيّت فعلى كه آخوندهاى دربارى و برخى علماى وهّابى تحت عنوان «سلفىگرى» و به بهانه «مبارزه با بدعت و نوآورى»! مانع از ايجاد تأسيسات در منى و اطراف آن مىشوند و رهبران و ملوك و امراى مسلمان با وجود ثروت عظيم خدادادى به فكر حل اين مشكلات نيستند، چه راه حلّى مىتوان ارائه داد؟ به نظر نگارنده براى پيدا كردن پاسخ علمى و مستند، لازم است نگاهى به سير تاريخى مسأله انداخته و در مضامين آيات قرآنى و احاديث نبوى و روايات و اولياى معصوم، دقّت كافى بكنيم.
مرورى بر آيات قرآن:
آيههاى زيادى در سورههاى مختلف قرآن كريم، به موضوع قربانى حج مربوط مىشود. آيات 203- 196 از سوره بقره راجع به حج بوده و در باره قربانى روز اضحى هم مطلب دارند كه ترجمه بخشى از آنها بدين قرار است:
«حج و عمره را به قصد تقرّب به خدا به پايان رسانيد و اگر به محاصره درآمديد و راه بر شما بسته شد، در فرستادن قربانى، به آنچه كه ممكن است، بسنده كنيد و سر متراشيد تا قربانى به محل خود برسد.
پس هر گاه از محاصره بيرون آمديد و احساس امنيّت كرديد آنانكه از عمره به حج مىپردازند هر چه بتوانند قربانى بكشند و هر كه ندارد سه روز در حج و هفت روز پس از بازگشت از حج- كه مجموعاً ده روز تمام مىشود- در ميهن خود روزه بگيرد.
تقوا پيشه سازيد و بدانيد كه كيفر خداوند، بسيار سخت است.
حج در ماههاى معيّنى است. پس هر كه را حج واجب شود، او در حين حج نبايد زناشويى كند و فسوق نبايد مرتكب شود و جدال نبايد بكند و خداوند از هر عملِ خير و نيك شما آگاه است. توشه برگيريد كه تقوا و پارسايى، بهترين توشه است و فقط از من پروا داشته باشيد اى خردمندان!
گناهى نيست و عيب ندارد كه شما بدنبال فضل الهى باشيد و پس از آنكه از عرفات افاضه كرديد خدا را در مشعر الحرام ياد كنيد و فراوان به ياد او باشيد. اوست كه شما را هدايت فرموده و بدون هدايت او گمراه و گم گشتهايد.
«سپس از همان راهى كه مردم به سوى عرفات مىكوچند و افاضه مىكنند، شما هم افاضه كنيد و بكوچيد. از خداوند مغفرت بخواهيد كه او آمرزنده و مهربان است. وقتى مناسك و عبادات خود را انجام داديد به ياد خدا باشيد آنطور كه پدرانتان را ياد مىكنيد، بلكه شديدتر و بيشتر. برخى مردم مىگويند خدايا! به ما در دنيا عطا كن، براى اينان در آخرت بهرهاى نيست. و برخى ديگر گويند: پروردگارا! به ما در دنيا حسنه و چيز نيكو عطا كن و در آخرت هم حسنه و چيز نيكو بده و ما را از عذابِ آتش نگاهدار. فقط اينان بهرهاى از عملكرد خود دارند و حسابرسى خداوند، سريع و تند مىباشد ...»
آيههاى 37- 25 سوره حج نيز به حج مربوط است كه ضمن آنها نكاتى درباره قربانى هم آمده است و ترجمه بخشى را ذيلًا مىخوانيد.
«هنگامى كه مكانِ بيت را براى ابراهيم مهيّا مىساختيم؛ يعنى به من شريك قرار مده و خانهام را براى طواف كنندگان، قيام كنندگان، راكعان و ساجدان پاكيزه گردان و در ميان مردم بانگ حج كن تا پيادگان و سواران بر شتران لاغر اندام از هر راهى دور به سوى تو آيند و شاهد منافع و سودهايى براى خويشتن باشند و نام خدا را در روزهاى برشمرده، روى چهارپايان ببرند. پس از آنها بخوريد و
بينوايان، تهيدستان و گرفتاران را از آنها بخورانيد»- فكلوا منها واطعموا البائس الفقير-
بزرگداشت حرمتهاى الهى، بهتر است در نزد پروردگار.
براى شما چهارپايان، فقط آنچه ياد مىشود حلال گرديده. پس، از وثنهاى پليد و زورگوى، اجتناب كنيد. براى خدا خالص و حنيف بوده و هرگز مشرك نباشيد. هر كه براى خدا شريك انگارد، گويا از آسمان فروافتاده باشد و مرغان در هوا گوشت تن او پاره پاره كنند و يا همچون كسى است كه باد تندى او را به جايى دور دست پرت كند (بيان اين حقايق در قالب مثل) براى آنست كه بزرگداشت شعائر الهى نشانه تقوا و پارسايى دل است.
براى شما در اين قربانيها (شتر، گاو، گوسفند و غيره) منافع و سودهايى است تا وقت معيّن، سپس محل آنها بيت عتيق مىباشد. براى هر امّتى، مناسك و عباداتى مقرّر داشتهايم. آنان بر حيوانهايى كه او روزيشان كرده است بايد نام خدا را ببرند. پروردگار شما، خداى يگانه است تسليم او باشيد. مژده باد مخلصان را آنان كه هرگاه نام خدا برده شود دلهايشان مىلرزد و آنان كه در برابر مصايب و تلخىها، صابر و شكيبايند و نماز بپادارندگانند و از آنچه خداوند روزى شان فرموده انفاق مىكنند.
قربانى شتران، از جمله شعائر الهى است براى شما، در آنها خير و سود است، پس بهنگام نحر و ذبح تا ايستادهاند نام خدا را بر زبان آوريد و وقتى به پهلو افتادند و جان دادند از گوشت آنها بخوريد و به بينوايان و گدايان اطعام كنيد. خداوند، شتران را براى شما رام و مسخّر كرد شايد سپاسگزار باشيد».
«هرگز گوشتها و يا خونهاى قربانى ها به خدا نمىرسد ولى تقوا و پارسايى شما به او مىرسد».
برخى آيات سوره مائده نيز به حج مربوط مىشود كه ترجمه آنها ذيلًا ذكر مىشود:
«اى مردمى كه ايمان آوردهايد؛ شعائر الهى را پاس بداريد و ماه حرام، قربانىها، زائران خانه خدا را كه به اميد فضل الهى و رسيدن به رضا و خشنودى خدا، راه افتادهاند، حرمت نگاه داريد و مورد تعرّضشان قرار مدهيد ...».
خداوند، كعبه و بيت حرام را براى كارپردازى مردم و قيام به سود ايشان قرار داده؛ چنانكه حرمت ماههاى حرام و قربانىها نيز به همين هدف مىباشد. (1)
مفاد آيات:
از مجموع آيات تلاوت شده با تكيه روى جملههاى «كلوا منها»، «اطعموا البائس الفقير»، «لا تُحرّموا شعائر اللَّه و لا الهدى»، «لن ينال اللَّه لحومها و لا دمائها ...» و «قياماً للناس» و امثال آنها، چنين استفاده مىشود كه مناسك و آداب حجّ، مثل همه نهادهاى عبادى و فرائض دينى، دستوراتى عملى و برنامههايى تمرينى هستند و براى تربيت انسان و رساندن او به كمال مطلوب و ممكن، تشريع شدهاند.
از آن جايى كه انسان داراى هويّتى خاصّ است و ممكن است او بدست خويش بر سر راه كمال، موانعى بوجود آوَرد و در نتيجه، از طىّ مراحل رشد و كمال انسانى در بعد فردى و اجتماعى و حتّى مادى و معنوى باز مانَد و از عمدهترين موانع، در مسير تكاملى انسان، ظلمها، نابرابرىها، خودپسندىها، خودبينىها، ثروت اندوزىها و فقرو فلاكتهاست، حج يكى از آن كلاسهاى انسانساز است كه او در اين كلاسها پس از شناخت آن سلسله موانع، زمينه رشد و تعالى خود را فراهم مىسازد و بر قلّه بلند انسانيت صعود مىكند.
پس، مهمّ آنست كه انسان، عنصرى فداكار، نوعدوست بار آيد و نيكو تربيت شود و داراى روح گذشت بوده از مال و داراييش انفاق كند، تهى دستان، بينوايان و سائلان و گدايان و گرفتاران را طعام دهد و ياريشان نمايد تا بطور طبيعى، تبعيضهاى ناروا و عاملهاى كين،
1) مائده: 2 و 97.
نفاق و عداوت از ميان برداشته شوند و انسانها به يك «زندگى ايدهآل» و «ايدهآل زندگى» برسند.
بنابراين، وجوب قربانى در حج به انگيزه اطعام، انفاق و براى سير كردن شكمهاى مردمى است كه بعلّتى نادارند و گرسنه ماندهاند و دچار محروميّتند و سرانجام خود تباه مىشوند و جامعه را از تعالى و تكامل بازمىدارند و گرنه صرف ريختن خون حيوانى بىزبان، بى آنكه فايدهاى بر آن مترتّب باشد، هدف شارع نيست.
بعبارت روشنتر، مقصود شارع از تشريع قربانى در حجّ و بصورت سمبوليك در روز عيد قربان اوّلًا: اطعام و انفاق است. و ثانياً:
حصول تقوا و پارسايى و روح گذشت است و ثالثاً: كارپردازى و اقدام به حل مشكل مردم و رفع نياز از محرومان مىباشد.
علامه سيورى ضمن تفسير آيه 97 مائده مىنويسد: هدف از تشريع احكام، دفع ضررها و آسيبها و جلب منافع و سودمنديهاست و احكام اسلامى در حقيقت، الطاف الهى هستند در چهارچوب ادراك عقل و يا حتى فراتر از آن، كه فقط شارع به آنها محيط است. (1)
و همو در توضيح جمله «قياماً للناس» از همان آيه سوره مائده مىنويسد: يعنى در معاش و معاد مردم كه آنان در صورت خوف و ترس به بيت پناهندهاند و در وقت ضعف و ناتوانى به آن رو مىكنند و بازرگانان در كنار آن سود مىبرند خلاصه آن كه با اجتماع در كنار بيت، سروسامان پيدا مىكنند. (2)و همو در توضيح و تفسير آيه دوم سوره مائده و بيان معناى «عدم رعايت حرمت قربانىها» چنين مىنويسد: «و اجلال الهدى و القلائد عدم صرفها فى جهاتها او منع اهلها من ذلك بالصد او الغصب او السرقة ...». (3)يعنى: حلال انگاشتن قربانىها و عدم رعايت حرمت آنها به اين است كه آنها در جاى خود به مصرف نرسند و از اطعام و دادن آنها به اهلش با ممانعت و غصب و سرقت و امثال آن، دريغ شود.
و فاضل جواد در توضيح جمله تعظيم «شعائر اللَّه» مىنويسد:
منظور از شعائراللَّه معالم دين و مناسك حج است و گفته شده: مراد
هدى و قربانى حجّ است و اين معنى با جمله بعد سازگارتر مىباشد «و تعظيمها أن يختار سماناً حساناً غالية الأثمان» (1)يعنى: بزرگداشت قربانىها اين است كه حاجى، حيوانى چاق، زيبا و گرانقيمت، برگزيند.
آيا انتخاب شتر، گاو و يا گوسفند چاق، زيبا و سرحال و گرانقيمت جز براى آنست كه گوشت چنين حيوانى دلپذيرتر، بهداشتىتر و مفيدتر است؟
و آيا معقول است كه بهترين را انتخاب كنيم ولى بدانيم كه كسى از آن سودى نخواهد برد و كلًا دور ريخته خواهد شد؟!
مرورى بر احاديث:
احاديث مربوط به هَدْى و قربانى حجّ و نيز اضحيه روز اضحى فراوان است و هر كدام نكتهاى در بردارد. ما به ذكر نمونههايى مىپردازيم كه در آنها برخى رهنمودها در اهداف مقاله، يافت مىشود.
رسولاللَّه- صلىاللَّه عليه و آله و سلّم- فرمود:
«ما انفق الناس نفقة اعظم من دم يهراق فى هذا اليوم ...». (2)
«مردم، احسان و انفاقى نكردهاند با عظمتتر و با فضيلتتر از قربانئى باشد كه در روز عيد اضحى مىكشند».
على بن ابيطالب از رسول خدا- صلىاللَّه عليهما:
«انّما جعلاللَّه هذا الاضحى ليشبع منه مسكينكم من اللحم فاطعموه». (3)
«جز اين نيست كه خداوند قربانى را براى آن تشريع كرد كه بينوايان شما از گوشت سير شوند، پس اطعامشان كنيد و گوشت را به ايشان بخورانيد».
امام جعفر صادق- عليهالسّلام- فرمود: رسول خدا از خوردن
گوشت قربانىها پس از گذشت سه روز، منع مىفرمود ولى بعد اجازه داد و فرمود:
«كلوا من لحوم الأضاحى بعد ذلك و ادّخروا». (1)
«پس از اين از گوشتهاى قربانى بخوريد و ذخيره كنيد».
جابربن عبداللَّه انصارى: رسول خدا فرمان داد كه از گوشت قربانىها ولو پس از سه روز تناول كنيم و بعد اجازه داد كه هم بخوريم و هم قورمه درست كنيم و خشك نماييم و به خويشاوندان و كسانمان، هديه دهيم. (2)
محمد بن على يا جعفر بن محمد- عليهماالسّلام-:
«نهى رسول اللَّه- صلىاللَّه عليه و آله و سلّم- عن ادّخار لحوم الأضاحى فوق ثلثة ايّام من أجل حاجة الناس يومئذ فامّا اليوم فلا بأس به» (3)
«رسول خدا- ص- از ذخيره كردن گوشت قربانى بيش از سه روز نهى كرد؛ چون مردم آن روزگار نياز داشتند ولى امروز عيب ندارد».
شيخ صدوق- عليه الرحمة- گفت: امام صادق- عليهالسّلام- فرمود:
«كنّا ننهى عن اخراج لحوم الأضاحى بعد ثلاثة ايّام لقلّة اللحم و كثرة الناس فامّا اليوم فقد كثر اللحم و قلّ النّاس فلا بأس باخراجه». (4)
«ما از بيرون بردن گوشت قربانى پس از سه روز نهى مىكرديم چون گوشت كم بود و مردم زياد بودند، امّا امروز گوشت فراوان شده و مردم كمترند، مانعى ندارد كه گوشتها بيرون برده شوند».
و در حديث ابو ابراهيم موسى الكاظم- عليهالسّلام- آمده:
«لا بأس ان يشترى الحاج من لحم منى و تيزوده». (5)
«عيب ندارد كه حاجى از گوشت منى بخرد و ذخيره نمايد».
امام صادق- عليهالسّلام- فرمود: «رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نهى فرمود از اين كه پوست و جُل حيوان به قصّاب داده شود (6)(و همه بايد صدقه داده شود)».
و در روايتى ديگر فرمود: مىتوان پوست قربانى را فروخت و با آن متاعى ديگر خريد و يا بطور كلى از پوست آن استفاده كرد، ليكن افضل آنست كه همهاش را در راه خدا به فقير و بينوا بدهد. (7)
و اسحاق بن عمار مىگويد: از امام موسى كاظم پرسيدم آيا گوشت قربانى (هدى) را
مىتوان از منى بيرو برده فرمود: پوست و كوهان و هر چه را كه مىتوان از آن سود برد مىشود بيرون برد. راوى پرسيد از پدر بزرگوار شما نقل است: چيزى از «هَدى مضمون» را نمىتوان بيرون برد. امام فرمود: خير، چيزى كه (در منى مورد استفاده نيست) مىتوان بيرون برد و از آن استفاده كرد، گوشت را نمىتوان از حرم بيرون نمود. (1)
از اين احاديث و از هدايت پيامبر و اوصياى معصوم او چندين نكته استفاده مىشود:
1- حكم گوشت قربانى اعمّ از هدى و اضحيّه، متناسب با وضع جامعه و نياز مردم و هماهنگ با واقعيات اجتماعى، بيان شده است چنانكه «كمى و فراوانى گوشت»، «فزونى و قلّت مردم»، «نياز و عدم نياز» و «مورد استفاده واقع شدن و نشدن» در بيان نوع حكم تأثير داشته است.
2- قربانى در اصل براى اطعام انسان و تكميل تغذيه مردم محروم و بينوا و سدّ گرسنگى گدايان و فقيران است، چنانكه از آيات قرآن نيز همين مستفاد مىباشد.
3- اولويّت با فقرا و بينوايان حاضر در منى و مكّه است و گوشت قربانى ابتدا بايد در منى به مصرف برسد و از آنجا بيرون برده نشود.
4- در صورت فراوانى گوشت و كمى مردم، براى جلوگيرى از تضييع گوشت، نه تنها خارج كردن از مِنى جايز است، بلكه حاجى مىتواند آن را بخرد و ذخيره سازد.
5- بخشهايى از قربانى را كه در منى و در مورد تغذيه خود و اطعام ديگران نمىتواند مصرف كند ولى در جاى ديگر قابل استفاده مىباشد، مىتواند بيرون برد، منتهى احسان و صدقه همه اجزاء بدن حيوان، بهتر است.
6- امامانى كه در سالهاى حياتشان شاهد وضع حج و از جمله قربانى بودهاند و چنان رهنمودهايى فرمودهاند، امروز اگر حاضر بودند چه راه حلّى نشان مىدادند؟
كلمات و نظرات فقها:
فتاواى فقها، اصولًا مبتنى بر آيات قرآن و احاديث نبوى و روايات ائمّه طاهرين- عليهم السّلام-، است و حتى فتاواى قدماىِ فقها از متن احاديث انتخاب شده است. و اينك به كلمات و فتاواى آنان اعم از متأخّرين و قدما اشاره مىكنيم و با در نظر گرفتن آيات و روايات ياد شده، هماهنگى ميان آنها روشنتر مىشود:
صاحب جواهر مىنويسد: بدون خلاف، قربانى در حجّ تمتّع واجب است اوّلا بدليل اجماع و ثانياً به آيه «فما استيسر من الهدى». (2)و به نظر فقهاى شيعه واجب است هَدى در
منى كشته شود و جايز نيست چيزى از قربانىِ واجب كه در منى كشته مىشود، بيرون برده شود، بلكه در همانجا به مصرف مىرسد. (1)
مؤلف جواهرالكلام سپس به برخى احاديث اشاره مىكند و مىفرمايد: اين حديث دلالت ندارد بر عدم جواز بيرون بردن گوشت قربانى از منى، چنانكه حديث ديگر مبنى بر عدم جواز ذخيره گوشت قربانى، صورت صدقه و احسان را شامل نمىشود. (2)
از اصرار روايات بر اين كه: سعى شود همه گوشت قربانىها و تمام قسمتهاى آن (اطراف، پوست، قلاده و غيره) صدقه داده شود و به فقير و بينوا برسد، معلوم مىشود كه عنايت شارع مقدّس بر تغذيه و تأمين محرومان است كه حتى اندكى نيز در خلاف مصالح ايشان نبايد مصرف شود.
علامه حلّى مىنويسد: قربانى بر متمتّع واجب است به اجماع علما. خداوند فرمود:
«فمن تمتع بالعمرة الى الحجّ فما استيسر من الهدى». قربانى نزد علماى شيعه جزء مناسك حج است و اصحاب رأى هم به آن عقيده دارند، لقوله تعالى «و البدن جعلناها لكم من شعائر اللَّه ...». (3)
و در جاى ديگر مىنويسد: قربانى فقط بر حاجى متمتع واجب است. (4)
شهيد ثانى مىنويسد: جايز نيست چيزى از ذبيحه منى بيرون برده شود و فرقى نيست بين گوشت و پوست و جزء آنها، اعم از اطواف و امعاء، بلكه همه آنها بايد صدقه داده شوند، چون پيامبر چنين كرده است.
و حرمت اخراج در صورتى است كه در منى قابل مصرف باشد وگرنه ظاهراً مىتوان گوشت قربانى و ديگر متعلّقات آن را از منى خارج كرد. (5)
شيخ صدوق مىنويسد: ... به جزّار چيزى از پوست، قلاده، جُل و گوشت ذبيحه داده نمىشود بلكه همهاش بايد تصدّق شود. (6)
ابوالصلاح مىنويسد: «لايجوز لمن ذبح هدياً بمنى ان يخرج منها شيئاً من لحومه و يجوز ذلك للمتصدق عليه». (7)يعنى: براى كسى كه در منى قربانى كشته، جايز نيست گوشت آن را بيرون ببرد، امّا آنكه برايش صدقه داده شده مىتواند خارج كند.
شيخ طوسى مىنويسد: عيب ندارد پس از سه روز از گوشت قربانيها خورده شود و آنها ذخيره گردد ولى جايز نيست چيزى از گوشت اضحيّه منى از آن خارج شود ليكن كوهان را مىتوان بيرون برد و همچنين مانعى نيست كه انسان گوشت قربانى ديگرى را از منى بيرون كند و مستحب است حتى پوست اضحيّه را براى خود برندارد، بلكه همهاش را احسان كند و
1) البقره: 196.
2) همان، ص 131.
3) علامه جمال الدين حسن بن يوسف حلّى، التذكرة، ج 1، ص 378، چاپ سنگى.
4) جمال الدين حسن بن يوسف حلّى، المختلف، كتاب الحج، چاپ سنگى.
5) زين الدين عاملى شهيد ثانى، مسالك الأفهام، ج 1، ص 115، چاپ سنگى.
6) ابو جعفر صدوق، محمد بن على، المقنع، كتاب الحج از سلسلة الينابيع الفقهية، ص 37 چاپ نخست 1406 ق.
7) ابوالصلاح حلبى، الكافى، ص 200، چاپ قم، شوّال 1403.
حتى به نحركننده شتر هم از خود قربانى (بعنوان مزد) چيزى ندهد و اگر مقدارى از گوشت قربانى را احتياج داشت و از منى خارج ساخت، قيمت آن را صدقه دهد. (1)
ابن برّاج مىنويسد: حتى پوست قربانى را هم خود برندارد و همه را صدقه دهد. (2)
ابن ادريس مىنويسد: مستحب است كه حاجى حتى پوست هدىها و قربانىها را براى خود برندارد بلكه همه را تصدق كند. (3)
ابن حمزه مىنويسد: سنّت است كه يك سوّم قربانى را خود حاجى بخورد و يك ثلث ديگر را به دوستانش هديه دهد و يكسوّم بقيّه را به قانع و معتّر بدهد. و چيزى از قربانى را به جزّار ندهد و مزد و اجرت او را از مال خالص خودش بپرداز و پوست و يا قيمت آن را به فقير دهد. (4)
محقق حلّى مىنويسد: چيزى از گوشت هدى و قربانى نبايد از منى خارج شود و واجب است در راه خدا و در همان منى مصرف شود. (5)
علّامه حلّى مىنويسد: مكروه است گوشت قربانى از منى خارج شود ولى جايز است گوشت آن ذخيره شود و شخص ديگر جز صاحب اضحيّه، مىتواند گوشت آن را از منى خارج كند و به مصرف برساند هر چند با خريد آن از فقير و بينوايى باشد. (6)
و بالأخره محمد جواد مغنيّه مىنويسد: به نظر فقهاى امامى، حاجى يك سوّم گوشت قربانى را به بينوايى صدقه مىدهد و يك سوّم ديگر را به شخص مؤمنى هديه مىكند و ثلث باقيمانده را خودش مىخورد.
فقهاى حنبلى و شافعى گفتهاند: گوشت قربانىِ واجب را كه در حرم ذبح كرده بايد در حرم بر فقرا و مساكين توزيع كند.
فقهاى حنفى و مالكى گفتهاند: گوشت قربانى را مىتوان در حرم و غير آن بين بينوايان پخش كرد. (7)
تازهترين و رهگشاترين بحث در اين باره، نوعى مناظره فقهى است كه ميان شيخ محمود شلتوت و شيخ محمد جواد مغنيّه، رخ داده است و آن بدنبال پاسخ استفتايى صورت گرفته كه شيخ شلتوت در زمينه همين مسأله، صادر كرده است.
شيخ مغنيّه اين بحث را تحت عنوان «حرق الهدى و طمره» يعنى: سوزاندن قربانى و دفن آن. در سه كتاب خود بنامهاى: «الفقه على المذاهب الخمسه»، «فقه الامام جعفر الصادق- ع-» و «والاسلام مع الحيات»، پى گرفته و خلاصه كلام او در اين مورد بدينقرار است:
1) محمد بن حسن طوسى، النهاية، ج 1 ص 265، چاپ دانشگاه تهران، 1342 ش. و رجوع كنيد از ايشان به: الجمل والعقود، كتاب الحجّ از سلسلة الينابيع الفقهيّة، ص 232.
2) عبدالعزيز بن برّاج، المهذّب، ج 1، ص 259، چاپ مؤسسه النشر الاسلامى، قم.
3) محمد بن ادريس الحلّى، السرائر، كتاب الحج از سلسلة الينابيع الفقهيّة، ص 521.
4) محمد بن على بن حمزه طوسى، الوسيلة الى نيل الفضيلة، كتاب الحج از الينابيع الفقهيّة، ص 602.
5) نجم الدين جعفر بن حسن حلّى، المختصر النافع.
6) جمال الدين حسن بن يوسف حلّى، قواعد الأحكام، چاپ سنگى و رجوع كنيد به على بن حسين كركى، جامع المقاصد، ج 3، ص 254، چاپ مؤسسة آل البيت، قم.
7) محمد جواد مغنيّة، الفقه على المذاهب الخمسة، ص 268، 267، چاپ دارالعلم للعلايين، بيروت.
امروز، براى حاجيان امرى عادى شده كه مبلغى به يك فقير بابت سهم او از قربانى مىپردازند سپس گوشت قربانى را دفن كرده و يا كنارى مىاندازند و مىروند؛ زيرا قربانى در منى فراوان است و مصرف كنندهاى وجود ندارد. او سپس مىنويسد: در حدود مطالعات من، كسى به جواز و يا عدم جواز، چنين عملى تعرّض نكرده است، با اين كه نياز به شناخت چنان حكمى لازم و ضرورى است. فقط در سال 1949 م حاجيان مصرى از جامع الأزهر در اين خصوص استفتاء كردند و اجازه خواستند به جاى قربانى پول آن را به فقير و محتاج بدهند و دانشمند با فضيلت شيخ محمود شلتوت در شماره چهارم سال نخست از رسالة الإسلام كه دارالتقريب، در قاهره صادر مىكند، فتوا داد كه ذبح قربانى واجب است هر چند كه در معرض سوزاندن و يا دفن در زير خاك قرار گيرد. (1)
شيخ مغنيّه پس از نشر اين فتوا از سوى شيخ شلتوت دو مقاله در همان رسالة الإسلام طى شمارههاى اوّل و دوّم سال دوّم بعنوان «هل تعبدنا الشرع بالهدى فى حال تيرك فيها للفساد» آيا شرع ما را به ذبح قربانى متعبّد مىكند در حالى كه آن براى تباهى و فساد، رها مىشود؟ نوشته و به بحثى با شيخ شلتوت- با رعايت ادب و نزاكت از سوى طرفين- پرداخته است.
خلاصه نظر شيخ شلتوت:
شيخ با استناد به آيات قرآنى و اشاره به احاديث صحيح راجع به اضحيّة، مدّعى است كه ريختن خون نوعى عبادت و عمل قرب آميز است و آن جز با ذبح حيوان و ريختن خون آن تحقّق نمىيابد پس، در انجام تكليف و قربانى، صدقه نقدى كافى نيست و مورد قبول شارع نمىباشد.
برخى آيات قرآنى به صراحت، قربانى را معيّن مىدارد بىآنكه بدل براى آن ذكر كند و برخى ديگر در صورت عجز از تهيّه قربانى، براى آن، عوض و بدل معرّفى مىنمايد و آياتى ديگر، مكلّف را بين قربانى و جز آن، مخيّر مىداند.
نكته ديگر اين كه برابر آيات قرآن اوّلًا: مكان ذبح، حرم است و ثانياً: قربانىها از جمله شعائر الهى هستند كه حفظ حرمت آنها لازم و اهمال و بىتوجّهى در آن خصوص روا نمىباشد همانند أذان، با اين كه فريضه و واجب نيست ولى حفظ ظاهر، لازم است و هر گاه مردم شهر و يا روستايى از پخش آن، جلوگيرند با آنان مبارزه و مقاتله مىشود.
و همه فقها به دليل آيات قرآنى كه واضح و روشناند و براى تحقّق غرض شارع كه
1) همان، ص 270 و رجوع كنيد به؛ فقه الامام جعفر الصادق- ع-، ج 2، ص 244.
ريختن خون حيوان به قصد تقرّب است، ذبح را واجب مىشمارند و خداوند، بندگانش را به هر چه بخواهد متعبّد مىفرمايد. حالا، آنان حكمت و فلسفه آن را دريابند يا نه؛ چنانكه مقتضاى عبوديّت، در مورد عدد ركعات نماز و مقدار زكوة و كفّارهها، امتثال امر است، اعم از اين كه معانى آنها ادراك بشود و در عقل انسان بگنجد يا نه.
ضمن آنكه برخى فوايد و حكمتها براى بشر معلوم است؛ زيرا در عمل ذبح، فداكارى ابراهيم خليل و فرزندش اسماعيل، به ياد مىآيد و اين ياد، مردم با ايمان را به فداكارى برمىانگيزد. علاوه از اينكه چنين كارى، سرّ اقتصادى دارد و بدينوسيله ساكنان باديه، به نوا مىرسند و اين راز دعاى ابراهيم- عليهالسّلام- است.
بنابراين، مسلمانان نبايد به فكر جايگزينى پول نقد به جاى هدى و قربانى باشند. چنين عملى باب تغيير و تبديل بسيارى از احكام را باز مىكند و تزلزل به همه احكام اسلام راه پيدا مىنمايد.
اين مطلب مىماند كه مىگويند گوشتهاى قربانى در منى مىمانند و متعفّن مىشوند و يا آنها را مىسوزانند و اين كار خواه نا خواه اتلاف و تضييع مال است. و به نظر ما اين وضع، نتيجه نبودن برنامه و بىتوجهى به احكام شريعت است و الا همه احكام شرع به نفع بشريّت مىباشد؛ زيرا اولًا: اسلام از همه حاجىها، قربانى نخواسته است و ثانياً: آنجا كه ذبح قربانى را واجب كرده، ذبح را در خصوص منى لازم ندانسته است و ثالثاً: در مورد وجوب قربانى در منى، آن را فقط در روز اوّل لازم نمىداند بلكه در همه ايام نحر و همه جاى حرم جايز مىشمارد و در بقيّه موارد هم حاجى، ميان ذبح و غير آن مثل صدقه و روزه، مخيّر مىباشد.
پس اگر حاجيان، احكام شرع را بخوبى بشناسند و بويژه در مورد خون و ذبخ، به وظيفه خود بطور مشخّص عمل كنند؛ مثلًا آن حاجى و زائرى كه ذبح قربانى بر او مستحب است، صدقه نقدى دهد و آنكس كه قربانى بر او واجب است با انتخاب بهترين حيوان، آن را ذبح نمايد و اين كار را در روزها و جاهاى مختلف انجام دهند و با دقّت و حوصله، گوشت قربانى را ميان بينوايان توزيع و تقسيم كنند، مشكل باقى نمىماند كه در حل آن درمانند.
متأسفانه! ما عادت كردهايم كه وضعى بد و ناخوش بوجود آورده، آنگاه به فكر تغيير شريعت مىافتيم و حكم و دستور اسلام را زشت قلمداد مىكنيم و در حدود انكار اصل حكم خدا برمىآييم و با استحسان و نظرات من عندى داورى مىنمائيم.
در پايان، به صراحت مىگويم اگر گوشت قربانىها، اضافه از اندازه مصرف است و آنها روى هم انباشته مىشوند و در معرض فساد و تباهى قرار مىگيرند چاره اين وضع آنست
كه مسلمانان دارا و ثروتمند، با استخدام نيرو و بهرهگيرى از تازهترين وسايل و ابزار، آن گوشتها را حفظ كنند و به صورت بهداشتى ذخيره نمايند سپس آنها را بين فقراى دنيا توزيع كنند و يا بفروشند و پول آن را به نيازمندان برسانند و در راههاى عمومى خير، مصرف نمايند نه آن كه اصل ذبح را تعطيل كنند. (1)
خلاصه نظر شيخ مغنيّه:
پس از انتشار فتواى شيخ محمود شلتوت كه از نظر خواننده گذشت، شيخ محمد جواد مغنيّه مشاور دادگاه عالى شرع، مذهب جعفرى در بيروت آن را خوانده و نقطه نظراتى را ابراز داشته كه آن نكات قابل توجّه فقهى و اصولى در بردارد و خلاصه نظر آن دانشمند مرحوم را ذيلًا مىخوانيد:
آيا شارع معصوم و مبرّا از عبث و بيهودهگويى، حاجيان بيت را به ريختن خون حيوان موظّف مىدارد در حالى كه ذبيحهها به هر تقدير در روى زمين مىمانند و در معرض عفونت قرار مىگيرند؟!
آيا حاجى خون حيوان را بايد بريزد با اين كه پيش از ذبح و بهنگام كشتار يقين دارد كه قربانيش در كورهها سوزانده شده و يا در زير خاكها دفن خواهد گرديد؟ چنانكه همه ساله در جلو چشمان همگان، اين كار تكرار مىشود و حاجى مختصر پولى بابت سهم فقير، به بينوايى مىدهد و يا كنار مىگذارد و بعد قربانى را مىكشد و آن را در قربانگاه منى رها مىكند و مىرود.
بدون شك اگر خشك كردن گوشتها ممكن باشد و يا با احداث سردخانه و تجهيزات نوين ديگر، آن همه گوشتها كنسرو شود و به صورت بستهبندىهاى بهداشتى به مصرف برسد، همه قربانىها در منى بايد ذبح شوند و حكم شريعت به دقّت بايد اجرا گردد. امّا بحث در اين است كه چنين عملى انجام نمىشودو حاجى، به يقين مىداند كه گوشت قربانى او از بين خواهد رفت.
هيچ كس نمىتواند به قصد قربت و بعزم انجام كارى كه خدا فرمان داده، عملى را به جا آورد مگر آن كه به يكى از طرق مشروع، احراز كند كه خداوند به آن امر فرموده است وگرنه آن، نوعى تشريع من عندى و بدعت محرّم از لحاظ شرع و عقل، خواهد بود، به عبارت ديگر عبادت از امور توقيفى است و در صحّت آن، شرط است كه امتثال، با انجام كارى، تحقيق يابد كه امر به آن كار تعلّق يافته است و تقرّب با آن حاصل مىباشد و الّا نه امرى هست و نه عبادتى
1) رجوع كنيد به: دارالتقريب بين المذاهب الاسلامية قاهره، رسالة الاسلام، شماره چهار سال نخست، مقاله، «حكم الشريعة فى استبدال النقد بالهدى».
و نه تعبّدى. و ما اوامر الهى را با كتاب و سنّتِ قولى، عملى و امضايى و يا اجماع، اثبات مىكنيم. در مجموعه آيات قرآنى، آيهاى كه نص و صريح باشد در اين كه ريختن خون حيوان بطور مطلق ولو در صورت تلف و فساد، مجاز و يا واجب است، وجود ندارد. و در سنّت نبوى هم وارد نشده كه رسول خدا- صلىاللَّه عليه و آله و سلم- چنين چيزى را گفته و يا انجام داده و يا امضا كرده باشد، فقط آيات و روايات هماهنگاند در اين كه قربانى حج در مكان و روز معيّنى واجب مىباشد، همين و بس.
نكته ديگر آنكه: شارع براى بيان احكام شرع، راه ويژهاى انتخاب نكرده است جز همان طريق محاوره عرفى و عادتاً مكلّفين از ظواهر كلام گوينده به مراد او پى مىبرند و اين تفاهم، گاهى ناشى از قرائن حالى و مقالى است و گاهى بدون آن. پس ظهور كلام در يك معنا، حجّت است و جز با وجود قرينه صارفه نمىتوان از آن عدول كرد.
مثلًا اگر كسى به خادم خويش بگويد برو گوشت بخر و او برود و بعلّت نبودن گوشت دست خالى برگردد نمىتوان او را ملامت كرد كه چرا مرغ و يا مرغابى نخريده است؛ زيرا گوشت، ظهور در گوشت گاو يا گوسفند دارد و هرگز شامل مرغ يا مرغابى نمىشود.
هم چنان كه مفهوم متعارف از جمله «قربانى كن» و «گوسفند بكش»، زمينه خوردن و احكام است امّا تعبّد به ريختن خون حيوان بطور مطلق، از اذهان مردم بدور است و اراده آن، بيانى اضافه لازم دارد و بر اساس همين تفاهم عرفى است كه مردم با شگفتى مىپرسند: آيا شارع ما را به كشتن قربانى موظّف داشته؟ هرچند كه گوشت آن از بين برود و زير خاك دفن گردد و احدى از آن بهرهمند نشود؟
پس وقتى مأمور به و عمل قرب آميز، منتفى شد تكليفى وجود نخواهد داشت. (1)
ملاحظه
به نظر نگارنده يكى از نكاتى كه از بحث ميان اين دو دانشمند استفاده مىشود، اين است كه: امكان خوردن و اطعام گوشت قربانى، از قبيل «شرط واجب» است يا «شرط وجوب»، از سخنان شلتوت چنان برمىآيد كه امكان خوردن در قربانى «شرط واجب» است همانند طهارت نسبت به نماز كه مكلّف بايد نماز بخواند و براى اداى اين تكليف تحصيل طهارت كند و وضو بگيرد و نگرفتن وضو يا نداشتن طهارت، نماز را از گردن مكلّف ساقط نمىنمايد.
ولى از كلمات مغنيّة چنان استفاده مىشود كه امكان خوردن و احكام قربانى از قبيل
1) همان، شماره يكم سال دوم و نيز رجوع شود به شماره دوم و ما براى رعايت اختصار از تلخيص مقاله دوم خوددارى كرديم طالبان رجوع كنند.
«شرط وجوب» است و همانند استطاعت مسأله حج، كه تحصيل آن براى مكلّف لازم نيست، ليكن اگر استطاعت تحقق يافت حج واجب مىشود. پس به نظر مغنيّه: اگر با اقدام ثروتمندان و يا حاكمان مقتدر كشورهاى اسلامى، زمينه استفاده از قربانىها فراهم شود، ذبح در منى واجب است، ليكن اگر اين كار انجام نگيرد اصلًا تكليف منتفى است.
نكته سوّم كه در اينجا به نظر مىآيد، فرض واجب عينى و يا كفايى است. هرگاه فرضاً امكان خوردن و اطعام قربانى، از قبيل شرط وجوب باشد نه شرط واجب، آيا آن، بر آحاد حاجيان بطور انفرادى و تعيينى واجب است با به شكل اجتماعى و به اصطلاح كفايى؟
چنانكه مستفاد از روايات حج آنست كه اگر يكسال فرضاً مستطيعى وجود نداشته باشد و خانه خدا بىزائر بماند، بر مسلمانان و حاكم اسلامى واجب است از بيت المال، عدهاى را به حج اعزام كند و اين نوعى واجب كفايى را مطرح مىسازد.
پس احداث سردخانه و ايجاد تأسيسات و انجام كارى كه امكان استفاده از گوشت قربانى را فراهم مىسازد، در بعد تكليف فردى، واجب نيست همانند استطاعت حج كه بر افراد تحصيل استطاعت واجب نمىباشد، ليكن براى عامّه مسلمانان بطور واجب كفايى، اقدام به ايجاد چنين شرايطى فرض است و اگر احدى به آن عمل نكند و گوشتها روى زمين بماند و فاسد شود همه مقصّرند و مسؤول، ليكن اگر عدهاى ثروتمند و دارا و برخى حاكمان و رؤساى توانا، چنين وضع را ايجاد كنند از گردن بقيّه مىافتد و موضوع تكليف عمومى منتفى مىگردد.
خاتمه: با ملاحظه آيات قرآنى و تأكيد آنها به اطعام و احسان به بينوايان و سائلان و با در نظرگرفتن روايات و لحن آنها هماهنگ با قرآن بر صدقه و احسان واطعام محرومان و با وجود فتاوا و كلمات فقها و دانشمندان اسلامى از دورترين زمان، مبنى بر احتياط در بيرون نبردن گوشت قربانىها و متعلّقات آنها و سعى در به مصرف رساندن همه آنها براى نيازمندان و درماندگان در كنار بيت خدا و سرزمين منى آيا وقت آن فرا نرسيده كه مسلمانان متعهد و ملتزم به شرع، در زمينه حسن استفاده از گوشت قربانىهاى منى، اقدامى اساسى و تصميم و عزمى شايسته و نهايى اتّخاذ كنند؟ بخصوص كه سال به سال آمار حاجيان فزونى مىيابد و گوشتها، بيشتر تضييع مىشود.
حقيقت آنست كه هدايت ائمه دين طىّ روايات، هماهنگ با قرآن و اوضاع جارى در هر عصر بوده و با دقّت در سير تاريخى مسأله و كلمات فقها و نظرات ابراز شده توسط آنان
در طى كتب مفصّل فقهى به اين نتيجه مىرسيم كه ملاك قربانى حج و فلسفه تشريع اضحيّه، احكام فقرا و تغذيه بينوايان است و صرف ريختن خون، هدف شارع نيست و در صورت تزاحم «واجب» و «حرام» يعنى: وجوب ذبح قربانى و حرمت تضييع مال و يا دو واجب (وجوب ذبح و وجوب حفظ مال)، فقيه مانند يك جرّاح متخصّص و حاذق بايد وارد عمل شده و تصميم مقتضى بگيرد.
آيا وقت آن نشده كه فقهاى بزرگوار ما با در نظرگرفتن همه جوانب مسأله و با شجاعت و حرّيت تمام فتوايى مناسب و شايسته صادر فرمايند و اين مشكل حكمى و مسأله مستحدث عصر را حل كنند؟
«اللهم انى لا اريد الّا الإصلاح ما استطعت»
تهران- سيد ابراهيم سيد علوى
10/ 4/ 1371
سيد جعفر شهيدى
حدود هزارو چهارصد سال بر موجوديّت شيعه مىگذرد. نزديك به چهارده قرن است كه نخستين نهضت سياسى اين مذهب آغاز شده (1)و تقريباً دوازده قرن است انديشهشناسى يا به عبارت ديگر مكتب فكرى و يا كلامى تشيّع تأسيس گرديده (2)اما به جرأت مىتوان گفت هنوز هم چهره تشيع يا لااقل ديدارى ترين چهره اين مذهب نه تنها براى دنياى اسلام بلكه براى نظر گروهى از شيعه مذهبها هم پوشيده مانده است.
صدها سال است بازيگران سياست كوشيدهاند تا نهضت تشيع را از مسير آن منحرف سازند. و بخصوص كوشش فراوانى بكار رفته است تا حقيقت اين نهضت از مسيرش منحرف و از ديد مسلمانان غير شيعى پوشيده بماند. درست است كه حقيقت براى آنان كه پا بپاى تاريخ درست حركت مىكنند روشن است، اما شماره اينان در هر دوره اندك بوده و هست. در پنجاه سال اخير تنى چند از دانشمندان مجاهد و عالىقدر شيعه با تأليف كتابها و ايراد سخنرانىها و تحمل رنج سفر به گوشه و كنار كشورهاى اسلامى به سهم خود معدودى از علماى مصر، شمال آفريقا و خاورميانه عربى را با آن حقيقتِ پنهان مانده، آشنا ساختند، اما كمتر كوشش شده است كه نشان دهند منشأ اين نادرست انديشى چه بوده است؟ آيا خداى نخواسته همه آن علما و نويسندگان در داورى خود نسبت به تشيع به عمد در خطا افتاده و نسبتهاى ناروا به پيروان اين مذهب بستهاند؟
1) مقصود از نهضت سياسى چنانكه خواهم نوشت، قيام شيعيان آل محمد عليه حكومت نژادى است كه پايان آن به سود خاندان عباسى- عموى پيغمبر- بود.
2) مسائل كلامى شيعه در عصر ائمه- عليهمالسّلام- نيز مطرح بوده است. مقصود تدوين و تأليف كتابهاى كلام پس از غيبت كبرى است كه ديگر مستقيم يا غيرمستقيم دسترسى به امام ممكن نبود.
من وظيفه خود دانسته و مىدانم كه با بضاعت اندك و در حد توانايى بكوشم تا غبارى را كه تاريخ در طول قرنها بر روى اين چهره افشانده است به يكسو بزنم، و تا آنجا كه مىتوانم آن حقيقت را آشكار سازم و بر عهده متفكران و نويسندگان گرويده بدين مذهب است كه اين چهره را هرچه روشن تر بشناسانند.
من معتقدم اگر گمشدهاى كه در فاصله قرن دوم تا آغاز قرن دهم هجرى خون دهها هزار تن، در راه بدست آوردن آن ريخته شد چنانكه شايسته است به دنياى اسلام شناسانده شود، پيروان ديگر مذاهب اسلام و يا لااقل دانشمندان و متفكران آن مذهبها خواهند دانست كه گمشده آنان و اينان يكى است. راستى اگر همه مسلمانان چنين حقيقتى را دريابند، دشمن آنان چه خواهد كرد؟ بيكار خواهد نشست؟ هرگز! زيرا «جمعيت مسلمان» «تفرقه نامسلمانان» و بلكه نابودى آنان خواهد بود.
من در اين چند صفحه نمىخواهم در دهليزهاى پرپيچ و خم مسائل كلامى وارد شوم. در اين باره به قدر كافى و شايد بيشتر از آنچه بايد بحث كردهاند. مىتوان گفت حقيقت لااقل براى دستهاى خاص روشن است، اما در بحثهاى كلامى معمولًا هر طرفى مىكوشد عقيده خود را با دليل عقلىِ استوار، جلوه دهد و آنجا كه غرض پيروزى در جدل باشد، حقيقت كمتر مجال ظهور خواهد يافت. در اين بحث كوتاه مىخواهم نهضت تشيع را از زاويهاى بررسى كنم كه تاريخ هم با من همراه است. در پرتو روشنايى تاريخ شايد بتوانم آن چهره ناشناخته را آشنا سازم- هرچند بيشتر خوانندگان با آن آشنا هستند-.
چنانكه مىدانيم در سال 65 هجرى هنگامى كه معاويه دوم پس از چهل روز پادشاهى درگذشت، در سرزمينى كه امروز به نام سوريه مشهور است و آن روز مركز حكومت اسلامى بود، بر سر زمامدارى مسلمانان بين دو تيره از عرب به نام بنىقيس و بنىكلب خلاف افتاد. تيره نخست طرفدار زمامدارى پسر زبير بود و تيره دوم مىخواست خلافت همچنان در خاندان اموى باقى بماند. كلبيان از نژاد عرب قَحطانى يعنى عربهاى ساكن جنوب شبه جزيره عربستانند و قيسىها از طائفه عَدنانى يعنى عربهاى ساكن حجاز و نجد و تهامه هستند. سرانجام پس از جنگ خونينى كه در «مَرْج
راهِط» نزديك دمشق بين آنان درگرفت قحطانيان بر عدنانيان پيروز شدند و مروانبن حكم به پادشاهى رسيد. پس از او تيره مروانى مدت شصت و هفت سال زمامدار مسلمانان بود. از همچشمى و بلكه دشمنى قحطانى و عدنانى پيش از اسلام شايد بيشتر شما با اطلاع باشيد. اين دشمنى و يا همچشمى كه معمولًا از خصوصيات اقوام ابتدايى است گاهگاه به درگيريهاى خونين منتهى مىشود.
چنانكه داستانهايى از جنگهاى خونين قبيلههاى عرب جاهلى را در كتابها خواندهايم. با ظهور اسلام تعصبهاى ناشى از نژاد، پيوند، ثروت و آنچه بدان وابسته است از ميان رفت.
روزى كه محمد- ص- در حَجّة الوداع اعلام كرد: «مردم! هرخونى كه در جاهليت ريخته شده است همه را زيرپا مىگذارم و از اين پس هيچكس حق تعرض به مال و خون ديگرى را ندارد تا روزى كه خداى خود را ملاقات كند». سند وحدت اسلامى يا فسخ امتيازات نژادى امضا گرديد. اما متأسفانه حوادث پس از مرگ پيغمبر شكافها و اختلافهايى ميان مسلمانان پديدآورد. با اين همه، آن اختلافهاى داخلى كه از سال سىوپنجم پديدار شد و تا سال 65 ادامه يافت، تا اين تاريخ؛ يعنى به قدرت رسيدن سلسله مروانى، باز هم رنگ عقيده اسلامى داشت. درگيرى مرج راهط خلافت اسلامى را زير پوشش جنگ قبيلهاى و پيروزى قحطانى بر عدنانى درآورد. شاعران قحطانى نژاد از اين نبرد چنان ياد مىكنند كه شاعران عرب جاهلى در يكصد سال پيش از اسلام، از درگيرى تميم و تغلب يا بكر و تميم سخن مىگفتند. آنچه در حماسهنامههاى اين دوره نمىبينيم اسلام است!
از اين تاريخ به بعد ديگر زمامداران مسلمان به ظاهر هم توجه نكردند كه به نام خليفه پيغمبر بر امت محمد- ص- مسلط گرديدهاند.
حكومت نژادى عربى آنهم بر اساس رياست عربهاى جنوبى بر پهنه حوزه اسلامى سايه افكند و شعر و ادبيات اسلامى رنگ قومى گرفت و قحطانيان براى خود مقامى والاتر از همه نژادهايى كه به اسلام گرويده بودند- عرب يا جز عرب- برگزيدند. و ديگر نژادها را بديده حقارت نگريستند، كار تحقير ديگر نژادها بجايى رسيد كه در مثلهاى رايج مىخوانيم «اذَلُّ مِنْ قَيْسى بِحِمْص» (1)
1) خوارتر از قيسى در شهر حمص كه ساكنان آن كلبى بودند.
