ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
محتوای سوره لقمان
مشهور و معروف میان مفسران این است که این سوره در مکه نازل شده گر چه بعضی مانند شیخ طوسی در تبیان،اندکی از آیات این سوره را مانند آیه چهارم که سخن از نماز و زکات میگوید،و یا مانند فخر رازی که علاوه بر این آیه آیه 27 را که از علم وسیع پروردگار بحث میکند استثناء کردهاند،ولی دلیل روشنی برای این استثناها وجود ندارد،چرا که نماز و زکات(البته زکات به صورت کلی)در مکه نیز وجود داشته است،و داستان شرح وسعت علم پروردگار نیز چیزی نیست که نشانه مدنی بودن در آن باشد.
بنا بر این سوره لقمان به حکم مکی بودن مشتمل بر محتوای عمومی سورههای مکی است،یعنی پیرامون عقاید اساسی اسلامی مخصوصا"مبدء"و"معاد"و همچنین "نبوت"بحث میکند.
به طور کلی محتوای این سوره در پنج بخش خلاصه میشود:
بخش اول بعد از ذکر حروف مقطعه اشاره به عظمت قرآن و هدایت و رحمت بودن آن برای مؤمنانی که واجد صفات ویژه هستند میکند،و در نقطه مقابل،سخن از کسانی میگوید که در برابر این آیات آن چنان سرسختی و لجاجت نشان میدهند که گویی گوشهایشان کر است،علاوه بر این سعی دارند با ایجاد سرگرمیهای ناسالم دیگران را نیز از قرآن منحرف نمایند.
بخش دوم از نشانههای خدا در آفرینش آسمان و بر پا داشتن آن بدون هیچگونه ستون،و آفرینش کوهها در زمین،و جنبندگان مختلف،و نزول باران
و پرورش گیاهان سخن میگوید.
بخش سوم به همین مناسبت قسمتی از سخنان حکمت آمیز لقمان آن مرد الهی را به هنگام اندرز فرزندش نقل میکند که از توحید و مبارزه با شرک شروع شده،و با توصیه به نیکی کردن به پدر و مادر،و نماز،و امر به معروف و نهی از منکر،و شکیبایی در برابر حوادث سخت،و خوشرویی با مردم،و تواضع و فروتنی و اعتدال در امور پایان مییابد.
در بخش چهارم بار دیگر به دلائل توحید باز میگردد،و سخن از تسخیر آسمان و زمین و نعمتهای وافر پروردگار و نکوهش از منطق بتپرستانی که تنها بر اساس تقلید از نیاکان در این وادی گمراهی افتادند،سخن میگوید،و از آنها بر مساله خالقیت پروردگار که پایه عبودیت او است اقرار میگیرد.
و نیز از علم گسترده و بی پایان خدا با ذکر مثال روشنی پرده بر میدارد، و در همین رابطه علاوه بر ذکر آیات آفاقی،از توحید فطری که تجلیش به هنگام گرفتار شدن در میان امواج بلا است به طرز جالبی بحث میکند.
بخش پنجم اشاره کوتاه و تکان دهندهای به مساله معاد و زندگی پس از مرگ دارد،به انسان هشدار میدهد که مغرور به زندگی این دنیا نشود،به فکر آن سرای جاویدان باشد.
این مطلب را با ذکر گوشهای از علم غیب پروردگار که از همه چیز در ارتباط با انسان از جمله لحظه مرگ او و حتی جنینی که در شکم مادر است آگاه است تکمیل کرده و سوره را پایان میدهد.
ضمنا روشن است نامگذاری این سوره به سوره لقمان به خاطر همان بحث قابل ملاحظه و پر مغزی است که از اندرزهای لقمان در این سوره آمده،و تنها سورهای است که از این مرد حکیم سخن میگوید.
فضیلت سوره لقمان
روایات متعددی در فضیلت این سوره از پیامبر گرامی اسلام ص و بعضی از ائمه اهل بیت ع نقل شده است،از جمله:در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم: من قرء سورة لقمان،کان لقمان له رفیقا یوم القیامة،و اعطی من الحسنات عشرا بعدد من عمل بالمعروف و عمل بالمنکر: "کسی که سوره لقمان را بخواند لقمان در قیامت رفیق و دوست او است،و به عدد کسانی که کار نیک یا بد انجام دادهاند(به حکم امر به معروف و نهی از منکر در برابر آنها)ده حسنه به او داده میشود" 1. و در حدیث دیگری از امام باقر ع میخوانیم: من قرء سورة لقمان فی لیلة و کل اللّٰه به فی لیلته ثلاثین ملکا یحفظونه من ابلیس و جنوده حتی یصبح،فاذا قرأها بالنهار لم یزالوا یحفظونه من ابلیس و جنوده حتی یمسی: "کسی که سوره لقمان را در شب بخواند،خدا سی فرشته را مامور حفظ او تا به صبح در برابر شیطان و لشکر شیطان میکند،و اگر در روز بخواند این سی فرشته او را تا به غروب از ابلیس و لشکرش محافظت مینمایند" 2. بارها گفتهایم و باز هم میگوئیم که اینهمه فضیلت و ثواب و افتخار برای خواندن یک سوره قرآن به خاطر آنست که تلاوت مقدمهای است برای اندیشه و فکر و آن نیز مقدمهای است برای عمل و تنها با لقلقه لسان نباید اینهمه فضیلت را انتظار داشت. ***
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>الم (1) تِلْکَ آیٰاتُ اَلْکِتٰابِ اَلْحَکِیمِ (2) هُدیً وَ رَحْمَةً لِلْمُحْسِنِینَ (3) اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُونَ اَلزَّکٰاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ (4) أُولٰئِکَ عَلیٰ هُدیً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (5)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-الم 2-این آیات کتاب حکیم است(آیاتی پر محتوا و استوار).
