ghaemiyeh.com
سرشناسه : نهاوندی علیاکبر، ۱۲۳۸ - ۱۳۲۹.
عنوان و نام پدیدآور : العبقریالحسان فی احوال مولانا صاحبالزمان / مولف علیاکبر نهاوندی ؛ تحقیق و تصحیح صادق برزگر بفرویی - حسین احمدیقمی.
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۸ - .
مشخصات ظاهری : ج.
شابک : ۵۰۰۰۰ ریال : دوره ، چاپ دوم : 978-964-973-102-5 ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج.۱) ؛ : ج. ۱ ، چاپ دوم 978-964-973-103-2 : ؛ ج. ۲ ، چاپ دوم 978-964-973-104-9 ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (چ.۲) ؛ ج. ۳ ، چاپ دوم 978-964-973-105-6 : ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج.۳) ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج. ۴ ؛ ج. ۴ ، چاپ دوم 978-964-973-106-3 : ؛ ج. ۵ ، چاپ دوم 978-964-973-107-0 : ؛ ۴۲۰۰۰۰ ریال (ج.۵) ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج. ۶ ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج. ۷ ؛ ج. ۶ ، چاپ دوم : 978-964-973-108-7 ؛ ۴۲۰۰۰ ریال: ج. ۷978-964-973-109-4 : ؛ ۴۲۰۰۰۰ ریال (ج.۸)
یادداشت : ج. ۴، ۶ و ۸ (بخش دوم٬ چاپ اول: بهار ۱۳۸۶).
یادداشت : ج.۱ و ۲ (چاپ اول: بهار ۱۳۸۶)
یادداشت : ج.۳، ۵ و ۷ (بخش اول، چاپ اول: بهار ۱۳۸۶).
یادداشت : ج. ۱ - ۸ ( چاپ دوم ).
مندرجات : ج. ۲ . بساط دوم.- ج. ۳ . بساط سوم ، بخش اول.- ج. ۴ . بساط سوم ، بخش دوم.- ج. ۵ . بساط چهارم ، بخش اول.- ج. ۶ . بساط چهارم ، بخش دوم.- ج. ۷ . بساط پنجم ، بخش اول.- ج. ۸ . بساط پنجم ، بخش دوم
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم ۲۵۵ق -
شناسه افزوده : برزگر، صادق ۱۳۵۲ - مصحح
شناسه افزوده : احمدی قمی حسین ۱۳۴۱ - مصحح
رده بندی کنگره : BP۲۲۴/۴/ن۹۳ع۲ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۴۳۵۱۷
ص: 2
ص: 3
العبقریالحسان فی احوال مولانا صاحبالزمان
مولف علیاکبر نهاوندی
تحقیق و تصحیح صادق برزگر بفرویی - حسین احمدیقمی.
ص: 4
ص: 5
ما در مشهد از اوان کودکی با دو چهره علمی معروف نهاوندی آشنا شدیم. یکی مرحوم شیخ محمد نهاوندی بود که پدر من پیش ایشان درس خوانده بود و از اعلام و اساتید مشهد بود و بسیار مرد فاضل، عالم، روشنفکر، مجتهد و متفننی بود. دیگری مرحوم آشیخ علی اکبر نهاوندی که در بین عامه مردم مشهد تقریبا اول روحانی محسوب میشد.
الان هم شبستان نهاوندی مسجد گوهرشاد به اسم ایشان است.
حضرت آیت اللّه خامنهای مدّظله العالی
ص: 6
تصویر مقدمه عربی از کاتب نسخه
ص: 7
تصویر بخشی از کتاب مستطاب عبقری به خط مرحوم مولف
ص: 8
بسم اللّه الرحمن الرحیم
نظرت فی هذا الکتاب المستطاب الذی هو من حسنات هذا العصر بل من مفاخر الدهر و النفس الخدمات لولی الامر عجل اللّه فرجه و هو من الباقیات الصالحات من رشحات قلم المولی الاجل ملاذ الانام حجه الاسلام الحاج شیخ ملا علی اکبر النهاوندی دامت برکاته و توالت افاداته.
حرره العبد الاحقر محمد الحسین الکاشف الغطاء فی المشهد الرضوی علی مشرفه الف تحیه و سلام.
2 جمادی 2 سنة 1352
بسم اللّه الرحمن الرحیم
در این کتاب شریف نگریستم و آن را از برترین حسنات عصر حاضر بلکه از مفاخر دهر یافتم و نیکو خدمتی است برای حضرت ولی عصر عجل اللّه فرجه و از باقیات صالحاتی است که از قلم مولای فاضل حضرت حجة الاسلام و ملاذالانام حاج شیخ علی اکبر نهاوندی دامت برکاته تراوش یافته است.
نوشته شد به دست عبد حقیر خداوند، محمّد حسین کاشف الغطاء در مشهد مقدس رضوی که بر زایرانش هزار مرتبه درود و سلام باد.
دوم جمادی الثانیه سال 1352 قمری
ص: 9
بسمه تعالی
سخن گفتن از علامه کبیری چون حضرت آیة الله شیخ علی اکبر نهاوندی که عمری را در مطالعه و پژوهش سپری کرده و نزدیک به یک قرن به اسلام و مسلمین چه در قالب نگارش و چه در قالب منبر خدمت نموده است، برای کسی که از دور نیز دستی بر آتش(1)ندارد، بسیار سخت است.
چراکه وقتی به آثار وی نظر میکنیم و عمق بیپایان آنها را چه از حیث تعداد و چه از حیث محتوا میبینیم، درک برکاتی که خداوند در عمر گرانمایه این مرد نهاده، برایمان دشوار مینماید.
به حق میتوان گفت که از هرخطّ کتابهای این مرد الهی، طرفه مطلبی میتوان دریافت و از هرصفحه آن میتوان ذخیرهای اندوخت.
گویا ایشان سراسر عمرش را مشغول مطالعه یا تألیف بوده است و اوقات فراغت وی، آنگاه بوده است که بر منبر، وعظ مینموده یا بر محراب سر به طاعت میسوده. آیا به راستی او را خواب و خور چقدر بوده است که فقط بازنویسی و ویرایش دایرة المعارف عظیم آن بزرگ، درباره حضرت حجّت «روحی و ارواح العالمین له الفداء» یعنی کتاب مستطاب «عبقری الحسان فی احوال مولانا صاحب الزمان صلوات الله علیه» حدود سه سال از یک گروه چند نفری وقت گرفت و آنگاه تصور کنید که این کتاب 4000 صفحهای که در دستان شماست فقط یکی از تألیفات آن عالیمرد است که حدود 30 تألیف کوچک و بزرگ از وی به ثبت رسیده است.
و او را چه مقدار دستنویس و یادداشتهای پراکنده بوده که حوادث ایام به باد غارت
ص: 10
1) باید توجه داشت که ایشان در عصر دیکتاتوری چون رضا شاه خائن میزیسته است.
داده و اثری از آن نیست؟
و آیا به راستی در عمر پیشینیان ما چه برکتی نهفته بوده که ما اکنون از آن بیبهرهایم؟
کتاب حاضر از پنج بخش یا به فرموده مؤلف محترم پنج بساط تشکیل شده است:
بساط اول؛ به «الرفوف الاخضر فی بشارات ظهور الحجّة المنتظر»(1)موسوم است.
این بساط مشتمل بر آیات قرآن و سایر کتب آسمانی و نیز پارهای از اقوال کاهنان و ساحران و نیز احادیث نبوی و اخبار واردشده از ائمه بزرگوار در بشارت ظهور آن امام است که خود این بساط به چند عبقریه و هر عبقریه به چند رفرفه تقسیم شده است.
بساط دوم؛ به «المسک الأذفر فی ولادة الحجّة المنتظر و معجزاته و خوارق عاداته»(2)موسوم و محتوی چند عبقریه و چند مسکه است. در این بساط نام 45 نفر از علمای اهل سنت که قایل به تولد و حیات آن بزرگوار هستند، آمده است.
بساط سوم؛ این بساط به «الصبح الأسفر فی اثبات مهدویّة الحجّة المنتظر»(3)موسوم است و شامل تعیین شخص شخیص مهدی علیه السّلام و چند اشکال وارده بر وجود، غیبت و سایر خصوصیّات آن بزرگوار است. همچنین احوال معمّرین و سالمندان به صورت طبقهبندی از یک صد و بیست سال تا سه هزار و هشت صد سال در آن آمده است. بخش دیگر این بساط شامل غیبتهای انبیای عظام از قوم خود است. این بساط، به چند عبقریه تقسیمبندی و هر عبقریّه شامل چند صبیحه است.
بساط چهارم؛ به «الیاقوت الاحمر فی من رأی الحجة المنتظر»(4)نامگذاری شده
ص: 11
است. در این بساط نام هزار نفر یا بیشتر از کسانی که به هر نحوی از هنگام تولد تا زمان مؤلف توفیق دیدار آن امام عالمیان را یافتهاند، ذکر شده. این بساط به چند عبقریه و هر عبقریه به چند یاقوته تقسیم شده است.
بساط پنجم؛ نام این بساط «النجم الأزهر فی علائم ظهور الحجّة المنتظر»(1)است که شامل مدح انتظار فرج و علایم ظهور است. نیز در همین بساط میراث انبیا و معصومینی که با آن حضرت است، ذکر شده و شرححال آن بیان شده است. این بساط شامل چند عبقریه و هر عبقریه شامل چند نجمه است.
لازم به ذکر است که ابتدای نسخه خطی تقریظی از علامه محمد حسین کاشف الغطاء یافت شد که تصویر آن ابتدای کتاب آمده است.(2)
الدین و الاسلام 3 جلد؛ المراجعات الریحانیة 2 جلد؛ الآیات البینات؛ الفردوس الاعلی؛ اصل الشیعة و اصولها؛ تحریر المجلة 5 جلد؛ التوضیح فی البیان ما هو الانجیل و من هو المسیح 2 جلد؛ المعنی عن الاغانی الوجیزة فی الفقه؛ التربة الحسینیة نبذة من السیاسة الحسینیة؛ الجنة السماوی؛ المثل العلیا فی الاسلام لا فی بحمدون؛ محاوره با سفیر انگلیس و آمریکا در عراق
ایشان مدتها در دانشگاه الازهر مصر تدریس کرد و چون نزد برادران اهل تسنّن مورد اعتماد بودند، خدمات شایانی در نشر حقایق شیعیان نمودهاند. ایشان ضمن مسافرتهایی به ایران، سوریه، پاکستان، عربستان، فلسطین و مصر سخنرانیهای فراوان ایراد کرد و برای بیداری مسلمانان مقالات فراوان نوشت. مرحوم شیخ تا در قید حیات بود همه او را بهعنوان یک شخصیت برجسته علمی از لحاظ فقه و اصول و ادب میشناختند.
او با قلم توانا و موشکاف و پرمغز خود توانست بسیاری از پردههای اوهام را راجع به مذهب حقّه تشیع پاره کند و عقاید شیعه را آن چنانکه هست به عموم مسلمانان جهان معرفی نماید.
مرحوم کاشف الغطاء صبح روز سهشنبه 28 تیرماه 1333( ذی قعده 1373) در کرند کرمانشاه به سن 80 سالگی درگذشت.« برگرفته از کتاب مصاحبه با مرحوم استاد سید غلامرضا سعیدی درباره مرحوم علّامه محمد حسین کاشف الغطاء، ص 84- 75.»
ص: 12
1) ستاره درخشان» در علایم ظهور حضرت ولیعصر( عج).
2) مرحوم آیة الله محمد حسین کاشف الغطاء در سال 1296 هجری در نجف اشرف متولد شد و در همانجا به تحصیل علوم مختلفه، ادبیات، فقه، اصول و حکمت پرداخت و در اثر کوشش و مجاهدات فراوان به مقامات علمی بزرگ رسید و متجاوز از 90 جلد کتاب تألیف نمود. از جمله تألیفات ایشان کتابهای زیر است:
از آنرو که چاپ سنگی کتاب در زمان مؤلف انجام پذیرفته بود لذا مبنای کار بر آن قرار گرفت و جهت تایپ در اختیار حروفچینها نهاده شد. سپس متن تایپ شده، مقابله شده و ویرایش صوری (کاما، نقطه و ...) بر روی متن انجام یافت. آنگاه اصلاحات وارد رایانه شده و پس از اعمال، صفحهآرایی ابتدایی بر روی کتاب انجام و پرینت کتاب جهت کنترل موارد اعمالی انجام شد.
پس از کنترل موارد اعمالشده، اصلاح ساختار جملات کتاب آغاز و پس از اصلاح، اطلاعات، وارد رایانه شد. در اصلاح ساختاری جملات، سعی بر این بود که بدون اینکه حتی الامکان کلمهای از کتاب کم یا زیاد شود، فقط با جابهجایی کلمات و قرار دادن فعل و فاعل و قیود و ... در جای خود، نگارش کتاب بروز شود. پس از اتمام این مرحله کتاب با صفحهآرایی کاملتری پرینت شده و جهت کنترل به ویراستاران سپرده شد.
پس از کنترل، تحقیق کاملی بر روی منابع کتاب انجام یافت و تیترگذاری کتاب نیز به انجام رسید و پس از ورود به رایانه صفحهآرایی نهایی کتاب نیز انجام یافته و جهت کنترل تحویل محققین محترم انتشارات مسجد مقدس جمکران گردید. و در نهایت توسط این حقیر کنترل نهایی شده و مواردی که لازم بود در پاورقی و یا با توضیح خاصی کامل و انجام شد و به مرحله بعد واگذار گردید.
پس از کنترل نهایی و قبل از چاپ، استخراج فهارس کتاب شامل آیات، روایات، اشعار، اعلام، اماکن، کتب و فهرست واژگان کتاب انجام و بهعنوان یک جلد مجزا به چاپ سپرده شد. لازم به ذکر است که تعداد صفحات کتاب در قطع چاپ رحلی 853 صفحه و در چاپ جدید در قطع وزیری 4000 صفحه میباشد.
ص: 13
در پایان از همه فرهنگپژوهانی که ما را در احیای این اثر یاری نمودند بهویژه مجموعه ذیل کمال تشکر و قدردانی را دارم.
واحد پژوهش و آمادهسازی متون:
برادران سید حمید رضا موسوی- امیر سعید سعیدی- احمد سعیدی
مجتبی حداد- سید حمید میرعباسی
مسؤول گروه تحقیق: صادق برزگر بفرویی
دستیار مسؤول گروه تحقیق: سرکار خانم خدیجه برزگر
مسؤول گروه مقابله: سرکار خانم فاطمه سادات دریاباری
مسؤول گروه ویرایش: سرکار خانم مهری شادانپور
ویراستاران:
سرکار خانم نرجس قربانی، سرکار خانم زهرا برقی، سرکار خانم مریم بهرامی و سرکار خانم ملیحه بهرامی
امور رایانه و صفحهآرایی:
سرکار خانم سمیه رحمتی و سرکار خانم کبری سادات دریاباری
استخراج فهارس: سرکار خانم خدیجه برزگر
مقابله نهایی: صادق برزگر بفرویی
واحد فنی و امور چاپ: محمد صادق تلاشان
ارتباطات: محمد جواد زارعی
امور مالی: سید علی فتح آشتی
تابستان 1386- دهم رجب المرجب 1428
طراح احیای اثر و اشراف بر گروهها
مدیر مسؤول انتشارات مسجد مقدس جمکران
حسین احمدی
ص: 14
حاج شیخ علی اکبر نهاوندی فرزند شیخ حسین نهاوندی خراسانی در سال 1238 ش در نهاوند(1)
به استناد تحقیقات پرفسور گریشمن، حدود 37 قرن قبل از میلاد مسیح قومی در این شهر زندگی میکردهاند که تمدنی شبیه تمدن بینالنهرین داشته و بعدها به دست اقوام دیگر از بین رفته.
این شهر مقارن انقراض هخامنشیان در حمله اسکندر مورد هجوم و تاختوتاز قرار گرفته؛ در جنگ فتح الفتوح، مردم نهاوند به سپاهیان اسلام یاری رساندند، در دوره قاجاریه ناصر الدین شاه ضمن بازدید از این شهر دستور میدهد قلعه نهاوند راکه دژی تاریخی محسوب میشد، خراب کنند( تلخیص از بخش اول جغرافیای تاریخی نهاوند، علی اکبر افراسیابپور)
حوزه علمیه نهاوند در گذشته از رونق خاصی برخوردار بوده و فرزانگان بسیاری را به جامعه تحویل داده است و آثار برجایمانده در این دیار خبر از وجود بزرگمردانی میدهد که همچون ستارگان درخشان در آسمان دین و فرهنگ پرتوافشانی میکنند.( گلشن ابرار، ج 3، ص 293).
دیده به جهان گشود، و پس از سپری کردن دوران کودکی در دامن خانوادهای مذهبی وارد حوزه علمیه آن شهر شد.ایشان مقدمات علوم دینی را در موطن خود نزد شیخ جعفر بروجردی و حاج محمد سرهبندی فراگرفت، سپس به بروجرد رفت و در مجلس درس شیخ آقا شیخ الاسلام(2)
فقه و اصول را از شیخ مرتضی انصاری و شیخ خنفر و شیخ مهدی آل کاشف الغطاء بهره گرفته، وی سرانجام در مکه معظمه در سال 1310 ق دار فانی را وداع گفته است. ر. ک: علمای معاصرین، ص 84- 77.
،ص: 15
1) نهاوند به لحاظ تقسیمات کشوری یکی از شهرستانهای همدان با مساحتی معادل 1535 کیلومتر مربع است، این شهرستان در موقعیت 48 درجه و 22 دقیقه طول جغرافیایی و 12 دقیقه عرض جغرافیایی قرار گرفته و ارتفاع آن از سطح دریا 1740 متر است نهاوند در طول درهای در میان کوهستان شمالی و جنوبی قرار گرفته و رودخانه معروف گاماسیاب تقریبا از وسط این دره میگذرد.
2) وی در 16 رمضان 1240 قمری در تبریز متولد شده و بعد از سپری کردن دوران رشد و تحصیل به تألیف پرداخته است. مفتاح البسمله و منتهی المقاصد اولین تألیفات وی در دوران جوانی میباشد.
میرزا حسین تویسرکانی و سید ابو طالب بروجردی شرکت جست.
بعد از مدتی به مشهد امام علی ابن موسی الرضا علیهما السّلام رفته و نزد فرهیختگان نامداری چون: شیخ عبد الرحیم بروجردی(1)، حاج میر سید علی حایری یزدی(2)و حاج شیخ محمد تقی بجنوردی(3)به تحصیل علم پرداخت.
حاج شیخ علی اکبر نهاوندی بعد از بهرهگیری از حوزه علمیه مشهد و علمای آن شهر به اصفهان رفته و از علمای این شهر نیز بهره گرفت و بعد از مدتی به تهران رفته و تا 1287 ش در طول سالهایی که مصادف با انقلاب مشروطیت بود، در تهران اقامت اختیار کرد.
وی در اینمدت در بحث فقه حاج محمد حسن آشتیانی(4)و در بحث عرفان و علوم عقلی
ص: 16
1) شیخ عبد الرحیم نیّری بروجردی از علمای باتقوا و بافضیلت قم است که در اطراف بروجرد به دنیا آمده و پس از طی مقدمات در بروجرد سطوح را از محضر علّامه فقیه آیت اللّه العظمی نجفی مرعشی و بعضی دیگر استفاده نمود. وی پس از ورود آیت اللّه مرحوم بروجردی در ابحاث فقه و اصول وی حاضر شده است. ر. ک: گنجینه دانشمندان، ج 2، ص 88.
2) حاج میرزا سید علی فرزند میرزا محمد صادق یکی از علما و مجتهدین و از اساتید فضلای قرن اخیر در استان یزد بودند. او در سامرا شش سال از کرسی درس میرزای بزرگ استفاده نمود و بعد از فوت مرحوم فشارکی از کرسی درس مرحوم آخوند خراسانی و حاج میرزا خلیل به خوبی بهرهمند شد اساتید او مخصوصا آخوند خراسانی خیلی به این سید بزرگوار علاقه داشتند. نوشتهاند که در سوم شعبان 1284 ق متولد شد و در شب عاشورا 1364 ق به اجداد عظامش پیوست. ر. ک: علمای بزرگ شیعه، ص 379.
3) شیخ محمد تقی از اعلام بزرگوار و زهّاد نامدار و از شاگردان شیخ انصاری و صاحب جواهر بوده است وی پس از تکمیل فنون معمول در مشهد مقدس رضوی مجاور شده است. محملا معظم له در 14 صفر 1314 ق وفات یافته و در دار السیادة دست چپ متصل به درب مسجد گوهرشاد مدفون شده است. ر. ک: تاریخ علمای خراسان، ص 258؛ فوائد الرضویه، ج 2، ص 692.
4) میرزا محمد حسن آشتیانی تهرانی عالم محقق و فاضل مدقق از اعیان علمای ایرانی و از شاگردان شیخ مرتضی انصاری میباشد. وی دارای تألیفات زیادی از جمله: حاشیه بر رسائل استادش است، سال 1311 ق بعد از حج به عراق رفته و در 1319 ق در تهران وفات یافته است. جنازه او به نجف منتقل داده شده و در مقبره شیخ جعفر شوشتری مدفون گردید. ر. ک: فوائد الرضویه، ج 2، ص 722؛ ریحانة الادب، ج 1، ص 49؛ علمای معاصرین، ص 70 و 379.
مرحوم حیدر خان نهاوندی، میرزای جلوه(1)و محمد رضا قمشهای از اساتید فن حضور یافت.
آنگاه به عتبات عالیات و شهر مقدس سامرّا هجرت نمود و در مجلس درس میرزای بزرگ شیرازی(2)شرکت کرد. وی در سال 1308 ق به نجف اشرف عزیمت کرده و در این شهر از محضر آیات عظام: سید محمد کاظم طباطبایی یزدی(3)، محمد کاظم آخوند خراسانی(4)، شیخ محمد طه نجف(5)
ر. ک: علمای بزرگ شیعه، ص 324.
، میرزا حبیب اللّه رشتی(6)علمای بزرگ شیعه، ص 302- 301.
، شیخ الشریعهص: 17
1) سید ابو الحسن بن سید محمد طباطبایی اصفهانی زواری معروف به میرزای جلوه متخلص به جلوه از اکابر فلاسفه اسلامی از احقاد سید الحکماء المتألهین میرزا رفیع الدین نائینی استاد علامه مجلسی است. وی در ذی القعده 1238 ق در احمدآباد کجرات هند تولد یافت. وی بسیاری از اوقات خود را در علم معقول مصروف داشته تا اینکه به تهران رفته و در مدرسه دارالشفاء اقامت گزید و ناصر الدین شاه قاجار نیز وی را در همانجا دیدار میکرده تا آنکه شب جمعه ششم ذی القعده 1314 ق در همانجا وفات یافته و در جوار صدوق بن بابویه مدفون گردید. ر. ک: ریحانة الادب، ج 1، ص 420.
2) میرزا محمد حسن بن میرزا محمود حسینی شیرازی نجفی اشهر مرجع امامیه در تمام بلاد اسلامیه در زمان خودش، در 15 جمادی الاولی 1230 ق در شیراز متولد شد و در نجف در درس صاحب جواهر و شیخ حسن آل کاشف الغطاء حاضر شده و پس از آنها عمده استفادهاش از علامه شیخ مرتضی انصاری بوده، آثار و خدمات آن جناب به عالم تشیع بسیار است یکی از آنها تشکیل حوزه علمیه و بناء مدرسه در سامرا بوده. از خدمات دیگر ایشان تحریم تنباکو بوده، صاحب الذریعه کتابی به نام( هدیة الرازی الی مجدد شیرازی) نوشته و در آن بسط کلام داده است، میرزای شیرازی در 24 شعبان 1312 به کسالت سل از دنیا رفت. ر. ک: گنجینه دانشمندان، ج 5، ص 429- 427.
3) سید محمد کاظم فرزند سید عبد العظیم طباطبایی یزدی معروف به علامه یزدی صاحب عروه یکی از بزرگترین علما و مراجع جهان تشیع در قرن 14 است که پس از میرزای بزرگ و آخوند خراسانی تدریس چندین ساله حوزه نجف اشرف و همچنین زعامت و مرجعیت جهان تشیع به او منتهی گردید وی در سال 1256 ق متولد و 28 رجب 1337 ق وفات نمود و در صحن مطهر علوی مدفون گردید. ر. ک: گنجینه دانشمندان، ج 7، ص 440- 437؛ علمای بزرگ شیعه، ص 349- 347.
4) ملا محمد کاظم فرزند ملا حسن معروف به آخوند خراسانی صاحب کفایه یکی از بزرگترین آیات و مدرسین حوزه نجف در قرن اخیر است وی دانشمندی اصولی، مجتهدی خاضع و فقیهی کمنظیر در جهان تشیع بود. وی در 1255 ق در مشهد دیده به جهان گشود در سال 1278 ق در نجف اشرف وارد حوزه درس علامه شیخ مرتضی انصاری گردید. مرحوم آخوند خراسانی یکی از بزرگترین ارکان علم اصول بود و کار تحصیلی 30 ساله علما را به وسیله اثر ارزنده خویش( کفایة الاصول) به سال تبدیل نمود وی در 21 ذی الحجه 1329 ق دار فانی را وداع گفت. ر. ک: گنجینه دانشمندان، ج 7، ص 93- 92؛ علمای بزرگ شیعه، ص 340- 339.
5) شیخ محمد طه فرزند شیخ مهدی یکی از بزرگان علما و مراجع شیعیان عراق بود وی از شاگردان پدر بزرگوارش شیخ مهدی نجفی و شیخ محسن خنفر نجفی و شیخ انصاری بود که خود به مقام استادی و اجتهاد نایل گردید. محمد طه در فقه و اصول و حدیث و تفسیر ید طولایی داشت پس از فوت محمد حسن کاظمینی و علامه کاظمینی در رأس علما و مراجع عراق قرار گرفت وی سرانجام در روز دوشنبه 4 شوال 1323 ق در نجف اشرف وفات نمود و در جنب شیخ انصاری مدفون شد.
6) مرحوم حاج میرزا حبیب اللّه رشتی از علما و مراجع بزرگ شیعیان میباشد که ضمن سپری کردن مقدمات علوم دینی بیشتر مراتب علمی و درجات اجتهادی او از کرسی درس شیخ المتاخرین استاد انصاری نصیبش گردید. بدایع الافکار، بدایع الاصول و ... برخی از آثار بینظیر وی میباشد وی در 1234 ق در رشت متولد و در 14 جمادی الثانی 1312 در نجف ندای حق را لبیک گفت. ر. ک:
اصفهانی،(1)شیخ محمد حسن مامقانی(2)
مامقانی از افاضل شاگردان شیخ انصاری، سید حسین ترک و اعلام دیگر عتبات بود فاضل مامقانی در اصول فقه مهارت بیشتر داشت و علمایی چند از محضر او به درجه اجتهاد رسیدند. فاضل مذکور سرانجام در روز 18 محرم 1323 ق در نجف اشرف وفات نمود. ر. ک: گنجینه دانشمندان، ج 7، ص 40؛ علمای بزرگ شیعه، ص 326.
، مولی لطف اللّه مازندرانی(3)ر. ک: احسن الودیعه، ج 2، ص 17؛ علمای معاصرین، ص 86؛ مأثر و آثار، ص 54.
و ثقة المحدثینص: 18
1) حاج ملا فتح اللّه فرزند ملا محمد جواد نمازی شیرازی، معروف به آقا شریعت و شیخ الشریعه یکی از علمای بزرگ شیعه در قرن 14 است وی از محضر علامه خوانساری فقیه کاظمینی، شیخ محمد طه و مرحوم میرزا حبیب اللّه رشتی مرتبا بهرهمند بود. شریعت اصفهانی فقیهی اصولی، حکیمی متکلم و مجتهدی جامع و دانشمندی مجاهد بود که در کنار میرزای مجاهد در سطح مجاهدین و مبارزین با استعمارگران غربی بود. تولد وی در 1266 ق در اصفهان بوده و وفات آن بزرگوار در اواسط ربیع الثانی 1339 ق در نجف اتفاق افتاد. ر. ک: علمای بزرگ شیعه، ص 351؛ ریحانة الادب، ج 3، ص 206.
2) شیخ محمد حسن مامقانی فرزند ملا عبد اللّه از علما و مراجع مشهور اوایل قرن 14 ه ق میباشد.
3) صاحب احسن الودیعه گوید: مولانا آخوند ملا لطف اللّه آملی مازندرانی نجفی، از اکابر علمای عصر خود و از اعاظم فقهای دهر بود. وی از مشایخ روایتی علامه سید ابو تراب خوانساری بوده است. سید ابو تراب وصی شیخ و کفیل اهلوعیالش بود. ملا لطف اللّه مازندرانی مؤلفاتی در فقه و-- اصول دارد که نزد وصی خود سید مرحوم بوده است. وی در سال 1311 ق ندای حق را لبیک گفت.
مرحوم حاج میرزا حسین طبرسی نوری بهرهها برد.(1)
شیخ علی اکبر نهاوندی پس از بهرهگیری از محضر اساتید بزرگ، تحصیل معارف الهی را به پایان برده و به درجه اجتهاد دست یافت و در علوم حدیث ضمن استفاده از کلاس درس میرزا حسین نوری از محضر میرزا حبیب اللّه رشتی، سید ابو القاسم بن معصوم اشکوری،(2)
ریحانة الادب، ج 1، ص 135.
سید حسین کوهکمرهای(3)و سید مرتضی کشمیری(4)بهرهها گرفته و در حوزههای علمی بهعنوان یکی از بزرگان علم اشتهار یافت و جامعیتی را به دست آورد که بعدها با ترکیب آنها با علوم عقلی، شایستگی عنوان علامه را به دست آورد.به روایت آقا بزرگ تهرانی، علامه نهاوندی در اواخر سال 1319 ق به دلیل مرضی که
ص: 19
1) ریحانة الادب، ج 6، ص 270- 269.
2) سید ابو القاسم بن سید معصوم حسینی گیلانی، اشکوری الاصل، نجفی المسکن و المدفن، از اکابر فقها و مجتهدین امامیه و از شاگردان میرزا حبیب اللّه رشتی بود. بغیة الطالب فی حاشیة المکاسب، شرح مکاسب شیخ انصاری و جواهر العقول فی شرح فوائد الاصول شرح رسائل مرتضی انصاری از جمله تألیفات وی میباشد. سید ابو القاسم سرانجام در سال 1324 ق در نجف وفات یافت. ر. ک:
3) حسین بن محمد بن حسن ... بن علی اصغر بن حضرت سجاد علیه السّلام معروف به سید حسین ترک از مراجع علما و اساتید بزرگ فقها در اواخر قرن 13 است. علامه کوهکمرهای در فقه و اصول ید طولایی داشت و پس از مرحوم شیخ انصاری از علمای بزرگ حوزه عراق محسوب میشد. متجاوز از 800 نفر از علمای بزرگ به درس او حاضر میشدند که امثال علامه شرابیانی، فاضل مامقانی و صدها نفر دیگر از شاگردان این سید استاد بودند. ر. ک: گنجینه دانشمندان، ج 1، ص 307؛ علمای بزرگ شیعه، ص 277.
4) سید مرتضی رضوی حایری ابن سید مهدی کشمیری عالمی فقیه و محدثی نبیه و ناسکی ورع و پارسایی متقی بود آن بزرگوار داری تألیفات فراوانی در علم حدیث و اخلاق و سیره بوده است، مدت کمی به درس مرحوم آیت اللّه حاج میرزا حسین خلیلی تهرانی حاضر شده و بعد چون خود را اهل استنباط و اجتهاد میدانسته جلسات درس را ترک میکند. وی دارای اجازات عدیده از بزرگان علم و حدیث و فقها و نسّابین مانند: علامه شیخ نوح قرشی جعفری و علامه شیخ محمد حسین کاظمی و نسّابه بزرگوار علامه سید محمود مرعشی بوده است وی در سال 1350 ق به رحمت حق پیوسته است. ر. ک: گنجینه دانشمندان، ج 6، ص 386- 383.
وی را رنجور ساخته بود به ایران آمد، یک ماه و نیم در تبریز ماند و از آنجا به نهاوند رفت و تا نیمه ذی الحجه سال 1322 ق در آنجا ماند. در همان زمان کلنگ مسجد سر خیابان به دست ایشان به زمین زده شد.
در سال 1322 ق سفری به قم نموده، و به ملاقات بزرگان آن دیار چون آیة الله سید صادق قمی رحمة الله علیه واصل شده است.(1)
و در محرم 1323 ق/ 1281 ش به تهران هجرت نموده و تا سال 1287 ش در تهران ماند.
مرحوم نهاوندی در سال 1328 ق/ 1287 ش یعنی چهار سال پس از انقلاب مشروطه به مشهد آمد و مجاور امام عالمان عالم شد و مورد استقبال همه مردم قرار گرفت و بهتدریج مقبولیت عامه یافت و تا مدت 12 سال بین الطلوعین ماه رمضان و بین الطلوعین دهه اول ماه محرم در مسجد گوهرشاد و شبستان نهاوندی مردم را ارشاد میکرد و در همان مسجد به اقامه نماز میپرداخت و بزرگان شهر و پرهیزکاران به او اقتدا میکردند.
در سال 1332 از طریق عتبات به استانبول رفته، به درک مزار صحابی پاک پیامبر ابو ایوب انصاری نایل شده(2)و از آنجا راهی بیروت شده، ملاقاتی با شیخ یوسف بنهانی از علمای عامه داشته و سپس سفر روحانی حج را آغاز کرده است که در ادامه گزارش کامل سفر حج ایشان به قلم خود آن گرامی، آمده است.(3)
در جلالت مقام علامه نهاوندی (ره) همین بس که کلمه «حاج شیخ» با قرینه نماز و مسجد به روحانی مورد وثوق و اعتماد غالب مقدسین مشهد مرحوم آقای حاج شیخ علی اکبر نهاوندی امام جماعت شبستان بزرگ مسجد گوهرشاد منصرف شد.
مواعظ مرحوم نهاوندی مالامال از نکات نغز و مؤثر و با لهجهای صادقانه و همراه با
ص: 20
اخلاص بود. حالات عبادی و خضوع و خشوع مخصوص به خود داشت. وی در سال 1366 ق/ 1326 ش به عتبات مقدسه رفته و شادروان شیخ اسماعیل نجومیان(1)تاریخ بازگشت ایشان را در دیوان خود آورده است وی در سال 1367 ق به قم مشرّف شده و مورد تجلیل مرحوم شیخ عبد الکریم حائری مؤسس حوزه علمیه قم قرار گرفت.
علامه شیخ علی اکبر نهاوندی (ره) با اینکه چهل سال تمام ریاست دینی خراسان را به عهده داشت، انسان پرهیزکاری بود و عمر خود را در خدمت به مردم و انجام وظایف دینی صرف مینمود.
وی که چندین دهه زمام امور روحانیت مشهد بلکه خراسان را در اختیار داشت، جز خودش احدی را در هیچیک از کارهای مربوط به خود دخالت نمیداد، حتی امور مربوط به منزل را تا مدتی خودش انجام میداد و احتیاجات خود را از بازار میخرید و هرگز تغییری در آداب و اخلاق وی مشاهده نشد. همیشه میکوشید، اختلاف گروههای اجتماعی را از میان بردارد و میان همگان وحدت و یکپارچگی به وجود آورد.
شیخ محمد حسن کاظمینی(2)بعد از تبعید به ایران همراه مرحوم آیت اللّه شیخ مهدی
ص: 21
1) شیخ اسماعیل فرزند ملا ابراهیم نقاش و زرگر فرزند آخوند ملا محمد اسماعیل منجم خراسانی در 6 صفر 1302 ق در مشهد دیده به جهانگشود بیشتر اوقات دوران جوانی نجومیان صرف مطالعه و آموزش علوم دینی شده است وی در دوره کشف حجاب به قصد اقامت دایم با خانواده به عتبات رفت ولی پس از 6 ماه به ایران برگشت و روستای شاندیز واقع در غرب مشهد را برای سکونت برگزید دیوان نجومی خراسانی از جمله آثار ادبی نجومیان است که به اهتمام فرزندش حسین نجومیان از سوی بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی به چاپ رسیده است. نجومیان شب جمعه 29 مهر 1356 ش در حال خواب جان به جان آفرید سپرد و در صحن عتیق حرم امام رضا علیه السّلام دفن گردید. ر. ک: مشاهیر مدفون در حرم رضوی، ص 333.
2) مرحوم شیخ محمد حسن فرزند شیخ محمد علی کاظمینی از فقها و اساتید بزرگ علما در اواخر قرن 13 هجری بود وی با میرزای بزرگ و فاضل ایروانی معاصر بود و این بزرگوار خیلی مورد توجه شیعیان عراق بود شیخ محمد حسن همچنین با شیخ جعفر شوشتری صمیمیت زیادی داشت و به اتفاق به درس مرحوم کاظمینی صاحب نقد الرجال حاضر میشدند. ر. ک: علمای بزرگ شیعه، ص 292.
خالصی(1)به مشهد آمد و در این شهر کمیتهای را همراه با تعدادی از علمای مهاجر و مجاور از جمله مرتضی یزدی، حاج آقا حسینقمی، شیخ علی اکبر نهاوندی، شیخ محمد نهاوندی،(2)شیخ حسن برسی(3)، سید صدر الدین،(4)حاج ملاهاشم، حاج سید عباس شاهرودی،(5)سید رضاقوچانی(6)و آیت اللّه آقازاده(7)به منظور ایجاد ارتباط با
ص: 22
1) حاج شیخ مهدی خالصی کاظمی المسکن و خراسانی المدفن میباشد در ایام حکومت عثمانیه با جمعی از علمای مجتهدین مجاهد و از بین امثال و اقوام به وظایف اسلامیه و شئون دینیه قیام و نهضتها با حکومت عراقیه نمود تا اینکه در سال 1341 ق وی را به حجاز تبعید نمودند و بنابر دعوت دولت ایران متوجه ایران شد. تولدش در 15 ذی الحجة الحرام 1277 ق در کاظمیه واقع شده و فوت ایشان در 12 رمضان 1343 ق در مشهد واقع گردید. ر. ک: گنجینه دانشمندان، ج 1، ص 231- 229؛ تاریخ علمای خراسان، ص 274.
2) آیت اللّه حاج شیخ محمد نهاوندی متخلص به تجلی در 15 رجب 1291 ق در نجف اشرف متولد شد وی برای تکمیل تحصیلات خود به عتبات عالیات رفته و مدتی در کربلا از محضر درس سید اسماعیل صدر اصفهانی بهره گرفته و پس از آن به نجف اشرف رفته و از محضر مرحوم آخوند خراسانی، سید محمد کاظم یزدی، حاج میرزا حسن خلیلی تهرانی و شیخ عبد اللّه مازندرانی استفاده برده است وی همچنین مدتی در سامرا بوده و از محضر میرزا محمد تقی شیرازی مشهور به میرزای دوم بهره جست. وی از شاهدان عینی به توپ بستن حرم مطهر رضوی( 1330 ق) بوده که در 25 ربیع الاخر 1371 ق دار فانی را وداع گفت و در آستان قدس رضوی مدفون گردید. ر. ک: گنجینه دانشمندان، ج 7، ص 191؛ الذریعه، ج 12، ص 163.
3) حاج شیخ حسن برسی از مدرسین بزرگوار عصر خود و از متنفّذین آستان قدس رضوی بوده و حوزه درس او از سایر حوزهها با اهمیتتر و افاضل طلاب به حوزه او حضور مییافتند. وی چندی بر اثر کسالت از مشهد به برس رفت و پس از مدتی همچنین که بیمار بود به عتبات عالیات هجرت کرد و در سال 1353 ق در آنجا وفات یافت. ر. ک: تاریخ علمای خراسان، ص 260.
4) سید صدر الدین بن سید اسماعیل صدر موسوی آملی یکی از معاضدین مرحوم آیت اللّه حائری و زعمای سهگانه بعد از آن مرحوم و یکی از در وصی معظم له است که از فوت مرحوم حائری تا ورود مرحوم آیت اللّه بروجردی با مساعدت و معاونت دو قرین دیگرش مرحومین آیت اللّه حجت و خوانساری حوزه علمیه قم را در آن شرایط سخت حفظ و نگهداری نموده. تولد آن بزرگوار در ماه رجب 1299 ق در کاظمین واقع شده و در 19 ربیع الثانی 1373 ق داعی حق را لبیک اجابت گفته است. ر. ک: گنجینه دانشمندان، ج 1، ص 329- 326.
5) حاج سید عباس بن سید علی موسوی شاهرودی مشهدی از اجلّای علمای خراسان است وی در شاهرود متولد شده و پس از پرورش و خواندن مقدمات ادبیات به تهران آمده و از محضر مدرسین بزرگ تهران چون مرحوم میرزا ابو الحسن جلوه در فلسفه و آیت اللّه میرزا محمد حسن آشتیانی در فقه و اصول استفاده نموده تا به مقام بلندی در معقول و منقول رسیده است بسیاری از علما و فضلای خراسان و مشهد از محضرش استفاده نمودند وی در سال 1341 ق مشرّف به عتبات عالیات شده و در مراجعت در هشتم شوال همان سال دار فانی را وداع گفته است. ر. ک: گنجینه دانشمندان، ج 5، ص 364؛ تاریخ علمای خراسان، ص 383.
6) مرحوم حاج سید قوچانی از علماء و ائمه جماعت مشهد رضوی و از شاگردان آخوند خراسانی بودند. وی در مراجعت از نجف در ارض اقدس مقیم و متجاوز از سی سال در مسجد گوهرشاد اقامه جماعت میکرده و بنابه نوشته آقای مروّج در شب 24 شوّال 1368 قمری وفات یافته و در صحن جدید مدفون شد. ر. ک: گنجینه دانشمندان، ج 7، ص 157؛ تاریخ علمای خراسان، ص 295.
7) در اوایل تأسیس حوزه علمیه قم مرحوم آیت اللّه حاج میرزا محمد کفایی فرزند مرحوم آخوند ملا محمد کاظم خراسانی ریاست حوزه علمیه مشهد مقدس و زعیم اول آستان خراسان به قم آمده و مورد تجلیل روحانیت قرار گرفت و پس از چندی زیارت و ملاقات مراجع بزرگ قم به خراسان مراجعت و در غائله مسجد گوهرشاد از راه یزد به تهران تبعید و در آنجا از دنیا رفت( البته به دست پزشک احمدی به شهادت رسید) و در شهر ری در جوار سید و کریم عبد العظیم حسنی در مقبره ناصر الدین شاه مدفون گردید. ر. ک: گنجینه دانشمندان، ج 1، ص 244.
مسلمانان دیگر و مشارکت اسلامی با آنها و جلوگیری از فعالیتهای غیردینی از جمله مصرف نوشابههای الکلی و بیحجابی زنان و شرکت بانوان در تئاتر پدید آوردند.
مرحوم نهاوندی در طول چهل سال اقامت خود در مشهد منشأ خدمات زیادی شد، در روزگار وی مدرسههای دینی رضوان، ابدال خان، نواب، باقریه، دو درب، سلیمانیه، بالا سر، میرزا جعفر، عباسقلی خان، پریزاد و حاج حسن دایر بود و ایشان ضمن رسیدگی به این مدارس مبالغی را جهت تأمین مدرسین و طلاب اختصاص داده بود و مبلغی را بین طلاب خراسانی مقیم نجف توزیع میکرد و مبالغی در اختیار فقرا میگذاشت و مقدار قابل اعتنایی نیز جهت فقرای شهرستان نهاوند میفرستادند، ایشان در اواخر حیات خود تا 120 خروار زغال در فصل زمستان میان فقرا تقسیم میکرد.
در سال 1314 شمسی و پس از امر رضا خان به کشف حجاب زنان و نیز پوشیدن لباس
ص: 23
یکنواخت غربی و استفاده عمومی از کلاه غربی (کلاه شاپو) در تمامی کشور، از جمله مشهد مقدس، مخالفتهایی با این امر صورت میگیرد. گروهی از علما از جمله حضرت آیة الله نهاوندی در ضمن تلگرافی به رئیسالوزرا شاه را از این امر برحذر میدارند.(1)
پاسخ دربار به این تلگراف، مبتنی بر تهدید علما بر این مطلب بوده است که دست از امور سیاسی برداشته و به شرعیات خود مشغول باشند.
علما پاسخ تندتری خطاب به دربار ارسال میکنند که نتیجه آن بازداشت عدهای از روحانیون از جمله آیة الله نهاوندی بود و در نهایت مرجع تقلید بزرگ آن زمان، حضرت آیة الله حاج آقا حسین طباطبایی قمی،(2)تصمیم به حرکت به سوی تهران و ملاقات حضوری با شاه میگیرد.
حضرت آیة الله حاج آقا حسین طباطبایی قمی در اینزمینه به فرزند گرامی خود میفرماید: «حاضرم بروم تهران و به رضا شاه التماس کنم کشف حجاب نکند و از اتحاد شکل اجباری مردم منصرف شود. در این راه یا به نتیجه میرسم و یا به زندان میافتم و یا کشته میشوم»
آیة الله آقازاده (فرزند مرحوم آخوند خراسانی) با اصرار از ایشان میخواهد از این سفر دست بردارد، اما ایشان میفرماید: «لحظه سکوت نیست، حتما باید بروم و هرچه باداباد».
البته حایز اهمیت است که حضرت آیة الله قمی کسی است که از شرکت در مراسم
ص: 24
1) ر ک: علما و رژیم رضا شاه، ص 446.
2) مرحوم حاج آقا حسین طباطبایی قمی از بزرگان علما و مراجع شیعه در قرن اخیر بود که بعد از فوت آیت اللّه اصفهانی زعامت و مرجعیت شیعیان جهان به این سید بزرگوار منتهی شد مرحوم قمی علم حدیث را از محدث قمی، دروس عرفان و اخلاق را از علامه کشمیری، دروس علمی و مجاهدت را از مجاهد شیرازی و دروس اجتهاد و مراتب استادی را از کرسی درس آخوند خراسانی و علامه یزدی فراگرفت. وی تا مادامی که در قید حیات بود از فجایع و کشتار بیرحمانه مردم مسلمان و مسأله اهانت به روحانیت و کشف حجاب و جریان مسجد گوهرشاد رنج میبرد وی در ربیع الاول 1366 ق دار فانی را وداع گفت. ر. ک: علمای بزرگ شیعه، ص 387- 385.
استقبال شاه در مشهد خودداری میکند و چنین کسی با اینکه مرجعیت دینی مردم را عهدهدار است، هنگامیکه میبیند مذهب اثنی عشری در معرض خطر است، حاضر به ملاقات با رضا خان و حتی التماس به وی نیز میگردد.
ایشان در تهران باغ سراج در شاه عبد العظیم علیه السّلام وارد میشود و در همانجا به امر رضا خان محبوس میگردد.
این امر باعث میشود که علمای دیگر مشهد به فعالیت افتاده از جمله حضرت آیة الله نهاوندی اظهار میدارد که حالا ما باید دخالت کنیم و دیگر نباید کنار نشست.(1)
همانشب مرحوم شیخ محمد تقی گنابادی معروف به بهلول که روحانی جوان و منبری بسیار قدرتمندی بوده است به مشهد وارد و پس از نماز در مسجد گوهرشاد به امامت مرحوم نهاوندی به منبر رفته و مردم را برعلیه این اقدام رضا خان- حصر آیة الله العظمی حاج آقا حسین قمی- تحریک میکند.
همان شب نیروهای شاه با مردم درگیر شده و عدهای حدود 30 نفر به شهادت میرسند. شب بعد مردم به اتفاق علما در مسجد گوهرشاد بهعنوان تحصن جمع میشوند.
اسدی نایب التولیه به نام اینکه از شاه تلگرافی برای علما رسیده است، علمای مهم و طراز اول از جمله حاج شیخ علی اکبر را از مسجد خارج و به دار التولیة منتقل میکند و سپس فرمان آتش از طرف پاکروان استاندار و سرهنگ نوایی رئیس شهربانی مشهد صادر میشود و در حمله به مسجد گوهرشاد تعداد کثیری از مردم که بین 1500 تا 6000 نفر گفته شده به شهادت میرسند که تفصیل آن در کتابهای مربوط به قیام گوهرشاد به ثبت رسیده است.
پس از این کشتار وحشیانه کامیونهای شاه وارد حرم شده و کشتهها و زخمیها را روی هم ریخته و خارج از حرم همه را باهم دفن و زنده به گور میکنند و روی همه خاک میریزند.
ص: 25
1) قیام گوهرشاد، سینا واحد، ص 145.
مرحوم آیت اللّه سید شهاب الدین مرعشی نجفی (ره)(1)
ر. ک: گنجینه دانشمندان، ج 2، ص 52- 37.
ضمن یادآوری این نکته که مرحوم علامه نهاوندی (ره) با پدر ایشان آیت اللّه سید شمس الدین محمود حسینی مرعشی نجفی (ره) (م 1338) همدوره و همدرس بوده، از شخصیت علمی وی چنین یاد کرده و تجلیل میکند.«کان خرّیتا فی الحدیث و مقدماته من الرجال و الدرایه فقیها اصولیا متکلما مفسرا» مرحوم نهاوندی مهارت ویژه در علم حدیث و مقدمات آن مانند علم رجال و علم درایه داشت، وی فقیهی اصولی و متکلمی مفسر بود.
آقای اردوبادی(2)میفرماید: علامه نهاوندی در اواخر ذی القعدة الحرام 1317 ق به حکم استخاره برای معالجه از مرضی که به مزاج شریفش عارض شده بود از نجف به ایران مراجعت و در دار السلطنه تبریز رحل اقامت انداخته و پس از آن به عزم صله ارحام و زیارت عشیره و اقوام به نهاوند رفته و در سال 1328 ق به مشهد الرضا علیه السّلام مهاجرت نموده و مشغول هدایت و ارشاد مردم گردید. محاریب به وجود شریفش روشن و منابر به عنصر لطیفش مزیّن و روزی که سعادت مرا به تقبیل عتبه مقدسه رضویه مساعدت نمود، با جناب معظم در ملاقات و معاشرت بودم و ندیدم او را مگر مثال تقوی و سمت زهد و
ص: 26
1) اسم شریفش سید شهاب الدین و کنیهاش ابو المعالی و شهرتش مرعشی نجفی است در صبح روز پنجشنبه 20 صفر 1318 ق در نجف اشرف متولد شده و جامع شرافت حسب و فضیلت نسب میباشد، وی مقدمات علوم و علم انصاب آل رسول صلّی اللّه علیه و آله را از والد معظم خود و از استاد عماد سید محمد رضا صانع بحرانی و دیگر اساتید فن تلمّذ نموده است. مشایخ اجازه ایشان از 200 نفر متجاوز است که شیخ علی اکبر نهاوندی صاحب ترجمه نیز در زمره مشایخ اجازه ایشان قرار دارد.
2) میرزا محمد علی اردوبادی غروی در 11 رجب 1312 ق در تبریز متولد شده و در سن 4 سالگی در خدمت والد معظم خود به نجف اشرف مشرف شده و بعد از مقدمات فنون ادبی در حوزه درس استدلالی والد معظم خود و بعد از رحلت ایشان در مجالس درس آقای شریعت اصفهانی و ... تلمّذ نموده است. ایشان تألیفات زیادی را از خود به یادگار گذاشته است. ر. ک: علمای معاصرین، ص 389- 385.
منبع علم و رمز فهم و دانش و بهاء ایمان و مطابقت قول با فعل.
1- میرزا حبیب اللّه رشتی
2- شیخ الشریعه اصفهانی
3- سید ابو القاسم اشکوری
4- سید حسین کوهکمری
5- سید مرتضی کشمیری
6- حاج میرزا حسین نوری
1- سید شهاب الدین مرعشی نجفی (ره)
2- شیخ محمد شریف رازی
3- شیخ محمد علی اردوبادی
4- سید علی نقی فیض الاسلام
5- علی اکبر مروج الاسلام(1)
حاج شیخ علی اکبر نهاوندی علاقه فراوانی به شعر و قطعات ادبی و جملات و عبارات موزون اعم از ادبیات عرب و فارسی داشته، این علاقه از ذکر و نقل اشعار فراوان و کلمات
ص: 27
1) آقای حاج شیخ علی اکبر مروج متخلص به شفیق صاحب تألیفات کثیره از علما و محدثین بزرگ معاصر خراسان میباشد. این بزرگوار در 1310 ق در مشهد متولد شده و از راه منبر به تبلیغ دین و ترویج احکام پرداخته و از اینرو به مروج الاسلام مشهور گردیده است. وی ضمن برخورداری از ذوق و قریحه شعری تألیفاتی نیز از خود برجای گذاشته از جمله: نفائس اللباب در دو جلد، هدیة المحدثین و ....
حکمتآموز در کتابهای متعدد ایشان به وضوح مشاهده میشود. او همواره در مقالات خویش سعی در ارائه معانی بلند در قالب نثری مسجّع و موزون داشت و از قلمی شیوا و روان برخوردار بود، قطعهای از اشعار ایشان در این مجال ذکر میشود.
خداوندا نه روزه نه نمازی***نه در وقت سحر رازونیازی
نه چشمی کو بود از خوف گریان***نه قلبی کو بود در جوف بریان
نه دستی کو به راهت زرفشانم***نه پایی کو به درگاهت کشانم
نه حال خشیتی و ابتهالی***نه حال خجلتی و انفعالی
نه حال خواندن قرآن و ذکری***نه در تصمیم و عزمم فکر بکری
یکی از مؤمنین (پدر آقای افراسیابی) میگوید: زمانی که در شهربانی سابق تهران مشغول خدمت بودم یک شب هنگام گشت شبانه به شخصی برخورد کردم که پس از کمی صحبت معلوم شد کلیمی مذهب است. ایشان بعد از اینکه فهمید بنده نهاوندی هستم به تعریف و تمجید از اهالی نهاوند پرداخت و گفت عالم دینی شما حق بزرگی بر گردن ما کلیمیها دارد. گفتم چطور؟
گفت: من از کلیمیهای مشهد هستم چندسال پیش عدهای از معتصبین ناگاه هنگام برپایی یکی از مراسم مذهبی ما نقشه برهم زدن مراسم را کشیده بودند، و حتی این حمله در حال شکلگیری بود، ما چارهای جز این ندیدیم که جریان را به اطلاع شیخ علی اکبر نهاوندی که نفوذ و محبوبیت فراوانی در بین مردم داشت، برسانیم، ایشان پس از اطلاع سراسیمه خود را به محل رساند و پس از دعوت همگان به آرامش سخنرانی غرّایی درباره مقام حضرت موسی علیه السّلام و نحوه برخورد با اقلیتها و اینکه یهودیان این مراسم را به استناد کدام یک از آیات تورات به جای میآورند، ایراد نمود، کلیمیان چنان تحتتأثیر کلمات و وسعت اطلاعات او قرار گرفتند که اشک از دیدگانشان جاری شد. برخی از آنان گفتند: گوئیا موسی علیه السّلام زنده گشته و احکاممان را به ما تعلیم میدهد.
ص: 28
به گفته بعضی از مؤمنین آیت اللّه نهاوندی از خوردن میوه باغات یکی از مناطق نهاوند خودداری میکرد. وقتی علت را از ایشان جویا شدند، فرمود: در آن منطقه آب باغات نوبتی نیست و هرکس زور بیشتری داشته باشد صاحب آب است، لذا بسیاری از اوقات در رساندن آب به باغ حقوق دیگران را پایمال میکنند و من بر خود جایز نمیدانم که از چنین میوهای بخورم.
علامه نهاوندی (ره) مینویسد: خواجه عبد اللّه انصاری در «نفحات الانس» میگوید:
«من سیصد هزار حدیث یاد دارم با هزارهزار اسناد. آنچه من در طلب حدیث حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله کشیدم هرگز احدی نکشیده یک منزل از نیشابور تا دیزباد باران میآمد و من برای آنکه جزوههای حدیث خیس نشود در حال رکوع میرفتم و آنها را در زیر شکم نهاده بودم. شب در نور چراغ حدیث مینوشتم و فراغت نان خوردن را نداشتم، مادرم نان پاره و لقمه میکرد و در دهان من مینهاد.
نظیر حالت خواجه از برای خود حقیر نیز اتفاق افتاد در سال 1318 ق که از نجف اشرف بیرون آمده و به جانب بلاد عجم میآمدم، آب طغیان نمود و سد کاظمین و بغداد را خراب نمود و از حدود بغداد تا حدود سرای خاکستری را آب گرفته بود. قفه در میان آب انداخته و زوار و عابرین را عبور میدادند. حقیر در میان قفه به پا ایستاده و مؤلفات فقه و اصول خود را در ساروقی بسته و بالای سر خود نگاه داشته بودم که اگر فرضا غرق شدم اول خودم غرق شوم بعد از آن نوبت به آن مؤلفات برسد و تابهحال که این مقام را تحریر مینمایم و مقارن ظهر روز یکشنبه 1341 ق است اگر مدعی شوم که در منزل خود از بدو تحصیل تا حال غذایی با فراغت بال صرف ننموده به جهت اشتغال به مطالعه کتب و نوشتهها، همانا ادعایی قریب به صدق نمودهام.
ص: 29
1- آیت اللّه محسنی ملایری (ره) در مصاحبهای راجع به آیت اللّه العظمی بروجردی (ره) چنین میگوید:
در سفر دومی که آقای بروجردی به مشهد مقدس مشرّف شدند مرحوم شیخ علی اکبر نهاوندی (ره) که امامت مسجد گوهرشاد را به عهده داشت از ایشان خواستند که به جای وی نماز جماعت را قبول کنند، ایشان هم بعد از تأمّلاتی پذیرفتند و ماه رمضان را به جای آقای نهاوندی نماز خواندند. بعدا مرحوم نهاوندی (ره) برای من نقل کردند: چشمم آب آورده بود لذا برای عمل به تهران رفتم دکترها نوبت طولانی دادند، دیدم هنوز فرصتی هست به عتبات مقدسه رفتم در نجف اشرف مرحوم آیت اللّه العظمی سید ابو الحسن اصفهانی از من خواستند که در مکان ایشان نماز بخوانم، بعد از نماز مغرب در نافله دوم صدایی را شنیدم که فرمود: «عظّمت ولدی فعظّمتک» فرزندم را بزرگ داشتی پس تو را بزرگ داشتم؛ این قضیه را من (آیة الله محسنی ملایری) از حاج شیخ علی اکبر شنیدم و خدمت آیة الله بروجردی نقل کردم، اشک از چشمان ایشان سرازیر شد.(1)
2- داستان فروریختن دیوار مدرسه علمیه نهاوند
سالی که آیت اللّه نهاوندی از نجف اشرف به ایران بازگشت، پس از چندی جهت به جای آوردن صله رحم و دیدار با مؤمنین شهر و ارشاد آنان، به نهاوند تشریف آوردند. با ورود ایشان طبق معمول جلسات موعظه ایشان سروصدایی بهپا کرد و مؤمنین دسته دسته خود را به جلسات ایشان میرساندند. روزی پس از جلسه تصمیم بر این شد که کسانی که تمایل دارند به اتفاق ایشان به زیارت مرقد شریف مرحوم میرزا آقا (ره) بروند ایشان پیشاپیش جمعیت حرکت میکنند.
وقتی که در «راسته میرزا آقا» به مدرسه علمیه میرسند ایشان توقف میکنند و
ص: 30
1) ستارگان نهاوند، ص 66؛ مجله حوزه، ص 44- 43، خرداد 1380؛ گنجینه دانشمندان، ج 1، ص 273.
میگویند این مدرسه به گردن ما حق دارد و سپس راه را کج کرده و از کوچه «آقانور» به مسیر ادامه میدهند. برخی اظهار میکنند آقا از این مسیر راه طولانی میشود. ایشان جوابی نمیدهد ولی چیزی نمیگذرد که دیوار مدرسه که ارتفاع بلندی داشت با صدای مهیبی فرو میریزد و مردم از این حادثه وحشتناک جان سالم بهدر میبرند.(1)
3- داستان زلزله مشهد و فروریختن دیوارها و سقف یکی از شبستانهای مسجد گوهرشاد
روزی حاج شیخ علی اکبر نهاوندی (ره) با جماعت بسیاری در یکی از شبستانهای مسجد گوهرشاد مشغول اقامه نماز جماعت بود، بعد از اتمام نماز ظهر شیخ علی اکبر نهاوندی (ره) مکان نماز را تغییر میدهد و به شبستان دیگری میرود و جماعت نمازگزار هم به دنبال ایشان به شبستان دیگر میروند. بعد از لحظاتی در کمال ناباوری شبستان قبلی به واسطه زلزله فرو میریزد و همه مردم نمازگزار را در بهت و حیرت فرو میبرد و از آن به بعد این شبستان به شبستان نهاوندی معروف میگردد.(2)
در اینجا نیکوست تا برای آشنایی بیشتر با مقام معنوی آن بزرگوار، گزارش مختصری را که ایشان در ضمن رساله «الید البیضاء فی نکت اخبار مناقب الزهراء صلوات الله علیها» از سفر حج خود آورده، نقل کنیم:
اتمام لطالب طریق التّوسّل کالمعرّف فی انعام لفاطمة و عنایتها بالمؤلّف:
بدان که این ناچیز، در این مقام عزیز که ذکر توسّل به صدیقه کبری و بیان تشبّث به ذیل عنایت آن مخدره عظمی شد، خوش دارم که یکی از موارد توسّل خود را به آن ملیکه انبیا بنگارم، و برادران ایمانی را از اثر آنی دیدنم از این توسّل مستحضر دارم و آن این است که:
در اوقات تشرّفم به سدّه سنیّه مرتضویّه- علی مشرّفها الف الف سلام و تحیّة-
ص: 31
در شبهای تار و اوقات اسحار، چه در هنگام تشرف به حرم مطهر، و چه در بالای پشت بامهای منازل مستأجرهای که در آن بلد منوّر داشتم، استغاثهای به حلّال مشکلات نموده و از جنابش مسألت مینمودم که در نزد باریتعالی شفاعت فرموده که اسباب تشرّف به بیت اللّه و زیارت قبر حضرت حبیب اللّه و زیارت قبور ائمّه بقیع را از جهت این روسیاه فراهم آورده، بدون اینکه از مخلوقی مثل خود نائب در این عمل باشم، چه نیابت را طبعا کاره و به توصیهای از والد مرحوم طارح بودم، و قلّت ذات الیدهم، مانع از تشرّف به نحو استعانت بود؛ تا آنکه از آن مکان شریف هجرت نموده، و دو سه سالی بر حسب تقدیر، در بلده نهاوند- که مسقط الرّأس داعی است- توقف نموده، و قریب به پنج سال هم، در دارالخلافه تهران متوقّف، و مقیم آن سامان بودم. و در خلال این اوقات، دو مرتبه حجّ نیابتی از زید و عمرو، با وجهی که به حسب المرسوم و المتعارف، زیاده از اجرت این عمل بود، به قریب ضعف میسّر شد. و این حقیر اقدام ننمودم، تا آنکه منتقل به مشهد مقدس رضویّه- علی مشرّفه الف الف سلام و تحیّة- شدم. و قریب چهار سال از مجاورتم در آن زمین جنّت قرین گذشت. و چون از تاریخی که از نجف اشرف منتقل به بلاد عجم شدهام، همهساله یک اربعین را صعود به منبر، از برای موعظه نفس سرکش خود و تذکّر برادران ایمانی مینمودم، تا چند سال قبل از نوشتن این مقام؛ و چند سال است که به واسطه عارضه مزاجی، این توفیق از داعی سلب گردیده، و آن اربعین عبارت از ماه صیام و دهه اوّل محرّم الحرام هرعام بود.
پس در سال هزار و سیصد و سی و یک، در ماه رمضان، حسب المرسوم به منبر صعود نموده، و در لیالی قدر- به واسطه ازدحام جمعیت در مسجد جامع معروف به مسجد گوهرشاد- وظایف لیالی قدر را در صحن جدید- که از بناهای خاقان مغفور فتحلی شاه قاجار است- به جای میآوردیم. و در شب بیست و سوّم- که در نزد طایفه شیعه، لیله قدر بودنش، ارجح و اثبت است- بعد از ادای وظایف آن لیله از نماز و غیره، به منبر صعود نموده، و بالمناسبة سوره قدر را عنوان کرده.
و چون در اخبار آن عصمت علیهم السّلام لیلة القدر، تأویل به وجود مقدّس فاطمیّه شده است،
ص: 32
پس در مقام ذکر مصیبت در خاتمه بیان منبریّه، ذکری از مصایب آن مخدّره گردیده، و منبر به اسم سامی و نامی گرامی آن ملیکه انبیا اتمام یافت.
و در مقام دعا، از جمله چیزهایی که در آن حال بر قلبم القا شد که از برای حصول آن دعا نمایم، زیارت عتبات عالیات بود، پس از برای انجاح این مقصود دعا نموده، و مؤمنین آمّین گفتند. و در این دعا، توسّلتامّه را به حضرت بیبی قرار داده؛ پس جالسین مجلس از برای تناول سحور متفرّق شده، به منازل خود رفتند. و تقریبا مدت ده ماه از آن تاریخ گذشت. و در خلال آن مدّت، استجابت بعضی از دعوات آن لیله نمایان شد و لیکن از دعا تشرّف به عتبات عالیات اثری هویدا نشد؛ تا آنکه در روز مبعث سال هزار و سیصد و سی و دو- تقریبا دو ساعت از روز گذشته- سیّد جلیلی که از اخیار و از جمله کسبه بازار، و شغل او علاقهبندی بود در منزل داعی آمد، و اظهار داشت که شما را یاد میآید که در سحر شب بیست و سیّم از ماه رمضان سال گذشته در منبر- متوسّلا بالصّدیّقة الطّاهرة- از برای تشرّف به زیارت عتبات عالیات دعا نمودید؟
داعی عرض کردم: بلی نظرم میآید، و لیکن تاکنون اثری از استجابت آن دعا ظاهر نشده است.
آن سیّد جلیل فرمودند: آن دعا در همانوقت به هدف اجابت مقرون شد. نهایت آن که: الامور مرهونة باوقاتها. و وقت فعلیّت آن، این اوقات است.
پس فرمودند که: من در روز بیست و دوّم آن ماه، که شبش در میان جالسین مجلس شما بودم، با تاجر معروف حاج یوسف وهّاب اوف اردبیلی، در معامله نخ فرنگی که تقریبا ده دوازده هزار تومان وجه آن میشد، مقاوله مینمودم، و معامله ما سرنگرفت. پس در آن شب که شما آن دعا را نمودید، عهد کردم که اگر این معامله ما انجامپذیر شود، و ششصد تومان ربح نماید، من در خدمت بوده با شما مشرّف به بیت اللّه الحرام گردیدم، و شما در این حجّ نایب از جدّهام صدّیقه طاهره باشید. و اگر سیصد تومان ربح کرد، فقط شما نائبا عن الصدّیقه مشرف شوید، چه من در چندسال قبل، عن استطاعة به حج مشرّف شده، و حجّ واجب خود را به جای آوردهام. و اگر این مرتبه در خدمت شما موفق به حجّ گردم،
ص: 33
حجّ مستحبّی است. و اکنون آن معامله انجام گرفته و نخها را از ایشان ابتیاع نمودم و فروختم، و خداوند ششصد تومان ربح مرحمت فرمود. و این وجه، به اینترتیب که ذکر شد، مصرف سفر مکّه معظّمه است. آیا شما حاضر هستید از برای نیابت از جدّهام، رفتن به حجّ را؟
داعی عرض کردم: البتّه حاضرم. و این نیابتی است که از صد هزاران اصالت، اشرف است.
مختصرا آنکه تهیّه سفر را آماده کرده، و روز غرّه ماه رمضان المبارک سی و دو(1)از مشهد مقدس به عزم نیابت آن ملیکه دو سرا در حج بیت اللّه با آن سیّد جلیل، با یک نفر دیگر از سادات انجاب بیرون آمدیم. و وجه مصروف را در مشهد مقدّس، به تاجری که ظاهرا خود حاج یوسف مزبور بود، آن سیّد جلیل داده، و برات بادکوبه گرفت. و روز هفتم رمضان وارد بادکوبه شدیم، و غافل از این بودیم که دول کفریّه با یکدیگر، و دولت انگریز با دولت اسلامیّه عثمانیّه اعلان محاربهای داده، و جنگ بین الدّول و الملل شروع شده، و به این واسطه تمام وسایل و مراکب سیر و حرکت- از جهاز و شمندفر و غیرها- از بردن مسافر به حجّ ممنوع، و ممحّض از برای سوق عساکر در حال محاربهاند. و از جمله آن دول هم، دولت روسیّه است، و سیر مسافر در آن بلاد ممنوع است.
پس از ورود به بادکوبه، آن تاجری که وجه برات ما را باید تأدیه نماید، خبردار شده به دیدن آمد. ولدی الورود، زبان را به نکوهش و توبیخ ما گشود و عباراتی ناهنجار گفت.
داعی گفتم: چه شده است که شما این نحوه از عبارات را میگویید؟
در جواب گفت: مگر شما در مشهد مقدس نشنیدهاید که جنگ بینالملل شروع شده، و مسافر بردن ممنوع است؟
داعی عرض کردم: ما به هیچوجه در مشهد مقدّس، و در بین راه تا اینجا که وارد شدهایم، این مطلب را از کسی نشنیدهایم، و الحال آن را از شما میشنویم. و اگر در مشهد مقدس یا در بین راه این مطلب را شنیده بودیم، تا بادکوبه نمیآمدیم.
ص: 34
1) مراد، سال یک هزار و سیصد و سی و دو هجری قمری است.
پس آن تاجر گفت: چارهای جز معاودت به مشهد مقدس ندارید، چه قریب به دو هزار نفر دیگر از ایرانیها، که به عزم تشرف به بیت اللّه در اینجا آمدهاند، چند روز است که روزی سه چهار مرتبه به ماشینخانه رفته، و گاهی به داد و فریاد، و گاهی به الحاح و فروتنی، مسئلت بلیط ماشین میکنند، که به ادسا و اسلامبول بروند. و احدی به گفته آنها اعتنا نمیکند. و حال شما هم، مثل آنها است، و چارهای به غیراز معاودت نیست.
و بالجمله، هفت روز در بادکوبه معطّل شده، و سه نفر رفیق داعی- که دوتای آنها، همان دو سیّد جلیل بودند، که با داعی از مشهد مقدس بیرون آمده بودند. و یک نفر دیگر، میرزا ابو القاسم نامی بود که در دو منزلی مشهد با ما ملاقات نموده، و عازم به رفتن مکّاره از برای تجارت دنیویّه بود. و اظهار داشت که چندسال است که عزم تشرّف به حجّ را دارم، و لیکن موفق نمیشوم، تا اینکه شما را دیده در قلبم گذشت که با شما در این سفر همراه باشم، امّا چه کنم که عازم مکّارهام؟
داعی گفتم: الف و راء مکّاره را که اسقاط کنی، مکّه میشود. و تجارت هم اعمّ است از تجارت دنیویّه و اخرویّه. امساله را، تجارت را تجارت اخرویّه قرار دهید.
پس با ما همراه شد، و به واسطه کثرت آمدوشدش در مملکت روسیه به جهت تجارت، مسلّط بر فهم و تکلّم به لغت روس بود. در این چند روزه، روزی چندین مرتبه از منزل بیرون آمده، و از وسایط امور شمندفر تفتیش کامل میکردند که شاید طریقی از برای حرکت نمودن ما میسّر نشد.
تا آن عصر روز هفتم از ورود، عزم را بر معاودت به مشهد مقدس جزم کرده و رفقا از برای تهیّه وسایل معاودت بیرون رفتند و داعی، تنها، با دل شکسته و حال پریشان در منزل ماندم. و در اینحال تنهایی متذکّر شدم که چرا نباید متوسّل به صدّیقه کبری علیها السّلام- که منوب عنهای من است- بشوم؟
پس اشکم جاری شد و عرض کردم: ای خاتون دو سرا، خود شما میدانید که دو مرتبه اسباب حجّ بیت اللّه به نیابت از زید و عمرو، از برای داعی به احسن وجه و اکمل اجرت میسّر شد، و داعی قبول ننمودم. و به این وجه قلیل محض نایب بودنم در این عمل، از آن
ص: 35
سلاله خلیل راضی شدم، در حالتی که آقایان حجج اسلامیّه مشهد مقدس مثل مرحوم حجة الاسلام آقای حاج سیّد علی سیستانی- اعلی اللّه مقامه- و مثل مرحوم ثقة الاسلام حاج سیّد علی شوشتری و مثل مرحوم ثقة الاسلام آقا شیخ حسن کاظمینی- نور اللّه مرقدهما- که همگی در آن تاریخ در قید حیات بودند، و با داعی محبّت و صداقت کامله داشتند، داعی را از تقبّل این امر ممانعت فرمودند که اوّلا این وجه، مکفی این سفر از برای شما نیست، و ثانیا همین وجه را خودتان اخذ کنید، و به دست آن آقا نگذارید، زیرا که حرف نوع مردم را اعتباری نیست.
چه آنکه داعی وجه سیصد تومان را از آن سیّد جلیل نگرفتم. و به ایشان عرض کردم که این وجه از جدّه شما است، و من مهمان آن مخدّرهام، و شما وکیل خرجید، از جانب ایشان. معادل آنچه را که برای خودت در این مسافرت از گراوات و مخارج اکل و شرب مصرف میکنید، از برای داعی هم مصرف نمایید. و وقتی که وجه تمام شد، بگو من از وکیل خرجی جدّهام خارج شدم، درآنوقت من میدانم و صاحبکارم.
و بالجملة عرض کردم: بیبی، داعی با این خصوصیّات، به اسم نیابت از حضرتت در حجّ بیت اللّه، از مشهد مقدس بیرون آمدهام. شما بر خود مپسند که داعی خائبا از اینجا معاودت به مشهد مقدّس کنم. علم اللّه، چند دقیقه بعد از این عرایض به سدّه سنیّه آن مخدّره بیش طولی نکشید که آن تاجری که طرف برات ما بود و ما را در روز اوّل ورود به بادکوبه چقدر مذمّت و نکوهش کرد در جلو، و سه نفر رفیق داعی از عقب او وارد شدند.
ولدی الورود، آن تاجر از عوض سلام و تحیّت گفت: آقا، البشارة.
داعی در جوابش گفتم: بشرّک اللّه بالجنّة، چه بشارت داری؟ آیا غدقن از نبردن مسافرین برداشته شده است؟
گفت: نه، و لکن مادام و خانمی که رئیس ماشینخانه و شمندفر بود- چنانکه رسم طایفه روسیه است، بلکه رسم تمام ملّت نصاری است که زنان را مثل مردان دخالت در امور مهمّه دولتی و تجارتی میدهند- معزول شد، و خانم دیگری که با من آشنا و طرف حساب است، به ریاست شمندفر منصوب گردیده. و اگر شما مایل باشید که در شمندفر، با
ص: 36
سالداتها همنشین باشید، من میتوانم که از برای شما تحصیل بلیط شمندفر بنمایم.
داعی عرض کردم: البتّه تحصیل کنید.
پس، فردای آنروز که روز هشتم ورود ما به بادکوبه بود، قبل از ظهر چهار بلیط شمندفر آورده، به ما داد، و گفت: مهیّا باشید که عصر شمندفر حرکت میکند به جانب اودسا. من حمّال آورده شما را با اسباب و لوازمتان، به ماشینخانه برده و به ماشین نشانیده تا بروید.
و گفت: همینقدر که ماشین از برای سیر به حرکت افتاد، دیگر کسی را قدرت نیست که متعرّض شما بشود.
پس در وقت عصر با حمّال آمده، و ما را حرکت داده و به ماشینخانه برد. و ما را با اسبابهای ما در یکی از خانهای ماشین جای داده، و ما را در عقب اسبابها نشانیده که به مرائی و منظر نباشیم.
و در آنوقت، قریب دو هزار نفر از ایرانیها که عزم بیتاللّه داشتند و در بادکوبه آمده بودند، در جلوی ماشینخانه حاضر بودند، و تماما با چشم گریان و حال پریشان تقاضای بلیط ماشین میکردند، و احدی به آنها اعتنا نمیکرد.
خدا میداند که در آنوقت بر داعی چه گذشت. و نمونه ملکی را که نیمی از آن از برف و نیمی دیگر از آتش است- چنانکه در اخبار وارد شده- در خود دیدم که به یک چشم خندان، از این موهبتی که حضرت بیبی درباره ما فرمود از تسبّب اسباب حرکت؛ و به یک چشم گریان، از دیدن حال برادران ایمانی ایرانی خود.
پس ماشین به حرکت آمده، و ما از بادکوبه بیرون آمدیم، به جانب اودسا و اسلامبول.
و این نبود مگر از توسّل به ذیل عنایت حضرت صدّیقه علیها السّلام.
و چقدر از مواهب و عنایات که در آن سفر میمنت اثر، از پرتو توجه آن خاتون دنیا و آخرت، شامل حال این کلب آستانشان گردید، که اگر نوشته شود کتابی حجیم و دفتری عظیم گردند.
از جمله، آنکه اغلب حجّاج، یک مرتبه در سفر حجّشان به مدینه منوّره مشرف
ص: 37
میشوند، و آنهم چند روزی که غالبا به عشره نمیرسد. و این روسیاه را- از عنایات آن مخدّره- در یک سفر، دو مرتبه توفیق تشرّف به مدینه منوّره حاصل گردید: یک مرتبه قبل الحج که چهارده روز مشرّف بودم. و دفعه ثانیه بعد الحج که روز هشتم ماه محرّم الحرام هزار و سیصد و سی و سه وارد مدینه شده، و تا شانزدهم محرّم مشرف بودم. و بعد از آن به شمندفر که دولت عثمانیّه میان مدینه و شام احداث کرده بودند، نشسته و به شام آمدم.
و از جمله آنکه توفیق درک میقات طایف- که قرن المنازل است- مرزوق گردید، چه قبل از حجّ، از بادکوبه به اسلامبول، و از آنجا به بیروت، و از آنجا به شام، و از آنجا به مدینه طیّبه مشرف شده، از راه شمندفر. و از آن راه که رفته، معاودت به شام نموده، و به بیروت و اسکندریّه و سوئیس رفته، و از سوئیس به جده رفتیم. و قهرا احرام از این طریق، محاذات میقات است، نه از خود میقات. و بسیار مایل بودم که درک یکی از مواقیت را نموده باشم، تا آنکه من حیث لا احتسب، درک میقات طایف- که قرن المنازل است- مرزوق گردید.
و از جمله، آنکه چون اوّل محاربه بینالدّول بود که ما در بادکوبه وارد شدیم؛ و هنوز غالبیّت و مغلوبیّت دولتی معلوم نبود، پس پولهای هردولت از نقود و کاغذ، به همان قیمت خود باقی بود. و وجه سیصد تومان داعی را مثل سایر وجوه همراهان منات کاغذ دادند، که هر صد مناتی آن در آنوقت شصت و دو تومان ایرانی قیمت داشت. و چون به اسلامبول رسیدیم و مغلوبیّت دولت روسیه مشهود و مشهور گردید، پولهای رواج مملکتش تنزّل نموده، و بعضی از صد مناتیها را در اسلامبول به بیست و پنج تومان ایرانی دادیم. و چون در شام رسیدیم، صد مناتی به پانزده تومان رسیده بود.
و بالجمله این وجه سیصد تومان، همین قدر شد که داعی را بعد از حجّ به مدینه طیّبه رساند. و مع ذالک، چهارصد تومان دیگر علاوه بر آن سیصد تومان مخسوره مصرف داعی شد، تا ورود به مشهد که روز هیجدهم ماه شعبان هزار و سیصد و سی و سه بود. و مع ذالک در حین ورود به مشهد مقدس، تمام قروض داعی تأدیه شده، و مقداری هم مصرف
ص: 38
سوغات نموده، من حیث لا احتسب.
و از جمله آنکه نوع حاجیان در آن سال، از تشرّف به عتبات عالیات محروم شدند؛ چه از طریق بحر و از ساحل جدّه مراجعت نمودند به خیال اینکه به بصره، و از آنجا به بغداد رفته، مشرّف به آن اعتاب مقدّسه گردند. و چون میانه دولتانگریز و عثمانی، در بین بصره و بغداد محاربه بود، پس راهی به تشرّف پیدا نکرده، و جمعی از بوشهر و جمعی از بصره و جمعی از بندر ناصری به عجم معاودت نمودند.
و داعی- بحمد اللّه و المنّة- چون از راه بینالحرمین معاودت نمودم، و به شام رفتم، پس از آنجا به حلب و از حلب به دیر و از دیر به شختور نشسته، و در شطّ فرات سیر نموده، تا وارد مسیّب شده و از آنجا از نهر حسینی وارد کربلای معلّی شدم. و چون ورودم مصادف با وقت زمستان بود، تقریبا چهار ماه در آن اعتاب مقدّسه مشرّف بودم. و بعد از عید نوروز، حرکت به سمت عجم نمودم.
و نبود تمامت اینها، مگر از اثر توسّلم به حضرت صدّیقه کبری صلوات اللّه علیها.
و از آن تاریخ تاکنون- که یوم هیجدهم از ماه رجب الاصبّ سال هزار و سیصد و چهل و هشت هجری است، و مشغول کتابت این مقام هستم- هروقت که در ورطهای و بلیّهای مبتلا شدهام، متوسّل به آن خاتون دنیا و آخرت شده، و ایشان را به آن انظار عنایتانهای که در آن سفر درباره این روسیاه داشته، قسم دادهام. و فیالفور، از آن ورطه و بلیّه، از برایم خلاصی حاصل شده است. و امید است که از ورطههای برزخ و قیامت هم، داعی را نجات دهد.
آیت اللّه نهاوندی (ره) از سال 1328 ق تا 1369 ق متجاوز از 40 سال در ارض اقدس خراسان به ترویج مکتب تربیت فضلا و تدریس و تألیفاتی سودمند اشتغال داشت این عالم کامل فقیهی پرهیزکار و دانشمندی فروتن بود که بسیاری از سالهای عمر شریفش را در تألیف و تصنیف کتب دینی و علمی متعدد سپری کرده که به تفصیل بیان میگردد.
ص: 39
این کتاب در قطع وزیری و در یک مجلّد به صورت چاپ سنگی در 324 صفحه به چاپ رسیده است. تاریخ شروع نگارش این کتاب سال 1337 ق و تاریخ اتمام آن سال 1341 ق است. این کتاب در شرح احوال ربیع بن خیثم معروف به خواجه ربیعه است و متشکل از یک مقدمه و هشت باب و یک خاتمه است.
نگارش این کتاب در سه جزء و در سال 1341 ق به اتمام رسیده و هرسه جزء در یک مجلّد در قطع رحلی و چاپ سنگی به چاپ رسیده است. این کتاب کشکولی است که مطالب مختلف در آن شمارهگذاری شده و هرجزء آن مشتمل بر 333 مطلب از مطالب مختلف میباشد.
این کتاب در قطع رحلی و در دو جزء به صورت چاپ سنگی به چاپ رسیده است جزء اول «الجنة الاولی» 209 صفحه و جزء دوم «الجنة الثانیه» 206 صفحه است جزء اول مشتمل بر 504 جوهره و جزء دوم مشتمل بر 1541 جوهره است. هرجوهره از این کتاب در مورد مسائل مختلفی از عقاید، عرفان و اخلاق و ... است.
این کتاب شرحی است بر حدیث شریف نبوی که در کتب شیعی و اهل سنت ذکر شده است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «مثل اهل بیتی کمثل سفینة نوح من رکبها نجی و من تخلف عنها غرق». این کتاب به قطع وزیری در 512 صفحه توسط کتابفروشی جعفری در مشهد به چاپ رسید. نگارش این کتاب در 1341 ق به پایان رسیده است.
ص: 40
این کتاب در سه بخش اصول دین، فروع دین و اخلاق نگارش یافته و در هربخش آیات، روایات، مواعظ و حکایات مربوط به آن بخش به ترتیب آورده شده است.
همچنین این کتاب مشتمل بر شرح و تفسیر چهل آیه و هفتاد و هفت روایت و هشتاد موعظه و دویست حکایت است. نگارش این کتاب در سال 1336 ق به پایان رسیده و به قطع وزیری و در 722 صفحه توسط انتشارات کتابفروشی اسلامیه به زیور طبع آراسته گردیده است.
این کتاب در 114 فصل به عدد سورههای قرآن کریم تنظیم شده و هرفصل آن به نام «گلشن» نامگذاری گردیده است در واقع این کتاب کشکولی است از مطالب مختلف با این تفاوت که مطالب آن براساس موضوع هرگلشن و فصل دستهبندی و مطالب هم سنخ در یک گلشن و پشتسرهم آورده شده است. این کتاب در سال 1344 ق نوشته شده و در 667 صفحه در چاپخانه حاج محمد علمی در قطع وزیری چاپ شده است.
موضوع این کتاب مناقب و فضائل ائمه معصومین علیهم السّلام است که در قطع رحلی و در یک مجلّد به چاپ سنگی رسیده است. شروع تألیف این کتاب 1334 ق و تاریخ اتمام آن 1340 ق بود و مجموع صفحات آن 569 صفحه میباشد.
بنابه گفته مؤلف این کتاب به منزله جلد دوم کتاب انوار المواهب است که در شرح احوال حضرت ولیعصر علیه السّلام بوده و در پنج قسمت بهعنوان بساط نگارش یافته است.
ص: 41
کتاب مذکور در قطع رحلی به صورت چاپ سنگی و در دو مجلّد به چاپ رسیده است.
این کتاب در قطع رحلی و در دو جزء به صورت چاپ سنگی به چاپ رسیده است.
پایان نگارش کتاب سال 1331 ق بوده و در 320 صفحه وزیری توسط انتشارات نهاوندی به چاپ رسیده است.
ص: 42
29- الکوکب الدری فی نکت اخبار مناقب امیر المؤمنین علیه السّلام(1)
صاحب الذریعه علاوه بر آثار مذکور دو کتاب دیگر را در زمره تألیفات علامه نهاوندی (ره) ذکر کرده است.
شیخ بزرگوار ما در 19 ربیع الثانی سال 1369 ق/ 1329 ش در 90 سالگی در مشهد درگذشت روز درگذشت ایشان هوا بسیار سرد بود و برف سنگینی باریده بود و غسّال خانه مشهد در خیابان 17 شهریور در محل کنونی پارک وحدت قرار داشت و مردم با سختی طاقتفرسایی در مراسم کفنودفن ایشان شرکت جستند و همین امر سبب شد که مرحوم آیت اللّه فقیه سبزواری باتوجه با مساعدتهایی که مرحوم نهاوندی در زمان حیات خود کرده بود، غسّالخانه اول طبرسی را بنا نماید.
جسد پاک علامه نهاوندی در رواق دارالسعادة در پایین پای هشتمین امام پاکان و در کنار قبر شیخ مرتضی آشتیانی دفن گردید و روح بلندش به عالم بالا عروج کرد.(2)
مرحوم مروج در تاریخ درگذشت ایشان این بیت را سروده است:
آمد اندوه و سرافکند و پی تاریخ گفت:***شد نهاوندی مقیم اندر در سلطان طوس
که جمع حروف مصراع دوم در حساب ابجد 1369 یعنی سال درگذشت ایشان به سال قمری است.
ص: 43
1) نقباء البشر، ج 4، ص 1600؛ مصفی المقال فی مصنفی علم الرجال، ص 342؛ معجم رجال الفکر و الادب، ج 3، ص 1314- 1313؛ مکارم الاثار، ج 6، ص 2208؛ مع کبار علماء النجف الاشرف، ج 2، ص 307- 306؛ ریحانة الادب، ج 6، ص 269؛ علمای بزرگ شیعه، ص 392؛ علمای معاصرین، ص 220؛ معجم مؤلفی الشیعه، ص 423- 422.
2) مشاهیر مدفون در حرم رضوی، ص 346.
حاج شیخ علی اکبر نهاوندی ضمن دارا بودن تألیفات زیاد از کتابخانه بسیار غنی نیز برخوردار بوده است.
آقا بزرگ تهرانی صاحب الذریعه به گوشهای از نسخی که در کتابخانه وی موجود بوده است اشاره کرده. آنچه درپی میآید فهرستی مختصر از بخشی از کتابخانه بزرگ ایشان است:
آثار علوی؛ مؤلف: محمد بن مسعود مسعودی؛ رسالهای مختصر در بیان آثار علوی شامل مقدمه و چهار فصل و سیزده باب.(1)
البراهین الجلیه فی تفضیل آل محمد علی جمیع البریه؛ مؤلف: مولا محمد کاظم بن مولا محمد شفیع هزار جریبی حائری متوفی بعد از 1232 ق و قبل از 1238 ق.(2)
تحفة الاخیار؛ مؤلف: مولی محمد طاهر بن محمد حسین شیرازی نجفی قمی، مشتمل بر هزار بیت فارسی در مدح امیر المؤمنین علیه السّلام و ردّ صوفیه است که شرح آن به زبان فارسی اثر مؤلف میباشد.(3)
تحفة المحققین؛ مؤلف: شیخ احمد دامغانی معاصر مولی حسن یزدی صاحب مهیج الاحزان، این کتاب شبیه کشکول و به زبان فارسی میباشد.(4)
ترجمة الذهبیه؛ مؤلف: سید شمس الدین محمد بن محمد بدیع الرضوی مشهدی صاحب «الحبل المتین» و «وسیلة الرضوان».(5)
تفسیر آیة البسملة؛ مؤلف: سید محمد حسین بن شمس الدین محمد النسابه.(6)
ص: 44
تفسیر سورة الفجر؛ مؤلف: مولی احمد بن حسن یزدی مشهدی واعظ.(1)
شرح الصحیفه؛ مؤلف: علامه محمد باقر مجلسی؛ این کتاب به زبان فارسی بوده و قریب پنج هزار بیت میباشد.(2)
شرح قصیده میرفندرسکی؛ مؤلف: مولی عباس دارابی شاگرد مولی هادی سبزواری میباشد.(3)
المسؤلات؛ مؤلف: کربلایی علی بروجردی؛ این کتاب شامل جواب مسائلی است که مؤلف از استاد خود مولی محمد تقی مجلسی سؤال کرده است.(4)
شمس الحقیقة؛ مؤلف: میرزا محمد بن عبد النبی بن عبد الصنائع اخباری نیشابوری (م 1232 ق).(5)
طراز المصائب؛ مؤلف: مولی نظر علی بن سلطان محمد طالقانی (م 1306 ق) این کتاب مشتمل بر مطالبی در مقتل میباشد.(6)
طیف الخیال فی المناظرة بین العلم و المال؛ مؤلف: مولی محمد مؤمن بن حاج محمد قاسم جزایری شیرازی شاگرد مولی شاه محمد بن محمد شیرازی صاحب شرح (الصحیفه).(7)
حقیقة الاعیان فی معرفة الانسان؛ مؤلف: میرزا محمد بن عبد العلی معروف به اخباری.(8)
الرد علی العامه؛ مؤلف: حاج مولی حسن بن علی کشوی یزدی حایری؛ این کتاب بیان
ص: 45
ابطال خلافت کسانی است که بر علی علیه السّلام مقدم شدند.(1)
رشحات عین الحیاة؛ مؤلف: مولی حسین بن علی واعظ کاشانی بیهقی؛ این کتاب شامل مقالاتی چند در طبقات خواجگان و سلسله نقشبندیه و مناقب خواجه ناصر الدین عبید اللّه نقشبندی و ... میباشد.(2)
زهر الربیع فی الطرائف و الملح و المقال البدیع؛ مؤلف: سید نعمت اللّه بن عبد اللّه موسوی تستری (م 1112 ق). جلد اول این کتاب مکرر چاپ شده و جلد دوم به دلیل عدم اقبال مردم به آن چاپ نشده و لذا نسخه دوم جلد دوم کمتر است. صاحب الذریعه گوید:
جلد دوم این کتاب را نزد شیخ علی اکبر نهاوندی در خراسان دیده است.(3)
رسالة فی السیر و السلوک؛ مؤلف: نور الدین اخباری محمد بن محمد بن مرتضی کاشانی برادر محدث فیض کاشانی.(4)
شرح دعای شجرة النبوة؛ مؤلف: مولی احمد واعظ یزدی (م 1310 ق). این کتاب مشتمل بر هشت هزار بیت میباشد.(5)
قلائد اللئالی؛ مؤلف: نصر اللّه بن شهر اللّه ترمذی؛ این کتاب به زبان فارسی و شرح جامع الحکایات است که مؤلف برای غلامرضا بن محمد علی آرانی کاشانی تصنیف کرده است.(6)
لب شرح المثنوی؛ مؤلف: مولی حسین بن علی واعظ کاشفی بیهقی (م 910 ق)
به این کتاب لب اللباب هم گفته میشود.(7)
لطائف الآثار و جواهر الاخیار؛ مؤلف: شیخ سلیمان بن محمد معاصر
ص: 46
شیخ حرّ عاملی رحمه اللّه(1).
اللمعات فی شرح دعاء السمات؛ مؤلف: سید ابو القاسم بن سید محمد باقر حسینی علوی فاطمی.(2)
مباحثة النفس؛ مؤلف: مولی محمد طاهر؛ این کتاب در مواعظی خطاب به نفس عماره و ... میباشد.(3)
المجالس الاربعون؛ مؤلف: مولی محمد بن مقیم بن شریف درزی بارفروشی مازندرانی. این کتاب در مواضع الهیه میباشد که عنوان هرمجلس آیهای از قرآن است.(4)
مجالی الانوار؛ مؤلف: میرزا محمد بن عبد النبی بن عبد الصنائع نیشابوری اکبرآبادی معروف به اخباری؛ این کتاب مشتمل بر مطالبی در مبدأ و معاد میباشد که خود مصنّف شرحی بر آن نوشته که به «مجالی المجالی» نام گرفته است.(5)
تحفة المؤمن؛ مؤلف: مولی احمد دامغانی معاصر فتحعلی شاه.(6)
معارف العارفین؛ مؤلف: محمد بن نصر اللّه اللائمی؛ این کتاب مختصر و در دو فصل میباشد.(7)
مفتاح المطالب فی شرح المکاسب؛ مؤلف: سید محمد مولانا تبریزی(8).
منهج الفاضلین فی معرفة الائمة الکاملین؛ مؤلف: شیخ محمد بن اسحاق بن محمد الحموی؛ این کتاب به زبان فارسی و مبسوط در امامت میباشد.(9)
میزان الحق؛ مؤلف: مولی حسن بن علی الکشوی یزدی حائری
ص: 47
این کتاب به زبان فارسی و در ردّ عامه و خلافت متقدّمین میباشد.(1)
نجم الولایة لمن اراد الهدایة؛ مؤلف: محمد بن عبد النبی اخباری(2).
نصیحتنامه شاهی؛ مؤلف: ملّا حسین بن علی کاشفی سبزواری. مؤلف، این کتاب را برای پسر سلطان حسین میرزا بایقرا به رشته تحریر درآورده است که مشتمل بر مواعظ و اخلاق منظوم و منثور میباشد.(3)
تنویر القلوب؛ مؤلف: مولی نور الدین محمد بن مرتضی بن محمد مؤمن بن مرتضی برادر فیض کاشانی معروف به نور الدین اخباری. این کتاب مشتمل بر 14 باب در بیان معنی یک متن و فضیلت معرفت و کیفیت تحصیل آن است.(4)
جامجم؛ مؤلف: شیخ محمد علی معروف به علی بن ابی طالب الحزین
این کتاب به زبان فارسی بوده و مشتمل بر «الموالید الثلاثة و کائنات الجو».(5)
جامع السطین؛ این کتاب در تفسیر سوره یوسف به زبان فارسی و مشتمل بر نکات ادبی عرفانی و اخلاقی در 60 فصل میباشد.(6)
جنة النعیم در احوال معراج النبی؛ مؤلف: مولی محمد علی بن محمد معروف به علی البرغانی. این کتاب همچنین شامل مطالبی پیرامون امام حسین علیه السّلام و طریق سلوک آن حضرت میباشد که جلد پنجم آن کتاب ریاض الاحزان بوده است.(7)
الحبل المتین؛ این کتاب مشتمل بر معجزه ظاهرشده بعد از دفن مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام به زبان فارسی و نزدیک هشت هزار بیت میباشد.(8)
ص: 48
حقوق آل محمد علی سائر العباد؛ مؤلف: مولی حسن بن علی یزدی کشوی حائری.
این کتاب به زبان فارسی و وجیزهای مختصر بوده که در آن سی حق به رشته تحریر درآمده است.(1)
نظم الغرر و نضد الدرر؛ مؤلف: عبد الکریم بن محمد یحیی بن محمد شفیع قزوینی بن محمد رفیع بن فتح اللّه معاصر شاه سلطان حسین صفوی. این کتاب در نود و نه باب به عدد اسماء حسنی تصنیف شده است.(2)
نواصیص العجب فی شرح زیارة رجب؛ مؤلف: ملا احمد بن حسن یزدی(3).
وسیلة الرضوان فی کرامات سلطان خراسان؛ مؤلف: شمس الدین محمد بن بدیع الرضوی از رؤسای خادمین آستان قدس و از علمای عصر صفوی معاصر شاه طهماسب دوم.(4)
جواهر الکلمات لبصائر النسمات (ملقب به کحل الجواهر لجلاء البصائر)؛ این کتاب در سه جلد اصول دین، فروع دین و اخلاق میباشد.(5)
ضمنا بخشی از دستنوشتههای علامه نهاوندی همچون بخشی از عبقری الحسان فی احوال مولانا صاحب الزمان علیه السّلام در کتابخانه مدرسه حجّتیه قم نگهداری میشود.
در پایان نظرات و پیشنهادات عزیزان را بر دیده منّت مینهیم.
و السلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته
قم- رجب المرجب 1427- تابستان 1386
صادق برزگر بفرویی- حسین احمدی قمی
@@@
العبقریّ الحسان فی احوال مولانا صاحب الزّمان عجل اللّه تعالی فرجه الشریف مؤلّف:
علامه کبیر حضرت آیت اللّه حاج آقا شیخ علی اکبر نهاوندی قدّس سرّه
تحقیق و تصحیح:
صادق برزگر بفرویی- حسین احمدی قمی
ویژه پژوهشگران مباحث مهدویت (عج) و کتابخانههای تخصصی
هذا هو الرفوف الأخضر فی بشارات ظهور الحجة المنتظر و هو البساط الاول من الکتاب المستطاب الموسوم بالعبقری الحسان فی أحوال مولینا صاحب الزمان علیه صلوات الله الملک الحنّان، تألیف العلیم النحریر و العلامة الکبیر، ملاذ الفقهاء الاعاظم و مفخر العلماء الأفاخم، بحر العلوم المتلاطم، زین المجتهدین، محیی مراسم شریعة سید المرسلین، حجة الاسلام و محجة المسلمین، العقل الحادی عشر، الذی هو للعلم محور، آیة الله الملک الاکبر الآغا الحاج الشیخ علی اکبر النهاوندی اصلا و المشهد المقدس الرضوی موطنا، مدظله العالی فی سنة 1364 ه ق
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
العبقریّ الحسان حمد و سپاس زیبنده اریکه جلال یگانه معبود لایزالی است که بسط بساط رحمتش ابدی و رفرف خضر خوان نعمتش سرمدی و صاحبان جلال و اکرام در ظلّ ظلیل وجه ذی الجلال و الاکرامش، خوار و ذلیل و زبان شکرگزاران از ثناگویی فضل علم و کثرت انعامش، عاجز و کلیل، تعالی شأنه، مالک الملکی که ساحت سلطنت و عظمتش از لوث عجز و حدوث، مبرّا و طنطنه علوّ و رفعتش از شایبه اضمحلال و زوال معرّا، منزّهی که سلاسل عوالم امکانیّه، دمدمهای از نفس رحمانیّه او است. مقدّسی که ماسوایش به زمزمه سبحان ربّی العظیم و همهمه سبحان ربّی الأعلی، سرگرم ثناخوانی او است.
هرگیاهی که از زمین روید***وحده لا شریک له گوید
و روح و ریحان تحیّات واصله و صلوات متّصله به روان جان جهانیان و رحمت عالم و عالمیان، ماهروی و الضّحی و سیاهموی و اللّیل إذا سجی و محبوب دلربای ما ودّعک ربّک و ما قلی، درّ یتیم گرانبهای ألم یجدک یتیما فآوی، توانگرنمای و وجدک عائلا فأغنی، راهیافته و وجدک ضالّا فهدی، سلطان صاحبلوای و للآخرة خیر لک من الأولی، خواجه دو سرا محمّد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله و اهل بیت طاهرین او به تخصیص، مصدر کاینات و محور ممکنات و قطب دایره مکوّنات، مظهر غیب الهی و آینه خلق و خلق و منطق رسالت پناهی، خاتم اوصیای سامی و حجج گرامی (م ح م د) بن الحسن العسکری علیهما السّلام باد.
و بعد، بر ارباب بصایر و اخوان صافی سرایر پوشیده نماناد! پس از آنکه این خادم شرع انور و تشنه زلال شفاعت پیغمبر و اولیای خداوند علیّ اکبر، ابن حسین نهاوندی علی اکبر عاکف مشهد مقدس رضوی، سلطان سریر ارتضا و طایف مطاف بقعه عالیه علوی، حضرت علی بن موسی الرضا- علیه آلاف التحّیّه و الثّناء- از جمع و تألیف و کتب و تصنیف کتاب مستطاب انوار المواهب فی نکت اخبار المناقب که مشتمل بر حالات خیریّه دلالات و نکات عالیات مناقب حضرت ختمی مرتبت و دوازده نفر از اهل بیت اطهار آن رسول با برکات است، شروع نموده به تألیف و ترصیف این طرفه کتاب که به منزله جلد دوّم از انوار المواهب و محتوی بر حالات و شؤونات حضرت خلیفة اللّه امام غایب- عجّل اللّه تعالی فرجه- است و آن را به کتاب العبقریّ الحسان فی احوال مولینا صاحب الزمان- علیه صلوات اللّه الملک الحنّان- موسوم ساختم و به نحوی، جمع و تلفیق نمودم که مطالعهکننده را از سایر کتبی که در غیبت نوشته شده، مثل سیزدهم بحار الانوار علّامه مجلسی (ره) و نجم الثاقب مرحوم نوری و دار السّلام عراقی و نور الانوار ملّا علی اصغر بروجردی و سایر کتب مدوّنه در این باب، بینیاز گرداند و آن را به صورت پنج بساط، که به منزله پنج جلد و عبارت از پنج جزء باشد، درآوردم و هربساطی را به نامی نامیدم.
البساط الاول الموسوم بالرفرف الاخضر فی بشارات ظهور الحجّة المنتظر مشتمل است بر شطری از آیات قرآنیّه و سایر کتب سماویّه و پارهای از اقوال کهنه و سحره و اخبارات مأثوره از پیغمبر و ائمّه اثنا عشر- علیهم صلوات اللّه الملک الاکبر- در بیان بشارات ظهور آن جناب و در آن چند عبقریّه است و در هرعبقریّه، چند رفرفه بهعنوان رفرفه، رفرفه.
البساط الثانی الموصوف بالمسک الأذفر فی ولادة الحجّة المنتظر و معجزاته و خوارق عاداته
محتوی بر چند عبقریّه و در هرعبقریّه، چند مسکه بهعنوان مسکه، مسکه و در آن اسامی تقریبا چهل و پنج نفر از علمای عامّه که قایل به تولّد و وجود فعلی آن بزرگوارند، در آن آمده است.
البساط الثالث المنعوت بالصبح الأسفر فی اثبات مهدویّة الحجّة المنتظر
شامل تعیین شخص شخیص مهدی علیه السّلام و چند اشکال وارده بر وجود، غیبت و سایر
خصوصیّات آن بزرگوار و نیز احوال معمّرین به طریق طبقهبندی از یک صد و بیست سال تا سه هزار و هشت صد سال.
همچنین در بیان غیبات حجج الهیّه از محجوج الیهم که عبارت از بیست و پنج نفر از انبیای عظام باشند.
در این بساط، چند عبقریّه است و در هرعبقریّه، چند صبیحه بهعنوان صبیحه، صبیحه.
البساط الرابع المعروف بالیاقوت الاحمر فیمن رأی الحجة المنتظر
در این بساط نام هزار نفر یا بیشتر میباشد که به انحای رؤیت، از حین تولّد آن جناب الی زماننا هذا، خدمت حضرتش تشرّف پیدا کردهاند.
در آن چند عبقریّه است، و در هرعبقریّه، چند یاقوته بهعنون یاقوته، یاقوته.
البساط الخامس الملقّب بالنجم الأزهر فی علائم ظهور الحجّة المنتظر
در این بساط مدح انتظار فرج و علایم و گزارشات هنگام ظهور آمده است و نیز تشریح دوازده میراث از مواریث انبیا که با آن سرور است:
«عصای موسی» و «حجر او»، «تابوت سکینه»، «ذوالفقار»، «تورات»، «انجیل»، «قرآن حضرت امیر علیه السّلام»، «خاتم سلیمان» و غیر اینها، و بیان آیات مرتبط به رجعت و اثبات آن ضرورتا و اعتبارا و اشکالات عشره و اجوبه آن و توقیعات آن حضرت.
در این بساط چند عبقریّه است و در هر عبقریّه چند نجمه بهعنوان نجمه، نجمه.
فبعون اللّه الملک المعبود ابدء فی المرام و اشرع فی المقصود. فأقول:
این بساط اوّل از کتاب مستطاب «العبقریّة الحسان فی احوال مولانا صاحب الزمان» است که مشتمل بر بعضی آیات قرآنی و سایر کتب سماویّه و اخبار کهنه و سحره است، منضّما الی اخبار سیّد المرسلین الی مولانا حسن بن علی العسکری علیهما السّلام که در بشارات ظهور آن نور موفور السرور وارد گردیده و ملقّب نمودم او را بالرفرف الاخضر فی بشارات ظهور الحجّة المنتظر و در آن چند عبقریّه و در هرعبقریّه چند رفرفه است.
بدان که بشارت ظهور موفور السرور حضرت ولیعصر،- ارواح العالمین فداه- در قرآن مجید و فرقان حمید، بسیار واقع است.
از قدمای امامیّه، شیخ اجلّ، ابو عبد اللّه احمد بن محمد بن عیّاش کتاب «مختصر ما نزل من القرآن فی صاحب الامر» را تألیف فرموده، از متأخّرین سیّد جلیل و محدّث تحریر نبیل، سیّد هاشم بحرانی توبلی قدس سرّهما کتاب المحجّه فیما نزل فی الحجّة را پرداخته و در آن کتاب یک صد و بیست آیه از آیات قرآنی را برشمرده که مطابق اخبار معتبره صادره از مترجمان وحی ربوبی، حضرت خاتم انبیا و ائمّه هدی- صلوات اللّه علیهم اجمعین- در شأن حضرت مهدی موعود و قائم آل محمد- ارواحنا التراب مقدمه الفداء- نزول یافته است.
مفسّرین امامیّه مثل علی بن ابراهیم قمّی، محمد بن عیّاش، محمد بن مسعود عیّاشی، صاحب تفسیر نور الثقلین، تفسیر کنز الدقایق و تفسیر صافی که برای حذر از تفسیر قرآن به رأی- نظر به حدیث شریف «من فسّر القرآن برأیه فلیتّبوء مقعده من النار»- بنای تفسیر آیات قرآنی را بر اخبار و آثار معصومین علیهم السّلام نهادهاند، در ضمن تفاسیر خود، آن اخبار را روایت کردهاند و جمع کثیری از علمای غیبت صغرا، در ضمن کتابهایی که در جمع آیات نازله در فضیلت اهل بیت علیهم السّلام تألیف کردهاند، آن آیات و اخبار را ضبط کردهاند.
بعضی از مفسّرین عامّه هم پارهای از آیات قرآنی را راجع به حضرت قائم- عجل اللّه فرجه- دانستهاند.
از متأخّرین امامیّه، علّامه مجلسی- طیّب اللّه رمسه- نیز در اوّل جلد سیزدهم بحار الانوار(1)، آیات بسیاری را که به این مقصد اسنی مربوط است، از کتب تفاسیر و اخبار روایت فرموده است. همچنین معاصر مرحوم جناب حاج ملا علی یزدی حائری در الزام الناصب یک صد و سی و سه آیه در این موضوع در کتاب مذکور نقل فرموده است.
چون ذکر تمام آیات مبشّره و اخبار مفسّره، از وضع این کتاب خارج است، به ذکر بیست آیه در ضمن بیست رفرفه اکتفا مینماید.
آیه اوّل: قال اللّه تعالی فی سورة البقره: الم* ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ* الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ(2)
صدوق روایت کرده از یحیی بن ابی القاسم گفت: از حضرت صادق علیه السّلام از معنی این آیه پرسیدم.
فقال علیه السّلام: «المتقون شیعة علی و الغیب هو الحجّة»(3).
فرمود: متّقین شیعه علی باشند و غیب حضرت حجّت است و شاهد بر این معنی، قول خدای تعالی است؛ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَیْبُ لِلَّهِ فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِینَ(4).
همچنین از داود بن کثیر رقّی روایت کرده که حضرت صادق علیه السّلام فرمود: ایمان آورندگان به غیب، کسانی هستند که به قیام قائم علیه السّلام ایمان آورند که آن حق است(5).
نیز از جابر بن عبد اللّه انصاری روایت کرده از حضرت رسول خدای تعالی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در
حدیثی که امامت ائمّه دوازدهگانه و غیبت امام دوازدهم را بیان کرده، فرمود: «طوبی للمقیمین علی محبتهم اولئک من وصفهم اللّه فی کتابه فقال الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ(1)قال: أُولئِکَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ(2).
خوشا به حال کسانی که بر دوستی آنان پاینده باشند، آنها کسانی هستند که خدا در کتاب خود اوصافشان را بیان فرموده؛ پس فرموده: آنچنان کسانی که به غیب، ایمان آورند، و همچنین فرموده: آنان حزب خدایند؛ آگاه باشید به درستی که حزب خدایند غالبشوندگان.
در آخر روایت جندل بن جناده که صدوق- علی ما فی المحجّه- و فضل بن شاذان و خزاز قمی و از عامّه، خوارزمی روایت کردهاند، حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بعد از ذکر امام دوازدهم میفرماید: «طوبی للصابرین فی غیبته، طوبی للمقیمین علی محبّته، اولئک وصفهم اللّه فی کتابه و قال الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ و قال: أُولئِکَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».(3)
آیه دوّم: قال اللّه تعالی فی سورة البقره:
فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ أَیْنَ ما تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللَّهُ جَمِیعاً(4).
پیشی گیرید به سوی خیرات، هرکجا که باشید، بیاورد تمام شما را خدا.
علی بن ابراهیم(5)و محمد بن مسعود عیّاشی در تفسیر خود(6)، نعمانی در کتاب
غیبت(1)و شیخ مفید در کتاب اختصاص(2)به اسناد معتبره از حضرت باقر علیه السّلام؛ همچنین نعمانی(3)و صدوق(4)، به سند معتبر از حضرت سیّد الساجدین علیه السّلام؛ کلینی، صدوق(5)، محمد بن جریر طبری(6)و نعمانی(7)به دو طریق، به اسناد معتبره از حضرت صادق علیه السّلام؛ عیّاشی(8)از حضرت ابی الحسن علیه السّلام؛ طبرسی در احتجاج(9)، از عبد العظیم حسنی از حضرت جواد علیه السّلام روایت کردهاند که فرمودند: مقصود از آیه مبارکه، اجتماع سی صد و سیزده نفر اصحاب حضرت قائم در یوم الظهور میباشد(10)و خبر مروی از حضرت جواد علیه السّلام در بشارت آن حضرت بهطور کامل ذکر خواهد شد. در اینجا متن یک خبر را که با سایر اخبار متّحد است، از غیبت نعمانی از مفضّل بن عمر از حضرت صادق علیه السّلام مسطور داریم.
قال: «اذا أذن الامام دعی اللّه عزّ و جلّ باسمه العبرانی فانتخب(11)له اصحابه الثلثمائة و ثلثة عشر قزع کقزع الخریف و هم اصحاب الالویة منهم من یفقد من فراشه لیلا فیصبح بمکّة و منهم من یری یسیر فی السحاب نهارا یعرف باسمه و اسم ابیه و حلیته و نسبه؛ قلت جعلت فداک ایّهما أعظم ایمانا؟ قال: «الذی یسیر فی السحاب نهارا و هم المفقودون و فیهم نزلت هذه الآیة: فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ أَیْنَ ما
1) الغیبة، محمد بن ابراهیم نعمانی، به کوشش علی اکبر غفاری، مکتبة الصدوق، تهران، ص 282.
2) ر. ک: الغیبة، شیخ طوسی، ص 477؛ مدینة المعاجز، ج 7، ص 409.
3) ر. ک: الغیبة، ص 313.
4) ر. ک: کمال الدین و تمام النعمة، ج 2، ص 654.
5) ر. ک: کمال الدین و تمام النعمة، ج 2، ص 672.
6) ر. ک: دلائل الامامة، محمد بن جریر طبری شیعی، نشر مؤسسة البعثة، قم، 1413، ص 562.
7) ر. ک: الغیبة، ص 241.
8) ر. ک: التفسیر العیاشی، ج 1، ص 66.
9) الاحتجاج، ج 2، ص 249.
10) ر. ک: الإحتجاج، احمد بن علی طبرسی، به کوشش محمد باقر خرسان، دار النعمان، ج 2، ص 249.
11) فأتیحت و در نسخه دیگر فأنتجب
تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللَّهُ جَمِیعاً.»
فرمود: چون خدای حضرت قائم را اجازت ظهور فرماید، خدای را به نام عبری او بخواند، پس اصحاب او که سی صد و سیزده نفرند، چون پارههای ابر خریف(1)گرد آیند و پیوند گیرند و آنان صاحب لوا باشند. بعضشان شبانه از بستر خود مفقود شده، صبح در مکّه کنند و برخی دیده شوند که هنگام روز، در سحاب سیر نمایند. آنان با نام خودشان و نام پدرشان و شمایل و نسبشان شناخته شوند. عرض کردم: قربانت شوم! ایمان کدام یک بزرگتر است؟
فرمود: آنان که روز در سحاب سیر کنند، آنانند گمشوندگان، و در حقّ ایشان است:
أَیْنَ ما تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللَّهُ ...، الخ.(2)
آیه سوّم: قال اللّه تعالی فی سورة آلعمران:
وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ.(3)
از برای خدا اسلام آورند کسانی که در آسمانها و زمین باشند، خواه از روی طوع و رغبت، یا قهر و کراهت.
عیّاشی(4)در تفسیر خود از رفاعة بن موسی از حضرت صادق علیه السّلام و از ابن بکیر از حضرت کاظم علیه السّلام(5)، همچنین از عبد الاعلی حلبی از حضرت باقر علیه السّلام(6)روایت کرده که فرمودند مصداق آیه مبارکه، زمان ظهور حضرت قائم علیه السّلام میباشد.(7)
«عن ابن بکیر قال سئلت ابا الحسن علیه السّلام عن قوله تعالی: وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ ...، الخ. قال علیه السّلام: «انزلت فی القائم، اذا خرج بالیهود و النّصاری و الصّابئین و الزّنادقة و اهل الردّة و الکفّار فی شرق الارض و غربها فعرض علیهم الاسلام، فمن اسلم طوعا أمره بالصلوة و الزکوة و ما یؤمر به المسلم و یحبّ اللّه(1)و من لم یسلم ضرب عنقه، حتی لا یبقی فی المشارق و المغارب احد الّا من وحّد اللّه. قلت: جعلت فداک! انّ الخلق اکثر من ذلک. فقال: انّ اللّه اذا اراد امرا قلّل الکثیر و کثّر القلیل.(2)»
عبد اللّه بن بکیر گفت: از حضرت کاظم علیه السّلام از قول خدای تعالی وَ لَهُ أَسْلَمَ ...، الخ سؤال کردم. فرمود: این آیه در شأن حضرت قائم علیه السّلام نازل شده؛ زمانی که بر یهود، نصارا، پرستندگان آفتاب، زندیقان، مردم مرتد و کفّار مشرق و مغرب زمین خروج کند. پس اسلام را بر آنها عرضه دارد، هرکس اسلام آرد، او را به گزاردن نماز و دادن زکات و آنچه مسلمان بدان مأمور شود و محبوب خداست، فرمان دهد و هرکس اسلام نیاورد، گردنش را بزند تا در مشارق و مغارب، جز یگانهپرست باقی نماند.
عرض کردم: قربانت شوم! مردم بیشتر از آنند که با آنها چنین معامله شود. فرمود:
چون خدا چیزی را بخواهد، بسیار را اندک و اندک را بسیار کند.
آیه چهارم: قال اللّه تعالی فی سورة النساء:
وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ إِلَّا لَیُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ یَکُونُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً.(3)نیست از اهل کتاب، مگر آنکه البتّه به او- یعنی عیسی علیه السّلام- پیش از
مردنش ایمان آرد و در روز قیامت بر ایشان گواه میباشد.
علی بن ابراهیم در تفسیر(1)خود از شهر بن حوشب روایت کرده که گفت: حجّاج مرا گفت: ای شهر! در کتاب خدای آیهای است که مرا وامانده نموده. گفتم: ای امیر! آن کدام آیه است؟ گفت: قول خدای تعالی وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ ...، الخ. سوگند به خدای! که فرمان دهیم یهود و نصارا را گردن زنند و به گوشه چشم، نگران آنها شوم. پس نمیبینم که در لب خود حرکت دهند تا بمیرند. گفتم: اصلح اللّه الأمیر! معنی آن نه چنان است که امیر پنداشته. گفت: چگونه است؟
گفتم: به درستی که عیسی علیه السّلام پیش از قیامت از آسمان فرود آید، پس اهل ملّتی از یهود و غیریهود باقی نماند، جز اینکه پیش از مردنش به او ایمان آورند و او پشت سر حضرت مهدی علیه السّلام نماز گزارد. گفت: ویحک(2)از کجا این مطلب را میگویی؟
گفتم: محمد بن علی بن الحسین علیه السّلام مرا به آن حدیث کرده. گفت: «جئت بها و اللّه من عین صافیة» سوگند به خدای! که این معنی را از سرچشمه صافی اخذ کرده و آوردهای.
آیه پنجم: قال اللّه تعالی فی سورة الأعراف:
وَ مِنْ قَوْمِ مُوسی أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ(3).
و از قوم موسی گروهی به حق راهنمایی کنند و به حق عدالت نمایند.
ابن الفارسی در روضة الواعظین(4)از حضرت صادق علیه السّلام و ابو جعفر طبری(5)و
عیّاشی به سند متّصل از مفضّل بن عمر از آن حضرت روایت کردهاند که گروهی باشند از قوم موسی و اصحاب کهف و غیر آنها که از پشت خانه کعبه بیرون آمده، از یاوران حضرت قائم علیه السّلام باشند.
فی تفسیر العیاشی عنه: «اذا قام قائم آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم استخرج من ظهر الکعبة سبعة و عشرین رجلا، خمسة عشر من قوم موسی، الذین یقضون بالحق و به یعدلون و اصحاب کهف و یوشع وصی موسی و مؤمن آل فرعون و سلمان الفارسی و ابو دجّانة الانصاری و مالک الاشتر.»
حضرت صادق علیه السّلام فرمود: چون حضرت قائم علیه السّلام فیام فرماید، از پشت خانه کعبه بیست و هفت مرد را بیرون آرد که پانزده نفر آنها از قوم موسی باشند که به حق حکم نمایند و به حق عدل کنند و نیز هفت نفر اصحاب کهف، یوشع وصیّ موسی، مؤمن آل فرعون، سلمان فارسی، ابودجانه انصاری و مالک اشتر(1).