آنچه گذشته از زور حاكمان، كالاى مزور اين بازار مكاره را رايجتر مىساخت كوشش شاعران و مادحان دين به زر فروخته بود كه متأسفانه در هر عصر و زمان يكى از عوامل مؤثر گمراهى تودههاى كم اطلاع بوده و هستند. من نمىخواهم وقت شما را با خواندن نمونههاى بسيارى از شعرهاى اين دوره بگيرم و خاطرتان را مكدر كنم. گذشته از ديوانهاى پر از دروغ شاعران، نمونههايى از اين تملقات را مىتوانيد در مجلدهايى از اغانى ابوالفرج اصفهانى ملاحظه فرماييد.
براى نشان دادن اندكى از بسيار بدين دو بيت از يزيدبن مفرغ كه در ستايش مروان بن حكم سروده است توجه فرماييد:
وَاقَمْتُمُ سُوقَ الثَّناءِ وَلَمْ تَكُنْ
سوقُ الثَّناءِ تُقَامُ فى الأسْواق
فَكَأنَّما جَعَلَ الْالهُ الَيْكُم
قَبْضَ النَّفُوسِ وَقِيْمَة الأرْزاق (1)
و اعشى ربيعه، مروان و پسرش را چنين مىستايد:
وَ انَّ فُؤاداً بَيْنَ جَنْبَىَّ عالِمٌ
بما ابْصَرَتْ عَيْنى وَما سَمِعَتْ أذْنى
وَ فَضَّلَنى فِى الشِّعْر وَاللُّبِ انَّنى
أقولٌ عَلى عِلْمٍ وَاعْرِفُ مَنْ اعْنى
فَأصْبَحْتُ اذْ فَضَّلْتُ مَرْوانَ وَابْنَهُ
عَلىَالنَّاسِ قَد فَضَّلتُ خَيْرَابِ وَابْنِ (2)
در اين شعرها و مانند آن كه در ديوان ابوالعباس اعمى، ابو صخر هُذَلى، اميةابن ابى عائد، حكم بن عبدل، موسى شهوات و جز آنان مىبينيم- و تنى چند از اينان از موالى؛ يعنى هم ميهنان عربمآب ما هستند- آنچه ديده نمىشود حقيقتى است كه پيغمبر اسلام براى اعلام و نشر و تثبيت آن برخاست- عدالت و مساوات اسلامى- و آنچه مىبينيم همانست كه قرآن در آيههاى فراوانى آن را نكوهش مىكند- تعصب نژادى و تفضيل عرب بر غير عرب و برترى تيرهاى بر تيره ديگر- كار گستاخى اين خاندان بر حريم دين به برترى نژادى محدود نگرديد، بلكه اندك اندك به مرز اصول عقايد و مقدّسات دين نيز تجاوز كردند تا آنجا كه در پنجاه سال دوم قرن اول هجرت، حاكمان شهرهاى مسلماننشين بر منبرها زبان به نكوهش مشرع اسلام گشودند. حجاج بن يوسف چون ديد مردم قبر رسول خدا را طواف مىكنند گفت: چه بىخرد مردمى كه برگرد «چوبهاى پوسيده» و «خشت انباشته» مىگردند (3)چرا نمىروند قصر اميرالمؤمنين عبدالملك را طواف كنند؟! آيا
1) بازار ستايش را كه از اين پيش در بازارها جايى نداشت برپا داشتيد؛ گويا خدا گرفتن جانها و پخش كردن روزيها را به شما سپرده است.
2) دلى كه در سينه من است آنچه را ديدهام ديده و گوشم شنيده مىداند، آنچه در شعر خود مرا برترى بخشيده اين است كه دانسته سخن مىگويم، آن را كه مىخواهم مىشناسم؛ حال كه مروان و پسر او را بر مردم برترى مىنهم، بهترين پدر و پسر را برترى دادهام تاريخ آداب اللغة العربية، ج 1، ص 2، 3.
3) عقدالفريد، ج 5، ص 284.
نمىدانند خليفه شخص بهتر از فرستاده او است؟! (1)عبدالملك مروان پس از آنكه عبداللَّه بن زبير را كشت در سال 75 هجرى به حج رفت. چون به مدينه آمد در مجمع انصار اهل بيت پيغمبر گفت «من مانند خليفه مستضعف (عثمان) و يا خليفه سازشكار (معاويه) و يا خليفه سسترأى (يزيد) نيستم. من اين امت را با شمشير درمان مىكنم ... به خدا از اين پس كسى مرا به پرهيزگارى نمىخواند جز آنكه گردن او را خواهم زد. عبدالملك نخستين كسى است در اسلام كه نهى از معروف كرد (2).
خالدبن عبداللَّه قسرى كه از جانب هشام بن عبدالملك حاكم خراسان و عراق بود و سال 116 هجرى از اين منصب بركنار گرديد، روزى براى خواندن خطبه بر پا ايستاد، چون قرآن را در خاطر نداشت آيهاى را به خطا خواند و درماند. مردى از بنى تغلب از دوستان او برخاست و گفت: اى امير كار را بر خود آسان بگير. هيچ مرد عاقلى را نديدم كه قرآن را از بر بخواند. از بر كردن قرآن كار احمقان است. خالد گفت راست گفتى (3). وليدبن يزيد كه خود را خليفه مسلمانان مىخواند در بزم شراب مستانه قرآن را گشود و چون اين آيه را بر بالاى صفحه ديد «وَاسْتَفْتَحُوا وَ خَابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنيدٍ» (4)قرآن را هدف تير ساخت و گفت: روز رستاخير كه پروردگار خود را ديدى بگو وليد مرا پاره پاره كرد! (5)
اگر بخواهم اسناد گستاخى بنىمروان و حكومتهاى دست نشانده آنان را بر قرآن و سنت و اصول مسلمانى برشمارم مجلدى بزرگ خواهد شد. آنچه بيشتر مايه تأسف است اينكه در همان روزگار گروهى عالمان شكمخواره و دنياباره، به خاطر جلوگيرى از هيجان و طغيان مردم با تأويلهاى نادرست آيات و مغالطه كارىها و سفسطه در حديث به درست نماندن و يا بىمكافات ماندن اين كارهاى خلاف شرع برخاستند و به مردم گفتند ما را با اين بزرگان كارى نيست. خود مىدانند و خداى خود. چه قرآن مىگويد «وَآخَروُنَ مُرْجَوْنَ لِامْراللَّهِ امَّا يُعَذِّبُهَمْ وَ امَّا يَتَوبَ عَلَيْهم» (6). در قلمرو چنين حكومت، آنانكه بيش از همه مسلمانان سنگينى بار ستم را تحمل مىكردند، نومسلمانان غير عرب بودند و مخصوصاً ساكنان منطقه شرق اسلامى.
در چنان دنياى تاريك تنها چراغ
روشن، كه اين نومسلمانان مىتوانستند در پرتو آن عدالت خواهى اسلام را ببينند خاندان رسالت بود. بيش از نيم قرن از حكومت عدل على نمىگذشت، نمونههاى عدالت خواهى على چه در روزگار خلافت و چه پيش از خلافت، مانند داستان قتل هرمزان، بداورى رفتن او و خصم يهودى وى در محضر خليفه و دهها نمونه ديگر زبانزد مسلمانان ايران بود. بيش از نيمى از نسل آن روز واقعه قيام حسين بن على و مقاومت او را برابر ظلم به چشم ديده و يا از ديدهها به گوش خود شنيده بودند. نهضت و كشته شدن زيد در راه عدالت- خواهى تازهترين فداكارى آل محمد- را همه به خاطر داشتند. و براى همه محرومان مسلّم شده بود كه اگر بخواهند حقوق خود را آنچنانكه اسلام گفته است به دست آورند، بايد با آل محمد- ص- باشند نه با آل ابو سفيان. از اين تاريخ نهضت سياسى شيعيان آل محمد آغاز شد.
در اينجا بايد يك نكته ديگر را تذكر داد و آن اينكه از قيام نافرجام مختار به بعد، همه حركت محرومان ضد ستمگران، به نام «طرفدارى از آل رسول» آغاز شد. بدين معنى كه مخالفان حكومتهاى وقت يا هواداران خاندان رسالت از اماميه، كيسانيه، زيديه و راونديه و ديگر فرقهها براى تحقق يك نيت با يكديگر همكارى مىكردند، برانداختن حكومت نژادى و تأسيس حكومت بر اساس عدالت قرآن كه در آن عرب و جز عرب، مساوى هستند. آن روزها مهمترين كانون اين طغيان خراسان بود. مردم اين سرزمين زير پرچم تشيع گرد آمده بودند و مىخواستند حكومت از آل ابو سفيان به آل على بازگردد. روزى كه محمد بن علىبنعبداللَّه ابن عباس داعيان خود را به خراسان فرستاد، به آنها سپرد كه از شخص خاصى نام نبرند بلكه مردم را به «الرضا من آل محمد» بخوانند.
سرانجام چنانكه شنيدهايد نتيجه اين نهضت آن شد كه آل عباس بر خلافت غلبه يافت و بنىالحسن و بنىالحسين محروم ماندند. اما سيرتى كه خلفاى عباسى، از آغاز كار يا اندكى پس از استقرار حكومت خود، پيش گرفتند، آن نبود كه تودههاى محروم مىخواستند. آنچه به دنبال اين نهضت تحقّق يافت حكومت نژادى ديگرى بود كه در آن تيره عباسى جاى تيره اموى را اشغال كرد، با اين تفاوت كه در اين حكومت عنصر ايرانى در قوه
اجرايى داخل گرديد. نگاهى به قصيدههاى مدحى شاعران دوره رشيد و خواندن تاريخ هارون و معتصم و مقتدر و معتضد مسلّم مىدارد كه گوينده بيت:
يالَيْتَ جَوَر بَنى مَروان عادَ لَنا
وَلَيْتَ عَدْلَ بَنىالعَبَّاسِ فِى النَّار (1)
سخن به انصاف گفته است.
پس از اين دوره بود كه متفكران شيعى دانستند، نخست بايد انديشهشناسى تشيع را به مردم آموخت. سپس آنان را به عدالت خواهى و مساوات اسلامى برانگيخت.
از قرن دوم هجرى به بعد، متكلمان شيعى و شاگردان امامباقر و صادق- عليهماالسلام- كوشيدند اصول معتقدات تشيع را بر پايه منطق عقلى و علم كلام تثبيت كنند. از اين تاريخ تا سال 447 هجرى، يعنى سال ورود طغرل سلجوقى به بغداد و برانداختن آخرين پادشاه شيعى، آلبويه الملك الرحيم دانشمندان شيعى با استناد به ظاهر قرآن كريم و استفاده از اخبار اهلالبيت، مترقىترين مكتب انديشه بررسى دينى را كه مىتوان گفت تا آن روز در دنياى اسلام بىسابقه بود، تأسيس كردند و اصول فلسفى و اعتقادى اين مذهب را چنان پىريزى نمودند كه نهتنها توانست در طول تاريخ زنده بماند، بلكه موفّق پيوسته پيشروى خود را حفظ كند و چاره ياب و پاسخ گوى مشكلات اجتماعى باشد؛ بدين معنى كه از يك سو «اصل عدالت» را در زمره اصول اعتقادى درآوردند و از سوى ديگر «عقل» را جزء مدارك استنباط احكام كلى فرعى شناساندند، و به تعبير ديگر در زمينه اعتقاد و عمل (هر دو) حكومت را برسميت شناختند.
معناى عدالت در مذهب شيعه اين است كه: پروردگار بندگان خود را عبث و بىسبب كيفر نمىدهد يا پاداش نمىبخشد بلكه ثواب و يا عقاب آنان برابر اطاعت يا نافرمانى ايشان است.
«اطاعت»؛ امتثال امر و «نافرمانى»؛ ارتكاب منهى عنه است. و امر يا نهى پروردگار به خاطر مصلحت يا مفسده چيزى، بدان تعلق مىگيرد و مفسده و يا مصلحت در «مُكَلَّف به» را عقل تشخيص مىدهد. و با تأسيس چنين اصل عقلى، آن دسته از وابستگان به دستگاه قدرت را كه مىكوشيدند كارهاى ناشايست فرمانداران را با تأويل ظاهر آيات قرآنى، مردم پسند كنند و به آنان وانمايند كه اينان مرتكب گناهى كه مستوجب عقوبت باشد
1) اى كاش ستمكارى مروانيان براى ما بازمىگشت و اى كاش دادگرى عباسيان نابود مىشد در آتش بود، الاغانى: 16/ 84.
نشدهاند، موهون ساختند و مسلّم داشتند كه اگر كسى بر خلاف شرع، قدمى بردارد گناهكار و سزاوار كيفر است، زمامدار باشد يا رعيت.
اما گنجاندن عقل در ادله اجتهاد، اين اثر را داشت كه بگويند آنچه را عقل اجتماعى براى بهبود و پيشرفت اجتماع مسلمانان بپسندد، در صورتى كه با ظاهر آيات و سنت پيغمبر مخالفت صريح نداشته باشد لازم الاجرا است. بنابراين بر خلاف مكتب جهميه و اشعريه كه هرگونه قدرت را از مكلف سلب مىكرد و نيز ضمانت اجرايى براى اطاعت و يا نافرمانى بنده قائل نبود و بر خلاف مرجئه كه بازخواست از كارهاى زشت را به خدا واگذار مىكردند و مرتكب آن را مستحق ملامت نمىشمردند، كلام شيعى چه در اصول و چه در فروع، حكومت عقل را به رسميت شناخت. و اجتماع اسلامى را بر رفتار حاكمان و صاحبان قدرت نظارت داد. اكنون كه اين مقدمات طرح گرديد ممكن است با دو پرسش روبرو شويم:
يكى اينكه آيا جهانِ اسلامِ غيرشيعى، با اين چهره تشيع آشنا است يا نه؟ اگر آشنا است چرا گاه بيگاه در پارهاى از كتابها و نشريههاى آنان در باره تشيّع داورى نادرست مىشود؟ تا آنجا كه كسانى اين مذهب را مخلوطى از يهودىگرى زرتشتىگرى و باطنىگرى مىپندارند. و اگر آگاه نيست سبب آن چيست؟
پرسش دوم اينكه تشيع كه در آغاز از يك سو نهضتى بر ضد بيدادگران بود و از سوى ديگر انديشهشناسى اين چنين پيشرفته داشت، چرا در قرنهاى اخير تغيير جهت داد و سير تكاملى آن متوقف شد و نهضت شيعى كه همچون سلاحى برنده براى مبارزه با ستمكاران به كار مىافتاد، در طول قرنها از تاريخ، پناهگاهى براى حكومتهاى ستمكار گرديد.
براى پاسخ به اين دو پرسش با حقيقت تلخى روبرو خواهيم شد- اما حقيقت را آنچنانكه هست بايد گفت و نبايد نهفت. از دير باز آنچه به نام تشيّع در ذهن بعضى از مسلمانان غير شيعى و حتى بعضى از شيعيان جا گرفته است با چهرهاى كه از تشيع در عصر ائمه و بعد از غيبت كبرى تا نيمه اول قرن پنجم ترسيم كرديم كاملًا مغايرت دارد.
اما در باره تصوّرى كه جهان غير تشيّع، خاصّه مسلمانان شمال آفريقا و خاورميانه عربى، از اين مذهب دارند، بطور خلاصه بايد گفت، سبب آن
اينست كه مردم عادت دارند اساس قضاوت خود را در باره چيزى بر نمونههاى خارجى و ملموس بنياد نهند.
درگذشته مراجعه به كتابهاى كلامى و انديشهشناسى براى عموم آسان نبوده است- امروز هم كم و بيش اوضاع به همين منوال است- و متأسفانه حكومتى كه در قرنهاى نخستين اسلام در مصر و قاره آفريقا به نام تشيّع تأسيس گرديد و رونق يافت نه از لحاظ روش فكرى با آنچه در كلام شيعى مىبينيم مطابقت داشت و نه از جهت عمل- كه بيشتر مردم بدان توجّه دارند- آن بود كه نهضت محرومان مىخواست. حكومتهاى اين خاندان نمونه كوچكى بود از دربار بغداد با همه اسراف و تبذير و حيف و ميلها و بىعدالتىها كه از آن مىدانيم.
خوشبختانه يا متأسفانه براى نشان دادن هر دو رويه كار، اسناد قديمى به زبان فارسى در دست داريم. در اينجا نگاهى به قسمتى از سفرنامه ناصرخسرو قباديانى كه يكى از داعيان اين حكومت است مىافكنيم. او در سال چهارصد و چهل هجرى جلال و جبروت خليفه فاطمى را به چشم ديده و ذيل عنوان «صفت خوان سلطان» آن را با شگفتى و اعجاب چنين وصف مىكند:
«با يكى از دبيران سلطان كه مرا با او صحبتى اتفاق افتاده و دوستى پديد آمده بود گفتم من بارگاه ملوك و سلاطين عجم ديدهام چون سلطان محمود غزنوى و پسرش مسعود، ايشان پادشاهان بزرگ بودند، با نعمت و تجمّل بسيار، اكنون مىخواهم كه مجلس اميرالمؤمنين را هم ببينم. او با پردهدار كه صاحب الستر گويند بگفت، سلخ رمضان سنه اربعين و اربعمائه كه مجلس آراسته بودند تا ديگر روز كه عيد بود و سلطان از نماز به آنجا آيد و بخوان بنشيند، مرا آنجا برد. چون از در سراى بدرون شدم، عمارتها و صفهها و ايوانها ديدم كه اگر وصف آن كنم به تطويل انجامد. دوازده قصر درهم ساخته، همه مربعات كه در هريك كه مىرفتى از ديگرى نيكوتر بود و هر يك به مقدار صدارش و يكى ازين جمله چيزى بود شصت اندر شصت و تختى به تمامت عرض خانه نهاده به علو چهار گز. از سه جهت آن تخت همه از زر بود. شكارگاه و ميدان و غيره بر آن تصوير كرده ... و هر فرش و طرح كه در اين حرم بود همه آن بود كه ديباى رومى و بوقلمون به اندازه هر موضعى بافته بودند و
دارافزينى مشبك از زر بر كنارههاى آن نهاده كه صفت آن نتوان كرد ... و آن تخت خود چنان بود كه اگر اين كتاب سر به سر صفت آن باشد مستوفى و كافى نباشد (1)
اين چند سطر كه نوشته شد اندكى از بسيار است و نشان مىدهد دستگاهى كه مدعى جانشينى على و حسين و زيد و باقر و صادق- عليهمالسّلام- بود، مىكوشيد تا در اسراف و تبذير و ضبط مال مسلمانان و صرف آن در آرايش و تجمّلهاى بيهوده قدم بر جاى قدم امپراتورى روم و پادشاهان ساسانى ايران بگذارد.
اما در جهت انديشهشناسى دينى چنانكه مىدانيم و چنانكه كتابهاى شيعه اسماعيلى نشانمىدهد- و مىتوانيد لااقل به رساله وجه دين ناصرخسرو مراجعه كنيد- اعتقاد اين فرقه از شيعه اين است كه «آنچه در شريعت مىبينيم از ظاهر قرآن و سنت، همه مانند تن است نسبت به انسان، و تأويل روح شريعت است. اعمال تكليفى ظاهرى كه مانند جسد دين است، مخصوص عوام است، و تأويل از آن خواص و دانستن تأويل هم جز از راه بيان امام مقدور نيست». و ما مىدانيم آنجا كه پاى تأويل به ميان آمد آن هم تأويلى كه در انحصار اميرى مقتدر و خودكامه درآيد كار به كجا منتهى خواهد شد! نمونهاى كه جهان عرب براى نخستين بار از تشيّع فكرى و عملى پيش چشم ديد اين حكومت بود.
در اينجا بايد گفت فاطميان مصر با همه بىعدالتى در جهت فكر و عقل، چه در دوران اقتدار و چه بعد از انقراض حكومت، استحقاق آن همه نسبتهاى زشت را كه عباسيان و كاركنان آنان به آنها دادند ندارند، اما طرفداران خلافت بغداد كوشيدند تا سخيفترين عقايد فرقههاى اسلامى را به نام تشيّع به فاطميان ببندند. و آنچه در كتابهاى ابن تيميه و ابن حزم مىبينيم، و نمونهاى از آن را در اين مقاله خواهم آورد، محصول اين تبليغات دروغ است. همين كه صلاحالدين ايوبى اين خاندان را برانداخت و بار ديگر سلطه بغداد را بر مصر و آفريقا تثبيت كرد، علماى طرفدار خليفه كوشيدند تا چهره تشيع فاطمى را هرچه زشتتر ترسيم كنند و هرچه از عقيدهها و مذهبها و دينهاى ديگر، چون قرمطى، مزدكى، مانوى و احياناً رسمهاى يهودى و مسيحى، پيش چشم داشتند به نام فاطميان خصوصاً، و شيعه عموماً،
1) سفرنامه مصحح دكتر دبير سياقى، چاپ انجمن آثار ملى، ص 79- 98.
نوشتند و گفتند و از جعل سند و تزوير در حديث هم دريغ نكردند.
در دورههاى بعد اين اسناد مُزَوّر مايهاى براى تأليف كتابهاى دانشمندان سنى فراهم آورد. در اينجا تنها به چند داورى به خطا، كه در كتابهاى ابن تيميه و ابن حزم راه يافته است اكتفا مىكنم.
ابن حزم معاصر خلفاى فاطمى مصر به سال 456 هجرى مرده و ابن تيميه در 728 هجرى درگذشته است.
ابن حزم مىنويسد:
«از اماميه كسانى هستند كه نكاح نُه زن را روا مىدارند و كسانى هستند كه مىگويند خوردن كلم حرام است.
چون از خون حسين روييده شده و پيش از حادثه كربلا كلم وجود نداشته است! (1)و ابن تيميه مىنويسد: «اصول دين نزد اماميه چهار است: توحيد، عدل، نبوت و امامت»! و نيز مىنويسد:
از حماقتهاى آنان اين است كه لفظ ده را ناخوش مىدارند و اين به خاطر بغضى است كه با عشره مبشره دارند! (2)
ابن حزم مىنويسد: «على از ثروتمندان بزرگ صحابه به شمار مىآمد» (3)در صورتى كه ابن سعد مؤلف طبقات كه دويستوشش سال پيش از او مىزيسته مقدار دارايى على را به هنگام شهادت هفتصد درهم نوشته است (4)
مقام شيخالاسلام ابن تيميه و امام ابن حزم والاتر از آنست كه به عمد چنين افتراها به شيعه ببندند يا نادانسته درباره آنان قضاوت كنند ولى در دوره قدرت بغداد چه در عصر فاطميان و چه بعد از آنان، بازار تهمت و جعل و دروغبافى به حدى رونق يافت كه مردمان دانشمند هم باور نمىكردند كه اين همه نسبتهاى بىمأخذ باشد. درست نظير آنچه پس از جنگهاى صليبى، در حوزههاى مسيحى اروپا نسبت به مسلمانان شايع گرديد.
از آن تاريخ اين پندارهاى غلط در باره شيعه در ذهن مردم مصر و آفريقا جاى گرفت و چنين پنداشتند كه تشيع مخلوطى از كيشهاى يهودى، مسيحى، زرتشتى و باطنى است؛ چنانكه دانشمندى متتبع چون احمد امين چنان عبارتى را در كتاب خود (فجرالاسلام) گنجاند (5)
يهوديان، ترسايان و زرتشتيان تعليمات دينى خود را بنام شيعهگرى در اسلام داخل كردند.
به خاطر دارم نه سال پيش كه براى نخستين بار به مصر رفتم مخبر مجله «المصور» هنگام مصاحبه پرسيد شما شيعه هستيد؟ گفتم آرى. پرسيد راست است كه «شما معتقديد جبرئيل
مىخواست به على نازل شود ولى دچار اشتباه شد و به نزد محمد رفت؟». تعجب كردم. گفتم اين پرسش از مرد تحصيلكردهاى مثل تو عجيب است. من نمىگويم كه فرقهاى با چنين اعتقاد، ميان بظاهر مسلمانان نبوده است، اما اگر واقعاً از فرقههاى امروز هم فرقهاى اين اعتقاد را داشته باشد- و گمان نمىكنم چنين فرقهاى موجود باشد (1)- آنان در شمار غُلات به حساب مىآيند و مذهب غاليان از نظر شيعه مردود است. هر كسى بنام مسلمان، على يا جز على را از محمد- ص- برتر بداند مسلمان نيست.
با اين توضيح كه كوشش كردم هرچه كوتاهتر باشد، تصويرى از تشيّع در منطقه غربى حوزه اسلامى ترسيم گرديد، اما در قسمت شرقى هم متأسفانه وضع بهتر از قسمت غربى نبوده است. در اين منطقه قرنها طول كشيد تا تشيع توانست قدرتى وسيع الاطراف (2)به خود ببيند. اگر حكومت آل بويه در رى و نفوذ اميران اين خاندان را كه گاه تا بغداد ادامه مىيافت، از آن رو كه به هر حال زير سلطه عباسيان بود به حساب نياوريم و اگر وزارت تاج الملك ابوالغنائم را به سال 485 هجرى كه نخستين وزير شيعى حكومت سلجوقيان مطيع بغداد است ناديده بگيريم مىتوان گفت اين قدرت در سال 906 با جلوس شاه اسماعيل صفوى تثبيت گرديد.
متأسفانه صفويان به همان اندازه كه نفوذ سياسى تشيّع را گستردند، و حتى مىتوان گفت استقلال سياسى ايران را در پناه ولايت آل رسول تثبيت كردند، در زمينه فكرى و عملى كوتاهى ورزيدند. در اين عصر نه نمونههايى از انديشه شناسى قوى و درخشان قرن سوم و چهارم ديده مىشود و نه تقوى و پارسايى قرن پنجم و ششم را مىبينيم.
مىدانيم كه شاه اسماعيل با پشتيبانى گروهى از تركان كه اصل آنان از سوريه و آسياى صغير بود به قدرت رسيد. اگر بخواهيم بدانيم تشيّعى كه اين قبيلهها بدان معتقد بودند چيست بايد سفرى به تركيه كنيم و با علويان آن مملكت آشنا شويم. اگر لطف خدا و بركت اهل بيت شامل شيعيان سرزمين ما نمىشد و عالمان پارسايى چون شيخ على كركى و پسرش شيخ عبدالعال و شيخ على منشار و دهها تن عالم ديگر نمىبودند و فقه شيعه را از عبادات و معاملات- كه به وسيله صدوق و كلينى و شيخ طوسى پىريزى شد و پس از
1) فرقهاى از غالبان دوستان على- ع- بنام غرابيه داراى چنين عقيدهاى بودند. بنظر مىرسد مؤسس اين فرقه مردى يهودى بوده است، زيرا غرابيه و يهود با جبرئيل دشمناند.
2) مقصود ما از قدرت وسيع الاطراف حكومت مقتدر گسترده است. بدين طريق حكومتهاى شيعى محلى چون زيديه به طبرستان آل عمران در شمال سوريه و سربداران خراسان را بحساب نياورديم.
فترت مغول رو به اندراس مىرفت- از نو زنده نمىكردند، و به طبقههاى بعد از خود چون وحيد بهبهانى، شيخ جعفر كاشفالغطا و شيخ محمد حسن صاحب جواهر نمىسپردند، بدون ترديد شعائر شيعى در كارهايى خلاصه مىشد كه نمونه آن را در روز دهم محرم هر سال در استانبول، قبرستان ايرانيان «دره سيد احمد» مىتوان ديد. درگيريهاى خونينى كه بين دو خاندان صفوى ايران و عثمانى تركيه رخ داد و تذكار خاطره آن هر مسلمان غيرتمند را متأثر مىسازد، موجب گرديد كه مذهب شيعه در ديده مسلمانان منطقه شرقى غير ايرانى، عقيدهاى معرفى شود كه از فروع تنها به يك باب پاى بند است و آن باب هم «تبرى» است!
در اينجا مناسب است از شعائر مذهبى نيز سخنى بميان آوريم. شعائر مذهبى عامل بزرگ مؤثرى در بيدارى و تحرك توده مردم بود. اما از اين تاريخ به بعد بصورت نمايشى بىروح و گاهگاه مخالف با روح شريعت درآمد. از جمله اين شعائر، حماسهسرايى و نوحه خوانى و تعزيه دارى بياد شهيدان كربلاست. حادثه دلخراش كربلا در تاريخ تشيع و بلكه اسلام، تحولى بزرگ بوجود آورد.
آثار اين تحول را پس از گذشت سيزده قرن در كشورهاى شيعى و اسلامى به چشم مىبينيم. در آن حادثه تمام نيروى طرفدار ستمديدگان و محرومان برابر تمام نيروى ستمكارى و عدالت كشى قرار گرفت. از آن روز كه ادبيات شيعى حماسه اين روز تاريخى را در قالب شعر ريخت، شاعران اهل بيت كوشش كردند مردم را به اهميت اين حقيقت آشنا كنند، حقيقتى كه پيشواى وقتِ مذهب، جان خود و عزيزترين كسان خود را در راه تحقق آن فدا كرد. آن روز كه مديحه آل رسول در محضر امام هشتم خاطره اين صحنه دلخراش را در قالب شعر تذكار كرد، در ضمن بيتهاى مهيج خود چنين گفت:
أئمَّةُ عَدْل يُقْتَدى بِفِعالِهِمْ
وَ تُومَنٌ منْهُم زَلَّةُ الْعَثَراتِ
ارىَ فَيئهُم فى غَيْرِهِم مُتَقَسِّماً
وَ ايْدِيَهُمْ مَنْ فَيْئهِم صَفِرات
ديارٌ رَسُولِ اللَّهِ اصْبَحْن بَلْقعاً
وَ آل زِيادٍ يسكنُ الْحُجُراتِ
بيت المال مسلمانان كه بايد به دست امام عادل بر مستمندان و محتاجان قسمت شود، صرفِ كاخهاى مجلل و بذل و بخشش به كنيزكان خواننده و
بربطنوازان مىگردد. و در پايان اين قصيده اميد را در دلهاى مظلومان مىافزود، اميدى كه ادامه زندگانى با آن شيرين است، اميدى كه اگر نباشد حيات و هرچه در آنست تاريك و بىمعنى جلوه مىكند:
خُرُوجُ امامٍ لامُحالةَ واقعٌ
يَقُومُ عَلَى اسْمِ اللَّهِ وَالْبرَكاتِ
يُمَيِّزُ فينا كلّ حقّ وَ باطِلٍ
وَ يَجزِى عَلَى النَّعْماءِ وَالنَّقِماتِ
دنيان انسان هميشه مقهور چنين بىعدالتى و ستم نخواهد ماند. بدون ترديد روزى امام آشكار خواهد شد، امامى كه به نام خدا برخيزد و رحمت خدا را بر مردمان بگستراند، امامى كه حق را از باطل آشكار كند، امامى كه كردار نيك و اعمال زشت مردم را بىپاداش و كيفر نگذارد.
اين شعرها و مانند آن كه بوى خون مىدهد و ستمديدگان را به كين ستمكاران برمىانگيزد و به مردمان مىآموزد كه دنيا براى خير و تقوا و عدالت آفريده شده است، نه زشتى و ناپارسايى و ستم، رفته رفته جاى خود را به اشعارى از اين قبيل داد:
هرگاه آب سرد بنوشيد شيعيان
ياد آوريد از لب خشكم به هر ديار
اگر به قيمت جانت آب در اين دشت
به التماس من تشنه مىدهم جان را
صبر كن تا حجله عيش ترا بندم به هم
حال كاندر اين زمين دارى بهقتل خودشتاب
و احياناً اگر خواستند نوآفرينى كنند چنين سرودند:
باز ديوانه شدم زنجير كو
من حسين اللهيم تكفير كو
از ميان رفت آن دوئى و آن توئى
شد يكى مقصود و بيرون شد دوئى
ترديدى نيست كه سرايندههاى اين منظومهها احساس پاك خود را كه ناشى از طبيعت ساده و قلب صافى و يا عليان محبت آنان بوده است در قالب اين بيتها ريخته و به قدر درك خود نسبت به اهل بيت ارادت نشان دادهاند.
اما اگر متتبع دقيق ادبيات بعد از سال 906 تا پايان دوره قاجاريه را بررسى كنند، كمتر به مضمونهايى از نوع هاشميات كميت، غديريه حميرى و تائيه دعبل دست خواهند يافت، و همين تحول نشان مىدهد كه سلطه زمامداران و پادشاهان و دربارها بر جامعه شيعى چگونه در طول سيصد سال مسير فكرى مردم را تغيير داده است.
سال 352 كه معزالدوله ديلمى
زنان شيعه را گفت تا روىهاى خويش را سياه كنند و با گريبان چاك در بازار بغداد بيايند و فقهاى اهل سنت آن سال را سنة البدعة ناميدند، مىخواست بدين وسيله از قدرت و تطاول حكومت آل عباس بكاهد و عواطف مردم را به سود مستضعفانى كه نسبت به آل رسول محبت مىورزيدند برانگيزد. اما آنچه در عصر نزديك به دوره ما به عنوان شعائر در تكيه دولتها برپا مىشد بيشتر نمايشهايى بود كه ترتيب دهندگان آن مىكوشيدند استعداد و سليقه خود و تجمل كارفرمايان خود را در مقابل مردان ديگر نشان دهند و آنچه در دربارها به نام عزادارى به راه مىافتاد مجلسهايى بود كه به منظور سرگرمى و تفريح مردمان وقتگذران تأسيس مىگشت. اگر كسى بخواهد بداند چه مراسمى در اين مجلسها به نام «زنده ساختن خاطره جانبازى شهيدان» برپا مىشده كافى است كه به يادداشتهاى اعتماد السلطنه و يا گزارشنامههاى دوره قاجار مراجعه كند. من در اينجا فقط يك نمونه را مىنويسم بقيه را بدان قياس كنيد:
جمله «زينب زيادى» را شايد همه شنيده باشيد. مرحوم عبداللَّه مستوفى مىنويسد:
در زمان ناصرالدين شاه زنى با چادر نماز كه فراشها به واسطه نداشتن چاقچور نگذاشتند وارد تكيه دولت شود، براى اينكه دست خالى برنگشته لامحاله بازىكنها را تماشا كرده، باشد كمى دورتر مىايستد همينكه موقع سوارى رفتن شبيه خوانها به تكيه مىرسد، هر يك سوار شترى مىشوند. زن چادر نمازى هم بر يكى از شترها سوار مىشود. ساربانها به تصور اينكه اين هم يكى از شبيه خوانها است مخالفتى به عمل نمىآورند. ام كلثوم ... و هريك در نوبت خود به انجام وظيفه پرداختند چادر نمازى هم دو شعر عاميانه سر هم كرده و موقعى كه شتر او محاذى غرفه شاه مىرسد شروع به خواندن مىكند:
من زينب زيادى ام
عروس ملا هاديم
اومده ام پول بسونم
چادر و چاقچور بسونم
قهقهه خنده بلند مىشود و پادشاه هم امر كرد پول و چادر و چاقچور به زنك دادند (1)
حالا پس از گذشت پنج قرن بار
1) شرح زندگانى من، ج 1، ص 420- 422.
ديگر ملت ما بر سر يكى از پنجهاى مهم تاريخ خود رسيده است.
درست است كه ايران از آغاز قرن دوم هجرى تا امروز قيامها و نهضتهاى فراوانى به خود ديده است، اما همه آن قيامها، جز سه نهضت، رنگ سياسى داشته است. تنها قيام ابومسلم خراسانى و كوشش ضد خشونتهاى نظام الملك طوسى و قيام شاه اسماعيل است كه به نام مذهب آغاز شد.
قيام اخير ملت ايران تنها جنبه مذهبى و محلى ندارد، قيامى است به نام اسلام و براى نجات مسلمانان، در اين پيچ از تاريخ است كه نهضت ملت ايران مىخواهد سرنوشت ملتهاى محروم مسلمان را تعيين كند، نه آينده تشيع را به تنهايى. اينبار ديگر شعار مردم ايران خشونت، نفرين، بيزارى، تهمت، افترا و بدانديشى نيست.
حقطلبى، عدالت خواهى و انسان سازى است. اگر اين مقصود هنوز تحقق نيافته بايد كوشيد تا جامه عمل بپوشد. اگر در نخستين نهضت مردم ايران، چشم نومسلمانان ايرانى به قيام هواخواهان آل على دوخته شده بود، امروز مسلمانان دنيا از كرانه اقيانوس اطلس تا ساحل درياى مازندران و از اقيانوس هند تا صحراى آفريقا ديده به اين نهضت دوختهاند، بلكه دنيا متمدن و غيرمتمدن مىخواهد ببيند مردم ما رسالت خود را چگونه پايان مىدهند.
نهضت امروز ايران نهضتى نيست كه بخواهد فكر و عاطفه و احساس مردم ايران را به نفع گروهى خاص برانگيزد، آتش افروختهاى است كه بايد جويندگان اللَّه را در كنار خود گرم نگاهدارد.
اما آنچه بايد نشان دهد ما تا چه اندازه در گفتار خود راستگو هستيم، كردار ما است. نتيجههاى اين نهضت بزرگ- تنها عائد نسل حاضر نمىشود.
سند قضاوت انسانهاى پس از ما، در باره ما در طول تاريخ خواهد بود. آن چنانكه ما امروز بر اساس سندهاى هزار سال پيش درباره حكومتهاى گذشته داورى مىكنيم. هر يك از ما برابر ديگرى مسئوليم و همه ما برابر خدا. ما وقتى مىتوانيم بگوييم حق را مىطلبيم كه حق ديگرى را برسميت بشناسيم، وقتى نشان مىدهيم عدالت خواه هستيم كه نخست عدالت را در باره خود، بين خود و خداى خود و خدا و ديگر بندگان خدا رعايت كنيم.
وقتى مىتوانيم ادعاى انسان پرورى كنيم كه خود چنانكه خدا فرموده است
در شمار «الا الذين» باشيم نه در زمره «ان الانسان» (1)
امام صادق پيشواى مذهب ما ضمن نامه مفصلى كه به شيعيان خود نوشته است چنين مىفرمايد: بدانيد كه اسلام تسليم و تسليم اسلام است. هر كس تسليم شد اسلام آورده است و كسيكه تسليم نشود براى او اسلامى نيست.
كسيكه دوست دارد درباره نفس خود احسان كند بايد خدا را اطاعت كند، هر كس خدا را اطاعت كند به نفس خود احسان كرده است. از نافرمانى خدا بپرهيزيد كه هر كس خود را آلوده معصيت كند به نفس خود نهايت بدى كرده است، چه بين بدى و نيكويى واسطهاى نيست ... در بلاهاى دنيا شكيبا باشيد كه تحمل اين بلا و سختگيرى بر خود در طاعت خدا و ولايت آنكه به ولايت او امر مىكند، در آخرت نزد خدا بهتر است از ملك اين جهان كه نعمت آن پىدرپى باشد، اما در نافرمانى خدا صرف گردد (2)
در اين نامه مفصل، امام به شيعيان مىفرمايد كه ادب خدا و ادب ما اينست: اگر مىخواهيد خود را به ما ببنديد بايد به اين ادب خو بگيريد.
و امام هشتم به برادرش زيد چنين مىفرمايد: «اى زيد، اگر اعتقاد دارى كه تو نافرمانى خدا را بكنى و به بهشت بروى و پدرت موسى بن جعفر اطاعت خدا را كند و شبها قائم و روزها صائم باشد و به بهشت برود، پس تو نزد خدا از پدرت گرامىترى ... به خدا قسم كسى به آن كرامتها كه نزد خدا است نمىرسد مگر به اطاعت و فرمانبردارى ...» (3)خدا ما را بخدمت مردمان موفق بدارد. آمين!
تأليف: هادى امينى
ترجمه: محسن آخوندى
مكّه و كعبه مقدّسه را به ديده عظمت و جلالت نگريستن و با ادب و اخلاص و خضوع و خشوع، روى به جانب آن داشتن، ويژه روزگار و دوران اسلامى نيست. بلكه اين ارج نهادنها و توجّه و عنايتها نسبت به مكّه و مجاوان و زائران آن و آنان كه به هر قصد و عنوانى به سوى آن ديار رهسپار مىشدند، در روزگاران جاهلى و در طول قرنهاى بسيار دور وجود داشته است و ملّتها و طايفهها و قبيلهها، با تمام اختلاف مذهبها، نژادها، آئينها و خلصتها كه داشتند، از راههاى دور و نزديك، براى زيارت و طواف و دعا روى به مكّه مىآوردند و پارهاى از زمان را در آن سپرى مىكردند و با سعه صدر و گشادهرويى مورد استقبال ساكنان و
مجاوران خانه، قرار مىگرفتند و به اعتبار اينكه، ميهمانان خداوند سبحان هستند، از احسان و اكرام و مساعدت و يارى آنان برخوردار بودند زيرا، همانسان كه احترام و تعظيم و بزرگداشت كعبه واجب است، احترام زائران و ميهمانان آن نيز، به مثابه احترام به كعبه واجب است و بىاعتنايى و سستى و سهلانگارى در رعايت حرمت زائران، در حقيقت، كوچك شمردن و رعايت ننمودن حق كعبه و صاحب آن است.
ما چون برگهاى تاريخ عهد جاهليت گذشته را ورق مىزنيم، مىبينيم كه اقوام و طوايف گذشته، از هر سوى و مكانى، با كمال خضوع و خشوع و در نهايت ادب و تجليل و احترام و تواضع روى به كعبه مىآوردند. هم چنانكه، خدمتگزاران، واليان و خزانهداران كعبه را مىيابيم كه با عطوفت و محبّت از آنان پذيرايى كرده و مورد اكرام خود قرار مىدادند و از درِ مجالست و همنشينى و گفتگو و مزاح با آنان درمىآمدند تا زائران، احساس غربت نكنند و خستگى و ملالت در وجودشان راه نيابد و اين همه را به خاطر قداست كعبه، انجام مىدادند. و هموراه در همه حالات جلوهگر و نشان دهنده يك موضوع بودند كه ساليان دراز، براساس آن تربيت يافته بودند به گونهاى كه در طول زمان، ملازم و آميخته با بشريت و انسانيت گرديده بود، و آن احترام كعبه بود كه از جهت ارتباط و پيوند آن با خداوند واحد احد فرد صمد، صورت مىگرفت.
تقديس «كعبه» و حرمت نهادن به آن، از طرف اقوام و قبال پيشين، به انگيزهاى ذاتى كه از شغور و وجدان و احساس نيازشان سرچشمه گرفته باشد، نبوده است؛ كه انسان روى دل به جانب خيرات دارد كه در واجبات و فرائض تجسّم يافته است و از جهت شرّ، گريزان و دورى كننده است كه در محرّمات خلاصه مىشود، بلكه تنها انگيزه و عامل، نزد آنان، بدست آوردن و تداوم بخشيدن به خيراتى بود كه به دنبال احترام كعبه، انتظار و توقع آن را داشتند و دورى جستن از كيفر و نگونسارى، كه در صورت پاس نداشتن حرمت كعبه، بيم آن را داشتند.
پس اين دو است كه آنان را به تقديس كعبه در متن جامعهاى منحط و عقبافتاده كه رعب و وحشت و جهل و فقر بر آن حكمفرما بود و كينهها و بغضها آن را پاره پاره كرده و آتش تعصّب قبيلهاى، در رگهايش شعلهور،
و دشمنى و تجاوز در تمام حركات و سكنات آنان ريشه دوانيده بود، برمىانگيخت. و در نتيجه اين كابوس وحشتناك جاهلى و اين ظلمت و تاريكى سايهگستر بر افكار و انديشههايشان بود كه به گروهها و دستههايى سراسر كينه و بغض نسبت به يكديگر تبديل شدند و روزنههاى رؤيت حق و حقيقت به روى آنان بسته شد و پرده سياسى كه قلبها را به قساوت و سختى سنگ درآورد، آنان را پوشاند و روح حيوانيت بر نفوسشان سيطره يافت و خلاصه از آنان حيوانانى ساخت كه تمام همش، علف و كارش نشخوار كردن است.
آرى، اقوام و قبيلههاى جاهلى، در چنين وضع مرگبار و جهلكورى، روزگار مىگذراندند، همواره در پىغارت اموال و پايمال نمودن اعراض و هتك حرمتها و نواميس بودند. به عادات زشت خو كرده بودند و پيوسته گروهى درصدد نابودى گروه ديگر برمىآمدند و كوچكترين بهانه كافى بود كه خونها بينشان، جارى شود.
امّا با اين همه، در مقابل كعبه، كوچكى و تواضع مىكردند و كعبه را بزرگ مىداشتند و از ساختن خانه، پيرامون كعبه و يا وارد شدن به مكه با حالت جنابت، خوددارى مىكردند و هنگام روز، در كنار آن باقى مىماندند و شب هنگام از حرم، خارج مىشدند. (1)
كعبه در چشم عرب و مردم فارس، از حيث منزلت و رفعت، بدانگونه بود كه هيچ معبدى بدان پايه نمىرسيد زيرا آن را خانه خدا اعتبار مىكردند و خداوند متعال ملّتهاى غير عرب را نيز- همانند فارسيان و هندوان و يهود و نصارى- بر تعظيم و تكريم آن خانه، واداشت. پس هندوان آن را بزرگ مىداشتند و معتقد بودند كه روح سيفا كه اقنوم سوم از تالوت بوذى است هنگامى كه با همسر خود از شهرهاى حجاز ديدار مىكرد در حجرالاسود حلول كرد.
«صائبين» كه ستاره پرستانى از ايرانيان و كلدانيان بودند، كعبه را يكى از خانههاى هفتگانه معظّم به حساب مىآوردند؛ همچنانكه ايرانيان قديم به احترام خانه خدا و جدّشان ابراهيم- ع- و به منظور تمسك به هدايت و حفظ نسب خويش، به بيتالحرام مىآمدند و آن را طواف مىكردند.
آخرين كس از آنان كه حج گذاشت ساسان فرزند بابك فرزند فهرمس فرزند ساسان فرزند بهمن فرزند اسفنديار فرزند يستاسف فرزند
1) الإعلام باعلام بيتاللَّه الحرام/ 73.
بهراسف نياى اردشير فرزند بابك بود كه پدر و سرسلسله پادشاهان ساسانى است و همه ساسانيان به او بازمىگردند، هم چنانكه ملوك مروانى به «مروان بن حكم» انتساب دارند و خلفاى عباسى نسبت به «عباس بن عبدالمطلب» مىبرند. وقتى «ساسان» به كعبه درآمد، پيرامون خانه به طواف پرداخت و بر چاه و اسماعيل به زمزمه آواز خواند. گويند: آن چاه را، از آن رو، «زمزم» خوانند كه او و ديگر ايرانيان پيرامون آن چاه زمزمه مىكردند. اين نامگذارى بيانگر اين است كه اين كار فراوان روى مىداده است و شاعرى كهن در اين زمينه چنين سروده است:
زمزمت الفرس على زمزم
وذاك من سابقها الأقدم
«ايرانيان بر سر زمزم، كه زمزمه آواز مىخوانند و اين كار از روزگاران قديم بين آنان رايج است».
پس از طلوع اسلام، يكى از شاعران ايران به اين موضوع باليده و ضمن قصيدهاى گويد «ما از دير زمان، پيوسته به حج خانه خدا مىآمديم و همديگر را در بيابان، در امان ديدار مىكرديم و ساسان فرزند بابك راهها پيمود تا به بيتالعتيق درآمد و به دستور آئين خود، آنجا را طواف كرد و نزد چاه اسماعيل كه تشنگان را سيراب مىكند به زمزمه آواز خواند».
در آغاز آن زمان، ايرانيان، مالها و گوهرها به آستان كعبه پيشكش كردند و ساسان فرزند بابك، دو آهوى زرّين و جواهرات و شمشيرها و طلاى بسيار تقديم آن آستان كرد و بعدها آن را در چاه زمزم افكند. (1)
غيرصائبين از ايرانيان نيز، كعبه را محترم مىشمردند و بر اين عقيده بودند كه روان «هرمز» در آن حلول كرده است و نزد كعبه حج مىگذاشتند.
يهود نيز اين خانه را محترم مىشمردند و در آن، خداى را به دين ابراهيم- ع- مىپرستيدند و عبادت مىكردند و در آن، تصويرها و تمثالها بود. از جمله تمثال ابراهيم و اسماعيل- عليهماالسلام- با تيرهاى قمار كه در دست داشتند. و تصوير مريم عذرا و مسيح- ع-. عرب نيز در آن خانه 360 بت داشت.
گويند نخستين كسى كه بتان را در خانه قرار داد. (عمرو بن لحى) بزرگ قوم خزاعه بود كه چون ولايت كعبه را بدست گرفت، همانند كارى كه بتپرستان با بتان خود مىكنند، عمل
1) مروج الذهب 1/ 242.
نمود. و وقتى پيامبر اكرم- ص- مكه را گشود، بتهايى را كه در آن بود، درهم شكست و آن را تنها براى پرستش پروردگار بر حق و يكتا پاك گردانيد. (1)
ابن اسحاق گويد: (تُبّع) و قوم او بتپرست بودند، در راه خود به يمن، به جانب مكّه رهسپار شد، چون به مابين «عسفان» و «أمج» (2)رسيد، عدّهاى از قبيله «هذيل بن مدركة بن الياس بن مضر بن مزار بن معد» آمدند و به او گفتند: پادشاها! آيا مىخواهى تو را به خانهاى پر از گنج و ثروت كه شاهان پيشين از آن بىاطلاع بودهاند، راهنمايى كنم؟ خانهاى كه در آن لؤلؤ و زبرجد و ياقوت و زر و سيم فراوان موجود است؟! گفت: آرى. گفتند: اين خانه در مكّه است كه پرستشگاه مردم آن ديار است و در كنار آن نماز مىگذارند. البته مقصود اين چند تن مرد هذلى، از گفتن اين سخنان، آن بود كه تبّع را از اين راه به هلاكت رسانند؛ زيرا مىدانستند كه هر كس قصد تخريب خانه خدا و يا ظلم و تجاوز در كنار آن را داشته باشد، هلاك مىگردد. ملك چون در صدد برآمد كه به آن خانه يورش برد، براى مشورت در پى دو دانشمند يهودى فرستاد و از آنان نظر خواست و پرسيد اين خانه و اين مطالب حقيقت دارد يا نه؟ آن دو دانشمند يهودى گفتند: اين قوم جز هلاك تو و هلاك سپاهيان تو منظورى ندارند، زيرا ما جز اين خانه، خانه ديگرى را سراغ نداريم كه خداوند آن را در زمين براى خود اختيار فرموده باشد. اگر بخواهى آنچه اينان گفتهاند انجام دهى، خود و تمام همراهانت نابود خواهيد شد.
