ghaemiyeh.com
سرشناسه : نوری حسینبن محمدتقی ۱۲۵۴ - ۱۳۲۰ق.
عنوان قراردادی : نجمالثاقب مشتمل بر احوال امام غائب حضرت بقیهالله صاحبالعصر. برگزیده عنوان و نام پدیدآور : تشرف یافتگان به محضر صاحبالزمان علیه السلام برگرفته از کتاب نجمالثاقب / مولف حسین طبرسینوری
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهری : ۴ ج.
شابک : دوره : 964-8484-87-2 ؛ دوره : 978-964-8484-87-2 ؛ ج ۱ 964-8484-88-0 ؛ ۷۵۰۰ ریال ج. ۱، چاپ دوم 978-964-8484-88-5 : ؛ ۱۰۰۰۰ ریال(ج.۱، چاپ سوم) ؛ ۶۰۰۰ ریال: ج ۲ 964-8484-89-9 : ؛ ۹۰۰۰ ریال ج. ۲، چاپ دوم 978-964-8484-89-2 : ؛ ۱۳۰۰۰ ریال(ج.۲، چاپ سوم) ؛ ج ۳ 964-8484-90-2 : ؛ ۷۰۰۰ ریال ج. ۳، چاپ دوم : 978-964-8484-90-8 ؛ ۱۰۰۰۰ ریال(ج.۳، چاپ سوم) ؛ ج ۴ 964-8484-91-0 : ؛ ۷۰۰۰ ریال ج. ۴، چاپ دوم 978-964-8484-91-5 : ؛ ۱۰۰۰۰ ریال ج.۴، چاپ سوم : 978-964-8484-91-5
یادداشت : ج. ۱ تا ۴ (چاپ دوم: زمستان ۱۳۸۶).
یادداشت : ج. ۱ و ۲(چاپ سوم: ۱۳۸۹).
یادداشت : ج. ۲ (چاپ اول: بهار ۱۳۸۵).
یادداشت : ج. ۳ (چاپ سوم: ۱۳۸۹).
یادداشت : ج.۴ ( چاپ سوم:۱۳۸۹).
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم ۲۵۵ق -
موضوع : مهدویت
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۵۱/ط۲۷۳ن۳۰۱۶ ۱۳۸۵
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۹
شماره کتابشناسی ملی : م۸۵-۱۱۵۳۷
شیخ ورّام
سید عظیم الشأن، (ابن طاووس) فرموده: و از این جمله است خبری که حدیث کرد مرا به آن، رشید ابوالعباس بن میمون واسطی در حالی که ما میرفتیم به سمت سامرّه.
گفت: چون متوجّه شد شیخ یعنی جدّ من، ورّام بن ابی فراس قدس اللَّه روحه - از حلّه به جهت تألّم و ملالتی که پیدا کرده بود از مغاری و اقامت نمودن در مشهد مقدّس در مقابر قریش، دو ماه الّا هفت روز، گفت: پس متوجّه شدم من از بلد واسط به سوی سرّ من رأی و هوا به شدّت سرد بود. پس مجتمع شدیم با شیخ ورّام در مشهد کاظمی و عزم خود را در زیارت برای او بیان کردم.
گفت: میخواهم با تو رقعهای بفرستم که آن را با دکمه لباس خود ببندی یا در زیر پیراهن خود. پس آن را در جامه خود بستم.
فرمود: پس چون رسیدی به قبّه شریفه، یعنی قبّه سرداب مقدّس و داخل شوی در آنجا در اوّل شب و کسی در نزد تو باقی نماند و آخر
کسی بودی که خواستی بیرون بیایی، پس رقعه را در قبّه بگذار؛ پس چون صبح بروی به آنجا و رقعه را در آنجا نبینی، به احدی چیز مگو.
گفت: پس من کردم آن چه را به من امر فرمود.
پس صبح رفتم و رقعه را نیافتم و برگشتم به سوی اهل خود و شیخ پیش از من به میل خود برگشته بود به سوی اهل خود. یعنی به حلّه مراجعت نمود. پس چون در موسم زیارت آمدم و ملاقات کردم شیخ را در منزلش در حلّه فرمود به من: آن حاجت منقضی شد.
ابوالعباس گفت: این حدیث را قبل از تو به احدی نگفتم از وقت وفات شیخ تا حال که قریب سی سال است.
مؤلّف گوید: شیخ ورّام مذکور از زهّاد علما و اعیان فقهاست و از اولاد مالک اشتر است و مصنّف کتاب تنبیه الخاطر که معروف است به مجموعه ورّام و او جدّ مادری ابن طاوس است و مادر او دختر شیخ طوسی است و مادر این دختر و دختر دیگر شیخ که مادر ابن ادریس است، دختر مسعود ورّام است و هر سه از فضلا و داخل در اجازاتند و آن مسعود ورّام به این ورّام بر جماعتی مشتبه شده و در بسیاری از کتب مؤلّفه در این باب اشتباهات عجیبه در ترجمه ابن طاوس و ابنادریس شده که مقام ذکر آن نیست؛ حتّی بعضی این دو عالم را پسر خاله یکدیگر شمرده و این از اغلاط فاحشه است و مخفی نیست بر آن که فی الجمله معرفتی به طبقات علما دارد.
تشرّف علامه حلّی
سید شهید قاضی نوراللَّه شوشتری در مجالس المؤمنین(1)در ضمن احوالات آیةاللَّه علاّمه حلّی گفته:
از جمله مراتب عالیه که جناب شیخ به آن امتیاز دارد، آن است که بر السنه اهل ایمان اشتهار یافته که یکی از علمای اهل سنّت که در بعضی از فنون علمی استاد جناب شیخ بود، کتابی در ردّ مذهب شیعه امامیه نوشته بود و در مجالس، آن را با مردم میخواند و اضلال ایشان مینمود و از بیم آن که مبادا کسی از علمای شیعه ردّ آن نماید، آن را به کسی نمیداد که بنویسد و جناب شیخ همیشه حیله میانگیخت که آن را به دست آرد تا ردّ آن بنماید.
لاجرم علاقه استاد و شاگردی را وسیله التماس عاریت کتاب مذکور کرد و چون آن شخص نخواست که یک باره دست ردّ بر سینه التماس او
1) 1. مجالس المؤمنین، ج 1، ص 573.
نهد، گفت: سوگند یاد کردهام که این کتاب را زیاده از یک شب پیش کسی نگذارم.
جناب شیخ نیز آن قدر را غنیمت دانسته، کتاب را بگرفت و به خانه برد که در آن شب از آنجا به قدر امکان نقل نماید.
چون به کتابت آن اشتغال نمود و نصفی از شب بگذشت، خواب بر جناب شیخ غلبه نمود؛ حضرت صاحب الامرعلیه السلام پیدا شد و با شیخ گفتند که: «کتاب را به من واگذار و تو خواب کن.»
چون شیخ از خواب بیدار شد، آن نسخه از کرامت صاحبالامرعلیه السلام تمام شده بود.
مؤلّف گوید: این حکایت را در کشکول فاضل المعی علی بن ابراهیم مازندرانی معاصر علاّمه مجلسیرحمهم الله به نحو دیگر دیدم و آن چنان است که نقل کرد که آن جناب، کتابی از بعضی از افاضل خواست که نسخهای کند. پس او ابا کرد از دادن و آن کتاب بزرگی بود. تا آن که اتّفاق افتاد که به او داد به شرط آن که یک شب بیشتر نزد او نماند و استنساخ آن کتاب نمیشد، مگر در یک سال یا بیشتر.
پس علّامه(ره) آن را به منزل آورد و شروع کرد در نوشتن آن در آن شب. پس چند صفحه نوشت و ملالت پیدا کرد. پس دید مردی از در داخل شد به صفت اهل حجاز و سلام کرد و نشست.
آن شخص گفت: «ای شیخ، تو مسطر بکش برای من این اوراق را! و من مینویسم.»
پس شیخ برای او مسطر میکشید و آن شخص مینوشت و از سرعت کتابت، مسطر به او نمیرسید. چون بانگ خروس صبح برآمد، کتاب بالتمام به اتمام رسیده بود.
و بعضی گفتهاند که: چون شیخ خسته شد، خوابید. چون بیدار شد، کتاب را نوشته دید. «واللَّه اعلم.»
توصیهای از امام به یکی از بندگان خدا
و نیز سید اجلّ، علی بن طاوس(ره) در کتاب فرج الهموم میفرماید: از این جمله است خبری که معلوم شده برای من از کسی که محقّق شده راستی او برای من در آن چه ذکر میکنم آن را.
گفت: من مسألت کرده بودم از مولای خود، مهدیعلیه السلام که مرا رخصت دهد در این که بوده باشم از کسانی که مشرّفند به صحبت او و خدمت آن جناب در زمان غیبتش که اقتدا کرده باشم به آنان که خدمت میکنند آن جناب را از بندگان و خاصانش و مطّلع نکرده بودم بر این مقصود خود احدی از عباد را.
پس حاضر شد در نزد من، ابن رشید ابوالعباس واسطی که سابقاً ذکر شد، در روز پنج شنبه، بیست و نهم رجب المرجب سنه شش صد و سی و پنج و گفت به من ابتدا از نفس خود: میگویند به تو، ما قصد نداریم مگر مهربانی با تو را. پس اگر توطین میکنی نفس خود را بر صبر، مراد حاصل میشود.
پس به او گفتم: از جانب که میگویی آن سخن را؟
گفت: از جانب مولای ما - مهدی صلوات اللَّه علیه -.(1)
1) 2. ر.ک: بحارالانوار، ج 52، ص 54.
دریافت مکتوب از سائل
و ایضاً سید عظیمالشأن مذکور در آن کتاب میفرماید: و از این جمله است، حکایتی که دانستهام آن را از کسی که محقّق شده در نزد من حدیث او و تصدیق کردهام او را، گفت: نوشتم به سوی مولای خود، مهدی - صلوات اللَّه علیه - مکتوبی که متضمّن بود چند امر مهم را و سؤال کردم که جواب دهند از آنها به قلم شریف خود و برداشتم مکتوب را با خود به سوی سرداب شریف در سرّ من رأی. پس مکتوب را در سرداب گذاشتم. آن گاه خوف کردم بر او. پس برداشتم آن را با خود و آن در شب جمعه بود و تنها در یکی از حجرههای صحن مقدّس ماندم. چون نزدیک نصف شب شد، خادمی با شتاب داخل شد، پس گفت: بده به من مکتوب را! یا گفت: میگویند و این شکّ از راوی است. پس نشستم برای تطهیر نماز و طول دادم؛ پس بیرون آمدم نه خادمی را دیدم و نه مخدومی.(1)
1) 3. ر.ک: بحارالانوار، ج 54، ص 54 - 55.
شنیدن دعای قائمعلیه السلام توسط سید ابن طاوس(ره)
و نیز سید جلیل القدر مذکور - قدس اللَّه روحه - در اواخر کتاب مهج الدعوات(1)فرموده: «بودم من در سرّ من رأی، پس شنیدم در سحر، دعای قائمعلیه السلام را. پس حفظ کردم از آن جناب، دعا را از برای آن که ذکر کرده بود او را از زندهها و مردهها و ابقهم یا فرمود: «واحیهم فی غرنا وملکنا.» یا فرمود: «سلطاننا ودولتنا» و بود این قصّه در شب چهارشنبه سیزدهم ذی القعده سنه شش صد و سی و هشت.»
1) 4. مهج الدعوات، ص 296.
استماع مناجات حضرت قائمعلیه السلام توسط سید ابن طاوس
در ملحقات کتاب انیس العابدین مذکور است که نقل شده از ابن طاوسرحمهم الله که او شنید در سحر در سرداب مقدّس از صاحب الامرعلیه السلام که آن جناب میفرمود:
«اللّهم انّ شیعتنا خلقت من شعاع انوارنا وبقیة طینتنا وقد فعلوا ذنوباً کثیرة اتّکالا علی حبّنا وولایتنا فان کانت ذنوبهم بینک وبینهم، فاصفح عنهم فقد رضینا! وما کان منها فیما بینهم، فاصلح بینهم وقاصّ بها عن خمسنا! وادخلهم الجنّة! وزحزحهم عن النار ولا تجمع بینهم وبین اعدائنا فی سخطک.»(1)
اشکال در خبر انّ شیعتنا منّا
مؤلّف گوید: عبارت این دعا در مصنّفات جملهای از متأخّرین، از علاّمه
1) 5. بحارالانوار، جلد 53 صفحه 302.
مجلسی و معاصرین به نحو دیگر نقل شده و در رساله جنّة الماوی اشکال کردم در صحّت نسبت اصل این واقعه به جهت نبودن آن در مصنّفات صاحب واقعه و مؤلّفات متأخّرین از او و کتب علّامه مجلسی و محدّثین معاصرین او، بلکه در آنجا احتمال دادم که این کلام، مأخوذ باشد از کلام حافظ شیخ رجب برسی در مشارق الانوار(1)چه او بعد از نقل حکایت سابقه از مهج تا آنجا که فرموده: «و ملکنا» میگویند: «ومملکتنا» و هر چند شیعیان ایشان از ایشانند و مرجع آنها به سوی ایشان است و عنایت ایشان مصروف است در آنها، پس گویا که آن جنابعلیه السلام میفرماید:
«اللّهم انّ شیعتنا منّا ومضافین الینا وانّهم قد اساؤا وقد قصروا واخطأوا وَأنا حبالهم حبّا منهم وقد تقبّلنا عنهم بذنوبهم وتحمّلنا خطایاهم لان معوّلهم علینا ورجوعهم الینا فصرنا لاختصاصهم بنا واتّکالهم علینا کانّا اصحاب الذنوب اذ العبد مضاف الی سیده ومعوّل الممالیک الی موالیهم. اللّهم اغفر لهم من الذنوب ما فعلوه اتّکالاً علی حبّنا وطمعاً فی ولایتنا وتعویلاً علی شفاعتنا ولاتفضحهم بالسیئات عند اعدائنا وولّنا امرهم فی الاخرة کما ولیتنا امرهم فیالدنیا وان احبطت السیئات اعمالهم فتفضّل موازیهم بولایتنا وارفع درجاتهم بمحبّتنا.» انتهی.
و این کلمات که از صاحب مشارق است و شرحی است به زعم او برای کلام آن جناب با عبارت مذکوره متقارب است و عصر او قریب عصر
1) 6. مشارق الانوار الیقین فی اسرار امیرالمؤمنین، ص 316.
سید است و چنانچه از سید چنین عبارتی شایع بوده، او اولی بود به نقل آن به جهت کثرت حرص او بر این مطالب و اطّلاع او بر شواهد بر آنها، اگرچه این نسبت، بعید نیست از مقام سید؛ چنانچه از حکایات سابقه معلوم میشود و بیاید بعضی از کلمات او در باب هشتم که شایسته است هر کسی در آنها به حسرت، نظر نماید.
زیارت حجّتعلیه السلام امیرالمؤمنینعلیه السلام را در روز یکشنبه
و نیز سید مؤید مذکوررحمهم الله در کتاب جمال الاسبوع(1)روایت کرده از شخصی که مشاهده نمود حضرت صاحب الزمانعلیه السلام را که زیارت میکرد امیرالمؤمنینعلیه السلام را به این زیارت و این مشاهده در بیداری بود نه در خواب، در روز یک شنبه که آن روز، روز امیرالمؤمنینعلیه السلام است.
«السّلام علی الشّجرة النبویة والدوحة الهاشمیة المضیئة المثمرة بالنبوّة المونعة بالامامة. السلام علیک وعلی ضجیعیک آدم ونوحعلیهما السلام. السّلام علیک وعلی اهل بیتک الطیبین الطاهرین. السّلام علیک وعلی الملائکة المحدّقین بک والحافّین بقبرک یامولای یا امیرالمؤمنین هذا یوم الأحد وهو یومک وباسمک وانا ضیفک فیه وجارک فأضفنی یامولای واجرنی فانّک کریم تحبّ الضیافة ومأمور(2)بالاجارة فافعل ما رغبت الیک فیه ورجوته منک بمنزلتک وآل بیتک عنداللَّه ومنزلته عندکم وبحقّ ابن عمّک رسولاللَّهصلی الله علیه وآله وسلم وعلیکم اجمعین.»
شرح نسبت هر روز از ایام هفته به یکی از ائمهعلیهم السلام
مؤلّف گوید: نسبت ایام هفته به حجج طاهرین - صلوات اللَّه علیهم اجمعین - به حسب اعمال و اورادی که باید متوسّل شد به آنها در نزد ایشان به جهت رسیدن به منافع داخلیه و خارجیه، دنیویه و اخرویه و دفع کردن بلاهای آسمانی و زمینی و شرور شیاطین انسی و جنّی مختلف رسیده، اما در زیارات و توسّل به سلام و ثناگویی و مدحت. پس به نحوی است که سید ابن طاوس در کتاب جمال الاسبوع(1)ذکر نموده:
شنبه منسوب است به رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم.
یک شنبه به امیرالمؤمنینعلیه السلام.
دوشنبه به امام حسن و سیدالشهداعلیهما السلام.
سه شنبه به حضرت سجّاد و امام محمّد باقر و امام جعفر صادقعلیهم السلام.
چهارشنبه به حضرت کاظم و امام رضا و امام محمّد تقی و امام علیالنقیعلیهم السلام.
پنج شنبه به امام حسن عسکریعلیه السلام.
روز جمعه منسوب است به امام عصر، صاحب الزّمان - صلوات اللَّه علیه - و به اسم اوست و آن روزی است که ظاهر خواهد شد در آن روز.
برای هر روز، زیارتی ذکر نموده و در هر یک از آنها اشاره شده به این مطلب که امروز، روز شماست و من در این روز مهمان شما هستم و پناه به شما آوردم. مرا ضیافت کنید و پناه دهید.»
1) 9. جمال الاسبوع بکمال العمل المشروع، ص 36.
این ترتیب، مطابق است با دو روایت که هر دو از حضرت هادی، امام علیالنقیعلیه السلام روایت شده. یکی را صدوق از صقر بن ابی دلف نقل نموده و دیگری را قطب راوندی از ابی سلمان بن ارومه.
در خبر اوّل صفر میگوید: گفتم به آن جناب: ای سید من! حدیثی است که روایت کرده شده از پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم نمیدانم معنی آن را.
فرمود: «کدام است آن حدیث؟»
گفتم: قول آن حضرت که: دشمنی مکنید با روزها که دشمنی خواهند کرد با شما. چیست معنای آن؟
پس فرمود: «آری، روزها ماییم، مادامی که برپاست آسمانها و زمینهایش. پس شنبه اسم رسول خداستصلی الله علیه وآله وسلم.»
و به همان نسق ذکر نمود تا آن که فرمود: «و جمعه اسم پسرِ پسر من است و به سوی او جمع میشوند گروه اهل حقّ. پس این است معنی روزها. پس دشمنی نکنید با ایشان در دنیا که دشمنی میکنند با شما در آخرت.»(1)
در خبر دوم بعد از سؤال از حدیث مذکور، در جواب فرمود: «آری، به درستی که از برای حدیث رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم تأویلی است؛ اما شنبه، پس رسول خداستصلی الله علیه وآله وسلم.» تا آخر.(2)
از این خبر میشود فهمید که کنایه بودن اسامی ایام هفته از آن نامهای مبارکه، منافات ندارد که ظاهر آن نیز مراد باشد که تفأل بد کردن به روزی و تطیر به آن و دشنام دادن او، سبب شود از برای تأثیر بدی او.
چنانچه علّامه مجلسی احتمال داده و آن بعید است، چه مکرّر خود مذمّت میفرمودند بعضی از این ایام را، یا آن که دشمنی کردن به روز، عمل بد کردن و معصیت نمودن در اوست؛ پس او دشمنی خواهد کرد به این که شهادت دهد بر آن عمل بد در روز قیامت.
در دعای صباح صحیفه کامله(1)است که: «و هذا یوم حادث جدید وهو علینا شاهد عتید ان احسنا ودّعنا بحمد وان اسائنا فارقنا بذم.» اگرچه شارحین صحیفه دراین عبارت تأویلات بعیده کردهاند که ذکر آن مناسب نیست.
مخفی نماند که در این دو خبر از صدّیقه طاهرهعلیها السلام ذکری نشد، ولکن ابن طاوس بعد از زیارت امیرالمؤمنینعلیه السلام در یک شنبه، زیارتی برای آن معظّمه ذکر نموده(2)و محتمل است که از خبری دیگر استفاده فرموده و ما ان شاءاللَّه در باب یازدهم زیارت حضرت حجّتعلیه السلام را در روز جمعه ذکر خواهیم کرد.
کیفیت نماز هدیه به رسول خدا صلی الله علیه وآله و ائمه اطهار علیه السلام
اما در توسّل به حضرت رسول و ائمّه - صلوات اللَّه علیهم - به وسیله نماز و بردن هدیه نماز در نزد ایشان، پس تقسیم آن به حسب ایام هفته به روایت شیخ طوسی در مصباح،(3)چنین است:
شروع میکند از روز جمعه و هشت رکعت نماز میخواند. چهار رکعت را هدیه میکند از برای رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و چهار رکعت برای فاطمه زهراعلیها السلام.
روز شنبه چهار رکعت برای امیرالمؤمنینعلیه السلام.
روز یک شنبه چهار رکعت برای حضرت حسن مجتبیعلیه السلام.
روز دوشنبه چهار رکعت برای سیدالشّهداعلیه السلام.
روز سهشنبه چهار رکعت برای حضرت سجادعلیه السلام.
روز چهارشنبه چهار رکعت برای حضرت باقرعلیه السلام.
روز پنج شنبه چهار رکعت برای حضرت صادقعلیه السلام.
روز جمعه هشت رکعت. باز چهار برای رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و چهار برای صدیقه طاهرهعلیها السلام.
روز شنبه چهار رکعت برای امام موسیعلیه السلام.
و به همین ترتیب تا روز پنج شنبه چهار رکعت برای حضرت حجّتعلیه السلام. و این از اعمال نفیسه است.
و در خبر دیگر که در آن ذکر این نماز هدیه شده، فرمودند: «کسی که ثواب نماز خود را، چه فریضه چه نافله، قرار دهد برای رسول خدا و امیرالمؤمنین و اوصیای بعد از او - صلوات اللَّه علیهم - خداوند مضاعف میکند ثواب نماز او را اضعاف مضاعفه تا نفس قطع شود و به او میگویند پیش از آن که روحش از بدنش مفارقت کند: ای فلان! دلت خوش باد و چشمت روشن به آن چه مهیا کرده آن را خدای تعالی برای تو و گوارا باد برای تو آن چه که رسیدی به او.»
بهتر آن است که در این نمازها، تسبیح رکوع و سجود را سه مرتبه
بگوید و پس از آن بگوید: «وصلّی اللَّه علی محمّد وآله الطیبین الطاهرین.»
و بعد از هر دو رکعت بگوید: «اللّهم انت السّلام ومنک السّلام والیک یعود السّلام حینا ربّنا منک بالسّلام. اللّهم انّ هذه الرکعات هدیة منّی الی فلان بن فلان! و نام آن حجّت را برد که هدیه برای اوست؛ فصلّ علی محمّد وآل محمّد وبلّغه ایاها واعطنی افضل املی ورجائی فیک وفی رسولک صلواتک علیه وآله وفیه.» آن گاه دعا کن، هرچه را که خواستی.
و مخفی نماند که از برای ایام ماه نیز تقسیمی است منسوب به ایشان که در هر روز باید خوانده شود و تسبیحی که مختص است به آن حجّت که آن روز منسوب به اوست و سید فضلاللَّه راوندی در کتاب دعوات(1)آن تسبیحها را نقل کرده.
تسبیح حضرت حجّتعلیه السلام که در هیجدهم
هر ماه تا آخر ماه باید خوانده شود
و تسبیح حضرت حجّتعلیه السلام از روز هیجدهم ماه است تا آخر ماه و آن، این است: «سبحان اللَّه عدد خلقه سبحان اللَّه رضای نفسه سبحان اللَّه مداد کلماته سبحان اللَّه زنة عرشه والحمدللَّه مثل ذلک.»
1) 15. الدعوات، ص 94.
استخاره با تسبیح که امام عصرعلیه السلام تعلیم فرمود
آیةاللَّه علّامه حلّی(ره) در کتاب منهاج الصلاح میفرماید: «نوعی دیگر از استخاره است که روایت کردم آن را از والد فقیه خود، سدید الدین، یوسف بن علی بن المطهّررحمهم الله از سید رضیالدین محمّد آوی حسینیرحمهم الله از صاحبالامرعلیه السلام و آن چنین است که:
«بخواند فاتحة الکتاب را ده مرتبه و اقلّ آن سه مرتبه و پستتر از آن یک مرتبه، آن گاه بخواند «انّا انزلناه» را ده مرتبه، آن گاه بخواند این دعا را سه مرتبه: «اللّهم انّی استخیرک بعلمک بعواقب الامور واستشیرک لحسن ظنّی بک فی المأمول والمحذور. اللّهم ان کان الامر الفلانی قد نیطت بالبرکة اعجازه وبوادیه وحفّت بالکرامة ایامه ولیالیه فخرلی فیه خیرة تردّ شموسه ذلولاً وتقعص(1)ایامه سروراً. اللّهم اما امر فائتمر واما نهی فانتهی. اللّهم انّی استخیرک برحمتک خیرة فی عافیة.»
1) 16. خ.ل: تقعض.
آن گاه یک قبضه بردارد از قطعه تسبیح و در خاطر بگذارند حاجت خود را و بیرون بیاورد، اگر عدد آن قطعه جفت است، پس او افعل است یعنی بکن و اگر فرد است، لاتفعل است، یعنی مکن یا به عکس، یعنی این علامت خوبی و بدی بسته است به قرار داد، استخاره کننده.»(1)
شیخ شهید اوّل در ذکری(2)فرموده: یکی از اقسام استخاره، استخاره به عدد است و این قسم مشهور نبود در عصرهای گذشته، پیش از زمان سید کبیر عابد رضیالدین محمّد آوی حسینی، مجاور مشهد مقدّس غروی رضی الله عنه و من روایت میکنم یا اذن دارم در روایت این استخاره از او و سایر مرویات او از جمله از مشایخ خود از شیخ کبیر فاضل جمال الدین ابن المطهّر از والدش از سید رضی از صاحبالامرعلیه السلام.(3)
اگر طاق میماند خوب است و اگر جفت میماند بد است و والد مجروررحمه الله به این روش اکثر اوقات در اموری که در آن استعجالی بود استخاره میکرد. منه. نورالله قلبه [مرحوم مؤلّف .
1) 17. ر.ک: بحارالانوار،ج 53، ص 271و ج 88، ص 248.
2) 18. الذکری، ص 253.
3) 19. هوالعزیز؛ علامه مجلسی در رساله مفاتیح الغیب فرموده که والد مرحوم فقیر از شیخ عظیم الشأن شیخ بهاء الدین محمّد علیهما الرحمة و الرضوان نقل میفرمود که ما دست به دست از مشایخ خود شنیدهایم که از حضرت صاحب الامر علیه السلام - روایت میکردند در طریق استخاره تسبیح که سه مرتبه صلوات بر محمّد و آل محمّدصلی الله علیه وآله بفرستند و تسبیح را بگیرند و دو تا دو تا بشمارند.
