ghaemiyeh.com
سرشناسه : بیستونی، محمد، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نوجوان : برگرفته از تفسیر نمونه= A New Narration of holy Qur'an for teenager/ به اهتمام محمد بیستونی.
مشخصات نشر : قم: بیان جوان، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۳۰ ج.؛۱۰×۱۴سم.
شابک : دوره:978-964-5640-22-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۱:964-8399-92-1 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۲:964-8399-93-X ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۳:964-8399-94-8 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۴:964-8399-95-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج.۵:964-8399-96-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۶:964-8399-97-2 ؛ ج. ۷:964-8399-98-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۸:964-8399-99-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۹:964-5640-00-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۰:964-5640-01-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۱:964-5640-02-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۲:964-5640-03-1 ؛ ج.۱۳964-5640-04-8: ؛ ج. ۱۴:964-5640-05-5 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۵:964-5640-06-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۶:964-5640-07-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۷:964-5640-08-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۱۸:964-5640-09-3 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۹:964-5640-10-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۰:964-5640-11-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۱:964-5640-12-3 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۲:964-5640-13-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۳:964-5640-14-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال : ج. ۲۴:964-5640-15-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۵:964-5640-16-1 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۶964-5640-17-8: ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۷:964-5640-18-5 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۸:964-5640-19-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۹:964-5640-20-8 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۳۰:964-5640-21-5
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : ج.۱ - ۳۰ (چاپ اول : ۱۳۸۶).
یادداشت : ج. ۱ - ۳۰ (چاپ دوم: ۱۳۹۱) (فیپا).
یادداشت : کتاب حاضر برگرفته از کتاب " تفسیر نمونه " تالیف "مکارمشیرازی" است.
یادداشت : کتابنامه.
عنوان دیگر : تفسیر نمونه.
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴ -- ادبیات کودکان و نوجوانان
شناسه افزوده : مکارمشیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ - . تفسیر نمونه
رده بندی کنگره : BP۹۸/ب۹۵ت۷۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : [ج]۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : ۱۰۲۷۷۵۶
به حضرت ابراهیم خلیلاللّه علیهالسلام ، او در نوجوانی وقتی 13 ساله بود در حالی که همه مردم ماه و خورشید و ستارگان و... راخدای خود قرار داده بودند گفت : «من به جای چیزهایی که غروب میکنند و ناپایدارند ، خدای یکتا و ارزشهای ماندگار را انتخاب میکنم» .
به حضرت اسماعیل فرزند 12 ساله حضرت ابراهیم خلیلاللّه علیهمالسلام ، او همان کسی است که در نوجوانی برای اجرای دستور خدا در ارتباط با قربانی شدن خود توسط پدر، اشتیاق داشت و مطیع فرمان خدای یکتا بود .
به حضرت یوسف علیهالسلام که در نوجوانی آنگاه که 12 سال داشت، برادرانش او را به بهانه تفریح و سرگرمی در چاه انداختند و در حالی که خطر مرگ او را تهدید میکرد، با «توکّل به خدا و رفتار شایسته» به اوج قدرت و خوشبختی رسید .
به حضرت علی اکبر نوجوان 18 ساله حضرت امام حسین علیهمالسلام ، آن عزیزی که وقتی به وی خبر رسید به زودی در کربلا شهید خواهد شد، فرمود: «چون در راه حق مبارزه میکنیم هیچ ترسی از مرگ ندارم» .
به حضرت قاسم نوجوان 13 ساله امام حسن علیهمالسلام که در کربلا از او پرسیده شد مرگ را چگونه میبینی، فرمود: «مرگِ در راه خدا برای من از عسل شیرینتر است» .
و تقدیم به شهید حسین «فهمیده» آن نوجوان 13 ساله که در جریان جنگ تحمیلی صدام علیه ایران، سران کفر و استکبار و ابزار جنگی آنها را شرمنده خود ساخت .
و تقدیم به همه نوجوانان «فهمیده» در سراسر جهان .
درباره تفسیر نوجوان
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن کریم بهترین هدیه خداوند منّان به همه انسانها در طول قرون و اعصار میباشد. بدون شک استفاده صحیح از این کتاب آسمانی و بکارگیری محتوای آن در زندگی، مستلزم تفکیک و موضوعبندی آیات، متناسب با مخاطبین مختلف خصوصا گروههای سنی کودک، نوجوان و جوان میباشد زیرا سراسر این کتاب به استناد آیات 44 سوره فصّلت و 82 اسراء و 57 یونس برای شفا و درمان بیماریهای جسمی و روحی انسانها نازل شده و مانند داروخانهای است که گرچه همه داروهای آن برای شفاست ولی طبعا «هر دارویی برای بیمار خاصی شفابخشتر است».
در همین راستا جناب آقای دکتر محمد بیستونی مسئول محترم مؤسسه قرآنی تفسیر جوان که اینجانب مدت 10 سال در جریان فعالیتهای خوب ایشان در عرصه پژوهشهای موضوعی قرآنی میباشم و قبلاً تفسیر نمونه را در یک مجموعه تحت عنوان «تفسیر جوان» خلاصه، ساده سازی و منتشر نموده است، اخیرا مطالب تفسیر نمونه را در یک مجموعه تحت عنوان «تفسیر نوجوان» با تکیه بر آیات متناسب با گروه سنی یادشده، گزینش و سادهسازی نموده است که در نوع خود بسیار جالب میباشد.
امیدوارم نوجوانان عزیز و خانواده محترم آنها از این سفره معنوی و پربرکت که خوشبختی و سعادت دنیا و آخرت آنها را به همراه دارد، حداکثر استفاده را بنمایند.
ناصر مکارم شیرازی
1/12/85
نوجوانی دوره خاصی از زندگی است که در جامعه ما در مقایسه با دوره کودکی و جوانی، کمتر به آن توجه میشود.
استقلالطلبی، پذیرش مسئولیتهای اجتماعی، کنجکاوی هدفمند، اصرار بر کشف فوری مجهولات و طرح سؤالات پی در پی از ویژگیهای شاخص این گروه سنی است.
برای پاسخگویی به این نیازها ، مؤسسه قرآنی تفسیر جوان برای نخستین بار در تاریخ اسلام «تفسیر نوجوان» برگرفته از تفسیر نمونه تألیف حضرت آیة اللّه مکارم شیرازی را برای این گروه سنی منتشر نموده است. این تفسیر براساس ذائقه و سلیقه
نوجوانان عزیز و با انتخاب 2177 آیه از مجموع 6236 آیه قرآن کریم تنظیم شده و دارای ویژگیهای زیراست:
از کل قرآن کریم فقط آیاتی انتخاب شده است که برای نوجوانان ملموس و قابل استفاده بوده و در زندگی روزمره آنها کاربردی باشد.
حجم مطالب کم و جملهبندی آنها ساده و خلاصه است .
همه آیات، روایات و کلمههای عربی اعرابگذاری شده است تا راحت خوانده یا آموزش داده شود .
قطع کتاب به اندازه کف دست انتخاب شده تا به راحتی در جیب قرار گرفته و در اوقات فراغت
یا انتظار به سادگی در دسترس قرار گیرد.
صفحه آرایی کتاب «شعرگونه و چشم نواز»
است و همه نیم خطها در یک ردیف منظم شدهاند تا چشم در موقع مطالعه خسته نشود.
امیدوارم نوجوانان عزیز از طریق مطالعه این تفسیر با دنیای زیبای قرآن کریم آشنا شده و پاسخ صحیح بسیاری از سؤالات خود را دریابند. بدون شک راز شادی، آرامش و خوشبختی در این دریای زیبا و متنوع نهفته است. خود را به امواج آن بسپارید تا حس تازهای را تجربه کنید.
تهران تابستان 1387
دکتر محمد بیستونی
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 اِقْتَرَبَ لِلنّاسِ حِسابُهُمْ وَ هُمْ فی غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ
حساب مردم به آنها نزدیک شده اما آنها در غفلتند و رویگردانند .
عمل آنها نشان میدهد که این غفلت و بیخبری سراسر وجودشان را گرفته است وگرنه چگونه ممکن است انسان ایمان به نزدیکی حساب ، آن هم از حسابگری فوق العاده دقیق ، داشته باشد و این چنین همه مسائل را سرسری بگیرد و آلوده هر گونه گناه باشد ؟
کلمه «اِقْتَرَبَ» تأکید بیشتریاز «قُرْب» دارد و اشاره به ایناستکه این حساب بسیار نزدیک شده.
تعبیر به « ناس » گرچه ظاهرا عموم مردم را شامل میشود و دلیل بر آن است که همگی در غفلتند ، ولی بدون شک همیشه موقعی که سخن از توده مردم گفته میشود استثناهایی وجود دارد و در اینجا گروه بیدار دلی را که همیشه در فکر حسابند و برای آن آماده میشوند ، باید از این حکم مستثنی دانست .
جالب اینکه میگوید : حساب به مردم نزدیک شده ، نه مردم به
حساب ، گویی حساب با سرعت به استقبال مردم میدود .
ضمنا فرق میان « غفلت » و « اعراض » ممکن است از این نظر باشد که آنها از نزدیکی حساب غافلند و این غفلت سبب میشود که از آیات حق اعراض کنند ، در حقیقت « غفلت از حساب » علت است و « اعراض از آیات حق » معلول آن و یا منظور اعراض از خود حساب و آمادگی برای پاسخگویی در آن دادگاه بزرگ است ، یعنی چون غافلند خود را آماده نمیکنند و روی گردان میشوند .
2 ما یَأْتیهِمْ مِنْ ذِکْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ اِلاَّ اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ یَلْعَب-ُونَ
هر یادآوری تازهای از طرف پروردگارشان برای آنها بیاید با لعب و شوخی به آن گوش فرا میدهند .
کلمه « ذِکْر » در آیه فوق اشاره به هر سخن بیدار کننده است و تعبیر به « مُحْدَث » ( تازه و جدید ) اشاره به این است که کتب آسمانی ، یکی پس از دیگری نازل میگردد و سورههای قرآن و آیات آن هر کدام محتوای تازه و نوی دارد ، که از طرق مختلف برای نفوذ در دلهای غافلان وارد میشود ، اما چه سود برای کسانی که همه اینها را به شوخی میگیرند .
اصولاً یکی از بدبختیهای افراد جاهل و متکبر و خودخواه این است که همیشه نصایح و اندرزهای خیراندیشان را به شوخی و بازی میگیرند و همین سبب میشود که هرگز از خواب غفلت بیدار نشوند ، در حالی که اگر حتی یکبار به صورت جدی با آن برخوردکنند، چه بسا مسیر زندگانی آنها در همان لحظه تغییر پیدا میکند .
16 وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الاَْرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبینَ
ما آسمان و زمین و آنچهرادرمیان آنهااستبرای بازی نیافریدیم .
این زمین گسترده ، این آسمان پهناور و این همه موجودات متنوع و بدیعی که در صحنه آنها است نشان میدهد ، غرض مهمی در کار بوده است ، آری هدف این بوده که از یک سو بیانگر آن آفریننده بزرگ باشند و نشانهای از عظمتش و از سوی دیگر دلیلی بر « معاد » باشد وگرنه این همه غوغا برای این چندروز معنی نداشت .
آیا ممکن است انسانی در وسط بیابانی ، کاخ مجهزی با تمام وسایل فراهم کند ، تنها برای اینکه در تمام عمر یک ساعت از آنجا میگذرد ، در آن استراحت میکند ؟
22 لَوْ کانَ فیهِما الِهَةٌ اِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا فَسُبْحانَ اللّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّا یَصِفُونَ
اگردرآسمانو زمینخدایانی جز «اللّه بود،فاسد میشدند
(و نظام جهان بر هم میخورد) منزه است خداوند پروردگار عرش از توصیفی که آنها میکنند .
دلیلی که برای توحید و نفی آلهه در آیه فوق ، آمده است ، در عین سادگی و روشنی ، یکی از براهین دقیق فلسفی در این زمینه است که دانشمندان از آن ، به عنوان « برهان تَمانُع » یاد میکنند ، خلاصه این برهان را چنین میتوان بیان کرد :
ما بدون شک نظام واحدی را در این جهان حکمفرما میبینیم ، نظامی که در همه جهات هماهنگ است ، قوانینش ثابت و در آسمان و زمین جاری است ، برنامههایش با هم منطبق و اجزایش متناسب است .
این هماهنگی قوانین و نظامات آفرینش از این حکایت میکند که از مبدأ واحدی سرچشمه گرفته است ، چراکه اگر مبدأها متعدد بود و ارادهها مختلف ، این هماهنگی هرگز وجود نداشت و همان چیزی که قرآن از آن تعبیر به « فَساد » میکند ، در عالم به وضوح دیده میشد
ما اگر کمی اهل تحقیق و مطالعه باشیم ، از بررسی یک کتاب به خوبی میتوانیم بفهمیم آن را یک نفر نوشته یا چند نفر ؟ کتابی که تألیف یک نفر است ، هماهنگی و انسجام مخصوص در میان عبارات ، جملهبندیها ، تعبیرات مختلف ، کنایات و اشارات ، عناوین و تیترها ، طرز ورود و خروج در بحثها ، خلاصه تمام قسمتهایش یک پارچه و هم صدا است ، چرا که زاییده یک فکر و تراوش یک قلم است .
اما اگر دو یا چند نفر ، هر چند همه دانشمند باشند و صمیمی و دارای روح همکاری نزدیک ، هر کدام تألیف بخشی از آن را برعهده گیرد ، باز در اعماق عبارات و الفاظ ، طرز بحثها ، آثار این دوگانگی و چندگانگی نمایاناست .
دلیل آن هم روشناست، زیرا دو نفر هر قدر همفکر و همسلیقه باشند بالاخره دو نفرند، اگر همه چیز آنها یکی بود ، یک نفر میشدند ، بنابراین به طور قطع باید تفاوتهایی داشته باشند تا بتوانند دو نفر باشند و این تفاوت سرانجام کار خود را خواهد کرد و اثرش را در نوشتههای آنها خواهد گذاشت .
حال هرقدر این کتاب، بزرگتر و مفصلتر باشد و در موضوعات
متنوعتری بحث کند ، زودتر این ناهماهنگی احساس میشود .
کتاب بزرگ عالم آفرینش که عظمتش به قدری است که ما با تمام وجودمان در لابلای عباراتش گم میشویم، نیز مشمول همین قانون است .
26 وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَدا سُبْحانَهُ بَلْعِبادٌ مُکْرَمُونَ
آنها (مشرکین) گفتند: خداوند رحمان فرزندی برای خود برگزیده، منزه است (از این عیب و نقص) اینها ( فرشتگان ) بندگان شایسته او هستند .
بسیاری از مشرکان عرب عقیده داشتند که فرشتگان ، فرزندان خدا هستند و به همین دلیل گاه آنها را پرستش میکردند ، قرآن صریحا در آیات 26 تا 29 این عقیده خرافی و بیاساس را محکوم کرده و بطلان آن را با دلایل مختلف بیان میکند .
نخست میگوید : ( وَ قال-ُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَدا ) .
اگر منظورشان فرزند حقیقی باشد که لازمه آن جسم بودن است و اگر « تَبَنّی » ( فرزندخواندگی ) که در میان عرب معمول بوده است باشد ، آن نیز دلیل بر ضعف و احتیاج است و از همه اینها گذشته
اصولاً کسی نیاز به فرزند دارد که فانی میشود ، برای بقاء نسل و کیان و آثار او باید فرزندش حیات او را در دراز مدت ادامه دهد ، یا برای عدم احساس تنهایی و انس گرفتن یا کسب قدرت است ، اما یک وجود ازلی و ابدی و غیر جسمانی و از هر نظر بینیاز ، فرزند در مورد او معنی ندارد.
لذا بلافاصله میفرماید: «منزه و پاک است او از این عیب و نقص» (سُبْحانَهُ) .
سپس اوصاف فرشتگان را در شش قسمت بیان میکند که مجموعا دلیل روشنی است بر نفی فرزند بودن آنها :
« آنها بندگان خدا هستند » ( بَلْ عِبادٌ ) .
« بندگانی شایسته و گرامی داشته » ( مُکْرَمُونَ ) .
آنها همچون بندگان گریز پا نیستند که تحت فشار مولی ، تن به خدمت میدهند ، بلکه بندگانی هستند ، از هر نظر شایسته که راه و رسم عبودیت را خوب میدانند و به آن افتخار میکنند ، خدا نیز آنها را به خاطر اخلاصشان در عبودیت گرامی داشته و مواهب خویش را به آنها افزایش داده است .
27 لا یَسْبِق-ُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِه یَعْمَل-ُونَ
که هرگز در سخن بر او پیشی نمیگیرند و به فرمان او عمل میکنند .
آنها آن قدر مؤدب و تسلیم و سر بر فرمان خدا هستند که « هرگز در سخن گفتن بر او پیشی نمیگیرند » ( لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ ) .
و از نظر عمل نیز « آنها تنها فرمان او را اجرا میکنند » ( وَ هُمْ بِاَمْرِه یَعْمَلُونَ) .
