ghaemiyeh.com
نام کتاب : روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن
نویسنده: ابوالفتوح رازی، حسین بن علی
مصحح: یاحقی، محمد جعفر
الناشر: آستان قدس رضوی،بنیاد پژوهش های اسلامی
محل نشر: مشهد مقدس، ایران
سال نشر : 1376.
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ
وَ لَوْ أَنَّنٰا نَزَّلْنٰا إِلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةَ وَ كَلَّمَهُمُ اَلْمَوْتىٰ وَ حَشَرْنٰا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْءٍ قُبُلاً مٰا كٰانُوا لِيُؤْمِنُوا إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اَللّٰهُ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ (111) وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيٰاطِينَ اَلْإِنْسِ وَ اَلْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلىٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ اَلْقَوْلِ غُرُوراً وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّكَ مٰا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ مٰا يَفْتَرُونَ (112) وَ لِتَصْغىٰ إِلَيْهِ أَفْئِدَةُ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ لِيَرْضَوْهُ وَ لِيَقْتَرِفُوا مٰا هُمْ مُقْتَرِفُونَ (113) أَ فَغَيْرَ اَللّٰهِ أَبْتَغِي حَكَماً وَ هُوَ اَلَّذِي أَنْزَلَ إِلَيْكُمُ اَلْكِتٰابَ مُفَصَّلاً وَ اَلَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ اَلْكِتٰابَ يَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ فَلاٰ تَكُونَنَّ مِنَ اَلْمُمْتَرِينَ (114) وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لاٰ مُبَدِّلَ لِكَلِمٰاتِهِ وَ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ (115) وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ يَخْرُصُونَ (116) إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ مَنْ يَضِلُّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ (117)
و اگر كه ما بفرستادى (1)زى (2)ايشان فرشتگان را و سخن گويند با ايشان مردگان و برانگيزيم (3)براى ايشان هر جيزى ميانجيان (4)نبودند بگروند مگر آنچه خواهد خدا و ليكن (5)بيشتر ايشان نمى دانند.
و همچنين بكرديم هر پيغامبرى را دشمن،ديوان (6)آدميان و پريان.اشارت مى كند (7)بهر ايشان ز بهر بعضى آرايش گفتار را (8)به فرفتن (9)و اگر خواستى پروردگار تو نكردى آن را، بگزارشان (10)و آنچه دروغ مى بافند.
1) .مج،وز،لت:اگر ما فروفرستيم،آج،لب:اگر آنستى كه ما فروفرستيم.
2) .آج،لب:سوى،آف:بسوى.
3) .آج،لب:گرد آوريم،مج،وز،لت:جمع كنيم.
4) .مج،وز،آج،لب،لت:معاينه.
5) .اساس:جز،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
6) .اساس،مج،بم،آف+و،كه زائد مى نمود.
7) .مج،وز،لت:مى فكنند،آج،لب:وحى مى فرستد.
8) .مج،وز،لت:نگاشته سخن.
9) .اساس:بنفرفتن،با توجّه به مج تصحيح شد.
10) .مج.وز.لت:رها كن ايشان را.
تا ميل كنند زن او دلهاى آنان كه نگرويدند بدان جهان (1)و تا پسندند و تا بكنند آنچه خواهند كردن (2).
جز خداى بجويم حكم كننده (3)و اوست آن كه بفرستاد زى شما كتاب پيدا كرده (4)و آنان كه بداديم ايشان را كتاب،مى دانند به درستى كه (5)فرستاده است از پروردگار براستى (6)، پس مباش از گمان مندان (7).
و تمام شد سخن پروردگار براستى و درستى (8)،نيست گرداننده مر سخنان او را و او شنوا و داناست.
و اگر فرمان برى بيشتر (9)آن كه در زمين اند گمراه كنند از راه خداى، پس روى نمى كنند مگر گمان را.[و نيستند] (10)ايشان مگر كه دروغ مى گويند.
كه پروردگار تو اوست داناتر بدان كه گمراه شدند (11)از راه او و او داناست (12)به راهيابندگان (13).
وَ لَوْ أَنَّنٰا نَزَّلْنٰا ،عبد اللّه بن عبّاس گفت:آيت در شأن آن جماعت كفّار
1) .مج،وز،لت:به سراى بازپسين.
2) .عبارت اخير در اساس مغشوش بود،از مج آورده شد.
3) .مج،وز،لت:حاكمى.
4) .مج،وز،لت،آج،لب:قرآن را جدا كرده.
5) .مج،وز،لت+آن.
6) .وز،لت:به درستى.
7) .مج،وز،لت:از جملۀ شك كنندگان.
8) .مج،وز،لت:و انصاف.
9) .مج،لت:بيشترينه.
10) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.
11) .مج،وز:گمره شود.
12) .مج،وز،آج،لب،لت:داناتر است.
13) .مج،وز،لت:به راه يافتگان،به راه راست يافتگان.
آمد كه خداى تعالى دانست كه ايشان ايمان نيارند[104-پ]و بر كفر اصرار كنند تا به مردن.ابن جريج گفت:آيت در آنان آمد كه ايشان اقتراح كردند و آيات خواستند از رسول-عليه السلام-و سوگند خوردند،كه اگر آيتى به ايشان آيد و معجزه اى از آن مقترحات ايشان ايمان آرند،خداى تعالى رد كرد بر ايشان و بيان كرد رسول را كه دروغ مى گويند چه اگر (1)فرشتگان را از آسمان به زمين فرستيم به ايشان و مردگان را به ايشان به سخن آريم (2)و زنده كنيم بر ايشان از هر جنسى جماعتى را تا معاينه ببينند كه ايمان نيارند.مگرآنكه من خواهم كه ايشان را قهر كنم بر ايمان و ايشان از رسول اين آيات اقتراح كردند،في قوله أَوْ تَأْتِيَ بِاللّٰهِ وَ الْمَلاٰئِكَةِ قَبِيلاً (3)،و قوله لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ (4)،-الآية،گفتند چرا فرشتگان به زمين نمى آيند براى او تا بر صدق او گواهى دهند و چرا مرده زنده نمى كند چنان كه عيسى كرد (5)؟و قوله وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتىٰ ،كنايت است از احياى موتى،و لكن در اين فايدۀ ديگر است (6)كه (7)اگر احيا گفتى آن فايده نبودى و آن آن است كه با آن كه زنده شوند گواهى دهند بر صدق او تا ما را آيتى ديگر باشد.پس در ضمن كَلَّمَهُمُ اين مزيّت هست و در احيا فايدۀ سخن گفتن و گواهى دادن نيست و روا باشد كه مراد آن بود (8)كه مردگان با ما سخن گويند در آن حال كه مرده باشند و در ايشان حيات نبود چه اين نوعى باشد از معجز خارق عادت و بر[اين] (9)قول آيت بر ظاهر خود باشد وَ حَشَرْنٰا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْءٍ قُبُلاً ،حشر در لغت جمع باشد و در قرآن كنايت است از بعث و نشور و زنده كردن خلقان بجمع (10)جمله را يا قومى
بسيار مجتمع را.گفت:اگر چنان كه ايشان خواستند از هر جنسى و صنفى جماعتى بسيار را زنده كنيم. وَ مٰا كٰانُوا لِيُؤْمِنُوا ،هم ايمان نيارند.
ابن عامر و نافع و ابو جعفر خواندند:قبلا به كسر«قاف»و فتح«با» و باقى قرّاء به ضمّ«قاف»و«با».ابو زيد گفت:معنى آن است كه مقابلة،روى با روى و معاينه،يقال:لقيت فلانا قبلا و قبلا و قبلا اى مقابلة و مواجهة،همه به يك معنى باشد و اين قول شامل (1)است هر دو قرائت را.و ابو عبيده گفت:قبلا، اى مقابلة و معاينة،بر قرائت ابن عامر و نافع.فامّا بر قرائت باقى قرّاء كه به ضم خوانند (2)گفت سه قول گفته اند:يكى آن است كه عبد اللّه عبّاس و قتاده و ابن زيد گفتند معنى آن است كه مقابله[به] (3)معنى قرائت اوّل (4).قول دوم مجاهد گفت معنى آن است كه گروه گروه و جماعت[جماعت] (5).بر اين قول جمع قبيل باشد و قبيل جمع قبيله،كسفينه و سفين[و سفن] (6)جمع جمع باشد قول سيّم (7)فرّاء گفت:معنى قبيل كفيل و پايندان باشد و قبل جمع او باشد كرغيف و رغف، لقوله تعالى: أَوْ تَأْتِيَ بِاللّٰهِ وَ الْمَلاٰئِكَةِ قَبِيلاً ،اى كفيلا ضامنا.ابو على فارسى گفت:
اين وجه ضعيف است،براى آن كه چون به حشر و احيا ايمان نيارند كه معجزى باهر باشد،به كفالت و ضمان كه معجز خارق عادت نباشد هم ايمان نيارند و اين بس طعنى نيست براى آن كه روا باشد كه معجز حشر باشد و كفالت بر سرى بيانى دگر باشد چنان كه شرح داديم في قوله تعالى: وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتىٰ ،[/105ر] و قوله: مٰا كٰانُوا لِيُؤْمِنُوا ،اين«لام»مؤكّد نفي است تا قطع طمع رسول-عليه السلام- كند از ايمان ايشان،چنان كه يكى از ما گويد:ما كنت لافعل كذا،من از آن (8)نباشم كه اين كنم،و قوله: إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اللّٰهُ ،الّا آن كه خداى خواهد.حسن بصرى گفت:الّا كه خداى خواهد كه ايشان را بر ايمان جبر كند به آن كه ايشان را از
اضداد ايمان منع كند تا از ايشان جز ايمان در وجود نيايد.ابو على گفت:الّا اگر خداى خواهد كه ايشان را به قهر و الجابر ايمان دارد به آن كه علم ضرورى در ايشان آفريند،و معنى متقارب است و اگرچه وجه مختلف است.و فايده استثناء آن است كه چون خداى تعالى ايمان از ايشان نفى كرد نفى (1)بليغ با وجود اين همه آيات باهره دانست كه بهرى مردمان ضعيف بصيرت بى علم را گمان آيد (2)كه ايشان در اين اصرار به عجز خداى مى كنند گفت: إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اللّٰهُ ،دگر (3)اگر خداى خواهد كه ايشان را جبر كند (4)بر ايمان تا كس (5)آن گمان نبرد (6)و لا بدّ است اين مشيّت را حمل كردن بر مشيّت (7)جبر و اكراه و الّا خداى تعالى مريد است ايمان ايشان را بر وجه اختيار براى ادلّه اى كه گفتيم و اين آيت دليل مى كند بر آنكه خداى مريد است به ارادۀ محدث براى آن كه استثناء دليل اين مى كند، نبينى كه چون كسى گويد:لا افعل ذلك الا ان تفعل (8)،من اين كار نكنم تا تو نكنى به هر حال آنچه موقوف باشد بر محدث قديم نتواند بودن،پس ايمان ايشان نيست و در وجود موقوف است بر ارادت خداى اگر در وجود آيد به ارادۀ او باشد چگونه توان گفتن كه ارادۀ قديم باشد و ايمان ايشان محدث،نبينى كه محال بودى اگر گفتى ايشان ايمان نيارند الّا آنگه كه خداى عالم باشد يا قادر براى آن كه اين دو صفت خداى را (9)متجدّد (10)نيست.پس آيت دليل بطلان مذهب هر دو قوم مى كند آن كه مريدى ذاتى گويد يا به ارادۀ قديم چنان كه بيان كرديم، وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ ،و لكن بيشتر ايشان جاهل اند يعنى جاهل اند به آن
كه اگر خداى تعالى به (1)ايشان هرچه خواستند بكند هم ايمان نيارند بطوع.و در آيت دليل است بر آنكه اگر خداى تعالى دانستى كه ايشان را آنچه خواستندى (2)بدادندى (3)ايمان آوردندى بكردندى (4)تا ايمان آوردندى،و اين دليل كند بر فساد قول آن كس كه گويد:روا باشد كه در معلوم لطفى باشد كه خداى تعالى داند كه اگر با كافر بكند كافر عند آن ايمان آرد و آنگه (5)نكند،براى آن كه اگر باشد واجب بود بر خداى تعالى كه بكند تا كافر ايمان آرد و الّا مؤدّى بود با نقض غرض او و منافى حكمت باشد.
قوله: وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا ،وجه تشبيه در«كذلك»محتمل است دو وجه را:يكى آن كه چنان كه دگر پيغامبران (6)را دشمن بودند همچنين تو را دشمنان (7)باشند و وجهى (8)ديگر آن كه چنان كه تمكين و تخليه كرديم دشمنان پيغامبران (9)را همچنين دشمنان تو را تخليه كنيم (10)و تمكين و منع نكنيم ايشان را بقهر و جبر.
امّا«جعل»را در آيت در تفسير او چهار وجه گفته اند:يكى حكم و تسميه.ما حكم كرديم به آن كه ايشان دشمن اند و ايشان را دشمن نام نهاديم و حكم و تسميه تابع محكوم و مسمّى باشد و اثر نكند در تغيير آن بل تعلّق او به آن على ما هو به باشد.
و وجه دوم آن است كه:به معنى تخليه و تمكين است،و تخليه و تمكين از شرايط تكليف است چه اگر مكلّف ممكّن (11)و مخلّى نباشد ملجأ و مضطرّ بود،و اين منافى تكليف باشد و روا باشد وجهى دگر و آن آن است كه:چون
خداى تعالى بر رسول-عليه السلام-نعمتهاى عظيم كرد كه دشمنان،او را برآن حسد كردند،شايد تا گويد: جَعَلْنٰا ،ما كرديم آن (1)دشمن را براى آن كه سبب عداوت و حسد ايشان آن نعمت باشد كه او كرد.[105-پ]نبينى كه يكى از ما چون بر يكى (2)نعمتى كند او را از آن سبب دشمنان و حاسدان خيزند گويد:
جعلت لك (3)اعداء و حسّادا،من تو را دشمنان و حاسدان پديد آوردم.و وجهى دگر اين گفتند كه:ما تو را و پيغامبران (4)را فرموديم كه كافران را دشمن گيريد و با ايشان معادات كنيد چون چنين بود ايشان نيز معادات كردند.پس سبب دشمنى كافران از دشمنى پيغامبران (5)بود ايشان را و آن دشمنى به امر خداى بود پس اين معنى از جهت او بوده باشد و اين نيز وجهى لطيف است و حق تعالى اين بر وجه تسليۀ (6)رسول-عليه السلام-گفت تا بداند (7)كه اين دشمن نه او را تنها بوده است پيش از او پيغامبران (8)ديگر را دشمنان بودند.امّا شياطين انس و جن گفتند مراد مردۀ انس و جن اند از جملۀ كافران،و اين قول قتاده و حسن و مجاهد است.
و قوله: عَدُوًّا ،مفعول دوم جَعَلْنٰا است و شياطين،بدل اوست،و قوله: يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلىٰ بَعْضٍ ،وحى،القاء كلامى (9)خفى باشد و آن (10)دعوت انس و وسوسۀ جنّ بود.و زُخْرُفَ الْقَوْلِ سخن آراسته باشد،چنان كه ما گوييم سخن بنگار.
و زخرف زينت باشد،و كلام مزخرف،اى مزيّن.و زخرف زر باشد همچنين، و غرورا،نصب او بر مصدر باشد از فعلى (11)محذوف و شايد كه مفعول له باشد.
آنگه (12)گفت:اگر من خواستمى كه نكنند بر سبيل قهر و اجبار نكردندى
و لكن نخواست،براى آن كه ارادۀ چنين منافى تكليف باشد.آنگه گفت: فَذَرْهُمْ وَ مٰا يَفْتَرُونَ ،رها كن ايشان را به آن دروغ كه مى گويند،يعنى ايشان را به اختيار خود رها كن و بقهر منع مكن ايشان را كه خداى تعالى ايشان را مكافات كند.و اين بر سبيل تهديد گفت ايشان را چنان كه گفت: اِعْمَلُوا مٰا شِئْتُمْ (1)،نه آن كه بر حقيقت اوست بل تهديد است،و باقر-عليه السلام-گفت معنى آن كه: يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلىٰ بَعْضٍ ،آن است كه شياطين يكديگر ببينند،بهرى بهرى را بياموزند آنچه خلق را به آن اغوا كنند.
وَ لِتَصْغىٰ ،«صغو»ميل باشد،يقال:صغى اليه اذا مال اليه يصغى صغوا و صغيت صغيا بالياء و الواو،و اصغيت اليه اذا استمعت اليه براى آن كه گوش بجنباند به او و زبان ما آن است كه گوش به او كرد،قال الشّاعر (2):
ترى السّفيه به عن كلّ محكمة***زيغ و فيه الى التّشبيه اصغاء
و يقال اصغيت الإناء اذا املته،و منه
الحديث: إنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم اصغى لها الإناء،اى للهرّة،و قال انّها ليست بنجسة انّها من الطّوّافين عليكم و الطّوافات، رسول-عليه السلام-اناى خود براى گربه بجنبانيد تا آب بازخورد و گفت:او پليد نيست (3)كه او از جملۀ گردندگان است بر شما،و«لام»في قوله: وَ لِتَصْغىٰ تعلّق دارد بقوله: يُوحِي ،و معنى آيت آن است كه:شياطين جن و انس وحى و القا مى كنند سخن آراسته را بر سبيل غرور تا دلهاى كافران به (4)ايشان ميل كند و به آن از حق بجنبانند. وَ لِيَرْضَوْهُ وَ لِيَقْتَرِفُوا مٰا هُمْ مُقْتَرِفُونَ ،و نيز تا بپسندند و نيز (5)آنچه خواهند كردن بكنند،و اين قول عبد اللّه عبّاس و ابن زيد و سدّى است و اين اولى تر است ازآن كه«جعلنا»به عامل كنند در او،براى آن كه اين همه اضافت با خداى بايد كردن،و اين به شيطان (6)لا يقتر است ازآن كه به
خداى تعالى.و اگر تعليق«لام»كنند به«جعلنا»«لام»لام غرض نباشد،«لام» عاقبت باشد،و اين قول زجّاج و ابو القاسم بلخى است،و قول اوّل اولى تر است براى آن كه كلام با او بر ظاهر خود مى ماند،و جبّائى گفت:«لام»امر مغايبه است و معنى تهديد،چنان كه: اِعْمَلُوا مٰا شِئْتُمْ (1)،و اين خطاست براى آن كه آن«لام»جزم [106-ر]فعل كند،و اين جا فعل مجزوم نيست اگر«لام»امر بودى،و«لتصغ» بايستى،و كنايه في قوله: وَ لِيَرْضَوْهُ ،راجع است با زخرف القول،و القرف الكسب، و الاقتراف الاكتساب،و القرف القشر،و القرف القذف،يقال:قرفه بكذا اذا رماه به و طعنه به.و اصل او از قرف قشر است،و اقترف الكذب اى افتراه (2)،قال الشّاعر (3):
اعيا اقتراف الكذب المقروف***تقوى التّقى و عفّة العفيف
قوله:أ فغير اللّه ابتغي حكما،خداى تعالى فرمود رسولش را كه:بگو اين كافران را كه جز خداى حاكمى طلب خواهم كردن؟بر لفظ استفهام و معنى انكار.و«غير»،منصوب است بر فعلى محذوف كه اين فعل ظاهر،او را تعبير (4)مى كند،و التّقدير:ابتغي غير اللّه ابتغي حكما،و براى اين (5)فعل را تأخير كرد كه استفهام صدر كلام باشد،و حكم و حاكم يكى باشد،و گفته اند:حكم از حاكم بليغتر است،و گفته اند:حكم آن باشد كه حكم جز به حق نكند (6)و حاكم حكم هم به حق كند و هم به ناحق،و معنى آيت تقريع و ملامت ايشان است بر آنكه توقّع كردند كه رسول با ايشان بسازد بر حكمى كه ايشان كنند رضا دهد.
وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ ،«واو»حال است،و او آن خداست كه كتاب بر شما (7)فروفرستاد به تفصيل،و كتاب را وصف كرد به آن كه مفصّل است يعنى مبيّن و مشروح،در او اشتباه و التباس نيست،چنان كه گفت:
كِتٰابٌ فُصِّلَتْ آيٰاتُهُ (1)،و بروجه الغاز و تعميه نيست و در او معانى مفصّل است و دلايل ملخّص، و نصب او بر حال است از مفعول.و گفته اند:معنى آن است كه در او فصل و فرع است بين الصّادق و الكاذب،و گفته اند:در او فصل است ميان حلال و حرام و شرايع و احكام و كفر و ايمان و هدى و ضلال،اين قول حسن بصرى است.
وَ الَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ الْكِتٰابَ ،و آنان كه ما ايشان را كتاب داديم از جهودان و ترسايان مى دانند كه اين كتاب قرآن منزل است كه از خداى تعالى،و خداى تعالى آن را فرستاده است به حق،و اين را بر عموم حمل نشايد كردن به راه آن كه بيشتر اهل كتاب اين نمى دانند،اين مخصوص باشد به أحبار و علماى ايشان كه دانند و عالم باشند به تورات و انجيل و ذكر رسول ما-عليه السّلام-آنجا خوانده و ديده باشند،و ابن عامر و حفص خواندند:«منزّل»به تشديد«زا»من التّنزيل،و باقى قرّاء«منزل»به تخفيف من الانزال،و معنى متقارب باشد.و قوله: بِالْحَقِّ ، در او دو قول گفتند:يكى آن كه آنچه در اوست حق و صدق است،و يكى آن كه :(انزله بالدلالة و البرهان).
اگر مى گويند:چگونه روا باشد كه كافران را وصف كند[به آن كه] (2)ايشان حق مى دانند،و آن كه حق داند مؤمن باشد،و احباط (3)نگوى (4)تا توانى (5)گفتن كه پس از علم مرتد شود (6)،گوييم از اين چند جواب است:
يكى آن كه مخصوص است به آنان كه در مستقبل ايّام ايمان آوردند و اگرچه در آن حال مؤمن نبودند،[در آن وقت عالم بودند] (7)به قرآن و آن كه از نزديك خداست،و لكن اين مقدار ايمان نباشد كه ايمان عبارت است از مجموع علومى كه تا مجتمع نبود ايمانش نخوانند از علم به حدوث اجسام و آن كه آن را محدثى
هست حاصل بر صفات كمال،و آنچه بر او چه روا باشد و چه روا نباشد،و علم به نبوّت و امامت و علم به ثواب و عقاب،و اين در اوقات بسيار حاصل آيد.
جواب دوم آن است كه:اين دانند و لكن نه بر وجهى كه مستحقّ ثواب باشند برآن،براى آن كه نظر ايشان در دليل نه از وجه وجوب نظر بوده باشد،بل براى وجهى ديگر نظر كرده باشند،پس ايشان را علم حاصل آيد و لكن برآن مستحقّ ثواب نباشند (1).
جواب ديگر آن است كه:محتمل باشد كه معنى اين بود كه ايشان [106-پ]به نزديك خود و در ظنّ و اعتقاد خود عالم باشند براى آن كه چون اعتقاد و صحّت تورات دارند و در آنجا ذكر رسول باشد و ايشان اعتقاد كرده باشند كه هرچه در آنجاست حق است،و لكن نه از دليل دانند،ايشان به نزديك خود عالم باشند به آن كه قرآن منزّل است به حق.
و جواب چهارم از اين آن است كه:مراد به آن كه (2)ايشان را كتاب دادند مؤمنان اند،و مراد به كتاب قرآن است كه خداى تعالى قرآن را بسيار جايها (3)كتاب خواند في قوله: الم، ذٰلِكَ الْكِتٰابُ لاٰ رَيْبَ فِيهِ (4)،و في قوله: وَ إِنَّهُ لَكِتٰابٌ عَزِيزٌ (5)،و في قوله: حم، وَ الْكِتٰابِ الْمُبِينِ (6)،و دگر آيتها و بر اين وجه سؤال ساقط شود.
فَلاٰ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ ،آنگه امر كرد او را[به آن كه] (7)از جمله شاكّان نباشد و شايد كه مراد او باشد و دليل بكند بر آنكه او وقتى شاكّ بود،چنان كه گفت: لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ (8)،و روا بود كه خطاب با او باشد و مراد امّت، چنان كه گفت: يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذٰا طَلَّقْتُمُ النِّسٰاءَ (9).و المرية و الامتراء،الشّكّ.
قوله: وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلاً ،كوفيان و يعقوب خواندند: كَلِمَةُ رَبِّكَ بر توحيد،و باقى قرّاء خواندند:«كلمات ربّك»،على الجمع،و اين جمع سلامت باشد.مفسّران گفتند:مراد به«كلمه»و«كلمات»وعد است،و وعيد كه خداى تعالى كرد به ثواب و عقاب كه در آن تغيير و تبديل نباشد. صِدْقاً وَ عَدْلاً ، به راستى و داستان (1)،و آن دو (2)مصدر است در معنا حال،أى صادقة عادلة چنان كه گفت: قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مٰاؤُكُمْ غَوْراً (3)،أى غائرا،و بعضى مفسّران گفتند:مراد به كلمات شرايع است،و قول اوّل درست است (4)براى آن كه شرايع را نسخ در او شود،و خداى تعالى گفت مبدّلى نباشد كلمات او را،مگر آنان كه اين قول گفتند تأويل كنند بر آنكه:(لا مبدل لكلماته غيره)،بدل كننده نباشد كلمات شرايع او را مگر او،و با قول اوّل كلام بر ظاهر خود باشد و حاجت نبود به تقدير محذوفى،و كلمه يك سخن باشد و كلمات و«كلم»جمع او باشد بر قول بعضى نحويان،و سيبويه گفت:«كلم»جمع كلمه نباشد كه حروف جمع بايد كه بيشتر از حروف واحد باشد،اين از باب تمر و تمره باشد،و«كلمه»كنايت باشد از جمله كلام بسيار چنان كه گويند:كلمة زهير،أى قصيدته،و كلمة قيس،أى خطبته،و قوله: وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنىٰ عَلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ (5)،گفتند:آن وعده خواست كه داد ايشان را من قوله: وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ (6)الآية،و مجاهد گفت في قوله تعالى: وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوىٰ (7)،كه آن كلمه گفتن لااله الاّاللّه است،و بر اين تفسير دادند آن را كه گفت: إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ ، يعنى لا إله الا الله، وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ يَرْفَعُهُ (8)،أى(الصلوات الخمس)،و حقيقت
اين (1)در كلام باشد،و حدّ كلمه هر لفظى باشد كه دليل معنى كند به وضع،و فرق از ميان او و كلام آن باشد كه كلام به نزديك اهل نحو جمله باشد از فعل و (2)فاعل يا مبتدا و خبر،و كلمه مفردى باشد از اسم يا فعل يا حرف،و بر اين قاعده مهمل را كلام نخوانند ايشان مگر بر مجاز.
و به نزديك اهل لغت مهمل كلام باشد لقولهم:هذا كلام لا فائدة فيه،و هذا كلام لغو و هذا كلام مهمل،و به نزديك متكلّمان حدّ كلام گفته ايم كه:آن باشد كه نظم كنند آن را از دو حرف يا بيشتر از اين حروف معقوله (3)چون در وجود آيد از كسى كه از او يا از قبيل او فايدۀ صحيح بود،و بر اين قاعده مهمل كلام باشد و در آيت دليل است بر آنكه كلام خداى محدث است لقوله: وَ تَمَّتْ ، براى آن كه گفت:تمام شد،و آنچه تمام شود،[107-ر]پس ازآن كه تمام نباشد محدث بود،قديم نبود،براى آن كه معنى تمام حصول چيزى باشد پس از چيزى و تبديل چيزى به جاى چيزى نهادن باشد.
بعضى مفسّران گفتند:معنى آن است كه كس نتواند تا به جاى كلمتى ديگر بنهد،و اگر بنهد نرود و مطّرد نباشد تا اگر كسى قصد كند و چند جامع بنويسد و يك حرف با[يك] (4)كلمه بدل كند،هركس كه بيند آن را تغيير كند و به حدّ خود بازبرد.
قتاده گفت:اگر لفظش بگردانند،احكامش نتوانند بگردانيدن،چنان كه اهل كتاب بعضى الفاظ تورات بگردانيدند،احكام را تغيير نتوانستند كردن.
و بعضى دگر گفتند معنى (5)قوله: وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ ،آن است كه آيت از پس آيت مى آمد (6)و سورت از پس سورت تا تمام باشد (7). وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ،
او (1)شنوا و داناست.
قوله: وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ -الآية،اين آيت خطاب است رسول را -عليه السّلام-و مراد او و جملۀ امّت،گفت:اگر اطاعت دارى بيشترين اهل زمين را تو را از راه حق ببرند براى آن كه بيشتر اهل زمين كافر بودند در آن وقت.و «طاعت»امتثال امر باشد با ارادت هرگه كه مطيع دون مطاع باشد در رتبت،و اجابت،مراد سايل به دادن باشد بر وفق سؤال او و رتبت بين المجيب و المجاب معتبر است،برعكس آن كه بين المطيع و المطاع باشد بر قول بعضى،و درست آن است كه در رتبه معتبر نيست در سؤال و جواب سواء اگر سؤال علمى باشد و اگر سؤال امرى از امور،بل شايد كه مثل از مثل پرسد و خواهد و دون از فوق و فوق از دون،و اكثر افعل تفضيل باشد از كثير،و گفته اند:طاعت در آيت به معنى اجابت است براى آن كه چون خطاب با رسول باشد(اكثر من فى الارض بل جميع من فى الارض)در رتبت دون اواند،پس طاعت او ايشان را صورت نبندد،و امّا اگر موافقتى باشد اجابت بود،چنان كه شاعر گفت (2):
ربّ من انضجت غيظا صدره***قد تمنّى لى موتا لم يطع
اى لم يجب براى آن كه مرگ به خداى تعلّق دارد و آنچه او كند با ما اجابت باشد نه طاعت،آنگه وصف كرد كافران را به آنچه صارف بود از اجابت دعوت ايشان به آن كه گفت: إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ ،اين كافران متابعت نمى كنند الّا گمان را.و،آنگاه (3)،خطا بود و گاه،صواب.پس ايمن نباشند و اعتماد نكنند كه خطاست يا صواب و«ان»به معنى«ما»ى نافيه است و«ظنّ»گفتند معنى (4)باشد كه قوى بكند به نزديك ظانّ كه مظنون چنان است كه او گمان برد با آن كه روا دارد كه برخلاف آن باشد.و در اين حدّ كه گفتند بس كشف نيست.
وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ يَخْرُصُونَ ،و ايشان جز دروغ نمى گويند.و الخرص:الكذب،و الخرص:الحرز (1)، لأنّ فيه خلافا و تفاوتا،و اصل خرص قطع باشد قال الشّاعر:
ترى قصد المرّان (2)فيهم كانّه***تذرّع خرصان بايدى الشّواطب
يعني،جرائد تقطّع (3)طولا فيه يتّخذ منه بوارىّ الحصر (4)و جوى كه از جوى (5)بازبرند آن را«خريص»خوانند و خرص گوشواره مفرد باشد و خرص عود باشد براى آن كه مخالف باشد امثال (6)خود را به بوى.
مفسّران گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه كافران مردار مى خورند (7).چون مسلمانان بر ايشان عيب كردند گفتند: (8)اين عيب بر شماست.[107-پ]كه آنچه شما مى كشيد مى خوريد و آنچه خداى مى كشد نمى خوريد،خداى تعالى اين آيت فرستاد كه اگر كسى طاعت ايشان دارد در مردار خوردن ضالّ باشد از ره شرع،خداى حق تعالى به اين دو كلمه هر دو گروه را ذكر كرد هم آنان را كه دروغ از سر گمان گويند هم آنان را كه دروغ بقصد گويند.و در آيت دليل است بر بطلان قول اصحاب معارف،براى آن كه حق تعالى گفت ايشان تابع گمانند،و علم بخلاف ظنّ باشد.و نيز دليل است بر بطلان قول ايشان كه گفتند:خداى تعالى وعيد نكند آن را كه او حق نشناسد براى آن كه آيت مورد وعيد و تهديد دارد.
قوله: إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ مَنْ يَضِلُّ (9)عَنْ سَبِيلِهِ ،حق تعالى در اين آيت باز
1) .كذا در اساس و همۀ نسخۀ بدلها،بجز آن كه نقطه ندارد.
2) .آج،لب،لت:الميران.
3) .مل،آج،لب،آف:بقطع.
4) .اساس،آن:الحصور؛آج،لب،بم،آف:الحضور،با توجّه به مل و لت و معنى لغت،تصحيح شد.
5) .مج،وز،آج،لب،لت+بزرگ.
6) .مج،وز:از مثال.
7) .وز،مى خورند.
8) .اساس،آج،لب،بم،آن:گفت،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
9) .اساس،آج،لب،بم،آف،آن:بمن ضلّ،با توجّه به مج و ضبط آيه در قران مجيد تصحيح شد.
نمود كه خداى تعالى عالم تر است به آن كس (1)كه او گمراه شود از راه و (2)عالم تر است به آنان كه ره برند به ره دين او.و معنى«اعلم»در حق تعالى (3)تفضيل باشد در اين صفت بر صفات دگر عالمان براى آن كه قديم تعالى (4)عالم است به ساير معلومات بر هر وجه كه صحيح باشد كه بدانند بلا علّت.و يكى از ما كه چيزى داند از ساير وجوه نداند و از معلومات اندكى داند،پس قديم تعالى (5)اعلم من كلّ عالم باشد.و در حقيقت اين لفظ موضوع از ميان دو ذات باشد كه ايشان حاصل باشند بر صفت عالمى آنگه آن صفت يكى را بيشتر باشد ازآن كه ديگرى (6)را.و نگويند فلان اعلم من فلان الجاهل،براى آن كه اين لفظ دليل اشتراك كند و زيادت.و در موضع«من»دو وجه گفتند:يكى آن كه نصب است به حذف حرف جرّ كه اصل آن بوده است كه «أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ (7)» .بيانش: وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ ،چون حرف جرّ بيفگندند فعل به او رسيد و عمل كرد.و وجهى دگر آن كه محلّ او رفع است به ابتدا.و«من»به معنى«ايّ»است و به معنى استفهام است،و تقدير آن است كه:(ربك اعلم اى الناس يضل عن سبيله)،چنان كه گفت: لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ (8)،و اين قول فرّاء و زجّاج است و گفتند:افعل من كذا عمل نكند در اسم چنان كه اسم فاعل و مصدر كند.و بعضى دگر گفتند:اعلم به معنى يعلم است چنان كه حاتم طائى گفت (9):
فحالفت طىّ من دونهم (10)حلفا***و اللّه اعلم ما كنّا لهم خولا (11)
اى يعلم،و قالت الخنساء:
1) .اساس،آج،لب+كه زايد مى نمايد.
2) .مج،وز،آج،لب:او.
3) .مج،وز،لت+خداى.
4) .مج،وز،لت:جلّ جلاله.
5) .مج،وز،لت:جلّ جلاله.
6) .مج،وز،لت:ديگر.
7) .مج،وز،آج،لب،لت:يضلّ.
8) .سورۀ كهف(18)آيۀ 12.
9) .مج،وز+شعر.
10) .مج،وز،لت:من دوننا.
11) .لت:حولا.
12) .اساس:تغدو،با توجّه به مج و ديگر نسخه ها تصحيح شد.
13) .بم،آف،آن:بشرى.
اى(تعلم) (1)،رمّانى گفت:اين ضعيف است براى آن كه مطابق نيست آن را كه گفت: وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ ،و معنى آيت آن است كه خداى تعالى گفت:
من بدانم آنان را كه از ره من،كه ره حقّ است،برفته اند به ره هلاك و آنان را كه بر ره راست و هدايت رفته اند،كه ره نجات و ثواب است.
قوله تعالى:
فَكُلُوا مِمّٰا ذُكِرَ اِسْمُ اَللّٰهِ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ بِآيٰاتِهِ مُؤْمِنِينَ (118) وَ مٰا لَكُمْ أَلاّٰ تَأْكُلُوا مِمّٰا ذُكِرَ اِسْمُ اَللّٰهِ عَلَيْهِ وَ قَدْ فَصَّلَ لَكُمْ مٰا حَرَّمَ عَلَيْكُمْ إِلاّٰ مَا اُضْطُرِرْتُمْ إِلَيْهِ وَ إِنَّ كَثِيراً لَيُضِلُّونَ بِأَهْوٰائِهِمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُعْتَدِينَ (119) وَ ذَرُوا ظٰاهِرَ اَلْإِثْمِ وَ بٰاطِنَهُ إِنَّ اَلَّذِينَ يَكْسِبُونَ اَلْإِثْمَ سَيُجْزَوْنَ بِمٰا كٰانُوا يَقْتَرِفُونَ (120) وَ لاٰ تَأْكُلُوا مِمّٰا لَمْ يُذْكَرِ اِسْمُ اَللّٰهِ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ وَ إِنَّ اَلشَّيٰاطِينَ لَيُوحُونَ إِلىٰ أَوْلِيٰائِهِمْ لِيُجٰادِلُوكُمْ وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ (121) أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي اَلنّٰاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي اَلظُّلُمٰاتِ لَيْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا كَذٰلِكَ زُيِّنَ لِلْكٰافِرِينَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (122) وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ أَكٰابِرَ مُجْرِمِيهٰا لِيَمْكُرُوا فِيهٰا وَ مٰا يَمْكُرُونَ إِلاّٰ بِأَنْفُسِهِمْ وَ مٰا يَشْعُرُونَ (123) وَ إِذٰا جٰاءَتْهُمْ آيَةٌ قٰالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتّٰى نُؤْتىٰ مِثْلَ مٰا أُوتِيَ رُسُلُ اَللّٰهِ اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ سَيُصِيبُ اَلَّذِينَ أَجْرَمُوا صَغٰارٌ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ عَذٰابٌ شَدِيدٌ بِمٰا كٰانُوا يَمْكُرُونَ (124) فَمَنْ يُرِدِ اَللّٰهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّمٰا يَصَّعَّدُ فِي اَلسَّمٰاءِ كَذٰلِكَ يَجْعَلُ اَللّٰهُ اَلرِّجْسَ عَلَى اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ (125)
بخوريد از آنچه يادكرده شد (2)نام خداى بر او اگر هستيد به نشانه هاى او گرويدگان (3).
و چيست مر شما را كه نمى خوريد[108-ر]از آنچه يادكرده شد (4)نام خدا بر او و به درستى كه پيدا كرده شد مر شما را (5)آنچه حرام است بر شما مگر آنچه محتاج شديد زى او و به درستى كه بيشتر گمراه مى شوند به خواستها (6)بى دانش.
به درستى كه پروردگار تو اوست داناتر به حال در گذرندگان (7).
و بگذاريد (8)آشكارا بزهكارى را و پنهانى او را به درستى كه آنان كه كسب مى كنند (9)بزه را پاداش داده شوند (10)بدانچه بودند كار مى كردند (11).
؛و مخوريد (12)از آنچه ياد
1) .مج،وز:تعلم.
2) .وز،لت:گفته باشند.
3) .آج،لب:گروندگان.
4) .مج،وز،لت:جدا كردند براى شما.
5) .مج،وز،لت:جدا كردند براى شما.
6) .مج،وز،لت:به هواهاى خود.
7) .مج،وز،لت:به آنان كه درگذرند.
8) .آج،لب:دست بداريد.
9) .مج،وز،لت:اندوزند،آج،لب:مى اندوزند.
10) .مج،وز،لت:پاداشت دهند ايشان را.
11) .مج،وز،لت:اندوخته باشند؛آج،لب:كسب مى كردند.
12) .لت:مخورى/مخوريد.
كرده نشده نام خدا (1)بر او كه او تباه كار است (2)،و به درستى كه ديوان اشارت كنند زى دوستان خودش تا خصومت كنند[با شما] (3)و اگر فرمان بريد (4)ايشان را كه شما انبازآرندگانيد.
يا آن كه بود مرده زنده گردانيديم ما او را و بكرديم ما مرا و را (5)روشنايى (6)،مى رود (7)در مردمان چون آن كس كه داستان او در تاريكيها؟ (8)نيست برون آينده (9)از آن همچنين آراسته شد ناگرويدگان را آنچه بودند كار مى كردند.
؛و همچنين بكرديم ما در هر ديهى (10)بزرگان گناهكار آن (11)بد برسكارند (12)در آن و كيد و مكر نكنند مگر به تنهاى خويش و ندانند.
و چون بيايد نشانى (13)گويند كه هرگز نگرويم ما تا داده شد به[ما] (14)مانند آنچه دادند پيغامبران خداى[را] (15)خداى داناتر است كه كجا وديعت نهد پيغامهاى خودش را برسد آن كسان را كه گناه كردند خوارى به نزديك خداى و عذاب (16)سخت
1) .مج،وز،لت:آنچه نگفته باشند نام خداى.
2) .مج:و آن بيرون فرمان است؛وز،لت:و آن بيرون فرمان خداست.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
4) .مج،وز،لت:برى/بريد.
5) .مج،وز،لت:و كنيم او را.
6) .وز:روشناييى؛لت:روشناى.
7) .مج،وز:كه روند به آن.
8) .مج،وز+بود.
9) .مج،وز:كه بيرون نيايد.
10) .مج،وز،آج،لت:شهرى.
11) .مج،وز:بزرگان كافران آن جاى را.
12) .كذا:در اساس؛بم،آف:سگالند.
13) .مج،وز+لت به ايشان؛آج،لب+بديشان.
14) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
15) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
16) .مج،وز:عذابى.
بدانچه بودند كه بدى مى سگاليدن (1).
[108-پ]،هركه را خواهد خداى كه راه نمايد فراخ كند (2)سينۀ او را براى مسلمانى را،و هركه را خواهد كه گمراه كند بكند سينۀ (3)او را سخت تنگ (4)چنان كه گويى[بر شود] (5)بر آسمان همچنين بكند خداى پليدى را به آنان كه نگروند.
قوله: فَكُلُوا مِمّٰا ذُكِرَ اسْمُ اللّٰهِ- الآية،عبد اللّه عبّاس گفت:سبب نزول آيت آن بود كه گفتيم مشركان گفتند مسلمانان را چون است كه كشتۀ خود مى خوريد (6)و كشتۀ خداى نمى خوريد (7)؟اين آيت فرود آمد و گفت (8):«فا»براى آن آورد كه جواب ايشان است،و اين لفظ اگرچه لفظ امر است و مراد اباحت است براى آن كه امر آن باشد كه آمر مريد باشد مأمور به را،و قديم تعالى مريد مباحات نباشد براى آن كه در او فايده نبود مگر آنگه كه طعام خورنده قصد كند به طعام خوردن،براى آن كه تا او را قوّت باشد بر زيادتى طاعت و قيام تواند نمودن به امور دينى آنگه مندوب اليه باشد و امر به او بر سبيل ترغيب بود.
امّا آن كس كه طعام (9)بر وجه امساك رمق خورد فعل او در تكليف نيايد كه او ملجأ است،و در قرآن اباحت بسيار است كه صورت امر دارد،منها قوله:
1) .مج،وز:به آنچه مكر كرده باشند؛آف:بودند مى سگاليدند.
2) .مج،وز،لت:روشن گرداند.
3) .مج،وز،لت:دل.
4) .مج،وز،لت:او تنگ تنگ.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
6) .لت:مى خورى/مى خوريد.
7) .لت:نمى خورى/نمى خوريد.
8) .مج،وز،مل،لت:گفتند.
9) .اساس،آج،لب،بم،آف،لت+نه با توجّه به مج،وز،و فحواى عبارت زايد مى نمايد.
وَ إِذٰا حَلَلْتُمْ فَاصْطٰادُوا (1)، فَإِذٰا قُضِيَتِ الصَّلاٰةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ (2).
مِمّٰا ذُكِرَ اسْمُ اللّٰهِ عَلَيْهِ ،«من»تبيين راست و«ما»روا بود كه موصوله باشد،و رواست كه نكرۀ موصوفه باشد،و آن ذكر كه بايد گفتن كه مسنون است عند الذّبح «بسم اللّه» است يا نامى از نامهاى خدا كه خداى تعالى به آن مختص باشد چون:«قديم»و«رحمان»او«القادر»و«العالم للذّات».و بر (3)«بسم اللّه» اجماع است،و سنّت آن است كه گويد: «بسم اللّه و اللّه اكبر» ،و دليل بر آنكه دگر نامهاى مختص شايد گفتن،قوله تعالى: قُلِ ادْعُوا اللّٰهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمٰنَ أَيًّا مٰا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنىٰ (4)،و آيت خطاب است با مؤمنان و در آيت دليل است بر وجوب تسميه،و هرآن ذبيحه را كه بر او نام خداى نبرده باشند حرام باشد خوردن آن و حكم او حكم مردار باشد،و ازآنجا گفتيم كه:ذبايح اصناف كفّار حرام است كه ايشان نام خداى نبرند،و اگر نام خداى برند بر حقيقت نه نام خداى برده باشند،و آن را كه نام خداى بر او نبرند به سهو و نسيان و كشنده مخالف حق نباشد و در عزم و نيّت او پيش از ذبح نام خداى باشد و اگرچه در وقت ذبح فراموش كند،آن ذبيحه حلال باشد جز كه به قصد رها كند.
و نيز از شرايط واجب آن است كه روى او به قبله كند،و ذبح جز به آهن يا به چيزى كه اوداج ببرد نشايد عند عدم آهن،و ذبح در گلو بايد نحر در بالاى سينه عند الاختيار،امّا عند ضرورت روا باشد و اگر خلاف اين كند ذبيحه حرام باشد،و اگر بقصد عند ذبح به يك بار سرش ببرد پيش ازآن كه سرد شود هم حرام باشد،و اگر گوسپندى يا چيزى ديگر بكشد و هيچ خونش نيايد (5)حرام باشد.و قوله: إِنْ كُنْتُمْ بِآيٰاتِهِ مُؤْمِنِينَ ؛اگر به آيات او ايمان دارى (6)،و اگرچه مؤمنان به خطاب مخصوص اند هر ذبيحه كه به اين صفت باشد حلال باشد مسلمانان را و
جملۀ مكلّفان را،و آنچه به اين صفت نباشد حرام بود بر جملۀ مكلّفان.
قوله: وَ مٰا لَكُمْ ،«ما»استفهاميّه است و خطاب با مؤمنان است،گفت:
چه بوده است شما را[109-ر]كه نخورى (1)از آنچه نام خداى برآن برده باشند، يعنى چه منع است و چه حجر است كه (2)آنچه حلال است نخورى (3). وَ قَدْ فَصَّلَ لَكُمْ ،«واو»حال راست،نافع خواند و حفص عن عاصم:فصّل و حرّم به فتح «فا»و«صاد»و فتح«حا»و«را»على الفعل المستقيم،و اسناد فعل با خداى باشد-جلّ جلاله-كه نام او در آيت مصرّح است،و ابو عمرو (4)و ابن كثير و ابن عامر خواندند: وَ قَدْ فَصَّلَ لَكُمْ مٰا حَرَّمَ عَلَيْكُمْ ،بر فعل ما لم يسمّ فاعله،هر دو فعل،و جدا كردند براى شما آنچه بر شما حرام كردند.و حمزه و كسائى و أبو بكر خواندند: فَصَّلَ لَكُمْ مٰا حَرَّمَ عَلَيْكُمْ ،به فتح«فا»و«صاد»و ضمّ«حا»و كسر «را»،و جدا كرد خداى تعالى (5)براى شما آنچه حرام كردند بر شما،يعنى در سورۀ المائدة من قوله: حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ (6)-الى آخر الآية- آنگه استثنا كرد مضطر را،گفت:الّا آن كس كه مضطر شود به آن و اتّفاق است كه مضطرّ را از مردار و خون و گوشت خوك و آنچه نام خداى نگفته (7)باشند برآن ،حلال است در كمّيّت آن خلاف است و به نزديك ما روا نباشد بيش ازآن كه سدّ رمق كند به آن،و معنى اُضْطُرِرْتُمْ (8)آن است كه بر خويشتن از هلاك ترسد و در فقهاء بعضى گفتند كه:روا باشد كه از آن سير بخورد و بعضى گفتند:شايد كه بر دارد و ذخيره كند و بعضى فقها گفتند:مكره نيز داخل باشد در آنجا (9)براى آن كه حكم او حكم مضطر است در خوف بر نفس. وَ إِنَّ كَثِيراً لَيُضِلُّونَ ؛بسيارى
مردمان به هواى نفس ضالّ مى شوند كه ره شرع رها كنند و متابعت هواى نفس كنند و كوفيان خواندند: لَيُضِلُّونَ ،به ضمّ«يا»و كسر«ضاد»من(الاضلال)،و بسيار مردمان اضلال مى كنند و مردمان را گمراه مى كنند به هواى خود و بر اين قرائت مفعول به از كلام محذوف باشد،و التقدير(ليضلون اشياعهم بغير علم)،از سر هوا نه از ره (1)علم براى آن كه علم به (2)خلاف هواى تو باشد- إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ ، حق تعالى بيان كرد كه:ايشان را علمى نيست،آنگه بر سبيل تهديد و وعيد گفت:
خداى تو عالم تر است به آنان كه اعتدا و ظلم و تعدّى كنند و از حدّ فرمان او مجاوزت (3)كنند و درگذرند (4).تا به حقّ ايشان برسد و جزاى ايشان به سزا بدهد.
آنگه امر كرد مؤمنان را و اگرچه امر است ايشان را و خطاب با ايشان است همۀ مكلّفان در او داخل اند،گفت:رها كنى (5)از گناه آنچه ظاهر است و (6)باطن است و بايد نهى كرد از ساير معاصى بر ساير وجوه.
قتاده و مجاهد و ربيع و انس گفتند:براى آن گفت ظاهر و باطن اثم كه مشركان گفتندى زنا چون پنهان كنى زشت نيست و اگر آشكار كنند زشت باشد (7)، حق تعالى ردّ (8)بر ايشان گفت:بر ساير وجوه زشت است.جبّايى گفت:به ظاهر، افعال جوارح خواست،و بباطن افعال قلوب (9)بعضى دگر گفتند:به ظاهر طواف خانه خواست برهنه،و به باطن زنا،و اين قول ابن زيد است؛ سدّى گفت:ظاهر گناه زنا و باطن گناه(اتخاذ الاخدان)است؛دوست گرفتن پنهان و آشكارا.سعيد جبير گفت:«ظاهر اثم»نكاح زن پدر است و باطن زنا و اثم هم گناه باشد،و هم حرج،و بزه گناه باشد و بزهكار را مأثوم گويند.آنگه
گفت:آنان كه كسب معاصى كنند،يعنى فعل معاصى كنند چه كسب جز لغوى معقول نيست آنچه ايشان دعوى كردند[109-پ]معقول نتوانند كردن ايشان را جزا دهند و پاداشت (1)آنچه كرده باشند (2).و اقتراف هم اكتساب باشد، آنگه نهى كرد مكلّفان را از خوردن آنچه نام خداى نبرده باشند برآن،گفت: وَ لاٰ تَأْكُلُوا مِمّٰا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللّٰهِ عَلَيْهِ ؛مخوريد از آنچه-يعنى از آن[ذبايح] (3)كه-برآن نام خدا نبرده باشند،و اين[نيز] (4)دليل است بر وجوب تسميه.و بيان كرديم كه:ذبايح اهل كتاب حرام باشد و تسميۀ ايشان نه تسميه باشد،براى آن كه خداى را نشناسند.و اگر كسى رها كند در او خلاف كردند،اگر بقصد رها كند و ياد دارد ذبيحه (5)حلال نبود،و اگر بسهو رها كند و معتقد وجوب آن باشد ذبيحه حلال بود،و اين مذهب ماست و مذهب ابو حنيفه و اصحابش.و ثورى و شعبي و داود و ابو ثور گفتند:تسميه شرط است اگر رها كند بقصد يا سهو ذبيحه حلال بود،و اين مذهب شافعى آن است كه:تسميه سنّت است،اگر نكند باكى نبود.
جملۀ فقها گفتند:ذبيحۀ اهل كتاب حلال باشد،و در ارسال الكلب و السّهم در باب تسميه هم اين گفتند فقها.
و بعضى مفسّران گفتند:آيت منسوخ است،و اين درست نيست براى آن كه بر نسخش دليل نيست.و حسن و عكرمه گفتند:ذبايح اهل كتاب از اين جمله منسوخ است بقوله: وَ طَعٰامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ حِلٌّ لَكُمْ (6)،و به نزديك ما اين طعام مخصوص است به حبوب و اين آيت محكم است و بر ظاهر خود است.
قوله: وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ ،يعنى آنچه نام خدا برآن نبرده باشند فسق[است] (7)، يعنى خوردن آن فسق است،و«ها»كنايت است از اكل لما دلّ عليه قوله: وَ لاٰ تَأْكُلُوا .قوله: وَ إِنَّ الشَّيٰاطِينَ لَيُوحُونَ إِلىٰ أَوْلِيٰائِهِمْ ،مفسّران گفتند:مراد به شياطين
رؤسا و احبار و مقدّمان كافران اند كه در كفر متمرّد باشند،چون شياطين وحى مى كنند به اولياى خود،يعنى اشارت مى كنند به اتباع خود و ايشان را مى فرمايند تا با مسلمانان مخاصمه كنند در استحلال ميته و مردار.
حسن بصرى گفت:مجادله با مسلمانان (1)در معنى آن كردند كه گفتند،آنچه خداى كشته باشد خوردن آن اولى تر باشد كه آنچه ما كشته باشيم.عكرمه گفت:مراد به شياطين،گبركان (2)فارس اند كه اشاره مى كردند بر مشركان عرب به مجادلۀ مسلمانان.
عبد اللّه عبّاس گفت و قتاده:مراد به شياطين ديوان اند،وحى مى كنند يعنى وسوسه مى كنند اوليا و دوستان خود را از اهل كتاب و مشركان عرب تا با مسلمانان جدال كنند،و بعضى دگر گفتند:آنان كه در اين معنى مجادله كردند با رسول-عليه السّلام-جماعتى جهودان بودند،آنگه مسلمانان را گفت:اگر شما طاعت ايشان دارى (3)در اين جز اين مشرك باشى (4)براى آن كه آن كس كه استحلال مردار كند و آن را حلال دارد به اجماع كافر باشد (5)،و هركه مردار خورد و حلال ندارد در حال اختيار فاسق باشد.
و عطا گفت:اين آيت مختص است به ذبايحى كه ايشان در جاهليّت كشتندى براى اصنام،و بعضى دگر گفتند:مخصوص است به مردار،و آنچه معتمد است آن است كه:عام است در هر ذبيحه اى كه مسلمانان كشند و برآن نام خداى نبرند بقصد.
أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً ،مدنيان خواندند و يعقوب:«ميّتا»به تشديد،و باقى قرّاء به تخفيف.ابو عبيده گفت:[110-ر]معنى يكى باشد در تثقيل و تخفيف،و اصل به تثقيل بوده است،آنگه تخفيف كردند،و قال الغسّانيّ و جمع بين اللّغتين (6):
ليس من مات فاستراح بميت***انّما الميّت ميّت الاحياء
إنّما الميت من يعيش كئيبا***كاسفا باله (1)قليل الرّجاء
خداى تعالى گفت:آن كس كه او مرده باشد يعنى به كفر،براى آن كه خداى تعالى كافران را مرده خواند في قوله: أَمْوٰاتٌ غَيْرُ أَحْيٰاءٍ وَ مٰا يَشْعُرُونَ أَيّٰانَ يُبْعَثُونَ (2).
فاحييناه،ما او را زنده كنيم به ايمان يعنى به اسباب و آلات ايمان از اقدار (3)و تمكين و ازاحت علّت و نصب ادلّت و الطاف و توفيق. وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً ، و او را نورى كنيم كه او به آن (4)در ميان مردمان مى رود.
در او دو قول گفتند:يكى آن كه مراد نور اطاعت و ايمان است كه روز قيامت بر بنده تا بنده باشد في قوله: يَسْعىٰ نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمٰانِهِمْ (5)،و قوله:
رَبَّنٰا أَتْمِمْ لَنٰا نُورَنٰا (6)،و قوله: اُنْظُرُونٰا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ (7)،و قولى دگر آن است كه:
مراد به نور علم و بيان است كه مؤمنان برآن باشند كه كافران آن ندانند و مهتدى نباشند به آن. كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمٰاتِ ؛مثل او چنان باشد كه او در ظلمات و تاريكى بود كه از آن به در نيايد،يعنى (8)استفهام به معنى تقرير است،و حسن بصرى گفت:مراد به نور در آيت قرآن است،و ديگران گفتند:مراد ايمان است.
آنگه خلاف كردند در آن كه آيت در كه آمد،عبد اللّه عبّاس و حسن و جماعتى مفسّران گفتند:در جملۀ مؤمنان و كافران آمد،و عكرمه گفت:آيت در عمّار ياسر آمد و ابو جهل،و اين قول ابو جعفر باقر است-عليه السّلام.و زجّاج گفت:در رسول آمد-عليه السّلام-و در ابو جهل،و قول اوّل اولى تر است براى عمومش.و قوله: كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمٰاتِ ،بعضى اهل معانى گفتند:«مثل»صله است اين جا،و معنى آن است:(كمن هو فى الظلمات)،و بعضى دگر گفتند:در
اوّل آيت مثلى مقدّر است،و لكن بيفگند براى آن كه در دوم بازآورد،و تقدير آن است كه:(أو مثل من كان ميتا فأحييناه)،و يا تقدير كنند (1)آنجا كه گفتند (2):(فى الناس مثله كمثل من فى الظلمات)،و تلخيص معنى آيت آن است كه:آن كس كه او مرده باشد-يعنى كافر باشد-ما او را به الطاف و توفيق و اقدار (3)و تمكين به ايمان درآريم،چون كافر را مرده خواند مؤمن را زنده خواند،و او را كتابى و شرعى و بيانى و علمى دهيم كه به آن در ميان مردمان رود،راه دان (4)و مهتدى و مميّز باشد،مثل او با مثل آن كس راست باشد كه او در ظلمات (5)بود كه هرگز از آن به در (6)نيايد؟يعنى مؤمن،محقّق با كافر مصرّ راست نباشد.
كَذٰلِكَ زُيِّنَ لِلْكٰافِرِينَ ،بعضى اهل معانى گفتند:وجه تشبيه در«كذلك»آن است كه:براى كافران،كفر همچنان بياراسته اند كه من ايمان بياراسته ام براى مؤمنان،و تزيين كفر بر كافران منسوب است با شياطين و رؤساى ايشان لقوله تعالى: وَ إِنَّ الشَّيٰاطِينَ لَيُوحُونَ إِلىٰ أَوْلِيٰائِهِمْ (7)،تزيين مضاف باشد با آنان كه وحى مضاف است،با ايشان،و اين قول حسن بصرى است و جبّايى و رمّاني و بلخي و جز ايشان،و بعضى دگر گفتند:آيت در حمزه عبد المطّلب آمد و ابو جهل و سبب اسلام حمزه چنان كه برفته است.
قوله: وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ [110-پ] أَكٰابِرَ مُجْرِمِيهٰا -الآية، گفتند:وجه تشبيه آن است كه ذو المكر را از كافران ما آفريديم،چنان كه ذو النّور را از مؤمنان،و آنچه با ايشان كرديم كه مؤمنان بودند با ايشان كرديم كه كافران بودند از اسباب و آلات و علم و قدرت و حيات و كمال عقل و تمكين و نصب ادلّت،جز كه اينان به حسن اختيار خود ايمان آوردند،و ايشان را به اختيار بد (8)كافر
شدند.و وجهى دگر در«جعلنا»آن است كه به معنى تمكين و تخليت باشد،و روا باشد كه به معنى خذلان بود بر سبيل عقوبت،چنان كه (1): وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً ، مأول است بر لطف و توفيق،و قوله: أَكٰابِرَ مُجْرِمِيهٰا ،جمع اكبر باشد،و مراد به «اكابر»رؤسااند،و اين را به مثابت است كرده است براى آن بر افاعل جمع كرد او را،و اگر صفت بودى جمع او بر فعل بودى كقوله: إِنَّهٰا لَإِحْدَى الْكُبَرِ (2)(3)،و در جمع او أكابره و أصاغره آمده است چون:أحامره و أساوره (4)،قال الشّاعر:
انّ الاحامرة الثّلاثة اهلكت***مالى و كنت بهنّ قدما مولعا (5)
الخمر و اللّحم السّمين احبّه***و الزّعفران فقد أبيت مردّعا (6)
و قوله: لِيَمْكُرُوا فِيهٰا ،«لام»عاقبت راست برآن تفسير كه داديم،كقوله:
لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً (7)،و نشايد تا«لام»غرض (8)باشد براى آن كه مكر قبيح است و ارادت قبيح قبيح باشد،و اگر اين«لام»غرض (9)بودى اين آيت مناقض آن[آيه] (10)بودى كه گفت: وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ ، (11)براى آن كه چون غرض از خلق جنّ و انس عبادت باشد آنگه گويد:بعضى را براى مكر و كفر آفريدم اين مناقضه باشد،پس معنى آن است كه ايشان را براى طاعت آفريدم و لكن چون اختيار بد داشتند عاقبت و مآل ايشان به اين انجامد (12).آنگه حق تعالى (13)در آيت آنچه مقوّى و مبيّن اين است بازنمود و گفت: وَ مٰا يَمْكُرُونَ إِلاّٰ بِأَنْفُسِهِمْ ،گفت:اين مكر و خديعت جز با خويشتن نمى كنند و نمى دانند كه چنين است براى آن كه وبال آن و عقاب آن به
1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
2) .سورۀ مدّثّر 74 آيۀ 35.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
4) .اساس:اصادره،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
5) .اساس:موالعا،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
6) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها؛لسان العرب(209/4):بالزعفران،فلن أزال مولّعا.
7) .سورۀ قصص(28)آيۀ 8.
8) .مج،وز:عرض.
9) .مج،وز:عرض.
10) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.
11) .سورۀ الذّاريات(51)آيۀ 56.
12) .مج،وز،مل،لت:انجاميد.
13) .مج،وز،مل+هم.
عاقبت به (1)ايشان خواهد گشتن،يعنى ضرر و عقاب و جزاى آن مكر بر ايشان خواهد بودن و بر حقيقت نشايد كه كسى با خود مكر كند،و نظير اين در معنى قوله تعالى: وَ مٰا يَخْدَعُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ ، (2)و قوله: وَ مٰا يُضِلُّونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ (3)و مانند اين بسيار است و مكر و حيل و غدر متقارب اند و اصل مكر فتل بود من قولهم جارية ممكورة اذا كانت مفتولة (4)الخلق محكمته (5)و معنى مكر بر بيختن (6)چيز باشد از ره صواب باره (7)ناصواب به نوع (8)حيله.
وَ إِذٰا جٰاءَتْهُمْ آية،حق تعالى در اين آيت خبر داد كه:هرگه كه آيتى و حجّتى و دلالتى به اين كافران آيد كه دليل توحيد من (9)كند و نبوّت پيغامبر (10)من ايشان گويند ما ايمان نياريم تا مثل آن كه پيغامبران (11)را دادند ما را ندهند (12)حق تعالى اين از ايشان بازگفت تا تمنّاى محال ايشان و حسد ايشان بر پيغامبران خود گفته باشد آنگه رد كرد بر ايشان بر سبيل انكار گفت: اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ ؛خداى عالم تر است كه رسالت (13)كجا نهد و كيست كه صلاحيت رسالت و پيغامبرى دارد اگر ايشان را دهند از آيات و معجزات كه پيغامبران را دادند،ايشان (14)پيغامبران باشند و پيغامبرى به تمنّاى ايشان نباشد،و وحى به حسب مصلحت بود.آنگه بيان عذاب،و عقاب ايشان كرد و خبر داد بر سبيل تهديد و وعيد كه به ايشان رسد،گفت: سَيُصِيبُ الَّذِينَ أَجْرَمُوا ؛برسد به اين
1) .لت:با.
2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 9.
3) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 69 و سورة النّساء(4)آيۀ 113.
4) .اساس:مقتوله؛مج،وز:معقوله،با توجّه به آج تصحيح شد.
5) .مج،وز،مل،لت:محكمتها.
6) .آج،لب:پيچيدن؛آن:ريختن.
7) .آف:يا.
8) .مج،وز،لت:نوعى.
9) .مج،وز:مى.
10) آج،لب،آف،لت،آن:پيغمبر.
11) .مج،وز،آج،لب،لت:پيغامبران.
12) .مج،وز:بدهند.
13) .مج،وز،لت+خود.
14) .مج،وز،لت+نيز.
مجرمان گناهكاران صغار مذلّتى و هوانى به نزديك خداى و عذابى سخت به آن مكر كه ايشان كردند و عذاب[111-ر]كه مذلّت و هوان به (1)او مقرون باشد و مستحقّ عقاب باشند،و حق تعالى در اين كلمات بيان حدّ (2)عقاب گفت تا از نفع مميّز باشد،گفت:هوان با (3)مذلّت به آن مقرون باشد تا از امتحان مميّز باشد و گفت: بِمٰا كٰانُوا يَمْكُرُونَ ؛تا (4)مستحق بود از ظلم مميّز باشد كه اين (5)مجازات راست.ابن كثير و حفص،«رسالته»خواندند به نصب«تا»،بر توحيد (6)، باقى قرّاء رسالاته به كسر«تاء»،على الجمع براى آن كه«تاء»تأنيث جمع در حال نصب مكسور باشد قياسا على جمع السّلامة فى المذكّر.و«عند»نصب بر ظرف است.و بعضى دگر گفتند به حذف حرف جر منصوب شد،و تقدير آن است كه:صغار من عند اللّه،چنان كه گفت: وَ اخْتٰارَ مُوسىٰ قَوْمَهُ سَبْعِينَ (7)،اى من قومه.
قوله: فَمَنْ يُرِدِ اللّٰهُ أَنْ يَهْدِيَهُ -الآية،حق تعالى گفت:هركه خداى خواهد كه او را هدايت كند دل او روشن كند براى (8)اسلام،و هركه خواهد كه گمراهش كند دل او تنگ كند (9)پندارى كه بر آسمان مى شود خداى تعالى رجس بر آنان كند به ايمان نيازند.ظاهر آيه چنان مى نمايد كه مجبّره را تمسّكى (10)تمام است به اين آيت در باب جبر و چنين نيست براى آن كه در آيت چند وجه گفته اند اهل عدل و توحيد،كه هريك آيت را از آن ببرد كه در او شبهتى و مستمسكى باشد اهل جبر را.اوّل آن كه مراد به هدايت مقدّمات ايمان باشد و اسباب و آلات آن كه به خداى تعالى تعلّق دارد.چون اقدار و تمكين و ازاحت علّت و نصب ادلّت و دليل بر اين قوله:
وَ أَمّٰا ثَمُودُ فَهَدَيْنٰاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمىٰ عَلَى الْهُدىٰ (1)،و قوله: وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زٰادَهُمْ هُدىً (2)،و مانند اين بسيار است.و مراد (3)شرح صدر هم اين باشد از بيان و الطاف و توفيق،و معنى آيت آن باشد كه هركه را خدا خواهد تا توفيق دهد و لطف كند با او (4)بكند و بدهد،و وجهى دگر آن است كه مراد به هدايت ثواب است و نمودن راه بهشت بيانش قوله تعالى:
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ يَهْدِيهِمْ رَبُّهُمْ بِإِيمٰانِهِمْ (5)،اى يثيبهم (6)و يهديهم الى طريق الجنّة؛و قوله: وَ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ فَلَنْ يُضِلَّ أَعْمٰالَهُمْ (7)سَيَهْدِيهِمْ وَ يُصْلِحُ بٰالَهُمْ (8)،و معلوم است كه خداى تعالى مؤمنان را به جزاى ايمان ايمان ندهد،ثواب دهد و نيز معلوم است كه آن (9)را كه (10)در سبيل خداى كشته باشند پس از كشتن ايشان (11)ايمان ندهد ثواب دهد و قوله: يَهْدِي بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ السَّلاٰمِ (12)،و قوله: وَ الَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا (13)،و امثال اين بسيار است و مراد به شرح صدر الطاف و توفيق و بيان و كمال عقل باشد كه از آن به ايمان رسند و از ايمان به ثواب،و اين هر دو وجه معتمد است و نظاير بسيار دارد و در قرآن وجهى دگر در شرح صدر آن است (14)يا (15)چنان تفسير كنند كه اهل عدل كردند،يا چنان كه مخالفان ما گفتند:اگر چنين تفسير دهند شبهه زائل باشد (16)،و اگر چنان تفسير دهند كه ايشان گفتند در حقّ رسول-عليه السّلام-فى قوله: أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ (17)،كه سينه شكافتن و دل شستن باشد،اين معنى
1) .سورۀ فصلّت(41)آيۀ 17.
2) .سورۀ محمّد(47)آيۀ 17.
3) .مج،وز،بم،آف،لت،آن+به.
4) .اساس:بآو.
5) .سورۀ يونس(10)آيۀ 9.
6) .اساس:بينهم،با توجّه به مج تصحيح شد.
7) .سورۀ محمّد(47)آيۀ 3.
8) .سورۀ محمّد(47)آيۀ 4.
9) .مج،وز،لب:آنان.
10) .مج،وز،لت+ايشان.
11) .مج،وز،لب+را.
12) .سورۀ مائده(5)آيۀ 16.
13) .سورۀ عنكبوت(29)آيۀ 69.
14) .مج،وز،آج،لب،لت،آن كه+.
15) .آج:تا.
16) .مج،وز:شود.
17) .سورۀ انشراح(94)آيۀ 1.
صورت نبندد و حاصل نيست و نبود در حقّ هيچ كس از مؤمنان،و كذلك فى قوله تعالى: أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلىٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ (1)،عجب از مذهب گويندگان اين معنى خداى تعالى گفت كافرى هفتاد سال بر كفر[112-ر] اصرار كرد (2)و با من همتا و انباز گفت (3)و رسولان مرا ناسزا گفت (4)و الهيّت مرا منكر بود (5)،چون انديشه كند و انتباهى بود (6)او را ايمان آرد حق تعالى [گفت]: (7)من شرح صدر او كنم.در اين دو آيت آنچه بدترين (8)كافران را حاجت نيست بهترين پيغامبران را چگونه حاجت باشد چون تفسير ايشان باطل شد تفسير اهل عدل ماند،اين وجهى ديگر است.و وجهى دگر آن است كه بعضى اهل معانى گفتند كه:شرح صدر در آيت مضاف است با«من»كه مهتدى است و معنى آيت آن است كه:هركس كه خداى خواهد كه او را هدايت دهد او شرح صدر خود كند براى اسلام،يعنى نظر كند در ادلّه و تحصيل علم كند،گفت (9)بيانش قوله تعالى:
مَنْ كَفَرَ بِاللّٰهِ مِنْ بَعْدِ إِيمٰانِهِ إِلاّٰ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمٰانِ وَ لٰكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً (10)،شرح صدر به كفر با او حوالت كرد. وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ ؛و هركه را خواهد كه اضلال كند اين ضلالت (11)همچنين (12)بر وجوه است:يكى تمكين و تخليه بين العبد و بين اختياره السّوء،آنگه اين را ضلال خواند براى آن كه ضلال عند اين حاصل آيد.وجهى ديگر آن است كه:مراد به اضلال خذلان است بر سبيل عقوبت بر كفر مقدّم،وجهى دگر آن است كه مراد به اضلال آن است كه روز قيامت ايشان را از ره بهشت گمراه كنند (13)و چندان كه ايشان
1) .سورۀ زمر(39)آيۀ 22.
2) .مج،وز،آج،لب،لت:كرده.
3) .مج،وز،آج،لب:گفته.
4) .مج،وز،آج،لب:گفته.
5) .مج،وز،آج،لب،لت:بوده.
6) .مج،وز،لت:بباشد؛آج،لب:نباشد.
7) .اساس:ندارد،با توجّه به آج،لب افزوده شد.
8) .مج،وز:بترين.
9) .مج،وز:ندارد.
10) .سورۀ نحل(16)،آيۀ 106.
11) .لت:اضلال؛مج،وز:ضلال.
12) .مج:هم.
13) .مج،وز،آج،لب،لت:كند.
خواهند تا به بهشت رسند راه ندهند (1)ايشان را و تمكين نفرمايد.وجهى دگر آن است كه مراد به«اضلال»هلاك (2)است و عذاب،چنان كه گفت: وَ يُضِلُّ اللّٰهُ الظّٰالِمِينَ (3)و اصل ضلال خود هلاك باشد من قولهم:ضلّ الماء فى اللّبن اذا ذهب فيه و لم يتبيّن،آن چهار وجه است،و اين چهار وجه امّا قوله: يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً ؛دل او تنگ (4)كند و در اين نيز هم چهار وجه باشد:
يكى آن كه اين كنايت باشد از عقوبت يعنى خداى تعالى خذلان كند او را بر سبيل عقوبت (5)،وجهى دگر آن است كه:او را از ره بهشت گمراه كند و دل او را تنگ كند تا (6)ره به بهشت نبرد،و وجهى دگر آن است كه:فعل مضاف بود با«من»او دل خود تنگ كند به ترك نظر و تحصيل علم ناكردن.و وجهى دگر آن كه دل او تنگ كند در دوزخ به انواع غموم و هموم و عذابهاى مختلف،و لا بدّ است ما را و مخالف را از ظاهر آيت عدول كردن براى آن كه در دل مؤمن بر حقيقت نورى و روشنايى نيست و در دل كافر ضيقى و حرجى نيست،بل (7)دل ايشان از روى خلقت بر يك حد است چون او گويد:اين كنايت است از ايمان و كفر،گوييم (8):چون كنايت خواهند بود (9)،چرا نشايد كه كنايت باشد از حجّت و شبهه (10)و از خذلان و توفيق و از تمكين و تخليه و از اقدار (11)و تمكين،ابن كثير خواند:ضيقا به تخفيف و هما لغتان مثل:سيد و سيّد و ميّت و ميّت و هين و هيّن و لين و ليّن،قال الشّاعر: (12)
هينون لينون ايسار ذوو يسر***سوّاس مكرمة ابناء ايسار
و اهل مدينه و ابو بكر خواندند:حرجا بكسر الرّاء و باقى قرّاء به فتح«را».
و به فتح،مصدر باشد و به كسر اسم،و مصدر بليغ تر باشد از اسم و مثله قولهم:
رجل دنف و دنف و فرق و فرق،و قولهم:رجل عدل و فطر و رضى و صوم و امثال اين.و ابن كثير خواند:كانّما يصعد،به تخفيف من صعد،يصعد،صعودا و باقى يصّعّد به تشديد«فاء»و«عين فعل»و الاصل:يتصعّد،آنگه«تاء»تفعّل با «صاد»كردند براى مناسبت[112-ر]«صاد»فاء الفعل آنگه«صاد»را در«صاد» ادغام كردند و ادغام ممكن نبود تا اسكان«صاد»نكردند و چون«صاد»را اسكان كردند همزۀ وصل بايست،گفتند:اصعّد يصّعّد و اصل يصّعّد (1)كما بيّنا يتصعّد.و ابو بكر خواند و روايت كرد:كانّما يصّاعد به«الف»و اصل او يتصاعد بوده است و مثله قوله (2):اطّيّرنا (3)و اثّاقلتم (4).امّا معنى آن است كه خداى تعالى تشبيه كرد اين كافران را به كسى كه بر آسمان شود از صعوبت و مشقّت آن كار بر ايشان من قوله تعالى: سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً (5)،اى ساغشيه عذابا شاقّا و يقال:كلّفنى صعودا باهظا اذا كلّفه عملا شاقّا،و منه قول (6)عمر (7):ما تصعّدني شىء ما تصعّدني خطبة النّكاح اى ما شقّ علىّ شىء كمشقّتها،او را تشبيه كرد به آن كس كه او را فرمايند كه بر آسمان شو (8)امّا به آلت در باب مشقّت و صعود (9)و إمّا بى آلت در باب تعذّر و استحاله بر توسّع به معنى نفى وجود و قطع طمع. كَذٰلِكَ يَجْعَلُ اللّٰهُ الرِّجْسَ ،اى العقاب؛ هم چنين كند خداى تعالى عقاب (10)بر آنان كه ايمان نيارند.گفتند:وجه تشبيه آن است كه چنان كه در دل ايشان ضيق و حرج كرد بر تن اينان عذاب ابد نهد.
مجاهد گفت:رجس هر چيزى باشد كه در او خير نبود و براى اين شيطان را رجس خواند.و رجس پليدى باشد و نيز پليد باشد و شايد كه در آيت تفسير
دهند (1)بر كفر و ضلال و معصيت به شرط آن كه جعل را تفسير به حكم و تسميه كنند،يعنى خداى تعالى بر كافران به كفر و فسق و پليدى حكم كرد و ايشان را پليد نام نهاد من قوله: وَ جَعَلُوا الْمَلاٰئِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً (2)،اى سمّوهم بذلك و حكموا له،و اين وجه نيز بر او مطرّد باشد فى قوله: يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً ،اى يحكم على قبله بذلك و يسمّيه.و حكم و تسميه متناول باشد مسمّى و محكوم عليه را على ما هو به،و آن را بر وجهى دون وجهى بكند (3)اين تأويل آيت است كه اهل عدل گفتند و از ادلّۀ عقل و شرع اين اولى تر باشد از تأويل مخالفان كه ايشان هدى و ضلال را بر ايمان و كفر تفسير كردند و بنده را مجبّر گفتند و از اختيار بدر بردند و خداى را به تكليف ما لا يطاق ظالم گفتند و نسبت كفر و ايمان به خداى كردند با آن كه در عقل خلاف اين مقرّر است و در قرآن به عكس اين مذكور است در يك جاى: اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ كَفَرُوا ،و جملۀ افعال منسوب (4)و مضاف است با مكلّفان.
دگر آن كه اگر نه چنين تفسير دهند قرآن سراسر متناقض باشد براى آن كه خداى تعالى در بسيار آيتها گفت (5)كه آن هدى كه به ماست،ما بداديم فى قوله:
وَ هَدَيْنٰاهُ النَّجْدَيْنِ (6)،و قوله: وَ مٰا مَنَعَ النّٰاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جٰاءَهُمُ الْهُدىٰ (7)،و قوله:
وَ أَمّٰا ثَمُودُ فَهَدَيْنٰاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمىٰ عَلَى الْهُدىٰ (8)،و فى قوله: قَدْ جٰاءَكُمْ بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ (9)،و در اين آيات گفت:من همه را هدى دادم از مؤمن و كافر.در دگر آيت اگر نفى كند مناقضه باشد دگر آن كه ما دل كافران برآن حد مى يابيم از ضيق و سعت كه دل مؤمنان،و اگر از ايشان مى پرسيم خبر مى دهند كه ما در دل
خود ضيقى و تنگى نمى يابيم و كلام در اين معنى در كتب اصول مشروح است.
قوله تعالى:
وَ هٰذٰا صِرٰاطُ رَبِّكَ مُسْتَقِيماً قَدْ فَصَّلْنَا اَلْآيٰاتِ لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ (126) لَهُمْ دٰارُ اَلسَّلاٰمِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (127) وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً يٰا مَعْشَرَ اَلْجِنِّ قَدِ اِسْتَكْثَرْتُمْ مِنَ اَلْإِنْسِ وَ قٰالَ أَوْلِيٰاؤُهُمْ مِنَ اَلْإِنْسِ رَبَّنَا اِسْتَمْتَعَ بَعْضُنٰا بِبَعْضٍ وَ بَلَغْنٰا أَجَلَنَا اَلَّذِي أَجَّلْتَ لَنٰا قٰالَ اَلنّٰارُ مَثْوٰاكُمْ خٰالِدِينَ فِيهٰا إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اَللّٰهُ إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ (128) وَ كَذٰلِكَ نُوَلِّي بَعْضَ اَلظّٰالِمِينَ بَعْضاً بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ (129) يٰا مَعْشَرَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آيٰاتِي وَ يُنْذِرُونَكُمْ لِقٰاءَ يَوْمِكُمْ هٰذٰا قٰالُوا شَهِدْنٰا عَلىٰ أَنْفُسِنٰا وَ غَرَّتْهُمُ اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا وَ شَهِدُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ كٰانُوا كٰافِرِينَ (130) ذٰلِكَ أَنْ لَمْ يَكُنْ رَبُّكَ مُهْلِكَ اَلْقُرىٰ بِظُلْمٍ وَ أَهْلُهٰا غٰافِلُونَ (131) وَ لِكُلٍّ دَرَجٰاتٌ مِمّٰا عَمِلُوا وَ مٰا رَبُّكَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا يَعْمَلُونَ (132) وَ رَبُّكَ اَلْغَنِيُّ ذُو اَلرَّحْمَةِ إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِكُمْ مٰا يَشٰاءُ كَمٰا أَنْشَأَكُمْ مِنْ ذُرِّيَّةِ قَوْمٍ آخَرِينَ (133) إِنَّ مٰا تُوعَدُونَ لَآتٍ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ (134) قُلْ يٰا قَوْمِ اِعْمَلُوا عَلىٰ مَكٰانَتِكُمْ إِنِّي عٰامِلٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عٰاقِبَةُ اَلدّٰارِ إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ اَلظّٰالِمُونَ (135) وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ مِمّٰا ذَرَأَ مِنَ اَلْحَرْثِ وَ اَلْأَنْعٰامِ نَصِيباً فَقٰالُوا هٰذٰا لِلّٰهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هٰذٰا لِشُرَكٰائِنٰا فَمٰا كٰانَ لِشُرَكٰائِهِمْ فَلاٰ يَصِلُ إِلَى اَللّٰهِ وَ مٰا كٰانَ لِلّٰهِ فَهُوَ يَصِلُ إِلىٰ شُرَكٰائِهِمْ سٰاءَ مٰا يَحْكُمُونَ (136) وَ كَذٰلِكَ زَيَّنَ لِكَثِيرٍ مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ قَتْلَ أَوْلاٰدِهِمْ شُرَكٰاؤُهُمْ لِيُرْدُوهُمْ وَ لِيَلْبِسُوا عَلَيْهِمْ دِينَهُمْ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مٰا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ مٰا يَفْتَرُونَ (137) وَ قٰالُوا هٰذِهِ أَنْعٰامٌ وَ حَرْثٌ حِجْرٌ لاٰ يَطْعَمُهٰا إِلاّٰ مَنْ نَشٰاءُ بِزَعْمِهِمْ وَ أَنْعٰامٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُهٰا وَ أَنْعٰامٌ لاٰ يَذْكُرُونَ اِسْمَ اَللّٰهِ عَلَيْهَا اِفْتِرٰاءً عَلَيْهِ سَيَجْزِيهِمْ بِمٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ (138) وَ قٰالُوا مٰا فِي بُطُونِ هٰذِهِ اَلْأَنْعٰامِ خٰالِصَةٌ لِذُكُورِنٰا وَ مُحَرَّمٌ عَلىٰ أَزْوٰاجِنٰا وَ إِنْ يَكُنْ مَيْتَةً فَهُمْ فِيهِ شُرَكٰاءُ سَيَجْزِيهِمْ وَصْفَهُمْ إِنَّهُ حَكِيمٌ عَلِيمٌ (139) قَدْ خَسِرَ اَلَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلاٰدَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ حَرَّمُوا مٰا رَزَقَهُمُ اَللّٰهُ اِفْتِرٰاءً عَلَى اَللّٰهِ قَدْ ضَلُّوا وَ مٰا كٰانُوا مُهْتَدِينَ (140)
؛و اين است راه خداى (1)تو راست،جدا كرديم و بيان كرديم (2)نشانها (3)گروهى را كه ياد كنند (4)[112-پ].
؛ايشان (5)راست سراى سلام (6)نزديك خداوند شان اوست ولىّ ايشان به آنچه همى كنند.
؛و آن روز كه برانگيزيد (7)ايشان را همه،ياد شما كه پريانيد (8)شما پيشى گرفتيد (9)از مردمان (10)و گفت اولياء (11)ايشان از مردمان خداوند ما برخوردار شدند (12)برخى (13)از ما به برخى و برسيديم ما به زمان (14)ما آن كه زمان كردى (15)ما را،گفت آتش جايگاه شماست جاودانه ايد در آنجا مگر آنچه خواهد خدا،خداى تو با حكم است.
؛و همچنين بر گماريم بعضى ستمكاران را بر بعضى به آنچه بودند همى كردند.
1) .آج،لب:اسلام.
2) .اساس:راست پديد كرد،با توجّه به مج آورده شد.
3) .مج،وز:حجّتها.
4) .مج،وز:انديشه كنند؛آج:لب:پند گيرند.
5) .آج،لب:مر ايشان.
6) .مج،وز،آج،لب،لت:سلامت.
7) .مج،وز:جمع كنيم؛آج،لب:جمع گردانيم.
8) .مج،وز:اى جماعت جنّيان؛آج،لب:گروه پرى.
9) .مج،وز:بگرديد.
10) .مج،وز:آدميان.
11) .مج،وز:دوستان.
12) .اساس:برخوردارى ده؛با توجّه به مج تصحيح شد.
13) .مج،وز:بهرى.
14) .مج،وز:وقت.
15) .مج،وز:وقت زدى.
يا گروه پرى و مردم همى نيامد به شما پيغمبران از شما قصّه كننده بر شما نشانه هاى من و بيم كننده شما را ديدار روز شما اين گويند گواهى داديم (1)بر تنهاى (2)ما و غرّه (3)كردشان-زندگانى اين جهان و گواهى دادند بر تنهاى خويش كه ايشان بودند كافران.
؛آن است كه نبود پروردگار تو كه هلاك كنندۀ ديهها (4)به ستم و مردمان غافل باشند.
و همه را پايه هاست از آنچه كردند و نيست خداى تو غافل از آنچه همى كنند.
؛و خداى تو بى نياز است خداوند بخشايش (5)اگر خواهد (6)ببرد شما را و بيافريند (7)از پس شما آنچه خواهد چنان كه بيافريد شما را از فرزندان گروه ديگران.
؛كه آنچه وعده كنندتان (8)آمدنى (9)است و نيستيد شما عاجزكنان.
؛بگوى اى گروه من كار كنيد بر جايگاه خويش كه من كننده ام زود باشد كه بدانيد.
؛و گردانيدند (1)خداى تعالى را از آنچه بيافريد از كشت و چهار پايان بهره گويند (2)اين خداى راست به گفتار (3)ايشان و اين همبازان ما راست،آنچه بود انبازان را.پس نرسد به سوى خدا و آنچه بود (4)مر خداى را آن برسد به سوى (5)انبازان ايشان،بد است آنچه حكم مى كنند (6).
؛و همچنين بياراستند بسيارى را از كافران (7)كشتن فرزندانشان انبازانشان تا هلاك كنند (8)و بپوشند بر ايشان دين ايشان و اگر خواستى خداى نكردندى بگذارشان (9)و آنچه دروغ گويند (10).
؛و گويند اين است چهارپايمان و كشت (11)بازداشته و حرام كند خوردن آن مگرآنكه خواهيم به گفتار ايشان و چهارپايان كه حرام كرد[ند] (12)پشت آن و چهار پايانى كه نه ياد كنند (13)نام خداى بر او دروغ گفتند پاداشت دهد به آنچه بودند دروغ مى گفتند.
1) .مج،وز:كردند.
2) .مج،وز:بهره گفتند.
3) .مج،وز:به قول.
4) .مج،وز:باشد.
5) .مج،وز،آج،لب:با.
6) .اساس:مى كنند،با توجّه به مج تصحيح شد.
7) .مج،وز:انبازان با خداى.
8) .اساس:تا بازدارندشان،با توجّه به مج و وز تصحيح شد.
9) .مج،وز:رها كن ايشان را.
10) .مج،وز:مى گويند.
11) .مج،وز:كشتى،آج،لب:كشتزار بازداشته.
12) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.
13) .مج،وز:نبرده باشند.
و گفتند اندر شكمهاى اين چهارپايان[خاص] (1)مردان را و حرام كرد بر همسران (2)ما و اگر باشد مردار اندر آن انباز باشند پاداشت كنندشان بدين دروغ (3)گفتنشان كه او حكيم است (4)و دانا.
؛زيان كردند آن كس ها كه كشتند (5)فرزندانشان بى خردى (6)بى دانشى و حرام كردند آنچه روزى كردشان خداى دروغ گفتند بر خداى بى راه شدند (7)و نبودند راهيابندگان (8).
قوله تعالى: وَ هٰذٰا صِرٰاطُ رَبِّكَ مُسْتَقِيماً الآية،اشاره به«هذا»محتمل است كه به چيزى باشد از دو چيز:عبد اللّه عبّاس گفت:اشارت است به اسلام.بعضى دگر گفتند:اشارت است به بيابانى (9)كه در قران هست و اضافۀ«صراط»با خداى تعالى براى آن است كه نهندۀ اين راه اعنى راه اسلام و نصب كننده و بيان كننده و اقامت دليل كننده بر او خداست-جلّ جلاله-و به غلبۀ استعمال از اين روا داشتند اعني اضافۀ صراط با خداى كردن چنان كه استعمال راه دين بقوله: فِي سَبِيلِ اللّٰهِ (10)،و به بدل اين دو لفظ روا نداشتند كه گويند طريق اللّه.و معنى صراط اللّه،دين اللّه باشد و معنى سبيل اللّه طاعة اللّه.و قوله مستقيما،نصب على الحال من قوله:هذا،و التّقدير اشير اليه مستقيما،و مثله قوله:و هذا بعلي شيخا (11)،يعنى در او كژى (12)
نيست.اگر گويند چگونه گفت اين راه مستقيم است با (1)اختلاف اقوال در او، جواب گوييم:آنچه طريق حق است مختلف نيست اگرچه بر او (2)ادلّه مختلف است همه مؤدّى و مفضى است با حق،و سليم است از مناقصه و فساد،جمله مؤدّى است با ثواب و نجات اعني ادلّه،قوله: قَدْ فَصَّلْنَا الْآيٰاتِ ؛ما آيات مفصّل كرديم و مبيّن و مشروح براى قومى كه تذكّر و تدبّر (3)كنند،و اصل (4)كلمه،يتذكّرون، بوده است«تاء»تفعّل (5)را بدل كردند به«ذال»،آنگه در«ذال»ادغام كردند و تخصيص متذكران براى آن كرد كه ايشان منتفع باشند به آن و اگرچه اين تفصيل آيات براى جملۀ مكلّفان كرد،چنان كه گفت: هُدىً لِلْمُتَّقِينَ (6)،و در آيت دليل است بر بطلان قول اصحاب معارف براى آن كه اگر معارف ضرورى بودى تفصيل آيات براى تذكّر عبث بودى.
لَهُمْ دٰارُ السَّلاٰمِ عِنْدَ رَبِّهِمْ ؛ايشان راست سراى سلام به نزديك خداوندشان.
در سلام دو قول گفتند:حسن بصرى و سدّى[113-پ]گفتند:سلام نام خداست-جلّ جلاله-فى قوله: اَلسَّلاٰمُ الْمُؤْمِنُ (7)لهم دار اللّه،و قولى دگر آن است كه ايشان راست سراى سلامت از آفات،و اين قول زجّاج،و جبّائى است.و در عِنْدَ رَبِّهِمْ دو قول گفتند:يكى آن كه مضمون است به نزديك خداى تعالى و او در عهدۀ ضمان تا به مستحقّان رسيدن (8)،و دگر آن كه:يعنى (9)در سراى آخرت كه دگر كس را حكم نباشد مگر خداى را-عزّ و جلّ-. وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ ؛و او ولىّ ايشان است.در او نيز دو قول گفتند:يكى آن كه متولّى نعمت و ايصال منفعت اوست به ايشان،و دگر آن كه:مراد به«ولىّ»ناصر باشد،يعنى خداى تعالى ناصر ايشان
است بر دشمنانشان. بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ ،اين«با»مجازات است،چنان كه گفت (1):لبما (2)كان هذيلا يفلّ.
يعنى جزا و عوض آن كه ايشان كرده باشند از طاعت براى آن كه خداى تعالى ولىّ مرد نباشد به عمل (3)كه او كند كه نه عمل صالح باشد،پس به قرينۀ وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ ،عمل را بر طاعت حمل كرده مى شود.
و يوم نحشرهم (4)جميعا يا معشر الجن ،حفص خواند و روح: وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ ، به«يا»على الخبر عن اللّه تعالى حملا على قوله: وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ ،اى محمّد آن روز كه ما حشر كنيم و جمع كنيم جمله را و گوييم كه اى جمله (5)جنّيان.و اين از جملۀ آن است كه در او قول بيفكندند (6)لدلالة الكلام عليه،و اين را نظاير بسيار است در قرآن منها قوله: وَ الْمَلاٰئِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بٰابٍ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ (7)،اى يقولون سلام عليكم،و منها قوله: وَ آخِرُ دَعْوٰاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ (8)اى ان يقولوا الحمد للّه، و منها قوله: فَأَمَّا الَّذِينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ كَفَرْتُمْ (9)،و المعنى يقال لهم أ كفرتم، ما گوييم جنّيان را كه:استكثار كردى (10)از انسيان.عبد اللّه عبّاس و حسن و قتاده و مجاهد گفتند:معنى آن است كه بسيار بكردى (11)از اضلال و اغوا و گمراهى دادن انس،على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه.
وَ قٰالَ أَوْلِيٰاؤُهُمْ مِنَ الْإِنْسِ ؛و گويند اولياء و دوستان ايشان از آنان كه فرمان ايشان برده باشند و بر هواى ايشان رفته باشند،يعنى متابعان شياطين از جملۀ انس (12)، رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنٰا بِبَعْضٍ ؛بار خدايا تمتّع كرديم ما بهرى به بهرى و برخوردار شديم.
مفسّران در اين آيت (1)دو قول گفتند:يكى آن كه جن،انس را تزيين مى كنند آنچه به آن ايشان را از راه ببرند (2)از متابعت هواى نفس،چه جن را شهوت تعلّق دارد به اضلال ايشان و انس را به شهوت تعلّق دارد به متابعت هواى نفس.و وجهى دگر آن است كه حسن گفت و ابن جريج و زجّاج و فرّاء كه:چون كسى از ايشان خواستى تا به سفرى رود در آن راه از جنّيان ترسيدى پناه با سيّد آن وادى دادى و گفتى:اعوذ بسيّد هذا الوادي.آنگه برفتى و گفتى:ايمنم،و ذلك قوله تعالى: وَ أَنَّهُ كٰانَ رِجٰالٌ مِنَ الْإِنْسِ يَعُوذُونَ بِرِجٰالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزٰادُوهُمْ رَهَقاً (3)،اين استمتاع انس است به جنّ امّا استمتاع جن به انس آن است كه چون از انس چنين شنونده و بينند و اعتقاد ايشان در خود چنين يابند شادمانه شوند و اين قول زجّاج و بلخى و رمّانى است.
بلخى گفت:روا باشد كه اين استمتاع و تمتّع راجع باشد با انس كه بعضى به بعضى متمتّع مى شوند به شهوتى كه با يكديگر برانند. وَ بَلَغْنٰا أَجَلَنَا الَّذِي أَجَّلْتَ لَنٰا ،در معنى او دو قول گفتند:يكى آن كه حسن و سدّى گفتند مراد به اجل[114-ر]مرگ است،برسيديم به آن اجل كه ما را نهاده بودى.
قول دوّم آن است كه:مراد حشر و حاضر شدن به قيامت است،براى آن كه اجل وقت مرگ باشد و حشر وقت جزا. قٰالَ النّٰارُ مَثْوٰاكُمْ خٰالِدِينَ فِيهٰا ، حق تعالى جواب ايشان دهد و گويد:دوزخ مأوى و مرجع شماست.و مثوى، مقام باشد من ثوى اذا أقام،قال الشّاعر:
رب ثاو يمل منه الثواء***
و معنى آيه تقريع جن و انس است از جمله غواة و ضلاّل ايشان در وقت اعتراف ايشان به گناه خود در حالى كه اعتراف و پشيمانى سود ندارد،و از خداى تعالى جواب چنين آيد كه:النّار مثواكم (4)دوزخ جاى شماست.
خٰالِدِينَ فِيهٰا ،اى مؤبّدين.نصب او بر حال باشد؛در آنجا هميشه باشند، إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ ،الّا آنچه خداى خواهد،در اين استثنا سه قول گفتند:بعضى گفتند مراد روزگار مقدّم است از وقت استحقاق عقاب تا به وقت معاقبت،آنگه حق تعالى آن را اسقاط فرمايد به تفضّل براى آن كه فايت شده باشد،و ثواب بخلاف اين باشد براى آن كه ثواب حقّ اوست (1)چيزى اسقاط نكند بل توفير كند برآن (2)به تمام و كمال.
و قول دوم آن است كه: إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ ،من تبديل الجلود (3)و تصريفهم في انواع العذاب.و معنى آن باشد كه ايشان در آنجا معذّب باشند على صفة واحدة،بر يك صفت الّا آنچه (4)خداى خواهد كه حال بر ايشان بگرداند ازآن كه پوست ايشان بدل كند و عذاب ايشان به نوعى ديگر بدل كند.
و وجه سيّم (5)آن است كه:«ما»به معنى«من»است،يعنى الّا آن را كه خداى خواهد كه از دوزخ برون آرد از جملۀ مؤمنان فاسق كه چون ايشان را به معصيت عقاب كرده باشد ايشان را به بهشت (6)برد براى ثواب ايمان و طاعات ايشان. إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ ؛خداى تو حكيم است آنچه (7)كند از عذاب ايشان بر وجه حكمت و صلاح كند و عالم است به مقادير استحقاق ايشان عقاب او را و اجزا و تفاصيل آن.
وَ كَذٰلِكَ نُوَلِّي بَعْضَ الظّٰالِمِينَ بَعْضاً ،گفت:ما بازگذاريم (8)بعضى ظالمان را با بعضى.در اين دو قول گفتند:يكى آن كه در باب نصرت و معونت ايشان را با يكدگر گزاريم (9)و منع نكنيم ايشان را از آن،قول دوم آن است كه:
بعضى را متولّى كنيم بر كار بعضى،و اين هر دو قول متقارب است.قولى (1)ديگر آن است كه:مراد تخليه است،يعنى ما ايشان را بعضى را با بعضى گزاريم (2)و بعضى را بر بعضى گماريم (3)هم به معنى تمكين و تخليه،و اين وجه صحيح تر است لقوله: بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ ،و اين«با» (4)جزاست چنان كه بيان او چند جاى برفت،و مثله قولهم:و اللّه لئن شكرتنى فبما (5)اعطيتك من قبل.قتاده گفت:مراد به توليت موالات و متابعت است.يعنى ما ايشان را از پى يكديگر مى فرستيم به دوزخ با آنچه (6)كرده باشند.امّا وجه تشبيه در«كذلك»بعضى گفتند آن است كه خداى تعالى گفت:چنين كه من گفتم و شنيدى (7)ظالمان را توليه و تخليه كنم (8)بعضى را با بعضى.و وجهى دگر آن است كه جبّايى گفت وجه تشبيه آن است كه گفت:چنان كه (9)در دنيا ظالمان را با يكديگر گذاشته ام،در قيامت ايشان را با يكديگر گذارند تا از يكديگر يارى خواهند اتباع متبوعان را گويند: فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنّٰا مِنْ عَذٰابِ اللّٰهِ مِنْ شَيْءٍ (10)،آن متابعت ما كه شما را كرديم در دنيا، هيچ نفعى و غنايى نخواهد كردن (11)،و اگر استعانت (12)كنند به من،گويم (13)معبودان خود را بگويى (14):تا شما را فرياد رسند امروز،و قوله تعالى: بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ ،«با»مجازات راست،و«ما»مصدريّه است،أى بكسبهم،و«ما» كانوا (15)[114-پ]براى آن آورد تا فعل را در ايّام ماضى آرد،و در فعل لابد ضمير
1) .مج،وز،مل:آن:قول.
2) .وز،مل:ايشان بعضى را با بعضى گذاريم؛آف:ايشان را بعضى با بعضى گذاريم.
3) .مج،وز:گذاريم.
4) .اساس:«ما»با توجّه به مل و لت تصحيح شد.
5) .اساس:فيما،با توجّه به لت تصحيح شد.
6) .مج،وز،مل،آف،لت:به آنچه.
7) .مج،وز:شنيد.
8) .وز:توليه كنم.
9) .وز:چنانچه.
10) .سورۀ ابراهيم(14)آيۀ 21.
11) .مج،وز،لت:و غنا خواهد كردن.
12) .لت:استغاثت.
13) .مل:گفتم؛آف،آن:گوييم.
14) .مل،آج،لب،آف:بگوييد.
15) .مج،وز،مل،لت:و كان.
منصوب متّصل محذوف باشد كه راجع بود با«ما»تا مبيّن بود،و التّقدير:بما كانوا يكسبونه.
يٰا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ ،خداى تعالى به اين آيت خطاب كرد با انس و جنّ (1)، گفت:اى جماعت انس و جن،يعنى اى فرزندان آدم و اى فرزندان ابليس!و اين خطاب روز قيامت[كند] (2)بر سبيل تقريع و توبيخ ايشان را گويند (3): أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ ؛به شما هيچ پيغامبر نيامد[هم] (4)از شما و از نسب و شهر شما؟و«معشر»جماعتى باشند سواء اگر مجتمع باشند و اگر متفرّق،و«جنّ» مأخوذ است از جنّ،و آن ستر (5)باشد،و اين اسمى است كه اين جنس را به مثابت انس در ميان آدميان و ملك در فرشتگان،و اين خطاب باشد به جمله الّا آن رسولانى كه خداى تعالى ايشان را به خلقان فرستاد،و كس را به ايشان نفرستاد از آنچه او را معلوم بود از عصمتهاى (6)ايشان.امّا«منكم»،مخصوص باشد به انس دون جنّ براى آن كه اجماع است كه خداى تعالى از جن هيچ پيغامبر نفرستاد،امّا بر طريق تغليب چنان كه تغليب مذكّر كنند بر مؤنّث،و چنان كه گفت: يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجٰانُ (7)،[و لؤلؤ و مرجان] (8)از آبى (9)شور برآيد (10)دون آب عذاب و كقولهم:اكلت خبزا و لبنا؛و شير (11)مشروب باشد،مأكول نباشد،اين قول بيشتر مفسّران است.
و عبد اللّه عبّاس گفت در يك روايت كه:از جنّ خداى تعالى پيغامبر فرستاد،و لكن ايشان در امر و حكم شرع پيغامبران انس بودند،گفت:دليلش قوله تعالى: وَ إِذْ صَرَفْنٰا إِلَيْكَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ -الى قوله: وَلَّوْا إِلىٰ
1) .مج،وز،مل،لت:با جنّ و انس.
2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
3) .مج،وز،مل،لت:گويد.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
5) .مل:سپر.
6) .مج،وز،مل،لت:عصمت.
7) .سورۀ رحمان(55)آيۀ 22.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
9) .مج،وز،مل،آج،لب:آب.
10) .مج:شور باشد.
11) .اساس+و،با توجّه به مج وز و ديگر نسخۀ بدلها زايد مى نمايد.
قَوْمِهِمْ مُنْذِرِينَ (1).و ضحّاك گفت:اين آيت دليل است بر آنكه خداى تعالى از جن پيغامبران فرستاد،و اين اختيار جرير طبرى است و ابو القاسم بلخى روا داشت،و اين رواست جز كه بر او نصّى نيامد،و به اين آيت قطع نتوان كردن، چه آيت را تفسير مى توان داد بر وجهى كه دليل نكند بر آنكه از جن پيغامبر باشد.جبّايى و مغربي گفتند«منكم»خطاب است با مكلّفان،يعنى از جماعت مكلّفان،و در اين قول هم قطع نباشد بر آنكه در ايشان پيغامبر باشد يا نه (2).
يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آيٰاتِي ؛قصّه مى كنند و مى خوانند آيات من و دلايل و بيّنات من بر شما،و اصل كلمه من قصّ الأثر اذا اتّبعه باشد،و منه قوله (3): وَ قٰالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ (4)،أى اتّبعي أثره.در قصّۀ موسى عليه[السّلام] (5).و«قصّه»طرّه باشد براى تتابع مويها بر يكديگر،و شما را مى ترسانند به دار (6)ملاقات و مقاسات اين روز كه در آنى (7)،يعنى روز قيامت.ايشان جواب دهند و گويند:بلى،همچنين است آمدند و انذار و اعذار (8)كردند و بر خويشتن گواهى (9)دهند و گواهى (10)بر خويشتن اعتراف و اقرار باشد،گويند:گواهى داديم بر خويشتن،و آنگه گفت:ايشان را زندگانى دنياى عاجل مغرور كرد،و نيز بر خويشتن گواهى دهند كه ايشان كافر بوده اند در دنيا.و براى آن تكرار گواهى كرد كه مشهود عليه مختلف شد،گواهى اوّل بر آمدن رسولان و انذار پيغامبران است،و گواهى دوم بر كفر خويشتن.
و گروهى به اين آيت تمسّك كردند در آن كه خداى تعالى كسى را عذاب نكند تا پيغامبر نفرستند (11)،و تكليف بى آن درست نباشد،و اين منتقض است به
اوّل پيغامبر كه خداى فرستاد و پيغامبرانى كه بر ايشان پيغامبر نبود،و جماعتى كه در عهد و روزگار ايشان پيغامبر نبود كه آن را روزگار فترت خوانند.پس چون چنين باشد،تخصيص بايد كرد به (1)آنان كه معلوم از حال ايشان آن است كه شرع ايشان [115-ر]را مصلحت باشد و خداى تعالى ايشان را عذاب نكند تا پيغامبر نفرستد به ايشان،و مثله قوله تعالى: وَ مٰا كُنّٰا مُعَذِّبِينَ حَتّٰى نَبْعَثَ رَسُولاً (2)،تا پيغامبر بيايد و مصالح ايشان به ايشان نمايد،چون خلاف كنند پس از آن مستحقّ عقاب شوند.
ذٰلِكَ أَنْ لَمْ يَكُنْ رَبُّكَ ،موضع«ذلك»از اعراب محتمل است دو وجه را:
يكى رفع بر تقدير آن كه الأمر ذلك؛كار آن است كه تو شنيدى از آنچه در آيت مقدّم برفت،بر اين وجه خبر مبتداى محذوف باشد،و شايد كه مبتدا باشد (3).و أَنْ لَمْ يَكُنْ رَبُّكَ ،در جاى خبر او بود،و تقدير آن باشد،كه:(ذلك بان لم يكن)،اين به سبب آن است كه خداى تعالى هلاك نكند هيچ شهر را و اهل آن شهر غافل باشند.و وجه دگر آن است كه:محلّ او نصب باشد،و معنى آن كه:(فعلنا ذلك)، ما اين گناه كه[در آيت] (4)مقدّم برفت بكرديم،براى آن كه خداى تو هلاك نكند هيچ شهر را-و مراد اهل شهر است به ظلم و بيدادى. وَ أَهْلُهٰا غٰافِلُونَ ،«واو»حال است؛و اهل آن شهر غافل و بى خبر باشند،يعنى نكند الّا بعد (5)ازآن كه حجّت بر ايشان بدارد،و آنچه علّت ايشان است در تكليف ازاحت كند،و«أن»مخفّفه است از ثقيله،و تقدير آن است:(لأنه لم يكن ربك)،و مثله قول الشّاعر (6):
في (7)فتية كسيوف الهند قد علموا***ان هالك كلّ من يخفى و ينتعل
أى أنّه هالك،براى آن كه«ها»ضمير شأن و كار باشد.
وَ لِكُلٍّ دَرَجٰاتٌ مِمّٰا عَمِلُوا ،در آيت محذوفى هست (8)،تقدير آن است كه:و
لكلّ عامل بطاعة اللّه او معصيته،هر عاملى را كه (1)عملى كند از طاعت و معصيت،درجاتى و منازلى هست و پايه هاى[و] (2)قدرى برحسب آنچه كرده باشد (3)از خير و شر،و اين حذف براى آن كرد كه فحوى كلام بر او دليل مى كند،و آيت دليل است بر عدل خداى تعالى و آن كه در قيامت با مكلّفان كار به استحقاق كند،و ثواب و عقاب برحسب عمل خواهد دادن،و خداى تعالى غافل نيست ازآن كه (4)شما مى كنيد (5).و جمله قرّاء«تعملون»خواندند بتاء الخطاب، مگر ابن عامر كه او«يعملون»خواند بياء خبرا (6)عن الغائب،و اين بر وجه تهديد و وعيد فرمود تا خلايق بدانند كه[چون] (7)هيچ از اعمال ايشان بر او پوشيده نيست، و ايشان را برآن جزا خواهد دادن به اندك و بسيار تا (8)ايشان به صلاح نزديكتر باشند و از فساد دورتر.
وَ رَبُّكَ الْغَنِيُّ ذُو الرَّحْمَةِ ،حق تعالى در اين آيت خبر داد كه:او غنى و بى نياز است،و خداوند رحمت است و غنيّى (9)خداى تعالى را و ما را صفت نباشد،بل مرجع او با نفى حاجت باشد،و الغنى عن الشّىء آن باشد كه وجود و عدم آن چيز و صحّت و فسادش به نزديك او يكى باشد،به آن معنى كه او را نقصانى نباشد و زيادتى از آن،آنگه گفت: ذُو الرَّحْمَةِ ؛خداوند رحمت است تا بدانند كه جز آن كه او را حاجت نيست به ما،ما را به رحمت او حاجت است.
آنگه بازنمود كه وجود و عدم خلقان به نزديك او يكى است،اگر خواهد شما را ببرد و از پس شما گروهى دگر را كه او خواهد بيارد،چنان كه شما را بيافريد از فرزندان گروهى دگر (10).و«انشاء»خلق باشد بر سبيل ابتداء،و منه انشاء القصيدة
1) .مج،وز،لب:عاملى كه.
2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
3) .اساس:باشند،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
4) .مج،وز،مل،لت:از آنچه.
5) .لت:مى كنى.
6) .اساس:خبر،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
8) .مج،وز،مل:ندارد.
9) .مج،وز،غيبى:مل،لب،بم،آف،لت:غنى.
10) .مج،وز،مل:ديگر.
ابتدأها (1)و نشأ السّحاب اذا ابتدئ ظهورها و انشأها اللّه،و النّشأ و الصّغار من الأولاد كخادم و خدم،قال نصيب (2):
و لو لا ان يقال صبا نصيب***لقلت بنفسي النشأ الصغار
و در وزن[115-پ]و اصل ذرّيّه سه قول گفتند:يكى فعليّة من الذّرّ،و دوم فعلية على وزن صديقة من ذرء اللّه الخلق،أى خلقهم،و قول سيوم (3):ذرّوؤه على وزن فعّولة (4)،الّا آن است كه همزه را بدل كردند به«واو»،پس با«يا» گردانيدند،و آنگه«يا»در«يا»ادغام كردند به منزله علّيّة من علوت.
إِنَّ مٰا (5)تُوعَدُونَ لَآتٍ ،آنگه گفت:آنچه شما را به آن وعده (6)مى كنند آمدنى است و خواهد بودن از بعث و نشور و حساب و كتاب و ترازو و صراط و دوزخ.
و«ما»موصوله است به معنى الّذى،و از حقّ او آن است كه منفصل (7)نويسند انّ از«ما»تا فرق باشد ميان او و«ماء»كافّه،فى قوله انّما زيد منطلق،و قوله:
«لات»در محلّ رفع است به خبر ابتدا (8)و براى آن لام بازآمد در خبر او كه«ما» در محلّ رفع است بر (9)ابتدا و اگر[نه] (10)آنستى كه قرينه كه در آيت هست دليل مى كند كه توعدون از ايعاد است از روى لفظ محتمل است وعد او (11)وعيد را براى آن كه وعد يوعد گويند و اوعد يوعد،و اوّل از وعد باشد و دوم از وعيد.و حسن بصرى گفت:از وعده است،مراد وعده به قيام ساعة.به لفظ وعد صالح باشد خير و شر را،و لفظ وعيد مختص باشد به شرّ،يقال:وعدته خيرا و شرّا، چون وعيد خواهى كه گويى:«اوعدته»بايد گفتن.و جبّايى گفت:مراد وعده
1) .اساس:ابتداءها،با توجّه به مج،تصحيح شد.
2) .مج،وز،مل+شعر.
3) .مج،وز:سه ام؛آج،لب،بم:سيم.
4) .اساس:فعّول،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
5) .مج،وز،مل:أنّما.
6) .مج،وز،مل،بم:وعيد.
7) .مج،وز:مفصّل،آج،لب:متّصل.
8) .اساس،آف،آن:مبتدا،با توجّه به مج،تصحيح شد.
9) .مل:به.
10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،افزوده شد.
11) .مج،وز،مل،لت:را؛بم:وعدا؛آج،لب:و.
است به ثواب و عقاب و قول اوّل اولى تر است.
وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ ،آنگه كافران را گفت شما خداى را عاجز نتوانى (1)كردن و از قبضۀ قدرت او برون شدن (2)و اگرچه عمل آنان مى كنند كه پندارى (3)از عذاب او سلامت خواهند يافتن براى غرورشان به طول سلامت.و آيت (4)وارد است مورد وعيد و تهديد[را] (5).
قُلْ يٰا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلىٰ مَكٰانَتِكُمْ ؛آنگه گفت:اى محمّد بگو اين مكلّفان را كه بكنى (6)آنچه توانى (7)برحسب مكنت و طاقت خود،بعضى گفتند:مراد به «مكانت»طريقت است و بعضى دگر گفتند مراد طاقت و مكنت است.
عبد اللّه عبّاس و حسن گفتند:ناحيه باشد،جبّايى گفت:على حالتكم، زجّاج گفت:مراد تمكّن است،و اگرچه صيغۀ امر است مراد تهديد است كقوله: اِعْمَلُوا مٰا شِئْتُمْ (8)و اين صيغه در اين معنى براى مبالغت آورد آنگه گفت (9):انّي عامل؛من نيز عمل خواهم كردن و لكن (10)به طاعت خداى تعالى بر آنچه مرا فرموده است و روا بود كه«عامل»به خبر از خدا بود،يقال:و المعنى انّي عامل بكم ما تستحقّونه من الثّواب و العقاب،آنگه گفت:بدانى (11)آنچه مى كنى (12)و اين نيز بر سبيل تهديد است و سوف (13)خلوص فعل را باشد به استقبال و سين به معنى سوف همين معنى دارد،يعنى بدانى (14)جزاى اعمال خود و آنچه شما مستحقّ آنى (15)،ابو بكر خواند:مكاناتكم بر جمع.و باقى قرّاء بر واحد مكانتكم.من تكون،حمزه و كسائى خواندند من يكون به«يا»براى تقديم
1) .مج،وز،آج،لب،آف:نتوانيد.
2) .مج،وز،مل،آج،لب:بيرون شدن.
3) .مج،وز:پنداريد؛مل:پندارند.
4) .مج،وز،مل+هم.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
6) .مج،وز،آف:بكنيد؛مل:بكنند.
7) .مج،وز،آف:توانيد؛مل:توانند.
8) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 40.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
10) .آج،لب:ليكن.
11) .مج،وز،آف:بدانيد.
12) .مج،وز،آف:مى كنيد.
13) .مج،وز،لت+براى.
14) .مج،وز،آف:بدانيد.
15) .مج،وز،آف:آنيد.
فعل،و باقى قرّاء«تكون»خواندند براى تأنيث عاقبة.و آنان كه به«يا»خواندند حمل كردند بر معنى كه عاقبت مآل (1)و آخر كار باشد،و مثله قوله: وَ أَخَذَ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ (2)،اى الصّوت الشّديد و بالعكس من هذا قوله سائل بني اسد ما هذه الصوت و انّما عنى الصّيحة.و موضع«من»از اعراب محتمل است دو وجه را:يكى رفع[116-ر][و التّقدير] (3)ايّنا يكون له عاقبة الدّار،و يكى نصب بقوله تعلمون (4)و بر قول (5)[اوّل] (6)«من»استفهامى باشد و بر دوم موصوله باشد به معنى الّذى (7)،و معنى آن كه تا بدانند كه عاقبت سراى آخرت و ثواب بهشت مؤمنان را خواهد بود (8)و دون كافران و اگرچه كافران را نيز عاقبتي از عقوبت باشد،جز كه به فحوى معلوم است كه عاقبت خير مى خواهد و اين چنان باشد كه عرب گويد:
لهم الكرّة و لهم الحملة،و نيز«لهم»دليل عاقبت خير مى كند چه عاقبت بد «لهم»نباشد عليهم باشد. إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ ،انّه ضمير شأن و كار است، يعنى شأن و كار چنين آمد كه ظالمان يعنى كافران در اين آيت فلاح و ظفر و بقا نيابند به عاجل،پس بقا نباشد ايشان را و به آجل فوز (9)و ظفر (10)نباشد ايشان را.
قوله: وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ مِمّٰا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعٰامِ نَصِيباً -الآية،آنگه خبر داد از كافران كه ايشان خداى را نصيبى كردند از آن كشت و چارپايان كه او آفريد.ذرأ اذا خلق ذرءا،و آن خلق باشد بر سبيل اختراع و اصل او ظهور باشد و منه:ملح ذرآنيّ و ذرآنيّ،نمكى سخت[سپيد] (11)باشد.و الذّرأة ظهور الشّيب و بياضه،قال الرّاجز: (12)
1) .آج،لب،آن:حال.
2) .سورۀ هود(11)آيۀ 67.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.
4) .اساس و ديگر نسخه بدلها:يعلمون،با توجّه به فحواى كلام تصحيح شد.
5) .آف:قولى.
6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،لب افزوده شد.
7) .بم،آف:الّذين.
8) .مج،وز،مل،لت:بودن.
9) .مج،وز:فوزى؛مل:فيروزى.
10) .مج،وز:ظفرى.
11) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد؛آج.لب:سفيد.
12) .اساس و همه نسخه بدلها:زاجر،با توجّه به منابع لغت تصحيح شد.
و قد علتني ذرأة بادي بدي***و رثية (1)تنهض في تشدّد
يقال:ذرأت لحيته اذا شابت،و ذرت (2)الرّيح التّراب إذا أثارته و طعنه فأذراه اذا ألقاه و ذروة الجبل اعلاه،و حرث هم زرع باشد و هم كشتزار،و منه قوله: نِسٰاؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ (3)،و الانعام؛المواشي،چهارپاى باشد از اشتر (4)و گاو و گوسپند،واحدش نعم باشد،گفتند:براى نعمت و طيئ را.ذوات الظّلف و الخفّ را أنعام خواند بخلاف ذوات الحافر. فَقٰالُوا هٰذٰا لِلّٰهِ بِزَعْمِهِمْ ،گفتند:اين نصيب خداى راست،و اشارت به«هذا»به نصيب است. وَ هٰذٰا لِشُرَكٰائِنٰا ؛و اين نصيب ديگر انبازان ما راست،يعنى بتان را.و براى آن بتان را انبازان ايشان خواند[به آن كه ايشان آن را به انبازان خداى كردند،يعنى انبازانى كه ايشان فروداشتند ،و گفتند:براى آن انبازان ايشان خواند] (5)آن را كه مال به مشرك و انبازى كردند ميان خداى و ايشان (6).
مفسّران گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه مشركان چيزى كه ايشان را دادنى بودى از نذرى كه كرده بودندى و جز آن،بر دو قسمت نهادندى گفتندى:
اين يك قسمت خداى راست به زعم و دعوى ايشان و الّا بر حقيقت همه خداى راست (7).كسائى خواند:بزعمهم،به ضمّ«زا»در هر دو جاى،و باقى قرّاء «بزعمهم»خواندند به فتح«زا»،آنگه اگر چنان بودى كه از نصيب خداى تعالى (8)چيزى در نصيب اوثان افتادى رها كردندى،و اگر از نصيب بتان چيزى در نصيب خدا افتادى با جاى نهادندى و روا نداشتندى گفتندى:خدا توانگر است و اينان درويش اند،نشايد كه از نصيب اينان چيزى در نصيب او افتد.آنگه آنچه نصيب اوثان بودى به درويشان دادندى،و آنچه نصيب خداى بودى به مهمانان
دادندى و به مبرّت (1)كردندى و اين قول عبد اللّه بن عبّاس و قتاده است.
حسن و سدّى گفتند:اگر از نصيب بتان چيزى تباه شدى بدل[آن] (2)از نصيب خداى (3)برداشتندى،و اگر از نصيب خداى تلف شدى از ايشان نصيب بدل بر نداشتندى (4).حق تعالى اين معنى از ايشان بازگفت،و آنگه گفت (5):بد حكمى مى كنند. سٰاءَ مٰا يَحْكُمُونَ [116-پ]،اى ساء الحكم حكما يحكمون، و موضع«ما»نصب باشد على انّها نكرة موصوفة[أى] (6)ساء حكما يحكمونه،و زجّاج گفت:روا باشد كه موضع او رفع باشد على انّها موصولة،أى ساء الحكم (7)الّذى يحكمونه.
وَ كَذٰلِكَ زَيَّنَ لِكَثِيرٍ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ،ابن عامر تنها خواند:«زيّن»بضمّ«زا» و كسر«يا»على الفعل المجهول. قَتْلَ أَوْلاٰدِهِمْ شُرَكٰاؤُهُمْ ،بضمّ«لام»و نصب «دال»و كسر«يا»على تقدير:زيّن قتل شركائهم اولادهم،و فصل كرد ميان مضاف ومضاف اليه به مفعول و استشهاد كرد به بيتى دو ضعيف،منها قول الشّاعر (8):
فزججتها بمزجّة***زجّ القلوص أبي مزاده
أى زجّ أبى مزادة القلوص،و قول الآخر (9):
تمرّ على ما تستمرّ و قد شفت***غلائل هذى النّفس منها صدورها
على تقدير شفت هذى النّفس (10)غلائل صدورها،و اين قرائت ضعيف است،و اين ابيات محمول است بر شذوذ،و كلام خداى تعالى بر شذوذ و حمل نكنند،و عرب روا ندارد فصل كردن ميان مضاف ومضاف اليه مگر به ظرف
چنان كه شاعر گويد (1):
كأنّ اصوات من ايغالهنّ بنا***اواخر (2)الميس اصوات الفرائج
و باقى قرّاء خواندند:زيّن،بفتح«زا»و«يا»على الفعل المستوي.
قَتْلَ أَوْلاٰدِهِمْ شُرَكٰاؤُهُمْ ،بر آنكه«شركاء»فاعل«زيّن»باشد و«قتل» مفعول او،معنى آن است كه:بياراستند (3)براى بسيار مشركان بتان ايشان كشتن فرزندانشان،الّا آن است كه تقديم مفعول كرد (4)بر فاعل.
و ابو عبد الرّحمن السّلمىّ خواند در شاذّ: وَ كَذٰلِكَ زَيَّنَ لِكَثِيرٍ مِنَ الْمُشْرِكِينَ قَتْلَ أَوْلاٰدِهِمْ شُرَكٰاؤُهُمْ ،بر فعل مجهول و رفع«قتل»و«شركاء»بر تقدير آن كه پندارى چون گفت: زَيَّنَ لِكَثِيرٍ مِنَ الْمُشْرِكِينَ قَتْلَ أَوْلاٰدِهِمْ .سائلى سؤال كرد و گفت:من زيّن؟فقال:شركاءهم،و على هذا قراءة من قرأ:يسبّح له فيها بالغدوّ و الآصال رجال،«يسبّح»بر مجهول،آنگه«رجال»هم بر اين مرفوع باشد كه سائلى پرسد:من يسبّح؟فقال:رجال،و مثله قول الشّاعر (5):
ليبك يزيد ضارع لخصومة***و مختبط ممّا تطيح الطّوائح
حق تعالى در اين آيت حكايت آن كرد كه عرب دختران خود را زنده در گور كردندى استنكاف آن را تا ايشان را به كسى نبايد دادن (6).و وجه تشبيه در «كذلك»آن است كه چنان كه شيطان به اوثان-يعنى عبادت اوثان-براى ايشان مزيّن بكرد كه خداى را نصيبى كنند و بتان را نصيبى،و همچنين مزيّن بكرد براى ايشان قتل اولاد و كشتن فرزندان ايشان.
و در«شركاء»پنج قول گفتند.حسن و مجاهد و سدّى گفتند:مراد شياطين اند كه برايشان،وأد و دفن كردن (7)دختران زنده مزيّن بكرد ترس عار و
درويشى را.فرّاء و زجّاج گفتند:سدنه و خدم بتان بودند.بعضى ديگر گفتند:
غوات و مضلاّن بودند از مردمان.بعضى دگر گفتند:شريك ايشان بودند در نعمت.بعضى دگر گفتند:شريك ايشان بودند در شرك.
لِيُرْدُوهُمْ ؛تا هلاك كنند ايشان را.و الرّدى؛الهلاك،و الإرداء؛الاهلاك، يقال:ردى يردى ردى و أردى غيره و تردّى إذا هلك،و مرداة گويند سنگى بزرگ را كه از كوه به زير آيد،و«لام»غرض است،و گفته اند:عاقبت راست،و دين ايشان بر ايشان بپوشند بر وجه اضلال و اغواء. وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا فَعَلُوهُ ؛اگر [خداى] (1)خواستى نكردندى به آن معنى كه اگر[117-ر]خداى خواستى ايشان را منع كردى به جبر،جز آن كه حكمت راه نداد (2)در تكليف كه چنين كند.آنگه رسول را امر كرد،گفت:رها كن ايشان را به آن فريه كه مى كنند و آن دروغ كه مى گويند،و اين را معنى تهديد و وعيد باشد،كقوله: اِعْمَلُوا مٰا شِئْتُمْ (3).
وَ قٰالُوا هٰذِهِ أَنْعٰامٌ وَ حَرْثٌ حِجْرٌ ،آنگه خبر داد از اعتقاد باطل و گفت محال ايشان را كه گفتند:اين«انعام»و چهار پايان و گشت و زرع كه براى اصنام خود كردند به زعم ايشان بر خويشتن حرام كردند.در«انعام»دوم گفتند:مراد بحيره و سايبه و وصيله و حام است،و(هى الانعام التي حرمت ظهورها)؛كه پشت ايشان بر خود حرام كردند،فقالوا:حمى ظهره،پشت خود حمايت كرد.و«انعام» سيم (4)آن چهار پايان است كه ايشان بكشتندى و برآن نام خداى نبردندى.و معنى «حجر»حرام باشد،يقال:حجرت على فلان كذا إذا حرّمته عليه،و منه قوله:
حجرا محجورا (5)أى حرام محرّما.و اصل«حجر»منع باشد،و حجر كعبه براى امتناع او،و حجر عقل براى آن كه مانع باشد از ناشايست،و حجر ثمود [را براى] (6)عزّت و امتناع ايشان (7)گفتند،و قال رؤبة:
و جارة البيت لها حجريّ***
و قال آخر:
فبتّ مرتقبا و العين (1)ساهرة***كانّ نومي عليّ اللّيل محجور
و قال المتلمّس:
حنّت الى النّخلة القصوى فقلت لها***حجر حرام ألا تلك الدّهاريس
و حجر و حرج لغتان و هو من المقلوب،مثل جذب و جبذ،و اين قرائت عبد اللّه عبّاس است،و حسن و قتاده خواندند:«حجر»بضمّ الحاء.و حجر و حجر كنار مرد باشد.
و تلخيص معنى آيت آن است كه خداى تعالى گفت:مشركان گفتند كه اين چهار پايان و كشت و زرع حرام است،و هيچ كس را روا نباشد كه خوردن الّا آن كس را كه ما مى خواهيم.به گفتار و دعوى باطلشان بى دليلى و حجّتى.و چهار پايانى گفتند كه پشت خود حرام كرده اند-برآن تفسير كه داديم حامى را- و چهار پايان ديگر كه برآن نام خداى تعالى نبرده باشند و گويند:بر بعضى حلال است و بر بعضى حرام،و اين جمله بر سبيل دروغ و فريه گفتند بر خداى تعالى، يا محمّد!تو رها كن ايشان را به آن دروغ كه مى گويند،من به حقّ ايشان (2)برسم.
و ممكن است به اين آيت تمسّك كردن (3)در آن كه اشياء در اصل عقل بر اباحت است براى آن كه خداى تعالى مذمّت كرد عرب را به تحريم اين چيزها، و اين در جاهليّت كردند،آنگه كه هنوز پيغامبر-عليه السّلام-نيامده بود و شرع او مستقر نبود.اگر در عقل اشياء بر حظر بودى اين مذمت و ملامت نكو نبودى و اين مسأله اى است كه در اصول فقه و علما را در او خلاف است.بعضى گفتند:اشيائى كه به او انتفاع بر توان گرفت و بر كسى از آن ضررى نباشد آن بر اباحت است تا حظر (4)و كراهت آمدن،و بعضى گفتند:بر حظر (5)است و
تحريم،تا اباحت معلوم شدن،و بعضى گفتند:بر توقّف است ميان حظر (1)و اباحت.
آنگه آنان كه حظر (2)گفتند،خلاف كردند،بعضى گفتند:آن مقدار كه قوام تن و بقاى حيات به آن باشد حلال (3)است،و آنچه برون (4)آن است حرام است.و بعضى از ايشان اين فرق نكردند و همه حرام گفتند،و خلاف نيست در ميان آنان كه به حظر گفتند و ميان آ[نا]ن (5)كه بر توقّف گفتند،در آن كه واجب است امساك كردن از آن،الّا آن است كه در تعليل (6)خلاف كردند.آنان كه حظر گفتند،گفتند:امساك واجب است از آن براى آن كه اگر اقدام[117-پ]كند بر او اقدام بر قبيحى كرده باشد مقطوع على قبحه،و آنان كه بر توقّف گفتند،گفتند:
امساك ازآنجا واجب است كه آن كس كه اقدام كند بر او ايمن نباشد كه اقدام كرده باشد (7)بر قبيحى،و مذهب سيّد (8)-رحمه اللّه-آن است كه:بر اباحت گويد، و مذ[هب] (9)شيخ (10)بر حظر،و دليل بر صحّت آن كه بر اباحت است آن است كه:
ما به ضرورت دانيم كه هرچه در او منفعتى باشد و در او هيچ مضرّت نباشد نه عاجل نه آجل نه معلوم نه مظنون،صفت مباح دارد و اقدام كردن بر او نيكو بود، همچنان كه به ضرورت دانيم كه هر چيزى كه در او ضررى بود خالص از همۀ منافع عاجل و آجل معلوم و مظنون قبيح باشد و اقدام كردن بر او محظور بود [و] (11)علم به حسن و قبح اين[هر دو] (12)،جارى مجراى علم به حسن و قبح احسان و ظلم است (13)،دليلى ديگر بر اين آن است كه ما به ضرورت دانيم كه حسن (14)التنفّس فى الهواء،و لا بد حسن آن را علّتى بايد و نشايد كه علّت حاجت به آن
1) .مج،وز،آف،لت:خطر.
2) .مج،وز،آف،لت:خطر.
3) .مج،وز،لت:مباح.
4) .مج،وز،آج،لب،لت،آن:بيرون.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
6) .آج،لب،آف،بم:تقليل.
7) .مج،وز،آج،لب:بود.
8) .مل:سيّد علم الهدى ذو المجدين قدّس اللّه روحه.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
10) .مل:شيخ عماد الدّين ابو جعفر طوسى.
11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
12) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
13) .آف+و.
14) .اساس:لا حسن،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
باشد كه لازم آيد كه هرچه به آن (1)محتاج باشد (2)نكو بود (3)،و نشايد كه وجه حسن آن دفع مضرّت بود،براى آن كه اگر چنين بودى بايستى كه پيش ازآن كه محتاج بودندى به آن كه در بقاى حيات نيكو نبودى،و خلاف اين معلوم است.
دليلى ديگر بر اين آن است كه:خداى تعالى اين چيزها كه آفريد از آنچه به او منفعت بر توان گرفت (4)كه در او طعوم (5)و اراييح است لا[بد] (6)بايد تا در او غرضى باشد،چه اگر در او غرض نباشد عبث (7)بود،و هيچ وجه نيست كه اشارت توان كردن به آن جز انتفاع بندگان به آن (8)،براى آن كه منفعت بر او روا نيست چون وجه حسن نفع غير باشد،اگر بر اباحت نبود بر حظر (9)بود،نقض غرض باشد، به منزلت آن كه مردى طعامى در پيش گرسنه اى نهد،چون خواهد كه دست به آن دراز كند،از پيش او بردارد يا دست او را از آن كوتاه كند.
و قوله تعالى: وَ قٰالُوا مٰا فِي بُطُونِ هٰذِهِ الْأَنْعٰامِ -الآية،خداى در اين آيت خبر داد از اين كافران كه ايشان آن محال گفتند كه در آيت اوّل ذكر كرد كه نيز مى گويند:آنچه در شكم اين جانوران است از بچّه،چون زنده باشد خالص مردان ما را حلال است و بر زنان حرام است.بعضى گفتند:مراد جملۀ زنان اند از دختران و مادران،و بعضى[گفتند] (10):ازواج خواست لا غير،و ظاهر دليل اين مى كند.و بعضى مفسّران گفتند:اين براى آن گفتند كه مردان بودندى كه خدمت بتخانه كردندى،اين تفضيل مردان را بر زنان براى اين دادند.
آنگه خلاف كردند در آنچه در شكم چهار پايان است تا مراد به آن چيست؟قتاده گفت:مراد به آن شير است.مجاهد و سدّى گفتند:مراد بچّه
است،بعضى دگر گفتند:مراد همه است،و نيز احشاى شكم،و اين قول عام تر است و به فايده (1)بيشتر (2).و مراد به خالصة لذكورنا،تخصيص ذكور است به آن دون (3)اناث نه نفى شوب (4)و اختلاط.