3-مایه هدایت و رحمت برای نیکوکاران است.
4-همانها که نماز را بر پا میدارند،زکات را ادا میکنند،و به آخرت یقین دارند.
5-آنها بر طریق هدایت پروردگارشان هستند،و آنهایند رستگاران.
نیکوکاران کیانند؟
این سوره،با ذکر عظمت و اهمیت قرآن آغاز میشود،و بیان حروف مقطعه در ابتدای آن نیز اشاره لطیفی به همین حقیقت است،که این آیات که از حروف ساده الفبا ترکیب یافته،چنان محتوایی بزرگ و عالی دارد که سرنوشت انسانها را به کلی دگرگون میسازد( الم ).
لذا بعد از ذکر"حروف مقطعه"میگوید:"این آیات کتاب حکیم است" ( تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْحَکِیمِ ).
"تلک"در لسان عرب برای اشاره به دور است،و کرارا گفتهایم که این تعبیر مخصوصا کنایه از عظمت و اهمیت این آیات است گویی در اوج آسمانها و در نقطه دور دستی قرار گرفته! توصیف"کتاب"به"حکیم"یا به خاطر استحکام محتوای آن است، چرا که هرگز باطل به آن راه نمییابد،و هر گونه خرافه را از خود دور میسازد جز حق نمیگوید،و جز به راه حق دعوت نمیکند،درست در مقابل"لهو الحدیث" (سخنان بیهوده)که در آیات بعد میآید قرار دارد.
و یا به معنی آن است که این قرآن همچون دانشمند حکیمی است که در عین خاموشی با هزار زبان سخن میگوید،تعلیم میدهد،اندرز میگوید،تشویق میکند،انذار مینماید،داستانهای عبرتانگیز بیان میکند،و خلاصه به تمام معنی دارای حکمت است،و این سرآغاز،تناسب مستقیمی دارد با سخنان"لقمان حکیم"که در این سوره از آن بحث به میان آمده.
البته هیچ مانعی ندارد که هر دو معنی"حکمت"در آیه فوق منظور باشد.
آیه بعد هدف نهایی نزول قرآن را با این عبارت بازگو میکند:"این کتاب حکیم مایه هدایت و رحمت برای نیکوکاران است"( هُدیً وَ رَحْمَةً لِلْمُحْسِنِینَ ).
"هدایت"در حقیقت مقدمهای است برای"رحمت پروردگار"،چرا که انسان نخست در پرتو نور قرآن حقیقت را پیدا میکند و به آن معتقد میشود، و در عمل خود آن را به کار میبندد،و به دنبال آن مشمول رحمت واسعه و نعمتهای بی پایان پروردگار میگردد.
قابل توجه اینکه در اینجا قرآن،مایه هدایت و رحمت"محسنین"شمرده شده،و در آغاز سوره نمل،مایه هدایت و بشارت"مؤمنین"( هُدیً وَ بُشْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ ).
و در آغاز سوره بقره،مایه هدایت"متقین"( هُدیً لِلْمُتَّقِینَ ).
این تفاوت تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد که بدون تقوا و پرهیزگاری روح تسلیم و پذیرش حقائق در انسان زنده نمیشود،و طبعا هدایتی در کار نخواهد بود.
و از این مرحله پذیرش حق که بگذریم،مرحله ایمان فرا میرسد که علاوه بر هدایت،بشارت به نعمتهای الهی نیز وجود خواهد داشت.
و اگر از مرحله تقوی و ایمان فراتر رویم و به مرحله عمل صالح برسیم رحمت خدا نیز در آنجا افزوده میشود.
بنا بر این سه آیه فوق،سه مرحله پی در پی از مراحل تکامل بندگان خدا را بازگو میکند:مرحله پذیرش حق،مرحله ایمان و مرحله عمل،و قرآن در این سه مرحله به ترتیب مایه"هدایت"و"بشارت"و"رحمت"است(دقت کنید). ***آیه بعد محسنین را با سه وصف،توصیف کرده،میگوید:"آنها کسانی
هستند که نماز را بر پا میدارند،زکات را ادا میکنند،و به آخرت یقین دارند" ( اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ ).
پیوند آنها با خالق از طریق نماز،و با خلق خدا از طریق زکات،قطعی است و یقین آنها به دادگاه قیامت انگیزه نیرومندی است برای پرهیز از گناه و برای انجام وظائف. ***و در آخرین آیه مورد بحث عاقبت و سرانجام کار"محسنین"را چنین بیان میکند:"آنها بر طریق هدایت پروردگارشان هستند،و آنها رستگارانند" ( أُولٰئِکَ عَلیٰ هُدیً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ).