آیا این صفات ، صفات فرزندان است یا صفات بندگان ؟
28 یَعْلَمُ ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یَشْفَعُونَ اِلاّ لِمَنِ ارْتَضی وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِه مُشْفِق-ُونَ
او همه اعمال امروز و آینده آنها را میداند و هم گذشته آنها را و آنها جز برای کسی که خدا از او خشنود است ( و اجازه شفاعتش را داده ) شفاعت نمیکنند و از ترس او بیمناک هستند .
« خَشْیَت » به معنی هر گونه ترس نیست ، بلکه ترسی است که توأم با تعظیم و احترام باشد
« مُشْفِق » از ماده « اِشْفاق » به معنی توجهی است که آمیخته با ترس باشد ( چون در اصل از ماده " شَفَق " گرفته شده که روشنی آمیخته با تاریکی است ) .
مسلما فرشتگان از این موضوع آگاهند که خدا یک چنین احاطه علمی به آنها دارد و همین عرفان ، سبب میشود که آنها نه سخنی قبل از او بگویند و نه از فرمانش سرپیچی کنند و به این ترتیب این جمله میتواند در حکم تعلیل برای آیه سابق بوده باشد .
بدون شک آنها که بندگان گرامی و شایسته خدا هستند برای نیازمندان شفاعتمیکنند، ولی باید توجهداشت « هرگز برای کسی شفاعت نمیکنند مگر اینکه بدانند خدا از او خشنود است » و اجازه شفاعت او را داده است ( وَ لا یَشْفَع-ُونَ اِلاّ لِمَنِ ارْتَضی ) .
مسلما خشنودی خداوند و اجازه شفاعت دادن او ، بیدلیل نمیتواند باشد ، حتما به خاطر ایمان راستین و یا اعمالی است که پیوند انسان را با خدا محفوظ میدارد ، به تعبیر دیگر انسان ممکن است آلوده گناه شود ، ولی اگر رابطه خویش را با پروردگار و اولیای الهی به کلی قطع نکند ، امید شفاعت درباره او هست .
اما اگر پیوندش را از نظر خط فکری و عقیدتی به کلی برید و یا از
نظر عملی آنقدر آلوده بوده که لیاقت شفاعت را از دست داد ، در این موقع، هیچ پیامبر مرسل یا فرشته مقربی شفاعت او نخواهد کرد .
ضمنا این جمله پاسخی است به آنها که میگفتند : ما فرشتگان را عبادت میکنیم تا در پیشگاه خدا برای ما شفاعت کنند ، قرآن میگوید : آنها از پیش خود هیچکاری نمیتوانند بکنند و هر چه میخواهید باید مستقیما از خدا بخواهید ، حتی اجازه شفاعت شفیعان را .
بهخاطر همین معرفت و آگاهی است که « آنها تنها از او میترسند » و تنها ترس او را به دل راه میدهند ( وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِه مُشْفِقُونَ ) .
آنها از این نمیترسند که گناهی انجام داده باشند ، بلکه از کوتاهی در عبادت یا ترک اولی بیمناکند .
ترس آنها از خداوند، همچون ترسانسان از یکحادثه وحشتناک نیست و همچنین « اِشْفاق » آنها همچون بیم انسان از یک موجود خطرناک نمیباشد، بلکه ترس و اشفاقشان آمیزهای است از احترام ، عنایت و توجه ، معرفت و احساس مسؤولیت .(1)
1) « مفردات راغب » ، ماده « خشیت » و « شفق » و « تفسیر صافی » ذیل آیات مورد بحث .
30 اَوَ لَمْ یَرَالَّذینَ کَفَرُوا اَنَّ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ کانَتا رَتْقا فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ اَفَلا یُؤْمِنُونَ
آیاکافرانندیدندکه آسمانها و زمینبه هم پیوسته بودند و ما آنها را از یکدیگر بازکردیم ؟ و هر چیز زندهای را از آب قرار دادیم ، آیا ایمان نمیآورند .
در اینکه منظور از « رَتْق » و « فَتْق » ( پیوستگی و جدایی ) که در اینجا در مورد آسمانها و زمین گفته شده است چیست ؟ مفسران سخنان بسیار گفتهاند که از میان آنها سه تفسیر ، نزدیکتر به نظر میرسد و هر سه تفسیر ممکن است در مفهوم آیه جمع باشد (1)
به هم پیوستگی آسمان و زمین اشاره به آغاز خلقت است که طبق نظرات دانشمندان ، مجموعه این جهان به صورت توده واحد عظیمی از بخار سوزان بود که بر اثر انفجارات درونی و حرکت ، تدریجا تجزیه شد و کواکب و ستارهها از جمله منظومه شمسی و کره
1) « فخر رازی » در تفسیر کبیر .
زمین به وجود آمد و باز هم جهان در حال گسترش است .
منظوراز پیوستگی، یکنواخت بودن مواد جهاناست ، بهطوری که همه در هم فرو رفته بود و به صورت ماده واحدی خودنمایی میکرد ، اما با گذشت زمان ، مواد از هم جدا شدند و ترکیبات جدیدی پیدا کردند و انواع مختلف گیاهان و حیوانات و موجودات دیگر ، در آسمان و زمین ظاهر شدند ، موجوداتی که هر یک نظام مخصوص و آثار و خواص ویژهایدارد و هرکدام نشانهای است از عظمت پروردگار و علم و قدرت بیپایانش.(1)
منظور از به هم پیوستگی آسمان این است که در آغاز بارانی نمیبارید و به هم پیوستگی زمین این است که در آن زمان گیاهی نمیرویید ، اما خدا این هر دو را گشود ، از آسمان باران نازل کرد و از زمین انواع گیاهان را رویانید .
31 وَ جَعَلْنا فِی الاَْرْضِ رَواسِیَ اَنْ تَمیدَبِهِمْ وَ جَعَلْنا فیها فِجاجا سُبُلاً لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ
و در زمین کوههایثابت و پابرجایی قراردادیم تا آنها در
1) « المیزان » ، ذیل آیه .
آرامش باشند و در آن درهها و راههایی قرار دادیم تا هدایت شوند .
« رَواسی » جمع « راسِیَة » به معنی کوههای سخت و پابرجا است و از آنجا که این گونه کوهها از ریشه با هم پیوند دارند ، ممکن است
اشاره به این پیوستگی باشد و از نظر علمی ثابت شده که این به هم پیوستگی ریشهای کوهها ، اثر عمیقی در جلوگیری از لرزشهای زمین دارد . « تَمید » از ماده « مَیْد » به معنی لرزش و حرکت ناموزون اشیاء بزرگ است .
کوهها همچون زرهای کرهای زمین را دربرگرفتهاند و این سبب میشود که از لرزشهای شدید زمین که بر اثر فشار گازهای درونی است تا حدّ زیادی جلوگیری کند .
به علاوه همین وضع کوهها ، حرکات پوسته زمین را در مقابل جزر و مد ناشی از ماه به حداقل میرساند .
از سوی دیگر اگر کوهها نبودند سطح زمین همواره در معرض تندبادها قرار داشت و آرامشی در آن دیده نمیشد ، همانگونه که در کویرها و بیابانهای خشک و سوزان چنین است .
سپس به نعمت دیگری که آن هم از نشانههای عظمت او است
اشاره کرده میگوید : ( وَ جَعَلْنا فیها فِجاجا سُبُلاً لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ ) .
به راستی اگر این درهها و شکافها نبودند ، سلسلههای جبال عظیم موجود در زمین مناطق مختلف را آنچنان از هم جدا میکردند که پیوندشان بهم به کلی گسسته میشد و این نشان میدهد که همه این پدیدهها طبق برنامه و حسابی است .
32 وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفا مَحْفُوظا وَ هُمْ عَنْ ایاتِها مُعْرِضُونَ
و آسمان را سقف محفوظی قرار دادیم ، ولی آنها از آیات آن روی گردانند .
منظور از آسمان در اینجا جوی است که گرداگرد زمین را گرفته و ضخامت آن صدها کیلومتر طبق تحقیقات دانشمندان میباشد ، این قشر ظاهرا لطیف که از هوا و گازها تشکیل شده ، به قدری محکم و پرمقاومت است که هر موجود مزاحمی از بیرون به سوی زمین بیاید نابود میشود و کره زمین را در برابر بمباران شبانه روزی سنگهای « شهاب » که از هر گلولهای خطرناکترند حفظ میکند .
به علاوه اشعه آفتاب که دارای قسمتهای مرگباری است به
وسیله آن تصفیه میشود و از نفوذ اشعه کشنده کیهانی که از بیرون جو ، به سوی زمین سرازیر است ،جلوگیریمیکند.
آری این آسمان سقف بسیار محکم و پایداری است که خدا آن را از انهدام حفظ کرده است .
33 وَ هُوَ الَّذی خَلَقَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ فی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ
او کسی است که شب و روز و خورشید و ماهرا آفرید که هر یک از آنها در مداری در حرکتند .
مفسران در تفسیر این جمله بیانات گوناگون دارند ، اما آنچه با تحقیقات مسلم دانشمندان فلکی سازگار است ، این است که منظور از حرکت خورشید در آیه فوق یا حرکت دورانی بهدور خویشاست و یا حرکتی است که همراه منظومهشمسی دارد .
ذکر این نکته نیز لازم است که کلمه « کُلّ » ممکن است اشاره به ماه و خورشید و همچنین ستارگان باشد کهاز کلمه « لَیْل » ( شب ) استفاده میشود .
بعضی از مفسران بزرگ نیز احتمال دادهاند که اشاره به « شب » و
« روز » و « ماه » و « خورشید » ( هر چهار ) باشد ، زیرا شب که همان سایه مخروطی زمین است ، نیز برای خود مداری دارد ، اگر کسی در بیرون کره زمین از دور به آن نگاه کند ، این یک سایه تاریک مخروطی را در گرد زمین دائما در حرکت میبیند و همچنین نور آفتاب که به زمین میتابد و روز را تشکیل میدهد همانند استوانهای است که در گرد این کره دائما نقل مکان میکند ، بنابراین شب و روز نیز هر کدام برای خود مسیر و مکانی دارند .
این احتمال را نیز دادهاند که منظور از حرکت خورشید حرکت آن در احساس ما باشد زیرا به نظر بینندگان زمینی خورشید و ماه هر دو در گردشند (1)
34 وَماجَعَلْنالِبَشَرٍمِنْقَبْلِکَالْخُلْدَاَفَائِنْ مِتَفَهُمُ الْخالِدُونَ
ما برای هیچ انسانی قبلاز تو زندگی جاویدان قرار ندادیم ( وانگهی آیا آنها که انتظار مرگ تو را میکشند ) اگر تو بمیری آنها زندگی جاویدان دارند ؟
بقایشریعت و دین و آییننیازبهبقای آورندهآن ندارد، آیین
1) اقتباس از « المیزان » .
ابراهیم و موسی و عیسی هر چند جاویدان نبودند ، ولی قرنها بعد از وفات این پیامبران بزرگ ( و در مورد حضرت مسیح بعد از صعود او به آسمان ) باقی ماندند .
بنابراین جاودانگی مذهب نیاز به پاسداری دائمی پیامبر ندارد ، ممکن است جانشینان او خط او را ادامه دهند .
و اما اینکه آنها خیال میکنند با در گذشت پیامبر صلیاللهعلیهوآله همه چیز پایان مییابد ، در حقیقت کور خواندهاند ، زیرا این سخن در مورد مسائلی صحیح است که قائم به شخص باشد ، اسلام نه قائم به شخص پیامبر بود و نه اصحاب و یارانش ، آیینی بود زنده و پویا که بر اساس حرکت درونیش پیش میرود و مرزهای زمان و مکان را میشکافد و به سیر خود ادامه میدهد .
35 کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً وَ اِلَیْنا تُرْجَعُونَ
هرانسانی طعممرگ را میچشد و ما شمارا بابدیها و نیکیهاآزمایشمیکنیم و سرانجامبه سوی مابازمیگردید.
واژه « نَفْس » در قرآن مجید در معانی مختلفی به کار رفته ،
نخستین معنی نفس « ذات » یا خویشتن خویش است ، این معنی وسیعی استکه حتی بر ذات پاک خداوند اطلاق میشود ، چنانکه میخوانیم « کَتَبَ عَلَی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ : خداوند رحمت را بر خویش لازم کرده است » ( 12 / انعام ) .
سپس اینکلمه درموردانسان یعنیمجموعهجسم و روحاو بهکار رفته است مانند : « مَنْ قَتَلَ نَفْسا بِغَیْرِ نَفْسٍ اَوْ فَسادٍ فِی الاَْرْضِ فَکَاَنَّما قَتَلَالنّاسَ جَمیعا: کسیکه انسانیرا بدون اینکه قتلی انجام دهد یا فساد در زمین کرده باشد بکشد، گویی همه انسانها را کشته است » ( 32/مائده ) .
و گاهی در خصوص روح انسان استعمال شده مانند «اَخْرِجُوا اَنْفُسَکُمْ» ، فرشتگان قبض ارواح میگویند : « روح خود را خارج کنید » ( 93 / انعام ) .
پیدا است که منظور از « نَفْس » در آیه مورد بحث همان معنی دوم است، بنابراین منظور بیانقانون کلی مرگ درباره انسانها است .(1)
بعد از ذکر قانون عمومی مرگ این سؤال مطرح میشود که هدف
1) « المیزان » ، جلد 14 ، صفحه 312 .
از این حیات ناپایدار چیست و چه فایدهای دارد ؟
قرآن در دنباله همین سخن میگوید : « ما شما را با بدیها و نیکیها امتحان میکنیم و سرانجام به سوی ما بازمیگردید » ( وَ نَبْل-ُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً وَ اِلَیْنا تُرْجَعُونَ ) .
جایگاه اصلیشما این جهان نیست، بلکهجایدیگر است، شما تنها برای دادن امتحانی در اینجا میآیید و پس از پایان امتحان و کسب تکامللازم بهجایگاه اصلی خود که سرای آخرت است ، خواهید رفت.
قابل توجه این که در میان مواد امتحانی « شرّ » مقدم بر « خیر » ذکر شده و باید همچنین باشد ، زیرا آزمایش الهی هر چند گاهی با نعمت است و گاهی با بلا، ولی مسلما آزمایش به وسیله بلاها سختتر و مشکلتر است .
در اینجا سؤال مهمی باقی میماند که خداوند چرا بندگان را آزمایش میکند و اصولاً آزمایش در مورد خداوند چه مفهومی دارد ؟
در زمینه مسأله آزمایش الهی ، بحث فراوان است ، نخستین سؤالی که به ذهن میرسد ، این است که ؛ مگر آزمایش برای این نیست که اشخاص یا چیزهای مبهم و ناشناخته را بشناسیم و از میزان جهل و
نادانی خود بکاهیم ؟ اگر چنین است ، خداوندی که علمش به همهچیز احاطه دارد و از اسرار درون و برون همهکس و همهچیز آگاه است و غیب آسمان و زمین را با علم بیپایانش میداند ، چرا امتحان میکند ؟ مگر چیزی بر او مخفی است که با امتحان آشکار شود ؟
پاسخ این سؤال مهمّ را در اینجا باید جستجو کرد که مفهوم آزمایش و امتحان در مورد خداوند با آزمایشهای ما بسیار متفاوت است .
آزمایشهای ما همان است که در بالا گفته شد ، یعنی برای شناخت بیشتر و رفع ابهام و جهل است، امّا آزمایش الهی در واقع همان « پرورش و تربیت » است .
توضیح اینکه ؛ در قرآن متجاوز از بیست مورد امتحان به خدا نسبت داده شده است ، این یک قانون کلّی و سنّت دایمی پروردگار است که برای شکوفا کردن استعدادهای نهفته ( و از قوّه به فعل رساندن آنها ) و در نتیجه پرورش دادن بندگان ، آنان را میآزماید ، یعنی همانگونه که فولاد را برای استحکام بیشتر در کوره میگدازند تا به اصطلاح آبدیده شود ، آدمی را نیز در کوره حوادث سخت پرورش میدهد تا مقاوم گردد .
درواقع امتحان خدا به کار باغبانی پرتجربه شبیه است که دانههای مستعدّ را در سرزمینهای آماده میپاشد ، این دانهها با استفاده از مواهب طبیعی شروع به نموّ و رشد میکنند ، تدریجا با مشکلات میجنگند و با حوادث پیکار مینمایند ، در برابر طوفانهای سخت و سرمای کشنده و گرمای سوزان ، ایستادگی به خرج میدهند تا شاخه گلی زیبا یا درختی تنومند و پرثمر بار آید که بتواند به زندگی و حیات خود در برابر حوادث سخت ادامه دهد .
سربازان رانیز برای اینکه ازنظر جنگی نیرومند و قوی شوند، به مانورهاو جنگهای مصنوعی میبرند و در برابر انواع مشکلاتتشنگی، گرسنگی ، گرما و سرما ، حوادث دشوار، موانع سخت، قرارمیدهند تا ورزیده و آبدیده شوند و این است رمز آزمایشهای الهی .