سید رضی الدین محمّد آوی حسینی
علّامهرحمه الله در کتاب منهاج الصلاح در شرح دعای عبرات فرموده که او مروی است از جانب صادق، جعفر بن محمّدعلیهما السلام و از برای این دعا از طرف سید سعید رضیالدین محمّد بن محمّد بن محمّد آوی - قدس اللَّه روحه - حکایتی است معروفه به خطّ بعضی از فضلا در حاشیه این موضع از منهاج. آن حکایت را چنین نقل کرده از مولی السعید فخرالدین محمّد پسر شیخ اجل جمالالدین، یعنی علّامه که او از والدش روایت نموده از جدّش شیخ فقیه سدیدالدین یوسف از سید رضی مذکور که او محبوس بود در نزد امیری از امرای سلطان جرماغون، مدّت طویلی در نهایت سختی و تنگی. پس در خواب خود دید خلف صالح منتظر را - صلوات اللَّه علیه - پس گریست و گفت: ای مولای من! شفاعت کن در خلاص شدن من از این گروه ظلمه.
پس حضرت فرمود: «بخوان دعای عبرات را.»
سید گفت: کدام است دعای عبرات؟
فرمود: «آن دعا در مصباح تو است.»
سید گفت: ای مولای من! دعا در مصباح من نیست.
فرمود: «نظر کن در مصباح! خواهی یافت دعا را در آن.»
پس از خواب خود بیدار شد و نماز صبح را کرد و مصباح را باز نمود. پس ورقهای یافت در میان اوراق آن، که آن دعا نوشته بود در آن. پس چهل مرتبه آن دعا را خواند و آن امیر را دو زن بود یکی از آن دو عاقله و مدبّره و آن امیر بر او اعتماد داشت.
پس امیر نزد او آمد در نوبهاش. پس گفت به امیر: گرفتهای یک از اولاد امیرالمؤمنینعلیه السلام را؟
امیر گفت: چرا سؤال کردی از این مطلب؟
گفت: در خواب دیدم شخصی را و گویا نور آفتاب میدرخشید از رخسار او؛ پس حلق مرا میان دو انگشت خود گرفت. آن گاه فرمود: «میبینم شوهرت را که گرفت یکی از فرزندان مرا و در طعام و شراب بر او تنگ گرفته.»
پس من به او گفتم: ای سید من! تو کیستی؟
فرمود: «من علی بن ابی طالب، بگو به او اگر او را رها نکرد، هر آینه خراب خواهم کرد خانه او را.»
پس این خواب منتشر شد و به سلطان رسید. پس گفت مرا علمی به این مطلب نیست و از نوّاب خود جستجو کرد و گفت: کی محبوس است در نزد شما؟
گفتند: شیخ علوی که امر کردی به گرفتن او.
گفت: «او را رها کنید و اسبی به او بدهید که بر آن سوار شود و راه را به او دلالت کنید. پس به خانه خود برود.»(1)
سید اجلّ، علی بن طاوس در آخر مهج الدعوات(2)فرموده: «و از این جمله است دعایی که مرا خبر داد صدیق من و برادر و دوست من، محمّد بن محمّد قاضی آوی - ضاعف اللَّه جلّ جلاله سعادته و شرف خاتمته -و از برای او حدیث عجیبی و سبب غریبی نقل کرد و آن، این بود که برای او حادثهای روی داد. پس یافت این دعا را در اوراقی که نگذاشته بود آن دعا را در آن، در میان کتب خود. پس نسخه برداشت از آن نسخه. پس چون آن نسخه را برداشت، آن اصل که در میان کتب خود یافته بود، مفقود شد. آن گاه سید دعا را نقل کرد و پس از آن سند دیگر برای دعا ذکر نمود با اصل دعا و میان آن دو نسخه، اختلاف بسیار است چنانچه میان نسخه سید و علّامه نیز اختلاف بسیار است و ما تیمّناً به ذکر نسخه اولی سید قناعت میکنیم:
دعای عبرات که امام عصرعلیه السلام به سید رضی الدین آوی داد
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ یا رَاحِمَ الْعَبَرَاتِ وَیا کَاشِفَ الْکُرُبَاتِ أَنْتَ الَّذِی تَقْشَعُ سَحَائِبَ الْمِحَنِ وَقَدْ أَمْسَتْ ثِقَالًا وَتَجْلُو ضَبَابَ الْإِحَنِ
وَ قَدْ سَحَبَتْ أَذْیالًا وَتَجْعَلُ زَرْعَهَا هَشِیماً وَعِظَامَهَا رَمِیماً وَتَرُدُّ الْمَغْلُوبَ غَالِباً وَالْمَطْلُوبَ طَالِباً إِلَهِی فَکَمْ مِنْ عَبْدٍ نَادَاکَ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ فَفَتَحْتَ لَهُ مِنْ نَصْرِکَ أَبْوَابَ السَّمَاءِ بِمَاءٍ مُنْهَمِرٍ وَفَجَّرْتَ لَهُ مِنْ عَوْنِکَ عُیوناً فَالْتَقَی مَاءُ فَرَجِهِ عَلَی أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ وَحَمَلْتَهُ مِنْ کِفَایتِکَ عَلَی ذَاتِ أَلْوَاحٍ وَدُسُرٍ یا رَبِّ إِنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ یا رَبِّ إِنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ یا رَبِّ إِنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَافْتَحْ لِی مِنْ نَصْرِکَ أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ وَفَجِّرْ لِی مِنْ عَوْنِکَ عُیوناً لِیلْتَقِی مَاءُ فَرَجِی عَلی أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ وَاحْمِلْنِی یا رَبِّ مِنْ کِفَایتِکَ عَلی ذاتِ أَلْواحٍ وَدُسُرٍ یا مَنْ إِذَا وَلَجَ الْعَبْدُ فِی لَیلٍ مِنْ حَیرَتِهِ یهِیمُ فَلَمْ یجِدْ لَهُ صَرِیخاً یصْرِخُهُ مِنْ وَلِی وَلَا حَمِیمٍ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَجُدْ یا رَبِّ مِنْ مَعُونَتِکَ صَرِیخاً مُعِیناً وَوَلِیاً یطْلُبُهُ حَثِیثاً ینَجِّیهِ مِنْ ضَیقِ أَمْرِهِ وَحَرَجِهِ وَیظْهِرُ لَهُ الْمُهِمَّ مِنْ أَعْلَامِ فَرَجِهِ اللَّهُمَّ فَیا مَنْ قُدْرَتُهُ قَاهِرَةٌ وَآیاتُهُ بَاهِرَةٌ وَنَقِمَاتُهُ قَاصِمَةٌ لِکُلِّ جُبَارٍ دَامِغَةٌ لِکُلِّ کَفُورٍ خَتَّارٍ صَلِّ یا رَبِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَانْظُرْ إِلَی یا رَبِّ نَظْرَةً مِنْ نَظَرَاتِکَ رَحِیمَةً تَجْلُو بِهَا عَنِّی ظُلْمَةً وَاقِفَةً مُقِیمَةً مِنْ عَاهَةٍ جَفَّتْ مِنْهَا الضُّرُوعُ وَقَلَفَتْ مِنْهَا الزُّرُوعُ وَاشْتَمَلَ بِهَا عَلَی الْقُلُوبِ الْیأْسُ وَجَرَتْ بِسَبَبِهَا الْأَنْفَاسُ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَحِفْظاً حِفْظاً لِغَرَائِسَ غَرَسَتْهَا یدُ الرَّحْمَنِ وَشَرَّبَهَا مِنْ مَاءِ الْحَیوَانِ أَنْ تَکُونَ بِیدِ الشَّیطَانِ تُجَزُّ وَبِفَأْسِهِ تُقْطَعُ وَتُحَزُّ إِلَهِی مَنْ أَوْلَی مِنْکَ أَنْ یکُونَ عَنْ حَمَاکَ حَارِساً وَمَانِعاً إِلَهِی إِنَّ الْأَمْرَ قَدْ هَالَ فَهَوِّنْهُ وَخَشُنَ فَأَلِنْهُ وَإِنَّ الْقُلُوبَ کَاعَتْ فَطَنِّهَا وَالنُّفُوسُ ارْتَاعَتْ فَسَکِّنْهَا إِلَهِی تَدَارَکْ أَقْدَاماً قَدْ زَلَّتْ وَأَفْهَاماً فِی مَهَامِهِ الْحَیرَةِ ضَلَّتْ أَجْحَفَ الضُّرُّ بِالْمَضْرُورِ فِی دَاعِیةِ الْوَیلِ وَالثُّبُورِ فَهَلْ یحْسُنُ مِنْ فَضْلِکَ
أَنْ تَجْعَلَهُ فَرِیسَةً لِلْبَلَاءِ وَهُوَ لَکَ رَاجٍ أَمْ هَلْ یحْمَلُ مِنْ عَدْلِکَ أَنْ یخُوضَ لُجَّةَ الْغَمَّاءِ وَهُوَ إِلَیکَ لَاجٍ مَوْلَای لَئِنْ کُنْتُ لَا أَشُقُّ عَلَی نَفْسِی فِی التُّقَی وَلَا أَبْلُغُ فِی حَمْلِ أَعْبَاءِ الطَّاعَةِ مَبْلَغَ الرِّضَا وَلَا أَنْتَظِمُ فِی سِلْکِ قَوْمٍ رَفَضُوا الدُّنْیا فَهُمْ خُمُصُ الْبُطُونِ عُمْشُ الْعُیونِ مِنَ الْبُکَاءِ بَلْ أَتَیتُکَ یا رَبِّ بِضَعْفٍ مِنَ الْعَمَلِ وَظَهْرٍ ثَقِیلٍ بِالْخَطَاءِ وَالزَّلَلِ وَنَفَسٍ لِلرَّاحَةِ مُعْتَادَةٍ وَلِدَوَاعِی التَّسْوِیفِ مُنْقَادَةٍ أَ مَا یکْفِیکَ یا رَبِّ وَسِیلَةً إِلَیکَ وَذَرِیعَةً لَدَیکَ أَنِّی لِأَوْلِیائِکَ مُوَالٍ وَفِی مَحَبَّتِکَ مُغَالٍ أَ مَا یکْفِینِی أَنْ أَرُوحَ فِیهِمْ.
مَظْلُوماً وَأَغْدُوَ مَکْظُوماً وَأَقْضِی بَعْدَ هُمُومٍ هُمُوماً وَبَعْدَ رُجُومٍ رُجُوماً أَ مَا عِنْدَکَ یا رَبِّ بِهَذِهِ حُرْمَةٌ لَا تُضَیعُ وَذِمَّةٌ بِأَدْنَاهَا یقْتَنَعُ فَلِمَ لَا یمْنَعُنِی یا رَبِّ وَهَا أَنَا ذَا غَرِیقٌ وَتَدَعُنِی بِنَارِ عَدُوِّکَ حَرِیقٌ أَ تَجْعَلُ أَوْلِیاءَکَ لِأَعْدَائِکَ مَصَائِدَ وَتُقَلِّدُهُمْ مِنْ خَسْفِهِمْ قَلَائِدَ وَأَنْتَ مَالِکُ نُفُوسِهِمْ لَوْ قَبَضْتَهَا جَمَدُوا وَفِی قَبْضَتِکَ مَوَادُّ أَنْفَاسِهِمْ لَوْ قَطَعْتَهَا خَمَدُوا وَمَا یمْنَعُکَ یا رَبِّ أَنْ تَکُفَّ بَأْسَهُمْ وَتَنْزِعَ عَنْهُمْ مِنْ حِفْظِکَ لِبَاسَهُمْ وَتُعْرِیهُمْ مِنْ سَلَامَةٍ بِهَا فِی أَرْضِکَ یسْرَحُونَ وَ فِی مَیدَانِ الْبَغْی عَلَی عِبَادِکَ یمْرَحُونَ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَدْرِکْنِی وَلَمَّا یدْرِکْنِی الْغَرَقُ وَتَدَارَکْنِی وَلَمَّا غُیبَ شَمْسِی لِلشَّفَقِ إِلَهِی کَمْ مِنْ خَائِفٍ الْتَجَأَ إِلَی سُلْطَانٍ فَآبَ عَنْهُ مَحْفُوفاً بِأَمْنٍ وَأَمَانٍ أَ فَأَقْصِدُ یا رَبِّ بِأَعْظَمَ مِنْ سُلْطَانِکَ سُلْطَاناً أَمْ أَوْسَعَ مِنْ إِحْسَانِکَ إِحْسَاناً أَمْ أَکْثَرَ مِنِ اقْتِدَارِکَ اقْتِدَاراً أَمْ أَکْرَمَ مِنِ انْتِصَارِکَ انْتِصَاراً اللَّهُمَّ أَینَ کِفَایتُکَ الَّتِی هِی نُصْرَةُ الْمُسْتَغِیثِینَ مِنَ الْأَنَامِ وَأَینَ عِنَایتُکَ الَّتِی هِی جُنَّةُ الْمُسْتَهْدَفِینَ لِجَوْرِ الْأَیامِ إِلَی إِلَی بِهَا یا رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِینَ إِنِّی مَسَّنِی الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ مَوْلَای تَرَی تَحَیرِی فِی أَمْرِی وَتَقَلُّبِی فِی ضُرِّی وَانْطِوَای عَلَی حُرْقَةِ قَلْبِی وَحَرَارَةِ صَدْرِی
فَصَلِّ یا رَبِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَجُدْ لِی یا رَبِّ بِمَا أَنْتَ أَهْلُهُ فَرَجاً وَمَخْرَجاً وَیسِّرْ لِی یا رَبِّ نَحْوَ الْیسْرَی مَنْهَجاً وَاجْعَلْ لِی یا رَبِّ مَنْ نَصَبَ حِبَالًا لِی لِیصْرَعَنِی بِهَا صَرِیعَ مَا مَکَرَهُ وَمَنْ حَفَرَ لِی الْبِئْرَ لِیوقِعَنِی فِیهَا وَاقِعاً فِیمَا حَفَرَهُ وَاصْرِفِ اللَّهُمَّ عَنِّی شَرَّهُ وَمَکْرَهُ وَفَسَادَهُ وَضَرَّهُ مَا تَصْرِفُهُ عَمَّنْ قَادَ نَفْسَهُ لِدِینِ الدَّیانِ وَمُنَادٍ ینَادِی لِلْإِیمَانِ إِلَهِی عَبْدُکَ عَبْدُکَ أَجِبْ دَعْوَتَهُ وَضَعِیفُکَ ضَعِیفُکَ فَرِّجْ غُمَّتَهُ فَقَدِ انْقَطَعَ کُلُّ حَبْلٍ إِلَّا حَبْلُکَ وَتَقَلَّصَ کُلُّ ظِلٍّ إِلَّا ظِلُّکَ مَوْلَای دَعْوَتِی هَذِهِ إِنْ رَدَدْتَهَا أَینَ تُصَادِفُ مَوْضِعَ الْإِجَابَةِ وَیجعلنی [مَخِیلَتِی إِنْ کَذَّبْتَهَا أَینَ تُلَاقِی مَوْضِعَ الْإِجَابَةِ فَلَا تَرُدَّ عَنْ بَابِکَ مَنْ لَا یعْرِفُ غَیرَهُ بَاباً وَلَا یمْتَنِعُ دُونَ جِنَابِکَ مَنْ لَا یعْرِفُ سِوَاهُ جِنَاباً وَیسْجُدُ وَیقُولُ إِلَهِی إِنَّ وَجْهاً إِلَیکَ بِرَغْبَتِهِ تَوَجَّهَ فَالرَّاغِبُ خَلِیقٌ بِأَنْ تُجِیبَهُ وَإِنَّ جَبِیناً لَکَ بِابْتِهَالِهِ سَجَدَ حَقِیقٌ أَنْ یبْلُغَ مَا قَصَدَ وَإِنَّ خَدّاً إِلَیکَ بِمَسْأَلَتِهِ یعَفِّرُ جَدِیرٌ بِأَنْ یفُوزَ بِمُرَادِهِ وَیظْفَرَ وَهَا أَنَا ذَا یا إِلَهِی قَدْ تَرَی تَعْفِیرَ خَدِّی وَابْتِهَالِی وَاجْتِهَادِی فِی مَسْأَلَتِکَ وَجِدِّی فَتَلَقَّ یا رَبِّ رَغَبَاتِی بِرَأْفَتِکَ قَبُولًا وَسَهِّلْ إِلَی طَلِبَاتِی بِرَأْفَتِکَ وُصُولًا وَذَلِّلْ لِی قُطُوفَ ثَمَرَاتِ إِجَابَتِکَ تَذْلِیلًا إِلَهِی لَا رُکْنَ أَشَدُّ مِنْکَ فَ آوِی إِلی رُکْنٍ شَدِیدٍ وَقَدْ أَوَیتُ إِلَیکَ وَعَوَّلْتُ فِی قَضَاءِ حَوَائِجِی عَلَیکَ وَلَا قَوْلَ أَسَدُّ مِنْ دُعَائِکَ فَأَسْتَظْهِرَ بِقَوْلٍ سَدِیدٍ وَقَدْ دَعَوْتُکَ کَمَا أَمَرْتَ فَاسْتَجِبْ لِی بِفَضْلِکَ کَمَا وَعَدْتَ فَهَلْ بَقِی یا رَبِّ إِلَّا أَنْ تُجِیبَ وَتَرْحَمَ مِنِّی الْبُکَاءَ وَالنَّحِیبَ یا مَنْ لَا إِلَهَ سِوَاهُ وَیا مَنْ یجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ رَبِّ انْصُرْنِی عَلَی الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ وَافْتَحْ لِی وَأَنْتَ خَیرُ الْفاتِحِینَ وَالْطُفْ بِی یا رَبِّ وَبِجَمِیعِ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِرَحْمَتِکَ یا أَرْحَمَ الرَّاحِمِین.
دعای خلاصی از بلا که آن جناب به محمّد بن علی حسینی یاد داد
سید جلیل علی بن طاوس در مهج الدعوات(1)نقل فرموده از بعضی از کتب قدما که او روایت نموده از ابی علی احمد بن محمّد بن الحسین و اسحاق بن جعفر بن محمّد علوی عریضی در حرّان که گفت: خبر داد مرا محمّد بن علی علوی حسینی که ساکن بود در مصر، گفت: فرو گرفت مرا امری عظیم و همّی شدید از طرف والی مصر. پس ترسیدم از او بر جان خود و نزد احمد بن طولون از من سخن چینی کرده بودند.
بیرون آمدم از مصر به قصد حجّ. آن گاه از حجاز رفتم به سوی عراق و قصد کردم مرقد مولی و پدر خود، حسین بن علیعلیهما السلام را که پناه برم به قبر منوّرش از سطوت آن که از او میترسم. پس ماندم در حایر، پانزده روز. دعا میکردم و تضرّع مینمودم در شب و روز خود.
پس نمودار شد برای من قیم زمان و ولی رحمن و من در میان بیداری
1) 22. مهج الدعوات، ص 279-280.
و خواب بودم. پس به من فرمود: «حسینعلیه السلام به تو میگوید: ای پسر من! ترسیدی از فلان؟»
گفتم: «آری، قصد نموده که مرا هلاک کند. پس پناه آوردم به سید خود و شکایت کردم نزد او، از این قصد بزرگی که کرده.»
فرمود: «چرا نخواندی خداوند و پروردگار خود و پروردگار پدران خود را به دعاهایی که خواندند آن را گذشتگان از پیغمبران؟ پس به تحقیق که بودند در سختی، پس خداوند برطرف نمود خداوند بلا را از ایشان.»
گفتم: به چه بخوانم او را؟
فرمود: «چون شب جمعه شود، غسل کن و نماز شب بگذار. چون به سجده شکر رفتی، بخوان این دعا را در حالتی که زانوی خود را بر زمین چسبانده باشی.»
پس دعا را برای من ذکر نمود.
علوی میگوید: دیدم آن جناب را که در مثل آن وقت، نزد من آمد و من در میان خواب و بیداری بودم و پنج شب پی در پی چنین نزد من آمد و آن کلام و دعا را بر من مکرّر مینمود تا آن که آن را حفظ نمودم و منقطع شد آمدنش در شب جمعه.
پس غسل کردم و جامه خود را تغییر دادم و خود را خوشبو نمودم و نماز شب به جای آوردم و سجده شکر کردم و به زانو در افتادم و خدای عزّوجلّ را خواندم به این دعا.
پس حضرت، شب شنبه نزد من آمد و فرمود به من: «دعای تو
مستجاب شد، ای محمّد! و دشمن تو کشته شد بعد از فراغ تو از دعا در نزد آن که سعایت تو را در نزدش کردند.»
پس چون صبح شد، وداع کردم سید خود را و بیرون رفتم و متوجّه مصر شدم. چون به اردن رسیدم در سیرم به سوی مصر، دیدم مردی از همسایگان خود را در مصر و او مردی بود مؤمن. پس او مرا خبر داد که خصم مرا، احمد بن طولون گرفت. پس امر به حبس او نمود. پس صبح کرد در حالتی که سرش از قفا بریده شده بود و گفت این در شب جمعه بود. پس امر نمود که او را در نیل انداختند. به نحوی که خبر دادند مرا اهل و برادران شیعه من، این که کشته شدن او بعد از فراغ من بود از دعا. چنانچه مولایم به من خبر داد.
سید(ره)، این قصّه را به سند دیگر از ابوالحسن علی بن حماد مصری با اختلافی فیالجمله نقل نمود و آخر آن چنین است که: چون رسیدم به بعضی از منازل، ناگاه قاصدی از اولاد خود را دیدم که با او خطوطی به این مضمون بود: آن مردی که تو فرار کردی از او، جمع نمود قومی را و برای ایشان، سفره مهیا نمود، پس خوردند و آشامیدند و متفرّق شدند و خوابید او و غلامانش در همان مکان.
پس صبح کردند مردم و نشنیدند برای او حسّی. پس لحاف را از روی او برداشتند که دیدند مذبوح شده از قفا و خونش جاری است! الخ.
آن گاه سید دعا را نقل نمود و پس از آن از علی بن حماد نقل کرد که گفت: من این دعا را از ابوالحسن علی علوی عریضی گرفتم و شرط کرد بر
من که ندهم آن را به مخالفی و ندهم آن را، مگر به کسی که مذهبش را بدانم که او از اولیای آل محمّدعلیهم السلام است و در نزد من بود، من و برادرانم آن را میخواندیم.
آن گاه وارد شد بر من در بصره، بعضی از قضات اهواز و او مخالف بود و بر من حقّ احسان داشت و به او محتاج بودم در بلد او و در نزد او منزل میکردم.
پس سلطان، او را گرفت و از او نوشته گرفت که بیست هزار درهم بدهد. پس بر او رقّت کردم و رحم نمودم و این دعا را به او دادم. خواند، پس هفته تمام نشد که سلطان او را ابتدا رها کرد و از آن نوشته چیزی از او نگرفت و او را به بلد خود با اکرام برگرداند و تا ابلّه، او را مشایعت کردم و برگشتم به بصره. چون چند روز گذشت، دعا را طلب کردم، نیافتم و در تمام کتب خود تفتیش کردم، اثری از آن ندیدم. پس طلب کردم دعا را از ابی مختار حسینی و در نزد او نیز، نسخهای از آن بود. او نیز در کتب خود نیافت.
پس پیوسته در کتب خود جستجو میکردم از آن تا بیست سال و آن را نیافتم و دانستم که عقوبتی است از جانب خدای عزّوجلّ؛ چون آن را به مخالف دادم.
چون بیست سال گذشت آن را در میان کتب خود یافتم و حال آن که دفعات چند که احصا نشود، در آنها تفتیش کرده بودم. پس سوگند یاد کردم که ندهم آن را مگر به کسی که به دین او وثوق پیدا کنم که از معتقدین ولایت آل محمّدعلیهم السلام است، بعد از آن که عهد بگیرم از او که ندهد
آن را مگر به آن که مستحق است. چون دعا طولانی بود و از وضع کتاب خارج و در بسیاری از کتب دعا موجود، لهذا نقل نکردم.(1)
پوشیده نماند که مأخذ این دعا که معروف است به دعای علوی مصری کتاب مهج الدعوات(2)سید است و قبل از آن در کتاب دعایی دیده نشده و اوّل آن چنین است: «ربّ من ذا الّذی دعاک فلم تجبه ومن ذا الّذی سئلک فلم تعطه... .»
لکن در رساله ملحقات مصباح کفعمی که معروف است و غالباً با نسخه مصباح است و مؤلّفش معلوم نیست، مذکور است به این مضمون:
دعایی است جلیلالقدر از برای دفع شرّ اعدا و برای آن قصّه غریبه عجیبه طولانی است که مقام را وسعت شرح آن نیست و بالجمله آن دعایی است برای آن چه ذکر شد و صحیح است استناد آن به سوی سید اوصیا و امام اتقیا، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالبعلیه السلام و به سوی کسی که او را تجربه نمود، پس به صحّت رسید در نزد او تأثیر آن.
پس از آن آدابی ذکر نمود که قبل از شروع در آن باید خواند از سورهها و آیات و دعای معروف.
پس از آن گفته: پس شروع کن در دعا با خضوع و خشوع و تضّرع و رقّت قلب و نیت صدق و پس از تفحّص تاکنون معلوم نشد که مستند و مأخذ مؤلّف در آن نسبت و این آداب چیست و کجاست؟ «واللَّه تعالی العالم»
دعای امام عصرعلیه السلام که برای نجات تعلیم فرمود
شیخ جلیل القدر فضل بن حسن الطبرسی، صاحب تفسیر مجمع البیان در کتاب کنوز النجاح نقل کرده که این دعا را حضرت صاحبالزمان - صلوات اللَّه علیه - تعلیم نمود در خواب به ابیالحسن، محمّد بن احمد بن ابی اللیثرحمهم الله در شهر بغداد در مقابر قریش.
ابیالحسن مذکور از ترس کشته شدن به مقابر قریش گریخته و پناه برده بوده است. پس به برکت خواندن این دعا از کشته شدن نجات یافته است و ابوالحسن مذکور گفته است که آن حضرت به من تعلیم نمود که بگو:
«اللّهمّ عظم البلاء وبرح الخفاء وانقطع الرجاء وانکشف الغطاء وضاقت الارض ومنعت السماء والیک یا ربّالمشتکی وعلیک المعوّل فی الشدّة والرخاء.
اللّهمّ فصلّ علی محمّد وآل محمّد اولی الامر الّذین فرضت علینا طاعتهم فعرفتنا بذلک منزلتهم ففرّج عنّا بحقّهم فرجاً عاجلاً قریباً کلمح البصر او هو
اقرب یا محمّد یا علی اکفیانی فانّکما کافیای وانصرانی فانّکما ناصرای یا مولای یا صاحبالزمان الغوث الغوث ادرکنی ادرکنی ادرکنی.»
و راوی گفته است که در وقت گفتن یا صاحبالزمان، حضرت اشاره به سینه مبارک خود نمود.(1)
مؤلّف گوید: ظاهر آن است که مراد حضرت از این اشاره این باشد که در وقت گفتن یا صاحبالزمان، مرا باید قصد نمود و این دعا با اختلافی در چند موضع گذشت در ذیل حکایت اوّل در تعقیب نماز آن حضرت.
1) 25. ر.ک: بحارالانوار، ج 53، ص 275.
دعای امام عصرعلیه السلام که مریض باید با تربت بشوید و بخورد
شیخ متبحّر صالح، شیخ ابراهیم کفعمی در کتاب بلد الامین گفته: مروی است از حضرت مهدیعلیه السلام هرکس بنویسد این دعا را در ظرف تازه با تربت حسینعلیه السلام و بشوید و بخورد آن را، شفا مییابد از مرض خود.(1)
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
«بسم اللَّه دواء والحمدللَّه شفاء ولا اله الاّ اللَّه کفاءً هو الشافی شفاءً وهو الکافی کفاءً اذهب البأس بربّ الناس شفاءً لایغادره سقم وصلّی اللَّه علی محمّد و آله النجباء».