جمله" أُولٰئِکَ عَلیٰ هُدیً مِنْ رَبِّهِمْ "،از یک سو نشان میدهد که هدایت آنها از طرف پروردگارشان تضمین شده است،و از سوی دیگر تعبیر"علی"، دلیل بر این است که گویی هدایت برای آنها یک مرکب راهوار است،و آنها بر این مرکب سوار و مسلطند.
و از اینجا تفاوت این"هدایت"با هدایتی که در آغاز سوره آمده روشن میشود،چرا که هدایت نخستین همان آمادگی پذیرش حق است،و این هدایت برنامه وصول به مقصد میباشد.
ضمنا جمله أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ که طبق ادبیات عرب،دلیل بر حصر است،نشان میدهد که تنها راه رستگاری،همین راه است،راه نیکوکاران،راه آنها که با خدا و خلق خدا در ارتباطند،و راه آنها که به مبدء و معاد ایمان کامل دارند.
وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ اَلْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّخِذَهٰا هُزُواً أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ (6) وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِ آیٰاتُنٰا وَلّٰی مُسْتَکْبِراً کَأَنْ لَمْ یَسْمَعْهٰا کَأَنَّ فِی أُذُنَیْهِ وَقْراً فَبَشِّرْهُ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ (7) إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ جَنّٰاتُ اَلنَّعِیمِ (8) خٰالِدِینَ فِیهٰا وَعْدَ اَللّٰهِ حَقًّا وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (9)
6-بعضی از مردم سخنان باطل و بیهوده خریداری میکنند تا مردم را از روی جهل و نادانی گمراه سازند،و آیات الهی را به استهزا و سخریه گیرند،برای آنها عذاب خوار کننده است.
7-هنگامی که آیات ما بر او خوانده میشود مستکبرانه روی بر میگرداند،گویی آن را نشنیده،گویی اصلا گوشهایش سنگین است!او را به عذاب دردناک بشارت ده.
8-(ولی)کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند باغهای پر نعمت بهشت از آن آنهاست.
9-جاودانه در آن خواهند ماند،این وعده مسلم الهی است،و اوست عزیز و حکیم(شکست ناپذیر و دانا).
بعضی از مفسران گفتهاند که نخستین آیات مورد بحث در باره"نضر بن
حارث"نازل شده است.
او مرد تاجری بود و به ایران سفر میکرد،و در ضمن،داستانهای ایرانیان را برای قریش بازگو مینمود،و میگفت:اگر محمد برای شما سرگذشت عاد و ثمود را نقل میکند،من داستانهای رستم و اسفندیار،و اخبار کسری و سلاطین عجم را باز میگویم!،آنها دور او را گرفته،استماع قرآن را ترک میگفتند.
بعضی دیگر گفتهاند که این قسمت از آیات در باره مردی نازل شده که کنیز خوانندهای را خریداری کرده بود و شب و روز برای او خوانندگی میکرد و او را از یاد خدا غافل میساخت.
مرحوم"طبرسی"مفسر بزرگ،بعد از ذکر این شان نزول میگوید:
حدیثی که از پیامبر ص در این زمینه نقل شده شان نزول فوق را تایید میکند،چرا که آن حضرت ص فرمود:
لا یحل تعلیم المغنیات و لا بیعهن، و اثمانهن حرام و قد نزل تصدیق ذلک فی کتاب اللّٰه:" وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ ...".
"آموزش دادن کنیزان خواننده،و خرید و فروش آنها حرام است و درآمدی که از این راه به دست میآید نیز حرام است،گواه این مطلب چیزی است که خداوند در کتابش فرموده: وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ ...".
غنا یکی از دامهای بزرگ شیاطین!
در این آیات،سخن از گروهی است که درست در مقابل گروه"محسنین" و"مؤمنین"قرار دارند که در آیات گذشته مطرح بودند.
در اینجا سخن از جمعیتی است که سرمایههای خود را برای بیهودگی و گمراه ساختن مردم به کار میگیرد،و بدبختی دنیا و آخرت را برای خود میخرد!
نخست میفرماید:"بعضی از مردم،سخنان باطل و بیهوده را خریداری میکنند تا خلق خدا را از روی جهل و نادانی،از راه خدا گمراه سازند"( وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ ).
"و آیات خدا را به استهزاء و سخریه گیرند"( وَ یَتَّخِذَهٰا هُزُواً ) (1).
و در پایان آیه اضافه میکند:"عذاب خوار کننده از آن این گروه است" ( أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ ).
خریداری کردن سخنان باطل و بیهوده یا به این گونه است که به راستی افسانههای خرافی و باطل را با دادن پول به دست آورند،آن چنان که در داستان "نضر بن حارث"خواندیم.
و یا از این طریق است که برای ترتیب دادن مجالس لهو و باطل و خوانندگی کنیزان خواننده خریداری کنند،چنان که در حدیث پیامبر ص ضمن شان نزول بیان شد.
و یا صرف کردن مال به هر صورت و به هر طریقی که به وسیله آن به این هدف نامشروع یعنی سخنان باطل و بیهوده برسند.
عجب اینکه این کوردلان مطالب باطل و بیهوده را به گرانترین قیمت خریداری میکردند،اما آیات الهی و حکمت را که پروردگار،رایگان در اختیارشان گذارده نادیده میگرفتند.