قرآن مجید درآیه 154 سوره آلعمران بهاین حقیقت تصریحکرده است و میگوید : « وَ لِیَبْتَلِیَ اللّهُ ما فی صُدُورِکُمْ وَ لِیُمَحِّصَ ما فی قُلُوبِکُمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ: خداوند آنچه را شما در سینه دارید، میآزماید تا دلهای شما کاملاً خالص گردد و او به همه اسرار درون شما آگاه است » .
امیرمؤمنان علی تعریف بسیار پرمعنی در زمینه فلسفه
امتحاناتالهیدارد، میفرماید:«وَ اِنْکانَسُبْحانَهُاَعْلَمُبِهِمْمِنْ اَنْفُسِهِمْ وَلکِنْلِتَظْهَرَالاَْفْعالُالَّتی بِهایَسْتَحِقُالثَّوابَ وَالْعِقابَ: گرچه خداوند بهروحیّات بندگانش از خودشان آگاهتر است ، ولی آنها را امتحان میکند تا کارهایخوب و بدکه معیارپاداش و کیفر است، از آنها ظاهر گردد » .(1)
یعنی صفات درونی انسان به تنهایی نمیتواند معیاری برای ثواب و عقابگردد ، مگر آن زمانی که در لابلای اعمال انسان خودنمایی کند ، خداوند بندگان را میآزماید تا آنچه در درون دارند ، در عمل آشکار کنند، استعدادهارا ازقوّه بهفعل برسانند و مستحقّپاداش و کیفر اوگردند.
اگر آزمایش الهی نبود ، این استعدادها شکوفا نمیشد و درخت وجود انسان ، میوههای اعمال بر شاخسارش نمایان نمیگشت و این است فلسفه آزمایش الهی در منطق اسلام .
از آنجا که نظام حیات در جهان هستی، نظام تکامل و پرورش است و تمامی موجودات زنده مسیر تکامل را میپیمایند ، حتّی درختان استعدادهای نهفته خود را با میوه بروز میدهند ، همه مردم از انبیاء
1) « نهج البلاغه » ، کلمات قِصار ، شماره 93 .
گرفته تا دیگران ، طبق این قانون عمومی میبایست آزمایش شوند و استعدادات خود را شکوفا سازند .
اگرچه امتحانات الهی متفاوت است ، بعضی مشکل ، بعضی آسان و قهرا نتایج آنها نیز باهم فرق دارد ، اما به هر حال آزمایش برای همه هست ، قرآن مجید بهامتحان عمومی انسانها اشاره کرده ، میفرماید : «اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ یُتْرَکُوا اَنْ یَقُولُوا امَنّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ : آیا مردم گمانمیکنند بدون امتحان رها میشوند، نه هرگز، بلکه همگی باید امتحان دهند » ( 1 / عنکبوت ) .
قرآن نمونههایی از امتحانات پیامبران رانیز بازگو کردهاست ، آنجا که میفرماید : « وَ اِذِ ابْتَلی اِبْراهیمَ رَبُّهُ : خداوند ابراهیم را امتحان کرد » ( 124 / بقره ) .
درجای دیگر آمده است: «فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبّی لِیَبْلُوَنی ءَاَشْکُرُ اَمْ اَکْفُرُ: هنگامیکه یکیاز پیروان سلیمان تخت بلقیس را در کمتر از یک چشم به هم زدن از راه دور برای او حاضر کرد، سلیمان گفت: این لطف خدا است، برای اینکه مرا امتحان کند، آیا شکرگزاری میکنم یا کفران » ؟ (40 / نمل)
نمونههایی که انسان با آنها امتحان میشود ، عبارتند از : ترس ، گرسنگی ، زیانهای مالی و مرگ ... ، ولی وسایل آزمایش خداوند منحصر به اینها نیست ، بلکه امور دیگری نیز در قرآن به عنوان وسیله امتحان ، آمده است ، مانند فرزندان ، پیامبران و دستوراتخداوند، حتّی بعضیاز خوابها، ممکن است از وسایل آزمایش باشد، «شرور و خیرها نیز از آزمایشهای الهی محسوب میشوند» (وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ) (35 / انبیاء) .
بنابراین مواردی که در آیه شمرده شده ، جنبه انحصاری ندارد ، هرچند ازنمونههای روشن و زنده آزمایشهای الهی است .
و میدانیم که مردم در برابر آزمایشهای خداوند ، به دو گروه تقسیم میشوند ؛ گروهی از عهده امتحانات برآمده و گروهی مردود میشوند .
مثلاً مسأله « ترس » که پیش میآید ، گروهی خود را میبازند و به خاطر اینکه کوچکترین ضرری به آنها نرسد ، شانه از زیر بار مسؤولیّت خالی میکنند ، در جنگها فرار میکنند ، یا راه سازشکاری پیش میگیرند و با عذرتراشیهایی چون ؛ « نَخْشی اَنْ تُصیبَنا
دائِرَةٌ : ما میترسیم ضرری به ما متوجّه شود » ، از تکلیف الهی سرباز میزنند ( 5 / مائده ) .
و گروهیدیگردربرابرعوامل ترس، باایمان و توکل بیشتریخودرا برایهرگونهفداکاری مهیّامیکنند، چنانکه درقرآنآمده:«اَلَّذینَ قالَلَهُمُالنّاسُ اِنَالنّاسَقَدْجَمَعُوا لَکُمْفَاخْشَوْهُمْفَزادَهُمْ ایمانا وَ قالُوا حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ: وقتیکه به مردم باایمان میگفتند : اوضاع خطرناک است و دشمنان شما مجهّزند ، شما عقبنشینی کنید ، بر ایمان و توکل آنها افزوده میشد » ( 173 / آلعمران ) .
دربرابر سایر مشکلات و عوامل امتحان که در آیه آمدهاست، همچون گرسنگی و زیانهای مالی و جانی نیز همه مردم یکسان نیستند .
نمونههایی از این امتحانات در متن قرآن آمده است و در آیات مناسب به آن اشاره خواهیم کرد .
در اینجا سؤال دیگری پیش میآید و آن اینکه ؛ حال که همه انسانها در یک امتحان گسترده الهی شرکت دارند ، راه موفّقیّت در این آزمایشها چیست ؟
پاسخاینسؤالراقسمتآخرآیهموردبحثوآیاتدیگرقرآنمیدهد؛
نخستین و مهمترین گام برای پیروزی ، همان است که در جمله کوتاه و پرمعنی « وَ بَشِّرِ الصّابِرینَ » در آیه فوق آمده است ، این جمله باصراحت میگوید : رمز پیروزی در این راه ، صبر و پایداری است و به همین دلیل بشارت پیروزی را تنها به صابران و افراد بااستقامت میدهد .
توجّه به گذرا بودن حوادث این جهان و سختیها و مشکلاتش و اینکه این جهان ، گذرگاهی بیش نیست ، عامل دیگری برای پیروزی محسوب میشود که در جمله « اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ » ( ما از آنِ خدا هستیم و به سوی خدا بازمیگردیم ) آمده است.
اصولاً این جمله که از آن به عنوان « کَلِمَه اِسْتِرْجاع » یاد میشود، عصارهای از عالیترین درسهای توحید و انقطاع اِلَیاللّه و تکیه بر ذات پاک او در همهچیز و در هر زمان است و اگر میبینیم بزرگان اسلام به هنگام بروز مصائب سخت ، این جمله را با الهام گرفتن از قرآن مجید تکرار میکردند ، برای این بوده که شدّت مصیبت آنها را تکان ندهد و در پرتو ایمان به مالکیّت خداوند و بازگشت همه موجودات به سوی او، این حوادث را در خود هضم کنند .
امیر مؤمنان علی در تفسیر این جمله میفرماید : « اِنَّ
قَوْلَنا اِنّا لِلّهِ اِقْرارٌ عَلی اَنْفُسِنا بِالْمِلْکِ وَ قَوْلُنا وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ اِقْرارٌ عَلی اَنْفُسِنا بِالْهَلْکِ : اینکه ما میگوییم " اِنّا لِلّهِ" ، اعتراف به این حقیقت است که ما مملوک اوییم و اینکه میگوییم " وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ " ، اقرار به ایناستکه ما از این جهان خواهیم رفت و جایگاه ما ، جای دگر است » .(1)
استمداداز نیروی ایمان و الطاف الهی ، عامل مهمّ دیگری است، کسانی هستند که هر وقت دستخوش حوادث میگردند ، اعتدال خود را از دست داده ، گرفتار اضطراب میشوند ، امّا دوستان خدا ، چون برنامه و هدف روشنی دارند ، بدون حیرت و سرگردانی ، مطمئنّ و آرام به راه خود ادامه میدهند ، خدا نیز روشنبینی بیشتری به آنها میدهد که در انتخاب راهصحیح دچار اشتباهنشوند، چنانکه قرآن میگوید:«وَالَّذینَ جاهَدُوا فینالَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا: کسانیکه در راه ما به جهاد برخیزند، ما آنها را به راههای خود هدایت میکنیم » ( 69/عنکبوت ) .
1) « نهج البلاغه » ، کلمات قِصار ، شماره 99 .
37 خُلِقَ الاِْنْسانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُوْریکُمْ ایاتی فَلا تَسْتَعْجِلُونِ
( آری ) انسان از عجله آفریده شده ، ولی عجله نکنید من آیات خود را به زودی به شما ارائه میدهم .
منظور از « انسان » در اینجا نوع انسان است ( البته انسانهای تربیت نایافته و خارج از قلمرو رهبری رهبران الهی ) .
و منظور از « عَجَل » شتاب و شتابزدگی است ، همانگونه که آیات بعد نیز شاهد گویای این مطلب است و در جای دیگر قرآن میخوانیم : « وَ کانَ الاِْنْسانُ عَجُولاً : انسان ، عجول است » ( 11 / اسراء ).
در حقیقت تعبیر «خُلِقَ الاِْنْسانُ مِنْ عَجَلٍ» یک نوع تأکید است، یعنی آنچنان انسان عجول است که گویی از « عجله » آفریده شده و تار و پود وجودش از آن تشکیل یافته و به راستی بسیاری از مردم عادی چنیناند ، هم در خیر عجولند و هم در شر ، حتی وقتی بهآنها گفته میشود اگر آلوده کفر و گناه شوید ، عذاب الهی دامنتان را میگیرد ، میگویند پس چرا این عذاب زودتر نمیآید ؟
شر ، حتی وقتی بهآنها گفتهمیشود اگر آلوده کفر و گناه شوید ، عذاب
الهی دامنتان را میگیرد ، میگویند پس چرا این عذاب زودتر نمیآید ؟
و در پایانآیه اضافه میکند: ( سَاُریکُمْ ایاتی فَلا تَسْتَعْجِلُونِ ).
تعبیر « ایاتی » در اینجا ممکن است اشاره به آیات و نشانههای عذاب و بلاها و مجازاتهایی باشد که پیامبر صلیاللهعلیهوآله مخالفانرا با آن تهدیدمیکرد و اینسبک مغزان کرارا میگفتند : پس چه شد این بلاهایی که ما را با آن میترسانی .
قرآن میگوید : عجله نکنید ، چیزی نمیگذرد که دامانتان را خواهد گرفت .
با توجه به آیه فوق این سؤال پیش میآید که اگر انسان طبیعتا عجول است ، پس چرا به دنبال آن نهی از عجله میکند و میگوید : « فَلا تَسْتَعْجِلُونِ » آیا این دو با هم متضاد نیست .
در پاسخ میگوییم با توجه به اصل اختیار و آزادی اراده انسان و قابل تغییر بودن صفات و روحیات و ویژگیهای اخلاقی ، هیچگونه تضادی در کار نیست ، چراکه با تربیت و تزکیه نفس میتوان این حالت را دگرگون ساخت .
38 وَ یَق-ُولُونَ مَتی هذَا الْوَعْدُ اِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ
آنها میگویند اگر راست میگوئید این وعده
قیامت کی فرامیرسد ؟
آنها با بی صبری تمام ، در انتظار قیام قیامت بودند ، غافل از اینکه فرارسیدن قیامت همان و بیچارگی و بدبختی تمام عیار آنها همان ، ولی چه میتوان کرد ، انسان عجول حتی در راه بدبختی و نابودی خود نیز عجله میکند .
تعبیربه«اِنْکُنْتُمْصادِقینَ»بهصورت جمع ( اگر راست میگویید ) با اینکه مخاطب پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله بود، بهخاطر آن است که پیروان راستین او نیز در این خطاب شرکت داده شدهاند و ضمنا میخواستند بگویند، فرانرسیدن قیامت دلیل بر این استکه همه شمادروغگو هستید.
47 وَ نَضَعُالْمَوازینَالْقِسْطَ لِیَوْمِالْقِیامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئا وَ اِنْکانَمِثْقالَحَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ اَتَیْنابِها وَ کَفی بِنا حاسِبینَ
ما ترازوهای عدل را در روز قیامت نصب میکنیم ، لذا به هیچکس کمترین ستمی نمیشود و اگر به مقدار سنگینی یک دانه خردل (کار نیک و بدی باشد) ما آن را حاضر میکنیم و کافی است که ما حساب کننده باشیم .
« قِسْط » گاه به معنی عدم تبعیض و گاه به معنی عدالت به طور مطلق میآید و مناسب در اینجا معنی دوم است .
جالب اینکه قسط در اینجا به عنوان « صفت » برای «مَوازین» ذکر شده ، این ترازوهای سنجش آنچنان دقیق و منظم است که گویی عین عدالت میباشد و به همین دلیل بلافاصله اضافه میکند : ( فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئا ) .
نه از پاداش نیکوکاران چیزی کاسته میشود و نه به مجازات بدکاران افزوده میگردد .
اما این نفی ظلم و ستم ، مفهومش این نیست که در حساب دقت نمیشود ، بلکه « اگر به مقدار سنگینی یک دانه خردل کار نیک و بدی باشد ، ما آن را حاضر میسازیم » و موردسنجش قرار میدهیم ( وَ اِنْ کانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ اَتَیْنابِها ) .
« خَرْدَل » گیاهی است که دارای دانه سیاه بسیار کوچکی است و ضرب المثل در کوچکی و حقارت میباشد .
« میزان » در اینجا به معنی « وسیله سنجش » است و میدانیم هر چیزی وسیله سنجشی متناسب با خود دارد ، میزان الحراره ( گرماسنج ) میزان الهوا ( هواسنج ) و میزانهای دیگر هریک هماهنگ با
موضوعی است که میخواهند آن را به وسیله آن بسنجند .
در احادیث اسلامی میخوانیم که میزانهای سنجش در قیامت ، پیامبران و امامان و پاکان و نیکانی هستند که در پرونده اعمالشان نقطه تاریکی وجود ندارد (1)و میخوانیم : « اَلسَّلامُ عَلی میزانِ الاَْعْمالِ : سلام بر میزان سنجش اعمال » .
درباره چگونگی توزین اعمال در روز رستاخیز، بحث فراوانی در میان مفسران و متکلمان شده است و از آنجا که بعضی چنین تصور کردهاند ، وزن و ترازو در آن جهان همانند وزن و ترازو در این جهان است و از طرفی اعمال انسان ، سنگینی و وزنی ندارد که بتوان آن را با ترازو سنجید ، ناچار شدهاند از طریق تجسّم اعمال و یا اینکه خود اشخاص را به جای اعمالشان در آن روز وزن میکنند ، مشکل را حل نمایند و حتی عبارتی از « عبید بن عمیر » نقل شدهاست که میگوید: « یُؤْتی بِالرَّجُلِ الطَّویلِ الْعَظیمِ فَلا یَزِنُ جُناحَ بَعُوضَةٍ : در آن روز افراد بزرگ جثهای را میآورند که در ترازوی سنجش با اندازه بال مگسی
1) « بحار الانوار » ، جلد 7 ، صفحه 252 ( چاپ جدید ) .
وزن ندارند » ، اشاره به اینکه ظاهرا آدمهای باشخصیتی بودند و در باطن هیچ . ( اینروایت در « مجمع البیان » و تفسیر « طبری » از "عبید بن عمیر" نقل شده و ظاهر عبارت این است که این سخن از خود "عبید" است نه از پیامبر صلیاللهعلیهوآله ) . ولی اگر مسأله مقایسه زندگی آن جهان را بازندگی دنیاکنار بگذاریم و توجه داشتهباشیم که همه چیز در آنجا با اینجا متفاوت است ، درست همانند تفاوتی که میان زندگی جنین در عالم رَحِم ، با زندگی انسان در این دنیا وجود دارد و نیز توجه داشته باشیم که در فهم معانی الفاظ ، نباید همیشه به دنبال مصداقهای موجود و معین برویم ، بلکه مفاهیم را از نظر نتیجه بررسی کنیم ، مسأله « وزن در روز رستاخیز » کاملاً حل خواهد شد . توضیح اینکه ؛ در گذشته هنگامی که مثلاً نام « چراغ » برده میشد ، ظرفی به نظر میرسید که مقداری ماده روغنی در آن ریخته شده بود و فتیلهای در میان آن نصب گردیده و احتمالاً حبابی نیز روی آن برای تنظیم هوا قرار داده شده بود ، در حالی که امروز از کلمه « چراغ » ، چیز دیگری میفهمیم ، دستگاهی که نه ظرفی برای روغن دارد و نه فتیلهای و نه حبابی برای تنظیم هوا ، اما آنچه « چراغ » امروز را با دیروز پیوند میدهد ، همان هدف و نتیجه آن است ، یعنی وسیلهای که تاریکی را از میان میبرد . در مسأله
« میزان » نیز چنین است و در همین جهات میبینیم که با گذشت زمان « ترازوها » چه اندازه دگرگون شدهاند و حتی لفظ « میزان » به وسایل دیگر سنجش نیز گفته میشود ، مانند « میزان الحرارة » ( وسیله سنجش گرما ) ، « میزان الهوا » ( وسیله سنجش هوا ) و مانند آن .
