ghaemiyeh.com
سرشناسه : بیستونی، محمد، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نوجوان : برگرفته از تفسیر نمونه= A New Narration of holy Qur'an for teenager/ به اهتمام محمد بیستونی.
مشخصات نشر : قم: بیان جوان، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۳۰ ج.؛۱۰×۱۴سم.
شابک : دوره:978-964-5640-22-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۱:964-8399-92-1 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۲:964-8399-93-X ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۳:964-8399-94-8 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۴:964-8399-95-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج.۵:964-8399-96-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۶:964-8399-97-2 ؛ ج. ۷:964-8399-98-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۸:964-8399-99-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۹:964-5640-00-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۰:964-5640-01-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۱:964-5640-02-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۲:964-5640-03-1 ؛ ج.۱۳964-5640-04-8: ؛ ج. ۱۴:964-5640-05-5 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۵:964-5640-06-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۶:964-5640-07-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۷:964-5640-08-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال:ج. ۱۸:964-5640-09-3 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۹:964-5640-10-9 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۰:964-5640-11-6 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۱:964-5640-12-3 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۲:964-5640-13-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۳:964-5640-14-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال : ج. ۲۴:964-5640-15-4 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۵:964-5640-16-1 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۶964-5640-17-8: ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۷:964-5640-18-5 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۸:964-5640-19-2 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۲۹:964-5640-20-8 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ۳۰:964-5640-21-5
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : ج.۱ - ۳۰ (چاپ اول : ۱۳۸۶).
یادداشت : ج. ۱ - ۳۰ (چاپ دوم: ۱۳۹۱) (فیپا).
یادداشت : کتاب حاضر برگرفته از کتاب " تفسیر نمونه " تالیف "مکارمشیرازی" است.
یادداشت : کتابنامه.
عنوان دیگر : تفسیر نمونه.
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴ -- ادبیات کودکان و نوجوانان
شناسه افزوده : مکارمشیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ - . تفسیر نمونه
رده بندی کنگره : BP۹۸/ب۹۵ت۷۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : [ج]۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : ۱۰۲۷۷۵۶
به حضرت ابراهیم خلیلاللّه علیهالسلام ، او در نوجوانی وقتی 13 ساله بود در حالی که همه مردم ماه و خورشید و ستارگان و... راخدای خود قرار داده بودند گفت : «من به جای چیزهایی که غروب میکنند و ناپایدارند ، خدای یکتا و ارزشهای ماندگار را انتخاب میکنم» .
به حضرت اسماعیل فرزند 12 ساله حضرت ابراهیم خلیلاللّه علیهمالسلام ، او همان کسی است که در نوجوانی برای اجرای دستور خدا در ارتباط با قربانی شدن خود توسط پدر، اشتیاق داشت و مطیع فرمان خدای یکتا بود .
به حضرت یوسف علیهالسلام که در نوجوانی آنگاه که 12 سال داشت، برادرانش او را به بهانه تفریح و سرگرمی در چاه انداختند و در حالی که خطر مرگ او را تهدید میکرد، با «توکّل به خدا و رفتار شایسته» به اوج قدرت و خوشبختی رسید .
به حضرت علی اکبر نوجوان 18 ساله حضرت امام حسین علیهمالسلام ، آن عزیزی که وقتی به وی خبر رسید به زودی در کربلا شهید خواهد شد، فرمود: «چون در راه حق مبارزه میکنیم هیچ ترسی از مرگ ندارم» .
به حضرت قاسم نوجوان 13 ساله امام حسن علیهمالسلام که در کربلا از او پرسیده شد مرگ را چگونه میبینی، فرمود: «مرگِ در راه خدا برای من از عسل شیرینتر است» .
و تقدیم به شهید حسین «فهمیده» آن نوجوان 13 ساله که در جریان جنگ تحمیلی صدام علیه ایران، سران کفر و استکبار و ابزار جنگی آنها را شرمنده خود ساخت .
و تقدیم به همه نوجوانان «فهمیده» در سراسر جهان .
درباره تفسیر نوجوان
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن کریم بهترین هدیه خداوند منّان به همه انسانها در طول قرون و اعصار میباشد. بدون شک استفاده صحیح از این کتاب آسمانی و بکارگیری محتوای آن در زندگی، مستلزم تفکیک و موضوعبندی آیات، متناسب با مخاطبین مختلف خصوصا گروههای سنی کودک، نوجوان و جوان میباشد زیرا سراسر این کتاب به استناد آیات 44 سوره فصّلت و 82 اسراء و 57 یونس برای شفا و درمان بیماریهای جسمی و روحی انسانها نازل شده و مانند داروخانهای است که گرچه همه داروهای آن برای شفاست ولی طبعا «هر دارویی برای بیمار خاصی شفابخشتر است».
در همین راستا جناب آقای دکتر محمد بیستونی مسئول محترم مؤسسه قرآنی تفسیر جوان که اینجانب مدت 10 سال در جریان فعالیتهای خوب ایشان در عرصه پژوهشهای موضوعی قرآنی میباشم و قبلاً تفسیر نمونه را در یک مجموعه تحت عنوان «تفسیر جوان» خلاصه، ساده سازی و منتشر نموده است، اخیرا مطالب تفسیر نمونه را در یک مجموعه تحت عنوان «تفسیر نوجوان» با تکیه بر آیات متناسب با گروه سنی یادشده، گزینش و سادهسازی نموده است که در نوع خود بسیار جالب میباشد.
امیدوارم نوجوانان عزیز و خانواده محترم آنها از این سفره معنوی و پربرکت که خوشبختی و سعادت دنیا و آخرت آنها را به همراه دارد، حداکثر استفاده را بنمایند.
ناصر مکارم شیرازی
1/12/85
نوجوانی دوره خاصی از زندگی است که در جامعه ما در مقایسه با دوره کودکی و جوانی، کمتر به آن توجه میشود.
استقلالطلبی، پذیرش مسئولیتهای اجتماعی، کنجکاوی هدفمند، اصرار بر کشف فوری مجهولات و طرح سؤالات پی در پی از ویژگیهای شاخص این گروه سنی است.
برای پاسخگویی به این نیازها ، مؤسسه قرآنی تفسیر جوان برای نخستین بار در تاریخ اسلام «تفسیر نوجوان» برگرفته از تفسیر نمونه تألیف حضرت آیة اللّه مکارم شیرازی را برای این گروه سنی منتشر نموده است. این تفسیر براساس ذائقه و سلیقه
نوجوانان عزیز و با انتخاب 2177 آیه از مجموع 6236
مقدمه
آیه قرآن کریم تنظیم شده و دارای ویژگیهای زیراست:
از کل قرآن کریم فقط آیاتی انتخاب شده است که برای نوجوانان ملموس و قابل استفاده بوده و در زندگی روزمره آنها کاربردی باشد.
حجم مطالب کم و جملهبندی آنها ساده و خلاصه است .
همه آیات، روایات و کلمههای عربی اعرابگذاری شده است تا راحت خوانده یا آموزش داده شود .
قطع کتاب به اندازه کف دست انتخاب شده تا به راحتی در جیب قرار گرفته و در اوقات فراغت
یا انتظار به سادگی در دسترس قرار گیرد.
صفحه آرایی کتاب «شعرگونه و چشم نواز»
(10) مقدمه
است و همه نیم خطها در یک ردیف منظم شدهاند تا چشم در موقع مطالعه خسته نشود.
امیدوارم نوجوانان عزیز از طریق مطالعه این تفسیر با دنیای زیبای قرآن کریم آشنا شده و پاسخ صحیح بسیاری از سؤالات خود را دریابند. بدون شک راز شادی، آرامش و خوشبختی در این دریای زیبا و متنوع نهفته است. خود را به امواج آن بسپارید تا حس تازهای را تجربه کنید.
تهران تابستان 1387
دکتر محمد بیستونی
6 وَ ما مِنْ دآبَّةٍ فِی الاَْرْضِ اِلاّ عَلَی اللّهِ رِزْقُها وَ یَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها کُلٌّ فی کِتابٍ مُبینٍ
هیچ جنبندهای در زمیننیست مگر اینکه روزی او بر خدا است ، او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را میداند ، همه اینها در کتاب آشکاری ( لوح محفوظ ) ثبت است .
گرچه « دابَّةٍ » از ماده « دَبیب » به معنی آهسته راهرفتن و قدمهای کوتاه برداشتن است ، ولی از نظر مفهوم لغوی هرگونه جنبندهای را شامل میشود اما گاهی به خصوص اسب و یا هر حیوان سواری اطلاق میگردد و روشن است که در آیه مورد بحث تمام موجودات زنده و همه جنبندگان را شامل میشود .
« رِزْق » به معنی عطاء و بخشش مستمر است و از آنجا که روزیالهی عطایمستمر او بهموجودات است بهآن رزق گفتهمیشود .
(12) سوره هُود
این نکته نیز لازم به تذکر است که مفهوم آن تنها در نیازهای مادی خلاصه نمیشود بلکه هرگونه عطای مادّی و معنوی را شامل میگردد ، لذا میگوییم : « اَللّهُمَّ ارْزُقْنی عِلْما تامّا : خداوندا علم کامل به من روزی کن » و یا میگوییم « اَللّهُمَّ ارْزُقْنِی الشَّهادَةَ فی سَبیلِکَ : خداوندا شهادت در راهت را نصیب من بگردان » .
البته در آیه مورد بحث ممکن است نظر بیشتر روی ارزاق مادی بوده باشد، هرچند اراده مفهوم عامّ نیز چندان بعید نیست .
« مُسْتَوْدَعَ » و « وَدیعَة » از یک مادّه است و در اصل به معنی رهاکردن چیزی است .
و از آنجاکه امورناپایدار رهامیشوند و به حالت اول بازمیگردند، به هر امر ناپایدار، « مُسْتَوْدَع » گفته میشود، وَدیعَة را نیز بهخاطر اینکه سرانجام باید محل خود را رها کند و به صاحب اصلی بازگردد ودیعه گفتهاند .
در حقیقت آیه فوق میگوید : تصور نشود که خداوند تنها به
جزء دوازدهم (13)
جنبندگانی که در جایگاه اصلی قرار دارند روزی میبخشد و به اصطلاح سهمیه آنهارا در خانههایشان میآورند ، بلکه هرکجا باشند و در هر وضع و شرایطی قرارمیگیرند و هماز تمام نقاطیکه به آن نقل و مکان میکنند ، باخبر است . از حیوانات غول پیکر دریایی گرفته تا جنبندگان بسیار کوچکی که به زحمت به چشم دیده میشوند هریک مناسب حالشان آنچه را لازم دارند مقرر کرده است .
اینروزی به اندازهای حساب شده و مناسب حال موجودات است کهازنظر«کمیّت»و«کیفیّت»کاملاًمنطبقبرخواستهها و نیازهایآنهااست، حتی غذای کودکی که در رحم مادر است ، هرماه بلکه هر روز ، با ماه و روز دیگر تفاوت دارد ، هرچند ظاهرا یک نوع خون بیشتر نیست و نیز کودک در دوران شیرخوارگی با اینکه ظاهرا ماههای پی در پی غذای واحدی دارد ، اما ترکیب این شیر هر روز با روز دیگر متفاوت است .
«کِتابٍمُبینٍ» بهمعنی نوشتهآشکاراست و اشارهبهمرحلهایاز علم وسیعپروردگار میباشد که گاهی از آن تعبیر به « لوح محفوظ » میشود .
ممکن است این تعبیر اشاره به این باشد که هیچکس نباید برای به دست آوردن روزی خود کمترین نگرانی به خویش راه دهد و تصورکند ممکناست درگرفتن سهم خویش، به اصطلاح ، از قلم بیفتد ، چرا که نام همگی در کتاب آشکاری ثبت است ، کتابی که همه را احصاء کرده و آشکارا بیان میکند .
آیا اگر در یک مؤسسه نام تمام کارمندان و کارکنان به روشنی ثبت شده باشد احتمال از قلم افتادن کسی میرود ؟
در مورد « رِزْق » بحثهای مهمی است که قسمتی از آن را در اینجا از نظر میگذرانیم :
« رزق » به معنی بخشش مستمر و متداوم است اعم ازاینکه مادّی باشد یا معنوی ، بنابراین هرگونه بهرهای را که خداوند نصیب بندگان میکند از مواد غذایی و مسکن و پوشاک و یا علم و عقل و فهم و ایمان و اخلاص به همه اینها رزق گفته میشود و آنها که
جزء دوازدهم (15)
مفهوم این کلمه را محدود به جنبههای مادّیمیکنند ، توجه به موارد استعمال آن دقیقا ندارند ، قرآن درباره شهیدان راه حق میگوید « بَلْ اَحْیاءُ عِنْدَ رَبِّهُمْ یُرْزَقُونَ : آنها زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میبرند » ( 169 / آل عمران ) روشن است که روزی شهیدان ، آن هم در جهان برزخ ، نعمتهای مادّی نیست ، بلکه همان مواهب معنوی است که حتی تصورش برای ما در این زندگی مشکل است .
مسألهتأمین نیازمندیهایموجوداتزنده و به تعبیر
دیگر رزق و روزی آنها جالبترین مسایلی است که باگذشت زمان و پیشرفت علم ، پرده از روی اسرار آن برداشته میشود و صحنههای شگفتانگیز تازهای از آن به وسیله علم فاش میگردد .
طرز روزی رساندن خداوند به موجودات مختلف ، راستی حیرتانگیز است ، از جنینی که در شکم مادر قرارگرفته و هیچکس به هیچوجه در آن ظلمتکده اسرارآمیز به او دسترسی ندارد ، تا حشرات گوناگونی که در اعماق تاریک زمین و لانههای پرپیچ و خم و در لابلای
(16) سوره هُود
درختان و بر فراز کوهها و در قعر درههازندگی دارند از دیدگاه علم او هرگز مخفی و پنهان نیستند و همانگونه که قرآن میگوید خداوند ، هم جایگاه و « آدرساصلی » آنها را میداند و هم محل سیار آنان را و هر جا باشند روزی آنان را به آنان حواله میکند .
جالب اینکه در آیه فوق به هنگام بحث از روزی خواران تعبیر به « دابَّة و جنبنده » شده است و این اشاره لطیفی به مسأله رابطه « انرژی » و « حرکت » است ، میدانیم هرجا حرکتی وجود دارد نیازمند به ماده انرژیزا است یعنی مادهای که منشأ حرکت گردد ، قرآن نیز در آیات مورد بحث میگوید خدا به تمام موجودات متحرک روزی میبخشد .
و اگر حرکت را به معنی وسیعش تفسیر کنیم گیاهان را هم دربرمیگیرد ، زیرا آنها نیز یک حرکت بسیار دقیق و ظریف در مسیر « نموّ » دارند ، به همین دلیل در فلسفه ما یکی از اقسام حرکت را مسأله « نموّ » شمردهاند .
آیا « روزی » هرکس از آغاز تا پایانعمر تعیین شده و
خواهناخواه به او میرسد ؟ یا اینکه باید به دنبال آن رفت و به گفته شاعر « شرطِ عقل است جستن از درها » .
بعضی از افراد سست و بیحال به اتکاء تعبیراتی همانند آیه فوق ، یا روایاتی که روزی را مقدر و معین معرفی میکند فکر ، میکنند لزومی ندارد که انسان برای تهیه معاش زیاد تلاش کند ، چرا که روزی مقدر است و به هر حال به انسان میرسد و هیچ دهان بازی بدون روزی نمیماند .
این چنین افراد نادان که شناختشان درباره دین و مذهب فوقالعاده سست و ضعیف است بهانه به دست دشمنان میدهند که مذهب عاملی است برای تخدیر و رکود اقتصادی و خاموش کردن فعالیّتهای مثبت زندگی و تن در دادن به انواع محرومیّتها ، به عذر اینکه اگر فلان موهبت نصیب من نشده حتما روزی من نبوده ، اگر روزی من بود بدون چون و چرا به من میرسید و این فرصت خوبی به دست استثمارگران میدهد که هرچه بیشتر خلقهای محروم را بدوشند و آنها را از ابتداییترین وسایل زندگی محروم سازند .
(18) سوره هُود
درحالی که مختصر آشنایی به قرآن و احادیث اسلامی برای پیبردن به این حقیقت کافی است که اسلام پایه هرگونه بهرهگیری مادی و معنوی انسان را سعی و کوشش و تلاش میشمرد تا آنجا که در جمله شعارگونه قرآنی « لَیْسَ لِلاِْنْسانَ اِلاّ ما سَعی » بهره انسانرا منحصرا در کوشش و کارش قرارمیدهد .
پیشوایان اسلامی برای اینکه سرمشقی به دیگران بدهند در
بسیاری از مواقع کار میکردند کارهایی سخت و توانفرسا. پیامبران پیشین نیز از قانون مستثنی نبودند ، از چوپانی گرفته ، تا خیاطی ، و زره بافی وکشاورزی ، اگر مفهوم تضمین روزیاز طرف خدا، نشستن درخانه و انتظار رسیدن روزیباشد ، نباید پیامبران و امامان که از همه آشناتر به مفاهیم دینی هستند اینهمه برای روزی تلاش کنند .
بنابراین ما هم میگوییم روزی هرکس مقدر و ثابت است ، ولی درعین حال مشروط به تلاش و کوشش میباشد و هرگاه این شرط حاصل نشود مشروط نیز از میان خواهد رفت . این درست به آن میماند که میگوییم « هر کس اجلی دارد و مقدار معینی از عمر » مسلما مفهوم این سخن آن نیست که اگر انسان حتی دست به انتحار و خودکشی و یا تغذیه از مواد زیانبخش بزند تا اجل معینی زنده میماند، مفهومش این است که این بدن استعداد بقاء تا یک مدت قابل ملاحظه دارد اما مشروط بر اینکه اصول بهداشت را رعایت کند و از موارد خطر بپرهیزد و آنچه سبب مرگ زودرس میشود از خود دور کند .
جزء دوازدهم (19)
نکته مهم این است که آیات و روایات مربوط به معین بودن روزی در واقع ترمزی است روی افکار مردم حریص و دنیاپرست که برای تأمین زندگی به هر در میزنند و هر ظلم و جنایتی رامرتکب میشوند ، بهگمان این که اگر چنین نکنند زندگیشان تأمین نمیشود .
آیات قرآن و احادیث اسلامی به اینگونه افراد هشدار میدهد که بیهوده دست و پا نکنند واز طریق نامعقول و نامشروع برای تهیّه روزی تلاش ننمایند ، همین اندازه که آنها در طریق مشروع گام بگذارند و
تلاش و کوشش کنند مطمئن باشند خداوند از این راه همه نیازمندیهای آنها را تأمین میکند .
(20) سوره هُود
البتّه نمیتوان انکار کرد که بعضی از روزیهاست چه انسان به دنبال آن برود یا نرود ، به سراغ او میآیند .
آیا میتوان انکار کرد که نور آفتاب بدون تلاش ما به خانه ما میتابد و یا باران و هوا بدون کوشش و فعالیّت به سراغ ما میشتابد ؟ آیا میتوان انکار کرد که عقل و هوش و استعداد که از روز نخست در وجود ما ذخیره شده به تلاش ما نبوده است ؟
ولی اینگونه مواهب به اصطلاح بادآورنده و یا به تعبیر صحیحتر مواهبی که بدون تلاش به لطف خدا ، به ما رسیده اگر با تلاش و کوشش خود از آن بهطور صحیحی نگهداری نکنیم آنها نیز از دست ما خواهد رفت و یا بیاثر میماند .
حدیث معروفی که از علی نقل شده که فرمود : « وَ اعْلَمْیا بُنَیَّ ! اِنَّ الرِّزْقَ رِزْقانِ رِزْقٌ تَطْلُبُهُ وَ رِزْقٌ یَطْلُبُکَ : بدان فرزندم ، روزی دوگونه است ، یک نوع آن همان روزیهایی است که تو باید به جستجویش برخیزی، و گونهدیگرش روزیهایی است که آن در جستجوی تو است و به سراغ تومیآید » (1) نیز اشاره به همین حقیقت است .
جزء دوازدهم (21)
این را نیز نمیتوان انکار کرد که در پارهای از موارد انسان به دنبال
چیزی نمیرود ، ولی بر اثر یک سلسله تصادفها ، موهبتی نصیب او میشود ، این حوادث گرچه در نظر ما تصادف است اما در واقع و از نظر سازمان آفرینش حسابی در آن میباشد ، بدون شک حساب اینگونه روزیها از روزیهایی که در پرتو تلاش و کوشش به دست میآید جدا است و حدیث بالا ممکن است اشاره به اینها نیز باشد .
ولی به هرحال نکته اساسی این است که تمام تعلیمات اسلامی به ما میگوید برای تأمین زندگی بهتر چه مادی و چه معنوی ، باید تلاش بیشتر کرد و فرار از کار به گمان مقسومبودن روزی غلط است .
1 « نهج البلاغه » ، وصیّت امام علی به فرزندش امام حسن .
(22) سوره هُود
9 وَ لَئِنْ اَذَقْنَاالاِْنْسانَ مِنّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنها مِنْهُ اِنَّهُ لَیَئُوسٌ کَفُورٌ
و اگر به انسان نعمتی بچشانیم سپس از او بگیریم بسیار نومید و ناسپاس خواهد بود .
10 وَ لَئِنْ اَذَقْنهُ نَعْمآءَ بَعْدَ ضَرّآءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئاتُ عَنّیآ اِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ
و اگر نعمتهایی پس از شدت و ناراحتی به او برسانیم میگوید مشکلات از من برطرف شد و دیگر بازنخواهد گشت و غرق شادی و غفلت و فخرفروشی میشود .
گرچه در این آیه سخن از انسان بهطور کلی به میان آمده ، ولی کلمه « انسان » در اینگونه آیات اشاره به انسانهای تربیتنایافته و خودرو و بیارزش است ، بنابراین با بحثی که در آیه قبل درباره افراد بیایمان گذشت ، تطبیق میکند .
سومین نقطه ضعف افرادبیایمان ایناست که بههنگامی که در ناز و نعمت فرومیروند ، چنان خودباختگی و غرور و تکبّر بر آنها چیره میشود که همهچیز را فراموش میکنند
جزء دوازدهم (23)
در آیات 9 و 10 سه حالت مختلف از حالات روحی مشرکان و گنهکاران ترسیم شدهکه در ضمن آن چهار وصف برای آنان آمده است:
نخست اینکه آنها در برابر قطع نعمتها یَؤُوس یعنی بسیار ناامید و دیگر اینکه کَفُور یعنی بسیار ناسپاسند .
و به عکس هنگامی که غرق نعمت میشوند ، یا حتی مختصر نعمتی به آنها میرسد « از خوشحالی » دست و پای خود را گم کرده ، یعنی چنان ذوقزده و غرق لذّت و نشاط میگردند که از همهچیز غافل میشوند و این سرمستی از باده لذّت و غرور آنها را به فساد و تجاوز از حدود الهی میکشاند. دیگر اینکه فَخُور یعنی در موقع نعمت بسیار متکبر و خود برتربین و فخرفروش میشوند .
به هرحال این صفات چهارگانه همه پدیدههایی هستند از کوتاهی فکر و کمی ظرفیّت و اینها اختصاص به گروه معینی از افراد بیایمان و آلوده ندارد بلکه یک سلسله اوصاف عمومی برای همه آنها است .
(24) سوره هُود
ولی مردم با ایمان که روحی بزرگ و فکری بلند و سینهای گشاده و ظرفیتی وافردارند ، نه دگرگونیهای روزگار آنها را تکان میدهد ، نه سلب نعمتها آنان را به ناسپاسی ونومیدی میکشاند و نه روی آوردن نعمتها آنها را در غرور و غفلت فرومیبرد .
لذادرآیه 11 بهجای کلمه «ایمان» صبر و استقامت را بهکار میبرد .
نکتهای که باید به آن توجه کرد این است که در هر دو مورد ( هم مورد سلب نعمت پس از اعطای آن و هم مورد اعطای نعمت پس از سلب آن ) تعبیر به « اَذَقْنا » که از ماده اِذاقَة به معنی چشانیدن است شده ، اشاره به اینکه آنها به قدری کم ظرفیتند که حتی اگر مختصر نعمتی به آنها داده شود و سپس آن را از آنها بگیریم داد و فریاد و ناسپاسیشان بلند میشود و نیز اگر بعد از ناراحتیها مختصر نعمتی به آنها برسد چنان ذوق زده میشوند که سر از پا نمیشناسند
جزء دوازدهم (25)
جالب اینکه در آیه اول نعمت را با کلمه « رحمت » بیان کرده و در آیه دوم باهمان کلمه « نعمت » و این ممکن است اشاره به آن باشد که نعمتهای الهی همه از طریق تفضّل و رحمت خدا به انسان میرسد ، نه از طریق استحقاق و اگر بنا بود نعمتها جنبه استحقاقی پیدا کند گروه کمی مشمول آن میشدند یا هیچکس مشمول آن نمیشد .
11 اِلاَّ الَّذینَ صَبَرُوا وَ عَمِلُوا الصّلِحتِ اُولآئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اَجْرٌ کَبیرٌ
مگر آنها که (در سایه ایمان راستین) صبر و استقامت ورزیدند و عمل صالح انجام دادند، که برای آنها آمرزش و اجر بزرگی است .
بر عکس گروه قبلی ، افراد با ایمان نه بههنگام وفور نعمت ، مغرور
میشوند و خدا را فراموش میکنند و نه به هنگام شدت و مصیبت مأیوس میگردند و کفران میکنند ، بلکه روح بزرگ و فکر بلندشان « نعمت » و « بلا » را هر دو در خود هضم کرده و در هرحال از یاد خدا و وظایفشان غافل نمیگردند .
(26) سوره هُود
در این آیه به افراد با ایمان و با استقامت که دارای عمل صالحند هم وعده «مغفرت» و آمرزش ازگناه داده شده و هموعده «اجر کبیر»، اشاره به اینکه اعمال نیک دو اثر دارد ، یکی شستشوی گناهان و دیگری جلب پاداشهای بزرگ .
13 اَمْ یَقُولُونَ افْتَریهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیاتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّه اِنْ کُنْتُمْ صدِقینَ
بلکه آنها میگویند این ( قرآن ) را به دروغ ( به خدا ) نسبت میدهد ، بگواگر راست میگویید شما هم ده سوره
جزء دوازدهم (27)
همانند اینسورههای دروغین بیاورید و تمام کسانی را که میتوانید غیر از خدا ( برای این کار ) دعوت کنید .
14 فَاِلَّمْ یَسْتَجیبُوا لَکُمْ فَاعْلَمُوآا اَنَّمآ اُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّهِ وَ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ فَهَلْ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ
و اگر دعوت شما را نپذیرفتند بدانید با علم الهی نازل شده و هیچمعبودی جزاونیست آیا بااینحال تسلیم میشوید؟
از آنجا که این بهانهجوییها و ایراد تراشیها بهخاطر آن بود که آنها اصولاً وحی الهی را منکر بودند و میگفتند این آیات از طرف خدا نیست ، اینها جملههایی است که « محمّد » به دروغ بر خدا بسته ، لذا در آیه فوق به پاسخ این سخن پرداخته است .
این آیه بار دیگر اعجاز قرآن را تأکید میکند و میگوید : این یک سخن عادی نیست ، تراوش مغز بشر نمیباشد ، بلکه وحی آسمانی است که از علم و قدرت بیپایان خداوند سرچشمه گرفته و به همین جهت تَحَدّی میکند و تمام جهانیان را به مبارزه میطلبد و با توجه به
(28) سوره هُود
اینکه معاصران پیامبر صلیاللهعلیهوآله و حتی اقوام که تا به امروز روی کار آمدند از انجام چنین چیزی عاجز ماندند و تن به آن همه مشکلات دادند اما اقدامی در راه معارضه با آیات قرآن انجام ندادند روشن میشود که چنین کاری اصولاً از بشر ساخته نبوده و نیست ، آیا معجزه چیزی غیر از این است .
این ندای قرآن هنوز در گوش ما است و این معجزه جاویدان همچنان جهانیان را به سوی خود میخواند و تمام محافل علمی دنیا را تَحَدّی میکند نه تنها از نظر فصاحت و بلاغت یعنی شیرینی و جذابیّت عبارات و رسایی مفاهیم ، بلکه از جهت محتوا ، علومی که آن زمان از نظر انسانها پنهان بود ، قوانین و مقرراتی که ضامن سعادت و نجات بشریّت است ، بیاناتی خالی ازهرگونه تناقض و پراکندهگویی، تواریخی خالیازهرگونه خرافات و گزافهگویی و مانند اینها.( در تفسیر آیات 23 و 24 سوره بقره پیرامون اعجاز قرآن مشروحا بحث کردیم
به جلد اول تفسیر نمونه صفحه 83 به بعد مراجعه فرمایید ) .
جزء دوازدهم (29)
همانگونه که میدانیم قرآن مجید در یک جا مخالفان را دعوت به آوردن مثل قرآن کرده است ( 88 / اسراء ) و درجای دیگر به آوردن ده سوره همانند قرآن ( مانند آیات مورد بحث ) و در مورد دیگر به آوردن یک سوره مثل سورههای قرآن ( 23 / بقره ) .
به همین دلیل درمیان گروهی از مفسران بحث شده که این تفاوت در تَحَدّی و دعوت به مبارزه برای چیست ؟ چرا یک جا همه قرآن و جای دیگر 10 سوره و جای دیگر یک سوره ؟
در پاسخ این سؤال باید گفت : واژه « قرآن » واژهای است که به « تمام » و « بعض » قرآن هر دو اطلاق میشود ، مثلاً در آیه اول سوره جن میخوانیم : « اِنّا سَمِعْنا قُرْانا عَجَبا : ما قرآن عجیبی شنیدیم » پیدا است که آنها قسمتی از قرآن را شنیده بودند.
اصولاً « قرآن » از ماده قرائت است و میدانیم قرائت و تلاوت ، هم بر کل قرآن صادق است و هم بر جزء آن ، بنابراین تحدّی به مثل قرآن مفهومشتمامقرآننیستوبا ده سوره وحتییکسورهنیزسازگارمیباشد.
(30) سوره هُود
از سوی دیگر « سوره » نیز در اصل به معنی مجموعه و محدوده است و بر مجموعهای از آیات نیز تطبیق میکند هرچند یک سوره کامل به اصطلاح معمولی نبوده باشد.
و به تعبیر دیگر سوره در دو معنی استعمال میشود یکی به مجموع آیاتی که هدف معینی را تعقیب میکند و دیگر یک سوره
کامل که با بسماللّه شروع و پیش از بسم اللّه سوره بعد پایان میپذیرد .
شاهد این سخن آیه 86 سوره توبه است آنجا که میفرماید : « وَ اِذا اُنْزِلَتْ سُورَةٌ اَنْ امِنُوا بِاللّهِ وَ جاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ ... : هنگامی که سورهای نازل میشود که ایمان به خدا بیاورید و با پیامبرش جهاد کنید... » روشن است که منظور از سوره در اینجا همان آیاتی است که هدف فوق ( یعنی ایمان به خدا و جهاد ) را تعقیب میکند هرچند قسمتی از یک سوره کامل باشد .
« راغب » نیز در کتاب « مفردات » در تفسیر آیه اول سوره نور
جزء دوازدهم (31)
«سُورَةٌ اَنْزَلْناها ...» میگوید : « اَیْ جُمْلَةٌ مَنِ الاَْحْکامِ وَ الْحِکَم ... » همانگونه که ملاحظه میکنیم سوره را به معنی مجموعهای از احکام تفسیر کرده است .
بنابراین فرق چندانی میان « قرآن » و « سوره » و « ده سوره » از نظر مفهوم لغت باقی نمیماند یعنی همه اینها به مجموعهای از آیات قرآن اطلاق میگردد نتیجه اینکه تحدّی قرآن به یک کلمه و یک جمله نیست که کسی ادعا کند من میتوانم مثل آیه « وَ الضُّحی » و آیه «مُدْها مَّتان» و یا جملههای سادهای از قرآن را بیاورم ، بلکه در همه جا به مجموعهای از آیات است که هدف مهمی را تعقیب میکند .
15 مَنْ کانَ یُریدُ الْحَیوةَ الدُّنْیا وَ زینَتَها نُوَفِّ اِلَیْهِمْ اَعْمالَهُمْ فیها وَ هُمْ فیها لا یُبْخَسُونَ
کسانی که زندگانی دنیا و زینت آن را طالب باشند اعمالشان را در اینجهانبیکم و کاست بهآنها میدهیم.
« بَخْس » در لغت به معنی نقصان حق است و جمله « وَ هُمْ فیها
(32) سوره هُود
لا یُبْخَسُونَ » اشاره به این است که آنها نتیجه اعمالشان را بدون کمترین نقصانی خواهند گرفت .
این آیه بیان یک سنت همیشگی الهی است که اعمال مثبت و نتایج مؤثر آن از میان نمیرود ، با این تفاوت که اگر هدف اصلی رسیدن بهزندگی مادی اینجهان باشد ثمره آنچیزی جزآن نخواهد بود و امّا اگر هدفخدا و جلبرضای او باشد هم دراین جهان تأثیر خواهد بخشید و هم نتایج پرباری برای جهان دیگر خواهد داشت .
در واقع قسم اول از این اعمال به بنای بیدوام و کوتاه عمری میماند که تنها برای یک مدت موقّت ساخته و از آن استفاده میشود ، ولی بعد از آن ویران میگردد ، امّا قسم دوم به بناهایمحکم و شالودهداریشبیهاستکهقرنهایمتوالیبرقرارمیماندوقابلاستفادهاست.
نمونه این موضوع را امروز در اطراف خود به روشنی مییابیم ، جهان غرب با تلاش پیگیر و منظم خود اسرار بسیاری از علوم و دانشها را شکافته و بر نیروهای مختلف طبیعت مسلّط گشته و با سعی و کوشش مداوم و استقامت در مقابل مشکلات و اتحاد و همبستگی ، مواهب فراوانی فراهم نموده است .
جزء دوازدهم (33)
بنابراین گفتگو ندارد که آنها نتایج اعمال و تلاشهای خود را خواهند گرفت و به پیروزیهای درخشانی نایل خواهند شد ، اما از آنجا که هدفشان زندگی است ، اثر طبیعی این اعمال چیزی جز فراهم شدن امکانات مادی آنان نخواهد بود .
حتی کارهای انسانی و مردمی آنها مانند : تأسیس بیمارستانها ، درمانگاهها و مراکز فرهنگی کمک به بعضی از ملتهای فقیر و امثال آن اگر دامی برای استعمار و استثمار آنان نباشد ، چون بههرحال هدف مادّی و حفظ منافع مادّی دارد تنها اثر مادّی خواهد داشت .
همچنین کسانیکهاعمال ریاکارانه انجام میدهند اعمالی که جنبههای انسانی و عبادی دارد .
ذکر کلمه «زینَت» بعد از حیوة دنیا برای این است که دنیاپرستی و زرق و برق دنیا را محکوم کند ، نه بهرهگیری معتدل و حساب شده از مواهب این جهان .
(34) سوره هُود
کلمه « زینت » که در اینجا به طور سربسته بیان شده در آیات دیگر هم به زنان زیبا ، گنجها و ثروتهای عظیم ، مرکبهای گرانبها و پر زرق و برق ، زمینهای زراعتی و دامهای فراوان تفسیر شده است «زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّسآءِ وَ الْبَنینَ وَ الْقَناطیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ المُسَوَّمَةِ وَ الاَْنْعامِ وَ الْحَرْثِ » ( 14 / آل عمران) .(1)
16 اُولآئِکَ الَّذینَ لَیْسَ لَهُمْ فِیالاْخِرَةِ اِلاَّالنّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فیها وَ بطِلٌ ما کانُوا یَعْمَلُونَ
( ولی ) آنها در آخرت جز آتش ( سهمی ) نخواهند داشت
و آنچهرا در دنیا (برای نیل به مقاصدمادی و برای غیر خدا) انجام دادند برباد میرود و اعمالشان باطل میشود .
1 برای توضیح بیشتر به جلد 2 «تفسیر نمونه»، صفحه 38 به بعد ذیل آیه 14 سوره آل عمران مراجعه شود .
جزء دوازدهم (35)
« حَبْط » در اصل به این معنی است که حیوان از علفهای نامناسب زیاد بخورد تا شکم او باد کند و دستگاه گوارش او بیمار و ضایع شود ، این حیوان بر اثر این حالت ظاهرا چاق و چِلّه به نظر میرسد ولی در باطن مریض و بیمار است .
این تعبیر جالب و رسایی است درباره اعمالی که ظاهرا مفید و انسانی است ولی در باطن با نیّتی آلوده و پست انجام یافته است .
ذکر کلمه «باطِل» بعد از « حَبْط » ممکن است اشاره به این باشد کهاعمالآنهاظاهریداردبدونمحتواوبههمیندلیلنتیجهآن بربادمیرود، سپس اضافه میکند، اعمالشان اصولاً از آغاز باطل و بیخاصیّت است ، منتهی چون حقایق بسیاری از اشیاء در این جهان شناخته نمیشود و در سرایدیگر که محلکشف اسراراست ، حقیقت خود را نشانمیدهد ، معلوم میشود که اینگونه اعمال از آغاز چیزی نبوده است .
در تفسیر آیات فوق در کتاب «دُرُّ الْمَنْثُور» حدیثی از رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله نقلشدهکه مفادآیهرابهخوبی روشنمیسازد: « پیامبر صلیاللهعلیهوآله
(36) سوره هُود
فرمود : هنگامی که روز قیامت میشود ، پیروان من به سه گروه تقسیم میشوند ، گروهی خدا را با اخلاص پرستش میکردند و گروهی از روی ریا و گروهی به خاطر اینکه به دنیا برسند ، در آن هنگام خداوند به کسی که او را به خاطر دنیا، پرستش میکرده میگوید : به عزت و جلال من سوگند ، بگو هدف از پرستش من چه بود ؟ در پاسخ میگوید دنیا ،
خداوند میگوید بنابراین آنچه را اندوختی به حال تو سودی نمیدهد و به آن بازنمیگردی، او را به سوی آتش ببرید .
و به آنکسکه خدا را از رویریا عبادت میکردهمیگوید : به عزت و جلالم سوگند، بگو منظورتاز عبادت من چه بوده ؟ در پاسخ میگوید ، ریا ، میفرماید : آن عبادتی را که از روی ریا انجام میدادی چیزی از آن به سوی من صعود نمیکرد و امروز هیچ سودی به تو نخواهم داد ، او را به سوی آتش ببرید .
و به آن کس که خدا را از روی خلوص عبادت کرده گفته میشود به عزت و جلالم سوگند بگو منظورت از عبادت چه بود ؟ در پاسخ میگوید به عزت و جلالت قسم تو از آن آگاهتری ، من فقط تو را برای خودت و برای سرای آخرت میپرستیدم میفرماید : بندهام راست میگوید او را به بهشت ببرید » .(1)
جزء دوازدهم (37)
25 وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا نُوحا اِلی قَوْمِهِ اِنّی لَکُمْ نَذیرٌ مُبینٌ
ما نوح را بهسوی قومش فرستادیم (نخستین بار به آنها گفت:) من برای شما بیمدهندهای آشکارم.
تکیه روی مسأله « انذار و بیم دادن » با اینکه پیامبران هم بیمدهنده بودند و هم بشارتدهنده ، به خاطر آن است که ضربههای نخستین انقلاب باید از اعلامخطر و انذار شروعشود، چرا که تأثیر این کار در
بیدار ساختن خفتگان و غافلان از بشارت بیشتر است .
اصولاً انسان تا احساس خطر مهمی نکند از جا حرکت نخواهد
1« تفسیر المیزان » ، جلد 10 ، صفحه 186 .
(38) سوره هُود
کرد و به همین دلیل انذارها و اعلام خطرهای انبیاء به صورت تازیانههایی بر ارواح بیدرد گمراهان چنان فرود میآمد که هرکس قابلیّت حرکتی داشت به حرکت درآید .
و نیز به همین دلیل در آیات زیادی از قرآن ( مانند 49 حج 115 شعراء 50 عنکبوت 42 فاطر 70 ص 9 احقاف 50 ذاریات و آیات دیگر ) همه روی همین کلمه « نَذیر » به هنگام بیان دعوت انبیاء تکیه شده است .
26 اَنْ لا تَعْبُدُوآا اِلاَّ اللّهَ اِنّی اَخافُ عَلَیْکُمْ عَذابَ یَوْمٍ اَلیمٍ
( دعوت من این است که ) جز اللّه ( خدای واحد یکتا ) را نپرستید که بر شما از عذاب روز دردناکی میترسم .
در حقیقت توحید و پرستش اللّه ( خدای یگانه یکتا ) ریشه و اساس و زیربنای تمام دعوت پیامبران است و به همین دلیل در مورد سایر پیامبران همانگونه که در آیه 40 سوره یوسف و 23 سوره اسراء نیز آمده همین تعبیر مشاهده میشود که آنها دعوتشان را در توحید خلاصه میکردند .