این احتمال نیز وجود دارد که خریداری(اشتراء)در اینجا معنی کنایی داشته باشد و منظور از آن هر گونه تلاش و کوشش برای رسیدن به این منظور است.
1) 1) ضمیر"یتخذها"به"آیات الکتاب"باز میگردد که در آیات قبل آمده است،بعضی نیز احتمال دادهاند که به"سبیل"بر گردد،کلمه"سبیل"گاهی به صورت مذکر و گاه به صورت مؤنث در آیات قرآن آمده است.
و اما" لَهْوَ الْحَدِیثِ "،مفهوم وسیع و گستردهای دارد که هر گونه سخنان یا آهنگهای سرگرم کننده و غفلتزا را که انسان را به بیهودگی یا گمراهی میکشاند در بر میگیرد،خواه از قبیل"غنا"و الحان و آهنگهای شهوتانگیز و هوسآلود باشد،و خواه سخنانی که نه از طریق آهنگ،بلکه از طریق محتوی انسان را به بیهودگی و فساد،سوق میدهد.
و یا از هر دو طریق،چنان که در تصنیفها و اشعار عاشقانه خوانندگان معمولی است که هم محتوایش گمراه کننده است و هم آهنگش! و یا مانند داستانهای خرافی و اساطیر که سبب انحراف مردم از"صراط مستقیم"الهی میگردد.
و یا سخنان سخریه آمیزی که به منظور محو حق و تضعیف پایههای ایمان مطرح میشود،همانند چیزی که از ابو جهل و یارانش نقل میکنند که رو به قریش میکرد و میگفت:"میخواهید شما را از"زقوم"که"محمد"ما را به آن تهدید میکند اطعام کنم؟!سپس میفرستاد و"کره و خرما"حاضر میکردند و میگفت:
این همان"زقوم"است!...و به این ترتیب آیات الهی را بباد استهزاء میگرفت.
به هر حال"لهو الحدیث"معنای گستردهای دارد که همه اینها و مانند آن را فرا میگیرد،و اگر در روایات اسلامی و سخنان مفسرین روی یکی از اینها انگشت گذارده شده است هرگز دلیل بر انحصار و محدودیت مفهوم آیه نیست.
در احادیثی که از طرق اهل بیت ع به ما رسیده تعبیرهایی دیده میشود که بیانگر همین وسعت مفهوم این کلمه است:
از جمله در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
الغناء مجلس لا ینظر اللّٰه الی اهله،و هو مما قال اللّٰه عز و جل" وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ " :"مجلس غنا و خوانندگی لهو و باطل،مجلسی
است که خدا به اهل آن نمینگرد،(و آنها را مشمول لطفش قرار نمیدهد)و این مصداق همان چیزی است که خداوند عز و جل فرموده"بعضی از مردم هستند که سخنان بیهوده خریداری میکنند تا مردم را از راه خدا گمراه سازند" (1).
تعبیر به" لَهْوَ الْحَدِیثِ "بجای"الحدیث اللهو"گویا اشاره به این است که هدف اصلی آنها همان لهو و بیهودگی است،و سخن،وسیلهای برای رسیدن به آن است.
جمله" لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ "نیز مفهوم وسیعی دارد که هم گمراه کردن اعتقادی را شامل میشود آن چنان که در داستان نضر بن حارث و ابو جهل خواندیم و هم منحرف ساختن اخلاقی آن چنان که در احادیث غنا آمده است.
تعبیر"بغیر علم"اشاره به این است که این گروه گمراه و منحرف حتی به مذهب باطل خود نیز ایمان ندارند،بلکه صرفا از جهل و تقلیدهای کورکورانه پیروی میکنند،آنها جاهلانی هستند که دیگران را نیز به جهل و نادانی خود گرفتار میسازند.
این در صورتی است که تعبیر"بغیر علم"را توصیف برای گمراه کنندگان بدانیم،اما بعضی از مفسران نیز احتمال دادهاند که توصیفی برای"گمراه شوندگان" باشد،یعنی مردم جاهل و بیخبر را ناآگاهانه به وادی انحراف و باطل میکشانند.
این بیخبران گاه از این هم فراتر میروند،یعنی تنها به جنبههای سرگرمی و غافل کننده این مسائل قانع نمیشوند،بلکه سخنان لهو و بیهوده خود را وسیلهای برای استهزاء و سخریه آیات الهی قرار میدهند،و این همان است که در آخر آیه فوق به آن اشاره کرده،میفرماید:و یتخذها هزوا.
اما توصیف عذاب به"مهین"(خوار کننده و اهانت بار)به خاطر آن است که جریمه باید همانند جرم باشد،آنها نسبت به آیات الهی توهین کردند،خداوند
1) 1) وسائل الشیعه ج 12 صفحه 228(باب تحریم الغناء).
هم برای آنها مجازاتی تعیین کرده که علاوه بر دردناک بودن توهین آور نیز میباشد.
*** آیه بعد به عکس العمل این گروه در برابر آیات الهی اشاره کرده،و در واقع آن را با عکس العملشان در برابر لهو الحدیث مقایسه میکند و میگوید:
"هنگامی که آیات ما بر او خوانده میشود مستکبرانه روی بر میگرداند،گویی آیات ما را نشنیده،گویی اصلا گوشهایش سنگین است"و اصلا هیچ سخنی را نمیشنود( وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِ آیٰاتُنٰا وَلّٰی مُسْتَکْبِراً کَأَنْ لَمْ یَسْمَعْهٰا کَأَنَّ فِی أُذُنَیْهِ وَقْراً ).