بنابراین آنچه مسلم است ، این است که در روز رستاخیز اعمال انسان با وسیله خاصی سنجیده میشود ، نه با ترازوهایی همانند ترازوهای دنیا و چه بسا آن وسیله همان وجود انبیاء و امامان و افرادصالح بوده باشد و در روایاتی که از طرق اهل بیت علیهمالسلام به ما رسیده ، این مطلب بهخوبی دیده میشود . در « بحار الانوار » از امام صادق در پاسخ سؤال از تفسیر آیه 47 سوره انبیاء ؛ « وَ نَضَعُ الْمَوازینَ الْقِسْطَ » ، چنین میخوانیم : « وَ الْمَوازینُ الاَْنْبِیاءُ وَ الاَْوْصِیاءُ وَ مِنَ الْخَلْقِ مَنْ
یَدْخُلُ الْجَنَّةَ بِغَیْرِ حِسابٍ : میزان سنجش در آن روز ، پیامبران و اوصیای آنها هستند و از مردم ، کسانی میباشند که بدون حساب وارد بهشت میشوند » ( یعنی کسانی که در پرونده اعمال آنها نقطه تاریکی وجود ندارد ) .(1)و در روایت دیگری چنین نقل شده است : «اِنَّ اَمیرَ
1) « بحار الانوار » ، جلد 7 ، صفحه 252 و 251 .
الْمُؤْمِنینَ وَ الاَْئِمَّةَ مِنْ ذُرِّیَّتِه هُمُ الْمَوازینَ : یعنی امیرمؤمنان و امامان و فرزندان او ، ترازوهای سنجش هستند » (1)در یکی از زیارات مطلقه امیر مؤمنان علی میخوانیم : « اَلسَّلامُ عَلی میزانِ الاِْسْلامِ : سلام بر میزان سنجش اعمال » . درواقع مردان و زنان نمونه جهان ، مقیاسهای سنجش اعمال انسانها هستند و هرکس به آن اندازه که به آنها شباهت دارد ، وزن دارد و آنها که از ایشان بیگانهاند ، کموزن یا بیوزن هستند . حتی در این جهان نیز دوستان خدا مقیاس سنجش هستند ، ولی از آنجا که بسیاری از حقایق در این عالم در پرده
ابهام میماند و در روز قیامت که به مقتضای « وَ بَرَزُوا لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ » (48/ابراهیم) روز بروز و ظهور است ، این واقعیتها آشکار میگردد. و از اینجا روشن میشود که چرا « موازین » جمع بسته شده است ، زیرا اولیای حق که ترازوهای سنجشند ، متعددند . این احتمال نیز وجود دارد که هرکدام از آنها در صفتی ممتاز بودهاند ، بنابراین هریک میزان سنجش یکی از صفات و اعمال آدمی هستند و چون اعمال و صفات انسانها مختلف است ، الگوها و ترازوهای سنجش نیز
1) « بحار الانوار » ، جلد 7 ، صفحه 252 و 251 .
باید مختلف باشد . و نیز از اینجا روشن میشود که آنچه در بعضی از روایات مانند روایتی از امام صادق وارد شده که پرسیدند : « ما مَعْنَیالْمیزانُ ؟ قالَالْعَدْلُ:معنی میزانچیست؟ فرمود:عدلاست » ،(1)منافاتی با آنچه گفتیم ، ندارد ، زیرا دوستانخداوند و مردان و زنان نمونه جهان ، مظهر عدل میباشند ، عدل از نظر فکر و عدل از نظر عقیده و عدل از نظر صفات و اعمال
50 وَ هذا ذِکْرٌ مُبارَکٌ اَنْزَلْناهُ اَفَاَنْتُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ
و این ( قرآن ) ذکر مبارکیاست که ( بر شما ) نازل کردیم ، آیا آن را انکار میکنید ؟
آیا چنین کتابی ، جای انکار دارد ؟ دلایل حقانیتش در خودش نهفته و نورانیتش آشکار است و رهروان راهش سعادتمند و پیروز .
برای اینکه بدانیم تا چه حد این قرآن موجب آگاهی و مایه برکت است کافی است حال ساکنان جزیره عرب را قبل از نزول قرآن که در توحش و جهل و فقر و بدبختی و پراکندگی زندگی میکردند ، با وضعشان بعد از نزول قرآن که اسوه و الگویی برای دیگران شدند در
1) «نُورُالثَّقَلَیْن» ، جلد 2 ، صفحه 5 .
نظر بگیریم ، همچنین وضع اقوام دیگر را قبل و بعد از ورود قرآن در میان آنها .
51 وَ لَقَدْ اتَیْنا اِبْراهیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ کُنّا بِه عالِمینَ
ما وسیلهرشدابراهیم را از قبل به او دادیم و از ( شایستگی ) او آگاه بودیم .
« رُشْدَ » در اصل به معنی راه یافتن به مقصد است و در اینجا ممکن است اشاره به حقیقت توحید باشد که ابراهیم از سنین کودکی از آن آگاه شده بود و ممکن است اشاره به هرگونه خیر و صلاح به معنی وسیع کلمه بوده باشد .
تعبیر به « مِنْ قَبْلُ » اشاره به قبل از موسی و هارون است .
جمله « کُنّا بِه عالِمینَ » اشاره به شایستگیهای ابراهیم برای کسب این مواهب است ، درحقیقت خدا هیچ موهبتی را به کسی بدون دلیل نمیدهد، این شایستگیها است که آمادگی برای پذیرش مواهب الهی است ، هر چند مقام نبوت یک مقام موهبتی است .
52 اِذْ قالَ لاَِبیهِ وَ قَوْمِه ما هذِهِ التَّماثیلُ الَّتی اَنْتُمْ لَها عاکِفُونَ
آنهنگامکه بهعمویش(آزر)و قوم او گفت این مجسمههای
بیروحی را که شما همواره پرستش میکنید چیست ؟
« ابراهیم » با این تعبیر بتهایی را که در نظر آنها فوق العاده عظمت داشت شدیدا تحقیر کرد . اولاً : با تعبیر « ما هذِهِ » ( اینها چیست؟ ) ثانیا : با تعبیر به « تَماثیل » زیرا « تَماثیل » جمع « تِمْثال » به معنی عکس یا مجسمه بیروح است ( تاریخچه بت پرستی میگوید : این مجسمهها و عکسها در آغاز جنبه یادبود پیامبران و علماء داشته ، ولی تدریجا صورت قداست به خود گرفته و معبود واقع شده است ) .
جمله « اَنْتُمْ لَها عاکِفُونَ » با توجه به معنی « عُکُوف » که به معنیملازمت توأم با احترام است نشان میدهد که آنها آنچنان دلبستگی بهاین بتها پیدا کردهبودند و سر برآستانش میساییدند و بر گردنشان میچرخیدند که گویی همواره ملازم آنها بودند .
این گفتار ابراهیم در حقیقت استدلال روشنی است برای ابطال بت پرستی ، زیرا آنچه از بتها میبینیم همین مجسمه و تمثال است ، بقیه تخیل است و توهم و پندار است ، کدام انسان عاقل به خود اجازه میدهد ، که برای مشتی سنگ و چوب این همه عظمت و احترام و قدرت قائل باشد ؟ چرا انسانی که خود اشرف مخلوقات است ، در برابر مصنوع خویش ، این چنین خضوع و کرنش کند و حل مشکلات خود
را از آن بخواهد ؟
53 قال-ُوا وَجَدْنا اباءَنا لَها عابِدینَ
گفتند : ما پدران خود را دیدیمکه آنهارا عبادتمیکنند.
54 قالَ لَقَدْ کُنْتُمْ اَنْتُمْ وَ اباؤُکُمْ فی ضَلالٍ مُبینٍ
گفت:مسلماشماوهمپدرانتاندرگمراهیآشکاریبودهاید.
از آنجا که تنها سنت و روش نیاکان بودن هیچ مشکلی را حل نمیکند و هیچ دلیلی نداریم که نیاکان عاقلتر و عالمتر از نسلهای بعد باشند ، بلکه غالبا قضیه به عکس است چون باگذشت زمان علم و دانشها گستردهتر میشود ، ابراهیم بلافاصله به آنها « پاسخ گفت : هم شما و هم پدرانتان به طور قطع در گمراهی آشکار بودید » .
جالب اینکه بتپرستان در جواب ابراهیم ، هم روی کثرت نفرات تکیه کردند و هم طول زمان ، گفتند : « ما پدران خود را بر این آیین و رسم یافتیم » .
ابراهیم هم در هر دو قسمت به آنها پاسخ گفت ، که هم شما و هم پدرانتان ، همیشه در ضلال مبین بودید .
یعنیانسان عاقل که دارای استقلال فکری است هرگز خود را
پایبند این اوهام نمیکند ، نهکثرت طرفداران طرح و سنتی را دلیل اصالت آن میداند و نه دوام و ریشه دار بودن آن را
55 قال-ُوا اَجِئْتَنا بِالْحَقِّ اَمْ اَنْتَ مِنَ اللاّعِبینَ
گفتند: تو مطلبحقی برای ماآوردهای یا شوخیمیکنی ؟
زیرا آنها که به پرستش بتها عادت کرده بودند و آن را یک واقعیت قطعی میپنداشتند، باور نمیکردند کسی جدا با بت پرستی مخالفت کند ، لذا از روی تعجب این سؤال را از ابراهیم کردند .
56 قالَ بَلْ رَبُّکُمْ رَبُالسَّمواتِ وَالاَْرْضِالَّذیفَطَرَهُنَّ وَاَنَا عَلی ذلِکُمْ مِنَ الشّاهِدینَ
گفت : ( کاملاً حق آوردهام ) پروردگار شما همان پروردگار آسمانها و زمین است که آنها را ایجاد کرده و من از گواهان این موضوع هستم .
ابراهیم با این گفتار قاطعش نشان داد آن کس شایسته پرستش است که آفریدگار آنها و زمین و همه موجودات است ، اما قطعات سنگ و چوب که خود مخلوق ناچیزی هستند ، ارزش پرستش را ندارند ، مخصوصا با جمله « وَ اَنَا عَلی ذلِکُمْ مِنَ الشّاهِدینَ » اثبات کرد تنها من نیستم که گواه بر این حقیقتم ، بلکه همه آگاهان و فهمیدهها
همانهاکه رشتههایتقلیدکورکورانهرا پاره کردهاند گواه بر این حقیقتند.
57 وَ تَاللّهِلاََکیدَنَاَصْنامَکُمْ بَعْدَاَنْتُوَلُّوامُدْبِرینَ
و به خدا سوگند نقشهای برای نابودیبتهایتان در غیاب شما طرح میکنم .
« اَکیدَنَّ » از ماده « کَیْد » گرفته شده که به معنی طرح پنهانی و چاره اندیشی مخفیانهاست. منظورش این بود که به آنها با صراحت بفهماندسرانجاماز یکفرصتاستفادهخواهمکردوآنهارادرهممیشکنم.
ابراهیم برای اینکه ثابت کند این مسأله صد در صد جدی است و او بر سر عقیده خود تا همهجا ایستاده است و نتایج و لوازم آن را هر چه باشد با جان و دل میپذیرد ، اضافه کرد : « به خدا سوگند ، من نقشهای برای نابودی بتهای شما به هنگامی که خودتان حاضر نباشید و از اینجا بیرون روید خواهم کشید » .
در چند آیه بعد میخوانیم بت پرستان به یاد این گفتار ابراهیم افتادند و گفتند : ما شنیدیم جوانی سخنازتوطئه درباره بتها میگفت .
58 فَجَعَلَهُمْ جُذاذا اِلاّ کَبیرا لَهُمْ لَعَلَّهُمْ اِلَیْهِ یَرْجِعُونَ
سرانجام(با استفاده از یک فرصت مناسب) همه آنها، جز
بت بزرگشان را، قطعه قطعه کرد، تا به سراغ او بیایند ( و او حقایق را بازگو کند ) .
به هر حال ابراهیم در یک روز که بتخانه خلوت بود و هیچکس از بتپرستان در آنجا حضور نداشت ، طرح خود را عملی کرد .
توضیح اینکه : طبق نقل بعضی از مفسران بت پرستان در هر سال روز خاصی را برای بتها عید میگرفتند ، غذاهایی در بتخانه حاضر کرده ، سپس دستهجمعی به بیرون شهر حرکت میکردند و در پایان روز بازمیگشتند و به بت خانه میآمدند تا از آن غذاها که به اعتقادشان تبرک یافته بود ، بخورند .
به ابراهیم نیز پیشنهاد کردند او هم با آنها برود ، ولی او به عذر بیماری با آنها نرفت .
به هر حال او بیآن که از خطرات این کار بترسد و یا از طوفانی که پشت سر این عمل به وجود میآید هراسی به دل راه دهد مردانه وارد میدان شد و با یک دنیا قهرمانی به جنگ این خدایان پوشالی رفت که آنهمه علاقمند متعصب و نادان داشتند ، به طوری که قرآن میگوید : « همه آنها را قطعه قطعه کرد ، جز بت بزرگی که داشتند » .
و هدفش این بود « شاید بت پرستان به سراغ او بیایند
و او هم تمام گفتنیها را بگوید » .
درست است که ما از لفظ «بت پرستی» بیشتر متوجه بتهای سنگی و چوبی میشویم ، ولی از یک نظر بت و بت پرستی مفهوم وسیعی دارد که هر نوع توجه به غیر خدا را ، در هر شکل و صورت شامل میشود و طبق حدیث معروف « هر چه انسان را به خود مشغول و از خدا دور سازد بت او است » ( کُلُّما شَغَلَکَ عَنِ اللّهِ فَهُوَ صَنَمُکَ ) .
59 قالُوا مَنْ فَعَلَ هذا بِالِهَتِنا اِنَّهُ لَمِنَ الظّالِمینَ
گفتند : هر کس با خدایان ما چنین کرده قطعا از ستمگران است ( و باید کیفر ببیند ) .
سرانجام آن روز عید به پایان رسید و بت پرستان شادی کنان به شهر بازگشتند و یکسر به سراغ بتخانه آمدند ، تا هم عرض ارادتی به پیشگاه بتان کنند و هم از غذاهایی که بهزعم آنها در کنار بتها برکت یافته بود بخورند .
(64) سوره اَنبیاء
همینکه وارد بتخانه شدند با صحنهای روبرو گشتند که هوش از سرشان پرید، بهجای آن بتخانه آباد با تلیاز بتهای دست و پا شکسته و بههم ریخته روبرو شدند. فریادشان بلند شد « صدازدند
چهکسی این بلا را بر سرخدایان ما آوردهاست » . مسلما هر کس بوده از ظالمان و ستمگران است .
او هم به خدایان ما ستم کرده و هم به جامعه و جمعیت ما و هم به خودش . چراکه با این عمل خویشتن را در معرض نابودی قرار داده است .
60 قالُوا سَمِعْنا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ اِبْراهیمُ
(گروهی) گفتند : شنیدیم جوانی از (مخالفت با) بتها سخن میگفت که او را ابراهیم میگفتند .
درست است که ابراهیم طبق بعضی از روایات در آن موقع کاملاً جوان بود و احتمالاً سنش از 16 سال تجاوز نمیکرد و درست است که تمام ویژگیهای « جوانمردان » : « شجاعت » و « شهامت » و « صراحت »
و « قاطعیت » در وجودش جمع بود ، ولی مسلما منظور بت پرستان از این تعبیر چیزی جز تحقیر نبوده ، بگویند « ابراهیم » این کار را کرده ، گفتند : جوانی که به او ابراهیم میگفتند چنین میگفت ... یعنی فردی کاملاً گمنام و از نظر آنان بیشخصیت .
اصولاً معمول این است هنگامی که جنایتی در نقطهای رخ میدهد برای پیدا کردن شخصی که آن کار را انجام داده ، به دنبال ارتباطهای
خصومتآمیز میگردند و مسلما در آن محیط کسی جز ابراهیم آشکارا با بتها گلاویز نبوده است .
61 قالُوا فَأْتُوا بِه عَلی اَعْیُنِ النّاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ
(عدهای) گفتند : او را در برابر چشم مردم بیاورید تا گواهی دهند.
62 قالُوا ءَاَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِالِهَتِنا یا اِبْراهیمُ
( هنگامیکه ابراهیم را حاضر کردند ) گفتند : تو این کار را با خدایان ما کردهای، ای ابراهیم ؟
جارچیان در اطراف شهر فریاد زدند که هر کس از ماجرای خصومت ابراهیم و بدگویی او نسبت به بتها آگاه است حاضر شود و به زودی هم آنها که از این موضوع آگاه بودند و هم سایر مردم اجتماع کردند تا ببینند سرانجام کار این متهم ، به کجا خواهد رسید .