تبع پرسيد: در اين صورت، اگر بخواهم نزد آن خانه روم چه كنم؟
چگونه رفتارى داشته باشم؟
گفتند: همان سان كن كه مردم آنجا عمل مىكنند. پيرامون آن خانه، طواف كن و تعظيم و تكريم بجاى آر. موى سر را بتراش و تا در آن آستان هستى، در برابر آن خانه كوچكى و تواضع كن تا آنكه از مكّه خارج شوى.
پرسيد: پس چرا شما خود چنين نمىكنيد؟
گفتند: به خدا سوگند، اين خانه، خانه پدر ما ابراهيم- ع- است و چنان است كه به تو گفتيم و آگاهت كرديم امّا اهل آنجا به وسيله بتهايى كه مىپرستند و پيرامون آن خانه نصب كردهاند و نيز به وسيله خونهايى كه بر زمين ريختهاند بين ما و آن خانه حايل شدهاند، آنان
مشرك و نجسند.
ملك دريافت كه آن دو دانشمند يهودى، جز خيرانديشى منظورى ندارند، گفته آنان را تصديق كرد و پندشان را پذيرفت. پس دستور داد آن چند نفر مرد هذلى را حاضر كنند و دست و پايشان را قطع كنند. آنگاه وارد مكّه شد و خانه را طواف كرد و قربانى نمود و سر را تراشيد و چنانكه گفتهاند، شش روز در مكّه بماند و هر روزه گوسفند و يا شتر مىكشت و اهل مكه را اطعام مىنمود و با عسل پذيرايى مىكرد.
شبى در خواب ديد كه بر خانه كعبه، جامهاى پوشانده است، از اين رو، دستور داد از ليف خرما، خانه كعبه را پوشاندند باز در خواب به او القا شد كه كعبه را با پارچهاى بهتر پوشانده است. پس بيت را با پارچه «معافرى» (كه نوعى پارچه يمنى بوده است) پوشاند. مجدداً، در خواب ديد كه با پارچهاى بهتر از آن، آنجا را پوشانده است. آنگاه با «ملاء» و «وصائل» (كه از بهترين پارچههاى بافت يمن در آن زمان بودند) پوشانيد.
چنانكه گويند: «تبع» نخستين كسى است كه كعبه را با جامه پوشانيد و به واليانش كه از قبيله جرهم بودند سفارش كرد كه كعبه را پاكيزه نگاهدارند و از نزديك شدن خون و مردار و كهنه آلوده به خون حيض و زنان حائض به حرم،
جلوگيرى كنند و براى آن خانه، در و كليدى ساخت. تبّع خود در اين باره، شعرى سروده است و در آن مىگويد:
«ما بيت را كه خداى تعالى آن را حرمت نهاده است با پارچههاى ملاء پوشانيديم ده روز از ماه را در آنجا اقامت كرديم و براى درب آن كليد، تعبيه نموديم و در آن محلّ شش هزار قربانى كرديم و دسته دسته، مردم بر خوان مىنشستند» اين ماجرا، مربوط به هفتصد سال پيش از اسلام است و سبيعه دختر احب بن زبينه، كه نزد عبدمنافبنكعب بود، در ضمن منظومهاى، فرزند خود خالد، را مخاطب ساخته و احترام و عظمت مكّه را به او گوشزد مىكند و او را از ستمگرى در آن برحذر مىدارد و از تُبّع و خاكسارى و تواضع او و كردارى كه نسبت به خانه خدا انجام داد، ياد مىكند.(1)
1) اشعار در متن عربى آمده است، طالبين مىتوانند به آن مراجعه كنند.
سرانجام وقتى، تبّع با لشكريان خود و آن دو دانشمند يهودى، به سوى يمن رهسپار شدند، قوم خود را به آئينى كه خود بدان درآمده بود، فراخواند. امّا آنان نپذيرفتند، تا بالاخره قرار شد. آتشى را كه براى اثبات حقانيت در يمن مىافروختند،
حَكَم و داور قرار دهند. (1)
به هر حال، واقعيتى كه شايسته است بدان تصريح شود، اين است كه كتابهاى تاريخ، نامهاى ستمگران بسيارى را- از سدههاى گذشته- ثبت كرده است كه به علّت عدم رعايت حرمت مكّه و ظلم و ستمى كه نسبت به حجّاج و زائران خانه خدا روا مىداشتند، گردنشان درهم شكسته، هلاك گرديدند. اين امر، از امور مسلّم و ثابت نزد همگان است كه نسلها بعد نسل، از آن سخن گفتهاند و به نسلهاى بعد از خود رساندهاند تا در معرض چنين امتحانى قرار نگيرند و روزى برآنان نگذرد كه مايه عبرت ديگران شوند.
بارى، مكّه چنانكه بيان داشتيم و آيه 96 سوره آل عمران «انّ اوّل بيت وضع للناس ...» بدان صراحت دارد، براى همه مردم جهان وضع شده و به گروهى خاصّ، اختصاص ندارد و تنها به قبيله و امّتى متعلق نيست، بلكه به همه مسلمانان جهان، تعلق دارد و آنانند كه اصحاب و فرمانگزاران و خادمان و زائران آن خانهاند كه از هر كوى و برزن، براى حج روى بدانجا مىآورند و از دورترين نقطهها براى اداى مناسك و آشنايى با اوضاع ديگر مسلمانان، بدان سوى رهسپار مىشوند.
و مشكلات و دشواريهاى جامعه خويش را در سطح جهانى، بررسى مىكنند و مردم جهان را، با اوضاع و احوال سختى كه در سرزمينشان مىگذرد، آشنا مىسازند كه چگونه ثروت و سرمايههاى مملكتشان، تاراج و غارت شده و فقر و نابودى به جانب آنان روى آورده است و در پى آن، راههاى حلّ اين مشكلات و رهايى از اين گرفتاريها را بررسى مىكنند ... امّا تا زمانى كه اين اجتماع، اين ويژگيها را دارد، هرگز غارتگران و استعمار و نوكران و اذناب مزدور آن در منطقه، آرام نخواهند نشست و حتّى براى يك روز هم، راضى نخواهند بود كه مسلمانان بر كلمه واحدى متّحد شوند و به حبلاللَّه تمسك جويند و عروةالوثقى را چنگ زنند. زيرا هر فرد مسلمانى، در مفهوم استعمار، خود خطرى نابود كننده براى آنان و سدّ
1) سيره ابن هشام، 1/ 19- 23.
محكمى در برابر هجوم زشت و حركت توسعهطلبانهشان، به شمار مىرود. البته با توجه به اين نكته، كه برنامهريزيها و سازماندهيهاى فاسد، پديدهاى استوار و جاويدان و غيرقابل زوال نيست. بلكه مىتوان، آن را واژگون ساخته، از صفحه وجود برداشت و غير آن را جايگزين كرد.
بنابراين برپايى حكومتى و يا دوام و طولانى شدن دولت و يا قدرتى، در قرنى از زمان، دليل بر مشروعيت و حقانيّت آن نيست، چنانكه طولانى شدن عمر يك ظالم ستمگر و استمرار تجاوز و آدمكشى و استبداد او دليل بر مشروعيت و نافذ بودن حكم او نيست و به اين معنى اشارت دارد اين آيه كريمه قرآن كه مىفرمايد: «ولا تحسبنّ الذين كفروا إنما نملى لهم خيرٌ لانفسهم إنّما نملى لهم ليزدادوا إثما و لهم عذابٌ مهين». (1)
خداوند متعال به ما چنين بيان مىكند كه مهلت دادن به كافران و ستمكاران در زندگى، سودى به آنان نمىبخشد، چه، پايان آن به عقاب و كيفر مىانجامد، و طولانى كردن عمر آنان و تأخير انداختن كيفر و عقوبتشان از اين جهت است كه گناهانشان، افزون شود يعنى عاقبت و پايان كارشان، افزونى گناه و ستمگرى است. (حرف «ل» در كلمه «ليزدادوا» لام عاقبت است.) بنابراين هرگز نمىتوانيم اين قوانين و سازمانهاى فاسد حاكم بر جامعههاى بشرى را با اين احتمالات واهى و دستاويزهاى پوچ، توجيه كنيم.
چرا كه اينها جز گمان و احتمالى كه بر اساسى صحيح و استوار، مبتنى نيست، نمىباشند. «و مالهم به من علم ان يتّبعون الّا الظّن و إن الظنَّ لايُغنى من الحق شيئاً». (2)
«مكه» مكان امْن
چگونه مىتوان نسبت به مهمانان خانه خدا ستم كرد و بىحرمتى نمود، در حالى كه رسول خدا در تكريم حجاج و شرافتشان فرموده است:
«هرگام كه شتر حاجى سوارهاى برمىدارد براى او يك حسنه محسوب مى شود».
«حاجى، چه در هنگام رفت و چه در حال بازگشت، در پناه خدا است».
«حج كننده و جنگآور، ميهمان وارد بر خدا هستند كه اگر خدا را نخوانند، از خدا پاسخ شنوند و اگر استغفار كنند، آمرزيده گردند».
«حج كننده و عمرهگزار و جنگآور در راه خدا، همه در كفالت خدايند،
خداوند آنان را خواند، اجابت كردند پس چون از خدا خواهند، خداوند آنان را عطا فرمايد».
«حاجيان و عمرهگزاران، ميهمانان وارد بر خداوند هستند. آنچه بخواهند، خدا عطا فرمايد و آنچه دعا كنند، خداوند اجابت كند و در برابر هر درهمى كه خرج كردهاند، هزار هزار، جايگزين كند».
«حاجيان و عمرهگزاران، واردان بر خدا هستند، اگر چيزى بخواهند، داده شوند و اگر دعايى كنند، اجابت شوند و اگر انفاق و خرجى كنند، خداوند جايگزين قرار دهد. سوگند به آنكه جان ابوالقاسم در دست او است، هيچ تكبير گويى، به آواز بلند تكبير نمىگويد و هيچ لااله الّا الله گويى، اين ذكر را بر بلندى، ندا در نمىدهد مگر آنكه تمام موجودات در برابر او، تا آنجا كه زمين پايان مىپذيرد، همراه با او تكبير و لااله الّاالله، گويند». (1)
«هرگاه حاجيى را ملاقات كردى، به او سلام گوى و با او مصاحفه كن و از او بخواه كه براى تو آمرزش طلبد». (2)
و ديگر احاديث مسلّم و صحيحى كه در كتابهاى سنن و صحاح آمده است و همگان اجماع بر صحّت آن دارند كه همه اين حاديث، تصويرى زيبا از كرامت و شرافت حاجيان بدست مىدهد و بيانگر بيزارى خدا و رسول، از برخورد زشت ناجوانمردانه باحجاج است.
تكريم حجاج در جاهليّت
روايات ذكر شده و امثال آن، مقام والاى حجاج و منزلت رفيع و جايگاه بلند آنان را در شريعت اسلامى، بيانگراست، امّا تكريم و اكرام آنان منحصر به عهد اسلامى نبوده، تاريخ بازگو كننده تكريم و گرامى داشتن حجاج، از جانب عرب جاهليت است كه آنان را اطعام كرده و وسايل آسايش و امنيت را براى آنان فراهم، اتاقها و غرفهها و خانهها را بدون اخذ اجرت، براى سكونت در اختيارشان قرار مىدادند. همچنانكه، متوليان كعبه نيز حجاج را گرامى مىداشتند. از هاشم بن عبدمناف، روايت كردهاند كه هنگام حضور حاجيان، قريش را مخاطب ساخته مىگفت: «اى گروه قريش! شما همسايگان خدا و اهل بيت او هستيد كه خداوند شما را به اين مقام خصوص گردانيده و به آن گرامى داشته است و به بهترين وجهى كه همسايهاى از همسايهاش مراقبت مىكند، شما را رعايت و مراقبت نموده است، پس ميهمانان او و زائران خانه او را كه از هر شهر و ديار، ژوليده و گردآلود، به سوى شما مىآيند گرامى
داريد». نظير اين سخنان، از قصى بن كلاب بن مرّه، نيز نقل شده است. از اين جهت، هر قرشى، در هر موسم از مراسم حج، ميزانى از مال خود را به كسانى كه عهدهدار اطعام حاجيان بودند مىپرداختند و تمام حجاج را در ايام موسم حج، در مكّه و منى طعام مىدادند، اين رسم تا مدّتى در عهد اسلام نيز هم چنان، باقى بود. (1)
ابوالوليد گويد: نياى من، از سعيد بن سالم، از عثمان بن ساج از محمد بن اسحاق مرا نقل كرد كه چون حاجيان حضور مىيافتند، هشام بن عبد مناف، قريش را مخاطب ساخته مىگفت: اى گروه قريش! شما همسايگان خدا و اهل بيت او هستيد و خداوند شما را به اين مقام گرامى و مخصوص گردانيده است و به بهترين وجهى كه همسايهاى از همسايه خود مراقبت و محافظت مىكند، شما را نگهبان است. پس ميهمانان او و زائران خانه او را كه ژوليده و گردآلود، از هر شهر و ديارى روى به جانب شما مىآورند، اكرام كنيد. پس قريش بر اين امر كمر همّت بست و هركس با رغبت و اشتياق، حتّى اگر مقدار ناچيزى داشت، مىفرستاد و او مىپذيرفت چراكه اميد منفعت و سود فراوانى را براى آنان داشت.
باز گويد: نياى من، از سعيد بن سالم، از عثمان بن ساج، از محمد بن اسحاق، به من نقل كرد كه قصى بن كلاب بن مرّه به قريش گفت: اى گروه قريش! شما همسايگان خدا و اهل حرم او هستيد و حجاج ميهمانان خدا و زائران خانه او و سزاوارترين ميهمانان به اكرام و پذيرايى هستند، پس طعام و آشاميدنى گوارايى را در ايام حج، براى آنان تا هنگام بازگشتشان فراهم كنيد. پس هر يك از قريش، سهمى از مال خود را در هر سال، به قصى مىدادند تا در ايام حج، در مكه و منى، طعامى براى حجّاج تهيه كند. و بدينگونه اين كار از فرمان او در روزگار جاهلى، جريان يافت تا زمان پيدايش اسلام كه از آن هنگام نيز تاكنون هم چنان پابرجاست و امروز طعامى كه از جانب سلطان در مكه و منى به مردم داده مىشود از همين جهت است. (2)
شيخ قطبالدين نهروانى مكّى حنفى گويد: امّا در مورد اجاره خانههاى مكّه، صاحب تقريب مىگويد: هشام از ابوحنيفه نقل كرده است كه او اجاره خانههاى مكّه را مكروه مىداشت و گفت: اگر در خانهاى، اطاق و يا مكان غير مورد نياز
وجود داشته باشد در آنجا مىتوانند فرود آيند وگرنه، خير. و اين سخن محمد رسول خدا- ص- است.
و محمّد در كتاب «الآثار» از ابوحنيفه از عبداللَّه بن زياد، از ابن ابى نجيح، از عبداللَّه ابن عمر، از پيامبر روايت كرده است كه فرمود: كسى كه از اجرت خانههاى مكّه، چيزى بخورد گويا آتش خورده است. اين روايت را دارقطنى نقل كرده است.
و روايت كردهاند كه او اجاره خانه را در مورد كسانى كه در موسم حج مىآمدند مكروه مىدانست، امّا براى كسانى كه مقيم آنجا بودند، مكروه نمىدانست زيرا آنها كه براى حج مىآيند، ناچار از فرود آمدن در آنجا هستند امّا براى كسانى كه قصد اقامت دارند، چنين ضرورتى نيست.
و از عمر بن خطاب آوردهاند كه او نهى كرد كه درِ خانهاى را به روى حاجيان ببندند تا آنان بتوانند هرجا كه فارغ يافتند، فرود آيند.
عمربن عبدالعزيز، هنگام خلافت خود، به امير مكه مىنويسد كه اهل مكه را اجازه ندهد در برابر خانههاى آن اجرت دريافت كنند زيرا بر آنان حلال نيست و صاحبان خانه، در آنجا، در پنهان اجرت مىگرفتند. البته، اين حكم مبنى بر اين است كه فتح مكه، عنوةً (با زور و غلبه) صورت گرفته باشد كه در اين صورت، از آنِ همه مسلمانان است، امّا پيامبر آن را ميان مسلمانان تقسيم ننمود و آن را به همان سان، باقى گذاشت، پس بايد به همانسان، بدون اينكه مورد بيع و يا اجاره قرار گيرد، باقى بماند و هركس نسبت به وضعى از آن، سبقت جست، اولويت در تصرّف آن دارد، ابوحنيفه و مالك و اوزاهى اين رأى را اختيار كردهاند. امّا اگر فتح مكه، از روى صلح، صورت گرفته باشد، آن سرزمين به صاحبان آن تعلّق دارد و هرگونه كه بخواهند مىتوانند در آن تصرّف كنند و آن را مورد بيع و اجاره و يا ديگر معاملات قرار دهند. شافعى و احمد بر اين نظرند. (1)
به هر حال، چنانكه ديديد، حاجيان، هم در عهد جاهلى و هم در عهد اسلام، مورد تكريم و احترام بودهاند، بويژه حاجيان مسلمان ايرانى كه صفات والاى يك مسلمان واقعى در آنان تجسم يافته و حقيقت اسلام صحيح با زيباترين مظاهر و والاترين برجستگيهاى معنوى، در آنان جلوهگر بوده است. به دور از هر تعصّب و يا مبالغهگويى، مىتوان گفت كه طايفه
1) الإعلام بأعلام بيتاللَّه الحرام/ 16.
شيعه اماميه، به حق، تنها فرقه مسلمان واقعى است كه ايمان در ژرفناى دل و جانش، نفوذ و جاى گرفته است و در تمام دورانهاى زندگى و بحرانهاى سخت سياسى، به عقيده خويش، چنگ زده، در اداى رسالت خويش، ثابت و پايدار و در راه مبدأ آن رسالت، از جان مىگذرد. امّا هرگز و در هيچ حالى، در طول تاريخ بلند و درخشان خويش، همانند ديگر فرقهها به بندگى و تسليم سرننهاده و دست خود را در دست ظالمان و جائران قرار نداده است. و هرگز با آنان از درِ سازش درنيامده و به هر بهائى شده، خود را از زير سلطه كافران، آزاد نگه داشته است. اين، خوى و شيوه اينان در تمامى عصرها است كه هزاران قربانى را بردرگاه عقيده مقدس خويش تقديم كنند و خود را از تمام جريانات نفوذ كرده از خارج، دور نگهدارند.
آرى، خداوند متعال خواسته است كه اينان همواره تا بشريت و شريعت جاويدان اسلام، حيات دارد، مجاهد و مؤمن و استوار باقى مانند و اين امرى است كه همگان به آن علم و يقين دارند.
در اينجا خوب به يادمىآوريم كه در سال 1976 م/ 1395 ه توفيق يارم شد و براى بار سوّم به لطف ايزد منّان، از تهران به حج بيتاللَّه الحرام، مشرّف شدم، پس از اداى مناسك، به زيارت قبر پيامبر اكرم- ص- و ديگر مشاهد مشرفه آن ديار رفتم.
روزى از آستان مقدّس نبوى به سوى منزل برمىگشتم كه در اثناء راه به چند نفر از برادران حاجى نجفى برخوردم.
پس از احوالپرسى و تعارفات، از من خواستند كه در ديدار از يكى از برجستگان نجف اشرف كه به مكّه آمده بود و در مهمانخانه حرم در مدينه، ميهمان دولت بود، با آنان همراه شوم. من عذرها آوردم، امّا آنان نپذيرفتند و بالاخره با آنان همراهى كرده، همگى نزد آن عالم نجفى رفتيم.
پيش از ما دو تن از رجال سعودى براى گفتگو پيرامون مسائل گوناگون بقيع، نزد او آمده بودند. آن عالم با گرمى و گشادهرويى از من استقبال كرد و مرا در كنار خود نشاند. سپس بحث و گفتگو با شركت من، ادامه يافت.
پس از پايان گفتگو، آن دو سعوى، نام و كار مرا از صاحب خانه، جويا شدند از او خواسته بودم كه نام مرا به آنها نگويد، امّا آنها اصرار كردند و او به ناچار پاسخ داد كه فلانى فرزند فلانى است.
آنگاه از جاى برخاستند و نزد من آمدند، يكى براى مصافحه دست دراز كرد و گفت: من، اميرعبداللَّه فيصل، امير مدينهام و ديگرى گفت: من رئيس تشريفات محمد بن عبدالوهاب، هستم. پس از تحيّت گويى، براى تبادل سخن پيرامون مشاهدات خود در عربستان و مراسم حج، نشستيم. بحث، به طائفه حقه شيعه انجاميد و من اندكى از رسالت و عقيده شيعه و موقعيت والاى او در تاريخ و جهاد و مبارزه و پايداريشان در برابر استعمار، بازگفتم آن عدّه، در سكوت عميق، فرو رفته بودند. چون از گفتار، فارغ شدم، اميرعبداللَّه، سربرداشت و خطاب به من گفت: «ما سالهاى متمادى است كه مواسم حج، جهتگيريها و راه و روش و سلوك حاجيانى كه به حرمين مىآيند، مطالعه مىكنيم و اعمال آنان را زير نظر داريم. به خدايى كه معبودى جز او نيست، سوگند طايفهاى را همانند شيعه، آرام، متواضع و استوار و سخت در عقيده و مبانى خويش و بدور از تظاهر و ريا و نفاق در عبادات و طاعات خويش نيافتيم. به صراحت مىتوان گفت: آنان واقعيت يك مسلمان حقيقى را مجسّم مىكنند.
برخلاف ديگر فرقههاى اسلامى كه در ظاهرسازى و بازيگرى، سرگردانند و ضعف و سستى با اعمالشان آميخته و اخلاص و يقين را در آن راه نيست.
راستى كه شيعه، همواره در همه مواسم و تمامى مراحل مناسك، با صدق و ايمان و وقار و تواضع و ادب، ملازم بوده و بدور از هر دروغ و مكر و مجامله و جنجالى است. خداوند همگان را توفيق درستكارى عطا فرمايد انشاءاللَّه.
گفتم: اگر برداشت شما از شيعه چنين است، پس اين ظلمها و توصيفها و تحقيرها و خشونتها و بدرفتاريها چيست كه اينجا و آنجا، از جانب سازمانهاى دولتى اعمال مىشود و چرا با شيعه بسان غلامان و بندگانى زر خريد، برخورد مىشود؟ پاسخ داد:
اين اعمال و رفتار، به دستور ما صورت نمىگيرد، بلكه به امر وهابيّتى است كه بر همه ما عموماً و بر دستگاه حكومت و سازمانهاى آن، خصوصاً، حاكم است و مخالف با آنها در حدّ قدرت و توان ما نيست. از خداوند مسألت داريم كه ما را در خدمت به مسلمانان و در جهت خير و سلامتى حاجيان، توفيق عنايت كند.
آنگاه بحث و گفتگو از محدوده دينى خارج و به ميدان سياست داخل
شد و سخن پيرامون بعضى دولتها و پيشاپيش آنها، از عراق و حزب بعث حاكم بر جان و مال و نواميس مردم آن، به ميان آمد كه چگونه ظالمانه و جائرانه با ملّت خويش رفتار مىكند و حال آنكه حكومتها همه بر حوادث مصيبتبار و آزار و شكنجهها و به زندان افكندن فرزندان آن سامان، آگاه هستند. در پاسخ گفت: اللّه ... الله ... از جنايت و خيانت حزب بعث سخن از حزب بعث را واگذار كه اگر اين حزب، رشد كند و روزى ريشههاى آن تا حجاز امتداد پيدا كند، اثرى از آبادى و نسل بشرى در اين مملكت باقى نخواهد گذاشت و كاخهايمان را بر سرمان خراب خواهد كرد، البته، كاخهاى ما همچون حباب شيشهاى است كه به اندك اشارهاى، درهم شكسته مىشود. ما هرگز در امور و شئون مسلمانان عراق، دخالت نمىكنيم، چراكه از حمله و هتاكى بعث و شرارت افروزى آن، بيمناك، و هراس آن داريم كه كشور را به ويرانهاى تبديل كند كه هيچ، در آن باقى نمانده باشد.
در اين لحظه، هنگام بدرود فرا رسيد و به سلامت از مجلس پراكنده شديم.
يعقوب جعفرى
آگاهى اعراب عصرِ جاهلى از نجوم و هيئت و سير اجرام فلكى هر چند كه محدود و اندك بود امّا در مقايسه با علوم ديگر؛ مانند طب و فيزيك و رياضيات، حجم قابل ملاحظه و چشمگيرى داشت و اگر هم سخن «ابن قتيبه» را كه مىگفت: «عربها داناترين مردم به علم نجوم بودند» (1)نپذيريم و آن را حمل بر نوعى مبالغه و تعصب كنيم، در اينكه اعراب عصر جاهلى تا اندازه زيادى با دانش عصر خود درباره نجوم و ستاره شناسى آشنايى داشتند، نبايد ترديد كنيم.
آيا اعراب جاهلى اين آگاهىها را از كلدانىها آموخته بودند يا از صائبين كه جانشينان
1) به نقل از بيرونى در: الآثار الباقية ص 228.
كلدانىهاى مهاجر بودند؟ آيا از يهود و نصارى يادگرفته بودند يا از ايران و هند و يونان؟ (1)و يا خود آنها به علّت نيازى كه در معيشت خود داشتند، از طريق تجربه و ممارست چيزهايى را در نجوم و انواء يا همان منازل قمر به دست آورده بودند (2)و ... براى رسيدن به پاسخ اين پرسشها نياز به بحث مفصلى است كه اينجا جاى ذكر آن نيست و تنها اين نكته را خاطر نشان مىسازيم كه: به نظر ما آگاهيهاى آنان از نجوم و هيئت، آميزهاى بود از تجربيات خودِ آنها و اطلاعاتى كه از اقوام ديگر كسب كرده بودند.
يكى از كارهايى كه عربهاى جاهلى با اقتباس از يهودىها و اقوام مجاور ديگر، دست به آن مىزدند، كبيسه كردن سالهاى قمرى بود. بطورى كه مىدانيم تقويم معمول ميان عربها، بر اساس «سير قمر در آسمان» بود كه از «رؤيت هلال» و «رؤيت دوباره آن» يك ماه حساب مىشد و دوازده ماه يك سال به شمار مىآمد. از آنجا كه اين روش بسيار آسان بود و نيازى به تخصّص و محاسبات پيچيده نداشت، اعراب و بسيارى از ملل قديم در گاهشمارهاى خود، از همين روش استفاده مىكردند و اسلام نيز آن را به رسميّت شناخت و برنامههايى مانند روزه و حج را بر اساس تقويم قمرى قرارداد.
در ميان اعراب جاهلى، چهار ماه از دوازده ماه قمرى به عنوان ماههاى «حرام» شناخته مىشد كه عبارتند از: ذيقعده، ذيحجه، محرم و رجب. در اين چهار ماه جنگ و خونريزى ممنوع بود و نوعى آتش بس برقرار مىشد. اسلام نيز اين سنّت را كه به نفع صلح بشرى بود امضاء كرد و به آن رسميّت داد و جنگ در آن ماهها را حرام كرد.
در قرآن كريم آمده است:
«يسئلونك عن الشهرالحرام قتال فيه قل قتال فيه كبير و صد عن سبيلاللَّه و كفر به». (3)
«از تو در باره جنگ در ماه حرام مىپرسند بگو جنگ در آن گناه بزرگ و بازداشتن از راه خدا و كفر به اوست».
علاوه بر حرمت جنگ در ماههاى حرام، ماه ذيحجه امتياز ديگرى نيز داشت و آن انجام مناسك حج در آن ماه بود.
هر چند كه اعراب عصر جاهليت، احترام ماههاى حرام را رعايت مىكردند اما گاهى به خاطر مصلحتهايى، حرمت بعضى از آن ماهها را پس و پيش مىكردند و مثلًا به جاى محرم، ماه صفر را ماه حرام اعلام مىكردند و اين جابجايى و به تأخير انداختن را «نسئ» مىگفتند.
مفهوم «نسئ» و تاريخچه آن
«نسئ» بر وزن فعيل، از ماده «نسأ» به معناى تأخير است و به گفته ابنمنظور، اين واژه در مواردى مانند به تأخير افتادن عادت ماهانه زنها از وقت خود و يا تأخير افتادن اجل كسى و تأخير در قيمت كالاى فروخته شده و مانند آنها استعمال مىشود و «نسئ» به معناى ماهى است كه عربها در جاهليت آن را به تأخير مىانداختند. سپس از «فرّاء» نقل مىكند كه نسئ يا مصدر است و يا فعيل به معناى مفعول است. (1)اما طبرسى از ابوعلى نقل مىكند كه گفته: نسئ مصدر است مانند: نذير و نكير، اينكه بعضىها گفتهاند نسئ فعيل به معناى مفعول است درست نيست زيرا در اين صورت نسئ نام آن ماه مىشود در حاليكه منظور از نسئ عملِ به تأخير انداختن ماه حرام است. (2)ولى بطوريكه در عبارت ابن منظور ديديم و ديگران نيز گفتهاند نسئ به معناى خود ماه به تأخير افتاده نيز گفته مىشود.
همه كتب لغت نسئ را به معناى تأخير گرفتهاند اما در بعضى از آنها معناى ديگرى ذكر شده و آن اضافه كردن و افزودن است. گفته مىشود.
«نسأتُ ابلى فى ظمئتها»؛ «بر تشنگى شترم افزودم» (3)كه البته اين افزايش عطش از جهت تأخير در آب دادن است بنابراين مىتوان گفت اين واژه به معناى «افزايش ناشى از تأخير» است.
جابجايى و تأخير انداختن بعضى از ماههاى حرام رسم و عادتى بود كه اعراب جاهلى تا سال دهم هجرت، طى مراسم خاصى آن را انجام مىدادند و اين كار براى خود، متصديان ويژهاى داشت كه به آنها «قلامسه» مىگفتند. آنها اين سمت را از پدران خود به ارث مىبردند.
ابن هشام مىگويد: اولين كسى كه ماهها را براى عرب نسئ كرد و آن را حلال يا حرام نمود «قلمّس» بود كه حذيفة بن عبد بن فقيم نام داشت و پس از او پسرش عبادبن حذيفه جاى او را گرفت و پس از او پسرش قلع بن عباد و پس از او اميةبن قلع و پس از او عوف بن امية و پس از او ابو ثمامه جنادة بن عوف متصدى اين كار شد كه آخرين آنها بود و در اوائل اسلام همو بود كه عمل نسئ را انجام مىداد. عربها پس از فراغت از حج دور او جمع مىشدند و او چهارماه حرام را كه عبارتند از رجب و ذيقعده و ذيحجه و محرم، مشخص مىكرد و اگر مىخواست يكى از آنها را حلال كند ماه محرم را حلال مىكرد و عربها هم مىپذيرفتند و به جاى محرم، ماه صفر را حرام مىكرد و عربها مىپذيرفتند و تعداد چهار ماه حرام كامل مىشد». (4)
از عبارت ابن هشام چنين برمىآيد كه عمل نسئ ميان عربها سابقه زياد و طولانى
1) ابن منظور، لسان العرب، ج 1، ص 166- 167.
2) طبرسى، مجمع البيان، ج 5، ص 44.
3) زمخشرى، اساس البلاغه، ص 929 و شبيه آن: زبيدى، تاج العروس، ج 1، ص 124.
4) ابن هشام، السيرة النبويه، ج 1، ص 46، مسعودى در كتاب التنبيه و الاشراف، ص 186 اولين قلمس را جنادة بن عوف معرفى كرده كه اشتباه است بلكه او آخرين قلمس و معاصر با پيامبر اسلام بوده و در اينكه آيا او اسلام را پذيرفت يا نه اختلاف است.
نداشته و تنها در طول مدت شش نسب، اين عمل انجام مىگرفته است. اين مطلب، سخنى را كه بيرونى گفته و تاريخ نسئ را به دويست سال پيش از اسلام مربوط دانسته، تقويت مىكند. او مىگويد:
«عربها خواستند كه حج را به هنگامى بيندازند كه كالاهاى ايشان از پوست و ميوه فراهم شود و بهترين ازمنه و خرّمترين اوقات باشد. از همسايگان يهود خود قريب دويست سال پيش از اسلام كبيسه را ياد گرفتند و همانگونه كه يهود، تفاضل سال خود را با سال خورشيدى بهنگامى كه به يكماه مىرسيد در آخر سال قمرى قرار مىدادند، ايشان هم چنين مىكردند و كسانى در موسم حج در صورت لزوم يك ماه را نسئ اعلام مىكردند. (1)
شبيه اين مطلب را قلقشندى نيز آورده است، مىگويد:
«عرب جاهلى بر رسم ابراهيم و اسماعيل بودند و در سالهاى خود نسئ به كار نمىبردند تا اينكه يهود در يثرب با آنها مجاورت كرد و عربها خواستند حج خود را در خرّمترين وقت سال و آسانترين زمان براى رفت و آمدهاى تجارتى انجام دهند، لذا كبيسه را از يهود گرفتند. (2)
همانگونه كه گفتيم اين كار براى خود متصدى و مباشر خاصى داشت و با لقب قَلَمَّس ملقب بود و به مجموع آنها قلامسه مىگفتند. قَلَمَّس در لغت به معناى درياست و اين لقب كنايه از كثرت جود و بخشش آن افراد بود. قلامسه كه از قبيله بنىكنانه بودند، در ميان عربها قدر و منزلتى داشتند و لذا شاعران بنىكنانه همواره با اين سمت كه در انحصار قبيله آنها بود، بر ديگران تفاخر مىكردند. عمير بن قليس مىگويد:
لقد علمت معدّ انَّ قومى كرام الناس انّ لهم كراما
فأىّ الناس فأتونا بوتر و أى الناس لم نُعلِكْ لجاما
السنا الناسئين على معدّ شهور الحل نجعلها حراما (3)
رسم بر اين بود كه هر سال پس از پايان مراسم حج، متصدى امر نسئ خطاب به مردم مىگفت: كسى حق ندارد به من ايراد كند و يا پاسخ بگويد و يا سخن مرا رد كند و مردم او را تصديق مىكردند، سپس او يا ماه محرم را حرام اعلام مىكرد و يا ماه صفر را به جاى محرم، ماه حرام معرفى مىنمود. (4)اين كار تا سال نهم هجرت ادامه داشت تا اينكه اسلام آن را ممنوع كرد و از سال دهم به بعد، اين برنامه ديگر عملى نشد.
نظر اسلام درباره نسئ
قرآن كريم درباره نسئ مىفرمايد:
«انما النسئى زيادة فى الكفر يُضَلّ به الذين كفروا يحلّونه عاماً و يحرّمونه عاماً ليواطئوا عدة ما حرم اللَّه فيحلوا ما حرّم اللَّه زين لهم سوء أعمالهم واللَّه لا يهدى القوم الكافرين» (1)
«همانا نسئ افزايش در كفر است و به وسيله آن، كافران به گمراهى كشيده مىشوند. يك سال آن را حلال مىكنند و يك سال حرام، تا تعداد ماههايى را كه خداوند حرام كرده كامل كنند و آنچه را كه حرام كرده حلال نمايند. زشتى اعمال آنها در نظرشان زينت داده شده و خداوند كافران را هدايت نمىكند».
بطوريكه ملاحظه مىفرماييد اين آيه شريفه عمل نسئ را به شدّت مورد انتقاد قرار مىدهد و آن را موجب افزايش كفر و مايه گمراهى كافران مىداند، زيرا كافران و مشركان علاوه بر اينكه از نظر اعتقادى كافر بودند و به خداوند ايمان نداشتند، با اين كار عملًا حلال خدا را حرام و حرام او را حلال مىكردند و اين، گمراهى مضاعف و افزايش در مراتب كفر بود.
سال نهم هجرت كه آخرين سال استفاده از نسئ بود موسم حج به ماه ذيقعده افتاده بود و در اين سال پيامبر خدا- ص- درباره حج دو تصميم مهم گرفت:
1- شركت مشركان در حج ممنوع است.
2- استفاده از نسئ ممنوع است.
از اين دو تصميم مهم كه از سال بعد قابل اجرا بود، تصميم اول در موسم حج سال نهم هجرى ابلاغ گرديد و حضرت علىبن ابيطالب- عليه السلام- به دستور پيامبر، آياتى از سوره برائت را در مِنى تلاوت كرد تا همه تكليف خود را بدانند (2)و تصميم دوّم در سال بعد كه شخص پيامبر در مراسم حج شركت كرده بود ابلاغ شد.
در سال دهم هجرت كه به حجةالوداع معروف است، موسم حج به ذيحجه واقعى افتاده بود و در همين سال پيامبر خدا همراه با ساير مسلمانان حج بجا آورد و در چندين نوبت خطبههاى روشنگرانهاى ايراد فرمود و تذكرات مهمى به مردم داد؛ از جمله در روز عيد قربان ضمن خطبهاى، آيه مربوط به نسئ را كه پيش از اين آورديم قرائت كرد سپس فرمود:
«الا و ان الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق اللَّه السموات والأرض و ان عدة الشهور عنداللَّه اثنا عشر شهراً فى كتاب اللَّه منها أربعة حرم ثلاثة متوالية ذوالقعدة و ذوالحجة و
المحرّم و رجب الذى يدعى شهر مُضر الذى بين جمادىالآخرة و شعبان و الشهر تسعة و عشرون يوما و ثلاثون الاهل بلغت؟ فقال الناس: نعم. فقال: اللهم اشهد ...». (1)
«آگاه باشيد كه زمان به حالت روزى برگشت كه خدا آسمانها و زمين را آفريد. همانا تعداد ماهها نزد خدا و كتاب خدا دوازدهتاست، چهار ماه از آن حرام است، سه ماه پشت سر هم:
ذيقعده، ذيحجه، محرم، و يكى هم رجب كه ماه مُضر خوانده مىشود و ميان جمادىالآخر و شعبان است و ماه ممكن است بيست و نه روز يا سى روز باشد. آيا رساندم؟ مردم گفتند:
آرى. فرمود خدايا شاهد باش ...».
منظور پيامبر از «برگشتن زمان به حال اول خود» چيست؟ بيشتر مفسرّان گفتهاند منظور اينست كه چهار ماه حرام كه به سبب نسئ از جاى اصلى خود منتقل شده بودند، در سال دهم هجرى به حالتى كه قبل از پيدايش نسئ داشتند، برگشتند. (2)بعضىها هم احتمال دادهاند كه چون عيد قربان سال دهم هجرى در اعتدال ربيعى قرار داشت و ساعات شب و روز مساوى بودند، پيامبر چنين فرموده است. (3)
در اينجا احتمال ديگرى نيز به نظر مىرسد و آن اينكه منظور پيامبر اين بوده كه با لغو نسئ، تعداد ماههاى سال، ديگر از دوازده ماه تجاوز نخواهد كرد، زيرا بطوريكه خواهيم گفت عمل نسئ باعث مىشد كه تفاضل حاصل از نسئ را كبيسه كنند و بعضى از سالها را از سيزده ماه بگيرند. اين احتمال از آنجهت قوت مىيابد كه تعبير پيامبر كه فرمود: «كهيئته يوم خلق السّموات والأرض» درست مشابه آيه قرآن است كه قبل از آيه نسئ آمده و در مقام بيان دوازده ماه بودن سال است:
«ان عدة الشهور عند اللَّه اثنى عشر شهراً فى كتاباللَّه يوم خلق السموات و الأرض». (4)
«همانا تعداد ماهها نزد خدا و در كتاب خدا در همان روزيكه آسمانها و زمين را آفريد، دوازدهتاست».
ديگر اينكه خود پيامبر پس از بيان بازگشت زمان به حال اول، بلافاصله دوازده ماه بودن سال را ذكر مىكند. بنابراين بعيد نيست كه منظور حضرت از «استداره» همان باشد كه ما احتمال داديم.
هدف از «نسئ» چه بود؟
مهمترين مسأله در بحث «نسئ» اينست كه ببينيم هدف اعراب جاهلى از اين عمل چه
بود و چه انگيزهاى سبب مىشد كه آنها ماههاى حرام را جابجا كنند و به تأخير بيندازند؟ در اينجا دو نظريه وجود دارد كه هردو را نقل مىكنيم و سپس به تحقيق پيرامون آن مىپردازيم:
1- از آنجا كه عربها روح جنگجويى داشتند و زندگى آنها از طريق جنگ و غارت اموال ديگران تأمين مىشد، در ماههاى حرام كه سه ماه آن پشت سر هم بود و مىبايست در آن ماهها دست از جنگ و غارت مىكشيدند، دچار مضيقه مالى مىشدند و زندگى بر آنها سخت مىگذشت و لذا ماههاى حرام را جابجا مىكردند و حرام بودن ماه محرم را به ماه صفر واگذار مىنمودند تا فرصتى براى جنگ و به دست آوردن غنائم جنگى پيدا شود.
2- موسم حج براى عربها بخصوص مردم مكه بسيار مهم بود و علاوه بر ارزش اجتماعى و سياسى، براى آنها ارزش اقتصادى فراوانى داشت و از آنجا كه حج بايد در ماه ذيحجه انجام مىگرفت و گاهى ذيحجه به فصل گرماى طاقت فرساى مكه مىافتاد كه هم حجگزاران در زحمت بودند و هم محصولات اعراب از قبيل ميوه و پوست در بازار نبود و مبادلات تجارى به نحو مطلوبى انجام نمىگرفت، اين بود كه با عمل نسئ و شناور كردن ماههاى قمرى، كارى كردند كه موسم حج هميشه در يك فصل معتدلى باشد تا بتوانند به راحتى محصولات خود را عرضه كنند و بازار پررونقى داشته باشند.
بيشتر مفسرّان نظريه اول را انتخاب كردهاند و انگيزه عمل نسئ را خصلت جنگجويى و غارتگرى اعراب دانستهاند. (1)طبق اين نظر، نسئ يك عمل سادهاى بوده كه بعضى از سالها انجام مىگرفت و حرمت ماه محرم به صفر انداخته مىشد. اگر چنين باشد نبايد اين جابجايى به ماههاى ديگر هم سرايت داده شود و بايد محدود به محرم و صفر باشد در حاليكه از ظواهر آيات و روايات، خلاف اين فهميده مىشود.
فخر رازى گفته است: اكثر علما معتقدند كه اين تأخير مخصوص يك ماه نبود، بلكه تمام ماههاى سال را شامل مىشد. فخر رازى اضافه مىكند كه پيش ما همين نظر صحيح است. (2)
بعضى از مفسرّان و بسيارى از علماى نجوم و هيئت، نظريه دوم را انتخاب كردهاند و نسئ را مربوط به تعيين وقت مناسب براى انجام مناسك حج دانستهاند. بنا به گفته «نلينو» قديمىترين شخصى كه اين نظر را اظهار كرده، ابو معشر بلخى (متوفى 272) است كه در كتاب «الألوف» گفته:
«... اعراب چنان خواستند كه زمان حجشان سازگارتر با زمان سوداگريشان باشد و هوا معتدل باشد و زمان برگ كردن درختان و روئيدن گياه باشد تا سفر به مكه و سوداگرى كردن
در عين انجام مناسك حج آسان شود پس عمل كبيسه كردن را از جهودان آموختند و آن را نسئ يعنى تأخير ناميدند، جز اينكه در بعضى از كارها مخالف جهودان عمل كردند، اينان در هر نوزده سال قمرى هفت ماه قمرى كبيسه مىكردند تا مطابق با نوزده سال شمسى شود ولى اعراب در هر بيست و چهار سال قمرى دوازده ماه قمرى كبيسه مىگرفتند». (1)
ابوريحان بيرونى هم همين نظر را دارد و در عبارتى كه پيش از اين از كتاب «الآثار الباقيه» او نقل كرديم اين نظر را تأييد نموده است. علاوه بر آن كتاب، در كتاب «التفهيم» نيز همين نظر را ابراز كرده، مىگويد:
«پس عربها خواستند كه حج ايشان هم به ذيحجه باشد و هم به خوشترين وقت از سال و فراخترين گاه از نعمت ... اين كبيسه از جهودان بياموختند و آن به دست گروهى كردند به لقب قلامس و آن شغل از پدر همىيافت و اين شمارنگاه مىداشت. چون كبيسه خواستى كردن، به خطبه اندر گفتى فلان ماه را تأخير كردم». (2)
طبق اين نظر، نسئ فقط تأخير انداختن يك ماه حرام به ماه ديگر نبود؛ بلكه اين عمل نوعى كبيسه كردن و تطبيق سالهاى قمرى با شمسى بود كه عربها آن را از اقوام ديگر آموختند و به خاطر حجّ آن را به كار گرفتند.
آقاى «نلينو» پس از نقل اين نظريه از ابومعشر و بيرونى و چند تن از مستشرقان غربى، آن را نظريهاى مبتنى بر حدس و گمان قلمداد مىكند و كبيسه كردن را در خور يك جامعه متمدن مىداند و اينكه عرب جاهلى بتواند كبيسه كند بعيد مىشمارد. (3)
ما تصور مىكنيم كه نظر ابو معشر بلخى و بيرونى در بيان انگيزه نسئ درست و مطابق با شواهد و قرائن است كه در دست است و عمل نسئ يك نوع كبيسه كردن براى تثبيت موسم حج در يك فصل مناسب از سال بود كه هوا خوب باشد و هم ميوهها و محصولات ديگر به دست آمده باشد و هم مبادلات بازرگانى به خوبى انجام گيرد. بعضى از شواهد و قرائنى كه اين نظريه را تأييد مىكند، عبارتند از:
1- در قرآن كريم در آيهاى كه قبل از آيه نسئ است روى دوازدهگانه بودن ماهها تأكيد بسيار شده است و اين مىرساند كه قرآن هرگونه عملى را كه موجب افزايش تعداد ماهها باشد نفى مىكند و مىتوان گفت كه: آيه ناظر بر عمل كبيسه كردن ماههاست كه در بعضى از سالها تفاضل حاصل از ماههاى قمرى را جمع مىكردند و آن را يك ماه به حساب مىآوردند و در آن سال، تعداد ماهها به سيزده مىرسيد. بنابراين آيه نسئ و آيه قبل از آن در مقام نفى كردن عملى است كه تعداد ماهها را از دوازده تا افزايش مىدهد و اين معنى جز با نظر به كبيسه
كردن براى تطبيق سالهاى قمرى و شمسى جور در نمىآيد. بخصوص اينكه پيشتر نقل كرديم كه طبق گفته بعضى از لغت شناسان، واژه نسئ به نوعى افزايش و زيادت نيز دلالت دارد.
2- اگر اسامى ماههاى قمرى را كه هم اكنون نيز مورد استعمال است، مورد توجه قرار بدهيم خواهيم ديد كه چند تا از آنها ناظر بر فصول سال است مانند ربيع كه به معناى بهار است و جمادى كه به معناى يخ بستن آبست و رمضان كه به معناى شدت گرماست. (1)
پيش از نسئ، ماههاى قمرى نامهاى ديگرى داشتند كه در كتابها آمده است. (2)نامهاى فعلى كه در دوران جاهليت معاصر با اسلام نيز به همين صورت بوده بيانگر مطابقت سالهاى قمرى و شمسى است كه از كبيسه كردن و نسئ حاصل شده است. البته بعيد نيست كه ترتيب نامها به مرور زمان به هم خورده باشد كه مثلًا دو جمادى بلافاصله بعد از دو ربيع آمده اين احتمال هم وجود دارد كه ربيع عربستان همان خريف مناطق ديگر باشد بگونهايكه صاحب بلوغ الارب احتمال داده است. (3)
3- بطوريكه از آيه نسئ ظاهر مىشود، حسابگران نسئ به صورت مرتب ماه حرام را (كه منظور همان ماه محرم است) يك سال حلال مىكردند و يك سال حرام (يحلونه عاماً و يحرمونه عاماً) و اين نشان مىدهد كه اين كار از روى برنامه خاصى بوده و حساب و كتابى داشته و يكسال در ميان انجام مىگرفته است، و اگر هدف از اين كار تنها فاصله انداختن ميان ماههاى حرام و دادن فرصت به جنگجويى و غارتگرى بود، لازم بود كه همه ساله اين كار را انجام دهند و يا حداقل امكان اين بود كه چند سال پشت سرهم اين كار را بكنند و يا آن را ترك نمايند. اينكه بطور مرتب، آنهم يكسال در ميان اين عمل انجام مىشد، دلالت بر نوعى كبيسه كردن دارد كه هدف ديگرى غير از دادن فرصت به جنگجويى و غارتگرى داشته است.
4- رواياتى از بعضى از مفسرّان اوليه نقل شده كه آشكارا دلالت بر ارتباط نسئ با موسم حج مىكند. از جمله روايتى كه از مجاهد نقل شده است، مىگويد:
«مشركان در هر ماه دو سال حج به جاى مىآوردند، دو سال در ذيحجه دو سال در محرّم، دو سال در صفر و همينطور تا اينكه موسم حج در سال قبل از حجةالوداع كه همان سال نهم هجرى بود، به ذيقعده افتاد و سال بعد كه موسم به ذيحجه افتاده بود پيامبر حج به جا آورد. (4)
5- اينكه گفته شده كه عربها نمىتوانستد سه ماه پشت سر هم از جنگ و غارت دست بردارند و معيشت آنها دچار مضيقه مىشد، اگر هم درست باشد در مورد اعراب بدوى درست است وگرنه درباره اعراب شهرنشين به خصوص مردم مكه، نمىتوان چنين داورى كرد زيرا
1) البته رمضان در بعضى از روايات يكى از نامهاى خدا معرفى شده ولى بهرحال معنى لغوى آن همان است كه گفتيم.
2) مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 191.
3) بلوغ الارب، ج 3، ص 77.
4) مجمع البيان، ج 5، ص 45 و تفسير طبرى، ج 6، ص 131. در روايت طبرى اضافه شده كه سال نهم هجرت دومين سالى بود كه حج در ذيقعده انجام مىگرفت و در اين سال ابوبكر با مسلمانان به حج رفت.
كه مردم مكه نوعاً سوداگران و سرمايهدارانى بودند كه از طريق تجارت و رباخوارى به ثروت خود مىافزودند و براى آنها آرامش و امنيت بيش از هر چيزى سودمند بود. حال با توجه به اينكه متصديان و حسابگران نسئ از اشراف مكه بودند، درستتر اين مىنمايد كه آنها اين عمل را نه به جهت رخصت دادن به جنگ و غارت و ناامنى، بلكه به جهت رونق دادن به تجارت و سوداگرى خود انجام مىدادند.
توصيف مدينه در يكصد و هفت سال پيش
رسول جعفريان
در كنار همه زيباييهاى حج كه براى تمامى مسلمانان مطرح است، و علاوه آنها، بقيع براى دوستداران اهل بيت بويژه شيعيان، بسى ارجمند و خاطرهانگيز است. آنان در جريان حضورشان در مدينه خود را در كنار «محمد» و «آل او»- صلوت اللَّه و سلامه عليهم- احساس كرده و اين دو را از يكديگر جداناشدنى مىبينند. (1)البته بسيارى از برادران اهل سنت نيز به بقيع عشق مىورزند و غير از اهل بيت در آنجا علقههاى ديگرى نيز دارند، ليكن چيزى كه هست عقايد حاكم بر حرمين، فرصت بروز اين علقهها را- جز درموارد محدود و معدود- نمىدهد. اين سختگيرى گرچه در دورههاى اخير بيشتر شده، اما پيش از آن نيز مشكلاتى وجود داشته است.
اينك چند خاطره پيرامون حضور شيعيان در مدينه نقل كرده، پس از آن اشارتى به سفرنامه نايبالصدر شيرازى خواهيم داشت:
1) در حج سال 71 همراه با حجةالاسلام والمسلمين قرائتى و دوست شاعرمان حجةالاسلام جواد محدثى نزديك درب بقيع ايستاده بوديم در آن حال آقاى قرائتى فرمود: اينك ما در ميان محمد و آل محمد- عليهم صلوات اللَّه اجمعين- ايستادهايم.
خبر به مردم شهر رسيد و همگى براى اطفاء حريق تلاش كردند، اما تقريباً پس از سوختن همه چيز، آن را خاموش كردند.
اين حادثهاى بود كه در اثر بىتوجهى يك فراش رخ داد. اما تحليلى كه مورخان متعصب سنى كردند، آن بود كه: چون در آن سالها شيعيان بر مدينه تسلط داشتند و محراب و مسجد و خطيب در دست آنان بود، خداوند بر مردم قهر كرد و اين باعث آتش سوزى گرديد! (نگاه كنيد به: سبل الهدى و الرشاد، ج 3، ص 495، مصر 1411 درباره تسلط شيعيان در مدينه و همين تحليلهاى كينهتوزانه، نك: رسائل فى تاريخ المدينه تحقيق حمد الجاسر 1392، ص 146- 150).
جالب آنكه وى مىنويسد: پس از تمام شدن آتش، اين بيت بر ديوار مسجد حك شده بود كه:
لم يحترق حرم النبى لريبة
يخشى عليه و ما به من عار
لكنها ايدى الروافض لامست
تلك الرسوم فطهرت بالنار
چنين تعصب كورى كه در اين شعر هويدا گشته نشانگر كينهها و نفاقهاى شديدى است كه در طول قرنهاى گذشته ميان سنى و شيعه وجود داشته و سبب گشته تا بىدليل، و تنها براساس اين تنفر، نسبت به برادران مسلمان خود، چنين جسارتهاى نابخشودنى را روا دارند. در ضمن، اين حادثه نشانگر آنست كه زمانى حاكميت مدينه به دست شيعيان بوده است.
ظريفى شيعى در پاسخ شعر فوق چنين سرود:
لم يحترق حرم النبى لحادث
و لكل شىء مبتدع عواقب
لكن شيطانين قد نزلا به
و لكل شيطان شهاب ثاقب
(توجه به اين شعر را، مديون آقاى جواد محدثى هستم).
وى در برشمردن مشاهد مدينه، از جمله به مشهد اسماعيل بن جعفر الصادق- ع- اشاره مىكند، هرچند در اينكه محل آن دقيقاً در كجا بوده و به عبارتى كداميك از دو بقعه مربوط به اسماعيل بود، قدرى تأمل مىكند. (نك: المدينة المنوره فى رحلة العياشى ص 88، 94، كويت 1408) ما در اين باره فعلًا بحثى نداريم.
عياشى در ادامه مىافزايد: زمانى كه كاروان عراق (محقق در پاورقى مىگويد مقصود عراق عجم است)- كه بيشترشان بلكه همه آنها از «روافض» هستند- وارد مدينه مىشوند، گروه گروه به زيارت قبر اسماعيل مىشتابند، همانطورىكه ديگر اهل بيت را زيارت مىكنند. و كمتر كسى از آنهاست كه به زيارت اين مشهد نيايد. وى مىافزايد كه: محل اقامت آنها نزديك مشهل اسماعيل بوده است. و قطعهاى از زيارت آنها بر اسماعيل را نيز نقل مىكند:
«السلام عليك يا اسماعيل ... نشهد انك على دين اخيك موسى- ع- و نشهد انك غير مخالف له متيع لطريقه» اين زيارت و عبارت، براى نفى امامت اسماعيل، پس از جعفر بن محمد- عليهماالسلام- بوده، عقيدهاى كه اسماعيليه برآنند. از اين عبارت مؤلف، چنين به دست مىآيد كه مقصود وى از زيارت كنندگان، شيعيان امامى مذهب و اثنى عشرى بوده است. با اين حال وى در ادامه، سخن كذب و ناروايى را به اين افراد نسبت مىدهد، او مىنويسد: زمانى كه آنها از زيارت اسماعيل فراغت يافتند، نزديك «البئر الخارجة» آمده در كنار آن توقف كرده و دعا مىخوانند، بزرگ آنان خطاب به آنها مىگويد: اين همان چاهى است كه امام صادق- ع- به درون آن رفته و تاكنون از ديد مردم غايب است، گمان آنها اين است كه او هنوز زنده است!».
افتضاح اين نسبت دروغ، بحدى است كه محقق كتاب نيز در پاورقى مىنويسد: «وهذا- لا شك- و هم من المؤلف» (المدينة المنورة فى رحلة العياشى، ص 96، پاورقى 2) وى پس از آن، از عقيده مهدويت در نزد شيعه نسبت به امام دوازدهم- ع- سخن مىگويد و توجهى ندارد كه اندكى قبل از آن چه نسبت كذبى را بر شيعه وارد ساخته است. اشارت بعدى او تعجبى است كه از تمايل برخى سران تصوف نسبت به عقيده مهدويت كرده، او مىنويسد: چنين شنيده كه محيىالدين عربى نيز به مهدويت اعتقاد داشته است و مىافزايد: اگر مطمئن باشيم كه اين بزرگان چنين عقيدهاى دارند، به صدق عقيده آنان اعتقاد خواهم داشت، جز آنكه آن را به خدا وامىگذارم، زيرا در شريعت چيزى كه نشان دهد روافض در اين مسأله دروغ مىگويند وجود ندارد، گرچه در امور ديگر دروغ مىگويند! (همانجا 97).
وى در جاى ديگرى نيز سخن از مشكلات حجاج ايرانى (اصفهانى) سخن گفته و اينكه مجبور بودند پول زيادى را براى حفاظت از خود به عامل بصره بپردازند تا گرفتار راهزنان نشوند (همانجا، ص 187) او در آغاز، از لزوم حمايت از زائران سخن مىگويد، اما مىافزايد: چون روافض از فساق هستند، اهانت بيشتر بر آنها اشكالى ندارد، ولى در عين حال چون فعلًا عنوان زائر دارند، بهتر است حرمت آنها رعايت شود! (ص 188).
وى اهل يمن را نيز از اماميه دانسته و موقعيت آنان را از لحاظ امنيت به لحاظ آنكه با شرفاى مكه پيوند مذهبى و خويشى دارند بسيار خوب مىداند (ص 190). پولى كه امير مكه از حجاج ايرانى مىگرفت، يازده دينار (طلا) بوده، 6 دينار براى وارد شدن به مكه و 5 دينار براى ورود به مدينه (190).
وى مىافزايد كه: در اين سال دايه شاه ايران طبيب، حاجب و وزير او به حج آمده بودند و قريب يك ماه در مدينه ماندند. آنها جز به زيارت مشاهد اهل بيت نمىرفتند و به هنگام زيارت رسول خدا- ص- نزديك قبر دو خليفه نمىايستادند، بلكه بسيارى از آنها حتى از آن طرف عبور نيز نمىكردند (ص 191). او از مباحثه خود با يكى از زائران ايرانى (اصفهانى) كه در آغاز خود را مالكى مذهب نشان داده، اما بعداً معلوم شده كه امامى مذهب است، ياد كرده است. آن زائر كه به سختى به عربى سخن مىگفته، در باره صفات خداوند با او به بحث پرداخته است. عياشى مىنويسد: با وجود ثقل لسان به صورت خوبى در بحث شركت كرد (له مشاركة حسنة) و در معقولات بر مبناى عقايد معتزلى (!) قوى بود (وقوة بحث فى المعقولات على مذهب الاعتزال).
عياشى مىگويد كه: او را متهم كرد كه «عقل» خود را بر «ظواهر» حاكم مىكند. او مىگويد: پس از جدا شدن او را نديدم اما شنيدم كه با شيخ ما بدرالدين هندى نيز ديدارى داشته و اين در حضور احمد بن التاج «رئيس الموقتين» (رئيس تعيين وقت و اول ماه و ...) بوده است (ص 192، 193). او بر اين باور است كه آن فرد اعجمى از پاسخ دادن ناتوان شده است! ظاهراً آنها در انديشه بازخواست و تعذيب آن اعجمى بودهاند اما بهرحال حرمت او را نگاه داشته و در پىيافتن او برنيامدهاند! بد نيست بدانيم كه مالكيان نيز بدليل آنكه دستشان را در نماز رها مىكنند به تصور برخى از جاهلان اهل سنت رافضى شناخته شده و اين براى آنها يك مصيبت شده است (ص 209).
وى مىنويسد: نوعاً جنازهها را داخل مسجد مىآورند و بر آنها نماز مىگذارند اما جنازه روافض (نخاوله) را در بيرون مسجد در كنار روضه مىنهند و داخل مسجد نمىآورند (215).
توصيف مدينه در 107 سال پيش
اكنون به بيان گزارش نايب الصدر شيرازى (1270- 1344 ق) از وضعيت بقيع و مدينه در سال 6- 1305 قمرى مىپردازيم: گفتنى است كه نايب الصدر يكى از علاقمندان به تصوف است كه كتاب «طرائق الحقايق» را در شرح حال مشاهير تصوف و عقايد آنان نگاشته است. او سفر خود را در سال 1305 قمرى از هندوستان آغاز كرده و خاطرات خود را در طى سفر تا مكه و مدينه نگاشته است (درباره شرح حال او نك: مقدمه طرائق الحقايق).
وى سفرنامه خود را تحفةالحرمين ناميده كه در سال 1306 در بمبئى به چاپ رسيده و در سال 1362 ش در تهران افست شده است. ارزش اين سفرنامه به لحاظ اشتمال آن بر اطلاعات ذىقيمت تاريخى، اجتماعى و فرهنگى بسيار والا بوده و حق آنست كه با تحقيقى نيكو و به صورت حروفى به زيور طبع آراسته گردد (چاپ قبلى سنگى بوده چاپ تهران نيز افست همان است). بايد دانست كه سنت سفرنامه نويسى گرچه در اصل ميان مسلمانان ريشه داشته (همچون سفرنامههاى ابودلف، ناصرخسرو، ابن جبير و ابن بطوطه) با اين حال در دوره معاصر، تحت تأثير سفرنامههاى فراوان خارجىها، رجال ايرانى نيز بدين كار همت گماشته، آثارى از خود در زمينه سفر به عتبات، حرمين شريفين، اروپا و هند از خود برجاى گذاشتند. يكى از اين سفرنامهها، كتاب حاضر است كه ما تنها در باب بقيع و مدينه اطلاعاتى را از آن استخراج كرده و عرضه مىكنيم. وى در دهه اول محرم سال 1306 وارد مدينه شد. ابتدا به توصيف مسجد پرداخته و اطلاعات نسبتاً دقيقى از وضع كلى مسجد و نيز سوابق تاريخى آن به دست داده است، وى علاوه بر شمارش دقيق ستونها، برخى از كتيبهها را نيز كه بر ديوارههاى مسجد بوده شناسانده است. كتيبهها علاوه
بر آيات قرآن، شامل اشعار تركى زيادى است كه به لحاظ تسلط عثمانىها- نه تنها در مسجدالنبى- ص- بلكه بر بيشتر آثار اسلامى، تاريخى مدينه- وجود داشته است وى در وصف آنچه به عنوان مرقد فاطمه- س- در كنار مرقد رسولاللَّه- ص- وجود دارد مىنويسد: ... و صديقه طاهره در وسط خانه خود، آثار مرقدى دارند و پوششى به روى او كشيدهاند و شمع كافورى و بعضى جارها در روضه حضرتش روشن مىشود و دو درب دارد كه از روضه آن حضرت داخل ضريح پدر بزرگوارش مىشوند ... و بحمدالله به همت درويشان، هنگام غروب و بردن شمع در روضه، به تغيير لباس بشرف آستان بوسى شاه ايشان سر را قدم نموده بار يافتم (ص 224).
وى در توصيف صحن مسجد مىنويسد: زمين مسجد را هنوز فرشسنگ ننمودهاند؛ ريگهاى سرخرنگ ريختهاند؛ شايد مقصودى در آن باشد در صحن مسجد به طرف باب النساء باغچه دارد مشتمل بر دو نخل و بعضى گلها؛ بىصفا نيست. در اطراف صحن مسجد محاذات اسطوانهها، كتيبه مانند بطور دايره و سطح او به رنگ سبز و به خط ثلث جلى با طلا اسم جلاله و رسول و ثلاثه و اصحاب مانند ابى هريره و عشرة معروفة و ائمه اثنى عشر را تمام مؤدبا نوشتهاند تا به امام دوازدهم به اين عبارت: محمد المهدى رضىاللَّه عنه و در چهار كنج اسامى (رؤساى) چهار
مذهب نوشته شده است (ص 221). اين اسامى اكنون نيز برجاى مانده و در دو صحن مسجدالنبى- ص- در اطراف مسجد موجود مىباشد.
در سال 71 خداوند توفيق داد تا با كمك دوستمان جناب آقاى محمد على خسروى اين اسامى را با نشان دادن جاى آن بنويسيم كه ضميمه همين مقاله شده است.
اما بقيع در نظر وى عبارت است از: «گورستان عبرتانگيز و وحشتآميزى است (كه) اطرافش باغات نخيلات بسيارى و بساتين متصل مىشود به احد و از يك طرف به قبا» تاريخ بناى ديوار بقيع در سال 1224 بوده و اشعارى به تركى نيز بر سر درب وروى بقيع بوده است (ص 227). در ميان بقعههاى مختلفى كه در بقيع بر سر قبور افراد شناخته شده بود يكى نيز بقعه امامان شيعه بوده كه قبر عباس نيز در همانجا قرار داشته است. او مىنويسد كه قبر هر چهار امام در يك ضريح قرار داشته است ... و اصل اين بقعه را مجدالملك قمى براوستانى (يكى از روستاهاى قم) وزير بركيارق سلجوقى ساخته و در اين اواخر حاجى عبدالحسين (؟) در مرمت آن موفق شده است (ص 227). در بيرون از بقعه ائمه- عليهمالسلام-، قبور بسيارى از علماى شيعه وجود دارد كه وى برخى از آنها را نام برده است. از جمله قبر شيخ احمد احسائى در مقابل بيتالاحزان در كنار ديواره بقعه امام حسن- ع- بوده است (ص 228).
ظاهراً آثارى كه بر قبور ائمه بوده كهنه و بناى مختصرى بوده است (ص 232).
وى از مجلس روضهاى كه در محله نخاوله بوده در خانه «مرجان آغا» كه از آغايان حرم نبوى بوده و «از عرب و عجم و ترك» فراوان در آن محفل حضور داشتهاند خبرى نيامده است (ص 233). وى درباره مردم نخاوله مىنويسد: «نخاوله كه همگى بيرون مدينه در حصار جديد منزل دارند دو هزار نفر مىشوند و تمام آنها محب آل ابى طالب و شيعيان اسداللَّه الغالب مىباشند، با زوار ايرانى كمال الفت را دارند و غالب فقير مىباشند» (ص 235).
وى از زيارت مقبره حمزه و شهداى احد ياد مىكند و مىافزايد كه: «در دماغه كوه بقعهايست مىگويند موضع شكستن دندان مبارك ... است، به فاصله سيصد قدم از مدفن جناب حمزه به سمت مدينه بقعه و آثارى است كه مىگويند مقتل آن حضرت (حمزه) آنجاست (ص 241).
وى از رفتن به مسجد قبا كه خارج از شهر بوده سخن مىگويد و اينكه رفتن به آنجا خالى از خطر نبوده «بلكه رفتن با جمعيت هم احتياط لازم است» (ص 247) وى چند شعر تركى كه بر سردرب مسجد قبا و مشتمل بر تاريخ بنا و بانى آن بوده آورده است (ص 249).
«بيرون از مسجد ده قدم بالاتر بقعهايست بر سر در آن نوشته است: «هذا مقام مولانا على- كرماللَّه وجهه- و نيز شعرى به زبان تركى بر سردرب آن در كوچه بالاتر از آن، مسجد كوچكى است و در آن چاه آب شيرين و گوارا معروف به «بئر الخاتم» است (ص 250). در نزديكى آن جا، دو بقعه ديگر است كه بر سر در و بر محراب يكى از آنها نوشته: «هذا مقام حضرت الفاطمة الزهراء- رضىاللَّه عنها- شعرى نيز به تركى:
مقام حضرت بنت الرسول فاطمه بى
زيارت ايله بولورسى حيوة و ائمه بى
(ص 251)
از نكات جالب مطالبى است كه در باره «قبة رأس الوهابى» مىگويد، وى درباره آن سئوال كرده و پاسخى كه شنيده چنين است: چندين سال قبل شيخ وهابى به عزم تصرف نمودن، مدينه مشرفه را با جمعى محاصره نمودند و آثار چند گلوله در مسجدالنبى باقى است. از مصر به حمايت رسيدند، شيخ وهابى را به قتل آوردند، و محض يادداشت بر سر او، مناره ساختهاند كه عبرت طاغيان شود» (ص 265).
محمد نقدى
با ابوالبابه در مدينه
پيامبر و يارانش تازه از «جنگ احزاب» (1)فارغشده وبهمدينهبرگشته بودند.
آنها سلاحهاى خود را بر زمين نهاده و لباس رزم را از تن به درآورده بودند، شهر هم حالت عادى خود را بازيافته بود؛ و مسلمانان مثل هميشه آماده مىشدند تا همراه پيامبر نماز ظهر را بهپا دارند.
ظهر فرا رسيد، هوا به شدت گرم شده بود، از همه سوى شهر، مردم براى اقامه نماز به مسجد مىآمدند. صداى اذان بلال در شهر طنين انداز شد، مسلمانان فريضه مقدس ظهر را به جاى آوردند. لحظاتى از برگزارى نماز ظهر نگذشته بود كه: جبرئيل به فرمان خداوند بر پيامبر نازل شد، و پيامبر مأمور شد كه اين بار با «يهود بنى قُرَيْظه» به خاطر پيمانشكنى آنان، به مبارزه برخاسته و شهر مدينه را از لوث وجودشان پاك كند.
«بلال» (2)به فرمان پيامبر در شهر ندا سرداد كه: اى مردم! هركه صداى مرا مىشنود و از پيامبر اطاعت مىكند، بايد نماز عصر را در «محله بنى قريظه» به جاى آورد.
و بدين ترتيب مسلمانان با اينكه هنوز خستگى جنگ احزاب از تنشان به در نرفته بود، از سوى پيامبر و به فرمان خداوند براى نبردى ديگر فراخوانده شدند.
1) در كتابهاى تاريخ و سيره از اين جنگ، گاهى به نام «احزاب» و گاهى به نام «خندق» ياد شده، چون در اين جنگ، همه گروهها و احزاب، بر عليه مسلمانان همكارى كرده و حضور داشتهاند، احزاب ناميده شد. و از طرفى چون پيامبر در اين جنگ، به پيشنهاد سلمان اطراف مدينه خندقى حفر نمود، به نام خندق ناميده شد.
2) شرح مواهب اللدنيه، ج 2، ص 147 و مغازى واقدى، ج 2، ص 497.
نبردى كه در آن بايد آخرين لانه فساد را خراب كرده و فتنهگران يهود را كه با مشركين و كفار همكارى كرده و بر خلاف تعهدشان در جنگ احزاب بر عليه مسلمانان شركت جسته بودند، سركوب كنند.
چهره شهر يكباره عوض شد، رزمندگانِ با ايمان و جان بركف، گوش به فرمان پيامبر، خود را آماده رزم كردند. آنان دسته دسته براى اعلان آمادگى به سوى پيامبر روان شدند.
پيامبر، خود لباس رزم بر تن كرده، سلاح خويش را برگرفت؛ پرچم نبرد را به دست «حضرت على»- عليه السلام- داد، و او را پيشاپيش سپاه اسلام به سمت محل استقرار يهوديان بنىقريظه روانه ساخت، بقيه هم پشت سر حضرت على- عليه السلام- به راه افتادند.
سپاه اسلام متشكل از قريب سه هزار پياده و سواره، (1)با عزمى راسخ به پيش مىرفتند كه: خبر حمله به گوش يهوديان پيمانشكن رسيد؛ همگى وحشتزده به درون دژها و قلعههاى خود رفته و دربها را محكم از پشت بستند، سپس در اوج ضعف و زبونى، از پنجرهها و روزنهها به ناسزاگويى و اهانت به پيامبر و يارانش پرداختند.
حضرت على- عليه السلام- با مشاهده اين وضع و به خاطر اينكه به وجود نازنين پيامبر- صلى اللَّه عليه وآله- بىاحترامى نشود، سوى پيامبر شتافت تا او را از اين امر آگاه سازد؛ در مسير راه، پيامبر او را دلدارى داد كه نگران مباش، آنها با ديدن من ساكت خواهند شد و چيزى نخواهند گفت.
پيامبر در كنار چاه آبى كه متعلق به بنى قريظه بود اقامت گزيد و بقيه هم كمكم به او ملحق شدند.
آخرين گروه رزمندگان رسيد و حلقه محاصره كامل شد؛ همه راههاى نفوذى و ارتباطى بسته شده بود، هر روزى كه از محاصره يهوديان مىگذشت بر شدت ناراحتى آنان افزوده مىشد.
محاصره قريب بيست و پنج شبانهروز به طول انجاميد؛ (2)ديگر تحمل و شكيبايى خود را از دست داده بودند، خوف تمام شدن آذوقه و نرسيدن امكانات دفاعى، آنها را كلافه كرده بود. موج اضطراب و دلهره همه را فرا گرفته بود. بالاخره بايد چارهاى مىانديشيدند.
رئيس آنان «كعب بن اسد» براى رهايى از اين مهلكه پيشنهاداتى داد،
اما يهوديان لجوج و معاند نپذيرفتند.
هر لحظه بر شدت نگرانىشان افزوده مىشد، سرانجام وقتى از همهجا قطع اميد كردند و مطمئن شدند كه هيچ راهى براى نجاتشان نيست جز اينكه بر حكم پيامبر گردن نهند، نمايندهاى نزد پيامبر فرستادند و از او خواستند «ابولُبابه» را براى مشورت به نزدشان بفرستد.
ابو لبابه از بزرگان و نقباى مدينه بود. او داراى سوابقى درخشان بود، در جنگ بدر و احد شركت جسته بود. و از جمله كسانى بود كه در دعوت پيامبر به مدينه نقش بسزايى داشت و در «بيعت عقبه» حضور پيدا كرده بود.
او يكى از افراد «قبيله اوس» بود (1)و چون قبيله اوس با يهوديان مدينه هم پيمان بودند لذا آنها او را براى مشورت برگزيدند.
پيامبر ابولبابه را نزد آنها فرستاد.
با ورود ابولبابه به قلعه، همه به استقبال او شتافتند، زنان و كودكان ضجّهزنان و گريهكنان اطرافش حلقه زدند. عواطف و احساسات درونى ابولبابه جوشيدن گرفت و سخت تحت تأثير حالات كودكان و زنان قرار گرفته، عنان اختيار از كف بداد.
رئيس آنها كعب او را مورد خطاب قرار داده گفت:
اى ابولبابه! تو خود مىدانى كه ما در همه جنگها و گرفتاريها، تو و قومت را كمك كردهايم، (2)الآن وضع ما را مشاهده مىكنى، آيا تو صلاح مىدانى كه ما هرچه پيامبر حكم كند نپذيريم؟
ابولبابه كه با ديدن وضع رقّتبار آنان منقلب شده بود در پاسخ گفت:
آرى و با دست خود به گلويش اشاره كرد كه: بله حتى با قبول حكم پيامبر هم، سرهاى شما قطع خواهد شد.
و بدين وسيله ابولبابه خيانت بزرگى را مرتكب شد كه آنها را از تصميم پيامبر آگاه ساخت.
خداوند به وسيله جبرئيل خبر خيانت ابولبابه را به پيامبر- صلى اللَّه عليه وآله- رساند. (3)
مرحوم طبرسى در مجمع البيان از قول امام باقر و امام صادق- عليهما السلام- نقل مىكند كه: اين آيه در مورد ابولبابه در غزوه بنىقريظه نازل شده. مجمع البيان، ج 5، ص 290. تفسير على بن ابراهيم قمى، ج 1، ص 271. و الجامع لاحكام القرآن، ج 7، ص 394.
ابولبابه هم كه خودش مىدانست چه اشتباه بزرگى مرتكب شده، از همان لحظه اول دچار دلهره و اضطراب عجيبى شد. سراسر وجودش فرياد ندامت و پشيمانى بود، در حالىكه لرزه بر اندامش افتاده، و موهاى صورتش با اشك ديدگانش خيس شده و قطرات اشك از محاسنش مىچكيد، (4)بدون خداحافظى قلعه را ترك كرد.
هرچه او را صدا زدند كه:
هى، ابولبابه تو را چه شد! به كجا مىروى؟!
او همانطور كه به راهش ادامه مىداد، پاسخ داد:
هم به خدا و هم به رسول او خيانت كردم.
دربيرون قلعه مردم در انتظار برگشت او لحظهشمارى مىكردند تا از سرنوشت مذاكرات آگاه شوند، اما او راهى مخفى از پشت قلعه برگزيد و يكسره خود را به مسجد پيامبر رسانيده و با طناب خود را به يكى از ستونهاى چوبى مسجد كه از ساقه نخل (1)بود بست؛ و سوگند ياد كرد كه هرگز از اين مكان بيرون نمىروم تا اينكه يا بميرم و يا توبهام به وسيله پروردگار پذيرفته شود.
همچنين با خود عهد كرد كه تا زنده است به محلى كه در آن، اين گناه را مرتكب شده قدم نگذارد.
چون مدتى گذشت و خبر ندامت ابولبابه به پيامبر رسيد، پيامبر فرمود:
اگر او پيش من مىآمد و توبه مىكرد، من از خداوند براى او طلب آمرزش مىنمودم، اما چون خود به اين كار اقدام كرده، بايد در انتظار رحمت حضرت حق باشد.
او مدت شش شبانه روز (2)با تحمل گرسنگى و تشنگى در گرماى شديد به سر مىبرد و تنها اوقات نماز براى وضوساختن و كارهاى لازم گاهى همسر و گاهى دخترش، بندها را از دست و پاى او باز مىكردند و دوباره مىبستند.
تا اينكه روزى هنگام سحرگاهان، جبرئيل خبر پذيرش توبه او را به پيامبر ابلاغ كرد. (3)
در مورد شأن نزول اين آيه بين مفسرين اختلاف است كه: آيا در مورد كسانى است كه از شركت در جنگ تبوك سرباز زدند، كه از جمله آنان ابولبابه بود. و يا اينكه در خصوص ابولبابه و غزوه بنىقريظه است.
مرحوم شيخ طوسى در تفسير تبيان ضمن نقل اقوال، روايتى را از امام باقر- عليه السلام- نقل مىكند كه: اين آيه در مورد ابولبابه در جريان غزوه بنىقريظه است.
تفسير تبيان ج 5، ص 290. و الجامع لاحكام القرآن، ج 8، ص 241 و 242.
پيامبر آن شب در منزل امسلمه بود. امسلمه ديد پيامبر تبسم بر لب دارند، سبب را سؤال كرد.
پيامبر در پاسخ فرمود: توبه ابولبابه پذيرفته شده.
امسلمه از پيامبر اجازه خواست تا ابولبابه را باخبر سازد.
پيامبر موافقت نمود.
ام سلمه در ميان درگاه درب خانه كه به مسجد راه داشت ايستاد و به ابولبابه بشارت داد كه توبهات پذيرفته شد.
با شنيدن اين خبر، شب زندهداران بيداردل كه در اطراف مسجد مشغول نيايش و راز و نياز با معبود خود بودند، هجوم بردند كه بندها را از دست و پاى ابولبابه باز كنند.
ابولبابه سوگند ياد كرد كه هرگز نمىگذارم، تا اينكه پيامبر مرا از اين
بند رهايى دهد.
آن شب مسجد پيامبر حال و هواى ديگرى داشت، گويى در و ديوار مسجد فرياد تسبيح و تقديس پروردگار رؤوف و مهربان را داشتند.
نمازگزاران از شنيدن اين خبر به وجد آمده، از خود بىخود شده بودند، اشك شوق بىاختيار از ديدگانشان جارى بود.
همه چون ابولبابه خود را مشمول رحمت حق مىپنداشتند؛ اين انديشهاى بود كه در آن لحظات در ذهن يك، يك آنها خلجان داشت.
صداى ناله و انابه آنان در مسجد طنين افكنده بود.
ابولبابه هم، با اينكه گرسنگى و تشنگى رمق از جسم و جانش كشيده بود؛ گويى روحى تازه در كالبدش دميده شده، منقلب شده بود، شور در دل و زمزمه بر لب داشت. او همچون شمع، در وزش نسيم رحمتِ الهى، مىسوخت و بر جمعى كه اطرافش حلقه زده بودند، روشنى مىبخشيد.
اصحاب، كم كم خود را آماده مىكردند كه نماز صبح را با پيامبر بپادارند. ناگاه فردى از ميان جمع فرياد زد:
پيامبر آمد! پيامبر آمد!
با ورود پيامبر به مسجد، شور و هيجان اصحاب به اوج رسيد.
جمعيت، كوچه داد و پيامبر در ميان انبوه مردم، آرام آرام، به طرف ابولبابه پيش رفت.
تمام سرها به سوى ابولبابه چرخيد.
ديدگان مشتاق به چهره ابولبابه دوخته شده بود.
نشستهها برخاستند، و ايستادهها قدمى كشيدند تا بهتر ببينند.
پيامبر روبروى ابولبابه ايستاد.
هيبت و شكوه اين منظره براى لحظهاى نفس را در سينه حبس كرد. دل در سينه ابولبابه به تپش درآمد، او اشكريزان، از شرم سرش را خم كرد و كوشيد نگاهش با نگاه پيامبر تلاقى نكند.
دستان مبارك پيامبر گره را از طناب گشود.
فرياد تكبير از همه سوى مسجد به آسمان برخاست.
ابولبابه با دستان بازشده، صورت خود را گرفته، در حالى كه اشكهايش را پاك مىكرد سعى داشت جلوى هِقهِق گريهاش را بگيرد ...
*** و بدينسان «مسجد النبى» يكى از به يادماندنىترين خاطرهها را براى
هميشه در دل خود ثبت كرد.
و هنوز پس از چهارده قرن از تاريخ آن ماجرا، وقتى ميليونها مسلمان مشتاق از سراسر جهان براى زيارت قبر پيامبر و نمازگزاردن در مسجد النبى به جايگاه آن ستون كه به «ستون توبه» معروف است نزديك مىشوند، بىاختيار سر بر آن ساييده و از صميم جان فرياد «العفو، العفو ...» سر مىدهند، شايد همچون ابولبابه، مورد عفو حضرت حق قرار گرفته، و دستهاى گرم پيامبر رحمت، عصيان و جهل و ... را از دست و پاى آنها نه، بلكه از جان آنها بگسلد. (1)
1- تفسير على بن ابراهيم قمى.
2- تفسير مجمع البيان.
3- تفسير تبيان شيخ طوسى.
4- تفسير قرطبى.
5- طبقات ابن سعد.
6- سيره ابن هشام.
7- الروض الانف.
8- شرح مواهب اللدنيه.
9- اسدالغاية.
10- المغازى للواقدى.
11- الكامل لابن اثير.
12- تاريخ طبرى.
13- البداية و النهاية.
1) شرح اين داستان- با اختلافاتى در نقل- در منابع تاريخى در ذيل غزوه بنىقريظه و در كتب تفسير در ذيل آيه 27 سوره انفال و آيه 103 سوره توبه آمده. در اين نوشتار به اين مصادر مراجعه شده:
سيد على قاضى عسكر
در ابتداى خيابان حجون، گورستانى وجود دارد كه در گذشته آن را «مقبره معلاة» مىناميدند و هم اكنون در ميان اهل مكّه به «جنةالمعلاة» (1)و در بين ايرانيان به «قبرستان ابوطالب» معروف است.
ازرقى (م 250 ه. ق) در اخبار مكّه، پيشينه تاريخى آن را اينگونه بيان مىكند:
در حجون گردنهايست كه از محل نخلستان عوف و از كنار دو قناتى كه بالاى خانه معروف به «مالاللَّه» است مىگذرد و تا درّه سلاخها مىرسد. در دامنه آن، در دره سلاخها به روزگار جاهلى گورستان قرار داشته و كثير بن كثير درباره آن گورستان چنين سروده است:
كم بذاك الحَجون من حىّ صدق
و كهول اعفة و شباب
«در اين حجون چه بسيار دوستان راستين از جوانان و پيران پاكدامن در گور آرميدهاند». (2)
ابن عباس نقل مىكند كه پيامبر- ص- درباره اين گورستان فرموده است: «اين گورستان مردم مكه، چه نيكو گورستانى است». (3)
درّهاىكه اين گورستان در آن قرار دارد به نام «شِعْب ابِى دُبّ» معروف است ازرقى از پدر بزرگش و او از زنجى نقل مىكند كه:
مردم مكه در دوره جاهلى و آغاز اسلام، مردگان خود را در دره ابى دُبّ (4)- كه بخشى از حَجُون است تا دره صَفى؛ يعنى صَفّىُالسِباب و در درهاى كه پيوسته به گردنه مدنيين است و امروز اين بخش، گورستان مردم مكه است- دفن مىكردند، پس منطقه گورستان بالاتر كشيده، و پيوسته به كوه و گردنه اذاخِر و كنار محوطه خِرْمان
شد. مكان امروز آن نيز در ابتداى شارع «حَجون» است.
حجاج و زائران محترم بيتاللَّه الحرام همه ساله پس از انجام اعمال عمره و يا حج، كنار اين قبرستان آمده و مدفونين در آن، ازجمله حضرت خديجه- عليهاسلام ابوطالب و ... را زيارت مىكنند.
از گذشته تاكنون اين قبرستان به نام «شِعْبِ ابىطالب»- همان مكانى كه رسول خدا- ص- و ابىطالب و همراهانشان حدود سه سال توسط مشركان محاصره و مورد تحريم اقتصادى قرار گرفتند- نيز به مردم معرفى شده كه از لحاظ تاريخى نادرست بوده، و شِعْبِ ابىطالب در مكان ديگرى نزديك مسجدالحرام واقع شده است.
آنچه را كه در اين سطور خواهيد خواند دلائلى روشن و قطعى در اثبات اين مدّعاست.
شِعْب در لغت:
در لِسان العرب آمده است:
«والشِّعْبُ» (بِالْكَسْرِ) ما انْفَرَجَ بَيْنَ جَبَلَيْن و قِيل: هُوَ الطّريقُ فِي الْجَبَلِ و الجَمْعُ «الشّعابْ». «شِعْب» (به كسر شين) شكاف بين دو كوه را گويند. به راه كوهستانى نيز گفته شده است. جمع آن «شِعاب» مىباشد. (1)
جوهرى (م 393 ه. ق) در صحاح مىنويسد:
«والشِعْبُ» (بالكسر) الطَّريقُ فِى الْجَبَل وَ الْجَمْع «الشِعابُ».
«شِعْب» (به كسر شين) راه در كوه را گويند، جمع آن نيز «شِعاب» است. (2)
بيروت، 1404 ه. ق.
فخرالدّينِ طُرِيحى (م 1085 ه.
ق) در مجمع البحرين مىنويسد:
«شِعْب» (به كسر شين) راه در كوه را گويند جمع آن «شِعاب» مانند كِتاب است. (3)
در فرهنگ معين نيز آمده است:
شِعْب: راهى در كوه باشد، دره. (4)
مكان شِعْبِ ابىطالب:
شهر مكه در يك منطقه كوهستانى قرار گرفته، و در نتيجه درون درهها كه از سيل مصون بوده و بصورت يك حصار طبيعى خانهها را در درون خويش جاى مىداده، محل زندگى قبائل مختلف بوده است. در نزديكى مسجدالحرام سه شِعْبِ نزديك به هم وجود دارد كه اسامى آنها عبارت است از: 1- شِعْبِ ابى طالب 2- شِعْبِ بنىهاشم 3- شِعْبِ بنى عامر. اجداد و
بستگان پيامبر- ص- معمولًا در اين سه شِعْبِ زندگى مىكردهاند. (1)
1) محلّ اين سه شعب در نقشه پيوست، دقيقاً ترسيم شده است.
مرحوم طريحى پس از آنكه شِعْبِ را معنى مىكند، مىنويسد:
وشِعْب ابىطالب بمكّة مكان مولد النبىّ- ص- و شِعْبُ الدُبّ ايضا بِمَكّة و انْتَ خارِجٌ إلى مِنى.
شِعْبِ ابىطالب در مكّه، زادگاه نبى اكرم- ص- است و شِعْب دُبّ نيز در مكّه در مسير مِنى قرار دارد. (1)
در مُعْجَم البُلدان ذيل «شِعْبِ ابى يُوسُف» آمده است: آن همان درّهايست كه پيامبر- ص- و بنىهاشم، هنگامىكه قريش بر جنگ آنان هم قسم شده و نامه نوشتند، بدان پناه بردند. اين درّه از آنِ عبدالمطّلب بود، هنگامىكه چشمانش كمسو شد آن را ميان فرزندانش تقسيم كرد، پيامبر- ص- نيز سهم پدرش عبداللَّه را گرفت و آن محل خانههاى بنىهاشم بود. ابوطالب گفته است:
جَزىَ اللَّه عنَّا عَبْد شَمْس و نَوْفلًا
وتَيْماً و مَخْزُوماً عقوقاً و مأثماً
بتَفريقهِم من بَعدوُدِّ و أُلفَةٍ
جماعتنا كيما يَنالُوا المَحارِما
كَذَبتم وبيت اللَّه نُبْزِى مُحَمدّا
ولمّا تَرَوْايوماًلَدَى الشِعْب قائِماً (2)
مرحوم علامّه مجلسى- ره- مىنويسد:
«شِعْبِ»؛ شكاف بين دو كوه است و شِعْبِ ابىطالِب در مكه معروف و شناخته شده است و آن همان مكانى است كه رسول خدا- ص- و ابوطالب و ديگر بنىهاشم پساز آنكه قريش آنها را از بين خود راندند، در آنجا بودند ...
آن گاه خانهاى محمدبن يوسف را نيز همان خانه مىداند كه رسول خدا- ص- آن را به عقيل بخشيد سپس محمد بن يوسف آن را از فرزندان عقيل خريدارى نمود و به خانه محمدبن يوسف شهرت يافت او در پايان مىنويسد: اين مكان با همين خصوصيات اينك نيز در مكه موجود است، و مردم آنجا را زيارت مىكنند. (3)
خانهاى كه پيامبر- ص- در آن به دنياآمد
شناخت محل تولدِ پيامبر- ص- و نيز مكان سكونت بنىهاشم در مكّه مىتواند در شناسايى شِعْبِ ابىطالب مفيد باشد:
ازْرَقى مىنويسد:
مَوْلِد، يعنى خانهاى كه پيامبر- ص- در آن متولد شدهاند و اكنون در خانه محمّدبن يوسف برادر حجّاج بن يوسف قرار دارد. هنگامى كه پيامبر-
ص- هجرت فرمود اين خانه را عقيل پسر ابوطالب تصرف كرد و در همين باره و موارد ديگر است كه پيامبر- ص- در حجة الوداع هنگامىكه به ايشان گفته شد كجا فرود مىآييد؟ فرمودند مگر عقيل براى ما سايبانى باقى گذاشته است؟ اين خانه همچنان در تصرف عقيل و فرزندان او بود تا آنكه فرزندان عقيل آن را به محمد بن يوسف ثقفى فروختند و او آن را ضميمه خانه خود- كه به خانه سپيد معروف است- كرد، و اين خانه همچنان ضميمه آن بود تا آنكه خيزران (1)- مادر موسى و هارون خليفگان عباسى- حج گزارد و آن را از آن خانه جدا كرد و مسجدى در آن ساخت كه در آن نماز مىگزارند و براى آن در كوچهاى كه كنار آن است و به كوچه «مَوْلد» معروف است در بازكرد. اين درّه امروز به شعب بنىهاشم و شعب على- ع- معروف است (2)و به بازارى كه به آن سوق الليل مىگويند مىرسد. (3)
سپس ابوالوليد مىگويد: از پدربزرگم و يوسفبن محمد شنيدم كه موضوع جايگاه ولادت پيامبر- ص- را ثابت و درست مىدانند و مىگويند همين جاست و ميان مردم مكه در اينباره هيچگونه اختلافى نيست.
فاكهى (م 272، 279 ه. ق) مىنويسد: خانه ابن يوسف، و دره ابن يوسف از آن ابىطالب بوده، و رسول خدا- ص- در قسمتى از همين خانه متولد گرديد و اين همان درهايست كه قريش بنىهاشم را در حالىكه پيامبر- ص- با آنها بود، محاصره نمودند. (4)
عبداللَّه بن عباس نيز در همين درّه متولد شده است. (5)
محقق كتاب اخبار مكه مىگويد:
اين دره امروز، به دره على «شِعْبِ ابىطالِب» شناخته مىشود. (6)
فاكهى پيشينه تاريخى خانه ابى يُوسف را اينگونه بيان مىكند:
برخى از مردم گفتهاند: خانه ابنيوسف از آن عبدالمطّلب بوده است، آنگاه حجّاج برادرش محمّد بن يوسف را مأمور ساخت و او آن را به صدهزار درهم خريد. سپس حجّاج آن خانه را به برادرش بخشيد و از او خواست آن را بسازد. وكلاى محمدبن يوسف نيز آن را ساختند. (7)
باز فاكهى مىگويد: پيامبر- ص- سهم خود از اين خانه را به عقيل بن ابيطالب بخشيد. (8)
مرحوم كلينى (م 329 ه. ق)- قدّس سرّه- مىنويسد:
1) خيزران دختر عطاء زن مهدى عباسى و مادر هادى و رشيد است. وى در سال 172 يا 173 ه در زمان خلافت فرزندش هارونالرشيد وفات يافت. شذرات الذهب 1/ 280، اعلام النساء للكحاله/ 395- 401.
2) ترجمه تاريخ ازرقى، ص 461.
3) ترجمه تاريخ ازرقى، ص 461.
4) اخبار مكه، فاكهى، ص 264، مكةالمكرمه 1407 ه. ق.
5) همان.
6) همان.
7) همان، ص 266.
8) همان، ص 267.
مادر رسول اكرم- ص- در منزل عبداللَّه بن عبدالمطّلب كه نزديك جمره وسطى بود(1)اتحاف الورى باخبار امّ القرى جزء اوّل، ص 15. جامعه امالقرى 1410 ه. ق.(2)
را حامله شد.
حمل برداشت وَ وَلَدَتَه فى شِعْبِ ابىطالِب فى دارِ مُحَمّدِ بنيُوسُف ... و در شِعْبِ ابىطالب در خانه محمّد بن يوسف (وقتى داخل خانه شدى در گوشه آن خانه سمت چپ) آنحضرت را به دنيا آورد. آنگاه خيزران آن را به مسجد تبديل كرد كه مردم در آن نماز مىگزاردند ... (3)
باتوجه به صراحتى كه ايشان در رابطه با شِعْبِ دارند مىتوان فهميد جمله: وماتت خديجه- عليها السلام- حين خرج رسول اللَّه- ص- من الشِّعْب ... (4)بدين معناست كه حضرت خديجه- س- پس از رفع محاصره، و آزادى رسول خدا- ص- وفات يافت.
سيد محسن امين- رحمة اللَّه عليه- در اعيان الشيعه مىنويسد:
رسول خدا- ص- در خانهاى كه به دار ابىيوسف معروف است متولّد گرديد- و او محمدبنيوسف برادر حجاج است(5)24. الوافى بالوفيات، 5: 242.(6)- اين خانه از آن رسول خدا- ص- بود كه آن حضرت آن را به عقيل فرزند ابوطالب
بخشيد. و زمانى كه عقيل وفات يافت محمد بن يوسف آن را از فرزندان عقيل خريدارى نمود و آنگاه كه خانه معروف به دار ابى يوسف ساخته مىشد، خانه پيامبر- ص- را نيز به خانه خود ضميمه ساخت سپس خيزران مادر رشيد آن را گرفت و از خانه ابويوسف جدا و آن رابه مسجدى تبديل كرده كه تا اين زمان معروف بود، و مردم در آن نماز مىخواندند و آنجا را زيارت نموده، بدان تبريك مىجستند و زمانى كه وهابيان بر مكه سلطه يافتند اين مسجد را ويران نموده و از زيارت آن جلوگيرى كردند و آنجا را محل نگهدارى چهارپايان! قراردادند. (7)
دارالتعارف، بيروت.
تقى الدّين حسينى مكّى (م 832 ه.
ق) مىنويسد:
1) آمنه بنت وهب مادر گرامى پيامبر- ص- در شب جمعه از ماه رجب
2) در شِعْبِ، رسولخدا- ص
3) كافى، ج 1، ص 439. بيروت 1401 ه. ق.
4) كافى، ج 1، ص 440.
5) محمدبن يوسف ثقفى والى حكومت يمنبود و به ستم و دشمنى با خاندان علىبن ابيطالب- ع- شهرت داشت وى در سال يكصد يا كمى قبل از آن در يمن وفات يافت.
7) اعيانالشيعه، ج 1، ص 219.
رسول خدا- ص- در مكه، در خانه محمد بن يوسف برادر حجاج ابن يوسف متولد شد. (1)خانهاى كه نزديك صفا است خانه خيزران است و خانه ابن يوسف در سوق الليل و همان مكانى است كه به مَوْلِد نبىاكرم معروف است. (2)
در سيره حَلبيّه آمده است:
محل ولادت رسول خدا- ص- مكّه، و در خانهايست كه به نام محمد بن يوسف- برادر حجاج- خوانده مىشود ...
محمد بن يوسف آن را به قيمت يكصد هزار دينار از فرزندان عقيل خريدارى نمود و به خانه خويش ملحق ساخت و نام آن را نيز (دار البيضاء) خانه سفيد نهاد؛ زيرا كه آن را از گچ ساخته و اطراف آن را نيز گچ كشيده بودند و در نتيجه تمامى ساختمان به رنگ سفيد بود. و از آن پس، به خانه ابو يوسف شهرت يافت. (3)
محل ولادت پيامبر- ص- را پس از مسجدالحرام برترين مكان دانستهاند. (4)
برخى ولادت حضرت فاطمه زهرا- س- را نيز در همين مكان مىدانند. (5)
در فتح مكه، رسول خدا- ص- در منطقه حجون خيمه زده و وارد شهر نشدند، به آنحضرت گفته شد به منزل خودتان در شِعْب نمىرويد؟ حضرت فرمود: آيا عقيل براى ما منزلى باقى گذاشته است؟ (6)
اين نقل تاريخى بيانگر آنست كه «شِعْبِ ابىطالب» در منطقه «حَجُون» نبوده، بلكه در نزديكى «مسجدالحرام» و در كنار كوه صفا قرار داشته، و خيزران مادر هارون الرشيد هنگامىكه حج مىگزارد آن را از خانه ابويوسف جدا نموده، مسجدى در آن مكان ساخت. بناى مسجد را به زبيده همسر هارون نيز نسبت دادهاند كه در صورت صحت، تعمير و يا تجديد بناى مسجد بوده است. (7)
البته در نقل ديگرى آمده كه خيزران خانه ارقم را خريده و در آن مسجدى بنا نمود (8)و چون اين خانه نيز در كنار صفا بوده، برخى آن را با خانه ابويوسف اشتباه كردهاند.