جزء دوازدهم (39)
اگر به راستی همه افراد جامعه جز « اللّه » را پرستش نکنند و در مقابل انواعبتهای ساختگی اعم از بتهای برونی و درونی ، خودخواهیها ، هوا و هوسها ، شهوتها ، پول و مقام و جاه و جلال و زن و فرزند سرتعظیم فرود نیاورند ، هیچگونه نابسامانی در
جوامع انسانی وجود نخواهد آمد .
اگر انسان خودکامه ناتوانی را به صورت یک بت درنیاوردند و در مقابل او سجده نکنند و فرمانش را به کارنبندند ، نه استبداد و استعماری به وجود خواهد آمد و نه آثار شوم آن نه ذلت و اسارت پیش میآید و نه وابستگی و طفیلی گرایی و تمام این بدبختیها که دامان افراد و جوامع را میگیرد ، به خاطر همان انحراف از پرستش اللّه و روی آوردن به پرستش بتها و طاغوتها است .
(40) سوره هُود
27 فَقالَ الْمَلاَُالَّذینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِه ما نَریکَ اِلاّ بَشَرا مِثْلَنا وَ ما نَریکَ اتَّبَعَکَ اِلاَّالَّذینَ هُمْ اَراذِلُنا بَادِیَ الرَّأْیِ وَ مانَری لَکُمْعَلَیْنا مِنْفَضْلٍبَلْنَظُنُّکُمْ کذِبینَ
اشراف کافر قومش ( در پاسخ ) گفتند : ما تو را جز بشری همچون خودمان نمیبینیم و کسانی را که از تو پیروی کردهاند جز گروهی اراذل سادهلوح نمییابیم و فضیلتی برای شما نسبت به خود مشاهده نمیکنیم بلکه شما را دروغگو تصور میکنیم .
«اَراذِل» جمع « اَرْذَل » است و آن خود نیز از مادّه « رَذْل » میباشد که به معنی موجود پست و حقیر است خواه انسان باشد یا چیز دیگر .
اکنون ببینیم نخستین عکسالعمل طاغوتها و خودکامگان و صاحبان زر و زور آن عصر در برابر این دعوت بزرگ و
اعلام خطر آشکار چه بود ؟
مسلما چیزی جز یک مشت عذرهای واهی ، بهانههای دروغین و استدلالهای بیاساس که برنامه همه جباران را در هر عصر و زمان تشکیل میدهد نبود .
جزء دوازدهم (41)
آنها سه پاسخ در برابر دعوت نوح دادند :
نخست « اشراف و ثروتمندانی که از قوم نوح کافر بودند ، گفتند ما تو را جز انسانی همانند خود نمیبینیم : فَقالَ الْمَلاَُالَّذینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِه ما نَریکَ اِلاّ بَشَرا مِثْلَنا » .
در حالی که رسالت الهی را باید فرشتگان به دوش کشند ، نه انسانهایی همچون ما ، به گمان اینکه مقام انسان از فرشته پایینتر است و یادرد انسان را فرشته بهتر از انسان میداند .
باز اینجا به کلمه « مَلاَء » برخورد میکنیم که اشاره به صاحبان زر و زور و افراد چشم پرکن توخالی است که در هر جامعهای سرچشمه اصلی فساد و تباهی را تشکیل میدهند و پرچم مخالفت را در برابر پیامبران همینها برافراشته میدارند .
دلیل دیگر آنها این بود که گفتند : این نوح « ما در اطراف تو و در میان آنها که از تو پیروی کردهاند کسی جز یک مشت اراذل و جوانان کم سن و سال ناآگاه و بیخبر که هرگز مسایل را بررسی نکردهاند نمیبینیم : وَ ما نَریکَ اتَّبَعَکَ اِلاَّالَّذینَ هُمْ اَراذِلُنا بَادِیَ الرَّأْیِ » .
(42) سوره هُود
البتّه شک نیست که گروندگان و ایمان آورندگان به نوح ، نه از اراذل بودند و نه حقیر و پست ، بلکه به حکم اینکه پیامبران قبل از
هرچیز به حمایت مستضعفان و مبارزه با مستکبران میپرداختند ، نخستین گروهی که دعوت پیامبران را لبیک میگفتند همان گروه محروم و فقیر و کم درآمد بودند که درنظر مستکبرانکه مقیاس شخصیترا تنها زر و زور میدانستند ، افرادی پست و حقیر به شمار میآمدند .
و اینکه آنها را به عنوان « بَادِیَ الرَّأْیِ » ( ظاهر بین و بیمطالعه و کسی که با یک نظر عاشق و خواهان چیزی میشود ) نامیدند در حقیقت به خاطر آن بود که لجاجت و تعصبهای ناروایی را که دیگران داشتند ، آنها نداشتند ، بلکه بیشتر ، جوانان پاکدلی بودند که در نخستین تابش حقیقت را در قلب خود به سرعت احساس میکردند و با هوشیاری ناشی از حقیقتجویی نشانههای صدق را درگفتهها و اعمال پیامبران به زودی درک میکردند .
جزء دوازدهم (43)
بالاخره سومین ایراد آنها این بود که میگفتند قطع نظر از اینکه تو انسان هستی نه فرشته و علاوه بر اینکه ایمان آورندگان به تو نشان میدهند که دعوتت محتوای صحیحی ندارد « اصولاً ما هیچگونه برتری برای شما بر خودمان نمیبینیم تا به خاطر آن از شما پیروی کنیم : وَ ما نَری لَکُمْ عَلَیْنا مِنْ فَضْلٍ ». به همین دلیل « ما گمان میکنیم که شما دروغگو هستید : بَلْ نَظُنُّکُمْ کذِبینَ » .
باردیگر در این آیات به این واقعیّت برخورد میکنیم که صاحبان زر و زور و دنیاپرستان مادّی که همهچیز را از دریچه افکار خود به همان رنگ مادّی میبینند تمام احترام و شخصیّت را در داشتن ثروت و
مقام و موقعیّتهایی هم وزن این دو میپندارند ، بنابراین تعجّب نیست که مؤمنان راستینی که دستشان از مال و ثروت تهی بود
(44) سوره هُود
در قاموس آنها به عنوان « اَراذِل » معرفی گردند و با چشم حقارت و پستی به آنها بنگرند .
این منحصر به قوم نوح نبود که مؤمنان مستضعف مخصوصا جوانان انقلابی را که اطرافش را گرفته بودند تهی مغز و کوتاه فکر و بیسر و پا میدانستند ، تاریخ نشان میدهد که این منطق در برابر پیامبران دیگر مخصوصا در مورد پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله و مؤمنان نخستین وجود داشته است .
هم اکنون نظیر این منطق را در عصر و زمان خود میبینیم که مستکبران فرعون صفت ، با اتکای به قدرت شیطانی خود مؤمنان راستین را متّهم به تمام این موضوعات میکنند و بهصورت تکرار تاریخ همان عناوین را به مخالفان خود نسبت میدهند .
28 قالَ یقَوْمِ اَرَءَیْتُمْ اِنْ کُنْتُ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبّی وَ اتینی رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّیَتْ عَلَیْکُمْ اَنُلْزِمُکُمُوها وَ اَنْتُمْ لَها کرِهُونَ
جزء دوازدهم (45)
( نوح ) گفت : اگر من دلیل روشنی از پروردگارم داشته باشم و از نزد خود رحمتی به من داده باشد که برشما مخفی مانده ( آیا باز هم رسالت مرا انکار میکنید ؟ ) آیا من میتوانم شما را به پذیرش این بیّنه مجبور سازم با اینکه شما آمادگی ندارید ؟
این پاسخ جامع میتواند جوابگوی هرسه ایراد گردد ، زیرا نخستین ایرادشان این بود که چرا تو انسان هستی ؟
او در پاسخ میگوید : درست است که من انسانی هستم همچون شما ، ولی مشمول رحمت الهی واقع شدهام و دلیل و بیّنه آشکاری به من داده است ، بنابراین انسانیّتم نمیتواند مانع این رسالت بزرگ باشد و لزومی ندارد که فرشته باشم .
دومین ایراد آنها این بود که پیروان تو افراد بیفکر و ظاهربین هستند ، او میگوید : شما بیفکر هستید که این حقیقت روشن را انکار میکنید زیرا دلایلی با من است که برای هر فرد حقیقت جویی کافی و قانع کننده است ، مگر افرادی چون شماکه زیر پوشش غرور و خودخواهی و تکبر و جاهطلبی، چشم حقیقت بینشان ازکار افتاده باشد .
(46) سوره هُود
سومین ایراد آنها این بود که میگفتند : « ما هیچ برتری برای شما بر خود نمییابیم بنابراین دروغگو هستید » و او در پاسخ میگوید : چه برتری از این بالاتر که خداوند مرا مشمول رحمتش ساخته و مدارک روشن در اختیارم گذاشتهاست .
بنابراین هیچ دلیلی ندارد که شما مرا دروغگو خیال کنید ، زیرا که نشانههای صدق گفتار من آشکار است .
29 وَ یقَوْمِ لاآ اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مالاً اِنْ اَجْرِیَ اِلاّ عَلَی اللّهِ وَ مآ اَنَا بِطارِدِ الَّذینَ ءَامَنُوآا اِنَّهُمْ مُلقُوا رَبِّهِمْ وَ لکِنّیآ اَریکُمْ قَوْما تَجْهَلُونَ
ای قوم ! من در برابر این دعوت اجر و پاداشی از شما نمیطلبم ، اجر من تنها بر « اللّه » است و من آنها را که ایمان آوردهاند ( بهخاطر شما ) از خود طرد نمیکنم چرا که آنها پروردگارشان را ملاقات خواهند کرد ( و در دادگاه قیامتخصم من خواهند بود ) ولی شمارا قوم جاهلی میبینم.
جزء دوازدهم (47)
اینبهخوبی نشانمیدهدکه من هدفمادیاز این برنامه ندارم و جز به پاداش معنوی الهی نمیاندیشم و هرگز یک مدّعی دروغین نمیتواند چنین باشد و اینهمه دردسر و ناراحتی را بهخاطر هیچ برای خود بخرد.
و این میزان و الگویی است برای شناخت رهبران راستین ، از فرصتطلبان دروغین ، که گامی را برمیدارند به طور مستقیم یا غیرمستقیم هدف مادی از آنان دارند .
سپس در پاسخ آنها که اصرار داشتند نوح ایمان آورندگان فقیر و یا کم سن و سال را از خود براند با قاطعیت میگوید : ( وَ ما اَنَا بِطارِدِ الَّذینَ ءَامَنُوآا... ) .
چه جهل و نادانی از این بالاتر که مقیاس سنجش فضیلت را گم کردهاید و آن را در ثروت و تمکّن مالی و مقامهای ظاهری و سن و سال جستجو میکنید و به گمان شما افراد پاکدل و با ایمانکه دستشان تهی و پایشان برهنه است از درگاه خدا دورند ، این اشتباه بزرگ شما است و نشانه جهل و بیخبریتان. به علاوه شما بر اثر جهل و نادانی چنین میپنداریدکهپیامبربایدفرشتهباشد، درحالیکه رهبرانسانهابایداز جنس آنها باشد تا نیازها و مشکلات و دردهای آنان را بداند و لمس کند .
30 وَ یقَوْمِ مَنْیَنْصُرُنی مِنَاللّهِ اِنْ طَرَدْتُّهُمْ اَفَلا تَذَکَّرُونَ
ایقوم ! چه کسی مرا در برابر ( مجازات خدا ) یاری میدهد اگر آنها را طرد کنم . آیا اندیشه نمیکنید ؟
طرد افراد صالح و مؤمن کار سادهای نیست ، آنها فردای قیامت دشمن من خواهند بود و هیچکس نمیتواند در آنجا از من دفاع کند و نیز ممکن است مجازات الهی در این جهان دامن مرا بگیرد « آیا اندیشه نمیکنید » تابدانید آنچهمیگویم عین حقیقت است ( اَفَلا تَذَکَّرُونَ ) .
میان « تَفَکُّر » و « تَذَکُّر » این تفاوت وجود دارد که « تفکّر » در حقیقت برای شناخت چیزی است هرچند هیچگونه اطلاعی از آن قبلاً
جزء دوازدهم (49)
نداشته باشیم ، ولی « تذکّر » ( یادآوری ) در موردی گفته میشود که انسان قبلاً با آن موضوع آشنایی داشته است ، هرچند از طریق آگاهیهای فطری باشد و اتفاقا مسایل مورد بحث نوح با قومش نیز همه از این قبیل است ، مطالبی است که انسان با مراجعه به فطرت و نهاد خویش آنها را درک میکند ولی غرور و تعصّب و خودخواهی و غفلتشان بر روی آنها پرده افکنده است
31 وَ لاآ اَقُولُلَکُمْعِنْدی خَزآئِنُاللّهِوَلاآ اَعْلَمُالْغَیْبَوَلاآاَقُولُ اِنّی مَلَکٌوَلاآاَقُولُلِلَّذینَتَزْدَریآاَعْیُنُکُمْلَنْیُؤْتِیَهُمُاللّهُ خَیْرا اللّهُ اَعْلَمُ بِما فی اَنْفُسِهِمْ اِنّی آ اِذًا لَّمِنَ الظّلِمینَ
من هرگز به شما نمیگویم خزائن الهی نزد من است و نمیگویم غیب میدانم و نمیگویم من فرشتهام و ( نیز ) نمیگویم آنهاکه در نظرشما خوارمیآیند خداوند خیری
به آنها نخواهد داد ، خدا از دل آنها آگاهتر است ( من اگر با این حال آنها را برانم ) در این صورت از ستمکاران خواهم بود .
(50) سوره هُود
آخرین سخنی که نوح در پاسخ ایرادهای واهی قوم به آنها میگوید این است که اگر شما خیال میکنید و انتظار دارید من امتیازی جز از طریق وحی و اعجاز بر شما داشته باشم اشتباه است ، با صراحت باید بگویم که اینگونه ادّعاهای بزرگ و دروغین مخصوص مدّعیان کاذب است و هیچگاه یک پیامبر راستین چنین ادّعاهایی نخواهد کرد ، چرا که « خزائن الهی » « علم غیب » تنها در اختیار ذات پاک خدا است و فرشته بودن با این احساسات بشری نیز سازگار نیست. بنابراین هرکس یکیاز این سه ادّعا یا همه آنهاراداشتهباشددلیل بردروغگوییاو است.
نظیر این تعبیر درباره پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله نیز در آیه 50 سوره انعام دیده میشود .
آگاهی از غیب به طور مطلق و بدون هیچگونه قید و شرط از آن خدا است ، ولی او هر مقدار از این آگاهی را مصلحت ببیند در اختیار پیامبران و اولیای خود میگذارد همانطور که در آیه 26 و 27 سوره
جزء دوازدهم (51)
« جن » میخوانیم : « عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِه اَحَدا اِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ : خداوند از تمام امور پنهانی آگاه است و هیچ کس را از علم غیب خود آگاه نمیکند مگر رسولانی که موردرضایت او هستند ».
بنابراین هیچگونه تضادی میان آیات مورد بحث که نفی علم غیب از پیامبران میکند و آیات یا روایاتی که آگاهی بعضی از
غیوب را به پیامبران یا امامان نسبت میدهد وجود ندارد .
آگاهی از اسرار غیب بالذات مخصوص خدا است و دیگران هرچه دارند بالعرض و از طریق تعلیم الهی میباشد و به همین دلیل محدود به حدودی است که او اراده میکند .(1)
در پایان آیه باردیگر به موضوع ایمان آورندگان مستضعف پرداخته و تأکید میکند که « من هرگز نمیتوانم درباره این افرادی که در چشم شما حقیرند بگویم خداوند هیچ خیر و پاداش نیکی به آنها نخواهد داد » ( وَ لاآ اَقُولُ لِلَّذینَ تَزْدَریآ اَعْیُنُکُمْ لَنْ یُؤْتِیَهُمُ اللّهُ خَیْرا ) .
1 برای توضیحبیشتر بهجلد 5 «تفسیرنمونه»، صفحه245 و جلد7، صفحه 46 مراجعه فرمایید.
(52) سوره هُود
بلکه به عکس خیر این جهان و آن جهان مال آنها است ، هرچند دستشان از مال و ثروت تهی است ، این شما هستید که بر اثر خیالات خام ، خیر را درمال و مقام یا سن و سال منحصر ساختهاید و از حقیقت و معنی به کلی بیخبرید .
و به فرض که گفته شما راست باشد و آنها اراذل و اوباش باشند خدا از درون جان آنها و نیاتشان آگاه است:(اللّهُاَعْلَمُبِمافیاَنْفُسِهِمْ).
من که جز ایمان و صداقت از آنها چیزی نمیبینم و به همین دلیل وظیفه دارم آنان را بپذیرم ، من مأمور به ظاهرم و بندهشناس خدا است .
و « اگر غیر از این کاری کنم مسلما از ستمکاران
خواهم بود : اِنّی اِذًا لَّمِنَ الظّلِمینَ » .
32 قالُوا ینُوحُ قَدْ جدَلْتَنا فَاَکْثَرْتَ جِدلَنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنآ اِنْ کُنْتَ مِنَ الصّدِقینَ
جزء دوازدهم (53)
گفتند : ای نوح ! با ما جرّ و بحث کردی و زیاد سخن گفتی ( بس است ) اکنون اگر راست میگویی آنچه را به ما وعده میدهی ( از عذاب الهی ) بیاور .
« جدَلْتَنا » از ماده « مُجادَلَة » گرفته شده و آن در اصل از « جَدْل » به معنی تابیدن و پیچیدن شدید طناب است و به همین دلیل به باز شکاری « اَجْدَل » گفته میشود چرا که از همه پرندگان پرخاشگرتر و پیچندهتر است ، سپس در مورد پیچانیدن طرف در بحث و گفتگو بهکار رفته است .
این درست به آن میماند که شخص یا اشخاصی درباره مسألهای با ما سخن بگویند و در ضمن تهدیدهایی هم کنند و ما میگوییم پرحرفی بس است بروید و هرکاری ازشما ساختهاست انجام دهید و هیچ معطل نشوید ، اشاره به اینکه : نه به دلایل شما وقعی مینهیم و نه از تهدیدتان میترسیم و نه حاضریم بیش از این گوش به سخنان شما فرادهیم .
(54) سوره هُود
انتخاب این روش در برابر آن همه محبّت و لطف پیامبران الهی و گفتارهایی که همچون آب زلال و گوارا بر دل مینشیند حکایت از نهایت لجاجت وتعصّب و بیخبری میکند .
ضمنا از این گفتار نوح به خوبی برمیآید که مدتی طولانی برای
هدایت آنها کوشیده است و از هر فرصتی برای رسیدن به این هدف ، یعنی ارشاد آنان استفاده کرده است ، آنقدر که آن قوم گمراه اظهار خستگی از سخنان و ارشادهایش کردند .
33 قالَ اِنَّما یَأْتیکُمْ بِهِ اللّهُ اِنْ شآءَ وَ مآ اَنْتُمْ بِمُعْجِزینَ
( نوح ) گفت: اگر خدا ارادهکند خواهد آورد و شما قدرت فرار نخواهید داشت .
« مُعْجِز » از ماده « اِعْجاز » به معنی ناتوان ساختن دیگری است ، این کلمه گاهی در مواردی به کارمیرود که انسان مانع کار دیگری شود و جلو او را بگیرد و او را به عجز درآورد و گاهی در موردی که از چنگال کسی فرار کند و از دسترس وی بیرون رود و او را ناتوان سازد و گاهی به این صورت که با پیشدستی کردن طرف را به زانو درآورد و یا خود را در مصونیّت قرار دهد .
جزء دوازدهم (55)
این از دست من خارج است و در اختیار من نیست ، من فرستاده اویم و سربر فرمانشدارم، بنابراین مجازات و عذاب را از من مخواهید .
اما بدانید هنگامی که فرمان عذاب فرارسد « شما نمیتوانید از چنگال قدرت او بگریزید و به مأمن و پناهگاهی فرار کنید » ( وَ ما اَنْتُمْ بِمُعْجِزینَ ) .
34 وَ لا یَنْفَعُکُمْ نُصْحآی اِنْ اَرَدْتُ اَنْ اَنْصَحَ لَکُمْ اِنْ کانَ اللّهُ یُریدُ اَنْ یُغْوِیَکُمْ هُوَ رَبُّکُمْ وَ اِلَیْهِ تُرْجَعُونَ
( اما چه سود که ) هرگاه خدا بخواهد شما را ( بهخاطر گناهانتان ) گمراه سازد و من بخواهم شما را اندرز دهم
اندرزمن فایدهای بهحالتان نخواهد داشت ، او پروردگار شماست و به سوی او بازگشت خواهید نمود .
با مطالعهاین آیهفورا این سؤال به نظر میرسد که مگر ممکن است
(56) سوره هُود
خداوندارادهگمراهساختنکسیرا بکند؟ آیا ایندلیلبر جبرنخواهد بود ؟ و آیا با قبول اصل آزادی اراده و اختیار چنین چیزی قابل قبول است ؟
در رابطه با پاسخ این سؤال باید گفت : گاهی یک سلسله اعمال از انسان سرمیزند که نتیجه آن گمراهی و انحراف همیشگی و عدم بازگشت به سوی حق است ؟ لجاجت مستمر و اصرار بر گناهان و دشمنی مداوم با حقطلبان و رهبران راستین ، آنچنان پرده ضخیمی بر فکر انسان میافکند که توانایی دید کمترین شعاع آفتاب حق و حقیقت را پیدانمیکند .
و چون این حالت ، از آثار اعمالی است که خود انسان انجام داده به هیچوجه دلیل بر جبر نمیشود ، بلکه عین اختیار است ، آنچه به خدا مربوط است این است که در چنان اعمالی چنین اثری قرار داده است : در قرآن مجید آیات متعددی به این واقعیّت اشاره میکند که ما در ذیل آیه 7 سوره بقره و ... به آن اشاره کردهایم .
35 اَمْ یَقُولُونَ افْتَریهُ قُلْ اِنِ افْتَرَیْتُهُ فَعَلَیَّ اِجْرامی وَ اَنَا بَرِی آءٌ مِمّا تُجْرِمُونَ
جزء دوازدهم (57)
( مشرکان ) میگویند او ( محمّد ) این سخنان را به دروغ به خدا نسبت داده ، بگو اگر من اینها را از پیش خود ساخته باشم و به او نسبت دهم گناهش بر عهده من است ولی
من ازگناهان شما بیزارم .
« اِجْرام » از ماده « جَرْم » به معنی چیدن میوه نارس و سپس به هرکار ناخوشآیندی گفته شده است و همچنین به وادار کردن کسی به گناه نیز اطلاق میشود زیرا انسان در ذات و فطرت خود پیوندی با معنویّت و پاکی دارد و انجام گناهان او را از این پیوند الهی جدا میسازد.
به هنگام مطالعه آیه اخیر ممکن است این ایراد به نظر برسد که این چگونه منطقی است که پیامبر یا نوح در مقابل کفار بگویند اگر این سخن افتراء است گناهش به گردن ما ، آیا قبول مسؤولیت گناه « اِفْتِراء » سبب میشود که سخن آنها حق و مطابق واقع باشد و مردم مُوَظّف باشند از آن اطاعت و پیروی کنند ؟
(58) سوره هُود
ولی با دقّت در آیات گذشته به پاسخ این ایراد پی میبریم : آنها در حقیقت میخواستند بگویند با این سخنان ما که مشتمل بر انواع استدلالهای عقلی است ، به فرض محال که از طرف خدا هم نباشیم گناهش به گردن ما است ولی استدلالات عقلی جای خودش ثابت است و شما با مخالفت آن همواره در گناهخواهید بود، گناهیمستمر و پایدار ( توجه داشتهباشید کهتُجْرِمُونَ صیغه مضارع است که معمولاً دلالت بر استمرار میکند ) .
36 وَ اُوحِیَ اِلی نُوحٍ اَنَّهُ لَنْیُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ اِلاّمَنْ قَدْ ءَامَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما کانُوا یَفْعَلُونَ
به نوح وحی شد که جز آنها که ( تاکنون ) ایمان
آوردهاند دیگر هیچکس از قوم تو ایمان نخواهد آورد بنابراین از کارهایی که میکنند غمگین مباش .
اشاره به اینکه صفوف به کلی از هم جدا شده و دیگر دعوت برای
جزء دوازدهم (59)
ایمان و اصلاح سودیندارد و باید آماده تصفیه و انقلاب نهایی شود .
ضمنا از این آیه استفاده میشود که خداوند قسمتهایی از علم اسرار غیب را در هرمورد که لازم باشد در اختیار پیامبرش میگذارد همانگونه که در اینجا به نوح خبر میدهد که در آینده هیچکس از آنها ایمان نخواهد آورد .
37 وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِاَعْیُنِنا وَ وَحْیِنا وَ لا تُخطِبْنی فِی الَّذینَ ظَلَمُوآا اِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ
و ( اکنون ) در حضور ما و طبق وحی ما کشتی بساز و درباره آنها که ستم کردند شفاعت مکن که آنها غرق شدنی هستند .
منظور از کلمه « اَعْیُنِنا » ( در برابر دیدگان ما ) اشاره به این است که تمام تلاشها و کوششهای تو در این زمینه درحضور ما است ، بنابراین با فکر راحت به کار خویش ادامه ده ، طبیعی است این احساس که خداوند حاضر و ناظر است و محافظ و مراقب میباشد به انسان هم توان و نیرو میبخشد و هم احساس مسؤولیت بیشتر .
(60) سوره هُود
و از کلمه « وَحْیِنا » چنین برمیآید که نوح چگونگی ساختن کشتی را نیز از فرمان خدا میآموخت و باید همچنین باشد زیرا نوح پیش خود نمیدانست ابعاد عظمت طوفان آینده چه اندازه است
تا کشتی خود را متناسب با آن بسازد و این وحی الهی بود که او را در انتخاب بهترین کیفیتها یاری میکرد .
در پایان آیه به نوح هشدار میدهد که از این به بعد « درباره ستمگران شفاعت و تقاضای عفو مکن چرا که آنها محکوم به عذابند و مسلما غرق خواهند شد » (وَ لا تُخطِبْنی فِیالَّذینَ ظَلَمُوآا اِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ ) .
این جمله به خوبی میفهماند که شفاعت درباره همهکس ممکننیست ، بلکه شرایطی دارد که اگر در کسی موجود نباشد پیامبر خدا هم حق شفاعت و تقاضای عفو در مورد او ندارد.
جزء دوازدهم (61)
بدون شک کشتی نوح یک کشتی سادهای نبود و با وسایل آن روز به آسانی و سهولت پایان نیافت ، کشتی بزرگی بود که به علاوه بر مؤمنان راستین یک جفت از نسل هر حیوانی را درخود جای میداد و آذوقه فراوانی که برای مدّتها زندگی انسانها و حیوانهایی که در آن جای داشتند حمل میکرد ، چنین کشتی با چنین ظرفیّت حتما در آن روز بیسابقه بوده است ، به خصوص که این کشتی باید از دریایی به وسعت این جهان با امواجی کوهپیکر سالم بگذرد و نابود نشود ، لذا در بعضی از روایات مفسرینمیخوانیم که این کشتی هزار و دویست ذراع طول و ششصد ذراع عرض داشت ! ( هر ذراع حدود نیم متر است ) .
در بعضی از روایات اسلامی آمده است که مدت چهل سال قبل از ظهور طوفان یک نوع بیماری به زنان قوم نوح دست داد که دیگر از آنان
بچهایمتولدنشد و ایندرواقع مقدمهایبرای مجازات و عذابآنان بود .
38 وَ یَصْنَعُالْفُلْکَ وَ کُلَّما مَرَّ عَلَیْهِ مَلاَءٌ مِنْقَوْمِه سَخِرُوا مِنْهُ قالَ اِنْ تَسْخَرُوا مِنّا فَاِنّا نَسْخَرُ مِنْکُمْ کَما تَسْخَرُونَ
(62) سوره هُود
او مشغول ساختن کشتی بود و هر زمانی گروهیاز اشراف قومش بر او میگذشتند او را مسخره میکردند ، ( ولی نوح ) گفت : اگر ما را مسخره میکنید ما نیز شما را همینگونه مسخره خواهیم کرد .
« مَلاَء » آن اشراف از خود راضی همهجا مستضعفان را به مسخره میگیرند و آنها را موجوداتی پست و در خور تحقیر میپندارند ، چرا که زر و زور ندارند ، نه تنها آنها را مسخره میکنند ، بلکه افکارشان هرقدر بلند باشد و مکتبشان هر اندازه ریشهدار باشد و اعمالشان هرچند کاملاً حساب شده باشد پندار آنها در خور تحقیر است و به همین دلیل پند و اندرز و هشدار و اعلام خطر در آنها اثر نمیکند ، تنها تازیانههای عذاب دردناک الهی باید بر پشت آنها نواخته شود .
میگویند این گروههای اشراف قوم نوح هر دسته نوعی استهزاء که مایه خنده و تفریح بود برای خود انتخاب میکردند .
جزء دوازدهم (63)
یکی میگفت : ای نوح مثل اینکه دعوی پیامبری نگرفت آخر سر ، نجّار شدی ... .
دیگری میگفت : کشتی میسازی بسیار خوب ، دریایش را هم بساز. هیچ آدم عاقل دیدهای در وسط خشکی کشتیبسازد ؟...
بعضی دیگر شاید میگفتند: اوه کشتی به این بزرگی برای چه میخواهی، لااقل کوچکتر بساز، که اگر بخواهی به سوی دریا بکشی برای تو ممکن باشد .
میگفتند : و قاه قاه میخندیدند و میگذشتند و این موضوع در خانهها و مرکز کارشان به اصطلاح سوژه بحثها بود و با یکدیگر دربارهنوح و کمفکری پیروانش سخن میگفتند : پیرمرد را تماشا کن آخر عمری به چه روزی افتاده است ؟ حالا میفهمیم که اگر به سخنان او ایمان نیاوردیم حق با ما بود . اصلاً عقل درستی ندارد. و اما نوح با استقامت فوقالعادهای که زاییده ایمان است با جدّیت فراوان به کار خود ادامه میداد و بیاعتنا به گفتههای بیاساس این کوردلان از خود راضی به سرعت پیشروی میکرد و روز به روز اسکلت کشتی آمادهتر و مهیاتر میشد ، فقط گاهی سربلند میکرد و این جمله کوتاه و پرمعنی را به آنها میگفت : « اگر امروز مارا مسخره میکنید ما هم همینگونه در آینده نزدیکی شما را مسخره خواهیم کرد : قالَ اِنْ تَسْخَرُوا مِنّا فَاِنّا نَسْخَرُ مِنْکُمْ کَما تَسْخَرُونَ » .
(64) سوره هُود
آن روز که شما در میان طوفان سرگردان خواهید شد و سراسیمه به هر سو میدوید و هیچ پناهگاهی نخواهید داشت و از میان امواج فریاد میکشید و التماس میکنید که ما را نجات ده آری آن روز مؤمنان بر افکار شما و غفلت و جهل و بیخبریتان میخندد .
39 فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ یَأْتیهِ عَذابٌ یُخْزیهِ وَ یَحِلُّ عَلَیْهِ عَذابٌ مُقیمٌ
به زودی خواهید دانست چه کسی عذاب خوارکننده به سراغش خواهد آمد و مجازات جاودان بر او وارد خواهد شد .
جزء دوازدهم (65)
اشاره به اینکه اگرچه مزاحمتهای شما نسبت به ما عذاب دردناکی است ولی اوّلاً ما در تحمّل این شداید سربلندیم و پرافتخار و ثانیا اینها هر چه باشد زودگذر است اما مجازات الهی هم خوار کننده است هم پایانناپذیر و این دو باهم قابل مقایسه نیست .
از آیه فوق به خوبی استفاده میشود که عذابهای الهی جنبه انتقامی ندارد ، بلکه بهخاطر تصفیه نوع بشر و از میان رفتن آنها که شایسته حیات نیستند و باقی ماندن صالحان صورت میگیرد .
به این معنی که یک قوم مستکبر و فاسد و مفسد که هیچ امید به ایمان آنها نیست از نظر نظام آفرینش حق حیات ندارد و باید از میان برود و قوم نوح چنین بودند، چراکه آیات فوق میگوید ، اکنون که دیگر امیدی به ایمان بقیه نیست آماده ساختن کشتی شو و درباره ظالمان هیچگونه شفاعت و تقاضای عفو منما .
همین موضوع در نفرین این پیامبر بزرگ که در سوره نوح
(66) سوره هُود
آمدهاست به چشم میخورد : «رَبِّ لا تَذَرْ عَلَی الاَْرْضِ مِنَ الْکافِرینَ دَیّارا اِنَّکَ اِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبادَکَ وَ لا یَلِدُوآا اِلاّ فاجِرا کَفّارا : پروردگارا ! احدی از این کافران را بر روی زمین مگذار چرا که اگر آنها بمانند بندگانت را گمراه میسازند و از نسل آنها نیز جز گروهی
فاجر و بیایمان به وجود نخواهد آمد » .
اصولاً در سازمان آفرینش ، هر موجودی برای هدفی آفریده شده است ، هنگامی که از هدف خود به کلّی منحرف شود و تمام راههای اصلاح را بر روی خود ببندد باقیماندن او بیدلیل است و خواه و ناخواه باید از میان برود .
و به گفته شاعر :
نه طراوتی نه برگی نه گلی نه میوه دارم متحیرم که دهقان به چه کار هشت ما را
40 حَتّیآ اِذا جآءَ اَمْرُنا وَفارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فیها مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ وَ اَهْلَکَ اِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ ءَامَنَ وَ مآ ءَامَنَ مَعَهآُ اِلاّ قَلیلٌ
جزء دوازدهم (67)
(این وضع همچنان ادامه یافت) تا فرمان ما فرارسید و تنور جوشیدن گرفت ، ( به نوح ) گفتیم از هر جفتی از حیوانات ( نر و ماده ) یک زوج در آن ( کشتی ) حمل کن، همچنین خاندانت را مگر آنهاکه قبلاً وعده هلاکآنان داده شده ( همسر نوح و یکی از فرزندانش ) و همچنین مؤمنان را ، اما جز عده کمی به او ایمان نیاوردند .
« تَنُّور » همان معنی را میبخشد که « تنور » در فارسی متداول امروز یعنی محلی که نان در آن پخت و پز میشود .
در اینکه جوشیدن آب از تنور چه تناسبی با مسأله نزدیک شدن طوفان دارد باید گفت : منظور بیان این نکته است هنگامی که آب از
درون تنور که معمولاً مرکز آتش است جوشیدن گرفت نوح و یارانش متوجه شدند اوضاع به زودی دگرگون میشود و انقلاب و تحوّل نزدیک است « آب کجا و آتش کجا » ؟
به تعبیر دیگر هنگامی که دیدند سطح آب زیرزمینی چنان بالا
(68) سوره هُود
آمده که از درون تنور که معمولاً درجای خشک و محفوظی ساخته میشود جوشیدن گرفته فهمیدند موضوع مهمی در پیش است و حادثه نوظهوری در شرف تکوین است ، همین موضوع اخطار و علامتی بود برای نوح و یارانش که برخیزید و آماده شوید .
شاید قوم غافل و بیخبر نیز جوشیدن آب را از درون تنور خانههایشان دیدند ولی مانند همیشه از کنار اینگونه اخطارهای پرمعنی الهی چشم و گوش بسته گذشتند ، حتی برای یک لحظه نیز به خود اجازه تفکّر ندادند که شاید حادثهای در شرف تکوین باشد ، شاید اخطارهای نوح واقعیّت داشته باشد .
این آیه از یک سو اشاره به همسر بیایمان نوح و فرزندش « کنعان » میکند که داستان آنها در آیات آینده آمده است که بر اثر انحراف از مسیر ایمان و همکاری با گناهکاران رابطه و پیوند خود را از نوح بریدند و حق سوار شدن بر آن کشتی نجات نداشتند ، چرا که شرط سواری بر آن در درجه اول « ایمان » بود .
جزء دوازدهم (69)
و از سوی دیگر اشاره به این میکند که محصول سالیان بسیار دراز تلاش پیگیر نوح در راه تبلیغ آیین خویش چیزی جز گروهی اندک از مؤمنان نبود که طبق بعضی از روایات در این مدت طولانی تنها
هشتاد نفر به او ایمان آوردند و حتی بعضی، عدد آنهارا ازاین هم کمتر نوشتهاند واین خود میرساند که این پیامبر بزرگ تا چه حدّ استقامت و پایمردی داشت که برای هدایت هریک از آنها به سوی خدا به طور متوسط ده سال زحمت کشید ، زحمتی که مردم عادی حتی برای هدایت و نجات فرزندشان تحمّل نمیکنند .
41 وَ قالَ ارْکَبُوا فیها بِسْمِ اللّهِ مَجْریها وَ مُرْسها اِنَّ رَبّی لَغَفُورٌ رَحیمٌ
او گفت : به نام خدا بر آن سوار شوید و به هنگام حرکت و توقف آن یاد او کنید، که پروردگارم آمرزنده و مهربان است .
« مَجْرا » و « مُرْسا » هر دو اسم زمان است به معنی «موقع حرکت» و «موقع توقف».
(70) سوره هُود
نوح به سرعت بستگان و یاران با ایمان خود را جمع کرد و چون لحظه طوفان و فرارسیدن مجازاتهای کوبنده الهی نزدیک میشد « به آنها دستور داد که به نام خدا بر کشتی سوار شوید ، به هنگام حرکت و توقف کشتی نام خدا را بر زبان جاری سازید و به یاد او باشید » .
چرا میگوید : در همه حال به یاد او باشید و از یاد او و نام او مدد بگیرید ؟
زیرا به مقتضای رحمتش این وسیله نجات را در اختیار شما بندگان با ایمان قرارداده و به مقتضای آمرزشش از لغزشهای شما میگذرد .
42 وَ هِیَ تَجْرِی بِهِمْ فی مَوْجٍ کَالْجِبالِ وَ نادی نُوحٌ نُابْنَهُ وَ کانَ فی مَعْزِلٍ یبُنَیَّ ارْکَبْ مَّعَنا وَ لا تَکُنْ مَعَ الْکفِرینَ
و او آنهارا از لابلای امواجی همچون کوهها حرکت میداد، (در اینهنگام) نوح فرزندش را که در گوشهای قرار داشت فریادزد، پسرم! همراهما سوارشو و باکافران مباش.
جزء دوازدهم (71)
سرانجام لحظه نهایی فرارسید و فرمان مجازات این قوم سرکش صادر شد ، ابرهای تیره و تار همچون پارههای شب ظلمانی سراسر آسمان را فراگرفت و آنچنان روی هم متراکم گردید که نظیرش هیچگاه دیده نشده بود ، صدای غرش رعد و پرتو خیرهکننده برق پیدرپی در فضایآسمان پخشمیشد و خبرازحادثهبسیارعظیمووحشتناکیمیداد.
باران شروع شد ، سریع و سریعتر شد ، قطرههای درشت و درشتتر شد و همانگونه که قرآن در آیه 11 سوره قمر میگوید گویی تمام درهای آسمان گشوده شده و اقیانوسی از آب از لابلای ابرها فرومیریزد .
از سوی دیگر سطح آب زیرزمینی آنقدر بالا آمد که از هر گوشهای چشمه خروشانی جوشیدن گرفت .
و به این ترتیب آبهای زمین و آسمان بههم پیوستند و دست به دست هم دادند و بر سطح زمینها ، کوهها ، دشتها ، درهها جاری شدند و بهزودی سطح زمین به صورت اقیانوسی درآمد . وزش بادها امواج کوهپیکری روی این اقیانوس ترسیم میکرد و این امواج از سر
و دوش هم بالا میرفتند و روی یکدیگر میغلطیدند .
(72) سوره هُود
« و کشتی نوح با سرنشینانش سینه امواج کوهپیکر را میشکافت و همچنان پیش میرفت نوح فرزندش را که در کناری جدا از پدر قرارگرفته بود مخاطب ساخت و فریاد زد فرزندم ! با ما سوار شو و با کافران مباش » که فنا و نابودی دامنت را خواهد گرفت .
نوح این پیامبر بزرگ نه تنها به عنوان یک پدر ، بلکه به عنوان یک مربی خستگیناپذیر و پرامید ، حتی در آخرین لحظه دست از وظیفه خود برنداشت به این امید که سخنش در قلب سخت فرزند اثر کند. اما متأسّفانه تأثیر همنشین بد بیش از آن بود که گفتار این پدر دلسوز تأثیر مطلوب خود را ببخشد .
43 قالَ سَئَاویآ اِلی جَبَلٍ یَعْصِمُنی مِنَ الْمآءِ قالَ
جزء دوازدهم (73)
لا عاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ اَمْرِ اللّهِ اِلاّ مَنْ رَّحِمَ وَ حالَ بَیْنَهُمَا الْمَوْجُ فَکانَ مِنَ الْمُغْرَقینَ
گفت : به کوهی پناه میبرم تا مرا از آب حفظ کند ، گفت: امروز هیچ حافظی در برابر فرمان خدا نیست ، مگر آن کس را که او رحم کند ، در این هنگام موجی در میان آن دو حایل شد و او در زمره غرقشدگان قرار گرفت .