شور و ولوله عجیبی درمردم افتاده بود ، چراکه از نظر آنها جنایتی بیسابقه توسط یک جوان ماجراجو در شهر رخ داده بود که بنیان دینی مردم محیط را به لرزه درآورده بود .
سرانجام محکمه و دادگاه تشکیل شد و زعمای قوم در آنجا جمع بودند ، بعضی میگویند : خود نمرود نیز بر این
ماجرا نظارت داشت .
نخستین سؤالی که از ابراهیم کردند این بود ، گفتند : تویی که این کار را با خدایان ما کردهای ، ای ابراهیم !
آنها حتّی حاضر نبودند بگویند : تو خدایان ما را شکستهای و قطعه قطعه کردهای، بلکه تنها گفتند: تو این کار را با خدایان ما کردی ؟
63 قالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبیرُهُمْ هذافَسْئَلُوهُمْ اِنْکانُوا یَنْطِقُونَ
گفت : بلکه بزرگشان کرده باشد ، از آنها سؤال کنید اگر سخن میگویند .
ابراهیم آنچنان جوابی گفت که آنها را سخت در محاصره قرار داد ، محاصرهای که قدرت بر نجات از آن نداشتند ابراهیم گفت : « بلکه اینکار رااینبتبزرگ آنها کرده، از آنها سؤالکنید اگرسخن میگویند ».
اصول جرمشناسی میگوید : متهم کسی است که آثار جرم را همراه دارد ، در اینجا آثار جرم در دست بت بزرگ است ( طبق روایت معروفی ابراهیم تبر را به گردن بت بزرگ گذاشت ) .
اصلاً چرا شما به سراغ من آمدید ؟ چرا خدای بزرگتان را متهم نمیکنید ؟ آیا احتمال نمیدهید او از دست خدایان کوچک خشمگین شده و یا آنها را رقیب آینده خود فرض کرده و
حساب همه را یک جا رسیده است ؟
از آنجا که ظاهر این تعبیر به نظر مفسران با واقعیت تطبیق نمیداده و از آنجا که ابراهیم پیامبر است و معصوم و هرگز دروغ نمیگوید ، در تفسیر این جمله ، مطالب مختلفی گفتهاند آنچه از همه بهتر به نظر میرسد این است که :
ابراهیم به طور قطع این عمل را به بت بزرگ نسبت داد ، ولی تمام قرائن شهادت میداد که او قصد جدی از این سخن ندارد ، بلکه میخواسته است عقاید مسلم بت پرستان را که خرافی و بیاساس بوده است به رخ آنها بکشد ، به آنها بفهماند که این سنگ و چوبهای بی جان آن قدر بی عرضهاند که حتی نمیتوانند یک جمله سخن بگویند و از عبادتکنندگانشان یاری بطلبند ، تا چه رسد که بخواهند به حل مشکلات آنها بپردازند .
نظیر این تعبیر در سخنان روزمره ما فراوان است که برای ابطال گفتار طرف ، مسلمات او را به صورت امر یا اخبار و یا استفهام در برابرش میگذاریم تا محکوم شود و این به هیچ وجه دروغ نیست ( دروغ آن است که قرینهای همراه نداشته باشد ) .
جزء هفدهم (69)
در روایتی که در کتاب کافی از امام صادق نقل شده
میخوانیم : « ابراهیم این سخن را به خاطر آن گفت که میخواست افکار آنهارا اصلاح کند و به آنها بگوید که چنین کاری از بتها ساختهنیست، سپس امام اضافه کرد و فرمود : به خدا سوگند بتها دست به چنان کاری نزده بودند ، ابراهیم نیز دروغ نگفت » .
64 فَرَجَعُوا اِلی اَنْفُسِهِمْ فَقال-ُوا اِنَّکُمْ اَنْتُمُ الظّالِمُونَ
آنها به وجدان خود بازگشتند و ( به خود ) گفتند : حقا که شما ستمگرید .
سخنان ابراهیم ، بت پرستان را تکان داد ، وجدان خفته آنها را بیدار کرد و همچون طوفانی که خاکسترهای فراوان را از روی شعلههای آتش برگیرد و فروغ آن را آشکار سازد ، فطرت توحیدی آنها را از پشت پردههای تعصب و جهل و غرور آشکار ساخت .
در یک لحظه کوتاه و زودگذر از این خوابعمیق و مرگزا بیدار شدند ، چنانکه قرآن میگوید : « آنها به وجدان و فطرتشان بازگشتند و به خود گفتند : حقا که شما ظالم و ستمگرید » .
هم به خویشتن ظلم و ستم کردید و هم بر جامعهای که به آن تعلق دارید و هم به ساحت مقدس پروردگار بخشنده نعمتها .
و در واقع تمام مقصود ابراهیم از شکستن بتها همین بود ، هدف
شکستن فکر بت پرستی و روح بت پرستی بود ، وگرنه شکستن بت فایدهای ندارد، بت پرستان لجوج فورا بزرگتر و بیشتر از آن را میسازند و بهجای آن مینهند، همانگونه که در تاریخ اقوام نادان و جاهل و متعصب ، این مسأله ، نمونههای فراوان دارد .
تا اینجا ابراهیم موفق شد یک مرحله بسیار حساس و ظریف تبلیغ خود را که بیدار ساختن وجدانهای خفته است از طریق ایجاد یک طوفان روانی اجرا کند .
65 ثُمَّ نُکِسُوا عَلی رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ یَنْطِقُونَ
سپس بر سرهاشان واژگونه شدند (و حکم وجدان را به کلی فراموشکردند و گفتند:)تو میدانیکه اینها سخننمیگویند.
ولی افسوس که زنگار جهل و تعصب و تقلید کورکورانه بیشتر از آن بود که با ندای صیقلبخش این قهرمان توحید به کلی زدوده شود .
افسوس که این بیداری روحانی و مقدس چندان به طول نیانجامید و در ضمیر آلوده و تاریکشان از طرف نیروهای اهریمنی و جهل قیامی بر ضداین نور توحیدی صورت گرفت و همه چیز به جای اولبازگشت، چه تعبیر لطیفی قرآن میکند «سپس آنها بر سرهاشان واژگونه شدند » ( ثُمَّ نُکِسُوا عَلی رُؤُسِهِمْ ) .
و برای اینکه از طرف خدایان گنگ و بسته دهانشان عذری بیاورند گفتند : « تو میدانی اینها هرگز سخن نمیگویند » . اینها همیشه خاموشند و ابهت سکوت را نمیشکنند و با این عذر پوشالی خواستند ضعف و زبونی و ذلت بتها را کتمان کنند .
66 قالَ اَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا یَنْفَعُکُمْ شَیْئا وَ لا یَضُرُّکُمْ
(ابراهیم)گفت: آیاجزخدا چیزیرا میپرستیدکه نه کمترین سودی برای شما دارد و نه زیانی میرساند ( که به سودشان چشم دوخته باشید یا از زیانشان بترسید ) .
اینجا بود که میدانی برای استدلال منطقی در برابر ابراهیم قهرمان گشوده شد تا شدیدترین حملات خود را متوجه آنها کند و مغزهایشان را زیر رگباری از سرزنش منطقی و بیدار کننده قرار دهد : « فریاد زد : آیا شما معبودهای غیر خدا را میپرستید که نه کمترین سودی به حال شما دارند و نه کوچکترین ضرری » .
این خدایانپنداری که نه قدرت بر سخن دارند ، نه شعور و درکی، نه میتوانند از خود دفاع کنند و نه میتوانند بندگان را به حمایت خود
بخوانند، اصلاً اینهاچهکاریازشان ساختهاست و به چهدردمیخورند؟
67 اُفٍّ لَکُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ اَفَلا تَعْقِل-ُونَ
افبرشما و برآنچه غیرازخدا پرستش میکنید،آیا اندیشه نمیکنید ( و عقل ندارید ) ؟
در حقیقت ابراهیم بسیار حساب شده برنامه خود را تعقیب کرد ، نخستین بار به هنگام دعوت آنها به سوی توحید، صدا زد : این مجسمههای بیروح چیست که شما میپرستید ؟ اگر میگویید سنت نیاکان شمااست، هم شما و هم آنها گمراه بودید .
در دومین مرحله ، اقدام به یک برنامه عملی کرد ، تا نشان دهد این بتها چنان قدرتی ندارند که هر کس نگاه چپ به آنان کند ، نابودش کنند ، مخصوصا با اخطار قبلی به سراغ بتها رفت و آنها را به کلی درهمشکست، تا نشاندهد خیالاتیکهآنهابههمبافتهاندهمهبیهودهاست.
در سومین مرحله در آن محاکمه تاریخی سخت آنها را در بن بست قرار داد ، گاه به سراغ فطرتشانرفت، زمانی بهسراغ عقلشان، گاه اندرزشان داد، گاه سرزنش و توبیخ کرد.(1)
1) درباره معنی « اُفٍّ » مشروحا در جلد 13 تفسیرنمونه ذیل آیه 23 سوره اسراء بحث شده است .
خلاصه این معلم بزرگ الهی از هر دری وارد شد و آنچه در توان داشت به کار برد ، ولی مسلم قابلیت محل نیز شرط تأثیر است و این متأسفانه در آن قوم کمتر وجود داشت .
امّا بدون شک ، سخنان و کارهای ابراهیم به عنوان یک زمینه توحیدی و حداقل به صورت علامتهای استفهام در مغزهای آنها باقی ماند و مقدمهای شد برای بیداری و آگاهی گستردهتر در آینده .
از تواریخ استفاده میشود که گروهی هر چند از نظر تعداد اندک ولی از نظر ارزش بسیار ، به او ایمان آوردند (1)و آمادگی نسبی برای گروه دیگری فراهم گشت .
68 قالُوا حَرِّقُوهُ وَانْصُرُوا الِهَتَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ فاعِلینَ
گفتند : او را بسوزانید و خدایان خود را یاری کنید ، اگر کاری از شما ساخته است .
گرچه با استدلالات عملی و منطقی ابراهیم ، همه بتپرستان
محکوم شدند و خودشان هم در دل به این محکومیت اعتراف کردند ، ولی لجاجت و تعصب شدید آنها مانع از پذیرش حق شد ، به همین
1) « کامل ابن اثیر » جلد اول، صفحه 100 .
دلیل جای تعجب نیست که تصمیم بسیار شدید و خطرناکی درباره ابراهیمگرفتند و آنکشتنابراهیم بهبدترین صورت یعنی سوزاندن و خاکستر کردن بود .
معمولاً رابطه معکوسی میان « زور » و « منطق » وجود دارد ، هرقدر زور انسان بیشتر میشود، منطق او ضعیفتر میگردد . جز در مردان حق که هر چه قویتر میشوند، متواضعتر و منطقیتر میگردند.
در روایاتیکه از طرق شیعه و اهل تسنن نقل شده میخوانیم : هنگامی که ابراهیم را بالای منجنیق گذاشتند و میخواستند در آتش بیفکنند ، آسمان و زمین و فرشتگان فریاد برکشیدند و ازپیشگاه خداوندتقاضاکردندکه اینقهرمانتوحید و رهبرآزادمردان را حفظ کند.
و نیز نقل کردهاند : جبرئیل به ملاقات ابراهیم آمد و به او گفت : « اَلَکَ حاجَةٌ : آیا نیازی داری تا به تو کمک کنم ؟ »
ابراهیم در یک عبارت کوتاه گفت : « اَمّا اِلَیْکَ فَلا : اما به تو، نه » (بهآن کسی نیازدارم که از همگان بینیاز و بر همه مشفق است ).
در این هنگام جبرئیل به او پیشنهاد کرد و گفت : « فَاسْئَلْ رَبَّکَ : پس نیازت را از خدا بخواه » .
و او در پاسخ گفت : « حَسْبی مِنْ سُؤالی عِلْمُهُ بِحالی :
همین اندازه که او از حال من آگاه است کافی است » .(1)
در حدیثی از امام باقر میخوانیم : در این هنگام ابراهیم با خدا چنین راز و نیاز کرد: «یااَحَدُ یااَحَدُ یاصَمَدُ یاصَمَدُ یا مَنْ لَمْیَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُوا اَحَدُ تَوَکَّلْتُ عَلَی اللّه».(2)
69 قُلْنا یا نارُ کُونی بَرْدا وَ سَلاما عَلی اِبْراهیمَ
(سرانجام اورا بهدریای آتشافکندند ولی ما ) گفتیم : ای آتش سرد و سالم بر ابراهیم باش .
به هر حال ابراهیم در میان هلهله و شادی و غریو فریاد مردم به درون شعلههای آتش فرستاده شد، آنچنان مردم فریاد شادی کشیدند که گویی شکننده بتها برای همیشه نابود و خاکستر شد .
اما خدایی که همه چیز سر بر فرمان او است ، حتی سوزندگی را او به آتش یاد داده و رمز محبت را او به مادران آموخته ، اراده کرد این بنده مؤمن خالص در این دریای آتش سالم بماند ، تا سند دیگری بر اسناد افتخارش بیفزاید ، چنانکه قرآن در اینجا میگوید : « به آتش
گفتیم؛ ای آتش، سرد و سالم بر ابراهیم باش » ( قُلْنا یا نارُ کُونی بَرْدا وَ سَلاما عَلی اِبْراهیمَ ) .
بدون شک فرمان خدا در اینجا فرمان تکوینی بود ، همان فرمان که در جهان هستی به خورشید و ماه و زمین و آسمان و آب و آتش و گیاهان و پرندگان میدهد .
معروف چنین است که آتش آنچنان سرد و ملایم شد که دندان ابراهیم از شدت سرما بههم میخورد و باز به گفته بعضی از مفسران اگر تعبیر « سَلاما » نبود آتش آنچنان سرد میشد که جان ابراهیم از سرما به خطر میافتاد .
و نیز در روایت معروفی میخوانیم آتش نمرودی تبدیل به گلستان زیبایی شد .(1)
حتی بعضی گفتهاند : آن روز که ابراهیم در آتش بود : « آرامترین و بهترین و راحتترین روزهای عمرش محسوب میشد » .(2)
70 وَ اَرادُوا بِه کَیْدا فَجَعَلْناهُمُ الاَْخْسَرینَ
آنها میخواستند ابراهیم را با این نقشه نابود کنند ، ولی
ما آنها را زیانکارترین مردم قرار دادیم .
ناگفته پیدا است که با سالم ماندن ابراهیم در میان آتش ، صحنه به کلی دگرگون شد ، غریو شادی فرو نشست ، دهانها از تعجب بازماند ، جمعی آشکار و در گوشی با هم درباره این پدیده عجیب سخن میگفتند ، عظمت ابراهیم و خدای او ورد زبانها شد و موجودیت دستگاه نمرود به خطر افتاده ، ولی باز هم تعجب و لجاجت مانع از پذیرش حق به طور کامل گردید ، هر چند دلهای بیدار بهره خود را از این ماجرا بردند و بر ایمانشان نسبت به خدای ابراهیم افزوده شد ، هر چند این گروه در اقلیت بودند .
گاه میشود انسان در عالم اسباب چنان غرق میشود که خیال میکند این آثار و خواص از آن خود این موجودات است و از آن مبدأ بزرگی که این آثار مختلف را به این موجودات بخشیده غافل میشود ، در اینجا خداوند برای بیدار ساختن بندگان دست به « سبب سازی » و «سبب سوزی میزند .
موجوداتی که ظاهرا کاری از آنها ساخته نیست ، سرچشمه آثار عظیمی میشوند ، به عنکبوت فرمان میدهد چند تار سست و ضعیف
بر در غار ثور بتند و با همین چند تار کسانی را که در تعقیب پیامبر اسلام همه جا میگشتند و اگر او را مییافتند نابود میکردند ، مأیوس میسازد و با همین وسیله کوچک مسیر تاریخجهان را دگرگون میکند .
و به عکس گاه اسبابی را که در عالم ماده ضرب المثل هست ( آتش در سوزندگی و کارد در برندگی ) از کار میاندازد ، تا معلوم شود اینها هم از خود چیزی ندارند که اگر « رب جلیل نهیشان کند از کار میافتند حتی اگر ابراهیم خلیل » فرمان دهد .
توجه به این واقعیتها که نمونههای فراوان آن را کم و بیش در زندگی دیدهایم ، روح توحید و توکل را در بندگی مؤمن آنچنان زنده و بیدار میکند که به او نمیاندیشند و از غیر او یاری نمیطلبند ، خاموش کردن « آتش مشکلات » را تنها از او میخواهند و نابودی کید دشمنان را از درگاه او میطلبند ، جز او نمیبینند و از غیر او چیزی تمنّا نمیکنند .
71 وَ نَجَّیْناهُ وَ لُوطا اِلَی الاَْرْضِ الَّتی بارَکْنا فیها لِلْعالَمینَ
و او و لوطرا بهسرزمین (شام) که آنرا برایهمه جهانیان
پربرکت ساختیم نجات دادیم .