و دیدم به خطّ سید زین الدین علی بن الحسین حسینی که این دعا را آموخت به مردی که مجاور بود در حایر یعنی کربلا - علی مشرفه السلام - از مهدیعلیه السلام در خواب خود و به مرضی مبتلا بود، پس شکایت کرد به
1) 26. ر.ک: بحارالانوار، ج 53، ص 226.
سوی قائمعلیه السلام. پس امر فرمود به نوشتن این دعا و شستن آن و خوردنش. پس کرد آن چه فرموده بود. پس فی الحال از آن مرض عافیت یافت. «والحمدللَّه»
دعای حضرت حجتعلیه السلام که در سحر و صبح و شام سه مرتبه باید خواند
سید مؤید جلیل سید علی خان مدنی شیرازی صاحب شرح صحیفه و صمدیه و غیره در کتاب کلم الطیب والغیث الصیب گفته: من دیدم به خطّ بعضی از اصحاب خود از سادات اجلّای صلحای ثقات که صورت آن، این بود که شنیدم در ماه رجب سنه هزار و نود و سه از برادر فیاللَّه المولی الصدوق، جامع کمالات انسیه و صفات قدسیه، امیر اسماعیل بن حسین بیک بن علی بن سلیمان جابری انصاری - اناراللَّه تعالی برهانه - که گفت: شنیدم شیخ صالح متّقی متورّع شیخ حاجی علیا مکّی گفت:
من مبتلا شدم به تنگی و سختی و مناقصه با خصما تا آن که بر جان خود ترسیدم از کشته شدن و هلاکت. پس یافتم این دعای مسطور را بعد در جیب خود، بدون آن که کسی آن را به من بدهد. پس تعجّب کردم از این امر و متحیر بودم.
پس در خواب دیدم گویندهای را که در زی صلحا و زهاد بود میگوید
به من: «ما عطا نمودیم دعای فلانی را به تو. پس بخوان آن را که نجات خواهی یافت از تنگی و سختی.» و ظاهر نشد برای من که گوینده کیست! پس تعجّبم زیاد شد.
پس دفعه دیگر حجّت منتظرعلیه السلام را دیدم و به من فرمود: «بخوان آن دعایی را که داده بودم به تو و بیاموز آن را به هر کس که خواستی.»
شیخ گفت: به تحقیق که تجربه کردم آن دعا را چند مرتبه. پس دیدم فرج را به زودی و بعد از مدّتی آن دعا گم شد و چندی مفقود بود و من تأسّف میخوردم بر فوت آن و استغفار میکردم از بدی عمل خود. پس شخصی نزد من آمد و گفت به من: «این دعا از تو مفقود شد در فلان مکان.» و در خاطرم نیامد که من به آن مکان رفته باشم. پس دعا را گرفتم و سجده شکر برای خدای تعالی به جا آوردم و آن دعا این است:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
«رَبِّ أَسْأَلُکَ مَدَداً رُوحَانِیاً تُقَوِّی بِهِ قُوَی الْکُلِّیةِ وَالْجُزْئِیةِ حَتَّی أَقْهِرَ عبادی نَفْسِی کل نفس قاهرة فَتَنْقَبِضَ لِی إِشَارَةُ رَقَائِقِهَا انْقِبَاضاً تَسْقُطُ بِهِ قُوَاهَا حَتَّی لَا یبْقَی فِی الْکَوْنِ ذُو رُوحٍ إِلَّا وَنَارُ قَهْرِی قَدْ أَحْرَقَتْ ظُهُورَهُ یا شَدِیدُ یا شَدِیدُ یا ذَا الْبَطْشِ الشَّدِیدِ یا قَهَّارُ أَسْأَلُکَ بِمَا أَوْدَعْتَهُ عِزْرَائِیلَ مِنْ أَسْمَائِکَ الْقَهْرِیةِ فَانْفَعَلَتْ لَهُ النُّفُوسُ بِالْقَهْرِ أَنْ تُودِعَنِی هَذَا السِّرَّ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ حَتَّی أُلَینَ بِهِ کُلَّ صَعْبٍ وَأُذَلِّلَ بِهِ کُلَّ مَنِیعٍ بِقُوَّتِکَ یا ذَا الْقُوَّةِ الْمَتِینَ.»(1)
1) 27. ر.ک: بحارالانوار، ج 53، ص 225-226.
میخوانی این را در سحر، سه مرتبه اگر ممکن شود و در صبح، سه مرتبه و در شام، سه مرتبه.
پس هرگاه سخت شود کار، بر آن که این دعا را میخواند، بگوید بعد از خواندن آن، سی دفعه: «یا رحمن یا رحیم یا ارحم الراحمین اسئلک اللطف بما جرت به المقادیر.»
دعای منسوب به حضرت حجتعلیه السلام
عالم فاضل متبحّر نقّاد، میرزا عبداللَّه اصفهانی معروف به افندی در جلد پنجم کتاب ریاض العلماء وحیاض الفضلا در احوالات شیخ ابن جواد نعمانی گفته: «او از کسانی است که دیده است قائمعلیه السلام را و روایت نموده از آن جناب.»
دیدم منقول از خطّ شیخ زینالدین علی بن الحسن بن محمّد خازن حایری تلمیذ شهید که به درستی و تحقیق که دیده است ابن ابی الجواد نعمانی مولای ما، مهدیعلیه السلام را. پس عرض کرد به او: «ای مولای من! برای تو مقامی است در نعمانیه و مقامی است در حلّه. پس کدام وقت تشریف دارید در هر یک از آنها؟» فرمود به او: «میباشم در شب سه شنبه و روز سه شنبه در نعمانیه و روز جمعه و شب جمعه میباشم در حلّه ولکن اهل حلّه به آداب، رفتار نمیکنند در مقام من و نیست مردی که داخل شود در مقام من به ادب.»
ادب کند و سلام کند بر من و بر ائمّهعلیهم السلام و صلوات بفرستد بر من و بر
ایشان دوازده مرتبه؛ آن گاه دو رکعت نماز به جای آرد با دو سوره و با خدای تعالی مناجات کند در آن دو رکعت، مگر آن که خدای تعالی عطا فرماید به او آن چه را که میخواهد.»
پس گفتم: ای مولای من! تعلیم فرما به من این مناجات را.
فرمود: «اللّهمّ قد اخذ التأدیب منّی حتّی مسّنی الضرّ وانت ارحمالراحمین و ان کان مااقترفته من الذنوب استحق به اضعاف اضعاف ما ادبتنی به وانت حلیم ذو اناة تعفو عنکثیر حتی یسبق عفوک ورحمتک وعذابک.»
و سه مرتبه این دعا را بر من تکرار فرمود تا آن که فهمیدم، یعنی حفظ نمودم آن را.
مؤلّف گوید: نعمانیه بلدی است از عراق، مابین واسط و بغداد و ظاهراً از اهل آن بلد باشد شیخ جلیل ابوعبداللَّه محمّد بن محمّد بن ابراهیم بن جعفر کاتب شهیر به نعمانی، معروف به ابن ابی زینب تلمیذ شیخ کلینی و صاحب تفسیر مختصر که در انواع آیات است و کتاب غیبت که از کتب مشروحه مفصّله معتبره است؛ چنانچه شیخ مفید در ارشاد اشاره فرموده.
بیان آن که مساجد و مشاهد و مقابر صلحا
و امامزادگان از نعمتهای بزرگ خداوند است.
مخفی نماند که در جملهای از اماکن، محلّ مخصوصی است معروف به مقام آن جناب، مثل: وادیالسلام و مسجد سهله و حلّه و خارج قم و غیر آن. ظاهر آن است که کسی در آن موضع به شرف حضور مشرّف یا از
آن جناب معجزهای در آنجا ظاهر شده و از این جهت داخل شده در اماکن شریفه متبرّکه و محلّ انس و تردّد ملائکه و قلّت شیاطین در آنجا و این خود یکی از اسباب قریبه اجابت دعا و قبول عبادات است.
در بعضی از اخبار رسیده که خداوند را مکان هایی است که دوست می دارد عبادت کرده شود در آنجا و وجود امثال این اماکن چون مساجد و مشاهد ائمّهعلیهم السلام و مقابر امامزادگان و صلحا و ابرار در اطراف بلاد از الطاف غیبیه الهیه است برای بندگان درمانده و مضطرّ و مریض و مقروض و مظلوم و هراسان و محتاج و نظایر ایشان از صاحبان هموم مفرّق قلوب و مشتّت خاطر و مخلّ حواس که به آنجا پناه برند و تضرّع نمایند و به وسیله صاحب آن مقام از خداوند تعالی مسألت کنند و دوای درد خود را بخواهند و شفا طلبند و دفع شرّ اشرار کنند. بسیاری شده که به سرعت، مقرون به اجابت شده، با مرض رفتند و با عافیت برگشتند و مظلوم رفتند و مغبوط برگشتند و با حال پریشان رفتند و آسوده خاطر مراجعت نمودند و البته هر چه در آداب و احترام آنجا بکوشند، خیر در آنجا بیشتر بینند و محتمل است همه آن مواضع داخل باشد در جمله آنجاهایی که خدای تعالی امر فرمود که: «بایست مقام آنها بلند باشد و نام خدای تعالی در آنجا مذکور شود.»(1)و مدح فرمود از کسانی که در بامداد و پسین در آنجا تسبیح حقّ تعالی گویند و این مقام را گنجایش شرح بیش از این نیست.
1) 28. سوره نور، آیه 36.
دعایی که حضرت حجّتعلیه السلام در ماه رجب
در مسجد صعصعه خواندند
سید جلیل علی بن طاوس در کتاب اقبال(1)نقل کرده از محمّد بن ابی الرواد رواسی که او ذکر نمود:
بیرون رفت با محمّد بن جعفر دهّان به سوی مسجد سهله در روزی از روزهای ماه رجب.
محمّد به او گفت: ما را ببر به مسجد صعصعه که او مسجد مبارکی است و امیرالمؤمنینعلیه السلام در آنجا نماز کرده و حججعلیهم السلام قدم های شریفه خود را در آنجا گذاشتند.
پس میل کردیم به سوی آن مسجد. در بین نمازگزاردن بودیم که دیدیم مردی را که از شتر خود فرود آمد و در زیر سایه، زانوی او را عقال کرد. آن گاه داخل شد و دو رکعت نماز کرد و طول داد آن دو رکعت را. آن
1) 29. اقبال الاعمال، ج 3، ص 212.
گاه دستهای خود را بلند کرد و گفت: «اللّهمّ یا ذا المنن السابغة... .» تا آخر آن چه بیاید؛ آن گاه برخاست و رفت نزد شتر خود و بر او سوار شد.
ابن جعفر دهّان به من گفت: «آیا برنخیزیم و نرویم نزد او؟ پس سؤال کنیم از او که او کیست؟»
پس برخاستیم و به نزد او رفتیم. پس به او گفتیم: «تو را به خداوند قسم میدهیم که تو کیستی؟»
فرمود: «شما را قسم میدهم به خداوند که مرا کی پنداشتید؟»
ابن جعفر دهّان گفت: گمان کردیم تو را خضر.
پس فرمود: «تو هم، چنین گمان کردی؟»
گفتم: گمان کردم که خضری.
فرمود: «واللَّه که من هر آینه آن کسی هستم که خضر محتاج است به دیدن او. برگردید که منم امام زمان شما.»
شیخ محمّد بن مشهدی در مزار کبیر(1)خود و شیخ شهید اوّل در مزار(2)، نقل کردند از علی بن محمّد بن عبدالرحمن شوشتری که او گفت: گذشتم به قبیله بنی رواس.
بعضی از برادران من گفتند: «کاش میبردی ما را به سوی مسجد صعصعه که نماز میکردیم در آن. زیرا که این رجب است و مستحب است در آن، زیارت این مواضع مشرّفه که موالیعلیهم السلام قدمهای خود را در آنجا گذاردند و نماز کردند در آن و مسجد صعصعه، یکی از آنهاست.»
پس با او میل کردیم به سوی مسجد که ناگاه دیدیم شتری را که زانویش بسته و پالانش بر پشتش گذاشته که در دَرِ مسجد فرو خوابانیده شده.
پس داخل شدیم، ناگاه مردی را دیدیم که بر بدنش جامههای حجازی بود و بر او، عمّامهای بود مانند عمّامه اهل حجاز و نشسته و میخواند این دعا را. پس من و رفیقم حفظ کردیم و آن دعا این است: «اللّهمّ یا ذا المنن السابغة... الخ.» آن گاه سجده طولانی کرد و برخاست و بر شتر سوار شد و رفت.
رفیق من به من گفت: گمان میکنم که او خضر بود. پس چه شد ما را که با او سخن نگفتیم. گویا که زبان ما را بسته بودند.
پس بیرون رفتیم و ملاقات کردیم ابن ابیالرواد رواسی را. پس گفت: از کجا میآیید؟
گفتیم: از مسجد صعصعه و آن خبر را برای او نقل نمودیم.
گفت: این شتر سوار میآید به مسجد صعصعه در هر دو روز و سه روز و تکلّم نمیکند.
گفتیم: کیست او؟
گفت: شما چه گمان کردید او را؟
گفتیم: گمان کردیم خضر است.
پس گفت: من واللَّه نمیدانم او را مگر کسی که خضر محتاج است به مشاهده او. برگردید با رشد و هدایت.
پس رفیقم به من گفت: او واللَّه صاحبالزمان - صلوات اللَّه علیه - است.
مؤلّف گوید: ظاهر این است که این دو واقعه است و دو مرتبه این دعا را در آن مسجد در ایام رجب از آن جناب شنیدند و رواسی با علی بن محمّد شوشتری به نحوی که حضرت با او مکالمه نمود، او نیز رفتار نمود و علمای اعلام این دعا را در کتاب های مزار از آداب مسجد صعصعه شمردند در کتب ادعیه و اعمال سال از جمله ادعیه ماه رجب دانستند و این حکایت را گاهی در آنجا و گاهی در این جا ذکر کردهاند.
گویا احتمال دادند که خواندن آن جناب، این دعا را در آنجا به جهت خصوصیت مکان باشد. پس از اعمال مسجد خواهد بود و محتمل است که به جهت خصوصیت زمان باشد، پس از ادعیه ماه رجب باشد و لهذا در هر دو جا ذکر فرمودهاند و اوّل، به نظر اقوی است؛ اگر چه احتمال میرود که از ادعیه مطلقه باشد و اختصاصی به زمان یا مکان نداشته باشد و دعا این است: «اللَّهُمَّ یا ذَا الْمِنَنِ السَّابِغَةِ وَالآْلَاءِ الْوَازِعَةِ وَالرَّحْمَةِ الْوَاسِعَةِ وَالْقُدْرَةِ الْجَامِعَةِ وَالنِّعَمِ الْجَسِیمَةِ وَالْمَوَاهِبِ الْعَظِیمَةِ وَالْأَیادِی الْجَمِیلَةِ وَالْعَطَایا الْجَزِیلَةِ یا مَنْ لَا ینْعَتُ بِتَمْثِیلٍ وَلَا یمَثَّلُ بِنَظِیرٍ وَلَا یغْلَبُ بِظَهِیرٍ یا مَنْ خَلَقَ فَرَزَقَ وَأَلْهَمَ فَأَنْطَقَ وَابْتَدَعَ فَشَرَعَ وَعَلَا فَارْتَفَعَ وَقَدَّرَ فَأَحْسَنَ وَصَوَّرَ فَأَتْقَنَ وَاحْتَجَّ فَأَبْلَغَ وَأَنْعَمَ فَأَسْبَغَ وَأَعْطَی فَأَجْزَلَ وَمَنَحَ فَأَفْضَلَ یا مَنْ سَمَا فِی الْعِزِّ فَفَاتَ خَوَاطِرَ الْأَبْصَارِ وَدَنَا فِی اللُّطْفِ فَجَازَ هَوَاجِسَ الْأَفْکَارِ یا مَنْ تَوَحَّدَ بِالْمُلْکِ فَلَا نِدَّ لَهُ فِی مَلَکُوتِ سُلْطَانِهِ وَتَفَرَّدَ بِالْکِبْرِیاءِ وَالآْلَاءِ فَلَا ضِدَّ لَهُ فِی جَبَرُوتِ شَأْنِهِ یا مَنْ حَارَتْ فِی کِبْرِیاءِ هَیبَتِهِ دَقَائِقُ لَطَائِفِ الْأَوْهَامِ وَانْحَسَرَتْ دُونَ إِدْرَاکِ عَظَمَتِهِ خَطَائِفُ أَبْصَارِ الْأَنَامِ یا مَنْ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِهَیبَتِهِ وَخَضَعَتِ الرِّقَابُ لِعَظَمَتِهِ وَوَجِلَتِ
الْقُلُوبُ مِنْ خِیفَتِهِ أَسْأَلُکَ بِهَذِهِ الْمِدْحَةِ الَّتِی لَا تَنْبَغِی إِلَّا لَکَ وَبِمَا وَأَیتَ بِهِ عَلَی نَفْسِکَ لِدَاعِیکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَبِمَا ضَمِنْتَ الْإِجَابَةَ فِیهِ عَلَی نَفْسِکَ لِلدَّاعِینَ یا أَسْمَعَ السَّامِعِینَ وَیا أَبْصَرَ الْمُبْصِرِینَ وَیا أَنْظَرَ النَّاظِرِینَ وَیا أَسْرَعَ الْحَاسِبِینَ وَیا أَحْکَمَ الْحَاکِمِینَ وَیا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ خَاتَمِ النَّبِیینَ وَعَلَی أَهْلِ بَیتِهِ الطَّاهِرِینَ الْأَخْیارِ وَأَنْ تَقْسِمَ لِی فِی شَهْرِنَا هَذَا خَیرَ مَا قَسَمْتَ وَأَنْ تَحْتِمَ لِی فِی قَضَائِکَ خَیرَ مَا حَتَمْتَ وَتَخْتِمَ لِی بِالسَّعَادَةِ فِیمَنْ خَتَمْتَ وَأَحْینِی مَا أَحْییتَنِی مَوْفُوراً وَأَمِتْنِی مَسْرُوراً وَمَغْفُوراً وَتَوَلَّ أَنْتَ نَجَاتِی مِنْ مُسَاءَلَةِ الْبَرْزَخِ وَادْرَأْ عَنِّی مُنْکَراً وَنَکِیراً وَأَرِ عَینِی مُبَشِّراً وَبَشِیراً وَاجْعَلْ لِی إِلَی رِضْوَانِکَ وَجِنَانِکَ مَصِیراً وَعَیشاً قَرِیراً وَمُلْکاً کَبِیراً وَصَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ بُکْرَةً وَأَصِیلًا یا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ یا أَرْحَمَ الرَّاحِمِین.»(1)
1) 32. بحارالانوار، ج 95، صص 391-392.
حکایت امیر اسحاق استرابادی و نجات او توسط آن سرور
قصه امیر اسحاق استرآبادی و این قصّه را علّامه مجلسی در بحار(1)نقل کرده از والد خود.
حقیر به خطّ والد ایشان، جناب آخوند ملامحمّدتقیرحمهم الله دیدم در پشت دعای معروف به حرز یمانی، مبسوطتراز آن چه در آنجااست، با اجازه برای بعضی.
ماترجمه صورت آن رانقل میکنیم:
«بسم اللَّه الرحمن الرحیم الحمدللَّه ربّ العالمین والصلوة علی اشرف المرسلین محمّد وعترته الطاهرین.»
و بعد: پس به تحقیق که التماس کرد از من سید نجیب ادیب حبیب زبده سادات عظام و نقبای کرام، امیر محمّد هاشم - اداماللَّه تعالی تأییده بجاه محمّد و آله الاقدسین - که اجازه دهم برای او حرز یمانی را که منسوب به
1) 33. بحار الانوار، ج 52، ص 175 به بعد.
امیرالمؤمنین و امامالمتّقین و خیرالخلایق بعد سیدالنبیین - صلوات اللَّه وسلامه علیهما ما دامت الجنّة ماوی الصالحین -. پس اجازه دادم برای او - دام تأییده - این که روایت کند آن دعا را از من به اسناد من از سید عابد زاهد،بدل امیراسحاق استرآبادی که مدفون است به قرب سید شباب اهل الجنّة اجمعین، کربلا از مولای ما و مولی الثقلین، خلیفةاللَّه تعالی صاحب العصر والزمان - صلوات اللَّه علیه و علی آبائه الاقدسین - .
سید گفت: من مانده شدم در راه مکّه و پس افتادم از قافله و مأیوس شدم از حیات و بر پشت خوابیدم، مانند محتضر و شروع کردم در خواندن شهادت که ناگاه دیدم بالای سر خود، مولای ما و مولی العالمین، خلیفةاللَّه علی الناس اجمعین را.
فرمود: «برخیز ای اسحاق!»
پس برخاستم و من تشنه بودم. پس مرا سیراب نمود و مرا به ردیف خود سوار نمود. پس شروع کردم در خواندن این حرز و آن جناب - صلوات اللَّه علیه - اصلاح میکرد آن را تا آن که تمام شد. ناگاه خود را دیدم در ابطح. پس، از مرکب فرود آمدم و آن جناب غایب شد و قافله بعد از نُه روز رسید.
شهرت کرد بین اهل مکّه، که من به طی الارض آمدم. پس خود را پنهان نمودم بعد از ادای مناسک حجّ و این سید حجّ کرده پیاده، چهل مرتبه و چون مشرّف شدم در اصفهان به خدمت او در زمانی که از کربلا آمده بود به قصد زیارت مولی الکونین، الامام علی بن موسی الرضا - صلوات
اللَّه علیهما - و در ذمّه او مهر زوجهاش بود هفت تومان و این مقدار داشت که در نزد کسی بود از سکنه مشهد رضوی.
پس در خواب دید که اجلش نزدیک شده. گفت: مجاور بودم در کربلا، پنجاه سال برای این که در آنجا بمیرم و میترسم که مرا مرگ در رسد در غیر آن مکان.
پس چون مطّلع شد بر حال او بعضی از اخوان ما، آن مبلغ را ادا نمود و فرستاد با او بعضی از اخوان فی اللَّه ما را. پس او گفت: چون سید رسید به کربلا و دین خود را ادا نمود، مریض شد و در روز نهم فوت شد و در منزل خود دفن شد و دیدم امثال این کرامات را از او در مدّت اقامت او در اصفهان - رضی اللَّه عنه -.
برای من از برای این دعا، اجازات بسیار است و اقتصار کردم بر همان و مَرْجوُّ از اوست - دام تأییده - که مرا فراموش نکند در مظانّ اجابت دعوات.
التماس میکنم از او که نخواند این دعا را مگر از برای خداوند تبارک و تعالی و نخواند آن را برای هلاک کردن دشمن خود، اگر ایمان دارد، هر چند فاسق باشد یا ظالم و این که نخواند برای جمع دنیای دنیه. بلکه سزاوار است که بوده باشد خواندن آن، از برای تقرّب به سوی خداوند تبارک و تعالی و برای دفع ضرر شیاطین انس و جنّ از او و از جمیع مؤمنین. اگر ممکن است او را نیت قربت در این مطلب، وگرنه پس اولی ترک جمیع مطالب است غیر از قرب از جناب حقّ تعالی - شأنه نمقه بیمناه
الداثره احوج المربوبین الی رحمة ربّه الغنی محمّد تقی بن مجلسی الاصفهانی حامداًللَّه تعالی ومصلیا علی سید الانبیاء و اوصیائه النجباء الاصفیاء انتهی.
خاتم العلما المحدّثین، شیخ ابوالحسن شریف، تلمیذ علّامه مجلسی در اواخر مجلّد اوّل ضیاء العالمین این حکایت را از استادش از والدش نقل کرده تا ورود سید به مکّه، آن گاه گفت: والد شیخ به من گفت: پس من نسخه دعا را از او گرفتم بر تصحیح امامعلیه السلام و اجازه داد به من روایت کردن آن را از امامعلیه السلام و او نیز به فرزند خود اجازه داد که شیخ مذکور من بود - طاب ثراه - و آن دعا از جمله اجازات شیخ من بود برای من. حال چهل سال است که میخوانم آن را و از آن خیر بسیار دیدم.
آن گاه قصّه خواب سید را نقل کرد که به او در خواب گفتند: «تعجیل کن به رفتن به کربلا را که مرگ تو نزدیک است» و این دعا به نحو مذکور موجود است در جلد ثانی نوزدهم بحارالانوار(1).
1) 34. بحارالانوار، ج 92، ص 241 به بعد.
دعای فرج که امام عصرعلیه السلام تعلیم فرمود
سید رضی الدین علی بن طاوس در کتاب فرج المهموم(1)و علّامه مجلسی در بحار(2)نقل کردند از کتاب دلایل(3)شیخ ابی جعفر محمّد بن جریر طبری که او گفت: خبر داد ابوجعفر محمّد بن هارون بن موسی التلعکبری که او گفت: خبر داد مرا ابوالحسین بن ابی البغل کاتب و گفت:
در عهده گرفتم کاری را از جانب ابی منصور بن صالحان و واقع شد میان من و او مطلبی که باعث شد بر پنهان کردن خود. پس در جستجوی من برآمد. مدّتی پنهان و هراسان بودم. آن گاه قصد کردم، رفتن به مقابر قریش را. یعنی مرقد منوّر حضرت کاظمعلیه السلام را در شب جمعه و عزم کردم که شب را در آنجا به سر آورم برای دعا و مسألت و در آن شب باران و باد بود.
پس خواهش نمودم از ابی جعفر قیم که درهای روضه منوّره را ببندد و سعی کند در این که آن موضع شریف خالی باشد که خلوت کنم برای آن چه میخواهم از دعا و مسألت و ایمن باشم از دخول انسانی که ایمن نبودم از او و خایف بودم از ملاقات او. پس چنان کرد و درها را بست و شب نصف شد و باد و باران آن قدر آمد که قطع نمود تردّد خلق را از آن موضع و ماندم و دعا میکردم و زیارت مینمودم و نماز به جای میآوردم. در این حال بودم که ناگاه شنیدم صدای پایی، از سمت مولایم، موسیعلیه السلام و دیدم مردی را که زیارت میکند. پس سلام کرد بر آدم و اولوا العزمعلیهم السلام. آن گاه بر ائمّهعلیهم السلام یک یک از ایشان، تا رسید به صاحبالزمانعلیه السلام. پس او را ذکر نکرد. تعجّب کردم از این عمل و گفتم: «شاید او فراموش کرده یا نمیشناسد یا این مذهبی است برای این مرد.»
چون فارغ شد از زیارت خود، دو رکعت نماز خواند و رو کرد به سوی مرقد مولای ما، ابی جعفرعلیه السلام. پس زیارت کرد مثل آن زیارت و آن سلام و دو رکعت نماز کرد و من از او خایف بودم. زیرا که او را نمیشناختم و دیدم که جوانی است کامل در جوانی، معدود از رجال و بر بدنش جامه سفید است و عمّامه دارد که حنک گذاشته بود برای او به طرفی از آن و ردایی بر کتف انداخته بود.