لذا این فرزند لجوج و کوتاهفکر به گمان اینکه با خشم خدا میتوان بهمبارزه برخاست ، « فریاد زد پدر برای من جوش نزن ، به زودی به کوهی پناه میبرم که دست این سیلاب به دامنش هرگز نخواهد رسید و مرا در دامان خود پناه خواهد داد » .
نوح باز مأیوس نشد ، بار دیگر به اندرز و نصیحت پرداخت شاید فرزندکوتاهفکر از مرکب غرور و خیرهسری فرود آید و راه حق پیش گیرد ، به او « گفت : فرزندم امروز هیچ قدرتی در برابر فرمان خدا پناه نخواهد داد ... » .
(74) سوره هُود
کوه که سهل است ، کره زمین که سهل است ، خورشید و تمام منظومه شمسی با آن عظمت خیرهکنندهاش در برابر قدرت لایزال او ذره بیمقداری بیش نیست .
مگر بالاترین کوهها در برابر کره زمین همچون برآمدگیهای بسیار کوچکی که روی سطح یک نارنج قرار دارد نیست ؟ همان زمینی که یک میلیون و دویست هزار مرتبه باید بزرگ شود تا به اندازه کره خورشید گردد ، همان خورشیدی که یک ستاره متوسط معمولی آسمان از میان میلیونها میلیون ستاره در پهنه عالم خلقت است .
پسچهخیالخامی و چه فکرکوتاهیکه از «کوه» کاریساختهباشد؟
در همین هنگام موجی برخاست و جلو آمد و جلوتر و فرزند نوح را همچون پرکاهی از جا کند و در لابلای خود درهم کوبید .
همانگونه که میدانیم هدف اصلی قرآن از بیان سرگذشت پیشینیان بیان درسهای عبرت و نکات آموزنده و تربیتی است و در
جزء دوازدهم (75)
همین قسمت که تاکنون از داستان نوح خواندهایم نکتههای بسیار مهمی نهفته است که به قسمتی از آن ذیلاً اشاره میشود :
پاکسازی روی زمین درست است که خداوند ،
« رحیم » و مهربان است ولی نباید فراموش کرد که او در عین حال ، « حکیم » نیز میباشد ، به مقتضای حکمتش هرگاه قوم و ملتی فاسد شوند و دعوت ناصحان و مربیان الهی در آنها اثر نکند ، حق حیات برای آنها نیست سرانجام از طریق انقلابهای اجتماعی و یا انقلابهای طبیعی ، سازمان زندگی آنها درهم کوبیده و نابود میشود .
این نه منحصر به قوم نوح بوده است و نه به زمان و وقت معیّنی ، یک سنّت الهی است در همه اعصار و قرون و همه اقوام و ملّتها و حتی در عصر و زمان ما و چه بسا جنگهای جهانی اول ودوم اشکالی از این پاکسازی باشد .
مجازات با طوفان چرا ؟ درست است که یک قوم و ملت فاسد باید نابود شوند و وسیله نابودی آنها هرچه باشد تفاوت نمیکند ، ولی دقت در آیات قرآن نشان میدهد که بالاخرهتناسبی میان نحوه مجازاتها و گناهان اقوام بوده و هست .
(76) سوره هُود
فرعون تکیهگاه قدرتش را رود « عظیم نیل » و آبهای پربرکت آن قرارداده بود و جالب اینکه نابودی او هم به وسیله همان شد .
نمرود متّکی به لشکر عظیمش بود و چنان که میدانیم لشکر کوچکی از حشرات او و یارانش را شکست داد .
قوم نوح جمعیّت کشاورز و دامدار بودند و چنین جمعیّتی همهچیز را از دانههای حیاتبخش باران میداند ، اما سرانجام همین باران آنها را از بین برد .
و از اینجا به خوبی روشن میشود که چقدر
برنامههای الهی حسابشده است و اگر میبینیم انسانهای طغیانگر عصر ما در جنگهای جهانی اول و دوم به وسیله مدرنترین سلاحهایشان درهم کوبیده شدند ، نباید مایه تعجّب ما باشد چرا که همین صنایع پیشرفته بود که تکیهگاه آنها در استعمار و استثمار خلقهای مستضعف جهان محسوب میشد .
جزء دوازدهم (77)
نام خدا در هر حال و درهمه جا در آیات بالا خواندیم نوح به یارانش دستور میدهد که نام خدا را به هنگام حرکت و توقف کشتی فراموش نکنند ، همهچیز به نام او و به یاد او و بااستمداد از ذات پاک او باید باشد ، هرحرکتی ، هر توقفی ، درحال آرامش و درحال طوفان، همه باید با نام او آغاز شود چراکه هرکار بینام او شروع شود «ابتر و بریده دم» خواهد بود .
همانگونه که در حدیث معروفی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل شده است «کُلُّ اَمْرٍ ذی بالٍ لَمْ یُذْکَرْ فیهِ بِسْمِ اللّهِ فَهُوَ اَبْتَرُ : هر کار مهمی که نام خدا در آن برده نشود نافرجام خواهد بود » .(1)
ذکر نام خدا نه به عنوان تشریفات ، بلکه به عنوان انگیزه و هدف یعنی هرکار که انگیزه خدایی ندارد و هدفش خدا نیست ابتر است ، چرا
1 « سفینة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 663 .
(78) سوره هُود
که انگیزههای مادّی پایان میپذیرد ولی انگیزههای الهی تمام نشدنی است ، هدفهای مادّی به اوج خود که رسید خاموش میشود ، اما هدفهای الهی همچون ذات پاک او جاودانی خواهد بود .
پناهگاههای پوشالی معمولاً هرکس در مشکلات زندگی به چیزی پناه میبرد ، گروهی به ثروتشان ، گروهی به مقام و منصبشان ، عدهای به قدرت جسمانیشان و جمعی به نیروی فکریشان ، ولی همانگونهکه آیات فوق به ما میگوید و تاریخ نشان داده ، هیچیک از اینها در برابر فرمان پروردگار کمترین تاب مقاومت ندارد و همچون تارهایعنکبوتکه در برابروزشطوفانقرارگیردبهسرعتدرهممیریزد.
فرزند نادان و خیره پسر نوح پیامبر نیز در همین اشتباه بود ، گمان میکرد کوه میتواند در برابر طوفان خشم خدا به او پناه دهد ، اما چهاشتباهبزرگی؟ حرکتیکموجکاراوراساختو بهدیارعدمش فرستاد.
به همین دلیل در پارهای از دعاها میخوانیم من از خشم تو به سوی تو فرار میکنم « هارِبٌ مِنْکَ اِلَیْکَ » (1) یعنی اگر پناهگاهی در برابر خشم تو باشد باز همان ذات پاک تو است و بازگشت به سوی تو ، نه چیز دیگر .
1 دعای ابوحمزه ثمالی .
جزء دوازدهم (79)
کشتی نجات رهایی از هیچ طوفانی بدون کشتی نجات ممکن نیست لزومی ندارد که این کشتی حتما از چوب و آهن باشد ، بلکه چه بسا این کشتی نجات یک مکتب کارساز حیاتبخش مثبت است ، که در برابر امواج طوفانهای افکار انحرافی مقاومتمیکند و پیروانش رابه ساحل نجاتمیرساند.روی همین جهت در روایاتی که از پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآله در کتب شیعه و اهل تسنن آمده است خاندان او
یعنی امامان اهلبیت و حاملان مکتب اسلام به عنوان « کشتی نجات » معرفی شدهاند .
« حَنْش بن مُغیرَة » میگوید : من به همراه ابوذر کنار خانه کعبه آمدم او دست در حلقه درخانه کرد و صدا زد منم ابوذر غفاری ، هرکس
(80) سوره هُود
مرانمیشناسد بشناسد . من همان جُنْدَب هستم ( نام اصلی ابوذر جُنْدَب بود ) من یار پیامبرم ، با گوش خود شنیدم که میفرمود : « مَثَلُ اَهْلِبَیْتی مَثَلُ سَفینَةِ نُوحٍ مَنْ رَکِبَها نَجی : مثل اهلبیت من مثل کشتی نوح است که هرکس به آن پناه برد نجات مییابد » .(1)
در بعضیدیگر ازطرق حدیثجمله «فَمَنْتَخَلَّفَ عَنْهاغَرَقَ (2) : و هرکساز آن تخلفکند غرق میشود » یا «مَنْتَخَلَّفَعَنْهاهَلَکَ (3) : هرکس از آن تخلف کند هلاک میشود » اضافه شده است .
این حدیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله با صراحت میگوید به هنگامی که طوفانهای فکری و عقیدتی و اجتماعی در جامعه اسلامی رخ میدهد تنها راه نجات پناه بردن به این مکتب است و ما این مسأله را به خوبی
1 ابنقتیبه دینوری که از علمای معروف اهل تسنن است این حدیث را در عیون الاخبار جلد 1، صفحه 211 آورده است .
2 « معجمالکبیر » نوشته حافظطبرانی، صفحه 130 ( مخطوط ).
3 « معجمالکبیر » نوشته حافظطبرانی، صفحه 130 ( مخطوط ).
جزء دوازدهم (81)
در انقلاب شکوهمند ملت ایران آزمودیم که پیروان مکتبهای غیراسلامی در برابر طاغوت ، شکست خوردند جز آن گروهی که به
مکتب اسلام و اهلبیت و برنامههای انقلابی آنها پناه بردند .
44 وَ قیلَ یأَرْضُ ابْلَعی مآءَکِ وَ یسَمآءُ اَقْلِعی وَ غیضَ الْمآءُ وَ قُضِیَ الاَْمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ وَ قیلَ بُعْدا لِلْقَوْمِ الظّلِمینَ
و گفته شد ای زمین آبت را فروبر و ای آسمان خودداری کن و آب فرونشست و کار پایانیافت و (کشتی) بر (دامنه کوه) جودی پهلو گرفت و (در این هنگام) گفته شد: دور باد قوم ستمگر .
سرانجام امواج خروشان آب همهجارا فراگرفت ، آب بالا و بالاتر آمد ، گنهکاران بیخبر بهگمان اینکه یک طوفان عادیاست بهنقاط مرتفع و برآمدگیها و کوههای زمین پناه بردند ، اما آب از آن هم گذشت و همهجا در زیر آب پنهان شد ، اجساد بیجان طغیانگران و باقیمانده خانههاو وسایل زندگانیشاندرلابلای کفها روی آب بهچشممیخورد.
(82) سوره هُود
نوح زمام کشتی رابه دست خدا سپرده ، امواج کشتی را به هر سو میبرد در روایات آمده است که شش ماه تمام ( از آغاز ماه رجب تا پایان ذیالحجة و به روایتی از دهم ماه رجب تا روز عاشورا ) این کشتی سرگردان بود (1) و نقاط مختلفی و حتی طبق پارهای از روایات
سرزمین مکه و اطراف خانه کعبه را سیر کرد .
سرانجام فرمان پایان مجازات وبازگشت زمین به حالت عادی صادر شد .
آیه فوق چگونگی این فرمان و جزئیّات و نتیجه آن رادر عبارات بسیار کوتاه و مختصر و در عین حال فوقالعاده رسا و زیبا در ضمن شش جمله بیان میکند و میگوید : « به زمین دستور داده شد ، ای زمین
1 تفسیر « مَجْمَعُ الْبَیان » ، جلد 5 ، صفحه 164، تفسیر « قُرْطُبی » جلد 5 ، صفحه 3269 .
جزء دوازدهم (83)
آبت را در کام فروبر » ( وَ قیلَ یأَرْضُ ابْلَعی مآءَکَ ) .
« و به آسمان دستور داده شد ای آسمان دست نگهدار » ( وَ یسَماءُ اَقْلِعی ) .
« و آب فرو نشست » ( وَ غیضَ الْمآءُ ) .
« و کار پایان یافت » ( وَ قُضِیَ الاَْمْرُ ) .
«وکشتی بردامنهکوه جودی پهلو گرفت»(وَاسْتَوَتْ عَلَیالْجُودِیِّ).
« در این هنگام گفته شد : دور باد قوم ستمگر » ( وَ قیلَ بُعْدالِلْقَوْمِالظّلِمینَ).
تعبیراتآیهفوقبهقدریرساو دلنشین و درعینکوتاهیگویا و زنده و باتمامزیبایی آنقدر تکاندهنده و کوبندهاستکه بهگفته جمعیازدانشمندانعرباینآیه«فصیحترین و بلیغترین» آیات قرآن محسوب میشود، هر چند همه آیات قرآن در سرحد اعجاز از فصاحتوبلاغتاست.
شاهد گویای این سخن همان است که در روایات و تواریخ اسلامی میخوانیم که گروهی از کفار قریش ، به مبارزه با قرآن
برخاستند و تصمیم گرفتند آیاتی همچون آیات قرآن ابداع کنند ، علاقمندانشان برای مدت چهلروز بهترین غذاها و مشروبات موردعلاقه آنان را برایشان تدارک دیدند ، مغز گندم خالص ، گوشت گوسفند و شراب کهنه تا با خیال راحت به ترکیب جملههایی همانند قرآن بپردازند .
(84) سوره هُود
اما هنگامی که به آیه فوق رسیدند ، چنان آنها راتکان داد که بعضی به بعض دیگر نگاه کردند و گفتند این سخنی است که هیچ کلامی شبیه آن نیست و اصولاً شباهت به کلام مخلوقین ندارد، این را گفتند و از تصمیم خود منصرف شدند و مأیوسانه پراکنده گشتند .(1)
بسیاری از مفسران گفتهاند جودی که محل پهلو گرفتن کشتی نوح در آیه فوق معرفی شده کوه معروفی است در نزدیکی موصل . (1)
1 «مَجْمَعُالْبَیان»،جلد5،صفحه165،«روحُالمعانی»،جلد12،صفحه57.
جزء دوازدهم (85)
بعضی دیگر از مفسرین آن را کوهی در حدود شام و یا نزدیک « آمِد » و یا در شمال عراق دانستهاند .
در کتاب مفردات راغب آن را کوهی در میان موصل و الجزیره ( نام منطقهای است در شمال عراق و آن غیر از الجزایر و الجزیره معروف امروز است ) بعید نیست که همه اینها به یک معنی بازگردد زیرا « موصل » و « آمِد » و « جزیره » همه جزء مناطق شمالی
عراق و نزدیک شام میباشند .
بعضی دیگر از مفسران احتمال دادهاند که منظور از جودی هر کوه و زمین محکمی است ، یعنی کشتی نوح بر یک زمین محکم که برای پیاده شدن سرنشینانش آماده بود پهلو گرفت ، ولی مشهور و معروف همان معنی اول است .
1 « مَجْمَعالْبَیان »، « روحُالمعانی » و « قُرْطُبی » ذیل آیه مورد بحث .
(86) سوره هُود
45 وَ نادی نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ اِنَّ ابْنی مِنْ اَهْلی وَ اِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَ اَنْتَ اَحْکَمُ الْحکِمینَ
نوح به پروردگارش عرض کرد پروردگارا ! پسر من از خاندان من است و وعده تو ( در مورد نجات خاندانم ) حق است و تو از همه حکمکنندگان برتری .
وقتی نوح فرزند خود را در میان امواج دید ، عاطفه پدری به جوش آمد و به یاد وعده الهی درباره نجات فرزندش افتاد، رو به درگاه خدا کرد و گفت :
« پروردگارا ! فرزندم از اهل من و خاندان من است و تو وعده فرمودی که خاندان مرا از طوفان و هلاکت رهایی بخشی و تو از همه حکمکنندگان برتری و در وفای به عهد از همه ثابتتری » .
این وعده اشاره به همان چیزی است که در آیه 40 همین سوره آمدهاست، آنجاکه میفرماید: «قُلْنَا احْمِلْ فیها مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ وَ اَهْلَکَ اِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ : ما به نوح فرمان دادیم که از هر نوعی از انواع حیوانات یک جفت بر کشتی سوار کن و همچنین خانواده
خود را جز آن کسی که به فرمان خدا محکوم به نابودی است » .
جزء دوازدهم (87)
نوح چنین فکر میکرد که منظور از جمله « اِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ » تنها همسر بیایمان و مشرک او است و فرزندش کنعان جزء آنها نیست و لذا چنین سخنی را به پیشگاه خدا عرضه داشت .
46 قالَ ینُوحُ اِنَّهُ لَیْسَ مِنْ اَهْلِکَ اِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صلِحٍ فَلا تَسْئَلْنِ ما لَیْسَ لَکَ بِه عِلْمٌ اِنّی اَعِظُکَ اَنْ تَک-ُونَ مِنَ الْجهِلینَ
فرمود : ای نوح ! او از اهل تو نیست او عمل غیرصالحی است ، بنابراین آنچه را از آن آگاه نیستی از من مخواه، من به تو اندرز میدهم تا از جاهلان نباشی.
گاهی انسان در انجام یک کار آنچنان پیش میرود که گویا عین آن عمل میشود . در ادبیات زبانهای مختلف به هنگام مبالغه این تعبیر فراوان دیده میشود ، مثلاً گفته میشود فلانکس سراپا عدل و سخاوت است و فلان شخص سراپا دزدی و فساد است ، گویی آنچنان در آن عمل غوطهور گشته که ذات او عین آن عمل گشته است .
(88) سوره هُود
این پیامبر زاده نیز آنقدر با بدان بنشست و در اعمال زشت و افکار نادјӘʘԙǙƠغوطهور گشت که گویی وجودش تبدیل به یک عمل غیرصالحشد .
بنابراین تعبیرفوق در عین اینکه بسیارکوتاه و مختصراست ، گویای واقعیّت مهم در مورد فرزند نوح میباشد ، یعنی ای نوح اگر
نادرستی و ظلم و فساد در وجود این فرزند سطحی بود ، امکان شفاعت درباره او میرفت، اما اکنونکه سراپا غرق فساد و تباهی است ، جای شفاعت نیست اصلاً حرفش را نزن .
جمله « اِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صلِحٍ » در واقع به منزله علت است برای « اِنَّهُ لَیْسَ مِنْ اَهْلِکَ » یعنی اینکه میگویم از اهل تو نیست برای آن است که ازنظر عمل و کردار با تو فاصله گرفته است هرچند نسب او با تو پیوند دارد .
جزء دوازدهم (89)
آیه فوق یکی دیگر از عالیترین درسهای انسانی و تربیتی را در ضمن بیان سرگذشت نوح منعکس میکند ، درسی که در مکتبهای مادی مطلقا مفهومی ندارد اما دریک مکتب الهی و معنوی یک اصل اساسی است .
پیوندهای مادّی ( نسب ، خویشاوندی ، دوستی و رفاقت ) در مکتبهای آسمانی همیشه تحتالشعاع پیوندهایمعنوی است. در این مکتب نورچشمی و امتیاز خویشاوندی در برابر پیوند مکتبی و معنوی مفهومی ندارد .
آنجاکه رابطه مکتبی وجود دارد ، سلمان فارسی دورافتاده که نه از خاندان پیغمبر صلیاللهعلیهوآله و نه از قریش و نه حتی از اهل مکه بود، بلکه اصولاً ازنژاد عرب نبود، طبق حدیث معروف « سَلْمانُ مِنّا اَهْلَالْبَیْتِ» « سلمان از خانواده ما است » جزء خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله محسوب میشود ، ولی فرزند واقعی و بلافصل پیامبری همچون نوح
براثر گسستن پیوند مکتبیش با پدر ، آنچنان طرد میشود که با « اِنَّهُ لَیْسَ مِنْ اَهْلِکَ » روبرو میگردد
(90) سوره هُود
ممکن است چنین مسأله مهمی برای آنها که مادی میاندیشند گرانآید اما اینواقعیّتیاستکه در تمامادیانآسمانی به چشم میخورد .
به همین دلیل در احادیث اهلبیت علیهمالسلام درباره شیعیانی که تنها نام تشیع بر خود میگذارند و اثر چشمگیری از تعلیمات و برنامههای عملی اهلبیت علیهمالسلام در زندگانی آنها دیده نمیشود جملههای صریح و تکان دهندهای میخوانیم که بیانگر همان روشی است که قرآن در آیات فوق ، پیش گرفته است .
از امام علی بن موسی الرضا نقل شده که روزی از دوستان خود پرسید : « مردم این آیه را چگونه تفسیر میکنند " اِنَّهُ لَیْسَ مِنْ اَهْلِکَ " » یکی از حاضران عرض کرد : « بعضی معتقدند که معنی آن این است که فرزند نوح ( کنعان ) فرزند حقیقی او نبود » امام فرمود : « کَلاّ لَقَدْ کانَ ابْنَهُ وَ لکِنْ لَمّا عَصَیاللّهَ نَفاهُ عَنْ اَبیهِ کَذا مَنْ کانَ مِنّا لَمْ یُطِعِ اللّهَ فَلَیْسَ مِنّا : نه چنین نیست ،او به راستی فرزند نوح بود ، اما هنگامی که گناه کرد و از جاده اطاعت فرمان خدا قدم بیرون گذاشت خداوند فرزندی او را نفی کرد، همچنین کسانی که از ما باشند ولی اطاعت خدا نکنند ، از ما نیستند » .(1)
بیمناسبت نیست که با الهام از آیه فوق اشاره به قسمتی از احادیث اسلامی کنیم که آنها نیز گروههای زیادی را که ظاهرا در زمره مسلمانان و یا پیروان مکتب اهلبیت هستند ، مطرود دانسته و آنان را از صف مؤمنان و شیعیان خارج میسازد :
1 « تفسیر صافی » ، ذیل آیات فوق .
(92) سوره هُود
پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله میفرماید : « مَنْ غَشَّ مُسْلِما فَلَیْسَ مِنّا: آن کس که با برادران مسلمانش تقلّب و خیانت کند از ما نیست ». (1)
امام صادق میفرماید : « لَیْسَ بِوَلِیِّ لی مَنْ اَکَلَ مالَ مُؤْمِنٍ حَراما : کسیکه مال مؤمنی را به گناه بخورد، دوست من نیست » .(2)
پیامبر صلیاللهعلیهوآله میفرماید : « اَلا وَ مَنْ اَکْرَمَهُ النّاسُ اتِّقاءَ شَرِّه فَلَیْسَ مِنّی : بدانید کسی که مردم را به خاطر اجتناب از شرش گرامی دارند از من نیست » .
امام فرمود : « لَیْسَ مِنْ شیعَتِنا مَنْ یَظْلِمُ النّاسَ : کسی که به مردم ستم میکند شیعه ما نیست».
امام کاظم فرمود : « لَیْسَ مِنّا مَنْ لَمْ یُحاسِبْ نَفْسَهُ فی
کُلِّ یَوْمٍ : کسی که هر روز به حساب خویش نرسد از ما نیست » .(1)
1 « سفینةُ البِحار » ، جلد 2 ، صفحه 318 .
2 « وسایل » ، جلد 12 ، صفحه 53 .
جزء دوازدهم (93)
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : « مَنْ سَمِعَ رَجُلاً یُنادی یا لَلْمُسْلِمینَ فَلَمْ یُجِبْهُ فَلَیْسَ بِمُسْلِمٍ : کسی که صدای انسانی را بشنود که فریاد میزند ای مسلمانان به دادم برسید و کمکم کنید ، کسی که این فریاد را بشنود و پاسخ نگوید مسلمان نیست » .(2)
امام باقر بهیکی از یارانش بهنام جابر فرمود: « وَ اعْلَمْ یا جابِرُ بِاَنَّکَ لاتَکُونُ لَنا وَلِیّا حَتّی لَوِاجْتَمَعَ عَلَیْکَ اَهْلُ مِصْرِکَ وَ قالُوا اَنْتَ رَجُلٌ سُوءٌ لَمْ یَحْزُنْکَ ذلِکَ وَلَوْ قالُوا اِنَّکَ رَجُلٌ صالِحٌ لَمْیَسُرَّکَ ذلِکَ وَ لکِنِاعْرِضْ نَفْسَکَ عَلی کِتابِاللّهِ : ای جابر ! بدان که تو دوست ما نخواهی بود تا زمانی که اگر تمام اهل شهر تو جمع شوند و بگویند تو آدم بدی هستی غمگین نشوی و اگر همه بگویند تو آدم خوبی هستی خوشحال نشوی ، بلکه خود را بر کتاب خدا قرآن عرضه داری و ضوابط خوبی و بدی را از آن بگیری و بعد ببینی از کدام گروهی » .(1)
1 « بِحار » ، جلد 15 ، ( طبع قدیم ) بخش اخلاق .
2 « اصول کافی » ، جلد 2 ، صفحه 164 .
(94) سوره هُود
این احادیث خط بطلان بر پندارهای کسانی که تنها به اسم قناعت میکنند و ازعمل و ارتباطمکتبی در میانآنها خبری نیست میکشد و بهوضوح ثابتمیکند که در مکتب پیشوایان الهی آنچه اصل اساسی و
زیربنایی است ، همان ایمان به مکتب و عمل به برنامههای آن است و همهچیز باید با این مقیاس سنجیده شود .
47 قالَ رَبِّ اِنّی اَعُوذُ بِکَ اَنْ اَسْئَلَکَ ما لَیْسَ لی بِه عِلْمٌ وَ اِلاّ تَغْفِرْلی وَ تَرْحَمْنیآ اَکُنْ مِنَ الْخسِرینَ
عرض کرد: پروردگارا! من بهتو پناه میبرم که از تو چیزی بخواهم که از آن آگاهی ندارم و هرگاه مرا نبخشی و بر من رحم نکنی از زیانکاران خواهم بود .
1 « سفینةُ البِحار » ، جلد 2 ، صفحه 691 .
جزء دوازدهم (95)
با توجه به گفتار نوح در آیه قبلی و پاسخی که خداوند به او داد این سؤال پیش میآید که چگونه نوح توجه به این مسأله نداشت که فرزندش کنعان مشمول وعده الهی نیست .
پاسخ این سؤال را میتوان از این راه داد ، که این فرزند وضع کاملاً مشخصی نداشته ، گاهی با مؤمنان و گاهی با کافران بود و چهره منافق گونه او ، هرکس را ظاهرا به اشتباه میانداخت .
به علاوه احساس مسؤولیت شدیدی که نوح در رابطه با فرزندش میکرد و عشق و علاقه طبیعی که هرپدری به فرزندش دارد و پیامبران نیز از این قانون مستثنی نیستند ، سبب شد که چنین درخواستی را از خداوند بکند .
اما به محض اینکه از واقعیّت امر آگاه شد ، فورا در مقام عذرخواهی به درگاه خداوند و طلب عفو برآمد ، هرچند گناهی از او سرنزده بود ، اما مقام و موقعیّت پیامبر ایجاب میکند که بیش از این مراقب گفتار و رفتار خود باشد ، همین ترک اولی برای او با آن
شخصیت ، بزرگ بود و به همین دلیل از پیشگاه خدا تقاضای بخشش کرد .
(96) سوره هُود
و از اینجا پاسخ سؤال دیگری نیز روشن میشود که مگر انبیاء گناه میکنند که تقاضای آمرزش نمایند .
48 قیلَ ینُوحُ اهْبِطْ بِسَلمٍ مِنّا وَ بَرَکتٍ عَلَیْکَ وَ عَلی آ اُمَمٍ مِمَّنْ مَعَکَ وَ اُمَمٌسَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ یَمَسُّهُمْمِنّاعَذابٌ اَلیمٌ
( به نوح ) گفته شد : ای نوح ! با سلامت و برکت از ناحیه ما بر تو و بر تمام امتهاییکه با تواند، فرود آی و امتهایی نیز هستند که ما آنها را از نعمتها بهرهمند میسازیم سپس عذاب دردناکی از سوی ما به آنها میرسد .
بدون شک « طوفان » همه آثار حیات را درهمکوبیده بود و طبعا زمینهای آباد مراتع سرسبز و باغهای خرم ، همگی ویران شده بودند و در این هنگام بیم آن میرفت که نوح و یارانش از نظر « زندگی » و « تغذیه » در مضیقه شدید قراگیرند ، اما خداوند به این گروه مؤمنان اطمینان داد که درهای برکات الهی به روی شما گشوده خواهد شد و از نظر زندگی هیچگونه نگرانی به خود راه ندهند .
جزء دوازدهم (97)
به علاوه ممکن بود نگرانی دیگری از نظر سلامت برای نوح و پیروانش پیدا شود که زندگی کردن در مجاورت این باتلاقها و مردابهای باقیمانده از طوفان ممکن است سلامت آنها رابه خطر افکند ، لذا خداوند در این زمینه نیز به آنها اطمینان داد که هیچگونه
خطری شما را تهدید نمیکند و آن کس که طوفان را برای نابودی طغیانگران فرستاد ، هم او میتواند محیطی « سالم » و « پربرکت » برای مؤمنان فراهم سازد .
این جمله کوتاه به ما میفهماند که قرآن تا چه اندازه به ریزهکاریهای مسایل اهمیّت میدهد و آنهارا در عباراتی بسیار فشرده و زیبا منعکس میسازد .
کلمه « اُمَمٍ » جمع « اُمَّت » است و این تعبیر میرساند که همراه نوح امتهایی بودند ، این عبارت ممکن است به خاطر آن باشد که افرادی که با نوح بودند هریک سرچشمه پیدایش قبیله و امتی گشتند و یا این که واقعا آنها که با نوح بودند هر گروهی از قوم و قبیلهای بودند که مجموعا امتهایی تشکیل میدادند .
(98) سوره هُود
این احتمال نیز وجود دارد که « اُمَمٍ » اصناف حیوانی را که با نوح بودند نیز شامل گردد ، زیرا در قرآن مجید کلمه « اُمَّت » بر آنها نیز اطلاق شده است ، چنانکه در سوره انعام آیه 38 میخوانیم: «وَ ما مِنْ دآبَّةٍ فِیالاَْرْضِ وَ لا طآئِرٍ یَطیرُ بِجَناحَیْهِ اِلاّآ اُمَمٌاَمْثالُکُمْ: هیچ جنبندهای در روی زمین و هیچ پرندهای که با دو بال خود پرواز میکند وجود ندارد مگر این که آنها نیز امتهایی مثل شما هستند » .
بنابراین همانگونه که نوح و یارانش به لطف بیپایان پروردگار در برابر آنهمه مشکلات زندگی بعد از طوفان در سلامت و برکت زیستند، انواع جاندارانی که با نوح از کشتی پیاده شدند و گام به روی زمین گذاشتند ، نیز این سلامت و مصونیّت را به لطف الهی داشتند .
سپس اضافه میکند « با اینهمه باز در آینده از نسل همین مؤمنان، امتهایی به وجود میآیند که انواع نعمتها را به آنها میبخشیم ، ولی آنها در غرور و غفلت فرومیروند سپس عذاب دردناک ما به آنها میرسد : وَ اُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ یَمَسُّهُمْ مِنّا عَذابٌ اَلیمٌ » .
بنابراین چنین نیست که این انتخاب اصلح و اصلاح نوع انسانی از طریق طوفان آخرین انتخاب و آخرین اصلاح باشد ، بلکه باز هم تا زمانی که نوع آدمی به عالیترین مرحله رشد و تکامل برسد ، به خاطر سوءاستفاده کردن از آزادی اراده ، گاه در راه شر و فساد قدم میگذارد و باز همان برنامه مجازات در این جهان و سرای دیگر دامنش را میگیرد .
جالب اینکه در جمله فوق فقط میگوید : « سَنُمَتِّعُهُمْ » به زودی آنها را از انواع نعمتها بهرهمند میکنیم و بلافاصله سخن از عذاب و مجازات آنها میگوید ، اشاره به اینکه بهرهوری از نعمت فراوان در افراد کمظرفیّت و ضعیفالایمان به جای اینکه حس شکرگزاری و اطاعت را بیدار کند ، غالبا بر طغیان و غرور آنها میافزاید و به دنبال آن رشتههای بندگی خدا را پاره میکند .
(100) سوره هُود
جملهای که مرحوم « طبرسی » در مجمعالبیان از یکی از مفسران در ذیل این آیه نقل کرده جالب است، آنجا که میگوید : « هَلَکَ الْمُسْتَمْتِعُونَ فِیالدُّنْیا لاَِنَّ الْجَهَلَ یَغْلِبُ عَلَیْهِمْ وَ الْغَفْلَةُ ، فَلا یَتَفَکَّرُونَ اِلاّ فِیالدُّنْیا وَ عِمارَتِها وَ مَلاذِها : صاحبان نعمت در دنیا هلاک و گمراه شدند چرا که جهل و غفلت بر آنها غالب میشود و جز در فکر دنیا و لذتهای آن نیستند »
این واقعیّت در زندگی کشورهای متنعّم و ثروتمند دنیا به خوبی دیده میشود که آنها غالبا در فساد غوطهورند ، نه تنها به فکر مستضعفان جهان نیستند ، بلکه روز به روز طرحی تازه برای مکیدن هرچه بیشتر خون آنها میریزند .
به همین دلیل بسیار میشود که خداوند جنگها و حوادث دردناکی که نعمتها را موقتا سلب میکند ، بر آنها فرومیریزد ، شاید بیدار شوند .
جزء دوازدهم (101)
50 وَ اِلی عادٍ اَخاهُمْ هُودا قالَ یقَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَکُمْ مِنْ اِلهٍ غَیْرُهُ اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ مُفْتَرُونَ
( ما ) به سوی ( قوم ) عاد ، برادرشان هود را فرستادیم ، ( به آنها ) گفت : ای قوم من! اللّه را پرستش کنید که معبودی جز او برای شما نیست ، شما فقط تهمت میزنید .
در اینجا از « هود » تعبیر به برادر میکند ، این تعبیر یابهخاطر آن است که عرب از تمام افراد قبیله تعبیر به برادر میکند چرا که در ریشه نسب باهممشترکند،مثلاًبهیکنفرازطایفهبنیاسد «اَخُو اَسَدِیِّ» میگوید .
و یا اشاره به این است که رفتار هود مانند سایر انبیاء با قوم خود کاملاً برادرانه بود ، نه در شکل یک امیر و فرمانده و یا حتی یک پدر نسبت به فرزندان ، بلکه همچون یک برادر در برابر برادران دیگر بدون هرگونه امتیاز و برتریجویی. نخستین دعوت هود ، همان دعوت تمام انبیاءبود ، دعوت بهسوی توحید و نفی هرگونه شرک .
51 یقَوْمِ لاآ اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْرا اِنْ اَجْرِیَ اِلاّ عَلَی الَّذی
فَطَرَنی آ اَفَلا تَعْقِلُونَ
(102) سوره هُود
ای قوم من ! من از شما پاداشی نمیطلبم، پاداش من فقط بر کسی است که مرا آفریده ، آیا نمیفهمید ؟
52 وَ یقَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوآا اِلَیْهِ یُرْسِلِ السَّمآءَ عَلَیْکُمْ مِدْرارا وَ یَزِدْکُمْ قُوَّةً اِلی قُوَّتِکُمْ وَ لا تَتَوَلَّوْا مُجْرِمینَ
و ای قوم من! از پروردگارتان طلب آمرزشکنید سپس به سوی او بازگردید تا ( باران ) آسمان را پیدرپی بر شما بفرستد و نیرویی بر نیروی شما بیفزاید و روی ( از حق ) برنتابید و گناه نکنید .
«مِدْرارا» از ماده « دَرّ » به معنی ریزش شیر از پستان مادر است ، سپس به ریزش باران نیز گفته شده است و جالب اینکه در آیه بالا نمیگوید باران را از آسمان بر شما فرومیریزد بلکه میگوید آسمان را بر شما فرومیریزد یعنی آنقدر باران میبارد که گویی همه
جزء دوازدهم (103)
آسمان در حال ریزش است و با به توجه این که « مِدْرارا » نیز صیغه مبالغه است نهایت تأکید از این جمله استفاده میشود .
باز در آیه فوق میبینیم که قرآن پیوند روشنی میان مسایل معنوی و مادی برقرار میسازد و استغفار ازگناه و بازگشت به سوی خدا را مایه آبادانی و خرمی و طراوت و سرسبزی و اضافه شدن نیرویی بر نیروها معرفی کرده .
این حقیقت در بسیاری دیگر از آیات قرآن به چشم میخورد ، ازجمله در سوره نوح از زبان این پیامبر بزرگ میخوانیم : « فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ اِنَّهُ کانَ غَفّارا یُرْسِلِ السَّمآءَ عَلَیْکُمْ مِدْرارا وَیُمْدِدْکُمْ بِاَمْوالٍ وَ بَنینَ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنّاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ اَنْهارا : به آنها گفتم از گناهان خود در پیشگاه پروردگارتان استغفار کنید که او آمرزندهاست، تا بارانآسمانرا پشتسرهم برشمافرو ریزد و شمارا با اموال و فرزندان کمک بخشد و باغها و نهرهابرایشما قرار دهد»(9 12/نوح).
(104) سوره هُود
جالب توجه اینکه در روایات اسلامی میخوانیم که ربیع بن صبیح میگوید نزد حسن بودم ، مردی از در وارد شد و از خشکسالی آبادیش شکایت کرد ، حسن به او گفت : استغفار کن، دیگریآمد از فقر شکایت کرد ، به او نیز گفت استغفار کرد ، سومی آمد و به او گفت : دعا کن خداوند پسری به من بدهد به او نیز گفت : استغفار کن ، ربیع میگوید ( من تعجّب کردم ) و به او گفتم هرکس نزد تو میآید و مشکلی دارد و تقاضای نعمتی به او همین دستور را میدهی و به همه میگویی استغفار کنید و از خدا طلب آمرزش نمایید .
وی در جواب من گفت : آنچه را گفتم از پیش خود نگفتم ، من اینمطلب را از کلام خدا که از پیامبرش نوح حکایت میکند ، استفاده کردم و سپس آیات سوره نوح را که در بالا ذکر شد تلاوت کرد . (1)
آنها که عادت دارند از این مسایل آسان بگذرند فورا یک نوع
ارتباط و پیوند معنوی ناشناخته درمیان این امور قایل میشوند و از هرگونه تحلیل بیشتر خود را راحت میکنند .
1 « مَجْمَعُالْبَیان » ، جلد 10 ، صفحه 361 .
جزء دوازدهم (105)
ولی اگر بیشتر دقت کنیم درمیان این امور پیوندهای نزدیکی مییابیم که توجه به آنها مسایل مادّی و معنوی را در متن جامعه همچون تار و پود پارچه به هم میآمیزد و یا همانند ریشه و ساقه درخت با گل و میوه آن ربط میدهد .
کدام جامعه است که آلوده به گناه ، خیانت ، نفاق ، دزدی ، ظلم ، تنبلی و مانند آنها بشود و این جامعه آباد و پر برکت باشد .
کدام جامعه است که روح تعاون و همکاری را از دست دهد و جنگ و نزاع و خونریزی را جانشین آن سازد و زمینهای خرم و سرسبز و وضع اقتصادی مرفهی داشته باشد .
کدام جامعه است که مردمش آلوده انواع هوسها باشند و در عین حال نیرومند و پابرجا در مقابل دشمنان ایستادگی کنند .
با صراحت باید گفت : هیچ مسأله اخلاقی نیست مگر اینکه اثر مفید و سازندهای در زندگی مادی مردم دارد و هیچ اعتقاد و ایمان صحیحی پیدا نمیشود مگر اینکه در ساختن یک جامعهای آباد و آزاد و مستقل و نیرومند سهم به سزایی دارد .
آنها که مسائلاخلاقی و ایمانمذهبی و توحیدرا از مسائلمادی جدا میکنند، نه مسائل معنوی را درست شناختهاند و نه مادی را .
(106) سوره هُود
اگر دین به صورت یک سلسله تشریفات و آداب ظاهری و خالی از محتوا در میان مردم باشد بدیهی است تأثیری در نظام مادّی
اجتماع نخواهد داشت ، اما آنگاه که اعتقادات معنوی و روحانی آنچنان در اعماق روح انسان نفوذ کند که آثارش در دست و پا و چشم و گوش و زبان و تمام ذرات وجودش ظاهر گردد ، آثار سازنده این اعتقادات در جامعه بر هیچکس مخفی نخواهد ماند .
ممکن است ما بعضی از مراحل پیوند استغفار را با نزول برکات مادی نتوانیم درست درک کنیم ولی بدون شک قسمت بیشتری از آن برای ما قابل درک است .
جزء دوازدهم (107)
در انقلاب اسلامی کشور ما ایران در این عصر و زمان به خوبی مشاهده کردیم که اعتقادات اسلامی و نیروی اخلاق و معنویّت چگونه توانست بر نیرومندترین اسلحه زمان و قویترین ارتشها و قدرتهای استعماری پیروز گردد و این نشان میدهد کاربرد عقاید دینی و اخلاق مثبت معنوی تا چه حد در مسایلاجتماعی و سیاسی زیاداست.
ظاهر این جمله میگوید : خداوند در پرتو توبه و استغفار ، نیرویی بر نیروی شما میافزاید بعضی این جمله را اشاره به افزایش نیروی انسانی گرفتهاند ( چنانکه در آیات سوره نوح نیز به آن اشاره شده بود ) و بعضی دیگر آن را اشاره به اضافه نیروهای مادّی بر نیروی معنوی دانستهاند ، ولی تعبیر آیه مطلق است و هرگونه افزایش نیروی مادی و معنوی را شامل میشود و تمام این تفاسیر را دربرمیگیرد .