و در پایان،کیفر دردناک چنین کسی را اینگونه بازگو میکند:"او را به عذاب دردناک بشارت ده"!( فَبَشِّرْهُ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ ).
تعبیر به وَلّٰی مُسْتَکْبِراً اشاره به این است که رویگرداندن او تنها به خاطر مزاحمت با منافع دنیوی و هوسهایش نیست،بلکه از اینهم فراتر میرود و انگیزه استکبار و تکبر در برابر خدا و آیات خدا که بزرگترین گناه است در عمل او نیز وجود دارد.
جالب اینکه نخست میگوید:"آن چنان بی اعتنایی به آیات الهی میکند که گویی اصلا آن را نشنیده و کاملا بی اعتنا از کنار آن میگذرد"سپس اضافه میکند:"نه تنها این آیات را نمیشنود،گویی اصلا کر است و هیچ سخنی را نمیشنود"! جزای چنین افراد نیز متناسب اعمالشان است همانگونه که عملشان برای اهل حق درد آور بود،خداوند مجازاتشان را نیز دردناک قرار داده،و به عذاب الیمشان گرفتار میسازد! توجه به این نکته نیز لازم است که تعبیر به"بشر"(بشارت ده)در مورد عذاب دردناک الهی متناسب با کار مستکبرانی است که آیات الهی را به باد سخریه
میگرفتند و بو جهل صفتانی که"زقوم جهنم"را با کره و خرما تفسیر میکردند! ***در آیات بعد به شرح حال مؤمنان راستین باز میگردد که در آغاز این مقایسه از آنان شروع شد،در پایان نیز به آنان ختم گردد،میفرماید:"کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند،باغهای پر نعمت بهشت از آن آنها است"( إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ جَنّٰاتُ النَّعِیمِ ).
آری این گروه بر عکس مستکبران بی ایمان،و گمراه کنندگان کوردل که نه آثار خدا را در جهان میبینند و نه سخنان فرستادگان خدا را به گوش جان میشنوند،به حکم عقل و خرد بیدار و چشم بینا و گوش شنوا که خدا نصیبشان کرده هم به آیات الهی ایمان میآورند و هم در اعمال صالح خود آن را به کار میگیرند و چه جالب است که آنها"عذاب الیم"داشتند و اینها"جنات نعیم" دارند. ***مهمتر اینکه این باغهای پر نعمت بهشتی،برای آنها جاودانه است"همیشه در آن خواهند ماند"( خٰالِدِینَ فِیهٰا ).
"این وعده مسلم الهی است،وعدهای تخلف ناپذیر"( وَعْدَ اللّٰهِ حَقًّا ).
و خداوند نه وعده دروغین میدهد،و نه از وفای به وعدههای خود عاجز است،چرا که"او عزیز و قدرتمند،و حکیم و آگاه است"( وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).
این نکته قابل دقت است که در مورد مستکبران، "عذاب"به صورت مفرد ذکر شده و در مورد مؤمنان صالح العمل،"جنات"به صورت جمع،چرا که رحمت خدا همواره بر غضبش پیشی گرفته.
تاکید بر خلود و وعده حق الهی نیز تاکیدی بر همین فزونی"رحمت"
بر"غضب"است.
"نعیم"که از ماده"نعمت"است،معنی گستردهای دارد که همه انواع نعمتهای مادی و معنوی را شامل میشود،حتی نعمتهایی که برای ما محبوسان زندان تن در این دنیا قابل درک نیست"راغب"در"مفردات"میگوید:"نعیم" به معنی"نعمت بسیار"است(النعیم النعمة الکثیرة).
بدون شک غنا به طور اجمال از نظر مشهور علمای شیعه حرام است و شهرتی در سرحد اجماع و اتفاق دارد.
بسیاری از علمای اهل سنت نیز بر این عقیده تاکید کردهاند،هر چند بعضی از آنها استثناهایی برای آن قائل شدهاند،و شاید بعضی از این استثناها در حقیقت استثناء نباشد و خارج از موضوع غنا محسوب شود(و به اصطلاح تخصصا خارج است).
"قرطبی"در ذیل آیات مورد بحث در همین زمینه چنین میگوید:"غنای معمول در میان گروهی از مردم،هر گاه مشتمل بر اشعار عاشقانه در باره زنان و توصیف زیبائیهای آنان،و ذکر شراب و محرمات دیگر باشد،همه علما در حرمت آن متفقند،چرا که مصداق لهو و غنای مذموم میباشد،و اما اگر از این امور خالی گردد،مختصری از آن در اعیاد و جشنهای زفاف جائز است،و همچنین برای نشاط بخشیدن به هنگام انجام کارهای مشکل،آن گونه که در تاریخ اسلام در مساله حفر خندق آمده،و یا اشعاری که"انجشه"به هنگام حرکت قافله به سوی مکه در حجة الوداع برای تحریک شتران میخوانده است،اما آنچه امروز در میان"صوفیه"معمول است که انواع آلات طرب را در این زمینه به کار میبرند
حرام است" (1).