پس گفت: «ای ابوالحسین بن ابی البغل! کجایی تو از دعای فرج؟»
گفتم: کدام است آن دعا ای سید من؟
فرمود: «دو رکعت نماز میگزاری و میگویی: «یامن اظهر الجمیل وستر
القبیح یامن لم یؤاخذ بالجریرة ولمیهتک السّتر یا عظیم المنّ یا کریم الصفح یا حسن التجاوز یا واسع المغفرة یا باسط الیدین بالرحمة یا منتهی کل نجوی ویا غایة کل شکوی یا عون کل مستعین یا مبتدءاً بالنعم قبل استحقاقها یا ربّاه (ده مرتبه) یا منتهی غایة ربّاه (ده مرتبه) اسئلک بحق هذه الاسماء وبحق محمّد وآله الطاهرینعلیهم السلام، الا ما کشفت کربی ونفسّت همّی وفرّجت غمی واصلحت حالی.»
دعا کن بعد از این هر چه را که خواستی و بطلب حاجت خود را، آن گاه میگذاری روی راست خود را بر زمین و بگو صد مرتبه در سجود خود: «یا محمّد یا علی یا علی یا محمّد اکفیانی فانّکما کافیای وانصرانی فانّکما ناصرای» و میگذاری روی چپ خود بر زمین و میگویی صد مرتبه: «ادرکنی» و آن را بسیار مکرّر میکنی و میگویی «الغوث الغوث الغوث» تا این که منقطع شود نفس و بر میداری سر خود را. پس به درستی که خدای تعالی به کرم خود بر میآورد حاجت تو را انشاء اللَّه تعالی.»
چون مشغول شدم به نماز و دعا، بیرون رفت. پس چون فارغ شدم، بیرون رفتم به نزد ابی جعفر که سؤال کنم از او، از حال این مرد که چگونه داخل شد. پس دیدم درهای بسته را که به حالت خود باقی است و مقفّل است. تعجّب کردم از این و گفتم شاید دری در این جا باشد. پس خود را به ابی جعفر قیم رساندم و او نیز به نزد من آمد از اطاق زیت یعنی حجره که محل روغن چراغ روضه بود.
پرسیدم از او از حال آن مرد و کیفیت دخول او. گفت: «درها مقفّل است؛ چنانکه میبینی. من باز نکردم آنها را.»
پس خبر دادم او را بدان قصّه. گفت: این مولای ما صاحبالزمان است - صلوات اللَّه علیه - و به تحقیق که من مکرّر مشاهده نمودم آن جناب را در مثل چنین شبی، در وقت خالی شدن روضه از مردم.
تأسّف خوردم بر آن چه فوت شد از من و بیرون رفتم در نزدیک طلوع فجر و رفتم به کرخ در موضعی که پنهان بودم در آن. روز به چاشت نرسید که اصحاب ابن صالحان جویای ملاقات من شدند و از اصدقای من سؤال میکردند از حال من و با ایشان بود امانی از وزیر و رقعهای به خطّ او که در آن بود هر خوبی.
پس حاضر شدم نزد او با امینی از اصدقای خود. پس برخاست و مرا چسبید و در آغوش گرفت به نحوی که معهود نبودم از او. پس گفت: حالت، تو را به آنجا کشاند که شکایت کنی از من به سوی صاحبالزمانعلیه السلام.
به او گفتم: از من دعایی بود و سؤالی از آن جناب کردم.
گفت: وای بر تو! دیشب در خواب دیدم مولای خود، صاحبالزمان - صلوات اللَّه علیه - را یعنی شب جمعه که مرا امر کرد به هر نیکی و درشتی کرد به من به نحوی که ترسیدم از آن.
پس گفتم: لااله الااللَّه، شهادت میدهم که ایشان حقّند و منتهای حقّ.
دیدم شب گذشته مولای خود را در بیداری و فرمود به من چنین و چنان و شرح کردم آن چه را که دیده بودم در آن مشهد شریف. پس تعجب کرد از این و صادر شد از او بالنّسبه به من اموری بزرگ و نیکو در
این باب و رسیدم از جانب او به مقصدی که گمان آن را نداشتم به برکت مولای خود - صلوات اللَّه علیه - .
دعای فرج که رسول خداصلی الله علیه وآله به امیرالمؤمنینعلیه السلام تعلیم فرمود
مؤلّف گوید: چند دعاست که مسمّی است به دعای فرج:
اوّل: دعای مذکور در این حکایت.
دوم: دعایی است مروی در کتاب شریف جعفریات(1)از امیرالمؤمنینعلیه السلام که آن جناب آمد نزد حضرت رسولصلی الله علیه وآله وسلم و شکایت نمود برای حاجتی.
پس حضرت فرمود: «آیا نیاموزم تو را کلماتی که هدیه آورد آنها را جبرییل برای من؟ و آن نوزده حرف است که نوشته شده بر پیشانی جبرییل از آنها چهار و چهار نوشته شده بر پیشانی میکاییل و چهار نوشته شده بر پیشانی اسرافیل و چهار نوشته شده بر دور کرسی و سه حول عرش. دعا نکرده به آن کلمات، مکروبی و نه درماندهای و نه مهمومی و نه مغمومی و نه کسی که میترسد از سلطانی یا شیطانی مگر آن که کفایت کند او را خدای عزّوجلّ و آن کلمات این است:
«یا عماد من لا عماد له ویا سند من لا سند له ویا ذخر من لا ذخر له ویا حرز من لا حرز له ویا فخر من لا فخر له ویا رکن من لا رکن له یا عظیم
1) 38. الجعفریات، ص 248.
الرجاء یاعزّ الضعفاء یا منقذ الغرقی یا منجی الهلکی یا محسن یا مجمل یا منعم یا مفضل اسئل اللَّه الّذی لا اله الاّ انت الّذی سجد لک سواد اللیل وضوء النهار وشعاع الشمس ونور القمر ودوی الماء وحفیف الشجر یا اللَّه ویا رحمن یا ذالجلال والاکرام.»
امیرالمؤمنینعلیه السلام مینامید این دعا را به دعای فرج.
دعای فرج که رسول خداصلی الله علیه وآله برای دفع هموم
و تنگی روزی به مردی تعلیم فرمود
سوم: شیخ ابراهیم کفعمی در جنّة الواقیة روایت کرده که مردی آمد خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و گفت: یا رسول اللَّه! به درستی که من غنی بودم، پس فقیر شدم و صحیح بودم، پس مریض شدم و در نزد مردم مقبول بودم، پس مبغوض شدم و خفیف بودم بر دلهای ایشان، پس سنگین شدم و من فرحناک بودم، پس جمع شد بر من هموم و زمین بر من تنگ شده به آن فراخیش و در درازی روز میگردم در طلب رزق، پس نمییابم چیزی که به آن قوت کنم؛ گویا اسم من محو شده از دیوان رزق.
پس نبیصلی الله علیه وآله وسلم به او فرمود: «ای مرد! شاید تو استعمال میکنی میراث هموم را. عرض کرد: چیست میراث هموم. فرمود: شاید تو عمّامه سر میبندی در حال نشستن و زیر جامه میپوشی در حال ایستادن یا ناخن خود را میگیری با دندان یا رخسار خود را میمالی با دامنت یا بول میکنی در آب ایستاده یا میخوابی به روی خود در افتاده.»
عرض کرد: میکنم از اینها چیزی را.
حضرت فرمود: «از خدای تعالی بپرهیز و ضمیر خود را خالص کن و بخوان این دعا را و او است دعای فرج:
«بسم اللَّه الرحمن الرحیم الهی طموح الامال قد خابت الّا لدیک ومعاکف الهمم قد تقطعت الّا علیک ومذاهب العقول قد سمت الّا الیک فالیک الرجاء والیک الملتجا یا اکرم مقصود ویا اجود مسئول هربت الیک بنفسی یا ملجأ الهاربین باثقال الذنوب احملها علی ظهری وما اجد لی الیک شافعاً سوی معرفتی بانّک اقرب من رجاء الطالبون ولجأ الیه المضطرون وامّل ما لدیه الراغبون یا من فتق العقول بمعرفته واطلق الالسن بحمده وجعل ما امتنّ به علی عباده کفاءً لتأدیة حقّه صلّ علی محمّد وآله ولا تجعل للهموم علی عقلی سبیلاً ولا للباطل علی عملی دلیلاً وافتح لی بخیر الدنیا یا ولی الخیر.»(1)
چهارم: فاضل متبحر سید علی خان در کلم الطیب از جدّ خود نقل کرده که این دعای فرج است:
«اللّهمّ یا ودود یا ودود یا ذا العرش المجید یا فعّالاً لِما یرید اسئلک بنور وجهک الّذی ملأ ارکان عرشک وبقدرتک الّتی قدرت بها علی جمیع خلقک وبرحمتک الّتی وسعت کلّ شی لا اله الّا انت یا مبدی یا معید لا اله الاّ انت یا اله البشر یا عظیم الخطر منک الطلب والیک الهرب وقع بالفرج یا مغیث اغثنی یا مغیث اغثنی، یا مغیث اغثنی. سه مرتبه»
1) 39. ر.ک: بحارالانوار، ج 84، ص 280.
پنجم: دعای فرج که مروی است در کتاب مفاتیح النجاة محقّق سبزواری و اوّل آن، این است: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ یا اللَّهُ یا اللَّهُ یا اللَّهُ یا مَنْ عَلَا فَقَهَرَ وَیا مَنْ بَطَنَ فَخَبَرَ...
الخ» و آن طولانی است.
تشرف حاج علی بغدادی خدمت آن جناب
قضیه صالح صفی متّقی حاجی علی بغدادی موجود در تاریخ تألیف این کتاب - وفّقه اللَّه - که مناسبتی با حکایت سابقه دارد و اگر نبود در این کتاب شریف، مگر این حکایت متقنه صحیحه که در آن فواید بسیار است و در این نزدیکیها واقع شده، هر آینه کافی بود در شرافت و نفاست آن و شرح آن چنان است: که در ماه رجب سال گذشته که مشغول تألیف رساله جنّة المأوی بودم، عازم نجف اشرف شدم به جهت زیارت مبعث.
وارد کاظمین شدم و خدمت جناب عالم عامل و فقیه کامل، سید سند و حبر معتمد آقا سید محمّد بن العالم الاوحد، سید احمد بن العالم الجلیل والموحد النبیل سید حیدر الکاظمینی - ایده اللَّه - رسیدم و او از تلامذه خاتمالمجتهدین و فخر الاسلام و المسلمین الیه ریاسة الامامیه فی العلم و العمل استاد اعظم شیخ مرتضی - اعلی اللَّه تعالی مقامه - است و از اتقیای علمای آن بلده شریفه و از صلحای ائمّه جماعت صحن و حرم شریف و ملاذ طلّاب و غربا و زوّار. پدر و جدّش از علمای معروفین و تصانیف جدّش سید حیدر در اصول و فقه و غیره موجود است.
از ایشان سؤال کردم: اگر حکایت صحیحهای در این باب، دیده یا شنیده، نقل کنند.
پس، این قضیه را نقل نمود و خود، سابقاً شنیده بودم ولکن ضبط اصل و سند آن نکرده بودم. پس مستدعی شدم که آن را به خطّ خود بنویسد.
فرمود: «مدّتی است شنیدم و میترسم در آن زیاد و کمی شود، باید او را ملاقات کنم و بپرسم. آن گاه بنویسم و لکن ملاقات او و تلقّی از او صعب، چه او از زمان وقوع این قضیه، انسش با مردم کم شده است.
مسکنش بغداد و چون به زیارت مشرّف میشود به جایی نمیرود و بعد از قضای وطر از زیارت بر میگردد و گاه شود که در سال یک دفعه یا دو دفعه در عبور ملاقات میشود و علاوه بنایش بر کتمان است، مگر برای بعضی از خواص از کسانی که ایمن است از نشر و اذاعه آن، از خوف استهزای مخالفین مجاورین که منکرند ولایت مهدیعلیه السلام و غیبت او را و خوف نسبت دادن عوام او را به فخر و تنزیه نفس.»
گفتم: تا مراجعت حقیر از نجف، مستدعیم که به هر قسم است او را دیده و قصّه را پرسیده که حاجت، بزرگ و وقت تنگ است.
سپس از ایشان مفارقت کردم و به قدر دو یا سه ساعت بعد، جناب ایشان برگشتند و فرمودند: «از اعجب قضایا آن که چون به منزل خود رفتم، بدون فاصله، کسی آمد که جنازهای از بغداد آوردند و در صحن گذاشتند و منتظرند که بر آن نماز کنید. چون رفتم و نماز کردم، حاجی مزبور را در مشیعین دیدم. پس او را به گوشهای بردم و بعد از امتناع به
هر قسم بود، قضیه را شنیدم. پس بر این نعمت سنیه، خدای را شکر کردم. پس تمام قضیه را نوشتند و در جنّة المأوی ثبت کردم.
پس از مدتی با جمعی از علمای کرام و سادات عظام به زیارت کاظمینعلیهما السلام مشرّف شدیم و از آنجا به بغداد رفتیم به جهت زیارت نوّاب اربعه - رضوان اللَّه علیهم -.
پس از ادای زیارت، خدمت جناب عالم عامل و سید فاضل، آقا سید حسین کاظمینی، برادر جناب آقا سید محمّد مذکور که ساکن است در بغداد و مدار امور شرعیه شیعیان بغداد - ایدهم اللَّه - با ایشان است، مشرّف و مستدعی شدیم که حاجی علی مذکور را احضار نماید.
پس از حضور، مستدعی شدیم که در مجلس قضیه را نقل کند، ابا نمود. پس از اصرار، راضی شد در غیر آن مجلس، به جهت حضور جماعتی از اهل بغداد. پس به خلوتی رفتیم و نقل کرد و فیالجمله اختلافی در دو سه موضوع داشت که خود معتذر شد که به سبب طول مدّت است و از سیمای او آثار صدق و صلاح به نحوی لایح و هویدا بود که تمام حاضرین با تمام مداقه که در امور دینیه و دنیویه دارند، قطع به صدق واقعه پیدا کردند.
حاجی مذکور - ایده اللَّه - نقل کرد: «در ذمّه من هشتاد تومان مال امامعلیه السلام جمع شد. رفتم به نجف اشرف، بیست تومان از آن را دادم به جناب علم الهدی و التقی شیخ مرتضی - اعلی اللَّه مقامه - و بیست تومان به جناب شیخ محمّد حسین مجتهد کاظمینی و بیست تومان به جناب شیخ
محمّد حسن شروقی و باقی ماند در ذمّه، من بیست تومان که قصد داشتم در مراجعت بدهم به جناب شیخ محمّد حسن کاظمینی آل یس - ایده اللَّه -.
چون مراجعت کردم به بغداد، خوش داشتم که تعجیل کنم در ادای آن چه باقی بود در ذمّه من. پس در روز پنج شنبه بود که مشرّف شدم به زیارت امامین هماین کاظمینعلیهما السلام و پس از آن رفتم خدمت جناب شیخ سلمه اللَّه و قدری از آن بیست تومان را دادم و باقی را وعده کردم که بعد از فروش بعضی از اجناس به تدریج بر من حواله کنند که به اهلش برسانم و عزم کردم بر مراجعت به بغداد در عصر آن روز. جناب شیخ خواهش کرد بمانم. متعذر شدم که باید مزد عمله کارخانه شعربافی که دارم بدهم. چون رسم چنین بود که مزد هفته را در عصر پنج شنبه میدادم. پس برگشتم.
چون ثلث از راه را تقریباً طی کردم، سید جلیلی را دیدم که از طرف بغداد رو به من میآید. چون نزدیک شد، سلام کرد و دستهای خود را گشود برای مصافحه و معانقه و فرمود: «اهلاً وسهلاً» و مرا در بغل گرفت و معانقه کردیم و هر دو یکدیگر را بوسیدیم و بر سر، عمّامه سبز روشنی داشت و بر رخسار مبارکش خال سیاه بزرگی بود.
ایستاد و فرمود: «حاجی علی! خیر است، به کجا میروی؟»
گفتم: کاظمینعلیهما السلام را زیارت کردم و برمیگردم به بغداد.
فرمود: «امشب شب جمعه است، برگرد!»
گفتم: یا سیدی! متمکّن نیستم.
فرمود: «هستی! برگرد تا شهادت دهم برای تو که از موالیان جدّ من امیرالمؤمنینعلیه السلام و از موالیان مایی و شیخ شهادت دهد؛ زیرا که خدای تعالی امر فرموده که دو شاهد بگیرید.»
و این اشاره بود به مطلبی که در خاطر داشتم که از جانب شیخ خواهش کنم نوشته به من دهد که من از موالیان اهل بیتمعلیهم السلام و آن را در کفن خود بگذارم.
پس گفتم: تو چه میدانی و چگونه شهادت میدهی؟
فرمود: «کسی که حقّ او را به او میرسانند، چگونه آن رساننده را نمیشناسد؟»
گفتم: چه حقّ؟
فرمود: «آن که رساندی به وکیل من»
گفتم: وکیل تو کیست؟
فرمود: «شیخ محمّد حسن»
گفتم: وکیل تو است؟
فرمود: «وکیل من است» و به جناب آقا سید محمّد گفته بود که در خاطرم، خطور کرد که این سید جلیل مرا به اسم خواند با آن که من او را نمیشناسم. پس به خود گفتم: شاید او مرا میشناسد و من او را فراموش کردم. باز در نفس خود گفتم: این سید از حقّ سادات از من چیزی میخواهد و خوش دارم که از مال امامعلیه السلام چیزی به او برسانم.
پس گفتم: ای سید من! در نزد من از حقّ شما چیزی مانده بود؛ رجوع
کردم در امر آن به جناب شیخ محمّد حسن برای آن که ادا کنم حقّ شما، یعنی سادات را به اذن او.
پس در روی من تبسّمی کرد و فرمود: «آری! رساندی بعضی از حقّ ما را به سوی وکلای ما در نجف اشرف.»
پس گفتم: آن چه ادا کردم، قبول شد؟
فرمود: «آری.»
در خاطرم گذشت که این سید میگوید بالنسبه به علمای اعلام: «وکلای ما!» و این در نظرم بزرگ آمد. پس گفتم: علما وکلایند در قبض حقوق سادات و مرا غفلت گرفت، انتهی.
آن گاه فرمود: «برگرد و جدّم را زیارت کن!»
پس برگشتم و دست راست او در دست چپ من بود. چون به راه افتادیم، دیدم در طرف راست ما، نهر آب سفید صاف جاری است و درختان لیمو و نارنج و انار و انگور و غیر آن همه با ثمر در یک وقت با آن که موسم آنها نبود بر بالای سر ما سایه انداختهاند.
گفتم: این نهر و این درختها چیست؟
فرمود: «هرکس از موالیان ما که زیارت کند جدّ ما را و زیارت کند ما را، اینها با او هست.»
پس گفتم: میخواهم سؤالی کنم.
فرمود: «سؤال کن!»
گفتم: شیخ عبدالرزاق مرحوم، مردی بود مدرّس. روزی نزد او رفتم،
شنیدم که میگفت: کسی که در طول عمر خود، روزها را روزه باشد و شبها را به عبادت به سر برد و چهل حجّ و چهل عمره به جای آرد و در میان صفا و مروه بمیرد و از موالیان امیرالمؤمنینعلیه السلام نباشد، برای او چیزی نیست.
فرمود: «آری، واللَّه! برای او چیزی نیست.»
پس از حال یکی از خویشان خود پرسیدم که او از موالیان امیرالمؤمنینعلیه السلام است؟
فرمود: «آری! او و هر که متعلّق است به تو.»
پس گفتم: سیدنا! برای من مسألهای است.
فرمود: «بپرس!»
گفتم: قرّاء تعزیه حسینعلیه السلام میخوانند که سلیمان اعمش، آمد نزد شخصی و از زیارت سیدالشهداعلیه السلام پرسید. گفت: بدعت است! پس در خواب دید هودجی را میان زمین و آسمان.
سؤال کرد: کیست در آن هودج؟
گفتند: فاطمه زهرا و خدیجه کبریعلیهما السلام.
گفت: به کجا میروند؟ گفتند: به زیارت حسینعلیه السلام در امشب که شب جمعه است و دید رقعههای را که از هودج میریزد و در آن مکتوب است: «امان من النار لزّوار الحسینعلیه السلام فی لیلة الجمعة امان من النار یوم القیمة» این حدیث صحیح است؟
فرمود: «آری، راست و تمام است.»
گفتم: سیدنا! صحیح است که میگویند هرکس زیارت کند حسینعلیه السلام را در شب جمعه، پس برای او امان است؟
فرمود: «آری واللَّه!» و اشک از چشمان مبارکش جاری شد و گریست.
گفتم: سیدنا! مسألة.
فرمود: «بپرس!»
گفتم: سنه هزار و دویست و شصت و نه حضرت رضاعلیه السلام را زیارت کردیم و در درّوت یکی از عربهای شروقیه را که از بادیه نشینان طرف شرقی نجف اشرف اند، ملاقات کردیم و او را ضیافت کردیم و از او پرسیدم: چگونه است ولایت رضاعلیه السلام. گفت: بهشت است، امروز پانزده روز است که من از مال مولای خود، حضرت رضاعلیه السلام خوردهام! چه حدّ دارد منکر و نکیر که در قبر نزد من بیایند؟ گوشت و خون من از طعام آن حضرت روییده در مهمان خانه آن جناب. این صحیح است که علی بن موسیالرضاعلیه السلام میآید و او را از منکر و نکیر خلاص میکند؟
فرمود: «آری، واللَّه! جدّ من ضامن است.»
گفتم: سیدنا! مسأله کوچکی است، میخواهم بپرسم.
فرمود: «بپرس!»
گفتم: زیارت من از حضرت رضاعلیه السلام مقبول است؟
فرمود: «قبول است، ان شاءاللَّه.»
گفتم: «سیدنا! مسأله.»
فرمود: «بسم اللَّه!»
گفتم: حاجی محمّد حسین بزاز باشی پسر مرحوم حاجی احمد بزّاز باشی، زیارتش قبول است یا نه؟ و او با من رفیق و شریک در مخارج بود در راه مشهد رضاعلیه السلام.
فرمود: «عبد صالح، زیارتش قبول است.»
گفتم: سیدنا!مسأله.
فرمود: «بسم اللَّه.»
گفتم: فلان که از اهل بغداد و همسفر ما بود، زیارتش قبول است؟
پس ساکت شد.
گفتم: «سیدنا! مسأله.»
فرمود: «بسم اللَّه.»
گفتم: این کلمه را شنیدی یا نه؟ زیارت او قبول است یا نه؟
جوابی نداد.
حاجی مذکور نقل کرد که ایشان چند نفر بودند از اهل مترفین بغداد که در بین سفر پیوسته به لهو و لعب مشغول بودند و آن شخص مادر خود را نیز کشته بود.
پس رسیدیم در راه به موضعی از جادّه وسیعه که در دو طرف آن بساتین و مواجه بلده شریفه کاظمین است و موضعی از آنجادّه، که متّصل است به بساتین از طرف راست آن که از بغداد میآید و آن مال بعضی از ایتام سادات بود که حکومت به جور، آن را داخل در جادّه کرد و اهل تقوا و ورع سکنه این دو بلد، همیشه کناره میکردند از راه رفتن در آن قطعه از زمین. پس دیدم آن جناب را که در آن قطعه راه میرود.
گفتم: ای سید من! این موضع مال بعضی از ایتام سادات است، تصرّف در آن روا نیست.
فرمود: «این موضع مال جدّ ما، امیرالمؤمنینعلیه السلام و ذریه او و اولاد ماست، حلال است برای موالیان ما تصرّف در آن.»
در قرب آن مکان، در طرف راست، باغی است مال شخصی که او را حاجی میرزا هادی میگفتند و از متموّلین معروفین عجم بود که در بغداد ساکن بود. گفتم: سیدنا! راست است که میگویند زمین باغ حاجی میرزا هادی، مال حضرت موسی بن جعفرعلیهما السلام است؟
فرمود: «چه کار داری به این.» و از جواب اعراض نمود.
پس رسیدیم به ساقیه آب که از شطّ دجله میکشند برای مزارع و بساتین آن حدود و از جادّه میگذرد و آنجا دو راه میشود به سمت بلد، یکی راه سلطانی است و دیگری راه سادات و آن جناب میل کرد به راه سادات.
پس گفتم: بیا از این راه، یعنی راه سلطانی، برویم.
فرمود: «نه، از همین راه خود میرویم.»
پس آمدیم و چند قدمی نرفتیم که خود را در صحن مقدّس در نزد کفشداری دیدیم و هیچ کوچه و بازاری را ندیدیم. پس داخل ایوان شدیم از طرف باب المراد که از سمت شرقی و طرف پایین پاست و در درِ رواق مطهّر، مکث نفرمود و اذن دخول نخواند و داخل شد و بر درِ حرم ایستاد. پس فرمود: «زیارت بکن!»
گفتم: من قاری نیستم.
فرمود: «برای تو بخوانم؟»
گفتم: آری!
پس فرمود: «ءَادخل یا اللَّه! السلام علیک یا رسولاللَّه! السلام علیک یا امیرالمؤمنین... .» و هم چنین سلام کردند بر هر یک از ائمّهعلیهم السلام تا رسیدند در سلام، به حضرت عسکریعلیه السلام و فرمود: «السلام علیک یا ابا محمّد الحسن العسکری.»
آن گاه فرمود: «امام زمان خود را میشناسی؟»
گفتم: چرا نمیشناسم؟
فرمود: «سلام کن بر امام زمان خود.»
گفتم: «السلام علیک یا حجّة اللَّه یا صاحبالزمان یا ابن الحسن.»
تبسّم نمود و فرمود: «علیک السلام ورحمة اللَّه وبرکاته.»
فضیلت زیارت امین الله بر همه زیارات و جواز شریک کردن دو امام در زیارت امین الله
داخل شدیم در حرم مطهّر و ضریح مقدّس را چسبیدیم و بوسیدیم.
فرمود به من: «زیارت کن!»
گفتم: من قاری نیستم.
فرمود: «زیارت بخوانم برای تو؟»
گفتم: آری.
فرمود: «کدام زیارت را میخواهی؟»
گفتم: هر زیارت که افضل است، مرا به آن زیارت ده.
فرمود: «زیارت امیناللَّه، افضل است.»
آن گاه مشغول شدند به خواندن و فرمود:
«السّلام علیکما یا امینی اللَّه فی ارضه وحجّتیه علی عباده. الخ»
چراغهای حرم را در این حال روشن کردند، پس شمعها را دیدم روشن است ولکن حرم روشن و منوّر است به نوری دیگر، مانند نور آفتاب و شمعها مانند چراغی بودند که روز در آفتاب روشن کنند و مرا چنان غفلت گرفته بود که هیچ ملتفت این آیات نمیشدم. چون از زیارت فارغ شد، از سمت پایین پا آمدند به پشت سر و در طرف شرقی ایستادند و فرمودند: «آیا زیارت میکنی جدّم حسینعلیه السلام را؟»
گفتم: آری، زیارت میکنم، شب جمعه است.
پس زیارت وارث را خواندند و مؤذّنها از اذان مغرب فارغ شدند. به من فرمود: «نماز کن و ملحق شو به جماعت!»
پس تشریف آورد در مسجد پشت سر حرم مطهّر و جماعت در آنجا منعقد بود و خود به انفراد ایستادند در طرف راست امام جماعت، محاذی او و من داخل شدم در صف اوّل و برایم مکانی پیدا شد.
چون فارغ شدم، او را ندیدم. از مسجد بیرون آمدم و در حرم تفحّص کردم، او را ندیدم و قصد داشتم او را ملاقات کنم و چند قرانی به او بدهم و شب، او را نگاه دارم که مهمان باشد.