این ناچیز گوید: در روایات روضة الواعظین(2)و طبری،(3)مقداد بن اسود نیز مذکور است و در آخر خبر روضه، مسطور است: «فیکونون بین یدیه انصارا و حکاما» و در روایت طبری به جای ابودجانه انصاری، جابر انصاری مذکور است.
آیه ششم:
قال اللّه تعالی فی سورة الأنفال:
وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلَّهِ(1).
جنگ کنید با کفّار و مشرکین تا نبوده باشد فتنه و بوده باشد تمام دین از برای خدای.
کلینی(2)و عیّاشی(3)از حضرت باقر علیه السّلام روایت کردهاند، طبرسی رحمه اللّه نیز در مجمع البیان(4)از حضرت صادق علیه السّلام که فرمودند: تأویل آیه در زمان قیام حضرت قائم- عجّل اللّه فرجه- است.
«فی الکافی(5)عن محمد بن مسلم قال: قلت لابی جعفر علیه السّلام قول اللّه تعالی عزّ ذکره وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ ...، الخ. فقال لم یجیء تاویل هذه الآیة بعد أنّ رسول اللّه رخص لهم لحاجة و حاجّة اصحابه فلو جاء تأویلها لم یقبل منهم و لکنّهم یقتلون حتّی یوحّد اللّه عزّ و جلّ و حتّی لا یکون شرک. فی المجمع روی زرارة و غیره عن ابی عبد اللّه علیه السّلام قال: لم یجیء تأویل هذه الآیة و لو قد قام قائمنا بعد، سیری من یدرک ما یکون من تأویل هذه الآیة و لیبلغنّ سلطان محمّد ما بلغ اللیل حتّی لا یکون شرک علی ظهر الارض.»
حضرت صادق علیه السّلام فرمود: تأویل این آیه تاکنون نیامده. هرگاه قائم ما قیام کند، هر آنکس حضرتش را ادراک نماید، تأویل این آیه را ببیند، البتّه هرآینه باید پادشاهی و سلطنت آیین مقدّس محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به تمام دنیا برسد تا دیگر شرکی بر روی زمین باقی نماند.
در روایت عیّاشی از زراره از حضرت باقر علیه السّلام نیز عین همین مضمون آمده است.
آیه هفتم: قوله تعالی فی سورة البرائة:
هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ.(1)
او است آنچنان خدایی که رسول خود را با هدایت و آیین راست فرستاد، تا او را بر تمام دینها غالب گرداند، هرچند شرکورزندگان کراهت داشته باشند.
محمد بن عبّاس از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام، کلینی(2)از حضرت کاظم علیه السّلام، عیّاشی(3)و طبرسی از حضرت باقر علیه السّلام روایت کردهاند صدوق(4)، عیّاشی، محمد بن عبّاس و علی بن ابراهیم(5)نیز از حضرت صادق علیهم السّلام روایت کردهاند که فرمودند:
تأویل آیه مبارکه در زمان ظهور دولت حقّه و قیام قائم آل محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد که صفحه خاک از لوث کفر و شرک و زندقه و الحاد پاک و به انوار توحید و ایمان و اسلام منوّر و تابناک خواهد گردید.
محمد بن عبّاس از عبایة بن ربعی از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام و مجاهد از ابن عبّاس نیز همین مضمون را روایت کردهاند.
صدوق(6)را روایت آنکه ابو بصیر گفت: حضرت صادق علیه السّلام در قول خدای تعالی هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ ...، الخ. فرمود:
«و اللّه ما نزل تأویلها حتّی یخرج القائم فاذا خرج القائم لم یبق کافر باللّه و لا مشرک الّا کره خروجه حتّی لو کان کافر فی بطن صخرة قالت یا مؤمن فی بطنی
کافر فاکسرنی و اقتله»
سوگند به خدای! واقع نشده تأویل این آیه تا زمانی که قائم خروج فرماید. پس چون خروج کند، هیچ کفر ورزنده به خدا و شرکورزندهای باقی نماند جز اینکه خروج او را، کراهت داشته باشد، تا اینکه اگر کافری در شکم سنگی پنهان شود، آن سنگ به گفتار آید و گوید: ای مؤمن! در شکم من کافر است، پس مرا بشکن و کافر را بکش.
در خبر مفصّل مفضّل(1)، حضرت صادق علیه السّلام میفرماید: «ثمّ یظهره اللّه کما وعد به جدّه فی قوله عزّ و جلّ هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ ...،» الخ. خدای تعالی حضرت قائم را چنانی که جدّش را به او وعده فرموده ظاهر فرماید در آیه هُوَ الَّذِی ...، الخ.
مفضّل عرض کرد: ای مولای من! پس چیست تأویل قول خدای تعالی لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ. فرمود: تأویل این، همان قول خدای تعالی است وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلَّهِ ای مفضّل! سوگند به خدای، هرآینه ملّتها و دینها و اختلاف را برطرف گرداند و تمام دین، واحد بوده باشد؛ چنانچه خدای عزّ و جلّ فرموده: إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ او نیز فرموده: وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ.
آیه هشتم: قوله تعالی فی سورة هود:
وَ لَئِنْ أَخَّرْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ إِلی أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ لَیَقُولُنَّ ما یَحْبِسُهُ أَلا یَوْمَ یَأْتِیهِمْ لَیْسَ مَصْرُوفاً عَنْهُمْ وَ حاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ.(2)
و اگر از آنها عذاب را تأخیر اندازیم تا زمان گروهی شمرده شده، هرآینه گویند:
البتّه چه چیز آن عذاب را از وقوع بازداشته؟ آگاه باشید! روزی بیاید ایشان را که دفع
شدهای از آنها نیست، و احاطه کند به آنان، آنچه را که استهزاکننده به آن بودند.
کلینی(1)و نعمانی(2)و شیخ شرف الدین(3)از حضرت صادق علیه السّلام روایت کردهاند، عیّاشی(4)و طبرسی(5)از صادقین علیهما السّلام، علی بن ابراهیم(6)از امیر المؤمنین علیه السّلام و حضرت باقر علیهما السّلام- کما فی المحجّه- که فرمودند: امّت معدوده، سی صد و سیزده نفر، اصحاب حضرت قائم علیه السّلام- عجّل اللّه فرجه- میباشند.
کافی عن ابی عبد اللّه علیه السّلام «فی قول اللّه عزّ و جلّ: فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ أَیْنَ ما تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللَّهُ جَمِیعاً قال الخیرات الولایة و قوله تبارک و تعالی أین ما تکونوا یأت بکم اللّه جمیعا یعنی أصحاب القائم الثّلاثمائة و البضعة عشر رجلا قال و هم و اللّه الأمّة المعدودة قال یجتمعون و اللّه فی ساعة واحدة قزع کقزع الخریف»(7).
علی بن ابراهیم در تفسیر(8)خود که منسوب به حضرت صادق علیه السّلام است، امّت معدوده را به زمان ظهور تفسیر کرده و گفته: امّت در کتاب خدا بر وجوه کثیره است:
از جمله مذهب، مانند قوله تعالی: کانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً(9)أی: علی مذهب واحد.
از جمله واحد است، مانند قوله تعالی: إِنَّ إِبْراهِیمَ کانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِیفاً(10).
از جمله اجناس جمیع حیوان است، مانند قوله تعالی: وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلا فِیها
1) الکافی، شیخ کلینی، ج 8، ص 313.
2) الغیبة، ص 315.
3) تأویل الآیات فی فضائل العترة الطاهرة، شرف الدین علی الحسینی، ج 1، ص 223.
4) تفسیر العیاشی، محمّد بن مسعود العیاشی، ج 2، ص 57 و 140.
5) تفسیر مجمع البیان، ج 5، ص 246.
6) تفسیر قمی، ج 1، ص 323؛ ج 2، ص 205.
7) کافی، ج 8، ص 313.
8) تفسیر القمی، علی بن ابراهیم القمی؛ ج 1، ص 323.
9) سوره بقره: آیه 213.
10) سوره نحل: آیه 120.
نَذِیرٌ(1).
و از جمله امّت محمّد صلّی اللّه علیه و آله است، مانند قوله تعالی: کَذلِکَ أَرْسَلْناکَ فِی أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِها أُمَمٌ(2).
و از جمله وقت است، مانند قوله تعالی: وَ قالَ الَّذِی نَجا مِنْهُما وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ(3)أی: بعد وقت و قوله تعالی: إِلی أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ(4)یعنی الوقت.
و از جمله تمام خلق است، مانند قوله تعالی: وَ تَری کُلَّ أُمَّةٍ جاثِیَةً(5)، الخ.
پس در معنی آیه مبارکه گفته: اگر آنها را در این دنیا تا زمان خروج قائم متمتّع سازیم، هرآینه از روی استهزا گویند: ما یحبسه؟ چه چیز قائم را از ظهور بازداشته، چرا ظاهر نمیشود؟
پس خدای در جواب منکرین و مستهزئین فرماید: أَلا یَوْمَ یَأْتِیهِمْ ...(6).
آیه نهم: قال اللّه تعالی فی سورة یوسف: حَتَّی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا(7).
تا زمانی که رسولان ناامید شدند، و تکذیبکنندگان پنداشتند که آنها دروغ گفته شدهاند، آمد ایشان را یاری و مددکاری ما.
سیّد بحرانی از ابو جعفر طبری در کتاب مسند فاطمه علیها السّلام از حضرت صادق علیه السّلام
روایت کرده که مردی خدمت حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام شرفیاب شده، از طول زمان دولت جور و باطل همی شکایت نمود.
فقال له امیر المؤمنین علیه السّلام: «و اللّه لا یکون ما تأملون، حتّی لا یکون لأحدکم موضع قدمه و حتّی تکونوا علی الناس اهون من المیّتة عند صاحبها فبینما انتم کذلک اذا جاء نصر اللّه و الفتح و هو قول ربّی عزّ و جلّ فی کتابه:(1)حَتَّی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ،»(2)الخ.
پس امیر المؤمنین او را فرمود: سوگند به خدای! آنچه را که شما آرزو دارید از هلاکت اهل باطل و اضمحلال مردم جاهل و ایمنی صاحبان تقوا که اندکاند واقع نشود، تا اینکه از شدّت فقر و ناداری برای یکی از شما، جای قدم گذاشتن نباشد و از نهایت بیمقداری در نزد مردم، خوارتر از مردار نزد صاحبش باشد، در میان ناداری و خواری بمانید، که ناگهان نسیم عنایت ازلیّه الهیّه وزیده و صبح سعادت شما از افق اقبال دمیدن گیرد. نصرت و فتح خدای عزّ و جلّ شما را در رسد و شما را از حضیض مسکنت و ذلّت به اوج دولت و عزّت کشد؛ این است فرمایش پروردگار عزیز در کتاب خویش: حَتَّی إِذَا اسْتَیْأَسَ ...، الخ.
آیه دهم: قال اللّه تعالی فی سورة الحدید:
اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها قَدْ بَیَّنَّا لَکُمُ الْآیاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ(3).
بدانید به درستی که خدا زمین را بعد از مردن آن زنده میکند، به تحقیق نشانههای خداوندی خود را، به جهت آنکه ادراک و تعقّل نمایید، برای شما بیان کردیم.
شیخ صدوق(1)و محمد بن عبّاس(2)از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کردهاند که فرمود: مردن زمین، کافر شدن زمین است، چه آنکه کافر میّت است. پس خدای عزّ و جلّ زمین را به حضرت قائم علیه السّلام زنده میفرماید، چه آن حضرت، زمین را پر از عدل نموده، اهلش را زنده میگرداند.
شیخ طوسی از ابن عبّاس روایت کرده که در تفسیر آیه مبارکه گفته: یعنی یصلح الله الارض بقائم آل محمّد بعد موتها، یعنی من بعد جور اهل مملکتها(3).
کلینی در کافی از حضرت صادق و حضرت کاظم علیهما السّلام روایت کرده که مراد، زنده کردن زمین است به عدل، بعد از مردن زمین به سبب جور. در آخر روایت کافی از حضرت کاظم علیه السّلام است و لإقامة حدّ فیها أنفع فی الارض من القطر اربعین صباحا؛(4)
یعنی هرآینه اقامه یک حدّ در زمین، نفعش از باران چهل روز بیشتر است.
آیه یازدهم: قال اللّه تعالی فی سورة السباء:
وَ لَوْ تَری إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ وَ أُخِذُوا مِنْ مَکانٍ قَرِیبٍ* وَ قالُوا آمَنَّا بِهِ وَ أَنَّی لَهُمُ التَّناوُشُ مِنْ مَکانٍ بَعِیدٍ؛(5)
ای رسول مکرّم! کاش آن گروه را ببینی که دچار فزع و دهشت شدهاند، پس از برای آنها قرارگاهی نیست و از پنجه قدرت ما نتوانند بیرون روند و از مکانی نزدیک گرفته شوند و بگویند: به او ایمان آوردیم و کجاست از برای ایشان دسترسی
به او، از راه دور؟
بدان که آیه مبارکه بر چند امر دلالت دارد:
اوّل: گرفتار فزع و دهشت شدن آن گروه.
دوّم: عدم نجات و خلاصی برای آنان.
سوّم: گفته شدن از مکان نزدیک.
چهارم: ایمان آوردن و عدم قبول آن.
عامّه برآنند که این فزع و اخذ و عدم قبول ایمان یا در زمان موت است یا در زمان بعث، مگر زمحشری که گفته: از ابن عبّاس(1)روایت شده، این آیه در خسف بیداء نازل شده ثعلبی نیز از حذیفه بن یمان(2)از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نزول آیه را در خسف بیداء روایت کرده، لیکن از طرق خاصّه، روایات به حدّ استفاضه رسیده که حضرت رسول خدا و ائمّه اطهار- صلوات اللّه علیهم اجمعین- آیه مبارکه را به هلاک لشکر سفیانی به جهت خسف بیداء، در زمان ظهور حضرت قائم آل محمد- ارواحنا لتراب مقدمه الفداء- تفسیر فرمودهاند.
در مجمع البیان(3)این معنی را از حضرت رسول و حسن بن حسن بن علی و حضرت سجاد علیهم السّلام روایت کرده. نعمانی(4)در کتاب غیبت، این معنی را از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده. علی بن ابراهیم(5)، عیّاشی(6)و محمد بن عبّاس(7)از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کردهاند.
خلاصه آن اخبار آنکه، در تفسیر آیه مبارکه فرمودند: کاش ببینی آنان را- یعنی
لشکر سفیانی را- زمانی که به سبب صیحه آسمانی گرفتار دهشت و فزع شدهاند، پس فرار نتوانند و از مکان نزدیک- یعنی از زیر قدمهای خود به سبب فرورفتن زمین- گرفته شوند و گویند به او- یعنی به قائم آل محمّد علیه السّلام- ایمان آوردیم و کجاست از برای آنها دسترسی به قائم آل محمّد علیه السّلام از راه دور؟
این ناچیز گوید: اخبار مزبور صریحاند که لشکر سفیانی بعد از جحد و انکار و شدّت عداوت، حضرت قائم آل محمّد علیه السّلام را تصدیق و اذعان کنند، لکن اذعان و ایمان آنها پذیرفته نشود و همگی هلاک گردند و سرّ عدم قبول آنکه اذعان و ایمان آنان، بعد از دیدن بأس و معاینه مرگ و یقین به هلاک است، چنین ایمانی از روی قهر و اضطرار است، نه طوع و اختیار، قال تعالی: فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ کَفَرْنا بِما کُنَّا بِهِ مُشْرِکِینَ* فَلَمْ یَکُ یَنْفَعُهُمْ إِیمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ فِی عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْکافِرُونَ؛(1)در این حال، نه ایمان قبول و نه توبه، مقبول است.
قال اللّه تعالی: وَ لَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتَّی إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ وَ لَا الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَ هُمْ کُفَّارٌ أُولئِکَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِیماً(2)
یعنی: از برای کسانی که بدیها را به جای آرند، تا زمانی که مرگ یکی از آنها در رسد، بگوید در این زمان توبه کردم، توبه نیست و نه از برای کسانی که میمیرند و حال آنکه آنها کافرند، آنانند که برای ایشان عذاب دردناک را آماده داشتهایم.
از همین جهت توبه فرعون و ایمان او مقبول درگاه حضرت احدیّت جلّ سلطانه نگردید و به صریح کریمه وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ(3)قرین بأس و حرمان گردید.
علاوه بر این، یوم الفتح را که خدا خبر داده که ایمان در آن قبول نمیشود و کفّار مهلت داده نشوند، به قول خود: قُلْ یَوْمَ الْفَتْحِ لا یَنْفَعُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِیمانُهُمْ وَ لا هُمْ یُنْظَرُونَ(1)که ترجمهاش این است: بگو ای پیغمبر! در روز فتح، کسانی را که کفر ورزیدهاند، ایمان آنها منفعت نمیبخشد و ایشان مهلت داده نشوند. به روز فتح دنیا، به دست حضرت قائم- ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء- تفسیر فرمودهاند.
کلینی عن ابن درّاج قال سمعت ابا عبد الله علیه السّلام یقول فی قول الله عزّ و جلّ: قُلْ یَوْمَ الْفَتْحِ لا یَنْفَعُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِیمانُهُمْ وَ لا هُمْ یُنْظَرُونَ(2)قل یوم الفتح، یوم تفتح الدنیا علی القائم علیه السّلام لا ینفع احدا تقرّب بالایمان ما لم یکن قبل ذلک مؤمنا ...، الخ.(3)
بدیهی است که مراد، عدم نفع ایمان است برای کسانی که خود را در پنجه بأس و دهان شمشیر آن حضرت گرفتار دیده، در زمان یقین به هلاک، اظهار ایمان نمایند، وگرنه معقول نیست آن حضرت مطلقا ایمان کفّار را نپذیرد و علی ایّ حال، آنها را هلاک فرماید؛ حال آنکه اخبار بسیار وارد است که آن حضرت، کفّار را میان اسلام و قتل مخیّر میفرماید و جزیه از آنها نمیپذیرد.
آیه دوازدهم: قال اللّه تعالی فی سورة الشوری:
حم، عسق
علی بن ابراهیم از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمود: حم یعنی حتم شده، عین یعنی عذاب، سین یعنی به شماره سنین یوسف، ق یعنی قذف و مسخ، که آخر الزمان در سفیانی و اصحاب او و گروهی از طایفه کلب که سی هزار جمعیّتاند، و با سفیانی
خروج میکنند، پیدا خواهد شد.
«و ذلک حین یخرج القائم بمکة و هو مهدی هذه الامة؛(1)» و آن در زمان خروج حضرت قائم، که مهدی این امّت است، واقع خواهد شد.
خلاصه تفسیر آیه مبارکه بنابر مضمون خبر آنکه، حتمشده وقوع عذاب و سختی و محنت و تنگی پیش از ظهور حضرت قائم علیه السّلام در مدّت پانزده سال که عدد سالهای قحطی و سختی حضرت یوسف بودی و نیز قذف و مسخ برای لشکر سفیانی در زمان ظهور آن حضرت حتم شده است.
یحیی بن حسن بن بطریق در کتاب عمده از تفسیر ثعلبی که از اعاظم مفسّرین عامّه است، آورده که در تفسیر آیه مزبور گفته: «سین سناء المهدی و ق قوّة عیسی حین ینزل، فیقتل النّصاری و یخرب البیع»(2)
یعنی: سین اشارت به سناء و ضیاء نور حضرت مهدی علیه السّلام است، ق اشارت به قوّت حضرت عیسی علیه السّلام، در زمانی است که فرود آید چراکه نصارا را بکشد و معابد آنها را خراب کند.
آیه سیزدهم:
قوله تعالی: وَ الْعَصْرِ* إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ* إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا ...، الخ؛(3)سوگند به عصر! به درستی که انسان هرآینه در نقصان و هلاک است، مگر کسانی که ایمان آوردهاند و کردارهای نیکو به جای آوردهاند و یکدیگر را به صبر وصیّت کردهاند.
1) تأویل الآیات الظاهرة، ج 2، ص 542؛ در حدیث به جای سی هزار، ثلاثون الف الف آمده است که سی هزار هزار باشد، در نسخه چاپ جامعه مدرسین نیز حم بهمعنای حمیم آمده است.
2) العمدة، ابن البطریق الاسدی الحلی، به کوشش جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، مؤسسه نشر اسلامی، قم، 1407 ق، ص 429.
3) سوره عصر، آیات اول تا آخر.
در کتاب المحجّه از صدوق- علیه الرحمه- از مفضّل بن عمر روایت کرده، که گفت: پرسیدم حضرت جعفر بن محمد الصادق علیه السّلام را از قول خدای تعالی:
وَ الْعَصْرِ* إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ.
آن حضرت فرمود: مقصود از عصر، عصر خروج حضرت قائم علیه السّلام و مقصود از انسانی که دچار هلاک و خسار است، دشمنان ما؛ و مراد به ایمانآورندگان، ایمان آورندگان به آیات ما، و مراد از عمل صالح، مواسات با برادران دینی، و مقصود از وصیّت به حق، وصیّت به امامت و مقصود از وصیّت به صبر، وصیّت به صبر و سکون در زمان غیبت امام غایب- عجل اللّه فرجه- است.(1)
آیه چهاردهم: قوله تعالی:
وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشی* وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّی؛(2)
سوگند به شب! زمانی که تاریکی او عالم را فرو گیرد؛ و سوگند به روز! زمانی که نور و روشنی او هویدا و آشکار شود.
علی بن ابراهیم از محمد بن مسلم روایت کرده گفت: حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام را از معنی وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشی پرسیدم؛ فرمود: مقصود از شب، تیرگی است که بر امیر المؤمنین علیه السّلام غالب شد و آن حضرت را در دولت خود فروگرفت، آن حضرت در آن دولت باطله صبر فرمود تا منقضی شد. گفت: از معنی وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّی پرسیدم؛ فرمود: مراد به نهار، حضرت قائم از ما اهل بیت علیه السّلام است، زمانی که قیام فرماید، دولت او باطل را غالب شود. «و القران ضرب فیه الامثال و خاطب نبیّه و نحن، فلیس یعلمه غیرنا؛» فرمود: خدای تعالی در قرآن، حقایق را به مثلها بیان فرموده؛ به
پیغمبر خود و ما که اوصیای پیغمبریم، خطاب کرده، پس قرآن را مگر ما نمیداند.(1)
شرف الدین در تأویل الآیات گفته: از حضرت صادق علیه السّلام روایت شده که فرمود: در قول خدای تعالی وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشی دولت ابلیس- لعنة اللّه- میباشد که تا زمان قیام حضرت قائم علیه السّلام امتداد دارد و در معنی وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّی فرمود: مراد به نهار، حضرت قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- میباشد، زمانی که قیام فرماید.(2)
و ایضا علی بن ابراهیم در تفسیر آیه شریفه وَ قَضَیْنا إِلی بَنِی إِسْرائِیلَ فِی الْکِتابِ(3)آورده که این آیه در شأن حضرت حجة ابن الحسن- عجل اللّه تعالی- است. یعنی بر ایشان فهماندیم. بعد از آن خطاب بنی اسرائیل را قطع کرده، به امّت محمد خطاب نموده و فرمود: لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ(4)یعنی: در روی زمین دو دفعه فساد میکنید؛ یعنی فلان و فلان و اصحاب ایشان که عهد و پیمان پیغمبر را نقض کردند. وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبِیراً(5)یعنی: ادّعای خلافت خواهید کرد. فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما زمانی که وعده اوّلین، آن دو نفر در دعوای جمل آمد، بَعَثْنا عَلَیْکُمْ عِباداً لَنا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ بر شما بندگان خود را که صاحب بأس شدیدند، یعنی امیر المؤمنین و اصحاب او را فرستادیم؛ فَجاسُوا خِلالَ الدِّیارِ پس ایشان شما را میطلبند و میکشند؛ وَ کانَ وَعْداً مَفْعُولًا و این وعدهای است که تمام خواهد شد؛ ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ یعنی: بعد از این، دوباره سلطنت را به شما میدهم، یعنی به بنی امیّه که بر آل محمّد غالب میشوند؛ وَ أَمْدَدْناکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ
وَ جَعَلْناکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً یعنی: بنی امیّه را به اموال و اولاد امداد میکنیم و شما را اکثر از حسین بن علی و اصحاب او میکنیم، یعنی او را میکشید و زنان آل محمد را اسیر میکنید. إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ(1)اگر خوبی یا بدی بکنید، برای خودتان است. پس زمانی که وعده آخرت، یعنی ظهور قائم رسید؛ لِیَسُوؤُا وُجُوهَکُمْ یعنی: رویهای شما سیاه خواهد شد. وَ لِیَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ کَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اصحاب او و امیر المؤمنین علیه السّلام و اصحابش، داخل مسجد الحرام میشوند؛ وَ لِیُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِیراً یعنی: بر شما غلبه میکنند و شما را میکشند.
بعد از آن خدای تعالی به آل محمّد خطاب میفرماید: عَسی رَبُّکُمْ أَنْ یَرْحَمَکُمْ(2)امید هست که خدا به شما یاری کند و شما را بر دشمن غالب گرداند. بعد از آن به بنی امیّه خطاب میکند وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا اگر شما با خروج سفیانی به کردههای خود عود نمایید، ما هم با قائم آل محمد عود خواهیم کرد.(3)
ایضا در تفسیر مسطور آورد:
فَلَمَّا أَحَسُّوا بَأْسَنا(4)بنی امیّه زمانی که بأس ما یعنی قائم علیه السّلام را دیدند، إِذا هُمْ مِنْها یَرْکُضُونَ* لا تَرْکُضُوا وَ ارْجِعُوا إِلی ما أُتْرِفْتُمْ فِیهِ وَ مَساکِنِکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْئَلُونَ ناگاه ایشان میگریزند، نگریزید و به سوی خزینهها و مسکنهای خود برگردید، امید هست که سؤال کرده شوید.
پس بنی امیّه داخل روم شوند و قائم علیه السّلام ایشان را از روم بیرون میکند و از ایشان خزاینی را که جمع کرده بودند، مطالبه میکند و ایشان میگویند: یا وَیْلَنا إِنَّا کُنَّا ظالِمِینَ یعنی: وای بر ما که از جمله ظالمان بودیم! فَما زالَتْ تِلْکَ دَعْواهُمْ حَتَّی جَعَلْناهُمْ حَصِیداً(1)یعنی: بنیامیّه اینگونه دعواها را خواهند کرد، تا اینکه با شمشیر کشته میشوند.(2)
ایضا در تفسیر مزبور از پدرش، او از ابن ابی عمیر، او از ابن مسکان، او از ابی عبد اللّه علیه السّلام در تأویل قول خدای تعالی أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ؛(3)روایت کرده که آن حضرت فرموده:
اهل سنّت میگویند این آیه در شأن رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و آل او علیهم السّلام نازل شد، زمانی که قریش آن حضرت را از مکّه بیرون کردند، نه چنین است که میگویند. مراد از آیه، قائم علیه السّلام است که برای خونخواهی امام حسین علیه السّلام خروج خواهد کرد. حاصل مضمون آیه این است، کسانی که مظلوم شدهاند، در قتال مأذون میشوند و خدا به یاری ایشان قادر است.(4)
ایضا در تفسیر آیه وَ مَنْ عاقَبَ بِمِثْلِ ما عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ لَیَنْصُرَنَّهُ اللَّهُ؛(5)ذکر کرده، هرکس اراده کشتن پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و ستم بر او نماید، هرآینه خدا او را با قائم علیه السّلام یاری خواهد کرد.(6)
و ایضا در کتاب مزبور ذکر کرده: الَّذِینَ إِنْ مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ(1). حاصل معنی اینکه: هرگاه ایشان را در روی زمین متمکّن نماییم؛ اقامه نماز و ادای زکات میکنند.
از ابی الجارود و او از ابی جعفر علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: این آیه در شأن آل محمد است تا آخر ائمّه و مهدی علیهم السّلام و اصحاب او.
خدای تعالی ایشان را به مشرق و مغرب زمین، مالک گرداند، دین را ظاهرمیکند و بدعت و باطل را محو میکند، چنانکه سفیهان حق را مضمحل کردند، در آن وقت ظلم و ستم اصلا دیده نمیشود و به معروف، امر و به منکر، نهی میکند.(2)
ایضا علی بن ابراهیم از پدرش، او از حسن بن علی بن فضّال، او از صالح بن عقبه، او از ابی عبد اللّه علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: آیه شریفه أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ(3)در شأن قائم علیه السّلام نازل شده، به خدا سوگند! که دو رکعت نماز در مقام ابراهیم میکند و دعا مینماید، خدای تعالی اجابت کرده، بدیها را زایل و او را در زمین خلیفه میگرداند.(4)
ایضا علی بن ابراهیم در تفسیر خود آورده که آیه شریفه أَوْ یُحْدِثُ لَهُمْ ذِکْراً(1)در شأن قائم- عجل اللّه فرجه- نازل شده، یعنی حقتعالی برای ایشان، ذکر سفیانی و قائم علیه السّلام را احداث میکند.(2)
در بشارات باریتعالی به ظهور ولیعصر- عجل اللّه- در ضمن اخبار معراجیّه است؛ و در آن چند رفرفه است.
بدانکه اخطب خطبا، موفّق بن احمد خوارزمی از اعاظم علمای عامّه و ابو الحسن محمد بن احمد بن شاذان در مناقب مائه(1)که تمام اخبار آن را از طرق عامّه روایت کرده از ابو سلیمان، راعی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حدیث شریف معراج را روایت کردهاند که در آن بشارت خدای عزّ و جلّ به مهدی موعود علیه السّلام و تصریح به بودن آن بزرگوار، ابن الحسن العسکری است؛ چنانچه در بشارات نبویّه از طرق عامّه در حدیث مفصّلی مسطور خواهد شد.
حدیث: ابن عیّاش در مقتضب الاثر(2)که تمام اخبار، آن را از طرق عامّه روایت نموده و شیخ طوسی در کتاب غیبت(3)از طریق خاصّه از ابو سلمی راعی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم همان خبری را که خوارزمی به عینه روایت نموده، روایت کردهاند.
اقول؛ محتمل است که ابو سلیمان و ابو سلمی یک نفر باشد و در نقل کنیه احدهما
اشتباه کرده باشند، یا اشتباه از نسّاخ باشد.
حدیث دیگر: مجلسی در بحار از تفسیر فرات بن ابراهیم(1)خبر شریف معراج را از حضرت باقر علیه السّلام از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده مطابق آنچه خوارزمی از ابو سلیمان روایت نموده.
حدیث دیگر: احمد بن محمد بن عیّاش در مقتضب(2)از طریق عامّه حدیث معراج را از سالم بن عبد اللّه بن عمر روایت کرده؛ چنانچه در بشارت تورات بیاید.
حدیث دیگر: محمد بن ابراهیم نعمانی(3)در کتاب غیبت از طریق خاصّه از سالم بن عبید اللّه بن عمر حدیث معراج را بر طبق روایت ابن عیّاش روایت نموده بدون دنبالهای که او روایت کرده است.
حدیث دیگر: کراجکی در کنز الفوائد(4)حدیث معراج را از جارود بن منذر روایت نموده. چنانچه در بشارت قسّ بن ساعده ایادی بیاید.
حدیث دیگر: صدوق- علیه الرحمه- در کمال الدین(5)و عیون(6)، به سند واحد از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده: قال: «قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم لمّا اسری بی الی السّماء اوحی الیّ ربّی جلّ جلاله، فقال یا محمد! انّی اطّلعت الی الارض اطّلاعة فاخترتک منها، فجعلتک نبیّا و شققت لک اسما من اسمائی، فأنا المحمود و انت محمّد؛ ثمّ اطّلعت الثّانیه فاخترت منها علیا و جعلته وصیک و خلفک و زوج ابنتک و ابا ذرّیتک و شفقت له اسما من اسمائی فأنا العلی الا علی و هو علیّ، و جعلت فاطمة و الحسن و الحسین من نورکما، ثمّ عرضت ولایتهم علی الملائکة، فمن قبلها کان
1) تفسیر فرات الکوفی، ص 74؛ تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة، ص 98.
2) مقتضب الاثر، ص 23 و 24.
3) الغیبة، محمّد بن ابراهیم النعمانی، ص 93.
4) کنز الفوائد، ج 2، ص 139.
5) کمال الدین و تمام النعمة، ص 252.
6) ر. ک: کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 153- 151؛ الجواهر السنیه، صص 284- 283؛ بحار الانوار، ج 36، صص 323- 322.
عندی من المقرّبین، یا محمّد! لو أنّ عبدا عبدنی حتّی ینقطع و یصیر کالشن البالی، ثمّ أتانی جاحدا لولایتهم ما اسکنته جنّتی، و لا اظللته تحت عرشی، یا محمّد! اتحبّ أن تریهم؟ قلت: نعم یا ربّ؛ فقال عزّ و جلّ: ارفع رأسک، فإذا أنا بانوار علیّ و فاطمه و الحسن و الحسین و علیّ بن الحسین و محمّد بن علیّ و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علیّ بن موسی و محمّد بن علیّ و علی بن محمّد و الحسن بن علیّ و الحجّة القائم، فی وسطهم کأنّه کوکب درّی، قلت: یا ربّ من هولاء؟ قال هولاء الأمّة و هذا القائم الذی یحلّ حلالی، و یحرّم حرامی، و به أنتقم من اعدائی، و هو راحة لأولیائی، و هو الذی یشفی قلوب شیعتک من الظالمین و الجاحدین و الکافرین، فیخرج اللآت و العزّی طریّین فیحرقهما، فلفتنة الناس بهما یومئذ اشدّ من فتنة العجل و السامری؛»
حدیث دیگر؛ حسن بن سلیمان در کتاب المحتضر(1)حدیث معراج را مطابق آن چه از کتابین صدوق روایت شد، از کتاب سیّد حسن بن کبش از شیخ مفید- قدّس اللّه سرّه- روایت کرده است.
حدیث دیگر: مجلسی از ارشاد القلوب، از شیخ مفید، از انس بن مالک روایت نموده که گفت: من و ابوذر و سلمان و زید بن ارقم نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نشسته بودیم که ناگاه حسن و حسین علیهما السّلام داخل شدند؛ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آنها را ببوسید.
ابوذر برخاست، خود را بر قدمهای مبارک ایشان افکنده، دستهای آنها را همی بوسه زد، آنگاه برگشته، نزد ما نشست.
در نهان به او گفتیم: ای ابوذر! تو مردی پیر از اصحاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله هستی، آیا برخیزی و خود را بر قدمهای این دو کودک از بنیهاشم اندازی و دست ایشان ببوسی؟!
1) المحتضر، حسن بن سلیمان الحلی، ص 91- 90.
گفت: آری! اگر آنچه را که من از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در حقّ ایشان شنیدم، شنیده بودید، شما نیز زیاده از آنچه من به جا میآوردم، به جا میآوردید. پس گفتیم: از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله درباره آنان چه شنیدهای؟ گفت: شنیدم به علی و آن دو بزرگوار میفرمود:
اگر مردی آنقدر نماز کند و روزه بدارد تا بدنش چون مشک پوسیده شود، نماز و روزه، او را نبخشد، مگر به دوستی شما.
یا علی! هرآنکس که به سوی خدا به دوستی شما توسّل جوید، پس حقّ است بر خدای تعالی که او را از در رحمت خود برنگرداند. یا علی! هرکس شما را دوست بدارد و متمسّک به شما شود، هرآینه به عروه وثقی تمسّک جسته.
انس گفت: چون ابوذر برفت، ما پیش رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله رفته، عرض کردیم: ابوذر چنین و چنان گفت. فرمود: ابوذر راست گفت. آسمان سایه نیفکنده و زمین صاحب زبانی را راستگوتر از ابوذر در برنگرفته. آنگاه فرمود: خدای تبارک و تعالی پیش از آفرینش آدم به هفت هزار سال مرا و اهلبیت مرا از یک نور آفرید. پس ما را از صلب آدم به سوی اصلاب طاهرین و ارحام طاهرات نقل کرد. من گفتم: از کجا و برچه مثال بودید؟
فرمود: «کنّا اشباحا من نور تحت العرش و نقدّسه و نمجّده» شبحهای نور بودیم و در زیر عرش به تسبیح و تقدیس و تمجید خدای تعالی میپرداختیم. آنگاه فرمود:
چون مرا به معراج بردند و به سدرة المنتهی رسیدم: «ودّعنی جبرئیل. قلت: یا جبرئیل! حبیبی! افی هذا المکان تفارقنی؟»
جبرییل مرا وداع کرد. گفتم: حبیب من جبرییل! آیا در این مکان از من جدا می شوی؟ گفت: من از این مکان تجاوز نتوانم، چه اجنحه(1)من به تابش سبحات جلال خواهد سوخت.
«ثمّ زخّ بی فی النور ما شاء اللّه» آنگاه آنقدر که خدای میخواست، در نور
1) اجنحه: بالها. جمع جناح.
افکنده شدم، وحی در رسید: ای محمد! من بر زمین مطّلع شدم، پس تو را از آن برگزیدم و پیغمبر خود قرار دادم. آنگاه در مرتبه ثانیه مطّلع شدم، علی را اختیار کردم و او را وصیّ تو و وارث علم تو و امام بعد از تو قرار دادم.
«و اخرج من اصلابکم الذریّة الطاهرة و الائمّة المعصومین، خزّان علمی فلولاکم ما خلقت الدنیا و الآخرة و لا الجنّة و لا النار» و از صلب تو و علی، ذریّه پاکیزه و امامهای معصوم را که همه خزینهدار علم منند بیرون میآورم.
«یا محمّد! أتحبّ أن تریهم؟ قلت: نعم یا رب!» ای محمد! آیا دوستداری آنها را ببینی؟
گفتم: آری ای پروردگار من! پس ندا در رسید: سر خویش را بردار! چون سر خود برداشتم: «فاذا أنا بأنوار علی و الحسن و الحسین و علی بن الحسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمّد بن علی و علی بن محمّد و الحسن بن علی و محمّد بن الحسن الحجّة؛ یتلألأ من بینهم کأنّه کوکب درّی. فقلت: یا رب، من هذه؟! قال یا محمّد هم الائمّة من بعدک المطهّرون من صلبک و هذه الحجّة الذی یملاء الارض قسطا و عدلا و یشفی صدور قوم مؤمنین».
پس ناگاه نورهای علی، حسن، حسین، علی بن الحسین، محمد بن علی، جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی، علی بن محمد، الحسن بن علی و محمد بن الحسن الحجّة را دیدم که در میان ایشان مانند ستاره درخشنده میدرخشید.
عرض کردم: ای پروردگار من! اینان چه کسانند؟
فرمود: اینها پیشوایان پاکیزهاند از صلب تو بعد از تو و این یک که از همه درخشندهتر است، حجّت آنچنانی است که زمین را از عدلوداد پر کند و سینههای اهل ایمان را شفا بخشد.
انس بن مالک راوی خبر گوید: چون حضرت، کلام خویش به پایان برد، عرض کردیم: پدران و مادران ما فدای تو باد! یا رسول اللّه! هرآینه سخن عجیبی فرمودید!!
فرمود: عجبتر از این، آنکه قومی این کلام را شنوند، آنگاه بعد از آنکه هدایت یافتهاند، به سوی اعقاب خود دعوت نمایند و مرا در اهلبیتم اذیّت کنند؛ خدای شفاعت مرا به آنها نرساند.(1)
حدیث دیگر: علی بن محمد بن علی الخرّاز القمی در کفایة الاثر فی النصّ علی الائمّة الاثنی عشر،(2)از یزید بن هارون روایت کرده که گفت: مشایخ و علمای ما از طایفه عبد القیس ما را حدیث کردند و گفتند: در روز جنگ جمل، علی بن ابی طالب علیه السّلام بیرون آمد و میان دو صف ایستاد، در حالتی که طایفه بنی ضبّه به هودج عایشه احاطه کرده بودند؛ پس ندا کرد: کجایند طلحه و زبیر؟
زبیر به سوی آن حضرت شتافته، میان دو صف تلاقی نمودند. علی علیه السّلام فرمود: ای زبیر! چه چیز تو را بر این کردار بداشت؟! گفت: طلب خون عثمان.
فرمود: «قاتل اللّه اولینا بدم عثمان» خدای از من و تو آنکس را که اولی به خون عثمان است، بکشد. آیا به خاطر داری روزی را که در بنی بیاضه بودیم، پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به ما روی آورد درحالتیکه به تو تکیه داشت. پس من در چهره تو بخندیدم، تو نیز در چهره من خندیدی. آنگاه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را گفتی: «انّ علیّا لا یترک زهوه» علی دست از مناعت خویش برنمیدارد.
فرمود: «ما به زهؤ» علی را، مناعت و کبر در خوی نیست، لیکن روزی بیاید که تو با وی قتال کنی، در حالتی که تو بر وی ستمکننده باشی.
زبیر گفت: آری، به خاطر آوردم آنچه را که گفتی. لیکن اکنون چگونه برگردم،
حال آنکه برای من عاری بزرگ باشد؟!
علی فرمود: برگرد، پیش از آنکه عار و نار بر تو جمع شود.
زبیر گفت: چگونه من داخل آتش شوم حال آنکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله برای من شهادت بهشت داده؟!
علی فرمود: چه زمان پیغمبر چنین شهادتی داده؟
زبیر گفت: از سعید شنیدم که در زمان خلافت عثمان، برای او حدیث میکرد که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیده که ده نفر در بهشت میباشند. پرسید: آن ده نفر چه کسانند؟
فرمود: ابابکر و عثمان و من و طلحه تا نه نفر شمردن گرفت.
علی فرمود: دهمین، کدام کس خواهد بود؟ زبیر گفت: دهم کس، تو باشی.
حضرت فرمود: تو برای من به بهشت گواهی دادی، اما من تو و اصحاب تو را همی انکار دارم. هرآینه حبیب من، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مرا حدیث کرده، فرمود: هفت نفر از آن مردم که تو نام بردی در تابوتی از آتش در اسفل جهنّم باشند؛ بر آن تابوت سنگی است که چون خدای عزّ و جلّ خواهد اهل جهنّم را عذاب فرماید، آن سنگ را از روی آن تابوت بردارد.
زبیر چون این کلمات از علی بشنید، از معرکه قتال روی برتافت و همی بگفت:
شعر:
نادی علی بامر لست اجهله***قد کان عمر ابیک الحق مذخین
فقلت: حسبک من لومی ابا حسن***فبعض ما قتله الیوم یکفینی
اخترت عارا علی نار مؤجّجه***انّی یقوم بها خلق من الطین
فالیوم ارجع من غیّ الی رشد***و من مقاله بغضاء الی اللیّن
چون زبیر برگشت، علی علیه السّلام بر بنی ضبه حمله برد و بنی ضبه چون خاکستری که تند باد بر وی بپیچد، پراکنده شدند. سپس آن زن به سوی قصر بنی خلف حمل داده شد و علی، حسن، حسین، عمّار، زید و ابو ایّوب خالد بن زید الانصاری، داخل بصره شدند و ابو ایّوب در بعض خانههای هاشمین وارد شد.
پس ما سی نفر از شیوخ بصره جمعشده، بر او داخل شدیم. بعد از سلام، وی را گفتیم: شما در رکاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در بدر و احد با مشرکین قتال فرمودید و اینک آمدهای با اهل اسلام قتال مینمایی؟! فرمود: به خدا سوگند که هرآینه شنیدم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که فرمود: «انّک تقاتل الناکثین و القاسطین و المارقین بعدی مع علی بن ابی طالب». گفتیم: تو را به خدای سوگند! آیا چنین سخنی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدی؟
گفت: به خدای سوگند! خود از رسول خدا استماع کردهام.
گفتیم: پس ما را حدیث گوی بدانچه از رسول خدای صلّی اللّه علیه و آله در حقّ علی علیه السّلام شنیده باشی، گفت، شنیدم که میفرمود: «علی مع الحقّ و الحقّ معه، و هو الامام و الخلیفة بعدی یقاتل علی التأویل، کما قاتلت علی التنزیل، و ابناه الحسن و الحسین سبطای من هذه الامّة، امامان قاما او قعدا و ابوهما خیر منهما و الائمّة بعد الحسین تسعة من صلبه، و منهم القائم الذّی یقوم فی آخر الزّمان، کما قمت فی اوّله یفتح حصون الضّلاله».
علی با حق و حق با علی است؛ او امام و خلیفه بعد از من است، بر تأویل قتال میکند، چنانکه من بر تنزیل قتال کردم، دو پسر او حسن و حسین، دو سبط من از این امّتاند، دو امام باشند، خواه برخیزند یا بنشینند و پدرشان از آنها بهتر است و امامان بعد از حسین، نه نفر از صلب حسین باشند، از جمله آنها قائمی است که در آخر زمان قیام کند، چنانکه من در زمان اوّل قیام نمودم و قلعههای محکم ضلالت را بگشاید.
«قلنا و ذلک التسعة منهم؟ قال: هم الائمّة بعد الحسین خلف بعد خلف»؛ گفتیم:
آن نه نفر چه کسانند؟
فرمود: آنان بعد از حسین، پیشوایان امّت باشند که هریک جانشین دیگری خواهد بود. گفتیم: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله چند نفر را به تو خبر داده که بعد از وی پیشوا باشند؟ گفت: دوازده نفر.
گفتیم: آیا برای تو نام آنها را بیان فرمود؟
گفت: آری، «انّه قال صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: لمّا عرج بی الی السماء نظرت الی ساق العرش فاذا هو مکتوب بالنور لا آله الّا اللّه محمّد رسول اللّه ایّدته بعلی و نصرته بعلی» به درستی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: چون در لیلة المعراج مرا به آسمان بردند، به ساق عرش نظر کردم؛ پس دیدم به ساق آن به خطّ نوشته نور: لا آله الّا اللّه محمّد رسول اللّه، او را به وسیله علی و یاری نمودم و یازده اسم را دیدم که بعد از علی به خطّ نور بر ساق عرش مکتوب است: الحسن و الحسین. علیا، علیا، علیا و محمّدا محمّدا و جعفرا و موسی و الحسن و الحجّة.
عرض کردم: الهی و سیّدی! اینها کیانند که آنها را گرامی داشته، نامهاشان را به نام خود مقرون داشتهای؟ ندا کرده شدم: ای محمد اینها اوصیا و امامان بعد از تواند، «فطوبی لمحبّیهم، و ویل لمبغضیهم».
گفتیم: برای بنی هاشم چه خواهد بود؟ گفت: پیغمبر را شنیدم که به آنها میفرمود: «انتم المستضعفون بعدی» شما بعد از من ضعیف شمرده خواهید شد.
گفتیم: قاسطین و ناکثین و مارقین چهکسان باشند؟
گفت: ناکثین، همان طایفهاند که با آنها قتال دادیم و به زودی با قاسطین قتال خواهیم کرد، اما مارقین را من نمیشناسم، جز اینکه رسول خدای را شنیدم که میفرمود: آنها در طرقات نهروانات خواهند بود. الخ.
حدیث دیگر: در کتاب مزبور(1)روایت کرده از حذیفه که گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نماز صبح را با ما بخواند، بعد از آن صورت مبارک به جانب ما کرده، فرمود:
ای گروه اصحاب من! شما را به پرهیزگاری از خدای تعالی و عمل نمودن به طاعت او وصیّت میکنم. هرآنکس به تقوا و طاعت رفتار نماید، فایز شود، غنیمت برد و
1) کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 138- 136.
کامروا گردد و هرکس رفتار نکند، پشیمان شود. پس به تقوا، سلامتی از اهوال قیامت التماس کنید، «فکانّی أدعی فاجیب و انّی تارک فیکم الثّقلین کتاب اللّه و عترتی اهلبیتی ما ان تمسّکتم بهما لن تضلّوا و من تمسّک بعترتی من الفائزین و من تخلّف عنهم کان من الهالکین» گویا خدا مرا بخواند، پس من دعوتش را اجابت کنم، به درستی که من در میان شما دو چیز گران میگذارم که یکی کتاب خدا و دیگری عترت و اهل بیت من باشند، مادام که به این دو تمسّک جویید، هرگز گمراه نگردید. هرکس بعد از من، به عترت من چنگ زند از فایزین است و هرکس از آنها تخلّف ورزد، از هالکین خواهد بود.
من عرض کردم: «یا رسول اللّه! علی من تخلّفنا» که را خلیفه خویش گذاری و ما را به که سپاری؟ فرمود: موسی، که را خلیفه خود نمود؟ به عرض رسانیدم: وصیّ خود، یوشع بن نون را.
«قال: فانّ وصیّی و خلیفتی من بعدی علیّ بن ابی طالب، قائد البررة و قاتل الکفرة، منصور من نصره، مخذول من خذله».
عرض کردم: امامان بعد از شما چند نفرند؟ فرمود: به شماره نقبای بنی اسراییل، نه نفر از آنها از صلب حسین است، که خدا به ایشان علم و فهم مرا عطا فرموده، آنها خزّان علم و معادن وحی خدای تعالی باشند. عرض کردم: از برای فرزندان حسن چیست؟
«قال انّ اللّه تبارک و تعالی جعل الأمامة فی اولاد الحسین و ذلک قوله عزّ و جلّ:
وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فِی عَقِبِهِ.»(1)
فرمود: به درستی که خدای تعالی امامت را در فرزندان حسین قرار داده و قول خدای تعالی وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فِی عَقِبِهِ اشاره به آن است.
عرض کردم: یا رسول اللّه! آیا برای من نام آنها را بیان نمیفرمایی؟ «قال: نعم، لمّا عرج بی الی السّماء و نظرت الی ساق العرش، فرأیت مکتوبا بالنور لا آله الّا اللّه
1) سوره زخرف: آیه 28.
محمّد رسول اللّه ایّدته بعلی و نصرته و رأیت أنوار الحسن و الحسین و فاطمه و رأیت فی ثلثة مواضع علیا علیا علیا و محمّدا و محمّدا و جعفر و موسی و الحسن و الحجّة یتلألأ من بینهم کأنّه کوکب درّی ...»، الخ.
حدیث دیگر: در کتاب مزبور(1)روایت کرده از علقمة بن قیس که گفت: خطبه خواند برای ما امیر المؤمنین علیه السّلام خطبه لؤلؤ را و از جمله کلماتی که در آخر خطبه فرمود، این بود: «الا و انّی طاعن عن قریب منطلق الی المغیب فاتّقوا الفتنة الأمویّه و المملکة الکسرویّة و اماتة ما احیاه اللّه و احیاء ما امآته اللّه و اتخذوا صوامعکم بیوتکم و عضّوا علی جمر القضاء و اذکروا اللّه کثیرا فذکره اکبر لو کنتم تعملون».
به درستی که به زودی از میان شما کوچ میکنم و به جایگاه پنهانی میروم. پس بپرهیزید از فتنه بنی امیّه و پادشاهی جبّاران و میراندن زندهداشته خدا و زنده داشتن میرانده خدا،- مقصود پایمال نمودن کتاب و سنّت و برپا داشتن ضلال و بدعت است- و خانههای خود را صومعههای خود قرار دهید و بر سختیهایی که برشما وارد شود، صبر کنید و بسیار خدا را یاد کنید؛ زیرا که اگر بدانید، ذکر حضرت پروردگار بزرگترین چیزهاست.
اقول؛ بعد از این کلام، حضرت از بنای بغداد و سلطنت بنی عبّاس خبر میدهد و بعضی از علایم ظهور حضرت حجّة بن الحسن علیه السّلام را بیان میفرماید.
راوی گوید: پس مردی که نامش عامر بن کثیر بود برخواست و عرض کرد: یا امیر المؤمنین علیه السّلام ما را از ائمّه کفر و خلفای باطل اخبار فرمودی، استدعا آنکه ما را از ائمّه حق و السنه صدق که پس از تو بر مسند امامت جلوس فرمایند، نیز اعلام فرمایی.
«قال: نعم، انّه لعهد عهده الیّ رسول اللّه انّ هذا الأمر یملکه اثنی عشر اماما تسعة
1) کفایة الاثر فی النص علی الائمّة الاثنی عشر، ص 218- 213.
من صلب الحسین». فرمود: آری، رسول خدا مرا خبر داده که مالک امر امامت دوازده نفرند که نه نفر از آنها از صلب حسین علیه السّلام باشند. «و لقد قال النّبی: لمّا عرج بی الی السماء نظرت الی ساق العرش فاذا مکتوب لا آله الّا اللّه محمّد رسول اللّه ایّدته بعلی و رأیت اثنی عشر نورا فقلت یا ربّ انوار من هذه فنودیت یا محمّد هذه انوار الأئمّة من ذرّیتک، قلت یا رسول اللّه افلا تسمّیهم لی».
هرآینه به تحقیق پیغمبر مرا گفت: چون مرا به آسمان عروج دادند، به سوی ساق عرش نگران شدم. ناگاه کلمه لا آله الّا اللّه را دیدم؛ بعد از آن نوشته بود: محمد رسول خدا است. او را به علی یاری دادم و دوازده نور را دیدم.
عرض کردم: ای پروردگار من! این انوار کیست؟!
پس ندا کرده شدم: این محمد! این انوار امامان از ذریّه تو باشند.
من عرض کردم: یا رسول اللّه! آیا نام آنها را برای من بیان نفرمایی؟
فرمود: آری، تو امام و جانشین منی، که دین مرا ادا کنی و وعده مرا انجاز(1)نمایی. و بعد از تو، دو پسر تو حسن و حسین باشند. بعد از حسین، پسر او علی بن زین العابدین؛ بعد از علی، پسر او محمد باشد که باقر خوانده شود؛ بعد از محمد، پسرش جعفر است که صادق خوانده شود، بعد از جعفر، پسرش موسی است که کاظم خوانده شود؛ بعد از موسی، پسرش علی است که رضا خوانده شود؛ بعد از علی پسرش محمد است که زکی خوانده شود؛ بعد از محمد پسرش علی است که نقی خوانده شود؛ بعد از وی پسرش حسن است که امین خوانده شود و قائم که پسر حسن است، همنام من و شبیهترین مردم به من است. زمین را از عدلوداد پر میکند. چنانچه از ظلم و جور پر شده باشد. «قال الرجل: فما بال قوم وعوا ذلک من رسول اللّه ثمّ دفعوکم عن هذا الأمر و انتم الأعلون نسبا و نوطا بالنبی و فهما بالکتاب و السّنة».
عامر بن کثیر عرض کرد: پس چه چیز قومی را که این خبر را از رسول خدای صلّی اللّه علیه و آله حافظ بودند، باعث شد که شما را از منصب خلافت دفع دادند و حال آنکه شما را پایه
1) انجاز: محقّق کردن.
نسب، از همه بلندتر و مایه حسب، از تمام آنها ارجمندتر است؟! ارتباطتان به رسول خدای صلّی اللّه علیه و آله از کل، بیش و قدم و فهمتان به کتاب و سنّت، از جمیع پیش است؟!
«قال علیه السّلام: ارادوا قلع أوتاد الحرم و هتک ستور أشهرالحرم من بطون البطون و نور نواظر العیون بالظّنون الکاذبه و الأعمال البائرة بالأعوان الجابرة فی البلدان المظلمة».
حدیث دیگر: در کتاب مزبور(1)روایت نموده از جابر جعفی که گفت: خدمت حضرت باقر علیه السّلام عرض کردم که قومیگویند: خدا امامت را در عقب حسن و حسین علیهما السّلام قرار داده.
حضرت باقر علیه السّلام فرمود: به خدا قسم! دروغ گویند. آیا نشنیدهاند که خدای تعالی فرموده: «وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فِی عَقِبِهِ»(2)فهل جعلها الّا فی عقب الحسین علیه السّلام؟
قال: یا جابر! انّ الائمّة هم الذین نصّ علیهم رسول اللّه بالأمامة و هم الأئمّة الذین قال رسول اللّه: لمّا أسری بی الی السماء وجدت أسامیهم مکتوبة علی ساق العرش بالنور اثنی عشر اسما».
فرمود: خدا امامت را، جز در عقب حسین قرار نداده، ای جابر! به درستی که ائمّه آنچنان کسانند که رسول خدای صلّی اللّه علیه و آله به امامت ایشان تصریح فرموده و آنها همان اشخاص باشند که رسول خدای صلّی اللّه علیه و آله فرموده: در شب معراج، نامهای ایشان را به خطّ نور بر ساق عرش، مکتوب یافتم که دوازده اسم بود؛ علی و سبطاه و علی و محمّد و جعفر و موسی و علی و محمد و علی و الحسن و الحجّة القائم. اینها امامان از اهل بیت صفوت و طهارت هستند.
به خدا سوگند! هیچکس جز ما دعوی امامت نکند، مگر آنکه خدای تبارک و تعالی او را با شیطان و لشکر شیطان محشور فرماید. آنگاه حضرت آهی سرد برکشید و فرمود: خدا حق این امّت را رعایت نکناد! چه آنها حقّ پیغمبر خویش را رعایت نکردند. به خدا سوگند! «لو ترکوا الحقّ علی اهله لمّا اختلف فی اللّه اثنان» اگر حق را بر اهل حق میگذاشتند، دو نفر در دین خدا اختلاف نمیکردند.
ثمّ انشاء یقول:
انّ الیهود لحبّهم لنبیّهم***امنوا بوائق حادث الازمان
و المؤمنون بحب آل محمّد***یرمون بالآفاق فی النّیران»
جابر گوید، عرض کردم: ای مولای من! آیا امامت، خاصّه شما نیست؟
فرمود: آری. گفتم: پس چرا از حقّ خویش قعود فرموده، مطالبه نمیفرمایید حال آنکه خدای تعالی فرموده: وَ جاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباکُمْ(1).
فرمود: امیر المؤمنین علیه السّلام را چه بود که از طلب حقّ خود قعود نمود، چون یاری کنندهای نیافت؟ آیا نشنیدهای خدای تعالی را که در قصّه لوط میفرماید: لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلی رُکْنٍ شَدِیدٍ(2)و در حکایت نوح میفرماید: فَدَعا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ(3)و در قصّه موسی میفرماید: رَبِّ إِنِّی لا أَمْلِکُ إِلَّا نَفْسِی وَ أَخِی فَافْرُقْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ(4). پس هرگاه پیغمبر خدا صلّی اللّه علیه و آله ناصر نداشته باشد و از قعود در طلب حقّ خود معذور باشد، وصیّ پیغمبر معذورتر خواهد بود.
«یا جابر! مثل الامام مثل الکعبه إذ یؤتی و لا یأتی» ای جابر! مثل امام، مثل کعبه است که مردم مأمورند به زیارت او روند و او به زیارت کس نرود.
حدیث دیگر: صدوق در کمال الدّین(1)از ابن عبّاس از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله خبر مفصّلی را در معراج روایت کرده که مشتمل بر مناقب عظیمه امیر المؤمنین علیه السّلام است و بیان بسیاری از علایم ظهور حضرت ولیّ عصر- ارواحنا فداه-، ما محلّ حاجت را ذکر میکنیم:
«قوله تعالی: و اعطیتک أن اخرج من صلبه یعنی علیّا احد عشر مهدیّا کلّهم من ذریّتک من البکر البتول و آخر رجل منهم یصلّی خلفه عیسی بن مریم، یملاء الأرض عدلا کما ملئت ظلما و جورا انجی به من الهلکة و اهدی به من الضّلالة و ابرء به الأعمی و اشفی به المریض ...»، الخ.
خلاصه آنکه حضرت احدیّت، در شب معراج به حبیب خود میفرماید: و تو را عطا فرمودم که از صلب علی علیه السّلام بیرون آرم یازده نفر هدایتیافته یا هدایتکننده که تمام آنها از ذریّه تو و از بکر بتول، یعنی صدیقه کبرا- سلام اللّه علیها- باشند و آخر مرد از یازده نفر کسی است که عیسی بن مریم پشت سر او نماز میخواند و زمین را از عدلوداد پر کند، چنانچه از ظلم و جور پر شده است. به سبب او، بندگانم را از هلاکت نجات بخشم و به سبب او از ضلالت هدایت نمایم، به سبب او کوران را از کوری برهانم و بیماران را به صحّت برسانم.
حدیث دیگر: صدوق در علل الشرایع(2)و عیون(3)از حضرت رضا علیه السّلام از آبای بزرگوارش از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت نموده که فرمود: «قال: لمّا عرج بی الی السّماء نودیت یا محمّد، فقلت: لبّیک ربّی و سعدیک! تبارکت و تعالیت، فنودیت یا محمّد! انت عبدی و أنا ربّک فایّای فاعبد و علیّ فتوکّل، فانّک نوری فی عبادی و رسولی
الی خلقی و حجّتی علی بریّتی؛ لک و لمن تبعک خلقت جنّتی و لمن خالفک خلقت ناری و لأوصیائک اوجبت کرامتی و لشیعتهم اوجب ثوابی فقلت: یا ربّ! و من اوصیائی؟
فنودیت یا محمّد! اوصیائک المکتوبون علی ساق عرشی؛ فنظرت و أنا بین یدی ربّی جلّ جلاله الی ساق العرش، فرایت اثنی عشر نورا فی کلّ نور سطر اخضر، علیه اسم وصیّ من اوصیائی، اوّلهم علیّ بن ابی طالب و آخرهم مهدی امّتی؛ فقلت یا ربّ هؤلاء اوصیایی بعدی؟
فنودیت یا محمّد! هولاء اولیایی و احبّایی و اصفیایی و حججی بعدک علی بریّتی و هم اوصیائک و خلفائک و خیر خلقی بعدک؛ و عزّتی و جلالی لأظهرنّ بهم دینی و لأعلین بهم کلمتی و لأطهّرن الأرض بآخرهم من اعدایی و لا ملکّنه مشارق الأرض و مغاربها و لا سخّرن له الریّاح و لأذلّلن له السّحاب الصعاب و لا رقّینه فی الأسباب و لأنصرنّه بجندی و لأمدنه بملائکتی حتّی یعلن دعوتی و یجمع الخلق علی توحیدی ثمّ لا دیمنّ ملکه و لأداولنّ الایّام بین اولیائی الی یوم القیمه».
خلاصه خبر شریف آنکه میفرماید، خدای تعالی در لیلة المعراج فرمود: از برای اوصیای تو کرامت خود را واجب کردم و برای شیعیان ایشان ثواب خویش را واجب فرمودهام. عرض کردم: اوصیای من کیستند؟
ندا آمد: اوصیای تو بر ساق عرش من نوشته شدهاند. بر ساق عرش نظر نمودم، دوازده نور را دیدم که هرنوری، سطری سبز بود که بر آن نام وصیّی از اوصیای من مکتوب شده بود، اوّل ایشان علی بن ابی طالب و آخر ایشان مهدی امّت من بود.
عرض کردم: ای خدای من! اینان اوصیای منند؟ ندا رسید: اینان دوستان و حجّتهای منند بر آفریدگانم و اوصیای خلفای تو، بعد از تو باشند.
سوگند به عزّت و جلالم! البتّه دین خود را به ایشان آشکار کنم و کلمه خویش را بلند گردانم. و هرآینه البتّه زمین را به آخرین آنها از لوث وجود دشمنانم پاک فرمایم و البتّه او را مالک و پادشاه و فرمانفرمای مشارق و مغارب زمین فرمایم،
برای او بادها را مسخّر کنم، البتّه به جهت او ابرهای سرکش را رام نمایم و البتّه او را در راههای آسمان بالا برم و البتّه او را به لشکر خود یاری دهم و البتّه او را به ملایکه خویش مدد نمایم تا دعوت مرا اعلان کند و خلق را بر یگانگی و یکتایی من فراهم فرماید، پادشاهی او را برقرار دارم و روزهای دنیا را میان دوستان خود تا روز قیامت دستبهدست دهم. انتهی الخبر الشریف.
حدیث دیگر: در کفایة الاثر(1)از انس بن مالک روایت کرده؛ قال:
«قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: لمّا عرج بی الی السّماء رأیت علی ساق العرش مکتوبا لا آله الّا اللّه، محمّد رسول اللّه، ایّدته بعلیّ و نصرته بعلی و رأیت اثنی عشر اسما مکتوبا بالنّور فهم علی بن ابی طالب و سبطای و بعدهما تسعه اسماء علی علی علی، ثلث مرّات و محمّد و محمّد مرّتین و جعفر و موسی و الحسن و الحجه یتلألأ من بینهم.
فقلت یا ربّ اسامی من هولاء؟
فنادی ربّی جلّ جلاله: هم الأوصیاء من ذریّتک بهم اثیب و بهم اعاقب».
حدیث دیگر: در مناقب و کفایة الاثر از ابی امامه روایت کردهاند؛ قال:
«قال رسول اللّه: لمّا عرج بی الی السّماء رأیت مکتوبا علی ساق العرش بالنور، لا آله الا اللّه، محمّد رسول اللّه، ایّدته بعلیّ و نصرته بعلیّ و رأیت علیا علیا علیا ثلث مرات، ثمّ بعده حسن و الحسین و محمّدا و محمّدا و جعفر و موسی و الحسن و الحجّة اثنی عشر اسما مکتوبا بالنّور.
فقلت: یا ربّ اسامی من هولاء الّذی قرنتهم بی؟
فنودیت: یا محمّد! هم الائمّة بعدک و الاخیار من ذرّیّتک».
1) کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 106- 105.
خلاصه، آنکه گوید، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: چون مرا به معراج بردند، دیدم به خطّ نور بر ساق عرش نوشته شده: لا آله الا اللّه، محمّد رسول اللّه، محمد را به علی کمک و یاری نمودم؛ سه لفظ علی و حسن و حسین و دو محمد و جعفر و موسی و حسن و حجّة را که دوازده اسم و با نور مکتوب است.
عرض کردم: ای پروردگار! این اسامی چهکس باشد؟
ندا آمد: ایشان امامان بعد از تو و اخیار از ذریّه تو میباشند.
حدیث دیگر: در کفایة الاثر(1)از واثلة بن اسقع روایت کرده: «قال: سمعت رسول اللّه یقول: لمّا عرج بی الی السّماء و بلغت سدرة المنتهی نادانی جلّ جلاله فقال: یا محمّد! قلت: لبّیک سیّدی!
قال: انّی ما أرسلت نبیّا فانقضت ایّامه الّا أقام بالأمر من بعده وصیّه، فاجعل علی بن ابی طالب الامام و الوصیّ بعدک، فانّی خلقتکما من نور واحد و خلقت الائمّة الرّاشدین من أنوار کما، أتحبّ تریهم یا محمّد؟
قلت: نعم، یا ربّ!
قال: ارفع رأسک، فرفعت رأسی، فاذا أنا بأنوار الائمّة بعدی اثنی عشر نورا.
قلت: یا ربّ! انوار من هی؟
قال: أنوار الائمّة بعدک أمناء معصومین».
خلاصه آنکه گفت: شنیدم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میفرمود: زمان معراج، چون به سدرة المنتهی رسیدم، خدا مرا ندا کرده، فرمود: ای محمد!
عرض کردم: لبیک ای سیّد من!
فرمود: هیچ پیغمبری را نفرستادم که روزگار او بگذرد، مگر آنکه وصیّ خود را قائم به امر خود نمود، تو نیز علی بن ابی طالب را بعد از خود امام و وصی قرار بده، چرا که من هردو را از یک نور آفریدم و ائمّه راشدین را از نور تو و علی خلق کردم.
ای محمد! آیا دوست داری آنها را ببینی؟
1) کفایة الاثر فی النص الائمة الاثنی عشر، ص 111- 110.
عرض کردم: آری، ای پروردگار!
فرمود: سر خویش بردار. چون سر برداشتم، انوار امامان بعد از خود را دیدم که دوازده نور بود.
عرض کردم: ای پروردگار! این انوار از آن کیستند؟
فرمود: انوار امامان بعد از تو باشند که همگی امین و معصومند.
حدیث دیگر: در کفایة الآثر(1)از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده که بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در خانه امّ سلمه داخل شدم آن زمان که آیه مبارکه إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ ...،(2)الخ. بر حضرت نازل شده بود.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: یا علی! این آیه در حقّ تو و دو سبط من و امامان از فرزند تو میباشد.
عرض کردم: یا رسول اللّه! امامان بعد از تو، چند نفرند؟
فرمود: یا علی! تویی، بعد از تو، دو پسرت حسن و حسین باشند، بعد از حسین پسرش علی، بعد از او پسرش محمد، بعد از وی پسرش جعفر، بعد از او پسرش موسی، بعد از موسی پسرش علی، بعد از وی پسرش محمد، بعد از او پسرش علی، بعد از علی پسرش حسن و بعد از حسن حجّة بن الحسن است. نامهای آنها را مکتوب بر ساق عرش چنین یافتم.
«فسئلت اللّه عزّ و جلّ عن ذلک، فقال: یا محمّد! هم الأئمّة بعدک مطهّرون معصومون و اعدائهم ملعونون». از خدای عزّ و جلّ از آن نامها پرسیدم.
فرمود: ای محمد! اینها امامان بعد از تو هستند که خود پاکیزه شده و معصوماند و
دشمنانشان از رحمت من مهجور و محروماند.
حدیث دیگر: در کفایة الاثر(1)از امّ سلمه از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت نموده که فرمود: چون به آسمان عروج داده شدم، ناگاه بر عرش خدای مکتوب یافتم، «لا آله الا اللّه محمّد رسول اللّه، ایّدته بعلی و نصرته بعلی» و انوار علی، و فاطمه، و حسن، و حسین، انوار علی بن الحسین، و محمد بن علی، و جعفر بن محمد، و موسی بن جعفر، و علی بن موسی، و محمد بن علی، و علی بن محمد، و حسن بن علی را دیدم، «و رأیت نور الحجّة یتلألأ من بینهم کأنّه کوکب دریّ» و نور حجّت را دیدم که از میان ایشان مانند ستاره درخشنده تلألأ داشت. پس عرض کردم: پروردگارا! این نور متلألؤ کیست و این انوار دیگرچه کسانند؟ ندا کرده شدم: این نور علی و فاطمه است و این نور دو سبط تو حسن و حسین است و اینها نورهای امامان بعد از تواند که از فرزندان حسین و پاکیزه و معصومند و این نور متلألأ، حجّت، آنچنان است که دنیا را از عدلوداد پر کند.
حدیث دیگر: در کفایة الاثر(2)از غالب جهنی از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده:
«قال: انّ الائمّة بعد رسول اللّه کعدد نقباء بنی اسرائیل و کانوا اثنی عشر الفائز من والاهم و الهالک من عاداهم و لقد حدّثنی أبی عن أبیه: قال: قال رسول اللّه لمّا اسری بی الی السماء نظرت فاذا علی ساق العرش مکتوب لا آله الّا اللّه، محمّد رسول اللّه، ایّدته بعلی و نصرته بعلی و رأیت فی مواضعه علیا علیا علیا و محمّدا و محمّدا و جعفر و موسی و الحسن و الحسین و الحجّة فعددتهم فاذاهم اثنی عشر.
فقلت: یا ربّ! من هؤلاء الذین أریهم.
قال: یا محمّد! هذا نور وصیّک و سبطیک و هذه انوار الائمّة من ذرّیتهم بهم اثیب و بهم اعاقب».
حدیث دیگر: محدّث نوری- نور اللّه مرقده- در کتاب نجم ثاقب از کتاب غیبت(1)فضل بن شاذان نیشابوری- که از حضرت رضا و جواد علیهما السّلام روایت کرده و در آخر زمان حضرت عسکری علیه السّلام وفات نموده و دارای یک صد و هشتاد جلد کتاب مؤلّف بوده، روایت کرده، عبد اللّه بن عبّاس گفت: حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
چون مرا به آسمان عروج دادند به سدرة المنتهی رسیدم، از حضرت ربّ الارباب خطاب رسید: یا محمد! عرض کردم: لبیک! لبیک! ای پروردگار من!
خداوند تعالی فرمود: هیچ پیغمبری نفرستادیم که روزگار نبوّت او درگذرد، الّا آن که امر دعوت را برپا داشت و برای هدایت امّت بعد از خود، وصیّ خود را و به جهت نگاهبانی شریعت، حجّتی را به جای خود گذاشت، پس ما علی بن ابی طالب را خلیفه تو و امام امّت تو گردانیدیم، پس حسن را- یعنی مقرّر گردانیدیم که بعد از علی، خلیفه و امام امّت تو حسن باشد- بعد از او حسین، بعد از وی علی بن الحسین، بعد از او محمد بن علی، بعد از او جعفر بن محمد، بعد از او موسی بن جعفر، بعد از او علی بن موسی، بعد از او محمد بن علی، بعد از او علی بن محمد، بعد از او حسن بن علی و بعد از او حجّة بن الحسن.
یا محمد! سر بالا کن! چون سر بالا کردم، علی، حسن، حسین و نه تن از فرزندان حسین را دیدم و حجّت یعنی حضرت صاحب الزّمان- علیه صلوات اللّه الملک المنان- در میان ایشان میدرخشید که گویا کوکب درخشندهای بود.
سپس خداوند فرمود: اینها خلیفه و حجّتهای من در زمین و خلیفه و اوصیای تو بعد از تو میباشند. خوشا به حال کسی که ایشان را دوست دارد، و وای بر کسی که ایشان را دشمن دارد.
1) ر. ک: کفایة المهتدی، گزیده، حدیث هشتم، ص 57.
صدوق در عیون خبری را در معراج از ابن عبّاس، از حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده، از آن جمله میفرماید، خدای تعالی فرمود:
«و بالقائم منکم اعمر ارضی بتسبیحی و تقدیسی و تهلیلی و تکبیری و تحبیبی و به اطهّر الارض من اعدائی و اورثها اولیائی و به اجعل کلمه الذین کفروا بی السفلی و کلمتی العلیا و به احیی عبادی و بلادی بعلمی و له اظهر الکنوز و الذخائر بمشیتی و ایّاه اظهر علی الاسرار و الضمائر بارادتی و امدّه بملائکتی لتویّده علی انفاذ امری و اعلان دینی ذلک ولیی حقا و مهدی عبادی صدقا».
و به قائم از شما، زمین خود را به تسبیح و تهلیل و تکبیر و تمجید خودآباد کنم و به او زمین را از لوث وجود دشمنانم پاک کنم و آن را به دوستانم به وراثت دهم و به ظهور او، کلمه کفّار را پست کنم و کلمه خود را بلند گردانم.
به او عباد و بلاد خود را به علم خویش زنده کنم و برای او گنجها و ذخیرهها را به مشیّت کامله خود آشکار کنم و او را به اراده تامّهام بر امور پنهانی آگاه گردانم و او را به وسیله ملایکه خود یاری دهم تا بر نفوذ دادن امر من و آشکار داشتن دین من یاریش نمایند. او ولیّ من است از روی حقیقت و مهدی بندگان من به راستی.(1)
و ایضا شیخ حرّ عاملی در جواهر السنیّه(2)از کامل الزیارة از حضرت صادق علیه السّلام خبر مفصّلی را روایت کرده، خلاصه آنکه در لیله معراج خداوند تبارک و تعالی حضرت خاتم انبیا را بر مصایب وارده بر آن حضرت، در نفس مقدّسش و اهل بیت
طاهرینش اعلام فرموده.
خلاصه آنکه پس از اخبار شهادت حضرت خامس آل عبا علیه السّلام و اولاد و اهل بیت آن حضرت و اسیری حرم محترم آن جناب و گریستن اهل آسمانها و زمین بر آن حضرت، میفرماید: «ثمّ أخرج من صلبه ذکرا به انصرک و انّ شبحه عندی لتحت العرش» و فی نسخة اخری «ثمّ أخرج من صلبه ذکرا انتصر له به و انّ شبحه عندی تحت العرش، یملاء الأرض بالعدل و یطبقها بالقسط، یسیر معه الرعب، یقتل حتّی یشکّ فیه».
آنگاه از صلب حسین مردی را بیرون آرم که به او، تو را یاری کنم. در نسخه دیگر عبارتی است که معنی آن این است: به وجود این مرد از برای حسین انتقام کشم. به درستی که شبح او در زیر عرش نزد من است، زمین را از عدل پر میکند و روی زمین را از قسط میپوشاند، بههرجا رود رعب با او است، آنقدر بکشد تا در وی شک کرده شود.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پس از شنیدن آن مصایب و مژده انتقام، در مقام تسلیم برآمده، عرض کرد: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ(1). پس خطاب رسید: سر خویش بالا کن!
فرمود: به سوی مردی نظر کردم که رویش از تمام مردم زیباتر و بویش از همه پاکیزهتر و نور از میان دو چشم و بالای سر و زیر پای او همی ساطع بود.
«فدعوته، فاقبل الیّ و علیه ثیاب النّور و سیماء کلّ خیر حتّی قبّل بین عینی و نظرت الی ملائکته، قد حفّوا به لا یحصیهم الّا اللّه».
پس او را به جانب خویش خواندم، به سوی من روی آورد در حالیکه جامههای نور بر او بود و آثار هرخیر و نیکویی از چهره همایونش هویدا بود. پس بیامد تا میان دو چشم مرا ببوسید و به سوی ملایکه نظر کردم که در اطراف و جوانب آن جناب بودند، بسیاری آنها به حدّی بود که جز ذات مقدّس خدای تعالی کسی شمار آنان نتوان نمود.
1) سوره بقره، آیه 156.
در بشارات ذات مقدّس خدای تعالی به ظهور نور موفور السرور حضرت بقیة اللّه- عجّل اللّه فرجه- در لوح فاطمه علیها السّلام و صحیفه بیضا است و در آن چند رفرفه میباشد.
بدان که اخبار لوح از اخبار مستفیضه، بلکه میتوان گفت نزدیک به تواتر معنوی است. اغلب محدّثین امامیّه- قدّست اسرارهم- و بعض از محدّثین عامّه، خبر لوح را به طرق متعدّده روایت کردهاند. چون در متن و طریق روایت، تعدّد و تکثّر است و ذکر همه آنها از وضع این کتاب خارج است، به ذکر چند خبر اکتفا مینماید.
شیخ صدوق، محمد بن علی بن بابویه در کمال الدین(1)و عیون،(2)طبرسی در احتجاج،(3)شیخ طوسی در غیبت،(4)محمد بن ابراهیم نعمانی در غیبت،(5)شیخ مفید در اختصاص،(6)کلینی در کافی(7)و مسعودی در اثبات الوصیّه،(8)با اندک اختلاف به
دو طریق و حموینی از علمای عامّه در فرائد السّمطین(1)خبر لوح را روایت کردهاند. ما نیز از کمال الدین و عیون نقل میکنیم. در دو کتاب مزبور به سند متّصل از عبد الرحمن بن سالم از ابو بصیر روایت کرده که حضرت صادق علیه السّلام فرمود: پدرم امام محمد باقر علیه السّلام به جابر بن عبد اللّه انصاری فرمود:
مرا به سوی تو حاجتی است؛ چه زمانی برای تو سهل است که با تو خلوت کرده، حاجت خویش پرسش کنم؟
جابر عرض نمود: در هرزمان که خواهی، حضور حضرتت مشرّف میشوم. چون جابر را سعادت حضور، مساعدت کرد، پدرم مجلس را از بیگانه پرداخت.
سپس فرمود: ای جابر! مرا خبر ده از آن لوح که در دست مادرم فاطمه (علیها السلام)- دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله- دیدی و آنچه را که مادرم به تو خبر داد، در آن لوح نوشته بود؟!
جابر گفت: به خدای تعالی شهادت میدهم که بر مادرت فاطمه- سلام اللّه علیها- در زمان حیات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله داخل شدم تا او را به ولادت حسین علیه السّلام تهنیت گویم.
در دست او لوح سبزی دیدم که پنداشتم از زمرّد است و در آن مکتوبی بود که مانند آفتاب میدرخشید. گفتم: پدر و مادرم فدایت، ای دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله! این لوح چیست؟!
گفت: این لوحی است که خدای تعالی به سوی پیغمبر خود هدیه فرستاده؛ در این لوح، نام پدر، شوهر، فرزندم و نامهای اوصیا از فرزندانم ثبت است، پدرم این لوح را به من عطا فرمود تا مرا بدان مسرور فرماید.
جابر گفت: مادرت فاطمه آن لوح را به من داد، قرائت کردم و نسخهای از آن برگرفتم. پس پدرم فرمود: ای جابر! آیا میتوانی آن نسخه را بر من عرضه داری؟
گفت: آری.
پدرم به منزل جابر رفت. جابر صحیفهای از پوست بیرون آورد و گفت: خدا را
1) فرائد السمطین، ج 2، ص 141- 136.
گواه گیرم که در لوح مکتوب چنین دیدم؛
به نام خداوند بخشنده مهربان.
این کتابی است از جانب خدای عزیز علیم به سوی محمد که نور خدا و فرستاده دانا و پیغمبر بشارتدهنده و امیدوارکننده او است. او حجاب خدا و دلیل او است.
روح الامین از نزد ربّ العالمین، نزد او فرود آمد به اینکه:
ای محمد! نامهای مرا تعظیم کن، نعمتهای مرا شکر کن و بخشش و عطاهای مرا کفران مکن، منم معبودی که جز من معبودی نیست، هرکه به احدی غیر از احسان من امیدوار شود و یا از احدی غیر از عدل من بترسد، او را به عذابی عذاب کنم که احدی از عالمیان را معذّب نکرده باشم. ای محمد! مرا بندگی نما و بر من توکّل کن!
هیچ پیغمبری را نفرستادم که روزگار عمر او را تمام کنم، مگر آنکه برای او وصیّی قرار دادم و تو را بر همه بندگان و پیغمبران خود تفضیل دادم. همچنین وصیّ تو را بر همه اوصیا برتری عنایت کردم.
بعد از خودت تو را به دو پسرت اکرام کردم، و ایشان را بعد از سرآمدن زمان پدرشان، معدن علم خود گردانیدم.
حسین را خزانهدار وحی خود نمودم، او را به شهادت گرامی داشتم و پایان کار او را به سعادت ختم کردم. او از همه شهدا افضل و قدر و منزلت او نزد خدا از همه بالاتر است، کلمه تامّه من با او و حجّت بالغه من نزد او است. به دوستی عترت او، خلق را ثواب و به دشمنی ایشان، خلق را عتاب کنم.
اوّل ایشان علی، سیّد عابدان و زینت گذشتگان از اولیای من است. بعد از او پسرش، شبیه جدّش پیغمبر محمود صلّی اللّه علیه و آله، محمدی که باقر، یعنی شکافنده علم من است و معدن حکمت من و بعد از او جعفر است. هرکه در او شکّ کند، هلاک شود و رادّ بر او، رادّ بر من است.
این قول از من حقّ است، هرآینه جعفر را گرامی خواهم داشت و او را به شیعیان و
دوستان و انصارش خشنود گردانیدم و بعد از جعفر، موسی را برگزیدم، پس فتنهای روی دهد که خلاصی مردم از آن بسیار صعب و دشوار باشد و همه در آن فتنه کور و نابینا باشند؛ زیرا ریسمان حکم و تکلیف من هرگز بریده نشود و حجّت من بر مردم مخفی نماند و دوستان من شقی نگردند.
کسی که یکی از ایشان را انکار کند، نعمت من را انکار کرده است و کسی که آیهای از کتاب مرا تغییر دهد، بر من افترا بسته است.
در آن هنگام که عمر دوست و بنده و برگزیده من، موسی بن جعفر به سرآید، بدا به حال کسانی که به من افترا گویند و امام مرا نیز انکار کنند.
به تحقیق تکذیبکننده هشتمین امام من، تکذیبکننده همه اولیای من است و علی، ولیّ و ناصر دین من است، او است که بارهای گران نبوّت را بر دوش او اندازم و به او قوّت کشیدن آن را عطا کنم، عفریت متکبّری او را میکشد، او را در شهری که بنده صالح من آن را بنا کرده است، پهلوی بدترین مخلوق من دفن نمایند.
این قول من حقّ است، هرآینه دیده علی را به فرزندش محمد که خلیفه و جانشین او، بعد از او روشن گردانیدم. او وارث علم من، معدن حکمت و موضع سرّ من و حجّت من بر بندگان من است.
بهشت را برای او جایگاه گردانیدم و شفاعت او را درباره هفتاد هزار نفر از اهل بیتش که همه مستوجب جهنّم باشند، قبول میکنم و کار فرزندش علی را به سعادت ختم کنم که ولی و ناصر دین من و گواه من بر بندگان من و امین من بر وحی من است.
از صلب او بیرون آورم کسی را که مردم را به سوی من دعوت کند، او خازن علم من است. پس امر امامت و خلافت را به پسرش که رحمت خدا بر اهل عالم است، کامل گردانم و بر او است کمال موسی و بهای عیسی و صبر ایّوب.
دوستان من در زمان غیبت او ذلیل خواهند شد و سرهای ایشان را مانند سرهای ترک و دیلم به هدیه فرستند، ایشان را بکشند، جسد ایشان را بسوزانند، و ایشان پیوسته خایف و مضطرب و پریشان باشند و دشمنان دین، زمین را از خون ایشان
رنگین کنند و آواز نوحه و فریاد از زنان ایشان بلند شود، ایشان دوستان من هستند.
حقّا به وسیله ایشان هرفتنه صعب و دشواری را، یعنی کفر و ضلالت را برطرف گردانم و بلاهای روزگار را به وسیله ایشان دفع کنم و بارهای گران را از دوش مردم بردارم. بر آن جماعت درود پروردگار و رحمت و برکات او باد! و ایشاناند هدایت یافتهشدگان.
عبد الرحمان بن سالم گوید، ابو بصیر گفت: اگر در مدّت عمر خود به غیر از این حدیث، حدیثی در اینخصوص گوشزد تو نمیشد، هرآینه تو را کافی بود؛ تو آن را از نااهل نگاهدار ...، الخبر.
صدوق- علیه الرحمه- در عیون(1)به سند دیگر از اسحاق بن عمّار از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: آیا تو را بشارت ندهم؟
عرض کردم: بلی، یابن رسول اللّه! پس فرمود: یافتهایم صحیفهای به املای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و خطّ امیر المؤمنین علیه السّلام یافتهایم که در آن صحیفه مرقوم است:
«بسم اللّه الرحمن الرحیم هذا کتاب من اللّه العزیز الحکیم» و حدیث را مانند حدیث سابق، بدون کم و زیاد ذکر کرد، مگر آنکه در آخر حدیث خود گفت: «ثم قال الصادق: یا اسحق! هذا دین الملئکه و الرّسل فصنه عن غیر اهله یصنک اللّه و یصلح بالک ثمّ قال من دان بهذا أمن من عقاب اللّه».
یعنی حضرت صادق علیه السّلام بعد از بیان مرقومات صحیفه، فرمود: ای اسحاق! این است دین ملایکه و پیغمبران. پس آن را از نااهل نگاهدار تا خدا تو را نگاه دارد و امور تو را اصلاح کند. بعد از آن گفت: کسی که به آنچه در این صحیفه مرقوم است، مطیع و منقاد شود، از عقاب خدای عزّ و جلّ در امان است.
1) عیون اخبار الرضا؛ ج 2، ص 51- 50.
صدوق در کمال الدین(1)و عیون(2)به چهار واسطه از عبد العظیم حسنی روایت کرده، او نیز از علی بن حسن بن علی بن ابی طالب علیه السّلام روایت کرده که گفت: عبد اللّه بن محمد بن جعفر الصادق علیه السّلام از پدرش از جدّش مرا حدیث کرد که حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام فرزندان خود را جمع کرد که در میان آنها عمّ ایشان، زید بن علی بود، آنگاه به سوی آنها کتابی را که به خطّ علی علیه السّلام و املای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود، بیرون آورد؛ در آن کتاب نوشته بود «هذا کتاب من اللّه العزیز العلیم» حدیث لوح تا «و اولئک هم المهتدون».
راوی از عبد العظیم گوید که عبد العظیم گفت: تعجّب است از محمد بن جعفر و خروج او، با اینکه از پدر بزرگوار خود این حدیث را استماع نموده و حکایت میکرد.
آنگاه گفت: «هذا سرّ اللّه و دینه و دین ملائکة فصنه الّا عن اهله و أولیائه».
یعنی: ولایت و وصایت و خلافت ائمّه هدی علیهم السّلام به نصّ صریح حضرت کبریا، سرّ الهی و دین ربّانی و دین ملایکه او است. پس این سرّ حق را صیانت کن و با هرکس، آشکار مدار، مگر آنان که اهلیّت داشته و از اولیای حق باشند.(3)
العبقری الحسان ؛ ج1 ؛ ص66
در امالی شیخ صدوق- علیه الرحمة- نیز خبری در لوح به سند دیگر ذکر کرده و ایضا شیخ شرف الدین در «تأویل الآیات الباهرة علی ما فی المحجّة»،(4)قریب به مضمون مروی شیخ را نیز روایت نموده؛ لکن این خبر از خبر سابق، مختصرتر است و
در مقام ذکر حضرت صاحب الامر- ارواحنافداه- بعد از اسم مبارک حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام، عبارت خبر این است: «یخرج منه ذو الأسمین خلف محمد یخرج فی آخر الزمان علی رأسه عمامة بیضاء تظلّه من الشّمس ینادی مناد بلسان فصیح یسمعه الثّقلان و من بین الخافقین هو المهدی من آل محمّد یملاء الارض عدلا کما ملئت جورا».
یعنی: از حسن عسکری علیه السّلام کسی که صاحب دو اسم است متولّد شود، یک اسمش خلف و اسم دیگرش محمد است. آخر الزّمان، درحالتیکه بر سر او ابری سفید سایه افکنده، خروج میکند، به زبانی هویدا که جنّ و انس و مردم مشرق و مغرب بشنوند، ندا کند: این مهدی موعود از آل محمد است که زمین را از عدل پر میکند، چنانچه از جور پر شده باشد ...، الخبر.
شیخ صدوق در اکمال(1)و عیون(2)و خصال، شیخ طوسی در غیبت(3)و حموینی در فرائد السمطین(4)از جابر بن عبد اللّه انصاری روایت کردهاند که گفت:
«دخلت علی فاطمة علیها السّلام و بین یدیها لوح یکاد ضوئه یغشی الأبصار فیه اثنی عشر اسما ثلاثة فی ظاهره و ثلاثة فی باطنه و ثلاثة فی آخره و ثلاثة اسماء فی طرفه فعددتها فاذا هی اثنی عشر.
فقلت: اسماء من هؤلاء؟!
قالت: هذه اسماء الأوصیاء اوّلهم ابن عمّی و احد عشر من ولدی آخرهم القائم.
قال جابر: فرأیت فیها محمّدا محمّدا فی ثلاثة مواضع و علیا علیا علیا فی اربعة مواضع».
یعنی: بر حضرت صدیقه کبرا، فاطمه- سلام اللّه علیها- دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم داخل شدم و پیش آن حضرت لوحی بود که روشنی آن نزدیک بود چشمها را خیره نماید، در آن لوح، دوازده اسم مرقوم بود؛ سه اسم در ظاهر، سه اسم در باطن، سه اسم در آخر و سه اسم در کنار آن لوح نوشته دیدم. چون شمردم، دوازده شماره بود، بدون کم و زیاد.
پس عرض کردم: اینها کیانند؟
فرمود: نامهای اوصیای من میباشند که اوّل ایشان پسر عمّ من است و یازده نفر از آنها از فرزندان من هستند که آخر ایشان قائم است.
جابر گفت: چون در لوح نظر کردم، سه محمد و چهار علی، از جمله آن نامها مشاهده کردم.
مسعودی در اثبات الوصیه(1)این خبر را به اندک اختلافی روایت نموده، کلینی نیز در کافی از حضرت باقر علیه السّلام از جابر بن عبد اللّه انصاری روایت نموده.
همچنین مخفی نماند که این خبر لوح، غیر از خبر لوح اخضر است که در رفرفه اولی گذشت و واقعه نیز متعدّد است، نه اینکه از قبیل وحدت واقعه و اختلاف در روایت باشد، چنانچه بر ناقدین اخبار پوشیده نیست. انتهی الخبر.
در نجم الثاقب از غیبت فضل بن شاذان(2)از ابو خالد کابلی روایت کرده که گفت:
در منزل مولای خود، حضرت علی بن الحسین علیهما السّلام داخل شدم. در دست آن حضرت،
صحیفهای دیدم که بر آن نظر میفرمود و سخت گریه مینمود.
عرض کردم: ای فرزند رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پدر و مادرم فدای تو باد! این صحیفه چیست؟
حضرت فرمود: این نسخه، لوحی است که خدای تعالی به رسول خود به هدیه فرستاد. در آن لوح ذکر شده بود: نام خداوند علی اعلی، نام رسول او صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، نام امیر المؤمنین- صلوات اللّه علیه-، نام عمّم حسن بن علی علیهما السّلام، نام پدرم، نام من، نام فرزندم محمد باقر علیه السّلام، نام فرزند او جناب جعفر صادق علیه السّلام، نام فرزند او موسی کاظم علیه السّلام، نام فرزند او علی رضا علیه السّلام، نام فرزند او حضرت امام محمد تقی علیه السّلام، نام فرزند او علیّ نقی علیه السّلام و نام فرزند او حضرت حسن زکی علیه السّلام و نام فرزند آن حضرت حجة اللّه و قائم به امر اللّه و منتقم از اعداء اللّه علیه السّلام، آنکه غایب شود غایب شدنی دراز، بعد از آن ظاهرشود و زمین را از عدلوداد پر کند، همچنانکه از ستم و بیداد پر شده باشد.
در کتاب مزبور از ملک العلماء، شهاب الدین عمر دولتآبادی در هدایة السعداء از جابر بن عبد اللّه انصاری روایت کرده که گفت: بر فاطمه علیها السّلام دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله داخل شدم و پیش روی او لوحی بود و در آن نامهای امامان از فرزندان او بود. پس یازده اسم را شمردم که آخر ایشان قائم علیه السّلام بود.
در بشارات خدای عزّ و جلّ، به ظهور موفور السّرور حضرت بقیّة اللّه- عجّل اللّه فرجه الشریف- در صحیفه بیضا و صحایف مختومه و در روز عاشورا و در بشارات جبرییل امین به این ظهور توأم با نور است و در آن چند رفرفه آمده است.
صدوق در کمال الدین(1)و عیون،(2)طبرسی در احتجاج،(3)حموینی از علمای عامّه در فرائد السّمطین(4)روایت کردهاند که چون زمان وفات حضرت باقر علیه السّلام فرا رسید، پسرش جعفر صادق را بخواند تا عهد امامت را به وی سپارد.
پس برادر آن حضرت، زید بن علی عرض کرد: اگر آنچه را که حسن و حسین علیهما السّلام معمول داشتند، درباره من معمول داری، امیدوارم که امر منکری را به جای نیاورده باشی. حضرت باقر علیه السّلام فرمود: «یا أبا الحسن إنّ الأمانات لیست بالمثال و لا العهود بالرّسوم و إنّما هی أمور سابقة عن حجج اللّه عزّ و جلّ».
پس جابر بن عبد اللّه را بخواند و به او گفت: ای جابر ما را از آنچه از صحیفه
دیدار کردهای، حدیث کن!
جابر عرض کرد: بلی! بر سیّده خود فاطمه- دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله- داخل شدم تا او را به مولد حسین علیه السّلام تهنیت گویم. در دست آن حضرت صحیفهای دیدم که از یک دانه درّ بود.
گفتم: ای سیّده زنان! این صحیفه چیست؟
گفت: در این صحیفه، نامهای امامان از فرزندان من میباشد.
عرض کردم: به من دهید تا در آن نگران شوم.
فرمود: ای جابر! اگر نهی نبود، چنین میکردم. لکن از اینکه دست کسی بر این صحیفه برسد، نهی شده مگر اینکه پیغمبر یا وصیّ پیغمبر یا از اهل بیت باشد، لکن تو را رسد که از ظاهر آن، باطن آن را نگری.
جابر گفت: پس قرائت کردم؛ در آن صحیفه مرقوم بود: ابو القاسم محمد بن عبد اللّه المصطفی، امّه آمنة، ابو الحسن علی بن ابی طالب، امّه فاطمة بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف، ابو محمد الحسن بن علی البرّ، ابو عبد اللّه الحسین بن علی، امّهما فاطمة بنت محمد، ابو محمد علی بن الحسین العدل، امّه شهربانو بنت یزدجرد، ابو جعفر محمد بن علی الباقر، امّه امّ عبد اللّه بنت الحسن بن علی بن ابی طالب علیه السّلام، ابو عبد اللّه جعفر بن محمد الصادق، امّه امّ فروه بنت القسم بن محمد بن ابیبکر، ابو ابراهیم موسی بن جعفر، امّه جاریة اسمها حمیدة، ابو الحسن علی بن موسی الرضا، امّه جاریة اسمها نجمة، ابو جعفر محمد بن علی زکّی، امّة جاریة اسمها خیزران، ابو الحسن علی بن محمد الامین، امّه جاریه اسمها سوسن، ابو محمد الحسن بن علی الرفیق، امّه جاریه اسمها سمانه و تکنّی امّ الحسن ابو القاسم محمد ابن الحسن، هو حجّة اللّه القائم، امّه جاریه اسمها نرجس- صلوات اللّه علیهم اجمعین-.
صدوق- علیه الرحمه- بعد از ذکر تمام خبر گوید: این خبر چنین وارد شده که در آن به اسم مبارک حضرت قائم علیه السّلام تصریح شده و آنچه مرا عقیده است، نهی از نام بردن او است.
گویا مقصود صدوق رحمهم اللّه این است که نامیدن آن حضرت در صحیفه، دلالت بر جواز تسمیه برای ما ندارد و به این خبر نمیتوان بر جواز استدلال نمود؛ زیرا اخبار ناهیه از تسمیه، دلالت بر نهی نسبت به مکلّفین دارند و مدلول این خبر آنکه خدای تعالی آن را تسمیه فرموده، پس این خبر نه معارض است نه مخصّص.
در نصوص و بشارات حقتعالی در صحایف مختومه نعمانی؛ یونس بن یعقوب از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده؛ حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم صحیفهای که مختوم به دوازده خاتم بود به علی علیه السّلام سپرد. و او را فرمود: خاتم اوّل برگیر و بدانچه در او است، رفتار کن و او را به حسن بسپار تا خاتم ثانی برگیرد و به آنچه مرقوم است، عمل نماید و او به حسین بسپارد تا خاتم ثالث برداشته، به دستور رفتار نماید. همچنین هریک از فرزندان حسین ...، الخ.(1)
شیخ طوسی در غیبت(2)از ابن عبّاس روایت کرد که گفت: جبرییل از جانب خدا به رسول او، صحیفهای را فرود آورد که دوازده خاتم از ذهب داشت.
پس عرض کرد: خدایت سلام میرساند و میفرماید: این صحیفه را به نجیب از اهل بیت خود بعد از خود بسپار که اوّل آنها خاتم برگیرد و به آنچه در او است، عمل نماید. چون خواهد از دنیا گذرد، به وصیّ بعد از خود سپارد و همچنین هریک به دیگری.
حضرت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله به فرموده عمل نمود. علی، اوّل خاتم برگرفت و به آنچه در آن بود، رفتار نمود. آنگاه آن را به حسن سپرده، او نیز خاتم خویش برگرفت و فرمان خدای را امتثال فرمود. سپس به حسین داده و ایشان نیز آن را به علی بن الحسین علیهما السّلام داد. آنگاه هریک بعد از دیگری تا به آخر آنها، که دوازدهمین است، انتها گیرد.
نعمانی در غیبت،(1)از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده: «قال: الوصیة نزلت من السماء علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله کتابا مختوما و لم ینزّل علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله کتاب مختوم إلّا الوصیّة. فقال جبرئیل علیه السّلام: یا محمّد! هذه وصیّتک فی أمّتک إلی أهل بیتک.
فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله أیّ أهل بیتی یا جبرئیل؟ فقال: نجیب اللّه منهم و ذریّته لیرثک علم النبوّة قبل إبراهیم و کانت علیها خواتیم.
ففتح علی علیه السّلام الخاتم الأول و مضی أمر فیه ثمّ فتح الحسن علیه السّلام الخاتم الثانی و مضی ما أمر به، ثم فتح الحسین علیه السّلام الخاتم الثالث فوجد فیه أن قاتل و اقتل و تقتل و أخرج بقوم للشهادة لا شهادة لهم إلّا معک، ففعل؛ ثم دفعها إلی علیّ بن الحسین علیه السّلام و مضی، ففتح علی بن الحسین الخاتم الرّابع فوجد فیه أن أطرق و اصمت لما حجب العلم، ثم دفعها إلی محمّد بن علی علیه السّلام ففتح الخاتم الخامس، فوجد فیه أن فسّر کتاب اللّه و صدّق أباک و ورّث ابنک العلم و اصطنع الأمّة و قل الحقّ فی الخوف و الأمن و لا تخش إلّا اللّه، ففعل ثمّ دفعها إلی الّذی یلیه، قال معاذ بن کثیر، فقلت له: و أنت هو فقال ما بک فی هذا إلّا أن تذهب یا معاذ؟ فترویه عنّی، نعم و أنا هو حتّی عدّد علیّ اثنی عشر اسما، ثمّ سکت. فقلت: ثمّ من فقال حسبک».
1) الغیبة، محمد بن ابراهیم النعمانی، صص 53- 52.
صدوق در کمال الدین(1)و امالی(2)و شیخ مفید، در امالی(3)از حضرت صادق علیه السّلام روایت کردهاند که فرمود: به درستی که خدای عزّ و جلّ بر پیغمبر خود پیش از وفات او کتابی را فرو فرستاد.
پس گفت: ای محمد! این کتاب، وصیّت تو به سوی برگزیده از اهل بیت تو است. آن گاه فرمود: برگزیده از اهل بیت کیست؟ جبرییل عرض کرد: علی بن ابی طالب علیه السّلام. و بر کتاب، خاتمهایی از طلا بود. رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آن را به علی داد و امر فرمود: یک خاتم برگیرد و به دستور عمل نماید. علی، خاتم را برگرفت و به آنچه امر رفته بود، عمل فرمود. آنگاه آن را به پسرش حسن علیه السّلام سپرد و حسن نیز چنان کرد. به حسین علیه السّلام داد.
حسین چون خاتم برگرفت؛ «فوجد فیه: أن اخرج بقوم إلی الشّهادة فلا شهادة لهم إلّا معک و اشر نفسک للّه عزّ و جلّ».
پس در آن کتاب یافت به اینکه: بر قومی به سوی شهادت بیرون رو؛ چه، آنان را جز در خدمت تو، ادراک سعادت شهادت دست ندهد و جان خود را برای خدای عزّ و جلّ بفروش. آنگاه کتاب را به علی بن الحسین علیهما السّلام داده؛ «فوجد فیه أن أطرق(4)و اصمت و الزم منزلک وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ(5)».
پس در آن کتاب یافت: سکوت کن و ملازم منزل خود باش و پروردگار خود را تا زمانی پرستش کن که مرگ تو را دریابد.
آنگاه آن را به محمد بن علی علیهما السّلام داده. خاتمی بگشود؛ چنین یافت: «حدّث النّاس
و أفتهم و لا تخافنّ(1)إلّا اللّه عزّ و جلّ فإنّه لا سبیل لأحد علیک»؛ مردم را حدیث گوی و فتوا بده و از کسی جز خدای بیم مکن! هیچ احدی نتواند زیانی به تو رساند.
آنگاه کتاب را به من داده، خاتم را برگرفتم و چنین یافتم: «حدّث النّاس و أفتهم و انشر علوم أهل بیتک و صدّق آباءک الصّالحین و لا تخافنّ(2)إلّا اللّه عزّ و جلّ و أنت فی حرز و أمان».
برای مردم حدیثگوی و حکم خدا را بیان فرما و علوم خانواده خود را منتشر ساز و پدران نیکوکار خویش را تصدیق نما و از هیچکس جز خدا بیم منما که تو در کنف حمایت خداوند قادر سبحان، در حفظ و امان باشی.
پس من چنان کردم که فرمان رفته بود. چون خواهم جهان را بدرود کنم، به موسی سپارمش؛ او نیز به امام بعد از خود سپارد و همچنین است تا زمان قیام مهدی به امر امامت که به وی سپرده خواهد شد.
صدوق در کمال الدین(3)از ابیّ بن کعب از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده که آن حضرت، اسامی ائمّه اثنا عشر و دعوات خاصّه آنان را بیان فرمود. پس ابیّ بن کعب معروض میدارد «کیف حال هؤلاء الأئمّة عن اللّه عزّ و جلّ؟ قال: ان اللّه تبارک و تعالی أنزل علیّ اثنی عشر خاتما و اثنتی عشرة صحیفة اسم کل إمام علی خاتمه و صفته فی صحیفته.
حال این امامان دوازدهگانه چگونه از جانب خدای تعالی معلوم شده است؟
حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: به درستی که بر من، دوازده خاتم فرود فرستاده و دوازده
صحیفه، نام هرامامی بر خاتم او و صفت او در صحیفهاش میباشد.
در نصوص و بشارات خدای تعالی در روز عاشورا.
کلینی در کافی(1)از کرّام روایت کرده، گفت: با خود حلف نمودم که در روز، هرگز طعام نخورم مگر آنکه قائم آل محمد قیام کند. پس بر حضرت صادق علیه السّلام داخل شدم.
عرض کردم: مردی از شیعیان شما است که از برای خدا بر خود قرار داده، در روز طعام نخورد تا آن زمانی که قائم آل محمد قیام فرماید.
فرمود: ای کرام! در این هنگام روزه بدار! و عیدین و سه روز تشریق و ایّام مسافرت و اوقات مرض خود را روزه مدار.
«فإنّ الحسین علیه السّلام لمّا قتل عجّت السّماوات و الأرض و من علیهما و الملائکة فقالوا یا ربّنا ائذن لنا فی هلاک الخلق حتّی نجدّهم عن جدید الأرض بما استحلّوا حرمتک و قتلوا صفوتک».
زیراکه چون حسین کشته شد، آسمانها و زمینها و آنچه در آسمان و زمین است و ملایکه به درگاه خدای تعالی ناله کردند و عرض کردند: ای پروردگار ما! اذن فرمای ما را در هلاک این خلق تا آنها را از روی زمین براندازیم. چراکه اینها حرمت تو را حلال داشتند و خون برگزیده تو را ریختند.
«فأوحی اللّه إلیهم یا ملائکتی و یا سمواتی و یا ارضی اسکنوا ثمّ کشف حجابا من الحجب فإذا خلفه محمّد و اثنی عشر وصیّا ثمّ اخذ بید فلان القائم من بینهم، فقال: یا ملائکتی و یا سمواتی و یا ارضی بهذا انتصر؛ قالها ثلاث مرّات».
پس خدای به سوی ایشان وحی فرمود که ای ملایکه من! و ای آسمانهای من! و ای زمین من! آرام باشید. آنگاه حجابی از حجابهای ملکوت برگرفت. پس ناگهان در
1) الکافی، ج 1، ص 534.
پشت آن پرده، محمد و دوازده وصیّ او بودند. آنگاه خدا دست آن را که در میان ایشان ایستاده بود، گرفت. پس سه بار فرمود: ای ملایکه من! و ای آسمانهای من! و ای زمین من! به این ایستاده که دست او را به دست قدرت خود گرفتهام، از برای این مقتول مظلوم، انتقام کشم.
ابن بابویه در علل الشرایع(1)از ابو حمزه ثمالی روایت کرده، گفت: خدمت حضرت باقر علیه السّلام عرض کردم: یابن رسول اللّه! آیا همه شما قائم به حق نیستید؟ فرمود:
بلی.
عرض کردم: پس چرا «قائم علیه السّلام»، «قائم علیه السّلام» نامیده شده و غیر او به این لقب نامیده نشده؟
فرمود: چون جدّم حسین علیه السّلام کشته شد، ملایکه به سوی خدای همی بنالیدند و عرض کردند: ای خدای ما! ای آقای ما! آیا از کشنده صفوة پسر صفوة خود و برگزیده از مخلوق خود انتقام نکشی.
«فأوحی الله عزّ و جلّ إلیهم قرّوا ملائکتی فو عزّتی و جلالی لأنتقمنّ منهم و لو بعد حین ثمّ کشف اللّه عزّ و جلّ عن الأئمّة من ولد الحسین علیه السّلام للملائکة فسرّت الملائکة بذلک فإذا أحدهم قائم یصلّی فقال اللّه عزّ و جلّ بذلک القائم أنتقم منهم»(2).
پس خدای به ایشان وحی فرمود: ای ملایکه من! آرام گیرید! پس به عزّت و جلال خودم که هرآینه البتّه از ایشان انتقام کشم؛ اگرچه بعد از زمانی دراز باشد. آنگاه حجاب از امامان، از فرزندان حسین علیه السّلام برگرفت. پس بدان سبب، ملایکه را مسرّت
روی داده، ناگهان دیدند یکی از آنها ایستاده، نماز میخواند. پس خدای عزّ و جلّ فرمود: به وسیله آن ایستاده، از ایشان انتقام میکشم.
شیخ مفید در امالی از محمد بن حمران روایت کرده، قال ابو عبد اللّه: «لمّا کان من امر الحسین بن علی ما کان، ضجّت الملائکه الی اللّه تعالی و قالت یا ربّ یفعل هذا بالحسین صفیّک و ابن حبیک؟ قال: فاقام اللّه لهم ظلّ القائم و قال: بهذا انتقم له من ظالمیه».
گفت: حضرت صادق علیه السّلام فرمود: چون شد از امر حسین علیه السّلام، آنچه شد، ملایکه به سوی خدا بنالیدند و عرض کردند: ای پروردگار! آیا با حسین که برگزیده و فرزند پیغمبر تو است، چنین معامله شود؟ فرمود: پس خدا، ظلّ حضرت قائم- یعنی جسد مثالی آن حضرت- را برپای داشت و فرمود: به وسیله این، از ستمکنندگان بر حسین انتقام خواهم کشید.(1)
در بشارت جبرییل علیه السّلام به اعلام ربّ جلیل علی بن محمد الخرّاز القمی در کفایة الاثر،(2)از حضرت حسین بن علی علیهما السّلام، از حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده، فرمود: جبرییل مرا خبر داد که چون خدای تعالی، نام محمد را در ساق عرش اثبات نمود، عرض کردم: ای پروردگار من! این نامی که در سرادق عرش مکتوب شده، چنان دانم که گرامیترین آفریدگان نزد تو میباشد. گفت: خدای، دوازده شبح از نور که بدنهای بیروح بودند، در میان آسمان و زمین بر وی نمودار فرمود.
«فقال یا ربّ بحقّهم علیک ألّا أخبرتنی عنهم. قال: هذا نور علیّ بن أبی طالب و هذا نور الحسن و هذا نور الحسین و هذا نور علیّ بن الحسین و هذا نور محمّد بن
علی و هذا نور جعفر بن محمّد و هذا نور موسی بن جعفر و هذا نور علیّ بن موسی و هذا نور محمّد بن علی و هذا نور علیّ بن محمّد هذا نور الحسن بن علی و هذا نور الحجّة القائم المنتظر».
پس گفت: پروردگارا! قسم به حقّی که ایشان بر تو دارند، مرا آگاه فرما که ایشان کیستند؟
فرمود: این نور علی بن ابی طالب است؛ این نور حسن؛ این نور حسین؛ این نور علی بن الحسین؛ این نور محمد بن علی؛ این نور جعفر بن محمد؛ این نور موسی بن جعفر؛ این نور علی بن موسی؛ این نور محمد بن علی؛ این نور علی بن محمد؛ این نور حسن بن علی؛ این نور حجّة قائم منتظر علیهم السّلام است.
حضرت حسین علیه السّلام، بعد از روایت این حدیث از جدّش رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از جبرییل میفرماید: «فکان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یقول: ما احد یتقرّب الی اللّه عزّ و جلّ بهولاء القوم الّا اعتق اللّه رقبته من النّار».
رسول خدای صلّی اللّه علیه و آله همواره میفرمود: نیست کسی که به سوی خدای عزّ و جلّ تقرّب جوید به سبب آن قومی که خدا اشباح آنان را به جبرییل نشان داد، جز اینکه از آتش آزادش فرماید.
در کفایه الاثر(1)از ابو المفضّل و او به پنج طریق از عایشه روایت کرده، که گفت: ما را صفّه و یا غرفهای بود که چون حضرت رسول خدای صلّی اللّه علیه و آله اراده ملاقات جبرییل میفرمود، به آنجا تشریف میبرد. یک مرتبه که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در آن مکان با جبرییل ملاقات داشت، مرا امر فرموده بود که نگذارم کسی آنجا رود.
پس حسین بن علی علیه السّلام آمد، به آن مکان رفت و ما ندانستیم تا ممانعت کنیم. جبرییل
1) کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 190- 187.
پرسید: این کیست؟
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: پسر من است. پس پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله حسین علیه السّلام را گرفته، بر دامن نشانید.
جبرییل گفت: «امّا انّه سیقتل»؛ زود باشد که این حسین علیه السّلام کشته شود.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: کشنده او کیست؟
عرض کرد: امّت تو خواهد بود.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: آیا امّت من، حسین را میکشند؟
گفت: آری و اگر بخواهی، تو را از زمینی آگهی دهم که در آن کشته شود.
سپس جبرییل به سوی طف که در عراق است، اشاره نمود، از آنجا خاکی سرخ برگرفت و به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله ارایه داد و عرض کرد: این از خاک مصرع حسین است.
پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بگریست. جبرییل عرض کرد:
«فسوف ینتقم اللّه منکم بقائمکم أهل البیت. فقال رسول اللّه: حبیبی جبرئیل و من قائمنا اهل البیت؟ قال: هو التّاسع من ولد الحسین، کذا اخبرنی ربّی جلّ جلاله، انّه سیخلق من صلب الحسین ولدا و سمّاه عنده علیّا خاضع للّه خاشع، ثمّ یخرج من صلبه ابنه محمّدا و سمّاه عنده عابد ساجد للّه و یخرج من صلب محمّد ابنه و سمّاه عنده جعفر ناطق عن اللّه صادق فی اللّه و یخرج اللّه من صلبه ابنه و سمّاه عنده موسی واثق باللّه محبّ فی اللّه یخرج من صلبه و سمّاه عنده علیا الراضی باللّه و داعی الی اللّه عزّ و جلّ و یخرج من صلبه ابنه و سمّاه عنده محمّد المرغّب فی اللّه و الذاب عن حرم اللّه و یخرج من صلبه ابناه و سمّاه عنده علیا المکتفی باللّه و الولی للّه ثم یخرج من صلبه ابنه و سمّاه حسنا مؤمن باللّه مرشد الی اللّه و یخرج من صلبه کلمة الحق حجة اللّه علی بریّته له غیبه طویلة یظهر اللّه تعالی به الأسلام و اهله و یخسف به الکفر و اهله».
زود باشد که خدای از خون حسین به قائم شما اهل بیت انتقام کشد. عرض کرد: او نهمین از فرزندان حسین است. پروردگار من، چنین خبر داده مرا که به زودی از صلب
حسین علیه السّلام، فرزندی را خلق فرماید که خود، او را علی نامیده و او از برای خدا خاضع و خاشع است.
بعد از آن، از صلب علی، پسر او را بیرون آرد که نام او را نزد خود محمد گذارده و او از برای خدا عبادتکننده و سجدهکننده است. بعد از آن، از صلب محمد بیرون آرد، او را نزد خود، جعفر نامیده است که گویا از خدا و صادق در دین خداست.
بعد از آن از صلب او، پسرش را بیرون آرد و او را نزد خود، موسی نامیده که به خدا واثق است و دوستدارنده در راه خداست و خدای از صلب او، پسرش را بیرون آرد و او را نزد خود، علی نامیده که به خدا راضی است و دعوتکننده به سوی خدای عزّ و جلّ است و از صلب او، پسرش را بیرون آرد، او را نزد خود، محمد نامیده که ترغیبکننده در خدا و دفعکننده از حرم خداست و از صلب او، پسرش را بیرون آرد و او را نزد خود، حسن نامیده که مؤمن به خدای و ارشادکننده به سوی خدا است.
و از صلب، او کلمه حق و لسان صدق و آشکارکننده حق را بیرون آرد که حجّت خدا بر آفریدگان او است. از برای او، پنهانشدنی دراز است و خدا به سبب او، اسلام و اهل اسلام را آشکار کند و به ظهور وی، کفر و اهل کفر را هلاک گرداند.
محمد بن ابراهیم که راوی خبر از ابو سلمه است، گفته: ابو سلمه مرا گفت: من بر عایشه داخل شدم، در حالتی که اندوهناک بود. گفتم: یا امّ المؤمنین! سبب حزن تو چیست؟
گفت: پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله مفقود شده و عداوتها آشکار گشت. بعد از آن به جاریهای که «سمره» نام داشت، گفت: کتاب را بیاور! کتابی آورده، به وی داد. آن را گشود و زمانی دراز در آن نگریست.
آنگاه گفت: «صدق رسول اللّه»؛ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت فرموده. گفتم: ای امّ المؤمنین! رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله چه فرموده؟
گفت: خبرها و قصّههایی است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله خبر داده و من نوشتهام. گفتم:
چرا مرا به چیزی حدیث نمیکنی که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدهای؟
گفت: آری، مرا رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله حدیث کرد؛ «قال من أحسن فیما بقی من عمره غفر اللّه لمّا مضی و ما بقی و من أساء فیما بقی من عمره أخذ فیما مضی و فیما بقی».
فرمود: هرکس در آنچه از عمرش باقیمانده، عمل نیک بجا آورد، خدای گناه گذشته و آینده او را بیامرزد و هرکس در باقیمانده از زندگانیش بدکرداری نماید، در آنچه گذشته و آنچه باقیمانده، گرفته شود.
آنگاه من گفتم: ای امّ المؤمنین! آیا پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله هیچ شما را آگهی داده که چند نفر خلفای او باشند؟ سپس کتاب را برهم گذارده، گفت: آری! آنگاه کتاب را گشود و گفت: ما را صفّه و یا غرفهای بود، تا آخر آنچه مسطور گردید.
من بیاض بیرون آورده، آنچه را که گفت، نوشتم و به من سپرد تا او زنده است، آن را کتمان کنم. چون عایشه از دنیا رفت، علی علیه السّلام مرا خوانده، فرمود: آن خبری را که عایشه بر تو املا نمود، به من بنمایان! عرض کردم: کدام خبر؟ فرمود: آن خبری که در او نامهای اوصیای بعد از من است. پس بیرون آورده، به نظر مبارکش رسانید.
در بشارات ظهور نور موفور السرور حضرت بقیة اللّه علیه السّلام در صحف الهیّه و در آن چند رفرفه است:
ابن طاوس در کتاب اقبال،(1)صحیفه آدم را موافق روایت حارثة بن أمال که از بزرگان علمای نصارا و اوصیای حضرت عیسی است، به عبارت عربی نقل نموده و ما محلّ مقصود را نقل کنیم. حاصل آنکه چون آدم، نور مقدّس محمدی را مشاهده نمود که شعاعش عالم ملک ملکوت را فراگرفته و انوار ائمّه هدی علیه السّلام و صدیقه کبرا علیها السّلام را نگران شد که بر گرد آن نور، برآمده و از وی استمداد کنند، از مشاهده آن انوار قاهره الهیّه منبهر و حیران گردید.
«و قال: یا عالم الغیوب یا غافر الذنوب یا ذالقدرة القاهرة و المشیّة الغالبة من هذا الخلق السّعید الذّی کرّمت و رفعت علی العالمین و من هذه الأنوار المشیفة المکشفة له؟
فاوحی اللّه عزّ و جلّ الیه: یا آدم! هذا و هؤلاء وسیلتک و وسیلة من اسعدت من خلقی هؤلاء السّابقون المقرّبون الشافعون المشفّعون و هذا احمد سیّدهم و سیّد بریتّی اخترته لعلمی و اشتققت اسمه من اسمی فانا المحمود و هذا محمّد و هذا
1) اقبال الأعمال، ص 507.