61 وَ اِلی ثَمُودَ اَخاهُمْ صلِحا قالَ یقَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَکُمْمِنْ اِلهٍ غَیْرُهُ هُوَاَنْشَأَکُمْمِنَالاَْرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فیهافَاسْتَغْفِرُوهُثُمَتُوبُوااِلَیْهِ اِنَّ رَبّی قَریبٌ مُجیبٌ
و به سوی (قوم) ثمود برادرشان صالح را فرستادیم ، گفت: ایقوم من! اللّهرا پرستشکنید که معبودی جز او برای شما نیست ، او است که شما را از زمین آفرید و آبادی آن را به شما واگذار نمود ، از او آمرزش بطلبید سپس به سوی او بازگردید که پروردگارم ( به بندگان خود ) نزدیک و اجابت کننده ( تقاضاهای آنها ) است .
سرگذشت قوم عاد با تمام درسهای عبرتانگیزش به طور فشرده پایان یافت و اکنون نوبت قوم ثمود است ، همان جمعیّتی که طبق تواریخ در سرزمین وادِیالْقُری در میان مدینه و شام زندگی داشتند .
بازدراینجامیبینیمکهقرآنمجیدهنگامیکهسخنازپیامبرآنها صالح میگوید به عنوان « برادر » از او یاد میکند ، چه تعبیری از این رساتر و زیباتر که به قسمتی از محتوای آن در تفسیر آیات گذشته اشاره کردیم : برادری دلسوز و مهربان که جز خیرخواهی هدف دیگری ندارد . « ما به سوی قومثمود برادرشانصالحرافرستادیم: وَ اِلی ثَمُودَ اَخاهُمْ صلِحا» .
باز میبینیم برنامه صالح همان برنامه اصولی همه پیامبران است ، برنامهای که از «توحید» و نفی هرگونه شرک و بتپرستی که خمیر مایه تمام رنجهای بشر است ، آغاز میشود .
« گفت ای قوم من ! خدا را پرستش کنید که هیچ معبودی جز او نیست : قالَ یقَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَکُمْ مِنْ اِلهٍ غَیْرُهُ » .
جزء دوازدهم (109)
سپس برای تحریک حس حقشناسی آنها به گوشهای از نعمتهای مهم پروردگار که سراسر وجودشان را فراگرفته اشاره کرده ، میگوید: « او کسیاستکه شمارا از زمینآفرید: هُوَاَنْشَأَکُمْمِنَالاَْرْضِ».
زمین و آن خاک بیارزش و بیمقدار کجا و این وجود عالی و خلقت بدیع کجا ؟ آیا هیچ عقلی اجازه میدهد که انسان چنین خالق و پروردگاری را که این همه قدرت دارد و این همه نعمت بخشیده کنار بگذارد و به سراغ این بتهای مسخره برود؟ پس از اشاره به نعمت آفرینش ، نعمتهای دیگری را که در زمین قرارداده به این انسانهای سرکش یادآوری میکند : « او کسی است که عمران و آبادی زمین را به شما سپرد و قدرت و وسایل آن را در اختیارتان قرار داد » ( وَ اسْتَعْمَرَکُمْ فیها ) .
(110) سوره هُود
« واژه استعمار » و « اِعْمار » در لغت عرب در اصل به معنی تفویض آبادی زمین به کسی است و طبیعی است که لازمه آن این است که وسایل لازم را در اختیار او بگذارد ، این چیزی است که ارباب لغت مانند « راغب » در مفردات و بسیاری از مفسران در تفسیر آیه فوق گفتهاند. این احتمال نیز در معنی آیه داده شده است که منظور آن است که خداوند عمر طولانی به شما داده ، ولی البتّه معنی اول با توجه به متون لغت صحیحتر بهنظر میرسد .
و در هر حال این موضوع به هر دو معنی درباره قوم ثمود ، صادق
بوده است ، چرا که زمینهای آباد و خرم و سرسبز و باغهایی پرنعمت داشتند و اصولاً درکشاورزی ابتکار و قدرت فراوان به خرج میدادند و از این گذشته عمرهای طولانی و اندامهایی قوی و نیرومند داشتند و در ساختن بناهای محکم پیشرفته بودند ، چنانکه قرآن میگوید : « وَ کانُوا یَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُیُوتا امِنینَ: در دل کوهها خانههای امن و امان به وجود میآوردند » (82/حجر) .
قابل توجه اینکه قرآن نمیگوید خداوند زمین را آباد کرد و در اختیار شما گذاشت ، بلکه میگوید عمران و آبادی زمین را به شما تفویض کرد ، اشاره به اینکه وسایل از هرنظر آماده است ، اما شما باید با کار و کوشش زمین را آباد سازید و منابع آن را به دست آورید و بدون کار و کوشش سهمی ندارید .
در ضمن این حقیقت نیز از آن استفاده میشود که برای عمران و آبادی باید به یک ملّت مجال داد و کارهای آنها را بهدست آنان سپرد و وسایل و ابزارلازم را در اختیارشان گذارد .
(112) سوره هُود
« اکنون که چنین است ، از گناهان خود توبه کنید و به سوی خدا بازگردید که پروردگار من به بندگان خود نزدیک است و درخواست آنها را اجابتمیکند » (فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوآا اِلَیْهِ اِنَّ رَبّی قَریبٌمُجیبٌ) .
همانگونه که در آیه فوق دیدیم ، پیامبر خدا صالح برای ایفای نقش تربیتی خود در میان قوم گمراه « ثمود » با یادآوری آفرینش عظیم انسان از خاک و تفویض آبادی زمین با آنان سخن میگوید .
ولی این کلمه استعمار با آن زیبایی خاص و کِشندگی مفهوم که هم عمران و آبادی را دربردارد و هم تفویض اختیارات و هم تهیّه وسایل و ابزار ، آنچنان مفهومش در عصر ما مسخ شده که درست در نقطه مقابل مفهوم قرآنی قرارگرفته .
تنها واژه استعمار نیست که به این سرنوشت شوم گرفتار شده است ، کلمات زیادی چه در فارسی و چه در عربی و چه در لغات دیگر مییابیم که گرفتار همین مسخ و تحریف و واژگونگی شده است ، مانند
جزء دوازدهم (113)
« حِضارت » و « ثِقافَت » و « حُرِّیَّت » در عربی و کلماتی مانند تمدن، حقوق بشر، روشنفکری، آزادی و آزادگی ، هنر و هنرمندی در فارسی و در سایه این تحریفها هرگونه از خود بیگانگی و ماده پرستی و اسارت انسانها و انکار هرگونه واقعیّت و توسعه هرگونه فساد و انجام هرکار شتابزده و بیمطالعه انجام میگردد .
به هرحال مفهوم واقعی استعمار در عصر ما ، استیلای قدرتهای بزرگ سیاسی و صنعتی بر ملتهای مستضعف و کمقدرت است ، که محصول آن غارت و چپاولگری و مکیدن خون آنها و به یغما بردن منابع حیاتی آنان است .
این استعمار که چهرههای شوم گوناگونی دارد گاهی در شکل فرهنگی ، گاهی فکری ، گاه اقتصادی و گاه سیاسی و نظامی مجسم میشود ، همان است که چهره زیبای امروز ما را تاریک و سیاه کرده، اقلیتی دراین جهان دارای همهچیز و اکثریت عظیمی فاقد همه چیزند ، این استعمار سرچشمه جنگها و ویرانیها و تبهکاریها و مسابقه
کمرشکن تسلیحاتی است .
(114) سوره هُود
واژهای را که قرآن برای این مفهوم به کار برده واژه استضعاف است که درست قالب این معنی است ، یعنی ضعیف ساختن به مفهوم وسیع کلمه ، ضعیف ساختن فکر و سیاست و اقتصاد و هر چیز دیگر .
دامنه استعمار در عصر ما آنچنان گسترده است که خود واژه استعمار نیز استعماری شده است ، چرا که مفهوم لغوی آن کاملاً واژگونه است .
به هر حال استعمار داستان غمانگیز طولانی دارد ، که میتوان گفت سراسر تاریخ بشر را دربرمیگیرد ، گرچه دائما تغییر چهره میدهد ولی به درستی معلوم نیست چه زمانی از جوامع انسانی ، ریشهکن خواهد شد و زندگی بشر بر پایه تعاون و احترام متقابل انسانها و کمک به پیشرفت یکدیگر در تمام زمینهها خواهد انجامید .
62 قالُوا یصالِحُ قَدْ کُنْتَ فینا مَرْجُوّا قَبْلَ هذا اَتَنْهینآ اَنْ نَعْبُدَ مایَعْبُدُ ءَابآؤُنا وَ اِنَّنا لَفی شَکٍّ مِمّا تَدْع-ُونآ اِلَیْهِ مُریبٍ
جزء دوازدهم (115)
گفتند: ای صالح! تو پیش از این مایه امید ما بودی ، آیا ما را از پرستش آنچه پدرانمان میپرستیدند نهی میکنی ؟ و ما در مورد آنچه ما را به سوی آن دعوت میکنی در شک و تردید هستیم.
اکنون ببینیم مخالفان صالح در مقابل منطق زنده و حق طلبانه او چه پاسخی دادند ؟
آنها برای نفوذ در صالح و یا لااقل خنثی کردن نفوذ سخنانش در توده مردم از یک عامل روانی استفاده کردند و به تعبیر عامیانه خواستند هندوانه زیر بغلش بگذارند و « گفتند : ای صالح تو پیش از این مایه امید ما بودی » در مشکلات به تو پناه میبردیم و با تو مشورت میکردیم و به عقل و هوش و درایت تو ایمان داشتیم و در خیرخواهی و دلسوزی تو هرگز تردید به خود راه نمیدادیم ( قالُوا یصالِحُ قَدْ کُنْتَ فینا مَرْجُوّا قَبْلَ هذا ) .
(116) سوره هُود
اما متأسفانه امید ما را بر باد دادی و با مخالفت با آیین بتپرستی و خدایان ما که راه و رسم نیاکان ما است و از افتخارات قوم ما محسوب میشود نشان دادی که نه احترامی برای بزرگان قائلی ، نه به عقل و هوش ما ایمان داری و نه مدافع سنتهای ما هستی .
ضمنا در اینجا باز میبینیم قوم گمراه برای توجیه غلطکاری و افکار و اعمال نادرست خود به زیر چتر نیاکان و هاله قداستی که معمولاً آنها را پوشانیده است پناه میبرند ، همان منطق کهنهای که از قدیم میان همه اقوام منحرف برای توجیه خرافات وجود داشته و هم اکنون در عصر اتم و فضا نیز به قوت خود باقی است .
63 قالَ یقَوْمِ اَرَءَیْتُمْ اِنْ کُنْتُ عَلی بَیِّنَهٍ مِنْ رَبّی وَ ءَاتینیمِنْهُرَحْمَةً فَمَنْیَنْصُرُنی مِنَ اللّهِ اِنْ عَصَیْتُهُ فَما تَزیدُونَنی غَیْرَ تَخْسیرٍ
گفت: ایقوم من ! آیا اگر من دلیل آشکاری از پروردگارم داشتهباشم و رحمتاو به سراغ من آمده باشد ( میتوانم از
ابلاغ رسالت او سرپیچی کنم ) اگر من نافرمانی او کنم چه کسی میتواند مرا در برابر وی یاری دهد ؟ بنابراین ( سخنان ) شما چیزی جز اطمینان به زیانکار بودنتان بر من نمیافزاید .
جزء دوازدهم (117)
اما این پیامبر بزرگ الهی بدون آنکه از هدایت آنها مأیوس گردد و یا اینکه سخنان پر تزویرشان در روح بزرگ او کمترین اثری بگذارد ، با متانت خاص خودش چنین پاسخ داد « گفت : ای قوم من ! ببینید اگر من دلیل روشنی از طرف پروردگارم داشته باشم و رحمت او به سراغ من آمده باشد و قلب مرا روشن و فکر مرا بیدار کرده باشد و به حقایقی آشنا شوم که پیش از آن آشنا نبودهام » آیا باز هم میتوانم سکوت اختیار کنم و رسالت الهی را ابلاغ نکنم و با انحرافات و زشتیها نجنگم ؟
64 وَ یقَوْمِ هذِه ناقَةُ اللّهِ لَکُمْ ءَایَةً فَذَرُوها تَأْکُلْ فیآ اَرْضِاللّهِ وَ لاتَمَسُّوهابِسُوآءٍفَیَأْخُذَکُمْ عَذابٌ قَریبٌ
(118) سوره هُود
ای قوم من ! این ناقه خداوند است که برای شما دلیل و نشانهای است بگذارید در زمین خدا به چرا مشغول شود و هیچگونه آزاری به آن نرسانید که به زودی عذاب خدا شما را فرو خواهد گرفت .
« ناقَة » در لغت به معنی شتر ماده است ، در آیه فوق و بعضی دیگر از آیات قرآن ، اضافه به « اللّهِ » شده است و این نشان میدهد که این ناقه ویژگیهایی داشته و با توجه به اینکه در آیه فوق به عنوان آیه
و نشانه الهی و دلیل حقانیت ذکر شده است ، روشن میشود که این ناقه یک ناقه معمولی نبود و از جهت یا جهاتی خارقالعاده بوده است .
ولی در آیات قرآن این مسأله به طور مشروح نیامده است که ویژگیهای این ناقه چه بوده است ؟ همین اندازه میدانیم یک شتر عادی و معمولی نبوده است .
تنها چیزی که در دو مورد از قرآن آمده این است که صالح در مورد این ناقه به قوم خود اعلام کرد که آب آن منطقه باید سهمبندی شود ، یک روز سهم ناقه و یک روز سهم مردم باشد ( هذِه ناقَةُ لَها شِرْبٌ وَ لَکُمْ شِرْبُ یَوْمٍ مَعْلُومٍ ) 155 / شعراء و در سوره قمر آیه 28 نیز میخوانیم ( وَ نَبِّئْهُمْ اَنَّ الْمآءَ قِسْمَةٌ بَیْنَهُمْ کُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ ) در سوره شمس نیز اشاره مختصری به این امر آمده است ، آنجا که میفرماید: (فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللّهِ ناقَةَ اللّهِ وَ سُقْیاها)(13 / شمس).
جزء دوازدهم (119)
ولی کاملاً مشخص نشده که این تقسیم آب چگونه خارق العاده بوده ، یک احتمال این است که حیوان آب فراوانی میخورده ، بهگونهای که تمام آب چشمه را به خود اختصاص میداده، احتمالدیگر آناست که بههنگامیکه آنحیوان واردآبشخور میشده حیوانات دیگر جرأت ورود به محل آب را نداشتند .
امّا چگونه این حیوان از تمام آب میتوانسته استفاده کند ایناحتمال هستکه آب آنقریه کمبوده، مانند آب قریههاییکه چشمه کوچکی بیش ندارند و مجبورند آب را در تمام شبانه روز دریک گودال مهارکنند تا مقداری از آن جمع شود و قابل استفاده گردد .
ولی از طرفی از پارهای از آیات سوره شعراء استفاده میشود که قوم ثمود در منطقه کم آبی زندگی نداشتند ، بلکه دارای باغها و چشمه سارها و زراعتها و نخلستانها بودند : « أَتُتْرَکُونَ فی ما هیهُنآ ءَامِنینَ فیجَنّاتٍ وَ عُیُونٍ وَ زُرُوعٍ وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضیمٌ » (146 148/شعراء).
به هر حال همانگونه که گفتیم قرآن این مسأله را در مورد ناقه صالح بهطور سربسته و اجمال بیان کرده است .
ولی در بعضی از روایات که از طرق شیعه و اهل تسنن نیز نقل شده میخوانیم که از عجایب آفرینش این ناقه آن بوده که از دل کوه بیرون آمد و خصوصیات دیگری نیز برای آن نقل شده که اینجا جای شرح آن نیست .
65 فَعَقَرُوها فَقالَ تَمَتَّع-ُوا فی دارِکُمْ ثَلثَةَ اَیّامٍ ذلِکَ وَعْدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ
(اما) آنهاآنرا ازپایدرآوردند و اوبهآنهاگفت ( مهلت شما تمام شده ) سه روز در خانههاتان متمتع گردید ( و بعد از آن عذاب الهی فرا خواهد رسید ) این وعدهای است که دروغ نخواهد بود .
جزء دوازدهم (121)
« عَقَرُوها » از ماده « عَقْر » به معنی اصل و اساس و ریشه چیزی است و عَقَرْتُ الْبَعیرَ یعنی شتر را سر بریدم و نحر کردم و چون کشتن شتر سبب میشود که از اصل ، وجودش برچیده شود این ماده در این معنی به کاررفته است ، گاهی به جای نحر کردن پی کردن شتر و یا دست
و پای آن راقطع نمودن ، تفسیر کردهاند که در واقع همه آنها به یک چیز بازمیگردد و نتیجهاش یکی است .
جالب این که در روایات اسلامی میخوانیم آن کس که ناقه را از پای درآورد یک نفر بیش نبود ، ولی با این حال قرآن این کار را به تمام جمعیّت مخالفان صالح نسبت میدهد و به صورت صیغه جمع میگوید: «فَعَقَرُوها» .
(122) سوره هُود
این به خاطر آن است که اسلام رضایت باطنی به یک امر و پیوند مکتبی با آن را به منزله شرکت در آن میداند ، در واقع توطئه این کار جنبه فردی نداشت و حتی کسی که اقدام به این عمل کرد ، تنها متکی به نیروی خویش نبود بلکه به نیروی جمع و پشتیبانی آنها دلگرم بود و مسلما چنین کاری را نمیتوان یک کار فردی محسوب داشت بلکه یک کار گروهی و جمعی محسوب میشود .
امیر مؤمنان علی میفرماید : « وَ اِنَّما عَقَرَ ناقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ واحِدٌ فَعَمَّهُمُ اللّهُ بِالْعَذابِ لَمّا عَمُّوهُ بِالرِّضا : ناقه ثمود را یک نفر از پای درآورد ، اما خداوند همه آن قوم سرکش را مجازات کرد چرا که همه به آن راضی بودند » .(1)
روایات متعدد دیگری به همین مضمون و یا مانند آن از پیامبراسلام صلیاللهعلیهوآله و ائمه اهل بیت علیهمالسلام نقل شده که اهمیت فوقالعاده
اسلام به پیوند مکتبی و برنامههای هماهنگ فکری روشن میسازد، که بهعنوان نمونه چندقسمتاز آن را ذیلاً میخوانیم: قالَ رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله «مَنْ شَهِدَ اَمْرا فَکَرِهَهُ کانَ کَمَنْ غابَ عَنْهُ ، وَ مَنْ غابَ عَنْ اَمْرٍ فَرَضِیَهُ کانَ کَمَنْ شَهِدَهُ : کسی که شاهد و ناظر کاری باشد اما از آن متنفر باشد همانند کسی است که از آن غایب بوده و در آن شرکت نداشته است و کسیکه دربرنامهایغایب بودهاما قلبا به آن رضایت داشته ، همانند کسی است که حاضر و شریک بوده » .(1)
امام علی بن موسی الرضا میفرماید : « لَوْ اَنَّ رَجُلاً قُتِلَ فِی الْمَشْرِقِ فَرَضِیَ بِقَتْلِه رَجُلٌ بِالْمَغْرِبِ لَکانَ الرّاضی عِنْدَاللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ شَریکَ الْقاتِلِ : هرگاه کسی که درمشرق کشته شود و دیگری در مغربراضی بهقتل او باشد، او در پیشگاه خدا شریک قاتل است » .(2)
و نیز از علی نقل شده که فرمود :
1 «وسایل الشیعه»، جلد 11، صفحه 409 تا 411 .
2 « وسایل الشیعه » ، جلد 11 ، صفحه 409 تا 411 .
(124) سوره هُود
« اَلرّاضی بِفِعْلِ قَوْمٍ کَالدّاخِلِ مَعَهُمْ فیهِ وَ عَلی کُلِّ داخِلٍ فی باطِلٍ اِثْمانِ اِثْمُ الْعَمَلِ بِه وَ اِثْمُ الرِّضابِه : کسی که به کار گروهی راضی باشد همچون کسی است که با آنها در آن کار شرکت کرده است ، امّا کسی که عملاً شرکت کرده دو گناه دارد گناه عمل و گناه رضایت » ( و آن کس که فقط راضی بوده یک گناه دارد ) .(1)
برای اینکه عمق و وسعت پیوند فکری و مکتبی را در اسلام بدانیم که هیچ حد و مرزی از نظر زمان و مکان نمیشناسد کافی است ، این گفتار پرمعنی و تکاندهنده علی را در نهجالبلاغه مورد توجه قرار دهیم: هنگامی که در میدان جنگ جمل بر یاغیان آتش افروز پیروز شد و یاران علی از این پیروزی که پیروزی اسلام بر شرک و جاهلیّت بود خوشحال شدند ، یکی از آنها عرض کرد : « چهقدر دوست داشتم که برادرم در این میدان حاضر بود تا پیروزی شما را بر دشمن با چشم خود ببیند » امام رو به او کرد و فرمود : «اَهَوی اَخیکَ مَعَنا : بگو ببینم قلب برادر تو با ما بود؟» « فَقالَ نَعَمْ : در پاسخ گفت آری » امام فرمود : « فَقَدْ شَهِدْنا : ( غم مخور ) او هم با ما در این میدان شرکت داشت » .
1 « وسایل الشیعه » ، جلد 11 ، صفحه 409 تا 411 .
جزء دوازدهم (125)
سپس اضافه فرمود : « وَ لَقَدْ شَهِدْنا فی عَسْکَرِنا هذا اَقْوامٌ فی اَصْلابِ الرِّجالِ وَ اَرْحامِ النِّساءِ سَیَرْعَفُ بِهِمُ الزَّمانُ وَ یَقْوی بِهِمُ الاْیمانُ : از این بالاتر به تو بگویم : امروز گروههایی در لشگر ما شرکت کردند که هنوز در صلب پدران و رحم مادرانند ( و به دنیا گام ننهادهاند ) اما به زودی گذشت زمان آنهارا به دنیا خواهد فرستاد و قدرت ایمان با نیروی آنها افزایش مییابد » .
بدون شک آنهاکه در برنامهای شرکت دارند و تمام مشکلات و زحمات آن را تحمّل میکنند دارای امتیاز خاصی هستند ، اما این به آن معنی نیست که سایرین مطلقا در آن شرکت نداشته باشند ، بلکه چه در آن زمان و چه در قرون و اعصار آینده تمام کسانی که از نظر فکر و
مکتب ، پیوندی با آن برنامه دارند به نوعی در آن شریکند .
(126) سوره هُود
این مسأله که شاید در هیچیک از مکاتب جهان نظیر و مانند نداشته باشد بر اساس یک واقعیّت مهم اجتماعی استوار است و آن اینکه کسانی که در طرز فکر با دیگری شبیهند هرچند در برنامه معینی که او انجام داده شرکت نداشته باشند اما به طور قطع وارد برنامههای مشابه آن در محیط و زمان خود خواهند شد ، زیرا اعمال انسان همیشه ، پرتوی از افکار او است و ممکن نیست انسان به مکتبی پایبند باشد و در عمل او آشکار نشود .
اسلام از گام اول ، اصلاحات را در منطقه روح و جان انسان پیاده میکند ، تا مرحله عمل ، خود به خود اصلاح گردد ، طبق ، این دستور که در بالا خواندیم یک فرد مسلمان هرگاه خبری به او برسد که فلان کار نیک یا بد انجام شود ، فورا سعی میکند در برابر آن موضعگیری کند و دل و جان و خود را با نیکیها هماهنگ سازد و از بدی تنفر جوید ، این تلاش و کوشش درونی بدون شک در اعمال او اثر خواهد گذاشت و پیوند فکریش به پیوند عملی خواهد انجامید .
جزء دوازدهم (127)
66 فَلَمّاجآءَاَمْرُنانَجَّیْناصلِحاوَالَّذینَ ءَامَنُوامَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّا وَ مِنْ خِزْیِ یَوْمِئِذٍ اِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزیزُ
هنگامیکه فرمان ما (دائر بهمجازاتاینقوم) فرا رسید صالح و کسانی را که با او ایمان آورده بودند به رحمت خود ( از آن عذاب ) و از رسوایی آن روز رهایی بخشیدیم چرا که پروردگارت قوی و شکست ناپذیر است .
« خِزْیِ » در لغت به معنی شکستی است که به انسان وارد میشود خواه به وسیله خودش باشد یا دیگری و هرگونه رسوایی و ذلّت فوقالعادهای را شامل میشود .
رحمت الهی نسبت به مؤمنان آنچنان پربار است که پیش از نزول عذاب همه آنها را به مکان امن و امانی منتقل میکند و هیچگاه خشک و تر را به عنوان عذاب و مجازات نمیسوزاند.
البتّه ممکن است حوادث ناگواری مانند سیلها و بیماریهای عمومی و زلزلهها رخ دهد که کوچک و بزرگ را فراگیرد ، ولی این حوادث حتما جنبه مجازات و عذاب الهی ندارد ، وگرنه محال است در منطق عدالت پروردگار حتی یک نفر بیگناه به جرم میلیونها گناهکار گرفتار شود .
(128) سوره هُود
البتّه این موضوع کاملاً امکان دارد که افرادی ساکت و خاموش درمیان جمعی گناهکار باشند و به مسؤولیتهایشان در مبارزه با فساد عمل نکنند و به همان سرنوشت گرفتار شوند ، اما اگر آنها به مسؤولیتهایشان عمل کنند محال است حادثهای که به عنوان عذاب نازل میشود دامن آنها را بگیرد .(1)
از آیه فوق به خوبی برمیآید که مجازات سرکشان و طغیانگران
تنها جنبه مادی ندارد ، بلکه جنبه معنوی را نیز شامل میشود چرا که سرانجام کار آنها و سرنوشت مرگبارشان و زندگی آلوده به ننگشان به عنوان فصول رسواکنندهای در تاریخ ثبت میشود درحالیکه برای افراد باایمان سطور طلایی تاریخ رقم میخورد .
1 درجلد 7 تفسیرنمونه ، صفحه 130 نیز توضیحاتی درج شده است که برای فهم مقصود اینگونه آیات مؤثر است کتابهای « آفریدگار جهان » و « در جستجوی خدا » .
جزء دوازدهم (129)
67 وَ اَخَذَ الَّذینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ فَاَصْبَحُوا فی دِیرِهِمْ جثِمینَ
و آنها را که ستم کرده بودند صیحه ( آسمانی ) فروگرفت و در خانههایشان به روی افتادند و مردند .
« صَّیْحَةُ » در لغت به معنی صدای عظیمی است که معمولاً از دهان انسان یا حیوانی بیرون میآید ولی اختصاص به آن ندارد بلکه هرگونه صدای عظیم را شامل میشود .
« جاثِم » از ماده « جَثْم » به معنی نشستن روی زانو و همچنین به معنی افتادن برو آمده است . (برای توضیح بیشتر در این زمینه به جلد 6 تفسیر نمونه صفحه 240 مراجعه نمایید).
(130) سوره هُود
در آیات قرآن میخوانیم که چند قوم گنهکار به وسیله صیحه آسمانی مجازات شدند یکی همین قوم ثمود بودند و دیگر قوملوط ( 73 / حجر ) و دیگر قوم شعیب ( 94 / هود ) .
از آیات دیگر قرآن در مورد قوم ثمود استفاده میشود که مجازات آنها به وسیله صاعقه بود « فَاِنْ اَعْرَضُوا فَقُلْ اَنْذَرْتُکُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ » ( 13 / فصلت ) و این نشان میدهد که
منظور از « صَیْحَة » صدای وحشتناک صاعقه است . آیا صدای وحشتانگیز میتواند جمعیّتی را نابود کند ؟ جواب این سؤال مسلما مثبت است، زیرا میدانیم امواجصوتی از حد معینی که بگذرد ، میتواند شیشهها رابشکند ، حتی بعضی از عمارتها را ویران کند و ارگانیسم درون بدن انسان را از کار بیندازد .
این را شنیدهایم به هنگامی که هواپیماها دیوار صوتی را میشکنند ( و با سرعتی بیشتر از سرعت امواج صوت حرکت میکنند ) افرادی بیهوش به روی زمین میافتند و یا زنانی سقط جنین میکنند و یا تمام شیشههای عمارتهایی که در آن منطقه قرار دارند میشکند .
جزء دوازدهم (131)
طبیعی است اگر شدت امواج صوت از این هم بیشتر شود به آسانی ممکن است اختلالات کشندهای در اعصاب و رگهای مغزی و حرکات قلب تولید کند و سبب مرگ انسانها شود .
البتّه طبق آیات قرآن پایان این جهان نیز بایک صیحه همگانی خواهد بود ( ما یَنْظُرُونَ اِلاّ صَیْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ ) ( 49 / یس ) .
همانگونهکه رستاخیز نیز با صیحه بیدار کنندهای آغاز میشود (اِنْ کانَتْاِلاّصَیْحَةًواحِدَةً فَاِذاهُمْ جَمیعٌ لَدَیْنا مُحْضَرُونَ) ( 53/یس ).
البتّه از تعبیر به « جاثِمین » چنین استفاده میشود که صیحه آسمانی باعث مرگ آنها شد ولی اجساد بیجانشان به روی زمین افتاده بود ، اما از پارهای از روایات برمیآید که آتش صاعقه آنها را سوزاند ، البتّه این دو با هم منافات ندارد زیرا اثر وحشتناک صدای صاعقه فورا
آشکار میشود درحالی که آثار سوختگی آن مخصوصا برای کسانی که در درون عمارتها بوده باشند بعدا ظاهر میگردد .
(132) سوره هُود
68 کَأَنْلَمْیَغْنَوْافیهآ اَلاآ اِنَثَمُودَکَفَرُوارَبَّهُمْ اَلا بُعْدا لِّثَمُودَ
آنچنانکه گویی هرگز ساکن آن دیار نبودند بدانید قوم ثمود پروردگارشان را انکار کردند دور باد قوم ثمود ( از رحمت پروردگار ) .
« یَغْنَوْا » از ماده « غِنًی » به معنی اقامت در مکان است و بعید نیست از مفهوم اصلی « غِنا » به معنی بینیازی گرفته شده ، باشد زیرا کسی که بینیاز است منزل آمادهای دارد و مجبور نیست هر زمان ازمنزلی به منزلدیگر کوچ کند ، جمله « کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فیها » که درباره قوم ثمود و همچنین قوم شعیب آمده است ، مفهومش این است آنچنان طومار زندگیشان درهم پیچیده شد که گویا هرگز از ساکنان آن سرزمین نبودند .
84 وَ اِلی مَدْیَنَ اَخاهُمْ شُعَیْبا قالَ یقَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما
جزء دوازدهم (133)
لَکُمْ مِنْ اِلهٍ غَیْرُهُ وَ لا تَنْقُصُوا الْمِکْیالَ وَ الْمیزانَ اِنّیآاَریکُمْبِخَیْرٍوَاِنّیآ اَخافُعَلَیْکُمْعَذابَیَوْمٍ مُحیطٍ
و به سوی مدین برادرشان شعیب را فرستادیم ، گفت : ای قوممن! «اللّه را پرستشکنید که جز او معبود دیگری برای شمانیستوپیمانهووزنراکمنکنید(ودستبهکمفروشینزنید) منخیرخواهشماهستمومنازعذابروزفراگیربرشمابیمناکم.
« مِکْیالَ » و « میزان » به معنی پیمانه و ترازو است و کمکردن آنها به معنی کمفروشی و نپرداختن حقوق مردم است .
با پایان داستان عبرتانگیز قوم لوط نوبت به قوم « شعیب » و مردم « مدین » میرسد همان جمعیّتی که راه توحید را رها کردند و در سنگلاخ شرک و بتپرستی سرگردان شدند ، نه تنها بت که درهم و دینار و مال و ثروت خویش را میپرستیدند و بهخاطر آن کسب و تجارت با رونق خویش را آلوده به تقلّب و کمفروشی و خلافکاریهای دیگر میکردند .
(134) سوره هُود
کلمه « اَخاهُمْ » ( برادرشان ) به خاطر آن است که نهایت محبّت پیامبران را به قوم خود بازگو کند ، نه فقط به خاطر اینکه از افراد قبیله و طایفه آنها بود بلکه علاوه بر آن خیرخواه و دلسوز آنها همچون یک برادر بود .
« مَدْیَنْ » نام آبادی شعیب و قبیله او است ، این شهر در مشرق خلیج عقبه قرار داشته و مردم آن از فرزند اسماعیل بودند و با مصر و لبنان و فلسطین تجارت داشتهاند .
امروز شهر مدین به نام « مَعّان » نامیده میشود ولی بعضی از جغرافیون نام مدین را بر مردمی اطلاق کردهاندکه میان خلیج عقبه و تا کوه سینا میزیستهاند .
این پیامبر این برادر دلسوز و مهربان همانگونه که شیوه همه پیامبران در آغاز دعوت بود نخست آنها را به اساسیترین پایههای مذهب یعنی « توحید » دعوت کرد چرا که دعوت به
توحید دعوت به
شکستن همه طاغوتها و همه سنتهای جاهلی است و هرگونه اصلاح اجتماعی و اخلاقی بدون آن میسّر نخواهد بود .
جزء دوازدهم (135)
آن گاه به یکی از مفاسد اقتصادی که از روح شرک و بتپرستی سرچشمه میگیرد و در آن زمان در میان اهل « مدین » سخت رایج بود اشاره کرده و گفت : « به هنگام خرید و فروش پیمانه و وزن اشیاء را کم نکنید : وَ لا تَنْقُصُوا الْمِکْیالَ وَ الْمیزانَ » .
رواج این دوکار در میان آنها نشانهای بود از نبودن نظم و حساب و میزان و سنجش در کارهایشان و نمونهای بود از غارتگری و استثمار و ظلم و و ستم در جامعه ثروتمند آنها .
این پیامبر بزرگ پس از این دستور بلافاصله اشاره به دو علّت برای آن میکند :
نخست میگوید : « قبول این اندرز سبب میشود که درهای خیرات به روی شما گشوده شود ، پیشرفت امر تجارت ، پایین آمدن سطح قیمتها ، آرامش جامعه ، خلاصه « من خیر خواه شما هستم » و مطمئنم که این اندرز نیز سرچشمه خیر و برکت برای جامعه شما خواهد بود .( اِنّی اَریکُمْبِخَیْرٍ ) .
(136) سوره هُود
ایناحتمال نیز در تفسیر این جمله وجود دارد که شعیب میگوید : « من شما را دارای نعمت فراوان و خیر کثیری میبینم » بنابراین دلیلی ندارد که تن به پستی در دهید و حقوق مردم را ضایع کنید و به جای شکر نعمت کفران نمایید .
دیگر اینکه ، من از آن میترسم که اصرار بر شرک و کفران نعمت
و کمفروشی ، عذاب روز فراگیر ، همه شما را فروگیرد ( وَ اِنّیآ اَخافُ عَلَیْکُمْ عَذابَ یَوْمٍ مُحیطٍ ) .
« مُحیط » در اینجا صفت برای « یَوْم » است ، یعنی یک روز « فراگیر » و البتّه فراگیر بودن روز به معنی فراگیر بودن مجازات آن روز است و این میتواند اشاره به عذاب آخرت و همچنین مجازاتهای فراگیر دنیا باشد .
بنابراین هم شما نیاز به اینگونه کارها ندارید و هم عذاب خدا در کمین شما است پس باید هرچه زودتر وضع خویشرا اصلاح کنید.
جزء دوازدهم (137)
85 وَ یقَوْمِ اَوْفُوا الْمِکْیالَ وَالْمیزانَ بِالْقِسْطِ وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ اَشْیآءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِیالاَْرْضَ مُفْسِدینَ
وای قوممن! پیمانه و وزن را با عدالت وفا کنید و بر اشیاء ( و اجناس ) مردم عیب مگذارید و از حق آنان نکاهید و در زمین فسادمکنید .
« بَخْس » دراصل بهمعنی کم کردن به عنوان ظلم و ستم است. این اصل یعنی اقامه قسط و عدل و دادن حق هرکس به او باید بر سراسر جامعه شما حکومت کند .
سپس قدم از آن فراتر نهاده ، میگوید : « بر اشیاء و اجناس مردم عیب مگذارید و چیزی از آنها کم مکنید » ( وَ لاتَبْخَسُوا النّاسَ اَشْیآءَهُمْ ). و اگر به وسعت مفهوم این جمله نظر بیفکنیم دعوتی است به رعایت همه حقوق فردی و اجتماعی برای همه اقوام و همه ملتها ،
« بخس حق » در هر محیط و هر عصر و زمان به شکلی ظهور میکند و حتی گاهی در شکل کمک بلاعوض و تعاون و دادن وام ( همانگونه که روش استثمارگران در عصر و زمان ما است ). در پایان آیه باز هم از این فراتر رفته، میگوید : « در روی زمین فساد مکنید » ( وَ لا تَعْثَوْا فِی الاَْرْضَ مُفْسِدینَ ) .
(138) سوره هُود
فساد از طریق کم فروشی ، فساد از طریق غصب حقوق مردم متجاوز به حق دیگران ، فساد به خاطر برهم زدن میزانها و مقیاسهای اجتماعی ، فساد از طریق عیب گذاشتن بر اموال و اشخاص و بالاخره فساد به خاطر تجاوز به حریم حیثیت و آبرو و ناموس و جان مردم .
جمله«لاتَعْثَوْا»به معنی فساد نکنید است بنابراین ذکر «مُفْسِدینَ» بعد از آن به خاطر تأکید هر چه بیشتر روی این مسأله است .
دو آیه فوق این واقعیّت را به خوبی منعکس میکند که بعد از مسأله اعتقاد به توحید و ایدئولوژی صحیح ، یک اقتصاد سالم از اهمیّت ویژهای برخوردار است و نیز نشان میدهد که بهم ریختگی نظام اقتصادی سرچشمه فساد وسیع در جامعه خواهد بود.
جزء دوازدهم (139)
86 بَقِیَّتُ اللّهِ خَیْرٌ لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ وَ مآ اَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفیظٍ
سرمایه حلالی که خداوند برای شما باقی گذارده برایتان بهتر است اگر ایمان داشته باشید و من پاسدار شما ( و مأمور بر اجبارتان به ایمان ) نیستم.
تعبیر به « بَقِیَّةُ اللّه » یا به خاطر آن است که سود حلال اندک
چون به فرمان خدا است « بقیة اللّه » است. و یا اینکه تحصیل حلال باعث دوام نعمت الهی و بقای برکات میشود .
و یا اینکه اشاره به پاداش و ثوابهای معنوی است که تا ابد باقی میماند هرچند دنیا و تمام آنچه در آن است فانی شود ، آیه 46 سوره کهف و « اَلْباقِیاتُ الصّالِحاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوابا وَ خَیْرٌ اَمَلاً » نیز اشاره به همین است .
و تعبیر به « اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ » ( اگر ایمان داشته باشید ) اشاره به این است که این واقعیّت را تنها کسانی درک میکنند که ایمان به خدا و حکمت او و فلسفه فرمانهایش داشته باشند .
(140) سوره هُود
در روایاتمتعددیمیخوانیمکهبَقِیَّةُاللّهِتفسیربهوجودمهدی یا بعضی از امامان دیگر شده است ، از جمله در کتاب « اکمال الدین » از امام باقر چنین نقل شده است : « اَوَّلُ ما یَنْطِقُ بِهِ الْقائِمُ عَلَیْهِ السَّلامُ حینَ خَرَجَ هذِهِ الاْیَةُ بَقِیَّةُاللّهِ خَیْرٌ لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ ، ثُمَّ یَقُولُ اَنَا بَقِیَّةُاللّهِ وَ حُجَّتُهُ وَ خَلیفَتُهُ عَلَیْکُمْ فَلا یُسَلِّمُ عَلَیْهِ مُسَلِّمٌ اِلاّ قالَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا بَقِیَّةَاللّهِ فی اَرْضِه : نخستین سخنی که مهدی پس از قیام خود میگوید این آیه است ( بَقِیَّةُاللّهِ خَیْرٌ لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ ) سپس میگوید : منم بَقِیَّةُاللّهِ و حُجَّت و خلیفه او درمیان شما ، سپس هیچکس بر او سلام نمیکند مگر اینکه میگوید : « اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا بَقِیَّةَاللّهِ فی اَرْضِه » .(1)
البته آیات قرآن هرچند در مورد خاصی نازل شده باشد مفاهیم
1 به نقل « تفسیر صافی » ، ذیل آیه فوق .
جزء دوازدهم (141)
جامعی دارد که میتواند در اعصار و قرون بعد بر مصداقهای کلیتر و وسیعتر ، تطبیق شود .
درست است که در آیه مورد بحث ، مخاطب قوم شعیبند و منظوراز « بَقِیَّةُ اللّه » سود و سرمایه حلال و یا پاداش الهی است ، ولی هر موجود نافع که از طرف خداوند برای بشر باقی مانده و مایه خیر و سعادت او گردد « بَقِیَّةُ اللّهِ » محسوب میشود .