آن گاه به خاطرم آمد که این سید کی بود؟ آیات و معجزات گذشته را ملتفت شدم از انقیاد من امر او را در مراجعت با آن شغل مهم که در بغداد داشتم و خواندن مرا به اسم با آن که او را ندیده بودم و گفتن او: «موالیان ما» و این که «من شهادت میدهم» و «دیدن نهر جاری و درختان میوهدار در غیر موسم» و غیر از اینها از آن چه گذشت که سبب شد برای یقین من به این که او حضرت مهدیعلیه السلام است. خصوص در فقره «اذن دخول» و پرسیدن از من، بعد از سلام بر حضرت عسکریعلیه السلام که «امام زمان خود را میشناسی؟» چون گفتم: میشناسم، فرمود: سلام کن! چون سلام کردم، تبسّم کرد و جواب داد.
پس آمدم در نزد کفشدار و از حال جنابش سؤال کردم. گفت: «بیرون رفت.»
و پرسید که: «این سید رفیق تو بود؟»
گفتم: بلی، پس آمدم به خانه مهماندار خود و شب را به سر بردم. چون صبح شد، رفتم به نزد جناب شیخ محمّد حسن و آن چه دیده بودم نقل کردم. پس دست خود را بر دهان خود گذاشت و نهی نمود از اظهار این قصّه و افشای این سرّ.
فرمود: «خداوند تو را موفّق کند.»
پس آن را مخفی میداشتم و به احدی اظهار ننمودم تا آن که یک ماه از این قضیه گذشت.
روزی در حرم مطهّر بودم، سید جلیلی را دیدم که آمد نزدیک من و پرسید: «چه دیدی؟» اشاره کرد به قصّه آن روز.
گفتم: چیزی ندیدم. باز اعاده کرد آن کلام را. به شدّت انکار کردم. پس از نظرم ناپدید شد و دیگر او را ندیدم.(1)
مؤلّف گوید که: حاجی علی مذکور پسر حاجی قاسم بغدادی است و از تجّار و عامی است. از هرکس از علما و سادات عظام کاظمین و بغداد که از حال او جویا شدم، مدح کردند او را به خیر و صلاح و صدق و امانت و مجانبت از عادات سوء اهل عصر و خود در مشاهده و مکالمه با او آثار این اوصاف را در او مشاهده نمودم و پیوسته در اثنای کلام تأسّف میخورد از نشناختن آن جناب به نحوی که معلوم بود آثار صدق و اخلاص و محبّت در آن. «هنیئاً له»(2)
اندکی که رفتیم سواری از طرف مشهد پیدا شد. چون به ما رسید از حال جنازه پرسید. آن چه گذشت ذکر کردیم. پس گفت: «من با این مبلغ برمیدارم.» و اسبش نیکو و بر آن، پالان فخری بود. پس جنازه را بر آن گذاشت و محکم بست. خواستیم به او، آن مبلغ را بدهیم. گفت: «در مشهد میگیرم.»
پس روانه شد و به او گفتیم: «دفن نشود تا ما برسیم.» و آن میت را غسل نداده بودیم. دیگر او را ندیدیم. هفته دیگر، روز پنج شنبه بود که وارد مشهد شدیم؛ چون به صحن مقدّس داخل شدیم، دیدیم آن میت غسل داده و کفن کرده، در ایوان مطهّر گذاشته شده و تمام رختش در بالای سرش و کسی را ندیدیم. چون تحقیق کردیم، معلوم شد در همان روز که جنازه را به او دادیم، وارد مشهد مقدّس شده و دیگر اثری از او ظاهر نشد. منه [مرحوم مؤلّف
1) 40. این حکایت در نسخه خطّی به صورتی و در چاپ سنگی کتاب به نحوی دیگر نقل شده بود و چون تاریخ چاپ سنگی سه سال پس از نسخه خطّی و آن هم احتمالاً زیر نظر مرحوم مؤلّف به چاپ رسیده بود، از نقل متن نسخه خطّی به جهت تطویل کلام خودداری شد.
2) 41. هواللَّه؛ ثقه صالح حاجی علی مذکور - زید توفیقه - نقل کرد که در سفر مشهد مقدّس که ذکر شد در هفت یا هشت منزلی مانده به مشهد، یکی از همراهان فوت شد، با مکّاری در حمل جنازه او صحبت داشتیم. گفت: «چهارده تومان میگیرم.» و ما در میان خود هفت تومان جمع نمودیم و خواستیم به این مبلغ او را بردارد، راضی نشد. یکی از همراهان الاغی داشت. جنازه را بر آن گذاشت و گفت: «به هر نحو باشد، جنازه را میبرم.» پس به راه افتادیم و آن مؤمن در رنج و تعب بود.
اما خبری که در زیارت ابی عبداللَّهعلیه السلام وارد شده در شب جمعه به نحوی که سؤال کرد از صحّت آن، خبری است که شیخ محمّد بن المشهدی در مزار کبیر(1)خود روایت کرده از اعمش که گفت:
من منزل کرده بودم در کوفه و مرا همسایهای بود که بسیار اوقات با او مینشستم و شب جمعه بود. پس به او گفتم: چه میگویی در زیارت حسینعلیه السلام؟
پس گفت به من که: بدعت است و هر بدعتی ضلالت و هر ضلالتی در آتش است.
پس من از نزد او برخاستم و پر شده بودم از غضب و گفتم: چون سحر شود، میآیم نزد او و فضایلی از امیرالمؤمنینعلیه السلام برای او نقل میکنم که چشمش گرم شود و این کنایه است از حزن و اندوه و غم.
پس رفتم نزد او و دَرِ خانه او را کوبیدم. پس آوازی از پشت در برآمد که او از اوّل شب، قصد زیارت کرده.
1) 42. المزار الکبیر، ص 330-331؛ ر.ک: بحارالانوار، ج 98، ص 58.
پس به شتاب بیرون رفتم و آمدم به کربلا. ناگاه شیخ را دیدم که سر به سجده گذاشته و از سجده و رکوع ملالتی نمیگیرد.
پس به او گفتم: تو دیروز میگفتی زیارت بدعت است و هر بدعتی، ضلالت و هر ضلالتی در آتش و امروز زیارت میکنی آن جناب را!
پس گفت به من: ای سلیمان! مرا ملامت مکن زیرا که من برای اهل بیتعلیهم السلام امامتی ثابت نکرده بودم تا این که این شب شد، پس خوابی دیدم که مرا ترساند.
گفتم: چه دیدی ای شیخ؟
گفت: دیدم مردی را که نه زیاد طویل بود و نه زیاد کوتاه. قادر نیستم که وصف نمایم حسن و بهای او را. با او گروهی بودند که گرداگرد او را گرفته بودند. در پیش روی او سواری بود بر اسبی که برای او چند دم بود و بر سرش تاجی بود که برای آن تاج، چهار رکن بود؛ در هر رکنی جوهری بود که روشن میکرد مسافت سه روز را.
پس گفتم: کیست این؟
گفتند: «محمّد بن عبداللَّه بن عبدالمطلبصلی الله علیه وآله وسلم»
گفتم: دیگری کیست؟
گفتند: «وصی او علی ابن ابی طالبعلیه السلام»
آن گاه نظر انداختم، ناگاه ناقهای را دیدم از نور که برای آن هودجی بود که پرواز میکرد میان زمین و آسمان. پس گفتم: از کیست این ناقه؟
گفتند: «از آن خدیجه دختر خویلد و فاطمه، دختر محمّدصلی الله علیه وآله وسلم»
گفتم: آن جوان کیست؟
گفتند: «حسن بن علیعلیهما السلام»
گفتم: به کجا قصد دارند بروند؟
گفتند: «جمیع ایشان میروند به زیارت کشته شده به ظلم، شهید در کربلا حسین بن علیعلیهما السلام»
آن گاه متوجّه هودج شدم. ناگاه دیدم رقعههایی که میریزد از بالا که: «امان است از جانب خداوند - جلّ ذکره -، از برای زوّار حسین بن علی در شب جمعه.»
ناگاه هاتفی ندا کرد ما را: «آگاه باشید که ما و شیعیان ما در درجه عالیهایم از بهشت.» واللَّه ای سلیمان! مفارقت نمیکنم این مکان را تا روحم از جسدم مفارقت کند.
شیخ طریحی آخر این خبر را چنین نقل کرده که گفت: ناگاه دیدم رقعههایی نوشته از بالا میریزد. پس سؤال کردم: چیست این رقعهها؟
گفت: «این رقعههایی است که در آن، امان آتش است از برای زوّار حسینعلیه السلام در شب جمعه.»
پس طلب کردم از او رقعهای. گفت به من: «تو میگویی زیارت آن جناب بدعت است. پس به درستی که تو نخواهی یافت آن را تا آن که زیارت کنی حسینعلیه السلام را و اعتقاد کنی به فضل و شرافت او.»
پس از خواب برخاستم هراسان و قصد نمودم در همان وقت و ساعت زیارت سید خودم، حسینعلیه السلام را و من توبه کردم به سوی خداوند تبارک و تعالی.
ملاقات مرد بقال با آن جناب
و نیز سید مؤید مذکور - ایده اللَّه تعالی - خبر دادند شفاهاً و کتابتاً که:
در زمانی که مجاور بودم در نجف اشرف به جهت تحصیل علوم دینیه و این در حدود سنه هزار و دویست و هفتاد و پنج بود، میشنیدم از جماعتی از اهل علم و غیر ایشان از اهل دیانت که ذکر میکردند مردی را که شغلش فروختن بقولات و غیره بود که او دیده است مولای ما، امام منتظر - صلوات اللَّه علیه - را.
پس، جویا شدم که شخص او را بشناسم، پس شناختم او را و یافتم که مرد صالح متدینی است و خوش داشتم که با او در مکان خلوتی مجتمع شوم که از او مستفسر شوم کیفیت ملاقات و دیدنش، حجّت علیه السلام را.
پس مقدّمات مودّت با او پیش گرفتم. بسیاری از اوقات که به او میرسیدم سلام میکردم و از بقولات و امثال آن که میفروخت میخریدم؛ تا آن که میان من و او رشته مودّتی پیدا شد. همه اینها به جهت شنیدن آن خبر شریف بود از او. تا آن که اتّفاق افتاد برای من که رفتم به مسجد سهلهدر شب چهارشنبه، به جهت نماز معروف به نماز استجاره.
چون به در مسجد رسیدم، شخص مذکور را دیدم که در آنجا ایستاده. پس فرصت غنیمت کردم و از او خواهش کردم که امشب را نزد من بیتوته کند. پس با من بود تا آن گاه که فارغ شدیم از اعمال موظّفه در آن مسجد شریف و رفتیم به مسجد اعظم مسجد کوفه ، به قاعده متعارفه آن زمان. چون در مسجد سهله به جهت نبودن این بناهای جدیده و خادم و آب، جای اقامت نبود.
چون به آن مسجد رسیدیم و پارهای اعمال آن را به جای آوردیم، در منزل مستقر شدیم، سؤال کردم او را از خبر معهود و خواهش نمودم که قصّه خود را به تفصیل بیان کند.
گفت: من بسیار میشنیدم از اهل معرفت و دیانت که هر کس ملازمت عمل استجاره داشته باشد در مسجد سهله، در چهل شب چهارشنبه، پی در پی، به نیت دیدن امام منتظرعلیه السلام موفّق میشود از برای رؤیت آن جناب و این که این مطلب مکرّر واقع شده. پس نفسم شایق شد به سوی کردن این کار و قصد کردم ملازمت عمل استجاره را در هر شب چهارشنبه و مرا مانع نبود از کردن این کار، شدّت گرما و سرما و باران و غیر آن؛ تا این که قریب یک سال بر من گذشت و من ملازم بودم عمل استجاره را و بیتوته میکردم در مسجد کوفه به قاعده متعارفه تا آن که عصر سه شنبه بیرون آمدم از نجف اشرف، پیاده، به عادتی که داشتم و موسم زمستان بود و ابرها متراکم و هوا تاریک و کم کم باران میآمد.
نماز کردن حجّتعلیه السلام در مقام منسوب به آن جناب در مسجد سهله
پس متوجّه مسجد شدم و مطمئن بودم آمدن مردم را به آنجا حسب عادت مستمره، تا این که رسیدم به مسجد هنگامی که آفتاب غروب کرده بود و تاریکی سخت عالم را فرو گرفته بود با رعد و برق زیاد. پس خوف بر من مستولی شد و از تنهایی ترس مرا گرفت. زیرا که در مسجد احدی را ندیدم، حتّی خادم مقررّی که در شبهای چهارشنبه به آنجا میآمد، آن شب نبود.
پس به غایت متوحّش شدم و در نفس خود گفتم که سزاوار این است که نماز مغرب را به جای آورم و عمل استجاره، را به تعجیل بکنم و بروم به مسجد کوفه؛ پس نفس خود را به این ساکن کردم.
پس برخاستم و نماز مغرب را کردم. آن گاه عمل استجاره را کردم از نماز و دعا و آن را حفظ داشتم و در بین نماز استجاره ملتفت مقام شریف شدم که معروف است به مقام صاحبالزمان - صلوات اللَّه علیه - که در سمت قبله مکان نمازکنندگان آنجاست. پس دیدم در آنجا روشنایی کاملی و شنیدم از آن مکان قرائت نمازگزاری.
پس نفسم مطمئن شد و دلم مسرور و کمال اطمینان پیدا کردم و گمان کردم که در آن مکان شریف بعضی از زوّار هستند که من مطّلع نشدم بر ایشان هنگامی که داخل مسجد شدم. پس عمل استجاره را با اطمینان خاطر تمام کردم. آن گاه متوجّه مقام شریف شدم و داخل شدم در آنجا؛ پس روشنایی عظیمی در آنجا دیدم و چشمم به چراغی و شمعی نیفتاد
ولکن غافل بودم در تفکّر در این مطلب و دیدم در آنجا سید جلیل مهیبی به هیأت اهل علم، ایستاده، نماز میکند.
پس دلم مایل شد به سوی او و گمان کردم که او یکی از زوّار غرباست. زیرا که چون در او تأمّل کردم فی الجمله دانستم که او از سکنه نجف اشرف نیست. پس شروع کردم در خواندن زیارت امام عصرعلیه السلام که از وظایف مقررّه آن مقام است و نماز زیارت را کردم.
چون فارغ شدم اراده کردم که از او خواهش کنم که برویم به مسجد کوفه. پس بزرگی و هیبت او مرا مانع شد و من نظر میکنم به خارج مقام، پس میبینم شدّت ظلمت را و میشنوم صدای رعد و باران را. پس به روی مبارک خود، ملتفت من شد و به مهربانی و تبسّم فرمود به من: «میخواهی که برویم به مسجد کوفه؟»
گفتم: آری، ای سید من! عادت ما اهل نجف چنین است که چون مشرّف شدیم به عمل این مسجد، میرویم به مسجد کوفه.
پس با آن جناب بیرون رفتیم و من به وجودش مسرور و به حسن صحبتش خرسند بودم. پس راه میرفتیم در روشنایی و هوای نیک و زمین خشک که چیزی به پا نمیچسبید و من غافل بودم از حال باران و تاریکی که میدیدم آن را تا رسیدیم به در مسجد. آن جناب - روحی فداه - با من بود و من در غایت سرور و امنیت بودم به جهت مصاحبت آن جناب. نه تاریکی داشتم و نه باران. پس در بیرون مسجد را زدم و آن بسته بود. پس
خادم گفت: کیست در را میکوبد؟
پس گفتم: در را باز کن.
گفت: از کجا آمدی در این تاریک و شدّت باران؟!
گفتم: از مسجد سهله.
چون خادم در را باز کرد، ملتفت شدم به سوی آن سید جلیل. پس او را ندیدم و دنیا را دیدم در نهایت تاریکی و به شدّت باران بر ما میبارد. پس مشغول شدم به فریاد کردن که: «یا سیدنا! یا مولانا! بفرمایید که در باز شد.» و برگشتم به پشت سر خود و فریاد میکردم. اثری اصلاً از آن جناب ندیدم و در آن زمان اندک سرما و باران و هوا مرا اذیت کرد.
پس داخل مسجد شدم و از حالت غفلت بیدار شدم. چنانچه گویا در خواب بودم و مشغول شدم به ملامت کردن نفس بر غفلتش از آن آیات ظاهره که دیده بودم و متذکّر شدم آن کرامات را از روشنایی عظیم در مقام شریف با آن که چراغی در آنجا ندیدم و اگر بیست چراغ هم در آنجا بود وفا نمیکرد به آن ضیاء و روشنایی و نامیدن آن سید جلیل، مرا به اسمم با آن که او را نمیشناختم و ندیده بودم و به خاطر آوردم که چون در مقام، نظر به فضای مسجد میکردم، تاریکی زیادی میدیدم و صدای رعد و باران میشنیدم و چون بیرون آمدم از مقام به مصاحبت آن جناب - سلام اللَّه علیه - راه میرفتیم در روشنایی به نحوی که زیر پای خود را میدیدیم و زمین خشک بود و هوا ملایم طبع تا رسیدیم به در مسجد و از
آن وقت که مفارقت فرمود تاریکی هوا و سردی و باران دیدم و غیر اینها از آن چه سبب شد که قطع کردم بر این که آن جناب همان است که من این عمل استجاره را برای مشاهده جمالش میکردم و گرما و سرما را در راه جنابش متحمل میشدم و: «ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یؤْتِیهِ مَنْ یشاءُ.(1)»(2)
نماز کردن شیخ قصّار خلف آن سرور
شیخ جلیل و امیر زاهد، ورّام بن ابی فراس، در آخر مجلّد دوم کتاب تنبیه الخاطر(1)فرموده: خبر داد مرا سید شریف، ابوالحسن علی بن ابراهیم العریضی العلوی الحسینی، گفت: خبر داد مرا علی بن علی بن نما گفت: خبر داد مرا ابومحمّد الحسن بن علی بن حمزه اقساسی در خانه شریف علی بن جعفر بن علی المداینی العلوی که او گفت:
در کوفه شیخی بود قصار که به زهد نامیده میشد و منخرط بود در سلک عزلت گیرندگان و منقطع شده بود برای عبادت و پیروی میکرد آثار صالحین را. پس اتّفاق افتاد که روزی در مجلس پدرم بودم و این شیخ برای او نقل میکرد و او متوجّه شده بود به سوی شیخ.
پس شیخ گفت: شبی در مسجد جعفی بودم و آن مسجد قدیمی است در پشت کوفه و شب نصف شده بود. من تنها در مکان خلوتی بودم برای
1) 45. ر.ک: مجموعة ورام، ج 2، ص 303-305.
عبادت که ناگاه دیدم سه نفر میآیند، پس داخل مسجد شدند. چون به وسط فضای مسجد رسیدند، یکی از ایشان نشست، پس دست مالید به طرف راست و چپ زمین. پس آب به جنبش آمد و جوشید. پس وضوی کاملی گرفت از آن آب. آن گاه اشاره فرمود به آن دو شخص دیگر به گرفتن وضو. پس وضو ساختند. آن گاه مقدّم ایستاد و با آنها نماز جماعت کرد. پس من با ایشان به جماعت، نماز کردم. چون سلام داد و از نماز فارغ شد، حال او مرا به شگفت آورد و کار او را بزرگ شمردم، از بیرون آوردن آب.
پس سؤال کردم از شخصی، از آن دو نفر که در طرف راست من بود از حال آن مرد و گفتم به او:این کیست؟
گفت: صاحب الامر است، فرزند حسنعلیه السلام.
نزدیک آن جناب رفتم و دستهای مبارکش را بوسیدم و گفتم به آن جناب: یابن
رسول اللَّه! چه میگویی در شریف عمر بن حمزه، آیا او بر حقّ است؟
فرمود: «نه! و بسا هست که هدایت بیابد، جز آن که آن نخواهد مُرد تا این که مرا ببیند.»
پس این خبر را ما از آن شیخ، تازه و طُرفه شمردیم. زمانی طولانی گذشت و شریف عُمر، وفات کرد و منتشر نشد که او، آن جناب را ملاقات کرد. پس چون با شیخ زاهد مجتمع شدیم، من به خاطر آوردم او را حکایتی که ذکر کرده بود آن را و گفتم به او مثل کسی که بر او ردّ کند: آیا
تو نبودی که ذکر کردی که این شریف عمر نمیمیرد تا این که ببیند صاحبالامرعلیه السلام را که اشاره نموده بودی به او؟
پس گفت به من که: از کجا عالم شدی که او آن جناب را ندیده؟
آن گاه بعد از آن، مجتمع شدیم با شریف ابوالمناقب، فرزند شریف عمر بن حمزه و در میان آوردیم صحبت والد او را. پس گفت: ما شبی در نزد والد خود بودیم و او در مرضی بود که در آن مرض مرد. قوّتش ساقط و صدایش پست شده بود و درها بسته بود بر روی ما. ناگاه شخصی را دیدم که داخل شد بر ما که ترسیدیم از او.
و عجیب دانستیم دخول او را و غفلت کردیم که از او سؤال کنیم. پس نشست در جنب والد من و برای او آهسته سخن میگفت و پدرم میگریست. آن گاه برخاست چون از انظار ما غایب شد، پدرم خود را به مشقّت انداخت و گفت: مرا بنشانید.
پس او را نشانیدیم. چشمهای خود را باز کرد و گفت: کجاست آن شخص که در نزد من بود؟
پس گفتیم: بیرون رفت، از همان جا که آمد.
گفت: او را طلب کنید.
پس در اثر او رفتیم، پس درها را دیدیم بسته و اثری از او نیافتیم. پس برگشتیم به سوی او، پس او را خبر دادیم از حال آن شخص و این که او را نیافتیم و ما سؤال کردیم از پدر، از حال آن شخص. گفت: این صاحب الامر - سلام اللَّه علیه - بود.
آن گاه برگشت به حالت سنگینی که از مرض داشت و بیهوش شد.(1)
مؤلّف گوید: ابومحمّد، حسن بن حمزه اقساسی، معروف به عزّالدین اقساسی از اجلّه سادات و شرفا و علما و ادبای کوفه و شاعر ماهری بود و ناصرباللَّه عباسی او را نقیب سادات کرده بود و او بود که وقتی با مستنصر باللَّه عباسی به زیارت جناب سلمان رفتند، پس مستنصر به او گفت: دروغ میگویند غلات شیعه در سخنان خود که علی بن ابیطالبعلیه السلام در یک شب سیر نمود از مدینه تا به مداین و غسل داد سلمان را و در همان شب مراجعت نمود.
پس در جواب این ابیات را انشا فرمود:
انکرت لیلة اذ صار الوصی الی
أرض المداین لمّا انّ لها طلباً
وغسّل الطهر سلماناً وعاد الی
عرایض یثرب والاصباح ما وجبا
وقلت ذلک من قول الغلاة وما
ذنب الغلاة اذا لم یوردواکذبا
فآصف قبل ردّ الطرف من سبأ
بعرش أبلقیس وافی بخرق الحجبا
فانت فی آصف لم تغل فیه بلی
فی حیدر أنا غال انّ ذا عجبا
ان کان احمد خیر المرسلین فذا
خیرالوصیین او کلّ الحدیث هبا
مسجد جعفی از مساجد مبارکه معروفه کوفه است و حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام در آن جا چهار رکعت نماز کرد و تسبیح زهراعلیها السلامفرستاد و مناجاتی طولانی پس از آن کرد که در کتب مزار موجود و در صحیفه ثانیه علویه ذکر نمودم و حال از آن مسجد اثری نیست.
1) 46. ر.ک: بحارالانوار،ج 53، ص 55-56.
رؤیت ثائر باللَّه و استبصار وی
شیخ محدّث جلیل، منتجب الدین علی بن عبیداللَّه بن حسن بن حسین بن حسن بن حسین برادر صدوقرحمهم الله صاحب اربعین معروف در کتاب منتجب که در ذکر علمای متأخّر از عهد شیخ طوسی است تا عصر خود، فرموده: ثائر باللَّه بن المهدی بن ثائر باللَّه حسنی جیلی، زیدی بود و مدّعی شد امامت زیدیه را و در جیلان خروج کرد. آن گاه مستبصر شد و مذهب امامیه را اختیار نمود و برای اوست روایت احادیث و مدّعی بود که او مشاهده کرده حضرت صاحبالامرعلیه السلام را و از آن جناب روایت میکرد.(1)
1) 47. الفهرست، منتجب الدین، ص 44-45؛ ر.ک: بحارالانوار، ج 52، ص 77.
ابوالمظفّر یاابوالفرج حمدانی
نیز در آنجا فرموده:
شیخ ثقه ابوالمظفر و در بعضی نسخ ابوالفرج علی بن حسین بن حمدانی، ثقه است و شاخص و محل نظر طایفه امامیه بود در مذهب و او از سفرای امام صاحب الامرعلیه السلام است.
درک نمود شیخ مفید، ابو عبداللَّه محمّد بن محمّد بن نعمان حارثی بغدادیرحمهم الله را و نشست در مجلس درس سید مرتضی و شیخ موفق ابی جعفر طوسی و قرائت کرد بر شیخ مفید و قرائت ننمود بر آن دو بزرگوار. خبر داد مرا والد از والد خود از او مؤلفات او رارحمهم الله یعنی روایات و کتب او را؛ به این طریق اجازه دارم که روایت نمایم و نقل کنم. از آنهاست: کتاب الغیبة، کتاب السنه، کتاب الزاهد فی الاخبار، کتاب المنهاج، کتاب الفرایض.(1)
ظاهر آن است که مراد او از نشستن شیخ مذکور در مجلس درس سید و شیخ، نیابت کردن او بود از ایشان در تدریس و تعلیم، نه استفاده؛ چنانچه از کلام اخیر معلوم میشود. «واللَّه العالم»
1) 48. الفهرست، منتجب الدین، ص 101.
علی بن یونس عاملی
شیخ عظیم الشأن، زین الدین علی بن یونس عاملی بیاضی(1)در کتاب صراط المستقیم الی مستحقّ التقدیم(2)فرموده که: من با جماعتی که زیاده از
1) 49. هو العزیز؛ شیخ ابراهیم کفعمی در بعضی از مصنّفاتش در ضمن تعداد کتب میگوید: «و مِن ذلک زبدة البیان و انسان الانسان المنتزع من مجمع البیان جمع الامام العلامه فرید الدهر و وحید العصر مهبط انوار الجبروت و فاتح اسرار الملکوت خلاصة الماء والطین جامع کمالات المتقدمین و المتأخرین بقیة الحجج علی العالمین الشیخ زین المّلة و الحق و الدین علی بن یونس لا اخلی الله الزمان من انوار شموسه و ایضاح براهینه و دروسه بمحمدٍ و آله و علیهم السلام و اوست مؤلف رساله الباب المفتوح الی ما قیل فی النفس والروح که تمام آن در سماء و عالم بحار نقل شد. منه.» [مرحوم مؤلف .
2) 50. هو العزیز؛ شیخ ابراهیم کفعمی در بعضی از مصنّفاتش در ضمن تعداد کتب میگوید: «ومِن ذلک زبدة البیان وانسان الانسان المنتزع من مجمع البیان جمع الامام العلامه فرید الدهر ووحید العصر مهبط انوار الجبروت و فاتح اسرار الملکوت خلاصة الماء والطین جامع کمالات المتقدمین والمتأخرین بقیة الحجج علی العالمین الشیخ زین المّلة والحق والدین علی بن یونس لا اخلی الله الزمان من انوار شموسه وایضاح براهینه ودروسه بمحمدٍ وآله وعلیهم السلام واوست مؤلف رساله الباب المفتوح الی ماقیل فیالنفس والروح که تمام آن درسماء وعالم بحار نقل شد.منه.»[مرحوممؤلف .