مسعودى (345 ه. ق) مىنويسد:
تولّد او- عليه الصلوة و السلام- هشتم ربيع الاول همان سال (يعنى سال عامالفيل) در مكه، در خانه ابن يوسف بود كه بعدها خيزران مادر هادى و رشيد آنجا مسجدى ساختند. (9)
و در جاى ديگر مىگويد: بسال
چهل و ششم، قريشيان پيغمبر- ص- را با بنىهاشم و بنى عبدالمطّلب در دره كوه محصور كردند. بسال پنجاهم او- عليه السلام- با كسان خود از دره بيرون آمد. (1)
ابن اثير (م 630 ه. ق) به نقل از ابن اسحاق مىنويسد:
مكان ولادت رسولخدا خانهايست كه به خانه ابن يوسف مشهور است. آن حضرت آن را به عقيل بخشيده، و تا زمان فوت وى در اختيار او بود، سپس محمد بن يوسف برادر حجاج آن را از فرزندان عقيل خريدارى نمود و به خانه معروف به دار ابن يوسف ضميمه ساخت، آنگاه خيزران آن خانه را از خانه ابويوسف جدا نموده، آنجا مسجدى ساخت كه در آن نماز مىگزارند. (2)
طبرى (م 310 ه. ق) نيز مكان تولّد پيامبر- ص- را خانه ابو يوسف مىداند. (3)
فاسى (م 832 ه. ق) مىنويسد:
ولادت رسول خدا- ص- در مكانى در سوق الليل كه نزد مردم مكه شهرت داشته قرار دارد. (4)
محمد طاهر كردى مكى مىگويد:
ولادت رسول خدا- ص- در مكه در خانه ابىطالب در شِعْبِ بَنىهاشم بوده است. (5)
ولادت نبى- ص- در مكه در خانه ابىطالب در شِعْبِ بنىهاشم نزديك مسجدالحرام بوده كه امروزه، شِعْبِ على؛ يعنى علىبن ابيطالب ناميده مىشود و پيوسته محل ولادت آنحضرت تا به امروز معروف و شناخته شده است. (6)
اكثر قريب به اتفاق مورّخين، مكان ولادت پيامبر- ص- را در شِعْبِ ابىطالب يا در خانه نزديك صفا، و يا در خانه معروف به خانه ابُويوسف ذكر كردهاند كه هر سه، يك مكان است. (7)
در كتاب سيرة ساكن الحجاز آمده است:
مكان ولادت پيامبر- ص- در شِعْبِ بَنىهاشم بوده است سپس توضيح مىدهد كه: شِعْبِ بنىهاشم نزد اهل مكه شناخته شده است و همه ساله مردم در آنجا اجتماع نموده، مجلس جشن بپا مىكنند و بيش از آنچه تاكنون در اعيادشان مجالس جشن و شادى دارند، در آنجا مجلس شادى بپا مىكنند. سپس در پاورقى كتاب از محبّالدين طَبرى مكى نقل كرده كه مىگويد: خانه پيامبر- ص- را در زمان هجرت آنحضرت- ص- به مدينه، عقيل مالك شده. و پيوسته در دست او
و فرزندانش باقى ماند تا محمدبن يوسف برادر حجاج آن را خريده و در خانه خود كه به «خانه سفيد» ناميده مىشد ملحق ساخت سپس به خانه ابن يوسف معروف گرديد. اين وضعيت ادامه يافت تا خيزران كنيز مهدى عباسى در آنجا مسجدى بنا نمود كه در آن نماز مىگزارند، و آن را از خانه ابن يوسف جدا كرده كوچهاى ايجاد كرد كه به آن «زقاق المولد» گفته مىشود و هماكنون آنجا كتابخانه عمومى است. (1)
محمد طاهر كردى مكّى مىنويسد:
ولادت پيامبر- ص- در مكه، در خانه ابىطالب، در شِعْبِ بنىهاشم و در نزديكى مسجدالحرام بوده كه امروزه به شِعْبِ على يعنى علىبن ابيطالب ناميده مىشود و پيوسته مكان ولادت آنحضرت- ص- تا امروز معروف و شناخته شده بوده است. (2)
صلاحُالدّين صَفَدى پس از بحث پيرامون مكان و لادت رسول خدا- ص- مىنويسد: قول برتر آن است كه رسول خدا- ص- در عام الفيل در خانهاى در كوچه معروف به زُقاقُ الْمَوْلِد كه در دست عقيل ابن ابيطالب بوده متولد گرديد. (3)
گفته مىشود كه رسول خدا- ص- در شِعْبِ بَنىهاشم متولد شدند، برخى گفتهاند در خانهاى نزديك صفا و ... (4)
عاتق بن غيث بلادى مىنويسد:
از نظر تاريخى مسلم است كه رسول خدا- ص- تقريباً در سال 53 قبل از هجرت (عام الفيل) در شِعْبِ ابىطالب كه امروزه به شِعْبِ على معروف است، به دنيا آمد و به خاطر ازدحام مردم و شوق آنان نسبت به تبركجوئى از آن خانه، هماينك به كتابخانه تبديل شده است. (5)
تا قبل از سلطه وهابيان بر حرمين شريفين، محل ولادت رسول خدا- ص- زيارتگاه مؤمنان و مسلمانانى بود كه از گوشه و كنار جهان به مكه مىآمدند. (6)
محمد بن علوى مالكى مكّى مىنويسد:
مكان ولادت رسول خدا- ص- در سوق الليل مكانى شناخته شده است و ساكنين مكه درباره آن اختلاف نظر ندارند، هريك از آنها از نسل قبل از خود شنيده و ترديدى در آن ندارند. (7)
ابن ظهيره مىگويد: مردم مكه در شب ولادت رسول خدا- ص- همراه با علما و
دانشمندان و بزرگان شهر با روشن
1) سيرة ساكن الحجاز، سيد رفاعه رافع الطهطاوى، چاپ مكتبة الآداب مصر، ج 1، ص 6.
2) التاريخ القويم لمكه و بيتاللَّه الكريم، ص 67، مكه مكرمه، 1385 ه. ق.
3) الوافى بالوفيات، 5: 242، چاپ بيروت.
4) اتحاف الورى باخبار امّ القرى، ص 48، جزء اوّل.
5) فضائل مكه، ص 232. دار مكه 1410ه. ق.
6) السيرة الحلبية، ج 1، ص 57.
7) فى رحاب بيتاللَّه الحرام، ص 262.
نمودن فانوس و شمع از خانههاى خود خارج و براى زيارت و بزرگداشت ولادت آن حضرت در كنار اين خانه اجتماع مىكنند. (1)
در كنار اين خانه گودالى (حفره) بوده كه روى آن را با چوب مىپوشاندند و اين علامت همان مكانى است كه رسولاللَّه- ص- در آنجا متولد شدند. (2)
ساختمان آن را ناصر خليفه عباسى در سال 576 و ملك مظفر در سال 666 و ديگران تعمير نمودهاند.
در زمان ملك عبدالعزيز، شيخ عباس
قطان (امين العاصمة المقدسه) اين خانه را تخريب و در همان مكان كتابخانه عمومى كه به «كتابخانه مكه مكرمه» معروف شد، بنا كرد، افراد به آنجا مراجعه و به مطالعه كتب مىپرداختند. (3)اين ساختمان در سالهاى اخير در طرح توسعه اطراف مسجدالحرام، در معرض تخريب قرار گرفته است. بناهاى ساخته شده در محل ولادت نبىاكرم- ص- را در تصوير، ملاحظه نمائيد.
از مجموع آنچه گذشت مىتوان نتيجهگيرى كرد كه:
1- پيامبر اكرم- ص- در شِعْبِ
ابىطالب متولد گرديدهاند.
2- شِعْبِ ابىطالب در مكّه مكانى نزديك مسجدالحرام بوده و با مكانى كه فعلًا در حجون به آن معروف است
فاصله دارد.
محاصره پيامبر- ص- و ياران درشِعْبِ ابىطالب
محمدبن اسحاق (م 153 ه. ق) و ديگر سيرهنويسان گويند، چون قريش ديدند كه اصحاب رسول خدا- ص- در سرزمين حبشه در كمال امنيت و آرامش قرار دارند و نجاشى هم ايشان را گرامى داشته و از آنها دفاع مىكند و از سوى ديگر حمزة بن عبدالمطلب، و عمر نيز مسلمان شدهاند و اسلام در قبايل آشكار مىگردد، جمع شدند و به چارهانديشى پرداختند و تصميم گرفتند پيمان نامهاى بنويسند و متعهد شوند كه از بنىهاشم و بنىمطلب زن نگيرند و به آنها زن ندهند و نيز چيزى به آنها نفروشند و چيزى از آنها نخرند.
پس از اينكه جمع شدند، پيماننامه نوشتند و بر آن جمله موافقت كردند و سپس براى تأكيد، پيماننامه را از سقف كعبه آويختند. (1)
مشركان بنىهاشم را در اول ماه محرم سال هفتم بعثت تحريم كرده، اعلام داشتند هيچكس حق معامله، ازدواج و معاشرت با آنان را ندارد، نامه تنظيم شده در اين زمينه را- كه چهل نفر امضاء كرده بودند- شخصى به نام منصور بن عكرمه نوشت كه با نفرين پيامبر- ص- دستش فلج شد.
بدنبال آن تمامى بنىهاشم- مسلمان و كافر- جز ابىلهب، و ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب وارد شِعْبِ شده، آنجا اجتماع كردند. فرزندان مطلب بن عبد مناف كه چهل نفر بودند از شِعْبِ حراست نموده، شب و روز به نگهبانى آن مشغول بودند و در طول سال جز موسم حج در ماه ذىالحجه، و عمره در ماه رجب از آنجا بيرون نمىآمدند. قريش از ورود خواروبار به شِعْبِ جلوگيرى كرده، فقط مقدار كمى بصورت پنهانى به دست محاصره شدگان مىرسيد كه كفافشان را نمىداد. در نتيجه وضعيت سخت شد؛ به شكلى كه مردم صداى گريه بچهها را از بيرون شِعْبِ مىشنيدند و اين دوران سختترين لحظات زندگى پيامبر- ص- و اهل بيت بزرگوارش در مكه بود. (2)
كازرونى در مُنْتَقى و غير آن آورده است: ... بدنبال نوشتن عهدنامه، مشركان آزار فرزندان عبدالمطلب را آغاز نموده، اعلام كردند تنها راه سازش ميان ما و شما كشتن پيامبر- ص- است، در هر كوى و برزنى مسلمانان را كتك مىزدند و حق عبور از بازارها
را از آنان گرفته، در شِعْبِ ابىطالب محصورشان نمودند. فرستاده وليدبن مُغَيْره در ميان قريش فرياد مىزد: هر مردى از اينها را براى خريد جنسى يافتيد بر قيمت آن بيافزاييد. در چنين شرايطى ابوطالب فرزند برادرش (پيامبر- ص-) و فرزندان برادر و پيروان آنها را در شِعْبِ ابىطالب گردآورد.
آنان سه سال در شِعْبِ ماندند، سرانجام وضعيّت بحدّى برآنان سخت شد كه صداى فرزندانشان، كه از شدت گرسنگى مىگريستند، از بيرون شِعْبِ شنيده مىشد ... (1)
زمانىكه ابوطالب احساس كرد مشركان قريش براى كشتن رسول خدا- ص- متحد شدهاند، فرزندان عبدالمطلب را جمع نموده، دستور داد تا رسول خدا را درون شِعْبِ خود جاى دهند، او حفاظت كنند ... پس بنىهاشم سه سال در شِعْبِ خويش ماندند ...
شب هنگام كه همه به خواب مىرفتند ابوطالب رسول خدا- ص- را از بستر بيرون برده، يكى از فرزندان يا برادران و يا پسرعموهاى خود را به جاى آنحضرت مىخوابانيد تا پيامبر از توطئه احتمالى دشمن جان سالم بدر برد. (2)
پس بنىهاشم به شِعْبِ ابىطالب كه امروزه به شِعْبِ على معروف است پناه آوردند، بنوالمطلب نيز جز ابولهب به آنان پيوستند، شرايط در شِعْبِ به اندازهاى سخت شد كه محاصره شدگان از برگ درختان استفاده مىكردند ... (3)
خديجه اموال فراوانى داشت كه همه را در شِعْبِ به نفع رسول خدا- ص- خرج نمود. بنىهاشم، تنها در موسم، از شِعْبِ خارج شده، خريد و فروش مىكردند.
گاهى نيز مردم مكّه از سوى قريش تهديد مىشدند كه: اگر كسى در مكه چيزى به بنىهاشم بفروشد اموالش غارت مىشود. (4)
ابن سعد (م 230 ه. ق) مىنويسد:
شب اول محرم سال هفتم بعثت، بنىهاشم در شِعْبِ ابيطالب محاصره شدند و همگى- به جز ابولهب- به شِعْبِ ابيطالب درآمدند ... (5)
تعدادى از محاصره شدگان از گرسنگى جان باختند. (6)
گاهى نيز على بن ابىطالب- ع- مخفيانه از شِعْبِ خارج شده، غذا و امكانات تهيه و آن را با خود به درون شِعْبِ مىآورد. (7)
مردان همراه پيامبر- ص- در
شِعْبِ، حدود 40 نفر بودند. (1)كه به شكل سازماندهى شده خصوصاً در تاريكى شب از آن حضرت حراست مىكردند. (2)
حضرت خديجه- عليهاسلام- نيز كه اموال فراوانى داشت، همه را براى مسلمانان محاصره شده در شِعْبِ خرج و مصرف نمود. (3)يعنى در موسم حج- در ذىالحجّه- و عمره- در رجب- كه رسول خدا- ص- و يارانشان مىتوانستند از شِعْبِ خارج شوند، مقدارى آذوقه و مواد خوراكى تهيه نموده، و سپس در دوران محاصره از آن استفاده مىكردند. (4)
گاهى از اوقات نيز ابوالعاص بن ربيع شترى كه بار گندم و خرما داشت تا دهانه شِعْبِ آورده، سپس آن را به داخل درّه هدايت مىكرد تا بنىهاشم از آن استفاده نموده و تا حدودى از گرسنگى رهايى يابند. (5)
نام حكيم بن حِزام نيز در شمار كسانىكه آذوقه به شِعْبِ مىفرستادند ذكر گرديده است، ليكن در صورت صحّت، از آنجاكه وى از محتكران زمان پيامبر ص- بوده و از كسانى است كه رسول خدا- ص- هديه وى را نپذيرفتهاند، شايد بتوان گفت انگيزه او منافع مادى بوده است. (6)
يعقوبى (م 293 ه. ق) در اين زمينه مىنويسد: قريش، شش سال پس از بعثت، رسول خدا را با خاندانش از بنىهاشم و بنىمطلب بن عبد مناف در درهاى كه به آن «شِعْبِ بن هاشم» گفته مىشد محصور ساختند و رسول اكرم با همه بنىهاشم و بنى مطلب سه سال در شِعْبِ ماندند تا آنكه رسول خدا و نيز ابوطالب و خديجه تمام دارايى خود را از دست دادند و به سختى و نادارى گرفتار آمدند. سپس جبرئيل بر رسول خدا فرود آمد و گفت: خدا موريانه را بر صحيفه قريش فرستاده تا هر چه بىمهرى و ستمگرى در آن بود بجز جاهايى را كه نام خدا بر آن نوشته شده، خورده است. (7)
وضعيت غمانگيز رسول خدا- ص- و همراهانشان در شِعْبِ، افرادى چون هشام بن عمرو را تحت تأثير قرار داده و آنها را براى شكستن حلقه محاصره به حركت واداشت، وى به همراه زهير بن ابى اميه، و مطعم بن عدى، و ابوالبخترى، و زمعة بن اسود بن مطلب، شبانگاهان در دهانه دره حجون كه از مناطق بالاى مكه است قرار گذاشته، آنجا جمع شدند و پيمان بستند تا در مورد لغو پيماننامه اقدام كنند. (8)
دهانه درّه حَجُون همان جائى است
كه قبرستان ابوطالب قرار دارد و اگر شِعْبِ در اينجا قرار داشته و پيامبر- ص- و يارانشان نيز در اين مكان تحت محاصره بودهاند معنى نداشت افرادى كه از آنان ياد شد، مخفيگاه خود را آنجا قرار داده، و جايى اجتماع كنند كه هر لحظه خطر در كمين آنها باشد.
استفاده مخفيگاه از اين مكان نشانگر آن است كه حجون خارج و يا حداقل كنار مكه بوده است.
پارهاى از روايات نيز با صراحت، حجون را خارج مكّه آن روز دانسته است و بر اين اساس نمىتوان گفت پيامبر- ص- و ياران و خويشاوندانشان همگى از مكّه خارج و در بيرون شهر اقامت گزيدهاند!!.
عبيد بن زرارة از امام صادق- ع- نقل مىكند كه فرمود: هنگامى كه ابوطالب وفات يافت جبرائيل بر رسول خدا- ص- نازل شده و گفت: «يا مُحمّد اخْرُجْ مِنْ مَكّه ... اى محمد از مكه خارج شو!» كه در اين شهر ياورى براى تو نيست. قريش نيز بر رسول خدا- ص- هجوم آوردند آن حضرت نيز ترسان بيرون شد تا به كوهى در مكه كه به آن حَجون مىگفتند رسيد و آنجا ايستاد. (1)
ابوطالب خبر خورده شدن صحيفه را به مشركان اطّلاع داد و همراه آنان به كنار كعبه آمد و پس از گشودن آن، صحّت سخن رسول خدا- ص- بر همگان پديدار گشت. وجدان برخى انسانها بيدار شد و آنگاه كه ابوطالب و همراهان به شِعْبِ بازگشتند گروهى از رجال قريش سران خود را در مورد رفتارشان با بنىهاشم سرزنش كردند و گروهى از آنان، از جمله مطعم بن عدى و عدى بن قيس و زمعة بن ابى الاسود و ابوالبخترى بن هشام و زهير بن ابى اميه، سلاح پوشيده نزد بنىهاشم و بنىمطلب رفتند و از آنان خواستند كه از درّه بيرون آيند و به خانههاى خود بروند و آنان چنين كردند. بيرون آمدن ايشان از دره در سال دهم بعثت بود. (2)
موسى بن عقبه مىگويد: چون خداوند متعال پيمان نامه سراپا مكر ايشان را نابود فرمود پيامبر و خويشاوندش از شِعْبِ بيرون آمدند و با مردم معاشرت كرده و ميان ايشان زندگى نمودند. (3)
قصيده معروف شِعبيه (لاميه) را نيز ابىطالب در شِعْبِ ابىطالب سروده است و اين همان شعبى است كه فرزندان مطلب و هاشم همراه با رسول خدا- ص- به آن پناه بردند. (4)
اسامى برخى از بنىهاشم كه همراه پيامبر- ص- در شِعْبِ محاصره شدند از اين قرار است:
1- ابوطالب بن عبدالمطّلب.
2- على بن ابيطالب- ع-.
3- حمزة بن عبدالمطلب.
4- عبيدة بن الحارث بن المطلب بن عبد مناف.
عبيده گرچه از بنىهاشم نبود ليكن به لحاظ آنكه بنىالمطلب و بنىهاشم با يكديگر متحد بوده و نه در دوران جاهليت و نه در اسلام از هم جدا نبودند لذا مىتوان او را نيز در شمار بنىهاشم بحساب آورد.
5- عباس بن عبدالمطلب.
6- عقيل بن ابىطالب.
7- طالب بن ابى طالب.
8- نوفل بن الحارث بن عبدالمطلب.
9- نوفل بن الحارث بن عبدالمطّلب.
10- حارث بن نوفل بن حارث بن عبدالمطّلب.
او با پيامبر- ص- خوب نبود و گاهى نيز رسول خدا- ص- را در اشعارش هجو مىكرد، ليكن راضى به قتل آن حضرت نبود. (1)
11- خديجه بنت خويلد. (2)
و ... (3)
اكثر قريب به اتفاق موّرخان و سيرهنويسان مكانى كه نبى اكرم- ص- و همراهانشان توسط افراد قريش محاصره گرديدند را شِعْبِ ابىطالب ذكر كردهاند كه به برخى از آنها ذيلًا اشاره مىشود:
بنىهاشم و فرزندان مطلب بدنبال فشار قريش نزد ابوطالب رفته و- جز ابولهب- همگان به درّهاى كه منسوب به ابوطالب و به شِعْبِ ابى طالب شهرت يافته بود، درآمدند. (4)
طبرى مىنويسد: از پى پيمان قريشيان، بنىهاشم و بنىالمطلب به شِعْبِ ابوطالب رفتند و با وى فراهم شدند- به جز ابولهب كه به قريش پيوست- و با آنها بر ضد مسلمانان هم سخن شد. (5)
رفيعالدين اسحاق بن محمد همدانى (م 623 ه. ق) مىنويسد:
بنىهاشم و بنىمطلب چون ديدند كه قريش در عدواتِ ايشان چندان مُظاهَرَت و مُبالغت بنمودهاند و چنان عهدنامه بنوشتند، ايشان نيز برخاستند و به جمعيت بَرِ ابوطالب آمدند و پيش وى بنشستند و با هم عَهد كردند و اتفاق بنمودند كه نُصْرت و مُعاونت سيّد- عليهالسلام- دهند و حَصْمى قريش
كنند و در جمله احوال آنچه بطريق تعصّب و حمايت بود پيغمبر- عليهالسلام- را نگاه دارند. (1)
پس هاشميان جز ابىلهب و مطلبيان همگى به ابىطالب پيوسته و در شِعْبِ او بر وى داخل شدند و دو يا سه سال آنجا ماندند. (2)
در بحارالانوار به نقل از خرايج آمده است: قريش با يكديگر متحد شده و بنىهاشم را به شِعْبِ ابى طالب راندند. (3)
ابن قيم جوزى مىنويسد:
رسول خدا- ص- و همراهانشان در شب اوّل ماه محرم سال هفتم بعثت در شِعْبِ ابىطالب زندانى شدند ... و در همين مكان ابوطالب قصيده معروف لاميّه را سروده است. (4)
علامه امينى- قدس سره- مىنويسد: بنوهاشم و بنوالمطلب به سوى ابىطالب آمده و همراه با او در شِعْبِ داخل شدند. (5)
ابوبكر احمد بن حسين بيهقى مىنوسد: چون ابوطالب نيت ايشان را فهميد فرزندان عبدالمطلب را گردآورد و دستور داد كه پيامبر را در محله خود نگهدارى كنند. (6)
محمد بن عمر بن واقد گويد:
بنىهاشم شب اول محرم سال هفتم بعثت رسول خدا- ص- وارد درّه ابوطالب شد بنىمطلب هم همراه بنىهاشم در همان دره گرد آمدند. (7)
ابن اسحاق مىنويسد: بنوهاشم و بنومطلب به ابىطالب پناه آورده و در شِعْبِ او (يعنى ابى طالب) اجتماع كردند. (8)
مرحوم آيتى مىنويسد:
... چون كار قريش به انجام رسيد، «بنىهاشم» و «بنى مطَّلب بن عبد مناف» به «ابوطالب» پيوستند و همگى- جز «ابولهب ابن عبدالمُطَّلب» كه با قريش همكارى داشت- همراه وى در «شِعْبِ ابى طالب» درآمدند. (9)
ياقوت گفته است: شِعْبِ ابى يوسف همان شعبى است كه رسول خدا- ص- و بنىهاشم هنگامىكه قريشيان عليه آنان همقسم شدند بدانجا پناه آوردند اين شِعْبِ از آن عبدالمطلب بوده، سپس به خاطر ضعف بيناييش آن را ميان فرزندانش تقسيم نمود و رسول خدا- ص- سهم پدر خويش را گرفت. منازل و محل سكونت بنىهاشم نيز در آن قرار داشته است.
مؤلف كتاب معجمالحجاز پس از نقل اين مطلب مىنويسد: اين شِعْبِ سپس به شِعْبِ ابىطالب معروف
گرديده و آن را شِعْبِ بنىهاشم نيز ناميدهاند و هم اكنون به شِعْبِ على شناخته مىشود. اين شِعْبِ در دهانه شمالى كوه ابوقبيس و بين اين كوه و خندمه قرار دارد. ولادت رسول خدا- ص- در همين مكان بوده و حدود سيصد متر با مسجدالحرام فاصله دارد. اينك تبديل به كتابخانه شده، و سپس در سال 1399 هجرى قمرى در طرح توسعه خيابان غزّه از بين رفته است. (1)
رفاعه رافع الطهطاوى نيز شِعْبِ ابىطالب را جايگاه محاصره شدگان دانسته، مىگويد: هاشميان همه به ابىطالب در شِعْبِ او پناه آوردند. (2)
ابراهيم رفعت پاشا مىنويسد: در طرف شرق منطقه قشاشيه، شِعْبِ على يا شِعْبِ بنىهاشم قرار دارد ... خانه خديجه بنت خويلد يا محل ولادت فاطمه- ع- دختر رسول اكرم- ص- نيز آنجاست. (3)
دارالمعرفه- بيروت
كوه ابوقبيس
يكى از مشهورترين كوههاى مكه، كوه ابوقبيس است. شِعْبِ على يا شِعْبِ ابىطالب از اين كوه آغاز و تا خندمه ادامه مىيابد. مىگويند: هنگامى كه سيلاب مسجدالحرام را فراگرفت، حجرالاسود را در اين كوه نهادند تا سالم بماند. جاى آن در شِعْبِ على، همانجايى بود كه زادگاه رسول خدا- ص- است.
برخى از شعاب مكّه
همانگونه كه قبلًا نيز اشاره شد در شمال شرقى مسجدالحرام سه شِعْبِ وجود دارد كه اسامى آنها عبارت است از:
1- شِعْبِ على يا شِعْبِ ابىطالب كه امروز آن را قشاشيه نيز مىنامند.
2- شِعْبِ بنىهاشم كه به آن غزّه نيز مىگويند.
3- شِعْبِ بنىعامر.
در اين سه منطقه از زمان جاهلى به اين طرف اجداد و نياكان پيامبر- ص- و سپس فرزندان عبدالمطلب و ابىطالب و بنىهاشم مىزيستهاند. (4)
بخشى از خانههاى نزديك به شِعْبِ على، و حتى قسمتى از خانه ابن يوسف متعلق به ابوطالب بوده است.
قسمتى ديگر از خانه ابن يوسف كه محل تولد پيامبر- ص- است و اطراف آن متعلق به عبداللَّه پدر پيامبر- ص- بوده است.
بخش ديگرى كه خانه خالصه كنيز آزاد كرده خيزران است متعلق به
عباس بوده است.
بخشى كه خانه طلوب كنيز آزاد كرده زبيده در آن قرار دارد متعلق به مقوم پسر عبدالمطلب بوده است. (1)
ازرقى مىنويسد: برخى از مردم مكه نيز مىگويند درهاى كه به آن دره ابن يوسف مىگويند همهاش متعلق به هاشم بن عبدمناف بوده است. همانان مىگويند: عبدالمطلب در زندگى خود همين كه نور چشمش كم شد (نابينا گرديد) سهم خود را ميان پسرانش تقسيم كرد و به اين جهت سهم عبداللَّه به پيامبر- ص- رسيد. خانهاى كه ميان صفا و مروه است ... و كنار خانهاى است كه در دست جعفر بن سليمان است. نيز متعلق به عباس بوده است.
ستون و نشانه رنگينى كه هر كس از مروه به صفا مىآيد از كنار آن سعى مىكند، كنار خانه عباس است. برخى هم پنداشتهاند كه اين خانه از آنِ هاشم بن عبد مناف بوده است. (2)
خانه ام هانى دختر ابوطالب نيز در كنار در گندم فروشها و كنار مناره است، كه در توسعه دوم مهدى عباسى- در سال 167 هجرى- ضميمه مسجدالحرام شده است. (3)
عقيل بن ابى طالب خانهاى را كه پيامبر در آن متولد شد، گرفت و تصرف كرد و معتب بن ابى لهب كه نزديكترين همسايه پيامبر- ص- بود خانه خديجه را تصرف كرد و بعدها به صدهزار درهم به معاويه فروخت. (4)
عباس بن عبدالمطلب نيز خانهاى بين صفا و مروه داشته است. (5)
فاصله خانه عباس بن عبدالمطلب تا مسجدالحرام كمى بيشتر از 36 ذرع بوده است. (6)
عبدالمطلب نيز نزديك چاه زمزم خانه داشته است، شِعْبِ و خانه ابن يوسف نيز از آنِ ابىطالب بوده است. (7)
احمد سباعى مىنويسد: در سوق الليل خانهاى است كه «مالاللَّه» ناميده مىشود و در آن به مريضها كمك كرده به آنها غذا مىدهند، نزديك اين خانه شِعْبِ ابن يوسف قرار دارد كه اينك شِعْبِ على ناميده مىشود و در آن خانههاى عبدالمطلب بن هاشم و ابى طالب و عباس ابن عبدالمطلب قرار دارد. (8)
مكةالمكرمه 1404 ه. ق.
خانه خديجه بنت خويلد مادر مؤمنان در مكه در كوچه معروف به كوچه «حجر» كه به آن «زفاق العطارين» (كوچه عطاران) نيز مىگويند قرار دارد. فاطمه- س- در همين خانه متولد شده، از اين رو به
مولد فاطمه- س- نيز معروف است.
ونيز آمدهاست: حضرتخديجه- س- در همان خانه وفات يافت و رسول خدا- ص- تا زمان هجرت در آن سكونت داشت، سپس عقيل ابن ابىطالب آن را گرفت و ...
آنگاه در اين مكان مسجدى ساختند كه فضاى سرپوشيده (رواق) هست كه در آن هفت طاق وجود دارد كه روى هشت ستون قرار گرفته است.
و در ميانه ديوارى كه سوى قبله قرار گرفته سه محراب است كه در دو طرف آن 26 سلسله (زنجيره) قرار دارد. در مقابل آن نيز چهار طاق بر 5 ستون هست كه بين اين دو رواق صحنى واقع شده و رواق دوم از رواق قبلى كوچكتر است؛ زيرا در نزديكى آن برخى از مكانهايى است كه مردم براى زيارت آن خانه، به آنجا مىآيند و آن سه مكان عبارتند از:
1- مكانى كه گفته مىشود محلّ ولادت حضرت فاطمه- س- است.
2- مكانى كه به آن «قبةالوحى» گفته مىشود و چسبيده به مكان ولادت حضرت فاطمه- س- است.
3- مكانى كه به آن «مختبى» گويند كه كنار قبةالوحى است [و آن جايى است كه رسول خدا- ص- مخفيانه مردم را به اسلام دعوت مىنمود] برخى نيز گفتهاند براى مصون ماندن از سنگپرانى مشركان، پيامبر- ص- در آنجا مخفى مىشد ... (1)
چاپ بيروت
كوتاه سخن آنكه:
ثانياً امكان زيستن و استفاده از ذخائر غذايى و امكانات موجود در خانهها وجود داشته است وگرنه چگونه ممكن است در يك منطقه خشك پر از سنگلاخ و بدون سايبان آنهم در آفتاب سوزان مكه، مدت سه سال دوام آورد و زنده ماند؟!.
ثالثاً: منطقهاى كه هم اينك قبرستان ابىطالب ناميده مىشود در دوره جاهلى نيز قبرستان بوده، و
1) شفاءالغرام، ج 1، ص 272- 273.
نمىتوان گفت رسول خدا- ص- به همراه ابىطالب و تعدادى زن و كودك، تمامى مناطق موجود در مكه را رها ساخته، به قبرستان پناه آورند!
رابعاً: حجون- همانگونه كه گذشت- خارج از مكّه بوده و اين با نقلهايى كه مىگويد: صداى ضجّه و شيون كودكان از بيرون شِعْبِ شنيده مىشد، سازگارى ندارد.
خامساً: در پارهاى نقلها آمده است كه گاهى شرايط به اندازهاى سخت مىشد كه محاصره شدگان بناچار از گياهان و برگ درختان براى رفع گرسنگى استفاده مىكردند. (1)
در حالىكه در قبرستان آن روز آنهم خارج از مكه گياه و درختى وجود نداشته، تا محاصره شدگان از آن استفاده نمايند.
سادساً: براساس آنچه ازرقى نقل كرده، معلوم مىشود حتى تا سال دهم هجرت (حَجّةالوداع) هنوز در منطقه حَجون كسى سكونت نداشته، و اين منطقه تا چند قرن، خارج از شهر مكه بوده است.
سابعاً: اين قسمت از مكّه، اساساً منطقه مسكونى نبوده، و خانه و كاشانهاى در آن وجود نداشته، به شكلى كه پس از چند سال رسول خدا- ص- براى توقف چند روزه در آن، از خيمه استفاده فرمودند.
ابوالواليد مىگويد: پيامبر- ص- پس از هجرت به مدينه، ديگر وارد خانههاى مكه نشدند و در سفرهاى مكه هرگاه طواف ايشان تمام مىشد به منطقه بالاى مكه مىرفتند و آنجا خيمههايى براى ايشان زده مىشد.
عطاء نيز مىگويد: آن حضرت در سفر حجةالوداع پيش از رفتن به عرفات و قبل از حركت از مكه همچنان در منطقه بالاى مكه بودند.
وى سپس مىافزايد كه: روز فتح مكه به پيامبر- ص- گفته شد آيا در منزل خودتان در مكه فرود نمىآييد؟
فرمودند مگر عقيل براى ما خانهاى باقى گذاشته است، به پيامبر- ص- گفته شد: در خانهاى ديگر غير از خانه خودتان منزل كنيد، نپذيرفته و فرمودند: در خانهها منزل نمىكنم و در همان بالاى مكه در حجون داخل خيمهاى بودند و از آنجا به مسجدالحرام مىآمدند، همچنين سعيد بن محمد بن جبير بن مطعم از قول پدربزرگش نقل مىكند كه گفته است پيامبر- ص- را در فتح مكه ديدم كه در حجون داخل خيمهاى زندگى مىكردند و براى هر نماز به مسجد
1) الغدير، ج 7، ص 363.
مىآمدند. (1)
از آنچه گذشت به خوبى روشن مىشود كه شعب ابىطالب در مكانى غير از قبرستان ابوطالب قرار داشته، و چنين اشتباهى از چه زمان و براساس چه دليل و مدركى رخ داده، معلوم نيست.
تنها كسى كه احتمال داده شِعْبِ ابى طالب در منطقه حجون قرار گرفته، حلبى است وى پس از بيان محل ولادت رسول خدا- ص- مىگويد:
آنچه در پيش آمده منافاتى با اينكه شِعْبِ ابى طالب كه خود از بنىهاشم بوده، در كنار حجون قرار داشته، ندارد؛ زيرا امكان دارد ابىطالب به تنهايى در اين شِعْبِ زندگى مىكرده است. واللَّه اعلم (2)
ليكن دليلى بر صحّت اين نقل وجود نداشته، و شايد از كلمه «والله اعلم» حلبى بتوان فهميد كه وى نيز به صحت آن اطمينان نداشته است.
بنابراين سير طبيعى جريان، بدين شكل بوده كه وقتى ابىطالب، بنىهاشم و بنوالمطلب از سوى دشمن در معرض خطر جدّى قرار مىگيرند براى ايجاد يك دژ محكم و جبهه قوى در برابر آنان، همگى اطراف ابىطالب كه چهرهاى سرشناس و انسانى نيرومند بوده گرد آمده و در يك مكان به نام شِعْبِ ابىطالب اجتماع كنند و با ايجاد پستهاى نگهبانى و استفاده از تاكتيكهاى مختلف به دفاع از خويش و شخص رسول اكرم- ص- بپردازند. و آنگاه كه محاصره خاتمه يافت بنىهاشم و بنومطلب از شِعْبِ خارج و به خانههاى خويش رفته و ديگر به شِعْبِ ابىطالب مراجعت ننمودند.
متون تاريخى مؤيد اين معناست و اين نكتهاى است كه برخى به آن توجه نداشتهاند.
پايان
عباسعلى براتى
موقعيت جغرافيايى
«محسّر» رود كوچكى است كه از سمتِ شرقى كوه «ثبير» بزرگ از سوى ثقبه سرازير مىشود و به «وادى عُرَنه» مىريزد. هنگامى كه از ميان منى و مزدلفه مىگذرد به صورت مرز و فاصلهاى ميان آن دو قرار مىگيرد و به سوى جنوب مىرود. آبِ سيل اين رودخانه قبل از اينكه به «عُرَنه» بريزد، از كنار چشمه حسينيه (عين الحسينيّه) مىگذرد و با سه رود كوچك در منطقه مَفاجر مخلوط مىشود و همگى يك رودخانه را تشكيل مىدهند. محلّ به هم پيوستن اين سه رودخانه، اكنون آباد شده و يكى از محلّات شهر مكّه
گرديده است. در محسّر، كشاورزى و آبادانى وجود ندارد، مردم بيشتر با آن قسمت از محسّر آشنا هستند كه در ميان مزدلفه و مِنى قرار دارد و حاجيان از آن مىگذرند، در اين قسمت، تابلوهايى وجود دارد كه حدود «محسّر» را نشان مىدهد. (1)
معناى لغوى
محسّر از ريشه «حَسَرَ» و معناى آن خسته شدن و از پا افتادن است. (2)
خداوند متعال در قرآن مىفرمايد: «... ينقلب إليك البصر خاسئاً و هو حسير» (الملك: 4)؛ «چشم، با خستگى به سوى تو باز مىگردد». (3)
علت نامگذارى آن به وادى محسّر آن است كه ابرهه و لشكرش با فيل براى نابودى كعبه آمدند، آنان وقتى به اين رودخانه رسيدند؛ از پاى در آمدند و از توان افتادند، و بنا به گفته قرآن، با سنگريزههاى «سجيل» از پاى افتادند. و ابرهه ياران خود را از پيروزى نا اميد ساخت و آنان به خاطر از دست رفتن پيروزى، حسرت خوردند. (4)
فيل ابرهه «محمود» نام داشت و هر چه وادار كردند، وارد منطقه حرم نشد و حتى به وادى محسر هم نرسيد، ولى هرگاه روى او را به سوى يمن باز مىگرداندند، با شتاب مىرفت.
نامهاى مختلف محسّر
وادى محسر چند نام ديگر نيز دارد به اين شرح:
1- وادى النار؛ كه مردم مكّه، آن را به اين نام مىخوانند. (5)
علت اين نامگذارى آن است كه مردى از اهل مكّه براى شكار به آنجا رفته بود كه آتشى از آسمان آمد و او را سوزانيد. (6)
محمد حسين هيكل بر طبق ديدگاه علمى- تجربى خود، اين نامگذارى را چنين توجيه مىكند كه: آتش بيمارى آبله در اين رودخانه، سپاهيان ابرهه را سوزانيد و آنان با حسرت به كشورشان بازگشتند (7)و اين بر خلاف ظاهر قرآن است.
2- مهلل، زيرا وقتى مردم به اين وادى مىرسند، شتاب مىگيرند. (8)
3- مهلهل؛ زيرا اين جايگاه نزد مردم مشهور است، و يا به همين دليل سابق. (9)
4- بطن محسّر. (10)
1) عاتق بن غيث بلادى، معجم معالم مكّه، ص 248، دار مكّه، مكّة المكرّمة، 1403 ه/ 1983؛ همو، أودية مكّة، ص 28، 86، 115، دار مكّه.
2) طريحى، مجمع البحرين، مادّه «حسر».
3) طبرسى، مجمع البيان، 10/ 323، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1379 ه.
4) عاتق بن غيث بلادى، اودية مكّة، ص 86، سبيتى، ملئ العيبة، 5/ 101، وفاسى، شفاء الغرام، 1/ 499، ابن اثير، النهاية فى غريب الحديث، مادّه «حبس»، عاتق بن غيث بلادى، أودية مكّة، ص 86؛ همو، فضائل مكّة و حرمة البيت الحرام، ص 197؛ ابن هشام، السيرة النبوية 1/ 44.
5) أزرقى، أخبار مكة، 2/ 93؛ فاسى، شفاء الغرام، 1/ 499؛ بلادى، معجم معالم مكّه، ص 249، سبيتى، ملئ العيبة بما جمع بطول الغيبة، 5/ 102.
6) سبيتى، ملئ العيبة، 5/ 102؛ ابن الصلاح، المقدّمة فى علوم الحديث، 44 أ، حلب، 1931 م، وصلة الناسك وصفة المناسك؛ سليمان الجمل، الحاشية على شرح المنهج، 2/ 463.
7) فى منزل الوحى، ص 285، ط 7، دارالمعارف، القاهره، بى تا.
8) أزرقى، اخبار مكّه، 2/ 93.
9) فاسى، شفاء الغرام، 1/ 499؛ ابن الصلاح، المقدّمة، 44 أ.
10) زبيدى، تاج العروس، 3/ 140، دار مكتبة الحياة، بيروت؛ الجوهرى، الصحاح، 2/ 630، منتهى الأرب، مادّه «حسر».
آيا «وادى محسّر» بخشى از «منى» است؟
از آنجا كه احكام فقهى خاصّى براى هريك از مزدلفه، مِنى و محسّر وجود دارد، لذا فقهاى گذشته، به بررسى حدود اين سرزمين و ديگر مشاعر مقدّسه پرداختهاند.
اكثريت قاطع نويسندگان و فقهاى اهل سنّت و شيعه، وادى محسّر را بيرون از منى و نيز بيرون از مزدلفه مىدانند و معتقدند اين سه منقطه به ترتيب و بدون فاصله پشت سر هم قرار دارند: «منى»، «محسر» و «مزدلفه»؛ مثلًا مىگويند: محسّر، بيرون از منى و چسبيده به آن است. (1)
42، ياقوت حموى، معجم البلدان، 5/ 62، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1399 ه/ 1979 م.
و يا مىنويسند: محسّر ميان منى و مزدلفه قرار گرفته است. و منى، ميان دو رودخانه قرار دارد كه يكى چسبيده به موضع «جمره عقبه» نزديك مكّه، و ديگرى محسّر است. (2)ابن قدامه فقيه حنبلى (م. 620 ه) مىنويسد: محسّر جزئى از منى نيست. (3)
شيخ يوسف بحرانى از علماى شيعه مىنويسد: محسر مرز منى است، بنا بر اين، خارج از آن حساب مىشود. (4)
حضرت آية اللَّه العظمى امام خمينى- قدس سره الشريف- مىنويسد: وادى محسّر، خارج از منى است. (5)
عدّهاى از نويسندگان سنّى و شيعه، با پيروى از برخى روايات، وادى محسّر را بخشى از منى دانستهاند.
محبّ طبرى آورده است: فضل بن عباس حديثى دارد كه مىرساند: محسّر از منى است. اين حديث در صحيحين آمده است. (6)
و صاحب مطالع مىنويسد: بخشى از محسّر داخل در منى و بخشى از آن در مزدلفه قرار دارد. (7)
721 ه، ملئ العيبة بما جمع بطول الغيبة، 5/ 101 پاورقى، دارالغرب الاسلامى، بيروت، 1408 ه/ 1988 م؛ البكرى، معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع، 4/ 1191 تحقيق مصطفى السقاء، بيروت، 1983 م، أزرقى، اخبار مكّة، 2/ 93.
شوكانى آورده است: محسّر بخشى از منى است. (8)
و از علماى شيعه، شهيد ثانى مىنويسد: وادى محسّر بخشى از منى است، بنابر اين واسطهاى ميان مشعر و منى، وجود ندارد. (9)
و نيز محقّق ثانى، شيخ على بن حسين كَرَكى (م. 940 ه) مىنويسد: محسّر (به كسر سين) جايى در منى است كه در صحاح نيز نام آن آمده است. (10)
احكام و آداب مُحسِّر
يكى از احكام وادى محسِّر آن است كه قبل از طلوع آفتاب نبايد از آن عبور كرد.
1) حربى، كتاب المناسك و أماكن طرق الحج و معالم الجزيرة، تحقيق حمد الجاسر، ص 506، دارليمامه، رياض، 1401 ه/ 1981 م؛ عاتق بن غيث بلادى، معجم معالم الحجاز، 8/ 40.
2) عاتق بن غيث بلادى، معجم الحجاز، 8/ 40، سبيتى ملئ العيبة، 5/ 101.
3) المغنى، 3/ 427 و 447.
4) الحدائق الناضرة، 17/ 4، ط 2، دارالاضواء، بيروت، 1405 ه/ 1985 م.
5) مناسك حج، ص 213، ط 4، شركت افست، تهران، 1407 ه.
6) الفاسى، شفاء الغرام، 1/ 498، ط 1، دارالكتاب العربى، بيروت 1405 ه/ 1985 م، به نقل از محب طبرى، القِرى؛ مسلم، صحيح. كتاب حج حديث 1282- 3/ 104، مؤسسة عزالدين، بيروت، 1407 ه/ 1987 م؛ ابن قدامه، المغنى، 3/ 444؛ شوكانى، نيل الاوطار، 5/ 62.
7) الفاسى، شفاء الغرام، 1/ 498 به نقل از صاحب مطالع، السبيتى، محمد بن عمر بن رشيد م.
8) نيل الأوطار، 5/ 62، دارالجيل، بيروت افست از روى چاپ دارالحديث- قاهره بىتا.
9) الروضة البهية فى شرح اللمعة الدمشقية، 1/ 234، چاپ اسلامية، تهران، بىتا كتاب حج، فصل خامس، فى الاحرام والوقوفين.
10) جامع المقاصد، 3/ 220، مؤسسة آل البيت، قم، 1408 ه؛ الجوهرى، صحاح اللغة، 2/ 630، دارالعلم للملايين، بيروت، 1376 ه/ 1956 م.
اين حكم، براى كسانى است كه در صبح روز عيد قربان، مىخواهند براى افاضه به منى، مشعر الحرام (مزدلفه) را به سوى منى ترك كنند. آنان مىتوانند تا نزديكى وادى محسّر بيايند و آنجا توقف كنند و با طلوع خورشيد وارد محسر شوند و از آن بگذرند و به منى بروند. (1)
مراجع كنونى شيعه نيز مىفرمايند: بايد قبل از طلوع آفتاب از وادى محسّر نگذرند. (2)
يكى ديگر از احكام ويژه محسّر آن است كه به هنگام عبور از آن، مستحب است انسان، با حالت دويدن، مسير را طى كند. و اين حكم، تقريباً در ميان همه مسلمين اجماعى است، زيرا پيامبر- ص- و صحابه نيز چنين مىكردهاند.
پيامبر- ص- وقتى به محسّر مىرسيد، با شتاب، مركب خود را مراند. (3)
عمر بن خطاب نيز وقتى به اين نقطه مىرسيد، چنين مىكرد و اين اشعار را مىخواند:
اليك تسعى قلقاً وزينها مخالفاً دين النصارى دينها
معترضا فى بطنها جنينها قد ذهب الشحم الذى يزينها
در حاليكه كمربندش مىجنبد به سوى تو مىآيد و دين او با دين نصارى مخالف است فرزند خود را در شكم، جاى داده است و پيه و چربى كه زينت بخش او بود، از دست داده است
عبداللَّه بن عمر نيز هنگامى كه به ميان اين وادى مىرسيد همين كار را مىكرد، و تاكنون نيز مردم چنين مىكنند. (4)ائمه أربعه اهل سنت، درباره استحباب دويدن در اين وادى اتفاق نظر دارند. (5)در منابع شيعه نيز رواياتى درباره استحباب دويدن در محسّر آمده است. (6)
استحباب دويدن به قدرى مؤكد است كه در روايتى آمده است كه امام صادق- ع- به كسى كه دويدن در آنجا را فراموش كرده بود؛ سفارش فرمود كه از مكّه بازگردد و دوباره در آنجا بدود، و اگر جاىِ محسّر را نمىداند؛ از مردم بپرسد. (7)
دعايى نيز براى هنگام دويدن در محسر رسيده است كه متن آن چنين است:
«الّلهم سلّم عهدى واقبل توبتى و أجب دعوتى و اخلفنى فيمن تركت بعدى».
اين دعا از رسول خدا- ص- روايت مىشود و مقدار دويدن در محسر، صدگام
1) ابن حمزه، وسيله الينابيع الفقهيه 8/ 441؛ ابن زهره، الغنية الينابع الفقهيه، 8/ 410؛ شيخ مفيد، المقنعة، ص 417، مؤسسة النشر الاسلامى، قم، 1410 ه؛ شيخ طوسى، المبسوط، 1/ 368، المكتبة المرتضوية. المطبعة الحيدرية، تهران، 1387؛ محقق حلى، الشرائع، 1/ 258، دار الاضواء، بيروت، 1403 ه/ 1983 م. محقق كركى، جامع المقاصد، 3/ 220 شهيد ثانى، اللمعة الدمشقية، 2/ 272، دارالعالم الاسلامى، بيروت، باشراف السيد محمد كلانتر.
2) على افتخارى، آراء المراجع فى الحج، ص 338، دارالقرآن الكريم، قم 1412 ه/ 1371 ه
3) عاتق بن غيث بلادى، معجم معالم مكّة، ص 249؛ همو، معجم معالم الحجاز، 8/ 41 به نقل از جابر بن عبداللَّه انصارى؛ فاسى، شفاء الغرام، 2/ 93؛ البكرى، المعجم، 4/ 119، به نقل از نووى، الايضاح و المحب الطبرى، القرى و المطالع؛ الأزرقى، اخبار مكّة 2/ 93.
4) همه مصادر فوق.
5) فاسى، شفاء الغرام، 1/ 499؛ أزرقى، اخبار مكة، 2/ 189- 190.
6) الحرّ العاملى، وسائل الشيعة، 10/ 46، دار احياء التراث العربى، بيروت، به نقل از تهذيب و من لايحضره الفقيه، كافى و مستدرك الوسائل، 10/ 54، به نقل از دعائم الاسلام و فقه الرضا والهداية؛ شهيد ثانى، الروضة البهيّة كتاب الحج، اعمال الوقوفين.
7) وسائل الشيعه، 10/ 46، حديث 1 و 2 و 3، از باب 13، از ابواب وقوف به مشعر، نجفى، جواهر الكلام، 19/ 102.
است. (1)
در منابع اهل سنّت آمده است كه توقف در اين منطقه مكروه، و وقوف در آن ممنوع است، و شايد علّت، آن باشد كه اينجا مكان نزول عذاب است، بنابر اين، بايد از عذاب خدا، به خود او پناه برد، و زودتر آن مكان را ترك كرد. برخى گفتهاند: اين وادى جايگاه شياطين است. (2)و برخى گفتهاند كه اين سرزمين موقف مسيحيان، به هنگام حج بوده است. (3)
آيا قربانى كردن در وادى محسّر، درست است؟
فتواى مراجع كنونى شيعه آن است كه قربانى بايد در منى باشد، و در وادى محسّر، نيز قربانى، صحيح است و اگر عسر و حرجى در كار باشد، ذبح و قربانى در خارج از منى نيز اشكالى ندارد. (4)
در روايات شيعه آمده است كه: امام صادق- ع- فرمود: هدى واجب را فقط در منى و هدى غير واجب را در مكه و يا منى مىتوان انجام داد. (5)
در روايت ديگر آمده است: معاوية بن عمار گفت: به امام صادق- ع- گفتم: مردم تعجب كردند كه شما قربانى خود را در منزل خود، در مكّه كشتيد. فرمود: سراسر مكّه، قربانگاه است. (6)كه تفسير و تأويل آن، همان روايت قبلى است.