صنوه و وصیّة اورثه به و جعلت برکاتی و تطهیری فی عقبه و هذه سیّدة امائی و البقیّة فی علمی من احمد نبییّ و هذان السّبطان الخلفان لهم و هذه الأعیان الصّادع نورها انوارهم بقیّة منهم الّا انّ کلا اصطفیت و طهّرت و علی کل بارکت و ترحّمت فکلّا بعلمی جعلت قدوة عبادی و نور بلادی و نظر، فاذا شبح فی آخرهم یزهر فی ذلک الصّفح کما یزهر کوکب الصبح لاهل الدنیا. فقال اللّه تبارک و تعالی، یا آدم! بعبدی هذا السعید افکّ من عبادی الأغلال واضع عنهم الأصار و املاء ارضی حنانا و رأفة و عدلا کما ملئت من قبله قسوة و جورا».
گفت: ای داننده هرنهان و آمرزنده گناهان! ای دارنده توانایی و کننده آنچه خواهی! این آفریده سعادتمند کیست که گرامیش داشته و علم جلالش را بر تمام آفریدگان برافراشتهای؟ این نورهای درخشنده کیستند که گردش برآمدهاند و دور او را احاطه کردهاند؟
وحی الهی در رسید؛ ای آدم! این انوار، وسیله تو و وسیله سعادتمندان بندگان من باشند؛ ایشانند که در میدان بندگی من، از همه پیشی گرفتهاند و به من نزدیکی یافتهاند و شفاعتکنندگان بندگان منند که شفاعتشان را بپذیرم و این احمد، بزرگ ایشان است؛ او را برگزیدم و اسم او را از اسم خود بیرون آوردم؛ منم محمود و او است محمد و آن دیگر برادر و وصیّ او است که برکات خود را به اولاد او عطا کردم و این خاتون کنیزان من است که از احمد باقی ماند و نسل احمد از او است و ایندو سبط، جانشین احمد باشند و این ذوات مقدّسه که نورشان عالم را فراگرفته، انوار بقیّه از نسل احمد است.
ای آدم! همه ایشان را برگزیدم و پاکیزه گردانیدم و همه ایشان را به علم خود برکت دادم؛ پیشروان عباد و روشنی بلاد گردانیدم.
پس آدم در آخر آن انوار نگریست؛ شبحی نورانی را دید که در میان آن انوار، مانند ستاره صبح، برای اهل دنیا میدرخشید. پرسید: پروردگارا این کیست؟!
خدای تعالی فرمود: ای آدم! به وسیله این بنده سعادتمند خود، زنجیرهای گران از
گردن بندگان خود بردارم و بارهای سنگین از پشت آنان فرو گذارم و به وجود و ظهور او، توده خاک را از انوار رأفت و رحمت و عدالت، تابناک گردانم؛ چنانچه پیش از ظهور او، از بیرحمی و ظلم و فساد پر شده باشد.
در بشارت وارده در صحیفه حضرت ادریس پیغمبر است.
مجلسی- علیه الرحمه- در جلد سیزدهم بحار(1)از سیّد بن طاوس قدّسسرّه روایت نموده که در کتاب سعد السعود(2)گفته:
در صحف حضرت ادریس پیغمبر، آنجا که ابلیس لعین با خدای تعالی سخن گوید و جواب شنود، یافتم که چنین مسطور است: «قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ* قالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ* إِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ.(3)فانّه یوم قضیت و حتمت ان اطهّر الارض ذلک الیوم من الکفر و الشرک و المعاصی و انتجبت لذلک الوقت عباد الی امتحنت قلوبهم للایمان و حشوتها بالورع و الأخلاص و الیقین و التقوی و الخشوع و الصّدق و الحلم و الصبر و الوقار و التّقی و الزهد فی الدنیا و الرغبة فیما عندی و اجعلهم دعاة للشمس و القمر و استخلفهم فی الارض.
و امکنّ لهم دینهم الذّی ارتضیته لهم ثمّ یعبدوننی لا یشرکون بی شیئا یقیمون الصّلوة لوقتها و یؤتون الزکوة لحینها و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر.
و القی فی تلک الزّمان الامانة علی الأرض فلا یضرّ شی شیئا و لا یخاف شیء من شیء ثمّ تکون الهوامّ و المواشی بین النّاس فلا یؤذی بعضهم بعضا و انزع حمة کلّ ذی حمة من الهوام و غیرها و اذهب سمّ کلّ ما یلدع الی قوله تعالی ذلک وقت
حجبته فیّ علم غیبی و لا بدّ انّه واقع أبیدک یومئذ و خیلک و رجلک و جنودک اجمعین فاذهب فانک من المنظرین الی یوم الوقت المعلوم».
خلاصه؛ آنکه ابلیس گفت: خداوندا! پس مرا در دنیا بگذار تا روز قیامت که اولاد آدم برانگیخته شوند. خدای تعالی فرمود: نه، و لکن تا روز وقت معلوم، از مهلت داده شدگانی.
به درستی که آنروزی است که حکم رانده و حتم کردهام.
زمین را در آنروز از لوث کفر و شرک و نافرمانیها پاک گردانم و برای آنروز، بندگانی را از برای خود برگزیدهام که دلهای آنها را برای ایمان آزمایش کردهام و به ورع، اخلاص، یقین، تقوا، خشوع، راستی، بردباری، وقار، پرهیزگاری، ترک دنیا، رغبت در آنچه نزد من است، پر نمودهام. و ایشان را خوانندگان برای آفتاب و ماه قرار دهم.
مقصود از این عبارت، این است که قرار دهم ایشان را که خدا را برای آفتاب و ماه بخوانند که وجود آنها یا نور آنها را بر دوام دارد و این بیان مخلوقیّت و مربوبیّت آنها و احتیاج آنها، به واسطه بشری است. پس این کلام، ردّ کسانی است که کواکب را پرستش کنند و آنها را واسطه پندارند.
از اینجا حذف مفعول در قول خدای تعالی معلوم میشود: «و اجعلهم دعاة للشمس ای دعاة للّه تبارک للشمس و القمر و واسطة لهما». و آنها را در زمین خلیفه کنم و برای آنها دینشان را که بهرایشان اختیار کردهام، تمکین دهم؛ پس مرا به یگانگی پرستش کنند و هیچچیز را با من شرکت ندهند. نماز را در زمان خود برپا دارند و زکات را هنگام زکات بدهند، امر به معروف کنند و نهی از منکر نمایند.
در آن زمان، بساط امنیّت را در بسیط زمین بگسترانم. پس هیچچیز، به هیچچیز زیان نرساند و هیچچیز، از هیچچیز نترسد. گزندگان، درندگان و گوسفندان، در میان مردم باهم باشند و به یکدیگر آزار نرسانند و از گزندگان، گزندگی و سمیّت بردارم؛ تا آنجا که میفرماید: آنزمان، زمانی است که در علم غیب خود، آن را مستور داشته و
کسی را بر آن آگاه نداشتهام و ناچار، آن زمان، آمدنی و آنروز رسیدنی است.
در آن هنگام، تو را و پیاده و سواره و تمام لشکر تو را نابود گردانم. برو که تا آن روز، از مهلتدادهشدگانی.
این ناچیز گوید: بر ارباب بصیرت پوشیده نیست که آنچه خدای تعالی در صحف ادریس خبر داده، اخبار زمان ظهور حضرت صاحب الامر علیه السّلام است و این کلام الهی، با آنچه در قرآن نازل فرموده مطابق است؛ چهوقت معلوم در آیه کریمه:
فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ* إِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ(1)به زمان ظهور حضرت قائم آل محمد- صلوات اللّه علیهم- تفسیر شده و اخبار بسیاری نیز در این باب وارد شده است.
در بشارات وارده در صحیفه ابراهیم خلیل علیه السّلام است. ابن طاووس- علیه الرحمه- در کتاب اقبال،(2)در قصه مباهله نصارای نجران از حارثه روایت کند که پس از گشودن صحیفه آدم و شیث و یافتن نعوت و صفات و نام و نشان حضرت خاتم الانبیا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم؛ سیّد و عاقب گفتند: باید صحیفه ابراهیم را گشود.
سپس صندوقی بیرون آوردند که مخلّف شده بود، تا به دست ابو الحارثه و سیّد و عاقب از علمای نجران رسیده بود.
پس این موضع گشوده شد که مشتمل بر این معنی است، که ابراهیم را به خلّت برگزید و او را به صلوات و برکات، شرف داد و او را قبله و پیشوای آنهایی گردانید که بعد از او به هم رسند و نبوّت و امامت را در او و ذریّه او سپرد، و او را وارث تابوت آدم گردانید که پر از علوم و حکمتهای الهی است.
پس ابراهیم در آن تابوت نظر کرد و خانههایی چند، به جهت هریک از صاحبان
عزم از انبیا و مرسلین و اوصیای ایشان دید.
«فنظر فاذا بیت محمّد آخر الانبیاء عن یمینه علیّ بن ابی طالب صنوه و وصیّة المؤیّد بالنّصر فقال ابراهیم الهی و سیّدی من هذا الخلق العظیم الشریف؟
فاوحی اللّه الیه: هذا عبدی و صفوتی الفاتح الخاتم و هذا وصیّه الوارث. قال:
ربّ ما الفاتح الخاتم؟ قال: هذا خیرتی و بکر فطرتی و حجّتی الکبری فی بریّتی و اجتبیته اذ آدم بین الماء و الطین. ثمّ انّی باعثه عند انقطاع الزّمان، لیکمل دینی و اختم به رسالتی و هذا علیّ اخوه و صدیقه الأکبر اخیت بینهما و اخترتهما و صلّیت و بارکت علیهما و طهّرتهما و اخلصتهما و الأبرار منهما و ذرّیّتهما قبل أن أخلق سمائی و ارضی و ما فیهما من خلقی و ذلک لعلمی بهم و قلوبهم انی بعبادی علیم خبیر».
پس ابراهیم نظر کرد و خانه محمد صلّی اللّه علیه و آله را دید که آخر همه پیغمبران، است و وصیّ آن حضرت، علی بن ابی طالب علیه السّلام را نگریست؛ گفت: ای خدای من! این خلق بزرگ کیست؟
وحی رسید؛ ای ابراهیم این بنده پسندیده و برگزیده من است. این فاتح و خاتم است و آن دیگری، وصیّ و وارث او است. ابراهیم عرض کرد: ای پروردگار من! فاتح و خاتم یعنی چه و این چگونه تواند شد؟
فرمود: ای ابراهیم! این محمد، نیکوترین خلق من است؛ افتتاح کتاب وجود ممکنات را به او نمودم. اوّل مخلوقی است که از عرصه عدم، شکافتم و به عالم وجود آوردم. او است حجّت بزرگ؛ پس او را به نبوّت برگزیدم، درحالتیکه آدم میان آب و گل بود. از اینجهت او را فاتح نامیدم و چون او را برای اکمال دین خود، پس از همه پیغمبران مبعوث کنم و اختتام رسالت به وی دهم، بدینجهت او را خاتم نام نهادم و این علی، برادر و وصیّ او و صدّیق اکبر است.
برادری در میان دو نور نهادم و آنها را برگزیدم و بر هردو، صلوات و برکات خود فرستادم و ایشان را از عیب و نقص پاک کردم و ایشان و نیکان از ذریّه آنها ایشان را
خالص گردانیدم، پیش از آنکه آسمان و زمین و آنچه در میان آسمان و زمین است، را آفرینش دهم.
«فنظر ابراهیم فاذا اثنی عشر نورا تکاد تلألأ اشکالهم بحسنها و نورها فسئل ربّه جلّ و تعالی: یا ربّ! نبئنی باسماء هذه الصّور المقرونة بصورة محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و وصیّه و ذلک لمّا رأی من رفیع درجاتهم و التحاقهم بشکل محمد و وصیّه؟ علیهما السّلام.
فاوحی اللّه عزّ و جلّ الیه هذه امّتی و البقیّة من حبیبی و نبیّی فاطمة الصدیقة الزهراء و جعلتها معها خلیلها عصبة لذریّة نبی احمد و هذان الحسنان و هذا فلان و هذا فلان الی ان قال هذا کلمتی الّتی انشر بها رحمتی فی بلادی و به ازیّن دینی و عبادی ذلک بعد أیاس منهم و قنوطهم من غیاثی فاذا ذکرت یا ابراهیم محمّدا فصلّ علیهم معه».
پس ابراهیم نظر کرد، دوازده نور متلألأ در نهایت حسن و بهاء مانند آن نور نگریست. از حضرت احدیّت درخواست نمود که ای پروردگار من! مرا به نام این صورتها آگاهی ده که با صورت محمد- صلوات اللّه علیه و آله- و وصیّ او قرین میباشند.
وحی رسید: این یک کنیز من و بقیّه از پیغمبر من، فاطمه زهرا علیها السّلام است؛ او و شوهرش را، برای بیرون آوردن ذریّه و باقی داشتن نسل پیغمبرم احمد، عصبه قرار دادم و این دو حسنیناند و آنهای دیگر از تتمّه ذریّهاند؛ این فلان و آن فلان، تا به حضرت قائم- عجّل اللّه فرجه- رسید، آنگاه فرمود: این، آن کسی است که به وجود و ظهور او، رحمت خویش را در بلاد پهن کنم، به وسیله او، دین خود را زینت دهم و بندگانم را آرایش بخشم، این موهبت وقتی خواهد بود که بندگان از رحمت من مأیوس و از فریادرسی من نومید شوند. ای ابراهیم! هرگاه بر محمد، پیغمبرم، صلوات فرستی، پس با او بر اوصیای او نیز صلوات فرست.
در بشارات ظهور حضرت بقیّة اللّه- ارواحنافداه-، در تورات است و در آن چند رفرفه است.
بدان که دلیل ما بر موجود بودن این بشارت عظمی در تورات، چهار چیز است:
اوّل؛ قول خدای تعالی: وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ ...، الخ؛ به همان بیانی که در تفسیر قمی بیاید، بهعلاوه آنکه اطلاق ذکر بر تورات، در قرآن مجید بسیار شده است.
دوّم، قول رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: «ألا إنّه قد بشّر به من سلف بین یدی»(1)چنانچه گذشت.
سوّم، احادیث مرویّه در این باب، مثل حدیثی که نعمانی در غیبت،(2)به سند متّصل از سالم اشّل روایت کرده که گفت: شنیدم حضرت ابو جعفر محمد بن علی الباقر علیهما السّلام میفرمود: موسی بن عمران در سفر اول تورات نگران شد به آنچه که به قائم آل محمد علیه السّلام عطا کرده شود.
سپس موسی عرض کرد: ای پروردگار من! مرا قائم آل محمد قرار ده. خطاب رسید:
به درستی که او از ذریّه احمد است و دیگری را این دولت در کنار نیاید.
آنگاه در سفر ثانی نظر کرد و یافت از جلال و جبروتی که خدا به حضرت قائم- عجّل اللّه فرجه- عطا میفرماید مثل آنچه که در سفر اوّل یافته بود، باز همان تمنّا نموده، همان جواب شنید.
آنگاه در سفر سوّم نظر فرمود و دید مانند آنچه را که در آن دو سفر دیده بود. باز همان استدعا کرده، همان جواب شنید.
همچنین حدیث دیگر نعمانی دلالت دارد که گوید: عبد الحکیم بر من قرائت کرد ...، الخ؛ چنانچه عنقریب ان شاء اللّه مذکور خواهد گردید.
خبر ابن عیّاش نیز که در مقتضب از عبد اللّه عمر روایت نموده دلالت دارد؛ چنان چه عنقریب مذکور خواهد شد.
چهارم؛ بعض آیاتی که در تورات رابحه موجوده مسطور است و از آنها استفاده این بشارت عظمی میتوان نمود و ما چند مورد را ذکر میکنیم:
سفر تکوین، فصل شانزدهم آیه (9) و یؤمرلاه (و گفت به او) ملئخ (فرشته) ادونای (خدای) شوبی الی (باز کرد بر) کبیرنح (خاتمت) و هتیعتی (و منقاد شو) تهت (زیر) یادها (دست او) و یؤمرلاه (و گفت به او) ملئخ (فرشته) ادونای (خدای) هرباه (بسیار) اربهات (بسیار میکنم مر) زرغح (ذریّه تو) و لا ییساتر (و نباید شمرده) مروب (از بسیاری) و یؤمرلاه (و گفت به او) ملئیخ (فرشته) ادونای (خدای) هیناخ (اینک تو) هاراه (حامله) و یولدت (و میزایی) بن (پسری) بقارات (بخوان) شمو (نامش را) ییشماعل (اسماعیل) کی شامع (که شنید) ادونای (خدای) ال (بر) علانیح (زجر تو) و هو (و او) یهیه (باشد) پرء (بهره من) ارام (دادم) یادو (دست او) بکول (به همه) و ید کل (و دست همه) بوو علّ (به او و بالای) ین (حضور) کل (همه) اهاو (برادرانش) ییشکن (ساکن خواهد شد).(1)
بدانکه آنکس که فرشته با وی سخن گوید و دلداریش دهد، هاجر، مادر حضرت
1) کتاب مقدس عهد عتیق و عهد جدید، ص 25.
اسماعیل است که از ساره گریخته، در بیابان بر سر چشمه آبی نشسته بود که فرشته خدا بر او ظاهرشد و او را به بازگشت امر نمود و مژده بزرگ و بشارت عظمی را ارزانی داشت. شاهد مقصود، فقره اخیر است که میفرماید: دست او به همه و دست همه به او دادم. زیرا که عدم ذکر مضاف الیه کل، بر این دلالت دارد که مقصود، همه اهل عالم است و مقصود از این کلام چنانچه بعضی از مترجمین تورات ترجمه کردهاند این است که بر همه مسلّط و همه به وی محتاج خواهند بود و به اتّفاق ارباب ملل، هنوز این وعده نسبت به اسماعیل و اولاد اسماعیل، تحقق نیافته و نخواهد یافت، مگر در شخص موعود منتظری که هنوز نیامده. و به اتّفاق یهود و نصارا برای او در زمان ظهور او، فقط این سلطه عامّه تامّه، بر کل اهل عالم پیدا خواهد شد. و این آیه تورات است بر یهود و نصارا حجّت است که موعود منتظر را از بنی اسراییل دانند نه از اولاد اسماعیل. زیرا که با تسلّم عدم تعدّد آن شخص موعود، خلف وعده الهی نسبت به اسماعیل لازم آید. وَ لَنْ یُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ(1)
پاراش لخلخا، فصل (17)، آیه (18): و یؤمر (گفت) ابراهام (ابراهیم) آل هام (مرآن) الهیم (خدای) لو ییشماعیل (کاش اسماعیل) یحیی (زنده بماند) لفانیخا (به حضور تو) و یؤمر الیهم (و گفت خدای) بال سارا (اما ساره) ایشخا (زن تو) یولدت (بزاید) لخابن (برای تو پسر) و قارتات (و بخوان) شمو (نامش را) بسحیق (اسحق) و همقونی (ثابت کنم) ات (مر) بریتی (شرط خود) اتو (او را) لبریت (به شرط) عولام (عالم) و لزرعوا (و بذرّیّه او) حراو (بعد از او) و لیشماعیل (و برای اسماعیل) شمعیتخا (شنیدم تو را) هنیه (اینک) برختی (برکت دهم) او توا (او را) و هفرتی (و صاحب ثمره کنم) او توا (او را) و هربیتی (و بسیار کنم) بمود (به نهایه) مؤید (نهایه) شیم عاسا
1) سوره حج، آیه 47.
(دوازده) و نسیم (بزرگ) یولید (براید) و نتیتوا (بدهم) العوی (او را به قوم) کادول (بزرگ) وات (و مر) بریتی (شرط خود) اقیم (برپا) آت (بردارم) بسحیق (اسحاق را) اشر (که بزاید) تلد (برای تو) لخاسار (ساره) الموعد هزه (در موعد) بشاناها (سال) احرت (دیگر).(1)
ترجمه این آیات مطابق نسخه فارسیّه مطبوعه سنه 1912 مسیحی: و ابراهیم به خدا گفت: کاش که اسماعیل در حضور تو زیست کند! خدا گفت: به تحقیق زوجهات ساره، برای تو پسری خواهد زایید، او را اسحاق نام بنه و عهد خود را با وی استوار خواهم ساخت، تا با ذرّیّه او بعد از او عهد ابدی باشد. اما در خصوص اسماعیل، تو را اجابت فرمودم. اینک او را برکت داده، بارور گردانم. دوازده رییس از وی پدید آیند و امّتی عظیم از وی به وجود آورم. لیکن عهد خود را با اسحاق استوار خواهم ساخت، که ساره او را بدینوقت، در سال آینده برای تو خواهد زایید.
خلاصه این آیات، آن است که بعد از بشارت دادن خدای تعالی تولّد اسحاق را به حضرت ابراهیم علیه السّلام، و اینکه او پادشاه خواهد شد و قومها از او بیرون خواهد آمد و پادشاهان از نسل او پدیدار گردند که مراد، پیغمبران میباشند. حضرت ابراهیم برای اسماعیل دعا کرد و زندگی جاوید، برای او طلبید.
خدای تعالی فرمود: ما که خداوندیم شرطی که با اسحاق و ذرّیّه او کردهایم، در زمان طویل به سر بریم و دعای تو را در حقّ اسماعیل شنیدیم و اجابت فرمودیم. اینک او را برکت دادیم و برومند گردانم و بسیار کنم به مؤمؤد و دوازده بزرگ، که از او تولد یابد.
بلاشبهه مقصود از دوازده بزرگ، اولاد بلاواسطه اسماعیل نیستند. چه به اعتراف یهود، آنها نه بزرگی ظاهری داشتند که سلطنت ظاهریّه باشد و نه بزرگی معنوی که نبوّت و یا امامت باشد.
بنابراین مقصود، دوازده امام میباشند که از نسل حضرت اسماعیل و سلطنت
1) کتاب مقدس عهد عتیق و عهد جدید، صص 27- 26.
الهیّه، تا قیام قیامت در قائم ایشان است و اینکه خدای تعالی اظهار عنایت خود را به اسحاق مقدّم داشت، برای همین است، که اوّل، نبوّت و امامت را در خاندان اسحاق مقرّر فرمود و بعد، در دودمان اسماعیل که جاوید بماند و تا قیامت در این خاندان بیاید.
پس این قرینه است که مراد به لفظ «عولام» که در خصوص شرط خدای نسبت به ذرّیّه اسحاق استعمال شده، زمان طویل است و اما لفظ «مؤدمؤد» که در چند موضع از «پاراش لخلخا» در مقام وعده کثرت نسل و بسیاری ذرّیّه به اسماعیل مذکور شده، به معنی نهایة النهایة که ترجمه آن به عربی غایة الغایة است، تفسیر شده و هم به معنی جاوید، بعضی گفتهاند که مراد از این لفظ «محمد» میباشد.
تغییرات در لغت عربی بسیار است. چنانچه ابراهیم را «ابرام» و «ابراهام» گویند.
بنابراین معنی عبارت تورات این میشود که من اسماعیل را برکت دهم، برومند فرمایم و ذرّیّه او را بسیار کنم به محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و دوازده بزرگ که از او متولد شوند و بلاشبهه برحسب آیه کریمه الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ(1)، اسم مبارک حضرت خاتم انبیا در تورات و انجیل مذکور است و چنان مینماید که لفظ «مؤدمؤد» که گاهی «مادماد» مینویسند، اسم مبارک محمد باشد.
و نیز این آیات رد بر یهود عنود است که بزرگی را منحصر در اولاد اسحاق میدانند و اسماعیل را در نظر عنایت حضرت حق و جناب ابراهیم، بیقدر و ذلیل میشمارند.
بدان که چند پاسوق است که در اول پاراش لخلخا از تورات است و آنها این است:
«و ادنای امرال و ابراهم احر هپارد لوط معیمویانا غنحا اوره امین هما قوم اشرانا شام صافونا و انقبا و اقدما و ایاماکی ات کل ها ارص اشراتاروه لخا اتئسنا
1) سوره اعراف، آیه 157.
و لرز عخاعد عولام و سمتیات زرعخا کعفرها ارص اشرایم یوخل ایش لمنوت ات عفرها ارص کم زرعخا ییمانه».
یعنی: خدا به ابراهیم بعد از جدا شدن لوط از نزد او فرمود: چشمهای خود را بگشا! اطراف این مکان را که در آن مقام داری، از اطراف جنوب و شمال و مشرق و مغرب ملاحظه کن، که جمله آن زمین را که میبینی به تو، و به ذریّه تو و اولاد تو تا آخر عالم بدهم. یعنی نسل تو را مانند خاک زمین، جاویدان بگذارم. چنانکه خاک را کسی تواند شمرد، نسل تو را نیز تواند شمرد. بدانکه در این آیات، خدای متعال وعده داده ابراهیم را که تمام اشاره روی زمین را از مشرق تا مغرب و شمال و جنوب به تو میدهم تا قیامت. بدان که بدیهی است که این وعده الهیّه و بشارت ربّانیه تاکنون به ظهور نرسیده و به اتّفاق اهل اسلام ظهور این بشارت عظمی فقط در زمان ظهور حضرت مهدی علیه السّلام است که سیّد دودمان خلیل در حقّ آن سلاله نسل اسماعیل همین مژده را داده که: یبلغ سلطانه المشرق و المغرب.
ایضا در بشارات ظهور موفور السرور آن حضرت در اوّل پاراش لخلخا چنین مسطور است.
و یؤمر (و فرمود) ادنای (خدای) ال ابرام (بر ابراهیم) لخ لخام (برو تو) مارضخا (از زمین تو) و میمولد تخا (و از مولد خود) و میبت (و از خانه) ابیخا الها (پدر تو بر آن) ارض (زمین) اشراریکا (که بنمایانم تو را) و اعینجا لکوی (و بگردانم تو را برای قوم) کادول (بزرگ) و ابارخخا (و مبارک کنم تو را) واکد لا شمخا (و بزرگ گردانم نام تو را) و هیه (و باشی) براخا (مبارک) و ابارخا (و مبارک کنم) مبارخخا (مبارک کنندگان تو را) مقلّلخا (و نفرینکنندگان او تو را لعنت کنم) و نبرخونجاکل (و مبارک کنم به تو) مشهوتها (همه قبیله) آداما (آن زمین).
ترجمه این آیات مطابق نسخه مطبوعه سنه هزار و نهصد و سیزده میلادی:
و خداوند به ابراهیم گفت: از ولایت خود و از مولد خویش و از خانه پدر خود، به سوی زمینی که به تو نشان دهم، بیرون شو، از تو امّتی عظیم پیدا کنم و تو را برکت دهم و نام تو را بزرگ سازم. تو برکت خواهی بود و به آنانی که تو را مبارک خوانند، برکت دهم و به آنکه تو را ملعون خواند، لعنت کنم و از تو جمیع قبایل جهان، برکت خواهد یافت.
عالم ربّانی و محقق صمدانی، حاج ملّا رضای همدانی- عطّر اللّه مضجعه النورانی- در کتاب مفتاح النبوّة، باوجود اصراری که بر حمل این قبیل آیات، بر بشارت ظهور حضرت خاتم انبیا دارد، بلاواسطه، در بیان معنی آیات مسطوره در این باب چنین گفته:
بشارت مطلق به حضرت ابراهیم است که زمره تو را بزرگ گردانم و هرکه تو را اطاعت کند، مورد مرحمت خود سازم و هرکه تو را مخالفت کند، لعنت کنم و در آخر مژده داده، همه قبیله زمینها، به تو خواهند گردید و مورد انعام من خواهند شد.
بر احدی مخفی نیست، که این مژده تا بهحال صورت وقوع نپذیرفته و الی الآن اتّفاق نیفتاده که همه قبایل روی زمین، به حضرت ابراهیم یا اولاد او که آن نیز اطاعت ابراهیم است، گرویده باشند و این بشارت چنانچه اهل اسلام از پیغمبر خود نقل میکنند، در محمد مهدی علیه السّلام که قائم آل محمد است، محقّق خواهد شد.
پس این حقیقت، بشارتی به نبوّت محمد است؛ چه این مبارکی، از برای حضرت ابراهیم، در شریعت آن حضرت اتّفاق خواهد افتاد، چنانکه در قرآن مجید از آن خبر داده است بقوله تعالی: لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ ...،(1)الخ.
1) سوره صف، آیه 9.
بدان که خلاصه آیات پاراش لخلخا آنکه، پس از شکایت حضرت ابراهیم به درگاه خداوند قدیر علیم، از نداشتن فرزند و وعده دادن خداوند او را به کثرت نسل و ذریّه به شماره ستارههای آسمان، خدای تعالی ابراهیم را خبر میدهد به اینکه اولاد او دو جوقه خواهند بود.
اوّل؛ بنی اسحاق که چهارصد سال در تعب و محنت خواهند بود.
دوّم؛ بنی اسماعیل که خدمت دین خدا کنند و پس از ذلّت به مقام عزّت و ثروت نایل شوند و آن در دور چهارم خواهد بود. تا آنکه فرماید: «و یهی هشمش با آه و علاطاه هایاه و هنیه تنور عاشان و لبیداش اشرعا بر بن هگزاریم».
یعنی: و آفتاب غروب کند و تاریک شود و اینک تنور دودکننده و چراغی مشتعل میان آن پارهها عبور نماید.
این ناچیز گوید: مراد به دور چهارم، شریعت چهارم است. چنانچه مرحوم ملّا محمد علی جدید الاسلام تصریح کرده؛ نظر به اینکه مبدأ شریعت، ابراهیم است که در زمان خطاب ربّ الارباب برقرار بوده، پس شریعت چهارم، شریعت مقدّسه اسلام است که به ظهور آن وعده الهیّه نسبت به بنی اسماعیل به ظهور پیوست.
و مراد از غروب را بر همین معنی حمل کرده، پس مراد انکساف برخلاف عادت است، به نحوی که در علایم ظهور حضرت صاحب الامر- عجّل اللّه فرجه- در شریعت مقدّس اسلام وارد شده و با علامات مذکوره در اناجیل مطابق است و یا مراد از غروب آفتاب، هرآینه غروب شمس حقیقت، یعنی غیبت ولیعصر- ارواحنا لتراب مقدمه الفداء- است و تنور دود اشارت به پر شدن دنیا در زمان غیبت آن حضرت، از ظلمات ظلم و کفر و شرک است، مانند تنوری از دود؛ مطابق آنچه در اخبار متواتره اسلامیه ورود یافته که «یملاء الدنیا قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا».
شیخ اجل اکرم اقدم- احمد بن محمد بن عیّاش- در مقتضب الاثر(1)روایت نموده از جابر بن یزید جعفی که گفت: شنیدم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میفرمود: به درستی که خدای عزّ و جلّ به سوی من در لیلة معراج وحی فرستاد: ای محمد! که را در زمین بر امّت خود جانشین کردی؟ و او به این داناتر بود.
گفتم: ای پروردگار من! برادرم را. فرمود: ای محمد! علی بن ابی طالب را؟ عرض کردم: بلی! ای پروردگار من!
خطاب رسید ای محمد! من بر زمین آگاه شدم. پس تو را، برگزیدم، ذکر نمیشوم تا آنکه تو با من ذکر شوی. آنگاه به نظر علوّ به آن نگاه کردم، پس علی بن ابی طالب را اختیار کردم و او را وصیّ تو گرداندم، تویی سیّد انبیا و علی است سیّد اوصیا، آنگاه برای او نامی از نامهای خود، مشتق کردم. پس منم اعلی و او است علی.
یا محمد! به درستی که علی و فاطمه و حسن و حسین و ائمّه را از یک نور خلق کردم. آنگاه ولایت ایشان را بر ملایکه عرضه داشتم؛ هریک که آن را قبول کرد، از مقرّبین شد و هرکس انکارکرد، از کافرین شد.
ای محمد! اگر بندهای از بندگان، مرا عبادت کند تا آنکه منقطع شود، آنگاه مرا به انکار ولایت ایشان ملاقات کند، او را در آتش خود داخل کنم.
آنگاه فرمود: ای محمد! آیا دوست داری ایشان را ببینی؟ عرض کردم: بلی!
فرمود: جلوی خود پیش برو، پیش رفتم؛ ناگاه علی بن ابی طالب، حسن، حسین، علی بن الحسین، محمد بن علی، جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی، علی بن محمد و الحسن بن علی را دیدم و الحجّة القائم فی وسطهم کأنّه الکوکب الدری و حجّت قائم را در میان ایشان مانند ستاره درخشنده دیدم و گفتم: ای پروردگار من! اینها کیستند؟
خطاب رسید ایشان امامان هستند و اینکه ایستاده حلال را حلال و حرام را حرام
1) مقتضب الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 28- 23.
میکند و از دشمنان من انتقام میکشد. ای محمد! او را دوست دار! زیرا من او را و کسی که او را دوست دارد، دوست دارم.
جابر جعفی گفت: چون سالم از حجر کعبه برگشت، او را متابعت کردم و گفتم: ای ابا عمرو! تو را به خداوند قسم میدهم که آیا غیر از پدرت تو را به این نامها خبر داد؟
گفت: اما از رسول خدا جز پدرم خبر نداده، و لکن من و پدرم نزد کعب الاحبار بودیم.
او را شنیدم که میگفت: ائمّه از این امّت بعد از پیغمبر خود، بر عدد نقبای بنی اسراییل است و علی بن ابی طالب علیه السّلام پیدا شد.
پس کعب گفت: «هذا المقفّی اولهم» این اوّل ایشان و یازده نفر از فرزندان او است و کعب ایشان را به نامهای آنها که در تورات است، نامید: نقرثیب؛ قنددا؛ وبیرا؛ مسغوراء؛ مسموعاه؛ دوموه؛ میثوا هذار؛ یثموا؛ بطور؛ نوقر؛ فیذموا.
ابو عامر هشام دستوانی که راوی این خبر است، گفت: شخصی یهودی را در حیره که نزدیک کربلا است، ملاقات نمودم؛ او را عتوان بن اوسوا میگفتند و او عالم یهود بود. او را از این نامها سؤال کردم.
گفت: اینها اسم نیستند، اگر اسامی بودند، هرآینه در سلک اسما رقم میشدند، لکن اوصاف جمیلهای به زبان عبری صحیح برای گروهی است که آنها را در تورات مییابیم و اگر از غیر من سؤال نمودی، هرآینه از معرفت آنها کور خواهد بود تا این جا یا خود را به کوری زند. گفتم: چرا چنین کند؟
گفت: امّا کوری، از روی جهل به آنها و به کوری زدن، برای آنکه معین بر فساد دین خود نباشد و کسی به این بصیرت پیدا نکند و اینکه من برای تو به این اوصاف اقرار میکنم، برای آن است که من مردی از اولاد هارون بن عمران هستم، به محمد صلّی اللّه علیه و آله مؤمنم، ایمان خود را از یهود پنهان میکنم و هرگز بعد از تو بر احدی اظهار نخواهم کرد تا بمیرم. گفتم: چرا؟
گفت: من در کتب پدرهای گذشته خود یافتهام که به این پیغمبری که اسم او محمد است در باطن ایمان بیاورید تا آنکه قائم از فرزندان او ظاهرشود. هرکس او را از ما
درک کند، به او ایمان بیاورد و آخر آن نامها به او وصف کرده شده. گفتم: به چه مدح کرده شده؟ گفت: به اینکه بر جمیع دینها غالب میشود و مسیح با وی خروج کند و به دین او درآید و مصاحب او شود. گفتم: پس این اوصاف را برای من بگوی.
گفت: آری! آن را ستر کن، مگر از اهلش.
امّا «نقرثیب»: او اوّل اوصیا و وصیّ آخر انبیاست.
امّا «قنددا»: او ثانی اوصیا و اوّل عترت اصفیاست.
امّا «وبیرا»: او دوّم عترت و سیّد شهداست.
امّا «مسفوراء»: پس او سیّد عبادتکنندگان خدای تعالی است.
امّا «مسموعاه»: پس او وارث علم اوّلین و آخرین است.
امّا «دوموه»: پس او بهترین محبوسین در زندان ظالمین است.
امّا «میثوا»: پس او مقهور دورشده از وطن ممنوع است.
امّا «هذار»: او کوتاه عمری است که آثارش طولانی است.
امّا «یثموا»: چهارم اسم او است، یعنی علی علیه السّلام.
امّا «بطور»: پس او همنام عمّ خود است.
امّا «فیذموا»: او مقصود از پدر و مادر خویش است که به امر خداوند غایب است و حکم او را برپا میدارد.
شیخ اجلّ امجد محمد بن ابراهیم نعمانی در غیبت خود گوید: عبد الحکیم بن حسن سمری (ره) برای من چیزی را از اسمای ائمّه و عدد ایشان به زبان عبری قرائت کرد که مردی از یهود در ارجان او را املا نموده بود و او را حسن بن سلیمان میگفتند که از علمای یهود بود. من به لفظ او بیان میکنم و آنچه آن را خواندم، در آنجا بود.
خداوند پیغمبری را از فرزندان اسماعیل مبعوث میفرماید. اسم اسماعیل در تورات، اشموعیل است و اسم آن پیغمبر، «میمییاد»، یعنی محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است او بزرگ خواهد شد و از آل او دوازده نفر ائمّه و بزرگانند که به ایشان اقتدار کرده میشود و نامهای ایشان «نقرثیب» تا آخر آنچه گذشت و از او سؤال شد این اسامی، در کدام
سوره است؟ گفت: در مسند سلیمان؛ یعنی در قصّه او.
این ناچیز گوید: خبر ابن عیّاش و نعمانی به نحوی است که مرقوم افتاد. لیکن این بیمقدار در تورات حالیّه نظر نموده، در قصّه حضرت سلیمان که سفر ملوک است، چنین اسامی نیافت. بلکه در سفر تکوین، در شماره فرزندان اسماعیل، این اسامی را به این نحو میشمارد: نبایوت و قیدار و ادبیل و میسام و مشماع و دومه و مسّا و حدار و تیما و یطور و نافیش و قدمه، و اللّه تعالی اعلم بحقیقه الحال و علیه الاتکال.
در بشارات ظهور نور موفور السرور حضرت بقیة اللّه- ارواحنافداه- است که در کتب انبیای بعد از حضرت موسی بن عمران، تا زمان بعثت حضرت عیسی بن مریم علیه السّلام است و در آن چند رفرفه است.
در فصل دوّم از کتاب دانیال نبی(1)، نسبت به بشارت ظهور حضرت بقیّة اللّه علیه السّلام و از خواصّ صنم که بختنصر دیده بود و تعبیر آن به پنج دولت که از آن به پنج ملکوت تعبیر میکند و سه ملکوت آن بالاتّفاق، ملکوت بختنصر و مجوس و اسکندر رومی است و در دو ملکوت دیگر، میان طوایف خلاف است و آنچه در فصل هفتم کتاب دانیال است، از جواب چهار حیوان که خود دانیال در سال اوّل پادشاهی بنیتصر دید و آنچه در فصل هشتم کتاب دانیال است، از مقدّمه هفتاد و هفت درجه آنها، اشارات قویّهای به ظهور پیغمبر آخر الزمان و ظهور حضرت بقیّة اللّه علیه السّلام است.
مخفی نماند که جماعت یهود، بعضی از آنچه را که مذکور شد، بر «ماشیح» که منتظر او هستند، حمل میکنند و نصارا آنچه در خصوص ماشیح است، به معنی مسیح و مسیح را به معنی عیسی میدانند و بر ایشان این اشکال وارد است که باوجود اینکه حمل بسیاری بر ماشیح منتظر یهود، یا بر عیسی بن مریم، ممکن نیست و آنچه هم به
1) کتاب مقدس عهد عتیق و عهد جدید، ص 1545- 1538.
خصوص لفظ ماشیح رسیده باشد، دلالت بر مطلوب هیچیک ندارد؛ همچنانکه بعضی از متتبّعین کلام عبری تصریح کردهاند، ماشیح اسم شخص بخصوصی نیست، بلکه هربزرگ و صاحب شأنی را ماشیح میگویند؛ پس قویا محتمل است که مراد از دو ملکوت دیگر، ظهور پیغمبر خاتم و نیز ظهور وصیّ دوازدهم آن برگزیده بنی آدم باشد.
ترجمه آیه 13 از فصل دوازدهم کتاب دانیال(1)آن است که:
1- در آن وقت، سرور بزرگ، میکاییل که از جانب پسران قوم تو قائم است، خواهد ایستاد و زمان تنگنایی واقع خواهد شد که از بودن طوایف تا سر این زمان نبوده است و در آن زمان از قوم تو، هرکس که در کتاب مکتوب، یافتشده، نجات خواهد یافت.
2- و از خوابندگان در خاک زمین، بسیاری بیدار خواهند شد؛ بعضی جهت حیات ابدی و بعضی برای شرمساری و حقارت ابدی.
3- و دانشمندان مثل ضیای سپهر و کسانی که بسیاری را به راه صداقت، رهبری نمایند، مانند کواکب تا ابد درخشان خواهند بود.
4- امّا تو ای دانیال! کلمات را مخفی کن و کتاب را تا زمان انجام کار، مختوم ساز، تا حینی که بسیاری، گردش کرده و علم زیاد گردد.
5- آنگاه من دانیال نگریستم و اینک دو شخص دیگر، یکی به این طرف نهر و دیگری به آن طرف نهر، میایستادند.
6- و یکی به مرد ملبّسشده به کتان که بالای آبهای نهر میایستند، گفت: انجام این عجایبات تا به چند میکشد؟
1) کتاب مقدس عهد عتیق و عهد جدید، صص 1568- 1567.
7- و آن مرد ملبّسشده به کتان را که بالای آبهای نهر میایستاد، شنیدم در حالتی که دست راست و چپ خود را به سوی آسمان بلند کرد، به حیّ ابدی، سوگند یاد نمود که برای یک زمان و زمانها و نیمزمان، خواهد کشید و به محض تمام شدن پراکندگی قوّت قوم مقدّس، همگی این حوادث، به انجام خواهد رسید؟
8- من شنیدم، امّا درک نکردم و گفتم: ای آقای من! آخر این حوادث چگونه خواهد شد؟
9- او گفت: ای دانیال! راه خود پیش گیر، زیرا که این کلمات تا زمان آخرین، مخفی و مختومند.
10- بسیاری پاک و سفید و قال گذشته خواهند شد و از اینکه شریران، شریرانه رفتار خواهند نمود، لهذا هیچیک از شریران درک نخواهد نمود و امّا دانشمندان خواهند فهمید.
11- و زمان رفع شدن قربانی دایمی و نصب شدن مکروهات مخرّبی، یک هزار و دویست و نود روز خواهد بود.
12- خوشا به حال کسی که انتظار کشیده و به روزهای یک هزار و سیصد و سی و پنج برسد.
13- امّا تو به انجام کار، راه خود را پیش گیر؛ زیرا که به استراحت گذران نموده و در انجام آنروزها در منصب خودخواهی ایستاد.
این ناچیز گوید: فقره اخیر اشاره به رجوع دانیال به دنیا در زمان ظهور موفور السّرور است و در خبر مروی در خرایج از حضرت حسین بن علی علیه السّلام به این معنی تصریح شده که حضرت در صبح عاشورا از شهادت و نیز از رجعت خود و ائمّه و ظهور حضرت قائم خبر میدهد و میفرماید: «و إنّ دانیال و یونس یخرجان إلی أمیر المؤمنین علیه السّلام یقولان صدق اللّه و رسوله»(1)و با هفتاد نفر به جنگ با اهل بصره مأمور شوند. پس با اهل بصره قتال داده و بر آنها غالب شوند.
1) الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 848.
در بشارت ظهور حضرت بقیّة اللّه در کتاب زبور است؛ کما قال اللّه تعالی فی سورة الانبیاء:
وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحُونَ(1)یعنی: هرآینه به تحقیق در زبور نوشتیم، بعد از آنکه نوشته بودیم در کتابهای آسمانی پیش از زبور، اینکه بندگان صالحین من، زمین را مالک شوند.
علی بن ابراهیم در تفسیر(2)ذکر گوید: «الکتب کلّها ذکر» یعنی، کتابهای آسمانی همگی ذکر میباشند و در تفسیر «عبادی الصالحون» گوید: «قال: القائم و اصحابه و الزبور فیه ملاحم و تحمید و تمجید و دعاء» یعنی معصوم گفته: مراد از عباد صالحین که مالک زمین شوند، حضرت قائم و اصحاب آن حضرت میباشند و کتاب زبور مشتمل بر بیان جنگها و ثنا و ستایش خداوند و دعاست.
«فی روایة اخری و أنزل اللّه علیه- یعنی داود- الزبور فیه توحید و تمجید و دعاء و اخبار رسول اللّه و امیر المؤمنین علیه السّلام و الائمّه من ذریّتهما و اخبار الرّجعة و ذکر القائم» یعنی خداوند زبور را بر داود نازل فرمود، در حالیکه یگانگی و ثنا و ستایش خدای تعالی در آن بود. همچنین مشتمل بود بر دعا و اخبار حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و امیر المؤمنین علیه السّلام و ذریّه آن دو بزرگوار و خبرهای رجعت و ذکر حضرت قائم- عجّل اللّه فرجه-.(3)
در مجمع از حضرت باقر علیه السّلام روایت نموده که در قول خدای تعالی أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحُونَ فرمود: «هم اصحاب المهدی آخر الزّمان»(4).
این ناچیز گوید: آیه مبارکه بر دو چیز صراحت دارد:
اوّل: اینکه بشارت ظهور مهدی- ارواحنافداه- در کتب سماویّه نازله پیش از زبور، مسطور است و علاوهبر حدیث نبوی مذکور، این دلیل ظاهری، برای اثبات علم اجمالی به آن بشارت عظمی در کتابهای آسمانی است.
دوّم: آنکه بشارت آن ظهور، در خصوص کتاب مزبور، مزبور است و اگر کتاب زبور در دست نبود، کلام ملک علّام ما، را کافی بود، مع ذلک در همین زبور که الحال از کتب مقدّسه به شمار میآید، بشارت ظهور، مسطور است ...، الخ.
بدان که در مرموز سی و هفتم زبور(1)، آیات زیر، چنین آمده است:
زیرا که شریران منقطع خواهند شد و امّا منتظران خداوند، وارث زمین خواهند بود. 10- هان! بعد از اندک زمانی شریر نخواهد بود. در مکانش تأمّل خواهی کرد و نخواهد بود.
11- و امّا حلیمان، وارث زمین خواهند شد و از فراوانی سلامتی متلذّذ خواهند گردید.
29- صالحان، وارث زمین خواهند بود و تا ابد در آن سکونت خواهند نمود.
در سیف الامّة آمده است؛
در مرموز چهل و پنجم زبور(2)حضرت داود است که میفرماید: «حکو و حر نجال یا رخ کی بود هودخا و هدارخا»
یعنی، ای از همهکس شجاعتر! شمشیر خود را بر روی ران خود بند.
بعد از چند کلمه میفرماید: «حسینخا بشنو نیم عمیم تعتحنحا اییلو بلوا و
یوهملخ» یعنی، جمعی زیردست تو، خواهند افتاد و تیرهای تو در دلهای دشمنان پادشاه، تند و تیز است.
بعد از چند فقره دیگر میگوید: «نبوت ملاخیم بیقر و تخانیسوا شکل لمنتخا بکتم اوفیر» یعنی، دختر پادشاه در دست راست تو بنشیند و استقلال او از آنجهت است که دختر پادشاه است.
بعد از چند فقره دیگر میگوید: «تحت ابو یحار یهیو بانحا تشتیموا لساریم بکل ها ارص» یعنی: به عوض پدر و مادر، فرزندان خواهی داشت و ایشان را در همه روی زمین سرپرست خواهی کرد.
تا اینکه بعد میفرماید: همگی امّتها به تو اقرار خواهند نمود.
انطباق این فقرات بر وصیّ سیّد کائنات، از اوضح واضحات است. چه او شجاعترین مردم بود و شمشیر خود را بست و جمع بسیاری زیردست او افتادند و تیرهای او بر دلهای دشمنان پادشاه که پیغمبر آخر الزّمان باشد، تند و تیز بود و دختران پادشاه، بر پهلوی او نشست و فرزندانی داشت که همه بر تمامی زمین، ولی و صاحب اختیار بودند و بهواسطه وجود فرزندان او و نشر محامد و مفاخر او، همه امّتها در ظهور حضرت صاحب الأمر علیه السّلام به او اقرار نمودند و نمایند.
و در مرموز نود و ششم آیه 11 آمده است: اقوام را به راستی حکم خواهد نمود.
آسمانها، شادمان و زمین، مسرور شود. دریا و پری بخروشند. صحرا و هرچه در آن است، بهوجد آیند. آنگاه درختان جنگل، در حضور خداوند به ترنّم خواهند آمد.
زیرا که میآید، یعنی جهت حکومت زمین، جهارا به صدق میآید و اقوام را به وفای خود حکم خواهد نمود.
آسمانها، عدالت او را اعلام و تمامی اقوام، جلالش را میبینند و همه پرستندگان بتها خجل میشوند(1).
1) کتاب مقدس عهد عتیق و عهد جدید، صص 1085- 1084.
در الزام النّاصب از حسام الشّیعه نقل کرده که از جمله چیزهایی که خداوند با داود مناجات نمود، بشارتی است که در آیه «هفتاد و یکم» از زبور وارد شده، که ترجمه آن چنین است:
بارخدایا! قیامت خود را برای سلطان و حجّت خود را برای ذریّه او عطا فرما!
تا آنکه میفرماید: زود است که در دولت او، حجّت ظاهرمیشود و عدل و قسط را زیاد مینماید تا وقتی که ماه زایل شود و در بحر حکومت مینماید و از وادی به سوی آنچه روی بسیط ارض است، عالم از برای او منعطف میشود، لشکر پای او را میبوسد، دشمنان، زمین را نزد او به دندان میگیرند، از سلاطین جزایر به سوی او هدیه آورده میشود، و از سلاطین عرب و عجم برای او پیشکشی آورده میشود، او را سجده مینمایند و جمیع پادشاهان روی زمین او را ثنا میخوانند و ملوک عجم نزد او هستند.
پس از آن گفته است که نصارا، این بشارت را بر مسیح منطبق مینمایند و حال آن که فساد آن ظاهر است. زیرا مسیح هیچوقت سلطنت ننموده و اگر مسلّم بداریم که مراد از آن، سلطنت واقعیّه معنویّه است، پس برای مسیح عقب و ذریّهای که او برای آن، سلطنت و اقتدار باشد، نبوده است.
و بدیهی است که مراد از «زوال ماه»، انقراض دنیاست. پس لازمه آن این است که، از زمان مسیح تا قیام ساعت، عدلوداد در عالم مبسوط باشد و خلاف آن، ظاهر است.
همچنین اخبارات دیگر، برخلاف ظاهرآن است؛ مثل تقبیل جیش، ذلّ اعدا، اهدای سلاطین و ملوک جزایر، اهدای ملوک عرب و عجم، سجود جمیع سلاطین برای او و حاضر شدن جمیع سلاطین نزد او.
و احدی از مورّخین و نصارا، وقوع این امور را نسبت به حضرت مسیح ذکر
ننمودهاند و چونکه سلطنت عامّه قاهره، ثابت از برای پیغمبر ما «محمّد» صلّی اللّه علیه و آله میباشد، به اتّفاق مورّخین، در این نشأ و موهبت عظیمه و سلطنت رفیعه و شهادت کبری از برای عصات در روز قیامت و مقدّم بودن حضرت بر تمامی انبیا در آنروز و به بودن مفاتیح ابواب جنان ثمانیه دست او، پس مراد از سلطان، همان بزرگوار میباشد و آن جناب است که در ذریّه او و عترتش سلطنت است.
چون اخبار متواتره در انطباق جمیع این اخبارات معلومه، بر حضرت قائم علیه السّلام از طرق شیعه وارد است، پس مراد آن حضرت است. لیس الّا، چراکه او است که ملقّب به حجّت است. او است که حجّت خود را برای عالمیان بعد از ظهورش اظهار میفرماید و زمین را از عدل و قسط پر مینماید چنانکه از جور و ظلم پر شده باشد.
عدل او تا روز قیامت باقی میماند و حکم او بر تمام عالمیان نافذ میگردد، هنگام ظهور آن جناب، سلاطین ذلیل میشوند و گردنهای طغات و جبّارین برای او خاضع میشود.
در بشارت ظهور موفور السرور حضرت بقیة اللّه در کتاب صفینای نبی(1)، است چنانکه در سیف الامّة است که صفینا پیغمبری از آل داود است که در آخر بیت المقدّس اوّل مبعوث شده.
در سیمان اوّل آن کتاب، فقراتی مذکور است که ابتدای آنها این است:
«قاروب یوم ادونای هکادول قاروا و مهر ماءوذ» یعنی: روز خدا نزدیک شد؛ آنروز، تلخ خواهد بود. دلیر، مضطرب خواهد شد. در آنروز، دلتنگی، پریشانی احوال، گردباد و صدای عظیم خواهد بود. در شهرهای معموره و کنگرههای بلند، مردم چون نابینایان، جهت عصیان خدا راه خواهند رفت. خون ایشان در زمین ریخته
1) کتاب مقدس عهد عتیق و عهد جدید، صص 1630- 1629.
میشود. بدنهای ایشان مثل سرگین، پایمال خواهد شد و نقره و طلای آنها، ایشان را خلاص نخواهد کرد.
در سیمان سوّم آن کتاب، فقرهای مذکور است که خلاصه ترجمه آن این است که به جهت جمع کردن همه قومها بر شریعت خود، همه پادشاهان را به ریختن غضب خود بر ایشان برطرف کنم و گرمی خشم من همه را بسوزاند.
بعد از آن فقره میفرماید:
«کی اراهفخ ال عمیم سافا برو و الفرء کولام بشم ادنای لعاید و شحم حاد» یعنی: آنوقت به قومها، برای خواندن جمله ایشان به نام خدا و عبادت کردن ایشان به یک روش، لب پاکیزه برمیگردانم.
واضح است که در دولت نبوّت پیغمبر آخر الزّمان بود که شهرهای معموره به جهت عصیان خدا خراب شد، خونها ریخته شد و همه پادشاهان برطرف شدند.
چون پادشاهان عرب، عمّان، عجم، روم، شام، مصر و هند و این برای آن بود که همه قومها بر شریعت خدا جمع شوند و بعد از آن، به همه قومهای ایشان، به واسطه اسلام لبهای پاکیزه گردانده شد تا جملگی خدا را بخوانند و عبادت همه، به یک روش است.
این ناچیز گوید: مضامین این فقرات بر زمان ظهور حضرت بقیة اللّه و بر خود آن بزرگوار اشدّ انطباق میباشد از آنچه مرحوم نراقی فرموده، کما لا یخفی.
و در الزام الناصب(1)از حسام الشّیعه نقل نموده که در فصل اوّل از کتاب صفینای نبی آمده است:
زمان صاحب نزدیک شده است و روز ظهور، روزی تلخ میباشد که شجاع از آن
1) الزام الناصب فی اثبات الحجة الغائب، ج 1، ص 199- 197.
میگریزد؛ روز ضیق است و در بلاد معموره و اماکن و غرفههای عالیه، اضطراب حال، ظلمت، عجّه، بادهای تند و صوت عظیم است.
مردم مضطرب میشوند و مثل راه رفتن کوران راه میروند به جهت عصیان نمودن مر صاحب را. خونهای ایشان ریخته شده و بدنهای آنان خرد میشود. طلا و نقرههای ایشان، آنها را در روزی که صاحب، بر آنها غضب نماید، نجات نمیدهد، زیرا در وقت غضب صاحب، تمام آنچه روی زمین است، سوخته میشود.
پس از آن فرموده: نصارا این علامات را به مسیح- عیسی بن مریم علیها السّلام- منطبق ساختهاند با آنکه آنچه از تواریخ ایشان معلوم میشود آن است که چیزی از این علایم، مناسب و ملایم با عیسی و تا زمان آن نیست.
چه آنکه از آن جمله است، نزدیک شده زمان صاحب، تا آنکه میفرماید: آنچه را که از آن سختیها مبتلا میشوند به واسطه غضب نمودن صاحب، بر آنها است و صاحب از القاب خاصّه حضرت بقیّة اللّه است، کما لا یخفی.
و قول آنکه فرموده: طلا و نقره ایشان، در روز غضب صاحب، آنها را نجات نمیدهد؛ این خود دلیل واضحی است که مراد از صاحب، مسیح نیست؛ زیرا نصارا اتّفاق دارند بر اینکه مسیح غضوب نبوده و هیچوقت غضب نفرموده.
پس از این عبارات، صحّت انطباق این علامات بر قائم علیه السّلام ظاهرمیشود نه غیر آن.
چه آنکه مراد از صاحب، کسی است که غیر از گوینده این علایم است و این گوینده همانا از وجود و آمدن آن خبر میدهد و نصارا به الوهیّت مسیح قایلاند. به اعتقاد ایشان، مسیح قایل به این علایم و مبشّر به ظهور و مخبر از ظهور صاحب است. پس باید صاحب، غیر از مسیح باشد و آن شخص به دلالت لفظ صاحب، ظهور آن بزرگوار، اقتدارش بر مخالفین و استعلایش بر جبابره طاغین و سخت گرفتن جنابش بر امرا و سلاطین، غیر از حضرت بقیّة اللّه نیست.
بنابراین روز ظهور آن نور موفور السرور بر کفّار و معاندین، یوما عبوسا قمطریرا و عذابا صبّا و یا آنکه مراد از آن علایم آن چیزهایی باشد که وقت ظهور آن حضرت،
بر قلوب واقع خواهد شد از خوف و هول و اضطراب، از ندایی که جبرییل در میان زمین و آسمان مینماید و آن حضرت را اسم میبرد که از آن ندا مردم به فزع در میآیند. خوابیده، برپا میایستد و ایستاده، مینشیند و نشسته برپا میایستد.
ممکن است مراد از ظلمت و عجّه و بادهای وزنده تند، به کسوف شمس و خسوف قمر در آنروز اشاره باشد و وزیدن باد سیاه، به باد سیاهی که در وقت ورود آن بزرگوار در مدینه میوزد و امتحان ایشان در جبت و طاغوت اشاره باشد. پس تمام آنها را هلاک مینماید.
و مراد از صیحه عظیمه، آن صیحهای است که هنگام ظهور آن جناب در نزد قرص آفتاب بلند میشود. آنگاه اهل آسمانها و زمینها، آن صیحه را میشنوند که: الا یا اهل العالم! هذا مهدی آل محمد!
این مهدی، آل محمد است که ظاهرشده، با او بیعت نمایید تا آنکه هدایت یابید.
و قول آنکه فرموده: مردم مضطرب میشوند تا آنکه به جهت عصیان نمودن ایشان به صاحب، مثل کوران راه میروند، مراد آن است که اضطراب آنان به واسطه اقتدار صاحب و سلطنت او نسبت به ایشان است و ایشان از آن جناب، خایف و در غیّ خود تائه(1)هستند.
بر این مطلب دلالت دارد آنچه که در فصل اوّل و دوّم آن کتاب است که میفرماید: ای امّت ذلیله خفیفه! پیش از گذشتن فرصت، ایمان بیاورید و اجتماع نمایید او را- یعنی صاحب را- و پیش از روز تعب و انتقام متابعت نمایید.
مراد از ریختن خونها و پایمال شدن جسدها، آن چیزی است که حضرت سیّد الشهدا علیه السّلام در خطبه خود که اخبار به ظهور و کشیدن تیغ انتقام است، در ایّام رجعتش اشاره میفرماید و به خونخواهی خود تصریح میفرماید. انتهی الخبر و اللّه المستعان و علیه التکلان.
1) تائه: گردنکش.
در بشارات ظهور موفور السرور حضرت بقیه اللّه- عجّل اللّه له الفرج- در کتاب شعیاء نبی؛
در براهین الساباطیّه قاضی جواد ساباطی است که او در اوّل امرش از نصارا بوده و پس از آن، اسلام اختیار نموده و بر ردّ نصارا کتاب براهین را نوشته است.
در برهان چهارم ذکر کرده که در فصل یازدهم، در آیه اوّل از کتاب شعیاء است که میفرماید:
زود است که بیرون بیاید از قنس آس عصایی و از عروق، شاخهای بروید و زود است که بر او روح ربّ، یعنی روح حکمت و معرفت و روح شوری و عدالت و روح علم و خشیت خداوند مستقرّ شود و او را صاحب فکر وقّار مستقیم درخشنده پروردگار میگرداند. پس از روی ظاهر و مجرّد شنیدن حکم نمیکند.
در آن کتاب بعد از آنکه تأویل یهود و نصارا را از برای این آیات نقل نموده و آنها را مردود ساخته، گفته است:
پس منصوص علیه این آیات مهدی علیه السّلام میباشد، به صریح قول او که فرمود: «و لا یدین بمجرد السّمع» به جهت اینکه مسلمین اجماع نمودهاند که آن بزرگوار، به مجرّد شنیدن و ظاهرحکم نمیفرماید، بلکه ملاحظه نمینماید آن سرور مگر باطن را و این به باطن حکم نمودن، برای احدی از انبیا و اوصیا اتّفاق نیفتاده است.
تا آنکه میگوید و مسلمین در مهدی علیه السّلام اختلاف کردهاند. پس اصحاب ما از اهل سنّت و جماعت گفتند: مردی از اولاد فاطمه علیها السّلام است، اسم او محمد و اسم پدر او عبد اللّه و اسم مادر او آمنه است و امامیّه گفتند: بلکه او محمد بن حسن عسکری است که در سنه دویست و پنجاه و پنج، از جاریه حسن عسکری که نامش نرجس بود، در سرّ من رای، زمان خلافت معتمد عبّاسی متولّد شده.
آنگاه، یک سال غایب شد، آنگاه ظاهرشد، پس غایب شد و آن غیبت کبراست و
بعد از آن برنمیگردد مگر وقتی که خدای تعالی خواهد و چون قول ایشان از برای تناول این نصّ اقرب است و غرض من با قطع نظر از تعصّب، دفع از امّت محمد است؛ برای تو مطابقت آنچه امامیّه با این نصّ ادّعا میکنند، در مذهب ذکر کردم انتهی.(1)
این ناچیز گوید: آیات مزبوره در اوّل باب یازدهم کتاب اشعیا علیه السّلام است و بعد از این آیات، آیات دیگری صریح در بشارت ظهور است،
بلکه مسکینان را به عدالت داوری خواهد کرد. جهت مظلومان زمین، به راستی حکم خواهد نمود. جهان را به عصای دهان خویش زده، شریران را به نفخه لبهای خویش خواهد کشت.
و کمربند کمرش عدالت و کمربند میانش، امامت خواهد بود.
گرگ با برّه سکونت خواهد داشت و پلنگ با بزغاله خواهد خوابید و گوساله و شیر و پرواری باهم و طفل کوچک آنها را خواهد راند.
گاو و خرس، باهم خواهند چرید و بچههای آنها باهم خواهند خوابید و شیر مثل گاو، کاه خواهد خورد و طفل شیرخواره بر سوراخ مار بازی خواهد کرد.
در فصل چهل و پنجم کتاب اشعیا(2)، بعد از آیاتی که در نهی بتپرستی بنی اسراییل است، این آیات مذکور است: آیه (22) بنو (رو کنید) الی (به من) و هیوا (و رستگار) شعو کل (شوید همه) افص (جمعیّت) ارص (زمین) کی (که) انّی (منم) ال (خدا) و ان (و نیست) عودبی (دیگری، به خود) نشعنی (سوگند میخورم) یا صامیپی (بیرون آمد) صداقاه (از دهن من به راستی) دابار (سخنی) و لا یا شوب (و ندارد برگشت) کی لی یتجرّع (که برای من زانو دوتا کنند) کل (همه) برخ (آفریدگانم) یتشابع (و قسم خورند به من) کل لا شون (همه زبانها).
خلاصه این آیات، آنکه خدای تعالی بعد از تقریع و نکوهش بنی اسراییل بر پرستش اصنام و نهی آنان از آن کردار زشت، میفرماید: ای همه اهل اطراف زمین! به
من روی کنید تا رستگار شوید که منم خداوند و نیست دیگری.
به ذات خود سوگند میخورم از دهن من به راستی سخنی بیرون آمد و برگشت ندارد که زانوهای همه آفریدگانم برای من دوتا شود و همه زبانها به من سوگند خورند.
این ناچیز گوید: بر هیچ منصف پوشیده نیست که این بشارت الهیّه، اشاره به ظهور حضرت مهدی- ارواحنافداه- است که تمام اهل عالم به خدای متعال روی نیاز آورند و کلّ بنی آدم برای قرب به حضرت ذوالجلال نماز گزارند. آیین زشت بتپرستی و کفر و شرک را از صفحه عالم براندازد و اطراف جهان را از توحید و تفرید و عبودیّت خدای مجید پر سازد.
به اتّفاق تمام ارباب ملل، این وعده ربّانی و مژده سبحانی، هنوز به ظهور نرسیده و نخواهد رسید مگر به ظهور ماشیح به اعتقاد یهود و نزول مسیح، به اعتقاد نصارا و خروج حضرت مهدی علیه السّلام به اعتقاد قاطبه مسلمین و عقیده نصارا با عقیده اهل اسلام مطابق است، چه به اجماع مسلمین نزول مسیح علیه السّلام بعد از خروج حضرت مهدی علیه السّلام میباشد.
در سیف الأمّة است که حضرت شعیای پیغمبر، در کتاب خود در سیمان بیست و ششم و بیست و هفتم، در بیان آمدن مهدی آخر الزّمان میفرمایند: ابتدا در سیمان بیست و ششم پاسوقهای چندی میگوید که اوّل آنها این است: «بیوم ههو یوشر هشیر هزبیرص یهود اعیر عاذ لانو بشوعاع جوموت و احل».
و خلاصه معنی این پاسوقها با پاسوقهای بعد، به حذف بعضی زواید، آن است که:
در آنروز در زمین یهودا،- یعنی بیت المقدّس- و حوالی آن، تسبیح و ستایش تو
خوانده خواهد شد و خواهد گفت این کسی است که شفاعتکننده ماهاست. پس گذاشته شود در آن حصار و پیش حصار یعنی (شیر حاجی هان!)
درها را باز کنید برای آنکه داخل شوند جماعت نیکوکار که حق را نگاه میدارند.
و خطبههای کهنه گذشت تا اینکه میفرماید:
بدانید اوست که آنانی که در بلندیها ساکنند را سرنگون خواهد ساخت و آن شهری که خود را از همه شهرها بلندتر میشمرد نیز سرنگون خواهد ساخت و آن شهر را پاهای فقرا و قدمهای مساکین پامال خواهند کرد، زیرا راههای مقدّسین راست میباشد و جادّه او برای راه رفتن، راست است.
آنگاه میگوید: ای شعیا! این نور خدا، اسم تو و یادداشت تو، خواهش روح و نفس ما بوده است. در شبها آرزومند ظهور تو بودیم و به اینجهت وقتی که صبح طلوع کند، روح ما از برای تو بیدار خواهد شد.
ای نور خدا! وقتی که دیوانها را در زمین بکنی، ساکنان زمین، عدالت را از تو تعلیم خواهند گرفت. به اینجهت بر آن منافق رحم نخواهی کرد، چه در آن وقت هم، عدالت یاد نخواهد گرفت به جهت آنکه در زمینی که به مقدّسان تعلّق داشت، عمل های قبیح به جا آورد.
ای نور خدا! ان شاء اللّه دست قوّت تو بلند شود و امّا حاسدان تو نبینند و ندامت برند و آتش غضب تو، دشمنانت را بخورد.
ای نور خدا! آن زمانی که ما بیتو بودهایم، همهکس ما را در تصرّف خود گرفته بود و به اینجهت تسلّی ما همی یاد تو بود. پس آنانی که اهل جهنّماند، رجعت نخواهند نمود و ای نور خدا! ازاینراه، آنانی که ما را در تصرّف خود گرفته بودند، خورد و خمیر خواهند شد به نحوی که یاد آنها از روی زمین کم شود.
ای نور خدا! تازه جلالت بههم رسانیدهای، بلکه جلالت تو از ابتدا بوده و اینها که تابع تواند، در وقت تنگی تو را جستجو کردهاند و در وقت شدّت، حدیث تو، دین ایشان بوده است و این است که در وقت خوشی خواهند گفت: ما در غیبت تو، از قبیل زن
حامله بودیم که زاییدن او نزدیک شده و دردمند باشد و باوجود این اقرار داریم که سبب بیفتادن جبّارانی که در زمین بودند آن بود که ما عدالت را در زمین به جا نیاوردیم.
و اگر آنچه تو به واسطه کلام خدا فرموده بودی، به عمل میآوردیم؛ مدّتی بود که جبّاران را از روی زمین محو کرده بودی و زمان خوشی آمده بود. پس آنچه ما از ظالمان کشیدیم، به سبب اعمال خودمان بود، زیرا عملهای خود را خالص نکرده و زمان ظهور تو را به تأخیر میانداختیم.
پس میفرماید: «ینحو متنحاء نؤلاتی یقومیم هاتئصوا ودننی شوخنعا فارکی تل اورون تلئکا و اراص رفاهبم تبیل» یعنی، مردههای تو زنده شوند و اموات تو برخیزند و مسکنگیران خاک، تو را ستایش کنند، به شبنم تو که شبنم روشنایی و نور است.
آنگاه در سیمان بیست و هفتم در پاسوق بیست و دوّم میگوید: «لح عمیم بونحدار تخا ایسکورد لا تخا بعد نچاچی تمیعت رئفع عد بعوز زاعم کی هینه آذونای یاص میموا فوموا لیفقد عود یوشبها ارص ات و امیها و لو تحسن عو و عل هروقیها».
این خطاب شعیا به قوم خود است، یعنی: ای قوم من! داخل محال سکناهای خود شوید و سهل مدّتی، در به روی خود ببندید تا زمان خشم بگذرد، زیرا این نور خداست که بیرون خواهد آمد برای آنکه دیوان گنهکاران ساکنان زمین را بکند و آن گناهان را برای ایشان ردّ کند.
زمین در آن زمان، خون خود را آشکار خواهد کرد و کشتگان خود را نخواهد پوشانید.
«بیوم ههو یفقود اذونای بحریو حقا شاوهکد و لاورح خدّا قاعل لیویاتان تا حاش بارئح و عل لیویاتان ناحاش عقلتون و هارق ات هتنیم اشربنام بیوم ههو کرم حمر عتولا».
یعنی: در آنروز، نور خدا به شمشیر قویّ و بزرگ و سخت خود از لیویاتان انقام خواهد کشید.
لیویاتان از قراری که جزانیم نصرانی در فهرست اسامی عبری نوشته، دو معنی دارد:
یکی اجماع و اتّفاق و دیگری دست برادری دادن دو نفر به یکدیگر برای خدعه و مکر و حیله.
بههرحال میفرماید: از لیویاتان انتقام خواهد کشید که چون آلتی بود، دست به گردن هم کرده که خبرها را از طرف بالا به زیر میگردانیدند و این لیویاتان گرهدرگره و کج و پرپیچ بود. پس در آنروز، آن نور خدا، باغ خود و حدیقه مهر و صداق خود را خواهد طلبید.
در پاسوق بعد میفرماید: و خواهد گفت منم که آن را محافظت میکنم و عوض میدهم برای کسی که بخورد هرچه لیویاتان به دیگری خورانید.
اگر منصف در این فقرات تأمّل نماید، میبیند که آنهمه، احوال آن خبری است که پیغمبر ما در حقّ فرزند خود فرموده و مقدّمه لیویاتان به عینه، مصداق آن اتّفاق و عهد و پیمان و برادری غاصبین حقوق آبای صاحب الزّمان است و خصوص آن حوزه خثناء، چنانچه حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در خطبه شقشقیّه فرموده که مصداق گره در گره و پرپیچوتاب است و طلبیدن باغ مهر که اشاره به باغ فدک است که لیویاتان به دیگران خورانید، صریح در مطلب میشود، خصوص چون آنچه را حضرت شعیا در سیمان سی و دوّم کتاب خود میفرماید به آنها ضمّ شود که اوّل پاسوقها این است:
«هن لصئدق ایملخ مئلخ اول صادویم لمیش باد یا سوریم» تا آخر پاسوقها که خلاصه معانی آنها چنین است: هان! آن پادشاه به عدالت پادشاهی خواهد کرد و در آن زمان، شاهزادگان در دیوان، مقدّم خواهند بود.
در آنروز چنان خواهد بود که آن مرد- گویا اشاره به لیویاتان باشد- چون کسی میشود که از طوفان بگریزد و خود را از رعدوبرق و باد پنهان دارد و آن پادشاه از قبیل رودخانه در وقت تشنگی شدید و سایه سنگ عظیم در میان بیابان خواهد بود.
در آن زمان چشمها خیره نشده و منافق، بزرگ نامیده نخواهد شد، گوشها زود خواهد شنید، دلها ادراک خواهد نمود، زبان لالان، فصیح تکلّم خواهد کرد و جاهل و نادان، پیشوا گفته نخواهد شد.
تا اینکه میفرماید: در آن زمان برای منافق بدترین رقّتها خواهد بود، زیرا به اتّفاق رفیق خود خیالها کرده است برای آنکه مظلومان را به سخن مردم فریبانه ضایع کند.
ای منصف! نظر کن به آنچه در این مقام تصریح فرموده از مقدّم بودن شاهزادگان در دیوان- چه در آنروز، ائمّه اثنا عشر علیه السّلام رجوع خواهند فرمود- و از گریختن لیویاتان و وصف منافق و اینکه فرموده به اتّفاق رفیق خود برای ضایع کردن مظلومان، سخن مردم فریب گفته، چه مصداق همه آنها ظاهر و هویدا و بر احوال ابوبکر و عمر منطبق است.
و همچنین مصداق آنچه در سیمان یازدهم آمده که ابتدای آن در اواخر، مذکور میشود و آخر آن این است که، بعد از آنکه خبر میدهد از آخر الزّمان در وصف آن نور خدا میگوید: آن نور خدا، به عدالت دیوان مساکین را خواهد کرد و به راستی انتقام مظلومان را خواهد کشید. ایمان، کمربند او و عدالت، میانبند او خواهد بود.
در زمان او گرگ و برّه، در یکجا ساکن خواهند شد، پلنگ و بزغاله، در یک مکان خواهند چرید، گوساله و شیر و میش باهم خواهند بود، گوساله و خرس باهم خواهند دوید، شیر و گاو پیش هم کاه خواهند خورد و طفل شیرخواره، دست در سوراخ مار خواهد کرد و چون آنچه در سیمان چهل و دوّم و چهل و نهم فرموده به آنها ضمیمه شود، اظهر و اصرح میشود.
چه حضرت شعیا، در سیمان چهل و دوّم همین کتاب که ابتدای آن سابق بر این، مذکور شد، در آخر میفرماید: من از خبرهای تازه خبر میدهم و پیش از آنکه به وقوع پیوندند به شما اعلام میکنم. برای نور خدا، تعریف و ستایش تازهای بخوانید که ستایش او در انتهای زمین، در دریای جزایر، نزد ساکنان آن جزایر است.
در سیمان چهل و نهم، در مقامی که خدای تعالی به آن نور خطاب کرده، آنچه خلاصه آن این است که میفرماید: پروردگار دعای تو را در روز شفاعت شنید، تو را کمک و محافظت نمودم و برای امّت میثاق قرار دادم تا زمین را زندهسازی و میراثهایی را که به تاراج رفته بود به تصرّف خود درآوری، محبوسین را از بندها بیرون آوری، و به آنهایی که به ظلمت غیبت گرفتارند، بگویید که ظهور کنند.
تا اینکه میفرماید: زیرا رحمکننده ایشان، ایشان را حکومت خواهد کرد و جادّههای من، عزیز خواهند بود و این است آنها که از دور و از سمت دریای مغرب خواهند آمد.
و آنچه در اینجا فرموده که از سمت دریای مغرب خواهند آمد با آنچه در فصل چهل و دوّم فرمود انتهای زمین، در دریای جزایر ستایش آورد، با آنچه شیعه میگوید که آن حضرت، در انتهای زمین، در دریای مغرب، در جزیره خضرا است، مطابقت دارد.
و جزایر بسیار بسیار است، بلکه اهل فرنگ نیز از آن جزایر خبر دادهاند و حکایات جمعی در خصوص آن جزایر، شایع است و اگر خوف تطویل نبود، حکایت شیعیان و فرنگیان را در اینخصوص نقل میکردم(1).
و در آخر این فصل، در واقعه حضرت سیّد الشهداء، ابا عبد اللّه الحسین علیه السّلام است که بعد از آن نبوّت هیلدو در چهل و ششم کتاب ارمیا نقل میشود و تصریح به آن، در کتاب شعیا نیز مذکور است، که خدا میفرماید:
ای فرزند حبیب من! که به مصلحتهای بسیار، گرفتار زحمت و مصیبت شدهای، به خاطر نرسانی که من تو را فراموش کرده و خلاص نخواهم نمود.
1) ر. ک: الزام الناصب فی اثبات الحجة الغائب، ج 1، ص 202- 199.
خواستم به واسطه تو، حجّتها را بر همه مخلوقات، تمام کنم؛ بههمینجهت، تو را خلاص نکردم و چنان ندانی که من تو را فراموش کردم! اگر مادر فرزندش را فراموش کند- من نیز تو را فراموش خواهم کرد، بلکه اگر مادر، فرزند را فراموش کند- من، تو را فراموش نمیکنم.
این است که به ید قدرت خود، تو و دهنفر دیگر را در آن شهرعلم انداخته بودم که از آن ده شهر(1)علم به وجود میآید و آنها دیوارها و حصارهای آن شهر خواهند بود و آنان که میخواهند نسل شما را منقطع کنند، ممکن نیست اراده خود را به اتمام رسانند، بلکه به نفاق و اعمال خود، گرفتار از دنیا خواهند رفت.
تا اینکه بعد از کلامی میفرماید: آن زمینی که به تو تعلّق داشت و به سبب منافقین خراب و بیابان شده بود، در آنوقت جمعیّتی به تو خواهم داد که برای سکنای ایشان، تنگ خواهد شد؛ باوجود آنکه آنانی که در آنروز، تو را از قبیل آب میآشامیدند، از روی زمین محو خواهم نمود.
در آن زمان، وقتی که خود را بیاولاد پنداشتی، از فرزندانی که از تو به وجود آمده، به گوش خود، خواهی شنید که به تو خواهند گفت: وسعت همه زمین برای آنکه در آن ساکن شویم، کم است. پس آن را وسیع ساز! آنگاه تو در دل خود، خواهی گفت: آنها را برای که متولّد گردانید، حال آنکه من خود را بیاولاد میپنداشتم؛ زیرا وقتی که دل از دنیا برکندم و اولاد خود را کشته و عیال خود را اسیر و سرگردان دیدم، گمان میکردم از من، کسی در دنیا نخواهد ماند، زیرا همه دست از اعانت من برداشته، مرا تنها گذاشتند، پس اینها که حال میبینم، کجا بودند؟
من که خداوند توأم، به تو میفرمایم: ای بنده من! بدان هنوز مانده است که بیاید آن زمانی که دست قدرت خود را به سوی عجمان دراز خواهم نمود و در میان آنها لوای خود را بلند خواهم ساخت تا پسران تو را در میان بغلها، و دختران تو را در بالای دوشهای خود بهراه برند.
1) اصل: دو، گویا ده صحیح باشد.
پادشاهان، مربّی ایشان و زنان ایشان، دایگان اولاد تو خواهند بود، رویهای خود را بر خاک گذاشته، به تو تعظیم خواهند نمود و به زبان خود، خاک قدم تو را از راه اخلاص خواهند خورد و خواهند لیسید.
آنوقت، خواهی دانست که منم خداوند مهربان که ممکن نیست بگذارم آنهایی که امید خود را در من گذاشتهاند، شرمنده شوند.
تا اینکه میفرماید: همه آنان که دیوان تو را کردهاند، من به عدالت، دیوان ایشان را خواهم کرد و همه اولاد تو را مستخلص خواهم گردانید و به دشمنان تو، گوشتهای خودشان را خواهم خورانید و خونشان را از قبیل شراب صاف نشده، به ایشان خواهم نوشانید، این تنبیهی است به جهت ایشان، که در دنیا مقرّر خواهم نمود.
صراحت این مراتب را در حقّ حضرت سیّد الشّهدا علیه السّلام ملاحظه کن و ببین چهنوع ظهور دارد؛ از خطاب به فرزند حبیب من و خبر از گرفتاری و مصیبت، بودن او با ده نفر دیگر از برادران و فرزندان او در شهرعلم که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله تصریح نمود. «انا مدینه العلم و علیّ بابها»، خبر دادن از اراده قطع نسل ایشان که در کتابها و تواریخ ظاهر است و خراب و بیابان شدن کوفه که زمینی است که به او تعلّق داشت، چه حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: مکّه، شهرخداست و مدینه، شهرپیغمبر و کوفه، شهرمن است، بسیار شدن اولاد آن حضرت و ظهور قدرت الهی در حقّ او در میان عجمان که همه ایشان از شیعیان خاصّ او بودند.
و پادشاهان عجم به حدّی در تضرّع و تعظیم به خدمت او میکوشند که در بلده طیّبه قم که دختر بیست و(1)شش، هفت سالهای از نسل آن حضرت مدفون است، سلاطین ذوی الاقتدار، چون به آن آستان رسیدند، ابتدا آستان را میبوسند و همه در آستان ملک پاسبان حضرت امام حسین علیه السّلام، سر خضوع بر خاک میگذارند.
خدای تعالی در تربت مقدّس آن حضرت، شفا قرار داده تا صدق آنچه به شعیا فرموده- که خاک قدم تو را خواهند لیسید، به ظهور رسد و دشمنان آن حضرت، چنان
1) اصل: شش هفت سالهای.
به جان هم افتادند که همه گوشت و خون یکدیگر را خوردند؛ چنانچه از حکایات حجّاج بن یوسف و شبث بن ربعی ملعون که در کربلا حاضر بود و عبد اللّه بن زبیر و غیره ظاهر است و در رجعت نیز ظاهر خواهد شد.
در خصوص آنچه در این مقام مذکور شد، با دو سه نفر از علمای اهل ذمّه صحبت داشته و از تفسیر این پاسوقها از ایشان استفسار شد، بعضی در همه آنچه تفسیر شده موافقت نمودند و با بعضی دیگر اندک اختلافی بود که در مطلب تفاوتی نمیکرد.
در براهین السّاباطیّه است که در فصل هشتم، در آیه چهارم از کتاب شعیا و در فصل نهم، در آیه سی و سوّم از رومیّه است چیزیکه ترجمه آن به عربی این است:
«ها انا واضع فی صحیون حجرة عشرة و صخرة شکّ و کل من یؤمن بها لا یخجل».
یعنی: من در صحیون، حجره عشره و صخره شک را وضع میکنم و هرکس که ایمان بیاورد به آن، خجالتزده نمیشود.
پس از آن فرمود: میگویم مقیّد نمودن عدم خجالت را به ایمان به آنها، دلیل بر صحّت نبوّت عیسی علیه السّلام است و نصارا به این فقره، بر ربوبیّت مسیح استدلال نمودهاند و این بر مدّعای آنها دلالت ندارد و صحیون کوهی است در بیت المقدّس و گفته شده آن کوهی است که اساس بیت المقدّس بر آن نهاده شده و حجره و صخره و عشره و شک از الفاظ مترادفه است.
و سیاق کلام در رومیّه این است که، پولوس مردم را به وجود حضرت عیسی علیه السّلام موعظه مینماید و یهود را بر ایمان نیاوردن به آن حضرت، توبیخ مینماید تا آنکه میگوید:
و امّا اسراییل، به درستی که او شریعت عدل را طلب نمود و به آن ظفر نیافت. زیرا
یهود، آن را به ایمان طالب نشدند، بلکه آن را به اعمال شریعت طالب شدند.
تا آنکه میگوید: و از برای سکنه بیت المقدّس مصیدهای است و زود است که به سردر میآیند و ساقط میشوند و شکسته میشوند و مقیّد کرده میشوند و اسیر گردیده میشوند. آنگاه شهادت را بپیچید و صحفی را که نزد شاگردهای من است ببندید و من زود است که ربّ آنچنانهای را انتظار میکشم که روی و گردن خود را از اهل بیت بنی اسراییل میپوشاند و آگاه باشید که من و اولادی که خداوند به من بخشیده، علامت عجیبهای در اسراییل است از برای ربّ جنودی که در صحیون ساکن میشود.
پس از آن گفته است: این فقره بر عیسی بن مریم دلالت ندارد، چه آنکه صفت اوّلی را که ذکر نموده، ربّ جنود است و عیسی بن مریم چنین نبود، یعنی لشکری نداشت که ربّ آنها باشد.
صفت دوّم که ذکر نموده، این است که در صحیول، حجره و عشره وضع شده است یعنی شکّی در آن واقع است، پس اگر بگویی که به تحقیق، شک در مسیح نمودند، جوابش این است که مطلق شک، در صدق دلالت این فقره بر مسیح کفایت نمیکند، چه آنکه، بعد از این وارد است که یعثرون و یسقطون و این بر مسیح صدق نکند.
صفت سوّم آن است که او صورت و گردن خود را از بنی اسراییل میپوشاند، یعنی غیرایشان را دعوت مینماید و حال آنکه دعوت ابن مریم مختصّ به بنی اسراییل بوده، چنانکه در فصل پانزدهم در آیه چهل و دوّم در انجیل متّی، به این مطلب تصریح شده است. پس این فقره نیز بر مسیح صادق نیاید.
صفت چهارم آن است که او ناسخ شرایع ماقبل خود است، زیرا که فرموده: «اطو و الشهادة و اختموا الصّحف» و حال آنکه عیسی بن مریم، در فصل دهم، در آیه پنجم از متّی چیزی میگوید که ترجمه آن، این است:
این دوازده نفر را که عیسی علیه السّلام فرستاده، امر فرموده راه عوام را نروید و در یکی از شهرهای سامرییّن داخل نشوید! بلکه به سوی گوسفند گمشده بیت اسراییل بروید.
و در فصل نوزدهم در آیه هفدهم از انجیل متی است که: لکن اگر اراده داشته باشی
که حیات در تو دمیده شود، پس بر احکام محافظت نمای ...، الخ و تمام این مذکورات صریحند در خصوص نبوّت عیسی علیه السّلام و نسخ ننمودن او، ناموس موسی را.
و وقتی که اینها را دانستی، بدانکه غایت این فصل، بشارت دادن به بعثت محمد صلّی اللّه علیه و آله و خبر دادن بعد از مبعوث شدن به ظهور حضرت مهدی علیه السّلام است.
تا آنکه بعد از کلامی طولانی میگوید: مراد از «و لرّب الجنود الّذی یسکن فی صحیون» به سوی حضرت مهدی علیه السّلام، اشاره است. زیرا حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله را، به ربّ الجنودی وصف نمود که روی خود را از بنی اسراییل میپوشاند و هرگاه چنین باشد، سکونت او در صیحون راست نیاید و او حضرت مهدی علیه السّلام است که در صحیون مینشیند و اکثر علما به سوی این مطلب رفتهاند و تصریح نمودهاند که حضرت مهدی علیه السّلام در بیت المقدّس مستقرّ میشود و آن را به اموال هند، آباد کند(1).
در بشارت ظهور امام زمان علیه السّلام، در کتاب حضرت زکریّا(2)نشان 14 است: «و هایا بوم احاد ...، الخ».(3)
العبقری الحسان ؛ ج1 ؛ ص128
است، نه روز باشد نه شب، در وقت غروب، روشنایی ظاهرشود.
بدان که آفتاب را سه حالت است، اوّل: مرئی بودن قرص و شعاع آن برای ناظرین، با عدم موانع، در اینحالت آن زمان، روز باشد. دوّم: مرئی نبودن قرص و مشهود بودن شعاع، این زمان، نه روز است و نه شب، مانند زمان غروب آفتاب که حالتی متوسّط میان روز و شب است؛ همچنین برای آفتاب حقیقت حجّت بالغه الهیّه یکی از سه حالت زیر را میتوان تصوّر نمود.
اوّل: تابش انوار افاضات بر کلیّه ذرّات ممکنات با مشهود بودن جسم و محسوس بودن هیکل عنصری او برای مؤمن و کافر و برّ و فاجر و این، حالت حضور او است.
دوّم: تابش اشعّه انوار او، بدون نمایش جسم عنصری او برای کلّ یا بعض. از این حالت، به غیبت حجّت تعبیر میشود.
سوّم: آنکه او را نه تابش انوار فیض و نه نمایش ظاهرجسم باشد. لیکن این صرف احتمال عقلی است، وگرنه خالی بودن عالم از حجّة اللّه و خلیفة اللّه برحسب براهین عقلیّه و نقلیّه که در مقام خود ثابت و مقرّر است، امری محال است که «الخلیفة ثمّ الخلیفة الحجّة قبل الخلق و مع الخلق و بعد الخلق، قال امیر المؤمنین علیه السّلام: اللّهمّ بلی لا تخلوا الارض من قائم للّه بحجّة ظاهرا مشهورا او مستترا مغمورا»(1). آنگاه خواهی دانست که در عبارت مزبوره، نخست اشاره به غیبت، سپس بشارت ظهور است و چون ظهور بعد از غیبت تامّه که قابل اشارت و بشارت باشد، برای هیچیک از حجّتهای الهیّه، واقع نشده مگر برای مهدی موعودی که جماعت شیعه، مدّتها است او را غایب دانند.
و ما ان شاء اللّه در این کتاب به نصوص متواتره ثابت میکنیم که مهدی موعود منتظر که صاحب غیبت تامّه است، هرآینه حجّة بن الحسن- ارواحنا لتراب مقدمه الفداء- است. پس بر هیچ منصف پوشیده نیست که کلام مزبور اشاره به بشارت آن ظهور موفور السرور است.
در پاسوقهایی که در سیمان نهم کتاب زکریّا(2)است چنین است: «کیکی مؤدبت سیون هاریعی بت یور شلیم هینه ملکخ یا و ولاخ صدیق و توشاع عاهونی و
روخب عل حمور و یخیرتی رئخب میفرائم وسوس می را و شلیم و میخر ثاقتشت میلحا ما و دیبرث الوم لکوئیم او ما شلومی یام ایمی ناهار عدافسی ارض».
یعنی: شاد باش ای ولایت اسلام! و خوشحالی کن ای ولایت بیت المقدّس! که اینک پادشاه تو میآید، از برای تو راستگو و شفاعتکننده گناهکاران فقیر باشد و بر الاغ سوار شود و اسبسواری را از میان یهود و لشکر را از بیت المقدّس نیست کند و کمان جنگ را بشکند و اسلام را در میان عجمان ظاهرکند و حکم او به دریاها و از دریاها و رودخانهها تا انتهای زمین برسد. معنی این فقرات به نوع مذکور به نحوی است که با معانی الفاظ آنها موافق است.
یکی از علمای نصارا و دیگری از یهود، آنها را تفسیر کردهاند به آنچه فی الجمله با آنچه ما تفسیر کردیم، مخالفتی دارد و آن دو تفسیر نیز باهم اندک تغایری دارند، و لیکن هیچیک مضرّ به استدلال ما نیستند.
امّا مفسّر نصرانی، چنین تفسیر کرده: یعنی، خرّم باش ای دختر اسلام! و خوشحالی کن ای دختر اسلام! و خوشحالی کن ای دختر بیت المقدّس! هان که پادشاه تو بیاید که معصوم و شفاعتکننده باشد و فقیر خواهد بود، الاغ سوار شود و لشکر را از افراهیم- یعنی از سبط یهود- زینت کند، اسب را برطرف خواهد کرد و کمان جنگ را خواهد شکست، خبر زمان عدالت را به عجمان بدهد و اختیار او از دریا و از همه رودخانهها تا انتهای زمین، خواهد بود.
امّا؛ مفسّر یهودی چنین تفسیر کرده: شاد باش ای طایفه و جماعت بیت المقدّس! و خوشحالی کن ای جماعت اسلامیان! که پادشاه تو بیاید، که راستگو و فرجدهنده تا آخر، مگر اینکه به جای خبر زمان عدالت به عجمان بدهد، گفته: و اسلام را برای همه گروهها بیان کند.
بنابر سه تفسیر، صراحت آنها در مطلب واضح است و انطباق او بر پیغمبر ما نهایت وضوح دارد، چه او تصریح فرموده که خدای تعالی، مرتبه شفاعت گنهکاران
امّت را به او عطا فرموده و آیه وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی(1). نیز دالّ بر آن است و آن حضرت فقیر بود و مرتبه فقر او واضح است و بر الاغ سوار میشد و الاغسواری آن حضرت، به یعفور مسمّا بود و ریاست لشکرکشی و جمع لشکر را از میان یهود برطرف ساخت و اسب را از میان یهود برطرف کرد، چه ایشان را از سوار زین شدن منع نمود و در اطراف عالم یهود، نمیتوانستند بر اسب زیندار سوار شوند.
و بنابر تفسیر دوّم و سوّم که مطلق گفته: اسب را برطرف سازد و بهخصوص بیت المقدّس نگفتهاند، باز مطلب ظاهراست. چون در مکّه و مدینه و میان اعوان و انصار او، اسب یافت نمیشد الّا نادرا و النّادر، کالمعدوم و لشکر یهود را نیست و نابود گردانید و نیز کمان جنگ شکستن که کنایه از بسیار جنگ کردن یا شکستن کمانداران مخصوص او بود و ظاهر ساختن اسلام، در میان عجمان یا در میان همه گروهها هم واضح است.
و بنابر تفسیر دوّم نیز که به جای این گفته: و خبر زمان عدالت را به عجمان بدهد نیز ظاهراست؛ زیرا زمان عدالت را آورد. چون فرمود: «ولدت فی زمن ملک العادل» که(2)مراد، انوشیروان عادل است که از عظمای سلاطین عجم بود و اختیار و تسلّط او به همه اطراف زمین رسید و همه این صفات در آن سرور متحقّق بود و نمیتواند مراد از آن عیسی علیه السّلام باشد، چون او چنانچه در انجیل مذکور است، میگوید: من مبعوث نگشتهام مگر بر بنی اسراییل. علاوهبر این عیسی علیه السّلام، هرگز کمان جنگی نشکست و خبری از زمان عدالت به عجم یا سایر مردم نداد و اسلام را ظاهر نکرد، بلکه پادشاه نبود که بتواند بیاید. سوّم میفرماید: پادشاه تو بیاید. عبارت سیف الأمّة تمام شد.
این ناچیز گوید: قویّا محتمل است مراد از آنکه درباره او فرموده: و شاد باش ای طایفه و جماعت بیت المقدّس! و خوشحالی کنید ای جماعت اسلام! که پادشاه تو
بیاید که راستگو و فرجدهنده باشد و اسلام را برای همه گروهها بیان کند، حضرت بقیّة اللّه باشد، زیرا چنانکه در سابق گذشت، آن حضرت در بیت المقدّس وارد شود و آن را به مال هندآباد کند و او است که فرج عامّه خلایق، به وجود نازنینش حاصل میشود و او است که دین اسلام را برای همه گروهها بیان کند و تمام روی زمین را به دین اسلام بدارد. کما لا یخفی.
در بشارات ظهور موفور السرور حضرت بقیه اللّه در کتاب حورل نبی است.
در الزام النّاصب(1)از حسام الشّیعه نقل نموده که در فصل دوّم از کتاب حورل پیغمبر، از بشارات ظهور آن بزرگوار، چیزی است که ترجمه آن این است:
صوت خود را بلند نمایید در کوه مقدّس، زیرا روز صاحب آمده و روز ظلمت نزدیک شده است. روزی که تموّج در هوا پیدا شود و عجّهها و باران در آن باشد.
بسیاری از امّت و شجاعانی که مثل آنان در اوّلین نبوده و در آخرین نیز نخواهد آمد، در آنروز منتشر میشوند؛ آن امّت و شجاعان در کوهها پراکنده شوند و در بین چشمهایشان، آتش سوزنده باشد و از عقب ایشان، آتش برافروخته صاحب شفیر و شهیق باشد.
پیش روی صاحب علیه السّلام، زمین مثل باغهای سبز و خرّم و پشت سر او زمین، بیآبو علف میباشد.
احدی قادر نیست او را منهزم نماید. لشکریان او پا به زمین میزنند، مثل پا زدن اسب قویّ به سرعت رونده و صداهای ایشان، مثل صدای لشکریان عظیمی که از قلل جبال، صدا را بلند کنند، شنیده میشود. ایشان، مثل آتش برای خسوخاشاک سوزندهاند، و در پیش روی صاحب، مثل امّت قویّه و شجعان علیّه، مستعدّ برای حرب
1) الزام الناصب فی اثبات الحجة الغائب، ج 1، ص 197- 193.
هستند. امّتها به بغض او مبتلا و صورتها، به واسطه او سیاه میشوند.
و امّت صاحب، مثل شجعان رکوض نموده، از دیوارها بالا روند، راه خود را گرفته و نصب عین خود قرار دادهاند و از آن تجاوز نمینمایند.
روز صاحب، روزی است که برادر از برادر خود فرار مینماید و آن را نجات نمیدهد. در آنروز زمینها متزلزل میشوند، آسمانها متحرّک میگردند و آفتاب و ماه، تیره و مظلم میشوند.
تا آنکه میگوید: صاحب در مقابل لشکر خود صیحه میزند، زیرا ایشان بسیارند و شجاعان و مطیعان امر او هستند.
پس روز صاحب، روز عظیم هولناکی است و کیست که شداید آنروز را طاقت بیاورد؟
ترجمه آنچه در کتاب حورل نبی است، تمام شد.
سپس گفته است: نصارا این آیات را بر خاتمیّت مسیح، برهان گرفتهاند؛ با اینکه از مسیح، ظهور صوتی که در نزد تولّد و یا در وقت بعثت آن ممتاز باشد، هرگز نقل نشده است و نیز به اتّفاق جمیع نصارا، امّت مسیح زیاد نبودند.
همچنین امّت مسیح شجاع و ممتاز نبودند و علایم مذکوره دیگر را نیز نداشتند و چنانچه نصارا از اسفار انجیلیّله استظهار نمودهاند، حضرت مسیح همیشه در بدر و منهزم از یهود و در بیابانها و صحراها از آنان مختفی بوده است.
و چون در این آیات اشاره به لقب صاحب، که مخصوص حضرت حجّت است، ظاهراست به همراه سایر علایمی که مسطوره در کلام و مذکوره در مقامند، پس بر هیچ صاحب عقلی، مخفی نماند که این آیات، بر حضرت بقیّة اللّه منطبقاند نه بر مسیح و او است که منادی، در وقت ظهور او، هنگام طلوع آفتاب در نزد قرص آن ندا میکند؛ به صوتی جلیّ که اهل آسمانها و زمینها آن صوت را میشنوند. آنگاه نسب شریف خود را ابا عن اب تا جدّ بزرگوارش، حضرت حسین بن علی علیهما السّلام میشمارد.
مراد از یوم ظلمت و یوم تموّج هوا و عجاج و مطر و ریح، اشاره به اتیان آن سرور،
بعد از ظهورش به مدینه منوّره و امتحان نمودن او مردم را به جبّت و طاغوت است و نیز بیرون آوردن آنها از قبرهایشان و امر نمودن مردم به بیزاری جستن از آنها و وعده عذاب دادن به کسانی که از آنها تبرّی نجویند. پس مینمایند محبّین و شیعیان آنها، از بیزاری جستن از آنها ابا مینمایند. آنگاه صاحب علیه السّلام امر میفرماید باد سیاهی را که میوزد و تمام آنها را هلاک مینماید.
عدد امّت و اصحابش سی صد و سیزده نفر میباشند که همگی از اتقیا باشند و رجوع شیعیان خاصّ- یعنی به سوی دنیا- و خروج سیّد حسنی با گروهی بسیار و نزول عیسی علیه السّلام و اصحاب کهف و رجوع انبیا و اوصیا به دار دنیا در آن زمان میباشد و معاونت جمع کثیری از ملایکه و شجاعان برای آن حضرت میباشد و این مطابق با حدیثی است که: در این روز، برای هرشیعه، قوّت چهل مرد شجاع عطا کرده میشود و قلبهای آنان قویتر از آهن است.
همانا اگر بخواهند کوههای بلند بر زمین فرورفته را از جای میکنند، ترس و بیمی در دل آنها نیست و مایل به سوی قتال اعدایند. دشمنان را میکوبند کوبیدنی و آنها را در کوهها پراکنده میسازند پراکندهکردنی.
هرگاه صاحب با لشکریان خود عالم را طواف و گردش نمایند، دیّاری از کافران در روی زمین باقی نمیماند و اگر کافری به درخت یا زیر سنگی پناه برد، آن درخت و سنگ صاحب را فریاد میزنند که این دشمن خدا اینجاست، به من پناه آورده و نزد من پنهان شده، او را بگیرید و بکشید.
و مراد به قول او که فرمود: نار محرقه و نار موقده این است که مخالف و طاغی از طاعت صاحب، به آتش سوزنده از جلوی رو و یا از پشت سر خود مبتلا میشود که او را میکشد.
و مراد از قولش که فرموده: در پیش روی او بستانهای سبز است، اشاره است به آن چه در وصف او و زمان ظهورش وارد شده است از اینکه خداوند عزّ و جلّ در آن هنگام، برکات خود را از آسمان نازل میفرماید به نحوی که هردرختی در آنوقت،
آنچه خداوند بخواهد، ثمر و برّ میدهد و شاخههای آن از بسیاری میوه به شکستن میرسد و میوه تابستانی در زمستان و زمستانی در تابستان یافت میشود.
آسمان رحمت خود را بر عالمین میبارد، آن رحمتی که از روز سقیفه و غصب خلافت امیر المؤمنین علیه السّلام از مردم قطع شده است. پس اگر کسی از عراق بیرون آمده و به سوی شام برود، قدم خود را نمیگذارد و برنمیدارد مگر بر گیاه و علف، چنانچه در فصل نهم از کتاب امس(1)پیغمبر نیز به این تصریح شده که به درستی که از کوهها، قطره قطره روغن خارج میشود و به مثل نهر جاری میگردد و از خانه صاحب، چشمه آب شیرین، جاری میشود و مراد از خانه آن سرور، مسجد کوفه است و به تحقیق در حدیث وارد شده است که چشمههای جاریه از مسجد کوفه چهار تا است؛ چشمه روغن، چشمه شیر، چشمه آب طهور و چشمهای از آب.
و مراد از قول او که فرمود: از عقب آن، زمین بیآب و آبادانی است، اشاره است به انهدام عالم و عمارات آن.
و مراد از آنکه خود و لشکریانش، مثل رکض خیل زمین را رکض مینمایند، اشاره است به پیچیدن زمین برای او و لشکرش و مسافت بعیده را به اسرعوقت طی نمودن.
و مراد از رکض لشکریانش به مثل شجاعان و بالا رفتن ایشان بر دیوارها نیز طیّ الارض لشکریان او است.
و مراد از ابتلای امم به غضب او، فرو رفتن آنها در زمین است، به واسطه مخالفت نمودنشان صاحب را، مثل سفیانی و لشکریانش که سی صد هزار نفراند و مثل خسف واقع در خراسان و خرابی بیشتری از بلدان، در زمان ظهور او.
هرصاحب راهی، راه خود را گرفته میرود و کسی کسی را اذیّت نمینماید. این اشاره است به حدیثی که در وصف زمان او وارد شده که در آن زمان قلوب مردم، از حقد و حسد و عدوان، تصفیه میشود. گوسفند با گرگ در یک چراگاه جمع میشوند، زن با زینت خود از عراق به جانب شام بیرون میآید، در حالیکه تنها است، احدی به
1) کتاب امس نبی در کتاب مقدّس نیست.
او متعرّض نمیشود و درّندهای او را اذیّت نمینماید.
و مراد به حرکت آسمان، حرکت ملایکه در آن است به جهت نصرت آن جناب.
و مراد از ظلمت آفتاب و ماه، ظلمت آنها برخلاف عادت است، که ماه، در آخر ماه رمضان منخسف و آفتاب، در نیمه آن منکسف میشود.
و مراد از صیحه صاحب در مقابل لشکرش، اشاره است به کثرت لشکر آن حضرت و کمال شجاعت ایشان و نهایت اطاعت آنان از آن جناب.
روز ظهور آن بزرگوار نیز روزی عظیم و هولناک است که مخالفین آن سرور، تاب دیدن شداید و محن آنروز را ندارند و این برای کسی که فی الجمله در اخبار وارده در حالات و ایّام ظهور آن جناب تتبّع نموده باشد، ظاهر است.
در بشارات ظهور موفور السرور حضرت بقیة اللّه است، در کتاب زکیال نبی.
ایضا در الزام النّاصب(1)از حسام الشّیعه نقل نموده که زکیال پیغمبر در فصل سی و هفتم از کتاب خود گفته:
خداوند فرموده: به درستی که من اهل اسلام را جمع مینمایم و تفرّق آنها را جمع میکنم و آنها را در زمین میآورم. بر تمام ایشان سلطان حاکمی حکم میفرماید. پس انقیاد کرده نمیشود و بعد از آن، از برای دو سلطان؛
و ذلیل نمیشوند و هرگز از بدی اختیار و افعال خود و از عصیان نمودنشان به واسطه پرستش بتان کراهت نمیورزند، زود است آنان را از رجس و بتپرستی، پاک نمایم.
منم خدایی که پروردگار ایشانم. بنده من داود، نبیّ ایشان و سلطان آنان است.
گوسفندچران بر جمیع ایشان منفرد میشود. پس در حجّتهای من، مشی مینمایند و
1) الزام الناصب فی اثبات الحجة الغائب، ج 1، صص 193- 192.
احکام مرا حفظ مینمایند.
چون به اعتقاد نصارا، زکیال بعد از داود به منزله داود و پدر از برای سلیمان است، ممکن نیست بگوییم مراد از آن سلطان حاکم، داود است. کما لا یخفی.
و همچنین این فقرات بر مسیح نیز منطبق نمیشوند، اگرچه احیانا از مسیح، به داود تعبیر مینمایند؛ زیرا این، نزد طایفه نصارا و مخصوص به ایشان است. امّا از باریتعالی و کتب سماویّه، اطلاق داود به مسیح نشده است.
به اتّفاق نصارا، مسلمین بنی اسراییل، در زمان مسیح هیچوقت مجتمع نشدند و وارد ارض و دیار خود نگردیدند؛ بلکه آنها همیشه متفرّق بودند، بلکه تفرّق ایشان در آن زمانها زیادتر و شدیدتر بوده است.
و در تاریخی ذکر نشده که در آنوقت، سلطان حاکمی، داود نام در میان ایشان باشد که بر جمیع بنی اسراییل، حکمران باشد و نمیشود مراد از سلطان، مسیح باشد، زیرا آن جناب، اقتدار پیدا نکرد و سلطنت نیافت.
همچنین احدی از مورّخین نقل ننموده که بنی اسراییل در آنوقت از عبادت اصنام اجتناب نموده و معابد آنها خراب و بتهای آنها معدوم شده باشند؛ بلکه نصارا طعن بر بنی اسراییل را متوجّه میدارند، به جهت ایمان نیاوردن ایشان به مسیح، به واسطه آنچه معتقد آنها است از نسبت قتل مسیح به ایشان.
از آنچه ذکر گردید، معلوم شد، این فقرات از کتاب زکیال نبی بر مسیح هم منطبق نمیشود. پس متعیّن، انطباق آن بر حضرت قائم منتظر است.
مؤیّد، این انطباق، اخباری است که وارد شده که آن بزرگوار، بعد از ظهورش، در بین رکن و مقام ایستاده و به اعلی صوته ندا میفرماید:
«الا یا ایّتها الجماعة المخصوصة و المدّخرة المحفوظة المنتصرة من اللّه لی من قبلی علی وجه الأرض اسرعوا الیّ».
پس خداوند ندای آن بزرگوار را به گوشهای اصحاب آن حضرت میرساند. آنگاه مشرقی ایشان از مشرق و مغربی ایشان از مغرب، در طرفة العینی نزد حضرتش آمده و
اطرافش مجتمع میشوند.
این است مراد از آیه و بشارت زکیال که فرمود: ایشان بعد از تفرّق مجتمع میشوند و در ارض مکّه و قبلة الاسلام میآیند و چون اتّفاق کلمه اصحاب ما بر این است که آن حضرت بر جمیع ملوک ارض، مستولی و مستعلی میشود و آثار آنها را محو مینماید و سلطنت، بهوجود شریفش منحصر خواهد بود، پس مراد از سلطان و حاکم بر جمیع، آن سرور است.
خلایق در آنوقت، برای احدی منقاد و مطیع نمیشوند مگر از برای او، زیرا آن جناب اثر کفر و شرک را از زمین محو میفرماید، اختلاف را از ملل و ادیان برمیدارد و دین را یکی قرار میدهد، چنانکه در واقع هم یکی است که إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ(1)و وعده الهیّه ظاهرمیشود که فرمود: لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ(2)و نیز فرموده: وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلَّهِ(3).
پس بنابر آنچه ذکر شد، محتمل است که داود در عبری محرّف از مهدی باشد و اگر محرّف هم نباشد، لا محاله به سوی خبر مروی درباره آن حضرت اشاره است که در زمان ظهورش در میان مردم به حکم داود حکم میفرماید، یعنی بر طبق واقع و باطن حکم میفرماید، چنانکه داود هم، چنین حکم مینمود.
و آنچه را که فرمود: ایشان در حجج من مشی مینماید و احکام مرا حفظ مینمایند، اشاره به حدیثی است که درباره آن حضرت وارد شده که آن سرور، اختلاف را از میان مردم برمیدارد و عالم را مشمول عدل و امنیّت مینماید و مردم، او و جدّش- خاتم النبیین- و آبای گرامش را اطاعت میکنند.
در بشارات ظهور حضرت- بقیة اللّه عجّل اللّه فرجه الشریف- در کتاب میلکیس پیغمبر است.
در حسام الشّیعه است که در کتاب میلکیس نبی، که بنی اسراییل او را نبی میدانند، چنین است که خداوند سبحانه و تعالی میگوید:
زمانی مثل تنور افروخته شده میآید و ظلمتی که مثل ذرّه در او است. پس در اهل ظلم میوزد، به نحوی که از ایشان رگی باقی نمیماند و ای کسانی که از اسم من ترسناک هستید، زود است از زیر بال او، آفتاب عدالت و شفا بر شما طلوع نماید تا آنکه خداوند عزّ و جلّ: میفرماید: زود است که پیش از آن، ایلیا را بر شما مبعوث نماییم.
و در آن کتاب بعد از نقل این آیه فرموده: محو آثار ظلم در زمان عیسی علیه السّلام از نصارا نقل نشده است و چگونه این خبر خداوند، از قطع عرق ظلم و محو آثار آن، به زمان عیسی علیه السّلام مختصّ باشد با آنکه نصارا بر شیوع ظلم در زمان عیسی علیه السّلام بهخصوصه اتّفاق دارند و اجتماع اهل آن زمان بر قتل مسیح و به دار کشیدن او و همچنین در زمانهای بعد از آن کلمه متّفق و اخبار، متواتر است بر اینکه محو ظلم و آثار آن، در زمان قائم موعود- علیه الصلوة و السلام- است.
در زمان او است که عالم پر از عدلوداد میشود، بعد از اینکه پر از ظلم و جور باشد و در زمان پیغمبری از پیغمبران، ظلم و جور محو نشده است.
پس متعیّن است که آن کسی که از او به شمس عدالت و شفا تعبیر شده، قائم موعود میباشد و مراد از اینکه شمس عدالت در زیر بال و تحت جناح او است، آن است که تمام امراض کفر و شرک و نفاق در زمان او مرتفع میشود و دین، دین واحد میگردد.
و مراد از ایلیا، آن قطب اولیا، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام است. چه آنکه ایلیا بنابر اصطلاح نصارا، الیاس نبی است و در اینجا ممکن نیست مراد از آن، الیاس باشد، چه آنکه این عبارت در کتاب میلکیس نبی است که او در زمان عیسی علیه السّلام بوده و الیاس،
وجودش در عصر داود بوده، یعنی الیاس زمانی دورودراز، الیاس پیش از میلکیس است، پس ایلیا بر الیاس منطبق نمیشود.
همچنین ممکن نیست مراد از ایلیا، یحیی باشد؛ زیرا در فصل اوّل از انجیل یوحنّا است که یهودیان، علمای خود را نزد حضرت یحیی فرستاده و از او سؤال نمودند: تو ایلیا هستی؟
به ایشان جواب داد: من ایلیای موعود نیستم، به درستی که من یحیی میباشم.
بنابراین ظاهر شد که یهود تا زمان حضرت یحیی، انتظار ایلیای موعود را داشتند.
علاوهبر این، آنچه از فصول اناجیل استظهار میشود این است که مسیح و یحیی معاصر بوده و باهم در یک زمان بودند، پس ظاهرشد از آنچه بیان گردید که بشارت سابقه که فرمود: ما ایلیا را پیش از آنروز هولناک مبعوث مینماییم، منطبق نیست مگر بر حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام.
و مؤیّد این استظهار آن است که در اخبار متواتره وارد شده که اسم حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در تورات، ایلیا است و در باب علایم ظهور حضرت حجّة بن الحسن علیهما السّلام است که نزد قرص آفتاب، صورتی ظاهرمیشود و مراد از آن، امیر المؤمنین علیه السّلام است.
چه آنکه آن بزرگوار در اوان ظهور حضرت قائم علیه السّلام ظاهرمیشود و آفتاب در مرکز خود قریب یک ساعت از سیر کردن میایستد.
آنگاه صورت مبارک حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام و بهای آن بزرگوار به نحوی ظاهرمیشود که مردم میشناسند و ندا میفرماید: خداوند عالم، باقی را- یعنی حضرت صاحب را- از برای هلاک نمودن ظلمت مبعوث فرمود.
در حدیث است که خروج دابة الارض بعد از خروج دجّال است و آن از کوه صفا در مکّه معظّمه خارج میشود و اینکه خاتم سلیمان و عصای موسی با او است. پس خاتم را بر پیشانی مؤمن و کافر میگذارد و نسبت به مؤمن: «هذا مؤمن حقّا» و نسبت به کافر: «هذا کافر حقّا» نقش میشود و از رأس الجالوت از دابة الارض سؤال کرده شد،
گفت: به تحقیق نام آن ایلیا است.
پس آنچه در اخبار است که خروج ایلیا، به وقت قلیل و مدّت کمی، قبل از خروج حضرت قائم علیه السّلام میباشد صادق آمد و کالشّمس فی رائعة النهار ظاهر شد که مراد از بشارت کتاب میلکیس، بشارت به ظهور حضرت بقیّة اللّه- عجّل اللّه فرجه الشریف- است. انتهی ما اردنا نقله(1).
در بشارات ظهور موفور السرور حضرت بقیة اللّه- عجّل اللّه فرجه الشریف- در کتاب عزیر پیغمبر است.
در حسام الشّیعه است که در فصل دهم از کتاب عزیر پیغمبر آمده:
اهل سامرّا سلطان و رییس خود را مثل کف دریا بر روی آب طرد مینمایند.
پس از آن فرموده: طایفه مسیحیّه این آیه را تأویل و آن را بر مسیح منطبق مینمایند، حال آنکه به هیچوجه من الوجوه، مناسبتی مابین حضرت مسیح و سامرّا نیست و عدم مناسبت نیز ظاهرو هویدا است؛ چنانچه، انطباق این آیه بر حضرت قائم، ظاهر و صریح است، چه آنکه آن حضرت است که در سرداب خانهاش از ابصار ظلمه در دریایی که به اعجاز آن بزرگوار، در آن سرداب ظاهر شد، منهزم و مستتر گردید.
آن سرور از انظار غایب گردید و الحال آن سرداب، برای طایفه شیعه اثنی عشریه، مقام معروف و مزار مشهوری است، با آنکه مسیحیّین در تواریخ خود ذکر نکرده و روایت ننمودهاند که مسیح فرار نموده باشد یا از سامرّا و طریق آن عبور کرده باشد و یا در اراضی قریب به آن، ورود نموده باشد. پس این آیه قطعا بر مسیح منطبق نشود، به علاوه آنچه در این فصل از کتاب عزیر است که خداوند متعال در مقام غضب
1) الزام الناصب فی اثبات الحجة الغائب، ج 1، ص 192- 190.
فرمودنش به این بلده، چیزی میفرماید که ترجمه آن این است:
به درستی که سامرّا مورد هجوم واقع میشود، زیرا اهل آن خدای خود را به غضب آوردند. طفلهای ایشان قطعهقطعه میشوند و شکم زنان آبستن آنها پاره میگردد.
این مواعید معلومه، کنایه از این است که این بلده، مورد تهاجم واقع میشود، چنان چه تمام این مواعید، بعد از غیبت آن بزرگوار در این بلده، واقع گردید(1).
در بشارت ظهور امام زمان علیه السّلام، در کتاب حیقوق نبی(2)است.
بدان که حضرت حیقوق از پیغمبران عظیم الشأن بنی اسراییل است. از تاریخ یوسف بن کوریون معلوم میشود، در زمان تسلّط بختنصر بر بیت المقدّس و اسیری بنی اسراییل حیات داشته و به اعتقاد یهود، بعد از حضرت حیقوق پیغمبری مبعوث نشده است.
در فصل دوّم کتاب حیقوق، آیاتی مذکور است که خدای تعالی، بعثت حضرت خاتم انبیا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را به حیقون بشارت داده است.
همچنین در فصل سوّم، این بشارت، تکرّر یافته، از آن جمله در آیه سوّم میفرماید: الوه (خالق) میتمان (از جنوب) یابو (میآید) و قادوش (و خاص) مهر پاران (از کوه فاران) سلاه (همیشه) کیسا (بپوشد) شامیم (آسمان را) هودوا (شرافت او) و تهیلاتو (و ستایش او) مالاه (پرکند) ها ارض (زمین را).
الوه در لغت عبری به معنی آله است، معنی آمدن خالق از جنوب، ظهور رحمت الهیّه از جهت جنوب است و مراد از جنوب، مکّه معظّمه است که در جنوب بیت المقدّس- محلّ وحی به حیقوق- واقع است و آنچه بعد فرموده که خاص از کوه
یاران میآید، بیان همان فقره اولی است که در حقیقت، خدای تعالی رفع توهّم تجسّم فرموده، یعنی مقصود از آمدن خدا از جانب جنوب، ظهور خاص از کوه فاران و پاران است که به اتّفاق جمهور مفسّرین یهود، مکّه معظّمه میباشد.
چنانچه در پاراش هیشاره، در بیان ظهورات زمزم و مسکن حضرت اسماعیل میفرماید: و یشب (مسکن گرفت) بمیدر (در بیابان) پاران (پاران) و تقه (و بستد) لو (برای) ایمو (مادر او،) ایشاه (زن) بارض (از زمین) مصریم (مصر)، اتّفاق کردهاند که مراد مکّه میباشد.
مقصود آنکه این آیات بالاتّفاق، خبر از ظهور حضرت مهدی علیه السّلام است که کلمه مقدّسه: «اشهد انّ محمّدا رسول اللّه» در تمام صفحه ارض پر شود و وعده صریحه الهیّه لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ(1)آشکار گردد و مذاهب مختلفه و ملل متنوّعه برطرف شود. پس این آیه اخیره، اخبار از ظهور حضرت صاحب الأمر- ارواحنا فداه- است.
در بشارات ظهور حضرت بقیة اللّه در کتاب ملاخی(2)پیغمبر است.
در سیف الأمّه آمده است که در سیمان سوّم کتاب ملاخی است که ابتدا میفرماید:
«کی هن هیوم تابو عر کنتور و هایو کل ردیم و خل عوثر ایشعا» یعنی: زمانی خواهد آمد که چون تنور آتش، گرم باشد و جمیع منکران و ستمکاران مثل ذرّه خواهند بود.