چهل نفر مرد بودند، بیرون رفتیم به قصد زیارت قاسم بن موسی الکاظمعلیه السلام و رسیدیم به آنجا که میان ما و مزار شریف او به قدر میلی بود. پس سواری را دیدیم که پیدا شده، گمان کردیم که او اراده گرفتن اموال ما را دارد. پس پنهان کردیم آن چه را که بر او میترسیدیم. چون رسیدیم، آثار اسبش را دیدیم و او را ندیدیم. پس نظر کردیم در دور قبّه، احدی را ندیدیم، تعجّب کردیم از این اختفا با مسطّح بودن زمین و حضور آفتاب. پس ممتنع نیست که او امام عصرعلیه السلام باشد یا یکی از ابدال.
مؤلّف گوید که: خواهد آمد دلالت کردن امثال این حکایت بر وجود مبارک امام عصر - سلام اللَّه علیه - و مراد از ابدال نیز بیان خواهد شد و قاسم مذکور در هشت فرسخی حلّه مدفون است و پیوسته علما و اخیار به زیارت او میروند و حدیثی در السنه معروف است قریب به این مضمون که جناب رضاعلیه السلام فرمود:
«هرکس قادر نیست به زیارت من، پس زیارت کند برادرم قاسم را.»(1)و این خبر را ندیدم ولکن در اصول کافی خبری است که دلالت میکند بر عظمت شأن و بزرگی مقام او تا آنجا که عقل، تصوّر نمیکند.
ثقة الاسلام در باب اشاره و نص بر حضرت علی بن موسیالرضاعلیه السلام خبری طولانی نقل کرده از یزید بن سلیط از حضرت کاظمعلیه السلام در راه مکّه. در آنجا مذکور است که آن حضرت به او فرمود: «خبر دهم تو را ای
1) 51. ر.ک: بحارالانوار، ج 48، ص 311 و ج 3، ص 256.
ابا عماره! بیرون آمدم از منزلم، پس وصی قرار دادم پسرم، فلان را، یعنی جناب رضاعلیه السلام را و شریک کردم با او پسران خود را در ظاهر و وصیت کردم به او در باطن. پس اراده کردم تنها او را و اگر امر، راجع به سوی من بود، هر آینه قرار میدادم امامت را در قاسم، پسرم به جهت محبّت من او را و مهربانی من بر او ولکن این امر راجع به سوی خداوند عزّوجلّ است. قرار میدهد آن را هر کجا که میخواهد... . الخ»(1)«والحمدللَّه»
1) 52. الکافی، ج 1،ص 314.
قصه جزیره خضراء
قصّه جزیره خضرا و بحر ابیض به نحوی که در رساله مخصوصه ثبت شده و در خزانه امیرالمؤمنینعلیه السلام یافت شده به خطّ عامل فاضل، فضل بن یحیی بن علی مؤلّف آن رساله.
ما اوّل آن حکایت را به نحوی که علّامه مجلسیرحمه الله و غیره از آن رساله نقل کردند، ذکر کنیم. پس از آن شواهد و قراین بر صدق آن و تصریحات علمای اعلام را بر اعتبار آن بیان کنیم.
صورت رساله مذکوره: و بعد، پس به تحقیق که یافتم در خزانه امیرالمؤمنینعلیه السلام به خطّ شیخ امام فاضل و عالم عامل، فضل بن شیخ یحیی بن علی الطبسی(1)کوفی - قدس اللَّه روحه - حکایتی که صورت آن چنین است:
و بعد چنین میگوید بنده نیازمند به سوی عفو خداوند سبحانه، فضل بن یحیی بن علی طبسی کوفی امامی - عفی اللَّه عنه - که من شنیده بودم از
1) 53. خ.ل: الطبیبی.
دو شیخ فاضلان عالمان عاملان، شیخ شمسالدین بن نجیح حلّی و شیخ جلال الدین عبداللَّه ابن حوام حلّی قدس اللَّه روحهما و نوّر ضریحهما - در مشهد منوّر حسینعلیه السلام در نیمه ماه شعبان سنه شش صد و نود و نه از هجرت که روایت کردهاند از شیخ صالح با ورع، شیخ زین الدین علی بن فاضل مازندرانی، مجاور نجف اشرف که حکایت کرد برای ایشان این قصّه را، آن گاه که مجتمع شده بودند با او در مشهد امامین همامینعلیهما السلام در سرّ من رأی. پس نقل کرد برای ایشان، آن چه دیده بود در بحر ابیض و جزیره خضرا.
پس شوق تمامی در من پیدا شد برای دیدن شیخ زینالدین مذکور و از خداوند تبارک و تعالی سؤال کردم که ملاقات او را برای من آسان گرداند که این خبر را بشنوم از دهان او و واسطه از میان ساقط شود و عزم نمودم بر حرکت کردن به سوی سرّ من رأی که در آنجا او را ملاقات کنم.
پس اتّفاق افتاد که شیخ مذکور به طرف حلّه آمد در ماه شوّال سال مذکور به مشهد مقدّس غروی یعنی مشهد حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام رود، به قاعده معهوده در آنجا اقامت نماید.(1)
1) 54. چون شنیدم که او به حلّه آمده، من در آن وقت آنجا بودم و انتظار میکشیدم قدوم او را که ناگاه دیدم شیخ را که میآید سواره و قصد کرده برود به خانه سید حسیب، صاحب نسب رفیع و حسب منیع، سید فخرالدین حسن بن علی مازندرانی که در حلّه منزل داشت - اطال اللَّه بقائه - و من تا آن وقت نمیشناختم شیخ صالح مذکور را، لکن در دلم خطور کرد که او همان است. پس چون از نظرم غایب شد در عقب او رفتم تا خانه سید مذکور. پس چون به در خانه او رسیدم، دیدم سید فخرالدین را که در خانه ایستاده، خرسند. چون مرا دید که میآیم، خندید در روی من و به حضور شیخ مرا مژده داد. پس دلم از فرح و سرور پرواز نمود و نتوانستم خود را نگاه دارم که در وقت دیگر نزد او روم. با سید فخرالدین داخل خانه شدم و سلام کردم بر او و دست او را بوسیدم... . تا آخر نسخه بحار.
یکی از متوطّنان حلّه که او سید فخرالدّین حسن بن علی بن موسوی مازندرانی بود که به دیدن من آمده بود، در اثنای سخن فرمود: شیخ زینالدین علی بن فاضل مشارالیه، در خانه او که در آخر بلده حلّه واقع است، نازل شده است. پس از استماع این خبر مسرّت اثر، چندان شادی و فرح، رخ نمود که گویا میپریدم و اصلاً توقّف ننمودم و در خدمت سید فخرالدین مذکور و مصاحبت او روانه شدم.
پس با سید داخل خانه شدم و به خدمت شیخ علی بن فاضل رسیدم و بر او سلام کردم و دست او را بوسیدم. او حال مرا از سید سؤال کرد. سید به او گفت: این شیخ، فضل بن شیخ یحیی طبسی کوفی است. صدیق و دوست شماست.
پس او از جا برخاست و مرا در مجلس خود نشانید و مرا ترحیب کرد و از احوال پدر و برادر من، صلاحالدین، پرسید؛ زیرا که او، ایشان را پیشتر میشناخت و من در آن اوقات نبودم، بلکه در بلده واسط بودم و در آنجا مشغول طلب علم بودم در پیش شیخ عالم کامل، ابواسحاق ابراهیم بن محمّد واسطی امامی مذهب، که خدا او را با ائمّه طاهرین محشور گرداند و به نزد او درس میخواندم.
با شیخ علی مذکور سخن گفتم و از سخنان او، مطّلع بر فضل او گردیدم و دانستم که در بسیاری علوم اطّلاع دارد، از علوم فقه و حدیث و عربیت. از او پرسیدم آن چه را از دو مرد فاضل عالم عامل، شیخ شمسالدین و شیخ جلالالدین حلّی از اهل حلّه شنیده بودم.
پس شیخ علی مذکور، مجموع قصّه را از اوّل تا آخر در حضور سید حسن مازندرانی صاحب خانه و در حضور جماعتی از علمای حلّه و اطراف که به دیدن شیخ علی مذکور آمده بودند، در روز پانزدهم ماه شوال در سال شش صد و نود و نه نقل کرد و این صورت چیزی است که از لفظ او شنیدم - اطال اللَّه بقائه - و بسا میشود که در آن الفاظی که نقل کردم، تغییری حاصل شود، لکن معنی یکی است.
فرمود - حفظه اللَّه تعالی -: من چند سال در دمشق به طلب علم مشغول بودم در نزد شیخ عبدالرحیم حنفی، خدا او را هدایت کند در پیش او علم اصول و عربیت را میخواندم و علم قرائت را پیش شیخ زینالدین علی مغربی اندلسی مالکی میخواندم؛ زیرا که او عالم فاضل و عارف بود به قواعد قرّای سبعه و در بسیاری از علوم مانند علم صرف و نحو و منطق و معانی و کلام و اصول، معرفت داشت و نرم طبیعت بود. در بحث کردن معانده نمینمود. و تعصّب مذهب نمیکشید، از نیک ذاتی که داشت و هر وقت که ذکر شیعه جاری میشد، میگفت: علمای امامیه چنین گفتهاند، به خلاف سایر مدرّسین، وقتی که ذکر شیعه میشد، میگفتند: علمای رافضه چنین گفتهاند. من به جهت عدم تعصّب شیخ اندلسی مالکی، تردّد نزد غیر او را قطع کردم. و مدّتی نزد او آن علوم مذکوره را میخواندم.
پس اتّفاق افتاد که شیخ مذکور از دمشق شام عازم سفر مصر شد. از بسیاری محبّتی که با من داشت، بر من گران شد مفارقت او و بر او نیز چنین حالتی طاری گردید. پس قصد کرد که مرا با خود ببرد و نزد او جماعتی از غربا مثل من بودند که نزد او تحصیل علوم میکردند و اکثر ایشان همراه او روانه شدند، تا آن که به مصر رسیدیم و وارد شهری از شهرهای مصر گردیدیم که آن را قاهره میگویند و از بزرگترین شهرهای مصر است.
پس در مسجد ازهر آن ساکن و مدّتی در آنجا درس میگفت. چون فضلای مصر از قدوم او مطلّع گردیدند، همه ایشان به دیدن او آمدند، از برای منتفع گردیدن ایشان به علوم او، نزد او میآمدند، تا نُه ماه در آنجا ماند و ما با او بودیم به احسن حال. ناگاه قافلهای از اندلس وارد شدند و با مردی از ایشان، نامهای از والد شیخ ما بود.
او در آن نامه نوشته بود: او مریض است به مرض شدید! آرزو دارد که فرزند خود را ببیند پیش از آن که از دنیا برود.» و او را تحریص به رفتن و ترک تأخیر فرمود. چون آن نامه به شیخ رسید، از آن بلیه گریست و عازم سفر جزیره اندلس گردید. پس بعضی از شاگردان او به رفاقت او عازم اندلس گردیدند که من یکی از آنها بودم؛ زیرا که او - خدا او را هدایت کند - با من دوستی شدید داشت.
پس روانه شدیم و چون به اوّل قریه آن جزیره رسیدیم، تب شدیدی عارض من شد و مانع حرکت من گردید. چون شیخ آن حالت را در من
مشاهده نمود، به حال من رقّت کرد و گریست و گفت: بر من گران است مفارقت تو. پس به خطیب آن قریه که رسیدیم به او ده درهم داد و به او امر فرمود که متوجّه احوال من باشد و اگر خدا مرا از آن مرض عافیت بخشید، به او ملحق شوم و چنین معاهده نمود که خدا او را به نور هدایت راهنمایی فرماید و خود، متوجّه اندلس شد و از آنجا تا بلد او، از راه ساحل دریا مسافت پنج روز راه بود.
و من تا سه روز در آن قریه بیمار بودم و از شدّت تب، قدرت بر حرکت نداشتم. پس در آخر روز سوم، تب من قطع شد و از منزل بیرون رفتم و در کوچههای آن قریه میگشتم. ناگاه قافلهای را دیدم که از بعضی از کوههای کنار دریای غربی آمدند و پشم و روغن و سایر امتعه با خود آوردند.(1)پس دیدم که کسی میگفت: اینها از زمین بربر از نزدیکی جزیره رافضه آمدند. چون این را شنیدم شوق رافضیان، مرا باعث شد که به سوی ایشان بروم. پس به من گفتند: این جا تا آن قریه، مسافت بیست و پنج روز است و از این جا تا مسافت دو روز آب و آبادانی ندارد و بعد از آن دیگر قریهها به یکدیگر متّصل است.
پس از مردی از ایشان، حماری به سه درهم کرایه کردم و از برای قطع آن مسافت غیر معموره و چون به قریههای معموره رسیدم، پیاده راه میرفتم از قریهای به قریه دیگر به اختیار خود تا آن که به اوّل آن اماکن رسیدم.
1) 55. از حال ایشان پرسیدم. گفتند که اینها میآیند از طرف قریب به ارض بربر که نزدیک است به جزایر رافضه. نسخه بحار [مرحوم مؤلّف
به من گفتند: از این جا تا جزیره روافض، مسافت سه روز است. پس مکث نکردم و رفتم تا آن که به آن جزیره رسیدم که دیدم شهری است که در چهار جانب آن دیوار است و برجهای محکم و بلند دارد و با این، در کنار دریاست.
پس از در بزرگ آن که آن را دروازه بربر میگفتند، داخل شدم و در کوچههای آن مرور میکردم و از مسجد قریه سؤال میکردم. مرا نشان دادند و داخل مسجد شدم.
آن را مسجد بزرگی یافتم که در جانب غربی آن بلاد بود. در یک جانب مسجد نشستم تا آن که قدری استراحت کنم؛ ناگاه دیدم مؤذّن اذان ظهر میگوید. به صدای بلند: «حی علی خیرالعمل» را گفت و چون از اذان فارغ شد، دعای تعجیل فرج از برای حضرت صاحبالامر و الزمانعلیه السلام کرد؛ پس مرا گریه دست داد.
آن گاه مردم فوج فوج داخل شدند و به سوی چشمه آبی که در زیر درختِ جانب شرقی مسجد بود، میرفتند و وضو میساختند. من به ایشان نگاه میکردم و شاد میشدم به سبب آن که میدیدم وضو را به نحوی میساختند که از ائمّهعلیهم السلام نقل شده است.
چون از وضو فارغ گردیدند، مرد خوشرویی که صاحب سکینه و وقار بود، پیش رفت و داخل محراب شد و اقامه نماز فرمود و مردم در عقب او به استقامت صف بسته و او پیش نمازی ایشان کرد و نماز کاملی با ارکان منقوله از ائمّهعلیهم السلام بر وجه نیکو به عمل آوردند، فریضه و نافله و تعقیب
و تسبیح؛ و من از شدّت تعب سفر نتوانستم که نماز ظهر را با ایشان به جا آورم.
و چون از نماز فارغ شدند، مرا دیدند که نماز نکردم با جماعت؛ ایشان این را بر من انکار کردند و همه ایشان متوجّه من شدند و از حال من سؤال کردند که از اهل کجایی؟ و چه مذهب داری؟
من احوال خود را به ایشان خبر دادم و گفتم: اهل عراقم و مذهب آن است که من مردی ام از مسلمانان و میگویم: «أشهد ان لااله الاّ اللَّه وحده لاشریک له واشهد ان محمّداً عبده ورسوله ارسله بالهدی ودین الحق لیظهره علی الدین کلّه ولو کره المشرکون.»
ایشان به من گفتند: این دو شهادت به تو فایده ندارد، مگر نگاه داشتن خون تو؛ چرا آن شهادت دیگر را نمیگویی؟ تا آن که داخل بهشت گردی بی حساب.
گفتم: کدام است آن شهادت دیگر؟ مرا راهنمایی نمایید. خدا شما را رحمت کند!
پیش نماز ایشان گفت: شهادت دیگر(1)آن است که گواهی دهی که حضرت امیرالمؤمنین و پادشاه متّقیان و قاید و پیشوای دست و پا سفیدان، علی بن ابی طالبعلیه السلام با یازده فرزند امام از فرزندان آن حضرتعلیهم السلام اوصیای رسول خدای عزّ و عَلا و خلفای آن جناب، بعد از او، بلافصل که
1) 56. خ.ل: سوّم.
خداوند طاعت ایشان را بر بندگان خود واجب کرده است و ایشان را صاحب امر و نهی قرار داده است و حجّتهای خود گردانیده است بر خلق در زمین خود و امان از برای آفریدههای خود.
زیرا که صادق امین، محمّدصلی الله علیه وآله وسلم رسول ربّ العالمین، خبر داده است خلق را به امامت ایشان از جانب حقّ سبحانه و تعالی. و در شب معراج ندای عزّوعلا را مشافهتاً شنیده است که تصریح به امامت ایشان فرموده است، در شبی که او را از آسمانهای هفت گانه بالا برده است و به مرتبه قرب «قابَ قَوْسَینِ اَوْ اَدْنی (1)رسانده است و هر یک از امامان را بعد از دیگری در آنجا نام برده است که صلوات و سلام خدا بر همه ایشان باد!
پس چون این کلام را از ایشان شنیدم، حمد خداوند سبحانه را به جای آوردم و شادی بسیار برای من حاصل شد و از شادی، تعب سفر از من زایل شد و من به ایشان خبر دادم که من بر مذهب ایشانم. پس از روی مهربانی متوجّه من گردیدند و در جانب مسجد برای من جایی تعیین نمودند و پیوسته متوجّه احوال من بودند و در عزّت و احترام من میکوشیدند تا مادامی که نزد ایشان بودم. پیش نماز ایشان شب و روز از من مفارقت نمیکرد. پس من کیفیت معاش اهل آن بلد را از ایشان سؤال کردم و پرسیدم: روزی ایشان از کجا میآید؛ زیرا که من مزرعه از برای ایشان ندیده بودم.
1) 57. سوره نجم، آیه 9.
او گفت: روزی اهل این بلد از جانب جزیره خضرا و بحر ابیض که از جزیرههای اولاد حضرت صاحبالامرعلیه السلام است، میآید.
گفتم: در هر چند مدّت میآید؟
گفت: در سال، دو مرتبه. یک مرتبه این سال آمده، مرتبه دیگرش باقی است.
گفتم: چقدر باقی است تا وقت آمدن ایشان؟
گفت: چهار ماه.
من به سبب طول آن مدّت، محزون شدم و چهل روز نزد ایشان ماندم و شب و روز خدا را میخواندم که ایشان را زودتر بیاورد، با آن که نزد ایشان معزّز و محترم بودم.
در روز چهلم، سینه من تنگ شد و به سمت کنار دریا بیرون رفتم و به سمت غربی که گفتند از آن جانب میآید کشتی،(1)نظر میکردم. پس از دور شبحی دیدم که حرکت میکرد و از بزرگ اهل بلد سؤال کردم: آیا در این دریا مرغ سفیدی هست؟
گفتند: نه، آیا چیزی دیدی؟
گفتم: بلی.
پس ایشان شاد شدند و گفتند که: این کشتیها از بلاد فرزند امام است که در هر سال میآید.
1) 58. طعام ایشان؛ نسخه بحار
پس بعد از اندک زمانی کشتیها آمدند و بر حرف ایشان، این وقت آمدن ایشان نبود. پس کشتی بزرگ ایشان پیشتر آمد و آن کشتیهای دیگر نیز آمدند و همه آنها هفت کشتی بودند. پس از کشتی بزرگ مرد معتدل القامت خوشروی نیکو هیأتی بیرون آمد و داخل مسجد شد و وضوی کامل که از اهل بیتعلیهم السلام منقول است ساخت و نماز ظهر و عصر به جا آورد. چون از نماز فارغ شد به سوی من التفات کرد و مرا سلام کرد و من جواب سلام او را گفتم. به من گفت که چه چیز است اسم تو؟ گمان میکنم که اسم تو علی است.»
گفتم: راست گفتی.
به من به نحوی سخن میگفت که گویا مرا میشناسد.
گفت: «چه چیز است اسم پدر تو؟ گویا که فاضل باشد.»
گفتم: بلی و من شک نداشتم که او از شام تا مصر رفیق ما بود.
گفتم: ای شیخ چه میدانستی اسم مرا و اسم پدر مرا؟ آیا با ما بودی از وقتی که از شام به مصر میرفتیم؟
گفت: «نه.»
گفتم: از مصر تا اندلس با ما رفیق بودی؟
گفت: «نه، به حقّ مولای من صاحب الامرعلیه السلام با تو نبودم.»
گفتم: از کجا دانستی اسم مرا و پدر مرا؟
گفت: «بدان که در شهر صاحب الامر - صلوات اللَّه و سلامه علیه - مرا خبر دادند به صفت و اصل تو و اسم و هیأت تو و اسم پدر تو و من رفیق توام و مأمورم که تو را با خود به جزیره خضرا برم.»
من از این سخن او شاد گردیدم که اسم من در میان ایشان مذکور است و عادت او چنین بود که هر وقتی که میآمد در نزد ایشان زیاده از سه روز نمیماند و در این مرتبه یک هفته در میان ایشان مکث نمود و آن اجناسی را که آورده بود، تحویل اهل آنها نمود و خطوط از ایشان گرفت، چنانچه عادت او بود. آن گاه عازم سفر گردید و مرا با خود برداشت و تا شانزده روز به دریا سیر نمودیم.
در روز شانزدهم دیدم که آب دریا سفید است و من بسیار بر آن آب نظر میکردم و شیخ محمّد، صاحب کشتی به من گفت: میبینم بر این آب بسیار نظر میکنی.
گفتم: به جهت آن نظر میکنم که این آب، به رنگ آب دریا نیست.
گفت: این است بحر ابیض، یعنی دریای سفید و در این جاست جزیره خضرا و این آب، اطراف جزیره را مانند سور و دیوار احاطه کرده است از هر جانب آن و به حکم خدای تبارک و تعالی، کشتی دشمنان و سنّیان، چون داخل این آب شود، غرق گردد، هر چند که آن کشتیها در نهایت استحکام باشند و این به برکت مولا و امام ما حضرت صاحب الامر و الزمانعلیه السلام است.
من از آن آب آشامیدم و آن را مانند آب فرات یافتم. پس، از آن آب سفید گذشتیم و به جزیره خضرا رسیدیم که خدا همیشه آن را آبادان دارد به اهلش. پس از کشتی بزرگ بیرون آمدیم و داخل جزیره شدیم و در آن جزیره، قلعهها و دیوارها و برجهای واسعه دیدیم که در کنار آن، دریا
بود. نهرها و درختان بسیار در آن بود بر انواع فواکه و اثمار و در آن بازارها و حمامهای متعدّده بود و اهل آن در نیکوترین زی و بها بودند. پس دل من از شادی پرواز میکرد.
شیخ محمّد مرا به منزل خود برد و استراحت کردیم و از آنجا مرا به مسجد جامع بزرگ برد و در آن مسجد، جماعت بسیار دیدم. در وسط ایشان شخصی را دیدم که نشسته بود با سکینه و وقاری که وصف نتوانم نمود و مردم او را سید شمس الدین محمّد عالم میگفتند و قرآن و فقه و اقسام علوم عربیت و اصول دین را نزد او فرا میگرفتند و فروع را، او از جانب حضرت صاحب الامر - صلوات اللَّه و سلامه علیه - مسأله، مسأله و قضیه، قضیه و حکم، حکم به ایشان خبر میداد.
چون من در حضور او رسیدم، برای من جا گشود و مرا در حوالی خود جای فرمود. از احوال من سؤال فرمود و گزارش راه را از من پرسید و به من فهمانید که همه احوال مرا به او خبر دادند و این که شیخ محمّد، رفیق من که مرا آورده است، به امر سید شمس الدین عالم - که خدا عمر او را طولانی گرداند - بود. پس در یکی از زاویههای مسجد جای برای من مقرّر نمود و فرمود: این جای تو است، هر وقت که راحت و خلوت خواسته باشی.
من برخاستم و به آن موضع رفتم و تا عصر در آنجا راحت کردم و آن کسی که موکّل من بود، به سوی من آمد و گفت: از جای خود حرکت مکن تا آن که سید و اصحاب او نزد تو آیند؛ برای آن که با تو شام خورند.
گفتم: شنیدم و اطاعت کردم.
پس اندک زمانی گذشت. سید - سلّمه اللَّه - با اصحابش آمدند و نشستند و سفره و زاد حاضر کردند. چون از خوردن فارغ شدیم، با سید به مسجد رفتیم برای نماز مغرب و عشا. چون از هر دو نماز فارغ شدیم، سید به منزل خود رفت و من به جای خود برگشتم و تا هیجده روز در آنجا ماندم.
پس در اوّل جمعهای که با او نماز کردم، دیدم که سید دو رکعت نماز جمعه را به نیت وجوب کرد و چون از نماز فارغ شد، گفتم: ای سید من! دیدم که نماز جمعه را دو رکعت کردی به نیت وجوب.
فرمود: بلی، برای آن که شرطهای آن همه موجود است.
پس با خود گفتم: شاید که امامعلیه السلام حاضر باشد.
پس در وقت دیگر در خلوت از او سؤال کردم: آیا امامعلیه السلام حاضر بود؟ فرمود: نه، ولکن من نایب خاصّ آن حضرتم و به امر آن حضرت کردم.
عرض کردم: ای سید من. آیا امام را دیدهای؟ [فرمود: نه، ولکن پدرم مرا حدیث کرد که او سخن امامعلیه السلام را میشنید و شخص او را نمیدید و جدّ من سخن امام میشنید و شخص او را میدید.
عرض کردم: ای سید من! به چه سبب بعضی میبینند و بعضی نمیبینند؟
فرمود: ای برادر! حقّ - سبحانه و تعالی - فضل خود را به هر یک از بندگان خود که میخواهد میدهد و این از حکمتهای بالغه و عظمتهای قاهره حقّ - سبحانه و تعالی - است.
چنانکه حق تعالی جمعی از خلق خود را برگزیده است و ایشان را به
نبوّت و رسالت و وصایت، مخصوص گردانیده است و ایشان را علامتها از برای خلق خود قرار داده(1)و حجّتها از برای برایای خود گردانیده و ایشان را وسیله قرار داده است بین ایشان و بین خود، تا آن که هر که هلاک گردد، با بینه و دلیل هلاک گردد و هر که زنده گردد و هدایت یابد، به دلیل و بینه زنده گردد و زمین را از حجّت خالی نمیگرداند، از برای لطفی که نسبت به بندگان خود دارد و ناچار است از برای هر حجّت از سفیر و واسطه که از جانب او به خلق رساند.
پس سید - سلّمه اللَّه تعالی - دست مرا گرفت و به خارج شهر برد و به جانب باغستانها روانه شد و چون نظر کردم، نهرهای جاری و بساتین کثیره دیدم که مشتمل بود به انواع فواکه و میوههای نیکو و شیرین از انگور و انارو امرود(2)و غیر آنها که در عراق عجم و عرب و شامات به آن خوبی، میوه ندیده بودم.
در بین آن که سیر میکردم از باغی به باغی دیگر، ناگاه مرد خوشرویی که دو برد سفید از پشم در بر داشت به ما مرور نمود و چون نزدیک رسید، بر ما سلام کرد و برگشت و مرا از هیأت او خوش آمد و به سید - سلّمهاللَّه تعالی - گفتم: کیست این مرد؟
سید به من گفت: این کوه بلند را میبینی؟
گفتم: بلی.