و در دخول«تا»در خالصة،سه وجه گفتند:يكى آن كه مبالغت راست، كقولهم:علاّمة و نسّابة،و يكى آن كه به منزلۀ«تا»است كه در مصدر شود، كالعافية و العاقبة،و يكى آن كه مراد به[ما] (5)اناث بچّگان است،و قول اوّل بهتر است،و يقال:فلان خالصة فلان و خلصانه،و بعضى اهل لغت گفتند كه:
اشتقاق ذكر از ذكر است كه شرف باشد،لشرف الرّجال على النّساء لقوله: وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ (6).
و ان يكن[118-ر]ميتة،ابن كثير خواند:«يكن»بالياء،«ميتة»بالرّفع بر آنكه «كان»تامّه باشد[و معنى آن كه اگر حاصل آيد و واقع مرده اى،و اگرچه فعل را اسناد به او كرد،«يا»گفت،براى آن كه گفت:تأنيث حقيقى نيست.و ابن عامر و ابو جعفر«تكن»بالتّاء،«ميتة»بالرّفع براى آن كه«كان»تامّه باشد] (7).و در لفظ «تا»ى تأنيث هست،تكن اولى تر باشد.و أبو بكر عن عاصم خواند:«تكن»بالتّاء، «ميتة»بالنّصب بر آنكه (8)بچّه ماده باشد،و«كان»ناقصه باشد،و باقى قرّاء خواندند:
«يكن»بالياء،«ميتة»بالنّصب،بر تقدير آن كه:و ان يكن الولد ميتة،و گفتند:اگر چنان باشد كه آنچه بزايد مرده باشد،زنان و مردان از آن بخورند و همه را حلال باشد.
آنگه حق تعالى گفت:من جزا دهم ايشان را به اين وصف كه كردند و اين دروغ كه گفتند،و«با»بيفگند (9)،فعل به وصف رسيد و در او عمل كرد و مفعول به
بيفگند،و التّقدير:سيجزيهم العقاب (1)بوصفهم.و زجّاج گفت:مضاف بيفگند و مضاف اليه به جاى او بنهاد،و تقدير آن كه:سيجزيهم جزاء وصفهم.
إِنَّهُ حَكِيمٌ عَلِيمٌ ؛و او حكيم است،آنچه كند به حكمت كند.و عليم و داناست به مصالح بندگان در حلال و حرام.
قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلاٰدَهُمْ ،حق تعالى گفت:زيان كردند آنان كه فرزندان خود را بكشتند و زنده در گور كردند،خوف درويشى را و انديشۀ عار را، تا كسى ايشان را به نكاح به حكم خود نكند (2)،و اصل«خسران»هلاك باشد،و خسران در تجارت هلاك سرمايه باشد.
ابن كثير و ابن عامر خواندند:«قتلوا»به تشديد«تا»على التّفعيل لتكثير الفعل.و قوله:سفها،نصب او بر مفعول له است و روا باشد كه مصدر بود لا من لفظ الفعل براى آن كه آن قتل برآن وجه سفاهت است،و«سفه»نقيض حلم باشد و سفيه ضدّ حليم بود و اصل او خفّت و سبكى باشد به سبكسارى.و فرق ميان سفه و نزق آن باشد كه سفه از داعى هوا بود و نزق خفّتى (3)طبيعى باشد (4).
وَ حَرَّمُوا مٰا رَزَقَهُمُ اللّٰهُ ؛و بر خود حرام كردند آنچه خداى تعالى روزى (5)ايشان كرد از انعام و حرث،و اين آيت نيز دليل آن مى كند كه پيش از ورود شرع بر اباحت بوده است،چه اگر بر حظر بودى نگفتى (6): وَ حَرَّمُوا مٰا رَزَقَهُمُ اللّٰهُ ،و حرام كردند بر ايشان بلكه (7)عقل حظر كرده بودى آن را،آنگه به اين رها نكردند تا (8)حوالت آن با خداى كردند به دروغ (9)بى حجّتى.و نصب افترا بر مفعول له باشد و روا بود كه مصدرى بود چنان كه گفتيم (10):لا من لفظ الفعل:آنگه بيان كرد كه ايشان به اين تحريم كه
كردند ضالّ و گمراه شدند (1)،مهتدى و راه يافته به طريق صواب و سداد نشدند (2)، اگرچه ضلال و نفى اهتدا يكى باشد براى آن جمع كرد ميان هر دو كه لفظ مختلف شد كقوله:و هند اتى من دونها النّأى و البعد.
قوله تعالى:
وَ هُوَ اَلَّذِي أَنْشَأَ جَنّٰاتٍ مَعْرُوشٰاتٍ وَ غَيْرَ مَعْرُوشٰاتٍ وَ اَلنَّخْلَ وَ اَلزَّرْعَ مُخْتَلِفاً أُكُلُهُ وَ اَلزَّيْتُونَ وَ اَلرُّمّٰانَ مُتَشٰابِهاً وَ غَيْرَ مُتَشٰابِهٍ كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذٰا أَثْمَرَ وَ آتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصٰادِهِ وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُسْرِفِينَ (141) وَ مِنَ اَلْأَنْعٰامِ حَمُولَةً وَ فَرْشاً كُلُوا مِمّٰا رَزَقَكُمُ اَللّٰهُ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّيْطٰانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ (142) ثَمٰانِيَةَ أَزْوٰاجٍ مِنَ اَلضَّأْنِ اِثْنَيْنِ وَ مِنَ اَلْمَعْزِ اِثْنَيْنِ قُلْ آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أَمِ اَلْأُنْثَيَيْنِ أَمَّا اِشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أَرْحٰامُ اَلْأُنْثَيَيْنِ نَبِّئُونِي بِعِلْمٍ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ (143) وَ مِنَ اَلْإِبِلِ اِثْنَيْنِ وَ مِنَ اَلْبَقَرِ اِثْنَيْنِ قُلْ آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أَمِ اَلْأُنْثَيَيْنِ أَمَّا اِشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أَرْحٰامُ اَلْأُنْثَيَيْنِ أَمْ كُنْتُمْ شُهَدٰاءَ إِذْ وَصّٰاكُمُ اَللّٰهُ بِهٰذٰا فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرىٰ عَلَى اَللّٰهِ كَذِباً لِيُضِلَّ اَلنّٰاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِينَ (144) قُلْ لاٰ أَجِدُ فِي مٰا أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلىٰ طٰاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلاّٰ أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَيْرِ اَللّٰهِ بِهِ فَمَنِ اُضْطُرَّ غَيْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَإِنَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (145) وَ عَلَى اَلَّذِينَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا كُلَّ ذِي ظُفُرٍ وَ مِنَ اَلْبَقَرِ وَ اَلْغَنَمِ حَرَّمْنٰا عَلَيْهِمْ شُحُومَهُمٰا إِلاّٰ مٰا حَمَلَتْ ظُهُورُهُمٰا أَوِ اَلْحَوٰايٰا أَوْ مَا اِخْتَلَطَ بِعَظْمٍ ذٰلِكَ جَزَيْنٰاهُمْ بِبَغْيِهِمْ وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ (146) فَإِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ رَبُّكُمْ ذُو رَحْمَةٍ وٰاسِعَةٍ وَ لاٰ يُرَدُّ بَأْسُهُ عَنِ اَلْقَوْمِ اَلْمُجْرِمِينَ (147)
؛اوست آن كه (3)بيافريد بوستانها چفته بسته (4)و نابسته،درختان خرما (5)و كشت زار به خلاف يكديگر ميوه اش (6)و زيتون و نار مانندۀ با يكديگر و جز ماننده،بخورى (7)از ميوه اش چون بر آرد و بدهى (8)حقّش روز درودنش و اسراف مكنى (9)[118-پ]كه او دوست ندارد اسراف كنندگان را.
؛و از چارپايان باركشان (10)و كوچكان (11)بخورى (12)از آنچه روزى داد خداى شما را و پى گيرى (13)مكنى (14)گامهاى (15)ديو (16)را كه او شما را دشمنى آشكار است.
1) .مج،وز،مل،لت+و.
2) .مج،وز:نشديد و.
3) .مج،وز:او آن است.
4) .آج.لب:پديد كرده از چوب؛آن:جفسه بسته.
5) .آج،لب:بيافريد خرما بنان را.
6) .آج،لب:مختلف است بار آن.
7) .مج،وز،آف:بخوريد.
8) .مج،وز،آف:بدهيد.
9) .مج،وز،آف:مكنيد.
10) .آف:باركش.
11) .اساس:كوچكاره،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
12) .مج،وز،اف:بخوريد.
13) .مج،آف:پيروزى؛آج،لب:متابعت.
14) .مج،وز،آف:مكنيد.
15) .آج،لب:آثار قدم.
16) .آف:ديوان.
؛هشت جفت از ميش دو،و از بز دو،بگو آيا دو نر را به حرام كرده است (1)يا دو ماده را يا آنچه گرد آمد بر او رحمهاى دو ماده؟خبر دهى (2)ما را (3)به دانش كه (4)راست مى گويى.
؛و از شتر دو،و از گاو دو،بگو دو نر را حرام كرد يا دو ماده را يا آنچه گرد آمد بر او رحمهاى دو ماده يا شما بودى (5)حاضر چون اندرز كرد شما را خداى[به اين] (6)كيست ظالم تر (7)ازآن كه فرابافد بر خداى دروغ (8)تا گمراه كند مردمان را بى دانش[به درستى كه] (9)خداى راه ندهد گروه ستمكاران را.
؛بگو كه نيابم در آنچه وحى كردند (10)به من حرامى برخورنده اى كه بخورد مگر كه باشد مردارى يا خونى ريخته (11)يا گوشت خوك كه آن پليد است يا چيزى برون فرمان خداى برآن نام جز خداى هركه را ضرورت باشد نه بغى كننده و نه تعدّى كننده،خداى تو آمرزنده و بخشاينده است.
؛و بر آنان كه جهود شدند حرام كرديم هرچه از او ناخن
دارد (1)و از گاو و گوسفند حرام كرديم بر ايشان پيه هاشان (2)مگر آنچه برداشت پشت ايشان يا رودگانى يا آنچه آميخته باشد به استخوان آن پاداشت (3)داديم ايشان را به ظلمشان و ما را ستيگريم (4).
؛ اگر دروغ دارند (5)تو را بگو خداى شما خداوند رحمت (6)است فراخ و بازندارند (7)عذاب از گروه (8)گناهكاران[119-ر].
قوله: وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ جَنّٰاتٍ ،وجه اتّصال آيت به آيت اوّل آن است كه خداى تعالى چون ذكر آن كه كافران گفتند بكرد و بر ايشان رد كرد بازنمود كه خطا كردند،بندگان را تذكير كرد به بعضى نعمتهاى خود تا بدانند كه كس را نرسد كه تحليل و تحريم كند مگر آن را كه منعم باشد بر بندگان خود به اين انواع اين نعمت.و بيان كرديم كه انشاء،احداث فعل باشد بر سبيل ابتدا نه بر وجه اقتدا به مثالى (9)سابق،و مثله:الابتداء و الاختراع.«جنّات»جمع جنّت باشد و آن بستان بسيار درخت بود كه زمين او را از آفتاب بپوشد.«معروشات»در او دو قول گفتند:يكى آن كه عبد اللّه عبّاس و سدّى گفتند آن مراد چفته است كه مردم بربندند براى زر،و قول دوم آن است كه:ابو على گفت آن خواست به او كه بناهاى بلند دارد از ديوار بست و حظيره،و اصل عرش رفع بود و منه سمّي السّرير الرّفيع عرشا،و منه قوله: وَ لَهٰا عَرْشٌ عَظِيمٌ (10)،اى سرير كبير (11).و قوله:
خٰاوِيَةٌ عَلىٰ عُرُوشِهٰا (1)اى ساقطة على سقوفها،و سقف را براى بلندى عرش خوانند.
وَ غَيْرَ مَعْرُوشٰاتٍ ،و آنچه برخلاف اين باشد و محلّ او بر نصب است بر صفت جنّات. وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ ،عطف است بر جنّات اى و انشا النّخل و الزّرع؛و درختان خرما نيز بيافريد و زرع برويانيد مُخْتَلِفاً أُكُلُهُ ،نصب او بر حال است و اگرچه هنوز مأكول نيست و مثله قولهم:مررت برجل معه صقر صائدا به غذا اى مقدّرا الصّيد (2)غدا،و گفتند مراد به اكل ميوه آن است،و بر اين وجه به تاويل حاجت نباشد.
وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمّٰانَ ؛و زيتون و نار يعنى درختان او نيز عطف است بر مقدّم مُتَشٰابِهاً وَ غَيْرَ مُتَشٰابِهٍ ،نصب او بر حال است يعنى بهرى با بهرى ماند از اين درختان در تكاثف اغصان و با برگرفتن به ميوه و با يكدگر نماند در دگر اوصاف،و گفته[اند] (3):مشتبها فى اللّون و الشّكل غير متشابه فى الطّعم،در شكل و لون با يكديگر ماند (4)،در طعم با يكديگر نماند بل طعمشان مختلف باشد. كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذٰا أَثْمَرَ ،صورت امر است و مراد اباحت،گفت:بخورى (5)از ميوۀ او چون ميوه بيارد. وَ آتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصٰادِهِ ؛و حقّ او بدهى (6)آن روز كه بدروى (7).اهل بصره و ابن عامر و عاصم خواندند:حصاده به فتح«حا»و باقى قرّاء به كسر،و اين هر دو لغت است.
سيبويه گفت:مصادرى كه بر اينها (8)زمان آمد آن را بر وزن فعال گفتند كالجداد و الجذاذ (9)،و الصّرام و القطاع و الحصاد و فتح نيز روا باشد در او،در اين (10)حق خلاف كردند.
عبد اللّه عبّاس گفت و محمّد بن الحنفيّة و زيد بن اسلم و حسن بصرى و طاوس (1)و جابر بن زيد و قتاده و ضحّاك:مراد زكات است و چون چنين باشد امر بر وجوب بود،و از باقر-عليه السّلام-روايت است،و عطا و مجاهد و عبد اللّه عمر و سعيد بن جبير و ربيع و انس گفتند:مراد آن است كه از درخت بيفتد (2)آن به درويش بايد دادن بر سبيل صدقه،و اصحاب ما روايت كردند كه آن دسته باشد كه به وقت درو كردن (3)به درويش دهند،برون (4)زكات.
ابراهيم و سدّى گفتند:آيت منسوخ است به فرض زكات، (5)روز درو نبايد دادن و نيز گفت براى آن كه استقرار فرض زكات در مدينه بود و اين سوره مكّى است و نيز آن كه روايت كرده اند كه:
الزّكاة نسخت كلّ صدقة ؛كه زكات همه صدقات را منسوخ كرد،يعنى وجوب زكات.و بعضى دگر گفتند:يوم حصاده،وقت وجوب باشد،و يوم رفعه وقت دادن و به نزديك ما عند بدوّ صلاح زكات واجب شود و دادن به وقت ارتفاع باشد. وَ لاٰ تُسْرِفُوا [119-پ]؛و اسراف مكنيد.در او چند قول گفتند:
يكى آن كه توانگران در آن عهد در دادن اسرف كردندى تا محتاج شدندى تا روايت كرده اند كه ثابت بن قيس بن الشّمّاس (6)را پانصد درخت خرما بود به وقت ارتفاع همه را بداد و براى عيال هيچ بازنگرفت،خداى تعالى از اين نهى كرد و رسول -عليه السّلام-گفت:
ابدأ بمن تعول (7)ابتدا به عيال خود كن،مقاتل و عطيّه عوفى گفتند:براى بتان چيزى مدهى (8).زهرى گفت:در معصيت خرج مكنيد.مجاهد گفت:اگر كوه ابو قبيس زر گردد كسى را باشد به صدقه بدهد اسراف نباشد و اگر مدّى در معصيت بدهد اسراف باشد و ازآنجاست كه حاتم طائى را گفتند:لا خير فى السّرف،گفت:لا اسراف فى الخير.و الاسراف التّبذير،و السّرف الخطاء.
و بعضى دگر گفتند:اين خطاب است با سلطان،يعنى بالاى حقّ خود مستانى (1)و بعضى دگر گفتند:خطاب عام است با همه،و گفته اند:اسراف هم در افراط مستعمل است و هم در تقصير،و در اين بيت را بر اين تفسير دادند كه شاعر گفت (2):
أعطوا هنيدة تحدوها ثمانية***ما في عطائهم منّ و لا سرف
اى منّة و لا تقصير،و يقال السّرف الاخطاء من قولهم:مررت بكم فسرفتكم،اى اخطأتكم، (3)معنى آن باشد كه به جاى خود نهى (4)و از جاى و استحقاق تعدّى مكنيد.
و آنچه واجب است در غلاّت و ثمان عشر است يا نصف العشر،و نصاب در او پنج وسق باشد هر وسقى شصت صاع هر صاعى چهار مد هر مدّى دويست و نود و دو درم و نيم،و نصاب همين يكى باشد و پس از آن هرچه بيفزايد از اندك و بسيار عشر يا نصف العشر بايد داد،اگر از جايى آب خورد كه آن را مؤنثى نبود چون آب باران و رود عشر بايد داد (5)ده يك،و اگر آب را مئونت باشد چون آب كاريز نصف العشر بايد داد (6)،و آنچه دهد در عهد امام به امام مسلمانان بايد برد تا او بر مستحقّان قسمت كند و در وقت آن كه امام حاضر نباشد او قسمت كند بر مستحقّان (7)،و اگرچه به يك كس دهد روا باشد.
آنگه گفت:خداى تعالى مسرفان را كه اسراف كنند و از اندازه تعدّى كنند.دوست ندارد.
وَ مِنَ الْأَنْعٰامِ حَمُولَةً وَ فَرْشاً ،و از چهارپايان بيافريد براى شما حموله و فرش و عامل در حموله و فرشا هم آن عامل متقدّم است من قوله:انشأ،يعنى انشأ حمولة و فرشا،و در معنى«حمولة و فرشا»سه قول گفتند،يكى آن كه عبد اللّه مسعود و عبد اللّه و عبّاس و حسن و مجاهد گفتند:«حموله»شتر بزرگ
باشد.و«فرش»شتر كوچك،قال عنتره: (1)
ما راعني الّا حمولة اهلها***وسط الدّيار تسفّ حبّ الخمخم
و«فعوله»به فتح«فا»مذكّر و مؤنّث در او يكسان باشد،كالضّرورة و الفروقة،چون به معنى فاعل باشد و چون به معنى مفعول باشد فرق كنند ميان مذكّر و مؤنّث،كالحلوبة و الرّكوبة،و فرش را شاهد قول را جز است كه گفت: (2)
اورثني (3)حمولة و فرشا***أمشّها في كلّ يوم مشّا
و قال آخر:
و حوينا الفرش من انعامكم***و الحمولات و ربّات الحجل
و قولى ديگر آن است كه قتاده و ربيع و سدّى و ضحّاك گفتند:«حموله» اشتر و گاو باركش باشد و«فرش»گوسپند.قول سيوم از عبد اللّه عبّاس آن است كه:«حموله»هر چارپايى باشد كه باركش بود] (4)از شتر[و استر] (5)و اسب و خر و گاو و فرش و گوسپند باشد.و«حموله»اسم جمع است و از لفظ خود واحد ندارد و«حموله»به ضمّ«حا»بارها باشد (6)و گوسپند را براى آن«فرش»خواند (7)كه از خردى منفردش (8)باشد بر زمين و فرش زمين مطمئن باشد،و فرش نقبى باشد [120-ر]به زير زمين.قال الرّاجز: (9)
كمشفر النّاب تلوك (10)الفرشا***
آنگه گفت: كُلُوا مِمّٰا رَزَقَكُمُ اللّٰهُ (11)بخورى (12)از آنچه خدا (13)شما را روزى كرده است.و لا تتّبعوا خطوات الشّيطان،و پيروى مكنيد (14)گامهاى شيطان را.
1) .مج،وز،مل+شعر.
2) .مج،وز،مل+شعر.
3) .مج،وز،مل،آج،لب:اوردتنى.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.
6) .اساس،بم،آن:پارها،با توجّه به مج تصحيح شد.
7) .آج،لب:خوانند.
8) .مج،وز،آج،لب:متفرش.
9) .مج،وز،مل+شعر.
10) .اساس،بم:بلوك،با توجّه به مج،تصحيح شد.
11) .سورۀ مائده(5)آيۀ 88.
12) .مج،وز،مل،آج،لب،آف:بخوريد.
13) .مج،وز،مل+تعالى.
14) .آج،لب:پيرو مكنيد؛مج،وز،لت:پيگيرى مكنيد.
«كلوا»لفظ امر است و مراد اباحت است و در«خطوات»سه وجه آمده است:
ضمّ الخاء و الطّاء و ضمّ الخاء و سكون الطّاء،و اين قرائت ابو عمرو است و ضمّ «خا»و فتح«طا»،و در معنى او دو قول گفتند:يكى بيان متابعت و آن كه خطوه را بيان متابعت كرد بر سبيل مبالغت،يعنى پى بر پى شيطان منهى (1)و به ره او نروى (2)براثر او،دوم آن كه:شيطان بگذراند (3)شما را از حلال به حرام. إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ ؛كه شيطان شما را دشمنى است آشكارا،من ابان الشّىء اذا تبيّن.و گفته[اند]: (4)مظهر عداوت ازآن كه با پدر شما كرد.
قوله: ثَمٰانِيَةَ أَزْوٰاجٍ ،هم عطف است على قوله:انشأ؛و بيافريد براى شما هشت جفت. مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ ؛از ميش دو و از بز دو،و اهل بصره خواندند و ابن كثير،الّا ابن فليح (5)و ابن عامر الّا الدّاجونيّ عن هشام:المعز بفتح العين،و باقى قراء به سكون العين،و معز بفتح العين جمع ما عزّ باشد كخادم و خدم و طالب و طلب و حارس و حرس،و اخفش گفت:جمع (6)جمع است و او را واحد نيست از لفظ.و كذلك المعزى،و ابو زيد گفت:و كذلك الامعوز و انشد:
كالتّيس في أمعوزه المتزيّل***(7)و آن كه«معز»خواند،گفت:جمع ما عز باشد كراكب و ركب و صاحب و صحب،اين قول اخفش است.و سيبويه گفت:اسم جمع است براى آن كه لفظ جمع (8)حروف بيشتر بايد (9)از حروف واحد،و ابو عثمان المازنيّ اين بيت بياورد به حجّت قول سيبويه (10):
1) .مج،وز،مل،آف:منهيد.
2) .مج،وز،مل،آف:نرويد.
3) .اساس:بگزراند،با توجّه به مج،تصحيح شد.
4) .اساس:ندارد؛با توجّه به مج،افزوده شد.
5) .كذا:در اساس،مل،بم،آف،آن،لت:فلح؛ديگر نسخه بدلها:فلج.
6) .مج،وز،مل،لت:اسم،آج،لب:جمع اسم.
7) .تفسير تبيان(298/4):المربل.
8) .مج،وز،مل،آج،لب،لت+را.
9) .مج:باشد.
10) .مج،وز،مل+شعر.
بنيته بعصبة من ماليا***اخشى ركيبا او رجيلا عاديا
و ابو عثمان گفت:گاو به نزديك عرب«نعجه»باشد و آهو«ماعز»،گفت دليل بر اين قول ذو الرّمه كه گفت: (1)
اذا ما علاها راكب الضّيف لم يزل***يرى نعجة في مرتع و يثيرها
مولّعة خنساء ليست بنعجة***تدمّن اجواف المياه و قيرها
و توليع و خنس از صفت گاو باشد از صفت گوسپند (2)نباشد و دليل بر آنكه آهو را«ماعز»خوانند قول ابو ذؤيب است: (3)
و عادية (4)تلقى الثّياب كانّها***تيوس ظباء محصها و انبتارها (5)
و«تيس»فحل بز (6)باشد و مراد به ازواج افراد است،عرب گويد:عندي زوجان من الحمام،نر و ماده خواهد؛يعنى هريكى از ايشان جفت آن ديگر باشد و واحد«ضأن»ضائن در مذكّر و ضائنه در مؤنّث است و جمع ضأن كرده اند على ضئين،كعبد و عبيد و جمع«ما عز»بر مواعز كرده اند.
و از صادق-عليه السّلام-روايت كردند كه او گفت مراد بقوله: مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ ،اهلى و وحشى خواست و همچنين در بز و گاو اهلى و وحشى خواست و در شتر همچنين عربى و بختى خواست.و بر اين قول هشت جفت شانزده عدد باشد و تخصيص اين اجناس[براى آن كرد] (7)كه اين آن بود كه ايشان حرام كردند.از اين جمله (8)آنچه حرام كردند.آنگه بر سبيل احتجاج گفت و ردّ بر ايشان كه:بگوى (9)تا كدام حرام كرد خداى از اين هشتگانه دو نر يا دو ماده؟و «الف»استفهام راست و معنى تقريع و انكار. أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أَرْحٰامُ الْأُنْثَيَيْنِ ؛
1) .مج،وز،مل+شعر.
2) .آج،لب،بم،آف،لت،آن:گوسفند.
3) .مج،وز،مل+شعر.
4) .مج،وز:غادية.
5) .كذا:در اساس و همۀ نسخۀ بدلها؛چاپ شعرانى(79/5)و تبيان(299/4)و انبتارها.
6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
8) .آج،لب:از جملۀ.
9) .مل:بگوييد.
يا (1)آنچه مشتمل شود و گرد آيد بر او ارحام اين دو ماده از اين دو جنس و غرض (2)آن كه هرچه از اين بگويند و فتوى كنند بر او خلاف راستى باشد و دروغ تر بود (3)[120-پ]. نَبِّئُونِي بِعِلْمٍ ؛مرا خبر دهى به علمى و دانشى اگر راست گويى (4)در اين دعوى كه مى كنى.
مفسّران گفتند:مشركان به نزديك رسول آمدند و خطيب ايشان را در اين وقت (5)أبو الأحوص مالك بن عوف بود و در معنى بحيره و سايبه با او مناظره كردند.
رسول عليه السّلام گفت:اين چيزها چرا حرام كرده اى از جهت نران يا مادگان يا از جهت هر دو،و هيچ بچّه نباشد الّا از نر و ماده؟و آنگه به چه علّت بهرى بر زنان حلال است و بر مردان حرام و چون بميرند بر همه حلال باشند (6)؟اين چرا چنين باشد (7)؟فروماندند (8)و هيچ جواب نداد (9)،گفت:خداى تعالى چنين فرمود.خداى تعالى اين آيات فرستاد (10)ردّ بر ايشان.
وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَيْنِ ،و نيز بيافريد براى شما از شتر دو جفت و از گاو (11)دو جفت،اكنون تمامى هشت بازآمد بر قول اوّل كه ازواج بر افراد حمل كردند،و نصب او بر (12)«انشأ»است،يعنى و انشأ لكم مِنَ الْإِبِلِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَيْنِ (13)،بر اين طريقه (14)گفت بگو و بپرس (15)از ايشان (16):
از اين دوگانه كدام حرام كرد دو نر يا دو ماده يا آنچه رحم اين دو جنس
1) .آج،لب:امّا.
2) .اساس،مج،وز،بم:عرض خوانده مى شود.
3) .مج،وز،آج،لب،آف،لت:دروغ بود.
4) .مج،وز؛راستى گيرى؛مل:راستى گردى؛لت:راستيگرى.
5) .آج،لب:در آن.
6) .مج،وز،بم،مل،آف،لت:باشد،لب+و.
7) .مج،وز،لت:آيد.
8) .مج،وز،مل،آف،لت،بم:فروماند.
9) .آج،لب،بم:ندادند؛مج،وز،لت:نداشت.
10) .مج،وز:بفرستاد.
11) .مج:گاؤ.
12) .مج،بم+ايشان يعنى.
13) .مج،وز،لت+آنگه.
14) .مج،وز،آف،لت،آن:طريقت.
15) .مج:بترس.
16) .مج،وز+تا.
بر او مشتمل شود از بچّه؟ أَمْ كُنْتُمْ شُهَدٰاءَ ؛يا شما حاضر بودى چون خداى تعالى شما را اندرز كرد به اين جمله بر سبيل ردّ بر ايشان و تخطئه و تجهيل ايشان بگفت.آنگه گفت:كيست ظالم تر و ستمكارتر از آن كسى كه (1)مردمان را گمراه كند بى علم ؟آنگه:خداى تعالى لطف نكند با چنين كافران بر كفر مصرّ،و نيز راه ننمايد ايشان را به بهشت و ثواب براى آن كه ايشان مستحقّ عقاب (2)دائم باشند.
قوله: قُلْ لاٰ أَجِدُ فِي مٰا أُوحِيَ -الآية،آنگه رسول-عليه السّلام-را گفت:
بگو اين كافران را (3)كه من نمى يابم در اين قرآن كه بر من وحى كرده اند و فرود آورده هيچ طعامى حرام بر كسى كه خورد الّا كه مردارى باشد،يعنى خداى تعالى در شرع من چيزى حرام نكرد از جملۀ طعام بر خورنده الّا مردار و براى آن مردار گفت اين جا و در سورۀ المائده منخنقة و موقوذة و متردّية و نطيحة گفت كه آن هر چهار داخل باشند در تحت اين دو جمله مردار باشد،جز كه طريق كشتن و تلف (4)آن مختلف (5)مى شود. أَوْ دَماً مَسْفُوحاً ؛يا خونى ريخته باشد يا گوشت خوك باشد كه آن پليد است.اين سه گانه برآن (6)تخصيص كرد كه تحريم اين مؤكّدتر است،و بعضى دگر گفتند:اين چيزها به نصّ قران حرام است (7)و آنچه جز اين است به وحى كه نه قرآن است.بعضى دگر گفتند:سورت مكّى است،در مكّه حرام هم اين (8)بود باقى محرّمات را بيان به مدينه فرود آمد.و«ميته»عبارت باشد از تنى كه در او حيات نباشد برود از او بى آنكه او را بكشند به ذبح يا به نحر تذكيتى شرعى.و مسفوح مصبوب (9)باشد ريخته،و براى آن قيد زد به مسفوح كه
آنچه از خون با گوشت و جگر آميخته باشد از آنچه جدا نتوان كردن،آن معفوّ و مباح است و گوشت خوك و (1)اگرچه گوشت را تخصيص كرد از خوك همه [چيز] (2)حرام است از (3)گوشت و پوست و پيه و موى. فَإِنَّهُ ،كنايت راجع است با آنچه (4)در پيش ذكر آن برفت از حرام. أَوْ فِسْقاً ،عطف است على«لحم خنزير» (5)، و مراد به«فسق»اين جا ذبيحه است كه نه به نام (6)خداى كشته باشند،بل به نام اصنام و اوثان كشته باشند.
آنگه گفت:اگر كسى مضطر شود و ضرورت او را بدان آرد (7)كه اين چيزها او را تناول بايد كردن (8)و باغى و عادى (9)نباشد در او چند قول گفتند: (10)يكى آن كه طلب اين چيزها نكند،و گفته اند:[طلب] (11)لذّت نكند به تناول اين چيزها،و گفته اند:[مراد] (12)[121-ر]به باغى آن است كه بر امام عادل برون (13)آيد،و گفته اند:معنى آن است كه تعدّى نكند ازآن كه امساك رمق كند او را،و گفته اند:
تعدّى نكند از حلال به حرام،و حدّ آن ضرورت كه اين چيزها[را] (14)با آن رخصت باشد آن است كه از گرسنگى (15)به جايى رسد (16)كه از تلف نفس بترسد.
فَإِنَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ ،«فا»جواب شرط است،يعنى هركه مضطر (17)باشد خداى تعالى غفور و رحيم است بر بندگان،به رحمت رخصت داده است (18)
1) .آج،لب:ندارد.
2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
3) .وز،آج،لت+او.
4) .آن كه.
5) .اساس:على الحم الخنزير،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
6) .اساس:بى نام،با توجّه به مج،زو تصحيح شد.
7) .مج،وز،لت:به آن آرد،مل:با آن آرد.
8) .اساس:كرد،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
9) .لت:داعى.
10) .آج،لب:قول رفته بود.
11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
12) .اساس:كرد،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
13) .مج،وز،مل،آج،لب،آن:بيرون.
14) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
15) .وز:گشنگى.
16) .مل:رسيده باشد.
17) .اساس:مضطرب،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
18) .مج،وز،مل،لت:رخصت داد.
ايشان را در تناول،و به مغفرت بيامرزد ايشان را چون از حال ايشان اضطرار داند.و جماعتى فقها استدلال كردند به اين آيت بر آنكه حرام در شرع همين است كه در اين آيت گفت از آنان كه به دليل الخطاب گفتند،و اين درست نيست براى آن كه از آيت اين دانند كه آنچه در اوست حرام باشد،امّا آنچه جز آن است (1)روا باشد كه تحريم آن به ديگر آيت و دليل سنّت مقطوع عليها و دليل اجماع دانند.و محرّمات بسيار است چون سباع و هرچه ناب مخلب دارد، و آنچه مسوخ (2)است چون پيل (3)و كپى و بسيار چيزهاى ديگر[كه] (4)در اخبار مقطوع آمد چون جرّى و مارماهى،و ممكن است اين را استدلال كردن بر آنكه پوست مردار حرام است لقوله:«ميتة»و پوست نيز در او حيات بوده باشد و برفته، و دليل نيست بر آنكه موى و پشم و وبر (5)از او حرام است (6)كه آن را حيات نبوده است در او (7)و رسول-عليه السّلام گفت:
لا تنتفعوا من الميتة باهاب و لا عصب.
وَ عَلَى الَّذِينَ هٰادُوا ،حق تعالى در اين آيت بيان كرد كه بر جهودان عهد موسى و آنان كه پس از ايشان بودند بر شرع او تا منسوخ شدن (8)،حرام كرديم كُلَّ ذِي ظُفُرٍ ؛هر حيوانى كه ناخن داشت يعنى چنگال.عبد اللّه عبّاس و سعيد جبير و مجاهد و قتاده و سدّى گفتند:هر حيوانى است كه شكافته سم نباشد چون شتر و شتر مرغ و بطّ و مرغابى،و ابو على جبّائى گفت:جملۀ انواع سباع از شير و گرگ و پلنگ و روباه و سگ و گربه و هرچه او را به چنگال صيد كند (9)داخل است تحت اين.أبو القاسم بلخىّ گفت:مراد هر ذوات الحافرى است
از چهارپاى و هر ذوات المخلبى از مرغان،بر اين قول اسب (1)[و] (2)شتر و خر در او داخل باشد (3)،و در اخبار ما اين هر دو مكروه است،و گفت:ظفر را براى (4)مجاز حافر خواند،چنان كه طرفه گفت (5):
فما رقد الولدان حتّى رأيته***على البكر يرميه بساق و حافر
در بيت قدم را حافر خواند. وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ ،و بازنمود كه از گاو و گوسپند پيه بر ايشان حرام بود از هر نوع پيه كه در شكم باشد از ثرب و پيه كلى الا پيهى (6)،يعنى گوشت (7)فربه كه بر پشت ايشان باشد. أَوِ الْحَوٰايٰا ؛يا آن پيه كه بر حوايا باشد و آن مباعر بود و رودكانى كه پشك در او بود.و اين قول عبد اللّه عبّاس است و حسن و سعيد جبير و قتاده و مجاهد و سدّى،و ابن زيد گفت:جاى شير باشد براى آن كه شير در او جمع شود.و در واحد حوايا چند قول گفتند،زجّاج گفت:
حاوياء (8)و حاويه كقاصعاء (9)و قواصع و ضاربه و ضوارب،و آن كه گفت وزن او فعايل است،گفت:واحد او حويّه باشد،كسفينة و سفاين،و نيز استثناء كرد از آن جمله هر پيهى و گوشتى فربه كه بر استخوان باشد چون گوشت پهلو و دنبه،و اين قول سدّى است و ابن جريج[121-پ].و در محلّ«حوايا»از اعراب خلاف كردند.بيشتر اهل علم گفتند:محلّ او رفع است عطفا على الظّهور،يعنى (10)ما حملت الحوايا من الشّحم،و بعضى دگر گفتند:محلّ او نصب است عطفا على «ما»فى قوله: إِلاّٰ مٰا حَمَلَتْ ؛اما قوله:او ما اختلط بعظم،عطف است على«ما» فى قوله:ما حملت،و بعضى دگر گفتند:«حوايا»[و] (11):«ما اختلط بعظم»
1) .اساس:است،با توجّه به مج،وز تصحيح شد؛لت:استر.
2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
3) .مج،وز،لت:باشند.
4) .مج،وز،مل:بر.
5) .مج،وز،مل+شعر.
6) .مل:الّا ما حملت ظهورهما.
7) .مج،وز،لت:گوشتى.
8) .اساس:حاوايا،با توجه به مج،تصحيح شد.
9) .اساس:كقاصع،با توجّه به مل،لت،تصحيح شد.مج،وز:ليعاصمعا.
10) .مج،وز،لت+او.
11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،افزوده شد.
عطف است على (1)قوله: شُحُومَهُمٰا و جمله حرام است و«او»به معنى واو است و آنچه مستثناست جز يك چيز نيست: إِلاّٰ مٰا حَمَلَتْ ظُهُورُهُمٰا ،و تقدير آن است كه (و على الذين هادوا حرمنا كل ذى ظفر و من البقر و الغنم حرمنا عليهم شحومهما او الحوايا او ما اختلط بعظم الا ما حملت ظهورهما)،و در اين وجه عدول است از (2)چند وجه، (3)وجه،اوّل اولى تر است. ذٰلِكَ جَزَيْنٰاهُمْ بِبَغْيِهِمْ ؛اين جزاى ايشان است كه ما داديم به بغى و ظلمشان،و اين چيزها كه خداى تعالى گفت بر جهودان حرام كرده در شرع موسى بود،امّا شرع رسول ما-عليه السّلام-،آن را منسوخ كرد و ترسايان دعوى كردند كه شرع عيسى-عليه السّلام-آن را منسوخ كرد و بر اين (4)قطع نيست ما را براى آن كه طريقى عملى (5)نيست فرا (6)آن ما را.قوله: ذٰلِكَ جَزَيْنٰاهُمْ بِبَغْيِهِمْ ،اگر گويند:شرايع تابع مصلحت باشد،و اين (7)جمله تكاليف (8)است و غرض به (9)تكليف تعرّض (10)ثواب است،و چگونه روا باشد،كه تكليف عقاب بود (11)؟جواب گوييم:خداى تعالى اين را جزا و عقاب براى آن خواند كه آن گناهان كه ايشان كردند از تحريف و تصحيف و تحليل محرّمات اقتضاى آن كرد در باب مصلحت كه چيزها (12)كه حلال بود ايشان را اگر آن معاصى نكرده بودندى همچنان حلال بودى،چون ارتكاب آن معاصى كردند بر ايشان حرام كرد.
پس چون تغيير (13)مصلحت عند فعل ايشان بود و تحريم عقيب (14)آن حاصل آمد (15)،آن را بر توسّع عقاب و جزا خواند. وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ ،و ما راست گوييم (16)در
1) .وز+فى.
2) .مج،وز،آج،لب،لت+ظاهر.
3) .مج،وز،لت+و.
4) .مل:من.
5) .مج،وز،لت:علمى.
6) .مج،وز،آج،لب،لت:ندارد.
7) .مج،وز:از؛مل:آن.
8) .مج،وز،آج،لب،لت:تكليف.
9) .آج:از.
10) .مج،وز،مل،لت:تعريض.
11) .آج،لب:باشد.
12) .مج،وز:چيزهايى.
13) .مج،وز:بغير.
14) .آج،لب:عقب.
15) .مج:آيد.
16) .مج،وز:گيريم،مل:راست گويانيم.
آن خبر كه داديم از تحريم اين چيزها بر جهودان بر سبيل عقوبت،اوايل ايشان را و اواخر ايشان را بر سبيل مصلحت تا به وقت نسخ شرع موسى-عليه السّلام.
قوله تعالى (1): فَإِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ رَبُّكُمْ ذُو رَحْمَةٍ وٰاسِعَةٍ ؛اگر تو را تكذيب كنند.
و دروغزن دارند در آن خبر كه دادى كه خداى اين چيزها به حرام كرد،و تكذيب ايشان آن (2)بود كه گفتند كه:اين چيزهايى است كه يعقوب بر خويشتن حرام كرد، خداى بر او حرام نكرده بود.ما موافقت (3)يعقوب را،آن چيزها بر خويشتن حرام كرديم نه چنان است كه تو گفتى خداى حرام كرده است.قولى دگر آن است كه:
كنايت راجع است با جملۀ مشركان در انواع تكذيب كه كردند رسول را-عليه السّلام.
گفت تو به جواب آن تكذيب بگوى كه:خداى شما خداوند رحمت فراخ است.
اگر گويند:چگونه رحمت واسعه را به جواب تكذيب رسول كرد؟گوييم (4)از اين دو جواب است:يكى آن كه حق تعالى به رحمت خود با تكذيب ايشان ايشان را مهلت داد و عقوبت عاجل (5)نكرد.جواب ديگر آن كه:ذكر رحمت براى آن كرد تا ترغيب كند ايشان را به (6)ايمان و تزهيد (7)كند در كفر.چون ايشان بشنودند كه خداى تعالى واسع الرّحمه است،طمع رحمت او ايشان را داعى باشد با ايمان و طاعت و صارف (8)باشد از كفر و تكذيب.آنگه با ترغيب ترهيب (9)كرد و با وعد وعيد مقرون كرد بقوله: وَ لاٰ يُرَدُّ بَأْسُهُ عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ ،گفت:عقاب (10)او رد نكند (11)[122-ر]از كافران و گناهكاران تا چنان كه ايشان را به طريق ترغيب نزديك يكديگر (12)به طريق ترهيب نزديك بكند (13)تا از دو وجه ايشان را لطف باشد.
سَيَقُولُ اَلَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مٰا أَشْرَكْنٰا وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ شَيْءٍ كَذٰلِكَ كَذَّبَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتّٰى ذٰاقُوا بَأْسَنٰا قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنٰا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ تَخْرُصُونَ (148) قُلْ فَلِلّٰهِ اَلْحُجَّةُ اَلْبٰالِغَةُ فَلَوْ شٰاءَ لَهَدٰاكُمْ أَجْمَعِينَ (149) قُلْ هَلُمَّ شُهَدٰاءَكُمُ اَلَّذِينَ يَشْهَدُونَ أَنَّ اَللّٰهَ حَرَّمَ هٰذٰا فَإِنْ شَهِدُوا فَلاٰ تَشْهَدْ مَعَهُمْ وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ (150) قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلاّٰ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوٰالِدَيْنِ إِحْسٰاناً وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَكُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيّٰاهُمْ وَ لاٰ تَقْرَبُوا اَلْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ لاٰ تَقْتُلُوا اَلنَّفْسَ اَلَّتِي حَرَّمَ اَللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ذٰلِكُمْ وَصّٰاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (151) وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ اَلْيَتِيمِ إِلاّٰ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتّٰى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا اَلْكَيْلَ وَ اَلْمِيزٰانَ بِالْقِسْطِ لاٰ نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كٰانَ ذٰا قُرْبىٰ وَ بِعَهْدِ اَللّٰهِ أَوْفُوا ذٰلِكُمْ وَصّٰاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (152) وَ أَنَّ هٰذٰا صِرٰاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا اَلسُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذٰلِكُمْ وَصّٰاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (153) ثُمَّ آتَيْنٰا مُوسَى اَلْكِتٰابَ تَمٰاماً عَلَى اَلَّذِي أَحْسَنَ وَ تَفْصِيلاً لِكُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لَعَلَّهُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ (154) وَ هٰذٰا كِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ مُبٰارَكٌ فَاتَّبِعُوهُ وَ اِتَّقُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (155) أَنْ تَقُولُوا إِنَّمٰا أُنْزِلَ اَلْكِتٰابُ عَلىٰ طٰائِفَتَيْنِ مِنْ قَبْلِنٰا وَ إِنْ كُنّٰا عَنْ دِرٰاسَتِهِمْ لَغٰافِلِينَ (156) أَوْ تَقُولُوا لَوْ أَنّٰا أُنْزِلَ عَلَيْنَا اَلْكِتٰابُ لَكُنّٰا أَهْدىٰ مِنْهُمْ فَقَدْ جٰاءَكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَّبَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ صَدَفَ عَنْهٰا سَنَجْزِي اَلَّذِينَ يَصْدِفُونَ عَنْ آيٰاتِنٰا سُوءَ اَلْعَذٰابِ بِمٰا كٰانُوا يَصْدِفُونَ (157)
؛گويند (3)آنان كه انباز گرفتند (4)اگر خواستى خدا را انباز نگرفتمانى (5)و نه پدران ما و نه (6)حرام كرديمى (7)از شىء (8)،همچنين دروغ داشتند (9)آنان كه از پيش (10)ايشان بودند تا بچشيدند (11)عذاب ما،بگو هست نزديك (12)شما از دانش (13)پس برون آورى (14)از براى ما؟ پيروى نمى كنيد مگر گمان را و نمى گويى (15)الّا (16)دروغ.
؛بگو خداى راست حجّت رسيده (17)اگر خواستى هدايت دادى شما را جمله (18).
؛بگو بياريد (19)گواهان شما را آنان كه گواهى مى دهند كه خدا به حرام كرد اين، (20)اگر گواهى دهند تو گواهى مده با ايشان و پى روى مكن هواى (21)آنان كه دروغ داشتند
1) .آج،لب:لقوله.
2) .مج،وز:عزّ و اعلا؛مل+تقدس.
3) .آج،لب:زود بود كه گويند.
4) .آج،لب:شرك آوردند.
5) .مج،وز،لت:ما مشرك نشدمانى؛آج،لب:شركت نياورديمى ما.
6) .مج،وز،لت+نيز.
7) .مج،وز،لت:حرام كردمانى؛آج،لب:حرام گردانيديمى.
8) .مج،وز،آف،لت:چيزى؛آج،لب:هيچ چيز.
9) .آج،لب:تكذيب نمودند.
10) .آج،لب:پيش از اين.
11) .مج،وز:بچشند.
12) .مج،وز،لت:به نزديك؛آج،لب:نزد.
13) .آج،لب+حجتى.
14) .مج،وز:كه بيرون آريد؛آج،لب تا بيان كنيد؛لت:بيرون آرى.
15) .مج،وز،آف:نمى گوييد.
16) .مج،وز:مگر
17) .آج،لب:تمام.
18) .مج،وز:همه را.
19) .آج،لب:حاضر كنيد.
20) .آج،لب،آف+پس.
21) .مج،وز،لت:هواهاى؛آج،لب:رايهاى باطل.
آيات (1)ما را و آنان كه نگرويدند به آخرت (2)و ايشان به خداشان انباز گيرند (3).
؛بگو بيايى (4)تا بخوانيم (5)آنچه حرام كرد خدايتان بر شما،آن كه شرك نيارى (6)چيزى و با مادر و پدر نيكويى كنى (7)و مكشى (8)فرزندانتان را از (9)درويشى،ما روزى دهيم شما را و ايشان را و گرد مگردى (10)زشتيها را آنچه آشكار است از آن و آنچه پنهان (11)و مكشيد تن آن كه حرام كرد خدا مگر براستى،اين است كه وصيّت كردتان بدان تا مگر شما اندرز يابيد (12).
؛و نزديكى مكنيد (13)به خواسته هاى (14)يتيمان (15)مگر بدانچه آن نيكوتر است تا برسند به بلاغت (16)و تمام بدهيد پيمانه (17)و ترازو به داد (18)ننهيم (19)بر تنى (20)مگر آنچه طاقت آن باشد و چون گوييد داد كنيد (21)و اگرچه باشند خويش و به پيمان
1) .مج:آيتها.
2) .مج،وز،لت:به سراى بازپسين؛آج،لب:به آن جهان.
3) .آج،لب:برابر مى كنيد.
4) .مج،وز،آج،لب،آف:بياييد.
5) .آج،لب:بخوانم آن را.
6) .مج،وز،آف،لت:نياريد به او.
7) .مج،وز،آف:كنيد.
8) .مج،وز،آج،لب:مكشيد؛آن:نكشى.
9) .آج،لب+خوف.
10) .مج،وز:مگرديد.
11) .مج،وز،لت:پوشيد.
12) .مج،وز:بدانيد.آج،لب:دريابيد.
13) .مج،وز:گرد مگرديد،آج،لب:نزديك مشويد.
14) .مج،وز:مال بى پدر؛آج،لب مال طفل بى پدر.
15) .مج،وز:مال بى پدر؛آج،لب مال طفل بى پدر.
16) .مج،وز،لت:قوتش و بلوغش؛آج،لب:به حالت قوت خود.
17) .مج،وز،لت:پيمودنى.
18) .مج،وز،لت:به راستى.
19) .مج،وز،لت:تكليف نكنيم؛آج،لب:تكليف نفرماييم.
20) .مج،وز:هيچ نفسى.
21) .مج،وز،لت:داد دهيد؛آج،لب:قانون عدالت باشيد.
خداى وفا كنيد اين است كه وصيّت كرد (1)به آنتان مگر شما ياد كنيد (2).
[122-پ].
اين راهى راست (3)پس روى كنيد (4)آن را و مكنيد متابعت (5)راهها كه پراگنده[كند] (6)شما را از راه او،آن است كه وصيّت كرد (7)شما را بدان تا مگر شما بترسيد.
پس بداديم موسى را تورات (8)تمام بر آنكه نيكو كند و جدا كرد (9)همه (10)چيزى را و راه راست و رحمت (11)تا مگر ايشان به ديدار خداوند (12)شان بگروند.
و اين كتاب (13)كه فرستاديم آن را به بركت (14)متابعت كنيد (15)او را و بترسيد تا مگر شما را ببخشايند (16).
اگر گوييد (17)بفرستادند (18)اين كتاب (19)بر دو گروه از پيش ما و كه بوديم
1) .مج،وز:اندرز مى كند شما را.
2) .مج،وز،لت:انديشه كنيد.
3) .مج،وز،لت:راه من است،آج،لب:راه دين من است.
4) .مج،وز،آج،لب:پيروى كنيد.
5) .مج،وز:پيروى.
6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،افزوده شد.
7) .مج،وز،لت:اندرز مى كند.
8) .مج،وز،لت:كتاب.
9) .آج،لب:تميز كرد.
10) .مج،وز،لت:هر.
11) .مج،وز،آج،لب،لت:بخشايش.
12) .آج لب:به رسيدن جزاى پروردگار.
13) .اساس:قرآن،آج،لب:نامه اى،با توجّه به مج،و وز تصحيح شد.
14) .مج،وز،لت:مبارك،آج،لب:بسيار منافع.
15) .مج،وز،لت:پس روى كنيد.
16) .مج،وز،آج،لب:لت:رحمت كنند.
17) .مج،وز،آج،لب:آن كه گويند.
18) .مج،وز،آج،لب:فروفرستاده شد.
19) .اساس:قرآن،آج،لب:نامه اى،با توجّه به مج،و وز تصحيح شد.
از خواندن (1)ايشان غافلان (2).
؛ يا گوييد (3)كه اگر ما فروفرستادندى (4)بر ما اين كتاب بودمانى (5)راه يافته تر از ايشان كه آمد به شما حجّتى از خداى شما و راهى راست (6)و رحمت و بخشايش،كيست ستمكارتر ازآن كه به دروغ داشت (7)به آيتهاى خدا و بازشود (8)از آن،پاداش (9)دهيم آن كس ها كه بازگردند (10)از حجّتها (11)و بدى عذاب بدانچه بودند بازگشتند (12).
قوله تعالى: سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا ،حق تعالى در اين آيت بر سبيل معجز رسول را-عليه السّلام-خبر داد كه مشركان خواهند آمدن (13)تا با تو محاجّه و مناظره كنند ايشان بيامده (14)و خبر موافق مخبر آمد و بر اين وجه معجز بود (15)،گفت:خواهند گفتن آنان كه مشرك شدند و با من انباز گفتند (16)كه اگر خداى خواستى ما شرك نياورديمى (17)و با خداى انباز نگرفتمانى (18)نه ما و نه پدران ما و هيچ (19)حرام نكردمانى (20)،
1) .مج،وز،لت:درس كردن.
2) .مج،وز،آج،لب،لت:بى خبران.
3) .اساس و همۀ نسخه بدلها:گويند،با توجّه به معنى آيه تصحيح شد.
4) .مج،وز،لت:فرستاده بودندى.
5) .آف:بود يمانى؛آج،لب:بوديمى.
6) .مج،وز،لت:لطفى و بيانى.
7) .مج،وز،لت:دارد؛آج،لب:نسبت كرد.
8) .مج،وز،لت:برگردد؛آج،لب:اعراض كرد.
9) .مج،وز،لت آن:پاداشت؛آج،لب:جزا دهيم.
10) .مج،وز:برگردند؛آج،لب:روى گردانيد.
11) .مج،وز،لت،آج،لب:آيتها.
12) .مج،وز:برگشته باشند؛آج،لب:اعراض مى كردند.
13) .آج،لب:خواهند آمد.
14) .اساس،مج،وز:نيامده،با توجّه به مل و معنى عبارت تصحيح شد.
15) .مج،وز،مل،لت:باشد.
16) .مل:گرفتن.
17) .مج،وز،مل،لت:نياوردمانى.
18) .آج،لب:نگرفتمى.
19) .مج،وز،لت+چيز.
20) .آج،لب:نكردى.
تا آنجا حكايت است از ايشان آنگه اين كلام مبتداست: كَذٰلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ ، گفتند:همچنين تكذيب كردند و به دروغ داشتند پيغامبران را پيش از اين[123-ر] آنان كه پيش اينان بودند و«كذب»به تخفيف خواندند همچنين دروغ گفتند بر خداى آنان كه پيش ايشان بودند،و بر قرائت عامّه كه«كذّب»خواندند دليل آن مى كند كه پيغامبر-عليه السّلام-بخلاف اين گفت كه ايشان گفتند تا ايشان او را تكذيب كردند.
حَتّٰى ذٰاقُوا بَأْسَنٰا ؛تا عذاب ما بچشيدند يعنى تا عذاب و هلاك ما به ايشان رسيد.
آنگه گفت يا محمّد بگو: هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ ؛به نزديك شما علمى هست؟تا براى ما برون (1)آرى كه ما ندانيم تا بدانيم،و اين بر سبيل تهكّم و سخريّت گفت با ايشان و انكار بر ايشان و آن كه بازنمايد كه ايشان را علمى نيست.آنگه گفت: إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ ؛شما متابعت نمى كنيد مگر گمان را و الّا دروغ نمى گويى (2)،و الخرص الكذب و الحزر ايضا و معناهما متقارب،براى آن كه نادره باشد كه آنچه حزّار (3)گويد (4)راست بازآيد چنان كه در او هيچ تفاوتى نباشد به اندك و بسيار،پس حزر (5)بيشتر دروغ باشد،و منه قوله: قُتِلَ الْخَرّٰاصُونَ ،اى الكذّابون حق تعالى (6)به اين آيت احتجاج كرد بر مشركان و مجبّران و بازنمود كه مجبّران هم آن مقاله مى گويند كه مشركان مى گويند (7)و مشركان نيز همان مقاله گفتند كه پيش ايشان گفتند،و اين آيت من ادلّ الدّليل است بر بطلان قول مجبّره (8)و اضافت ايشان ارادۀ كفر و قبيح (9)با خداى تعالى،براى آن كه باتّفاق آيت وارد است مورد مذمّت و ملامت و عيب و تقريع بر گويندگان اين مقالت بنگر تا چه مقالتى باشد جبر كه خداى تعالى ملامت به شرك و كفر رها كند و ايشان را به جبر ملامت كند تا مثل در حقّ ايشان
محقّق شود كه مع كفره قدريٌّ كه با آن كه كافراند قدرى اند (1)و چون اين مقالت (2)بر كافران و مشركان عيب و نقص باشد همانا بر مسلمانان هنر نباشد،دگر آن كه خداى تعالى بازنمود كه اين قول دروغ گفتند و تكذيب رسول كردند.اگر گويند اين آنگه باشد كه قرائت«كذب»بتخفيف گويند،گوييم:بازنموديم كه آن نيز خوانده اند و ديگر آن كه مكذّب (3)بر حقيقت كاذب باشد چه مكذّب (4)آن بود كه صادقى را گويد:
كذبت فيما قلت،و اين خبرى است كه مخبر بخلاف آن باشد و اين (5)حقيقت كذب است.جز كه مكذّب (6)خاص تر بود و كاذب عام تر بود هر مكذّب كاذب بود و لكن نه هر كاذب مكذّب باشد،و بر قرائت آن كس كه به تشديد خواند الزام كم از اين نيست براى آن كه مراد به تكذيب رسولان چيزى بايد كه لايق اين (7)حال باشد و چيزى ديگر اجنبى نشايد تا كلام متنافر و متناقض نشود و اگر از اين بگريزد به علّت تثقيل قرائت به: إِنْ هُمْ إِلاّٰ يَخْرُصُونَ (8)،چه كند و آن خرص دروغ (9)است آنجا به اتّفاق اگر گويند خداى تعالى اين براى آن بر ايشان عيب كرد كه بر سبيل استهزاء گفتند نه بر سبيل ايمان،گوييم:خلاف اين معلوم است از ايشان و مذهب ايشان كه ايشان آنچه از اين معانى گفتند از سر اعتقاد و تقرّب گفتند و گمان بردند و مانند اين: لِيُقَرِّبُونٰا إِلَى اللّٰهِ زُلْفىٰ (10)،و قوله: هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اللّٰهِ (11)، و قوله: هٰذٰا لِلّٰهِ بِزَعْمِهِمْ (12)،و دليل ديگر بر اين آن است كه:ايشان بر سبيل احتجاج و حجّت انگيختن گفتند و آن نه جاى استهزاء و سخريّت باشد،دگر آن كه:
مستهزئ و (13)ساخر را كاذب نگويند براى آن كه مخبرى نيست بر (14)[123-پ]
1) .وز:كافر قدرى اند؛آج،لب:كافران قدرى اند.
2) .مج:با.
3) .مج،وز،آج،لب:مكذوب.
4) .مج،وز،آج،لب:مكذوب.
5) .مج،وز،مل+بر.
6) .آج،لب:مكذوب.
7) .مل:آن؛آج،لب:ندارد.
8) .سورۀ زخرف(43)آيۀ 20،شعرانى:ان انتم الّا تخرصون.
9) .آن:دوروغ.
10) .سورۀ زمر(39)آيۀ 3.
11) .سورۀ يونس(10)آيۀ 18.
12) .سورۀ انعام(6)آيۀ 126.
13) .مج،وز:ندارد.
14) .مج،وز،آن:به.
حقيقت آن خبرى كه مخبر برخلاف آن باشد،و خداى تعالى ايشان را در اين مقالت كاذب خواند،دگر آن كه بر اين قاعده خداى را نرسد (1)كه بر ايشان انكار كند كه ايشان آنچه كردند به اراده و مشيّت خداى كردند و هركس كه او كارى كند موافق ارادۀ كسى مطيع او باشد و در او عاصى نبود،چه طاعت امتثال (2)امر و اراده باشد.اگر گويند:خداى اين مقالت براى آن بر ايشان عيب كرد كه از سر ظن گفتند نه از سر علم و روا باشد كه چيزى از سر ظن گويند،و صدق باشد، گوييم:اگر چنين بودى كه گفتى،خداى تعالى حكم نكردى به آن كه دروغ مى گويند و ايشان را دروغزن نخواندى (3)چون ايشان را كاذب خواند و مكذّب دليل آن مى كند كه خبرى دادند از خداى و صفات خداى كه مخبر به خلاف خبر بود تا خداى ايشان را كاذب خواند سواء اگر (4)ظن گفتند و اگر از خلاف ظن.
دگر آن كه آن كس كه گمان برد كه چيزى بر صفتى است از ظنّ خود و اعتقاد خود خبر دهد او را كاذب نگويند در خبر،و ظنّ او را خطا گويند،فكيف چون گمان برد و آن خبر چنان باشد كه ظنّ او بود على زعمهم.دگر آن كه اگر از سر علم گفتندى الّا عدل و توحيد نگفتندى (5)،براى آن كه علم از نظر در ادلّه حاصل آيد اين جا و آن كس كه او نظر كند در ادلّه به شرايط خود لابد نظر او توليد علم كند پس اگر از سر علم گفتندى جز ايمان و توحيد و علم نبودى و ملامت راه نيافتى بر هيچ دو گروه.
قُلْ فَلِلّٰهِ الْحُجَّةُ الْبٰالِغَةُ ،آنگه حق تعالى گفت:يا محمّد بگو اين كافران را كه بيامده اند (6)و با تو احتجاج مى كنند به امثال (7)اين خرافات و محالات تعلّل مى كنند در كفر خود به جبر و آنگه ايشان و پدرانشان كافر (8)براى آن اند كه خداى
از ايشان كفر خواست كه شما را در امتثال (1)اين مقالات و محلات حجّتى نيست بر خداى،بل خداى را بر شما حجّت است حجّتى بليغ رسيده به (2)آنجا كه قطع اعذار و شبهات كند و خداى را حجّت نباشد بر كافران تا چنين نگويند كه ما گفتيم،چه اگر آن مقالت گويند كه مجبّران (3)گفتند و مشركان گمان برند (4)كه فاعل و خالق و محدث و منشى هر كفر و ضلالت و فضاى و قبايح خداست تعالى علوا كبيرا (5)،و قدرت موجب (6)است و ارادت موجبۀ مراد است و قدرت مع الفعل خداى آفريند و بنده چون محلّ فعل است خداى را اگر خواهد به خراباتش برد اگر خواهد به صومعه و اگر خواهد بتخانه (7)و اگر خواهد به كعبه (8)، بنده را در اين هيچ اختيار و مشيّت نيست آنگه فردايش (9)به قيامت بر اين مناقشه كند و محاسبه و مؤاخذه حجّت بنده را باشد بر خداى،خداى را بر بنده هيچ حجّت نباشد (10).قوله: فَلَوْ شٰاءَ لَهَدٰاكُمْ أَجْمَعِينَ ؛اگر خواستى همه را هدى دادى (11).دو وجه را محتمل است:يكى آن كه بر جبر بر ايمان داشتى مشيّت قهر و اكراه چنان كه گفتيم چند جايگاه،يا اگر خواستى همه را هدايت كردى به ره بهشت و نعيم (12)،براى آن نكرد كه حكمت (13)از او مانع است در تكليف و اين نكرد براى آن (14)خبر داد كه: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ (15)،و اگر ما را به فعل (16)رها كنند عفو كفّار مجوّز داريم.
قُلْ هَلُمَّ شُهَدٰاءَكُمُ ،حق تعالى در اين آيت بازنمود كه طريق به صحّت
1) .مج،وز،آج،لب،لت:امثال.
2) .آن:تا.
3) .مج،وز:مخبران.
4) .مج،وز،مل،لت:بردند.
5) .سورۀ اسراء(17)آيۀ 4.
6) .مج،وز،مل،لت:موجبه.
7) .مج،وز،مل:بيت خانه؛لت:بت خوانه.
8) .مج،وز،لت+و.
9) .مج،وز،مل،لت:فرداش.
10) .مج،وز،مل،لت+و.
11) .آج،لب:هدايت كردى.
12) .مج،وز،مل،لت+و لكن.
13) .مج،وز،هدايت كردى.
14) .مج،وز،لت+كه.
15) .سورۀ نساء(4)آيۀ 48.
16) .مج،وز،مل،لت:با عقل.
مذاهب و مقالاتى كه اينان گفتند منسدّ (1)است هم از جهت عقل[124-ر]و هم از جهت سمع گفت بگوى اى محمّد:هلمّ؛بيارى (2)،و«هلمّ»از اسماء افعال است يعنى (3)اسمى است كه معنى او فعل باشد و هم لازم باشد و هم متعدّى،قال اللّه تعالى فى اللازم: وَ الْقٰائِلِينَ لِإِخْوٰانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنٰا (4)،يعنى به ما آيى (5)و در متعدّى گفت: هَلُمَّ شُهَدٰاءَكُمُ (6)بيارى گواهانتان (7)و در لغت اهل حجاز آن را تثنيه و جمع و تذكير و تأنيث يكى باشد يقول:هلمّ يا رجل و هلمّ يا رجلين (8)و هلمّ يا رجال و هلمّ يا هذه و هلمّ يا مرأتان و هلمّ يا نسوة،و بر لغت تميمى تثنيه و جمع و تذكير و تأنيث كنند آن را فقالوا:هلمّ و هلمّا و هلموا و هلمّي و هلممن و لغت[قرآن] (9)بر اوّل است؛بگو اى محمّد بيارى گواهاتان را (10)كه گواهى خواهند داد (11)كه خداى اين چيزهاى به حرام كرد،و سيبويه گفت:اين دو كلمه است من«ها»و«لمّ»و ها تنبيه راست،و لمّ امر من لمّه اذا جمعه،يعنى انتبهوا و اجمعوا شهداءكم،و قول اعشى بر لغت اهل حجاز است:
و كان دعا قومه دعوة***هلمّ الى امركم قد صرم
و با«لام»نيز به كار دارند و يقال:هلمّ لك و هلمّ لكما و هلمّ لكم:اگر گويند چگونه گفت:گواهان بيارى (12)اگر گواه بيارند و گواهى بدهند گواهى شان مقبول نباشد در اين چه فايده باشد؟گوييم از اين دو جواب است:يكى آن كه اين بر سبيل تهكّم،گفت يعنى هركس بر اين گواهى ندهد و اگر دهد نه چنان دهد كه در او حجّتى باشد،دوم آن كه اگر گواهى دارى كه مقبول الشّهادة باشد بيارى (13)
1) .مج،وز،لت:مفسد.
2) .آج،لب،آف:بياريد.
3) .مج،وز،مل،لت:اعنى.
4) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 18.
5) .مج،وز:اتى.
6) .سورۀ انعام(6)آيۀ 150.
7) .مج،وز،لت+را.
8) .مج،وز،لت:لرجلين.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
10) .اساس:گواهاتان،با توجّه به مج،تصحيح شد.
11) .مج،وز،مل،لت:خواهند دادند.
12) .مل،آف:بياريد.
13) .آج،لب،آف:بياريد.
و دانست كه نيارند (1)تا دعوى ايشان مجرّد بماند از (2)مقبول نبود،و قول اوّل ابو على گفت و دوم حسن بصرى،آنگه گفت:اگر كسى آيد تا بر اين معنى گواهى دهد به دروغ تو گواهى مده،اين تنبيه است بر آنكه هر گواهى كه دهند بر اين معنى همه دروغ باشد،و نيز گفت:متابعت مكن هواها و آراء آنان را كه آيات مرا (3)دروغ داشتند و اين خطاب با رسول است و مراد امّت،و روا باشد كه خطاب با رسول باشد و اگرچه داند كه او هرگز نكند،چنان كه گفت: لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ (4)، حق تعالى به اين آيت ما را نهى كرد ازآن كه اتّباع كنيم مذاهب گروهى را كه مذهب و اعتقاد هوا دارند،و مردم مذهب به هوا از چند وجه دارند:يكى از جهت تقليد آن كس كه تقليد او حق شناسد،و يكى ازآن كه شبهتى داخل شود بر او،[و] (5)او آن شبهه دليل گمان برد ازآن كه انعام (6)نظر نكرده باشد برآن ثبات كند،و يكى آن كه او را نشو و تربيت بر مذهبى افتاده باشد دشخوار آيد بر او مفارقت آن كردن كه (7)او الفت (8)گرفته باشد،و يكى آن كه هيچ گرد نظر (9)نگردد و مشقّت آن بر خود ننهد،از ميانه مذهبى گفته يا ناگفته (10)اختيار كند و آنان (11)را دين و طريقه گيرد.
وَ الَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ ،و نيز هواى آنان كه به قيامت ايمان ندارند. وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ ،و ايشان با خداى انباز گيرند من العدل و هو المثل،و منه العديل للنّظير (12)،يعنى آنان كه به خداى شرك آرند از بت پرستان و از جز ايشان (13)انباز گيرند و اگرچه (14)اين همه كافران اند،و الكفر ملّة واحدة؛و كفر يك
1) .مج،وز،مل،لت:ندارند.
2) .مج،وز،مل،لت+گواه.
3) .لت:به.
4) .سورۀ زمر(39)آيۀ 65.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به وز افزوده شد.
6) .آج،لب،آف،چاپ شعرانى:امعان.
7) .مج،وز،مل+با.
8) .مج،وز،لت:الف،آن:اولفت.
9) .آج،لب:الفت.
10) .لب:گفت.
11) .مج،وز،آج،لب،لت:آن.
12) .مج،وز،لت:لنظر.
13) .مل:آنان.
14) .مج،وز،مل،لت:اينان.
ملّت است.خداى تعالى اين تفصيل بداد تا مردم جهت كفر هر گروه بدانند از كجا كافر شدند. آنگه گفت:يا محمّد بگو اين كافران را بيايى (1)تا بر شما خوانم آنچه حرام كرد خداى (2)بر شما،چه حرام كرده است تا بدانى (3)كه آنچه شما گفتى (4)تحريم آن نه از خداست-جلّ جلاله-و«تعال»كلمتى باشد مستعمل در امر به مجىء،و اصل او از تعالي و علوّ است،آنگه استعمال آن بسيار شد در هر آمدنى و اگرچه از بالا به نشيبى (5)باشد.و«اتل»جواب امر است براى آن مجزوم است و«ما»موصوله است و محلّ او نصب است بوقوع الفعل عليه،و روا باشد كه عامل در او«حرّم» (6)باشد و«ما»استفهامى بود،و التّقدير[124-پ]اىّ شىء حرّم ربّكم،و قوله: أَلاّٰ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً (7)،محلّ آن و ما بعده از فعل مضارع محتمل است چند وجه را از اعراب:يكى رفع على تقدير مبتداء محذوف و التّقدير و هو ان لا تشركوا،و دوم آن كه محلّ او نصب است على تقدير اوصى ان لا تشركوا به شيئا،و اين فعلى باشد مقدّر كه فحواى كلام بر او دليل كند،اين قول زجّاج است و روا بود كه عامل در او«اتل»باشد،التّقدير تعالوا اتل عليكم نفى الشّرك.وجه سيوم (8)آن است كه:او را محلّى نباشد از اعراب و«ان»به معنى اى باشد و تقدير آن بود كه اى لا تشركوا به شيئا و در وجهى دگر گفته اند چهارم و آن آن است كه:عامل در او«حرّم»باشد و«لا»زيادت (9)بود و تقدير آن بود كه:
حرّم ربّكم عليكم الشّرك،چنان كه گفت: مٰا مَنَعَكَ أَلاّٰ تَسْجُدَ (10)و التّقدير ان تسجد، و موضع تشركوا محتمل است دو وجه را:يكى نصب به«ان»و دگر جزم به لاء نهى،و باقر-عليه السّلام-گفت:كمينه شرك عبادت به ريا باشد.قوله: وَ بِالْوٰالِدَيْنِ
إِحْسٰاناً ،عامل در او فعلى مقدّر باشد،و التّقدير امر احسانا بالوالدين،و فرمود كه:
با مادر و پدر نيكويى كنيد،و دليل بر تقدير اين فعلهاى محذوف كه مى گوييم دو چيز باشد:يكى حرّم براى آن كه«حرّم»را در او امر وصايت هست،اى وصىّ بتحريمه (1)و امر بتركه،دگر قوله: ذٰلِكُمْ وَصّٰاكُمْ بِهِ (2)،چون ذكر وصيّت خواست گفتن، اوّل حذف كرد تعويلا على الثّانى و اعتمادا عليه،و روا بود كه عامل در او اوصى باشد،و التقدير اوصى بالوالدين احسانا،حق تعالى گفت:بگوى اى محمد بيايى (3)تا من بخوانم بر شما آنچه حرام است كه خداى حرام كرده است يكى شرك است بر قول آن كس كه گفت[لا] (4)زايد است و بر ديگر قولها گفت:من محرّمات برخوانم آنگه واجب و حرام از روى فعل و ترك متداخل باشند كه واجب را تركش حرام بود و حرام را ترك واجب،يعنى فعل شرك حرام است و تركش واجب،و نيز از جملۀ آن كه ترك او در تحريم دارد،احسان با مادر و پدر است،و از جملۀ آنچه حرام است ناكردن (5)آن است كه:فرزندان را نكشى[به] (6)ترس و درويشى.و املاق و افلاس نفاد مال و زاد بود،و رجل مملق اى فقير،و الملق من هذا براى آن كه درويش متملّق باشد از روى طمع،آنگه ايشان را ايمن كرد از درويشى (7)، گفت:روزى شما و ايشان به امر من است و در قبضۀ قدرت من است. نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيّٰاهُمْ ؛ما روزى مى دهيم شما را و ايشان را-يعنى فرزندانشان را.
آنگه گفت: وَ لاٰ تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ ؛گرد فواحش مگردى (8).و فواحش جمع «فاحشه»باشد و آن قبيحى بود ظاهر القبح.بعضى گفتند:فاحشه كبيره باشد،و صغيره را فاحشه نخوانند و قبيح شامل باشد و صغيره و كبيره (9)را،و قوله:
مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ ،در معنى او دو قول گفتند:عبد اللّه و عبّاس و ضحّاك و سدّى گفتند عرب را اعتقاد چنان بود كه زنا كردن آشكارا نشايد،پنهان شايد.حق تعالى گفت:
از زنا اجتناب كنيد پنهان و آشكارا،و (1)باقر-عليه السّلام-گفت:ما ظهر زناست، و ما بطن دوستى مردان با زنان بر وجه مخادنت (2)و عاشق و معشوقى،و گفته اند:
عام است در جمله فواحش ظاهر و باطن و اين اولى تر است لعموم الفائدة.آنگه از جملۀ محرّمات گفت: وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ؛و مكشى (3)نفسى را كه خداى تعالى به حرام كرده است كشتن آن مگر به حق[125-ر]و حق آن باشد كه رسول-عليه السّلام-گفت:
لا يحلّ دم امرئ مسلم الّا لإحدى خصال اربع كفر بعد ايمان و زنا بعد احصان و رجل عمل عمل قوم لوط و رجل قتل نفسا بغير نفس، گفت خون مرد كه مسلمان (4)حلال نباشد الّا براى خصلتى از چهار خصلت مردى:مردى كه كافر شود پس (5)ايمان،و مردى كه زنا كند پس (6)احصان (7)و مردى كه عمل قوم لوط كند،و مردى كه نفسى را بكشد به قصد بى آنكه او كسى را كشته باشد. ذٰلِكُمْ وَصّٰاكُمْ بِهِ ،خطاب است با جملۀ مكلّفان،حق تعالى گفت:
اين آن است كه خداى تعالى شما را به آن وصيّت مى كند تا شما عاقل شويد، يعنى عقل بر كار گيريد و بدانى (8)آن را به استعمال عقل و كار بندى (9).
وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْيَتِيمِ ،و از جمله محرّمات تعرّض مال يتيم كردن است، يقال:قربت الشّىء اقربه قربا و قربانا و قربت من الشّىء اقرب قربا.گفت:گرد مال يتيم مگردى (10)الّا بر وجهى كه نيكوتر (11)باشد،و مراد به قرب مال يتيم احتراز است از تصرّف كردن در او،و يتيم را براى آن تخصيص كرد-و اگرچه مال جملۀ
آدميان در تحريم[به] (1)يك منزلت است-كه:يتيم بى پدر و بى ناصر باشد و به جاى رحمت باشد و ازآنجا كه او بى ناصر بود طمع به مال او بيشتر بود ناپاكان را،و قوله: إِلاّٰ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ ،در او سه قول گفتند:يكى آن كه نگاه بايد داشتن براى او تا او بزرگ شود و بالغ شود آنگه با او دهد.قول دوم مجاهد و ضحّاك و سدّى گفتند:مراد به احسن آن است كه مال ايشان ضايع نگذارد،بل در تجارت و زراعت و عمارت كار برد بر وجهى كه ازآنجا چيزى و نفعى برآيد تا در وجه خرج ايشان شود و سرمايه بر جاى باشد.سيّم (2)آن است كه ابن زيد گفت:مراد آن است كه كسوت و نفقۀ او بر وجه قصد و ميانه مى دهد دون اسراف و تقصير.
حَتّٰى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ ؛تا به اشدّ رسد،اين لفظ بعضى گفتند جمع است،و در واحدش چند قول گفتند:يكى«شدّ»مثل فلس و أفلس،يكى«شدّ»مثل ودّ و اودّ و يكى«شدّه»چون نعمه و انعم،و گفته اند:جمعى است كه واحد ندارد و مراد غايت برناى و قوّت و شدّت او باشد،و شدّ النّهار معظمه و ارتفاعه،قال عنتره: (3)
عهدي به شدّ النّهار كانّما***خضب اللّبان و رأسه بالعظم
العظم الوسمة،و اللّيل المظلم ايضا،و قال آخر: (4)
تطيف به شدّ النّهار ظعينة***طويلة انقاء اليدين سحوق
شعبى و يحيى بن يعمر گفتند (5):اشدّ وقت حلم و بلوغ و كمال عقل باشد كه حسنات و سيّئات بر او نويسند،كلبى گفت:از هژده سال تا سى سال،و سدّى گفت:سى سال،و قوله: حَتّٰى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ ،«حتّى»غايت نيست در آن كه مال يتيم را تا به آنگه تعرّض نشايد كردن (6)الّا على احسن الوجوه،بل مال (7)يتيم و جز يتيم را گرد آن نگشتن و آن را صيانت كردن از تصرّف نا (8)واجب واجب است در همه
حال،و اين وقت براى آن زد كه او در اين وقت از آن برود كه يتيم باشد،
لقوله -عليه السّلام-: لا يتم بعد حلم ،و نيز چون او را عقل و قوّت و تصرّف باشد رها نكند كه مال او به ناحق بردارند چون به اين حال (1)رسد (2)بنگرند اگر رشيد باشد مال او به او دهند و اگر نباشد امام يا قاضى حجر كند (3)بر او محجور مى باشد تا رشيد شدن آنگه گفت: أَوْفُوا الْكَيْلَ ؛و مكيال و ميزان راست كنيد،يعنى آنچه پيمايى (4)و آنچه سنجى (5)تمام بدهى،و اگرچه يكى بر مصدر گفت و يكى بر آلتى كه كيل مصدر است و ميزان آلت مراد مكيل و موزون است و ذكر آن دو لفظ مجاز است براى آن كه«ايفاء»در متاع باشد[125-پ]و ايفاء،تمام به دادن باشد و استيفاء تمام بستدن باشد و«وفاء»تمامى باشد و وافى تمام باشد. بِالْقِسْطِ، ، اى بالعدل؛بداد و استان (6)و راستى،و قوله: لاٰ نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا ؛هيچ نفس را تكليف نكنيم الّا آنچه طاقت او باشد،يعنى اگر او اجتهاد كند و احتياط به جاى آرد آنگه آنچه او از آن احتراز نتواند كردن،آن در تكليف او نيست،بر او بيشتر از اجتهاد نباشد. وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا ؛و چون سخنى گويى (7)به عدل و انصاف و راستى گويى و اگرچه بر بعضى خويشان شما باشد،و قول (8)براى آن تخصيص كرد دون فعل كه در ميان مردمان قول بيشتر رود و آن كه در قول حيف روا ندارد در فعل هم روا ندارد. وَ بِعَهْدِ اللّٰهِ أَوْفُوا ؛و به عهد خداى وفا كنيد.در اين دو قول گفتند:يكى آن كه مراد اوامر و نواهى خداست و وصايتى كه مكلّفان را كرد به اداى واجبات و اجتناب مقبّحات،و قول دوم آن است كه:مراد سوگند به خداست و عهد و نذر با خدا،و چون چنين كنند وفا واجب باشد ما دام تا در معصيت نباشد. ذٰلِكُمْ ،اشارت است به اين جمله كه در اين آيت است. وَصّٰاكُمْ بِهِ ؛
خداى شما را به اين اندرز مى كند تا همانا شما انديشه كنيد و غافل نباشى (1)از اين تا آنچه كردنى است كار بندى (2)و آنچه ناكردنى است اجتناب كنى (3).كوفيان خواندند الّا ابن كثير (4): تَذَكَّرُونَ ،بتخفيف«ذال»هركجا باشد،و باقى قرّاء بتشديد«ذال»يقال:ذكرت الشّىء ذكرا و ذكرا كالحفظ (5)و الشّرب (6)،و ذكر فعلى است متعدّى به يك مفعول چون عين مضاعف (7)كنى (8)متعدّى شود به دو مفعول،يقال ذكرت فلانا و ذكّرته كذا،قال الشّاعر: (9)
يذكّر نيك (10)حنين (11)العجول (12)***و نوح الحمامة تدعو (13)هديلا
و كذلك اذكرته كذا،يادداشت دادم (14)فلان چيز را،و تذكّر مطاوع«ذكّر» باشد و او متعدّى باشد به يك مفعول،و قال الشّاعر: (15)
تذكّرت ارضا بها اهلها***من أخوالها و من اعمامها
و قال آخر: (16)
تذكّرت ليلى لات حين ادّكارها (17)***و قد حنى الاضلاع ضلّ بتضلال
آن كه (18)به تخفيف خواند،گفت:اصل او تتذكّرون (19)بود،يك«تا»بيفگندند و آن«تا»ى تفعّل باشد دون حرف مضارعت كه او براى معنى (20)آمد فصار تذكّرون،
1) .مج،وز،مل،آج،لب،آف،آن:نباشيد.
2) .مج،وز،مل،آج،لب،آف:بنديد.
3) .مج،وز،مل،آج،لب،آف:كنيد.
4) .مج،وز،مل:أبو بكر.
5) .آج،لب:كالحفيظ.
6) .آج:و الشّريف.
7) .وز،مل:مضعف.
8) .مل:كنيد.
9) .مج،مل+شعر.
10) .لب،بم:تذكرتك.
11) .لب،بم،آف:حين.
12) .مج،لب،بم،آف:الفحول.
13) .مج،وز،آج،لب:يدعو.
14) .مج،وز،مل،لت:يادش دادم؛لب،بم:باداشت دادم؛آف:پاداش دادم.
15) .مج،مل+شعر.
16) .مج،مل+شعر.
17) .اساس،مج،وز،مل،لت:اذكارها.
18) .مج،وز،آج،لب،آف،لت:آنگه.
19) .اساس.يتذكّرون،با توجّه به مج تصحيح شد.
20) .مج،وز،لت:معنيى.
و آن كه (1)مشدّد خواند گفت:تتذكّرون بود«تاء»تفعّل«ذال»ادغام كردند به مناسبت فاء الفعل و آنگه در«زال»ادغام كردند چنان كه اند (2)جايگاه بيان كرديم و مثله:
اطيرنا و اثّاقلتم و ادَّكر و غير ذلك.
وَ أَنَّ هٰذٰا صِرٰاطِي مُسْتَقِيماً ،و كسائى و حمزه خواندند:و انّ هذا،بكسر همزه و باقى بفتح همزه،و جملۀ قرّاء«نون»انّ مشدّد (3)خواندند مگر ابن عامر كه او مخفّف خواند و جملۀ قرّاء«يا»ى صراطى ساكن خواندند مگر ابن عامر كه او مفتوح خواند صراطى.يعقوب همچنين خواند.و ابن عامر و ابن كثير سراطى به«سين»خواندند، ديگران (4)به«صاد»مگر حمزه كه او از ميان«صاد»و«زا»خواند.امّا آنان كه«انّ» بفتح خواندند قرائت ايشان محتمل است دو وجه را:يكى آن كه معطوف باشد بر«اتل»، و التقدير اتل ما حرّم ربّكم عليكم و انّ هذا صراطى مستقيما.و وجه دوم به تقدير «لام»كه:و لأنّ هذا صراطي مستقيما فاتّبعوه،و المعنى:اتّبعوه لاجل الاستقامة.
و آن كه مكسور كرد همزه را قرائت او نيز[126-ر]محتمل است دو قول را:يكى عطفا على قوله:اتل،و تلاوت را تفسير به قول كنند كأنّه قال:أقول لكم (5)ما حرّم ربّكم عليكم و اقول:انّ هذا صراطى مستقيما.و وجه دوم آن است كه كلامى (6)مستأنف باشد غير متعلّق بما قبله،و آن كه تخفيف«نون»كرد گفت:«نون»مخفّفه است از ثقيله،و معنى هم آن (7)باشد جز كه چون تخفيف كنند،عملش باطل شود هذا به او (8)در محلّ رفع باشد و در او ضمير شأن و قصّه باشد،و التّقدير:و انّه هذا،و هرجا كه «ان»تخفيف (9)باشد بر اين شريطه (10)باشد،نحو قوله: عَلِمَ أَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضىٰ (11)،
و التّقدير:انّه سيكون.و«هذا»مبتداست و«صراطى»خبر اوست و«مستقيما»نصب بر حال است و عامل در او يا«ها»يا«ذا»باشد؛كانّه قال:انبّه عليه مستقيما او اشير اليه مستقيما.حق تعالى گفت اين راه يعنى ره مسلمانى و شرع رسول و اين مكارم اخلاق و آداب شرع كه در اين آيات گفت راه من است و راست است، متابعت كنيد آن را و راههاى ديگر را متابعت مكنيد (1)كه شما را از ره (2)من پراگنده كند هر رهى كه جز ره مسلمانى است از جهودى و گبركى و ترسايى و راههاى خداوندان اهواء و بدع و ضلالات (3)چه اگر برآن راه باشى (4)بر راه من نبوده باشى (5)كه جمع نتوان كردن ميان حق و باطل. ذٰلِكُمْ وَصّٰاكُمْ بِهِ ؛اين آن است كه خداى تعالى شما را به اين وصيّت كرد (6)تا باشد كه شما متّقى شويد (7)،از معاصى او حذر كنيد (8)تا عقاب او به شما نرسد.
ثُمَّ آتَيْنٰا مُوسَى الْكِتٰابَ تَمٰاماً ،گفت:پس از آن بداديم موسى را كتاب.اگر گويند چگونه گفت موسى را پس از اين كتاب داديم-[و] (9)موسى را كتاب پيش از اين داد (10)گوييم از اين چند جواب است:يكى آن كه در كلام محذوفى مقدّر است و تقدير آن كه:(ثم قل اتينا موسى الكتاب)؛پس بگوى اى محمّد ايشان را كه خداى تعالى موسى را پيش از اين كتاب داد و اين«قل»بيفگند اين جا تعويلا على قوله: قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ (11).جواب دوم زجّاج گفت تقدير آن است كه:ثمّ اتل اتينا موسى الكتاب،بيايى (12)تا محرّمات برخوانم (13)و قصّه كنم بر شما كه خداى تعالى موسى را كتاب داد.سيوم (14)ابو مسلم گفت:عطف
1) .لت:مكنى.
2) .آج،لب:راه.
3) .مج،وز:ضلالان؛آن:ضلالت.
4) .مج،وز،آف:باشيد.
5) .مج،وز،آف:باشيد.
6) .مج،وز،مل،لت:مى كند.
7) .لت:شوى.
8) .لت:كنى.
9) .اساس:ندارد،از وز آورده شد.
10) .مل:موسى را پيش از اين داد.
11) .سورۀ انعام(6)آيۀ 151.
12) .مل،آج،لب،لت،آن:بياييد.
13) .مج،وز،مل،لت+و پس بر شما خوانم.
14) .بم،آن:سيم.
است برآن منّتها كه بر ابراهيم نهاد،من قوله: وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ -الى قوله (1): صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ ،و مغربى اين وجه را استحسان كرد.چهارم آن كه:«ثمّ» اين جا به معنى«واو»است و در او مجرّد عطف است،چنان كه شاعر گفت:
قل لمن ساد ثمّ ساد ابوه***ثمّ قد ساد قبل ذلك جدّه
و اين وجوه جمله (2)نيك است و محتمل و اگر در اين وجه گويند مراد تعداد نعمت است بر مكلّفان،جز آن كه ابتدا به رسول كرد آنگه به موسى تا«ثمّ» بر جاى خود باشد.و كذلك فى البيت كانّه بدأ فى التّعداد به ثمّ بابيه ثمّ بجدّه،و هذا تأويل مليح فى الآية من استخراجي،و مثاله قولهم:أ لم احسن اليك ثمّ خلّصتك ثمّ كسوتك ثمّ اعطيتك،و اگرچه آنچه از پس (3)گفت اوّل كرده (4)باشد.
قوله: تَمٰاماً عَلَى الَّذِي أَحْسَنَ ،در او پنج قول گفتند:يكى ربيع و فرّاء گفتند:تماما على احسانه،يعنى بر احسان موسى،يعنى كتاب داديم او را تا احسان او تمام شود كه به آن ثواب آخرت رسد (5).دوم مجاهد گفت:تماما على المحسنين،و لفظ اگرچه واحد است مراد جمع است[126-پ]و التّقدير على الّذين احسنوا،و هكذا هو فى حرف عبد اللّه بن مسعود،چنان كه يكى از ما گويد:
أوصي بمالى للّذي حجّ و غزا،اى للغازين و الحاجّين (6)،قال الشّاعر (7):
شبّوا (8)على المجد و شابوا[و اكتهل] (9).
و اراد و اكتهلوا،يعنى تا (10)تمام نعمت باشد بر محسنانى كه موسى -عليه السّلام-از ايشان بود.ابو عبيده گفت:معنى آن است كه على كلّ من احسن، و معنى اين قول آن باشد كه ما فضيلت موسى بن محسنان به اين كتاب تمام
كرديم يعنى اظهار فضل و تفضيل او به اين كتاب كرديم.و«محسنين»بر اين قول انبيايى باشند كه نه صاحب كتاب باشند (1)و مؤمنان باشند.و قولى دگر آن است كه:تماما للّذين احسنوا.و«على»به معنى«لام»باشد براى آن كه مناقض اند:و عرب چنان كه نظير حمل كند نقيض بر نقيض حمل كند، يقال:اتمّ عليه،بمعنى اتمّ له،قال الشّاعر (2):
رعته اشهرا و حلا عليها***فطار النّىّ فيها و استغارا
اى حلالها،حسن و قتاده گفتند:اتمام كرامته فى الجنّة على احسانه فى الدّنيا، تا به آن احسان كه در دنيا كرد كرامت او در بهشت تمام كند.ابو مسلم گفت تماما على الّذي احسن،يعنى ابراهيم حين دعا اللّه لولده فقال: وَ اجْعَلْ لِي لِسٰانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ (3)،حق تعالى منّت نهاد بر ابراهيم به نعمتى كه با موسى كرد براى آن كه به دعاى او بود و صلاح در اجابت آن بود و نصب او بر حال است،و اهل معانى گفتند:على آنجا براى آن آورد تا بدانند كه اين نه تمامى است بعد النّقصان انّما هو تمام على وجه الضّعف و الزّيادة،كه زاد و ضاعف با«على»استعمال كنند و در شاذ خواندند:على الّذي (4)احسن (5)به رفع على تقدير هو احسن.و تفصيلا لكلّ شىء،و تفصيل و تبيين هر چيزى را كه موسى-عليه السّلام-و قومش را در شرع ايشان به آن محتاج بودند. وَ هُدىً وَ رَحْمَةً ،اى بيانا و لطفا و حجّة،و نصب«تماما»و اين اسماء ديگر شايد كه بر مفعول له باشد. لَعَلَّهُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ ؛تا باشد كه ايشان را به جزاى خدا ايمان آرند و جزا[را] (6)لقا خواند براى تعظيم او را و تفخيم شأن او را براى آن كه جزا در سرايى باشد كه تولّاى آن كار و آن جاى به او باشد-جلّ جلاله.
وَ هٰذٰا كِتٰابٌ :اشاره به«هذا»به قرآن است،گفت:اين كتابى است كه ما
فروفرستاديم مبارك،و اصل بركت ثبوت الخير و نموّه باشد من بروك البعير و براكاء القتال موضع الثّبات،منه قال: (1)
و هل ينجي من الغمرات الّا***براكاء القتال او الفرار
و قولنا تبارك اللّه (2):اى يثبت بصفة الالهيّة لم يزل و لا يزال.فاتّبعوه؛ متابعت كنيد آن را و بترسى (3)از خدا و از معاصى او اجتناب كنيد (4)تا باشد كه مستحقّ رحمت او شوى (5)،و اند (6)جاى بيان كرديم كه«لعلّ»را معنى ترجّى باشد و اين اميد راجع باشد با مكلّف نه با خداى تعالى،و گفتند:لعلّ به معنى«كى»باشد و گفته (7)«لعلّ»و«عسى»از خداى واجب باشد،و اصل قول اوّل است كه كلمه با آن بر ظاهر خود باشد و مكلّف بين الخوف و الرّجاء بود چنان كه تكليف اقتضا مى كند. قوله: تَقُولُوا ،عامل در انزلناه باشد و تقدير آن كه:انزلنا الكتاب لئلاّ تقولوا،ما اين كتاب را براى آن فرستاديم تا شما نگويى كه كتاب يعنى تورات و انجيل بر دو طايفه يعنى جهودان و ترسايان پيش ما [127-ر]فروفرستادند.
و او را مثله بسيار است من قوله: يُبَيِّنُ اللّٰهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا (8)و المعنى:لئلاّ تضلّوا،و قوله: وَ أَلْقىٰ فِي الْأَرْضِ رَوٰاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ (9)،اى لئلاّ تميد بكم،و قوله: أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيٰامَةِ إِنّٰا كُنّٰا عَنْ هٰذٰا غٰافِلِينَ ،و زجّاج در اين جمله مواضع گفت،تقدير آن است كه:كراهية ان تضلّوا و ان تقولوا،و ان تميد،حق تعالى به اين آيت حجّت بر كافران عرب گرفت و گفت:من اين كتاب قرآن براى آن فرستادم تا عرب نگويند اهل كتاب را كتاب دادند و ما را ندادند.اگر به ما خير خواستندى ما را نيز كتاب دادندى،چه همان تكليف كه ايشان را هست ما را هست.
وَ إِنْ كُنّٰا عَنْ دِرٰاسَتِهِمْ لَغٰافِلِينَ ؛و[اگرچه ] (1)ما از درس ايشان كتابهاى خود را غافل بوده ايم.
و گفتند:«ان»به معنى«ما»ى نافيه است؛و ما غافل نبوديم (2)از درس ايشان،و اولى تر آن باشد كه«ان»مخفّفه باشد از ثقيله براى«لام»كى كه (3)در خبرش آمد.
أَوْ تَقُولُوا لَوْ أَنّٰا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْكِتٰابُ لَكُنّٰا أَهْدىٰ مِنْهُمْ ؛و تا شما نگويى (4)اگر كتابى بر ما انزله كرده بودندى ما از ايشان مهتدى تر بوديمى (5)و مشرع تر (6)به استدلال به آن و استخراج ادلّه ازآنجا و تمسّك كردن به آن،و از حقّ او (7)آن است كه از پى او فعل آيد و اگر جايى بود كه از پى او اسم باشد (8)،تأويل فعل بود چنان كه اين جا (9)هست و التّقدير:لو انزل علينا الكتاب،براى آن كه«لو»حرف شرط باشد و ذوات موجودۀ باقيه شرط نتواند بودن،و مثله قولهم:لو ذات سوار لطمتنى،اى لو لطمتني ذات سوار لطمتني،اوّل بيفگند اعتمادا على الثّانى و مثله قوله الشّاعر:
لو غيركم علق (10)الزّبير بحبله***ادّى الجوار الى بنى العوّام
خداى تعالى گفت:قد جاءكم بيّنة من ربّكم،آمد از خداى به شما بيّنتى (11)و حجّتى و دلالتى و بيانى و لطفى،و ادلّۀ مؤدّى با حق و مراد به«هدى» اين جا بيان و لطف (12)باشد،آنگه گفت:كيست ظالم تر از آن كس -يعنى ظالم تر بر خود از آن كس -كه به دروغ دارد آيات خداى را و از آن عدول كند و اعراض
1) .اساس،بم،آف،لت،آن:ندارد،از مج،افزوده شد.
2) .مج،وز،مل،لت:نبوده ايم.
3) .مج،آج،لب،لت:براى لام كه.
4) .مج:و يا شما بگوييد؛وز،آف:و تا شما نگوييد،آج،لب:تا نگوييد شما.
5) .مج،وز،مل،لت:بودمانى.
6) .مج،لت:مسرع تر،وز:مسوعتر؛مل:مسوعدتر؛آج،لب،آن:مشروع تر.
7) .اساس و همۀ نسخه بدلها چنين است؛چاپ شعرانى(97/5):لو،كه ظاهرا بر نسخه ها مرجّح است.
8) .مج،وز،مل،آج،لب،لت+بر.
9) .آج،لب،بم،آف،لت،آن:آنجا.
10) .اساس،بم،آف،آن:على،با توجّه به مج،و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
11) .آج،لب:آيتى.
12) .آج،لب،آن:بيان لطف.
نمايد و در آن انديشه نكند و به آن استدلال نكند!اگر گويند:چگونه گفت كس از اين چنين مردم (1)ظالم تر نباشد و ما دانيم كه اگر قتل نفس و غصب مال به آن ضم كنند ظالم تر باشد،جواب آن است كه گوييم (2):اين بر طريق مبالغه است،يعنى از هر ظلمى كه در جهان هست كفر بتر (3)باشد و كافر ظالم تر باشد،چنان كه گفت: إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ (4)،آنگه گفت: سَنَجْزِي (5)،پاداشت (6)دهيم آنان را كه از آيات ما اعراض كنند به بتر عذابى به آن عدول و اعراض كه كرده باشند.اگر گويند:
چون بر قاعدۀ شما آن است كه اين كه كرد با اين گروه براى قطع عذر كرد تا ايشان را حجّت نباشد بر خداى،پس آنان كه پيش اينان بودند كه كتاب به ايشان نرسيد و ايشان رسول را در نيافتند،عذر ايشان مقطوع نباشد و ايشان را بر خداى حجّت بود،گوييم:خلاف اين است براى آن كه ايشان را ادلّه باشد و الطاف در معلوم خدا كه با ايشان (7)كرده بود كه قائم باشد مقام اين را از ادلّۀ عقل و كتب پيغامبران (8)پيشين و شرع ايشان،و اينان را نيز اگر خداى تعالى صلاح در آن شناختى كه بر شرع پيغامبران (9)مقدّم رها كند مستغنى بودندى در باب لطف از اين كتاب و لكن چون خداى تعالى دانست كه مصلحت اين مكلّفان مختلف شد به اختلاف اوقات و اشخاص،اينان را كتابى دگر داد و بيانى نو كرد[127-پ] و اگر در حقّ ايشان دانستى كه اين يا مثل اين مصلحت است،هم نفرمودى.
چون نكرد دانستيم كه مصلحت ايشان نبود.
هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ تَأْتِيَهُمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آيٰاتِ رَبِّكَ يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آيٰاتِ رَبِّكَ لاٰ يَنْفَعُ نَفْساً إِيمٰانُهٰا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمٰانِهٰا خَيْراً قُلِ اِنْتَظِرُوا إِنّٰا مُنْتَظِرُونَ (158) إِنَّ اَلَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كٰانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ إِنَّمٰا أَمْرُهُمْ إِلَى اَللّٰهِ ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَفْعَلُونَ (159) مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلاٰ يُجْزىٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ (160) قُلْ إِنَّنِي هَدٰانِي رَبِّي إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ دِيناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْرٰاهِيمَ حَنِيفاً وَ مٰا كٰانَ مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ (161) قُلْ إِنَّ صَلاٰتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيٰايَ وَ مَمٰاتِي لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ (162) لاٰ شَرِيكَ لَهُ وَ بِذٰلِكَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُسْلِمِينَ (163) قُلْ أَ غَيْرَ اَللّٰهِ أَبْغِي رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ وَ لاٰ تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلاّٰ عَلَيْهٰا وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ ثُمَّ إِلىٰ رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (164) وَ هُوَ اَلَّذِي جَعَلَكُمْ خَلاٰئِفَ اَلْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ لِيَبْلُوَكُمْ فِي مٰا آتٰاكُمْ إِنَّ رَبَّكَ سَرِيعُ اَلْعِقٰابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (165)
هيچ نگرند (1)مگر بيايد شان فرشتگان يا بيايد فرمان خداى يا بيايد بعضى (2)از حجّتهاى خداى تو؟آن روز كه بيايد برخى از حجّتهاى خداى تو نه منفعت كند (3)هيچ تنى ايمان (4)كه نگشته باشد مؤمن از آن پيش (5)يا كسب كرده باشد در ايمان او نيكى؟بگو كه چشم داريد (6)كه ما چشم همى داريم (7).
و آن كسان كه جدا شدند از دين خويش و بودند گروهى گروه (8)نيستى (9)از ايشان اندر چيزى كه كار ايشان با خداست.پس آگاه كند ايشان را بدانچه بودند مى كردند.
هركه بيايد به نيكى (10)باشد او را ده چندان (11)و هركه بيايد به بدى (12)نيابد پاداشت (13)مگر همچند آن (14)و بر ايشان نه ستم كنند (15).
بگوى كه مرا راه نمود[خداى من] (16)سوى راه راست دينى استوار و ملّت (17)ابراهيم پاكيزه،و نبود از كافران.
1) .آج،لب،لت:چشم مى دارند.
2) .لت:بهرى.
3) .مج،وز،لت:سود ندارد،آج،لب:سود نكند.
4) .مج،وز،لت:هيچ كس را ايمانش كه ايمان نياورده باشد از پيش.
5) .لت:چشم دارى.
6) .لت:چشم دارى.
7) .مج،وز،لت:كه ما نيز چشم مى داريم،آج،لب:كه ما نيز چشم داريده ايم.
8) .مج،وز،لت:گروه گروه.
9) .مج،وز،لت+تو.
10) .مج،وز،لت:آرد نيكى.
11) .مج،وز،آج،لب،لت:ده مانند آن.
12) .مج،وز،لت:آرد بدى.
13) .وز،لت:پاداشت نكند،مج:پاداش نكند.
14) .مج،وز،لت:جز مانند آن.
15) .مج،وز،لت:بيداد نكنند.
16) .اساس،آف،آن:ندارد،از مج افزوده شد.
17) .آج،لب:كيش.
بگو كه نماز من و عبادت (1)من و زندگانى من و مردن من خداى راست خداوند جهانيان.
نيست انباز او را و بدين (2)فرمودند مرا و منم اوّل مسلمانان.
بگو جز از خداى خواهم (3)خدايى؟و اوست خداوند هر چيزى و نكند كار هر تنى مگر (4)كه بر او باشد و نگيرد گناه ديگرى به ديگرى پس باشد با خداى شما بازگشت شما آگاه كنندتان بدانچه بوديد اندر آن خلاف همى كرديد.
و اوست كه كرد شما را خليفتان (5)زمين و برداشت برخى از شما را روى برخى پايگاهها (6)تا بيازمايدتان اندر آنچه بداد شما را كه خداى تو زود عقوبت (7)است و او آمرزگار (8)و بخشاينده است.
قوله تعالى: هَلْ يَنْظُرُونَ ،«هل»از حروف استفهام است و نظر در آيت به معنى انتظار است،گفت:چه گوش مى دارند و چه انتظار مى كنند (9)و توقّع مى كنند (10)ايشان الّا آن كه فرشتگان به ايشان آيند و معنى،تقريع[و] (11)انكار و ملامت است بر كافرانى كه عند نزول اين آيات و ظهور بيّنات ايمان نياورند.
حمزه و كسايى خواندند: تَأْتِيَهُمُ الْمَلاٰئِكَةُ ،به«تا»براى تأنيث لفظ،و باقى قرّاء خواندند به«يا»لتقدّم الفعل ان يأتيهم الملائكة،تا فرشتگان از آسمان فرود آيند به خرق عادت به حسب اقتراح ايشان،و گفته اند:فرشتگان براى قبض ارواح ايشان فرود آيند پس ايشان منتظر مرگ خوداند،اين قول قتاده و سدّى است. أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ ،يا خداى تو آيد.در اين دو قول گفتند:يكى آن كه مراد استبعاد (1)است يعنى مگر انتظار محال مى كنند كه آنچه ممكن نيست (2)با ايشان كرده شود،قولى دگر آن است كه:(او يأتى امر ربك و حكمه و عذابه) (3)،على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه،كقوله تعالى: وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ (4)، وَ جٰاءَ رَبُّكَ (5)، إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ (6)،و قولى دگر آن است كه:او يأتى ربّك ببعض آياته او بعظيم (7)آياته على حذف المفعول به. أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آيٰاتِ رَبِّكَ يا (8)بعضى آيات خدا بيايد. يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آيٰاتِ رَبِّكَ ،آن روز كه آيد بعضى آيات او:
لاٰ يَنْفَعُ نَفْساً إِيمٰانُهٰا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ ،هيچ نفس را آن روز ايمان سود ندارد كه ايمان نياورده باشد پيش از آن و يا در ايمان خود خيرى و طاعتى نكرده باشد و آن آياتى باشد مانع از قبول توبه،و مفسّران در آن سه قول گفتند:حسن بصرى گفت مراد آن شش چيز است (9)كه رسول-عليه السّلام-گفته است (10):
بادروا بالاعمال ستّا طلوع الشّمس من مغربها و الدّابّة و الدّجال و الدّخان و خويصة (11)احدكم،يعنى موته و امر العامّة ،گفت:بشتابى (12)به عمل صالح پيش از شش چيز:آن كه آفتاب از مغرب برآيد و خروج دابّة الارض و خروج دجّال و دودى كه پديد آيد (13)
1) .مج،وز:استعباد.
2) .مج،وز،مل:است.
3) .آج،لب،آن:حكمت و هدايت.
4) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 82.
5) .سورۀ فجر(89)آيۀ 22.
6) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 57.
7) .مج،وز:يعظم.
8) .وز:با،مل:تا.
9) .مج،وز:آن خبر است.
10) .آج،لب:گفت.
11) .اساس و همه نسخه بدلها:حريضه،با توجه به كتب لغت و منابع تفسيرى تصحيح شد.
12) .مج،وز،آف:بشتابيد.
13) .مج،وز+از.
بين السّماء و الارض و آن كه مرگ به يكى از شما رسد.و امر العامّة يعنى قيامت.
عبد اللّه مسعود گفت:سه چيز باشد آن كه آفتاب از مغرب برآيد و دجّال و دابّة الارض قول سه ام (1)بر[آمدن] (2)آفتاب از مغرب و بس.
عبد الرّحمن الاعرج روايت كرد از ابو هريره كه رسول-عليه السّلام- (3)گفت:
قيامت بر نخيزد تا آفتاب از مغرب بر نيايد،چون آفتاب از مغرب برآيد و مردمان بينند (4)هيچ كس نماند و هيچ كس نبود كه ايمان نيارد و لكن ايمانش سود ندارد، و اين آيت بخواند: يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آيٰاتِ رَبِّكَ لاٰ يَنْفَعُ نَفْساً إِيمٰانُهٰا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ -الآية.
مقاتل حيّان (5)روايت كرد از عكرمه از عبد اللّه عبّاس كه رسول-عليه السّلام- (6)گفت:هر شب كه آفتاب فرود شود خداى تعالى آن (7)را به آسمان هفتم برد در سرعت آن كه فرشتگان برند در زير عرش بدارد (8).چون وقت طلوعش نزديك رسد، دستورى خواهد گويد:بار خدايا چه فرمايى از مشرق برآيم يا از مغرب؟ همچنين باشد تا آن وقت كه خداى زده است براى قبول توبۀ بندگان كه از آن وقت درگذشت (9)آن (10)اعلام قبول توبه نباشد و آن آنگه باشد كه معاصى در زمين بسيار شود (11)و معروف منكر شود،كس به او امر نكند و منكر فاش شود كس از او نهى نكند.چون چنين باشد آفتاب بر عادت چون[128-پ]به زير عرش آيد و مقدار ساعات شب بگذرد (12)از خداى تعالى دستورى خواهد گويد بار خدايا چه فرمايى؟از مشرق برآيم يا از مغرب؟هيچ جواب ندهند (13)او را كه ساعتى باشد
1) .آج،لب:سوم،آف:سيوم،لت:سوم،مل،آن:سيم.
2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
3) .مج،وز،لت:صلّى اللّه عليه و على آله.
4) .لت:ببينند.
5) .مج،وز:مقاتل بن حيّان.
6) .مج،وز،لت:صلّى اللّه عليه و على آله.
7) .مج:او را
8) .مج،آج،لب:بدارند.
9) .اساس:در گزشت،با توجّه به مج تصحيح شد.
10) .مج،وز،مل:با وجود آن.
11) .آج،لب:شده باشد.
12) .اساس:بگزرد،با توجّه به مج تصحيح شد.
13) .آج،لب،چاپ شعرانى:ندهد.
ماه را بر (1)آفتاب آرند و بازدارند،ديگرباره به يك جاى دستورى خواهند جواب ندهند (2)تا مقدار سه شبانه روز بگذرد،طول آن شب كس نداند مگر آنان كه عادت دارند كه به نماز شب برخيزند و آن گروهى اندك باشند در آن (3)روزگار پوشيده و خوار و مهين آن شب بر عادت نخسبند،چون به (4)وقت نماز رسد برخيزند و نماز شب بكنند و در آسمان نگرند تا صبح بر آمد ستارگان بر جاى خود باشند با خود گويند:مگر شب غلط كرديم و يا نماز سبك كرديم، (5)ديگرباره با سر نماز و تسبيح شوند تا چند بار چنين كنند و ستاره هم بر جاى خود بينند،بترسند از آن و خائف شوند و يكديگر را آواز دهند و به مسجدى كه در محلّشان باشد حاضر آيند اين حال با يكديگر بگويند و بگريند و جزع كنند،چون مقدار سه شب بگذرد حق تعالى جبريل را بفرستد تا آفتاب و ماه (6)را گويد خداى (7)مى فرمايد شما را كه:هر دو به يك جاى از مغرب برآيى (8)آنگه بفرمايد تا نور ايشان بستانند، ايشان بكايى (9)و جزعى (10)كنند و مراد آن فرشتگان باشند كه بر آفتاب و ماه موكّل اند از فزع و هول قيامت چنان كه اهل آسمانها و سرادقات عرش بشنوند و از آن (11)گريه ايشان بگريند،آنگه آفتاب و ماه را بيارند نور از ايشان بستده، بمانند (12)دو جرم سياه،و از مغرب برآرند (13)آن متهجّدان (14)و نمازكنان كه آن بينند بگريند و جزع كنند و آنان كه غافل باشند چون مردگان از گورها برخيزند،فذلك قوله: وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ (15)،و قوله: إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ (16).
1) .مج،وز:برابر.
2) .مج،وز+آن را.
3) .مج،+روز.
4) .مج،وز:ندارد.
5) .مج،وز،آج،لب،لت،آف:دگر.
6) .مج،وز:ماهتاب.
7) .مج،وز+تعالى.
8) .مل،آج،لب:برآيند.
9) .مج،وز:بكاء.
10) .مج،وز:جزع.
11) .مج،وز،مل:ندارد.
12) .مج،وز:بماننده.
13) .مج،وز:برآيند.
14) .مج،لب:مجتهدان.
15) .سورۀ قيامت(75)آيۀ 9.
16) .سورۀ تكوير(81)آيۀ 1.
و اهل دنيا با يكديگر بنالند و مدهوش شوند و مادران از فرزندان مشغول شوند و شيردهندگان،كودكان شيرخواره رها كنند و آبستنان،بچّه بيندازند امّا صالحان را گريه سود دارد و طالحان و كافران را گريه سود ندارد.چون آفتاب و ماه (1)به ميان آسمان رسند،جبريل بيايد و (2)ايشان را برگرداند و با مغرب برد و به در توبه فروبرد .
يكى از صحابه گفت:يا رسول اللّه در توبه چه باشد؟رسول-عليه السّلام- گفت:بدان كه خداى تعالى از وراى مغرب درى آفريد بر او دو مصراع از زر سرخ مكلّل به انواع جواهر از مصراع تا مصراع چهل ساله راه است سوارى نيك رو (3)را و آن در تا خداى آفريد (4)گشاده است تا به آن روز كه آفتاب از مغرب برآيد پيش[از آن] (5)هيچ بنده نباشد كه توبۀ نصوح كند و الّا توبۀ او به آن در[به] (6)آسمان برند و بر خداى رفع كنند.
معاذ جبل گفت:يا رسول اللّه توبۀ نصوح كدام باشد؟گفت:آن كه گناهكار بر گناه پشيمان شود،عذر خواهد با خداى و نيز (7)با سر گناه نشود چنان كه شير با پستان نشود جبريل ماه و آفتاب را با (8)در فروبرد و حق تعالى بفرمايد تا آن در فراز كنند و بر هم دوزند (9)چنان كه هيچ شكافى نباشد (10)آنجا چون آن در بستند (11)پس از آن قبول توبۀ هيچ تائب نباشد و پس از آن هيچ كافر را ايمان سود ندارد و هيچ مؤمن را طاعت سود ندارد الّا آنچه پيش از آن كرده باشند،فذلك قوله-عزّ و علا:
لاٰ يَنْفَعُ نَفْساً إِيمٰانُهٰا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمٰانِهٰا خَيْراً .
ابىّ كعب گفت:يا رسول اللّه،احوال آفتاب و ماه و احوال مردمان آن روز
1) .مج،وز:ماهتاب.
2) .مج،وز:ندارد.
3) .آف،آن:بيك رو،مل:نيك دو.
4) .مج:بيافريد،مل:آفريده است،مج،وز+آن را.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج.وز افزوده شد.
6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج.وز افزوده شد.
7) .مج:ندارد.
8) .مج،وز،مل،آج،لب،لت:به آن.
9) .آج،لب،بم،آف،آن:بر هم زنند.
10) .مج،وز،مل،لت:نماند.
11) .مج،وز،آج،لب،بم:ببستند.
چگونه باشد (1)؟گفت:يا ابىّ خداى تعالى نور به آفتاب و ماه دهد تا بر مى آيند (2)و فرومى شوند بر عادت[129-ر]چنان كه امروز هست و مردمان بعضى با سر كارها روند،و در دگر خبر چنان است كه:از اين وقت تكليف بردارند و دنيا اندكى ماند و خداى تعالى بفرمايد (3)تا صور بدمند.
و در خبر است از حذيفة بن اسيد و براء بن عازب (4)كه (5)گفتند:روزى ما همه به هم (6)نشسته بوديم،احوال و اشراط (7)قيامت همى گفتيم،رسول عليه السّلام- در آمد،گفت:شما در چه اى (8)؟گفتيم:يا رسول اللّه حديث قيام ساعت مى كنيم، گفت:قيامت بر نخيزد تا پيش از آن ده علامت پيدا نشود (9):دود،و دابّة الارض، خسفى به مشرق و خسفى به مغرب و خسفى به جزيرۀ عرب و دجّال و يأجوج و مأجوج و آتشى كه از قعر عدن برآيد و نزول عيسى از آسمان و برآمدن آفتاب از مغرب و گفته اند اين آيات متتابع شود به هريك سال و دو سال،يكى پيدا مى شود.و در خبرى هست كه رسول را-عليه السّلام-پرسيدند كه:از ميان آن كه آفتاب از مغرب برآيد تا نفخ صور چند باشد؟گفت:چندانى كه مردى اسبى را بر ماديانى افكند كرّه بيارد،[هنوز كرّه] (10)آنجا نرسيده باشد كه بر توان نشستن،و عبد اللّه عمر گفت:پس ازآن كه آفتاب از مغرب برآيد صد و بيست سال جهان بماند و مردم كشت و كار كنند و غرس نشانند،و اين خبر موافق اخبار ماست و اين چيزها (11)كه به اشراط و اعلام ساعات كرده است در اين خبر اشراط و اعلام خروج صاحب الزّمان باشد (12)و اين علامات بر وجهى پيدا شود (13)كه مردم ملجأ
نشوند و تكليف تباه نشود و توبه بر نخيزد و مردم از حدّ اختيار بنروند،و اين معنى پيش از اين طرفى گفته شده است و به جاى ديگر كه لايق باشد طرفى ديگر گفته شود-ان شاءاللّه تعالى.قوله: أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمٰانِهٰا خَيْراً ،معنى آن است كه آن روز كه ايمان نه سود دارد و نه طاعت،و اين محمول بود بر آنكه اين وقتى باشد كه خداى تعالى خواهد تا تكليف بردارد و اعلامى ملجئ پيدا كند و آنگه عن قريب فرمايد تا صور بدمند،و گفته اند:عقيب آن (1)صور اوّل بدمند و از ميان صور اوّل تا دوم چهل روز باشد و از دوم تا سيوم (2)چهل سال،و در او تكليف نبود و هرج و مرج باشد و جملة الأمر آن است كه آنچه موافق اصول و ادلّۀ عقل است آن است كه ما دام تا خداى تعالى تكليف كند اسباب الجاء دور دارد از مكلّف و اسباب ملجئه،آنگه فرمايد پيدا كردن كه تكليف منقطع باشد:
قُلِ انْتَظِرُوا إِنّٰا مُنْتَظِرُونَ ،بگوى اى محمّد كه منتظر باشى (3)اتيان ملائكه را بر سبيل عذاب كه ما نيز (4)منتظرانيم،لكن تا وقت نباشد كه خداى تعالى صلاح داند نفرستد ايشان را.
قوله: إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ ،حمزه و كسايى خواندند:«فارقوا»به«الف»و اين قرائت اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-است.باقى قرّاء خواندند بى«الف»فرّقوا به تشديد«راء»،اوّل از بناى مفاعله باشد و دوم بناى تفعيل،و معنى اوّل آن باشد كه:آنان كه مفارقت كردند از دينشان و از دين جدا (5)شدند و از دين بيرون آمدند، و معنى قرائت دوم آن باشد كه:آنان كه دين خود (6)پراگنده بكردند.و از روى معنى متقارب باشند،براى آن كه دين با (7)هيچ دو درست نماند. وَ كٰانُوا شِيَعاً ،اى فرقا مختلفة و فرقتها،مختلف شدند و در اصل او خلاف كردند،بعضى گفتند:اصل
او از شيوع است و آن ظهور باشد من قولهم:شاع الخبر (1)فهو شايع و زجّاج گفت:اصل او (2)از اتّباع است من شايعه على كذا و شيّعه اذا اتّبعه.و در آن كه مراد كيستند به اين چند قول گفتند:يكى آن كه مراد جهودان و ترسايان اند (3)كه ايشان معاونت مشركان مى كردند به (4)اختلاف دين ايشان و جانب ايشان را مراعات [129-پ]مى كردند على المسلمين و اين قول مجاهد است،قتاده گفت:جهودان و ترسايان اند كه بعضى تكفير و تضليل بعضى مى كردند،حسن بصرى گفت:
مراد جملۀ مشركان اند.باقر-عليه السّلام-گفت و ابو هريره از رسول-عليه السّلام- روايت كرد كه:مراد به آيت اهل بدعت و ضلالت اند از اين امّت و اهل شبهات.
لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ ،تو از ايشان در چيزى نه اى (5)يعنى ايشان به كار تو بازنيايند و بر دعوت تو راست نشوند و اين بر سبيل قطع طمع رسول[گفت] (6)-عليه السّلام- از ايشان از ايمان و هدايتشان و اجابت ايشان دعوت رسول را.
در خبر مى آيد از ابان بن تغلب از فضيل بن عبد الملك از زاذان (7)كه گفت:
به نزديك اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-نشسته بودم در مسجد كه نگاه كردم رأس الجالوت را و جاثليق را مى آورند بعنف و برايشان استخفاف مى كردند،او گفت:
(ارفقوا بهما) ،مدارا كنى (8)با ايشان،ايشان را در پيش او بر پاى بداشتند او با رأس الجالوت نگريد گفت:
يا رأس الجالوت! دانى كه امّت موسى از پس او بر چند فرقت شدند؟گفت:ندانم،انظر فى كتابى و اقول،در كتاب نگرم و بگويم.
گفت:
لعن اللّه[من] (9)رئيس قوم اذا اتوك فى حلالهم و حرامهم قلت انظر في كتابي و اقول أ رايت لو احترق الكتاب او سرق ،گفت:لعنت بر او باد از رئيس قومى چون به تو
آيند در حلال و حرامشان گويى كه در كتاب نگرم،چه گويى اگر كتاب سوخته شود يا بدزدند تو در كجا نگرى؟آنگه روى با جاثليق كرد و گفت:دانى كه ترسايان از پس عيسى بر چند فرقت شدند؟گفت:بر چهل و چهار فرقت شدند گفت:دروغ مى گويى،
و اللّه انّي اعلم بالتّوراة منه و بالانجيل منك ،به خدا كه من تورات به از او دانم و انجيل به از تو دانم.امّت موسى پس از موسى بر هفتاد و يك فرقه شدند،هفتاد هالك اند و يكى ناجى و آن آنانند كه خداى تعالى در حقّ ايشان گفت: وَ مِنْ قَوْمِ مُوسىٰ أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ (1)،و امّت عيسى از پس او بر هفتاد و دو فرقت شدند يكى از ايشان ناجى است و باقى هالك و آن آنانند كه خداى تعالى گفت: وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرىٰ أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ (2)،و امّت مصطفى-عليه السّلام-بر هفتاد و سه فرقه شوند (3)يكى از ايشان ناجى است و باقى هالك و آن آنانند كه حق تعالى گفت: وَ مِمَّنْ خَلَقْنٰا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ (4)،آنگه روى به من كرد و مرا گفت:يا زاذان يا با عمرو دانى (5)كه امّت در حقّ من بر چند گروه شوند؟گفت يا اميرالمؤمنين در تو نيز مختلف شوند؟گفت بلى بر دوازده فرقت شوند (6)در من (7)يكى ناجى باشد و باقى هالك تو از آن ناجيانى يا با عمرو و اى عجب اگر در اين خبر انديشه كنى تو را پيدا شود كه فرقۀ ناجيه كدام است از هر ملّتى نبينى كه در حقّ جهودان گفت: وَ مِنْ قَوْمِ مُوسىٰ أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ ،و در حقّ ترسايان گفت: مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ ،و در حقّ مسلمانان گفت: وَ مِمَّنْ خَلَقْنٰا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ ،اگر جهودى است و اگر ترسايى و اگر مسلمانى نجات به حق است و با حق به يك جاى است،اكنون در مسلمانى حق كجا باشد؟آنجا كه رسول-عليه السّلام-نشان داد كه:
الا انّ
الحقّ مع علىّ و علىّ مع الحقّ يدور معه حيثما دار.انّما امرهم الى اللّه، كار ايشان با خداست.سدّى و جماعتى مفسّران گفتند:اين آيت منسوخ است به آيت قتال براى آن كه اين سوره مكّى است و قتال به مدينه آمد و روا باشد (1)كه گويند:آيت محكم است براى آن كه تنافى نيست[130-ر]ميان معنى آيت و آيت قتال اين را كه گفت: إِنَّمٰا أَمْرُهُمْ إِلَى اللّٰهِ ،مراد آن باشد في التّوفيق و الخذلان و الهداية و التوكيل (2)و الثّواب و العقاب لا اليك،اين چيزها به خداى تعلّق دارد به تو هيچ تعلّق ندارد.
آنگه گفت: ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَفْعَلُونَ ،پس خبر دهد ايشان را به آنچه كرده باشند و اين بر سبيل تهديد و وعيد گفت،يعنى تا جزا دهد ايشان را برحسب عمل ايشان.
مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ ،بعضى مفسّران گفتند:مراد به«حسنه»كلمۀ اخلاص است گفتن لااله الاّاللّه،و بعضى دگر گفتند:مراد هر فعلى حسن (3)كه طاعت باشد سواء اگر واجب باشد (4)اگر (5)مندوب.حق تعالى گفت:هركه او حسنه اى (6)بيارد او را ده حسنه باشد مانند آن،يعنى هركه او (7)كارى نيكو بكند (8)به ده چندان كه آن را مزد باشد او را مزد دهند.مذهب بيشتر اهل علم (9)آن است كه:يكى از آن مستحق باشد و نه تفضّل و مذهب بعضى دگر آن است كه:هر ده به استحقاق باشد و اين وعده است (10)كه خداى تعالى داد بر سبيل مقاربه چنان كه به خاطر ما نزديك باشد گفت آنچه تو تقدير كرده باشى (11)كه ثواب طاعتى است ده چندان باشد براى آن كه ما را اطّلاعى نيست و طريقى به كمّيّت اجزاء ثواب و عقاب،و يعقوب خواند: فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا ،به تنوين و رفع امثال،اى فله عشر حسنات امثالها،و براى
اين«عشر امثالها»گفت و عشره نگفت با آن كه مثل مذكّر (1)است كه مراد اين بود كه فله عشر (2)حسنات او عشر (3)درجات. وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّيِّئَةِ ،بعضى گفتند:شرك است اين سيّئه،و بيشتر مفسّران گفتند مراد همۀ سيّئه است. فَلاٰ يُجْزىٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا ، گفت:هركه سيّئتى آرد،او را الّا مانند آن مكافات نكنند (4)چه اگر بيش از آن مكافات كنند ظلم باشد و روا بود كه«لام»در حسنه و سيّئه تعريف عهد را باشد و لكن مقصور نبود بر يك حسنه يا يك سيّئه،انّما مراد آن باشد كه بالحسنة المأمور بها على الوجه الّذي امر بها و السّيئة المنهىّ عنها على الوجه الّذى نهى عنها.
معرور بن سويد (5)روايت كرد از أبو ذرّ الغفّارىّ-رحمة اللّه عليه-كه او گفت مرا حديث كرد الصّادق المصدّق آن راست گوى (6)كه به او (7)دروغ نگفتند،يعنى رسول-عليه السّلام-كه او گفت:خداى تعالى
الحسنة عشر او أزيد و السّيّئة واحدة او اغفر فالويل لمن غلبت (8)آحاده اعشاره و من لقيني بقراب الارض خطيئة ثمّ لا يشرك بي شيئا جعلت له مثلها مغفرة ،گفت:خداى تعالى يك حسنه را ده بدهم يا بيشتر و يك سيّئه را يك جزا دهم يا بيامرزم،پس واى بر آنكه آحاد و (9)و اعشارش را غلبه كند يعنى سيّئات او حسناتش (10)را غلبه (11)شود (12)،و هركس (13)كه زمين پر از گناه به من آرد و در آن ميانه شرك نباشد (14)،مانند آن مغفرت و آمرزش به او دهم.عبد اللّه عبّاس و عبد اللّه عمر گفتند:اين آيت مخصوص است به اهل بدو و اعراب كه ايشان را معرفت به شرع كمترك (15)باشد.
1) .آن:مذكور.
2) .آج،لب،بم،آف،آن:عشرة.
3) .آج،لب،بم،آف،آن:عشرة.
4) .مج،وز:نكند.
5) .مل،لت:مغرور بن سويد.
6) .مج،وز،مل،لت:راستيگر.
7) .مج:با آن،آج،لب:به آن،وز،لت:با او.
8) .اساس،آن:غليت،با توجّه به مج تصحيح شد.
9) .وز،مل،آج،لب،لت:او.
10) .مج،وز:حسنات.
11) .مج،وز،مل،لت:غالب.
12) .آج،آف:كند.
13) .مج،وز:هركه.
14) .آج،لب:نبود.
15) .مل:كمتر.
فامّا اهل شهرها را كه ايشان با علما مخالطه (1)كنند و بر احكام شرع واقف باشند در حقّ ايشان اين است كه: وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضٰاعِفْهٰا وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً (2)، و كمينه يكى را هفتصد باشد من قوله: مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللّٰهُ يُضٰاعِفُ لِمَنْ يَشٰاءُ (3).
قتاده گفت در اين آيت ما را روايت كردند از رسول-عليه السّلام- كه گفت:اعمال شش است:موجب[130-پ]و موجبه،و مضاعف است و مضاعفه،و مثل است و مثل.امّا آن دو عمل كه موجب اند:هركه او با پيش خدا شود و به خداى (4)شرك نياورده باشد لابد به بهشت شود،و هركه با پيش خدا شود با شرك لابد به دوزخ شود،و امّا آن دو عمل كه مضاعف شوند:نفقۀ مرد است بر اهلش،يكى را دو (5)عوض دهند او را و نفقۀ مرد است در سبيل خداى تعالى يكى را هفتصد،چندان بدهد. (6).و امّا آن دو عمل كه مثل به مثل است (7)آن است كه:بنده عزم كند كه حسنه اى (8)بكند آنگه نكند او را يك حسنه بنويسد و چون همّت كند كه سيّئه (9)بكند آنگه بكند،او را يك سيّئه بنويسند. (10).
سفيان ثورى گفت چون خداى تعالى اين آيت فرستاد: مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا .رسول-عليه السّلام-گفت:بار خدايا بيفزاى براى من.حق تعالى آيت فرستاد: مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ (11)،گفت:بار خدايا بيفزاى، خداى تعالى آيت فرستاد: مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضٰاعِفَهُ لَهُ أَضْعٰافاً كَثِيرَةً (12)،گفت:ربّ زد (13)امّتي،گفت:بار خدايا بيفزاى امّت مرا،خداى تعالى
1) .مج،وز،مل:مخالطت.
2) .سورۀ نساء(4)آيۀ 40.
3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 261.
4) .مل:خداى تعالى.
5) .مج،وز،مل،آج،لب،لت:ده.
6) .مج،وز،مل،لت:بدهند.
7) .مج،وز،مل،لت:باشد.
8) .مج،وز:حسنتى.بم:حسنه اى.
9) .مج،وز:سيّئتى،آج،لب:سيّئه اى.
10) .مج،وز،مل،لت+و.
11) .سورۀ بقره(2)آيۀ 261.
12) .سورۀ بقره(2)آيۀ 245.
13) .آج،لب،آف:زدنى.
آيت فرستاد: إِنَّمٰا يُوَفَّى الصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ (1)،و اين اخبار كاشف است از معنى اين آيت. وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ ،اى لا ينقصون،و بر ايشان هيچ ظلم نكنند،از حقّ ايشان هيچ بازنگيرند و آنچه بالاى استحقاق ايشان باشد از عقاب بر ايشان ننهند،آنچه حقّ ايشان باشد از ثواب من بدهم يكى را ده،يكى به استحقاق و نه به تفضّل (2)،و آنچه حقّ من است بر ايشان رها كنم جمله به فضل يا بهرى (3)رها كنم به رحمت يا جمله (4)بستانم به عدل،آنچه حقّ اوست ذرّه اى كم نكنم و آنچه حقّ من است ذرّه اى بيش نستانم كه آنگه (5)ظلم باشد (6)،و ظلم از فعل من نيست و در قضيّۀ من روا نيست،سخت تر چيزى كه از من بر بندگان من آيد عدل است آنچه از جهت من ترسند (7)عدل باشد و آنچه از من اميد دارند فضل است.
قُلْ إِنَّنِي هَدٰانِي رَبِّي إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ ،بگو اى محمّد كه خداى تعالى مرا هدايت داد به معنى بيان و الطاف و توفيق به ره راست كه ره ايمان است و اسلام. دِيناً قِيَماً ،در نصب او چند قول گفتند:يكى آن كه بدل صراط مستقيم است به معنى و هدى متعدّى باشد به دو مفعول،يك بار به خود نحو قولك:
هديت القوم الطّريق و قوله: اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِيمَ (8)،و يك بار به مفعول دوم به حرف جرّ رسد مثالش چنان بود كه اين آيت،پس جار و مجرور در جاى مفعول دوم است و محلّ او نصب است آنچه از او بدل كرد بر معنى (9)نصب كرد آن را بر محلّ او.زجّاج گفت:نصب او بر معنى هدانى است براى آن كه در معنى هداني معنى عرّفنى هست،اى عرّفني ربّي دينا قيما.قول سيم (10)آن است كه:بر فعل مقدّر،و المعنى اعلموا و اعرفوا دينا.چهارم:على الاغراء،و التّقدير:الزموا دينا قيما.
ابن عامر و اهل كوفه خواندند:«قيما»به كسر«قاف»و فتح«يا»مخفّف على وزن فعل،و باقى قرّاء به فتح«قاف»و كسر«ياى»مشدّد.و امّا قرائت عامّۀ قرّاء وزن او فعيل باشد من قام يقوم و آن بناء مبالغه باشد،اى بليغ الاستقامة و كذلك القيّوم (1)و القيّام،و امّا قرائت كوفيان«قيّم»على وزن فعل باشد[131-ر] از بناء مصادر است كالشّبع و العوج،و عوج نقيض قيم باشد و حمل النّقيض على النّقيض دور نباشد،جز آن است كه بر اصل نيامد به«واو»چون عوج و حول و عوض و مخالف قياس آمد،كما قالوا:جياد فى جمع جواد و الاصل جواد كالطّوال. مِلَّةَ إِبْرٰاهِيمَ ،بدل دينا قيما است،و«حنيفا»نصب او بر حال است و معنى او گفته شده است چند جاى،و«ملّت»شريعت باشد و اشتقاق او من الاملال و الاملاء باشد كه رسول-عليه السّلام-املا كند آنچه به سمع توان دانستن از شرايع تا از او بنيوشند (2)يا ياد گيرند و براى آن تخصيص كرد ابراهيم را-عليه السّلام-تا عرب راغب تر باشند اجابت و متابعت او كه ايشان از فرزندان ابراهيم بودند.و فرق ميان دين و ملّت آن است كه دين عام تر است از ملّت،براى آن كه آن در عقليّات و شرعيّات استعمال كنند و اين در شرعيّات باشد دون عقليّات چنان كه بيان كرديم من الاملال،و ازآنجا گويند:دينى دين الملائكة و لا يقال ملّتى ملّة الملائكة.و اصل حنف ميل باشد،و الحنيف المائل الى الاسلام ميلا لازما.