پس میفرماید: و در این روز، ایشان خواهند سوخت به نحوی که نخواهند ماند و بعد از چند کلمه میفرماید: «هین انوخی شولح لاخم ات الیا هناوی لیفن بویوم هکادول و هنور» یعنی: در آنروز عظیم، ایلیا را خواهم فرستاد.
مخفی نماند که محلّ مطلب از این کلام، فرستادن ایلیا است. چه مراد از او، علی بن ابی طالب علیه السّلام است، چنانکه در احادیث قبل به آن تصریح شد.
ایلیا به معنی علیا است و همین ایلیا است که جمیع امّتها در انتظار او بودهاند.
چنانچه در انجیل یوحنّا مذکور است که چون یحیی آمد، یهود، علمای خود را نزد او فرستادند که آیا تو ایلیایی؟
گفت: من ایلیا نیستم و نیز در همان انجیل است که عیسی علیه السّلام فرمود: «ابن امینس یا ایلیا» خواهند آمد و حال آنکه در آنوقت، یحیی آمده بود.
و آنچه بعضی دیگر میگویند که مراد، الیاس میباشد نیز غلط است؛ چه الیاس، در زمان قریب به زمان داود آمده بود و ملاخی در قریب به زمان حضرت عیسی علیه السّلام بوده است، پس قرنها بوده که الیاس آمده بوده است.
بالجمله با ملاحظه اینها و آنچه حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام مکرّر فرموده: منم ایلیا! تشکیکی باقی نمیماند که مراد، آن حضرت است و میتوان این فقرات را از اخبار زمان ظهور حضرت صاحب الامر علیه السّلام گرفت. چه در آنروز، پیش از ظهور حضرت صاحب علیه السّلام، حضرت علی علیه السّلام به دنیا خواهد آمد، چنانچه احادیث ما، بر آن متّفق است.
در بشارات ظهور موفور السرور حضرت بقیة اللّه در کتاب عاموس نبی است.
چنانکه در سیف الأمّه است که در سیمان هشتم کتاب عاموس نبی میفرماید:
«هیلخو شنیایم یحداب بپلتیایم تو عاد و هیشعق اری بیعر و طرف آن لوهیی کفیر قولومیم عونا تو بپلتیایم لاخاد».
یعنی، در آنوقت هردو همراه هم میآیند، میشود آنچه میخواهند، نتوانند به جا آورند میتواند بود شیر در میدان صدا کند، بیآنکه فتح نماید و شیربچه در خانه
خود صدا کند و چیزی به دست نیاورد؟
تا اینکه بعد از چند فقره میگوید: شیر، فریاد خواهد نمود و کیست که ترسان نشود؟ ظاهرآن است که مراد از دو که همراه میآیند، محمد و علی علیهما السّلام باشند و شیر، اشاره به علی باشد که اسم او، حارث و حیدر و غضنفر است که هرسه به معنی شیر است.
این ناچیز گوید: قویّا محتمل است که مراد از هردو همراه هم میآیند، حضرت بقیة اللّه و حضرت عیسی علیه السّلام باشند، چنانکه صریح اخبار، متظافره از فرود آمدن آن بزرگوار از آسمان و وزیر حضرت مهدی بودن آن حضرت است.
مراد از شیر در میدان صدا کند بیآنکه فتح نماید، اشاره به ندایی باشد که حضرت بقیة اللّه، وقت ظهورش نزد خانه کعبه مینماید که: «الا یا اهل العالم انا الصّمصام المنتقم» و هنوز در آنوقت فتحی در بلاد از آن بزرگوار، واقع نشده باشد و مراد از شیر بچه، حضرت مسیح باشد.
مراد از خانه خود صدا کردن و چیزی به دست نیاوردن، اشاره به محاربه او با دجّال بدسگال در حدود اورشلیم باشد که خانه او است.
و مراد از فقره اخیره که شیر فریاد خواهد کرد، و کیست که نترسد؟ ندای حضرت بقیة اللّه باشد که تمام اهل عالم، خصوصا اهل شرک و کفر از ندای جانفزایش خایف و ترسان گردند. و اللّه الا علم.
در بشارات ظهور موفور السرور حضرت حجّت، در کتاب حکّای پیغمبر است.
در سیف الأمّه آورده که در سیمان دوّم کتاب حکّای پیغمبر است- که ظاهرا او را در لغت فرنگیان، پاژی تعبیر کنند- که میفرماید: «کو امر ادنای سبات عداحت معط هی و انی مرعشرات هشمیم و ات هارص و ات هیام و ات هجراء و هیرعشی و
ات کل هکومیم املتات هبیت هرکبدلی امرادنی و سوات کاوول ییهیه هبیت هزحا حرن مین هراشن امراد ناسبات و هفحت کسیس مملحوت و هشمدت حزت هکومیم فحتی مرکوا و ایراد».
یعنی: سهل مانده است که من آسمانها و زمین، دریاها و اطراف عالم را به حرکت آورم و عجم را تغییر دهم و بیاید آن کسی که جمیع عجم، در انتظار او باشند.
بتخانه را از خوبیها پر سازد، خوبیهای خانه آخرین به از خانه اوّلین است.
من در آن زمان، تختهای پادشاهان را سرنگون خواهم ساخت و جبروت پادشاهی عجم را خواهم شکست.
بر طالب حق ظاهراست که عجم را تغییر نداده، مگر محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله؛ همچنین جبروت عجم نشکست، مگر به واسطه محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و تختهای پادشاهان سرنگون نشد، مگر در دولت آن حضرت. خانه آخرین نیز اشاره به خانه کعبه است که از بیت المقدّس بهتر است.
این ناچیز گوید: قویّا محتمل است این فقرات اشاره به ظهور حضرت بقیة اللّه باشد، چه این اوضاع که حکّای نبی گفته، در زمان ظهور او، هویدا میشود.
خانه آخرین، اشاره به بنا نمودن مسجدی در کوفه باشد که برای آن هزار در باشد، چنانچه در اخبار کثیره است.
و بدیهی است که این خانه، بهتر از خانه اوّلین در کوفه است، و اللّه الاعلم.
در بشارات ظهور موفور السرور حضرت حجة بن الحسن علیه السّلام در کتاب یوئیل(1)است.
در سیف الأمّه است که در فصل دوّم کتاب یوئیل پیغمبر- که از پیغمبران
1) کتاب مقدس عهد عتیق و عهد جدید، ص 1585.
بنی اسرائیل است- مذکور است و اوّل آن، این است: «و هایعی قهرقدش ارگز و کل اریشوها ارص کیبایوم ادونی ناکیفار و یوم خوشخ اداف لا یوم عاذان لا و عرافل».
یعنی، در کوه مقدّس صدا بلند کنند و به کلّ زمین برسانند که روز صاحب میآید و روز تاریکی و تیرگی نزدیک شد.
خلاصه معنی سایر فقرات آنکه در آنروز، امّت بسیار و شجاعانی که امّتی از اوّل، مثل ایشان نیامده و بعد از آن نیز نخواهد بود و در کوهها پهن خواهند شد؛ پیش آن، آتشسوزان و در عقب آن، شعله فروزان خواهد بود و زمین در آن وقت، چون باغ باصفا و امّتها مانند اسبان میروند و در برابر آنها عذاب خواهد بود.
تا اینکه در آخر میگوید: آن نور خدا، پیشاپیش لشکر خود آواز خواهد داد. زیرا لشکر او بسیار است، بسیار شجاع و اطاعتکننده صاحب خود و انطباق بسیاری از اینها بر پیغمبر آخر الزّمان و لشکر او و بیرون آمدن از کوهستان مکّه و پهن شدن آنها بر کوهها و اطراف عالم، ظاهر است. و اللّه اعلم.
این ناچیز گوید: انطباق این فقرات بر زمان ظهور حضرت بقیة اللّه، بسی واضح و لایح است؛ خصوصا به قرینه لفظ صاحب که از القاب خاصّه آن بزرگوار میباشد.
انتهی.
رفرف خضر فی بشارة الخضر، در بشارت ظهور موفور السرور و حضرت بقیة اللّه،- عجّل اللّه فرجه الشریف- از خضر پیغمبر است.
نقل این بشارت، اگرچه مناسب بود بعد از بشارات تورات مذکور گردد، لکن به ملاحظاتی که بر اهلش مخفی نیست، در آخر بشارات انبیای بعد از موسی علیه السّلام آن را مذکور میداریم.
کلینی در کافی،(1)صدوق در کمال الدین(2)و عیون(3)و علل،(4)شیخ طوسی(5)و نعمانی در غیبت،(6)مسعودی در اثبات الوصیّه و احمد بن ابی طالب طبرسی در احتجاج(7)از حضرت امام محمد تقی علیهما السّلام روایت کردهاند که ایشان فرمودند:
حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام به مسجد روی آورد در حالیکه به دست سلمان تکیه فرموده بود و امام حسن علیه السّلام در خدمتش بود. به مسجد درآمد و جلوس فرمود، ناگاه مردی خوشهیأت و نیکوجامه روی آورد، و بر آن حضرت سلام کرده حضرت نیز، جواب گفته، بنشست. بعد از آن گفت: یا امیر المؤمنین! سه مسأله پرسش کنم اگر مرا از آنها اخبار فرمودی، دانم که در حقّ تو مرتکب شدهاند آنچه بر آنها قضا رفته و اینکه در دنیا و آخرت برای آنان ایمنی نخواهد بود وگرنه دانم که تو و آنان یکسان و به یک میزان میباشید. حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: آن مسایل را بپرس!
عرض کرد: مرا خبر ده از کسی که به خواب رود، روان او به کجا شود؟ و آنکه ذاکر و ناسی است، ذکر و نسیانش از چه ناشی است؟
و همچنین شباهت فرزند مردی به اعمام و اخوال خود از چیست؟
پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام رو به جناب امام حسن علیه السّلام کرده، فرمود: یا ابا محمد جوابش بگوی! جناب حسن علیه السّلام جوابش گفت. آنگاه مرد بعد از ادای شهادتین گفت: بر دوام شهادت دهم که تویی وصیّ رسول خدا و قایم به حجّت او.
سپس به سوی امیر المؤمنین علیه السّلام و هم به سوی امام حسن علیه السّلام اشاره نموده و گفت:
شهادت دهم که تویی وصیّ و قائم به حجّت، امیر المؤمنین علیه السّلام و شهادت دهم که
حسین بن علی علیه السّلام، وصیّ برادر خود و قائم به حجّت او است، بعد از او شهادت دهم بر علی بن الحسین علیه السّلام که او قائم به امر حسین، بعد از او است و شهادت دهم بر محمد بن علی علیهما السّلام که او قائم به امر علی بن الحسین علیهما السّلام، بعد از او شهادت دهم بر جعفر بن محمد علیهما السّلام که او قائم به امر محمد است و شهادت دهم بر موسی علیه السّلام که قائم به امر جعفر بن محمد علیهما السّلام است و شهادت دهم بر علی که او قائم به امر موسی بن جعفر علیهما السّلام است و شهادت دهم بر محمد بن علی که او قائم به امر علی بن موسی است و شهادت دهم بر علی بن محمد که او قائم به امر محمد بن علی است و شهادت دهم بر حسن بن علی که او قائم به امر علی بن محمد است. «و أشهد علی رجل من ولد الحسن، لا یکنّی و لا یسمّی حتّی یظهر أمره فیملأها عدلا کما ملئت جورا و السّلام علیک یا أمیر المؤمنین و رحمة اللّه و برکاته».
و شهادت دهم بر مردی که فرزند حسن است، کنیّه و نامش برده نشود تا زمانی که امر او ظاهرشود. پس زمین را از عدلوداد پر کند، چنانکه از جور و بیداد پر شده باشد و سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد یا امیر المؤمنین!
آنگاه برخاست و برفت. امیر المؤمنین علیه السّلام امام حسن علیه السّلام را فرمود: یا ابا محمد! از پی او درآی! ببین به کجا میرود؟
حضرت امام حسن بیرون شده، «فقال: ما کان إلّا أن وضع رجله خارجا من المسجد، فما دریت أن أخذ من ارض اللّه» فرمود: نبود جز آنکه پای خود را بیرون مسجد نهاد؛ دیگر ندانستم به کجای زمین خدا رفت. پس خدمت حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام برگشتم و واقعه را عرض نمودم، فرمود: یا ابا محمد! آیا او را میشناسی؟
عرض کردم: خدا و رسول او و امیر المؤمنین داناترند.
فرمود: او حضرت خضر علیه السّلام بود.
این ناچیز گوید: ثقة الاسلام کلینی، بعد از آنکه خبر را از عدّهای از اصحاب، از احمد بن محمد برقی روایت نموده، فرمود: و محمد بن یحیی، از محمد بن حسن صفّار،
از احمد بن ابی عبد اللّه، از ابی هاشم مانند همان خبر را بدون تفاوت برای من حدیث کرد و محمد بن یحیی گفت به محمد بن حسن صفّار گفتم: یا ابا جعفر! دوست داشتم این خبر از غیرجهت احمد بن ابی عبد اللّه آمده بود، گفت: هرآینه، ده سال پیش از وقوع حیرت، مرا از این خبر حدیث کرد.(1)
بدان که مراد به حیرت، زمان وفات حضرت عسکری است. ما متن خبر را از کافی روایت کردیم و مرویّ کتب دیگر با مرویّ کافی تفاوتی ندارند، جز اینکه در آنها، جواب حضرت حسن علیه السّلام به تفصیل، مذکور است.
1) الکافی، ج 1، ص 526.
در بشارات ظهور موفور السرور حضرت بقیة اللّه- عجّل اللّه تعالی فرجه- در اناجیل اربعه است و در آن چند رفرفه میباشد.
در بشارت ظهور آن سرور، در انجیل متی(1)است.
چنانکه در باب بیست و چهارم آن، پس از خبر دادن از ظهور انبیای کذبه و مسیحان دروغگو و تحذیر از متابعت آنان، فرماید:
25- اینک شما را از پیش خبر دادم.
26- پس اگر به شما گویند اینک در صحراست، بیرون مروید، یا آنکه در خلوت است، باور مکنید.
27- زیرا همچنانکه برق از مشرق ساطع شده، تا به مغرب ظاهر میشود، ظهور پسر انسان نیز چنین خواهد شد.
28- و هرجا که مرداری باشد، کرکسان در آنجا جمع شوند.
29- و فورا بعد از مصیبت آن ایّام، آفتاب تاریک گردد، ماه، نور خود را ندهد، ستارگان از آسمان فرو ریزند و قوای افلاک، متزلزل گردد.
30- آنگاه علامت پسر انسان، در آسمان پدید گردد، در آنوقت طوایف زمین،
1) کتاب مقدس عهد عتیق و عهد جدید، انجیل متی، صص 58- 57.
سینهزنی کنند و پسر انسان را ببینند که با قوّت و جلال عظیم بر ابرهای آسمان میآید.
31- و فرشتگان خود را با صور بلند آواز فرستاده، برگزیدگان او را از بادهای اربعه، از کران تا به کران فلک، فراهم خواهند آورد.
32- اینک از درخت انجیر، مثلش را فراگیرند که چون شاخهاش نازک شده، برگها میآورد، میفهمند که تابستان نزدیک است.
33- شما نیز چون اینهمه را ببینید، بفهمید که نزدیک، بلکه بر در است.
این ناچیز گوید: انطباق این فقرات بر ظهور حضرت بقیة اللّه- عجّل اللّه تعالی فرجه- و زمان او بسی واضح و لایح است، کما لا یخفی.
و ایضا در انجیل متّی، در امر فرمودن حضرت عیسی علیه السّلام به انتظار ظهور:
42- چنین میفرماید: بیدار باشید! زیرا نمیدانید کدام ساعت، خداوند شما میآید.
43- لیکن اینرا بدانید که اگر صاحبخانه میدانست در چه پاس از شب، دزد میآید، بیدار میماند و نمیگذاشت به خانهاش نقب کند.
44- لذا شما نیز آماده باشید! زیرا در ساعتی که گمان نمیبرید، پسر انسان میآید.
در انیس الأعلام(1)است که در باب سیزدهم انجیل متّی، از آیه 31 به این نحو رقم شده است: «مثل خین موتیلی الّه و مری که دمی ملکوت دشمی لدندکت دخر دل دشقیللی ذرعیلی بخقلی و هی بوش ذعورتل من کلّه برزرعی ابن ایمن دکور و سل بوش کورتل من کلّه یرقی که هوی ایلن اخ داتی طیری دشمی شری بیعون».
ترجمه:
آیه 31: بار دیگر مثلی برای ایشان زده، گفت: ملکوت آسمان، مثل دانه خردلی
1) انیس الاعلام فی نصرة الاسلام، ج 2، صص 173- 172.
است که شخصی گرفت و در مزرعه خویش بکشت.
32: هرچند از سایر دانهها کوچکتر است، ولی چون نموّ کند، بزرگترین بقول است، درختی میشود چنانکه مرغان هوا آمده، در شاخههایش آشیانه میگیرند؛ انتهی.
پس ملکوت آسمان، طریقة النّجاتی است که به سبب ظهور شرع محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، ظاهر شد، زیرا در میان قومی نشو و نما نمود که به جهت بودن غالب ایشان از اهل بوادی، نزد اهل عالم حقیر بودند، به علوم و صناعات غیرواقف و از لذّات جسمانیّات محروم بودند. بهخصوص نزد یهود، زیرا از اولاد هاجر بودند.
پس، اللّه جلّ شأنه، خاتم الأنبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را از میان ایشان مبعوث فرمود، شریعت آن جناب، در ابتدای امر و بهحسب ظاهر بهمنزله حبّه خردل و اصغر الشّرایع بود، لیکن نسبت به کلّ اهل عالم عمومیّت داشت؛ در مدّت قلیلی نموّ کرد و اکبر شرایع شد، شرق و غرب را احاطه کرد، حتّی کسانی که مطیع هیچ شرعی از شرایع نبودند، به ذیل شریعت آن جناب، تشبّث نمودند.
این ناچیز گوید: محتمل است مراد از کشتکننده خردل، حضرت خاتم النبیّین باشد که در چنان وقتی که صاحب انیس الأعلام شرح داده، شریعت اسلامیّه را کشت.
مراد از نموّ آن خردل و بزرگترین بقول بودنش، زمان ظهور حضرت بقیة اللّه باشد که این شریعت، در زمان او چنان نموّ کند که تمام مردمان بر شریعت مقدّسه اسلامیّه باشند و شرع و دینی غیر از آن، نباشد.
و مراد از مرغان هوا که آمده بر شاخههایش آشیان گیرند، ملایکه باشند، که در آن زمان با جنّیان و آدمیان همدوش و همعنان، در خدمت آن سرور بوده و برملا و عیان گردند؛ و اللّه العالم.
و ایضا در انیس الأعلام(1)است که در مدح شرع و امّت حضرت خاتم الأنبیا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، جناب عیسی علیه السّلام در باب بیستم انجیل متّی چنین میفرماید:
(1) سبب دکی دمی ملکوت دشمی لنش مردبت دیلطلی بموریش ددبقو فعلی تکرمه.
(2) و قطعلی ام فعلی من دی نر بیوم و شد رتلی لکرمه.
(3) و یلطلی بساعت دطلا و خزیلی خینی دکلی بشوق باطیلی.
(4) و مری الّه زیمون اپ اختون لکرم دمندی دیلی واجب بت یبنّوخون.
(5) و انی زل و یلطلی مدری بساعة داشت و دعتچه و عبدلی و هتخه.
(6) و اخ بساعة دخد عسر پلطلی و موخچل خینی بکلی باطیلی و مری الّه قمودی کلیتون لخه کله یوم باطیلی.
(7) امری الّه دنش لا دبقلی الن مری الّه زیمون اوپ اختون لکرم و مندی دیلی واجب بت شقلتون.
(8) این کتب دیلی دمش مری سرد کرم لناظره قری فعلی و هلون حقی و شری من خارای و هلقمی.
(9) و تیلون انی داخ ساعة دخد عسر شقلّون دینار دینار.
(10) و کدتیلون قمی خشبلون دزو دبت شقلیوه و شقلون دینار دینار اوپ انی.
(11) و کدشقلون طور طملون علی مروپلت.
(12) و امری انی خارای خد ساعة پلخلون و عبید لوخ برابر عمّن دطعنن یقره دیوم و خمه.
(13) این هو جوبلی و مری لخ منه خوری ناحق لیون بعبد بیوخ لو بدینار قطعلوخ عمّی.
1) انیس الاعلام فی نصرة الاسلام، ج 2، ص 173.
(14) شقول دیوخ و سی این ببعایون دلده خارا یا بین اخ دواپ الوخ.
(15) نیلل بدستور الّی دمندی دبسملی عبد بدی بن عینوخ بشتل سبب دانا طابون.
(16) هتخ بت هوی خارای قمی و قمی خارای به سبب در ابنا قری و خچین کبی.
معنی:
(1) زیرا ملکوت آسمان، صاحبخانهای را ماند که بامدادان بیرون رفت تا به جهت تاکستان خود، عمله اجرت نماید.
(2) پس برای عمله، روزی یک دینار قرار داده، ایشان را به تاکستان خود فرستاد.
(3) و قریب به ساعت سوّم، بیرون رفته، بعضی دیگر را دید که در بازار، بیکار ایستادهاند.
(4) به ایشان نیز گفت: شما هم به تاکستان بروید، آنچه حقّ شماست، به شما میدهم، پس رفتند.
(5) باز قریب به ساعت ششم و نهم رفته، چنین کرد.
(6) و قریب به ساعت یازدهم رفته، چند نفر دیگر را یافت که بیکار ایستاده بودند، به ایشان گفت: بهرچه تمام روز، اینجا بیکار ایستادهاید؟
(7) گفتند: هیچکس ما را اجرت نکرد. به ایشان فرمود: شما نیز به تاکستان بروید، آنجا حقّ خویش را خواهید یافت.
(8) و چون وقت شام رسید، صاحب تاکستان به ناظر خود فرمود: مزدوران را طلبیده، از آخرین گرفته تا اوّلین، مزدشان را ادا کن!
(9) پس اصحاب یازده ساعت آمده، هرنفر، دیناری یافتند.
(10) و اوّلین آمده، گمان بردند که بیشتر خواهند یافت، ولی ایشان نیز هرنفر، دیناری یافتند.
(11) امّا چون گرفتند، به صاحبخانه، شکایت نموده.
(12) گفتند: این آخرین، یک ساعت کار کردند، ایشان را با ما که متحمّل سختی و حرارت روز گردیدهایم، مساوی ساختهای؟
(13) در جواب یکی از ایشان فرمود: ای رفیق! بر تو ظلمی نکردهام، مگر به دیناری با من قرار ندادی؟
(14) حقّ خود را گرفته، برو! میخواهم به این آخرین، مثل تو دهم.
(15) آیا مرا جایز نیست از مال خود، آنچه خواهم بکنم؟ مگر چشم تو بد است از آنروز که من نیکو هستم.
(16) بنابراین اوّلین، آخرین و آخرین، اوّلین خواهند شد، زیرا خواندهشدگان بسیارند و برگزیدگان کم. انتهی.
و در انیس الأعلام(1)است که مصنّف این کتاب گوید: آخرین، امّت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشند که ایشان در اجر مقدّم خواهند بود. ایشان آخرینند که در روز قیامت اوّلین خواهند بود.
قال النبی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: «نحن الاخرون السّابقون»،(2)یعنی، ماییم امّت آخر که بر جمیع امم، سبقت خواهیم جست. و قال ایضا: «انّ الجنّة حرّمت علی الأنبیاء کلّهم حتّی ادخلها و حرّمت علی الأمم حتّی تدخلها امّتی»(3)یعنی، به درستی که جنّت بر تمامی پیغمبران حرام است تا من داخل آن نشوم و بر جمیع امم حرام است تا امّت من داخل آن نشوند.
ایضا در خبر دیگر، در مرض موت پیغمبر، جبرییل از جانب ربّ جلیل نزول اجلال فرمود و عرض کرد: یا احمد! بهشت بر همه پیغمبران و امّت ایشان حرام است تا تو و امّت تو داخل نشوید، موافق آیه 8: ناظر خود را طلبیده و خواهد فرمود: از
آخرین، مزد ایشان را ادا کن و موافق آیه 16: اوّلین، آخرین و آخرین، اوّلین خواهند شد.
فخر رازی در تفسیر انّا انزلناه نوشت که روز قیامت، شخصی اسراییلی را میآورند که چهارصد سال عبادت خدا کرده است و شخصی را از امّت مرحومه میآورند که چهل سال عبادت نموده است؛ پس ثواب چهل ساله این، اکثر از ثواب چهارصد ساله آن خواهد بود. شخص اسراییلی عرض میکند: خدایا تو عادلی، ثواب آن را از خود زیادتر میبینم.
خطاب میرسد: شما بنی اسراییل از عقوبت دنیا ترسیده، مرا عبادت میکردید، امّا امّت محمد صلّی اللّه علیه و آله از عقوبت دنیویّه ایمن بودند، لقوله تعالی: وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ(1). پس خلوص ایشان در عبادت، اکثر بود، لهذا ثواب ایشان، اکثر است.(2)
و ایضا مصنّف آن کتاب گوید: خدا را به شهادت میطلبم که همین یک بشارت در اثبات نبوّت حضرت خاتم الانبیا، و اینکه شرع او تا روز قیامت مستمر است و امّت او آخر امماند، برای اهل انصاف، کافی و وافی است و خدا را حمد میکنم که مرا به این نحو استدلال، ملهم نمود که احدی از علما را ندیدم و به کتابی برنخوردم که به این آیات، بر حقانیّت این دین و افضلیّت این امّت از جمیع امم استدلال نماید. قال اللّه عزّ و جلّ؛ کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ(3)الآیة.
ایضا به هزارهزار زبان، خدا را شکر مینمایم که مرا هدایت کرد و توفیق عنایت فرمود که در سلک آخر امم منسلک گردیدهام و ان شاء اللّه در روز قیامت، به موجب فرمایشات خود عیسی علیه السّلام از اوّلین خواهم بود و از درگاه احدیّت مسألت مینمایم، که همه قسّیسین و اهل تثلیث را به توحید خالص هدایت بفرماید «اللّهمّ ثبّتنی علی الدّین القویم و الصّراط المستقیم بمحمّد و آله الطّاهرین؛
برحمتک یا ارحم الراحمین».
این ناچیز گوید: قویّا محتمل است که مراد از آخرین، منتظرین ظهور موفور السرور حضرت بقیة اللّه باشند، با آن ثوابهایی که خداوند متعال برای این نیّت ایشان قرار داده که از جمله، مثل کسی است که در رکاب امام زمان جهاد نماید، خصوصا به قرینه فرمایش عیسی علیه السّلام که فرموده: خواندهشدگان بسیارند و برگزیدگان کم- که مراد از برگزیدگان، سی صد و سیزده نفر از اصحاب خاصّ آن حضرت باشند که در یک شب در مکه معظّمه، نزد آن حضرت، مجتمع آیند. و اللّه الاعلم.
و ایضا در انجیل متّی(1)در باب بیست و چهارم آن پس از خبر دادن از ظهور انبیای کذبه و مسیحان دروغگو و تحذیر از متابعت آنان فرماید:
25- اینک شما را از پیش خبر دادم.
26- پس اگر به شما گویند اینک در صحراست، بیرون مروید، یا آنکه در خلوت است، باور مکنید.
27- زیرا همچنانکه برق از مشرق ساطع شده تا به مغرب ظاهرمیشود، ظهور پسر انسان نیز چنین خواهد شد.
28- و هرجا که مرداری باشد، کرکسان در آنجا جمع شوند.
29- و فورا بعد از مصیبت آن ایّام، آفتاب تاریک گردد، ماه، نور خود را ندهد، ستارگان از آسمان فرو ریزند و قوای افلاک، متزلزل گردد.
30- آنگاه علامت پسر انسان در آسمان پدید گردد، در آنوقت طوایف زمین، سینهزنی کنند و پسر انسان را ببینند که با قوّت و جلال عظیم بر ابرهای آسمان میآید.
31- و فرشتگان خود را با صور بلند آواز فرستاده، برگزیدگان او را از بادهای
1) کتاب مقدس عهد عتیق و عهد جدید، انجیل متی، صص 58- 57.
اربعه، از کران تا به کران فلک، فراهم خواهند آورد.
32- اینک از درخت انجیر مثلش را فراگیرند، که چون شاخهاش نازک شود، برگها میآورد، میفهمند که تابستان نزدیک است.
33- همچنین شما نیز چون اینهمه را ببینید، بفهمید که نزدیک، بلکه بر در است.
در بشارت ظهور آن حضرت در انجیل مرقّس(1)در باب سیزدهم آمده است:
21- پس هرگاه کسی به شما بگوید، اینک مسیح اینجاست یا اینک در آنجا، باور مکنید.
22- از آنروز که مسیحان دروغ و انبیای کذبه ظاهرشده، آیات و معجزات از ایشان صادر خواهد شد، به قسمی که اگر ممکن بود، برگزیدگان را هم گمراه مینمودند.
23- لیکن شما برحذر باشید. اینک از همه امور، شما را از پیش خبر دادم.
24- و در آنروزهای بعد از آن مصیبت، خورشید تاریک گردد و ماه نور خود را بازگیرد.
25- و ستارگان از آسمان فرو ریزند و قوای افلاک، متزلزل خواهد گشت.
26- آنگاه پسر انسان را بینند که با قدرت و جلال عظیمی بر ابرها میآید.
27- در آنوقت، ملایکه خود را فرستاده و برگزیدگان خود را از جهات اربعه، از انتهای ارض تا به اقصای فلک فراهم خواهد آورد.
28- الحال از درخت انجیر، مثلش را فراگیرند که چون شاخهاش نازک شود، برگ میآورد، میدانند که تابستان نزدیک است.
29- همچنین شما نیز چون این چیزها را واقع ببینید، بدانید که نزدیک، بلکه بر
1) کتاب مقدس عهد عتیق و عهد جدید، انجیل مرقس، ص 105.
در است.
30- هرآینه به شما میگویم: این فرقه نگذارند تا جمیع این حوادث واقع نشود.
31- آسمان و زمین زایل میشود، لیکن کلمات من هرگز زایل نشود.
32- ولی از آنروز و ساعت غیر از پدر، هیچکس اطّلاع ندارد، نه فرشتگان آسمان، نه پسر.
ایضا در انجیل مرقس در باب سیزدهم فرماید:
33- پس برحذر و بیدار شده، دعا کنید. زیرا نمیدانید آنوقت کی میشود.
34- مثل کسی که عازم سفر شده، خانه خود را واگذارد و ملازمان خود را بر آن گماشته، هریک را به شغلی خاصّ، مقرّر نماید و دربان را امر فرماید که بیدار بماند.
35- بدینطور بیدار باشید، زیرا نمیدانید صاحبخانه کی میآید، در شام یا نصف شب یا بانگ خروس یا صبح.
36- مبادا ناگهان آمده، شما را خفته یابد.
37- امّا آنچه به شما میگویم. انتهی الآیات.
در بشارت ظهور آن بزرگوار است، در انجیل لوقا(1)در باب بیست و یکم.
5- چون بعضی ذکر هیکل میکردند که به سنگهای خوف و هدایا آراسته شده است، گفت:
6- ایّامی میآید که از آن چیزهایی که میبینید، سنگی بر سنگی گذارده نشود که به زیر افکنده نشود.
7- از او سؤال نموده، گفتند: ای استاد! پس این امور، کی واقع میشود و علامت نزدیک شدن این وقایع چیست؟
1) کتاب مقدس عهد عتیق و عهد جدید، انجیل لوقا، ص 175.
8- گفت: احتیاط کنید که گمراه نشوید، زیرا بسا افرادی به نام من آمده و خواهند گفت که من هستم و آنوقت نزدیک است. پس از عقب ایشان مروید!
9- چون اخبار جنگها و فسادها را بشنوید، مضطرب نشوید، زیرا وقوع این امور اوّل ضرور است، لیکن انتهی در ساعت نیست.
10- پس به ایشان گفت: قومی با قومی و دولتی با دولتی مقاومت خواهند کرد.
11- و زلزلههای عظیم در جایها و قحطیها و وباها پدید آید و چیزهای هولناک و علامات بزرگ از آسمان ظاهر خواهد شد.
اقول: پس از اخبار از خرابی اورشلیم و پراکندگی یهود، در آیات چندی فرماید:
25- و در آفتاب و ماه و ستارگان علامات پدید خواهد شد و بر زمین تنگی و حیرت برای امّتها به سبب شوریدن دریا و امواجش روی خواهد نمود.
26- و دلهای مردم از خوف و انتظار آن وقایعی که بر ربع مسکون ظاهرمیشود، ضعف خواهند کرد، زیرا قوای آسمان متزلزل خواهد شد و آنگاه پسر انسان را خواهند دید که بر ابری سوار شده، با قوّت و جلال عظیم میآید.
28- و چون ابتدای این مقدّمات بشود، راست شده، سرهای خود را بلند کنید، از آن جهت که خلاصی شما نزدیک است.
29- و برای ایشان مثلی گفت که درخت انجیر و سایر درختان را ملاحظه نمایید.
30- که چون میبینید شکوفه میکند، خود میدانید که تابستان نزدیک است.
31- و همچنین شما چون این امور را مشاهده کنید، بدانید که ملکوت خدا قریب شده است.
32- هرآینه به شما میگویم که این فرقه نخواهد گذشت، تا جمیع این امور واقع نشود.
33- آسمان و زمین زایل میشود، لیکن کلام من هرگز زایل نگردد.
34- پس خود را حفظ کنید، مبادا دلهای شما از پرخوری و مستی و اندیشههای دنیوی سنگین گردد و آنروز ناگهان بر شما آید.
35- زیرا مثل دامی بر جمیع سکنه روی زمین، خواهد افتاد.
36- پس در هروقت، دعاکنان بیدار باشید تا شایسته آن شوید که از جمیع این چیزهایی که به وقوع خواهد پیوست، نجات یابید و در حضور پسر انسان بایستید.
و ایضا در انجیل لوقا در باب بیست و یکم آن:
34- پس خود را حفظ کنید، مبادا دلهای شما از پرخوری و مستی و اندیشههای دنیوی سنگین گردد و آنروز ناگهان بر شما آید.
ایضا انجیل لوقا در باب دوازدهم:
35- کمرهای خود را بسته و چراغهای خود را افروخته بدارید!
36- و شما مانند کسانی باشید که انتظار آقای خود میکشند که چهوقت از عروسی مراجعت کند، تا هروقت آید و در را بکوبد، بیدرنگ در را برایش باز کنند.
بدان که بعضی از دانشمندان بعد از اینکه این آیات منقوله از اناجیل اربعه را که دلالت بر ظهور موفور السرور حضرت بقیة اللّه دارند، ذکر نمودند، در ذیل آنها اشاراتی بیان کردهاند که مبیّن این آیات و موضح دلالات آنها است، خوش داشتم آنها را به عین عبارت او در این مقام- تحفة للنّاظرین الکرام- درج نمایم.
اشاره اوّل: هرکس که در علایم ظهور حضرت مهدی موعود- ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء- که بر لسان مبارک حضرت خاتم انبیا و ائمّه هدی- صلوات اللّه علیهم اجمعین- گذشته، تدبّر و تفکّر نماید، برای او شک و شبهه نمیماند که آنچه را حضرت روحاللّه علیه السّلام فرموده، از دلایل آن نور و علایم آن ظهور است و لفظ پسر انسان، در لسان مبارک حضرت عیسی علیه السّلام، در انسان کامل و حجّت خدا استعمال شده
و دلیلی قائم نیست بر اینکه مقصود، خود آن حضرت است.
اینکه نصارا، علایم مذکوره را از علایم نزول حضرت مسیح دانستهاند، به هیچ وجه منافاتی با عقیده ما ندارد، چه برحسب اخبار متواتره به اتّفاق تمامی اهل اسلام، نزول حضرت مسیح، پس از ظهور حضرت مهدی علیه السّلام خواهد بود. پس تمام علایم نزول حضرت مسیح، علامت ظهور حضرت مهدی علیه السّلام میباشد و بالعکس.
اشاره دوّم: آنچه را حضرت مسیح فرموده که در آنوقت، ملایکه خود را فرستاده، برگزیدگان خود را از جهات اربعه از انتهای ارض تا به اقصای فلک فراهم خواهد آورد، بعینها در ظهور حضرت مهدی موعود- قائم آل محمد- و اجتماع اصحاب آن حضرت در مکّه معظّمه، در یوم الدّعوه و یوم البیعه، در آخر خبر مروی در کفایة الاثر،(1)از عبد العظیم حسنی رحمهم اللّه از حضرت امام محمد تقی علیه السّلام روایت شده که در اینخصوص میفرمایند:
«یجتمع إلیه من أصحابه، عدد أهل بدر، ثلاث مائة و ثلاثة عشر رجلا من أقاصی الأرض و ذلک قول اللّه عزّ و جلّ؛ أَیْنَ ما تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللَّهُ جَمِیعاً إِنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ.»(2)
شیخ طوسی در غیبت، از ابو بصیر روایت کرده، قال: سمعت ابا عبد اللّه یقول: کان امیر المؤمنین یقول: «لا یزال النّاس ینقصون حتّی لا یقال اللّه فإذا کان ذلک ضرب یعسوب الدّین بذنبه فیبعث اللّه قوما من أطرافها و یجیئون قزعا کقزع الخریف و اللّه إنّی لأعرفهم و أعرف أسماءهم و قبائلهم و اسم أمیرهم و مناخ رکابهم و هم قوم یحملهم اللّه کیف شاء من القبیلة الرّجل و الرّجلین حتّی بلغ تسعة فیتوافون من الآفاق ثلاث مائة و ثلاثة عشر رجلا عدّة أهل بدر و هو قول اللّه أَیْنَ ما تَکُونُوا ...(3)، الخ.»
خلاصه خبر آنکه حضرت صادق علیه السّلام فرمود: همواره امیر المؤمنین علیه السّلام میفرمود: بر دوام، مردم دیندار کم شوند تا زمانی که دیگر لفظ مبارک اللّه، از روی حقیقت گفته نشود. پس چون چنین شود، امر دین رواج گیرد، کار آن، قرار یابد و امیر دین پدیدار گردد، پس خدا، گروهی را از اطراف زمین برانگیزاند که مانند پارههای ابر پاییز از اطراف جمع شده، به یکدیگر پیوند گیرند.
به خدا سوگند! نامهای آنها، قبایل آنها را و نام امیر آنها را میشناسم و آنان گروهی هستند که خدا به هرکیفیّتی که خواهد، ایشان را به سوی میعاد حمل میفرماید. پس به شماره اصحاب بدر، سی صد و سیزده نفر، از آفاق ورود نمایند و این است قول خدای تعالی: أَیْنَ ما تَکُونُوا ...، الخ. یعنی هرجای زمین که باشید، خدا شما را بیاورد، به درستی که خدا بر هرچیز تواناست.
و اینکه فرموده از انتهای زمین تا به اقصای فلک فراهم خواهد آورد، نیز با اصحاب آن حضرت مطابق است، چه در اخبار بسیار روایت شده که جمعی کثیر از ملایکه و نجبای جنّ در یوم البیعه، در مکّه حاضر شده و به تفصیلی که ان شاء اللّه بیان خواهد شد، با حضرت قائم علیه السّلام بیعت نمایند. و انکار نمودن جنّ و ملک، هرآینه ردّ بر تمام شرایع الهیّه و ناشی از کفر و زندقه و الحاد است.
اشاره سوّم: اینکه حضرت مسیح فرموده: آنگاه پسر انسان را ببینید که با قدرت و جلال عظیمی بر ابرها میآید، با آنچه در روایات معتبره برای حضرت قائم بیان شده، مطابق است.
مجلسی- علیه الرحمه- در رسالهای که مشتمل بر چهارده حدیث است، میفرماید: به اسانید بسیار منقول است که حقتعالی، حضرت ذو القرنین را میان ابر ذلول، یعنی بیصوت و صدا و ابر صعب، یعنی باصاعقه و رعدوبرق مخیّر کرد.
ذو القرنین، ابر ذلول را اختیار نمود و ابر با رعدوبرق و صاعقه برای قائم آل محمد (عج اللّه) ذخیره شد. حضرت بر آن ابر، سوار خواهد شد و به هفت آسمان و هفت زمین
خواهد گردید.(1)انتهی.
در حدیث پانزدهم از احادیث معراجیّه است که چون خدا، انوار امامان دوازدهگانه را در شب معراج به حضرت خاتم انبیا صلّی اللّه علیه و آله ارائه داد، فرمود:
«و لا طهرنّ الأرض باخرهم من اعدائی و لامکنه مشارق الأرض و مغاربها و لأسخرنّ له الریّاح و لأذللّن له السّحاب الصّعاب» ...، الخ(2).
هرآینه به سبب آخرین ایشان زمین را از دشمنانم پاکیزه کنم و هرآینه البتّه او را مالک مشارق و مغارب فرمایم و هرآینه البتّه بادها را برای او مسخر نمایم و ابرهای سرکش را برای او رام گردانم. بلکه اخبار معتبره وارد است که بعضی از اصحاب حضرت قائم، بر ابر سوار شده، در مکّه حاضر شوند.
و فی الغیبة النعمانی عن ابی جعفر علیه السّلام قال: «اصحاب القائم علیه السّلام ثلث مائه و ثلثة عشر رجلا اولاد العجم، بعضهم یحمل فی السّحاب نهارا یعرف باسمه و نسبه و حلیته و بعضهم نائم علی فراشه، فیری فی مکّه علی غیر میعاد»(3).
حضرت باقر علیه السّلام فرمود: اصحاب حضرت قائم- عجلّ اللّه- سی صد و سیزده مرد از فرزندان عجم میباشند، بعض ایشان که به نام و نسب و شمایل شناخته شوند، در روز برابر سوار شده و برخی بر فراش خود خفته. پس بدون سابقه وعده، در مکّه دیده شوند. اخبار معتبره دیگر نیز به همین مضمون وارد است، که ان شاء اللّه در محلّ خود ذکر خواهد شد.
اشاره چهارم: آنچه حضرت روح اللّه، بنابر مسطور در اناجیل فرموده از آمدن پسر انسان، سوار بر ابر و همچنین آنچه در خصوص حضرت قائم- ارواحنا لتراب مقدمه الفداء- و اصحاب آن حضرت در اخبار تصریح شده از سوار شدن بر ابر، محمول بر ظاهراست و به هیچوجه، امری داعی بر تأویل کلمات معجز آیات حجج
قاطعه الهیّه نیست.
ای بدبختی که چون از این قبیل مطالب، از مظاهر کلیّه الهیّه به گوش تو رسد، به واسطه قصور عقل و فتور دانش خویش فورا بدون تأمّل و تدبّر، یا راه جحد و انکار پیشگیری و یا ابواب تأویلات بارده بگشایی؛ اگر یک صد سال قبل میشنیدی که انسانی به سرعت سحاب، در فضای هوا سیر میکند، بدون اندیشه، گوینده را تکذیب و کلمات او را از خرافات میشمردی.
حال ببین چه اندازه از نفوس، با قوای حربیّه به توسط ابرهای مصنوعی یعنی، طیّارهها و آیرپلانها، چگونه چندین هزار فرسخ مسافت را در اندک زمانی طی میکنند، چه آنکه، ابر جز بخاری منجمد و متکاثف نیست.
پس از اینجا باید دانست که کلمات صادره از نفوس قدسیّه ربّانیه را، به صرف قصور ادراک و تنگی حوصله عقل ناقص خود و استبعادات عادّیه، نباید انکار کرد و نیز نباید به موهومات خویش تأویل نمود؛ مگر آنکه برهانی عقلی بر امتناع ظاهر آن، قائم شود.
چه آن نفوس قدسیّه الهیّه برای دعوت الی اللّه و هدایت و ارشاد عموم عباد اللّه مبعوث و مأمور گردیدند نه برای اینکه به لغز و معمّا سخن گفته، خلق را دچار حیرت نمایند و در چاه ضلالت اندازند.
لذا حضرات ائمّه هدی علیهم السّلام، شیعیان خود را تربیت فرموده، دستور دادند: چون حدیثی از ما به شما برسد که عقل شما به ادراک آن نرسد، انکار نکنید و علم آن را به ما واگذارید.
اشاره پنجم: از تتبّع در همین اناجیل اربعه معلوم شود که حضرت عیسی علی نبیّنا و علی آله و علیه السّلام به دو ظهور بشارت داده است.
ظهور اوّل: ظهور پیغمبری صاحب شریعت ابدیّه که از وی به فارقلیط تعبیر نموده، هرچند علامتی برای این ظهور بیان نفرموده، لیکن احوال شخص ظاهر و نام او را گونهای بیان فرموده که هیچ منصف را شبهه نماند که مقصود وی، حضرت خاتم انبیا
15- رحمین اتون لی فقد انای طار.
16- انوابعی من اب دمر نیوفار اقلیط نتل لکون نهو عمکون لعالم.
17- روح دسرور و هود علم مشکاح لم تب بولوت مطول دلو حزای و لو یدع اتون دن یدعین اتون له دلوت کون عامار و یکون هو.
ترجمه این آیات مطابق نسخه فارسیه مطبوعه لندن سنه 1887:
15- اگر مرا دوست دارید، وصایای احکام مرا نگاه دارید.
16- من از پدر سؤال میکنم، تسلّیدهندهای به شما عطا خواهد کرد تا همیشه با شما بماند.
17- یعنی روح حق که جهان نمیتواند او را قبول کند، زیرا او را نمیبیند و نمیشناسد، امّا شما او را میشناسید، زیرا با شما میماند و میان شما خواهد بود.
29- و الآن قبل از وقوع به شما گفتم، تا وقتی که واقع گردد، ایمان آورید.
30- بعد از این، بسیار به شما نخواهم گفت، زیرا رییس این جهان میآید و در من چیزی ندارد.
باب پانزدهم انجیل یوحنّا(2):
26- مادن داتی فار قلیظاها و دنّا مشذ درنا لکون من لوت اب نانیق هو نشهد علی.
27- اوف اتون شهدیتون دمن شورای عالم اتون.
ترجمه مطابق نسخه مزبوره:
26- لیکن، چون تسلّیدهندهای که او را از جانب پدر نزد شما میفرستم، بیاید،
یعنی روح حق که از پدر صادر میگردد، بر من شهادت خواهد داد.
27- و شما نیز شاهد هستید. زیرا از ابتدا با من بودهاید.
باب شانزدهم انجیل یوحنا(1):
7- انا شرارا امرنا لکون دفقه لکون دنّا ازل ان کرانا لا ازلنا فار قلیطا لا اتی لوث کون ان ازل ای شددو.
8- و مادات هو نکسیو العالم عال حطّیثا عال زدّ یقوثا عال دینا.
9- عال حطیثاد لا هیمنن بی.
10- عال زدّیقو ثادن دلوث اب ازلنا و لا تو حزیتون لی.
11- عال دینادن دارکوناب عالم هانادن.
12- هو توسکی ایت لی لی میمار لکون الّا لا مشکحیتون لی محدها.
13- شامادانی دو خاد شراراهوند برکون بکلّ شرارا لاکز نملل من رعیان نوش الّا کلّ دیشمع رعیتی داثا نسبّرکون.
معنی این آیات مطابق نسخه مزبوره:
7- من به شما راست میگویم، رفتن من برای شما مفید است، اگر نروم تسلّی دهندهای نزد شما نیاید؛ امّا اگر بروم، او را نزد شما میفرستم.
8- و چون او آید، جهان را بر گناه و عدالت و داوری ملزم خواهد نمود.
9- امّا بر گناه، زیرا به من ایمان نمیآورند.
10- و امّا بر عدالت، از آن سبب که نزد پدرم میروم و دیگر مرا نخواهید دید.
11- و بر داوری از آنرو که بر رییس جهان حکم شده است.
12- چیزهای بسیار دیگری نیز دارم که به شما بگویم. لکن الآن طاقت تحمّل آنها را ندارید.
13- و لیکن چون او، یعنی روح حق آید، شما را به جمیع راستی، راهنمایی خواهد
1) کتاب مقدس عهد عتیق و عهد جدید، انجیل یوحنّا، ص 230.
کرد؛ زیرا از خود تکلّم نمیکند، به آنچه شنیده، سخن میگوید و از امور آینده به شما خبر خواهد داد.
15- و مرا تمجید خواهد نمود، زیرا از آنچه آن من است، خواهد گرفت و به شما خبر خواهد داد.
16- هرچه از آن پدر است، از من است؛ از اینجهت گفتم که از آنچه آن من است، میگیرد و به شما خبر میدهد.
این ناچیز گوید: در این آیات چند امر را بیان فرموده:
اوّل: آمدن فارقلیط از جانب خدا بعد از رفتن او.
بدانکه! فارقلیط لفظی سریانی و به معنی پسندیده است که چون به زبان عرب درآید، محمد و احمد گفته خواهد شد.
در انجیلی که به لغت عبری و اصل اناجیل است، زیرا زبان قوم حضرت عیسی علیه السّلام است و به مفاد وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ(1). حضرت عیسی علیه السّلام بدان تکلّم فرموده- به جای لفظ فارقلیط، لفظ منحم، به معنی هادی و راهنماست، مرقوم است.
در انجیل یونانی تعبیر به پاراکلیت و در لغت لاتین که زبان فرنگان است، از آن، به پاراکلتم تعبیر شده است که به معنی واسطه است و علمای نصارا که به لغت عرب ترجمه کردهاند، برای اینکه دلالت این کلمه بر بعثت پیغمبر دیگر خفا پیدا کند، به جای آن، لفظ معزّی گذاردهاند و در ترجمه فارسی هم به معنی تسلّیدهنده، ترجمه کردهاند، و لیکن نفعی به حال آنها نخواهد داشت، چون ما به نفس این کلمه، استدلال نکنیم، بلکه به آیات واضحة الدلالات استدلال کنیم، چنانچه بیاید.
دوّم: توقّف آمدن فارقلیط، بر رفتن آن حضرت.
این در بودن فارقلیط، از پیغمبران اولوالعزم صاحب شریعت ناسخه که اجتماعش با وی نشاید صریح است، نه در ظهور روح القدس بر حواریّین چنانچه نصاری گویند؛
1) سوره ابراهیم، آیه 4.
زیرا ظهور روح القدس بر نفوس قدسیّه و اتّصال آنان به روحانیّت وی، منافاتی با حضور مربّی مکمّل- که واسطه جمیع فیوضات است- ندارد، بلکه حضور او اربط و ادخل است و نیز با دیگری از انبیای غیر اولوالعزم و اولیا منافات ندارد، چون آمدن هیچیک موقوف بر رفتن حضرت روح اللّه نباشد.
سوّم: بودن فارقلیط صاحب شریعت ابدیّه که تا دوام عالم بماند.
این نیز دلیلی بر بطلان توهّم نصارا است، چه تجلّی روح القدس بر حواریین چنان چه گفتهاند، جز در قلیلی از زمان نبوده، پس مراد از ماندن فارقلیط تا پایان عالم، ماندن احکام و شریعت او است.
چهارم: آگاه نمودن فارقلیط، بر گناه بودن ایمان نیاوردن به او و به روایتی که آن حضرت به مفاد وَ رافِعُکَ إِلَیَّ وَ مُطَهِّرُکَ مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا(1)به ملاء اعلی صعود نموده و بر داوری.
پنجم: خبر دادن وی به اموری که مردم زمان آن حضرت، طاقت تحمّل آنها را نداشتند و راهنمایی او به جمیع راستی.
ششم: تکلّم نکردن فارقلیط از پیش خویش و از جانب خدا سخن گفتن او است، مطابق مضمون وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی* إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی.(2)
هفتم: تمجید نمودن فارقلیط مر او را و شهادت دادن فارقلیط بر عبودیّت و رسالت او و روح اللّه بودن او و تنزّهش از اقوال و عقاید افراطیّه و تفریطیّه یهود و نصارا.
هشتم: بودن فارقلیط است رییس جهان و سیّد انس و جان و خلاصه عالم امکان.
انطباق امور هشتگانه بر حضرت خاتم انبیا صلّی اللّه علیه و آله به درجهای ظاهر و هویداست، که نزد ارباب انصاف، از ایضاح و بیان مستغنی است.
پس معلوم شد فارقلیط را مهدی موعود دانستن و عبارات منقولهای از انجیل
یوحنّا را، بشارت ظهور آن حضرت پنداشتن، چنانچه از ابن ابی جمهور احسایی، در کتاب مجلی واقع شده، وهم و اشتباه است.
ظهور دوّم: همان است که در اناجیل ثلاثه تصریح شده است.
ظهور دوّم بعد از پیدا شدن علایم غریبه عجیبه در آسمان و زمین واقع خواهد شد؛ از تاریک شدن آفتاب و ماه، فروریختن ستارگان، تزلزل قوای فلکیّه، وقوع زلزلههای عظیم، قحطیها، وباها، جنگهای سخت و خونریزی بسیار، گرفتاری تمام مردم و نوحهگری آنان، پدید شدن وقایع هولناک و اضطراب دریاها که تمام این امور بر حسب اخبار کثیره معتبره در لسان مبارک حضرت خاتم انبیا و ائمّه هدی علیهما السّلام از علایم ظهور و طلایع طلوع نیّر اعظم فلک، وجود جمال بیمثال حضرت قائم آل محمد، مهدی موعود- ارواحنا لتراب مقدمه الفداء-، از سترات غیب به عرصه شهود، شمرده شده است.
کسانی که نفوس کلیّه الهیّه را، نفس واحده و مصدّق یکدیگر شناسند، چون در کلمات عیسویّه و اخبار محمدیّه نگران شوند، به خوبی خواهند دانست که علایم مسطوره، آثار تابش یک نور و علایم مزبوره، نمایش یک ظهور است، چون در دوره محمدیّه که به صریح کلام عیسوی، دوره کشف غطا و رفع خفا و ظهور خبایای امور و بروز خفایای دهور است، به نحو اتمّ و اکمل، توضیح و تعیین گردید که ظاهر به این ظهور، حضرت مهدی و قائم آل محمد است؛ پس متعیّن است که مراد حضرت عیسوی علیه السّلام نیز، ظهور همان نور است.
اشاره ششم: کلام حضرت عیسی علیه السّلام در انجیل مرقس:
34- مثل کسی که به سفر دوری رفته، خانه خود را واگذارد و ملازمان خود را بر آن گماشته، هریکی را به شغلی خاص مقرّر نماید ...، الخ.» تماما بر احوال حضرت حجّة ابن الحسن- ارواحنا لمقدمه الفداء- منطبق است، چه آن وجود مقدّس سفر بعد بعد اغتیاب، اختیار فرموده و برای هرطبقهای از طبقات شیعه، شغلی خاص مقرر فرموده. علمای عاملین و فقهای راشدین را منصب نیابت عامّه عنایت فرموده، آنان را
به بیان احکام الهیّه و نشر معارف ربّانیّه مأمور داشت و به حفظ حدود سبحانیّه و حراست شریعت حقّه برگماشت و عوام از شیعه را به حکم «و امّا الحوادث الواقعة، فارجعوا فیها إلی رواة حدیثنا، فانّهم حجّتی علیکم و أنا حجّة اللّه»(1)، به متابعت از ایشان دستور گذاشت.
و همگی را به انتظار ظهور امر نمود و ظهور خود را به مشیّت کامله الهیّه موکول فرمود و به نصّ توقیع منیع «و امّا ظهور الفرج فانّه الی اللّه تعالی و کذب الوقّاتون»(2)وقت معیّنکنندگان را تکذیب نمود.
تمام شیعه را به تقوا و پرهیزگاری و فرمانبرداری حضرت باری- عزّت اسمائه- وصیّت کرد و به ادای حقوق اخوان و تحصیل رضای حضرت ملک منّان- جلّت آلائه- نصیحت داشت. در حقیقت، برای کلمات عیسویّه مصداقی جز حضرت حجّة بن الحسن- ارواحنا لتراب مقدمه الفداء- نبوده و نیست، إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ(3)
اشاره هفتم: فرمایش حضرت عیسی علیه السّلام در انجیل لوقا، بعد از پرسش از نزدیک شدن این وقایع:
18- احتیاط کنید که گمراه نشوید، زیرا بسا افرادی به نام من آمده، خواهند گفت، من هستم و آنوقت نزدیک است، پس از عقب ایشان مروید.
این فرمایش دلالت دارد که نزدیک وقوع حوادث مزبوره، اشخاصی پیدا شده به دروغ دعوی نبوّت و مسیحیّت نمایند. این معنی با کلام معجز نظام حضرت خاتم انبیا صلّی اللّه علیه و آله مروی در صحیح مسلم «انّ بین یدی السّاعة کذّابین فاحذروهم»(4)مطابق است.
بنابر آنچه بعضی از معاصرین نوشتهاند در این عصر چهار نفر دروغگو، دعوی نبوّت و مسیحیّت دارند که از جمله آنها عبّاس بن میرزا حسین علی است و این بشارتی عظمی برای لبتشنگان وادی هجران، به قرب نبوع ینبوع حیات و نویدی برای روح فرا بستگان زنجیر ظلم و جفا است، به نزدیکی ظهور سلطنت عادلانه کبرا و دولت حقّه علیا.
امید که این شبپرههای کور و خفاشهای بینور، یعنی انبیای کذبه و مسیحان دروغگو، بیشتر و بیشتر بازیگر میدان شوند تا کلمات مظاهر الهیّه راست آمده، آن مهر درخشنده و خورشید تابنده، زودتر از ورای سترات غیب، جمال دلآرای بنماید و ابواب فرح و شادی بر چهره افسرده جهان و جهانیان بگشاید.
بگذرد این روزگار تلختر از زهر***بار دگر روزگار چون شکر آید
انتهی الخبر.
در بشارات وارده در کتب و وحیهای بعد از حضرت عیسی علیه السّلام است که نصارا به نبوّت صاحبان آنها قایل میباشند، و در آن چند رفرفه است.
بدان؛ یوحنّا که از اعاظم حواریین عیسی علیه السّلام است و نصارا در حقّ او نهایت اعتقاد دارند و او را یوحنّای لاهوتی نامیده و صاحب مکاشفات دانند، در باب دوازدهم در ذکر رؤیای زن و اژدها گوید:
1- علامتی عظیم در آسمان ظاهرشد. زنی، خورشید را در بر کرد، زیر پایش ماه و بر سرش تاجی از دوازده ستاره.
2- و حامل بود؛ از درد زه و عذاب زادن، فریاد برمیآورد.
3- و علامتی دیگر، در آسمان پدید آمد، اینک اژدهای بزرگ سرخفام که او را هفت سر و ده شاخ بود و بر سرهایش هفت افسر و دمش، ثلث کواکب آسمان را کشیده، آنها را بر زمین ریخت.
4- و اژدها پیش این زن که میزاید، میایستد تا چون بزاید، فرزندش را ببلعد.
5- پس فرزند نرینهای زایید که همه امتّهای زمین را به عصای آهنین، حکمرانی خواهد کرد، فرزندش به سوی خدا و تخت او ربوده شد ...، الخ.
این ناچیز گوید: بعضی از دانشمندان، این مکاشفه را بر حضرت ولیّ عصر و
ناموس دهر- عجّل اللّه له الفرج- و والده ماجده آن بزرگوار تطبیق نمودهاند، چنانکه بعد از این، در صبیحه هفتم از عبقریّه اوّل از بساط سوّم در این کتاب مستطاب، تطبیق آن دانشمند، مفصّلا مذکور خواهد شد.
و لیکن صاحب میزان الموازین، آن را بر حضرت حسین علیه السّلام و والده ماجدهاش حضرت صدّیقه کبرا تطبیق نموده، چنانکه در مفاتیح الکنوز نقل نموده که جناب ادیب فاضل هوشمند، صاحب کتاب میزان الموازین تفسیر این کلمات را به این نحو بیان کرده که عبارت خود او، ثبت میشود و عبارتش این است:
تفسیر این کلمات انجیل، یعنی مکاشفات یوحنّا را اگر به تفصیل در اینجا بیاوریم، ما را از اصل مقصود در این نامه، باز دارد و لازم آید مقدّمات چندی که در تفسیر این گونه کلمات بزرگان به کار آید، تمهید کنیم و این عبد بیبضاعت را گذشته از ملاحظات دیگر، فراغت حاصل نیست که از عوارضات دنیویّه سخت پریشانم، مگر آنکه به نحو اجمال، اشارتی بر اهل بشارت توانیم گفت.
خورشید و ماه: اشارت بر نبوّت مطلقه و ولایت مطلقه است.
آن زن، مادر سبط پیغمبر آخر الزّمان و قرّة العین رسالت است و زوج او، حضرت مرتضوی است که نخستین سرور از دوازده سرور مبشّر در تورات میباشد. آن، بهترین زنان جهان و صاحب ولایت کلیّه کبرا بود و لباس از نبوّت مطلقه داشت، زیرا در مطلع شمس نبوّت و ذو القرنین، اهل آنجا را آنچنان دید که خدا فرمود: لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً(1)جز آفتاب، آنها را پوشاکی نیست.
نیز، در روزی که نصارای نجران به مباهلت برخاستند، آن زن تحت ردای پیغمبری درآمد تا ظاهر، نمونهای از باطن گردد. گروه نصارا علایم موعوده را در حضرت پیغمبر و اهل بیت پاک او دیدند و کار خود را به جزیه دادن و اعطای فدا مقرّر داشتند.
آن زن- علی ابیها و بعلها و اولادها و علیها، السلام- را در زیر پا، ماه ولایت داشت و حرکت و سکون و رفتارش، بر روی ولایت الهیّه بود، نیز حدود ولایت کلیّه که در
1) سوره کهف، آیه 90.
سرورهای وعده داده شده به ابراهیم، ظاهرشد، از عقب او، از اولادش بعد از او بود، به جهت وضع حمل، درد دیده، فریاد کرد. زیرا آماده بودن اژدهای سرخ برای مضرّت رساندن به آن مولود را میدید و مهیّا بودن رئیس خونریزی به ناحق را، بر شهید کردن او و اولاد و اصحابش مشاهده میکرد.
وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ إِحْساناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ کُرْهاً(1)خدا، آن انسان حقیقی که پیغمبر را انسان عین و عین انسان بود، وصیّت فرموده بود که در حقّ والدین خود احسان کند و برای اتمام هدایت جهان و نهادن حکم انکسار و خضوع در دلهای مؤمنان و شفاعت کردن گناهکاران، در راه خدا از مال و جان و عیال و فرزندان و اصحاب و از هرچیزی که داشت، گذشته و هرگونه مصیبت و الم را قبول کند.
به جهت این وصیّت که احسان بود، نام آن مولود را حسین نهاد و در حدیث قدسی فرمود: «و منّی الأحسان، شققت اسم حسین من اسمی»(2)و چون آن احسان، به امر خدا و رضای خدا و در راه خدا منسوب شد، برای فهمانیدن معنی اتّحاد، فرمودند: و منّی الأحسان و به وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمی(3)مطابق آمد و خون مبارک او، ثار اللّه شد.
بالای سر آن زن از دوازده کوکب، تاجی بود که دوازده سرور موعود با اینکه یازده نفر از اولاد او بودند و مقام ایشان زمانا متأخّر و در زیر پای میبود، ولی شرفا بالای سر او بوده و مانند تاجهایی، شرف و جمال او بودند.
امر غریبی که در آسمان دیده شد، اژدهای بزرگ سرخرنگ و هفتسری بود که ده شاخ و هفت تاج داشت، این اژدها رییس شرور و مبدا ظلمات است و چنانکه در میزان نخستین دانستی، به تقدیر و حکمت خدا به او قدرت و سلطنت در مقابل مبدأ انوار داده شده که او را هفتسر در مراتب هفتگانه انسان، از مقام عقل تا جسم عطا
کردند، آن رییس ظلمات را رؤوس و وجوه پیدا شد و بر آن سرها، تاجهایی که علامت تسلّطات او است، مقرّر گردید.
فقط در مقام فؤاد، که بالاتر از مقام عقل است و آیت خدا در وجود انسانی است، آن رییس ظلمات راه ندارد و آن مقام، مخصوص عباد حقیقی خدا است. این است که بهشت را هشت در و دوزخ را هفت در است إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ(1).
ده شاخ آن رییس شرور، شعبههای ضلالت او است که در ده قبضهای که طینت انسانی را از آن مخمّر کردند، ظاهرگردید و در اصطلاح اهل حقیقت، آن را به قبضات عشر تعبیر کنند که در طبق نه آسمان و یک زمین است.
اگر بخواهیم در اینجا تفصیل بیانات را بیاوریم، میدان سخن، به یاری خدا وسیع است، لکن عذر آن را از برادران روحانی خواستیم. دم آن رییس ظلمات- که تعبیر از مظاهرشرور و ایادی فتنههای او است- نجوم آسمانی را- که تعبیر از انبیا و اولیا است- بر زمین فرو ریخت و ایشان را از مقام برتری به پایین آورد، ولی نتوانست همه ایشان را به کلّی مقهور کند، زیرا مقام ایشان بسی بلند است. «و الحقّ یعلوا و لا یعلی علیه و العاقبه للمتّقین».
آن رییس شرور میدانست برای حاکم حق که با شمشیر، حکم و شریعت خدا را در زمین خواهد نهاد، مولودی متولّد خواهد شد و اگر او سلطنت موروثی ظاهر را مانند باطن به دست گیرد و در مسند حکومت آن حاکم مطلق، به اظهار دین حق و تشیید مبانی خداپرستی پردازد، آن رییس شرور، مخذول و منکوب خواهد گردید.
لهذا همه همّت خود را بر این مصروف داشت و مهیّا شد که آن مولود پاک را فرو برد و او را از این جهان بردارد که در ارکان هدایت جهان خلل آورد و ظلمات و کدورات خود را تا روز موعود و معلوم در جهان جاری سازد.
آن مولود پاک به وجود آمد و به سوی خدا و تخت او انداخته شد، جبراییل به نزد حضرت الهش برد و در آغوش قرب خدایی، در عرش رحمانی، او را جای داد. خداوند
1) سوره اسری، آیه 65.
بعد از شهادت نیز او را به سوی عرش برد و ظاهراو را در زمین داشت تا هرکه او را زیارت کند، خدا را زیارت کرده باشد. «من زار الحسین کربلا یوم عرفه، فکانّما زار اللّه تعالی فی عرشه»(1).
این تفسیر کلمات یوحنّا است که به اجمال آوردیم. اگر انجیلیان بهتر از این میتوانند تفسیر کنند، بیایند بگویند.
کاش کتب آسمانی را از میان برنمیداشتند و در آنها تحریف و تغییر را جایز نمیدیدند، بر رییس شرور تبعیّت نمیکردند و در دین الهی اختلافی نمیانداختند تا آن که بیانات آسمانی و مطالب و معانی را که مایه سرور و نعیم ارواح بود و دلها را مورث نورانیّت و روشنایی، از هر زبان و به هرلغتی بگویند و بشنوند و انس گیرند، همدیگر را دانشآموزند و معرفت افزایند، تعارف ورزند و تناکر نیاورند؛ وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا(2).
کتاب سیکباس نبی 2 رفرفه(3)
العبقری الحسان ؛ ج1 ؛ ص179
اب سیکباس نبی است.
در سیف الأمّه است که در فصل سوّم کتاب سیکباس نبی که نصارا، به نبوّت او قایلند و از پیغمبران بزرگ نصارا است، خدای تعالی میفرماید: من ملک خود را خواهم فرستاد که راه را مهیّا کند، همینکه راه مهیّا شد، فرمانفرمای او، که شما در تفحّص اویید، به بیتاللّه خواهد آمد و آن ملک میثاق که شما خواهشمند او هستید، خواهد آمد.
مراد از ملک اوّل، عیسی علیه السّلام است و دوّم فارقلیط که محمد باشد و اطلاق ملک بر پیغمبر در لغت ایشان ثابت است. چه کالوهین که صاحب لغت یونانی و عبرانی و شش
لغت دیگر است و در نزد نصارا اعتبار کامل دارد، در لغت «آ» که به معنی الف است، میگوید: آنجلوس یعنی ملک و مال به معنی پیغامآورنده از جانب خدا.
این ناچیز گوید: قویا متحمل است مراد از اینکه فرموده ملک خود را خواهم فرستاد، حضرت حجّت باشد و ظهور آن سرور در بیت اللّه، بسی واضح است و آمدن فرمانفرمای او، مراد عیسی علیه السّلام باشد که وزیر و حکمران از جانب او است نزد آن سرور، لایح است، و اللّه اعلم.
در بشارات ظهور موفور السرور، حضرت بقیة اللّه در کتاب ازدراس نبی است که او نیز در نزد نصارا از پیغمبران معتبر میباشد.
مذکور است که خطاب به بنی اسراییل بعد از اظهار منّت به آنها میفرماید: وقتی که در بیابان تیه بودید، آب رودخانه امورس را که تلخ بود، به جهت شما، شیرین کردم.
دیگرچه کنم ای اولاد یعقوب؟
زیراکه، اولاد یهودا هم نخواستند که فرمانبرداری کنند. پس شما را به جماعت و سلسلههای دیگر تغییر خواهم داد و برای آنکه احکام مرا نگاه دارند، اسم اعظم خود را به آنها خواهم بخشید.
آنگاه بعد از خطابی دیگر، مشتمل بر تحدید و تعدید گناهان و ذکر اینکه روزهای عید اوّل ماهها که در آنروزها به من تقرّب میجستند و سنّتهای شما را طلاق دادم، میفرماید:
بدانید ای بنی اسراییل! من خانههای شما را به امّت آینده تسلیم خواهم نمود. آن امّت، چنان امّتی هستند که باوجود آنکه کلام مرا که شما در طور سینا شنیدهاید، نشنیدهاند، هرچه به توسّط پیغمبر و کتاب خود به ایشان بگویم، باز ایمان خواهند آورد و باوجود آنکه معجزاتی که من به شما نمودم، به ایشان نخواهم نمود، هرچه را
به ایشان بفرمایم، به عمل خواهند آورد.
آنها پیغمبران گذشته مرا ندیدهاند، امّا فرمان آنها را به خاطر آورده و به آنها عمل خواهند نمود. کودکان ایشان هم که آنها را مکلّف نکردهام، باز به سرور و خوشحالی در احکام من محکم خواهند بود، هرچند مرا به چشم جسمانی ندیدهاند امّا به یقین قلب، هرچه به ایشان بفرمایم، قبول میکنند.
در این اثنا، آنکه از جانب خدا این پیغام را به ازدراس نبی میداد که به بنی اسراییل برساند، به وی گفت: ای برادر نگاه کن و جلال را ببین! و از دور، به آن امّت که از سمت مشرق میآیند، نظر کن! حقتعالی میفرماید:
من حکومت و پادشاهی پانزده نفر را به امّت خواهم داد و مخفی نماند که آن پانزده نفر، هاشم و عبد المطلب، پیغمبر و دوازده وصیّ او میباشند.
بعضی به جای هاشم و عبد المطلب، ابراهیم و اسماعیل را گفتهاند و بعید است، چرا که ازدراس، مقارب عهد عیسی علیه السّلام است و جمله خواهم داد بر آینده صدق میکند و از اینجا فساد قول یهود و نصارا معلوم میشود که نتوانستند کتاب را انکار کنند.
گفتند: این پانزده نفر به این ترتیب است: ابراهیم، اسحاق، یعقوب، اوریا، ناس، میکا، جوال، ابدیّه، یونس، ناهوم، حیقوق، سفینا، اجی، زکریّا، ملیکا.
علاوهبر آنکه عناد، آنقدر دیده آنها را پوشیده که از این غافل شدهاند که تصریح شده این امّت و حکومت، غیر از دین بنی اسراییل خواهد بود و از مشرق بلاد ازدراس خواهند بود در حالیکه این انبیا، همه از بنی اسراییلاند.
طرفهتر آنکه انبیای بنی اسراییل، چندین هزار بودند و این پانزده نفر چه خصوصیّتی داشتند. همچنین ایشان عمدهترین انبیای بنی اسراییل نبودند، زیرا به اتّفاق یهود و نصارا از تورات و کتب نصارا ثابت میشود که هارون ذی الکفل که او را زکیل نامند، اشموییل، شعیا، ارمیا، داود، دانیال، سلیمان و یحیی عمدهتر بودند.
از آنچه مذکور گردید، معلوم شد که نمیتواند امّت حضرت عیسی علیه السّلام باشد؛ چون آن حضرت خود در انجیل متّی میفرماید: من فرستاده نشدهام مگر بر
بنی اسراییل، نیز در فصل پنجم همین انجیل میفرماید: نپندارید من آمدهام دین موسی را برهم زنم، بلکه آمدهام او را به اتمام رسانم.
58- آنچه در فصل دوّم کتاب ازدراس نبی است و آن این است که میگوید: به من که ازدراسم، از جانب خدای تعالی، در کوه اوروب حکم رسیده بود که به نزد بنی اسراییل روم، چون به نزد ایشان رفتم، قول مرا ردّ کرده و رسالت مرا قبول نکردند، بدینجهت به شما میگویم: ای امّت که آنچه من در این کتاب به فرمان الهی نوشتهام میشنوید و آن را مییابید! باید در انتظار چوپان- یعنی پیغمبر- خود باشید؛ زیرا او به شما استراحت ابدی خواهد بخشید؛ زیرا نزدیک است بیاید آن کسی که در آخر الزّمان خواهد آمد. انتهی الخبر.
این ناچیز گوید: قویّا محتمل است مراد از چوپان، حضرت بقیة اللّه باشد خصوصا با قرینه آمدن آن در آخر الزّمان، چنانکه مفاد اخبار کثیره است که آن سرور در هنگام ظهور در مکّه معظّمه چند رأس گوسفند لاغر در جلو انداخته و به هیأت شبانان، وارد مکّه معظّمه میشود. و اللّه اعلم.
در بشارات ظهور حضرت صاحب الامر علیه السّلام در وحی کودک است.
بدانکه وحی کودک چنانچه در مفتاح النبوّة ذکر نموده در میان بنی اسراییل به نبوّت هیلد مشهور است.
اجمال حال کودک آنکه، یکی از علمای بنی اسراییل به نام پنجاس که صالح و مستجاب الدّعوة بوده، فرزند نداشت. زوجه او به نام راحیل که به عصمت و جمال و تقدّس و کمال اتّصاف داشته، برای طلب فرزند به درگاه حضرت باری تضرّع و زاری میداشته، پنجاس را دل به حال آن زن سوخته و با زن در طلب فرزند همداستان شد.
خداوند وهّاب، دعای آنها را مستجاب و پس از شش ماه از زمان حمل، فرزندی ذکور
به آندو مستمند مهجور، عنایت فرمود. تولّد از مولود، در روز پنجشنبه اوّل تشرین الأوّل سال دهم از خرابی ثانی بیت المقدّس بود که سی و چهار سال بر ولایت حضرت خاتم انبیا، مقدّم است.
آن طفل که نامش را نجمان نهادند، چون متولّد شد، به سجده افتاد. سر که برداشت، به گفتار آمده گفت: این پرده آسمان که شما میبینید، هفتصد و پنجاه و پنج پرده دیگر و بر بالای این پردهها، چهار حیوان و بر بالای حیوانات، کرسیای بلندپایه و بر بالای آن کرسی، آتش سوزانندهای هست که خدمتکاران کرسی و کرسی، تمام از آتش است.
چون پنجاس این سخنان شنید، برآشفت و باتندی به فرزند گفت: خاموش باش! نجمان دیگر تا دوازده سال سخن نگفت و رازهای پنهانی در دل نهفت. راحیل که فرزند را لال نگریست، دلش مالامال غم شده و همی بگریست. روزی او را نزد پدر آورده، درخواست نمود دعا کند خدای توانا او را گویا فرماید یا او را بگیرد.
پنجاس گفت: تو خواهشمندی فرزندت سخن گوید! اما چون گویا گردد، سخنانی گوید که موجب خوف مردم شود.
راحیل التماس کرد که دعا کن گویا گردد، امّا مخفی و مجمل گوید. پنجاس دهان بر دهان نجمان گذاشته، او را قسم داد که سخن نگوید مگر سخن مجملی که کسی نفهمد مگر در وقتی که آن سخنان، به عمل آید.
پس آن کودک گویا شد. پنج حرف، موافق حرف ابجد گفت که تمام آنها خبر از امور آینده است و خبر داد که شما مرا به دست خود دفن خواهید کرد و بعد از چندی، جان به جانان بداد. او را در قریه کفر برعم از قرای بیت المقدّس دفن کردند.
بسیاری از الفاظ آن وحی، غیرمفهوم است و وضع وحی مزبور این است که در وحی اوّل، به الف ابجد شروع و به تاء قرشت به ترتیب حروف ابجد پایان یافته است.
در وحی ثانی، به عکس باشد و وحی سوّم و چهارم و پنجم به طریق وحی اوّل است. ما در این کتاب چند فقره از وحی اوّل را که بر مقصود دلالت، بلکه ظهور تامّ دارد، مسطور داریم و از خدای، استعانت جوییم.
صاحب کتاب بشارة الظهور، بعد از اینکه آنچه را که ما از مفتاح النبوّة نقل نمودیم، ذکر کرده، فرموده است: بدانکه جمعی از علمای اعلام اسلام- انار اللّه براهینهم- کلمات مذکوره وحی کودک را، اخبار از ظهور موفور السرور حضرت خاتم انبیا دانستهاند و در مقام اثبات نبوّت خاصّه محمدیّه، از روی اخبار در کتب انبیای سابقه، مذکور داشتهاند.
لکن بر این ذرّه بیمقدار، بعد از تدبّر بسیار، چنان معلوم افتاد که این کلمات مسطوره، همه بشارت و اخبار از ظهور حضرت خاتم اوصیا، امام السّر و العلن، حجة بن الحسن (عج)- ارواح العالمین فداه- است.
نمیگویم این کلمات بر آنچه علما گفتهاند، دلالت ندارد و نمیتوان بر مقصود ایشان حمل نمود، بلکه میگویم دلالت آن کلمات بر اخبار از این ظهور و اظهار این نور، اظهراست و بیتکلّف و تجسّم، میتوان اراده این مقصد اقصی نمود، چنانچه بیان آن بر ذمّه این بیمقدار است. و من اللّه التوفیق و علیه التّکلان.
فقره اوّل: «اتنا امتا امتا تزعرع برباتا عابد اهد مدا تابیدین امتا» گروه و طایفهای بیایند که تمام خلق را از جای بکنند. به دست پسر کنیز، خرابها کرده شود.
پرهویدا است که از جای کندن و حرکت دادن تمام خلق به حقیقت واقع نشده و واقع نشود مگر به ظهور حضرت مهدی- عجلّ اللّه فرجه- که «یبلغ سلطانه المشرق و المغرب»(1)و همه مذاهب و ادیان، مذهب و دین واحد خواهد گردید: لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ*(2).
و فقره اخیره که به دست پسر کنیز خرابیها کرده شود، نهایت وضوح را نسبت به آن حضرت دارد، چه مطابق اخبار و آثار معتبره، برحسب اتّفاق امامیّه، مادر والا گهر امام ثانی عشر، امّ ولد بوده و ائمّه هدی از آن جناب به ابن سیدة الإماء و به ابن
خیرة الإماء، یعنی، پسر خاتون و بهترین کنیزان تعبیر میفرمودند.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه روایت کرده که حضرت امیر المؤمنین در ضمن خطبهای از خطبههای خود فرمود: «بابی ابن خیرة الأماء». یعنی، پدرم فدای پسر بهترین کنیزان! پس ابن ابی الحدید تصریح کرده که مراد آن حضرت، مهدی علیه السّلام است.
ابن عیّاش در مقتضب الأثر از طریق عامّه، از جماعتی روایت نموده که گفتند:
خدمت حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام بودیم. چون جناب حسن اقبال فرمود، آن حضرت فرمود: مرحبا! یابن رسول اللّه! و چون جناب حسین روی نمود، همی فرمود؛ بأبی انت یا ابا ابن خیرة الإماء! یعنی، پدرم فدای تو باد، ای پدر پسر بهترین کنیزان!
پرسیدند یا امیر المؤمنین! پسر بهترین کنیزان کیست؟
فرمود: «ذاک الفقید الطّرید الشّرید (م ح م د) بن الحسن بن علی بن محمد ...، الخ.» او گمشده راندهشده آواره از وطن، محمد، پسر حسن عسکری است.
در کمال الدّین روایت نموده(1)از حضرت مجتبی علیه السّلام که در بعض حدیث متعلّق به حضرت صاحب الامر علیه السّلام فرمود: «إذا خرج ذاک التّاسع و من ولد الحسین ابن سیّدة الإماء»: یعنی، هرگاه نهمین از فرزندان برادرم حسین خروج کند که پسر خاتون همه کنیزان است.
در اکمال و کفایة از حضرت موسی بن جعفر در ضمن حدیثی که در بشارت صادقیه خواهد آمد، آن حضرت، به ابو بصیر فرمود: «یا ابا بصیر! هو الخامس من ولد ابنی موسی علیه السّلام؛ ذلک ابن سیّدة الأماء»(2)ای ابو بصیر! قائم آل محمد، پنجمین از فرزندان پسرم موسی است، او پسر خاتون همه کنیزان است.
در فرائد السّمطین و کفایة الأثر حدیثی را از حضرت رضا علیه السّلام روایت کردهاند که در بشارات آن حضرت خواهد آمد. از جمله فقرات آن خبر آنکه در تعیین حضرت
قائم علیه السّلام فرمود: «انّ الرابع من ولدی ابن سیّدة الأماء یطهّر اللّه به الأرض من کل جور و ظلم»(1). به درستی که چهارمین از فرزندان من، پسر بهترین کنیزان، خدا به سبب او، زمین را از هرجور و ستم پاک میفرماید.
و بالجمله مقصود از این عبارت را حضرت خاتم انبیا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دانستن، به واسطه آن که از فرزندان اسماعیل است و اسماعیل پسر کنیز است که هاجر بوده باشد، هرچند ممکن است، امّا به واسطه بعد سلسله نسب و عدم اشتهار آن حضرت به این عنوان خالی از بعد نیست.
فقره دوّم: «بعالماد نشاو حردین کرشا جبّارین حالشا و هلمین قیشا»(2)آن پسر کنیز، عالم را از جای بکند و خراب کند، دنیا را براند و دور کند، جبّاران را سست کند و بشکند و خوار نماید.
دلالت این عبارات بر مقصود، زیاده از آن است که محتاج به بیان باشد. چه از جای کنذن عالم و شکستن شوکت همه جبّاران و خوار نمودن تمام ستمکاران، از خصایص وجود مبارک حضرت صاحب الزّمان- ارواحنافداه- است. در دعای ندبه است: «أین قاصم شوکة المعتدین، أین هادم ابنیة الشرک و النّفاق، أین حاصد فروع الغیّ و الشّقاق».
فقره سوّم: «بشیرت ابباد مستما میبالا یهوله ارکاد بصمح ملکا» بشکسته آن در که بسته شده از آمدوشد، نرسیده به آن دربان، که بروید پادشاه «محمد کایا اعابا یاد یطمع هو یاویهی کلیلیا» لفظ کلیلیا در لغت عبری به معنی کل و جمله: «بهتر از همه» و هم به معنی تاج که مرادف اکلیل است آمده و هریک از این معانی میتواند مراد باشد.
خلاصه ترجمه محمد صلّی اللّه علیه و آله بزرگ صاحب اقتدار چوب- چوب در زبان عبری، کنایه از مرد صالح استعمال میشود و اینجا نیز همین معنی مراد است- خواهش کرده
شده که فرونشانده بوده را، و او است کل و جمله، یا او است بهتر از همه، یا او است اکلیل سلطنت الهیّه.
کسانی که این کلمات را اخبار از ظهور حضرت خاتم انبیا صلّی اللّه علیه و آله دانستهاند، گفتهاند:
مراد به در شکسته، خرابی خانه کعبه است که قبل از ولادت باسعادت آن حضرت روی داده و سی و پنج سال پس از ولادت آن حضرت یعنی قریب به زمان بعثت او، ساختهشده و گفتهاند:
مراد از پادشاه، حضرت خاتم صلّی اللّه علیه و آله میباشد.
طایفه یهود عنود، ایراد کردهاند که محمد را پادشاه گفته، نه پیغمبر؛ هرچند ایراد یهود، وارد نیست چه خدای تعالی در تورات و سایر کتابها، اطلاق پادشاه بر پیغمبران فرموده، در سفر پنجم از تورات، در فصل سی و سوّم، حضرت موسی را پادشاه یاد نموده، لکن بنابر آنچه بهخاطر قاصر این فقیر رسیده، دیگر به هیچوجه محلّ توهّم این ایراد نیست و اطلاق سلطنت بر ریاست کلیّه الهیّه مهدویّه، در لسان حضرت خاتم انبیا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و ائمّه هدی بسیار شده.
مقصود از شکسته شدن، در غیبت است که به مجرد زمان انقضا، آن پادشاه عالم وجود، ناگهان به عرصه ظهور و شهود خرامد و آن شجره طیّبه، به حکم «لا یأتیکم ألّا بغتة»(1)پس از اختفای بسیار، در حال غفلت اهل عالم از ارض غیبت بروید و شاخ و برگ آن، سایه عدلوداد را، بر سر اهل عالم بیفکند و میوه شیرین توحید تمام بنی آدم به مفاد یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً(2)برآورد.
پس لطافت عبارت کودک که «پادشاه بروید،» مخفی نیست؛ و فقرات دیگر از حرف میم، کمال انطباق را بر حضرت حجة بن الحسن علیه السّلام دارد. چه آن جناب، بزرگ صاحب اقتداری است که هیچیک از حجج الهیّه را نبوده و انجاز وعده الهی به
حضرت رسالت پناهی، لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ(1)* به خروج آن مظهرفیض غیر متناهی، منوط و بشارت اتمام نور موعود، وَ یَأْبَی اللَّهُ إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ(2)به ظهور آن نور منوّر، مربوط است.
او است جمله و کلّ حجج الهیّه. برای اینکه ظهور، نتیجه بعث رسل و نصب کل که پرستش خدای تعالی است، لا غیر به مفاد وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا نُوحِی إِلَیْهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ از خصایص ظهور او است و نمایش کریمه وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلَّهِ(3)به تابش نور او و لذا در یوم خروج، بر خانه کعبه تکیه نماید و کشف این حقیقت فرماید که «من أراد أن ینظر إلی آدم و شیث فها أنا ذا آدم و شیث ...، الخ».(4)
فقره چهارم: «نحر اکد مطاول ات قص مطا متعبد قاططا و هو اخسف طیناداملطا». روشن کند چون برسد، به نشان قیامت برسد، کننده جنگ و از سفال گل بیرون آمده باشد.
از سفال گل بیرون آمده، کنایه از عرب بودن است؛
دلالت این عبارت از روشن نمودن، به رسیدن و به نشان قیامت رسیدن تا آخر، بر مقصود به حدّی ظهور دارد که میتوان گفت مقصود، جز اخبار از آن مطلع انوار نمیتواند باشد؛ زیرا آن حضرت، به انوار عدل، ایمان، توحید، ایقان، اخلاق حمیده و اعمال صالحه، اطراف و اکناف عالم را روشن سازد و ظلمت، ظلم، عدوان، کفر، طغیان فسق و عصیان را براندازد.
نور در کریمه وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها(5)به نور طلعتش مفسّر و حیات
در آیه شریفه اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها(1)به حیات معنویّه حقیقیّه محققه به ظهور حضرتش مؤوّل است.
امّا به نشان قیامت رسیدن از روی حقیقت، در میان حجج الهیّه به حضرت وی اختصاص دارد؛ چون قیام قیامت به قیام قائم آل محمد صلوات اللّه علیهم موصول و بر ظهور حضرتش، موکول است و جنگ کردن حضرت مهدی علیه السّلام و بودنش از عرب، در نهایت وضوح است.
فقره پنجم: «سکرپوها و تشجا و ازیل کسها نفق نفشه تها».
سخن و تسبیحات را محکم کند و برود و ببرد و بیرون آید جان امیر.
بدیهی است که آن حضرت، سخن را یعنی قرآن مجید را، محکم کند، مقصود این است که احکام و قوانین قرآن را جاری میفرماید، حدود دین مبین را محفوظ میدارد و تسبیحات را که عبادات است نیز محکم مینماید، بلکه حفظ حقوق ربّانیّه و اجرای حدود الهیّه کما هی، به زمان ظهور او اختصاص دارد.
فی دعاء الندبه:
«این المدّخر لتجدید الفرائض و السّنن، أین المتخیّر لا عادة الملّة و الشریعة، أین المؤمل لإحیاء الکتاب و حدوده، أین محیی معالم الدّین و اهله» و مقصود از بیرون آمدن جان امیر، کشته شدن سفیانی ملعون به دست آن حضرت است.
فقره ششم: «عفا عرا و فافل عزیز او باطلا کزی و دی شلطت شعمیا و کری».
سختی را بپوشاند و براندازد و بت را باطل کند، آنکه آسمان را مسلّط شود و بگذرد.
پوشاندن سختی و برانداختن آن از صفحه عالم و باطل نمودن شرک و کفر و بت پرستی از تمام توده خاک، از خصایص حضرت حجة بن الحسن صاحب الزّمان میباشد. هرچند امور مزبوره از حضرت خاتم انبیا صلّی اللّه علیه و آله وقوع یافت، لکن مرتبه کامله به حضرت مهدی علیه السّلام اختصاص دارد، چه اخبار کثیره دلالت دارند بر اینکه آن حضرت در اقطار سماوات و ارضین سیر خواهد نمود و ملکوت عوالم علویّه و سفلیّه
1) سوره حدید، آیه 17.
را زیر قدم خواهد گذاشت.
فقره هفتم: «فخرادی هوا و مگدل بن کدوات قولاقاو هو کلوابوا».
فخر، مرادف با فخّار است که به معنی کوزه سفالیّه در لغت عرب است، یعنی او از سفال است و پسران بتپرستان را بزرگ کند، نشان قولاقاو او است و او همه شادی است. سفال بودن، کنایه از عرب بودن است، چون این استعمال در لسان بنی اسراییل شایع بود و بودن حضرت مهدی از عرب، از بدیهیّات است.
بزرگ کردن فرزندان بتپرستان برای این است که در زمان ظهور آن حضرت، تمام بتپرستان دنیا که همه فرزندان بتپرستانند، به شرف اسلام تشرّف یابند و به بزرگی و عزّت ایمانیّه نایل و فایض گردند.
قولاقاو به معنی قدر و اندازه است و به نشان اندازه بودن آن حضرت، عبارت از آن است که ظهورش، نشان اندازه دنیا است، چه آن ظهور موفور السرور از علایم قیامت و نشانه قرب آن است.
همه شادی بودن آن حضرت، محتاج به بیان نیست و در حقیقت مصداق برای این عنوان، جز ذات مقدّس وی نباشد.
فقره هشتم: «صیهرا شاها و سیاوها شاطا و شامعا و عرق بها».
روشنایی درنگ کند و بگردد و آن میل کند و بشنود و فرار کند.
مضمون این وحی، کمال ظهور را نسبت به حضرت صاحب الامر علیه السّلام دارد، چه آن روشنیبخش چشم آفرینش و نور دیده بینش، چندی در زمان زندگی حضرت عسکری علیه السّلام درنگ فرمود و مدّتی گردش و میل نمود، گاهی در مدینه و نواحی مدینه، گاهی در مکّه معظّمه و گاهی در سرّ من رأی و عراق عرب و این در زمان غیبت صغرا بود که بعضی از شیعیان، نعمت تشرّف حضور، نصیبشان شد.
و فرار، عبارت از غیبت کبرا است که باب نیابت خاصّه، مسدود شد و مکان آن مظهر حضرت لا مکان، نامعلوم گشت.
در دعای ندبه است: «لیت شعری أین استقرّت بک النّوی بل أیّ أرض تقلّک
أو ثری».
مرحوم مبرور، حاجی ملّا رضای همدانی- طاب ثراه- در کتاب مفتاح النبوّة، در مقام شرح حرف صاد از وحی کودک که آن را بشارت از ظهور خاتم انبیا صلّی اللّه علیه و آله دانسته، گفته:
معنی تحت لفظ فقره اوّل این است که روشنایی درنگ کند. شاید غرض، ردّ شمس باشد و شاید به شقّ قمر اشاره بود. بههر تقدیر، از فقرات مبهمه است و حقیقت مقصود، معلوم نیست و از ترجمه فقرات دیگر حرف صاد، ساکت شده و بعد از کلام مزبور گفته:
و از حروف دیگر تا آخر وحی، چیزی مفهوم نمیشود مگر از حرف تا که میتوان بر ظهور حضرت مهدی- صلوات اللّه علیه- حمل نمود، زیرا حاصل معنی آن، این است که بیاید ساعتی که رستگاری قوی و نبوّت بسیار شود و زمین جاری شده و پر گردد.
مؤلف گوید: بحمد اللّه تعالی معلوم شد که وحی حرف صاد از مبهمات نیست و مقصود، ظاهر است و آنچه را آن مرحوم در معنی فقره اولی احتمال داده از ردّ شمس و شقّ قمر، مناسبتی ندارد.
فقره نهم: «تشک تفا را و ترب کبورا و یشتروا اسیرا».
یعنی: شرافت و جبروت بسیار شود و بستگان گشوده شوند «تی تی شعا و تتقف تشوعا و یرب بنواشاطت و یملأ کل ارعا». بیاید ساعتی و رستگاری قوی و نبوّت بسیار شود، همه زمین جاری و پر شود.
دلالت این فقرات بر مرام، در نهایت ظهور است، زیرا گشوده شدن زنجیر ستم و بیداد، پر شدن زمین از احکام نبوّت، قوّت رستگاری و بسیاری شرافت و جبروت به اتّفاق جمع مسلمین از خصایص زمان ظهور حضرت مهدی علیه السّلام است و در عصر دیگر وقوع نیافته و نخواهد یافت.
محقّق نحریر، حاجی ملّا رضای همدانی- شکر اللّه مساعیه الجمیله- که بسیاری از حروف وحی کودک را اخبار از ظهور خاتم انبیا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دانسته در حرف تا اعتراف
نموده که به ظهور حضرت مهدی علیه السّلام اشاره میباشد چنانچه عبارت او مسطور گردید.
فقره دهم: «رعصی متیرسا و ناصا و حلسا دیسا».
به سختی و تنگی بیفتند و کنده و پارهپاره شوند.
وحی حرف «را» و بعضی از حروف دیگر، اشاره به واقعه کربلا و شهادت خامس آل عبا علیه السّلام و اهل بیت و اصحاب آن حضرت است که برحسب اخبار و آثار بسیار، ولیّدم و طالب ثار، آخرین ولیّ حضرت پروردگار است و آن شهادت عظمی و نیز خونخواهی آن داهیه دهیا، علّت قیام به سیف و خونریزی و قتال بیاسراف و حیف است که: وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ کانَ مَنْصُوراً(1).
و ایضا: «قفیصا می تعرفا علی یدساد سافاه کصورفاه تبروفاه نتیا لحوباه».
به خنجر، از جفا بریده شود بر کناره رودخانه، در صحرا، مانند امتحان کرده شده و دو دست بریده شود و تغییری مثل تغییر نفخه صور در عالم شود. گرفته میشود در اوقاتی که زفاف بعضی از آنها در آنوقت باشد.
و ایضا: «شیئا شتا و شتیتا عاقا و معقا عیقا و دبیقا شنیقا».
یعنی: شش نفر از آرزومندان و جوانان به سختی افتند و به دشواری بعد از دشواری و جمعی دیگر از چسبیدگان به زحمت افتند.
گویا مراد از این شش نفر، جوانان از بطن صدّیقه کبرا- سلام اللّه علیها- است که علی اکبر، علی اصغر، قاسم، عبد اللّه و یک نفر دیگر از اولاد حسن مجتبی علیه السّلام که احمد یا ابو بکر نام داشته و خامس اصحاب کسا، حضرت سیّد الشهدا علیه السّلام میباشد.
و ایضا: «صبوعاه میصیعا یتسرفا و ینفرعاه و میبود عابدیعاه یشوعاه ینشتعشعا»: خیمههای رنگین که جای فرزندزادگان است، سوخته شود و آشکار شوند خویشان معروف که به نازپرورده باشند. «ینشعشعا» یعنی تشنه کشته شود یا آنکه
1) سوره اسری، آیه 33.
این مصیبت شایع شود و اوّل اولی است، چه ثانی از لفظ یشوعا معلوم شود.
بدانکه صاحب انیس الأعلام(1)بعد از اینکه قضیّه وحی کودک را به نحوی که ما نقل نمودیم- با فی الجمله اختلافی که به آن اشاره میشود- ذکر نموده، گفته است که این خبر به وجوهی کاذب است.
آنکه از این خبر معلوم میشود پدر و مادر او یهودی بودند، یعنی دین حضرت موسی را داشتند و حال آنکه بعد از ظهور عیسی، کسی که در دین موسی باقی بماند از اهل کشف و کرامت نخواهد بود، بلکه در زمره کفّار و هالکین خواهد بود، کیف لا و حال آنکه صریح خبر است که فرزند خود را در مقبره یهود دفن کردند.
و جواب از این وجه آن است که:
اوّلا: از کجای این خبر معلوم است که پدر و مادر آن طفل، یهودی بودند! بلی در آن است که پدرش پنجاس از علمای بنی اسراییل بود امّا حضرت موسی و عیسی علیه السّلام هردو بر بنی اسراییل مبعوث بودند؛ چنانکه ما مقصور بودن نبوّت عیسی علیه السّلام، بر بنی اسراییل را در انوار المواهب در جزء سوّم آنکه ملقّب به الکوکب الدرّی است- در ضمن بیان ایمان حضرت ابو طالب بما لا مزید علیه- بیان نمودهایم.
ثانیا: مجرّد دفن آن طفل در مقبره یهود، دلیل بر یهودی بودن آنها نمیشود، زیرا ممکن است مقبره یهود، نام آن قبرستان باشد نه محلّ دفن آنان و بر فرض آنکه محلّ دفن آنان نیر باشد، مجرّد دفن در آنجا، دلیل یهودی بودن آنها نمیشود، چه ممکن است در دفن در آن مقبره، به جهت تقیّه از یهود و غیر از آن از اعذار دیگر، معذور بودند.
1) انیس الاعلام فی نصرة الاسلام، ج 2، صص 143- 142.
ثالثا: این نقل دفن در قبرستان یهود را بزرگانی که این خبر را نقل نمودهاند، ذکر ننمودهاند، چنانکه بر مراجع، مخفی نخواهد ماند.
آنکه در هیچ آیهای از آیات قرآنیّه و همچنین در هیچ خبری از اخبار محمدیّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، ذکری از او نشده است، حال آنکه اگر چنین امری، سی و چهار سال و حتی هفتاد یا هشتاد سال قبل از تولّد حضرت رسول واقع شده بود، لااقل در خبری از اخبار آل محمد او را ولو به نحو اجمال ذکر مینمودند.
بنابراین عدم ذکر او در قرآن و احادیث صحیحه دالّ بر عدم نبوّت آن است. پس نبوّت او ثابت نگردید و چنانچه نفی نبوّت نبیّ ثابت النبوّة موجب کفر است، فکذلک اثبات نبوّت شخص منفی النبوّة نیز کفر است.
نیز این پنج وحی از نه کلمه جناب مسیح کمتر نبود که در سوره مریم، ذکر آنها واقع گردیده است که در مهد از آن جناب صادر گردیده، چهطور شد که خداوند، نه امر از جناب مسیح را به تمامه برای حبیب خود نقل فرمود، ولی یک کلمه از پنج وحی کودک، در قرآن و احادیث نقل نگردید.
پس مشکوک النبوّة، بلکه مشکوک الوجود است، فعلی هذا نقل و استدلال به کلمات او جایز نخواهد بود.
جواب: از این وجه
اوّلا: آن است که از قضایای معروفه، قضیّه عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود است. چه اینکه ندیدن ذکری از وحی کودک در آیات و اخبار، دلالت بر عدم آن نمیکند، زیرا ممکن است در اخبار ذکرآن شده باشد ولی به ما نرسیده باشد، و اگر اثبات نبوّت هرنبی منوط به ذکر خاصّ آن در آیات و اخبار باشد، پس ما باید تقریبا به زیادتر از صد نبی قایل نباشیم، چون در آیات قرآنیّه و اخبار معصومیّه، عدد معدودی از انبیا نام برده شده و حال آنکه به صریح اخبار، یک صد و بیست و چهار هزار
پیغمبر و نبی از جانب خداوند تعالی فرستاده شده.
ثانیا: ذکر شدن نه کلمه عیسی علیه السّلام در قرآن در حالیکه در مهد بوده، به واسطه رفع تهمت از مادرش مریم است. چنانچه نام بردن خود مریم در قرآن قریب به سی مورد و اسم نبردن در آن از زنان دیگر عالم، نظر به جبران دلشکستگی آن مخدّره است که او را به عمل زشت متّهم نمودند و وقتی خصوصیّتی نباشد که ذکر اسم و یا کلمات شخص نبی را ایجاب کند، اسم نبردن و ذکر نکردن کلمات آن در قرآن و احادیث، لزومی ندارد. کما لا یخفی.
آنکه احدی از قدمای علمای شیعه و سنّی از مفسّرین و محدّثین و مورّخین و از کسانی که ردّ بر یهود و نصارا نوشتهاند، احوال او را ذکر نکرده و از کتاب او استدلال ننمودهاند، همچنین مورّخین یهود و مسیحیّه نیز احوال او را ننوشتهاند، هرکس مدّعی است، فعلیه البیان.
و جواب: از این وجه علاوهبر آنکه در جواب وجه اوّل گفته شد، آن است که حال این وحی، مثل حال انجیل برنابا است که تا قریب به زماننا هذا، احدی نه اسم آن را میبرد و نه از کتابش نقل میکرد و در این تازگی پیدا شد.
صاحب انیس الأعلام در بشارت بیست و پنجم از بشارات وارده بر نبوّت حضرت ختمی مرتبت از کتب سالفه، بشارتی را مینویسد که در یکی از اناجیل متروکه خطیّه بوده، چنانکه عبارتش این است که در یکی از اناجیل متروکه خطّی که قبل از بعثت خاتم الانبیا با قلم بر پوست، نوشته شده بود، که در کتابخانه بعضی از نصرانیهای پروتستان، در مدرسه خود پروتستانیها بوده که به نظر این حقیر رسید، در جزو وصایای مسیح به شمعون پطرس به این نحو مرقوم شده بود و بعد از آن عبارات، بشارت را ذکر کرده.
پس چه استبعاد دارد که وحی کودک هم مثل همین انجیل متروک باشد که در یکی
از کتابخانهها مانده تا وقتی که بر او دستیافتهاند.
آنکه کسانی که از کتاب او استدلال کردهاند، احوال او را از هیچ تاریخ و از هیچ حدیثی بیان نکردهاند، بلکه از کتاب منسوب به خود او نقل نمودهاند و اصل قصّه او، مشتمل بر اغلاط کثیره میباشد، چنانچه بر متتّبع، مخفی نیست.
و جواب از این وجه آن است که بیان حال کسی از کتابی که خود او گفته و نوشته، موجب وثوق و اطمینان به صاحب آن است نه باعث قدح و تنقید آن، کما لا یخفی.
و ای کاش صاحب انیس الأعلام فی الجمله به اغلاط کثیره این قصّه اشارهای مینمود و آنرا به وضوحش وانمیگذاشت.
آن است که احدی از یهود و نصارا او را نبی و کتابش را الهامی نمیدانند و قول او را به یک پول هم نمیخرند. لهذا خواندن و نوشتن کتاب او و استدلال نمودن از آن، تضییع اوقات است. بنابراین، از کتب سالفه اقوال او در این مقصد یعنی در اثبات نبوّت حضرت خاتم النبیّین نقل نخواهد شد.
و جواب از این از جوابهای وجوه سابقه معلوم است و یا آنکه قویّا محتمل است که یهود و نصارا این کتاب را دیده و چون فقرات آن، علیه آنها بوده، لذا آن را کتمان نموده و اسمی از او نبردهاند، و اللّه العالم.
در سیف الأمّه است که مخفی نماند همچنانکه در کتب انبیای سلف و غیره، به ذکر اسامی پیغمبر آخر الزّمان تلویح و تصریح شده، همچنین به ذکر اوصیا و خلفای آن جناب نیز کلا او بعضا اشاره شده است و این نیز از جمله مؤیّدات، بلکه مثبت مطلوب
است که آن، اثبات نبوّت حضرت خاتم النبیّین از کتب سالفه است. چه ولایت و امامت آنها موقوف و بسته بر نبوّت آن جناب است.
و این از قبیل استدلال انّی است که از معلول پی به علّت برده میشود و چون حقیّت ایشان ثابت شود، حقیّت آن جناب نیز ثابت است و شمّهای از ذکر ایشان گذشت که در تورات و غیره ذکر دوازده نفر و پانزده نفر شده بود و انطباق آن را بر ائمّه اثنا عشر و وجه آن انطباق را بیان نمودیم؛ و همچنین ذکر ذبیح در کنار نهر فرات شده، ذکر ایلیا و حسنین چنانکه گذشت.
نیز از آن جمله، آن چیزی است که یوحنّا که از جمله حواریّین حضرت عیسی علیه السّلام است و او را یوحنّای الهی گویند، در فصل بیست و یکم کتاب اپکلیسی میفرماید: بهشت، دوازده در دارد که هرکدام از یک گوهری است و در هرکدام از آن درها، اسم هریک از آن دوازده نفر نوشته شده است که تعیینشدگان از جانب کسی هستند که آن دوازده نفر در فرمانبرداری او به جمیع مخلوقات تقدّم دارند و بعضی از آنها به سبب ذبح شدن در راه خدا به گوسفند تشبیه شدهاند.
و از آن جمله حضرت شعیای پیغمبر، در کتاب خود در سیمان بیست و ششم و بیست و هفتم، بیان آمدن مهدی آخر الزّمان را میفرمایند. ابتدا در سیمان بیست و ششم در ضمن پاسوقهای چند میگوید: به یوم ههویوشر هشیر هزببرص یهودا عیر عاذلا نوبشو عاع حوموت و احل.
و خلاصه معنی این پاسوقها با پاسوقهای بعد به حذف بعضی زواید، آنکه: در آن روز، در زمین یهودا- یعنی بیت المقدّس و حوالی آن- تسبیح و ستایش تو خوانده خواهد شد و خواهد گفت: این کسی است که شفاعتکننده ماهاست. پس گذاشته شود در آن حصار و پیش حصار یعنی «شیر حاجی هان» درها را باز کنید برای آنکه داخل شوند جماعت نیکوکار که حق را نگاه میدارند و خطبههای کهنه گذشت، تا اینکه میفرماید: بدانید او است که آنانی که در بلندیها ساکنند را سرنگون خواهد ساخت و آن شهری که خود را از همه شهرها بلندتر میشمرد نیز، سرنگون خواهد ساخت و آن
شهر را، پاهای فقرا و قدمهای مساکین، پامال خواهند کرد. زیرا راههای مقدّسین راست میباشد و جادّه او برای راه رفتن راست است.
آنگاه میگوید: شعیا! ای نور خدا، اسم تو و یادداشت تو، خواهش روح و نفس ما بوده است. در شبها آرزومند ظهور تو بودیم و به اینجهت وقتی که صبح طلوع کند، روح ما از برای تو بیدار خواهد شد.
ای نور خدا! وقتی که دیوانها را در زمین بکنی، ساکنان زمین، عدالت را از تو تعلیم خواهند گرفت. به اینجهت بر آن منافق رحم نخواهی کرد. چه در آنوقت هم، عدالت یاد نخواهد گرفت. به جهت آنکه در زمینی که به مقدّسان تعلّق داشت، عملهای قبیح بجا آورد.
ای نور خدا! ان شاء اللّه دست قوّت تو بلند شود و امّا نبیند حاسدان تو و ندامت ببرند و آتش غضب تو، دشمنانت را بخورد.
ای نور خدا! آن زمانی که ما بیتو بودهایم، همهکس ما را در تصرّف خود گرفته بود و به اینجهت یاد تو تسلّی ما بود. پس آنانی که اهل جهنّماند، رجعت نخواهند نمود و ای نور خدا! از اینراه آنانی که ما را در تصرف خود گرفته بودند، خوردوخمیر خواهند شد. به نحوی که یاد آنها از روی زمین کم شود.
ای نور خدا! تازه جلالت بههم نرسانیدهای، بلکه جلالت تو را از ابتدا بوده و اینها که تابع تواند، در وقت تنگی، تو را جستجو کردهاند و در وقت شدّت، حدیث تو دین ایشان بوده است و این است که در وقت خوشی خواهند گفت: ما در غیبت تو از قبیل زن حامله بودیم که زاییدن او نزدیک شده و دردمند باشد و باوجود این، اقرار داریم که سبب نیفتادن جبّارانی که در زمین بودند، آن بود که ما عدالت را در زمین به جا نیاوردیم.
و اگر آنچه تو به واسطه کلام خدا فرموده بودی، به عمل میآوردیم؛ مدّتی بود که جبّاران را از روی زمین محو کرده بودی و زمان خوشی آمده بود. پس آنچه ما از ظالمان کشیدیم به سبب اعمال خودمان بود، زیرا عملهای خود را خالص نکرده و
زمان ظهور تو را به تأخیر میانداختیم.
آنگاه میفرماید: یخومتئخا نوءلاتی یقومیمها تئصوا و دننی شوخنعا فارکی تل اورون تلئکا و اراص رفاهیم یتبل.
یعنی: مردههای تو زنده شوند و اموات تو برخیزند و مسکن گران خاک ستایش تو کنند که شبنم تو، شبنم روشنایی و نور است.
پس در سیمان بیست و هفتم در پاسوق بیست و دوّم میگوید: «لخ عمیم بونحدا ارئخا ایسکورد لاتخا بعد نچاچی کیمعت رئقع عد بعور زاعم کی هینه آزونای یاص میمو قوموا لیفقد عود یوشبها ارص عالات و قیلناها ارص ات و امیها و لو تحسن عو و عل هروقیها».
این خطاب شعیا به قوم خود است، یعنی؛ ای قوم من! داخل محال سکناهای خود شوید و سهل مدّتی، در به روی خود ببندید، تا زمان خشم بگذرد، زیرا این نور خدا است که بیرون خواهد آمد برای آنکه دیوان گنهکاران ساکنان زمین را بکند و آن گناهان را برای ایشان ردّ کند. زمین در آن زمان خون خود را آشکار خواهد کرد و کشتگان خود را نخواهد پوشانید.
«بیوم ههو یفقود اذونای بحریو حقا شا و هکدو لا ورح خدا قاعل لیویاتان تاحاش بارئح و عل لیویاتان ناحاش عقلتون و هارق ات هتنیم اشر ببام بیوم ههوکرم حمر عتولا».
یعنی، در آنروز، نور خدا به شمشیر قوی و بزرگ و سخت خود از لیویاتان انتقام خواهد کشید.
لیویاتان از قراری که جزانیم نصرانی در فهرست اسامی عبری نوشته، دو معنی دارد:
یکی اجماع و اتّفاق و دیگری دست برادری دادن دو نفر به یکدیگر برای خدعه و مکر و حیله.
بههرحال میفرماید: از لیویاتان انتقام کشید که چون آلتی بود، دست به گردن هم کرده که خبرها را از طرف بالا به زیر میگردانیدند و این لیویاتان گرهدرگره و
کج و پرپیچ بود.
پس در آنروز، آن نور خدا، باغ خود و حدیقه مهر و صداق خود را خواهد طلبید.
در پاسوق بعد میفرماید: و خواهد گفت: منم که آن را محافظت میکنم و عوض میدهم برای کسی که بخورد هرآنچه لیویاتان به دیگری خورانید.
اگر منصف، تأمّل نماید، در این فقرات میبیند که آنهمه، احوال آن خبری است که پیغمبر ما در حقّ فرزند خود فرموده.
و مقدّمه لیویاتان به عینه مصداق آن اتّفاق و عهد و پیمان و برادری غاصبین حقوق آبای صاحب الزّمان است و خصوص آن حوزه خثناء، چنانچه حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در خطبه شقشقیه فرموده که مصداق گرهدرگره و پرپیچوتاب است و طلبیدن باغ مهر که اشاره به باغ فدک است که لیویاتان به دیگران خورانید، صریح در مطلب میشود، خصوص چون آنچه را حضرت شعیا در سیمان سی و دوّم کتاب خود میفرماید به آن ضمّ شود که اوّل پاسوقها این است:
«هن لصئدق ایملخ مئلخ اول صادویم لمیش باد یا سوریم» تا آخر پاسوقها که خلاصه معانی آنها چنین است:
هان! این است که آن پادشاه به عدالت پادشاهی خواهد کرد و در آن زمان، شاهزادگان در دیوان، مقدّم خواهند بود.
در آنروز چنان خواهد بود که آن مرد- و گویا اشاره به لیویاتان باشد- چون کسی میشود که از طوفان بگریزد و خود را از رعدوبرق و باد پنهان دارد و آن پادشاه از قبیل رودخانه در وقت تشنگی شدید و سایه سنگ عظیم در میان بیابان خواهد بود.
در آن زمان چشمها خیره نخواهد شد، گوشها زود خواهد شنید، دلها ادراک خواهد نمود، زبان لالان، فصیح تکلّم خواهد کرد، جاهل و نادان، پیشوا گفته نشده و منافق، بزرگ نامیده نخواهد شد.
تا اینکه میفرماید: در آن زمان برای منافق، بدترین وقتها خواهد بود، زیرا به اتّفاق رفیق خود خیالها کرده است، برای آنکه مظلومان را به سخن مردم
فریبانه ضایع کند.
ای منصف! نظر کن به آنچه در این مقام تصریح فرموده از مقدّم بودن شاهزادگان در دیوان، چه در آنروز ائمّه اثنا عشر، رجوع خواهند فرمود و از گریختن لیویاتان و وصف منافق و اینکه فرموده به اتّفاق رفیق خود برای ضایع کردن مظلومان، سخن مردم فریب، گفته، چه مصداق همه آنها ظاهر و هویدا و بر احوال ابو بکر و عمر منطبق است.
و همچنین مصداق آنچه در سیمان یازدهم است، که ابتدای آن در اواخر مذکور میشود و آخر آن این است که بعد از آنکه از آخر الزّمان خبر میدهد، در وصف آن نور خدا میگوید: آن نور خدا، دیوان مساکین را عدالت خواهد کرد و به راستی انتقام مظلومان را خواهد گرفت، ایمان، کمربند او و عدالت، میانبند او خواهد بود.
در زمان او، گرگ و برّه در یکجا ساکن خواهند شد و پلنگ و بزغاله در یک مکان خواهند چرید، گوساله و شیر و میش باهم خواهند بود و گوساله و خرس باهم خواهند رفت، شیر و گاو پیش هم کاه خواهند خورد و طفل شیرخواره، دست در سوراخ مار خواهد کرد.
و چون آنچه در سیمان چهل و دوّم و چهل و نهم فرمود به آنها ضمیمه شود، اظهر و اصرح میشود. چه حضرت شعیا در سیمان چهل و دوّم همین کتاب میفرماید که ابتداهای آن سابق بر این، مذکور شد و در آخر میگوید: من از خبرهای تازه خبر میدهم و پیش از آنکه به وقوع پیوندد، به شما اعلام میکنم. برای نور خدا، تعریف و ستایش تازهای بخوانید که ستایش او در انتهای زمین، در دریای جزایر، نزد ساکنان آن جزایر است.
و در سیمان چهل و نهم، در مقامی که خدای تعالی به آن نور خطاب کرده، میفرماید: آنچه خلاصه آن این است که: پروردگار دعای تو را در روز شفاعت شنید؛ تو را کمک و محافظت نمودم و برای امّت میثاق قرار دادم تا زندهسازی زمین را و میراثهایی را که به تاراج رفته بود، به تصرّف خود درآوری و محبوسین را از بندها
بیرون آوری و به آنهایی که به ظلمت غیبت گرفتارند، بگویید ظهور کنند.
تا اینکه میفرماید: زیرا رحمکننده ایشان، ایشان را حکومت خواهد کرد و جادّهای من، عزیز خواهند بود و این است آنها که از دور و از سمت دریای مغرب خواهند آمد.
و اینکه در فصل چهل و دوّم فرمود: «ستایش او در انتهای زمین، در دریای جزایر است» با آنچه شیعه میگوید که آن حضرت، در انتهای زمین در دریای مغرب، در جزیره خضر است، مطابق است و آن جزایر، بسیار زیاد است، بلکه اهل فرنگ نیز از آن جزایر خبر دادهاند و حکایات جمعی در خصوص آن جزایر، شایع است.
و از آن جمله در آخر این فصل، در واقعه حضرت سیّد الشهدا، ابا عبد اللّه الحسین علیه السّلام که سابق بر این از نبوّت هیلد و چهل و ششم کتاب ارمیا نقل شد، تصریح به آن، در کتاب شعیا نیز مذکور است که خدا میفرماید:
ای فرزند حبیب من! که به مصلحتهای بسیار، گرفتار زحمت و مصیبت شدهای، به خاطر نرسانی که من تو را فراموش کرده و خلاص نخواهم نمود.
خواستم به واسطه تو، حجّتها را بر همه مخلوقات، تمام کنم؛ بههمینجهت، تو را خلاص نکردم و چنان ندانی که من تو را فراموش کردم! اگر مادر، فرزندش را فراموش کند، من تو را فراموش نمیکنم.
این است که من به ید قدرت خود، تو و ده نفر دیگر را در آن شهر علم انداخته بودم که از آن ده شهر علم به وجود میآید و آنها دیوارها و حصارهای آن شهر خواهند بود و آنان که میخواهند نسل شما را منقطع کنند، ممکن نیست اراده خود را به اتمام رسانند، بلکه به نفاق و اعمال خود، گرفتار از دنیا خواهند رفت.
تا اینکه بعد از کلامی میفرماید: آن زمینی که به تو تعلّق داشت و به سبب منافقین خراب و بیابان شده بود، در آنوقت از وفور جمعیّتی که به تو خواهم داد برای سکنای ایشان، تنگ خواهد شد؛ باوجود آنکه آنانی را که در آنروز، تو را از قبیل آب میآشامیدند، از روی زمین محو خواهم نمود.
در آن زمان وقتی که خود را بیاولاد پنداشتی، از فرزندانی که از تو به وجود آمده، به گوش خود، خواهی شنید که به تو خواهند گفت: وسعت همه زمین برای آنکه در آن ساکن شویم، کم است. پس آن را وسیع ساز!
آنگاه تو در دل خود خواهی گفت: آنها را برای که متولّد گردانید، حال آنکه من خود را بیاولاد میپنداشتم، زیرا وقتی که دل از دنیا برکندم و اولاد خود را کشته و عیال خود را اسیر و سرگردان دیدم، گمان میکردم از من، کسی در دنیا نخواهد ماند، زیرا همه دست از اعانت من برداشته، مرا تنها واگذاشتند، پس اینها که حال میبینم، کجا بودند؟
من که خداوند توام، به تو میفرمایم: ای بنده من! بدان هنوز مانده است که بیاید آن زمانی که دست قدرت خود را به سوی عجمان دراز خواهم نمود و در میان آنها لوای خود را بلند خواهم ساخت تا پسران تو را در میان بغلها و دختران تو را بالای دوشهای خود بهراه برند.
پادشاهان، مربّی ایشان و زنان ایشان، دایگان اولاد تو خواهند بود، رویهای خود را بر خاک گذاشته، به تو تعظیم خواهند نمود و به زبان خود، خاک قدم تو را از راه اخلاص خواهند خورد و خواهند لیسید.