گفت: در بالای آن، جای نیکویی هست و چشمهای در آنجا از زیر درخت جاری میشود و از برای آن درخت شاخههای بسیار هست و در پیش آن درخت، قبّهای هست که به آجر بنا کردهاند و این مرد با رفیق دیگر، خادم آن قبّهاند و من در هر بامداد روز جمعه به آن مکان میروم و در آنجا امامعلیه السلام را زیارت میکنم و دو رکعت نماز به جا میآورم و ورقهای در آنجا مییابم که در آن ورقه نوشته است، آن چه را که به آن محتاجم از محاکمه میان مؤمنان. پس هر چه در آن ورقه هست به آن عمل میکنم، از جمعه تا جمعه دیگر و سزاوار است از برای تو که به آن مکان روی و امامعلیه السلام را زیارت کنی.
پس من به آن مکان رفتم و آن قبّه را به آن نحو دیدم که وصف کرده بود و دو خادم را در آنجا دیدم و آن که مرا با سید دیده بود، تکریم نمود و آن دیگری مرا انکار نمود.
آن رفیق گفت: من این را با سید شمس الدین عالم دیدم. پس او نیز به من التفات کرد و هر دوی ایشان با من سخن گفتند و از برای من نان و انگور آوردند و من از آن غذا خوردم و از آب آن چشمه آشامیدم و وضو ساختم و دو رکعت نماز به جا آوردم.
از آن دو خادم، سؤال کردم: شما امامعلیه السلام را دیدهاید؟
گفتند: دیدن آن حضرت ممکن نیست و ما اذن نداریم که خبر دهیم به احدی.
پس از ایشان طلب کردم که از برای من دعا کنند و ایشان از برای من
دعا کردند. از نزد ایشان برگشتم و از کوه فرود آمدم و داخل شهر شدم و به دَرِ خانه سید شمس الدین عالم رفتم.
به من گفتند: سید به خانه شیخ محمّدی رفته است که تو با او آمدی در کشتی. من به نزد شیخ محمّد رفتم و رفتن خود را به آن کوه و انکار احد خادمین و سایر گذشتهها را برای او نقل کردم.
او فرمود: انکار آن خادم، تو را برای آن بود که از برای احدی غیر سید شمس الدین و امثال او رخصت نیست که به آن کوه بالا روند.
پس من احوال سید شمس الدین - سلّمه اللَّه - را از او پرسیدم.
او گفت: سید از فرزندان فرزند امامعلیه السلام است و میان سید و میان امامعلیه السلام پنج پدر، فاصله است و او نایب خاصّ آن حضرت است به امری که از حضرت صاحب الامر - صلوات اللَّه و سلامه علیه - رسیده است.
شیخ صالح، زین الدین علی ابن فاضل مازندرانی، مجاور غروی یعنی نجف اشرف، - که بر مشرّف او باد سلام - گفت: من از سید شمس الدین عالم که خدا طولانی گرداند بقای او را - اذن گرفتم که بعضی از مسایل را که محتاجم، از او فراگیرم و قرآن مجید را نزد او بخوانم و بعضی از علوم مشکله دینیه و غیر آن را از او بشنوم.
گفت: هر گاه تو را ناچار است به این؛ اوّل ابتدا به خواندن قرآن عظیم نما و چون میخواندم به مواضع مختلفه آن میرسیدم، میگفتم که: حمزه در این جا چنین گفته است و کسایی چنین خوانده است و عاصم به این نحو قایل شده است و ابوعمرو بن کثیر چنین گفته است.
سید - سلّمه اللَّه - فرموده است: ما اینها را نمیشناسیم. به درستی که قرآن بر هفت حرف نازل شده است، پیش از هجرت از مکّه تا مدینه.
بعد از آن چون رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم حجّة الوداع را به جای آورد، روح الامین جبرییلعلیه السلام نازل شد و گفت: یا محمّد! قرآن را بخوان برمن تا آن که به تو بشناسانم اوایل سوره و اواخر آن را و شأن نزول آن را.
پس حاضر شد نزد آن حضرت، امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالبعلیه السلام و فرزندان او، حضرت امام حسن و امام حسینعلیهما السلام و ابی بن کعب و عبد اللَّه بن مسعود و حذیفة بن الیمان و جابر بن عبداللَّه انصاری و ابو سعید خدری و حسّان بن ثابت و جماعت دیگر از صحابه.
پس حضرت رسالتصلی الله علیه وآله وسلم قرآن را از اوّل تا آخر خواند و هر جای آن که اختلاف بود، جبرییل برای حضرت رسولصلی الله علیه وآله وسلم بیان میکرد و حضرت امیر المؤمنین - صلوات اللَّه علیه - آنها را در پوستی نوشت. پس جمیع قرآن به قرائت حضرت امیرالمؤمنین و وصی رسول ربّ العالمین است.
من گفتم: ای سید من! میبینم بعض آیات با بعض دیگر، مربوط به ما قبل و مابعد آن نیست و فهم من از آن قاصر است.
گفت: بلی، امر چنین است که میگویی و باعث این امر است که چون سید بشیر محمّد بن عبداللَّهصلی الله علیه وآله وسلم از دار فانی به دار باقی رحلت فرمود، کردند آن دو بت قریش، آن چه را که کردند، از غصب خلافت ظاهریه.
حضرت امیرالمؤمنین - صلوات اللَّه و سلامه علیه - همه قرآن را جمع کرد و در میان جامهای گذاشته و به سوی ایشان آورد در مسجد و به
ایشان فرمود: این است کتاب خداوند سبحانه که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم مرا امر کرده است که آن را بر شما عرض کنم و حجّت را بر شما تمام کنم که در روز قیامت در وقتی که من و شما را بر خدا عرض کنند برای شما عذری نباشد. پس فرعون این امّت و نمرود این امّت گفتند: ما محتاج به قرآن تو نیستیم.
حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام به او فرمود: «به تحقیق که حبیب من محمّدصلی الله علیه وآله وسلم مرا به این سخن تو خبر داده است که تو خواهی چنین گفت و من خواستم حجّت را بر شما تمام کنم.»
پس حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام با آن قرآن به سوی منزل خود برگشت و میگفت: «خداوندا که خداوندی غیر تو نیست و تویی خداوند یکتا که شریک از برای تو نیست و ردّ کنندهای نیست از آن چه در سابق علم تو بود و مانعی از برای حکمت تو نیست و تو شاهد من باشی بر ایشان در روزی که بر تو عرض کرده میشویم.»
پس پسر ابوقحافه در میان مردم ندا کرد که هر که در نزد او آیهای از قرآن یا سورهای باشد، باید آن را نزد ما آورد.
پس ابو عبیده بن الجرّاح و عثمان و سعد بن ابی وقّاص و معاویه بن ابی سفیان و عبدالرحمن بن عوف و طلحه بن عبداللَّه - لعنة اللَّه علیهم - و ابو سعید خدری و حسّان بن ثابت و جماعت مسلمانان به نزد او آمدند و این قرآن را جمع کردند.
آن چه از مثالب و مطاعن و اعمال شنیعه که بعد از حضرت رسولصلی الله علیه وآله وسلم
از ایشان صادر شد و آن اعمال قبیح در قرآن بود، آنها را انداختند و از قرآن بیرون کردند و از این جهت، این آیات با هم مربوط نیستند.(1)
قرآنی که حضرت امیرالمؤمنین - صلوات اللَّه علیه - جمع کرد به خطّ خود محفوظ است نزد صاحب الامرعلیه السلام. در آن قرآن هر چیزی است، حتّی ارش خراشی که در بدن کنند.
و امّا این قرآن، پس شکّ و شبههای نیست که این کلام الهی است و چنین به ما رسیده است از حضرت صاحب الامرعلیه السلام.
شیخ فاضل علی بن فاضل گفت: از سید شمس الدین - سلّمه اللَّه - مسایل بسیار فرا گرفتم که آنها زیاده از نود مسأله است و من آنها را در مجلّدی جمع کردم و آن را فواید شمسیه نامیدم و مطّلع نمیگردانم بر آنها، مگر مؤمنان خالص را و تو زود است که آن را ببینی.
در جمعه دوم که جمعه وسط ماه بوده است از نماز فارغ شدیم و سید - سلّمه اللَّه - در مجلس نشست که از برای مؤمنان افاده نماید. ناگاه صدای هرج و مرج و غوغای عظیمی از خارج مسجد به گوشم رسید و سید را از آن امر سؤال کردم.
فرمود: اینها امرای عسکر ما هستند که در هر جمعه وسط ماه سوار میشوند و منتظر فرجاند. من اذن گرفتم که بیرون روم و به ایشان نظر نمایم.
1) 61. جهت اطلاعات بیشتر درباره این مبحث: رک: آشنایی با تفاسیر، آیةاللَّه رضا استادی؛ نزاهت قرآن از تحریف، آیة اللَّه جوادی آملی، نشر اسراء، مصونیت قرآن از تحریف، آیة اللَّه معرفت، ترجمه محمّد شهرابی، نشر دفتر تبلیغات اسلامی.
مرا اذن داد. بیرون آمدم و به ایشان نظر کردم. دیدم که ایشان جماعت بسیارند و همه ایشان تسبیح و تحمید و تهلیل میگویند و دعا میکنند از برای حضرت قائم - صلوات اللَّه علیه - به امر خدا و نصیحت کننده از برای خدا، یعنی حضرت م ح م د بن الحسن مهدی خلف صالح حضرت صاحب الزمان - صلوات اللَّه علیه - .
پس به مسجد برگشتم به نزد سید - سلّمه اللَّه - او به من فرمود: دیدی عسکر را؟
گفتم: بلی.
فرمود: آیا شمردی ایشان را؟
گفتم: نه.
فرمود: عدد ایشان سیصد ناصر است و سیزده ناصر دیگر باقی است و خدا تعجیل نماید فرج را از برای ولی خود به مشیت خود؛ به درستی که او جواد و کریم است.
گفتم: ای سید من! کی فرج خواهد شد؟
گفت: ای برادر! علم این نزد خدای تعالی است و این معلّق به مشیت حق - سبحانه و تعالی - است و گاه است که خود امامعلیه السلام این را نمیداند و از برای این، آیات و علامات چند هست که دلالت بر خروج آن جناب میکند.
از جمله آنها، سخن گفتن ذوالفقار است و از غلاف بیرون آید و سخن گوید به زبان عربی ظاهر و گوید: برخیز ای ولی خدا به اسم خدا! بکش به من دشمنان خدا را و دیگر از علامات سه نداست که همه خلق آن را خواهند شنید.
ندای اوّل آن است که گوید: «أَزِفَتْ الْآزِفَةُ»(1)ای گروه مؤمنان.
و ندای دوم: «الا لعنة اللَّه علی الظالمین لآل محمّدعلیهم السلام» آن ظالمانی که ظلم به آل محمّد کردند.
و علامت سوم آن است که بدنی در پیش چشمه آفتاب ظاهر میشود و میگوید: خداوند عالم حضرت صاحب الامر، م ح م د بن الحسن مهدی را فرستاده است و اوست مهدی. پس سخن او را بشنوید و امر او را اطاعت کنید.
گفتم: ای سید من! مشایخ ما حدیثی از حضرت صاحب الامرعلیه السلام روایت کردهاند که آن حضرت فرمود: هر که در غیبت کبری گوید که من آن حضرت را دیدم، به تحقیق که دروغ گفته است. پس با این چگونه در میان شما کسی است که میگوید که من آن حضرت را دیدم.
گفت: راست میگویی. آن حضرت این سخن را فرمود در آن زمان به سبب بسیاری دشمنان از اهل بیت و خویشان خود و غیر ایشان از فراعنه زمان از خلفای بنی عباس؛ حتّی آن که شیعیان در آن زمان یکدیگر را منع میکردند از ذکر کردن احوال او و اکنون زمان، طولانی گردیده است و دشمنان از او مأیوس گردیدند و بلاد ما از آن ظالمان و ظلم ایشان دور است و به برکت آن حضرت، دشمنان نمیتوانند که به ما برسند.
گفتم: ای سید من! علمای شیعه حدیثی از امامعلیه السلام روایت کردهاند که آن حضرت خمس را بر شیعیان خود مباح فرموده، آیا شما در این باب روایتی از او ذکر کردهاید؟
فرمود: بلی، آن حضرت رخصت داده است و خمس را مباح کرده است از برای شیعیان خود از فرزند علیعلیه السلام و فرمود که بر ایشان حلال است.
عرض کردم: آیا شیعیان از آن، کنیز و غلام بخرند از سنّی عامّه؟
گفت: از سنّی عامّه و غیر عامّه. زیرا که آن حضرتعلیه السلام فرمود: با ایشان معامله کنید با آن چیزی که ایشان معامله میکنند و این دو مسأله، زیاده بر آن نود مسأله است.
سید - سلّمه اللَّه - فرمود: حضرت قائمعلیه السلام از مکّه بیرون میآید، در ما بین رکن و مقام در سال طاق، پس باید که مؤمنان انتظار برند.
عرض کردم: ای سید من! دوست دارم که در جوار شما باشم تا آن که خدا آن حضرت را اذن دهد بر ظاهر شدن.
گفت: ای برادر! حضرت، پیشتر مرا امر کرده است که تو را برگردانم به سوی وطن تو و ممکن نیست از برای من و تو، مخالفت آن حضرت؛ به درستی که تو صاحب عیالی و مدت مدیدی هست که از ایشان غایب گردیدهای و جایز نیست از برای تو زیاده از این، از ایشان دوری کنی.
پس من از این سخن متأثر گردیدم و گریستم و گفتم: ای مولای من! آیا جایز است که در امر من رجوع به آن حضرت نمایی و التماس کنی، شاید که مرا رخصت ماندن دهد؟
فرمود: مراجعه در امر تو جایز نیست.
گفتم: مرا اذن میدهی که آن چه را دیدم، حکایت کنم؟
گفت: باکی نیست! این که حکایت کنی از برای مؤمنان تا آن که مطمئن گردد دلهای ایشان، مگر فلان و فلان امر، و تعیین نمود چند چیز را که آنها را نگویم. عرض کردم: ای سید من! آیا ممکن است نظر کردن به سوی جمال و بهای آن حضرت در این زمان؟
فرمود: نه، بدان ای برادر که هر مؤمن مخلص را ممکن است که امامعلیه السلام را ببیند و نشناسد.
گفتم: ای سید من! من از جمله بندگان مخلص آن حضرت هستم و آن جناب را ندیدهام.
فرمود: تو دیدی آن حضرت را دو مرتبه. یک مرتبه وقتی که به سرّ من رأی میرفتی و آن اوّل مرتبه رفتن تو بود به سوی سرّ من رأی و رفیقان تو پیش رفتند و تو در عقب ماندی. پس به نهری رسید که آب در آن نبود. در آن وقت سواری را دیدی، بر اسب شهبا سوار بود و در دست او نیزه بلندی بود که سر آن، آهن دمشقی بود. چون او را دیدی ؛ ترسیدی از برای رخت خود. چون به نزدیک تو رسید، فرمود: مترس! برو که رفیقان تو انتظار تو میبرند در زیر درخت. پس مرا به خاطر آورده است، و اللَّه به آن چه بوده است.
عرض کردم: ای سید من! چنین بود که فرمودی.
فرمود: مرتبه دیگر، وقتی بود که از دمشق بیرون آمده بودی و به
سوی مصر میرفتی با شیخ اندلسی خود و از قافله باز ماندی و در آن وقت بسیار ترسیدی. پس به سوارهای برخوردی که بر اسبی سوار بود که پیشانی و دست و پای آن اسب، سفید بود و در دست آن سوار، نیزهای بود و به تو فرمود: برو و مترس و برو به سوی قریهای که به جانب راست تو است. امشب نزد ایشان بخواب و ایشان را به مذهب خود خبر ده و از ایشان تقیه مکن که ایشان با اهل قریهای چند که در جنوب دمشق است، همه مؤمنان مخلصاند و دوست، دوستان علی بن ابیطالب و ائمّه معصومینعلیهم السلام از ذرّیه اویند. ای پسر فاضل، آیا چنین بود؟
عرض کردم: بلی، من به نزد اهل قریه رفتم و شب نزد ایشان خوابیدم. مرا عزّت نمودند و ایشان را از مذهب ایشان سؤال کردم. بیتقیه گفتند: ما بر مذهب امیرالمؤمنین و وصی رسول رب العالمین علی بن ابیطالب و ائمّه طاهرینعلیهم السلام از ذرّیه اوییم.
به ایشان گفتم: شما از کجا این مذهب را قایل شدهاید؟ و کی به شما رسانده است؟
گفتند: ابوذر غفاری رضی اللَّه عنه - در وقتی که عثمان، او را از مدینه دور کرده بود و به شام فرستاده بود، معاویه او را به زمین ما فرستاده، پس این برکت از او به ما رسید. چون صبح شد، خواستم که به قافله رفقای خود ملحق گردم، دو نفر همراه من کردند و مرا به قافله رسانیدند بعد از آن که مذهب خود را به ایشان خبر دادم.
پس عرض کردم: ای سید من! آیا امامعلیه السلام حجّ میکند در هر مدّتی بعد از مدّتی؟
گفت: ای پسر فاضل! تمام دنیا از برای مؤمن یک گام است. پس چگونه خواهد بود از برای کسی که دنیا به پا نمیشود، مگر به برکت وجود او و وجود آبای اوعلیهم السلام؟
بلی! حج میکند در هر سال و زیارت میکند پدران بزرگوار را در عراق و مدینه و طوس - علی مشرفها السلام - و به زمین ما برمی گردد.
پس سید شمس الدین مرا تحریص کرد که زود برگردم به سوی عراق و در بلاد مغرب اقامت ننمایم و به من گفته است که بر دراهم ایشان این کلمات نوشته است:
«لا اله الاّ اللَّه، محمّد رسول اللَّه، علی ولی اللَّه، محمّد بن الحسن قائم به امر اللَّه.» یعنی: نیست خدایی مگر خدای یگانه و محمّدصلی الله علیه وآله وسلم رسول و فرستاده خداست و علی، ولی و دوستدار خداست و محمّد بن الحسنعلیه السلام به پا دارنده امر خداست.
سید پنج درهم از آن دراهم را به من عطا نمود و من از برای برکت، آنها را نگاه داشتم. سید، - سلّمه اللَّه - مرا با آن کشتیهایی که آمده بودم، برگردانید تا آن که رسیدم به آن بلده از بربر که اوّل مرتبه به آنجا داخل شده بودم و گندم و جویی به من داده بود و من آنها را در آن بلد به صد و چهل اشرفی فروختم و متوجّه طرابلس که یکی از شهرهای مغرب بود، گردیدم و از راه اندلس نرفتم؛ برای امتثال امر سید شمس الدین عالم - که خدا عمر او را طولانی گرداند. و از آنجا با حاجِّ مغربی به مکّه رفتم و حجّ کردم و به عراق برگشتم و میخواهم که در مدّت عمر خود، در نجف بمانم تا آن که مرگ، مرا در رسد.
شیخ زین الدین علی بن فاضل مازندرانی گفت: من ندیدم که در آنجا احدی از علمای امامیه را نام برند، مگر پنج نفر که ایشان سید مرتضی موسوی و شیخ ابو جعفر طوسی و محمّد بن یعقوب کلینی و ابن بابویه و شیخ ابوالقاسم جعفر بن اسماعیل(1)یعنی محقق حلّی رحمة اللَّه علیهم - را.
ایضاً شیخ مذکور، شیخ علی بن فاضل گفت: از آن وقتی که در آن بقعه مقدّسه بودم تا این وقت که در حلّه برای شما نقل میکنم، مدّت هشت سال و نیم شد و چون شیخ علی بن فاضل از حلّه بیرون رفت، شنیدم که چند وقتی در مسجد سهله اقامت نمود، به سبب وعدهای که به او شده بود و مولد و موطن شیخ علی بن فاضل از اقلیم مازندران از بلدهای بود که او را بریم میگویند. و اللَّه الهادی.(2)
مؤلّف گوید: علّامه مجلسی در بحار و فاضل خبیر میرزا عبداللَّه اصفهانی در ریاض العلما نقل نمودند از رساله جزیره خضرا که صاحب
1) 64. در نسخه موجود از بحارالانوار «جعفر بن سعید» ذکر شده است؛ ر. ک: بحارالانوار، ج 52، ص 174.
2) 65. و آخر این حکایت در بحار چنین است، بعد از ذکر اسامی علما،این آخر چیزی است که شنیدم آن را از شیخ صالح تقی و فاضل زکی علی بن فاضل مذکور دام الله علی افضاله و کثر من علماء الدهر و اتقیانه امثاله و الحمدلله اولاً و آخراً و ظاهراً و باطناً و صلی الله علی خیر خلقه سید البریه محمّد و علی آله الطاهرین المعصومین و سلم تسلیماً کثیراً. منه. نور الله قلبه [مرحوم مؤلف .
رساله گفت: یافتم به خطّ شیخ فاضل، فضل بن یحیی در خزانه حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام و اشاره نکردند به اسم یابنده و جامع حکایت و به همین قدر اکتفا نمودند در اعتبار.
لکن فاضل صالح، آخوند ملّا کاظم هزار جریبی، تلمیذ استاد اکبر علّامه بهبهانی در کتاب مناقب خود گفته: این حکایت منقول است از خطّ شیخ اجلّ افضل، اعلم اعمل، عمدة الفقهاء و المجتهدین مجدّد مراسم ائمّه طاهرینعلیهم السلام محمّد بن مکّی مشهور به شهید، به نقل جمعی از مؤمنان تقی ثقه معتمد به لفظ عربی و ترجمه آن به فارسی چنین است:
شیخ بزرگوار، شهید سعید، مشار الیه میفرماید: به خطّ پیشوای دانا، فضل بن یحیی، الی آخره.
از این معلوم میشود که صاحب رساله، شهید است و مؤید این کلام که باید مؤلّف آن شهید باشد یا نظیر آن از کسانی که در نقل ایشان مجال سخنی نباشد، آن که میر محمّد لوحی معاصر علّامه مجلسی در کتاب کفایة المهتدی فی معرفة المهدیعلیه السلام با آن که در نقل علّامه مذکور و فهم آن جناب طعن بسیاری زده و ایراد کرده، با این حال میگوید: در موضعی از کتاب که این کمترین، خبر معتبر مدینة الشیعة و جزیره اخضر و
بحر ابیض را که در آن مذکور است که حضرت صاحب الزمانعلیه السلام را چند فرزند است، با این حدیث صحیح در کتاب ریاض المؤمنین توفیق دادم. الخ.(1)
1) 66. کفایة المهتدی [گزیده ، ص 318.
اگر اعتبار صاحب آن رساله مبین و معلوم نبود و راه طعنی، هر چند جزئی، باشد، داشت، برای او میدان وسیعی بود در طعن و ایراد بر علّامه مذکور که چنین قصّه طولانی بی پا را در کتابی که مجمع اخبار معتبره است، نقل کرده است.
عالم جلیل و حبر نبیل شیخ اسد اللَّه کاظمینی در اوّل مقابیس، در ضمن مناقب محقّق صاحب شرایع، میفرماید: رییس العلما، حکیم الفقها، شمس الفضلا، بدر العرفا، المنوه باسمه و علمه فی قصّة جزیرة الخضراء. الخ.
در کشف القناع، در ضمن شواهد بر امکان رؤیت در غیبت کبری و تلقّی حکمی از آن جناب، میفرماید: از آن جمله است، قصّه جزیره خضرامعروفه که مذکور است در بحار و تفسیر الائمّهعلیهم السلام و غیر آن.
شهید ثالث، قاضی نور اللَّهرحمه الله در کتاب مجالس المؤمنین فرموده: مخالف و مؤالف، بنا بر روایات صحیحه صریحه متّفقاند بر آن که در زمان ظهور، تمام دفاین و گنجها که از نظر مستور و در تحت زمینها مدفون است، بر روی زمین میآید و بر صاحب الامرعلیه السلام ظاهر خواهد شد.
ظلمه و جبابره روی زمین، مقهور او خواهند گردید و ملک عالم به قبضه اقتدار و حوزه اختیار آن حضرت در خواهد آمد و جهان به نور عدل و داد آن حضرت، منوّر خواهد شد و جمیع این امور به تمکین و قدرتی است که حضرت ربّ العزّة آن قدرت به آن حضرت ارزانی فرموده که به آن تواند جایی چند، به تصرّف خود در آورد که احدی را بی اشاره علیه آن حضرت به آن راه نباشد.
مَحال(1)مناسب حال در آنجا به جهت خود و ملازمان خاصّ و محرمان سراپرده اختصاص، ترتیب فرماید و به لوازم مراسم هر امری چنانکه مقتضای مصلحت دینی و صواب دید یقینی آن حضرت باشد، در آنجا قیام و اقدام نماید؛ چنانکه از قصّه مشهور بحر ابیض و جزیره اخضر مستفاد میشود. انتهی.
از این کلام شریف، معلوم میشود که این قصّه در آن طبقه، معروف و مشهور بوده و محتمل است که به سند دیگر نیز به دست ایشان آمده باشد و در تاریخ جهان آرا که از تواریخ معتبره است و در ریاض العلما و غیره، از آن نقل میکنند، مذکور است: جزیره اخضر و بحر ابیض جزیرهای است در سرزمین ولایت بربر، میان دریای اندلس که آن حضرت و اولاد و اصحاب او در آنجا میباشند و معمور و آبادان است و در ساحل آن دریا، موضعی است به شکل جزیره که اندلسیان، آن را جزیره رفضه میگویند.
ساکنان آن ساحل، همگی شیعه امامیهاند و مایحتاج ایشان را از راه جزیره اخضر، که مقام آن حضرت است در سالی دوبار، دلیل ناحیه، به کشتیها از راه بحر ابیض که محیط به آن ناحیه مقدّسه است، میآورد و بر اهل آن جزیره قسمت میکند و مراجعت مینماید.
1) 67. محال: محلها، جمع محل.
پوشیده نماند که اسم والد محقّق، حسن است. او پسر یحیی بن سعید هذلی حلّی است و در قصّه مذکوره تحریف شده یا آن که اسماعیل نام شخص جلیلی باشد از اجداد او که در آنجا او را به این جدّش نسبت میدهند. امّا فضل بن یحیی، راوی اصل حکایت، پس او از معروفین علماست.
شیخ حرّ در امل الآمل(1)میفرماید: شیخ مجدالدین، فضل بن یحیی بن المظفر الطبیبی کاتب، در واسط، فاضل و عالم و جلیل است؛ روایت میکند کتاب کشف الغمّه را از مؤلّفش علی بن عیسی اربلی و آن را به خط خود نوشته و با او مقابله کرده و از او شنیده و از علی بن عیسی برای او اجازهای است به سنه شش صد و نود و یک. و از او سماع کردند، یعنی آن کتاب را از او شنیدند جماعتی که ذکر کردیم ایشان را در محلّ خود و ایشان دوازده نفرند.
فاضل میرزا عبداللَّه اصفهانی در ریاض العلما(2)میفرماید: من نسخه کهنهای از کشف الغمّه دیدم که فضل مذکور مقابله کرده با شیخ مذکور در سنه شش صد و نود و نه در واسط، صورت خط مأمون را در ولایت عهد خود از برای حضرت رضاعلیه السلام و آن چه حضرت در پشت آن نوشته بود با خط خود مأمون و خط حضرتعلیه السلام.