قال الزّجّاج و قيل الاستقامة،و احنف هم مايل الاصابع باشد و هم آن كه جملۀ پاى او به زمين ننشيند. وَ مٰا كٰانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ،يعنى ابراهيم-عليه السّلام- از جملۀ مشركان نبود. آنگه گفت:بگوى اى محمّد كه نماز من. وَ نُسُكِي ،در او سه قول گفتند:سعيد جبير و مجاهد و قتاده و سدّى و ضحّاك گفتند مراد ذبيحه است كه براى حج و عمره كشى (3)و حسن بصرى گفت:مراد دين است.زجّاج و جبّايى گفتند:عبادتي،و قول اوّل از روى لغت قريب تر است و بر توسّع در دگر
عبادات استعمال كنند،و عابد را ناسك گويند و براى آن (1)تخصيص نماز كرد كه در او انواع تقرّب است و خضوع از ركوع و سجود و تنزيه و تسبيح،اهل مدينه خواندند:محياى به اسكان«ياء».ابو على گفت:اين قرائت شاذّ است،براى آن كه در او التقاى ساكنين است على غير حدّه،و باقى قرّاء بفتح«ياء»خواندند.و محياى و مماتى دو مصدراند على وزن مفعل،و اين بر سبيل تفويض امر گفت با او و برائت از حول و قوّت خود و گريختن با حول و قوّت او،و براى آن جمع كرد ميان اين چيزها با اختلاف جهان آن و آن كه بعضى عبارت است از فعل او و بعضى از فعل خداى تعالى تا بازنمايد كه آن افعال خالص او را مى كند بى اشراك غيرى در آن،و مرگ و زندگانى براى عموم احوال و استغراق او جملۀ حالات مرد را چون آن تسليم كرده باشد به خداى تعالى هيچ بنماند از او كه نه خداى را باشد، چه حال از اين دو برون (2)نبود و اين به منزلۀ قسمت متردّد (3)است بين النّفى و الاثبات،و مورد او (4)مورد خشوع و خضوع و تسليم و تفويض است با خداى تعالى. لاٰ شَرِيكَ لَهُ (5)،در محلّ نصب است بر حال آنگه روا بود كه از فاعل بود، و تقدير آن كه موحّدا معتقدا لوحدانيّته،و روا بود كه از مفعول و هو اللّه-جلّ جلاله-اى واحدا لا ثانى معه في القدم و الالهيّة.
وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ ،حسن بصرى گفت معنى آن است كه:من اوّل مسلمانانم (6)از اين امّت،و قتاده هم اين گفت و مورد آيت بر آنكه تا تنبيه باشد بر وجوب اتّباع او در باب مسلمانى. آنگه گفت:بگو[131-پ]اين كافران را بر سبيل انكار و تقريع كه چون جز خداى گيرم و او جز آن كه خداى من است خداى همه چيز است.و اين بر سبيل احتجاج فرمود كه بگو روا باشد در حجّت عقول كه من عبادت خداى رها كنم كه خداى همه چيز است و مربوب نيست
حاصل بر صفت كمال و عبادت معبودانى كنم كه ايشان سزاى پرستش نه اند، براى آن كه مصنوع و مربوبند تا به هر حال جواب ايشان آن باشد كه نه روا باشد، أعنى در جواب آن استفهامى كه به معنى تقرير است.
قوله: قُلْ أَ غَيْرَ اللّٰهِ أَبْغِي رَبًّا ،و وجوه اختلاف معانى«رب»در فاتحة الكتاب گفته شده است،و آنجا مراد مالك و متصرّف و قادر برآن باشد و گردانندۀ آن،و اصل او از تربيت است و پرورش. وَ لاٰ تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلاّٰ عَلَيْهٰا ، و هيچ نفس (1)چيزى نكند الّا بر او باشد،يعنى جزا و وبال آن بر او باشد،بر ديگرى نباشد. وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ ،و هيچ نفس بار ديگر[ى] (2)بر نگيرد،[و اين بر سبيل مثل است،چنان كه گفتند:كلّ شاة برجلها ستناط،و معنى آن كه:
هيچ نفس را به گناه ديگرى نگيرند] (3)و اصل«وزر»ثقل باشد،و ازآنجا (4)سلاح را أوزار الحرب گويند،و منه قوله: وَ وَضَعْنٰا عَنْكَ وِزْرَكَ (5).
آنگه گناه را وزر خواند،براى آن كه بر پشت و گردن بار گران (6)باشد بر سبيل تشبيه،و«وزر»ملجأ باشد،قال اللّه تعالى: كَلاّٰ لاٰ وَزَرَ (7)،أى لا ملجأ،و در آيت دليل است از دو وجه بر بطلان مذهب مجبّره،يكى ازآنجا كه گفت: وَ لاٰ تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلاّٰ عَلَيْهٰا ،و يكى آن كه گفت: وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ .آنگه گفت:مرجع و مآل و بازگشت شما با اوست،خبر دهد شما را با آنچه (8)در آن خلاف (9)كرده باشيد (10)،يعنى جزا دهد شما را بر آنچه (11)كرده باشى (12)،و اين نيز دليل است بر صحّت مذهب عدل و بطلان مذهب جبر.
1) .آج:نفسى.
2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
4) .مج،وز،مل،مت:اين.
5) .سورۀ انشراح(75)آيۀ 2.
6) .لب:باران گران.
7) .سورۀ قيامت(75)آيۀ 11.
8) .مل:باشند،لت:باشى/باشيد.
9) .لب:بدانچه.
10) .آف:اختلاف.
11) .مل:باشند،لت:باشى/باشيد.
12) .آج.لب:باشيد.
و (1)قوله: وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلاٰئِفَ الْأَرْضِ ،حق تعالى به اين آيت منّت نهاد بر اهل زمين،گفت:او آن خداى است كه شما را به خليفه كرد در زمين،يعنى اهل هر عصرى خليفه و قائم مقام اهل آن عصر باشند كه پيش ايشان باشند و گذشته باشند (2)،و براى آن[ايشان را] (3)خليفۀ ايشان خواند (4)كه خلف (5)ايشان باشند، يعنى از پس ايشان آيند،يقال:خلفه (6)يخلفه اذا صار خليفة له،قال اللّه تعالى و حكاية عن موسى-عليه السّلام: هٰارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي (7)،قال الشّمّاخ:
يصيبهم و يخطينى المنايا***و أخلف في ربوع عن ربوع
و واحد خلايف خليفه[باشد] (8)،كصحيفه و صحايف و ظعينه و ظعاين و وصيفه و وصايف،اين قول حسن بصرى و سدّى است،و بعضى دگر گفتند:
[شما را به خليفه جانّ كرد كه از پيش آدم بودند،چنان كه در حقّ آدم-عليه السّلام- گفت: إِنِّي جٰاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً (9).بعضى دگر گفتند] (10):خطاب با امّت رسول ماست-عليه السّلام-كه ايشان را خليفه ساير امم كرد و شرع همۀ پيغامبران به شرع او منسوخ كرد تا پيغامبرشان خليفه بود از همۀ پيغامبران،يعنى آخرين انبيا بود.و وصى و خليفۀ او خاتم الاوصياء بود و ائمّه (11)فرزندان او خلفا عن سلف آخر خلفا بودند تا چنان كه بدايت ملك زمين به خلافت كرد،ختم هم به خلافت باشد.بدايت به خلافت آدم كه: إِنِّي جٰاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً (12)،و ختم به خلافت آخر الخلفاء صاحب الزّمان كه: لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ (13)و الامور بخواتيمها،و قوام كار در عواقب و خواتم باشد،لا جرم رسول اللّه-عليه السّلام-گفت:
المنكر لآخرنا كالمنكر لأوّلنا[132-ر] ،و گفتند:اين
1) .مج،وز،مل:ندارد.
2) .مج،وز،مل،لت:گذشته شده باشند.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
4) .آج،لب:خوانند.
5) .آج،لب:خليف.
6) .مج،وز،مل:خلف،آج،بم.آف،لت:خلفه.
7) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 142.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
9) .سورۀ بقره(2)آيۀ 30.
10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
11) .آج،لب+و.
12) .سورۀ بقره(2)آيۀ 30.
13) .سورۀ نور(24)آيۀ 55.
صادق گفت:-عليه السّلام-و روا باشد كه سخن او باشد و اولى تر آن كه مرفوع باشد و اگرچه او تصريح رفع نكند به رسول-عليه السّلام-چه ايشان-عليهم السّلام از خود هيچ نگفتند و روا نداشتند گفتن. وَ رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ ،و بعضى را بر بعضى رفعت داد به درجات و پايه ها،اگر آن كس كه وضيع الدّرجه باشد از ايشان به استحقاق پايۀ (1)خلافت دارد،آن كس كه رفيع الدّرجه باشد از ايشان اولى و احرى (2)كه لفظا و معنى اسما و حقيقة سزاى خلافت باشد و اهليّت آن دارد،و مفسّران خلافت كرده اند كه اين رفعت درجه است (3)و مراد به او چيست؟بعضى گفتند فى الخلقة،چنان كه گفت:[يزيد في الخلق ما يشاء (4)بعضى گفتند:فى القوّه،چنان كه گفت: وَ زٰادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً (5)،بعضى گفتند چنان كه گفت] (6): وَ اللّٰهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَلىٰ بَعْضٍ فِي الرِّزْقِ (7)،و در نصب درجات چند قول گفتند:يكى آن كه در جاى مصدر افتاد (8)چنان كه گويند:
ضربته سوطا كأنّه قال رفعة فوق رفعة،و دگر آن كه:به حذف حرف الجرّ كأنّه قال الى درجات فلمّا حذف حرف الجرّ وصل الفعل فعمل،اولى تر آن است كه مفعول دوم باشد كما يقال:رقّيته منزلة من باب كسوته ثوبا باشد،و وجه حكمت در آن كه تفضيل داد خلقان را بعضى بر بعضى،ابتداء بى استحقاقى مصالحى بود كه او دانست كه متعلّق است از باب الطاف كه دانست كه هركس به چه وجه به صلاح نزديك باشند و از فساد دور،يكى را مصلحت توانگرى باشد و يكى را درويشى و يكى را ضعف و يكى را قوّت و يكى را مال بسيار و يكى (9)آن كه هيچ
مال ندارد و يكى را خلقت بر وجهى و يكى را برخلاف آن وجه تا چنان كه مصلحت شناخت كرد آنگه اين را به«لام»غرض بيان كرد و گفت:اين براى ابتلا و امتحان كردم تا ابتلا كنم هركس را در آنچه او را داده باشم از نيك و بد و ضيق و سعت (1)و صحّت و سقم،و امتحان را تفسير داده ايم در چند جاى و تكليف صورت امتحان دارد و بيان اين آيت: (2)خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَيٰاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (3)،و الّا حقيقت ابتلاء بر خداى (4)روا نباشد كه او عالم الذّات است و امتحان آن كند كه نداند تا بداند جز آن است كه حق تعالى در تكليف،معاملۀ آنان مى كند كه امتحان كنند تا آنچه ندانند بدانند پس صورت صورت امتحان دارد و معنى تكليف.آنگه وصف كرد خود را به آن كه سريع العقاب است با (5)آن كه موصوف است به حلم و آن كه تعجيل نكند به عقاب تا بازنمايد كه كلّ ما هو آت قريب،كه هرچه آن آمدنى است نزديك است،و مثله قوله: وَ مٰا أَمْرُ السّٰاعَةِ إِلاّٰ كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ (6).دگر آن كه:روا بود كه آن (7)عقوبت كه ايشان مستحقّ آنند در دنيا بكند،پس سريع العقاب باشد و اين براى آن گفت تا ايمن نباشند از عقاب او حالا بعد حال.آنگه گفت:با آن كه سريع العقاب ام و اگر خواهم زود بگيرم و سخت بگيرم. لَغَفُورٌ رَحِيمٌ ،آمرزنده و بخشاينده ام.در برابر عقاب،مغفرت و رحمت گفت و ثواب نگفت تا بهتر دعوت كند مكلّفان را با (8)امتناع از فعلها كه برآن مستحقّ عقاب باشند.
قتاده گفت:اين سورت مكّى است جمله و بعضى دگر گفتند:مكّى است الّا قوله: وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كٰانَتْ حٰاضِرَةَ الْبَحْرِ (1)،تا به آخر سورت كه آن مدنى است و بعضى مفسّران گفتند:همه محكم است.و در او هيچ[132-پ] منسوخ نيست،بعضى گفتند:دو كلمت در (2)او منسوخ است.
و اين سورت دويست و شش آيت است در عدد اهل كوفه و پنج در عدد اهل مدينه و بصره و سه هزار و سيصد و بيست و پنج كلمت است و چهارده هزار و سيصد و ده حرف است،و روايت است از ابو امامه از ابىّ كعب كه گفت رسول خداى گفت-صلّى اللّه عليه و آله،:هركه سورۀ اعراف بخواند،خداى تعالى ميان او و ميان ابليس حجابى پديد آرد،و آدم روز قيامت براى او شفاعت كند.قوله عزّ و علا.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . المص (1) كِتٰابٌ أُنْزِلَ إِلَيْكَ فَلاٰ يَكُنْ فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ لِتُنْذِرَ بِهِ وَ ذِكْرىٰ لِلْمُؤْمِنِينَ (2) اِتَّبِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيٰاءَ قَلِيلاً مٰا تَذَكَّرُونَ (3) وَ كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنٰاهٰا فَجٰاءَهٰا بَأْسُنٰا بَيٰاتاً أَوْ هُمْ قٰائِلُونَ (4) فَمٰا كٰانَ دَعْوٰاهُمْ إِذْ جٰاءَهُمْ بَأْسُنٰا إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا إِنّٰا كُنّٰا ظٰالِمِينَ (5) فَلَنَسْئَلَنَّ اَلَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ اَلْمُرْسَلِينَ (6) فَلَنَقُصَّنَّ عَلَيْهِمْ بِعِلْمٍ وَ مٰا كُنّٰا غٰائِبِينَ (7) وَ اَلْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ اَلْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِينُهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (8) وَ مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِينُهُ فَأُولٰئِكَ اَلَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِمٰا كٰانُوا بِآيٰاتِنٰا يَظْلِمُونَ (9) وَ لَقَدْ مَكَّنّٰاكُمْ فِي اَلْأَرْضِ وَ جَعَلْنٰا لَكُمْ فِيهٰا مَعٰايِشَ قَلِيلاً مٰا تَشْكُرُونَ (10) وَ لَقَدْ خَلَقْنٰاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنٰاكُمْ ثُمَّ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِكَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِيسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ اَلسّٰاجِدِينَ (11) قٰالَ مٰا مَنَعَكَ أَلاّٰ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قٰالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ (12) قٰالَ فَاهْبِطْ مِنْهٰا فَمٰا يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيهٰا فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ اَلصّٰاغِرِينَ (13) قٰالَ أَنْظِرْنِي إِلىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ (14) قٰالَ إِنَّكَ مِنَ اَلْمُنْظَرِينَ (15) قٰالَ فَبِمٰا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرٰاطَكَ اَلْمُسْتَقِيمَ (16) ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ وَ لاٰ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شٰاكِرِينَ (17) قٰالَ اُخْرُجْ مِنْهٰا مَذْؤُماً مَدْحُوراً لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعِينَ (18) وَ يٰا آدَمُ اُسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ اَلْجَنَّةَ فَكُلاٰ مِنْ حَيْثُ شِئْتُمٰا وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ اَلشَّجَرَةَ فَتَكُونٰا مِنَ اَلظّٰالِمِينَ (19) فَوَسْوَسَ لَهُمَا اَلشَّيْطٰانُ لِيُبْدِيَ لَهُمٰا مٰا وُورِيَ عَنْهُمٰا مِنْ سَوْآتِهِمٰا وَ قٰالَ مٰا نَهٰاكُمٰا رَبُّكُمٰا عَنْ هٰذِهِ اَلشَّجَرَةِ إِلاّٰ أَنْ تَكُونٰا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونٰا مِنَ اَلْخٰالِدِينَ (20) وَ قٰاسَمَهُمٰا إِنِّي لَكُمٰا لَمِنَ اَلنّٰاصِحِينَ (21) فَدَلاّٰهُمٰا بِغُرُورٍ فَلَمّٰا ذٰاقَا اَلشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمٰا سَوْآتُهُمٰا وَ طَفِقٰا يَخْصِفٰانِ عَلَيْهِمٰا مِنْ وَرَقِ اَلْجَنَّةِ وَ نٰادٰاهُمٰا رَبُّهُمٰا أَ لَمْ أَنْهَكُمٰا عَنْ تِلْكُمَا اَلشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَكُمٰا إِنَّ اَلشَّيْطٰانَ لَكُمٰا عَدُوٌّ مُبِينٌ (22) قٰالاٰ رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا لَنَكُونَنَّ مِنَ اَلْخٰاسِرِينَ (23) قٰالَ اِهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي اَلْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِلىٰ حِينٍ (24) قٰالَ فِيهٰا تَحْيَوْنَ وَ فِيهٰا تَمُوتُونَ وَ مِنْهٰا تُخْرَجُونَ (25)
او و ياد كردى (1)گروندگان (2)را.
پس روى كنى (3)آن را كه فرستاده شد (4)به شما از خدايتان و پس روى مكنيد از فرود (5)او دوستانى را،اندك انديشه مى كنى. (6)
و بس (7)از شهر كه ما هلاك كرديم،آمد به ايشان هلاك (8)ما به شب يا (9)ايشان خفته بودند[به گرمگاه] (10)نبود گفت (11)ايشان چون آمد به ايشان عذاب ما الّا آن كه گفتند ما بيدادكار (12)بوديم (13).
بپرسيم (14)آنان را كه فرستادند به ايشان و بپرسيم (15)پيغامبران را.
قصّه كنيم بر ايشان به دانش و نبوديم غايب (16).
و سختن (17)آن روز حق باشد هركه را (18)گران بود ترازوهاى او ايشان ظفريافتگانند (19).
1) .مج،وز:يادگيرى،آج،لب:موعظتى.
2) .آج،لب:اهل ايمان،آف:گرويدگان.
3) .مج،وز:پس روى كنيد،آج،لب:متابعت نماييد.
4) .مج:فرستاده اند،وز،لت:فرستادند.
5) .آج،لب:غير خداى.
6) .مج،وز،آف:مى كنيد.
7) .آج،لب،آف:بسا.
8) .آج،لب:سختى عذاب ما.
9) .اساس:و،با توجّه به لت تصحيح شد.
10) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
11) .آج،لب:تضرّع و گفتار.
12) .آج،لب:ستمكار.
13) .مج،وز:بوده ايم.
14) .اساس:بپرسن،با توجه به مج وز تصحيح شد.
15) .اساس:بپرسن،با توجه به مج وز تصحيح شد.
16) .مج،وز،ما غايب نيستيم.
17) .آج،لب:وزن.
18) .مج،وز:ندارد.
19) .مج،وز+باشند.
و هركه سبك بود (1)ترازوهاى او ايشان آنان باشند كه زيان كنند خود را به آنچه به آيتهاى ما ستم كرده باشند (2).
و ما تمكين كرديم (3)شما را در زمين و بكرديم شما را در اين (4)جا زندگانيها (5)اندكى شكر نكنى (6).
و به درستى (7)كه بيافريديم شما را پس نگاريديم (8)، پس گفتيم فرشتگان را[133-ر]سجده كنى (9)،آدم را سجده كردند مگر ابليس (10)،نبود از سجده كنندگان.
گفت چه منع كرد تو را كه سجده نكردى چون بفرمودم (11)تو را،گفت من بهترم از او بيافريدى (12)مرا از آتش و بيافريدى او را از گل.
گفت فروشو (13)ازآنجا (14)كه نيست تو را كه تكبّر كنى در آنجا برو كه تو از ذليلانى.
گفت مهلت ده مرا تا به آن روز كه زنده كنى (15)ايشان را.
1) .آج،لب:آيد.
2) .آج،لب:جهود مى نمودند.
3) .آج،لب:جاى داديم،آف:تمكّن.
4) .آج،لب:آن.
5) .آج،لب:اسباب معيشت.
6) .مج،وز:شكر مى كنيد،آج،لب:سپاس دارى مى نمايد،لت:مى كنى.
7) .آج،لب:به حقيقت.
8) .مج،وز،لت:بنگاريديم،آج،لب:مصوّر گردانيديم.
9) .مج،وز:سجود كنيد،آج،لب:سجده بريد،آف:سجده كنيد.
10) .مج،وز+كه.
11) .مج،وز:فرمودم،آف:بفرموديم.
12) .مج،وز،لت:آفريدى.
13) .آج،لب:فروآى.
14) .مج،وز،لت:اين.
15) .لت:زنده كنند.
گفت تو از فروگذاشتگانى (1).
گفت (2)به (3)آنچه مرا گمراه كردى (4)بنشينم براى ايشان به راه راست.
پس بيايم (5)به ايشان از پيش ايشان (6)و از پس ايشان (7)و از [دست] (8)راست ايشان و از[دست] (9)چپ ايشان و نيابى بيشتر ايشان را شكركننده.
گفت برو ازآنجا (10)خوار كرده و عيب كرده آنان كه پس روى تو كنند (11)از ايشان پر (12)كنم دوزخ را از شما همه.
و اى آدم بنشين (13)تو و جفت (14)تو در بهشت بخورى (15)ازآنجا (16)كه خواهى (17)و نزديك مشوى (18)به اين درخت كه باشى (19)از ستمكاران.
وسوسه
1) .اساس:فروگذشتگانى.
2) .آج،لب+ابليس.
3) .آج،لب+به سبب،آف:با.
4) .آج،لب:گردانيدى.
5) .مج،وز،آج،لب،لت:آيم.
6) .مج،وز،لت:پيششان.
7) .مج،وز،لت:پسشان.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
10) .مج،وز:اين.
11) .مج،وز:پى روند ايشان،آج،لب:متابعت نمايند تو را.
12) .مج،وز+بار.
13) .آج،لب:ساكن شو.
14) .آج،لب:زن.
15) .مج،وز،آج،لب،آف:بخوريد.
16) .مج،وز،آج،لب،لت:هركجا.
17) .مج،وز،آف:خواهيد.
18) .مج،وز:مگرديد،لت:مگرديد،آج،لب،آف:مشويد.
19) .مج،وز،آج،لب:باشيد.
كرد (1)ايشان را ديو تا پيدا كند (2)ايشان را (3)آنچه پنهان كرده (4)از ايشان از عورتهاى ايشان،گفت:نهى (5)نكرد شما را خداى شما از اين درخت مگر كه باشى (6)شما دو فرشته يا باشى (7)از هميشگان.
سوگند خورد با (8)ايشان كه من هستم شما را از نصيحت كنندگان (9).
فروگذاشت ايشان را به فريفتن چون بچشيدند (10)از آن درخت پديد آمد (11)ايشان را عورتهاشان (12)باستادند (13)مى دوختند (14)بر خود (15)از برگ (16)بهشت ندا كرد ايشان را خدايشان (17)نه من نهى (18)كردم شما را از اين درخت[133-پ]و نگفتم شما را كه ديو شما را دشمنى آشكار است! گفتند ربّنا (19)ستم كرديم بر خود و اگر نيامرزى ما را و رحمت نكنى (20)بر ما،باشيم از زيانكاران.
1) .آج،لب:مكرّر.
2) .اساس:پيدا كند،با توجه به مج،وز،تصحيح شد.
3) .مج،وز+ديو.
4) .مج،وز،لت:پنهان باز كرده،آج،لب:مستورى مى بود.
5) .آج،لب:منع.
6) .مج،وز،آج،لب:باشيد.
7) .مج،وز،آج،لب:باشيد.
8) .مج،وز:به.
9) .لت:نصيحت كنان،آج،لب:اهل اخلاص.
10) .مج،وز:بچشند.
11) .مج،وز،لت:پيدا شد،آج،لب:ظاهر شد.
12) .لت:عورتهايشان.
13) .آج،لب:در ايستادند.
14) .آج،لب:وصل مى كردند.
15) .مج:بر هر دو.
16) .لت:برق.
17) .مج،وز،پروردگارشان.
18) .آج،لب:منع.
19) .مج،وز،لت:خداى ما.
20) .آج،لب:نبخشايى.
گفت فروشوى (1)بهرى از شما (2)بهرى را دشمنى (3)و شما را در زمين قرارگاهى (4)باشد و برخوردارى تان (5)به وقتى (6).
گفت در آنجا زندگانى كنى (7)و در آنجا بميرى (8)و ازآنجا برانگيزند (9)شما را.
قوله تعالى: المص ،آنچه در حروف مقطّع گفته اند در اوّل[سورة البقره گفتيم وجهى نباشد اعاده كردن] (10)،امّا آنچه اين جا گفته اند،علىّ بن ابى طلحه گفت از عبد اللّه عبّاس:اين سوگندى است كه خداى تعالى ياد كرد.ابو صالح گفت از عبد اللّه عبّاس:نامى است از نامهاى خدا.و گفته اند:از جملۀ نامهاى قرآن است و گفته اند نام سوره (11)است.ابو الضّحى گفت:انا (12)اللّه افضل،من خداى حاكمم،شعبى گفت معنى آن است:انا اللّه الصّادق (13)،من خداى راست گويم (14).محمّد بن كعب القرظيّ گفت:الف ابتداء نام اوست[اوّل و آخر و«لام»اوّل،نام اوست لطيف،و «ميم»اوّل نام اوست مجيد و ملك،و«صاد»اوّل نام اوست] (15)صمد و صادق الوعد و صانع مصنوعات،و در بعضى تفسيرها آمد (16)كه معنى المص [آن] (17)است كه:
أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ (18)،نه ما دل تو روشن كرديم،و گفته اند:حروف نام مهترين (19)است،
1) .مج،وز،آف:فروشويد.
2) .مج،وز،لت:ندارد.
3) .مج،وز:دشمن.
4) .مج،وز:خوار كاهى،آج،لب:قرارجاهى.
5) .آج،لب:و تمتعى.
6) .آج،لب:تا هنگام اجل.
7) .مج،وز،آف:كنيد.آج،لب:در زمين بزنيد.
8) .مج،وز،آف:بميريد،آج،لب:دفن كنيد.
9) .آج،لب:بيرون آرند.
10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
11) .مج،وز،مر،آف:سوره اى.
12) .آج،لب:آن.
13) .لب:صادقين.
14) .مج،وز:راست گيرم،لت:راستى گرم.
15) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،افزوده شد.
16) .لت:آمده.
17) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
18) .سورۀ انشراح(94)آيۀ 1.
19) .لب،آف:بهترين.
و بعضى نحويان گفتند:او را محلّى نيست از اعراب و«كتاب»مرفوع است به خبر مبتداء محذوف،كانّه قال:هذا كتاب،و بعضى (1)گفتند:محلّ او از اعراب (2)رفع است بر ابتدا و خبر او كتاب است،و بعضى ديگر گفتند:در كلام تقديم و تأخيرى (3)هست،و التّقدير انزل كتاب،و اين قول بعيدتر است لمخالفة (4)الظّاهر.
و بهترينۀ اقوال آن است كه خبر مبتداى محذوف است با آن كه المص نام سوره است و محلّ او رفع است،اى هذه السّورة كتاب منزل اليك،گفت:اين كتابى است از خداى به تو فروفرستاده،نبايد كه از او در دل تو تنگى (5)باشد،و معنى آن كه :نگر تا دل تنگ نكنى.و در«فاء»دو وجه گفتند:يكى آن كه تعقيب راست، يعنى پس ازآن كه شناختى كه كتاب از خداست چرا بايد كه (6)تو را دل تنگ بود! دوم آن كه در جاى جواب بود و معنى آن باشد كه كتاب از خداى تو آمد،پس نبايد كه تو را دل تنگ باشد و معنى إذا بود.و در معنى دلتنگى به قرآن چند قول گفتند:يكى حسن بصرى گفت مراد آن است كه خاطر و فكرت پراكنده مدار به او،بل بايد كه همۀ خاطر تو آن بود كه چگونه جد نمايى به انذار به او.دوم عبد اللّه عبّاس و مجاهد و قتاده و سدّى گفتند مراد شكّ است،يعنى نگر تا شك نكنى در او كه اين كتاب براى انذار فرستادند به تو.قول سه ام (7)آن كه فراء گفت مراد آن است كه دل تنگ مكن به تكذيب مكذّبان و اصرار كافران لقوله: فَلَعَلَّكَ بٰاخِعٌ نَفْسَكَ عَلىٰ آثٰارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهٰذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً (8).و قوله: لِتُنْذِرَ ،بيشتر اهل علم گفتند:چون فرّا و زجّاج و جز ايشان كه در كلام تقديم و تأخيرى هست (9)،و تقدير آن است كه:(انزل اليك لتنذر به فلا يكن في صدرك حرج منه،)«لام (10)»تعلّق
به انزال دارد،و بعضى دگر گفتند:[134-ر]«لام»تعلّق دارد به«انذار»و معنى آن است:فلا يكن في صدرك حرج منه لإنذار النّاس به،نبايد كه در دل تو تنگى باشد براى انذار اين،يعنى انذار به اين كتاب على انشراح صدر و فسحة قلب.
وَ ذِكْرىٰ لِلْمُؤْمِنِينَ ،و ياد دادن و تذكير مؤمنان.و«ذكرى»مصدر«ذكّر»باشد، قال اللّه تعالى: وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرىٰ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ (1).و در موضع او سه قول گفتند:
نصب على تقدير انّه مفعول له و التّقدير لتنذر و تذكيرا كما تقول (2)جئتك (3)لتحسن الىّ و شوقا اليك،دوم به رفع بر تقدير مبتداى محذوف،المعنى و هو ذكرى،سيم (4)جرّ على تقدير لتنذر به و للذّكرى اى للانذار و الذّكر،و رمّانى گفت:اين وجه ضعيف است براى آن كه اسم صريح را بر فعلى كه در تقدير مصدر باشد با آن عطف نكنند بى اعادت حرف جرّ،چنان كه بگويند:مررت به و زيد الّا بعد ان يقال و يزيد.
اِتَّبِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ ،متابعت كنى (5)اين كتاب را كه خداى تعالى فرستاد به شما،خطاب است با جملۀ مكلّفان و امر است از خداى تعالى ايشان را به متابعت قرآن،يقال تبعت كذا،و اتبعته و اتّبعته بمعنى واحد اتبعت زيدا عمرا،متعدّى باشد به دو مفعول،قال اللّه تعالى: وَ أَتْبَعْنٰاهُمْ فِي هٰذِهِ الدُّنْيٰا لَعْنَةً (6)، و در عموم اين لفظ،واجب و مندوب و مباح و قبيح درآيد در اعتقاد مكلّف در هريك على ما هو به،مأمور به متابعت كردن بر وجه وجوب و ندب و منهى عنه اجتناب كردن لوجه قبحه و در مباح به حسب اختيار و مصلحت بودن و كار بستن. وَ لاٰ تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيٰاءَ ،نهى است از خداى تعالى متابعت معبودان و مقتدايان كفّار كه بدون خداى آن (7)را ولى خواندند.ولى يار باشد و دوست و اولى
باشد و اصل كلمه ازآنجاست و نقيضه العدوّ.آنگه بر سبيل تقريع و ملامت و مذمّت گفت: قَلِيلاً مٰا تَذَكَّرُونَ ،اندك تفكّر مى كنيد (1)و ما مصدريّه است اى قليلا تذكّركم (2)،و نصب«قليلا»بر حال باشد،و گفته اند:«ما»زيادت است و نصب «قليلا»بر اين وجه به تذكّرون باشد و بناى تفعّل تكلّف باشد و تعسّف،و حمزه و كسائى خواندند:تذكرون (3)به تخفيف«ذال»به يك«تا»من الذّكر،يقال:ذكرته اذكره،و ابن عامر خواند:قليلا ما تتذكّرون،آنگه«تاء»تفعّل بيفكند دون«تاء» مضارعة براى آن كه او براى معنى آمده است تا (4)دو«تا»و حرفى كه به (5)او قريب است مجتمع نباشد.
وَ كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنٰاهٰا ،«كم»اسمى است و او را دو معنى باشد:يكى خبر و يكى استفهام،و چون خبر را باشد معنى او تكثير بود و نقيض او«ربّ» باشد كه آن تقليل را بود جز كه ربّ حرف جرّ است و«كم»اسم است،تقول (6):
كم رجل لقيته و كم رجال رأيتهم،قال الفرزدق (7):
كم عمّة لك يا جرير و خالة***فدعاء قد حلبت علىّ عشاري
و موضع او رفع باشد به ابتدا و خبرش«اهلكناها»و چون خبر باشد«ما» بعد او مجرور باشد بمنزلة الالف و المائة اذا قلت:كم رجل جاء ني فهو بمنزلة قولك الف رجل جاءنى او مائة رجل جاءني (8)،و جمع بر معنى باشد و توحيد براساس
1) .،آج،لب،آف،لت:مى كنند،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
2) .اساس،آج،لب:تذكيركم،با توجّه به لت تصحيح شد.
3) .اساس،آج،لب:يذكّرون،با توجّه به لت تصحيح شد.
4) .آف.با.
5) .آج،لب،آف:با.
6) .آج،لب،آن:يقول.
7) .مج،وز،مل+شعر.
8) .مج،وز،مل،لت:فهو بمنزلة قولك عشرة رجال جاءوني،آج،لب،مل،چاپ شعرانى(117/5):فهو بمنزلة قولك الف رجل جاءنى او مائة رجل جاءنى و كم رجال جاءوني و جاءنى أيضا بمنزلة قولك عشرة رجال جاءوني و جمع.
لفظ،و چون استفهام بود ما بعد او منصوب باشد،بر تميز،كقولهم:كم رجلا عندك بمنزلة قولك أ عشرون رجلا عندك ام ثلاثون.و چون خبرى باشد بيشتر با «من»استعمال كنند چنان كه در آيت هست.و آيت وارد است مورد ايعاد و تهديد و ترهيب كافران را،گفت:بس شهر و بس ده كه (1)ما (2)هلاك كرديم ايشان را به كفر و گناهشان. فَجٰاءَهٰا بَأْسُنٰا ،اى عذابنا،[عذاب ما به ايشان آمد،و«فا»براى آن آمد تا تفصيل اين جمله باشد كه«اهلكناها»است و گفتند:خود مجرّد عطف است] (3)،چنان كه:زرتني فأكرمتني،و فرّاء[134-پ]گفت:«فا»به معنى «واو»است.
بَيٰاتاً ،أى ليلا،به شب.و«بيات»ايقاع المكروه باللّيل باشد،و شبيخون را بيات گويند،و نصب او بر ظرف است. أَوْ هُمْ قٰائِلُونَ ،يا ايشان (4)خفته در وقت گرمگاه.و اصل كلمه از راحت است،[چه] (5)خفتن در آن وقت آسايش را باشد، و منه الاقالة فى البيع لأنّه الاراحة،و روا بود كه از قول باشد جز كه«الف»ازاله را باشد،كأنّ الاقالة ازالة و قطع لما يجري من القول و الاختلاف بين المتبايعين (6)، و بر قول اوّل همزه تعديه را باشد-چنان كه بيان كرده شد-و براى آن تخصيص كرد (7)اين اوقات را كه عذاب در وقت آسايش سخت تر (8)بود (9).
فَمٰا كٰانَ دَعْوٰاهُمْ ،حق تعالى در اين آيت بيان كرد كه آن كافران متمرّدان را در وقت آن كه عذاب به ايشان آمد همه دعوى و گفتار ايشان جز اعتراف نبود به آن كه گفتند:ما ظالم بوده ايم و ستمكاره (10)نفس خود،و اين عذاب به استحقاق به ما رسيد.و البأس العذاب الشّديد،و كذلك البؤس شدّة الفقر،و البئيس الشّديد و
1) .مج،وز،مل،لت:ديه كه.
2) .مج،وز،مل+بيران و.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
4) .مج،وز:به ايشان/به ايشان.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
6) .اساس:المتتابعين،مج،وز،لت:المتابعين،با توجّه به مل تصحيح شد.
7) .مج،وز+و.
8) .مل،لت:سختر.
9) .آج،لب+قوله.
10) .مل:ستمكار،آف:ستمكاره بر.
هو الشّجاع ايضا لشدّته،و قوله: إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا ،در جاى اسم كان است،و دَعْوٰاهُمْ در جاى خبر«كان»،كقوله: مٰا كٰانَ حُجَّتَهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا (1)،و الدّعاء ايضا، و قال سيبويه يقول العرب:اللّهم اشركنا في دعوى المسلمين،أى في دعائهم، قال الشّاعر (2):
و ان مذلت رجلي دعوتك اشتقي***بدعواك من مذل بها فتهون
و مذلت رجله،أى خدرت (3).
فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ ،به«فا»عطف كرد جمله را بر جمله،و«فا» براى تقريب حال آورد و اگرچه مدّتى متراخى باشد ميان عمل و عامل و جزاء و سؤال او به قيامت،و لكن لتقريب الحال«فا»آورد و«ثمّ»نگفت،چنان كه فرمود:
وَ مٰا أَمْرُ السّٰاعَةِ إِلاّٰ كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ (4)،و«لام»و«نون»هر دو تأكيد راست و در جواب قسم آرند و فعل را با«نون»تأكيد بنا كنند.خداى تعالى در اين آيت قسم ياد كرد.«واو»مضمر است و«لام»و«نون»بر او دليل،و گفت:به عزّت من كه بپرسم آنان را كه رسولان به ايشان فرستادم از خلقان و مكلّفان،و نيز بپرسم رسولان را،و مثله قوله: فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ عَمّٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (5)، رسولان را از تبليغ بپرسند و امّتان را از عمل،و اگرچه قديم تعالى را (6)به اين سؤال حاجت نباشد چه او عالم الذّات است،و لكن آيت وارد است مورد وعيد و تهديد،و رمّانى گفت:حقيقت سؤال طلب الجواب باشد به ادات او در كلام.
فَلَنَقُصَّنَّ عَلَيْهِمْ ،خبرى دگر است مؤكّد به قسمى مضمر،گفت:نيز به حقّ من كه قصّه كنم بر ايشان،و«نون»براى خطاب الملوك آورد،و گفتند:براى آن كه بعضى از آن (7)فرشتگان كنند.عبد اللّه عبّاس گفت معنى آن است كه:بر او
آريم (1)و خوانيم آنچه در نامۀ عمل او باشد،و در خبر است كه رسول -عليه السّلام-گفت:
(ان الله يسأل كل احد بكلامه ليس بينه و بينه ترجمان) ،گفت:
خداى تعالى هركس را كه سؤال كند به كلام خود سؤال كند و به خودى خود با او خطاب كند،ميان ايشان ترجمانى نبود.
و قصّه،كلامى باشد بعضى براثر بعضى،من قولهم:قصّ أثره إذا اتّبعه، و منه القصاص لأنّه يتلوا الجناية،و منه القصّ الّذي هو القطع لأنّه قطع على وجه التّتابع كقصّ الأظفار،و منه القصّة للطّرّة لأنّها مقطوعة على وتيرة واحدة.
و قوله: بِعِلْمٍ ،در او دو قول گفتند:يعنى آنچه ما به ايشان گوييم از سر عالمى گوييم،و مراد به علم عالمى است،و قول دوم آن است كه:مراد به علم معلوم است،كقوله تعالى: وَ لاٰ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّٰ بِمٰا شٰاءَ (2).آنگه سؤال مؤمنان بر وجه تذكير و تنبيه باشد.و سؤال كافران[135-ر]بر وجه توبيخ و تقريع تا به مقدار آن كه كافران را غم و وحشت[بود] (3)مؤمنان را سرور و بهجت بود.آنگه سؤال پيغامبران هم بر وجه تقريع و ملامت كافران بود،چنان كه در قصّۀ عيسى-عليه السّلام-برفت في قوله: أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّٰاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلٰهَيْنِ مِنْ دُونِ اللّٰهِ (4)،دگر آن كه قومى منكر باشند پيغامبران را في قوله: مٰا جٰاءَنٰا مِنْ بَشِيرٍ وَ لاٰ نَذِيرٍ (5)،و اين وجه ضعيف است براى آن كه معنى آيت آن است:(لئلا يقولوا ما جاءنا من بشير و لا نذير).
اگر گويند:چگونه جمع كنى از ميان اين دو آيت،و مناقضه چگونه زائل كنى ميان ايشان-اعني هذه الآية و قوله: وَ لاٰ يُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ (6)،در يك آيت نفى سؤال كرد و در دگر آيت اثبات سؤال كرد-و اين مناقضه باشد؟ يك جواب آن است كه:نفى سؤال از مجرمان نفى سؤال استعلام و استرشاد
است،نه نفى سؤال تقريع و توبيخ،از آن وجه ايشان را سؤال نباشد از اين وجه باشد.
جواب ديگر آن است كه:نفى سؤال مراد قطع سؤال است بر ايشان عند حصول ايشان در دوزخ،بر وجهى دگر آن است كه:نفس سؤال از بعضى است (استخفافا بهم و قلة مبالاة و اكتراث بهم،)و اثبات سؤال در حق بيشتر.
و سؤال در كلام عرب بر چهار وجه باشد:سؤال استخبار و استعلام، چنان كه:من عندك و أين زيد؟و اين بر خداى تعالى روا نباشد براى آن كه اين كسى پرسد كه نداند تا بداند و او عالم الغيب است،و دوّم سؤال توبيخ و تقريع باشد،چنان كه گويند:أ لم احسن اليك،[أ لم] (1)انعم اليك فكفرت نعمتى و جحدت حقّي،و منه قوله: أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يٰا بَنِي آدَمَ (2)،و قوله: أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ (3)،و قوله: أَ فَلَمْ تَكُنْ آيٰاتِي تُتْلىٰ عَلَيْكُمْ (4)،و منه قول الشّاعر (5):
أ لستم خير من ركب المطايا***و اندى العالمين بطون راح
اين سؤال تقريع است منكران فضل ايشان را،و قال العجّاج (6):أطربا و أنت قنّسرى و اين ملامت است خويشتن را كه چگونه طرب مى كنى با پيرى! سيم (7)سؤال تحضيض باشد و در او معنى امر باشد،كقولك:الّا تقوم و هلاّ فعلت كذا،اى قم و افعل كذا،و چهارم:سؤال تقرير باشد،كقولهم:هل تعرف الغيب،و هل تعلم ما يكون غدا،و هل تقدر ان تمشى على الماء و ان تطير في الهواء،و منه قول الشّاعر (8):
و هل يصلح العطّار ما أفسد الدّهر***
اين همه براى آن است تا سايل مقر آيد و بگويد كه:نه،روا نيست و چنين
نباشد[پس آياتى كه در قرآن هست كه بعضى متضمّن نفى سؤال است و بعضى متضمّن اثبات،جواب] (1)از او اين وجوه باشد كه گفته شد،و كذلك قوله:[يوم] (2)لاٰ يَنْطِقُونَ، وَ لاٰ يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ (3)،و قوله: وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلىٰ بَعْضٍ يَتَسٰاءَلُونَ (4)،و: يَتَلاٰوَمُونَ (5)،جواب از او هم اين وجوه باشد،چون سؤال كنند كه در اين آيات يك بار اثبات نطق مى كند،و يك بار نفى و در قرآن و كلام عرب از اين بسيار است،أ لا ترى الى قول الشّاعر (6):
فأصبحت و اللّيل لي ملبس***و أصبحت الأرض بحرا طما
هركه در اين بيت نگرد صبح و شب به يك جاى بيند گمان برد كه مناقضه است،و خلاف اين است براى آن كه مراد به«أصبحت»نه صبح است، و انّما المعنيّ بقوله:أصبحت،أي أوقدت المصباح،چراغ برافروختيم،و قوله:
وَ مٰا كُنّٰا غٰائِبِينَ ، (7)و ما غايب نبوده ايم از آن به معنى عالمى،و آن كه چيزى بر او پوشيده نشود به منزلۀ حاضرى باشد كه غايب نشود.و حضور و غيبت بر حقيقت بر خداى روا نباشد كه آن از صفات اجسام است.
وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ ،اين جمله اى است از مبتدا و خبر،و ظرفى در ميان (8)افتاده حشو،حق تعالى گفت:وزن آن روز درست (9)باشد و حق بود،يعنى روز قيامت.
و در وزن و ميزان[135-پ]خلاف كردند علما بر چهار قول حسن بصرى گفت:
ترازو (10)قيامت (11)را دو كفّه باشد يكى كفّۀ حسنات (12)و يكى كفّۀ سيّئات (13)،و آنچه سنجند (14)به آن صحايف اعمال باشد چنان كه در اخبار آمد.و عبيد بن عمير گفت:
1) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
2) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
3) .سورۀ مرسلات(77)آيۀ 35 و 36.
4) .سورۀ طور(52)آيۀ 25.
5) .سورۀ قلم(68)آيۀ 30.
6) .مج،وز+شعر.
7) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 7.
8) .مج،وز،مل+آن.
9) .اساس،بم:در بيخت،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
10) .وز،آج،لب:ترازوى.
11) .مج،وز،مل+آن.
12) .مج،وز+باشد.
13) .مج،وز+باشد.
14) .مل:بسنجند.
آدمى را سنجند (1)تا مردى را بيارند عظيم الجثّه كه گمان چنان برند كه او را ثقلى عظيم باشد،او را در ترازو نهند،چندان (2)برآيد كه پشّه (3)،مردم از آن متعجّب بمانند.و مردى نحيف (4)بيارند در ترازو نهند به وزن كوهى (5)گران برآيد (6).
ابو عليّ الجبايى گفت:ترازوى قيامت را كفّه ها باشد،يكى را كفّۀ حسنات گويند و يكى را كفّۀ سيّئات.كفّۀ سيّئات از حسنات به علامتى منفصل شود (7)كه خداى تعالى نهاده باشد كه مردم بينند بدانند.مجاهد گفت و دگر علما- ابو القاسم بلخى و بيشتر متكلّمان كه:اين مجاز و كنايت است از عدل كه خداى تعالى به قيامت با بندگان حساب به حق خواهد كردن و جزا به عدل و داستان دادن (8)،چنان كه آن كس كه او چيزى به ترازو سنجد رها نكند كه كفّه[اى بر كفّه اى] (9)بچربد و تفاوت كند،و اين نيكوتر وجههاست.
امّا حكمت در اين با آن كه خداى تعالى عالم است به مقادير و تفاصيل مستحقّات از ثواب و عقاب تا مكلّفان را زجرى و وعظى باشد و تهديد و وعيدى و الطاف و مصالح باشد ايشان را در تكليف.و در«يومئذ»هم اعراب روا باشد هم بنا،بيانه قوله: مِنْ عَذٰابِ يَوْمِئِذٍ ،بالفتح[على] (10)النبأ و«يومئذ»بالجرّ على الاضافة في قراءة من قرء بالجرّ.و«حق»وضع چيزى باشد به موضع خود بر وجهى كه حكمت اقتضا كند و هم مصدر باشد و هم صفت.و«وزن»در لغت مقابلۀ چيزى[باشد] (11)به چيزى،منه وزن المتاع و وزن الشعر على وجه التّشبيه،و منه كلام موزون و وزنت الشّىء بالشّيء يعدل به،قال الاخطل (12).
1) .مل:بسنجند.
2) .آج،لب+وزن.
3) .مج،وز:كه پر سرشكى.
4) .مج،وز+را.
5) .آج،لب:كوه.
6) .مج:گرانتر آيد.
7) .آج،لب:باشد.
8) .اساس:دادسان داد،آج،لب:دادشان داد،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
9) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
10) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
11) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
12) .مج،وز+شعر.
و اذا وضعت أباك في ميزانهم***رجحوا عليك و شلت (1)في الميزان
فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِينُهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ،گفت:هركه ترازوى او به حسنات و طاعات گران بار بود،يعنى هركه او را طاعت بسيار باشد،ايشان رستگاران و ظفريافتگان باشند به ثواب خداى.و«ثقل»عبارت باشد از اعتماد لازم سفلى،و«خفّت»عبارت باشد از اعتماد لازم علوى (2).
و هركه را ترازوى حسنات و طاعات سبك باشد،يعنى طاعت اندك بود، ايشان آنان باشند كه خود را زيان كرده باشند به استحقاق عقاب ابد به آن كفر و جحود كه به آيات ما كرده باشند.و«موازين»جمع ميزان بود،و اصل[او] (3)واو است«موزان»،قلب واو (4)كردند با«يا»،براى سكونش و انكسار ما قبله،و كذلك الميعاد و الميقات.و در«خوان»و«صوان»قلب نكردند براى آن كه«واو» متحرّك بود.و«خسران»ذهاب رأس المال باشد و سر همۀ سرمايه ها (5)تن و جان باشد،چون مرد كافر شود به قيامت تن و جان زيان كند به عذاب دوزخ.
وَ لَقَدْ مَكَّنّٰاكُمْ فِي الْأَرْضِ ،حق تعالى در اين آيت منّت نهاد بر مكلّفان به تمكين،گفت:ما ممكّن بكرديم شما را در زمين از آمد و شد و انواع تصرّف.و تمكين،دادن چيزها (6)باشد كه به آن،فعل توان كردن با ارتفاع موانع،براى آن كه فعل چنان كه محتاج است به قدرت،محتاج است با آلت و دلالت و اسباب و ارتفاع موانع.تمكين عبارت بود (7)از حصول اين جمله،و«لام»در«أرض»،«لام»تعريف عهد است،يعنى اين زمين كه ما در اوييم و مى بينيم. وَ جَعَلْنٰا لَكُمْ (8)فِيهٰا مَعٰايِشَ ،و شما را در او وجه
1) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(121/5)و التّبيان(352/4):رجحوا و شال أبوك.
2) .چاپ شعرانى(121/5)+ وَ مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِينُهُ -الآية.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
4) .مج،وز،لت:قلب او.
5) .آج،لب:سر همۀ مايها/...همۀ مايه ها.
6) .مج،وز:چيزهايى.
7) .مج،وز،لت:باشد.
8) .اساس،آف،آن:لهم،با توجّه به مج،وز و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
معاش (1)ساختيم.و رمّاني حدّ معيشت نهاد به آن كه او وصلت باشد از جهت كسب به طعام و شراب و لباس (2)مر آن محل كه در او حيات بود.و خارجه روايت كند از نافع:«معائش»[136-ر]به همزه،و نيز از أعمش روايت كرد از او از عبد الرّحمن أعرج،و باقى قرّاء بى همزه خوانند به«يا»،و جملۀ نحويان حكم كردند به آن كه همزه خطاست اين جا براى آن كه كلمه من ذوات الياست من عاش يعيش عيشا و معيشة،و المعيشة ايضا اسم لما يعاش به،و وزن او مفعله باشد و جمع او معايش،و در اصل معيشة بوده است كمسيلة و مسائل،و اصل او مسيله.و مقام و مقاوم اصله مقوم،قال الشّاعر (3):
و إنّي لقوّام مقاوم لم يكن***جرير و لا مولى جرير يقومها
و اين«جعل»به معنى خلق باشد براى آن كه متعدّى است به يك مفعول و چون متعدّى باشد به دو مفعول به معنى تصيير باشد،حق تعالى گفت:من در زمين روزى تو بيافريدم (4)و پديد كردم و تو را تمكين كردم از تناول آن و نيل آن، آنگاه بااين همه شكر من نمى كنى (5). قَلِيلاً مٰا تَشْكُرُونَ ،اندك شكر من مى كنى (6)،و معنى آن است كه:هيچ شكر نمى كنى (7)،چنان كه گويند:قلّ ما رأيت مثله،و آن دو وجه از«ما»ى مصدرى و«ما»ى زياده كه در آيت اوّل گفتيم،من قوله: قَلِيلاً مٰا تَذَكَّرُونَ (8)،اين جا (9)بتوان گفتن.و«شكر»اعتراف به نعمت باشد با ضربى (10)تعظيم و آنچه در حمد و شكر گفته اند،و فرق ميان ايشان در اوّل كتاب برفت، وجهى نباشد اعادت آن را.
وَ لَقَدْ خَلَقْنٰاكُمْ ،اين خطاب است از خداى تعالى جملۀ خلقان را كه فرزندان آدم اند،گفت:ما بيافريديم شما را.و«خلق»اخراج الشّىء من العدم الى
الوجود باشد،على ضرب من التّقدير،بى زيادتى كه به اسراف رساند يا تقصيرى كه به نقصان آرد آن را،و براى اين فعل ما را خلق نخوانند و ما را خالق نخوانند بر اطلاق كه افعال ما مقدّر نباشد (1)اين تقدير،بل بيشتر بر گزاف (2)باشد،انّما يقال:
(خلقت الاديم نعلا)،و كلام در اين باب مستقصى رفته است.
ثُمَّ صَوَّرْنٰاكُمْ ،«تصوير»(جعل الشىء على صورة)باشد،و صورت بنيتى باشد مقوّم بر هيئتى (3)ظاهر،حق تعالى گفت:ما آفريديم شما را و از كتم عدم به حيّز وجود ما آورديم،و رقم هستى بر قالب شما ما كشيديم،و اين صورت به اين لطيفى ما نگاشتيم. فِي ظُلُمٰاتٍ ثَلاٰثٍ (4)،در ظلمت شب (5)و ظلمت شكم و ظلمت رحم،و هر مصوّر كه باشد از تاريكى احتراز كند تا نگاشتۀ او تباه نشود،و از آب احتراز كند تا نقش او متفشّى (6)نگردد،حق تعالى در اين سه تاريكى صورت تو بر آب نگاشت تا بدانى كه چنان كه او با خلقان نماند،فعل او با فعل ديگران نماند.
ثُمَّ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ ،آنگه فرشتگان را گفتيم كه آدم را سجده كنيد (7).سجدۀ تعظيم نه سجدۀ عبادت-چنان كه بيان كرديم در سورة البقره،و در آيت دليل است بر تفضيل انبياء على (8)الملائكة از آن وجه كه رفت.
اگر گويند چگونه گفت: ثُمَّ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ ،پس ما پس از خلق شما گفتيم فرشتگان را كه:آدم را سجده كنيد (9)و سجدۀ فرشتگان آدم را پيش از خلق ما بود-گوييم از اين چند جواب است:يكى آن كه حسن (10)و ابو على جبّايى گفتند:مراد به خلق و تصوير ما خلق و تصوير پدر ماست آدم،يعنى ما آدم را بيافريديم و بنگاشتيم،آنگاه فرشتگان را گفتيم كه:او را سجده كنيد. (11).
و اين چنان باشد كه خطاب جماعتى به معاملتى كه به اسلاف ايشان رفته باشد، چنان كه در حديث بنى اسرائيل بيان برفت في آيات كثيرة قوله تعالى: وَ إِذْ فَرَقْنٰا بِكُمُ الْبَحْرَ (1)،و قوله: وَ إِذْ نَجَّيْنٰاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذٰابِ ، (2)و اين جمله با پدران ايشان رفت.
زجّاج گفت معنى«خلقناكم»آن است كه:ابتدأنا خلقكم بخلق آدم،ثمّ تصويره،ثمّ قلنا للملائكة.
وجه دوم عبد اللّه عبّاس و مجاهد و ربيع و قتاده و سدّى گفتند،معنى آن است كه:خلقنا آدم ثمّ صوّرناكم في ظهره ثُمَّ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِكَةِ [136-پ]ما آدم را بيافريديم و شما را در پشت او بيافريديم خلق تقدير و تصوير و تقرير،آنگه فرشتگان را گفتيم كه:آدم را سجده كنيد (3).
وجه سيم (4)آن است كه:ما بيافريديم شما را و بنگاشتيم،پس خبر داديم شما را كه ما گفتيم فرشتگان را كه آدم را سجده كنيد (5).
و وجه چهارم آن است كه أخفش گفت:«ثمّ»به معنى«واو»است،چنان كه گفتيم: ثُمَّ اللّٰهُ شَهِيدٌ عَلىٰ مٰا يَفْعَلُونَ (6)،و مثله قوله: ثُمَّ كٰانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا (7)، و قوله: اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ ، (8)على احد الاقوال،و قال الشّاعر (9).
سألت ربيعة من خيرها***أبا ثمّ امّا فقالوا لمه
بعضى دگر گفتند معنى آن است كه:بيافريديم شما را در پشت پدر،پس بنگاشتيم شما را در رحم مادر.بعضى دگر گفتند:خلقناكم خلق تقدير،ما شما را و صورت شما را به تقدير در آورديم دون خلق ايجاد،آنگه فرشتگان را امر
كرديم به سجدۀ آدم،سجده كردند جملۀ فرشتگان كه مأمور (1)بودند به سجدۀ آدم، مگر ابليس كه از جملۀ ساجدان نبود.
قٰالَ مٰا مَنَعَكَ أَلاّٰ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ ،خداى تعالى گفت ابليس را كه:چه منع كرد تو را از سجدۀ آدم چون من تو را فرمودم؟و«ما»استفهامى است،و در «لا»سه قول گفتند في قوله: أَلاّٰ تَسْجُدَ ،يكى آن كه صله است و زياده بر سبيل تأكيد،چنان كه گفت: لِئَلاّٰ يَعْلَمَ أَهْلُ الْكِتٰابِ (2)،و معنى آن كه:ليعلم،و كقوله:
لاٰ أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيٰامَةِ (3)،و كقوله: فَلاٰ أُقْسِمُ بِمَوٰاقِعِ النُّجُومِ (4)،و كما قال الشّاعر (5):
أبى جودة لا البخل و استعجلت به***نعم من فتى لا يمنع الجود نائله
يعنى أبى جودة البخل،و أبو عمرو بن العلاء روايت كرد:لا البخل،به جرّ، و تفسير كرد«لا»را به كلمه،أى كلمة البخل،«لا»را اسم كرد و بخل را صفت او،براى آن كه«لا»را به كلمۀ بخل باشد الّتي هى لا،كأنّه قال أبى جودة ان يقول لا.
دوم آن كه:ما دعاك الى أن لا تسجد،چه دعوت كرد تو را به آن كه سجده نكردى.
سيم (6)آن كه:ما اخرجك الى ان لا تسجد.فرّاء گفت:چون منع متضمّن نفى بود، مؤكّد كرد آن را به«لا»،چنان كه:«ما»ى نفى به«ان»نافيه تأكيد كنند،يقال:ما ان رأيت مثله،قال الشّاعر (7):
ما إن رأينا مثلهنّ لمعشر***سود (8)الرّءوس فوالج و فيول
اگر گويند،چگونه گفت: مٰا مَنَعَكَ ،و ابليس ممنوع نبود از سجده؟ گوييم:آنچه صارف بود او را از سجده از اعتقادات باطل آن را مانع خواند بر توسّع،چنان كه داعى را حامل و باعث خوانند.آنگه حكايت جواب ابليس باز كرد كه او گفت:مانع و صارف من آن بود كه از او بهترم،براى آن كه مرا از آتش
آفريدى و او را از گل،و اين خطاست هم در اصل و هم در علّت،براى آن كه عبادت خداى را باشد،و تبع مصلحت باشد،و قديم تعالى براى مصلحت بنده فرمايد،او را نرسد كه اعتراض كند ازآنجا كه مصلحت نداند،و آنگه نيز مخطى بود در تعليل تفضيل خود بر آدم،براى آن كه هر دو را خداى آفريد به حسب مصلحت،يكى را از آتش و يكى را از گل،و هيچ دو را در آن اختيارى و فعلى نبود،و خيريّت و تفضيل به چيزى باشد از جهت بنده،نبينى كه گفت: إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ (1).
دگر آن كه مسلّم نيست كه آتش بهتر از خاك است،براى آن كه خيريّت را در اين مواضع مراد به او كثرت منافع باشد،چه كثرت ثواب صورت نبندد (2).و منافع در خاك بيشتر است ازآن كه در آتش،چه زمين مستقرّ آدمى و جملۀ حيوان است،و منزل و مأواى ايشان است،و جاى متصرّف و گشتنگاه ايشان است مرده و زنده،چنان كه گفت: أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ كِفٰاتاً [137-ر] أَحْيٰاءً وَ أَمْوٰاتاً ، (3)دگر جاى رزق و روزى حيوانات است،و تخم كارند در او،يكى را هفتصد (4)،و كمتر و بيشتر بر دهد،و شاعر گفت (5):
فالارض معقلنا و كانت امّنا***فيها معايشنا و منها نخرج
ثعلبي-امام اصحاب الحديث-در تفسير گفت كه عبد اللّه عبّاس گفت:
اوّل من قاس ابليس فأخطأ القياس فمن قاس الدّين بشيء من رأيه قرنه اللّه مع ابليس.اگر گويند:چرا ابليس اعتراض كرد بر خداى تعالى با آن كه او دانست كه خداى تعالى جز حكمت و صواب نفرمايد؟جواب گوييم:به نزديك ما چنان است كه ابليس خداى شناس نبود،و در وقت آن كه خداى را عبادت مى كرد منافق بود،براى آن كه ارتداد باطل است از وجوهى كه بيان كرديم فيما مضى،و
لقوله تعالى: وَ كٰانَ مِنَ الْكٰافِرِينَ (1)،و بر اين مذهب سؤال ساقط باشد.
و قومى استدلال كردند به آيت بر آنكه امر بر وجوب باشد،براى آن كه خداى تعالى ابليس را مذمّت و ملامت و لعنت كرد بر مخالفت امر (2)،و اگر امر بر ندب بودى بر مخالفت مطلق لعنت نفرمودى.و به نزديك سيّد (3)-رحمه اللّه ظاهر اوامر قرآن بر وجوب باشد و اوامر لغت (4)بر توقّف،تا دليل ره نمايد كه بر وجوب است يا بر ندب.
آنگه حق تعالى چون ابليس نافرمانى كرد،او را لعنت كرد و براند،و گفت:برو و از اين جا فروشو به زمين كه اين جا جاى (5)پاكان است: قٰالَ فَاهْبِطْ مِنْهٰا ،گفت از اين آسمان هبوط كن و فروشو،و«هبوط»نزول باشد و انتقال من علو الى سفل (6)،قال الشّاعر (7):
كلّ بني حرّة مصيرهم***قلّ و ان اكثروا من العدد
ان يغبطوا يهبطوا و ان أمروا***يوما فهم للفناء و النّفد
و در ضمير«منها»خلاف كردند،بعضى گفتند:راجع است با آسمان،و ابو على گفت:راجع است با بهشت.اگر گويند:ابليس از كجا شناخت كه اين قول او را خداى گفت؟گوييم:ازين دو جواب است،يكى آن كه:اين[بر] (8)زبان بعضى از ملائكه گفت كه او دانست كه ايشان دروغ نگويند،دوم آن كه:او را خداى گفت اين كلام مقرون با علم معجزى. فَمٰا يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ ،تو را نرسد و نباشد كه در (9)آسمان يا در بهشت تكبّر كنى،و تكبّر اظهار كبر نفس باشد بر سبيل تفضيل خود بر (10)چيزهاى ديگر،و تفعّل بناى تكلّف باشد،و اين در آدمى
و جملۀ مخلوقات صفت ذم باشد،و در خداى تعالى صفت مدح،نحو قوله:
اَلْجَبّٰارُ الْمُتَكَبِّرُ ، (1)آنگه او را براند بر وجه استخفاف و گفت:برو كه تو از جملۀ ذليلان و خوارانى (2)!و«الصّغار»المذلّة،و اصله من صغر الجرم،يقال:صغر الشّىء صغرا و صغر صغرا و صغارا إذا ذلّ،و من الأوّل صغير و من (3)الثّاني صاغر،قال اللّه تعالى: حَتّٰى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صٰاغِرُونَ (4)،و تصاغرت اليه نفسه اذا ذلّت.
عند اين حال ابليس (5)آيس شد از رحمت خداى تعالى و عزم اصرار بر كفر كرد (6)با آدم و آدمى دشمنى پيشه گرفت به انداخت (7)آن در آمد تا آدمى (8)چگونه چون خود كند،گفت:بار خدايا! أَنْظِرْنِي إِلىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ ،مرا امهال كن و مهلت ده و تأخير كن و وقت مرگ من بازپس دار تا به روز قيامت.و إنظار، افعال باشد من النّظر الّذي هو الانتظار،يعنى مرا ما دام منتظر وقت مرگ و اجل خود كن كه ما دام تا منتظر بود مرگ به او نرسيده باشد كه چيزى (9)ناآمده را توقّع و انتظار كنند،چون بيامد انتظار منقطع شود[137-پ].اين از باب احفرت (10)زيدا بئرا باشد،و وجوه و معانى نظر پيش از اين گفته ايم،وجهى ندارد اعادت كردن. إِلىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ ،از ميان جمله اسماء جز ظروف كه اضافت كنند (11)با جمله، اگر فعلى باشد و اگر اسمى،و جز ظروف را هيچ اسم را اضافت نكنند با جمله، تقول:جئتك اذ طلعت الشّمس،و يوم قدم فلان و اذا الخليفة عبد الملك (12)و ما اشبه ذلك،تا آن روز كه بعث كنند و برانگيزند ايشان را به قيامت،و خداى تعالى
1) .سورۀ حشر(59)آيۀ 23.
2) .آج،لب:خورانى.
3) .اساس،بم،آف:مثل،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
4) .سورۀ توبه(9)آيۀ 29.
5) .مج،وز+چون.
6) .مل+و.
7) .آج،لب:تا انداخت.
8) .مج،وز+چون.
9) .مج،وز،آج،لب:چيزى.
10) .اساس:احضرت،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
11) .اساس:كنند،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
12) .اساس:عند الملك،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
اين حكايت باز كرد از ابليس تا بدانند كه ابليس با عظم ارتكاب معصيت و خطيئت آيس نبود از اجابت خداى تعالى تا بندگان آيس نشوند و طمع نبرند از رحمت او.
خلاف كردند در آن كه خداى تعالى دعاى ابليس بر وفق سؤال او اجابت كرد يا نكرد.سدّى گفت:نكرد،براى آن كه او زندگانى تا به روز بعث (1)خواست،و روز بعث روز نشر باشد نه روز مرگ،و لكن تا به وقتى مهلت داد او را كه خداى تعالى صلاح داند چنان كه گفت: إِلىٰ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ (2).
قولى دگر آن است كه:انظار و تأخير عقوبت خواست تا (3)روز قيامت خداى تعالى اجابت فرمود و تأخير عقوبت او كرد تا قيامت و تعجيل نفرمود در باب عقاب او،و قول دوم بهتر است براى آن كه نشايد كه خداى تعالى اعلام كند مكلّفى جايزالخطا را كه او را انظار و امهال كرد مدّت دراز،براى آن كه اغراء باشد به قبيح و از حكيم نيكو نبود،و بر قول[اوّل] (4)تأويل آن است كه:خداى تعالى به معلوم خود تعليق كرد اين را و او را وقتى معيّن نزد،و چون چنين باشد هيچ وقت ايمن نباشد كه آن وقت معلوم است كه خداى تعالى زد اجل او را،پس او را در اين باب همچون ما باشد[كه اجل خود ندانيم و مغري نباشد به قبيح،و اگرچه غرض ابليس در انظار و امهال خواستن از خداى تعالى آن بود] (5)تا اضلال و اغواى بندگان خداى كند،غرض خداى تعالى در امهال او آن بود تا تعريض كند او را منزلت ثواب و وقت توبه،و اعتذار بر او موسّع كند.امّا آن كه او اختيار توبه و ايمان نكند[از خداى نباشد از او باشد به سوء اختيار او،امّا علم خداى تعالى به آن كه او اختيار توبه و ايمان] (6)نخواهد كردن مانع نباشد خداى را تعالى از اين فعل براى اين غرض،و حامل و باعث او نبود بر،آنچه علم تعلّق
دارد بالشّيء على ما هو به،و او را بر وجهى و صفتى نگرداند،و از باب تكليف «من علم اللّه انّه يكفر»باشد،و كلام در اين معنى در دگر جاى مستقصى رفته است.
امّا آن كه خداى تعالى شايد تا اجابت دعاى كافر كند،در او خلاف كردند.ابو على جبّائى گفت:نشايد،براى آن كه در اين معنى تعظيم او باشد، خداى (1)تعظيم نكند كافر را.ابن الأخشيد (2)گفت:روا باشد كه دعاى كافر اجابت كند چون در اجابت او مصلحتى داند او را يا بعضى مكلّفان را،و اين قول درست تر است.حق تعالى گفت:من انظار تو كردم تا به وقت مصلحت،يا تأخير عذاب تو كردم تا به روز قيامت.
قٰالَ فَبِمٰا أَغْوَيْتَنِي ، (3)آنگه حق تعالى حكايت كرد از ابليس آنچه او گفت عند اين حال گفت ابليس (4)گفت:بار خدايا!با اين اغواء كه مرا كردى،و در اين«با» (5)چند قول گفتند،يكى آن كه:به معنى«مع»است،كقولهم:اخذه برمّته،[أى مع رمّته] (6)و اشتريت الدّار بآلاتها،أى مع آلاتها،و معنى آن كه:بار خدايا!با آن كه مرا اغوا كردى من چنين كنم،و قولى دگر آن است كه:«با»به معنى«لام»است،يعنى براى آن كه مرا اغوا كردى من بنشينم.و سيم (7)آن كه:«با»قسم است،أى بحقّ اغوائك ايّاى،بحقّ اغواى تو مرا،و وجه بهترين آن است كه:اين«با»بدل است، يعنى به بدل آن كه تو مرا اغوا كردى من چنين كنم،[138-ر]من قول الشّاعر (8):
فلئن فلّت (9)هذيل شباه***لبما كان هذيلا يفلّ
و اين وجه را بيان كرده ايم پيش از اين در نظاير اين آيت.و در معنى
1) .مج،وز:و خداى تعالى.
2) .مج،وز،مل،آج،لب،لت:ابن الاخشاد.
3) .اساس و همۀ نسخه بدلها: قٰالَ رَبِّ بِمٰا أَغْوَيْتَنِي ،سورۀ حجر(15)آيۀ 39،با توجه به ضبط قرآن مجيد و آيۀ مورد بحث تصحيح شد.
4) .اساس و همۀ نسخه بدلها:باب،با توجه به مورد بحث و اشاره به قرائن بعدى،تصحيح شد.
5) .اساس و همۀ نسخه بدلها:باب،با توجه به مورد بحث و اشاره به قرائن بعدى،تصحيح شد.
6) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز و سياق عبارت افزوده شد.
7) .مج،وز،لت:سه ام،آج،لب،آف:سيوم.
8) .مج،وز+شعر.
9) .اساس،مج،مل،آف،لت:قلت،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
«اغوا»چند قول گفتند،جبّائي و بلخيّ گفتند:معنى او در آيت تخييب است و نوميد كردن،چنان كه شاعر گفت (1):
فمن يلق خيرا يحمد النّاس أمره***و من يغو لا يعدم على الغىّ لائما
اى من كان غنيّا يحمد النّاس امره و من كان خائبا من المال لا يزال يجد لائما يلومه (2)على فقره.عبد اللّه عبّاس و ابن زيد گفتند معنى آن است كه:چنان كه حكم كردى به ضلال و غوايت من،و سيم (3)بعضى دگر گفتند:مراد به«اغوا» اهلاك است من قوله: فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا (4)،أى هلاكا.و وجه بهترين آن است كه (5):
ابليس مع كفره قدرى بود،اين كه گفت بر مذهب جبر گفت و نسبت كرد اغوا و اضلال را با خداى تعالى چنان كه مجبّران كنند (6)،و اين ظاهر آيت است و حمل كردن آيت را بر ظاهر و عذر ابليس ناكردن اولى تر باشد،چه اين كلام محكى است از او،و از او پيش از اين در وجود آمد تا اين قدر به او گمان نبردند كه در حقّ خداى روا دارد اطلاق اين كردن،اى عجب اگر آدمى نسبى آدم مذهب باش! چرا طريقت آدم رها كرده اى (7)في الاعتراف بالذّنب في قوله: رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا (8)،و طريقت ابليس گرفته في قوله: رَبِّ بِمٰا أَغْوَيْتَنِي (9)،دگر مجبّر چون انديشه كنى أسوأ حالا من ابليس است،براى آن كه ابليس تنها غوايت خود به خدا حوالت كرد و غوايت همۀ غاويان به خود حوالت كرد كه: لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ (10)،پس آن كه يك كفر با خداى حوالت كند،نه چنان باشد كه آن كس كه همۀ كفرها با خداى حوالت كند.و قوله: لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ ،آن كه گفت«با»قسم است،براى آن گفت كه«لام»به
جواب قسم بازآمد،و آن كه گفت«با»قسم نيست،گفت:اين«لام»جواب قسم مضمر است،گفت:بر ره راست تو بنشينم براى ايشان و ايشان را از راه برگردانم و با راه كژ برم به اغراء و اغواء و وسوسه و دعوت.و نصب«صراط»بر ظرف متّسع است،ظرف در جاى مفعول به نهاد و در كلام حرف جرّ مقدّر است و التّقدير:على صراطك المستقيم،فلمّا حذف حرف الجرّ وصل الفعل فعمل فيه،كما قال الشّاعر (1):
[لدن بهزّ الكفّ يعسل متنه***فيه كما عسل الطّريق الثّعلب] (2)
[أى كما عسل الثّعلب في الطّريق،و قال آخر] (3):
كأنّي اذا اسعى لاظفر طائرا***مع النّجم في جوّ السّماء يصوب
أى لأظفر على طائر.
ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ ،پس به ايشان شوم از جميع جهات احاطت از پيش ايشان و از پس و از راست و چپ ايشان،و مفسّران در اين چند قول گفتند.عبد اللّه عبّاس گفت (4)و ابراهيم و حكم و سدّى (5):من قبل دنيا هم و آخرتهم و من جهة حسناتهم و سيّئاتهم،گفتند:اين كنايت است،پيش و پس عبارت است از دنيا و آخرت،چپ (6)و راست كنايت است از سيّئه و حسنه (7).مجاهد گفت:يعنى ازآنجا كه نبينند براى آن كه مردم از پيش بينند و از پس نبينند.بلخى و جبّائي گفتند:
من جميع جهات الحيلة،اين كنايت است از انواع حيلت.
عبد اللّه عبّاس را پرسيدند كه:چرا فوق و تحت رها كرد (8)از جملۀ جهات؟ جواب داد كه:جهت فوق جاى نزول رحمت خداست،دانست كه او از رحمت بر بنده راه نيابد و از زير قدم آمدن وحشت آرد انس ندهد.باقر-عليه السّلام-گفت:
معنى آن كه: لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ ،يعنى كار آخرت بر چشم و دل ايشان خوار گردانم. وَ مِنْ خَلْفِهِمْ ،يعنى بفرمايم تا جمع مال كنند و به آن بخل كنند و در حقّ خداى و حقهاى دگر بندهند تا به وارثان ايشان بماند از پس مرگ ايشان. وَ عَنْ أَيْمٰانِهِمْ ،كار[دينشان] (1)بر ايشان تباه گردانم و شبهه در دل ايشان مقرّر كنم [138-پ]. وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ ،و لذّات بر ايشان محبّب كنم و به ايشان مقرّب گردانم.
زجّاج گفت: مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ ،اغوا كنم ايشان را از پيش روى،يعنى وسواس كنم ايشان را تا بعث و نشور دروغ دارند. وَ مِنْ خَلْفِهِمْ ،و از پس اغوا كنم،يعنى تا اخبار امّتان گذشته دروغ دارند،و براى آن در اوّل«من»گفت و در دوم«عن»كه«من»ابتداى غايت باشد،آغاز آمدن از پيش روى ايشان كنم و آنگه از پس پشت،و آنگه«عن»آورد كه در او معنى عدول و انحراف است،يعنى از آن روى بگردم و با راست و چپ ايشان شوم،و امّا دخول«ثمّ»براى آن است كه بيان كند كه اين قصد از اين جهات پس از قعود باشد بر راه ايشان براى آن كه اوّل بيايد و بنشيند و آنگه در قصد به اضلال و اغوا گيرد،و بعضى دگر گفتند معنى آن است كه:ثمّ اقول،پس مى گويم من (2)چنين كنم.
وَ لاٰ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شٰاكِرِينَ ،و چنان سازم كه بيشترشان (3)را شاكر نيابى.اگر گويند:چگونه خبر داد از غيب و اين از كجا شناخت كه ايشان بيشتر طاعت او بخواهند داشت (4)،و كفران نعمت خداى (5)كردن؟گوييم از اين دو جواب است:
يكى آن كه پيش از آن دانست از قول فرشتگان به اعلام خداى تعالى ايشان را، دوم آن كه حسن بصرى گفت:از ظنّ خود خبر داد چنان كه خداى تعالى گفت:
وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاّٰ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ (6)،براى آن كه چون
او قصد آدم كرد به وسوسه (1)مقصودش از او حاصل شد دانست كه فرزندان او در قوّت و ثبات قدم از او ضعيف تر باشند.
خداى تعالى (2)بعد از اين حكايت آن بكرد كه او را چه گفت و چگونه براند و لعنت كرد،گفت: اُخْرُجْ مِنْهٰا ،ازآنجا برو. مَذْؤُماً (3)،عبد اللّه عبّاس گفت:
ملوما،ملامت و سرزنش كرده.ابن زيد گفت:يعنى مذموما،يقال:ذأمه و يذأمه، ذأما و ذامه يذيمه ذيما اذا عابه و الذّيم اشدّ العيب،قال الشّاعر (4):
صحبتك إذ عيني عليها غشاوة***فلمّا انجلت قطّعت نفسي أذيمها
و قال اميّة بن ابى الصّلت (5):
و قال لإبليس ربّ العباد***اخرج دحيرا لعينا مذموما (6)
و قال الاعشى: (7)
و قد قالت قتيلة اذ رأتني***و اذ لا تعدم الحسناء ذاما (8)
مَدْحُوراً ،اى مدفوعا على وجه الهوان،رانده و دفع كرده بر وجه استخفاف و مهانت،و قيل:هو الطّرد،يقال:دحره يدحره دحرا و دحورا.مجاهد و سدّى گفتند:«مدحور»رانده باشد. لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ ،اين«لام»جواب قسم محذوف است،يعنى هركه از ايشان كه آدميان اند تو (9)را كه ابليسى متابعت كنند. لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعِينَ ،دوزخ را از شما و ايشان پربار كنم،و براى آن خطاب اوّل بر واحد كرد كه خطاب با ابليس بود،چون به جزا رسيد غاوى و مغوى را (10)ضالّ و مضلّ را و داعى و مجيب را به يك بار در جزا (11)آورد بر عموم گفت:منكم،از شما
همه تا در باب زجر وعيد بليغتر باشد،و«لام»در«لأملأنّ»هم جواب قسم است،و روايتى (1)كردند شاذّ از عاصم كه او خواند كه:لمن تبعك،به كسر«لام» (2)بر تقدير حذف مبتدا،و تقدير آن كه:لمن تبعك النّار.و«اجمعين»از توابع تأكيد باشد.
آنگه چون قصد ابليس گفته بود و طرد و لعن او،گفت آدم را گفتم:يا آدم تو و جفت تو در بهشت بنشينى (3).خلاف كردند كه كدام بهشت بود،بعضى گفتند (4):بهشت خلد بود براى آن كه [139-ر]اين لفظ چون اطلاق كنند معرّف به«لام»تعريف عهد جز اين بهشت معروف نباشد چنان كه:السّماء و الارض،از او جز آسمان و زمين كه ما مى بينيم و معهود است نشناسند دون (5)سقف البيت و قوائم العرش.و زن را زوج و زوجه گويند چون در كلام قرينه باشد كه بدانند كه مراد به زوج زن است،«تا»ى تأنيث نيارند،چه آن براى فرق مى بايد،پس اين جا به اضافت از تأنيث مستغنى اند براى آن كه جفت مرد معلوم است كه مرد نباشد و جز زن نبود،و صاحب المنزل را ساكن (6)الدّار گويند و اگرچه وقتها ازآنجا حركت كند و برود على التّغليب،براى آن كه اوقات بيشتر آنجا باشد،و گويند:
فلان ساكن اوست چون مستأجر او باشد در سراى و دكّان او،اين هم بر اين (7)وجه باشد.
و بهر دگر (8)گفتند:بستانى بود از جملۀ بستانهاى[نه] (9)بهشت خلد بود، چه اگر بهشت خلد بودى او را ازآنجا بيرون نياوردندى كه از بهشت خلد كس برون نيايد،و اين قول ضعيف است براى آن كه از بهشت خلد آن كس برون نيايد
كه بر سبيل ثواب آنجا باشد،و امّا آن كه بر سبيل تفضّل و مصلحت آنجا باشد و در آنجا مكلّف بود تا مصلحت اقتضا كند آن جاش مى دارند،چون مصلحت بگردد به بعضى اسباب از آن جاش به در آرند.
قوله: فَكُلاٰ مِنْ حَيْثُ شِئْتُمٰا ،لفظ امر است و مراد اباحت.خداى تعالى جملۀ بهشت آدم را مباح كرد و حوّا را كه در بهشت هركجا خواهند باشند و هرچه خواهند خورند جز يك درخت كه ايشان را امر كرد به لفظ نهى بر وجه ندب كه گرد آن نگردند و از آن نخورند.اختلاف اقوال در آن درخت گفتيم،و به نزديك ما تناول درخت بر ايشان حرام نبود،و اگرچه لفظ نهى است مراد به اين لفظ امر است بر سبيل استحباب براى آن كه نهى آنگه حقيقت باشد كه ناهى كاره باشد منهىّ عنه را و حكيم (1)كاره نباشد الّا قبيح را،و پيغمبران-عليهم السّلام-ارتكاب قبايح نكنند و اخلالى بواجب نكنند براى آن كه منفّر باشد از قبول قول ايشان،و هرچه منفّر باشد واجب بود كه ايشان از آن منزّه باشند تا غرض قديم تعالى منتقض نشود به بعثت (2)ايشان،چه غرض به بعثت ايشان قبول و امتثال است،هرچه در قبول و امتثال قدح كند بايد تا مصروف باشد از ايشان به لفظى كه آن را عصمت خوانند،و اين دو لفظ،اعني:امرونهى متداخل باشند،و ايشان را صيغتى مخصوص نباشد كه در او اشتراك و احتمال نبود،بل امر كنند به لفظ (3)نهى،و نهى كنند به لفظ امر براى تداخل معانى ايشان ازآنجا كه در امر ترغيب بود در فعل و تزهيد بود در ترك،و در نهى عكس اين باشد،تزهيد بود و در فعل و ترغيب در ترك.و در معنى امر به چيز روا باشد (4)كه نهى بود از ضدّش بر سبيل
مجاز،نبينى كه قائل چون گويد:أمرتك بمواصلة زيد،معنى آن باشد كه:نهيتك عن هجرانه،و كذلك نهيتك عن هجر زيد امرتك بمواصلته باشد.
و در معصيت آدم خلاف كردند،بعضى گفتند:كبيره بود،و آن حشويانند و اصحاب[الحديث] (1)،و معتزله (2)[گفتند] (3):معصيتى بود صغيره،و نظّام و جعفر بن مبشّر گفتند:بر سبيل سهو و غفلت بود،و جبّائي گفت:بر سبيل تأويل بود كه آدم گمان برد كه او را نهى از درختى معيّن كردند،و نهى متناول بود جنس را،و به نزديك ما چنان است كه خداى تعالى آدم را مندوب كرد به ترك تناول،اگر تناول نكردى او را در آن ثواب بسيار بودى،امّا بر تناول او را ذمّى و عقابى نبود،و همچنين گوييم در ساير آنچه حوالت است بر انبياء-عليه السّلام-و آياتى و اخبارى كه متضمّن چيزى است از اين معنى حكم اين باشد.
فَتَكُونٰا مِنَ الظّٰالِمِينَ ،اولى تر آن است كه گويند جواب نهى است[139-پ] براى آن«نون»بيفتاد كه منصوب است،و بعضى گفتند:مجزوم است عطفا على قوله:
«و لا تقربا»و«لا تكونا»،و قول اوّل بهتر است.و معنى«ظلم»در آيت بخس (4)و نقصان است من قوله تعالى: آتَتْ أُكُلَهٰا وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئاً (5)،أى لم تنقص منه شيئا،و معنى آن كه حظّ نفس خود از ثواب نقصان كرده باشى،و لا بدّ است معتزله را كه هم اين تأويل كنند براى آن كه ايشان نگويند كه آدم-عليه السّلام-چيزى كرد كه مستحقّ عقاب (6)شد،بل گويند معصيت او صغيره بود،و صغيره آن باشد كه عقاب او مكفّر بود به اجتناب كباير،پس[به] (7)معنى هم[اين] (8)قول باشد.
قوله: فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطٰانُ ،آنگه حق تعالى بيان مى فرمايد كه:ابليس چه تلبيس كرد تا آدم و حوّا را از بهشت برون (9)آورد،گفت: فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطٰانُ ،
گفت:وسوسه كرد ايشان را-يعنى آدم (1)و حوّا را.و«وسوسه»دعوت باشد به كارى (2)به صورت خفى،و مثله:الهينمة،قال رؤبة (3):
وسوس يدعو مخلصا ربّ الفلق***سرّا و قد أوّن تأوين العقق
و قال الاعشى (4):
تسمع للحلى وسواسا إذا انصرفت***كما استعان بريح عشرق زجل
و مراد به شيطان ابليس است،براى آنش شيطان خواند كه او دور است از خير و رحمت،من شطن اذا بعد. لِيُبْدِيَ لَهُمٰا ،«ابداء»اظهار باشد،حق تعالى بازنمود كه:غرض ابليس در آن وسوسه چه بود تا ايشان را از لباس بهشت برهنه كند (5)و عورت ايشان كه پوشيده بود به جامه هاى بهشت پيدا گرداند (6)،و«موازات»، ستر باشد و توارى اذا استتر و واريته سترته،و ضدّ«ابداء»اخفاء باشد،و ابداء و اظهار جعل الشّىء بحيث يصحّ ان يدرك باشد،چيزى را چنان كنى كه ادراك او توان كردن.و عورت را براى آن سوأة خوانند كه در ظهورش مساءة صاحبش باشد.
و در خبر چنين است كه:چون ايشان از آن درخت تناول كردند،بادى بر آمد و تاج از سر ايشان بربود،و بادى برآمد و حلّه از تن ايشان برون كرد (7)،و عورت ايشان ظاهر شد (8).آدم كه[آن] (9)ديد برميد و گريختن گرفت،حقّ تعالى گفت:
يا آدم فرارا منّي ،از من مى گريزى؟گفت:
لا بل حياء منك ،نه بار خدايا بل شرم مى دارم از تو.آنگه ابليس وسوسۀ اين كرد كه خداى تعالى حكايت مى كند از او كه او گفت با سوگند كه بخورد كه (10)خداى شما را از اين درخت نهى
نكرد (1)الّا تا شما دو فرشته نباشى (2)يا (3)در آنجا (4)مخلّد نمانى (5)،و اين چنان نمود كه بر وجه نصيحت مى گويم.
و در آن كه چگونه به ايشان رسيد،سه قول گفتند،حسن (6)گفت:بعدى بود ميان ايشان،ابليس به زمين بود و ايشان به آسمان در بهشت بودند،به قوّتى كه خداى داده بود،ابليس، (7)از زمين ايشان را وسوسه كرد،و ابو على گفت:ايشان را برون (8)بهشت گفت كه ايشان هروقت برون آمدندى.ابن الأخشاد گفت:ايشان در بهشت بودند و او برون (9)بهشت بود،و قوله: إِلاّٰ أَنْ تَكُونٰا مَلَكَيْنِ ،گفت تقدير آن است كه:لئلاّ تكونا ملكين،و زجّاج گفت:كراهة ان تكونا ملكين.يحيى بن ابى كثير خواند و يعلى بن حكيم:الّا ان تكونا ملكين به كسر«لام»لقوله: هَلْ أَدُلُّكَ عَلىٰ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لاٰ يَبْلىٰ (10)،و جملۀ قرّاء به فتح«لام»خواندند.
اگر گويند:چگونه ايهام كرد بر ايشان كه به خوردن درخت مرد[م] (11)را از (12)صورت انسانيّت انقلاب افتد[140-ر]به صورت و طبع ملكى و فرشته؟ گوييم از اين دو جواب است:يكى آن كه چنان نمود ايشان را كه اين در حكم خداست كه هركه از اين درخت بخورد فرشته شود و مرا اين معلوم شده به علمى سابق،و جواب دوم آن كه:شما به منزلۀ دو فرشته شوى (13)در رفعت و منزلت و علوّ مرتبت،و جماعتى،به اين آيت تمسّك كردند بر آنكه:فرشتگان به از پيغمبران (14)باشند،نبينى كه او پيغامبر (15)بود و به غرور درجۀ فرشتگى و پايۀ ايشان
1) .مج،وز:نهى كرد.
2) .مج،وز،آج،لب:نباشيد.
3) .اساس،آج،لب:تا،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
4) .وز،مل:اين جا.
5) .مج،وز:نمايند،مل:نباشند.
6) .مل:حسن بصرى.
7) .مل:كه خداى تعالى ابليس را داده بود.
8) .مج،وز،مل:بيرون.
9) .مج،وز،مل:بيرون.
10) .سورۀ طه(20)آيۀ 120.
11) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
12) .مج،وز:در.
13) .مج،وز،مل:شويد.
14) .مج،وز،مل:پيغامبران.
15) .مج،وز،مل:پيغمبر.
تمنّاى آن كرد و خواست تا فرشته باشد تناول درخت كرد،جواب آن است كه در آيت ذكر ثواب و قلّت و كثرت او نيست،معلوم است كه غرض از اين[آن] (1)باشد كه آن به بود كه ثوابش بيشتر باشد،و اين در آيت نيست و انّما بر ايشان تلبيس كرد كه شما از اين درخت منهى نه اى (2)،مگر آنگه كه فرشته بوده اى (3)چون فرشته نه اى (4)[منهى نه ايد] (5)،يعنى فرشته باشد كه منهى باشد از چنين (6)درخت، چون شما را فرشته نه اى (7)تا بدانى كه (8)رواست شما را از اين درخت خوردن.و بر قول آن كس كه گفت كه:أن تكونا،به معنى«لئلاّ تكونا»ست (9)،سؤال ساقط باشد.
وَ قٰاسَمَهُمٰا ،و با (10)ايشان سوگند خورد كه غرض من به اين گفتار نصيحت شماست،و اين (11)از باب مفاعله است كه ميان دو كس نباشد،مثل قولهم:
طارقت النّعل و عاقبت اللّصّ،و عافاه اللّه،و قال الهذلىّ (12):
و قاسمها باللّه جهدا لأنتم***ألذّ من السّلوى إذا ما نشورها
چون سوگند بخورد (13)شبهۀ ايشان قوى شد ازآنجا كه ظنّ ايشان چنان بود كه هيچ كس دليرى نيارد كردن[بر سوگند] (14)به دروغ و از جملۀ دواعى شد ايشان را در تناول درخت،و«لام»تأكيد را موضع صدر كلام باشد،نحو قولك:
لزيد منطلق،مگر در خبر«إنّ»كه نخواستند كه جمع كنند بين«انّ»و«لام»، إذ هما للتّأكيد،دو حرف تأكيد،در يك جاى جمع نكردند،لا يقال:إنّ لزيدا منطلق،بل چون«إنّ»باشد،«لام»در خبر آرند،يقال:انّ زيدا لمنطلق،و كذلك يقال:انّي لك لناصح،و لا يقال:أنا لك لناصح،انّما يقال:ناصح بغير«لام».و
1) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
2) .مج،وز،مل:نه ايد.
3) .آج،لب:بوده ايد،مج،وز:بوديتان.
4) .مج،وز،مل،آج،لب:نه ايد.
5) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
6) .وز،آج،لب:از اين.
7) .مج،وز،آج،لب:نه ايد.
8) .مج،وز،مل،آج،لب:بدانيد كه.
9) .مل،تكونا گويد.
10) .مج،وز:و به.
11) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(134/5):و اين نه.
12) .وز+شعر.
13) .مج،وز،مل:بخوردند،آج،لب:خورد.
14) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
«من»تبيين را باشد،و شايد كه تبعيض بود،و المعنى انا لكما بعض النّاصحين.
فَدَلاّٰهُمٰا ،يعنى ارسلهما،تشبيه كرد ايشان را به كسى كه بر ارتفاعى باشد، از آن پايه فرود آيد،گفت:به غرور و فريفتن ايشان را منزلت[بلند] (1)بر زمين پست فرود آورد،من قولهم:أدليت الدّلو اذا ارسلتها فى البئر،و تدليه (2)براى مبالغت فرمود،و تدلّى فلان الى الشّرّ اذا أهوى اليه،و لا يقال:تدلّى الى الخير، براى آنكه شرّ سافل باشد،و خير عالى.و اصل غرور من الغرّ باشد و هى طىّ الثّوب الى (3)عيوبه،قال الشّاعر (4):
كأنّ غرّ متنه اذ تجنبه***سير صناع في اديم تكلبه
و الغرّ زقّ الطّائر فرخه لما فيه من الخلفاء من فيه الى فيه،و الغرّ الّذي لم تحتنكه التّجارب،و بيع الغرر بيع الشّىء المستور جزافا،و الغرارة الوعاء لخفاء ما فيها،و الغرّة بياض في جبهة الفرس لأنّها تغرّك بحبّها.
فَلَمّٰا ذٰاقَا الشَّجَرَةَ ،چون از آن درخت بخوردند،عورت ايشان ظاهر شد.و اين نه بر وجه عقوبت بود،و اگرچه عند تناول درخت بود،براى آن كه سلب لباس و تفويت المنافع از باب عقاب نباشد و انّما عقاب ضررى باشد مستحقّ مقرون به استخفاف و اهانت،و اگر اخراج از بهشت و سلب لباس و تفويت منافع عقوبت بودى،پيغامبران و اولياى خداى ما دام معاقبت بودندى.دگر آن كه عقوبت با استخفاف[140-پ] و اهانت باشد،و چگونه شايد كه آن كس كه خداى،ما را در حقّ ايشان تكليف كرده است به غايت اجلال و نهايت تعظيم از خداى و ما،مستخفّ و مهان باشند و نفس كدام عاقل ساكن باشد با قبول قول مستخفّى مهان القدرى،و اين معنى روا ندارد بر پيغامبران خداى الّا آن كس كه قدر ايشان نداند و منزلت ايشان نشناسد.چون ايشان از درخت تناول كردند و در معدۀ ايشان قرار گرفت،جامه از ايشان برون كردند (5).
قتاده گفت:جامۀ ايشان از ناخن بود،چون از آن درخت بخوردند خداى تعالى از ايشان فروكشيد و عورتهاى ايشان پيدا شد. وَ طَفِقٰا ،أى أقبلا و جعلا، يقال:طفق يفعل و جعل يفعل و اخذ يفعل كذا،باستادند و برگ درختان بهشت بر هم مى دوختند و بر عورت مى پوشيدند.
مفسّران گفتند:برگ انجير بود،حق تعالى به لفظ«خصف» (1)گفت براى آن كه چون دوختن (2)نعلين مى دوختند تا عورت بپوشيدند.عبد اللّه عبّاس و قتاده گفتند خداى تعالى گفت:يا آدم!نه همه بهشت تو را مباح بكرده بودم؟گفت:
بلى.گفت (3):از اين يك درخت گزير نبود؟گفت:بار خدايا،من گمان نبردم كه كسى سوگند خورد به تو و نام تو به دروغ!حق تعالى گفت:اين عيش بر خويشتن تباه كردى.
محمّد بن قيس گفت:ابليس اين وسوسه القا كرد به مار،مار القا كرد به حوّا، حوّا با آدم گفت.اوّل حوّا تناول كرد،خداى تعالى آدم را گفت:چرا خوردى؟ گفت:حوّا گفت مرا،حوّا را گفت:چرا گفتى؟گفت:مار گفت مرا.مار را گفت:چرا گفتى؟گفت] (4).ابليس گفت مرا،آدم را گفت:امّا شما را به زمين فرستم، و بعضى دشمن بعضى باشى (5).شيطان دشمن شما باشد و شما دشمن او،و مار دشمن شما باشد و شما نيز دشمن او تا هريكى از اينان چون از صاحبش فرصتى يابد به جانش گزند كند.حوّا را گفت: (6)چنان كه درخت خون آلود كردى (7)،هر ماهت خون آلود كنم.و مار را گفت:پايهات (8)بستانم و پرهات (9)تا بر شكم روى،
1) .اساس:احضف،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
2) .مج،وز:چون درختى،آج،لب:چون دوختند.
3) .آج،لب+چرا.
4) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
5) .مج،وز،مل:باشيد،آج،لب:باشند.
6) .مج:پايهايت.
7) .مج،وز:چنان كه خون پالود كردى،مل:چنان كه درخت را خون آلود كردى،آج،لب:چنان كه درخت خون كردى.
8) .مج:پايهايت.
9) .مج،وز،مل:پرهايت.
و هركه تو را بيند بايد تا بر تو (1)دست يابد سرت بكوبد (2).ابليس را گفت:تو از اين جا برو ملعون و مدحور،و آدم را گفت:به زمين رو پس ازآن كه در بهشت روزى من مى خوردى،هنيئا مريئا رغدا،اكنون در زمين جز به كدّ و رنج نخورى.
چون آدم به زمين آمد،او را گرسنه شد،از (3)خويشتن حالتى يافت كه پيش از آن نيافته بود،نشيش كنشيش الذّرّ بين جلده و لحمه،گفت:مرا حالتى است كه از آن عبارت نمى دانم كرد.جبرئيل آمد و گفت:اين درد را نام جوع است و دوا او را طعام است.تو گرسنه اى و به طعام سير شوى،گفت:طعام از كجا آرم؟گفت:من تو را از بهشت آنچه سبب (4)آفت و اخراج تو بود از آن-و آن گندم است-آورده ام،و گندم در پيش او بنهاد تا راحتت هم ازآنجا بود كه رنجت بود.خواست تا آن گندم بخورد،جبرئيل-عليه السّلام-گفت:اين همچنين كه بينى خوردنى نيست،اين مى ببايد كشتن تا خداى (5)بركت كند در اين،گفت:
كشتن چه (6)باشد؟گفت:منت بياموزم،و اين به آلت توانى كردن.گفت:آلت از كجا آرم (7)؟گفت:منت بياموزم،آلت كردن،آنگه او را آهن آورد و چوب و آتش،و او را آهنگرى و درودگرى بياموخت تا او را آلت برزگرى بساخت.چون آلت تمام كرده بود،گفت:اين گندم بر زمين بفشان (8)و زمين برشيوان (9)و دانه به خاك بپوش، همچنان كرد.چون[اين] (10)قراح زمين بكشت به آن (11)قراح شد اين رسته بود.
[141-ر]چون آن (12)ديگر برست،آن پيشين رسيده بود.چون آن ديگر برسيد،آن اوّل خشك شده بود و به درو آمده.
1) .مج،وز،مل،آج،لب:تو را بيند و بر تو.
2) .مج،وز،مل+و.
3) .آج،لب:در.
4) .اساس+و،با توجه به مج،وز و مفهوم عبارت زايد مى نمايد.
5) .مل،آج،لب+تعالى.
6) .آج،لب:چگونه.
7) .آج،لب:آورم.
8) .مج،وز:فشان،آج،لب:بيفشان.
9) .وز:برشيون.
10) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد،مل:او.
11) .مج،وز:باز شد.
12) .مل+قراح.
چون زمين تمام بكشت و تخم در آن افگند (1)و از كشتن بپرداخت همه رسيده بود،به يك بار خواست تا بخورد،جبرئيل-عليه السّلام-گفت:اين بنشايد (2)خوردن چنين اين بدرو،بدرويد.خواست تا بخورد،گفت:گرد كن (3)و بر خرمن نه.چون جمع كرد خواست تا بخورد،گفت:نه،در پاى گاو (4)خرد كن (5)، خرد كرد (6).خواست تا بخورد،گفت:نه،بر باد ده تا دانه از كاه جدا شود.بر باد داد و پاك كرد.خواست تا بخورد گفت:كه:نه،آس كن تا آرد شود،در آسيا آس كرد تا آس شد.خواست تا بخورد،گفت:نه،عجين كن،عجين كرد.خواست تا بخورد.
گفت:نه،بپز،به آتش تنور كرد و به آتش بپخت.چون از تنور برآمد،گفت:اكنون بتوان خوردن كه به حدّ خوردن رسيد.آدم دست دراز كرد و لقمه اى از آن بشكست و در دهن نهاد،هنوز گرم بود،دهنش بسوخت.جبرئيل گفت:تعجيل كردى،رها بايست كردن (7)تا سرد شود تا بدانى كه هركس كه در (8)در كام خود گامى برداد،هزار گامش به ناكامى (9)بر بايد داشت،چون مقصود حاصل كند و به چنگ آرد خواهد تا در دهن نهد پيش از وقت كامش بسوزد،تا بدانى كه راحت دنيات (10)به رنج (11)آميخته است.اين نه سراى خلوص است و نه جاى خلاص است،اين جات راحت خالص نباشد (12):
حلاوة دنياك مسمومة***فلا تأكل الشّهد الّا بسمّ
همومك بالعيش مقرونة***فلا تقطع العيش الّا بهمّ
اذا تمّ امر دنا نقصه***توقّع زوالا اذا قيل تمّ
و قال سويد بن عامر (1):
و الخير و الشّرّ مقرونان في قرن***بكلّ ذلك يأتيك الجديدان
چون (2)آدم با پايه و منزلت او تا اين همه رنج نبرد يك لقمه حلال در دهن ننهاد،تو مى خواهى تا بى رنج حلال به دست آرى!به رنج به دست آيد و مجاهدت و مكابدت،كه:طلب الحلال جهاد.آنگه در حال (3)پدرت آدم انديشه نكنى (4)كه به يك ترك مندوب موجب خروج او شد از بهشت،تو مى پندارى كه ترك چندين واجبات و ارتكاب چندين مقبّحات موجب دخول تو خواهد بود (5)به بهشت!اينت انديشۀ خطا (6)كه تو كرده اى،بيتهاى محمود ورّاق همانا گفته شده است يا نه؟آن كه مى گويد:
يا ناظرا ترنو (7)بعينى راقد***و مشاهدا للأمر غير مشاهد
منّتك نفسك ضلّة فأبحتها***سبل الرّجاء و هنّ غير قواصد
تصل الذّنوب الى الذّنوب و ترتجي***درك الجنان بها و فوز العابد
و نسيت أنّ اللّه اخرج آدما***منها الى الدّنيا بترك واحد
و اگر در اين دفتر فصلى مكرّر شود به سهو يا بيتى،عيب نبايد كردن كه خداى تعالى در قرآن قصّه هر پيغامبرى اند بار مكرّر كرد (8)با آن كه كتاب يكى است،و اين دفتر مجلّدات بسيار است،باشد كه همۀ مجلّدات به يك بار حاضر نباشند (9)،تا (10)نويسنده معذور دارند در اين معنى.
وَ نٰادٰاهُمٰا رَبُّهُمٰا ،خداى تعالى ايشان را ندا كرد بر سبيل عتاب:نه من شما را نهى كردم از اين درخت!و نه بگفتم كه شيطان شما را دشمنى است آشكارا
ظاهر عداوت! چون بدانستند كه بد كردند و زيان به خود كردند،و اعتراف دادند و مقرّ آمدند و گفتند: رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا ،بار خدايا!ما بر خود ظلم كرديم و نقصان حظّ ثواب خود كرديم[141-پ]و به اين مندوب كه رها كرديم،چه اگر رها نكرده بودمانى (1)ما را ثواب بسيار بودى و ظلم ايشان بر خود اگر نه بر ظلم لغوى كه معنى او نقصان باشد حمل كنند و الّا آيت از معنى بشود و اين لفظ مفيد (2)نباشد،چه ظلم اصطلاحى مصوّر نباشد ميان مرد و نفس خود،و معتزله را هم نيز اين تفسير بايد كرد براى آن كه صغيره نزديك ايشان حظّ او نقصان ثواب باشد نه استحقاق عقاب.
اگر گويند:بر اين قاعده لازم آيد كه پيغامبران را ظالم شايد خواند كه ايشان خالى نباشند از ترك مندوبات و آن نقصان ثواب آرد،جواب گوييم:روا بودى اگر نه آنستى كه اين اسم به عرف مختص است به ذمّ و اسم ذمّ است و بر اطلاق از او جز بر (3)فاعل ضررى برآن وجه كه حد نهاديم ظلم را ندانند،پس اطلاق روا نداريم،امّا مقيّد روا داريم كه كسى كه گويد:ايشان ظالم نفس خوداند به آن معنى كه نقصان حظّ ثواب مى كنند امّا به آن معنى كه ضررى مى رسانند به كسى به ناواجب كه جامع باشد آن شرايط را كه حدّ ظلم شامل است آن را آن نه.
وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا ،و اگر ما را نيامرزى و بر ما (4)رحمت نكنى،ما از جملۀ زيانكاران باشيم.و مورد اين كلام از ايشان مورد خضوع و خشوع و استكانت و با خداى گريختن است و اظهار رغبت كردن و مذلّت عرضه كردن و به او پناه گرفتن و كسر نفس خود كردن،و اين نوعى عبادت باشد كه پيغامبران و ائمّه-عليه السّلام-با عصمتشان در حقّ خود بگويند و به اين انقطاع كنند با خداى تعالى،و توبۀ ايشان بر اين وجه باشد تا مستحقّ ثواب تايبان باشند.امّا آن
كه (1)توبۀ ايشان از معصيت باشد صغير يا كبير امّا هذا فلا،اين معنى در حقّ ايشان صورت نبندد از ادلّه عقلى و قرآن كه مقرّر شده است بر عصمت ايشان- عليهم السّلام.
قٰالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ ،حق تعالى خطاب كرد به اين آيت به آدم و حوّا و ابليس بر قول (2)سدّى و جبّائي و ابن الاخشاد،و ابو صالح گفت:خطاب ما راست نيز چنان كه حكايت كرديم از محمّد بن قيس.و حسن بصرى قولى (3)گفت دور،و آن آن است كه گفت:نيز خطاب است با وسوسه و اين بعيد است.و «بعض» (4)جزوى باشد از جملۀ نامعيّن،و«عدوّ»ضدّ ولى باشد و اصل او از عدوان و تعدّى است،و رمّانى گفت:عدوّ آن باشد كه نصرت خود از تو دور دارد در وقت حاجت،ولى (5)بعكس اين باشد. وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ ،و شما را در زمين قرارگاهى باشد،اين قول أبو العالية است.بعضى دگر گفتند:مصدر است،يعنى شما را در زمين قرارى (6)باشد،و فعل چون مزيد باشد و متعدّى بود، لفظ مصدر و مفعول و موضع از او يكى باشد،چنان كه: أَنْزِلْنِي مُنْزَلاً مُبٰارَكاً (7)، اين مصدر است،و قوله: رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ (8)، اين محتمل مصدر است.و موضع (9)هذا مغتسل بارد (10)،اين موضع است.و «متاع»أى تمتّع و استمتاع،و آن انتفاع باشد به چيزى كه در او لذّتى عاجل باشد،و«حين»وقت باشد سواء اگر كوتاه بود و اگر دراز،و اين جا مراد روزگار [142-ر]،[دراز است] (11).حق تعالى گفت:اكنون به زمين روى (12)بعضى (13)دشمن
1) .آج،لب:آنان كه.
2) .آج،لب:به قول.
3) .مل+ديگر.
4) .اساس:بعضى،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
5) .مج،وز،مل،لت:و ولى.
6) .آج،لب،آن:قرارگاهي.
7) .سورۀ مؤمنون(23)آيۀ 29.
8) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 80.
9) .مج،وز،مل+و.
10) .سورۀ ص(38)آيۀ 42.
11) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
12) .مل،آج،لب،آف،آن:رويد.
13) .مج:بر بعضى،وز،مل:و بعضى.
بعضى.اين جمله در محلّ حال است،أى متعادين،به اين كه رفت از ميان شما كه:من زمين را به (1)قرارگاه شما كردم و به جاى تمتّع و برخوردارى شما (2)تا روزگارى و وقتى كه من دانم.بعضى مفسّران گفتند:مراد به«حين»اوقات آجال ايشان (3)است، (4)و بعضى دگر گفتند:مراد قيامت است.
آنگه گفت: فِيهٰا تَحْيَوْنَ ،شما را حيات و زندگانى در زمين دنيا باشد و مرگ در زمين باشد و شما را (5)از زمين برانگيزند و زنده كنند روز قيامت.
ابن ذكوان و حمزه و كسايى و خلف و يعقوب خواندند:«تخرجون»به فتح«تا»و ضمّ«را»على اضافة الفعل اليهم،و شما روز قيامت از زمين بيرون آيى (6)نظرا الى قوله تعالى: ثُمَّ إِذٰا دَعٰاكُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذٰا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ (7)،و باقى قرّاء بر ما لم يسمّ فاعله«تخرجون»خواندند بضمّ التّاء و فتح الرّاء،شما را بيرون آرند ازآنجا،چنان كه در دگر آيت گفت: مِنْهٰا خَلَقْنٰاكُمْ وَ فِيهٰا نُعِيدُكُمْ وَ مِنْهٰا نُخْرِجُكُمْ تٰارَةً أُخْرىٰ (8).
قوله تعالى:
يٰا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنٰا عَلَيْكُمْ لِبٰاساً يُوٰارِي سَوْآتِكُمْ وَ رِيشاً وَ لِبٰاسُ اَلتَّقْوىٰ ذٰلِكَ خَيْرٌ ذٰلِكَ مِنْ آيٰاتِ اَللّٰهِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ (26) يٰا بَنِي آدَمَ لاٰ يَفْتِنَنَّكُمُ اَلشَّيْطٰانُ كَمٰا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ اَلْجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُمٰا لِبٰاسَهُمٰا لِيُرِيَهُمٰا سَوْآتِهِمٰا إِنَّهُ يَرٰاكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ تَرَوْنَهُمْ إِنّٰا جَعَلْنَا اَلشَّيٰاطِينَ أَوْلِيٰاءَ لِلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ (27) وَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً قٰالُوا وَجَدْنٰا عَلَيْهٰا آبٰاءَنٰا وَ اَللّٰهُ أَمَرَنٰا بِهٰا قُلْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَى اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (28) قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ اُدْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ كَمٰا بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ (29) فَرِيقاً هَدىٰ وَ فَرِيقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ اَلضَّلاٰلَةُ إِنَّهُمُ اِتَّخَذُوا اَلشَّيٰاطِينَ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ (30) يٰا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ كُلُوا وَ اِشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُسْرِفِينَ (31) قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اَللّٰهِ اَلَّتِي أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ اَلطَّيِّبٰاتِ مِنَ اَلرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا خٰالِصَةً يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ كَذٰلِكَ نُفَصِّلُ اَلْآيٰاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (32) قُلْ إِنَّمٰا حَرَّمَ رَبِّيَ اَلْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ اَلْإِثْمَ وَ اَلْبَغْيَ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ وَ أَنْ تُشْرِكُوا بِاللّٰهِ مٰا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطٰاناً وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (33) وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ لاٰ يَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لاٰ يَسْتَقْدِمُونَ (34) يٰا بَنِي آدَمَ إِمّٰا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آيٰاتِي فَمَنِ اِتَّقىٰ وَ أَصْلَحَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ (35) وَ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ اِسْتَكْبَرُوا عَنْهٰا أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ (36)
اى پسران آدم فرستاديم بر شما جامه اى كه بازپوشد عورتهاى شما (9)و زينتى و جامۀ پرهيزگارى،آن بهتر است آن از آيتهاى خداست تا همانا ايشان انديشه كنند.
اى پسران آدم نبايد تا به فتنه آرد شما را ديو چنان كه (1)بيرون آورد مادر و پدر شما را از بهشت،بيرون مى كرد از ايشان جامشان (2)تا به ايشان نمايد عورتهاى ايشان كه او بيند شما را (3)و جنس او ازآنجا كه شما نبينى (4)،ما كرديم ديوان را دوستان آنان كه ايمان نيارند.
و چون بكنند زشتى (5)،گويند:يافتيم بر اين (6)پدران خود را و خدا بفرمود ما را (7)بگو كه خدا نفرمايد به زشتى،مى گويى (8)بر خدا آنچه ندانى (9).
بگو فرمود خداى من به عدل (10)و راستى كنى (11)رويهايتان به نزديك هر مسجدى و بخوانى (12)او را خالص كرده براى او طاعت چنان كه ابتدا كرد شما را بازآيى (13).
گروهى را راه دهد و گروهى را درست شود برايشان گمراهى،ايشان گرفته اند ديوان را دوستان[142-پ]از فرود خداى و مى پندارند كه ايشان راه يافتگانند.
1) .مج،وز،آج،لب:چنانچه.
2) .كذا در اساس:جامشان/جامه شان،مج،وز:جامۀ ايشان،آج،لب:پوشش ايشان،لت:جامه شان.
3) .مج،وز،لت+او.
4) .مج،وز:نه بينيد.
5) .وز:زشتيى.
6) .مج،وز،لت:برآن.
7) .مج،وز،لت+به آن.
8) .مج،وز،آج،لب،آف،آن:مى گوييد.
9) .مج،وز:ندانيد،آج،لب:نمى دانيد.
10) .مج،وز،لت:فرمود مرا خداى به داد.
11) .مج،وز،آف،آن:كنيد.
12) .مج،وز،آف،آن:بخوانيد.
13) .مج،وز،آف،آن:بازآييد.
اى پسران آدم فراگيرى (1)زينتتان به نزديك هر مسجدى و بخورى (2)و بياشامى (3)و اسراف مكنى (4)كه خدا دوست ندارد اسراف كنندگان را.
بگوى كه حرام كرد زينت خدا آن كه بيرون آورد براى بندگانش و چيزهاى پاكيزه از روزى؟بگو آن آنان راست كه ايمان آوردند (5)در زندگانى دنيا خالص (6)روز قيامت،همچنين گزارش دهيم آيات را براى آن گروه كه دانند.(7)بگوى حرام كرد خداى من زشتيها آنچه پيداست[از آن] (8)و آنچه ناپيداست و بزه و بيدادى به ناحق و آن كه انباز گيرى (9)به خدا[آنچه] (10)نفرستاد به آن حجّتى و آن كه گويى (11)بر خدا آنچه ندانى (12).
و هر گروهى را وقت مرگى هست چون آيد وقت مرگشان بازپس نايستد[يك ساعت] (13)و نه فرا پيش شود.
اى پسران آدم[اگر] (14)آيد به شما رسولانى از
1) .مج،وز:بگيريد،آج،لب،آف،آن:فراگيريد.
2) .مج،وز،آف،آن:بخوريد.
3) .مج،وز:بازخوريد،آج،لب،آف،آن:بخوريد.
4) .مج،وز:و بى اندازه مكنيد.
5) .مج،وز،لت:ايمان آرند.
6) .مج،وز،لت:زندگانى نزديكتر ويژه.
7) .اساس:ندارد،با توجه به ديگر نسخه بدلها و ضبط قرآن مجيد افزوده شد.
8) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
9) .مج،وز،آف،آن:گيريد.
10) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
11) .مج،وز:گوييد.
12) .مج،وز،آف،آن:ندانيد.
13) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
14) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
شما كه مى گويند بر شما آيتهاى من،هركه بترسد و نيكى كند نيست ترسى بر ايشان و نه ايشان اندوهگن شوند.
و آنان كه (1)دروغ داشتند حجّتهاى ما و بزرگوارى نمودند[از آن] (2)،ايشان اهل دوزخند ايشان آنجا باشند هميشه.
قوله: يٰا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنٰا عَلَيْكُمْ لِبٰاساً ،حق تعالى به اين آيت منّت نهاد بر بنى آدم كه ايشان را جامه داد كه با آن عورت پوشند و تجمّل كنند و زينت سازند،و در«انزلنا»و در معنى انزال خلاف كردند.بعضى گفتند:مراد«خلقنا»و «جعلنا»ست،چنان كه گفت: وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الْأَنْعٰامِ ثَمٰانِيَةَ أَزْوٰاجٍ (3)،أى خلق،و بعضى دگر گفتند:مراد آن است آنچه اصل آن است از نبات به باران پرورده مى شود،باران از آسمان فرومى آيد،و وجهى دگر آن كه گفتند كه (4):بركات را نسبت به آسمان باشد و آن از جملۀ خيرات و بركات و روزى است براى آن كه منفوع به است و روزى در آسمان است،قال اللّه تعالى: وَ فِي السَّمٰاءِ رِزْقُكُمْ (5)-الآية.«لباس»فعال باشد به معنى مفعول يعنى ملبوس،كالكتاب بمعنى المكتوب،و الحساب بمعنى المحسوب. يُوٰارِي ،كه باز[143-ر]پوشد عورات شما را صلاحيت پوشش دارد از جامه و آلات فرش و بسط داخل است تحت اين،و«لباس»در (6)اين جا مصدر باشد،يقال:لبست الثّوب لبسا و لباسا،و اللّبس الملبوس أيضا،قال الشّاعر (7).
فلمّا كشفن (8)اللّبس عنه مسحنه***بأطراف طفل زان غيلا موشّما
اراد الثّوب و السّتر. وَ رِيشاً ،أى ما لا،در قول عبد اللّه عبّاس و مجاهد و ضحّاك و سدّي،يقول العرب:تريّش الرّجل إذا تموّل.ابن زيد گفت:«ريش» جمال باشد،ابو عمرو بن العلاء گفت:كسوت و جهاز باشد،و گفته اند:هرچه از باب تجمّل و متاع خانه باشد از فرش و بسط (1)،و منه ريش الطّائر براى آن كه جمال و ساز او در پرهاش (2)باشد اگر پر او بكنند (3)بى جمال شود،و انشد سيبويه (4):
و ريشي منكم و هواى معكم***و ان كانت زيارتكم لماما
معبد الجهنيّ گفت:الرّياش المعاش،سلمىّ و عطاردى و قتاده در شاذّ خواندند:«و رياشا»به جمع،مثل ذئب و ذئاب و قدح و قداح.قطرب گفت:
الرّيش و الرّياش واحد كلبس و لباس و حلّ و حلال و حرم و حرام.
وَ لِبٰاسُ التَّقْوىٰ ،اهل مدينه و ابن عامر و كسائى خواندند:«و لباس» منصوب عطفا على قوله:لباسا و ريشا،و عامل در او«انزلنا»باشد،و باقى قرّاء «و لباس»به رفع خواندند،و رفع او بر ابتدا باشد.و«ذلك»بدل باشد،و«خير» خبر مبتدا باشد،و بر قرائت آن كس كه به نصب خواند،«ذلك»مبتدا باشد و «خير»خبر او باشد.
و در لباس تقوا مفسّران خلاف كردند.زيد بن على گفت:لباس تقوا درع باشد و مغفر و آنچه ساعد و ساق به آن بپوشند از آن براى آنش لباس تقوا خواند كه يتّقى بذلك في الحرب.قتاده و سدّى گفتند و ابن جريح:لباس تقوا ايمان است.معبد الجهنيّ گفت:حياست،و شاعر در اين معنى گفته (5):
انّي كأنّي ارى من لا حياء له***و لا امانة وسط النّاس عريانا
عطيّة (6)گفت از عبد اللّه عبّاس:عمل صالح است و به روايتى ديگر از
عبد اللّه عبّاس:سيماى صلاح است بر روى و نيكوطريقتى.حسن بصرى گفت:
عثمان عفّان را (1)ديدم بر منبر رسول وعظ مى كرد پيراهنى گويى (2)پوشيده و گوى گريبان گشاده (3)،مردم را مى گفت:سگان را بكشى (4)و به كبوتربازى مكنى (5)،آنگه گفت:از خداى بترسى (6)در سرّ كه از رسول خداى شنيدم كه او گفت:هيچ بنده نباشد كه او عملى كند در سرّ و الّا خداى تعالى از آن عمل ردايى بر او پوشاند اگر خير باشد و اگر شرّ.آنگه اين آيت بر خواند: وَ رِيشاً وَ لِبٰاسُ التَّقْوىٰ ،و گفت:لباس تقوا نيكوطريقتى باشد.
عروة بن الزّبير گفت:ترس خداى باشد،جبّايى گفت:مراد جامۀ پارسايان است از صوف و جامۀ خشن و آنچه لباس زهّاد و عبّاد باشد.حسين بن علىّ المغربىّ گفت:مراد[به] (7)لباس تقوا لباس اهل بهشت است،گفت:دليلش آن كه: ذٰلِكَ خَيْرٌ گفت،و«ذلك»اشارت به غايبى دور باشد.مجاهد گفت:براى آن منّت نهاد به جامۀ عورت پوش بر ما كه عرب برهنه طواف كردندى گرد خانه مكشوف العورة جز قريش،و بعضى دگر گفتند:براى آن كه از اصناف خلق كس جامه پوش نباشد مگر بنى آدم. ذٰلِكَ مِنْ آيٰاتِ اللّٰهِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ ،اين از آيات و دلايل خداست تا همانا آدميان و مكلّفان از ايشان انديشه كنند و تفكّرى كنند.
آنگه بنى آدم را وعظ كرد[و] (8)ياد داد[از] (9)آنچه شيطان با پدر ايشان كرد، گفت:اى پسران آدم!و مراد فرزندان آدمند-مردان و زنان،و لكن لفظ پسران بر تغليب گفت مردان را بر زنان،نبايد تا شما را به فتنه آرد شيطان و مفتون كند و
1) .اساس+رضى اللّه عنه.
2) .كذا:در اساس،آج،لب،آف،لت،مج،وز:كوتهى،مل،بم،آن:كوهى،چاپ شعرانى(141/5):گويى،و در زيرنويس متن توضيح داده است كه«دكمه دار»،نيز لغت نامه ذيل«كوهى»آورده است:قوهى،و آن نام پارچه و جامه اى است(يادداشت به خط مرحوم دهخدا)،نيز گوى:تكمه و گوى گريبان را گويند.
3) .آج،لب:گشوده.
4) .مج،وز،آج،لب:بكشيد.
5) .مج،وز،آج،لب:مكنيد.
6) .مج،وز،آج،لب:بترسيد.
7) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
8) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
9) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
بفريبد چنان كه با پدرتان كرد آدم كه او را به وسوسه و اغواء و اضلال از بهشت بيرون آورد. يَنْزِعُ عَنْهُمٰا لِبٰاسَهُمٰا ،اين فعل مضارع در جاى حال است،أى نازعا عنهما،بر كشيد از مادر و پدرتان كه آدم و حوّا بودند جامشان (1)[143-پ]براى آن تا كشف سوئت و عورت ايشان كند،و اضافت اخراج و نزع (2)لباس ايشان با شيطان براى آن كرد و اگرچه بر حقيقت از (3)فعل خداست كه عند اغراء و اغواء او بود،چنان كه در سورت گفت: زٰادَتْهُمْ إِيمٰاناً (4)، فَزٰادَتْهُمْ (5)رِجْساً (6)إِلَى رِجْسِهِمْ (7)، أى ازدادوا عند نزول السّورة ايمانا و رجسا.
آنگه بيان آفت او كرد كه: إِنَّهُ يَرٰاكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ تَرَوْنَهُمْ ،گفت:
ابليس و لشكر او و جنس و قبيل او شما را بينند ازآنجا كه شما ايشان را نبينى (8)،ابن زيد گفت:قبيلش نسل او باشند (9)مجاهد گفت:ابليس گفت ما را چند چيز دادند:نرى و لا نرى،ما بينيم (10)آدميان را و ايشان ما را نبينند (11).و نخرج من تحت الثّرى،و از زير زمين برآييم،و يعود شيخنا فتى،و پير ما جوان شود پس ازآن كه پير شده باشد.
مالك دينار گفت:دشمنى كه او تو را بيند و تو او را نبينى عظيم المؤنة بود و (12)شديد المحنة،الّا من عصمه اللّه،الّا آن را كه خداى نگاه دارد.يحيى بن معاذ (13)گفت:شيطان قديم است و تو حديث،و شيطان محتال است و تو سليم
1) .كذا در اساس:جامشان/جامه شان،مج،وز:جامه يشان،لت:جامه شان.
2) .اساس:نزاع،با توجه به مج،وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
3) .مج،وز،مل:آن.
4) .سورۀ انفال(8)آيۀ 2.
5) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،ضبط قرآن مجيد.فزادتهم.
6) .اساس:احسانا،با توجه به نسخه بدلها و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
7) .سورۀ توبه(9)آيۀ 125.
8) .مج،وز:نه بينيد/نبينيد.
9) .مج،مل،آج،لب:باشد.
10) .مج،آج،لب:مى بينيم.
11) .مج:نه مى بينند/نمى بينند.
12) .مج،وز:ندارد.
13) .مج،وز،مل:يحيى معاذ.
جانب،شيطان تو را بيند و تو او را نبينى (1)،و شيطان تو را فراموش نكند و تو او را فراموش كرده اى (2)،و او را از تو بر تو بار (3)است و تو را بر او هيچ بار نيست،و رسول-عليه السّلام-گفت:شيطان از بنى آدم چنان رود كه خون در تن،دل تو مسكن اوست و عروق تو رهگذار (4)او (5)،پس با او مقاومت نتوان كرد (6)الّا بعون اللّه،و شاعر گويد در اين معنى:
و لا اراه حيث ما يراني***و عند ما انساه لا ينساني
فسيّدي ان لم يغث (7)سباني***كما سبى آدم من جنان
ذو النّون مصرى گفت:اگر[او] (8)تو را بيند (9)ازآنجا كه تو او را نبينى، خداى او را بيند و او خداى را نبيند،از او به خداى استعانت كن كه كيد او ضعيف باشد.امّا علّت آن كه ما ايشان را نبينيم آن است كه:ما را شعاع اندك است،و ايشان را جسم (10)شفّاف است،پس هر دو منع است از ديدن.اگر خداى تعالى شعاع زيادت كند،ممكن باشد ايشان را ديدن،چنان كه فرشتگان را عند حضور الموت و يا اجسام ايشان كثيف كند.
ابو الهذيل و أبو بكر بن الأخشاد گفتند:روا باشد كه خداى تعالى ايشان را ممكّن بكند تا خويشتن را كثيف بكنند در بعضى احوال تا ما ايشان را ببينيم،و شيخ ابو جعفر الطّوسيّ اين قول اختيار كرد.
إِنّٰا جَعَلْنَا الشَّيٰاطِينَ ،ما كرديم ديوان را دوستان آنان كه ايمان ندارند،يعنى كافران.و معنى«جعلنا»اين جا حكم و تسميه باشد چنان كه گفت:
وَ جَعَلُوا الْمَلاٰئِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً (1)،أى سمّوهم بذلك و حكموا به.
وَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً ،چون فاحشه كنند.مفسّران گفتند:فاحشه ايشان[آن] (2)بود كه گرد خانه طواف كردندى برهنه و عورت گشاده،و گفتندى:ما (3)به خانۀ خداى چنان طواف كنيم كه خداى آفريد ما را و در جامه اى كه در او گناه كرده باشيم در آن طواف نكنيم،و زنان چيزى از دوال بافته چندان كه عورت پوش بودى در ميان بستندى،تا در خبر است كه زنى از بني عامر طواف مى كرد و مى گفت:
اليوم يبدوا بعضه أو كلّه***و ما بدا منه فلا احلّه
و حسن بصرى و أبو علي گفتند (4):اين فاحشه شرك است چون به خداى تعالى شرك آرند،و بعضى دگر گفتند:مراد جملۀ فواحش است،أى فاحشة من الفواحش.و«فاحشه»قبيحى باشد شنيع القبح و ظاهر القبح،و صغيره را فاحشه نگويند آنان كه به صغيره گويند.و در كلام محذوفى هست و آن آن است (5):و اذا نهوا عنها او عوتبوا قالوا وجدنا عليها آباءنا،چون ايشان را از آن نهى كنند يا برآن عتاب كنند،گويند:ما پدران[144-ر]،[خود را] (6)بر اين (7)يافتيم كه اين مى كردند. وَ اللّٰهُ أَمَرَنٰا بِهٰا ،و ما را خداى فرموده است،و اين براى آن گفتند كه ايشان مذهب جبرى (8)گفتندى،گفتند (9):اگر خداى تعالى نخواستى ما را بگردانيدى از اين و ما را اكراه كردى برخلاف اين،فهذا معنى قولهم: وَ اللّٰهُ أَمَرَنٰا بِهٰا ،و اين قول برابر قول مجبّران است كه ايشان گفتند:اگر خداى نخواهد ما
نكنيم،و اگر نخواستى ما نكرديمى (1).و مشركان گفتند:اگر خداى نفرمودى ما نكرديمى (2)،و امر بى ارادت آمر نباشد پس در اين باب امر و ارادت يكى باشد، نبينى كه فرق نباشد ميان آن كه كسى غلامش را گويد:افعل كذا،و ميان آن كه گويد:اريد منك ان تفعل كذا،كه مقتضى هر دو لفظ ايقاع (3)و ايجاد فعل است، حق تعالى گفت بگو اى محمّد: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ ،خداى تعالى كار زشت نفرمايد و چنان كه نفرمايد نكند و نخواهد،چه فرق نباشد ميان آن كه خواهد و ميان آن كه فرمايد،چون گفت:نفرمايم،دليل آن كند كه نخواهد،براى آن كه امر جز به ارادت آمر نباشد.آنگه گفت بر سبيل انكار و تقريع: أَ تَقُولُونَ عَلَى اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ،بر خداى چيزى مى گويى كه نمى دانى (4)،و آيت دليل بطلان مذهب مجبّره مى كند از اين وجه كه گفتيم و دليل بطلان مذهب اصحاب معارف (5)في قوله: أَ تَقُولُونَ عَلَى اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ،و دليل بطلان مذهب قائلان تقليد (6)آنجا كه گفت از ايشان بر سبيل انكار: قٰالُوا وَجَدْنٰا عَلَيْهٰا آبٰاءَنٰا . آنگه بيان كرد آنچه خداى تعالى فرمود،گفت بگو: قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ ،بگو خداى من عدل فرمود و جز عدل نفرمايد.عبد اللّه عبّاس گفت:مراد به«قسط»،«لااله الاّاللّه»است.ضحّاك گفت:توحيد است،مجاهد و سدّى گفتند:مراد به«قسط»عدل است،مفسّران اطباق (7)كردند بر آنكه امر خداى تعالى به عدل و توحيد تعلّق دارد،پس محال است كه عدل و توحيد فرمايد و جبر و تشبيه خواهد،براى آن كه حكيم آنچه فرمايد خواهد،و در كلام محذوفى هست و تقدير آن است (8):و قال لكم اقيموا وجوهكم عند كلّ مسجد،و گفت:شما را كه روى به قبله آريد به نزديك هر مسجدى،يعنى در هروقت هر نمازى.مجاهد و سدّى و ابن زيد گفتند:معنى
آن است كه هركجا باشى (1)در هر مسجدى به نماز روى به كعبه (2)آرى (3)چنان كه گفت (4): وَ حَيْثُ مٰا (5)كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ (6).
ضحّاك گفت معنى آن است كه:چون در مسجدى باشى (7)وقت نماز درآيد آنجا نماز كنى (8)و مگويى (9)كه،نماز جز در مسجد خود نكنيم (10)،و چون در مسجد نباشد او مخيّر است در نماز كردن به هر مسجد كه خواهد.
ربيع گفت:معنى آن است كه سجود خفض (11)،خداى را كنى (12)جز انداد و اصنام را.
وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ ،و بخوانى (13)او را خالص كرده عبادت براى او (14)، و«اخلاص»اخراج بود هرچه شوب باشد[از] (15)ميان چيزى كه آن را آميخته دارد و آلوده.و«دين»اين جا به معنى طاعت است. كَمٰا بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ ،چنان كه ابتدا كرد (16)شما را همچنان شوى (17)باز.عبد اللّه عبّاس گفت و حسن و مجاهد و قتاده و ابن زيد،معنى آن است كه:چنان كه معدوم بودى (18)پيش از خلق،پس از فنا همچنان معدوم شوى (19).قولى ديگر آن است كه عبد اللّه عبّاس گفت به روايتى ديگر و جابر عبد اللّه انصارى كه:خداى تعالى خلقان را همچنان برانگيزد كه برآن مرده باشند،مؤمن را بر ايمان و كافر را بر كفر.قولى ديگر آن است كه:همچنان برانگيزد
1) .آج،لب،آف،آن:باشيد.
2) .لت:قبله.
3) .آج،لب،آف،آن:آريد.
4) .مج،وز،آج،لب:ندارد.
5) .اساس،مج،وز،مل،آن:و اينما،آج،لب،آف:فأينما،با توجه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
6) .سورۀ بقره(2)آيۀ 144 و 150.
7) .مج،وز،آف:باشيد.
8) .مج،وز:بكنيد،آف:كنيد،لت:بكنى.
9) .مج،وز،آف:مگوييد.
10) .مج،وز:چون بكنيم.
11) .مج،وز:چون بكنيم.
12) .آف:كنيد.
13) .مج،وز،مل،آف:بخوانيد.
14) .لت:عبادت او را.
15) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
16) .مج،وز،لت:بكرد.
17) .مج،وز،آف:شويد.
18) .آف:بوديد.
19) .مج،وز،آف:شويد.