آنوقت خواهی دانست که منم خداوند مهربان که ممکن نیست بگذارم آنهایی که امید خود را در من گذاشتهاند، شرمنده شوند تا اینکه میفرماید: همه آنان که دیوان تو را کردهاند، من به عدالت، دیوان ایشان را خواهم کرد و همه اولاد تو را مستخلص خواهم گردانید و به دشمنان تو، گوشتهای خودشان را خواهم خورانید و خونشان را از قبیل شراب صاف نشده، به ایشان خواهم نوشانید، این تنبیهی است به جهت ایشان، که در دنیا مقرّر خواهم نمود.
صراحت این مراتب را در حقّ حضرت سیّد الشهدا علیه السّلام ملاحظه کن و ببین چهنوع ظهور دارد؛ از خطاب به فرزند حبیب من، خبر از گرفتاری و مصیبت، بودن او با ده نفر دیگر از برادران و فرزندان او در شهر علم که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله تصریح نمود «أنا مدینة العلم
و علیّ بابها»(1)، خبر دادن از اراده قطع نسل ایشان که در کتابها و تواریخ ظاهر است، و خراب و بیابان شدن کوفه که زمینی است که به او تعلّق داشت؛ چه حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: مکّه شهر خدا است و مدینه شهر پیغمبر است و کوفه شهر من است، و بسیار شدن اولاد آن حضرت و ظهور قدرت الهی در حقّ او در میان عجمان که همه ایشان از شیعیان خاصّ او بودند و پادشاهان عجم به حدّی در تضرّع و تعظیم به خدمت او میکوشند که در بلده طیّبه قم که دختر شش هفت ساله از نسل آن حضرت مدفون است سلاطین ذوی الاقتدار چون به آن آستان رسند، ابتدا آستان را میبوسند و همه در آستان ملک پاسبان حضرت امام حسین سر خضوع بر خاک میگذارند، و در تربت مقدّس آن حضرت، خدای تعالی شفا قرار داده تا صدق آنچه به شعیا فرموده که خاک قدم تو را خواهند لیسید به ظهور رسد، و دشمنان آن حضرت چنان به جان هم افتادند که همه گوشت و خون یکدیگر را خوردند؛ چنانچه از حکایات حجّاج بن یوسف و شبث بن ربعی ملعون که در کربلا حاضر بود و عبد اللّه بن زبیر و غیره ظاهر است و در رجعت نیز ظاهر خواهد شد.
در خصوص آنچه در این مقام مذکور شد، با دو سه نفر از علمای اهل ذمّه صحبت داشته و از تفسیر این پاسوقها از ایشان استفسار شد، بعضی موافقت نمودند در همه آنچه تفسیر شده و با بعضی دیگر اندک اختلافی بود که در مطلب تفاوتی نمیکرد.
و از آن جمله نیز در واقعه سیّد الشهدا علیه السّلام در فصل چهارم کتاب ارمیا میگوید آن چه خلاصه آن این است: چه شد و چه حادثهای روی داد که رنگ بهترین طلاها تار شد، سنگهای بنای عرش الهی پراکنده گردید و فرزندان بیت المعمور که به اوّلین طلا زینت داده شده و از جمیع مخلوقات نجیبتر بودند، چون سفال کوزهگران پنداشته شدند. وقتی که حیوانات پستانهای خود را برهنه کرده، بچّههای خود را شیر میدادند، عزیز من در میان امّت بیرحم دلسخت، چون چوب خشک شده در بیابان، گرفتار مانده و زبان طفل شیرخواره از تشنگی به کامش چسبیده است.
1) وسائل الشیعة، ج 27، ص 34.
در چاشتگاهی که همه کودکان نان میطلبند، چون بزرگان آن کودکان را کشته بودند، کسی نبود که به ایشان نان دهد. آنانی که در سفره عزّت، تنعّم میکردند، در سر راهها هلاک شدند. آنهایی که در بهترین بسترها پرورش یافته بودند، فضولات اسبان را در بغل گرفته، میغلطیدند. پس وای بر غریبی ایشان! عزیزان من برطرف شدند به نحوی که برطرف شدن ایشان از برطرف شدن قوم سدوم، عظیمتر شد، زیرا آنها هرچند برطرف شدند. امّا کسی به ایشان دست نگذاشت، امّا اینها باوجود آنکه از راه پاکی و عصمت مقدّس، از برف سفیدتر، از شیر بیغشتر و از یاقوت رخشانتر بودند، روهایشان از شدّت مصیبتهای دوران، متغیّر گشته بود بهگونهای که در کوچهها شناخته نشدند، زیرا پوست ایشان به استخوانها چسبیده بود.
و بعضی از علمای یهود عنود این تعزیهداری ارمیا را بر اهل شهربیت المقدّس بیت در خرابی آن حمل میکردند، غافل از اینکه هردو خرابی بیت المقدّس و قتل ایشان به سبب کثرت معصیت و بتپرستی و سایر این امور بود؛ به حدّی که خداوند عالم بر ایشان خشم گرفت و لعنتها کرد. چنانچه شمّهای از آن از کتب ایشان در جایی که متواتر نبودن تورات را نقل میکنیم، ذکر خواهد شد و این با اوصافی که در این مقام مذکور شد و شنیدی، منافات دارد و نمیتواند بر ایشان حمل شود.
این ناچیز گوید: کیفیّت هردو خرابی بیت المقدّس به تفصیل در کتب تواریخ مسطور است.
در بشارات ظهور موفور السرور آنجان جهان و امام عالمیان، در کتب و صحف اشخاصی است که در نبوّت آنان اختلاف است و در آن چند رفرفه میباشد.
در بشارات مهادیو به ظهور حضرت قائم علیه السّلام است.
محدّث بارع میرزا محمد اخباری در کتاب تحفة الأمین گوید: جمیع اهل شهود، اقطاب حقیقیّه امّت محمدیه را در دوازده منحصر دانستهاند، هرچند در تشخیص موضوع آن اختلاف نمودهاند. ابن حجر عسقلانی باوجود تعصّب تصریح نموده که قطب نمیباشد مگر از اهل بیت.
حال، بر سر تعیین موضوع آن آمدیم که طریق اثبات آن بر وجه کلّی سه نوع است:
نوع اوّل: طریق عامّه و آن، نقل متّصل از اصحاب وحی است و در آن چند شهادت است:
اوّل، شهادت جنّیان، چنانچه خاکسار، در کتاب «مهادیو» که در لسان شرع، ابو الجانّ است، دیده است که در «جک دوربیا» که دور دوّم از ادوار اربعه است، هنگامی که مهادیو از ذرّیّه به خاطر تقریب کثرت گناه و امتناع از قبول امر به معروف و نهی از منکر برنجید، در کوه سمیر اعتزال نموده و به زوجه خود کورایابتی که امّ الجان است، از خلقت حضرت آدم علیه السّلام از طین در نزدیک «کال جک» که دور رابع
است، خبر داد.
در آنجا به خلقت خاتم النبیّین و دوازده بزرگوار از عترت طاهرین او- سلام اللّه علیهم اجمعین- کرده و نصّ بر افضلیّت ایشان بر جمیع مخلوقات نموده، آن کتاب در مذهب برهمنان از قبیل کتب سماویّه است و نزد آدمیان، در روی زمین، کتابی اقدم از آن نیست و ایشان، مهادیو را «منه» یعنی نبی میدانند.
در بشارت پاتنگل به ظهور ولیّ عصر (عج) است.
در کتاب زبدة المعارف(1)و ذخیرة الالباب و تذکره ذکر شده، صاحب کتاب پاتنگل که از کتب اعظم کفره هند است، میگوید: چون مدّت دور تمام شود، دنیای کهنه، نو شود و زنده گردد و صاحب ملک تازهای از فرزندان دو پیشوای بزرگ جهان پیدا شود که یکی، ناموس آخر الزّمان- یعنی حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله باشد و دیگری صدّیق اکبر، یعنی وصیّ بزرگتر که «پشن» نام دارد- پشن نام حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام است و نام آن صاحب ملک به زبان هندوان، راهنماست- به حق، پادشاه شود و خلیفه رام باشد- رام بهمعنای خداست- و آن پادشاه، به جای پیغمبران چون ابراهیم و خواجه خضر باشد، حکم براند و برای او معجزه بسیار باشد.
هرکه به او پناه برد و دین پدران او را اختیار کند، نزد رام، سرخروی باشد. دولت او بسیار کشیده شود و عمر او از فرزندان ناموس اکبر زیادهتر باشد و آخر دنیا به او تمام شود.
از ساحل دریای محیط، جزایر سراندیب، قبر بابا آدم، جبال القمر و شمال هیکل زهره تا سیف البحر و اقیانوس را مسخّر گرداند، بتخانه سومنان را خراب کند و جگرنات به فرمان او به سخن درآید و به خاک افتد، پس آن را بشکند و به دریای اعظم
1) زبدة المعارف فی اصول العقائد، ص 644.
اندازد و نیز هربتی در هرکجا که باشد، بشکند.
بدانکه «جگرنات» در لغت «سانسکریت» که لغت هندوان است، به معنی موجد الکلّ میباشد در مقابل «لاکهرنات» که به معنی معدم الکلّ است و مراد از «جگرنات» بتی است که او را مظهر موجد الکلّ دانسته و عبادت کنند. انتهی التفسیر.
در بشارت شاکمونی به ظهور ولیّ عصر (عج) است.
در کتب مزبوره مسطور است که شاکمونی که یکی از کفره هند است، گوید:
پادشاهی و دولت دنیا به فرزند سیّد خلایق دو جهان، کشن بزرگوار تمام شود.- کشن در لغت ایشان، نام حضرت رسالت است- آن کسی باشد که بر کوههای مشرق و مغرب دنیا حکم براند و فرمان کند و بر ابرها سوار شود، فرشتگان، کارکنان او و پریزادان و آدمیان، درخدمت او باشند.
و از سودان که زیر خطّ استواست تا عرض تسعین که زیر قطب شمالی است، ماورای اقلیم هفتم و گلستان ارم تا باغ شدّاد را صاحب شود. دین خدا یک دین شود و زنده گردد، نام او ایستاده و خداشناس باشد.
در ذخیره و تذکره مذکور است که شاکمونی به اعتقاد کفره هند، پیغمبر صاحب کتاب بوده و گویند بر اهل ختا و ختن مبعوث شده و مولود او، شهر کیلوس است.
در بشارت ظهور آن سرور در کتاب «دید» است؛ بنابر آنچه در تذکره نوشته، در آن کتاب که کفره هند، آن را آسمانی میدانند، گوید: بعد از خرابی دنیا، پادشاهی، در آخر الزّمان پیدا شود که امام خلایق و نام او منصور باشد. تمام عالم را بگیرد و به دین
خود آورد، و همه را از مؤمن و کافر بشناسد و هرچه از خدا خواهد، برآید.
در بشارت جوک؛ در همان کتاب مسطور است که جوک، در کتاب وشن گفته:
آخر دنیا، به کسی گردد که خدا را دوست دارد، از بندگان خاصّ او و نامش خجسته و فرخنده باشد. همه خلق را که در دینها اختراع کرده و حقّ خدا و پیغمبر را پامال کردهاند، را زنده گرداند و بسوزاند، عالم را نو گرداند و هربدی را سزا دهد، دولت او یک کرور که عبارت از چهار هزار سال است میباشد و خود و اقوامش پادشاهی کنند.
در بشارت ظهور امام زمان- علیه صلوات اللّه الملک المنّان- در کتاب ماسک است. ماسک نام یکی از صاحب شریعتان کفره هند است. او بر این اعتقاد است که آدمی همچون گیاه میروید و خشک میشود و از هم میریزد.
گوید: دور دنیا به پادشاه عادلی تمام شود که در آخر الزّمان، پیشوای ملایکه و پریان و آدمیان باشد. حقّ و راستی با او باشد، آنچه در دریاها و کوهها پنهان باشد، همه را بیرون آورد و از آسمانها و زمین آنچه باشد، خبر دهد.
در بشارت ظهور حضرت صاحب الامر- عجلّ اللّه فرجه- در کتاب دادیک است.
در آن کتاب گوید: بعد از آنکه مسلمانی بههم رسد و در اسلام بیداد، ظلم ظالمان، فسق عالمان، تعدّی حاکمان، ریای زاهدان، بیدیانتی امینان و حسد حسودان پیدا شود
و دنیا مملوّ از ظلم و ستم گردد، اسلام برطرف شود و جز نامی از آن نماند. پادشاهان، بیرحم و رعیّت، بیانصاف شوند و در خرابی یکدیگر بکوشند و عالم را کفر و ضلالت و فساد فرابگیرد.
پس دست غیرت الهی درآید و جانشین حمیاطا ظاهرشود، مشرق و مغرب عالم را بگیرد و همه جهان را بگردد، بسیاری از خلایق را بکشد و خلق را هدایت کند و آن در حالی باشد که ترکان، امیر مسلمانان باشند و او به غیر حق، از کسی چیزی قبول نکند.
در بشارت، زردشت اوّل به ظهور موفور السّرور ولیّ عصر عجل اللّه تعالی فرجه الشریف است.
از بعض تواریخ معتبره معلوم شود، جمعی نزد طایفه مجوس، زردشت نامیده شوند. اوّل: آذر هوشنگ که زردشت نخستین و مؤسّس آیین زردشتی است. او در زمان سلطنت اجامیان- جمشیدیان- در بلخ ظهور نموده و طایفه بنی کوش را که در ایران مستولی شده و مهابادیان را منقرض کرده بودند از ایران بیرون کرده است. یعنی معتقدند او، خود پادشاه بوده است.
برخی گفتهاند: پادشاه عصر، آیین او را پذیرفته و به وسیله نیروی او، مملکت را از دشمن پرداخته است. او را آذرهون و آذرهوش نیز گویند که به معنی عقل تابنده و خرد تابناک است.
دوّم: فریدون که او را زردشت ثانی گویند. او از دماوند ظهور نمود و «ماردوشان» یعنی نمارده بابل و گلدانیان را که جمشیدیان را منقرض کرده و نهصد سال در ایران سلطنت مینمودند، به معاونت کاوه آهنگر اصفهانی، منقرض ساخت و تشکیل سلطنت داد. فریدون که مخفّف فرّایدون یعنی فرّاکنون و از سلاله آبادیان است، در کوه دماوند به ریاضت و عبادت پروردگار قیام داشت. چنانچه این معنی، شیوه
سلاطین عجم بوده که قبل از پادشاهی به زهد و عبادت و انقطاع از دنیا میگذرانیدند، برخی نیز پس از مقام سلطنت کبری، پادشاهی را ترک کرده و به این وظیفه مقدّس میپرداختند.
مسعودی در اثبات الوصیّه گوید: قیام فخشد بن سام بن نوح علیهما السّلام در زمان پادشاهی فریدون بوده که او ذوالقرنین است.
خدای تعالی او را به سوی قوم خود مبعوث فرمود، امّا نبوّتش را انکار کرده و را مضروب ساختند.
پس خدا او را صد سال بمیراند، آنگاه زندهاش فرمود و به سوی قوم، مبعوثاش نمود؛ باز بر او تاختند و قرن و سمت چپ سرش را مضروب ساختند.
خدا او را صد سال دیگر نیز بمیراند، آنگاه به او حیات بخشید. او دلایل نبوّتش را از دو گوشه سر او ظاهر کرد که از جای آن دو ضربت، نوری میدرخشید و چون خشمگین میشد، از دو سوی سر او وی رعود و صواعق پدید آمد.
پس خدا پادشاهی مشارق و مغارب را به وی ارزانی داشت، به دست او ستمکاران را از پا درآورد و سدّ یأجوج و مأجوج را بست. زمین در زمان او، همی با عدل و وسعت و برکت بود.
سوّم: «جاماسب» که در زمان «وشتاسب» یعنی بنی حام که از آفریقا به ایران هجومآورده بودند، با داریوش- اسفندیار- در بلخ ظهور نمود، پادشاه عصر، وی را تأیید کرد و آنها آیین زردشتی را رونقی تازه دادند.
اشخاص دیگری نیز به نام زردشت، نامیده شدهاند که همه، مروّج آیین زردشت نخست و مبیّن معانی و کاشف رموز کتاب او- کتاب زند- بودهاند. چنانچه فردوسی از قول خسرو پرویز گوید:
ما را ز دین کهن، ننگ نیست***به گیتی به از دین هوشنگ نیست
همه راه داد است و آیین مهر***نظر کردن اندر شمار سپهر
چه اگر واضع دین زردشت در زمان گشتاسب بود، خسرو پرویز که از پادشاهان
زردشتی است، دین خود را به هوشنگ نسبت نمیداد.
گویند، آتش در زمان هوشنگ پیدا شد، روز پیدایش آتش، آیین جشن را بنا نهاد که آن را جشن سده نامند. در آینه سکندری گوید: و در کتاب زند که اسم کتاب زرداشت و پازند، شرح آن کتاب و اوستا، شرح روحانیّات آن و به معنی آموزنده میباشد، به منزله کتاب تلموت از تورات است و غالب معانی آن، شبیه به شاستر هندوان است که فقط مغان به آن عمل میکردهاند.
و بالجمله در آن کتاب میگوید: لشکر اهریمنان، دایم با ایزدیان در روی خاکدان، محاربه و کشمکش دارند و غالبا فتح و پیروزی با اهریمنان باشد، امّا نه بهطوریکه بتوانند ایزدیان را محو و منقرض سازند؛ چون در هنگام تنگی از جانب ارمزد که خدای آسمان است، به ایزدان که فرزندان اویند، یاری میرسد و محاربه ایشان، نه هزارسال طول میکشد.
آنگاه پیروزی بزرگ از آن ایزدان میشود و آنها اهریمنان را منقرض میسازند.
تمام اقتدار اهریمنان در زمین است و در آسمان راه ندارند، بعد از پیروزی ایزدان و برانداختن تبار اهریمنان، عالم کیهان به سعادت اصلی خود رسیده و بنی آدم بر تخت نیکبختی خواهند نشست.
در کتاب زند مزبور نیز گوید: و چنانچه آذر هوشنگ خبر داده، بعد از او، سه پیمبر نامدار بزرگوار صاحب کتاب جدید و شریعت تازه خواهند آمد.
نخستین ایشان، به «اوخسیاترتا اشیدزما» موسوم است و به زعم ما این همان موسی است.
دوّمین، به «اوخسیات نماه اشید ربوتی» موسوم است که مسیح موعود باشد.
و آخر ایشان، دو نام دارد: «سااسیات سئوشان و سااسپوس». زردشت او را بسیار میستاید و میگوید: او سلامتی دنیا را مکمّل میسازد، شرف سیف و ضرب قطعی را حایز بود، نور قاهر الهی از جبین او و یارانش ظاهر است، آفرینش را از فساد و تباهی خلاص میکند و بعد از آن، دنیا را زنده جاوید میسازد و ترقّی ابدی میبخشد تا هر
چیز، مالک خود بشود.
آنگاه ظلمت از پیش نور، زایل میگردد، مرگ از میان برمیخیزد و خوبی، بدیها را نمیگذارد. «اکامانا» در پیش و «هومانا» بدون تأثیر میماند. راست، دروغ را محو میسازد، قرواتات خورداد و امرتات مرداد، گرسنگی و تشنگی شدید را برطرف میسازد و اهریمن به پادشاهی ارمزد اعتراف میکند.
امّا در این گیرودار، دیوان دایما بر مردم هجوم میکنند و ایزدان از ایشان مدافعه مینمایند.
در بشارت الظهور بعد از نقل این عبارت فرموده:
مؤلّف گوید: از عبارات مزبور مستفاد شود که در کتاب زند از ظهور چهار نفر بزرگ خبر داده که سه نفر ایشان، صاحب کتاب و شریعت تازه میباشند و اینکه صاحب تاریخ گفته از ظهور سه پیمبر نامدار خبر داده و آخرین را صاحب دو نام دانسته، اشتباه کرده است. آنچه زردشت در ظهور چهارمین گفته و بسیار ستایش نموده، بر هیچ ظهوری انطباق نگیرد، مگر بر ظهور موفور السرور حضرت مهدی موعود- ارواحنا فداه- چون آنچه صاحب کتاب زند در آخرین ظهور گفته از تکمیل دنیا و حایز بودن شرف سیف و ضرب قطعی، خلاص کردن آفرینش از فساد و تباهی، دنیا را زندگی جاوید دادن و ترقّی ابدی بخشیدن، زوال ظلمت از پیش نور، برطرف شدن دروغ و برخاستن مرگ از میان- مطابق آنچه در شریعت اسلام به نحو اتمّ و اوفی بیان شده- از خصایص ظهور حضرت مهدی موعود- عجلّ اللّه فرجه- میباشد که برحسب اخبار کثیره، آن حضرت را قائم نامند، برای اینکه قیام به سیف مینماید.
به موجب آثار متواتره «یملأ الأرض عدلا و قسطا کما ملئت جورا»(1)توده خاک را از ظلمت ظلم و جور، پاک و به نور عدلوداد، روشن و تابناک نماید.
و به مفاد کریمه اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها(2)صفحه عالم را از
آلایش کفر و شرک و نفاق بپردازد و به حیات ابدیّه ایمان و عرفان و توحید و وفاق، زنده جاوید سازد.
در زمان آن ظهور اعظم، اخلاق ردّیّه و بزهکاری از میان مردم، زایل و ملکات حسنه، نیکویی و پارسایی، برای عامّه خلق حاصل شود و جنود عقل بر اهریمن جهل، غالب آید. عالم کیهان به سعادت خود، نایل شود و بنی آدم بر تخت نیکبختی خواهند نشست.
بر هرخردمندی ظاهراست که چنین شخصی تا این تاریخ که یک هزار و سی صد و پنج سال از هجرت حضرت خاتم انبیا صلّی اللّه علیه و آله گذشته، ظهور ننموده؛ پس هرکس دعوی کرده و خود را مهدی موعود نامیده جز از در کذب و افترا نخواهد بود، زیرا یکی از آن آثار تاکنون در عالم، ظاهر نشده است.
پس آن موعود نیست مگر حضرت حجّة بن الحسن- ارواحنا فداه- که شیعه اثنی عشریّه، همواره ظهورش را از پرده غیب، منتظر و طلوعش را از افق لاریب، مترقّبند.
در بشارت ظهور حضرت بقیة اللّه در کتاب جاماسب است.
محدّث بارع، میرزا محمد اخباری در کتاب تحفه در اثبات مدّعا گفته:
دوّم: شهادت جاماسب در کتاب خود که پیش از حضرت مسیح و خاتم علیهما السّلام از طوفان نوح تا طوفان آینده، همه را به ضوابط نجومی بیان نموده و تمامی پیشبینیهای او، برطبق اخبار، اتّفاق افتاده و به بودن ذریّه حضرت خاتم المرسلین صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از نسل دختر او، شهادت امام حسین علیه السّلام، ظهور دولت صاحب الامر بعد از غیبت و خروج دجّال تصریح نموده است و ذکر عبارات ایشان در اذهان معاصرین از باب الغاز است، لهذا به نقل صاحب ترجمه اکتفا نمود.
در تذکرة الائمّة بعد از ذکر کتب بسیاری از طایفه مجوس گوید: این کتابها به
اقوال مختلفه و لغات مشکله، احوال آن حضرت را بیان نمودهاند که ظهور خواهد کرد.
جاماس حکیم، به این تصریح کرده و در فرهنگ الملوک که اسرار العجم میگویند و از کتابهای مخفی مجوس است و آن را به منزله الیا- صحف- میدانند و به اصطلاح گبران، جاماسنامه میگویند و احکام زیج و حوادث گذشته و آینده در آن ثبت شده است.
این کتاب را وزیر جلیل القدر کرمان، برای حقیر فرستاده بود. نه جزء بود که پیوسته نوشته بودند، اکثر خطوط آن به خطّ یونانی و خطّ معقلی و قلم داودی و بعضی به خطّ فارسی شبیه بود و بعضی از منتسخ آن، مندرس بود و تا حال نشنیدهام کسی از عرب و عجم این را دیده، بلکه نامی از آن شنیده باشد.
بههرحال، جاماسب در آن کتاب در فصل کاهنبار که کاهنباران نیز گویند- هردو به کاف فارسی- از زبان زردشت نقل میکند.
به اصطلاح ایشان، کاهنباران شش روز باشد که خداوند، عالم را در آن آفرید و هر روز را کاه میگویند.
کاه کاهنبار اوّل، «میدریوردم» نام دارد. آنروز پانزدهم اردیبهشتماه قدیم است، گویند، یزدان از این روز تا چهل روز، آفرینش آسمانها را به اتمام رسانید.
کاه کاهنبار دوّم: «میدیوشم» نام دارد و آن، یازدهم تیرماه قدیم است، گویند یزدان از این روز تا شصت روز، آفرینش آب را تمام کرد.
کاه کاهنبار سوّم: «سی سهیم» نام دارد. این هشتاد روز است که بیست و سوّم شهریورماه قدیم باشد، گویند یزدان از آنروز تا هفتاد و پنج روز آفرینش زمین را به اتمام رسانید.
کاه کاهنبار چهارم، «ایاسرم» نام دارد. آن هشتاد روز است که بیست و ششم مهرماه قدیم باشد، گویند یزدان از این روز، آفرینش نباتات و ریشهها را تمام کرد.
کاه کاهنبار پنجم: «سیدی نادیم» نام دارد. آن اوّل مهروز است که شانزدهم بهمن
ماه قدیم باشد، گویند یزدان از اینروز تا هشتاد روز، حیوانات را که دویست و هشتاد و دو نوعند، بیافرید، صد و هشتاد درّنده و چرنده و صد و دو نوع پرنده.
و کاه کاهنبار ششم: «هیمندیم» نام دارد. آن اهنود روز است که اوّل خمسه مسترّقه قدیم باشد، گویند از اینروز تا هفتاد و پنج روز، خلقت و پدیداری حضرت آدم که به زعم ایشان کیومرث است، به اتمام رسید.
در آخر، احوالات ملوک و انبیا را میگوید که چند نفرند، در چه زمانی به هم میرسند، دین ایشان چیست، در کجا باشند و با امّت به چه قسم سرمیکنند. تا آنکه به پیغمبر ما صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میرسد و میگوید: این پیغمبر عرب، آخر پیغمبران باشد که در میان کوههای مکّه پیدا شود. بر شتر سوار شود و قوم او نیز، شترسواران خواهند بود. با بندگان خود، چیز خورد و به روش آنها نشیند. برای او سایه نباشد و از پشت سر، مثل پیشرو ببیند.
دین او، اشرف دینها باشد و کتاب او، هرکتاب آسمانی را باطل گرداند، دولت تازیک- یعنی عجم- را بر باد دهد، دین مجوس و پهلوی را برطرف و آتشکده را خراب کند و روزگار پیشدادیان، کیان، ساسانیان و اشکانیان تمام شود.
از فرزندان دختر آن پیغمبر که «خورشید جهان» و «شاه زنان» نام دارد، کسی در دنیا به حکم یزدان پادشاه شود که جانشین آخر آن پیغمبر در میان دنیا- یعنی مکّه- باشد.
دولت او به قیامت متّصل و بعد از پادشاهی او، دنیا تمام شود. آسمان، جفت گردد و زمین، در آب فرو رود. کوهها، برطرف شود و اهرمن کلان را که ضدّ یزدان و بنده عاصی او باشد، بگیرد، حبس کند و بکشد و رییسان اهرمن یعنی، «مسمندع»، «فرخ» «جبابل»، «قنقد» را بگیرد.
«میشناسند»، یعنی ملایکه بر او فرود آیند و خلایق را به یزدان خواند. نام مذهب او برهان قاطع و حق باشد و «بشر»- یعنی میکاییل- «سروش»- یعنی جبرییل- «آسمان»- یعنی عزراییل «بهرام»، فرشته موکّل زمین و «ازردحمز»، موکّل گاوان و
گوسفندان در خدمت او حاضر شوند و «امروز» فرشته روز اوّل هرماه و «آزوگشت»، فرشته موکّل بر آتش و «روانبخش» که روح القدس باشد، همگی بر او نازل شوند.
و از خوبان و پیغمبران، گروه بسیاری را زنده کند، مانند «ملکان» پدر خضر و «مهراس» پدر الیاس، و «فقوماس» پدر ارسطاطالیس، آصف بن برخیا وزیر «جمشاسیب»- یعنی سلیمان- «ارسطو» و «ماقذونی» و «سام بن نوح» و «شمسون»، «سولان»، «شاوول»، «شموئیل»، «میخا»، «یخرقل»، «سیسا»، «شعیا»، «حیّ»، «لؤلؤ»، «حفوق»، «لول»، «حقوق» و «رخوبا» که پیغمبران بنیاسراییل هستند و غابر بن شالخ زنده شود و سیمرغ از کوه قاف، نزد او حاضر گردد. سیمرغ، عنقای مغرب است که به دعای «حنظل بن صفوان» غایب شد.
و از بدان گیتی و کافران، «شلسورنورس»- نمرود- را زنده کند، او را با «پرع» و «فرخ» که «قارون» و «هامان» باشند، بسوزاند. هامان، وزیر فرعون را زنده گرداند و او را زنده دار زند.
ضحّاک علوانی را از چاه دماوند درآورد و او را دیوان مظالم بکند و بختنّصر را بسوزاند که «وژمخت»- یعنی بیت المقدّس، را خراب کرد.
«شمامورا» زنده کند که دین پهلوی را برهم بزند و آتش را شریک خالق میگرداند و میگوید آن برزخ میان خالق و خلق است.
«سدوم»، قاضی شهرلوط و «اسقف»، قاضی ترسایان را زنده کند و «دوباغ» اهرمن را زنده گرداند که عمل و طی غلام را در میان قوم نوح احداث کرد. «نمردان» را که از اکابر فرس است زنده گرداند او اعتقاد دارد یزدان، اشخاص بسیار از روحانییّن دارد که احداث نمود. از حش مؤبذ را زنده گرداند که عناصر اربعه را خالق میداند و «نامی» را زنده گرداند که ستارهپرستی را وضع کرد.
«میلان» را زنده کند که اصل وجود را سه میداند؛ نور و ظلمت و معدن جامع که سبب امتزاج و اختلال است و «کیوان»- به کاف فارسی- را زنده کند که اصل وجود را
سه عنصر میداند؛ آب و آتش و خاک و هرسه را قدیم میداند.
همه ایشان را میسوزاند و دیگر از پادشاهان اقوام خود، جمعی را که در دین خدا فتنهها کرده و خوبان بندگان خدا را کشتهاند، زنده گرداند و بکشد.
در آن کتاب، بعد از این عبارت میگوید:
مؤلف گوید: مراد از این پادشاهان که جاماسب گفته، بنیامیّه و بنیعبّاس و سلاطین جور مسلمانانند که باعث فتنه در دین و قتل نیکان یعنی، امامان و شیعیان ایشان شدهاند.
و دیگر «رستم زال» را زنده کند و در خدمت او باشد و «کیخسرو» را زنده کند که دیوان، همه از او اطاعت کنند، همه را بکشد و بسوزاند و به باد امر کند، خاکستر ایشان را به دریای محیط ریزد و همه تابعان اهرمن و تبهکاران را بکشد.
نام آن پادشاه، «بهرام» و از خورشید جهان- که دختر «سین» که نام مبارک محمد صلّی اللّه علیه و آله، به لغت پهلوی است- باشد. ظهور او در آخر دنیا باشد، عمر هفت کرکس کند، و عمر او، چون خروج کند، سی قرن شده باشد و زمانی خروج کند که تازیان بر فارسیان غالب شوند و شهرهای ایشان به دست سلطان تازیک خراب شود.
پس او خروج و جنگ کند و «دود» یعنی دجّال را که کوری خرسوار و مدّعی خدایی است، بکشد و از گوشه دنیا که «گنگ» و زواچین باشد تا «وژمخت» که بیت المقدّس است، همه را بگیرد.
«گشتاسب» و «لهراسب» را زنده کند و دار زند و صاحب صبایی یعنی، عیسی علیه السّلام با او خواهد بود.
اسکندریّه و شهرهای عمّان که بحرین، هرنور، نعمان و مسقط است، جزایر پرتکال و بسیاسه و غیره را بگیرد. اسکندر بن دارا با او باشد، او را به فرنگ و رستم را به مصر بفرستد. سیّد بزرگی که پدر آن پادشاه باشد برود و قسطنطنیّه را بگیرد و علمهای ایمان و مسلمانی را در آنجا برپا کند. عصای سرخ شبانان «باهودار» یعنی، موسی و انگشتر و دیهیم سلیمان با او باشد. سلیمان، پیغمبری از اسراییلیان است.
جنّ و انس و دیوان، مرغان و درندگان به فرمان او خواهند بود و او ایزدگشب- یعنی خداپرست- است و شیر اتابک بزرگ است، یعنی صاحب جبروت و بزرگی، مثل جمشاسب.
او موسوم به «کیاوند» است، یعنی پادشاه بزرگ کیان، یعنی بزرگ جبّار.
و «شیرویه»، یعنی شکوهمند که دیو دین که شیطان است از او بگریزد، «کیهان خدیو» است، یعنی پادشاه دنیا و شهنشاه است، یعنی برتر از همه پادشاهان و او فرزند دختر «سین» است.
مدّت پانصد قرن، خود و یارانش پادشاهی کنند و تا مقدونیّه برود که دار الملک فیلقوس است، در ساحل بحر اقصابوس خیمه زند که آخر زمین دنیا است، همه جهان را یک دین کند و کیش گبری و زردشتی نماند.
پیغمبران خدا، مشاسندان، مؤبذان، حکیمان، پریزادان و دیوان، مرغان و همه اصناف جانوران، ابرها و بادها و مردان سفیدرویان در خدمت او باشند. از مغرب برگردد، داخل ظلمات شود و جزیره «نسناس» را بگیرد و اسرافیل صاحب بوق، نزد او آید.
آنچه از کتاب جاماسبنامه در اینخصوص به دست آمد، تمام شد و تتمّه کتاب نبود. در اوراق دیگر هم احوالات ملوک اسلامیان از ترکان و عجمان و عبّاسیان، وقایع هرسال از تغییرات و تبدّل پادشاهان و انقراض زمان ایشان بود که اظهار آن، خارج از مقام و انسب به کتمان است.
بدان در تعیین صاحب تذکرة الائمّه اختلاف کردهاند؛ محدّث بحرانی در لؤلؤه، آن را از مؤلفات علّامه مجلسی- علیه الرحمه- شمرده، میرزا عبد اللّه افندی، تلمیذ مجلسی رحمهم اللّه آن را در کتب مجهوله، اندراج داده و صاحب روضات بعد از نفی آن از علّامه مجلسی رحمهم اللّه گفته: چنین گفته میشود که از مؤلّفات ملّا محمد باقر بن محمد تقی
لاهیجی، معاصر و همنام مشارک مجلسی در نام خود و پدر است.
اقول: هرکس به زبان مجلسی آشنا باشد، میداند که این کتاب از مؤلّفات آن جناب نیست.(1)
و چگونه میشود با آنهمه اهتمام و مصاحبت سالها تا وقت وفات، از نظر ایشان ساقط شود و شاهد احسن از این، آنکه فاضل خبیر میرزا عبد الله اصفهانی، تلمیذ ارشد آن مرحوم، در ریاض العلماء کتاب مذکور را از کتب مجهوله که مؤلفش معلوم نیست، شمرده و این موضع از ریاض را در حیات استاد خود نوشته و با آن طول باع در اطلاع بر ارباب مصنّفات، نشود تصنیف استادش بر او مخفی بماند و فاضل عالم معاصر خوانساری ایده الله تعالی در روضات الجنات نسبت داده آن را به ملا محمد باقر بن ملا محمد تقی لاهیجی، معاصر علامه مجلسی رحمهم اللّه؛ نجم الثاقب، ج 1، ص 102.
مصراع:کو سلیمانی که داند لحن طیر
انتهی لمؤلّفه الخاطی کتبه بیده الفانیّة و السّلام.
1) در حاشیه کتاب شریف نجم الثاقب از مرحوم محدّث، در اینزمینه چنین آمده است: از اغلاط فاحشه جملهای از معاصرین، نسبت کتاب تذکرة الائمة است به علامه مجلسی؛ چنانچه در رساله فیض قدسی توضیح نمودهام که پارهای از تلامذه آن مرحوم، خصوصا جناب عالم کامل میر محمد حسین امام جمعه، سبط آن مرحوم و وصی در اتمام بعضی از تصانیف او، ضبط تمام مؤلفات عربی و فارسی و عدد ابیات کتاب آن جناب را کردند در رساله علیحدهای، حتی انشاءات و رسایل مختصره آن مرحوم را؛ بااینحال ذکر نکردند این کتاب را.
در بشارات متفرّقه قبل از طلوع نور اسلام است به ظهور آن سرور است و در آن چند رفرفه میباشد.
در بشارت سطیح کاهن به ظهور حضرت مهدی علیه السّلام است:
حافظ برسی در مشارق الانوار و حمیدی از اعاظم علمای عامّه از کعب بن حارث روایت کردهاند که «ذاجدن پادشاه» برای امری که در آن شکّ کرده بود، سطیح کاهن را احضار کرد. چون به در خانه او رسید، برای امتحان پایه علم او، دیناری را در زیر پای خود پنهان نمود و پس از دخول سطیح، از او پرسید چه چیز برای تو پنهان کردهام؟
گفت: «حلفت بالبیت و الحرم و الحجر الأصمّ و اللّیل إذا أظلم و الصّبح إذا تبسّم و بکل فصیح و أبکم، لقد خبأت لی دینارا بین النّعل و القدم»(1).
یعنی سوگند به خانه خدا و حرم محترم او و حجر الاسود و شب ظلمانی و صبح نورانی و به هرگویا و لال که میان نعل و قدم، دیناری پنهان کردهای!
ملک گفت: علم تو از کجاست؟
گفت: از یک نفر جنّی که با من برادر شده، هرجا روم با من همراه است.
1) بحار الأنوار، ج 51، ص 163- 162.
ملک گفت: مرا از بعض اموری که بعد از این واقع خواهد شد، خبر ده!
سطیح گفت: چون اخیار، نایاب شوند و اشرار، بسیار گردند و تقدیرات خدای را انکار نمودند، اموال را با بار نقل کردند، مردم برای گناهکاران و صاحبان اموال، خاشع شدند، ارحام را قطع نمودند و مردمانی که حلال شمارنده حرامهای دین اسلامند، آشکار گردیدند و اختلاف کلمه پدیدار شد و عهد و پیمان را شکستند و احترام صاحبان حرمت کم گردید و ستاره دنبالهدار که عرب را درمانده کند، طلوع نمود، باران منقطع و نهرها خشک گردید و نرخها در اطراف بالا گرفت. آنگاه مردم بربر با علمهای زرد به پشت اسبها رو آورده، وارد مصر شدند و مردی از اولاد صخر خروج کرد و رایات سیاه را به سرخ بدل نمود، محرّمات را حلال کرد، زنان را از پستانها درآویخت و کوفه را غارت نمود. چه بسیار زنان سفیدسان که سواران در آن زمان، آنها را احاطه نمایند در حالیکه شوهرشان کشته گشته، عجز و درماندگی آنها بسیار شده و فرجهای آنان حلال گردیده بود.
فعند ذلک یظهر ابن النبی المهدی، پس در آن زمان پسر پیغمبر، حضرت مهدی علیه السّلام آشکار کرد و آن زمانی است که مظلومی در مدینه کشته شود و پسر عمّ او در حرم مکّه کشته شود و امر پنهان ظاهرشود که با علاماتش موافق آید.
در آنوقت مرد نامبارک با گروه ستمکار خویش، روی آرد. پس بر روم به کشتن بزرگان آن مرزوبوم غالب شود و در آنحال، آفتاب منکسف گردد.
وقتی لشکرها فراهم آیند و صفها آراسته شود، آنگاه پادشاهی از صنعای یمن بیرون آید که رنگ رخسارش چون پنبه سفید و نامش حسین یا حسن باشد. پس به سبب خروج او، عمر فتنهها برطرف گردد.
فهناک یظهر مبارکا زکیا و هادیا مهدیّا و سیّدا علویّا، فیفرج النّاس اذا اتاهم بمنّ اللّه الّذی هدیهم فیکشف بنوره الظّلماء و یظهربه الحقّ بعد الخفاء.
پس در آنحال، پسر پیغمبر، حضرت مهدی علیه السّلام آشکار گردد. در حالیکه مبارک و هادی و مهدی و سیّد علوی است. پس از فضل خدا، مردم را فرج بخشد، به نور او
تاریکیها برطرف گردد و حق، بعد از پنهانی آشکار شود، اموال را بالسویّه قسمت نماید، شمشیرها در غلاف رود و خونریزی موقوف گردد.
زندگی مردم خوش و گوارا شود و دیده روزگار را به آب عدلوداد از خاشاک ظلم و بیداد پاک فرماید و حق را به صاحبان حق، اگرچه روستاییان باشند، ردّ نماید. مردم دور او، بسیار ضیافت نمایند، در عصر او، گمراهی و کوری مانند غباری برطرف شود.
پس زمین را از عدلوداد و زمان را از دوستی و وداد پر کند و بدونشکّ و ارتیاب، آن نشانه قیامت است.
در بشارت قسّ بن ساعده به ظهور آن سرور است:
روی الکراجکی(1)حدیث الجارود بن منذر العبدی المنصوص فیه علی الأئمّة الأثنی عشر؛ قال (ره): «و کان عالما نصرانیا؛ فأسلم عام الحدیبیّة و طال ما وقع بینه و بین رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله من المقال إلی أن قال: فأقبلت علی رسول اللّه و هو یتلألأ و یشرق وجهه نورا و سرورا».
فقلت: یا رسول اللّه إنّ قسّا- و هو من جملة أحبارهم المشاهیر- کان ینتظر زمانک و یتوکّف أیامک و یهتف باسمک و اسم أبیک و امّک و بأسماء لست أحسّها معک و لا أراها فیمن اتبّعک.
قال سلمان: فأخبرنا! فأنشات احدّثهم و رسول اللّه یسمع و القوم سامعون واعون. قلت: یا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله! لقد شهدت قسّا و قد خرج من ناد من أندیة أیاد إلی صحصح ذی قتاد و سمر و عتاد و هو مشتمل بنجاد فوقف فی أضحیان لیل کالشّمس رافعا إلی السّماء وجهه و أصبعه فدنوت منه فسمعته.
یقول: اللّهمّ ربّ هذه السّبعة الأرقعة و الأرضین الممرّعة! بمحمّد و الثلاثة
1) کنز الفوائد، ص 528- 527.
المحامده معه و العلیّین الأربعة و سبطیه النّیعة الأرفعه و السری الألمعة و سمّی الکلیم الضّرعة، اولئک النقباء الشّفعة و الطرائق المهیعة، درسة الأنجیل و حفظة التنزیل علی عدد النّقباء من بنی إسرائیل، محاة الأضالیل، نفاة الأباطیل، الصّادقوا القیل، علیهم تقوم الساعة و بهم تنال الشفاعة و لهم من اللّه فرض الطّاعة.
ثمّ قال: اللّهمّ! مدرکهم و لو بعد لای من عمری و محیای و أنشأ أبیاتا فی التحسّر علیهم ثمّ اب یکفکف وجه رنین کرنین البکرة قد برأت ببرائة.
و هو یقول: اقسم قسّ قسما لیس به منکتما لو عاش ألقی عمر لم یلق منها سأما حتی یلاقی أحمدا و النقباء الحکماء، هم أوصیاء أحمد، أکرم من تحت السّماء یعمی العباد عنهم! و هم جلاء للعمی لست بناس ذکرهم! حتّی أحلّ الرحما.
ثمّ قلت: یا رسول اللّه أنبئنی أبنأک اللّه بخیر من هذه الأسماء الّتی لم نشهدها و أشهدنا قسّ ذکرها.
فقال رسول اللّه: یا جارود! لیلة اسری بی إلی السّماء، أوحی اللّه عزّ و جلّ إلیّ أن سل من أرسلنا قبلک من رسلنا علی ما بعثوا!
فقلت: علی ما بعثتم؟ فقالوا: علی نبوّتک و ولایة علیّ بن ابی طالب و الأئمّة منکما. ثمّ أوحی إلیّ أن التفت إلی یمین العرش! فالتّفت فإذا علیّ و الحسن و الحسین و علیّ بن الحسین و محمّد بن علیّ و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علیّ بن موسی و محمّد بن علیّ و علیّ بن محمّد و الحسن بن علیّ و المهدیّ فی ضحضاح من نور یصلّون.
فقال الربّ تعالی: هؤلاء الحجّة لأولیائی و هذا المنتقم من أعدایی.
فقال لی سلمان: یا جارود! هؤلاء المذکورون فی التّوراة و الأنجیل و الزبور، فانصرفت بقومی و أنا أقول أبیات:
أتیتک یابن أمنة رسولا***لکی بک اهتدی النهج السبیلا
فقلت و کان قولک قول حق***و صدق ما بدی لک أن تقولا
و بصّرت العمی من عبد شمس***و کلّ کان من عمة ضلیلا
و أنبئناک عن قسّ الأیادی***مقالا فیه ظلّت به جدیلا
و أسماء عمت عنّا فألت***إلی علم و کنّ به جهولا
بدان: قسّ بن ساعده از اعاظم حکمای عرب و افاخم علمای نصارا و از مبشّرین حضرت خاتم انبیا و اوصیای آن حضرت است. ابو الفتح کراجکی حدیث جارود بن منذر عبدی را روایت کرده که در آن نصّ بر امامان دوازدهگانه است. گفته که جارود بن منذر از علمای نصارا بود و در سال حدیبیّه، اسلام آورد. گفتار میان او و رسول خدا به درازا کشید.
تا اینکه گوید: به سوی حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله رو نمودم در حالیکه نور و سرور از چهره مبارکش درخشان و متجلّی بود.
آنگاه عرض کردم: یا رسول اللّه! به درستی که قسّ انتظار زمان تو را میکشید و از نام تو و پدر و مادرت و نامهایی که در پیروان تو آنها را نگران شوم، خبر میداد.
سلمان گفت: از آن نامها به ما خبر بده! پس من آنها را حدیث کردم و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و اصحاب میشنیدند.
عرض کردم: یا رسول اللّه! قسّ را مشاهده کردم که در شبی مهتابی از مجلسی از مجالس طایفه ایاد بیرون آمده، به صحرا رفت و روی و انگشت خویش به جانب آسمان برداشت.
نزدیکش شده، شنیدم که میگفت:
ای خدای آفریننده هفت آسمان و زمین! تو را به محمد صلّی اللّه علیه و آله سوگند میدهم و سه محمد دیگر و چهار علی و دو سبط بلندرتبه او و نهردرخشنده و همنام کلیم، برگزیدگان شفاعتکننده و راههای آشکار، درسدهندگان انجیل و حفظکنندگان تنزیل که بر شمار نقبای بنی اسراییل و برطرفکننده اباطیل و اضالیلاند، کسانی که در گفتار خود صادقاند و بر آنها قیامت و به سبب ایشان شفاعت ادراک شود و برای آنها از جانب خدا وجوب طاعت است.
آنگاه عرض کرد: ای خدای! کاش من آنها را ادراک مینمودم، هرچند بعد از
سختی از زندگانیم باشد.
آنگاه چند بیت در اظهار حسرت از محرومیت خود از خدمت ایشان انشا نموده، برگشت در حالیکه همی بگریست و چون شتر جوان از درد زادن بنالید و این اشعار بگفت که مضمون آنها این است:
قسّ سوگند میخورد، سوگندی بزرگ که کتمان آن نکند که اگر دو هزار سال زندگی نماید، ملالت نیابد؛ به امید اینکه دیدار کند احمد و نقبای حکمایی را که اوصیای او و گرامیترین همه آفریدگان هستند و دیدهها از دیدار آن مظاهرنور، کور است، در حالیکه آنها برطرفکننده کوری باشند. من فراموشکننده یاد ایشان نیستم، مگر آن که دومرتبه به رحم برگردم.
آنگاه عرض کردم: ای رسول خدای! مرا از نامهایی آگاه کن که اشخاص آنها را نمینگرم و قسّ بن ساعده، آنها را ذکر مینمود.
پس رسول خدای صلّی اللّه علیه و آله به جارود فرمود: شبی که مرا به معراج بردند، خداوند وحی فرمود: از رسولهای پیش از خود بپرس برچه مبعوث شدند؟ پرسیدم؛ گفتند: بر نبوّت تو و ولایت علیّ بن ابی طالب و امامانی که از شما دو نفر باشند.
آنگاه مرا وحی فرمود به جانب راست عرش التفات کن! چون التفات کردم، ناگاه علی، حسن، حسین، علی بن الحسین، محمد بن علی، جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی، علی بن محمد، الحسن بن علی و مهدی علیهم السّلام را در آبنمایی از نور دیدم که نماز مینمودند.
پس خدای تعالی فرمود: اینها برای اولیای من حجّتند و این دوازدهمی انتقام گیرنده از دشمنان من است.
آنگاه سلمان گفت: ای جارود! اینها کسانی هستند که در تورات و انجیل و زبور مذکورند. پس برگشتم و در ایمان خویش به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله ابیاتی گفتم.
در بشارت مسطورهای در کتابی مستور به ظهور آن سرور است:
احمد بن محمد بن عیّاش در کتاب مقتضب الأثر(1)از محمد بن احمد بن عبید اللّه هاشمی روایت نموده که گفت مرا در سال سی صد و بیست و نه خبر داد به سند متّصل از عبد اللّه ربیعه مکّی که از پدرم نقل کرد که گفت: برای تو از حدیثی سخن گویم، آن را به خاطر سپار و تا من زندهام آن را پنهان بدار! مگر اینکه مشیّت خدا دگرگون شود و بتوان آن را اظهار نمود.
با کسانی بودم که برای عبد اللّه زبیر در بنای خانه کعبه کار میکردند. ابن زبیر، به کارگران فرمان داد زمین را به نهایت حفر کنند. پس چنان کردیم تا به سنگهای بزرگی رسیدیم که مانند شتر بودند. بر آن سنگها کتابی یافتم، به نهانی آن را برداشتم و امر او را مکتوم داشتم.
چون به منزل آمدم، در آن تأمّل کردم؛ دیدم کتابی است که ندانم از چیست و برای چه کتابت یافته، جز اینکه مانند کتابهای دیگر پیچیده شده بود.
پس قرائت کردم، چنین مرقوم بود:
به نام آنکس که اوّل همه اشیاست و هیچچیز پیش از وی نبوده؛
حکمت را از اهل آن دریغ ندارید که در حقّ آنها ستم نمایید و حکمت را به غیر مستحق ندهید که بر آن ستم کنید. به درستی که خدا، نور خود را به هرکه خواهد برساند و هرکه را خواهد، راهنمایی فرماید، خداوند فعّال ما یرید باشد.
به نام اوّلی که برای او انجام نیست و به کردار هرکس داناست. عرش او بر آب بود، آنگاه آفریدگانش را به توانایی خود آفرید و آنها را به حکمت خویش تصویر فرمود.
آنان را به مشیّت خود، هرگونه که خواست، جدا کرد و برای ایشان شعبهها و قبیلهها و
1) مقتضب الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 14- 11؛ الصراط المستقیم الی مستحقی التقدیم، ج 2، صص 147- 146؛ بحار الانوار، ج 36، ص 319- 317.
خانوادهها قرار داد.
آنگاه از آن قبایل، قبیلهای را گرامی داشت و آن را قریش نامید. سپس از آن قبیله، خانوادهای را به بزرگی و رفعت مخصوص فرمود؛ ایشان فرزندان عبد المطلّب باشند که نگاهبان این خانه و عمارتکنندگان و والیان و ساکنان آن هستند.
آنگاه از آن خانواده پیغمبری را برگزید که در زمین، محمد و در آسمان، احمد نامیده شد.
خداوند در آخر الزّمان او را به پیغمبری برانگیزاند تا رسالت او را تبلیغ و بندگانش را به سوی دین او دعوت فرماید. پیغمبری که اوصافش در کتابهای آسمان مسطور و مژده ظهورش بر زبان تمامی پیغمبران مذکور باشد و بهترین اوصیای خدا او را ارث برد.
در زمان ظهور شرک و انقطاع وحی و آشکار شدن فتنهها در حالیکه چهل سال از زندگانیش گذشته باشد، او را مبعوث فرماید تا دین اسلام را به سبب او ظاهر کند، شیطان را براند و نیز حضرت رحمان به سبب او عبادت شود.
گفتار او، فصل و حکم او، عدل است. خداوند، پیغمبری را در مکّه و سلطنت را در طیّبه که جایگاه هجرت و موضع قبر او است، به او عطا فرماید. شمشیر از نیام برکشد و با هرکه نافرمانیش کند، قتال دهد و حدود الهیّه را در پیروان خود برپا دارد، او بر امّت، گواه است و در روز قیامت آنها را شفاعت فرماید.
به نصرت خویش او را یاری دهد و به برادر و پسر عمّ و داماد و وصیّ او در امّتش و حجّت خدا بر آفریدگانش اعانت کند که در نزدیکی وفاتش او را به امامت امّت، نصب نماید و او باب اللّه است؛ هرکس از غیر باب خدا، بخواهد به خدا نزدیک شود، گمراه خواهد گردید.
خدا، روان پاک آن پیغمبر را در حالی قبض کند که به جای خود ستونی را نشانده باشد که دین به او قایم است، آنچه را او گفته و بگوید آنها را بیاگاهاند. او قائم بعد از وی است، او امام و خلیفه امّت او بعد از او است؛ پس به واسطه عداوتها که در دلها
و کینهها که در سینهها است و به علّت بلندی رتبه و بزرگی منزلت و علم و حلم او، همواره مبغوض و محسود و مخذول و ممنوع از حقّ خود خواهد بود.
او وارث و مفسّر علم است، مسؤولی غیرسایل و عالمی غیرجاهل است، کریمی غیرلئیم و کرّاری غیر فرّار است، در راه خدا ملامت ملامتگر، او را فرانگیرد.
خدای عزّ و جلّ روح مقدّسش را قبض فرماید. در حالیکه به شهادت فایز شود و کشته به شمشیر باشد. ذات اقدس حضرت ربوبیّت، روان پاکش را قبض بدون واسطه قبض فرماید و در موضعی که به غرّی معروف باشد دفن شود و خدا میان او و نبی جمع کند.
آنگاه پسرش حسن علیه السّلام، سیّد شباب اهل بهشت و زینت جوانان، قائم بعد از وی است:
به زهرکشته شود و در طیّبه در موضع معروف به بقیع دفن گردد.
پس امام بعد از او، حسین علیه السّلام باشد که امامی عادل و ضارب به سیف و پذیرنده ضیف است. او در کنار فرات در ایّام زاکیات به شمشیر کشته شود. پسران حایضات زانیات او را بکشند. در زمین کربلا دفن شود و قبر او برای مردم، نور و ضیا بوده باشد.
آنگاه امام بعد از او پسرش علی علیه السّلام میباشد که سیّد عابدین و سراج مؤمنین است؛ بمیرد مردنی و در بقیع از زمین طیّبه دفن شود.
سپس امام قائم بعد از او شخص پسندیده کردار، محمد علیه السّلام میباشد که باقر علم، معدن، ناشر و مفسّر علم است؛ بمیرد مردنی، در بقیع از زمین طیّبه دفن شود.
آنگاه امام بعد از او جعفر میباشد که او صادق، به حکمت ناطق، مظهر هرمعجزه و سراج امّت است؛ بمیرد مردنی، در زمین طیّبه و موضع قبر او بقیع باشد.
پس امام بعد از او، کسی که در دفنش خلاف کنند، همنام مناجاتکننده با پروردگار خود، موسی بن جعفر، در محبس خویش به زهرکشته شود و در زمین شناخته شده به زوراء دفن گردد.
آنگاه قائم بعد از او پسرش علیّ رضا علیه السّلام است که برای دین خدا ارتضا شده و او امام
بر حق است و در زمین عجم به زهرکشته شود.
پس قائم بعد از او پسرش محمد علیه السّلام است؛ بمیرد مردنی و در زمین زوراء دفن شود.
آنگاه قائم بعد از او پسرش علی علیه السّلام است که یاریدهنده خدا است؛ بمیرد مردنی و در شهری که تازه بنا شود، دفن گردد.
پس قائم بعد از او پسرش حسن علیه السّلام است که وارث علم نبوّت و معدن حکمت است، هرظلمت به نور او برطرف گردد، بمیرد مردنی و در مدینه محدّثه دفن شود.
ثمّ المنتظر بعده «اسمه اسم النّبی، یأمر بالعدل و یفعله و ینهی عن المنکر و یجتنبه. یکشف اللّه به الظّلم و یجلو به الشّک و العمی. یرعی الذّئب فی أیّامه مع الغنم و یرضی عنه ساکن السّماء و الطّیر فی الجوّ و الحیتان فی البحار. یا له من عبد ما أکرمه علی اللّه! طوبی لمن أطاعه و ویل لمن عصاه! طوبی لمن قاتل بین یدیه فقتل أو قتل. أولئک علیهم صلوات من ربّهم و رحمة و أولئک هم المهتدون و أولئک هم المفلحون و أولئک هم الفائزون».
آنگاه امام بعد از او انتظار کشیدهشدهای است که نامش نام پیغمبر است. به عدل امر میکند و خود به جا آرد، از منکر باز دارد و خود، دوری گزیند. خداوند به سبب او، تاریکیها را برطرف کند و به سبب او، غبار شکّ و کوری دلها را زایل گرداند.
در روزگار او گرگ با گوسفند چرا کند و ساکنان سما و مرغان هوا و ماهیان دریا از او خشنود گردند.
ای بسا کرامتها که به درگاه حضرت کبریا برای آن بنده است! خوشا به حال کسی که فرمانش برد و بدا به حال آنکس که نافرمانیش نماید! خوشا به حال کسی که پیش روی او قتال کند، پس بکشد یا کشته شود. آنان کسانی هستند که درود و رحمت پروردگارشان بر آنها است و آنانند راهیافتگان، رستگاران و فایزان.
در بشارت ظهور آن حضرت در لوح مسجد ایاصوفی است.
در تذکرة الائمّة گوید: مؤمنی از طایفه ارناود که عسکر سلاطین رومند و به تشیّع در آن بلاد معروفند، حکایت کند که در زمان ایلدرم بایزید از ملوک عثمانیّه در مسجد ایاصوفی، لوحی یافتند که در آن چند سطر به خطّ یونانی نقش بود که هزار و دویست سال پیش از بعثت در زمان ارماطیس، پادشاه یونان نوشته بودند که در زمان اوگل مختوم به هم رسید.
در آن لوح، اسامی چهارده معصوم علیهم السّلام ثبت بود و در یک سطر آن لوح، تبرّی و ملامت و مذمّت از بعض متمرّدین صحابه بود.
در آن لوح نوشته بود که مهدی آخر الزمان از امّت مرحومه و از فرزندان دختر احمد است که مسیح و حواریّین به او اقتدا میکنند. وقتی او ظاهرشود، دنیا پر از ظلم باشد و او آن را پر از عدل کند.
چون آن لوح را ترجمه کردند و بایزید خواند از رسوایی تبرّی از بعضی صحابه که در آنجا مسطور بود، لوح را در اسکودار به دریا انداخت. و اللّه العالم.
در بشارات متفرّقه بعد از طلوع نور اسلام به ظهور آن جناب است و در آن چند رفرفه میباشد:
در بشارت یزدجرد شاهنشاه عجم، به ظهور آن بزرگوار است.
ابن عیّاش از قدمای محدّثین امامیّه، در کتاب مقتضب الأثر(1)از نوشجان بن بود مردان روایت نموده که چون خبر واقعه قادسیّه از غلبه عرب و کشتن رستم و پنجاه هزار کس از فرس و منهزم شدن قشون عجم به یزدجرد بن شهریار رسید، اهلبیت خود را برداشته و اراده فرار نمود.
پس به باب ایوان ایستاد و گفت: ای ایوان! اینک با تو وداع میکنم و از پیش تو میروم؛ خود من یا مردی از اولاد من که هنوز به دنیا نیامده و زمان ظهورش نرسیده است به سوی تو خواهد برگشت.
سلیمان دیلمی که راوی از نوشجان است، گوید: بر امام به حقّ ناطق، جعفر بن محمد الصادق علیه السّلام داخل شدم و از حضرت سؤال کردم، معنی کلام یزدجرد یعنی، یا مردی از اولاد من، چیست؟
1) مقتضب الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، صص 41- 40؛ بحار الانوار، ج 51، صص 164- 163.
فقال علیه السّلام: «ذلک صاحبکم القائم بأمر اللّه عزّ و جلّ السادس من ولدی قد ولّده یزدجرد فهو ولده(1)»، فرمود: آن مرد از اولاد یزدجرد، قائم آل محمد است که ششمین از فرزندان من است و هم از یزدجرد تولّد یافته خواهد بود.
در بشارت یکی از دانشمندان مجوس به ظهور آن سرور است.
در زبدة المعارف گوید: در کتاب یکی از طایفه مجوس دیدم که نوشته بود دولت پادشاهان عجم به یزدجرد تمام شد و دختر او که شاه زنان نام داشت، به بندگی عرب و سوسمارخواران افتاد. امّا شرف دو جهان، نصیب او شد در حالیکه بلیلا او را به پسر خود داد و دولت ملوک فارسیان عجم به او تازه شد.
از فرزندان او، بهرام خواهد بود که ظهور کند و دولت عجم بازگردد همچنانکه در اوّل دنیا با ایشان بود و فارسیان و تازیکان، یاوران بهرام باشند. بهرام، امام و مؤیّد خلایق باشد و فرشتگان آسمان، به فرمان یزدان با او باشند و سروش و بشر که عبارت از جبرییل و میکاییل باشد، در نزد او باشند و به فرمان او، همهجا گردند. امّا نار سده مجوس، رونق نپذیرد و آیین زردشتی و دین کسری تازه نشود.
در بشارت حبری از یهود به ظهور آن سرور است.
مجلسی- علیه الرّحمه- از کتاب روضه و فضایل شاذان بن جبرییل از عبد اللّه بن ابی اوفی روایت نمود که چون خیبر گشوده شد، به عرض مبارک حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله رساندند در خیبر، حبری از یهود است که یکصد سال از زندگانیش گذشته و
1) بحار الأنوار، ج 51، ص 163.
علم تورات در نزد او است. فرمان احضار رفت؛ چون شرفیاب شد، فرمود: به راستی صورت ذکر مرا در تورات بگو، و گرنه گردن تو را بزنم.
پس چشم آن عالم یهود پر از اشک شده، عرض کرد: اگر به تو راست گویم، قوم من مرا بکشند و اگر دروغ بگویم، تو مرا خواهی کشت.
فرمود: بگو، تو در امان خدا و من باشی.
حبر گفت: در خلوت به عرض تو رسانم.
فرمود: باید آشکار بگویی.
گفت: به درستی که در سفری از اسفار تورات نام و صفت تو و پیروان تو را دیدهام که از کوه فاران خروج کنی و به اسم تو بر سر منبر، ندا کرده شود.
در نشانه تو دیدهام در میان دو شانه تو، خاتمی است که علامت ختم نبوّت است؛ یعنی دیگر بعد از تو پیغمبری نخواهد بود و فرزندان تو یازده سبط باشند که از پسر عمّت که نامش علی است، ولادت یابند و سلطنت تو را به مشرق و مغرب برسانند، او خیبر را بگشاید، در آن را برکند و جیش را عبور دهد؛ حال اگر این صفات در تو موجود است، به تو ایمان آورم.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: امّا مهرنبوّت، نشانه من و در شانه من است و امّا فتح خیبر و برکندن در، علامت یاریکننده من، علیّ بن ابی طالب است.
آنگاه حبر به سوی علی علیه السّلام روی آورده گفت: تویی کشنده مرحب اعظم؟!
علی علیه السّلام فرمود: بلکه کشنده مرحب احقر باشم، من او را به قوّت و قدرت خدای تعالی به خاک هلاک افکنم، و من عبوردهنده جیش باشم.
حبر عرض کرد: دست خود را دراز کن که من به وحدانیّت خدا و رسالت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گواهی دهم و نیز گواهی دهم که تو، خود معجزه آن حضرت باشی و این که از صلب تو، یازده نقیب بیرون آید.
پس برای قوم من عهد نامداری، مرقومدار که نقبای این امّت، مانند نقبای
بنی اسراییل پسران داود باشند. پس عهدنامهای برای او مرقوم فرمود.(1)
در بشارت کعب الاحبار به ظهور موفور السرور آن جناب است.
نعمانی در کتاب غیبت،(2)به سند متّصل از کعب الاحبار روایت کرده که گفت:
چون روز قیامت شود، مردم بر چهار صنف محشور شوند؛ یک صنف سوارند، صنف دیگر بر قدمهای خود راه روند، صنف سوّم به روی درآمده باشند و صنف چهارم بر روی در افتادهاند، در حالیکه کر و گنگ و کورند.
پرسیدند: طایفه چهارم کیستند که به اینحالت محشور شوند؟
گفت: کسانی هستند که بر گمراهی و ارتداد و نقض بیعت باشند. پس زمانی که خدا را ملاقات کنند، کردارهای آنها بد است. در حالیکه به خلیفه و وصیّ پیغمبر خود و عالم و فاضل خویش و حامل لوا و ولیّ حوض، ظلم کرده باشند.
سوگند به پروردگار کعبه، آنکس علی علیه السّلام است که علمش بیش و اسلامش از همه پیش است. کعب عجب دارد از کسی که بر علی، غیر او را مقدّم دارد و از کسی که در قائم مهدی علیه السّلام شک نماید، آنچنان کسی که زمین را به غیر آن زمین تبدیل کند و عیسی بن مریم به وسیله او بر نصارای روم و چین احتجاج کند.
به درستی که قائم مهدی علیه السّلام از نسل علی علیه السّلام است و در صورت و سیرت و نیکویی هیأت و هیبت، شبیهترین مردم به عیسی بن مریم است. خداوند آنچه را به تمام پیغمبران عطا فرموده به او نیز عطا میفرماید، او را زیاد میکند و برتری میدهد.
به درستی که برای قائم فرزندان علی غیبتی چون غیبت یوسف و رجعتی مانند رجعت عیسی بن مریم است. آنگاه بعد از پنهانی ظاهر میشود با طلوع ستاره سرخ
رنگ و خرابی زوراء که ری باشد و فرورفتن مزوره که بغداد است و خروج سفیانی و جنگ فرزندان عبّاس با جوانهای ارمنیّه و آذربایجان و آن جنگی است که در آن هزارها، هزار کشته میشود ...، تا آخر.
صدوق در عیون(1)از کعب الاحبار روایت کرده آنچه را که خلاصهاش این است:
جانشینان رسول خدا دوازده نفرند؛ چون نوبت طبقه صالحه فرارسد، خداوند عمرشان را دراز گرداند و این امّت را چنین وعده داده، آنگاه این آیه را بخواند: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ(2).
گفت: خدا به بنی اسراییل چنین کرد؛ «و لیس بعزیز أن یجمع هذه الامة یوما أو نصف یوم؟» و برای خدای تعالی گران نیست که این امّت را یک روز یا نصف روز جمع کند. «و انّ یوما عند ربّک کألف سنة ممّا تعدّون»؛ و به درستی که یک روز نزد پروردگار تو مانند هزار سال است که شما میشمارید.
در بشارت جناب صعصعة بن صوحان به ظهور آن حضرت است.
قطب راوندی در خرایج(3)از نزال بن سبره روایت کرده که گفت: علی بن ابی طالب علیه السّلام برای ما خطبه خواند و سه مرتبه فرمود: «سلونی قبل أن تفقدونی» پس صعصعة بن صوحان برخاست و عرض کرد: یا امیر المؤمنین! دجّال چهوقت خروج میکند؟
فرمود: سؤال کرده شده، از سؤالکننده داناتر نیست، و لیکن برای آن علامت و هیأتهایی است که بعضی در پی بعضی آشکار خواهد شد.
اقول: حضرت بعد از ذکر علامات بسیاری برای خروج دجّال و ذکر خلقت نحس او، میفرماید: «ینادی بأعلی صوته یسمع ما بین الخافقین من الإنس و الجنّ و الشّیاطین یقول: إلیّ أولیائی، أنا الّذی خلق فسوّی و قدّر فهدی، أنا ربّکم الأعلی»؛ به بلندترین آواز خود، فریاد میزند، منم آنکس که مخلوقات را آفریده. پس تسویه کرده و اندازه گرفته و راهنمایی کرده، منم ربّ اعلای شما.
دشمن خدا، دروغ میگوید به درستی که او اعور- یک چشم- است، طعام میخورد و در بازار راه میرود.(1)
العبقری الحسان ؛ ج1 ؛ ص240
احتیاج منزّه است. نه اعور است، نه غذا میخورد، نه در بازار راه میرود، نه در ساحت قدس و عزّ احدیّتش فنا و زوال راه دارد.
آگاه باشید به درستی که اولیای دجّال، در آن زمان که خروج کند، زنازادگان و صاحبان طیلسانهای سبز باشند. سه ساعت از روز جمعه گذشته به دست کسی که عیسی بن مریم در نماز به او اقتدا کند، خدای تعالی در شام بر عقبه افیق او را بکشد. إلی آخر کلماته الشّریفه.
نزال، راوی خبر گوید: از صعصعه پرسیدم مقصود امیر المؤمنین علیه السّلام از آنکس که عیسی بن مریم پشتسر او نماز میخواند، کیست؟
«قال: هو الثّانی عشر من العترة التّاسع من ولد الحسین علیه السّلام و هو الشّمس الطّالعة من مغربها، یظهر عند الرکن و المقام فیطهّر الأرض و یضع میزان العدل فلا یظلم أحد أحدا».
گفت: آنکس دوازدهمین از عترت و نهمین از فرزندان حسین علیه السّلام است، او است آفتابی که از مغرب خود طلوع کند و نزد رکن و مقام آشکار شود، پس زمین را از هر ناپاک پاک کند، هیچکس بر هیچکس ظلم نکند و هرکس حدّ خویش را بداند.
1) اکبر، العبقری الحسان فی احوال مولانا صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، 9جلد، مسجد مقدس جمکران - قم (ایران)، چاپ: 1، 1386 ه.ش.
در بشارت دادن راهبی به ظهور آن جناب است.
نعمانی(1)به سند متّصل از ابان بن ابی عیّاش از سلیم بن قیس هلالی و سیّد هاشم بحرانی در غایة المرام از کتاب سلیم روایت نموده که؛ گفت: در خدمت حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام از صفّین برمیگشتیم، لشکریان، نزدیک دیر راهب نصرانی فرود آمدند، ناگاه پیر نیکورو و خوشهیأتی که کتابی در دست داشت، از دیر بیرون آمد تا اینکه حضور مبارک امیر المؤمنین علیه السّلام شرفیاب شد و بر حضرتش به خلافت سلام کرد.
حضرت فرمود: مرحبا به برادری که شمعون بن حمّون است.
عرض کرد: من از نسل مردی هستم که حواری عیسی بن مریم و برتر آنان و محبوبترین آنها به سوی او و نیکیکنندهترین ایشان به وی بوده و عیسی علیه السّلام وی را وصیّ خود فرموده و کتب و علم و حکمت خویش را به او سپرده، پس خانواده او همواره بر دین عیسی علیه السّلام پاینده بودهاند، به حبل شریعت او تمسّک جستهاند، کفر نورزیدهاند، مرتد نشدهاند و آن کتب را تغییر ندادهاند.
آنکتابها که به املای عیسی علیه السّلام و دستخطّ پدر ماست، نزد من است و در او است آنچه بعد از وی واقع شود، در آنها ظهور پادشاهان، مدّت پادشاهی آنها و حوادث زمان پادشاهی ایشان بیان شده است.
و نیز مرقوم است:
آنگاه خداوند، مردی از عرب از فرزندان اسماعیل بن ابراهیم خلیل الرّحمن از زمین تهامّه از قریهای که مکّهاش گویند، برانگیزاند؛ آن مرد را احمد نامند و برای او، دوازده نام است. در آن کتابها از مبعث، مولد، محلّ هجرت او و جنگکننده با او
1) الغیبة، صص 75- 74؛ مدینة المعاجز، ج 1، ص 501- 499؛ کتاب سلیم بن قیس، ص 254- 252.
خبر داده، همچنین از زندگانیش و آنچه امّتش بعد از وی تا زمان نزول عیسی بن مریم از آسمان دیدار نمایند، آگهی داده است.
آنگاه در آن کتاب ترقیمیافته، سیزده نفر از فرزندان اسماعیل بن ابراهیم خلیل الرّحمن هستند که برگزیدگان آفریدههای خدا و محبوبترین مخلوق به سوی او میباشند.
خداوند با هرکس که ایشان را دوست دارد دوست است و با هرکس که آنان را دشمن دارد دشمن است. هرکس اطاعتشان کند، راه یابد و هرکه عصیانشان ورزد، گمراه گردد. فرمانبرداری آنان، فرمانبرداری خدا و نافرمانی ایشان، نافرمانی او است.
نامهای آنها، انساب و اوصافشان و مدّت زندگانی هریک از ایشان نوشته شده و اینکه چند نفر ایشان، حدیث خود را مستور و از قوم خویش مکتوم میدارند و کیست آنکس از ایشان که ظهور کند و مردم منقاد او شوند؛ حتّی ینزل عیسی بن مریم علی آخرهم، فیصلّی عیسی بن مریم خلفه و یقول: انّکم الأئمّة، لا ینبغی لأحد أن یتقدّمکم. فیتقدّم، فیصلّی بالنّاس و هو خلفه فی الصّف الأوّل.
تا زمانی که عیسی بن مریم بر آخر آنها فرود آید، پس در نماز به او اقتدا کند و بگوید: به درستی که شما، امامان کل خلایق هستید. سزاوار نباشد مر احدی بر شما تقدّم گیرد. پس آخرین آنها پیش رود و با مردم نماز گزارد و عیسی علیه السّلام پشتسر او، در صف اوّل بوده باشد.
اوّل آن سیزده تن، بهتر و افضل ایشان و برای او مانند اجرهای ایشان و اجرهای اطاعتکنندگان ایشان و راهیافتگان به ایشان است. او احمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است و نامش محمد بن عبد اللّه، یاسین، فتّاح، خاتم، حاشر، عاقب، ماحی، قائد، نبیّ اللّه، صفیّ اللّه و حبیب اللّه میباشد، و به درستی که چون خدا ذکر گردد، او نیز ذکر شود، او گرامیترین آفریدگان خدا و محبوبترین آنها به سوی او است. ملک مکرّم و پیغمبر مرسلی را از آدم و هرکه جز او است، بهتر نزد خدا و محبوبتر به سوی او از محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله
نیافریده است.
در روز قیامت خداوند او را بر عرش خود بنشاند و شفاعت او را قبول فرماید. به نام او قلم در لوح محفوظ به نام او جاری گردید که «محمد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله» و به نام صاحب لوا در روز حشر اکبر، برادر، وصیّ، وزیر و جانشین او در امّت، محبوبترین مخلوق خدا به سوی خدا بعد از او، علی که پسر عمّ او و ولیّ هرمؤمن بعد از او است.
آنگاه از فرزندان محمد و علی یازده مرد باشند که دونفر، همنام دو پسر هارون (شبر و شبیر) باشند و نه نفر از فرزندان کوچک هریک بعد از دیگری «آخرهم الّذی یصلّی عیسی علیه السّلام خلفه»؛ آخر آنها کسی است که عیسی علیه السّلام، پشتسر او نماز گزارد.
این ناچیز گوید: نعمانی روایت خود را تا اینجا خاتمه داده، آنگاه گفته و ذکر باقی الحدیث بطوله. لکن محدّث بحرانی قدّس سرّه، خبر را تا آخر روایت کرده است.
در پایان حدیث آنکه؛ پس آن راهب دست داد و با حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام بیعت نمود. حضرت به او فرمود: کتابت را به من بنمایان! آن را به دست مبارکش داد.
آنگاه به یکی از اصحاب فرمود: برخیز! با راهب، ترجمانی به دست کن که کلام راهب را بفهمد و این کتاب را به زبان عرب، نسخه بردارد.
چون چنان کرد و نسخه را بیاورد، به فرزندش حسین فرمود: کتابی که به تو سپردهام بیاور. چون آورد، به آن مرد فرمود: با نسخه خود مقابله کن که من آن را به خطّ خود و املای حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله، نگاشتهام.
چون مقابله نمود، دو نسخه چنان باهم مطابقت کرد که گویی یک نفر املا کرده و نگارش نموده، پس امیر المؤمنین علیه السّلام ثنا و ستایش خدا را به جای آورد.
بشارت وهب بن منبّه است، بشارت خدای تعالی را به موسی در باب ظهور آن حضرت.
ابن بطریق در مستدرک از فضایل سمعانی از ابو هارون عبدی از ابو سعید خدری روایت کرده، قریب به مضمون خبری که از گنجی و دار قطنی در حدیث نبوی است که در بشارات مطلقه حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از طرق عامّه، روایت خواهد شد. إن شاء اللّه.
پس از اتمام خبر، سمعانی گوید؛ ابو هارون عبدی گفت: وهب بن منبّه را در موسم حج، ملاقات کردم. پس این حدیث را که از ابو سعید شنیده بودم بر او عرضه داشتم.
گفت: ای ابو هارون! به درستی که چون قوم موسی بن عمران مفتون شدند و گوساله پرستش نمودند، کردار نکوهیده بنیاسراییل بر موسی بسیار خیلی گران آمد.
پس عرض کرد: ای پروردگار من! چون از میان قومم غایب گردیدم، آنها را مفتون فرمودی.
خدای عزّ و جلّ فرمود: ای موسی! قوم پیغمبرانی که پیش از تو آمدند؛ امتحان شدند، همچنین قوم پیغمبرانی که بعد تو خواهند آمد، زمانی که پیغمبرشان از میانشان برود، در معرض امتحان و افتتان قرار خواهند گرفت.
موسی عرض کرد: آیا امّت احمد نیز مفتون خواهند شد با آنهمه فضیلت و خیری که به آنها عطا فرمودهای و به هیچیک از کسانی که پیش بودهاند، عطا نفرمودهای؟
پس خداوند، به سوی موسی وحی فرستاد که زود باشد برای امّت محمد فتنه بزرگی در رسد تا اینکه بعضی از آنها، بعضی را پرستش کنند و بعضی دیگر، از بعضشان بیزاری و برائت جویند تا آن زمان که نکال و عقوبت، آنها را فرا رسد و تا اینکه امر پیغمبر خود را انکار کنند. آنگاه خداوند امرشان را به وسیله مردی از ذرّیّه احمد اصلاح فرماید.
موسی عرض کرد: یا ربّ اجعله من ذرّیتی!
فقال: یا موسی! انّه من ذرّیة أحمد و عترته أصلح به أمر الناس و هو المهدی علیه السّلام.
ای پروردگار من! او را از ذرّیّه من قرار بده!
پس خدا فرمود: ای موسی! به درستی که او از ذرّیه احمد و عترت او است که به وسیله او، امر مردم را اصلاح میکنم و او، مهدی علیه السّلام است.(1)
در بشارت زید بن علیّ بن الحسین علیه السّلام به ظهور آن جناب است.
در کفایة الاثر(2)از یحیی بن زید روایت کرده که گفت: از پدرم شماره امامان را پرسیدم.
فقال: الأئمّة الاثنی عشر؛ أربعة من الماضین و ثمانیة من الباقین؛ فرمود: امامان دوازده نفرند که چهار نفر آنها گذشته و هشت نفر دیگر، باقی است.
گفتم: نام آنها را برای من بگو!
گفت: اما گذشتگان: علی بن ابی طالب، حسن، حسین علیّ بن الحسین و از باقیماندگان: برادرم باقر، بعد از او جعفر صادق، بعد از او، پسرش موسی، بعد از او، پسرش علی، بعد از او، پسرش محمد، بعد از او، پسرش علی، بعد از او، حسن پسر او و بعد از او، مهدی است.
گفتم: ای پدر! آیا تو از جمله امامان نیستی؟
گفت: نه! و لکن من از عترت باشم.
گفتم: پس از کجا نامهای آنها را دانستی؟
گفت: عهد معهود عهده رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم؛ حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، عدد امامان و نامهای آنان را خبر داده است.
نیز در کفایه(3)از محمد بن مسلم روایت کرده که گفت: بر زید بن علی بن الحسین
داخل شدم، پس به او گفتم: قومی پندارند صاحب این امر تویی!
گفت: نه! من از عترت باشم، ولی دارای رتبه امامت نباشم.
گفتم: بعد از آنکه شما امام نیستید، پس که امام و متولّی امر امامت خواهد بود؟
گفت: هفت نفر از اوصیا و مهدی از جمله ایشان است.
محمد بن مسلم گفت: آنگاه حضور مبارک حضرت باقر علیه السّلام شرفیاب شده، گفتار زید را به عرض مبارکش رسانیدم.
حضرت فرمود: برادرم، زید راست گفت؛ زود باشد که بعد از من هفت تن از اوصیا متولّی امر امامت شود که و مهدی، از جمله ایشان است.
آنگاه گریست و فرمود: گویا زید را میبینم که در کنّاسه کوفه، مصلوب شده.
ای پسر مسلم! پدرم مرا از پدرش حضرت حسین علیه السّلام حدیث کرد که فرمود: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله دست مبارک بر شانه من گذاشته، فرمود:
یا حسین! یخرج من صلبک رجل یقال له زید؛ یقتل مظلوما؛ إذا کان یوم القیامة یحشر و أصحابه إلی الجنة؛
ای حسین! از صلب تو مردی بیرون آید که زید نامیده شود، در حالت ستم کشته شود و چون روز قیامت شود، با اصحابش به سوی بهشت محشور گردد.
در کفایة الاثر(1)نیز از محمد بن بکیر روایت کرده که گفت: بر زید بن علی بن الحسین داخل شدم. صالح بن بشر نزد او بود و اراده رفتن به عراق داشت. پس به او سلام نموده، گفتم: یا ابن رسول اللّه! مرا به چیزیکه از پدرت شنیدهای، خبر بده!
گفت: آری! پدرم از پدرش از جدّش رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مرا حدیث کرد که فرمود:
من أنعم اللّه علیه بنعمة، فلیحمد اللّه و من استبطأ الرّزق، فلیستغفر و لیقل: لا حول و لا قوّة إلّا باللّه العلیّ العظیم؛ هرکس خدای نعمتی بر او انعام فرماید، پس باید خدا را ستایش کند و هرکس روزی او کندی نماید، پس باید استغفار کند و بگوید:
1) کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 301- 399؛ بحار الانوار، ج 46، صص 202- 201.
لا حول و لا قوّة الّا باللّه.
عرض کردم: یا ابن رسول اللّه، مرا زیاد کن!
گفت: آری! پدرم مرا از پدرش از جدّش حدیث کرد که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
أربعة أنا لهم شفیع یوم القیامة؛ المکرم لذرّیّتی القاضی لهم حوائجهم و السّاعی لهم فی أمورهم عند ما اضطرّوا إلیه و المحبّ لهم بقلبه و لسانه؛ چهار کساند که من در روز قیامت آنها را شفاعتکنندهام؛ اوّل، کسی که ذرّیه مرا گرامی دارد، دوّم، کسی که حاجتشان را برآورد، سوّم، کسی که زمان درماندگی آنها در انجام امورشان سعی کند، چهارم، کسی که به دل و زبان دوستشان دارد.
گفتم: زدنی یا ابن رسول اللّه! من فضل ما أنعم اللّه علیکم.
گفت: آری، پدرم مرا از پدرش از جدّش حدیث کرد که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: من أحبّنا أهل البیت فی اللّه، حشر معنا و أدخلناه معنا الجنّة؛ هرکس ما را، در راه رضای خدا دوست بدارد، با ما حشر یابد و ما او را با خویش در بهشت داخل کنیم.
ای پسر بکیر! هرکس چنگ زند، در بلندترین درجات خواهد بود.
ای پسر بکیر! به درستی که خدای تبارک و تعالی محمد صلّی اللّه علیه و آله و برگزیده ذرّیّه او را اختیار فرموده، پس اگر ما نبودیم، خداوند دنیا و آخرت را نمیآفرید.
ای پسر بکیر! خدا به ما شناخته و عبادت کرده شد و ما راه به سوی خدا هستیم، و منّا المصطفی و منّا المرتضی و منّا یکون المهدیّ قائم هذه الأمّة(1)حضرت محمد مصطفی و علیّ مرتضی از ما است و مهدی موعود که قائم این امّت است، از ما میباشد.
گفتم: یا ابن رسول اللّه! آیا پیغمبر شما خبر داده که قائم شما در چه زمان قیام میفرماید؟
گفت: ای پسر بکیر! تو او را ادراک نکنی، به درستی که این امر بعد از شش نفر از اوصیای بعد از این خواهد بود؛ آنگاه خدا خروج قائم ما را قرار میدهد، پس زمین را از عدلوداد پر میکند، چنانچه از ظلم و جو پر شده باشد.
1) کفایة الأثر، ص 298.
گفتم: یا ابن رسول اللّه! آیا تو صاحب این امر نیستی؟
فرمود: نه من از جمله عترت باشم. دو مرتبه پرسیدم، همان جواب گفت.
پس گفتم: آنچه را در خصوص حضرت مهدی- عج اللّه فرجه- میگویی، از پیش خود گویی یا از رسول خدا؟
گفت: وَ لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لَاسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ(1)اگر غیب را میدانستم، هر آینه خیر بسیار درمییافتم. این مهدی است که رسول خدای صلّی اللّه علیه و آله ما را بدان آگاه فرمود، آنگاه این ابیات را انشا کرده، گفت:
نحن سادات قریش و قوام الحق فینا***نحن الأنوار التی من قبل کون الخلق کنّا
نحن منّا المصطفی المختار و المهدی منّا***فبنا قد عرف اللّه و بالحق أقمنا
سوف یصیلیه سعیرا من تولّی الیوم منّا(2)
بدانکه بر لسان مبارک کلّ رسل و تمامی انبیا و اوصیای، مذکور، در جمیع کتب و صحف آسمانی، مزبور در دفاتر کهنه و منجّمین و براهمه و سایر فرق، مستور آمده طلوع نیّری اعظم و ظهور کنزی مطلسم در پایان روزگار که به تجلّی طلعت آن ظهور، سرای سراپا غرور و شرور، به سرای سر تا به پای راستی و بهجت و سرور تبدّل گیرد و جهان پر از محنت و زحمت و نفاق از پای تا سر به محبّت و رحمت و وفاق، تغیّر پذیرد.
به طلوع طلیعه آن نور، زنگ ظلمات ظلم و جور و اخلاق نکوهیده و بزهکاری از مرآت هستی عالم، سترده و بساط عدلوداد و وداد، خوشکرداری و خویپسندیده بر بسیط زمین گسترده آید، جهان کهنه، نو شود و عالم پیر، دگرباره جوان گردد.
جمیع بنی آدم در ظلّ رایت فضل و احسانش به کمال سعادت بشریّه نایل شده و در مهد سلامت و فراغت زندگی کنند. کلّیه حیوانات زیردست، در کنف حمایت عدل و انعامش از تعدّی و تطاول زبردستان استراحت یافته، در مرغزار آسایش و امنیّت زیستن نمایند. لذا ملل سایر دنیا بر این ظهور اعظم، اتّفاق نموده و با یکدیگر راه وفاق پیمودهاند، دیده انتظارشان همواره برای دیدار آن نور، باز و طایر اشتیاقشان همیشه به جهت ادراک آن ظهور، در پرواز است.
لکن در تعیین آن شخص ظاهر و تشخیص آن نور با هر، بسی اختلاف کردهاند:
طایفه مجوس و زردشتیان گویند: از عجم و نامش، بهرام است.
فرقه یهود گویند: از بنی اسراییل و نامش، ماشیح است.
و عقیده گروه نصارا آنکه حضرت عیسی علیه السّلام است که از آسمان فرود آید.
و بدانکه طایفه مجوس، موعود منتظر را از خود شمارند و این دعوی بر وجهی صحیح است؛ چون سلسله نسب حضرت قائم- ارواحنا لتراب مقدمه الفداء- به حضرت سیّد الساجدین علیه السّلام به مادرش، شاه زنان که شهربانویه میباشد، به یزدجرد، پیوند گیرد و از همینجهت آن حضرت را ذو الخیرتین گفتند، شاعر گوید:
و انّ غلاما بین کسری و هاشم!***لأفضل من ینطب علیه الّتمائم
همچنین یهود که گویند از بنیاسراییل است فی الجمله در مقال خود صادقند، چون مادر بلا واسطه آن حضرت، ملیکه، نرجس خاتون، دختر پسر قیصر روم، مادرش از فرزندان شمعون، وصیّ حضرت عیسی علیه السّلام است.
پس عروق نسب اعلای حضرت حجة بن الحسن- ارواحنا لتراب مقدمه الفداء- به سه ملّت بزرگ و قوم نجیب دنیا که عرب و عجم و بنیاسراییل میباشند، اتّصال و ارتباط دارد.
شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب هفتاد و سوّم از کتاب ینابیع المودّة بر بشارت انبیای سلف، به ظهور حضرت مهدی- ارواحنا لتراب مقدمه الفدا- تصریح کرده، چنانچه گوید:
به درستی که برای خدای تعالی به سوی حضرت مهدی در کتاب خود در آیات بسیار، اشاره است؛ چنانچه از پیش گذشت. پس از همینجهت، حضرت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، امّت خود را به این بشارت عظمی بشارت دادند؛ چنانچه پیغمبران گذشته، ظهور پیغمبر ما و احوال مهدی علیه السّلام را بشارت دادند و من بشارت آنان را در کتاب مشرق الأکوان ذکر کردهام.
محدّث نحریر میرزا محمد اخباری در رساله تحفه امینیّه میگوید: بعد از تتّبع در عقاید و اقوال امم، بعد از اتّفاق در وجود صانع، ندیدیم امم مختلفه بر امری اتّفاق کنند، چون اتّفاق بر ظهور حضرت مهدی علیه السّلام.
در کتاب تذکرة الائمّة مسطور است؛ بدانکه جمیع طوایف امم از بنیآدم، خاصّه اهل کتاب که عبارتند از یهود، مجوس، نصارا و کافران حربی، مرتاضان هندوان، براهمه، جوکیان، ساسانیان، اهل خطا و صرصر و خان بالغ و چین، حکمای یونان و فلاسفه و سوفسطائیّه، اهل نجوم و تناسخ و جمهور هفتاد و سه فرقه مذهب مسلمانان، به وجود شریف امام زمان قایلاند الّا قلیلی از نصارا و نیز فرقهای از فرنگیان که در خصوصیّات آن اختلاف کردهاند و در مقام آن، بیان میشود.
تا اینکه گوید: و نام مبارک آن حضرت در بسیاری از جاهای قرآن مذکور است که حقتعالی به سرّ، خطاب فرموده؛ مثل نجم و عصر و فجر که در اوّل سور قرآنی به لفظ قسم، واقع شده و در سوره بقره مراد به غیب، آن حضرت است.
در صحف ابراهیم، حاشر است و در زبور و دزبور، در تورات به لغت ترکوم، اوقیدمو، در تورات عبرانی، ماشع، در انجیل، مهمیداخر، در انجیل فرنگیان، مسیح الزمان است.
در کتاب زمزم زردشت، سروش ایزد، در کتاب ایستاع که تفسیر آن زند و پازند است، بهرام و به روایت دیگر بنده یزدان، در کتاب ارماطس، شماطیل، در کتاب هزارنامه هندوان، لندیطارا، در کتاب جاودان خرد مجوس، خسرو، در کتاب اژی پیغمبر، میزان الحق، در کتاب برزین آذر فارسیان، پرویز، در لغت فرنگ الأمان که
ماجار میگویند، فیروز، در کتاب قبروس رومیان، فردوس الأکبر است.
در صحیفه آسمانی، کلمة الحقّ و لسان الصّدق، در کتاب کندرال، صمصام الأکبر، در کتاب گبران عجم، کیقباد دوّم، یعنی عادل بر حقّ.
شیخ بهایی در کشکول میگوید: فارسیان او را ایزدشناس و ایزدنشان گویند، در کتاب پاتنگل، راهنما، در کتاب مابارقین، زندفریس، در کتاب شاکمون، ایستاده و خداشناس، در کتاب نحاور، کوکما، و در کتاب دید براهمه، منصور، در کتاب پرلیوموا، قائم، در کتاب شعیای پیغمبر، فرخنده، در کتاب ذوهر، بقیة اللّه، در کتاب انکلیون، برهان اللّه، در کتاب قنطره، قاطع است.
اقول: مقصود صاحب تذکره این است که بزرگان گذشتگان از انبیا علیهم السّلام و غیر ایشان، به نور نبوّت و یا به صیقل ریاضت و یا به علم نجوم و کهانت و یا چیزهای دیگر، ادراک و استنباط کردند که شخصی با اوصاف معیّن و اخلاق مشخّصهای که جز بر حضرت قائم- عجّل اللّه فرجه- انطباق نگیرد، در دنیا ظاهرشده و چنین و چنان خواهد کرد؛ مطابق آنچه در شریعت مقدّسه اسلام در خصوص حضرت مهدی و قائم آل محمد- صلوات اللّه علیهم اجمعین- وارد شده است، پس معلوم میشود مقصود همه آنان، همان وجود مبارک است.
در بشارة الظهور است که اگر گفته شود در بسیاری از بشارات مذکوره در مقصد اوّل صراحت، بلکه دلالتی نیست بر اینکه شخصی که به ظهور او بشارت داده شده، همین مهدی موعودی است که ظهور او محلّ اتّفاق اهل اسلام، بلکه ضروری این دین است. چه ممکن است مقصود بشارتدهندگان، شخص دیگری باشد، پس شما از چه جهت، اشارات آنها را بشارات آن حضرت میشمارید؟
جواب: مقصود اصلی ما از تأسیس مقصد اوّل، بشارات انبیا علیهم السّلام و کتب رابحه سماویّه و آنچه جز این است، بر سبیل استتباع و استطراد است و تنزیل بشارات آنان
بر حضرت مهدی علیه السّلام بر دو مقدّمه موقوف است:
اوّل: آنکه از تتّبع در کتب مقدّسه و کلمات انبیا علیه السّلام معلوم میشود، آن ظهور عظمی را که با آن کیفیّت و آثار مخصوص بشارت دادهاند، یک ظهور است نه ظهورات متعدّده.
دوّم: ذوات مقدّسه انبیا و رسل و کلّ حجج بالغه الهیّه به منزله شخص واحدند؛ چه همه، مبعوث از واحد و بر امر واحدند؛ لا نفرّق بین أحد من رسله.
جان گرگان و سگان از هم جداست***متّحد، جانهای شیرین خداست
سوّم: اگر از شخص واحد، عامّ و خاصّ، مطلق و مقیّد، مجمل و مفصّل، مبیّن و مبهم صادر شود، طبق قانون محاوره دایر میان عقلا، حمل عامّ بر خاصّ، مطلق بر مقیّد و مبهم بر مبیّن خواهد شد.
مثلا آقا به نوکر خود بگوید: آب بیار! بعد از آن بگوید: آب سرد بیار! نزد اهل لسان بدیهی است که مقصود او، دو قسم از آب نیست، بلکه غرض او از آب مطلق که اوّل خواسته، همان آب سرد است.
یا اگر بگوید: فردا شخصی وارد این شهر میشود، ظلم را برمیدارد، میزان عدل میگذارد، ستمکاران را سیاست میکند، بعد از آن بگوید: فردا مثلا محمد حسین نام وارد این شهر میشود، چنین و چنان میکند و البتّه هرعاقلی میداند، غرض او از آن شخص که اوّل بهطور ابهام گفته، همین محمّد حسین است که بعد، تعیین و تبیین نموده و ابدا احتمال نمیدهد مراد او شخص دیگری باشد، مگر آنکه گوینده، قرینهای بر تعدّد در کلام خود نصب کرده باشد.
چون این مبانی تشیید یافت، گوییم: هریک از سلسله انبیا علیهم السّلام بشارت دادند که شخصی در دنیا ظاهر شود که تمام افراد بشر را به پرستش خداییگانه سوق نماید، همه قبایل روی زمین، لبها را به ذکر خدای لاغیر پاکیزه کنند و زانوها برای عبادت او، دوتا نمایند و هکذا.
هریک آثار و علامتی، اوصاف و نعوتی، خواص و کیفیّاتی برای شخص ظاهر و
دوره ظهور و عصر بروز او بیان کردند تا نوبت نبوّت و دوره رسالت به اشراق انوار ختمیّه محمدیّه- علیه و آله من الصلوة ازکیها و من التّسلیمات انمیها- رسید.
آن عقل کلّ و خاتم رسل، پردههای اجمال و ابهام بردرید، جزئیّات و کلیّات احوال و اطوار و اخلاق و شمایل آن شخص طاهر را بیان نمود و از وی به مهدی و قائم آل محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تعبیر فرمود.
در اخباری فرمود: «آن شخص- که چنین و چنان کند- از امّت من است» تا به این وسیله غیر امّت مرحومه، خارج شود. در احادیثی فرمود: «از عترت من است» تا غیر عترت بیرون رود. در فرمایشاتی فرمود: «از فرزندان فاطمه است» تا غیرفاطمی خود را بینصیب داند و هنگامی فرمود: «از فرزندان حسین است» تا جز ایشان، خود را محروم شمارند.
پس هرعاقل منصف میفهمد که موعود کلّ رسل و مبشّر تمامی امم و منتظر همه طوایف، همانا همین کسی است که در شریعت مقدّسه اسلام، تشریح حال و تبیین احوال او کما هی گردیده و در لسان مبارک حضرت ختمیّه و اهلبیت معصومینش که السنه صادقه الهیّهاند، از او به مهدی و قائم تعبیر شده، نه غیر او. لذا بشارات کلّ رسل ناظر به حضرت وی و اشارات تمامی پیشینیان وائل به جناب او خواهد بود.
بدانکه این ناچیز، خوش داشتم پیش از بیان اخبار وارده از حضرت رسول مختار در بشارت ظهور حضرت ولی کردگار- الحجّة بن الحسن العسکری علیهم سلام اللّه الملک الغفّار، تلذیذا للطّائفة الشّیعة الأثنی عشریّة و تأییدا لحقیّة مذهبهم الحقّة المرضیّة- نصوص و روایاتی را نقل نمایم که از آن رسول با عزّ و تمکین در خلافت و عدد و سایر اوصاف شریفه آن ائمّه دین، وارد گردیده و چون اقسام آن اخبار، بسیار و در ضمن هرقسمی، احادیثی از طرق عامّه- فضلا عن طرق الخاصّه- بیشمار است، لذا در نقل چند قسم از آن اقسام با ذکر چند خبر هدایت انجام، در ذیل هرقسمی از آن اقسام میمنت فرجام، در ضمن چند رفرفه در این مضمار و مقام، هدیّة لإخواننا الکرام، آنها را با بنان کثیرة الآثام در حیّز تحریر و تسطیر و ارقام درآورده، پس میگویم:
بدان که قسم اوّل، نصوص وارده از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است بر اینکه امیر المؤمنین و اولاد طاهرین او از ائمّه دین علیهم السّلام، امامان بر خلق، پیشوایان راه هدی و حجّت خدا بر بندگان اویند و در آن چند حدیث است.
صدر الائمّة موفّق بن احمد به سند خود از سلمان فارسی- رضوان اللّه علیه- روایت
کرده که زمانی، خدمت رسول خدا مشرّف شدم. دیدم که حسین علیه السّلام را بر ران خود نشانده، بر چشم و دهان او بوسه میزد و میفرمود:
تو سرور، پسر سرور، برادر سرور و پدر سرورانی، تو امام، پسر امام، برادر امام و پدر امامانی؛ تو حجّت خدا و پدر حجّتهای خدایی که از صلب تو بیرون آیند و نهمی ایشان، قائم ایشان است.(1)
ابراهیم بن محمد حموینی به سند خود از ابن عبّاس روایت کرده که نعثل نامی از علما و احبار یهود، خدمت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مشرّف شد و مسایلی چند از توحید از آن حضرت سؤال نمود، جواب کافی شنیده به شرف اسلام مشرّف شد و بعد عرض کرد:
فدایت شوم، مرا از وصیّ خود خبر ده! زیرا پیغمبری از جانب خدا بر خلق مبعوث نشد مگر اینکه از برای او وصی بود. پیغمبر ما موسی بن عمران، یوشع بن نون را وصیّ خود گردانید. وصیّ تو که خواهد بود؟
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: بلی! وصیّ من، علی بن ابی طالب است و بعد از او، دو فرزندم حسن و حسین و بعد از ایشان، نه نفر از اولاد حسین که همه امامان نیکو کردارند.
نعثل عرض کرد: اسامی همه ایشان را برای من بیان فرما!
حضرت فرمود: چون حسین از دنیا گذرد، پسرش علی، امام است و بعد از علی، پسرش محمد، بعد از محمد، پسرش جعفر، بعد از جعفر، پسرش موسی، بعد از موسی، پسرش علی، بعد از علی، پسرش محمد، بعد از محمد، پسرش علی، بعد از علی، پسرش حسن، امام است و بعد از حسن، حجّة بن الحسن، امام عصر است. این دوازده نفر
1) ر. ک: عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 56؛ الخصال، ص 475؛ کمال الدین و تمام النعمة، ص 262؛ کفایة الاثر، ص 46.
امامان، به عدد نقبای بنیاسراییل میباشند.
نعثل عرض کرد: تمام آنچه فرمودی، را در کتب پیشینیان دیدهام و در وصیّتنامه موسی بن عمران علیه السّلام خواندهام.
بعد از آن برخاست و در حضور رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله این اشعار را انشا نمود و گفت:
صلّی الإله ذو العلی***علیک یا خیر البشر
أنت النّبی المصطفی***الهاشمی المفتخر
و معشر سمّیتهم***أئمّة اثنی عشر
حباهم ربّ العلی***ثمّ اصطفاهم من کدر
قد فاز من والاهم***و خاب من عاد الزّهر
اخرهم یشفی الظّمأ***و هو الإمام المنتظر
عترتک الأخیار لی***و التّابعون ما أمر
من کان عنهم معرضا***فسوف یصلّاهم سقر(1)
نیز ابراهیم محمد حموینی به سند خود از حضرت سیّد الشهدا علیه السّلام روایت کرده که فرمود: روزی خدمت جدّم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله رفتم و نزد او ابیّ بن کعب نشسته بود.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به من فرمود: مرحبا به تو ای ابو عبد اللّه! ای زینتدهنده آسمانها و زمینها!
ابیّ بن کعب عرض کرد: چگونه حسین زینت آسمانها و زمینها است؟
فرمود: قسم به خدایی که مرا به رسالت، به سوی خلق فرستاده، قدر و منزلت حسین در آسمان، زیادتر از زمین است، در جنب راست عرش نوشته است، حسین مصباح هدایت، سفینه نجات، امام و پیشوای مردم است.
حق، سبحانه و تعالی، در صلب حسین، نطفه مبارک طیّب و طاهری جای داده که
1) کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 16- 11؛ بحار الانوار، ج 36، ص 285- 283.
پیش از آنکه شب و روزی به وجود آید، آفریده شده است و به زبان او کلماتی نهاد که هیچ آفریدهای خدا را به آن کلمات نخواند، مگر آنکه خدا او را با سیّد الشهدا، حسین علیه السّلام محشور گرداند و آن حضرت در روز قیامت او را شفاعت کند.
حقتعالی، همّوغمّ او را برطرف گرداند، قرضش را ادا کند، مشکلات امور را سهل گرداند، راه هرکاری را به او واضح و روشن سازد، او را بر دشمنان ظفر دهد، پرده او را پاره نکند.
ابیّ بن کعب عرض کرد که آن کلمات کدام است؟
فرمود: چون از نماز فارغ شوی، پیش از آنکه از جای خود برخیزی بگو:
«اللّهمّ إنّی أسئلک بکلماتک و معاقد عرشک و سکان سماواتک و أرضک و أنبیائک و رسلک أن تستجیب لی فقد رهقنی من أمری عسر فأسئلک أن تصلّی علی محمّد و آل محمّد و أن تجعل لی من عسری یسرا».
چون این دعا را بخوانی، خدای تعالی کار مشکل تو را آسان و سینه تو را از علم و حکمت مملوّ گرداند و در وقت مردن، کلمه «لا آله الّا اللّه» را بر زبانت جاری گرداند!
و بعد از آن، رسول خدا، اسامی هریک از امامان از ذرّیّه حسین را واحدا بعد واحد ذکر نمود و دعای مخصوص هریک از ایشان را نقل نمود.
بعد، ابیّ بن کعب عرض کرد: یا رسول اللّه! حال این امامان، چگونه از جانب خدای تعالی به تو رسید؟
فرمود: خدای تعالی، دوازده خاتم به سوی من فرستاد و دوازده صحیفه که نام هر امامی در خاتم او نقش و صفات هرامامی در صحیفه او مرقوم بود.(1)
و ایضا ابراهیم بن محمد حموینی به سند خود از ابن عبّاس روایت کرده که گفت: از
1) ر. ک: کمال الدین و تمام النعمة، صص 265- 264؛ عیون اخبار الرضا، ج 2، صص 63- 62؛ بحار الانوار، ج 36، صص 205- 204.
رسول خدا قضیّه درداییل را شنیدم که ملک مقرّبی بود، شنیدم و به سبب خطوری که در قلب خود نمود، پر و بال او ریخته و معذّب شد تا شب تولّد آن حضرت که حضرت سیّد الشهدا علیه السّلام، عالم را به نور قدوم خود مزیّن و منوّر ساخت.
حقتعالی امر فرمود، آتش جهنّم را فرونشانند، بهشت و حوریان را زینت کنند و صفوف ملایکه آراسته شود به جهت کرامت مولودی که برای رسول خدا متولّد میشود و به جبرییل امر فرمود، با هزار قبیل از ملایکه با زینت تمام به زمین فروآیند و به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله تهنیت و بعد از تهنیت، تعزیّت گویند به اینکه امّت تو، مولود تو را شهید خواهند نمود و قاتلان او در آتش جهنّم، مخلّد خواهند شد.
چون جبرییل با آن گروه از ملایکه نازل شد، به درداییل برخوردند. درداییل از سبب نزول، سؤال نمود، جبرییل، کیفیّت حال را برای او بیان نمود، درداییل، جبرییل را شفیع خود گردانید و گفت: سلام مرا خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برسان و عرض کن، تو را به حقّ این مولود قسم میدهم که از خدا سؤال نما، شاید از تقصیر من بگذرد. پس جبرییل با آن گروه از ملایکه خدمت آن سرور، مشرّف شدند و به آنچه از جانب پروردگار مأمور بودند، امتثال نمودند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از قاتلان حسین علیه السّلام بیزاری نمود، و نزد فاطمه علیها السّلام رفته و او را تهنیّت و تعزیّت فرمود. فاطمه علیها السّلام به گریه درآمد.
آنگاه حضرت فرمودند: حسین کشته نشود تا آن زمان که امامی از او به وجود آید که امامان دین و هادیان راه یقین، همه از او به وجود آیند و ائمّه دین، بعد از من، هادی، مهدی، عدل، ناصر، سفّاح، نفّاح، امین، مؤتمن، امام، فعّال و علمند که آن علی است و حسن، حسین، علیّ بن الحسین، محمد بن علی، جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علیّ بن موسی، محمد بن علی، علی بن محمد و الحسن بن علی و آنکه عیسی بن مریم عقب او نماز گزارد، پسر حسن بن علی است که لقب او قائم میباشد. پس فاطمه علیها السّلام از گریه ساکت شد.
بعد جبرییل قصّه درداییل را به عرض رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله رسانید. ابن عبّاس گفت:
دیدم، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قنداقه حسین را که به خرقه پشمینهای او را پیچیده بودند، روی دست گرفته، به سوی آسمان بلند کرد و عرض نمود:
الهی به حقّ این مولود بر تو، نه، بلکه به حقّ تو بر این مولود و بر جدّش محمد، ابراهیم، اسماعیل، اسحاق و یعقوب، اگر برای این حسین، فرزند فاطمه علیها السّلام نزد تو قدر و منزلتی هست از تقصیر درداییل درگذر، از او راضی شود و بالهایش را به او عطا کن!
دعای آن حضرت به برکت حسین مستجاب شد، درداییل با ملایکه عروج نموده، به آسمان بالا رفت و در مقام اوّل خود قرار گرفت. از آنروز بهبعد ملایکه اهل آسمان، درداییل را آزاد کرده حسین مینامند(1).
قاضی ابو الفرج بغدادی از جماعتی از شیوخ خود و آنها از ابی هریره روایت کردهاند که گفت: من و جماعتی از اصحاب خدمت حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حاضر بودیم؛ از آن جمله ابو بکر، عمر، فضل بن عبّاس، زید بن حارثه و ابن مسعود که حسین علیه السّلام داخل شد؛ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله او را در کنار گرفت، بوسید و فرمود: یا حسین! أنت الإمام ابن الإمام أبو الأئمّة تسعة من ولدک أئمّة أبرار.
عبد اللّه بن مسعود عرض کرد: آن امامانی که ذکر فرمودی از صلب حسیناند، چه کسانی هستند؟
حضرت، سر مبارک را قدری به زیر انداخته، بعد از آن، سربلند نموده، فرمود:
یابن مسعود! از امر عظیمی سؤال کردی، و لیکن من تو را خبر میدهم که از صلب این فرزند من حسین، ولد مبارکی بیرون میآید که همنام با جدّ خود علی علیه السّلام است، لقب او عابد و نور زاهدین است و از صلب او ولدی بیرون میآید که اسم او، اسم من است و شبیهترین خلق به من است، او علم را میشکافد شکافتنی و ناطق به حق و امرکننده به صواب است و خدای تعالی از صلب او کلمه حقّ و لسان صدق را بیرون میآورد. ابن مسعود از اسم او، سؤال کرد، فرمود: اسم او، جعفر صادق است.
1) فرائد السمطین، ج 2، صص 152- 151.
بعد از آن حسّان بن ثابت بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و انشای مدح آن حضرت نمود. آنگاه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برخاسته، داخل خانه عایشه شد. ما یعنی من و علی بن ابی طالب علیه السّلام و ابن عبّاس نیز با آن حضرت داخل خانه شدیم. دأب رسول اللّه چنین بود که اگر کسی از او سؤال مینمود، جواب میفرمود و اگر از او سؤال نمیکردند، خود ابتدا به سخن مینمود.
پس من عرض کردم: بأبی أنت و امّی یا رسول اللّه! آیا ما را به باقی خلفا از صلب حسین خبر نمیدهی؟
فرمود: نعم یا ابا هریره! خدای تعالی از صلب جعفر، مولود نقی طاهر بیرون میآورد که همنام موسی بن عمران است، از صلب موسی فرزندی بیرون میآید که رضا خوانده میشود و او موضع علم و معدن حلم است و فرمود: بأبی المقتول فی أرض الغربة و از صلب رضا فرزند او محمد را بیرون میآورد که محمود و اطهر در خلق و احسن در خلق است، از او ولدش علی خارج میشود که طاهر الحسب و صادق المهجة است، از او حسن نقی طاهری بیرون میآورد که ناطق از جانب خدا و پدر حجّة اللّه است.
و از صلب او، قائم ما اهلبیت را بیرون میآورد که «یملأ اللّه الأرض قسطا و عدلا بعد ما ملئت ظلما و جورا» و برای او هیبت موسی، حکم داود و بهای عیسی علیهما السّلام است و بعد از آن این آیه را تلاوت فرمود: ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ.
بدانکه قسم دوّم نصوص وارده از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است بر اینکه امیر المؤمنین و اولاد طاهرین او، اوصیا و خلفای رسول خدا واحدا بعد واحد هستند و در آن چند حدیث است.
حموینی به سند خود از ابن عبّاس روایت کرده است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
خلفا و اوصیا و حجّتهای خدا بر خلق بعد از من، دوازده نفرند:
اوّل ایشان برادر من و آخر ایشان فرزند من است. عرض کردند: یا رسول اللّه! برادر تو کیست؟
فرمود: علیّ بن ابی طالب.
عرض کردند: فرزند تو کیست؟
فرمود: مهدی، که زمین را از عدلوداد پر کند، بعد از آنکه از ظلم و جور پر شده باشد.(1)
حموینی به سند خود از ابن عبّاس روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: من سیّد پیغمبرانم و علی، سیّد اوصیاست و اوصیای من بعد از من، دوازده نفرند؛ اوّل ایشان، علی بن ابی طالب و آخر ایشان، مهدی است.(2)
نیز ابراهیم محمد حموینی به سند خود از ابی الطفیل روایت کرده که گفت: در زمان خلافت عمر، جوانی یهودی از اولاد هارون نزد او آمد و مسایلی چند از او سؤال نمود. عمر پس از عجز از جواب، امر او را به حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام محوّل نموده، چون جوان هارونی به خدمت حضرت مشرّف شد، مسایل خود را سؤال نموده و جواب کافی و شافی شنید.
عرض کرد: خبر ده که امامان عادل بعد از محمد صلّی اللّه علیه و آله چند نفرند؟
فرمود: ای هارونی! خلفای محمّد، دوازده نفر امام عادلند که به آنها، زیان نرساند، هرکه آنها را ذلیل کند و به سبب مخالفت کسی که با ایشان طریق خلاف پوید، مضطرب نگردند، ایشان در راه دین خدا از کوههای بلند حکمترند.
جوان هارونی عرض کرد: آنچه خبر دادی، راست گفتی؛ قسم به ذات خدا که همه آنها را در کتب پدرم که موسی به او گفته بود و او به دست خود نوشته، بدین منوال دیدم(1).
و نیز حموینی به اسناد عدیده از جابر بن عبد اللّه انصاری روایت کرده که گفت:
خدمت فاطمه زهرا علیها السّلام مشّرف شدم، پیش روی او لوحی دیدم که برق و لمعان(2)آن، چشم را خیره میکرد و در آن لوح، دوازده نام دیدم.
عرض کردم: این نامها، چه کسانی هستند؟
فرمود: اینها نامهای اوصیای پیغمبر است که اوّل ایشان پسر عمّم علی بن ابی طالب علیه السّلام و یازده نفر از اولاد من که آخر ایشان، قائم است(3).
دوریستی به سند خود از ابن عبّاس روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: دوازده خلیفه از اولاد من، مالک امر میشوند و بعد از آن امور کریهه(4)و شداید عظیمه به ظهور رسد و چون مهدی از اولاد من خروج کند، خدای تعالی در یک شب امر او اصلاح نماید که زمین را از عدل پر کند.(5)
ابراهیم بن محمد حموینی روایت را با سند دیگر به اندک تغییری از ابن عبّاس روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: دوازده خلیفه از اولاد من، صاحب و مالک امر میشوند(1).
و نیز حموینی به سند خود از زید بن ثابت روایت کرده است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: من در میان شما دو چیز سنگین میگذارم؛ کتاب خدا و عترت من که اهل بیتم هستند. اینها دو خلیفه من، پس از مناند، از یکدیگر جدا نگردند تا بر حوض من وارد شوند.(2)
ابن ابی الحدید به سند خود روایت کرده است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: من در میان شما دو ثقل را خلیفه کردم، کتاب خدا و عترت من که اهلبیت من هستند و اینها دو خلیفه من، پس از مناند. اینها دو طناب کشیده شده از آسمان به زمیناند و از یکدیگر جدا نگردند تا بر حوض وارد شوند.(3)
و ایضا ابن ابی الحدید به سند خود روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: من دو ثقل را به جای خود میگذارم و در جای خود خلیفه میکنم و فرمودند: خداوندا! حقّ را با علی بگردان هرکجا که علی میگردد.
قاضی ابو الفرج به سند خود از انس بن مالک روایت کرده است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: از ما دوازده خلیفه است که خداوند ایشان را یاری میکند بر کسی که قصد دشمنی ایشان را نماید.
ابراهیم بن محمد حموینی به اسناد خود نقل نموده؛ در مجمعی که بیش از دویست نفر از مهاجرین و انصار حاضر بودند، علی علیه السّلام مناقب و فضایل خود را ذکر میفرمود و از حضّار استشهاد مینمود که شما را به خدا قسم میدهم! آیا به یاد دارید رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در آخر خطبهای که بعد از آن دیگر خطبهای نفرمود، چنین فرمود:
من در میان شما دو چیز نفیس میگذارم؛ یکی کتاب خدا و دیگری عترت من، اگر به ایندو متمسّک شوید، هرگز در ضلالت نمیافتید و گمراه نمیشوید و آندو از هم جدا نمیشوند تا روز قیامت بر حوض من وارد شوند.
عمر بن خطّاب خشمناک شده، از جای برخاست و عرض کرد: یا رسول اللّه! همه اهلبیت تو چنیناند؟
فرمود: نه، بلکه عترت من که اوصیای مناند؛ اوّل آنها علی بن ابیطالب علیه السّلام، برادر و خلیفه من در امّت من است، آقای هرمؤمن و مؤمنه است و او، اوّل اوصیای من است.
پس فرزندم حسن، بعد، فرزندم حسین و بعد از ایشان، نه نفر از اولاد حسین، هریک بعد از دیگری تا وقتی که بر حوض من وارد شوند.
ایشان حجّتهای خدا بر خلق و خزاین علم و معدن حکمت الهی هستند؛ هرکه از ایشان اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده و هرکس ایشان را معصیّت نماید، خدا را معصیّت نموده است. همه گفتند: ما شهادت میدهیم که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله این سخن را فرمود.(1)
1) التحصین لاسرار مازاد من اخبار کتاب الیقین، ص 363.
و نیز ابراهیم بن محمد حموینی در کتاب فرائد السمطین به سند خود از سلیم بن قیس روایت کرده که در زمان خلافت عثمان، روزی علی علیه السّلام را دیدم در مسجد نشسته بود و با مردم درباره علم فقه گفتگو میکرد. بعد حضّار را قسم داد که هرکس از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آنچه در حقّ من شنیده، خبر دهد که فرمود: علی برادر، وزیر، وصی و خلیفه من در امّت من است و بعد از من، حسن و حسین و بعد از ایشان، نه نفر از اولاد حسین یکی بعد از دیگری.
پس زید بن ارقم و براء بن عازب و جماعت بسیاری از مهاجرین برخاسته و گفتند:
ما گواهی میدهیم که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
ایّها الناس! حقتعالی امر فرمود، بعد از خودم، وصیّ و خلیفه خود را برای شما نصب کنم و اطاعت او را بر مؤمنان واجب فرمود و شما را به قبول ولایت او امر فرمود. من شما را گواه میگیرم، آن ولایتی که حق سبحانه و تعالی شما را به آن امر فرموده، مخصوص این مرد است- و دست مبارک خود را بر دوش علیّ بن ابی طالب گذاشت- و بعد از او برای دو فرزند او و برای اوصیای من، بعد از ایشان است که از اولاد ایشاناند.
و فرمود: ای گروه مردم! برای شما بیان کردم آن کسی را که پناه شما و امام و دلیل و هادی شما پس از من باشد؛ برادرم علیّ بن ابی طالب، و همچنین اوصیای بعد از او باشند، با ایشان باشید که ایشان با حقّاند و حق با ایشان است. پس اینرا گفتند و نشستند.
بدانکه قسم سوّم در نصوص وارده از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از طرق و روایات علمای عامّه، بر وجوب اقتدا به امیر المؤمنین و ائمّه طاهرین از اولاد او- صلوات اللّه علیهم
اجمعین- و چنگزدن به ولایت ایشان که حبل اللّه المتین و عروة الوثقای دین و امامان اهل زمیناند و اطاعت ایشان، اطاعت خداوند و معصیّت ایشان، معصیّت خداوند است و در آن چند خبر میباشد.