از نظر اهل سنّت، قربانى كردن در تمام درّههاى مكّه، درست است. و روايات آنها نيز در اين باره دو دسته است، كه برخى از آنها به جواز قربانى در همه جاى مكّه اشاره مىكند:
در روايتى از جابر بن عبداللَّه انصارى از رسول خدا روايت شده است كه فرمود: «... سراسر منى، قربانگاه است، و همه درههاى مكّه راهِ عبور و قربانگاه است». (7)
در روايا ديگر آمده است: عبداللَّه بن عباس در مكه نيز قربانى مىكرد، ولى عبداللَّه بن عمر، در مكه قربانى نمىكرد، و فقط در منى، ذبيحه خود را مىكشت. (8)
ولى روايات ديگرى نيز دارند كه ظاهر آنها فقط جواز قربانى در منى است مانند حديث زير:
ابو رافع مىگويد: پيامبر- ص- فرمود: سراسر منى قربانگاه است. (9)
و جابر بن عبداللَّه انصارى مىگويد: من در اينجا عرفه توقف كردم، ولى سراسر
1) وسائل الشيعة 10/ 47، حديث 1 و 2، از باب 14، از ابواب وقوف به مشعر؛ النجفى، جواهر الكلام، 19/ 102.
2) فاسى، شفاء الغرام، 1/ 500.
3) نى بيدى، تاج العروس، 3/ 140.
4) على افتخارى گلپايگانى، آراء المراجع فى الحج، ص 358، دارالقرآن الكريم، قم، 1412 ه/ 1371 ش.
5) شيخ طوسى، الاستبصار، 2/ 263، دارالكتب الاسلامية، تهران، 1390 ه.
6) همان، والتهذيب، 1/ 502؛ الكافى، 1/ 299.
7) بيهقى، السنن الكبرى، 5/ 122، دارالفكر، بيروت.
8) همان.
9) همان.
عرفه، موقف است. و در اينجاى مزدلفه توقف كردم ولى سراسر آن موقف است، و در اينجاى منى قربانى كردم ولى سراسر آن قربانگاه است. (1)
احكام ديگر وادى محسّر
مسلم آورده است: پيامبر- ص- وقتى به محسر- كه بخشى از منى است- رسيد، به اصحاب فرمود: سنگريزههايى (به اندازه دانه باقلا) براى رمى جمرات، جمع كنيد. (2)
توقف در وادى محسّر جز در صورت ضرورت جايز نيست، (3)زيرا نصارى و مسيحيان در آنجا توقف مىكردند، و مأموريم با آنها مخالفت كنيم. (4)
مستحب است در حال عبور از وادى محسر پيوسته تلبيه بگويد. (5)
مستحب است دويدن در وادى محسر را به مقدار پرتاب يك سنگ ادامه دهد.
مساحت وادى محسّر
طول محسر، 3812 متر است. نقطه پايان آن، مأزمين (دو كوهى كه در مسير حجّاج از مزدلفه به منى قرار دارد) است. بخش وسيع و گسترده محسّر، مزدلفه ناميده مىشود، و 2548 متر طول دارد و از مشعر الحرام يا منطقه «قُزَح» كه حاجيان، صبح روز عيد براى دعا نزد آن مىايستند؛ آغاز مىشود و علامت آن دو ديوار است يكى از راست و ديگرى از چپ.
اين رودخانه (محسّر) در پايان سرزمين مزدلفه، باريك مىشود و عرض آن به 50 متر مىرسد و تا مسافتى در حدود 4372 متر يعنى تا «العلمين» كه مرز حرم از سمت عرفه است؛ امتداد پيدا مىكند. اين دو ساختمان، مانند دو ساختمان موجود در مشعر (ستون سنگى) ولى كوچكتر هستند و فاصله ميان آندو، 100 متر است. اينجا رودخانه را «مأزَمين»، يا «طريق المأزمين» يا تنگه ميان مزدلفه و عرفه مىنامند. زيرا دو كوهى كه در دو طرف آن است «مأزمين» نام دارند، و «مأزم» به معناى راه باريك ميان دو كوه است. (6)
فاصله ميان جمره عقبه تا وادى محسر (طول منى): 3528 متر.
پايان وادى محسر تا آغاز مأزمين (طول مزدلفه): 3812 متر.
آغاز مأزمين تا نقطه العين، مرز حرم (طول مأزمين): 4372 متر. (7)
1) همان، 5/ 239.
2) مسلم، صحيح، كتاب حج، حديث 268 شماره مسلسل حديث 1281، ج 3، ص 104، ط 1، مؤسسة عزالدين، 1407 ه/ 1987 م؛ النسائى، السنن، 5/ 258؛ عاتق بن غيث بلادى، فضائل مكه و حرمة البيت الحرام، ص 169، دارمكّة، مكّة المكرمة، 1410 ه/ 1985 م.
3) عاتق بن غيث بلادى، اودية مكّة، ص 86، دار مكّة، مكّة المكرمة، 1405 ه/ 1985 م.
4) سليمان الجمل، الحاشية على شرح المنهج، 2/ 463، دارالفكر، بيروت، بىتا.
5) ابن قدامة، المغنى، 3/ 444.
6) ابراهيم رفعت پاشا، مرآة الحرمين، ج 1، ص 339- 341، المطبعة العلمية، قم، افست از روى ط 2، مطبعة دارالكتب المصرية، القاهرة 1344 ه/ 1925 م.
7) همان، 341.
در اينجا براى آشنايى بيشتر با موقعيت جغرافيايى محسّر توجه شما را به اين نقشه جلب مىكنيم:
احمد محمد صالح
ترجمه و تحقيق: احمد زمانى
مدينه منوره و مسجدالنبى
سال سيزدهم بعثت بود كه حدود 75 نفر از انصار در عقبه منى با رسول خدا- صلىاللَّه عليه و آله و سلم- بيعت نموده (1)و سپس به مدينه منوّره بازگشتند. نزديك به سه ماه از اين قضيه تاريخى گذشته بود كه آنان و گروهى ديگر از مهاجران بسيارى از روزها، صبحگاهان به خارج مدينه مىآمدند و در انتظار آن حضرت مىنشستند، سرانجام روز دوشنبه 18 ربيعالاوّل فرا رسيد، طبق معمول بامداد آن روز نيز به خارج مدينه رهسپار شدند و در آنجا تا نزديكىهاى ظهر، چشم به راه نشستند امّا خبرى نشد. تا اينكه ظهر آن روز رسول گرامى اسلام از طريق ذوالحليفه وارد مدينه شدند و خبر به مردم مدينه رسيد، زن و مرد، كوچك و بزرگ در نزديكى مسجد قبا به استقبال آن حضرت شتافتند، همگى در نهايت خرسندى و شادمانى به يكديگر تبريك مىگفتند و اين شعر را با همديگر مىخواندند:
طَلَع البَدْرُ عَلَيْنا مِنْ ثَنيّات الوداع (2)وَجَبَ الشكُر علينا ما دَعالِلّهِ داعٍ (3)
در آن هنگام ابوبكر جهت عرض خيرمقدم، خدمت رسول خدا- صلىاللَّه عليه و آله و سلم- آمده، گفت: مردم مدينه مشتاقانه منتظر قدوم شمايند. پيامبر- ص- فرمود در انتظار برادرم علىّ بن ابى طالب- عليهالسلام- هستم.
آن حضرت 15 روز در قبا توقف كرد تا على- عليهالسلام- به همراه همسرش فاطمه زهرا- سلاماللَّه عليها- به آن حضرت ملحق شدند. در اين مدت، مسجد قبا را تأسيس كرد و در ضمن خانههاى مدينه از بت و بتپرستى پاكسازى گشت، (4)سپس رسول خدا- ص- سوار بر مركب عازم ناحيه بالاى مدينه منطقه بنوعمرو بن عوف شده و در آنجا
1) دكتر محمد ابراهيم آيتى، تاريخ پيامبر اسلام، ص 172،- آنان 73 نفر مرد و 2 نفر زن به نامهاى: امّ عماره و امّ منيع، از انصار بودند- به نقل از «الطبقات الكبرى»، ج 1، ص 221.
2) ثنيّةالوداع: كوههاى مشرف مدينه منوره است كه در مسير مكّه واقع شده. مردم مدينه مسافران را تا آنجا مشايعت مىكردند.
3) ترجمه شعر: آشكار شد بر ما ماه شب چهارده از كوههاى ورودى شهر، واجب است بر ما حمد و ثناى الهى، مادامى كه ثناگويى دارد.
4) كامل بن اثير، ج 2، ص 107.
مسكن اختيار نمود. (1)
سيره ابن هشام، ج 2، ص 140- تاريخ طبرى، ج 2، ص 116.
انس بن مالك گويد:رسول خدا- ص- به همراه بعضى، چهارده شب در آنجا اقامت گزيدند، در اين ايّام بود كه به دنبال گروهى از قبيله بنىنجار فرستادند و آنان را به نزد خود فراخواندند آنها هم بلافاصله با شمشيرهاى برهنه به اقامتگاه آن حضرت آمده، در خدمتشان حضور يافتند. انس ادامه مىدهد: رسول خدا- ص- را ديدم سوار بر مركب و ابوبكر با گروهى از بنى نجار در كنارش ايستاده و به سوى قبيله بنىنجار حركت كردند تا به خانه ابو ايّوب انصارى- ره- رسيدند، (2)حضرت بعد از نزول اجلال اين آيه شريفه را خواندند:
«ربّ انزلنى منزلًا مباركاً و أنت خير المنزلين». (3)
ابن اسحاق مىگويد: رسول خدا- ص- در خانه ابوايّوب انصارى بود تا مسجد و خانهاش ساخته شد و سپس به خانه خود در جوار مسجد منتقل گرديد. (4)
كوشش رسول خدا- ص- جهت ساختن مسجدالنبى- ص-
رسول خدا- صلىاللَّه عليه و آله و سلم- خطاب به گروهى از بنىنجار فرمودند:
اين مكان را بهمراه آنچه دارد ارزش يابى و قيمتگذارى كنيد تا جهت بناى مسجد خريدارى شود، بنىنجار گفتند: به خدا قسم چيزى نخواهيم گرفت؛ زيرا شما زمين را براى خدا مىخواهيد. در آن زمين نخل خرما، قبر عدّهاى از مشركين و ساختمان مخروبهاى وجود داشت كه به همين جهت در اطراف آن ديوارى كشيده شده بود. بعد از جلب رضايت قبيله بنىنجار، پيامبر عظيمالشأن دستور داد: درختها را قطع كردند و قبرها را بهمراه ساختمان مخروبه صاف و هموار نمودند، و براى ساختن مسجد آماده ساختند.
سخن نزديكتر به واقع اينكه: رسول خدا- ص- أسعد بن زراره (5)را نزد خود خواسته و فرمودند: زمين متصل به مسجدى را كه در آن نماز مىخوانيم بخريد تا مسجد مناسبى را بنا كنيم. أسعد بن زراره عرض كرد: اى رسول خدا! اين سرزمين متعلق به دو يتيم به نام «سهل» و «سهيل» فرزندان رافع بن عمر و بن نجّار، است كه مسئوليت و سرپرستى آن دو، به عهده من است و شما مىتوانيد در اين زمين مسجد را بنا كنيد. رسول خدا- ص- فرمودند: «حتماً بايد قيمت زمين را بگيريد». لذا پس از ارزشيابى قيمت زمين را به يتيمان پرداخت نمودند (6)و سپس آن را تصرف كردند. (7)
پيامبر گرامى اسلام- ص- به همراه ديگر اصحاب- كه در بنا و ساختن مسجد دست اندركار بودند- ابتدا پايههاى مسجد را از سنگ چيده، سپس ديوارهاى آن را با
1) بحارالانوار، ج 19، ص 106- روايتى ديگر از ابن اسحاق: رسول خدا- ص- تصميم گرفت داخل مدينه شود بر شتر خود سوار شد و بهمراه بعضى از صحابه براه افتادند، در ميان كوچههاى مدينه به خانه هريك از انصار مىرسيد جلوى ناقه او را مىگرفتند و مىگفتند: اى رسول خدا! قبيله ما با آنچه به همراه دارد، در خدمت شما است به خانه ما داخل شويد و ما را مفتخر سازيد. رسول خدا- ص- مىفرمود: «جلوى ناقه را رها كنيد همانا او مأمور است» افسار شتر را بر روى گردنش نهادند. آمد تا در ميان قبيله بنى نجّار جلوى خانه «ابوايّوب انصارى» و محلّ مسجد فعلى «مِرْبد» زانو به زمين زد، رسول خدا پياده شد، و اين افتخار نصيب ابوايوب گرديد.
2) سنن ابى داود، ج 1، ص 123.
3) سوره مؤمنون: 21.
4) سيره ابن هشام، ج 2، ص 143- فى منزل الوحي، چاپ هفتم، دارالمعارف، ص 449.
5) اسعد بن زراره از بزرگان قبيله بنى نجار بود، او با عدهاى ديگر از مسلمانان در آنجا نماز مىگزارد، رسول خدا در ابتداى هجرت با آنان در اطاق كوچكى نماز اقامه مىنمودند زيرا «ابن امّ مكتوم» كه از سوى آن حضرت به مدينه آمده بود عدّهاى را با احكام اسلام آشنا نمود.
6) 10 دينار پرداخته شد «زادالمعاد، ابن القيم الجوزى، ج 2، ص 56».
7) في منزل الوحى، 449.
خشتهاى خامى كه مسلمانان طبق دستور آن حضرت فراهم كرده بودند، ساختند، ستونهايش را از تنههاى درخت خرما قرار داده بودند و قسمتى از سقفش را با شاخههاى نخل خرما پوشاندند و بخش زيادى از سقف آن بدون پوشش ماند. (1)
نورالدين سمهودى نقل مىكند كه پيامبر اكرم- ص- هنگام ساختن مسجد چنين زمزمه مىكرد:
اللّهم لاخير الّا خير الآخرة فارحم الأنصار و المهاجرة (2)
پروردگارا در مقابل خوبيهاى جهان آخرت خوبى وجود ندارد- پس رحمت بفرست بر انصار و مهاجرين.
و نيز گفته است كه اميرالمؤمنين على- عليهالسلام- با مهاجرين و انصار در كنار رسول خدا- ص- مشغول كار بود و اين رجز را مىخواند:
لايستوى من يعمر المساجد يدأب فيها قائماً و قاعد
و من يرى عن الغبار حائذاً (3)
مساوى نيست كسى كه در ساختن مساجد مشاركت دارد و- در حال ايستاده و نشسته- تلاش مىكند
با كسى كه سعى مىكند غبار بر لباسش ننشيند
وضعيت هندسى ساختمان مسجد النبى در آن روز بدين صورت بود كه: مقدار سه ذراع (4)از ديوار به وسيله سنگ و بقيه آن با خشت خام بنا گرديد، و چنانكه گفته شد:
سقف مسجد از شاخههاى نخل خرما بود و اين شاخهها بگونهاى به همديگر چسبيده و در كنار هم چيده شده بود كه آفتاب به داخل نفوذ نمىكرد. وليكن چنان نبود كه از نفوذ آب باران جلوگيرى كند، لذا بعد از مدتى، وقتى باران باريدن گرفت آب به داخل مسجد چكّه كرد، و براى مسلمانان مشكلاتى را بوجود آورد كه بناچار سقف را گِلكارى نمودند.
مراغى از ابن نجار نقل مىكند: از رسول خدا- صلىاللَّه عليه و آله و سلم- در مورد كيفيّت و چگونگى ساختمان مسجد سئوال كردند، فرمود:
«عريشى كعريش موسى، خشيبات، والأمر أعجل من ذلك».
«مسجد من سايبانى همانند سايبان موسى- عليهالسلام- است كه چوبهايى بهمراه داشت، (او سپس فرمود:) مرگ و اجل با سرعت تمام به سراغ انسان خواهد آمد». (5)
دورانى از عمر مسجد نگذشته بود كه ياران پيامبر اكرم- ص- پيشنهاد كردند مسجد را گسترش دهند و گفتند چنانچه آن حضرت موافق باشند ساختمانى محكمتر بسازند، كه رسول خدا- ص- همان جواب را تكرار فرمودند. (6)
ارتفاع و بلندى ديوار مسجد به اندازه قد يك نفر مىشد، (7)هنگامى كه خورشيد بالا مىآمد، طول سايه ديوار به اندازه يك ذراع (دو قدم) مىشد و نماز ظهر توسط مسلمانان اقامه مىگرديد و آنگاه كه به دو ذراع مىرسيد نماز عصر مىخواندند. نماز رسول خدا و مسلمانان به سوى بيتالمقدس برگزار مىشد زيرا از قبله مسجدالنبى از ابتداى تأسيس تا
1) ابن كثير، البدايه و النهاية، ج 3، ص 214. نهايةالأدب، جزء 16، ص 344.
2) ترجمه شعر:
3) دكتر محمد ابراهيم آيتى، تاريخ پيامبر اسلام، ص 211- وفاءالوفا باخبار دارالمصطفى، ج 1، ص 329. سيره ابن هشام، ج 2، ص 142. ابن هشام مىگويد: از بسيارى از اهل شعر پرسيدم گفتند على بن ابى طالب- ع- را خوانده وليكن معلوم نيست قائل و گوينده چه كسى است؟ آن حضرت يا ديگرى، ترجمه رجز:
4) در ذرع هاشمى 33/ 49 سانتىمتر بوده است.
5) الحاوى للفتاوى للسيوطي، ج 2، ص 76. منزل الوحى، ص 450.
6) دلائل النبوة بيهقى، ج 1، فصل مسجدالرسول. زادالمعاد، ج 2، ص 56.
7) و گفته شده يك وجب از قد يك انسان بيشتر بوده است.
مدت يكسال و أندى به سوى بيتالمقدس بود، همانطورى كه رسول اكرم- صلىاللَّه عليه و آله و سلم- قبل از هجرت در مكّه به سوى بيتالمقدس نماز مىگزارد.
مساحت مسجدالنبى- ص- در اولين مرحله
استاد محمد حسين هيكل مىنويسد: (1)مساحت مسجدالنبى در اولين مرحله عبارت است از 35 متر طول و 30 متر عرض كه در مجموع چنين مىشود: 1050/ 30* 35 در اين مرحله، بخشى از مسجد جهت سكونت فقرا اختصاص داده شد، آنان مورد توجه رسول خدا- ص- بودند، و مسلمانان ديگر براى آنان غذا مىآوردند، آنها در وقت نماز اولين صف را تشكيل مىدادند و در ميدان جهاد از پيشتازان بودند. اينان بعد از مدتى به «اصحاب صفّه» (2)معروف شدند.
جايگاه اصحاب صُفَّه تا امروز همچنان باقى است كه سادات و اشراف و بزرگان در اين مكان مىنشينند و عبادت مىكنند.
نداى اذان از مسجدالنبى- ص-
پس از سپرى شدن كارهاى ساختمانى مسجد، نداى ملكوتى اذان توسط وحى مقرر و اعلام گرديد، و وقت نمازها بوسيله اذان معلوم مىشد.
يعقوبى مىنويسد: دوران آغاز و صدر اسلام مؤذّن مسجدالنبى «بلال حبشى» بود و گاهى نيز «ابن ام مكتوم» اذان مىگفت، بدين صورت كه هركدام زودتر در نماز حضور پيدا مىكردند اذان را او و اقامه را ديگرى مىگفت. (3)
تغيير و تعيين قبله مسجدالنبى- ص- توسط پيامبر- ص-
سال دوّم هجرت- نيمه ماه رجب، بعد از غزوه بدر اولى بود كه- خداى سبحان اراده كرد تا قبلهگاه مسلمانان را از جانب بيتالمقدس به سوى كعبه تغيير دهد. (4)اينجا بود كه اين آيه را به رسول خدا ناز نمود:
«قد نرى تقلب وجهك فى السماء فلنولينك قبلة ترضيها فولّ وجهك شطر المسجد الحرام، و حيث ماكنتم فولوا وجوهكم شطره ...». (5)
«ما صورت تو را كه به سوى آسمان نگاه مىكنى- و در انتظار فرمان ما براى تعيين قبله نهايى
1) صفَّة: بضم «صاد» و تشديد «فاء» بر وزن ضُلَّةْ، سكوئى است بزرگ به شكل مربع مستطيل كه در جهت شمالى مقبره رسول خدا- س- واقع شده و حدود 30 سانتىمتر از سطح زمين مسجد بلندتر است. وفاءالوفاء، ج 2، ص 453.
2) سيره ابن هشام، ج 2، ص 156. تاريخ پيامبر اسلام، ص 212.
3) في منزل الوحي، ص 451.
4) دكتر محمد ابراهيم آيتى: تاريخ پيامبر اسلام، ص 218- ابن اسحاق مىگويد: 18 ماه پس از هجرت در ماه شعبان قبله تغيير يافت.- سيره حلبى، ج 2، ص 257- بحارالانوار، ج 19، ص 199 حديث 2: نقل مىكند: معاوية بن عمار از امام صادق- عليهالسلام- سؤال كرد؟ چه زمانى رسولاللَّه- ص- از بيتالمقدس به كعبه منصرف شد. امام صادق- ع- فرمودند: «بعد از برگشت از غزوه بدر».
5) بقره: 144.
هستى- مىبينيم و اكنون تو را به سوى قبلهاى كه از آن خشنود باشى بازمىگردانيم، پس روى خود را به جانب مسجدالحرام كن، و در هركجا بوديد صورت خود را به جانب آن گردانيد».
رسول گرامى اسلام پس از 17 ماه نماز به جانب بيتالمقدس، وقتى خواست قبله مسجدالنبى را تغيير دهد به گروهى از اصحاب خود دستور داد در زواياى مسجد بايستند تا جهت قبله را به سوى مسجدالحرام مشخص كند. در اين هنگام جبرائيل نازل شد و با قدرت الهى تمام موانعى را كه جلو چشم رسولاللَّه- صلىاللَّه عليه و آله و سلم- قرار داشت برطرف ساخت، و سپس عرض كرد: اى رسول خدا! قبله را در جاى خود قرار ده- پيامبر- ص- با ديدن كعبه معظّمه، قبله را در مسجد خود بدان سو تأسيس نمود بطورىكه قبله مسجد در مقابل ناودان كعبه واقع شد. آنگاه جبرائيل عرض كرد: درست قبله در جاى خود قرار دارد.
بعد از پايان يافتن قبله مسجد، جبرائيل با اذن خداوند- متعال- هرآنچه در مقابل چشم رسول خدا- ص- جهت ديدن كعبه معظّمه محو شده بود به جاى خود برگرداند.
بدين ترتيب درب جنوبى مسجد بسته شد و قبله و محراب در جاى آن قرار گرفت كه روبروى ناودان كعبه واقع شده است. (1)
بازسازى و گسترش مسجدالنبى- ص- به دست مبارك رسول خدا- ص-
6 سال از ساختن بناى مسجدالنبى گذشت. در سال هفتم هجرى غزوه «خيبر» پيش آمد، رسول گرامى اسلام به همراه مسلمانان در نبرد با يهود در قلعههاى خيبر به پيروزى رسيدند، پس از آن مدينه منوره يكپارچه در اختيار رسول خدا- ص- قرار گرفت و هر روز بر جمعيت مسلمانان افزوده مىشد و عدهاى بدانجا هجرت مىكردند. به همين جهت اصحاب و ياران پيامبر- ص- پيشنهاد بازسازى و توسعه مسجد را نمودند، حضرت با طرح آنان موافقت نمود، كه به فرمايش امام صادق- عليهالسلام-: رسول خدا- ص- در مرتبه دوّم، مسجد را توسعه دادند و آن را از ناحيه طول و عرض- هر كدام- به 100 ذرع رسانيدند. (2)
متر 33/ 49/ 100 ذرع- مساحت مسجدالنبى، مترمربّع 2433/ 33/ 49* 33/ 49
در اين مرحله شكل و چهار چوبه مسجد تغيير كرد؛ يعنى طول هر ضلع به صد متر رسيد و بصورت مربّع درآمد. و در روايت ديگر آمده است: كه به صورت مربعى درآمد كه هر ضلع آن 50 متر شد. البته شكل اصلى آن تغييرى نكرد، زيرا در مرحله اوّل كه از سنگ و خشت خام و تنه درخت خرما و شاخههاى آن تشكيل شده بود در مرحله بعد نيز از همين مواد و وسائل استفاده شد، ليكن نحوه چيدن ديوارها تغيير كرد بدين نحو: كه خشتها را بصورت جفت دركنار يكديگر و سپس هر دو را مخالف دوتاى ديگر- عمودى و افقى- قرار دادند. (3)
مراغى از ابن زباله نقل مىكند كه: رسول خدا- صلىاللَّه عليه و آله و سلم- تصميم بر آن داشت كه در قسمت قبله مقدارى به مسجد اضافه كند، كه با رحلتش، اين تصميم عملى نگرديد. وى در استدلال براى سخن خود مىگويد: زيرا روزى رسول خدا- ص- در محل اقامه نماز خود ايستاده بود كه با دست مباركش اشاره به ديوار سمت قبله نموده و فرمود:
«لوزدنا في مسجدنا» از اين جمله چنين برمىآيد، كه حضرت آرزو مىكرد مسجد را از جانب قبله توسعه دهد.
توسعه مسجدالنبى- ص- در سال شانزدهم هجرى
عمر بن خطاب در زمان خلافت خود (در سال 16 هجرى) درصدد برآمد كه مسجدالنبى را از طرف قبله توسعه دهد، از اين رو تصميم گرفت خانه عباس بن عبدالمطلب را كه در سمت قبله مسجد واقع شده بود خريده، به همراه خانه خودش به مسجد ضميمه نمايد كه عباس در آن روزها با فروش خانهاش موافقت نكرد. ليكن پس از مدتى خودش آن را به مسلمانان هديه نمود و خانه او و قسمتى از خانه جعفر بن ابى طالب در توسعه، جزء مسجدالنبى شد. (1)
محمد حسين هيكل، في منزل الوحى، ص 453- سيد محمد باقر نجفى، مدينه شناسى، ج 1 ص 36 به نقل از «تاريخ ابن عساكر».
و در اين هنگام ستونهاى چهارگوشه آن در كنار خانه مروان بن حكم قرار گرفت و در نتيجه، از قسمت جنوبى 5 متر به مسجد اضافه شد كه محلّ محراب به جلوتر منتقل گرديد.همچنين از قسمت غربى 5 متر و در قسمت شمالى 15 متر توسعه يافت. و از آنجا كه خانه همسران رسول خدا- ص- در بخش شرقى مسجدالنبى قرار گرفته بود و بعد از رحلت آن حضرت همچنان در آنجا زندگى مىكردند، و از همه مهمتر مدفن مبارك پيامبر- ص- و از سويى قبر ابى بكر در آن قسمت در منزل عايشه واقع بود، در قسمت شرقى مسجدالنبى تغيير حاصل نشده و همچنان باقى ماند. در اين مرحله از توسعه، خانه ابوبكر كه در ناحيه غربى بود، در داخل مسجدالنبى قرار گرفت.
گفته شده: كه حفصه دختر عمر خانه ابوبكر را- كه در ضلع غربى بوده، و وى در زمان زندگيش نيازمند گشته بود- به/ 4000 درهم خريد كه در دو مرحله (مقدارى در زمان عمر و باقيمانده آن در زمان عثمان) ملحق به مسجدالنبى گرديد. (2)
با همه اين تغيير و تحول، در ساختمان مسجدالنبى تغيير زيادى حاصل نشد؛ زيرا پايهها همانند سابق سنگچين و قسمت بالاى ديوار با خشت خام چيده شد. ستونهاى مسجد از تنه نخل خرما و سقف آن از شاخههاى نخل بود. فقط جهت استحكام از پايههاى بيشترى استفاده گرديد. و تعداد دربهاى ورودى آن به 6 عدد رسيد.
بازسازى مسجدالنبى- ص- در زمان خلافت عثمان- مرحله چهارم-
در سال 24 هجرى كه عثمان به خلافت رسيد، مردم پيشنهاد توسعه مسجدالنبى را به او دادند و در اين زمينه با او صحبت كردند و از كمبود جا در مسجد شكوه نمودند. در پى آن اظهار ناراحتىها، عثمان با بزرگان از اصحاب، مشورت كرد، كه آنان جهت تخريب و بازسازى مسجد اتفاق نمودند، آنگاه عثمان مردم را دعوت نمود و بر فراز منبر رفت، بعد از حمد و ثناى الهى چنين اظهار نمود: «اى مردم تصميم گرفتهام، مسجدالنبى را خراب كنم و آن را توسعه دهم، شنيدم رسول خدا- ص- فرمود: هركس مسجدى را براى خدا بسازد، خداوند- منّان- در بهشت خانهاى براى او بنا خواهد نمود. (1)
«عمر بن خطاب» قبل از من اين مسجد را توسعه داد، وليكن امروز براى اين جمعيت مكان بيشترى لازم است. من با خبرگان از اصحاب رسول خدا- ص- مشورت كردم، همه آنها بر خرابى و بازسازى و توسعه مسجدالنبى اتّفاق نمودند. (2)
مردم سخنان عثمان را تأييد و تحسين كردند و براى او دعا نمودند. بنابراين عثمان مسجدالنبى را تخريب كرده، در ضلع جنوبى و غربى، هركدام 5 متر اضافه نمود مانند آنچه در زمان عمر انجام گرفته بود. گرچه در ضلع شمالى، مقدار توسعه از زمان عمر كمتر شد وليكن در مجموع نزديك به دو برابر زمان عمر بر مساحت مسجد افزوده شد.
در اين مرحله از توسعه، ساختمان مسجدالنبى وضع و كيفيت بهترى پيدا كرد. زيرا در اين بازسازى پايه ديوارهاى مسجد را از سنگهاى زيبا و حكاكى شده، با استفاده از آهك و گچ بنا نهاده و پايههاى وسط را از سنگهاى سوراخ شده قرار دادند كه در داخل سوراخها آهن و سپس اطراف آن را سرب ريختند، سقف مسجد را از چوبهاى مخصوصى بنام ساج پوشاندند، لذا نسبت به سابق از استحكام بهتر و بيشترى برخوردار گشت.
اين بار نيز در ناحيه شرق مسجد هيچگونه تغيير و توسعهاى حاصل نگرديد، چرا كه خانههاى همسران رسول خدا- ص- همچنان باقى بود، و بعضى از همسران آن حضرت در آنجا سكونت داشتند. كه نزديكترين اين خانهها، خانه عايشه بود و در اطاق او رسول خدا- ص- و ابوبكر و عمر دفن شده بودند.
توسعه و زيادى زمان عثمان تا سال 87 هجرى باقى ماند، كه تغيير محسوسى نكرد.
پس مىتوان مساحت مسجدالنبى را به متر مربع در چهار مرحله به ترتيب ذكر كرد:
1- مرحله اوّليه- سال اوّل هجرت- 1050/ 30* 35
2- مرحله دوم- سال هفتم هجرت- 2433/ 33/ 49* 33/ 49
3- مرحله سوم- سال 16 هجرت- 4875/ 75* 65
4- مرحله چهارم- سال 24 هجرت- 5950/ 70* 85
از تُحَفَةُ الاحْرار عبدالرحمانِ جامى هروى
كه در سنه 886 قمرى تأليف كرده است
(عبدالرحمان جامىهروى در سال 877 در 58 سالگى به حجمشرف شد و رسالهاى در حج نگاشت)
دينِ ترا تا شود اركان تمام روى نِه از خانه به رُكن و مَقام
گرنه بُوَد راحله باد پاى راحله از پا كن و اندر رَه آى
سايه بَفَرقَت كه مَغيلان كند بِه كِه سرا پرده سلطان كند
بانگِ حَدى بشنو و صوتِ دَراى شو چو شُتُر گرم رَود تيزپاى
بار به ميعادِ تَعَبُّد رسان رخت به ميقاتِ تَجَرُّد رسان
رشته تدبير ز سوزن بكش خلعتِ سوزن زده از تن بكش
هرچه دران بخيه زدى ماه و سال آر برون از همه، سوزن مثال
گر نَه زمرگشت فراموشِيَت بِه كه بُوَد كارْ كَفَن پوشِيَت
لب بگشا يافتنِ كام را نعره لبيك زن احرام را
موى پژوليده و رُخ گردناك سينه خراشيده و دل دردناك
رُو به حَرَم كن كه در آن خوش حريم هست سيه پوش نگارى مقيم
صحن حَرَم روضه خُلدِ برين او بچنان صحنى مربّع نشين
تا شِكَنى شيشه ناموس و ننگ كرده نهان در ته دامانْت سنگ
چو تو از آن سنگ شوى بوسه چين بوسه زنِ دستِ كِه باشى؟ ببين!
سوى قدمگاهِ خليلالله آى پا چو نيابى، به رَهَش ديده ساى
از لبِ زمزم شنو اين زمزمه كز نمِ ما زنده دِلَند اين همه
تا نشود در عَرَفاتَت وُقوف كَى شود از راهِ نجاتت وقوف
كَبْشِ مَنِى را به مِنا ريز خون نَفْسِ دَنى را به فنا كُن زبون
سنگ بدست آر زِ رَمى جمار ديوِ هَوا را كُن از آن سنگسار
چون دل از اين سنگ بپرداختى كارِ حج و عُمره بهم ساختى
شكرِ خدا گوى كه توفيق داد ره بسوى خانه خويشش گشاد
ورنه، كِه يارَد كه به آن رَه بَرَد! ورچه شود مرغ بدان ره پَرَد
محمد جواد محدثى
محمّد ساقى بزم وجود است جهان مست از مىِ جود و شهود است
ولايت همچو مى در جام هستى است غدير خم، خُم اين شور و مستى است
على عطر و جهان گُلخانه اوست حقيقت، برگى از افسانه اوست
محمد دين عقل و فطرت آموخت مرام دوستى با عترت آموخت
شما اى عترتِ مبعوثِ خاتم شما اى برترين اولادِ آدم
شما از اهل بيتِ آفتابيد گل جان محمد را گلابيد
جهان جسم و شما جان جهانيد شما هم آشكار و هم نهانيد
شما اسرار هستى را امينيد فروغ آسمان، روى زمينيد
امير كشور دلها شماييد شما آئينههاى حق نماييد
شما يك نور در چندين رواقيد شما نور حجازيد و عراقيد
فروزان مشعل همواره جاويد شماييد و شماييد و شماييد
ديانت بى شما كامل نگردد بجز با عشقتان، دل، دل نگردد
كدام عاشق در اين ره، در بلا نيست؟ كدامين دل شما را مبتلا نيست؟
اگر در سوگتان شد ديده نمناك اگر از عشقتان دل گشت غمناك
گواه عشق ما اين ديده و دل رساند «اشك» و «غم» ما را به منزل
شما راه سعادت را دليليد شما مقصودِ هر ابن السّبيليد
شما حقّيد و دشمنها سرابند كفى پوچند و چون نقشى برآبند
شما تفسير «نور» و «والضحى» ييد شما معناى قرآن و دعاييد
اماميد و شهيديد و گواهيد مصون از هر خطا و اشتباهيد
شما راه خدا را باز كرديد شهادت را شما آغاز كرديد
فدا كرديد جان، تا دين بماند به خون خفتيد، تا آئين بماند
شما نور خدا در روى خاكيد صراط مستقيم و راه پاكيد
توّلاى شما فرض خدايى است قبول و ردّ آن مرز جدايى است
هر آنكس را كه در دين رسول است ولايت، مُهر و امضاى قبول است
ولايت با برائت ختم گردد پس از «لبّيك»، شيطان رجم گردد
اگر پيمان مردم با «ولى» بود اگر پيوند با «آل على» بود
نه فرمان نبى از ياد مىرفت نه رنج و زحمتش برباد مىرفت
نه بر روى زمين ميماند قرآن نه «قدرت» تكيه مىزد جاى «برهان»
نه حق، بى ياور و مظلوم مىماند نه امّت از على محروم مىماند
نه زهرا كشته مىشد در جوانى نه مىشد خسته از اين زندگانى
نه از دست ستم مىخورد سيلى نه رويش مىشد از بيداد، نيلى
نه بازويش كبود از تازيانه نه دفن او شبانه، مخفيانه
نه تيغ كينه در دست جنون بود نه محراب على رنگين زخون بود
نه خون دل نصيب مجتبى بود نه پرپر لالهها در كربلا بود
نه زينب بذر غم مىكاشت در دل نه مىزد سر زغم بر چوب محمل
بقيع ما نه غم افزاى جان بود نه ويران و چنين بى سايهبان بود
كنون ماييم و درد داغدارى كنون ماييم و اشك و سوگوارى
غدير ما محرّم دارد امروز محرّم بذر غم مىكارد امروز
ولايت گنج عشقى در دل ماست محبّت هم سرشته با گِل ماست
شما آل رسولِ خاتم استيد كه با جود و كرم ميثاق بستيد
كريمان با بدان هم بد نكردند كسى را از در خود ردّ نكردند
اگر ناقابليم و شرمساريم بجز عشق شما چيزى نداريم
شما در ظاهر و باطن اميريد عنايت كرده، ما را دست گيريد
(مدينه- غدير 1411)
تير 1370
قبل از ملاقات و مصاحبه، با آثار او چون: «معجم معالم الحجاز»، «معالم مكّة التاريخية و الأثرية»، «معالم المدينة المنورة»، «معجم قبائل الحجاز»، «الرحلة النجدية» و «على طريق الهجرة» آشنا بوديم سراغ خانهاش را گرفتيم و به ديدارش رفتيم. در كتابخانه شخصىاش با او ديدار و گفتگو كرديم. چنانكه حدس مىزديم، او را خوش برخورد و صميمى يافتيم. درباره زندگى خودش و مسائل علمى، تاريخى، جغرافيايى و فكرى با او به گفتگو نشستيم كه اينك حاصل آن را پيش روى خود داريد:
ميقات:
استاد! خواهشمنديم در آغاز اين مصاحبه مقدارى درباره زندگى و تلاشهاى علمى و انگيزه شما ازتأليفكتب براى ما صحبت بفرماييد:
عاتق:
بسماللَّه الرّحمن الّرحيم، با درود بر پيامبر خدا و خاندان و ياران او.
فكر نمىكردم برادران براى مصاحبه بهاينجامىآيند، ولى خوب، چه فرقىمىكند. درهرحال، برادران، ميهمانهستند. خوشآمديد.
اگر مىخواهيد درباره زندگى خودم توضيح بدهم؛ بايد بگويم كه من در صحرا متولد شدم
داشتم. زبان انگليسى، روزنامه نگارى و مسائل ديگر را نيز فرا گرفتم، و به كار تأليف پرداختم. از جمله كتاب «معجم معالم الحجاز» را در اين دوره نوشتم و در همين دوران بود كه دريافتم خدمت نظامى با كار فكرى و نويسندگى سازگار نيست. چرا كه هر يك جداگانه، به وقت فراوانى احتياج دارند. ناگزير شدم از يكى چشم پوشى كنم. به جهت شدت علاقهاى كه به كار علمى و فكرى داشتم كنار گذاشتن آن برايم ممكن نبود، لذا كار نظامى را رها كردم و استعفا دادم و يك سره به كار
فكرى پرداختم. اين حادثه تا آنجا كه به خاطر دارم، درسال 1398 هجرى روى داد (يعنى 14 سال پيش). سخن كوتاه، اينكه نخستين كتابى كه بدان پرداختم «معجم معالم الحجاز» بود،
كه چند سال، وقت براى آن صرف كردم. اين كتاب چنانكه مىدانيد، 10 جلد است.
پس ازآن دست به كار تأليف «معجم قبائل الحجاز» شدم، و به دنبال آن «معجم المعالم الجغرافية فى السيرة
النبوية» و بعد «على طريق الهجرة» و «نسب حرب» (1)را نوشتم و سپس چهار يا پنج سفرنامه (الرحلة) را تأليف كردم. اكنون 22 عنوان كتاب از من چاپ شده است، و اين گذشته از صدها مقاله در مجلات است كه آنها را به حساب نياوردم.
ميقات: جناب استاد! كتابهائى را كه
تأليف مىكنيد، از روى مشاهدات خودتان است يا مطالب آنها را از كتابهاى ديگر استفاده مىكنيد؟
1) «حرب» نام يكى از قبايل حجاز است.
و يا هردو؟
عاتق: من قبل از هر چيز به مطالعه ميدانى اعتماد مىكنم و مطالعه ميدانى بايد پيرو مدارك تاريخى باشد؛ مثلًا وقتى كه مىخواهم درباره شهر «رابغ» چيزى بنويسم، ابتدا به بازديد ازآن شهر پرداخته، حدود و مرزهاى آن را معينمىكنم و مطالب خود را آماده مىسازم و سپس برمىگردم و تاريخ مدينه و وضع فعلى و مؤسس آن و تاريخ بنيان آن را مىنويسم.
ميقات: شما درشبانه روز چند ساعت مطالعه مىكنيد؟
عاتق: در آغاز كار، من استراحت نمىشناختم و در شبانه
روز چهارساعت مىخوابيدم ولى اكنون، وضعم فرق كرده است. خداوند متعال مىفرمايد: «و خلقكم أطواراً»، علما درباره اين آيه تفسيرهايى دارند، من با علما مخالفت نمىكنم ولى پيش خودم نيز تفسيرى براى آن دارم. انسان وقتى به دنيا مىآيد، كوچك است، فقط گريه و فرياد مىكند. كمى بزرگتر مىشود، در فكر خوردن و خوابيدن است، به سن و سال جوانى كه مىرسد، اگر او را به كار وادار كنى، ناراحت مىشود، وقتى ازدواج مىكند، سخت به كار مىپردازد، بعد دوبارهضعيف وضعيف تر مىشود.
من نيز چنين هستم.
ميقات: شما از تحقيقات خاور شناسان هم استفاده مىكنيد؟
عاتق: نه، من كاملًا اهداف وروش آنها را مىدانم. حتّى از خوبان آنها هم استفاده نمىكنم! آنها مىخواهند درباره تاريخ زندگى و شخصيت پيامبر، شك و ترديد ايجاد كنند؛ مثلًا مىگويند: «نمىدانيم پيامبر دقيقاً چهل سال قبل از بعثت متولد شده يا كمتر؟!» يعنى نمىدانيم هنگام بعثت چهل سال تمام داشته يا نه؟ و نمىدانيم در عام الفيل به دنياآمده يا نه؟ و ... آنها بااين كار مىخواهند بگويند: «سيره چيز يقين آورى
نيست!، پس بهتر استقرآن را بخوانيم كه يقيناً از جانب خداست».
مرحله بعدى كارآنها اين است كه نسبت بهقرآن در ذهنها ترديد وسؤال ايجاد كنند كه: مگر قرآن، «محكم و متشابه» و «ناسخ و منسوخ» ندارد؟ چه مىدانيد اين آيه ياآن آيه نسخ نشده است؟! و ...
خداوند در قرآن مىفرمايد:
«لن ترضى عنك اليهودو لاالنصارى حتى تتبع ملتهم».
«يهودان و مسيحياناز تو راضى نمىشوند، مگر به دين آنها درآيى».
آنها به ما مىگويند: از تاريخ ميلادى استفاده كنيد، غربيها، تاريخ هجرى رانمىفهمند.
نفت ما را مىخواهند، ثروتهاى ما را مىخواهند، و ليكن تاريخ و فرهنگ ما را نمىخواهند! بنابراين ما هم تاريخ ميلادى را كنار مىگذاريم و از تاريخ هجرى استفاده مىكنيم. بگذار تاآنها بيايند و ياد بگيرند، همان طور كه ما ازآنها ياد گرفتيم. البته برخى از مسلمانان حاضر نيستند اينگونه عمل كنند، حتى گاه، همين گمراهان غير مسلمان، از آنها منصف ترند!
ميقات: جناب استاد! لطفاً بفرمائيد مرزهاى مِنى در زمان پيامبر- ص- تا كجا بوده و در زمان خلفا چگونه بوده، و
آيا كشتارگاههاى كنونى، در داخل مِنى است يا خارج ازآن؟
عاتق: براى جواب به اين سؤال بايد در دو بخش سخن بگويم:
1- مرزهاى مِنى: مرزهاى كنونى منى، همان مرزهايى است كه پيامبر- ص- تعيين فرموده و از مشرق، وادى محسّر و همين رودخانه كنونى است و مرز غربى آن جمره عقبه (جمره بزرگتر) است. البته برخى از مردم مىگويند كه بعد از جمره است، ولى اين ديگر واضح است. و از چپ و راست آن، دو كوه (قلّه دو كوه) مرز آن است. اكنون قلههاى اين دو كوه را صاف كرده
و روى آنها ساختمانهايى ساختهاند. كشتارگاه را من قبلًا نديدهام كه كجا بوده، ولى اكنون در جايى به نام «مُعتصم» قرار دارد كه نمىتوان آن را داخل منى دانست، و بيرون از مِنى است ولى در مذهب ما (مذهب اهل سنت) اينجا نيز ذبح و قربانى جايز است، همانگونه كه در تمام درّههاى مكه، قربانى جايز است، و ما در اينباره حديثى داريم كه: «شعاب مكّة كلّها مذبح»، يعنى حتىاگر دراجابة يادور العمرة قربانى كنى مجزى است. ولى برخى از مذاهب آن را جايز نمىدانند.
ميقات: جناباستاد! محسّر در
لغت به چه معنااست؟ آيابه معناى خسته كردن است؟ و محسِّر يعنى خسته كننده؟
عاتق: نمىدانم، آنجا درّهايى واقع است كه «دره آتش» مىنامند. و اين از زمانى بوده است كه ابرهه سپاه خود را به اينجا فرستاد و آنان با خود فيل آورده بودند كه پرندگان ابابيل اين لشكريان خدا در محسّر- پشت منى- آنان را نابود كردند، و ممكن است محسّر به اين معنا باشد كه خداوند نيروى مهاجم را نابود كرد و از پا درآورد.
ميقات: خداوند در قرآن مىفرمايد: «ينقلب اليك البصر
خاسئاً و هو حسير». (1)در اينجا «حسير» به معناى «خسته» مىباشد، شايد اين معنى در عربى باستان وجود داشته است؟
عاتق: بلى درعربى هم تغييراتى حاصل شده است.
ميقات: مرزها و حدود وادى محسّر معلوم است؟
عاتق: بله، روشناست، تابلو هم دارد. پايان آن، آغاز مزدلفه است، و براى آن درآنجا يك تابلو گذاشتهاند كه نوشته «بداية منى» «آغاز منى» و اين وادى (مُحَسّر) ميان منى و مزدلفه جاى دارد، و در آن يك كشتارگاه است به نام «وادى الصيغر» (آبراهسيل).
1) ملك/ 4.
قرآن به زبان عرب نازل شدهاست وعرب، به آبراه، «وادى» نمىگويند، مگر اينكه پيج و تاب داشته باشد، و وادى محسّر اينگونه است؛ يعنى به راست و چپ و به سمت عزيزيه مىپيچد. وادى محسّر از مزدلفه آغاز و تا نزديكيهاى صحراى عرفه امتداد مىيابد.
ميقات: به عرفهنمىرسد؟
عاتق: نه، نمىرسد، بلكه بهجايى مىرسد كه عرفه نيست ولى داخل «حرم» است. ميان منطقه و وادى عرفه، حلّ است، و حلّ عرفه نيست. اوّل مىآييم بهمنى، سپسبه وادىمحسّر وآنگاه به مزدلفه مىرسيم كه
دو كوه كوچك دارد ولى جزء عرفه نيست و بعد منطقهاى است كه نه عرفه است و نه حرم، بلكه «وادى عرفه» نام دارد و اين وادى، مرز ميان حرم وعرفه استو عرفه- كه نمىتوان گياه آن راكند- جزئى ازحرم است.
ميقات: آيا «عربِ پيش ازجُرهُم» به زيارت مكه و خانه خدا مىآمدند، و اگر مىآمدند و زيارت آنها به چه معنىبود؟ مىگويند كه شعار آنان چنين بودهاست:
«لَبَّيكَلا شريكَلَكَ، الاشَريكاً هَوَلَكَ، تَملِكُهُوَ ما مَلَكَ»
عاتق: جرهم، پيش از اسماعيل نيز در كنار «خانه» زندگى مىكرده
است.
ميقات: بلى، ولى آيا پيش از ابراهيم نيز حج مىگزاردند؟
عاتق: روايتى هست كه وقتى آنان دچار خشكسالى شدند، شخصى را فرستادند تادر حرم براى آنان دعاى باران بخواند. من در باره قبايل حجاز كتابى نوشتهام ودر همه منابع ديدم كه جرهم پيش از ابراهيم هم به حج كعبه مىآمدند، در هنگام خشكسالى نماينده خود را فرستادند تا در كنار كعبه براى آمدن باران دعا كند، ولى او وقتى به مكّه آمد، آنها را فراموش كرد و به ميگسارى پرداخت. در اين هنگام «غَرَنَة» يكى از خوانندگان مكّه نزد او
آمد و اشعارى مىخواند كه اين مصرع از آن است:
ألا ياقَيْلُ وَ يْلَكَ قُم فَهَيْنِمْ». (1)
سپساو برخاست و دعا كرد و خدا براى آنها ابر سياهى فرستاد، كه در آن باران بود. (2)البته ما نمىدانيم كه آيا آنان نيز اعمال حج راهمانند ما انجام مىدادند يا نه.
حج به معناى قصد كردن و آمدن به سوى خانهو دعا كردن در خانه، از شواهد تاريخى، ثابت شده است.