تمام پیامبران الهی و پیشوایان بزرگ « بَقِیَّةُ اللّه »اند .
تمامرهبرانراستینکهپساز مبارزه با یکدشمنسرسختبرای یک قوم و ملت باقی میمانند از این نظر بقیةاللّهاند. همچنین سربازان مبارزی که پس از پیروزی از میدان جنگ بازمیگردند آنها نیز بقیةاللّهاند .
و از آنجا که مهدی موعود آخرین پیشوا و بزرگترین رهبر انقلابی پس از قیام پیامبر صلیاللهعلیهوآله است یکی از روشنترین مصادیق بقیةاللّه میباشد و از همه به این لقب شایستهتر است ، به خصوص که تنها باقیمانده بعد از پیامبران و امامان است .
(142) سوره هُود
87 قالُوا یشُعَیْبُ اَصَلوتُکَ تَأْمُرُکَ اَنْ نَّتْرُکَ ما یَعْبُدُ ءَابآؤُنا اَوْ اَنْ نَّفْعَلَ فی اَمْوالِنا ما نَشؤُا اِنَّکَ لاََنْتَ الْحَلیمُ الرَّشیدُ
گفتند: ای شعیب آیا نمازت تو را دستور میدهد که ما آنچه را پدرانمان میپرستیدند ترک گوییم؟ و آنچه را
میخواهیم در اموالمان انجام ندهیم ؟ تو مرد بردبار و رشیدی هستی؟
در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا آنها روی « نماز » شعیب تکیه کردند ؟
بعضی از مفسران گفتهاند ، این به دلیل آن بوده که شعیب بسیار نماز میخواند و به مردم میگفت : نماز انسان را از کارهای زشت و منکرات بازمیدارد ، ولی جمعیّت نادان که رابطه میان نماز و ترک منکرات را درک نمیکردند ، از روی مسخره به او گفتند : آیا این اوراد
جزء دوازدهم (143)
و حرکات تو فرمان به تو میدهد که ما سنت نیاکان و فرهنگ مذهبی خود را زیر پا بگذاریم و یا نسبت به اموالمان مسلوبالاختیار شویم ؟
بعضی نیز احتمال دادهاند که « صلوة » اشاره به آیین و مذهب است ، زیرا آشکارترین سمبل دین نماز است .
به هرحال اگر آنها درست اندیشه میکردند ، این واقعیّت را درمییافتند که نماز حس مسؤولیت و تقوا و پرهیزکاری و خداترسی و حقشناسی را در انسان زنده میکند ، او را به یاد خدا و به یاد دادگاه عدل او میاندازد ، گرد و غبار خودپسندی و خود پرستی را از صفحه دل او میشوید و او را از جهان محدود و آلوده دنیا به جهان ماوراء طبیعت به عالم پاکیها و نیکیها متوجه میسازد و به همین دلیل او را از شرک و بتپرستی و تقلید کورکورانه نیاکان واز کمفروشی و انواع تقلب بازمیدارد .
88 قالَ یقَوْمِ اَرَءَیْتُمْ اِنْ کُنْتُ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبّی وَ
رَزَقَنی مِنْهُ رِزْقا حَسَنا وَ مآ اُریدُ اَنْ اُخالِفَکُمْ اِلی
(144) سوره هُود
ما اَنْهکُمْ عَنْهُ اِنْ اُریدُ اِلاَّ الاِْصْلحَ ما اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفیقیآ اِلاّ بِاللّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ اِلَیْهِ اُنیبُ
گفت: ای قوممن ! هرگاه مندلیلآشکاری از پروردگارت داشته باشم و رزق خوبی به من دادهباشد( آیا میتوانم برخلاف فرمان او رفتار کنم ؟ ) من هرگز نمیخواهم چیزی که شما را از آن بازمیدارم خودم مرتکب شوم ، من جز اصلاح تا آنجا که توانایی دارم نمیخواهم و توفیق من جز بهخدا نیست، بر او توکل کردم و به سوی او بازگشتم .
شعیب با این جمله میخواهد بگوید من در این کار تنها انگیزه معنوی و انسانی و تربیتی دارم ، من حقایقی را میدانمکه شما نمیدانید و همیشه انسان دشمن چیزیاست که نمیداند.
جالب توجه اینکه در این آیات تعبیر « یا قَوْم » ( ای قوم من ) تکرار شده است ، به خاطر اینکه عواطف آنها را برای پذیرش حق بسیج کند و به آنها بفهماند که شما از من هستید و من هم از شما (خواه
جزء دوازدهم (145)
قوم دراینجا بهمعنی قبیله باشد و طایفه و فامیل و خواه به معنی گروهی که او درمیان آنها زندگیمیکرد و جزء اجتماع آنها محسوب میشد) .
سپس این پیامبر بزرگ اضافه میکند « گمان مبرید که من میخواهم شما را از چیزی نهیکنم ولیخودم به سراغ آن بروم » (وَ ما اُریدُ اَنْ اُخالِفَکُمْ اِلی ما اَنْهکُمْ عَنْهُ) .
به شما بگویم کمفروشی نکنید و تقلّب و غش در معامله روا
مدارید ، اما خودم با انجام این اعمال ثروتی بیندوزم و یا شما را از پرستش بتها منع کنم اما خود در برابر آنها سرتعظیم فرود آورم ، نه هرگز چنین نیست. از این جمله چنین برمیآید که آنها شعیب را متهم میکردند که او قصد سودجویی برای شخص خودش دارد و لذا صریحا این موضوع را نفی میکند. این همان هدفی است که تمام پیامبران آن را تعقیب میکردند ، اصلاح عقیده ، اصلاح اخلاق ، اصلاح عمل و اصلاح روابط و نظامات اجتماعی .
89 وَیقَوْمِ لایَجْرِ مَنَّکُمْ شِقآقی اَنْیُصیبَکُمْ مِثْلُمآ اَصابَ قَوْمَ نُوحٍ اَوْ قَوْمَ هُودٍ اَوْ قَوْمَ صلِحٍ وَ ما قَوْمُ ل-ُوطٍ مِنْکُمْ بِبَعیدٍ
(146) سوره هُود
وای قوم من ! دشمنی و مخالفت با من سبب نشود که شما بههمان سرنوشت قومنوح یا قوم هود یا قوم صالح گرفتار شوید و قوم لوط از شما چندان دور نیست .
نه زمان آنها از شما چندان فاصله دارد و نه مکان زندگیشان و نه اعمال و گناهان شما از گناهان آنان دست کمی دارد. البته «مَدْیَن» که مرکز قوم شعیب بود از سرزمین قوم لوط فاصله زیادی نداشت ، چرا که هر دو از مناطق شامات بودند و از نظر زمانی هرچند فاصله داشتند اما فاصله آنها نیز آنچنان نبود که تاریخشان به دست فراموشی سپرده شده باشد و اما از نظر عمل هرچند میان انحرافات جنسی قوم لوط و انحرافات اقتصادی قوم شعیب ، ظاهرا فرق بسیار بود ، ولی هر دو در تولید فساد ، درجامعه و به هم ریختن نظام اجتماعی و از میان بردن
فضایل اخلاقی و اشاعه فساد با هم شباهت داشتند ، به همین جهت گاهی در روایات میبینم که یک درهم ربا کهطبعا مربوط بهمسایل اقتصادیاست با زنا که یک آلودگی جنسی است مقایسه شده است .
جزء دوازدهم (147)
90 وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوآا اِلَیْهِ اِنَّ رَبّی رَحیمٌ وَدُودٌ
ازپروردگار خود آمرزشبطلبید و به سوی او بازگردید که پروردگارم مهربان و دوستدار ( بندگان توبهکار ) است .
« وَدُود » صیغه مبالغه از « وُدّ » به معنی محبت است ، ذکر این کلمه بعد از کلمه « رَحیم » اشاره به این است که نه تنها خداوند به حکم رحیمیتش به بندگان گنهکار توبهکار توجه دارد از این گذشته آنهارا بسیار دوستمیدارد که هرکدام از ایندو ( رحم و محبت ) خود انگیزهای است برای پذیرش استغفار و توبه بندگان .
91 قالُوا یشُعَیْبُ ما نَفْقَهُ کَثیرا مِمّا تَقُولُ وَ اِنّا لَنَریکَ فینا ضَعِیفا وَ لَوْلا رَهْطُکَ لَرَجَمْنکَ وَ مآ اَنْتَ عَلَیْنا بِعَزیزٍ
(148) سوره هُود
گفتند: ایشعیب! بسیاریازآنچهرامیگوییما نمیفهمیم و ما تو را در میان خود ضعیف مییابیم و اگر به خاطر احترام قبیله کوچکت نبود تو را سنگسار میکردیم و تو در برابر ما قدرتی نداری .
شعیب این پیامبر بزرگ که بهخاطر سخنان حساب شده و رسا و
دلنشینش به عنوان «خَطیبُ الاَْنْبِیاء» (1)لقب گرفته ، گفتارش را که بهترین راهگشای زندگی مادی و معنوی این گروه بود با صبر و حوصله و متانت ودلسوزی تمام ایراد کرد ، اما ببینیم این قوم گمراه چگونه به او پاسخ گفتند. آنها با چهار جمله که همگی حکایت از لجاجت و جهل و بیخبری میکرد جواب دادند .
نخستاینکه « گفتند : ای شعیب ما بسیاری از حرفهای تو را نمیفهمیم » ( قالُوا یشُعَیْبُ ما نَفْقَهُ کَثیرا مِمّا تَقُولُ ). اساسا
1 « سفینة البحار » ماده « شعیب » .
جزء دوازدهم (149)
سخنان تو سر و ته ندارد و محتوا و منطق با ارزشی در آن نیست که ما بخواهیم پیرامون آن بیندیشیم و به همین دلیل چیزی نیست که بخواهیم آن را ملاک عمل قراردهیم ، بنابراین زیاد خود را خسته مکن و به سراغ دیگران برو .
دیگر این که « ما تو را در میان خود ضعیف و ناتوان مییابیم » ( وَ اِنّا لَنَریکَ فینا ضَعِیفا )
بنابراین اگر فکر کنی حرفهای بیمنطقت را با قدرت و زور میتوانی به کرسی بنشانی ، آن هم اشتباه است .
گمان مکن اگر ما حساب تو را نمیرسیم بهخاطر ترس از قدرت تواست : « اگر ملاحظه قوم و قبیلهات و احترامی که برای آنها قایل هستیم نبود ترا به بدترین صورتی به قتل میرساندیم یعنی ترا سنگباران میکردیم » ( وَ لَوْلا رَهْطُکَ لَرَجَمْنکَ ) .
جالب اینکه آنهااز قبیله شعیب بهعنوان « رَهْط » یادکردند ، که در لغت عرب به یک جمعیّت کم از سه تا هفت یا ده و یا حداکثر به گفته
(150) سوره هُود
بعضی به چهل نفر اطلاق میشود ، اشاره به اینکه گروه قبیله تو نیز در نظر ما قدرتی ندارند ، بلکه ملاحظات دیگر است که ما را از این کار بازمیدارد و این درست به آن میماند که ما به دیگری میگوییم اگر ملاحظه این چهارنفر قوم و فامیل تو نبود حق تو را کف دستت میگذاشتیم ، درحالی که واقعا فامیل و قبیله او چهار نفر نیست بلکه منظور بیان این نکته است که آنها اهمیّتی از نظر قدرت ندارند .
92 قالَ یقَوْمِ اَرَهْطیآ اَعَزُّ عَلَیْکُمْ مِنَ اللّهِ وَاتَّخَذْتُمُوهُ وَرَآءَکُمْ ظِهْرِیّا اِنَّ رَبّی بِما تَعْمَل-ُونَ مُحیطٌ
گفت : ای قوم ! آیا قبیله کوچک من نزد شما از خداوند، عزیزتر است در حالیکه(فرمان)اورا پشت سر انداختهاید؟ پروردگارم بهآنچهانجام میدهید احاطه دارد (و آگاه است).
شما که به خاطر فامیل من که به گفته خودتان چند نفری بیش نیستند به من آزاد نمیرسانید چرا به خاطر « خدا » سخنانم را نمیپذیرید ؟ آیا چند نفر در برابر عظمت پروردگار به حساب میآیند ؟
جزء دوازدهم (151)
93 وَ یقَوْمِاعْمَلُوا عَلی مَکانَتِکُمْ اِنّی عمِلٌ سَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ یَأْتیهِ عَذابٌ یُخْزیهِ وَ مَنْ هُوَ کذِبٌ وَارْتَقِبُوا اِنّی مَعَکُمْ رَقیبٌ
ای قوم ! هرکاری از دستتان ساخته است انجام دهید من هم کار خود را خواهم کرد ! و به زودی خواهید دانست
چه کسی عذاب خوارکننده به سراغ او میآید و چه کسی دروغگو است ، شما انتظار بکشید من هم درانتظارم .
« مَکانَة » به معنی قدرت بر چیزی داشتن است. « رَقیب » به معنی حافظ و مراقب و نگاهبان است و در اصل از « رَقَبَة » که به معنی گردن است گرفته شده و این معنی یا به خاطر آن است که شخص حافظ و مراقب گردن کسی را که در حفاظت او است حفظ میکند ( کنایه از اینکه جان او را حفظ میکند ) و یا بهخاطر اینکه گردن میکشد تا برنامه پاسداری و حفاظت را انجام دهد. سخنگوی بلیغ کسی است که در برابر تمام موضعگیریهای طرف مقابل موضع خود را در لابلای
(152) سوره هُود
سخنانش مشخص کند ، از آنجا که مشرکان قوم شعیب در آخر سخنان خود ، او را تهدید ضمنی به سنگسار کردن نمودند و قدرت خود را به رخ او کشیدند ، شعیب موضع خویش را در برابر تهدید آنها مشخص میکند و میگوید :
« شما در انتظار این باشید که بتوانید با قدرت و جمعیّت و ثروت و نفوذتان بر من پیروز شوید من هم در انتظار این هستم که مجازات دردناک الهی به زودی دامان شما جمعیّت گمراه را بگیرد و از صفحه گیتی براندازد » .
94 وَ لَمّا جآءَ اَمْرُنا نَجَّیْنا شُعَیْبا وَ الَّذینَ ءَامَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّا وَاَخَذَتِالَّذینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ فَاَصْبَحُوا فی دِیارِهِمْ جثِمینَ
و هنگامیکه فرمانما فرارسید شعیب و آنهارا که بااو ایمانآورده بودند، بهرحمت خود، نجات دادیم و آنها را که ستم کردند صیحه ( آسمانی ) فروگرفت و در دیارخود به رو افتادند ( و مردند ) .
جزء دوازدهم (153)
« صَیْحَة » بهمعنی هرگونه صدای عظیم است و قرآن حکایت از نابودی چند قوم گنهکار بهوسیله صیحه آسمانی میکند ، این صیحه احتمالاً بهوسیله صاعقه و مانند آن بوده است ، زیرا گاهی ممکن است امواج صوتی بهقدری قوی باشد که سبب مرگ گروهی شود .
95 کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فیها اَلا بُعْدا لِّمَدْیَنَ کَما بَعِدَتْ ثَمُودُ
آنچنان که گویی هرگز از ساکنان آن دیار نبودند ، دور باد مدین (از رحمت خدا) همانگونهکه قوم ثمود دور شدند.
تمام آن ثروتهایی که به خاطر آن گناه و ظلم و ستم کردند و تمام آن کاخها و زینتها و زرق و برقها و غوغاها ، همه از میان رفت و همه خاموش شدند .
سرانجام همانگونه که در آخر سرگذشت قوم عاد و ثمود بیان شد میفرماید : « دور باد سرزمین مدین از لطف و رحمت پروردگار
(154) سوره هُود
همانگونهکه قوم ثمود دور شدند » ( اَلا بُعْدا لِّمَدْیَنَ کَما بَعِدَتْثَمُودُ). روشن است که منظور از « مدین » در اینجا اهل مدین است ، آنها بودند که از رحمت خدا دورافتادند .
خاطرات پیامبران و ماجرای زندگی اقوام پیشین همیشه الهامبخش برای اقوام بعد است چرا که آزمایشهای زندگی آنان همان آزمایشهایی که گاهی دهها سال یا صدها سال بهطول انجامیده در لابلای چند صفحه ازتاریخ در اختیار همگان قرارمیگیرد و هرکس میتواند در زندگی خود از آن الهام بگیرد .
سرگذشت این پیامبر بزرگ ( شعیب ) نیز درسهای فراوانی به ما میدهد از جمله :
اهمیّت مسایل اقتصادی دراین سرگذشت خواندیم که
جزء دوازدهم (155)
شعیب بعد از دعوت به توحید آنها را دعوت به حق و عدالت در امور مالی و تجارت کرد ، این خود نشان میدهد که مسایل اقتصادی یک جامعه را نمیتوان ساده شمرد و نیز نشان میدهد که پیامبران فقط مأمور مسایل اخلاقی نبودهاند ، بلکه اصلاح وضع نابسامان اجتماعی و اقتصادی نیز بخش مهمی از دعوت آنها را تشکیل میداده است تا آنجا که آن را بعد از دعوت به توحید قرارمیدادند .
اصالتها را نباید فدای تعصب کرد در این سرگذشت خواندیم که یکی از عوامل سقوط این قوم گمراه در دامان بدبختی این بود که آنها به خاطر کینهها و عداوتهای شخصی ، حقایق را به دست فراموشی میسپردند ، درحالی که انسان عاقل و واقع بینکسی است که حق را از هرکس هرچند دشمن شماره یک او باشد بشنود و بپذیرد .
نماز دعوت به توحید و پاکی میکند قوم گمراه شعیب
ص:107س
از روی تعجّب از او پرسیدند که آیا این نماز تو دعوت به ترک پرستش بتها و ترک کمفروشی و تقلّب میکند ؟
(156) سوره هُود
شاید آنها فکر میکردند این حرکات و اذکار چه اثری میتواند در این امور بگذارد ، درحالی که ما میدانیم نیرومندترین رابطه میان این دو برقرار است ، اگر نماز به معنی واقعی یعنی حضور انسان باتمام وجودش در برابر خدا باشد ، این حضور نردبان تکامل و وسیله تربیت روح و جان و پاککننده زنگار گناه از قلب او است ، این حضور ، اراده انسان را قوی ، عزمش را راسخ و غرور و کبر را از او دور میسازد .
خودبینی رمز توقف است قوم شعیب چنانکه از آیات فوق استفاده کردیم افرادی خودخواه و خودبین بودند ، خود را فهمیده و شعیب را نادان میپنداشتند ، او را به باد مسخره میگرفتند ، سخنانش را بیمحتوا و شخصش را ضعیف و ناتوان میخواندند و این خودبینی و خودخواهی سرانجام آسمان زندگیشان را تاریک ساخت و آنها را به خاک سیاه نشاند
نه تنها انسان که حیوان نیز اگر خودبین باشد در راه متوقف خواهد شد ، میگویند : یک نفر اسب سوار به نهر آبی رسید ولی باتعجّب ملاحظه کرد که اسب حاضر نیست از آن نهر کوچک و کمعمق بگذرد، هرچه در اینکار اصرار ورزیدند سودی نداشت ، مرد حکیمی فرارسید و گفت : آب نهر را به هم زنید تا گل آلود شود مشکل حل خواهد شد این کار را کردند اسب به آرامی عبور کرد ، تعجّب کردند و از او نکته حل مشکل را خواستند .
مرد حکیم گفت : هنگامی که آب صاف بود اسب عکس خود را در آب میدید و میپنداشت خود او است و حاضر نبود پا به روی خویشتن بگذارد ، همینکه آب گلآلود شد و خویش را فراموش کرد با سادگی از آن گذشت .
ایمان و عمل از هم جدا نیستند هنوز بسیارند کسانی که فکر میکنند با داشتن یک عقیده ساده میتوان مسلمان بود ، هرچند عملی از آنها سرنزند ، هنوز زیادند کسانی که دینی را میخواهند که بر سر راه هوسهای سرکش آنها مانعی ایجاد نکند و از هرنظر آنان را آزاد بگذارد .
(158) سوره هُود
داستان شعیب نشان میدهد که این قوم نیز خواهان چنین آیینی بودند ، لذا به او میگفتند ما نه حاضریم بتهای نیاکان را فراموش کنیم و نه آزادی عمل در اموال و ثروتمان را از دست دهیم .
آنها فراموش کرده بودند که اصولاً میوه درخت ایمان ، عمل است و آیین انبیاء برای این بوده است که خودکامگیها و انحرافات عملی انسان را اصلاح کنند وگرنه یک درخت بیشاخ و برگ و میوه به هیچ کار جز سوزاندن نمیآید .
امروز این طرز فکر ، با نهایت تأسف ، درمیان عدهای از مسلمانان قوت گرفته که اسلام را در مجموعهای از عقاید خشک خلاصه میکنند که در داخل مسجد همراه آنها است و همینکه از در مسجد بیرون آمدند با آن خداحافظی میکنند و در ادارات و بازارها و محوطه کار آنها اثری از اسلام نیست .
سیر و سیاحت در بسیاری از کشورهای اسلامی حتی کشورهایی که کانون ظهور اسلام بوده این واقعیّت تلخ را نشان میدهد که اسلام در
جزء دوازدهم (159)
یک مشت عقیده و چند عبادت کم روح خلاصه شده ، نه از آگاهی و نه از عدالت اجتماعی و نه از رشد فرهنگی و نه از بینش و اخلاق اسلامی در آنها خبری نیست. هرچند خوشبختانه در پرتو پارهای از انقلابهای اسلامی مخصوصا درمیان قشر جوان یک نوع حرکت به سوی اسلام راستین و آمیزش « ایمان » و « عمل » پیدا شده است و دیگر این جمله که اسلام را با اعمال ما چه کار ؟ یا اسلام مربوط به دل است نه زندگی کمتر شنیده میشود. و نیز این « تز » که گروههای التقاطی میگویند ما عقیده را از اسلام و اقتصاد را از مارکس گرفتهایم ، که شبیه طرز تفکر گمراهان قومشعیباست نیز محکوم شمرده میشود ، ولی به هرحال این جداییو تفرقهازقدیم بودهوامروزنیزهستکهبایدباآنبهمبارزهبرخاست.
مالکیت بی قید و شرط سرچشمه فساد است قوم شعیب نیز گرفتار این اشتباه بودند که هیچکس نمیتواند کمترین محدودیتی برای تصرف در اموال نسبت به مالکین قایل شود حتی از شعیب تعجّب میکردند و میگفتند : مثل تو با این عقل و درایت ممکن
(160) سوره هُود
است جلو آزادی عمل ما را در اموال ما بگیرد این سخن را خواه به عنوان استهزاء خواه به عنوان حقیقت گفته باشند نشان میدهد که آنها محدودیّت در تصرفات مالی را دلیل بر عدم عقل و درایت میدانستند. درحالی که اشتباه بزرگ آنها همین بود اگر مردم در تصرف در اموالشان آزاد باشند ، سراسر جامعه را فساد و بدبختی فراخواهد گرفت ، همیشه
امورمالی باید تحت ضوابط صحیح و حساب شدهای که پیامبران الهی بر مردم عرضه کردهاند باشد وگرنه جامعه به تباهی خواهد کشید .
هدف پیامبران تنها اصلاح بود شعار « اِنْ اُریدُ اِلاَّ الاِْصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ»، تنها شعار شعیب نبوده، بلکهاز شعارهای همه انبیاء و تمام رهبران راستین بوده است گفتار و کردار آنها نیز شاهدی بر این هدف محسوب میشود ، آنها نه برای سرگرمی مردم آمده بودند و نه بخشش گناهان و نه فروختن بهشت به آنان و نه برای حمایت از زورمندان و تخدیر تودهها بلکه هدفشان ، اصلاح به معنی مطلق و به معنی وسیع کلمه بود ، اصلاح در تفکر و اندیشه ، اصلاح در اخلاق ،
جزء دوازدهم (161)
اصلاح در نظامات فرهنگی و اقتصادی و سیاسی جامعه ، اصلاح در همه ابعاد اجتماع .
و در تحقق این هدف تکیهگاهشان تنها خدا بود و از هیچ توطئه و تهدیدی هراس نداشتند چنان که شعیب گفت « وَ ما تَوْفیقی اِلاّ بِاللّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ اِلَیْهِ اُنیبُ » .
96 وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا مُوسی بِایتِنا وَ سُلْطنٍ مُبینٍ
ما موسی را با آیات خود و دلیل آشکار فرستادیم .
« سُلْطان » که به معنی تسلّط است گاهی در سُلْطه ظاهری و زمانی در سُلْطه منطقی به کار میرود سُلْطهای که مخالف را در بنبست قرار دهد بهگونهای که هیچ راهی برای فرار نیابد .
در آیه فوق به نظر میرسد که « سُلْطان » در همان معنی دوم به کار رفته و « آیات » اشاره به معجزات روشن موسی است .
سرگذشت موسی از تمام پیامبران در قرآن بیشتر آمده است ، زیرا در بیش از سی سوره بیش از صدبار به ماجرای موسی و فرعون و بنیاسرائیل اشاره شده است .
(162) سوره هُود
ویژگی سرگذشت موسی نسبت به پیامبرانی همچون شعیب و صالح و هود و لوط که درگذشته خواندیم ، این است که آنها بر ضد اقوام گمراه ، قیام کردند ، ولی موسی علاوه براین در برابر حکومت خودکامهای همچون دستگاه جبار فرعون قیام نمود .
اصولاً همیشه آب را باید از سرچشمه صاف کرد و تا حکومتهای فاسد بر سر کارند هیچ جامعهای روی سعادت نخواهد دید و رهبران الهی دراینگونه اجتماعات قبلاز همه باید این کانونهای فساد را درهم بکوبند .
ولی باید توجه داشت که در این قسمت از سرگذشت موسی ، تنها یک گوشه را میخوانیم گوشهای که در عین کوچکی ، پیام بزرگی برای همه انسانها دارد .
97 اِلی فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِه فَاتَّبَعُوآا اَمْرَ فِرْعَوْنَ وَ مآ اَمْرُ فِرْعُونَ بِرَشیدٍ
جزء دوازدهم (163)
بهسویفرعون و اطرافیانش،اماآنهاازفرمانفرعونپیروی کردند در حالی که فرمان فرعون مایه رشد و نجات نبود.
« مَلاَْ » به کسانی گفته میشود که ظاهر آنها چشمها را پرمیکند هرچند توخالی هستند و در منطق قرآن بیشتر به اعیان و اشراف و
شخصیتهایقلابیکه اطرافقدرتهایستمگر را میگیرند، اطلاق شده .
اطرافیان فرعون که با قیام موسی ، منافع نامشروع خود را درخطر میدیدند ، حاضر نشدند در برابر او و معجزات و منطقش تسلیم گردند « لذا از فرمان فرعون پیروی کردند » ( فَاَتَّبَعُوآا اَمْرَ فِرْعَوْنَ ). « اما فرمان فرعون هرگز ضامن سعادت آنها و مایه رشد و نجات نبود » ( وَ ما اَمْرُ فِرْعُونَ بِرَشیدٍ ). البتّه این موفقیّت برای فرعون به سادگی به دست نیامد ، او از هرگونه نیرنگ و توطئه و نیرویی برای پیشرفت اهداف خود و شوراندن مردم بر ضد موسی استفاده میکرد و در این راه حتی هیچ نکته روانی را از نظر دور نمیداشت .
(164) سوره هُود
گاهی میگفت : « موسی میخواهد سرزمینهای شما را بگیرد و شما را که صاحباناصلی آنهاهستید بیرون کند : یُریدُ اَنْ یُخْرِجَکُمْ مِنْ اَرْضِکُمْ » ( 110 / اعراف ) .
گاهی احساس مذهبی قومخود را تحریکمیکرد و میگفت : « من از این مرد میترسم که آیین شما را دگرگون سازد : اِنّی اَخافُ اَنْ یُبَدِّلَ دینَکُمْ » ( 26 / غافر ) .
و گاهی به موسی تهمت میزد و زمانی تهدید میکرد و باردیگر قدرت و شوکت خود را به رخ مردم مصرمیکشید و زمانی ادعای رهبری داهیانهای که ضامن خیر و صلاحشان استداشت.
98 یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیمَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النّارَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ
او در پیشاپیش قومش روز قیامت خواهد بود و آنها را
(به جای چشمههای زلال بهشت) وارد آتش میکند و چه بد است که آتش آبگاه انسان باشد .
جزء دوازدهم (165)
« وُرُود » در اصل به معنی حرکت به طرف آب و نزدیک شدن به آن است ولی بعدا به هرنوع داخل شدن بر چیزی کلمه « ورود » اطلاق شده است .
« وِرْد » بهمعنی آبی است که انسان بر آن وارد میشود و به معنی ورود بر آب نیز آمده است .
«مُورُود»بهمعنیآبیاستکهبرآن واردمیشوند(اسممفعولاست).
بنابراین معنی جمله « بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ » چنین میشود آتش بد آبشخورگاهی است که بر آن وارد میشوند .
از آنجا که روز رستاخیز هر قوم و ملت و گروهی با رهبر خویش ، وارد محشر میشوند و پیشوایان این جهان ، پیشوایان آن جهانند ، فرعون نیز که رهبر گمراهان عصر خود بود ، در پیشاپیش قومش وارد این صحنه میشود ، اما به جای اینکه این پیشوا پیروان خودرا درآن گرمای سوزان به سوی چشمه گوارایی از آبزلال ببرد« آنهارا بهآتش دوزخ واردمیسازد »(فَأَوْرَدَهُمُالنّارَ). «و چهقدر زشت و ناپسنداست که آتشآبشخورگاهانسانباشدکه برآن وارد گردد » «بِئْسَالْوِرْدُالْمَوْرُودُ».
(166) سوره هُود
همان چیزی که به جای تسکین عطش تمام وجود انسان را میسوزاند و در عوض سیراب کردن بر تشنگیش میافزاید .
جهان پس از مرگ عالمی است که اعمال و افعال ما در این دنیا با مقیاسوسیعی در آنجا مجسم میشود ، خوشبختیها و بدبختیهای آن
جهان پرتوییاست ازکارهای ما در اینجهان ، آنها که در اینجا رهبران بهشتیان بودند در آنجا نیز گروهها را به سوی بهشت و سعادت میبرند و آنها که رهبر ستمگران و گمراهان و دوزخیان بودند ، در آنجا نیز پیروان خود را به سوی جهنم میبرند و خود جلودار آنها هستند .
99 وَاُتْبِعُوافی هذِهِلَعْنَةًوَیَوْمَالْقِیمَةِ بِئْسَالرِّفْدُالْمَرْفُودُ
آنها در این جهان و روز قیامت از رحمت خدا دور خواهند بود و چه بد عطایی به آنها داده میشود .
« رِفْد » در اصل به معنی کمک کردن به انجام کاری است ، حتی اگر چیزی را تکیه به چیزی دیگری بدهند ، از آن تعبیر به « رِفْد »
جزء دوازدهم (167)
میکنند ولی کم کم این کلمه بر عطا و بخشش اطلاق شده ، چراکه کمکی است از ناحیه عطاکننده به شخص عطاشونده .
نام ننگین آنها همیشه در صفحاتتاریخ به عنوان یک قوم گمراه و جبار ثبت میگردد ، بنابراین هم در این دنیا خسارت کردند و هم در جهان دیگر .
100 ذلِکَ مِنْ اَنْبآءِ الْقُری نَقُصُّهُ عَلَیْکَ مِنْها قآئِمٌ وَ حَصیدٌ
اینازخبرهای شهرها و آبادیها است که ما برای تو بازگو میکنیم، که بعضی (هنوز) برپا هستند و بعضی درو شدهاند ( و از میان رفتهاند ) .
« حَصید » به معنی درو شده ، اشاره به سرزمینهایی همچون سرزمین قوم نوح و لوط که یکی در زیر آب غرق شد و دیگری زیر و رو و سنگباران گردید .
در آیات این سوره سرگذشت هفت قوم از اقوام پیشین و گوشهای از تاریخ پیامبرانشان بیان شد که هر کدام قسمت قابل توجهی از زوایای زندگی پرماجرای انسان را روشن میساخت و هر یک درسهای عبرت فراوانی دربرداشت .
(168) سوره هُود
در اینجا به تمام آن داستانها اشاره کرده ، به صورت یک جمعبندی میفرماید : « این ماجراها گوشهای از اخبار شهرها و آبادیها است که ما داستانش را برای تو بازگو میکنیم » ( ذلِکَ مِنْ اَنْبآءِ الْقُری نَقُصُّهُ عَلَیْکَ ) .
« همانشهرها آبادیهاییکه قسمتی از آن هنوز برپا است و قسمتی همچونکشتزاردروشده بهکلیویرانگشتهاست » (مِنْهاقآئِمٌ وَ حَصیدٌ).
« قائِم » اشاره به شهرها و آبادیهایی است که از اقوام پیشین برپا ماندهاند ، مانند سرزمین مصر که جایگاه فرعونیان بود و پس از غرق این گروه ظالم و ستمگر همچنان برجای ماند ، باغهایش و کشتزارهایش و بسیاری از عمارتهای خیره کنندهاش.
101 وَ ما ظَلَمْنهُمْ وَ لکِنْ ظَلَمُوآا اَنْفُسَهُمْ فَما اَغْنَتْ عَنْهُمْ ءَالِهَتُهُمُ الَّتی یَدْعُونَ مِنْ دوُنِ اللّهِ مِنْ شَیْءٍ لَمّا جآءَ اَمْرُ رَبِّکَ وَ ما زادُوهُمْ غَیْرَ تَتْبیبٍ
جزء دوازدهم (169)
ما به آنها ستم نکردیم ، بلکه آنها خودشان بر خویشتن ستمروا داشتند و هنگامی که فرمان مجازات الهی فرارسید خدایانیراکه غیراز«اللّه میخواندند آنهارایاری نکردند و جز هلاکت بر آنها نیفزودند .
« تَتْبیب » از ماده « تَبّ » به معنی استمرار در زیان است و به معنی هلاکت و نابودی نیز آمده است .
102 وَ کَذلِکَ اَخْذُ رَبِّکَ اِذآ اَخَذَ الْقُری وَ هِیَ ظلِمَةٌ اِنَّ اَخْذَهُ اَلیمٌ شَدیدٌ
و این چنین است مجازات پروردگار تو هنگامی که شهرها و آبادیهای ظالم را مجازات میکند ، ( آری ) مجازات او دردناک و شدید است .
این یک قانون عمومی الهی است ، یک نسبت و برنامه همیشگی است که هر قوم و ملتی دست به ظلم و ستم بیالایند و پا را از مرز فرمانهای الهی فراتر نهند و به رهبری و راهنمایی و اندرزهای پیامبران خدا اعتنا ننمایند خداوند آنها را سرانجام سخت میگیرد و در پنجه عذاب میفشارد .
(170) سوره هُود
این واقعیت که برنامه فوق یک برنامه عمومی و یک سنت همیشگی است از سایر آیاتقرآن نیز بهخوبی استفادهمیشود و در واقع هشداری است به تمام مردمجهان که : گمان مبرید شما از این قانون مستثنی هستید یا این حکم مخصوص اقوام پیشین بودهاست.
البته ظلم به معنی وسیع کلمه شامل همه گناهان میشود و توصیف « قریه » و شهر و آبادی به ظالم بودن ( هِیَ ظلِمَةٌ ) با اینکه این صفت مربوط به ساکنان شهر و آبادی است گویا اشاره به این نکته لطیف است که آنها آن قدر در ظلم و بیدادگری فرو رفتند که گویی شهر و آبادی یکپارچه ظلم و ستم شدهبود و این تعبیر نزدیک به تعبیری است که در
فارسی داریم که میگوییم ظلم و فساد از در و دیوار فلان شهر میبارد .
103 اِنَّ فی ذلِکَ لاَیَةً لِمَنْ خافَ عَذابَ الاْخِرَةِ ذلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّاسُ وَ ذلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ
جزء دوازدهم (171)
درایننشانهایاستبرایکسیکهاز عذابآخرتمیترسد، همان روزی است که مردم در آن جمع میشوند و روزی که همه آن را مشاهده میکنند .
چراکه دنیا در برابر سرای دیگر همه چیزش کوچک و ناچیز است حتی مجازاتها و عذابهایش و جهان دیگر از هر نظر وسیعتر میباشد و آنها که ایمان به رستاخیز دارند با دیدن هر یک از این نمونههادر دنیاتکانمیخورند و عبرتمیگیرند و راهخود را بازمییابند.
جالب اینکه در فراز دوم آیه میفرماید : « مَجْمُوعٌ لَهُ النّاسُ » و نمیگوید : « فیهِ النّاسُ » این تعبیر اشاره به آن است که رستاخیز تنها ظرف اجتماع مردم نیست ، بلکه یک هدف است و یک مقصد که انسانها در سیر تکاملی خود به سوی آن پیش میروند .
در سوره « تغابن » آیه 9 میخوانیم : « یَوْمَ یَجْمَعُکُمْ لِیَوْمِ الْجَمْعِ ذلِکَ یَوْمُ التَّغابُنِ : در آن روز که روز جمع و اجتماع است همه شما را گردآوری میکند و آن روزی است که همه احساس غبن میکنند » .
(172) سوره هُود
104 وَ ما نُؤَخِّرُهُ اِلاّ لاَِجَلٍ مَعْدُودٍ
و ما آن را جز تا زمان محدودی تأخیر نمیاندازیم .
و از آنجا که ممکن است بعضی بگویند سخن از آن روز نسیه است و معلوم نیست کی فرامیرسد ، لذا قرآن بلافاصله میگوید :
« ما آن روز را فقط تا زمان محدودی تأخیر میاندازیم » ( وَ ما نُؤَخِّرُهُ اِلاّ لاَِجَلٍ مَعْدُودٍ ) .
آن هم برای مصلحتی که روشن است تا مردم جهان میدانهای آزمایش و پرورش را ببینند و آخرین برنامه انبیاء پیاده شود و آخرین حلقه سلسله تکامل که این جهان استعداد آن را دارد ظاهر گردد و بعد پایان اعلام شود .
تعبیربه «مَعْدُود» (شمردهشده) اشارهبهنزدیکیرستاخیزاست زیرا هرچیزیکهقابلشمارشباشدوتحتعددواقعشودمحدودونزدیکاست.
خلاصه تأخیر آن روز هرگز نباید ظالمان را مغرور کند ، چراکه
جزء دوازدهم (173)
« قیامت گر چه دیر آید بیاید » و حتی تعبیر به دیر آمدن هم درباره آن صحیح نیست .
105 یَوْمَیَأْتِ لاتَکَلَّمُ نَفْسٌ اِلاّ بِاِذْنِه فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعیدٌ
آن روز که ( قیامت ) فرا رسد هیچکس جز به اجازه او سخن نمیگوید گروهی از آنها شقاوتمندند و گروهی سعادتمند ( گروهی بدبختند و گروهی نیکبخت ) .
« سَعید » از ماده « سعادت » به معنی فراهم بودن اسباب نعمت و « شَقِیّ » از ماده « شقاوت » به معنی فراهم بودن اسباب گرفتاری و مجازات و بلا است .
گاه چنین تصور میشود این آیه که دلیل بر سخن گفتن مردم در آن
روز به اجازه پروردگار است ، با آیاتی که مطلقا نفی تکلم میکند منافات دارد ، مانند آیه 65 سوره یس : « اَلْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلیآ اَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنآ اَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ اَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ : امروز بر دهان آنها مهر مینهیم و به جای آن دستهایشان سخن میگویند و پاهایشان گواهی میدهند به کارهایی که انجام دادهاند » و در آیه 35 سوره مرسلات میخوانیم : « هذا یَوْمٌ لا یَنْطِقُونَ : امروز روزی است که آنها سخن نمیگویند » .
(174) سوره هُود
بهتر آن است که در پاسخ سؤال مربوط به تناقض ظاهری آیات مربوط به تکلم همان جوابی را بگوییم که بسیاری از مفسران گفتهاند و آن اینکه : مردم در آن روز مراحل مختلفی را میپیمایند که هر مرحله ویژگیهایی دارد ، در پارهای از مراحل هیچگونه پرسش و سؤالی از آنها نمیشود و حتی مهر بر دهانشان مینهند ، فقط اعضای پیکرشان که آثار اعمال را در خود حفظ کردهاند با زبان بیزبانی سخن میگویند ، اما در مراحل دیگر قفل از زبانشان برداشته میشود و به اذن خداوند به سخن میآیند و به گناهان خود اعتراف میکنند و خطاکاران یکدیگر را ملامت مینمایند بلکه سعی دارند گناه خویش را بر گردن دیگری نهند .
جزء دوازدهم (175)
به هر حال در پایان آیه اشاره به تقسیم همه مردم به دو گروه کرده میگوید : « گروهی در آنجا شقی و گروهی سعیدند ، گروهی خوش بخت و گروه دیگری بدبختند » ( فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعیدٌ ) .
سعیدها در آن جهان همان نیکوکارانی هستند که در لابلای انواع نعمتها جای آنها است و شقاوتمندان همان بدکارانی هستند که در
دل دوزخ در انواع مجازاتها گرفتارند .