الف. ابو نعیم اصفهانی در کتاب حلیة الاولیاء و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و ابراهیم بن محمد حموینی به اسناد خود از ابن عبّاس روایت کردهاند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
کسی که خوشنود باشد به زنده شدن من، زنده شود و مثل مردن من بمیرد و در بهشتی جای گیرد که خداوند عالم درختان آن را به ید قدرت خود غرس نموده، باید علی را دوست بدارد و به ائمّه دین بعد از من، اقتدا و پیروی نماید؛ زیرا ایشان، عترت مناند و از طینت من آفریده شدهاند و حقتعالی به ایشان علم و فهم، کرامت فرموده است. پس وای بر آن کسانی که از امّت فضل ایشان را تکذیب کنند.(1)
ب. ابراهیم بن محمد حموینی به سند خود از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده است که ایشان فرمودند:
فاطمه علیها السّلام سرور سینه من است، دو فرزندش میوه دل مناند و شوهرش، نور دیده من است. ائمّه از اولاد او، امنای پروردگار مناند و ریسمان کشیده شده میان خدا و بندگان اویند. هرکه به آنها بپیوندد، نجات یابد و هرکس از ایشان بازپس بماند، هلاک شود.(2)
ج. صدر الائمّه موفّق بن احمد به سند خود از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده است که ایشان فرمودند:
هرکه میخواهد به زندگی من زنده باشد و به مردن من بمیرد و داخل بهشتی شود که پروردگار من به من وعده فرموده، باید به علی بن ابی طالب علیه السّلام و ذرّیّه طاهره او
تولّا جوید، ایشان ائمّه هدی و چراغان راه هدایتاند؛ شما را از شاهراه هدایت بیرون نمیبرند و در وادی(1)ضلالت نمیافکنند.(2)
د. ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه روایت کرده است که چون مردم با امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام بیعت کردند، آن حضرت خطبهای خواند و فرمود:
ایّها النّاس! آگاه باشید که نیکان از عترت من و پاکان از قبیله من حلیمترین مردم در کوچکی، و داناترین مردم در بزرگیاند.
آگاه باشید، ما اهلبیتی هستیم که علم ما از علم خدا و حکم ما، به حکم خداست؛ اگر از ما پیروی کنید به بصایر ما هدایت یابید و اگر نکنید، خدا شما را هلاک گرداند.
رایت حق با ماست؛ هرکه از آن پیروی کند به ما ملحق شود و هرکس از آنپس بماند، هلاک گردد.
ه. ابو المظفّر سمعانی در کتاب مناقب الصحابه به سند خود از جابر بن عبد اللّه انصاری روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در عرفات به علی بن ابی طالب علیه السّلام فرمود:
یا علی! من و تو از یک درخت آفریده شدهایم؛ من ریشه آن درختام و تو فرع آن، حسن و حسین هم شاخههای آن؛ هرکس به شاخههای آن چنگ زند، خداوند او را داخل بهشت گرداند. این حدیث را ابراهیم بن محمد حموینی نیز به دو سند صحیح از جابر روایت کرده است.
و. احمد بن حنبل در مسند خود از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده است که ایشان فرمودند:
ستارگان، برای اهل آسمان امانند. اگر برطرف شوند، اهل آسمان نیز برطرف خواهند شد و اهلبیت من برای اهل زمین امانند، اگر آنها نباشند، اهل زمین نیز
نخواهند بود.(1)
ز. ابراهیم بن محمد حموینی به چهار سند روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: النّجوم أمان لأهل السّماء و أهل بیتی، أمان لأمّتی.(2)
ح. موفّق بن احمد به سند خود روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به علی علیه السّلام فرمود:
یا علی! چون روز قیامت شود، من به خدای تعالی متمسّک باشم، تو دامن من گیری، اولاد تو دامن تو گیرند و شیعیان ایشان، دست به دامن ایشان زنند.
ط. ابراهیم بن محمد حموینی به سند خود از مقداد بن اسود روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
معرفت آل محمد صلّی اللّه علیه و آله، برات نجات از آتش جهنّم و محبّت محمد و آل محمد صلّی اللّه علیه و آله، گذشتن از صراط و ولایت آل محمد صلّی اللّه علیه و آله، امان از عذاب است.(3)
ی. صاحب مناقب الفاخره از ابیبکر بن ابی قحافه روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به علی علیه السّلام فرمود:
یا علی! من و تو از جنب خدا آفریده شدهایم.
علی علیه السّلام عرض کرد: یا رسول اللّه! جنب خدا کدام است؟
فرمود: سرّی مکنون و علمی است مخزون که جز ما احدی را از آن نیافریده. پس هرکه ما را دوست دارد، به عهد ما وفا کرده است و هرکس ما را دشمن دارد، در آخرین نفس که از دنیا بیرون رود، خواهد گفت: «یا حسرتی علی ما فرّطت فی جنب اللّه» و از آنچه در جنب خدا یعنی رسول او و ائمّه دین تقصیر کرده، نادم و پشیمان خواهد شد.
یا. قاضی ابو الفرج بغدادی به سند خود از ابن عبّاس روایت کرده که میگفت: به
عترت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تمسّک جویید! زیرا من از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که فرمود:
«من تمسّک بعترتی، کان من الفائزین.»(1)
یب. ابن عقده از سفیان ثوری از ابی سعید روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نماز جماعت به جای آورد، بعد رو به اصحاب کرده، فرمود:
ای گروه اصحاب من! مثل اهلبیت من، مثل کشتی نوح و باب حطّه بنیاسراییل است، پس بعد از من به اهلبیت من تمسّک جویید که ایشان ائمّه راشدین از ذرّیّه مناند و هرگز شما را گمراه نخواهند نمود.
بعضی گفتند: عدد اهلبیت بعد از تو چند نفراند؟
فرمود: «اثنی عشر من اهل بیتی.»(2)
یج. قاضی ابو الفرج بغدادی به سند خود از وائله روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
دوستی من و اهلبیتم، در هفت موضع امّت مرا نفع میبخشد که هول و وحشت آن مواضع، عظیم است؛ نزد حضور اجل، در قبر، در نشر و نزد حساب و کتاب و میزان و صراط. کسی که من و اهلبیتم را دوست داشته باشد و بعد از من به ایشان متمسّک شود، ما نیز در روز قیامت شفعای او خواهیم بود.
آنگاه از او سؤال کردند: تمسّک به ایشان به چه نحو خواهد بود؟ فرمود: ائمّه بعد از من، دوازده اماماند؛ هرکه ایشان را دوست داشته باشد و به ایشان اقتدا نماید، فایز گردد و نجات یابد و هرکس از ایشان تخلّف ورزد، گمراه و هلاک شود.
ید. کلبی از ابن اوس روایت کرده که از بصره به جانب مدینه رفتم و خدمت امّ المؤمنین، امّ سلمه مشرّف شدم. او به من خبر داد که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: امّت من مختلف و متفرّق خواهند شد، پس اهلبیت مرا مراقبت نمایید که حق با ایشان است هرجا که باشند.
گفتم: اهلبیت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله کیانند که حضرت رسول، امّت را امر فرموده به ایشان تمسّک جوییم؟
ام سّلمه گفت: ایشان ائمّه بعد از رسول خدایند، نه نفر از صلب حسین که از اهل بیت رسول خدا هستند و همه ایشان، مطهر و ائمّه معصوماند علیهم السّلام.(1)
بدانکه قسم چهارم در نصوصات وارده از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است که ائمّه از ولد او که عترت اویند، از طینت او و از نور خدا خلق شدهاند.
از جمله خبری در تفسیر آیه شریفه اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ فِیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ ...(2)، الی آخر است که جمعی از مفسّرین عامّه چون ابن مغازلی شافعی و صاحب کتاب مناقب الفاخره، روایت کردهاند که مراد از «مشکات» حضرت فاطمه علیها السّلام، «مصباح» حسن و حسین(3)و نُورٌ عَلی نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ(4)ائمّه هدی از عترت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله هستند که خدای تعالی هر کس را بخواهد، به نور ایشان هدایت میفرماید.
از جمله خطبه معروفهای از امیر المؤمنین علیه السّلام که مسمّی به خطبه لؤلؤه است که ائمّه ضلال را مذمّت مینماید و بسیاری از علامات ظهور حضرت قائم- عجل اللّه فرجه- را بیان میفرماید.
تا آنکه یکی از حاضرین عرض کرد: یا امیر المؤمنین از خلفای باطل و علامات ایشان بیان فرمودی، حال از ائمّه حقّ بعد از خودت ما را خبر ده!
فرمود: مالک این امر خلافت، ائمّه اثنا عشراند؛ نه نفر ایشان از صلب حسین است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مرا خبر داد که در لیلة المعراج به ساق عرش نظر نمودم، دوازده نور دیدم، عرض کردم: یا ربّ! این انوار چه کسانی هستند؟
خطاب رسید: یا محمد صلّی اللّه علیه و آله! این انوار، ائمّه از ذریّه تواند.
عرض کردم: یا رسول اللّه اسامی ایشان را برای من بیان فرما!
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: بلی، تو اوّل ایشانی که امام و خلیفه بعد از من خواهی بود؛ بعد از تو دو فرزندت حسن و حسین؛ بعد از حسین، پسر او علی زین العابدین؛ بعد از او، فرزندش محمد که به باقر ملقّب است؛ بعد از او، پسرش جعفر که مسمّی به صادق است؛ بعد از او موسی که به کاظم، مدعوّ است؛ بعد از او، ولد او علی که به رضا خوانده شده است؛ بعد از او، فرزندش محمد که به زکیّ مدعوّ است؛ بعد از او، ولدش علی که به نقی مدعوّ است؛ بعد از او، پسرش حسن که به امین ملقّب است و بعد از حسن، پسر او که همنام و شبیه من است که به وسیله آن، «یملأ اللّه الأرض قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا».(1)
از جمله ابن عقده، از کثیری از علما و مشایخ خود از ابی ایّوب انصاری روایت کرده است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
در لیلة المعراج به ساق عرش نظر کردم، دیدم، نوشته بود: «لا إله إلّا اللّه محمّد رسول اللّه أیدته بعلی و نصرته بعلی» و بعد از علی یازده نور دیگر دیدم که ایشان حسن، حسین، علی، علی، علی، محمد، محمد، جعفر، موسی، حسن و حجّت بودند.
عرض کردم: الهی و اینان انوار کیانند که به اسم خود مقرون فرمودی؟
ندا رسید: یا محمد! ایشان ائمّهاند و اوصیای بعد از تو خواهند بود؛ فطوبی لمحبّیهم و الویل لمبغضیهم.(2)
از جمله در روایت مکحول از وائله آنکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
در لیلة المعراج به من وحی شد: یا محمد! من رسولی بعث ننمودم مگر آنکه برای او وصی قرار دادم که بعد از انقضای اجلش به امر او قائم شود، پس علی بن ابی طالب را وصیّ خود قرار ده که من تو و علی را از نور واحد و ائمّه راشدین را از نور شما خلق کردم؛ آیا دوست داری ایشان را مشاهد نمایی؟ عرض کردم: بلی!
خطاب آمد سر خود را بلند نما! چون سر، بلند کردم، انوار ائمّه بعد از خود را دیدم که دوازده نور بودند.
عرض کردم: یا رب! این انوار، چه کسانی هستند؟
وحی شد: این انوار، ائمّه بعد از تواند، دیدم که همه ایشان امنا و معصوماند.(1)
و در روایت دیگر: الأئمة من بعدک و الأخیار من ذریتک.(2)
از جمله صاحب کتاب مقتضب الأثر(3)از مؤلّف کتاب ثوابة الموصلی روایت کرده و او به سند خود از عبد اللّه بن عمر بن الخطّاب روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: در لیلة المعراج، حقتعالی به سوی من وحی فرمود:
«یا محمّد! إنّی خلقت علیّا و فاطمة و الحسن و الحسین و الأئمة من نور واحد، ثمّ عرضت ولایتهم علی الملائکة. یا محمّد! لو أنّ عبدا من عبادی عبدنی حتّی ینقطع ثمّ لقانی جاحدا لولایتهم، أدخلته النّار.
ثمّ قال: یا محمّد! أتحبّ أن تراهم؟
فقلت: نعم!
فقال: تقدّم أمامک فقدّمت أمامی فإذا علیّ بن ابیطالب علیه السّلام و الحسن و الحسین و علیّ بن الحسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علیّ بن
موسی و محمّد بن علی و علیّ بن محمّد و الحسن بن علی و الحجّة القائم کأنّه
الکوکب الدرّی فی وسطهم.
فقلت: یا ربّ! من هؤلاء؟
قال تعالی: هؤلاء الأئمّة و هذا القائم، محلّل حلالی و محرّم حرامی و ینتقم من أعدائی، أحببه فإنّی احبّه و احبّ من یحبّه.»
اخطب خوارزمی و فخر القضاة بغدادی به سند خود از ابی سلمان، راعی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چنین روایت کرده که رسول خدا فرمود: در لیلة المعراج به من وحی شد:
«یا محمّد! إنّی خلقتک و علیّا و فاطمة و الحسن و الحسین من أشباح نور من نوری و عرضت ولایتکم علی أهل السّموات و الأرضین فمن قبلها کان عندی من المؤمنین و من جحدها کان من الکافرین.
یا محمّد! لو أنّ عبدا من عبادی عبدنی حتّی ینقطع و یصیر مثل الشن البالی، ثمّ أتانی جاحدا بولایتکم ما غفرت له حتّی یقرّ بولایتکم.
یا محمّد! أتحبّ أن تراهم؟
فقلت: نعم!
فقال: التفت عن یمین العرش، فالتفتّ، فإذا أنا بعلیّ و فاطمة و الحسن و الحسین و علیّ و محمد و جعفر و موسی و علیّ و محمد و علیّ و الحسن و المهدیّ فی ضحضاح من نور قیام، یصلّون و المهدیّ فی وسطهم کأنّه کوکب درّی.
فقال: یا محمّد! هؤلاء الحجج و هذا الثائر من عترتک. یا محمّد! و عزّتی و جلالی إنّه الحجّة الواجبة لأولیائی و المنتقم من أعدائی.»(1)
1) ر. ک: مائه منقبة من مناقب امیر المؤمنین، ص 39؛ الغیبة، شیخ طوسی، ص 148؛ الاربعون حوثیا، ص 4؛ الطرائف، ص 173.
بدانکه قسم پنجم نصوص وارده از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است که اهلبیت و عترت طاهره او سفینه نجاتاند و مثل ایشان مثل کشتی نوح است؛ هرکه در آن نشست، نجات یافت و هرکه از آن باز ماند، هلاک گردید.
از اخبار و روایات عامّه که به طرق کثیره روایت کردهاند، از جمله ابن مغازلی شافعی به پنج سند و روایت از ابن عبّاس و ابوذر و ابن اکوع و سعید بن جبیر روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
مثل اهلبیت من، مثل کشتی نوح است؛ هرکه بر آن نشست، نجات یافت و هرکه از آن تخلّف ورزید، غرق شد.
و ابراهیم بن محمد حموینی به چهار سند و روایت از ابن عبّاس و ابی سعید خدری و غیر ایشان روایت کرده است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «مثل أهل بیتی فیکم، کمثل سفینة نوح؛ من دخلها نجی و من تخلّف عنها هلک.»(1)حاکم ابو القاسم حسکانی به سند خود، همین حدیث را به عین الفاظ و بدون تغییر نقل کرده است.
و واحدی بعد از نقل این حدیث که «قال رسول اللّه: مثل أهلبیتی فیکم، کمثل سفینة نوح؛ من دخلها نجی و من تخلّف عنها هلک» این عبارت را گفته است: «انظر کیف دعی الخلق إلی النّسب إلی ولائهم و السّیر تحت لوائهم بضرب مثلهم بسفینة نوح علیه السّلام، جعل ما فی الآخرة من مخاوف الأخطار و أهوال النّار کالبحر الذی لجّ براکبه فیورده مشارع المنیّة و یفیض علیه سجال البلیّة و جعل أهل بیته علیه السّلام: سبب الخلاص من مخاوفه و النجاة من متالفه و کما لا یعبر البحر الهیّاج عند تلاطم الأمواج إلّا بالسّفینة کذلک لا یأمن لضجّ الجحیم و لا یفوز بدار النّعیم إلّا من تولّی
1) ر. ک: قرب الاسناد، ص 8؛ خلاصه عبقات الانوار، ج 4، ص 12؛ مستدرک الصحیحین، ج 2، ص 343؛ ذخائر العقبی، ص 20.
أهلبیت الرّسول صلوات اللّه علیهم و نحل لهم ودّه و نصحته و أکدّ فی موالاتهم عقیدته؛ فإنّ الّذین تخلّفوا عن تلک السّفینة خرج من الدّنیا إلی أنکال و جحیم ذات أغلال. و کما ضرب مثلهم، مثل سفینة نوح، قرنهم بکتاب اللّه تعالی فجعلهم ثانیة.(1)انتهی کلامه.»
این کلام اخیر او به حدیث متواتر «إنّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی» اشاره است، چنانکه ذکر خواهد شد. إن شاء اللّه.
ابو المظفّر سمعانی به سند خود از سلمه روایت کرده است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «مثل أهل بیتی، مثل سفینة نوح؛ من رکبها نجی و من تخلّف عنها غرق.»
محمد بن نجّار که از اکابر محدّثین چهار مذهب و از موثّقین و معتمدین ایشان است، همین حدیث را به عینه به اسناد عدیده نقل کرده است.
بدانکه قسم ششم نصوص وارده از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر وجوب تمسّک به ثقلین است.
این حدیث شریف را از طرق و روایات عامّه در بیش از چهل حدیث که در کتب اخبار و مؤلّفات معتبره خودشان از صحاح ستّه و غیر آن، نقل نمودهاند، چون بخاری، مسلم، ابو داود، ترمذی و اندلسی در جمع بین صحاح ستّه و ثعلبی، ابن مغاذلی شافعی، صدر الأئمّة موفّق بن احمد، احمد بن حنبل در مسند خود، سمعانی در کتاب فضایل الصّحابه، مؤلّف کتاب سیر الصّحابه، ابن ابی الحدید، عبد اللّه بن احمد بن حنبل، صاحب مشکات، زهری، ابن حجر در کتاب صواعق محرقه(2)، حمیدی، مسعودی و قاضی روزبهان بلکه در بسیاری از اخبار وارده در واقعه غدیر خم، از
طرق و روایات خودشان عین همین حدیث شریف را نقل نمودهاند که قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: «إنّی اوشک أن تدعی فأجیب و إنّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه، حبل ممدود من السّماء إلی الأرض و عترتی أهل بیتی و إنّ اللّطیف الخبیر، أخبرنی أنّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض»(1).
بلکه حدیث وجوب تمسّک به ثقلین به طرق و روایات ایشان بیش از هفتاد حدیث است که متقارب المضمون روایت کردهاند که مضامین و وجه استدلال به آن ذکر شد. فلا نطیل الکلام بإعادته.
بدانکه قسم هفتم نصوص من اللّه تعالی است از الواح و کتب و صحف انبیای سلف و احادیث قدسیّه که بر خلافت و امامت مولانا امیر المؤمنین علیه السّلام و ائمّه طاهرین از ذرّیّه او به طرق و روایات منقوله از علما و روات عامّه صریحاند.
و آن نیز بسیار است که در مؤلّفات و کتب معتبره خودشان ذکر کردهاند؛ چون محمد بن مؤمن شیرازی، ابراهیم بن محمد حموینی، ابن مغازلی شافعی، سمعانی، ابو بکر جبلی، ثعلبی، مؤلّف کتاب سیر الصحابه، عبد القادر شهرزوری، ابی سفیان دمشقی، ضیاء الدّین شافعی در کتاب دلایل، صاحب رساله قوامیّه، ابو نعیم حافظ در کتاب حلیة الأولیا، صاحب تاریخ بغداد، صدر الائمّة موفّق بن احمد، حافظ عبدی صاحب تاریخ جرجان، نطنزی در خصایص، مؤلّف کتاب بصری، طبری، ابو مخنف، ابن شیرویه دیلمی، محمد بن جریر طبری، حبیب بن جهم، ابو بکر هزلی، زمخشری در کتاب ربیع الأبرار، غزّالی، صاحب مناقب الفاخرة، یوسف بن یعقوب بن سفیان، ابو عبید القاسم در تفسیر خود، مؤلّف کتاب ثوابة الموصلی، حافظ بن عقده و کثیری از
1) ر. ک: مسند زید بن علی، ص 464؛ عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 34؛ کمال الدین و تمام النعمة، ص 235؛ معانی الاخبار، ص 90.
هؤلاء اخبار در باب الواح و احادیث قدسیّه را به اسانید عدیده روایت کردهاند که بیش از چهل روایت است که بعضی از آنها مخصوص امیر المؤمنین علیه السّلام است و بعضی از آنها در دلالت بر مقصود بالنّسبه به آن حضرت و ائمّه طاهرین، از ذرّیّه او که ایشان حجج اللّه و خلفائه فی ارضه مشترکاند که تفصیل این اخبار در بشارات الواصیّه و صحیفه معراجیّه، سمت تحریر یافت.
بدانکه قسم هشتم نصوص وارده از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است که عدد خلفای بعد از من دوازده نفر و به عدد نقبای بنیاسراییل است که همه آنها بر سبیل اجمال و اختصار، از قریشاند.
این طایفه از اخبار را علما و روات خاصّه و عامّه قریب به دویست روایت که متقارب المضمون و متناسب الدّلالهاند نقل نمودهاند و بر سبیل اجمال، به همان طرق و روایات علمای عامّه اشاره مینماییم.
محمد بن عثمان ذهبی که از معاریف روات و از جمله اخبار مخالفین است، به سند خود از ابن مسعود روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: خلفای من، بعد از من به عدد نقبای بنی اسراییل، دوازده نفر، همه از قریش خواهند بود.(1)
عثمان بن ابی شیبه و ابو سعید و ابو کریب و ابراهیم بن سعید و ابن غیلان از روات عامه هریک به سند خود از ابن مسعود روایت کردهاند که گفت: از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که فرمود: خلفای بعد از من به عدد نقبای بنیاسراییل دوازده نفرند و کلّهم من قریش.
حمّاد بن زید به سند خود از شعبی و او از مسروق روایت کرده است که ما نزد ابن مسعود به قرائت قرآن مشغول بودیم.
1) ر. ک: العدد القویة، ص 80؛ الخصال، ص 467؛ کنز العمال، ج 12، ص 33.
شخصی به او گفت: هیچ از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله سؤال کردی که بعد از تو چند نفر خلیفه، صاحب امر این امّت میشوند؟
عبد اللّه بن مسعود گفت: از روزی که به عراق آمدم، احدی از من این سؤال را نکرده.
بلی، از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سؤال کردیم، فرمود: دوازده نفر، به عدد نقبای بنی اسراییل هستند.(1)
عبد اللّه ابی امیّه به سند خود از انس بن مالک روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: لن یزال هذا الدّین قائما إلی اثنی عشر خلیفة من قریش فإذا مضوا ماجت الأرض بأهلها.
یعنی همیشه دین اسلام به وجود دوازده نفر خلیفه قایم است که از قریش باشند.
چون زمان خلافت ایشان منقضی شود، زمین به اهل خود موج میزند که نظام عالم برطرف خواهد شد و اوضاع قیامت برپا میشود.
ابو بکر بن خثیمه به سند خود از جابر بن سمره روایت کرده که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم، فرمود: بعد از من دوازده نفر از قریش خلیفه خواهند بود.
عرض کردم: بعد از آن، چه خواهد بود؟
فرمود: هرجومرج.(2)
دوریستی به سند خود از ابن عبّاس روایت کرده؛ گفت: از پدرم عبّاس شنیدم که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: یا عمّ! دوازده نفر خلیفه از اولاد من مالک امر میشوند و بعد از آن، امور کریهه به ظهور میرسد. پس مهدی از اولاد من خروج کند و خدای تعالی در یک شب امر او را اصلاح آورد؛ زمین را از عدل پر کند، چنانکه از جور پرشده باشد.
و احمد بن حنبل همین حدیث را در کتاب مسند خود از ابن عبّاس روایت کرده است که در حین وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از او سؤال کردم: چون تو از دنیا بروی، به چه کسی رجوع کنیم؟
حضرت به علی علیه السّلام اشاره کرد و فرمود: این مرد؛ «فإنّه مع الحقّ و الحقّ معه، ثمّ یکون من یعده أحد عشر إماما مفترضة طاعتهم، کطاعتی.»
نیز دوریستی به سند خود از ابن مثنّی و او از پدرش روایت کرده که از عایشه پرسیدم خلفای بعد از رسول خدا چند نفرند؟
عایشه گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: عدد خلفای بعد از من، دوازده است.
گفتم: چه کسانی هستند؟
گفت: نامهای آنها نزد من به املای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مکتوب است. گفتم: به من نشان ده! امتناع نمود و نشان نداد.(1)
ابراهیم بن محمد حموینی به سند خود از ابن عبّاس روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: بعد از من، خلفا و اوصیای من و حجّتهای خدا بر خلق، دوازده نفرند؛ اوّل ایشان برادر من و آخر ایشان فرزند من است.
عرض کردند: یا رسول اللّه! برادرت کیست؟
فرمود: علی بن ابی طالب علیه السّلام.
عرض کردند: فرزندت کیست؟
فرمود: مهدی که زمین را از عدلوداد پر کند، بعد از آنکه از ظلم و جور پر شده باشد.(2)
و نیز ابراهیم بن محمد حموینی به سند خود از ابن عبّاس روایت کرده که رسول خدا فرمود: من سیّد پیغمبرانم و علی، سیّد اوصیاست و اوصیای بعد از من، دوازده
نفرند که اوّل ایشان علی بن ابی طالب علیه السّلام و آخر ایشان قائم است.(1)
مالکی در فصول المهمّه به سند خود از حضرت امام محمد باقر علیه السّلام روایت کرده که امامان دوازده نفراند؛ همه از آل رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و آنها علی بن ابی طالب علیه السّلام و یازده نفر از اولاد او هستند.
بخاری در صحیح(2)خود از ابن عیینه روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
پیوسته امر مردم میگذرد، مادامی که دوازده نفر، ولی و صاحب اختیارند و کلمه دیگری فرمود که آن را نشنیدم. سؤال کردم آن کلمه چه بود؟
گفتند؛ فرمود: کلّهم من قریش.
نیز بخاری در صحیح(3)به سند خود از عبد اللّه بن عمر روایت کرده که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم، میفرمود: پیوسته امر خلافت در قریش است، اگرچه از مردم دو نفر باقی بمانند.
مسلم نیز در صحیح(4)خود از عبد اللّه بن عمر همین حدیث را روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: همیشه امر خلافت در قریش است، اگرچه از مردم دو نفر باقی بمانند.
مسلم در صحیح(5)خود از حصین از جابر بن سمره روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: امر اسلام، منقضی و برطرف نخواهد شد تا آن زمان که دوازده نفر خلیفه بگذرد. پس به کلامی تکلّم نمود که من نشنیدم. به پدرم گفتم: چه فرمود؟ گفت:
فرمود: کلّهم من قریش.
ایضا مسلم در صحیح(6)خود از عبد الملک بن عمیر و او از جابر به این لفظ روایت
کرده که قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: «لا یزال الأمر ماضیا ما ولّاهم اثنی عشر رجلا کلّهم من قریش»؛ یعنی: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: همیشه امر اسلام، ماضی و برقرار است، مادامی که والی ایشان دوازده نفر باشند که همه ایشان از قریشاند.
مضمون این روایت را مسلم به چند سند و روایت نقل کرده است.
همچنین مسلم در صحیح(1)خود به سند خود از جابر بن سمره روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «لا یزال هذا الدین عزیزا منیعا إلی اثنی عشر خلیفة کلّهم من قریش»؛ یعنی، این دین اسلام همیشه عزیز و با رفعت و جلال است تا دوازده نفر خلیفه که همه ایشان از قریشاند.
مضمون این حدیث را به همین لفظ، مسلم به همین سند، حمیدی به چند سند و روایت و ابو الحسن زرّین عبدی در جمع بین صحاح ستّه به چند سند و روایت نقل کردهاند.
همچنین مسلم در صحیح(2)خود، حمیدی و ابو داود سجستانی در کتاب سنن(3)و بخاری در صحیح، هریک به اساتید عدیده و روایات کثیره روایت کردهاند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند: «لا یزال الدّین قائما حتّی تقوم السّاعة و تکون علیهم اثنی عشر خلیفة کلّهم من قریش»؛ یعنی، دین اسلام همیشه تا روز قیامت برپاست و برای مردم، دوازده خلیفه میباشد که همه آنها از قریشاند.
نیز سمرقندی، محدّث خراسان، کاتب ابو القاسم، مسلم در صحیح، حمیدی، ابو الحسن زرّین عبدی و ابو داود سجستانی هریک به چند سند و روایت به این لفظ از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کردهاند که قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: «لا یزال الدّین قائما حتّی یکون اثنی عشر خلیفة کلّهم من قریش.»
ابن بطریق در کتاب مستدرک، به این لفظ، بیست حدیث به اسانید صحیح و معتبر روایت کرده که قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: «لا یزال الإسلام عزیزا إلی اثنی عشر خلیفة و ما ولّاهم اثنی عشر خلیفة کلّهم من قریش.»(1)
ابن مردویه در کتاب فردوس، به این لفظ روایت کرده که قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: «لا یزال هذا الأمر قائما، حتّی یمضی اثنی عشر أمیرا کلّهم من قریش.»(2)
ابو نعیم در کتاب حلیة الاولیاء به دو سند روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در خطبه خود فرمود: «یکون بعدی اثنی عشر خلیفة کلّهم من قریش.»(3)
و از ابن عبّاس و ابو سعید خدری و جابر بن عبد اللّه انصاری از طرق و روایات عامه چنین نقل کردهاند که جابر خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله عرض کرد: عدد امامان پس از تو چند نفر است؟
فرمود: ای جابر! خدا تو را رحمت کند که از تمام اسلام سؤال نمودی! عدد ایشان، عدد شهور و عدد نقبای بنیاسراییل است که خدای تعالی میفرماید: وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثاقَ بَنِی إِسْرائِیلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقِیباً.
پس، ای جابر! امامان دوازده نفراند؛ اوّل ایشان، علی بن ابی طالب علیه السّلام و آخر ایشان، قائم- صلوات اللّه علیهم اجمعین- است.
ثعلبی نیز در تفسیر خود، مضامین این اخبار را روایت کرده، صاحب جامع الاصول نیز این اخبار را به چند سند و روایت نقل کرده، سدی هم در تفسیر خود، روایت کرده، نسایی و ترمذی نیز در دو صحیح خود، اکثر این اخبار را روایت کردهاند.(4)
و بالجمله این قسم از اخبار، از اخبار متواتره مسلّمه بین طرفین است که در سند
1) ر. ک: الغیبة، محمد بن ابراهیم نعمانی، ص 124؛ العمدة، ابن بطریق، ص 417 و 422؛ الطرائف، ص 170.
2) ر. ک: المعجم الاوسط، ج 4، ص 189؛ کشف الیقین فی فضائل امیر المؤمنین، ص 231.
3) مجمع الفائدة و البرهان، ج 3، ص 214؛ الخصال، ص 469؛ الأمالی، شیخ صدوق، ص 387.
4) ر. ک: التحصین لاسرار مازاد من اخبار، صص 571- 570.
این روایات برای احدی مناقشه نیست و قاضی روزبهان، با آن کمال تعصّب خود گفته که حدیث «اثنی عشر خلیفة بعدی» از صحاح اخبار است.
و چون اصل سند این اخبار بر تو واضح شد، حال در دلالت این اخبار بر مدّعا نقل کلام مینماییم و میگوییم همین قسم از اخبار منقوله از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم- فضلا از آن هفت قسم دیگر برای علمای شیعه در استدلال بر امامت و خلافت ائمّه طاهرین و باطل نمودن ماسوای مذهب شیعه، کافی خواهد بود.
این روایات پس از ملاحظه قرینه داخله و خارجه به منزله نصّ صریحاند بر حقّیت مذهب شیعه و آنکه خلفای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله، ائمّه دین از ذرّیّه او هستند، واحدا بعد واحد که همه از قریشاند.
این ناچیز گوید: در کفایة الموحّدین بعد از نقل این اقسام از اخبار و لا سیّما قسم اخیر آنها و گفتن اینکه این روایات پس از ملاحظه قرینه داخله و خارجه، به منزله نصّ صریح بر حقیّت مذهب شیعهاند، در مقام تعداد آن قراین فرموده است:
قرینه اولی: آنکه انحصار عدد خلفای رسول خدا به این عدد مخصوص که همه این اخبار، ناطق به آن است، مخصوص مذهب امامیّه است و احدی از سایر طوایف مسلمین به انحصار خلافت در عدد مذکور قایل نشدهاند.
پس این اخبار به معونه این قرینه خارجه، صریح بر حقّیت مذهب امامیّه است که بر امامت و خلافت ائمّه اثنا عشر از اهلبیت رسول خدا قایلاند.
مؤیّد مطلب است آنچه از اخبار عامّه و خاصّه رسیده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده: امّت من هفتاد و سه فرقهاند؛ یک فرقه آن برحق و اهل بهشتاند و آن فرقه، شیعه علی بن ابی طالب علیه السّلام است. چنانکه ابن مردویه و موفّق بن احمد، همین مضمون را روایت کردهاند.
قرینه ثانیه: آنکه لفظ لا یزال که اکثر این اخبار ناطق به آن است، صریح در استمرار و عدم انقطاع خلافت ائمّه اثنا عشر از خلفای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله تا آخر دنیا است.
همچنین در اکثر این اخبار مذکور است: «حتّی تقوم السّاعة» که صریح است در آنکه خلافت این ائمّه اثنا عشر تا روز قیامت باقی و برقرار است و خلافت، مخصوص ایشان است و خلافت غیرایشان باطل و عاطل است؛ این عین مذهب امامیّه است که به امامت اثنا عشر از ائمّه طاهرین از اهلبیت رسالت قایلاند که دوازدهمی ایشان غایب و خلافت ایشان تا قیام ساعت باقی است.
قرینه ثالثه: آنکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در این اخبار کثیره تصریح فرموده که «لا یزال الدّین عزیزا منیعا إلی اثنی عشر خلیفة و ما ولّاهم اثنی عشر خلیفه من قریش»؛(1)
یعنی، دین اسلام تا قیام ساعت، همیشه با عزّت و رفعت و جلالت برقرار و به ولایت و خلافت خلفای اثنا عشر خلیفه که از قریشاند، بر همه ادیان غالب است.
و از ابده بدیهیّات، بلکه بالحسّ و العیان آنکه، مراد غلبه شوکت و سلطنت نخواهد بود. زیرا شوکت سلطنت، امری مشترک بین مسلمین و کفّار است و دخلی به شوکت و جلالت و رفعت در دین و شریعت ندارد. بلکه در اغلب اوقات، شوکت و سلطنت کفّار به اشدّ، بر شوکت و سلطنت سلاطین اهل اسلام، غلبه دارد. بلکه بسیاری از اوقات، سلاطین اهل اسلام، مقهور و مغلوب سلاطین کفّارند که بالمرّة مطیع و منقاد سلاطین کفّارند؛ اگرچه در بعضی از اوقات هرچند قلیل سلاطین اهل اسلام بر سلاطین اهل کفر، غلبه نمودهاند.
مقتضی این اخبار آنکه، همیشه باید کفر، مغلوب و اسلام، غالب باشد. پس اگر مراد به غلبه دین اسلام، همان غلبه شوکت سلطنت باشد، کذب این اخبار لازم خواهد آمد و این جدّا باطل است.
پس ناچار باید به دلالت اقتضا، مراد از غلبه دین اسلام بر کفر، غلبه در حجّت و برهان، معجزات و آیات و بیّنات باشد که بعد از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله پیوسته، علما و احبار یهود به مدینه میآمدند و بر اهل اسلام در زمان خلفا احتجاج مینمودند و
1) ر. ک: الخصال، ص 470؛ الغیبة، محمد بن ابراهیم النعمانی، ص 124؛ بحار الانوار، ج 36، ص 235.
حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام حجّت ایشان را نقض مینمود، بسیاری از اوقات اظهار معجزه میکرد و بر سایر ادیان و ملل غیر ملّت اسلام، غلبه مینمود.
و در چندین موضع، بعد از آنکه خلفا از احتجاجات علما و احبار مغلوب میشدند، به حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام ملتجی میشدند و در کثیری از موارد، عمر بن خطّاب چون به آن حضرت ملتجی میشد و آن بزرگوار کشف هموم او میفرمود، عمر میگفت: «لو لا علی لهلک عمر».(1)
و در زمان هریک از ائمّه معصومین علیه السّلام همیشه امر بدین منوال بود که به الزامات شافیه و براهین و معجزات باهره، دحض احتجاجات اهل کفر مینمودند.
و حال هم امر چنین است که اگر بر فرض، اهل اسلام به احتجاجات و الزامات اهل کفر، مغلوب شوند؛ ناچار از جانب ولیّ زمان به اظهار معجزات و حلّ مشکلات تأیید خواهد شد که اهل کفر در آنچه متعلّق به امر دین و مذهب و آیین است، نتوانند بر اهل اسلام، غلبه نمایند چنانکه مکرّر واقع شد که در کتب علمای امامیّه- رضوان اللّه علیهم- مضبوط است.
بالجمله از واضحات است که مراد از غلبه دین اسلام و مناعت و عزّت آن بر سایر ادیان، همان رفعت و عزّت و غلبه دینیّه و ملّیه است که آثار حقیّت آن و برهان طریقه او، واضح و لایح است و به وجود خلفای طاهرین رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله دین اسلام همیشه قائم است الی قیام الساعة و برای احدی از اهل کفر ممکّن نخواهد بود به برهان و حجّت باطله خود، بر دین اسلام غلبه نماید و این امری واضح است که حاکم به صحّت آن، عقل قطعی است.
قرینه رابعه: آنکه کثیری از این اخبار را به این لفظ نقل کردهاند «که لا یزال الدّین قائما حتّی یکون اثنی عشر خلیفة من قریش»(2)، در بعضی دیگر به این لفظ نقل شده
«لا یزال هذا الدّین قائما إلی اثنی عشر خلیفة فإذا مضوا ماجت الأرض بأهلها»(1)و در بعضی از این اخبار آنکه «یکون بعدی اثنی عشر خلیفة من قریش ثمّ یکون هرجا و مرجا».(2)مستفاد از این اخبار آنکه قوام دین اسلام و حفظ نظام ملّت سیّد الأنام، منوط به وجود آن خلفا، الی یوم القیامة است.
و از واضحات آنکه؛ حفظ نظام شرع، منوط و موقوف به اموری است که خلفا باید واجد و دارای آن امور باشند از صفات نفس و شرایف احوال، چون: عصمت و اعلمیّت، زهد و تقوا و ترک دنیا، رأفت و رحمت و شجاعت، کرم و عبادت و نیز آنکه صاحب قوّه قدسیّه و صاحب آیات و معجزات باشند تا آنکه به وجود مقدّس او، نظام شریعت، قائم و برپا شود و از برای دین اسلام و مسلمین عماد و استوانه باشند و به وسیله او، حجّت الهی بر بندگان اقامه شود.
چنین خلفایی که از این اخبار مستفاد است، در میان امّت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نخواهد بود مگر افاضل عترت طیّبین و طاهرین او که موصوف به این صفات شریفه بودهاند و مؤیّد این مطلب است آنچه خاصّه و عامّه، از کلام حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام نقل نمودهاند: «لا تخلو الأرض من قائم للّه بحجّة؛ امّا ظاهرا مشهورا أو خائفا مغمورا، لئلّا تبطل حجج اللّه و بیّناته اولئک خلفاء اللّه فی أرضه.»(3)
ابن حجر با کمال تعصّب خود در صواعق محرّقه از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده که فرمود: در هرزمانی و هرقومی از امّت من، عدولی چند که از اهلبیت من باشند و تحریف ضالّین و تأویل جاهلین را از دین من نیست و نابود گردانند. بدانید امامان و
پیشوایان دین شما ایشاناند.
قرینه خامسه: آنکه کثیری از این اخبار را از ابن مسعود روایت کردهاند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: خلفای بعد از من به عدد نقبای بنیاسراییل، دوازده نفر و همه از قریش خواهند بود.
چه آنکه از این تشبیه واضح است که خلفای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله باید مثل نقبای بنیاسراییل باشند که همه ایشان از صفوة اللّه و اولاد انبیا بودند و خداوند در قرآن مجید اکثر ایشان را مدح فرموده به آنکه ایشان مصطفی و برگزیدهاند؛ مانند داود، سلیمان، زکریّا، یحیی و امثال ایشان. پس حال مشبّه که خلفای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باشد، باید مثل حال مشبّهبه که نقبای بنیاسراییلاند، باشد.
و از واضحات بین عامّه و خاصّه آنکه در میان امّت پیغمبر آخر الزمان، احدی مانند نقبای بنیاسراییل نبود مگر افاضل از عترت طاهره او. «فتعیّن أنّ المراد بالخلفاء فی هذه الأخبار، هم العترة الطاهرة من ذرّیّته صلوات اللّه علیهم أجمعین لا غیر، فهو المطلوب».
قرینه سادسه: آنکه در همین اخبار مذکوره که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به صراحت دوازده نفر از خلیفه خود را تعیین فرمود که همه ایشان از قریشاند، فرمود: «هم علی بن أبی طالب و أحد عشر من أولاده المعصومین»، مثل روایت دوریستی و احمد بن حنبل از ابن عبّاس از قول رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که دوازده نفر خلیفه از آل من، مالک این امر میشوند. پس، مهدی آخرین آنان خروج کند.
و مثل روایت ابراهیم بن محمد حموینی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که فرمود: خلفای من دوازده نفرند؛ اوّل ایشان، علی بن ابی طالب و آخر ایشان، فرزند من، مهدی است.
و همچنین روایت دیگر از دوریستی از قول رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرمود: به علی بن ابی طالب علیه السّلام رجوع نمایید. ثمّ یکون من بعده أحد عشر إماما طاعتهم کطاعتی.(1)
و چون حدیث منقول از جابر بن عبد اللّه انصاری در سؤال از عدد خلفای
1) الصراط المستقیم الی مستحقی التقدیم، ج 2، ص 121؛ بحار الانوار، ج 36، ص 300.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و فرمایش آن حضرت که عدد ایشان، عدد شهور و عدد نقبای بنیاسراییل است، من قوله تعالی وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقِیباً.(1)پس ای جابر! امامان دوازده نفراند؛ اوّل ایشان، علی بن ابی طالب علیه السّلام و آخر آنها، قائم صلوات اللّه علیهم اجمعین.(2)
و چون حدیث ابن حجر که قبلا ذکر شد و چون حدیث مالکی در فصول المهمّه(3)که امامان همه از آل رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله دوازده نفرند و آنها علی بن ابی طالب علیه السّلام و یازده نفر از اولاد او هستند.
و در تفسیر سدّی که امام مفسّرین اهل خلاف است، چنین روایت کرده که چون ساره از هاجر کدورت به هم رسانید، به حضرت ابراهیم علیه السّلام وحی شد، اسماعیل و مادر او را ببر و در خانه تهامی فرود آور. من دعای تو را در حقّ اسماعیل شنیدم و مستجاب گردانیدم، به او برکت دادم و از نسل او پیغمبر عظیم الشأنی خلق خواهم کرد، او را بر همه ظاهر و غالب خواهم ساخت و از ذرّیّه او، دوازده نفر بزرگوار برخواهم گزید.(4)
بالجمله، به نصوص جملهای از این اخبار، متعیّن خواهد بود که مقصود رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از فرمایش او که خلفای من، دوازده نفرند و همه از قریش، همان ائمّه طاهرین از اولاد او خواهند بود، لاغیر، فهو المطلوب.
قرینه سابعه: آنکه این طایفه از اخبار که بیش از حدّ تواتر است که از خاصّه و عامّه نقل شد، از جمله اخبار مسلّمه بین فریقین میباشد و لا بد است از تصدیق رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و اذعان به مضامین اخبار منقوله از او.
پس اگر مراد، ائمّه طاهره از ذرّیّه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله باشد، چنانکه علمای امامیّه
قایلاند، فهو المطلوب و اگر مراد، ائمّه دین نباشد، بلکه خلفای غیر ایشان، از سلاطین امویّه و عبّاسیّه باشد، پس:
اوّلا: عدد ایشان از چهل متجاوز است و با حصر مستفاد از صریح این اخبار منافی است که ایشان، دوازده نفر از قریشاند.
ثانیا: خلافت ایشان، بعد از گذشت سنین و دهور زایل و منقطع شد و صریح این اخبار آنکه، باید خلافت ایشان الی یوم القیامه باقی و مستمر باشد.
و ثالثا: اگر حمل شود که مراد از خلفای صلحای بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، صلحای بنیامیّه و بنیعبّاسیّهاند، پس آن باطل است؛ زیرا حال اصل خلفای ایشان بر تو معلوم شد، فلانطیل الکلام باعادته.
و امّا غیر ایشان از امویّه و عبّاسیّه، خلیفه صالحی میان ایشان یافت نشد؛ چه آنکه اوّل ایشان، معاویه است که به اتّفاق عامّه و خاصّه خلافت او باطل است؛ زیرا او از خوارج است که بر علی بن ابی طالب علیه السّلام که به اتّفاق طرفین، خلیفه برحقّ است، خروج کرد و سبب ریختن خون آلاف مسلمین شد.
و بعد از او، یزید فاسق فاجر شرابخوار ملعون بود که قاتل سیّد جوانان اهل بهشت،- حضرت سیّد الشهدا علیه السّلام- بود و خانه کعبه را خراب کرد. کثیری از علمای عامّه، چون نسفی و تفتازانی و غیر ایشان به کفر او حکم نمودهاند و او را لعن کردهاند.
و بعد از او، مروان لعین بود که به اتّفاق خاصّه و عامّه، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را لعن کرده بود؛ چنانکه حاکم ابو القاسم از عایشه روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مروان و پدر او را لعن فرمود.
و بعد از او ولید عنید بود که قرآن را نشانه تیر کرده بود؛ چنانکه از حال آن ملعون نقل کردهاند، وقتی به قرآن تفأل زد، این آیه آمد وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ کُلُّ جَبَّارٍ عَنِیدٍ.(1)چون این آیه را مشاهده کرد، قرآن را انداخت و حکم کرد قرآن را تیرباران کردند.
1) سوره ابراهیم، آیه 15.
در آنحال، این ابیات خبیثه را انشا نموده و گفت:
عربیة تهدّدنی بجبّار عنید***و ها أنا ذاک جبّار عنید
إذا ماجئت ربّک یوم حشر***فقل یا ربّ مزّقنی الولید(1)
و امّا خلفای بنی عبّاسیّه که حال ایشان در فسق و فجور و سفک دماء مسلمانان؛ خصوصا عداوت ایشان به آل رسول صلّی اللّه علیه و آله، پس چگونه هؤلاء الفسقة الفجرة یصلح أن یکون خلیفة لرسول اللّه و إماما علی الخلق؟!
بعضی از متعصّبین عامّه گفتهاند، مراد از صلحای بنی امیّه و بنی عبّاسیّه، مانند عمر بن عبد العزیز و امثال اینها میباشند و این وجه باطل است؛ چون لازم این توجیه، طفره است به این مضمون که این دوازده نفر، خلفای صلحا، بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله خلافت خواهند نمود، اگرچه چند نفر از خلفای جور و ظلم، میان ایشان فاصله شود و این با صریح این اخبار منافی است که خلافت این دوازده نفر واحدا بعد واحد استمرار دارد من لفظ «لا یزال بعدی اثنی عشر خلیفة کلّهم من قریش».
همچنین با بقای خلافت ایشان الی یوم القیامه منافات دارد؛ چون خلافت هؤلاء الفسقة، منقطع و تمام گردید و اسامی کثیری از ایشان، از صفحه روزگار محو شد.
صاحب ینابیع المودّة، بعد از اینکه اخبار وارده از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بر دوازده نفر بودن خلفای خود که همگی از قریشاند، نقل نمود، فرموده است که بعض محققین گفتهاند: به درستی که احادیثی که بر دوازده نفر بودن خلفای بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دلالت دارند، به تحقیق از طرق بسیار شهرت یافته.
پس به بیان زمان و معرّفی کون و مکان دانسته شد که مراد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از گفتار خود، امامان دوازدهگانه از اهلبیت و عترت او باشند. چه حمل این حدیث بر خلفای بعد از آن حضرت که اصحاب بودند، به واسطه کم بودن شماره آنها
1) ر. ک: الطرائف، ص 167؛ بحار الانوار، ج 38، ص 193.
از دوازده ممکن نیست.
نیز امکان ندارد بر پادشاهان امویّه حمل کنیم به سبب زیادی آنها بر دوازده و از جهت ظلم فاحش آنان مگر عمر بن عبد العزیز و به علّت بودن آنها غیر از بنیهاشم، حال آنکه در حدیثی که عبد الملک از جابر از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده، ایشان فرمودند: تمام آن دوازده نفر از بنی هاشماند و اینکه آن حضرت، صوت خود را در گفتن این سخن، پنهان داشتند، این روایت را ترجیح میدهد؛ چه اصحاب، خلافت بنی هاشم را خوش نداشتند.(1)
العبقری الحسان ؛ ج1 ؛ ص292
؛ چه شماره آنها زاید است و دیگر آنکه آیه مبارکه قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی(2)و حدیث کسا را رعایت ننمودند.
پس، از حمل این حدیث بر امامان دوازدهگانه از اهلبیت و عترت آن حضرت ناگزیریم؛ زیرا آنان اعلم مردم زمان خود و اجلّ و اورع و اتقی بودند و در حسب و نسب هم بر تمامی مردم برتری داشتند، علوم ایشان از پدرانشان، به جدّشان حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میپیوست و معارفشان از روی وراثت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و لدنّی بود. اهل علم و ارباب تحقیق و اصحاب کشف و توفیق آن ذوات مقدّسه را چنین شناختهاند.
حدیث ثقلین و احادیث بسیاری که در این کتاب ذکرشده، این معنی را تأیید میکند و ترجیح میدهد که مراد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از امامان دوازدهگانه، اهلبیت و عترت وی میباشد.
قرینه ثامنه: آنکه از همه اغماض نموده، آنچه گذشت از اخبار منقوله از علما و روات عامّه در این طوایف، از اخبار سابقه از نصوص رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر خلافت ائمّه طاهرین از اهلبیت او، من قوله: «إنّی تارک فیکم الثقلین» و سایر اخبار، همه شاهد و گواه و قرینهاند که مراد از اثناعشر خلیفه که همه ایشان از قریشاند، در این اخبار، همان افاضل از عترت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله واحدا بعد واحد هستند که خلافت و امامت
ایشان الی یوم القیامه باقی و برقرار است.
علاوه بر آنچه سابق ذکر شد، از سایر ادلّه و براهین عقلیّه و آیات وارده در شأن ایشان که همه دلیل بر امامت ایشان است- صلوات اللّه علیهم اجمعین- فهو المطلوب. انتهی ما أردنا نقله فی هذا المقام.
در نصوص و بشارات حضرت خاتم انبیا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، به ظهور مهدی علیه السّلام و بودن آن حضرت فرزند صلبی امام حسن عسکری علیه السّلام به روایت عامّه است و در آن چند رفرفه میباشد.
حموینی در فرائد السّمطین از ابن عبّاس روایت کرده که گفت: مردی از یهود که او را نعثل میگفتند، بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم وارد شد و گفت: چیزهایی از تو بپرسم که مدّتها است به خاطر من رسیده؛ اگرجواب نیکو دهی، اسلام آورم.
فرمود: هرآنچه خواهی بپرس!
گفت: ای محمد پروردگارت را برای من توصیف کن!
فرمود: خدای تعالی توصیف نشود مگر به آنچه خود، ذات خویش را به آن توصیف نموده، چگونه توصیف شود خالقی که عقول و افهام از ادراک کنه ذاتش عاجز و کماند و اوهام، از رسیدن به کنگره جلالش کوتاه و دست خطرات، از نیل به ذیل صفات کمالش قاصر و ابصار، از مشاهده انوار جمال بیمثالش حیران و ناتوان است؟!
شعر:
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ و هم***نه بر ذیل وصفش رسد دست فهم
نه ادراک برکنه ذاتش رسد***نه دست خرد بر صفاتش رسد
خدای تعالی برتر و بالاتر است از آنچه توصیفکنندگان، حضرتش را توصیف کنند؛ در عین نزدیکی از مخلوقات برحسب علوّ ذات دور است، و در عین دوری به تمام ممکنات برحسب احاطه نزدیک است.
او است آفریننده کیف و کیفیّات و مکان و مکانیّات؛ پس به «کیف هو؟» و «أین هو؟» که پرسش از کیفیّت و مکان است، جایز نیست سؤال کرده شود؛ چه ساحت ربوبیّت از آلایش کیفیّت و اینونیّت منزّه و مبرّا است.
پس او است یگانه بینیاز و یکتای بیانباز، نزاینده و زاییده نشده و هیچکس با او برابر نتواند بود.
نعثل پس از شنیدن این جواب صواب از حضرت رسالت مآب عرض کرد:
راست گفتی ای محمد! امّا اینکه گفتی خدا واحد است و شبیه ندارد، آیا نه این است که گفته میشود: خدا واحد است و نیز گفته میشود: انسان واحد است. پس خدا در صفت واحدیّت، شبیه و شریک دارد.
حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: خدای عزّ و علا واحد حقیقی است؛ یعنی به هیچ اعتبار، در ذات او ترکیب راه ندارد، صرف بساطت و بسیط محض است، امّا وحدت انسان اعتباری است، چه انسان مرکّب از روح و بدن است. پس معلوم شد در وحدت حقّه حقیقیّه، برای خدای تعالی شریک و شبیه نباشد.
عرض کرد: راست گفتی، پس به من خبر ده وصیّ تو کیست! زیرا هیچ پیغمبری نبوده مگر آنکه برای او وصی بوده است، بهدرستیکه پیغمبر ما موسی به یوشع بن نون وصیّت نمود.
حضرت فرمود: وصیّ من، علی بن ابی طالب علیه السّلام است و بعد از او، دو سبط من حسن و حسین و بعد از حسین، نه نفر امامان از صلب حسین میباشند.
گفت: ایشان را برای من نام ببر!
فرمود: چون حسین درگذرد، فرزند او علی بن الحسین، چون مدّت زندگانی علی سپری شود، پسرش محمد، چون محمد را رشته حیات قطع شود، پسرش جعفر، پس از
او فرزندش موسی، چون موسی دنیا را وداع کند، پسرش علی، چون علی بدرود جهان نماید، فرزندش محمد، پس از او، پسرش علی، چون او درگذرد، فرزندش حسن و چون حسن درگذرد، فرزندش محمد مهدی خواهد بود. پس اینها دوازده نفرند که اوصیای من خواهند بود.
نعثل گفت: از چگونگی مردن علی و حسن و حسین علیهم السّلام مرا آگاهی ده!
پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: علی به ضربت شمشیر کشته شود که بر فرقش فرود آید، حسن به زهر کشته گردد و حسین مذبوح خواهد شد.
پرسید: مکان ایشان کجاست؟
فرمود: در بهشت و در درجه من خواهند بود.
نعثل چون این کلمات از اشرف بریّات شنید، شهادتین گفت و بر وصایت اوصیا گواهی داد و گفت: در کتابهای پیغمبران گذشته و در آنچه موسی بن عمران به ما عهد نموده، یافتهام در آخر الزّمان پیغمبری ظاهرشود که نام او احمد و محمد است. او خاتم همه انبیاست و بعد از او پیغمبری مبعوث نشود.
اوصیای او، دوازده نفر میباشند:
اوّل ایشان، پسر عمّ و داماد او است، دوّم و سوّم دو برادرند از فرزندان وصیّ اوّل؛ امّت آن پیغمبر، وصیّ اوّلش را به وسیله شمشیر میکشند، دوّم را به سمّ میکشند و وصیّ سوّم و گروهی از اهلبیتش را با شمشیر در حال تشنگی در زمین غربت میکشند. پس او را مانند گوسفند ذبح نمایند، بر کشته شدن او شکیبایی فرماید و صبر نماید؛ برای اینکه درجات او و درجات اهلبیت و ذرّیّهاش به واسطه دریافتن سعادت شهادت، رفعت گیرد و برای اینکه دوستان و متابعانش را به سبب باختن جان در راه جانان از آتش جهنّم نجات بخشد.
همچنین در کتابهای آسمانی یافتهام که نه نفر دیگر از اوصیای حضرت خاتم انبیا از فرزندان وصیّ سوم خواهند بود. پس این دوازده نفر وصی، به عدد اسباط میباشند.
حضرت فرمود: آیا اسباط را میشناسی؟
عرض کرد: بلی! دوازده نفر بودند:
اوّل ایشان، لاوی بن برخیا میباشد، او از میان بنیاسراییل غایب شد و پس از غیبت، ظاهرشد؛ خدای تعالی شریعت خویش را بعد از آنکه مندرس شده بود. به ظهور او ظاهرکرد او با قرسطیا، پادشاه بنیاسراییل جنگ نمود تا اینکه او را کشت و عباد را از ظلم او آسوده فرمود.
حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: آنچه در بنیاسراییل وقوع یافته، در امّت من واقع خواهد شد، مانند قدمی که جای قدمی و تیری که جای مکان تیری نهاده شود. به درستی که دوازدهم از اوصیای من از انظار غایب شود تا آنکه دیده نشود و زمانی بر امّت من بیاید که از اسلام مگر اسمی و از قرآن جز نشانی باقی نماند.
پس در اینهنگام خدای تعالی به او اذن خروج دهد و اسلام را به سبب او ظاهر فرماید و شریعت را تجدید نماید. پس خوشا به حال کسی که اوصیای مرا دوست دارد و از ایشان پیروی کند، وای بر آن کسی که آنان را دشمن دارد و مخالفت نماید.
نعثل پس از استماع این کلمات معجز آیات، درّی بسفت و در ستایش حضرت پیغمبر و ائمّه اثنا عشر- علیهم صلوات اللّه الملک الاکبر- اشعاری بگفت(1).
در مناقب از جابر روایت کرده که گفت: جندل بن جناده یهودی بر رسول خدا علیه السّلام داخل شد و گفت: مرا از چیزی خبر ده که برای خدا نیست و از چیزیکه نزد خدا نیست و از چیزیکه خدا، دانای به آن نیست!
حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: آن چیزیکه برای خدا نیست، شریک است و آن چیزیکه نزد خدا نیست، ظلم است و امّا آن چیزیکه خدا آن را نمیداند، فرزند
1) کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 16- 11.
میباشد که شما گروه یهود گویید، عزیر پسر خداست. حال آنکه خدا، عزیر را فرزند خود نمیداند؛ بلکه او را مخلوق و بنده خود میداند.
پس جندل به وحدانیّت خدا اقرار کرد، کلمه توحید بگفت و به رسالت حضرت گواهی داد و گفت: دوش، موسی بن عمران را در خواب دیدار کردم. به من فرمود: بر دست محمد صلّی اللّه علیه و آله، خاتم پیغمبران اسلامآر و به اوصیای آن حضرت، تمسّک جوی! حمد خدای را که به شرف اسلام مشرّف شدم و به وجود تو هدایت یافتم؛ اینک از اوصیای خویش مرا آگاه فرما تا به ایشان تمسّک جویم!
حضرت فرمود: اوصیای من، دوازده تن میباشند.
جندل گفت: در تورات چنین یافتهایم؛ نامهای ایشان را برای من بشمار!
فرمود: اوّل ایشان، سیّد اوصیا، پدر همه امامان، علی علیه السّلام میباشد. آنگاه دو فرزندش حسن و حسین علیهما السّلام، به ایشان تمسّک نما، مبادا جهل جاهلین تو را فریب دهد! چون علی بن الحسین زین العابدین، تولّد یابد، زندگانی تو تمام شود و آخر توشه تو از دنیا، شربتی شیر خواهد بود.
جندل گفت: در تورات و کتابهای آسمانی دیگر، ایلیا و شبر و شبیر یافتهایم و این سه، نام علی و حسن و حسین علیهم السّلام است؛ نام کسانی که بعد از حسین میباشند، چیست؟
آنگاه حضرت، اسامی مقدّسه و القاب مبارکه ائمّه هدی تا حضرت صاحب الامر را بیان نمود و در شأن آن بزرگوار فرمود: پس غایب شود و بعد از غیبت، خروج نماید، چون خروج کند، زمین را پر از عدلوداد فرماید، بعد از آنکه پر از ظلم و جور شده باشد.
خوشا به حال کسانی که در غیبت او صبر کنند و بر محبّت آنان پاینده بمانند! خدای تعالی در کتاب خویش به ذکر این آیه هُدیً لِلْمُتَّقِینَ* الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ(1)این گروه را توصیف نموده و در حقّ آنها فرموده: أُولئِکَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَ
1) سوره بقره، آیه 2.
حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.(1)
جندل چون این کلمات بشنید گفت: خدای را حمد میکنم که توفیق معرفت ایشان را به من ارزانی نمود.
زندگانی او تا زمان ولادت حضرت علی بن الحسین علیه السّلام طول کشید. به طایف رفت و بیمار شد، شربتی شیر بیاشامید، کلام رسول خدا را به خاطر آورده، گفت: آن حضرت مرا خبر داد آخر توشه من از دنیا شربتی شیر خواهد بود. پس جان بداد و او را در طایف در موضعی که به کوزاره معروف بود، دفن نمودند.(2)
ایضا در مناقب از جابر بن عبد اللّه روایت نموده که گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به من فرمود: ای جابر! به درستی که اوصیای من و پیشوایان مسلمین بعد از من، اوّل ایشان علی است؛ پس اسامی ائمّه را شمرد تا به امام پنجم، حضرت باقر علیه السّلام رسید. فرمود: ای جابر! زود است او را دریابی، چون به ملاقاتش نایل شوی، سلام مرا به وی برسان!
آنگاه نامهای امامهای دیگر همی بر زبان براند تا امام دوازدهم و فرمود: بعد از حسن بن علی، امام اهل اسلام، قائم است، نام و کنیهاش نام و کنیه من و فرزند حسن بن علی میباشد.
او کسی است که خدای تعالی بر دستهای او مشارق و مغارب زمین را بگشاید، او کسی است که از اولیای خود غیبت فرماید و بر قول به امامتش ثابت نماند، مگر کسی که خدای تعالی دلش را برای ایمان امتحان نموده باشد.
جابر گفت: عرض کردم آیا در حال غیبت امام دوازدهم، مردم به وجود او انتفاع
خواهند برد؟
فرمود: آری! سوگند به کسی که مرا به پیغمبری برانگیخته، مردم در حال غیبت از نور ولایتش روشنی گیرند و انتفاع برند، مانند نفع بردن ایشان از آفتاب، هرچند چهره آن زیر نقاب سحاب پنهان شود.
ای جابر! این امر از اسرار مکنونه الهیّه و علوم مخزونه ربّانیّه است، از همهکس مکتوم بدار مگر آنکه از اهل آن باشد.(1)
جابر جعفی گفت: جابر بن عبد اللّه بر حضرت علی بن الحسین علیه السّلام داخل شد که ناگاه محمد بن علی علیه السّلام از سرای حرم بیرون شد. جابر خدمتش عرض کرد: ای مولای من! جدّ بزرگوارت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله، مرا از مساعدت این سعادت آگهی داد و امر فرمود سلام حضرتش را به شما برسانم و هم مرا خبر داده که بعد از او شما امامان هدایت کننده از اهلبیت او هستید که در همهحال از تمام خلق، داناتر و بیناتر باشید، امّت را از آموزگاری شما نهی نموده و به آموختن از شما امر فرموده است.
امام عالی مآثر، حضرت باقر علیه السّلام چون پیغام جدّ بزرگوار شنید، زبان بلاغت نشان بگشود و فرمود: حکم را در حالت صباوت عطا کرده شدهام و این از فضل و رحمت خدای تعالی بر ما اهلبیت است.(2)
حموینی از حضرت علی بن موسی الرضا علیه السّلام از آبای بزرگوارش روایت کرده، گفت: «قال رسول اللّه: من أحبّ أن یتمسّک بدینی و یرکب سفینة النّجاة بعدی، فلیقتد بعلی بن ابیطالب و لیعاد عدوّه و لیوال ولیّه فإنّه وصیّی و خلیفتی علی امّتی
فی حیاتی و بعد وفاتی و هو إمام کلّ مسلم و أمیر کلّ مؤمن من بعدی؛ قوله قولی و أمره أمری و نهیه نهیی و تابعه تابعی و ناصره ناصری و خاذله خاذلی.
ثمّ قال: من فارق علیّا بعدی، لم یرنی و لم أره یوم القیامة و من خالف علیّا حرّم اللّه علیه الجنّة و جعل مأواه النّار و من خذل علیّا خذله اللّه یوم یعرض علیه و من نصر علیا نصره اللّه یوم یلقاه و لقنّه حجّته عند المسألة.
ثمّ قال: و الحسن و الحسین اماما امّتی بعد أبیهما و سیّدا شباب أهل الجنّة، امّهما سیّدة نساء العالمین و أبوهما سیّد الوصیّین و من ولد الحسین تسعة ائمّة، تاسعهم، القائم من ولدی؛ طاعتهم طاعتی و معصیتهم معصیتی.
إلی اللّه أشکو المنکرین لفضلهم و المضیّعین لحرمتهم بعدی و کفی باللّه ولیّا و ناصرا لعترتی و أئمّة امّتی و منتقما من الجاحدین حقّهم وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ(1).»(2)
خلاصه ترجمه آنکه حضرت خاتم انبیا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: هرکس دوست دارد به دین من چنگ زند و بعد از من، سوار کشتی نجات شود، باید به علی بن ابی طالب علیه السّلام اقتدا کند، باید دوست او را دوست دارد و دشمن او را دشمن دارد؛ چراکه در زندگانی و بعد از مرگ من، او وصیّ و جانشین من بر امّت من است و بعد از من او پیشوای هرمسلمان و فرمان فرمای هرمؤمن است؛ گفتارش، گفتار من، فرمانش، فرمان من و نهیاش، نهی من، پیرو او، پیرو من، یاریکننده او، یاریکننده من و واگذارنده او، واگذارنده من است.
آنگاه فرمود: هرکس از علی دوری جوید، روز قیامت مرا نبیند و من هم او را نبینم و هرکس با علی راه خلاف پوید، خدا بهشت را بر او حرام کرده و جایگاهش را جهنّم قرار میدهد. هرکس علی را یاری ندهد، خداوند در روز محشر یاریاش ندهد و هرکه علی را یاری دهد، خدا روز قیامت یاریاش دهد و در موقف پرسش، حجّتش را
به او تلقین کند.
آنگاه فرمود: حسن و حسین بعد از پدر خود، دو پیشوای امّت من باشند و دو آقای جوانان اهل بهشتند، مادر آنها خاتون زنهای عالم و پدرشان آقای همه اوصیاست و از فرزندان حسین، نه نفر امام باشند که نهمین آنها قائم از فرزندان من است.
فرمانبرداری آنان، فرمانبرداری من و نافرمانی آنها، نافرمانی من است.
به خدا شکایت میکنم از کسانی که بعد از من، فضیلت آنها را انکار کنند و حرمت آنها را ضایع گردانند ...؛ تا آخر حدیث.
ایضا حموینی از سلیم بن قیس هلالی، حدیث طولانی را روایت کرده که خلاصهاش این است:
روزی، علی علیه السّلام با جمع کثیری از وجوه مهاجر و انصار که عدّه آنها از دویست متجاوز بود، جلوس داشتند. هریک از طایفه مهاجر و انصار همی خویش را ستودند و مناقب خود بسی شمردند، عثمان در خانه خود بود و از حال و مقال مهاجر و انصار اطّلاع نداشت، علی علیه السّلام و اهلبیت آن حضرت هم هیچ سخن نمیفرمودند.
آن جماعت عرض کردند: یا ابا الحسن شما را چه شده است که سکوت کرده و سخن نمیگویی؟!
حضرت امیر علیه السّلام شروع به ذکر فضایل و مناقب خود فرمودند از آنچه خاتم انبیا در حقّ آن حضرت فرموده بود؛ هرمنقبت که برمیشمرد، گروه مهاجر و انصار را به شهادت میطلبید و همگی بر صدق مقال آن حضرت گواهی میدادند؛ از جمله فرمود:
«و نصبنی للنّاس بغدیر خم، ثمّ خطب فقال: أیّها النّاس! إنّ اللّه أرسلنی برسالة ضاق بها صدری و ظننت أنّ الناس یکذّبونی، فأوعدنی لأبلیّغها أو لیعذّبنی ثمّ أمر بالصّلاة جامعة ثمّ خطب فقال: أیّها النّاس! أتعلمون أنّ اللّه عزّ و جلّ مولای و أنا
مولی المؤمنین و أنا أولی بهم من أنفسهم؟
قالوا: بلی یا رسول اللّه!
قال: قم یا علی! فقمت، فقال: من کنت مولاه فعلیّ مولاه، اللّهمّ و ال من والاه و عاد من عاداه!
فقام سلمان فقال: یا رسول اللّه! ولایة ماذا؟
فقال: ولاء کولائی؛ من کنت أولی به من نفسه فعلیّ أولی به من نفسه، فأنزل اللّه تعالی ذکره: الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً.
فکبّر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فقال: اللّه أکبر، تمام نبوّتی و تمام دین اللّه ولایة علی بعدی.
فقام أبو بکر و عمر فقالا: یا رسول اللّه! هؤلاء الآیات، خاصّة فی علی؟
قال: بلی، فیه و فی أوصیائی إلی یوم القیامة.
قالا: یا رسول اللّه بیّنهم لنا!
قال: علی أخی و وزیری و وارثی و وصیّی و خلیفتی فی امّتی و ولیّ کلّ مؤمن بعدی، ثمّ ابنی الحسن، ثمّ الحسین، ثمّ تسعة من ولد ابنی الحسین واحد بعد واحد، القرآن معهم و هم مع القرآن لا یفارقونه و لا یفارقهم حتّی یردوا علیّ الحوض.
فقالوا کلّهم: اللهمّ نعم، قد سمعنا ذلک و شهدنا کما قلت.»(1)
خلاصه آنکه حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام به گروه مهاجر و انصار فرمود: حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در روز غدیر خم مرا به امامت نصب فرمود؛ پس از اجتماع مردم، خطبه خواند و این کلمات را گفت: ایّها النّاس! آیا میدانید که خدای تعالی عزّ و جلّ مولای من و من مولای اهل ایمان باشم و من به اهل ایمان از خود آنها اولی هستم؟
گفتند: بلی یا رسول اللّه! چنین است که میفرمایی.
فرمود: برخیز یا علی! پس برخاستم. آنگاه فرمود: هرکه من مولای او هستم، پس
1) کمال الدین و تمام النعمة، صص 277- 276.
علی مولای او است؛ خدایا دوست بدار دوست او را و دشمن بدار دشمن او را!
پس سلمان برخاست گفت: ای رسول خدا! آن ولایت که برای علی ثابت است، چیست؟
پیغمبر فرمود: ولایتی مانند ولایت من است. هرکس من اولی به تصرّف نسبت به او هستم، علی نیز اولی به تصرّف نسبت به او میباشد. پس خدای تعالی آیه الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ ...(1)، تا آخر را نازل فرمود.
پس رسول خدا تکبیر گفت و فرمود: تمام نبوّت من و تمام دین خدا، ولایت علی بعد از من است.
پس ابو بکر و عمر برخاستند و گفتند: یا رسول اللّه! آیا این آیات در خصوص علی نازل شده و کس دیگری شراکت ندارد؟!
فرمود: بلی! خاصّه علی و سایر اوصیای من تا روز قیامت است.
عرض کردند: یا رسول اللّه! اوصیای خود را برای ما بیان فرما!
فرمود: اوصیای من، علی است که برادر و وزیر و وارث و وصی و خلیفه من در امّت من است. آنگاه حسن، بعد از حسن، حسین و نه نفر از فرزندان پسرم حسین هر یک بعد از دیگری؛ قرآن با آنها و آنها با قرآن هستند. نه آنها از قرآن جدا شوند و نه قرآن از آنها جدا شود تا نزد حوض کوثر بر من وارد گردند.
پس تمامی حاضرین به آنچه علی فرمود، اعتراف کردند و گفتند: ما آنچه را گفتی، شنیدیم و گواهی میدهیم.
و از جمله فرمود: أیّها الناس! أتعلمون أنّ اللّه أنزل فی کتابه: إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً فجمعنی و فاطمة و ابنی حسنا و الحسین ثمّ ألقی علینا کساء و قال: اللهمّ هؤلاء أهل بیتی و لحمی؛ یؤلمنی ما یؤلمهم و یجرحنی ما یجرحهم فاذهب عنهم الرّجس و طهّرهم تطهیرا!
فقالت امّ سلمة: و أنا یا رسول اللّه؟ فقال: أنت إلی خیر، إنّما نزل فیّ و فی أخی
1) سوره مائده، آیه 3.
علیّ بن ابیطالب و فی ابنی و فی تسعة من ولد ابنی الحسین خاصّة لیس معنا فیها أحد غیرنا.
فقالوا کلّهم: نشهد أنّ امّ سلمة حدّثتنا بذلک، فسألنا رسول اللّه فحدّثنا کما حدّثتنا.
ای مردم! آیا میدانید به درستی که خداوند در کتاب خود آیه تطهیر را نازل کرد.
پس رسول خدا من و فاطمه و فرزندم حسن و حسین را جمع کرد، آنگاه عبایی را بر ما افکند و گفت: خدایا! اینان اهلبیت و گوشت من میباشند؛ مرا به درد میآورد آنچه ایشان را به درد میآرد و مرا مجروح میکند آنچه آنها را مجروح میکند. پس پلیدی را از ایشان برطرف کن و آنها را پاکیزه کن، پاکیزه کردنی!
حاضرین گفتند: ما گواهی میدهیم امّ سلمه، بدانچه ما را حدیث کردی، حدیث کرد. پس، از رسول خدا پرسیدیم، آنچه را امّ سلمه گفت به ما فرمود.
و از جمله فرمود: «انشدکم اللّه! أتعلمون أن اللّه أنزل فی سورة الحجّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَ افْعَلُوا الْخَیْرَ ...(1)، إلی آخر السورة.
فقام سلمان فقال: یا رسول اللّه! من هؤلاء الّذین أنت علیهم شهید و هم شهداء علی النّاس الذّین اجتباهم اللّه و لم یجعل علیهم فی الدین من حرج ملّة إبراهیم؟
قال: عنی بذلک ثلاثة عشر رجلا خاصّة دون هذه الامة.
قال سلمان: بیّنهم لنا یا رسول اللّه!
قال: أنا و أخی علی و أحد عشر من ولدی.
قالوا: اللّهمّ نعم!»
یعنی، شما را به خدا سوگند میدهم! آیا میدانید خداوند در سوره حج آیه یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا ...، تا آخر سوره را نازل فرمود.
سلمان برخاست و گفت: چه کسانی هستند آنان که تو بر آنها گواه و آنها بر سایر خلق گواهند؟ آنچنان کسانی که خدا آنها را اختیار کرده و در دین مبین- که ملّت ابراهیم است- بر آنها حرجی قرار نداده است.
1) سوره حج، آیه 77.
فرمود: گواهان بر خلق، سیزده نفرند نه غیر ایشان از این امّت.
سلمان عرض کرد: ایشان را برای ما بیان فرما!
فرمود: من و برادرم علی و یازده نفر از فرزندان من.
حاضرین همه حضرت علی را تصدیق کردند و گفتند: بلی چنین است که گفتی!
قال: «انشدکم باللّه! أتعلمون أنّ رسول اللّه قام خطیبا لم یخطب بعد ذلک فقال:
أیّها الناس! إنّی تارک فیکم الثّقلین؛ کتاب اللّه و عترتی أهلبیتی فتمسّکوا بهما لن تضلّوا فإنّ الّلطیف أخبرنی و عهد إلیّ أنّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض.
فقام عمر بن الخطّاب شبه المغضب، فقال: یا رسول اللّه أکلّ أهل بیتک؟!
فقال: لا و لکن أوصیائی منهم؛ أوّلهم أخی و وزیری و وارثی و خلیفتی فی امّتی و ولیّ کلّ مؤمن بعدی هو أوّلهم، ثمّ ابنی الحسن، ثمّ ابنی الحسین، ثمّ تسعة من ولد الحسین، واحد بعد واحد حتّی یردوا علیّ الحوض؛ شهداء اللّه فی أرضه و حججه علی خلقه و خزّان علمه و معادن حکمته؛ من أطاعهم فقد أطاع اللّه و من عصاهم فقد عصی اللّه.
فقالوا کلّهم: نشهد أنّ رسول اللّه قال ذلک.»(1)
گفت: شما را به خدا سوگند! آیا میدانید که رسول خدا علیه السّلام در خطبه آخرین- که پس از آن، خطبه نخواند- فرمود: من از میان شما میروم و در میان شما دو چیز گران را میگذارم؛ یکی کتاب خدا و دیگری عترت که اهلبیت منند؛ پس چنگ زنید به این دو چیز تا هرگز گمراه نگردید؛ زیرا خدای لطیف که دانای هرآشکار و نهان است، به من خبر داده کتاب او و اهلبیت من از هم جدا نشوند تا در حوض کوثر بر من وارد آیند.
آنگاه عمر بن خطّاب مانند شخص خشمناک برخاست و گفت: ای رسول خدا آیا برای تمام اهلبیت تو این فضیلت و خاصیّت است!
1) ر. ک: کمال الدین و تمام النعمة، ص 279- 274؛ کتاب سلیم بن قیس هلالی، ص 202- 189؛ تفسیر نور الثقلین، ج 1، صص 645- 644.
فرمود: نه! و لکن اوصیای از اهلبیت من؛ اوّل آنها برادر و وزیر و وارث و خلیفه من، علی بن ابی طالب است، آنگاه پسرم حسن، پس پسرم حسین و نه نفر از فرزندان حسین هریک بعد از دیگری؛ آنها شهدای خدا در زمین او، حجّت خدا بر آفریدگان او و خزینهدار علم و معدن حکمت او هستند. هرکه آنها را اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده و هرکه آنها را معصیّت کند، خدا را معصیّت نموده.
پس حاضرین گفتند: ما گواهی میدهیم آنچه را تو گفتی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله هم گفت.
ابن شاذان در مناقب از ابن عبّاس روایت کرده که گفت: شنیدم رسول خدا میفرمود: ای گروه مردم! بدانید برای خدای تبارک و تعالی دری است که هرکس داخل آن شود از فزع اکبر ایمن گردد.
پس ابو سعید خدری به سوی آن حضرت برخاست و گفت: ما را به سوی آن در رهنمایی کن تا او را بشناسیم!
فرمود: آن در، علی بن ابی طالب علیه السّلام است؛ او سیّد وصیّین، امیر المؤمنین، برادر رسول پروردگار عالمین و خلیفه خدا بر تمام مردم.
ای گروه مردم! هرکس دوست دارد به دسته محکمی که گسیختگی ندارد چنگ زند، باید به ولایت علی بن ابی طالب چنگ زند؛ چه ولایت او، ولایت من و طاعت او، طاعت من است.
ای گروه مردم! هرکس دوست دارد حجّت بعد از مرا بشناسد، باید علی بن ابی طالب را بشناسد! ای گروه مردم! هرکس، خداوند او را به پیروی من مسرور کرده، پس بر او واجب است ولایت علی بن ابی طالب و پیشوایان از ذرّیّه مرا پیدرپی دارد؛ چه ایشان نگاهدار علم من میباشند.
سپس جابر بن عبد اللّه انصاری برخاست و گفت: ای رسول خدای! شماره امامان
چندتا است؟
فرمود: ای جابر! از من عدد ائمّه را پرسش کردی که در حقیقت، پرسش از همه اسلام است، خدا تو را رحمت کند! شماره آنها شماره ماههاست که نزد خدا در کتاب، در روزی که آسمانها و زمین را آفرید، دوازده ماه معیّن است و شماره ایشان، شماره چشمههایی است که برای موسی شکافت چون عصای خود را بر سنگ زد، پس از آن سنگ، دوازده چشمه منفجر شد و نیز شماره نقبای بنیاسراییل است.
خداوند فرمود: هرآینه به تحقیق پیمان بنیاسراییل را گرفتیم و از ایشان دوازده نفر نقیب برانگیختیم. ای جابر! امامان در این امّت، دوازده نفر میباشند؛ اوّل ایشان، علی بن ابی طالب و آخر ایشان، قائم- صلوات اللّه علیهم اجمعین- میباشد.(1)
در غیبت طوسی(2)از ابن عبّاس روایت کرده که او گفت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
وقتی که مرا به آسمان هفتم و از آنجا به سدرة المنتهی و از سدره به حجابهای نور بردند، خدای تعالی مرا ندا کرد: ای محمد تو بنده منی و من پروردگار تو! پس به من خضوع و تذلّل و عبادت نمای و به من وثوق و توکّل کن!
به درستی که به اینکه بنده و حبیب و رسول و نبیّ من باشی من راضی شدم و به برادرت علی که خلیفه و باب من باشد، راضی گردیدم.
پس او حجّت خدا بر بندگان من و پیشوا بر خلق من است. به وسیله او، دوستان از دشمنان امتیاز مییابند، به سبب او، طایفه شیطان از طایفه من جدا میشوند. به وسیله او، دین برپا میگردد و حدود من محفوظ میماند و احکام مرا انفاذ میکند. به سبب تو و او و ائمّه از اولاد تو، به بندگان خود رحم میکنم.
با قائم، به تسبیح و تقدیس و تهلیل و تکبیر و تمجیدی که روی زمین میشود، زمین خود را معمور میگردانم و به سبب او، زمین را از دشمنان پاک میگردانم و برای اولیای خود او را میراث میکنم. به وسیله او، سخنان کفّار را باطل و کلمه خود را بلند میگردانم.
به سبب او و به علم خود بندگان و شهرهای خود را زنده میکنم، به مشیّت خود خزینهها و ذخیرهها را برای او ظاهرمیکنم، به اراده خود او را از اسرار و ضمایر، مطّلع میگردانم و با ملایکه او را امداد مینمایم تا ایشان در انفاذ امر من و اظهار نمودن دین من او را یاری کنند؛ او ولیّ من و مهدی بندگان من است.
در امالی(1)طوسی از عبد الرّحمن بن ابی لیلی؛ روایت کرده که او گفته که پدرم گفت: پیغمبر، در دعوای خیبر، بیرق را به علی بن ابی طالب داد، پس خدا برای او فتح کرد.
بعد از آن حکایت روز غدیر و بعض فضایل آن حضرت را که در آنروز واقع شده بود نقل نمود تا اینکه گفت: پیغمبر گریه کرد.
گفتند: یا رسول اللّه چرا گریه میکنی؟!
فرمود: جبرییل به من خبر داد به علی ظلم میکنند، حقّش را از او میگیرند، با وی میجنگند، بعد از او، اولادش را میکشند و بر ایشان ظلم میکنند.
و جبرییل از پروردگار خود به من خبر داد که مصیبت اهلبیت من در وقت قیام قائم، زایل میشود و کلمه ایشان بلند میگردد؛ امّت بر محبّت ایشان اتّفاق میکنند، دشمن ایشان کم میشود و ناخوش دارنده ایشان ذلیل و مدّاحشان بسیار میگردد.
این در وقتی است که بلاد متغیّر و بندگان ضعیف و از فرج مأیوس گردند، در این
1) الأمالی، صص 352- 351؛ بحار الانوار، ج 28، ص 47- 45.
حال، قائم ظهور میکند؛ نام او، نام من است و نام پدرش، مثل نام پسر من است، او از اولاد دختر من است، خدا، به وسیله ایشان حق را ظاهرمیسازد و با شمشیرهای ایشان، باطل را خاموش مینماید، پارهای از مردم از روی ترس و پارهای دیگر از راه رغبت و میل تابع ایشان میشوند.
راوی گوید: گریه پیغمبر ساکن گردید و فرمود: مژده باد به شما! به درستی که وعده خدای تعالی خلاف نمیشود و قضای او رد نمیگردد، به درستی که فتح خدا نزدیک است.
بعد از آن، حضرت دعا کرد، گفت: پروردگارا ایشان اهلبیت منند، رجس و خباثت را از ایشان دور کن، ایشان را پاک و پاکیزه گردان، آنها را حفظ و مراعات کن، یار و یاورشان باش و ذلیلشان مگردان و ایشان را خلیفه من قرار ده!
در بحار از کمال الدین(1)به اسناد خود از وهب بن منبّه، او به ابن عبّاس رفع حدیث کرد و گفته رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: وقتی خدای تعالی مرا به آسمان برد، ندای «یا محمّد!» به من رسید، گفتم: «لبّیک ربّ العظمة لبّیک!».
در آنحال وحی رسید: در خصوص کدام امر، اهل آسمان با همدیگر مخاصمه کردند؟
عرض کردم: من به آن علمی ندارم.
فرمود: آیا از آدمیان برای خود، وزیر و برادر و وصی اختیار کردهای؟
عرض کردم: تو برای من وصی اختیار کن!
فرمود: یا محمد! از آدمیان، علی را برای تو اختیار کردم.
عرض کردم: پسرعمّم را وصیّ من گردانیدی.
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 252- 250؛ بحار الانوار، ج 51، ص 70- 68.
پس وحی کرد: بعد از تو علی وارث تو و وارث علم تو است، در روز قیامت صاحب لوای حمد و صاحب حوض تو است و از آن، مؤمنین را سیراب میکند.
بعد از آن فرمود: یا محمد! من به ذات خود، سوگند حق یاد میکنم که دشمنان تو و دشمنان اهلبیت از این حوض نمیآشامند هرآینه جمیع امّت تو را داخل بهشت میکنم مگر کسی که از داخل شدن به بهشت ابا نماید.
عرض کردم: آیا کسی هست که از داخل شدن به بهشت ابا نماید؟
فرمود: بلی!
عرض کردم: چطور ابا میکند؟
فرمود: به درستی که من، تو را اختیار کردم و بعد از تو، برای تو، وصی برگزیدهام و او را از تو، به منزله هارون از موسی کردم، جز اینکه بعد از تو پیغمبری نمیشود.
محبّت او را به دلت انداختم و او را پدر اولاد تو کردم. حق او بر امّت، مثل حقّ تو بر ایشان است؛ هرکه حقّ او را انکار کند، حقّ تو را انکار کرده، هرکس از دوستی او ابا نماید، از دوستی تو ابا کرده و کسی که از دوستی تو ابا نماید، از دخول در بهشت ابا کرده.
آنگاه در مقابل نعمتهای خدا به سجده شکر افتادم. ناگاه منادی ندا کرد: یا محمد! سر بردار و بخواه از من تا عطا نمایم!
عرض کردم: امّت مرا به ولایت علی جمع کن تا اینکه همگی در روز قیامت به حوض من وارد شوند!
فرمود: در خصوص بندگان خود، پیش از آنکه ایشان را خلق کنم، قضای من جاری شده، هرکه را بخواهم، هدایت میکنم و هرکس را بخواهم، هلاک میگردانم. به درستی که علم تو را به علی دادم و او را وزیر و خلیفه تو بر اهل و امّت کردم، کسی که او را دشمن بدارد و ولایتش را انکار نماید، داخل بهشت نمیگردد، کسی که او را دشمن بدارد، تو را دشمن داشته و کسی که تو را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته، کسی که او را دوست بدارد، تو را دوست داشته و هرکه تو را دوست داشته، به درستی که این فضیلت
را برای او قرار دادم.
و به تو اینرا عطا کردم که از صلب علی، یازده نفر مهدی بیرون آورم؛ همه ایشان از بکر بتولاند، آخر ایشان، مردی است که عیسی بن مریم پشتسر او نماز خواهد کرد. زمین را پر از عدل میکند چنانچه پر از ظلم و جور گردیده، با او از هلاکت نجات خواهم داد و به وسیله او، از ضلالت هدایت خواهم کرد. به وسیله او، چشم کور را باز میکنم و مریض را شفا میدهم.
عرض کردم: خدایا! چهوقت اینها میشود؟
فرمود: وقتی که علم برداشته شد و جهل ظاهرگردید و قرّاء بسیار شدند و عمل، قلیل شد و قتل نفس، بسیار گردید و فقهای هدایتکننده کم شدند و فقهای گمراهکننده و خائنان و شعرا بسیار شدند و امّت تو، قبرهای خود را مساجد کردند و به مصحفها زینت دادند و مساجد را با طلا یا غیر آن منقّش نمودند و جور و فساد، بسیار شد و منکر، ظاهرگردید و امّت تو، امر به منکر و نهی از معروف نمودند و مردان به مردان و زنان به زنان اکتفا کردند، و امرا، کافر و دوستان ایشان، فاجر و یاران و ناصران ایشان، ظالم گردیدند و اصحاب رأی ایشان، فاسق شدند.
و در اینوقت سه خسف- یعنی به زمین فرورفتن- واقع میشود؛ خسفی در مشرق، خسفی در مغرب و خسفی در جزیرة العرب و شهربصره به دست مردی از ذرّیّه تو خراب میشود که اتباع زنجیانند، مردی از اولاد حسین بن علی خروج میکند، دجّال از سیستان بیرون آید و سفیانی خروج مینماید.
عرض کردم: خدایا! بعد از من چه اخباری خواهد شد؟
پس خدا به من وحی نموده و از کارهای بنیامیّه و فتنه پسرعمّم علی علیه السّلام و آنچه تا روز قیامت خواهد شد.
راوی گوید: پس، آن حضرت فرموده: بعد از آنکه به زمین نزول کردم، همه اینها را به علی علیه السّلام خبر دادم و ادای رسالت کردم. خدا را حمد میکنم چنانکه پیغمبران کردند؛ چنانکه همه نیز، پیش از من کردهاند.
این ناچیز گوید: اینکه خدای تعالی به پیغمبر فرمود اهل آسمانها در خصوص کدام امر با همدیگر مخاصمه میکنند، اشاره به این قول خدای تعالی است: ما کانَ لِی مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلی إِذْ یَخْتَصِمُونَ(1)، مشهور در میان مفسّرین آن است که به آیه إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً(2)اشاره است و سؤال ملایکه از اینپس، گویا خدا از پیغمبران مخاصمه ایشان را پرسید.
بعد از آن خبر داد که زمین از حجّت و خلیفهای خالی نمیشود. بعد از آن، پیغمبر از خلیفه خود پرسید که خلیفه من چه کسی خواهد شد؟ و خدا خلفای او را معیّن نمود. دور نیست که ملایکه در اینوقت از خلیفه پیغمبر سؤال کردند، و خدا بدینطریق به ایشان خبر داد، و پارهای سخنان در اینخصوص، در باب معراج مذکور است.
و آنچه خدای تعالی فرمود که بصره خراب میشود، اشاره به قصّه صاحب زنج است که در سال دویست و پنجاه و پنج در بصره خروج میکند و به زنجیها وعده میکند، هرکه نزد او آید او را اکرام نماید و آزاد کند. پس جمع کثیری نزد او جمع میشوند و به این سبب، امر او ترقّی مییابد، از اینجهت به صاحب زنج ملقّب گردیده و چنان گمان دارد که او علی بن محمد بن احمد بن عیسی بن زید بن علی بن الحسین است.
ابن ابی الحدید گوید: اکثر مردم، خصوصا طایفه طالبیّین و نسّابین در نسب او قدح کردهاند و گفتهاند او از طایفه عبد القیس و نامش علی بن محمد بن عبد الرّحیم و مادرش اسدیّه است از اسد بن خزیمه که جدّش محمد بن حکیم اسدی کوفی است.(3)
بدانکه اخبار بسیار و احادیث بیشمار، از حضرت رسول مختار، در اوصاف و احوال حضرت غایب از انظار، در صحاح با اعتبار اهل سنّت و تابعین چهار یار، وارد گردیده که نقل تمامی آنها کتابی حجیم و سفری ضخیم خواهد بود.
پس اولی آن است که به نقل اسامی کتب و ذکر عدّهای از آن احادیث اقتصار کنیم که سیّد بن طاووس- رضوان اللّه علیه- آنها را در کتاب طرائف(1)خود بنابر نقل علّامه مجلسی رحمهم اللّه در جلد سیزدهم بحار نقل فرمود؛ چه آنکه فرموده است: سیّد در طرائف از کتاب جمع ما بین صحاح ستّه و کتاب فردوس و کتاب مناقب ابن مغازلی و کتاب مصابیح محمد بن مسعود فرّاء، بسیاری از اخبار سابقه را که در خصوص مهدی بوده، روایت کرده است.
و بعد از آن گفته: بعضی از علمای شیعه کتابی تصنیف کردهاند، من آن را یافته و بر پاره روایاتی که احسن از روایات ماست، مطّلع گردیدم. آن کتاب را کشف المخفی در مناقب مهدی نام نهاده و در آن، یکصد و ده حدیث از طریق رجال هرچهار مذهب، روایت کردهاند، من نقل آنها را با اسانید و الفاظ آنها- از خوف تطویل- ترک نمودم، لکن اسمای روات آنها را ذکر میکنم.
از جمله آنها سه حدیث از صحیح بخاری، یازده حدیث از صحیح مسلم، دو حدیث از کتاب جمع بین الصّحیحین حمیدی، یازده حدیث از کتاب جمع بین الصّحاح السّته یزید بن معاویه عبدری، هفت حدیث از کتاب فضایل الصحابه، پنج حدیث از تفسیر ثعلبی، و شش حدیث از کتاب غریب الحدیث ابن قتیبه دینوری، چهار حدیث از کتاب فردوس ابن شیرویه دیلمی، شش حدیث از کتاب مسند سیّده نساء، تألیف حافظ ابو الحسن علی دارقطنی، سه حدیث از کتاب حافظ مذکور از مسند امیر المؤمنین، دو حدیث از کتاب مبتداء کسایی که مشتمل بر ذکر مهدی (عج) و خروج
1) الطرائف، ص 181- 179.
سفیانی و دجّال میباشد، پنج حدیث از کتاب مصابیح ابی محمد حسین بن مسعود فرّاء، سی و چهار حدیث از کتاب ملاحم ابی الحسن احمد بن جعفر بن عبید اللّه مناوی، سه حدیث از کتاب حافظ محمد بن عبد اللّه حضرمی که به ابن مطیق مشهور است، سه حدیث از کتاب رعایة لآمل الرّوایه ابی فتح محمد بن اسماعیل بن ابراهیم فرغانی که از جمله آنها خبر سطیح است و دو حدیث از کتاب استیعاب ابیعمر و یوسف بن عبد البر نمیری میباشد.
صاحب کتاب طرائف گفته: بر جزء ثانی از کتاب سنن واقف شدم که همه آن، روایات محمد بن یزید بن ماجه است، دیدم در زمان مؤلّف آن، تاریخ کتابت بعض اجازات را در آن نوشته؛ از جمله آنها این است:
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم.
امّا بعد؛ پس من اخبار این کتاب را به عمرو و محمد بن سلمه و جعفر و حسن پسران محمد بن سلمه- حفظهم اللّه و نفّعنا اللّه و ایّاکم- اجازه دادم. ابراهیم بن دینار با خطّ خود پای این اجازه نوشته: این در شهرشعبان سی صد سال از هجرت گذشته، نوشته شد.
صاحب کتاب مذکور گوید: این جزو مذکور از کتاب سنن، متضمّن اکثر قصص دعواها است؛ از جمله آنها باب خروج مهدی است که در این باب، هفت حدیث با اسانید آنها ذکر کرده، مضمون آنها این است که مهدی خروج میکند، او از اولاد فاطمه علیها السّلام است، زمین را پر از عدل گرداند، چنانکه پر از ظلم شده باشد. کشف الحاله هم این حدیث را به پیغمبر رافع نموده و در کتاب خود مذکور ساخته است.
صاحب کتاب طرائف نیز گفته به کتاب مقتصّ تلخیص ابی الحسین احمد بن جعفر بن محمد مناوی برخوردم، دیدم در زمان مؤلّفش در آخر همان نسخه، نوشته شده فراغت از تألیف کتاب در سال سیصد و سی حاصل گردید و در آن بعضی اجازات و تحریرات هم بود که تاریخ بعضی از آنها ذیقعده سال چهارصد و هشتاد بود.
از جمله مطالب این کتاب آن بود که بعد از این، بعضی روایات در خصوص مهدی و
سیرت وی مذکور میشود و بعد از آن، هجده حدیث با اسانید آنها تا به پیغمبر روایت کرده که همه آنها متضمّن خروج مهدی و ظهور وی بود و اینکه او از اولاد فاطمه علیها السّلام، دختر رسول خدا علیها السّلام است، زمین را پر از عدل گرداند و نیز محتوی بر ذکر کمال و سیرت آن حضرت و جلالت ولایت او است.
بعد از آن، صاحب کتاب مذکور، به روایاتی که حافظ ابو نعیم جمع کرده، اشاره نموده، بنابر نقل صاحب کتاب کشف الغمّه همه آنها، چهل حدیث در وصف مهدی است و بعد از آن گفته همه این احادیث، یک صد و پنجاه و شش حدیث است.
این ناچیز گوید: چون در آخر کلام صاحب طرائف به نقل حدیثی اشاره شد که آنها را حافظ ابو نعیم اصفهانی در حالات و اوصاف حضرت مهدی علیه السّلام جمع و نقل نموده، لذا خوش داشتم آنها را مطابق ترجمهای که صاحب کتاب اصول العقائد نموده است، نقل نمایم؛ ایضاحا للمحجّة و إتماما للحجّة و این چهل حدیث را که صاحب اصول العقائد- که مرحوم میر محمد هادی بن میر محمد لوحی سبزواری است- در آن کتاب ذکر نمود که قبل از نقل آنها فرموده: بدان احادیثی که سنّیان نقل کردهاند که برای این امّت مهدی، میباشد، بسیار است!
و از جمله بزرگان علمای سنّی که در اینباب احادیث نقل کرده، حافظ ابو نعیم اصفهانی است که قبرش در بیرون دروازه باب الدشت اصفهان واقع بود. مردم این شهر از جهت جهل به احوال او، به زیارت او مشغول میشدند و نمیدانستند که سنّیان قدیم، قبر او را مزار خود کرده بودند.
وقتی شیعهها در این شهر زیاد شدند، سنّیانی که از ترس، اظهار تشیّع کرده بودند، به رسم عادت، مشغول زیارت آن شقی بودند و چون رفتهرفته سنّیان از این شهر برطرف شدند، شیعیان به گمان آنکه صاحب آن قبر، مرد خوبی است به زیارت او اشتغال مینمودند.
در آخر کار، والد این بیمقدار، هدایت اهل اصفهان نموده، شیعیان این بلده را از زیارت آن دشمن خاندان اهلبیت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم منع نمود و الآن اثری از آن قبر باقی نیست.
غرض آنکه حافظ ابو نعیم اصفهانی چهل حدیثی نوشته و در آن، احادیثی جمع نموده که به طریق اهل سنّت از احادیث صحیحه و تمام آنها در باب حضرت صاحب الامر علیه السّلام است.
و شیخ ابو الفتوح عجلی شافعی که در مذهب شافعی هشت تصنیف دارد و شاگرد ابو الوفا که پسر ابو حافظ ابو نعیم مذکور است و قبرش در قبرستان چنبلان که فعلا سنبلستان نامیده میشود، در اصفهان است، مردم این شهر به زیارت او نیز مشغول بودند و به هدایت والد این فقیر- رحمة اللّه- زیارت آن شقی را ترک نمودند، شرحی بر آن اربعین نوشته و در ضمن آن شرح، بیش از صد حدیث در این باب نقل کرده است.
به خاطر میرسد در این مقام از باب اختصار، به نقل اربعین حافظ ابو نعیم اکتفا نموده و برای زیادت اختصار، اسانید آن احادیث نیز حذف شود و چون نقل آن چهل حدیث با ترجمه موجب اطناب است، ندا به ذکر ترجمه آن اکتفا مینماید.
و این ناچیز که ترجمه آن احادیث را از کتاب اصول العقائد نقل مینمایم به جهت خصوصیّاتی است که در آن ترجمه است و در غیر آن نیست.
حدیث اوّل: حافظ مزبور در اربعین مذکور از ابو سعید خدری روایت کرده که او گفته پیغمبر فرمود:
از امّت من مهدی نامی بیرون آید که هرگاه عمر او کوتاه باشد، هفت سال و اگر طولانی باشد، نه سال میشود. امّت من در زمان او متنعّم میشوند بهطوری که پیش از آن هیچ بدکار و نیکوکاری متنعّم نشده است.(1)
حدیث دوّم: ایضا ابو سعید خدری روایت نموده که او گفت، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم
1) ر. ک: کشف الغمة فی معرفة الائمة، ج 3، ص 267؛ بحار الانوار، ج 26، ص 369، ج 51، ص 78.
فرمود: زمین از ظلم و جور پر خواهد شد، بعد از آن مردی از عترت من بیرون خواهد آمد، دنیا را پر از عدلوداد و راستی خواهد کرد. او زمین را هفت یا نه سال مالک خواهد شد.(1)
حدیث سوّم: به سند مذکور روایت کرده از حضرت رسالت پناه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرمود:
قیامت قیام نخواهد کرد مگر بعد از آنکه مردی از اهلبیت من به مدّت هفت سال زمین را مالک شود، او زمین را از عدل پر سازد، چنانچه قبل از آن از جور و ظلم پر شده باشد.(2)
حدیث چهارم: حافظ مذکور از زهری، از علی بن الحسین از پدر بزرگوارش حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: مهدی این امّت از فرزندان تو خواهد بود.(3)
حدیث پنجم: روایت نموده از علی بن هلال از پدرش که گفت: به خدمت حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مشرّف شدم در حالیکه دنیا را وداع میفرمود. حضرت فاطمه- صلوات اللّه علیها- بر بالینش نشسته و میگریست تا آنکه او از گریهاش بلند شد.
حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سر مبارک را به جانب او برداشته و فرمود: ای حبیبه من، فاطمه! چه چیز تو را میگریاند؟
حضرت فاطمه علیها السّلام گفت: ای پدر! از ضایع شدن بعد از تو میترسم که خلق عالم، تو را فراموش کنند و بر ما جور و ستم نمایند.
حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: ای حبیبه من! مگر ندانستهای که خدای تعالی بر زمین نظر کرد نظرکردنی و اطّلاع یافتنی و اطّلاع یافت و از جمیع اهل زمین، پدر تو را برگزید و اختیار نمود، و او را به رسالت و نبوّت برانگیخت. بعد از آن ملاحظهای
دیگر نمود و از همگی اهل عالم، شوهر تو را اختیار فرمود و به من وحی کرد تو را به عقد او کنم.
ای فاطمه! ما از آن اهلبیتیم که خدای تعالی به ما هفت خصلت و کرامت عطا نموده و آن را پیش از ما به هیچکس نداده و بعد از ما هم به هیچکس نخواهد داد؛ یکی آنکه مرا خاتم نبوّت ساخته و من نزد حقتعالی خاتم النبیّین، اکرم المرسلین، دوستترین جمیع مخلوقات و پدر تو هستم.
دیگر آنکه خلیفه و جانشین من، بهترین اوصیا و دوستترین جمیع خلایق نزد حقتعالی است و او شوهر تو است.
دیگر آنکه شهید ما، سیّد شهداست و دوستترین جمیع خلایق نزد حقتعالی است، او حمزة بن عبد المطلب عمّ پدر تو و عمّ شوهر تو است.
دیگر آنکه از ماست کسی که حقتعالی به او دو بال عطا فرموده و در بهشت با ملایکه طیران مینماید و به هرجا که میخواهد، میرود و میآید. او پسرعمّ پدر تو و برادر شوهر تو یعنی جعفر طیّار- علیه الرحمه- است.
و دیگر آنکه دو سبط این امّت از مایند، آن دو حسن و حسین پسران تو و ایشان سیّد جوانان اهل بهشتند و پدر ایشان از آنها فاضلتر است.
و بعد از آن، حضرت رسالت پناه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به فضیلت هفتم اشاره نموده، به حضرت فاطمه- صلوات اللّه علیها- خطاب کرد و فرمود: ای فاطمه، ای حبیبه من! قسم به آن خداوندی که مرا به حق و راستی به سوی خلق فرستاده، مهدی این امّت از این دو سبط خواهد بود. در آن وقتی که دنیا هرجومرج شده و فتنهها ظاهرگشته باشد، راهها بریده شده باشد و بعضی از مردمان بعضی دیگر را غارت کنند، هیچ بزرگی بر کوچک رحم نکند و شفقت ننماید و هیچ کوچکی رعایت و تعظیم بزرگان ننماید.
در آنحال، حقتعالی از ایندو سبط، کسی را مبعوث گرداند که قلعههای ضلالت و گمراهی را بگشاید و قفل از دلها بردارد و به هدایت مردم به راه دین در آخر الزّمان برخیزد؛ چنانچه من در آخر الزّمان به این کار برخاسته بودم و زمین را از عدلوداد
پر کند، همچنانکه از ظلم و جور پر شده باشد.
ای فاطمه، ای نور دیده من! اندوهگین مباش که حقتعالی از من و از همهکس به تو رحیمتر است؛ به جهت نزدیکی تو با من و به واسطه وقعی که از تو در دل من است.
به تحقیق حقتعالی تو را با شوهرت تزویج فرمود، در حالیکه حسبش عظیمتر، نسبش عزیزتر، به رعیّت رحیمتر، به احکام دین، عالمتر و در حکم، عادلتر بود. با وجود اینها من از خدای تعالی خواستهام نسبش عظیمتر، که تو اوّل کسی از اهلبیت من باشی که به من ملحق خواهند شد.(1)
حدیث ششم: روایت کرده از حذیفه به اسناد خود که گفت: روزی سیّد کائنات صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای ما خطبه نمود و از آنچه بعد از این واقع خواهد شد، برای ما بیان فرمود و بعد از آن فرمود: اگر از عمر دنیا باقی نماند مگر یک روز البته خدای تعالی آن روز را دراز خواهد کرد تا آنکه مردی را از فرزندان من مبعوث گرداند که اسم او، اسم من باشد.
پس سلمان رحمهم اللّه برخاست و گفت: یا رسول اللّه آن مرد از کدامیک از فرزندان تو خواهد بود؟!
حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: از این فرزند من خواهد بود و دست مبارک خود را بر دوش حضرت امام حسین علیه السّلام زد.(2)
حدیث هفتم: در خصوص مکانی است که مهدی علیه السّلام از آنجا خروج میکند، از حذیفه روایت کرده که او از عبد اللّه پسر عمر خطّاب نقل نموده که گفت: از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که فرمود:
حضرت مهدی علیه السّلام از دهی بیرون خواهد آمد که آن را کرعه گویند.(3)
1) ر. ک: المسترشد فی امامة امیر المؤمنین، صص 614- 613؛ ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، صص 136- 135؛ بحار الانوار، ج 51، صص 79- 78.
2) ر. ک: ذخائر العقبی، صص 136- 135؛ بحار الانوار، ج 51، صص 80- 79.
3) ر. ک: الصراط المستقیم الی مستحقی التقدیم، ص 259؛ الکامل فی ضعفاء الرجال، ج 5، ص 295؛ معجم البلدان، ج 4، ص 452؛ بحار الانوار، ج 51، ص 95.
حدیث هشتم: در کیفیّت روی مهدی است؛ به حذف اسناد از حذیفه روایت کرده که گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده: به درستی که مهدی، مردی از اولاد من خواهد بود که روی او همچون ستاره پرنور درخشنده، درخشنده و نورانی باشد.(1)
مؤلّف گوید: حافظ ابو نعیم مذکور که این حدیث را در اربعین خود به حذف اسناد روایت کرده، با آنچه در اوّل کتاب خود گفته- که این چهل حدیث که جمع نمودهام، تمام از صحاح احادیث ماست- منافاتی ندارد؛ از آنجهت که میتواند این حدیث به طریق صحیح نزد او معلوم شده باشد ولی در کتاب ذکرش نکرده باشد.
حدیث نهم: در بیان کیفیّت رنگ و جسم آن جناب است؛ از حذیفه روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
مهدی موعود از اولاد من مردی خواهد بود که رنگ روی مبارکش، مثل عرب و جسم شریفش، مثل جسم اولاد یعقوب پیغمبر باشد. برطرف راست او، خالی باشد که گویی ستارهای نورانی است.
زمین را از عدلوداد پر خواهد ساخت، بعد از آنکه از ظلم پر شده باشد و از خلافت او، اهل زمین و آسمان و مرغان میان آسمان و زمین راضی خواهد بود.(2)
حدیث دهم: در کیفیّت پیشانی مبارک آن حضرت است؛ از ابو سعید خدری روایت نموده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
مهدی این امّت، از اولاد من خواهد بود و از جمله علامات او این است که بینی او کشیده و پیشانی مبارکش، پرنور باشد.(3)
حدیث یازدهم: در کیفیّت بینی مبارک آن حضرت است؛ باز از ابو سعید خدری روایت نموده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
مهدی موعود علیه السّلام مردی از اهلبیت من خواهد بود که بینی او خوشاندام و کشیده باشد، زمین را از عدل پر کند، بعد از آنکه از جور و ظلم پرشده باشد.
و امّا حدیث دوازدهم: در بیان خالی است که در خدّ ایمن آن حضرت است؛ به حذف سند از ابو امامه باهلی روایت کرده که گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
در میان شما و اهل روم، چهار فتنه و صلح روی خواهد نمود و چهارم از آن به دست مردی به فعل خواهد آمد که اهل هرقله باشد و امتداد آن تا هفت سال باشد.
پس یکی از حضّار که از قبیله عبد قیس بود و او را مستور بن عبد غیلان میگفتند، برخاسته و گفت: یا رسول اللّه در آنوقت، امام و پیشوای خلایق که خواهد بود؟!
حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: درآنوقت، امام مردمان، مهدی علیه السّلام خواهد بود که از فرزندان من است و مدّت چهل سال، حکم، حکم او است. روی او مثل ستاره نورانی و در آن، خال سیاهی در جانب راست خواهد بود.
دو عبای قطوانیّه که از دهی در حوالی کوفه است، پوشیده خواهد بود و به فرزندان یعقوب مشابهت خواهد داشت. گنجهای زمین را بیرون خواهد آورد و شهرهای شرک و کفر را بالتّمام مفتوح خواهد گردانید(1).
حدیث سیزدهم: در کیفیّت دندان آن حضرت است؛ ایضا از ابو امامه باهلی و از عبد الرحمن بن عوف روایت نموده که گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: خدای تعالی مهدی را از عترت و ذرّیّه من، برمیانگیزاند، از علامات او این است که دندانهای مبارک پیش او از هم جدا و گشادهپیشانی باشد، زمین را از عدالت پر خواهد ساخت.
مال نزد او قدری نخواهد داشت و به هرکس به قدر احتیاج خواهد داد(2).
حدیث چهاردهم: در بیان آنکه مهدی، امام صالح است؛ از ابو امامه روایت کرده که گفت: روزی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای ما خطبه خواند و در آنحال ذکر دجّال نموده، فرمود:
مدینه طیّبه کثافتهای خود را بیرون خواهد انداخت همچنانکه کوره، کثافت آهن را بیرون میکند و نام آنروز، خلاص خواهد بود.
از آنمیان، امّ شریک برخاست و گفت: یا رسول اللّه! در آنوقت عرب در کجا خواهند بود و حال ایشان چه خواهد بود؟
آن حضرت فرمود: در آنروز اکثر ایشان در بیت المقدّس و در مدینه طیّبه کمتر خواهند بود. در آنوقت امام خلایق، مهدی خواهد بود که مردی صالح از ذرّیّه من است.(1)
حدیث پانزدهم: از ابو سعید خدری روایت کرده که گفت: از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که فرمود:
مهدی از امّت من بیرون خواهد آمد؛ حضرت حقتعالی او را برای مردمان برمیانگیزاند و ظاهر و پیدا میسازد. در آنوقت، امّت من به عیش و کامرانی خواهند گذرانید، برای چهارپایان آبوعلف بسیار خواهد بود، زمین هرروییدنی که در شکم خواهد داشت بیرون خواهد داد و حضرت مهدی علیه السّلام آنقدر که باید، به مردمان اموال عطا مینماید و در زمان او حقیر و محتاج باقی نمیماند.(2)
حدیث شانزدهم: از عبد اللّه عمر روایت کرده که گفت: از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که آن حضرت فرمود:
مهدی بیرون خواهد آمد در حالیکه ابری بر سر او سایه انداخته باشد و منادی در آن ابر ندا میکند: این مهدی و خلیفه خداست؛ زنهار که تابع او شوید و فرمانبرداری او کنید و مخالفتش را جایز ندانید!(3)
حدیث هفدهم: ایضا از عبد اللّه بن عمر بن خطّاب که روایت نموده گفت:
حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: مهدی بیرون خواهد آمد و ملکی ندا خواهد کرد: این مرد، مهدی است؛ زنهار که او را متابعت کنید!(1)
حدیث هجدهم: از ابو سعید خدری روایت نموده که گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: که شما را به مهدی بشارت دهم که در امّت من مبعوث خواهد شد، در حالیکه اختلاف و شورش در میان مردمان بسیار شده باشد.
زمین را از عدلوداد پر کند، همچنانکه از جور و ظلم پر شده باشد، اهل آسمان و زمین از او راضی خواهند بود و مالها را به سویّت در میان مردمان قسمت خواهد نمود و هرصاحب حقّی را به حقّ خود خواهد رسانید.(2)
حدیث نوزدهم: از عبد اللّه بن عمر خطّاب روایت کرده که گفت: از حضرت رسالت پناه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که آن حضرت فرمود:
قیامت قائم نخواهد شد تا اینکه مردی از اهلبیت من روی زمین را مالک شود که نام او، نام من باشد. زمین را از عدل پر سازد، همچنانکه از ظلم و جور پر شده باشد.(3)
حدیث بیستم: از حذیفه بن الیمان روایت کرده که گفت: حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: اگر از دنیا باقی نماند الّا یک روز، البتّه حقتعالی مردی را مبعوث خواهد کرد که اسم او، اسم من و خلق او، به عینه خلق من و کنیه او، ابا عبد اللّه باشد.(4)
حدیث بیست و یکم: از عبد اللّه بن عمر روایت کرده که گفت: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند: دنیا به آخر نمیرسد تا آنکه حقتعالی مردی را از اهلبیت من برانگیزاند که اسم او با اسم من و اسم پدر او با اسم پدر من موافق باشد.(5)
در سنن ابی داود تتمّه این حدیث نیست و همچنین این حدیث در مناقب شافعی
1) مسند الشامیین، ج 2، ص 72؛ بحار الانوار، ج 51، ص 81.
2) ر. ک: العمده، ابن بطریق، ص 439.
3) ر. ک: دلائل الامامة، ص 477؛ شرح الأخبار فی فضائل الائمة الأطهار، ج 3، ص 566.
4) ر. ک: مناقب آل ابی طالب، ج 2، ص 67؛ بحار الانوار، ج 36؛ ص 309 و ج 51، ص 72 و 82.
5) ر. ک: الصراط المستقیم الی مستحقی التقدیم، ج 2، ص 267؛ الفصول المختارة، ص 297؛ بحار الانوار، ج 37، ص 2.
بدون این تتمّه، مذکور است، جمعی دیگر از سنّیان این حدیث را مثل شافعی و ابو داود نقل کردهاند و ابو داود مذکور در موضع دیگر، این حدیث را با این تتمّه ذکر کرده است.
بنابراین مضمون این حدیث، خالی از اشکال نیست.
چون معلوم است اسم پدر حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، عبد اللّه و اسم پدر حضرت قائم صاحب الامر علیه السّلام، امام حسن است. پس چگونه میتواند آن حضرت فرموده باشد، اسم پدر او با اسم پدر من موافق است؟
ممکن است که در مقام جواب بگوییم این تتمّه را چون جمع کثیری از علمای سنّی در کتابهای خود نقل نکردهاند، شاید بعضی از متعصّبان سنّی این تتمه را به حدیث الحاق کرده باشند تا در مقام بحث با شیعه بگویند شما که شیعیانید، مهدی این امّت را پسر امام حسن عسکری علیه السّلام میدانید و در طریق اهل سنّت در حدیث واقع است که اسم پدر مهدی موافق نام پدر حضرت رسالت است.
احتمال دارد در زمان حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام، جمعی از شیعیان آن حضرت در مجلسی که بعضی از مخالفان حاضر بودهاند اگر میخواستند حدیثی از آن حضرت روایت کنند از آنجهت که مبادا مخالفان را به فکر آن حضرت اندازند، از روی کنایه گفته باشند از عبد اللّه شنیدم که چنین گفت و مراد ایشان از عبد اللّه، حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام بوده باشد یا زمانی حضرت صاحب علیه السّلام را یاد میکردند از روی تقیّه او را به عبد اللّه منسوب میساختند و میگفتند: مهدی بن عبد اللّه.
همچنانکه مشهور است شیعیان حضرت امام موسی کاظم علیه السّلام، آن حضرت را از روی تقیّه عبد صالح نام کرده بودند و در حدیثی که از آن حضرت روایت میکردند، مثلا چنین میگفتند: از عبد صالح شنیدم. از اینجهت، حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده باشد: اسم پدر مهدی با اسم پدر من موافق است.
و جمعی از علمای ما- رضوان اللّه علیهم اجمعین- در مقام جواب از این حدیث گفتهاند: ممکن است راوی به تصحیف نقل کرده باشد و عبارت حدیث چنین باشد، «یوافق اسم ابنه اسم أبی» یعنی، اسم پسر او، با اسم پدر من موافق خواهد بود؛ نه اینکه
«یوافق اسم أبیه اسم أبی» باشد تا معنی چنین شود که اسم پدر او، با اسم پدر من موافق خواهد بود.
بنابر آنچه بعضی از علمای ما گفتهاند، حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در آخر این حدیث به فرزند ارجمند حضرت صاحب الامر علیه السّلام که مسمّی به عبد اللّه است، اشاره کرده است.
حدیث بیست و دوّم: حافظ ابو نعیم مذکور از ابو سعید خدری روایت کرده که گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
باید زمین از ظلم و دشمنی پر شود، بعد از آن مردی از اهلبیت من بیرون آید و زمین را پر از عدل و راستی کند همچنانکه از ظلم و دشمنی پر شده باشد(1).
حدیث بیست و سوّم: از ذرّ بن عبد اللّه روایت کرده که گفت: از حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که آن حضرت فرمود: مردی از اهلبیت من ظهور خواهد نمود که اسم او با اسم من و خلق او با خلق من موافق باشد و زمین را پر از عدل و راستی خواهد کرد.(2)
حدیث بیست و چهارم: از ابو سعید خدری روایت کرده که گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
بعد از این، در زمانه اختلاف و انقطاعی بههم خواهد رسید و فتنهها ظاهر خواهد شد؛ در آخر، مردی که او را مهدی گویند، ظهور خواهد نمود، فتنهها را برطرف و اختلاف را به اتّفاق مبدّل خواهد ساخت و عطاها و بخششهای او موافق حق و مطابق عدالت باشد.(3)
حدیث بیست و پنجم: از ابو سعید مذکور روایت کرده که گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
مردی از اهلبیت من بیرون میآید و به سنّت من عمل مینماید. حقتعالی برکت را از آسمان برای او نازل خواهد ساخت و زمین به جهت او، برکتهای خود را بیرون خواهد داد. زمین را از عدلوداد پر خواهد کرد، همچنانکه از جور و ظلم، پر شده باشد و هفت سال بههمین طریق عمل خواهد کرد؛ آنگونه سالی که به جهت او مقرّر شده و در بیتالمقدّس نزول خواهد کرد.(1)
حدیث بیست و ششم: از ثوبان روایت کرده که گفت: حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
هرگاه ببینید علمها و رأیتهای سیاه از طرف خراسان میآید، متوجّه آنجانب شوید که خلیفة اللّه، حضرت مهدی علیه السّلام در آنجا است(2).