داستان آتش سوزی ابراهیم و نجات اعجازآمیزش از این مرحله خطرناک ، لرزه بر ارکان حکومت نمرود افکند ، به گونهای که نمرود روحیه خود را به کلی باخت ، چراکه دیگر نمیتوانست ابراهیم را یک جوان ماجراجو و نفاق افکن معرفی کند ، او دیگر به عنوان یک رهبر الهی و قهرمان شجاع که یک تنه میتواند بهجنگ جبار ستمگری با تمامقدرت و امکاناتشبرود ، شناخته میشد ، او اگر با این حال در آن شهر و کشور باقی میماند ، با آن زبان گویا و منطق نیرومند و شهامت بینظیرش مسلماکانون خطری برای آن حکومت جبار و خودکامه بود ، او به هر حال باید از آن سرزمین بیرون رود .
از سوی دیگر ابراهیم در واقع رسالت خود را در آن سرزمین انجام داده بود ، ضربههای خردکننده یکی پس از دیگری بر بنیان حکومت زد و بذر ایمان و آگاهی در آن سرزمین پاشیده ، تنها نیاز به عامل « زمانی » بود که تدریجا این بذرها بارور گردد و بساط بت و بت پرستی برچیده شود .
او باید از اینجا به سرزمین دیگری برود و رسالت خود را در آنجا نیز پیادهکند ، لذا تصمیمگرفت تا به اتفاق « لوط » ( لوط برادر زاده
ابراهیم بود ) و همسرش « ساره » و احتمالاً گروه اندکی از مؤمنان از آن سرزمین به سوی شام هجرت کند .
گرچه نام این سرزمین صریحا در قرآن نیامده ، ولی با توجّه به آیه اوّل سوره اسراء ( سُبْحانَ الَّذی اَسْری بِعَبْدِه لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَی الْمَسْجِدِ الاَْقْصَی الَّذی بارَکْنا حَوْلَهُ ) .
معلوم میشود همان سرزمین شام است که سرزمینی است هم از نظر ظاهری پربرکت و حاصلخیز و سرسبز و هم از نظر معنوی ، چرا که کانون پرورش انبیاء بوده است .
در اینکه ابراهیم خودش دست به این هجرت زد و یا دستگاه نمرود او را تبعید کردند و یا هر دو جهت دست به دست هم داد ، بحثهای مختلفی در تفاسیر و روایات آمده است که جمع میان همه آنها همین است که از یکسو نمرود و اطرافیانش ابراهیم را خطر بزرگی برای خود میدیدند و او را مجبور به خروج از آن سرزمین کردند و از سوی دیگر ابراهیم رسالت خود را در آن سرزمین تقریبا پایان یافته میدید و خواهان منطقه دیگری بود که دعوت توحید را در آن نیز گسترش دهد ، به خصوص که ماندن در « بابل » ممکن بود به قیمت جان او و ناتمام ماندن دعوت جهانیش تمام شود .
جالب اینکه در روایتی از امام صادق میخوانیم : « هنگامی که نمرود تصمیم گرفت ابراهیم را از آن سرزمین تبعید کند ، دستور داد گوسفندان و اموال او را مصادره کنند و خودش تنها بیرون برود » .
ابراهیم بهآنها گفت: « اینها محصول سالیان طولانی از عمر من است ، اگر میخواهید "مالم" را بگیرید پس عمری را که در این سرزمین مصرف کردهام به من بازگردانید » ، بنابر این شد که یکی از قاضیان دستگاه در این میان داوری کند ، قاضی حکم کرد که اموال ابراهیم را بگیرند و عمری را که در آن سرزمین صرف کرده به او بازگردانند .
هنگامی که نمرود از این ماجرا آگاه شد ، مفهوم حقیقی حکم قاضی شجاع را دریافت و دستور داد اموال و گوسفندانش را به او بازگردانند تا همراه خود ببرد و گفت : من میترسم که اگر او در اینجا بماند دین و آیین شما را خراب کند و به خدایانتان زیان رساند (1)
72 وَ وَهَبْنا لَهُ اِسْحقَ وَ یَعْقُوبَ نافِلَةً وَ کُلاًّ جَعَلْنا صالِحینَ
1) «المیزان» ذیل آیات مورد بحث .
و اسحاق و علاوهبراو، یعقوب را به وی بخشیدیم و همه آنها را مردانی صالح قرار دادیم.
سالیان درازی گذشت که ابراهیم در عشق و انتظار فرزند صالحی بهسرمیبرد و آیه 100 سوره صافات گویای این ساخته درونی او است : «رَبِّ هَبْلیمِنَالصّالِحینَ: پروردگارافرزندیصالح بهمنمرحمت کن ».
سرانجامخدا دعایاورا مستجاب کرد، نخست « اسماعیل » و سپس «اسحاق»را بهاو مرحمتکردکه هرکدامپیامبریبزرگوباشخصیتبودند.
تعبیر به « نافِلَة » که ظاهرا تنها توصیفی برای یعقوب است از این نظر باشد که ابراهیم تنها فرزند صالحی تقاضا کرده بود ، خدا نوه صالحی بنام یعقوب نیز بر آن افزود ، زیرا « نافِلَة » در اصل به معنی موهبت و یا کار اضافی است .
73 وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً یَهْدُونَ بِاَمْرِنا وَ اَوْحَیْنا اِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ اِقامَ الصَّلوةِ وَ ایتاءَ الزَّکوةِ وَ کانُوا لَنا عابِدینَ
و آنها را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت میکردند و انجام کارهای نیک و بر پاداشتن نماز و ادای زکات را به آنها وحی کردیم و آنها
فقط مرا عبادت میکردند .
در این آیه مجموعا « شش قسمت » از این ویژگیها برشمرده شده که با اضافه کردن توصیف به صالح بودن که از آیه قبل استفاده میشود مجموعا هفت ویژگی را تشکیل میدهد .
نخست میگوید : « وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً » یعنی علاوه بر مقام « نبوت و رسالت » مقام « امامت » را نیز به آنها دادیم . امامت آخرین مرحله سیر تکاملی انسانی است که به معنی رهبری همه جانبه مادی و معنوی، ظاهری و باطنی، جسمی و روحی مردم است .
فرق نبوت و رسالت با امامت این است که پیامبران در مقام نبوت و رسالت تنها فرمان حق را دریافت میکنند و از آن خبر میدهند و به مردم ابلاغ میکنند، ابلاغی توأم با بشارت و انذار .
امّا در مرحله « امامت » این برنامههای الهی را به مرحله اجرا درمیآورند،خواه از طریق تشکیل حکومت عدل بوده باشد یا بدون آن، در این مرحله آنهامربّیند و مجری احکام و برنامهها و پرورش دهنده انسانها و به وجود آورنده محیطی پاک و منزه و انسانی .
در حقیقت مقام امامت مقام تحقق بخشیدن به تمام برنامههای الهی است،بهتعبیردیگرایصال بهمطلوب و هدایتتشریعیوتکوینی است.
امام از این نظر درست به خورشید میماند که با اشعه خود موجودات زنده را پرورش میدهد .(1)
درمرحلهبعدفعلیتوثمرهاینمقامرابازگومیکند:(یَهْدُونَ بِاَمْرِنا).
نه تنها هدایت به معنی راهنمایی و ارائه طریق که آن در نبوت و رسالت وجود دارد ، بلکه به معنی دستگیری کردن و رساندن به سرمنزل مقصود ( البته برای آنها که آمادگی و شایستگی دارند ) .
سومین و چهارمین و پنجمین موهبت و ویژگی آنها این بود که (وَ اَوْحَیْنا اِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ اِقامَ الصَّلوةِ وَ ایتاءَ الزَّکوةِ ) .
این وحی میتواند وحی تشریعی بوده باشد ، یعنی ما انواع کارهای خیر و ادای نماز و اعطای زکات را در برنامههای دینی آنها گنجانیدیم : و نیز میتواند وحی تکوینی باشد ، یعنی به آنها توفیق و توان و جاذبه معنوی برای انجام این امور بخشیدیم .
البتّه هیچ یک از این امور جنبه اجباری و اضطراری ندارد بلکه تنها آمادگیها و زمینهها است که بدون اراده و خواست خود آنها هرگز به نتیجه نمیرسد .
1) شرح بیشتر در این زمینه را در جلد 1 ذیل آیه 124 سوره بقره مطالعه فرمایید .
و در آخرین فراز به مقام « عبودیت » آنها اشاره کرده ، میگوید : ( وَ کانُوا لَنا عابِدینَ ) .
ضمنا تعبیر به « کانُوا » که دلالت بر سابقه مستمر در این برنامه دارد، شاید اشاره بهاین باشد که آنها حتّی قبل از رسیدن به مقام نبوت و امامت ، مردانی صالح و موحد و شایسته بودهاند و در پرتو همین برنامهها ، خداوند مواهب تازهای به آنها بخشیده .
این نکته نیز لازم به یادآوری است که جمله ( یَهْدُونَ بِاَمْرِنا ) در حقیقت وسیله شناخت امامان و پیشوایان حق ، در برابر رهبران و پیشوایان باطل که معیار کار آنها بر هوسهای شیطانی است .
در حدیثی از امام صادق میخوانیم که فرمود : « امام در قرآن مجید دو گونه است در یکجا خداوند میفرماید : "وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً یَهْدُونَ بِاَمْرِنا" یعنی به امر خدا نه به امر مردم ، امر خدا را بر امر خودشان مقدم میشمردند و حکم او را برتر از حکم خود قرار میدهند ، ولی در جای دیگر میفرماید : "وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً یَدْعُونَ اِلَی النّارِ : ما آنها را پیشوایانی قرار دادیم که دعوت به دوزخ میکنند" فرمان خود را بر فرمان پروردگار مقدم میشمرند و حکم خویش را قبل از حکم او قرار
میدهند و مطابقهوسهای خود و بر ضد کتاب اللّه عمل مینمایند » (1)
و این است معیار و محک برای شناسایی امام حق از امام باطل .
87 وَ ذَاالنُّونِاِذْذَهَبَمُغاضِبافَظَنَّ اَنْلَنْنَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنادی
فِی الظُّلُماتِ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَکَ اِنّی کُنْتُ مِنَ الظّالِمینَ
و ذاالنون(یونس)را(بهیادآور)،درآن هنگام که خشمگین ( از میان قوم خود ) رفت و چنین میپنداشت که ما بر او تنگ نخواهیم گرفت ، ( اما موقعی که در کام نهنگ فرو رفت ) در آن ظلمتها( ی متراکم ) فریاد زد : خداوندا ! جز تو معبودی نیست، منزهی تو ، من از ستمکاران بودم .
« نُون » در لغت به معنی ماهی عظیم ، یا به تعبیر دیگر نهنگ یا وال است ، بنابراین « ذَاالنُّون » یعنی صاحب نهنگ و انتخاب این نام برای یونس به خاطر ماجرایی است که بعدا به خواست خدا به آن اشاره خواهیم کرد .
« نَقْدِر » از ماده « قَدْر » به معنی سختگیری و تضییق است ،
1) آیه دوم که آیه 41 سوره قصص است به فرعون و لشکر او اشاره میکند ، این حدیث در تفسیر صافی از کتاب کافی نقل شده است .
چراکه انسان به هنگام سختگیری کردن هر چیزی را به قدر محدود در نظر میگیرد نه گسترده و بیحساب .
او گمان میکرد تمام رسالت خویش را در میان قوم نافرمانش انجام داده است و حتی تَرْک اَوْلی در این زمینه نکرده و اکنون که آنها را به حال خود رها کرده و بیرون میرود ، چیزی بر او نیست ، در حالی که اولی این بود که بیش از این در میان آنها بماند و صبر و استقامت به خرجدهد و دندان بر جگر بفشارد شاید بیدار شوند و به سوی خدا آیند.
سرانجام به خاطر همین تَرْک اَوْلی او را در فشار قرار دادیم ، نهنگ عظیمی او را بلعید « و او در آن ظلمتهای متراکم صدا زد خداوندا ! جز تو معبودی نیست ، خداوندا پاک و منزهی ، من از ستمکاران بودم » .
هم بر خویش ستم کردم هم بر قوم خودم ، میبایست بیش از این ناملایمات و شداید و سختیها را پذیرا میشدم ، تن به همه شکنجهها میدادم شاید آنها به راه آیند .
88 فَاسْتَجَبْنالَهُوَنَجَّیْناهُمِنَالْغَمِوَکَذلِکَنُنْجِی الْمُؤْمِنینَ
ما دعای او را به اجابت رساندیم و ازآن اندوه نجاتش بخشیدیم و همینگونه مؤمنان را نجات میدهیم .
او سالها در میان قومش ( در سرزمین نینوا در عراق ) به دعوت و تبلیغ مشغول بود ، ولی هر چه کوشش کرد ، ارشادهایش در دل آنها مؤثر نیفتاد ، خشمگین شد و آن محل را ترک کرد و به سوی دریا رفت، در آنجا بر کشتی سوار شد، در میان راه دریا متلاطم گشت ، چیزی نمانده بود که همه اهل کشتی غرق شوند .
ناخدای کشتی گفت : من فکر میکنم در میان شمǠبنده فراری وجود دارد که باید به دریا افکنده شود ( و یا گفت : کشتی زیاد سنگین است و باید یک نفر را به قید قرعه به دریا بیفکنیم ) به هرحال چند بار قرعه کشیدند و در هر بار به نام یونس درآمد ، او فهمید در این کار سری نهفته است و تسلیم حوادث شد .
هنگامی که او را به دریا افکندند ، نهنگ عظیمی او را در کام خود فرو برد و خدا او را به صورت اعجازآمیز زنده نگه داشت .
سرانجام او متوجه شد ترک اولایی انجام داده ، به درگاه خدا روی آورد و به تقصیر خود اعتراف نمود ، خدا نیز دعای او را مستجاب فرمود و از آن تنگنا نجاتش داد .(1)
1) « تفسیر فخر رازی » و « مجمع البیان » و « نُورُالثَّقَلَیْن » ذیل آیه مورد بحث .
ممکناست تصور شود این ماجرا از نظر علمی امکانپذیر نیست ، ولی بدون شک این امر یک خارق عادت است نه یک محال عقلی ، همانند زنده شدن مردگان که تنها خارق عادت محسوب میشود و محال نیست و به تعبیر دیگر از طرق عادی انجام آن امکانپذیر نیست ، ولی با استمداد از قدرت بیپایان پروردگار مشکلی ندارد .
105 وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ اَنَّ الاَْرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ
ما در « زبور » بعد از ذکر ( تورات ) نوشتیم که بندگان صالح من وارث ( حکومت ) زمین خواهند شد .
« اَرْض » به مجموع کره زمین گفته میشود و سراسر جهان را شامل میگردد مگر اینکه قرینه خاصی در کار باشد ، گرچه بعضی احتمال دادهاند که مراد وارث شدن سراسر زمین در قیامت است ، ولی ظاهر کلمه « اَرْض » هنگامی که به طور مطلق گفته میشود ، زمین این جهان است .
واژه « اِرْث » به معنی چیزی است که بدون معامله و داد و ستد به کسی انتقال مییابد و گاهی در قرآن کریم « اِرْث » به تسلط و پیروزی
یک قوم صالح بر قوم ناصالح و در اختیار گرفتن مواهب و امکانات آنها گفته شده است ، چنانکه در آیه 137 سوره اعراف درباره بنی اسرائیل و پیروزیشان بر فرعونیان چنین میخوانیم : « وَ اَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذینَ کانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الاَْرْضِ وَ مَغارِبَها : ما شرق و غرب زمین را به ارث به آن قوم مستضعف دادیم » .
گرچه « زَبُور » در اصل به معنی هر گونه کتاب و نوشته است ، هر چند در قرآن مجید در دو مورد از سه موردی که این کلمه به کار رفته ، اشاره به زبور داود است ، اما بعید به نظر نمیرسد که مورد سوم یعنی آیه مورد بحث نیز به همین معنی باشد .
« زبور داود » یا به تعبیری که در کتب « عهد قدیم » آمده « مزامیر داود » عبارت است از مجموعهای از مناجاتها و نیایشها و اندرزهای داود پیامبر .
« ذِکْر » در اصل به معنی یادآوری و یا چیزی که مایه تذکر و یادآوری است و در آیات قرآن به همین معنی به کار رفته ، گاهی نیز به کتاب آسمانی موسی یعنی تورات اطلاق شده ( مانند آیه 48 سوره انبیاء : وَ لَقَدْ اتَیْنا مُوسی وَ هرُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِیاءً وَ ذِکْرا لِلْمُتَّقینَ ) .
و گاه این عنوان در مورد قرآن استعمال شده ، مانند آیه 27 سوره تکویر : « اِنْ هُوَ اِلاّ ذِکْرٌ لِلْعالَمینَ » .
ولی با توجّه به تعبیراتی که در آیه به کار رفته ، ظاهر این است که منظور از زبور ، کتاب داود و ذکر به معنی تورات است و با توجّه به اینکه زبور بعد از تورات بوده ، تعبیر « مِنْ بَعْد » نیز حقیقی است و به این ترتیب معنی آیه چنین میشود ، « ما ، در زبور ، بعد از تورات ، چنین نوشتیمکه اینزمین را بندگانصالحما بهارث خواهندبرد » .