این شقاوت و آن سعادت چیزی جز نتیجه اعمال و کردار و گفتار و نیات انسان در دنیا نیست .
106 فَاَمَّا الَّذینَ شَقُوا فَفِی النّارِ لَهُمْ فیها زَفیرٌ وَ شَهیقٌ
اما آنها که شقاوتمند شدند در آتشاند و برای آنها زفیر و شهیق ( نالههای طولانی دم و بازدم ) است .
107 خلِدینَفیهامادامَتِالسَّمواتُوَالاَْرْضُ اِلاّ ماشآءَ رَبُّکَ اِنَّ رَبَّکَ فَعّالٌ لِما یُریدُ
جاودانهدرآن خواهند ماند، تا آسمانها و زمین برپاست، مگر آنچه پروردگارت بخواهد که پروردگارت هرچه را اراده کند انجام میدهد .
108 وَ اَمَّا الَّذینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خلِدینَ فیها مادامَتِ السَّمواتُ وَالاَْرْضُ اِلاّ ماشآءَ رَبُّکَ عَطاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ
(176) سوره هُود
اما آنها که سعادتمند شدند در بهشت جاودانه خواهند بود ، مادام که آسمانها و زمین برپاست مگر آنچه پروردگارت بخواهد ، بخششی است قطع نشدنی .
« زَفیر » به معنی فریاد کشیدنی است که با بیرون فرستادن نفس توأم باشد و « شَهیق » ناله توأم با فرو بردن نفس است .
این هر دو صدای فریاد و ناله کسانی است که از غم و اندوه ناله سر
میدهند ، نالهای که تمام وجود آنها را پر میکند و نشانه نهایت ناراحتی و شدت عذاب است .
جزء دوازدهم (177)
باید توجه داشت که « زَفیر » و « شَهیق » هر دو مصدرند و زفیر در اصل به معنی بار سنگین بر دوش گرفتن است و چون چنین کاری سرچشمه آه و ناله میشود به آن زفیر گفته میشود و شهیق در اصل به معنی طولانی بودن است همان گونه که به کوه بلند « جَبَلٌ شاهِقٌ » میگویند و سپس به نالههای طولانی اطلاق شده است .
بعضی خواستهاند از آیات فوق ذاتی بودن سعادت و شقاوت را اثبات کنند در حالی که نه تنها آیات فوق دلالتی بر این امر ندارد بلکه به وضوح ثابتمیکندکه سعادت و شقاوت اکتسابی است ، زیرا میگوید: « اَمَّا الَّذینَ شَقُوا » ( آنها که شقاوتمند شدند ) و یا میگوید : «اَمَّا الَّذینَ سُعِدُوا» ( آنها که سعادتمند شدند ) اگر شقاوت و سعادت ذاتی بود میبایست گفته شود «اَمَّا الاَْشْقِیاءُ وَ اَمَّا السُّعَداءُ » و مانند آن و از اینجا روشن میشود آنچه در تفسیر فخر رازی آمده
(178) سوره هُود
که « در این آیات خداوند از هم اکنون حکم کرده که گروهی در قیامت سعادتمندند و گروهی شقاوتمند و کسانی را که خداوند محکوم به چنین حکمی کرده و میداند سرانجام در قیامت سعید و یا شقی خواهند بود محال است تغییر پیدا کنند ، والا لازم میآید که خبردادن خداوند کذب و علمش جهل شود و این محال است » ... بهکلی بیاساس است .
این همان ایراد معروف « علم خدا » در مسأله جبر و اختیار است که پاسخ آن از قدیم داده شده است و آن اینکه :
اگر ما افکار پیش ساخته خود را نخواهیم بر آیات تحمیل کنیم مفاهیم آن روشن است ، این آیات میگوید : در آن روز گروهی در پرتو اعمالشان سعادتمند و گروهی به خاطر اعمالشان شقاوتمند و خدا میداند چه کسانی به اراده خود و به خواست و اختیار خود در طریق سعادت گام مینهند و چه گروهی با اراده خود در مسیر شقاوت گام مینهند بنابراین به عکس آنچه او گفته اگر مردم مجبور به انتخاب این راه باشند علم خدا جهل خواهد شد چراکه همگان با میل و اختیار خود راه خویش را انتخاب میکنند .
جزء دوازدهم (179)
شاهد سخن اینکه آیات فوق به دنبال داستانهای اقوام پیشین است که گروه عظیمی از آنها بر اثر ظلم و ستم و انحراف از جاده حق و عدالت و آلودگی به مفاسد شدید اخلاقی و مبارزه با رهبران الهی گرفتار مجازاتهای دردناکی در این جهان شدند که قرآن برای تربیت و ارشاد ما و نشان دادن راه حق از باطل و جدا ساختن مسیر سعادت از شقاوت این داستانها را بازگو میکند. اصولاً اگر ما ، آنچنان که فخر رازی و همفکرانش میپندارند ، محکوم به سعادت و شقاوت ذاتی باشیم و بدون اراده به بدیها و نیکیها کشانده شویم تعلیم و تربیت لغو و بیهوده خواهد بود . آمدن پیامبران و نزول کتب آسمانی و نصیحت و اندرز و تشویق و توبیخ و سرزنش و ملامت و مؤآخذه و سؤال و بالاخره کیفر و پاداش همگی بیفایده یا ظالمانه محسوب میگردد .
آنها که مردم را در انجام نیک و بد مجبور میدانند خواه این جبر را ، جبر الهی ، یا جبر طبیعی ، یا جبر اقتصادی و یا جبر محیط بدانند
(180) سوره هُود
تنها به هنگام سخن گفتن و یا مطالعه در کتابها از این مسلک طرفداری میکنند ، ولی در عمل حتی خودشان هرگز چنین عقیدهای ندارند ، به همین دلیل اگر به حقوق آنها تجاوزی شود متجاوز را مستحق توبیخ و ملامت و محاکمه و مجازات میدانند و هرگز حاضر نیستند به عنوان اینکه او مجبور به انجام این کار است از وی صرفنظر کنند و یا مجازاتش را ظالمانه بپندارند و یا بگویند او نمیتوانسته است این عمل را مرتکب نشود چون خدا خواسته یا جبر محیط و طبیعت بوده است ، این خود دلیل دیگری بر فطری بودن اصل اختیار است .
به هر حال هیچ جبری مسلکی را نمییابیم که در عمل روزانه خود به این عقیده پایبند باشد بلکه برخوردش با تمام انسانها برخورد با افراد آزاد و مسؤول و مختار است .
تمام اقوام دنیا به دلیل تشکیل دادگاهها و دستگاههای قضایی برای کیفر متخلفان عملاً آزادی اراده را پذیرفتهاند. تمام مؤسسات تربیتی جهان نیز به طور ضمنی این اصل را قبول کردهاند که انسان بامیل و اراده خود کار میکند و با تعلیم و تربیت میتوان او را راهنمایی و ارشاد کرد و از خطاها و اشتباهات و کج اندیشیها برکنار ساخت. جالب اینکه در آیات فوق « شَق-ُوا » بهعنوان فعل معلوم « سُعِدُوا » به عنوان فعل مجهول آمده است .
جزء دوازدهم (181)
این اختلاف تعبیر شاید اشاره لطیفی به این نکته باشد که انسان راه
شقاوت را با پای خود میپیماید ، ولی برای پیمودن راه سعادت تا امداد و کمک الهی نباشد و او را در مسیرش یاری ندهد پیروز نخواهد شد و بدون شک این امداد و کمک تنها شامل کسانی میشود که گامهای نخستین را با اراده و اختیار خود برداشتهاند و شایستگی چنین امدادی را پیدا کردهاند .
سعادت که گم شده همه انسانها است و هر کس آن را در چیزی میجوید و در جایی میطلبد به طور خلاصه عبارتست از فراهم بودن اسباب تکامل برای یک فرد یا یک جامعه و نقطه مقابل آن شقاوت و بدبختی است که همه از آن متنفرند و آن عبارت از : نامساعد بودن شرایط پیروزی و پیشرفت و تکامل است .
(182) سوره هُود
بنابراین هر کس از نظر شرایط روحی ، جسمی ، خانوادگی ، محیط و فرهنگ ، اسباب بیشتری برای رسیدن به هدفهای والا در اختیار داشته باشد به سعادت نزدیکتر یا به تعبیر دیگر سعادتمندتر است. و هر کس گرفتار کمبودها ، نارساییها ، از جهات بالا بوده باشد شقاوتمند و بیبهره از سعادت خواهد بود .
ولی باید توجه داشت که پایه اصلی سعادت و شقاوت ، اراده و خواست خود انسان است ، او است که میتواند وسایل لازم را برای ساختن خویش و حتی جامعهاش فراهم سازد و او است که میتواند با عوامل بدبختی و شقاوت به مبارزه برخیزد و یا تسلیم آن شود .
در منطق انبیاء سعادت و شقاوت چیزی نیست که در درون ذات
انسان باشد و حتی نارساییهای محیط و خانوادگی و وراثت در برابر تصمیم و اراده خود انسان ، قابل تغییر و دگرگونی است ، مگر اینکه ما اصل اراده و آزادی انسان را انکار کنیم و او را محکوم شرایط جبری بدانیم و سعادت و شقاوتش را ذاتی و یا مولود جبری محیط و مانند آن بدانیم که این نظر به طور قطع در مکتب انبیاء و همچنین مکتب عقل محکوم است .
جزء دوازدهم (183)
جالباینکه در روایاتی که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله و ائمه اهلبیت علیهمالسلام نقل شده ، انگشت روی مسائل مختلفی به عنوان اسباب سعادت یا اسباب شقاوت گذارده شده که مطالعه آنها انسان را به طرز تفکر اسلامی در این مسأله مهم ، آشنا میسازد و به جای اینکه برای رسیدن به سعادت و فرار از شقاوت به دنبال مسائل خرافی و پندارها و سنتهای غلطی که در بسیاری از اجتماعات وجود دارد و مسائل بیاساسی را اسباب سعادت و شقاوت میپندارند، به دنبال واقعیات عینی و اسباب حقیقی سعادت خواهد رفت .
به عنوان نمونه به چند حدیث پرمعنی زیر توجه فرمایید :
امامصادق از جدشامیرمؤمنانعلی چنین نقل
(184) سوره هُود
میکند : « حَقیقَةُ السَّعادَةِ اَنْ یَخْتِمَ لِلرَّجُلِ عَمَلُهُ بِالسَّعادَةِ وَ حَقیقَةُ الشِّقاوَةِ اَنْ یَخْتِمَ لِلْمَرْءِ عَمَلُهُ بِالشَّقاوَةِ : حقیقت سعادت این است که آخرین مرحله زندگی انسان با عمل سعادتمندانه پایان پذیرد و حقیقت شقاوت این است که آخرین مرحله عمر با
عمل شقاوتمندانه خاتمه یابد ».(1)
این روایت با صراحت میگوید مرحله نهایی عمر انسان و اعمال او در این مرحلهبیانگرسعادت و شقاوتاواست و بهاین ترتیب سعادت و شقاوت ذاتی را به کلی نفی میکند و انسان را در گرو اعمالش میگذارد و راهبازگشترا درتماممراحل تا پایانعمر برای او باز میداند.
در حدیث دیگری از علی میخوانیم : « اَلسَّعیدُ مَنْ وُعِظَ بِغَیْرِه وَ الشَّقِیُّ مَنِ انْخَدَعَ لِهَواهُ وَ غُرُورِه : سعادتمند کسی است که از سرنوشت دیگران پند گیرد و شقاوتمند کسی است که فریب هوای نفس و غرورش را بخورد » .(1) این سخن علی نیز تأکید مجددی است بر اختیاری بودن سعادت و شقاوت و بعضی از اسباب مهم این دو را بیان میکند .
1 « نُورُالثَّقَلَیْن » جلد 2 ، صفحه 398 .
جزء دوازدهم (185)
پیامبراسلام صلیاللهعلیهوآله میفرماید:«اَرْبَعٌ مِنْاَسْبابِ السَّعادَةِ وَ اَرْبَعٌ مِنَ الشَّقاوَةِ فَالاَْرْبَعُ الَّتی مِنَ السَّعادَةِ الْمَرْئَةُ الصّالِحَةُ وَ الْمَسْکَنُ الْواسِعُ وَ الْجارُ الصّالِحُ وَ الْمَرْکَبُ الْبَهِیّءُ وَ الاَْرْبَعُ الَّتی مِنَ الشَّقاوَةِ الْجارُ السُّوءُ وَ الْمَرْئَةُ السُّوءُ وَ الْمَسْکَنُ الضَّیِّقُ وَ الْمَرْکَبُ السُّوءُ : چهار چیز است که از اسباب سعادت و چهار چیز است از اسباب شقاوت است : اما آن چهار چیز که از اسباب سعادت است : همسر صالح ، خانه وسیع ، همسایه شایسته و مرکب خوب
ص:127س
است . و چهار چیز که از اسباب شقاوت است : همسایه بد و همسر بد و خانه تنگ و مرکب بد است » .(2)
1 « نهج البلاغه » صبحی صالح خطبه 86 .
(186) سوره هُود
با توجه به اینکه این چهار موضوع در زندگی مادی و معنوی هر کس نقش مؤثری دارد و از عوامل پیروزی یا شکست میتواند باشد ، وسعت مفهوم سعادت و شقاوت در منطق اسلام روشن میشود .
یک همسر خوب انسان را به انواع نیکیها تشویق میکند ، یک خانه وسیع روح و فکر انسان را آرامش میبخشد و آماده فعالیت بیشتر مینماید ، همسایه بد بلاآفرین و همسایه خوب کمک مؤثری به آسایش و حتی پیشرفت هدفهای انسان میکند ، یک مرکب بدرد خور برای رسیدن به کارها و وظایف اجتماعی عامل مؤثری است ، در حالی که مرکب قراضه و زوار دررفته یک عامل عقب ماندگی است ، چرا که کمتر میتواند صاحبش را به مقصد برساند .
4 و نیز از پیامبر صلیاللهعلیهوآله این حدیث نقل شده است : « مِنْ عَلاماتِ الشَّقاءِ جُمُودُ الْعَیْنَیْنِ وَ قَسْوَةُ الْقَلْبِ وَ شِدَّةُ الْحِرْصِ
1 « مکارم اخلاق » ، صفحه 65 .
جزء دوازدهم (187)
فی طَلَبِ الرِّزْقِ وَ الاِْصْرارُ عَلَی الذَّنْبِ : از نشانههای شقاوت آن است که هرگز قطره اشکی از چشم انسان نریزد و نیز از علامات آن سنگ دلی و حرص شدید در تحصیل روزی و اصرار بر گناه است » .(1)
این امور چهارگانه که در حدیث فوق آمده اموری است اختیاری
که از اعمال و اخلاق اکتسابی خود انسان سرچشمه میگیرد و به این ترتیب دور کردن این اسباب شقاوت در اختیار خود انسانها است .
اگر اسبابی را که برای سعادت و شقاوت در احادیث بالا ذکر شده با توجه بر عینیّت همه آنها و نقش مؤثرشان در زندگی بشر با اسباب و نشانههای خرافی که حتی در عصر ما ، عصر اتم و فضا گروه زیادی به آن پایبندند مقایسه کنیم به این واقعیت میرسیم که تعلیمات اسلام تا چه حد منطقی و حساب شده است .
هنوزبسیارند کسانی که نعل اسب را سبب خوشبختی ، روز سیزده
1 « نُورُ الثَّقَلَیْن » ، جلد 2 ، صفحه 398 .
(188) سوره هُود
را سبب بدبختی، پریدناز رویآتش را دربعضی از شبهای سال سبب خوشبختی و آواز خواندن مرغ را سبب بدبختی ، پاشیدن آب را پشت سر مسافر سبب خوشبختی و رد شدن زیر نردبان را سبب بدبختی و حتی آویزان کردن خرمهره را به خود یا به وسیله نقلیه سبب خوشبختی و عطسه را نشانه بدبختی در انجام کار مورد نظر میدانند و امثال این خرافات که در شرق و غرب در میان اقوام و ملل مختلف فراوان است .
و چه بسیار انسانهایی که بر اثر گرفتار شدن به این خرافات از فعالیت در زندگی بازماندهاند و گرفتار مصیبتهای فراوانی شدهاند .
اسلام بر تمام این پندارهای خرافی قلم سرخ کشیده و سعادت و شقاوت انسان را در فعالیتهای مثبت و منفی و نقاط قوت و ضعف اخلاقی و برنامههای عملی و طرز تفکر و عقیده هر کس میداند که نمونههایی از آن در چهار حدیث فوق به روشنی بیان شده است .
در رابطه با جمله استثنائیه « اِلاّ ما شآءَ رَبُّکَ » ( مگر آنچه پروردگارت بخواهد ) که در آیات فوق هم در مورد اهل بهشت آمده و هم اهل دوزخ ذکر شده است باید گفت از آنجا که این آیات از دو گروه شقی و سعید بحث میکند و شقاوتمندان همگی الزاما افراد بیایمانی کهمستحق خلود باشند نیستند، بلکه ممکناست در میان آنها گروهی از مؤمنانخطاکاروجودداشتهباشندبنابرایناستثناء مربوط بهاین گروهاست.
ولی این سؤال پیش میآید که این استثناء در جمله دوم چه مفهومی خواهد داشت ؟ ( در مورد سعادتمندان )
در پاسخ گفته شده است که آن نیز در مورد مؤمنان خطاکار است که مدتی باید در آغاز به دوزخ بروند و پاک شوند ، سپس به صف بهشتیان بپیوندند ، در حقیقت استثناء در جمله اول نسبت به آخر کار است و در جمله دوم نسبت به آغاز کار .
111 وَ اِنَّ کُلاًّ لَمّا لَیُوَفِّیَنَّهُمْ رَبُّکَ اَعْملَهُمْ اِنَّهُ بِما یَعْمَلُونَ خَبیرٌ
(190) سوره هُود
و پروردگار تو اعمال هر یک را بی کم و کاست به آنها خواهد داد ، او به آنچه عمل میکند آگاه است .
جالب اینکه میگوید : اعمالشان را به آنها میدهیم و این اشاره دیگری بر مسأله تجسم اعمال است و اینکه پاداش و کیفر در حقیقت اعمال خود انسان است که تغییرشکل مییابد و به او میرسد.
112 فَاسْتَقِمْ کَمآ اُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَکَ وَ لا تَطْغَوْا اِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ
بنابراین همانگونه که فرمان یافتهای استقامت کن همچنین کسانی که با تو به سوی خدا آمدهاند و طغیان نکنید که خداوند آنچه را انجام میدهید میبیند .
در حدیث معروفی از ابن عباس چنین میخوانیم : « ما نَزَلَ عَلی رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله آیَةٌ کانَتْ اَشَدَّ عَلَیْهِ وَ لا اَشَقَّ مِنْ هذِهِ الاْیَةِ وَ
جزء دوازدهم (191)
لِذلِکَ قالَ لاَِصْحابِه حینَ قالُوا لَهُ اَسْرَعَ اِلَیْکَ الشَّیْبُ یا رَسُولَ اللّهِ شَیَّبَتْنی هُودٌ وَ الْواقِعَةُ : هیچ آیهای شدید و مشکلتر از این آیه بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله نازل نشد و لذا هنگامی که اصحاب از آن حضرت پرسیدند چرا به این زودی موهای شما سفید شده و آثار پیری نمایان ، گشته ، فرمود : مرا سوره هود و واقعه پیر کرد » .(1)
و در روایت دیگری میخوانیم : هنگامی که آیه فوق نازل شد پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : «شَمِّرُوا ، شَمِّرُوا » ، فَما رُئِیَ ضاحِکا : دامن به کمر بزنید ، دامن به کمر بزنید » ( که وقت کار و تلاش است ) و از آن پس پیامبر صلیاللهعلیهوآله هرگز خندان دیده نشد .(2)
دلیل آن هم روشن است ، زیرا چهار دستور مهم در این آیه
وجود دارد که هر کدام بار سنگینی بر دوش انسان میگذارد .
ازهمه مهمتر، فرمانبه استقامت است ( فَاسْتَقِم ) ، استقامت که از
1 « مَجْمَعُ الْبَیان » ، جلد 5 ، صفحه 199 .
2 « دُرُّ الْمَنْثور » ، ذیل آیه .
(192) سوره هُود
ماده قیام گرفتهشده از این نظر که انسان در حال قیام بر کار و تلاش خود تسلطبیشتریدارد،استقامتکهبهمعنیطلبقیاماستیعنیدرخودآنچنان حالتی ایجاد کن که سستی در تو راه نیابد ، چه فرمان سخت و سنگینی .
همیشه به دست آوردن پیروزیها کار نسبتا آسانی است ، اما نگه داشتن آن بسیار مشکل آن هم در جامعهای آنچنان عقبافتاده و دور از عقل و دانش در برابر مردمی لجوج و سرسخت و در میان دشمنانی انبوه و مصمم و در طریق ساختن جامعهای سالم و سربلند و باایمان و پیشتاز ، استقامت در این راه کار سادهای نبوده است .
دستور دیگر اینکه این استقامت باید تنها انگیزه الهی داشته باشد و هر گونه وسوسه شیطانی از آن دور بماند ( کَما اُمِرْت ) ، یعنی بهدستآوردنبزرگترینقدرتهایسیاسی و اجتماعی،آنهمبرایخدا.
سوم مسأله رهبری کسانی است که به راه حق برگشتند و آنها را هم به استقامت واداشتن ( وَ مَنْ تابَ مَعَکَ ) .
چهارم مبارزه را در مسیر حق و عدالت ، رهبری نمودن و
جزء دوازدهم (193)
جلوگیری از هر گونه تجاوز و طغیان ، زیرا بسیار شده است که افرادی در راه رسیدن به هدف نهایت استقامت را به خرج میدهند اما رعایت عدالت برای آنها ممکن نیست و غالبا گرفتار طغیان و تجاوز از حدّ میشوند ( وَ لا تَطْغَوْا ). آری مجموع این جهات دست به دست هم داد و پیامبر صلیاللهعلیهوآله را آنچنان در زیر بار مسؤولیت فروبردکه حتی
مجال لبخند زدن را از او گرفت و اورا پیر کرد .
و به هر حال این تنها دستوری برای دیروز نبود بلکه برای امروز و فردا ، فرداهای دیگر نیز هست .
امروز هم مسؤولیت مهم ما مسلمانان و مخصوصا رهبران اسلامی در این چهار جمله خلاصه میشود : استقامت اخلاص رهبری مؤمنان و عدم طغیان و تجاوز و بدون به کار بستن این اصول ، پیروزی بر دشمنانی که از هر سو از داخل و خارج ما را احاطه کردهاند و از تمام وسایل فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و نظامی بر ضد ما بهرهگیری میکنند امکان پذیر نمیباشد .
(194) سوره هُود
113 وَ لا تَرْکَنُوآا اِلَی الَّذینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّارُ وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ مِنْ اَوْلِیآءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ
و تکیه بر ظالمان نکنید که موجب میشود آتش شما را فرو گیرد و در آن حال جز خدا هیچ ولی و سرپرستی نخواهید داشت و یاری نمیشوید .
« رُکُون » از ماده « رَکَنَ » به معنی ستون و دیوارههایی است که ساختمان یا اشیاء دیگر را بر سرپا نگه میدارد و سپس به معنی اعتماد و تکیه کردن بر چیزی به کار رفته است .
بدیهیاست که در درجهاول نباید در ظلمها و ستمگریهایشان شرکت جست و از آنها کمک گرفت و در درجه بعد اتّکاء بر آنها در آنچه مایه ضعف و ناتوانی جامعه اسلامی و از دست دادن استقلال و
خودکفایی و تبدیل شدن به یک عضو وابسته و ناتوان میگردد باید از میان برود که این گونه رکونها جز شکست و ناکامی و ضعف جوامع اسلامی ، نتیجهای نخواهد داشت. و اما اینکه : فی المثل مسلمانان با جوامع غیرمسلمان ، روابط تجاری یا علمی بر اساس حفظ منافع مسلمین و استقلال و ثبات جوامع اسلامی داشته باشند ، نه داخل در مفهوم رکون به ظالمین است و نه چیزی است که از نظر اسلام ممنوع بوده باشد و در عصر خود پیامبر صلیاللهعلیهوآله و اعصار بعد همواره چنین ارتباطی وجود داشته باشد .
جزء دوازدهم (195)
114 وَ اَقِمِالصَّلوةَ طَرَفَیِالنَّهارِ وَزُلَفا مِنَالَّیْلِاِنَّ الْحَسَنتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ ذلِکَ ذِکْری لِلذّاکِرینَ
نماز را در دو طرف روز و اوایل شب برپادار ، چراکه حسنات ، سیئات ( و آثار آنها را ) برطرف میسازند ، این تذکری است برای آنها که اهل تذکرند .
ظاهر تعبیر « طَرَفَیِ النَّهارِ » ( دو طرف روز ) این است که نماز صبح و مغرب را بیان میکند ، که در دو طرف روز قرار گرفته و « زُلَف » که جمع « زُلْفَة » به معنی نزدیکی است به قسمتهای آغاز شب که نزدیک به روز است گفته میشود بنابراین منطبق بر نماز عشاء میگردد .
همین تفسیر در روایات ائمه اهلبیت علیهمالسلام نیز وارد شده که آیه فوق اشاره به سه نماز ( صبح و مغرب و عشاء ) است .
(196) سوره هُود
در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا از نمازهای پنجگانه تنها
در اینجا اشاره به سه نماز صبح و مغرب و عشاء شده و از نماز ظهر و عصر سخن به میان نیامده است .
در آیات قرآن گاهی هر پنج نماز ذکر شده مانند « اَقِمِ الصَّلوةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ اِلی غَسَقِ اللَّیْلِ وَ قُرْانَ الْفَجْرِ » ( 78 / اسراء ) و گاهی سه نماز مانند آیه مورد بحث و گاهی تنها یک نماز ذکر شده است ، مانند « حافِظُوا عَلَی الصَّلَواتِ وَ الصَّلَوةِ الْوُسْطی وَ قُومُوا لِلّهِ قانِتینَ » ( 238 / بقره ) .
بنابراین لزومی نداردکه در هر مورد هر پنج نماز با یکدیگر ذکر شود به خصوص اینکه گاهی مناسبات ایجاب میکند که
جزء دوازدهم (197)
تنها روی نماز ظهر ( صَلوةِ الْوُسْطی ) به خاطر اهمیتش تکیه شود و گاهی روی نماز صبح و مغرب و عشاء که گاهی به خاطر خستگی و یا خواب ممکن است در معرض فراموشی قرار گیرد .
آیهفوق همانند قسمتیدیگراز آیات قرآن تأثیر اعمال نیک را در از میانبردن آثار سوءاعمالبد بیانمیکند، در سورهنساءآیه31 میخوانیم : « اِنْ تَجْتَنِبُوا کَبآئِرَ ما تُنْهُونَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ : اگر از گناهان بزرگ دوری کنید گناهان کوچک شما را میپوشانیم».
و در آیه 7 سوره عنکبوت میخوانیم : « وَ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ : کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند گناهان آنان را میپوشانیم » .
و به این ترتیب اثر خنثیکننده گناه را در طاعات و اعمال نیک تثبیت میکند .
از نظر روانی نیز شک نیست که هر گناه و عمل زشتی ، یک نوع تاریکی در روح و روان انسان ایجاد میکند که اگر ادامه یابد اثراتآنها متراکم شده، بهصورت وحشتناکی انسانرا مسخمیکند .
(198) سوره هُود
ولی کار نیک که از انگیزه الهی سرچشمه گرفته به روح آدمی لطافتی میبخشد که آثار گناه را میتواند از آن بشوید و آن تیرگیها را به روشنایی مبدل سازد .
اما از آنجا که جمله فوق ( اِنَّ الْحَسَنتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ ) بلافاصله بعد از دستور نماز ذکر شده یکی از مصداقهای روشن آن ، نمازهای روزانه است و اگر میبینیم در روایات تنها تفسیر به نمازهای روزانه شده دلیل بر انحصار نیست ، بلکه همانگونه که بارها گفتهایم بیان یک مصداق روشن قطعی است .
در روایات متعددی که ذیل آیات فوق از پیامبر صلیاللهعلیهوآله و ائمه معصومین علیهمالسلام نقل شده تعبیراتی دیده میشود که از اهمیت فوق العاده نماز در مکتب اسلام پرده برمیدارد .
جزء دوازدهم (199)
ابوعثمان میگوید : من با سلمان فارسی زیر درختی نشسته بودم ، او شاخه خشکی را گرفت و تکان داد تا تمام برگهایش فرو ریخت ، سپس رو به من کرد و گفت : سؤال نکردی چرا این کار را کردم. گفتم : بگو ببینممنظورت چهبود؟ گفت : این همان کاری بود که پیامبر صلیاللهعلیهوآله انجام داد هنگامی که خدمتش زیر درختی نشسته بودم ، سپس پیامبر
این سؤال را از من کرد و گفت : « سلمان نمیپرسی چرا چنین کردم ؟ » من عرض کردم : بفرمایید چرا ؟ فرمود : « هنگامی که مسلمان وضو بگیرد وخوب وضو بگیرد ، سپس نمازهای پنجگانه را به جا آورد ، گناهان او فرو میریزد ، همانگونه که برگهای این شاخه فرو ریخت » ، سپس همین آیه ( اَقِمِ الصَّلوةَ ) را تلاوت فرمود .(1)
در حدیث دیگریاز یکیاز یاران پیامبر صلیاللهعلیهوآله به نام ( ابی اَمامَه ) میخوانیم که میگوید : روزی در مسجد خدمت
1 و 2 و 3 « مجمع البیان » ، ذیل آیه .
(200) سوره هُود
پیامبر صلیاللهعلیهوآله نشسته بودیم که مردی آمد و عرض کرد : یا رسول اللّه من گناهی کردهام که حد بر آن لازم میشود ، آن حد را بر من اجرافرما، فرمود: «آیانماز باماخواندی؟ »عرض کرد: آریای رسول خدا، فرمود : « خداوند گناه تو ، یا حد تو ، را بخشید » .(1)
و نیز از علی نقل شده که میفرماید : « با رسولخدا در مسجد در انتظار نماز بودیم که مردی برخاست و عرض کرد : ای رسول خدا من گناهی کردهام پیامبر صلیاللهعلیهوآله روی از او برگرداند ، هنگامی که نماز تمام شد همان مرد برخاست و سخن اول را تکرار کرد ، پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : آیا با ما ایننماز را انجام ندادی و برای آن بهخوبی وضو نگرفتی ؟ عرض کرد: آری، فرمود: این کفاره گناه تو است » .(2)
و نیز از علی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل شده که فرمود : « اِنَّما مَنْزِلَةُ الصَّلَواتِ الْخَمْسِ لاُِمَّتی کَنَهْرٍ جارٍ عَلی بابِ اَحَدِکُمْ فَما
یَظُنُّ اَحَدُکُمْ لَوْ کانَ فی جَسَدِه دِرْنٌ ثُمَّ اغْتَسَلَ فی ذلِکَ النَّهْرِ خَمْسَ مَرّاتٍ کانَ یَبْقی فی جَسَدِه دِرْنٌ فَکَذلِکَ وَ اللّهِ الصَّلَواتُ الْخَمْسُ لاُِمَّتی : نمازهای پنجگانه برای امت من همچون یک نهر آب جاری است که بر در خانه یکی از شما باشد ، آیا گمان میکنید اگر کثافتی در تن او باشد و سپس پنج بار در روز در آن نهر غسل کند آیا چیزی از آن بر جسد او خواهد ماند ( مسلمانه )همچنیناست بهخدا سوگند نمازهایپنجگانه برای امتمن ».(1)
جزء دوازدهم (201)
به هر حال جای تردید نیست که هرگاه نماز با شرایطش انجام شود، انسان را در عالمی از معنویت و روحانیت فرو میبرد که پیوندهای ایمانی او را با خدا چنان محکم میسازد که آلودگیها و آثار گناه را از دل و جان او شستشو میدهد. نماز انسان را در برابر گناه
1 « مجمع البیان » ، ذیل آیه .
(202) سوره هُود
بیمه میکند و نیز نماز زنگار گناه را از آئینه دل میزداید .
نمازجوانههایملکاتعالیانسانیرا در اعماق جان بشر میرویاند، نماز ارادهراقوی و قلبراپاک و روح راتطهیرمیکند و بهاینترتیب نماز در صورتیکه به صورت جسم بیروح نباشد مکتب عالی تربیت است .
در تفسیر آیه مورد بحث حدیث جالبی از علی به این مضمون نقل شده است که روزی رو به سوی مردم کرد و فرمود : « بهنظر شما امیدبخشترین آیه قرآن کدامآیه است ؟ » بعضی گفتند :
آیه « اِنَاللّهَ لایَغْفِرُ اَنْیُشْرَکَ بِه وَ یَغْفِرُ مادُونَ ذلِکَلِمَنْ یَشآءُ » : خداوند هرگز شرکرا نمیبخشد و پایینتر ازآنرا برای هرکسکه بخواهدمیبخشد ».
امام فرمود : « خوب است ، ولی آنچه من میخواهم نیست » ، بعضی گفتند:
آیه «وَ مَنْ یَعْمَلْ سُوءً اَوْ یَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ یَسْتَغْفِرِاللّهَ یَجِدِ اللّهَ غَفُورا رَحیما : هر کس عمل زشتی انجام دهد یا بر خویشتن ستم کند و سپس از خدا آمرزش بخواهد خدا را غفور و رحیم خواهد یافت » امام فرمود : « خوب است ولی آنچه را میخواهم نیست » .
جزء دوازدهم (203)
بعضی دیگر گفتند آیه : « قُلْ یا عِبادِیَ الَّذینَ اَسْرَفُوا عَلی اَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ : ای بندگان من که اسراف بر خویشتن کردهاید از رحمت خدا مأیوس نشوید » فرمود : « خوب است اما آنچه میخواهم نیست ». بعضی دیگر گفتند : آیه « وَالَّذینَ اِذا فَعَلُوا فاحِشَةً اَوْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ اِلاَّ اللّهُ: پرهیزکاران کسانی هستند که هنگامی که کار زشتی انجام میدهند یا به خود ستم میکنند به یاد خدا میافتند و از گناهان خویش آمرزش میطلبند و چه کسی است جز خدا که گناهان را بیامرزد » باز امام فرمود : « خوب است ولی آنچه میخواهم نیست » .
در این هنگام مردم از هر طرف به سوی امام متوجه شدند و همهمه کردند فرمود : « چه خبر است ای مسلمانان ؟ » عرض کردند: بهخدا سوگند ما آیه دیگری در این زمینه سراغ نداریم .
(204) سوره هُود
امامفرمود: « از حبیب خودم رسول خدا شنیدم که فرمود امید
ص:139س
بخشترینآیه قرآن اینآیهاست: " وَ اَقِمِالصَّلوةَ طَرَفَیِالنَّهارِ وَ زُلَفا مِنَ الَّیْلِ اِنَّ الْحَسَنتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ ذلِکَ ذِکْریلِلذّاکِرینَ " » .(1)
البته همانگونهکه در ذیلآیه 48 سورهنساء گفتیم در حدیث دیگری آمده است که امیدبخشترین آیه قرآن ، آیه : « اِنَّ اللّهَ لایَغْفِرُ اَنْ یُشْرَکَ بِه وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشآءُ » میباشد .
اما با توجه به اینکه هر یک از این آیات به زاویهای از این بحث نظر دارد و یک بعد از ابعاد آن را بیان میکند ، تضادی با هم ندارد .
در واقع آیه مورد بحث از کسانی سخن میگوید که نمازهای خود را به خوبی انجام میدهند نمازی با روح و با حضور قلب که آثار گناهان دیگر را از دل و جانشان میشوید .
اما آیه دیگر از کسانی سخن میگوید که دارای چنین نمازی نیستند و تنها از در توبه وارد میشوند پس این آیه برای این گروه و آن آیه برای آن گروه امیدبخشترین آیه است .
1 « مجمع البیان » ، ذیل آیه .
جزء دوازدهم (205)
چه امیدی از این بیشتر که انسان بداند هر گاه پای او بلغزد و یا هوی و هوس بر او چیره شود ( بدون اینکه اصرار بر گناه داشته باشد پایش به گناه کشیده شود ) هنگامی که وقت نماز فرا رسید ، وضو گرفت و در پیشگاه معبود به راز و نیاز برخاست احساس شرمساری که از لوازم توجه به خدا است نسبت به اعمال گذشته به او دست داد گناه او بخشوده میشود و ظلمت و تاریکیش از قلب او برمیخیزد .
115 وَ اصْبِرْ فَاِنَّ اللّهَ لا یُضیعُ اَجْرَ الْمُحْسِنینَ
و شکیبایی کن که خداوند پاداش نیکوکارانرا ضایع نخواهد کرد .
« صبر » یک اصل کلی و اساس اسلامی است که در موردی از قرآن با نماز همراه ذکر شده است شاید به این دلیل که نماز در انسان « حرکت » میآفریند و دستور صبر ، مقاومت ایجاب میکند و این دو یعنی « حرکت » و « مقاومت » هنگامی که دست به دست هم میدهند عامل اصلی هر گونه پیروزی خواهند شد .
(206) سوره هُود
اصولاً هیچگونه نیکی بدون ایستادگی و صبر ممکن نیست ، چون به پایان رساندن کارهای نیک حتما استقامت لازم دارد و به همین جهت در آیه فوق به دنبال امر به صبر میفرماید خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمیکند ، یعنی نیکوکاری بدون صبر و ایستادگی میسر نیست. ذکر این نکته نیز لازم است که مردم در برابر حوادث ناگوار به چند گروه تقسیم میشوند .
گروهی فورا دست و پای خود را گم میکنند و به گفته قرآنبنابر جزع و فزع میگذارند «اِذامَسَّهُالشَّرُّ جَزُوعا»( 20/معارج ).
گروه دیگری هستند که علاوه بر تحمل و بردباری ، شکرگزاری هم دارند .
گروه دیگری هستند که در برابر این گونه حوادث عاشقانه به تلاش و کوشش برمیخیزند و برای خنثی کردن اثرات منفی حادثه ، طرحریزی میکنند ، جهاد و پیکار خستگیناپذیر به خرج میدهند و تا
مشکل را از پیش پا بر ندارند آرام نمیگیرند .
جزء دوازدهم (207)
خداوند به چنین صابرانی وعده پیروزی داده « اِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ یَغْلِب-ُوا مِأَتَیْنِ » ( 65 / انفال ) .
و نعمتهای بهشتی را پاداش سرای دیگر آنها شمرده «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً و حَریرا » ( 12 / انسان ) .
116 فَلَوْلا کانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِکُمْ أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسادِ فِی الاَْرْضِ اِلاّ قَلیلاً مِمَّنْ اَنْجَیْنا مِنْهُمْ وَاتَّبَعَ الَّذینَ ظَلَمُوا ما اُتْرِفُوا فیهِ وَ کانُوا مُجْرِمینَ
چرا در قرون (و اقوام) قبل از شما دانشمندان صاحب قدرتی نبودند که از فساد در زمین جلوگیری کنند ، مگر اندکی ازآنهاکه نجاتشاندادیم و آنهاکه ستم میکردند از تنعم و تلذذ پیروی کردند و گناهکار بودند ( و نابود شدند ) .
(208) سوره هُود
117 وَ ما کانَ رَبُّکَ لِیُهْلِکَ الْقُری بِظُلْمٍ وَ اَهْلُها مُصْلِحُونَ
و چنیننبودکه پروردگارت آبادیها را به ظلم و ستم نابود کند در حالی که اهلش درصدد اصلاح بوده باشند .
« اُوْلُوا » به معنی « صاحبان » و « بَقِیَّة » به معنی باقیمانده است و معمولاً این تعبیر در لغت عرب به معنی اولواالفضل ( صاحبان فضیلت و شخصیت و نیکان و پاکان ) گفته میشود زیرا انسان معمولاً اجناس بهتر و اشیاء نفیستر را ذخیره میکند و نزد او باقی میماند و به همین جهت این کلمه مفهوم نیکی و نفاست را با خود دارد .
در هر جامعهای تا زمانی که گروهی از اندیشمندان متعهد و مسؤول وجود دارد که در برابر مفاسد ساکت نمینشینند و به مبارزه برمیخیزند و رهبری فکری و مکتبی مردم را در اختیار دارند این جامعه به تباهی و نابودی کشیده نمیشود .
اما آن زمان که بیتفاوتی و سکوت در تمام سطوح حکمفرما شد و جامعه در برابر عوامل فساد بیدفاع ماند ، فساد و به دنبال آن نابودی حتمی است .
جزء دوازدهم (209)
در هرجامعهای معمولاً ظلم و فسادی وجود دارد، اما مهماین است که مردم احساس کنند که ظلم و فساد هست و در طریق اصلاح باشند و با چنین احساس و گام برداشتن در راه اصلاح ، خداوند به آنها مهلت میدهد و قانون آفرینش برای آنها حق حیات قائل است .
اما همین که این احساس از میان رفت و جامعه بیتفاوت شد و فساد و ظلم به سرعت همه جا را گرفت آنگاه است که دیگر در سنت آفرینش حق حیاتی برای آنها وجود ندارد ، این واقعیت را با یک مثال روشن میتوان بیان کرد .