حدیث بیست و هفتم: از عبد اللّه بن عبّاس روایت نموده که گفت: نزد حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودم که جمعی از جوانان بنی هاشم آمدند، چون چشم آن حضرت به ایشان افتاد، رنگ مبارکش متغیّر شد و آب در دیدههای مبارکش بگردانید.
ایشان گفتند: یا رسول اللّه چرا ما همیشه در چهره مبارک شما چیزی میبینیم که ناخوش داریم؟!
حضرت رسول فرمود: به درستی که ما از آن اهل بیتیم که حقتعالی آخرت را برای ما اختیار کرده است و آن را به جهت ما برگزیده است.
به درستی که بعد از من، بلاها و محنتها به اهلبیت من خواهد رسید و در آزار و الم خواهند بود.
تا آنکه از طرف مشرق قومی بیاید که با آنها علمهای سیاه باشد و طالب حق باشند ولی حقّ ایشان را ندهند. سپس ایشان جهاد کنند و کار را برایشان تنگ سازند و چون بخواهند حق را به ایشان تسلیم نمایند، قبول نکنند و حق را به مردی از اهلبیت
من واگذارند که زمین را از عدل پر گرداند همچنانکه از ظلم و جور پر شده باشد(1).
پس هرکدام از شما آن قوم را دریابد، باید به جانب ایشان شتاب کند، اگرچه به جانب ایشان رفتن ممکن نباشد مگر به سینه و زانو و اگرچه راهش بر روی برف باشد.
حدیث بیست و هشتم: از حذیفة بن الیمان روایت کرده که گفت: از حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که فرمود: وای بر این امّت از پادشاهان جبابره که چگونه کسانی را که از ایشان اطاعت نکنند، به قتل خواهند رسانید و خواهند ترسانید!
مؤمن و متّقی در آنحال، به زبان، با ایشان خواهد ساخت و به دل، از ایشان گریزان خواهد بود تا زمانی که حقتعالی بخواهد باز، اسلام را به قدرت کامله خود عزیز سازد، جبّاران را به یکدیگر گرفتار کند و کار اسلام را بعد از آنکه فاسد شده باشد، به صلاح آورد.
بعد از آن به من خطاب نموده، فرمود: ای حذیفه! اگر از عمر دنیا باقی نمانده باشد مگر یک روز، البتّه حقتعالی آنروز را دراز میگرداند تا آنکه مردی از اهلبیت من مالک و حاکم دنیا شود که به دست او قتلهای عظیم جاری شود و کفر و ضلالت برطرف گردد. حقتعالی وعده فرموده و در وعده او خلافی نیست و او- سبحانه و تعالی- سریع الحساب است.(2)
حدیث بیست و نهم: از ابو سعید خدری روایت کرده که گفت: از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که فرمود:
امّت من در زمان حضرت مهدی- عج اللّه تعالی فرجه الشریف- تنعّمی خواهند کرد که تا آنروز از اولاد آدم کسی مثل آن، تنعّمی نکرده باشد.
آسمان پیدرپی بر ایشان باران خواهد ریخت و زمین هیچ روییدنی در شکم خود پنهان نخواهد داشت.(3)
حدیث سیام: از انس بن مالک روایت کرده که گفت: از حضرت رسالت پناه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که فرمود: ما بنی عبد المطلب از سادات اهل بهشتیم.
بعد از آن تفصیل این مجمل نموده، فرمود: آن منم و برادرم علی و عمّم حمزه که سیّد الشهداست و پسرعمّم جعفر طیّار و دو سبط من حسن و حسین و مهدی هادی از اولاد حسین علیهم السّلام.(1)
حدیث سی و یکم: از ابو هریره روایت کرده که گفت: از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که آن حضرت فرمود: اگر از دنیا باقی نماند مگر یک شب، البتّه مردی از اهل بیت من مالک دنیا خواهد شد و انتقام مظلوم را از ظالم خواهد کشید.(2)
حدیث سی و دوّم: از ثوبان روایت کرده که گفت: از حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که آن جناب فرمود:
در آخر الزمان، فتنه بسیار خواهد شد تا آنکه سه کس از یک پدر بر سر امر خلافت کشته شوند و خلافت به هیچیک از ایشان نرسد. بعد از آن، رایات و علمهای سیاه پیدا خواهد شد و با دشمنان، جهادی خواهند کرد که هیچ طایفهای مثل آن جهاد نکرده باشند. در آنوقت، خلیفه خدا مهدی ظاهر خواهد شد. هرگاه بشنوید مهدی خروج کرده، بشتابید و با او بیعت کنید که مهدی علیه السّلام خلیفة اللّه است(3).
حدیث سی و سوّم: از ثوبان مذکور روایت نموده که گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
هرگاه صاحبان رایات سیاه، از جانب مشرق پیدا شوند، باید بشتابید، با ایشان بیعت کنید و آنها را متابعت نمایید، اگرچه رفتن شما به زانو بر روی برف و یخ باشد، الحدیث(4).
حدیث سی و چهارم: به سند خود از حضرت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: به حضرت رسالت پناه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گفتم: یا رسول اللّه! مهدی از ما آل محمد خواهد بود یا از غیر ما؟
آن جناب فرمود: بلکه از ما خواهد بود نه از غیر ما. حقتعالی همچنانکه این دین را به ما فتح کرده است، ختم این دین نیز به ما و از ما خواهد بود، همچنانکه مردمان به واسطه ما از شرک و کفر خلاصی یافتند نیز به برکت ما از فتنه و فساد نجات خواهند یافت. حقتعالی به سبب ما میان دلها الفت میدهد بعد از آنکه به جهت فتنهها و فسادها دوری افتاده باشد همچنانکه به سبب دین، اوّل الفت و برادری داد، بعد از آنکه از جهت شرک باهم دشمن بودند.(1)
حدیث سی و پنجم: از عبد اللّه بن مسعود روایت کرده که گفت: از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که آن حضرت فرمود:
اگر از دنیا باقی نماند مگر یک شب، البته حقتعالی آن شب را دراز خواهد کرد تا آنکه مردی از اهلبیت من مالک دنیا شود که اسم او با اسم من و اسم پدر او با اسم پدر من موافق باشد. زمین را پر از عدلوداد سازد همچنانکه از جور و ظلم، پر شده باشد.
مالهای خدا را به سویّت میان مردمان قسمت کند، حقتعالی به برکت او دلهای مردمان را غنی گرداند و بیم فقر و احتیاج را از دلهای ایشان بیرون برد.
هفت یا نه سال، مالک زمین خواهد بود، در زندگی بعد از او خیری نخواهد بود و در زمان او تعیّش خلق به مرتبهای خواهد بود که مثل آن ندیده و نشنیده باشند. بدان که در باب این حدیث آنچه در ضمن حدیث بیست و یکم گذشت، میتوان گفت.(2)
حدیث سی و ششم: از ابو هریره روایت کرده که گفت: از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که آن حضرت فرمود:
قیامت، قائم نخواهد شد تا آنکه مردی از اهلبیت من مالک شود که قسطنطنیه و
جبل دیلم را فتح نماید و اثری از شرک بر روی زمین باقی نماند.(1)
حدیث سی و هفتم: از قیس بن جابر روایت کرده که گفت: از پدرش، از جدّش که حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: زود باشد که بعد از من خلفا و بعد از ایشان، امرا و بعد از امرا، ملوک جبابره باشند. پس مردی از اهلبیت من بیرون آید که زمین را مملو از عدلوداد کند همچنانکه پیش از آن از جور و ظلم پر شده باشد.(2)
حدیث سی و هشتم: از ابو سعید خدری روایت کرده که گفت: از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که آن حضرت فرمود:
از ما خواهد بود آن کسی که عیسی بن مریم علیهما السّلام در عقب او نماز کند، بعد از آنکه خروج نماید و عیسی نیز از آسمان نزول کند(3).
حدیث سی و نهم: از جابر بن عبد اللّه انصاری روایت کرده که گفت: از حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که آن سرور فرمود: حضرت عیسی علیه السّلام از آسمان نازل میشود.
پس مهدی که امیر قوم است به او خواهد گفت، بعضی از شما بر بعضی امیر است، این از کرامتی است که حقتعالی به این امّت نموده و در عقب مهدی علیه السّلام نماز خواهد کرد، ان شاء اللّه(4).
حدیث چهلم: از عبد اللّه بن عبّاس روایت نموده که- گفت: از حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که فرمود: قومی ضایع و امّتی هلاک نخواهند شد که من، در اوّل و عیسی بن مریم، در آخر و مهدی علیه السّلام، در وسط ایشان باشد(5).
در نصوص و بشارات حضرت خاتم انبیا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به ظهور مهدی و بودن آن حضرت فرزند صلبی حضرت امام حسن عسکری به روایات خاصّه است و در آن چند رفرفه میباشد.
در کتاب روضه و فضایل شاذان بن جبریل قمی از عبد اللّه بن ابی اوفی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و در کتاب نجم الثّاقب از کتاب غیبت فضل بن شاذان نیشابوری، از مفضّل از جابر جعفی از سعید بن مسیّب از عبد الرحمن بن سمره از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و در کتاب المحجّة، محدّث بحرانی از جابر از حضرت جعفر بن محمد الصادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند:
چون خدا ابراهیم خلیل را آفرید، حجاب از دیدهاش برگرفت.
پس به جانب عرش نگران شد، نوری دید، عرض کرد: الهی و سیّدی این چه نوری باشد؟!
فرمود: ای ابراهیم! این نور محمد، برگزیده من است.
عرض کرد: الهی و سیّدی، به جانب او نور دیگری میبینم!
فرمود: ای ابراهیم! این علی، ناصر دین من است.
عرض کرد: در جانب آن دو نور، نور دیگر را نگران شوم.
فرمود: ای ابراهیم! این نور فاطمه علیها السّلام است بعد از پدر و شوهرش، که دوستان
خویش را از آتش، مقطوع داشته است.
گفت: الهی و سیّدی دو نور را میبینم که بعد از آن سه نور واقع شدهاند!
فرمود: ای ابراهیم! ایندو، نور حسن و حسین است که تالی پدر و جدّ و مادر خودند.
گفت: الهی و سیّدی نه نور را گرد آن پنج نور میبینم!
فرمود: ای ابراهیم! اینها امامان از فرزندانشان باشند.
گفت: ای خدا و مولای من اینها به کدام نام شناخته شوند؟!
قال: قال: یا ابراهیم! اوّلهم علی بن الحسین، محمد ولد علی، جعفر ولد محمد، موسی ولد جعفر، علی ولد موسی، محمد ولد علی، علی ولد محمد، و الحسن ولد علی، محمد ولد الحسن علیهم السّلام القائم المهدی (عج).
عرض کرد: الهی و سیّدی انواری چند دور ایشان میبینم که شمار آنها را کسی جز تو نداند!
فرمود: ای ابراهیم! آنان شیعیان و دوستان ایشانند.
عرض کرد: الهی شیعیان و دوستان ایشان به چهچیز شناخته میشوند؟!
فرمود: به نماز پنجاه و یک رکعت، جهر به بسم اللّه الرحمن الرحیم، قنوت پیش از رکوع، سجده شکر و انگشتر نمودن در دست راست.
ابراهیم گفت: خدایا مرا از شیعیان ایشان قرار ده!
فرمود: قرار دادم؛ پس خداوند این آیه را نازل فرمود: وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیمَ إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ.
اقول: در روایت مفضّل بن شاذان است که مفضّل گفت: برای ما روایت کردهاند که وقتی حضرت ابراهیم احساس مرگ نمود، این حدیث شریف را برای اصحابش روایت فرمود و به سجود رفت. پس روح مقدّس آن حضرت در هنگام سجود قبض کرده شد.
و در روایت شاذان بن جبرییل چنین است که مفضّل بن عمر گفت: به درستی که
ابو حنیفه چون احساس مرگ نمود، این خبر را روایت کرد و سجده بجای آورد و در همان سجده جان بداد، و اللّه اعلم.(1)
صدوق در امالی(2)از عبد الرّحمن بن سمره روایت نموده که گفت: به رسول خدا گفتم: مرا به سوی نجات رهنمایی کن.
فرمود: ای پسر سمره! هرگاه هواهای نفسانیّه مردم مختلف و رأیها پراکنده شود، بر تو باد پیروی علی بن ابی طالب! «فإنّه إمام امّتی و خلیفتی علیهم من بعدی و هو الفاروق الّذی یمیّز بین الحقّ و الباطل؛ من سأله أجابه و من استرشده أرشده و من طلب الحقّ من عنده وجده، من التمس الهدی لدیه صادفه و من لجأ إلیه آمنه و من استمسک به نجاه و من اقتدی به هدیة.»
پس به درستی که علی امام امّت و جانشین من است و او است فرقدهندهای که میان حق و باطل را جدا کند؛ هرکس از او بپرسد، جواب گوید: هرکس راهنمایی جوید، راهنماییاش فرماید؛ و هرکس حق را نزد وی طلبد، آن را بیابد؛ هرکس هدایت را نزد او درخواست نماید، به آن برخورد؛ هرکس به سوی او پناه برد، امنیّتش دهد؛ هرکس به وی چنگ زند، نجاتش بخشد و هرکس او را پیروی کند، به مقصودش برساند.
«یا ابن سمره! سلم من سلم له و والاه و هلک من ردّ علیه و عادیه.
یا ابن سمره! إنّ علیّا روحه من روحی و طینته من طینتی و هو أخی و أنا أخوه و هو زوج ابنتی، فاطمة سیّدة نساء العالمین من الأوّلین و الآخرین.
و إنّ منه إمامی امّتی و سیّدی شباب أهل الجنّة الحسن و الحسین و تسعة من
ولد الحسین، تاسعهم قائم امّتی، یملأ الأرض قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا.»
ای پسر سمره! هرکس برای علی تسلیم شود و علی را دوست دارد، سالم خواهد بود و هرکس بر وی ردّ کند و با او دشمنی نماید، هلاک گردیده.
ای پسر سمره! به درستی که علی، روحش از روح من و طینتش از طینت من است، او است برادر من و منم برادر او و او است شوهردختر من فاطمه که سیّده زنان عالمیان از اوّلین و آخرین است.
به درستی که از علی است دو امام امّت من و دو آقای جوانهای اهل بهشت، حسن و حسین و نه نفر از فرزندان حسین که نهمی ایشان، قائم امّت من است؛ زمین را از عدلو داد پرکند، چنانچه از ظلم و جور پر شده باشد.
صدوق در امالی(1)از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده که مردی خدمتش رسیده، عرض کرد: یا ابا الحسن! تو دعوی کنی که امیر المؤمنین باشی، پس چه کسی تو را بر اهل ایمان امیر نموده؟
فرمود: خدای عزّ و جلّ مرا بر مؤمنین امارت بخشیده است.
آن مرد نزد پیغمبرآمده، گفت: یا رسول اللّه! آیا علی در گفتار خویش راست گوید که خدا او را بر خلق خود امارت داده؟
«فغضب النّبی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ثمّ قال: إنّ علیّا أمیر المؤمنین بولایة من اللّه عزّ و جلّ عقدها له فوق عرشه و أشهد علی ذلک ملائکة. إنّ علیّا خلیفة اللّه و حجّة اللّه و إنّه لإمام المسلمین؛ طاعته مقرونة بطاعة اللّه و معصیته مقرونة بمعصیة اللّه.
فمن جهله فقد جهلنی و من عرفه فقد عرفنی و من أنکر إمامته فقد أنکر نبوّتی
1) الأمالی، ص 194.
و من جحد امرته فقد جحد رسالتی و من دفع فضله فقد تنقصنی و من قاتله فقد قاتلنی و من سبّه فقد سبّنی؛ لأنّه منّی خلق من طینتی و هو زوج فاطمة بنتی و أبو ولدیّ الحسن و الحسین.
ثمّ قال: أنا و علی و فاطمة و الحسن و الحسین و تسعة من ولد الحسین أعدائنا أعداء اللّه و أولیائنا، أولیاء اللّه.»
پس پیغمبر خشم کرد، آنگاه فرمود: به درستی که علی، امیر المؤمنین است به ولایت از خدای عزّ و جلّ که در بالای عرش خود برای او عقد نموده و ملایکه خویش را به آن گواه گرفت.
به درستی که علی خلیفه خدا و حجّت او است و به درستی که علی، امام مسلمین است؛ طاعت او، مقرون به طاعت خدا است و نافرمانی او، مقرون به نافرمانی خدا است.
هرکس علی را نشناخته باشد، مرا نشناخته و هرکس او را شناخته باشد، مرا شناخته. هرکس امامت او را انکار کند، نبوّت مرا انکار کرده. هرکس امارت او را انکار نماید، رسالت مرا انکار نموده. هرکس فضیلت او را دفع کند، مرا تنقیص داشته.
هرکس با او جنگ سازد، با من جنگ ساخته و هرکس وی را ناسزا گوید، مرا ناسزا گفته؛ چراکه علی از من است و از طینت من خلق شده و او شوهر فاطمه دختر من و پدر دو فرزند من، حسن و حسین است.
آنگاه فرمود: من، علی، فاطمه، حسن، حسین و نه نفر از فرزندان حسین، حجّتهای خدا بر خلق باشیم، دشمنان ما، دشمنان خدا و دوستان ما، دوستان خدایند.
در بشارت الظّهور بعد از نقل این روایت گفته است:
اقول: ذکر فاطمه در این خبر اشکال است؛ حلّ اشکال به این میشود که یا از بابت تغلیب باشد یا آنکه بگوییم مراد از حجّت در این خبر، مرتبهای از مراتب ولایت است که صدّیقه کبری- سلام اللّه علیها- نیز دارای آن مرتبه هست، نه آن معنی معروف که نبوّت یا امامت باشد.
و کلام آن حضرت «أعدائنا أعداء اللّه» کأنّه بیان معنی حجّیت است؛ چنانچه در حدیث قدسی است: «من بارز لی ولیا فقد بارزنی بالمحاربة». بنابراین توجیه این خبر از محلّ شاهد ما خارج است.
طبرسی در احتجاج(1)مرفوعا و صدوق در کمال الدّین(2)به سند متّصل از رسول خدا روایت کردهاند که فرمود:
یا علی! تو را دوست ندارد مگر آنکس که ولادت او پاکیزه باشد و تو را دشمن ندارد مگر آنکه ولادتش خبیث باشد، تو را دوست ندارد مگر مؤمن و با تو عداوت نکند مگر کافر.
پس عبد اللّه بن مسعود برخاست و عرض کرد: یا رسول اللّه! خبیث الولادة و کافر را در حال زندگانی تو به بغض و عداوت علی شناختم. پس علامت آنان بعد از تو چه خواهد بود، هرگاه به زبان اظهار اسلام نمایند و مکنون خاطر خود، پنهان دارند؟!
فقال: یابن مسعود! إنّ علیّ بن ابیطالب إمامکم بعدی و خلیفتی علیکم. فإذا مضی فالحسن ثمّ الحسین إبنای إمامکم بعده و خلیفتی علیکم ثمّ تسعة من ولد الحسین واحد بعد واحد ائمّتکم و خلفائی علیکم، تاسعهم، قائمهم؛ قائم امّتی، یملأها قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا.
لا یحبّهم إلّا من طابت ولادته و لا یبغضهم إلّا من خبثت ولادته و لا یوالیهم إلّا مؤمن و لا یعادیهم إلّا کافر. من أنکر واحدا منهم فقد أنکرنی و من أنکرنی فقد أنکر اللّه عزّ و جلّ ...، الخ.
پس فرمود: ای پسر مسعود! به درستی که بعد از من علی بن ابی طالب امام شماست
و جانشین من بر شماست. هرگاه او از دنیا برود، پس حسن و بعد از حسن، حسین دو پسر من، امام شما خواهند بود. بعد از آن، نه نفر از فرزندان حسین، هریک بعد از دیگری امامان شما و خلفای من بر شما هستند که نهم ایشان، قائم آنها و قائم امّت من است؛ زمین را پر از عدلوداد کند، چنانچه از ظلم و جور پر شده باشد.
ایشان را دوست ندارد مگر طیّب الولادة و آنان را مبغوض ندارد مگر خبیث الولادة. ولایت ایشان را نورزد مگر مؤمن و با آنها عداوت نکند مگر کافر. هرکس یکی از آنها را انکار کند، خدا را انکار نموده است، تا آخر حدیث.
صدوق در کمال الدین(1)به سند خود از اصبغ بن نباته روایت کرده؛ گفت: روزی امیر المؤمنین علیه السّلام بر ما درآمد در حالیکه دست آن حضرت در دست فرزندش حسن علیه السّلام بود و فرمود: روزی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بر ما درآمد در حالیکه دست من در دست آن حضرت بود و فرمود:
«خیر الخلق بعدی و سیّدهم أخی هذا و هو إمام کلّ مسلم و أمیر کلّ مؤمن بعد وفاتی.» بهترین خلق بعد از من و آقای ایشان، این برادر من است. بعد از وفات من، او امام هرمسلمان و امیر جمله اهل ایمان است.
«ألا و إنّی أقول: خیر الخلق بعدی و سیّدهم، ابنی هذا و هو إمام کلّ مسلم و أمیر کلّ مؤمن بعد وفاتی؛ ألا و إنّه سیظلم بعدی کما ظلمت بعد رسول اللّه و خیر الخلق و سیّدهم بعد الحسن، ابنی أخوه الحسین المظلوم بعد أخیه، المقتول فی أرض کرب و بلاء.
ألا إنّه و أصحابه من سادات الشّهداء یوم القیامة و من بعد الحسین، تسعة من صلبه خلفاء اللّه فی أرضه و حججه علی عباده و امنائه علی وحیه و ائمّة المسلمین
1) کمال الدین و تمام النعمة، صص 260- 259.
و قادة المؤمنین و سادات المتّقین.
تاسعهم، القائم الّذی یملأ اللّه عزّ و جلّ به الأرض نورا بعد ظلمتها و عدلا بعد جورها و علما بعد جهلها و الذّی بعث أخی محمّدا بالنبوّة و خصّنی بالإمامة، لقد نزل بذلک الوحی من السّماء لسان روح الأمین جبرئیل.»
یعنی، آگاه باشید به درستی که من میگویم: بهترین خلق و آقای ایشان بعد از من، این پسرم حسن است و بعد از وفات من، او امام هرمسلمان و امیر بر هرمؤمن است. آگاه باشید که او بعد از من مظلوم شود؛ چنانچه من بعد از رسول خدا مظلوم شدم و بهترین و آقای ایشان بعد از حسن، پسر من و برادر او حسین است که بعد از برادرش مظلوم شود و در زمین کربوبلاء کشته گردد.
آگاه باشید به درستی که حسین و اصحاب او، از آقایان شهدا در روز قیامت باشند و بعد از حسین نه نفر از صلب او، خلفای خدا در زمین و حجّتهای خدا بر بندگان او، امنای خدا بر وحی او، پیشوایان مسلمین، پیشرو مؤمنین و آقایان متّقین باشند.
نهم ایشان، قائم است که خدای عزّ و جلّ پر کند به وسیله او زمین را از نور بعد از تاریکی آن، از عدل بعد از جور آن و از علم بعد از جهل آن پر کند. سوگند به آن کسی که برادرم محمد را به پیغمبری برانگیخته و مرا به امامت مخصوص داشته، هرآینه به تحقیق بدانچه گفتم از زبان روح الامین که جبرییل است، از آسمان وحی نازل شده است.
«و لقد سئل رسول اللّه عن الائمّة بعده، فقال للسّائل: و السماء ذات البروج و ربّ اللّیالی و الأیّام و الشّهور إنّ عددهم کعدّة الشهور.
فقال السّائل: فمن هم یا رسول اللّه؟
فوضع رسول اللّه یده علی رأسی فقال: أوّلهم هذا و آخرهم المهدیّ من والاهم فقد والانی و من عاداهم فقد عادانی و من أحبّهم فقد أحبّنی و من أبغضهم فقد أبغضنی و من أنکرهم فقد أنکرنی و من عرفهم فقد عرفنی.
بهم یحفظ اللّه عزّ و جلّ دینه و بهم عمر بلاده و بهم یرزق عباده و بهم ینزّل
القطر من السّماء و بهم یخرج برکات الأرض و هؤلاء أوصیائی و خلفائی و أئمّة المسلمین و مولی المؤمنین.»
هرآینه به تحقیق رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از امامان بعد از خود پرسیده شد، پس به پرسنده فرمود: سوگند به آفریننده آسمانی که دارای بروج است، به درستی که شماره آنها چون شماره برجهای آسمان است، سوگند به پروردگار شبها و روزها و ماهها که عدد ایشان مانند عدد ماههاست.
سائل گفت: آنان کیستند؟ آنگاه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله دست مبارک بر سر من نهاده، فرمود: اوّل آنها این است و آخر آنها مهدی است. هرکس آنان را دوست بدارد، پس مرا دوست داشته و هرکس ایشان را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته. هرکس محبّت ورزد، به من ورزیده و هرکس مبغوضشان دارد، مرا مبغوض داشته. هرکس انکارشان کند، مرا انکار کرده و هرکس آنها را شناسد، مرا شناخته است.
خداوند به سبب ایشان دین خود را حفظ و بلادش را معمور فرماید و به وسیله ایشان بندگانش را روزی بخشد، باران از آسمان ببارد و برکات زمین را برآورد؛ آنان اوصیا و خلفای من و امامان و آقایان اهل ایمانند.
شیخ طوسی در کتاب غیبت(1)از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده که در حدیثی فرمود:
«إنّ اللّه اختار من النّاس، الأنبیاء و اختار من الأنبیاء، الرّسل و اختارنی علی الرّسل و اختار منّی علیّا و اختار من علی الحسن و الحسین و اختار من الحسین الأوصیاء تاسعهم، قائمهم و هو ظاهرهم باطنهم.»
به درستی که خدا از مردم، پیغمبران را و از پیغمبران، رسولان را اختیار فرمود و مرا بر تمامی رسل، اختیار نمود، علی را از من اختیار نمود و از علی، حسن و حسین و
1) الغیبة، صص 143- 142.
اوصیایی را اختیار نمود که نهم ایشان، قائم آنهاست و او پیدا و پنهان ایشان است.
در بشارة الظّهور بعد از نقل این خبر فرمود:
اقول: کلمه «و هو ظاهرهم و باطنهم» در شأن امام غایب از انظار در السنه ناطقه الهیّه ائمّه اطهار- ما دامت اللیل متعاقبة بالنّهار- تکرار یافته و آنچه در معنی آن به نظر قاصر این عبد ناتوان رسیده، سه امر است.
اوّل: آنکه مقصود از «ظهور» غلبه و استیلا و استعلا بر اعادی و جمله کفّار و مشرکین و غرض از «بطون» غیبت و اختفاء و استتار از انظار بوده باشد؛ چون در میان حجج الهیّه و ائمّه راشدین، حاوی این دو صفت و جامع ایندو خصلت، فقط ذات مقدّس حضرت حجّة بن الحسن- ارواحنا له الفداء- است.
این معنی به خاطر مبارک علّامه مجلسی رحمهم اللّه رسیده و ظهور و بطون آن را چنین معنی فرمودهاند. قصیده تشکّریّه مناسب این مقام مؤلّف است:
عربیة:
تعالت معالیک عن مدحنا***معانیک عن فکرنا الفاتر
تحجّبت کالشّمس تحت الغمام***و اشراقک خاطف الباصر
فمرّنت بالغیب مثل الإله***تکرّمت عن باصر حاسر
بطنت ظهورا فإنّ العیون***تحسّر من نورک الباهر
در ترجمه، مؤلّف راست:
فارسیة:
معالیت برتر است، ز مدحت مادحین***معانیت اعظم است، ز فکرت اصفیا
گرچه نهانی چو شمس، به زیر ابر خفا***تافته انوار تو، بر همه ارض و سما
راست نمودی به خود، جامه غیبت چو حق***چه درنیایی به چشم، چه حق عزّ و علا
همچو خدا گشتهای، عیان ز فرط ظهور***چه کور آید بصر، قوی چه گردد ضیا
دوّم: آنکه مراد به «ظهور»، ظهور برحسب حجّت و برهان و مقصود از «بطون»، احتجاب از دیده مردمان باشد و اختصاص این امر به حضرت صاحب الزّمان- عجّل اللّه فرجه- بر خردمندان ظاهر و پیدا و بر دانشمندان باهر و هویداست.
چون آنقدر از نصوص که در شؤون آن وجود مبارک از مصادر وحی سبحانی و مظاهرالهام ربّانی به منصّه ظهور و مرتبه بروز رسیده، در حق هیچیک از ائمّه طاهرین- سلام اللّه علیهم اجمعین- ظاهر و آشکار نگردیده است، چنانچه کتب مدوّنه و صحف مبوّبه از عامّه و خاصّه موجود و ما را شاهد مقصود است. پس او بالحقیقه مظهر دو اسم خدای تعالی «الظاهر» و «الباطن» است.
«ظاهر جلیّ علی العقول بالآثار و البرهان، بل أظهر من کلّ شیء و أبهر من کلّ شیء و فییء و باطن خفیّ عن الحواس و المدارک الضّعیفة و العیون الخفافیشیّة، لم تره العیون بمشاهدة العیان و لکن رأته القلوب بحقائق الإیمان؛ لا یقاس بالنّاس و لا یدرک بالحواسّ معروف بالآثار و البراهین القاطعة و منعوت بالعلامات و الحجج الساطعة بأبی أنت و امّی.
من قیل فی حقّه قبل ولادته و استهلاله: لا یری جسمه و لا یسمّی باسمه، فهو المظهر الأعظم لظهور اللّه و بطونه و المجلی الاتمّ لکمالاته و شئونه باطن بلا خفاء و خفیّ بلا غطاء، مغمور مشهور و مشهور مستور، ذو مکان لیس له مکان و ذو غیبة حاضر فی کلّ زمان.
در سوابق ایّام مناسب این مقام گفتهام:
در پس پرده نهانی تو و هم شاهد جمع***امتیازی است تو را کز همه خوبان داری
در قصیده خود که به زبان الکن در مدح امام السرّ و العلن- ارواحنافداه- عرض شده، در همین معنی گفتهام:
شعر:
آیت نور است رویش یا بود شعله ز طور***ظلمت شام است مویش یا کمندی پر ز تاب
این دهان یا نقطه موهوم یا سرّ نهان***و ان میان یا موی باشد یا خیال، آنهم به خواب
گر بخوانم سرو قدّش، سرو از قدّش خجل***ور بگویم ماه رویش، مه ز وی در احتجاب
عقل حیران گشته در ذات تو ای کامل صفات***نیست امکان وهم گردد سوی وصفت راهیاب
هم تو اوّل، هم تو آخر، هم تو پیدا، هم نهان***با مکان و بیمکان و با حجاب و بیحجاب
گر منت پنهان بخوانم، اینهمه آثار چیست؟!***ور بگویم آشکارت پس چه باشد اغتیاب؟
گر نبودی بود تو، کی بود عالم را وجود***ور نباشد جود تو، شد عرصه گیتی خراب
سوّم آنکه «ظهور» و «بطون» کنایه از کل و تمام حقیقت و جوهرذات بوده باشد؛ هم مناسب این مقام گفته شده:
گرچه انگیز مطلسم، تو نهانی لیکن***از تو در علوی و سفلی اثری نیست که نیست
غایبی از نظر و دربر ارباب نظر***پرتو روی تو بر بام و بری نیست که نیست
با رقیبان نتوان گفت عیان سرّ حبیب***ور نه از پیش تو ما را خبری نیست که نیست
(1) العبقری الحسان ؛ ج1 ؛ ص344
ه؛ أی کلّه و حقیقته، پس معنی چنین
1) اکبر، العبقری الحسان فی احوال مولانا صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، 9جلد، مسجد مقدس جمکران - قم (ایران)، چاپ: 1، 1386 ه.ش.
خواهد بود که حضرت قائم- عجّل اللّه فرجه- کلّ ائمّه و تمام حقیقت و صفوت و جوهره ایشان است و در حقیقت چنین نیز است؛ چون آن حجّت بالغه الهیّه که خاتم الحجج و اغمر اللجج و اظهر المنهج و ابهر الفلج است، جامع جمیع کمالات انبیای مرسلین و حاوی تمام فضایل اوصیای مرضیّین است. او است سلالهای از سلاله و صفوتی از صفوت؛ به آن وجود مبارک، نتیجه بعث رسل و انزال کتب که اعلای کلمه توحید و انجاز وعد یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً(1)میباشد، ظاهر و هویدا میشود و به ظهور آن نور مقدّس، ثمره شجره دعوت تمامی انبیا و کلّ رسل که قلع اساس کفر و قطع موادّ شرک و عدوان است، باهر و هویدا آید، «فهو ارواحنا فداه و انفسنا وقاه کلّ الکلّ و حقیقة الکلّ و تمام الکلّ و جوهر الکلّ و صفوة الکلّ.»
و کلام حضرت ملک علّام در لوح صدّیقه کبری، فاطمه زهرا- سلام اللّه علیها- اشاره دارد: «علیه کمال موسی و بهای عیسی و صبر ایّوب و هم مبیّن اینجا، معیّت عظمی است به فرمایش خود آن حضرت در روز طلوع طلعت غرّا و ظهور چهره انور عالمآرا. بنابه روایت مفضّل از مبیّن الحقایق، جعفر الصادق علیه السّلام قال: «و سیّدنا القائم، مسند ظهره إلی الکعبة و یقول: یا معشر الخلائق! ألا و من أراد أن ینظر إلی آدم و شیث فها أنا ذا آدم و شیث إلی قوله: ألا و من أراد أن ینظر إلی الأئمّة من ولد الأئمّة فها أنا ذا.»(2)
و مصرّح بدین مظهریّت کبری عبارات توسّلیّه استاد البشر و العقل الحادی عشر محقّق قدّوسی نصیر الدّین طوسی قدّس سرّه: «اللّهمّ صلّ و سلّم و زد و بارک علی صاحب الدّعوة النّبویة و الصّولة الحیدریّة و العصمة الفاطمیّة و الحلم الحسنیّة و الشّجاعة الحسینیّة ...» الخ.
شیخ طوسی رحمهم اللّه در غیبت(1)از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده که آن حضرت در شب وفاتش فرمود:
یا ابا الحسن! صحیفه و دواتی حاضر کن! پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم وصیّت خود را املا نمود تا به این مقام رسید؛ فقال: «یا علی إنّه سیکون بعدی إثنی عشر إماما و من بعده إثنی عشر مهدیّا فأنت یا علی! أوّل الإثنی عشر الإمام، سمّاک اللّه فی السّماء علیا المرتضی و أمیر المؤمنین و الصدّیق الأکبر و الفاروق الأعظم و المأمون و المهدی، فلا یصلح هذه الأسماء لأحد غیرک.
یا علی! أنت وصیّی علی أهل بیتی، حیّهم و میّتهم و علی نسائی، فمن ثبّتها لقیتنی غدا علی الحوض و من طلّقها فأنا بریء منها؛ لم ترنی و لم أرها عرصة القیامة.
و انت خلیفتی علی امّتی من بعدی، فإذا حضرتک الوفاة فسلّمها إلی الحسن، البرّ الوصول، فإذا حضرته الوفاة، فلیسلّمها إلی ابنی الحسین الشّهید الزّکیّ المقتول فإذا حضرته الوفاة فلیسلّمها إلی ابنه سیّد العابدین ذی الثّفنات علیّ.
فإذا حضرته الوفاة فلیسلّمها إلی ابنه محمّد باقر العلم، فاذا حضرته الوفاة فلیسلّمها إلی ابنه جعفر الصّادق، فإذا حضرته الوفاة فلیسلّمها إلی ابنه موسی الکاظم، فإذا حضرته الوفاة فلیسلّمها إلی ابنه علی الرضا، فإذا حضرته الوفاة فلیسلّمها إلی ابنه محمّد الثقة التقیّ.
فإذا حضرته الوفاة فلیسلّمها إلی ابنه علیّ الناصح، فإذا حضرته الوفاة فلیسلّمها إلی ابنه الحسن الفاضل، فإذا حضرته الوفاة فلیسلّمها إلی ابنه محمّد المستحفظ من آل محمّد.
فذلک إثنی عشر إماما، ثمّ یکون من بعده إثنی عشر مهدیّا، فلیسلّمها إلی ابنه
1) الغیبة، صص 151- 150.
أوّل المقرّبین، له ثلاثة أسامی؛ کاسمی و اسم أبی و هو عبد اللّه و أحمد و الاسم الثّالث المهدی، هو أوّل المؤمنین.»
خلاصه خبر آنکه امیر المؤمنین علیه السّلام میفرماید: چون وفات حضرت رسول خدا فرا رسید، صحیفه و دوات طلبیده، وصیّتهای خویش املا فرمود تا بدینجا که فرمود: یا علی! بعد از من دوازده امام خواهد بود و بعد از دوازده امام، دوازده مهدی است، پس یا علی! تو اوّل دوازده امام باشی.
یا علی! تو وصیّ منی بر اهلبیت و زنان من؛ هریک از زنان مرا که برقرار داری، روز قیامت، مرا دیدار نماید و هرکدام را طلاق دهی، من از وی بیزارم؛ او مرا و من او را دیدار نکنم.
و تویی خلیفه من بر امّت من، چون وفات تو فرا رسد، وصایت را به سوی فرزندم حسن تسلیم کن که برّ، یعنی نیکوکار و وصول، یعنی بسیار وصلکننده رشته محبّت است و چون وفات حسن فرا رسد، باید آن را به سوی پسرم حسین شهید زکی مقتول تسلیم کند، چون وفات او فرا رسد، باید آن را به پسرش سیّد عابدین، صاحب ثفنات علی، تسلیم نماید.
چون وفات او فرا رسد، باید آن را به پسرش محمد باقر بسپارد، چون وفاتش فرا رسد، باید آن را به پسرش جعفر صادق بسپارد، چون وفات او فرا رسد، باید آن را به پسرش موسی کاظم بسپارد، چون وفاتش فرا رسد، باید آن را به پرسش علی الرضا بسپارد، چون وفاتش فرا رسد، باید به پسرش محمد ثقه تقی بسپارد.
چون وفاتش فرا رسد، باید آن را به پسرش علی الناصح بسپارد، چون وفات او فرا رسد، باید آن را به پسرش حسن فاضل بسپارد و چون وفاتش فرا رسد، باید آن را به پسرش محمد، مستحفظ آل محمد بسپارد.
پس آن دوازده امام است، آنگاه دوازده مهدی میباشد. پس باید پسر امام حسن که مستحفظ آل محمد است، به پسرش اوّل مقرّبین بسپارد که برای او سه نام است؛ نام من و پدر من که احمد و عبد اللّه است، نام سوّم او مهدی است و او اوّل مؤمنین است.
و در بشارت الظّهور بعد از نقل این حدیث، گفته است.
اقول: این خبر و چند خبر دیگر بر اینکه خلفای حضرت صاحب الامر- عجل اللّه فرجه- دوازده نفر میباشند دلالت دارد که آنان دارای مرتبه امامت نیستند، بلکه هادی خلق و مقوّم شریعتاند؛ چون علی الظّاهر، خلوّ زمان از حجّت لازم میآید.
بعض علما مانند حسن بن سلیمان بر زمان رجعت ائمّه حمل نموده و برخی این نحو از اخبار را مقطوع ندانسته و به مفاد آنها اعتقاد نکردهاند.
علّامه حلّی در کشف الیقین از سلمان روایت کرده؛ روزی به حضرت رسول خدا علیه السّلام عرض کردیم: «من الخلیفة بعدک حتّی نعلمه»؛ خلیفه بعد از تو کیست تا او را بشناسیم؟
فرمود: ای سلمان! ابوذر و مقداد و ابو ایّوب انصاری را بر من داخل کن و در این حال، امّ سلمه زن پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، پشتدر بود.
«ثمّ قال لنا: اشهدوا و افهموا عنّی! أنّ علی بن ابیطالب وصیّی و وارثی و قاضی دینی و عداتی و هو فاروق بین الحقّ و الباطل و هو یعسوب المسلمین و إمام المتّقین و قائد الغرّ المحجّلین و الحامل غدا لواء ربّ العالمین و هو و ولداه من بعده ثمّ من ولد الحسین ابنی، ائمّة تسعة، هداة مهدیّون إلی یوم القیامة.
أشکوا إلی اللّه جحود امّتی لأخی و تظاهرهم علیه و ظلمهم له و أخذهم حقّه.
قال: فقلنا له یا رسول اللّه و یکون ذلک؟!
قال: نعم؛ یقتل مظلوما من بعد أن یملأ غیظا و یوجد عند ذلک صابرا.
قال: فلمّا سمعت فاطمة أقبلت حتّی دخلت من وراء الحجاب و هی باکیة.
فقال لها رسول اللّه: ما یبکیک یا بنیّة؟!
قال: سمعتک تقول فی ابن عمّی و ولدی ما تقول.
قال: و أنت تظلمین و عن حقّک تدفعین و أنت أوّل أهل بیتی لحوقا بی بعد أربعین.
یا فاطمة! أنا سلم لمن سالمک و حرب لمن حاربک؛ استودعک اللّه و جبرئیل و صالح المؤمنین.
قال: قلت: یا رسول اللّه من صالح المؤمنین؟!
قال: علی بن ابیطالب».
خلاصه آنکه سلمان گوید: چون بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله داخل شدیم، به ما فرمود: گواه باشید و از من فرا گیرید! به درستی که علی بن ابی طالب وصی و وارث و اداکننده دین و وعدههای من است؛ او جداکننده میان حق و باطل، امیر مسلمین، امام متّقین، پیشرو مؤمنین بردارنده لوای پروردگار عالمین است او و دو فرزندش بعد از او، آنگاه از فرزندان حسین پسرم، امامان نهگانهاند که تماما تا روز قیامت راهنما و راهبردارند.
به درگاه خدا شکایت میبرم از انکار امّتم بر برادرم و از همدستی آنها بر ضرر او و ستم نمودن آنان بر او و از گرفتن حقّ او.
عرض کردیم: ای رسول خدا آیا چنین اموری واقع خواهد شد؟!
فرمود: آری! از روی ستم کشته میشود بعد از آنکه دلش از خشم پر شود و به این مصایب صابر یافت میشود.
سلمان گفت: چون فاطمه زهرا علیها السّلام این کلمات از پدر شنید، از در درآمد، پشت پرده نشست و همی گریست.
رسول خدا به او گفت: چه چیز تو را به گریه درآورد ای دخترک من؟!
عرض کرد: از تو شنیدم که درباره پسرعمّ و فرزندانم چنین و چنان فرمودی.
فرمود: ای فاطمه! تو نیز ستم کرده شوی و از حقّ خود دفع گردی و تو نخستین کس از اهلبیت من باشی که بعد از چهل روز به من لحوق یابی.
ای فاطمه! من سلمم با آنکس که با تو سلم است و جنگم با آنکس که با تو جنگ نماید؛ من تو را به خدا و جبرییل و صالح مؤمنین ودیعه میدهم.
سلمان گوید؛ من عرض کردم: صالح مؤمنین کیست؟
فرمود: علی بن ابی طالب است.(1)
نعمانی(2)از سلیم بن قیس هلالی روایت کرده، گفت: خدمت امیر المؤمنین علیه السّلام عرض کردم: به درستی که من از سلمان فارسی و مقداد اسود و ابیذر غفّاری چیزی از تفسیر قرآن و احادیث رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدهام که شما با ایشان در آنها مخالفت میکنید و زعم شما این است که همه آنها باطل و کذب است.
آیا مردم را میبینید که از روی دانستگی و عمد به پیغمبر خدا دروغ بندند و کلام خدا را از پیش خود تفسیر کنند بیآنکه از کسی شنیده باشند؟
سلیم بن قیس گوید: پس آن حضرت به من روی آورده، فرمود: پرسیدی، جواب آن را بفهم! به درستی که در دست مردم، حق و باطل، دروغ و راست، ناسخ و منسوخ، خاص و عام، محکم و متشابه، محفوظ و موهوم هست.
به تحقیق بر رسول خدا درعهد آن حضرت دروغ بستند، تا آنکه برای خطبه خواندن برخاست و فرمود: به تحقیق دروغزننده بر من بسیار شده! پس هرکس از روی عمد بر من دروغ بندد، هرآینه نشیمنگاه او در آتش جهنّم قرار یابد و هم مردمی که بر رسول خدا بعد از او دروغ بستند؛ به درستی که از چهارکس به شما حدیث میرسد که آنها را پنجمین نیست:
اوّل: مردی که به بلای نفاق مبتلاست، خود را به ظاهرمؤمن مینمایاند، اسلام ساختگی به خود میبندد ولی در باطن بر کفر خود باقی است، خود را مستوجب گناه نمیداند و بر آن اعتقاد است که هرکه از روی دانستگی بر رسول خدا دروغ بندد،
حرجی ندارد.
اگر مردم بدانند او منافق و دروغگو است، سخن او را در معرض قبول نمیآورند و او را تصدیق نمیکنند.
و لیکن میگویند: این مرد از اصحاب رسول خداست؛ حضرت را دیده و از وی حدیث استماع نموده، آنگاه از او حدیث فرا میگیرند و حال نفاق او را نمیشناسند و حضرت عزّت خبر داده از ارباب نفاق به آنچه خبر داده و ایشان را وصف کرده به آنچه وصف کرده.
پس در حقّ آنها فرمود: وَ إِذا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ(1)یعنی، چون منافقین را ببینی، جسمهای ایشان تو را به شگفت میآورد و اگر سخن گویند، سخن ایشان را، گوش میکنی. پس آن منافقان بعد از رسول خدا ماندند و به ائمّه ضلال نزدیکی جستند. آنان خوانندگان مردم به سوی آتشاند به سبب دروغ و بهتانی که میبندند.
پس ایشان را متولّی امور ساختند و رقاب مردم را در ربقه اطاعت ایشان نهادند و به سبب ایشان دنیا را خوردند.
به درستی که مردم بالطّبع با پادشاهان و اهل دنیا هستند مگر کسی که حضرت عزّت او را در پناه خود نگاه داشته باشد. این یکی از چهارکس است که مذکور شد.
دوّم: مردی که چیزی را از پیغمبر شنیده است، ولی آنچنانکه شنیده، حفظ نکرده و در وهم افتاده است؛ اگرچه از روی دانستگی به آن حضرت دروغ نبسته، امّا آن را که اعتقاد دارد از پیغمبر شنیده و در واقع چنان نیست، در دست دارد، به مردم میگوید و به مضمون آن عمل مینماید، آن را روایت میکند و میگوید: من از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله اینچنین شنیدهام.
اگر مسلمانان بدانند او وهم کرده و آنچنانکه هست، حفظ نکرده، از وی نپذیرند و اگر خود نیز بداند که وهم کرده است، هرآینه آن را ترک مینماید.
1) سوره منافقون، آیه 4.
سوّم: مردی که از رسول خدا چیزی را شنیده است که به آن امر کرده و بعد از آن، نهی فرموده و او نمیداند آن حضرت نهی فرموده است یا از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیده که از چیزی نهی نموده و بعد از آن، امر فرموده و او امر را نمیداند.
پس منسوخ را حفظ کرده بدون اینکه به ناسخ عالم باشد و اگر بداند آن منسوخ شده، هرآینه آن را ترک میکند و اگر مسلمانان وقتی که از او میشنوند، بدانند که این منسوخ است، هرآینه آن را ترک مینمایند.
چهارم: کسی که هرگز بر رسول خدا دروغ نبسته است و دروغ را دشمن میدارد به سبب ترسی که از خدا دارد و به سبب تعظیمی که برای رسول خدا رعایت میکند.
توهّم نکرده، بلکه آنچه را شنیده، همان را حفظ کرده و چنانچه شنیده، روایت میکند بیآنکه بر آن بیفزاید و یا از آن بکاهد و ناسخ را از منسوخ دانسته است.
پس به ناسخ عمل نموده و منسوخ را ترک کرده؛ چراکه امر و نهی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مانند قرآن، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، محکم و متشابه میباشد؛ به تحقیق، بود که از رسول خدا کلامی صادر میشد و برای آن دو روی بود؛ کلامی صادر میشد که عام بود و کلامی صادر میشد که خاص بود؛ مثل قرآن.
خدای عزّ و جلّ در کتاب خود فرموده: وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا؛(1)یعنی، هرآنچه رسول خدا شما را امر کند، فراگیرید و فرمان برید و هرچه شما را از آن نهی کند، ترک کنید!
آن کلام را کسی که معرفت نداشت میشنید و مقصود خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را نمیدانست و چنین نبود که تمامی اصحاب رسول خدا علیه السّلام که از وی چیزی پرسش مینمودند، جواب آن حضرت را میفهمیدند؛ بعضی از ایشان بودند که سؤال میکردند ولی جواب را نمیفهمیدند؛ چنانچه دوست داشتند اعرابیای بیاید و از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بپرسد تا ایشان بشنوند.
به تحقیق من در هرروز و هرشب یک مرتبه، بر رسول خدا داخل میشدم. پس با
1) سوره حشر، آیه 7.
من خلوت میفرمود و من با آن حضرت میگشتم هرجا که میگردید؛ چنانچه اصحاب رسول خدا میدانستند آن حضرت با هیچکس جز من چنین سلوک نمیکند؛ چه بسیار که من در خانه خود بودم، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بدانجا تشریففرما میشد.
و هرگاه من در بعضی منازل، نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میآمدم، آن حضرت با من خلوت نموده، زنان خود را برمیخیزانید و جز من، هیچکس نزد آن حضرت نمیماند و هرگاه آن حضرت برای خلوت کردن با من به منزل من تشریف میآورد نه فاطمه از پیش من برخواست و نه کسی از فرزندان من.
و هرگاه من ابتدا به سخن مینمودم، جوابم میفرمود و چون خاموش میشدم و مسایلم تمام میگشت، خود، ابتدا به کلام میفرمود و خدا را میخواند که آنچه به من تعلیم داده، محفوظ من دارد و مرا بفهماند. پس از آن زمان، هیچچیز را فراموش نکردهام.
خدمت آن حضرت عرض کردم: از آن زمان که دعا فرمودی از آنچه تعلیم دادهای، هیچچیز را فراموش نکردهام و خدمت آن حضرت عرض کردم: پس از چیست که بر من املا فرموده و به کتابت آن امر میفرمایی، آیا بیم آن داری که مرا فراموش شود؟
فرمود: ای برادر! من بر تو از نسیان و جهل بیمناک نباشم؛ چه خداوند به من خبر داده دعای مرا در حقّ تو و شریکهای تو- که بعد از تو میباشند- مستجاب فرموده و کتابت تو، برای ایشان است.
عرض کردم: شرکای من چه کسانی هستند؟
فرمود: کسانی که خداوند آنها را به ذات مقدّس خود و به من قرین داشته؛ فقال:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ(1).
عرض کردم: صاحبان امر چه کسانی هستند؟
فرمود: اوصیای مناند تا آنکه نزد حوض من بر من وارد شوند؛ تمامی ایشان هادی
1) سوره نساء: آیه 59.
و مهتدی هستند؛ خذلان هیچکس به آنها زیان نرساند، ایشان با قرآن و قرآن با ایشان است. نه آنان از قرآن جدا شوند و نه قرآن از آنان، به سبب ایشان، امّت من یاری شده، باران باریده شود و به واسطه دعاهای مستجاب ایشان، بلا از آنها دفع شود.
عرض کردم: یا رسول اللّه نام آنها را برای من بگو! فرمود:
این پسرم و دست مبارک بر سر حسن گذاشت، بعد از او این پسرم، و دست خویش بر سر حسین نهاد و بعد از وی برای او پسری همنام تو است یا علی! بعد، پسر او محمد بن علی است. پس به حسین روی کرده، فرمود: زود است محمد بن علی در حیات تو متولّد شود، پس از من سلام به وی قرائت نما! بعد از علی بن الحسین، تتمّه دوازده امام خواهند بود.
عرض کردم: یا نبی اللّه! نام ایشان برای من بیان فرمای! پس نام یکیک را بیان فرمود.
پس امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: منهم- و اللّه یا أخا بنی هلال- مهدیّ امّة محمد صلّی اللّه علیه و آله الّذی یملأ الأرض قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا؛ از امامانی که نام برد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله- ای برادر بنی هلال- مهدی امّت، محمد است. آنچنان کسی که زمین را از عدلوداد پر کند، چنانچه از ظلم و جور پر شده باشد.
مجلسی قدّس سرّه(1)بعد از نقل خبر از نعمانی میفرماید: در کتاب سلیم مثل آنچه که نعمانی روایت کرده، یافتم و در آخر آن، این زیاده بود: «اللّه إنّی لأعرف من یبایعه بین الرّکن و المقام و اعرف انصاره و قبائلهم».
سلیم گوید: بعد از شهادت امیر المؤمنین علیه السّلام حسن و حسین علیهما السّلام را در مدینه ملاقات کردم، پس اینرا برای آن دو بزرگوار حدیث کردم؛ فرمودند: راست گویی، پدر ما علی این حدیث برای تو حدیث فرمود و ما نشسته بودیم؛ به تحقیق ما آن را از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حفظ داریم، چنانچه پدر ما برای تو حدیث فرموده، بدون زیاده و نقصان.
1) بحار الانوار، ج 36، ص 277- 273.
نیز سلیم گوید: بعد از آندو بزرگوار، علی بن الحسین را ملاقات کردم و نزد آن حضرت فرزندش محمد بن علی بود. پس از آنچه از پدر و عمّش و از امیر المؤمنین علیه السّلام شنیده بودم، برای او حدیث کردم؛ فرمود: جدّم علی از جانب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله قرائت سلام به من فرمود در حالیکه آن حضرت مریض بود و من کودک بودم.
آنگاه محمد بن علی فرمود: جدّم حسین از رسول خدا علیه السّلام به من قرائت سلام فرمود و آن حضرت، بیمار بود.
ابان بن ابی عیّاش که راوی از سلیم است، گوید: تمامی این امور را از سلیم برای حضرت علی بن الحسین علیه السّلام حدیث کردم که فرمود: سلیم راست گفته. به تحقیق جابر بن عبد اللّه انصاری به سوی پسرم آمد در حالیکه او کودک بود، او را ببوسید و از جانب رسول خدا بر او سلام گفت.
ابان گوید: چون حضرت علی بن الحسین علیه السّلام از دنیا گذشت، حجّ بیتاللّه به جای آوردم. پس حضرت ابو جعفر امام محمد باقر را ملاقات کردم. تمامی حدیث را خدمتش عرض کردم و حرفی از آن را ترک نکردم.
پس اشک در چشم آن حضرت بگردید، آنگاه فرمود: سلیم راست گفته، به تحقیق بعد از کشته شدن جدّم حسین، نزد من آمد و من نزد پدرم نشسته بودم، سپس آنچه را تو گفتی، برای من حدیث کرد.
پدرم به او فرمود: راست گفتی؛ پدرم و عمّم این حدیث را از امیر المؤمنین علیه السّلام برای تو حدیث کردند، پس در سماع این حدیث از آن حضرت تو را تصدیق فرمودند و گفتند: ما نیز این حدیث را از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله سماع کردیم.
این ناچیز گوید: ما این خبر را تماما با طولی که دارد، به واسطه کثرت فواید آن ایراد کردیم و لا یخفی که تدبّر در این حدیث شریف، موجب زیادت بصیرت در فلسفه تشعّب امم و ظهور تفرّق و تشتّت و اختلاف کلمه در ملت واحده، است. فعلیک بالتّأمّل فیه و التدبّر فی مطاویه، لتنجی إن شاء اللّه من المهالک لما تعرف من
الأساس فی اختلاف المذاهب و المسالک و نستعیذ باللّه، خیر مالک من شبهات من أرباب النّفاق و الضّلال، کقطع اللّیل الحالک و تمویهات من أصحاب البدع و الفساد، کالسّیف الحائک.
نعمانی در غیبت(1)خود خبر مفصّلی را روایت کرده که مختصرش آن است که؛ روزی امیر المؤمنین علیه السّلام بر مردی عبور فرمود، چون علی را دیدار کرد، گفت: ما مثل محمّد إلّا کمثل نخلة أنبتت فی کباة؛ یعنی، نیست مثل محمد مگر مثل درخت خرمایی که در خاکروبه روییده باشد.
امیر المؤمنین علیه السّلام سخن او را به عرض رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله رسانیده، آن حضرت در خشم شده از خانه بیرون آمد و شرحی مبسوط در فضیلت عشیرت و اهلبیت خود و تقریع سرزنشکنندگان بیان فرمود؛ از جمله فرمود:
«نظر اللّه إلی أهل الأرض نظرة و اختارنی منهم، ثمّ نظر نظرة فاختار علیّا أخی و وزیری و وارثی و وصیّی و خلیفتی فی امّتی ...- إلی قوله صلّی اللّه علیه و آله و سلّم- ثمّ إنّ اللّه نظر نظرة ثالثة فاختار من أهل بیتی بعدی و هم خیار امّتی أحد عشر إماما بعد أخی واحدا بعد واحد، کلّما هلک واحد، قام واحد؛ مثلهم فی أهل بیتی کمثل نجوم السّماء، کلّما غاب نجم طلع نجمها.
إنّهم هداة مهدیّون و لا یضرّهم کید من کادهم و لا خذلان من خذلهم، بل یغیّر اللّه بذلک من کادهم و خذلهم؛ هم حجج اللّه فی أرضه و شهدائه علی خلقه؛ من أطاعهم فقد أطاع اللّه و من عصاهم عصی اللّه؛ هم مع القرآن و القرآن معهم، لا یفارقهم و لا یفارقونه حتّی یردوا علی حوضی.
أوّل الأئمّة، علیّ خیرهم، ثمّ ابنی حسن، ثمّ ابنی حسین، ثمّ تسعة من ولد
1) الغیبة، ص 84- 82.
الحسین علیه السّلام و ذکر الحدیث بطوله.»
و ایضا نعمانی در غیبت،(1)از سلیم بن قیس هلالی روایت کرده که علی علیه السّلام در حدیث مفصّلی به طلحه فرمود:
آن زمان که مهاجر و انصار به مناقب و مفاخر خود مفاخرت مینمودند، ای طلحه! آیا تو در آن زمان رسول خدا را مشاهده نکردی که کتف طلبید تا در آن چیزی بنویسد که بعد از آن امّت گمراه نشوند و اختلاف نکنند؟ پس صاحب تو گفت: رسول خدا هذیان میگوید. پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در خشم شده و اندیشه خود را به واسطه جسارت آن بدپیشه ترک فرمود؟
طلحه گفت: آری! آنچه را گفتی، خود مشاهده کردم.
امیر المؤمنین علیه السّلام گفت: چون شما از پیش آن حضرت بیرون شدید، به من خبر داد به آنچه اراده فرمود بنویسد و بر آن عامّه مسلمین را شاهد گیرد؛ به درستی که جبرییل به آن حضرت خبر داده بود که در علم خدا، گذشته که امّت او به زودی مختلف و متفرّق شوند.
آنگاه صحیفهای طلبید. پس بر من املا فرمود آنچه را خواست در کتف نگارش دهد و بر آن، سه کس را گواه گرفت که سلمان و ابوذر و مقداد باشند و کسانی را نام برد که امامان هدایتند و اهل ایمان را تا روز قیامت به فرمانبرداری آنان فرمان داده. پس مرا اوّل ایشان نام برد، بعد، پسرم حسن، آنگاه پسرم حسین، بعد، نه نفر از فرزندان این پسرم حسین.
پس حضرت به ابوذر و مقداد فرمود: آیا چنین نیست؟
گفتند: آری! ما بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله گواهی میدهیم به آنچه تو فرمودی.
طلحه گفت: سوگند به خدا، من خود از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که فرمود: ما أقلّت الغبراء و لا أظلّت الخضراء ذا لهجة أصدق و لا أبرّ من أبیذر؛ زمین برنداشته و آسمان سایه نیفکنده برای صاحب زبانی که راستگفتارتر و نیکوتر از ابوذر باشد و
1) الغیبة، صص 82- 81.
من گواهی دهم که ابوذر و مقداد گواهی ندادند مگر به حق و تو از آن دو راستگفتارتر و نیکو کردارتری.
در کفایة الاثر(1)از عبد اللّه بن عبّاس روایت شده؛ گفت: بر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم داخل شدم، حسن علیه السّلام بر دوش و حسین بر زانوی آن حضرت نشسته بودند و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آندو را همی میبوسید و میفرمود: «اللّهمّ و آل من والاهما و عاد من عاداهما.»
بعد از آن فرمود: ای پسر عبّاس! گویا با فرزندم حسین هستم در حالیکه محاسن او از خونش خضاب شده. مردم را میخواند، کسی جوابش نگوید و طلب یاری کند، کسی یاریش نکند.
عرض کردم: ای رسول خدای! کیست که چنان گناه بزرگی مرتکب شود؟
فرمود: شرار امّت من. چیست برای آنان؟ خدا شفاعت مرا به آنان نرساناد!
بعد از آن فرمود: ای پسر عبّاس! «من زاره عارفا بحقّه، کتب له ألف حجّة و ألف عمرة. ألا! و من زاره عارفا بحقّه، فکأنّما قد زارنی و من زارنی، فکأنّما قد زار اللّه و حقّ الزّائر علی اللّه أن لا یعذّبه بالنّار، و إنّ الإجابة تحت قبّته و الشفاء فی تربته و الأئمّة من ولده.»
هرکس حسین را زیارت کند در حالیکه حقّ او را بشناسد، برای او ثواب هزار حج و هزار عمره نوشته شود. آگاه باشید! هرکس حسین را زیارت کند، پس چنان است که مرا زیارت کرده و هرکس مرا زیارت کند، چنان است که خدا را زیارت کرده.
و حقّ زائر بر خدا آن است که او را به آتش، عذاب نفرماید. به درستی که اجابت دعا در زیر قبّه حسین علیه السّلام و شفای از بیماریها، تربت حسین است و امامان از فرزندان حسین میباشند.
1) کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 18- 16.
عرض کردم: یا رسول اللّه! چند نفر امام بعد از تو خواهند بود؟
فرمود: به شماره حواری عیسی و اسباط موسی و نقبای بنیاسراییل.
عرض کردم: آنها چند نفر بودند؟
فرمود: دوازده تن بودند و امامهای بعد از من نیز، دوازده کس باشند:
«اوّلهم علی بن ابیطالب و بعده سبطای الحسن و الحسین، فإذا انقضی الحسین، فابنه علی، فإذا مضی علی، فابنه محمّد، فإذا انقضی محمد، فابنه جعفر، فإذا انقضی جعفر، فابنه موسی، فإذا انقضی موسی، فابنه علی، فإذا انقضی علی، فابنه محمّد، فإذا انقضی محمّد، فابنه علی، فاذا انقضی علی، فابنه الحسن، فإذا انقضی الحسن، فابنه الحجّة.
قال ابن عبّاس: فقلت یا رسول اللّه! أسامی ما أسمع بهم قطّ.
قال لی: یا ابن عبّاس! هم الأئمة بعدی و إن قهروا، امناء معصومون نجباء أخیار.
یا ابن عبّاس! من أتی یوم القیامة عارفا بحقّهم، أخذت بیده، فادخله الجنّة.»
نخستین کس از امامان، علی بن ابی طالب و بعد از او، دو سبط من حسن و حسین است، چون حسین از دنیا بگذرد، پس پسر او علی، امام است، چون علی دار فانی را بدرود کند، پسرش محمد، امام خواهد بود. چون محمد زندگانیاش تمام شود، پسرش جعفر است، چون جعفر، عمرش سپری شود، پسرش موسی، امام است، چون موسی دنیا را وداع نماید، پسرش علی است، چون زندگانی علی به سر رسد، امامت پسرش محمد است، چون محمد به دار آخرت سفر کند امام، فرزندش علی است. پس از علی، فرزندش حسن است و چون حسن از دنیا بگذرد، امام، پسرش حجّت علیه السّلام است.
ابن عبّاس گوید: پس عرض کردم: ای رسول خدا! این نامها را هرگز نشنیده بودم.
فرمود: ای پسر عبّاس! آنان امامان بعد از مناند؛ هرچند مقهور شوند، امینهای خدا و معصومین از خطا و گناه و نجیبهای برگزیدهاند.
ای پسر عبّاس! هرکس روز قیامت بیاید در حالیکه به حقّ ایشان شناسا باشد، دست او را بگیرم، پس داخل بهشتش گردانم ...، تا آخر خبر.
در کفایة الاثر(1)از عطا روایت نموده؛ گفت: در طایف بر عبد اللّه بن عبّاس داخل شدیم در مرض موت او؛ ما به اندازه سی نفر از شیوخ طایف بودیم و او در نهایت ناتوانی بود، پس به وی سلام کرده، نشستیم.
به من گفت: این قوم، چه کسانی باشند؟
گفتم: ای سیّد من! اینها شیوخ این بلدند؛ از جمله ایشان، عبد اللّه بن سلمة بن حصرم طایفی و عمارة بن أبی الأعلج و ثابت بن مالک است. سپس یکیک را برای او شمردم.
آنگاه آن جماعت پیش رفتند و گفتند: ای پسرعمّ رسول خدا! به درستی که تو رسول خدا را دیدهای و از آن حضرت بسی حدیث شنیدهای، پس از اختلاف این امّت به ما خبر بده! قومی علی را بر غیر او مقدّم دارند و قومی او را در مرتبه چهارم گذارند.
گفت: ابن عبّاس از شدّت اندوه، آه از دل برکشیده و گفت: از رسول خدا شنیدم که میفرمود:
«علیّ مع الحقّ و الحقّ معه و هو الإمام و الخلیفة بعدی؛ فمن تمسّک به فاز و من تخلّف عنه ضلّ و غوی. یلی تکفینی و غسلی و یقضی دینی و أبو سبطیّ الحسن و الحسین، و من صلب الحسین تخرج الأئمّة التسعة و منّا مهدیّ هذه الأئمّة.»
علی با حق است و حق با علی است و او بعد از من، امام و جانشین من است؛ پس هرکس به او چنگ زند فایز گردد و هرکس از او تخلّف کند، گمراه شود. او انجام دهنده تکفین و تغسیل من و اداکننده دین من و پدر دو سبط من حسن و حسین است.
امامهای نهگانه از صلب حسین بیرون میآید و مهدی این امّت، از ماست.
پس عبد اللّه بن سلمه گفت: ای پسر عمّ رسول خدا! چرا از پیش، حق را به ما نشناسانیدی؟
1) کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 22- 20.
گفت: به خدا سوگند أدّیت ما سمعت و نصحت لکم و لکن لا تحبّون النّاصحین، آنچه را شنیده بودم ادا کردم و به شما پند گفتم، و لکن شما پندگویان را دوست ندارید.
ثمّ قال: اتّقوا اللّه عباد اللّه! تقاة من اعتبر تمهیدا و اتّقی فی و جل و کمش فی مهل و رغب فی طلب و رهب فی رهب. فاعملوا لآخرتکم قبل حلول آجالکم و تمسّکوا بالعروة الوثقی من عترة نبیّکم؛ فإنّی سمعته یقول: من تمسّک بعترتی من بعدی، کان من الفائزین.
بعد از آن گفت: ای بندگان خدا! خدا را بپرهیزید! چون پرهیز آنکس که برای تهیّه سفر آخرت چشم عبرت بگشاید، در حالت خوف و وحشت بپرهیزد، در حالت فرصت و مهلت شتاب گیرد، به ثواب خدا در حال طلب آن رغبت نماید و از عذاب او در حال خوف و بیم بترسد؛ یعنی چون در خود خوف مشاهده کرد، ایمن نباشد، بلکه با خوف نیز خایف باشد.
پس برای آخرت خود عمل کنید پیش از آنکه زمان مرگ شما فرا رسد و به عترت پیغمبر خود چنگ زنید که ایشانند عروه وثقی؛ چراکه از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که میفرمود: هرکس به عترت من چنگ زند، از فائزین میباشد.
آنگاه ابن عبّاس سخت بگریست؛ قوم به او گفتند: آیا با آن مکانت که برای تو نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است، گریه کنی؟!
«فقال لی: یا عطا! إنّما أبکی لخصلتین؛ هول المطلع و فراق الأحبّة.»
سپس قوم پراکنده شدند؛ به من گفت: ای عطا! دست مرا گرفته و به صحن خانه تحویل کن! من و سعید دست او را گرفته به صحن خانه آوردیم.
آنگاه دست خویش به آسمان برداشت و گفت: «اللّهمّ إنّی أتقرّب إلیک بمحمّد و آل محمّد، اللّهمّ إنّی أتقرّب إلیک بولایة الشیخ علی بن ابیطالب»؛ مکرّر این کلمات را گفت تا اینکه به زمین افتاد. زمانی صبر کرده، بعد او را برگرفتیم، «فإذا هو میّت، رحمة اللّه علیه؛» دیدیم دار فانی را بدرود گفته و به جهان جاویدان شتافته است.
در کفایة الاثر(1)از ابیذر غفاری رحمهم اللّه روایت نموده که گفت: بر رسول خدا داخل شدم، در مرض موت آن حضرت که فرمودند: فاطمه را بیاور! آگاهیاش داده، خدمت پدر شتافت. چون رسول خدا را دید، بر وی افتاده و همی گریست.
رسول خدا نیز گریان شد، او را به خود چسبانید و فرمود: ای فاطمه! پدرت فدایت باد! گریه مکن؛ چون تو اوّل کسی باشی که به من ملحق شوی در حالیکه به تو ستم کردهاند و حقّ تو را غصب نمودهاند. زود است که بعد از من، دشمنی منافقین، هویدا شود و جلباب دین، کهنگی گیرد و تو نخستین کس باشی که نزد حوض بر من وارد شوی.
گفت: ای پدر! کجا دیدارت کنم؟
فرمود: نزد حوض، در حالیکه پیروان و دوستان تو را سقایت و دشمنانت را طرد نمایم.
گفت: اگر آنجا دیدار نکنم؟
فرمود: نزد میزان مرا دیدار کنی.
عرض کرد: اگر آنجا تو را نبینم؟
فرمود: نزد صراط مرا ببینی که گویم: سلّم سلّم شیعة علی.
ابوذر گوید: دل فاطمه آرام گرفت؛ آنگاه رسول خدا به من روی آورده، فرمود:
«یا أباذر! إنّها بضعة منّی؛ من آذاها، فقد آذانی. ألا إنّها سیّدة نساء العالمین و بعلها سیّد الوصییّن و ابنیها الحسن و الحسین، سیّدا شباب أهل الجنّة و إنّهما إمامان قاما أوقعدا و أبوهما خیر منهما و سوف یخرج من صلب الحسین، تسعة من الائمّة قوّامون بالقسط و منّا مهدی هذه الأمّة.
قال: قلت: یا رسول اللّه! فکم الأئمّة بعدک؟
قال: عدد نقباء بنی إسرائیل.»
1) کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 38- 36.
ای ابوذر! به درستی که فاطمه پاره تن من است؛ هرکس او را آزار کند، مرا آزار کرده. آگاه باشید! به درستی که فاطمه علیها السّلام، سیّده زنان عالمیان و شوهرش، سیّد همه اوصیاست و دو پسرش، ق حسن و حسین دو آقای جوانان اهل بهشتند. به درستی که آن دو امامند؛ خواه برخیزند یا بنشینند- یعنی خواه قیام به امر کنند، یا حقّ آنها را غصب نموده، در خانه بنشینند- و پدرشان از آنها بهتر است. زود است که از صلب حسین، نه امام بیرون آید که تمامی آنها قائم به قسط باشند و مهدی این امّت از ماست.
ابوذر گوید: عرض کردم: یا رسول اللّه! شماره امامان بعد از تو چند است؟
فرمود: به شماره نقیبهای بنیاسراییل است.
ایضا در کفایة الاثر(1)از جابر بن عبد اللّه انصاری رحمهم اللّه روایت نموده که گفت: در مرض موت رسول خدا، فاطمه علیها السّلام به بالین آن حضرت نشسته بود، پس چنان گریست که صوت آن مخدّره، بلند گشت، آنگاه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به او نگریسته، فرمود: «حبیبتی فاطمة! الّذی یبکیک؟ قالت: أخشی الضّیعة بعدک.»
پیامبر فرمود: ای حبیبه من! گریه مکن! ما اهلبیتی هستیم که خداوند، هفت چیز به ما مرحمت فرموده که به هیچکس پیش از ما، مرحمت نفرموده و به هیچکس بعد از ما هم، مرحمت نمیفرماید.
«منّا خاتم النبیّین و أحبّ المخلوقین إلی اللّه عزّ و جلّ و هو أنا أبوک و وصیّنا خیر الأوصیاء و أحبّهم و هو بعلک و شهیدنا خیر الشّهداء و أحبّهم إلی اللّه و هو عمّک و منّا من له جناحان فی الجنّة یطیر بهما مع الملائکة و هو ابن عمّک و منّا سبطا هذه الامّة و هما ابناک، الحسن و الحسین. سوف یخرج اللّه من صلب الحسین تسعة من
1) کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 65- 62.
الأئمّة امناء معصومون، و منّا مهدی هذه الامّة.
إذا صارت الدّنیا هرجا و مرجا و تظاهرت الفتن و تقطّعت السّبل و أغار بعضهم علی بعض، فلا کبیر یرحم صغیرا و لا صغیر یوقّر کبیرا.
فیبعث اللّه عزّ و جلّ عند ذلک مهدیّنا، التّاسع من صلب الحسین؛ یفتح حصون الضلالة و قلوبا غفّلا. یقوم بالدّین فی آخر الزمان، کما قمت به فی أوّل الزمان و یملأ الأرض عدلا، کما ملئت جورا.
یا فاطمة! لا تحزنی و لا تبکی؛ فإنّ اللّه أرحم منّی بک و رؤف علیک منّی و ذلک لمکانک منّی و موضعک من قلبی و زوّجک اللّه زوجا هو أشرف أهل بیتک حسبا و أکرمهم منصبا و أرحمهم بالرّعیّة و أعدلهم بالسّویّه و أبصرهم بالقضیّة.
و قد سألت ربّی عزّ و جلّ أن تکونی أوّل من یلحقنی من أهل بیتی. ألا إنّک بضعة منّی! فمن آذاک، فقد آذانی.
قال جابر: فلمّا قبض رسول اللّه دخل إلیها رجلان من الصّحابة فقالا لها: کیف أصبحت یا بنت رسول اللّه؟
قالت: اصدقانی! هل سمعتما من رسول اللّه: «فاطمة بضعة منّی فمن آذاها، فقد آذانی»؟ قالا: نعم! و اللّه لقد سمعنا ذلک منه.
فرفعت یدیها إلی السّماء و قالت: اللّهمّ إنّی اشهدک أنّهما قد آذانی و غصبا حقّی. ثمّ أعرضت عنهما، فلم تکلّمهما بعد ذلک و عاشت بعد أبیها خمسة و سبعین یوما».
یعنی، خاتم همه پیغمبران و محبوبترین آنها به سوی خدای تعالی از ماست ...
کسی که برای او دو بال است و در بهشت با ملایکه پرواز میکند، او پسرعمّ تو میباشد و دو سبط این امّت از ماست که آنان دو پسر تو، حسن و حسین باشند. زود است که خداوند، نه تن امام از صلب حسین بیرون آرد که تمامی آنها امین و معصومند و مهدی این امّت از ماست.
چون دنیا آشفته و درهمبرهم شود، فتنههای پیدرپی ظهور یابد، راهها بریده
گردد، بعضی از مردم بر بعضی دیگر غارت برند، نه کبیر بر صغیر رحم کند و نه صغیر بر کبیر وقری نهد.
پس خدای عزّ و جلّ در آن زمان مهدی ما را برانگیزاند که نهمین از صلب حسین است؛ حصارهای گمراهی و دلهای غافل را میگشاید. در زمان آخرین به امر دین و اعلا کلمه حق قیام میکند، چنانچه من در زمان اوّل قیام کردم در زمان اوّل- یعنی به درجه رسوم، هدایت، منطمس و رایات ضلالت، مرتفع شود، حقّ مضمحل و باطل رونق گیرد، غربت اسلام در انجام چون آغاز شده و مفادّ بدأ الإسلام غریبا و سیعود غریبا به مقام ظهور رسد- و زمین را پر از عدلوداد کند، چنانچه از جور پر شده باشد.
ای فاطمه! غمناک مباش و گریه مکن؛ چراکه خدا به واسطه مکاناتی که نزد من و محلّی که در دل من داری، از من بر تو مهربانتر است.
خدا تو را به همسری داده برای آنکس که در حسب، اشرف اهلبیت تو، در منصب، گرامیترین آنها، نسبت به رعیّت، مهربانترین آنها و در برابر داشتن بندگان خدا، عادلترین آنها و در احکام الهیّه، بیناترین آنها است.
و از خدای خود خواستهام تو نخستین کس از اهلبیت من باشی که به من لحوق یابی. آگاه باش ای فاطمه! به درستی که تو پاره تن منی؛ پس هرکس تو را آزار کند، مرا آزار کرده است.
جابر گوید: چون رسول خدا از دنیا رفت، دو نفر صحابه، خدمت فاطمه آمدند و گفتند: ای دختر رسول خدا، چگونه شب را به صبح رساندی؟!
فرمود: به من راست گویید! آیا شما از پدرم شنیدید که فرمود: «فاطمه پاره تن من است؛ پس هرکس او را اذیّت نماید، مرا اذیّت نموده».
گفتند: آری! سوگند به خدا، ما خود آنچه را گفتی، از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدیم.
پس فاطمه، دست خود را به جانب آسمان برداشته، عرض کرد: خدایا! تو را شاهد میگیرم که این دو نفر مرا آزار نمودند و حقّم را غصب کردند.
سپس از آنها اعراض فرمود و دیگر با آنها سخن نگفت. بعد از پدرش هفتاد و پنج روز زندگانی نمود تا آنکه خدا او را به پدرش رسانید.
در کفایة الاثر(1)از جابر بن عبد اللّه انصاری روایت کرده که گفت: در خانه امّ سلمه خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودم که خدا آیه انّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا را نازل فرمود؛ پس پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حسن و حسین و فاطمه علیهم السّلام را خواند و پیش روی خود نشاند و نیز علی علیه السّلام را خواند و او را پشتسر خود نشاند و قال:
«اللّهمّ هؤلاء أهل بیتی فاذهب عنهم الرّجس و طهّرهم تطهیرا.»
امّ سلمه عرض کرد: ای رسول خدای! من هم با اهلبیت تو در فضیلت طهارت خواهم بود؟
قال: «انت علی خیر»؛ فرمود: تو بر خیر و نیکویی باشی.
جابر گوید: من عرض کردم: یا رسول اللّه! هرآینه خدا این عترت طاهره و ذرّیّه مبارکه را نیک گرامی داشته به بردن پلیدی از ایشان؟
«قال: یا جابر! لأنّهم عترتی من لحمی و دمی، فأخی سیّد الأوصیاء و ابنای خیر الأسباط و ابنتی سیّدة النّسوان و منّا المهدی.
قلت: یا رسول اللّه! و من المهدی؟
قال: تسعة من صلب الحسین، أئمّة أبرا و التاسع، قائمهم؛ یملأ الأرض قسطا و عدلا، یقاتل علی التّأویل کما قاتلت علی التّنزیل».
یعنی، فرمود: ای جابر! این عنایت الهی درباره ایشان، برای این است که آنان عترت من و از گوشت و خون من هستند، پس برادرم، سیّد اوصیا و دو پسرم، بهترین اسباط و
1) کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 66.
دخترم، سیّده زنان است و مهدی از ماست.
عرض کردم: مهدی کیست؟
فرمود: نه نفر از صلب حسین، امامان نیکو باشند و نهمین، قائم ایشان است که زمین را پر از عدلوداد کند و بر تأویل قتال فرماید، چنانچه من بر تنزیل قتال کردم.
و در بشارة الظّهور بعد از نقل این حدیث گفته:
اقول: معنی این کلمه این است که آن حضرت با کسانی جنگ کند که در ظاهر، دعوی اسلام مینمایند و خود را اهل قرآن میدانند لکن حقیقت اسلام و قرآن را که وجود مبارک امام است، تصدیق نکنند و با وی جنگ کنند؛ چون ناکثین و قاسطین و مارقین در عصر امیر المؤمنین علیه السّلام، چنانچه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با کفّار و مشرکین که منکر نزول قرآن بودند، جنگ فرمود.
در کفایة الاثر(1)به سند خود از ابو هریره روایت نموده که گفت: من، ابوبکر، عمر، فضل بن عبّاس، زید بن حارثه و عبد اللّه بن مسعود، خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودیم.
ناگاه حسین بن علی علیه السّلام درآمد، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را در بر گرفت و ببوسید، آنگاه فرمود:
«حزّقه حزّقه ترقّ عین بقّة» و دهان خویش بر دهان حسین گذاشت و گفت:
ای خدا! من حسین را دوست میدارم، پس تو او را و هرکه او را دوست دارد، دوست بدار!
«یا حسین! أنت الإمام بن الإمام أبو الأئمّة؛ تسعة من ولدک أئمّة أبرار». سپس به حسین فرمود: تو امام، پسر امام و پدر امامان هستی؛ نه نفر از فرزندان تو، امامان نیکو باشند.
پس عبد اللّه مسعود عرض کرد: آن امامان که فرمودی در صلب حسین میباشند،
1) کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 85- 81.
چه کسانی هستند؟
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سر به زیر افکنده، آنگاه سر مبارک برداشته و فرمود: «یا عبد اللّه! سألت عظیما.» ای عبد اللّه! از امر بزرگی پرسش نمودی لکن من به تو خبر دهم.
به درستی که خدا از صلب این پسرم- و دست مبارک بر شانه حسین نهاد- فرزند با برکتی بیرون میآورد که همنام جدّش علی است و عابد و نور زهّاد نامیده میشود و خدا از صلب علی فرزندی بیرون آورد که نامش، نام من و شبیهترین مردم به من است، علم را میشکافد شکافتنی، به حق گویا شود و به صواب امر کند و از صلب او کلمه حق و لسان صدق را بیرون آرد.
ابن مسعود عرض کرد: اسم او چیست؟
فرمود: جعفر گفته میشود، صادق در گفتار و کردار است؛ طعنزننده بر او، چون طعنزننده بر من و ردّکننده بر او، چون ردّکننده بر من است.
چون کلام رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به اینجا رسید، حسّان بن ثابت وارد شده، اشعاری را که در مدح حضرت رسالت پناه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پرداخته بود، خواند و حدیث منقطع شد.
چون فردا صبح شد، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با ما نماز خوانده، داخل خانه عایشه شد. من و علی بن ابی طالب علیه السّلام و عبد اللّه عبّاس نیز با آن حضرت داخل شدیم. از شیوه مرضیّه آن حضرت این بود که چون میپرسیدی، جواب میفرمود، وگرنه خود، سخن آغاز مینمود.
من عرض کردم پدر و مادرم به فدایت! آیا مرا به باقی خلفا از صلب حسین علیه السّلام آگهی ندهی؟
فرمود: آری، ای ابو هریره! خدا از صلب جعفر، مولود پاکیزه اسمر اللّون یعنی گندمگون چهارشانهای را بیرون آرد که همنام موسی بن عمران است.
ابن عبّاس عرض کرد: بعد از او که خواهد بود؟
فرمود: از صلب موسی، پسرش علی بیرون آید که رضا خوانده شود؛ او موضع علم و معدن حلم است.
«ثمّ قال: بأبی المقتول فی أرض الغربة».
آنگاه فرمود: پدرم فدای او که در زمین غربت کشته میشود!
و از صلب علی، پسرش محمد محمود بیرون آید که پاکیزهترین و نیکوترین مردم در خلق و خلق است از صلب محمد، پسرش علی بیرون آید که طاهرالنّسب و صادق اللّهجه است.
«و یخرج من صلب علی، الحسن المیمون التّقی الطّاهر النّاطق عن اللّه و أبو حجّة اللّه و یخرج اللّه من صلب الحسن علیه السّلام قائمنا أهل البیت؛ یملأها قسطا و عدلا کما ملئت جورا و ظلما. له؛ هیبة موسی و حکم داود و بهاء عیسی. ثمّ تلّا صلّی اللّه علیه و آله ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ.»(1)
و از صلب علی، حسن بیرون آید که با میمنت و پاکیزه و گویا از جانب خدا و پدر حجّت خداست، و خدا از صلب حسن، قائم ما اهلبیت را بیرون آرد که زمین را از عدلوداد پر گرداند، چنانچه از ظلم و جور پر شده باشد؛ برای او، هیبت موسی حکم داود و بهای عیسی است.
بعد این آیه را ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ ...، تلاوت فرمود، یعنی: ذرّیّهای که بعضی از بعض دیگر تولّد یابد و خدا شنوا و دانا است.
ابو هریره گوید: علی بن ابی طالب علیه السّلام به عرض رسانید: پدر و مادرم فدایت باد، یا رسول اللّه! آنانی که نامشان را ذکر فرمودی، چه کسانی هستند؟
«قال: یا علی! اسامی الأوصیاء من بعدک و العترة الطّاهرة و الذرّیّة المبارکة.»
فرمود: یا علی! این نامهای اوصیای بعد از تو و عترت طاهره و ذرّیّه بابرکت من است.
آنگاه فرمود: سوگند به آنکس که جان محمد در دست قدرت او است! اگر مردی دو هزار سال میان رکن و مقام، خدا را عبادت کند، بعد از آن نزد من بیاید در حالیکه منکر ولایت ایشان باشد؛ خداوند او را به صورت در آتش میافکند،
1) سوره آل عمران، آیه 24.
هرکه میخواهد باشد.
ابو علی محمد بن همام که یکی از راویان این خبر شریف است گفته: از ابو هریره نهایت عجب است که خود اینگونه اخبار را روایت کند، آنگاه فضایل اهلبیت را انکار ورزد.
در کفایة الاثر(1)و غیبت فضل بن شاذان به اندک اختلاف و اللّفظ للأوّل از عمّار یاسر، روایت نمودهاند که گفت: در بعض غزوات در رکاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودم، علی علیه السّلام در آن جنگ، علمدار آن را کشت، انبوه دشمن را پراکنده فرمود و عمرو بن عبد اللّه حجمی و شیبة بن نافع را به درک فرستاد.
من خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمدم و عرض کردم: امروز علی علیه السّلام در راه خدا، حقّ جهاد را گذاشت.
حضرت فرمود: برای این است که او از من است و من از او هستم. به درستی که او وارث علم، قاضی دین، منجز وعده من و خلیفه بعد از من است؛ اگر علی نبود، بعد از من مؤمنین خالص شناخته نمیشدند. جنگ با علی، جنگ با من است؛ سلم با علی، سلم با من و سلم با من، سلم خداست.
«ألا إنّه ابو سبطیّ و الأئمّة بعدی من صلبه؛ یخرج اللّه تعالی الأئمّة الرّاشدین و منهم مهدی هذه الامّة.
فقلت: بأبی أنت و امّی یا رسول اللّه! ما هذا المهدی؟
قال: یا عمّار! انّ اللّه تبارک و تعالی عهد ألیّ أنّه یخرج من صلب الحسین، أئمّة تسعة و التّاسع من ولده، یغیب عنهم و ذلک قوله عزّ و جلّ: قل أرأیتم إن أصبح ماؤکم غورا. فمن یأتیکم بماء معین؟ یکون له غیبة طویلة یرجع عنها قوم و یثبت
1) کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 123- 120.
علیها آخرون.
فإذا کان فی آخر الزّمان، یخرج فیملأ الدّنیا قسطا و عدلا و یقاتل علی التّأویل، کما قاتلت علی التنزیل و هو سمیّی و أشبه النّاس بی.
یا عمّار! سیکون بعدی فتنة، فاذا کان ذلک، فاتبّع علیا و حزبه! فإنّه مع الحقّ و الحقّ معه. یا عمّار! إنّک ستقاتل بعدی مع علیّ صنفین النّاکثین و القاسطین تقتلک الفئة الباغیة.
قلت: یا رسول اللّه! ألیس ذلک علی رضی اللّه و رضاک؟!
قال: نعم! علی رضی اللّه و رضای و یکون آخر زادک شربة من لبن تشربه. فلمّا کان یوم صفّین ...، الخ.»
آگاه باشید به درستی که علی، پدر دو سبط من و امامان بعد از من است؛ خدای تعالی از صلب او امامانی بیرون آرد که به راه حق روند و از جمله آنها مهدی این امّت است.
عرض کردم: پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا! این مهدی کیست؟
فرمود: ای عمّار! به درستی که خدای تعالی به من خبر داده از صلب حسین، امامان نهگانه را بیرون آرد و نهمین فرزندان او از مردم غیبت اختیار کند، این معنی قول خدای عزّ و جلّ است که میفرماید: ای محمد! به مردم بگو مرا خبر دهید؛ اگر آب شما به زمین فرو رود، کیست که برای شما آب روان بیاورد؟
مراد خدای تعالی آنکه است اگر امام شما که چون آب، مایه حیات روحانیّه شماست پنهان شود، جز خدا کیست که او را آشکار گرداند؟! برای مهدی غیبتی دراز میباشد که به سبب آن، گروهی از قول به امامت او برگردند و گروه دیگر ثابت و پایدار شوند.
چون دوره آخر الزّمان آید، خروج فرماید؛ دنیا را پر از عدلوداد نماید و بر تأویل جنگ کند، چنانکه من بر تنزیل جنگ کردم. او همنام من و شبیهترین مردم به من است.
ای عمّار! زود باشد که بعد از من، فتنهای بزرگ پدید آید، چون چنان شد، از علی و حزب او پیروی نما! چراکه علی با حق و حق با علی است. ای عمّار! به درستی که زود باشد که تو در رکاب علی علیه السّلام با دو صنف که ناکثین و قاسطین باشند، قتال کنی و گروه جفاکار تو را بکشند.
عرض کردم: ای رسول خدا! آیا کشته شدن من به خشنودی خدا و خشنودی تو خواهد بود؟ فرمود: آری! و آخرین توشه تو از دنیا، شربتی شیر میباشد که خواهی آشامید ...، تا آخر حدیث.
اقول: در روایت غیبت فضل بن شاذان به اسامی ائمّه اثنا عشر علیهم السّلام تصریح شده است.
ایضا در کفایة الاثر(1)از محمد حنفیّه روایت کرده که گفت: امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که میفرمود: خدای تبارک و تعالی فرموده: هرآینه البتّه عذاب کنم هررعیّتی که به طاعت آن امام که از جانب من نباشد، منقاد شود؛ هر چند آن رعیّت، خود نیکو باشد و هرآینه البته رحم کنم به هررعیّتی که به طاعت امام عادلی که از طرف من منصوب باشد، منقاد گردد؛ هرچند آن رعیّت، خود نیکو نباشد، این در صورتی است که از روی خوف و تقیّه نباشد.
بعد از آن فرمود: یا علی! جنگ با تو، جنگ با من است و آشتی با تو، آشتی با من است. تو پدر دو سبط من و شوهردختر من هستی و امامان پاکیزهشده از ذریّه تو است.
«فأنا سیّد الأنبیاء و أنت سیّد الأوصیاء و أنا و أنت من شجرة واحد و لو لانا لم یخلق اللّه الجنّة و لا النار و لا الأنبیاء و لا الملائکة.
1) کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 159- 157.
قال: قلت: یا رسول اللّه! فنحن أفضل أم الملائکة؟
قال: یا علی! نحن خیر خلیفة اللّه علی بسیط الأرض و خیر من الملائکة المقرّبین و کیف لا نکون خیرا منهم و قد سبقناهم إلی معرفة اللّه و توحیده؟! فینا عرفوا اللّه و بنا عبدوا اللّه و بنا اهتدوا السّبیل إلی معرفة اللّه.
یا علی! أنت منّی و أنا منک و أنت أخی و وزیری. فإذا متّ، ظهرت لک ضغائن فی صدور قوم و ستکون بعدی فتنة صمّاء صلیم، یسقط فیها کلّ ولیجة و بطانة و ذلک عند فقدان شیعتک، الخامس من ولد، السّابع من ولدک؛ تحزن لفقده أهل الأرض و السّماء و کم من مؤمن و مؤمنة متأسّف متلهّف، حیران عند فقده.
ثمّ أطرق ملیّا ثمّ رفع رأسه فقال: بأبی أنت و امّی سمیّی و شبیهی و شبیه موسی بن عمران! علیه جیوب النّور- أو قال: جلابیب النّور- یتوقّد من شعاع القدس. کأنّی بهم، آیس، ما کانوا نودی بنداء یسمعه من البعد کما یسمعه من القرب، یکون رحمة علی المؤمنین و عذابا علی المنافقین.
قلت: و ما ذلک النّداء؟
قال: ثلاثة أصوات فی رجب؛ أوّلها ألا لعنة اللّه علی القوم الظّالمین و الثّانی أزفة الأزقة و الثّالث یرون بدنا بارزا مع قرن الشّمس ینادی ألا إنّ اللّه قد بعث فلان بن فلان حتّی ینسبه إلی علیّ، فیه هلاک الظّالمین، فعند ذلک یأتی الفرج و یشفی اللّه صدورهم و یذهب غیظ قلوبهم. قلت: یا رسول اللّه! فکم یکون بعدی من الأئمّة. قال: بعد الحسین، تسعة و التّاسع، قائمهم.»
پس منم سیّد انبیا و تویی سیّد اوصیاء. من و تو از یک درخت هستیم، اگر ما نبودیم، خداوند بهشت و جهنّم و پیغمبران و ملایکه را نمیآفرید.
علی فرمود: عرض کردم: پس ما برتریم یا ملایکه؟
فرمود: یا علی! ما بهترین آفریدگان خدا بر بسیط زمین باشیم و از ملایکه مقرّبین هم بهتریم. چگونه بهتر از آنها نباشیم و حال آنکه در معرفت خدا و یگانگی او از آنان پیشی گرفتهایم؟! آنها به سبب ما خدا را شناختند، به سبب ما خدا او را پرستش
نمودند و به سبب ما راه شناسایی خدا را یافتند.
علی! تو از من و من از توام و برادر و وزیر من، تو هستی. چون من بمیرم، کینههایی که در سینههای قومی نهان است، هویدا گردد و زود باشد که بعد از من امتحانی بزرگ و داهیهای هولناک پدید شود، خواص مردم در آن فتنه بلغزند و از پای درآیند. ظهور آن فتنه هنگام کم نمودن پنجمی از اولاد هفتمین که از فرزندان تو باشند، برای شیعیان تو است؛ اهل زمین و آسمان، به جهت فقدان او غمناک شوند، و چه بسیار مرد و زن مؤمن که در زمان فقدان او قرین اسف و اندوه شده، همی سرگردان باشند.
بعد از این کلمات معجز آیات، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، زمانی سر مبارک به زیر انداخته، آنگاه سر برداشت و فرمود: پدر و مادرم فدای همنام و هم مانند من و موسی بن عمران باد! جامههای نور که از شعاع قدس و انوار عظمت میدرخشد، برای او است. گویا من با ایشان هستم. در آنحال که از فرج نومید شدهاند، ندایی بلند شود که از دور میشنوند همانطور که از نزدیک میشنوند، آن ندا برای مؤمنین رحمت و برای منافقین عذاب است.
عرض کردم: آن ندا چیست؟
فرمود: سه صوت است که در ماه رجب پدید آید.
اوّل این است: «ألا لعنة اللّه علی القوم الظّالمین»؛ یعنی دوری از رحمت خدا بر ستمکاران ثابت و متحتّم است.
دوّم: أزفت الأزفة؛ یعنی امر نزدیکشونده، نزدیک شد که مراد ظهور حضرت مهدی- ارواحنا له الفداء- میباشد.
سوّم: بدنی را دیدار کنند که با قرص آفتاب هویدا گشته و همی ندا در دهد که ای اهل عالم! آگاه باشید! به درستی که خدای تعالی فلان پسر فلان را برانگیخت، نسب حضرت را برشمرد تا به علی رساند. در این ندا هلاکت ستمکاران است، پس در آن هنگام فرج فرارسد و خدا سینههای مؤمنین و ستمدیدگان را که پر از جراحات اندوه است، شفا بخشد و خشم دلهای آنها را برطرف گرداند.
عرض کردم: یا رسول اللّه! بعد از من چند نفر امام باشند؟
فرمود: بعد از حسین، نه نفر و نهمین، قائم ایشان است.
در کفایة الاثر(1)از حسن بن علی علیهما السّلام روایت نموده؛ گفت: روزی حضرت رسول خدا برای ما خطبه خواند، پس از ثنا و ستایش خدای تعالی فرمود:
ای گروه مردم! گویا در همین اوان، دعوت خدا را اجابت کنم. به درستی که من میان شما دو چیز گران را میگذارم که کتاب خدا و عترت و اهلبیت مناند؛ مادامی که به آندو چنگ زنید، هرگز گمراه نگردید! پس از عترت من بیاموزید و آنها را نیاموزید، چراکه آنها از شما داناترند. زمین از ایشان خالی نخواهد ماند؛ چه اگر خالی بماند، اهل خود را فرو میبرد یا خود با اهلش فرو رود.(2)
«ثمّ قال: اللّهمّ إنّی أعلم أنّ العلم لا یبید و لا ینقطع و أنّک لا تخلی أرضک من حجّة لک علی خلقک، ظاهر لیس بالمطاع، أو خائف مغمور، لکیلا یبطل حجّتک و لا یضلّ أولیائک بعد إذ هدیتهم. اولئک الأقلّون عددا، الأعظمون قدرا عند اللّه.
فلمّا نزل عن منبره، قلت: یا رسول اللّه! أما أنت الحجّة علی الخلق کلّهم؟
قال: یا حسن! إنّ اللّه یقول: إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ(3)فأنا المنذر و علی، الهادی.
قلت: یا رسول اللّه! فقولک إنّ الأرض لا تخلوا من حجّة.؟
قال: نعم! هو الإمام و الحجّة بعدی و أنت الأمام و الحجّة بعده و الحسین هو الإمام و الحجّة بعدک.»
خلاصه آنکه؛ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعد از آن فرمایشات به درگاه خدای تعالی عرض کرد: ای خدا به درستی که من میدانم که علم نابود نشود و رشتهاش گسیخته نگردد و اینکه تو زمین را از حجّت خود بر آفریدگانت خالی نگذاری؛ هرچند او ظاهر و غیر مطاع یا بیمناک و پنهان باشد، تا حجّت تو باطل نشود و دوستانت بعد از هدایت یافتن، گمراه نگردند. آنان که در روی زمین حجّت خدایند عددشان از سایر خلق کمتر و قدر و منزلتشان نزد خدای تعالی از تمامی آفریدگان بیشتر است.
چون از منبر فرود آمد، من عرض کردم: یا رسول اللّه! آیا تو حجّت خدا بر تمامی خلق نیستی؟
فرمود: ای حسن! به درستی که خدای میفرماید: إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ این است و جز این نیست که تو ترسانندهای و برای هرقومی، راهنمایی است؛ پس منذر منم و هادی، علی است.
عرض کردم: یا رسول اللّه! فرمایش شما این بود که زمین از حجّت خالی نخواهد بود؟ فرمود: آری! بعد از من، علی امام و حجّت خداست و تویی حجّت و امام بعد از وی و حسین امام و حجّت بعد از تو است. هرآینه به تحقیق، خدای لطیف خبیر مرا آگاه فرموده که از صلب حسین فرزندی بیرون آید که نامش علی است و همنام جدّش علی میباشد.
چون حسین از دنیا بگذرد، پسرش علی، به امر امامت قیام نماید و او حجّت و امام است و خدا از صلب علی فرزندی بیرون آرد که همنام من و شبیهترین انام است. علم او، علم من و حکم او، حکم من است. بعد از پدرش، او امام و حجّت است.
و خدا از صلب او مولودی بیرون آرد که نامش جعفر است، راستترین مردم در گفتار و کردار و بعد از پدر خود، او امام و حجّت است و خدا از صلب او فرزندی بیرون آرد که همنام موسی بن عمران و عبادت او، از تمامی مردم شدیدتر است. پس بعد از پدر خویش، او حجّت و امام است.
و خدا از صلب موسی فرزندی بیرون آرد که نامش علی است، معدن علم خدا و
موضع حکم او و بعد از پدرش، او امام و حجّت است و از صلب علی مولودی بیرون آرد که نامش محمد است، پس بعد از پدرش، او امام و حجّت است و خدا از صلب محمد، مولودی بیرون آرد که نامش، علی است. پس بعد از پدرش، او امام و حجّت است.
و یخرج اللّه من صلب علی مولودا یقال له الحسن. فهو الإمام و الحجّة بعد أبیه و یخرج اللّه تعالی من صلب الحسن الحجّة القائم؛ إمام زمانه و منقذ أولیائه، یغیب حتّی لا یری. یرجع عن أمره قوم و یثبت علیه آخرون و یقولون متی هذا الوعد إن کنتم صادقین؟
و فلو لم یبق من الدنیا إلّا یوم واحد، لطوّل اللّه عزّ و جلّ ذلک الیوم حتّی یخرج قائمنا؛ فیملأها قسطا و عدلا، کما ملئت جورا و ظلما.
فلا تخلوا الأرض منکم. أعطاکم اللّه علمی و فهمی و لقد دعوت اللّه تبارک و تعالی أن یجعل العلم و الفقه فی عقبی و عقب عقبی و من زرعی و زرع زرعی.»
و خدا از صلب علی مولودی بیرون آرد که نامش حسن است. پس بعد از پدرش امام و حجّت است. و خدا از صلب حسن حجّتی بیرون آرد که قائم است؛ امام زمان خود و رهاننده دوستان خویش از هلاک باشد، از مردم پنهان شود تا اینکه دیده نشود.
گروهی از اعتقاد به امامت او برگردند و گروهی پاینده بمانند. آنان که راه انکار سپارند، به دوستان و منتظران آن حضرت میگویند: اگر شما راست میگویید، این وعده در چه زمانی خواهد بود؟
و اگر از دنیا نماند مگر یک روز، خدای عزّ و جلّ آنروز را آنقدر دراز کند تا قائم ما خروج نماید؛ پس دنیا را پر کند از عدلوداد، چنانکه از جور و ظلم پر شده باشد.
پس ای حسن! زمین هیچوقت از شما خالی نشود. خدا علم و فهم مرا به شما عطا فرموده و من خدای تبارک و تعالی را خواندهام که علم و فقه را در فرزند و فرزندان فرزند من قرار دهد.
در کفایة الاثر(1)از محمود بن لبید روایت کرده؛ گفت: چون حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از دنیا رفت، عادت فاطمه (علیها السلام) این بود که در قبور شهدا بر سر قبر حمزه میآمد و میگریست.
روزی از روزها من بر سر قبر حمزه رفتم، در آنجا او را گریان یافتم، مهلتش دادم تا آرام گرفت. آنگاه خدمتش رسیده، بر او سلام کرده، عرض کردم: ای سیّده زنان! به خدا سوگند از گریه خود بند دلم را گسیختی.
فرمود: ای ابو عمرو! گریستن برای من سزاوار است؛ چراکه من به بهترین پدران که رسول خدا است مصیبتزده شدم؛ «وا شوقاه إلی رسول اللّه، ثمّ انشأت تقول:
إذا مات یوما میّت قلّ ذکره!***و ذکر أبی مذ مات و اللّه أکثر
پس از اظهار اشتیاق به رسول خدا، این شعر را گفت که مفادش این است: هرکس بمیرد و از دنیا برود، ذکر او اندک شود. لکن از آن زمان که پدرم از دنیا رفته، به خدا سوگند! یاد او بیشتر و ذکرش فزونتر است.
عرض کردم: ای سیّده من! مسألهای از تو پرسش کنم که در سینه من همی خلجان کند؟
پس فرمود: بپرس!
عرض کردم: آیا رسول خدا، بر امامت علی تنصیص فرمود؟
قالت: «وا عجبا! أنسیتم غدیر خمّ». فرمود: ای عجب! آیا غدیرخم را فراموش نمودید؟
عرض کردم: نه فراموش نکردهام و لکن از آنچه رسول خدا به تو گفته مرا خبر ده! قالت: اشهد اللّه تعالی لقد سمعته یقول: علیّ خیر من اخلّفه فیکم و هو الإمام و الخلیفة بعدی و سبطای و تسعة من صلب الحسین، أئمّة أبرار. لئن اتّبعتموهم،
1) کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 200- 198.
وجدتموهم هادین مهدیّین و لئن خالفتموهم، لیکون الإختلاف فیکم إلی یوم القیامة.
قلت: یا سیّدتی! فما باله قعد عن حقّه؟
قالت: یا أبا عمرو! لقد قال رسول اللّه: مثل الإمام، مثل الکعبة، إذ یؤتی و لا یأتی- أو قالت: مثل علی- ثم قالت: أما و اللّه! لو ترکوا الحقّ علی أهله و اتّبعوا عترة نبیّه، لما اختلف فی اللّه، اثنان.
و لورثها سلف و خلف بعد خلف حتّی یقوم قائمنا، التّاسع من ولد الحسین، و لکن قدّموا من أخّره اللّه و أخّروا من قدّمه اللّه. حتّی إذا ألحدوا المبعوث و أو دعوه الجدث و المجدوث، اختاروا بشهوتهم و عملوا بآرائهم تبّا لهم.
أولم یسمعوا اللّه یقول: وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ،(1)بل سمعوا و لکنّهم کما قال اللّه سبحانه: فَإِنَّها لا تَعْمَی الْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ(2)
هیهات! بسطوا فی الدّنیا آمالهم و نسوا آجالهم فتعسا لهم و أضلّ أعمالهم.
أعوذبک یا ربّ من الحور بعد الکور(3)!»
فرمود: خدای تعالی را گواه میگیرم که از پدرم شنیدم که میفرمود: علی، بهتر کسی است که در میان شما میگذارم. او امام و خلیفه بعد از من است. دو سبط من و نه نفر از صلب حسین، امامهای نیکو باشند. اگر آنها را پیروی کنید، آنان را هدایتکننده هدایتیافته خواهید یافت و اگر برخلاف آنها شوید، هرآینه تا روز قیامت اختلاف در میان شما باقی خواهد بود.
عرض کردم: ای سیّده من! پس چه شد که علی از حقّ خود تقاعد ورزید؟
فرمود: ای ابا عمرو! هرآینه رسول خدا فرمود: مثل امام، مثل کعبه است- یا
فرمود: مثل علی، مثل کعبه است- بعد از آن فرمود: به خدا سوگند! اگر حق را برای اهلش میگذاشتند و از عترت پیغمبر پیروی مینمودند، هرآینه در دین خدا، دو نفر خلاف نمیکردند.
امامت و خلافت را تا زمان قیام قائم- که نهمین از فرزندان حسین است- هریک از ائمّه هدی از یکدیگر ارث میبردند، و لکن کسی را که خداوند تأخیر داشته تقدیم داشتند و مقدّم داشته خدا را مؤخّر نمودند تا رسول خدا را در لحد گذاشتند و او را به خانه قبر سپردند، از روی شهوات نفسانیه خود، خلیفه اختیار نمودند و به رأیهای خویش، رفتار کردند. بر آنها هلاک باد!
آیا نشنیدهاند که خدا میفرماید: و پروردگار تو آنچه را بخواهد میآفریند و هرکه را اراده فرماید، اختیار میکند. برای ایشان- که بندگانند و وظیفه آنها فرمانبرداری است- اختیاری نیست. بلکه کلام خدا را شنیدهاند، و لکن آنها مصداق این آیه میباشند که خدا فرماید:
پس به درستی شأن این است که دیدگان ابدان کور نگردد و لیکن دیدههای دلهایی که در سینههاست، کور شود، یعنی آن کوری که موجب هلاکت ابدیّه است، کوری دل است، نه کوری بدن.
دور است که آنها، راه حق سپارند؛ چه در دنیا آرزوهای نفسانی خود را گستردهاند و یاد مرگ را از لوح خاطر زدودهاند، پس بر ایشان هلاک باد و کردارشان قرین خسران باد! ای پروردگار از فساد بعد از اصلاح و از نقصان بعد از اکمال به ذات مقدّس تو پناه برم!
هدّیة فریّة(1)، و ذیلیّة للعبقریّة:
بدان که محمد بن طلحه شافعی در اوّل کتاب کفایة الطالب خود گفته که من این
1) الفری: العجیب و یقال: العظیم؛ غریب القرآن.
کتاب را جمع نمودم و اخبار آن را از طرق شیعه عاری نمودم. یعنی آن را به طریق عامّه تألیف نمودم تا احتجاج به آن محکمتر گردد، پس در خصوص حضرت مهدی بیست و پنج باب منعقد نموده و گفته است:
باب اوّل: در ذکر خروج او در آخر الزّمان است.
با اسناد خود از زرّ بن عبد اللّه روایت کرده، او گفت: رسول خدا فرمود: دنیا تمام نمیشود تا وقتی که مردی از اهلبیت من، به خلافت مالک شود، نام او مطابق نام من است.
ابی داود همین حدیث را در کتاب سنن خود آورده و از علی روایت کرده که گفت:
رسول خدا فرمود: هرگاه از دنیا نماند مگر یک روز، هرآینه خدا مردی از اهلبیت من مبعوث گرداند؛ زمین را پر از عدل گرداند، چنانکه پر از ظلم و جور گردیده.
صاحب کتاب گوید: این حدیث را ابی داود به این نهج در سنن خود آورده و ابراهیم حافظ بن محمد بن ازهر حریفینی در دمشق خبر داده و حافظ محمد بن عبد الواحد مقدّسی در جامع جبل قاسیون خبر داده که ابو الفتح نصر بن عبد الجامع بن عبد الرّحمن فامی در هرات به ما خبر داد. محمد بن عبد اللّه بن محمود طایی، عیسی بن شعیب بن اسحاق سنجری، ابو الحسن علی بن بشری السنجری، نیز خبر دادهاند، حافظ ابو الحسن محمد بن حسین بن ابراهیم بن عاصم ابری هم در کتاب مناقب شافعی این حدیث را ذکر کرده و در کتاب خود گفته است و در روایت خود، زیادتی هم آورده که هرگاه از دنیا نماند مگر یک روز، هرآینه خدا آن را طولانی گرداند تا اینکه در آنروز مردی را از من و اهلبیت من برانگیزاند که نامش، مطابق نام من و نام پدرش، موافق نام پدر من است.
ابو داود گفته: این حدیث در میان اکثر روایات حافظین احادیث و ثقات از نقله اخبار ذکر کرده شده و آنکه گفته، نام پدرش، نام پدر من است، زاید است.
باب دوّم: در بیان اینکه مهدی از عترت من و اولاد فاطمه است.
از سعید بن مسیّب مروی است؛ او گفت: نزد ابی سلمه با یکدیگر در خصوص مهدی مذاکره میکردیم، او گفت: شنیدم رسول خدا میفرمود: مهدی از عترت اولاد فاطمه است. ابن ماجه در سنن خود این حدیث را از ابی سلمه آورده، او از فاطمه روایت کرده، که گفت: از رسول خدا شنیدم، میفرمود: مهدی از عترت من، از اولاد فاطمه است.
اینرا حافظ ابو داود در سنن خود ایراد کرده، از علی روایت کرده؛ او گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: مهدی از ما اهلبیت است؛ خدا در یک شب امر او را اصلاح میکند.
باب سوّم: در بیان اینکه مهدی از سادات بهشت است.
از انس بن مالک روایت شده؛ او گفت: از رسول خدا شنیدم، میفرمود: ما اولاد عبد المطلب، سادات اهل بهشتیم که سادات عبارت از من، حمزه، علی، جعفر، حسن، حسین علیهم السّلام و مهدی است. ابن ماجه اینرا در صحیح خود نیز آورده است.
باب چهارم: در امر پیغمبر به بیعت مهدی است.
از ثوبان مروی است که او گفت: رسول خدا فرمود: نزد خزینه شما سه نفر از ابنای خلفا هستند که کشته میشوند. بعد از آن، خلافت در کسی قرار نمیگیرد تا اینکه علمهای سیاه از سمت مشرق طلوع کند، آنگاه شما را میکشند.
سپس راوی چیزی گفت که من آن را حفظ نکردم و بعد از آن گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: زمانی که او را دیدید با او بیعت کنید؛ هرچند با راه رفتن با دستها و پاها روی برف باشد، به درستی که او خلیفه خدا است، حافظ بن ماجه نیز این حدیث را ذکر کرده است.
باب پنجم: در ذکر یاری کردن اهل مشرق به مهدی است.
از عبد اللّه بن حارث بن جزء زبیدی مروی است که رسول خدا فرمود: جماعتی از سمت مشرق، خروج و سلطنت را برای مهدی مهیّا میکنند. این حدیث صحیح است که ثقات آن را روایت کردهاند.
حافظ ابو عبد اللّه بن ماجه قزوینی همین حدیث را در سنن خود اخراج نموده.
و از علقمة بن عبد اللّه روایت کرده؛ او گفت: زمانی ما خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بودیم، ناگاه پارهای از جوانان بنی هاشم آمدند. وقتی پیغمبر آنها را دید، چشمهای مبارکش پر از اشک گردید و رنگ مبارکش متغیّر گشت.
عرض کردم: یا رسول اللّه! چه نازلهای است که در روی شما میبینم و ما آن را ناخوش میداریم؟
آن حضرت فرمود: خدای تعالی برای ما اهلبیت آخرت را بر دنیا اختیار کرده، به درستی که بعد از من اهل بیتم به بلاها مبتلا شوند و از اوطان خود دور و رانده گردند تا وقتی که قومی با علمهای سیاه از سمت مشرق میرسند، خلافت را مطالبه میکنند ولی به ایشان داده نمیشود، پس قتال میکنند و نصرت مییابند.
سپس آن چیزی که خواسته بودند به ایشان میدهند امّا آنها قبول نمیکنند تا اینکه امر را به مهدی علیه السّلام تسلیم نمایند. آنگاه زمین را پر از عدل گرداند، چنانکه پر از جور گردیده. اگر کسی از شما، ایشان را درک کرد، نزد ایشان برود؛ هرچند با راه رفتن با دستها و پاها روی برف باشد.
ابن اعثم کوفی در کتاب فتوح از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: در طالقان خیر باشد.
به درستی که در آنجا برای خدا خزینههایی است که از زر و سیم نیستند لکن در آنجا مؤمنین هستند که خدا را شناختهاند حقّ شناختنی، ایشان در آخر زمان یاران مهدی هستند.
باب ششم: در قدر زمان خلافتش بعد از ظهور است.
از ابی سعید خدری روایت کرده؛ او گفت: ترسیدم از اینکه بعد از رسول خدا حادثهای در دین روی دهد. پس از حضرت پرسیدم بعد از تو چه خواهد شد؟
فرمود: مهدی در امّت من خروج کند، پنج یا هفت یا نه سال طول میکشد و تشکیک بیش از این در قدر مدّت ظهورش نیز روایت شده.
راوی گفت: ما گفتیم: زمان خلافتش چقدر میشود؟
فرمود: چند سالی بعد از آن. هرمردی نزد او آید و گوید: یا مهدی! به من مال دنیا عطا کن، آنقدر عطا میکند که ایشان قادر به حملونقل آن نباشند.
حافظ ترمذی گفته این حدیث حسن است و از غیرطریق ابی سعید هم از پیغمبر روایت شده است.
از ابی سعید مروی است که پیغمبر فرمود: مهدی از امّت من میآید؛ اگر مدّت ملکش کوتاه باشد، هفت سال و اگر طولانی باشد، نه سال است. امّت من در زمان او طوری متنعّم میشوند که مثل آن را ندیدهاند.
آنگاه زمین مأکولات خود را بیرون میدهد و چیزی نگه نمیدارد. اموال در این وقت، مانند دانههایی است که زیر پا افتاده. هرمردی که برخیزد و بگوید: یا مهدی! به من عطا کن. آن حضرت میفرماید: بگیر!
از امّ سلمه، زوجه پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده؛ آن حضرت فرمود: در وقت موت خلیفهای از خلفا، اختلافی در میان مردم میشود، آنگاه مردی از اهل مدینه با عزم فرار، به سمت مکّه بیرون میرود. در آنجا جمعی از اهل مکّه میآیند و مابین رکن و مقام با او بیعت میکنند، در حالیکه او بیعت را مکروه میدارد.
آنوقت از شام بر سر او لشکر میفرستند، که زمین در میان مکّه و مدینه ایشان را فرومیبرد؛ وقتی خلایق؛ این کرامت را دیدند، ابدال شام و جماعت اهل عراق میآیند و با او بیعت میکنند. بعد از آن کسی خروج میکند که خالوهای او از قبیله کلب است.
آنگاه مرد مدنی بر سر او لشکر میفرستد و ایشان غالب میشوند. ناامیدی برای کسی باشد که بر سر مال غنیمت کلب، حاضر نشود، پس اموال ایشان را قسمت مینمایند و به سنّت رسول خدا عمل کرده میشود، اسلام قرار و آرام مییابد و او در میان خلایق، هفت سال درنگ میکند، بعد از آن، وفات یابد و مسلمین بر او نماز کنند.
ابو داود گفته بعضی روات از هشام، نه سال روایت کرده، نیز گفته سوای او، معاذ از روات، نه سال روایت کرده است.
باب هفتم: در بیان اینکه عیسی بن مریم با آن حضرت، نماز میگزارد.
ابو هریره روایت کرده که رسول خدا فرمود: در چهحال میشوید وقتی که عیسی بن مریم میان شما فرود آید، در حالیکه امام شما از شماست؟!
صاحب کتاب گفته: این حدیث حسن و صحیح و بر صحّت او اتّفاق است و یکی از جمله احادیث محمد بن شهاب زهری است. بخاری و مسلم هم در صحیح خود آن را ایراد کردهاند.
از جابر بن عبد اللّه روایت کرده گفت: از رسول خدا شنیدم که میفرمود: همیشه طایفهای از امّت من بر سر حق، قتال میکنند و غالب میآیند. آنوقت عیسی بن مریم فرود آید، سپس بزرگ مردم به او میگوید: بیا با تو نماز بگزاریم!
او گوید: آگاه شوید که بعضی از شما بر بعضی دیگر امیر است!
او گفته: این حدیث حسن و صحیح است. و مسلم در صحیح خود، آن را ایراد نموده.
هرچند تأویل حدیث اوّل ممکن است، لکن تأویل این حدیث ممکن نیست، زیرا صریح است در اینکه عیسی، نزد امیر المسلمین میآید و امیر در آنروز، مهدی است.
باب هشتم: در وصف پیغمبر از صورت مبارک حضرت مهدی است.
از ابی سعید خدری روایت کرده؛ او گفت: رسول خدا فرمود: مهدی از من است؛ موی جبین او، کم و بینیاش نازک و بلند است. زمین را پر از عدل گرداند، چنانکه پر از ظلم شده باشد، او هفت سال، سلطنت میکند.
صاحب کتاب گفته: این حدیث، صحیح است و او را حافظ ابو نعیم در صحیح خود آن را ایراد کرده. غیر او، از حافظین روایات مانند طبرانی و غیره نیز آن را روایت کردهاند.
ابن شیرویّه دیلمی در کتاب فردوس در باب الف و لام با اسناد خود از ابن عبّاس روایت کرده؛ گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: مهدی، طاوس اهل بهشت است.
نیز با اسناد خود از حذیفة بن یمان روایت کرده؛ گفت: پیغمبر فرمود: مهدی، از اولاد من است؛ روی او، مانند قمر دوّم است؛ رنگش، رنگ عربی و جسمش، جسم اسراییلی (یعنی عظیم الجثّه) است. زمین را پر از عدل گرداند. چنانکه پر از ظلم
گردیده. همه اهل آسمانها و زمینها و مرغان در هوا به خلافتش راضی میشوند، او بیست سال، خلافت میکند.