مخفی نماند که کلام در این حکایت و شبهه استبعاد چنین بلاد عظیمه در سطح زمین و عدم اطّلاع احدی بر آن، با این همه تردّد و سیر، گذشت در ذیل حکایت دوم که بودن آنها و محجوب بودنش از انظار خلایق با عموم قدرت خدای تعالی بعدی ندارد اعجب نیست از، سدّ اسکندر ذوالقرنین و کهف اصحاب کهف که موجود است در زمین به صریح قرآن و کسی خبر ندارد.
در مجلّد سما و عالم بحار نقل کرده از کتاب قسمت اقالیم ارض و بلدان آن، که تألیف یکی از علمای اهل سنّت است که او گفته: بلد مهدی، شهری است نیکو و محکم بنا کرده آن را، مهدی فاطمی و برای آن قلعهای قرار داد و از برای آن، درهایی از آهن قرار داد که آهن هر دری زیاده است از صد قنطار و چون آن را بنا نمود و محکم کرد، گفت: الآن ایمن شدم بر فاطمیین.(1)
شیخ مقدم احمد بن محمّد بن عیاش در اوّل جزو کتاب مقتضب الاثر(2)روایت کرده به اسناد خود از شعبی که او گفت: به درستی که عبدالملک بن
مروان مرا خواست و گفت: ای ابوعمر و! به درستی که موسی بن نصر عبدی - و او عامل عبدالملک بود در مغرب - نوشت به من که به من رسیده که شهری است از مس که بنا کرده آن را نبی اللَّه، سلیمان بن داودعلیهما السلام. امر فرمود جنّ را که بنا کنند آن را. پس جمع شدند عفریتههایی از جنّ در بنای آن و آن شهر از چشمه مسی است که نرم کرد آن را خدای تعالی از برای سلیمان بن داود و رسیده به من که آن شهر در بیابان اندلس است و به درستی که در او است از گنجهایی که پنهان نموده آنها را در آنجا سلیمان و به تحقیق که من اراده کردهام که به دست آورم مسافرت به سوی آن را پس خبر داد مرا دانای خبیر به آن راه، که آن مشکل است و مسافت آن طی نمیشود، مگر به استعدادی از مرکوب و توشه بسیار با دوری راه و صعوبت آن و این که احدی در هّم آن مدینه نیفتاد، مگر آن که واماند از رسیدن به آنجا، مگر دارا پسر دارا.
چون اسکندر او را کشت، گفت: واللَّه که من طی نمودم زمین و همه اقالیم او را و به زیر فرمان من درآمدند اهل آنها و هیچ موضعی از زمین نماند، مگر آن که آن را به زیر قدم خود درآوردم. مگر این زمین از اندلس را که دارا پسر دارا به آنجا رسید و به درستی که من سزاوارترم به توجه به سوی آن مکان تا آن که مانده نشوم از مقصدی که او به آنجا رسیده. پس اسکندر مشغول تهیه شد و مهیا شد برای خروج یک سال.
پس چون گمان کرد که مستعد شده برای این سفر و چند نفر پیش فرستاده بود که تحقیق کنند و آنها به او خبر دادند که پیش از رسیدن به آنجا موانعی است.
پس عبدالملک نوشت به موسی بن نصر و امر نمود او را به استعداد و گذاشتن کسی به جای خود، برای عملی که داشت. پس مستعد شد و بیرون رفت و به آنجا رسید و آن را دید و احوال آنجا را ذکر نمود و پس از مراجعت، کیفیت آنجا را به عبدالملک نوشت و در آخر مکتوب، نوشت که چون روزها گذشت و توشهها تمام شد، رسیدیم به دریاچهای که اشجار داشت و آبش مشروب. و به قلعه آن شهر رسیدیم. پس در محلّی از آن قلعه کتابتی دیدیم که به عربی نوشته بود. پس آن را خواندم و امر کردم که آن را نسخه کردند و آن کتابت این بود:
لیعلم المرء ذوالعزّ المنیع ومن
یرجو الخلود وما حی بمخلود
لو ان خلقاً ینال الخلد فی مهل
لنال ذاک سلیمان بن داود
سألت له القطر عین القطر فائضة
بالقطر منه عطاء غیر مصدود
فقال للجنّ ابنوا لی به اثراً
یبقی الی الحشر لایبلی و لایؤدی
فصیروه صفاحاً ثمّ هیل له
الی السماء باحکام و تجوید
وافرغ القطر فوق السور منصلتا
فصار اصلب من صماء صیخود
وبث فیه کنوز الارض قاطبة
وسوف یظهر یوماً غیر محدود
وصار فی بطن قعرالارض مضطجعاً
مصمداً بطوابیق الجلامید
لم یبق من بعده للملک سابقة
حتی یضمن رمسآغیر اخدود
هذا الیعلم ان الملک منقطع
الا من اللَّه ذی النعماء والجود
حتّی اذا ولدت عدنان صاحبها
من هاشم کان منها خیر مولود
وخصّه اللَّه بالایات منبعثا
الی الخلیقة منها البیض والسود
له مقالید اهل الارض قاطبة
والاوصیاء له اهل المقالید
هم الخلائف اثنا عشرة حججا
من بعده الاوصیاء السادة الصید
حتّی یقوم بامر اللَّه قائمهم
من السماء اذا ما باسمه نودی
چون عبدالملک آن مکتوب را خواند و خبر داد او را طالب بن مدرک، که رسول او بود، به سوی عامل مغرب به آن چه خود مشاهده کرده بود از این قصّه و در نزد عبدالملک بود محمّد بن شهاب زهری.
پس به او گفت: چه میبینی در این امر عجیب؟
زهری گفت: میبینم و گمان میکنم که جنّیانی موکّل بودند بر آن چه در آن مدینه است که حافظ باشند برای آنها و به خیال هر که خواست، به آنجا بالا رود تصرف میکنند. یعنی این مکتوب و ابیات از تخیلات بود و واقعیتی نداشت.
عبدالملک گفت: آیا از امر آن که به اسم او ندا کنند از آسمان، چیزی میدانی؟
گفت: باز دار خود را از این، ای امیرالمؤمنین!
عبدالملک گفت: چگونه خود را باز دارم از این و این بزرگترین مقصود من است. هرآینه بگو، البتّه سختتر چیزی که نزد تو است، مرا بد آید یا خوش آید.
زهری گفت: خبر داد مرا علی بن الحسین که این مهدیعلیه السلام از فرزندان فاطمه، دختر رسول خداستصلی الله علیه وآله وسلم.
عبدالملک گفت: هر دو شما دروغ گفتید و پیوسته میلغزید در سخنان خود، این مهدی مردی است از ما.
زهری گفت: امّا من، پس روایت کردم آن را برای تو، از علی بن الحسینعلیهما السلام. پس اگر خواستی، سؤال کن از او و بر من ملامتی نیست در آن چه برای تو گفتم. اگر او دروغ گفت، ضرر آن بر خود اوست و اگر راست گفت، خواهد رسید به شما، پارهای از آن چه به شما وعده دادند.
عبدالملک گفت: مرا حاجتی نیست به سوی سؤال از پسر ابی تراب، ای زهری! آهسته کن بعضی از این سخنان را که نشنود آن را از تو احدی.
زهری گفت: برای تو باد بر من این معاهده، یعنی عهد کردم به کسی نگویم.
سالهای طولانی است که اندلس در دست فرنگیان است و با آن همه اهتمام بر اطّلاع بر اوضاع ارض و تمکّن بر آن، خبری از این مدینه ندارند و ملّیین، خصوصاً اهل اسلام، که به برکت وجود خاتم النّبیینصلی الله علیه وآله وسلم و تزکیه و تکمیل آن جناب، عباد را در مراتب توحید ذات و صفات و افعال حضرت باری و نمایاندن صنایع عجیبه و آثار غریبه حقّ - جلّ و علا - از همه امم، اکمل و اعلم شدهاند، راه استبعادی ندارند، بلکه اهل سنّت و مخالفین ما که امثال حکایات سابقه را، اسباب طعن و سخریه جماعت امامیه قرار دادند، سزاوارترند به قبول کردن این رقم اخبار که مؤید است صحت بعضی از امثله که برای دعاوی خود آرند، اگرچه تأییدی نکنند اصل مذهب ایشان را.
اشعریه - که حال مستقر شده مذهب اهل سنّت در آنها - میگویند در مقام بیان عموم قدرت خداوند عزّوجل و تأثیر نداشتن هیچ سببی و مؤثری
جز اراده و مشیت از حضرت باری تعالی: که جایز است در پیش روی ما کوههای بلندی باشد که ارتفاع آن از زمین باشد تا آسمان و آن متلألأ باشد به رنگهای گوناگون و حاجبی نباشد میان ما و آنها و نور خورشید بر آنها تابیده باشد و آنها به سبب تابش شعاع آفتاب، درخشنده باشند و چشمِ صاحب چشم هم سالم و در آن عیبی و آفتی نباشد و میان او و آن کوهها کمتر از یک وجب باشد و با این حال آن کوهها را نمیبیند.
و میگویند: جایز است در بیابانی که خالی باشد از آدمی که طول و عرض آن صد فرسخ باشد در صد فرسخ و آن بیابان پر باشد از خلایقی که ندانند شمارش را احدی و ایشان مشغول باشند به محاربه و مجادله و مسابقه و تیراندازی و حمله کردن بر یکدیگر به شمشیرها و اسبانی که سوارند بر آنها که حصر ندارند و انسانی سیر کند در طول و عرض آن بیابان با استقامت یا اعوجاج و بر خط راست یا مستدیر به نحوی که سیر او احاطه کند بر تمام قطعات آن بیابان و اسب خود را بتازد در آنجا با این حال نشنود هیچ حسّی و حرکتی از آن جماعت و نبینند صورت احدی از ایشان را و در سیرش برنخورد و مصادم نشود یکی از ایشان را و نه اسب ایشان را، بلکه در جمیع حالات سیر، آنها منحرف شوند از او به طرف راست یا چپ و از او کناره کنند و دور شوند و نظایر این مثالها که مضمون و محصّل آن، عقاید تمام اشعریه است.
امّا امامیه، پس ایشان در باب معاجز رسول خدا و ائمّه هدی - صلوات
اللَّه علیهم - نظیر حکایت مزبوره از این جهت، اخبار بسیاری نقل نمودند؛ چنانچه سابقاً اشاره شد، بلکه اخبار بسیاری که متواتر است، به حسب معنی نقل نمودهاند در طرف مشرق و مغرب دو شهر عظیم است که یکی را جابلسا گویند و دیگری جابلقا، بلکه شهرهای متعدّده و این که اهل آن شهرها از انصار قائمعلیه السلام اند و با آن جناب خروج میکنند و بر اصحاب سلاح، سبقت میجویند و پیوسته از خدای تعالی مسألت میکنند که ایشان را از انصار دین خود قرار دهد و این که ائمّهعلیهم السلام در اوقات معینه نزد ایشان میرفتند و معالم دین به آنها میآموختند و علوم و حکمت حقّه الهیه به ایشان تعلیم میکردند.
ایشان از عبادت، کلال و ملال نگیرند و تلاوت میکنند کتاب خداوند را به همان نحوی که نازل شده و به ایشان تعلیم نمودند که اگر بر مردم بخوانند، هر آینه کافر شوند به آن و انکار کنند آن را و این که ایشان سؤال میکنند از ائمّهعلیهم السلام از چیزی از مطالب قرآن که نفهمیدند آن را.
پس چون خبر دهند ایشان را به آن مطلب، منشرح میشود سینههای ایشان، به جهت آن چه میشنوند از ایشان و آنها اصحاب اسرارند و پرهیزکاران و نیکان.
هرگاه ببینی ایشان را، میبینی خشوع و استکانت و طلب آن چه نزدیک میکند ایشان را به خداوند عزّوجل و عمر ایشان هزار سال است و در ایشانند پیران و جوانان، چون جوانی از ایشان پیری را ببیند مینشیند در نزد او، مثل نشستن بنده و برنمیخیزد، مگر به اذن او. انتظار میکشند
قائمعلیه السلام را و از خدای تعالی میخواهند که آن حضرت را به ایشان بنماید و برای ایشان راهی است که به سبب آن راه داناترند از جمیع خلایق به مرادات امامعلیه السلام.
هرگاه امر فرماید امام، ایشان را به امری، پیوسته ایستادگی دارند در عمل به آن، تا آن گاه که ایشان را به غیر آن امر فرماید و ایشان اگر حمله آورند بر مابین مشرق و مغرب، از خلایق در یک ساعت ایشان را فنا میکنند. آهن در بدن ایشان کار نمیکند. برای ایشان شمشیری است از آهن غیر این آهن، که اگر بزند یکی از ایشان شمشیر خود را بر کوهی، آن را قطع کند و از هم جدا نماید.
با ایشان، امامعلیه السلام جهاد کند با هند و دیلم و ترک و کرد و روم و بربر و فارس و مابین جابلسا و جابلقا؛ و وارد نمیشوند بر اهل دینی، مگر آن که میخوانند ایشان را به سوی خدای عزّوجلّ و به سوی اسلام و اقرار به محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و توحید و ولایت اهل بیتعلیه السلام.
پس هرکه از ایشان که اجابت نمود و داخل شد در اسلام، او را به حالش میگذارند و امیری از ایشان بر ایشان مقرّر مینمایند و آن که اجابت ننمود و اقرار نکرد به محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و دین اسلام، او را میکشند.
در میان ایشان جماعتی هستند که سلاح را از خود نینداختند از آن وقت و انتظار میکشند ظهور قائمعلیه السلام را و فرمودند چون امام نزد ایشان نرود، گمان میکنند که این از روی سخط و غضبی است مراقباند آن وقتی را که امام نزد ایشان میرود.
هرگز شرک به خدای نیاوردند و معصیت نکردند و از فلان و فلان بیزاری میجویند و بر ایشان لعنت میکنند.(1)
و غیر اینها از حالات و صفات و کردار آن جماعت و صفات و اوضاع شهر ایشان که در اخبار مشروح شده و به حسب ظاهر شرع مطهّر و طریقه اهل شریعت، نتوان حمل نمود آن همه تفاصیل را بر عالم مثال یا منازل قلبیه اهل حال؛ چنانچه اهل تأویل میکنند.
وضوح وجود این دو شهر، در ارض یا در قطعات منفصله از آن، چنانچه بعضی از محققین احتمال دادند در عصر سابق، به مثابهای بود که حضرت سیدالشّهداعلیه السلام در روز عاشورا در میان میدان، در جملهای از کلمات شریفه، در مقام اتمام حجّت، میفرماید: واللَّه! مابین جابلسا و جابلقا، پسر پیغمبری نیست غیر از من(2)چنانچه در خبری دیدم که حال، محلّ آن در نظرم نیست.
فیروزآبادی در قاموس میگوید: جابلس به فتح با و لام یا سکون آن، شهری است در مغرب. نیست [ورای آن آدمیزادی. و جابلق شهری است در مشرق.(3)
شیخ حسن بن سلیمان حلّی، تلمیذ شهید اوّل، در کتاب محتضر(4)خبر شریفی روایت کرده در کیفیت اتّهام منافقی، حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام را
که گاهی شبها از مدینه بیرون تشریف میبرد و مراقبت او، آن جناب را در شبی و بردن حضرت او را به یکی از آن شهرها که مسافت آن تا مدینه یک سال بود و گذاردن آن منافق را در آنجا و دیدن او اوضاع آن بلاد را که از آن جمله بود اتّکال اهل آنجا بر لعن آن منافق در ذرع و غیره به نحوی که به سبب لعن او، تخم میافشاندند. پس فوراً سبز میشد و خوشه میآورد و میرسید. پس درو میکردند و در هفته دیگر حضرت به آنجا تشریف برد، با آن جناب برگشت، خبر طولانی است. غرض، اجمال مضمون آن بود و در این مقدار که گفتیم کفایت است از برای رفع شبهه اهل دین بلکه قاطبه ملّیین.
تنبیه شریف: مخفی نماند که حدیثی که شیخ زین الدین علی بن فاضل از سید شمس الدین سؤال کرد در حلال کردن آن حضرت، خمس را بر شیعیان، در ایام غیبت و تصدیق سید، آن خبر را.
مراد، ظاهر آن نیست، چه آن که مراد سقوط مطلق خمس باشد از سهم امامعلیه السلام و سهم سادات؛ چنانچه از سلار و محقّق سبزواری و صاحب حدائق و بعضی از معاصرین او، نقل شده یا مراد سقوط سهم امامعلیه السلام باشد در ایام غیبت؛ چنانچه صاحب مدارک و محدّث کاشانی گفتهاند.
نظر به ظاهر، جملهای از اخبار که فرمودند: ما حلال کردیم خمس را
بر شیعیان، تا آن که نطفه ایشان پاک باشد(1)بر این مضمون و قریب به آن، اخبار بسیار است.
امّا چون مخالف ظاهر کتاب و اخبار معتبره صریحه است بر بقای هر دو صنف آن، بلکه تشدید و تأکید در امر آن و تهدید و توعید در مسامحه در آن بسیار شده است.
کافی است در این مقام، توقیع شریف که وارد شده از امام عصرعلیه السلام بر دست ابیجعفر محمّد بن عثمان، نایب دوم؛ چنانچه صدوق در کمال الدین(2)روایت نموده و آن توقیع مشتمل بود بر جواب جملهای از مسایل که یکی از آنهاست: امّا آن چه سؤال کردی از آن از امر خمس. کسی که حلال میداند آن چه در دست او است از اموال ما و تصرف میکند در آنها، مانند تصرف کردنش در مال خود بدون امر ما.
پس هرکه چنین کند، پس او ملعون است و ماییم خصمای او.
به تحقیق فرموده است پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم: کسی که حلال دانسته از عترت من چیزی را که حرام کرده خداوند؛ ملعون است بر زبان من و بر زبان هر پیغمبر اجابت کرده شده. پس هر کس ظلم کند ما را، او از جمله ظالمین است و هست لعنت خداوند بر او و میفرماید خداوند:«أَلَا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ»(3).
در موضعی از این توقیع است: هرکسی که بخورد از مال ما چیزی را. پس به درستی که میخورد در شکم خود، آتش را و زود باشد که درآیند در آتش افروخته.
و در توقیع دیگر آن جناب است: بسم اللَّه الرحمن الرحیم لعنت خداوند و ملایکه و جمیع مردم بر کسی که حلال دانسته از مال ما، یک درهم را. الخ.
راوی توقیع، ابوالحسین اسدی، میگوید: من در نفس خود گفتم که این عذاب یا تهدید، در حقّ هر کسی است که حلال داند و شمرد حرامی را. پس چه فضیلتی است در این، از برای حجّتعلیه السلام؟
قسم به خداوند به تحقیق که نظر کردم پس از آن در توقیع. پس یافتم آن را که منقلب شده به آن چه در دلم افتاده بود.
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
لعنت خدا و ملایکه و جمیع مردم بر کسی که بخورد از مال ما درهمی.
در بعضی اخبار قسم خوردند که هر آینه سؤال میکنیم روز قیامت از آنها که خمس را میخورند. سؤال با اصرار و مداقه و غیر اینها.
لهذا محققین فقها - رضوان اللَّه علیهم - از ظاهر آن دسته از اخبار دست کشیده و حمل آنها را بر محاملی که برای هر یک شواهدی است از اخبار، مثل حمل کردن بعضی بر اقسامی از زمین که بعضی به عنوان خمس و بعضی به عنوان انفال مال امامعلیه السلام است و حلال است برای شیعیان، تصرف در آنها در ایام غیبت، مثل خمس زمینها که مسلمانان از کفّار، به قهر و غلبه گرفتند به اذن پیغمبر یا امام - صلوات اللَّه علیهما - و تمام زمین اموات از آن و تمام آن چه بدون اذن گرفتند، یا اهلش هلاک یا متواری
شدند و بالای کوهها و میان درّهها و نیزارها و غیر آن، و بعضی را بر حلال بودن آن مقدار از خمس که تعلق گرفته به مالی که در دست کافر یا مخالفین است و به نحو معامله یا هبّه و امثال آن در دست شیعه میافتد.
چون که خمس، متعلّق است به عین مال، پس بر ایشان حلال است خریدن از تجّار آن طوایف که هرگز خمس ربح تجارت را نمیدهند و خریدن از غنایمی که مخالفین از کفّار در جنگها میگیرند که همه آنها مال امامعلیه السلام است و بر شیعه حلال کردند و بعضی را بر جواز تصرف در مالی که تعلّق گرفته خمس به عین آن، پیش از بیرون کردن خمس به این که ضامن شود خمس را و بر ذمّه بگیرد و تصرف کند در آن مال.
بالجمله بر متأمّل در اخبار پوشیده نیست که امر در خمس و خصوص سهم امامعلیه السلام شدید است، بلکه در کیفیت صرف قسم ثانی به مستحقین نهایت احتیاط را باید رعایت نمود. چه آن که صاحب آن به اذن فقیه مأمون، صرف کند یا به حاکم مطاع در دینِ مأمونِ امینِ دهد که به اهلش برساند؛ چه راهی در تصرّف در مال آن جناب - عجل اللَّه فرجه - نیست، مگر به شاهد حال قطعی که آن جناب را ذرّهای علقه و علاقه نیست به آن مال، بلکه به تمام دنیا و ما فیها تا لازم باشد حفظ آن، مثل حفظ اموال غایبین به دفن کردن و دست به دست وصیت نمودن به آن تا ظهور موفور السّرور، چنانچه بعضی از علما فرمودهاند.
بلکه با وجود ضعفا و عاجزین و ارامل و ایتام از سادات و غیرهم و شدّت
احتیاج اینها و تمام استغنای آن جناب، البتّه راضی است به صرف آن اموال در ایشان ولکن در تشخیص محلّ آن که به کدام صنف و طبقه از شیعیان باید داد از مطیع و عاصی و مقصّر و عارف به حقّ ایشان و مستضعف و مستبصر و امثال ایشان و مقدار آن که به هر کس چه باید داد، کار مشکل است.
چه متیقّن رضایت آن جناب در دادن به اهل احتیاج به نحوی که خود میدهند در ایام سلطنت ظاهره وسیره وسلوک آن حضرت واصحابش مانند سیره جدّش امیرالمؤمنینعلیه السلام است در اعراض تمام از فضول معاش و قناعت کردن به لباسهای درشت و طعامهای خشن بی خورش.
شیخ مقدّم، محمّد بن ابراهیم نعمانی، در کتاب غیبت(1)به چند سند از جناب صادقعلیه السلام روایت کرده که فرمود: چه تعجیل میکنند در خروج قائمعلیه السلام پس قسم به خدا که نیست لباس او، مگر غلیظ و نه طعام او، مگر درشت یا بی خورش و نیست کار، مگر شمشیر و مردن زیر سایه شمشیر.
در خبر دیگر فرمود: نیست طعام او مگر جُوی زبر.(2)
نیز روایت کرده از خلاد که گفت: ذکر شد قائمعلیه السلام در نزد حضرت رضاعلیه السلام، پس فرمود: «شما امروز فارغ البال ترید از خودتان در آن روز؟» گفت: چگونه است؟
فرمود:« هرگاه قائم ما خروج کند، نیست مگر علقه یعنی خون و عرق -
یعنی از کثرت کشتار و کُشش - و قوم بر روی زینهای خودند و نیست لباس قائمعلیه السلام مگر غلیظ و طعام او مگر خشن».(1)
در دعوات(2)راوندی مروی است که معلی بن خمیس به حضرت صادقعلیه السلام عرض کرد: این امر اگر در شما میشد، هر آینه زندگی میکردیم با شما؟
فرمود: «واللَّه! اگر این امر برگردد به سوی ما، هر آینه نیست، مگر اکل درشت و لبس خشن». و به مفضل بن عمر فرمود که: «اگر این امر با ما شود، هر آینه نیست مگر عیش رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و سیره امیرالمؤمنینعلیه السلام.»
گذشت در باب شمایل که آن حضرت شبیهترین خلق است به رسول خدا در شمایل و رفتار و گفتار.
نیز شیخ نعمانی روایت کرده از مفضل که گفت: بودم نزد حضرت صادقعلیه السلام در طواف. پس نظر کرد به سوی من و فرمود به من: «ای مفضل! چه شده که تو را مهموم میبینم؟ و رنگت متغیر شده؟»
گفت: گفتم فدای تو شوم! نظر کردم به سوی بنی عباس و آن چه در دست ایشان است از این ملک و سلطنت و جبروت. پس اگر اینها برای شما بود، هر آینه ما هم با شما بودیم. پس فرمود: «ای مفضل! آگاه باش که اگر چنین شد یعنی سلطنت به ما برگشت، نیست مگر تعب در شب و سیاحت در روز - یعنی برای عبادت و جهاد - و خوردن طعام درشت و پوشیدن خشن شبه امیرالمؤمنینعلیه السلام و الّا پس آتش جهنم است. پس آن سلطنت از
ما گرفته شد و میخوریم و میآشامیم، آیا دیدی ظلمی را که خداوند آن را نعمت قرار داده باشد مثل این؟»(1)
نیز روایت نموده از عمرو بن شمر گفت: بودم در نزد آن جناب در خانه او و خانه پر بود از متعلّقان آن جناب و مردم رو به آن جناب کرده سؤال میکردند و از چیزی نمیپرسیدند، مگر آن که جواب میداد از آن. پس من از گوشه خانه گریستم. فرمود: «چه تو را به گریه آورده، ای عمرو!؟»
گفتم: فدای تو شوم! چگونه گریه نکنم و آیا در این امت مثل تو هست و حال آن که در، بر روی تو بسته است و پرده بر روی جنابت آویخته.
فرمود: «گریه مکن، ای عمرو! میخوری بیشتر غذای پاکیزه را و میپوشی جامه نرم را و اگر بشود آن که تو میگویی، نیست مگر اکل جشب(2)و لبس خشن، مثل امیرالمؤمنینعلیه السلام و الّا پس معالجه اغلال است در آتش جهنّم».(3)
شیخ روایت کرده از حماد بن عثمان که حضرت ابیعبداللَّهعلیه السلام فرمود: «هرگاه قائم اهل بیت خروج کند، میپوشد جامه علیعلیه السلام و رفتار میکند به سیره امیرالمؤمنین علیعلیه السلام.»(4)
بر این مضمون اخبار بسیار است و شاید به جهت این قناعت و ترک
دنیا و اقتصار بر مقدار ضروری معاش از مأکول و ملبوس و مشروب و مسکن و نکاح و عدم احتیاج به چیزی زاید بر آن مقدار که رفع حاجت کند، ایشان را غنی و بی نیاز فرمودند.
چنانچه رسیده که در دولت حقّه، زکات و غیر آن از حقوق را صاحبش، بر سر گیرد و در بلاد سیر کند و طالب مستحق شود. کسی را پیدا نکند. نه آن که مراد از غنای ایشان، کثرت مال و منال و ضیاع و عقار باشد که منافی است با غرض از بعثت آن جناب، که خلق را بکشاند به سوی درگاه خداوند تبارک و تعالی و ایشان را در علم و عمل کامل نماید.
پس اگر خود آن جناب در رفتارش چنین باشد، چگونه راضی خواهد بود صرف کردن مالش را در فضول معاش و زخارف دنیا و امتعه نفیسه و اطعمه لذیذه و البسه فاخره و مساکن عالیه؟ حاشا که بتوان چنین رضایتی از آن جناب تحصیل نمود.
پس دهنده و گیرنده سهم امامعلیه السلام باید سیره و سلوک آن جناب و جدّش امیرالمؤمنینعلیه السلام را نصب العین خود قرار داده، از آن تخطی نکنند و گرنه مهیای جواب باشند. و اللَّه العاصم.