ايشان را برهنه كه زادند،چنان كه گفت: وَ لَقَدْ جِئْتُمُونٰا فُرٰادىٰ كَمٰا خَلَقْنٰاكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَكْتُمْ مٰا خَوَّلْنٰاكُمْ وَرٰاءَ ظُهُورِكُمْ (1)،و رسول[144-پ]-عليه السّلام- گفت:يحشر النّاس عراة حفاة غرلا،كما بدأنا اوّل خلق نعيده وعدا علينا انّا كنّا فاعلين (2).ابو العالية گفت:عادوا الى علمه فيهم،با آن شوند كه[او] (3)از شان (4)داند برحسب عمل و نيّتشان.محمّد بن كعب گفت:الى ما كانوا من السّعادة و الشّقاوة، همچنان كه بوده باشند و بر آنكه بوده باشند در دنيا از سعادت و شقاوت.بعضى دگر گفتند:تعودون احياء (5)،همچنان كه زنده بودند در دنيا زنده گردانم ايشان را در قيامت (6).قتاده گفت:چنان كه از خاكشان آفريديم،باز با خاكشان برم (7)چنان كه گفت: مِنْهٰا خَلَقْنٰاكُمْ وَ فِيهٰا نُعِيدُكُمْ (8)-الآية.
فَرِيقاً هَدىٰ وَ فَرِيقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلاٰلَةُ ،گروهى را هدايت دهد و گروهى را ضلالت واجب شود بر ايشان،يعنى گروهى را راه نمايد به بهشت و ثواب كه مستحقّ آن باشند و گروهى را از راه بهشت گمراه كند كه مستحقّ آن باشند،نظيره قوله: فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ (9)،و ذكر«فريق»اين جا بهتر است از ذكر نفر و جماعت و قوم براى آن كه در«فريق»ذكر مباينت و مفارقت است.و نصب «فريقا»بر مفعول به است از هدى،و دوم عطفا عليه و عامل در او معنى حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلاٰلَةُ ،و التّقدير:و فريقا اضلّ،چنان كه گفت: يُدْخِلُ مَنْ يَشٰاءُ فِي رَحْمَتِهِ وَ الظّٰالِمِينَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذٰاباً أَلِيماً (10).فرّاء گفت:«فريقا»نصب بر حال است و عامل در او«تعودون (11)».
1) .سورۀ انعام(6)آيۀ 94.
2) .سورۀ انبياء(21)آيۀ 104.
3) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
4) .مج،وز،مل،لت:از ايشان،آج،لب:ايشان.
5) .اساس،مل،آج،لب،لت:احياهم،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
6) .مل:در آخرت.
7) .آج،لب:بريم.
8) .سورۀ طه(20)آيۀ 55.
9) .سورۀ شورى(42)آيۀ 7.
10) .سورۀ دهر(76)آيۀ 31.
11) .اساس،آج،لب،آف:يعودون،با توجه به مج،وز و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
و«هدى»و«ضلال»محتمل است در آيت چهار وجه را:يكى هدايت ثواب (1)و ضلال از آن برحسب استحقاق-چنان كه گفتيم.و يكى حكم به هدايت مهتديان بر سبيل مدح (2)و حكم به ضلالت ضالاّن،و تسميۀ ايشان به اين نام بر سبيل مذمّت.سيم (3)آن كه«هدى»به معنى بيان و لطف باشد،و«ضلال» به معنى خذلان بر سبيل عقوبت على كفرهم المقدّم (4).و چهارم هم (5)به معنى شرح صدر به بيان يا ضيق او هم بر اين وجه،و اين وجه مقارب وجه سيم (6)است در معنى،و وجه اوّل لا يقتر است اين جا براى آن كه در آيت ذكر قيامت است من قوله: كَمٰا بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ (7)،و نيز آنچه ما بعد اوست بر سبيل تعليل،دليل اين مى كند من قوله: إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّيٰاطِينَ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ ،و تقدير آن است كه:
لأنّهم اتّخذوا الشّياطين،يعنى اين ضلال بر ايشان[] (8)ازآنجا واجب شد كه ايشان شياطين را به اولياى خود گرفتند و دوستان و ياران ساختند بدون خداى (9)،و نيز لايق باشند به خذلان على وجه العقوبة.و«اتّخاذ»اعداد (10)الشّىء لأمر من الامور باشد،و افتعال بود از«اخذ».چون ايشان اعداد شياطين كردند براى نصرت بدون خداى،حقّ تعالى گفت:ايشان شياطين را به دوست و يار گرفتند و به دست بنهادند و عدّه و ساز خود كردند،و از اين همه بدتر (11)آن كه مى پندارند كه ايشان مهتدى و راه يافته اند.و«حسبان»،ظنّ و گمان باشد.
قوله تعالى: يٰا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ ،مفسّران گفتند:
سبب نزول آيت آن بود كه بنى عامر عادت داشتند كه برهنه گرد خانه طواف
كردندى،مردان به روز و زنان به شب.و چون به مسجدى از مساجد رسيدندى، جامه بينداختندى و برهنه شدندى و در مسجد شدندى،و اگر كسى با جامه طواف كردى او را بزدندى و جامه اش بيرون كردندى (1)،خداى تعالى اين آيت فرستاد و امر كرد فرزندان آدم را-زنان و مردان را-[145-ر]كه:زينت خود از لباس به نزديك هر مسجدى برگيرند،پس مراد به زينت جامه است.مجاهد گفت:
از جامه آنچه عورت به آن بپوشند فريضه است،و اگر عبايى باشد.باقر (2)-عليه السّلام-گفت (3):مراد جامۀ نو است و پاكيزه (4)در روزهاى عيد و روزهاى آدينه كه به مسجد جامع و مصلّى (5)شوند.عطيّه و أبو روق گفتند:مراد به زينت آن است كه چون به مسجد خواهد شدن موى به شانه كند.قاضى تنوخى گفت:
زينت دست برداشتن باشد در نماز،و تمسّك كرد به خبرى از رسول-عليه السّلام- كه گفت:
انّ لكلّ شىء زينة و زينة الصّلاة رفع الايدي منها في ثلاثة مواطن إذا تحرّمت للصّلاة و إذا ركعت و اذا رفعت رأسك من الرّكوع.
و مفسّران در آن كه عرب كردندى از طواف برهنه در مسجدها شدن (6)برهنه دو وجه گفتندى:يكى آن كه گفتندى اين جامه ها مدنّس است به معصيت،دوم آن كه به فال (7)كردندى به آن كه ما از گناه برهنه خواهيم شد[ن] (8)چون برهنه طواف كنيم.
وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا ،كلبى گفت:سبب آن بود كه بنو عامر در ايّام حج طعام نخوردندى الّا مقدار آن كه رمق بداشتندى به آن و چربو (9)نخوردندى تعظيم حجّشان را.مسلمانان گفتند:يا رسول اللّه!ما اولى تريم به اين (10)،خداى تعالى
آيت فرستاد كه اين را به حج تعلّقى نيست،طعام و شراب مى خورى (1)و اسراف مكنى (2)در آن.و بعضى دگر از مفسّران گفتند:مراد به«اسراف»،تعدّى است از حلال به حرام،از حلال به حرام تعدّى مكنى (3).عبد اللّه عبّاس گفت:هرچه خواهى بخورى (4)و هرچه خواهى درپوشى (5)ما دام تا در خوردن اسراف نباشد و در لباس تكبّر،مجاهد گفت:«اسراف»آن باشد كه در حقّ خداى تقصير باشد، چه اگر به وزن كوه احد در طاعت خداى خرج كند (6)مسرف نباشد (7)،و اگر يك درم در معصيت خرج كند (8)مسرف باشد (9).
كلبى گفت:معنى«اسراف»آن است كه آنچه خداى تعالى حلال كرد حرام نكنى (10)از طعام (11)و چيزهاى پاك حلال.و گفته اند:تعدّى مكنى (12)در اكل و شرب از منفعت به مضرّت،يعنى تا به حدّ خود باشد نافع بود،چون از حدّ خود بگذرد مضرّت آرد و اگر همه داروى سودكننده باشد،چنان كه شاعر پارسى گفت: (13)
كه پا زهر زهر است چون افزون (14)شود***از اندازۀ خويش بيرون شود
گفتند:رشيد را طبيبى بود ترسا حاذق،علىّ بن حسين واقد (15)را گفت:در كتاب شما از علم طب چيزى هست يا نه؟و علم دواست:علم ابدان و علم اديان.علىّ بن حسين (16)گفت:خداى تعالى جملۀ طب در نيم آيت جمع كرد،فى قوله: كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا .گفت:از پيغامبر شما هيچ طب روايت كرده اند؟
1) .مج،وز،آف:مى خوريد.
2) .مج،وز،آج،آف:مكنيد.
3) .مج،وز،آج،آف:مكنيد.
4) .مج،وز:خواهى بخور،آج،لب:خواهى بخوريد،آف:خواهيد بخوريد.
5) .آج،لب،آف:خواهيد در پوشيد.
6) .مل:كنند.
7) .مل:نباشند.
8) .مل:كنند.
9) .مل:باشند.
10) .مج،وز،مل:مكنيد.
11) .مج،وز،مل،لت:طيّبات.
12) .مج،وز،آج،آف:مكنيد.
13) .مج،وز+شعر.
14) .مج،وز:كافرون،مل:كه افزون.
15) .مج،وز:علىّ بن حسين بن واقد.
16) .مج،وز،آج،لب:علىّ بن الحسين.
گفت:بلى،جمله طب در كلمتى چند جمع كرده اند في
قوله-عليه السّلام: المعدة بيت الأدواء و الحمية رأس كلّ دواء و اعط كلّ نفس ما عوّدته (1)،گفت:معده خانۀ درد است و پرهيز كردن سر همۀ داروهاست و نيز نفس را آن بايد داد كه عادت كرده باشد.ترسا گفت:بر كتابتان و پيغامبران به سرمايه طب جالينوس فرود آمد (2).
قوله: قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللّٰهِ -الآية،ابن زيد گفت:سبب نزول آيت آن بود كه جماعتى از عرب چون به حج رفتندى يا به عمره،گوسپند (3)و آنچه از او بودى از گوشت و پيه و شير بر خويشتن (4)حرام كردندى.خداى تعالى گفت بگوى اى محمّد كه:كه حرام كرده است زينت خداى تعالى كه بر بندگان خود برون آورد از انواع لباس حلال و جامه هاى پوشيدنى وَ الطَّيِّبٰاتِ مِنَ الرِّزْقِ ،و روزيهاى حلال پاكيزه از انواع طعام؟عبد اللّه عبّاس گفت:مراد آن چيزهاست كه اهل جاهليّت بر خود حرام كردند از بحيره و سائبه و وصيله و حام.
قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا خٰالِصَةً يَوْمَ الْقِيٰامَةِ ،عبد اللّه عبّاس گفت:معنى آيت آن است كه[145-پ]امروز در دنيا مشركان با مؤمنان مشارك اند در طيّبات و لذّات از مأكول و مشروب و ملبوس و منكوح،فردا در قيامت (5)،اين جمله خالص مؤمنان را باشد و كافران را در آن هيچ نصيب (6)نبود.و تقدير آيت آن است (7):(قل هى للذين آمنوا مشتركة في الدنيا خالصة يوم القيمة).و نافع خواند (8):«خالصة»به رفع،و در شاذّ عبد اللّه عبّاس و قتاده همچنين خواندند، و رفع بر خبر مبتدا باشد،و لِلَّذِينَ آمَنُوا ،در جاى خبر او باشد،اى:قل هى كائنة
للّذين آمنوا خالصة يوم القيامة،نصب او بر ظرف است من قوله: خٰالِصَةً .
كَذٰلِكَ نُفَصِّلُ الْآيٰاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ ،ما تفصيل آيات چنين كنيم كه ديدى (1)براى آنان كه دانند و اگرچه تفصيل براى دانا و نادان است و لكن چون انتفاع دانايان را بود دون نادانان،ايشان را تخصيص كرد (2)به ذكر (3):
قُلْ إِنَّمٰا حَرَّمَ ،بگوى اى محمّد كه خداى تعالى حرام كرد (4)فواحش و قبايح را آنچه ظاهر است از آن و آنچه باطن است.قديم تعالى (5)چون مشركان را تعيير كرد به تحريم (6)محلّلات كه چيزها كه در عقل و شرع حلال بود ايشان را از رأى خود به اعتقادات فاسد بر خود حرام كردند،نيز تعيير كرد ايشان را به تحليل محرّمات (7)كه بعضى در عقل حرام بود و بعضى در شرع،كه (8)در هر دو مخطى اند:
هم در استحلال حرام و هم در تحريم حلال.قولى آن است كه:به ظاهر و باطن فواحش،طواف ايشان خواست برهنه گرد خانۀ خدا،مردان به روز[اين ظاهر بود] (9)و زنان به شب،و آن باطن بود.و بيان كرديم كه«انّما»،لإثبات الشّىء و نفى ما سواه،و معنى آن باشد كه:ما حرّم ربّى الّا الفواحش (10)،خداى من هيچ چيز (11)از اين چيزها كه شما تحريم مى كنى حرام نكرده است مگر فواحش و قبايح.و«تحريم»منع باشد از فعل باقامة الدّليل بر وجوب اجتنابش،و ضدّ او «تحليل»باشد و آن اطلاق فعل باشد به بيان از جواز تناول او.و اصل تحريم از «حرمان»باشد و آن منع بود (12)كه ضدّ«رزق»باشد،يقال:حرم فلان كذا اذا منع
1) .آف:ديديد.
2) .مج،وز،لت:كردند.
3) .بم:تخصيص كردند.كه.
4) .مج،وز،لت،مل:به حرام كرد.
5) .مج،وز،مل،لت:جلّ جلاله.
6) .اساس،بم،آف،آن:تحليل،با توجه به مج،و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
7) .مج،وز،لت:محرماتى.
8) .آج،لب،آن،آف،لت:و بازنمود كه.
9) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.
10) .مج،وز،مل:ربّى الفواحش.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز آن:هيچ چيز.
12) .مج،وز:باشد.
ايّاه،و حرّمت الشّىء تحريما و احرمت بالحجّ احراما و تحرّم بطعامه تحرّما و استحرمت الماعزة اذا طلبت الفحل و الحرم،الحرام و الحرم،اسم للإحرام و الحرام،طلب الماعزة الفحل و الحرم:مكّة و ما والاها،و الاشهر الحرم:ذو قعدة و ذوالحجّه و المحرّم و رجب،واحد فرد و ثلاثة سرد و حرمة الرّجل زوجته و المحرم، القرابة الّتى (1)لا يحلّ نكاحها،و حريم الدّار:ما كان من حقوقها.و اصل همه «منع»است،و فواحش جمع«فاحشه»باشد و آن قبايح كباير باشد،و بعضى مفسّران گفتند:«ما ظهر»آن است كه ايشان آشكارا كردندى.و«ما بطن»،زنا (2)است كه پنهان كردندى،و اختلاف اقوال در اين باب برفت. وَ الْإِثْمَ ،بعضى مفسّران گفتند:«اثم»خمر است من قول الشّاعر.
شربت الاثم حتّى ضلّ عقلي***كذاك الاثم يذهب بالعقول
بعضى دگر گفتند:«إثم»نامى است جملۀ معاصى را بر عموم،و فرّاء گفت:
«اثم»هر گناهى بود كه در او حدّ نبود.و«بغى»تطاول باشد به ناحق بر مردمان و طلب رياست به ناحق،و اصل او طلب باشد جز كه به عرف مخصوص شد به طلبى كه ناواجب باشد.و البغاء،الزّنا،و البغى،الطّلب،و البغية،المطلوب و بغى كذا و ابتغى اذا طلب،و قوله: بِغَيْرِ الْحَقِّ ،همچنان است كه: وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ (3)،آن وجوه كه آنجا گفتيم (4)اين جا مطّرد باشد،و معنى آن كه«بغى»جز به ناحق نباشد.
و وجهى دگر اين جا محتمل است كه آنجا نبود،و آن آن است كه:بغى را حمل كنند بر بغى لغوى كه مجرّد طلب باشد[146-ر]آنگه بر اطلاق حرام نبود تا به ناحق نباشد،پس فايده«بغير الحقّ»اين بود،و روا بود كه براى تأكيد باشد (5).
وَ أَنْ تُشْرِكُوا بِاللّٰهِ ،و نيز از جملۀ آنچه حرام كرد شرك است و با خداى (6)
انباز گرفتن آنچه خداى به آن حجّتى فرونفرستاد.و«سلطان»برهان و حجّت باشد ازآنجا كه مسلّط بود بر شبهت،و بيان و فرقان و حجّت و دليل همه نظاير است.
و نيز از جملۀ آنچه حرام كرد آن است كه:بر خداى چيزى گويى كه ندانى (1)،و در آيت دليل است بر بطلان تقليد كه مقلّد بر خداى چيزى گفته باشد كه ندانسته بود،و خداى اين حرام كرده است.پس در تحريم اين،تحريم تقليد باشد.
قوله: وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ ،«امّت»جماعتى باشند (2)از مردمان و اصل (3)من امّة اذا قصده.و اقسام و معانى او گفته شده است پيش از اين.و«أجل»وقت باشد، و دين مؤجّل،أى موقّت.حق تعالى گفت:هر امّتى را و گروهى را و قرنى را اجلى هست،يعنى وقت مرگ و وقت هلاكى و وقت نفاد (4)عمرى هست چون آن اجل درآيد يك ساعت تقديم و تأخير نكنند.و استقدم و تقدّم بمعنى،و كذلك استأخر بمعنى تأخّر،و كلام در اجل برفت بر استقصاء در سورت انعام في قوله:
قَضىٰ (5)أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ ، (6)و آن كه اجل دو است يا يكى و اختلاف مذاهب در او و بيان مذهب درست از جمله.
يٰا بَنِي آدَمَ إِمّٰا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ -الآية،خطاب است اين آيت با جملۀ مكلّفان فرزندان آدم،گفت:اى پسران آدم اگر آيند (7)به شما پيغامبران (8)هم از شما كه آدميانى (9).و اصل«امّا»،«إن ما»بوده است،«نون»در«ميم»ادغام كردند لقرب (10)المخرج عند الكوفيين و عند البصريّين (11)،قلبت ميما ثمّ ادغمت
1) .گويى كه ندانى/گوييد كه ندانيد.
2) .مل:باشد.
3) .اساس:اصل،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
4) .مج،وز:نفاذ/نفاد.
5) .مج،وز،مل،لت:ثمّ قضى.
6) .سورۀ انعام(6)آيۀ 2.
7) .اساس،بم،آف،آن:گويند،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
8) .مج،وز،مل،آج،لب:پيغمبرانى.
9) .مج،وز:آدميانيد.
10) .اساس:بقرب،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
11) .اساس:عند الكوفين و عند البصرين،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
في الميم.و«ان»حرف شرط است و براى آن كه«ما»در او شد،«نون»تأكيد در فعل آورد في قوله: يَأْتِيَنَّكُمْ ،چه اگر او نبودى نشايستى گفتن:ان يأتينّكم، براى آن كه به ما در حكم ناواجب مى آيد به منزلت آنچه نباشد،پس«نون»تأكيد در او آوردند (1)تا سامع بداند كه خواهد بود[ن] (2)و بودنش به«نون»تأكيد مؤكّد است.
يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آيٰاتِي ،در محلّ رفع است به آن كه صفت رسل است، مى خوانند و قصّه مى كنند بر شما آيتهاى من،و جواب آن محتمل است كه دو چيز باشد:يكى اين جملۀ شرطى كه:«فمن اتّقى و اصلح»است تا اين جمله هاى شرط و جزا در محلّ جزاى شرط اوّل باشد،و مثال او از كلام چنين بود:يا بني تميم ان أتاكم رسولي فمن سمع له و اطاعه فله كذا.و وجه دوم آن است كه:جواب آن محذوف باشد،و تقدير آن است كه:فأطيعوهم،اگر پيغامبرانى به اين صفت به شما آيند طاعت دارى (3)ايشان را انقياد كنى (4)اوامر ايشان را.آنگه گفت:هركه متّقى و پرهيزگار باشد و از معاصى من اجتناب كند،و مصلح (5)و خداوند عمل صالح باشد (6)،بر ايشان كه به اين صفت باشند خوفى و ترسى و حزنى نبود (7)،در جايهاى خوف و حزن ايمن باشند و شادمانه آنجا كه ديگران خائف باشند و محزون.
و آيت (8)اگر (9)بر اطلاق حمل كنند و عموم در نفى خوف و حزن،در«من اتّقى» حمل بر عموم بايد كرد نيز (10)،تا معنى آن بود كه:هركه از جملۀ معاصى اجتناب كند و جملۀ واجبات به جاى آرد (11)-و اين صفت معصومان باشد-بر او هيچ خوفى و اندوهى نبود بر قطع.و امّا آن كس كه جايزالخطا بود و از بعضى معاصى
اجتناب كند و بعضى را ارتكاب كند و بى توبه با پيش خداى شود،كار او موقوف باشد بر مشيّت خداى تعالى،اگر خواهد عفو كند او را و اگر خواهد عقوبت كند.
چون ذكر مؤمنان و متّقيان بگفت و آنچه پاداشت ايشان است،ذكر كافران و مكذّبان و متكبّران[146-پ]و جزاى ايشان (1)بگفت بر عادتى كه فرموده است من اتباع الوعد الوعيد و الجمع بين التّرغيب (2)و التّرهيب تا (3)مكلّف به هر دو طريق به فعل واجب نزديك بود و از فعل قبيح منزجر،گفت: وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا (4)،آنان كه تكذيب آيات ما كنند و دروغ دارند حجج و بيّنات ما را و استكبار كنند از آن و بزرگوارى نمايند،ايشان اهل دوزخ اند و ملازم باشند آنجا و مخلّد و مؤبّد مانند آنجا.و«استكبار»،تكبّر و ترفّع باشد به باطل،و در جملۀ مخلوقات صفت ذمّ است،بخلاف (5)آن كه تواضع (6)صفت مدح است (7).
قوله تعالى:
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرىٰ عَلَى اَللّٰهِ كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِآيٰاتِهِ أُولٰئِكَ يَنٰالُهُمْ نَصِيبُهُمْ مِنَ اَلْكِتٰابِ حَتّٰى إِذٰا جٰاءَتْهُمْ رُسُلُنٰا يَتَوَفَّوْنَهُمْ قٰالُوا أَيْنَ مٰا كُنْتُمْ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ قٰالُوا ضَلُّوا عَنّٰا وَ شَهِدُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ كٰانُوا كٰافِرِينَ (37) قٰالَ اُدْخُلُوا فِي أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ فِي اَلنّٰارِ كُلَّمٰا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهٰا حَتّٰى إِذَا اِدّٰارَكُوا فِيهٰا جَمِيعاً قٰالَتْ أُخْرٰاهُمْ لِأُولاٰهُمْ رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ أَضَلُّونٰا فَآتِهِمْ عَذٰاباً ضِعْفاً مِنَ اَلنّٰارِ قٰالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لٰكِنْ لاٰ تَعْلَمُونَ (38) وَ قٰالَتْ أُولاٰهُمْ لِأُخْرٰاهُمْ فَمٰا كٰانَ لَكُمْ عَلَيْنٰا مِنْ فَضْلٍ فَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ بِمٰا كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ (39) إِنَّ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ اِسْتَكْبَرُوا عَنْهٰا لاٰ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوٰابُ اَلسَّمٰاءِ وَ لاٰ يَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ حَتّٰى يَلِجَ اَلْجَمَلُ فِي سَمِّ اَلْخِيٰاطِ وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي اَلْمُجْرِمِينَ (40) لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهٰادٌ وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَوٰاشٍ وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي اَلظّٰالِمِينَ (41) وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لاٰ نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ (42) وَ نَزَعْنٰا مٰا فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ اَلْأَنْهٰارُ وَ قٰالُوا اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِي هَدٰانٰا لِهٰذٰا وَ مٰا كُنّٰا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لاٰ أَنْ هَدٰانَا اَللّٰهُ لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُ رَبِّنٰا بِالْحَقِّ وَ نُودُوا أَنْ تِلْكُمُ اَلْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوهٰا بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (43) وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ أَصْحٰابَ اَلنّٰارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنٰا مٰا وَعَدَنٰا رَبُّنٰا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ مٰا وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا قٰالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَى اَلظّٰالِمِينَ (44) اَلَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ يَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ كٰافِرُونَ (45) وَ بَيْنَهُمٰا حِجٰابٌ وَ عَلَى اَلْأَعْرٰافِ رِجٰالٌ يَعْرِفُونَ كُلاًّ بِسِيمٰاهُمْ وَ نٰادَوْا أَصْحٰابَ اَلْجَنَّةِ أَنْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ لَمْ يَدْخُلُوهٰا وَ هُمْ يَطْمَعُونَ (46) وَ إِذٰا صُرِفَتْ أَبْصٰارُهُمْ تِلْقٰاءَ أَصْحٰابِ اَلنّٰارِ قٰالُوا رَبَّنٰا لاٰ تَجْعَلْنٰا مَعَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِينَ (47) وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ اَلْأَعْرٰافِ رِجٰالاً يَعْرِفُونَهُمْ بِسِيمٰاهُمْ قٰالُوا مٰا أَغْنىٰ عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ وَ مٰا كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ (48) أَ هٰؤُلاٰءِ اَلَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لاٰ يَنٰالُهُمُ اَللّٰهُ بِرَحْمَةٍ اُدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لاٰ أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ (49) وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ أَصْحٰابَ اَلْجَنَّةِ أَنْ أَفِيضُوا عَلَيْنٰا مِنَ اَلْمٰاءِ أَوْ مِمّٰا رَزَقَكُمُ اَللّٰهُ قٰالُوا إِنَّ اَللّٰهَ حَرَّمَهُمٰا عَلَى اَلْكٰافِرِينَ (50) اَلَّذِينَ اِتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا فَالْيَوْمَ نَنْسٰاهُمْ كَمٰا نَسُوا لِقٰاءَ يَوْمِهِمْ هٰذٰا وَ مٰا كٰانُوا بِآيٰاتِنٰا يَجْحَدُونَ (51)
كيست ستمكارتر از آن كس كه فرابافد (8)بر خداى دروغى (9)يا به دروغ دارند (10)آيات او (11)ايشان را برسد به ايشان به رخ (12)ايشان از كتاب (13)چون آيند به ايشان پيغامبران ما جان بردارند ايشان را،گويند:كجاست آنچه مى خواندى (14)از جز
1) .آج،لب:جز ايشان.
2) .آج،لب:بين الرّغبة.
3) .اساس،مل،بم:با(بدون نقطه)مج،وز،آن،آف:با.
4) .مج،وز،مل+گفت.
5) .مج،وز،مل:و خلاف.
6) .مج،مل+است واو.
7) .مل+و اللّه اعلم.
8) .مج،وز:فروبافد.
9) .مج،وز،آج،لب:دروغ.
10) .مج،وز:دارد.
11) .مج،وز+را.
12) .مج،وز:نصيب،آف:برخى.
13) .مج،وز+تا.
14) .مج،وز،آج،لب:مى خوانديد.
خدا (1)،گويند:گم شدند از ما و گواهى دهند بر خود كه ايشان كافر بودند.
گويند (2)در آيى (3)در گروهى كه گذشتند از پيش شما از جن و انس (4)در دوزخ (5)هرگه كه در شوند گروهى لعنت كنند صاحب آن (6)را تا چون گرفتار شوند در آنجا [همه] (7)گويند بازپسينان ايشان پيشينگان را خدايا ما را اينان گمراه كردند (8)بده ايشان را عذابى دوچندان از دوزخ (9)،گويند:همه را دو بهره است و لكن شما نمى دانى (10).
و گويند پيشينيان (11)ايشان بازپسينيان (12)را:نيست شما را بر ما [فزونى] (13)بچشى (14)عذاب به آنچه كردى (15).
آنا[ن]كه دروغ دارند حجّتهاى ما را و بزرگوارى كنند از آن،نگشايند ايشان را درهاى آسمان و نروند (16)در بهشت تا در شود شتر در سراخ (17)سوزنى (18)،و همچنين پاداشت دهيم گناهكاران را.
1) .مج،وز:فرود خداى.
2) .كذا:در اساس،بم،مج،وز،آج،لب:گويد.
3) .مج،وز:در شويد،آف:درآييد.
4) .مج،وز:از ديوان و آدميان.
5) .مج:در آتش.
6) .مج،وز:صاحبشان.
7) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
8) .وز:خداى،گمراه كردند ما را.
9) .مج:در آتش.
10) .مج،وز،آف:نمى دانيد.
11) .مج،وز:پيشينگان.
12) .مج،وز:بازپسين ايشان.
13) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
14) .مج،آج،لب:پس بچشيد،وز،آف:بچشيد.
15) .مج،وز،آف:كرديد،آج،لب:كسب مى كرديد.
16) .مج،وز:نشوند.
17) .كذا:در اساس و آن،مج،وز،آج،لب:سوراخ.
18) .مج،وز:سوزن.
ايشان را باشد از دوزخ ترسى (1)و از زور (2)ايشان پوشش،همچنين پاداشت دهيم كافران را (3).(4)و آنان كه بگرويدند و كار[147-ر]نيكو كردند تكليف نكنيم هيچ نفسى را مگر طاقت او (5)،ايشان اهل بهشتند،ايشان در آنجا هميشه باشند.
و بكنيم (6)آنچه در دلهاى ايشان بود از كينه،مى رود از زير ايشان جويها و گويند شكر (7)خداى را آن كه راه داد ما را به اين و ما راه نيافتيمى (8)اگر نه راه دادى ما را خداى،پيغامبران خداى ما به راستى و ندا كردند (9)ايشان را كه آن بهشت (10)به ميراث داده اند شما را به آنچه كردى (11).
و آواز دهند (12)اهل بهشت اهل دوزخ را كه ما يافتيم آنچه وعده داد (13)
1) .كذا:در اساس،بم،آف،آن،مج،وز،آج،لب،لت:بسترى،(لغت نامه:ذيل كلمۀ«نرسى»آورده است كه: تصحيف شدۀ فرش است)
2) .مج،وز:و بر بالاى،آج،لب:و از زير.
3) .مج،وز،آج،لب،آف:ستمكاران را.
4) .در نسخۀ اساس،برگ 147-پ به صورت بياض و نانويس مى باشد،لكن دنبالۀ مطلب در برگ 144-ر آمده است.
5) .آج،لب:مگر آنچه طاقت او باشد.
6) .لب:و بيرون كشيم.
7) .مج،وز،آج،لب:سپاس.
8) .مج:و ما راه نيافتمانى.
9) .آج،لب:و آواز دهند.
10) .آج،لب:كه اينتان بهشت است.
11) .مج،وز:كرديد.
12) .مج:و ندا كنند.
13) .مج،وز:نويد داد.
ما را خداى ما به درستى،هيچ يافتى (1)شما آنچه وعده داد خداى شما به درستى؟ گويند:آرى آواز دهد آوازدهنده ميان ايشان كه لعنت خداى (2)بر ظالمان (3)باد.
آنان كه بازدارند از راه خدا و جويند آن را كژى و ايشان به آخرت (4)كافر باشند.
و ميان ايشان حجاب بود (5)و بر بلنديها مردانى باشند كه بشناسند همه را به علامتشان (6)،آواز دهند اهل بهشت كه سلام بر شما،در نشوند[در آنجا ] (7)و ايشان طمع مى دارند.
چون بر گردنند (8)چشمهاشان برابر اهل دوزخ،گويند:خداى ما مكن ما را با گروه بيدادكاران.
و ندا كنند[اهل] (9)بلنديها مردانى را كه شناسند ايشان را به نشان (10)[ايشان] (11)،گويند سود نكرد از شما جمعتان (12)و آنچه بودى (13)كه مى كردى (14)از بزرگوارى.
1) .وز:يافتيد.
2) .آج،لب:نفرين خداى.
3) .مج،وز،آج،لب:بر ستمكاران.
4) .مج،وز:به سراى بازپسين،لت:براى بازپسين.
5) .آج،لب:پرده اى است.
6) .آج،لب:هريك را به نشان روى ايشان.
7) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
8) .اساس:برگردند،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
9) .اساس:ندارد،با توجه به وز،بم،آف افزوده شد،لت:خداوندان.
10) .آج،لب:بنشان روى ايشان،لت:بنشانشان.
11) .اساس:ندارد،با توجه به وز،بم،آف افزوده شد،لت:خداوندان.
12) .آج،لب:گرد كردن شما.
13) .آف:بوديد.
14) .مج،وز،آف:مى كرديد.
،ايشان آنان اند (1)كه سوگند خوردى (2)شما[كه] (3)نرساند به اينان خداى رحمت را؟در شوى (4)در بهشت هيچ ترس (5)نيست بر شما و نه شما دلتنگ شوى (6).
و آواز دهند اهل دوزخ اهل بهشت را كه بريزى (7)بر ما از آب يا از آنچه روزى كرد شما را خداى،گويند آن را حرام كرد خداى[148-ر]بر كافران.
آنان كه گرفتند دينشان را هزل و بازى و بفريفت ايشان را زندگانى دنيا،امروز فراموش كنيم (8)ايشان را چنان كه فراموش كردند (9)امروز را و آنچه ايشان به آيات ما كافر بودند (10).
قوله (11): فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرىٰ عَلَى اللّٰهِ كَذِباً -الآية،خداى تعالى در اين آيت بر سبيل استنكار (12)و تعجّب گفت:كيست ظالم تر و بيدادگرتر از آن كس كه او فروبافد بر خداى دروغ،و افتراء و«فريه»دروغى باشد كه آن را هيچ اصل (13)نبود،و اصل كلمه من الفرى و هو القطع.وجه ظلم را بيان كرده ايم پيش از اين، يعنى در جهان بر خود از آن كس ظالم تر نبود كه بر خداى دروغ سازد و دروغ بر او
1) .وز،آج،لب:ايشانند آنان،لت:اينانند آنان.
2) .مج،وز:خورديد.
3) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
4) .مج،وز:شويد.
5) .آف:ترسى.
6) .مج،وز:شويد.
7) .مج،وز،آف:بريزيد.
8) .آج،لب:امروز قيامت ترك كنيم.
9) .مج،وز:كرد ديدن.
10) .اساس:بودن،با توجه به آج،لب و مفهوم عبارت تصحيح شد.
11) .مج،وز+تعالى.
12) .مج،وز،مل،آج،لب،لت:استكبار.
13) .مج،وز،مل،آف،لت:اصلى.
نهد و به آيات (1)و دلايل او (2)و حجج او را به دروغ دارد،ايشان را برسد نصيب و بهرۀ ايشان از كتاب،يعنى از لوح محفوظ،يعنى[آنچه] (3)در لوح محفوظ در حقّ ايشان نوشته باشند (4)به ايشان رسد[و از ايشان] (5)تخطّى نكند.
حسن و سدّى و ابو صالح گفتند:مراد عذاب است كه آن عذاب نصيب ايشان است با ايشان رسد (6).سعيد جبير و مجاهد و عطيّه گفتند:آنچه نوشته باشند ايشان را از سعادت و شقاوت،روايتى ديگر از مجاهد آن است كه گفت:
گروهى اند كه در سابق علم خداى رفته باشد كه ايشان اعمالى بكنند،لا محال آن عمل بكنند تا پندارى بر ايشان نوشته اند و نصيب ايشان است.
عبد اللّه عبّاس و قتاده و ضحّاك گفتند:يعنى آن عملها كه كرده باشند و در نامه و صحيفۀ ايشان نوشته باشند.ربيع گفت و ابن زيد:يعنى اعمال و ارزاق و آجالشان برحسب آن كه نوشته باشند.ربيع گفت و ابن زيد:يعنى اعمال و ارزاق و آجالشان برحسب آن كه نوشته باشند به ايشان رسد.بعضى دگر گفتند:نصيب ايشان در دنيا از خير و شر با ايشان رسد.عطيّه گفت از عبد اللّه عبّاس كه:آنچه ايشان را نوشته باشند،به ايشان رسد،و از جمله آنچه ايشان را نوشته اند و لا محال نوشته اند و لا محال به ايشان رسد،آن است كه روى ايشان در قيامت سياه بود لقوله تعالى: وَ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللّٰهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ (7).
حَتّٰى إِذٰا جٰاءَتْهُمْ رُسُلُنٰا ،سيبويه گفت:«حتّى»را اماله نشايد كردن براى آن كه حرف است و تصرّف در حروف نرود،و كذلك:«أمّا»و لمّا»و«الّا»و«الى»، تا آنگه كه فرشتگان و رسولان و فرستادگان ما به ايشان آيند و جان ايشان بردارند، يعنى ملك الموت و اعوان او،و قوله: يَتَوَفَّوْنَهُمْ ،در محلّ حال است اى متوفّين لهم.و در«توفّي»دو قول است اين جا:يكى قبض روح-چنان كه گفتيم- و يكى،القبض الى النّار،يعنى چون فرشتگان عذاب ايشان را به دوزخ برند و بيان
كرديم پيش از اين كه:«توفّي»و«استيفاء»تمام بستدن باشد،و«ايفاء»تمام به دادن.اين فرشتگان ايشان را گويند:كجا رفتند آن معبودان شما كه ايشان را بدون خداى مى خواندى (1)و عبادت مى كردى (2)!و اين بر سبيل توبيخ و تقريع و ملامت گويند ايشان را،و غرض در اين بازگفتن و حكايت كردن آن است تا لطف باشد آنان را كه بشنوند و انديشه كنند در آن،كافران جواب دهند كه:ايشان از ما گم شدند در وقت آن كه (3)ما را حاجت است به فريادرسى (4)،و آنگه پشيمان شوند و گواهى دهند و اقرار بر خود به آن كه كافر بوده اند به خداى تعالى در [148-پ]وقتى كه اعتراف و پشيمانى سودى ندارد.
قٰالَ ادْخُلُوا فِي أُمَمٍ ،خداى تعالى روز قيامت كافران را گويد:شما نيز در جملۀ امّتانى و جماعتى شوى (5)كه ايشان گذشته اند (6)پيش (7)شما از جملۀ جن و انس[و] (8)پرى و آدمى در دوزخ،يعنى چون ايشان كافر بودند و به دوزخ شدند شما را حكم اين است كه به دوزخ شوى (9)كه هم طريقت و هم ملّت ايشانى (10)، يعنى فرمايد اخلاف را تا با اسلاف لحوق كنند در دوزخ چنان كه در دنيا با ايشان اقتدا كردند به كفر.و بعضى اهل معانى گفتند:ذكر قول مجاز است اين جا و معنى آن است كه:من حكم كردم (11)جملۀ كافران خلف و سلف ايشان به عذاب دوزخ چون در كفر يارند،در عذاب بايد تا يار يار (12)باشند،و ذكر قول اين جا چنان است كه گفت: فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيٰا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قٰالَتٰا أَتَيْنٰا طٰائِعِينَ (13)،
1) .مج،وز:مى خوانديد.
2) .مج،وز،مل:مى كرديد.
3) .آج،لب،بم:در وقتى كه.
4) .مج،وز،مل:به فرياد رسيد.
5) .مج،وز،مل،آف:شويد.
6) .اساس:گزشته اند.
7) .مل+از.
8) .اساس:ندارد،با توجه به مج،آج،لب:افزوده شد.
9) .مج،وز،مل،آف:شويد.
10) .مج،وز،مل:ايشانيد.
11) .مج،وز،مل،آج،لب،لت+بر.
12) .وز:تا يار به ايشان.
13) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 11.
و قوله: فَقُلْنٰا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِينَ (1)،و معنى«خلت (2)»انتقال چيز باشد از مكان خود كه جاى خالى كند،و گذشته (3)را براى آن خالى خواندند كه جاى خالى كرده باشد،و (4)جنّ اين جنس حيوان اند معروف مستتر از چشم ما،و انس اين جنس حيوانند مميّز به صورت انسانيّت.آنگه حق تعالى حكايت احوال و گفتار ايشان كرد كه:هرگه كه گروهى از ايشان در دوزخ شوند،خواهر خود را لعنت كنند و مراد به خواهر صاحبند،و براى آن خواهر گفت و برادر نگفت كه بر معنى امّت و جماعت برون آورد،و مراد به برادرى و خواهرى مماثلت است و مشاركت در ملّت،يعنى مشركان مشركان را لعنت كنند و جهودان را و ترسايان ترسايان را،و همچنين هر صنفى از اصناف كفّار جنس خود را كه ايشان را دعوت كرده باشند با آن دين و طريقت ايشان را لعنت كنند.
و قولى دگر آن است كه:مراد به اخت مقدّم ايشان است و داعى ايشان، يعنى دعات و مقدّمان را سفله (5)لعنت كنند و گويند:بار خدايا اينان ما را از راه ببردند،اينان را عذاب مضاعف كن،چنان كه در آيت حكايت كرد،آنگه گفت:
حَتّٰى إِذَا ادّٰارَكُوا فِيهٰا جَمِيعاً ،أى تداركوا،[تا] (6)آنگه كه همه آنجا متدارك و متلاحق شوند و مجتمع و بعضى بعضى را دريابند.و أعمش بر اصل خواند:
حتّى إذا تداركوا،و نخعى خواند:حتّى إذا ادّركوا،مشدّد بى«الف»على وزن افتعلوا من الدّرك،تا همه مجتمع شوند در دوزخ آنجا در مناظره گيرند و ملامت يكديگر. قٰالَتْ أُخْرٰاهُمْ لِأُولاٰهُمْ ،امّت بازپسين امّت پيشين را گويند:
بار خدايا اينان مقدّمان و پيشروان (7)ما بودند،ما (8)به اينان اقتدا كرديم،اينان را
عذاب مضاعف كن دوچندانى كه (1)عذاب ماست.
مقاتل گفت: أُخْرٰاهُمْ ،آنان كه بازپسين به دوزخ شوند،گويند آنان را كه پيش ايشان شده باشند.سدّى گفت:اهل آخر زمان قوم اوايل را گويند.قولى ديگر آن است كه:اذناب و اتباع و سفله،رؤسا و مقدّمان و مقتدايان را گويند:
رَبَّنٰا ،خداى ما پروردگار ما. هٰؤُلاٰءِ أَضَلُّونٰا ،اينان ما را گمراه گردند،اينان را عذاب دوچندان ده كه عذاب ما،و ضعف الشّىء مثله،و از عبد اللّه مسعود روايت كردند كه:مراد به«ضعف»در آيت ماران و كژدمانند (2)،حق تعالى جواب دهد و گويد:همه را[149-ر]عقاب (3)مضاعف خواهد بودن،يعنى هركس را آنچه جزاى اوست به سزا به قدر استحقاق خواهد رسيد (4)و لكن كس نداند كه مقادير آن چند است و قدر استحقاق[آن] (5)چگونه است.و گفته اند معنى آن است كه:و لكن اين گروه ندانند كه بدان (6)گروه چه عذاب است هركس عذاب خود داند.و أبو بكر عن عاصم خواند: وَ لٰكِنْ لاٰ تَعْلَمُونَ ،بتاء الخطاب،و لكن شما ندانى (7)،و باقى قرّاء خوانند (8)به«يا»بر خبر عن الغائب.
آنگه آخريان چون اين گفته باشند،اوّلينيان (9)جواب دهند كه:چرا چنين باشد؟شما را بر ما فضلى نيست كه عذاب شما كمتر بايد و عقاب (10)ما بيشتر،بل هركسى به گناه خود گرفتار است كه اگر ما بر ضلال بوديم شما نيز همچنين بودى (11)،و تقصير در (12)غفلت و ترك نظر از همه بر يك حدّ بود،چرا بايد تا ما را بر شما مزيّت بود؟و«اولى»و«اخرى»تأنيث اوّل و آخر باشد،و أفعل بر سه
1) .مج،وز،مل،دوچندان كه.
2) .مج،وز،مل،آج،لب،آف،آن:كژدمانند.
3) .مج،وز،مل:عذاب.
4) .مج،وز،مل:رسيدن.
5) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
6) .مج،وز،مل:برآن.
7) .مج،وز،مل،آج،لب:ندانيد.
8) .مج،وز،مل،آج،لب:خواندند.
9) .مج،وز،مل+و پيشينگان.
10) .مج،وز،مل:عذاب.
11) .مج،وز،مل:بوديد.
12) .اساس:و،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
ضرب بود:أفعل تفضيل باشد چنين كه بينى و تأنيث او«فعلى»بود،كأدون و دونى و أقصى و قصوى أكبر و كبرى و أصغر و صغرى،و«أفعل»صفت باشد و تأنيث او«فعلاء»بود (1)ممدود نحو:أحمر و حمراء و أصفر و صفراء،و«أفعل» اسم باشد كالأجدل للطّير و الاسود للحيّة،و تأنيث او أفعله باشد كأجدله و أسوده.آنگه گويند جمله را كه:عذاب بچشى (2)و متألّم باشى (3)به آن و مهان و مستخفّ به آنچه كرده اى (4).
آنگه گفت:آنان كه آيات خداى به دروغ دارند و به آن ايمان نيارند و از آن ترفّع و تكبّر نمايند، لاٰ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوٰابُ السَّمٰاءِ ،حمزه و كسائي و خلف خواند[ند] (5):
«لا يفتح»بالياء و التّخفيف،براى آن كه تأنيث حقيقى نيست،و تخفيف ازآنجا كه بر بناى ثلاثى نهاد،و ابو عمرو به«تا»خواند و تخفيف،و باقى قرّاء به«تا»ى مشدّد من التّفعيل،درهاى آسمان بر نگشايند براى ايشان و براى هوان و استخفاف و وضع قدر ايشان و اگرچه به عذاب درها بگشايند و براى ارواح كافران و اعمال ايشان نگشايند.و باقر-عليه السّلام-گفت:امّا مؤمنان را ارواح و اعمال ايشان به آسمان برند درهاى آسمان براى آن بگشايند،امّا كافران و (6)عمل و روح ايشان ببرند،چون به آسمان برند (7)گويند:عمل او به«سجّين»برى (8)و آن وادى است به حضرموت كه آن را برهوت گويند.
حسن بصرى گفت:درهاى آسمان براى دعاى ايشان بنگشايند.ابن جريج گفت:درهاى آسمان براى ايشان نگشايند (9)تا به بهشت روند.أبو هريره روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:چون فرشتگان به بالين بندۀ مؤمن حاضر
آيند كه اجل او نزديك رسيده باشد،گويند:اى روح پاك كه در تن پاك بودى به فرمان خداى بيرون آى حميده و پسنديده،و بشارت باد تو را به روح و ريحان و خداى نه غضبان و خشمناك بر تو،آنگه مى برند آن را تا به آسمان دنيا برند، گويند:در بگشايى (1).خازنان آسمان گويند:اين روح كيست؟گويند:روح فلان بندۀ مؤمن است،گويند:مرحبا بالنّفس الطّيّبة الّتي كانت فى الجسد الطّيّب ادخلي حميدا (2)و أبشري بروح و ريحان و ربّ غير غضبان،و در بگشايند تا در رود،و همچنين به هر در آسمانى گويند:اين روح كيست؟گويند:روح فلان بندۀ مؤمن است،اين ترحيب و بشارت بگويند تا به آسمان هفتم برند.
و امّا چون مرد بد (3)باشد،فرشتگان عذاب حاضر آيند و گويند:برون آى اى نفس خبيث از تن خبيث،برون آى اى ذميم،و بشارت باد به غسّاق و حميم.
آنگه آن را به آسمان برند و گويند:[در] (4)بگشايى (5).خازنان گويند:روح كيست؟ گويند:روح فلان بنده،گويند:لا مرحبا بالنّفس الخبيثة الّتي كانت فى الجسد الخبيث ارجعي ذميمة فانّه لا يفتح لك ابواب السّماء،بر گرد اى روح پليد از تن [149-پ]پليد برون آمده،كه درهاى آسمان بر (6)تو نگشايند.آنگه برگردانند آن را[و] (7)به گور خداوندش فروكنند،آنگه بر سبيل يأس و بيان استحالت گفت:
اين كافران مكذّبان به بهشت نشوند تا شتر به سوراخ سوزن بنشود (8).عكرمه و سعيد جبير خواندند در شاذّ:«الجمّل»به ضمّ«جيم»و تشديد«ميم»و اين رسن كشتى باشد كه آن را قلس خوانند،و اين قرائت نسبتى دارد از جهت معنى با سمّ خياط، جز آن است كه در سبع و عشر نخواندند،و عرب را عادت بود كه چون
خواهد (1)تا نفى كارى كند (2)نفى كلّى،اگرچه آن كار صحيح بود آن را تعليق كند (3)به محالى تا همچنان محال شود،يعنى چنان كه محال است كه شتر به سوراخ سوزن برود،محال است كه ايشان به بهشت روند،و مانند اين است قول شاعر (4):
اذا شاب الغراب اتيت اهلي***و صار القار كاللّبن الحليب
گفت:چون كلاغ سياه سفيد شود و قير چون شير شود،من با خانه آيم، يعنى هرگز نيايم،و مثله (5):
فانّك سوف تحلم او تناهى***اذا ما شبت أو شاب الغراب
و مثله (6):
فرجّى الخير و انتظري إيابي***إذا ما القارظ العنزىّ آبا (7)
و مانند اين بسيار است.و عبد اللّه مسعود را كسى پرسيد از اين آيت،گفت:
«جمل»نمى (8)شناسى يعنى هو زوج النّاقة،او جفت شتر ماده باشد.و حسن بصرى را يكى از پارسى زبانان پرسيد«جمل»چيست در اين آيت؟گفت:شتر به پارسى، و«سمّ الخياط»،سوراخ سوزن باشد در قول عبد اللّه عبّاس و مجاهد و حسن و سدّى و عكرمه،و ازآنجا زهر را«سمّ»خوانند كه در مسامّ مرد گذر كند،پندارى سوراخ كند و مى رود تا بنيت بيران كند،و هر ثقبى لطيف كه در تن باشد آن را «سمّ»و«سمّ»گويند به فتح«سين»و ضمّ او،و جمعش سموم باشد.
قال الفرزدق (9):
فنفّست عن سميه حتّى تنفّسا***و قلت له لا تخش شيئا و رائيا
[يعني ثقبى أنفه] (10)،،و جمع«سمّ»زهر سمام باشد،و خياط و مخيط سوزن باشد،چنان كه لحاف و ملحف و قناع و مقنع و ازار و ميزر و قوام و مقوم.
وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي الْمُجْرِمِينَ ،و همچنين جزا دهيم گناهكاران را.روا باشد كه مجرمان كافران باشند و لكن نوعى دگر از كفّار كه نه متكبّران (1)باشند تا عطف الشىء على نفسه نباشد،چه كفر من اعظم الجرم باشد صاحبش را روا بود كه مجرم خوانند و روا باشد كه مراد گناهكاران باشند،و لكن تشبيه به عذاب باشد و نفى فتح ابواب آسمان دون دخول بهشت بر سبيل عموم بتخصيص ادلّۀ عقلى كه دليل كرده است بر آنكه مؤمن را بر ايمان ثواب ابد باشد و احباط باطل است، پس لا محال بايد تا او را به ثواب ايمان به بهشت برند.
لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهٰادٌ ،آنگه گفت:اين كافران متكبّران مكذّبان (2)[را] (3)از دوزخ بسترها باشد از آتش و از بالاى (4)سرشان سايه بانها باشد از آتش چنان كه گفت: لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّٰارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ (5).و«جهنّم»نامى است از نامهاى دوزخ،و محلّ او جرّ است جز كه لا ينصرف است براى تأنيث و علميّت، و اشتقاق او گفته اند از جهومت است و آن غلظت باشد،و رجل جهم (6)الوجه أى غليظ الوجه.و«مهاد»بستر گسترده باشد و خوار كرده،و منه مهد الصّبىّ و أمر ممهّد و مهّدت له الامر تمهيدا.و غواشى جمع غاشيه باشد و هو ما يغشاهم،و آن چيزى بود كه بازپوشد ايشان را،و منه غاشية السّرج (7).محمّد بن كعب گفت:
غواشى مراد با او (8)چادر شب است،و اين قولى است قريب براى آن كه چون بستر گفت،به مناسبت آن چادر شب گفت و اين بر سبيل تهكّم باشد[150-ر]، چنان كه گفت: فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ (9).و تنوين در«غواش»سيبويه گفت:
بدل«يا»ى محذوف است و از علامت تنكير است،و حكم غواشى (10)در اعراب !
حكم قاضى (1)باشد.
وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي الظّٰالِمِينَ ،و ظالمان را همچنين (2)جزا دهيم،و مراد به ظالم هم كافر است من قوله: إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ (3).و اصحاب وعيد را به اين (4)تمسّك نيست براى آن كه باتّفاق ما و ايشان تخصيص عموم قرآن به ادلّۀ عقل و آيات قرآن روا باشد،و ادلّۀ عقل و آيات ارجاء مخصّص اين آيت است و مانند اين.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ،حق تعالى چون ذكر كافران و مكذّبان بگفت و آنچه جزا و سزاى ايشان است،در عقب آن ذكر صالحان و مؤمنان گفت و آنچه ثواب ايشان است تا جمع كرده باشد هر دو لطف مكلّف را بطرفى التّرغيب و التّرهيب،تا به ايمان و طاعت نزديكتر باشد،گفت:آنان كه بگروند و عمل صالح كنند.اين آيت و هرچه مانند اين است دليل مى كند بر آنكه عمل صالح از ايمان نباشد و الّا عطف الشّىء على نفسه باشد،بمثابت قوله:«آمنوا»و «آمنوا».و خبر وَ الَّذِينَ آمَنُوا ،آن جمله است كه: أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ است.و قوله: لاٰ نُكَلِّفُ (5)نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا ،حشوى است در ميان مبتدا و خبر افتاده براى بيان عدل را تا مكلّف استصعاب ايمان نكند (6)و گمان نبرد (7)كه آن تكليفى است كه او به آن (8)بر نيايد،گفت:ما تكليف نكنيم هيچ نفسى را الّا (9)آنچه وسع و طاقت و امكان و توانايى او باشد.و اگر انديشه كنند،خداى تعالى به قدر طاقت تكليف نكرده است ما را از فضل و كرم خود،بل دون طاقت و كم (10)از
قدرت و آلت تكليف كرده است،چه يكى از ما چون رجوع كند با خود داند كه او را قدرت بيش از آن است.و آلت[و] (1)تمكين كه در شبانه روزى هبده ركعت (2)نماز كند،بل بيش از هفتاد و هفتصد (3)است،و لكن خداى تعالى به كرم و فضل خود كلّف يسيرا (4)و لم يلزم عسيرا و اعطى على القليل كثيرا،عجب ازآن كه او تكليف ما لا يطاق روا مى دارد و خداى تعالى تكليف ما لا يطاق هم روا نمى دارد الّا (5)دون ما يطاق اگر به حسب آلت و قدرت تكليف كردى عدل كرده بودى، چون تكليف كمتر از آلت كرد فضل كرده باشد،آن خدايى كه روا ندارد كه در تكليف عدل كند كى روا دارد كه ظلم كند.
و بعضى گفتند:حدّ تكليف ارادت چيزى باشد كه در او كلفت و مشقّت بودى (6)با اعلام،و گفته اند:اعلام (7)بود مكلّف را آنچه در او كلفت و مشقّت بود با ارادت،و گفته اند:الزام بود مكلّف را آنچه او را در آن كلفت و مشقّت بود.و رمّاني گفت:تحميل بود بر مكلّف آنچه او را در آن مشقّت باشد (8)،يقال:كلّفته (9)الامر فتكلّف،و گفته اند:«وسع»طاقت باشد،و گفته اند:دون طاقت باشد.و در موضع او دو قول گفتند:بعضى گفتند موضعى ندارد از اعراب براى آن كه حشوى است معترض بين الكلام،أعني بين المبتدا و الخبر-چنان كه گفتيم.و قولى دگر آن است كه:در جاى خبر ابتداست و محلّ او رفع است،و لكن ضميرى كه بايد تا (10)عايد بود با مبتدا از او بيفگند لعلم المخاطب به،و التّقدير:
(و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لا نكلف (11)نفسا منهم الا وسعها و لا من
1) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
2) .كذا:در اساس و بم،ديگر نسخه بدلها:هفده ركعت.
3) .مج،وز،مل،آج،لب:هفصد.
4) .اساس:تسيرا،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
5) .مج،وز،لت:و الا.
6) .مج،وز،مل،آج،لب،لت:بود.
7) .آج،بم:الزام.
8) .مج،وز+و.
9) .وز،بم:كلفة.
10) .مج،وز:با.
11) .اساس،مل،آج،لب،بم،آف،آن:يكلف،وز:تكلف،با توجه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
غيرهم)،چنان كه گويند:السّمن منوان بدرهم،و التّقدير منه بدرهم،و قوله تعالى:
وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذٰلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ (1)،اى انّ ذلك[منه] (2)و اين نيز وجهى است قريب،و التّقدير:و الّذين آمنوا و عملوا الصّالحات غير مكلّفين منّا الّا بقدر وسعهم.و أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ ،جملۀ مستأنف باشد (3). وَ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ ، جملۀ ديگر (4)باشد،گفت:آنان كه موصوف باشند[150-پ]به صفت ايمان و عمل صالح،ايشان اهل بهشت باشند و آنجا مخلّد و مؤبّد باشند.
وَ نَزَعْنٰا مٰا فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ ،نزع و قلع و إزعاج،رفع الشّىء عن مكانه باشد إمّا بتحويل و إمّا باعدام،و مراد در آيت تصفية الطّباع باشد به اسقاط وساوس و به دادن هرچه آرزوى او باشد (5)تا تمنّاى حال غيرى نكند.و الغلّ الحقد،و آن حقدى باشد كه به لطافت به صميم دل رسد،و غلول (6)ازآنجاست براى آن كه وصول باشد.به حيلت الى دقيق الخيانة،و منه الغلّ للجامع بين اليدين و العنق لانغلاله بها (7)،و الغلل الماء الجاري بين الاشجار لانغلاله فيها، و الغلّة،العطش لوصوله الى الكبد،و الغلّة،الدّخل لوصوله الى صاحبها،و سينه و دل را براى آن صدر خوانند كه تدبير از او صادر باشد (8)،و پيشگاه مجلس را صدر خوانند.حق تعالى وصف اهل بهشت كرد كه چون ايشان را در بهشت حاضر آرم،آنچه در دل ايشان[بوده باشد] (9)از غلّ و حقد و غيظ (10)و حسد[بر] (11)يكديگر از دلهاى ايشان بركنم و برون آرم.
در خبر مى آيد كه:آن را كه از او كمتر ملك و ملك نباشد در بهشت، ملكش از همه ملك (12)دنيا بيش بود،و چنان گمان برند كه آنچه او راست كس را
1) .سورۀ شورى(42)آيۀ 43.
2) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
3) .آج،لب:باشند.
4) .مج،وز،لب:دگر.
5) .مج:هرچه در آرزو باشد.
6) .مج،وز،مل،لت:از اين.
7) .مج،وز،مل،لت:فيها.
8) .آج،لب:شود.
9) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
10) .مج،وز،مل:غبط.
11) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
12) .مج،وز،لت،آن:از ملك همه.
نيست.و حسن على (1)روايت كرد كه اميرالمؤمنين (2)گفت:آيت در ما آمد كه اهل بدريم.سدّى گفت در اين آيت كه:اهل بهشت چون به در بهشت رسند،درختى باشد (3)آنجا از اصل ساق او دو چشمه (4)برون (5)مى آيد،از يك چشمه بازخورند هرچه غلّ و غشّ و حقد و حسد باشد از دل ايشان برود و آن شراب طهور بود،و از ديگر غسل كنند تا نضارت بهشت و غضاضت نعيم بر ايشان پيدا شود،هرگز پس از آن اشعث و أغبر نشوند و گونۀ رويشان بنگردد (6).
أبو نضره روايت كرد كه:اهل بهشت را بر در بهشت بازدارند تا ميان ايشان مقاصّه كنند در ظلامات،تا چون به بهشت شوند كسى را بر كسى ظلامه نمانده باشد به مقدار قلامۀ (7)ناخنى،و همچنين كنند با اهل دوزخ پيش (8)ازآن كه به دوزخ شوند،و اين استيفاء اعواض است كه ما گفتيم كه ايشان را بر يكديگر باشد.آنگه گفت:منازل ايشان چنان بود كه در زير كوشكهاى ايشان جويها روان (9)باشد،ايشان چون نعمت ظاهر بينند گويند: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي هَدٰانٰا لِهٰذٰا ، سپاس خداى را كه ما را هدايت داد به اين. وَ مٰا كُنّٰا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لاٰ أَنْ هَدٰانَا اللّٰهُ ،و ما به اين راه نيافتيمى (10)اگر نه خداى تعالى ما را راه نمودى و تمكين كردى (11)،يقال:
هديته لكذا و الى كذا.سفيان ثورى گفت:معنى آن است كه سپاس (12)خداى را كه ما را توفيق داد تا عملى كرديم كه اين ثواب و جزاى آن است.و در خبر است كه رسول-عليه السّلام-گفت:چون اهل بهشت در بهشت قرار گيرند و اهل دوزخ در دوزخ،خداى تعالى حجاب از ميان ايشان (13)بردارد تا يكديگر را
1) .آج،لب:و امام المعصوم حسن بن على عليهم السّلام.
2) .مج،وز،مل+على،آج،لب،بم:آن+عليه السّلام.
3) .مل:ببينند.
4) .مل+آب.
5) .مج،وز:بيرون.
6) .مج،وز،مل،لت:بنه گردد.
7) .مج،وز:قلامه اى يعنى سر.
8) .مل:پيشتر.
9) .مج:روا.
10) .مج،وز،مل،لت:راه نيافتمانى.
11) .مج،وز،لت:كردندى.
12) .مج،وز:اسپاس.
13) .مج،وز،مل،لت:خداى تعالى ميان ايشان حجاب.
بينند (1)و آنچه ايشان در آن باشند از منازل و مقامات از (2)درجات و دركات،اهل دوزخ گويند:لو هدانا اللّه،اين،حسرت ايشان باشد.و اهل بهشت گويند: لَوْ لاٰ أَنْ هَدٰانَا اللّٰهُ ،اين،شكر ايشان باشد.آنگه گفت:هيچ مؤمن و كافر (3)نباشد و الّا او را در بهشت و دوزخ جايى باشد و منزلى (4)،چون به جاى خود برسند و حجاب بردارند جاى او در بهشت به او نمايند،و او را گويند:اين قصور و درجات و منازل مى بينى (5)تو را بود (6)[151-ر]براى تو آفريده بودند (7)اگر ايمان آوردى و طاعت كرديى (8)و بهشتى را گويند:آن دركات و عقوبات بينى تو را بودى (9)،اگر تو نيز همان كرديى كه ايشان كردند از كفر و معاصي آن كه كردند (10)،اين بميراث به شما ارزانى داشتم (11)از ايشان به آن عمل كه كردى.و آن جايها به استحقاق كه لايق حال ايشان است[و] (12)ايشان را شايد به ايشان دادم (13)و قسمت كردم (14)ميان شما و ايشان،آنگه منادى ندا كند كه:اى اهل بهشت!تندرستى است شما را كه با آن بيمارى نباشد،و برنايى كه با آن پيرى نباشد،و زندگانى كه با آن مرگ نباشد،و خلودى كه با آن فنا نباشد،و نعمتى كه با آن شدّت نباشد (15)،ايشان گويند:اين آن است كه رسولان خداى به ما آمدند و ما را گفتند،ما تصديق كرديم و باور داشتيم،لا جرم اين ندا بشنيديم كه اين بهشت به ميراث به شما داديم به آنچه كردى (16)در دنيا از ايمان و طاعات،فهذا معنى قوله تعالى: وَ نُودُوا أَنْ تِلْكُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوهٰا بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ .ابن عامر خواند:ما كنّا
1) .لت:به بينند/ببينند.
2) .مج،وز:آن.
3) .آج،لب:مؤمنى و كافرى.
4) .مج،وز:و دوزخ منزلى و جايى نباشد.
5) .مج،وز،مل:آن قصور و منازل و درجات بينى.
6) .مج،وز،لب،لت+و.
7) .مج،وز،لت:آفريدند.
8) .مج،وز،مل،آج،آف،لت،آن:كردى.
9) .مج،وز:بود كه.
10) .مج،وز+آن كه كردند.
11) .مل،آن:داشتيم.
12) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
13) .مل،آن:داديم.
14) .لب:كرديم.
15) .مج:شدّتى نباشد.
16) .آج،لب:كرديد.
لنهتدى (1)،بلا واو،و در مصاحف اهل شام«واو»نيست،گفتند:براى آن كه اين جمله ملتبس است به آن جمله از«واو»مستغنى اند،چنان كه گفت: سَيَقُولُونَ ثَلاٰثَةٌ رٰابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ (2)،و باقى قرّاء به«واو»خواندند و گفتند:دو جمله است، يكى بر يكى معطوف (3)از«واو»گريز نباشد،و اين بهتر است چه آيت سورة الكهف التباس صفت و موصوف دارند و اين جا آن التباس نيست الّا على تعسف،و ابو عمر و خواند:اورثّموها (4)به ادغام«تا در ثا» (5)براى آن كه دو حرف مهموس اند و متقارب المخرج.
وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ ،آنگه حق تعالى حكايت كرد از گفتار كه (6)ميان اهل بهشت و اهل دوزخ رود،[ندا كنند اهل بهشت اهل دوزخ را] (7).و براى آن به لفظ ماضى گفت و اگرچه معنى در مستقبل خواهد بود ايذانا و اعلاما بأنّ ذلك لا محالة واقع كائن فكأن قد،براى آن كه تا بازنمايد كه از قوّت آن (8)را كه اين لابد بخواهد بود (9)،گفت:پندارى كه ببود (10)،گفت آواز دهند بهشتيان دوزخيان را و گويند:ما آنچه خداى (11)ما را وعده داد يافتيم به درستى و حقّى شما يافتى (12)آنچه خداى شما را وعده داد به درستى (13)،و اين بر سبيل تهكّم و استهزاء و شماتت گويند.ايشان جواب دهند كه:«نعم»آرى يافتيم و حق و صدق است.
كسائي خواند اين جا و در«شعراء»و«الصّافّات»:«نعم»به كسر«عين»،
1) .اساس،آج،لب،آف:بما كنّا نهتدي،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
2) .سورۀ كهف(18)آيۀ 22.
3) .مج،وز،مل،لت:دو جمله است معطوف يكى بر يكى.
4) .اساس و ديگر نسخه بدلها بجز وز:اورثتموها،با توجه به وز تصحيح شد.
5) .مج:«ثا»در«تا»،وز:«ثا»در«ثا».
6) .مل:گفتارى كه.
7) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
8) .مج،وز+كاد.
9) .مج،وز:نخواهد بودن.
10) .مج،وز:پندار كه نبود.
11) .مج،وز،لت+ما.
12) .مج،وز،آج،لب،آف:يافتيد.
13) .وعده دادند رستيد.
و باقى قرّاء به فتح«عين»و اين دو لغت است.چون اين گفته باشند و جواب شنيده،در ميان ايشان آوازدهنده اى آواز دهد كه:لعنت خداى بر ظالمان باد، چنان كه هر دو گروه بشنوند.مؤمنان خرّم شوند و كافران اندوهگن (1)و لعنت خداى خشم و عقاب خداى باشد.و اصل او طرد و راندن باشد،و اصل«تأذين»و «ايذان»اعلام باشد و هو الايقاع في الاذن،يقال:أذنت لكذا إذا استمعت له،و آذنته بكذا اذا اوقعته في اذنه،و منه الاذان لأنّه اعلام بالصّلاة.
نافع و اهل بصره و عاصم و ابن مجاهد عن قنبل خواندند:«أن لعنة اللّه» به تخفيف«نون» (2)و رفع لعنة (3)بر آنكه«أن مخفّفه باشد از ثقيله،و اين تخفيف نكنند الّا به اضمار شأن و قصّه،و تقدير آن باشد كه:أنّه لعنة اللّه على الظالمين،و مثله قوله: وَ آخِرُ دَعْوٰاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ (4)،التّقدير:أنّه الحمد للّه ربّ العالمين،اى الشّأن و القصّة ان (5)الحمد للّه ربّ العالمين،و مثله قول الاعشى (6):
في فتية كسيوف الهند لا قد علموا***أن هالك كلّ من يحفي[151-پ]و ينتعل
المعنى أنّه هالك،أى أنّ الامر و الشأن هالك كلّ حاف و ناعل،و باقى قرّاء مشدّد خواندند بر اصل.
آنگه وصف كرد آن ظالمان را كه مستحقّ لعنت خدااند (7)با آن كه ايشان منع كنند از راه خدا،يعنى از دين خدا (8).و يَصُدُّونَ ،شايد تا از«صدود»باشد و آن اعراض و عدول بود،و شايد تا از«صدّ»بود و آن منع باشد،كقوله: هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ (9)،و اگر بر اوّل حمل كنند ظلم نفس باشد به
برگشتن از ره خداى تعالى،و اگر بر اين حمل كنند ظلم غير باشد از اضرار به غير به منع او از ره خداى.و فرق ميان ايشان به مصدر پيدا شود،مصدر لازم«صدود» [باشد (1)]و مصدر متعدّى«صدّ». وَ يَبْغُونَهٰا عِوَجاً ،و طلب آن كنند تا آن را به شبهت و تلبيس كژ كنند و نمايند مردمان را كه اين راهى است كژ.«و العوج»بالكسر فى الدّين و الامر،«و العوج»بالفتح في العصا و امثالها،و قيل:العوج ما كان خلقة بالفتح،و بالكسر ما اعوجّ و لم يكن كذلك،و نصبش محتمل باشد دو وجه را:
يكى مفعول به و يكى مصدر،أى يطلبون هذا النّوع من الطّلب،كقولهم:رجع القهقرى و قعد القرفصاء، وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ كٰافِرُونَ ،و ايشان به قيامت ايمان ندارند.
وَ بَيْنَهُمٰا حِجٰابٌ ،يعنى ميان اهل بهشت و اهل دوزخ حجابى باشد،و حجاب هر حاجزى باشد كه منع كند از نفوذ شعاع و جز آن،و ضرير را براى آن محجوب گويند،و الحاجب الّذي يحجب النّاس عن الدّخول. وَ عَلَى الْأَعْرٰافِ رِجٰالٌ ،جمع«عرف»باشد و آن بلندى باشد از زمين چون باره و مانند آن،و منه عرف الدّيك و عرف العادة و هو فعل بمعنى مفعول،و قال الشّمّاخ:
و ظلت باعراف تعالى كأنّها***رماح نحاها وجهة الرّيح راكز
و قال آخر: (2)
كلّ كناز لحمه نياف***كالعلم الموفي على الاعراف
مفسّران گفتند:باره اى باشد ميان بهشت و دوزخ چنان كه گفت: فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بٰابٌ بٰاطِنُهُ (3)،اين قول مجاهد و سدّى است،و سدّى گفت:براى آنش«أعراف»خوانند كه مردمان او مردم را شناسند.و حسن بن الفضل گفت:
مراد به«أعراف»صراط است.
مفسّران خلاف كردند در اين (4)مردان كه بر اعراف باشند و براى چه آنجا باشند.عبد اللّه عبّاس و حذيفة بن اليمان گفتند:گروهى باشند كه سيّئات و
حسنات ايشان يكسان بود،سيّئاتشان قاصر بود از دوزخ و حسناتشان به حدّ وصول به بهشت نبود،خداى تعالى ايشان را آنجا بدارد.چون حساب خلايق بكنند ايشان را به رحمت به بهشت فرستد،ايشان آخرين كسانى باشند كه به بهشت شوند.ايشان ازآن كه بر بلند (1)باشند،اهل بهشت و اهل دوزخ را شناسند.
خداى تعالى چون خواهد كه ايشان را به بهشت برد،بفرمايد تا ايشان را به جويهايى آرند كه (2)آن را«نهر الحياة (3)»گويند،كنارهاى آن جوى از قصبهاى زر (4)باشد مكلّل به مرواريد،خاكش مشك باشد ايشان را آنجا بشويند،اندام ايشان پاكيزه شود،خالى سپيد بر نحر ايشان پديد آيد كه ايشان را بدان بشناسند،خداى تعالى گويد:تمنّا كنيد.ايشان[آنچه] (5)خواهند تمنّا كنند تا هرچه آرزو باشد ايشان را بخواهند.چون تمنّاى ايشان برسد،حق تعالى گويد:شما راست هرچه تمنّا كردى (6)هفتاد ضعف آن.چون به بهشت شوند[اهل بهشت] (7)ايشان را به آن خال بشناسند،ايشان را مساكين الجنّة خوانند.
عبد اللّه مسعود گفت:خداى تعالى به قيامت حساب خلقان بر آرد، هركس را كه حسناتش بر سيّئات بيفزايد-و اگر همه به يك حسنه بود-خداى تعالى بفرمايد تا او را به بهشت برند،و هركس را كه سيّئاتش از حسنات به يك (8)سيّئه زيادت بود[152-ر]بفرمايد تا او را به دوزخ برند،آنگه برخواند: فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِينُهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ، وَ مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِينُهُ فَأُولٰئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ (9)، آنگه گفت:ترازو به مثقال حبّه اى بچربد و بر او پيدا شود،و هركه سيّئات و
1) .مل:بلندى.
2) .مج،وز:به جوى دارند كه،مل:ايشان را به زير آرند به جوى كه.
3) .مج،وز،مل:بحر الحياة.
4) .مج،وز:قضيها از زر.
5) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
6) .مج،وز،آج،لب،لت:كرديد.
7) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
8) .مج،وز:به يكى.
9) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 8 و 9،نيز سورۀ مؤمنون(23)آيۀ 102 و 103.
حسناتش يكسان بود او از اصحاب اعراف باشد،ايشان را بر صراط بدارند و آن نور كه بر ايشان بود از ايشان بستانند.
مردى روايت كند از بنى هلال كه گفت پدرم از رسول-عليه السّلام-پرسيد كه:اصحاب الاعراف كه اند؟گفت:مردمانى كه در سبيل خدا جهاد كرده باشند و پدران ايشان از ايشان خشنود نباشند،ايشان را در سبيل خداى كشته باشند، ازاين جهت از آتش دوزخ آزاد باشند و به عصيان و آزار پدر از بهشت ممنوع باشند،ايشان آخرين اهل بهشت باشند به دخول (1).
شرحبيل بن سعد گفت:جماعتى باشند كه بى رضاى پدر به غزا شده باشند.مجاهد گفت:قومى باشند از صالحان (2)فقها و علما.سليمان التّيمىّ و ابو مجلز گفتند:جماعتى فرشتگان باشند.ابو مجلز را گفتند:خداى«رجال» مى فرمايد،گفت:پس فرشتگان زنان نيستند.عبد اللّه عبّاس گفت:جماعتى باشند كه گناه بسيار دارند و طاعات گران،و روايتى ديگر از او كه گفت:اولاد الزّنا باشند.أبو العالية گفت:جماعتى باشند كه طمع دارند كه به بهشت روند و خداى تعالى اين طمع نيفگنده باشد ايشان را الّا براى كرامت ايشان.مجاهد گفت:
جماعتى باشند كه پدران از ايشان خشنود باشند و مادران نباشند،يا مادران خشنود (3)باشند و پدران نباشند،خداى تعالى ايشان را به رضاى پدر يا مادر از دوزخ آزاد كند و به ناخشنودى پدر يا مادر از بهشت منع كند،ايشان (4)آنجا بازداشته باشند تا خداى (5)حساب خلقان بكند آنگه ايشان را به بهشت فرستد.
عبد العزيز بن يحيى الكنانىّ گفت:آنان باشند كه در فترت بين النّبيّين بمرده باشند و دين را بدل نكرده باشند.و منجوبى (6)در تفسيرش گفت:فرزندان
مشركان باشند،بعضى دگر گفتند:جماعتى باشند كه ايشان طاعات و اعمال صالحه كرده باشند مشوب و آميخته با ريا،و ثعلبى امام اصحاب الحديث در تفسيرش آورد به اسناد از جويبر بن (1)سعيد از ضحّاك از عبد اللّه عبّاس كه گفت در اين آيت:اعراف جايهاى باشد بلند از صراط و اين مردانى كه برآن (2)اعراف باشند حمزة بن عبد المطّلب بود و عبّاس و علىّ بن ابى طالب و جعفر الطيّار ذو الجناحين،دوستان خود را از دشمنان بشناسند به علامت،و علامت آن بود كه دوستان ايشان سپيد روى باشند و دشمنانشان سياه روى.
باقر-عليه السّلام-گفت:آن مردان ائمّۀ معصوم باشند و پيغامبر -عليه السّلام-در ميان ايشان بود.صادق-عليه السّلام-گفت:اعراف كثبان و بهشتهايى باشد ميان بهشت و دوزخ،هر پيغامبرى (3)و خليفه اى او را آنجا بدارند با گناهكاران امّتش چنان كه امير لشكر را با لشكر بدارند.آنان كه محسنان امّت باشند سبق برند و به بهشت شوند،خليفۀ رسول آن گناهكاران را گويد:بنگرى (4)به برادران شما از محسنان كه سبق بردند (5)به بهشت.اينان بر ايشان سلام كنند،و ذلك قوله: وَ نٰادَوْا أَصْحٰابَ الْجَنَّةِ أَنْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ ،آنگه حق تعالى (6)خبر داد كه اين گناهكاران به بهشت نشده باشند هنوز و طمع دارند كه به بهشت شوند به شفاعت پيغامبر و امام،و ذلك قوله: لَمْ يَدْخُلُوهٰا وَ هُمْ يَطْمَعُونَ .
آنگه اين گناهكاران از اعراف به اهل دوزخ نگرند پناه با خداى دهند و دعا كنند: رَبَّنٰا لاٰ تَجْعَلْنٰا مَعَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِينَ (7)[و ذلك قوله:و اذا صرفت أبصارهم تلقاء أصحاب النّار قالوا ربّنا لا تجعلنا مع القوم الظّالمين (8)] (9)،آنگه انبيا و خلفا
روى به اهل دوزخ كنند و ايشان را بر سبيل تقريع و ملامت گويند: مٰا أَغْنىٰ عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ وَ مٰا كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ (1)،آنگه اشارت به اين مستضعفان كنند و گويند:
اينان آنان اند كه شما در دنيا سوگند مى خوردى (2)كه خداى بر اينان رحمت نكند؟، و ذلك قوله: أَ هٰؤُلاٰءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لاٰ يَنٰالُهُمُ اللّٰهُ بِرَحْمَةٍ [152-پ]،آنگه اين مستضعفان را از خداى بخواهند و ايشان را گويند: اُدْخُلُوا الْجَنَّةَ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لاٰ أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ (3)،و آنچه مؤكّد اين حديث است حديث عمرو بن شيبه و ديگر راويان از صحابه و تابعين در آن كه اميرالمؤمنين على (4)قسمت كننده باشد بين الجنّة و النّار،و عمرو بن شيبه روايت كند كه رسول-عليه السّلام-اميرالمؤمنين را گفت:
(يا علي كأني بك يوم القيمة و بيدك عصا عوسج تسوق قوما الى الجنة و آخرين الى النار) ،گفت:پندارى كه در تو مى نگرم كه فرداى قيامت عصايى از چوب عوسج به دست گرفته باشى و گروهى را به بهشت مى رانى و گروهى را به دوزخ و با دوزخ مقاسمه مى كنى كه:
(هذا لي و هذا لك خذيه فإنه من اعدائي و ذريه فانه من اوليائي) ،آن را (5)دار كه از دشمنان است و اين را دست بدار كه از دوستان است.آنگه گفت:و اللّه كه آتش على را مطيع تر باشد ازآن كه بنده سيّدش را،و شاعر گويد: (6)
علىّ حبّه جنّة قسيم النّار و الجنّة***وصىّ المصطفى حقّا امام الانس و الجنّة
قوله: يَعْرِفُونَ كُلاًّ بِسِيمٰاهُمْ ،همه را به سيما و علامت بشناسند از دوستان و دشمنان،[كه دوستان سپيد روى و سياه چشم باشند و دشمنان] (7)سياه روى و ازرق چشم باشند.در خبر است كه حارث همدانى اميرالمؤمنين -على عليه السّلام- را گفت:يا اميرالمؤمنين !من از دو حالت مى ترسم:يكى از وقت نزع و
يكى از صراط و سر دو راه.اميرالمؤمنين او را گفت:مترس كه دوستان ما آنجا ايمن باشند كه هركس از دوستان و دشمنان ما مرا آنجا بينند و من ايشان را، بينم (1)و بشناسم و ايشان مرا بينند و (2)بشناسند،آنگه اين بيتها بگفت (3):
يا حار همدان من يمت يرني***من مؤمن او منافق قبلا
يعرفني طرفه و اعرفه***بنعته و اسمه و ما فعلا
و انت عند الصّراط معترضي***فلا تخف عثرة و لا زللا
اقول للنّار حين توقف لل***عرض:ذريه لا تقربى الرّجلا
ذريه لا تقربيه انّ له***حبلا بحبل الوصى متّصلا
و در وزن«سيما»دو قول گفتند:يكى«فعلا»من سام (4)ابله يسومها (5)اذا ارسلها في المرعى معلّمة و هى السّائمة،و الثّاني وزنه«عفلى»مقلوب من وسمت نقلت الواو الى موضع العين،كما قالوا (6)له في النّاس جاه،أى وجه،أ لا ترى أنّهم يقولون:لذى الجاه وجيه (7)و كذا جذب و جبذ و اضمحلّ و امضحلّ.و «سيما»مقصور بايد،و«سيماء» (8)ممدود،قال الشّاعر: (9)
غلام رماه اللّه بالحسن يافعا***له سيمياء لا تشقّ على البصر
وَ نٰادَوْا أَصْحٰابَ الْجَنَّةِ ،و ندا كنند يعنى اصحاب اعراف و مستضعفان ايشان اهل بهشت را: أَنْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ ،كه سلام بر شما باد!اهل بهشت را گويند:
1) .آج،لب:ندارد.
2) .مج،وز،مل،آج،لب،بم،لت:«بينند و»را ندارد.
3) .مج،وز+شعر.
4) .در معاجم لغت«سام»در اين مورد از ثلاثى مجرد نيامده بلكه از ثلاثى مزيد آمده است.
5) .مج،وز،آج،لب:تسونها.
6) .مج،وز:كما قال.
7) .مج،وز:يوجيه.
8) .كذا:در اساس آج،لب،بم،آف،آن،مل:سيمياء،عبارت در تفسير طبرى(197/8)چنين است:«و فيها لغات ثلاث.سيماء مقصوره،و سيماء ممدودة،و سيماء بزيادة ياء اخرى بعد الميم فيها،و مدّها على مثال الكبرياء».و بعد بيت مورد استشهاد را آورده است.
9) .مج،وز+شعر.
لَمْ يَدْخُلُوهٰا ،و اينان هنوز در بهشت نشده باشند-يعنى اصحاب اعراف و طمع دارند كه به بهشت شوند على قول ابن عبّاس و ابن مسعود و الحسن و قتاده.و ابو مجلز گفت:راجع است اين طمع به اهل بهشت في قوله: وَ نٰادَوْا أَصْحٰابَ الْجَنَّةِ ،كه اين جماعتى باشند كه هنوز به بهشت نشده باشند،و سعيد بن جبير گفت:براى آن طمع دارند كه چون منافقان را نور بستانند،نور ايشان بنستانند، ايشان طمع برندارند.و بعضى اهل معانى گفتند:«طمع»اين جا يقين است چنان كه ابراهيم-عليه السّلام-[گفت] (1): وَ الَّذِي أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لِي خَطِيئَتِي يَوْمَ الدِّينِ (2)،و براى آن به لفظ طمع (3)گفت كه عيش متوقّع نعمت در ميان نعمت عظيم چون او در نعيم باشد و توقّع ديگر مى كند خوش تر باشد،و اين قول حسن (4)و جبّائي و بيشتر مفسّران است.
قوله: وَ إِذٰا صُرِفَتْ أَبْصٰارُهُمْ ،مراد اهل اعرافند،گفت:چون چشمهاى ايشان با جانب و جهت اصحاب دوزخ گردانند،ايشان پناه با خداى دهند و دعا كنند و گويند:بار خدايا!ما را با جمله و زمرۀ گروه ظالمان و ستمكاران مكن.
«صرف»،عدول باشد به چيزى از جهتى با جهتى،و«تلقاء»جهت لقا باشد [153-ر]،اعنى جهت مقابله،تفعال من اللّقاء و از (5)ظروف مكان باشد،و مثله:
حذاك (6)و إزاك و قبالتك.و«أبصار»جمع بصر باشد و آن حاسّه بود كه مبصر به آن (7)ادراك مدركات كند،و«بصر»در جاى علم به كار دارند،يقال:فلان بصير بهذا الامر،أى عالم به،و بصر به و ابصره اذا راه.و اصحاب الصّحراء ملازمان صحرا باشند،و رمّاني حدّ آتش نهاد به آن كه جسمى لطيف باشد كه در او حرارت و روشنايى بود،و از شأن او احراق و سوختن باشد،و چنين چيزها را حدّ ننهادن
اولى تر باشد براى آن كه غرض به تحديد كشف و تميز (1)محدود باشد از نامحدود و آنجا (2)محدود از حدّ روشن تر است،پس حوالت اولى تر باشد و فايده در اين دعا- با آن كه دانند كه خداى نكند-آن باشد كه خواهند كه در زىّ شاكران خداى را خضوع و خشوع نمايند،و ايشان را به اين دعا مسرّتى حاصل شود چنان كه از خداى تعالى نعيم و بهشت (3)خواهند نكو باشد آنجا كه گفت: رَبَّنٰا أَتْمِمْ لَنٰا نُورَنٰا (4)،همچنين نكو باشد كه استدفاع مضرّت كنند و پناه با خداى دهند از عذاب.
وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ الْأَعْرٰافِ رِجٰالاً ،و ندا كنند اصحاب اعراف مردانى را از اهل دوزخ از جملۀ رؤسا و جبابره و كفّار و منافقان كه ايشان را بشناسند به سيما و علامت از سياهى روى و زرقت چشم بر سبيل تهكّم و ملامت،ايشان را گويند: مٰا أَغْنىٰ عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ ،آن جمع كه كردى (5)از اموال و لشكر و اتباع شما را سودى نداشت و غنايى نكرد و نگزيرانيد شما را از عذاب خداى،و به عدد و عدّت و آلت شما را نجاتى نبود،و نه نيز شما را سودى داشت آن استكبار و بزرگوارى كه كردى (6)و گردن كشى از فرمان خداى و انقياد و اجابت پيغامبران خداى.
أَ هٰؤُلاٰءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ ،بيشتر مفسّران برآنند كه اين هم از كلام اصحاب اعراف است كه گويند دوزخيان را و اشارت كنند به مستضعفان مؤمنان كه:
اينان اند كه شما گفتيد (7)و سوگند خورديد (8)كه خداى بر ايشان (9)رحمت نكند.كلبي گفت:ندا كنند كافران را و منافقان را به اسمائشان و اسماء آباى ايشان (10)يا وليد بن المغيره و يا با جهل بن هشام و يا فلان و يا فلان!أ هؤلاء،اينان يعنى
سلمان (1)و أبو ذرّ و مقداد و خبّاب،و اين ضعفا آنان هستند كه شما سوگند خوردى (2)كه خداى رحمت با ايشان نرساند،و اين آيت دليل مى كند[بر آنكه ] (3)اصحاب اعراف خداوندان مراتب و منازل رفيعه باشند از پيغامبران و امامان كه از سر دلال و وثاقت به پايه[و] (4)قدر خود اين توانند گفتن،و الّا آن اقوال مختلف كه حكايت كرده شد ايشان را از كار خود و فروماندگى و خوف چندان بود كه پرواى آن ندارند كه بر كافران تهكّم كنند و از سر بطر (5)سخريّت كنند،و از همۀ اقوال آن خبر كه از صادق (6)-عليه السّلام-روايت كرديم بهتر است براى مطابقت آن ظواهر آيات كه مقدّم و مؤخّر اين آيت است،و آنگه خبر عبد اللّه عبّاس در حمزه و جعفر و اميرالمؤمنين [على] (7)براى آن كه حق تعالى به لفظ «رجال» (8)گفت و در دگر آيت هم ايشان را به اين لفظ خواند في قوله: مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىٰ نَحْبَهُ (9)،يعنى عبيدة بن الحارث و حمزة بن عبد[المطّلب] (10)و جعفر بن أبى طالب. وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ (11)، عليّ بن أبي طالب-عليه السّلام.
و بعضى دگر گفتند:كلام خداست مبتدأ نه حكايت،و قول اوّل درست تر است و قول بيشتر مفسّران آن است. اُدْخُلُوا الْجَنَّةَ ،بر قول اوّل هم كلام اصحاب اعراف است،و در كلام قول مضمر است و تقدير آن است كه:يقولون للمستضعفين، گويند آن ضعفا را كه اشارت«أ هؤلاء»به ايشان است بر رغم آن جبابرۀ دوزخيان كه در بهشت شوى كه (12)بر شما خوفى (13)و اندوهى نيست،و بر قولى ديگر كلام
1) .اساس،مل،آج،لب،آف،آن:مسلمانان،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
2) .مج،وز،مل،آج،لب:خورديد.
3) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
4) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
5) .مج،وز+و.
6) .مل:از حضرت امام جعفر صادق.
7) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد،آج،لب+عليه السّلام.
8) .اساس،بم،لت:حال،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
9) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 23.
10) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
11) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 23.
12) .مج،وز،مل:شويد كه.
13) .مج،وز+و ترسى.
خداى باشد اصحاب اعراف را كه در بهشت شويد (1).مقاتل[153-پ]گفت:
فرشتگان گويند اصحاب اعراف را كه در بهشت شوى (2)بلا خوف و لا حزن.
قوله: وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ النّٰارِ أَصْحٰابَ الْجَنَّةِ ،حق تعالى چون حديث مؤمنان و متّقيان و اهل بهشت و اصحاب اعراف و پيشوايان و مقتدايان و اهل منازل و درجات و مقام و سيلت و شفاعت بگفت،حديث اهل دوزخ كرد كه چون فرومانند آنجا و خداى تعالى ميان ايشان حجاب بر دارد تا اهل بهشت اهل دوزخ را بينند تا رد مسرّت و فرحشان بيفزايد،و اهل دوزخ اهل بهشت را ببينند و منازل و غرفات ايشان تا در غم و حسرتشان بيفزايد،و اهل بهشت اهل دوزخ را گويند: فَهَلْ وَجَدْتُمْ مٰا وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا (3)،بر سبيل شادكامى.اهل دوزخ نيز اهل بهشت را گويند: أَفِيضُوا عَلَيْنٰا مِنَ الْمٰاءِ ،از آن آب كه مى خورى (4)و در زير درختا (5)و كوشكهاى شما مى رود ما را شربتى بدهى (6)،و افاضت اجراء الماء من العلو إلى سفل باشد،و أفاض القوم في الحديث اذا خاضوا فيه،و أفاض القوم من عرفات الى مزدلفة اذا صاروا اليها.
رمّاني حدّ آب نهاد به آن كه جسمى باشد سيّال كه تشنه را سير آب كند نه از غذاى حيوان حاصل شده،و آن جوهرى است عظيم الرّطوبة،منفعت او بر همۀ مايعات زيادت است،و اين حدّ نيز مزيّف است به آنچه در باب آتش گفتيم محدود از[اين] (7)حد بسيار روشن تر است،و غرض به تحديد آن باشد كه محدود به حد روشن كنند.
أَوْ مِمّٰا رَزَقَكُمُ اللّٰهُ ،يا از آن طعامها كه خداى تعالى شما را روزى كرده است.اهل بهشت جواب دهند كه:خداى تعالى طعام و شراب ما بر شما حرام
كرده است،تحريم منع و حرمان نه تحريم عبادت.و اهل بهشت را با نيك مردى و لطافت طبع دلشان بر كافران نرم نشود ازآنجا كه خداى تعالى در طبع ايشان مركوز بكرده است (1)دوستى دوستان خود و دشمنى از دشمنان خود أبو الجوزاء گفت عبد اللّه عبّاس را پرسيدم كه:كدام صدقه فاضل تر است؟گفت:شربت آب به تشنه دادن.گفتم:از كجا؟گفت:نبينى كه اهل دوزخ چون درمانند (2)از نعيمهاى بهشت،اوّل آب مى خواهند و اين نعمتى است كه خداى تعالى كرده است كه قدر آن بيشتر مردم ندانند تا از او (3)بازنمانند !و يك قول در اين آيت آن است: ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ (4)،قيل:عن النّعيم (5)،قيل:عن الماء البارد،يعنى از آب سرد پرسند ايشان را تا شكر آن گزاردند (6)يا نه،ازآنجا گفت اميرالمؤمنين على-عليه السّلام- آن كس را كه او را پرسيد:ما طعم الماء؟قال طعم الحياة،پرسيد كه:آب چه طعم دارد؟گفت:طعم زندگانى دارد،[و نيز طبع زندگانى دارد] (7)(عند من اثبت الطبع).
آنگه وصف كرد آنان را كه كافرانند و در دوزخ گرفتاراند،گفت:آن كافرانى كه دين خود را فسوس و بازى گرفته باشند.و«الّذين»در محلّ جرّ است على صفة الكافرين،و شايد كه محلّ او رفع باشد بر ابتدا.و قوله: فَالْيَوْمَ نَنْسٰاهُمْ (8)،جمله اى باشد در جاى خبر (9).و فرق ميان«لهو»و«لعب»آن است كه لهوبازى جوانان باشد از نشاط و ملاهى و معازف و تعاطى آن،و لعب بازى كودكان باشد،هر دو هزل بود،گويند:طعام و شراب بهشت نشايد كافرانى را كه دين خداى به بازى گرفته باشند و لهو و هزل و زندگانى دنيا ايشان را مغرور كرده باشد و فريفته. فَالْيَوْمَ نَنْسٰاهُمْ ،امروز فراموش كنيم ايشان را از ثواب چنان كه[ايشان] (10)اين روز را (11)
1) .مج،وز،لب:نكرده است.
2) .مج،وز،لت:درمى مانند.
3) .آج،لب:از آن.
4) .سورۀ تكاثر(102)آيۀ 8.
5) .سورۀ تكاثر(102)آيۀ 8.
6) .مج،وز:آن كردند،مل:آن كرده ايد.
7) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
8) .بم+امروز فراموش كنيم ايشان را از ثواب چنان كه.
9) .اساس:جزا،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
10) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
11) .مج،وز،آج،لب،لت:ندارد.
فراموش كردند از عمل،و نسيان بر خداى روا نباشد.
و اين آيت را دو تأويل است:يكى آن كه نسيان از ايشان حقيقت باشد و از خداى تعالى مجاز بر سبيل ازدواج،چنان كه گفت: وَ جَزٰاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهٰا (1)،و قوله: فَمَنِ اعْتَدىٰ عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ (2)،و قوله: وَ إِنْ عٰاقَبْتُمْ [154-ر] فَعٰاقِبُوا بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ بِهِ (3).
دوم آن است كه:نسيان از هر دو جانب ترك باشد،خداى تعالى گفت:
ايشان طاعت (4)رها كردند،من نيز ثواب ايشان رها كردم.و وجه سيم (5)آن كه:با ايشان در دوزخ معاملۀ منسيّان و فراموشان رود تا ايشان آنجا مخلّد و مؤبّد باشند چون كسى كه فراموش كنند.و در شاهد كسى را كه در زندان مخلّد خواهند داشت (6)تا بميرد،گويند:او (7)را به زندان فراموشان برند (8).وجه چهارم در او آن است كه:اهل بهشت ايشان را فراموش كنند ازآنجا كه به لهو و بطر خود مشغول باشند،و اين نسيان را خداى تعالى با خود اضافت كرد براى آن كه سبب نسيان اهل بهشت به اشتغال (9)به لهوات و شهوات از جهت (10)خداى باشد،و امّا على طريق (11)قوله: إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللّٰهَ (12)،أى يؤذون اولياء اللّه،و اين وجوه همه نيك است و محتمل در تاويل است آيت را (13).و مراد به«دين»در آيت ملّت و طريقت است،و اقسام او در سورة الفاتحة گفته شده است.
و اصل«لهو»از انصراف بود و هو صرف الهمّ بما لا يحسن به صرفه،و
1) .سورۀ شورى(42)آيۀ 40.
2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 194.
3) .سورۀ نحل(16)آيۀ 126.
4) .مج،وز+من.
5) .مج،وز:سه ام،آج:سوم،لب:سيوم.
6) .مج،وز،مل،لت:خواهند داشتن.
7) .مج:آن.
8) .مج:بردند.
9) .اساس،آج،لب،بم آف:استشغال،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
10) .مج،وز،مل:از قبل.
11) .آج،لب:طريقة.
12) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 57.
13) .مج،وز،لت:محتمل در تأويل آيت.
منه قولهم:اذا استأثر اللّه بشيء فاله عنه،أى انصرف.و أبو روق گفت:مراد به «دين» (1)در آيت روز عيد است كه روز عيد،مسلمانان را روز عبادت باشد،ايشان اين روز را روز لهو و بازى گرفتند برخلاف فرمان خداى و به دنيا مغتر شدند (2)چون آلت غرور دنيا بود (3)خداى تعالى[فعل] (4)با او حوالت كرد و فعل از او بر حقيقت درست نيايد كه حيات دنيا فعل نتواند كردن.
كَمٰا نَسُوا لِقٰاءَ يَوْمِهِمْ هٰذٰا ،چنان كه استعداد و ساز اين روز (5)رها كردند.
قوله: وَ مٰا كٰانُوا بِآيٰاتِنٰا يَجْحَدُونَ ،و محلّ«ما»جرّ است اين جا عطفا على قوله:
كَمٰا نَسُوا ،و: مٰا كٰانُوا .و«ما»در هر دو جا مصدرى است،أى كنسيانهم و كجحودهم بآياتنا،و چنان كه به آيات و حجج و دلايل من جحود و انكار كردند.
قوله تعالى:
وَ لَقَدْ جِئْنٰاهُمْ بِكِتٰابٍ فَصَّلْنٰاهُ عَلىٰ عِلْمٍ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (52) هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّٰ تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ يَقُولُ اَلَّذِينَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جٰاءَتْ رُسُلُ رَبِّنٰا بِالْحَقِّ فَهَلْ لَنٰا مِنْ شُفَعٰاءَ فَيَشْفَعُوا لَنٰا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ اَلَّذِي كُنّٰا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ (53) إِنَّ رَبَّكُمُ اَللّٰهُ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيّٰامٍ ثُمَّ اِسْتَوىٰ عَلَى اَلْعَرْشِ يُغْشِي اَللَّيْلَ اَلنَّهٰارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثاً وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ وَ اَلنُّجُومَ مُسَخَّرٰاتٍ بِأَمْرِهِ أَلاٰ لَهُ اَلْخَلْقُ وَ اَلْأَمْرُ تَبٰارَكَ اَللّٰهُ رَبُّ اَلْعٰالَمِينَ (54) اُدْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُعْتَدِينَ (55) وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي اَلْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا وَ اُدْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اَللّٰهِ قَرِيبٌ مِنَ اَلْمُحْسِنِينَ (56) وَ هُوَ اَلَّذِي يُرْسِلُ اَلرِّيٰاحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ حَتّٰى إِذٰا أَقَلَّتْ سَحٰاباً ثِقٰالاً سُقْنٰاهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَنْزَلْنٰا بِهِ اَلْمٰاءَ فَأَخْرَجْنٰا بِهِ مِنْ كُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ كَذٰلِكَ نُخْرِجُ اَلْمَوْتىٰ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (57) وَ اَلْبَلَدُ اَلطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ اَلَّذِي خَبُثَ لاٰ يَخْرُجُ إِلاّٰ نَكِداً كَذٰلِكَ نُصَرِّفُ اَلْآيٰاتِ لِقَوْمٍ يَشْكُرُونَ (58)
آورديم به ايشان كتابى (6)گزارده كرديم (7)در دانش و بيان رحمت گروهى (8)را كه ايمان دارند.
هيچ نگران مى باشند مگر تاويل آن را؟روزى كه آيد تأويلش گويند آنان كه فراموش كرده باشند از پيش آن آمدند رسولان خداى ما به راستى،هستند ما را شفيعانى[كه] (9)شفاعت كنند براى ما يا
1) .اساس،بم،آف:به اين،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
2) .آج،لب:شوند.
3) .اساس،آج،لب:بشود،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
4) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
5) .اساس:رها،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
6) .مج،وز+كه.
7) .مج،وز،لت:كرديم آن را بر.
8) .مج،وز+رحمت است گروهى.
9) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
با دنيا برند (1)ما را[تا] (2)بكنيم جز آن كه كرده باشيم؟زيان كردند به خود (3)و گم شد از ايشان آنچه فر[ا] (4)يافته بودند.
خداى شما خدايى است (5)آن كه بيافريد (6)آسمانها و زمين در شش روز پس مستولى شد بر عرش،مى پوشاند شب را در (7)روز،مى جويد او را به شتاب،و آفتاب و ماه و ستارگان نرم كرده به فرمان او،او راست آفرينش و فرمان،باقى است خداى كه خداى جهانيان است.(8)بخوانيد خدايتان را به زارى (9)و پوشيدگى كه او دوست ندارد ظالمان را.
و تباهى مكنيد در زمين پس نيكى آن و بخوانى (10)او را به ترس و اميد كه رحمت خداى نزديك است از نيكوكاران.(11)،و او آن خدايى است كه بفرستد بادهاى (12)پراگنده پيش(13)،و او آن خدايى است كه بفرستد بادهاى (13)پراگنده پيش
1) .مج:دنياورزند،وز:دنياورند.
2) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
3) .مج،وز:بر خود،لت:خود را.
4) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
5) .مج،وز:خداست.
6) .مج:بيافريند.
7) .مج:به.
8) .اساس:خيفة،با توجه به مج،وز و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
9) .مج،وز:به لا به.
10) .مج،وز:و بخوانيد.
11) .اساس:لعلّهم،با توجه به مج،وز و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
12) .وز:بادها را.
13) .اساس:يذكّرون،با توجه به مج،وز و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
بارانش تا چون برگيرد ابرها را گرانى (1)برانيم آن را بر (2)بيابانى مرده فروآريم به[او] (3)آب،برون آوريم ما به او از همۀ ميوه ها (4)،همچنين برون آريم مردگان را تا باشد كه انديشه كنند.
و زمين پاك برون آيد نبات او به فرمان خدايش و آن كه پليد باشد برون نيايد مگر اندك،همچنين بگردانيم حجّتها براى گروهى كه شكر كنند.
قوله: وَ لَقَدْ جِئْنٰاهُمْ بِكِتٰابٍ ،حق تعالى در اين آيت خبر مى دهد كه:ما كتابى آورديم به ايشان.و«جاء»فعل لازم باشد،و لكن به«با»متعدّى شد و جار و مجرور در محلّ نصب است على انّه مفعول به،و مجىء و جيئة و إتيان انتقال باشد به حضرت مذكور،و ذهبت به به عكس جئت به،و (5)مراد به«كتاب»قرآن است بلا خلاف،و اصل كتاب صحيفه باشد كه در او نوشته بود و گفته اند:فعال است به معنى مفعول،كالحساب،بمعنى المحسوب.و فَصَّلْنٰاهُ عَلىٰ عِلْمٍ ،كه مفصّل باز كرديم مشروح و مبيّن بر علم،ما عالم بوديم به آنچه كرديم يعنى به كمال عالمى لبس و اشتباه از او زائل كرديم. هُدىً وَ رَحْمَةً ،بيانى و لطفى كرديم مؤمنان را و رحمتى و نعمتى بر ايشان.و قوله: هُدىً وَ رَحْمَةً محتمل است سه وجه را از اعراب:نصب و قرائت برآن است و وجه او امّا حال باشد و امّا مفعول له، و محتمل است رفع را على انّه خبر مبتداء محذوف،و جرّ را (6)على صفة كتاب.و قرآن اگرچه بيان و دليل و حجّت است كافران را هم برآن حدّ كه مسلمانان را،و لكن نگويند قرآن هدى كافران است تا ايهام نيفتد كه ايشان
مهتدى اند (1)به آن.
قوله: هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّٰ تَأْوِيلَهُ ،آنگه حق تعالى گفت اين كافران چه انتظار مى كنند و چه توقّع مى كنند و گوش چه مى دارند (2)كه بااين همه آيات و بيّنات و حجج و ادلّه ايمان نمى آرند!همانا انتظار هيچ چيز (3)نمى كنند مگر آمدن تأويل اين آيات.ابو على گفت:انتظار اگرچه مضاف است به ايشان (4)بر حقيقت نه فعل ايشان است،چه ايشان به آن ايمان ندارند چگونه انتظار كنند آن را؟معنى آن است كه مؤمنان به ايشان گوش چه مى دارند الّا تأويل اين آيات؟و بر اين تفسير كه ما داديم به اين تعسّف حاجت نيست و از ظاهر عدول كردن،براى آن كه حرف استفهام چون به معنى تقريع بود معنى نفى دهد معنى آن است كه ما ينظرون،و دليل بر آنكه چنين است به استثناست به«الّا»در عقب او تا آنچه به «هل» (5)نفى كرد به«الّا»اثبات كند يعنى،چه انتظار مى كنند و انتظار نمى كنند ايشان مگر تأويل او را.و تأويل[155-ر]على قول الحسن و قتاده و مجاهد جزا و عقوبت ايشان است يعنى انتظار نمى كنند الّا عذاب و عقوبت خداى را.و اصل تأويل ما يئول اليه عاقبة الشّىء من الاول،و هو الرّجوع.ابو على گفت:
تأويل مراد به او بعث و نشور و حساب و كتاب است معنى متقارب است.آنگه گفت: يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ ،آن روز كه تأويل او آيد از حساب و عقاب ايشان را ايمان سود ندارد و توبه قبول نكنند گويند آنان كه اين روز را فراموش كرده باشند، قَدْ جٰاءَتْ رُسُلُ رَبِّنٰا بِالْحَقِّ ،رسولان خداى ما به ما آمدند و حق بياوردند (6)يعنى آن روز،روز قيامت (7)،ايمان آرند و معترف شوند و اقرار دهند به نبوّت انبيا و حقّى (8)رسولان و آنچه آوردند از كتابها و شرايع.و حقّ آن باشد كه عقل
يا (1)دليل ديگر به صحّت آن گواهى دهد و نقيض او باطل بود و آن (2)آن بود كه عقل يا (3)دليل ديگر از ادلّه به فساد آن گواهى دهد.آنگه گويند بر سبيل تمنّا: فَهَلْ لَنٰا مِنْ شُفَعٰاءَ هيچ شفيع خواهد بود (4)ما را تا براى ما شفاعت كند؟و هيچ ممكن است (5)كه ما را كسانى شفاعت كنند؟يا ممكن باشد كه ما را با دنيا برند تا عملى (6)كنيم به خلاف آن كه كرديم از ايمان و عمل صالح؟آنگه حق تعالى خبر داد كه ايشان خويشتن را هلاك كنند به اصرار كفر و معاصى در دنيا،و آن تمنّا كه كنند در قيامت ايشان را سود ندارد و اگر حال ايشان با حال بازرگانى (7)قياس كنند از آن تجارت بر خسارت و زيانكارى حاصل آيد و گم شود (8)از ايشان آن دروغ كه فرا بافته بودند از نام نهادن اصنام و اوثان خدايان و معبودان و پرستيدن ايشان آن را (9).و در آيت دليل است بر فساد قول آنان كه«نظر»در سورة القيامة في قوله:
وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نٰاضِرَةٌ إِلىٰ رَبِّهٰا نٰاظِرَةٌ (10)،بر رؤيت حمل كردن (11)و حق تعالى اين جا «نظر»گفت به معنى انتظار و همچنين در آيات بسيار،منها قوله: وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَنٰاظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ (12)،اى منتظرة،و منها قوله: فَنَظِرَةٌ إِلىٰ مَيْسَرَةٍ (13)،قيل انتظار الى يسار له.دگر در آيت دليل است بر فساد قول مجبّره آنجا كه گفتند بنده (14)بر ايمان و طاعت قادر نيست،اگر قادر نبودى آنجا تمنّا نكردى كه او را با دنيا آرند تا خير (15)كند كه برآن قادر نباشد.دگر دليل است بر آنكه (16)در قيامت الجاء باشد و تكليف نبود و قبول توبه نبود و الّا خود هم آنجا
1) .مج،وز،مل،آج،لب،آن:با.
2) .آج،لب:واو.
3) .مج،وز،مل،آن:با.
4) .مج،وز،مل،لت:بودن.
5) .مج،وز،مل:باشد،عكس مج كه در اختيار ماست.
6) .آج،لب:عمل.
7) .وز:بزرگانى.
8) .آج،لب،بم،آف،آن:شد.
9) .آج،لب:ايشان را.
10) .سورۀ قيامت(75)آيات 23-22.
11) .وز،لت،آن:كردند.
12) .سورۀ نمل(27)آيۀ 35.
13) .سورۀ بقره(2)آيۀ 280.
14) .وز:بنده.
15) .وز:خيرى،مل،بم،لت،آن:چيز.
16) .وز+كى.
ايمان آوردندى و توبه كردندى و تمنّاى رجوع با دنيا نكردندى. (1)ابو على گفت:معنى آن كه خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ ،آن است كه منع كنند ايشان را از انتفاع به خويشتن و آن كه چنين باشد ممنوع بود ازآن كه به خود انتفاع برگيرد او تن و جان خود زيان كرده بود.
قوله: إِنَّ رَبَّكُمُ اللّٰهُ الَّذِي خَلَقَ ،خداى تعالى در اين آيت تذكير كرد خلق را بعضى نعمتهاى او بر ايشان و تنبيه كرد ايشان را برآن.گفت: إِنَّ رَبَّكُمُ اللّٰهُ ،خداى شما آن خداست كه بيافريد آسمانها و زمين را در شش روز.مجاهد گفت:آن شش روز اوّلش يكشنبه بود تا پنج شنبه چون آدينه بود خداى تعالى خلق آسمان و زمين را جمع كرده بود،لذلك سمّي جمعة.و آن به شش روز آفريد با آن كه توانست كه به يك لمحه بيافريند،در او چند قول گفتند:سعيد جبير گفت:تا خلقان را تأنّى بياموزد در كارها و رفق و تثبّت.بعضى دگر گفتند:تدبير انشاء حوادث در ساعات و اوقات چيزى از پى چيزى (2)براى آن كرد تا دليل بود بر آنكه فاعلش عالم است و مدبّر و مصرّف (3)بر مشيّت و ارادت خود.ابو على گفت:
براى اعتبار فرشتگان كرد تا ايشان را لطف باشد چون چيزى از پس چيزى همى بينند كه در وجود مى آيد.رمّانى گفت براى آن كه دانست كه در ان اخبار به اين لطف باشد جماعتى مكلّفان را و اين خبر صدق نبود تا (4)مخبر چون خبر نبود. ثُمَّ اسْتَوىٰ عَلَى الْعَرْشِ ،در او اقوال متفاوت[155-پ]متقارب المعنى گفتند در فساد،چون صعد و استقرّ (5).و اين از صفات اجسام باشد-تعالى عن ذلك علوّا كبيرا.آنچه تفسير درست است دو قول است:يكى اقبل على خلقه و عمد، كقوله تعالى: ثُمَّ اسْتَوىٰ إِلَى السَّمٰاءِ وَ هِيَ دُخٰانٌ (6)،اى عمد و قصد.امّا آن كه به «على»تعديه فرمود در اين معنى«اقبل»بهتر باشد براى آن كه لا يقال عمد عليه،
انّما يقال:عمد و قصد اليه،و يقال:اقبل عليه،اى اخذ في خلقه و ابتدأ پس يك تأويل«اقبل»باشد و يك تأويل«استولى»و«غلب»و لم يعجزه ذلك لعظمته و قال بغيث (1):
قد استوى بشر على العراق***من غير سيف و دم مهراق
حسن بصرى گفت:استوى امره بمعنى ثبت و استقرّ،فرمان او ثابت شد و مستقرّ بر خلق عرش يعنى قرار برآن افتاد كه عرش آفريند،على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه.و اين وجهى دگر باشد در تأويل آيت و بعضى متكلّمان گفتند ممتنع نباشد كه«استوى»نامى باشد مختص به خلق و فعل عرش و آسمان در اين دو چيز.حق تعالى اين لفظ گفت و در دگر جا نگفت،جز كه اين معنى از لغت شاهدى ندارد و تخصيص نشايد (2)من غير دليل مخصّص (3).و در اين معنى از مشايخ اقوال و رواياتى كرده اند متفاوت كه از او هيچ معنى حاصل نيست.جز عبارات خاليه و الفاظ فارغه عن المعانى براى آن نياورديم كه در او طايلى نيست.امّا در«عرش»دو قول گفتند:يكى آن كه چيزى است كه خداى بيافريد آن را به شكل سريرى.و در خبر است كه جبريل-عليه السّلام-خواست تا (4)طول عرش بداند،از خداى تعالى دستورى خواست چند سالها مى پريد تا ضعيف شد و[مانده گشت،از خداى تعالى مدد قوّت خواست حق تعالى قوّت و پرهاش مضاعف كرد.بيش از آن مدت بپريد،هم ضعيف شد] (5)خداى تعالى قوّتش زياده كرد تا چند بار.چون ملالش آمد (6)گفت:بار خدايا بيشتر پريدم يا بيشتر مانده است؟گفت:يا روح من!چندين هزار سال است تا مى پرى، هنوز يك قائمه از قوائم عرش نپريده اى و اگر همۀ عمر دنيا در اين به سر برى،
جبرئيل-عليه السّلام-گفت:
سبحان من لا يعلم كيفيّة خلقه الّا هو. و العرش فى اللّغة هو الملك،و قيل لا يسمّى السّرير عرشا الّا اذا كان سرير الملك،قال زهير (1):
تداركتما عبسا و قد ثل عرشه***و ذبيان قد زلّت بأقدامها النّعل
و قال آخر (2):
رأوا عرشي تثلّم جانباه***فلمّا ان تثلّم أفردوني
يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهٰارَ ،شب به سر روز مى درآرد (3)و شب را در روز مى پوشاند،يقال:غشّيته كذا،«غشيت»متعدّى باشد به يك مفعول،و«غشّيت» متعدّى باشد به دو مفعول،و«أغشيته كذا»هم اين معنى دارد،قال اللّه تعالى:
فَأَغْشَيْنٰاهُمْ... (4)،مفعول دوم محذوف است،يعنى اغشيناهم العمى. يَطْلُبُهُ حَثِيثاً ، طلب مى كند او را زود،يعنى شب روز را.و قيل:كلّ واحد منهما صاحبه،و «يطلبه» (5)براى آن گفت كه به دنبال يكديگر مى روند چون كسى كه طالب كسى باشد،و الحثيث السّريع من حثّه على الامر،فعيل به معنى مفعول،يعنى بلا فتور و تراخى بل سيرى مستمرّ على وتيرة واحدة به حساب راست كرده،به تقدير مقدّر كرده.شب و روز بيست و چهار ساعت،هرچه از اين بكاهد در آن افزايد و هرچه از آن بكاهد در اين افزايد.و نصب او بر حال است.
قوله: وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّرٰاتٍ بِأَمْرِهِ ،و آفتاب و ماه و ستارگان مسخّر بكرد به فرمان او،و نصب او بر تقدير«جعل»باشد،أى و جعلها مسخّرات بأمره.ابن عامر خواند: وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّرٰاتٍ ،هر چهار مرفوع بر ابتدا و خبر.الا له الخلق و الامر.«الا»استفتاح كلام را باشد[156-ر].
«خلق»اختراع مقدور باشد از خداى تعالى على نوع من التّقدير،حق تعالى گفت:خلق بر اطلاق يا بر وجه اختراع مراست و جز من بر اختراع قادر نيست،و
يا جز مرا (1)خالق نشايد خواندن بر اطلاق-چنان كه بيان كرديم- (2)و امر مراست،مرا رسد كه فرمان دهم فرمانى كه حكمت و مصلحت به آن مقرون باشد،و هركس كه دون من (3)فرمان دهد به امر من تواند داد (4)و بى امر من نرسد او را بر كسى فرمان دادن.
در خبر است كه رسول-عليه السّلام-گفت:هركه او حمد خداى نكند بر عملى صالح كه بكند و حمد خود كند،شكر او اندك باشد و عمل او محبط.
و هركه او دعوى كند كه خداى تعالى بندگان را چيزى از امر و فرمان داده است، او كافر باشد بدانچه خداى تعالى بر پيغمبران (5)انزله كرده،لقوله: أَلاٰ لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ ،و قال محمود الورّاق (6):
الى اللّه كلّ الامر في كلّ خلقه***و ليس إلى المخلوق شيء من الأمر
تبارك اللّه،ضحّاك گفت:تعظّم.خليل احمد گفت:تمحّد،قتيبى گفت:
تفاعل من البركة،حسين بن الفضل گفت:تبارك في ذاته و بارك في خلقه، و قيل:تبارك،أى تعالى في دوام الصّفة.و اشتقاق او بيان كرديم كه من بروك البعير باشد و هو الثّبات من قول الشّاعر (7):
و لا ينجي من الغمرات الّا***براكاء القتال أو الفرار
اُدْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً ،گفت:خداى را خوانى (8)به لا به و تذلّل و استكانت در سرّ.راوى خبر گويد:رسول-عليه السّلام-در عزاتى (9)بود به وادى سهمناك رسيدند،صحابه (10)آواز (11)به تكبير و تهليل بلند كردند.رسول-عليه السّلام- گفت:
(اربعوا على انفسكم) ،به خود بازايستى (12)،نه شما كرى را مى خوانى (13)يا
غايبى را،خداى را مى خوانى (1)سميع (2)قريب كه با شماست از شما غايب نيست.
حسن بصرى گفت:ميان دعاى سرّ و دعاى علانيه هفتاد ضعف است،آنگه گفت:مرد بودى كه (3)همۀ قرآن حفظ كردى و همسايۀ او آواز او نشنيدى،و مرد (4)بودى كه بسيار فقه ياد گرفتى شدى و مردم ندانستندى،مرد (5)بودى كه در خانۀ خود همه شب نماز كردندى و مهمان او از آن خبر نداشتى،و ما پيش از اين گروهى را ديديم كه هر عملى كه (6)ممكن بودى كه به سرّ توانستندى (7)كردن به علانيه نكردندى، و مسلمانانى بودند كه در تضرّع و دعا (8)اجتهاد كردندى و آواز ايشان الّا همسى و آواز اندك نشنيدندى (9).راز او ميان او بودى و خداى تعالى،براى آن كه خداى تعالى چنين فرمود:
اُدْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً ،نبينى كه خداى تعالى ذكر آن بندۀ صالح كرد و فعل او پسنديده (10)گفت: إِذْ نٰادىٰ رَبَّهُ نِدٰاءً خَفِيًّا (11).أبو بكر خواند:«خفية» بكسر الخاء اين جا و در سورة الانعام،و هما لغتان.و«دعا»طلب فعل باشد به طريقۀ«اللّهم افعل،»و به طريقۀ:غفر اللّه له و وفّقه للخيرات»،و آن اوّل صيغۀ امر است و اين دگر (12)صيغۀ خبر،جز آن است كه چون دعا باشد قائل دون المقول له باشد فى الرّتبة،به عكس امر.و نيز به طريقۀ«يا اللّه يا رحمان يا رحيم»باشد.و «تضرّع»تفعّل باشد من الضّراعة و هى الذّلّ و ضرع الرّجل يضرع ضرعا اذا مال بإصبعه يمينا و شمالا من الذّلّ،و ضرع الشّاة،از اين جا باشد براى آن كه شير او را بجنباند.و مضارعه مشابهت باشد،لأنّه يميل الى مشابهة،و الضّريع من
1) .وز،مل،آج،آف:مى خوانيد.
2) .مل+و.
3) .مل،آج،بم،آف:مردى بود كه.
4) .مل،آج،آف:مردى.
5) .مل،آج،آف:مردى.
6) .وز مل:هر عمل كه،آج+كردى.
7) .وز:نتوانستندى،آج:توانستى.
8) .وز:كه در دعا و تضرّع،مل:كه در دعا تضرّع و.
9) .وز:بشنيدندى،مل:نبودى.
10) .وز،بم:بپسنديد.
11) .سورۀ مريم(19)آيۀ 3.
12) .اساس،وز،بم،آف:كلمه به صورت«ذكر»هم خوانده مى شود،مل:ديگر.
الشّوك لتدلّيه، (1)و ميله الى الارض.و«خفية»سرّ باشد في قول ابن عبّاس و الحسن.ابو على گفت:براى آن گفت تا دعا از ريا دور دارند. (2)إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ ،محبّت خداى بنده را ارادت نفع و ثواب باشد به او،و«اعتدا»تجاوز حدّ باشد.ابو مجلز گفت:مراد آن است كه[156-پ]دوست ندارد كسانى را كه در دنيا چيزها برون از عرف و عادت خواهند و در آخرت منازل انبيا خواهند.
عطيّة العوفىّ گفت كه (3):آنان باشند كه نفرين به ناحق كنند مسلمانان را.
ابن جريج گفت:مراد آواز بلند برداشتن است به دعا.
وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ ،گفت:در زمين فساد مكنيد به شرك و معصيت.
حسن بصرى گفت:به خون ناحق و ظلم كردن. بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا ،پس اصلاح خداى تعالى به بعث (4)انبيا و امر به حلال و نهى از حرام.و هر زمين كه در او طاعت خداى نباشد،آن زمين تباه باشد و خراب باشد.و زمين بصلاح زمينى باشد كه در او عبادت كنند و اهلش طاعت خداى دارند.عطيّه گفت:معنى آن است كه معصيت مكنى (5)كه پس خداى تعالى به شومى معصيت شما باران از آسمان بازگيرد و زمين تباه و خراب كند.
وَ ادْعُوهُ ،خداى را خوانى (6)به خوف و طمع،اى خوفا من عقابه و طمعا في رحمته و ثوابه.ربيع گفت:رغبا و رهبا،و گفتند:خوف العاقبة و طمع الرّحمة.
ابن جريج گفت:خوف العدل و طمع الفضل.عطا گفت:خوفا من النّيران و طمعا فى الجنان.ذا النّون (7)مصرى گفت:خوف الفراق و طمعا فى التّلاق.
إِنَّ رَحْمَتَ اللّٰهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ ،رحمت خداى به نيكوكاران نزديك است،از روى نحو«قريبة»مى بايد كه فعيل به معنى فاعل باشد مؤنّث را«تا»در
آرند و مذكّر را«تا»نباشد،و چون به معنى مفعول بود،مذكّر و مؤنّث يكسان باشد،يقول (1)،امرأة قتيل و كفّ خضيب و لحية دهين بلا هاء.
در اين چند وجه گفتند:سعيد جبير گفت:اين لفظ محمول است بر معنى،مراد به اين رحمت ثواب است.أخفش گفت:مراد مطر است،و مثله قوله: وَ إِذٰا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبىٰ وَ الْيَتٰامىٰ وَ الْمَسٰاكِينُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ (2)،و لم يقل«منها»لأنّه ذهب الى الميراث او المال.
وجهى دگر آن است كه:اين فعيل را به آن فعيل (3)تشبيه كرد كه به معنى مفعول باشد،فينزع منه التّاء.و وجهى دگر آن است:ذهب به الى المصدر أعنى الرّحم،و مصدر فعل باشد و الفعل لا يؤنّث.وجهى دگر آن است كه خليل گفت:قريب و بعيد از ميان اسماء (4)مختص اند به اين حكم كه يستوي فيه التّثنية و الجمع و التّذكير و التّأنيث،و احتجّ بقول الشّاعر (5).
كفى حزنا أنّي مقيم ببلدة***أخلاّى عنّي بارحون بعيد
و قال آخر (6):
كانوا بعيدا فكنت آملهم***حتّى إذا ما تقاربوا غدروا
و قال آخر (7):
فالدّار منّى قريب غير نازحة***لكنّ نفسي ما كادت تواتيني (8)
و قال عروة بن حزام:
عشيّة لا عفراء منك قريبة***فتدنو و لا عفراء منك بعيد
سيبويه گفت:براى آن كه اضافتش با مذكّر كردند،تذكير كرد او را چنان كه به عكس اين گفتند:خربت سور المدينة،لإضافته الى المؤنّث،و كما قال الشّاعر:
كذا ذهب بعض اصابعه.***
كسائى گفت تقدير آن است كه:إنّ رحمة اللّه مكانها قريب،چنان كه حق تعالى گفت: وَ مٰا يُدْرِيكَ لَعَلَّ السّٰاعَةَ تَكُونُ قَرِيباً (1)،أى لعلّ السّاعة إتيانها قريب،و نضربن شميل گفت:ذهب به مذهب المصدر،كقوله تعالى: فَمَنْ جٰاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهىٰ (2)،و كقول الشّاعر (3):
انّ السّماحة و المروّة ضمنا***قبرا بمرو على الطّريق الواضح
و لم يقل:«ضمّنتا»لأنّهما مصدران.ابو عمرو بن العلاء گفت:«قريب» در لغت بر دو ضرب است،يكى در قرابة النّسب است[157-ر]و يكى من قرب المسافة،آنچه از قرابت باشد،«تا»ى تأنيث در او شود،يقول (4):هى قريبة منك من جهة النّسب،و هى قريب منك بمعنى المسافة،و قال امرؤ القيس (5):
له الويل ان أمسى و لا امّ هاشم***قريب و لا البسباسة ابنة يشكرا
ابو عبيده گفت:اگر بنا بر فعل كنى (6)تذكير و تانيث در او شود،و اگر فعل با او نباشد مذكّر و مؤنّث يكسان بود،يقول (7):قرب فهو قريب،و قربت فهى قريبة فاذا (8)قلت هى قريب ام بعيد بغير فعل لم يدخل (9)تاء التّأنيث عليهما،و اين وجوه معتمد است و از لغت و شعر شواهد دارد-چنان كه بينى.
قوله (10): وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيٰاحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ ،ابن كثير و كسائى و حمزه و خلف خواندند:«الرّيح»بر واحد (11)،و باقى قرّاء به جمع«رياح» خواندند.آن كه بر واحد (12)خواند،گفت:جنس است و«لام»در او تعريف جنس باشد اين جا و در سورة النّمل و در سورة الرّوم و در سورت فاطر،و عاصم خواند:«بشرا»بالباء و سكون الشّين و ضمّ الباء،و نافع خواند به«نون»و ضمّ
«نون»و سكون«شين»:«نشرا»،و حمزه و كسائي و خلف خواندند:به«نون»مفتوح و سكون شين«نشرا»،و اين ما يجوز است كه در مصاحف هست،و باقى قرّاء به «نون»مضموم و شين«مضموم»«نشرا»،و اين قرائت اهل حجار و اله بصره (1)است،و كذلك فى الفرقان و النّمل.و اختلاف قرّاء بر اين جمله است كه گفتيم.
ابو على گفت:«ريح»اگرچه بر وزن فعل است،«يا»در او«واو»است بدلالة قولهم:أرواح فى الجمع القليل،و فى الكثير.«رياح»،و الاصل رواح الّا أنّها قلبت«ياء»لكسرة (2)ما قبلها،و كذلك في«ريح»قال: (3)
اذا هبّت الارواح من نحو جانب***به آل مىّ هاج شوقي هبوبها
امّا آن كه (4)«بشرا»خواند،استدلال كرد (5)بقوله:...الرّياح مبشّرات (6)،و آن كه «بشرا»خواند،گفت:جمع«بشير»باشد كنذير و نذر،و آن كه«نشرا»خواند، گفت:معنى او بوى خوش باشد،من قول امرؤ القيس (7):
كانّ المدام و صوب الغمام***و ريح الخزامى و نشر القطر
و آن كه«نشرا»خواند،گفت:جمع«نشور»باشد-مثل:صبور و صبر و كفور و كفر و شكور و شكر،و آن بادى باشد كه از همه جهات جهد،فمعنى قوله«نشرا»أى متفرّقة من كلّ جانب.و ابو زيد گفت:«نشرا»من قولهم:انشر اللّه الموتى،أى احياها فنشروا أى حيّوا،و انشر اللّه الرّيح أحياها كانّه شبّه ركودها بالموت و هبوبها بالحياة،قال و الدّليل عليه قول المرّار الفقعسيّ (8):
و هبّت له ريح الجنوب و احييت***له ريدة يحيى الممات نسيمها
1) .مج،وز،لت:اهل الحجاز و اهل البصرة.
2) .آج،لب،لت:بالكسرة.
3) .مج،وز،مل+شعر.
4) .لت:آن كس كه.
5) .مج،وز:خواند گفت جمع استدلال توان كرد.
6) .سورۀ روم(30)آيۀ 46.
7) .مج،وز+شعر.
8) .مج،وز+شعر.
9) .مج،وز:الزبدة و الزبدرانه،لت،آن:الزبدة و الزبدانها.
10) .مج،وز+شعر.
11) .لت،آن:ازول.
12) .بم،لت،آن،آف:تصرصر.
و عرب باد را وصف كند به موت و حيات برآن تشبيه كه گفتيم،قال الشّاعر (1):
انّى لارجو (2)ان تموت الرّيح***فاقعد اليوم و استريح
و امّا«نشرا»بضمّ شين و النّون (3)محتمل است دو وجه را:يكى جمع نشور،اى ناشر (4)بمعنى حىّ من قول الاعشى (5):
يا عجبا للميّت النّاشر***
و محتمل است كه به معنى«منشر»باشد يعين محيى،كقولهم:ماء طهور أى مطهّر.و محتمل است كه جمع ناشر باشد كشاهد و شهد و نازل و نزل و قائل و قيل (6)،و قال الاعشى:
انّا لامثالكم يا قومنا قتل (7)***
امّا قرائت من قرء:«نشرا»بضمّ النّون و اسكان الشّين،محتمل است كه جمع فاعل و فعول باشد،عين الفعل را تخفيف كردند،كما خفّفوا فى كتب و رسل،يا جمع فاعل باشد كبازل و بزل و عايط و عوط (8).و امّا آن كه نشرا خواند به فتح «نون»و سكون«شين»[157-پ]محتمل باشد دو وجه را:يكى آن كه مصدرى باشد در جاى حال،چون چنين باشد محتمل بود دو معنى را:يكى از«نشر»كه ضدّ«طىّ»باشد ركودش مشبّه باشد به طىّ و هبوبش به«نشر»،كانّها فى حال هبوبها ثوب منشور،و اين لايق باشد به تأويل ابو عبيده كه گفت:متفرّقة فى وجوهها (9)و مهابّها،و دگر آن كه از نشر حيات بود (10)من،انشر اللّه الموتى و نشرهم اذا احياهم نشرا و نشرواهم (11)نشورا.پس بر اين وجه مصدرى باشد در
جاى فاعل منصوب بر حال،كقولهم:اتانا ركضا اى ركضا (1)،و قوله: قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مٰاؤُكُمْ غَوْراً ، (2)اى غائرا.و روا باشد كه در جاى مفعول باشد[نشرا] (3)، اى منشورة محياة،و شايد كه نصب او خود بر مصدر بود لا من لفظ الفعل و عامل در او ارسل باشد.من باب قولهم:اعجبنى حبّا شديدا.و قوله: صُنْعَ اللّٰهِ (4)، براى آن كه ارسل در او معنى نشر باشد.امّا قرائت عاصم،«بشرا»جمع بشير باشد،و فعل جمع فعيل و فعال و فعول باشد ككتاب و كتب و رسول و رسل و نذير و نذر.حق تعالى (5)اين آيت را عطف كرد به«واو»نسق بر آيت اوّل،و از جملۀ نعمتهاى خود بر بندگانش مضاف با دگر نعمتها كه در آيات اوّل رفت من قوله:
خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا فِي سِتَّةِ أَيّٰامٍ ثُمَّ اسْتَوىٰ عَلَى الْعَرْشِ - (6)الآية، بر شمرد كه او آن خداست كه بفرستاد بادها را پراكنده يا زنده كرده يا زنده كننده يا افلاخته (7)يا بشارت دهنده بر اين اختلاف معانى از اختلاف قراءات.رمّانى گفت:
ارسال اطلاق باشد لتحميل معنى،كسى را فرستادن (8)براى كارى،من قولهم:
ارسلت رسولا اى حمّلته رسالة،چون خداى تعالى بادها بفرستاد محتمل بشارت به باران،او را تشبيه كرد به رسولى كه او را پيغامى داده باشند (9)تا بگزاد.و اصل «نشر»خلاف«طىّ»باشد منه نشر الموتى احياهم،براى آن كه تا مرده باشند چون پيخته باشند (10)،چون زنده شوند افلاخته (11)شوند.و منه نشر الخشب بالمنشار، براى آن كه چوب تا درست (12)باشد به نامه و جامۀ در پيخته (13)ماند و چون به منشار
1) .اساس،بم،لت،آن:ركضا و راكضا،با توجه به مج،تصحيح شد.
2) .سورۀ ملك(67)آيۀ 30.
3) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.
4) .سورۀ نمل(27)آيۀ 88.
5) .مل+سبحانه و.
6) .سورۀ سجده(32)آيۀ 4.
7) .مل،آج:افراخته.
8) .اساس،آج،بم،لت:فرستادند،با توجه به مج تصحيح شد.
9) .مل:باشد.
10) .آج:پيچيده باشند.
11) .مج،وز،مل،آج،افراخته.
12) .وز:چون نادرست.
13) .آج:در پيچيده.
نشر كنند به آن ماند كه جامه يا نامه برافلاختند (1).و«نشر»پراكندن باشد و آشكارا كردن خبر و بر اولاختن (2)جامه و نامه و زنده كردن مرده را و بريدن چوب به منشار.
و«نشر»در باب حيات هم لازم است و هم متعدّى به مصدر فرق پيدا شود.
مصدر لازم«نشور»باشد و مصدر متعدّى«نشر»و نشر كه بوى خوش باشد لانتشاره فى الآفاق باشد،فكانّه ينشر نفسه.
بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ ،از پيش رحمت او.خلافى نيست ميان مفسّران در آن كه مراد به رحمت اين جا باران است و از جملۀ اقسام رحمت در قرآن يكى باران است و در خبر است كه رسول-صلّى اللّه عليه و (3)آله-چون بادى سخت برآمدى انديشه ناك شدى و خائف مى بودى و متوقّع،چون از پى آن باد باران آمدى ساكن شدى و گفتى:(جاءت الرحمة)،آمد رحمت،آنگه گفتى:از چنين بادها بترسى اين از اعلام قيامت و علامت عذاب باشد چون باران براثر او باشد رحمت باشد.و رحمت امان بود از عذاب و آن خبر كه روايت كردند كه در عهد بعضى از صحابه (4)مردى را گرفته بودند تا بكشند.اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-برسيد.گفت:
اين مرد چه گناه كرده است؟گفتند:اين چند كلمه كفر گفته است (5)و برآن اصرار مى كند و از آن توبه نمى كند.گفت:آن چيست؟گفتند:اين چند كلمه كفر گفته است (6)و برآن اصرار مى كند و از آن توبه نمى كند.گفت:آن چيست؟گفت:مى گويد ناديده گواهى دهم (7)و فتنه دوست دارم و از رحمت بگريزم.اميرالمؤمنين گفت (8):اگر گناه و كفر او اين است اين همه ايمان و طاعت است و من نيز همچنان كنم كه او،و لكن شما نمى دانى (9).گفتند:چگونه؟گفت:«آنچه گفت ناديده گواهى دهم (10)»بر
1) .مج:بر أ فلا چند،وز:بر اقلا جند،آج:برافراختند،بم:برافلاختند.
2) .مج،وز،مل،آج:برافراختن،لت:برافلاختن.
3) .وز+على.
4) .مج،وز،مل،لت:بعضى صحابه،آج:يكى از صحابه.
5) .مج،وز،لت:گفت.
6) .مج،وز،لت:گفت.
7) .مج،وز:مى دهم.
8) .مج:على گفت،آف:اميرالمؤمنين على عليه السّلام گفت.
9) .مج،وز،آج،آف،مل،آن:نمى دانيد.
10) .اين عبارت در اساس مغشوش است و به صورت«ناديده گواهى دهد»آمده است،متن با توجه به مج تصحيح شد.
هستى خداى گواهى دهد،[158-ر]و او خداى را ديده نيست (1).گفتند:نكو گفتى:گفت:امّا آنچه گفته كه (2):«فتنه دوست دارم»[آن خواست] (3)كه مال و فرزند (4)را دوست دارم،من قوله تعالى: أَنَّمٰا أَمْوٰالُكُمْ وَ أَوْلاٰدُكُمْ فِتْنَةٌ (5).و آنچه گفت:
«از رحمت بگريزم» (6)آن خواست كه از باران بگريزم،من قوله: أَرْسَلَ الرِّيٰاحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ . (7)
حَتّٰى إِذٰا أَقَلَّتْ ،اى حملت و منه القلّة لأنّها تقلّ (8)بالأيدي،اى تحمل.
و اقلّ بكذا و استقلّ اذا نهض به و اطاقه.تا برگيرد. سَحٰاباً ،ابرها را.اين لفظ هم واحد باشد و هم جمع و اين جا جمع است آن كه گفت جمع است، گفت:واحدش«سحابه»باشد،و آن كه گفت واحد است،گفت جمع است، گفت:واحدش«سحابه»باشد،و ان كه گفت واحد است،گفت:جمعش «سحب»باشد و اشتقاق او از«سحب»و كشيدن باشد،و سمى سحابا لانسحابه فى السّماء،و دليل بر آنكه اين جا جمع است آن است كه وصف او به لفظ جمع كرد من قوله«ثقالا»،و او جمع«ثقيل»باشد و ثقيل (9)جسمى بود كه در او اعتماد لازم (10)سفلى بود،و«ثقل»عبارت باشد از اين،و بعضى متكلّمان گفتند:راجع باشد با تزايد اجزاء.و بعضى دگر گفتند:مرجعش با كيفيّت تأليف باشد از تجمّع اجزاء چون زر و آهن و اسراب،يعنى اين بادها بر دارد ابرها را به آب باران گران.
سُقْنٰاهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ ،ما برانيم آن را به زمينى مرده و«سوق»راندن باشد،و هو حثّ الشّىء فى السّير حتّى يقع الاسراع،يقال:سقته فانساق و ساق الابل و استاقها بمعنى،و السّيقة ما استاقه العدوّ من الدّوابّ.و مراد به«بلد»بيابان است،
و عرب بيابان (1)را بلد خوانند، (2)أ لا ترى الى قول الشّاعر (3):
و بلدة ليس بها انيس***الّا اليعافير و الّا العيس
و زمين مرده آن باشد كه آب به او (4)نرسد و در او نبات نباشد و از او انتفاع نبود چون مرده باشد. فَأَنْزَلْنٰا بِهِ الْمٰاءَ ،ضمير راجع است با لفظ سحاب،و كذلك في قوله: سُقْنٰاهُ ،و گفته اند:ضمير در«به»راجع است با «بلد»يا به اين ابر يا به اين جاى آب فرود آريم از ابر يعنى آب باران.و قوله:
فَأَخْرَجْنٰا بِهِ ،برون (5)آريم به او از همه ميوه ها.ضمير در«به»محتمل است كه راجع باشد با«آب»و شايد كه راجع باشد با«بلد».و«من»روا باشد (6)كه تبعيض را باشد (7)و روا باشد كه (8)تبيين جنس را باشد (9). كَذٰلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتىٰ ، يعنى چنان كه از اين زمين مرده به اين باران فرود آورده نبات برون (10)آريم،همچنين مردگان را زنده كنيم و از خاك برون (11)آريم،و غرض از اين تفصيل دادن اين تشبيه است تا مكلّفان را تنبيه باشد بر آنكه خداى تعالى قادر است بر احياى موتى،و چنان كه بر او متعذّر نيست كه زمين مرده را (12)به نبات زنده كند،همچنين بر او متعذّر نيست مرده زنده كردن،و خود بيان كرد در آيت كه:غرض من آن است تا شما انديشه كنيد[في] (13)قوله: لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ ،أى لكى تتفكّروا و تتذكّروا و تعتبروا،براى آن تا شما انديشه كنى (14)و عبرت برگيرى (15)
1) .مج،وز،بيابانى.
2) .مج،وز:خواند.
3) .مج،مل+شعر.
4) .وز،مل،لت:بدو.
5) .همۀ نسخه بدلها:بيرون.
6) .مج،وز،مل:بود.
7) .مج،وز،مل:بود.
8) .مج،وز،مل:بود.
9) .مل:بود.
10) .مج،وز،مل،لت،آج:بيرون.
11) .مج،وز،مل،لت،آج:بيرون.
12) .مج،وز:ندارد.
13) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
14) .مج،وز،مل،آج،لب:كنيد.
15) .مج،وز،مل،آج،لب:برگيريد.
و بدانى (1)كه آن خدايى كه قادر باشد بر آنكه از زمين خشك به آب باران نبات بر آرد و آن نبات را بپروراند (2)و درخت گرداند و آن درخت خشك بشكافد و از او شكوفه برون آرد (3)و شكوفه بشكافد و از او ميوه برون آرد (4)،قادر باشد بر آنكه مرده را زنده كند و حيات در او آفريند،و چنان كه اين ممكن است و مستبعد نيست، اين نيز هم چنين است.و ابو القاسم بلخى[به آيت] (5)استدلال كرد بر اثبات (6)طبع بقوله: فَأَخْرَجْنٰا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَرٰاتِ ،خداى (7)گفت:من ميوه به باران برون (8)مى آورم،شايد كه در باران طبعى بود كه آن خداى آفريده باشد كه به آن طبع نبات روياند،گفت:اين منكر نيست،منكر آن باشد كه طبع قديم گويند يا طبع را فاعل گويند،و اين چيزى نيست براى آن كه طبع خود معقول نيست و طريق نيست فرا (9)اثبات او و گفتن كه در باران طبعى هست كه نبات روياند دعوى باشد مجرّد از حجّت و برهان.اوّل اثبات طبع بايد كردن به دليل،آنگه آن را اثر نهادن.
[158-پ][و] (10)درست آن است كه خداى مى روياند نبات را مبتدأ عند نزول باران به عادت.
ابو بكر عيّاش[گفت]:هيچ قطرۀ باران از آسمان به زمين نيايد و الّا هر چهار باد در او اثر باشد به فرمان خداى تعالى.باد صبا ابر برانگيزد و شمال جمع كند و جنوب باران برون آرد و دبور بپراگند.
أبو هريره و عبد اللّه عبّاس گفتند:چون مردمان در نفخۀ اوّل بميرند،خداى تعالى چهل سال (11)باران بر ايشان (12)باراند مانند آب مردان (13)از آبى كه در زير
1) .مج،وز،مل،آج،لب:بدانيد.
2) .مج،وز:پروراند.
3) .مل،آج،لب،لت:بيرون آرد.
4) .مل،آج،لب،لت:بيرون آرد.
5) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
6) .مل+به آن.
7) .آج،لب،بم،آف+تعالى.
8) .مج،وز،مل،آج،لب،بم،لت،آن:بيرون.
9) .مج،وز:ها.
10) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
11) .لت:چهل شبانه روز.
12) .مج+باران.
13) .وز:مردانى.
عرش هست كه آن را ماء الحيوان خوانند،ايشان در گور به آن باران برويند چنان كه در رحم برويند و چنان كه زرع به آب برويد،تا آنگه كه تنهاى ايشان تمام خلق شود.خداى تعالى بفرمايد تا روح در ايشان دمند،آنگه خواب بر ايشان افگند تا خواب ببرد ايشان را به نفخ ديگر زنده شوند و ايشان طعم خواب در دماغ خود يابند چون مردم كه از خواب بيدار شوند عند آن گويند: يٰا وَيْلَنٰا مَنْ بَعَثَنٰا مِنْ مَرْقَدِنٰا هٰذٰا مٰا وَعَدَ الرَّحْمٰنُ (1)-الآية.
قوله: وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ ،عبد اللّه عبّاس و حسن و مجاهد و قتاده و سدّى گفتند:اين مثلى است كه خداى تعالى بزد براى مؤمن و كافر، تشبيه كرد مؤمن را در ايمان و طاعات و افعال و انتفاع به اوامر و نواهى خداى به ايتمار و انزجار به زمين خوش مستعدّ صالح نبات[را] (2)كه چون باران بر او آيد و او صلاحيت و استعداد دارد،انواع نبات بر او پديد آيد به فرمان خداى.و تشبيه كرد كافر (3)را در كفر[و] (4)آنچه كند (5)از معصيت به زمين سبخه شوره كه اگرچه بسيار باران بر او آيد،چون او صلاحيت و استعداد ندارد هيچ نبات نروياند،يعنى آن مؤمن كه[او] (6)دل (7)رقيق دارد و رياضت كرده باشد (8)به نظر و تفكّر و به آداب عبوديّت متأدّب شده،چون امرى از اوامر خداى بشنود يا وعظى از مواعظ رسول او (9)در دل او جايگير شود و ثبات كند و بيخ زند (10)و شاخ كشد،چون نبات در زمين پاك و كافر چون دل قاسى (11)دارد از انديشه و رقّت دور عهد،و عادت نداشته به نظر،و تربيت نيافته به تفكّر چون مرده شده از كفر و معصيت اگرچه بسيارى مواعظ از خدا و رسول بر او خوانند هيچ اثر نكند (12)،چنان كه باران
1) .سورۀ يس(36)آيۀ 52.
2) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
3) .آج،لب:كافران.
4) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
5) .مل:كنند.
6) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
7) .مج،وز،مل،لت:ولى.
8) .مج،وز:ندارد.
9) .مج،وز،مل،لت:آن.
10) .اساس،آج،لب،بم،آف،آن:زندگانى،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
11) .مج،وز:قانتى.
12) .مج،وز،مل+بر او.
بر زمين شوره انتفاع نبات نيارد. وَ الَّذِي خَبُثَ ،صفت موصوفى محذوف است،و تقدير آن است كه:و البلد الّذي خبث لا يخرج الّا نكدا،«نكد»مرد عسر قليل الخير ممتنع عطاء (1)بخيل باشد،يقال:نكد ينكد نكدا و نكدا فهو نكد و نكد كحذر و يقظ و يقظ،قال الشّاعر: (2)
لا تنجز الوعد ان وعدت و ان***أعطيت اعطيت تافها نكدا
و قال الازهرىّ:
نكد العطاء اذا قلّله و حقّره،***
قال الشّاعر: (3)
و اعط ما اعطيته طيّبا***لا خير فى المنكود و النّاكد
و النّكد الشّيء القليل،و النّكد الرّجل القليل الخير أيضا،و ابو جعفر خواند:«الّا نكدا»بفتح الكاف و هما لغتان.و زجّاج گفت:«نكدا» بضمّ النّون و سكون الكاف هم لغت است و لكن نخوانده اند،و فرّاء گفت:
قياس اقتضاء«فعل»بفتح الفاء و ضمّ العين مى كند كندس و يقظ،و نيز نخوانده اند.
كَذٰلِكَ نُصَرِّفُ الْآيٰاتِ لِقَوْمٍ يَشْكُرُونَ ،گفت:ما تصريف آيات چنين كنيم و چنين گردانيم آيات را براى قومى كه[ايشان] (4)شاكر نعمت ما باشند.و تصريف توجيه چيزى باشد در دو جهت،يعنى اين آيات و دلايل و عبر متضمّن اين نعمتهاى عاجل از روى انتفاع و آجل از روى انديشه و تفكّر تا صاحبش را به علم رساند كه در آن نجات قيامت باشد ما مى گردانيم و پيدا مى كنيم حالا بعد حال،براى آن كه تا شما در او انديشه كنيد (5)[159-ر]و بدانيد (6)كه اين همه نعمت از من
بر شماست (1)و اعتراف دهى (2)به او و تعظيم كنى (3)منعم را تا شاكر باشى (4)نعمت مرا تا من نعمت بر شما زيادت (5)كنم،كه الشّكر قيد النّعمة و الشّاكر يستحقّ المزيد.
قوله تعالى:
لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلىٰ قَوْمِهِ فَقٰالَ يٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ إِنِّي أَخٰافُ عَلَيْكُمْ عَذٰابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ (59) قٰالَ اَلْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنّٰا لَنَرٰاكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ (60) قٰالَ يٰا قَوْمِ لَيْسَ بِي ضَلاٰلَةٌ وَ لٰكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ (61) أُبَلِّغُكُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّي وَ أَنْصَحُ لَكُمْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (62) أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جٰاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلىٰ رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ لِتَتَّقُوا وَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (63) فَكَذَّبُوهُ فَأَنْجَيْنٰاهُ وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ فِي اَلْفُلْكِ وَ أَغْرَقْنَا اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا إِنَّهُمْ كٰانُوا قَوْماً عَمِينَ (64) وَ إِلىٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً قٰالَ يٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ (65) قٰالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إِنّٰا لَنَرٰاكَ فِي سَفٰاهَةٍ وَ إِنّٰا لَنَظُنُّكَ مِنَ اَلْكٰاذِبِينَ (66) قٰالَ يٰا قَوْمِ لَيْسَ بِي سَفٰاهَةٌ وَ لٰكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ (67) أُبَلِّغُكُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّي وَ أَنَا لَكُمْ نٰاصِحٌ أَمِينٌ (68) أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جٰاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلىٰ رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ اُذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفٰاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَ زٰادَكُمْ فِي اَلْخَلْقِ بَصْطَةً فَاذْكُرُوا آلاٰءَ اَللّٰهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (69) قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا لِنَعْبُدَ اَللّٰهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ مٰا كٰانَ يَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ كُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِينَ (70) قٰالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ أَ تُجٰادِلُونَنِي فِي أَسْمٰاءٍ سَمَّيْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُكُمْ مٰا نَزَّلَ اَللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ اَلْمُنْتَظِرِينَ (71) فَأَنْجَيْنٰاهُ وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا وَ قَطَعْنٰا دٰابِرَ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ مٰا كٰانُوا مُؤْمِنِينَ (72) وَ إِلىٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً قٰالَ يٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ قَدْ جٰاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ هٰذِهِ نٰاقَةُ اَللّٰهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوهٰا تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اَللّٰهِ وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ (73) وَ اُذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفٰاءَ مِنْ بَعْدِ عٰادٍ وَ بَوَّأَكُمْ فِي اَلْأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِهٰا قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ اَلْجِبٰالَ بُيُوتاً فَاذْكُرُوا آلاٰءَ اَللّٰهِ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِي اَلْأَرْضِ مُفْسِدِينَ (74) قٰالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِينَ اِسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اُسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صٰالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قٰالُوا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ (75) قٰالَ اَلَّذِينَ اِسْتَكْبَرُوا إِنّٰا بِالَّذِي آمَنْتُمْ بِهِ كٰافِرُونَ (76) فَعَقَرُوا اَلنّٰاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَ قٰالُوا يٰا صٰالِحُ اِئْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ كُنْتَ مِنَ اَلْمُرْسَلِينَ (77) فَأَخَذَتْهُمُ اَلرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دٰارِهِمْ جٰاثِمِينَ (78) فَتَوَلّٰى عَنْهُمْ وَ قٰالَ يٰا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسٰالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لٰكِنْ لاٰ تُحِبُّونَ اَلنّٰاصِحِينَ (79) وَ لُوطاً إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ اَلْفٰاحِشَةَ مٰا سَبَقَكُمْ بِهٰا مِنْ أَحَدٍ مِنَ اَلْعٰالَمِينَ (80) إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ اَلرِّجٰالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ اَلنِّسٰاءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ (81) وَ مٰا كٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُنٰاسٌ يَتَطَهَّرُونَ (82) فَأَنْجَيْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ اِمْرَأَتَهُ كٰانَتْ مِنَ اَلْغٰابِرِينَ (83) وَ أَمْطَرْنٰا عَلَيْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُجْرِمِينَ (84) وَ إِلىٰ مَدْيَنَ أَخٰاهُمْ شُعَيْباً قٰالَ يٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ قَدْ جٰاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَوْفُوا اَلْكَيْلَ وَ اَلْمِيزٰانَ وَ لاٰ تَبْخَسُوا اَلنّٰاسَ أَشْيٰاءَهُمْ وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي اَلْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا ذٰلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (85) وَ لاٰ تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِرٰاطٍ تُوعِدُونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ اُذْكُرُوا إِذْ كُنْتُمْ قَلِيلاً فَكَثَّرَكُمْ وَ اُنْظُرُوا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُفْسِدِينَ (86) وَ إِنْ كٰانَ طٰائِفَةٌ مِنْكُمْ آمَنُوا بِالَّذِي أُرْسِلْتُ بِهِ وَ طٰائِفَةٌ لَمْ يُؤْمِنُوا فَاصْبِرُوا حَتّٰى يَحْكُمَ اَللّٰهُ بَيْنَنٰا وَ هُوَ خَيْرُ اَلْحٰاكِمِينَ (87) قٰالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِينَ اِسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّكَ يٰا شُعَيْبُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنٰا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنٰا قٰالَ أَ وَ لَوْ كُنّٰا كٰارِهِينَ (88) قَدِ اِفْتَرَيْنٰا عَلَى اَللّٰهِ كَذِباً إِنْ عُدْنٰا فِي مِلَّتِكُمْ بَعْدَ إِذْ نَجّٰانَا اَللّٰهُ مِنْهٰا وَ مٰا يَكُونُ لَنٰا أَنْ نَعُودَ فِيهٰا إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اَللّٰهُ رَبُّنٰا وَسِعَ رَبُّنٰا كُلَّ شَيْءٍ عِلْماً عَلَى اَللّٰهِ تَوَكَّلْنٰا رَبَّنَا اِفْتَحْ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَ قَوْمِنٰا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ اَلْفٰاتِحِينَ (89) وَ قٰالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَئِنِ اِتَّبَعْتُمْ شُعَيْباً إِنَّكُمْ إِذاً لَخٰاسِرُونَ (90) فَأَخَذَتْهُمُ اَلرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دٰارِهِمْ جٰاثِمِينَ (91) اَلَّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيهَا اَلَّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كٰانُوا هُمُ اَلْخٰاسِرِينَ (92) فَتَوَلّٰى عَنْهُمْ وَ قٰالَ يٰا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ آسىٰ عَلىٰ قَوْمٍ كٰافِرِينَ (93)
بفرستاديم نوح را به قومش،گفت:اى قوم من بپرستى (6)خداى را نيست شما را خدايى جز از او (7)،من مى ترسم بر شما (8)عذابى (9)روزى بزرگ.
گفتند بزرگان از قوم او:ما مى بينيم تو را در گمراهى روشن.
گفت:اى قوم نيست به من گمراهى و لكن من فرستاده ام از پروردگار جهانيان.
مى رسانم شما را پيغامهاى خدايم و نصيحت مى كنم شما[را] (10)و مى دانم از خداى آنچه شما ندانى (11).
1) .مج،وز،مل:اين همه نعمت است از من بر شما.
2) .مج،وز،مل،آج،لب:دهيد.
3) .مج،وز،مل،آج،لب،آف:كنيد.
4) .مج،وز،مل،آج،لب،آف:باشيد.
5) .اساس بم،آف،آن:زياد،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
6) .مج،وز،آف:بپرستيد.
7) .مج،وز:خداى جز او.
8) .آج،لب+از.
9) .مج،وز،آف،لت:عذاب.
10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
11) .مج،وز،آف:نمى دانيد،آج،لب:نمى دانند.
12) .مج،وز،آج،لب،آف:عجب داشتيد.
13) .مج:به شما پندى.
مردى از شما؟تا بترساند شما را و بپرهيزى (1)تا بود كه بر شما رحمت كنند.
به دروغ داشتند او را،برهانيديم او را و آنان كه با او بودند در كشتى و غرقه كرديم (2)آنان را كه به دروغ داشتند آيات ما را،ايشان بودند گروهى كوران.
[و] (3)به عاد برادرشان را هود (4)گفت:اى قوم من بپرستى (5)خداى را نيست شما را (6)خدايى جز او،نترسى (7)شما؟ گفتند آن بزرگان كه (8)كافر شدند از قوم او:ما مى بينيم تو را در سبكسارى و ما مى پنداريم تو را از دروغ گويان (9).
گفت:اى قوم (10)نيست به من (11)سبكسارى و لكن (12)رسولم از خدايى (13)جهانيان.
مى رسانم به شما پيغامهاى خداى من و من شما را نصيحت كننده ام استوار (14)(15).
1) .مج:بترسيد كه،وز:بترسيد و،لت:بترسى.
2) .مج،وز،لت:و غرق بكرديم.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
4) .مج،لت:برادرشان هود را،وز+را.
5) .مج،وز،آف،آن:بپرستيد.
6) .مج،وز،آف،لت+از.
7) .مج،وز:نترسيد،آف:امّا پس نمى ترسيد.
8) .مج،وز،لت:آن گروه كه.
9) .وز:دروغيان،لت:دروغ زنان.
10) .مج،وز:اى مردمان من.
11) .مج،وز،لت:در من.
12) .مج،وز+من.
13) .مج،آج،لب:از پروردگار،بم،لت:از خداى.
14) .آج،لت:نصيحت كننده ام با امانت.
15) .اساس و همۀ نسخه بدلها:بسطة،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
عجب مى آيد شما را كه آيد (1)به شما يادكردنى از خداى شما بر مردى از شما تا بترساند (2)شما را؟و ياد كنى (3)چون كرد شما را خليفه تان از پس قوم نوح،و بيفزود شما را در آفرينش زيادتى،ياد كنى (4)نعمتهاى خداى (5)تا همانا ظفريابى (6)[159-پ].
گفتند:آمده اى (7)به ما تا بپرستيم خداى را تنها و رها كنيم آنچه پرستيدندى پدران ما؟بيار به ما آنچه وعده مى دهى ما را اگر از جملۀ راست گويانى (8).
گفت:افتاد بر شما از خدايتان عذابى و خشمى،جدل مى كنى (9)با من در نامهايى كه نهادى (10)آن را شما و پدران شما؟فرونفرستاد خداى (11)به آن از حجّتى.گوش دارى (12)كه من وا شما (13)از گوش دارندگانم.
برهانيديم او را و آنان كه با او بودند به رحمتى از ما و ببريديم اصل آنان كه به دروغ داشتند آيات ما[را] (14)و نبودند مؤمنان (15).
1) .مج،وز:كه آمد.
2) .مج:تا بيم كند.
3) .مج،وز:ياد كنيد.
4) .مج،وز:ياد كنيد.
5) .آج،لب+را.
6) .مج،وز:يابيد.
7) .آج،لب:اى آمده.
8) .مج،وز:رستيگرانى،لت:راستگرانى.
9) .مج،وز،آف:مى كنيد.
10) .مج،وز،آف:نهاديد.
11) .مج،وز،آف،آج،لب:خدايتان.
12) .مج،وز،آج،لب،آف:گوش داريد.
13) .مج،وز،آج،لب،آف،لت:با شما.
14) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
15) .مج،وز:گرويدگان،لت:گروندگان.
،و به ثمود برادرشان صالح گفت:اى قوم بپرستى (1)خداى را نيست شما را از خدايى (2)جز او،آمد به شما حجّتى از خدايتان اين شتر خداى شما را علامتى[است] (3)،رها كنى (4)او را تا مى خورد در زمين خداى و دست مياريد به او به بدى كه بگيرد شما را عذابى دردناك.
و ياد كنى (5)چون كرد شما را خليفه تان از پس قوم عاد و جاى كرد (6)شما را در زمين مى گيرى (7)از زمينهاى سهل آن كوشكها و مى تراشى (8)كوهها را خانه ها (9)،ياد كنى (10)نعمتهاى خداى (11)و فساد مكنى (12)در زمين (13).
گفتند بزرگان آن كه (14)تكبّر كردند از قوم او آنان را كه ضعيف بودند آنان (15)را كه بگرويدند از ايشان مى دانى (16)كه صالح فرستاده است از خداى (17)؟گفتند:ما با آنچه فرستادند او را به آن گرويده ايم.
گفتند آنان كه تكبّر كردند (18)
1) .مج،وز:بپرستيد.
2) .مج،وز،آج،لب،آف،لت،آن:خداى.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
4) .مج،وز،آج،لب،آف:رها كنيد.
5) .مج،وز،آج،لب:ياد كنيد.
6) .آج،لب:جاى داد.
7) .مج،وز،آج،لب:مى گيريد.
8) .مج،وز،آج،لب:مى تراشيد.
9) .اساس،مج،وز،آج،لب:خانها/خانه ها،آج،لب+پس.
10) .مج،وز،آج،لب:ياد كنيد.
11) .مج،وز را.
12) .مج،وز،آج،لب:مكنيد.
13) .مج،وز تباهى كننده،آج،لب+فساد كردنى،بم+مفسدان.
14) .مج،وز:آن اشراف كه.
15) .اساس:آن با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
16) .مج،وز،آج،لب:مى دانيد.
17) .مج،وز:خدايش.
18) .آج،لب:بزرگى نمودند.
ما با آن كه (1)شما ايمان آوردى (2)كافرانيم.
پى بكردند شتر را و عاصى شدند از فرمان خداى شان،و گفتند:
اى صالح بيار به ما (3)آنچه وعده مى كنى ما را اگر هستى تو از پيغامبران.
بگرفت (4)ايشان را زمين لرزه، در روز آمدند در سراهاشان مرده.
برگرديد از ايشان[و] (5)گفت:اى قوم برسانيدم به شما پيغام خداى خود و نصيحت كردم شما را و لكن شما دوست ندارى (6)نصيحت كنندگان را.
و لوط چون گفت[قوم] (7)خود را مى آرى (8)زشتى كه سبق نبرده است شما را به آن كسى از جهانيان؟ (9)شما (10)مى شوى (11)به مردان به شهوت از جز زنان بلكه (12)شما قومى اسراف كننده[ايد]. (13)
و نبود جواب قومش الّا آن كه گفتند برون كنى (14)ايشان را از شهر شما كه (15)
1) .مج:به آنچه.
2) .وز،آج،لب:ايمان آورديد.
3) .مج،وز:به ما آر.
4) .آج،لب:پس بگرفت.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
6) .مج،وز:نداريد.
7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
8) .مج،وز:مى آريد.
9) .اساس و همۀ نسخه بدلها:أ إنّكم/أ إنّكم،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
10) .آج،لب:اى به درستى كه.
11) .مج،وز:مى شويد.
12) .اساس:بلك،مج،وز:بل.
13) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
14) .مج،وز:بيرون كنيد.
15) .مج،وز:از شهر به آن كه.
ايشان مردمانى اند كه پاكيزگى (1)مى كنند.
برهانيديم او را و اهلش را مگر زنش را كه بود از جملۀ گذشتگان (2).
و ببارانيديم (3)بر ايشان بارانى،بنگر (4)چگونه بود (5)عاقبت گناهكاران.
و به مدين برادرشان شعيب (6)گفت:
اى قوم بپرستى (7)خداى را نيست شما را از خداى جز او،آمد به شما حجّتى از خدايتان تمام بدهى (8)پيمودن و ترازو (9)و كم مدهى (10)مردمان را چيزهاشان و تباهى مكنيد (11)در زمين پس (12)صلاحش،آن بهتر باشد شما را اگر شما را از گرويدگانى (13).
و منشينى (14)بر هر راهى مى ترسانى (15)و بازمى دارى (16)از راه خداى آن را كه ايمان دارد به او و مى جوييد آن را كژى (17)و ياد كنى (18)چون بودى (19)اندك به بسيار كرد
1) .مج،وز:پاكيزه،آج،لب:پاكى.
2) .مج،وز:گذشتگان،آج،لب:باقى ماندگان.
3) .مج،وز:ببارانيم.
4) .مج،وز+كه.
5) .مج،وز،لت:بوده است.
6) .وز+را.
7) .مج،وز،آج،لب،آف،بپرستيد.
8) .مج،وز،آف:بدهيد.
9) .آج،لب:پيمانه را و ترازو را.
10) .مج،وز:كم مدهيد.
11) .لت:مكنى.
12) .آج،لب+از.
13) .مج،وز:اگر ايمان داريد،لت:اگر ايمان دارى.
14) .مج،وز،آج،لب:و منشينيد.
15) .مج،وز،آج،لب:مى ترسانيد.
16) .مج،وز،آج،لب:بازمى داريد.
17) .مج،بم:كجى.
18) .مج،وز،آج،لب:ياد كنيد.
19) .مج،وز،آف:چون بوديد.
شما را و بنگر[ى] (1)كه چگونه بود عاقبت مفسدان.
و اگرچه طايفه اى از شما ايمان آوردند به آن كه فرستاد[ند مرا] (2)به آن و طايفه اى ايمان نياورند صبر كنى (3)تا حكم كند خداى ميان[ما] (4)و او بهترين حكم كنندگان است.
گفتند آن گروه (5)كه بزرگوارى كردند از قوم او:ما بيرون كنيم تو را اى شعيب و آن را كه ايمان آوردند با تو از شهر ما يا بازآيى با دين ما.گفت:همانا ما كاره باشيم؟ يافته باشيم بر خداى دروغى اگر بازآييم (6)با دين شما پس آن كه (7)برهانيد خداى ما از آن،و نباشد ما را كه بازآييم در آن مگر كه خواهد خداى پروردگار ما و فراخ[است] (8)خداى ما بر همه چيزى به علم،بر خداى توكّل كرديم.خداى ما!حكم كن ميان ما و ميان قوم (9)ما به درستى،و تو بهترين حكم كنندگانى.
و گفتند آنان (10)كه كافر شدند از قوم[او] (11):اگر پس روى كنيد شعيب را شما پس
1) .اساس:ندارد،با توجه به لت افزوده شد،مج،وز:و بنگريد.
2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
3) .مج،وز:صبر كنيد.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
5) .مج،وز،آج،لب+اشراف.
6) .مج،وز:بازآييد،آج،لب:بازگرديم.
7) .مج،وز،آج،لب:پس ازآن كه.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به وز افزوده شد،آج،لب:محيط است.
9) .آج،لب:گروه.
10) .مج،وز،لت:آن گروه،آج،لب:اشرافى.
11) .اساس:ندارد،از مج،افزوده شد.
زيان كاران هستى (1).
بگرفت ايشان را زمين لرزه در روز آمدند در سر ايشان مرده، آنان كه دروغ داشتند شعيب را پندارى نبودند (2)در آنجا آنان كه به دروغ داشتند شعيب را،بودند ايشان زيان كاران.
برگرديد (3)از ايشان و گفت اى قوم من:برسانيدم به شما پيغامهاى خدايم و نصيحت كردم شما را،چگونه دلتنگ شوم بر قوم كافران (4)! قوله تعالى: لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلىٰ قَوْمِهِ ،خداى-جلّ جلاله-در اين آيت تذكير نعمت كرد بر مكلّفان و بازنمود كه ما نوح را به قوم خود فرستاديم،و هو نوح اين لمك بن متوشلخ بن اخنوخ و هو ادريس النّبىّ بن مهلاييل بن برد بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم-عليه السّلام.و نوح-عليه السّلام-اوّل پيغامبرى بود كه خداى تعالى او را فرستاد از پس ادريس و چون خداى تعالى او را به پيغامبرى فرستاد او را پنجاه سال بود،و گفتند درودگر بود و مادرش قينوش بنت راكيل بن فحوييل (5)بن اخنوخ بود.خداى تعالى او را به فرزندان قابيل[فرستاد] (6)و آنان كه از فرزندان شيث متابع ايشان بودند.عبد اللّه عبّاس گفت دو بطن بودند از فرزندان آدم:يكى در سهل و يكى در جبل.آنان كه در كوهستان بودند مردانشان نكوروى و زنانشان دميم الخلق،و مردان كه در سهل بودند دميم الخلق بودند و
زنان نكوروى.ابليس به نزديك مردى آمد از اهل سهل در صورت غلامى (1)،گفت:
مرا كسى (2)مى بايد تا خدمت او كنم.مرد گفت (3):خواهى پيش من آى و خدمت من كن تا مزدت مى دهم (4).گفت (5):نيك آيد و پيش او رفت و خدمت او مى كرد و گوسپندان (6)او مى چرانيد.روزى بايستاد و نى بساخت-اعنى يراع و پيش او (7)كس ساخته نبود (8)-و بزد (9).مردم آوازى (10)شنيدند كه هرگز نشنيده بودند (11).هر روز جماعتى بر او (12)آمدندى و سماع آن نى كردندى و خبر به اهل جبل رسيد كه مردى هست در سهل كه چيزى بساخته است كه ازآنجا آوازى خوش مى آيد.
ايشان را عيدى بودى كه هر سال يك بار به آن عيد از شهر بيرون شدندى و زنان خود را بياراستندى و مردان به تماشا و نظاره برون رفتندى (13)بر عادتى كه ايشان را بود.در اين عيد تنى چند از اهل كوهستان بيامدند تا نظارۀ عيد كنند[161-ر]و آواز اين نى بشنوند،آن زنان را ديدند و (14)جمال ايشان،تعجّب (15)فروماندند (16).
برفتند و اهل كوهستان را خبر دادند از جمال زنان ايشان،جماعتى بيامدند و به اين زمين انتقال كردند و با ايشان اختلاط و صحبت كردند و زنان با ايشان مايل شدند از جمالشان فاحشه در ميان ايشان آشكارا شد (17)،و هو (18)قوله تعالى: وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجٰاهِلِيَّةِ الْأُولىٰ (19).عبد اللّه عبّاس گفت (20):آدم وصيّت كرده بود
1) .آج،لب+و.
2) .مج،وز،مل:كس.
3) .مل+اگر.
4) .آج،لب:من دهم.
5) .مل:ابليس- عليه اللعنه-گفت.
6) .مل،آن،آج،لب،آف:گوسفندان.
7) .مل:پيش از وى.
8) .مل:نساخته بود.
9) .مل:آن نى بزد.
10) .آن:آوز او.
11) .مج،وز،لت:شنيده نبودند.
12) .مج،وز:برو.
13) .مل،آج،لب،آف،لت:بيرون.
14) .مج،وز،لت+از،مل+صورت.
15) .مج،وز،مل:به تعجّب.
16) .مج،وز،لت+و.
17) .آج،لب:پيدا شد.
18) .مل:و هى.
19) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 33.
20) .مج،وز،مل،لت+كه.
فرزندان شيث را كه با فرزندان قابيل مناكحه نكنند.فرزندان شيث آدم را در غارى بنهاده بودند (1)و بر او نگاهبانانى برگماشته تا رها نكنند كه از فرزندان قابيل كسى آنجا رود (2)،و جماعتى گفتند:اگر (3)برويم و احوال بنى عمّ (4)ما-فرزندان قابيل-بنگريم تا چه مى كنند،روا باشد!و اين مردان نكوروى بودند.صد مرد بيامدند به نزديك فرزندان قابيل.زنان كه ايشان را بديدند در ايشان آويختند و ايشان را بر خود بازگرفتند و رها نكردند تا بروند.جماعتى خويشان اينان گفتند:برويم و بنگريم تا برادران ما و بنو اعمام ما در چه اند!صد مرد ديگر بيامدند هم نيز بازگرفتند ايشان را و چندان كه مى آمدند تا مختلط شدند و مناكحه (5)كردند و فساد آشكار شد در ميان ايشان و بنو قابيل بسيار شدند و اقطار زمين از ايشان پر شد و فساد آشكارا كردند.خداى تعالى نوح را با ايشان (6)فرستاد-و او را پنجاه سال بود-و در ميان ايشان هزار سال كم پنجاه سال مقام كرد،و ايشان را دعوت مى كرد و به خداى مى ترسانيد (7)و تهديد و وعيد مى كرد به عقاب خداى و هيچ فايده اى نكرد.و هرچند بر آمد ايشان طاغى تر و باغى تر بودند چنان كه خداى تعالى گفت: وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كٰانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغىٰ (8)،و چندان كه بيش دعوت كرد ايشان بيش رميدند،چنان كه گفت: فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعٰائِي إِلاّٰ فِرٰاراً (9).ضحّاك گفت از عبد اللّه عبّاس كه:نوح را چندانى بزدندى كه از هوش بشدى (10)و آنگه در نمدى پيچيده (11)او را به خانه بردندى بر آنكه بمرد.بامداد برون آمدى و با سر دعوت رفتى (12).هم بر اين سيرت هزار سال كم پنجاه سال مى بود.مردى (13)بيامدى از ايشان پير شده
1) .مل:پنهاده بودند.
2) .مج،وز،مل،لت:شود.
3) .مج،وز،مل،لت+ما.
4) .مل:بنى عمّان.
5) .مج،وز،مل،آج،لب:مناكحت.
6) .آج،لب:به ايشان.
7) .مل+عزّ و جل.
8) .سورۀ نجم(53)آيۀ 52.
9) .سورۀ نوح(71)آيۀ 6.
10) .مل:برفتى.
11) .مج،وز،مل،لت:پيختندى.
12) .مل:شدى.
13) .اساس:مرد،با توجه به مج،و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
و كودك خود را بياوردى و گفتى:اى پسر!اين مرد را مى بينى (1)؟من پير شدم و اين مردى جا دوست،اگر مرا وفاتى باشد نبايد كه اين مرد تو را بفريبد،زينهار (2)تا پيرامن او نگردى و سخن او نشنوى!كودك عصا از دست پدر بستدى و آهنگ نوح كردى و خواستى تا او را به عصا بزند.نوح عند آن بر ايشان دعا كرد: فَقٰالَ يٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ (3).اين حكايت دعوت نوح است كه نوح قوم را گفت:يا قوم، و المراد يا قومى،«ياء»بيفگنند (4)و به كسرۀ«ميم»اكتفا كردند (5).گفت اى قوم من:
اُعْبُدُوا اللّٰهَ ،خداى را پرستى (6).و عبادت غايت خضوع باشد به دل در برابر نعمتى كه از بالاى آن نعمت نباشد و آن اصول نعم (7).براى اين عبادت كس را نرسد و سزاوار نبود مگر خداى را-تعالى.آنگه گفت:عبادت شما بايد تا خاص بود و خالص خداى را تعالى چه با او خدايى نيست شما را.و«من»براى تأكيد نفى آورد،لقولهم:ما فى الدّار من رجل لكن (8)رجلان مناقضه باشد.و كسائى و ابو جعفر خواندند:غيره،بالجرّ صفة لاله و كسر«هاء»به اشباع،هركجا باشد و دگر[161-پ]مقريان به رفع«راء»و ضمّ«هاء»و اشباع به«واو».و حجّت آنان كه به رفع خواندند آن است كه گفتند:بدل است از اسمى كه محلّ او رفع است و هو قوله: مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ ،و المعنى لا اله لكم.آنگه اگر«الّا»آرى آن اسم كه از پس«الّا»آيد جز مرفوع نباشد،كقوله: وَ مٰا مِنْ إِلٰهٍ إِلاَّ اللّٰهُ (9)،جار و مجرور در محل رفع است و آنچه ما بعد«الّا»ست مرفوع است،على انّه بدل منه، كقولك:ما جاءنى الّا زيد (10).آنگه حكم«غير»حكم الاسم الواقع بعد الّا باشد
در اعراب،چون«غير»استثنا بود،يقول:ما جاءنى رجل غير زيد و ما رأيت رجالا غير زيد و ما مررت برجل غير زيد،چنان كه گويى:الّا زيدا و الّا زيدا و الّا زيد بر بدل.و چون صفت باشد تابع موصوف بود در اعراب.آنگه ايشان را گفت: إِنِّي أَخٰافُ عَلَيْكُمْ عَذٰابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ ،من بر شما مى ترسم از عذاب روز بزرگ-و آن روز قيامت است-و«عذاب»،المى مستمر باشد و باشد كه بحق باشد و باشد كه نباشد.امّا«عقاب»جز مستحق نباشد،و«خوف»اگرچه اصل او ظن باشد،اين جا علم است چنان كه به معنى علم نيز استعمال كنند و خوف با علم باشد و اگرچه با ظنّ بيشتر بود،چنان كه يكى از ما از مرگ و گور و قيامت ترسد،اگرچه اين همه يقين داند.
قٰالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ ،گفتند جماعتى قوم او.در«ملأ»دو قول گفتند:يكى آن كه جماعت باشد از مردان خاصّة دون زنان،كالقوم و النّفر و الرّهط.و براى آنشان ملأ خواند كه محافل و مجامع مملو بكنند.و قولى ديگر آن است: (1)ملأ اشراف و رؤسا باشند،لانّهم يملئون العيون و القلوب هيبة و جلالة.و ازآنجاست قول رسول -عليه السّلام-بعضى انصاريان را روز بدر،چون گفت:
(ما رأينا الا عجائز صلعا)، ما مردمانى (2)پير اصلع را ديديم.رسول-عليه السّلام-گفت:
(اولئك الملأ من قريش) ، ايشان سادات و اشراف قريش اند.و«قوم»جماعت مردان باشند بى زنان،لقيامهم الامور دون النّساء،و منه قوله تعالى: اَلرِّجٰالُ قَوّٰامُونَ عَلَى النِّسٰاءِ (3)-الآية.و بيان اين قوله: لاٰ يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسىٰ أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لاٰ نِسٰاءٌ مِنْ نِسٰاءٍ (4)،قوم را در برابر زنان نهاد به بدل رجال اين جماعت از قوم او گفتند: إِنّٰا لَنَرٰاكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ (5)،ما تو را در ضلال و خسار و گمراهى ظاهر مى بينيم.و در«نراك» سه قول گفتند:يكى آن كه رؤيت به معنى علم است،دوم آن كه به معنى ابصار
است من رؤية البصر،و سه ام (1)آن كه از رأى است و هو الظّن،فكأنّهم قالوا:انّا لنظنّك.و مراد به«ضلال»اين جا (2)عدول از (3)صواب است.و«مبين»از فعل لازم است،اى بيّن ظاهر. نوح-عليه السّلام-جواب داد كه اى قوم:ليس بي ضلالة (4)، مرا ضلالتى و گمراهى و عدولى نيست از راه (5)راست،و براى آن«بي»گفت و نگفت«فىّ»كه ايشان حوالت كردند كه اين كارى حادث است كه در او پديد آمده است چون علّتى و بيمارى و جنونى (6)و اين معانى با«باء»استعمال كنند، يقال:به جنّة و به لمم و طيف و به سقم و حمّى،و لا يقال:به معرفة،لأنّ هذه من اللاّزم و تلك من العوارض،كما يقال:به جوع و عطش و لا يقال فيه:
وَ لٰكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِينَ ،و لكن من رسولى ام فرستاده.و فعول اين جا به معنى مفعل باشد،رسول به معنى مرسل باشد و حقيقت او در شرع شخصى باشد كه او را تكليف كنند قيام كردن به اعباء نبوّت و رسالت و تحمّل پيغامها از خداى به خلقان كه به آن مستحقّ[162-ر]ثواب عظيم شود از خداى تعالى و از[ما] (7)مستحقّ (8)اجلال و اعظام (9).و اصل«لكنّى»،لكنّني بوده است به دو «نون»و لكن يك«نون»بيفگندند تا سه«نون»مجتمع نباشد كه يك حرف مشدّد دو حرف باشد.و در إنّي و أنّي و كانّي و لكنّي هم اين حكم باشد،و در لعلّ همچنين هر دو وجه روا باشد،لعلّي و لعلّني لقرب اللاّم من النّون من جهة المخرج.فامّا«ليتني»جز با«نون»عماد نشايد براى آن كه آن علّت كه آنجا هست اين جا نيست و«من»ابتداى غايت (10)است،اى صادرة (11)من قبل اللّه.
أُبَلِّغُكُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّي ،هم حكايت قول (1)نوح است-عليه السّلام-كه با قوم مى گويد،گفت:مى رسانم (2)به شما پيغامهاى خداى،ابو عمرو تنها خواند:
ابلغكم به تخفيف«لام»من الابلاغ و باقى قرّاء به تشديد«لام» (3)من التّبليغ،و هر دو به يك معنى باشد جز كه در تبليغ مبالغتى باشد زيادت.و«بلغ»فعلى باشد متعدّى به يك مفعول چون«همزه»يا (4)تضعيف العين در او آرند متعدّى شود به دو مفعول.و قرآن به ابلاغ و تبليغ ناطق است في قوله تعالى: فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ (5)، و قوله: يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ (6).و ابلاغ ايصال چيزى باشد كه در او بيان و افهام بود و بلاغت از اينجاست و اين ايصال (7)معنى باشد به دل (8)در نكوصورتى (9)از لفظ،و بليغ منشئ بلاغت باشد.و رسلات جمع رسالت باشد،و براى آن جمع كرد آن را كه در او انواع و ضروب باشد از ترغيب و تحذير و وعده (10)و وعيد و مواعظ و زواجر و حلال و حرام و حدود و احكام. وَ أَنْصَحُ لَكُمْ ،و نصيحت مى كنم شما را، و نصيحت اخلاص نيّت باشد از شايب فساد من قولهم:ابيض ناصع،اى خالص، لقرب مخرج«الحاء»من«العين»و النّصوع و النّصوح،الخلوص،و النّصح، خلاف الغشّ.و قوله: وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (11)،و من از خداى آن دانم كه شما ندانى (12).اين بر سبيل تحريض (13)است ايشان را براى طاعت (14)و زجر از معصيت،براى آن كه گفت:من عالمم به عواقب طاعت و معصيت باعلام اللّه تعالى ايّاى،من دانم كه خداى تعالى با مطيعان چه خواهد كردن و عاصيان را
و كافران را چه پاداشت (1)خواهد دادن،از اين روى نصيحت مى كنم شما را و ترغيب مى كنم به ايمان و طاعت و تحذير مى كنم از كفر و معصيت.
أَ وَ عَجِبْتُمْ ،صورت اين كلام استفهام است و معنى تقريع و ملامت،گفت:
عجب مى دارى (2)شما كه مردى هم از شما به شما آيد و ذكرى و وعظى به شما آرد!رمّانى گفت:تعجّب،تغيير نفس باشد به چيزى كه سببش پوشيده باشد و از عادت خارج بود،و«ذكر»حضور المعنى للنّفس باشد،و«على»براى آن گفت كه «جاء»متضمّن است به معنى انزل،يعنى چه جاى تعجّب و انكار است ازآن كه خداى ذكرى و بيانى و نوعى از اوامر و نواهى و شرايع كه مصالح مكلّفان به آن متعلّق باشد فروفرستد بر مردى كه هم از شما باشد،يعنى آدمى باشد و فرشته نباشد و از شهر و نسب شما باشد (3)،غريب نباشد و غرض او آن باشد (4)تا شما را به آن بترساند.و انذار،اعلام با تخويف باشد،و تا شما از معاصى او بپرخيزى (5)و اجتناب كنى (6)و تا باشد كه بر شما رحمت كنند (7).
و در آيت دليل است بر بطلان قول مجبّره كه گفتند:خداى تعالى از كافر كفر و معصيت مى خواهد و از ايشان ايمان و تقوا نمى خواهد.و خداى گفت:
غرض من به فرستادن نوح آن است تا قوم او به انذار او متّقى شوند و از كفر و معاصى بپرهيزند (8)،من بر ايشان رحمت كنم.
فَكَذَّبُوهُ ،اين خبر است[162-پ]كه خداى تعالى از قوم نوح مى دهد كه ايشان نوح را تكذيب كردند و به دروغ داشتند،و چندان كه او دعوت بيش كرد ايشان بيش رميدند (9).چون هيچ سود نداشت وعظ و دعوت او ايشان را،ما برهانيديم
نوح را و آنان را كه با او بودند.اسحاق گفت سه پسرش بودند:سام و حام[و يافث] (1)و زنان ايشان بودند و شش كس ديگر كه در اين مدّت دراز از هزار سال كم پنجاه سال به او ايمان آورده بودند.كلبى گفت:هشتاد كس بودند،چهل مرد و چهل زن.دگر مفسّران گفتند:جمله هفتاد كس بودند. فِي الْفُلْكِ ،در كشتى،و اين لفظ صالح است يكى را و جماعتى را.و اصل كلمه و اشتقاق او از«دور» است،و منه فلكة المغزل و الفلك لدورانه،و كذلك:فلكة الثّدى ثدى المرأة لاستدارته. وَ أَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا ،و غرق كرديم آنان را كه به آيات ما تكذيب كردند،و اصل«غرق»غوص در آب باشد بر وجه هلاك،و منه قولهم:اغرق في نزع القوس إذا تجاوز الحدّ،براى آن كه چون از اندازه برود شكسته شود.و اغرق فى الأمر اذا بلغ فيه،و استغرق الشّىء اذا عمّ. إِنَّهُمْ كٰانُوا قَوْماً عَمِينَ ،اين بر طريق تعليل فرمود،حق تعالى گفت:براى آن غرق كرديم ايشان را كه گروهى نابينا بودند از راه راست،يعنى به منزلت نابينا بوده اند در آن كه ره حق و رشد[و] (2)صواب نديدند و انديشه نكردند.ضحّاك گفت:كنايت است از كفر،بعضى دگر گفتند:
كنايت است از جهل.حسين بن الفضل گفت،عرب گويد:رجل عم عن الحقّ و أعمى البصر.
وَ إِلىٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً ،يعنى و ارسلنا الى عاد،حرف جرّ تعلّق دارد به فعلى (3)محذوف كه آن فعل گذشته بر حذف او دليل مى كند،و نيز بفرستاديم به عاد برادر ايشان در نسب هود را-عليه السّلام.امّا عاد،فهو عاد بن عوص (4)بن ارم بن سام بن نوح،و اين عاد اوّل است.و امّا محمّد بن اسحاق گفت:هو هود بن سلفح (5)بن ارفخشد بن سام بن نوح.
قٰالَ يٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ ،گفت:اى قوم من خداى را پرستى (6)كه شما را جز او
خدايى نيست. أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ ،از وى نمى ترسى (1).و هود بر حقيقت برادر ايشان نبود، نه از مادر و نه از پدر،إنما از قبيلۀ ايشان بود،قربت نسبت داشت،خداى تعالى به هم نسبى او را برادر ايشان خواند،و برادر دين نبود باتّفاق،و على هذا حمل
قول اميرالمؤمنين (2)-عليه السّلام-في اهل الجمل و صفّين و نهروان: اخواننا بغوا علينا، يعني اخواننا فى النّسب.
قٰالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ،گفتند آن رؤسا و اشراف قوم او از كافران:
ما تو را در سفاهت مى بينيم،و سفاهت خفّت حلم باشد.و ثوب سفيه اذا كان رقيقا خفيفا مؤرّج گفت:«سفه»جنون باشد به لغت حمير،يعنى ما تو را سفيه و سبك سار مى بينيم و تو را از جملۀ دروغ زنان مى پنداريم.حسن بصرى گفت:
«ظنّ»در آيت بر حقيقت خود است براى آن كه ايشان را علمى نبود به صدق و كذب او،و اين قول بهتر است از قول آن كس كه گفت:«ظنّ»به معنى علم است.
هود-عليه السّلام-جواب داد،گفت: يٰا قَوْمِ لَيْسَ بِي سَفٰاهَةٌ ،مرا سفاهتى نيست و خفّت حلمى،و لكن من رسولم از خداى جهانيان به شما.
أُبَلِّغُكُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّي ،پيغامهاى (3)خداى تعالى به شما مى رسانم و مى گزارم (4)و من شما را نصيحت كننده ام امين و استوار بر اداى رسالت.كلبى گفت معنى آن است كه:من پيش از اين در ميان شما امين و استوار بودم،چون از خداى تعالى به رسالت بيامدم نا (5)امين گشتم! أَ وَ عَجِبْتُمْ ،همزه استفهام راست (6)و«واو»عطف را (7)و معنى تقريع و ملامت،گفت[163-ر]:عجب مى دارى (8)كه مردى از شما به شما آيد با ذكرى
و بيانى و وعظى از خداى تعالى فرود آمده تا شما را به آن بترساند؟ وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ ،ايشان را نعمت خداى ياد مى دهند (1)،گفت:ياد كنيد (2)چون خداى تعالى شما را خليفه كرد از پس قوم نوح.و خليفه كسى باشد كه قائم مقام ديگرى باشد از پس او،لأنّه يخلف صاحبه المتقدّم،أى يجيء خلفه،و جمع اين لفظ بر مذكّر كرد براى آن كه مراد به آن مذكّر است،كظريف و ظرفاء،و اگر جمع بر مؤنّث كردى خلايف بودى ككريمة و كرائم و فضيلة و فضائل. وَ زٰادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً (3)،و بيفزود (4)شما را در خلق و آفرينش بسطت و گستردگى.
بعضى گفتند:قوّت (5)خواست،و بعضى دگر گفتند:طول قامت خواست.رمّاني و زجّاج گفتن (6):آن كه كوتاه ترين ايشان بود شصت گز[بودى و درازترين ايشان صد گز.و باقر-عليه السّلام-گفت:هريكى از ايشان به بالاى نخلى خرمايى (7)بود دراز و به قوّت چنان] (8)بودند (9)كه مردى از ايشان بيامدى و دست در رعن كوه زدى و به قوّت بجنبانيدى و سنگ از كوه بكندى.
عبد اللّه عبّاس گفت:هريكى هشتاد گز بودند.أبو حمزة الثّماليّ (10)گفت:
هفتاد گز،مقاتل گفت:دوازده گز،وهب گفت:سر هريكى از ايشان بر مثال قبّه اى بود و به شكلى بود كه در چشم خانه و بينى درّه و استخوان (11)سرهاى ايشان سباع خانه ساختندى و بچه زادندى. فَاذْكُرُوا آلاٰءَ اللّٰهِ ،ياد كنى (12)نعمتهاى خداى تعالى،واحدها«ألى»و«إلى»و«إلى»،مثل:قفا و معى و
1) .مل،لت،آن:مى دهد.
2) .لت:ياد كنى/ياد كنيد.
3) .اساس و همۀ نسخه بدلها:بسطة،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
4) .آج،لب:و مى فزود.
5) .آج،لب،بم،آن:فوق،آف:فرق.
6) .كذا:در اساس،بم،آن(گفتن/گفتند)،ديگر نسخه بدلها:گفتند.
7) .لت:خرما بنى.
8) .اساس:ندارد،با توجه به وز،مل افزوده شد.
9) .مل:بودى.
10) .اساس:ابو حمزه عامى،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
11) .آج،لب:بينى و در استخوان.
12) .مج،وز،مل،آج،لب:ياد كنيد.
حسى (1)،و نظيره:آناء اللّيل واحدها انى و انى و انى،قال الشّاعر (2):
أبيض لا يرهب الهزال و لا***يقطع رحما و لا يخون إلى
أى نعمة. لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ،تا همانا ظفريابى (3)و بقا و زندگانى و به ثواب خداى برسى (4)و نعيم دائم.
ايشان بر سبيل انكار و تعجّب گفتند: أَ جِئْتَنٰا لِنَعْبُدَ اللّٰهَ وَحْدَهُ ،تو بيامده اى به ما تا ما خداى را پرستيم و آنچه پدران ما پرستيدندى از بتان رها كنيم؟و بيان كرديم كه از اين فعل جز مستقبل استعمال نكرده اند و امرونهى كه از مضارع مأخوذ است،از او بناى ماضى و مصدر و فاعل و مفعول نيايد اعني قوله: وَ نَذَرَ .
فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا ،بيار آنچه ما را وعده مى دهى از عذاب اگر راست مى گويى (5).و اين براى آن گفتند[كه] (6)هيچ گونه اعتقاد نكرده بودند كه او راست مى گويد يا آن را اصلى هست.
هود-عليه السّلام-جواب داد ايشان را (7)،گفت:
قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ ،گفت:واقع شد و بيفتاد (8)واجب شد بر شما از خداى شما عذابى.و مراد به«رجس»عذاب است و خشمى.و الرّجز و الرّجس واحد،بمعنى العذاب.و«وقوع»حدوث باشد و مراد آن است عذاب نزديك شد و سايه بر شما افگند (9)،بس (10)نماند ميان شما و نزول عذاب.و رجز و رجس (11)به معنى عذاب آمد و«سين»را از«ز» (12)بدل كردند،لقرب المخرج،چنان كه«تا»را از«سين»في قول الشّاعر: (13)
الا لحى اللّه بنى السّعلات***عمرو بن يربوع لئام النّات
اى النّاس:
ليسوا باعفاف (1)و لا اكيات***
«2» اى،اكياس.و غضب ارادت عقاب باشد به مستحقّش،و غضب و رضا از باب ارادت باشد و رضا ارادتى باشد كه مرادش در وجود آيد و كراهتى متعقّب (2)او نباشد و اطلاق هر دو كنند بر خداى تعالى. أَ تُجٰادِلُونَنِي ،با من جدل مى كنى (3)در نامهايى كه شما نهادى (4)؟يعنى خالى و فارغ از معنى جز نام كه شما نهادى (5)به زور (6).بر اين بتان هيچ نيست دگر از معنى الهيّت و استحقاق عبادت چيزى (7)نيست در ايشان و اين آيت دليل مى كند از دو وجه بر آنكه اسم دگر باشد و مسمّى دگر،يكى آن كه گفت: أَ تُجٰادِلُونَنِي فِي أَسْمٰاءٍ ،با من جدل و خصومت مى كنى (8)در نامهايى كه نهادى (9)شما و پدران شما[163-پ]اگر اسم و مسمّى يكى بودى ايشان را رسيدى كه گفتندى كه:ما با تو در اسماء جدل نمى كنيم.در مسمّى جدل مى كنيم و لكن تو اين مسئله نمى دانى يا همانا بر تو پوشيده است كه اسم و مسمّى يكى باشد.چون هود (10)فرق كرد ميان اسم و مسمّى و خواجه جمع مى كند،يا تو مخطى باشى يا او.و الخطاء اليق بك و اقرب اليك.دگر آن كه اگر اسم مسمّى بودى،واجب كردى كه آن بتان اله بودندى به حقيقت،براى آن كه ايشان نام اله اطلاق و اجرا مى كردند برآن بتان اگر نام و نام نهاده يكى بودى چو (11)ايشان اله گفتندى اله شدندى،و خلاف اين معلوم است،و مقالتى كه
1) .اساس،آف،آن:باعياف و لا اكتاب،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
2) .آج،لب:بعقب،بم،آف،آن:منفعت.
3) .مج،وز،مل:مى كنيد.
4) .مج،وز،مل،آف:نهاديد.
5) .مج،وز،مل،آف:نهاديد.
6) .مج،وز،مل:بردر.
7) .وز،مل:هيچ.
8) .مج،وز،مل،آف:مى كنيد.
9) .مج،وز،مل،آف:نهاديد.
10) .اساس،آج،مل:هر دو،با توجه به مج تصحيح شد.
11) .مل،آج،لب،بم:چون.
ادا كند به اين فساد نه مقالتى معتمد باشد.
مٰا نَزَّلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ ،خداى تعالى به آن حجّتى و بيّنتى نفرستاد كه دليل صحّت آن كند،و«بها»كنايت (1)اسماء است. فَانْتَظِرُوا ،انتظار و توقّع عذاب كنى (2)كه من نيز انتظار مى كنم نزول عذاب را به شما،و مثله قوله: قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصِينَ (3).
فَأَنْجَيْنٰاهُ ،ما برهانيديم هود را و آنان را كه با او بودند از اهل دين او كه به او ايمان آورده بودند،و«انجاء»تخليص باشد و اصل او از«نجوه»است و هو (4)الارض المرتفعة،براى آن كه هلاك شده چون (5)افتاده باشد در هوّة (6)و نشيبى،چون ازآنجا خلاص يابد خلاص او بر آمدن او از آن هوّة باشد چون بر آمد بر نجوۀ زمين باشد.و النّجاء،السّرعة لأنّه ارتفاع[فى] (7)السّير. بِرَحْمَةٍ مِنّٰا ،يعنى آن نجات كه من دادم ايشان را به رحمت دادم.رمّاني گفت. وَ قَطَعْنٰا دٰابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا ،و ببريديم اصل و بيخ آنان كه آيات ما به دروغ داشتند.رمّاني گفت:قطع،افراد چيزى باشد از غيرى از آنچه بر تقدير اتّصال بود،و در«دابر»دو قول گفتند:يكى آن كه استيصال كرديم ايشان را از آخرشان،يعنى هيچ كس را از ايشان رها نكرديم تا آخر كس را هم هلاك كرديم،و قولى دگر آن است كه اصل ايشان و نسل ايشان ببريديم.و «دابر»چيزى باشد از پى چيزى،و نقيض او«قابل»بود،و قابل أخذ الشّىء من قبل وجهه باشد،و قوله: وَ اللَّيْلِ إِذْ أَدْبَرَ (8)،يعنى جاء بعد النّهار،يقال:دبره يدبره بمعنى خلفه يخلفه،و مثله قوله: فَقُطِعَ دٰابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ (9). وَ مٰا كٰانُوا مُؤْمِنِينَ ،و ايشان ايمان نداشتند،چه اگر مؤمن بودندى (10)
هلاك نشدندى.
امّا قصّه عاد و هلاك ايشان به روايت محمّد بن اسحاق و السّدّىّ و جز ايشان از مفسّران،و اهل تواريخ گفتند:عاد به زمين يمن بودند (1)به جايى كه آن را أحقاف گفتند،و ذلك قوله تعالى: وَ اذْكُرْ أَخٰا عٰادٍ إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالْأَحْقٰافِ (2)،و آن رمالى بود كه بعضى را از آن رمل«عالج»خواندندى و بعضى را«دهناء»و بعضى را «يبرين»از ميان عمان تا به حضرموت،آنگه در زمين فاش شدند و شايع گشتند و قهر كردند مردمان را به فضل قوّتى كه خداى داده بود ايشان را،و خداى تعالى ايشان را قوّتى عظيم داده بود و ايشان بت پرست بودند و بتانى داشتند هر قبيله اى، نام يكى«صداء»بود و نام يكى«صمود»و نام يكى«هبّار (3)»،و هو قوله تعالى:
أَ تُجٰادِلُونَنِي فِي أَسْمٰاءٍ سَمَّيْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُكُمْ ،خداى تعالى هود را به پيغامبرى (4)به ايشان فرستاد و او در ميان ايشان (5)حسيب تر و نسيب تر بود.او بيامد و ايشان را دعوت كرد با خداى تعالى و نهى كرد (6)از عبادت اصنام و ظلم كردن بر مردمان.
ابا كردند و قبول نكردند و او را (7)دروغ داشتند و گفتند: مَنْ أَشَدُّ مِنّٰا قُوَّةً (8)،كيست كه از ما قوّت بيش دارد؟و بناها و مصانع كردن گرفتند و مردمان و ضعيفان (9)را كه فرود ايشان بودند در قوّت بگرفتندى و قهر كردندى و رنجه داشتندى،و چنان كه خداى تعالى گفت: وَ تَتَّخِذُونَ مَصٰانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ (10)، وَ إِذٰا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبّٰارِينَ (11).چون فساد و ظلم از حدّ ببردند خداى تعالى باران از ايشان[164-ر] بازگرفت.سه سال پيوسته ايشان مجهود و رنجور شدند.و عادت ايشان چنان
بودى (1)كه چون ايشان را رنجى رسيدى و خواستندى تا دعا كنند و خلاص جويند از آن،به مكّه آمدندى به بيت الحرام و آنجا دعا كردندى.مسلمانان و مشركان همه به مكّه جمع شدندى مختلف آراء او (2)ديانات و مختلف زبان و لغات (3).دعا كردندى و همه خانۀ خداى را به مكّه تعظيم كردندى اعنى مكان خانه و شهر مكّه را.و مكّه در اين عهد عمالقه داشتند (4)و براى آن ايشان را عماليق خواندند كه پدر ايشان (5)عمليق بن (6)لاود بن (7)سام بن نوح بود.و سيّد و مهتر ايشان (8)در آن وقت مردى بود نام او معاويه بن بكر و مادر او كلهده (9)بنت الحدرى (10)بود از فرزندان عاد.
چون باران از ايشان منع كردند و ايشان را قحط رسيد،گفتند (11):وفدى بايد ساخت به مكّه تا براى ما باران خواهند.جماعتى را نامزد كردند،منهم قيل بن عنز (12)و لقيم بن هزال بن هزيل (13)و عقيل (14)بن ضدّ بن عاد الاكبر و مرثد بن سعد بن عفير-و اين مرد مسلمان بود اسلام پنهان داشتى-و جلهمة بن (15)الخيبرىّ خال (16)معاوية بن بكر.آنگه (17)لقمان بن عاد را بفرستادند با اين گروه و هريكى از اينان قومى با خود ببردند از قبيله و عشيرۀ خود تا عدد ايشان به هفتاد رسيد.چون
1) .مج،وز،مل،لت:چنان بود.
2) .كذا در اساس،بم،آف،لت،آن،مج:مختلف ازو،آج،لب:آراء و،تواند بود كه«او»صورت ديگرى باشد از«و» عطف كه در متون قديم به همين شكل وجود دارد،يا«او»حرف ربط عربى باشد و به معنى«يا».
3) .مج،وز،مل،لت+و.
4) .وز،مل:داشتندى.
5) .وز:پدرانشان،آن:پدران ايشان.
6) .آن:عمالقة بن.
7) .مج،وز،مل:ولاد بن.
8) .آج،لب:و سيّد ايشان و مهتر.
9) .اساس،بم،آن،آف:كلنده،با توجه به مج تصحيح شد،آج،لب:كليده.
10) .كذا در اساس،آج،لب،بم،آف،ديگر نسخه بدلها:الخيبرى.
11) .لت:گفتندى.
12) .مج،وز:عبر.
13) .مج،وز،مل،لت:هذيل.
14) .مج،وز،لت:عتيل.
15) .آج،بم،آف،آن:حليمة بن،لب:حليمة بن.
16) .لت بن.
17) .مل:آنگاه.
به مكّه شدند (1)به نزديك معاوية بن بكر فرود آمدند-و او به ظاهر مكّه بود خارج حرم-ايشان را فرود آورد و اكرام كرد چه ايشان اخوال و اصهار او بودند.ايشان را يك ماه مهمان دارى كرد و نكو مى داشت و ايشان به نزديك او خمر مى خوردند.و اين معاويه دو كنيزك مطربه داشت ايشان را«جرادتان»گفتند.ايشان سماع (2)كردندى و اينان خمر (3)خوردندى.به عيش و عشرت مشغول شدند و قوم خود را و جهد و رنج و قحط ايشان فراموش كردند و هر روزنامه و دو و بيشتر و كمتر (4)مى رسيد به معاوية بن بكر و شكايت از سختى حال.و معاويه شرم داشت آن سخن گفتن و نامها (5)عرض كردن.گفت نبايد كه به بخل نسبت كنند كه اينان مهمان من اند.آخر بيتى چند گفت (6)و تلقين كرد اين كنيزكان را و گفت:فردا چون اين جماعت به لهو مشغول شوند (7)،اين بيتها به غنا بر ايشان خوانى تا باشد كه ايشان را انتباهى شود،و بيتها اين است:
الا يا قيل ويحك قم فهينم (8)***لعلّ اللّه يصبّحنا غماما
فيسقي ارض عاد انّ عادا***قد امسوا ما يبينون الكلاما
من العطش الشّديد فليس نرجوا***به الشّيخ (9)الكبير و لا الغلاما
و قد كانت نسائهم بخير***فقد امست نسائهم غيامى (10)
و انّ الوحش تأتيهم (11)جهارا***و لا تخشى (12)لعادىّ سهاما
و انتم ههنا فيما اشتهيتم***نهاركم و ليلكم التّماما
فقبّح وفدكم من وفد قوم***و لا لقّوا التّحيّة و السّلاما
چون جرادتان (1)اين غنا بگفتند،ايشان گفتند:قوم ما ما را به كارى فرستادند (2)و ايشان در رنج و ما (3)به طرب مشغول شديم اين كه ما كرديم خطاست،فراد ما برويم بامداد (4)در اين حرم شويم (5)و دعا كنيم تا باشد كه خداى ما ما را و قوم ما را بارانى فرستد.مرثد بن سعد بن عفير كه مسلمان بود و اسلام پوشيده مى داشت،ايشان را گفت:اى قوم شماره استسقاء خطا كرده[ايد] (6)به دعاى ما و شما باران نيايد!اگر خواهى (7)كه خداى بر ما و شما رحمت كند و باران فرستد ما را،بيايى (8)تا برويم و به هود ايمان آريم كه اين باران جز به دعاى او نيايد،و بر هود ثنا گفت و اظهار اسلام كرد.چون ايشان اين سخن بشنيدند، جلهمة بن الخيبرىّ خال معاويه به انكار او اين بيتها بگفت: (9)
ابا سعد فانّك من قبيل***ذوي كرم و امّك من ثمود
فانّا لن نطيعك ما بقينا***و لسنا فاعلين لما تريد
أ تأمرنا لنترك دين رفد***و رمل و آل ضدّ و العبود
و نترك دين آباء كرام***ذوي رأى و نتبع دين هود
آنگه معاوية بن بكر را گفت:مرثد بن سعد را بر خود بازدار تا با ما نباشد كه او بر دين ما نيست،بر دين هود است.و اين مرثد مردى حسيب و محتشم بود،[164-پ]رها كرد تا ايشان برفتند.آنگه برخاست و روى به مكّه نهاد و به مكّه آمد،و ايشان هنوز هيچ دعا نكرده بودند،بيامد و بر گوشه اى بايستاد و گفت:بار خدايا تو دانى كه من از وفد عاد نه ام!بار خدايا حاجت من در آنچه مراد من است روا كن و مراد در وفد و جملۀ ايشان مكن!بار خدايا حاجت من در آنچه مراد من است روا كن و مرا در وفد و جملۀ ايشان مكن!بار خدايا قيل را بده آنچه بخواهد از تو.و لقمان بن عاد نيز از اين وفد و جماعت
بازپس استاده بود و در دعاى ايشان نشد،به كناره رفت و گفت:بار خدايا،من تنها آمده ام به تو در حاجتى كه مرا هست،با وفد عاد نه ام.قيل بن عير برخاست (1)و گفت:بار خدايا،من نه براى بيمارى آمده ام تا دوا كنم او را و نه براى اسيرى (2)تا (3)فديه دهم او را.بار خدايا عاد را بده آنچه خواهى داد و پيش از اين داده اى!بار خدايا اگر هود پيغامبر است ما را باران ده كه هلاك شديم!خداى تعالى سه ابر پيدا كرد:يكى سپيد و يكى سياه و يكى سرخ،آنگه از ميان (4)ابر (5)هاتفى آواز داد و گفت:يا قيل،اختيار كن براى خود و قومت از اين سه ابر يكى!او گفت:ابر سياه اختيار كردم كه آن را آب بيش باشد.منادى آواز داد و گفت (6):
اخترت (7)رمادا رمدا (8)***لا يبقي من آل عاد احدا
لا والدا يترك و لا ولدا***الّا جعلتهم همّدا
إلاّ بنو اللّوذيّة المهتدي***(9)و بنو اللّوذيّه رهط لقيم (10)بن هزال بودند و از ساكنان مكّه بودند با خاليان خود،و با عاد نبودند به زمين ايشان و اينان عاد آخر بودند و خداى تعالى بفرمود تا آن ابر سياه را به ايشان راندند به زمين عاد از وادى بر آمد بر ايشان كه آن را مغيث گفتندى.ايشان چون ابر ديدند شادمانه شدند،گفتند:هذا عارض ممطرنا،اين ابرى است كه ما را باران خواهد داد.حق تعالى گفت:خطا كردى (11)بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُمْ بِهِ رِيحٌ فِيهٰا عَذٰابٌ أَلِيمٌ، تُدَمِّرُ كُلَّ شَيْءٍ بِأَمْرِ رَبِّهٰا ... (12)،اين آن است كه شما به
1) .اساس،آج،لب:برخواست،با توجه به مج،وز و رسم الخط رايج تصحيح شد.
2) .مج،وز:شترى،مل:شترى.
3) .+دو.
4) .مج،وز+آن.
5) .آج،لب:ابرها.
6) .مج،وز+شعر.
7) .مج،احترق،وز:اخترق.
8) .اساس و همۀ نسخه بدلها رمدا.
9) .لت:المعدّى.
10) .اساس و ديگر نسخه بدلها بجز مل:القيم،با توجه به مل تصحيح شد.
11) .آج،لب:كرديد.
12) .سورۀ احقاف(46)آيۀ 24 و 25.
آن شتافتى (1)از عذاب.بادى است كه در او عذابى سخت است،هلاك[كند] (2)هر چيزى را كه بر او گذر كند.اوّل كسى كه آن بديد و بشناخت زنى بود از عاد كه او را مهدد (3)گفتند.چون اثر عذاب بديد نعره بزد و بيفتاد و بى هوش شد.چون از آن درآمد،او را گفتند:تو را چه بود؟گفت:بادى ديدم در او پاره هاى آتش،در پيش آن باد مردانى كه آن را به زمامها مى كشيدند.
عمر بن شعيب روايت كند از پدرش از جدّش كه:چون خداى تعالى باد را فرمود كه برو تا قوم هود را هلاك كنى-يعنى عاد را-خازنان باد گفتند:بار خدايا، از اين باد عقيم چه مقدار بيرون كنيم؟حق تعالى گفت بر سبيل امتحان چندانى كه بينى (4)گاوى برود.گفتند:بار خدايا،تو عالم ترى و دانى كه ما طاقت آن نداريم و آن نگاه نتوانيم داشت (5)و عالم خراب كند.حق تعالى گفت:چندان كه به انگشترى برود،آن مقدار از باد عقيم رها كردند (6)،هفت شب و هشت روز پياپى بر ايشان مسلّط شد چنان كه فرمود: سَخَّرَهٰا عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيٰالٍ وَ ثَمٰانِيَةَ أَيّٰامٍ حُسُوماً فَتَرَى الْقَوْمَ فِيهٰا صَرْعىٰ (7).بر هرچه گذر كرد آن را هلاك كرد،به مردان و شتران ايشان بگذشتى،با بار گران گرفتى و ايشان را در هوا بردى و بين السّماء و الارض بينداختى و پست كردى (8).چون چنان ديدند در خانه ها رفتند و درها ببستند،باد در آمدى و در و ديوار خانه خراب كردى و ايشان را برگرفتى و در هوا بردى و بينداختى و پست كردى.در چاهها شدند و بنشستند،باد در چاه رفتى و ايشان را از چاه برآوردى و بر زمين زدى و پست كردى،و هود-عليه السّلام-و قومش به صحرا آمدند و حظيره اى ساختند از كله (9)،آن باد كه به ايشان رسيدى نرم شدى
[165-ر]و نسيمى گشتى با راحت،و چون به عاد رسيدى چنان سخت شدى كه شتر با هودج و مردم در او نشسته برگرفتى و بر هوا بردى و بينداختى و بر زمين زدى و هلاك كردى.چون خداى تعالى ايشان را هلاك كرده بود،مرغانى سياه را بفرستاد تا ايشان را برگرفتند و در دريا انداختند.
ابن كيسان گفت:چون خداى تعالى باد عقيم بفرستاد به عاد،هفت مرد بقوّت كه از ايشان بقوّت تر نبود،و مهتر ايشان مردى بود نام او خلجان،گفت:
بيايى (1)تا به كنار وادى رويم و اين باد را رد كنيم و بازگردانيم.به كنار وادى آمدند، بادى در آمد (2)و يك يك را بر (3)هوا مى برد و بر زمين مى زد و خرد مى كرد و درختان عظيم قديم (4)[را] (5)از بن و بيخ مى كند و سراها (6)و خان ومانشان (7)بيران كرد (8)و ايشان را چون درختان خرما (9)بركنده برآن صحرا بيفگند،چنان كه حق تعالى گفت: كَأَنَّهُمْ أَعْجٰازُ نَخْلٍ خٰاوِيَةٍ (10)،تا از ايشان كس نماند الّا خلجان بيامد و پناه با جانب كوهى داد و اين بيتها بگفت (11):
لم يبق الّا الخلجان نفسه***مالك (12)من يوم دهاني أمسه
بثابت (13)الوطيء شديد وطسه***لو لم يجئني جئته أحسّه
هود-عليه السّلام-بيامد و گفت:ويحك يا خلجان!أسلم تسلم،اسلام آر تا سلامت يابى.گفت:اگر اسلام آرم،خداى تو ما را (14)چه دهد؟گفت:
بهشت.گفت:اينان كه اند كه من ايشان را در ابر مى بينم،پندارى كه اشتران
1) .آج،لب:بياييد.
2) .مج،وز:بر آمد.
3) .مج،وز:در.
4) .مج،وز:قديم عظيم.
5) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
6) .مج،وز:سرايها.
7) .مج،وز:خانمان.
8) .آج،لب:ويران كرد.
9) .مل+بيران كرده و.
10) .سورۀ حاقّه(69)آيۀ 7.
11) مج،وز+شعر.
12) .اساس:يا لك،مل:بالك،با توجه به مج تصحيح شد.
13) .مج،وز،آج،لب،بم:بشائب،چاپ شعرانى(202/5):بشابت.
14) .مج،وز،مل،آج،لب:مرا.
بختى اند؟گفت:آن فرشتگان خداى من اند،گفت:اگر من اسلام آرم،خداى تو قصاص قوم من از ايشان بازخواهد و انتقام كشد براى من؟گفت:و ويحك،هيچ پادشاه (1)را ديدى كه از لشكر خود انتقام كشد؟گفت:اگر نيز بكند هم خشنود نشوم.باد در آمد و او را بربود و برآن كوه زد و پاره پاره كرد و به اصحاب (2)خود لاحق شد.
ابو امامة الباهلىّ روايت كند كه:گروهى از اين امّت همه شب مقام كنند بر طعام و شراب و لهو (3)،در روز آيند خوك و بوزينه (4)گشته،خداى تعالى ايشان را خسف كند و به زمين فروبرد (5)،و باد عقيم كه عاد را هلاك كرد بر ايشان گمارد، با آن كه خمرخواره (6)و رباخواره (7)باشند و زنان مطرب (8)دارند و جامۀ حرير پوشند و رحم ببرند،و از عاد كس نماند الّا آن گروه كه به مكّه بودند،از مكّه بيرون آمدند و با نزديك معاوية بن بكر آمدند.و مردى برسيد بر شترى نشسته در شب سيم (9)از هلاك عاد و خبر داد ايشان را به حديث عاد و هلاك ايشان،گفتند:هود را كجا رها كردى (10)؟گفت:به ساحل دريا.ايشان را شكّى پديد آمد در گفت او،ايشان را هذيله بنت بكر گفت:صدق و ربّ مكّة،و مرثد بن سعد را و لقمان عاد و قيل بن عير (11)را گفتند چون به مكّه دعا كردند،و گفتند:بار خدايا ما را آرزويى كه هست بده!منادى ايشان را ندا كرد كه خداى دعاى شما (12)اجابت كرد،اكنون حاجت بخواهى (13)و آرزوى خود بگويى (14).
امّا مرثد بن سعد گفت:اللّهم اعطنى برّا و صدقا،بار خدايا مرا برّى و صدقى بده،بدادند او را آنچه خواست.قيل گفت:من آن خواهم كه به قوم من رسيد،گفتند:هلاك رسيد به ايشان،گفت:روا باشد،لا حاجة لي فى البقاء بعدهم،مرا پس از ايشان (1)زندگانى نمى يابد،باد در آمد و او را هلاك كرد.
لقمان بن عاد گفت:بار خدايا،مرا عمرى دراز بده (2).گفتند:چه مقدار خواهى؟گفت:عمر هفت كركس (3)،چون كركس از خايه برآمدى (4)او برگرفتى (5)و مى پروريدى (6)تا بمردى (7)و نر (8)اختيار كردى براى قوتش تا به مردن،آنگه ديگرى را برگرفتى و مى پروريدى تا به مردن،همچنين تا (9)نوبت به هفتم رسيد،و گفتند:هر كركسى را پانصد سال عمر باشد،و گفتند:هشتاد سال چون كركس به هفتم رسيد،پسر برادرى بود او را،گفت يا عم!عمر تو همين (10)يك كركس مانده است،او گفت:هذا لبد،و«لبد»به زبان ايشان دهر بود[165-پ]يعنى هميشه، گفت:اين هميشه بخواهد ماند (11).
چون عمر لبد به سر آمد،آن روز بامداد (12)كركسان ديگر بپريدند و لبد بيفتاد (13)و بر نتوانست خاست (14).[چون لبد برنخاست] (15)لقمان بيامد تا بنگرد تا لبد را چه شده (16)است!در خود فتورى يافت كه پيش از آن نيافته بود،لبد را گفت:انهض يا لبد،برخيز يا لبد،و خواست تا او را برانگيزد،لبد بر نتوانست
1) .مج،وز،مل،آج،لب:مرا پس ايشان.
2) .مج،وز:ده.
3) .چاپ شعرانى(203/5)+گفتند دادند.
4) .مج،وز:كركس خايه برآوردى.
5) .مج،وز+آن را.
6) .مج،وز،آج:مى پروردى.
7) .مج،وز،مل،لت:تا به مردن.
8) .اساس،بم:و پر،آج:ديگر،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
9) .لت+چون.
10) .مج،وز،لت:هم اين.
11) .وز:نخواهدماند،مل:نخواهد ماندن.
12) .مج،وز:بامدادان.
13) .لت:بيوفتاد.
14) .اساس:خواست،با توجّه به مج تصحيح شد،مل،لت،آن:خاستن.
15) .اساس:ندارد،با توجّه به مل،لت افزوده شد.
16) .مج،وز،مل،لت:چه بوده.
خاستن (1)و بيفتاد (2)و بمرد،و لقمان عاد نيز بمرد،و حديث او و[حديث (3)]لبد مثل شد (4)،و گفتند:أتى أبد على لبد،يعنى الفناء على هذا النّسر،و قال النّابغة: (5)
اضحت قفارا و أضحى اهلها احتملوا***اخنى عليها الّذي اخنى على لبد
محمّد بن اسحاق گفت:مرثد بن سعد چون حديث هلاك عاد بشنيد اين بيتها بگفت (6):
عصت عاد رسولهم فامسوا***عطاشا ما تبلّهم السّماء
لكفر هم بربّهم جهارا***على آثار عادهم العفاء
ألا نزع الاله حلوم عاد***فانّ قلوبهم قفر هواء
من الرّب المهيمن اذ عصوه***و ما تغنى النّصيحة و الشّفاء (7)
فنفسى و ابنتاى و امّ ولدي***لنفس نبيّنا هود فداء
أتانا و القلوب مصمّدات***على ظلم و قد ذهب الضّياء
لنا صنم يقال له صمود***يقابله صداء و الهباء
فأبصره الّذين له أنابوا***و ادرك من يكذّبه الشّقاء (8)
و انّي سوف الحق آل هود***و اخوته اذا جنّ المساء
آنگه برخاست (9)و به نزديك هود آمد و با هود مى بود مؤمن به او- ماشاءاللّه - آنگه فرمان يافت.و هود-عليه السّلام-چون فرمان يافت عمر او صد و پنجاه سال بود.أبو الطّفيل عامر بن واثله گفت از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-شنيدم كه او مى گفت مردى را از حضر موت:آن كثيب سرخ ديده اى پيرامن آن درختان
1) .اساس:خواستن،با توجّه به مج،وز تصحيح شد،مج،وز:نتوانست برخاستن.
2) .مج،وز:بيوفتاد.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به مل،لت افزوده شد.
4) .مج:گشت.
5) .مج،وز+شعر.
6) .مج،وز+شعر.
7) .اساس:و النفشاء،مج،وز:و العناء،با توجّه به مل و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
8) .مج،وز،مل،آن:يلزمه الشفاء.
9) .اساس،آج،لب،بم:برخواست،با توجّه به ضبط مج،وز تصحيح شد.
اراك و سدر است به فلان ناحيه از حضرموت؟گفت:آرى يا اميرالمؤمنين،و اللّه كه تو وصفى مى كنى آن را وصف كسى كه ديده باشد.گفت:نديده ام،و لكن شنيده ام.حضرمى (1)گفت:يا اميرالمؤمنين آنچه جايى است؟گفت:گور هود است-عليه السّلام.
عطاء بن السّائب روايت كرد از عبد الرّحمن بن سابط كه او گفت:ميان ركن و مقام و زمزم گور نود و نه پيغامبر نهاده است،و گور هود شعيب و صالح و اسماعيل-عليهم السّلام- آنجاست.و در روايتى آمد كه:هر پيغامبرى كه قوم او را هلاك كردند به مكّه آمدى با آن كه بلاوه گر (2)با او بودندى و آنجا عبادت مى كردى تا با (3)پيش خداى شدى.
قوله: وَ إِلىٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً ،تقدير هم آن است كه در اوّل بود، وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلىٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً (4)،و به ثمود فرستاديم برادرشان را صالح-يعنى در نسب -و هو ثمود بن عاثر بن ارم بن سام بن نوح،و او برادر جدّش (5)بود.و مراد به ثمود در آيت قبيله است.ابو عمرو بن العلاء گفت:ثمود براى آن خواندند ايشان را كه ايشان را آب كم بود،من الثّمد و هو الماء القليل،قال النّابغة (6):
الى حمام سراع وارد الثّمد***
و مسكن ايشان،در حجر ميان حجاز و شام تا به وادى القرى.و امّا نسب صالح:هو صالح بن عبيد بن آصف بن (7)ماشح بن عبيد بن جادر بن ثمود و«ثمود» را در او صرف و ترك صرف روا باشد،ترك صرف چنان كه در اين آيت هست،[و صرف] (8)كقوله تعالى: أَلاٰ إِنَّ ثَمُودَ [166-ر] كَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلاٰ بُعْداً لِثَمُودَ (9)،اوّل را
صرف كرد و دوم را صرف نكرد،آن كه صرف كرد تفسير برآن داد كه اسم«حىّ» است و حىّ مذكّر باشد،و آن كه صرف نكرد،گفت:اسم قبيله است،و قبيله مؤنّث باشد و سبب ديگر عجمه.
قٰالَ يٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ ،گفت:اى قوم خداى را پرستى (1)كه شما را خدايى ديگر نيست جز او.و در«غير»قرائت به جرّ و رفع رواست چنان كه در آيت اوّل برفت،و در عربيّت نصب روا باشد بر استثناء يا بر حال-و نخوانده اند.
قَدْ جٰاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ ،به شما آمد از خدايتان بيّنتى و حجّتى و معجزى. هٰذِهِ نٰاقَةُ اللّٰهِ لَكُمْ آيَةً ،اين ناقۀ خداى است كه شما را آيتى و علامتى و دلالتى است،«هذه»اشارت است به ناقه،و اضافت او با خداى تعالى اضافت تخصيص است (2)براى آن كه حق تعالى او را (3)خلاف آن آفريد كه ديگر شتران را، از اين كار او را به خود اضافت كرد.
و وجهى دگر در او آن است كه:چون او را به معجز صالح كرد تا صدق قول او به آن معجز پيدا شود،و در صدق قول او صحّت دين خداى باشد،آن را ناقۀ خود خواند.
و وجهى دگر آن است كه:مالكى دگر نبود آن را جز خداى تعالى.و «ناقه»شتر ماده باشد و جمع او نوق باشد،و«أينق»جمع قليلش باشد، و«أيانق»جمع جمعش باشد،و اصل او توطئه (4)باشد من قولهم:بعير منوّق، أى مذلّل موطّأ،و تنوّق فى العمل اذ أحسن (5)فيه.و نصب«آية»بر حال باشد و عامل در او يا تنبيه باشد كه در«ها»است يا اشارت كه در«ذا»هست،كأنّه قال:انبّه عليها آية و اشير اليها آية،و مثله قوله تعالى: هٰذٰا بَعْلِي شَيْخاً (6)،و آيت در او آن بود كه او از سنگى ملسا بيرون آمد پس ازآن كه پنداشتى كه آن سنگ
شترى آبستن است به او،بزاد چنان كه مادر به بچّه بزايد.و نيز او را شربى بود از آب روزى،و بر دگر روز هم چندان كه آب خورده بودى شير بدادى-چنان كه در قصّه بيايد.
فَذَرُوهٰا تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللّٰهِ ،رها كنى (1)اين شتر را تا در زمين خدا مى خورد و مى چرد،و جزم«تأكل»به جواب امر است و در عربيّت رفع روا باشد«تأكل»أى آكلة في موضع الحال. وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ ،و دست به اين شتر دراز مكنى (2)به بدى و او را بدى مرسانى (3). فَيَأْخُذَكُمْ ،كه پس بگيرد شما را عذابى به دردآرنده.و نصب فَيَأْخُذَكُمْ ،بر جواب نهى است به«فا»به اضمار«أن»،و مراد به«سوء» عقر است يا نحر،و حمل او بر عموم اولى تر باشد.
وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفٰاءَ مِنْ بَعْدِ عٰادٍ ،و ياد كنى (4)چون شما را خليفه كرد در زمين از پس عاد،يعنى زمين از عاد بستد و به شما داد تا شما مالك زمين شدى (5)پس از ايشان. وَ بَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ ،و شما را به ساكن زمين كرد و در زمين متمكّن كرد (6)از منازلى و مساكنى كه به آنجا مى شدى (7)،من قولهم:باء إذا رجع،و المبوّأ المنزل الّذي يباء اليه اى يرجع اليه،يقال بوّأته المنزل فتبوّأ،قال (8):
و بوّأت في صميم معشرها***فتمّ في قومها مبوّؤها
تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِهٰا قُصُوراً ،«تتّخذون»در جاى حال است،أى متّخذين من سهولها،جمع سهل من الارض،و آن زمين نرم باشد و خلاف او حزن باشد و جبل،تا از زمينهاى سهل كوشكها مى سازى (9). وَ تَنْحِتُونَ الْجِبٰالَ بُيُوتاً ،و از كوهها خانه ها مى گيرى (10).و حسن بصرى خواند:«تنحتون»بفتح الحاء،براى حرف
حلق و آن آن بود كه ايشان در كوه (1)خانه ها از سنگ بكندندى،و كوشك را براى آن قصر خوانند كه مقصور بود بر حدودى كه او را بود،و القصر الحبس و هذا قصر الامير و قصيراه و قصاراه أى غايته و اقصر عن كذا إذا كفّ[166-پ]و امتنع منه،و قصر الشّىء خلاف طال لأنّه كالمقصور على ذلك القدر،و قصّر فى الامر إذا افرط فيه تقصيرا كأنّه قصّر يده عنه. (2)فَاذْكُرُوا آلاٰءَ اللّٰهِ ،ياد كنى (3)نعمتهاى خداى كه بر شما كرد. وَ لاٰ تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ ،و در زمين فساد مكنى (4).و العيث و العثوّ أشد الفساد،يقال:عثى يعثى عثوّا،و عاث يعيث عيثا و هو من المقلوب.و«مفسدين»در جاى حال است.
قٰالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ،گفتند آن گروه سادات و اشراف قوم او كه متكبّران و مستكبران بودند آنان را كه ضعفاى قوم بودند از جملۀ مؤمنان، و قوله: لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ ،بدل بعض است از كل،براى آن كه همه مستضعفان مؤمن نبودند،و مثله قولهم:مررت بالقوم ثلثيهم،ايشان را گفتند بر سبيل استنطاق:
أَ تَعْلَمُونَ ،مى دانى (5)شما كه صالح پيغامبر خداست و فرستاده و گماشته است از قبل او؟و اين مؤمنان مستضعف گفتندى كه:ما ايمان داريم به او و به آنچه او را به آن فرستادند،و براى آن كه پنداشتندى كه (6)اينان مؤمن اند و از سر حقيقت مى گويند.
اين مستكبران و كافران گفتندى:ما به آنچه شما ايمان دارى (7)كافريم.
فَعَقَرُوا النّٰاقَةَ ،اين مستكبران (8)كافران شتر را پى كردند،و اصل«عقر»جراحتى باشد كه بر اصل نفس آيد،و هو من عقر الحوض و عقره،قال الشّاعر (9):
بازاء الحوض أو عقره***
.
و منه العقار لأنّه اصل المال. وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ ،و عتوّ كردند از فرمان خداى،و«عتوّ»غلوّ باشد در عصيان،و منه قولهم:جبّار عات العتوّ علوّ السّنّ، و منه قوله: قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتِيًّا (1)،يعنى سر بكشيدند از فرمان خداى و تعدّى كردند در طغيان و عصيان،و گفتند:اى صالح بيار آنچه ما را به آن وعده مى دهى از عذاب اگر پيغامبرى! فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ ،بگرفت ايشان را رجفه،يعنى صيحه و زلزله.و اصل «رجفه»حركتى باشد سخت با آواز،قال الاخطل (2):
اما تريني حياة الشّيب (3)من كبر***كالنّسر ارجف و الانسان مهدود
فَأَصْبَحُوا فِي دٰارِهِمْ جٰاثِمِينَ ،أى مقيمين ميّتين،در سراها بر جاى بماندند يعنى مرده،و براى آن«دارهم»موحّد گفت-و اگرچه جمع بود-كه مراد بلد و شهر است و آن يكى بود.و وجهى دگر آن است كه:بر طريق جنس گفت،و لفظ جنس صالح باشد واحد را و جمع را و اصل«جثوم»البروك على الرّكب باشد،به زانو در آمدن باشد و فروختن مرغ باشد.[قال جرير-شعر.
عرفت المنتأى و عرفت منها***مطايا القدر كالحدإ الجثوم] (4)
فَتَوَلّٰى عَنْهُمْ ،صالح-عليه السّلام-چون از ايشان آن ديد و آن شنيد از ايشان،آيس شد و روى از ايشان بگردانيد و اعراض كرد از ايشان و گفت:يا قوم،من پيغام خداى به شما رسانيدم و بر پيغامبر همين باشد،و نصيحت كردم شما را و لكن شما نصيحت كنندگان را دوست ندارى (5).قوله: فَتَوَلّٰى عَنْهُمْ ،يعنى چون وقت نزول عذاب بود از ميان ايشان به در آمد،و شايد تا كنايت بود از يأس و قطع طمع از ايمان ايشان.
قصّۀ ثمود و صالح و كشتن ناقه و هلاك ايشان روايت كرد محمّد بن اسحاق و سدّى و وهب و كعب الأحبار كه:عاد چون خداى تعالى ايشان را هلاك كرد و روزگار بر ايشان به سر آمد،ثمود را از پس ايشان در زمين خليفه كرد و تمكين كرد و عمر دراز داد و عدد ايشان بسيار شد،و مردى (1)از ايشان (2)سراى بكردى از درازى عمر او سراى ويران (3)[شدى] (4)،[167-ر]و عمر او به سر آمده نبودى،ايشان باستادند (5)و از كوه خانه ها (6)و جايها بساختند و سنگ ببريدند و بتراشيدند،و خداوندان قوّت و مال و تمكين بودند،و در زمين طاغى شدند و فساد آشكارا كردند،خداى تعالى صالح را با ايشان فرستاد به پيغامبرى.و ايشان از عرب بودند و صالح-عليه السّلام-از ايشان حسيب تر و نسيب تر بود و جوانى (7)بود،در ميان ايشان مقام كرد و ايشان را با خداى تعالى مى خواند تا پير شد.پس كس به او ايمان نياورد الّا جماعتى اندك از جملۀ مستضعفان ايشان.چون صالح -عليه السّلام-بر ايشان الحاح كرد در دعوت و اعذار و انذار و تخويف به عقاب خداى،گفتند:يا صالح ما را آيتى باز نماى كه به آن صدق تو بدانيم،گفت:چه آيت خواهى (8)؟گفتند:ما را عيدى خواهد بودن،با ما به آن عيد برون (9)آى و ما خدايان و معبودان خود را برون آريم و ايشان را بخوانيم،تو نيز خداى خود را بخوان (10)،اگر خداى تو تو را اجابت كند ما به تو ايمان آريم،و اگر خدايان ما ما را اجابت كنند تو متابعت كنى!گفت:روا باشد،و بر اين قرار دادند.
چون عيد در آمد،ايشان بتان را برون آوردند (1)و بنهادند و ايشان را بخواندند و تضرّع كردند و گفتند:اى خدايان ما دعاى ما اجابت كنيد (2)و دعاى صالح اجابت نكنى (3).و ايشان را رئيسى بود نام او جندع بن عمرو بن جوّاس،گفت:يا صالح اگر تو پيغامبرى از اين سنگ-و اشارت كرد به سنگى مفرد از كوه جدا-ناقه اى برون (4)آور براى ما از جنس شتران بختى،شكم بزرگ پرموى.اگر اين بكنى،ما به تو ايمان آريم و تو را به راست داريم.صالح-عليه السّلام-به ايشان عهد كرد كه چون او از خداى در خواهد و خداى اجابت كند ايمان آرند و خلاف نكنند.عهد بكردند و سوگندان (5)بخوردند بر اين.صالح-عليه السّلام-دو ركعت نماز بكرد و به عقب آن خداى را بخواند و از خداى درخواست آنچه ايشان خواسته بودند.خداى تعالى اجابت كرد و شكم آن (6)سنگ به مانند شتر آبستن كرد و بچّه در او جنبيدن گرفت، (7)و سنگ بناليد چنان كه شتر بنالد در وقت زادن و شكافت (8)،شترى ازآنجا برون (9)آمد عشراء،بزرگ شكم،بسيار موى،چنان كه ايشان خواسته بودند.آنگه هم در حال بچّه در شكم او به جنبش آمد و شتر به ناله آمد و در حال بار بنهاد به شتر بچّه اى بر شكل او.در خبر ديگر آمد كه:چون صالح دعا كرد،سنگ بر خود بجنبيد و بشكافت و ناقه سر از او برون آورد (10).صالح-عليه السّلام-زمامى بخواست و در بينى او كرد و او را از آن سنگ بتدريج بيرون آورد.گفتند:ما ايمان نياوريم (11)تا اين شتر آبستن نشود و بچّه نزايد هم بر شكل (12)و رنگ خود.صالح دعا كرد،خدا اجابت كرد.ناقه در حال بار برگرفت و در حال بار بنهاد به فصيل (13)-چنان كه ايشان اقتراح كرده بودند.
جندع بن عمرو كه آن ديد به صالح ايمان آورد.او و گروهى از قوم و اشراف ثمود خواستند تا ايمان آرند.ذؤاب بن عمرو بن لبيد و حباب-كه صاحب اوثان ايشان بودند-ايشان را نهى كردند،و مردى دگر از اشراف ثمود نام او رياب بن صمعر (1)و او از آن جمله (2)بود.و جندع را پسر عمّى بود او را شهاب بن خليفة بن مخلات بن لبيد گفتند.او نيز خواست تا اسلام آرد،ايشان نهى كردند او را.
مردى از جملۀ ثمود در اين باب گفت (3):
و كانت عصبة من آل عمرو***إلى دين النّبى دعوا شهابا
عزيز ثمود كلّهم جميعا***فهمّ بأن يجيب و لو أجابا
لأصبح صالح (4)فينا عزيزا***و ما عدلوا بصاحبهم ذؤابا
و لكنّ الغواة من آل حجر[167-پ]***تولّوا بعد رشدهم رئابا
چون ناقه از سنگ بيرون آمد،صالح گفت: هٰذِهِ نٰاقَةٌ لَهٰا شِرْبٌ وَ لَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ (5)،گفت:اين ناقه اى است،اين (6)نصيبى باشد از آب و شما را نصيبى.
ناقه به صحراى حجر با بچّه چرا مى كرد (7)،و ايشان را چشمه اى آب بود.ناقه به روز (8)نوبت او[بامداد] (9)بيامدى و دهن برآن چشمۀ آب نهادى و جملۀ آب بازخوردى تا يك قطره رها نكردى،آنگه باستادى تا مردم مى آمدندى و از او شير مى دوشيدندى،تا همچند آن كه آب بازخورده بودى شير به عوض بدادى.روزى ديگر كه نوبت ايشان بودى،شتر گرد آب نگرديدى تا ايشان بيامدند و آبها برگرفتندى و بازخوردندى و ذخيره كردندى براى فردا.
در خبر است كه:ناقه بامداد كه به آب خوردن رفتى شعبى (10)بود و فجّى،
به آن راه برفتى،چون بازخوردى به آن راه نتوانستى بازآمدن،جز (1)راه دگر بازآمدى از بزرگى شكمش.أبو موسى اشعريّ گفت:من به زمين ثمود رسيدم،آن راه كه ناقه بر او برفتى و بازنتوانستى آمدن بپيمودم،شصت گز بود.و ناقه در تابستان بر پشت وادى چرا كردى،و در زمستان در شكم وادى،و هرچه بودى از انعام و چهارپاى از شتر و گاو و گوسپند از او بترسيدندى،و آنجا كه او بودى چره نيارستى كردن.به رنج افتادند و لاغر شدند،خداى تعالى اين بر سبيل ابتلاء و امتحان كرد با ايشان.ثمود را از اين (2)خوش نيامد و گفتند:اين شتر ما را بلاست، تدبير آن بايد كردن كه او (3)را بكشيم تا چهارپايان ما را خوار و آسان (4)باشد.
و زنى بود در ثمود كه او را عنيزه (5)بنت غيم (6)گفتند:زن دؤاد بن (7)عمرو بود، و زنى بود مسنّه سالخورده (8)،و دختران نكو داشت و مال بسيار داشت از گاو و گوسپند.و زنى ديگر بود صدوف (9)بنت المحيا نام او بود (10)،و او زنى جوان بود ذات جمال (11).اين زنان هر دو به هم (12)بنشستند و گفتند:كار ما و مال ما تباه شد از صالح و ناقۀ او.تدبير آن بايد كردن (13)كه ناقه را بكشيم.و صدوف به حكم پسر خالى از آن خود بود،نام او صنتم (14)بن هراوة بن سعد الغطريف،و او مردى مسلمان بود و مال اين زن در دست شوهر بودى.او آن مال صرف مى كردى بر مسلمانان قوم صالح.چون زن خبر بداشت (15)بر او انكار كرد و گفت:تو ندانى كه من مسلمانم و مالى كه مرا باشد بر ايشان صرف كنم!زن در او عاصى شد و
1) .آج،لب:از.
2) .مل+حال.
3) .مج،وز،مل:شتر.
4) .مل:خوار خوار،آج،لب:ما را آبخور و چرا آسان.
5) .وز:غيره:مج:عنيره،آج،لب،آف:عبيره.
6) .آج،لب،آف،لت،آن:غنم.
7) .بم،لت،آن:داود بن.
8) .مج،وز:سال خورد.
9) .مج:صدف،آج،لب،آف:صدوق.
10) .مج،وز:نام بود او را.
11) .آج،لب:الجمال.
12) .مج،وز،مل،لت:با هم.
13) .آج،لب:ببايد كردن.
14) .مج،وز:صينم،مل:صبتم.
15) .وز:بدانست،آج،لب:نداشت.
كودكان او را از او بازگرفت (1).و اين مرد،مردى عزيز و منيع در قوم خود بود به عزّت و منعت كودكان را از او بستد.آنگاه اين هر دو زن تدبير آن ساختن گرفتند كه (2)ناقه را چگونه بكشند!صدوف (3)مردى را بخواند از ثمود و خويشتن بر او عرض كرد و گفت (4):تو را اين ناقه ببايد كشتن (5)،او اجابت نكرد.پسر عمّى بود اين زن را نام او مصدع بن مهرج او را بخواند و خويشتن بر او عرضه كرد.او اجابت كرد.
عنيزه (6)مردى را بخواند نام او قدار بن سالف و او را گفت:از اين دختران من (7)آن را كه تو خواهى به تو دهم اگر تو اين ناقه را بكشى.و اين قدار سالف مردى بود كوتاه،سرخ موى،ازرق چشم.حوالت كردند كه حرام زاده بود و پدر او را نپذيرفت.آنگه اين هر دو مرد بيامدند و يار طلب كردند،هفت مرد ديگر را با خويشتن يار كردند،و ذلك قوله تعالى: وَ كٰانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لاٰ يُصْلِحُونَ (8).
سدّى گفت و جماعتى ديگر كه:خداى تعالى وحى كرد به صالح كه اين قوم ناقه را بكشتند.صالح گفت خداى تعالى مرا اعلام كرد كه:شما اين ناقه را بكشى (9)،و اگر اين ناقه را بكشى (10)عذاب خداى به شما فرود آيد.ايشان گفتند:
حاشا كه اين باشد!صالح گفت:خداى مى گويد مرا كه كشندۀ ناقه[168-ر] امسال از مادر بزايد.ايشان گفتند كه:هر كودك نرينه كه ما را آيد او را بكشيم.
1) .آج،لب:از او بستد.
2) .مج،وز:تدبير آن ساختن كردند كه،آج،لب،بم:تدبير آن ساختند كه.
3) .مل،آج،لب،بم،آف:صدوق،چاپ شعرانى(210/5):سدوف.
4) .مج،وز:و او را گفت.
5) .مج،وز:نمى بايد كشتن،لت:همى بايد كشتن.
6) .مج:عنيره،وز:غيره،لب،آف،لت:عبيره.
7) .مج،وز:خود.
8) .سورۀ نمل(27)آيۀ 48.
9) .مج:نكشيد،وز،آف:بكشيد.
10) .مج،مل،آج،لب:بكشيد.
ده كس از زنان آبستن بودند،هر ده پسران (1)آوردند.نه پسران خود را بكشتند،دهمين سالف بود كه پدر قدار بود كه ناقه را او كشت.او فرزند را بنكشت (2).چون روزگار بر آمد و آن غلام بزرگ شد،هرگه كه اين مردمان او را ديدندى،گفتند (3):نه اگر فرزندان ما زنده چندان بودندى چندان بودند كه اين غلام هست.برآن پشيمان شدند و تأسّف خوردند،و آن بر صالح به حقدى كردند.آنگه گفتند:ما را تدبير آن بايد كردن كه صالح را بكشيم،و صالح-عليه السّلام-در ميان ايشان نبودى.او را مسجدى بود،آن را مسجد صالح خواندند.آنجا بودى و بر (4)ره آن مسجد غارى بودى.ايشان بينداختند با خود و گفتند:ما را چنان بايد نمود كه ما به سفر (5)مى رويم و در اين غار يك هفته متوارى بودن (6)،آنگه يك شب بيرون آمدن (7)و صالح را كشتن كه كس بر ما گمان نبرد پندارند كه ما به سفريم،و ذلك قوله تعالى: قٰالُوا تَقٰاسَمُوا بِاللّٰهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَ أَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِيِّهِ مٰا شَهِدْنٰا مَهْلِكَ أَهْلِهِ وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ ،بيامدند و در آن غار متوارى شدند.چون شب در آمد،خداى تعالى آن غار بر ايشان فرود آورد و ايشان در آنجا پست شدند.جماعتى كه بر سرّ ايشان مطّلع بودند،بيامدند تا حال ايشان بنگرند.ايشان را ديدند در زير سنگ پست شده.با شهر آمدند و گفتند:اى قوم!بس نبود كه صالح فرزندان ما را بكشت و ما به قول او ايشان را بكشتيم تا اكنون مردان ما را بكشت!اهل شهر مجتمع شدند بر كشتن ناقه.محمّد بن اسحاق گفت اين تدبير پس از آن كردند كه ناقه را كشته بودند و صالح ايشان را وعدۀ عذاب داده بود.گفتند:صالح را بكشيم،اگر در اين وعده راست مى گويد ما او را كشته باشيم به عوض خود،و اگر دروغ مى گويد از بلاى او برهيم.پس (8)بر ره صالح كمين كردند تا او را بكشند.فرشتگان فرود آمدند و ايشان را به سنگ
بكشتند.قوم،صالح را گفتند:تو كشتى ايشان را؟گفت:ايشان خواستند تا مرا كشند،خداى (1)ايشان را كشت (2)و قوم صالح صالح را حمايت كردند و گفتند:
رها كنى (3)اين مرد را كه او گفته است كه از پس سه روز عذاب خواهد آمدن،اگر راست مى گويد اين در باب عذاب سخت تر (4)باشد و به خشم خداى نزديكتر،و اگر دروغ مى گويد فايت نخواهد شدن.ايشان برفتند.
سدّى گفت:چون قدار بن (5)سالف بزاد از مادر (6)و ديگران فرزندان را بكشتند و او بباليد و مترعرع شد،روزى با جماعتى نشسته بود و به شراب مشغول بودند،ايشان را به آبى حاجت بود (7)كه شراب به آن ممزوج كنند-و آن روز نوبت شرب ناقه بود-برفتند قطره اى نيافتند.سخت آمد بر ايشان (8).گفتند ما را اين ساعت آب مى بايد شير (9)را چه خواهيم كردن!اين ناقه ما را بلايى است.اين ناقه را (10)ببايد كشتن تا آب بر ما فراخ شود و بر چهارپايان و كشتزارهاى ما.
قدار بن (11)سالف گفت:من تولّاى اين كار بكنم و اين رنج كفايت كنم.
كعب الاحبار گفت:سبب كشتن ناقه آن بود كه زنى بود كه پادشاه ثمود بود (12)نام او«ملكا».چون جماعتى بسيار به صالح ايمان آوردند و روى به او كردند آن (13)زنك را سخت آمد،زنى بود نام او«قطام» (14)معتوقۀ (15)قدار بن (16)سالف بود و ديگرى نام او«قبال» (17)،معتوقۀ (18)مصدع (19)بود.اين ملكا ايشان را
1) .لت،آن+تعالى.
2) .وز،مج،مل:بكشت.
3) .مل،آج،لب،آف:كنيد.
4) .مل،لم،آف،آن:سختر.
5) .آف:غدّار بن.
6) .آج،لب،بم:از مادر بزاد.
7) .وز،مج،مل،لت:حاجت آمد.
8) .وز،مج،مل،لت+و.
9) .آج،لب،بم،آف،آن:شتر.
10) .آج،لب:او را.
11) .آف:غدّار بن.
12) .آج،لب،بم+كه.
13) .وز،مل،لت:اين.
14) .وز،مج،مل،لت+و.
15) .وز،مج،مل،آج،لب،لت،آن:معشوقه.
16) .آف:غدّار بن.
17) .بم،آف،لت،آن:قيال.
18) .وز،مج،مل،آج،لب،لت،آن:معشوقه.
19) .اساس:مصرع،با توجه به مج تصحيح شد.
[168-پ]بخواند،گفت:شما را براى من كارى مى بايد كرد (1).گفتند:آن چيست؟گفت:چون به وقت شراب با اين مردمان بنشينى ايشان را از خود تمكين مكنى (2)الّا آنگه كه (3)عهد كنند كه ناقۀ صالح را بكشند.چون به شرب بنشستند و بر عادت ايشان مراودت كردند،اينان امتناع كردند و گفتند:ما را حاجتى هست (4)ما تمكين نكنيم شما را تا ناقۀ صالح را نكشى.گفتند:همچنين كنيم.آنگه بيامدند و بر ره ناقه بنشستند و هريكى در پس سنگى بنشستند كمين كردند تا چون ناقه از آبشخور بازگشت از قدار (5)تيرى بينداخت و هر دو ساق ناقه (6)بدوخت.و آن زنان كه پيش از اين ذكر ايشان برفت در روايت محمّد بن اسحاق-امّ غنم (7)و عنيزه- (8)دختران را بيارستند (9)و برون آوردند (10)و بر قدار و مصدع عرض كردند.قدار (11)حريص تر شد به كشتن ناقه،تيغ بر آهيخت و ناقه را پى كرد.ناقه بيفتاد و آوازى كرد بلند كه بچّه آوازش (12)بشنيد بدانست كه ايشان غدرى كرده اند با ناقه،بگريخت و با كوه شد و ايشان بيامدند و ناقه را بكشتند و اهل شهر برون آمدند (13)و گوشت او با شهر بردند و بپختند و بخوردند و بچۀ او با كوهى بلند گريخت كه آن را«صنو» (14)خواندند (15)،و گفتند:نام آن كوه«قاره» (16)بود،-و اين حديث روايت از شهر بن حوشب از رسول خداى است (17)-خبر كشتن ناقه به صالح رسيد،صالح از شهر برون (18)آمد و مردمان از او عذر مى خواستند (19)،
1) .وز،مج،مل،لت،آن:كردن.
2) .وز،مج،مل،آج،لب،آف:مكنيد.
3) .وز،مج،آج،لب:الّا آن كه.
4) .آج،لب+گفتند.
5) .وز،مج،مل+بن سالف،لت+سالف،آف:غدّار.
6) .آج،لب+را.
7) .وز،مج،مل:غيم.
8) .وز،مج:غيره.
9) .كذا:در اساس و بم،ديگر نسخه بدلها:بياراستند.
10) .وز،مج،مل،آج،لب،بم،آف،لت:بيرون.
11) .وز،مج،مل+بن سالف،لت+سالف،آف:غدّار.
12) .آج،لب:بچه اش آواز.
13) .آف:رفتند.
14) .مل:صنوا.
15) .آج،لب:خوانند.
16) .وز:فار،مج:قار.
17) .آج،لب+كه چون.
18) .وز،مج،مل،لب،لت:بيرون.
19) .وز،مج،آج،لب،لت+و.
مى گفتند:يا نبىّ اللّه!ما را گناهى نيست،ناقه را فلان و فلان كشتند.صالح گفت:بنگرى (1)تا بچۀ اين شتر را دريابى (2)،چه اگر او را دريابى و با دست آرى (3)همانا عذاب نيايد شما را.ايشان برفتند فصيل بر كوهى بلند بود آهنگ كردند چندان كه مى شدند كوه درازتر مى شد تا باعنان آسمان (4)برسيد (5)چنان كه مرغ به او نپريدى.صالح-عليه السّلام-بيامد.چون فصيل صالح را بديد بگريست و سه بانگ كرد و كوه بشكافت و فصيل فروشد و كس او را نديد.
دگر محمّد بن اسحاق گفت:از آنان كه ناقه را كشتند چهار كس از پى (6)فصيل برفتند و او را دريافتند و بكشتند و از كوه به زير انداختند و گوشت او با گوشت مادر قسمت كردند.صالح-عليه السّلام-بيامد و گفت:يا قوم حرمت خداى انتهاك (7)كردى (8)،اكنون عذاب خداى را مستعد باشى (9).بر طريق استهزا صالح را گفتند:كى خواهد بودن اين عذاب كه مى گويى؟گفت:نزديك است و هر اجلى را وعده اى است و اين وعده اى است (10)راست، ذٰلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ (11).و نامهاى روزهاى هفته در ميان ايشان بخلاف اين بود كه اكنون هست.يكشنبه را«اوّل» گفتند و دوشنبه را«اهون»و سه شنبه را«جبار»و چهارشنبه را«دبار»و پنجشنبه را «مونس»و آدينه را«عروبه»و شنبه را«شيار»،و شاعر ايشان در اين معنى گفت: (12)
اؤمّل ان أعيش و أنّ يومي***.لأوّل او لأهون أو جبار
أو التّالي دبار أو فيومي***بمونس (13)أو عروبة أو شيار
1) .وز،مج،آج،لب،آف:بنگريد.
2) .وز،مج،آج،لب،آف:دريابيد.
3) .وز،مج،مل،آج،لب،آف:آريد.
4) .آج،لب:كوه.
5) .اساس با قلمى ديگر«بررسيد»كرده است.
6) .مج،وز،مل،لت:از پس.
7) .مج،مل:انتهال.
8) .وز،مج،مل،آج،لب،آف:كرديد.
9) .مج،وز،مل،آج،لب،آف:باشيد.
10) .آف،لت،آن:هست.
11) .سورۀ هود(11)آيۀ 65.
12) .مج،وز+شعر.
13) .مج،وز،مل:لمونس.
و ايشان ناقه را روز چهارشنبه كشتند.صالح-عليه السّلام-[ايشان را] (1)گفت:وعدۀ شما سه روز است و روز سيم (2)عذاب خداى به شما آيد و علامت آن است كه فردا روز پنجشنبه-كه[آن را] (3)مونس خواندند-بامداد كه برخيزى (4)رويهاتان زرد باشد،و روز عروبه-يعنى آدينه-رويهاتان سرخ باشد،و روز شنبه رويهاتان سياه باشد.ايشان[آن] (5)شب بخفتند[169-ر]،بامداد برخاستند (6)رويهاشان زرد بود،پنداشتى به خلوق رنگ كرده (7)،كوچك و بزرگ و زن و مرد ايشان چنين بودند،بيقين بدانستند (8)كه صالح راست گفته است.طلب صالح كردند (9)تا بكشند او را.صالح بگريخت و به حمايت بطنى شد از ثمود كه ايشان را عزّتى و منعتى بود،ايشان را بنو غنم گفتند،و به سراى سيّد ايشان فرود آمد و نام او نفيل بود و كنيت او أبو هدب.ايشان او را پناه دادند كافران مسلمانان قوم او را مى گرفتند و عذاب مى كردند و مى گفتند:ما را راه نمايى (10)به صالح.
چون از حد برفت،يكى بيامد و گفت:يا رسول اللّه اين كافران ما را در عذاب كشيدند،روا باشد كه راه نماييم به (11)تو؟گفت:روا باشد.ايشان گفتند:ما را چه عذاب مى كنى!صالح فلان جاى است.ايشان بيامدند و نفيل را گفتند:
صالح را به ما (12)ده.گفت (13):لا و لا كرامة لكم،شما را بر صالح راهى نيست صالح به حمايت من است،و ايشان قوّت او (14)نداشتند،صالح را رها كردند روى به محنت و مصيبت خود نهادند و با يكديگر مى گفتند:از وعده روزى گذشت (15).روز دوم كه روز آدينه بود برخاستند (16)رويهاشان سرخ بود پنداشتى كه
1) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
2) .مج،وز:سه ام.
3) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
4) .مج،وز،مل:برخيزيد.
5) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
6) .اساس:برخواستند،با توجه به مج،وز تصحيح شد،وز+و.
7) .مج،وز:به خلوق فرشته اند،مل،لت:به خلوق بربسته اند.
8) .اساس:بدانستن،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
9) .مج،وز:صالح را طلب كردند.
10) .مج،وز:راه نماى،مل:راه نماييد.
11) .مج،وز،مل:بر.
12) .مج،وز،مل،لت:با ما.
13) .مل:نفيل گفت.
14) .آف:آن.
15) .اساس:گزشت/گذشت.
16) .اساس،آج،لب،بم،آن:برخواستند.
به خون رنگ كرده اند (1).ايشان را يقين زيادت شد به هلاك.روز سه ام (2)برخاستند رويهاشان سياه بود پنداشتى كه به قار رنگ كرده اند (3)و ذلك قوله تعالى: فَقٰالَ تَمَتَّعُوا فِي دٰارِكُمْ ثَلاٰثَةَ أَيّٰامٍ ذٰلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ .چون روز سه ام (4)بود صالح -عليه السّلام-از ميان ايشان برون (5)رفت و آنان كه امّت و اتباع او بودند از جملۀ مسلمانان،با او به شام آمدند به رملة و فلسطين (6)فرود آمدند.چون روز يكشنبه روز پديد آمد (7)و ايشان سياه روى شدند و با هم بنشستند و بگريستند و كفن در پوشيدند (8)و حنوط بر خود كردند-و حنوط ايشان صبر بود و كفن ايشان مشك-و بنشستند،و در آسمان مى نگريدند و منتظر عذاب خداى و يك بار به زمين (9)مى نگريدند و ندانستند كه عذاب خداى از كدام راه به ايشان خواهد آمدن (10).چون روز به چاشتگاه رسيد،آوازى از آسمان بيامد كه در او هر آوازى كه در جهان باشد بود و هر صاعقه.دلهاى ايشان از ترس در بر پاره پاره شد و همه بر جاى بمردند و از ايشان هيچ كس نماند از خرد (11)و بزرگ الّا دختركى مقعد كه او را باد بنشانده بود (12)،نام او ذريعه (13)بنت سلق،و او نيز كافر (14)بود و دشمن صالح بود.خداى تعالى آن رنج از پاى او برگرفت تا او برخاست (15)و بدويد و به وادى القرى آمد -و آن حدّى است (16)ميان شام و حجاز-ايشان را خبر كرد به آنچه ديده بود،آنگه آب خواست از خداى تعالى،او را آب داد از آب باران بازخورد و بمرد.
جابر بن عبد اللّه انصارى روايت كند كه رسول-عليه السّلام-در غزات
1) .مج،وز،مل،لت:برشته اند.
2) .مج،وز،مل،آف،لت:سيوم،بم:سيم.
3) .مج،وز،مل،لت:برشته اند.
4) .آج،لب،لت:سيوم،بم:سيم.
5) .مل،آف،لت:بيرون.
6) .مج،وز،مل،لت:برملة فلسطين.
7) .بم،آف:بديد،آن:بديدند.
8) .اساس،بم،آن:در پوشيدن،با توجه به مج،تصحيح شد.
9) .آف:بر زمين.
10) .مل:مى آيد،آج،لب،بم،آف:خواهد آمد.
11) .آج،لب،لت:خورد.
12) .آج،لب،بم،آف،آن:او را بنشانده بودند.
13) .مج،وز،مل:دريعه.
14) .آج،لب،بم،آف:كافره.
15) .اساس،آج،لب،بم:برخواست.
16) .مج+به.
تبوك به حجر بگذشت،اصحاب (1)را گفت:هيچ كس در آنجا مشوى (2)و از آب اين ده مخورى (3)و بگريى (4)خوف آن را كه مبادا (5)كه شما را مثل آن رسد كه ايشان را.آنگه گفت از رسول خود به اقتراح آيات مخواهى (6)نبينى كه قوم صالح از صالح [169-پ]ناقه خواستند.چون بداد،كفران (7)كردند تا خداى تعالى (8)عذاب كرد، آنگه رسول-عليه السّلام-اشارت كرد و گفت:ناقه به اين راه بيامدى و به آن راه بازپس رفتى،و اشارت كرد به آن راه كه فصيل به آن راه بر كوه شد.ايشان طغيان كردند و ناقه را بكشتند.خداى تعالى هركس را از ايشان كه بر پشت زمين بود هلاك كرد در مشارق و مغارب زمين،الّا يك مرد كه او را أبو رغال (9)خواندند.به روايتى دگر ابو ثقيف گفتند كه (10):در حرم خداى بود،خداى تعالى به حرمت حرم او را هلاك نكرد،چون از حرم به در آمد،هم صيحه اى (11)كه به ثمود رسيد به او رسيد و او را هلاك كرد او[را] (12)بيفگندند (13)و شاخى زر با او دفن كردند (14).رسول (15)-عليه السّلام- اشارت كرد به گور او.صحابه بشتافتند و گور او باز كردند و آن زر برگرفتند.آنگه رسول-عليه السّلام-جامه در سر كشيد و بشتاب برفت تا از آن وادى در گذشت.
اهل علم گفتند:صالح را-عليه السّلام-به مكّه وفات آمد،و او را پنجاه و هشت سال بود،و او انتقال كرد (16)پس (17)هلاك قومش از شام با مكّه و
1) .مج،وز،لت:اصحابان.
2) .مج،وز،مل،آج،لب،آف:مشويد.
3) .مج،وز،مل،آج،لب،آف:مخوريد.
4) .مج،وز،مل:نگريد،آج،لب،آف:بگرييد.
5) .مج،وز،لت:نبادا.
6) .مج،وز،مل،آج،لب،آف:مخواهيد،آن:بخواهى.
7) .آج،لب+آن.
8) .مج،وز،مل،لت ايشان را.
9) .مج،وز،مل:بود عال.
10) .مج،وز،مل،لت+او.
11) .مج،وز،مل،لت:هم آن صيحت.
12) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد،آج،لب:گور او.
13) .مج،وز:بفگندند،مل:پيكندند،آج،لب:بكندند،بم،آف،آن:بنكندند.
14) .مج:كفن كردند.
15) .مج،وز:و رسول.
16) .مج،وز:انتقام كرد.
17) .مل+از.
خداى را عبادت مى كرد تا وفاتش آمد،و در ميان قوم خود هشت سال مقام كرد.
راوى خبر گويد كه:رسول-عليه السّلام-اميرالمؤمنين على را گفت:
(يا على أ تدري من اشقى الاولين) (1)،دانى تا شقى ترين اوّلينان كيست؟گفت:
(الله و رسوله اعلم)، خداى و پيغامبر (2)عالم تر.گفت:آن كه ناقۀ صالح را كشت.دانى تا شقى ترين آخريان (3)كيست؟گفت:خداى و پيغامبر (4)عالم تر.گفت كشندۀ تو باشد اى (5)على.
در خبر است كه:عبد الرّحمن ملجم به نزديك اميرالمؤمنين آمد.چون او بيعت مردمان كوفه مى گرفت تا بيعت كند،سه بار پيش او آمد او را رد كرد.
عبد الرّحمن گفت:يا اميرالمؤمنين چرا مرا رد مى كنى و بيعت نمى ستانى؟گفت:
از تو چيزى بپرسم،مرا به راستى خبر دهى؟گفت:آرى (6).
گفت:در راه كه مى آمدى سوارى بر آمد بر اين شكل و بر اين نشان و تازيانه به سينۀ تو بازنهاد و تو را گفت:
تنحّ يا شقيق عاقر النّاقة ،دور شو اى برادر كشندۀ ناقۀ صالح؟گفت:آرى.
گفت:خداى بر تو كه چون در كتّاب بودى كودكان تو را ابن راعية الكلاب خواندندى؟گفت:آرى،گفت:به خداى بر تو نه بر سينۀ تو نشانى برصى:و پيسى هست گفت:آرى.
گفت:به خداى بر مادرت تو بر تو نه بر سنۀ تو نشان برصى (7)و پيسى هست؟گفت:آرى.
گفت:به خداى بر تو مادرت تو را خبر داد در وقت آن كه پدرت با او مواقعه كرد كه به تو بزاد او حايض بود؟گفت:اگر چيزى پنهان كردمى اين پنهان كردمى.
همچنين گفت مرا.گفت:دست مراده.يك بار بيعت او فراگرفت (8)و برفت.چون پاره اى بشد بازخواند او را و دگرباره بيعتش بستند و عهد و ميثاق مجدّد كرد و سوگند داد كه غدر نكند و بيعت را خلاف نكند.سوگند خورد و برفت.بار سه ديگرش (9)
بازخواند و بيعتش بستد،او گفت:يا اميرالمؤمنين با كس اين نكردى كه با من كردى!گفت:بااين همه عهد و پيمان،نمى پندارم كه تو وفا كنى به اين كه كردى،
لا أراك تفي بما قلت. چون پسر ملجم-لعنه اللّه -پشت بر كرد، اميرالمؤمنين -عليه السّلام-اين بيتها انشاء كرد (1):
اشدد حيازيمك للموت فانّ الموت لاقيك (2)*و لا تجزع من الموت اذا حلّ بواديك (3)معلّى بن زياد روايت كند كه:عبد الرّحمن ملجم بيامد[170-ر]تا بيعت كند،بيعت كرد.آنگه گفت:
يا امير المؤمنين احملني، مرا چهارپايى (4)ده.اميرالمؤمنين گفت:تو عبد الرّحمن هستى (5)؟گفت:آرى.گفت:پسر ملجم؟گفت:بلى،گفت:
مرادى؟گفت:آرى (6)،گفت:
يا غزوان احمله على اشقرها، اين را برآن اسب اشقر نشان.چون او پشت بر كرد،على-عليه السّلام-مى گفت (7):
أريد حياته و يريد قتلي*عذيرك من خليلك من مرادي (8)و چون دلش تنگ شدى،محاسن به دست گرفتى و گفتى:
ما يحبس (9)اشقاها ان يخضبها من فوقها بدم، چه منع مى كند آن شقى ترين امّت را كه بيايد و اين محاسن[را] (10)از خون اين سر خضاب كند.
و روايت محمّد بن اسحاق آن است كه:قدار بن سالف ناقۀ صالح [را] (11)براى آن (12)زنكى (13)كشت نام او قطام،و عبد الرّحمن ملجم اميرالمؤمنين را براى زنكى كشت نام او هم قطام،كه اميرالمؤمنين -عليه السّلام-پدر
1) .مج،مل+شعر.
2) .آج:لاقيكا.
3) .آج:بواديكا.
4) .مج،وز،لب:چهارپاى.
5) .مج،وز،مل،لت:تو عبدالرّحمنى،آج،عبد الرّحمن نيستى.
6) .آج،لب:بلى.
7) .مج،وز:مى گفت على-عليه السّلام-شعر،مل:اميرالمؤمنين اين بيت بگفت.
8) .مج،وز،آج،لت:مراد.
9) .مج،وز:ما تحبس.
10) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
11) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
12) .مج،وز،مل:ندارد.
13) .مل:زنى،آج،لب:زنك.
وى را (1)و برادر او را در نهروان كشته بود-و قصّۀ آن معروف است (2)در كتب ما و مخالفان مشروح كه:اين ملعون خطبه كرد و اين ملعونه را خواست.او گفت:
مهر من گران است.گفت:چند است؟گفت:سه هزار درم و غلامى و كنيزكى و كشتن على أبو طالب (3)است.گفت:اين همه آسان است،كشتن على دشوار (4)است،اين چگونه تواند بود (5)؟گفت:مقصود خود آن است،و اگر درم و غلام و كنيزك نباشد،هم روا باشد آنجا (6)كه اين مقصود حاصل بود.گفت:من خود به اين شهر به اين كار آمده ام و بر اين كار مراقبت و محافظت مى كرد تا شب نوزدهم ماه رمضان اميرالمؤمنين به مسجد جامع آمد به نماز بامداد (7)،و او همه شب رصد كرده بود.چون او در نماز ايستاد (8)و الحمد بخواند و از سورة الأنبياء يازده آيت،او (9)تيغ بزد بر مقدّم سر او و جراحتى عظيم كرد.اميرالمؤمنين -عليه السّلام-نماز سبك بكرد و سلام بازداد و گفت:
فزت و ربّ (10)الكعبة ،به خداى كعبه كه ظفر يافتم،و شاعر در اين معنى گويد: (11)
فلم أر مهرا ساقه (12)ذو سماحة***كمهر قطام من فصيح و أعجم
ثلاثة آلاف و عبد و قينة***و قتل علىّ بالحسام المصمّم
فلا مهر أغلى من علىّ و إن غلا***و لا فتك إلاّ دون فتك بن ملجم
قوله: وَ لُوطاً إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ: ،عامل در نصب او هم فعلى مقدّر است،و آن محتمل است دو وجه را:يكى آن كه عطف باشد على ما مضى من قوله: لَقَدْ أَرْسَلْنٰا (13)،يعني و ارسلنا أيضا لوطا،و وجه دوم:و اذكر لوطا اذ قال لقومه،و
ياد كن اى محمّد لوط را چون گفت قومش را:شما فاحشه و منكرى و قبيحى مى كنى (1)كه كس شما را به آن سبق نبرده است از جهانيان.أخفش گفت:اولى تر آن است كه فعلى دگر تقدير كنند اين جا و عطف نكنند بر«ارسلنا»،براى آن كه در آن آيتهاى ديگر«الى»گفته است كه دليل تقدير«ارسلنا»مى كند و اين جا نيست،پس بايد گفت كه (2):«و اذكر»مقدّر است،و اين جا جز«ارسلنا»نشايد به قرينۀ«الى».و لوط با آن كه اسمى اعجمى است و علم،و از حقّ او آن است كه منصرف نبودى براى اين دو منع را،جز آن كه او اسمى خفيف است[بر] (3)سه حرف ساكن الأوسط خفّتش در برابر سببى (4)افتاد،اسم بر يك سبب بماند ممتنع نشد از صرف،و قول آنان كه گفتند:اشتقاق[170-پ]«لوط»من اللّوط است نشد از صرف،و قول آنان كه گفتند:اشتقاق[170-پ]«لوط»من اللّوط است و هو اللّصوق،و«نوح»مشتق است از نياحت (5)معتمد نيست براى آن كه اين دو اسم اعجمى است،و براى آن علّت كه گفتيم منصرف است،و اعجمى را اشتقاق نباشد از كلام عرب.و«سبق»وجود چيزى باشد پيش وجود چيزى ديگر.