در بدن انسان ، نیروی مدافع مجهزی است به نام « گلبولهای سفید خون » که هر میکرب خارجی از طریق هوا ، آب و غذا و خراشهای پوست به داخل بدن هجوم کند این سربازان جانباز در برابر آنها ایستادگی کرده و نابودشان میکنند و یا حداقل جلو توسعه و رشد آنها رامیگیرند .
(210) سوره هُود
بدیهی است اگر یک روز این نیروی بزرگ دفاعی که از میلیونها
سرباز تشکیل میشود دست به اعتصاب بزند و بدن بیدفاع بماند چنان میدان تاخت و تاز میکربهای مضر میشود که به سرعت انواع بیماریها به او هجوم میآورند .
کل جامعه انسانی نیز چنین حالی را دارد اگر نیروی مدافع که همان « اوُلُوا بَقِیَّة » بوده باشد از آن برچیده شود میکربهای بیماری زای اجتماعی که در زوایای هر جامعهای وجود دارد به سرعت نمو و تکثیر مثل کرده ، جامعه را سرتاپا بیمار میکنند .
نقش « اوُلُوا بَقِیَّة » در بقای جوامع آن قدر حساس است که باید گفت : بدون آنها حق حیات از آنان سلب میشود و این همان چیزی است که آیات فوق به آن اشاره دارد .
همواره در میدان مبارزات اجتماعی آنها که ضعیفترند ، زودتر از صحنه خارج میشوند یا نابود میگردند و تنها آنها باقی میمانند که از نظر تفکر و یا نیروی جسمانی قویترند و به همین دلیل باقیماندگان نیرومندانند ، به همین جهت در عرب این ضربالمثل وجود دارد که میگویند فِی الزَّوایا خَبایا وَ فِی الرِّجالِ بَقایا ( در زاویهها هنوز مسائل مخفی وجود دارد و در میان رجال ، شخصیتهایی باقیمانده ) .
جزء دوازدهم (211)
و نیز بههمین دلیل کلمه «بَقِیَّة» که در سه مورد از قرآن مجید آمده است همین مفهوم را دربردارد : در داستان طالوت و جالوت در قرآن مجید میخوانیم : « اِنَّ ءَاَیةَ مُلْکِه اَنْ یَأْتِیَکُمُ التّابُوتُ فیهِ سَکینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ بَقِیَّةٌ مِمّا تَرَکَ آلُ مُوسی : نشانه حقانیت حکومت طالوت ایناستکهصندوق عهدبهسوی شما خواهدآمد همانصندوقیکه یادگاری
نفیس خاندان موسی و هارون در آن است و مایه آرامش شما است » .(1)
و نیز در داستانشعیب در همینسوره خواندیم که به قومش گفت : « بَقِیَّتُ اللّهِ خَیْرٌ لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ » ( 86 / هود )
و اینکهدر پارهایاز تعبیرات نام «بَقِیَّةُاللّه بر مهدی موعود گذارده شده نیز اشاره به همین موضوع است ، زیرا او یک وجود پرفیض و ذخیره بزرگ الهی است که برای برچیدنبساط ظلم و بیدادگری درجهان و برافراشتن پرچم عدل و داد نگاهداری شده است .
1 248 / بقره .
(212) سوره هُود
و از اینجا روشن میشود که چه حق بزرگی این شخصیتهای ارزشمندومبارزهکنندگانبافساد و«اُوْلُوا بَقِیَّةها»برجوامعبشری دارند، چراکهآنهارمزبقاءوحیاتملتهاونجاتآنهااز نابودی و هلاک هستند.
نکته دیگری که در آیه فوق جلب توجه میکند این است که قرآن میگوید : خداوند هیچ شهر و آبادی را به ظلم و ستم نابود نمیکند در حالی که اهلش « مصلح » باشند . توجه به تفاوت « مصلح » و « صالح » این نکته را روشن میسازد که تنها « صلاحیت » ضامن بقاء نیست بلکه اگر جامعهای صالح نباشد ولی در مسیر اصلاح گامبردارد او نیز باز حق بقاء و حیات دارد ، ولی آن روز که نه صالح بود و نه مصلح ، از نظر سنتآفرینش حقحیات برایاو نیست و به زودی از میان خواهد رفت .
به تعبیر دیگر هر گاه جامعهای ظالم بود اما به خود آمده و درصدد اصلاح باشد چنین جامعهای میماند ، ولی اگر ظالم بود و در مسیر اصلاح و پاکسازی نبود ، نخواهد ماند .
نکته دیگر اینکه یکی از سرچشمههای ظلم و جرم در آیات فوق پیروی از هوسرانی و لذت پرستی و عیش و نوشها ذکر شده که در قرآن از آن تعبیر به « اِتْراف » میشود .
این تنعم و تلذذ بیقید و شرط سرچشمه انواع انحرافاتی است که در طبقات مرفه جامعهها به وجود میآید ، چراکه مستی شهوت آنها را از پرداختن بهارزشهای اصیل انسانی و درک واقعیتهای اجتماعی بازمیدارد و غرقعصیان و گناه میسازد .
118 وَ لَوْ شآءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النّاسَ اُمَّةً واحِدَةً وَ لا یَزالُونَ مُخْتَلِفینَ
(214) سوره هُود
و اگر پروردگارت میخواست همه مردم را امت واحده (بدون هیچگونه اختلاف) قرار میداد ، ولی آنها همواره مختلفند .
کسی تصور نکند تأکید و اصرار پروردگار در اطاعت فرمانش دلیل بر این است که او قادر بر این نبود که همه آنها را در یک مسیر و در یک برنامه معین قرار دهد .
آری هیچ مانعی نداشت که او به حکم اجبار و الزام ، همه انسانها را یکنواخت و مؤمن و مجبور بر قبول ایمان بیافریند .
ولی نه چنین ایمانی فایدهای داشت و نه چنان اتحاد و هماهنگی ، ایمان اجباری که از روی انگیزههای غیر ارادی برخیزد ، نه دلیل بر شخصیت است و نه وسیله تکامل و نه موجب پاداش و ثواب ، درست به این میماند که خداوند زنبور عسل را چنان آفریده که به حکم الزام غریزه به دنبال جمعآوری شیره گلها میرود و پشه مالاریا را آنچنان قرار داده که تنها در مردابها لانهمیکند و هیچکدام در این راه از خود اختیاری ندارند .
جزء دوازدهم (215)
اصولاً ارزش و امتیاز انسان و مهمترین تفاوت او با موجودات دیگر داشتن همین موهبت آزادی اراده و اختیار است ، همچنین داشتن ذوقها و سلیقهها و اندیشههای گوناگون و متفاوتکه هرکدام بخشیاز جامعه را میسازد و بعدی از ابعاد آن را تأمین میکند .
از طرفی هنگامی که آزادی اراده آمد ، اختلاف در انتخاب عقیده و مکتب ، طبیعی است ، اختلافی که سبب میشود گروهی راه حق را بپذیرند و گروه دیگری راه باطل را ، مگر اینکه انسانها تربیت شوند و در دامان رحمت پروردگار و با استفاده از مواهب او تعلیمات صحیح ببینند ، در این هنگام با تمام تفاوتهایی که دارند و با حفظ آزادی و اختیار ، در راه حق گام خواهند گذارد هرچند درهمینمسیرنیز تفاوتهایی خواهند داشت .
آزادی اراده اساس آفرینش انسان و دعوت همه انبیاء است و اصولاً بدون آن انسان حتی یک گام در مسیر تکامل ( تکامل انسانی و معنوی ) پیش نخواهد رفت ، به همین دلیل در آیات متعددی از قرآن
تأکید شده است که اگر خداوند میخواست همه را به اجبار هدایت میکرد ، اما چنین نخواست. کار خداوند تنها دعوت به مسیر حق و نشان دادن راه و علامتگذاری و هشدار دادن در برابر بیراهه و تعیین کردن راهبر و برنامه طی طریق است .
(216) سوره هُود
قرآنمیگوید:«اِنَّ عَلَیْنالَلْهُدی:بر مانشاندادنراهاست»(12/لیل).
و نیز میگوید : « اِنَّما اَنْتَ مُذَکِّرٌ لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ : تو فقط یادآوری کنندهای نه اجبار کننده » ( 21 / غاشیه ) .
و در سورهشمس آیه 8 میفرماید : « فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها : خداوند انسان را آفرید و راه فجور و تقوا را به او الهام کرد ». و نیز در سوره انسان آیه 3 میخوانیم : « اِنّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ اِمّا شاکِرا وَ اِمّا کَفُورا: ما راه را به انسان نشان دادیم یا شکرگزاری میکند و یا کفران » ؟
بنابراین آیات مورد بحث از روشنترین آیاتی است که بر آزادی اراده انسان و نفی مکتب جبر تأکید میکند و دلیل بر آن است که تصمیم نهایی با خود انسان است .
جزء دوازدهم (217)
119 اِلاّ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذلِکَ خَلَقَهُمْ وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ لاََمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ اَجْمَعینَ
مگر آنچه پروردگارت رحم کند و برای همین ( پذیرش رحمتودرسایهآنتکامل)آنهاراآفریدوفرمان پروردگارت قطعی است که جهنم را از ( سرکشان و طاغیان ) جن و انس پر خواهم کرد .
درباره هدف آفرینش در آیات قرآن بیانات مختلفی آمده است که در حقیقت هر کدام به یکی از ابعاد این هدف اشاره میکند ، از جمله «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنْسَ اِلاّ لِیَعْبُدُونِ : من جن و انس را نیافریدم مگر اینکه مرا پرستش کنند » ( 56 / ذاریات ) یعنی در مکتب بندگی و عبادت «تکامل» یابند و به عالیترین مقام انسانیت در این مکتببرسند .
در جای دیگر میخوانیم : « اَلَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ
(218) سوره هُود
لِیَبْلُوَکُمْ اَیُّکُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً : آن خدایی که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را بیازماید تا کدامین بهتر عمل میکنید » ( یعنی آزمایشی آمیخته با پرورش و در نتیجه تکامل ) سوره ملک آیه 2 .
و در آیه مورد بحث میفرماید : « وَ لِذلِکَ خَلَقَهُمْ : برای پذیرش رحمت، رحمتیآمیختهبا هدایت و قدرت بر تصمیمگیری، مردم را آفرید ».
همانگونه که ملاحظه میکنید ، همه این خطوط به یک نقطه منتهی میشود و آن « پرورش و هدایت و پیشرفت و تکامل انسانها » استکه هدف نهایی آفرینش محسوب میشود .
هدفی که بازگشتش به خود انسان است ، نه به خدا ، زیرا او وجودی است بینهایت از تمام جهات و چنین وجودی کمبود در آن راه ندارد تا بخواهد با آفرینش خلق ، کمبود و نیازی را برطرف سازد .
در ذیل آیه ، فرمان مؤکد خداوند را دایر به پر کردن جهنم از جن و انس میخوانیم ولی بدیهی است که این فرمان حتمی تنها یک شرط دارد و آن بیرون رفتن از دایره رحمت الهی و پشت پا زدن به هدایت و راهنمایی فرستادگان او است و به این ترتیب این آیه نه تنها دلیل بر
مکتب جبر نخواهد بود ، بلکه تأکید مجددی است بر اختیار .
جزء دوازدهم (219)
120 وَ کُلاًّ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ اَنْبآءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِه فُؤادَکَ وَ جاءَکَ فیهذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِکْری لِلْمُؤْمِنینَ
ما سرگذشتهای انبیاء را برای تو بازگو کردیم تا قلبت آرام (و ارادهات قوی)گردد و در این(اخبار و سرگذشتها) حق و موعظه و تذکر برای مؤمنان آمده است .
در این آیه که آیات سوره هود با آن پایان میپذیرد یک نتیجهگیری کلی از مجموع بحثهای سوره بیان شده است و از آنجا که قسمت عمده این سوره داستانهای عبرتانگیز پیامبران و اقوام پیشین بود ، نتایج گرانبهای ذکر این داستانها را در چهار موضوع خلاصه میکند :
x نخست میگوید : « ما سرگذشتهای گوناگون پیامبران را برای تو بیان کردیم تا قلبت را محکم کنیم و ارادهات را قوی و ثابت »
(220) سوره هُود
( وَ کُلاًّ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ اَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِه فُؤادَکَ ) .
کلمه « کُلاًّ » اشاره به تنوّع این سرگذشتها است که هر کدام به نوعیازجبههگیریهادربرابرانبیاءاشارهمیکندونوعیازانحرافات و نوعی ازمجازاتهاراواینتنوع،اشعهروشنیبر ابعاد زندگی انسانها میاندازد .
« تثبیت قلب » پیامبر صلیاللهعلیهوآله و تقویت اراده او که در این آیه به آن اشاره شده یک امر کاملاً طبیعی است ، زیرا مخالفتهای سرسختانهدشمنان لجوج و بیرحم، خواه ناخواه در قلب پیامبر صلیاللهعلیهوآله اثر میگذاشت که او هم انسان و بشر بود .
اما برایاینکه هرگزکمترین گرد و غبار نومیدی و یأس بر قلب پاک اوننشیند و اراده آهنینشاز اینمخالفتهاوکارشکنیهابه ضعفنگراید، خداوند داستانهای انبیاء و مشکلات کار آنها و مقاومتهایشان را در برابر اقوام لجوج و پیروزی آنها را یکی پس از دیگری شرح میدهد ، تا روح و دل پیامبر صلیاللهعلیهوآله و همچنین مؤمنانی که دوشادوش او در این پیکار بزرگ شرکت دارند، هر روز قویتر از روز قبل باشد .
جزء دوازدهم (221)
سپس به دومین نتیجه بزرگ بیان این داستانها اشاره کرده ، میگوید : « در این اخبار پیامبران حقایق و واقعیتهای مربوط به زندگی و حیات ، پیروزی و شکست ، عوامل موفقیت و تیرهروزی ، همگی برایتو آمدهاست »( وَ جاءَکَ فیهذِهِالْحَقُّ ) .
سومین و چهارمین اثر چشمگیر بیان این سرگذشتها آن است که « برای مؤمنان موعظه و اندرز ، تذکر و یادآوری است » ( وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِکْری لِلْمُؤْمِنینَ ) .
جالب اینکه نویسنده « المَنار » در ذیل این آیه میگوید : در این آیه معجزه ایجاز و اختصار آنچنان است که گویی تمام اعجاز سرگذشتهای گذشته را خود جمع کرده و با چند جمله کوتاه همه فواید آنها را بیان نموده است .
و به هر حال این آیه بار دیگر تأکید میکند که تواریخ قرآن را نباید سرسریشمرد و یا بهعنوان یکسرگرمیازآنبرایشنوندگاناستفاده کرد، چراکهمجموعهایاست ازدرسهایزندگی درتمام زمینهها و راهگشایی است برای همه انسانهای « امروز » و « فردا » .پایان سوره هُود
(222) سوره هُود
7 لَقَدْ کانَ فی یُوسُفَ وَ أِخْوَتِهآ ءَایتٌ لِلسّآئِلینَ
در ( داستان ) یوسف و برادرانش نشانههای ( هدایت ) برای سؤال کنندگان بود .
در اینکه منظور از این سؤال کنندگان چه اشخاصی هستند بعضی از مفسران ( مانند قرطبی در تفسیر الجامع ) گفتهاند که این سؤالکنندگان جمعیازیهود مدینهبودندکه در این زمینه پرسشهایی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله میکردند ولی ظاهر آیه مطلق است و میگوید : « برای همه افراد جستجوگر آیات و نشانهها و درسهایی در این داستان نهفته است » .
چه درسی از این برتر که گروهی از افراد نیرومند با نقشههای حساب شدهای که از حسادت سرچشمه گرفته برای نابودی یک فرد ظاهرا ضعیف و تنها ، تمام کوشش خود را به کار گیرند ، اما با همین کار بدون توجه او را بر تخت قدرت بنشانند و فرمانروای کشور پهناوری کنند و در پایان همگی در برابر او سر تعظیم فرود آورند ، این نشان میدهد وقتی خدا کاری را اراده کند میتواند آن را ، حتّی به دست مخالفین آن کار ، پیاده کند ، تا روشن شود که یک انسان پاک و باایمان تنها نیست و اگر تمام جهان به نابودی او کمر بندند اما تا خدا نخواهد تار مویی از سر او کم نخواهند کرد .
(224) سوره یُوسُف
8 اِذْ قالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ اَحَبُّ اِلیآ اَبینا مِنّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ اِنَّ اَبانا لَفی ضَللٍ مُبینٍ
هنگامی که ( برادران ) گفتند یوسف و برادرش ( بنیامین )
نزد پدر از ما محبوبترند در حالی که ما نیرومندتریم ، مسلما پدر ما ، در گمراهی آشکار است .
« عُصْبَة » به معنی جماعت و گروهی است که دست به دست هم میدهند و نسبت به انجام کاری هماهنگ هستند ، این کلمه معنی جمع دارد و مفردی برای آن نیست .
یعقوب دوازده پسر داشت، که دو نفر از آنها « یوسف » و « بنیامین » از یک مادر بودند ، که « راحیل » نام داشت ، یعقوب نسبت به این دو پسر مخصوصا یوسف محبت بیشتری نشان میداد ، زیرا اولاً کوچکترین فرزندان او محسوب میشدند و طبعا نیاز به حمایت و محبت بیشتری داشتند ، ثانیا طبق بعضی از روایات مادر آنها « راحیل » از دنیا رفته بود و به این جهت نیز به محبت بیشتری محتاج بودند ، از آن گذشته مخصوصا در یوسف ، آثار نبوغ و فوق العادگی نمایان بود ، مجموع این جهات سبب شد که یعقوب آشکارا نسبت به آنها ابراز علاقه بیشتری کند .
جزء دوازدهم (225)
برادران حسود بدون توجه به این جهات از این موضوع سخت ناراحت شدند ، بهخصوص که شاید بر اثر جدایی مادرها ، رقابتی نیز در میانشان طبعا وجود داشت ، لذا دور هم نشستند « و گفتند : یوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوبترند ، با اینکه ما جمعیتی نیرومند و کارساز هستیم » و زندگی پدر را به خوبی اداره میکنیم و به همین دلیل باید علاقه او به ما بیش از این فرزندان خردسال باشد که کاری از آنها ساخته نیست .
و به این ترتیب با قضاوت یک جانبه خود پدر را محکوم ساختند و گفتند : « به طور قطع پدر ما در گمراهی آشکاری است » ( اِنَّ اَبانا لَفی ضَللٍ مُبینٍ ) .
آتش حقد و حسد به آنها اجازه نمیداد که در تمام جوانب کار بیندیشند دلایل اظهار علاقه پدر را نسبتبه دو کودکبدانند، چراکه همیشه منافع خاص هر کس حجابی بر روی افکار او میافکند و به قضاوتهایی یک جانبه که نتیجه آن گمراهی از جاده حق و عدالت است وامیدارد .
البته منظور آنها گمراهی دینی و مذهبی نبود چراکه آیات آینده نشان میدهد آنها به بزرگی و نبوت پدر اعتقاد داشتند و تنها در زمینه طرز معاشرت به او ایراد میگرفتند .
9 اُقْتُلُوا یُوسُفَ اَوِ اطْرَحُوهُ اَرْضا یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ اَبیکُمْ وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِه قَوْما صالِحینَ
یوسف را بکشید یا او را به سرزمین دوردستی بیفکنید تا توجه پدر فقط با شما باشد و بعد از آن ( از گناه خود توبه میکنید و ) افراد صالحی خواهید بود.
جزء دوازدهم (227)
این جمله دلیل بر آن است که آنها احساس گناه با این عمل میکردند و در اعماق دل خود کمی از خدا ترس داشتند و به همین دلیل پیشنهاد توبه بعداز انجام این گناه را میکردند.
ولی مسأله مهم اینجا است که سخن از توبه قبل از انجام جرم در واقع برای فریب وجدان و گشودن راه به سوی گناه است و به هیچ وجه
دلیل بر پشیمانی و ندامت نمیباشد .
و به تعبیر دیگر توبه واقعی آن است که بعد از گناه ، حالت ندامت و شرمساریبرایانسان پیداشود، اما گفتگوازتوبهقبلازگناه، توبه نیست .
توضیح اینکه بسیار میشود که انسان به هنگام تصمیم بر گناه یا مخالفت وجدان روبرو میگردد و یا اعتقادات مذهبی در برابر او سدی ایجاد میکند و از پیشرویش به سوی گناه ممانعت به عمل میآورد ، او برای اینکه از این سد به آسانی بگذرد و راه خود را به سوی گناه باز کند
(228) سوره یُوسُف
وجدان و عقیده خود را با این سخن میفریبد ، که من پس از انجام گناه بلافاصله در مقام جبران برمیآیم ، چنان نیست که دست روی دست بگذارم و بنشینم ، توبه میکنم ، به در خانه خدا میروم، اعمال صالح انجاممیدهم و سرانجام آثار گناه را میشویم .
یعنی همانگونه که نقشه شیطانی برای انجام گناه میکشد ، یک نقشه شیطانی هم برای فریب وجدان و تسلط بر عقاید مذهبی خود طرح میکند و چه بسا این نقشه شیطانی نیز مؤثر واقع میشود و آن سد محکم را با این وسیله از سر راه خود برمیدارد ، برادران یوسف نیز از همین راه وارد شدند .
نکته دیگر اینکه آنها گفتند پس از دور ساختن یوسف ، توجه پدر و نگاه او به سوی شما خواهد شد ( یَخْلُ لَکُمْ « وَجْهُ » اَبیکُمْ ) و نگفتند قلب پدر در اختیار شما خواهد شد (یَخْلُ لَکُمْ « قَلْبُ » اَبیکُمْ) چراکه اطمینان نداشتند پدر به زودی فرزندش یوسف را فراموش کند ، همین اندازه که توجه ظاهری پدر به آنها باشد کافی است .
10 قالَ قآئِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ اَلْقُوهُ فی غَیبَتِالْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیّارَةِ اِنْ کُنْتُمْ فعِلینَ
یکیازآنها گفت یوسفرانکشید و اگرکاری میخواهید انجامدهید اورا در نهانگاهچاهبیفکنید تا بعضی از قافلهها او را برگیرند ( و با خود به مکان دوری ببرند ) .
« جُبّ » به معنی چاهی است که آن را سنگچین نکردهاند و شاید غالب چاههای بیابانی همین طور است و « غَیابَت » به معنی نهانگاه داخل چاه است که از نظرها غیب و پنهان است و این تعبیر گویا اشاره به چیزی است که در چاههای بیابانی معمول است و آن اینکه در قعر چاه ، نزدیک به سطح آب ، در داخل بدنه چاه محل کوچک طاقچه مانندی درست میکنند که اگر کسی به قعر چاه برود بتواند روی آن بنشیند و ظرفی را که با خود برده پر از آب کند ، بیآنکه خود وارد آب شود و طبعا از بالای چاه که نگاه کنند درست این محل پیدا نیست و به همین جهت از آن تعبیر به «غَیابَت» شده است.(1)
(230) سوره یُوسُف
در میان برادران یک نفر بود که از همه باهوشتر و یا باوجدانتر بود ، به همین دلیل با طرح قتل یوسف مخالفت کرد و هم با طرح تبعید او در یک سرزمین دوردست که بیم هلاکت در آن بود و طرح سومی را ارائه نمود گفت : « اگر اصرار دارید کاری بکنید یوسف را نکشید ، بلکه او را در قعر چاهی بیفکنید ( به گونهای که سالم بماند ) تا بعضی از
رهگذران و قافلهها اورابیابند و باخودببرند » و ازچشمما و پدردورشود.
بدون شک قصد این پیشنهادکننده آن نبوده که یوسف را آنچنان در چاه سرنگون سازند که نابود شود بلکه هدف این بود که در نهانگاه چاه قرار گیرد تا سالم به دست قافلهها برسد
از جمله « اِنْ کُنْتُمْ فعِلینَ » چنین استفاده میشود که این گوینده حتی این پیشنهاد را به صورت یک پیشنهاد قطعی مطرح نکرد ، شاید ترجیح میداد که اصلاً نقشهای بر ضد یوسف طرح نشود .
1 اقتباس از « تفسیر المَنار » ، ذیل آیه .
جزء دوازدهم (231)
درس مهم دیگری که از این داستان میآموزیم این است که چگونه حسد میتواند آدمی را تا سر حد کشتن برادر و یا تولید دردسرهای خیلی شدید برای او پیش ببرد و چگونه اگر این آتش درونی مهار نشود ، هم دیگران را به آتش میکشد و هم خود انسان را .
اصولاً هنگامی که نعمتی به دیگری میرسد و خود شخص از او محروم میماند، چهار حالت مختلف در او پیدا میشود .
نخست اینکه آرزو میکند همانگونه که دیگران دارند ، او هم داشته باشد ، این حالت را « غِبْطَة » میخوانند و حالتی است قابل ستایش ، چراکه انسان را به تلاش و کوشش سازندهای وامیدارد و هیچ اثر مُخَرِّبی در اجتماع ندارد .
دیگر اینکه آرزو میکند آن نعمت از دیگران سلب شود و برای این کار به تلاش و کوشش برمیخیزد این همان حالت بسیار مذموم « حَسَد » است ، که انسان را به تلاش و کوشش مخرب درباره
دیگران وامیدارد ، بی آن که تلاش سازندهای درباره خود کند .
سوم اینکه آرزو میکند خودش دارای آن نعمت شود و دیگران از آن محروم بمانند و این همان حالت « بُخْل » و انحصارطلبی است که انسان همه چیز را برای خود بخواهد و از محرومیت دگران لذت ببرد .
چهارم اینکه دوست دارد دیگران در نعمت باشند ، هر چند خودش در محرومیت بسر ببرد و حتی حاضر است آنچه را دارد در اختیار دگران بگذارد و از منافع خود چشم بپوشد و این حالت والا را « ایثار » میگویند که یکی از مهمترین صفات برجسته انسانی است .
به هر حال حسد تنها برادران یوسف را تا سر حد کشتن برادرشان پیشنبردبلکه گاهمیشودکه حسد انسانرا بهنابودیخویشنیز وامیدارد.
به همین دلیل در احادیث اسلامی برای مبارزه با این صفت رذیله تعبیرات تکان دهندهای دیده میشود .
بهعنوان نمونه : از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نقل شده که فرمود: «خداوند موسیبنعمران را از حسد نهی کرد و به او فرمود : اِنَّ الْحاسِدَ ساخِطٌ لِنِعَمی صادٌّ لِقَسْمِی الَّذی قَسَمْتُ بَیْنَ عِبادی وَ مَنْ یِکُ کَذلِکَ فَلَسْتَ مِنْهُ وَ لَیْسَ مِنّی : شخص حسود نسبت به نعمتهای من بربندگانم خشمناک است و از قسمتهاییکه میان بندگانم قائلشدهام ممانعتمیکند، هرکس چنینباشد نه او از مناست و نه مناز اویم».(1)
جزء دوازدهم (233)
از امامصادق میخوانیم : « آفَةُ الدّینِ الْحَسَدُ وَ الْعُجْبُ وَ
الْفَخْرُ: آفت دین و ایمان سهچیز است : حسد و خودپسندی و فخرفروشی » .
و در حدیث دیگری از همان امام میخوانیم : «اِنَّ الْمُؤْمِنَ یَغْبِطُ وَ لا یَحْسُدُ وَ الْمُنافِقُ یَحْسُدُ وَ لا یَغْبِطُ : افراد باایمان غبطه میخورندولیحسدنمیورزند،ولیمنافقحسدمیورزدوغبطهنمیخورد».(2)
1 « اصول کافی » ، جلد 2 ، صفحه 307 .
2 « اصول کافی » ، جلد 2 ، صفحه 307 .
(234) سوره یُوسُف
این درس را نیز میتوان از این بخش از داستان فراگرفت که پدر و مادر در ابراز محبت نسبت بهفرزندان باید فوقالعاده دقت به خرج دهد.
گرچه یعقوب بدون شک در این باره مرتکب خطایی نشد و ابراز علاقهای که نسبت به یوسف و برادرش بنیامین میکرد روی حسابی بود که قبلاً به آن اشاره کردیم ، ولی به هرحال این ماجرا نشان میدهد که حتی باید بیش از مقدار لازم در این مسأله حساس و سختگیر بود ، زیرا گاه میشود یک ابراز علاقه نسبت به یک فرزند ، آنچنان عقدهای در دل فرزند دیگر ایجاد میکند که او را به همه کار وامیدارد ، آنچنان شخصیت خود را درهم شکسته میبیند که برای نابود کردن شخصیت برادرش ؛ حد و مرزی نمیشناسد .
حتی اگر نتواند عکسالعملی از خود نشان بدهد از درون خود را میخورد و گاه گرفتار بیماری روانی میشود ، فراموش نمیکنم فرزند
کوچک یکی از دوستان بیمار بود و طبعا نیاز به محبت بیشتر داشت ، پدر برادر بزرگتر را به صورت خدمتکاری برای او درآورده بود چیزی
جزء دوازدهم (235)
نگذشت که پسر بزرگ گرفتار بیماری روانی ناشناختهای شد ، به آن دوست عزیز گفتم فکر نمیکنی سرچشمهاش این عدم عدالت در اظهار محبت بوده باشد ، او که این سخن را باور نمیکرد ، به یک طبیب روانی ماهر مراجعه کرد ، طبیب به او گفت : فرزند شما بیماری خاصی ندارد سرچشمه بیماریش همین است که گرفتار کمبود محبت شده و شخصیتش ضربه دیده ، در حالی که برادر کوچک این همه محبت دیده است و لذا در احادیث اسلامی میخوانیم :
روزی امام باقر فرمود : « من گاهی نسبت به بعضی از فرزندانم اظهار محبت میکنم و او را بر زانوی خود مینشانم و قلم گوسفند را به او میدهم و شکر در دهانش میگذارم ، در حالی که میدانم حق با دیگری است ، ولی این کار را به خاطر این میکنم تا بر ضد سایر فرزندانم تحریک نشود و آنچنان که برادران یوسف به یوسف کردند ، نکند » .(1)
1 « بحار الانوار » ، جلد 74 ، صفحه 78 .
(236) سوره یُوسُف
11 قالُوایأَبانامالَکَلاتَأْمَنّاعَلی یُوسُفَوَاِنّالَهُلَنصِحُونَ
( برادران نزد پدر آمدند و ) گفتند : پدر جان چرا تو درباره ( برادرمان ) یوسف به ما اطمینان نمیکنی در حالی که ما
خیرخواه او هستیم ؟
12 اَرْسِلْهُ مَعَنا غَدَا یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ اِنّا لَهُ لَحفِظ-ُونَ
او را فردا با ما (بهخارج شهر) بفرست تا غذای کافی بخورد و بازی و تفریح کند و ما حافظ او هستیم .
برادران یوسف پس از آنکه طرح نهایی را برای انداختن یوسف به چاه تصویب کردند به این فکر فرو رفتند که چگونه یوسف را از پدر جدا سازند ؟ لذا طرح دیگری برای این کار ریخته و با قیافههای حق به جانب و زبانی نرم ولی آمیخته با یک نوع انتقاد ترحمانگیز نزد پدر
جزء دوازدهم (237)
آمدند و گفتند : بیا دست از این کار که ما را متهم میسازد بردار ، به علاوه برادر ما ، نوجوان است ، او هم دل دارد ، او هم نیاز به استفاده از هوای آزاد خارج شهر و سرگرمی مناسب دارد ، زندانی کردن او در خانه صحیح نیست ، « فردا او را با ما بفرست تا به خارج شهرآید، گردشکند از میوههای درختان بخورد و بازی و سرگرمی داشتهباشد».
و به این ترتیب نقشه جدا ساختن برادر را ماهرانه تنظیم کردند و چه بسا سخن را در برابر خود یوسف گفتند، تا او هم سر بهجان پدر کند و از وی اجازه رفتن به صحرا بخواهد .
این نقشه از یک طرف پدر را در بن بست قرار میداد که اگر یوسف را به ما نسپاری دلیل بر این است که ما را متهم میکنی و از سوی دیگر یوسف را برای استفاده از تفریح و سرگرمی و گردش در خارج شهر تحریک میکرد .
آری چنین است نقشههای آنهایی که میخواهند ضربه غافلگیرانه
بزنند ، از تمام مسائل روانی و عاطفی برای اینکه خود را حق به جانب
(238) سوره یُوسُف
نشاندهند استفاده میکنند ، ولی افراد باایمان به حکم « اَلْمُؤْمِنُ کَیِّسٌ : مؤمن هوشیار است » هرگز نباید فریب این ظواهر زیبا را بخورند هر چند از طرف برادر مطرح شده باشد .
13 قالَاِنّی لَیَحْزُنُنی آ اَنْتَذْهَبُوابِه وَاَخافُ اَنْیَأْکُلَهُ الذِّئْبُ وَ اَنْتُمْ عَنْهُ غفِلُونَ
(پدر)گفت: مناز دوریاو غمگینمیشوم و ازاین میترسم که گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید .
یعقوب در مقابل اظهارات برادران بدون آنکه آنها را متهم به سوء قصد کند گفت : اینکه من مایل نیستم یوسف با شما بیاید ، از دو جهت است ، اول اینکه « دوری یوسف برای من غمانگیز است » و دیگر اینکه در بیابانهای اطراف ممکن است گرگان خونخواری باشند « و من میترسم گرگ فرزند دلبندم را بخورد و شما سرگرم بازی و تفریح و کارهای خود باشید » .
و این کاملاً طبیعی بود که برادران در چنین سفری به خود مشغول گردند و از برادر غافل بمانند و در آن « بیابان گرگ خیز » گرگ قصد جان یوسف کند .
جزء دوازدهم (239)
14 قالُوا لَئِنْاَکَلَهُالذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ اِنّا اِذا لَخسِرُونَ
گفتند : اگر او را گرگ بخورد با اینکه ما گروه نیرومندی هستیم ما از زیانکارترین خواهیم بود ( و هرگز چنینچیزیممکننیست) .
البته برادران پاسخی برای دلیل اول پدر نداشتند ، زیرا غم و اندوه جدایی یوسف چیزی نبود که بتوانند آن را جبران کنند و حتی شاید این تعبیر آتش حسد برادران را افروختهتر میساخت .
از سوی دیگر این دلیل پدر از یک نظر پاسخی داشت که چندان نیاز به ذکر نداشت و آن اینکه بالاخره فرزند برای نمو و پرورش ، خواه ناخواه از پدر جدا خواهد شد و اگر بخواهد همچون گیاه نورستهای دائما در سایه درخت وجود پدر باشد ، نمو نخواهد کرد و پدر برای تکامل فرزندش ناچار باید تن به این جدایی بدهد ، امروز
(240) سوره یُوسُف
گردش و تفریح است ، فردا تحصیل علم و دانش و پس فردا کسب و کار و تلاش و کوشش برای زندگی ، بالاخره جدایی لازم است .
لذا اصلاً به پاسخ این استدلال نپرداختند ، بلکه به سراغ دلیل دوم رفتند که از نظر آنها مهم و اساسی بود و « گفتند : چگونه ممکن است برادرمان را گرگ بخورد در حالی که ما گروه نیرومندی هستیم ، اگر چنین شود ما زیانکار و بدبخت خواهیم بود » .
یعنی مگر ما مردهایم که بنشینیم و تماشا کنیم گرگ برادرمان را بخورد ، گذشته از علایق برادری که ما را بر حفظ برادر وامیدارد ، ما در میان مردم آبرو داریم ، مردم درباره ما چه خواهند گفت ، جز اینکه میگویند یک عده زورمند گردن کلفت نشستند و بر حمله گرگ به برادرشان نظاره کردند ، ما دیگر میتوانیم در میان مردم زندگی کنیم ؟
آنها در ضمن به این گفتار پدر که شما ممکن است سرگرم بازی شوید و از یوسف غفلت کنید ، نیز پاسخ دادند و آن اینکه مسأله ،
مسأله خسران و زیان و از دست دادن تمام سرمایه و آبرو است، مسأله ایننیست که تفریح و بازی بتواند انسان را از یوسف غافل کند ، زیرا در این صورت ما افراد بیعرضهای خواهیم شد که به درد هیچ کار نمیخوریم .
جزء دوازدهم (241)
در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا یعقوب از میان تمام خطرها تنها انگشت روی خطر حمله گرگ گذاشت؟ بعضی میگویند : بیابان کنعان بیابانی گرگ خیز بود و به همین جهت خطر بیشتر از این ناحیه احساس میشد .
بعضی دیگر گفتهاند که این به خاطر خوابی بود که یعقوب قبلاً دیدهبودکه گرگانی بهفرزندش یوسف حملهمیکنند، این احتمال نیز داده شده است که یعقوب با زبان کنایه سخن گفت و نظرش به انسانهای گرگ صفت همچون بعضی از برادران یوسف بود .
ولی به هر حال با هر حیله و نیرنگی بود ، مخصوصا با تحریک احساسات پاک یوسف و تشویق او برای تفریح در خارج شهر که شاید اولین بار بود که فرصت برای آن به دست یوسف میافتاد ، توانستند پدر را وادار به تسلیم کنند و موافقت او را به هر صورت نسبت به این کار جلب نمایند .
(242) سوره یُوسُف
جالب اینکه یعقوب پیامبر در برابر استدلال فرزندان نسبت به نیاز یوسف به گردش و تفریح هیچ پاسخی نداد و عملاً آن را پذیرفت ، این خود دلیل بر این است که هیچ عقل سالم نمیتواند این نیاز
فطری و طبیعی را انکار کند .
انسان مانند یک ماشین آهنی نیست که هر چه بخواهند از آن کار بکشند ، بلکه روح و روانی دارد که همچون جسمش خسته میشود ، همانگونه که جسم نیاز به استراحت و خواب دارد روح و روانش نیاز به سرگرمی و تفریح سالم دارد .
تجربه نیز نشانداده که اگر انسان بهکار یکنواخت ادامه دهد ، بازده و راندمان کار او بر اثر کمبود نشاط تدریجا پایین میآید و اما به عکس، پس از چند ساعت تفریح و سرگرمی سالم ، آنچنان نشاط کار در او ایجاد میشود که کمیّت و کیفیّت کار هر دو فزونی پیدا میکند و به همین دلیل ساعاتی که صرف تفریح و سرگرمی میشود کمک به ساعات کار میکند .
جزء دوازدهم (243)
در روایات اسلامی این واقعیت به طرز جالبی به عنوان دستور بیان شده است ، آنجا که علی میفرماید : « لِلْمُؤْمِنِ ثَلاثُ ساعاتٍ فَساعَةٌ یُناجی فیها رَبَّهُ وَ ساعَةٌ یَرُمُّ مَعاشَهُ وَ ساعَةٌ یُخَلّی بَیْنَ نَفْسِه وَ بَیْنَ لَذَّتِها فیما یَحِلُّ وَ یَجْمُلُ : زندگی فرد باایمان در سه قسمت خلاصه میشود ، قسمتی به معنویات میپردازد و با پروردگارش مناجات میکند و قسمتی به فکر تأمین و ترمیم معاش است و قسمتی را به این تخصیص میدهد که در برابر لذاتی که حلال و مشروع است آزاد باشد » .(1)
جالب اینکه در حدیث دیگری این جمله اضافه شده است « وَ
1 « نهج البلاغه » ، کلمات قصار ، کلمه 390 .
(244) سوره یُوسُف
ذلِکَ عَوْنٌ عَلی سائِرِ السّاعاتِ : و اینسرگرمی و تفریح سالم کمکی است برای سایر برنامهها» .
به گفته بعضی تفریح و سرگرمی همچون سرویس کردن و روغن کاری نمودن چرخهای یک ماشین است گرچه این ماشین یک ساعت متوقف برای این کار میشود ، ولی بعدا قدرت و توان و نیروی جدیدی پیدا میکند که چندبرابر آن را جبران خواهد کرد ، به علاوه بر عمر ماشین خواهد افزود .
اما مهم این است که سرگرمی و تفریح ، « سالم » باشد وگرنه مشکلی را که حل نمیکند ، بلکه بر مشکلها میافزاید ، چه بسیار تفریحات ناسالمی که روح و اعصاب انسان را چنان میکوبد که قدرت کار و فعالیت را تا مدتی از او میگیرد و یا لااقل بازده کار او را به حداقل میرساند. این نکته نیز قابل توجه است که در اسلام تا آنجا به مسألهتفریح سالم اهمیت دادهشده است که یک سلسله مسابقات حتی با شرطبندیرا اسلاماجازه داده و تاریخمیگویدکه قسمتیازاین مسابقات
جزء دوازدهم (245)
درحضور شخص پیامبر صلیاللهعلیهوآله و باداوریونظارتاوانجام میگرفت .
حتی گاه شتر مخصوص خود را برای مسابقه سواری در اختیار یاران میگذاشت .