باب نهم: در تصریح پیغمبر به اینکه مهدی از اولاد امام حسین علیه السّلام است.
از ابی هارون عبدی روایت کرده؛ گفت: به نزد ابی سعید خدری آمده، به او گفتم:
آیا تو در بدر حاضر بودی؟
گفت: بلی!
گفتم: آیا از چیزهایی که از رسول خدا شنیدهای، خبر نمیدهی؟
گفت: بلی! خبر میدهم؛ رسول خدا مریض شد، طوریکه ضعیف و نقیه گردید.
آنگاه فاطمه به عزم عیادت داخل گردید- در حالیکه من طرف راست پیغمبر نشسته بودم- زمانی که ضعف پیغمبر را مشاهده کرد، گریه او را گلوگیر نمود، حتّی اشک چشمش بر صفحه روی او ظاهر گردید.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: یا فاطمه! چه چیز تو را میگریاند؟
گفت: از ضایع شدن میترسم.
فرمود: آیا ندانستهای که خدای تعالی بر زمین نظر کرد، پدرت را از میان اهل آن برگزید، بعد از آن، نظر دیگری نمود، از ایشان، شوهر تو را برگزید و به من وحی فرمود تو را به او تزویج نمایم. پس تو را به او تزویج نمودم و او را وصیّ خود، قرار دادم! آیا نمیدانی که خدای تعالی به تو کرامت دارد، به سبب اینکه علم و حلم شوهرت از همه ایشان بیشتر و در اسلام از همه، پیشتر است.
آنگاه فاطمه خوشحال گردید و رسول خدا اراده نمود همه فضایلی که خدا به محمد و آل او کرامت فرموده، به فاطمه خبر دهد. پس فرمود: برای علی هشت منقبت است؛ ایمان به خدا و رسول او، حکمت او، دو سبط او که حسن و حسین باشند و امر کردن به معروف و نهی نمودن از منکر.
فرمود: یا فاطمه! هفت خصلت به اهلبیت من داده شده که به احدی از اوّلین داده نشده و احدی از آخرین که غیر از ما است، نخواهد یافت. پیغمبر ما، بهترین پیغمبران
و او پدر تو است، وصیّ او، بهترین اوصیا و او شوهر توست. شهید ما، بهترین شهدا و او حمزه عمّ پدر تو است، دو سبط این امّت از ما است و ایشان پسران تواند و مهدی این امّت، که عیسی بن مریم پشت سرش نماز خواهد گزارد. بعد از آن دست خود را بر کتف امام حسین علیه السّلام زد و فرمود: مهدی امّت از این است.
این حدیث را دارقطنی- صاحب جرح و تعدیل- به این نهج ایراد نموده است.
باب دهم: در ذکر کرم مهدی علیه السّلام است.
با اسناد خود از ابی نضره روایت کرده؛ گفت: نزد جابر بن عبد اللّه بودیم، او گفت:
نزدیک است پیش اهل عراق، یک قفیز و یک درهم جمع نشود.
ما گفتیم: سبب آن چیست؟
گفت: اهل عجم، ممانعت میکنند. بعد از آن گفت: نزدیک است یک دینار و یک مدّ نزد اهل شام جمع نشود.
گفتیم: اینکه گفتی از چه راه است؟
گفت: از قبل اهل روم است، زمانی ساکت گردید، سپس گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: در آخر امّت من، خلیفهای میآید که اموال را جمع میکند و آنها را میشمارد.
راوی گوید: به ابی نضره و ابی العلا گفتم: آیا آن خلیفه، عمر بن عبد العزیز است؟
گفتند: نه.
راوی گوید: این حدیث، احسن و صحیح است و مسلم در صحیح به اسناد خود آن را از ابی نضره و او از ابی سعید روایت کرده؛ گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: از خلفای شما خلیفهای هست که مال را جمع میکند و آنها را نمیشمارد.
گفته است: این حدیث، ثابت و صحیح است، حافظ مسلم در صحیح خود آن را ایراد کرده و از ابن سعید و جابر بن عبد اللّه انصاری روایت کرده، ایشان گفتهاند: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: در آخر زمان کسی خلیفه میشود که مال میدهد و نمیشمارد.
راوی گوید: مسلم در صحیح خود، لفظ حدیث را به این نهج ذکر نموده و از ابی سعید خدری روایت کرده که گفت: رسول خدا فرمود: به شما، به مهدی بشارت
میدهم که در میان امّت من، در حال اختلاف و تزلزل ایشان مبعوث میشود، زمین را پر از عدل گرداند، چنانکه پر از ظلم و جور گردیده. سکّان آسمان و زمین از وی راضی میشوند و اموال را بالسّویّه، میان مردم قسمت میکند.
آنوقت خدای تعالی دلهای امّت محمد را با غنا پر میکند و عدالتش، آنها را فرا میگیرد به حدّی که منادی به امر او ندا میکند: که را به اموال احتیاج هست؟ آنگاه جز یک مرد کسی اظهار حاجت نمیکند.
پس منادی میگوید: نزد خزینهدار برو و بگو مهدی امر میکند که به من اموال بدهی! خزینهدار گوید: بردار! او برمیدارد و لکن هنگام بیرون آوردن نادم و پشیمان شده، میگوید: من، از حیثیّت نفس، شجاعترین امّت محمد بودم، حال از تحصیل چیزیکه ایشان را فراگرفته، عاجز شدم، پس اموال را پس گرفته، میدهد و قبول نمیکند.
آن حضرت به او میگوید: ما اهلبیت چیزی را که دادهایم، پس نمیگیریم. مدّت سلطنتاش هفت یا هشت یا نه سال میشود. بعد از آن حضرت، خیری در زندگانی نمیباشد.
این حدیث حسن و ثابت است، شیخ اهل حدیث در مسند خود، آن را آورده و به اسناد خود از ابی سعید خدری روایت کرده که گفت: رسول خدا فرمود: در آخر زمان و ظهور فتنهها، مردی آید که او را مهدی مینامند و عطای او، گوارا میباشد.
گفته: این حدیث، حسن است و ابو نعیم حافظ آن را آورده است.
باب یازدهم: در ردّ کسانی است که گمان کردهاند مهدی عبارت از مسیح بن مریم است.
با اسناد خود از علی بن ابی طالب روایت کرده؛ گفت: خدمت رسول خدا عرض کردم: آیا مهدی از ما آل محمد است یا از غیر ما است؟
آن حضرت فرمود: از ما است؛ خدای تعالی با او دین را تمام میکند، چنانکه با ما فتح نمود. با ما از فتنه نجات مییابند، چنانکه از شرک نجات یافتند و خدای تعالی با
ما، دلهای ایشان را بعد از عداوت فتنه به همدیگر مهربان گرداند و باهم برادر میشوند، چنانکه بعد از عداوت شرک با یکدیگر برادر دینی گردیدند.
این حدیث حسن است و حافظین احادیث در کتب خود، آن را روایت کردهاند.
طبرانی در معجم اوسط و ابو نعیم در کتاب حلیة الاولیاء و عبد الرّحمن بن حمّاد در عوالی خود از جابر روایت کرده، گفت: رسول خدا فرمود: عیسی بن مریم فرود آید.
آنگاه مهدی، امیر ایشان به او میگوید: بیا با ما نماز بگزار!
او گوید: بعضی از شما بر بعضی دیگر امیر است؛ این اکرامی است از خدا، برای این امّت.
او گفته: این حدیث حسن است و حارث بن ابی اسامه در مسند خود و حافظ ابو نعیم در عوالی خود آن را روایت کرده؛ در این حدیث دلالت هست به اینکه مهدی، غیر عیسی بن مریم است.
علی بن محمد بن خالد جندی گفته: شافعی مطلّبی که در حدیث، مساهله و مسامحه داشت، گفته: اخبار در خصوص مهدی علیه السّلام از رسول خدا به حدّ تواتر و استفاضه رسیده است که او هفت سال سلطنت میکند، زمین را پر از عدل گرداند و با عیسی بن مریم خروج کند و عیسی علیه السّلام در قتل دجّال در باب الدّور زمین فلسطین، او را یاری میکند؛ او، امام این امّت میشود و عیسی بن مریم پشت سرش نماز میگزارد ...، تا آخر قصّه طولانی او.
شافعی این حدیث را در کتاب رساله ایراد نموده و برای ما در باب مطالب مذکور روایتی هست که اگر ذکر سندش موجب تطویل نمیشد، آن را روایت میکردیم.
راوی گفته: اهل حدیث اتّفاق نمودهاند به اینکه اگر راوی معروف به مساهله باشد، خبر او مقبول نمیشود.
باب دوازدهم: در قول آن حضرت است که: قومی که من در اوّل ایشان، عیسی علیه السّلام در آخرش و مهدی در وسطش است، هرگز هلاک نمیشود.
با اسناد خود از ابن عبّاس روایت کرده؛ گفت: رسول خدا فرمود: هرگز هلاک
نمیشود قومی که ...، تا آخر حدیث.
او گفته: این حدیث حسن است و حافظ ابو نعیم در عوالی و احمد بن حنبل در مسند آن را روایت کردهاند.
معنی قول آن حضرت که عیسی بن مریم آخر ایشان است، این نیست که عیسی بن مریم بعد از مهدی میماند، زیرا این حدیث از چند وجه جایز نیست.
وجه اوّل: قول آن حضرت است که در حیات و زندگی بعد از مهدی خیری نیست.
وجه دوّم: این است که مهدی امام آخر زمان است و امامی بعد از او، در هیچ روایتی مذکور نشده، لکن این ممکن نیست، زیرا مردم بیامام میمانند.
اگر بگویند: عیسی بعد از او امام امّت میشود، میگوییم: جایز نیست، زیرا در حدیث تصریح گردید به اینکه در حیات و زندگی بعد از مهدی خیری نیست، چگونه میشود عیسی در میان قومی باشد و در ایشان خیر نباشد.
نیز جایز نیست که گفته شود عیسی، نایب مهدی است، زیرا در شأن او، نیابت سزاوار نیست و جایز نیست اصالتا به امور امّت مشغول شود، زیرا عوام، توهّم نمایند ملّت محمّدیّه به ملّت عیسویّه انتقال یافته و این هم کفر است.
پس لا بدّ است که حدیث را به معنی صحیح تأویل نماییم و آن این است که من اوّل داعی به ملّت اسلام هستم، مهدی اوسط داعی و مسیح آخر داعی است.
احتمال هست که معنی حدیث این باشد: مهدی اوسط این امّت است. یعنی، بهترین ایشان و امام ایشان است، بعد از او، عیسی نازل میشود، مهدی را تصدیق میکند، او را یاری مینماید و صحّت چیزیکه او ادّعا میفرماید، به امّت بیان میکند. بنابراین حضرت مسیح، آخر مصدّقین میشود.
علی بن عیسی ناقل احادیث مذکوره، گفته که این فقیر گوید: آنچه در تأویل حدیث ذکر شد، موهم این است که مهدی از علی بهتر و خیرتر باشد و کسی به این قول، قایل نشده.
چیزیکه به نظر من میآید این است که پیغمبر، اوّل داعی اسلام است و مهدی به
سبب اینکه در ملّت پیغمبر و تابع او است، داعی است و عیسی به جهت اینکه صاحب مذهب دیگر است، آخر داعی است. زیرا در آخر زمان به غیرشریعت خود، داعی خواهد شد.
باب سیزدهم: در ذکر کنیّه او است و اینکه او در خلق به پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شباهت دارد.
با اسناد خود از حذیفه روایت کرده؛ گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: هرگاه از دنیا غیر از یک روز باقی نماند، هرآینه خدا مردی را مبعوث گرداند که نامش نام من و خلق او خلق من و کنیّهاش ابا عبد اللّه است.
گفته که این حدیث حسن است که به ما روزی داده شده و معنی قول آن حضرت؛ خلق او، خلق من است، کنایه از انتقام کشیدن مهدی از کفّار برای دین خداست، چنانکه پیغمبر میکرد و حال آنکه خدای تعالی فرموده: وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ.(1)
بندهی فقیر، علی بن عیسی- عفی اللّه عنه- گوید: العجب که خلق او را منحصر به انتقام گرفتن نمود و این بیمعنی است، زیرا در جمیع اخلاق، پیغمبر با او شریک بود، مانند: کرم، شرف، علم، حلم و شجاعت و غیر آن از اخلاقی که در صدر کتاب، تعداد نمودیم و از این عجیبتر آن است که آیه را دلیل مدّعای خود نموده است.
باب چهاردهم: در ذکر اسم قریهای است که خروج آن حضرت از آنجا خواهد بود.
با اسناد خود از عبد اللّه بن عمر روایت کرده که گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: مهدی از قریهای خروج میکند که او را کرعه میگویند.
گفته: این حدیث حسن است که به ما روزی داده شده و ابو الشیخ اصفهانی در عوالی خود آن را ایراد نموده است.
باب پانزدهم: در ذکر ابری است که در وقت خروج بر سرش سایه میافکند.
1) سوره قلم، آیه 4.
با اسناد خود از عبد اللّه روایت کرده؛ گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: مهدی در حالی خروج میکند که ابر بر سرش سایه میافکند و منادی از میان ابر ندا میکند: این مهدی خلیفه خداست.
این حدیث حسن است و آن را جز به این نهج روایت ننمودهاند.
باب شانزدهم: در ذکر ملکی است که با مهدی علیه السّلام خروج میکند.
از عبد اللّه بن عمر روایت میکند که رسول خدا فرمود: مهدی در حالی خروج میکند که ملکی بالای سرش ندا میکند: این مهدی علیه السّلام است، تابع او شوید!
این حدیث حسن است و حافظینی مثل ابو نعیم و طبرانی و غیر ایشان آن را روایت کردهاند.
باب هفدهم: در ذکر صفت مهدی و رنگ و جسم او است.
پیشتر در حدیث مرسل مذکور گردید، نیز با اسناد خود از حذیفه روایت کرده؛ گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: مهدی مردی از اولاد من است، رنگش، عربی، جسمش جسم اسراییلی و در خدّ راست او، خالی مانند کوکب درّی است. زمین را پر از عدل گرداند، چنانکه پر از ظلم گردیده. اهل آسمان و زمین و مرغان هوا به خلافتش راضی میباشند.
گفته: این حدیث حسن است، جمع کثیری از اصحاب ثقفی آن را روایت کردهاند، سندش نزد ما معروف است.
باب هجدهم: در ذکر خالی که بر خدّ راست اوست، بیان لباسهای او و فتح کردن شهرهای شرک توسّط او میباشد.
با اسناد خود از ابی امامه باهلی روایت کرده؛ گفت: رسول خدا فرمود: مابین شما و اهل روم، چهار مصالحه میشود، چهارمین آن در دست مردی از اولاد هرقل است که ملک روم بوده و مدّت سلطنت او، هفت سال طول میکشد.
آنگاه مردی از طایفه عبد قیس که او را مستور بن غیلان گویند، عرض کرد:
یا رسول اللّه! در این روز، امام ایشان که خواهد شد؟
فرمود: مهدی از اولاد من که به حدّ مرد چهلساله است. روی او، مانند کوکب درّی و در خدّ راستش خال سیاهی است، عبای سفیدی که در قطوان- جایی در نزدیکی کوفه- بافته میشود، بر دوش او میباشد؛ گویا از مردمان بنیاسراییل است، دفاین زمین را بیرون و مداین شرک را فتح میکند.
باب نوزدهم: در ذکر کیفیّت دندانهای مهدی (عج) است.
به اسناد خود از عبد الرحمن بن عوف روایت کرده؛ او گفته: رسول خدا فرمود:
هرآینه خدا مردی را از عترت من مبعوث میکند که بیخ دندانهای ثنایای او از یک دیگر جدا و موی جبین مبارکش کم است. زمین را پر از عدل میکند، چنانکه از ظلم پر گردیده و مال بسیار به مردم میدهد. ابو نعیم این حدیث را به همین نهج در عوالی خود آورده است.
باب بیستم: در ذکر فتح قسطنطنیّه به دست مهدی (عج) است.
از ابی هریره روایت کرده که گفت: رسول خدا فرمود: قیامت قیام نمیکند تا آنکه مردی از اهلبیت من قسطنطنیّه، جبل و دیلم را مالک شود و فتح نماید. هرگاه از دنیا غیر از یک روز نماند، هرآینه خدای تعالی آن را طولانی گرداند تا آن را در آنروز فتح نماید.
صاحب کتاب گفته: این سیاق حافظ ابو نعیم در این حدیث است، او گوید: این بدونشکّ و ریب مهدی است.
باب بیست و یکم: در ذکر اینکه خروج مهدی بعد از ملوک جبابره است.
به اسناد خود از جابر بن عبد اللّه روایت کرده که گفت: رسول خدا فرمود: به زودی بعد از من، خلفا و بعد از خلفا، امرا و بعد از آن، ملوک جبابره میآیند و بعد از ایشان، مهدی از اهلبیت من خروج میکند، زمین را پر از عدل گرداند، چنانکه از ظلم پر گردیده. حافظ ابو نعیم در فوائد و طبرانی در معجمه اکبر همینطور روایت کردهاند.
باب بیست و دوّم: در قول پیغمبر است که مهدی امام صالح میباشد.
به اسناد خود از ابی امامه روایت کرده که گفت: رسول خدا برای ما خطبه خواند،
در آن ذکر دجّال نمود و فرمود: در اینوقت، مدینه از خباثت پاک میگردد؛ چنانکه کوره آهنگر، آهن را از خبث الحدید پاک میکند و منادی ندا نماید: روز، روز خلاص است. آنگاه امّ شریک عرض کرد که در این روز، عرب در کجا میباشند؟
فرمود: ایشان در این روز، کم میشوند و اکثر ایشان در بیت المقدّس خواهند شد.
امام ایشان، مرد صالحی است مهدی نام.
راوی گفته: این حدیث حسن است و حافظ ابو نعیم اصفهانی به همین نهج آن را روایت کرده است.(1)
العبقری الحسان ؛ ج1 ؛ ص394
ز مهدی است.
با اسناد خود از ابی سعید خدری روایت کرده که گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
امّت من در زمان مهدی طوری متنعّم میشوند که پیش از این، مثل آن را ندیدهاند، آسمان بر ایشان میبارد و زمین همه نباتات خود را بیرون گرداند.
راوی گفته: این متن حدیث است و حافظ ابو القاسم طبرانی در معجمه اکبر آن را روایت کرده است.
باب بیست و چهارم: در خبر دادن رسول خدا به اینکه مهدی (عج) خلیفه خداست.
با اسناد خود از ثوبان روایت کرده که گفت: رسول خدا فرمود: نزد خزینه شما، سه نفر از اولاد خلفا مقتول گردد و خلافت در کسی از اهل زمان، قرار نمیگیرد. بعد از آن علمهای سیاه میرسند و همه ایشان را میکشند، سپس مهدی، خلیفه خدا میآید. وقتی ظهور او را شنیدید، نزد او بیایید و با او بیعت کنید، به درستی که او خلیفه خداست!
راوی گفته: متن این حدیث صحیح است. حال آنکه به سند دیگر از طریق راویای که بهتر است به ما رسیده، الخبر.
باب بیست و پنجم: در دلالت کردن به اینکه مهدی زنده است و از زمان غیبتش تا حال، باقی است.
باقی بودن او تا حال، ممتنع نیست، زیرا خضر و الیاس از اولیاء اللّه و دجّال و ابلیس
1) اکبر، العبقری الحسان فی احوال مولانا صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، 9جلد، مسجد مقدس جمکران - قم (ایران)، چاپ: 1، 1386 ه.ش.
از اعداء اللّه تا حال، باقی هستند. بقای ایشان با کتاب و سنّت ثابت گردیده و مخالفین هم بر بقای ایشان اتّفاق کردهاند.
لکن جواز بقای مهدی را از دو وجه انکار نمودهاند؛ یکی طول زمان است و دیگری اینکه آن حضرت در سرداب است و کسی هم به او نان و آب نمیدهد، باقی بودن او به این نهج، در عادت، محال و ممتنع است.
مؤلف کتاب کفایة الطّالب، محمد بن یوسف بن محمد در جواب منکرین گفته:
دلیل بر بقای حضرت مسیح، قول خدای تعالی است وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ إِلَّا لَیُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ و حال آنکه کسی از وقت نزول آیه تا این حال، به او ایمان نیاورده؛ پس باید در آخر زمان، ایمان بیاورند.
دلیل بر بقای وی از سنّت، روایت مسلم در صحیح خود است که از نواس بن سمعان در حدیث طولانی در قصّه دجّال روایت کرده؛ گفت: عیسی بن مریم نزد منارهای سفید در سمت شرقی دمشق، مابین دو مهروده، در حالی که دو دست خود بر دو بال دو ملک گذاشته، نزول میکند. همچنین است حدیث گذشته که رسول خدا فرمود: شما با عیسی بن مریم در چهحال میباشید وقتی به سوی شما نزول میکند، در حالیکه امام شما از شما است؟!
و امّا بقای خضر و الیاس؛ ابن جریر طبری گفته: خضر و الیاس باقیاند و روی زمین سیر میکنند.
مسلم در صحیح خود از ابی سعید خدری روایت کرده که گفت: رسول خدا در حدیث طولانی در خصوص دجّال فرمود: بر او حرام است که به کوچههای مدینه داخل شود، بلکه به سمت شورهزاری که در نزدیکی مدینه است، میروند، در این روز، مردی بر او خروج میکند که او بهترین مردم یا بهتر از مردم است و به دجّال میگوید: شهادت میدهم به اینکه تو همان دجّالی که رسول خدا خبر داده.
آنگاه دجّال گوید: دیدید که من این مرد را کشتم، بعد او را زنده گردانیدم، آیا در امر من شک میکنید؟
ایشان گویند: ندیدیم. پس دجّال او را میکشد، بعد از آن زنده میکند.
آن مرد بعد از زنده شدن میگوید: من بر احوال تو از تو بیناترم، یعنی بر ساحری تو.
دجّال دوباره اراده قتل او مینماید، ولی بر او تسلّط نمییابد. ابو اسحاق ابراهیم بن سعد گفته: این مرد، خضر است.
صاحب کتاب مذکور گوید: لفظ حدیث مذکور، لفظ مسلم در صحیح خود است، امّا دلیل بر بقای دجّال، حدیث تمیمداری و حسان است و آن حدیثی حسن است که مسلم در صحیح خود ذکر نموده و گفته که این حدیث بر بقای دجّال صراحت دارد.
و دلیل بر بقای ابلیس لعین، آیات کتاب عزیز است؛ مانند آیه رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ* قالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ.(1)
امّا بقای مهدی در کتاب و سنّت، هردو رسیده؛ آنچه در کتاب رسیده، این است که سعید بن جبیر در تفسیر قول خدای تعالی لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ(2)گفت: او مهدی از عترت فاطمه است. قول کسی که گفته او حضرت عیسی است، با این منافات ندارد، زیرا عیسی مساعد و یاور او است.
مقاتل بن سلیمان و اتباع او از مفسّرین، در تفسیر قول خدای تعالی وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ(3)گفتهاند: عبارت است از مهدی که در آخر زمان میآید و بعد از خروج او، قیامت قیام میکند.
امّا جواب استبعاد طول زمان او از دو راه است: یکی نصّ و دیگر معنی.
آنکه نصّ است، اخبار سابقهاند که بر وجود سه نفر در آخر الزّمان دلالت میکردند و بر اینکه در میان ایشان، غیر از مهدی متبوع و مطاع نمیشود. دلیلش این
است که او در آخر زمان امام امّت است و عیسی علیه السّلام پشتسرش نماز میگزارد، چنانکه در احادیث صحیحه وارد شده و او را در ادّعایش تصدیق میکنند، سوّمین دجّال است که حیات و وجود او هم ثابت شده است.
امّا دلیلی که از جهت معنی است خالی از دو قسم نیست؛ یا بقای ایشان تحت قدرت خداست و یا محال است. قسم دوّم باطل است، زیرا کسی که مخلوقات را از کتم عدم به عرصه وجود میآورد، بعد از آن فانی میگرداند و باز خلق میکند، لا بدّ است که بر ابقای آنها هم قادر باشد.
بقای ایشان نیز خالی از دو قسم نیست؛ یا به اختیار خداست یا به اختیار امّت. قسم دوّم باطل است، زیرا اگر به اختیار امّت باشد، هرآینه جایز میشود یکی از ما، بقا را برای خود یا پسر خود بخواهیم و این برای ما حاصل و در تحت قدرت ما داخل نمیگردد. پس لا بدّ است که به اختیار خدا راجع گردد.
و نیز بقای این سه نفر، خالی از دو قسم نیست. بقایشان یا با سبب است یا بلاسبب.
اگر بیسبب باشد، خالی از حکمت خواهد شد و چیزیکه خالی از حکمت گردید، داخل افعال اللّه نمیشود. بنابراین لا بدّ است که با سبب باشد و سبب بقای هریک را علی حدّه ذکر میکنیم.
امّا سبب بقای عیسی علیه السّلام، قول خدای تعالی است: وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ إِلَّا لَیُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ(1)و حال آنکه از وقت نزول آیه تا حال، به او ایمان آورده نشده، پس باید این در آخر زمان شود.
امّا دجّال لعین، از وقتی که رسول خدا به ما خبر داده در میان شما اعور دجّال خروج میکند، نزد او به قدر کوهی طعام گذاشته و به آن سیر میشود و غیر این از اخبار، تا حال، حادثه دجّال روی نداده است. پس لا بدّ است که در آخر زمان باشد.
بناء علی هذا، اینها اسباب بقای دجّال در این مدّت طولانی میشود و اسباب بقای سه نفر، برای صحّت امر معلوم در وقت معلوم یکی شد.
1) سوره نسا، آیه 159.
حالکه اخبار صحیحه در بقای عیسی علیه السّلام و دجّال گذشت، مانع برای بقای مهدی چیست با اینکه بقایش با اختیار خدا و مقدور او است؟
لذا بقای او از بقای آن دو نفر اولی میباشد، زیرا اگر او باقی باشد، امام آخر زمان خواهد شد و زمین را پر از عدل خواهد گردانید. پس بقای او، برای مکلّفین مصلحت لطف و بقای دجّال، مفسده است، زیرا ادّعای الوهیّت خواهد کرد. لکن در بقای او، امتحان خلایق است تا مطیع از عاصی، محسن از مسییء و مصلح از مفسد تمیز یابد و این، حکمت بقای دجّال است.
امّا سبب بقای عیسی علیه السّلام ایمان آوردن اهل کتاب به او و تصدیق نمودن سیّد انبیا توسط ایشان میباشد. او نزد اهل طغیان ادّعای مهدی را تصدیق خواهد کرد به دلیل اینکه پشتسرش نماز میکند، او را نصرت مینماید و مردم را به دین محمدی صلّی اللّه علیه و آله دعوت مینماید.
بنابراین بقای مهدی، اصل و بقای آن دو نفر، فرع میشود. چگونه میشود فرع باقی بماند بدون بقای اصل؟! هرگاه این صحیح باشد، لازم میآید مسبّب بدون وجود سبب، موجود باشد و آن محال است.
ما گفتیم بقای مهدی نسبت به بقای آن دو نفر، اصل است. زیرا بیان شد که وجود عیسی علیه السّلام در صورتی که اصل باشد و ناصر ملّت اسلام باشد و امام را هم تصدیق نماید، صحیح نیست؛ زیرا اگر صحیح باشد، لازم میآید او به دولت و دعوت علی حدّه منفرد شود و این مستلزم ابطال دولت اسلام گردد.
حال آنکه رسول خدا فرموده: بعد از من، کسی پیغمبر نمیشود و فرموده: حلال، آن است که خدا تا روز قیامت به زبان من حلال کرده و حرام، آن چیزی است که خدا تا روز قیامت به زبان من حرام گردانیده.
پس لا بدّ است که حضرت عیسی علیه السّلام نسبت به او، فرع و عون و ناصر باشد. وقتی ناصر و یاور او نشد، بر وجود او تأثیر نمیشود. پس از این مقدّمات ثابت گردید، وجود مهدی بر وجود عیسی اصل است.
و همچنین وجود دجّال لعین در آخر زمان برای وجود امامی که خلایق به او اعتماد نمایند و در پارهای امور به او رجوع کنند، صحیح نیست؛ زیرا این مستلزم مقهوریّت اسلام و بطلان دعوت بر آن است. پس وجود امام بر وجود او اصل است.
امّا جواب اوّل از انکار منکرین بر بقای او در سرداب بدون آنکه احدی به طعام و شراب و غیر آن به او قیام نماید یا این است که عیسی هم مثل مهدی بشر است. چنانکه او در آسمان باقیمانده، مهدی هم در سرداب باقی است. وقتی بقای او در آسمان با آن حال جایز گردید، بقای مهدی هم در سرداب چنین است.
اگر گویی خدای تعالی از خزانه خود به عیسی علیه السّلام غذا میدهد، گوییم اگر به مهدی هم غذا بدهد، خزانه او تمام نخواهد شد.
اگر گویند که عیسی از طبیعت بشریّت رفته، لهذا محتاج به غذا نیست، گوییم این ادّعا باطل است؛ زیرا خدای تعالی به اشرف انبیا فرمود: قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ.(1)
اگر گویی این تجرّد را از عالم علوی کسب کرد، گوییم: معلوم نیست؛ دلیل هم نرسیده.
جواب دوّم بقای دجّال در دیر است، طوریکه دستهای او در گردنش بسته شده و مابین زانوهای او تا کعبین، به آهن مقیّد گردیده و در روایت دیگر مذکور شده در چاهی مقیّد است. پس وقتی بقای دجّال به طریق مذکور ممکن گردید، چهچیز مانع از بقای مهدی میشود، حال آنکه او نزد خدا مکرّم است؟! بنابراین ثابت گردید که بقای مهدی شرعا و عادتا ممتنع نیست.
بعد از ذکر این ادلّه و ابحاث، خبر سطیح را ذکر کرده، که من از آن خبر، محلّ حاجت را بیان میکنم و آن این است که سطیح، وقایع، حوادث و پارهای فتنها را نزد ذوجدن ملک ذکر میکرد، بعد از اینها، خروج مهدی را مذکور ساخت و گفت: زمین را پر از عدل گرداند و دنیا و اهل آن در ایّام دولتش خوب میشوند.
1) سوره کهف، آیه 110.
از حافظ محمد بن نجّار روایت شده که گفت: این حدیث از جمله احادیث مشاهیر است. حافظ به همین نهج آن را در کتب خود ذکر نمودهاند.
در کشف الغمّه آورده که محمد بن طلحه گفت: از جمله احادیثی که از رسول خدا در خصوص مهدی وارد شده، حدیثی است که ابو داود و ترمذی هریک با سند خودشان به ابی سعید خدری رفع نمودهاند، او گفته از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که میفرمود: مهدی از من است؛ موی جبین او کمتر و بینیاش نازک و بلند است. زمین را پر از عدل گرداند، چنانکه پر از ظلم و جور شده و مدّت خلافت او هفت سال است.
و از جمله آنها، حدیث ابو داود است که با سند خود در صحیحاش به علی بن ابی طالب علیه السّلام رفع نموده که او گفت: رسول خدا فرمود: هرگاه از روزگار غیر از یک روز باقی نماند، هرآینه خدا مردی را از ما اهلبیت مبعوث گرداند که زمین را پر از عدل گرداند، چنانکه پر از ظلم گردیده.
و از جمله آنها نیز حدیث ابی داود است که در صحیح خود با سند خود به امّ سلمه زوجه پیغمبر رفع نموده، او گفت: شنیدم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میفرمود: مهدی از عترت من و از اولاد فاطمه است.
و از جمله آنها، خبری است که قاضی ابو محمد حسین بن مسعود بغوی در کتاب شرح السّنه ذکر کرده و بخاری و مسلم هم آن را در صحیح خودشان به ابی هریره رفع کردهاند، او گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: به چهحال میشود وقتی که عیسی بن مریم فرود آید، در حالیکه امام شما از شماست؟!
و از جمله آنها، خبر ابو داود و ترمذی است که با سند خود در صحیح خودشان به عبد اللّه بن مسعود رفع کرده که او گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: هرگاه از دنیا غیر از یک روز باقی نماند، هرآینه خدای تعالی آن را طولانی گرداند تا اینکه مردی را از من مبعوث کند که نامش، موافق نام من و نام پدرش، نام پدر من است. زمین را پر از عدل گرداند، چنانکه پر از ظلم و جور شده.
در روایت دیگر مذکور است که رسول خدا فرمود: مردی از اهلبیت من، والی
میشود که نامش، موافق نام من است. این از روایات ابی داود و ترمذی است.
و از جمله آنها، خبری است که ابو اسحاق احمد بن محمد ثعلبی در تفسیر خود با سند خود به انس بن مالک رفع کرده، او گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: ما اولاد عبد المطلب که عبارت از من، حمزه، جعفر، علی، حسن، حسین و مهدی باشد، سادات اهل بهشتیم. انتهی ما أردنا نقله.
در نصوص و بشارات ائمّه هدی- صلوات اللّه علیهم اجمعین- به وجود مبارک حضرت حجّة بن الحسن- صلوات اللّه علیه- است.
چون نصوص و بشارات آن بزرگواران در این باب در تضاعیف بساطهای این کتاب خصوصا و سایر مؤلّفات علمای اطیاب، فوق حدّ احصا و خارج از عدّ و استقصا ذکر شده، لذا در این مقام و مضمار از یازده نفر از ائمّه هشت و چهار به ذکر چند خبری از اخبار در ضمن یازده رفرفه، اکتفا و اقتصار میرود. إن شاء اللّه.
در بشارات امیر المؤمنین علیه السّلام به وجود و ظهور آن حضرت است:
صدوق در کمال الدّین(1)از حضرت رضا علیه السّلام از آبای بزرگوارش از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده: «أنّه قال للحسین: التّاسع من ولدک یا حسین! هو القائم بالحقّ، المظهر للدّین، الباسط للعدل.
قال الحسین علیه السّلام: فقلت: یا أمیر المؤمنین و انّ ذلک لکائن؟!
فقال علیه السّلام: أی و الّذی بعث محمّدا بالنّبوّة و اصطفاه علی جمیع البریّة و لکن بعد غیبة و حیرة لا تثبت فیها علی دینه إلّا المخلصون المباشرون لروح الیقین؛ الّذین أخذ اللّه میثاقهم بولایتنا و کتب فی قلوبهم الإیمان و أیّدهم بروح منه.»
به حضرت حسین علیه السّلام فرمود: ای حسین! نهمین فرزند تو، قائم به حق، ظاهرکننده
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 304.
دین و گستراننده عدل است.
حضرت حسین علیه السّلام میفرماید: عرض کردم یا امیر المؤمنین، آنچه را فرمودی، از روی حتم، واقع خواهد شد؟
فرمود: سوگند به خدایی که محمد را به پیغمبری برانگیخته و او را بر جمیع آفریدگان برگزیده، آنچه را از نهمین فرزندان تو گفتم، به وقوع خواهد پیوست؛ و لکن بعد از غیبت و حیرتی که در آن پایدار نماند مگر کسانی که خالص کرده شده و دارای روح یقین باشند؛ آنچنان کسانی که خداوند در عالم ذر و روز ازل، عهد ولایت ما را از ایشان گرفته، ایمان را در دلهایشان نوشته و آنان را به روح خود تأیید فرموده است.
این ناچیز گوید: هرکس در این حدیث شریف و امثال آن به دیده بصیرت نظر نماید، دیگر از انکار منکرین و جحد جاحدین و ارتداد مرتدّین، هیچ تعجّب نکند.
چه؛
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا***ورنه انسان نبرد صرفه ز شیطان رجیم
و ایضا شیخ طوسی از ابی وائل روایت کرده؛ گفت: حضرت امیر المؤمنین به سوی فرزندش حسین، نظر کرد و فرمود: «إنّ ابنی هذا سیّد، کما سمّاه اللّه سیّدا و سیخرج اللّه من صلبه رجلا باسم نبیّکم فیشبهه فی الخلق و الخلق یخرج علی حین غفلة من النّاس و امامة من الحقّ و إظهار من الجور. و اللّه! لو لم یخرج لضربت عنقه، یفرح لخروجه أهل السّماء و سکّانها، یملأ الأرض عدلا، کما ملئت جورا و ظلما.»(1)
یعنی به درستی که این پسرم سیّد است، چنانچه خدا او را سیّد نامیده. به زودی خدا از صلب او مردی بیرون میآورد که همنام پیغمبر شماست و در صورت و سیرت، مانند او است. زمانی خروج فرماید که مردم در غمرات غفلت فرو رفته و در کار میراندن حق و آشکار داشتن جور باشند.
به خدا سوگند! زمانی که مأمور به خروج شود اگر در امتثال فرمان، تأخیری صورت گیرد، هرآینه خدا او را عقوبت فرماید و نابودش کند. جمیع سکّان ملأاعلی و
1) الغیبة، شیخ طوسی، ص 190.
قطّان عالم بالا از خروج او فرحناک شوند، زمین را پر از عدلوداد کند، چنانچه از ظلم و جور پر شده باشد.
و ایضا احمد بن محمد بن عیّاش در مقتضب الاثر(1)از زید بن وهب روایت نموده؛ گفت: ابو جحیفه و حارث بن عبد اللّه همدانی و حارث بن شرب حدیث کردند که در خدمت علی بن ابی طالب علیه السّلام بودیم، چون حسن به آن حضرت روی آورد، فرمود:
«مرحبا بابن رسول اللّه»! و چون حسین اقبال نمود، فرمود: «بأبی أنت و امّی یا أبا ابن خیرة الإماء؛» یعنی، پدر و مادرم فدایت ای پدر پسر بهترین کنیزان!
عرض شد: یا امیر المؤمنین! چرا برای حسن چنان و برای حسین چنین میگویی؟
پسر بهترین کنیزان کیست؟
«فقال: ذاک الفقید الطّرید الشّرید، (م ح م د) بن الحسن بن علیّ بن محمّد بن علیّ بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علیّ بن الحسین علیه السّلام هذا و وضع یده علی رأس الحسین.»
فرمود: آن پسر بهترین کنیزان، (م ح م د)، پسر حسن است و او پسر علی است و علی پسر محمد، محمد پسر علی، علی پسر موسی، او پسر جعفر، جعفر پسر محمد، محمد پسر علی و علی پسر این حسین است، آنگاه دست مبارک بر سر حسین نهاد.
و ایضا از حضرت امام حسین علیه السّلام روایت کرده که از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام از معنی این قول حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله «إنّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی» پرسیدند که عترت چه کسانی هستند؟
حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: عترت، منم و حسن و حسین علیه السّلام و نه امام از فرزندان حسین که نهم ایشان، مهدی ایشان است؛ از کتاب خدای عزّ و جلّ جدا نمیشود و کتاب خدا نیز از ایشان جدا نمیشود تا بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در حوض او وارد شوند(2).
در بشارت حضرت امام حسن علیه السّلام به وجود و ظهور آن حضرت است،
صدوق در کمال الدّین(1)از ابو سعید عقیصا روایت نموده که گفت: چون حضرت حسن بن علی علیهما السّلام با معاویه- لعنة اللّه- صلح کرد، بعضی از مردم او را ملامت نمودند.
آن حضرت فرمود: شما مصالح این صلح را نمیدانید. به خدا سوگند! آنچه من کردم برای شیعه من بهتر است از آنچه آفتاب بر او تابش کند یا از وی، غروب نماید. آیا نمیدانید من امام مفترض الطاعة بر شما هستم و یکی از دو سیّد شباب اهل بهشتم؟!
برحسب نصّ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله عرض کردند: آری!
فرمود: آیا شما ندانستهاید که چون خضر علیه السّلام کشتی را شکست، کودک را کشت و دیوار را برپا بداشت، باعث سخط موسی گردید، چون حکمت آن بر موسی پنهان بود.
لکن کردار خضر نزد خدای تعالی از روی حکمت و صواب بود.
«أمّا علمتم أنّ ما منّا أحد إلّا و یقع فی عنقه، بیعة لطاغیة زمانه إلّا القائم الّذی یصلّی روح اللّه عیسی بن مریم خلفه؛ فإنّ اللّه یخفی ولادته و یغیّب شخصه لئلّا یکون لأحد فی عنقه بیعة و إذا خرج ذاک التّاسع من ولد أخی الحسین، ابن سیّدة الإماء، یطیل اللّه عمره فی غیبته. ثمّ یظهره بقدرته فی صورة شابّ ابن دون أربعین سنة، ذلک لیعلم أنّ اللّه علی کلّ شیء قدیر.»
آیا ندانستهاید که هیچیک از ما نیست مگر آنکه از طاغیه زمان خود، در گردن او بیعتی است و جز قائمی که روح اللّه عیسی بن مریم با او نماز کند؛ چراکه خدا ولادت او را پنهان فرماید و شخص او را غایب نماید تا بیعت کسی در گردن او نباشد.
چون نهمین از فرزندان برادرم حسین، پسر خاتون کنیزان، خروج کند، خدا زندگانی او را در زمان غیبتش دراز کند. آنگاه به قدرت خود او را به صورت جوانی که کمتر از چهل سال زندگی کرده باشد، آشکار فرماید این خرق عادت برای آن است که
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 316.
دانسته شود خدا بر هرچیز، تواناست.
و ایضا در کفایة الأثر(1)از اصبغ بن نباته روایت کرده؛ قال: «سمعت الحسن بن علی علیهما السّلام یقول: الأئمّة بعد رسول اللّه اثنی عشر؛ تسعة من صلب أخی الحسین و منهم مهدی هذه الأمّة».
گفت: از حضرت حسن بن علی علیهما السّلام شنیدم که میفرمود: امامان بعد از رسول خدا دوازده نفراند؛ نه تن از صلب برادرم حسین باشند و از جمله آنها، مهدی این امّت است.
ایضا از حضرت سیّد الساجدین روایت کرده، «قال: قال الحسن بن علی: الأئمّة بعد رسول اللّه عدد نقباء بنی اسرائیل و منّا مهدی هذه الأمّة».(2)
فرمود که حضرت حسن بن علی علیه السّلام فرموده: امامان بعد از رسول خدا به شماره نقبای بنیاسراییلاند و از جمله ائمّه، مهدی این امّت است.
ایضا در کفایة الاثر از ابان بن ابی عیّاش از سلیمان قصری روایت نموده؛ گفت:
شماره امامان را از حسن بن علی سؤال کردم.
فقال: عدد شهور الحول.(3)فرمود: شماره آنها، شماره ماههای سال است.
در بشارات حضرت امام حسین علیه السّلام به وجود و ظهور آن حضرت است.
صدوق در عیون(4)و کمال الدّین(5)و ابن عیّاش در مقتضب(6)از عبد الرّحمن بن
سلیط روایت کردهاند؛ قال: قال الحسین بن علی بن ابیطالب: منّا اثنی عشر مهدیّا؛ اوّلهم، أمیر المؤمنین علیه السّلام و آخرهم، التّاسع من ولدی و هو القائم بالحقّ، یحیی اللّه به الأرض بعد موتها و یظهر به دین الحقّ علی الدّین کلّه و لو کره المشرکون.
له غیبة یرتدّ فیها اقوام و یثبّت علی الدّین فیها آخرون فیؤذون و یقال لهم: متی هذا الوعد إن کنتم صادقین؟
امّا إنّ الصّابرین فی غیبته علی الأذی و التکذیب بمنزلة المجاهد بالسّیف بین یدی رسول اللّه.»
گفت: حسین بن علی علیهما السّلام فرمود: از ما دوازده راهبردار است که اوّل آنها، امیر المؤمنین و آخرین آنها، نهمین از فرزند من است. او قائم به حق است که خدا به سبب او زمین را بعد از مردنش زنده کند و به سبب او دین حق را بر هردینی آشکار فرماید و غالب نماید؛ هرچند شرکورزندگان به خدا کراهت داشته باشند.
برای او غایبشدنی است که در زمان غیبت، اقوامی راه ارتداد گیرند و اقوام دیگر پاینده و پایدار بمانند. پس اذیّت کرده شوند و به ایشان گفته شود که این وعده- یعنی ظهور امام زمان- در چه زمان خواهد بود، اگر شما راستگویانید؟
آگاه باشید به درستی که صبرکنندگان بر آزار و تکذیب منکرین و معاندین در زمان غیبت حضرت قائم- ارواحنا فداه- مانند کسی باشند که پیش روی پیغمبر با شمشیر جهاد کند.
ایضا در کفایة الاثر(1)از جعدة بن هبیره روایت کرده که گفت: مردی عدد ائمّه را از حسین بن علی علیه السّلام پرسش کرد. «فقال علیه السّلام: عدد نقباء بنی إسرائیل؛ تسعة من ولدی، آخرهم، القائم».
فرمود: شماره امامان چون شماره نقبای بنیاسراییل است؛ نه نفر از فرزندان من است که آخر ایشان، قائم است.
1) کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 231.
ایضا صدوق در کمال الدّین(1)از حضرت حسین علیه السّلام روایت نموده؛ قال: «قائم هذه الأمّة هو التّاسع من ولدی و هو صاحب الغیبة و هو الّذی یقسّم میراثه و هو حیّ.»
فرمود: قائم این امّت، نهمین فرزند من و او صاحب غیبت است. او آنچنان کسی است که در حال زندگی میراثش تقسیم شود.
ایضا طبرسی در احتجاج از حضرت علیّ بن الحسین روایت کرده؛ قال: «قال الحسین بن علی علیهما السّلام: فی التّاسع من ولدی، سنّة من یوسف و سنّة من موسی بن عمران و هو قائمنا أهل البیت یصلح اللّه تبارک و تعالی أمره فی لیلة واحدة.(2)
گفت: حضرت حسین بن علی علیهما السّلام فرمود: در نهمین فرزند من سنّتی از یوسف و سنّتی از موسی بن عمران است. او قائم ما اهلبیت است که خدا امر او را در یک شب اصلاح میفرماید.
در نصوص و بشارات حضرت سیّد السّاجدین به وجود و ظهور آن سرور است.
در کفایة الاثر(3)از زید بن علیّ بن الحسین علیهما السّلام روایت کرده که گفت: هنگامی که پدرم با بعضی از اصحاب خود نشسته بود، ناگاه مردی برخاسته، عرض کرد:
«یابن رسول اللّه! هل عهد لکم نبیّکم کم یکون بعده ائمّة؟» آیا پیغمبر، شما را از اینکه بعد از او چند نفر امام باشند، آگاه کرد؟
«قال: نعم! اثنی عشر؛ عدد نقباء بنی اسرائیل.» فرمود: آری! دوازده نفرند به شماره نقبای بنیاسراییل.
ایضا در کفایة الاثر(1)از حسین بن علی بن الحسین روایت کرده؛ گفت: مردی شماره ائمّه را از پدرم پرسش کرد. «فقال: اثنی عشر؛ سبعة من صلب هذا، و وضع یده علی کتف أخی محمّد.»
فرمود: دوازده نفرند، هفت نفر از صلب این است و دست خود را بر شانه برادرم محمد گذاشت.
و ایضا در کفایة الاثر(2)از ابو خالد کابلی روایت کرده که گفت: بر حضرت علی بن الحسین علیهما السّلام داخل شدم در حالیکه در محراب جلوس داشت، پس نشستم تا آن حضرت برگشت و به من روی نمود در حالیکه دست بر محاسن مبارکش میگذاشت، عرض کردم: ای مولای من! مرا آگاه کن که بعد از تو چند نفر امام باشند؟
فرمود: هشت نفر.
عرض کردم: چگونه است؟
«قال: لأنّ الأئمّة بعد رسول اللّه اثنی عشر إماما عدد الأسباط؛ ثلاثة من الماضین، أنا الرّابع و ثمانیة من ولدی أئمّة أبرار؛ من احبنا و عمل بأمرنا کان معنا فی السّنام الأعلی و من أبغضنا وردّنا أو ردّ واحدا منّا، فهو کافر باللّه و آیاته.»
فرمود: برای اینکه امامان بعد از رسول خدا دوازده نفر و به شماره اسباط بنیاسراییلاند؛ سه نفر از گذشتگانند، من چهارمین باشم و هشت نفر از فرزندان مناند که همه امامهای نیکو باشند؛ هرکس ما را دوست بدارد و به فرموده ما رفتار کند، در بلندترین مقامات با ما است و هرکس به ما بغض ورزد و تمامی ما یا یکی از ما را ردّ کند، کافر خواهد بود.
ایضا صدوق در کمال الدّین(3)از سعید بن جبیر از حضرت علی بن الحسین علیهما السّلام روایت کرده «قال: القائم منّا تخفی ولادته علی النّاس حتّی یقولوا لم یولد بعد،
لیخرج حین یخرج و لیس لأحد فی عنقه بیعة.»
فرمود: ولادت قائم ما پنهان بر مردم باشد تا اینکه میگویند هنوز متولد نشده.
پنهان بودن ولادت برای این است که خروج فرماید و آن در حالی است که از هیچکس بر گردن او بیعتی نباشد.
این ناچیز گوید: اگرچه در این خبر بر مهدویّت و قائمیّت حضرت حجّة بن الحسن- ارواحنا فداه- و بر اثنا عشریّت ائمّه تصریح نمیباشد، لکن چون صریح در خفای ولادت حضرت قائم است، این معنی در غیر حضرت حجة بن الحسن- ارواحنا فداه- ادّعا نشده، پس این خبر از نصوص قائمیّت آن حضرت خواهد بود.
و ایضا کلینی(1)در کافی از ثمالی روایت کرده؛ «قال: سمعت علی بن الحسین یقول: إنّ اللّه خلق محمّدا و علیّا و أحد عشر من ولده من نور عظمته. فأقامهم أشباحا فی ضیاء نوره یعبدونه، قبل خلق الخلق، یسبّحون اللّه و یقدّسونه و هم الأئمّة من ولد رسول اللّه.»
گفت: از حضرت علی بن الحسین علیه السّلام، شنیدم که میفرمود: به درستی که خدا محمد و علی و یازده نفر از فرزندان علی را از نور عظمت خود آفرید، پس آنان را برپا میداشت در حالیکه در روشنی و تابش نور خویش اشباح بودند؛ پیش از آفرینش آفریدگان، خدا را عبادت میکردند و ذات مقدّس او را تسبیح و تقدیس مینمودند. آن یازده نفر از فرزندان علی، امامان از فرزندان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باشند.
در بشارات حضرت باقر علیه السّلام به وجود و ظهور آن حضرت است.
مسعودی در اثبات الوصیّه(2)از ابو بصیر از حضرت باقر علیه السّلام روایت نموده؛ قال:
«یکون منّا بعد الحسین، تسعة تاسعهم، قائمهم و هو أفضلهم.»
فرمود: بعد از حسین، نه نفر امام از ما میباشد که نهمین ایشان، قائم آنها و او برتر از آنان است.
ایضا مسعودی در اثبات الوصیّه(1)و نعمانی در غیبت(2)خود از علیّ بن حمزه روایت نموده که گفت: من بودم و ابو بصیر و یکی از موالی حضرت باقر علیه السّلام با ما بود.
پس برای ما حدیث کرد که از حضرت باقر شنیده که فرمود: «منّا اثنی عشر محدّثا، القائم، السّابع بعدی»؛ از ما، دوازده نفر محدّث باشند که بعد از من، قائم، هفتمین است.
ابو بصیر برخاسته، گفت: من شهادت میدهم که خود، این خبر را چهل سال است از آن حضرت شنیدهام.
ایضا نعمانی در غیبت(3)و کراجکی در کنز الفوائد(4)از ابو حمزه ثمالی روایت کردهاند؛ گفت: روزی خدمت حضرت باقر علیه السّلام مشرّف بودم، چون حاضرین پراکنده شدند، فرمود: ای ابو حمزه! از جمله محتوماتی که نزد خدای تعالی تبدیلپذیر نیست، قیام قائم ما است. هرکس در آنچه میگویم شک کند، خدا را در حالتی ملاقات نماید که کافر به او و جاحد بر او است.
«ثمّ قال: بأبی و امّی المسمّی باسمی و المکنّی بکنیتی السّابع بعدی! بأبی من یملأ الأرض عدلا و قسطا، کما ملئت ظلما و جورا.
و قال: یا أبا حمزه! من أدرکه فلم یسلم له، فما سلّم لمحمّد و علیّ و قد حرّم اللّه علیه الجنّة و مأواه النّار و بئس مثوی الظّالمین ...، الخ.»
بعد از آن فرمود: پدرم و مادرم فدای همنام و همکنیه من، هفتمین امام بعد از من!
پدرم فدای آن کسی که زمین را پر از عدلوداد میکند، چنانکه از ظلم و جور پر شده باشد! و فرمود: ای ابو حمزه! هرکس او را ادراک کند و از او اطاعت نکند، پس محمد و علی را اطاعت نکرده و به تحقیق خدا بهشت را بر او حرام کرده و جایگاه او آتش است و بد است آرامگاه ستمکاران.
ایضا مسعودی در اثبات الوصیّه(1)و نعمانی در غیبت(2)به اندک اختلاف در لفظ از امّ هانی ثقفیّه روایت کردهاند که گفت: خدمت حضرت باقر علیه السّلام عرض کردم: معنی قول خدای تعالی: فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ* الْجَوارِ الْکُنَّسِ(3)چیست؟
«قال لی: یا امّ هانی! إمام یخنّس نفسه حتّی ینقطع عن الناس علمه سنة ستّین و مأتین ثمّ یبدو کالشّهاب الواقد فی لیلة الظّلماء. فإن أدرکت ذلک الزمان قرّت عیناک و فی روایة المسعودی: کالشّهاب الوقّاد فإن أدرکت زمانه ...»
خلاصه ترجمه آیه مبارکه برحسب ظاهر این است: سوگند به ستارگان پنهان و پیداشونده که سیرکنندگان، پنهانشوندهاند.
امّ هانی گوید: از معنی آیه مبارکه پرسیدم. حضرت فرمود: مقصود از پنهانشونده مراجعتکننده، امامی است که در سنه دویست و شصت خود را پنهان کند تا علم به او از مردم انقطاع گیرد. بعد از غیبت و پنهانی مانند شهاب برافروخته در شب تاریک، آشکار گردد. پس اگر آن زمان را ادراک کنی، چشمانت خنک شود، یعنی بسیار خوشحال گردی.
اقول: بنابر اکثر و اشهر روایات، وفات حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام در سال دویست و شصت واقع شد که مبدأ امامت و غیبت حضرت امام غائب قائم- ارواحنا له الفداء- است.
ایضا نعمانی در غیبت(1)از زراره روایت نموده گفت: از حضرت باقر شنیدم که میفرمود: «إنّ للغلام، غیبة قبل أن یقوم و هو المطلوب تراثه.»
قلت: و لم ذلک؟
قال: یخاف، و أومی بیده إلی بطنه؛ یعنی القتل.
به درستی که برای کودک، پنهانشدنی پیش از قیام است و او کسی است که میراثش طلب کرده میشود.
عرض کردم: سبب پنهان شدن او چیست؟
فرمود: بیم کشته شدن را دارد.
در نصوص و بشارات حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام به وجود و ظهور آن سرور است.
صدوق در کمال الدّین(2)به دو سند متّصل از حضرت صادق روایت کرده؛ «قال:
من أقرّ بجمیع الأئمّة و جحد المهدی، کان کمن أقرّ بجمیع الأنبیاء و جحد محمّدا نبوّته.
فقیل له: یابن رسول اللّه! فمن المهدّی من ولدک؟
قال: الخامس من ولد السّابع؛ یغیب عنکم شخصه و لا یحلّ لکم تسمیته.»
فرمود: هرکس به تمامی ائمّه اقرار کند و مهدی را انکار کند، مانند کسی است که به تمامی پیغمبران اقرار نماید ولی پیغمبری محمد را انکار کند.
عرض شد: یا ابن رسول اللّه! مهدی از فرزندان کیست؟
فرمود: پنجمی از اولاد هفتمین است؛ جسم او از شما پنهان شود و بردن اسم او برای
شما روا نیست.
ایضا صدوق در کمال الدّین(1)از مفضّل روایت کرده؛ «قال: قال الصّادق علیه السّلام: إنّ اللّه تبارک و تعالی خلق أربعة عشر نورا قبل الخلق بأربعة عشر ألف عام، فهی أرواحنا.
فقیل له: یا ابن رسول اللّه! و من الأربعة عشر؟
فقال: محمّد و علی و فاطمة و الحسن و الحسین و الأئمة من ولد الحسین.
آخرهم، القائم الّذی یقوم بعد غیبته، یقتل الدجّال و یطهّر الأرض من کلّ جور و ظلم.»
گفت: حضرت صادق فرمود: به درستی که خدای تبارک و تعالی چهارده هزار سال پیش از آفرینش مخلوقات، چهارده نور را خلق فرمود که ارواح ما باشند.
عرض شد: یا ابن رسول اللّه! این چهارده کدامند؟
فرمود: محمد، علی، فاطمه، حسن، حسین و امامان از فرزندان حسین. آخرین آنها، قائم آنچنانی است که بعد از غایبشدنش قیام فرماید، دجّال را بکشد و زمین را از هرجور و ظلم پاک کند.
ایضا صدوق در کمال الدّین(2)از ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده؛ «قال:
سمعته یقول: منّا اثنی عشر مهدیّا؛ مضی ستة و بقی ستّة، یصنع اللّه فی السّادس ما أحبّ.»
گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم، میفرمود: از ما دوازده هدایتیافته یا هدایتکننده است؛ شش نفر گذشتهاند و شش نفر باقی باشند، خدا در حقّ ششم، آنچه را که دوست دارد، به جا بیاورد.
ایضا صدوق در کمال الدّین(3)از ابو بصیر روایت کرده؛ «قال: سمعت أبا عبد اللّه یقول: انّ سنن الأنبیاء ما وقع علیهم من الغیبات، جاریة فی القائم منّا أهل البیت
حذوا النّعل بالنّعل و القذّة بالقذّة.
قال أبو بصیر: فقلت له: یابن رسول اللّه و من القائم منکم أهل البیت؟!
فقال: یا أبا بصیر! هو الخامس من ولد ابنی موسی، ذلک ابن سیّدة الإماء. یغیب غیبة، یرتاب فیها المبطلون. ثمّ یظهره اللّه عزّ و جلّ، فیفتح اللّه علی یدیه مشارق الأرض و مغاربها و ینزّل روح اللّه عیسی بن مریم فیصلّی خلفه. و تشرق الأرض بنور ربّها و لا تبقی فی الأرض بقعة عبد فیها غیر اللّه عزّ و جلّ إلّا عبد اللّه فیها و یکون الدّین کلّه للّه و لو کره المشرکون.»
گفت: از حضرت صادق شنیدم که میفرمود: به درستی که آنچه بر پیغمبران واقع شده از غایب شدن، در قائم ما اهلبیت، بدون تفاوت جاری است مانند مطابقه نعل با نعل و پر تیر با پر تیر که با یکدیگر برابر و بلاتفاوتند.
ابو بصیر گفت: عرض کردم: یابن رسول اللّه قائم شما اهلبیت کیست؟
فرمود: ای ابو بصیر! پنجمین از فرزندان پسرم موسی است، او پسر خاتون کنیزان است.
از چشم مردمان پنهان شود، پنهانشدنی که موجب شکّ و ریب اهل باطل و عیب گردد. بعد از آن، خدای عزّ و جلّ او را آشکار فرماید. پس به دست او، تمامی روی زمین را بگشاید و عیسی بن مریم از آسمان فرود آید و در نماز به او اقتدا کند.
زمین به سبب نور پرورشدهنده خود درخشنده شود و در زمین بقعهای باقی نماند که در آن غیرخدا پرستش شده باشد، جز آنکه ذات مقدّس خداوند در آن پرستش شود و تمام دین برای خدا بوده باشد؛ هرچند شرکورزندگان کراهت داشته باشند.
ایضا نعمانی(1)به دو طریق و شیخ طوسی(2)از حازم بن حبیب روایت کردهاند؛ «قال: قال أبو عبد اللّه یا حازم! إنّ لصاحب هذا الأمر، غیبتین یظهر فی الثّانیة، إن جائک من یقول إنّه نقض یده من تراب قبره، فلا تصدّقه!»
گفت: حضرت صادق علیه السّلام فرمود: ای جازم. به درستی که برای صاحب این امر، دو غیبت است که در غیبت دوّمین ظهور میکند، اگر کسی نزد تو بیاید و بگوید دست خود را از خاک قبر او افشانده؛ او را تصدیق مکن!
ایضا فضل بن شاذان در کتاب غیبت(1)از عبد اللّه بن سنان روایت کرده که گفت:
پدرم از حضرت جعفر بن محمد الصادق علیه السّلام درباره سلطان عادل، سؤال کرد، آن حضرت فرمود: او آن کسی است که خدای تعالی اطاعت او را بعد از انبیا و مرسلین بر جمیع آدمیان و جنّیان، فرض گردانیده است و او سلطانی بعد از سلطانی است تا آنکه به سلطان دوازدهم منتهی شود.
آنگاه مردی از اصحاب آن حضرت، عرض کرد: ای فرزند رسول خدا برای ما توصیف کن!
فرمود: کسانیاند که خدای تعالی درباره ایشان فرموده: أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ(2)و آن کسانیاند که خاتم ایشان، کسی است که در زمان دولت او عیسی علیه السّلام از آسمان فرود خواهد آمد و در خلف او نماز خواهد گذارد، او است آن کسی که دجّال را خواهد کشت، مشارق و مغارب زمین را مفتوح خواهد ساخت و پادشاهی او تا روز قیامت خواهد کشید.
در بشارات حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام به وجود و ظهور آن سرور است.
در کفایة الاثر(3)از علی بن جعفر از برادرش حضرت موسی علیه السّلام روایت نموده که فرمود: هرگاه پنجمی از اولاد هفتمین، مفقود شود، پس خدا را بپرهیزید، خدا را در
نگاه داشتن دین خود بپرهیزید تا کسی شما را از دین خودتان، زایل نکند!
ای پسرک من! به درستی که صاحب این امر از پنهانشدنی ناچار است تا اینکه از این امر برمیگردد، کسی که قایل به آن بوده است.
این است و جز این نیست، این پنهان شدن قائم آل محمد، امتحانی از جانب خدای عزّ و جلّ است که آفریدگانش را به غایب نمودن ولیّ خود، امتحان فرماید. اگر پدران و اجداد شما، دینی را صحیحتر از این دین میدانستند، هرآینه آن را پیروی مینمودند.
گفتم: ای سیّد من! پنجمین از اولاد هفتمین کیست؟
گفت: ای پسرک من! عقل شما کوچکتر از ادراک این امر و دانشهای شما تنگتر از حمل آن است. لکن اگر زندگی نمایید، زود باشد که او را دریابید.
ایضا صدوق در کمال الدّین(1)و خرّاز در کفایة الاثر(2)از محمد بن زیاد ازدی روایت نمودهاند؛ گفت: از سیّد خود، حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام معنی این قول خدای تعالی را پرسیدم: وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً(3)و خدا نعمتهای پیدا و پنهان خود را بر شما فراوان نموده.
فرمود: نعمت آشکار حضرت پروردگار، امام آشکار و نعمت پنهانی او، امام پنهان است.
عرض کردم: آیا در میان امامان کسی هست که پنهان شود؟
فرمود: آری! جسم او از دیدههای مردم پنهان شود و ذکر او از دلهای مؤمنین پنهان نشود. او دوازدهمین از ما است، خدا هرسختی را برای او هموار کند و هر سرکشی را برای او رام کند، گنجهای زمین را برای او آشکار فرماید و هردور را برای او نزدیک نماید، به سبب او هرستمکار بیدادگر را تباه فرماید و به دست او هرشیطان رانده شده را نابود گرداند.
او پسر خاتون کنیزان است؛ آنچنان کسی که ولادت او بر مردم پنهان شود و بردن اسم او برای مردم روا نباشد تا زمانی که خدای عزّ و جلّ او را آشکار فرماید، پس زمین را به سبب او پر از عدلوداد کند، چنانچه از جور و بیداد پر شده باشد.
ایضا صدوق در کمال الدّین(1)از ابن عبّاس بن عامر روایت کرده؛ «قال: سمعت أبا الحسن موسی علیه السّلام یقول: صاحب هذا الأمر یقول النّاس لم یولد بعد.»
گفت: از موسی بن جعفر علیهما السّلام شنیدم که میفرمود: صاحب این امر- یعنی قائم آل محمد- کسی است که مردم در حقّ او گویند هنوز متولّد نشده است.
و ایضا در کفایة الاثر(2)از یونس بن عبد الرّحمن روایت کرده که گفت: خدمت حضرت موسی بن جعفر شرفیاب شدم و عرض کردم: آیا قائم به حق تویی؟
فرمود: من قائم به حق هستم و لیکن آن قائمی که زمین را از دشمنان خدا پاک کند و آن را پر از عدل کند، چنانکه پر از جور شده باشد، پنجمین از فرزندان من است که از جهت بیم جان خود، غیبتی دراز کند. در زمان غیبت او قومهایی از دین برگردند و قومهای دیگر بر دین خویش بپایند.
آنگاه فرمود: خوشی برای شیعیان ما است که در زمان غایب بودن قائم ما به دوستی ما چنگ زنند و بر موالات ما و بیزاری از دشمنان ما پایدار باشند. آنان از ما هستند و ما از آنهاییم. آنها خشنودند که ما امامشان باشیم، ما خشنودیم که ایشان شیعیان ما باشند و خوشی برای آنها است. به خدا سوگند، روز قیامت با ما و در درجه ما خواهند بود!
در بشارات حضرت علی بن موسی الرّضا به وجود و ظهور آن بزرگوار است.
صدوق در عیون(1)و علل(2)از سلطان سریر ارتضی، حضرت علی بن موسی الرضا علیهما السّلام روایت نموده که فرمود: گویا با شیعه هستم و حال آنها را نگرانم هنگام گم کردن آنها، سوّمین فرزندی را که از فرزند من است، حالتی پدید میشود که برای خود محلّ رعایت و چشم داشت و پناهی طلب میکنند، پس آن را نمییابند.
عرض کردم: ای پسر رسول خدا! نیافتن مرعی از برای چیست؟
فرمود: به علّت اینکه امام آنها از ایشان پنهان گردد.
عرض کردم: سبب پنهان شدن او چیست؟
فرمود: برای اینکه زمانی که به شمشیر قیام فرماید، برای هیچکس در گردن آن جناب بیعت نباشد.
ایضا کلینی در کافی(3)و نعمانی در غیبت(4)از ایوب بن نوح روایت کردهاند که گفت: خدمت حضرت ابو الحسن الرضا- علیه آلاف التحیّة و الثناء- عرض کردم: به درستی که من امیدوارم تو صاحب این امر- یعنی قائم آل محمد- بوده باشی و بدون اعمال شمشیر، کار تو انجام پذیرد. چراکه با تو بیعت شده و به نام تو سکّه زده شده است.
«فقال علیه السّلام: ما منّا أحد اختلف إلیه الکتب و اشیر إلیه بالأصابع و سئل عن المسائل و حملت إلیه الأموال إلّا اغتیل أو مات علی فراشه حتّی یبعث اللّه لهذا الأمر غلاما منّا خفیّ الولادة و المنشأ غیر خفیّ فی نسبه.»
پس فرمود: نیست از ما کسی که به سوی او نامهها آورده و از نزد او برده شود و با انگشتها به سوی او اشاره کردهاید و از مسألتها پرسیده شود و مالها به جانب او حمل کرده شود مگر اینکه از روی مکر و خدعه کشته شود یا بر فراش بمیرد، تا زمانی
که خدا جوانی از ما را برای این امر برانگیزاند که ولادت و نشو او پنهان و نسب او غیر نهان است.
ایضا در کفایة الاثر(1)از حسن بن خالد روایت نموده؛ گفت: حضرت علی بن موسی الرّضا علیهما السّلام فرمود: دین نیست برای آنکس که ورع ندارد، به درستی که گرامیترین شما نزد خدای تعالی کسی است که اتقی باشد، یعنی، عمل او به تقیّه پیش باشد.
بعد از آن فرمود: به درستی که خدا به سبب چهارمین از فرزندان من- پسر خاتون کنیزان- زمین را از هرجور و ظلم پاک فرماید. او آنچنان کسی است که مردم در ولادتش شک نمایند و او صاحب غیبت است. چون خروج کند، زمین از نور پرورنده او روشن و ترازوی عدل میان مردم گذارده شود، هیچکس بر هیچکس ستم نکند. او آنچنان کسی است که زمین برایش پیچیده شود و برای او سایه نباشد.
او آنچنان کسی است که در زمان ظهورش، منادی از آسمان ندایی دردهد که جمیع مردم زمین، آن را بشنوند و آن ندا این است: ای اهل زمین، آگاه باشید! به درستی که حجّت خدا، نزد خانه خدا ظاهرشده. پس پیرویاش کنید و راه متابعتش گیرید! چراکه حق در او و با اوست و آن قول خدای عزّ و جلّ است که در این آیه وافی هدایت میفرماید:
«روزی که منادی از جای نزدیکی ندا کند و روزی که صیحه را بشنوند، به راستی آن روز، روز خارج شدن است».(2)یعنی، روز خروج فرزند من، قائم مهدی است.
در بشارات حضرت جواد- سلام اللّه علیه- به وجود و ظهور آن بزرگوار است:
صدوق در کمال الدّین(1)از جناب عبد العظیم حسنی روایت کرده که گفت:
خدمت آقای خود، حضرت امام محمد تقی علیه السّلام شرفیاب شدم و مرا آهنگ آن بود که از حضرت پرسش کنم؛ آیا قائم، همان مهدی است یا دو کس میباشند؟
پیش از پرسش، خود آن حضرت ابتدا به سخن کرده، فرمود: ای ابو القاسم! به درستی که قائم از ما، همان مهدی آنچنانی است که واجب است در زمان غایب بودنش انتظار کشیده شود و در زمان ظهورش اطاعت کرده شود. او سوّمین از فرزندان من است.
سوگند به آنکس که محمد را به پیغمبری برانگیخته و ما را به امامت مخصوص داشته، اگر از دنیا باقی نماند مگر یک روز، هرآینه خدا آنروز را آنقدر دراز فرماید تا زمانی که خروج کند، پس زمین را پر از عدلوداد کند. چنانچه از ظلم و جور، پر شده باشد.
به درستی که خدای تبارک و تعالی امر او را در یک شب اصلاح میکند، چنانکه امر کلیم خود، موسی را اصلاح فرمود که رفت برای اهل خود آتشی برگیرد، پس برگشت در حالیکه او رسول و نبی بود. بعد از این کلمات فرمود: برترین اعمال شیعیان ما، انتظار فرج است.
ایضا در کفایة الاثر(2)از جناب عبد العظیم حسنی روایت کرده که گفت: خدمت حضرت امام محمد تقی علیه السّلام عرض کردم: امیدوارم از میان اهلبیت محمد، تو قائمی باشی که زمین را پر از عدلوداد کند، چنانکه از ظلم و جور پر شده باشد.
فرمود: ای ابو القاسم! از ما نیست مگر قیامکننده به امر خدا و هدایتکننده به سوی دین خدا، من قائم آنچنانی نیستم که خدا به سبب او زمین را از اهل کفر و جحود پاک کند و آن را پر از عدلوداد گرداند.
آن قائم کسی است که ولادت او بر مردم نهان باشد و جسم او از آنها غایب گردد،
بردن اسم او برای ایشان روانیست و او همنام و همکنیّه رسول خدا باشد. او آنچنان کسی است که زمین برایش در نور دیده شود و هرسرکش برایش رام گردد. از اصحابش سی صد و سیزده مرد از اطراف زمین به شماره اصحاب بدر سوی او جمع آیند؛ و آن معنی گفتار خدای عزّ و جلّ است: «هرکجا که باشید، تمامی شما را خدا میآورد؛ به درستی که خدا بر هرچیز تواناست».(1)
چون این عدّه برای او فراهم آیند، امر خود را آشکار فرماید و چون از برای او عقد کامل شود که ده هزار مرد باشد، به اذن خدا، خروج نماید. پس دشمنهای خدا را بر دوام بکشد تا زمانی که خدای تبارک و تعالی خشنود شود.
جناب عبد العظیم گفت: عرض کردم: ای سیّد من! چگونه میداند که خدا خشنود شده؟
فرمود: یلقی فی قلبه الرّحمه؛ رحمت را در دلش بیفکند.
ایضا در کفایة الاثر(2)از صقر بن ابی دلف روایت کرده گفت: از حضرت امام محمد تقی علیه السّلام شنیدم که میفرمود: امام بعد از من، پسرم علی است. فرمان او، فرمان من و گفتار او، گفتار من و طاعت او، طاعت من است و امام بعد از او، پسرش حسن است. امر او، امر پدر او و گفتار او، گفتار پدر او و طاعت او، طاعت پدر او است.
بعد از آن ساکت شد. آنگاه خدمتش عرض کردم: یابن رسول اللّه! امام بعد از حسن علیه السّلام کیست؟ پس گریست گریستن شدیدی! بعد از آن فرمود: به درستی که بعد از حسن، پسر او، قائم به حق است که انتظار کشیده خواهد شد.
عرض کردم: یابن رسول اللّه! چرا قائم نامیده شده؟
فرمود: برای اینکه بعد از مردن ذکرش و مرتدّ شدن بیشترین قایل به امامتش، قیام میفرماید.
عرض کردم: برای چه منتظر نامیده شده؟
فرمود: به درستی که برای او غایبشدنی است که روزهایش بسیار و زمانش بسی دراز باشد، پس کسانی که عقیدهشان خالص است، خروج او را انتظار برند، اهل شکّ و ریب او را انکار نمایند، جحدکنندگان او را استهزا کنند، وقت معیّنکنندگان، در غیبت او دروغ گویند، شتابگیرندگان در او، هلاک گردند و تسلیمشوندگان نجات یابند.
در بشارات جناب امام علی النقی علیه السّلام به وجود و ظهور آن سرور است.
کلینی در کافی(1)و مسعودی در اثبات الوصیّه(2)و صدوق در کمال الدّین(3)و علی بن محمد در کفایة الاثر(4)از ابو هاشم جعفری روایت کردهاند که گفت: از حضرت امام علی النقی علیه السّلام شنیدم که میفرمود: «الخلف من بعدی ابنی الحسن علیه السّلام فکیف لکم بالخلف بعد الخلف؟»
بعد از من خلیفه و جانشین، پسرم حسن است. پس با جانشین بعد از جانشین چگونه هستید؟
عرض کردم: برای چه؟ خدا مرا فدای تو قرار دهد!
«فقال: لأنّکم لا ترون شخصه و لا یحلّ لکم ذکره باسمه؛» فرمود: به جهت آنکه جسم او را نبینید و یاد کردن او به اسم برای شما حلال نباشد.
عرض کردم: پس چگونه یادش کنیم؟
فرمود: بگویید: «الحجّة من آل محمّد.»
ایضا صدوق در کمال الدّین(5)از اسحاق بن یعقوب، روایت کرده؛ «قال:
سمعت أبا الحسن علّی بن محمّد یقول: صاحب هذا الأمر من یقول النّاس لم یولد.»
بعد گفت: از حضرت امام علی النقی علیه السّلام شنیدم، میفرمود: صاحب امر مهدویّت کسی است که مردم در حقّش بگویند هنوز ولادت نیافته است.
ایضا صدوق در کمال الدّین(1)از علی بن عبد الغفّار روایت نموده که گفت: چون حضرت امام محمد تقی علیه السّلام از دنیا رفت، شیعیان نامهای به حضرت امام علی النقی علیه السّلام فرستاده و از امام وقت پرسیدند.
امام در جواب، مرقوم فرمود: «الأمرلی ما دمت حیّا. فإذا نزلت بی مقادیر اللّه تبارک و تعالی، إمامکم الخلف منّی و أنّی لکم من بعد الخلف؟!» مادامی که زندهام، امر امامت برای من است. چون تقدیرات خدای تعالی بر من فرود شد، امام شما پسر من است که خلیفه من باشد و کجاست برای شما دسترسی به خلف بعد از خلف؟!
ایضا مسعودی در اثبات الوصیّه(2)از عبد اللّه بن جعفر حمیری از حضرت امام علی النقی روایت کرده؛ «قال: لا تعادوا و الأیّام فتعادیکم»! فرمود: با روزها دشمنی نکنید که با شما دشمنی کنند!
از معنی آن پرسش شد، فرمود: برای آندو معنی است؛ ظاهری و باطنی. «أمّا الظاهر فالسّبت لنا و الأحد لشیعتنا و الإثنین لأعدائنا و تمّ الحدیث.»
و الباطن فالسّبت، رسول اللّه و الأحد، أمیر المؤمنین و الإثنین، الحسن و الحسین، و الثلثا، علیّ بن الحسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد، و الأربعاء، موسی بن جعفر و علیّ بن موسی و محمد بن علی و أنا، و الخمیس، الحسن إبنی و الجمعة ابنه و علیه یجتمع هذه الأمّة ثمّ قرأ: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ بَقِیَّتُ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ»(3)ثمّ قال لی: نحن بقیة اللّه.»
امّا ظاهر آن است که سبت روز شنبه برای ما و روز یکشنبه برای شیعیان ما و
روز دوشنبه برای دشمنان ماست و حدیث تمام شد.
و امّا باطن، پس شنبه، رسول خدا میباشد تا آنجا که میفرماید: پنجشنبه، حسن پسر من و جمعه، پسر او است و این امّت گرد او آید. بعد از آن تسمیه نموده، آیه بقیة اللّه را خواند. آنگاه فرمود: ما بقیة اللّه هستیم.
ایضا در کفایة الاثر(1)از جناب عبد العظیم حسنی روایت شده که گفت: خدمت حضرت امام علی النقی علیه السّلام شرفیاب شدم، چون چشم مبارکش بر من افتاد، فرمود:
«مرحبا بک یا أبا القاسم! أنت ولیّنا حقّا؛» مرحبا به تو ای ابو القاسم! تو از روی حقیقت ولیّ ما باشی.
عرض کردم: یابن رسول اللّه! اراده من آن است که دین خود را بر حضرت تو عرضه دارم، اگر مرضیّ و پسندیده است، بر آن پاینده باشم تا خدای عزّ و جلّ را دیدار کنم.
فرمود: «هات یا أبا القاسم»! آنچه دانی بیاور و عقاید خویش را بگو!
عرض کردم: به درستی که من میگویم خدا یکتاست و مانندی برای او نیست، از دو حدّ ابطال و تشبیه خارج است و اینکه خدا جسم، صورت، جوهر و عرض نیست.
بلکه او جسمکننده جسمها و صورتگر صورتها و آفریننده اعراض و جواهر است.
او پروردگار هرچیز و مالک و جاعل و پدیدآورنده است.
و اعتقاد من این است که محمد صلّی اللّه علیه و آله که بنده و فرستاده خداست، خاتم تمام پیغمبران است؛ بعد از آن حضرت تا روز قیامت، پیغمبری نخواهد بود و اینکه شریعت او، خاتم همه شریعتهاست و شریعتی بعد از شریعت او تا روز قیامت نیست.
عقیده من این است که امام و خلیفه و ولیّ امر بعد از حضرت محمد، امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام است، بعد از آن حسن علیه السّلام، آنگاه حسین علیه السّلام است، پس علی بن الحسین علیهما السّلام، بعد از او محمد است، آنگاه جعفر، پس موسی است، بعد از او علی، آنگاه محمد بن علی و بعد از او امامت و خلافت خاصّ حضرت تو است.
1) کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر، ص 288- 286.
«فقال علیه السّلام: و من بعدی الحسن ابنی. فکیف للنّاس بالخلف من بعده؟
قال: و قلت: و کیف ذلک یا مولای؟!
قال: لأنّه لا یری شخصه و لا یحلّ ذکره باسمه حتّی یخرج. فیملاء الأرض قسطا و عدلا. کما ملئت جورا و ظلما.»
فرمود: و بعد از من، پسر من است. پس برای مردم چگونه خواهد بود به فرزندی که بعد از او و خلیفه او است؟
گفت: عرض کردم: خلف بعد از حسن چگونه است که مایه حیرت میباشد؟
فرمود: به جهت این است که جسمش دیده نشود و یاد کردن اسمش حلال نباشد تا زمانی که خروج کند، آنگاه زمین را پر از عدلوداد کند، چنانکه از جور و بیداد پر شده باشد.
عبد العظیم گفت: به امامت حسن و مهدویّت عرض کردم، پس به او اقرار و اعتراف دارم و میگویم به درستی که ولیّ ایشان، ولیّ خدا و عدوّ ایشان، عدوّ خدا و طاعت آنان، طاعت خدا و نافرمانی آنها، نافرمانی خداست.
و میگویم به درستی که معراج، حق و سؤال در قبر، حق است و به درستی که بهشت، حق و جهنّم حق و صراط و میزان، حق است، اینکه قیامت، هرآینه خواهد بود و هیچ ریبی در آن نیست و اینکه خدا کسانی را که در قبور خفته و در خانه گور نهفتهاند، بر میانگیزاند.
میگویم به درستی که فرایض واجبه بعد از ولایت، نماز، زکات، روزه، حجّ، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر است.
«فقال علیّ بن محمّد: یا أبا القاسم! هذا و اللّه دین اللّه؛ الذّی ارتضاه لعباده، فاثبت علیه! ثبّتک اللّه بالقول الثّابت فی الحیوة الدّنیا و فی الآخرة!»
آن حضرت بعد از اقرار جناب عبد العظیم به آن عقاید حقّه، فرمود: ای ابو القاسم! به خدای سوگند، دین خدا این است؛ آنچنان دینی که برای بندگان خویش پسندیده و اختیار فرموده است، پس بر این دین پاینده باش! خداوند به سبب اعتقاد به این گفتار
پایدار، تو را در دنیا و آخرت پایدار دارد!
ایضا صدوق در کمال الدّین(1)و شیخ طوسی در غیبت(2)از بشر بن سلیمان نحّاس خبر مفصّلی روایت کردهاند که مشتمل است بر کیفیّت احوال ملیکه، دختر پسر قیصر روم که همان نرجس است و تزویج نمودن او برای حضرت امام حسن عسکری در عالم رؤیا توسط رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و عیسی علیه السّلام، انداختن او خودش را میان اسرای روم، آوردن او به بغداد و فرستادن بشر بن سلیمان از طرف حضرت امام علی النّقی علیه السّلام برای خریداری او از عمر بن یزید بردهفروش تا آنجا که گفت: بعد از خریداری نرجس خاتون، چون به سرّ من رأی آمدیم و حضور حضرت امام علی النّقی شرفیاب گردید، به او فرمود: خدا چگونه عزّت اسلام و ذلّت نصرانیّت و شرافت اهلبیت محمد صلّی اللّه علیه و آله را به تو نشان داد؟ عرض کرد: چگونه آنچه را از من، به آن داناتری، برای شما توصیف کنم؟
حضرت فرمود: میخواهم به تو اکرامی فرمایم؛ کدام یک نزد تو محبوبتر است؟
دههزار دینار به تو عطا فرمایم یا اینکه تو را به شرافت ابدیّه بشارت دهم.
گفت: اینکه مرا به شرافت ابدیّه بشارت دهی.
فرمود: بشارت باد تو را به فرزند ارجمندی که مالک مشرق و مغرب دنیا شود و زمین را پر از عدلوداد کند، چنانکه از ظلم و جور پر شده باشد!
عرض کرد: این مولود مسعود از کدام بزرگوار بهره من شود؟
فرمود: از همان کس که حضرت رسول خدا در فلان شب در فلان ماه در فلان سال تو را در رومیّه برای او خطبه فرمود ...، تا آخر حدیث.
در بشارات حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام به وجود و ظهور حضرت حجّة بن
الحسن- عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف- است.
در کفایة الاثر(1)و کمال الدّین(2)از موسی بن جعفر بغدادی روایت کردهاند که گفت: از حضرت امام حسن عسکری شنیدم که میفرمود: گویا با شما هستم و مینگرم که بعد از من در حقّ فرزند و جانشین من اختلاف کردهاید.
آگاه باشید به درستی که اقرارکننده به امامان بعد از رسول خدا که انکارکننده فرزند من باشد، مانند کسی است که به تمامی پیغمبران خدا و فرستادگان او اقرار کند، آنگاه نبّوت محمّد را انکار نماید و انکارکننده محمد، مانند انکارکننده جمیع پیغمبران است. چراکه اطاعت آخر، مانند طاعت اوّل ما و منکر آخر ما، چون منکر اوّل ماست.
آگاه باشید به درستی که برای فرزند من، پنهانشدنی است که مردم در آن به شکّ و ریب افتند، مگر کسانی که خدای عزّ و جلّ آنها را نگاه دارد.
و ایضا در کمال الدّین(3)و کفایة الاثر(4)و کفایة المهتدی از ابو علی بن همام روایت کردهاند؛ گفت: از محمد بن عثمان عمروی- قدّس اللّه روحه- شنیدم که میگفت: از پدرم استماع نمودم که گفت: خدمت حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام شرفیاب بودم که از خبری که از پدران بزرگوارش روایت شده، پرسیده شد: «أنّ الأرض لا تخلوا من حجّة اللّه علی خلقه إلی یوم القیامة و أنّ من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میتة جاهلیّة»؛ اینکه زمین تا روز قیامت، از حجّت خدا بر مخلوقش خالی نمیماند و اینکه هرکس بمیرد در حالیکه امام زمان خود را نشناخته باشد، چون مردن زمان جاهلیّت مرده است.
آن حضرت فرمود: این حقّ است، همچنانکه روز حقّ است.
گفتند: یابن رسول اللّه! حجّت و امام بعد از تو کیست؟
فرمود: فرزندم امام و حجّت بعد از من است؛ هرکس بمیرد و او را نشناخته باشد، به مردن جاهلیّت مرده است.
«فقال علیه السّلام: إنّ له غیبة یحار فیها الجاهلون و یهلک فیها المبطلون و یکذّب فیها الوقّاتّون ثمّ یخرج فکأنّی أنظر إلی الأعلام البیض تخفق فوق رأسه بنجف الکوفة.»
فرمود: آگاه باشید به درستی که برای امام بعد از من، غیبتی است که مردم جاهل، در آن متحیّر شوند، اهل باطل در آن هلاک گردند و وقت معیّنکنندگان در آن دروغ گویند. بعد از چنین غیبتی خروج کند و از زیر ابر خفا بیرون آید؛ گویا به سوی علمهای سفید نظر میکنم که بالای سر او در نجف کوفه، همی جنبش نماید.
ایضا صدوق در کمال الدّین(1)از یعقوب بن منفوس روایت نموده که گفت: خدمت حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام شرفیاب شدم در حالیکه آن حضرت در دکّهای که درب سرای بود، جلوس فرموده بود و بر طرف راست آن، خانهای بود که بر آن پردهای آویخته بود. پس عرض کردم: ای سیّد من! بعد از تو صاحب امر امامت کیست؟
فرمود: پرده را برگیر! چون برگرفتم، کودکی بیرون آمد کودکی که قامتش پنجشبر و به سنّ ده یا هشت سال و مانند آن بود. پیشانیگشاده و چهره نورانی و چشم درخشنده و کف و زانوی سطبر و در طرف راست صورت، خال و بر سر، گیسوان داشت. آمد و بر دامن حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام جلوس نمود.
«فقال: هذا صاحبکم ثمّ و ثب فقال له: یا بنّی ادخل إلی الوقت المعلوم! فدخل البیت و أنا أنظر إلیه.
ثمّ قال: یا یعقوب انظر من فی البیت! فدخلت، فما رأیت أحدا.»
پس فرمود: این امام شما بعد از من است، آنگاه از جای برجست و به او فرمود: ای فرزند، داخل شو تا وقت معیّنی که نیز آشکار شوی! کودک داخل خانه شد و من نگرانش بودم.
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 407.
حضرت عسکری فرمود: ای یعقوب ببین در خانه کیست! آنگاه داخل شده، هیچکس را ندیدم.
ایضا صدوق در کمال الدّین(1)از محمد بن معاویة بن حکیم و محمد بن ایّوب بن نوح و محمد بن نوح و محمد بن عثمان عمروی روایت نموده «قالوا: عرض علینا أبو محمّد الحسن بن علی ابنه و نحن فی منزله و کنّا أربعین رجلا، فقال: هذا إمامکم من بعدی و خلیفتی علیکم؛ أطیعوه و لا تتفرّقوا من بعدی فتهلکوا فی أدیانکم!
أما أنّکم لا ترونه بعد یومکم هذا!
قالوا: فخرجنا من عند. فما مضت الأیام قلائل حتّی مضی أبو محمد علیه السّلام.»
گفتند: حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام پسرش را در خانه خود به ما عرضه داشت در حالیکه ما چهل نفر بودیم، پس فرمود: این بعد از من امام شما و جانشین من بر شما است؛ فرمانش برید و بعد از من جدایی نگیرید که در دین خویش هلاک خواهید شد!
بعد فرمود: آگاه باشید که بعد از این روز، دیدارش نکنید! آنگاه از پیش آن حضرت بیرون آمدیم. چند روزی بیش نگذشت که حضرت عسکری علیه السّلام از دنیا درگذشت.
این ناچیز گوید: کلام آن حضرت «لا ترونه ...» مقصود، نفی رؤیت مجموع است، لذا با وقوع رؤیت برای نوّاب خاصّ و بعضی اشخاص دیگر منافات ندارد.
ایضا صدوق در کمال الدّین(2)از موسی بن جعفر بغدادی روایت نموده؛ قال: «خرج من أبی محمّد توقیع: زعموا أنّهم یریدون قتلی لیقطعوا نسلی و قد کذّب اللّه قولهم و الحمد للّه.»
گفت: از نزد امام حسن عسکری علیه السّلام توقیعی منیع به این مضمون بیرون آمد: چنین پنداشتند که برای قطع نمودن نسل من آهنگ کشتن من کنند و به تحقیق، خدا دروغ آنها را ظاهرکرد، یعنی بعد از من حجّت خدا ولادت یافت و سپاس ثابت برای خداست.
ایضا فضل بن شاذان در غیبت و صدوق در کمال الدّین(1)از احمد بن اسحاق روایت کردهاند؛ قال: سمعت أبا محمد الحسن بن علی العسکری علیه السّلام «یقول: الحمد للّه الّذی لم یخرجنی من الدنیا حتّی أرانی الخلف من بعدی أشبه الناس برسول اللّه خلقا و خلقا.
یحفظه اللّه تعالی فی غیبته. ثمّ یظهره، فیملأ الأرض عدلا و قسطا، کما ملئت جورا و ظلما.»
گفت: از حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام شنیدم که میفرمود: ستایش خدایی را که مرا از دنیا بیرون نبرد تا آنکه جانشین مرا به من نمایانید که در صورت و سیرت شبیهترین مردم به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است. خدا او را در زمان غایببودنش حفظ میکند. آنگاه او را آشکار فرماید، پس زمین را پر از عدلوداد کند، چنانکه از جور و ظلم پر شده باشد.
ایضا شیخ طوسی در غیبت(2)از ابو سهل اسماعیل بن علی نوبختی روایت کرده که گفت: خدمت حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام در مرض موت آن حضرت شرفیاب شدم، به عقید خادم که از پیش، امام علی نقی را خدمت مینمود، فرمود: آبی را با مصطکی بجوشان!
صیقل، جاریه مادر حضرت خلف، آب مصطکی را بیاورد، چون حضرت قدح را به دست گرفت و آهنگ آشامیدن فرمود، دست مبارکش چنان بلغزید که قدح به دندانهای او میخورد، پس آن را از دست گذاشته، به عقید فرمود: در فلان حجره داخل شو، کودکی را در سجده دیدار کنی، او را نزد من بیاور!
عقید گفت: رفتم و جستجو کردم. ناگاه کودک را دیدم به سجده رفته و انگشت سبّابه خود به جانب آسمان برداشته، بر وی سلام کرده، عرض کردم: سیّد من، تو را نزد خویش خوانده، در این هنگام مادرش صیقل آمده، دستش را گرفت و حضورش آورد.
ابو سهل گفت: کودکی بود رویش مشعشع، مویش مجعّد و دندانش گشاده. چون امام حسن عسکری علیه السّلام او را نگریست، بگریست و فرمود: ای آقای اهلبیت، خود مرا سقایت فرما!
آن صبّی، قدح را به دست گرفته، لبهای حضرت را گشود و سیرابش فرمود.
آنگاه حضرت عسکری علیه السّلام فرمود: مرا مهیّای نماز نمایید! پس مندیلی در دامنش افکندند، آن صبّی، حضرتش را وضو داد. چون بر سر و قدمهایش مسح نمود، حضرت عسکری به او فرمود: بشارت باد تو را ای پسرک من! تویی صاحب الزمان، تویی مهدی موعود، تویی حجّت خدا در زمین او و فرزند و وصّی من تو هستی.
من تو را زاییدم و تویی (م ح م د) پسر حسن، آنگاه سلسله آبا را تا حسین بن علی بن ابی طالب، شمرد. تو را رسول خدا زاییده و تویی خاتم ائمّه طاهرین.
رسول پروردگار عالمین، وجود تو را بشارت داده، تو را نامیده و کنیه نهاده.
بدانچه گفتم پدرم از پدرانش مرا آگاه کرده است؛ این بفرمود و در زمان، دنیای فانی را بدرود نمود.
ایضا قطب راوندی در خرایج(1)از عیسی بن شیح روایت کرده؛ گفت: حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام در حبس بر ما داخل شد و من آن حضرت را میشناختم. پس به من فرمود: برای تو شصت و پنج سال و دو روز است و با من کتاب دعایی بود که تاریخ ولادتم در آن مرقوم بود. در آن نگاه کردم، چنان یافتم که فرمود و به من گفت: آیا فرزندی روزی تو شده؟
عرض کردم: نه.
فرمود: خدایا فرزندی روزیش کن که بازوی او باشد! فرزند، خوب بازویی است؛ ثمّ تمثّل علیه السّلام:
من کان ذا عضد یدرک ظلامته***إنّ الذّلیل الّذی لیست له عضد
1) الخرائج و الجرائح، ج 1، صص 479- 478.
یعنی، هرکس صاحب بازوی باشد از ستمکننده خود انتقام خواهد کشید، ذلیل و زبون کسی است که برای او بازویی نباشد.
عرض کردم: آیا برای تو فرزندی هست؟
قال: أی! و اللّه سیکون لی ولد یملأ الأرض قسطا. أمّا الآن فلا؛
فرمود: بلی! به خدا سوگند به زودی از من فرزندی پدید آید که زمین را پر از عدلو داد کند. اما در این زمان مرا فرزندی نیست.
آنگاه به این دو بیت تمثّل فرمود:
لعلّک یوما إن ترانی کأنّما***بنیّ حوالیّ الأسود اللّوابد
فإنّ تمیما قبل أنّ یلد الحصی***أقام زمانا و هو فی النّاس واحد
ایضا مسعودی در اثبات الوصیّه(1)از حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام روایت کرده؛ «قال: لمّا ولد الصّاحب بعث اللّه عزّ و جلّ ملکین، فحملاه. إلی سرادق العرش حتّی وقف بین یدی اللّه. عزّ و جلّ فقال له: مرحبا بک و بک اعطی و بک أعفوا و بک اعذّب.»
فرمود: چون حضرت صاحب الامر متولّد شد، خدای عزّ و جلّ دو ملک فرستاد. پس آن ذات بیهمال را برداشته، به سوی سرادق عرش حضرت ذوالجلال بردند تا در پیشگاه قرب حق، واقف گردید. آنگاه خدای عزّ و جلّ فرمود: مرحبا به تو! که به تو بخشایش کنم، به سبب تو عفو فرمایم و به واسطه تو عذاب نمایم.
ایضا فضل بن شاذان(2)از ابراهیم بن محمد بن فارس نیشابوری روایت کرده که گفت: چون عمرو بن عوف والی به کشتن من همّت کرد و او مردی بود که به کشتن شیعیان، میل تمام داشت، چون آن خبر را یافتم، خوف عظیمی بر من غالب شد. اهل و عیال و دوستان خود را وداع کرده، به خانه امام حسن عسکری علیه السّلام روی آوردم تا با آن
حضرت نیز وداع کنم و اراده گریختن داشتم.
چون به خانه آن حضرت آمدم، دیدم پسری پهلوی حضرت نشسته و رویش چون ماه شب چهارده میدرخشد. از نور و ضیای او، حیران شدم، طوریکه نزدیک بود آنچه در خاطر داشتم، فراموش کنم. به من فرمود: ابراهیم! حاجت گریختن نیست، زود باشد که خدای تعالی شرّ او را از تو کفایت کند.
حیرتم زیادتر شد، خدمت امام حسن علیه السّلام عرض کردم: این پسر کیست که از ما فی الضمیر من خبر داد؟
فرمود: فرزند من و خلیفه من است و او است که غایب شود غایبشدنی دراز. پس از پر شدن زمین از ظلم و جور ظاهرشود و زمین را پر از عدلوداد کند. نام او را پرسیدم.
فرمود: همنام و همکنیه پیغمبر است و حلال نیست کسی نام یا کنیه او را ذکر کند تا زمانی که خداوند دولت و سلطنت او را ظاهرسازد. ای ابراهیم! آنچه را دیدی و آنچه را امروز از ما شنیدی، پنهان دار الّا از اهلش.
بر ایشان و آبای کرام ایشان صلوات فرستادم و بیرون آمدم در حالیکه مستظهربه فضل خدای تعالی بودم و به آنچه از حضرت صاحب الزّمان شنیدم، وثوق و اعتماد داشتم. پس عمّ من، علی بن فارس بشارت داد که معتمد- خلیفه عباسی- برادر خود، ابو احمد را فرستاد و او را به قتل عمرو بن عوف امر کرد. آنگاه ابو احمد او را گرفت و بند از بندش جدا کرد.
ایضا فضل بن شاذان(1)از حسین بن سعد کاتب، روایت کرده که گفت: حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام فرمود: بنی امیّه و بنی عبّاس، شمشیرهای خود را به دو سبب بر ما گذاشتند:
یکی آنکه میدانستند برای ایشان در خلافت حقّی نیست و میترسیدند از آنکه ما دعوی خلافت کنیم و خلافت در جای خود قرار گیرد.
1) کفایة المهتدی، گزیده، ص 179، حدیث سی و چهارم.
دوّم آنکه از اخبار متواتره واقف شده بودند که زوال ملک جبّاران و ظالمان در دست قائم ما خواهد بود و شکّ نداشتند در اینکه ایشان، ظالمان و جبّارانند، لذا در کشتن اهلبیت رسول خدا و نیست و نابود کردن نسل آن حضرت کوشش کردند از روی طمعی که ایشان به وصول به منع تولّد حضرت قائم یا کشتن آن حضرت داشتند تا ملک و پادشاهی از دست ایشان به در نرود.
پس خداوند ابا نمود از اینکه امر آن حضرت را برای یکی از ظالمان کشف نماید الّا آنکه نور خود را تمام میگرداند، هرچند مشرکان خوش نمیدارند.
ایضا فضل بن شاذان در کتاب غیبت(1)خود مسمّی به اثبات الرجعه از محمد بن عبد الجبار روایت کرده که گفت: به مولای خود حسن بن علی علیهما السّلام گفتم: ای فرزند رسول خدا! خداوند مرا فدای تو گرداند! دوست دارم بدانم بعد از تو امام و حجّت خدا بر بندگان خدا کیست؟
فرمود: بعد از من، امام و حجّت خدا پسر من است که همنام و همکنیه رسول خدا میباشد؛ کسی که خاتم حجّتهای خدا و آخرین خلفای او است.
گفتم: او از کیست؟
فرمود: از دختر پسر قیصر، پادشاه روم. آگاه باش زود باشد که او متولّد شود، سپس از مردمان غایب گردد، غایبشدنی دراز، بعد از آن ظاهرشود و دجّال را بکشد. آنگاه زمین را پر از عدلوداد کند، چنانکه از جور و ظلم پر شده باشد و برای احدی حلال نیست پیش از خروجش، او را به نام و کنیه ذکر کند و فرمود:
صلوات خدا بر او باد!
ایضا در کتاب مزبور از محمد بن علی بن حمزه بن الحسین بن عبید اللّه بن عبّاس بن علی بن ابی طالب علیه السّلام روایت کرده که گفت: از حضرت عسکری علیه السّلام شنیدم که میفرمود: ولی و حجّت خدا بر بندگان و خلیفه من، ختنه کرده شده، شب نیمه ماه شعبان سال دویست و پنجاه و پنج و هنگام طلوع فجر متولّد شد.
1) کفایة المهتدی، گزیده، ص 133، حدیث بیست و هشتم.
اوّل کسی که او را شست، رضوان، خازن بهشت بود با جمعی از ملایکه مقرّبین که او را به آب سلسبیل و کوثر شستند و بعد از آن عمّهام، حکیمه خاتون، دختر امام محمد بن علی الرضا علیه السّلام او را شست.
سپس از محمد بن علی که راوی حدیث است، درباره مادر حضرت صاحب الامر علیه السّلام پرسیدند؛ گفت: مادرش ملیکه بود که بعضی روزها او را سوسن و بعضی ایّام ریحانه میگفتند. صیقل و نرجس نیز از نامهای آن مکرّمه بود(1).
1) ر. ک: کفایة المهتدی، گزیده، ص 149، حدیث سیام.
در بیان اخبار وارده در بشارت امام عصر و ناموس دهر، الحجّة بن الحسن العسکری علیهما السّلام به ظهور خود است و در آن چند رفرفه میباشد.
مسعودی در اثبات الوصیّه(1)، صدوق در کمال الدّین(2)به اندک اختلاف و راوندی در خرایج(3)از نسیم و ماریه، خدمتکاران حضرت امام حسن عسکری روایت کردهاند؛ گفتند: چون حضرت صاحب الزّمان علیه السّلام ولادت یافت، دو زانو نشست و انگشت سبّابه خود را سمت آسمان برداشت، آنگاه عطسه کرد.
«فقال: الحمد للّه ربّ العالمین و صلّی اللّه علی محمّد و آله عبد داخر للّه غیر مستنکف و لا مستنکر.
ثمّ قال: زعمت الظلمة أنّ حجّة اللّه داحضة و لو اذن لنا فی الکلام ازال الشکّ.»
پس از ستایش خدا و درود بر رسول فرمود: بندهای برای خدا به خاک افتاده، در حالیکه از مسکنت به درگاه خدا ننگ ندارد و استکبار نورزد. بعد از آن فرمود:
ستمکاران پنداشتهاند حجّت خدا باطل و نابود شود؛ اگر به ما اجازه سخن میرفت، هرآینه شکّ از دلها برطرف میشد.
صدوق در کمال الدین(1)، شیخ طوسی در غیبت(2)، فضل اللّه حسینی راوندی در دعوات(3)، قطب الدین هبة اللّه راوندی در خرایج(4)، مسعودی در اثبات الوصیّه(5)از ابو نصر طریف خادم روایت نمودهاند که گفت: بر حضرت صاحب الزّمان- عج اللّه تعالی فرجه الشریف- درآمدم. فرمود: صندل سرخ بیاور! آوردم.
«فقال: أتعرفنی؟»
فرمود: آیا مرا میشناسی؟
عرض کردم: آری!
فرمود: من کیستم؟
عرض کردم: تو سیّد، پسر سیّد منی!
فرمود: از این پرسش نکردم.
عرض کردم: خود، تفسیر فرما!
فرمود: «أنا خاتم الأوصیاء و بی یرفع اللّه البلاء عن أهلی و شیعتی»؛ خاتم اوصیا منم و خدا به خاطر من بلا را از اهل من و شیعیانم برطرف فرماید.
این ناچیز گوید: اگرچه کلینی متن خبر را از ابو نصر طریف روایت نکرده، لکن در کافی، باب بینندگان امام عصر، او را از آن جمله شمرده است.
صدوق در کمال الدّین(6)خبر مفصّلی از ابراهیم بن مهزیار روایت کرده که
خلاصهاش آن است که گفت: وارد مدینه شدم و از اخبار آل ابی محمد حسن عسکری علیه السّلام کاوش کردم، امّا از چیزی برخوردار نشدم. پس از مدینه کوچ کرده، بحثکنان به مکّه رفتم، ناگاه بین طواف، جوانی گندمگون، نیکوروی، زیباشمایل بر من مترائی شد که زمانی دراز به من مینگریست. به سوی او مایل شدم به امید اینکه او به مقصود من معرفت دارد. نزدیک شدم، سلام کردم، جواب گفت، پرسید: از مردم کدام دیاری؟
گفتم: از عراق.
گفت: کدام عراق؟
گفتم: اهواز.
گفت: مرحبا بلقائک، آیا در اهواز جعفر بن همدان حضینی را میشناسی؟
گفتم: دعوت حقّ را اجابت کرد.
گفت: رحمة اللّه علیه، ما کان أطول لیله و أجزل نیله.
سپس گفت: آیا ابراهیم بن مهزیار را میشناسی؟
گفتم: من خودم ابراهیم بن مهزیارم، دیر زمانی با من معانقه نموده، گفت: مرحبا بک یا أبا اسحاق! نشانهای که میان تو و حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام بود، چه شد؟
گفتم: شاید انگشتری که به من عنایت فرموده، میخواهی؟
گفت: جز آن را اراده نکردهام، چون انگشتری را نگریست، همی گریست و ببوسید و کتابت آن را که یا اللّه یا محمد یا علی بود، خواند.
پس درباره آل ابی محمد از او پرسش کردم، گفت: به خدا سوگند! من همواره نور و ضیاء را در پیشانی محمد و موسی، دو فرزند حضرت عسکری نگرانم و اینک از جانب ایشان به سوی تو فرستاده شدم. اگر شایق دیداری، پنهان از کسان خود با من به سوی طایف، ساز رحیل کن.
چون با او در خلال رمال وادی طایف رهسپار شدم، خیمهای از موی بر تلّی از رمل نمودار شد. او پیش رفته، استجازه نمود، آنگاه حضرت (م ح م د) بن الحسن- عج اللّه
تعالی فرجه الشریف- از خیمه بیرون آمد.
«و هو غلام أمرد، ناضع اللّون، واضح الجبین، أبلج الحاجب، مسنون الخدّ، أقنی الأنف، أشمّ أروع، کأنّه غصن بان و کأنّ صفحة غرّته کوکب درّی بخدّه الأیمن خال کأنّه فتاتة مسک علی بیاض الفضّة، فإذا برأسه و فرة سحما سبطه تطالع شحمة اذنه.
له سمت ما رأت العیون أقصد منه و لا أعرف حسنا و سکینة و حیاء.»
و آن حضرت جوانی بود که در روی مبارکش مو نروییده بود، رنگ رخسارش صاف و روشن، پیشانیاش گشاده و نورانی، میان ابروانش گشاده، چهره مبارکش کشیده و هموار، میان بینی نازنینش برآمدگی بود و در نظر با بالای آن مساوی مینمود و در حسن و بها و نور و ضیا، بیننده را به شگفت میآورد. گویا پهنای پیشانی مبارکش ستارهای درخشان است.
در گونه راستش، خالی مانند ریزه مشک بر نقره خام بود، موی سر مبارکش، سیاه مجعّد و تا نرمه گوش رسیده بود، لکن آن را نپوشانده بود. هیأت نیک خوشی داشت که چشم هیچ هیأتی به آن اعتدال، تناسب، زیبایی و وقار ندیده است.
چون مثال همایونش بر من نمودار شد، سویش شتاب گرفتم و خود را بر قدمهایش افکندم و به تمام اعضایش بوسه زدم، فرمود: مرحبا بک یا أبا اسحاق! هرآینه روزگار، قرب لقای تو را به من وعده داد، هرچند دارودیار تو از من دور افتاده، لکن صورت تو همواره در آینه خیال من نمودار باشد.
اینک خدا را بر آنچه از نعمت تلاقی نصیب کرده، سپاسگزارم. آنگاه از حال شیعیان و برادران دور و نزدیک من پرسش فرمود.
عرض کردم: پدر و مادرم فدایت! از آن زمان که حضرت عسکری علیه السّلام بدرود جهان فانی گفته و جمال بیمثالت در سترات غیب نهفته، بر دوام سرگردان و برای سراغ تو، شهربهشهر دوانم؛ شعر:
هزار بادیه ای دوست درپیات بدویدم***سراغی از تو نکردم، نشانی از تو ندیدم
گرچه پرسیدمت ای دوست ز هررهگذری***لیک نامد به کفم از تو نشانی، خبری
بس دویدم ز پیات زار به هرشهرو دیار***نه سراغی ز تو کردم، نه بدیدم اثری
(1) العبقری الحسان ؛ ج1 ؛ ص443
رگاهت ارشاد فرمود. پس آن حضرت به یک سو تشریف برده، به من فرمود: «إنّ أبی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عهد إلیّ أن لا اوطّن من الأرض الّا أخفاها و أقصاها، إسرارا لأمری و تحصینا لمحلّی من مکائد أهل الضّلال من احداث الأمم الضوّال.
اعلم یا أبا إسحاق! أنّه قال صلوات اللّه علیه: یا بنیّ إنّ اللّه جلّ ثناؤه لم یکن لیخلی أطباق أرضه و أهل الجدّ فی طاعته و عبادته بلا حجّة یستعلی بها و إمام یؤتّم به و یقتدی بسبل سننه و منهاج قصده و أرجوا یا بنیّ! أن تکون أحد من أعدّه اللّه لنشر الحقّ و طیّ الباطل و إعلاء الدین و إطفاء الضلال.»
به درستی که پدرم به من فرمود: جز در اراضی خفیّه بعیده توطّن نکنم، برای اینکه امر من از کید مردم ضلالتپیشه و مکر متمرّدین بدعت اندیشه نهان باشد.
ای ابو اسحاق! بدانکه پدرم به من فرمود: به درستی که اینگونه نبود که خدای تعالی طبقات زمین و بندگانش را بدون حجّت و امام بگذارد. ای پسرم! امید من این است که تو، یکی از آنها باشی که خدا او را برای گشودن حقّ، و درهم پیچیدن باطل، بلند کردن رایت دین و خاموش کردن آتش گمراهی، مهیّا فرموده است.
تا اینکه فرماید: پدرم فرمود:
«و کانّک بالرّایات الصّفر و الأعلام البیض تخفق علی أثناء أعطا ما بین الحطیم و الزمزم و کأنّک بترادف البیعة و تصافی الولاء، یتناظم علیک تناظم الدرّ فی مثانی العقود و تصافق الأکفّ علی جنبات الحجر الأسود تلوذ بفنائک من ملأ براهم اللّه من طهارة الولاء و نفاسة التربة، مقدّسة قلوبهم من دنس النّفاق، مهذّبة أفئدتهم من رجس، لیّنة عرائکهم للّذین خشنة ضرائبهم عن العدوان، واضحة بالقبول، أوجههم
1) اکبر، العبقری الحسان فی احوال مولانا صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، 9جلد، مسجد مقدس جمکران - قم (ایران)، چاپ: 1، 1386 ه.ش.
نضرة بالفضل عیدانهم، یدینون بدین الحقّ و أهله.
فإذا أشدّت أرکانهم و تقوّمت أعادیهم، فدنت بمکاثفتهم طبقات الامم إلی بیعتک فی ظلال شجرة دوحة بسقت أفنان غصونها علی حافّات بحیرة الطبریّة، فعندها یتلألؤ صبح الحقّ و ینجلی ظلام الباطل و یقصم اللّه بک الطّغیان و یعید معالم الایمان یظهر بک اسقام الأفاق و سلام الرّفاق یودّ الطّفل فی المهد لو استطاع إلیه نهوضا و نواشط الوحش لو یجد نحوک مجازا تهتزّ بک أطراف الدّنیا بهجة و تهتزّ بک أغصان العزّ نضرة و تستقرّبوا انّی العزّ فی قرارها و تؤب شوارد الدّین إلی أوکارها یتهاطل علیک سحائب الظّفر.
فتخنق کلّ عدوّ و تنصر کلّ ولیّ فلا یبقی علی وجه الأرض جبّار قاسط و لا جاحد عامط و لا شانی مبغض و لا معاند کاشح و من یتوکّل علی اللّه، فهو حسبه، ق انّ اللّه بالغ أمره.»
ای فرزند! چنان باشد که علمهای زرد و رایات سفید در میان حطیم و زمزم بر فراز سر تو به جولان و جنبش درآید و پیدرپی، اهل اخلاص و صفا، با تو بیعت نمایند؛ ایشاناند که برای قبول دین طینت پاک و برای دفع فتنههای مضلّین تسلّط و اقتدار دارند.
در آنوقت، باغهای ملّت و دین، بار آورد، صبح حقّ، درخشان شود، خداوند به وسیله تو، ظلم و طغیان را از روی زمین براندازد و به جهت امنوامان را در اطراف جهان، انبساط دهد. مرغان دین مبین به آشیان خود پرواز نمایند و باران فتح و ظفر، بساتین ملّت را خرّم سازد.
پس همه دشمنان را هلاک کنی و دوستان را یاری دهی تا اینکه هیچ ستمکار بدکار و دشمن کینهدار و معاند منافق باقی نماند، هرکس بر خدا توکّل کند و امور خود به او گذارد، خدا برایش کفایت نماید و امر خویش، به نهایت رساند.
آنگاه به کتمان مجلس جز برای برادران راستگو در دین امر فرمود.
گفت: زمانی در خدمت آن حضرت، انوار معارف و حکم، از مشکات هدایتش
اقتباس نمودم. سپس از بیم ضایع شدن بازماندگان اهواز، رخصت انصراف خواستم، در حالی که از خیال فراقش، دیده گریان و دل سوزان بود.
آن حضرت، رخصت بخشید و در حقّم دعای خیر فرمود. چون بامداد برای وداع و تجدید عهد، حضور انور شرفیاب شدم، بیش از پنجاه هزار درهم نزد من بود که بر حضرت عرضه داشته، استدعای قبول نمودم.
پس تبسّم نموده، فرمود: یا ابا اسحاق! در این سفر، بیابانها پیش روی تو است، در سفر خویش به این مال استعانت جوی!
گفت: از خدمت آن حضرت مرخّص شده، عودت نمودم، در حالیکه خدا را بر آن نعمت عظمی سپاس میگذاردم و دانستم که خدا زمین را از حجّت خویش، خالی نگذارد.
طبرسی در احتجاج(1)از محمد بن عبد اللّه بن جعفر حمیری روایت کرده که توقیعی از ناحیه مقدّسه، شرف صدور یافت که حضرت حجّة بن الحسن- عجل اللّه فرجه الشریف- کیفیّت دعا، سلام و صلوات و توسّل به آن حضرت را که عین بشارت است، تعلیم فرمودهاند.
بعد از بیان مسایل بسیاری که ما آنها را در نجمه چهارم از عبقریّه چهاردهم از بساط پنجم، ذکر مینماییم، گفت که چنین مرقوم بود:
«لا لأمر اللّه تعقلون و لا من اولیائه تقبلون حکمة بالغة فما تغن النّذر عن قوم لا یؤمنون السّلام علینا و علی عباد اللّه الصّالحین إذا أردتم التوجّه بنا إلی اللّه تعالی و الینا فقولوا کما قال اللّه تعالی: سلام علی آل یس، السّلام علیک یا داعی اللّه و ربّانی آیاته ... إلی آخر التّسلیمات المرقومات فی البحار.
1) الاحتجاج، ج 2، صص 318- 317.
ثمّ تدعی بهذا الدّعاء: اللّهمّ انّی اسئلک أن تصلّی علی محمّد نبیّ رحمتک و کلمة نورک و إن تملاء قلبی نور الیقین و صدری نور الایمان و فکری نور الثّبات و عزّی نور العلم و قوّتی نور العمل و لسانی نور الصدق و دینی نور البصائر من عندک و بصری نور الضّیاء و سمعی نور الحکمة و مودّیتی نور الموالاة لمحمّد و آله حتّی القاک و قد وفیت بعهدک و میثاقک فتسعنی رحمتک یا ولیّ الحمید!
اللّهمّ صلّ علی محمّد بن الحسن حجّتک فی أرضک و خلیفتک فی بلادک و الدّاعی إلی سبیلک و القائم بقسطک و الثائر بامرک ولیّ المؤمنین و بوار الکافرین و مجلّی الظّلمة و منیر الحقّ و السّاطع بالحکمة و الصّدق و کلمتک التّامّه فی أرضک المرتقب الخائف و الولیّ النّاصح سفینة النجاة و علم الهدی و نور أبصار الوری و خیر من تقمّص و ارتدی و مجلّی العمی، الّذی یملاء الأرض عدلا و قسطا، کما ملئت جورا و ظلما انّک علی کلّ شیء قدیر.
اللّهمّ صلّ علی ولیّک و ابن اولیائک الذّین فرضت طاعتهم و اوجبت حقهم و اذهبت عنهم الرّجس و طهّرتهم تطهیرا.
اللّهمّ انصره و انتصر به لدینک و انصر به اولیائک و اولیائه و شیعه و انصاره و اجعلنا منهم.
اللّهمّ اعذه من شرّ کلّ باغ و طاغ و من شرّ جمیع خلقک و احفظه من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله و أحرسه و امنعه من أن یوصل الیه بسوء و احفظ فیه رسولک و آل رسولک و أظهر به العدل و أیّده بالنّصر و انصر ناصریه و اخذل خاذلیه و أقصم به جبابرة الکفر و أقتل به الکفّار و المنافقین و جمیع الملحدین حیث کانوا من مشارق الأرض و مغاربها و برّها و بحرها و املاء به الأرض عدلا و اظهر به دین نبیّک.
و أجعلنی اللّهمّ من أنصاره و أعوانه و اتباعه و شیعته و أرنی فی آل محمّد ما یأملون و فی عدوّهم ما یحذرون آله الحقّ. امین یا ذا الجلال و الإکرام یا أرحم الرّاحمین!»
از جمله بشارت ظهور خود، به احمد بن اسحاق قمی است، چنانکه روایت آن، در یاقوته یازدهم از عبقریّه اوّل از بساط چهارم، ذکر خواهد شد.
از جمله بشارت از ظهور خود، به علیّ بن مهزیار اهوازی است، چنانکه روایت آن در مکاشفه نهم از عبقریّه هفتم از بساط چهارم، ذکر خواهد شد.
از جمله بشارت ظهور خود، به عیسی بن مهدی جوهری است، چنانکه روایت آن در یاقوته هشتم از عبقریّه دوّم از بساط چهارم خواهد آمد.
از جمله بشارت ظهور خود به راشد همدانی اسدآبادی است، چنانکه روایت آن در یاقوته پنجم، از عبقریّه هفتم از بساط چهارم ذکر خواهد شد.
از جمله؛ بشارت ظهور خود به ازدی است؛ چنانکه روایت آن در یاقوته دوّم، از عبقریّه دوّم، از بساط چهارم خواهد آمد.
از جمله بشارت ظهور خود را به یعقوب بن یوسف ضراب اصفهانی است، چنانکه روایت آن در یاقوته سوّم، از عبقریّه سوّم، از بساط چهارم ذکر خواهد شد، ان شاء اللّه تعالی بعون اللّه و حسن توفیقه.
قد تمّ تألیف هذا البساط من الکتاب المستطاب المسمّی بالعبقریّ الحسان فی احوال مولینا صاحب الزّمان- علیه صلوات اللّه المسک الدیان- فی یوم الخامس عشر من شهر شعبان المعظّم فی العام الخامس و الأربعین بعد الالف و ثلاثمائه من الهجرة النبویّة، علی مهاجرها الآف الثّناء و التحیّة فی المشهد المقدّس الرّضویه و لقد منّ اللّه علی بتشرّف کتابة هذا الکتاب الشریف و فرغت من جزئه هذا فی یوم التاسع من شهر رجب المرّجب سنه 1364 و أنا العبد المحتاج الی ربّه الغنیّ محمد علیّ الحائری.