ميقات: «شعبعلى» كه در زمان ما موجود است، در زمان پيامبر هم بوده است؟
عاتق: بلى، همين شعب بوده است و بايد بگويم كه محل تولد
على بن ابى طالب در اين درّه نيست.
ميقات: پس اينشعب ابىطالب كه مقبرههايى در آنجا هست، همان شعبى است كه پيامبر و بنىهاشم در آن محاصره شدند؟
عاتق: نه، اين دو موضوع باهم اشتباه شده است، درهاى كه بنىهاشم را در آن محاصره كردند، در كنار مسجد الحرام است. در دوره بنى اميه مردى به نام ابو يوسف اين دره را خريد و به نام او درّه ابو يوسف (شعب ابو يوسف) ناميده شد. سپس در دوره فاطميان، آن را «شِعْب على» ناميدند، برخى عقيده دارند كه زادگاه علىابن
ابى طالب، در اين درهاست، ليكناين درست نيست. (1)و درهاى كه در آن قبرستان قرار دارد؛ به نام «شعب أبىدُبّ» معروف است كه رو به قبله است.
درّهاى كه بنىهاشم در آن محاصره شدند، همين «شعب على» است كه در كنار صفا و در كنا «قصر» فعلى قرار دارد. پايان قصر، ابتداى شعب على است. و شعب ابى طالب در كنار محله جعفريه «حىّ الجعفريّة» قرار دارد. و محلّه جعفريه سراسر قبرستان بوده است، و قبر ابو جعفر منصور [دوانيقى] هم در آن است.
ميقات: قبر
1) مىدانيم كه على- ع- وليد الكعبه است، يعنى به گونهاى معجزه آسا در خانه كعبه به دنيا آمد.
حضرت خديجه هم آنجاست؟
عاتق: در باره آن اختلاف است. يكى از دانشمندان نوشته كه قبر او اينجاست، ولى محلّ واقعى آن معلوم نيست.
ميقات: آيا «حَجُون» درست است يا «حُجُون»؟
عاتق: مهم نيست، من در «معجم المعالم الحجاز» نوشتهام كه به نظر من حُجُون صحيح است كه بر وزن صيغه جمع است و اگر حَجُون بخوانيم صيغه صفت است.
ميقات: مرزحجون تا كجاست؟
عاتق: وقتى از جدّه به سوى مكه مىآييد دست راست شما
مقبره سليمانيه است كه در قرن يازدهم ساخته شده و سمت چپ قبرستان قديمى مكه است كه در زمان قريش، تا مسجد جنّ امتداد داشته است.
ميقات: اگر «شعب» در وسط مكّه بوده، پس محاصره چه معنايى داشته است؟
عاتق: خانههاى بنىهاشم همه در اين درّه بود. بنو مخزم هم در درّه ديگرى بودند، مكّه همهاش درّه است. شعب بنىعامر، شعب ملاق و ...
كافران قريش با هم پيمان بستند كه با بنىهاشم معامله نكنند و به آنها كمك نكنند.
ميقات: اين مطلب
در ذهن ما بود كه قريش، بنىهاشم را به محل فعلى مقبره آوردند ودر اينجا محاصره كردند.
عاتق: نه، اين درست نيست، آنها را در خانههاى خودشان محاصره كردند. آنها (بنىهاشم) نيرومند بودند و از اشراف قريش به حساب مىآمدند. اين كار فقط يك تحريم سياسى- اقتصادى بود. مثل همين امروز يك كشور را كه داراى ارتش و معادن و كارخانهها و هواپيماهاست محاصره اقتصادى مىكنند. اين محاصره به قدرى سخت شد كه بنىهاشم برگ درختان را مىخوردند و اين مطلب در
روايت هماز پيامبر- ص- آمدهاست. مندر معجم معالم الحجاز چهار قول را آوردهام و قول صحيح را همين دانستهام كه آنها در اين دره كه در يكصد قدمى مسجد الحرام است؛ محاصره شدند.
ميقات: زادگاه پيامبر كجاست؟ در شعب على؟!
عاتق: بله. در خانه عبدالمطلب كه الان هم معلوم است. او رهبر و شيخ بنىهاشم بود.
ميقات: در «معجم معالم الحجاز» شما گفتهايد كه «اهل مكّه اعلم بشعابها» (مردم مكُّه درّهاى آن را بهتر مىشناسند).
عاتق: بله اين يك ضرب المثل قديمى در
ميان عرب است، كه «أهل مكّة أدرى بشعابها». درّهاى مكه فراوان است، من هم گاهى مىشود كه برخى از آنها را نمىدانم.
ميقات: كتاب مناسك حربى، تحقيق شيخ حمد الجاسر، آيا صحيح النسب است، يعنى واقعاً نوشته حربى است؟
عاتق: جاى شك هم دارد؟!
ميقات: ولى اصلًا درباره مناسك چيزى در آن نوشته نشده است!
عاتق: مناسك در اينجا به معناى راههاى عبور براى حج و مكانهاى عبادت است. كتاب ديگرى نيز وجود دارد كه نوشته «بَكرى» است. به
نظرم نامش «المسالك و المناسك» باشد، كه در كويت چاپ شده است. بايد گفت كه شيخ حمد الجاسر واقعاً محقق است، و امّا حربى منسوب به «حربيّة» است كه يكى از روستاهاى اطراف بغداد بوده و از آنجا فرماندهان و علماى بسيارى برخاستهاند.
ميقات: جواد اصفهانى خدمات بسيارى در آبادانى حرمين انجام داد. آيا كتاب درباره او نوشته شده است؟
عاتق: نديدهام كه كسى از علما، جداگانه درباره او تأليفى داشته باشد.
ميقات: مسجد جن كجا بوده است؟
عاتق: بيرون از مكّه بوده،
روايتى هست كه مىگويد: پيامبر از شهر مكّه بيرون رفت، و خانهها را پشت سرگذاشت تا به شكايت جنيان رسيدگى كند، و در آنجا به آنها رهنمودهاى گوناگونى داد. شكايت مربوط به شهرى از جنيان بوده كه در آن زندگى مىكردند. در اين سفر، عبداللَّه بن مسعود، همراه پيامبر بوده است، او مىگويد: پيامبر خطى بر روى زمين كشيد و فرمود از اينجا بيرون نرو! خودش رفت و باآنها سخن گفت و بازگشت. از من سؤال فرمود: از آنجا كه گفتم، بيرون نرفتى؟ گفتم: نه يا رسولاللَّه، آنگاه بهكنار
درختى رفت، باز با آنها سخن گفت. ميان «مسجد شجره» و «مسجد جنّ» چند قدم بيشتر فاصله نيست، شايد هم بيست- سىقدم، الآن مسجد بيعت (مسجد البيعه) آنجاست.
ميقات: مسجد «كبشه» كجاست؟
عاتق: اين مسجد را من قبلًا ديدهام، ولى الآن از ميان رفته، پل بزرگى از جاى آن عبور كردهاست. الآن به يادم نمىآيد.
ميقات: آيا مسجد اجابة براى خود، حادثه تاريخى دارد؟
عاتق: بلى، پيامبر- ص- در روز فتح مكّه، از «ثنية الأذاخر» (1)وارد مكّه شد (از سمت غرب) و
1) ثنية الأذاخر، همان ريع ذاخر، مكان فعلى بعثه مقام معظم رهبرى، نزديك ميدان معابده است.
در اينجا نماز خواند.
البته اين روايات اسناد صحيح يا متواتر ندارد و مانند روايات فقهى و «سنن» نيست، بلكه سند تاريخى دارد. و نمىتوان آنها را صد درصد تضمين كرد. پيامبر فرمانده كل قوا بود. سپاه او به دو بخش تقسيم شدند يكى از سوى عقبه وارد شهر شد و خالدبن وليد از اين مسير به درون مكّه راه يافت. پرچم به دست مردى بود، كه اكنون نامش به خاطرم نيست. او اين اشعار را سر داد:
اليوم يوم الملحة
اليوم تستباحُ فيه الحُرَمَة
«امروز روز حماسه و
نبرد است، و امروز پردهها دريده مىشود».
ميقات: او سعد بن عباده نبود؟
عاتق: چرا، درست است، سعد بن عباده بود. پيامبر كسى را فرستاد (شايد) على بن ابى طالب بود، كه پرچم را گرفت و اين شعار را سر داد:
«اليوم يوم المرحمة ...» (1)
پيامبر على را فرستاد، زيرا خود از اهالى مكه و از قريش بود و به آنها مهربانتر مىنمود، به خلاف سعد كه از انصار بود.
ميقات: «وادى فخ» كه قتلگاه شهيدان فخ مىباشد، كجا واقع شده است؟
عاتق: شهداى فخ
1) ابن هشام، السيرة النبوية، 4/ 49، دار احياء التراث العربى، بيروت، بى تا.
150 سال پس از هجرت پيامبر شهيد شدند و من جاى شهادت آنها را در «معجم معالم الحجاز» نوشتهام. مردى از اولاد ابوطالب به نام حسين بن على بن حسن، در زمان بنى عباس قيام كرد، ودر اين نقطه، در جنگى نابرابر، با همه همرزمانش به شهادت رسيد. محل شهادت آنان اكنون هم معلوم است ولىاندكى ازمكّه دور است.
ميقات: «غار ثور» كجاست؟
عاتق: اين غار در جنوب يا به عبارتى ديگر پايين مكه قرار دارد، و داخل منطقه حرم است (نه داخل شهر). از مسجدالحرام تا آنجا سه كيلومتر
فاصلهاست. مكهاز سمت جنوب خيلى گسترش زيادى نكرده است. طول شهر مكه از محور شرق به غرب، 20 كيلومتر و از محور شمال به جنوب 10 كيلومتر مىباشد. حتّى منطقه حرم نيز به همين كيفيت است. ازشرق به غرب 40 كيلومتر و از شمال به جنوب گاهى 18 كيلومتر و گاه 14 كيلومتر است. و در حقيقت به شكل مستطيل است كه طول آن از «شرق بهغرب» وعرض آن از «شمال به جنوب» است.
ميقات: اگر ميان علما، نشستها و گفتگوهايى برگزار مىشد، بسيارى از مسائل اختلافى ميان
مسلمانان حلّ مىشد.
عاتق: من فكر مىكنم اين به فعاليت مؤسسات مذهبى، باز مىگردد. دولتها چندان در پى اين مسائل نيستند. ما در عربستان، مثلًا سازمان «رابطة العالم الاسلامى» را داريم. در اردن «جمعية أهل البيت» هست. در سوريه به نظرم «جماعة العلماء» باشد. در ايران «مجمع التقريب» و در مصر «جماعة مشيخة الازهر» را داريم. اينان بايد وظيفه خودرا انجام دهند. برخى از دولتهاى اسلامى و عربى، اصلًا نمىخواهند اسلام، موفقيّتى پيدا كند، و اصلًا نمىدانند اسلام
چيست و ازكجا آمدهاست. البتهدر ميانعلما هم كسانى پيدا شدهاند. بله، همه مااز يك سنگر پاسدارى مىكنيم. خداى متعال مىخواهد مسلمانها همه يك دست ويك قدرت و يك پيكر باشند و پيامبر- ص- مىفرمايد: «المسلمون يدٌ واحد على من سواهم».
اختلافاتى هست، ولىبايد آنها رابه خدا واگذاريم «ربّهم يحكم بينهم يوم القيامة فيما كانوا يختلفون» اين اختلافات كفر آور نيستند. كفرآن است كهيكى از قسمتهاى اصلى و ضرورى اسلام را كسى انكار كند. اختلاف در مسائل فرعى، چيز مهمى نيست.
كتاب آسمانى مايكى است. آيا شما مثلًا در ايران يك نسخه بزرگتر از قرآن داريد؟! [خنده ملاقات كنندگان با استاد].
ميقات: چه خوباست كه شما ديدارى از ايران، دانشمندان و كتابخانههاى آن داشته باشيد تا بدانيد كه قرآن ما ...
عاتق: من برخى از تفاسير شيعه را ديدهام با سوره فاتحه شروع كرده و به سوره ناس ختم مىكند و همه جا مىگويد: قال ابن عباس، قالت قتادة، و گاهى هم از تفسير آقاى طباطبائى [الميزان] نقل مىكند، و گاه هم به اختلافات مذاهب مىپردازد، ديدهام،
چيز خوبى است.
همه اختلافات شديد، نتيجه اختلاف دو دولت عثمانى و صفوى بود كه اولى متهم به «خائن» و دومى متهم به «كافر» بوده است. اختلافات ميان عباسيان و فاطميان نيز همين حكم را دارد. عباسيان، مدّعى بودند كه «فاطميان» كافرند!. چگونه كافرانى بودند كه قاهره را بنا كردند و الازهر را ساختند؟!. دولت عباسى، با نفوذى كه داشت مىكوشيد «فاطميان» را با اين تهمتها در نظر مردم زشت جلوه دهد. حتى نَسَب آنها را انكار كرد و مدّعى شد از فرزندان حضرت فاطمه نيستند. در مقابل شاعران آنان، به
هنگام فتح قاهره، خطاب به بنى عباس مىگويد:
تقول بنىالعباس هل فتحت مصر
فقل لبنىالعباس قد قضى الأمر
مىگويد: بنىعباس مىپرسند كه آيا مصر، فتح شده؟ به آنها بگو كار تمام شده و اين قضاى حتمى خدا بوده است كه فاطميان به قدرت برسند. خلافت عباسى در بغداد به همه رقيبان خود تهمت مىزد، حتى صلاح الدين- رحمةاللَّه عليه- كه قدرت را به دست گرفت و كارى بس بزرگ و مهم انجام داد. و اى كاش ما امروز كسى مثل صلاحالدين داشتيم. درباره او در بغداد مىگفتند: «به اصطلاح صلاح
الدين»، مثل اينكه شما بگوييد: همين كه اسمش عبداللَّه، يا صالح است، يعنى ما او را نمىشناسيم. آيا درباره صلاحالدين كه سنگر به سنگر با صليبيها جنگيد و آنها را عقب راند، بايد اينگونه سخن بگويند؟
نظر شخصى من اين است كه همه مذاهب و كشورها اگر اسلام را قبول داشته باشند؛ در حقيقت يك دولت هستند. اكنون جهان اسلام به كشورهاى بسيار كوچكى تقسيم شده كه برخى از آنها را با اتومبيل مىتوان ظرف دو ساعت يا يك ساعت پيمود. اگر همه اينها يك دولت بزرگ مىشد، چه قدرتى
مىشد؟ اينك در قلب اروپا بوسنى و هرزگوين در خطر قرار گرفته است. پنجاه دولت اسلامى جمع شدهاند و اعتراض كردهاند، ولى سخن آنها به جايى نمىرسد. اگر يك قدرت بزرگ بوديم؛ دنيا سخن ما را مىشنيد. الآن كشورهاى اسلامى مشكل دارند. آن يكى خسته است و اين يكى مشكل ديگرى دارد. آمريكا هم كه ابرقدرت شده؛ به خاطر اتحاد ايالتهاى پنجاه و چندگانهاش.
جمعيت ما، دست كم يك ميليارد است، در حالى كه آمريكا فقط 240 ميليون جميعت دارد. ولى
اكنون برخى از كشورهاى اسلامى، حتى يك بشكه نفت هم ندارند.
اگر ما صفوف خود را متشكل كنيم و مسائل تاريخى و اعتقادى را بررسى كنيم، و مسائل اختلافى را مشخص كنيم، و به همه مذاهب آزادى بدهيم؛ مىتوانيم اقتدار گذشته خود را زنده كنيم. همين دولت عثمانى كه نيمى از اروپا را گرفت و دل آنها را مالامال از ترس ساخت، همه هفت مذهب موجود در آن حضور داشتند. در عراق، لبنان و شرق عربستان، شيعه بود. در يمن زنديه و شافعيه و در حجاز شافعيه و حنفيه و در نجد حنابله
و در مصر شافعيه حضور داشتند.
ميقات: استاد! نظر حضرتعالى راجع به اختلافات مذهبى چيست؟
عاتق: پيامبر فرمود: هر كس «لا إله إلا اللَّه» مىگويد و به سوى قبله ما نماز مىگذارد، مسلمان است، پس من هم پشت سر مسلمان نماز مىخوانم. درست است كه اختلافاتى وجود دارد، من در مجلسى كه عدّهاى از برادران به ديدار من آمده بودند پيشنهادى را مطرح كردم. من درست است كه از علما نيستم ولى از شاگردان آنها هستم. پيشنهاد من اين بود، همه مذاهب اسلامى را در يك كنفرانس جهانى جمع كنيم،
هر چند اين مذاهب غير مشهور باشند، و بنشينيم علل اختلافات و درجات اختلافات را روشن كنيم. اختلافات را به سه دسته تقسيم كنيم: 1- اختلاف مهم و اساسى، 2- اختلاف متوسط، 3- اختلاف غير مهمّ.
الآن با شافعيها اختلاف داريم. تمام مصر و بخشى از يمن شافعى هستند، برخى زيدى هستند. بنشينيم و بگوييم مثلًا شما زيديها با حنفيها چه اختلافاتى داريد؟ و همچنين جعفريها با زيديها چه فرقى دارند و ...
پيامبر فرمود «يسّروا و لا تعسّروا ...» «آسان بگيريد و سخت نگيريد».
بايد روش برخورد با
مردم را به مبلّغان آموخت. من مىدانم كه شما «مجمع التقريب» داريد. خوب است بنشينند و علّت اختلافات را بررسى، و بعد راه درمان را پيدا كنند و در اين باره تحليل بدهند. اين كار مهمّى است. مجتهد اگر به حق رسيد دو برابر پاداش دارد. و اگر نرسيد، يك برابر، فقط پاداش اجتهاد خود را مىگيرد.
ميقات: ما در پى حلّ اين مشكلات هستيم. إن شاءاللَّه در سالهاى آينده اين مشكلات را حلّ مىكنيم. در قرن گذشته اختلافات بيشتر بوده، و اميدواريم كه همچنان به سوى وحدت و تقريب
پيش برويم.
محمد على مهدوى راد
در جريان تاريخ نگارى اسلامى، شيوه تاريخ نگارىشهرها و آباديها از پيشنيه بسيار كهنى برخوردار است. و در اين ميان تاريخ مكه و گزارش حوادث و چگونگى رويدادهاى آن، اهميت و جايگاه بلندى را به خود اختصاص داده است.
مكه، شهر ديرپاى و دراز آهنگ و گرانقدرى است كه از ديرباز مورد توجه ملتها، قومها و نسلها بوده است و به لحاظ پيشينه، از كهنترين آباديهايى است كه بر پهنه زمين شكل گرفته و نسلها و قومهايى را در خود جاى داده است. در دوران اسلامى نيز اخبار مكه و گزارشهاى مربوط به حوادث و جريانهاى گونهگون آن، براى مسلمانان از اهميت ويژهاى برخوردار بوده است. اخبار، فضائل، جايگاه بلند، و جنبههاى تاريخى مكه در دوران نقل و نيز دوره تدوين براى مسلمانان به جهاتى گونهگون نقش تعيين كنندهاى داشته است. شناخت دقيق آنچه ياد شد در تفسير قرآن، درك حقايق آيات الهى، سيره پيامبر، چگونگى بروز و ظهور آئين حق و گسترش آن كارآمد بوده و هست. از اين روى از جمله كهنترين آثار مدوّن فرهنگ اسلامى آثارى است كه درباره مكه و مدينه نگاشته شده است.
پيشينه اين آثار:
گويا كهنترين اثرى كه در منابع كتابشناسى و شرح حال نگارى در اين باره از آن
ياد شده است، كتاب محمد بن عمر واقدى است. واقدى محدثى بزرگ و مورّخى سختكوش بوده است، وى به سال 130 به دنيا آمده و در سال 207 زندگى را بدرود گفته است. (1)كتاب وى با عنوان «كتاب اخبار مكه» براى محققان بعدى دست مايه اخبار و گزارشهاى مربوط به مكه بوده است. پس از وى على بن محمد مدائنى است (135- 225) مدائنى از مورخانى است كه تأليفات بسيار گسترده و نگاشتههاى گونهگونى دارد، از كتاب وى درباره مكّه، ابن نديم كه آثار وى را به تفصيل و بهگونه موضوعى گزارش كرده است با عنوان «كتاب مكه» ياد كرده است، امّا اكنون از اثر وى درباره مكّه مانند بسيارى از ديگر آثارش، خبرى نيست، بايد يادآورى كنم كه در بسيارى از منابع ديگر نيز كه به آثار و شرح حال وى پرداختهاند، از اين اثر ياد نكردهاند. (2)
پس از كتاب مدائنى بايد از اثر گرانقدر و ارجمند، ابى الوليد محمد بن عبداللَّه بن أحمد ازرقى، (...- حدود 250) نام برد، با عنوان «اخبار مكه». ازرقى درباره مكه اخبار متعددى دارد، خوشبختانه «اخبار مكه» وى اينك در اختيار است و مورد مراجعه و بهرهورى محققان. (3)
زبير بن بكّار نيز در اين باره كتابى تدوين كرده است. او به سال 172 به دنيا آمده، در سال 256 درگذشته است. از اثر وى، سخاوى ياد كرده است، (4)و در منابعى ديگر نيز از آن ياد شده است. (5)امّا در منابع شرح حال وى و برخى متون كتابشناسى و فهرستها كه آثار وى را رقم زدهاند، از آن يادى نيست. (6)
عمر بن شبه (172- 262) نيز از مورخانى است كه درباره مكه و اخبار آن كتابى رقم زده است. از كتاب وى با عنوان «تاريخ مكّه» بخارى ياد و نقل كرده است. (7)از وى كتابى با عنوان «امراء مكه» نيز ياد شده است كه برخى احتمال دادهاند هر دو عنوان يك كتاب باشد. 8
در برخى از منابع از حسن بصرى (م 110) نيز كتابى با عنوان «تاريخ مكه» ياد شده است؛ كه گويا نسخهاى از آن در يكى از كتابخانههاى مصر وجود دارد. 8
پس، از آنچه ياد كرديم اثر گرانقدر و عديمالنظير ابى عبداللَّه محمد بن اسحاق فاكهى است با عنوان «اخبار مكه فى قديم الدهر و حديثه»، كه اينك مورد گفتگوى ماست. كتاب فاكهى اثرى است تاريخى، اجتماعى، جغرافيايى كه با استناد به آن، بسيارى از حقايق مربوط به مكه و چگونگى اطراف آن را به دقت مىتوان بازشناسى كرد. آنچه اكنون در اختيار است بخش دوّم كتاب است كه حدود سه هزار گزارش، حديث و خبر را
1) اندك اختلافى در سال تولد وى در منابع ديده مىشود. بنگريد به: الوافى بالوفيات، صلاحالدين خليل بن ابيك الصَفَدى، ج 2/ 238، النجوم الزاهرة فى ملوك مصر و القاهره جمالالدين ابى المحاسن يوسف بن تغرى ج 2/ 184، كتاب المغازى للواقدى. ج 1/ 5.
2) بنگريد به: تاريخ بغداد، ج 12/ 54، معجمالأدبا ياقوت حموى، ج 14/ 124، النجوم الزاهره، ج 2/ 259، سير اعلام النبلاء، ج 10/ 400، تاريخ التراث العرابى، ج 1، جزء 2/ 139، اخبار مكه، ازرقى مقدمه. يادآورى كنم كه درسالمرگ وى نيز در ميان مورخان وحدت نظر نيست.
3) در يكى از شمارههاى آينده «ميقات» به تفصيل از اين اثر سخن خواهيم گفت.
4) الأعلان بالتوبيخ لِمَنْ ذمّ اهل التاريخ، السخاوى/ 648 چاپ شده در ضمن علم التاريخ عندالمسلمين، تاريخ تاريخنگارى در اسلام، ج 2/ 319.
5) اخبار مكه، للأزرقى مقدمه/ 10، اخبار مكه، فاكهى ج 1 مقدمه/ 34، بخشهايى از آثار وى را فاكهى در كتابش آورده است.
6) بنگريد به: معجمالأدباء، ج 11/ 164، الفهرست/ 123، تاريخ التراث العربى، ج 1 جزء 2/ 147 و ...
7) تاريخ المدينه المنوره، ج 1 مقدمه/ ى
به همراه دارد، بخش اوّل كتاب تا سالها پس از نگارش آن، در اختيار محققان و محدثان بوده است؛ كه از نقلها و گزارشهاى آن بهره بردهاند، و براساس آنها محقق سختكوش كتاب، بخشى از جلد اوّل را بازسازى كرده است كه بدان اشاره خواهيم كرد.
اهميت كتاب:
كتاب فاكهى هماره مورد توجه عالمان و محدثان و مورخان بوده است. بسيارى از آن بهره برده و به جايگاه بلند آن در تاريخ اسلام توجه دادهاند. ابن حجر عسقلانى كه در آثار مختلف خود از كتاب فاكهى فراوان بهره برده است، درباره اخبار مكّه نوشته است: «كتابى است گرانقدر در پنج كتاب». (1)
تقىالدين محمد بن احمد فاسى مكّى نيز از كتاب فاكهى در نگارش كتابش فراوان نقل كرده است، مىنويسد:
«در كتاب فاكهى مطالب سودمند فراوانى توان يافت كه در اثر ازرقى و آنچه ما نوشتهايم بدان نمىتوان دست يافت». (2)
كتاب فاسى اثرى است پر مادّه و سودمند؛ و اين اظهار كارشناسانه او به روشنى نشانگر جايگاه بلند كتاب فاكهى و گستردگى مواد و وسعت اطلاعات عرضه شده در آن است.
نكته ديگرى كه مىتواند اهميت والاى كتاب فاكهى را نشان دهد؛ معلومات و آگاهيهاى برجاى مانده در صفحات آن است كه اينك از منابع اصلى آن به هيچ روى نشانى نيست، محقق سختكوش كتاب، اين مجموعه را چنين شناسانده است:
«از كتاب عثمان بن عمرو بن ساج در تاريخ مكه، 47 مورد نقل كرده است، (3)و از كتاب واقدى 26 مورد و از آثار زبير بن بكّار 143 گزارش آورده است كه جز اندكى از آنها در آثار چاپ شده وى نيست».
از كتابى نگاشته ابى عبيده مَعْمَر بن المثنى 11 گزارش مربوط به چاهها و اخبار مكه، و از كتاب «فضائل مكه» ابى بكر حُمَيْدى (صاحب سند) 29 گزارش.
فاكهى از برخى از منابع حديثى كهن نيز بهره برده است كه اينك در اختيار نيست، مانند كتاب «الجامع» و «المناسك» ابن جُريح كه 248 حديث با طرق مختلف از آنها نقل كرده است.
از كتاب «الجامع» سفيان ثورى، 108 حديث و از «الجامع» سفيان بن عينيه، 737 حديث و اثر، و از كتاب «مصنّف وكيع بن جرّاح 24 حديث و اثر، و از «سنن موسى بن طارق
ابى قرّة، 16 نصّ».
فاكهى تنى چند از مشايخ حديث خود را در اين كتاب ياد كرده و از آثار حديثى آنها احاديث و آثار نقل كرده است از جمله: از «سنن» سيد بن منصور، 11 نصّ، و از يكى از كتابهاى حسين بن حسن مروزى 115 حديث و اثر، و از «سنن» حسن بن على حُلْوانى 32 نص و از «مسند» محمد بن يحيى بن ابى عمر عدنى مكى 526 خبر و از «مسند» يعقوب بن حميد بن كاسب، 188 حديث و اثر آورده است.
فاكهى براى تدوين كتاب خود به كتابهاى سيره نيز مراجعه كرده است، و از جمله كتابهاى سيرهاى كه وى از آنها بهره برده و اكنون در اختيار نيست عبارتند از: كتاب عروة بن زبير أسدى، 5 خبر، «مغازى» موسى بن عقبه 13 گزارش.
افزون بر آنچه ياد شد، فاكهى از كسانى نيز حديث و گزارش مىآورد كه نامى از آثارشان نيست، و بدين سان كتاب فاكهى بخش عظيمى از ميراث تاريخى، حديثى را در لابلاى صفحاتش گنجانده و به نسلها و عصرها سپرده است. (1)
كتاب فاكهى در آثار ديگران:
«اخبار مكه» پس از نگارش و نشر، مورد توجه عالمان قرار گرفته است. بسيارى از محدثان و مؤلفان بخشهايى از آن را در آثار خود نقل كردهاند، از جمله: ابواسحاق ابراهيم بن اسحاق حربى در «المناسك»، ابوعمر ابن عبدالبر در «استيعاب»، ابوعبيد بكرى در «معجم ما استعجم»، ياقوت حموى در «معجمالبلدان» و «المشترك وَضْعاً المفترق صَقْعاً»، محمد بن احمد فاسى در «العقد الثمين فى تاريخ البلد الأمين» و «شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام»، ابن حجر عسقلانى در «فتحالبارى»، «الأصابه»، «تهذيب التهذيب» و «تعليق التعليق»، عمر بن فَهْد المكى در «اتحاف الورى بأخبار ام القرى»، «محمد بن عبدالرحمن السخاوى» در «المقاصد الحسنه» جلالالدين السيوطى در «الدر المنثور» و «تاريخ الخلفاء» و «الجامع الكبير»، متقى هندى در «كنزالعمال»، جمالالدين بن ظهيرة المخزومى در «الجامع اللّطيف فى فضل مكه و اهلها و بناء البيت الشريف»، «قطب الدين النهروانى در «الأعلام بأعلام بيتاللَّه الحرام» و ...
محقق كتاب كه از اين مجموعه و جز اينها ياد كرده است دقيقاً موارد نقل در اين آثار را نيز نشان داده است. (2)
نگاهى گذار به فصول كتاب:
فاكهى كتاب را بصورت منظم تبويب نكرده است، او عنوانى را مىآورد و آنگاه آگاهيهاى لازم درباره آن عنوان را گزارش مىكند آنچه اكنون برجاى مانده است از گزارشهاى مربوط به «حجرالأسود» و فضيلت و احكام آن آغاز مىشود؛ در ضمن 15 عنوان و 214 حديث و خبر. در اين فصل از «حجرالأسود» چگونگى و پيشينه آن، آداب استلام و زيارت آن، چگونگى استلام زنان، ارتفاع آن از زمين، ركنهاى ديگر و چگونگى آنها، دست ماليدن، بوسيدن و ديگر آداب ركنها سخن رفته است، گزارشهاى اين فصل دقيق و در ضمن گزارشهاى مطالب تاريخى و اجتماعى مهمى آمده است.
در فصل دوّم (ج 1، 186- 160) از جايگاه «ملتزم» سخن رفته است. ياقوت حموى مىگويد:
«ملتزم»، كه بدان «مَدْعى» و «المتعوذ» نيز مىگويند، مكانى است بين حجرالأسود و درب كعبه ... (1)
در اين فصل در ضمن روايات و گزارشهايى، جايگاه «ملتزم» عرضه شده و از اهميت و فضيلت آن سخن رفته؛ و عظمت دعا خواندن در آن مكان و چگونگى دعاكردن نموده شده، واز كسانى كه در اين مكان به التجاء تضرّع ايستادهاند يادى شده و مطالب سودمند ديگر كه در ارتباط با اين مسأله بوده است گزارش شده است. اين مبحث داراى 76 حديث و گزارش است.
فصل سوّم (ج 1، 368- 186) كه فصلى است بلند با 60 مبحث و 479 حديث خبر به طواف كعبه و چگونگى آن پرداخته است. كعبه خانهاى است ديرپاى كه هماره مورد توجه و تقديس ملتها، قومها و مردم بوده است، طواف آن هماره سنتى بوده است قويم و معمول كه در گذرگاه تاريخ تحولاتى در چگونگى انجام و برگزارى آن پديد آمده است. در اين فصل به تفصيل از طواف كعبه و فضيلت آن سخن رفته و آداب طواف كردن، و منش بجا آوردن اين عبادت عظيم و سازنده نموده شده است. گزارشها و احاديث اين بحث بسيار مهم و روشنگر بسيارى از آداب مذهبى، اجتماعى و سنتهاى مردمى قومها و ملتها است. چگونگى طواف كردن، طواف زنان در حالتها و زمانهاى مختلف، چگونگى طواف كسانى كه نذر كردهاند با حالت و هيئتى ويژه طواف كنند، چگونگى پايان بخشيدن به طواف، طواف به نيابت از زندگان و مردگان، طواف آزادگان و بردگان در دوران جاهليت، حوادثى كه در طواف كعبه رخ داده است، انهدام كعبه و ... با دقت در ضمن احاديث و اخبار بسيارى گزارش شده است و در پايان حديث: «لا تغزى مكة بعد الفتح» نقل و تفسير شده است.
1) همان 35- 33.
در فصل چهارم (ج 1، 438- 368) با عنوان «فريضةالحج» در ضمن 17 بحث و 187 حديث خبر و گزارش به وجوب حج، پرداخته و با تفسير آيه «و من كَفَرَ فان اللَّه غنّى عن العالمين» اهميت اين آيين بزرگ الهى را نمايانده و در ضمن عناوين متعددى از مسائل مختلفى چونان: استطاعت، زاد و راحله در حج، حج خردسالان، گام برداشتن در مسير حج و فضيلت آن، پىآمدهاى سوء ترك حج، جايگاه زائر خانه خدا، غفران حاجيان، برترى زائر خانه خدا كه حرمت زيارت را پاس دارد در قيامت، سخن رفته است.
اين فصل بيشتر جنبه فقهى و اخلاقى دارد و گزارشهاى آن در آگاهى بر فتاوى فقيهان صدر اسلام قابل توجه است. احاديثى كه در آداب زيارت و صفاتى كه بايد زائران بدان متصف باشند در اين فصل آمده تنبّه آفرين است، اين فصل با طرح ضرورت شتاب در انجام فريضه حج و دورى جستن از سهلانگارى درباره آن پايان مىپذيرد.
در فصل پنجم كه فصل پايانى مجلّد اوّل است (481- 440) به مقام ابراهيم و فضيلت آن پرداخته شده و در ضمن آن از: قيام ابراهيم در مقام، نقشى كه بر آن ديده مىشود، نشستن در پشت مقام ابراهيم و نماز خواندن در آن و بيعت در بين مقام و ركن و ديگر مسائل مربوط به آن سخن رفته است در لابلاى صفحات اين فصل گزارشهاى تاريخى مهم و قابل توجهى آمده است. در اين فصل احاديثى درباره حضرت مهدى (عج) ديده شد از جمله اين روايت:
«يبايع المهدى بين الحجر و المقام على عدّة اهْل بدر. ثلاثمائة و ثلاثة عشر». (1)
فصل ششم (ج 2، 5- 86) عهدهدار گزارش چگونگى چاه زمزم، پيشينه آن و جريان تاريخيش در گذرگاه زمان است. در اين فصل از چگونگى حفر آغازين و پيدايش زمزم سخن رفته و آنگاه چگونگى بهرهگيرى از آن در دورانهاى گونهگون گزارش شده است. تقدس آب زمزم در نگاه ملتها و حمل آن براى مريضها و استشفاء از آن و سقايت آن از گزارشهاى ديگر اين فصل است. نامهاى زمزم، سرچشمه و چشمههاى فرعى آن و چگونگى بناى بَر آن نيز در ادامه اين فصل آمده است. چاه زمزم و فضيلت آن و چگونگى حفظ و حراست از آن در حاكميتهاى مختلف نيز از جمله گزارشهايى است كه در اين بخش مىتوان خواند، مجموعه مطالب مربوط به زمزم و جريان تاريخى آن در 19 عنوان و 129 حديث و خبر سامان يافته است. در دورههاى مختلف تاريخى زمزم و چگونگى سقايت آن نقش تعيين كننده در ساختار سياسى و اجتماعى نظام قبيلهاى آن ديار داشته است. اين گزارشها در برنمودن جايگاه در مسائل ياد شده مطالب مهمى را در بردارد.
فصل هفتم (ج 2، 86- 209) از فصول مهم كتاب است. اين فصل به مسجدالحرام
1) معجمالبلدان، ج 5/ 190 و نيز بنگريد به: لغتنامه دهخدا، حرف م/ 1062
پرداخته و از فضيلت و احكام آن سخن گفته است، تحديد حدود دقيق مسجد، چگونگى ساختمان آغازين آن، و افزونيهاى واپسين تا زمان فاكهى در اين بخش گزارش شده است. چگونگى نماز در مسجدالحرام، خوابيدن در آن مسجد از ديدگاه عالمان و فقيهان آن روزگار، چگونگى بهرهگيرى مسلمانان در آن روزگار از مسجدالحرام، فضيلت اذان گفتن در آنجا، يادكرد مؤذّنى كه پيامبر در مسجدالحرام تعيين كرد، حكم اعتكاف در آن و احكام انواع تصرّفات در آن و بهرهگيريهاى از آن در بخشهاى بعدى اين فصل آمده است. آنگاه ياد كرد افزونيهاست به ترتيب تاريخ و توصيف دقيق ساختمان مسجد، مسافت و آنچه در ميان بوده است، قنديلها، آزينها، منارهها و خانههاى متّصل به مسجد.
اين فصل به لحاظ فقهى تاريخى و اجتماعى در تاريخ اسلام و شناختن جايگاه مسجدالحرام در تحولات سياسى صدر اسلام شايان توجه است.
در فصل هشتم (ج 2، 20- 209) سعى بين صفا و مروه به بحث نهاده شده و از سير تاريخى اين دو كوه سخن به ميان آمده، و از آغاز و پايان سعى گفتگو شد و احكام و حدود و چگونگى آندو بدقت گزارش شده است.
در اين فصل از بنائى كه برفراز صفا و مروه ساخته شده بوده است و از خانههاى متّصل به آن، طواف جاهليان و اشعار و مطالبى كه در ضمن سعى مىخواندند، بتهايى كه بر صفا و مروه نهاده بودند، مساحت دقيق بين صفا و مروه در ضمن 16 بحث و 17 حديث و اثر سخن رفته است. گزارشهاى اين فصل به لحاظ تاريخى و شناخت برخى از آداب و عقايد دوران جاهليت، و يكى از نمودهاى اعمال عبادى آنان سعى بين صفا و مروه، سودمند و كارآمد است.
فصل نهم (ج 2، 246- 385 و ج 3، 149- 1) از فصلهاى دراز دامن و بسيار سودمند كتاب است در آغاز اين فصل از حدود حرم و چگونگى تحريم حرم سخن رفته و چگونگى نصب نشانههاى اين حدود و سير تاريخى آن گزارش شده است. آنگاه نامهاى مكه است و خلفائى كه در آن سكونت گزيدهاند سخن رفته و از صحابيانى كه در آن ديار زندگى را بدرود گفتهاند ياد شده است از مجاورت مكه و فضيلت شكيبائى بر سختيها و ناگواريهايى كه لازمه زندگانى در آن ديار باشد سخن به ميان آمده است.
اين فصل از جهات مختلف، سياسى، اجتماعى، فرهنگى حائز اهميت است. گزارش درگيرى عبداللَّه بن زبير و آنچه در آن فتنه بر اهل مكّه روا شد از ديگر بخشهاى اين فصل است.
در صفحات ديگر اين فصل از حوادث طبيعى، جريانهاى سياسى مكه سخن رفته و چگونگى آداب و رسوم ساكنان آن ديار نموده شده است. اخبارى كه در اين فصل از، بزم و رزم، شادخواريها و غمگساريهاى مردم آن ديار ارائه شده است بسيار خواندنى است، مكه و مردم آن در نگاه ديگران، قداست و اهميتى كه شهرها، آباديها و قبايل ديگر برمكيان قائل بودند، شعرهايى كه در وصف آنها سرودهاند، زاهدان، قاضيان، عالمان و عابدان و اميرانى كه در آن ديار زيستهاند، چگونگى قرائت مكّيان و آداب ختم قرآن آنان، چگونگى تلبيه اهل آن ديار در هنگام قرائت چون به «والضّحى» مىرسيدند، از ديگر گزارشهاى اين فصل است.
يادى از جدّه و چگونگى آن، فضيلت بدرود زندگى در آن ديار، يادكرد «بطحا» و «ابطح» و جايگاه آن دقيق در مكه، يادكرد كسانى از اهل مكه كه نام و كنيه آنها همگون نام و كنيه پيامبر بوده است در صفحات ديگر اين فصل آمده است.
پايان بخش اين فصل خطبههايى است كه كسانى در اجتماعات مكّه ايراد كردهاند، مانند خطبه ابىذر، عتبة بن سفيان حجاج بن يوسف، داود على بن عبداللَّه و ... كه درنگريستن به اين خطبهها نيز مطالب مهمى از مسائل سياسى و اجتماعى آن روزگار را در اختيار مىنهد.
فصل دهم (ج 2، 208- 157) با عنوان «باب جامع من أخبار مكّه فى الأسلام» ويژه گزارشهايى است در باره مكه و چگونگى اداره آن در جاهليت و اسلام كه برخى از عناوين آن، چنين است: كسانى از واليان مكه كه در آن ديار زندگى را بدرود گفتهاند. واليان مكه از قريش و غيرقريش و برخى از كارها و تصرّفاتشان، قاضيان مكه از قريشيان طائف و سكنى گزيدن قبيله ثقيف در آن و ...
فصل يازدهم (243- 208) فصلى است كوتاه اما لطيف و خواندنى. در اين فصل از آغازينها در مكّه سخن رفته است به مثل: اوّلين كسى كه درهم و دينار را نقش زد آدم بود (ج 3/ 208) اوّلين كسى كه براى سخن گفتن منبر گرفت ابراهيم بود (همان/ 209) و ... محقق كتاب درباره اين فصل نوشته است:
اين فصل يكى از فصول مهم و لطيف كتاب فاكهى است. وى در جمع و ترتيب اين فصل، تلاش وسيعى بكار بسته است، كه نشانگر گستردگى آگاهيها و تسلط او بر منابع گونهگون است. فاكهى در ميان مورّخان مكه تنها كسى كه اين فصل را پرداخته است، فاكهى در ضمن اين فصل 62 حديث و خبر را آورده است. (1)
فصل دوازدهم نيز فصلى است كوتاه (259- 243) كه در آن از احكام شرعى فروش، كرايه و تملكّ خانههاى مكّه و بنياد نهادن خانه در آن، سخن رفته و از كسانى كه
1) ج 1/ 470
مىتوانند در آن ديار خانه بنا كنند و اسكان يابند و يا نمىتوانند در آن ديار اقامت گزينند در ضمن 41 حديث گزارش سخن رفته است.
فصل سيزدهم (ج 3، 353- 283) از فصلهاى دراز دامن و بسيار مهم كتاب است. اين فصل به لحاظ آگاهيهاى مهم و دقيقى كه درباره قبيلهها، تيرهها و چگونگى سكونت آنان در مكه و مسائل مربوط به آن در اختيار مىنهد و ابعاد مربوط به زندگى اجتماعى و قبيلهاى آن ديار را مىنماياند بسيار شايان توجه است.
محلههاى مكّه، محيط زندگى قبيلهها، نام خانهها، حوادث تاريخى، خواندنى و شنيدنى بسيارى در اين فصل آمده است. از اوّلين كسى كه سرزمين آن ديار را بين قبيلهها تقسيم كرد و براى هر تيرهاى محلى ويژه ساخت نيز سخن رفته و به تفصيل خانههاى قبايل و حدود آنها گزارش شده است. به مثل چگونگى خانههاى فرزندان عبدالمطلب با دقت تمام مشخص شده است (ج 3/ 263- 303) در لابلاى صفحاتى كه اين گزارشها آمده است، فوايد تاريخى فروانى توان يافت، حوادثى كه در اين محلّهها و خانهها افتاده، خريد و فروشهايى كه انجام شده، همپيمانان ساكنان اين محلهها و خانهها، اقدامات مهمى كه صاحبان و چهرههاى برجسته اين قبيله و تيرهها بدان همت ورزيدهاند از جمله مطالبى است كه در اين فصل آمده است.
پايان بخش جلد سوّم، فصل چهاردهم است (392- 353) كه گزارش دقيقى است از حدود مكه و تهامه حكم اخراج مسلمان از مكّه، حكم قاتلى كه به حرم پناه برده باشد، درختهايى كه قطع و بهرهورى از آنها در حرم رواست، چگونگى حكم صدّ در محدوده حرم و كفارّه آن و حيواناتى كه مىشود در حرم از بين برد و نابود كرد و ...
در فصل پانزدهم (ج 4، 96- 5) از جايگاههايى كه نماز در آنها استحباب دارد سخن رفته است؛ و بدين جهت مساجد بسيارى مانند: مسجدى در «دار الأرقم» مسجدى در عرفه، مسجد «كبش»، «بيعت»، «ذى طوى»، «مسجد شجره» مسجدى در «جبلالنور»، «كوه حراء» مسجدى در نزديكى «شعب على بن ابيطالب» و ... سخن رفته، و از گورستان مكه در دوران جاهلى و گورستان مهاجران ياد شده است. در ادامه فصل از آثار پيامبر و صحابيان گزارشهايى آمده است، كوهها و سرزمينهاى مكه نيز شناسايى شده است و به مناسبت، يادكرد گورستانها، روايات قابل توجهى درباره زيارت نقل كرده است از جمله:
قال رسول اللَّه- ص-: «زوروا القبور فانّها تذكّركم الموت». (1)
در ادامه اين فصل از وادى «محصّب» و چگونگى آن سخن رفته و حدود آن مشخص
1) اخبار مكه، ج 1/ 41.
شده و آثارى كه درباره آن سخن مىدارد عرضه شده است. يادآورى كنم كه «محصّب» سرزمينى است در مسير مكّه به منى كه در تحديد حدود آن اختلاف است، اهل سنت شبزندهدارى در آن را پس از بازگشت از منى مستحب مىدانند. (1)
فصل شانزدهم (ج 4، 128- 96) عهدهدار گزارش، چاهها، چشمهها، آبگيرها و استخرهاى مكه است در دوران جاهليت و اسلام. اين فصل نيز به لحاظ اجتماعى، اقتصادى شايان توجه است. چه كسانى چاهها و چشمهها را پى افكندهاند، مردم از اين آبشخورها چگونه بهره مىگرفتند؟ به چه انگيزهاى اين چاهها كنده مىشد؟ قبايل و افرادى كه دست به اين عمل مىزدند از چه جايگاه اجتماعى برخوردار بودند؟ چاه زمزم از چه موقعيتى در ميان اين همه چاه داشت؟ پس از اسلام چه چاههايى كنده شد و چه آبشخورهايى سامان گرفت و چه چشمههايى جارى گشت؟ به اين سئوالها در ضمن گزارشهاى دقيقى پاسخ گفته شده است.
در ضمن آنچه ياد شد، قصّهها، شعرها و سنتهاى گونهگون در بهرهگيرى از چاهها و چشمهها آمده است، كه به لحاظ آگاهى از آداب و رسوم و سنتهاى جاهليان و محيط مكّه بسيار سودمند است.
در فصل هفدهم (ج 4، 246- 129) از راهها، خيابانها، درّهها، سيلابها، و جايهاى تاريخى مكه سخن رفته است فرازها و فروديهاى مكّه، كوههاى متصّل به حرم، مكانهاى تاريخى كه در آن حوادث مهمى اتفاق افتاده است و ... نيز در اين فصل شناسانده شده است، چنانكه بارها گفتهايم، فاكهى در اين كتاب تنها به گزارش جايها و حوادث بسنده نمىكند بلكه هر آنچه بهگونهاى در ارتباط با موضوع گزارش باشد مىآورد، به مثل در اين فصل به مناسبت يادكرد كوهها و قله يكى از كوهها و انتساب آن به يكى از مكيّان، حضور پيامبر- ص- را در آنجا ياد مىكند و چگونگى بيعت مردان و زنان با پيامبر را گزارش كرده با دقت محتوى بيعت را مىنماياند. بنگريد:
عبداللَّه بن عثمان بن خثيم مىگويد، محمد بن اسود مىگفت: در روز فتح مكه پيامبر را ديدم كه نشسته، و مردم از خرد و كلان، مرد و زن براى بيعت به سوى آن بزرگوار مىآمدند تا به اسلام گواهى دهند. گفت چگونه شهادت مىدادند، گفت: انه بايعهم على الايمان با اللَّه والشهادة: لااله الااللَّه: پيامبر از آنان برايمان به خدا و شهادت به اينكه خدائى جز او نيست پيمان مىگرفت. (2)
و به مناسبت يادكرد «شعب البيعه» به تفصيل از «بيعت عقبه» و حاضران در آن و چگونگى شكلگيرى ماجرا و محتواى بيعت سخن گفته است؛ كه به لحاظ تاريخى و شناخت
زمينههاى هجرت در سيره رسولاللَّه- ص- شايان توجه است.
فصل هيجدهم (311- 246) يكسر به منى پرداخته است و مسائل مربوط به آن را به دقت گزارش كرده است. منى فضيلت و جايگاه آن، حدود و احكام آن، چگونگى رمى جمرات، راههاى كه بدان منتهى مىشود، منزل پيامبر و خلفا در آن، مسجد خيف فضيلت واهميت آن و مسائل مربوط به آن در عبادت، شب زندهدارى و ... احكام رمى جمرات، منى و مسائل آن در آينه ادبيات عرب و مسائل ديگر از جمله مطالب اين فصل است.
مسجد «كَبْش» و فضيلت آن و اخبارى كه درباره آن آمده است، اوّلين كسى كه ريگ افكند، ريگ افكندن ابراهيم- ع- رمى جمرات بعنوان سنتى ديرپاى، دعا و ذكر در حال رمى، گورستان منى و نام دقيق آن، اوّلين كسى كه در آن ديار بت نصب كرد، مساحت دقيق پهنا و درازاى منى و مساحت دقيق مسجد منى از ديگر مباحث اين فصل است.
جلد چهارم با فصل نوزدهم پايان مىپذيرد كه به گزارشهاى «مزدلفه» پرداخته است.
(329- 311). در اين فصل، از چرايى نامگذارى آن سرزمين به «مزدلفه»، فضيلت و احكام آن، و راههاى كه بدان منتهى مىشود سخن گفته شده است. گزارشى از قُزَح (كوهى كم ارتفاع در جنوب شرقى مزدلفه، كه مشرف به مسجد مشعرالحرام است) مشعرالحرام، مسجد مشعرالحرام، مساحت دقيق بين آن و عرفات از ديگر مطالب عرضه شده در اين فصل است.