درروایتیازامامصادقمیخوانیمکهفرمود:«اِنَالنَّبِیَّ صلیاللهعلیهوآله اَجْرَی الاِْبِلَ مُقْبِلَةً مِنْ تَبُوکَ فَسَبَقَتِ الْغَضْباءُ وَ عَلَیْها اُسامَةُ ، فَجَعَلَ النّاسُ یَقُولُونَ سَبَقَ رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله وَ رَسُولُ اللّهِ یَقُولُ
سَبَقَ اُسامَةُ : هنگامیکه پیامبر از تبوک برمیگشت ، میان یاران خودمسابقه سواریبرقرار ساخت، اسامه که بر شتر معروف پیامبر صلیاللهعلیهوآله به نام « غَضْباء » سوار بود از همه پیشی گرفت ، مردم به خاطر اینکه شتر از آنِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود صدا زدند رسول اللّه پیشی گرفت ، اما پیامبر صدا زد اسامه پیشی گرفت و برنده شد » ( اشاره به اینکه سوار کار مهم است نه مرکب و چه بسا مرکب راهواری که به دست افراد ناشی بیفتد و کاری از آن ساخته نیست ) .(1)
1 « سفینة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 596 .
(246) سوره یُوسُف
نکته دیگر اینکه همانگونه که برادران یوسف از علاقه انسان مخصوصا نوجوان به گردش و تفریح برای رسیدن به هدفشان سوء استفاده کردند در دنیای امروز نیز دستهای مرموز دشمنان حق و عدالت از مسأله ورزش و تفریح برای مسموم ساختن افکار نسل جوان سوء استفاده فراوان میکند ، باید به هوش بود که ابرقدرتهای گرگ صفت در لباس ورزش و تفریح ، نقشههای شوم خود را میان جوانان به نام ورزش و مسابقات منطقهای یا جهانی پیاده نکنند .
فراموش نمیکنیم در عصر « طاغوت » هنگامی که میخواستند نقشههای خاصی را پیاده کنند و سرمایهها و منابع مهم کشور را به بهای ناچیز به بیگانگان بفروشند ، یک سلسله مسابقات ورزشی طویل و عریض ترتیب میدادند و مردم را آنچنان به این بازیها سرگرم میساختند که نتوانند به مسائل اساسی که در
جامعه آنها جریان دارد بپردازند .
جزء دوازدهم (247)
در این فراز از داستان به خوبی مشاهده میکنیم که یعقوب با اینکه از حسادت برادران نسبت به یوسف آگاهی داشت و به همین دلیل دستور داد خواب عجیبش را از برادران مکتوم دارد هرگز حاضر نشد آنها را متهم کند که نکند شما قصدسویی درباره فرزندم یوسف داشته باشید، بلکه عذرش تنهاعدم تحمل دوری یوسف و ترس از گرگان بیابان بود .
اخلاق و معیارهای انسانی و اصول داوری عادلانه نیز همین را ایجاب میکند که تا نشانههای کار خلاف از کسی ظاهر نشده باشد او را متهم نسازند ، اصل ، برائت و پاکی و درستی است ، مگر اینکه خلاف آن ثابت شود .
نکته دیگر اینکه در روایتی در ذیل آیات فوق از پیامبر صلیاللهعلیهوآله میخوانیم که : « لا تُلَقِّنُوا الْکَذّابَ فَتَکْذِبُ فَاِنَّ بَنی یَعْقُوبَ لَمْ
(248) سوره یُوسُف
یَعْلَمُوا اَنَّ الذِّئْبَ یَأْکُلُ الاِْنْسانَ حَتّی لَقَّنَهُمْ اَبُوهُمْ : به دروغگو تلقین نکنید تا به شما دروغ گوید ، چراکه پسران یعقوب تا آن موقع نمیدانستند که ممکن است گرگ به انسان حمله کند و او را بخورد و هنگامی که پدر این سخن را گفت از او آموختند » .(1)
اشاره بهاینکه گاه میشود طرفمقابل توجه بهعذر و بهانه و انتخاب راه انحرافی ندارد ، شما باید مراقب باشید که خودتان با احتمالات مختلفی که ذکر میکنید، راههایانحرافی را به او نشان ندهید.
این درست به این میماند که گاه انسان به کودک خردسالش میگوید توپ خود را به لامپ چراغ نزن ، کودک که تا آن وقت نمیدانست میشود توپ را به لامپ بزند ، متوجه این مسأله میشود که چنین کاری امکانپذیر است و به دنبال آن حس کنجکاوی او تحریک میشود که باید ببینم اگر توپ را به لامپ بزنم چه میشود و به دنبال آن شروع به آزمایش این مسأله میکند ، آزمایشی که به شکستن لامپ منتهی خواهد شد .
1 «نُورُالثَّقَلَیْن» ، جلد 2 ، صفحه 415 .
جزء دوازدهم (249)
این تنها یک موضوع ساده درباره کودکان نیست ، در سطح یک جامعه بزرگ نیز گاهی امر و نهیهای انحرافی سبب میشود مردم بسیاری از چیزهایی را که نمیدانستند یاد بگیرند و سپس وسوسه آزمودن آنها شروع میشود ، در اینگونه موارد حتی الامکان باید مسائل را به طور کلی مطرح کرد تا بدآموزی در آن نشود .
البته یعقوب پیامبر روی پاکی و صفای دل این سخن را با فرزندان بیان کرد ، اما فرزندان گمراه از بیان پدر سوء استفاده کردند .
نظیر این موضوع روشی است که در بسیاری از نوشتهها با آن برخوردمیکنیم که مثلاً کسیمیخواهد درباره ضررهای« مَوادّ مُخَدِّر » یا « استمناء » سخن بگوید ، چنان این مسائل را تشریح میکند و یا صحنههای آن را به وسیله فیلم نشان میدهد که ناآگاهان به اسرار و
رموز این کارها آشنا میگردند ، سپس مطالبی را که در نکوهش این
(250) سوره یُوسُف
کارها و راه نجات از آن بیان میکند به دست فراموشی میسپارند ، به همین دلیل غالبا زیان و بدآموزی این نوشتهها و فیلمها به مراتب بیش از فایده آنها است .
15 فَلَمّا ذَهَبُوا بِه وَ اَجْمَعُوآا اَنْ یَجْعَلُوهُ فی غَیبَتِ الْجُبِّ وَاَوْحَیْنآاِلَیْهِلَتُنَبِّئَنَّهُمْبِأَمْرِهِمْهذا وَهُمْلا یَشْعُرُونَ
هنگامی که او را با خود بردند و تصمیم گرفتند وی را در مخفیگاه چاه قرار دهند ما به او وحی فرستادیم که آنها را در آینده از این کارشان با خبر خواهی ساخت ، در حالی که آنها نمیدانند .
جمله « وَ اَجْمَعُوآا اَنْ یَجْعَلُوهُ فی غَیبَتِ الْجُبِّ » ( اتفاق کردند که او را در مخفیگاه چاه قرار بدهند ) دلیل بر این است که او را در چاه پرتاب نکردند ، بلکه پایین بردند و در قعر چاه در آنجا سکو مانندی برای کسانیکه در چاه پایین میروند، نزدیک سطح آب، درست میکنند قرار دادند ، به این ترتیب که طناب را به کمر او بسته ، او را به نزدیک آب بردند و رها ساختند .
جزء دوازدهم (251)
سرانجام برادران پیروز شدند و پدر را قانع کردند که یوسف را با آنها بفرستد ، آن شب را با خیال خوش خوابیدند که فردا نقشه ، آنها درباره یوسف عملی خواهد شد و این برادر مزاحم را برای همیشه از سر راه برمیدارند . تنها نگرانی آنها این بود که مبادا پدر پشیمان گردد و از گفته خود منصرف شود .
صبحگاه نزد پدرآمدند و او سفارشهای لازمرا در حفظ و نگهداری یوسف تکرار کرد ، آنها نیز اطاعت کردند ، پیش روی پدر او را با احترام و محبت فراوان برداشتند و حرکت کردند .
میگویند : پدر تا دروازه شهر آنها را بدرقه کرد و آخرین بار یوسف را از آنها گرفت و به سینه خود چسبانید ، قطرههای اشک از چشمش سرازیر شد ، سپس یوسف را به آنها سپرد و از آنها جدا شد ، اما چشم یعقوب همچنان فرزندان را بدرقه میکرد آنها نیز تا آنجا که چشم پدر کار میکرد دست از نوازش و محبت یوسف برنداشتند ، اما
(252) سوره یُوسُف
هنگامی که مطمئن شدند پدر آنها را نمیبیند ، یک مرتبه عقده آنها ترکید و تمام کینههایی را که بر اثر حسد ، سالها روی هم انباشته بودند بر سر یوسف فرو ریختند ، از اطراف شروع به زدن او کردند و او از یکی به دیگری پناه میبرد ، اما پناهش نمیدادند .
در روایتی میخوانیم که در این طوفان بلا که یوسف اشک میریخت و یا به هنگامی که او را میخواستند به چاه افکنند ناگهان یوسف شروع به خندیدن کرد ، برادران سخت در تعجب فرو رفتند که این چه جای خنده است ، گویی برادر، مسأله را به شوخی گرفته است ، بیخبر از اینکه تیرهروزی در انتظار او است ، اما او پرده از راز این خنده برداشت و درس بزرگی به همه آموخت و گفت :
« فراموش نمیکنم روزی به شما برادران نیرومند با آن بازوان قوی و قدرت فوقالعاده جسمانی نظر افکندم و خوشحال شدم ، با خود گفتم کسی که این همه یار و یاور نیرومند دارد چه غمی از حوادث سخت
خواهد داشت آن روز بر شما تکیه کردم و به بازوان شما دل بستم ،
جزء دوازدهم (253)
اکنون در چنگال شما گرفتارم و از شما به شما پناه میبرم و به من پناه نمیدهید ، خدا شما را بر من مسلط ساخت تا این درس را بیاموزم که به غیر او ، حتی به برادران ، تکیه نکنم» .
جمله « اَجْمَعُوآا » نشان میدهد که همه برادران در این برنامه اتفاق نظر داشتند هر چند در کشتن او رأی آنها متفق نبود .
اصولاً «اَجْمَعُوآا» از ماده جمع به معنی گردآوری کردن است و در این موارد اشاره به جمع کردن آراء و افکار میباشد .
سپس اضافه میکند : در اینهنگام ما به یوسف ، وحی فرستادیم و دلداریشدادیم و گفتیم غم مخور ، « روزی فرا میرسد که آنها را از همه ایننقشههایشوم آگاه خواهی ساخت، درحالیکهآنها تورا نمیشناسند » (وَ اَوْحَیْنآاِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ).
همان روزی که تو بر اریکه قدرت تکیه زدهای و برادران دست نیاز به سوی تو دراز میکنند و همچون تشنهکامانی که به سراغ یک چشمه گوارا در بیابان سوزان میروند با نهایت تواضع و فروتنی نزد تو میآیند ، اما تو چنان اوج گرفتهای که آنها باور نمیکنند برادرشان باشی ، آن روز به آنها خواهی گفت ، آیا شما نبودید که با برادر کوچکتان یوسف چنین و چنان کردید و در آن روز چه قدرشرمسار و پشیمان خواهندشد .
(254) سوره یُوسُف
این وحی الهی به قرینه آیه 22 همین سوره وحی نبوت نبود بلکه الهامی بود به قلب یوسف برای اینکه بداند تنها نیست و حافظ و
نگاهبانی دارد ، این وحی نور امید بر قلب یوسف پاشید و ظلمات یأس و نومیدی را از روح و جان او بیرون کرد .
16 وَ جاءُوآ أَباهُمْ عِشآءً یَبْکُونَ
شبهنگام در حالیکه گریهمیکردند به سراغ پدر آمدند.
برادران یوسف نقشهای را که برای او کشیده بودند ، همانگونه که میخواستند پیاده کردند ولی بالاخره باید فکری برای بازگشت کنند که پدر باور کند یوسف به صورت طبیعی و نه از طریق توطئه ، سر به نیست شده است ، تا عواطف پدر را به سوی خود جلب کنند .
جزء دوازدهم (255)
طرحی که برای رسیدن این هدف ریختند این بود ، که درست از همان راهی که پدر از آن بیم داشت و پیش بینی میکرد وارد شوند و ادعا کنند یوسف را گرگ خورده و دلایل قلابی برای آن بسازند .
17 قالُوا یاَبانآ اِنّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنا یُوسُفَ عِنْدَ مَتعِنا فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ مآ اَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ کُنّا صدِقینَ
گفتند : ای پدر ما رفتیم و مشغول مسابقه شدیم و یوسف را نزد اثاث خود گذاردیم و گرگ او را خورد ، تو هرگز سخن ما را تصدیق نخواهی کرد هر چند راستگو باشیم .
پدر که بیصبرانه انتظار ورود فرزند دلبندش یوسف را میکشید با یک نگاه به جمع آنها و ندیدن یوسف در میانشان سخت تکان خورد ، بر خود لرزید و جویای حال او شد : آنها گفتند : « پدر جان ما رفتیم و مشغول مسابقه ( سواری ، تیراندازی و مانند آن ) شدیم و یوسف را که
کوچک بود و توانایی مسابقه را با ما نداشت ، نزد اثاث خود گذاشتیم ،
(256) سوره یُوسُف
ما آنچنان سرگرم این کار شدیم که همه چیز حتی برادرمان را فراموش کردیم و در این هنگام گرگ بیرحم از راه رسید و او را درید » .
سخنان برادران خیلی حسابشده بود، اولاً پدر را با کلمه « یا اَبانا » ( ای پدر ما ) که جنبه عاطفی دارد مخاطب ساختند و ثانیا طبیعی است که برادران نیرومند در چنین تفریحگاهی به مسابقه و سرگرمی مشغول شوند و برادر کوچک را به نگاهبانی اثاث وادارند و از این گذشته برای غافلگیر کردن پدر پیش دستی نموده و با همان چشم گریان گفتند تو هرگز باور نخواهی کرد ، هر چند ما راست بگوییم .
18 وَ جاءُوآ عَلی قَمیصِه بِدَمٍ کَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ اَنْفُسُکُمْ اَمْرا فَصَبْرٌ جَمیلٌ وَ اللّهُ الْمُسْتَعانُ عَلی ما تَصِف-ُونَ
و پیراهن او را با خونی دروغین ( نزد پدر ) آوردند ، گفت: هوسهای نفسانی شما این کار را برایتان آراسته، من صبر جمیل میکنم ( و ناسپاسی نخواهم کرد ) و از خداوند در برابر آنچه شما میگویید یاری میطلبم .
جزء دوازدهم (257)
جمله « سَوَّلَتْ » از ماده « تَسْویل » به معنی تزیین میباشد گاهی آن را به معنی « تَرْغیب » و گاهی به معنی « وَسْوَسَة کردن » نیز تفسیر کردهاند که تقریبا همه به یک معنی باز میگردد . یعنی هویهای نفسانی شما این کار را برای شما زینت داد .
اما از آنجا که دروغگو حافظه ندارد و از آنجا که یک واقعه
حقیقی پیوندهای گوناگونی با کیفیتها و مسائل اطراف خود دارد که کمتر میتوان همه آنها را در تنظیم دروغین آن منظم ساخت ، برادران از این نکته غافل بودند که لااقل پیراهن یوسف را از چند جا پاره کنند تا دلیل حمله گرگ باشد ، آنها پیراهن برادر را که صاف و سالم از تن او بدر آورده بودند خون آلود کرده نزد پدر آوردند ، پدر هوشیار پرتجربه همین که چشمش بر آن پیراهن افتاد ، همه چیز را فهمید و گفت : شما دروغ میگویید « بلکه هوسهای نفسانی شما این کار را برایتان آراسته » و این نقشههای شیطانی را کشیده است ( بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ اَنْفُسُکُمْ اَمْرا ) .
(258) سوره یُوسُف
در بعضی از روایات میخوانیم او پیراهن را گرفت و پشت و رو کرد و صدا زد پس چرا جای دندان و چنگال گرگ در آن نیست ؟ و به روایت دیگری پیراهن را به صورت انداخت و فریاد کشید و اشک ریخت و گفت : این چه گرگ مهربانی بوده که فرزندم را خورده ولی به پیراهنش کمترین آسیبی نرسانده است و سپس بیهوش شد و بسان یک قطعه چوب خشک به روی زمین افتاد ، بعضی از برادران فریاد کشیدند که ای وای بر ما از دادگاه عدل خدا در روز قیامت ، برادرمان را از دست دادیم و پدرمان را کشتیم و پدر همچنان تا سحرگاه بیهوش بود ولی به هنگام وزش نسیم سرد سحرگاهی به صورتش ، به هوش آمد .(1)
و با اینکه قلبش آتش گرفته بود و جانش میسوخت اما هرگز
سخنی که نشانه ناشکری و یأس و نومیدی و جزع و فزع باشد بر زبان جارینکرد، بلکه گفت: « من صبر خواهم کرد ، صبری جمیل و زیبا ، شکیبایی توأم با شکرگزاری و سپاس خداوند » ( فَصَبْرٌ جَمیلٌ ) .
1 « تفسیر آلوسی » ، ذیل آیه .
جزء دوازدهم (259)
و سپس گفت: «من از خدا در برابر آنچه شما میگویید یاری میطلبم» (وَاللّهُالْمُسْتَعانُعَلی ما تَصِفُونَ).
از او میخواهم تلخی جام صبر را در کام من شیرین کند و به من تاب و توان بیشتر دهد تا در برابر این طوفان عظیم ، خویشتنداری را از دست ندهم و زبانم به سخن نادرستی آلوده نشود .
او نگفت از خدا میخواهم در برابر مصیبت مرگ یوسف به من شکیبایی دهد ، چراکه میدانست یوسف کشته نشده ، بلکه گفت در مقابل آنچه شما توصیف میکنید که نتیجهاش به هر حال جدایی من از فرزندم است صبر میطلبم .
اشاره به اینکه هنگامی که هوسهای سرکش بر روح و فکر انسان چیره میشود زشتترین جنایات همچون کشتن یا تبعید برادر را در
(260) سوره یُوسُف
نظر انسان آنچنان زینت میدهد که آن را امری مقدس و ضروری ، تصور میکند و این دریچهای است به یک اصل کلی در مسائل روانی که همیشه تمایل افراطی نسبت به یک مسأله مخصوصا هنگامی که توأم با رزائل اخلاقی شود ، پردهای بر حس تشخیص انسان میافکند و حقایق را در نظر او دگرگون جلوه میدهد. لذا قضاȘʢصحیح و درک واقعیات عینی بدون تهذیبنفس، امکانپذیر نیست و اگر میبینیم در
قاضی ، عدالت شرط شده است ، یکی از دلایلش همین است و اگر قرآنمجید در سوره بقره آیه 282 میگوید: «وَاتَّقُوااللّهَ وَیُعَلِّمُکُمُ اللّهُ: تقوی را پیشه کنید و خداوند به شما علم و دانش میدهد » باز اشارهای به همین مطلب است .
سرگذشت یوسف و داستان او با برادرانش بار دیگر این اصل معروف را به ثبوت میرساند که دروغگو نمیتواند راز خود را برای همیشه مکتوم دارد ، چراکه واقعیتهای عینی به هنگامی که وجود
جزء دوازدهم (261)
خارجی پیدا میکند ، روابط بیشماری با موضوعات در اطراف خود دارد و دروغگو که میخواهد صحنه نادرستی را با دروغ خود بیافریند ، هر قدر زیرک و زبردست باشد نمیتواند تمام این روابط را حفظ کند ، به فرض که چندین رابطه دروغین در پیوند با مسائل پیرامون حادثه درست کند ، باز نگهداری همه این روابط ساختگی در حافظه برای همیشه کار آسانی نیست و کمترین غفلت از آن موجب تناقض گویی میشود ، به علاوه بسیاری از این پیوندها مورد غفلت قرار میگیرد و همانها است که سرانجام واقعیت را فاش میکند و این درس بزرگی است برای همه کسانی که به آبرو و حیثیت خویش علاقمندند که هرگز گِرد دروغ نروند و موقعیت اجتماعی خویش را به خطر نیفکنند و خشم خدا برای خود نخرند .
(262) سوره یُوسُف
شکیبایی در برابر حوادث سخت و طوفانهای سنگین نشانه شخصیت و وسعت روح آدمی است ، آنچنان وسعتی که حوادث بزرگ را در خود جای میدهد و لرزان نمیگردد .
یک نسیم ملایم میتواند آب استخر کوچکی را به حرکتدرآورد، اما اقیانوسهای بزرگ همچون اقیانوس آرام ، بزرگترین طوفانها را هم در خود میپذیرند و آرامش آنها بر هم نمیخورد. گاه انسان ظاهرا شکیبایی میکند ولی چهره این شکیبایی را با گفتن سخنان زننده که نشانه ناسپاسی و عدم تحمل حادثه است زشت و بدنما میسازد .
اما افراد باایمان و قوی الاراده و پرظرفیت کسانی هستند که در این گونه حوادث هرگز پیمانه صبرشان لبریز نمیگردد و سخنی که نشاندهنده ناسپاسی و کفران و بیتابی و جزعباشد برزبان جاری نمیسازند، صبر آنها ، « صبر زیبا » و « صبر جمیل » است .
اکنون این سؤال پیش میآید که در آیات دیگر این سوره میخوانیم یعقوب آن قدر گریه کرد و غصه خورد که چشمانش را از دست داد ، آیا این منافات با صبر جمیل ندارد ؟
جزء دوازدهم (263)
پاسخ این سؤال یک جمله است و آن اینکه : قلب مردان خدا کانون عواطف است ، جای تعجب نیست که در فراق فرزند ، اشکهایشان همچون سیلاب جاری شود ، این یک امر عاطفی است ، مهم آن است که کنترل خویشتن را از دست ندهند یعنی سخن و حرکتی برخلاف رضای خدا نگویند و نکنند .
از احادیث اسلامی استفاده میشود که اتفاقا همین ایراد را به هنگامی که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله بر مرگ فرزندش ابراهیم اشک میریخت به او کردند که شما ما را از گریه کردن نهی کردی اما خود شما اشک میریزید؟ پیامبر در جواب فرمود : «چشم میگرید و قلب اندوهناک میشود ولی چیزی که خدا را به خشم آورد نمیگویم» ( تَدْمَعُالْعَیْنُ وَ یَحْزَنُ الْقَلْبُ وَ لا نَقُولُ ما یُسْخِطُ الرَّبَّ ) و در جای دیگر میخوانیم فرمود : « لَیْسَ هذا بُکاءً اَنَّ هذا رَحْمَةٌ : این گریه ( بیتابی ) نیست ، این رحمت ( گریه عاطفی ) است » .(1)
(264) سوره یُوسُف
اشاره به اینکه در سینه انسان قلب است نه سنگ و طبیعی است که در برابر مسائل عاطفی واکنش نشان میدهد و سادهترین واکنش آن جریان اشک از چشم است ، این عیب نیست این حسن است ، عیب آن است که انسان سخنی بگوید که خدا را به غضب آورد .
ابوحمزه ثمالی از امام سجاد نقل میکند که من روز جمعه در مدینه بودم ، نماز صبح را با امام سجاد خواندم ، هنگامی که امام از نماز و تسبیح ، فراغت یافت به سوی منزل حرکت کرد و من با او بودم ، زن خدمتکار را صدا زد ، گفت : « مواظب باش . هر سائل و نیازمندی از در خانه بگذرد، غذا به او بدهید ، زیرا امروز روز جمعه است » .
ابوحمزه میگوید : گفتم هر کسی که تقاضای کمک میکند ،
مستحق نیست .
1 « بحار الانوار » ، طبع جدید ، جلد 22 ، صفحه 157 و 151 .
جزء دوازدهم (265)
امام فرمود : « درست است ، ولی من از این میترسم که در میان آنها افراد مستحقی باشند و ما به آنها غذا ندهیم و از در خانه خود برانیم و بر سر خانواده ما همان آید که بر سر یعقوب و آل یعقوب آمد » .
سپس فرمود : « به همه آنها غذا بدهید ( مگر نشنیدهاید ) برای یعقوب هر روز گوسفندی ذبح میکردند ، قسمتی را به مستحقان میداد و قسمتی را خود و فرزندانش میخورد ، یک روز سؤالکننده مؤمنی که روزهدار بود و نزد خدا منزلتی داشت، عبورش از آن شهر افتاد ، شب جمعه بود بر در خانه یعقوب به هنگام افطار آمد و گفت : به میهمان مستمند غریب گرسنه از غذای اضافی خود کمک کنید ، چند بار این سخن را تکرار کرد ، آنها شنیدند و سخن او را باور نکردند ، هنگامی که او مأیوس شد و تاریکی شب ، همه جا را فراگرفت برگشت ، در حالی که چشمش گریان بود و از گرسنگی به خدا شکایت کرد ، آن شب را گرسنه ماند و صبح همچنان روزه داشت ، در حالی که شکیبا بود و خدا را سپاس میگفت ، اما یعقوب و خانواده یعقوب ، کاملاً سیر شدند و هنگامصبح
(266) سوره یُوسُف
مقداری از غذای آنها اضافه مانده بود ». امام سپس اضافه فرمود: « خداوند به یعقوب در همان صبح ، وحی فرستاد که : " تو ای یعقوب بنده مرا خوار کردی و خشم مرا برافروختی و مستوجب تأدیب و نزول مجازات بر تو و فرزندانت شدی ... ای یعقوب من دوستانم را زودتر از دشمنانم
توبیخ و مجازاتمیکنم و اینبهخاطرآناستکه بهآنهاعلاقه دارم" ».(1)
قابل توجه اینکه به دنبال این حدیث میخوانیم که ابوحمزه میگوید از امام سجاد پرسیدم یوسف چه موقع آن خواب را دید؟ امام فرمود : « در همان شب » .(2)
از این حدیث به خوبی استفاده میشود که یک لغزش کوچک و یا صریحتر یک « ترک اولی » که گناه و معصیتی هم محسوب نمیشد ، ( چراکه حال آن سائل بر یعقوب روشن نبود ) از پیامبران و اولیایحق چه بسا سببمیشود که خداوند ، گوشمالی دردناکی به آنها بدهد و
1 «تفسیربرهان» جلد 2 صفحه243 و «نُورُالثَّقَلَیْن»جلد2، صفحه411 .
2 «تفسیربرهان»جلد 2، صفحه243 و «نُورُالثَّقَلَیْن»جلد2،صفحه 411.
جزء دوازدهم (267)
این نیست مگر به خاطر اینکه مقام والای آنان ایجاب میکند ، که همواره مراقب کوچکترین گفتار و رفتار خود باشند ، چراکه حَسَناتُ الاَْبْرارِ سَیِّئاتُ الْمُقَرَّبینَ ( کارهایی که برای بعضی از نیکان "حسنه" محسوب میشود برای مقربان درگاه خداوند "سیئه" است ) .
جایی که یعقوب آن همه درد و رنج به خاطر بیخبر ماندن از درددل یک سائل بکشد باید فکر کرد ، که جامعهای که در آن گروهی سیر و گروه زیادی گرسنه باشند چگونه ممکن است مشمول خشم و غضب پروردگار نشوند و چگونه خداوند آنها را مجازات نکند .
در روایات اهلبیت علیهمالسلام و در طرق اهل تسنن میخوانیم : هنگامی که یوسف در قعر چاه قرار گرفت ، امیدش از همه جا قطع و تمام توجه او به ذات پاک خدا شد ، با خدای خود مناجات میکرد و به تعلیم جبرئیل راز و نیازهایی داشت ، که در روایات به عبارات مختلفی نقل شده است .
(268) سوره یُوسُف
در روایتی میخوانیم با خدا چنین مناجات میکرد : « اَللّهُمَّ یا مُونِسَ کُلِّ غَریبٍ وَ یا صاحِبَ کُلِّ وَحیدٍ وَ یا مَلْجَأَ کُلِّ خائِفٍ وَ یا کاشِفَ کُلِّ کُرْبَةٍ وَ یا عالِمَ کُلِّ نَجْوی وَ یا مُنْتَهی کُلِّ شَکْوی وَ یا حاضِرَ کُلِّ مَلاَءٍ یا حَیُّ یا قَیُّومُ اَسْئَلُکَ اَنْ تَقْذِفَ رَجائَکَ فی قَلْبی حَتّی لا یَکُونَ لی هَمٌّ وَ لا شُغْلٌ غَیْرُکَ وَ اَنْ تَجْعَلَ لی مِنْ اَمْری فَرَجا وَ مَخْرَجا اِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ ... » .
« بار پروردگارا ! ای آنکه مونس هر غریب و یار تنهایانی ، ای کسی که پناهگاه هر ترسان و برطرف کننده هر غم و اندوه و آگاه از هر نجوی و آخرین امید هر شکایت کننده و حاضر در هر جمع و گروهی ، ای حی و ای قیوم ، از تو میخواهم که امیدت را در قلب من بیفکنی ، تا هیچ فکری جز تو نداشته باشم و از تو میخواهم که از این مشکل بزرگ ، فرج و راه نجاتی ، برای من فراهم کنی که تو بر هر چیز توانایی » .
جالب اینکه در ذیل این حدیث میخوانیم : فرشتگان صدای
یوسف را شنیدند و عرض کردند : « اِلهَنا نَسْمَعُ صَوْتا وَ دُعاءً :
جزء دوازدهم (269)
اَلصَّوْتُ صَوْتُ صَبِیٍّ وَ الدُّعاءُ دُعاءُ نَبِیٍّ : پروردگارا ! ما صدا و دعاییمیشنویم، آواز، آواز کودکاست، امادعا، دعایپیامبریاست » .(1)
این نکته نیز قابل توجه است هنگامی که یوسف را برادران به چاه افکندند پیراهن او را درآورده بودند و تنش برهنه بود ، فریاد زد که لااقل پیراهن مرا به من بدهید تا اگر زنده بمانم تنم را بپوشانم و اگر بمیرم کفن من باشد ، برادران گفتند : از همان خورشید و ماه و یازده ستارهایراکه در خوابدیدی بخواهکه در اینچاه مونس توباشد و لباس درتنتبپوشانند(واوبدنبالیأسمطلق،ازغیرخدادعایفوقراخواند).(2)
از امام صادق نقل شده است که فرمود : « هنگامی که یوسف را به چاه افکندند ، جبرئیل نزد او آمد و گفت : کودک ، اینجا چه میکنی ؟ در جواب گفت : برادرانم مرا در چاه انداختهاند ، گفت : دوست داری از چاه خارج شوی؟ گفت: با خداست اگر بخواهد مرا بیرون میآورد ، گفت : خدای
1 « تفسیر قُرْطُبی » ، جلد 5 ، صفحه 3373 .
2 « تفسیر قُرْطُبی » ، جلد 5 ، صفحه 3373 .
(270) سوره یُوسُف
تو دستور داده این دعا را بخوان تا بیرون آیی : گفت : کدام دعا ؟ گفت ؛ بگو : "اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلَکَ بِاَنَّ لَکَ الْحَمْدُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْمَنّانُ ، بَدیعُ السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ ، ذُوالْجَلالِ وَ الاِْکْرامِ ، اَنْ تُصَلِّیَ عَلی محَمَّدٍ
وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اَنْ تَجْعَلَ لی مِمّا اَنَا فیهِ فَرَجا وَ مَخْرَجا : پروردگارا ! من از تو تقاضا میکنم ای که حمد و ستایش برای تو است ، معبودی جز تو نیست ، تویی که بر بندگان نعمت میبخشی ، آفریننده آسمانها و زمینی ، صاحب جلال و اکرامی ، تقاضا میکنم که بر محمد و آلش درود بفرستی و گشایش و نجاتیاز آنچه در آن هستم برای من قرار دهی" (1) مانعی ندارد که یوسف همه این دعاها را خوانده باشد » .
19 وَ جآءَتْ سَیّارَةٌ فَاَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلی دَلْوَهُ قالَ یبُشْری هذا غُلمٌ وَ اَسَرُّوهُ بِضعَةً وَ اللّهُ عَلیمٌ بِما یَعْمَل-ُونَ
1 « نُورُالثَّقَلَیْن » ، جلد 2 ، صفحه 416 .
جزء دوازدهم (271)
و کاروانی فرارسید، مأمور آب را ( به سراغ آب ) فرستادند، او دلو خودرادر چاهافکند و صدازد؛ مژدهباد: این کودکی است ( زیبا و دوست داشتنی ) و این امر را به عنوان یک سرمایهاز دیگرانمخفی داشتند و خداوند به آنچه آنها انجام میدادند آگاه است .
کاروان را به این جهت « سَیّارَة » گفتهاند که دائما در سیر و حرکت است
« وارِد » به معنی آبآور ، در اصل از « وُرُود » گرفته شده که معنی
آن همانگونه که راغب در مفردات گفته ، قصد آب کردن است ، هرچند بعدا توسعه یافته و به هر ورود و دخولی گفته شده است .
« بِضاعَة » در اصل از ماده « بَضْع » به معنی قطعهای از گوشت است ، که آن را جدا میکنند و سپس تعمیم یافته و به قطعه مهمی از مال و سرمایه نیز گفته شده است و « بِضْع » به معنی عدد سه تا ده آمده است ( مفردات راغب ) .
(272) سوره یُوسُف
یوسف در تاریکی وحشتناک چاه که با تنهایی کشندهای همراهبود، ساعات تلخی را گذرانده اما ایمان به خدا و سکینه و آرامش حاصل از ایمان ، نور امید بر دل او افکند و به او تاب و توان دادکه اینتنهایی وحشتناک را تحمل کند و از کوره این آزمایش ، پیروز بدر آید .
چند روز از این ماجرا گذشت خدا میداند ، بعضی از مفسران سه روز و بعضی دو روز نوشتهاند. به هر حال « کاروانی سررسید » و در آن نزدیکی منزل گزید ، پیدا است نخستین حاجت کاروان تأمین آب است ، لذا « کسی را که مأمور آب آوردن بود به سراغ آب فرستادند ، مأمور آب ، دلو خود را در چاه افکند » .
یوسف از قعرچاه متوجهشد که سر و صداییاز فرازچاه میآید و به دنبال آن ، دلو و طناب را دید که به سرعت پایین میآید ، فرصت را غنیمت شمرد و از این عطیه الهی بهره گرفت و بیدرنگ به آن چسبید .
مأمور آب احساس کرد دلوش بیش از اندازه سنگین شده ،
هنگامی که آن را با قوت بالا کشید ، ناگهان چشمش به کودک خردسال ماه پیکری افتاده و فریاد زد : « مژده باد این کودکی است به جای آب » ( قالَ یبُشْری هذا غُلمٌ )
جزء دوازدهم (273)
کم کم گروهی از کاروانیان از این امر آگاه شدند ، ولی برای اینکه دیگران با خبر نشوند و خودشان بتوانند این کودک زیبا را به عنوان یک غلام در مصر بفروشند ، « این امر را به عنوان یک سرمایه نفیس از دیگران مخفی داشتند » ( وَ اَسَرُّوهُ بِضعَةً ) .
20 وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ کانُوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ
و او را به بهای کمی ، چند درهم ، فروختند و نسبت به ( فروختن ) او بیاعتنا بودند ( چرا که میترسیدند رازشان فاش شود ).
« بَخْس » در اصل به معنی این است که چیزی را با ستمگری کم کنند و لذا قرآن میگوید : « وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ اَشْیآئَهُمْ : اشیاء مردم را با ظلم کم نکنید » ( 85 / هود ) .
(274) سوره یُوسُف
در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا آنها یوسف را که حداقل غلام پرقیمتی محسوب میشد به بهای اندک و به تعبیر قرآن به ثَمَن بَخْس فروختند .
ولی این معمول است که همیشه دزدان و یا کسانی که به سرمایه
مهمی بدون زحمت دست مییابند از ترس اینکه مبادا دیگران بفهمند آن را فورا میفروشند و طبیعی است که با این فوریت نمیتوانند بهای گزافی برای خود فراهم سازند .
در اینکه یوسف را به چنددرهم فروختند و چگونه میان خود تقسیم کردند ، باز در میان مفسران گفتگو است ، بعضی 20 درهم و بعضی 22 درهم و بعضی 40 درهم و بعضی 18 درهم نوشتهاند و با توجه به این که عدد فروشندگان را دهنفر دانستهاند، سهم هر کدام از این مبلغ ناچیز روشن است. و در پایان آیه میفرماید : « آنها نسبت به فروختن یوسف ، بیاعتنا بودند » ( وَ کانُوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ ) .
در حقیقت این جمله در حکم بیان علت برای جمله قبل است ،
جزء دوازدهم (275)
اشاره به اینکه اگر آنها یوسف را به بهای اندک فروختند بهخاطر اینبود که نسبت بهاین معامله بیمیل و بیاعتناء بودند.
این موضوع یا به خاطر آن بود که یوسف را کاروانیان ، ارزان به دست آورده بودند و انسان چیزی را که ارزان به دست آورد ، غالبا ارزان از دست میدهد و یا اینکه از این میترسیدند که سرّ آنها فاش شود و مدعیپیداکنند و یا از این نظر که در یوسف نشانههای غلام بودن را نمیدیدند ، بلکه آثار آزادگی و حرّیت در چهره او نمایان بود و به همیندلیلنهفروشندگانچندانرغبتبهفروختناوداشتند و نه خریداران.
(276) سوره یُوسُف
موضوع صفحه
متن تأییدیه حضرت آیةاللّهالعظمی مکارم شیرازی••• 6
مقدمه••• 8
سوره هُود••• 11
همه میهمان خدا هستند••• 11
تقسیم ارزاق و تلاش برای زندگی••• 13
چهار پدیده کوتاه فکری••• 19
میزان کم ظرفیتی••• 20
نعمتها همه موهبت است••• 20
اعمال نیک دو اثر دارد••• 21
قرآن معجزه جاویدان••• 21
همه قرآن یا ده سوره یا یک سوره ؟••• 23
سرگذشت عبرتآمیز قوم نوح••• 28
(277)
تحقیرمؤمنینمحرومشیوههمیشگی صاحبان زر و زور است••• 30
مقیاس سنجش فضیلت••• 32
من هیچ فرد باایمانیرا طرد نمیکنم••• 34
کشتی نوح••• 44
هدف از عذابهای الهی تصفیه است نه انتقام••• 47
پنج درس تربیتی در طوفان نوح••• 53
فهرست مطالب
موضوع صفحه
پایان ماجرای طوفان نوح••• 58
« جودی » کجا است ؟••• 60
سرگذشت دردناک فرزند نوح••• 61
چرا فرزند نوح ، عمل غیر صالح بود ؟••• 62
آنجا که پیوندها گسسته میشود ؟••• 63
مسلمانان مطرود چه کسانی هستند ؟••• 65
کشتی نوح به سلامت فرود آمد••• 68
تأثیر کارهای خوب بر آبادی کشورها و کارهای بد بر ویرانی آنها••• 72
منظور از « یَزِدْکُمْ قُوَّةً اِلی قُوَّتِکُمْ » چیست ؟••• 75
آغاز سرگذشت قوم ثمود••• 76
استعمار در قرآن و عصر ما••• 78
ناقهصالح••• 82
(279)
پیوند مکتبی••• 85
منظور از صیحه چیست ؟••• 90
سرگذشت قوم شعیب••• 92
فهرست مطالب
موضوع صفحه
منطق بیاساس آدمهای لجباز••• 98
تظاهر به نفهمیدن روش همیشگی دین ستیزان••• 102
پایان عمر تبهکاران مَدْیَن••• 105
هفت درس تربیتی در داستان شعیب••• 107
موسی قهرمان مبارزه با فرعون••• 112
خوشبختی یا بدبختی افراد در آخرت نتیجه اعمال
آنها در دنیاست••• 119
بحثیپیرامونسعادتوشقاوتازنظرذاتییااکتسابیبودن••• 122
اسباب خوشبختی و بدبختی••• 125
استثناء در آیه چه مفهومی دارد ؟••• 130
صبر و مقاومت رمز پیروزی در همه عرصههاست••• 131
در چه اموری نباید به ظالمان تکیه کرد••• 133
«بپاداشتن»واقعینمازانسانراازهمهبدیهامصون میدارد••• 136
امید بخشترین آیه قرآن••• 138
پاسداران صلح و آزادی••• 142
فهرست مطالب
موضوع صفحه
نوجوانانیکه درانتظار«مصلح» بهسرمیبرندباید«صالح»باشند••• 145
سرچشمه انحرافات افراط در خوشی و لذّتهاست••• 146
هدف از آفرینش••• 148
اثرات چهارگانه مطالعه سرگذشت پیشینیان••• 150
سوره یُوسُف••• 152
نقش ویرانگر حسد در زندگی نوجوانان عزیز••• 157
ضرورت مراقبت پدر و مادر در ابراز محبّت نسبتبهفرزندان••• 159
پیامی برای نوجوانان: مواظب باشید تا به بهانه بازی
و سرگرمی شما را فریب ندهند••• 160
نیازفطری و طبیعینوجوانان به تفریح و سرگرمی سالم••• 164
نه قصاص و نه اتهام قبل از جنایت••• 168
بهدشمن و افراد نادان راه کارتخریبی نشانندهید••• 168
(283)
زیبا جلوه دادن زشتیها••• 176
دروغگو حافظه ندارد••• 177
صبر جمیل چیست ؟••• 178
یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی••• 179
دعای گیرای یوسف••• 182