آنچه را که قرطبی به صورت استثناء بیان کرده از قبیل خواندن"حدی" (آواز مخصوص)برای شتران یا اشعار مخصوصی که مسلمانان با آهنگ به هنگام حفر خندق میخواندند به احتمال قوی اصلا جزء غنا نبوده و نیست،و شبیه اشعاری است که گروهی با آهنگ مخصوص در راهپیماییها یا مجالس جشن و عزاداری مذهبی میخوانند.
در منابع اسلامی دلائل زیادی بر تحریم غنا در دست است که از جمله آیه فوق و مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ ...و بعضی دیگر از آیات قرآن میباشد که حد اقل طبق روایاتی که در تفسیر این آیات وارد شده بر غنا تطبیق گردیده،و یا غنا از مصادیق آن شمرده شده است.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که در تفسیر آیه وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ (حج-30)فرمود:
قول الزور الغناء: "سخن باطل همان غنا است" (2).
و نیز همان امام ع در تفسیر آیه وَ الَّذِینَ لاٰ یَشْهَدُونَ الزُّورَ (فرقان- 72)فرمود:"منظور از آن غنا است" (3).
و در تفسیر همین آیه مورد بحث،روایات متعددی از امام باقر ع و امام صادق ع و امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده است که یکی از مصداقهای "لهو الحدیث"را که موجب"عذاب مهین"است غنا معرفی کردهاند (4).
علاوه بر این روایات فراوان دیگری-منهای تفسیر آیات-در منابع اسلامی دیده میشود که تحریم غنا را بطور مؤکد بیان میکند.
در حدیثی که از"جابر بن عبد اللّٰه"از پیامبر ص نقل شده میخوانیم:
کان ابلیس اول من تغنی:"شیطان اولین کسی بود که غنا خواند" (5).
و در حدیث دیگری از امام صادق ع چنین آمده است:
بیت الغناء لا- تؤمن فیه الفجیعة،و لا تجاب فیه الدعوة،و لا یدخله الملک: "خانهای که در آن غنا باشد،ایمن از مرگ و مصیبت دردناک نیست،و دعا در آن به اجابت نمیرسد،و فرشتگان وارد آن نمیشوند" (1).
و در حدیث دیگری از همان امام ع میخوانیم:
الغناء یورث النفاق، و یعقب الفقر: "غنا،روح نفاق را پرورش میدهد و فقر و بدبختی میآفریند" (2).
در حدیث دیگر که از امام صادق ع نقل شده از جمله کسانی را که ملعون و دور از رحمت خدا شمرده است زن خواننده و کسی است که اجرتی به او میدهد و کسی که آن پول را مصرف مینماید!(المغنیة ملعونة،و من اداها ملعون، و آکل کسبها ملعون) (3).
در منابع معروف اهل سنت نیز روایات متعددی در این زمینه نقل شده است.
از جمله روایتی است که در"در المنثور"از جمع کثیری از محدثین از ابی امامة از پیغمبر گرامی اسلام ص نقل کرده است که فرمود:
لا یحل تعلیم المغنیات و لا بیعهن و اثمانهن حرام :"تعلیم زنان خواننده حلال نیست، و همچنین خرید و فروش این کنیزان،و چیزی که در مقابل آن گرفته میشود نیز حرام است" (4).
نظیر همین معنی را نویسنده التاج از ترمذی و امام احمد نقل کرده است (التاج جلد 5 صفحه 287).
"ابن مسعود"از پیامبر ص نقل میکند که فرمود:
الغناء ینبت النفاق
فی القلب کما ینبت الماء البقل: "غنا روح نفاق را در قلب پرورش میدهد همانگونه که آب گیاهان را"! (1).
روی هم رفته روایاتی که در این زمینه نقل شده است بقدری زیاد است که به حد تواتر میرسد،و به همین دلیل اکثر علمای اسلام فتوی به حرمت دادهاند علاوه بر علمای شیعه که تقریبا در این سخن اتفاق نظر دارند،تحریم آن از ابو حنیفه نیز نقل شده است، و هنگامی که از احمد پیشوای معروف اهل سنت در باره غنا سؤال کردند در پاسخ گفت:ینبت النفاق:"روح نفاق را در آدمی میرویاند"!.
و مالک،پیشوای دیگر اهل سنت در پاسخ این سؤال گفت:یفعله الفساق:
"مردم فاسق به دنبال آن میروند"! و"شافعی"تصریح کرده است که شهادت اصحاب غنا قبول نیست،و این خود دلیل بر فسق آنها است.
از اصحاب شافعی نیز نقل شده که فتوای شافعی را تحریم میدانند،بر خلاف آنچه بعضی پنداشتهاند (2).
در حرمت غناء چندان مشکلی وجود ندارد،مشکل تشخیص موضوع غناء است.
آیا هر صوت خوش و زیبایی غنا است؟ مسلما چنین نیست،زیرا در روایات اسلامی آمده و سیره مسلمین نیز حکایت میکند که قرآن و اذان و مانند آن را با صدای خوش و زیبا بخوانید.
آیا غنا هر صدایی است که در آن"ترجیع"(رفت و آمد صدا در حنجره و به اصطلاح غلت دادن)باشد؟آن نیز ثابت نیست.