اين گزارشها بسيار دقيق و سودمند است و خواننده با وصفى استوار و تحديدى ظريف، روبرو است.
فصل بيستم (ج 5، 54- 5) ويژه گزارشهايى است از عرفه و حدود آن، فضيلت و احكام عرفه و چگونگى مسجد آن ديار. فضيلت دعا در عرفه، روزه گرفتن در آن، وقوف پيامبر در آن قبل از هجرت و بعد از آن، از مطالب ديگرى است كه در اين فصل آمده است.
چرايى نامگذارى آن سرزمين به «عرفه» يادكرد منبر عرفه، مساحت دقيق آن و فاصلهاش با مسجدالحرام، و به مناسبت يادى از قبر «ميمونه» همسر پيامبر و محلّ آن در اطراف مكه نيز از مطالبى است كه در اين فصل آمده است.
فصل بيست و يكم (106- 57) كه واپسين فصل كتاب است به برخى از جايهاى مشهور در اطراف و نزديكى مكه پرداخته است. مانند مسجد تنعيم فضيلت آن و اخبار مربوط به آن، مسجد جَعْرانه، مسجد حديبيّه، گزارش عمرههايى كه پيامبر انجام داده است، شهرها و مناطق و آباديهاى اطراف مكّه كه در حاكميت واليان مكه مىبوده است، جايهايى كه پيامبر و اصحابش براى نبرد به آنجاها رفته بودند و ...
نگاهى گذرا به فصول زرّين كتاب فاكهى نشانگر اهميت كتاب و جايگاه بلندش در تاريخ اسلام، مكه و شناخت جريانهاى صدر اسلام است. اثر فاكهى تنها تاريخ مكه نيست، به نگاه دقيق و تحليلى «اخبار مكه» تاريخ سياست، فرهنگ، ادب و باورها و سنتهاى مكه در دوران جاهلى و عهد اسلامى نيز هست. در نگريستن به جنبه مختلف آن نشان مىدهد كه هيچ محقق، مورخ، فقيه، مفسر، محدث، و دانشورى كه در حقايق اسلام به پژوهش و نگارش همت مىورزد از مراجعه بدان بىنياز نيست.
چنانكه پيشتر يادآورى كرديم فاكهى كتاب را فصلبندى نكرده است، و فصول ياد شده براساس تقسيم بندى، محقق سختكوش و دقيقالنظر كتاب است.
ملحقات كتاب:
پيشتر گفتيم كه آنچه از كتاب فاكهى عرضه شده است بخش دوّم كتاب است؛ محقق بخش اوّل را كه در منابع ديگر پراكنده بوده است استخراج و بازشناسى كرده است. در اين بخش كه پيوست اوّل كتاب را تشكيل مىدهد از:
چگونگى آمدن حضرت ابراهيم به مكّه، چاه زمزم، ماجراى ذبح اسماعيل، چگونگى و جايگاه و زمان آن سخن رفته است. بحث فاكهى در اينجا از اين جهت كه ذبيح اسماعيل است و نه اسحاق، و توجه دادن به گزارشهاى وارونه اهل كتاب و برنمودن ورود اسرائيلّيات در منابع و آثار اسلامى قابل توجه است.
در ادامه اين گزارشها اخبارى از ازدواج اسماعيل با زنى از عمالقه، چگونگى آمدن برخى از قبايل به مكه، چرايى نامگذارى «عمالقه» و گزارشى از پيشينه تاريخى آنها، و يادكرد برخى از قبايلى كه در آن ديار سكونت داشتند و پارهاى از آداب و رسوم و چگونگى حيات اجتماعى آنها، ارائه شده است.
گزارش برخى از جنگها، روزهاى مهم و مشهور تاريخى، چگونگى «نسيئ» و مسئولان آن، اوّلين بنيادگذار، كعبه و چگونگى ساختمان آغازين آن و نهادن «حجرالأسود» و مسير تطّور بناى كعبه پس از اسلام تا زمان فاكهى و ... نيز از مطالب اين پيوست است.
در پيوست دوّم محقق كتاب، تصاوير زيبايى از وضع امروزى برخى از جايهاى مشهورى را كه فاكهى در كتابش آورده عرضه كرده است؛ با توضيحاتى روشنگر از چگونگى آنها و بدينسان بگونهاى دلپذير امروز اين جايها را به گذشتههاى تاريخى آنها پيوند زده است.
در پيوست سوّم، نقشههاى گويايى از مكه و اطراف آن ترسيم شده است بر پايه كتاب فاكهى، اين تصويرها وضع مكه و چگونگى آن را در آن روزگار نشان مىدهد، از جمله:
1- مكه در قرن سوّم هجرى
2- مشهورترين خانهها، جايها و كوههاى مكّه
3- چاههايى كه در آن روزگار در مكه بوده است
4- آبگيرها، حوضها، استخرها و بركهها
5- ديوارها، حصارها، دژها ...
6- راههاى اصلى مكه، پيچها و گردونه راههاى كوهستانى، گورستانها
7- جايهاى تاريخى و مساجد
8- نقشه دقيق ساختمان كعبه، مسجدالحرام و اطراف آن در 272 هجرى به هنگام خلافت مهدى عباسى
با آنچه ياد كرديم متن كتاب با تحقيق دقيق گسترده و استوار، محقق آن پايان مىپذيرد.
شيوه فاكهى در تدوين كتاب نقل مطالب:
در گزارشگونهاى كه از فصول كتاب ارائه داديم تا حدودى شيوه نقل فاكهى روشن شد. اينك اندكى بشرحتر به اين مطلب بپردازيم. آنچه اينك در اختيار ماست حدود 3 هزار حديث و اثر و گزارش را بهمراه دارد. تمام اين گزارشها با اسناد عرضه شده است و فاكهى در عرضه اين مجموعه آيين نقل حديث را دقيقاً رعايت كرده است، او گاهى تصريح مىكند حديث را شنيده است (ج 3/ 222) و گاهى نشان مىدهد كه حديث را از جايى برگرفته و بر «شيخ حديث» عرضه كرده است (ج 3/ 160) و ديگرگاه مىنماياند كه گزارش را «اجازةً» مىآورد. (ج 3/ 174)، در نقلها گاهى قرائنى را مىافزايد تا نشان دهد سماع وى قطعى است (ج 5/ 14 شماره 2733) و گاهى به جايى كه حديث را در آن شنيده است تصريح مىكند (ج 3/ 134، ج 2/ 135 و ... اگر در كلمهاى از خبر ترديد كند آن را گزارش مىكند (ج 2/ 111) كسانى از محدثان را ديده با اين همه نقل روايت را به واسطه دارد در اينصورت بدان تصريح مىكند (ج 2/ 303) اگر در سند و يا متن حديث تصحيفى بيابد آن را تصريح مىكند و پس از نقل حديث بدان تنبّه مىدهد (ج 3/ 34، ج 4/ 30 و ...) و گاهى در چگونگى حديث و صحت و سقم آن اظهار نظر مىكند (ج 3/ 160).
پس از اين خواهيم گفت كه فاكهى در مكّه بدنيا آمده و در آن ديار باليده و رشد كرده است. بدين سان بخش عظيمى از كتاب را توصيفها و تبيينها بدون واسطه او تشكيل مىدهد اين وصفها در نهايت دقت و استوارى است. او تنها به نقل آثار و اخبار بسنده نكرده بلكه در جهات مختلف و ابعادگونهگون گزارشها به نقد و بررسى و اظهارنظر پرداخته است، اين نكته در مباحث فقهى بويژه در مسائل مربوط به طواف، سعى، احرام و وقوف به عرفه ... و تحديد حدود مكانها و جايهايى تاريخى بروشنى پيداست.
ادبيات عرب نيز در اين كتاب جلوه عظيم و ستودنى دارد. او در مناسبتهاى مختلف اشعار عرب را عرضه كرده و بدينسان پهنه مباحث كتاب را با جلوههاى ادب عربى آميخته و اثرى ادبى از خود به يادگار نهاده است. تنوع در مصادر و منابع نقل نيز در كتاب فاكهى ستودنى است. با اين همه بايد ياد كرد كه فاكهى به جمع و تبويب اخبار همت ورزيده است و اسناد را به دقت گزارش كرده است تا راه براى ارزيابى در چگونگى نقلها براى محققان واپسين بازباشد.
مؤلف كتاب:
محمد بن اسحاق بن العبّاس فاكهى، از عالمان مورخان و محدثان قرن سوّم هجرى است. از سالزاد وى اطلاع دقيقى در دست نيست، محقق كتاب احتمال مىدهد او بين سالهاى 215- 220 در مكّه از مادرزاده شده باشد. فاكهى در مكّه باليد و رشد كرد و فراگيرى دانش را نيز در آن ديار آغاز كرد و از مشايخ مكه فراوان بهره گرفت ولى بدان بسنده نكرد و براى گسترش آگاهيها و تعميق معلوماتش به ديگر ديارها رفت بركشيد و در بغداد، كوفه، صنعا و ...
در محضر مشايخ حديث زانو زد و از خرمن دانش دانشوران آن شهرها خوشهها چيد و بهرهها برد.
فاكهى در مكه از جايگاه اجتماعى والايى برخوردار بوده است، اين حقيقت را مىتوان از برخى نقلهاى وى دريافت. او گاه حوادثى را گزارش كرده، و جايها و مواضعى را نشان داده كه محدثى عادى بدانها نمىتوانست دست يابد. گزارش مراسلات بين امراء و وصف دفيق آنها نيز نشانگر آن است كه وى در مكانتى بالا قرار داشته است.
محقق كتاب براساس نقلهاى «اخبار مكه» 231 تن از مشايخ فاكهى را فهرست كرده است (ج 1/ 19- 29) كه نشانگر سختكوشى و جستجوگرى هوشمندانه فاكهى در فراگيرى دانش و گستراندن اطلاعاتش است.
سالمرگ فاكهى نيز دقيقاً روشن نيست. محمد بن احمد بن على فاسى مىگويد:
سالمرگ او را نمىدانم اما قطعاً به سال 272 زنده بوده است. اين گفته فاسى را بسيارى از شرح حال نگاران نگاشته و پذيرفتهاند؛ (1)امّا بغدادى وفات او را 285 دانسته است بدون اينكه منبع معتمدى براى اين قول ياد كرده باشد. (2)
اما محقق كتاب با دقت در نقلهاى كتاب، و گزارشهايى كه فاكهى در كتابش آورده است ترجيح مىدهد كه سالمرگ او بين سالهاى 272 تا 279 باشد. (3)
تحقيق كتاب:
كتاب را عبدالملك عبداللَّه بن دهيش، از نويسندگان و فاضلان سعودى تحقيق، تصحيح كرده و با پانوشتهاى مفصّل در 6 جلد نشر داده است. 5 جلد متن كتاب و پيوستهاى آن و يك جلد ويژه فهارس كتاب. تحقيق كتاب يكى از نمونههاى برجسته، استوار، و عظيم تحقيق علمى متون كهن است، كه اكنون با نگاهى گذرا به چگونگى تحقيق وى، نوشته را پايان مىدهيم:
1- متن كتاب:
محقق كتاب را براساس تنها نسخه موجود آن تصحيح كرده و براى عرضه متنى استوار و دقيق، اين نسخه را با مصادر كتاب و كتابهايى كه معاصران وى و عالمان پس از وى تأليف كرده و از آن نقل كردهاند و يا مطالب همگون دارند، مقابله كرده است. وى با تنبّع و تحقيق در خور تقدير و سنجيدن نسخه موجود با آنچه ياد شد آنچه را به صواب ديده در متن آورده و در پانوشتها موارد تحريف، تصحيف واشتباه متن نسخه خطى را نشان داده است.
اسناد كتاب را با مراجعه به منابع رجالى تصحيح كرده و تحريفها، افتادگىها و تصحيفها را زدوده است. چگونگى حديث را مشخص كرده و دقيقاً ياد كرده است كه مثلًا حديث «صحيح»، «ضعيف» و ... است احاديث، اخبار، آثار و اشعار را تخريج كرده و دقيقاً جايهاى آنها را در منابع نشان داده است.
2- پانوشتها:
در پانوشتها منابع نقل را دقيقاً نشان داده، روايات و اخبار را اگر در منابع مشابه يافته گزارش كرده، گاهى به اختصار راوى را معرفى كرده و به جايگاه وى در رجالشناسى اشاره
نموده است. جايها، حادثهها و واقعهها را اگر در متن به اختصار نهاده شده و دقيقاً معرفى نشده است، معرفى كرده و ضمن توضيح و تبيين دقيق آنچه ياد شد اشتباهات محققان معاصر را در اين باره تصحيح كرده است. افزون بر اينها واژههاى دشوارياب را نيز معنا كرده است.
3- فهرستها:
محقق جلد ششم را ويژه فهارس فنى كتاب ساخته است و در اين جلد، فهرست آيات، احاديث، اعلام، اشعار، جايها، منابع و موضوعات را آورده است. در فهرست احاديث، احاديث را براساس حروف چيده و آنگاه راوى و جاى آن را در كتاب نشان داده است.
فهرست اعلام را چند بخش كرده است:
1- فهرست راويان در اين فهرست مشايخ فاكهى را با علامت (ش) نشان داده است.
2- فهرست رجال واعلامى كه در كتاب ياد شدهاند امّا راوى نيستند.
3- فهرست صاحبان حرفهها
4- فهرست قبيلهها و قومها
فهرست موضوعات كتاب نيز براساس الفبا تنظيم شده است و تمام جايها، حادثهها و موضوعات طرح شده در كتاب به دقت فهرست شده است. در فهرست اشعار اوّل اشعار آمده و قافيه و شاعر آن مشخص شده است.
در فهرست منابع، مصادر و منابع محقق كتاب با دقت تمام شناسانده شده است و در پايان فهرست كلى موضوعات مجلدات پنجگانه آمده است.
4- مقدمه كتاب:
محقق مقدمهاى نوشته است درازدامن، تحقيقى و بسيار سودمند؛ و در ضمن آن از شرح حال مؤلف و مشايخ و شاگردان وى به تفصيل سخن گفته است.
پيشتر گفتيم از شرح حال دقيق مؤلف در منابع شرح حالنگارى اطلاع چندانى در دست نيست محقق كتاب با درنگريستن در متن كتاب، از شرح حال، حدود تولد و مرگ، سفرهاى وى براى فراگيرى دانش، جايگاه اجتماعى و علمى او در قرن سوّم، مشايخ و شاگردانش به تفصيل سخن گفته است. آنگاه به كتاب فاكهى پرداخته و اهميت آن را نمايانده، و از مصادر و منابع فاكهى سخن گفته و تأثيرش را در آثار بعدى در اين باره نشان داده است.
و در پايان مقدمه شيوه پژوهش، تصحيح و تحقيق كتاب را گزارش كرده است. تحقيق كتاب نمونه عينى تحقيقى ژرف، گسترده، دقيق و عالمانه است.
محمد رضا رزاقى
به لحاظ اهميت آگاهى ازمسائل بهداشتى و پزشكى و رعايت آن در ايّام حج، «ميقات» مىكوشد در حدّ امكان مسائلى را كه اطلاع از آن براى راهيان دياردوست ضرورت دارد بخامه متخصصّان امور پزشكى عرضه كند.
مقدمه
كليهها كه به صورت دو عضو لوبيايى شكل در پشت پرده صفاق قرار گرفتهاند، از اعضاء حساسى هستند كه آب اضافى بدن و سموم تشكيل شده در سلولهاى مختلف را در لولههاى تشكيل دهنده ادرار از طريق خواص فيزيكى و شيميايى به صورت ادرار دفع مىكند. كليهها فشار خون بين 80 تا 180 ميلىمتر جيوه را بدون آسيب تحمل مىكنند ولى كاهش يا افزايش شديد فشار خون باعث صدمه به كليه مىشود. از طرف ديگر بالا رفتن غلظت مواد دفعى از كليهها سبب رسوب آنها و تشكيل سنگ مىگردد. عفونتها كليوى نيز بايد بطور صحيح درمان شوند تا اختلالى در كار كليهها ايجاد نشود، در اين مقاله به اختصار نحوه كار كليه و مواردى كه باعث آسيب به كليه مىشوند توضيح داده خواهد شد.
بيان مسأله:
كليهها دو عضوى هستند كه در بالغين مجموعاً 1240 وزن بدن را تشكيل مىدهند. و در قسمت پشت پرده صفاق وزير حجاب حاجز (ديافراگم) قرار گرفتهاند. كليهها علىرغم وزن كمى كه دارند در هر دقيقه 20% مقدار برون ده قلب وارد آنها مىشود و از اين حجم خون بالا كه وارد آن مىشود در هر دقيقه يك ميلىليتر ادرار ساخته و از طريق لولههاى حالب وارد مثانه مىشود. تشكيل ادرار در لولههاى سازنده ادرار، به علت خاصيت فيزيكى (اسمزى) يا خاصيت شيميايى (تبادلات يونى) است كه آب و املاح اضافى و سموم بدن بوسيله آن دفع مىشود و باعث تعادل آب و املاح بدن مىگردد. كليهها به راحتى فشار خون بين 80 تا 180 ميلىمتر جيوه را تحمل مىنمايند كه در نتيجه آسيبى به بافتهاى آن وارد نمىشود. ولى به هر دليل كه فشار خون از حد مجاز پايينتر و يا بالاتر برود سبب صدمات بافت كليه شده و كار آنرا مختل مىكند. خونريزيهاى شديد با تبهاى بسيار بالا و تعريق شديد و محدوديتهاى طولانى مايعات از مواردى هستند كه سبب كاهش بيش از حد فشار خون و حالت شوك مىشوند. از طرف ديگر چون املاح هم از كليهها دفع مىشوند، در صورتىكه به علت مصرف زياد املاح و يا كم شدن حجم ادرار غلظت اين مواد در ادرار بالا برود سبب رسوب آنها و تدريجاً تشكيل سنگ مىگردد. كم شدن حجم ادرار همچنين باعث توقف بيش از معمول ادرار شده و اين توقف طولانى باعث مىشود كه رشد ميكروبها نيز سهولت يافته و تأثير آنها بر بافتهاى مختلف دستگاه ادرارى بيشتر باشد.
با اين خلاصهاى كه از كار كليه بيان شد به اهميت حياتى اين اعضاء حساس پى مىبريم و لذا به عنوان شكر نعمتى كه خداوند به ما عطا فرموده بايد شرايطى فراهم نمائيم كه اين اعضا حساس آزرده نشوند.
كشور ما از نظر جغرافيايى در منطقه معتدل شمالى قرار گرفته و به لحاظ موقعيت آب و هوايى مردم با خوردن مايعات و آب به علت عدم تشنگى كمتر عادت دارند. ولى در كشور حجاز به علت آب و هواى گرم نياز به مصرف آب بيشتر محسوس است. زائرين ايرانى كه توفيق تشرف به مكه معظمه و مدينه منوره را پيدا مىنمايند بايد به اين نكته توجه داشته باشند كه در مدت سفر آنان در كشور حجاز به علت گرماى شديد تعريق بيش از حد معمول است و لذا مقادير زيادى از آب بدن از اين طريق دفع مىشود. از سوى ديگر چون زائرين عزيز به مصرف آب بيشتر عادت ندارند لذا حجم مايعات بدن شديداً كاهش مىيابد. نبودن آبخورىهاى عمومى در مسيرهاى حركت زائرين در مكه مكرمه و مدينه منوره خود مزيد بر علت است. از طرف ديگر گرماى محيط سبب اتساع عروق محيطى شده و خون بيشترى در آنها جمع شده كه باعث كاهش خون عروق مركزى مىشود. مجموع فاكتورها سبب مىشود كه خونگيرى كليه كمتر شده و كليه تحت فشار قرار گيرد و حجم ادرارى كه ساخته مىشود كم و غليظ باشد و به علت غلظت و كم بودن حجم ادرار استعداد رسوب تدريجى مواد و تشكيل سنگ كليه بالا مىرود. در كليههايى كه كار آنها در حد نرمال نباشد، اين كاهش مايعات و كم خونى كليه، سبب تسريع در از كار افتادن كامل كليه مىشود. همانطورى كه بيان شد توقف طولانى ادرار در مسير عبور، سبب مىشود كه فرصت بيشترى به ميكروبها براى رشد آنها داده شود و لذا ريسك عفونت ادرارى و كليوى افزايش مىيابد كه خود عفونت مىتواند به عنوان زمينهاى براى تشكيل رسوب ادرارى و سنگ باشد كه معمولًا موارد ديگرى هم روى آن رسوب مىكنند و مجموعه عفونت كليوى و سنگ باعث از بين رفتن بافت فعال كليه شده و آن را تخريب مىنمايد.
در مجموع براى جلوگيرى از تشكيل سنگ بايستى حجم ادرار 24 ساعته را به 3600 ميلىليتر يعنى بين 3 تا 4 ليتر در شبانه روز رساند كه خود اين حجم بالاى ادرار، سبب مىشود كه عفونتها هم نتوانند فرصت رشد پيدا كنند.
مجموعه آنچه بطور خلاصه بيان شد نشان دهنده اهميت مصرف آب در همه حالات بخصوص در مدت اقامت در كشور حجاز است. از بدو ورود به فرودگاه جده و وجود هواى شرجى، تعريق شديد شروع مىشود و لزوم مصرف آب بيشتر را ايجاب مىكند.
در زيارت حرم مطهر پيغمبر در مدينه منوره به علت ازدحام جمعيت عليرغم وجود وسائل خنك كننده بازهم گرما بيش از معمول است و نياز به مصرف آب را محسوس مىنمايد. در هنگام طواف بيتاللَّه الحرام ازدحام شديدتر است و تعريق بسيار شديدى وجود دارد. وقوف در عرفات و منى و در زير چادرها، طى مسافت طولانى براى رمى جمرات و تجمع جمعيت در اين محلها، بازهم به گرماى بيشتر هوا و تعريق زيادتر كمك مىكند و لذا توصيه مىشود كه براى پيشگيرى از صدمات كليوى در ايام اين مسافرت روحانى با همراه داشتن يك قمقمه آب و نوشيدن آب بيشتر، از بىآبى (خشكى) كليه ممانعت نماييم و در صورت وجود علائم عفونت ادرارى مثل سوزش ادرار يا تغيير رنگ آن، به پزشك مراجعه نماييم. لازم به ذكر است كه در صورت عدم مصرف آب بالا رفتن غلظت ادرار خود باعث سوزش و تغيير رنگ ادرار مىشود و لذا با مصرف آب زيادتر ابتدا قبل از مراجعه به پزشك بايستى اين علت را برطرف نموده و سپس در صورت پايدار بودن علائم جهت درمان به مراكز بهداشتى درمانى مستقر در مدينه منوره و مكه معظمه مراجعه نمود.
از جمله مسائلى كه در محيط زيارتى مكه و مدينه مشهود بوده و جلب توجه مىكند، اين است كه اگر كسى از مقابل نمازگزارى بگذرد، مورد اعتراض او، يا ديگران قرار مىگيرد.
لذا افرادى كه متوجه اين هستند، اگر در مسير حركت خود متوجه نمازگزارى بشوند، از چند قدم جلوتر از او و يا اگر در صف نماز جماعت باشد از صف جلوتر عبور مىكنند، يا اينكه صبر مىكنند تا نماز تمام شود و بعد حركت كنند. البته شك نيست كه خوددارى از عبور از مقابل
نمازگزار بسيار پسنديده و مطلوب است و رعايت ادب نسبت به نماز محسوب مىشود، چنانكه در روايات ما نيز وارد شده است (1)ولى برخى از مسلمانان و حجاج، پا را از اين فراتر نهاده در مواردى عبور از مقابل نمازگزار را حرام، حتى نماز او را نيز باطل مىدانند!
اين فتوا در ميان اهل سنت از صدر اسلام تا كنون وجود داشته و گاهى موافقت و مخالفت با آن به زد و خورد منجر شده و به دادرسى نزد والى و حاكم مىرسيده است.
نظربه اهميت اين موضوع و براى روشن شدن حجاج بيتاللَّهالحرام، بايد به سراغ احاديث و فتاواى اهل سنت و روايات شيعه برويم تا از كيفيت و چگونگى آن به خوبى با خبر شويم:
نخست بايد توجه داشته باشيم كه به اعتقاد شيعه و سنى مستحب است نمازگزار در مقابل خود (بعد از محل سجده) چيزى قرار دهد (مثل عصا) تا حجابى باشد ميان او و كسى كه از مقابلش عبور مىكند (2)در كتابهاى هر دو مذهب روايتى از پيامبر اكرم- ص- به اين مضمون نقل شده است كه:
پيامبر هنگام نماز «عصا» يا چيزى نظير آن را بين خود و قبله قرار مىداد، تا فاصله باشد ميان او و كسى كه از مقابلش مىگذرد.
ولى اهل تسنن به دنبال اين حكم گفتهاند:
«اگر كسى چنين حايلى بين خود و قبله قرار دهد، در صورتى كه مردى از مقابلش بگذرد تا جايى كه مىتواند بايد مانع از عبور او شود، و اگر عابر در رفتن اصرار كرد، با او بجنگد، زيرا او شيطان است» (3)و در مواردى از جمله عبور زن نماز را باطل مىدانند (4)
از آنجا كه آنان اين حكم را بسيار جدى مىگرفتند، در گذشته زد و خوردهايى ميان نمازگزاران و عابران در مسجد الحرام و مسجد النبى- ص- به وجود مىآمده، و گاهى ماجرا حتى تا محكمه و دارالاماره كشيده مىشده است، چنانكه نمونهاى از آنها را شخصى به نام «صالح بن سمان» نقل مىكند. وى مىگويد:
«يك روز جمعه من همراه «ابو سعيد» بودم، او نماز مىخواند و چيزى در مقابل خود گذاشته بود كه ميان او و مردم حايل و مانع باشد، كه ناگهان جوانى (از قبيله ابى معيط) آمد، و خواست از برابر «ابو سعيد» بگذرد، «ابو سعيد» به گلوى او زد تا برگردد، مرد جوان نگاه كرد و ديد هيچ راهى جز عبوراز پيش روى «ابو سعيد» ندارد، دوباره برگشت «ابو سعيد» اين بار شديدتر از دفعه گذشته بر سينه از كوفت،
1) شيخ حر عاملى، وسايل الشيعه، چ 2 تهران، دارالكتب الاسلامية، ج 2، باب 11، ح 10، ص 436.
2) مسلم، صحيح مسلم، تحقيق دكتر هاشم و دكتر لاشين، ط 1، بيروت، مؤسسه عزالدين، 1407، ج 1، ص 450، باب سترة المصلى، آيةاللَّه خويى- ره- منهاج الصالحين، چ 28، قم، نشر مدينة العلم، ج 1، ص 150، مسأله 68 ترجمه عبارت منهاج: «اگر نمازگزار در معرض عبور شخصى از مقابل خود باشد مستحب است كه حايلى بين خود و او قرار دهد، اگر چه به وسيله عصا يا طناب يا مقدارى خاك باشد».
3) مسلم، صحيح مسلم، ط 1، بيروت، مؤسسه عزالدين، ج 1، ص 455، باب منع المار بين يدى المصلى.
4) عثمين، دروس و فتاوى، ط 2، مكتبة اولى النهى رياض، دارالخضر، بيروت، 1411، ه.ق، ص 109.
جوان به «ابو سعيد» بد گفت، و سپس جمعيت را شكافت و از مسجد خارج شد و نزد «مروان» (حاكم مدينه) و از آنچه بر سرش آمده بود به مروان شكايت كرد، ابوسعيد نيز نزد مروان رفت. «مروان» به وى گفت: با برادر زادهات (برادر ايمانى) چه كردهاى كه از تو شكايت مىكند؟ «ابو سعيد» در پاسخ اين حديث را خواند:
«از پيامبر شنيدم كه گفت: هرگاه يكى از شما نماز مىخواند و چيزى به عنوان مانع بين خود و مردم قرار داد و كسى خواست بين او و حايل حركت كند، به گردنش بزند، و اگر خوددارى كرد با او بجنگد زيرا او شيطان است» (1)
ق، ج 1 ص 455.
البته با وجود اين روايت اكثر فقهاى اهل سنت فتوا دادهاند كه عبور از مقابل نمازگزار و حايل، يا از بين نمازگزار و محل سجده، نماز را باطل نمىكند؛ زيرا روايت ديگرى نقل شده حاكى از آن كه پيامبر اسلام اين كار را ديده و نهى نفرمودند (2)بنابراين عمل پيامبر- ص- را دليل بر جواز دانستهاند. ولى با اين حال برخى از آنان در جلوگيرى از عبور افراد از مقابل نمازگزار سخت اصرار مىورزند و برخى از فقهاى فعلى عربستان فتوا دادهاند كه عبور زن از مقابل نمازگزارى كه حايل در مقابل خود قرار نداده، يا عبور وى از بين نمازگزار و محل سجده او، موجب بطلان نماز مىشود، و بايد نمازگزار نماز خود را اعاده كند، اگر چه در ركعت آخر نماز خود باشد، اين حكم را در مسجد الحرام نيز نافذ مىدانند (3)
عبور از مقابل نمازگزار از ديدگاه شيعه
آنچه از فتاوا و عمل اهل تسنن در مورد عدم جواز عبور از مقابل نمازگزار استفاده مىشود، اين است كه آنان از اين نهى چنين استفاده كردهاند كه: با گذشتن شخص يا حيوانى از مقابل نمازگزار، نماز او قطع و ارتباطش با خدا بريده مىشود! گويى اينان ارتباط نمازگزار (بوسيله نماز) با خدا را، يك ارتباط مادى (مانند ارتباط تلفنى) پنداشتهاند در صورتى كه چنين نيست، چرا كه ارتباط نمازگزار با خدا، ارتباطى معنوى است، و با عبور كسى قطع نمىشود.
از بررسى روايات شيعه، چنين برمىآيد كه امامان معصوم- عليهم السلام- با اين فكر ابتدايى مخالف بودهاند.
گواه اين معنا اين است كه بعد از عصر رسول خدا- ص- تا عصر امام حسن عسكرى- ع- از امامان شيعه در ردّ اين فكر، رواياتى نقل شده است، و اين نشان مىدهد كه اين فكر در دوران (250 ساله) امامت آنان وجود داشته است، همچنان كه
اكنون نيز وجود دارد. و ما براى نمونه، سه روايت را كه در سه مقطع: آغاز، ميانه و پايان اين تاريخ 250 ساله نقل گرديده، يادآورى مىنماييم:
1- امام چهارم مىفرمايد: «پدرم نماز مىخواند، شخصى از مقابلش گذشت، يكى از همراهان پدرم او را از اين كار بازداشت، چون امام از نماز فارغ گشت، فرمود: چرا مانع از عبور او شدى؟ پاسخ داد: به علت اين كه ميان تو و محراب نماز فاصله انداخت، امام فرمود: واى بر تو خداوند به من نزديكتر از اين است كه كسى بتواند با عبور خود بين من و او جدايى بيندازد» (1)
از اعتراض آن شخص و توضيح امام- ع- روشن مىشود كه اين فكر از بعد از وفات پيامبر- ص- و جود داشته است.
2- روزىابوحنيفه برامامصادق ع- وارد شده و به آن حضرت گفت: فرزندت موسى (امام هفتم) را ديدم كه نماز مىخواند، مردم از مقابلش مىگذشتند ولى او آنان را باز نمىداشت، مىدانى چنين كارى يعنى چه؟! (نماز باطل مىشود).
امام صادق- ع- فرمود: موسى را بخوانيد. او را خواستند.
امام- ع- فرمود: فرزندم! ابوحنيفه مىگويد: تو در حالىكه مشغول نماز بودى مردم از برابرت عبور مىكردند و تو از رفت و آمد آنان جلوگيرى نمىكردى؟
موسى- ع-: آرى اى پدر! كسى كه براى او نماز مىگزارم به من نزديكتر است از آنان كه از مقابل من مىگذرند. خداوند فرموده است: «ما به انسان از رگ گردنش نزديكتريم» (2)
(چون داستان به اينجا رسيد) امام صادق- ع- فرزندش را در آغوش گرفت و فرمود: پدر و مادرم فداى تو اى گنجينه رازها (3)
3- «ابو سليمان» (يكى از ياران امام يازدهم) مىگويد: در محفلى كه من نيز حضور داشتم ياران حضرت امام حسن عسگرى- ع- از او پرسيدند: آيا چيزى نماز را قطع مىكند؟ (عبور اشخاص از مقابل نمازگزار موجب قطع نماز مىشود؟) حضرت فرمود: نه، چنين نيست كه نماز از مقابل نمازگزار عبور كند، بلكه نماز از آن سمت و جهتى مىگذرد كه نمازگزار بدان رو نموده است (4)(نمازگزار رو به خدا دارد و نماز به جهت و سمت خدا است و از مقابل نمىگذرد كه اگر كسى از آنجا گذشت قطع گردد).
نكته قابل توجه اين است كه: جملهاى كه در رد اين فكر و بىپايه بودن آن آمده است از امامان متعدد، در اعصار مختلف، از راويان متعدد، در قالب يك جمله نقل شده است، و آن، جمله زير است:
«الّذى اصلّى له اقرب الىَّ من الذى مرّ قُدّامى» (1)
«آن كس كه براى او نماز مىگزارم به من نزديكتر از كسى است كه از مقابل من مىگذرد».
و اين حاكى از اين است كه امامان در مقابل آن انديشه ابتدايى كه فقهاى عامه مطرح مىكردند، موضع واحدى اتخاذ نمودهاند، تا اين فكر را از جامعه مسلمان بزدايند.
آرى در برخى از روايات ما نيز وارد شده كه خوب و نيكو است كه نمازگزار حايل و مانع بين خود و عابرين قرار دهد، و شايسته است كه مانع از عبور از مقابل نماز شود، و فقهاى شيعه هم به اين معنا فتوا دادهاند، ولى روايات اين را از ادب و احترام نماز معرفى كردهاند (2)، نه از آن جهت كه ارتباط نمازگزار با خدا قطع مىشود! و آنچه در كتب حديث اهل سنت نقل شده كه پيامبر اسلام هنگام نماز در مقابل خود حايل و مانعى (ولو عصا) قرار مىداد، در روايات شيعه هم آمده كه پيامبر چنين كارى انجام مىداده، ولى علت و حكمت آن قطع ارتباط نمازگزار با خدا نيست، بلكه از باب ادب و احترام به نماز است.
با توجه به آنچه در اين باب گفته شد، به حجاج محترم ايرانى بويژه بانوان توصيه مىشود كه در مسجد الحرام و مسجد النبى و اصولًا هر جايگاه نماز، از مقابل نمازگزاران، تا پايان نماز عبور نكنند.
نماز مستحبى پيش از ظهر
از جمله مواردى كه غالباً در موسم حج خصوصاً در حرم رسول خدا موجب مشاجره مىگردد، خواندن نماز مستحبى پيش از ظهر است. عدهاى از اهل سنت آن را حرام مىدانند، و مواردى عملًا از انجام آن جلوگيرى مىنمايند كه متقابلًا برخى از حاجيان خشمگين و عصبانى مىشوند و مىپرسند: «چرا نماز خواندن در حرم پيامبر حرام است؟!».
البته اين مشكل، بيشتر در محل محراب مسجد اصلى پيامبر پيش مىآيد كه حجاج به نيابت از پدر و مادر و گذشتگان يا به نيت خود، چند ركعت نماز مستحبى مىخوانند.
بايد توجه داشت كه اين اعتراض آنان، برخاسته از يك اختلاف نظر فقهى ميان ما
و آنان است، بدين معنا كه فقهاى اهل سنت، در گزاردن نماز در سه وقت از روز، اختلاف نظر دارند: 1- بعد از نماز صبح تا طلوع آفتاب. 2- هنگام طلوع آفتاب. 3- هنگام غروب آفتاب. 1(1)
در اين رابطه يادآور مىشويم كه:
1- اكثر فقهاى اهل سنت فتوا به كراهت نماز مستحبى (ابتدائى و بدون سبب) بعد از نماز صبح و عصر مىدهند.
2- شافعيها هر نمازى كه سبب و مناسبتى داشته باشد، مثل نماز، «تحيت مسجد» و نماز «استسقاء» (طلب باران) و مانند اينها را در اين سه وقت جايز مىدانند. (2)
3- حنفيها خواندن هيچ نمازى را در اين اوقات جايز نمىدانند، چه نماز قضا و چه نماز مستحبى. (3)
با توجه به نظريههاى فقهى مذكور، آنان خواندن نمازهاى مستحبى پيش از ظهر را حرام يا مكروه مىدانند و از اين جهت است كه اعتراض يا جلوگيرى مىنمايند.
در اينجا براى آگاهى بيشتر خوانندگان گرامى، نظر فقهى شيعه را بطور اختصار ذكر مىكنيم: اصولًا بايد توجه داشت كه فقها نمازهاى مستحبى را به دو دسته تقسيم نمودهاند:
1- نافله مُرَتَّبه (نمازهاى استحبابى كه پيش از يكى از نمازهاى يوميه يا بعد از آنها خوانده مىشود).
2- نافله غير مُرَتَّبه (نمازهاى مستحبى ديگر، غير از نافلههاى ياد شده) كه آن نيز دو قسم است:
الف: نافلهاى كه به جهت چيزى، و مناسبت خاصى خوانده شود كه آن را اصطلاحاً «ذات السبب» گويند مثل نماز تحيت مسجد و نماز زيارت كه به جهت زيارت خوانده مىشود، و نماز اول ماه، نمازهاى ايام و ليالى ماه رمضان. فقهاى شيعه در مورد اين دسته از نمازها گفتهاند: هنگام طلوع و غروب خورشيد و هر وقت ديگرى خواندن آن جايز است. (4)چنانكه شافعى از فقهاى اهل تسنن نيز همين فتوا را داده است. (5)همچنين فقهاى معاصر مكه و مدينه نيز به اين معنا فتوا دادهاند. (6)
ب: نماز نافلهاى كه سبب و علت خاصى ندارد، ولى از آنجا كه نماز بهترين عبادت، و معراج مؤمن است، شخص مسلمان بدون آن كه مناسبت خاصى داشته باشد، چند ركعت نماز مىخواند. شكى نيست كه خواندن چنين نمازى در اصل اشكالى ندارد، و
1) ابن رشد قرطبى، بدايةالمجتهد، ط نهم، بيروت، 1409 ه. ق، ج 1، ص 101.
2) وزارت الاوقاف و الشئون الاسلاميه، الموسوعة الفقهيه- الكويت- ط 2، 1406 ه. ق، ج 7، ص 183 باب اوقات الصلاة.
3) ابن رشد قرطبى، بدايةالمجتهد، ط نهم، بيروت، دارالمعرفة، 1409، ج 1، ص 103.
4) سيد كاظم يزدى، عروةالوثقى، تهران، دارالكتب، اسلاميه، ص 176.
5) ابن رشد قرطبى، بدايةالمجتهد، ط نهم، بيروت، دارالمعرفة، 1409 ه. ق، ج 1، ص 103.
6) عبدالعزيز بن عبداللَّه بن باز، فتاوا و تنبيهات و نصايح، ط 1، قاهره، مكتبةالسنه، 1409 ه. ق، ص 292، فتاوى هيئة كبار العلماء، قاهره، مكتبة التراث الاسلامى، ج 1، ص 292 ..
اكثر فقهاى شيعه خواندن آن را در هر زمان از شبانه روز جايز دانستهاند، اگر چه در صبح يا عصر باشد. ولى برخى از آنان گفتهاند شروع به خواندن آنها در چند وقت ياد شده در زير كراهت دارد:
1- بعد از نماز صبح تا طلوع آفتاب.
2- از هنگام طلوع خورشيد تا هنگام بالا آمدن و گسترده شدن نور آن.
3- از هنگام بالا آمدن خورشيد تا ظهر. (1)
از مجموع آنچه گفته شد به اين نتيجه مىرسيم كه اعتراض به خواندن نمازهاى مستحبى تنها براساس نظر فقهى برخى از فقهاى اهل تسنن مثل «ابوحنيفه» مىتواند درست باشد، زيرا چنانكه گفته شد تنها اوست كه اقامه نماز در اين اوقات را حرام مىداند، اما اكثر فقهاى اهل سنت فتوا به كراهت مىدهند نه حرمت، و همه فقها با نظر ابوحنيفه موافق نيستند و چنانكه گفتيم شافعى نمازهاى مستحبى داراى سبب و مناسبت را بعد از طلوع آفتاب جايز مىداند، معلوم است كه كراهت در اين گونه موارد به معناى اين است كه ثواب عمل، نسبت به انجام آن در ساير موارد، كمتر است، نه اينكه بدعت و حرام باشد.
بنابراين در برابر اعلام تحريم اينگونه نمازها در حرم پيامبر، بايد فتواى شافعى را گوشزد كرد.
1) سيد كاظم يزدى، عروةالوثقى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ص 176. مرحوم سيد كاظم يزدى كراهت خواندن نماز در اين اوقات را مورد اشكال مىداند، ولى مرحوم آيةاللَّه العظمى بروجردى در حاشيه بر نظريه او اشكال را ضعيف دانسته قائل به كراهت نماز در اوقات مذكور شده است.
اوقات نمازهاى واجب پنجگانه از مسائلى است كه بين فقهاى شيعه و اهل سنت مورد اختلاف بوده و اين نيز چون موارد گذشته، از يك اختلاف فقهى سرچشمه گرفته است، برخى از فقهاى اهل سنت رعايت اوقات فضيلت (اول وقت) نماز را واجب دانستهاند، براساس اين فتوا بايد هر يك از نمازهاى ظهر، عصر، مغرب و عشاء جداگانه (در وقت خود) خوانده شود ولى فقهاى شيعه جدا خواندن نمازها را مستحب، و با هم خواندن آنها را جايز مىدانند. (1)
فتاواى اهل سنت
1) سيد كاظم يزدى ره، عروة الوثقى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ص 174- 173، مسأله 7.
فقهاى اهل سنت در مورد اوقات نمازهاى يوميه، دو نظر دارند:
1- گروهى خواندن نماز- در حال اختيار و بدون عذر- در اوقات معين (پنج وقت) را واجب شمرده، جمع بين آنها را جايز نمىدانند. (1)ولى اگر كسى به علت عذرى، مانند سفر و باران، نماز را از وقت معين به تأخير اندازد، به فتواى اين گروه، اشكال ندارد. چنانكه با هم خواندن نماز ظهر و عصر در روز نهم ذيحجه در «عرفات» و نيز جمع بين مغرب و عشاء در شب دهم ذيحجه در «مشعرالحرام» را جايز مىدانند. (2)
2- گروهى ديگر از فقها مانند:
اشهب (از فقهاى مالكيه)، ابن منذر (از فقهاى شافعيه)، ابن سيرين و ابن شبرمه جمع بين نماز «ظهر- عصر» و «مغرب- عشاء» را- در حال اختيار و بدون عذر- جايز مىدانند مشروط بر اينكه به صورت عادت درنيايد، بطورى كه هميشه با هم خوانده شوند. (3)
اين فتوا به روشنى نشان مىدهد كه از نظر فقهاى ياد شده، جمع خواندن اين نمازها بدون عذر هم جايز است.
چنانكه «ابن منذر» تصريح كرده است كه جمع خواندن در «حضر» بدون اينكه ترس، باران يا بيمارى در كار باشد، جايز است.
همچنين «ابن منذر» مىگويد:
گروهى از «اهل حديث» نيز چنين فتوا دادهاند، زيرا حديثى از «ابن عباس» نقل شده است، حاكى از اينكه پيامبر اسلام- ص- بدون اينكه ترس يا بارانى وجود داشته باشد، نماز ظهر- عصر و مغرب- عشاء را در مدينه (در حضر) با هم خواند. وقتى علت آن را از ابن عباس پرسيدند، گفت: «به اين خاطر بود كه براى امت اسلامى عسر و حرج نباشد».
همچنين رواياتى نقل شده كه نشان مىدهد كه گروهى از صحابه و تابعين، بدون عذر، جمع بين دو نماز مىكردند. (4)
گويا به همين دليل است كه اكثر فقهاى شافعى، اول وقت نماز ظهر را «وقت فضيلت» و بقيه را «وقت اختيارى» مىدانند. (5)و چنانكه گفتيم «اشهب» كه از فقهاى مالكى است، جمع بين دو نماز را در هر حال جايز مىدانسته، و بنا به نقلى «مالك» تنها، جمع بين نماز مغرب و عشا را بىاشكال مىدانسته است. (6)
احاديث حاكى از جواز جمع بين نمازها
نكته قابل توجه اين است كه تعداد
1) وزارة الاوقاف و الشئون الاسلامية، الكويت، الموسوعة الفقهيه، ط 2، 1406، ج 7، ص 187 بن باز و عثيمين فتاوى هيئة كبار العلماء، قاهره، التراث الاسلامى، ج 1، ص 198 و 220.
2) وزارة الاوقاف و الشئون الاسلامية، الكويت، الموسوعة الفقهيه، ط 2، 1406، ج 7، ص 187 بن باز و عثيمين فتاوى هيئة كبار العلماء، قاهره، التراث الاسلامى، ج 1، ص 198 و 220.
3) مدرك گذشته، ج 15، ص 292.
4) مدرك گذشته، ج 7، ص 173.
5) مدرك گذشته، ج 7، ص 173.
6) ابن رشد، بداية المجتهد، بيروت، دار المعرفه، 1409، ج 1، ص 173.
فقهاى طرفدار «جمع بين نمازها» بسيار زياد است و برخى از آنان همچون شيخ احمد الصدوق العمارى به حدى در اين فتوا مصرّ است كه در اين باره كتابى نگاشته است. (1)مدرك و مستند فتاواى اين گروه- چنانكه اشاره كرديم- رواياتى است كه در كتب اهل سنت آمده و حاكى از اين است كه پيامبر در حال اختيار و بدون عذر (باران، سفر و ...) بين نمازها جمع نموده است، كه به نقل چهار روايت از آنها بسنده مىكنيم:
1- «مالك» (پيشواى فرقه مالكى) نقل مىكند كه: پيامبر در حضر بين دو نماز جمع نمود. (2)
2- «احمد حنبل» از ابن عباس نقل مىكند كه: پيامبر، نماز ظهر- عصر و مغرب- عشاء را با هم خواند، بدون اينكه سفر يا ترس در ميان باشد. از ابن عباس پرسيدند: چرا با هم خواند؟
گفت: تا امت به سختى و مشقت گرفتار نشود. (3)(اين همان حديثى است كه گفتيم «اهل حديث» به آن استناد مىكنند).
3- «احمد حنبل» از ابن عباس نقل مىكند كه: با رسول خدا- ص- هشت ركعت (ظهر و عصر) و هفت ركعت (مغرب و عشا) را با هم خوانديم. (4)
3- باز «احمد حنبل» از ابن عباس نقل مىكند كه: رسول خدا- ص- در مدينه (بدون اينكه مسافر باشد) بين نماز ظهر و عصر و نيز مغرب و عشاء جمع نمود. (5)
در اين باره رواياتى از طريق شيعه نيز نقل شده است: چنانكه «زراره» از امام صادق- ع- نقل مىكند كه فرمود: پيامبر- ص- بدون اينكه علتى (مانند باران و ترس) در ميان باشد، نماز ظهر و عصر را بعد از فرارسيدن ظهر، با جماعت خواند. (6)
فضيلت نماز در اول وقت، از ديدگاه امامان شيعه
بايد توجه نمود كه اگر چه فقهاى شيعه، براساس روايات رسيده از پيامبر و امامان، فتوا به جواز جمع دادهاند، ولى گزاردن نماز در وقت فضيلت را افضل مىدانند و روى آن تكيه مىكنند. و ما به مناسبت بحث، نمونههايى از احاديث رسيده از امامان- عليهمالسلام- را نقل مىكنيم تا برادران مسلمان به نماز اول وقت، عنايت بيشترى داشته باشند:
1- امام صادق- عليهالسلام-: هر نمازى دو وقت دارد و اول آن بهتر است و روا نيست كه بدون عذر آخرين
1) شيخ احمد الصديق الغمارى، ازاله الخطر ممن جمع بين الصلاتين فى الحضر، به نقل از الفقه على مذاهب الخمسه مغنيه، ص 79.
2) وزراة الاوقاف والشئون الاسلاميه، الكويت، ط 2، 1406، ج 7، ص 173.
3) احمد حنبل، مسند، بيروت، بىتا دار الصادر، ج 1، ص 283- 221.
4) احمد حنبل، مسند، بيروت، بىتا دار الصادر، ج 1، ص 283- 221.
5) احمد حنبل، مسند، بيروت، بىتا دار الصادر، ج 1، ص 283- 221.
6) شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، تهران، دار الكتب الاسلاميه، ج 3، ب 3، مواقيت الصلاة، ح 6.
وقت را برگزيند.
2- محمد بن مسلم: از امام صادق- ع- شنيدم مىفرمود: چون وقت نماز مىشود درهاى آسمان براى بالا رفتن اعمال گشوده مىشود و دوست ندارم عملى پيش از عمل من صعود كند، و در نامه عمل كسى قبل از نامه عمل من چيزى نوشته شود.
3- امام صادق- ع-: جبرئيل به رسول خدا گفت: افضل اوقات، اول وقت است.
4- زراره از امام باقر- ع- پرسيد:
آيا اول وقت افضل است يا وسط يا آخر آن؟
امام فرمود: اول آن، زيرا كه رسول خدا فرمود: خداوند كار خيرى را دوست دارد كه زودتر انجام شود.
5- امام صادق- ع-: برترى اول وقت بر آخر وقت مانند برترى آخرت بر دنيا است.
6- از امام صادق- ع- معناى آيه:
«فويل للمصلين الذين هم عن صلاتهم ساهون» (1)را پرسيدند، حضرت فرمود: مقصود كسانى هستند كه نماز را بدون عذر به تأخير مىاندازند. (2)
وسائل الشيعه، ج 3، باب 3 ابواب مواقيت الصلاة ص 87.