در بعضی از روایات صریحا اینآیه تفسیر به یاران مهدی شده است: چنانکه در مجمع البیان ذیل همین آیه از امام باقر چنین میخوانیم : « هُمْ اَصْحابُ الْمَهْدِیِّ فی اخِرِ الزَّمانِ: بندگان صالحیرا که خداوند دراین آیه به عنوان وارثان زمین یاد میکند یاران مهدی در آخرالزمان هستند » .
درتفسیر قمی نیز در ذیل این آیه چنین آمده است : «اَنَّ الاَْرْضَ یَرِثُهاعِبادِیَالصّالِحُونَ، قالَالْقائِمُ وَاَصْحابُهُ: منظور از اینکه زمین را بندگان صالح خدا بهارث میبرند مهدیقائم و یاران او هستند».
ناگفته پیدا است مفهوم این روایات ، انحصار نیست ، بلکه بیان یک مصداق عالی و آشکار است و بارها گفتهایم این تفسیرها هرگز عمومیت مفهوم آیه را محدود نمیسازد .
بنابراین در هر زمان و در هر جا بندگان صالح خدا قیام کنند، پیروز و موفق خواهند بود و سرانجام وارث زمین و حکومت آن خواهند شد.
علاوه بر روایات فوق که در خصوص تفسیر این آیه وارد شده ، روایات بسیار زیادی که بالغ به حد تواتر است از طرق شیعه و اهل تسنن در مورد مهدی از پیامبر گرامیاسلام صلیاللهعلیهوآله و همچنین از « ائمه اهلبیت » علیهمالسلام نقل شده که همه آنها دلالت بر این دارد سرانجام حکومت جهان به دست صالحان خواهد افتاد و مردی از خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله قیام میکند و زمین را پر از عدل و داد میسازد ، آنچنان که از ظلم و جور پر شده باشد .
از جمله این حدیث معروف است که در اکثر منابع اسلامی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل شده : «لَوْ لَمْ یَبْقَ مِنَالدُّنْیا اِلاّ یَوْمٌ، لَطَوَّلَ اللّهُ ذلِکَ الْیَوْمَ ، حَتّی یَبْعَثَ رَجُلاً ( صالِحا ) مِنْ اَهْلِبَیْتی یَمْلَأُ الاَْرْضَ عَدْلاً وَ قِسْطا کَما مُلِئَتْ ظُلْما وَ جَوْرا : اگر از عمر جهان جز یک روز
نماند ، خداوند آنروز را آنقدر طولانی میکند تا مرد صالحی را از خاندان من برانگیزد که صفحه زمین را پر از عدل و داد کند ، همانگونه که از ظلم و جور پر شده است ».
این حدیث با همین تعبیر یا مختصر تفاوتی در بسیاری از کتب شیعه و اهل سنت آمده است .(1)
106 اِنَّ فی هذا لَبَلاغا لِقَوْمٍ عابِدینَ
در این ابلاغ روشنیاست برای جمعیت عبادت کنندگان .
ظاهر آیه این است که « هذا » اشاره به همان وعدهای است که در آیهقبل بهبندگانصالحخود در مورد حکومترویزمین داده شده است .
107 وَ ما اَرْسَلْناکَ اِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمینَ
ما تو را جز برای رحمت جهانیان نفرستادیم .
عموم مردم دنیا اعم از مؤمن و کافر همه مرهون رحمت تو هستند ، چراکه نشر آیینی را به عهده گرفتی که سبب نجات همگان است ، حال
1) برای توضیح بیشتر به کتاب « منتخب الاثر » و « نور الابصار » مراجعه شود .
اگر گروهی از آن استفاده کردند و گروهی نکردند این مربوط به خودشان است و تأثیری بر عمومی بودن رحمت نمیگذارد .
این درست به آن میماند که بیمارستان مجهزی برای درمان همه دردها باپزشکانماهر و انواعداروها تأسیس کنند و درهای آن را به روی همه مردم بدون تفاوت بگشایند ، آیا این وسیله رحمت برای همه افراد آن اجتماع نیست ؟ حال اگر بعضی از بیماران لجوج خودشان از قبول این فیض عام امتناع کنند تأثیری در عمومی بودن آن نخواهد داشت .
و به تعبیر دیگر رحمت بودن وجود پیامبر برای همه جهانیان جنبه مقتضی و فاعلیت فاعل دارد و مسلما فعلیت نتیجه ، بستگی به قابلیت قابل نیز دارد .
تعبیر به « عالَمینَ » ( جهانیان ) آنچنان مفهوم وسیعی دارد که تمام انسانها را در تمام اعصار و قرون شامل میشود و لذا این آیه را اشارهای بر خاتمیت پیامبر اسلام میدانند ، چراکه وجودش برای همه انسانهای آینده تا پایان جهان رحمت است و رهبر و پیشوا و مقتدا ، حتی این رحمت ، از یک نظر شامل فرشتگان هم میشود .
حدیثجالبیدراینجانقلشدهکهاینعمومیتراتأییدمیکندحدیث
این است : هنگامی که این آیه نازل شد پیامبر از جبرئیل پرسید : « هَلْ اَصابَکَ مِنْ هذِهِالرَّحْمَةِ شَیْیءٌ: آیا چیزیاز اینرحمت عاید تو شد؟» .
جبرئیل در پاسخ عرض کرد : «نَعَمْ، اِنّیکُنْتُاَخْشی عاقِبَةَالاَْمْرِ، فَامَنْتُ بِکَ ، لَمّا اَثْنَی اللّهُ عَلَیَّ بِقَوْلِه عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکینٍ : من از پایان کار خویش بیمناک بودم ، اما به خاطر آیهای که در قرآن بر تو نازل شده از وضع خود مطمئن شدم ، آنجا که خداوند مرا با این جمله مدح کرده " ذی قُوَّةٍ عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکینٍ : جبرئیل نزد خداوند خالق عرش بلند مقام و بلند مرتبه است " » .(1)
پایان سوره اَنبیاء
1) « مجمع البیان » ذیل آیه مورد بحث .
(102) سوره اَنبیاء
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 یااَیُّهَاالنّاسُاتَّقُوارَبَّکُمْ اِنَّ زَلْزَلَةَالسّاعَةِ شَیْءٌ عَظیمٌ
ای مردم از پروردگارتان بترسید که زلزله رستاخیز امر عظیمی است .
خطاب « یا اَیُّهَا النّاسُ » دلیل روشنی است بر اینکه هیچگونه تفاوت و تبعیضی از نظر نژاد و زبان و اعصار و قرون و مکانها و مناطق جغرافیایی و طوایف و قبایل در آن نیست ، مؤمن و کافر، کوچک و بزرگ، پیر و جوان، مرد و زنامروز و آینده همه در آن شریک هستند .
2 یَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا اَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ کُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَی النّاسَ سُکاری وَ ما هُمْ بِسُکاری وَ لکِنَّ عَذابَ اللّهِ شَدیدٌ روزی که آن را میبیند (آنچنان وحشت سرتا پای همه را فرامیگیردکه)مادرانشیرده،کودکانشیرخوارشانرافراموش میکنند و هر بارداری جنین خود را بر زمین مینهد و مردمرا مست میبینی درحالی که مست نیستند ولی عذاب
خدا شدید است .
در زلزلهها و حوادث وحشتناک نیز گاهی این پدیدهها به صورت جزئی پیدا میشود ، یعنی مادران کودکان خود را فراموش کرده و باردارانجنینخود را ساقط میکنند و بعضی همچون افرادمست از خود بیخود میشوند ولی جنبه عمومی و همگانی ندارد ، اما زلزله رستاخیز چنان است که از مشاهده آن همه مردم به این حالات گرفتار میشوند .
جمله « وَ تَرَی النّاسَ سُکاری » ( مردم را بهصورت مستان میبینی ) اشاره به این است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله که مخاطب این جمله میباشد ( و احتمالاً مؤمنان بسیار قوی الایمان که قدم جای قدمهای او نهادهاند ) از این وحشت عظیم در امانند زیرا میگوید : مردم را به این حالت میبینی ، یعنی خودت چنین نیستی .
(104) سوره حَجّ
3 وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطانٍ مَریدٍ
گروهی از مردم بدون هیچ علم و دانشی به مجادله درباره خدا بر میخیزند و از هر شیطان سرکشی پیروی میکنند .
واژه « مَرید » از ماده « مَرد » در اصل به معنی سرزمین بلندی
است که خالی از هرگونه گیاه باشد و به درختی که از برگ خالی شود ، « اَمْرَد » میگویند و روی همین جهت به نوجوانانی که مو در صورتشان نروییده ، نیز « اَمْرَد » گفته میشود .
در اینجا منظور از « مَرید » کسی است که عاری از هرگونه خیر و سعادت و نقطه قوت است و طبعا چنین کسی سرکش و متمرد و ظالم و عصیانگر خواهد بود .
گروهیازمردمگاهدراصلتوحیدو یگانگیحق و نفیهرگونه شریک جدال میکنند و گاه در قدرت خدا نسبت به مسأله احیای مردگان و بعث و نشور و در هر صورت هیچگونه دلیلی بر گفتههای خود ندارند .
اینگونه افراد که تابع هیچگونه منطق و دانشی نیستند ، از هر شیطان سرکش و متمردی تبعیت میکنند .
نه از یک شیطان که از همه شیطانها ، اعم از شیاطین انس و جن که هریک از آنها برای خود نقشه و برنامه و حیله و دامی دارند .
جالب اینکه نمیفرماید : چنین کسی از شیطان پیروی میکند، بلکه میگوید : از هر شیطان متمردی ، و این اشاره به آن استکه شیاطین همهیک خط واحد و برنامهمشترک ندارند ، بلکه هریک
برای خود راهی و دامی انتخاب کردهاند ، آنچنان این دامها متنوع است که انسان در تشخیص آنها گم میشود مگر آنها که به خاطر ایمان و توکل بر خدا در سایه حمایت او قرار گرفتهاند و مشمول جمله «اِلاّ عِبادُکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ» هستند (40 / حجر ) .
(106) سوره حَجّ
ذکر این نکته نیز لازم است که تمرد و سرکشی و خالی بودن از خیر و برکت ، در مفهوم کلمه « شیطان » افتاده است ، ولی در اینجا مخصوصا کلمه « مَرید » ( فاقد هرگونه خیر و سعادت بودن ) را به عنوان تأکید پشت سر آن ذکر میکند تا سرنوشت کسانی که از چنین رهبرانی پیروی میکنند ، کاملاً روشن گردد .
4 کُتِبَ عَلَیْهِ اَنَّهُ مَنْ تَوَلاّهُ فَاَنَّهُ یُضِلُّهُ وَ یَهْدیهِ اِلی عَذابِ السَّعیرِ
بر او نوشتهشدهکه هرکس ولایتش را بر گردن نهد ، به طور مسلمگمراهشمیسازدو بهآتشسوزانراهنماییش میکند.
« سَعیر » از « سَعْر » بهمعنی شعلهورشدن آتشاست و دراینجا منظور آتش سوزان دوزخ است که از هر آتشی سوزندهتر میباشد.
14 اِنَّ اللّهَ یُدْخِلُ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَاالاَْنْهارُ اِنَّ اللّهَ یَفْعَلُ ما یُریدُ
خداوند کسانی را که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند، در باغهایی از بهشت وارد میکند که نهرها زیر درختانش جاری است (آری) خدا هرچه را اراده کند، انجام میدهد.
این پاداشهای بزرگ برای او سهل و آسان است همانگونه که مجازات مشرکان لجوج و رهبران گمراهشان برای او ساده است .
در این مقایسه درحقیقت گروهی که تنها ایمان بر زبانشان قرار دارد ، در کنار دین قرار گرفتهاند و با جزئی وسوسه منحرف میشوند و عمل صالحی نیز ندارند ، اما مؤمنان صالح در متن اسلامند و سختترین طوفانها تکانشان نمیدهد ، درخت ایمانشان ریشهدار و میوه اعمال صالح بر شاخسار آن آشکار است ، این از یکسو .
از سوی دیگر معبودهای گروه اول بیخاصیت هستند ، بلکه زیانشان بیشتر است اما مولا و سرپرست گروه دوم بر همهچیز قدرت دارد و برترین نعمتها را برای آنها فراهم ساخته است .
18 اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ مَنْ فِی الاَْرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبالُ وَ الشَّجَرُ وَالدَّوابُّ وَ کَثیرٌ مِنَالنّاسِ وَ کَثیرٌ حَقَّ
عَلَیْهِ الْعَذابُ وَ مَنْ یُهِنِ اللّهُ فَمالَهُ مِنْ مُکْرِمٍ اِنَّ اللّهَ یَفْعَلُ ما یَشاءُ
آیا ندیدی که سجده میکنند برای خدا تمام کسانی که در آسمانهاوزمینهستندو همچنینخورشید و ماه و ستارگان و کوهها و درختان و جنبندگان و بسیاری از مردم، اما بسیاری ابا دارند و فرمان عذاب درباره آنها حتمیاست وهرکسیراخداخوارکند، کسیاورا گرامینخواهد داشت، خداوند هر کار را بخواهد (و صلاح بداند) انجام میدهد.
در قرآن مجید در آیات مختلف سخن از « سجود » عمومی موجودات جهان وهمچنین « تسبیح » و « حمد » و « صلوة » ( نماز ) به میان آمده است و تأکید شده که این عبادات چهارگانه مخصوص انسانهانیست، بلکهحتیموجوداتظاهرابیجان نیز درآنشرکت دارند .
باتوجه به آنچه در آیه مورد بحث آمده ، موجودات عالم دارای دو گونه سجودند ؛ سجود تکوینی و سجود تشریعی .
خضوع و تسلیم بیقید و شرط آنها در برابر اراده حق و قوانین آفرینش و نظام حاکم بر این جهان همان سجود تکوینی آنها است که تمام ذرات موجودات را شامل میشود ، حتی سلولهای مغز فرعونها
و نمرودها و منکران لجوج و تمام ذرات وجود آنها مشمول این سجود تکوینی هستند .
به گفته جمعی از محققان تمامی ذرات جهان دارای نوعی درک و شعورند ، و به موازات آن در عالم خود حمد و تسبیح خدا میگویند و سجود و صلات دارند ( شرح اینسخن در تفسیر نمونه ذیل آیه 44 سوره اسراء درج گردیده است ) و اگر این نوع درک و شعور را نپذیریم، حداقل تسلیم و خضوع آنها در برابر همه نظامات هستی به هیچ وجه قابل انکار نیست .
اما « سجود تشریعی » همان نهایت خضوعی است که از صاحبان عقل و شعور و درک و معرفت در برابر پروردگار تحقق مییابد .
در این جا این سؤال پیش میآید که اگر برنامه سجود عمومی موجودات همه انسانها را دربرمیگیرد ، چرا در آیه فوق به گروهی از انسانها تخصیص داده شده است ؟
اما توجه به اینکه « سجده » در این آیه در یک مفهوم جامع میان « تشریع » و « تکوین » استعمال شده ، پاسخ این سؤال روشن میشود ، زیرا سجده در مورد خورشید و ماه و ستارگان و کوهها و درختان و جنبندگان ، فرد تکوینیش منظور است ، اما در مورد انسانها تشریعی
است که بسیاری آن را انجام میدهند و گروهی سرپیچی کرده و مصداق « کَثیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذابُ » هستند ومیدانیم استعمالیک لفظ درمفهوم جامع و عام با حفظ مصادیق مختلف هیچ مانعی ندارد ، حتی نزد آنها که استعمال لفظ را در بیشتر از یک معنی جایز نمیدانند ، تا چه رسد به ما که استعمال لفظ مشترک را در معانیمتعدد جایز میدانیم .
41 اَلَّذینَ اِنْ مَکَّنّاهُمْ فِیالاَْرْضِ اَقامُوا الصَّلوةَ وَ اتَوُا الزَّکوةَ وَ اَمَروُا بِالْمَعْروُفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الاُْمُورِ
یارانخدا کسانیهستند که هرگاه در زمین به آنها قدرت بخشیدیم، نماز را برپا میدارند و زکات را ادا میکنند و امر به معروف و نهیازمنکر مینمایند و پایان همه کارها از آنِ خدا است .
« مَکَّنّا » از ماده « تمکین » که به معنی فراهم ساختن وسایل و ابزار کار است ، میباشد اعم از آلات و ادوات لازم یا علم و آگاهی کافی و توان و نیروی جسمی و فکری .
« مَعْروُف » بهمعنی کارهای خوب و حق است و « مُنْکَر » به
معنی زشت و باطل ، زیرا اولی برای هر انسان پاکسرشتی شناخته شده و دومی ناشناس است و به تعبیر دیگر اولی هماهنگ با فطرت انسانی است و دومی ناهماهنگ .