و بيشتر مفسّران و اهل علم برآنند كه لواط پيش از قوم لوط كس نكرده بود.ابتدا ايشان كردند،و اين ظاهر آيت است.أبو القاسم بلخىّ گفت:روا باشد كه عالمى زمانهم خواست،چنان كه گفت: وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعٰالَمِينَ (6).بعضى دگر گفتند:كس ايشان را از جهانيان سبق نبرده بود بر اين كار بر وجه قهر و غلبه چنان كه ايشان كردندى.
امّا لوط:فهو لوط بن هاران بن تارخ (7)،و او پسر برادر ابراهيم بود -عليه السّلام-و قوم او اهل سدوم بودند،و آن چنان بود كه لوط با عمّش (8)ابراهيم
-عليهما السّلام-از زمين بابل بيامدند تا به شام رود (1).ابراهيم به فلسطين فرود آمد و لوط را به اردن فرود آورد.خداى تعالى او را به اهل سدوم فرستاد.
و ميان علما خلاف افتاد كه قبح لواط (2)به عقل دانند (3)يا به شرع.ابو القاسم بلخىّ گفت:به عقل دانند براى قبح انقطاع نسل و استنكاف ازآن كه مردى مفعول باشد (4).و درست آن است كه قبح او به شرع دانند و عقل را به اين طريقى نيست.
إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجٰالَ شَهْوَةً ،شما به مردان مى شوى (5)به شهوت دون زنان، شما مسرف مردمانى (6)متجاوز الحدّ.إتيان كنايت باشد از جماع (7)،يقال:أتيت المرأة اذا جامعتها.اهل مدينه و حفص خواندند:«انّكم»على الخبر به همزۀ واحده،و مذهب حفص در همه قرآن چنين است كه چون دو استفهام باشد برهم،در اوّل (8)همزۀ استفهام بيارد و دوم بيفگند،و كسايى هم چنين كند مگر در قصّۀ لوط،و باقى قرّاء به دو همزه خوانند،اوّل مفتوح و دوم مكسور.و ابن عامر و كوفيان تخفيف همزۀ دوم كنند مگر حفص،و حلوانى عن هشام فصل كند ميان ايشان به الفى،و ابو عمرو همچنين كند (9)جز كه همزۀ اوّل را تخفيف كند و دوم را تليين،و كذلك ابن كثير.
محمّد بن اسحاق گفت:سبب اين آن بود كه اين مردمان اهل ميوه و درختان و رزان بسيار بودندى (10)،و غربا از نواحى آمدندى از نواحى آمدندى و ايشان را رنجه داشتندى.ابليس بيامد بر صورت پيرى و ايشان را گفت:اگر خواهى (11)كه شما از اين مردمان برهى (12)شما را چنين (13)معامله بايد كردن (14)با ايشان،گفتند:
1) .آج،لب،آف:روند.
2) .مل،لب:لواط.
3) .مل:مى دانند.
4) .مج،وز،مل،لت:مفعول به باشد.
5) .مج،وز،آج،لب،آف،آن:مى شويد.
6) .مج،وز،آج،لب:مردمان،مل،آف:مردمانيد.
7) .مج:اجماع.
8) .آن:بر اوّل.
9) .اساس،آج،لب:كنند،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
10) .همۀ نسخه بدلها:بودند.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز بم:خواهيد.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز بم:برهيد.
13) .آج،لب:اين.
14) .آج،لب:كرد.
بكنيم (1).چون مردم از حدّ ببردند (2)،ايشان گفتند:بيازماييم هركجا در ميان آن قوم غلامى يا كودكى صبيح الوجه بودى با او اين معامله مى كردندى (3)تا معتاد شدند بر اين:
حسن بصرى گفت:ايشان اين معنى جز با غريبان نكردندى.كلبي گفت:
ايشان را اين عمل ابليس آموخت كه بيامد بر صورت امردى و ايشان را با خود استدعا كرد تا ايشان اين معنى بكردند و دلير شدند بر ديگران.چون اين معنى در ميان ايشان بسيار شد آسمان و زمين عجيج كرد با خداى تعالى و عرش نيز، خداى تعالى بر ايشان از آسمان سنگ فرستاد و ايشان را به زمين فروبرد،و «شهوت»مطالبت نفس باشد به چيزى كه در او لذّت بود.و«ارادت»دعوت كند با فعل از جهت حكمت.و شهوت فعل خداى باشد و ارادت فعل ما.و نصب او بر تميز باشد،يقال:شهيت أشهى شهوة،قال الشّاعر: (4)
و أشعث يشهى النّوم قلت له ارتحل***اذا ما النّجوم اعرضت و اسبكرّت[171-ر]
فقام يجرّ البرد لو أنّ نفسه***يقال له خذها بكفّيك (5)خرّت
بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ ،«بل»براى إضراب باشد از اوّل با چيزى دگر،گفت آن خود رها كن،در شرك و لواط و دگر معاصى متجاوز الحدّ و مخلوع العذارى.
و«إسراف»تعدّى باشد از حدّ خود.
وَ مٰا كٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ ،چون لوط بر ايشان انكار كرد،ايشان جواب اين دادند و جواب ديگر نداشتند كه به آن دفع لوط و ردّ سخن او كنند،جز آن كه گفتند:اينان را از شهر خود بيرون كنى (6)كه اينان مردمانى اند متطهّر و متنزّه (7)و متكلّف طهارت و نزاهت عن إتيان الرّجال في أدبارهم.و نصب«جواب»بر خبر
«كان»است و براى آن كه ما بعد«الّا»در جاى ايجاب افتاد او را اسم كرد ازآن كه چون ما قبل«الّا»نفى باشد ما بعد او ايجاب بود،و اگر ما قبل«الّا»ايجاب بود،ما بعد او نفى باشد.و مراد به قوم او كافران امّت اواند (1)،و تقدير آن كه:(فما كان جواب قومه له اخرجوهم) و (2)در«هم» (3)دو قول گفتند:يكى[آن كه ] (4)مراد اوست و دخترانش،و قولى آن است كه:او و اهل دينش را و اين اولى تر است.
و«إخراج»،نقل الشّىء عن محيط(تبيان)باشد.و اصل«قريه»من قريت الماء فى الحوض باشد اذا جمعته،براى آن كه مردمان در او مجتمع باشند و به عرف مخصوص شده است به ديه و سواد[و] (5)رستاق و الّا در اصل شهرها را قرى خواندند،أ لا ترى إلى قوله تعالى: أُمَّ الْقُرىٰ (6)،و أراد بها مكّه.و مكّه شهر است و ديه نيست،و از اين جا گفت[ابو] (7)عمرو بن العلاء:ما رأيت قرويّين بأفصح من الحسن و الحجّاج و مراد دو مرد شهرى (8)است كه نه بدوى باشند نه رستاقى (9)،و مراد متطهّر،متكلّف پاكيزه باشد كالمتعزّز.
فَأَنْجَيْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ ،گفت:ما برهانيديم او را و اهلش را.مراد به اهلش دو دختر اويند على قول بعض المفسّرين،و نام يكى زعورا بود و نام يكى مريثا (10)،و دگر مفسّران گفتند:مراد مؤمنان اند به او.
إِلاَّ امْرَأَتَهُ ،بر قول اوّل استثناى متّصل باشد و بر قول دوم منقطع-مگر زنش كه از جملۀ غابران بود.و«غابر»هم ماضى باشد و هم باقى.اگر بر ماضى تفسير دهند ظاهر باشد و سؤال نيست بر او،و اگر بر باقى تفسير دهند
1) .مج،وز،آج،لب،آف:اويند.
2) .اساس و بعضى از نسخه بدلها:گفتند:لوط و قومش،با توجّه به معنى عبارت و چاپ شعرانى(218/5) تصحيح شد.
3) .اساس و ديگر نسخه بدلها:قوم،با توجه به معنى عبارت و چاپ شعرانى(218/5)تصحيح شد.
4) .اساس:ندارد،با توجه به لت افزوده شد.
5) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
6) .سورۀ انعام(6)آيۀ 92 و سورۀ شورى(42)آيۀ 7.
7) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
8) .آج:و مراد مردم شهرى،بم،آف،آن:مراد دوم شهرى.
9) .اساس:روستاق،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
10) .مج،وز،مل:ريثا،آج،لب:مرتبا.
سؤال كنند،گويند:لازم آيد كه زن هلاك نشده باشد،گوييم از اين چند جواب گفتند،يكى آن كه حسن و قتاده گفتند:من الباقين في عذاب اللّه،از جملۀ آنان بود كه (1)در عذاب خداى بماندند،و جوابى ديگر آن است كه بعضى مفسّران گفتند:من الّذين بقى و عمّر،از جملۀ معمّران و عجائز بود و با اقران و همسالان خود نمرده بود تا به اين هلاك شد كه قوم شدند.و«غبور»باقى ماندن باشد،و «غبر»بقيّۀ شير باشد در پستان،و«غبرة»لونى باشد كه با سياهى زند و آن رنگ بنشود.و«غبار»گرد باشد لركوده فى الهواء،و شايد كه غبار را از غابر ماضى اشتقاق كنند،قال الشّاعر فى الغابر بمعنى الماضى (2).
و أبى الّذي فتح البلاد بسيفه***فاذلّها لبني أبان الغابر (3)
و قال آخر: (4)
فغبرت بعدهم بعيش ناصب***و إخال أنّي ناصب مستتبع (5)
وَ أَمْطَرْنٰا عَلَيْهِمْ مَطَراً ،ببارانيديم بر ايشان (6)بارانى از سنگ،يقال (7):
مطرت السّماء مطرا و امطرها اللّه إمطارا.و بعضى دگر گفتند:فرق ميان (8)«مطر» و«أمطر»آن باشد كه مطر در رحمت بود و أمطر در عذاب.خداى تعالى پس ازآن كه آن دههاى ايشان بر گردانيد سنگ بر ايشان بباريد (9)،و قصّۀ آن به تمامى در جاى ديگر بيايد- (10)إن شاء اللّه تعالى و به الثّقة.
گفتند:عبد الملك مروان نامه نوشت به قاضى حمص ابو خليف و از او پرسيد كه حدّ لوطى چه باشد؟او جواب نوشت كه:رجم بايد كرد او را كه خداى تعالى هم اين كرد با قوم لوط في قوله: وَ أَمْطَرْنٰا عَلَيْهِمْ مَطَراً .
1) .اساس:آنان كه بود،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
2) .مج،وز+شعر.
3) .چاپ شعرانى(219/5)+فى الغابر بمعنى الباقى.
4) .مج،وز+شعر.
5) .اساس:مستبتع،مج،وز:متتبّع،با توجه به مل و آف تصحيح شد.
6) .مج،ببارانيم ايشان را.
7) .اساس:فقال،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
8) .لت:ميانۀ.
9) .آن:ببارانيد.
10) .مج،وز:در جاى خود بيايد.
اهل علم اين را استحسان كردند.[171-پ]عكرمه روايت كرد از عبد اللّه عبّاس كه رسول-عليه السّلام-گفت:هركه عمل قوم لوط كند فاعل را و مفعول را بكشى (1)،و خالد وليد در عهد عمر به او نوشت كه:من در بعضى نواحى عرب مردى را يافتم كه تمكين مى كند مردان را از خويشتن و من نمى دانم كه حكم او چيست؟صحابۀ رسول را جمع كن و از ايشان بپرس كه با او چه بايد كرد؟او همچنان كرد،رأى ايشان برآن مجتمع شد كه او را ببايد سوختن، [بسوختند او را] (2).و يك روايت آن است كه:در عهد أبو بكر كسى را كه اين كار كرده بود او را بكشتند (3)و بسوختند (4)،و به نزديك ما حدّ آن كس كه لواطه كند،اگر ايقاب كند قتل بر او واجب است،و امام مخيّر است خواهد او را به تيغ فرمايد كشتن و اگر خواهد ديوارى بر او افگند،و اگر خواهد او را از بالايى بيفگند.و اگر دون ايقاب باشد،اگر محصن بود رجم بر او واجب شود و اگر محصن نباشد حدّ بايد زدن او را صد تازيانه.
و شافعى را دو قول است:يكى آن كه حكم او حكم زانى است،اگر محصن بود رجم،و اگر نامحصن بود حدّ،و اين قول زهرى است و حسن بصرى و ابو يوسف و محمّد و قولى ديگر شافعى را آن است كه:بكشند او را على كلّ حال اگر محصن باشد و اگر نامحصن،و اين قول موافق قول ماست،و ابو حنيفه گفت:حدّ نباشد بر او بيش از تعزير نباشد (5).دليل صحّت قول ما اخبار بسيار كه آمد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:
(من عمل عمل قوم لوط فاقتلوا الفاعل و المفعول به). و در خبر است كه:در عهد اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-غلامى را پيش او آوردند،گفتند:اين غلام خواجۀ خود را بكشته است،و گواهان گواهى دادند.اميرالمؤمنين گفت:يا غلام چه مى گويى؟گفت:يا اميرالمؤمنين
من كشتم او را.گفت:چرا؟گفت:براى آن كه مرا اكراه مى كرد بر فساد يعنى لواطه.
من بسيارى (1)مدافعه كردم،در ميانه مؤدّى شد با قتل او (2).من قصد نكردم قتل او را قصد دفع كردم،فايده نداشت (3).بر من قهر كرد و با من فساد كرد.من از سر رشك او را بكشتم.اميرالمؤمنين گفت:تو را گواه بايد بر اين كه مى گويى.گفت:
من گواه از كجا آرم (4)؟مردى در سراى خود در شب تاريك،من در ملك او و دست او.اميرالمؤمنين گفت:چون او را زخم زدى،از او هيچ لفظ توبه شنيدى؟ گفت:نه،گفت:اللّه اكبر،همين ساعت پيدا شود كه تو راست مى گويى يا دروغ.
آنگه[گفت] (5):بروى (6)و سر گور او باز كنى (7)،اگر او در گور است اين غلام دروغ مى گويد،قصاص كنى (8)او را،و اگر در گور نباشد غلام راست مى گويد.رهاش كنى (9).قومى گفتند:عجب كارى است!اين على تا به امروز در زندگان (10)حكم مى كرد،اكنون در مردگان حكم مى كند.آنگه برفتند و سر گور باز كردند، مرد (11)را در گور نيافتند،بازآمدند و خبر دادند،گفت:غلام را رها كنى (12)كه راست مى گويد،گفتند:يا اميرالمؤمنين از كجا گفتى؟گفت:از رسول -عليه السّلام-شنيدم كه (13):هركه [او] (14)عمل قوم لوط كند و بى توبه از دنيا برود، خداى تعالى او را به نزديك قوم لوط برد تا آنجا با ايشان باشد و حشرش با ايشان كنند.
قوله: وَ إِلىٰ مَدْيَنَ أَخٰاهُمْ شُعَيْباً ،تقدير هم آن است كه:و (15)ارسلنا الى مدين اخاهم شعيبا،هو مدين بن ابراهيم خليل الرّحمن،و ايشان اصحاب الأيكة
1) .مج،وز،مل،آف:بسيار.
2) .مج،وز:و.
3) .مج،وز+و.
4) .مج،وز+و.
5) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
6) .مج،وز،مل:برويد.
7) .مج،وز،مل:بازكنيد.
8) .مج،وز:كنيد.
9) .مج،وز:كنيد.
10) .مج،وز:زندگانى.
11) .مل:مرده.
12) .مج،وز:كنيد.
13) .لت+او گفت.
14) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
15) .اساس:ما،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
بودند.قتاده گفت[شعيب را دو بار بفرستادند:يك بار به مدين و يك بار به اصحاب الأيكة.«أخاهم»،برادرشان را من جهة النّسب] (1)،شعيب را و هو شعيب بن يوبب في قول قتاده،و عطا گفت:هو شعيب بن يوبة بن مدين بن ابراهيم.محمّد بن اسحاق گفت:هو شعيب بن ميكيل بن يشجر بن مدين بن ابراهيم.محمّد بن اسحاق گفت:هو شعيب بن ميكيل بن يشجر بن مدين بن ابراهيم،و نام او به سريانى يثروب بود،و شعيب را خطيب الانبياء خواندند از فصاحت و نيكو (2)سخنى كه او را بود،و بعضى اهل سير گفتند:شعيب نابينا بود، [172-ر] ازآنجا گفتند قوم او (3): وَ إِنّٰا لَنَرٰاكَ فِينٰا ضَعِيفاً (4)،قيل:ضريرا.
و قوم او اصحاب الأيكة بودند،و أيكه درخت بسيار باشد به هم در شده (5)چون بيشه،و قوم شعيب كافر بودند و از خصال زشت ايشان آن بود كه سنگ كم داشتندى (6)و پيمانه كم داشتند،و آنچه دادندى كم دادندى،و خداى تعالى ايشان را رزقى و نعمتى فراخ داده بود.شعيب ايشان را گفت:اى (7)قوم شرك رها كنى (8)و خداى را پرستى و بدانى (9)كه شما را خدايى و معبودى باستحقاق نيست جز او.
قَدْ جٰاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ ،بيّنتى به شما آمد از خداى تعالى و حجّتى،يعنى شعيب -عليه السّلام. فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزٰانَ ،آنچه مى پيمايى (10)تمام پيمايى (11)،و ترازو راست دارى (12).و«ايفاء»تمام به دادن باشد،و«كيل»تقدير (13)چيزى به مكيال تا مقدارش پيدا شود،و«وزن»تقدير او باشد به ترازو تا كمّيّتش پيدا شود. وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْيٰاءَهُمْ ،و چيزى كه به مردمان دهى (14)به كيل و ترازو كم مدهى (15).و«بخس»
1) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
2) .وز،نيك،آج،لب:شيرين.
3) .آج،لب+را.
4) .سورۀ هود(11)آيۀ 91.
5) .مج،وز،لت:درهم پخته شده كه به اساس مرجّح مى نمايد.
6) .مج،وز،مل،لت:داشتند.
7) .مج،وز:يا.
8) .مج،وز،مل،لت:رها كنيد.
9) .مج،وز،مل،آج،لب:پرستيد و بدانيد.
10) .مج،وز،مل:پيماييد.
11) .اأف،آن:بپيماييد.
12) .مج،وز،مل:داريد.
13) .آج،لب،لت+هر.
14) .مج،وز،آف:دهيد.
15) .مج،وز،مل،آف:مدهيد.
نقصان باشد،و بخس متعدّى باشد به دو مفعول و همچنين نقص و (1)زيادت،يقال:
بخسه حقّه،أى نقصه،و فى المثل:تحسبها حمقاء و هى باخس.
وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا ،نهى دگر است (2)از شعيب ايشان را،مى گويد:فساد مكنى و تباهى (3)در زمين پس ازآن كه خداى آن را اصلاح كرد به امرونهى و بعث (4)انبيا-عليهم السّلام-و تعريف مصالح خلق كرد با ايشان عقلا و شرعا.و«افساد»چيزى به حدّى (5)رسانيدن باشد كه به او انتفاع نتوان گرفتن.«ذلكم»اشارت است به آن جمله كه رفت من عبادة اللّه (6)وحده و نفى الأنداد عنه و ايفاء النّاس حقوقهم و ترك البخس و النّقصان و ترك الفساد و افساد الارض بعد ما كانت صالحة.اين جمله گفت شما را بهتر باشد اگر در خود دانى (7)و اگر مؤمنى (8)و به خداى ايمان دارى (9)،و براى آن به ايمان تعليق كرد كه اگر ايمان نباشد اين (10)هيچ فعل و ترك نافع نباشد،و در او هيچ خير نباشد (11)،و گفتند معنى آن است كه:ايمان آرى (12)تا بدانى (13)كه شما را آن (14)بهتر است، چه (15)بى ايمان نتوانى (16)دانست كه (17)صلاح دين شما در اين فعلهاست.
وَ لاٰ تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِرٰاطٍ تُوعِدُونَ ،و منشينى (18)بر سر هر راهى تا مردمان را تهديد كنى و منع كنى (19)ايشان را از راه من و بازدارى (20)از ايمان،و اين آن بود
1) .مج،وز،مل+همچنين.
2) .آج،لب،بم،آن:نهى كرده است.
3) .مج،وز،مل:فساد و تباهى مكنيد.
4) .مج،وز،لت:بعثت.
5) .مج،وز:چيز به حد،مل:چيزى به چيزى.
6) .اساس:عباد اللّه،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
7) .مج:اگر خود دانى،آج،لب:اگر در خود آييد،آف:اگر در خود دانيد.
8) .مل،آف:مؤمنيد.
9) .مل،آج،لب،آف:داريد.
10) .مج:دين.
11) .وز،مل:نبود.
12) .وز:آوريد،مل،آج،لب:آريد.
13) .وز،مل،آج،لب،آف:بدانيد.
14) .مج،وز،مل:اين.
15) .آج،لب:كه.
16) .مج،وز،مل،آف:نتوانيد،آج،لب:نتوان.
17) .مج،وز،مل:دانستن كه.
18) .وز،مل:منشينيد.
19) .مج،وز،مل،آج،لب،آف:تهديد كنيد و منع كنيد.
20) .مج،وز،مل:بازداريد.
كه ايشان بيامدندى و بر سر راهها بنشستندى (1)و مردمان را منع و نهى كردندى (2)از شعيب و مى گفتندى:زينهار تا حديث شعيب گوش ندارى (3)كه او دروغزن است.و ايشان را تهديد مى كردندى و مى گفتندى:اگر به شعيب ايمان آرى (4)ما شما را عذاب كنيم،و آ[نا] (5)ن را كه مؤمن بودند به او گفتند:ما شما را برنجانيم و بزنيم و بكشيم.
سدّى گفت:به طريق عشّارى (6)و باژاستانى (7)بر راهها بنشستندى.ابن زيد گفت:براى راه زدن بنشستندى،يقال:قعد (8)بمكان كذا و في (9)مكان كذا و قعد عن كذا،اين را معانى مختلف بود:امّا قعد (10)بمكان كذا به معنى«أقام»باشد،و قعد على مكان كذا آنگه گويند كه بر بلندى بنشينند كقعود الرّاصد،و قعد في مكان كذا آنگه[گويند] (11)كه در محاطى باشد چنان كه قعد في الدّار و فى المسجد،او قعد عن كذا اذا اقصر (12)فيه و لم يفعله.«ايعاد» (13)اخبار باشد به ايقاع مكروهي،و اسم او وعيد باشد.و«صدّ»منع است اين جا،و قوله: وَ تَبْغُونَهٰا عِوَجاً ،«ها»، ضمير راه است.يعنى طلب كژى (14)و ناراستى كه ايشان مى كنى (15)و ايشان را از ره راست بازمى دارى (16)و ره بر ايشان كژ مى كنى (17)،و اين كنايت باشد از إضلال.آنگه تذكير نعمت خداى كرد بر ايشان (18)،گفت:ياد كنى (19)چون شما اندك بودى (20)،من عدد شما بسيار بكردم. وَ انْظُرُوا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ ،و بنگرى
1) .آج،لب:بنشستى.
2) .وز،مل:را نهى مى كردندى.
3) .مج،وز،مل،آج،لب:نداريد.
4) .مج،وز،مل،آج،لب:آريد.
5) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
6) .آج:عيّارى.
7) .مج،وز:باج ستانى،مل:باج استانى.
8) .اساس،آج،لب:قصد،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
9) .مج:و على،وز+و على مكان كذا.
10) .اساس،آج،لب:قصد،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
11) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
12) .مج،وز:قصر،مل،آن:اذا قصّر.
13) .لب،بم،آف:اى يعاد.
14) .مل:كجى.
15) .مج،وز:مكنيد،مل:مى كنيد.
16) .مج،وز،مل:مى داريد.
17) .مج،وز:مى كنيد.
18) .مل:تذكير نعمت خداى تعالى بر ايشان كرد و.
19) .مج،وز،مل:ياد كنيد.
20) .مج،وز،مل،آف:بوديد.
كه (1)عاقبت كار مفسدان[172-پ]به چه رسيد و آنان كه پيش شما بودند چون فساد كردند و ره صلاح رها كردند من ايشان را چگونه هلاك كردم.
و در خبر است كه (2)رسول-عليه السّلام-گفت:شب معراج چوبى ديدم بر راهى (3)فروزده،هيچ كس ازآنجا نمى گذشت و الّا جامۀ او از آن مى دريد و شاخى از شاخهاى آن چوب در او مى افتاد (4)،من گفتم:اى جبرئيل اين چه چوب است (5)كه جامۀ هركس كه بدو مى رسد مى بدرد (6)؟گفت:اين مثل عشّار و باژاستان (7)است و راهزن كه هيچ كس به او بنگذرد و الّا برنجاند او را و چيزى از او بستاند،آنگه بر خواند: وَ لاٰ تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِرٰاطٍ تُوعِدُونَ -الآية.
قوله: وَ إِنْ كٰانَ طٰائِفَةٌ مِنْكُمْ آمَنُوا ،شعيب-عليه السّلام-گفت ايشان را كه:اگر گروهى از شما به من[ايمان] (8)آورده اند[و گروهى ايمان نياورده اند] (9)صبر كنى (10)تا خداى تعالى ميان ما حكم كند،چه او بهترين حكم كنندگان است.«طايفه»،جماعتى باشند از مردمان و اصل او از«طوف»است و هذا من الصّفات الغالية كالدّابة.و بيان كرديم كه«صبر»حبس النّفس عمّا تنازع اليه باشد،و اصل«حكم»و«حكمت»منع باشد،و منه حكمة اللجام لأنّها تمنع الدّابّة عن التّعدّي،و منه قول الشّاعر (11):
أ بني حنيفة احكموا سفهائكم***
أى امنعوهم،و براى آن خداى تعالى را«خير الحاكمين»گفت كه از همه حاكمان به داند و حكم او از ميل و محابات و رشوت دور باشد.
آنگه حكايت آن كرد كه قوم شعيب او را گفتند. قٰالَ الْمَلَأُ ،گفتند آن (12)
1) .مج،وز،مل،آج،لب:و بنگريد كه.
2) .مج،وز،مل:و در خبر معراج هست كه.
3) .اساس:راه،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
4) .مج،وز،آج،لب،لت:مى فتاد.
5) .مج،وز،مل:اين چوب چيست.
6) .اساس:او مى درد،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
7) .مج،وز:باج ستان،مل:باج استان.
8) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
9) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
10) .مج،وز،مل:صبر كنيد.
11) .مج،وز+شعر.
12) .مج،وز:اين.
جماعت اشراف قوم او كه متكبّران و مترفّهان بودند: لَنُخْرِجَنَّكَ يٰا شُعَيْبُ ،ما تو را برون كنيم (1)يا شعيب و آنان را كه به تو ايمان آورده اند (2)از اين شهر ما تا (3)با دين ما آيى (4).اگر گويند:چگونه گفتند (5)شعيب را كه با دين ما آيى (6)،و اين آن كس را گويند كه وقتى (7)بر دين ايشان برده بوده باشد؟گوييم از اين چند جواب است:يكى آنكه ايشان اعتقاد كرده بودند كه شعيب بر دين ايشان بود،و اگرچه اين اعتقاد جهل بود.و دگر آنكه اگرچه[] (8)شعيب بر دين ايشان نبود،قوم شعيب بر دين ايشان بودند،اين بگفت بر وجه تغليب.دگر آن كه زجّاج گفت:عرب اين لفظ گويند و اگرچه بر سبيل ابتدا باشد،يقول احدهم عاد عليه مكروه،و اگرچه پيش از آن مكروه نبوده باشد،چنان كه شاعر گفت (9):
لئن تكن الأيام أحسنّ مرّة***إلى فقد عادت لهنّ ذنوب
أراد بدت و ظهرت،و اصل العود الرّجوع،و الاعادة الرّجع،و منه العادة لأنّها تعود (10)،و منه العيد لأنّه يعود.شعيب-عليه السّلام-جواب داد: أَ وَ لَوْ كُنّٰا كٰارِهِينَ ،و اگرچه ما كاره باشيم رجوع ما با دين شما ما را قهر و اجبار كنى (11)برآن .«الف»استفهام است و«واو»عطف و«لو»حرف شرط،يعنى ما به طوع و رغبت خويش به (12)دين شما نياييم از آنچه بطلان آن شناخته ايم،مگر كه ما را به قهر و جبر بر كراهت ما با دين خود برى (13).
آنگه گفت: قَدِ افْتَرَيْنٰا عَلَى اللّٰهِ كَذِباً -الآية،ما بر خداى (14)دروغ نهاده
1) .مل،آج،لب،آف،لت:بيرون كنيم.
2) .مج:آوردند.
3) .مل:يا.
4) .مل:آييد.
5) .اساس،آج،لب:گفت،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
6) .آف:آييد.
7) .مج،آج،لب+كه.
8) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
9) .مج،وز،مل+شعر.
10) .وز:لأنّه يعود.
11) .مج،وز،مل،آج،لب:كنيد.
12) .مج،وز،مل،لت:خويشتن با.
13) .مج،وز،مل،آج،لب،آف:بريد.
14) .مل+تعالى.
باشيم اگر با دين شما آييم پس ازآن كه خداى ما را[از آن] (1)برهانيد.و اصل كلمه از«فريه» (2)باشد،و آن قطع باشد.و وجه دروغ بر خداى (3)ازآنجاست كه اگر با ملّت ايشان شوند بايد گفتن كه اين حلال حرام است و آن حرام حلال.
آنگه نسبت بايد كردن با خداى تعالى،و اين دروغ بر خداى (4)باشد-و«ملّت» دينى باشد كه قومى بر او مجتمع شوند و بر او عمل كنند،و اصل او تكرار باشد من قولهم:طريق مليل اذا تكرّر سلوكه فملّ،و منه الملال،و منه الملال،و الملّة الرّماد الحارّ، و منه المليلة للحمّى الحارّة،و الملّة لتكرار العمل فيها،و قوله: بَعْدَ إِذْ نَجّٰانَا اللّٰهُ مِنْهٰا ،پس ازآن كه [173-ر]خداى ما را از آن برهانيد باقامة الدّليل و الحجج،به آن كه نصب ادلّه كرد بر بطلان آن. وَ مٰا يَكُونُ لَنٰا أَنْ نَعُودَ فِيهٰا ،و ما را نباشد كه با آن (5)دين آييم الّا كه خداى ما خواهد.
اگر گويند:نه آن آيت (6)دليل صحّت قول مجبّره مى كند كه ايشان گفتند:
كفر و ايمان به مشيّت خداى (7)باشد و اگر نه چنين بودى،شعيب-عليه السّلام- شدن به ملّت ايشان كه كفر بود به مشيّت خداى تعالى (8)باز نبستى؟گوييم از اين چند جواب است:يكى آن كه مراد به«ملّت»عبادات شرعى است در آيت دون اصولى (9)كه صحّت و فساد (10)آن به ادلّۀ عقل دانند،و شرعيّات شايد كه عبادت به او مختلف شود به نسخ و تخصيص،براى آن كه آن تابع مصالح بود و مصلحت به اوقات و اشخاص مختلف شود.و معنى آيت بر اين تأويل آن باشد كه:ما را نبود كه با شرعى آييم كه خداى تعالى آن از ما (11)منسوخ بكرده است،مگر كه خداى (12)
خواهد كه ما را با آن برد،يعنى با مثل آن به آن كه ما را به مثل آن متعبّد كند.
جواب دوم از اين آن است كه:معنى آيت آن است كه اين هرگز نباشد،و ما هرگز با ملّت شما نياييم.آنگه چون خواست كه اين بر طريق تأبيد بدارد،آن را تعليق كرد به چيزى كه هرگز نباشد و جارى مجراى مستحيل (1)بود و آن ارادت خداست كفر و قبيح (2)را،و اين جارى مجراى آن است كه خداى تعالى گفت: وَ لاٰ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّٰى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيٰاطِ (3)،و چنان كه قائل گويد:انا لا افعل ذلك حتّى يبيضّ (4)القار و يشيب الغراب،أى لا افعل ذلك ابدا،و چنان كه شاعر گفت: (5)
و حتّى يؤوب القارظان كلاهما***و ينشر فى القتلى كليب لوائل
و مانند اين از نظم و نثر بسيار است.
جواب سه ام از اين آن است كه قطرب بن المستنير گفت:در كلام تقديم و تأخيرى هست،و تقدير آن است كه:لنخرجنّك يا شعيب و الّذين آمنوا معك من قريتنا الّا أن يشاء اللّه أو لتعودنّ (6)في ملّتنا،پس استثنا در كلام كفّار باشد نه در كلام شعيب،و خبر منسوب به كفّار بود نه به شعيب.آنگه كلام شعيب حكايت كرد (7): وَ مٰا يَكُونُ لَنٰا أَنْ نَعُودَ فِيهٰا .
جواب چهارم آن است كه:«ها»راجع است با«قريه»نه به (8)«ملّت»،براى آن كه ذكر قريه همچنان رفته است كه ذكر ملّت،و تقدير كلام آن باشد كه:ما از شهر شما برويم و دگر بر (9)شهر شما نياييم مگرآنكه خداى خواهد كه ما را بر شما ظفر دهد تا ما بر سبيل فتح (10)بياييم و شما را قهر كنيم و شهر بستانيم از شما.
جواب پنجم از او آن است كه:الّا كه خداى خواهد كه شما را با دين ما آرد تا دين ما و شما يكى شود،پس تلخيص كلام آن باشد كه الّا كه خداى خواهد كه ما بر يك ملّت باشيم و آن ملّت مسلمانى است،و اگر كلام بر ظاهر خود گيرند همين معنى دارد كه ملّت ايشان يكى شود.
اگر گويند:اين جواب اقتضاى آن مى كند كه خداى نمى خواهد كه ايشان با ايمان آيند،گوييم:خداى تعالى از ايشان ايمان و رجوع به (1)ايمان مى خواهد، الّا آن است كه بر سبيل اجبار (2)،و شعيب-عليه السّلام-در (3)خواست كه الّا كه خداى خواهد كه جبر كند شما را بر ايمان،و اين جارى مجراى آن باشد كه خداى تعالى گفت: وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً (4)-الآية.
جواب ششم از اين آن است كه:الّا كه خداى خواهد كه شما را تمكّنى كند ازآن كه بر ما اكراه كنى (5)و ما را با اكراه (6)با دين خود آرى (7)،آنگه[ما] (8)با اظهار دين شما آييم مكره (9)نه مخيّر،گفت و بيانش قوله: أَ وَ لَوْ كُنّٰا كٰارِهِينَ .
جواب هفتم از اين آن است كه:[173-پ]الّا كه خداى تعالى خواهد كه ما را متعبّد بكند به اظهار كلمۀ كفر و اخفاى كلمۀ ايمان على وجه التّقيّة و دفع المضرّة على (10)النّفس و الأهل.
اگر گويند:اين در حقّ پيغامبران روا باشد؟گوييم:[اگرچه] (11)كلام، شعيب مى گويد،مراد باستثناء او نباشد قوم او باشند.و قوله: أَ وَ لَوْ كُنّٰا كٰارِهِينَ ، نيز تقويت اين جواب كند.پس به اين اجوبه جواب ساقط بود. وَسِعَ رَبُّنٰا كُلَّ
1) .مج،وز:با.
2) .مج،وز،مل:اختيار،لب:اخبار.
3) .مج،وز،مل:اين.
4) .سورۀ يونس(10)آيۀ 99.
5) .آج،لب:كنيد.
6) .مج،وز،لت:بكره.
7) .آج،لب،آف:آريد.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
9) .آج:مكرهين،لب:مكرهه.
10) .كذا در اساس و ديگر نسخه بدلها،چاپ شعرانى(225/5):عن.
11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
شَيْءٍ عِلْماً ،و خداى ما واسع است از روى علم به همه چيزى،و معنى آن است كه خداى تعالى عالم است به جميع معلومات بر هر وجه كه صحيح باشد كه معلوم باشد،و نصب«علما»بر تميز است. عَلَى اللّٰهِ تَوَكَّلْنٰا ،بر سبيل تفويض و استكانت به خداى،گفت:بر خداى توكّل كرديم تا خداى شرّ شما از ما كفايت كند.آنگه گفت بر سبيل دعا و تضرّع: رَبَّنَا افْتَحْ ،بار خدايا حكم كن ميان ما و قوم ما بحق.عبد اللّه عبّاس گفت.من نمى دانستم كه معنى«فتح»در اين آيت چيست،تا دختر سيف ذو اليزن (1)را ديدم كه مى گفت شوهرش را:تعالى افاتحك أى اقاضك،بياتا با تو مفاتحه كنم (2)،يعنى محاكمه.و فرّاء گفت:اهل عمّان قاضى را فتّاح خوانند،يقولون بينى و بينك الفتّاح،أى القاضي،و قال (3):
أ لا أبلغ أبا عصم رسولا***فإنّي عن فتاحتكم غنيّ
و جبّائي گفت:معنى (4)او آن است كه بار خدايا ما را برهان و اين كافران را هلاك گردان (5).
وَ قٰالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ،گفتند آن گروه (6)اشراف قوم شعيب از كافران:اگر شما متابعت شعيب كنى (7)و در دين او شوى (8)زيانكار باشى (9).و«إذا» در اين جاى كه هست ملغاست براى آن كه در ميان مبتدا و خبر افتاده است، عمل نصب نمى تواند كردن،چه او آنجا معمل (10)باشد كه جواب باشد و در عمل نصب نمى توان كردن،چه او آنجا معمل (11)باشد كه جواب باشد و در فعل مضارع شود،چنان كه كسى گويد:انا آتيك،تو گويى:اذا اكرمك.
فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دٰارِهِمْ (12)جٰاثِمِينَ ،كلبي گفت:«رجفة» زلزله باشد،خداى تعالى گفت:ايشان را رجفه (13)بگرفت.عبد اللّه عبّاس گفت:
خداى تعالى درى از درهاى دوزخ بر ايشان بگشاد و گرمايى و حميّى (1)بر ايشان فرستاد كه نفس ايشان منقطع شد و دم بر ايشان ببست چندان كه ايشان در خانه ها (2)و سردابها و جايهاى خنك شدند،سود نداشت و دم ايشان منقطع مى شد (3)،و خداى تعالى ابرى فرستاد (4)در او بادى خوش،ايشان سردى باد ديدند و سايۀ ابر،بشتافتند و روى به او نهادند و به بيابان شدند زن و مرد خرد (5)و بزرگ.
چون همه در زير آن ابر حاضر شدند.ابو العاليه گفت:آن ابر به بالاى شهر ايشان آمد و ايشان در سرايهاى خود بودند.چون ابر بر همۀ شهر سايه افگند و همه در آمد و ايشان در سرايهاى خود بودند.چون ابر بر همۀ شهر سايه افگند و همه در سايۀ ابر حاصل[شدند] (6)،خداى تعالى زمين از زير ايشان بجنبانيد و آتش از آن ابر فرود آورد تا همه بر جاى خود بمردند،فذلك قوله: فَأَخَذَهُمْ عَذٰابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ... (7)، فَأَصْبَحُوا فِي دِيٰارِهِمْ جٰاثِمِينَ (8).
محمّد بن مروان گفت:هركجا در قرآن«دارهم»است مراد شهر است و هركجا«ديارهم»است مراد لشكرگاه است.محمّد بن اسحاق گفت:مردى از اهل مدين نام او[174-ر]عمرو بن كلما (9)چون آن ابر ديد و در او عذاب، بشناخت كه آن نه ابر رحمت است ابر عذاب است،اين بيتها بگفت (10):
يا قوم انّ شعيبا مرسل فذروا***عنكم سميرا و عمران بن شدّاد
انّي أرى غيمة يا قوم قد طلعت***تدعو بصوت على ظماءة الوادي
و انّه لن تروا فيها ضحى غدكم***الّا الرّقيم يمشّي بين (11)أمجاد
1) .آج،لب:همى،تيمى،آن:سمى،چاپ شعرانى(226/5):حميى.
2) .اساس:خانها/خانه ها.
3) .مل،بم،آف:منقطع شد.
4) .مج،وز،مل:بفرستاد.
5) .مج،آج،لب،لت:خورد.
6) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
7) .سورۀ شعراء(26)آيۀ 189.
8) .سورۀ هود(11)آيۀ 94.
9) .مج،وز،مل،لت:عمرو بن كلها،چاپ شعرانى(226/5)عمرو بن جلهم.
10) .مج،وز،مل+شعر.
11) .مج،وز:بهنّ.
سمير و عمران شدّاد دو كاهنى (1)بودند و رقيم نام سگى بود از آن ايشان.و ابو عبد اللّه البلخىّ (2)گفت:أبو جاد و هوّز و حطّي و كلمن و سعفص و قرشت نامهاى پادشاهان مدين بود-و پادشاهى در روزگار (3)شعيب كلمن را بود-چون هلاك شدند،خواهر او بر او مى گريست و نوحه مى كرد و مى گفت (4):
كلمون هدّ ركنى هلكه وسط المحلّة***سيّد القوم أتاه الحتف نار وسط ظلّة
جعلت نارا عليهم دارهم كالمضمحلّة
اَلَّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً ،خداى تعالى از ايشان بازگفت كه:آنان كه شعيب را تكذيب كردند و او را دروغ داشتند و به او كافر شدند، كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيهَا ،پنداشتى در آن سرايها و شهرها و منازل نبوده اند و مقام نكرده اند،من قولهم:غنى بالمكان،يعنى اذا أقام.و المغنى المنزل و جمعه المغاني،و قال لبيد (5):
و قال حاتم: (6)
غنينا زمانا للتّصعلك و الغنى***فكلا سقاناه بكأسيهما (7)الدّهر
فما زادنا بغيا على ذي قرابة***غنانا و لا أزرى بأحسابنا الفقر
و قال رؤبة: (8)
و عهد مغنى دمنة ببلقعا***
خداى تعالى بر سبيل (9)تشبيه بر وجه مبالغه كنايت كرد از استيصال، ايشان،گفت:خود پندارى ايشان در آن ديار نبودند و آنجا مقام نداشتند،ازآن كه ايشان را رسم و اثر نماند،چنان كه گفت: كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ (10)،و كما قال الشّاعر (11):
كأن لم يكن بين الحجون إلى الصّفا***أنيس و لم يسمر بمكّة سامر
بلى نحن كنّا اهلها فأبادنا***صروف اللّيالي و الجدود العواثر
اَلَّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً ،حق تعالى اين لفظ تكرار فرمود تغليظا للحال في تكذيب شعيب و تأكيدا و تعظيما للشّأن في ذلك، كٰانُوا هُمُ الْخٰاسِرِينَ ،ايشان بودند كه زيانكار بودند نه ديگران،و اين جواب آنان است كه گفتند: لَئِنِ اتَّبَعْتُمْ شُعَيْباً إِنَّكُمْ إِذاً لَخٰاسِرُونَ (1).و«هم»فصل است و كوفيان عماد خوانند اين را.و بيان كرده ايم كه چرا فصل خوانند تا فاصل باشد بين الصّفة و الخبر.
آنگه حق تعالى گفت:چون شعيب از ايشان آيس شد،روى از ايشان برگردانيد و گفت:يا قوم،من پيغامهاى خداى به شما بگزاردم (2)و نصيحت بكردم شما را و بر من بيش از اين نيست،چه اندوه خواهم خوردن بر گروهى (3)كافران.
محمّد بن اسحاق گفت:خود را تعزيت و تسليت مى دهد بر ايشان پس ازآن كه دلتنگ بود بر ايشان،يقال:أسى يأسى أسى اذا حزن،قال الشّاعر: (4)
و انحبطت عيناه من فرط الأسى***
و قال امرء القيس (5):
يقولون لا تهلك أسا و تحمّل***(6)و أسوت الكلم آسوه أسوا إذا داويته.و الآسي الطبيب و اسيت عليه اذا حزنت عليه،و الأسى الحزن،و الأسى الصّبر،و أسّيت المصاب أؤسّيه تأسية اذا عزّيته كانّك أزلت أساه،أى حزنه.
قوله تعالى[174-پ]:
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَبِيٍّ إِلاّٰ أَخَذْنٰا أَهْلَهٰا بِالْبَأْسٰاءِ وَ اَلضَّرّٰاءِ لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ (94) ثُمَّ بَدَّلْنٰا مَكٰانَ اَلسَّيِّئَةِ اَلْحَسَنَةَ حَتّٰى عَفَوْا وَ قٰالُوا قَدْ مَسَّ آبٰاءَنَا اَلضَّرّٰاءُ وَ اَلسَّرّٰاءُ فَأَخَذْنٰاهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ يَشْعُرُونَ (95) وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لٰكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ (96) أَ فَأَمِنَ أَهْلُ اَلْقُرىٰ أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنٰا بَيٰاتاً وَ هُمْ نٰائِمُونَ (97) أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ اَلْقُرىٰ أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنٰا ضُحًى وَ هُمْ يَلْعَبُونَ (98) أَ فَأَمِنُوا مَكْرَ اَللّٰهِ فَلاٰ يَأْمَنُ مَكْرَ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْخٰاسِرُونَ (99) أَ وَ لَمْ يَهْدِ لِلَّذِينَ يَرِثُونَ اَلْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ أَهْلِهٰا أَنْ لَوْ نَشٰاءُ أَصَبْنٰاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ نَطْبَعُ عَلىٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاٰ يَسْمَعُونَ (100) تِلْكَ اَلْقُرىٰ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبٰائِهٰا وَ لَقَدْ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ فَمٰا كٰانُوا لِيُؤْمِنُوا بِمٰا كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ كَذٰلِكَ يَطْبَعُ اَللّٰهُ عَلىٰ قُلُوبِ اَلْكٰافِرِينَ (101) وَ مٰا وَجَدْنٰا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنٰا أَكْثَرَهُمْ لَفٰاسِقِينَ (102)
و ما لرسلنا في قرية من نبىّ الّا أخذنا اهلها بالبأساء و الضّراء لعلّهم يضّرّعون،و نفرستاديم ما در شهرى (7)هيچ پيغامبرى الّا
بگرفتيم اهل آن شهر را به بيمارى و سختى تا باشد كه اينان زارى كنند (1).
پس بدل كرديم به جاى بدى نيكويى تا بسيار شدند و گفتند:برسيد به پدران ما سختى بد و نيك (2)،بگرفتيم ايشان را ناگاه و ايشان ندانستند.
و اگر اهل شهرها بگرويدندى و پرهيزگار شدندى،بگشاديمى (3)بر ايشان بركاتى از آسمان و زمين و لكن دروغ داشتند،بگرفتيم ايشان را به آنچه كرده بودند.
ايمن شدند (4)اهل شهرها كه به ايشان آيد عذاب ما به شب و ايشان خفته؟.
] (5)[يا ايمن شدند (6)اهل شهرها كه به ايشان آيد عذاب ما] (7)چاشتگاه و ايشان بازى مى كنند؟ ايمن شده اند از عذاب خداى؟ايمن نشود از عذاب خداى مگر گروه زيانكاران.
نه بيان كرد خداى آنان را كه به ميراث گرفتند (8)زمين (9)از پس اهلش اگر خواستيمى بگرفتيمى (10)ايشان را به گناهانشان و مهر
1) .مج،وز:لابه كنند.
2) .مج:بدى نيكى،آن،آف:بدى و نيكويى.
3) .مج،وز:بگشادمانى.
4) .آج:اى پس ايمن شدند،لب:يا ايمن شدند.
5) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج،وز و ضبط قرآن مجيد افزوده شد.
6) .آج،لب:اى پس ايمن شدند.
7) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
8) .مج،وز،لت:برگرفتند.
9) .آج،لب+را.
10) .مج،وز،لت:و اگر ما خواستمانى بگرفتمانى.
برنهاديمى (1)بر دلهاشان تا نشنوند؟.
آن شهرهاست كه قصّه مى كنيم بر تو از خبرهاى او و به درستى كه آمد به ايشان پيغامبرانشان به حجّتهاى ايشان،ايمان نياوردند با آنچه دروغ داشتند از پيش اين (2)چنين مهر بر نهاد خداى بر دلهاى كافران.
نيافتيم (3)بيشتر ايشان را از عهدى،و (4)يافتيم[بيشترين] (5)ايشان را برون از فرمان خداى.
قوله: وَ مٰا أَرْسَلْنٰا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَبِيٍّ ،حق تعالى گفت كه:من هيچ پيغامبر را به هيچ شهر نفرستادم الّا و اهل آن شهر را به بأساء و ضرّاء بگرفتم بر سبيل امتحان و اختبار (6)تا باشد كه دلهاى ايشان نرم شود و با خداى گريزند و در او تضرّع و زارى كنند (7).«من»في قوله: مِنْ نَبِيٍّ ،زيادت است براى تأكيد نفى.
و در«بأساء و ضرّاء»سه قول گفتند:بعضى گفتند:«بأساء»رنجى (8)و سختى باشد كه به تن ايشان رسد،و«ضرّاء»آنچه به مال ايشان رسد از نكبات تا درويش شوند.حسن گفت:«بأساء»گرسنگى باشد و«ضرّاء»بيمارى.
سدّى[175-1]گفت:«ضرّاء»درويشى باشد و«بأساء»گرسنگى،و براى آن لفظ«لعلّ»آورد كه حق تعالى با ايشان معاملۀ مختبران و آزمايش كنندگان فرمود،
پس لفظ ترجّى آورد تا ملايم آن بود،و گفتند:«لعلّ»به معنى«لام كى»است،و قوله: يَضَّرَّعُونَ ،يتضرّعون بوده است،ادغام كرده اند«تا»را در«ضاد»لقرب المخرج تا چنين شده است.
آنگه حق تعالى گفت هم بر سبيل امتحان و اختبار بر وجه استدراج ايشان را چنان كه به محنت امتحان كردم به نعمت امتحان كردم تا هيچ عذر نماند ايشان را،و هيچ نباشد كه به ايشان كرده نباشيم (1).آن شدّت[را] (2)به نعمت بدل كرديم (3)و آن بيمارى را به تندرستى و آن درويشى را به توانگرى (4)و آن تنگى را به فراخى تا ايشان به جهل و قلّت انديشه پنداشتند كه آن خود به استحقاق است با ايشان،و مغرور شدند. حَتّٰى عَفَوْا ،تا بسيار شدند،يقال:عفا (5)النّبت إذا كثر.و اصل كلمه ترك است من قوله تعالى: فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ (6).و اگر خواهند تا جمع كنند ميان هر دو معنى درست باشد،براى آن كه«عفا النّبت»آن باشد كه تا جمع كنند ميان هر دو معنى درست باشد،براى آن كه«عفا النّبت»آن باشد كه رها كنند و گرد آن نگردند تا بسيار شود.حسن بصرى گفت:تا فربه شدند.ابن زيد گفت:تا بسيار شدند،قال الشّاعر (7):
و لكنّا يعضّ السّيف منها***بأسوق عافيات الشّحم كوم
و قال آخر (8):
عفوا من بعد اقلال و كانوا***زمانا ليس عندهم بعير
و منه
قوله-عليه السّلام: أحفوا الشّوارب و اعفوا اللّحى. و الإحفاء المبالغة فى القصّ،و الاعفاء التّرك حتّى يكثر.عبد اللّه عبّاس گفت:تا عدد ايشان بسيار شد.قتاده گفت:تا خرّم شدند.مقاتل حيّان گفت:تا بطر گرفت ايشان را و از سر غفلت و جهالت گفتند:چه باك اگر ما را
پيش (1)از اين رنجى رسيد از بيمارى و درويشى و سختى.پدران ما همچنين بودند،گاه در شدّت (2)و گاه در نعمت.اكنون ما را نيز شدّت رفت و نعمت آمد.
حق تعالى گفت:چون ايشان ايمن شدند و آسوده و فربه بنشستند،من ايشان را ناگاه بگرفتم به عذاب و هلاك كردم ازآنجا كه ايشا[ن] (3)ندانستند و توقّع نكردند،چنان كه در مثل گفتند:من مأمنه يؤتى الحذر،مرد حذركننده را از جايى گيرند كه او ازآنجا ايمن باشد.اگر حال حذر اين باشد،حال غافل چه باشد! و البغت الفجأة،يقال:بغته يبغته بغتا،أو بغتة و بغت الرّجل فهو مبغوت،و قال الشّاعر (4):
و أنكأ شىء حين يفجؤك البغت***
و الشّعر،العلم بدقيق الامور،قيل:انّه من الشّعر،و اين علمى باشد محدث،يقال:شعرت بكذا،آگاه شدم به اين كار،براى اين (5)در حقّ خداى تعالى استعمال نكنند.
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرىٰ آمَنُوا ،آنگه حق تعالى بر وجه ترغيب و تقريب و استدعا گفت:اگر اهل اين شهر[ها] (6)ايمان آوردندى و از من بترسيدندى و از معاصى من اجتناب كردندى،من درهاى خير و بركت (7)بر ايشان گشاده كردمى از آسمان و زمين،از آسمان به باران و از زمين به نبات،و گفتم كه (8):اصل بركت ثبات (9)باشد من بروك البعير،و گفته اند:بركات آسمان اجابت دعا باشد،و بركات زمين إنجاح الحوائج،و لكن خلاف اين كردند و رسولان مرا به دروغ داشتند،تا لا جرم بگرفتيم ايشان را به آنچه كردند.
آنگه گفت: أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرىٰ ،ايمن شدند اهل اين شهرها كه عذاب ما با ايشان آيد (1)و ايشان خفته؟و«بيات»شبيخون باشد به عرف[175-پ]،و «بيات»و«بيتوته»كارى سگاليدن باشد به شب. وَ هُمْ نٰائِمُونَ ،و ايشان خفته باشند (2).«واو»حال[ر] (3)است،و«بياتا»در جاى«ليلا»نهاده است.
أَ وَ أَمِنَ ،«الف»در هر دو جاى استفهام است و مراد تقريع،و«واو»عطف است بر قرائت آن كه«واو»مفتوح خواند.اهل مدينه و ابن عامر خواندند:به سكون«واو»،چنان كه«أو»باشد بمعنى حرف الشكّ،يا (4)ايمن شده اند اهل اين شهرها كه عذاب ما به ايشان آيد و به (5)چاشتگاه،و محلّ او نصب بود بر ظرف به معنى (6)ضحى. وَ هُمْ يَلْعَبُونَ ،و ايشان بازى مى كنند،و«واو»هم حال راست.
و اصل«بأس»و«بؤس»،شدّت باشد،و در آيت مراد عذاب است.
امّا«نوم»حدّ او سهوى[بود] (7)كه به حيوان رسد با (8)فتور اعضاء بى علّتى.
رمّاني گفت:حدّ خواب سهوى باشد كه دل را و چشم را بپوشد و حسن ضعيف بكند و منافات علم كند،يقال:نام الرّجل نوما فهو نائم و الجمع نيام،و رجل نومة كثير النّوم.و مراد به شهرها،شهرهاست كه (9)اهل آن اصرار كرده باشند بر كفر و اقامت بر معصيت.و اصل«ضحى»من ضحا (10)يضحو ضحوا اذا ظهر باشد،و مورد آيت مورد امر است به حزم و انتباه و ترك غفلت آن كه ايمن نباشند از عذاب خداى تعالى نه به شب و نه به روز.
آنگه گفت: أَ فَأَمِنُوا مَكْرَ اللّٰهِ ،ايشان از مكر خداى ايمن شده اند؟و مكر خداى عذاب خداى باشد،جز آن است كه هر عذابى را مكر نخوانند مگر آن
1) .آج،لب:آمد.
2) .مل:ايشان خفتگان.
3) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
4) .مج،وز:تا،چاپ شعرانى(231/5):آيا.
5) .مج،وز،مل،آج،لب:ندارد.
6) .مج،وز،مل،لت:ظرف اعنى.
7) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
8) .اساس:يا،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
9) .مل،آف،آن:شهرهايى است.
10) .اساس:ضحى،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
عذابى را (1)كه صورت مكر دارد بر سبيل استدراج،كما قال اللّه تعالى:
سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَعْلَمُونَ (2)،و معنى آن بود كه خداى تعالى براى استظهار حجّت چندان كه بنده گناه بيشتر كند (3)،او را نعمت و تندرستى بيش دهد تا او پندارد كه آن خود چنان مى بايد.آنگه ناگاهى (4)عذاب فرستد او را و هلاكش كند،و اين با مكر ماند.و اصل«مكر»پيچيدگى (5)بود،و مكّار پيچنده (6)باشد و كارش پوشيده،و منه ساق ممكورة،أى محكمة الخلق،قال ذو الرّمّة (7):
عجزاء ممكورة خمصانة قلق***عنها الوشاح و تمّ (8)الجسم و القصب
و خليل گفت:مكر الرّجل اذا التفّ تدبيره على مكروه صاحبه. فَلاٰ يَأْمَنُ مَكْرَ اللّٰهِ ،از عذاب خداى ايمن نباشند (9)مگر زيانكاران.و رفع او بر فاعليّت است،و«الّا»از روى اعراب به مثابت لغو است.اگر گويند (10):پيغامبران خداى از عذاب خداى ايمن باشند و خاسر نه اند،چرا گفت: فَلاٰ يَأْمَنُ مَكْرَ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخٰاسِرُونَ ؟جواب گوييم:يك وجه آن است كه ايشان نيز از عذاب خداى ايمن نباشند (11)در حقّ كافران و عاصيان و در حقّ خود براى آن ايمن باشند كه ايشان چون مأمون الخطأ و الزّلل باشند و عقاب بر گناه باشد و در حقّ ايشان گناه صورت نبندد،ازآنجا ايمن باشند.
وجه دگر آن كه:از عذاب خداى ايمن نباشند بر وجه جهل به حكمت (12)خداى الّا گروه زيانكاران،و امن ايشان از جهل باشد،و امن انبيا و اولياء از ايمن بكردن خداى باشد ايشان را چون خداى تعالى ايشان را ايمن بكرد از آن وجه ايمن ببودند (13).
قوله: أَ وَ لَمْ يَهْدِ ،در فاعل«يهدى» (1)دو قول گفتند:يكى آن كه اللّه مضمر است در او،و التّقدير:أ و لم يهد اللّه،نه خداى (2)هدايت كرد[176-ر]،يعنى بيان.
و آنچه قوّت اين قول كند،قرائت آن كس است كه او«نهد»خواند به«نون»على ما ذكره الزّجّاج،قول دوم آن كه: أَنْ لَوْ نَشٰاءُ ،در جاى فاعل اوست،و تقدير آن است كه:أ و لم يهد لهم مشيّتنا باصابة (3)المذنبين بذنوبهم-نه راه نمود ايشان را آن كه اگر ما خواهيم هلاك كنيم گناهكاران را به گناهشان و تا عبرت و موعظت شوند!حق تعالى گفت:نه خداى تعالى هدايت داد و بيان كرد و بازگفت آنان را كه زمين به ميراث[بر] (4)گرفتند پس هلاك اهلشان از جماعاتى (5)و امّتانى كه ما ايشان را هلاك كرديم چون:قوم نوح و هود و صالح و شعيب و لوط[كه] (6)اگر ما خواستيمى (7)كه ايشان را نيز هلاك كرديمى (8)به گناهانى (9)كه كردند و مهر نهاديم (10)بر دل ايشان تا چيزى نمى شنوند.اين حديثى مستأنف است معطوف على قوله:
أَصَبْنٰاهُمْ ،تا داخل نباشد تحت مشيّت.و دليل بر اين آن است كه اين مستقبل است و آن ماضى،و از حكم عطف[آن] (11)است كه معطوف وفق معطوف عليه باشد.اگر آن كه اگر عطف كنند (12)،«نطبع»را على أصبناهم لازم آيد كه اين مهر بر دل ايشان و نفى سماع از ايشان از پس هلاك ايشان بود،و اين خروج باشد از اجماع و قادح بود در حكمت خداى تعالى،چه مهر بر دل مرده نهادن لايق حكمت نبود و عبث باشد.اين تفسير آيت است بر تقدير اوّل كه فاعل«يهد»
1) .مج،وز،مل،آج،لب،آف،لت:يهد.
2) .مل+تعالى.
3) .مج،وز،مل،لت:اصابة.
4) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
5) .مج:جماعتانى.
6) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
7) .مج،وز،مل،لت:خواستمانى،آج،لب:خواستمى.
8) .مج،وز،مل،لت:كردمانى،كه براساس مرجّح مى نمايد.
9) .مج،آج،لب،بم،آف:گناهان.
10) .مج،وز،مل:مهر نهادند.
11) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
12) .اساس:كند،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
خداى باشد-جلّ جلاله.امّا بر قول دوم كه فاعل«يهد»مشيّت هلاك مستحقّان باشد،در كلام محذوفى بود.و«هدايت»به معنى دلالت بود،و آن محذوف مفعول دوم«يهد»باشد و تقدير اين چنين بود،نه راه نمود (1)[و] (2)دليل كرد و عبرت گشت آنان را كه ايشان زمين به ميراث دارند از هلاك شدگان امّت سلف، آنگه آن كه اگر ما خواستيمى (3)كه ايشان را هلاك كنيم (4)به گناهانشان (5)چنان كه با امّت (6)پيشين (7)كرديم،أعنى هدايت كرد و دليل كرد بر آنكه مثل قول و فعل ايشان نبايد گفتن[و كردن] (8)تا هلاك نشوند چون ايشان،محذوف اين است،أعنى هدايت كرد و دليل كرد بر آنكه گفتيم،و آنچه گفتيم آن كه اگر ما خواستيمى (9)فاعل است،[و] (10)بر هو دو قول«نطبع»كلامى مستأنف باشد (11)غير معطوف على قوله: أَصَبْنٰاهُمْ ،از آن وجوه كه بيان كرديم كه مؤدّى است با چند فساد،و اين قول فرّاء و زجّاج و جبّايى و بيشتر اهل علم است.و اگر نه چنين گويند،معنى آيت مستقيم نشود.
امّا معنى«طبع» (12)در او دو قول گفتند:يكى حكم به آن كه او مذموم است ابدا ازآنجا كه در معلوم آن است كه ابدا ايمان نيارد (13)به مثابت كسى كه بر دل مهر دارد.و«سماع»به معنى قبول باشد،يعنى ايشان هرگز قبول ايمان نكنند كالمطبوع على قلبه،پس اين بر سبيل حكم باشد به مذمّت و ملامت و لعنت (14)ايشان.و غرض قطع طمع رسول بود-عليه السّلام-از ايمان ايشان.
1) .مل:نموديم.
2) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
3) .مج،وز،مل،لت:خواستمانى،كه براساس مرجّح مى نمايد.
4) .مج،وز،مل،لت:هلاك كردمانى،كه براساس مرجّح مى نمايد.
5) .مج،وز،مل،لت:گناهشان.
6) .مج،وز،مل،لت:امّتان.
7) .لت:پيشتر.
8) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
9) .مج،وز،مل،لت:خواستمانى،كه براساس مرجّح مى نمايد.
10) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
11) .مل+و.
12) .مل:نطبع.
13) .آج،لب:نيارند.
14) .مل:و به لعنت.
و وجه دوم در معنى«طبع»آن است كه:به معنى سمت و علامتى باشد بر دلهاى ايشان از نشانى و سوادى كه فرشتگان به اين (1)علامت كه ايشان ايمان نخواهند آورد، (2)در لعنت و تبرّاى ايشان بيفزايند.و اين طبع و مهر بر دو وجه كه گفتيم مانع (3)نباشد از ايمان براى آن حكم حاكم تبع (4)محكوم باشد على ما هو به،و محكوم را بر وجهى نكند،و نيز سمت (5)و علامت منع نباشد،بيانش قوله تعالى: بَلْ طَبَعَ اللّٰهُ عَلَيْهٰا بِكُفْرِهِمْ فَلاٰ يُؤْمِنُونَ إِلاّٰ قَلِيلاً (6).و اگر مانع بودى از ايمان،اندك و بسيار را مانع بودى،چون اندك را مانع نيست بسيار را هم مانع نبود.و ابو القاسم بلخىّ وجهى گفت در اين آيت،و آن آن است كه:طبع را تفسير به طبع[176-پ]زنگار داد (7)،گفت:خداى تعالى كفر را در دل كافر به زنگار تشبيه كرد كه بر روى آيينه (8)و شمشير باشد،براى آن كه تاريك و مظلم بود.
و ايمان را به جلاى آن تشبيه كرد،براى آن كه در او نور و ضياء است.آنگه آن زنگار را با خود[حوالت كرد،چنان كه زيادت ايمان و كفر را با سورت (9)] (10)حوالت كرد في قوله: زٰادَتْهُمْ إِيمٰاناً (11)و: فَزٰادَتْهُمْ (12)رِجْساً ...، (13)و اين وجهى بودى اگر نه آنستى كه ظاهر احتمال نمى كند براى آن كه طبع يطبع طبعا لازم باشد، يقال:طبع السّيف أى صدئ.و در آيت اين فعل مسند است به خداى تعالى و اين معنى مستقيم نشود و تأويل در آيت نگنجد.دگر طبع كه صدئ باشد به «على»تعديه نكنند او را،و در آيت«على»است.پس اين تأويل درست نيست و فايدۀ آيت تحريض (14)است آن گروه بازماندگان را بر ايمان و طاعت و تحذير
1) .مج،وز:به آن،آج،لب:بدين.
2) .مج،وز،مل،لت:آوردن،لب،آف+و.
3) .اساس:نافع،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
4) .آج،لب،آف:طبع.
5) .مج،وز:و سمت.
6) .سورۀ نساء(4)آيۀ 155.
7) .وز،بم،آف،آن:دارد.
8) .مج،وز،مل،آج،لب،بم،آن:آينه.
9) .آج،لب،بم،لت:با خود.
10) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
11) .سورۀ انفال(8)آيۀ 2.
12) .ضبط قرآن كريم:فزادتهم.
13) .سورۀ توبه(9)آيۀ 125.
14) .اساس:تعريض،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
كردن ايشان از كفر و معصيت تا مانند آن كه به ايشان رسيد به اينان نرسد،و نيز بيان كردن كه جماعتى هستند كه هرگز ايمان نخواهند آورد[ن] (1)به اختيار بد خود، كالمطبوع على قلبه.
آنگه خداى تعالى گفت: تِلْكَ الْقُرىٰ ،اين شهرها كه ما آن را هلاك كرديم و قصّه و اخبار آن با تو بگفتيم،از (2)شهرهاى قوم نوح و عاد و ثمود و شعيب و لوط و آن قوم كه ذكر ايشان در آيت مقدّم برفت،آنگه بيان كرد كه:آنچه به سر (3)ايشان آمد از عذاب پس آن بود كه من بر ايشان حجّت گرفتم به بعثت انبياء-عليهم السّلام-و اظهار معجزات بر دست ايشان و بيان ادلّه و حجج و طرائق (4)علم، گفت:رسولان ايشان بيّنات و حجج به ايشان بردند،ايشان ايمان نياوردند به هيچ وجه با آنچه پيش از آن كافر (5)شده بودند و تكذيب كرده،يعنى استنكاف و تكبّر و (6)قلّت تأمّل و نظر رها نكرد ايشان را كه با آنچه كافر بودند از وحدانيّت خداى تعالى و آنچه اركان شرع است ايمان آرند.آنگه گفت: كَذٰلِكَ يَطْبَعُ اللّٰهُ ، خداى چنين مهر نهد (7)بر دل كافران.از اين آيت معلوم مى شود كه خداى تعالى به مهر و طبع منع نكند كس را (8)از ايمان،براى آن كه اشارت كرد به امورى كه همه ادلّه و حجج و بيان است و داعى به ايمان،از قصّۀ[هلاك] (9)اوايل و فرستادن رسل-عليه السّلام-و آوردن ايشان معجزات و بيّنات را،و آن كه ايشان به اختيار بد (10)خود ايمان نياوردند.آنگه گفت: كَذٰلِكَ يَطْبَعُ اللّٰهُ ،خداى تعالى مهر چنين نهد بر دل كافران نه چنان كه مجبّران گمان بردند كه من منع كنم كافران را از ايمان به طبع و مهر.امّا اضافت رسل با ايشان با آن كه پيغامبران خداى بودند،
ازآنجاست كه چون مرسل اليهم ايشان بودند و انتفاع و اهتدا به رسولان ايشان را بود،خداى تعالى اضافت كرد (1)به ايشان،و عرب اضافت كند بأدنى الملابسه، چنان كه آنجا كه به دو كس چوبى بر خواهند گرفت (2)،هنوز بر نگرفته (3)آن يكى ديگر (4)را گويد:خذ بطرفك،طرف خود برگير،يعنى طرفى كه ملاقى تو است.و قوله: فَمٰا كٰانُوا لِيُؤْمِنُوا ،اين«لام»براى تأكيد نفى است،چنان كه بسيار جايها شرح داديم.
مجاهد گفت:هم آن معنى دارد كه: وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ (5)،يعنى ما ايشان را هلاك نكرديم و الّا دانستيم كه هرگز ايمان نيارند (6).حسن (7)و جبّايى گفتند:معنى آن است كه كفر ايشان رها نكند ايشان را كه ايمان آرند،و اين معنى قول أخفش است كه گفت:«ما»مصدريّه است،أى لم يؤمنوا (8)بتكذيبهم،و التّقدير:لتكذيبهم،و اين هر دو قول مضطرب است،و (9)معنى از روى ظاهر آن است كه:ايشان تصديق نكنند آن را كه تكذيب كرده بودند[177-ر]پيش از اين،و ايمان نيارند به چيزى كه كافر بودند از آن پيش،و معنى آن كه:بر كفر مصرّ خواهند بود[ن]تا به مردن-و اللّه اعلم.
قوله: وَ مٰا وَجَدْنٰا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ ،آنگه حق تعالى گفت:ما بيشترين (10)ايشان را عهدى نيافتيم،يعنى وفا به عهد،چنان كه در شاهد آن را كه بر عهد ثبات نكند و به عهد وفا نكند گويند:لا عهد له،او را عهدى نيست.نفى وفا را نفى عهد خوانند.و مراد به عهد،عهدى است كه ايشان با پيغامبران بستند.و«عهد»و«عقد» و«ميثاق»و«يمين»نظاير باشد،و«وجدان»و«الفاء»و«ادراك»و«مصادفه»
نظاير باشد.و«من»في قوله: مِنْ عَهْدٍ ،تأكيد نفى راست،چنان كه نظاير او بسيار (1)برفت. وَ إِنْ وَجَدْنٰا ،«إن»مخفّفه است از ثقيله،و التّقدير:انّا (2)وجدنا،أو انّه وجدنا، على انّ الضّمير للشّأن (3)و الامر،و علامت آن كه«إن»مخفّفه از ثقيله«لام»است در خبر او،و ما بيشتر (4)ايشان را فاسق يافتيم و خارج از فرمان خداى تعالى به ايشان،و كار چنان افتاد كه ما بيشتر (5)ايشان را فاسق يافتيم.و«فسق»هم كفر باشد و هم ساير معاصى.و اصل او خروج الشّىء عن الشّىء باشد،و اگرچه در عرف غالب بر او آن است كه ما دون كفر را فسق خوانند،و در آيت هر دو رواست.
اگر گويند چگونه گفت كه:بيشتر را فاسق يافتيم،و ايشان همه فاسق بودند؟گوييم از اين دو جواب است:يكى آن كه كافران هم بر دو وجه بودند.
بعضى در ملّت و كيش خود متديّن و متحرّج بودند،و بعضى متهتّك و خليع (6)العذار (7)،آن كه چنان بودند كمتر بودند،و آن كه چنين بودند بيشتر بودند.و جواب دوم از او آن است كه:حق تعالى اكثر كنايت كرد از همه،چنان كه گويند:قلّ ما رأيت مثله،و مراد آن باشد كه:ما رأيت مثله لا (8)قليلا و لا (9)كثيرا،و مثله قوله:
فَقَلِيلاً مٰا يُؤْمِنُونَ (10).
قوله تعالى:
ثُمَّ بَعَثْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسىٰ بِآيٰاتِنٰا إِلىٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَظَلَمُوا بِهٰا فَانْظُرْ كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُفْسِدِينَ (103) وَ قٰالَ مُوسىٰ يٰا فِرْعَوْنُ إِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ (104) حَقِيقٌ عَلىٰ أَنْ لاٰ أَقُولَ عَلَى اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْحَقَّ قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَرْسِلْ مَعِيَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ (105) قٰالَ إِنْ كُنْتَ جِئْتَ بِآيَةٍ فَأْتِ بِهٰا إِنْ كُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِينَ (106) فَأَلْقىٰ عَصٰاهُ فَإِذٰا هِيَ ثُعْبٰانٌ مُبِينٌ (107) وَ نَزَعَ يَدَهُ فَإِذٰا هِيَ بَيْضٰاءُ لِلنّٰاظِرِينَ (108) قٰالَ اَلْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ إِنَّ هٰذٰا لَسٰاحِرٌ عَلِيمٌ (109) يُرِيدُ أَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ فَمٰا ذٰا تَأْمُرُونَ (110) قٰالُوا أَرْجِهْ وَ أَخٰاهُ وَ أَرْسِلْ فِي اَلْمَدٰائِنِ حٰاشِرِينَ (111) يَأْتُوكَ بِكُلِّ سٰاحِرٍ عَلِيمٍ (112) وَ جٰاءَ اَلسَّحَرَةُ فِرْعَوْنَ قٰالُوا إِنَّ لَنٰا لَأَجْراً إِنْ كُنّٰا نَحْنُ اَلْغٰالِبِينَ (113) قٰالَ نَعَمْ وَ إِنَّكُمْ لَمِنَ اَلْمُقَرَّبِينَ (114) قٰالُوا يٰا مُوسىٰ إِمّٰا أَنْ تُلْقِيَ وَ إِمّٰا أَنْ نَكُونَ نَحْنُ اَلْمُلْقِينَ (115) قٰالَ أَلْقُوا فَلَمّٰا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْيُنَ اَلنّٰاسِ وَ اِسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جٰاؤُ بِسِحْرٍ عَظِيمٍ (116) وَ أَوْحَيْنٰا إِلىٰ مُوسىٰ أَنْ أَلْقِ عَصٰاكَ فَإِذٰا هِيَ تَلْقَفُ مٰا يَأْفِكُونَ (117) فَوَقَعَ اَلْحَقُّ وَ بَطَلَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (118) فَغُلِبُوا هُنٰالِكَ وَ اِنْقَلَبُوا صٰاغِرِينَ (119) وَ أُلْقِيَ اَلسَّحَرَةُ سٰاجِدِينَ (120) قٰالُوا آمَنّٰا بِرَبِّ اَلْعٰالَمِينَ (121) رَبِّ مُوسىٰ وَ هٰارُونَ (122) قٰالَ فِرْعَوْنُ آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّ هٰذٰا لَمَكْرٌ مَكَرْتُمُوهُ فِي اَلْمَدِينَةِ لِتُخْرِجُوا مِنْهٰا أَهْلَهٰا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (123) لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلاٰفٍ ثُمَّ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ (124) قٰالُوا إِنّٰا إِلىٰ رَبِّنٰا مُنْقَلِبُونَ (125) وَ مٰا تَنْقِمُ مِنّٰا إِلاّٰ أَنْ آمَنّٰا بِآيٰاتِ رَبِّنٰا لَمّٰا جٰاءَتْنٰا رَبَّنٰا أَفْرِغْ عَلَيْنٰا صَبْراً وَ تَوَفَّنٰا مُسْلِمِينَ (126)
پس بفرستاديم از پس[ايشان] (11)موسى را به آيات ما به فرعون و اصحابش (12)،كافر شدند به آن.بنگر چگونه (13)بود عاقبت مفسدان.
1) .اساس+او بسيار،با توجه به مج،وز زايد مى نمايد.
2) .مج،وز،لت،آن:و انّا.
3) .مج،وز،لت:للشّأن.
4) .مج،وز،مل،لت:بيشترينۀ.
5) .مج،وز،مل،لت:بيشترينۀ.
6) .مج،وز،مل،لت:مخلوع.
7) .اساس:العذاب،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
8) .مج،وز:إلاّ.
9) .مج،وز:إلاّ.
10) .سورۀ بقره(2)آيۀ 88.
11) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
12) .مج،وز:اصحابانش پس.
13) .مج:كه چگونه.
گفت (1)موسى:اى فرعون،من (2)فرستاده[ام] (3)از خداى جهانيان.
سزاوار بر آنكه نگويم بر خداى الّا راستى آوردم به شما حجّتى از خدايتان،بفرست با من فرزندان يعقوب را.
گفت اگر آورده اى حجّتى،بيار آن را اگر تو از جملۀ راست گويانى.
بينداخت (4)عصايش كه ديدى (5)اژدهايى بود ظاهر.
و بكشيد (6)دستش كه ديدى (7)آن سپيد بود نگرندگان را.
[177-پ]،گفتند جماعت از قوم فرعون (8)اين (9)جادويى است دانا.
مى خواهد كه بيرون كند شما را از زمين شما (10)،چه فرمايى (11)؟ گفتند بازدار اين را و برادرش را و بفرست در شهرها جمع كنندگان را.(12)تا به تو آرند هر جادويى دانا را.(13)
1) .مج:و گفت.
2) .مج،وز،لت+رسول و.
3) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
4) .آج،لب:پس بينداخت.
5) .مج،وز:بديديد.
6) .مج،وز:و بكند.
7) .مج،وز:ديديد.
8) .مج،وز+كه.
9) .مج،وز+كه.
10) .مج:زمينتان.
11) .مج،وز:فرماييد،آج،لب:مى فرماييد.
12) .مج،آج،لب:سحّار.
13) .اساس،آج،لب:أ إنّ،با توجه به مج،وز و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
و آمدند ساحران به فرعون،گفتند ما راست (1)مزدى (2)اگر ما غلبه كنيم؟ گفت:آرى و شما از نزديكان باشى (3).(4)گفتند (5)اى موسى تو بيفگنى و يا (6)ما باشيم فگنندگان.
گفت بيفگنى (7)،چون بيفگندند بفريفتند چشمهاى مردمان و بترسانيدند ايشان را و آوردند جادويى بزرگ.
و وحى كرديم به موسى كه بيفگن عصاى تو كه ديدى آن فرود (8)مى برد آنچه كرده بودند به دروغ.
بيفتاد (9)حق و باطل شد[آنچه] (10)ايشان كرده بودند.
غلبه كردند ايشان را آنجا و بازگرديدند (11)ذليل و خوار.
و بيفگندند جادوان را سجده كننده.
گفتند:ايمان آورديم به خداى جهانيان.
خداى موسى و هارون.
1) .مج،وز:ما را هست،آج،لب:اى به درستى كه ما راست هرآينه.
2) .مج:مژدى.
3) .مج،وز،آج،لب:باشيد.
4) .اساس،آج،لب:قال،با توجّه به ديگر نسخه بدلها و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
5) .اساس:گفت،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
6) .وز:تا.
7) .مج،وز،آف،آن:بيفگنيد.
8) .مج،وز،آج،لب،آف:فرو.
9) .مج،وز:بيوفتاد.
10) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
11) .مج،وز،لت:برگرديدند.
گفت فرعون ايمان آوردى (1)به او از پيش آن كه دستورى دادم (2)شما را،اين مكرى است كه كردى (3)در شهر تا برون كنى (4)از اين جا اهلش را،زود بدانى (5).
ببرم دستهاتان و پايهاتان (6)از خلاف،پس بردار كنم شما را جمله (7).
گفتند ما با خداى خود مى گرديم.
چه انكار كردى (8)از ما الّا آن كه ما ايمان آورديم[به آيات] (9)خداى (10)چون به ما آمد،خداى ما به زير (11)بر ما صبر و جان بردار ما را مسلمان.
قوله-عزّ و جلّ: ثُمَّ بَعَثْنٰا (12)مِنْ بَعْدِهِمْ -الآية،خداى تعالى در اين آيت (13)قصّۀ موسى و فرعون[178-ر]كرد،گفت:پس بفرستاديم.و«ثمّ»مهلت و تراخى را باشد،و«بعث»اصل او برانگيختن (14)باشد،و اين جا به معنى ارسال است.موسى را،اين اسمى اعجمى است (15)لا ينصرف،از اسباب منع در او سه چيز است:
يكى علميّت يكى عجمت يكى«الف»تأنيث مقصور. مِنْ بَعْدِهِمْ ،از پس ايشان، يعنى از پس نوح و هود و صالح و شعيب و لوط كه ذكر ايشان برفت. بِآيٰاتِنٰا ،«با»
1) .مج،وز،آج،لب:ايمان آورديد.
2) .مج،آج،لب،آف:دستورى دهم.
3) .مج،وز،آف:كرديد.
4) .مج،وز،لب،آف،لت:بيرون كنيد.
5) .مج،پس شما بدانيد.
6) .مج،وز:پايهايتان.
7) .مج،وز،آج،لب،لت:همه.
8) .آج،لب:چه چيز عيب مى كنى تو.
9) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
10) .مج،وز،لت+ما.
11) .وز:برريز.
12) .مج،آف:بعثناهم.
13) .مج،وز،لت:آيات.
14) .لب+را.
15) .مج،وز،لت:اسمى است اعجمى.
به معنى«مع»است،چنان كه:اشتريت الدّار بآلاتها،أى مع آلاتها-بآيات و بيّنات و حجج و دلايل[ما] (1). فَظَلَمُوا بِهٰا ،أى جحدوا بها و كفروا.و«ظلم»اين جا به معنى كفر است (2)و جحود است،دليلش«باء»،لا يقال«ظلم به»انّما يقال «ظلمه»،و لكن چون به معنى كفر آمد تعديه كرد او را به حرفى كه كفر و جحود را به آن تعديه كنند،و مثله قوله: لِلَّذِينَ يُؤْلُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ (3)،لا يقال:آلى منه به معنى حلف (4)،و انّما يقال:آلى عليه و لكنّه لمّا ضمّنه معنى التّبرّي و التّعدية (5)عدّاه بمن.
بعضى دگر گفتند:«با»به منزلۀ«با»ى آلت است،چنان كه ضرب بالسّيف و قطع بالسّكين،يعنى آلت ظلم خود ساختند اين آيات را و ظالم شدند از جهت اين آيات.و به هر حال بايد گفتن كه به كفر[به] (6)آيات ظالم شدند،پس معنى راجع[باشد] (7)با قول اوّل بى (8)اين همه تعسّف.اين قول ضعيف است.
بعضى دگر گفتند معنى آن است كه:بدّلوا بها،أى بدّلوا الكفر بها بدلا من الايمان،براى آن كه ظلم وضع الشّىء في غير موضعه باشد در او معنى تبديل حاصل است،و اين قول قريب است. فَانْظُرْ كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ ،اين «نظر»به معنى فكر است،انديشه كن و تأمّل و بنگر به چشم دل تا عاقبت آن مفسدان به كجا رسيد و چگونه بود.و ما با ايشان چه كرديم! وَ قٰالَ مُوسىٰ يٰا فِرْعَوْنُ ،موسى گفت:اى فرعون!و نام او قابوس بود بر قول اهل كتاب،و وهب گفت:نام او وليد بن مصعب بود،و از جملۀ قبطيان بود و عمرش بالاى چهارصد سال بود.[و] (9)چنان كه در اخبار آمد:در اين مدّت او را تبى و بيمارى نبود،و گفتند:او را به هر (10)چهل روز يك بار حاجت بودى،و او را
سعال و مخاطى و چيزى نبودى،و اگر بودى بر مردم پوشيده داشتى.و بيشتر طعام او موز بودى تا ثفلى (1)نباشد آن را.و او دعوى خدايى كرد،و آن جماعت به او ايمان آوردند.موسى و هارون را-عليهما السّلام-خداى به ايشان فرستاد، بيامدند و بر در سراى فرعون مدّتى مقام كردند.ايشان را راه ندادند به فرعون براى آن كه مردمانى (2)درويش (3)و خلق جامه و رثّ الهيئة (4)بودند.
در خبر است كه:موسى-عليه السّلام-جامه (5)پشمين داشت از پلاس و كلاهى (6)پشمين و رسنى در ميان بسته بودى و نعلينى در پاى كرده و عصا به دست گرفته،و هارون همچنين.تا يك روز مسخره اى بود فرعون را و كس پيش فرعون حديث ايشان نيارست كردن و گفتن كه:دو مرد به اين صفت دعوى پيغامبرى مى كنند.اين مسخره روزى در ميان حديث گفت:[اين حديث] (7)هزار بار از آن (8)منكرتر و ناراست تر است كه دو مرد گدا (9)بيامده اند بر در اين سراى،مدّتى است كه مى گردند و مى گويند:ما پيغامبرانيم (10)،خداى ما را به فرعون و قومش فرستاده است تا به ما ايمان آرند و تبع ما باشند.فرعون گفت:اين چه حديث است كه تو مى گويى،و (11)بجدّ مى گويى يا به هزل؟گفت:هزل چه باشد!حقيقت است،و اين ساعت كه در آمدم (12)بر در سراى بودند (13)،مرا گفتند:بگوى فرعون را كه ما رسولان (14)خداييم به تو،راه ده ما را به خود.
فرعون چون اين بشنيد،بترسيد و گونۀ رويش (15)بگشت (16)و گفت:در آرى (17)
1) .مج،وز،مل،آن:ثقل.
2) .لب:مردمان.
3) .بم،آف:دروش.
4) .اساس:الهيبة،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
5) .وز،مل،لت:جامۀ/جامه اى.
6) .لب:كلاه.
7) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
8) .مج،وز،لت:ندارد.
9) .مج:دو گدا مرد.
10) .مج،وز،مل،لت:ما پيغامبران خداييم.
11) .مج،وز،لت:ندارد.
12) .اساس+و،با توجّه به مج،وز زايد مى نمايد.
13) .اساس:بودم،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
14) .مج،وز:رسول.
15) .مج:رنگش.
16) .لب:زرد شد.
17) .مج،وز،مل،لب،آف:در آريد.
اينان را تا چه مردمانند.كس آمد و ايشان را در سراى برد.چون در آمدند و (1)پيش فرعون بايستادند،فرعون روى به موسى كرد و گفت:من انت،تو كيستى؟گفت:
إِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِينَ ،من پيغامبرى (2)فرستادۀ خدايم به تو كه خداى جهانيان است.آنگه ميان ايشان[178-پ]آن مناظره رفت كه خداى تعالى در سورة الشّعراء حكايت كرد از ايشان و چون آنجا رسيم گفته-شود-إنّ شاء اللّه تعالى و به الثّقة.
فرعون گفت:حقيقت مى گويى يا هزل؟موسى-عليه السّلام گفت: حَقِيقٌ عَلىٰ أَنْ لاٰ أَقُولَ عَلَى اللّٰهِ إِلاَّ الْحَقَّ ،گفت:سزاوار است كه من بر خداى جز حق و راستى نگويم.و«حقيق»فعيل باشد من الحقّ،و هم به معنى فاعل باشد و هم به معنى مفعول براى آن كه حقيق سزاوار بود،و اين هر دو معنى در او بود.امّا قوله:
عَلىٰ أَنْ لاٰ أَقُولَ ،قيل محقوق على ان لا اقول.و حقيق و محقوق به يك معنى باشد،كانّه حقّ عليه ان لا يقول على اللّه الّا الحقّ،بر اين وجه به معنى مفعول باشد.و فرّاء گفت.«على»به معنى«با»ست،يقول العرب:جاء فلان بحال حسنة و على حال حسنة،و على هذا قوله: وَ لاٰ تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِرٰاطٍ تُوعِدُونَ (3)،أى على كلّ صراط.بر اين قول معنى آن باشد كه سزاوارم به آن كه بر خداى تعالى جز حق و راستى نگويم.گفت دليل بر اين،قرائت اعمش است كه خواند:حقيق بأن لا اقول،و عبد اللّه مسعود خواند:حقيق ان لا اقول.أبو عبيده گفت معنى آن است كه:حريص على ان لا اقول،حريصم بر آنكه بر خداى جز حق نگويم،و نافع خواند:حقيق علىّ،واجب است بر من كه بر خداى جز حق نگويم،و ابو على فارسى گفت كه:«حقيق»از حقّ باشد،و حقّ به«على»تعديه كنند،قال اللّه تعالى: فَحَقَّ عَلَيْنٰا قَوْلُ رَبِّنٰا (4)،و قال: وَ حَقَّ (5)عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ (6).دگر آن كه:«حقّ»به
معنى وجب (1)باشد،و«وجب»به«على»تعديه كنند.
فرعون او را گفت:چه دليل و حجّت دارى بر اين كه مى گويى؟گفت: قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ ،من از خداى حجّتى آورده ام به شما،يعنى عصا و يد بيضاء. فَأَرْسِلْ مَعِيَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ ،[بنى اسرائيل را] (2)و فرزندان يعقوب را كه به بندگى گرفته اى با من به بيت المقدّس فرست.وهب گفت:سبب استعناد (3)فرعون بنى اسرائيل را آن بود كه فرعون موسى،فرعون يوسف بود.چون يوسف را وفات آمد و أسباط منقرض شدند و نسل فرعون و خويشان او بسيار شدند (4)،بر بنى اسرائيل غلبه كردند و ايشان را به بندگى گرفتند (5).خداى تعالى ايشان را از دست فرعون به موسى برهانيد.و از آن روز كه يوسف-عليه السّلام-در مصر شد تا آن روز كه موسى-عليه السّلام-در مصر شد،چهارصد سال بود.
فرعون موسى را گفت: إِنْ كُنْتَ جِئْتَ بِآيَةٍ ،اگر آيتى آورده اى بيار اگر راست مى گويى. فَأَلْقىٰ عَصٰاهُ ،موسى-عليه السّلام-عصا از دست بيفگند.
و اصل«عصا»من العصيان الّذي هو الامتناع باشد،براى آن كه تا چوبى سخت خشك نباشد آن را عصا نكنند از چوب خرما و سنجد و عوسج،قال الشّاعر: (6)
تصف السّيوف و غيركم يعصى (7)بها***يا ابن القيون و ذاك فعل الصّيقل
يقال:عصى بالسّيف إذا (8)اخذه بيده اخذ العصاء،و قيل بل يقال عصوته بالعصار و عصيته بالسّيف اذا ضربته به.و القاى عصا در آيت حقيقت است،و در دگر جا (9)آيد به معنى كنايت از ترك سفر،چنان كه شاعر گفت (10):
فالقت عصاها و استقرّ بها النّوى***كما قرّ عينا بالاياب المسافر
بعضى دگر گفتند:«عصا»مشتق نيست از عصيان،براى آن كه«الف» [او] (1)منقلب است از«واو»،و«الف»اين منقلب است از«يا»،يقال:عصى يعصي عصيانا و معصية،و يقال:عصا و عصوان و عصوته بالعصا،قال الشّاعر (2):
فجاءت بنسج العنكبوت كانّه***على عصويها سابريّ مشبرق
و اصل«إلقاء»من اللّقاء باشد به معنى اتّصال،و«الف»ازالت را بود و المعنى ازال الاتّصال الّذى بين ذلك الملقى و بين يديه[179-ر].و از وجوه افعل يكى ازالت باشد،كقولهم:اعجمت الكتاب ازلت عجمته و عربت معدته اذا فسدت و اعربتها اصلحتها،أى ازلت فسادها. فَإِذٰا هِيَ ،اين را«اذا»ى مفاجات گويند، كقولهم:فتحت الباب فاذا زيد بالباب،و دخلت على فلان فاذا زيد عنده.و در قرآن از اين بسيار است.و«ثعبان»مار بزرگ باشد.فرّاء گفت:مارى بزرگ نر باشد،و اصل او من ثعبت الماء اثعبه اذا فجّرته و انثعب الماء أى انفجر،و المثعب موضع انفجار الماء.و ناودان را براى آن (3)مثعب خوانند كه آلت انفجار آب بود،و براى آنش ثعبان خوانند كه به مانند سيلاب (4)رود،قال الشّاعر (5):
على نهج كثعبان العرين***
و«مبين»،بيّن ظاهر من ابان الشّىء اذا تبيّن و ظهر،يعنى بر حقيقت اژدها شد (6)ظاهر كه مى ديدند و در او شبهتى نبود.وهب گفت:چون فرعون موسى را گفت بيار تا چه حجّت دارى،او عصا از دست بينداخت در حال اژدهايى شد عظيم.
عبد اللّه عبّاس و سدّى گفتند:اژدهاى بزرگ نر موى ناك و دهن بازكرده (7)و يك زفر بر زير كوشك فرعون نهاده،و دگر زفر بر بالاى كوشك (8).خواست تا كوشك را با هركه در اوست فروبرد.آنگه آهنگ فرعون كرد.فرعون بگريخت و
در خانه شد و او را حدث افتاد از بيم تا آن روز چهل نوبت بنشست.پس ازآن كه به چهل روز يك نوبت نشستى و فرياد خواست از موسى و گفت:به حرمت رضاع و تربيت كه اين را از من دور كنى تا به تو ايمان آرم و بنى اسرائيل را با تو بفرستم و هرچه خواهى بكنم.ثعبان از دگر سوى حمله برد بر مردمان و لشكر.
مردم همه بر هم افتادند تا جماعتى بسيار كشته شدند.
چون فرعون بسيار زارى كرد (1)و فرياد خواست و گفت:يا موسى اين را از من بازدار تا ايمان آرم،و هر التماس كه كنى به جاى آرم،موسى-عليه السّلام- دست كرد و برگرفت آن را عصا شد همچنان كه بود.فرعون با جاى خود آمد و بنشست و موسى را گفت:آيتى دگر دارى؟گفت:بلى،گفت:بيار.دست در گريبان كرد و از گريبان بيرون آورد سپيد (2)به مانند برف.از او نورى مى تافت مانند آفتاب (3).فرعون گفت:اين دست تو است؟موسى-عليه السّلام- دگرباره دست در گريبان كرد و برون (4)آورد،نورى از او بتافت تا به عنان آسمان چنان كه چشمها را غلبه كرد.فرعون به او نتوانست نگريدن،متحيّر فروماند.موسى-عليه السّلام- دگرباره دست در گريبان كرد و برون (5)آورد چنان كه در اصل خلقت بود.
فرعون خواست تا ايمان آورد،هامان برخاست و پيش او آمد و گفت:
دعوى خدايى كرده اى و عالمى مسخّر تواند و تو را مى پرستند.به بنده اى ايمان خواهى آوردن تا تبع او باشى،اين زشت كارى باشد.فرعون گفت:مرا مهلتى (6)ده تا فردا.موسى-عليه السّلام-گفت:روا باشد و برگشت و خداى تعالى وحى كرد به موسى كه:فرعون را بگوى كه اگر[به من] (7)ايمان آرى اين ملك بر تو رها كنم و جوانى و قوّت با تو دهم.فرعون گفت:يك امروز مرا مهلت ده.موسى-عليه السّلام-برفت.هامان در آمد.فرعون گفت:يا هامان!چه گويى؟موسى چنين
مى گويد،و اگر اين چنين باشد كارى عظيم بود.هامان گفت:او مردى جادوست روا بود كه بكند،امّا يك روز كه اين قوم تو را پرستند به ملك همۀ دنيا برنيايد و فرعون را از سر آن بر بود (1)و گفت:حديث جوانى كه گفت با تو دهم، من چاره بسازم كه تو جوان شوى و مويت سياه شود.
آنگه بفرمود تا وسمه بياوردند و او را بفرمود تا به آن خضاب كرد و مويش سياه شد.موسى-عليه السّلام-بر دگر روز بازآمد،فرعون را يافت موى سياه شده،عجب ماند (2)از آن!خداى تعالى وحى كرد به او كه:چه انديشه كنى،كه (3)اين خضابى مزوّر است.روزى چند برآيد برود،همچنان شود كه بود.و در بعضى [179-پ]روايات آمد كه:چون موسى و هارون از نزديك فرعون برون (4)آمدند، ايشان را باران بگرفت.در راه عجوزى (5)بود،پيرزنى از خويشان مادر موسى (6).
موسى و هارون در سراى او شدند و آن شب آنجا مقام كردند،و هامان و لشكر گفتند:چرا اينان را بنگرفتى و محبوس نكردى؟او كس فرستاد براثر ايشان.چون كسان فرعون آنجا آمدند،ايشان خفته بودند و عجوز (7)بيدار بود،خواست تا ايشان را بيدار كند و بجهاند.عصا بر بالين موسى-عليه السّلام-نهاده بود، دگرباره اژدها گشت (8)و آهنگ ايشان كرد.بگريختند و موسى و هارون را رها- كردند،و چون بيدار شدند عجوز (9)ايشان را خبر داد به آنچه رفت، قوله: وَ نَزَعَ يَدَهُ ، معنى آن است كه دست از گريبان بكشيد و برون (10)كرد،و لكن در كلام محذوفى هست،بيفگند لدلالة الكلام عليه،و آن آن است كه:نزع يده من جيبها (11)بعد
1) .مج،وز،مل،آج،لب:ببرد.
2) .مج،وز،بماند،مل:داشت.
3) .مج،وز:انديشه كنى در اين.
4) .مج،وز،مل:بيرون.
5) .مل:عجوزه اى.
6) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
7) .مل،آج،لب:عجوزه.
8) .مل،آج،لب:شد.
9) .مل:عجوزه.
10) .مج،وز،مل:بيرون.
11) .وز:جنبها،همۀ نسخه بدلها با اساس مطابق است،در حالى كه براساس قاعده مى بايد«جيبه»باشد.
[ما] (1)ادخلها فيه،اين بيفگند براى آن كه دگر جايها به شرح تر از اين گفت في قوله: وَ أَدْخِلْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضٰاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ (2)،در اين آيت«نزع» گفت (3)و نزع بعد ادخال بود،و در آن دگر آيت ادخال گفت،و خروج (4)بى نزع نباشد،پس آنچه گفت و كلام (5)برآن دليل كرد از كلام بيفگند.
فَإِذٰا هِيَ بَيْضٰاءُ لِلنّٰاظِرِينَ ،«إذا»هم مفاجات است كه گفتيم،يعنى عقب نزع و اخراج سپيدى بود (6)نورانى براى نگرندگان،و اين نظر تقليب الحدقة الصّحيحة نحو المرئىّ طلبا لرؤيته باشد،نگريد[ن] (7)به چشم باشد (8)آنچه ديدنى است،و زجّاج گفت:«إذا»اين جا ظرف مكان است به معنى«هناك»و«ثمّ»،و دگر جايها ظرف زمان باشد،و تقدير كلام آن است كه:فهى بيضاء للنّاظرين هناك،و در«إذا»مفاجات اين تأويل مى گويند (9)هر جاى.
و موسى-عليه السّلام-اسمرى بود (10)شديد السّمرة،چون دست از گريبان برون (11)كردى با دگر اندامش نماندى ازآنجا (12)كه معجز خرق عادت بود كه كس بر الوان قادر نيست مگر خداى-عزّ و جلّ.
قٰالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ ،آن جماعت اشراف و خواصّ فرعون چون هامان و جز او گفتند:اين مردى ساحر و جادوست (13)دانا،و تفسير«ملأ»پيش از اين بگفتم.و«قوم»جماعتى باشند كه به كار مردم قيام كنند و به معاونت او برخيزند، براى اين نگويند:قوم اللّه،و گويند:عباد اللّه و حزب اللّه،كه خداى تعالى را به
1) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
2) .سوره نمل(27)آيۀ 12.
3) .آج،لب:نزع يده.
4) .كلمۀ«خروج»در اساس خط خورده است در حالى كه در همۀ نسخه بدلها هست.
5) .مج،وز،مل:آنچه فحواى كلام.
6) .مج،وز،مل:بودى.
7) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
8) .مج،وز:نگريدن تا ببينند.
9) .مج،وز،مل:مى گويد.
10) .مج،وز+و.
11) .مج،وز،مل:بيرون.
12) .مج،وز،مل:اين.
13) .مج،وز:ساحرى و جادوى است.
قيام و معاونت كس حاجت نيست.و ساحر جادو باشد،و رمّاني گفت:حدّ سحر حيلتى لطيف باشد و در اظهار او (1)اعجوبه كه ايهام معجز افگند.و ازهري گفت:سحر صرف چيزى باشد از حقيقت خود با غير آن،و اصل او از (2)خفا و پوشيدگى باشد-چنان كه در سورة البقره بيان كرديم،و منه السّحر للرّية و السّحر للظّلمة.و بعضى دگر گفتند:سحر من قولهم:سحر المطر الارض يسحرها سحرا اذا قلّبها و قلع شجرها،قال ذو الرّمّة في صفة السّراب (3):
و ساحرة السّراب من الموامي***ترقّص في نواشرها الاروم
پس آن را براى آن سحر خواندند و او را ساحر كه گفتند:آن كار به خلاف آن است كه او مى نمايد.و عصا به صورت اژدها و أسمر به لون ابيض.
يُرِيدُ أَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِ (4)،مى خواهد كه (5)شما را كه جماعت قبطيانى (6)از زمين مصر بيرون كند به سحر و جادويش.و اين براى آن گفتند كه او گفت: فَأَرْسِلْ مَعِيَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ (7)،بنى اسرائيل را با من بفرست.گفتند:لشكر مى خواهد،و مى خواهد تا جماعتى بسيار[180-ر]را از ما جدا كند و ايشان را لشكر خود سازد و با ايشان بر ما خروج كند.
فَمٰا ذٰا تَأْمُرُونَ ،[چه فرمايى.موضع«ما»از اعراب محتمل است دو وجه را:يكى رفع چون به معنى الّذي باشد،و التقدير:فما الّذي تأمرون] (8)به،و نيز محتمل است نصب را على تقدير:فأىّ شىء تأمرون به (9)،و در آن كه اين كلام كيست خلاف كردند.بعضى گفتند:كلام ملأ قوم فرعون است كه با يكديگر گفتند،و اين اولى تر و لا يقتر است به ظاهر كلام.و قولى ديگر آن كه:كلام فرعون است و در كلام فرعون يُرِيدُ أَنْ يُخْرِجَكُمْ قول مضمر است.
قٰالُوا أَرْجِهْ ،گفتند آن گروه كه مشورت با ايشان برده بودند:بازدار او را و در كار او تأخيرى بكن.حمزه و يحيى خواندند:[ارجه] (1)به سكون«ها»بى همزه ،و وجه او آن است كه در او دو لغت آمد همزه نحو:«ارجأت»،و ترك همزه نحو«ارجيت».همزه از أرجيت گرفت بى همزه و«ها»براى استراحت آورد،چنان كه در«قه»و«عه»آورد.و بصريان خواندند و داجونى از هشام:«ارجئه»من أرجأت الامر أى اخّرت بالهمزة على وزن افعله.و ابن كثير و الحلوانيّ عن هشام همچنين خواندند،جز كه ايشان وصل كردند«ها»ى مضموم (2)را به«واو»ى پس او،ابن ذكوان خواند به كسر[ها] (3)بى اشباع:«ارجئه».و ابو جعفر من طريق ابن العلاّف و قالون و المسيّبيّ«ارجه»بى همزه به كسر«ها»بى اشباع،و باقى قرّاء و آن كسائى است و خلف و اسماعيل و ورش و ابو جعفر من طريق النّهروانىّ به كسر«ها»بى همزه و اشباع و (4)به«ياء» (5)از پس«ها».و اختلافشان در سورة الشّعراء هم چنين است.
و الإرجاء،التّأخير و همزه لغت قيس است و ديگر عرب،و ترك همزه لغت تميم[است] (6)و اسد و مرجيان را براى اين،خوانند لتأخيرهم هم الوعيد و جوازهم العفو.عبد اللّه عبّاس گفت:اخّره،بازپس دارش،يعنى توقّف كن در كارش،و قتاده گفت:احبسه،بازدارش. وَ أَخٰاهُ ،برادرش (7)يعنى هارون را. وَ أَرْسِلْ فِي الْمَدٰائِنِ حٰاشِرِينَ ،و در شهرها بفرست كسان را كه مردم را و جادوان را جمع كنند،و«حاشرين»مفعول به است.
يَأْتُوكَ ،جواب امر است براى آن مجزوم است-تا بيارند به تو هر جادويى دانا را.كوفيان خواندند:«سحّار»مگر عاصم على فعّال لتكثير الفعل و الحرفة،و باقى قرّاء«ساحر»على فاعل.گفتند:راى آن است كه در اقطار عالم و شهرها كسان (8)
را بفرستى تا جادوان دانا را جمع كنند تا كار موسى بنگرند،اگر سحر است و جادوى جوابش بدهند به سحرى كه آن را غالب باشد،و اگر سحر نيست واو صادق است راى در حقّ او بزنند.گفتند:راى آن است كه كودكان را بفرستى به ديهى كه در آنجا جادوان بودند تا جادوى بياموزند،و آن ديه (1)را«عرما» (2)خواندند.هفتاد و دو كودك را اختيار كردند،هفتاد از بنى اسرائيل و دو از قبط،و با موسى وعده بكردند (3)و مهلتى بخواستند و موسى-عليه السّلام-مهلت (4)بداد.
آن كودكان آنجا رفتند و مدّتها سحر آموختند تا ساحران تمام شدند.ايشان را با پيش فرعون فرستادند و گفتند:ما اينان را سحرى آموختيم كه ساحران عالم را غلبه كنند از هر سحرى كه در زمين باشد،الّا كه كار سماوى باشد كه اينان طاقت آن ندارند.
و قولى ديگر آن است كه:فرعون كس فرستاد در اقطار جهان تا هركجا ساحرى بود او را بياوردند. چون پيش فرعون آمدند (5)،قصّۀ موسى و عصا با ايشان بگفت.ايشان گفتند:اگر اين مرد ساحر است،ممكن نيست كه ما را غلبه تواند كرد (6)و ما او را غالب باشيم،و اگر جادو نيست و كار او سماوى است ما به او (7)هيچ نتوانيم كرد (8)،و ذلك قوله: وَ جٰاءَ السَّحَرَةُ فِرْعَوْنَ ،جادوان پيش فرعون آمدند.
از جمله جمعهاى فاعل يكى«فعله»باشد كالحفظة و السّفرة،[180-پ]و البررة و الكتبة.
مفسّران در عدد سحره (9)خلاف كردند.مقاتل گفت:هفتاد و دو مرد بودند، هفتاد اسرائيلى و دوقبطى.كلبى گفت:هفتاد مرد بودند،بيرون از دو رئيس كه
ايشان را بودند،كه ايشان دو مرد استاد جلد و زيرك (1)بودند و كبير بودند و در دهى مسكن داشتند كه آن را«نينوى» (2)گفتند.چون مرد فرعون آمد و ايشان را خواند،ايشان بيامدند.عطا گفت:ايشان برخاستند (3)و به سر گور پدر خود شدند و آواز دادند و گفتند:يا ابانا،اى پدران ما (4)!فرعون ملك قبط،كس فرستاده است ما را مى خواند و مى گويد:مردى آمده است عصايى دارد كه هيچ سنگى و آهنى و چوبى رها نمى كند الّا (5)فرومى برد.ما پيش او رويم (6)يا نرويم؟از آن گور (7)آوازى آمد كه بروى (8)و جهد كنى (9)تا او را خفته يابى (10)آنگه عصاى او بدزدى (11)، اگر ساحر است عصا به دست شما افتد و او از كار بازبماند كه ساحر خفته سحر نتواند كرد،و اگر او خفته عصا با شما قتال (12)كند او ساحر نيست،پيش او مروى (13)كه او غالب آيد شما را.
ايشان متنكّر (14)بيامدند و حيلت ساختند تا موسى را خفته يافتند و عصا در پيش او به زمين فروبرده (15)،غنيمت شناختند آمدند تا عصا (16)برگيرند.عصا اژدها شد و روى (17)به ايشان نهاد (18).ايشان بگريختند و فرعون را گفتند:اين مرد جادو نيست،و اين قصّه (19)بگفتند و برفتند و اختيار مقابلۀ (20)موسى نكردند.
كعب الاحبار گفت:دوازده هزار مرد بودند.سدّى گفت:سى و اند هزار
1) .وز:استاد رزرگ جلد.
2) .وز:سوى.
3) .اساس:برخواستند،با توجّه به ضبط مج،وز تصحيح شد.
4) .مج،وز،مل:پدر ما.
5) .مل+همه،آج،لب،لت+كه.
6) .مل:برويم.
7) .مج:گورها.
8) .مج،وز،آج،لب:برويد.
9) .مج،وز،آج،لب:جهد كنيد.
10) .مج،وز،مل:بيابيد،آج،لب:يابيد.
11) .مج،وز،آج،لب:بدزديد.
12) .مج،وز+و كارزار.
13) .مل،آج،لب:مرويد.
14) .مل،آج،لب:متفكّر.
15) .مج،وز،مل:فروزده.
16) .مل+را.
17) .مج،وز:سر.
18) .مج،وز،مل+و.
19) .مل+با او.
20) .مج،وز:مقاتله،مل:مقاتلت با.
مرد بودند.عكرمه گفت:هفتاد هزار مرد بودند.محمّد بن المنكدر گفت:هشتاد هزار مرد بودند،و گفتند قول جامع آن است كه:هفتاد هزار مرد بودند كه پيش فرعون آمدند از اقطار (1)جهان.فرعون هفت هزار را برگزيد همه ساحر (2)ماهر،آنگه از ايشان هفتصد را برگزيد.آنگه از ايشان هفتاد را برگزيد.مقاتل گفت:رئيس ايشان شمعون نام بود.
ابن جريج گفت:يوحنه.عطا گفت:دو برادر بودند،يكى (3)ناقص نام بود و يكى مداين الصّغير (4)،آنگه فرعون را گفتند: إِنَّ لَنٰا لَأَجْراً ،ما را مزدى خواهد بود[ن] (5)اگر ما غالب شويم؟اهل حجاز و حفص خواندند:«انّ لنا»به يك«الف»على الخبر، و ابن عامر و اهل كوفه خواندند[به دو] (6)همز (7)مخفّف:«أ إنّ»يك (8)همزۀ استفهام و ديگر همزۀ«انّ»،مگر حفص كه از كوفيان او چنين نخواند،و روح هم خلاف كرد.
و ابو عمرو و رويس به همزۀ (9)اوّل و كسر دوم خواندند،الّا آن است كه ابو عمرو از ميان دو همز (10)«الفى»در آورد:«آ انّ لنا»و رويس اين فصل نكند.
ابو على فارسى (11)گفت:همزۀ استفهام اين جا بهتر باشد ازآن كه خبر، براى آن كه ايشان قاطع نبودند بر آنكه ايشان را مزدى دهند يا ندهند،و در سورة الشّعرا اجماع كردند بر همزۀ استفهام و گفت:آنجا (12)نيز كه همزۀ استفهام نياورد و در قرائت حجازيان هم تقدير همزۀ استفهام بايد كرد (13)[181-ر]،و اگرچه در لفظ نيست-چنان كه شاعر گفت: (14)
و اصبحت فيهم آمنا لا كمعشر***أتوني فقالوا من ربيعة أو مضر
1) .آج،لب:اطراف.
2) .آج،لب:ساحران.
3) .آج،لب+را.
4) .مج،وز،مل:مداين الصّغر،بم:مدابر الصغير.
5) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
6) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
7) .آج،لب:همزه.
8) .مج،وز،مل،لت،لب،بم:يكى.
9) .مج،وز،مل،لت:همز.
10) .مج،وز،مل،آج،لب:همزه.
11) .مج،وز،مل:ابو على الفارسى.
12) .آج،لب،بم:اين.
13) .مج:كردن.
14) .مج،وز+شعر.
و در كلام محذوفى هست،و التّقدير:فارسل فرعون فى المدائن حاشرين يحشرون السّحرة فحشروهم فجاء السّحرة فرعون،و لكن بيفگند لدلالة الكلام عليه.گفتند (1):ما را مزدى و پاداشتى (2)خواهى دادن اگر چنان باشد كه ما موسى را غلبه كنيم؟و اين قول سدّى و ابو العبّاس است،يقال:جئته و جئت اليه.و جئته به معنى قصدته باشد،و جئت اليه أى جعلته غاية لقصدي.و براى آن«فا»در «قالوا»نياورد كه كلام در تقدير نهاده است كه:لمّا جاءوا عليه قالوا.
و«اجر»مزد و ثواب باشد به خير.و«جزا»پاداشت بود به خير و شرّ.و اسم«انّ»چون متأخّر شود از خبر«لام»در[او] (3)آرند،و اگر بازپس نه افتد (4)، «لام»در[او] (5)نيارند.تا جمع نكرده باشند بين علامتى التّأكيد (6)و هما انّ و اللام.
إِنْ كُنّٰا نَحْنُ الْغٰالِبِينَ ،در«نحن»دو قول است (7).يكى آن كه:در محلّ رفع است به آن كه:تأكيد اسم«كان»است،و يكى آن كه:او را محلى نيست از اعراب،براى آن كه او فصل است.بين المبتدإ و الخبر،و غلبه ابطال مقاومت باشد به قوّت براى اين خداى را غالب (8)خوانند.
قٰالَ نَعَمْ ،حكايت قول فرعون است كه او گفت:آرى شما را به نزديك من مزد و پاداشت به خير خواهد بود (9)و بر سرى،از جملۀ مقرّبان و نزديكان من باشى، (10)و پايۀ شما به نزديك من رفيع بود و منزلت بلند.و در آيت دليل است بر آنكه فرعون بندۀ ذليل (11)محتاج بود اگر ايشان انديشه كردندى،چه اگر خداى بودى بزعمه او را به سحره حاجت نبودى كه آنچه خواستى توانستى (12)كردن.و نيز در آيت دليل است بر آنكه ساحران دروغ گفتند در آن دعوى كه كردند،كه ايشان
1) .مج:بگفتند.
2) .وز:پاداشى.
3) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
4) .مج،وز،لت:نيوفتد،مل،آج،لب:نيفتد.
5) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
6) .آج،لب:علامت التّأكيد.
7) .مج،وز،مل،لت:گفتند.
8) .مج،وز،مل،لت+و قاهر.
9) .مج،وز،مل:بودن،آج،لب:باشد.
10) .مج،وز،مل،آج،لب:باشيد.
11) .مل+و.
12) .مل،لت:بتوانستى.
قلب اعيان توانند كردن و حبال و عصىّ با ماران كردن،چه اگر برآن (1)قادر بودندى كوههاى زمين بازر كردندى،و فرعون را با سگى كردندى[و ملك او به دست گرفتندى] (2)،حاجت نبودى ايشان را به آنچه گفتندى: إِنَّ لَنٰا لَأَجْراً ،مزدى و محقّرى بخواستندى از او.
چون سحره بيامدند و در مقابله (3)موسى بايستادند،موسى-عليه السّلام- ايشان را دعوت كرد و با خداى خواند،و از خداى سخن گفت و از مآل و مرجع و ثواب و عقاب.ايشان با يكديگر نگريدند و گفتند:سخن اين مرد به سخن ساحران نماند.و آن روز زينت بود كه موعد ايشان بود،و آن عيدى و موسمى بود ايشان را.عبد اللّه عبّاس گفت:اوّل روز بود از سال روز نوروز و اوّل هفته روز شنبه.ابن زيد گفت:اين مجمع ايشان را به اسكندريّه بود چون موسى عصا بينداخت اژدها شد،دنبال او تا سحره برسيد-و از ميان اين دو جاى مسافتى بعيد است.چون سحره آن عدد كه بودند جمع شدند و (4)فرعون و لشكر به صحرا آمدند (5)و خلايق عالم از جوانب برآن ميعاد جمع شدند.موسى-عليه السّلام- مى آمد تنها،با او جز هارون-عليه السّلام-نبود.در برابر ايشان بايستاد و بر عصا تكيه كرد.موسى-عليه السّلام-ايشان را در وعظ گرفت و گفت: وَيْلَكُمْ لاٰ تَفْتَرُوا عَلَى اللّٰهِ كَذِباً (6)،بر خداى دروغ فرامبافى (7)كه پس بيخ شما بكند به عذاب،و دروغزن خايب و نوميد بود.
ايشان گفتند:اين نه سخن جادوان است و از آنگه (8)دو قول شدند،و ذلك [181-پ]قوله: فَتَنٰازَعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ وَ أَسَرُّوا النَّجْوىٰ (9).آنگه آنچه داشتند از
حبال و عصا در خبر چنان است (1)كه:بر چهل شتر نهاده بودند،رسنها بود (2)و عصاهاى مار پيكر بكرده (3)و اژدها پيكر،چوبها مجوّف كرده و زيبق در ميان آن كرده و رسنها به زيبق اندوده،و آنگه زير زمين مجوّف كرده بودند و در زير آن آتش بر كرده،و چنان ساختند كه وقت چاشتگاه بود عند ارتفاع النّهار،تا آفتاب از بالا تابش (4)و آتش از زير قوّت كرد،آنگه موسى را گفتند: إِمّٰا أَنْ تُلْقِيَ وَ إِمّٰا أَنْ نَكُونَ نَحْنُ الْمُلْقِينَ ،اوّل (5)تو بيفگنى عصاى خود يا ما آنچه داريم؟ موسى -عليه السّلام-گفت: أَلْقُوا ،شما بيفگنى (6)آنچه خواهى فكند (7).
ايشان آن چهل خروار چوب و رسن كه داشتند بيفگندند (8)-بر اين شكل كه گفتيم.زيبق را ازآنجا كه (9)عادت است با گرماى آفتاب و حرارت آتش ساكن بنماند متحرّك شود (10)،چنان[نمود كه مى بخواهد رفتن] (11)،به جنبش در آمدند،چنان كه بعضى بر بعضى مى افتادند.موسى-عليه السّلام-بترسيد،نه از آن ترسيد (12)كه گمان برد كه آن را اصلى هست،از آن ترسيد كه گروهى امعان نظر نكرده باشند،بنگرند گمان برند كه اين از جنس آن است،ايشان را (13)شبهت حاصل شود. حق تعالى وحى كرد بدو و گفت:مترس كه آنچه ايشان نمودند شبهت است و آنچه با تو است حجّت است،و حجّت غالب باشد شبهت را به هر حال.
و وحى كرد به موسى كه:يا موسى عصا بينداز.موسى-عليه السّلام-عصا
بينداخت (1). فَإِذٰا هِيَ ،حالى اژدهايى گشت كه هرچه ايشان به يك سال ساخته بودند به يك ساعت (2)فرود برد.اژدهاى سياه از شتر بختى مهتر با چهارپاى سطبر كوتاه و دنبالى دراز،چون با دنبا[ل] (3)نشستى از بالى بارۀ شهر بودى[قدش] (4)به سر و گردنى.دنبال بر هيچ چيز (5)نزد الّا پست كرد و[پاى] (6)بر هيچ چيز ننهاد الّا خرد كرد.از دهنش آتش (7)بيرون مى آمد و چشمهايش به مانند دو چراغ مى افروخت (8)و از او آتش بيرون مى آمد (9).بر گردن (10)مويهاى دراز داشت برخاسته به مانند نيزه ها (11).و اين عصا (12)دو سر بود،آن دو سر دو زفر گشت.اين مار را فراخى (13)دوازده گز بود.در او دندانهاى بزرگ سطبر.او را آوازى بود از دهن و دمشى (14)از بينى،و به هرآنى از رفتن بر زمين دهن بر نهاد و به يك ساعت (15)آن چهل خروار چوب و رسن فرود برد و زمين ساده كرد از آن،و آهنگ قوم فرعون كرد.
ايشان از او بگريختند (16)و برهم افتادند تا از آن ازدحام و مدافعت بيست و پنج هزار مرد بمردند-على ما ذكره السّدّي و محمّد بن اسحاق.
و فرعون به هزيمت برفت (17)عقل و هوش رميده،و آن روز چهارصد نوبت اطلاق افتاد او را پس ازآن كه به چهل روز يك بار عادت داشت كه به حاجت بنشستى و چنان شد[كه] (18)در شبانه روزى[تا] (19)به مردن چهل[بار] (20)اطلاق مى بود (21)او را.
1) .مل+در آن وقت.
2) .وز،آج،لت:ساعته.
3) .اساس:ندارد،با توجه به وز،مل افزوده شد.
4) .اساس:ندارد،با توجه به وز،مل افزوده شد.
5) .اساس:هيچيز/هيچ چيز.
6) .اساس:ندارد،با توجه به وز،مل افزوده شد.
7) .وز،مل،لت:آتشى.
8) .وز:مى فروخت.
9) .آج.لب،آف+و.
10) .مل:گردنش.
11) .اساس:نيزها/نيزه ها.
12) .آج،لب+را.
13) .وز+آن.
14) .وز،بم،آف:دمش،مل:دمى.
15) .وز:به يك ساعته،بم،آف:به يك بار.
16) .وز،مل،لت:ايشان گريختن گرفتند.
17) .اساس:برفتند،با توجه به وز،مل تصحيح شد.
18) .اساس:ندارد،با توجه به وز،مل افزوده شد.
19) .اساس:ندارد،با توجه به وز،مل افزوده شد.
20) .اساس:ندارد،با توجه به وز،مل افزوده شد.
21) .آج،لب:اطلاق افتاد.
حفص خواند عن عاصم:«تلقف»بتخفيف من لقفت الشّىء القفه لقفا از بناى ثلاثى،و باقى قرّاء بتشديد من التّلقّف بر وزن التّفعّل.و تلقّف و تلقّم و التقم و تلهّم به معنى ابتلع (1)باشد،و آن ابتلاعى باشد به سرعت،چنان كه شاعر گفت (2):
انت عصا موسى الّذي لم تزل***تلقف ما يأفكه السّاحر
و ديگرى گفت (3):
اذا جاء موسى و القى العصا***فقد بطل السّحر و السّاحر
و گفتند:تلقّف،اخذ چيزى باشد در هوا.و در آيت محذوفى هست،و تقدير آن است[كه] (4):فالقى عصاه فصارت ثعبانا.قوله: تَلْقَفُ مٰا يَأْفِكُونَ (5)،و اين«إذا»مفاجات راست چنان كه شرحش برفت.و«افك»چيزى بگردانيدن باشد از وجه خويش (6).و«افك»دروغ باشد،فعل به معنى مفعول[182-ر]، كالنّقض (7)و النّقض،و به هر حال معنى آن است كه:ما يأفكون (8)فيه،آنچه به آن افك كرده بودند و محلّ افك ايشان بود،دون مصدر كه فعل ايشان بود كه آن عرض باشد و عرض را تلقّف صورت نبندد.پس به هر حال تقدير آن باشد كه:ما يأفكون فيه و بر اين محمول باشد،قوله تعالى: وَ اللّٰهُ خَلَقَكُمْ وَ مٰا تَعْمَلُونَ (9)،أى و ما تعلمون فيه من الخشب و الحديد و الحجارة الّتي تتّخذونها (10)آلهة و اصناما، كه هيچ روايت معنى ندهد جز چنين.
فَوَقَعَ الْحَقُّ ،حق حاصل آمد،و اصل وقوع سقوط باشد،كوقوع الطّائر
1) .اساس،بم:ابتاع،آف:اتباع،آج،لب:ابتلاع،با توجه به وز،مل تصحيح شد.
2) .وز،مل+شعر.
3) .وز،مل+شعر.
4) .اساس:ندارد،با توجه به وز،مل افزوده شد.
5) .اساس،بم:يؤفكون،با توجّه به نسخه بدلها و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
6) .وز،مل،لت:خويشتن.
7) .اساس:النّقص،با توجّه به وز،مل تصحيح شد.
8) .اساس يؤفكون،با توجه به وز،مل تصحيح شد.
9) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 96.
10) .آج،لت:تتّخذونها.
و الحائط. وَ بَطَلَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ ،و آنچه ايشان مى كردند به ساليان دراز باطل شد و نيست گشت.
اكنون (1)متكلّمان در آن خلاف كردند كه آن حبال و عصا كجا رفت؟ بعضى گفتند:خداى تعالى اجزاى فنا بيافريد تا[اين به] (2)آن (3)فنا فانى شد،و اين مذهب آن كس باشد كه فناى بعضى جواهر با بقاى بعضى روا دارد.و اين مذهب درست نيست براى آن كه اختصاص فنا به بعضى جواهر دون بعضى محال است، براى آن كه اختصاص عرض به حلول باشد،و فنا ضدّ محل است اختصاص به حلول در او صورت نبندد.
و بعضى دگر گفتند:خداى تعالى بقايش بستد تا نيست شد،و اين مذهب آ[نا] (4)ن باشد كه بقاء معنى گويند (5)،و اين مذهب هم درست نيست براى آن كه«بقا»استمرار وجود باشد به دليل آن كه آن كس كه بقا داند استمرار وجود داند،و چيزى دگر از او معقول نباشد جز استمرار وجود.
بعضى دگر گفتند:خداى تعالى آن كون كه به او كاين[با] (6)شد بستاند تا او از كائنى برود (7)،چون (8)از كائنى برود از وجود برود،كه جوهر موجود نباشد الّا كاين،و اين بر مذهب آنان روا باشد كه أكوان لا يبقى گويند (9)،گويند:خداى تعالى چون كون نيافريند جوهر از وجود بشود و اين مذهب درست نشده است.
و سيّد (10)را نظر است و بيشتر محقّقان را در آن كه أكوان باقى است يا باقى نيست.آنچه قول (11)درست است در آن،آن است كه خداى تعالى اجزاى او مفرّق
1) .مل+بدان كه.
2) .اساس:ندارد،با توجه به وز،مل افزوده شد.
3) .آج،لب:تا به آن.
4) .اساس:ندارد،با توجه به وز،مل افزوده شد.
5) .اساس:گويد،با توجه به وز،مل تصحيح شد.
6) .اساس:ندارد،با توجه به وز،مل افزوده شد.
7) .مل،لت:شود.
8) .وز:تا.
9) .اساس:نگويند،با توجه به وز،مل تصحيح شد.
10) .مل:و قبلة الموحّدين و قدوة المحقّقين اعلم الهدى ذو المجدين المرتضى-قدّس اللّه روحه.
11) .مل:امّا قولى كه.
كرد تا در هوا هبا شد (1)چنان كه پيدا نبود،و اين وجه (2)از قدوح و اعتراضات دورتر است-و اللّه اعلم.
و حقيقت حق و باطل،اند جاى بيان كرديم در اين كتاب.و«ما»في قوله: مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ ،محتمل است دو وجه را،يكى آن كه:موصوله باشد به معنى الّذي،و التّقدير:الّذي كانوا يعملون،و دوم آن كه:مصدريّه باشد،أى عملهم.
فَغُلِبُوا هُنٰالِكَ ،مغلوب شدند در آن جايگاه.و غلبه ظفر باشد در بغيه (3)و مراد.و برگشتند ازآنجا صاغر و ذليل،من الصّغر و الصّغار و هما المذلّة،يقال:
صغر الشّىء صغارا فهو صغير و صغر الرّجل من الهوان و الذّلّ صغارا فهو صاغر، و اين از صغر منزلت باشد،و نصب او بر حال باشد.
وَ أُلْقِيَ السَّحَرَةُ سٰاجِدِينَ ،و ساحران را به روى در آوردند (4).براى آن به لفظ ما لم يسمّ فاعله گفت كه چون آن بديدند مالك نبودند و قادر بر خود،از سرعت آن كه ايشان به وهلت اوّل كه نظر كردند علم حاصل شد،به روى در آمدند به سجده،پنداشتى كه كسى ايشان را به روى در آورد.و وجه ديگر آن است كه:
چون دليل دعوت كرد (5)ايشان را به آن،به مثابت آن بود كه دليل ايشان را به روى در آورد به سجده.و نصب«ساجدين»بر حال باشد.
قٰالُوا آمَنّٰا بِرَبِّ الْعٰالَمِينَ ،گفتند:ايمان آورديم به خداى جهانيان.و«ربّ»چون (6)به معنى سيّد باشد (7)خداى را به او وصف كنند،فيما لم يزل[182-پ]و لا يزال.
و چون به معنى مالك باشد،در لا يزال وصف كنند يا نكنند!رمّاني گفت:نكنند، و اگر مالك را تفسير بر قادر دهند به اين معنى هم ربّ باشد در ازل و لا يزال.
خداى موسى و هارون.براى آن تخصيص كرد ايشان را به ذكر كه[تا] (1)گمان نبرند كه فرعون را خواستند.و وجه دگر براى شرف و اختصاص ايشان،كه ايشان دو پيغامبر دعوت كننده بودند.و امّا آن كه وجود دو پيغامبر در يك عصر و بيشتر روا باشد و وجود دو امام روا نباشد،عقل را به اين طريقى نيست،و اين به سمع دانند و اجماع،چنان كه به سمع دانند كه در عهد رسول (2)-عليه السّلام-و از پس او هيچ پيغامبر نبود.ساحران چون چنان ديدند،به ادنى مايه نظر كه كردند، ايشان را علم حاصل شد كه:آن نه از جنس سحر (3)است،و مانند اين در مقدور بشر نباشد،چه ايشان سالهاى بسيار تعاطى سحره (4)كرده بودند و كيفيّت شناخته (5)،ايشان را علم حاصل شد به آن كه آن معجزى (6)است خارق عادت و او پيغامبر است و آنچه مى گويد راست مى گويد.به روى در آمدند و سجده كردند و گفتند:ما ايمان آورديم به خداى جهانيان كه خداى موسى و هارون است.
و در خبر مى آيد كه:در ميان ايشان هفتاد و دو مرد بودند پشت خم شده از پيرى،و علما و بزرگان ايشان بودند،و گفتند ايشان را چهار رئيس بودند:
سابور و عازور و حطحط (7)و مصفى،و اوّل ايشان ايمان آوردند پس ديگران متابعت كردند. فرعون چون آن بديد بر سبيل تجلّد و جبارت (8)گفت: آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ ،ايمان آوردى (9)به موسى پيش ازآن كه من دستورى دادم شما را.اين مكرى است كه شما به يك جاى ساخته[ايد] (10)در شهر تا اهل اين شهر را
1) .اساس:ندارد،با توجه به وز،مل افزوده شد،لت:كه ايشان.
2) .وز،مل،ما+ما.
3) .بم،آف:سحره.
4) .وز،مل:سحر.
5) .وز،مل،لت:شناختند.
6) .اساس،آج،لب،آن:معجزه،با توجه به وز،مل تصحيح شد.
7) .اساس:حمطحط،با توجه به وز،مل تصحيح شد.
8) .وز،مل،لت:جسارت،آج،لب:جباريّت.
9) .وز،مل،آج،لب،آف،آن:آورديد.
10) .اساس:ندارد،با توجه به وز،مل افزوده شد.
براندازى (1)،ندانى (2)كه با شما چه خواهد رفت (3)!آنگه گفت:بفرمايم تا شما را دست و پاى ببرند از خلاف،يعنى دست راست و پاى چپ.و بفرمايم:تا شما را (4)بر دارها كنند از درختان خرما.
حفص و ورش و رويس خواندند:«امنتم به»به يك همزه على الخبر،باقى به دو همزه[بر] (5)استفهام و كوفيان هر دو همزه را تخفيف كردند مگر حفص و روح.ديگران به تخفيف اوّل و تليين دوم خوانند (6).و فرعون اين قول بر سبيل تهديد گفت و ايهام بر قوم به آن كه هركس كه بى فرمان پادشاه كارى كند، مستحقّ زجر و عقوبت باشد (7).ايشان گفتند:هيچ باك نيست،هرچه خواهى مى كن كه ما را حق روشن شد.چون بديد كه اصرار كردند و بر نمى گردند،بفرمود تا همه را دستهاى راست و پايهاى چپ ببريدند (8)و گفتند كه:اوّل كس كه اين عقوبت فرمود فرعون بود،اين قول عبد اللّه عبّاس است.
و اشتقاق«صلب»از صلابت گرفته اند،و صلب شدّ و بستن باشد بر درخت.آنگه بفرمود تا همه را بر دارها كردند.يا عجب آن قوم بامداد كافر بودند و چاشتگاه ساحر بودند،و در اظهار سحر مبالغت مى كردند و سوگند مى خوردند به عزّت فرعون،و نماز پيشين مؤمن بودند و نماز ديگر شهيد بودند و نماز شام به بهشت بودند.
قوله: وَ مٰا تَنْقِمُ ،اين[نيز] (9)حكايت قول سحره است كه ايشان گفتند فرعون را كه:تو از ما چه منكر ديدى و براى چه بر ما منكرى؟يقال:نقم ينقم،و نقم ينقم،و الأوّل افصح،و النّقمة ضدّ النّعمة.و«انتقام»كينه كشيدن باشد،جز آن
كه ما به آيات خداى ايمان آورديم چون به ما آمدند.آنگه سخن با فرعون منقطع كردند.چون دست و پاى بريدن ايشان فرمود و برادر كردن،گفتند: رَبِّنٰا ،خداى ما.
أَفْرِغْ عَلَيْنٰا صَبْراً ،صبر بر ما ريز و ما را جان بردار مسلمان،يعنى ما را توفيق ده و الطاف به پاى دار (1)تا بر ايمان ثبات كنيم و مقام تا مرگ به ما آيد و ما مؤمن (2)باشيم.