آنچه از مجموع کلمات فقهاء و سخنان اهل سنت در این زمینه میتوان استفاده کرد این است که غناء،آهنگهای طربانگیز و لهو و باطل است.
و به عبارت روشنتر:غناء آهنگهایی است که متناسب مجالس فسق و فجور و اهل گناه و فساد میباشد.
و باز به تعبیر دیگر:غناء به صوتی گفته میشود که قوای شهوانی را در انسان تحریک مینماید،و انسان در آن حال احساس میکند که اگر در کنار آن صدا، شراب و فساد جنسی نیز باشد کاملا مناسب است!.
این نکته نیز قابل توجه است که گاه یک"آهنگ"هم خودش غنا و لهو و باطل است و هم محتوای آن،به این ترتیب که اشعار عشقی و فسادانگیز را با آهنگهای مطرب بخوانند،و گاه تنها آهنگ،غنا است،به این ترتیب که اشعار پر محتوی یا آیات قرآن و دعاء و مناجات را به آهنگی بخوانند که مناسب مجالس عیاشان و فاسدان است،و در هر دو صورت حرام میباشد(دقت کنید).
ذکر این نکته نیز لازم است که گاه برای غنا دو رقم معنی ذکر میشود "معنی عام"و"معنی خاص"،معنی خاص همان است که در بالا گفتیم یعنی آهنگهای تحریک شهوات و متناسب مجالس فسق و فجور.
ولی معنی عام هر گونه صوت زیبا است،و لذا آنها که غنا را به معنی عام تفسیر کردهاند بر آن دو قسم قائل شدهاند"غنای حلال"و"غنای حرام".
منظور از غنای حرام همان است که در بالا گفته شد و منظور از غنای حلال صدای زیبا و خوشی است که مفسدهانگیز نباشد،و متناسب با مجالس فسق و فجور نگردد.
بنا بر این در اصل تحریم غنا تقریبا اختلافی نیست،اختلاف در نحوه تفسیر
آن است.
البته"غنا"مصادیق مشکوکی نیز دارد(مانند همه مفاهیم دیگر)که انسان به راستی نمیداند فلان صوت مناسب مجالس فسق و فجور است یا نه؟و در این صورت به حکم اصل برائت محکوم به حلیت است(البته بعد از آگاهی کافی از مفهوم عرفی غنا طبق تعریف فوق).
و از اینجا روشن میشود صداها و آهنگهای حماسی که متناسب میدانهای نبرد و یا ورزش و یا مانند آن است دلیلی بر تحریم آن نیست.
البته در زمینه غنا بحثهای دیگری نیز وجود دارد از قبیل پارهای از استثناها که بعضی برای آن قائل شدهاند،و جمعی آن را انکار کردهاند،و مسائل دیگر که باید در کتب فقهی از آن سخن گفت.
آخرین سخنی که در اینجا ذکر آن را لازم میدانیم این است که آنچه در بالا گفتیم مربوط به خوانندگی است و اما استفاده از آلات موسیقی و حرمت آن بحث دیگری دارد که از موضوع این سخن خارج است.
دقت در مفهوم"غنا"با شرائطی که در شرح موضوع آن گفتیم،فلسفه تحریم آن را به خوبی روشن میسازد.
در یک بررسی کوتاه به مفاسد زیر برخورد میکنیم:
تجربه نشان داده است-و تجربه بهترین شاهد و گواه است-که بسیاری افراد تحت تاثیر آهنگهای غناء،راه تقوی و پرهیزکاری را رها کرده،و به شهوات و فساد روی میآورند.
مجلس غنا معمولا مرکز انواع مفاسد است و آنچه به این مفاسد دامن میزند همان غناء است.
در بعضی از گزارشهایی که در جرائد خارجی آمده میخوانیم که در مجلسی که گروهی از دختران و پسران بودند،و آهنگ خاصی از غناء در آنجا اجرا شد آن چنان هیجانی به دختران و پسران دست داد که به یکدیگر حملهور شدند و فجایع زیادی بار آوردند که قلم از ذکر آن شرم دارد.
در تفسیر"روح المعانی"،سخنی از یکی از سران"بنی امیه"نقل میکند که به آنها میگفت:از غنا بپرهیزید که حیا را کم میکند،شهوت را میافزاید شخصیت را در هم میشکند،جانشین شراب میشود، و همان کاری را میکند که مستی انجام میدهد (1).
و این نشان میدهد که حتی آنها نیز به مفاسد آن پی برده بودند.
و اگر میبینیم در روایات اسلامی کرارا آمده است که غنا روح نفاق را در قلب پرورش میدهد اشاره به همین حقیقت است،روح نفاق همان روح آلودگی به فساد و کنارهگیری از تقوا و پرهیزکاری است.
و نیز اگر در روایات آمده است که فرشتگان در خانهای که غنا در آن است وارد نمیشوند به خاطر همین آلودگی به فساد است،چرا که فرشتگان پاکند و طالب پاکیند،و از این محیطهای آلوده بیزارند.
تعبیر به"لهو"که در تفسیر"غنا"در بعضی از روایات اسلامی آمده است،اشاره به همین حقیقت است که غناء انسان را آن چنان مست شهوات میکند که از یاد خدا غافل میسازد.
در آیات فوق خواندیم که"لهو الحدیث"،یکی از عوامل"ضلالت"از "سبیل اللّٰه"است،و موجب"عذاب الیم".