یاران خدا هرگز پس از پیروزی همچون خودکامگان و جباران، به عیش و نوش و لهو و لعب نمیپردازند و در غرور و مستی فرونمیروند ، بلکه پیروزیها و موفقیتها را نردبانی برای ساختن خویش و جامعه قرار میدهند ، آنها پس از قدرت یافتن تبدیلبه یک طاغوت جدید نمیشوند ، ارتباطشان با خدا محکم و با خلق خدا نیز مستحکماست ، چراکه « صلوة » ( نماز ) سمبل پیوند با خالق است و « زکاة » رمزی برای پیوند با خلق ، و امر به معروف و نهیاز منکر پایههای اساسی ساختن یک جامعه سالم محسوب میشود و همین چهارصفت برای معرفیاین افراد کافی است و در سایر آن سایر عبادات و اعمالصالح و ویژگیهای یکجامعهباایمان و پیشرفتهفراهماست .(1)
1 به « تفسیر نمونه » ، جلد 3 ، صفحه 42 مراجعه فرمایید .
46 اَفَلَمْ یَسیروُا فِیالاَْرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها اَوْ اذانٌ یَسْمَعُونَ بِها فَاِنَّها لا تَعْمَی الاَْبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتی فِی الصُّدوُرِ
آیا آنها در زمین سیر نکردند تا دلهایی داشته باشند که با آنحقیقت را درک کنند، یا گوشهای شنوایی که ندای حق را بشنوند، چرا که چشمهای ظاهر نابینا نمیشود ، بلکه دلهایی که در سینهها جای دارد، بینایی را از دست میدهد .
ویرانههای کاخهای ستمگران و مساکن ویران شده جباران و دنیاپرستان که روزی در اوج قدرت میزیستند ، هریک در عین خاموشی هزار زبان دارند و با هر زبانی هزاران نکته میگویند .
این ویرانهها، کتابهای گویا و زندهای است از سرگذشت این اقوام، از نتایج اعمال و رفتارشان و از برنامههای ننگین و کیفر شومشان .
این زمینهای خاموش و آثاری که در این ویرانهها به چشم میخورد ، چنان نغمههای شورانگیزی در جان انسان میدهدکه گاه مطالعه یکی از آنها به اندازه مطالعه یک کتاب قطور به انسان درس
میدهد و باتوجه به تکرار تاریخ که اصل اساسی زندگی انسانها است ، آینده را در برابرش مجسم میکنند ، آری مطالعه آثار گذشتگان گوش را شنوا و چشم را بینا میسازد .
و بههمین دلیل در بسیاری از آیات قرآن دستور جهانگردی دادهشده است اما جهانگردی الهی و اخلاقی که دل عبرتبین از دیده بیرون آید و ایوان مدائن و قصرهای فراعنه را آیینه عبرت بداند ، گاهی از راه دجله سری به مدائن زند و گاه سیلابیاز اشک همچون دجله بر خاک مدائن جاری سازد .
پیرامون بررسی تاریخ گذشتگان ازطریق جهانگردی ، به جلد 3 « تفسیر نمونه » ، صفحه 101 مراجعه فرمایید .
سپس برای اینکه حقیقت این سخن آشکارتر گردد ، قرآن میگوید : « فَاِنَّها لا تَعْمَی الاَْبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَیالْقُلُوبُ الَّتی فِیالصُّدوُرِ » .
درحقیقت آنها که چشم ظاهری خویش را ازدست میدهند ، کور و نابینا نیستند و گاه روشندلانی هستند از همه آگاهتر ، نابینایان واقعی کسانی هستند که چشم قلبشان کور شده و حقیقت را درک نمیکنند .
لذا درروایتی از پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله میخوانیم : « شَرُّ الْعَمی ،
عَمَی الْقَلْبُ : بدترین نابینایی ، نابینایی دل است » .(1)
و در روایت دیگری که در کتاب « غَوالِی الْلَئالی » آمده ، میخوانیم: پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: « اِذا اَرادَ اللّهُ بِعَبْدٍ خَیْرا فَتَحَ عَیْنَ قَلْبِه فَیُشاهِدُ بِها ما کانَ غائِبا عَنْهُ : هنگامی که خدا بخواهد در حق بندهای نیکی کند ، چشمان قلب او را میگشاید تا چیزهایی را که از او پنهان بود ، مشاهده کند » .(2)
اما این سؤال که چگونه نسبت درک حقایق به قلبها که در سینهها قرار دارد ، داده شده است ، با اینکه میدانیم قلب جز تلمبهای برای گردش خون نیست ، در جلد اول «تفسیر نمونه» ذیل آیه 7 سوره بقره مشروحا به آن پاسخ دادهایم و خلاصه و فشردهاش این است.
یکی از معانی « قَلْب » ، عقل است و یکی از معانی « صَدْر » ، ذات و سرشت انسان
بهعلاوه قلب ، مظهر عواطف است و هرگاه برقی از عواطف و ادراکهایی که مایه حرکت و جنبش است، در روح انسان آشکار شود ، نخستین اثرش در همین قلب جسمانی ، ظاهر میگردد ، ضربان قلب
دگرگون میشود ، خون باسرعت به تمام ذرات بدن انسان میرسد و نشاط و نیروی تازهای بهآن میبخشد ، بنابراین اگر پدیدههای روحی به قلب نسبت داده میشود ، به خاطر آن است که نخستین مظهر آن در بدن انسان ، قلب او است .
63 اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ اَنْزَلَ مِنَالسَّماءِ ماءً فَتُصْبِحُ الاَْرْضُ مُخْضَرَّةً اِنَّ اللّهَ لَطیفٌ خَبیرٌ
آیا ندیدی خداوند از آسمان آبیفرستاد و زمین ( بر اثر آن) سرسبز و خرم میگردد؟ و خداوندلطیف و خبیر است.
« لَطیف » از ماده « لُطْف » به معنی کار بسیار ظریف و باریک است و اگر به رحمتهای خاص الهی « لُطْف » گفته میشود ، نیز به خاطر همین ظرافت آن است .
« خَبیر » به معنی کسی است که از مسائل دقیق ، آگاه شود .
لطیف بودن خدا ایجاب میکندکه نطفههای کوچک و کمارزش گیاهان را که در درون بذرها در اعماق خاکها نهفته است ، پرورش دهد و آنها را که در نهایت ظرافت و لطافت هستند ، از اعماق خاک تیره برخلاف قانون جاذبه بیرون فرستد و در معرض تابش آفتاب و
وزش نسیم قرار دهد و سرانجام آن را به گیاهی بارور یا درختی تنومند تبدیل کند .
اگر او دانههای باران را نمیفرستاد و محیط بذر و زمین اطراف آن نرم و ملایم و « لطیف » نمیشد ، آنها هرگز قدرت نمو و رشد نمیداشتند ، اما او با این باران به آن محیط خشک و خشن ، لطف و نرمش بخشید تا آماده حرکت و نمو گردد .
در عینحالاز تمامنیازها و احتیاجاتایندانهضعیفازآغازحرکت در زیر خاک تا هنگامی که سر به آسمان کشیده، آگاه و خبیر است .
خداوند بهمقتضای لطفش باران را میفرستد و بهمقتضای خبیربودنش ، اندازهای برای آن قائل است که اگر از حد بگذرد ، سیل است و ویرانی و اگر کمتر از حد باشد ، خشکسالی و پژمردگی و این است معنی لطیف بودن و خبیر بودن خداوند .
در آیه 18 سوره مؤمنون نیز میخوانیم : « وَ اَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَاَسْکَنّاهُ فِی الاَْرْضِ : ما از آسمان آبی فرستادیم به اندازه معین ، سپس آن را در زمین ساکن کردیم » .(1)
1) به « تفسیر نمونه » ، جلد 5 ، ذیل 103 سوره انعام مراجعه فرمایید .
65 اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی الاَْرْضِ وَ الْفُلْکَ تَجْری فِیالْبَحْرِبِاَمْرِهِ وَ یُمْسِکُالسَّماءَ اَنْ تَقَعَ عَلَیالاَْرْضِ اِلاّ بِاِذْنِهِ اِنَّ اللّهَ بِالنّاسِ لَرَؤُفٌ رَحیمٌ
آیا ندیدی که خداوند آنچه در زمین است ، مسخر شما کرد ؟ و کشتیها به فرمان او برصفحه اقیانوسها حرکت میکنند و آسمان(کرات و سنگهایآسمانی)را نگه میدارد تابر زمین، جز به فرمان او فرونیفتند ؟ خداوند نسبت به مردم رحیم و مهربان است .
از یکسو هریک از کرات آسمانی را در مدار خود به حرکت درآورده و نیروی « دافعه » حاصل از گریز مرکز را درست معادل نیروی « جاذبه » آنها قرار داده است ، تا هریک در مدار خود بیآنکه در فاصلههای آنها دگرگونی حاصل شود ، به حرکت درآیند و تصادمی در میان کرات روی ندهد .
از سوی دیگر جوّ زمین را آنچنان آفریده که به سنگریزههای سرگردان اجازه برخورد با زمین و تولید ناراحتی و ویرانی برای اهلش ندهند .
آری اینرحمت و لطف او نسبت به بندگان است که اینچنین
گهواره زمین را امن و امان و خالی از هرگونه خطر آفریده تا محل آسایش و آرامش بندگان باشد ، نه سنگهای سرگردان آسمانی بر زمین سقوط میکنند نه کرات دیگر با آن تصادم مینمایند .
تسخیر این امور برای انسان از این نظر است که خدا آنها را خدمتگزار انسان قرار داده و در مسیر منافع او میباشند .
مفهوم واقعی تسخیر موجودات برای انسان آن است که در خدمت منافع او باشند و به نفع او کار کنند و به او امکان بهرهگیری دهند ، به همین جهت شب و روز و خورشید و ماه و ستارگان که هرکدام به نوعی در زندگی انسان اثر دارند و مورد بهرهبرداری او قرار میگیرند در تسخیر اویند .
این تعبیر جالب ( مسخر بودن موجودات برای انسان به فرمان خدا ) علاوه بر اینکه شخصیت و عظمت واقعی انسان را از دیدگاه اسلام و قرآن روشنمیسازد و بهاو عظمتیمیبخشد که در خور مقام خلیفةاللهی است ، نعمتهای گوناگون خدا را به خاطرش میآورد ، حسّ قدردانی را در او برمیانگیزد و از نظام بدیعی که در چگونگی این
تسخیر به کار رفته ، وی را به خدا نزدیک میسازد .
و اگر میبینیم در میان نعمتهای زمینی ، حرکت کشتیها بر صحنه اقیانوسها بالخصوص ذکر شده ، به خاطر آن است که این کشتیها در گذشته و حال مهمترین وسیله ارتباطی و انتقال انسانها و کالاها از نقطهای به نقطه دیگر بوده و هستند و هیچ وسیله نقلیهای تاکنون نتوانسته است جای کشتیها را در این زمینه بگیرد .
بهطور قطع اگر یکروز تمام کشتیها بر صفحه اقیانوسها از حرکت بازایستند ، زندگی انسانها به کلی مختل خواهد شد ، چراکه راههای خشکی قدرت و کشش نقلو انتقال اینهمه وسایل و کالا را ندارد ، مخصوصا در عصر و زمان ما باتوجه به اینکه مهمترین وسیله حرکت زندگی صنعتی بشر، نفت است و مهمترین وسیله برای انتقال نفت از نقطهای به نقاط دیگر ، همان کشتیها هستند ، اهمیت این نعمت بزرگ الهی آشکارتر میشود چراکه گاهی کار یک کشتی نفتکش غولپیکر را دههزار اتومبیل هم نمیتواند انجام دهد و انتقال نفت از طریق خطوط لوله نیز برای نقاط محدودی از دنیا امکانپذیر است .
73 یا اَیُّهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ اِنَّ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دوُنِ اللّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُبابا وَ لَوِاجْتَمَعُوا لَهُ وَ اِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئا لا یَسْتَنْقِذوُهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَ الْمَطْل-ُوبُ
ای مردم ! مثلی زده شده است، به آن گوش فرا دهید ؛ کسانیراکه غیر از خدا میخوانید، هرگز نمیتوانند مگسی بیافرینند، هرچند برای این کار دست به دست هم دهند و هرگاه مگس چیزی از آن را برباید ، نمیتوانند آن را بازپس گیرند، هماین طلبکنندگان ناتوانهستند و هم آن مطلوبان ( هم این عابدان و هم آن معبودان ) .
همه بتها و همه معبودان آنها و حتی همه دانشمندان و متفکران و مخترعان بشر اگردست به دست هم بدهند، قادر بر آفرینش مگسی نیستند .
بنابراین چگونه میخواهید شما اینها را همردیف پروردگار بزرگی قرار دهید که آفریننده آسمانها و زمین و هزاران هزار نوع موجود زنده در دریاها و صحراها و جنگلها و اعماق زمین است ،
خداوندی که حیات و زندگی را در اَشکال مختلف و چهرههای بدیع و متنوع قرار داده که هریک از آنها انسان را به اعجاب و تحسین وامیدارد ، آن معبودهای ضعیف کجا و این خالق قادر و حکیم کجا ؟
سپس اضافه میکند نه تنها قادر نیستند مگسی بیافرینند ، بلکه از مقابله با یک مگس نیز عاجز هستند ، چراکه « اگر مگس چیزی از آنها را برباید ، نمیتوانند آن را بازپس گیرند » .
موجودی به این ضعیفی و ناتوانی که حتی در مبارزه با یک مگس شکست میخورد ، چه جای این دارد که او را حاکم بر سرنوشت خویش بداند و حلاّل مشکلات .
آری « هم این طلبکنندگان و بتها ، ضعیف و ناتوان هستند و هم آن مطلوبان و مگسها » .
این مثال همان « مگس » است از نظر آفرینش و از نظر ربودن ذرات غذایی : این مثال گرچه در برابر مشرکان عرب ذکر شده ، ولی باتوجه به اینکه مخاطب همه مردم جهان هستند ( یا اَیُّهَا النّاسُ) اختصاصی به بتهای سنگی و چوبی ندارد ، بلکه تمام معبودهایی را که جز خدا میپرستند ، در این مثال شرکت داده شدهاند ، اعم از
فرعونها و نمرودها و شخصیتهای کاذب و قدرتهای پوشالی و مانند آن .
آنها نیز بر این مثال منطبق هستند ، آنها هم اگر دست به دست هم بدهند و تمام لشکر و عسکرشان را جمع و جور کنند و اندیشمندان و فرزانگانشان را دعوت کنند ، قادر به خلق مگسی نیستند و حتی اگر مگسی ذرهای از سفره آنها برگیرد ، توانایی به بازگرداندن آن ندارند .
74 ما قَدَروُا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ اِنَّ اللّهَ لَقَوِیٌّ عَزیزٌ
آنها خدا را آنگونه که باید بشناسند نشناختند ، خداوند قوی و شکستناپذیر است .
بهقدری در معرفت و شناسایی خدا ، ضعیف و ناتوان هستند که خداوند با آن عظمت را تا سر حد این معبودهای ضعیف و بیمقدار تنزّل دادند و آنها را شریک او شمردند که اگر کمترین معرفتی درباره قدرت خدا داشتند ، بر این مقایسه خود میخندیدند .
پایان سوره حَجّ
موضوع صفحه
متن تأییدیه آیةاللّهالعظمی مکارم شیرازی••• 6
مقدمه••• 8
سوره اَنبیاء••• 11
آفرینش آسمان و زمین بازیچه نیست••• 13
برهان تَمانُع••• 14
فرشتگان بندگان شایسته و فرمانبردار••• 16
صفات ششگانه فرشتگان••• 17
بیانراز علمی پیدایش جهان••• 21
نعمت کوهها و درهها••• 22
آسمان سقفیمحکم برایحفاظت زمین••• 24
حرکتشب و روز و ماه و خورشید••• 25
مرگ آغاز زندگی جدید است••• 27
چرا خدا مردم را آزمایش میکند••• 29
آزمایش خدا همگانی است••• 32
فهرست مطالب
موضوع صفحه
شیوههای آزمایش خدا••• 34
رمز پیروزیدر آزمایشهایخدایی••• 35
انسان از عجله آفریده شده است••• 38
ترازوهای عدل در قیامت••• 40
ترازوی سنجش اعمال در قیامت چیست ؟••• 42
کثرت طرفداران دلیل بر حقانیت یک فکر نیست••• 49
ابراهیم نقشه نابودی بتهارا میکشد••• 51
بتپرستی در اشکال گوناگون••• 53
برهان دندان شکن ابراهیم••• 60
آنجا که آتش گلستانمیشود••• 64
سبب سازی و سبب سوزی••• 66
هجرتابراهیمازسرزمینبتپرستان••• 67
قصّه حضرت یونس ••• 76
حکومتزمین ازآنصالحانخواهدبود••• 78
فهرست مطالب
موضوع صفحه
روایات پیرامون قیام مهدی ••• 80
پیامبر و جهانیسازی اسلام••• 82
سوره حَجّ••• 85
زلزلهعظیم رستاخیز••• 85
پیروان شیطان••• 86
چرا آیه میگوید: " از هر شیطان" ؟••• 87
سجود همگانی موجودات جهان چگونه است ؟••• 89
ویژگی یاران خدا••• 92
گردشگری هدفمند••• 94
نشانههای خدا در صحنه هستی••• 97
تسخیر موجودات زمین و آسمان••• 100
خدایان دروغین حتی نمیتوانند یک مگس خلق کنند••• 102
مثالی روشن برای بیان ضعفها••• 103