قوله تعالى[183-ر]:
وَ قٰالَ اَلْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ أَ تَذَرُ مُوسىٰ وَ قَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ يَذَرَكَ وَ آلِهَتَكَ قٰالَ سَنُقَتِّلُ أَبْنٰاءَهُمْ وَ نَسْتَحْيِي نِسٰاءَهُمْ وَ إِنّٰا فَوْقَهُمْ قٰاهِرُونَ (127) قٰالَ مُوسىٰ لِقَوْمِهِ اِسْتَعِينُوا بِاللّٰهِ وَ اِصْبِرُوا إِنَّ اَلْأَرْضَ لِلّٰهِ يُورِثُهٰا مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ اَلْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ (128) قٰالُوا أُوذِينٰا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِيَنٰا وَ مِنْ بَعْدِ مٰا جِئْتَنٰا قٰالَ عَسىٰ رَبُّكُمْ أَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ وَ يَسْتَخْلِفَكُمْ فِي اَلْأَرْضِ فَيَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ (129) وَ لَقَدْ أَخَذْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ وَ نَقْصٍ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ (130) فَإِذٰا جٰاءَتْهُمُ اَلْحَسَنَةُ قٰالُوا لَنٰا هٰذِهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسىٰ وَ مَنْ مَعَهُ أَلاٰ إِنَّمٰا طٰائِرُهُمْ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ (131) وَ قٰالُوا مَهْمٰا تَأْتِنٰا بِهِ مِنْ آيَةٍ لِتَسْحَرَنٰا بِهٰا فَمٰا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ (132) فَأَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمُ اَلطُّوفٰانَ وَ اَلْجَرٰادَ وَ اَلْقُمَّلَ وَ اَلضَّفٰادِعَ وَ اَلدَّمَ آيٰاتٍ مُفَصَّلاٰتٍ فَاسْتَكْبَرُوا وَ كٰانُوا قَوْماً مُجْرِمِينَ (133) وَ لَمّٰا وَقَعَ عَلَيْهِمُ اَلرِّجْزُ قٰالُوا يٰا مُوسَى اُدْعُ لَنٰا رَبَّكَ بِمٰا عَهِدَ عِنْدَكَ لَئِنْ كَشَفْتَ عَنَّا اَلرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَكَ وَ لَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ (134) فَلَمّٰا كَشَفْنٰا عَنْهُمُ اَلرِّجْزَ إِلىٰ أَجَلٍ هُمْ بٰالِغُوهُ إِذٰا هُمْ يَنْكُثُونَ (135) فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنٰاهُمْ فِي اَلْيَمِّ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ كٰانُوا عَنْهٰا غٰافِلِينَ (136) وَ أَوْرَثْنَا اَلْقَوْمَ اَلَّذِينَ كٰانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشٰارِقَ اَلْأَرْضِ وَ مَغٰارِبَهَا اَلَّتِي بٰارَكْنٰا فِيهٰا وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ اَلْحُسْنىٰ عَلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ بِمٰا صَبَرُوا وَ دَمَّرْنٰا مٰا كٰانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ مٰا كٰانُوا يَعْرِشُونَ (137) وَ جٰاوَزْنٰا بِبَنِي إِسْرٰائِيلَ اَلْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلىٰ قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلىٰ أَصْنٰامٍ لَهُمْ قٰالُوا يٰا مُوسَى اِجْعَلْ لَنٰا إِلٰهاً كَمٰا لَهُمْ آلِهَةٌ قٰالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ (138) إِنَّ هٰؤُلاٰءِ مُتَبَّرٌ مٰا هُمْ فِيهِ وَ بٰاطِلٌ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (139) قٰالَ أَ غَيْرَ اَللّٰهِ أَبْغِيكُمْ إِلٰهاً وَ هُوَ فَضَّلَكُمْ عَلَى اَلْعٰالَمِينَ (140) وَ إِذْ أَنْجَيْنٰاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ اَلْعَذٰابِ يُقَتِّلُونَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِسٰاءَكُمْ وَ فِي ذٰلِكُمْ بَلاٰءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ (141)
گفتند (3)معروفان قوم فرعون كه رها مى كنى (4)موسى و قومش را تا تباهى كنند در زمين و رها كنند تو را و خدايان تو را؟گفت:بكشيم پسرانشان را و زنده مانيم (5)زنانشان را و ما بر (6)بالاى ايشان غلبه كننده ايم.
گفت موسى قومش را:يارى خواهى (7)از خدا و صبر كنى (8)كه زمين خداى راست،به ميراث دهد آن را كه خواهد از بندگانش و انجام پرهيزگاران راست.
گفتند رنجه داشتند ما را (9)از پيش آن كه تو آمدى و از پس آن كه تو آمدى،گفت:اميد هست كه هلاك [كند] (10)دشمن شما را و خليفه كند شما را در زمين،بنگرد (11)تا چگونه مى كنى (12).
1) .مج،وز،مل،لت:به پاى.
2) .اساس:مأمون،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
3) .آج،لب،آف:و گفتند.
4) .مج،وز:رها كنيد،بم:مكنى،آف:رها مكنيد.
5) .آج،لب:زنده بگذاريم،لت:زنده داريم.
6) .مج،وز،لت:ندارد.
7) .مج،وز،آف:خواهيد.
8) .مج،وز،آف:كنيد.
9) .اساس:ندارد،با توجه به آج،لب افزوده شد.
10) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
11) .اساس:بنگرى،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
12) .مج،وز،آج،لب،آف:مى كنيد.
بگرفتيم (1)آل فرعون را به قحطها و نقصانى از ميوه ها تا باشد كه ايشان انديشه كنند.
چون آيد (2)به ايشان نيكى، گفتند:ما راست اين،و اگر رسد به ايشان بدى فال بد بر زدند (3)به موسى و آنان كه با اواند،الا و فال بد ايشان نزد خداست و لكن بيشتر (4)ايشان نمى دانند.
و گفتند هرگه به ما (5)آرى (6)از آيتى تا بفريبى به آن ما را،ما تو را باور نداريم.
بفرستاديم بر ايشان آب (7)و ملخ و شپش (8)و بزغ و خون علامتهاى جدا كرده،تكبّر و بزرگوارى كردند و بودند گروهى گناهكاران.
و چون افتاد بر ايشان عذاب،گفتند:اى موسى بخوان براى ما خدايت[را] (9)با آنچه عهد كرد نزديك تو اگر برگشايى از ما عذاب ايمان آريم به تو و بفرستيم با تو بنى اسرائيل را.
[183-پ] چون برگشاديم از ايشان عذاب تا به وقتى كه ايشان برسيدند به آن كه بديدى (10)عهد مى شكستند.
[كينه كشيديم از ايشان] (1)،غرقه كرديم ايشان را در دريا به آن كه ايشان به دروغ داشتند آيات ما را و بودند از آن غافلان (2).
و به ميراث داديم (3)آن قوم را[كه] (4)آنان (5)[را] (6)ضعيف (7)گرفته بودند مشرقهاى زمين و مغرب آن (8)،آن كه بركت كرديم در آن و تمام شد سخن خداى تو به نيكوتر (9)بر بنى اسرائيل به آن صبر كه كردند،و هلاك كرديم آنچه مى كرد فرعون و گروه او و آنچه مى كردند از بناها (10).
بگذرانديم (11)فرزندان يعقوب را به دريا،آمدند بر گروهى كه مقيم بودند ور (12)بتانى كه ايشان را بود، گفتند اى[موسى] (13)كن ما را خدايى چنان كه هست ايشان را خدايان (14)گفت شما مردمانى نادانى (15).
اينان را هلاك كرده است آنچه ايشان در آنند و باطل است آنچه مى كنند.
گفت جز خداى بجويم (16)شما را خدايى؟و او تفضيل داد شما را بر جهانيان.
1) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
2) .مج،وز،بم،آف،لت:غافل.
3) .مج،وز،لت:بداديم.
4) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
5) .مج،وز،لت:ايشان.
6) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
7) .مج،وز:ضعف.
8) .مج،وز،لت:و مغربهايش.
9) .مج،وز،لت:خداى نيكوتر،بم،آف:به نيكويى.
10) .مج،وز+بلند.
11) .مج،وز،لت:بگذارنيديم.
12) .مج،وز:برآن،:در.
13) .مج،وز:خداى،آج،لب:بتانى،لت:خدايانى.
14) .مج،وز:خداى،آج،لب:بتانى،لت:خدايانى.
15) .مج،وز،آف:نادانيد.
16) .مج،وز،آف،لت:نجويم.
و چون برهانيديم شما را از آل فرعون تا بر شما مى نهند (1)بدى عذاب و مى كشند (2)پسران (3)را و زنده رها مى كنند (4)زنان (5)را و در اين (6)بلايى بود و امتحانى از خدايتان بزرگ.
قوله: وَ قٰالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ -الآية.در اين آيت خداى تعالى حكايت [آن] (7)انكار كرد كه قوم فرعون و اشراف و معروفان ايشان كردند بر فرعون و گفتند:
رها خواهى كردن موسى را و قومش را تا در زمين فساد كنند،يعنى دعوت او خلق را با خلاف (8)تو و عصيان در تو و ايمان به خداى و عبادت تو[و] (9)رها كند (10)تو را و خدايان تو را.حسن بصرى گفت:فرعون-عليه اللّعنة-بت پرست بود و با آن كه دعوى خدايى كرد بت پرستيدى،پس هم عابد بود و هم معبود،و از اين جا گفت: أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلىٰ (11)،يعنى به اضافت با بتان.
سدّى گفت:او و قوم او پيش ازآن كه (12)دعوى خدايى كرد گاو پرستيدندى، هركجا گاوى نكو ديدندى گفتندى اين خدا[ست] (13)و او را عبادت كردندى.
گفت:براى ميل و دوستى ايشان گاو را،سامرى از ميان همۀ حيوانات گوساله اختيار كرد.زجّاج گفت:او اصنامى اختيار كرد براى قومش تا آن را پرستندى (14)-تقرّبا اليه-چنان كه بت پرستان گفتند: مٰا نَعْبُدُهُمْ إِلاّٰ لِيُقَرِّبُونٰا [184-ر] إِلَى اللّٰهِ زُلْفىٰ ... (15)،و روايت كرد ابو عبيده كه حسن بصرى را پرسيدند كه:فرعون چيزى
1) .مج،وز:مى دهند.
2) .آج،لب:مى كشتند.
3) .مج،وز،لت:پسرانتان،آج،لب:پسران شما.
4) .آج،لب:زنده مى گذاشتند.
5) .مج،وز:زنانتان،آج،لب:زنان شما.
6) .مج،وز،لت،در آن.
7) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
8) .مل:برخلاف.
9) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
10) .مل:كنند.
11) .سورۀ نازعات(79)آيۀ 4.
12) .وز+او.
13) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
14) .مج،وز،مل،آج،لب:پرستيدندى.
15) .سورۀ زمر(39)آيۀ 3.
پرستديدى (1)؟گفت:كان يعبد تيسا،بز نر بزرگ داشت (2)آن را پرستيدى (3).و عبد اللّه عبّاس و عبد اللّه مسعود و بكر بن عبد اللّه و شعبى و ضحّاك و ابن ابي اسحاق خواندند:«و يذرك و الهتك (4)»،و اين را دو معنى گفتند،يكى آن كه:و عبادتك من قولهم:اله يأله آلهة،أى عبد،و منه الإله المستحقّ للعبادة تو را رها كند و عبادت[تو] (5)،تو را نپرستد-چنين كه ديگران مى پرستند-و قولى دگر[آن كه] (6):
مراد به الهه آفتاب است من قول الشّاعر (7):
تروّحنا من الدّهناء قصرا (8)***و اعجلنا الإلهة ان تئوبا
و يروى أن تغيبا (9)،اى الشّمس و براى[آن] (10)به او اضافت كرد كه آفتاب پرستدى (11)،فكانّه قال:و يذرك و معبودك.و بعضى دگر گفتند:به«آلهة»اله خواست جز كه«تا»ى تأنيث در او بود،چنان كه ايشان گويند:ولدتى و كوكبتي و هو اهلة ذلك قال الرّاجز (12):
يا مضر الحمراء انت اسرتي***و انت ملجاتي و انت ظهرتي
فرعون جواب داد كه: سَنُقَتِّلُ أَبْنٰاءَهُمْ .اهل حجاز«سنقتل»خواندند به تخفيف من القتل،و باقى قرّاء به تشديد من التّقتيل لكثرة الفعل،و براى آن كه قوّت موسى -عليه السّلام-ديده بود و علوّ كلمۀ او دانسته كه (13)به او چيزى نتواند كردن،گفت:
هم با سر آن كار شويم كه به اوّل مى كرديم از كشتن پسران بنى اسرائيل و رها كردن دختران،چه آن سالها كه او را خبر دادند كه در اين سال مولودى آيد كه ملك تو بر دست تو (14)بشود. (15)او بفرمود تا كودكان نرينه را مى كشتند (16)-چنان كه قصّۀ آن
1) .مج،وز،مل،لت،آج،لب:پرستيدى.
2) .مج،وز:بزى بزرگ داشت،مل،بم:بزى نر داشت.
3) .مج،وز،مل،لت،آج،لب:پرستيدى.
4) .وز،مل،آج،لب:الهتك.
5) .اساس:ندارد،با توجه به مج،مل وز افزوده شد.
6) .اساس:ندارد،با توجه به مج،مل وز افزوده شد.
7) .مج،وز،مل+شعر.
8) .آج:عصرا.
9) .اساس،آن:يغيبا،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
10) .اساس:ندارد،با توجه به مج،مل وز افزوده شد.
11) .مج،وز،مل،لت،آج،لب:پرستيدى.
12) .مج،وز،مل+شعر.
13) .مج،وز،مل:دانست كه.
14) .مل،آج،لب،لت:دست او.
15) .آج،لب:برود.
16) .مج،وز،مل:مى كشند.
برفت-و براى آن زنان را گفت رها كنيم اين جا تا كسانى باشند كه ايشان را خدمت كنند،و ايشان از شرّ ايشان ايمن باشند كه زنان را شوكت كارزار نباشد. وَ إِنّٰا فَوْقَهُمْ قٰاهِرُونَ ،و ما از بالاى ايشان قاهر و غالبيم و ايشان ذليل و اسير مااند.
قوم موسى با موسى اين شكايت كردند،موسى گفت قومش را: اِسْتَعِينُوا بِاللّٰهِ وَ اصْبِرُوا ،از خداى يارى خواهى (1)و صبر كنى (2)و پناه با او دهى (3).و «استعانت»طلب معونت باشد،و اين را«سين»طلب گويند.و«صبر»حبس النّفس على ما تكره باشد،و خلاف او جزع باشد،قال الشّاعر (4):
فان تصبرا فالصّبر خير مغبّة***و ان تجزعا فالأمر ما تريان
إِنَّ الْأَرْضَ لِلّٰهِ ،بعضى گفتند (5):زمين مصر است و حمل او كردن بر عموم اولى تر[باشد] (6).زمين خداى راست به ميراث،به آن كس دهد كه خواهد از بندگان.و ارث وميراث جعل الشّىء للخلف بعد السّلف باشد،آنچه از مرده بازماند به زندۀ[مستحق] (7)ان را ارث و ميارث و تراث خوانند،در جز اين جاى استعمال كنند بر سبيل مجاز
كقوله (8)-عليه السّلام- (العلماء ورثة الانبياء) ،و به معنى تعقيب استعمال كنند،كقولهم:أورثه اكل الطّين صفرة اللّون،أى اعقبه.و «ايراث»به ميراث رها كردن باشد.و در معنى آيت دو قول گفتند:يكى تسليت و دلخوشى دادن ايشان بر آنكه دنيا بر كس بنماند (9)كه از شأن او انقلاب و انتقال است-چنان كه پوشيده نيست-و شعرا در او بسيار گفتند،منها (10):
و حسبك قول النّاس فيما رأيته (11)***لقد كان هذا مرّة لفلان
1) .مج،وز،مل،آج،لب،آن،آف:خواهيد.
2) .مج،وز،مل،آج،لب،آن،آف:كنيد.
3) .مج،وز،مل،آج،لب،آن،آف:دهيد.
4) .مج،وز،مل+شعر.
5) .مل،لت+مراد.
6) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
7) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
8) .اساس،آف:كقولهم،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
9) .اساس:نماند،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
10) .مج،وز،مل+شعر.
11) .مج،وز:ملكته.
و قولى دگر آن كه:ايشان را وعده داد بر قطع و طمع افگند كه زمين مصر و ملك فرعون ايشان را خواهد بود[ن] (1)بوعد (2)من اللّه له بذلك.و مشيّت ارادتى باشد در ايقاع (3)فعل[على] (4)وجه دون[184-پ]وجه.. وَ الْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ ،و انجام پرهيزگاران را باشد براى آن كه ايشان با ثواب خداى شوند.
قوم موسى بر سبيل توجّع و تألّم گفتند: أُوذِينٰا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِيَنٰا وَ مِنْ بَعْدِ مٰا جِئْتَنٰا ،أى موسى يا (5)نبىّ اللّه،دانى كه اينان ما را رنجور داشتند پيش از آمدن تو و نيز پس ازآن كه تو بيامدى.چون در هر دو حال ما را در رنج مى بايد بود (6)،آخر فرق چيست ميان حضور و غيبت تو (7):
چون با تو و بى تو مى (8)به غم بايد زيست***پس فرق ميان وصل و هجران تو چيست
و«اذى»رنجى (9)باشد كه به تلف نفس نرسد،و ايذاى ايشان قوم موسى را آن بود كه وهب گفت:قوم فرعون بنى اسرائيل را بنده گرفته بودند.ايشان را كارهاى گران فرمودندى (10)چون سنگ كندن از كوه و نقل كردن،و بناى كوشكها (11)و سراها كردن و انواع حرف (12)صناعات از گلى گرى و آهنگرى و درودگرى و خشت زدن،و آن كس كه نتوانستى كرد (13)و ضعيف بودى،او را ضريبه اى (14)(15)برنهاده بودندى كه در ماه و در روز بدادى،و اگر تأخير كردى و ندادى او را بزدندى و بازداشتندى و جفا كردندى.و زنان را نيز دوك رشتن و جامه بافتن و درزى كردن (16)فرمودندى و كارهايى كه لايق ايشان بودى.موسى-عليه السّلام-ايشان را دلخوشى
1) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
2) .اساس:به وعده،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
3) .مج،وز،مل،لت:وقوع.
4) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
5) .آج،لب:ندارد.
6) .مج،وز،مل،لت:بودن.
7) .مج+شعر،وز،مل+بيت.
8) .مج،وز،مل،لت:چون بى تو و با توام.
9) .اساس:رنج،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
10) .مج،وز،مل:فرمودند،بم،آف:فرمودى.
11) .مج،وز،مل،لت:و بناها و كوشكها.
12) .مج،وز،مل،لت+و.
13) .مج،وز،مل،لت:كردن.
14) .اساس:ضربه،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
15) .مل+سر.
16) .مج،وز،لت:در زيان كردن،مل:خيّاطى كردن.
داد و گفت: عَسىٰ رَبُّكُمْ أَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ ،اميد است كه خداى تعالى دشمن [شما] (1)را هلاك كند و شما را در زمين خليفه كند.
ابو على گفت:خداى تعالى ايشان را خليفه كرد در زمين مصر از پس موسى،آنگه بيت المقدّس بگشاد براى ايشان بر دست يوشع بن نون (2).آنگه در روزگار داود دگر شهرها بگشاد براى ايشان و در عهد سليمان ملك زمين به ايشان داد،فذلك قوله: وَ يَسْتَخْلِفَكُمْ (3)فِي الْأَرْضِ ،آنگه گفت:خداى تعالى با شما اين بكند و امتحان كند شما را تا خود چه خواهى كرد (4).خداى تعالى فرعون را هلاك و ملك مصر به ايشان داد.ايشان به شكر آن گوساله پرستيدن پيش گرفتند-چنان كه قصّۀ او بيايد (5)-إن شاء اللّه (6).
آنگه حق تعالى آغاز بليّت قوم فرعون حكايت مى كند و مى گويد: وَ لَقَدْ أَخَذْنٰا ،ما بگرفتيم به درستى آل فرعون را به سالهاى قحط.«لام»تأكيد راست،و «قد»لتقريب الماضي من الحال،چنان كه كسى را بينى كه منتظر ركوب امير باشد گويى:قد ركب الامير،يعنى اين ساعت بر نشست.و آل مرد (7)خاصّگان او باشند (8)كه يؤول امرهم اليه.و گفته اند:آل از اهل خاص تر است،لهذا يقال:اهل البلد،و لا يقال آل البلد.و«سنين»جمع سنه باشد و به سنه كنايت كنند از قحط و اين را به كثرت استعمال مخصوص كردند به سال قحط تا از او فعل برگرفتند، فقالوا:اسنت القوم اذا دخلوا فى[السّنة،اى في] (9)القحط،قال الشّاعر: (10)
عمرو العلى هشم الثّريد لقومه***و رجال مكّة مسنتون عجاف
1) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
2) .مج،وز،لت:يوشع بن النّون.
3) .اساس،مل،آج،لب:يستخلفنّكم،با توجه به مج،وز و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
4) .مج،وز،مل،لت:خواهيد كردن.
5) .مل+به جاى خويش.
6) .مل+وحده العزيز.
7) .مل:مردم.
8) .مج،وز،آف،آن:باشد.
9) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
10) .مج،وز+شعر.
فرّاء گفت:سنين،يعنى سالى از پس سالى قحطناك،يقول العرب:وجدنا البلاد سنين،أى جدوبا،قال (1):
و اموال اللّئام بكلّ ارض***تجحفها الجوائح و السّنون
و قال آخر (2):
كأنّ النّاس اذ فقدوا عليّا***نعام جال في بلد سنينا[185-ر]
و اهل حجاز و قيس على هجاءين گفتند و در حال رفع به«واو»و در حال نصب و جرّ به«يا»بر نهاد جمع سلامت،و بعضى بنو تميم در احوال ثلثه (3)به«يا»گفتند،قالوا مضت علينا سنين،أى قحط.و بنو عامر صرف كردند او را و گفتند:اقمنا عنده سنينا كثيرا (4)،و كسائي گفت:لا بدّ على هجاءين و فتح النّون بايد كه اين نوع (5)جمع است،كقلة و قلين و كرة و كرين و عزة و عزين گفت،و بعضى عرب اعراف بر«نون»افگندند و چنان ساختند كه«نون»از اصل كلمت است،فقال شاعرهم: (6)
سنيني كلّها قاسيت حزنا***اقاس مع الصّلادمة الذّكور
و قال آخر (7):
و لقد ولدت بنين (8)صدق صادة (9)***و لانت بعد اللّه كنت السّيّدا
«نون»جمع با اضافت بياورده است از اين وجه كه گفتيم. وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَرٰاتِ ،و نيز امتحان كرديم ايشان را به نقصان ميوه ها تا باشد كه ايشان انديشه كنند.
قتاده گفت:قحط و سنون در باديه و اهل مواشى بود و نقصان ميوه (10)در
شهرها،و كعب الاحبار گفت:روزگارى (1)درآيد بر مردمان كه درخت (2)خرماى بزرگ يك خرما آرد (3).
فَإِذٰا جٰاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ ،چون نعمتى و خصبى و سعتى به ايشان رسيدى، گفتندى: لَنٰا (4)هٰذِهِ ،اين خود ما راست و حقّ ماست برحسب عادت يا به استحقاقى كه خود را اعتقاد كردند به جهل،و اگر ايشان را سالى بد رسيدى از قحط و تنگى و بيمارى و وبا و آفت،گفتند[ى] (5):به شوم موسى است و قومش.و تطيّر تشأّم باشد بزجر الطّير،و عرب را عادت باشد كه به مرغ بپرد[كه] (6)يا بانگ كند و يا بر درختى نشيند،تفأّل و تشأّم كنند،به سانح تفأّل كنند و به بارح تشأّم [كنند] (7)كه آن از راست درآيد و اين از چپ (8)،قال الكميت (9):
و لا انا ممّن يزجر الطّير همّه***أ صاح غراب ام تعرّض ثعلب
و لا السّانحات البارحات عشيّة***امرّ سليم القرن ام مرّ أعضب
و قال آخر (10):
زجرت لها طير الشّمال فان يكن***هواك الّذي تهوى (11)يصبك اجتنابها
و قال آخر (12):
فقلت غراب (13)لا اغتراب من النّوى***و بان لبين ذى العيافة و الزّجر
و قال آخر في معناه (14):
ينادى (15)الطّائران ببين سلمى***على غصنين من غرب و بان
فكان البان ان بانت سليمى***و فى الغرب اغتراب غير دان
1) .مج:روزى.
2) .مج،وز،مل،لت:درختى.
3) .مل:آورد قوله تعالى.
4) .اساس و همۀ نسخه بدلها بجز مل،لت:و لنا،با توجّه به ضبط قرآن مجيد زايد مى نمايد.
5) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
6) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
7) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
8) .مل+ درآيد.
9) .مج،وز،مل+شعر.
10) .مج،وز،مل+شعر.
11) .مج،وز،لت،آن:يهوى.
12) .مج،وز،مل+شعر.
13) .مج،وز:لا اغتراب.
14) .مج،وز،مل+شعر.
15) .مج،وز،مل:تنادي.
أَلاٰ إِنَّمٰا طٰائِرُهُمْ عِنْدَ اللّٰهِ ،أى فالهم و زجرهم و خيرهم و شرّهم و نفعهم و ضرّهم،و خير و شرّ ايشان و نفع و ضرّ ايشان به نزديك خداست.اگر عقل دارندى خير از خداى (1)خواستند[ى] (2)و استدفاع شر از او كردندى.و بعضى دگر گفتند:«طائر»به معنى نصيب (3)آمده است و معنى آن كه حظّ و نصيب (4)ايشان از خير و شرّ به نزديك خداست.أزهري و زجّاج گفتند:مراد به«طائر» عذاب است،يعنى عذاب و عقوبت ايشان كه ايشان آن را به شوم مى دارند به نزديك خداست و لكن بيشتر (5)ايشان نمى دانند،و حسن بصرى خواند:الا انّما طيرهم،بى«الف»و معنى يكى است،يقال:جرى طيره بخير او بشر،و قال و كذلك الطّير تجري (6)بسعود او نحوس،و بعضى عرب گفتند:«طير»جمع طائر باشد،مثل تاجر و تجر و راكب و ركب.
آنگه گفت حق تعالى حكايت كرد از ايشان-اعنى قوم فرعون-كه:هرگه [كه] (7)آيتى آرى به ما و معجزه و دلالتى تا ما را به آن مسحور[185-پ] و مخدوع كنى و بفريبى،ما به تو ايمان نياريم و تو را باور نداريم،كوفيان گفتند:
مهما«ما[ما] (8)»بوده است،«ما»ى اوّل«ما»ى مجازات است،و«ما»ى دوم «ما»ى زيادت.«ما»ى اوّل نحو قولهم:ما تصنع اصنع،و«ما»ى دوم چو[ن] (9)ما در اذما و حيثما و متى ما (10)شده كه كلمات شرط اند،و المعنى ما تأتنا به من آية،و بصريان گفتند:اصل او«ما»ى مجازات است،«مه»با او تركيب كردند و معنى «مه»«كف»باشد،معنى آن كه:كفّ عمّا تقول و امتنع فانّه ما تصنع اصنع،و اين اولى تر است براى آن كه كلام با او بر ظاهر است و در او معنى مبالغت است.و «تأتنا»مجزوم است به«مهما»و جواب او«فا»ست.
1) .مل+عزّ و جلّ.
2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
3) .اساس:نصب،با توجّه به مج،مل تصحيح شد.
4) .اساس:نصب،با توجّه به مج،مل تصحيح شد.
5) .مج،وز:بيشترينه.
6) .مج،وز:يجرى.
7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
10) .متى ما/متيما.
فَمٰا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ ، آنگه حق تعالى بيان آياتى كرد كه خداى تعالى به معجزۀ موسى بر فرعون و قوم او افگند.عبد اللّه عبّاس گفت:اوّلش طوفان بود،و طوفان سيلى باشد عام كه به عموم همۀ زمين يا بيشتر بگيرد و اشتقاق او از «طوف»و گرديدن باشد،و گفته اند:مصدر است كالرّجحان و النّقصان.و أخفش گفت:اسم جمع است و واحدش طوفانه باشد.
مفسّران خلاف كردند در معنى.ضحّاك گفت از عبد اللّه عبّاس كه:آن غرق است.مجاهد گفت:مرگ بود،و روايتى ديگر از عبد اللّه عبّاس كه گفت:
فرمانى بود از خداى تعالى كه بر ايشان بگشت،و قال الرّاعي (1):
نضحي إذا العيش ادركنا نكايتها***خرقاء يعتادها الطّوفان و الرّود
و ابو عبيده گفت:طوفان چون در آب گويند آبى و سيلى عظيم باشد،و چون در مرگ گويند مرگى سخت باشد.و«قمّل» (2)،مجاهد و قتاده گفتند:مراد ملخ خرد است،و روايتى ديگر آن است كه«قمّل»شپشۀ (3)سياه باشد كه در گندم افتد.ابن زيد گفت:«قمّل»براغيث باشد،كيك.سعيد جبير و حسن بصري گفتند:جانورى سياه بود خرد.عطاء خراسانى گفت:شپش (4)بود.حسن بصرى «قمل»خواند به فتح«قاف»و سكون«ميم».ابو عبيده و أخفش گفتند:نوعى دگر بود از نارد كه شتر را بود (5)و آن را حمنان گويند (6)،و قال الاعشى (7):
قوم يعالج قمّلا ابناءهم***و سلاسلا اجدا و بابا موصدا
ابو العاليه گفت:خداى تعالى اين قمّل را مسلّط كرد بر چهارپايان ايشان تا از پاى بيفتادند و هيچ كار نتوانستند كردن.بعضى گفتند:مورچۀ خرد
بود،قال الشّاعر (1):
ارسل الذّرّ و الجراد عليهم***و عذابا فاهلكتهم دمورا
وَ الضَّفٰادِعَ ،جمع ضفدع باشد،حيوانى است در آب آن را به فارسى (2)بزغ گويند. وَ الدَّمَ ،و خون. آيٰاتٍ مُفَصَّلاٰتٍ ،نصب او بر حال است،من قوله: فَأَرْسَلْنٰا .
امّا كيفيّت نزول اين آيات و وصف آن:عبد اللّه عبّاس و سعيد جبير و قتاده و محمّد بن اسحاق بن يسار روايت كردند-و حديث بعضى در بعضى داخل است-كه:چون سحره ايمان آوردند و فرعون ازآنجا برگشت مقهور و مغلوب باآن همه الّا كفر و اصرار بر كفر و بر معصيت بنيفزودند،خداى تعالى ايشان را امتحان كرد به قحط و نقصان ثمرات در سالهاى پياپى (3).چون موسى-عليه السّلام- ايشان را معالجه كرد به اين چهار آيت كه:«عصا»بود و«يد بيضاء»و«قحط»و «نقصان ميوه»-و ايشان هيچ متنبّه نشدند-موسى-عليه السّلام-دعا كرد (4)،گفت:
بار خدايا آيتى نماى اينان (5)را كه بر اينان نقمتى باشد و قوم مرا پندى باشد،و آنان را كه پس ما (6)باشند عبرتى باشد و آيتى.خداى تعالى طوفان فرستاد بر ايشان،و آن آبى بود از آسمان[186-ر]كه (7)بيامد و در خانه هاى (8)ايشان[افتاد] (9)چنان كه ايشان در ميان آب بودند در خانه ها (10)تا به زانو و بر ايشان غلبه كرد و طعام و شراب و متاع بر ايشان تباه شد (11).و خانه هاى (12)اسرائيليان با خانه هاى (13)قبطيان آميخته بود ديوار با ديوار و درها بر هم گشاده،در خانۀ اسرائيلى (14)از آن آب يك قطره نبودى،و سراى (15)قبطى (16)فرومى آمد به آب و بناها خراب مى شد،تا
1) .مج،وز+شعر.
2) .مج،وز:پارسى.
3) .مج،وز:سالها بستانى.
4) .آج،لب:ايشان را دعا كرد و.
5) .آج،لب:ايشان.
6) .آج،لب+را.
7) .مج،وز:آبى بود كه از آسمان.
8) .اساس:خانهاء/خانه هاى.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
10) .اساس:خانهاء/خانه هاى.
11) .آج،لب:كرد.
12) .اساس:خانهاء/خانه هاى.
13) .اساس:خانهاء/خانه هاى.
14) .مج،وز،لت:اسرائيليان.
15) .لت:و به سراى.
16) .مج،وز،مل،لت:قبطيان.
چندان آب پديد آمد كه به سينۀ ايشان برسيد و نيز در باغها و زمينهاى ايشان افتاد تا كشت نتوانستند كردن.اين حال بر ايشان مسلّط شد،هفت روز از شنبه تا شنبه.به استغاثت و فرياد بر موسى آمدند (1)،گفتند:دعا كن خدايت را تا اين عذاب از ما بردارد تا ما ايمان آريم و طاعت تو داريم و بنى اسرائيل[را] (2)با تو بفرستيم.
موسى-عليه السّلام-دعا كرد،خداى تعالى آن طوفان برداشت.ايمان نياوردند و بنى اسرائيل را دست بنداشتند (3)،و ازآن كه بودند بتر شدند.خداى تعالى آن سال خصبى و گياهى داد (4)ايشان را كه مثل آن نديده بودند،و كشت و ميوه و زرع و ريع بسيار پديد آمد.ايشان گفتند:اين آن است كه ما تمنّا مى كرديم و آنچه ما پنداشتيم كه عذاب است آن خود نعمت و رحمت بود بر ما،و اگر ازاين پس باران نيايد بر ما نگزايد (5)ما را.
چون يك ماه بر اين[بر] (6)آمد و ايشان در نعمت و عافيت ببودند و در كفران نعمت بيفزودند،خداى تعالى ملخ فرستاد ايشان را در افتاد و جملۀ زرع و ميوه و گياه و برگ و درخت ايشان بخورد و از دشت و صحرا و باغها و خانه هاى (7)ايشان افتاد (8)و درها و دارها و چوبها و آهنها و جامه هاى (9)ايشان مى خورد و خانه هايشان (10)فروافتاد،و پنداشتى كه چندان كه بيش مى خوردند (11)هيچ سير نمى شدند (12).و از آن ملخ يكى در خانۀ اسرائيلى نرفت و ايشان را نرنجانيد.
به نفير بر موسى آمدند و تضرّع كردند و گفتند:زينهار (13)يا موسى خدايت
1) .مج،وز،مل،لت+و.
2) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
3) .مج،وز،آف:بنه داشتند.
4) .آج،لب،بم،آف:مى داد.
5) .اساس،مل،آج،لب،بم،آف:نگرايد،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
6) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
7) .مج،وز:باغها با خانه هاى.
8) .مج،وز:فتاد.
9) .اساس:جامهاى/جامه هاى.
10) .اساس:خانهايشان/خانه هايشان.
11) .مج،وز،لت:مى خورند.
12) .مج،وز:نمى شوند.
13) .مج،وز،مل،آج،لب:زنهار.
را دعا كن تا (1)اين بلا از ما بردارد كه ما به هر حال از اين بار (2)ايمان آريم و فرمان تو كنيم و دست از بنى اسرائيل بداريم.و عهد و ميثاق و پيمان كردند.
موسى-عليه السّلام-دعا كرد،خداى تعالى آن برداشت از ايشان-پس ازآن كه هفت روز مقام كرد با ايشان از شنبه تا شنبه،و گفتند:موسى-عليه السّلام- به دعا كردن به صحرا برون شد.چون دعا بكرد،به عصا اشارت كرد به مشرق و مغرب (3)،آن ملخ ازآنجا كه آمده بودند بازگشتند و پراگنده شدند چنان كه يكى نماندند (4)آنجا.چون ملخ برفت،اينان بيامدند به زرعها و باغهاى خود آمدند بقاياى (5)اندك مانده بود،گفتند:مصلحت در آن باشد كه (6)بر اين كه (7)مانده است قناعت كنيم و تزجّى (8)روزگار كنيم و دين خود نگاه داريم و رها نكنيم،و به آن عهد نيز وفا نكردند و با سر كار (9)خود رفتند.
يك ماه بر اين بگذشت و ايشان آن فراموش كردند،خداى تعالى قمّل فرستاد بر ايشان،و كيفيّت حال آن بود كه خداى تعالى موسى را گفت:از مصر به در شو به دهى از دههاى مصر كه آن را عين الشّمس خوانند،آنجا پشته اى است ريگ روان،آنجا دعا كن و عصا برآن پشته زن تا من آيتى دگر بازنمايم.
موسى به آنجا آمد و دعا كرد و عصا برآن پشتۀ ريگ[روان] (10)زد،خداى تعالى با قمّل كرد.ازآنجا برخاستند (11)و در آن بقاياى زرع و كشت و ميوۀ ايشان افتادند (12)و جمله بخوردند چنان كه پوست زمين باز كردند،و آنگه در ايشان [گرفتند] (13)و در جامه و اندام ايشان افتادند و ايشان را مى كشتند و ايذا مى كردند
1) .آج،لب:كه.
2) .مج،وز:نوبه،آج،لب:پس.
3) .مج،وز:و به مغرب.
4) .مج،وز،لت:نماند.
5) .آج،لب:و باغها بقايا.
6) .آج،لت:مصلحت آن است كه.
7) .مج،وز،لت:بر اين چه.
8) .آج،لب،بم:برخى.
9) .مج،وز،مل،لت:كارهاى.
10) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
11) .اساس،آج،لب،لت:برخواستند،با توجه به ضبط مج،وز تصحيح شد.
12) .مج،وز،مل:افتاد.
13) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
و در طعام و شراب ايشان مى افتادند،و هرچه بنهادندى كه با سر آن[186-پ] شدندى پر شده بودى (1)از قمّل.باستادند (2)و ميان سراها (3)ستونها بركشيدند و به گچ و به صاروج (4)بكردند و طعام و شراب بر بالاى آن نهادند كه به وقت حاجت فروگرفتندى پرقمّل (5)شده بودى.
قتاده گفت:«قمّل»شپشۀ گندم (6)بود،در گندم ايشان فتاد مغز آن بخوردى و بپرداختى،بيامدى و در ايشان فتادى و در طعام ايشان،تا يكى از ايشان ده جريب گندم (7)به آسيا و (8)بردى كه (9)سه قفيز بازآوردى.و آنگه در ايشان و اندام و جامۀ ايشان افتاد و ايشان را مى گزيد و ايذا مى كرد تا هر موى كه بر سر و اندام ايشان بود بخورد و ابروها (10)و مژۀ چشمشان (11)نماند و خواب و قرار از ايشان بازداشت.بيامدند و فرياد خواستند از موسى و ضجّه (12)و فزع كردند و سوگند[ان] (13)گران خوردند كه ازاين پس عهد تباه نكنيم و ايمان آريم و بنى اسرائيل را دست بداريم (14)و مراد تو حاصل كنيم.
موسى-عليه السّلام- دگرباره دعا كرد.خداى تعالى آفت قمّل از ايشان برداشت (15).پس ازآن كه به هفت روز بمانده بود بر ايشان از شنبه تا شنبه،چون بلا از ايشان دور شد،گفتند:ما هرگز[از] (16)اين جادوتر آدمى نديديم (17)،سنگ و ريگ و چوب با حيوان مى كند!به عزّت فرعون كه ما به او هرگز ايمان نياريم.
خداى تعالى ايشان را يك ماه ديگر فروگذاشت،آنگه ضفادع بر ايشان گماشت
1) .مج:پر شده بودندى.
2) .مج،وز،مل:بايستادند.
3) .مج،وز:سراى.
4) .مج،وز،مل:به صهروح،بگرفتند.
5) .مج،وز:برآن،مل،لت:پر از.
6) .مج،وز:سبشۀ گندم.
7) .وز:چرب گندم.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز بم:آسيا.
9) .مج،وز،مل،لت:برده بودى كه.
10) .مج،وز،مل،لت:ابروهاشان.
11) .مج،وز،مل،لت:چشمهاشان،آج،لب:چشمانشان.
12) .مج:صيحه،بم،آف:جزع.
13) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
14) .آج،لب:دوست از بنى اسرائيل بداريم.
15) .آن،لت:بازداشت.
16) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
17) .آج،لب:گفتند اى جادو هرگز ما تو را نمى ديديم.
[و آن جمع ضفدع باشد.حيوانى معروف است كه در آب (1)بانگ دارد] (2)و آن را به پارسى بزغ گويند.همه سراى و خانه و جاى ايشان از آن پر شد،در طعام و شراب هيچ چيز را دست بر ننهادند و الّا در آنجا ضفدع (3)بود،در خان (4)و سفره و كوزۀ آب و هر اناء كه در او چيزى بود يا نبود تا چنان مسلّط شد كه يكى از ايشان چون حديث كردى يكى از آن ضفادع بجستى و در دهنش شدى،و چون ديگ پختندى ديگ از آن پر شدى.چون مرد بخفتى چندان از آن بر اندام و پشت و پهلوى او جمع بودى كه اگر خواستى كه از اين پهلو برآن پهلو گردد نتوانستى،و اگر كاسۀ خوردى (5)در پيش نهادى و اگر آرد سرشتى يا ديگ پختى از آن پر شدى.
عبد اللّه عبّاس گفتى:ضفدع،بيابانى بود،به حسن طاعت ايشان خداى را در آل فرعون.[خداى تعالى] (6)آن را آبى كرد و با آب الف داد.چون حال چنين بود به رنج عظيم افتادند و دگرباره به فرياد (7)پيش موسى آمدند و بگريستند و جزع كردند و سوگندان مغلّظ (8)ياد كردند كه اين نوبت خلاف نكنيم.موسى-عليه السّلام-دعا كرد و خداى تعالى كشف كرد پس ازآن كه يك هفته در آن بودند از شنبه تا شنبه، يك ماه ديگر بر آمد و ايشان از آن كافرتر و طاغى تر بودند (9)،خداى تعالى خون بر ايشان گماشت (10)تا آب رود نيل و جملۀ آبهايشان (11)خون شد خون صرف و جملۀ (12)آب چاهها خون شد خونى تازۀ (13)سرخ.
به فرعون آمدند و گفتند:ما را از اين نوبت محنت عظيم تر است،ما را
1) .وز،لت+باشد و از آب.
2) .اساس:ندارد،با توجه به مج،لت افزوده شد.
3) .مج،وز،مل،لت:ضفادع.
4) .مج،وز،مل:خوان.
5) .مج،وز:خوردنى.
6) .اساس:ندارد،با توجه به مج،لت افزوده شد.
7) .مج،وز+آمدند و.
8) .مج،وز،مل،لب،لت،آن:مغلّظ.
9) .آج،لب:شدند.
10) .مل:بگماشت.
11) .مج،وز،مل،آج،لب،آف،لت،آن:آبهاى ايشان.
12) .مل:و همۀ.
13) .مل+تازه و.
شربه اى (1)آب نيست و الّا خون شد.ما از تشنگى مى ميريم و خون نمى شايد خورد[ن] (2)فرعون گفت:آن (3)سحر است كه او كرده است.گفتند:سحر چه باشد كه ما و اسرائيليان از رود نيل آب مى گيريم (4)!آنچه در اناء و سبوى ماست خون است و آنچه در (5)اناء ايشان است آب است!ايشان آب مى خورند و ما خون.
چون كار بر ايشان سخت شد،زنان همسايه از قبطيان بيامدندى و شربتى آب خواستندى از اسرائيليان.ايشان از سبوى خود آب به ايشان دادندى،آب صافى پاكيزه.تا در سبوى اسرائيلى بود[ى] (6)آب بودى،چون به كوزۀ قبطى رسيدى خون شدى.ايشان متحيّر بماندند[187-ر].با فرعون مى شدند.فرعون مى شدند.فرعون كس فرستاد،قوم اسرائيليان را حاضر كرد و انائى بساختند دو جره (7)،تا از يك (8)جانب اسرائيلى آب خورد و از يك جانب قبطى.از يك جاى تا هر دو آب مى خوردند آنچه اسرائيلى خوردى آب بودى آنچه به دهن قبطى رسيدى خون بودى.زن قبطى بيامد[ى] (9)و زن اسرائيلى را گفت:از دهن خود شربتى آب در دهن من كن.او آب از دهن خود در دهن او كردى خون شدى.آب رود نيل چون به زرع بنى اسرائيل شدى آب بودى،چون قبطى از او به دست يا به سبو (10)برگرفتى خون بودى.
فرعون-عليه اللّعنة-چنان تشنه شد كه پوست درخت تر بياوردندى تا او ازآنجا آبى بمكد (11).آن آب در دهن او خون شدى.هفت روز بر اين حالت (12)بماند كه هيچ طعام و شراب نخوردند الّا خون.
زيد أسلم گفت:آن (13)خون كه خداى بر ايشان مسلّط كرد خون بينى بود كه
1) .مل،لت:شربتى،آف،آن:شربت.
2) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
3) .مج،وز،مل:اين.
4) .مل:برمى گيريم.
5) .مج،وز،مل+كوزه و.
6) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
7) .آن:جوره.
8) .آن:يكى.
9) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
10) .مل،لت:سبوى.
11) .مل،لت،آن:بمكيدى.
12) .مج،وز،مل،لت،آن:حال.
13) .لت:اين.
بر ايشان مستولى شد.در هيچ حال (1)از اوقات طعام و شراب و خواب و بيدارى بازنه استاد (2).و قول اوّل قول عامّۀ مفسّران است.و معروف تر آن است.چون به فرياد آمدند،موسى-عليه السّلام-دعا كرد و خداى (3)آن (4)برگرفت،ايشان وفا نكردند.
نوف البكاليّ گفت:موسى-عليه السّلام-بعد ازآن كه سحره را غلبه كرد بيست سال با فرعون بماند و مقاسات مى كرد او را و اظهار آيات مى كرد،اين كه خداى تعالى در اين آيت بيان فرمود-و ما شرح داديم-و از ايشان كودكى،اين كه خداى تعالى در اين آيت بيان فرمود-و ما شرح داديم-و از ايشان كودكى ايمان نياورد. فَاسْتَكْبَرُوا (5)،تكبّر و تجبّر كردند،و ايشان گروهى بودند مجرمان (6)گناهكاران.
وَ لَمّٰا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ ،چون عذاب بر ايشان افتاد.و«لمّا»در معنى ظرف زمان ماضى باشد،و«اذا»ظرف زمان مستقبل.و نيز (7)«رجز»عذاب است في قول الحسن و قتاده (8)و مجاهد و ابن زيد.
سعيد جبير گفت:طاعون بود-و آن عذاب ششم بود،و آن چنان بود كه چون خداى تعالى اين آيات كه ذكر كرد از:طوفان و جراد و قمّل و ضفادع و خون،اين پنج آيت و علامت پياپى (9)بفرستاد و ايشان هيچ بهتر نشدند.موسى -عليه السّلام-گفت:خداى تعالى عذابى و طاعونى خواهد فرستاد[ن] (10)بر قبطيان مى فرمايد اسرائيليان را كه:گوسپندى (11)بكشى (12)و درهاى سراى خود به
1) .مل:وقت،آف:حالى.
2) .مج،وز،آج،لب،آف،لت:نه ايستاد.
3) .مج،وز،مل+تعالى.
4) .اساس+سر،با توجّه به مج،وز زايد مى نمايد،آن+بلا از سر.
5) .اساس+فى الأرض،با توجّه به نسخه بدلها و ضبط قرآن مجيد زايد مى نمايد.
6) .آج،لب+و.
7) .لب،آن:هر.
8) .اساس،آج،لب،آف،آن:القتادة،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
9) .لت:پشتاپشت.
10) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
11) .آج،لب،آف،لت،آن:گوسپندى.
12) .مج،وز،مل،آج،لب:بكشيد.
آن (1)خون ملطّخ كنى (2).ايشان همچنان كردند.
قبطيان گفتند:چرا چنين مى كنى (3)؟گفتند:خداى تعالى عذابى خواهد فرستاد (4).موسى-عليه السّلام-ما را گفت چنين كنى (5)،گفتند:خداى شما شما را به آن (6)بازشناسد.گفتند:ما را چنين فرموده اند،اين به فرمان خدا و پيغامبر مى كنيم.بر دگر روز برخاستند (7)هفتاد هزار آدمى از قوم فرعون به طاعون بمرده بودند چنان كه دفن نتوانستند كردن (8).
و اصل«رجز»ميل باشد،و منه قوله: وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ (9)،أى عبادة الاوثان، براى آن كه آن ميل باشد از حق.«و الرّجز»ارتعاش في رجل النّاقة،«و الرّجز»نوع من السّير السّريع (10)،و قيل:الرّجز الرّجل القصير،و منه سمّى بحر الرّجز فى الشّعر لقصره،و قبل:لشبهه بذلك النّوع من السّير و الرّجازة ما يعدل به الحمل اذا مال و هى ايضا صوف احمر يزيّن به الهودج.
قٰالُوا ،گفتند،يعنى قبطيان موسى را-عليه السّلام-: اُدْعُ لَنٰا رَبَّكَ ،بخوان براى ما خدايت را. بِمٰا عَهِدَ عِنْدَكَ .ابو العاليه گفت:[به] (11)آنچه تو را وصيّت كرد.عطا گفت:با آنچه تو را خبر داد.مؤرّج گفت:با آنچه تو را اعلام داد.سعيد جبير و مجاهد و ابن محيصن«رجز»خواندند به ضمّ[187-پ]«را»و هما لغتان،كالعضو و العضو،يعنى دعا كن براى ما به دعواتى كه خداى تو را آموخته است. لَئِنْ كَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ ،اين«لام»جواب قسمى مضمر است،كانّهم قالوا:حقّا لئن كشفت عنّا الرّجز،او حقّ كذا،به فلان قسم كه اگر اين عذاب و محنت را از ما كشف
1) .آج،لب:بدان.
2) .مج،وز،مل،آف،آن:كنيد.
3) .مج،وز،آج،لب،آف،آن:مى كنيد.
4) .لت:فرستادن.
5) .مج،وز،آج،لب،آف:كنيد.
6) .مج،وز،مل،لت:به اين.
7) .اساس،آج،لب،بم،آن:برخواستند،با توجّه به ضبط مج،وز تصحيح شد.
8) .آف:نتوانستندى كردن.
9) .سورۀ مدّثر(74)آيۀ 5.
10) .در معاجم دو معنى اخير براى اين لغت ديده نشد.
11) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
كنى و بردارى به تو ايمان آريم و تو را تصديق كنيم و بنى اسرائيل را با تو بفرستيم.
موسى-عليه السّلام-مى خواست تا بنى اسرائيل را از چنگ و عذاب ايشان برهاند.چون موسى-عليه السّلام-دعا كرد و خداى اجابت كرد و عذاب از ايشان برداشت، إِذٰا هُمْ يَنْكُثُونَ ،كه ديدى ايشان عقيب آن عهد مى شكستند (1)،و «اذا»مفاجات است كه شرح داديم،و زجّاج گفت:معنى او هناك باشد،ظرف زمان است كه در جاى ظرف مكان استعمال مى كنند على التّوسّع.و قوله: إِلىٰ أَجَلٍ هُمْ بٰالِغُوهُ ،يعنى تا به وقت عذاب ايشان از غرقى كه وقت زده بوديم.و«نكث»نقض عهد باشد تشبيها بنكث الغزل،و آن تاب بازدادن ريسمان باشد،قال اللّه تعالى:
كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهٰا مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكٰاثاً ، (2)و النّكث الغزل المنقوض،و منه
قوله -عليه السّلام-لا امير المؤمنين علىّ: انّك ستقاتل النّاكثين و القاسطين و المارقين.
فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ ،حق تعالى گفت:چون چنين كردند من از ايشان انتقام بكشيدم به آن كه ايشان را در دريا غرق كردم.و«انتقام»كينه كشيدن باشد،و«يمّ»دريا بود.
قال ذو الرّمّة (3):
داويّة و دجى ليل كأنّهما***يمّ تراطن في حافاته الرّوم
و قصّه غرق فرعون و قومش رفته است طرفى،و باقى گفته شود در سورۀ يونس-إن شاء اللّه تعالى. بِأَنَّهُمْ ،«با»مجازات راست،چنان كه:فعلت بك كذا بما فعلت،يعنى بجزاء ما فعلت و بعوض (4)ما فعلت،و«أنّ»مع اسمها و خبرها في موضع المصدر،و المعنى اغرقناهم بتكذيبهم بآياتنا،به دروغ داشتن آيات ما را و غفلت ايشان از آن،و آن كه از آن بى خبر بودند و علم به آن حاصل نكردند.
و در ضمير«عنها»خلاف كردند،بعضى گفتند:راجع است به آيات، يعنى غافل بودند از تفكّر و تأمّل در آيات،و بعضى گفتند:از نقمت،يعنى از
حلول نقمت به ايشان رجوعا الى قوله: فَانْتَقَمْنٰا ،و قول اوّل قريب تر است.
آنگه گفت: وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كٰانُوا يُسْتَضْعَفُونَ ،گفت:پس ازآن كه فرعون و قومش را در دريا هلاك كرده بوديم،ميراث ايشان و آنچه از ايشان بازماند به قوم بنى اسرائيل داديم كه در زمين مستضعف بودند و ضعيف و درمانده بودند از دست فرعون و قومش كه ايشان را بندگى گرفته بودند (1)و مقهور و ذليل كرده به بيگار،و بار بر ايشان،و كشتن فرزندان ايشان،و انواع مذلّت كه ذكر آن برفت-مشارق و مغارب زمين به ايشان داديم.گفتند:جانب شرقى خواست و جانب غربى.حسن بصرى گفت:به جانب شرقى مصر خواست و به جانب غربى شام.[و زجّاج گفت:مراد نه موسى است،مراد سليمان است كه او از بنى اسرائيل بود و بر مشارق و مغارب زمين پادشاه شد] (2)و براى آن به لفظ ميراث گفت كه بازماندۀ آن هلاك شدگان بودند از عمالقه و فراعنه. وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنىٰ ،و تمام شد كلمۀ نيكوتر از خداى تو (3)بر بنى اسرائيل به آن صبر كه كردند،يعنى آن وعده كه داد كه من زمين به ميراث به شما مى دهم في قوله: وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوٰارِثِينَ (4).
و«حسنى»تأنيث أحسن باشد،و او صفت كلمه است،و بعضى[188-ر]دگر از مفسّران گفتند:مراد به«كلمه»نعمت است،يعنى نعمت خداى تعالى بر بنى اسرائيل تمام شد به هلاك فرعون و قومش.و قوله: بِمٰا صَبَرُوا (5)،«با»مجازات راست و«ما»مصدريّه است،يعنى بصبرهم. وَ دَمَّرْنٰا مٰا كٰانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ ، و دمار برآورديم از آنچه فرعون و قومش مى كردند از بناها و هلاك كرديم آن را.و «دمار»هلاك بود،و منه قوله: تُدَمِّرُ كُلَّ شَيْءٍ بِأَمْرِ رَبِّهٰا (6)،هرچه ايشان به عمرهاى
دراز كرده بودند از همه چيزها،به يك ساعت (1)دمار برآورديم.
وَ مٰا كٰانُوا يَعْرِشُونَ ،و آن بناهاى رفيع كه مى كردند از قصور و دور (2).و اصل العرش الرّفع (3)،و منه العرش للسّرير الرّفيع و الملك العظيم،و گفتند:آنچه ايشان مى بستند از چفتها (4)و چمنها (5)و در باغها نزهت را،و منه العريش[بلان] (6)مرغان را از اين جا عريش خوانند كه چون چفته (7)بود، (8)و روا بود كه از جهت ارتفاع او را عريش (9)خوانند،و ابو عبيده گفت:عريش بنا باشد،و منه عروش مكّة،أى ابنيتها.و ابن عامر و أبو بكر و عاصم (10)خواندند (11):«يعرشون»بضمّ الرّاء،و باقى قرّاء،«يعرشون» بكسر الرّاء،و هما لغتان يقال:عرش يعرش،و يعرش،كبطش يبطش و يبطش.
وَ جٰاوَزْنٰا بِبَنِي إِسْرٰائِيلَ الْبَحْرَ ،حق تعالى در اين آيت از بلادت و نكادت و جهالت بنى اسرائيل حكايت كرد،و آنگه خداى تعالى پس ازآن كه اين همه نعمتها كرد با ايشان و ايشان بر كنار دريا گرفتار شدند و فرعون از پى ايشان برفت با لشكرهاى گران و (12)ايشان را راه گريز (13)نبود كه دريا در پيش بود و قوّت مقاومت فرعون نه،كه لشكر و بى كرانه بود،فروماندند و گفتند:يا موسى تدبير ما چيست؟خداى تعالى گفت:[يا] (14)موسى عصا بر[اين] (15)دريا زن.عصا بر دريا زد،دوازده راه خشك در دريا پديد آمد تا هر سبطى به راهى فروشدند چنان كه گرد سم اسپان ايشان از ميان دريا در هوا مى رفت (16).در ميان دريا بر موسى
1) .مج،وز،مل،لت:ما به يك ساعته.
2) .مج،وز،مل:دوور.
3) .مل،آج،لب:الرّفيع.
4) .اساس:چفها،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
5) .لت:خيمها/خيمه ها.
6) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد،مل،لت:بالان.
7) .اساس:چفت،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
8) .مج،وز،مل:باشد.
9) .اساس:عرش،با توجه به مج،وز تصحيح شد،مج:عرايش.
10) .مج،وز،مل،لت:أبو بكر عن عاصم.
11) .مج،وز،لت:خواند.
12) .آج،لب:كه.
13) .مج،وز،لت:گريغ،مل:گريزى.
14) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد،آج،لب:موسى را.
15) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
16) .مل:مى شد.
تحكّم كردند كه:يا موسى ما چه دانيم كه حال برادران و خويشان ما چيست كه ما ايشان را نمى بينيم؟موسى-عليه السّلام-دعا كرد تا آن آب كه به شكل ديوار بود طاق طاق شد تا آنان كه به آن (1)طرف بودند مى نگريدند و اين گروه را كه به اين طرف بودند مى ديدند.
چون اينان همه از دريا بر آمدند و فرعون و قومش در دريا حاصل شدند، خداى تعالى بفرمود تا آن طاقهاى آب بر هم زدند و دريا به آب مطبّق شد و ايشان جمله غرق شدند.چون برآمدند،گفتند:يا موسى ما چه ايمن باشيم كه فرعون هلاك نشد (2)بجست يا او را برهانيدند و فردا با ما گردد.خداى تعالى فرعون را با چهارصد من آهن سلاح كه با خود (3)داشت بر سر آب آورد تا ايشان بديدند او را.
اين همه آيات و نعمت خداى ديده (4)،چون بر آمدند بر كنار دريا گروهى را ديدند بت پرستان،بتان در پيش نهاده آن را سجده مى كردند،موسى را گفتند:يا موسى، ما را نيز خدايى پيدا كن چنان كه ايشان را خدايانند، وَ جٰاوَزْنٰا ،[و] (5)بگذرانيديم (6)بنى اسرائيل را به دريا،يقال:جاوزت بفلان مكان كذا فتجاوز.«بحر»مفعول اوّل است و«بنى اسرائيل»مفعول دوم.فأتوا،آمدند بر گروهى (7)كه ايشان عكوف و اقبال كرده بودند بر بتانى كه ايشان را بودند (8)گفتند:يا موسى ما را نيز خدايى كن چنان كه ايشان را هست[188-پ].
حمزه و كسايى و خلف خواندند:«يعكفون»به كسر«كاف»،و باقى قرّاء «يعكفون»به ضمّ«كاف»،و اين دو لغت است،مثل:يفسقون و يفسقون.و اشتقاق و اصل«بحر»از سعت و فراخى باشد،و منه البحر الّذي هو الشّقّ،و منه البحيرة للنّاقة المشقوقة الاذن.و«صنم»آن باشد از بتان كه مصوّر باشد،و
«وثن»آن كه نامصوّر باشد (1).
موسى-عليه السّلام-گفت:شما جاهل و نادان مردمانى (2).در خبر است كه:يك روز جهودى اميرالمؤمنين على را گفت:ما دفنتم نبيّكم حتّى اختلفتم، پيغامبرتان را دفن نكردى (3)تا به خلاف نكردى، (4)بر سبيل طعن[گفت] (5).
اميرالمؤمنين -عليه السّلام-گفت:
اختلفنا عنه لا فيه ،ما از او خلاف كرديم در او خلاف نكرديم،يعنى در تفسير كلام او خلاف كرديم نه در نبوّت او،و لكن ما جفّت اقدامكم من البحر حتّى قلتم لنبيّكم. اِجْعَلْ لَنٰا إِلٰهاً كَمٰا لَهُمْ آلِهَةٌ ،و لكن پاى شما از آب دريا خشك ناشده پيغامبرتان را گفتى (6):ما را خدايى كن چنان كه بت پرستان را خدايان اند،فكانّما القم حجرا،پنداشتى سنگى (7)در دهن او كوفتند (8).
إِنَّ هٰؤُلاٰءِ مُتَبَّرٌ مٰا هُمْ فِيهِ وَ بٰاطِلٌ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ ،اين حكايت قول موسى است كه خداى تعالى خبر داد كه او به جواب ايشان كرد،گفت:اينان آنچه مى كنند و در ميان آنند از بت پرستيدن (9)در معرض هلاك است.و«متبّر»مهلك باشد من التّبار و هو الهلاك،و باطل است آنچه مى كنند.
قٰالَ أَ غَيْرَ اللّٰهِ أَبْغِيكُمْ إِلٰهاً ،گفت ايشان را كه:من براى شما جز خداى كه آفريدگار و منعم شماست خدايى دگر طلب كنم!به لفظ استفهام[است] (10)و معنى تقريع و انكار،و بعضى نحويان گفتند تقدير آن است كه:ابغي لكم الها،و حرف جرّ بيفگندند چنان كه في قوله: وَ اخْتٰارَ مُوسىٰ قَوْمَهُ (11)،أى من قومه.و نصب«غير»بر مفعول به است.و بعضى دگر گفتند:«بغى»متعدّى باشد به دو مفعول،يقال:بغاه الخير،كقولهم:اعطاه الخير.و«طلب»متعدّى به يك مفعول
1) .مل+قال إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ .
2) .مج،وز،مل،آف:مردمانيد.
3) .مج،وز،مل،آج،لب،آف:نكرديد.
4) .مج،وز،مل،آج،لب،آف:نكرديد.
5) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
6) .مج،وز،لت،آج،لب،آف:گفتيد.
7) .مج،وز،مل:سنگ.
8) .آج،لب،لت:گرفتند.
9) .اساس:پرستيدند،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
10) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
11) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 155.
باشد،و قول اوّل درست تر است.و در نصب«الها»دو وجه است:يكى آن كه حال باشد.دوم آن كه مفعول به باشد و«غير»را نصب بر حال باشد لأنّه صفة متقدّمة (1)على الموصوف،و صفت چون بر موصوف متقدّم باشد (2)نصب كنند او را بر حال،كقول الشّاعر: (3)
و لعزّة موحشا طلل قديم***
وَ هُوَ فَضَّلَكُمْ عَلَى الْعٰالَمِينَ ،و او شما را تفضيل داد (4)بر مردمان روزگارتان به آياتى و نعمتها (5)كه داد شما را.
معمر روايت كرد از زهرى از ابو واقد اللّيثىّ كه گفت:با رسول اللّه-صلّى اللّه عليه و آله-بودم (6)پيش غزاة حنين به درختى سدر (7)بگذشتم (8)بزرگ سبز نيكو جماعتى گفتند يا رسول اللّه!«اجعل لنا هذه ذات انواط كما للكفّار ذات انواط (9)»، اين درخت ما را بذات انواط كن چنان كه كافران را ذات انواطى هست،و كافران را درختى بود سدر پرشاخ كه آنجا مقام كردندى و سلاحهاى خود ازآنجا درآويختندى،من النّوط،و النّوط:التّعليق،يقال ناطه بكذا اذا علّقه فهو منوط.رسول -عليه السّلام-گفت:
اللّه اكبر! اين چنان است كه بنى اسرائيل موسى را گفتند:
اِجْعَلْ لَنٰا إِلٰهاً كَمٰا لَهُمْ آلِهَةٌ [189-ر](و الذي نفسى بيده لتركبن سنن من كان قبلكم) ،به آن خداى كه جان[من] (10)به امر اوست كه شما بر سنّت آنان بروى (11)كه پيش شما بودند، وَ إِذْ أَنْجَيْنٰاكُمْ ،اهل شام خواندند:و اذ انجاكم،على الخبر من الغائب،و
1) .آج،لب:مقدّمه.
2) .مج،وز،مل:شود.
3) .مج،وز،مل+شعر.
4) .آج،لب،بم:تفضيل داد شما را.
5) .مج،وز،مل،لت:نعمتهايى.
6) .مج،وز،مل،لت:با رسول عليه السّلام بوديم.
7) .آن:ببدر.
8) .اساس:بگزشتم،وز،مل:به درختى بگذشتيم.
9) .اساس،آج،لب،آن،آف:انوات،كه چون معناى محصّلى نداشت با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.
11) .مج،وز،مل،آف،آن:برويد.
باقى قرّاء به لفظ خبر (1)از خود«انجيناكم»و تفسير اين در سورة البقرة رفته است جز كه اشارتى كنيم (2).حق تعالى گفت:ياد كنى (3)نعمتهاى من چون برهانيدم شما را از آل فرعون كه بر شما مى نهادند،من السّوم.و السّوم:التّكليف،يقال:سامه خسفا،اى كلّفه ظلما. سُوءَ الْعَذٰابِ ،عذاب بد از استعباد و استخدام و آنچه شرح داديم. يُقَتِّلُونَ أَبْنٰاءَكُمْ ،مى كشتند (4)پسرانتان را.نافع خواند تنها:يقتلون،بتخفيف از بناء ثلاثى،من قتل يقتل.و باقى قرّاء بتشديد من التّقتيل لتكثير الفعل،من كثرة المقتولين،و زنان شما را يعنى دختران را زنده رها مى كردند. وَ فِي ذٰلِكُمْ ،و در اين معنى كه رفت و اشارت به او كرده شد (5)بلايى و نعمتى هست عظيم از خداى شما.و بلا،ابتلا باشد و ابتلا و امتحان هم به نعمت باشد و هم به شدّت (6).
قوله تعالى:
وَ وٰاعَدْنٰا مُوسىٰ ثَلاٰثِينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْنٰاهٰا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقٰاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَ قٰالَ مُوسىٰ لِأَخِيهِ هٰارُونَ اُخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ وَ لاٰ تَتَّبِعْ سَبِيلَ اَلْمُفْسِدِينَ (142) وَ لَمّٰا جٰاءَ مُوسىٰ لِمِيقٰاتِنٰا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قٰالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قٰالَ لَنْ تَرٰانِي وَ لٰكِنِ اُنْظُرْ إِلَى اَلْجَبَلِ فَإِنِ اِسْتَقَرَّ مَكٰانَهُ فَسَوْفَ تَرٰانِي فَلَمّٰا تَجَلّٰى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسىٰ صَعِقاً فَلَمّٰا أَفٰاقَ قٰالَ سُبْحٰانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُؤْمِنِينَ (143) قٰالَ يٰا مُوسىٰ إِنِّي اِصْطَفَيْتُكَ عَلَى اَلنّٰاسِ بِرِسٰالاٰتِي وَ بِكَلاٰمِي فَخُذْ مٰا آتَيْتُكَ وَ كُنْ مِنَ اَلشّٰاكِرِينَ (144) وَ كَتَبْنٰا لَهُ فِي اَلْأَلْوٰاحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِيلاً لِكُلِّ شَيْءٍ فَخُذْهٰا بِقُوَّةٍ وَ أْمُرْ قَوْمَكَ يَأْخُذُوا بِأَحْسَنِهٰا سَأُرِيكُمْ دٰارَ اَلْفٰاسِقِينَ (145) سَأَصْرِفُ عَنْ آيٰاتِيَ اَلَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي اَلْأَرْضِ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لاٰ يُؤْمِنُوا بِهٰا وَ إِنْ يَرَوْا سَبِيلَ اَلرُّشْدِ لاٰ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً وَ إِنْ يَرَوْا سَبِيلَ اَلغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ كٰانُوا عَنْهٰا غٰافِلِينَ (146) وَ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ لِقٰاءِ اَلْآخِرَةِ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ هَلْ يُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (147) وَ اِتَّخَذَ قَوْمُ مُوسىٰ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوٰارٌ أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّهُ لاٰ يُكَلِّمُهُمْ وَ لاٰ يَهْدِيهِمْ سَبِيلاً اِتَّخَذُوهُ وَ كٰانُوا ظٰالِمِينَ (148) وَ لَمّٰا سُقِطَ فِي أَيْدِيهِمْ وَ رَأَوْا أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا قٰالُوا لَئِنْ لَمْ يَرْحَمْنٰا رَبُّنٰا وَ يَغْفِرْ لَنٰا لَنَكُونَنَّ مِنَ اَلْخٰاسِرِينَ (149) وَ لَمّٰا رَجَعَ مُوسىٰ إِلىٰ قَوْمِهِ غَضْبٰانَ أَسِفاً قٰالَ بِئْسَمٰا خَلَفْتُمُونِي مِنْ بَعْدِي أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَ أَلْقَى اَلْأَلْوٰاحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قٰالَ اِبْنَ أُمَّ إِنَّ اَلْقَوْمَ اِسْتَضْعَفُونِي وَ كٰادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلاٰ تُشْمِتْ بِيَ اَلْأَعْدٰاءَ وَ لاٰ تَجْعَلْنِي مَعَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِينَ (150) قٰالَ رَبِّ اِغْفِرْ لِي وَ لِأَخِي وَ أَدْخِلْنٰا فِي رَحْمَتِكَ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِينَ (151) إِنَّ اَلَّذِينَ اِتَّخَذُوا اَلْعِجْلَ سَيَنٰالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي اَلْمُفْتَرِينَ (152) وَ اَلَّذِينَ عَمِلُوا اَلسَّيِّئٰاتِ ثُمَّ تٰابُوا مِنْ بَعْدِهٰا وَ آمَنُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (153)
و وعده داديم موسى را سى شب و تمام كرديم آن را به ده (7)،تمام شد وقت زدن خداى (8)چهل شب و گفت موسى برادرش هارون[را] (9)،خليفۀ من باش در قوم من و صلاح كار بند و پى مدار راه فسادكنندگان (10)را.
و چون موسى آمد به ميقات (11)و سخن گفت با او خدا،گفت:بار خدايا باز نماى
مرا تا بنگرم به تو.گفت:نبينى مرا،و لكن درنگر به كوه (1)،اگر بايستد (2)به جاى خود پس بينى مرا.چون ظاهر شد نور خدا كوه را بكرد آن را پاره پاره و بيفتاد (3)موسى بى هوش.چون با هوش آمد (4)،گفت:منزّهى تو توبه كردم به تو (5)و من نخستين مؤمنانم.
گفت اى موسى!من برگزيدم تو را بر مردمان به پيغامهاى من و به سخن من،بگير آنچه دادم تو را و باش از جملۀ شاكران.
و بنوشتيم براى او در لوحها از هر چيزى پندى و جدا كردنى هر چيزى را،بگير آن را به نيرو و بفرماى قومت را تا فراگيرند به نيكوترين آن،بازنماييم شما را سراى فاسقان.
برگردانم (6)از آيتهاى خود آنان را كه تكبّر كنند در زمين به ناحق،و اگر ببينند هر آيتى ايمان نيارند به آن، و اگر ببينند ره راست،نگيرند آن را راه.و اگر ببينند ره نادانى،گيرند آن راهى.
اين به آن است كه اينان به دروغ مى دارند (7)آيات ما را،و بودند از آن غافلان.
و آنان كه به دروغ دارند (8)آيات ما را و آمدن با سراى بازپسين،باطل شد عملهاى ايشان پاداشت كنند ايشان را الّا آنچه كرده باشند؟
و گرفتند قوم موسى از پس او از حلّى شان (1)گوساله تنى كه او را آوازى بود.نمى بينند كه او سخن نمى گويد (2)و نمى نمايد ايشان را راهى كه گرفتند و بودند بيدادكاران.
چون در افتادند در دستهاشان و ديدند كه ايشان گمراه شدند،گفتند:اگر نبخشايد ما را خداى ما و نيامرزد ما را،باشيم از جملۀ زيان كاران.
و چون بازآمد موسى با قومش خشمناك اندوهگين (3)،گفت:بد خليفتى كردى (4)مرا از پس من شتاب زدگى كردى (5)فرمان خدايتان را؟و بينداخت لوحها را و بگرفت سر برادرش،مى كشيد او را به خود.گفت اى پسر مادر من (6)! قوم مرا ضعيف كردند و خواستند كه مرا بكشند (7)شاد مكن به من دشمنان را و مكن مرا با گروه ستمكاران (8).
گفت:خداى من بيامرز مرا و برادر مرا و درآر ما را (9)در رحمت خود و تو گفت:خداى من بيامرز مرا و برادر مرا و در آر ما را (10)در رحمت خود و تو بخشاينده ترين بخشايندگانى.
آنان كه گرفتند گوساله،برسد به ايشان خشمى از خدايشان و خوارى در زندگانى دنيا و همچنين پاداشت (1)دهيم دروغ زنان را.
و آنان كه كردند بديها پس توبه كردند از پس آن و ايمان آوردند،خداى تو از پس آن آمرزنده و بخشاينده است[190-ر].
قوله تعالى: وَ وٰاعَدْنٰا مُوسىٰ ثَلاٰثِينَ لَيْلَةً ،«مواعده»وعده باشد از ميان دو كس.و بيان كرديم كه وعده خبرى باشد متضمّن خير و سرور كه مخبر له متوقّع باشد آن را در مستقبل ايّام.اگر گويند:چرا«ليلة»گفت،«يوما»نگفت؟جواب [آن] (2)است كه گوييم:حساب عرب بر هلال باشد و اهلّه در شب پيدا شود تا دانند كه اين سى روز ماهى است از ماههاى عرب.اگر گويند:چرا«ثلاثين و عشرا»گفت و«أربعين»نگفت به يك بار؟گوييم از اين چند جواب است:يكى آن كه مراد خداى تعالى يك ماه درست بود من اوّله الى آخره،بر تتابع و ده روز بر سرى از (3)ماهى دگر،و گفته اند:اين سى روز ذوالقعده (4)بود و آن ده روز تمامى عشر ذى الحجّه،و اين قول عبد اللّه عبّاس است و مجاهد و ابن جريج و مسروق و بيشتر مفسّران.
جواب دوم آن است كه:خداى تعالى خود او را چهل روز وعده داد از (5)اصل چنان كه در سورة البقرة گفت: وَ[إِذْ] (6)وٰاعَدْنٰا مُوسىٰ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً (7)،جز كه اين جا مبعّض كرد و آنگه فذلك جمله بياورد،گفت: فَتَمَّ مِيقٰاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ،اين
قول حسن بصرى است.
جواب سه ديگر (1)از آن آن است كه:خداى تعالى او را در اين سى روز روزه فرمود،[واو] (2)روزه بداشت در آن ده روز عباداتى ديگر و اورادى ديگر فرمود او را،آن ده روز براى آن جدا كرد كه عبادت آن جدا بود.
جواب چهارم از اين آن است كه:حق تعالى اين يك ماه سى روز بفرمود، آنگه آن عشر كه (3)عشر ذى الحجّه است تخصيص فرمودند كه (4)براى تفضيل و شرف او را،و از شرف او آن كه تورات در آن عشر آمد.
جواب پنجم از او آن است كه:موسى را-عليه السّلام-روزه فرمودند (5)در اين سى روز.چون موسى-عليه السّلام-سى روز روزه داشته بود،بوى دهن او به حسب عادت متغيّر شد (6).انديشه كرد كه به مناجات مى روم،نبايد تا بوى دهن من چنين باشد!مسواك برگرفت و دهن پاك كرد.و گفته اند:پوست درختى خوشبوى بخاييد تا آن رايحه منقطع شد.فرشتگان آمدند و گفتند:ما از دهن تو بوى خوش مى شنيديم چون بوى مشك،اكنون بر خويشتن تباه كردى.جبريل آمد و گفت:چرا چنين كردى؟ندانستى كه بوى دهن روزه دار به نزديك خداى تعالى از بوى مشك خوش تر باشد؟
(إن خلوف فم الصائم اطيب عند الله من ريح المسك) ، حق تعالى گفت:اكنون ده روز دگر (7)روزه دار تا دهنت همان بوى گيرد (8)،و گفتند:
سبب فتنه قوم،آن بود.
جواب ششم[از او] (9)آن است كه باقر-عليه السّلام-گفت:موسى -عليه السّلام-به سى روز وعده داد تا بر ايشان آسان آيد،آنگه چهل روز برفت و
در اين خلفى و كذبى نباشد (1)براى آن كه سى داخل بود (2)تحت چهل،چون چهل روز برود سى روز رفته باشد و زيادة عليه (3).
جواب هفتم از او آن است كه ما بيان كرديم كه:الفاظ قرآن لطف است و چنان كه فهم معنى و استفادت به او از جمله الطاف است،حق تعالى دانست كه آنچه گفت مثلا: الم، ذٰلِكَ الْكِتٰابُ لاٰ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ (4)،مكلّفان را در آن (5)[از] (6)لطف آن است كه اگر گفتى:الم،هذا القرآن لا شكّ فيه بيان للمؤمنين،آن لطف نبودى مع اتّفاق المعنى.پس چون چنين است،خداى تعالى از لطف و مصلحت در آن كه چهل به دوبار فرمايد موسى را،آن لطف شناخت كه اگر به يك بار گفتى (7)آن لطف نبودى.و نيز چون با رسول-عليه السّلام-حكايت فرمود،همچنين براى مصلحت (8)دينى كرد كه در تفصيل بود كه اگر[بر] (9)جمله گفتى آن مصلحت نبودى،و اين[190-پ]جوابى است شافى و شامل بسيار مواضع را و از همه جوابها بهتر و شامل تر فايده را-و اللّه (10)اعلم بما اراد.
و«ليلة»در هر دو جا نصب او بر تمييز است،و براى آن«عشر»گفت كه«ليله» و«ليالي»مؤنّث است.آنگه حكايت قول موسى كرد كه چون به مناجات خواست رفتن چه وصايت كرد برادر را و چگونه خليفه كرد،گفت (11):موسى-عليه السّلام-گفت (12)برادرش را (13)هارون را (14)خليفۀ من باش در قومم.اى عجب موسى-عليه السّلام- سى روز تا (15)غايت چهل روز مى برود (16)،بر آنكه (17)زود بازآيد هارون را به
1) .مل:نبود.
2) .آج،لب+در.
3) .مج،وز،مل+و.
4) .سورۀ بقره(2)آيۀ 1 و 2.
5) .مج،وز،مل،لت:در اين.
6) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
7) .مل:بودى.
8) .مج،وز،مل،لت:مصلحتى.
9) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
10) .مج،وز+تعالى.
11) .آف،لت:ندارد.
12) .مل،آج،لب،آن:ندارد.
13) .مج،وز،آج،لب:ندارد.
14) .مل:ندارد+گفت.
15) .آن:يا.
16) .بم،آف:برد.
17) .مل،لت:تا.
خليفتى به جاى خود مى نشاند (1)و مى گويد خليفه من باش در قوم (2)،و او را وصايت مى كند بالاصلاح و ترك الافساد.رسول ما-صلّى اللّه عليه و آله-از دار دنيا رخت به جوار ايزدى برد بكلّى چنان كه دانست كه رجوعش نخواهد بود[ن] (3)با دنيا خليفتى فرانداشت (4)بر امّت و وصايتى نكرد او را!اينت سرسرى كارى كه كار نبوّت و شريعت[او] (5)بود.
امّا وصايت او هارون را بقوله: وَ أَصْلِحْ وَ لاٰ تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ ،با آن كه دانست كه او جز آن نكند،چنان بود كه در مثل گفتند:ارسل حكيما و لا توصه (6)، رسولى حكيم فرست (7)و وصيّتش مكن (8).دگر آن كه:آنچه تكليف او بود اين (9)بود كه اين بگويد و هارون بشنود،و اگرچه ناگفته همان بودى لعصمته تا ثواب باشد هر دو را كقوله تعالى:قال (10)رَبِّ احْكُمْ بِالْحَقِّ .و ابو على گفت:اين نوبت كه موسى-عليه السّلام-رفت آن هفتاد مرد بودند كه ايشان را موسى برگزيده بود تا كلام خدا بشنوند و جواب سؤال رؤيت.
قوله: وَ لَمّٰا جٰاءَ مُوسىٰ لِمِيقٰاتِنٰا ،حق تعالى در اين آيت حكايت (11)آن كرد كه:موسى-عليه السّلام-به ميقات خداى رفت با آن هفتاد مرد گزيده.در تفسير است كه:چون خداى تعالى فرعون را غرقه كرد،موسى را وعده داده بود كه او را كتابى دهد تا حجّتى باشد ايشان را و شرفى و ذكرى در ميان ايشان و اعقاب ايشان.
چون وقت آمد قوم تقاضا كردند،خداى تعالى اين (12)تورات به موسى فرستاد.
1) .لت:بمى نشاند.
2) .مج،وز،لب،لت:قومم.
3) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
4) .مج،وز،لت:فرونداشت.
5) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
6) .مج،وز،مل:و اوصيه،بم،آف،آن:و لا توصيه.
7) .مج،وز،مل،لت:با آن كه رسولى حكيم فرستى.
8) .مج،وز،مل:كن.
9) .مل:آن.
10) .سورۀ انبيا(21)آيۀ 112.در اساس:قل،و لكن طبق قرائت مشور«قال»در متن آمد.
11) .مل:بيان.
12) .مج،وز،مل:ندارد.
ايشان آن بشنيدند،گفتند:ما چه دانيم كه اين كلام توست يا كلام بعضى بشر يا كلام جز شما يا كلام خداى؟ما را بايد تا آنجا (1)كه ميعاد و ميقات و مناجات توست حاضر باشيم و اين كلام از خداى بشنويم.موسى-عليه السّلام-گفت:
بار خدايا،تو عالم ترى به آنچه اينان مى گويند.حق تعالى گفت:روا باشد.
بيار ايشان (2)را تا كلام من بشنوند.
موسى-عليه السّلام-بنى اسرايل را گفت:خداى تعالى دستورى داد كه آن كس كه خواهد از شما با من بيايد[و كلام خداى بشنود] (3)،و ايشان (4)ششصد هزار (5)مرد بودند،مردان تمام كه پيران پير و نورسيدگان در آن شمار نبودند.موسى -عليه السّلام-از ايشان هفتاد هزار (6)اختيار كرد،آنگه[از ايشان] (7)هفت هزار، آنگه[از ايشان] (8)هفتصد،آنگه از ايشان هفتاد و ذلك قوله: وَ اخْتٰارَ مُوسىٰ قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلاً لِمِيقٰاتِنٰا (9)،و ايشان را برگرفت و با خود به كوه طور برد (10)موسى-عليه السّلام -غسل بكرد (11)و جامۀ پاكيزه در پوشيد.
وهب گفت:موسى را-عليه السّلام-در هفتاد حجاب بردند،و اين هفتاد مرد را وراى حجاب بداشتند.خداى تعالى وحى كرد به موسى-عليه السّلام-به كلماتى و كلامى كه ذكر آن بيايد بعد از اين في قوله تعالى: وَ كَتَبْنٰا لَهُ فِي الْأَلْوٰاحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً (12)-الآية.چون ايشان اين بشنيدند،و خداى آنچه وحى خواست كرد[ن] (13)بر موسى-عليه السّلام-وحى كرد،و موسى از حجاب برون آمد،گفت ايشان را:كلام[191-ر]خداى شنيدى (14)؟گفتند:كلامى شنيديم و
1) .آج،لب:كه آن.
2) .مج،وز،مل:اينان.
3) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
4) .اساس:آن،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
5) .مج،وز:سيصد هزار.
6) .مج،وز،مل،لت+مرد.
7) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
8) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
9) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 155.
10) .مج،وز+و.
11) .اساس:كرد،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
12) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 145.
13) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
14) .مج،وز،مل:شنيديد.
ندانيم تا كلام خداى بود يا نه!جز كه چيزى شنيديم و ما را هنوز آن شك حاصل است كه بود،و اين شكّ ما زائل نشود جز كه خداى را به معاينه ببينيم (1).تو از خداى در خواه تا خود را معاينه به ما نمايد.موسى-عليه السّلام-گفت:[از خداى بترسيد كه اين نشايد گفتن،گفتند:چاره نيست موسى.-عليه السّلام- گفت] (2):بار خدايا مى دانى تا اينان چه مى گويند؟و ذلك قوله تعالى: يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتٰابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتٰاباً مِنَ السَّمٰاءِ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسىٰ أَكْبَرَ مِنْ ذٰلِكَ فَقٰالُوا أَرِنَا اللّٰهَ جَهْرَةً (3)،و قوله تعالى: لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّٰى نَرَى اللّٰهَ جَهْرَةً (4).
حق تعالى گفت:بگو آنچه ايشان مى خواهند.موسى-عليه السّلام- گفت: رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ ،بار خدايا بنماى تا به تو نگرم!جواب آمد از قبل ربّ العزّة: لَنْ تَرٰانِي ،تو نبينى مرا هرگز. وَ لٰكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ ،و لكن در كوه نگر،و آن كوهى بود كه از آن بزرگتر كوه (5)نبود در مدين،آن را زبير گفتند على قول السّدّي.و آن آن بود كه گفت:چون خداى تعالى گفت من تجلّى خواهم كرد[ن] (6)بر بعضى كوهها.همه كوهها سر برآوردند،مگر كوه زبير كه سر فروبرد و گفت:مرا محلّ آن نباشد كه خداى تعالى تجلّى نور خود بر من فكند (7).حق تعالى گفت:به عزّت من كه (8)جز بر تو نيفگنم به تواضعت-و اين على طريق التمثيل باشد.اگر اين كوه بر جاى خود بماند تو مرا بينى،آنگه تجلّى فرمود.
و در معنى«تجلّى»خلاف كردند.عبد اللّه عبّاس گفت:ظهر نوره للجبل، نور او بر كوه طور پيدا شد.ضحّاك گفت:حق تعالى بفرمود تا از آن حجابها چندان نور بتافت كه[از] (9)بينى گاوى (10)برون آيد.عبد اللّه سلام و كعب الأحبار
1) .مج،وز،مل:ببينيم به معاينه.
2) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
3) .سورۀ نساء(4)آيۀ 153.
4) .سورۀ بقره(2)آيۀ 55.
5) .لت:كوهى.
6) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
7) .اساس:كند،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
8) .لت:من خداى كه.
9) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
10) .مج،وز،لت:گافى،بم:تنى گاوى.
روايت كردند كه:چندانى نور عرش پيدا كرد كه به سوراخ سوزن مى برود.و اينان (1)به لفظ عظمت گفتند.سدّى گفت:به مقدار سرانگشتى،و مراد انگشت كهين.
و رفع كرد اين روايت به أنس از رسول-عليه السّلام-كه او اين آيت مى خواند، آنگه انگشت مهين بر بند انگشت كهين نهاد و گفت:اين مقدار نور خداى تعالى تجلّى فرمود بر كوه،كوه به زمين فروشد.
حسن بصرى روايت كرد كه:خداى تعالى وحى كرد به كوه (2)كه تو طاقت رؤيت من ندارى (3).كوه به زمين فروشد و موسى در او مى نگريد تا هيچ نماند.
اين اقوال همه على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه،اعني تجلّى ربّه،أى نور ربّه.و«تجلّى»به معنى ظهر،و قيل:معناه تجلّى ربّه لأهل الجبل، هم (4)بر اين طريقه حذف مضاف و اقامت مضاف إليه به جاى او،كقوله تعالى:
وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ (5).و بر اين قول«تجلّى»مضاف باشد با نام خداى،و لكن تجلّى [به] (6)برهان و دليل باشد،براى آن كه آنچه به دليل واضح روشن شود،جارى مجراى ضرورى و مدركات باشد،نبينى كه شاعر چه گونه مى گويد (7):
تجلّى لنا بالمشرفيّة و القنا***و قد كان عن وقع الاسنّة نائيا
و مراد شاعر آن است كه تدبير امر كارزار بر او دليل كرد و راه نمود[مردم را] (8)كه او مدبّر آن كارزار است با آن كه او غايب بود،نبينى كه گفت:او از وقع سنانها دور بود،پس مراد به«تجلّى»در بيت ظهور به دليل است بر تدبير و راى او.
بعضى دگر گفتند تأويل آيت آن است كه:فلمّا تجلّى ربّه بالجبل لموسى،براى آن كه عرب حروف صفات (9)را به جاى يكديگر بدارند (10)،و معنى آن
1) .مج،وز:و اين.
2) .آج،لب:كوهى.
3) .مج،وز:دارى.
4) .اساس:لاهلهم،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
5) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 82.
6) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
7) .مج،وز،مل+شعر.
8) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
9) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(273/5):اضافت.
10) .اساس:براند،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
باشد كه:ظهر بالجبل،أى اظهر فى الجبل آية و هو دكّة لموسى-عليه السّلام- دلّت على انّه تعالى لا يرى بالابصار و لا يجوز عليه الرّؤية.خداى تعالى تجلّى كرد به كوه (1)براى موسى،يعنى در كوه آيتى پيدا كرد كه موسى به آن آيت بدانست كه رؤيت بصر بر خداى (2)روا نباشد.
و قوله (3): جَعَلَهُ دَكًّا ،و«الدّكّ»ابلغ من الدّقّ (4)،كوه را پست كرد [191-پ].بعضى گفتند:[به زمين فروشد ] (5)چنان كه برفت،و بعضى دگر گفتند:ريگ روان شد،و اين قول عطيّة العوفىّ است.كلبي گفت:پاره پاره كرد تا كوههاى كوچك شد.
انس مالك روايت كند از رسول-عليه السّلام-در اين آيت كه او گفت:
چون خداى تعالى تجلّى كرد به كوه،به شش پاره شد شش كوه (6)،سه به مدينه افتاد:احد و ورقان و رضوى،و سه به مكّه افتاد:ثور و ثبير و حرى.و اهل كوفه خواندند مگر عاصم:«جعله دكّاء»به مدّ على وزن فعلاء،و در سورة الكهف، عاصم نيز موافقت كرد و تفسير آن باشد كه:جعله ارضا دكّاء،أى ملساء،و قيل:
شبّهه بالنّاقة الدّكّاء و هى المقطوع السّنام،چون شترى كوهان بريده شد (7).و الدّكّ الدّقّ،و الدّكّ المستوي من الارض.
زجّاج گفت:دكّا:أى مدكوكا،آن را كوفته و پست كرده،عبد اللّه عبّاس گفت:خاك شد،و برخى (8)دگر گفتند:«دكّ»به معنى داكّ است مصدر به معنى فاعل،أى يدكّ بعضه بعضا و يدقّه،قال الاغلب (9):
هل غير غار دكّ غارا فانهدم***
و قال حميد:يدكّ اركان الجبال هزمهيخطر بالبيض الرّقاق به همه
و بيشتر مفسّران برآنند كه آن را ريگ روان كرد تا در جهان مى رود تا به قيامت و بر جاى قرار نگيرد.
قوله: وَ خَرَّ مُوسىٰ صَعِقاً ،موسى بيفتاد بى هوش.بيشتر (1)بر اين اند (2)،و قتاده گفت:ميّتا،بمرد،و اين قول درست نيست براى ظاهر قرآن كه حق تعالى گفت: فَلَمّٰا أَفٰاقَ ،چون باهوش آمد،و اين مغشىّ عليه را گويند،و اگر مرده بودى گفتى:فلمّا أحيا.
كلبي گفت:اين سؤال روز پنج شنبه بود-روز عرفه-موسى را-عليه السّلام- روز آدينه كه عيد نحر بود تورات دادند.وهب گفت:چو[ن] (3)موسى-عليه السّلام- سؤال رؤيت كرد،خداى تعالى ابرى و ضبابى فرستاد با رعد و برق و صواعق تا گرد آن كوه در آمد.فرشتگان آسمانها را گفت:بروى (4)و بر موسى اعتراض كنى (5)تا چرا اين سؤال كرد.فرشتگان روى به موسى نهادند از چهار سوى كوه تا از جانب چهار فرسنگ بگرفتند.اوّل فرشتگان آسمان دنيا آمدند بر صورت گاوان ورزا (6)، دهن ايشان به تسبيح و تهليل مى دميد به آوازهاى چون آواز رعد (7).
آنگه فرشتگان آسمان دوم آمدند بر صورت شيران،ايشان را جلبه بود و آوازى (8)عظيم بود به تسبيح و تهليل.موسى-عليه السّلام-بترسيد و لرزه بر اندام او افتاد (9)و هر موى كه بر اندام او بود برخاست از ترس و گفت:بار خدايا استقالت كردم و پشيمان شدم،مرا از اين اهوال به كرم برهان.حبر (10)فرشتگان و رئيسشان
گفت (1):يا موسى صبر كن!پس زود به جزع آمدى آن كس كه آن خواهد كه تو خواستى ازين صابرتر باشد،تو هنوز چه ديده اى از بسيارى اندك ديده (2).
آنگه فرشتگان آسمان (3)فرود آمدند بر صورت كركسان،آواز ايشان به تسبيح و تهليل بند شده چنان كه نزديك بود كه كوه بدرّد،گفتى (4)درفش آتشند به رنگ آتش بودند.
آنگه فرشتگان آسمان چهارم فرود آمدند و ايشان با هيچ جانور نماندند، به مانند درفش آتش بودند،به رنگ آتش بودند و به خلقت برف بودند،و آواز به تسبيح و تهليل برگشاده بيش از فرشتگان پيشين (5).
آنگه فرشتگان آسمان پنجم[فرود] (6)آمدند بر هفت لون.موسى -عليه السّلام-نتوانست كه در ايشان[نگرد] (7).از (8)شدّت خوف بر جاى بماند (9)گريستن گرفت و اندامش مرتعش شد،هم حبر فرشتگان گفت:مكانك:بر جاى باش[192-ر]تا چيزى بينى كه طاقت ندارى.
آنگه فرشتگان[آسمان] (10)ششم آمدند (11)و خداى ايشان را گفت:بروى (12)و برآن بنده اعتراض كنى (13)كه خواست كه مرا ببيند.ايشان آمدند بر صورتى و خلقتى عجيب،در دست هريكى درختى از آتش چند درخت خرما،و لباس ايشان چون درفش آتش.هرگه تسبيح كردند اين همه فرشتگان جواب دادندى،و تسبيح ايشان اين بود[كه مى گفتند] (14):سبّوح قدّوس ربّ العزّة ابدا لا يموت.
موسى-عليه السّلام-به (15)خوف از حدّ بگذشت و زبان برگشاد با ايشان
1) .آج،لب،بم:گفتند.
2) .بم:ديده اى.
3) .مج،وز:سه ام،مل:سيوم.
4) .مج،وز:گويى.
5) .مل:پيشتر.
6) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
7) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
8) .مج،وز:اين از.
9) .مج:بنماند.
10) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
11) .مل:فرود آمدند.
12) .مج،وز،آج،لب:برويد.
13) .مج،وز،آج،لب:كنيد.
14) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
15) .آج،لب:را.
به تسبيح و گفت:بار خدايا بنده ات را (1)-پسر عمران را-فراموش مكن و با خود رها مكن!بار خدايا ندانم كه من از اين ميدان جان به كناره برم يا نه؟بار خدايا! اگر بروم بسوزم و اگر بايستم بميرم!رئيس فرشتگان گفت:يا موسى صبر كن آن را كه خواستى،همانا خوفت به غايت رسيد و دلت را قرار نماند.
آنگه حق تعالى فرشتگان آسمان هفتم را گفت:حجاب بردارى (2)و اندكى از نور عرش من به موسى نمايى (3).ايشان حجاب برداشتند و آن نور عرش- ماشاءاللّه - به موسى نمودند.چون بر كوه تافت،كوه پاره پاره شد و خاك گشت و هر سنگى و درختى كه پيرامن او بود پست گشت از عظمت آن اندكى نور عرش،فذلك قوله: فَلَمّٰا تَجَلّٰى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسىٰ صَعِقاً .و موسى-عليه السّلام- بيفتاد (4)و بى هوش شد،پنداشتى كه روح ندارد (5).و فرشتگان آواز به تسبيح و تهليل بلند كردند،و حق تعالى آن سنگى كه موسى برآن بود (6)برداشت و بلند كرد تا موسى سوخته نشود،و صاعقه (7)آمد از آسمان آتشى عظيم و آن هفتاد كس را كه اين خواسته بودند بسوخت،و خداى تعالى به لطف و (8)رحمت موسى را دريافت.
چون باهوش (9)آمد،گفت:بار خدايا،توبه كردم و ايمان از سر گرفتم و بدانستم كه كس تو را نبيند،و هركه نور تو بيند و فرشتگان[تو را] (10)،دلش در بر بنماند،(فما اعظمك و اعظم ملائكتك)،چه بزرگوارى تو و چه بزرگانند فرشتگان تو.انت ربّ الارباب و اله الآلهة و ملك الملوك لا يعد لك شىء و لا يقوم لك شىء ربّ تبت اليك الحمد للّه لا شريك لك ربّ العالمين.
اين خبر،امام اصحاب حديث ابو اسحاق احمد بن محمّد بن ابراهيم
الثّعلبيّ آورد در كتاب العرائس فى المجالس و يواقيت التّيجان في قصص القرآن، و من براى آن آوردم كه خبرى غريب است و در او حجّت است ما را:اوّل آن كه او مثبت رؤيت است و آن كه سؤال رؤيت را چندين تهويل و تعظيم نهاد.اى عجب موسى-عليه السّلام-از سر امتحان نه از سر ايمان،نه از قبل خود بل از زبان آن گروه نادان سؤال رؤيت كرد،جواب به نصّ قرآن: لَنْ تَرٰانِي آمد،و حال بر اين جمله كه شرح رفت.و موسى بى هوش (1)بيفتاد از اهوال و كوه بر جاى نماند تا سفيان گفت: جَعَلَهُ دَكًّا .حق تعالى كوه پاره پاره كرد و از جاى برداشت و در دريا انداخت،هنوز فرومى شود تا به روز قيامت خواهد شد[ن] (2)و آن جماعت مقترحان به صاعقه بسوختند،ندانم تا آنجا كه ديدار حقيقى باشد كه (3)بيند و كه تواند و كه بماند،يا نيز پس از اين همه كه زهره دارد كه اين سخن بر زبان راند؟ أى سبحان اللّه!انديشه نكنى كه تسبيح فرشتگان آسمانها در چنين حال نه دليل تنزيه و تقديس او كند،ازآن كه چشم بينندگان او را دريابد و به او (4)برسد!و اگر گويى:آن (5)در خبر است،گويم (6):در خبر تو است از اثر تو است در دفتر تو است،تسبيح موسى در قرآن است[192-پ]،بارى سُبْحٰانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ ، اين تنزيه به چه درخور است آنجا (7)؟ يعنى زن ندارى و فرزند نگيرى و با كس نمانى و ظلم نكنى،آنجا (8)اين لايق نيست،معنى جز اين نباشد تا سخن متناسب شود كه[تو] (9)منزّهى ازآن كه چشم بينندگان و ادراك مدركان و حاسّه بصر و ديدار ديدۀ سر به تو رسد.انت كما اثنيت على نفسك في كتابك المنزل على نبيّك المرسل سيّد الاخيار و إمام الابرار محمّد المختار،لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار (10)،هم در اين كتاب آورد.
واقدى گفت:چون موسى-عليه السّلام-بى هوش بيفتاد،آن فرشتگان آسمانها گفتند:ما لابن عمران و سؤال الرّؤية،[پسر عمران تو را با سؤال رويت چه كار] (1)؟گر انده دل نه اختيار است تو رابا آن كه نه كارست چه كار است تو را
همانا اگر دستوريش (2)بودى در خلال آن احوال بگفتى كه دانستم كه اين تمنّاى محال خود كار كسى بود كه كارش نبود هم در اين كتاب آورد در تفسيرش كه چون موسى-عليه السّلام-بيفتاد (3)بى هوش آن فرشتگان مى آمدند و لگد در او مى زدند و مى گفتند:يا ابن النّساء الحيّض اطمعت في رؤية ربّ العزّة،اى پسر زنان حيض رسيده طمعت (4)داشتى تا خداى عزيز را ببينى؟و اين خبر اگرچه به نزد ما واهى و ضعيف است چو (5)از گفتۀ مخالف است براى آن آوردم تا بر او حجّت باشد اگر خطاب فرشتگان با چو (6)موسى پيغامبرى كريمى كليمى مقرّبى نجيبى (7)نجيّي زكيّى اين باشد كه شنيدى با آن كه او حاكى (8)بود-و ليس على الحاكي حرج.پس جواب آن كس كه از ميان جان و صميم اعتقاد و عقد ضمير گويد چه بود (9)؟اگر شكايت حكايتى تا آنجا برسيد (10)كه مى شنوى،تا (11)نكايت خواجه تا كجا خواهد رسيد (12)؟ اگر گويند:اين آيت دليل جواز رؤيت مى كند ازآنجا كه موسى -عليه السّلام-از خداى بخواست و اگر محال بودى-چنان كه شما گفتى،
**
1) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد،مج+ليت،مل+شعر.
2) .مج،وز،آن:دستورش،مل:دستورى.
3) .وز،مج،لت:بيوفتاد.
4) .مج،وز،مل،آج،لب،آف،آن:طمع.
5) .بم،آف:چون.
6) .بم،آف:چون.
7) .مج،وز،مل،لت:محبّى.
8) .وز،لب،بم،آن:خاكى.
9) .مج،وز،مل،لت:چه خواهد بودن.
10) .مج،وز:برسى،مل،آف:برسد.
11) .اساس،آج،لب،بم،آف:با توجه به مج،و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
12) .مج،وز،مل،لت:رسيدن.
موسى-عليه السّلام-از آن بزرگتر است كه سؤال محال كند.نبينى كه از او نكو نيايد كه از خداى در خواهد تا اتّخاذ صاحبه و ولد كند يا زن كند و فرزند آرد و بخسبد و ظلم كند!اگر اين محال[بودى] (1)همچنان نيكو نيامدى در عقل و شرع،گوييم از اين چند جواب است.يكى آن كه اين سؤال نه موسى كرد (2)از تلقاء نفس خود،بل سؤال قوم بود چنان كه قرآن بدان ناطق است،و در اخبار مشروح از جملۀ آيتها كه دليل اين قول است،قوله: يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتٰابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتٰاباً مِنَ السَّمٰاءِ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسىٰ أَكْبَرَ مِنْ ذٰلِكَ فَقٰالُوا أَرِنَا اللّٰهَ جَهْرَةً (3).و قوله:و قالوا: لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّٰى نَرَى اللّٰهَ جَهْرَةً (4)دگر آن كه صاعقه ايشان را گرفت في قوله: فَأَخَذَتْهُمُ الصّٰاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ (5)،و قوله: فَلَمّٰا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ (6)،و قوله:
أَ تُهْلِكُنٰا بِمٰا فَعَلَ السُّفَهٰاءُ مِنّٰا (7)،اين معنى حوالت با سفيهان كرد و مانند اين بسيار است و چون سؤال قوم باشد به او تمسّكى نبود مخالف را.
اگر گويند اگر سؤال قوم بودى نگفتى: أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ ،و نه جواب او را آمدى لَنْ تَرٰانِي ،گوييم:چنين عادت باشد كه آن كه سفير قومى باشد چون با پادشاهى خطاب كند از خود گويد و اگر شفاعت كند منّت بر خود گيرد و بگويد اين منّت بر من است و تو اين نعمت[193-ر]با من مى كنى و تو در من نگر و مانند اين الفاظ،براى آن كه ايشان را آن قدر نباشد كه ذكر ايشان كنند و اين ظاهر است.اگر گويند:بر اين قاعده شايد كه مستحيلات خواهد از زبان (8)قوم چون تجسيم و نزول و صعود و مانند آن (9)،گوييم از اين دو جواب است:يكى آن كه روا باشد كه خواهد چون داند كه در جواب كه از قبل او-تعالى (10)-صادر شود
لطف خواهد بود (1)بعضى مكلّفان را و حسم مادّۀ شبهت خواهد فتاد (2).
و از جمله وجوه كه در[جواب] (3)سؤال اوّل گفتند در اصل مسئله يكى اين است كه موسى-عليه السّلام-اين سؤال كرد از خداى تعالى با آن كه دانست كه اين بر خداى محال است و لكن چون دانست كه به جواب او شبهت برنخيزد و حسم مادّۀ شبهت در جوابى باشد كه از قبل ربّ العزّة بود سؤال كرد و غرض (4)جنس صدور الجواب عنه-تعالى.
و بيان اين آن است كه در اخبار آمد كه بنى اسرائيل گفتند يا موسى:از خداى بپرس تا او بخسبد (5)يا نه؟موسى گفت:بروى (6)و محال مگويى (7)كه خواب بر خداى تعالى روا نباشد،گفتند:تو بپرس تا چه جواب آيد.موسى گفت:بار خدايا!دانى چه مى گويند؟حق تعالى وحى كرد به موسى و گفت:اين سايلان را بر خود حاضر كند و (8)دو قدح پرآب كن و بر دست گير تا ايشان را اين حال روشن شود.موسى-عليه السّلام-همچنين كرد و بر دست گير تا ايشان را اين حال روشن شود.موسى-عليه السّلام-همچنين كرد كه يك ساعت بود خواب بر او غالب شد دستش برهم آمد (9)قدحها بشكست و آب ريخت از خواب درآمد قدحها (10)شكسته بود و آب ريخته.جبريل (11)آمد و گفت:خداى مى گويد اگر من بخسبم آسمان و زمين كه نگه دارد،كه تو دو قدح نگه نمى توانى داشت (12)! ايشان را شفا حاصل شد و شبهت زائل.
جواب ديگر از سؤال دوم آن است كه فرق است ميان سؤال رؤيت و سؤال تجسّم (13)و صاحبه و ولد،براى آن كه علم به صحّت سمع ممكن بود با جواز
1) .مج،وز،مل،لت:بودن.
2) .مج،وز،مل،لت:فتادن.
3) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.
4) .مج،وز،مل:غرضش.
5) .مل:خسبد.
6) .مج،وز،مل،آن،آف:برويد.
7) .مج،وز،مل،آج،لب،آن،آف:مگوييد.
8) .مج،وز،مل،لت+تو.
9) .مل:بر هم فتاد.
10) .مج،وز،مل،لت:قدح.
11) .مل+عليه السّلام.
12) .مج،وز،مل،لت:تو دو قدح نمى توانى داشتن.
13) .مج،وز:تحتم،مل:تجسيم.
رؤيتى كه اقتضاى تشبيه و تجسيم نكند و با آن خبرها (1)و شكّ در آن صحّت سمع درست نباشد.پس سؤال از آن (2)نشايد تا كند براى آن كه جواب شافى نبود چون بداند كه او صادق است در اقوالش و كذب و قبح در اقوال او و افعال او روا نباشد.پس اين فرق است ميان سؤال رؤيت بر وجهى كه اقتضاى تشبيه نكند از خبرهاى دگر كه اقتضاى تشبيه و تجسيم كند (3).
و جواب سيوم (4)در اصل مسئله آن است كه:مراد به رؤيت علم ضرورى است چنان كه ابراهيم-عليه السّلام-گفت: رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتىٰ (5)،اى اعلمني ذلك على وجه لا يتخالج فيه شك.
و رؤيت به معنى علم شايع است در قرآن و كلام عرب،قال اللّه: أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحٰابِ الْفِيلِ (6)، أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعٰادٍ (7)، أَ لَمْ تَرَ إِلىٰ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ (8)، أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنِي إِسْرٰائِيلَ (9)،الى ما لا يحصى كثرة،قال الشّاعر: (10)
رايت اللّه اذا سمّى نزارا***و اسكنهم بمكّة قاطنينا
خداى تعالى جواب داد كه آن معرفتى است كه در دنيا با تكليف،حكمت مانع باشد از آن،برآن وجه مرا در دنيا بدانى،و جز به دليل به معرفت من راه نباشد.اين جوابهاست از سؤال ايشان.
امّا آيه جز آن كه در او شبهه نيست بر اين اثبات رؤيت،در او چند دليل است بر نفى رؤيت.منها قوله: لَنْ تَرٰانِي ،و«لن»نفى مستقبل را باشد براى آن كه افعال
1) .مج،مل:چيزها.
2) .مج،وز:پس از آن سؤال،آف:پس سؤال از ايشان.
3) .تمام عبارت اخير در مج و وز چنين است:بر وجهى كه اقتضاى شبيه و تجسيم كند.
4) .مج،وز،لت:سه ام،آج،بم،آن:سيم.
5) .سورۀ بقره(2)آيۀ 260.
6) .سورۀ فيل(105)آيۀ 1.
7) .سورۀ فجر(89)آيۀ 6.
8) .سورۀ فرقان(25)آيۀ 45.
9) .سورۀ بقره(2)آيۀ 246.
10) .مج،وز،مل+شعر.
منقسم است به اقسام زمان:ماضى و حال و استقبال[193-پ].
و براى هريكى حرفى نهادند عرب كه نفى آن فعل به او كنند«ما» نفى ماضى راست و كذلك«لم»و«لا»نفى حال راست و«لن»نفى مستقبل را به اتّفاق اهل لغت.و چون قيامت مستقبل است حال نيست و ماضى،لا بد بايد تا نفى متناول بود او را،و الّا كلمه از فايده بشود.آنگه بازآيند و گويند:
چگونه گفتى كه«لن»نفى مستقبل را باشد (1)و خداى تعالى مى گويد: وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ (2)،ايشان هرگز تمنّاى مرگ نكنند و آنگه در قيامت تمنّاى مرگ مى كنند فى قوله تعالى حكاية عنهم: وَ نٰادَوْا يٰا مٰالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنٰا رَبُّكَ (3)،اى مالك بگو تا خداى تو جان مرا بردارد (4).پس تمنّاى مرگ كنند در قيامت با آن كه خداى تعالى نفى كرد از ايشان.اين معنى به«لن»چرا نشايد كه آيت رؤيت همچنين باشد،گوييم:اگر (5)آيت تمنّا ما را با ظاهر رها كردندى همچنين گفتيمى (6)،و لكن قرينۀ مخصّص (7)است اين جا،و آن قوله:
بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ (8)،گفت با آنچه ايشان كرده اند هرگز تمنّاى مرگ نكنند ترس آن را كه آنجا شوند كه ايشان را بر اعمال جزا كنند پس براى اين قرينه تخصيص عموم وقت كرديم.به دنيا دون آخرت (9)،و در آيت رؤيت اين مخصّص (10)نيست.
دگر آن كه از كجا كه آنان كه اين گويند: وَ نٰادَوْا يٰا مٰالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنٰا رَبُّكَ ، اين جماعت باشند كه خداى خبر داد از ايشان كه تمنّاى مرگ نكنند!چرا نشايد كه جز ايشان گروهى دگر باشند!اين جماعت (11)مخصوص بودند از
جهودان و آن جماعتى كافران و مشركان اند.نبينى كه خداى تعالى در عقب آيت گفت: أَمْ يَحْسَبُونَ أَنّٰا لاٰ نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوٰاهُمْ (1)؟و اين اعتقاد جهودان نباشد كه خداى سرّ ايشان نشنود (2)و راز (3)دل ايشان نداند.
دليل دگر از آيت بر نفى رؤيت قوله تعالى: وَ لٰكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكٰانَهُ فَسَوْفَ تَرٰانِي (4)،وجه استدلال از او آن است كه خداى تعالى گفت:
در كوه نگر اگر بر جاى بماند مرا بينى،و الّا نبينى،و معلوم است كه كوه بر جاى نماند بل پاره پاره شد (5)و متلاشى شد و به يك روايت به زمينى فرود شد و به هيچ حال بر جاى نماند چنان كه بيان كرده شد و هر امرى كه معلّق بكنند (6)به شرطى،موقوف باشد وجود و عدمش برآن شرط.اگر شرط حاصل شود مشروط حاصل شود و اگر شرط حاصل نشود مشروط حاصل نشود،تا فرق باشد ميان مطلق و مشروط.
و طريقى ديگر در اين وجه آن است كه خداى تعالى نفى قرار كرد از كوه در حالى كه مضطرب و متدكدك (7)بود براى آن كه نشايد كه نفى سكون كند در حالى كه ساكن باشد در وجه اين كلام معنى ندارد.پس از روى قسمت متردّد جز اين نماند كه اگر كوه ساكن شود در حال اضطراب و حركت (8).
و بيان اين آن است كه از دو وجه بيرون نيست:يا (9)آن خواست كه كان استقرّ الجبل مكانه فى حال (10)تدكدكه.اگر گويند:اوّل خواست،نه كلام حكيم باشد كه گويد اگر ساكن در حال سكون كه سكون خود حاصل بود و شرط (11)جز در مستقبل نشود.از روى قسمت متردّد اين نماند (12)كه اگر قرار گيرد در حال
تزلزل و تدكدك (1)و آن محال است كه جسمى هم ساكن باشد هم متحرّك.پس هرچه بر او موقوف كنند و به او تعلّق كنند هم محال باشد و اين روشن است بحمد اللّه و سكون او در حال تحرّك محال باشد،پس آنچه به او تعليق كنند هم محال باشد.اى عجب هر صحيحى كه تعليق كنند[194-ر]به محال محال باشد چون محال به محال تعليق كنند چه شود،حق تعالى گفت: وَ لاٰ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّٰى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيٰاطِ (2)،كافران به بهشت نشوند تا شترى به سوراخ سوزنى بنشود،دخول جنّت از كافر مستحيل نيست عقلا چون به محالى بازبست محال باشد رؤيت قديم تعالى محال است ازآنجا كه نه جسم است و نه لون و نه صفت اجسام و الوان است،چون به محال (3)بازبندند صحيح خواهد شد؟ دليل سديگر از اين آيت قوله تعالى: فَلَمّٰا تَجَلّٰى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسىٰ صَعِقاً ،چون خداى تعالى تجلّى كرد و نور او يا امر او بر كوه فتاد كوه پاره پاره شد و موسى بى هوش بيفتاد،و بر قولى بمرد.اگر به ظهور كمتر جزوى از نور عرش او اين بباشد،همانا به ظهور او چشمها را-تعالى علوّا كبيرا-خلايق و بهشت و دوزخ نيست شود.
دليل ديگر قوله: سُبْحٰانَكَ ،براى آن كه تنزيه خداى عقيب اين گفتار الّا از اين نباشد دون ساير مطاعن تا سخن متناسب بود.
دليل ديگر قول موسى-عليه السّلام: تُبْتُ إِلَيْكَ ،اگر رؤيت او و اعتقاد آن ايمان است،پس موسى-عليه السّلام-از ايمان چگونه توبه كرد،و توبه موسى -عليه السّلام-احسن احوالها آن باشد كه حمل كنند آن را بر فزع با خداى تعالى با خشوع و استكانت از چيزى كه تركه (4)اولى،و توبۀ همۀ پيغامبران بر اين وجه باشد، با آن كه به نزديك جمله امّت توبه ايشان از صغيره باشد يا از كبيره،و مثبتان رؤيت
كبيره روا ندارند (1)،و توبه عقيب اين معنى محمول نبود (2)الّا بر[او] (3)دون ساير معاصى،پس به هر حال يا كبيره باشد اين سؤال[رؤيت] (4)يا صغيره تا توبه از او درست آيد.و به نزديك ايشان و به نزديك ما از فعلى بود كه ترك آن اولى تر بود،و آنچه از باب اعتقاد و ديانت باشد باتّفاق به خلاف اين باشد و توبه از او كفر بود.
دليل ديگر از اين آيت قوله: وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ ،و من اوّل مؤمنانم.تفسير چنين (5)دادند عامّۀ مفسّران (6)اين را از عبد اللّه عبّاس و حسن بصرى و قتاده و مجاهد و ابن زيد و غيرهم كه:من اوّل مؤمنانم از قوم خود به آن كه هيچ خلق (7)تو را نخواهد ديد[ن] (8).
دليلى ديگر از اين قصّه گرفتن صاعقه آنان را كه رؤيت،ايشان خواسته بودند بر حقيقت اگر آنان كه شاكّ بودند در جواز رؤيت سؤال كردند تا بدانند كه رؤيت بر او روا هست يا نه (9)مستحقّ آتش صاعقه شدند آنان كه در اعتقاد قاطع باشند بر آنكه او مدرك است به حاسّۀ بصر،همانا مستحقّ ثواب نباشند (10).اين وجوهى است در استدلال از آيت بر آنكه خداى تعالى مدرك نيست به حاسّۀ بصر.
جنيد را پرسيدند كه:چگونه گفت موسى من اوّل مؤمنانم و پيش (11)او مؤمنان بودند؟گفت:مرادش آن بود كه چو آن كس (12)كه سؤال رؤيت كرد من بودم و پيش از من كس نكرده بود،اوّل كسى كه ايمان آورد بعد از سؤال و سماع
1) .اساس،و همه نسخه بدلها بجز لت:دارند،با توجه به لت تصحيح شد.
2) .آج،لب+و.
3) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد،چاپ شعرانى(280/5):الّا بر سؤال رؤيت.
4) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
5) .مج،وز،مل:چنان.
6) .اساس+كه،با توجّه به مج،وز،مل زايد مى نمايد.
7) .مج،وز،خلقى.
8) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
9) .مل،رؤيت روا هست بر او يا نيست.
10) .آن:همانا مستحق آتش دوزخ باشند.
11) .آج،لب،لت،آن+از.
12) .مج،وز،مل،لت:چون اوّل كس،آج،لب:چو اوّل آن كس.
الجواب به آن كه خداى تعالى را نتوان ديد[ن] (1)منم.
عبد اللّه عبّاس گفت:چون موسى به كوه طور شد به ميقات،حق تعالى او را گفت:به چه (2)آمده اى و چه مى جويى (3)؟گفت:به طلب هدى آمده ام.
حق تعالى گفت:يافتى اى موسى آنگه موسى گفت:بار خدايا از بندگان كه را دوستر (4)دارى؟گفت:آن كه مرا ياد دارد و فراموش نكند.گفت:بار خدايا،كدام بندۀ تو قاضى تر است (5)؟[گفت] (6):آن كه حكم به حق كند و متابعت هوا نكند.
گفت:بار خدايا،كدام بندۀ تو عالم تر است؟گفت:آن كه علم مردمان با علم خود اضافت كند به تعلّم (7)،كلمتى شنود كه او را به هدى راه نمايد و از هلاك برگرداند.
عبد اللّه مسعود گفت:چون خداى تعالى موسى را نزديك كرد (8)،او برنگريد (9)بنده اى را ديد در ميانۀ عرش،گفت:بار خدايا آن (10)بنده[194-پ]كيست؟ گفت:بنده اى كه مردمان را (11)حسد نبرد با آنچه خداى (12)به ايشان دهد، و نيكوكار است به مادر و پدر،سخن چينى نكند.گفت:بار خدايا گناهان من گزشته (13)و آمده (14)و آنچه در ميان آن است بيامرز و آنچه تو از من به دانى از من.
بار خدايا!پناه با تو مى دهم از وسوسۀ نفس و از سوء عمل (15).حق تعالى گفت:
كفايت كردند (16)تو را آن،گفت:بار خدايا كدام عمل دوستر (17)دارى[گفت] (18):
1) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
2) .آج،لب+كار.
3) .مج،وز:چه مى خواهى.
4) .مج،وز،مل،آف،لت:دوست تر.
5) .آج،لب:قاضى تست.
6) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
7) .مج،وز،مل،آج،لب:به تعليم.
8) .مج،وز،مل:بكرد،آف،آن:به نزديك كرد.
9) .مل:برگرديد.
10) .مج،وز،مل:اين.
11) .مل:كه بر مردمان.
12) .مل،آج،لب+تعالى.
13) .همۀ نسخه بدلها:گذشته.
14) .مج،وز،مل،لت:آينده.
15) .مج،وز،مل،لت:عملم،كه براساس مرجّح مى نمايد.
16) .لت:كرد.
17) .مج،وز،مل:دوست تر.
18) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
آن كه بنده مرا ياد دارد و فراموش نكند.گفت:بار خدايا از بندگان تو كدام نيكوعمل تر (1)باشد،گفت:آن كه زبانش دروغزن نباشد و دلش فاجر نباشد،و فرجش زانى نباشد،مؤمنى باشد نيكوخوى.گفت:بار خدايا كدام بنده تو بدعمل تر باشد؟گفت:فاجر (2)بدخوى (3)،به روز بطّال باشد و به شب مردار.
قوله: قٰالَ يٰا مُوسىٰ إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النّٰاسِ بِرِسٰالاٰتِي وَ بِكَلاٰمِي ،حق تعالى گفت اين آيت حكايت آن كرد كه موسى را گفت (4)چون از مناجات فارغ شد (5)گفت (6)خداى تعالى موسى را گفت:من تو را برگزيدم به رسالت و پيغامهاى خود بر مردمان،و تو را تخصيص كردم از همه خلقان جهان در تحمّل رسالت و اداى آن به خلقان.
اهل مدينه و روح خواندند:«برسالتي (7)»على التّوحيد،باقى قرّاء «برسالاتي»على الجمع. فَخُذْ مٰا آتَيْتُكَ ،بستان آنچه به تو دادم و از جمله شاكران باشد برآن،يعنى تورات و شريعت و بيان كرد.آنچه در او بود (8)،و اين آيت بر سبيل منّت فرمود خداى تعالى بر موسى.
عبد اللّه عبّاس روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه (9)گفت:چون خداى تعالى موسى را الواح داد،او در الواح نگريد و گفت:بار خدايا كرامتى دادى مرا كه كس را ندادى پيش از من.خداى تعالى گفت: إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النّٰاسِ بِرِسٰالاٰتِي وَ بِكَلاٰمِي فَخُذْ مٰا آتَيْتُكَ وَ كُنْ مِنَ الشّٰاكِرِينَ ،آنچه تو را (10)دادم بستان و نگاه دار بجدّ و محافظت و چنان ساز كه بر دوستى محمّد با پيش من آيى.
موسى-عليه السّلام-گفت:بار خدايا محمّد كيست؟گفت:احمد
است آن كه من نام او بر عرش خود نقش كرده ام پيش ازآن كه آسمان و زمين آفريدم به دو هزار سال،[او] (1)پيغامبر من است و صفىّ و حبيب من است و گزيدۀ من از خلقان من،و او را دوستر (2)دارم از جمله خلقان و جمله فرشتگان.
موسى گفت:بار خدايا چون محمّد به نزديك تو اين منزلت دارد هيچ امّت هستند (3)از امّت او فاضل تر؟حق تعالى گفت:يا موسى،فضل امّت او بر ديگر امّتان چنان است كه فضل من بر خلقانم.
موسى-عليه السّلام-گفت:بار خدايا كاشكى (4)تا من ايشان را بديدمى! گفت:يا موسى تو ايشان را نبينى،و اگر خواهى كه آواز ايشان بشنوى من تو را بشنوانم.گفت:بار خدايا خواهم.حق تعالى گفت:يا امّت احمد (5).جواب دادند از اصلاب آبا و ارحام امّهات و گفتند:
لبّيك اللهم لبّيك،انّ الحمد و النّعمة لك و الملك لا شريك لك لبّيك. آنگه حق تعالى گفت:اى امّت محمّد (6)!
(ان رحمتي سبقت غضبي) ،رحمت من سابق شد خشم مرا و عفو من عقاب مرا،بدادم شما را پيش ازآن كه از من خواستى (7)،و اجابت كردم پيش ازآن كه مرا بخواندى (8)،و بيامرزيدم شما را پيش ازآن كه در من عاصى شدى (9).هركه روز قيامت آيد و گواهى دهد كه من يكى ام و محمّد بنده و رسول من است،به بهشت شود اگرچه گناهان او از كف دريا بيش باشد،و ذلك قوله: وَ مٰا كُنْتَ بِجٰانِبِ الطُّورِ إِذْ نٰادَيْنٰا (10)-الآية.
سعيد بن عبد الرّحمن المعافرىّ گفت[195-ر]از پدرش كه:كعب الأحبار روزى حبرى را ديد از أحبار جهودان كه مى گريست،گفت:چرا
مى گريى؟گفت:بعضى كار[ها] (1)ياد آمد مرا،كعب گفت:به آن خداى كه تو را آفريد،اگر من تو را بگويم كه چرا مى گريى و تو دانى كه چنان است با من راست بگويى (2)؟گفت:آرى.گفت:به خداى بر تو در تورات يافتى كه موسى -عليه السّلام-گفت من در كتاب خود ذكر امّتى مى يابم كه بهترين امّتان باشند (3)، امربه معروف (4)كنند و نهى (5)منكر كنند و به كتابهاى اوّل و آخر ايمان دارند و با اهل ضلالت قتال كنند تا با دجّال أعور قتال كنند.بار خدايا ايشان را از امّت من كن (6).حق تعالى گفت:ايشان (7)امّت احمداند،حبر گفت:همچنين است.
[كعب] (8)گفت:مى يابى در تورات كه موسى گفت:بار خدايا من ذكر جماعتى مى يابم كه ايشان حمد تو كنند و مراقبت آفتاب كنند براى اوقات نماز،و چون بر كارى عزم كنند گويند:فلان كار بكنيم-ان شاءاللّه.بار خدايا ايشان را از امت من كن.حق تعالى گفت:ايشان امّت محمّداند (9).حبر گفت:همچنين است.كعب گفت:مى يابى در تورات كه موسى گفت بار خدايا من ذكر امّتى مى يابم كه ايشان صدقات و كفّارت بخورند و روا باشد ايشان را و امّتان را صدقات و قربات خود بنهادندى تا آتش بسوختى،و موسى-عليه السّلام-از صدقات،بندگان و پرستاران خريدى و آزاد كردى و آنچه بماندى چاهى قعير (10)بكندى و در آنجا انداختى تا راجع نشود با آن كه داده بودندى،و اين امّت مستجيب باشند و مستجاب باشند و شافع و مشفوع باشند.بار خدايا ايشان را از امّت من كن!حق تعالى گفت:ايشان امّت محمّداند.حبر گفت:همچنين است.
كعب گفت:مى يابى در تورات كه امّتى باشند كه چون بر بلندى شوند
تكبير كنند،و چون به نشيبى فروشوند حمد خداى كنند،خاك طهور ايشان باشد و زمين مسجد ايشان،هركجا باشند از جنابت به خاك طهارت كنند چون آب نيابند،و روز قيامت أغرّ محجّل باشند از آثار وضو.بار خدايا ايشان را امّت من كن.گفت:ايشان امّت احمداند.
گفت:بار خدايا در تورات صفت قومى مى يابم كه چون همّت كنند[به] (1)طاعتى ايشان[را] (2)هنوز ناكرده يكى را يكى بنويسند.چون بكنند يكى را ده بنويسند تا به هفتصد (3)چون همّت كنند به سيّئتى و نكنند چيزى بر ايشان ننويسند.چون بكنند،يكى را يكى بنويسند.بار خدايا ايشان را[از] (4)امّت من كن، گفت:ايشان امّت محمّداند (5).
گفت:بار خدايا در تورات صفت قومى مى يابم كه ايشان امّت مرحومه باشند ضعيفان باشند،كتاب به ميراث برگيرند،بعضى از ايشان ظالم لنفسه باشند و بهرى مقتصد،و بهرى سابق بالخيرات و جمله ايشان مرحوم باشند.
ايشان را از امّت من كن.گفت:ايشان امّت محمّداند.
گفت:بار خدايا در كتاب قومى را مى يابم كه مصحفهاى ايشان دلهاشان باشد.لباس اهل بهشت پوشند،در نماز صف كشند در مسجدها (6)چون صفهاى فرشتگان.آواز ايشان در مساجد به تسبيح و تهليل چون دوىّ نحل باشد.از ايشان كس به دوزخ نرود (7)كه آنجا بماند هميشه ايشان را از امّت من كن.گفت:
ايشان امّت احمداند.
چون موسى-عليه السّلام-عجب بماند از چيزهايى كه خداى نهاده بود امّت محمّد را،گفت:بار خدايا پس مرا از امّت محمّد كن.خداى تعالى اين سه آيت داد او را: قٰالَ يٰا مُوسىٰ إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النّٰاسِ بِرِسٰالاٰتِي وَ بِكَلاٰمِي -الى
قوله: سَأُرِيكُمْ دٰارَ الْفٰاسِقِينَ .اين دو آيت است،و آيت سديگر (1): وَ مِنْ قَوْمِ مُوسىٰ أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ (2).موسى-عليه السّلام-دل خوش گشت.
قوله تعالى: وَ كَتَبْنٰا لَهُ فِي الْأَلْوٰاحِ -الآية[195-پ]،حق تعالى در اين آيت بر سبيل منّت گفت:ما بنوشتيم (3)در الواح براى موسى موعظتى و پندى.ابن جريج گفت:الواح موسى از زمرّد بود.ربيع أنس گفت:از (4)تگرگ بود،بعضى دگر گفتند:
خداى تعالى جبريل را فرمود تا از عدن بياورد.كلبي گفت:از ياقوت سرخ بود.وهب گفت:از سنگى سخت بود كه خداى تعالى نرم بكرد براى او تا ببريد به دست خود و بشكافت به انگشتان خود،و موسى-عليه السّلام-صرير قلم آن (5)مى شنيد كه بر لوح مى رفت به كلمات عشر،و اين در اوّل ذوالقعده بود و طول الواح بر طول موسى بود.
مقاتل گفت:كتابت الواح چون نقش نگين بود (6).ربيع أنس گفت:تورات چندان بود كه بار هفتاد شتر،يك جزو او (7)به يك سال توانستندى خواند[ن] (8)،و كسى نبود (9)كه جمله بر خواندى الّا موسى-عليه السّلام-و يوشع و عزير و عيسى.
حسن بصرى گفت اين آيت كه: وَ كَتَبْنٰا لَهُ فِي الْأَلْوٰاحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِيلاً ،در تورات هزار آيت است.
وهب و مقاتل گفتند:از آنچه در الواح بود آن (10)بود كه:إنّي أنا اللّه الرّحمن الرّحيم.هيچ چيز را به انباز من مكنيد در آسمان و زمين كه آن همه خلق من است و راه مزنى (11)و سوگند به دروغ مخورى (12)به نام من،كه هركه او سوگند دروغ خورد به نام من او را تزكيه نكنم.و خون ناحق مكنيد،و زنا مكنى (13)و در مادر و پدر
عاق و عاصى مشويد.
جماعت دگر مفسّران گفتند:معظم آيات الواح اين بود و مدار هر شريعت بر اين است: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم،هذا كتاب من اللّه الملك الجبّار العزيز القهّار لعبده و رسوله موسى بن عمران سبّحني و قدّسني لا اله الّا انا فاعبدني و لا تشرك بي شيئا و اشكر لي و لوالديك الى المصير احيك (1)حياة طيّبة ،تسبيح و تقديس من كن، خدايى نيست جز من،و شرك ميار به من چيزى،و شكر من كن و شكر مادر و پدر كه بازگشت با من است تا زندگانى خوش دهم تو را،و خون ناحق مريز كه بر تو حرام كرده ام و الّا آسمان و زمين بر تو تنگ شود،و به نام من سوگند به دروغ مخور كه من توفيق ندهم آن را كه (2)مرا و نام مرا تعظيم نكند،و گواهى مده الّا با آنچه گوشت شنيده باشد و چشمت ديده و دلت دانسته كه فرداى قيامت اهل گواهى را بدارم و ايشان را از گواهى بپرسم،و بر مردمان حسد مبر (3)به فضلى كه من ايشان را داده ام و روزى،كه حاسد عدوّ نعمت من باشد و گرفتار (4)در نقمت من،و زنا مكن و دزدى مكن تا روى رحمت از تو بازنگيرم و در آسمانها بر تو نبندم، و براى جز من ذبح مكن كه هيچ قربان از زمين بر آسمان نشود كه به نام من كشته نباشند و با زن همسايه عذر مكن (5)كه مقتى عظيم است به نزديك من،و به مردمان آن خواه كه به خود خواهى.اين نسخه ده آيت است كه در الواح بود و خداى تعالى اين خصال جمع كرد و (6)در هژده آيت از سورۀ بنى اسرائيل نهاد في قوله: وَ قَضىٰ رَبُّكَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِيّٰاهُ وَ بِالْوٰالِدَيْنِ إِحْسٰاناً (7)-الى قوله: ذٰلِكَ مِمّٰا أَوْحىٰ إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ (8).آنگه جمع كرد اين را در سه آيت از (9)سورت أنعام في قوله:
قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ (1)-الى قوله: ذٰلِكُمْ وَصّٰاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (2).
موعظة،مصدر باشد بمعنى الوعظ. وَ تَفْصِيلاً [196-ر] لِكُلِّ شَيْءٍ ،و تفصيل هر چيزى از حلال و حرام و حدود و احكام. فَخُذْهٰا بِقُوَّةٍ ،بستان آن را بقوّت.مقاتل گفت:بجدّ و مواظبة.ضحّاك گفت:بطاعة،و قيل:بجدّ و اجتهاد،و قيل:بصحّة و عزيمة،بجدّ تمام و اجتهاد بليغ و عزم درست،چه اگر عزمش مصمّم نبود در عمل فاتر باشد.
وَ أْمُرْ قَوْمَكَ ،و بفرماى قومت را تا نكوتر[ينۀ] (3)آن فراگيرند (4)يعنى كار بندند،يعنى نكوترين آنچه ايشان را فرمودند در آن از (5)فرائض و سنن حلالش حلال دارند و حرامش حرام دارند.ابن كيسان گفت:يعنى اوامرش را كار بندند و از نواهى اجتناب كنند.بعضى اهل معانى گفتند:أحسن صله است،يعنى جمله آن بگيرند (6).قطرب گفت:أحسن به معنى«حسن»است و همه (7)حسن بود، چنان كه گفت: وَ لَذِكْرُ اللّٰهِ أَكْبَرُ (8).حسين بن الفضل گفت:يعنى چون كلمتى را (9)بايد متحمل معانى و وجوه را حمل كنند على احسن الوجوه،بعضى گفتند مراد آن است كه:در تورات هم فريضه است و هم سنّت،أخذ بالاحسن (10)آن باشد كه جمع كند ميان فريضه و سنّت هم سنّت هم سنّت و هم فريضه به كار دارد (11).
سَأُرِيكُمْ دٰارَ الْفٰاسِقِينَ ،با شما نمايم سراى فاسقان.مورد آيت مورد (12)و عيدست،چنان كه[يكى] (13)از ما گويد[من] (14)با تو نمايم آنچه تو مستحقّ آنى،
1) .سورۀ انعام(6)آيۀ 151.
2) .سورۀ انعام(6)آيۀ 153.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
4) .مج،وز:هاگيرند.
5) .مج،وز:ندارد.
6) .مج،وز:نگرند.
7) .مج:هم.
8) .سورۀ عنكبوت 29 آيۀ 45.
9) .مج،وز،مل،لت:ندارد.
10) .مج،وز:أخذنا الاحسن.
11) .مج،وز،مل،لت:«به كار دارد»را ندارد،آج،لب:به كار آرد.
12) .وز،مل:ندارد.
13) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
14) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
و من با تو بگويم،و من با تو كار دارم،و آنچه مانند اين باشد از الفاظ،و[اين] (1)كنايت باشد از تهديد و وعيد.و قوله: دٰارَ الْفٰاسِقِينَ ،يعنى دوزخ،و اگر حمل كنند بر حقيقت اولى تر باشد براى آن كه دوزخ از جملۀ ديدنى و نمودنى باشد.مجاهد گفت:يعنى مصير و مآب (2)فاسقان.
قتاده گفت:مراد آن است كه شما را به شام برم و منازل و مساكن آن كافران و فاسقان با شما نمايم تا بدانى (3)كه با ايشان چه رفت عبرت گيرى (4)و مثل آن نكنى (5).عطيّه عوفى گفت:با شما نمايم سراى فرعون و قومش در مصر.
عبد اللّه عبّاس خواند:«سأورثكم دار الفاسقين»،به ميراث به شما دهم سراى فاسقان.أبو العاليه گفت:خداى تعالى حجاب برداشت تا (6)موسى مصر بديد.
سدّى گفت:دار الفاسقين مصارع ايشان است.كلبي گفت:سراى فاسقان آن (7)ديار عاد و ثمود است كه ايشان برآن گزر مى كردند (8)در سفرهاشان.ابن كيسان گفت:مراد آن است كه بيان كنم مرجع و مصير ايشان،و گفتند:دار الفاسقين دورانشان (9)خواست بر سر آب.حق تعالى فرمان داد تا آب آن قوم فرعون را بر سر آورد و ايشان بر آب مى گرديدند.به«دار» (10)،دوران ايشان خواست كه بنى اسرائيل مى ديدند و بدان اعتبار مى گرفتند.
قوله تعالى: سَأَصْرِفُ عَنْ آيٰاتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ ، حق تعالى گفت:برگردانم از آيات خود آنان را كه تكبّر كنند در زمين به ناحق.در معنى«صرف»از آيات چند قول گفتند:رمّاني و جبّايى گفتند:معنى آن است كه من صرف كنم از خير آيات خود از عزّ و كرامت كه ايشان را كسب رفعت و ثنا كند
در دنيا و آخرت،يا صرف كنم ايشان را از ثواب آنان كه در آيت تأمّل و نظر كرده باشند،و اين طريقه على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه باشد.اين وجهى است در تأويل آيت.
وجهى دگر آن كه:يعنى حكم كنم به انصراف ايشان چون منصرف (1)شوند،چون ايشان برگردند من بازگويم و آشكارا[196-پ]كنم كه ايشان برگشتند،چنان كه گفت:ثمّ انصرفوا صرف اللّه قلوبهم (2).
وجه سديگر آن است كه:منع كنم ايشان را از آياتى كه من فرستادم در تورات و انجيل و قرآن تا افساد آن نكنند و تغيير و تبديل نكنند،نبينى كه اين آيت عقيب (3)آن گفت كه در پيش گفته بود: وَ كَتَبْنٰا لَهُ فِي الْأَلْوٰاحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ .
وجه چهارم آن است كه:آيات و معجزات و دلالات (4)و حجج بازنمايم ايشان از آن برگرداند،چنان كه يكى از ما گويد: (5)من فلان را متحيّر كنم (6)،يعنى از او سؤال كنم كه نداند و متحيّر ماند،و فلان را بخيل بكنم يعنى از او چيزى بخواهم تا ندهد بخيل باشد،و فلان را قطع كنم در مناظره يعنى سخنى گويم كه عند آن منقطع شود.
وجه (7)پنجم آن است كه:چون ايشان تمرّد كردند و عصيان نمودند بعد قيام الحجّة عليهم و ظهور الحقّ لهم،و حاضر آمدند و لفظ گفتندى تا مردم را منع كنند از سماع قرآن به انشاد شعر و ذكر سمر،چنان كه خداى تعالى از ايشان حكايت كرد: وَ قٰالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لاٰ تَسْمَعُوا لِهٰذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِيهِ (8)،خداى تعالى ايشان را منع كرد از حضور،آنگه منع ايشان را از حضور صرف عن الآيات خواند
براى آن كه غرض صرف مكيدۀ ايشان بود از آيات.
و وجه ششم آن است كه: سَأَصْرِفُ عَنْ آيٰاتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ ،من آيات و معجزات برگردانم از آنان كه ايشان متكبّر باشند در زمين به ناحق و با ايشان نمايم تا استهزاء نكنند برآن،و از باب مقلوب باشد،چنان كه عرب گويد:
استوى العود على الحرباء،و معنى آن است كه:استوى الحرباء على العود،و عرضت النّاقة على الماء و انّما يعرض الماء على النّاقة،و كقول الشّاعر: (1)
كانت فريضة ما تقول كما***كان الزّناء فريضة الرّجم
اى كما كان الرّجم فريضة الزّناء،و كقول الآخر (2):
حسرت كفي عن السّربال اخذة***فردا يخرّ على ايدى المفدّينا (3)
اى حسرت السّربال عن كفّي،و مانند[اين] (4)بسيار است.
و وجه هفتم در او آن است كه:اين عبارت است از وعده خداى تعالى به هلاك ايشان بر سبيل بشارت موسى[را] (5)و قوم او (6)را از مؤمنان و اين متضمّن باشد دو وعده را:يكى اظهار آياتى و بيّناتى كه در بصيرت ايشان بيفزايد،و يكى هلاك آن (7)ظالمان،و چون هلاك شده باشند مصروف باشند از آيات به هر حال، و (8)اين حكايت است از هلاك (9)ايشان از اين وجه كه گفتيم،بيانش: ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا ،و«ذلك»اشارت به صرف است،و ايشان به تكذيب آيات او مستحقّ هلاك شوند و مستحقّ عقاب (10).
اگر گويند:چگونه گفت آنان كه در زمين تكبّر كنند به ناحقّ،و اين با آن
1) .مج،وز،مل+شعر.
2) .مج،وز+شعر.
3) .اساس،مج،وز:المفيدينا،لت:المفيدنا،با توجّه به آج تصحيح شد.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
6) .اساس+و قوم او،با توجّه به مج،وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
7) .مج،وز،مل،لت:اين.
8) .مج،وز،مل،لت:پس.
9) .مج،وز:از هلاك.
10) .مج،وز،مل،لت+شوند.
ماند كه تكبّرى بود كه به حق بود،گوييم (1)از اين دو جواب است:يكى آن كه تكبّر بر دو وجه باشد يكى به حق و يكى به ناحق.فامّا تكبّر به حق،تكبّر مؤمنان و متّقيان باشد و تنزّه (2)ايشان از دنيا (3)و مآثم (4)،و اين تكبّر به معنى تحرّج و تأثّم باشد و[به] (5)معنى خويشتن دارى و آن كه (6)خويشتن از آن بزرگ دارند كه خود را به آن آلوده كنند[197-ر]يقول:أنا أتكبّر عن كذا و أتعظّم و اتنزّه و اتحرّج و أتأتّم بمعنى واحد،أى اكبّر نفسي عنه.
و جواب ديگر آن كه:اين تأكيد است آن را و صفتى لازم تا بازنمايد كه تكبّر جز به ناحق نباشد،چنان كه گفت: وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ (7)،و گفت: وَ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ لاٰ بُرْهٰانَ لَهُ بِهِ (8)،و كلام در اين طريقه به استقصا برفت و استشهادات به اشعار و نيز كلام فلا وجه للاعادة.
آنگه وصف كرد ايشان را به اصرار بر كفر تا قطع طمع رسول كند از ايمان ايشان تا دل عزيز در بند آن ندارد كه اليأس احدى الرّاحتين،گفت: وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لاٰ يُؤْمِنُوا بِهٰا ،اگر هر آيت و معجزه كه ممكن باشد ببينند هم ايمان نيارند.
آنگه گفت:از اين بترند اگر سبيل رشد و صلاح بينند آن را به خود نگيرند (9).
حمزه و كسائي و خلف خواندند:«سبيل الرّشد»به دو فتحه،و باقى قرّاء خواندند:«رشد (10)»به ضمّ«را»و سكون«شين»،و هما لغتان كالبخل و البخل و السّقم و السّقم و الحزن و الحزن.و اگر ره جهل و عمايت بينند آن را متابعت كنند و ره خود گيرند.
اگر گويند:رؤيت در آيت به معنى ادراك بصر است يا به معنى علم،
1) .اساس:گويم،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
2) .اساس:تنزيه،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
3) .وز،مل:دنايا.
4) .اساس:و اما اثم،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
6) .مج،وز،مل،لب:و آنگه،لت:و از آنگه.
7) .سورۀ بقره(2)آيۀ 61.
8) .سورۀ مؤمنون(23)آيۀ 117.
9) .مج،وز:نگرند.
10) .مج،وز:رشدا.
و اگر رؤيت اوّل را كه رؤيت سبيل رشد است حمل كنند بر رؤيت بصر ازآن كه حمل كنند (1)سبيل رشد را بر آيات و بيّنات و حجج و دلايل،رؤيت دوم را حمل بايد كرد[ن] (2)بر علم،براى آن كه«سبيل الغىّ»مذاهب و اعتقادات باشد،و آن كس كه بداند كه آن (3)مذهب و اعتقاد باطل است اختيار آن نكند با علم به آن كه عقلا اين اختيار نكنند،گوييم از اين سه جواب است:يكى آن كه هر دو رؤيت، رؤيت بصر باشد و مراد به«سبيل رشد»دلايل و معجزات باشد كه مؤدّى بود با طريق حق،و مراد به«سبيل غىّ»مخاريق بود كه مبطلا[ن] (4)آن را شبهت سازند، چنان كه سحره فرعون كردند.پس بر اين وجه هر دو رؤيت از بصر باشد و اين شبهت مجال ندارد.
و جواب دوم آن است كه:هر دو رؤيت به معنى علم باشد الّا آن است كه علم متناول نباشد حقّى و درستى آن را و بطلان و فساد اين (5)را چنان كه بسيار مردمان مذهبهاى حق دانند و شنيده باشند و اگرچه اعتقاد نكنند كه آن حق است،و مذهبهاى باطل دانند و اگرچه اعتقاد نكنند كه آن باطل است.نه مخالفان حق بسيارى از مذاهب اهل حق دانند و لكن اعتقاد كرده باشند كه آن باطل است،و مذهبهاى باطل خود دانند و لكن اعتقاد كرده باشند كه آن حق است به شبهتى كه ايشان را پيش آمده باشد و امعان (6)نظر نكرده باشند چون بر اين وجه حمل كنند سؤال ساقط شود.
و جواب سيم (7)از او آن است كه:«رؤيت»به معنى علم است،و ايشان عالم اند به حقّى حق و بطلان باطل و لكن جحود مى كنند با علم كه حاصل است ايشان را براى حبّ رياست و طمع حطام دنيا،چنان كه بسيار كس كردند
و مى كنند و خداى تعالى حكايت كرد از جهودان:و يكتمون (1)اَلْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (2).
ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا ،«ذلك»محتمل است كه اشارت باشد بأحد شيئين،امّا به صرف چنانستى كه (3)حق تعالى گفت:من اين صرف براى آن كردم كه ايشان آيات مرا تكذيب كردند و به دروغ داشتند،يعنى آن بر سبيل عقوبت كردم با ايشان[197-پ].
و آنگه صرف محمول بر خذلان و حرمان كرد (4)من زيادة الالطاف عقوبة لهم على الكفر المتقدّم.دگر آن كه اشارت باشد به اتّخاذ«سبيل غىّ»و ترك اتّخاذ سبيل رشد.آنگه بازنمود كه:سبب آن كه ايشان[ره حق نمى پرسند و آن را راه خود نمى گيرند و ره باطل و غىّ و ضلالت مى روند،و آن را راه خود مى گيرند آن است كه ايشان] (5)به آيات من مكذّب اند و دروغ مى دارند.
اگر گويند:چون مراد به آيات معجزات و دلايل باشد،تكذيب در او نشود كه حقيقت (6)تكذيب در اخبار باشد،گوييم از اين دو جواب است:يكى آن كه تكذيب گويند در مذاهب و اعتقادات،نبينى كه گويند:فلان يكذّب (7)بكذا اذا كان يعتقد بطلانه،و حقيقت او آن باشد كه كأنّ قائلا و مخبرا اخبره بذلك و بأنّه حقّ فكذّبه.
و دگر آن كه:روا باشد كه آيات محمول باشد على الكتب المنزلة،و در آنجا اخبار باشد از گزشته (8)و آينده و تكذيب بر جاى خود باشد. وَ كٰانُوا عَنْهٰا غٰافِلِينَ ،و ايشان از آن غافل بودند.
1) .كذا:در اساس و همۀ نسخۀ بدلها،ضبط قرآن مجيد:ليكتمون.
2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 146.
3) .اساس:چنان نستى كه،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
4) .مج،وز،مل:صرف محمول بود على الخذلان و الحرمان.
5) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
6) .اساس:صفت،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
7) .مج،وز:تكذيب،مل:مكذّب.
8) .همۀ نسخه بدلها:گذشته.
اگر گويند:چه معنى دارد ذمّ خداى ايشان را بر غفلت،و غفلت بر مذهب شما سهوى باشد كه منافات علم ضرورى كند و بر ساهى تكليف نباشد، چگونه ذمّ كنند او را؟جواب آن است كه گوييم:مراد به سهو اين جا مجاز است نه حقيقت،و اين بر سبيل تشبيه است اعراض (1)و عدول ايشان را از آيات خداى تعالى و تأمّل در آن و انتفاع به آن،حال ايشان با حال كسى ماند كه ساهى و غافل باشد.اين اسم بر ايشان اطلاق كرد چنان كه گفت: صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ (2)،چنان كه (3)مرد كند را گوييم:او مرده است،و نادان را گوييم:خر است-و اللّه ولىّ التّوفيق.
قوله: وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ لِقٰاءِ الْآخِرَةِ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ ،حق تعالى در اين آيت گفت:آنان كه تكذيب كنند و آيات من به دروغ دارند و به قيامت و به ثواب و عقاب ايمان ندارند.و پيش از اين بيان كرديم كه حقيقت«لقاء»و «التقاء»و«ملاقات»،مقابله است يا مقاربه،چنان كه التقى الجمعان و تلاقت الفئتان (4)،و به پارسى چنين گويند كه:دو لشكر بر يكديگر آمدند،آنگه بر توسّع در ادراك بصر استعمال مى كنند.
و در آيت،مراد حصول و حضور است،يعنى آنان كه ايمان ندارند به آن كه به قيامت خواهند آمد (5)و آنجا حاضر خواهند شد (6). حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ ،اعمال ايشان باطل و محبط باشد.و مراد به احباط آن است كه عمل ايشان واقع نباشد بر وجهى كه بر او ثوابى باشد براى آن كه برخلاف مأمور كرده باشند،آنان را كه به احباط گويند لا بد است ازآن كه تفسير آيت بر اين وجه كنند،براى آن كه
اتّفاق است ما را با ايشان كه كافران را هيچ عملى واقع نباشد تا به چيزى از معصيت محبط شود.چون چنين است هركجا احباط باشد در قرآن محمول بود بر اين وجه،چه اين (1)متّفق عليه است و تفسير قرآن بر وجه متّفق عليه كردن اولى تر باشد ازآن كه بر مختلف فيه.
آنگه بر سبيل تقريع و تنبيه گفت (2):كس با ايشان چيزى كرد الّا به واجب و استحقاق به جزا و پاداشت (3)عمل ايشان؟و آن جزا بود جز برحسب و وفق (4)كردار ايشان (5)بر سبيل عدل نه بر سبيل ظلم.
قوله: وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسىٰ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً ،حمزه و كسائي خواندند:«من حليّهم»به كسر«حا»و باقى قرّاء به ضمّ«حا»و يعقوب خواند:
«من حليهم»به فتح«حا»و سكون«لام».و حلى اسم جنس باشد واقع بر قليل و كثير و آن كه«حلىّ»خواند به ضمّ گفت جمع«حلى»باشد كثدى و ثدى.و آن كه«حلىّ»خواند به كسر اتباع كرد كسر (6)را به كسره[198-ر]،أعنى براى كسرۀ«لام»،«حا»را مكسور كرد.و هم جمع حلى باشد كقوس و قسىّ.
اهل سير گفتند:چون موسى-عليه السّلام-از مصر برون (7)خواست آمدن (8)با بنى اسرائيل ايشان را عيدى بود،به آن عيد خواستند رفتن (9)،به قبطيان آمدند و جمله حلى ايشان به عاريت بخواستند (10)و اين معنى بسيار كردندى به حكم آن كه مختلط (11)[بودند] (12)با ايشان.حلى خود به عاريت به ايشان دادند.ايشان از
1) .آف+خبر.
2) .مل+قوله هل يجزون إلاّ ما كانوا يعملون.
3) .آف:پاداش.
4) .اساس،مج،وز،آج،لب،بم،آف،آن:وقف،با توجّه به مل،لت تصحيح شد.
5) .اساس،مج،وز،مل،آج،لب،بم،آف،آن:كرد از ايشان،لت:كرد ازيشان.
6) .مج،وز،مل:كسره.
7) .مج،وز،مل،آج:بيرون.
8) .مل:شدن.
9) .مل:بيرون رفتن.
10) .اساس:خواستند،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
11) .اساس:محيط،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
12) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
شهر برون آمدند در شب و برفتند و شهر را (1)رها كردند-چنان كه قصّۀ آن برفت.
فرعون از پس ايشان برفت و غرق شد و حلىّ به (2)ايشان بماند.چون موسى -عليه السّلام-به ميقات خداى رفت به مناجات،سامرى ايشان را گفت:اين حليها (3)به من آرى (4)تا من براى شما چيزى سازم كه شما به آن شاد شوى (5).و اين سامرى منافق بود و زرگر بود و به زىّ زهّاد رفتى و در بنى اسرائيل قبولى داشت.ايشان[آن] (6)حلىّ بياوردند و به او (7)دادند و او از آن (8)گوسالۀ زرّين ساخت و به استادى و چابكى چنان ساخت كه مخارق گلوى او چنان بود كه چون باد در زير او دميدندى از دهن او آوازى بيامدى كه خوار را مانستى (9)-بانگ گاو را-چنان كه مزامير و يراع ساخته اند كه اختلاف آواز ايشان از اختلاف مخارق و مجارى آن است كه آواز نى به خلاف آواز ناى است،و آن را بياورد بر مهبّ (10)باد بنهاد در روز باد،و چنان نهاد كه چون باد به زير او در شدى به دهن او برون (11)آمدى آواز گاو را مانستى (12)چون خوارى حاصل شدى.اين قول رمّاني و جبّايى و بلخى و جماعتى محقّقان است.
و حسن بصرى و جماعتى دگر از مفسّران گفتند:خاك سم اسپ جبريل برداشت و در او انداخت گوساله شد از گوشت و خون،و او را خوارى پديد آمد و آوازى،و قصّه اين به تمامى در سوره طه گفته شود-ان شاءاللّه تعالى و به الثّقة.
«اتّخاذ»افتعال بود از اخذ،و اصل او ائتخذ بوده است جز كه همزه با «يا»كرده اند (13)و در«تا»ادغام كرده (14)،و قوله:من بعده،أى من بعد خروجه الى الميقات،پس آن كه به ميقات خداى رفت.
1) .مج،وز،مل،لت:ندارد.
2) .مج،وز،مل،لت:در دست.
3) .مج،وز+را.
4) .مج،وز،مل،آج:آريد.
5) .مج،وز،مل،لب،آف:شويد.
6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
7) .مل:و به سامرى.
8) .مل+حليها.
9) .مج،وز،مل،لت:ماندى.
10) .آن:در جهت.
11) .مج،وز،مل،آج،لب،لت:بيرون.
12) .مج،وز،مل،لت:ماندى.
13) .لت:كردند.
14) .مل،لت:كردند.
«عجل» (1)بچّه گاو (2)باشد: جَسَداً ،يعنى جسدى بلا روح،تنى بود بى جان.
براى آن (3)گفت و بر اطلاق نگفت«عجل» (4)تا ايهام نيفكند كه سامرى عجل تواند كرد[ن] (5)كه آن را تن و جان بود. لَهُ خُوٰارٌ ،و«خوار»بانگ گاو[باشد و اصوات و اسقام باشد (6)بر بناى فعال باشد كالنّباح و الصّراخ و الهتاف و البُعار و الرّغاء،و فى الأمراض] (7)كالصّداع و الزّكام و الفواق و غير ذلك.
و گفتند:يك بانگ كرد و ديگر نكرد.و گفتند:هروقت بانگى (8)كردى و لكن نجنبيدى و اين محمول باشد على القولين:بر قول آن كه مهبّ باد گفت، گفت:هروقت كه باد آمدى و در او رفتى و ساز آن راست بودى (9)بانگ كردى،و آن كه از خاك اثر جبريل گفت،گفت:همان يك بار بانگ كرد.
آنگه حق تعالى بر سبيل تنبيه و تقريع گفت: أَ لَمْ يَرَوْا ،نمى بينند كه با ايشان سخن نمى گويد و ايشان را هدايت نمى كند به راهى كه ايشان به راه (10)خود گرفته اند،براى آن كه جماد است (11)،و آن كه جماد باشد اين نتواند كرد،صلاحيت الهيّت ندارد بل صلاحيت عبوديّت ندارد. وَ كٰانُوا ظٰالِمِينَ ،و ايشان ظالم بودند در آنچه كردند،يعنى وضع عبادت كردند نه به موضع خود تا ظالم نفس خود بودند به جلب اضرار عقاب به خويشتن به عبادت عجل.
وَ لَمّٰا سُقِطَ فِي أَيْدِيهِمْ ،چون (12)ايشان را از دست درافگندند،و اين عبارتى است و كنايتى از پشيمانى بر سبيل مبالغت،عرب گويد (13)پشيمانى (14)را
1) .مج،وز،لت:عجلا.
2) .آن:گاوبچه.
3) .اساس+كه،با توجّه به مج،وز زايد مى نمايد.
4) .مج،وز،مل،لت:عجل نگفت.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
6) .مل،لت:بيشتر.
7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
8) .مج،وز،مل،لت:بانگ.
9) .اساس+و،با توجّه به مج،وز زايد مى نمايد.
10) .آج:براى.
11) .مج:جماد باشد.
12) .مج،لت:چو.
13) .اساس:گويند،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
14) .لت:پشيمان،آج:در پشيمانى.
كه سقط في يده و اسقط[198-پ]في يده،پندارى (1)كه آنچه مضرّت او در آن است در دست او نهادند،چون بداند كه آنچه كرد (2)بد بود پشيمان شود،و اين از جمله كنايات مليح است،و نيز در جاى خجالت مستعمل باشد.و به زبان (3)ما نيز چون كسى پشيمان و خجل شود از كارى،گويد:[من] (4)از دست در افتادم كه آن ديدم،و در حقّ (5)ايشان هر دو بود:هم پشيمانى هم خجالت.
وَ رَأَوْا أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا ،اين«رؤيت»به معنى علم است،و بدانستند كه گمراه شدند به عبادت عجل پس ازآن كه موسى-عليه السّلام-بازآمد و ايشان را معلوم شد كه آن تلبيس (6)سامرى كرد بر ايشان،آنگه از سر پشيمانى گفتند: لَئِنْ لَمْ يَرْحَمْنٰا رَبُّنٰا ،اگر خداى ما بر ما رحمت نكند و ما را بنيامرزد (7)،ما از جمله زيان كاران باشيم.
حسن بصرى گفت:جمله گوساله پرست شدند مگر هارون-عليه السّلام.
گفت (8)به (9)دليل آن كه موسى-عليه السّلام-خود را دعا كرد و هارون را،في قوله:
قٰالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِأَخِي وَ أَدْخِلْنٰا فِي رَحْمَتِكَ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِينَ (10)،و اگر مؤمنى دگر بودى آنجا او را با خود و با هارون شريك كردى در دعا.
اهل كوفه خواندند الّا عاصم:لئن لم ترحمنا ربّنا،به«تا»ى خطاب و نصب«ربّنا»على تقدير:يا ربّنا.
وَ لَمّٰا رَجَعَ مُوسىٰ إِلىٰ قَوْمِهِ غَضْبٰانَ أَسِفاً ،چون موسى-عليه السّلام-بازآمد و آن حال ديد (11)،دلتنگ شد و خشم گرفت،و گفتند:خداى تعالى او را آنجا
خبر داد كه سامرى چه كرد.
أبو درداء (1)گفت:«أسف»منزلتى (2)است و راى غضب سختر (3)از غضب.
عبد اللّه عبّاس و سدّى گفتند (4):أسف حزن باشد[حسن بصرى گفت:حزن باشد] (5)با غضب.به يك جاى روى در ايشان نهاد و ايشان را به زبان ملامت گفت:
بِئْسَمٰا (6)خَلَفْتُمُونِي مِنْ بَعْدِي ،بد كردى (7)از پس من،يعنى[پس خروج من به طور، يقال:خلفه بما سرّه و بما اساءه،أى فعل ذلك خلفه و گفتند:معنى آن است كه بد خليفتى كردى از پس من،يعنى] (8)بازگزاشتگان (9)بودى (10)ما را (11). أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ ،تعجيل كردى (12)،يعنى سبق بردى (13)فرمان خداى را و از پيش او (14)بشدى (15)و نافرمانى كردى (16)؟.
جبّايى گفت:تعجيل كردى (17)وعدۀ خداى را كه شما را داده بود به خيرات و ثواب،يقال:عجلته إذا سبقته و اعجلته إذا حثثته،و«عجله»فعل الشّىء قبل وقته باشد،و«سرعت»فعل الشّىء في أقرب وقته،براى آن عجله مذموم است و سرعت محمود.
وَ أَلْقَى الْأَلْوٰاحَ ،و الواحى كه در دست داشت بينداخت تا شكسته شد بعضى از او.و گفته اند:تورات هفت سبع بود ستّة اسباع از او برفت و سبعى بماند،و اين درست نيست. وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ ،و سر برادر در كنار گرفت و او را در
1) .مج،وز،مل،لت:ابو الدّرداء.
2) .آج،لب:منزلى.
3) .مج،وز،لب،آف،آن،لت:سخت تر.
4) .آج،لب:عبد اللّه عبّاس گفت و سدّى.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
6) .مج،آج،لب:بئس ما.
7) .آف:كرديد.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
9) .مج،وز،آج،لب،بم،آف،آن:بازگذاشتگان،مل:بازگذشتگانى.
10) .مل:بوديد.
11) .مج،وز،مل:مرا.
12) .مل،آف:كرديد.
13) .مل،آف:برديد.
14) .مج،وز،مل،لت:آن.
15) .مل،آف:شديد.
16) .مل،آف:كرديد.
17) .مل،آف:كرديد.
برگرفت برحسب عادت آن كه دو برادر چهل روز يكديگر را نديده باشند.
و قول آنان كه حمل اين برآن كردند كه او سر و محاسن هارون[بگرفت] (1)از سر غضب بر وجه استخفاف درست نيست،براى آن كه اين فعل سفيهان و بى خردان باشد و موسى-عليه السّلام-دانست كه هارون را در آن جرمى نيست.
امّا قوله في سورة طه: لاٰ تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَ لاٰ بِرَأْسِي (2)،چون آنجا رسيم گفته شود-ان شاءاللّه.آنچه در اين آيت هست هم اين است كه سر برادر بگرفت و او را در خود كشيد،و اين بر تعظيم و معانقه حمل كردن اولى (3)باشد ازآن كه بر استخفاف و اهانت و جفا،چه به (4)پيغامبران (5)خداى اين لايق بود (6)دون آن،و او را بپرسيد و گفت:برادر! (7)به اين قوم جهّال چه كردى و چون بودى؟گفت:يا ابن امّ (8)،اى پسر مادر من!يعنى اى برادر من.
حمزه و كسائى و أبو بكر و ابن عامر خواندند:«يا بن امّ»به كسر«ميم»،و باقى قرّاء خواندند:«يا بن امّ»به فتح«ميم».[199-ر]آن كه به كسر خواند، گفت:[اصل او] (9)يا بن امّي بوده است،«يا»بيفگند و اكتفا كرد به كسره از او.و آن كه به فتح خواند،«يا»را بدل كرد به«الف»براى آن كه اين نداست (10)بر وجه استغاثت،و لغت بعضى عرب آن است كه:ايشان از«يا»ى اضافت«الف»بدل كنند گويند:يا غلاما و يا أخا،بمعنى (11)يا غلامي و يا أخي،و على هذا قوله: يٰا وَيْلَتىٰ أَ عَجَزْتُ (12)و: يٰا حَسْرَتىٰ عَلىٰ مٰا فَرَّطْتُ (13)،و قال:
1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
2) .سورۀ طه(20)آيۀ 94.
3) .مج،وز،مل،لت:اولى تر.
4) .بم،آف:برآن،:از،آج،لب:ندارد.
5) .آج،لب+را.
6) .آج،لب:نباشد.
7) .مج:برادر را،مل:اى برادر.
8) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،ضبط قرآن مجيد:قال ابن امّ.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
10) .مج:ندايست،وز:نداى است،لت:ندايى است.
11) .اساس:يعنى،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
12) .سورۀ مائده(5)آيۀ 31.
13) .سورۀ زمر(39)آيۀ 56.
يا بنة (1)عمّا لا تلومي و اهجعي***(2)و بعضى دگر گفتند:مركّب كرد آن را و بنا كرد بر فتح،كخمسة عشر، گفت:اى برادر بدان كه اين قوم مرا ضعيف كردند و نزديك بود كه مرا بكشند أى سبحان اللّه!اگر در حيات (3)موسى با هارون در غيبت چهل روز اين كردند، اين همه استضعاف و بيم كشتن بود و او خليفه موسى بود و وزير او بر قومش،اگر با هارون رسول از پس وفات او اين و مانند اين كنند چه عجب باشد. فَلاٰ تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْدٰاءَ ،دشمنان را به من شاد مكن (4)،يعنى اين فعلى كه مى كنى از تقريب و ترحيب،و غرض تو تعظيم من است و تو در خشمى از اينان،از اين معنى كم كن كه ايشان از بعد فهم و قلّت فطنت ندانند كه اين كه تو مى كنى تعظيم است، پندارند استخفاف است،شماتت كنند.
در شاذّ مجاهد خواند و حميد الأعرج: فَلاٰ تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْدٰاءَ ،بر فعل لازم من شمت يشمت از فعل ثلاثى،و رفع«اعداء»،يعنى چنان مساز كه دشمنان به من شماتت كنند،و اين نهى مغايبه باشد چنان كه لا يخرج زيد،نبايد تا زيد بشود. وَ لاٰ تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِينَ ،و مرا با قوم ظالمان-كه ايشان در اين خوض كردند و رضا دادند-مكن،و اين بر من تجنّى (5)مكن كه من از پس تو نيامدم (6)و تو را خبر نكردم كه صلاح نبود كه ايشان با حضور من گوساله پرست شدند،در غيبت من همانا بدتر كردندى (7)و عذر به اين خواست كه: إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي (8).
چون موسى-عليه السّلام-برائت ساحت هارون بدانست از تقصير،
1) .كذا در اساس و همه نسخه بدلها،ضبط لسان العرب ذيل(عم):يا ابنة.
2) .اساس:و اسحعى،با توجّه به مل،لت و مأخذ شعرى تصحيح شد.
3) .اساس و همۀ نسخه بدلها:حياة/حيات.
4) .مج،وز،مل،لت:خرّم مكن.
5) .مج،لت:تجسنى،چاپ شعرانى(292/5):بحثى.
6) .اساس،لب،بم:بيامدم،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
7) .مج،وز،لت:بتر كردندى.
8) .سورۀ طه(20)آيۀ 94.
گفت: رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِأَخِي ،بار خدايا مرا بيامرز و برادر مرا. وَ أَدْخِلْنٰا فِي رَحْمَتِكَ ، و ما را در رحمت خود بر.و سؤال ايشان مغفرت را نه ا[ز] (1)براى گناهى (2)باشد، بل بر سبيل انقطاع با خداى تعالى و خضوع با او تا بدان تحصيل ثواب و رفعت درجه كنند،و گفتند:اين دعا بر سرى (3)خود را و برادر را براى آن كرد تا بدانند كه آن كه (4)با هارون كرد«من أخذه (5)برأسه و جرّه إليه (6)»،نه بر سبيل استخفاف و غضب بود كه آن كس كه با كسى چنان معامله كند،عقيب آن او را چنين دعا نكند،و ما را در تحت رحمت خود آر و تو رحيم تر از همه رحيمانى.
آنگه گفت: إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَيَنٰالُهُمْ غَضَبٌ ،گفت:آنان كه گوساله معبود خود گرفتند و آن را پرستيدند،برسد به ايشان خشمى از خداى و مذلّتى و خوارى اى.و اين«سين»استقبال است كه فعل حال را از مستقل جدا كند،چون اين«سين»باشد فعل خاص بود (7)به استقبال،يقال:ناله كذا و لحقه و أصابه بمعنى واحد.و«ذلّت»ذلّ باشد و اين مقصور نيست بر ايشان تنها،بل هركه اين دروغ گويد بر من هم[اين] (8)جزا يابد از غضب و مذلّت و خشم و خوارى.
أبو قلابه گفت:اين جزاى هر دروغ زنى است بر خداى تعالى تا به روز قيامت.و مالك بن أنس گفت:هيچ مبتدع نباشد و الّا از بالاى سر خود مذلّتى يابد.
آنگه گفت: وَ الَّذِينَ عَمِلُوا السَّيِّئٰاتِ ثُمَّ تٰابُوا مِنْ بَعْدِهٰا وَ آمَنُوا ،چون وعيدى سخت بگفت گناهكاران و ظالمان و دروغ زنان را،خواست[199-پ]كه بازنمايد كه در توبه بر ايشان بسته نيست-اگرچه بدكردار باشند،چون توبه كنند از
كفر يا از گناه و با سر ايمان و طاعت شوند،خداى تعالى غفور و رحيم است، آمرزنده و بخشاينده است.
و«سيّئات»جمع سيّئه (1)باشد و آن خصلتى باشد يسوء صاحبها، خداوندش را اندوهناك كند.و نقيض او حسنه باشد.و حقيقت توبه گفته ايم،و اصل او در لغت رجوع باشد.و قوله: مِنْ بَعْدِهٰا ،اين ضمير راجع است با سيّئات.
اگر گويند:چگونه گفت كه توبه كنند و ايمان آرند-و توبه اين جا ايمان است براى آن كه در عبدۀ عجل آمد؟جواب گوييم:اگرچه آيت در حقّ ايشان است، حكم مقصور نيست بر ايشان،بل شامل است جمله كفّار و فسّاق را چون از كفر ايمان آرند و از فسق توبه كنند.و اگر مراد ايشان اند،پس چه منع است كه ايشان را برون عبادت عجل گناهان دگر (2)باشد كه نه معصوم اند،تا ايمان از كفر باشد و توبه از معاصى.
جواب سيم (3)از او آن است كه:اگر هر دو يكى است از روى معنى،چون لفظ مختلف مى شود روا باشد،چنان كه گفت (4):
و هند أتى من دونها النّأى و البعد***
بعضى دگر گفتند:تابوا من المعصية و آمنوا بالتّوبة،يعنى ايمان آرند به آن كه توبه نافع است و سود خواهد داشت.و گفتند:براى آن لفظ ايمان و توبه جدا كرد كه توبۀ ايشان نه به لفظ بود نه به دل،بل به كشتن بود.ايمان آوردند و تيغ برداشتند و در يك دگر نهادند در ضبابى (5)و ظلمتى كه پديد آمد آنجا -چنان كه برفت.چون روشن شد،هفتاد هزار مرد كشته شده بود (6).پس ايمان به دل بود و توبه به قتل.چون چنين باشد،تكرار نباشد-و اللّه أعلم بمراده.
وَ لَمّٰا سَكَتَ عَنْ مُوسَى اَلْغَضَبُ أَخَذَ اَلْأَلْوٰاحَ وَ فِي نُسْخَتِهٰا هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ هُمْ لِرَبِّهِمْ يَرْهَبُونَ (154) وَ اِخْتٰارَ مُوسىٰ قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلاً لِمِيقٰاتِنٰا فَلَمّٰا أَخَذَتْهُمُ اَلرَّجْفَةُ قٰالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِيّٰايَ أَ تُهْلِكُنٰا بِمٰا فَعَلَ اَلسُّفَهٰاءُ مِنّٰا إِنْ هِيَ إِلاّٰ فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِهٰا مَنْ تَشٰاءُ وَ تَهْدِي مَنْ تَشٰاءُ أَنْتَ وَلِيُّنٰا فَاغْفِرْ لَنٰا وَ اِرْحَمْنٰا وَ أَنْتَ خَيْرُ اَلْغٰافِرِينَ (155) وَ اُكْتُبْ لَنٰا فِي هٰذِهِ اَلدُّنْيٰا حَسَنَةً وَ فِي اَلْآخِرَةِ إِنّٰا هُدْنٰا إِلَيْكَ قٰالَ عَذٰابِي أُصِيبُ بِهِ مَنْ أَشٰاءُ وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ فَسَأَكْتُبُهٰا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ اَلَّذِينَ هُمْ بِآيٰاتِنٰا يُؤْمِنُونَ (156) اَلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ اَلرَّسُولَ اَلنَّبِيَّ اَلْأُمِّيَّ اَلَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي اَلتَّوْرٰاةِ وَ اَلْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهٰاهُمْ عَنِ اَلْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ اَلطَّيِّبٰاتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ اَلْخَبٰائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ اَلْأَغْلاٰلَ اَلَّتِي كٰانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اِتَّبَعُوا اَلنُّورَ اَلَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (157) قُلْ يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ إِنِّي رَسُولُ اَللّٰهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً اَلَّذِي لَهُ مُلْكُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ يُحيِي وَ يُمِيتُ فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ اَلنَّبِيِّ اَلْأُمِّيِّ اَلَّذِي يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ كَلِمٰاتِهِ وَ اِتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (158) وَ مِنْ قَوْمِ مُوسىٰ أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ (159) وَ قَطَّعْنٰاهُمُ اِثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْبٰاطاً أُمَماً وَ أَوْحَيْنٰا إِلىٰ مُوسىٰ إِذِ اِسْتَسْقٰاهُ قَوْمُهُ أَنِ اِضْرِبْ بِعَصٰاكَ اَلْحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اِثْنَتٰا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنٰاسٍ مَشْرَبَهُمْ وَ ظَلَّلْنٰا عَلَيْهِمُ اَلْغَمٰامَ وَ أَنْزَلْنٰا عَلَيْهِمُ اَلْمَنَّ وَ اَلسَّلْوىٰ كُلُوا مِنْ طَيِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاكُمْ وَ مٰا ظَلَمُونٰا وَ لٰكِنْ كٰانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (160) وَ إِذْ قِيلَ لَهُمُ اُسْكُنُوا هٰذِهِ اَلْقَرْيَةَ وَ كُلُوا مِنْهٰا حَيْثُ شِئْتُمْ وَ قُولُوا حِطَّةٌ وَ اُدْخُلُوا اَلْبٰابَ سُجَّداً نَغْفِرْ لَكُمْ خَطِيئٰاتِكُمْ سَنَزِيدُ اَلْمُحْسِنِينَ (161) فَبَدَّلَ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ قَوْلاً غَيْرَ اَلَّذِي قِيلَ لَهُمْ فَأَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمْ رِجْزاً مِنَ اَلسَّمٰاءِ بِمٰا كٰانُوا يَظْلِمُونَ (162) وَ سْئَلْهُمْ عَنِ اَلْقَرْيَةِ اَلَّتِي كٰانَتْ حٰاضِرَةَ اَلْبَحْرِ إِذْ يَعْدُونَ فِي اَلسَّبْتِ إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتٰانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ يَوْمَ لاٰ يَسْبِتُونَ لاٰ تَأْتِيهِمْ كَذٰلِكَ نَبْلُوهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَفْسُقُونَ (163)
چون خاموش شد از موسى خشم،فراگرفت (1)الواح و در نسخه آن بيانى بود و رحمتى آنان را كه از خداى[شان] (2)ترسند (3).
برگزيد موسى از قومش هفتاد مرد را از براى ميقات مرا (4)و چون بگرفت ايشان را از زمين لرزه،گفت:بار خدايا اگر خواستى هلاك كردى ايشان را از پيش اين و مرا (5)هلاك مى كنى ما را با آنچه كردند بى خردان از ما؟نيست اين الّا آزمايش تو،گمراه كنى به آن آن را كه خواهى و راه دهى (6)آن را كه خواهى،تو خداوند مايى،بيامرز ما را و ببخشاى بر ما و تو بهترين آمرزندگانى (7).
و بنويس از براى ما در اين دنيا (8)نيكويى و در آخرت (9)،ما با تو گريختيمى (10).گفت عذابى برسانم به آن كه خواهم،و رحمت من فراخ است بر همه چيز،بنويسم براى آنان كه پرهيزگار باشند و بدهند
1) .مج،وز،لت:هاگرفت.
2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
3) .مج،وز:ترسيدند.
4) .مج،وز:ما.
5) .مج،وز+و.
6) .وز:راه نمايى،آج،لب:راه مى نمايى،لت:راهى نمايى.
7) .وز،لت:آمرزگانى.
8) .مج،وز،لت:سراى نزديكتر،آج،لب:جهان.
9) .مج،وز،لت:و در سراى بازپسين.
10) .وز:ما گريختيم با تو،مج:ما كه بخشيم با تو،آج،لب:به درستى كه ما بازگشتيم سوى طاعت تو.
زكات و آنان كه ايشان به آيات ما ايمان آرند (1).
آنان كه پيروى كنند پيغامبر بزرگوار امّى را (2)آن كه مى يابند او را نوشته به نزديك ايشان در تورات و انجيل بفرمايد (3)ايشان را به نيكويى و نهى كند (4)ايشان را از منكر،و حلال مى كند بر ايشان (5)چيزهاى پاك و حرام مى كند بر ايشان چيزهاى پليد و فرونهد (6)از ايشان بار گرانشان و آن بندها كه بود بر ايشان آنان كه بگرويدند به او و حرمت داشتند او را و يارى دادند او را و پى گيرى كردند آن نور را كه فروفرستادند به او،ايشان ظفريافتگانند.
بگو اى مردمان من فرستاده خداام به شما جمله،آن كه او راست پادشاهى آسمانها و زمين،نيست خدايى مگر او،زنده كند و بميراند.ايمان آرى (7)به خدا و پيغامبرش بزرگوار امّى (8)آن كه ايمان آرد (9)به خدا و سخنهاى او (10)،پى او گيرى (11)تا همانا شماره يابى (12).
1) .مج،وز:به آيتهاى من بگروند.
2) .اساس:مرا،با توجّه به مج،وز تصحيح شد،آج،لب:آن پيغامبر نانويسنده.
3) .مج،آج،لب،لت:مى فرمايد.
4) .مج،وز:و بازدارد،لت:و بازمى دارد.
5) .مج،وز،لت:براى ايشان.
6) .مج،وز:فرومى نهد.
7) .مج،وز،آج،لب،آف:آريد.
8) .مج،وز:پيغمبر او آن پيغمبر نانويسنده.
9) .مج،وز،آج،لب:ايمان دارد.
10) .مج،وز،آج،لب+و.
11) .مج،وز،آج،لب،آف:پى گيريد او را.
12) .مج،وز،آف:ره يابيد.
و از قوم موسى گروهى هستند كه ره نمايند به حق و به آن داد دهند.
و گروه گروه بكرديم ايشان را دوازده سبط امّتانى،و وحى كرديم به موسى چون آب خواستند از او قوم او كه بزن عصات (1)بر سنگ،بر دميد (2)از آن دوازده چشمه،دانستند هر مردمى (3)آب خورش خود،و سايه افگنديم بر ايشان ابر را و بفرستاديم بر ايشان ترنگبين (4)و مرغ بريان كرده (5).بخورى (6)از خوشهاى (7)آنچه روزى كنم (8)شما را،و ظلم نكردند بر ما و لكن بر خود ستم كردند.
چون گويند (9)ايشان را بنشينى (10)در اين شهر و بخورى (11)از آن،آنجا (12)كه خواهى (13)و بگويى (14)اين كلمه و در شوى (15)به در سجده كننده،بيامرزم (16)شما را گناهانتان (17)،بيفزايم (18)نيكوكاران را.
1) .آج،لب:عصاى تو:لت:عصايت.
2) .آج،لب:روان شد.
3) .اساس:مردى،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
4) .آج،لب:ترنجبين،آف:ترانگبين.
5) .آج،لب:ترنجبين و سمانه را.
6) .مج،وز،آج،لب:بخوريد.
7) .وز:خوش بوهاى،آج،لب:حلالها،لت:خوشيها.
8) .مج،وز:آنچه ما روزى كرديم.
9) .آج،لب:چون گفته شد مر.
10) .آج،لب:بنشينيد.
11) .مج،وز،آج،لب:بخوريد.
12) .مج،وز:هر.
13) .مج،وز،آج،لب:خواهيد.
14) .مج،وز،آج،لب،آف:بگوييد.
15) .مج،وز،آف:در شويد،آج،لب:و درآييد از در.
16) .مج،وز،لت:بيامرزيم.
17) .مج،وز:گناهانشان،آج،لب:گناهان شما،لت:گناهتان.
18) .آج،لب:زيادت گردانم،لت:بيفزاييم.
بدل كردند (1)آنان كه ستم كردند از ايشان گفتارى جز آن كه گفتند ايشان را بفرستاديم (2)بر ايشان عذابى از آسمان به آن ظلم كه كردند.(3)
(15-12-9-7-4)) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
و بپرس ايشان را از[آن] (4)ده كه (4)بود حاضر دريا (5)چون نافرمانى كردند در شنبه چو[ن] (7)به ايشان آمدندى (6)ماهيان[ايشان] (9)روز شنبه شان راه برگرفته و (7)روزى كه شنبه نكردندى نيامدندى (8)به ايشان،چنين آزموديم[ايشان را] (12)به آنچه كردند از فسق و نافرمانى.قوله تعالى: وَ لَمّٰا سَكَتَ عَنْ مُوسَى الْغَضَبُ -الآية،حق تعالى بر سبيل توسّع و تجوّز سكون غضب را سكوت نام نهاد و اگرچه خشم كن (9)سخن نگويد،براى آن كه مردم خشم رسيده در حال فورت خشم كه خشم او مى جوشد، پندارى خشم او سخن مى گويد از آنچه در دل و نفس اوست.چون فورت به جاى كلام بود،سكون به جاى سكون بگفت،و اين از لطيف (10)تشبيه است.و سكون و سكوت از يك وادى است من حيث المعنى و من حيث المقاربه،براى آن كه «تاء»قريب المخرج[است] (15)به«نون»و سكوت تسكين آلت كلام باشد.
چون خشم موسى-عليه السّلام-ساكن شد،آن الواح بيفگنده بر گرفت.
الواح براى آن بينداخت كه از قوم در خشم شده بود،و او را الواح براى قوم مى بايست.چون ايشان را ديد كه پشت بر مسلمانى كرده بودند و روى به عبادت عجل آورده،از خشم ايشان (1)الواح بر زمين زد.چون ساكن شد از آن خشم،الواح بر گرفت.
وَ فِي نُسْخَتِهٰا ،«واو»حال راست و در نسخۀ ألواح هدى بود،يعنى بيان و رحمت (2)،معنى آن كه (3)هرچه آن را (4)كار بستى به رحمت (5)نزديك شدى،و اين بيان و رحمت آنان را بود كه خداى[تعالى ترسند] (6)[201-ر].
نحويان خلاف كردند در دخول«لام»كه چرا«لام»در او شد با آن كه فعل متعدّى است،يقال:رهبته اذا خفته،قال اللّه تعالى: وَ إِيّٰايَ فَارْهَبُونِ (7).كسائي گفت:چون فعل با پس افتاد ضعيف شد ازآن كه در مفعول عمل كند استعانت كند به حرف جرّ،چنان كه گفت: إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيٰا تَعْبُرُونَ (8).
قولى دگر آن است كه:اين«لام»اختصاص است،يعنى رهبتهم كانت لربّهم لا لغيره،چنان كه هو أخ له و أب له.عيسى بن عمر گفت هذا كقوله: رَدِفَ لَكُمْ (9)،و الأصل ردفكم،و كقوله: لاٰ تَنْفَعُ الشَّفٰاعَةُ عِنْدَهُ إِلاّٰ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ (10).قطرب گفت معنى آن است كه:من ربّهم من اجل ربّهم،ترس ايشان براى خداست، چنان كه را جز گفت: (11)
تسمع للجرع إذا استحيرا***للماء في أجوافها خريرا
وَ اخْتٰارَ مُوسىٰ قَوْمَهُ ،«اختيار»متعدّى باشد به يك مفعول،بيشتر نه،و به
دگر مفعول حرف جرّ بايد او را.حق تعالى گفت:برگزيد موسى قومش را هفتاد مرد را،و تقدير آن است كه:من قومه،و لكن چون حرف جرّ بيفگند،فعل به او رسيد در او عمل كرد منصوب شد،و قال الفرزدق (1):
و منّا الّذى اختير الرّجال سماحة***وجودا إذا هبّ الرّياح الزّعازع
أى من الرّجال،و قال آخر (2):
فقلت لها اخترها قلوصا سمينة***و نابا (3)عليها مثل نابك في الحيا
أى اختر منها.كوفيان گفتند:براى عدم خافض منصوب شد،و اين طريقه معتمد نيست.و روا باشد كه«قومه»مفعول به باشد و«سبعين»بدل البعض من الكلّ، چنان كه:رأيت القوم ثلثيهم،و«لام»متعلّق است به اختيار،يقال:اخترته لكذا.
مفسّران خلاف كردند در سبب اختيار موسى اين هفتاد[مرد] (4)را سدّى گفت:سبب آن بود كه خداى تعالى گفت گروهى را بيار با خود تا عذر خواهند (5)از عبادت عجل كه قومت كردند.او هفتاد مرد را برگزيد،و اين قول نيك نيست براى آن كه عادت نباشد كه آن را كه به جاى او گناه كرده باشند (6)استدعا كند كه به عذر من آى (7).آنگه چون به استدعا بخواند و بيايند،ايشان را بگيرد و عقوبت كند.
سدّى گفت:چون آمدند تا بايست كه عذر كنند،گفتند: لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّٰى نَرَى اللّٰهَ جَهْرَةً (8)،ما تو را باور نداريم تا خداى را معاينه نبينيم (9).حق تعالى گفت:اگر به گناهشان (10)مهلت دادم و عقوبت تعجيل نكردم،به عذرشان مهلت نخواهم داد (11)و جز عقوبت معجّل نخواهد بود (12).صاعقه فرستاد،آتشى از
1) .اساس:ليسمع،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
2) .مج،وز+شعر.
3) .اساس:بابا،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
5) .مج:عذر آرند.
6) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها بجز مل،مل:گناه كردن.
7) .مل:آيند،شايد بتوان خواند:آيى/آييد.
8) .سورۀ بقره(2)آيۀ 55.
9) .مج،وز:به بينيم/ببينيم.
10) .مل:به گناهان شما،آج،لب:به گناهانشان.
11) .مج،وز،نخواهم دادن،مل:نخواهم دادمى.
12) .مج،وز،مل،لت:نخواهد بودن.
آسمان،و هر هفتاد را بسوخت.مجاهد گفت:ايشان را براى تمام وعده اختيار كرد.
وهب گفت:جماعتى از بنى اسرائيل گفتند ما را باور نيست كه خداى با تو بى واسطه سخن مى گويد،و اگر چنين بودى همانا تو بنماندى زنده كه هيچ آدمى طاقت ندارد كه كلام او بشنود.و اگر چنين است،ما را با خود ببر تا ما بشنويم كه خداى با تو سخن گويد.موسى-عليه السّلام-اين هفتاد مرد را برگزيد تا كلام خداى بشنوند.چون بشنيدند (1)گفتند:ما چه ايمن باشيم كه اين كلام خداست يا كلام شيطان،ما تو را باور نداريم تا خداى را معاينه نبينيم (2).
آتشى بيامد و همه را بسوخت.كلبى گفت:هفتاد پير بودند.أبو سعيد[201-پ] الرّقاشىّ گفت:چهل ساله بودند هريكى از ايشان.
بعضى دگر گفتند:خداى تعالى گفت از هر سبطى شش كس را برگزين.
چون اختيار كرد هفتاد و دو مرد بر آمدند به عدد.موسى-عليه السّلام-گفت:
هفتاد مى بايد،دو بنشينى (3).مشاحّت كردند و هركسى گفت:ما از آن نباشيم كه بنشينيم،تا موسى گفت:هركه بيايد (4)به فرمان من و هركه بنشيند به فرمان من بنشيند،او را ثواب باشد (5)بيش ازآن كه آن را كه بيايد.يوشع بن نون و كالب بن يوفنا گفتند:ما بنشستيم،باقى برفتند و آن محال بگفتند و به حقّ خود برسيدند.
فَلَمّٰا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ ،«رجفه»زمين لرزه (6)باشد،چون بگرفت ايشان را رجفه.محمّد بن اسحاق و سدّى گفتند:سبب اين بود كه موسى در حجاب شد و ايشان را ابرى بيامد و بپوشيد و خداى تعالى با موسى به سخن گفتن آمد از امرونهى و وعظ و زجر و ايشان مى شنيدند.چو (7)موسى-عليه السّلام-بيرون آمد، گفت:چگونه شنودى (8)كلام خداى؟گفتند:ما تو را باور نداريم تا خداى را نبينيم،
خداى تعالى زلزله برآن (1)كوه افگند.چون ايشان اين سخن گفتند (2)هر هفتاد بر جاى بمردند.
عبد اللّه عبّاس گفت:موسى-عليه السّلام-اين هفتاد مرد را برگزيد تا با موسى دعا كنند.ايشان گفتند:بار خدايا ما را چيزى ده كه كس را نداده اى حق تعالى اين دعا را (3)كاره بود ايشان را رجفه و صاعقه فرستاد،و اين قول اگر درست باشد،سبب رجفه و هلاك نه اين باشد،بل ايشان به كفر خود مستحقّ آن بوده باشند،جز كه عند اين (4)خداى عذاب فرستاده بود.
و قولى دگر آن است كه:در بعض (5)روايات از اميرالمؤمنين (6)روايت كردند كه سبب آن بود كه ايشان حوالت كردند بر موسى-عليه السّلام-كه تو هارون را بكشته اى،و آن آن بود كه:موسى و هارون و پسران هارون شبير و شبّر-مى رفتند به دامن كوهى.هارون بخفت آنجا و خداى تعالى او را وفات داد.چون موسى -عليه السّلام-بديد كه هارون را فرمان خداى رسيد،او را آنجا بشست و دفن كرد و بازآمد.بنى اسرائيل گفتند:هارون را چه كردى؟گفت:با جوار رحمت ايزدى شد.گفتند:هارون را ببردى و بكشتى و بازآمدى،و بنى اسرائيل هارون را دوستر (7)از موسى داشتندى موسى-عليه السّلام-گفت:بيايى (8)تا من دعا كنم تا خداى او را زنده كند تا بگويد كه من او را نكشتم.گفتند:ما همه نتوانيم آمد[ن] (9)گفت:گروهى را اختيار كن (10).گفتند:تو اختيار كن.او هفتاد مرد اختيار كرد و با خود ببرد از آنان كه اين حواله كرده بودند بر موسى-عليه السّلام-
1) .مج،وز،مل،لت:در آن.
2) .اساس:گفتن،با توجّه به مج،وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
3) .مج،وز:ندارد.
4) .آج،لب:جز كه اين عند اين.
5) .همۀ نسخه بدلها:بعضى.
6) .مل+علىّ بن ابي طالب-عليه السّلام.
7) .مج،وز:دوست تر.
8) .آج،لب،مل،آف،آن:بياييد.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
10) .مل،آج،لب:كنيد.
و بيامدند به سر گور هارون آمدند (1).موسى-عليه السّلام-دعا كرد،خداى هارون را زنده كرد.موسى گفت:اى برادر تو را من كشتم؟گفت:معاذ اللّه،من به مرگ خود مردم.ايشان خجل گشتند.خداى تعالى رجفه فرستاد و صاعقه،همه بر جاى بمردند.
امّا آنچه درست است از اين اقوال و قول عامّۀ مفسّران و راويان و اهل علم است آن است كه:سبب رجفه و صاعقه سؤال رؤيت بود،و رجفه آن است كه گفت: جَعَلَهُ دَكًّا (2).
و روايتى ديگر از عبد اللّه عبّاس آن است كه:سبب رجفه آن بود كه ايشان نهى نكردند بنى اسرائيل را از عبادت عجل،و اگرچه راضى نبود[ند] (3).قتاده و ابن جريح و محمّد بن كعب گفتند:سبب آن بود[202-ر]كه ايشان مفارقت نكردند از بنى اسرائيل چون ديدند كه ايشان به عبادت عجل مشغول شدند.
وهب گفت:اين رجفه مرگ و هلاك نبود،و لكن آن بود كه چون ايشان به ميقات رفتند با موسى،از هول و هيبت آن مقام ارتعاشى بر ايشان پديد آمد كه نزديك آن بود كه مفاصل ايشان از يكديگر جدا شود.چون موسى-عليه السّلام- آن ديد،دعا و تضرّع كرد تا خداى تعالى دلهاى ايشان بر جاى بداشت و ايشان را آرام داد،و آن ترس و ارتعاش از ايشان برگرفت تا ايشان ساكن شدند و كلام خداى بشنيدند،براى اين گفت: رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِيّٰايَ أَ تُهْلِكُنٰا بِمٰا فَعَلَ السُّفَهٰاءُ مِنّٰا ،أى عبدة العجل.
سدّى گفت:آن هفتاد كس از آنان بودند كه در اتّخاذ عجل،جد نموده بودند،و موسى دانست كه (4)ايشان را اختيار كرد چون به ميقات شد،خداى تعالى صاعقه فرستاد و ايشان را هلاك كرد.موسى-عليه السّلام-گفت:بار خدايا (5)
چگونه با ميان بنى اسرائيل روم و هفتا[د] (1)مرد از خيار (2)ايشان با من بيامدند،و اكنون يكى نمانده است.ايشا[ن] (3)مرا كى باور دارند و بر من چه اعتماد كنند پس از اين؟خداى تعالى گفت:دعا كن تا زنده كنم ايشان را.موسى دعا كرد،خداى تعالى ايشان را زنده كرد تا با موسى بازگشتند.
قوله: أَ تُهْلِكُنٰا بِمٰا فَعَلَ (4)السُّفَهٰاءُ مِنّٰا ،مبرّد گفت:صورت استفهام است و مراد استعطاف و استرحام است،يعنى ما را هلاك مكن به فضل و كرمت به گناهى كه سفيهان قوم ما كردند،و موسى دانست كه خداى از آن عادل تر است كه كسى را به گناه ديگرى بگيرد،و لكن اين جارى مجرى قول عيسى است كه گفت: إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبٰادُكَ (5)الآية.
إِنْ هِيَ إِلاّٰ فِتْنَتُكَ ،اين نيست الّا امتحان و ابتلاء تو كه با مكلّفان كنى در باب تشديد تكليف و تعبّد به صبر كردن به آنچه فرستادى از رجفه و صاعقه برآن قوم از سبب سؤال رؤيت تا (6)عقوبتى باشد ايشان را و اعتبارى باشد جز ايشان را،و مثله قوله: أَ وَ لاٰ يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عٰامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ (7)،يعنى به امراض و اسقام در سالى يك دو بار ايشان را فتنه كنم،يعنى امتحان و آزمايش:و كذلك قوله: الم، أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ، وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ (8).
عبد اللّه عبّاس گفت:ان هى إلا عذابك،اين نيست الّا عذاب تو،[و خداى تعالى عذاب را فتنه خواند،في قوله: يَوْمَ هُمْ عَلَى النّٰارِ يُفْتَنُونَ (9)،أى يعذّبون نيست اين الّا عذاب تو] (10)ايشان را بر كفرشان و معصيتشان و عبادت عجل و
1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
2) .آج،لب،آف،لت:اخيار.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
4) .اساس،آن:فعلوا،با توجّه به ديگر نسخه بدلها و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
5) .سورۀ مائده(5)آيۀ 118.
6) .اساس:ما(بى نقطه)،مج،وز،مل،آج،لب،آف،آن:يا:با توجّه به لت تصحيح شد.
7) .سورۀ توبه(9)آيۀ 126.
8) .سورۀ عنكبوت(29)آيۀ 1 تا 3.
9) .سورۀ ذاريات(51)آيۀ 13.
10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
سؤال رؤيت.و«فتنه»به معنى كشف آمد،قال المسيّب بن علس (1):
إذ تستبيك بأصلتي ناعم***قامت لتفتنه بغير قناع
أى لتكشفه.و بر[اى] (2)آن كشف را«فتنه»خواند كه اصل فتنه اختبار (3)باشد،و«اختبار»اداء به كشف كند،و كشف عند اختبار باشد به نام اويش (4)بخواندند (5).
تُضِلُّ بِهٰا مَنْ تَشٰاءُ ،يعنى خذلان كنى آن را كه خواهى،تا صبر نكند ثواب صابران را نيابد،اين جايش (6)خذلان باشد و آن جايش (7)حرمان. وَ تَهْدِي مَنْ تَشٰاءُ ، يا به عكس (8)من ذلك،آن را كه خواهى كه به آن فتنه و اختبار هدايت كنى با الطاف و توفيق و تثبيت. أَنْتَ وَلِيُّنٰا ،تو يار و ناصر مايى و اولى كلّ احد بنا. فَاغْفِرْ لَنٰا ، بيامرز ما را و رحمت كن[202-پ]بر ما و تو بهترين آمرزندگانى (9).
وَ اكْتُبْ لَنٰا فِي هٰذِهِ الدُّنْيٰا حَسَنَةً ،بنويس براى ما در اين سراى نزديكتر (10)كه آن را دنيا مى خوانى (11)نيكويى،و نيز در آخرت،و معنى«كتب»تحقيق و ايجاب است،يعنى حقّق لنا و أوجب لنا.عرب مرد مسافر را گويد:كتب اللّه عليك السّلامة.
وَ فِي الْآخِرَةِ ،و نيز در آخرت،و مثله قوله: رَبَّنٰا آتِنٰا فِي الدُّنْيٰا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً (12)،مراد به حسنۀ دنيا نعمت است و تندرستى و آنچه انواع راحت و مسرّت باشد.و گفته اند:مراد به آن توفيق بر عمل صالح است (13)همه حسنه كند هيچ سيّئه نكند و حسنۀ آخرت ثواب و (14)نعيم بهشت است. إِنّٰا هُدْنٰا إِلَيْكَ ، أى تبنا،ما توبه كرديم و با تو گريختيم.اين قول عبد اللّه عبّاس و سعيد جبير و
1) .اساس:عيس،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
3) .اساس:اختيار،با توجّه به مل،لت تصحيح شد.
4) .مج،وز،مل،لت:اوش.
5) .مج،وز،مل،لت:برخواندند.
6) .مج،وز،مل،لت:اين جاش.
7) .مج،وز،مل،لت:آنجاش.
8) .مج،وز،مل،لت:تشاء،بالعكس.
9) .اساس:آمرزنده گانى/آمرزندگانى.
10) .مج،وز،مل،آج،لب:نزديك.
11) .مل:بخوانى،آج،لب:مى خوانند.
12) .سورۀ بقره(2)آيۀ 201.
13) .اساس:يا،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
14) .مج:ندارد.
ابراهيم و قتاده و مجاهد است.
و اصل او از رجوع باشد،يقال:هاد إليه إذا رجع،و أبو وجرة السّعدىّ خواند در شاذّ:«هدنا»،يقال:هاد يهود و يهيد لغتان،قال الشّاعر (1):
قد علمت[سلمى] (2)و جاراتها***إنّي من الذّنب لها هائد
أى تائب إليها و يقال:[هاد] (3)إليه إذا مال إليه.و التّهويد التّمكّث و التّرفّق فى السّير،و ثوب مهوّد أى مرقّع،و يهود از اين معنى هيچ نباشد براى آن كه يهودى منسوب است با«يهوذا»أحد اولاد يعقوب-عليه السّلام-و لكن عرب «ذال»را با«دال» (4)كردند.
قال (5)،گفت،يعنى خداى تعالى: عَذٰابِي ،عذاب من است (6)،آن برسانم به آن كس كه خواهم از بندگانم.و«عذابي»محلّ او رفع است بر خبر مبتداى (7)محذوف،و التّقدير:ذاك عذابي،و روا باشد كه اشارت به«ذاك»مضمر به فتنه باشد،يعنى آن فتنه كه در آيت مقدّم برفت عذاب من است تا به آن رسانم كه من خواهم.و حسن[بصرى] (8)و ابن السّميقع در شاذّ خواندند:«أساء (9)»به«سين»، بر فعل ماضى،يعنى عذاب خود به آن رسانم كه بدى كند من الإساءة.
وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ ،اين جمله (10)است از مبتدا و خبر و به تقدير محذوفى (11)حاجت نيست،و رحمت من فراخ است بر همه چيزى و عام است و شامل همه چيز را.و حسن و قتاده گفتند:يعنى رحمت من عام است در دنيا بر مؤمن و كافر و برّ و فاجر،و ذلك قوله (12): اَلرَّحْمٰنِ (13)،و خاص است در آخرت بر
1) .مج،وز+شعر.
2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
4) .اساس:ذال،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
5) .مل+عذابي.
6) .مل+اصيب به من اشاء.
7) .مج،وز،مل،لت:ابتداى.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
9) .مج،وز،مل،لت:من أساء.
10) .لت:جمله اى.
11) .اساس:حذف،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
12) .مل+تعالى.
13) .سورۀ فاتحه(1)آيۀ 1 و بيش از 50 مورد در ديگر سوره ها.
مؤمنان،و ذلك قوله: اَلرَّحِيمِ (1).عطيّة العوفىّ گفت:واسع است بر همه كس،جز كه به واجب،الّا به متّقيان نرسد (2)،أ لا ترى إلى قوله (3): فَسَأَكْتُبُهٰا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ ،أو (4)فساوجبها،و اين براى آن است كه خداى تعالى در دنيا كافران را به بركت مؤمنان روزى مى دهد (5)و به طفيل مؤمنا[ن] (6)عذاب از ايشان (7)صرف مى كند.ايشان به منزلت كسانى اند كه به روشنايى چراغ كسى بنشينند (8)،فردا به قيامت مؤمنان به جانبى بروند و نور و روشنايى و رحمت با ايشان برود،كافر بماند[203-ر]در ضلال و عذاب و شقاوت و ظلمت.
أبو روق گفت:مراد آن جزو رحمت است كه در دنيا قسمت كرده است ميان خلايق كه همه عطف (9)و شفقت و مهربانى (10)از آن رحمت است.ابن زيد گفت:رحمتي وسعت كلّ شىء فى التّوراة،و بعضى دگر گفتند:لفظ عام است و معنى خاص.
عبد اللّه عبّاس و قتاده و ابن جريج گفتند چون اين آيت آمد،ابليس (11)طمع در رحمت كرد،گفت:من نيز شىءام و چيزى ام،خداى تعالى گفت:گو طمع بردار تو و هركه طريقۀ تو دارد كه اين رحمت براى متّقيان است.
فَسَأَكْتُبُهٰا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاةَ وَ الَّذِينَ هُمْ بِآيٰاتِنٰا يُؤْمِنُونَ ،جهودان و ترسايان گفتند:چو (12)قاعده اين است كه رحمت خداى به آن كس [مى] (13)رسد كه او متّقى است و از معاصى اجتناب كند و زكات دهد و به آيات خداى مؤمن باشد،ما چنينيم،رحمت به ما رسد.حق تعالى گفت:گو طمع
1) .سورۀ فاتحۀ(1)آيۀ 1 و بيش از 90 مورد در سوره ها.
2) .مل،لب،بم:برسد.
3) .سورۀ فاتحۀ(1)آيۀ 1 و بيش از 90 مورد در سوره ها.
4) .همۀ نسخه بدلها:أى.
5) .مج:روزى رسد.
6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد:مل:طفيل ايشان.
7) .مل:از كافران.
8) .مل+و.
9) .اساس+و رحمت،با توجه به مج،و ديگر نسخ بدلها زايد مى نمايد.
10) .همۀ نسخه بدلها:مهربانى و شفقت.
11) .مل+عليه اللّعنة.
12) .مل،آج،لب:چون.
13) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
بردارى (1)كه اين را تخصيص (2)دگر به دنبال است.
اَلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ ،به آنان رسد كه متابعت اين پيغامبر امّى كنند،يعنى محمّد-عليه السّلام- (3).چون چنين بود،همه امّت طمع (4)رحمت كردند.خداى (5)گفت:اين را تخصيصى (6)دگر هست كه رسيدن رحمت برآن موقوف است،و آن متابعت آن مرد است كه در آخر آيت او را«نور»خواند،في قوله: وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ ،يعنى عليّ بن ابي طالب-على ما جاء في تفسير أهل البيت و أخبارهم.
اگر گويند:در حقّ«نور»گفت«انزل»و اين به قرآن لايق باشد نه به «علي»،گوييم جواب از اين لفظ«مع»است كه گفت:با اوش فروفرستادند چنان كه على نه از آسمان منزل است،رسول نيز منزل نيست از آسمان.پس هرچه مخالف در حق رسول گويد و إنزال او،ما در حقّ على بگوييم.و نه همه إنزال از آسمان باشد.آنچه از زمين نجد به زمن غور آيد آن را إنزال گويند،و رسول-عليه السّلام-از زمين نجد و مكّه فرستاده است،و آن زمينى[است] (7)از [همۀ] (8)عالم افراشته تر و رفيع تر،براى آن عاليه خوانند آن را چون رسول -عليه السّلام-از اين زمين مبعوث است و زمين بلند است،و آنچه جز آن است به اضافت با آن غور است.حكم اميرالمؤمنين على (9)هم اين است براى آن كه از يك وكر (10)و آشيانه اند و از يك قبيله و يك بطن اند و از يك زمين و يك شهراند،بل از يك خانه اند و از يك نسب تا از ميان ايشان جز يك پدر مختلف نمى شود.
دگر آن كه روا بود كه معنى آن باشد كه:انزل معه من أصلاب الطّاهرين
إلى أرحام الطّاهرات،بيانش آن خبر كه روايت كردند روات ثقات كه:چون رسول (1)-عليه السّلام-در آن بيمارى كه (2)وفاتش رسيد (3)،در ميان آن بيمارى روزى گفت:
ادعوا الىّ قريني، قرين مرا به من خوانى (4).عائشه گفت:پدر مرا مى خواهد،او را بخواند چون بيامد و بنشست و رسول در او نگريد و (5)گفت:
ادعوا الىّ قريني، قرين مرا به من خوانى (6).حفصه گفت:پدر مرا مى خواهد.برفتند و او را بخواندند.چون در آمد، رسول-عليه السّلام-هم اين (7)سخن گفت:امّ سلمه گفت:و اللّه ما عنى[203-پ] الّا عليّا،به خداى كه جز على را نخواست.برفتند و او را بخواندند و جماعتى بسيار از صحابه حاضر بودند،چون او را بديد گفت:
هذا قريني[فى الدّنيا و الآخرة كان قريني] (8)في ظهر آدم فى الجنّة و كان قريني في ظهر نوح فى السّفينة و كان قريني في ظهر ابراهيم حين القى فى النّار و هذا قريني في ظهر اسماعيل حين اضجع للذّبح ثمّ لم نزل ننتقل من أصلاب الطّاهرين إلى أرحام الطّاهرات إلى أن صرنا (9)إلى ظهر عبد المطّلب فقسّم اللّه تعالى ذلك النّور و النّطفة نصفين فجعل نصفه فى عبد اللّه فجئت منه و نصفه في أبي طالب فجاء منه علىّ ،گفت:اين قرين من است در دنيا و (10)آخرت،قرين من بود در صلب آدم چون آدم در بهشت بود،و قرين من بود در صلب نوح چون نوح در كشتى بود،و قرين من بود در صلب ابراهيم چون او را به آتش انداختند،و قرين من بود در صلب اسماعيل چون او را براى ذبح بخوابانيدند.آنگه همچنين مى گرديديم از اصلاب طاهرين به ارحام طاهرات تا به صلب عبد المطّلب رسيديم، آنگه حق تعالى آن آب را و نور را كه ما را از او آفريد به دو (11)قسمت كرد،يك نيمه
1) .لت+را.
2) .مج،وز،مل:ندارد.
3) .لت:رسول صلّى اللّه عليه و سلّم-بيمارى وفات رسيد.
4) .مج،وز،مل،آج،لب:خوانيد.
5) .مج،وز،آج،لب:ندارد.
6) .مج،وز،مل،آج،لب:خوانيد.
7) .مج،وز:هم از اين.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
9) .اساس:ضربنا،مج،وز،مل:ضربا،بم،آف:صيّرنا،با توجّه به ضبط آج و لت تصحيح شد.
10) .آج،لب:و در.
11) .اساس:ند،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
از آن به عبد اللّه داد[ازا] (1)او من آمدم،و يك نيمه به ابو طالب داد و از او على آمد.
آنگه او را پيش خواند و با او سرّ[ى] (2)دراز گفت و زبان در دهن او كرد، چون مرغ كه بچّه را زقّه كند او را زقّه (3)[مى] (4)كرد.چون بازپس آمد،گفتند:ما ذا عهد إليك؟گفت:
علّمني ألف باب من العلم فتح لي من كلّ باب ألف باب ،مرا هزار در علم آموخت (5)كه از (6)هر در مرا هزار در گشاد،و از اينجاست كه در مفاخرت مى گويد (7):
أنا للحرب (8)اليها و بنفسي أتّقيها (9)***نعمة من خالق العرش بها قد خصّنيها
و لى السّبقة فى الاسلام طفلا و وجيها***و لى القربة ان قام شريف ينتميها
و لى الفخر على النّاس بفاطم (10)و بنيها***ثمّ فخري برسول اللّه اذ زوّجنيها
لي وقعات (11)ببدر يوم حار النّاس فيها***و باحد و حنين ثمّ صولات تليها (12)
زقني بالعلم زقا فيه قد صرت فقيها
في ابيات اخر.نوف البكالىّ گفت:چون موسى-عليه السّلام-آن هفتاد مرد را به ميقات برد،خداى تعالى كرامت موسى را گفت:من زمين به مسجد و طهور اينان كنم،اگر خواهند تا هركجا كه رسند كه آب نباشد تيمّم كنند،و بر هر زمين كه رسند نماز كنند الّا به طهارت جاى يا گرماوه يا گورستان.و سكينه در دل اينان (13)نهم و چنان سازم كه شما تورات مى خوانى (14)از ظهر (15)دل تا خوار شود (16)بر شما از مردان و زنان و كودكان.گفتند:يا موسى ما نخواهيم!ما را آب
1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
3) .اساس:دوقه،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
5) .مج،وز،مل،لت:بياموخت.
6) .مج،وز،مل،لت:ندارد.
7) .مج،وز+شعر.
8) .آج:للفخر.
9) .مج،وز،آن:اتقيتها.
10) .اساس:بفاطم،با توجّه به آج،لب تصحيح شد.
11) .مج،وز:وقفات،آج،لب:وقفات،آن:وقيفات.
12) .اساس:بيلها،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
13) .آج،لب:ايشان.
14) .مل،آج،لب:مى خوانيد.
15) .مل:ظهور.
16) .مج،وز:خوار باشد.
بايد در طهور،و نماز جز در كنشت نكنيم،و سكينه در تابوت[بايد] (1)تا باشد كه ما آن بر نتوانيم گرفتن،و تورات جز در كتاب (2)نخواهيم تا خوانيم.
خداى تعالى اين نعمت از ايشان بگردانيد و به اين امّت داد و گفت:
فَسَأَكْتُبُهٰا (3)لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاةَ -إلى قوله: هُمُ الْمُفْلِحُونَ ،خداى تعالى گفت:من اين امّت محمّد را نهادم (4).موسى گفت:ايشان را امّت من كن.گفت:
ايشان امّت محمّد باشند گفت:بار خدايا،مرا از ايشان كن.گفت:يا موسى،تو ايشان را در نيابى.گفت:بار خدايا (5)،من آمدم با وفد بني اسرائيل،وفادت دگران را باشد.حق تعالى [204-ر]به تسلّى موسى اين آيت فرستاد: وَ مِنْ قَوْمِ مُوسىٰ أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ (6)،حق تعالى گفت: فَسَأَكْتُبُهٰا (7)،من اين رحمت نصيب جماعتى خواهم كرد[ن] (8)كه ايشان از من بترسند و از معاصى من اجتناب كنند و زكات مال بدهند و به آيات من ايمان آرند و تصديق كنند و متابعت و پس روى كنند اين پيغامبر امّى را.
علما خلاف كردند در معنى«امّي».عبد اللّه عبّاس گفت:آن (9)امّى پيغامبر ماست كه امّى است بر اصل ولادت مادر مانده،ننويسد و نخواند و شمار نگيرد.
قال اللّه تعالى: وَ مٰا كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتٰابٍ وَ لاٰ تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ (10)،و رسول -عليه السّلام-گفت:
إنّا امّة امّيّة لا نكتب و لا نحاسب. ي بعضى دگر گفتند:منسوب است با امّت خود و«تا»كه بيفگندند از
1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
2) .اساس:كنار،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
3) .اساس:فسأجعله،با توجّه به مل،لت و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
4) .آج،لب:دادم.
5) .اساس+با،با توجّه به مج،وز زايد مى نمايد.
6) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 159.
7) .اساس و همۀ نسخه بدلها:فسأجعلها،با توجّه به قرينه مربوط به اين آيه در سطور فوق و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
9) .مل:ندارد.
10) .سورۀ عنكبوت(29)آيۀ 48.
تغييرات نسب است،چنان كه[بيفگندند] (1)في مكّيّ و مدنيّ و كوفيّ و بصريّ.
بعضى دگر گفتند:براى آن كه منسوب است با امّالقرى كه مكّه است.
اَلَّذِي يَجِدُونَهُ ،آن كه مى يابند نام او را در تورات و انجيل نوشته.و اين كتابها به نزديك ما كس نياورد و ما را برآن اطّلاع نبود.از صفت او آن است كه (2)امربه معروف كند و نهى منكر كند (3)و طيّبات و چيزهاى پاكيزه بر ايشان حلال كند و چيزهاى پليد بر ايشان حرام كند. وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ ،و بار گران و تكليفهاى دشخوار از ايشان فرونهد.ابن عامر تنها خواند.«آصارهم»أى أثقالهم بر جمع، [و هو جمع] (4)اصر،و الإصر الثّقل.
عطاء بن يسار گفت:عبد اللّه بن عمرو بن العاص را ديدم،او را گفتم:مرا خبر ده از صفت رسول-عليه السّلام-در تورات،گفت:اجل و اللّه كه او در تورات مذكور است و موصوف چنان كه در قرآن.در تورات هست به لغت ايشان آنچه معنى اين است: يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنّٰا أَرْسَلْنٰاكَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً (5)،و حرزا للأمّيّين (6)أنت عبدي و رسولى سمّيتك المتوكّل لست بفظّ و لا غليظ و لا صخّاب فى الأسواق، اى پيغامبر ما تو را بفرستاديم گواه بر خلقان و بشارت دهنده و ترساننده و حرزى و معقلى امّيان را-يعنى امّت خود را-تو بندۀ منى و رسول منى،تو را متوكّل نام نهادم.
در دگر آيت هست در صفت او:فظّ و بدخوى و (7)سطبردل نباشد و بانگ دارنده در بازارها،و اهل بدى را به بدى جزا نكند و لكن عفو كند و در گذارد،و ما او را با جوار رحمت نياريم تا دين كژ را به او راست نكنيم به آن كه اهل روزگارش بگويند:لا اله الّا اللّه،بگشاييم (8)به او دلهاى بسته و چشمهاى
نابينا و گوشها كر.
عطا گفت:ازآن پس كعب الأحبار را ديدم،گفتم (1):خبر ده مرا به صفت رسول-عليه السّلام-در تورات.هم اين گفت (2)حرفى كم نگفت (3)،جز كه كعب بيفزود و به لغت ايشان گفت:قلوبا (4)غلوفيا (5)و آذانا صموميا (6)و أعينا عموميا (7)،و گفت:مولد او به مكّه باشد و هجرت او به طابه (8)باشد و ملك او به شام باشد و امّت او حمّادان (9)و حمدكنندگان باشند،بر همه حال شكر خداى كنند و دست و پاى خود را وضو كنند و جامه از ساق برگيرند و ساق برهنه كنند تا نيمه پاكيزگى را،مراقبت آفتاب كنند براى نماز،و هركجا نماز دريابد ايشان را آنجا نماز كنند،صفّ ايشان در نماز چنان باشد كه صفّ ايشان در قتال،آنگه بر خواند: إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيٰانٌ مَرْصُوصٌ (10).
و راوى خبر گويد[204-پ]كه:أبا مالك را پرسيدم از صفت رسول -عليه السّلام-در تورات-و او مردى بود كه علم تورات دانست-گفت:صفت او در كتاب بني هارون كه مبدّل و مغيّر نيست اين است كه:احمد از فرزندان اسماعيل بن ابراهيم باشد،و او آخر پيغامبران است،و او پيغامبر عربى است دين ابراهيم دارد و ازار در ميان (11)بندد و اطراف خود بشويد،در چشم او سرخى باشد.از ميان دو كتف او مهر نبوّت باشد مانند سر پاورنجن (12)،دراز دراز نباشد و كوتاه كوتاه نباشد.گليم در پوشد و به اندك قناعت كند،و بر خر نشيند و در
1) .آج،لب+كه.
2) .مج،وز،مل،لت+كه،آن+و.
3) .مج،وز،مل،لت:حرفى كم نكنم.
4) .اساس:ملوما،آج،لب:فلونا،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
5) .اساس:علومنا،آج،لب:علوفنا،و،مل:قلوفيا،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
6) .مج،وز:صوميا،مل،لت:صموميا.
7) .مج،وز،مل،لت،آف:عموميا.
8) .مل:طيبه.
9) .آج،لب:حامدان.
10) .سورۀ صف(61)آيۀ 4.
11) .آج،لب+خوذ.
12) .آج،لب:پابرنجن.
بازار رود و خداوند حرب[و قتل] (1)و سبى و غارت باشد.تيغ بر دوش نهد.به هيچ كس باك ندارد كه با او ملاقات كند.با او نمازى باشد كه اگر با قوم نوح بودى به طوفان هلاك نشدندى و اگر در عاد بودى به باد هلاك نشد[ند] (2)ى،و اگر در ثمود بودى به صيحه هلاك نشدندى.
مولدش به (3)مكّه باشد و منشأش هم آنجا باشد و ابتداى نبوّتش هم آنجا باشد،و سراى هجرتش به يثرب باشد ميان حرّه (4)و نخله و سبخه امّى باشد چيزى ننويسد.و حمّاد باشد كثير الحمد،بر همه حال شكر خداى كند در شدّت و رخا.ملكش به شام باشد،صاحب او از فرشتگان (5)جبرئيل باشد.از قوم خود رنج بسيار بيند[و] (6)او را زجر و جبه عظيم كنند،آنگه او را بر ايشان دست دهند (7)تا ايشان را چنان بدرود كه كشت دروند (8).او را وقعاتى باشد به يثرب،بهرى او را [و] (9)بهرى بر او،و لكن عاقبت او را باشد.جماعتى با او باشند كه به مرگ شتابنده تر باشند ازآن كه آب از سر كوه آيد.دلهاى ايشان دفترهاشان باشد.
قربانشان خونها باشد،شيران (10)روز باشند و زاهدان شب،ترس او دشمن را بر يك ماهه (11)راه از او مى رود،تولّاى كارزار (12)كند به نفس خود تا مجروحش بكنند (13)، شرطه ندارد و حرس ندارد،امر كند به معروف-يعنى به ايمان،و نهى كند از (14)منكر-يعنى از شرك.
و در اخبار است كه در تورات نوشته است:پيغامبرى را بدارم (15)در ايشان مانند تو كه موسيى (16)و كلام خود در دهن او نهم.هرچه او را وصيّت كنم بگويد
1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
3) .مج،وز:ندارد.
4) .لت:حيره.
5) .آج،لب+و.
6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
7) .لت:نهند.
8) .مج:درويد.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
10) .اساس:دشمنان،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
11) .مج،وز،مل،آن:راه.
12) .مل:كالزار.
13) .مج،وز،مل:نكنند.
14) .بم،آف:به.
15) .آج،لب،آف:برآرم.
16) .مل:موسى هستى،لت:موسايى.
با امّت.امّا پسر پرستار را-يعنى رسول ما[را] (1)كه از فرزندان اسماعيل هاجر است بر او بركت كردم سخت سخت،[و] (2)او دوازده بزرگ (3)بزايد،و او را براى امّتى بزرگ بازپس دارم.و در انجيل نام او-عليه السّلام-فارقليط است.در انجيل است كه بشارت مى دهم شما را به فارقليط چند جايگاه (4).او چون برون آيد،اهل عالم را مقيّد كند و به جملۀ حق قيام نمايد و به كارهاى عظيم و اخبار غيب خبر دهد و مدح كند مرا و براى من گواى (5)دهد.
يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ ،امربه معروف كند امّت را،گفته اند:معروف ايمان است و منكر شرك،و گفته اند:معروف هر چيز (6)است كه در شرع اسلام شناسند،و منكر برعكس اين،آنچه[در شريعت] (7)در نشناسند.
عطا گفت:يأمرهم بالمعروف بخلع الانداد و مكارم الأخلاق و صلة الأرحام و ينهاهم عن المنكر عن عبادة الأصنام و قطع الأرحام.و معروف هر فعلى باشد كه صحّت او شناسد امّا به عقل و امّا به شرع،و منكر برعكس اين.
وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبٰاتِ ،آن طعامها كه حرام كردند در جاهليّت[205-ر] از:بحيره و سائبه و وصيله و حام،بر ايشان حلال كند و خبايث و پليديها از خون و مردار و گوشت خوك بر ايشان حرام كند.
وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ ،عبد اللّه عبّاس و حسن و ضحّاك و سدّى گفتند:
يعنى عهدها (8)كه در تورات بر ايشان نهادند.و الاصر العهد،و قتاده و ابن زيد گفتند:يعنى اثقال (9)و تكليفهايى گران كه[بر ايشان بود از نماز پنجاه (10)و روزه همه سال (11). وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِي كٰانَتْ عَلَيْهِمْ ،هم كنايت است از تكاليف شاق و
عهدهاى گران كه در] (1)گردن ايشان بود و آن را تشبيه كرد به اغلال كه بر گردن نهند،و آن بر گردن بار گران باشد و محيط باشد به گردن چنان كه شاعر گفت (2):
و لست (3)كعهد الدّار يا امّ مالك***و لكن أحاطت بالرّقاب السّلاسل
و عاد الفتى كالكهل ليس بقائل***سوى العدل شيئا فاستراح العواذل
اين بيتها مردى مى گويد كه او را با زنى عهدى بود پيش از مسلمانى،چون مرد مسلمان شد و بندهاى شرعى و اوامر و نواهى بشناخت،او را مى گويد:آن عهد كه ما در آن سراى كرديم بر جاى نيست اى امّ مالك،و لكن سلسله ها به گردن ما محيط شد،يعنى اوامر و نواهى شرع[و]آن را سلاسل مى خواند بر تشبيه لإحاطته بالرّقاب.
فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ ،آنان كه ايمان آوردند به او،يعنى به رسول-عليه السّلام-و او را تعزير (4)و توقير كردند و حرمت داشتند و نصر كردند و متابعت كردند آن نور را كه با او فرود آمد،يعنى قرآن على احد القولين.
و قولى دگر آن كه گفتيم (5).و روا باشد كه اين الفاظ اگرچه ماضى است، مراد مستقبل باشد تا معنى اين بود كه آنان كه به او ايمان آرند (6)و او را حرمت دارند و نصرت كنند و متابعت قرآن و امام كنند. أُولٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ،ايشان رستگاران و ظفريافتگان باشند و دست بردگان به ثواب خداى تعالى.فلاح [فوز] (7)و ظفر باشد و فلاح نيز بقا باشد.
آنگه رسول را گفت يا محمّد بگو كه: إِنِّي رَسُولُ اللّٰهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً ،من به
1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
2) .مج،وز+شعر.
3) .مج،وز،لت:و ليست،تفسير قرطبىّ(301/7):فليس.
4) .اساس،مج،وز،مل،لت:تعزير،با توجّه به آج،لب تصحيح شد.
5) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(307/5)+أعنى علىّ بن ابى طالب امير المؤمنين- عليه السّلام.
6) .اساس:آوردند،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
شما همه رسول و پيغام گزارم (1)از خداى (2)كه ملك آسمان و زمين او راست و بجز او خدايى نيست در آسمان و زمين كه قادر است بر احيا و اماتت،و احيا و اماتت كند،يعنى قادر است بر خلق حيات و ابطال او از آن وجه كه درست باشد از نقص (3)بنيه (4)يا خلق موت بر مذهب آن كس كه موت (5)معنى گويد.
فَآمِنُوا ،ايمان آرى به خداى تعالى و پيغامبرش،آن پيغامبر امّى كه او به خداى ايمان دارد و به كلمات او.قتاده گفت:يعنى كلام و آيات او.مجاهد و سدّى گفتند:مراد عيسى مريم است،و متابعت كنى او را تا همانا مهتدى شوى (6).
وَ مِنْ قَوْمِ مُوسىٰ أُمَّةٌ ،اى جماعة از قوم موسى-گفت-جماعتى هستند كه به حق راه نمايند و بحق عدل و انصاف كنند.عبد اللّه عبّاس گفت و سدّى:
ايشان گروهى اند و راى صين (7)،از پس شهرهاى چين.باقر-عليه السّلام-گفت ايشان از پس زمين ريگ اند (8)هيچ تغيير و تبديل نكردند،و خلاف كردند در آن كه دعوت رسول ما با ايشان رسيده است يا نه،بعضى گفتند نرسيده است بعضى گفتند رسيده و ايشان به رسول ما-عليه السّلام-ايمان دارند.
و خبرى آوردند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت شب[205-پ] معراج كه مرا به آسمان بردند مرا گزر (9)بر ايشان بود.جبرئيل با من (10)بود ايشان با من سخن گفتند و من با ايشان سخن گفتم.جبرئيل گفت:شما دانى (11)كه با كه سخن مى گويى (12)؟گفتند:نه.گفت:اين محمّد است پيغامبر آخر الزّمان،محمّد نبىّ امّى،ايمان آرى به او.ايشان ايمان آوردند و گفتند:موسى-عليه السّلام-ما
را وصيّت كرده است كه هركه از شما«احمد»را دريابد از منش سلام برسانى (1).
رسول-عليه السّلام-گفت:سلام بر موسى باد.آنگه گفت ايشان را ده سورت قرآن بياموختم و از شرع (2)جز نماز و زكات نيامده بود.ايشان را نماز بياموختم و زكات،و از شنبه منع كردم و بر آدينه حثّ كردم.سدّى گفت:جماعتى اند كه ميان ما و ايشان جويى از انگبين هست.
ابن جريج گفت چون اسباط بنى اسرائيل دست به معصيت دراز كردند و پيغامبران را مى كشتند و در زمين فساد مى كردند،سبطى از (3)ايشان گفتند:
بار خدايا ما از اينان نه ايم و به فعل اينان راضى نه ايم از ميان ما و اينان جدا كن.خداى تعالى ايشان را راه داد در زمين تا برفتند يك سال و نيم (4)مى رفتند تا به وراى چين (5)افتادند.ايشان آنجا مقام كردند و مسلمانان اند و روى به قبلۀ ما دارند.
كلبى و ربيع و ضحّاك و عطا گفتند:اين قومى اند از اهل غرب (6)بر زمينى افتاده اند از پس شهرهاى چين بر جويى كه بر ريگ (7)مى رود آن را اوداف (8)خوانند و مال ايشان مشاع باشد ميان ايشان هيچ كس منع نكند درويشى را و محتاجى را از آنچه خواهد كه بردارد.به شب باران آيد ايشان را و به روز آفتاب و ايشان آنجا كشت و برز كنند (9)،كس از ما به ايشان نرسد و از ايشان كس به ما نرسيد و ايشان برحق اند،و بعضى گفتند:يهدون،اى يهتدون،راه يافتگان اند و بر راه (10)استقامت (11)و راستى اند و برآن كار كنند و عدل و انصاف يكديگر دهند.
1) .همۀ نسخه بدلها بجز بم و لت:برسانيد.
2) .مج،وز،مل،لت+من.
3) .مج،وز،مل،لت:از جملۀ.
4) .مج،وز:و هم.
5) .مج،وز:صين.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز لت:عرب.
7) .مج،وز:بر جويى كه نزديك.
8) .آف:داف،لت:اودان.
9) .آج،لب،لت:بذر كنند.
10) .مج،لت:ره.
11) .اساس،آن:استاقامت خوانده مى شود،با توجّه به ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
وَ قَطَّعْنٰاهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْبٰاطاً أُمَماً ،گفت (1):بنى اسرائيل را به دوازده سبط (2)بكرديم،و سبط در بنى اسحاق به منزلت قبيله باشد در بنى اسماعيل،و (3)براى آن كه در جاى قبيله نهاد (4)تأنيث فرمود او را چنان كه قبيله را،قال الشّاعر (5):
و انّ قريشا كلّها عشر أبطن***و أنت بريّ (6)من قبائلها العشر
همچنان كه شاعر در اين بيت بطن را به جاى قبيله نهاد،اگر گويند چگونه گفت: أَسْبٰاطاً أُمَماً بر جمع،و از حقّ او توحيد است براى آن كه از ده تا نود و نه موحّد (7)منصوب باشد بر تمييز؟گوييم،از او چند جواب است:يكى آن كه نصب او بر تمييز نيست،بل بدل است از اثنتى عشرة،و على ذلك قوله: وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلاٰثَ مِائَةٍ سِنِينَ (8)،و از حقّ او اگر نه بدل بودى اضافت بودى و توحيد.
جواب دگر (9)از او آن است كه:در كلام تقديم و تأخيرى هست،و التّقدير:
و قطّعنا هم اسباطا امما،و نصب ايشان بر حال باشد.آنگه گفت:اثنتى عشرة على البدل[206-ر]و التّقدير كقولك:جاءني رجال خمسة و نسوة خمس،و رأيت رجالا اثنى عشر.اين قول زجّاج است.
و جواب سيم (10)آن است كه:جمع براى آن در جاى واحد نهاد كه هريكى را از ايشان اسباطى كرد،چنان كه گويى:عندي عشرون دراهم،بر تأويل آن كه هر قسمتى از آن دراهم است بر جمع چنان،كه كثير گفت (11):
علىّ و الثّلاثة من بنيه***هم الأسباط ليس بهم خفاء
فسبط سبط ايمان و برّ***و سبط غيّبته كربلاء
جعل كلّ واحد منهم سبطا حتّى قال هم الأسباط.
جواب چهارم از او آن است كه:اين صفت (1)موصوف (2)محذوف باشد اثنتى عشرة فرقة ثم،وصفهم فقال: أَسْبٰاطاً أُمَماً ،و اصل كلمه من السّبوطة و هى السّهولة باشد،من قولهم:شعر سبط أى مسترسل.پندارى جماعتى[بودند] (3)كه هر سبطى از ايشان بر سهولت و مسامحت مى رفتند،و گفته اند:اشتقاق او از سبط است و آن نوعى است از درخت آن پدر (4)اعلى را به مثابت درخت كرده است كه فرزندان چو (5)اغصان و شاخها از او با ديد (6)آمده اند.و براى آن دوازده نهاد ايشان را كه[از] (7)دوازده فرزند يعقوب بودند.و براى آن جدا كرد ايشان را كه رتبت ايشان مختلف بود تا فاضل از مفضول پيدا شود،كما قال اللّه تعالى: وَ جَعَلْنٰاكُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا (8)-الآية.
وَ أَوْحَيْنٰا إِلىٰ مُوسىٰ -الآية،و وحى كرديم به موسى چون قوم او از او آب خواستند.و اين«سين»طلب را باشد،و گفتيم او را:[كه] (9)عصا را بر اين سنگ زن.عطا گفت:سنگى مخصوص بود چهار سوى،از هر جانبى سه چشمه مى آمد براى هر سبطى چشمه اى تا ايشان را با يكديگر خلاف نبود (10)،و چنان مى آمد كه بر روى زمين مى رفت و قطره اى از اين با آن مختلط نمى شد.و انبجاس و انفجار يكى (11)باشد و آن گشاده شدن آب (12)باشد از چشمه.و براى آن تأنيث كرد كه«عين»مؤنّث است لفظا (13)حملا على عين الجارحة.
و ابو عمرو بن العلاء فرقى كرد ميان او (14)و انفجار،و گفت:«انبجاس»
1) .اساس:جمله،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
2) .مج،وز،مل،لت:موصوفى.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
4) .مج،وز،لت:بذر.
5) .مل:چون.
6) .مج،وز،لت،آج،لب:پديد.
7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
8) .سورۀ حجرات(49)آيۀ 13.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
10) .مج،وز،مل،لت:نباشد.
11) .مج،وز+يكى.
12) .اساس:آن،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
13) .مج،وز،مل،لت:مؤنث اللّفظ است.
14) .مل:ميان انبحاس.
چون عرقى باشد (1)و«انفجار»سيلان باشد.امّا تا جمع كنند ميان ايشان آن است كه عطا گفت:چون موسى-عليه السّلام-عصا بر سنگ زدى،از او مانند عرقى پيدا شدى آنگه زيادت مى گشتى بتدريج تا جويى (2)آب روان شدى.
قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنٰاسٍ مَشْرَبَهُمْ ،أى كلّ سبط،هر سبط (3)بشناختى كه مشرب او و چشمه او كدام است تا با ديگرى او را اختلاط و خصومت نبودى،و تفسير مثل اين آيت (4)در سورة البقرة رفته است. وَ ظَلَّلْنٰا عَلَيْهِمُ الْغَمٰامَ ،ما ابر را سايه بان ايشان كرديم،يعنى در تيه تا ايشان را از گرماى آفتاب آسايش داد.و منّ و سلوى بر ايشان فروفرستاديم -چنان كه ذكر او برفت-و آن هم قصّه تيه است.
كُلُوا مِنْ طَيِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاكُمْ ،أى قلنا لهم،گفتيم ايشان را كه:بخورى (5)از اين روزيهاى پاك كه ما داديم شما را حلال. وَ مٰا ظَلَمُونٰا ،و ايشان به كفر و ظلم بر ما ظلم نكردند،و لكن بر خود[206-پ]ظلم كردند.و«ظلم»در كلام عرب هم نقصان بود هم اسراف،امّا از نقصان قوله تعالى: وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئاً (6)، أى لم تنقض.و امّا از اسراف قولهم:ظلم الوادي إذا بلغ الماء موضعا لم يكن بلغه قبل ذلك،قال الشّاعر أنشده الفرّاء: (7)
يكاد يطلع ظلما ثمّ يمنعه***على الشّواهق فالوادي به شرق
و بر اين قاعده كلمه از اضداد باشد.و بعضى دگر گفتند به دو معنى باشد،به معنى نقصان و وضع الشّىء في غير موضعه،و منه قولهم:أظلم من الحيّة،براى آن كه سوراخ يربوع به ظلم بگيرد،و قولهم:اظلم من الشّيب،محتمل است هم نقصان را و هم وضع الشّىء في غير موضعه را چون با وقت (8)باشد.
وَ إِذْ قِيلَ لَهُمُ اسْكُنُوا هٰذِهِ الْقَرْيَةَ ،ياد كن اى محمّد چون گفتند اسباط بنى اسرائيل را كه بنشينى (1)در اين شهر.بعضى مفسّران گفتند:بيت المقدّس بود.
بعضى دگر گفتند:زمين شام بود و اين برفته است،و ازآنجا كه خواهى مى خورى و استغفار مى كنى و مى گويى:اللّهم احطط من خطايانا.و به در اين شهر كه در شوى ساجد در شوى،يعنى چون به در شهر در شوى سجدۀ شكرى كنى تا گناهانتان (2)بيامرزم.اهل مدينه و ابن عامر خواندند:تغفر به«تا»و ضمّ، على الفعل المجهول،تا بيامرزند.و اهل مدينه و يعقوب على جمع السّلامة و رفع التّاء فى خطيئاتكم (3)[بر مفعول ما لم يسمّ فاعله،و ابن عامر خواند:خطيئكم بر واحد مرفوع هم به اين علّت.و ابو عمرو خواند خطاياكم] (4)بر جمع تكسير و باقى قرّاء«نغفر»خواندند به«نون»على اضافة الفعل الى اللّه خطيئتكم.بالكسر، على المفعول به: وَ سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ ،معنى اين است كه ما بيفزاييم نيكوكاران را نعمت و فضل،جز كه مفعول دوم بيفگند از او.
فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ ،بدل كردند ظالمان از ايشان.«من»روا باشد كه تبيين باشد و روا بود كه تبعيض (5)بود.قولا،سخنى جز آن كه ايشان را گفته بودند، يعنى ايشان را گفته بودند بر طريق استغفار بگويى:حطّة،ايشان گفتند:حنطة به استهزا.و قولى دگر آن است كه ايشان را توبه و استغفار فرمودند.قولى (6)گفتند دليل اصرار كرد. فَأَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمْ رِجْزاً ،اى عذابا،ما فروفرستاديم بر ايشان عذابى از آسمان به آن ظلم كه كردند يعنى به جزا و بدل آن (7).
وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كٰانَتْ حٰاضِرَةَ الْبَحْرِ ،حق تعالى گفت:بپرس اى محمّد از اين جهودان مدينه،سؤال تقريع و توبيخ نه سؤال استفادت از احوال آن
ديه (1)كه بر كنار دريا بود،يعنى احوال مردمان آن ده (2)كما قال: وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ (3)،نبينى (4)كه گفت: إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ ،چون روز شنبه تعدّى مى كردند.مفسّران خلاف كردند در نام آن شهر.عكرمه گفت از عبد اللّه عبّاس كه آن شهر«ايله» (5)بود از ميان مدين بود و طور.
علىّ بن طلحه گفت از عبد اللّه عبّاس كه:آن شهرى بود ميان مصر و مدين بر كنار دريا،آن را«ايله» (6)گفتند.ابن زيد گفت:آن ديه (7)را معىّ (8)گفتند ميان مدين و عينونا (9).و زهرىّ گفت:شهر طبريّه بود. إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ ،چون تعدّى كردند در شنبه و از فرمان خداى تعالى تجاوز كردند و ابن نهيك (10)در شاذّ خواند:«إذ يعدّون»به ضمّ[يا] (11)و كسر«عين»و تثقيل«دال»من الاعداد،يعنى چون[207-ر]آلت مى ساختند (12)مى نهادند ماهى گرفتن را (13)در روز شنبه (14).ابن السّميقع در شاذّ خواند:«فى الأسبات»على الجمع،در روزهاى شنبه.
إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتٰانُهُمْ ،چون آمد به ايشان ماهيانشان.«حيتان» (15)جمع حوت باشد و اصل در حوت ماهى بزرگ باشد،آنگه عام شد تا جمله ماهى را«حوت»و «نون»خواندند. يَوْمَ سَبْتِهِمْ ،نصب او بر ظرف است، شُرَّعاً ،أى ظاهرة على الماء، بر سر آب ظاهر.و نصب[او] (16)بر حال است[و] (17)ضحّاك گفت:شرّعا،أى متتابعة، پياپى. وَ يَوْمَ لاٰ يَسْبِتُونَ لاٰ تَأْتِيهِمْ ،و آن روز كه شنبه نكردندى نيامدندى (18)،يقال:
1) .مج،وز،لت:ده.
2) .وز:اين ديه.
3) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 82.
4) .مج،وز،مل،آج،لب،لت:نه بينى.
5) .مج،وز،لت:ايكه.
6) .مل:ايله.
7) .مل:ده.
8) .مج،وز،مل،آج،لب:معنى.
9) .اساس:عيونا،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
10) .مج،وز،مل،لت:ابو نهيك.
11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
12) .مج،وز،لت:مى بچاردند.
13) .لت+في السّبت.
14) .مج،وز+في السّبت در روز شنبه.
15) .مج،وز،مل،لت:ندارد.
16) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
17) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
18) .اساس:بيامدندى،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
سبت يسبت إذا فعل السّبت و جعل يومه سبتا و عمل فيه ما يعمل فى السّبت.
و حسن بصرى خواند در شاذّ:«لا يسبتون»من الاسبات،من قولهم اسبتنا أى دخلنا فى السّبت و أجمعنا دخلنا فى الجمعة و جمّعنا حضرنا الجمعة (1).
فرّاء گفت عرب گويد:اترانا اشهرنا منذ لم نلتق،أى مرّ بنا شهر. كَذٰلِكَ نَبْلُوهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَفْسُقُونَ ،همچنين بيازماييم ايشان را به آن فسق كه كردند،يعنى تكليف بر ايشان سخت كنيم.
محمّد بن الحسن گفت:از حسين فضل پرسيدم كه هيچ حلالى مى يابى كه الّا بر وجه قوّت به مردم نرسيد و بيامد به ايشان اندك اندك و حرام كه (2)بر ايشان عام و فايض شد (3)؟گفت بلى قوله: إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتٰانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ يَوْمَ لاٰ يَسْبِتُونَ لاٰ تَأْتِيهِمْ .
عكرمه گفت:روزى در نزديك عبد اللّه عبّاس شدم،او را ديدم مصحف در كنار و مى گريست.گفتم:اى پسر عمّ رسول چرا مى گريى؟گفت:از اين آيات (4)كه مى خوانم در سورت اعراف (5).گفتم (6):آن آيات (7)كدام است؟گفت اين آيات.
آنگه گفت:ايله شناسى؟گفتم آرى.گفت:بدان كه به آن شهر (8)جماعتى جهودان بودند در عهد داود-عليه السّلام-كه بر ايشان صيد ماهى حرام كرده بودند روز شنبه،و سبب آن بود كه جهودان را تعظيم روز آدينه فرمودند و عبادت در او، چنان كه شما را فرموده اند.خلاف كردند و آن روز به شنبه بدل كردند،خداى تعالى ايشان را امتحان كرد به صيد ماهى در روز شنبه به آنچه كردند از تبديل آدينه به شنبه،و ذلك قوله: كَذٰلِكَ نَبْلُوهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَفْسُقُونَ ،خداى تعالى گفت:
چون خلاف كردى (9)فرمان مرا،من اين روز بر شما حرام كردم و شما را فرمودم به
تعظيم اين روز،هركه اين روز معصيت كند و جز به طاعت مشغول باشد او را عذاب كنم،و ايشان را نهى كرد ازآن كه روز شنبه ماهى گيرند.چون روز شنبه بودى،چندان (1)ماهى پديد آمدى بر روى آب بزرگ و (2)نيكو و (3)فربه با شكمها چون شكمهاى شتران (4)آبستن،و بر يكديگر مى افتادند از بسيارى چنان كه روى آب بپوشيدندى.ايشان آن مى ديدند[ى] (5)و زهره نداشتندى كه يكى را تعرّض رسانند (6).
و چون شنبه بگذشتى (7)يك ماهى روى ننمودى در طول هفته تا ديگر (8)روز شنبه آمدى ماهيان همچنان انبوه شدندى.روزگارى بر اين بر آمد،شيطان ايشان را وسواس كرد و گفت:اى بيچارگان بى تدبيران،شما را نهى از روز شنبه كرده اند.پيرامن اين دريا حوضها و جايگاه ها (9)بكنى و آب دريا (10)را راه (11)بدو (12)كنى (13)روز آدينه تا ماهيان در آن حوضها و جايها (14)شوند (15)روز شنبه،آنگه به آخر روز راه ببندى (16)بر ايشان تا بازپس نتواند شد[ن] (17)،آنگه روز يكشنبه بگيرى (18).ايشان (19)گفتند:
اين چاره اى لطيف است.همچنان كردند،روز[207-پ]آدينه حوضها پرآب كردند و روز شنبه پر از ماهى شد (20)،و آخر روز راه بگرفتند و روز يكشنبه همه را بگرفتند (21)،اين معنى پيشه كردند و بر دست گرفتند.
1) .مج،وز،مل،لت:چندانى.
2) .مج،وز،مل،لت:ندارد.
3) .مج،وز،مل،لت:ندارد.
4) .مل:شتر.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
6) .مج،وز،مل،لت:تعرّض كنند.
7) .اساس:بگزشتى،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
8) .مج،وز،مل،لت:تا دگرباره.
9) .مج،وز:جايها،مل:چاهها،لت:جويها.
10) .مج،وز:ندارد.
11) .مج،وز:ره.
12) .مل:بدان،اساس در بالاى كلمه افزوده است:«راه»،با توجّه به مج،وز زايد مى نمايد.
13) .مج،وز،مل،آج،لب:كنيد.
14) .مل:چاهها.
15) .مل:روند.
16) .مج،وز،مل،آج،لب،آف،آن:ببنديد.
17) .مج،مل،آج،لب:بگيريد.
18) .مج،مل،آج،لب:بگيريد.
19) .آج،لب،لت+را.
20) .اساس+و،با توجّه به مج،وز زايد مى نمايد.
21) .مل+و.
ابن زيد گفت:ايشان را روز شنبه ماهى به اين صفت بيامدى و در دگر روزها يكى روى ننمودى،ايشان را ماهى آرزو آمد.مردى بيامد (1)روز شنبه و ماهى بگرفت و رسنى (2)در دنبال او بست دراز و بر كنار دريا ميخى بكوفت و رسن (3)در آن ميخ بست و ماهى را در آب كرد بر دگر (4)روز بيامد (5)روز يكشنبه (6)و آن ماهى را بگرفت و به خانه (7)برد و بريان كرد.همسايه از سراى او بوى ماهى شنيد،گفت:يا فلان،از سراى تو بوى ماهى مى آيد،نبايد كه ماهى گرفته باشى؟گفت:[نه،و] (8)اين بوى نه از سراى من است.مرد همسايه در رفت و بديد و دلتنگ شد و گفت:اى مرد از خداى نترسى (9)كه اين حرام كرده است، و او را وعظ كرد.او نشنيد و يك دو روز انتظار عذاب مى كرد.چون خداى تعالى معاجله نكرد،مرد دلير شد.بر دگر شنبه دو ماهى بگرفت و به رسن ببست، چنان كه بگفتيم (10)روز يكشنبه بگرفت.چون عذاب نيامد،با مردمان بگفت [و] (11)مردم همه به (12)اين كار شدند و خويشتن به (13)اين كار دادند و بر ماهى گرفتن شنبه دلير شدند و ماهى بسيار گرفتند و خوردند و يخنى كردند و فروختند و مالهاى عظيم از آن جمع كردند،و در آن شهر هفتاد هزار مرد بودند به سه فرقه شدند:گروهى كاره بودند و نهى كردند،و گروهى ظالم بودند و تعدّى كردند و گوش با آن نكردند،و گروهى آن بودند كه آن ناهيان را گفتند:
لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللّٰهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذٰاباً شَدِيداً ،چنان كه خداى تعالى گفت: وَ إِذْ قٰالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ -الآية،اين مردمان كه كاره معصيت بودند و ناهى منكر،اين ظالمان را گفتند:ما با شما در اين شهر نباشيم،اين شهر با ما
1) .مج،وز:بيامدى.
2) .آج،لب،بم+دراز.
3) .آج،لب،بم+دراز.
4) .اساس:گرد،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
5) .اساس:نيامد،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.
6) .اساس+آمد،با توجّه به مج،وز زايد مى نمايد.
7) .مج،وز:با خانه.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
9) .مج،وز،مل:بترس،مل:از خداى نمى ترسى،بترس اى مرد.
10) .مج،وز:گفتيم،آج،لب:گفته شد.
11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.
12) .لت:با.
13) .لت:با.
ببخشى (1)،شهر ببخشيدند و به دو قسمت كردند (2)و ديوارى بلند بر نهادند و در جدا كردند و گفتند:ما يقين دانيم كه خداى عذاب فرستد (3)تا بارى ما از شما جدا باشيم.چون مدّتى بر اين آمد و ايشان الّا اصرار نيفزودند،خداى تعالى ايشان را عذاب فرستاد و همه را خوك و بوزينه گردانيد (4).
روزى كه اين مصلحان برخاستند از آن نيمۀ شهر هيچ آوازى و حسّى (5)نشنيدند و كس (6)برون نيامد و در نگشاد عجب داشتند،گفتند:اين مردمان دوش به يك بار مست بودند و امروز هيچ (7)بيدار نشدند.چون روز نيك برآمد نردبانها فرا ديوار (8)نهادند و فرونگريدند همه اهل آن نيمه (9)شهر خوك و بوزينه (10)شده بودند.
قتاده گفت:جوانان بوزينه (11)شدند و پيران خوك.اين مردمان در آن شهر شدند آنان را كه خويشان و آشنايانى (12)بودند ايشان مى شناختند و اينان نمى شناختند.
ايشان مى آمدند و روى (13)در اينان مى ماليدند و مى گريستند (14)و اينان مى گفتند:
نگفتيم (15)شما را كه مكنى (16)،كه عذاب خداى به شما رسد؟ايشان به سر اشارت مى كردند.سه روز همچنان بودند (17)آنگه بمردند،و هر مسخى چنين باشد.
قوله تعالى:
وَ إِذْ قٰالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اَللّٰهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذٰاباً شَدِيداً قٰالُوا مَعْذِرَةً إِلىٰ رَبِّكُمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (164) فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَيْنَا اَلَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ اَلسُّوءِ وَ أَخَذْنَا اَلَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذٰابٍ بَئِيسٍ بِمٰا كٰانُوا يَفْسُقُونَ (165) فَلَمّٰا عَتَوْا عَنْ مٰا نُهُوا عَنْهُ قُلْنٰا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِينَ (166) وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكَ لَيَبْعَثَنَّ عَلَيْهِمْ إِلىٰ يَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ مَنْ يَسُومُهُمْ سُوءَ اَلْعَذٰابِ إِنَّ رَبَّكَ لَسَرِيعُ اَلْعِقٰابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (167) وَ قَطَّعْنٰاهُمْ فِي اَلْأَرْضِ أُمَماً مِنْهُمُ اَلصّٰالِحُونَ وَ مِنْهُمْ دُونَ ذٰلِكَ وَ بَلَوْنٰاهُمْ بِالْحَسَنٰاتِ وَ اَلسَّيِّئٰاتِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (168) فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا اَلْكِتٰابَ يَأْخُذُونَ عَرَضَ هٰذَا اَلْأَدْنىٰ وَ يَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنٰا وَ إِنْ يَأْتِهِمْ عَرَضٌ مِثْلُهُ يَأْخُذُوهُ أَ لَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثٰاقُ اَلْكِتٰابِ أَنْ لاٰ يَقُولُوا عَلَى اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْحَقَّ وَ دَرَسُوا مٰا فِيهِ وَ اَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (169) وَ اَلَّذِينَ يُمَسِّكُونَ بِالْكِتٰابِ وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ إِنّٰا لاٰ نُضِيعُ أَجْرَ اَلْمُصْلِحِينَ (170)
چون گفتند گروهى از ايشان چرا پند مى دهى گروهى را كه خداى هلاك كنندۀ ايشان است يا
1) .مج،وز،آج،لب،آف:ببخشيد،مل:قسمت كنيد.
2) .مل:قسم كردند.
3) .مج،وز،لب:فرستاد.
4) .مج،وز،مل:بوزنه گردانيد.
5) .لب:حيّى.
6) .مج،وز،مل:كسى.
7) .مج،وز،آج،لب:ندارد.
8) .مج،وز:نردبانها به ديوارها باز،بم،آف:فرا ديوارها.
9) .آج،لب،بم،آف،لت:ندارد.
10) .مج،وز،مل:بوزنه.
11) .مج،وز،مل:بوزنه.
12) .مج،وز،مل،آج،لب،بم،آف:آشنايان.
13) .مج،وز،مل:و خويشتن.
14) .همۀ نسخه بدلها بجز لت:مى گريستند.
15) .مج،وز:ما گفتيم،مل:نه ما بگفتيم.
16) .مل+و اين طريقۀ عصيان و شيوۀ فسق و فجور ترك گيريد.
17) .مج،وز،مل:بود.
عذاب كنندۀ ايشان عذابى سخت،گفتند بر سبيل عذر با خدايتان و تا همانا بپرخيزند (1).
چون فراموش كردند (2)آنچه ياد دادند ايشان را به آن،برهانيديم آنان را كه نهى كردند از بدى و بگرفتيم آنان را كه ظلم كردند به عذابى سخت به آن فسق كه كردند.
چون طغيان كردند از آنچه نهى كردند ايشان را از آن،گفتيم ايشان را باشى بوزينه گان (3)دور كرده.
و چون آگاه كرد خداى تو بفرستد بر اينان تا روز قيامت كسى را كه تكليف كند ايشان را عذاب بد،خداى تو زود عقوبت است و او آمرزنده و بخشاينده است.
و بپراگنديم ايشان را در زمين امّتانى،از ايشان (4)نيكان و از ايشان فرود آن و بيازموديم ايشان را به نيكوييها (5)و بديها تا همانا ايشان بازآيند.
بماندند از پس ايشان جماعتى (6)كه به ميراث گرفتند (7)كتاب مى گرفتند مال اين
دنيا و مى گفتند بيامرزيدند ما را و اگر به ايشان آيد مالى مانند آن فراگيرند آن را،نه فراگرفتند (1)بر ايشان عهد تورات را كه نگويند بر خدا مگر راستى و درس كنند آنچه در اوست و سراى بازپسين بهتر باشد آنان را كه بپرهيزند؟خرد نداريد شما؟ و آنان كه در آويختند به كتاب و نماز به پاى داشتند،ما ضايع نكنيم مزد نيكى كنان (2).
قوله: وَ إِذْ قٰالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ ،اين تمامى قصّه اصحاب السّبت است.
حق تعالى گفت:ياد كن اى محمّد چون گفتند گروهى از ايشان،يعنى از اصحاب السّبت،چرا پند مى دهى قومى را كه خداى تعالى ايشان را هلاك خواهد كرد يا عذاب خواهد كرد ايشان را عذابى سخت!گفتند اين جماعت واعظان كه امربه معروف و نهى منكر مى كردند كه مَعْذِرَةً إِلىٰ رَبِّكُمْ ،ما عذر برانگيخته باشيم به نزديك خداى تعالى با ايشان.و رفع او بر خبر مبتدا است (3)محذوف،و التّقدير:
موعظتنا معذرة الى ربّهم.
حفص خواند عن عاصم[208-پ]تنها:معذرة به نصب على انّه مفعول له،و از حقّ او آن است كه جواب«لم»را بشايد چنان كه گويى:ضربت زيدا،تو را (4)گويند:لم ضربته؟گويى:تأديبا له،و تا باشد كه ايشان از اين معصيت بپرهيزند.
مفسّران خلاف كردند كه اين گروه كه اين گفتند كه: لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً ،ايشان نجات يافتند يا نه هلاك شدند!گروهى برآنند كه:هلاك شدند براى آن كه اين [بر] (5)سبيل تهكّم گفتند و نهى كردند ناهيان را از نهى منكر و بر ايشان انكار
كردند بقولهم:لم تعظون قوما،و گروهى گفتند: (1)از جملۀ ناجيان بودند و اين سخن از سر اعتقاد گفتند و براى آن گفتند كه دانستند كه ايشان بر كفر مصرّاند.و اين قول موافق ظاهر است و بيشتر مفسّران بر اينند (2).و نيز يمان بن الرّيان گفت:
«نجت الطّائفتان»دو گروه نجات يافتند،يعنى ناهيان و آنان كه گفتند لم تعظون.
عكرمه گفت عبد اللّه عبّاس گفت:ليت شعري،كاشكى دانستمى (3)كه خداى با آن گروه سديگر چه كرد!؟من گفتم:جعلت فداك،نبايد كه اين بر تو مشتبه باشد،نبينى كه ايشان كاره اند آن را و مى گويند خداى را اينان را عذاب خواهد كرد (4)،و اين قول مؤمنان موحّدان باشد.و چندان با او مى گفتم كه معلوم شد او را كه ايشان ناجى شدند،حلّه (5)بياورد و در من پوشيد.
فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُكِّرُوا ،هم قصّۀ ايشان است گفت چون فراموش كردند آنچه ايشان را ياد دادند،يعنى اصحاب سبت از عذاب من و از نهى صيد ماهى در روز شنبه،برهانيدم (6)آنان را كه نهى منكر مى كردند و ظالمان را بگرفتم (7)به عذابى سخت.
قرّاء در اين لفظ خلاف كردند،اهل مدينه خواندند:«بيس»به«باء» مكسوره و اسكان«يا»على فعل،و ابن عامر خواند همچنين،جز آن كه او«يا»را همزه كرد و أبو بكر عن عاصم خواند:«بيئس»على وزن فيعل كصيقل و نيرب، قال الشّاعر (8):
كلاهما كان رئيسا بيئسا***يضرب فى الهيجاء منه القونسا
و بعضى قرّاى بصره خواندند:بئس على وزن فعل كحذر (9)،و باقى قرّاء
خواندند:بئيس،على وزن فعيل أى شديد،قال (1):
اشعث غير حسن اللّبوس (2)***باق على عيش له بئيس
و حسن بصرى خواند:بعذاب بئس به كسر«با»و فتح«سين»على تقدير (3)العذاب.مجاهد خواند (4):بعذاب بائس،على فاعل.نصر بن عاصم خواند:بيّس بِمٰا كٰانُوا يَفْسُقُونَ «با»مجازات راست و«ما»مصدرى است اى بفسقهم.
فَلَمّٰا عَتَوْا عَنْ مٰا نُهُوا عَنْهُ ،چون عتوّ و طغيان كردند و عصيان،و عتا اذا عصا و«عاتى»بليغتر از«عاصى»باشد،و هو متمرّد شديد اللّجاج باشد در معصيت چون خلاف كردند آن را كه ايشان را از آن نهى كردند و ارتكاب آن (5)منهى كردند (6)، گفتيم ايشان را:شوى (7)بوزينه گانى (8). خٰاسِئِينَ ،أى صاغرين،ذليل و خوار و رانده.
راوى خبر گويد سعيد جبير كه:موسى-عليه السّلام-مردى را ديد روز شنبه با كله كه آلت ماهى گيران باشد،بفرمود تا او را بگرفتند و بكشتند و آن به فرمان خداى بوده باشد.ابو روق گفت:خاسئ آن باشد كه سخن نتواند گفت (9).
مؤرّج گفت:رانده،چنان كه سگ را رانند.مقاتل گفت:هفت روز بماندند پس بمردند و بيشتر مفسّران[209-ر]برآنند كه سه روز بماندند (10).
قوله: وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكَ ،ياد كن اى محمّد چون اعلام كرد خداى تو،و عرب گويد:تعلّم به معنى اعلم،قال الشّاعر (11):
تعلّم أنّ خير النّاس حيّا***على جفر الهباءة لا يريم
و زجّاج گفت:تأذّن اى تألّى و حلف،سوگند خورد خداى تو.عبد اللّه عبّاس گفت:قال ربّك،گفت خداى تو،مجاهد گفت:امر ربّك،فرمود خداى تو.عطا گفت:حكم ربّك.قطرب گفت:وعد ربّك،وعده داد خداى تو.
لَيَبْعَثَنَّ عَلَيْهِمْ ،كه بر ايشان گمارد و مسلّط كند بر ايشان. مَنْ يَسُومُهُمْ (1)، كسى را كه بر ايشان نهد عذاب بد و آن رسول است-عليه السّلام-كه ايشان را رنجور و معذّب داشت به قتل و سبى و جلا و جزيت و ضمان كرد كه اين عذاب تا قيامت بر ايشان (2)بماند و در اين وعيد كه ايشان را كرد بشارت مؤمنان بود كه ملّت و شرع رسول ما تا قيامت پاينده خواهد بود (3)آنگه گفت:خداى تو اى محمّد سريع العقاب است،كافران را كه مستحقّ عقاب (4)باشند.و او غفور و رحيم است بر مؤمنان كه مستحقّ رحمت و مغفرت باشند تا او بر ايشان تفضّل كند.
وَ قَطَّعْنٰاهُمْ فِي الْأَرْضِ أُمَماً ،آنگه گفت:من بنى اسرائيل را مفرّق بكردم در زمين.امما،جماعاتى.و نصب او بر حال است.آنگه تفضيل (5)داد آن جماعات را گفت: مِنْهُمُ الصّٰالِحُونَ ،از ايشان بعضى صالحان و نيكان بودند.
مجاهد و عطا گفتند:صالحان جهودان آنان بودند كه به عيسى -عليه السّلام-و به محمّد-صلّى اللّه عليه و آله-ايمان آوردند.كلبي گفت:
صالحانشان (6)آنان اند (7)كه از وراى جوى اوداف اند (8)،كه ذكر ايشان برفت. وَ مِنْهُمْ دُونَ ذٰلِكَ ،و از ايشان بعضى فرود اين اند و كم از اين اند يعنى كافراند (9)و فاسق اند. وَ بَلَوْنٰاهُمْ ،بيازموديم ايشان را به حسنات يعنى به تندرستى و دست فراخى و بسيار نعمتى.و«سيئات»،يعنى قحط و بيمارى و تنگدستى و حرمان و
آنچه مانند اين باد كه از قبل خداى تعالى بود (1).آنگه بيان كرد كه غرض در اين امتحان و ابتلا چيست،گفت: لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ،تا باشد كه رجوع كنند و با حق آيند و با سر امتثال فرمان او شوند.اگر گويند چگونه گفت: لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ، و ايشان هرگز برحق نبودند؟گوييم از اين دو جواب است:يكى آن كه مرد مبطل چون مصرّ باشد بر باطل بازآيد،لا محال رجوعش با حق باشد.و جواب ديگر آن كه:
(كل مولود يولد على فطرة)، همه كس را براى فطرت ولادت باشد،چون از آن برود بازآمدنش با آن رجوع باشد.
قوله: فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ ،حق تعالى گفت:از پس ايشان جماعتى بماندند ناخلف،يعنى فرزندان ايشان و عوض را خلف گويند و آن كه از پس كسى از او بازماند از فرزند و جز او او را خلف گويند چون صالح باشد و خلف گويند چون طالح باشد،يقال:فلان خلف صدق من ابيه و خلف سوء و الخلف الّذي يبقى فى السّقاء من اللّبن الفاسد،و منه خلوف فم الصّائم،قال لبيد (2):
ذهب الّذين يعاش في اكنافهم***و بقيت في خلف كجلد الأجرب
و خلف در مدح اندك باشد از جملۀ آن قول حسّان ثابت است (3):
لنا القدم الاولى اليك و خلفنا***لأوّلنا فى طاعة اللّه تابع
مجاهد گفت:مراد ترسايانند كه از پس جهودان بودند.ديگر مفسّران گفتند:مراد جماعتى جهودان اند (4)بد[209-پ]سيرت بد طريقت كه آيند (5)از پس آن گروه اوايل. وَرِثُوا الْكِتٰابَ ،به ميراث برداشتند كتاب را يعنى تورات را.
يَأْخُذُونَ عَرَضَ هٰذَا الْأَدْنىٰ ،فرامى گرفتند (6)مال دنيا را به رشوت بر احكام و حكم به خلاف راستى مى كردند و مال دنيا (7)براى آن عرض خواند كه مانندۀ (8)ناپاينده
باشد.و براى آن اين جا«ادنى»گفت و ديگر جايها (1)دنيا كه آنجا به صفت سراى كرد و آن مؤنّث بود و اين جا به صفت مذكّرى كرد،اى المنزل الادنى و المحلّ الادنى.آنگه بازنمود كه (2)اين كه مى كنند تمنّاى مغفرت و آمرزش مى كنند و مى گويند: سَيُغْفَرُ لَنٰا ،بيامرزند ما را،يعنى خداى با ما اين مناقشه نكند و ما را بيامرزد (3).
آنگه بيان كرد كه مصرّاند و پشيمان نه اند،گفت:اگر عرضى ديگر از اين جنس يعنى از متاع (4)دنيا به ايشان آيد (5)و ايشان از آن متمكّن آيند (6)بستانند و مبالات نكنند و مراد از اين عرض رشوت بر احكام است بر قول عبد اللّه عبّاس و حسن و سعيد جبير و مجاهد و قتاده و سدّى.و حسن بصرى گفت:لا يشبعهم شىء،معنى آن است كه ايشان به هيچ چيز سير نمى شوند. أَ لَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثٰاقُ الْكِتٰابِ أَنْ لاٰ يَقُولُوا عَلَى اللّٰهِ إِلاَّ الْحَقَّ ،نه ميثاق و عهد تورات بر ايشان گرفته اند كه بر خداى تعالى الّا حق نگويند يعنى آن كه گفتند: سَيُغْفَرُ لَنٰا ،به ناحق بى علم گفتند،و براى آن ميثاق كتاب گفت و ادلّۀ عقل نگفت تا اعلام كند ما را كه در كتاب ايشان بر ايشان حجّت گرفته است.
وَ دَرَسُوا مٰا فِيهِ ،و نيز عهد گرفته ايم بر ايشان كه درس كنند آن را كه در كتاب است يعنى در تورات تا در (7)حال مجدّد باشد ايشان را و اوامر و نواهى بر ياد ايشان بود.و درس تكرار چيز باشد يك بار پس از ديگر (8)تا بر خواننده مندرس شود (9)،و منه:دروس الرّسم و المنزل،لأنّه يندرس بمرور الأيّام عليه،و هو تكرّرها.
آنگه گفت:ايشان خير و صلاح خود نمى شناسند.
وَ الدّٰارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ ،و سراى بازپسين بهتر است آنان را كه از خداى بترسند و پرهيزكار باشند اگر عقل كار بندند و انديشه كنند بدانند كه ثواب آخرت و نعيم ابد ايشان را به باشد از اين حطام و عرض فانى كه آن را ثباتى و بقايى نباشد و باز آن را وبالى و عقابى به دنبال باشد.
أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ،اينان خرد كار نمى بندند؟ وَ الَّذِينَ يُمَسِّكُونَ بِالْكِتٰابِ ،ابو بكر خواند عن عاصم:«يمسكون»به تسكين الميم من الإمساك،و باقى«يمسّكون»بتشديد من التّمسيك (1).آنگه گفت (2):آنان كه به كتاب تمسّك كنند و دست در كتاب آويزند.بعضى گفتند:
مراد به كتاب تورات است و حمل كردن بر عموم اولى تر باشد براى آن كه آنچه به او تعليق كرد (3)من ترك اضاعة اجر المصلحين عامّ است،و نيز نماز به پاى دارند و اگرچه اقامت نماز داخل باشد[210-ر]در تحت تمسّك (4)كتاب،چه كتاب مشتمل باشد برآن و جز آن،اين را تخصيص كرد به ذكر براى شرف و منزلت او را از شرع
لقوله-عليه السّلام: موضع الصّلاة من الدّين كموضع الرّأس من الجسد.
إِنّٰا لاٰ نُضِيعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِينَ ،ما رنج نكوكاران (5)ضايع نكنيم،و اين جمله در محلّ خبر مبتداست كه«الّذين»است،و چون خبر مبتدا جمله اسمى باشد آن را لابد«فا»بايد،نحو قوله: اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهٰارِ سِرًّا وَ عَلاٰنِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ (6)،و إنّما كان ذلك لتضمّن الكلام معنى الشّرط و الجزاء، و اين جا براى آن«فا»نياورد كه متضمّن (7)نيست معنى شرط را،نحو قوله: اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ثُمَّ لاٰ يُتْبِعُونَ مٰا أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لاٰ أَذىً لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ(8)،
«فا»نياورد براى اين وجه را (1)كه گفتيم«انّ»آورد في قوله: إِنّٰا لاٰ نُضِيعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِينَ ،و هذا مذهب الكوفيّين،و بعضى نحويان گفتند:خبر مبتداى محذوف است و«إنّا»در جاى تعليل است،و خبر براى آن بيفگند كه تعليل به جاى او بنهاد،و التّقدير:و الّذين يمسّكون بالكتاب و أقاموا الصّلاة فإنّا نجازيهم بذلك لأنّا لا نضيع اجر المصلحين،و قول اوّل موافق ظاهر است-و اللّه وليّ التّوفيق (2).
تمّ الجزء الثّامن من التّفسير و يتلوه فى التّاسع، قوله: وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ (3)-الآية (4).