1) 1) تفسیر روح المعانی جلد 21 صفحه 60.
در حدیثی از علی ع میخوانیم:
کل ما الهی عن ذکر اللّٰه فهو من المیسر:
"هر چیزی که انسان را از یاد خدا غافل کند(و در شهوات فرو ببرد)آن در حکم قمار است" (1).
غنا و موسیقی در حقیقت،یکی از عوامل مهم تخدیر اعصاب است،و به تعبیر دیگر مواد مخدر گاهی از طریق دهان و نوشیدن وارد بدن میشوند،(مانند شراب).
و گاه از طریق بوئیدن و حس شامه(مانند هروئین).
و گاه از طریق تزریق(مانند مرفین).
و گاه از طریق حس سامعه است(مانند غنا).
به همین دلیل گاهی غنا و آهنگهای مخصوصی،چنان افراد را در نشئه فرو میبرد،که حالتی شبیه به مستی به آنها دست میدهد،البته گاه به این مرحله نمیرسد اما در عین حال تخدیر خفیف ایجاد میکند.
و به همین دلیل بسیاری از مفاسد مواد مخدر در غنا وجود دارد،خواه تخدیر آن خفیف باشد یا شدید.
"توجه دقیق به بیوگرافی مشاهیر موسیقیدانان نشان میدهد که در دوران عمر به تدریج دچار ناراحتیهای روحی گردیدهاند،تا آنجا که رفته رفته اعصاب خود را از دست داده،و عدهای مبتلا به بیماریهای روانی شده،و گروهی مشاعر خود را از کف داده،و به دیار جنون رهسپار شدهاند،دستهای فلج و ناتوان گردیده بعضی هنگام نواختن موسیقی درجه فشار خونشان بالا رفته و دچار سکته ناگهانی شدهاند" (2).
در بعضی از کتبی که در زمینه آثار زیانبار موسیقی بر اعصاب آدمی نوشته شده است حالات جمعی از موسیقی دانان و خوانندگان معروف آمده است که به هنگام اجرای برنامه گرفتار سکته و مرگ ناگهانی شده،و در همان مجلس جان خود را از دست دادهاند (1).
کوتاه سخن اینکه آثار زیانبخش غنا و موسیقی بر اعصاب تا سر حد تولید جنون،و بر قلب و فشار خون،و تحریکات نامطلوب دیگر به حدی است که نیاز به بحث زیادی ندارد.
از آمارهایی که از مرگ و میرها در عصر ما تهیه شده چنین استفاده میشود که مرگهای ناگهانی نسبت به گذشته افزایش زیادی یافته است،عوامل این افزایش را امور مختلفی ذکر کردهاند از جمله افزایش غنا و موسیقی در سطح جهان.
استعمارگران جهان همیشه از بیداری مردم،مخصوصا نسل جوان،وحشت داشتهاند،به همین دلیل بخشی از برنامههای گسترده آنها برای ادامه استعمار، فرو بردن جامعهها در غفلت و بیخبری و ناآگاهی و گسترش انواع سرگرمیهای ناسالم است.
امروز مواد مخدر تنها جنبه تجارتی ندارد،بلکه یک ابزار مهم سیاسی، یعنی سیاستهای استعماری است،ایجاد مراکز فحشاء،کلوپهای قمار و همچنین سرگرمیهای ناسالم دیگر،و از جمله توسعه غنا و موسیقی،یکی از مهمترین ابزاری است که آنها برای تخدیر افکار مردم بر آن اصرار دارند،و به همین دلیل قسمت عمده وقت رادیوهای جهان را موسیقی تشکیل میدهد و از برنامههای عمده وسائل ارتباط جمعی همین موضوع است.
1) 1) به همان مدرک سابق صفحه 92 به بعد مراجعه شود.
خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا وَ أَلْقیٰ فِی اَلْأَرْضِ رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ وَ بَثَّ فِیهٰا مِنْ کُلِّ دٰابَّةٍ وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَنْبَتْنٰا فِیهٰا مِنْ کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ (10) هٰذٰا خَلْقُ اَللّٰهِ فَأَرُونِی مٰا ذٰا خَلَقَ اَلَّذِینَ مِنْ دُونِهِ بَلِ اَلظّٰالِمُونَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (11)
10-آسمانها را بدون ستونی که قابل رؤیت باشد آفرید،و در زمین کوههایی افکند تا شما را به لرزه در نیاورد،و از هر گونه جنبنده روی آن منتشر ساخت،و از آسمان آبی نازل کردیم،و به وسیله آن در روی زمین انواع گوناگونی از جفتهای گیاهان پر ارزش رویاندیم.
11-این آفرینش خداست،اما به من نشان دهید معبودانی که غیر او هستند چه چیز را آفریدهاند؟ولی ظالمان در گمراهی آشکارند.
این آفرینش خدا است،دیگران چه آفریدهاند؟
به دنبال بحثی که پیرامون قرآن،و ایمان به آن در آیات گذشته بود در دو آیه مورد بحث از دلائل توحید که یکی دیگر از اساسیترین اصول اعتقادی است سخن میگوید.
در آیه نخست به پنج قسمت از آفرینش پروردگار که پیوند ناگسستنی با
هم دارند(آفرینش آسمان،و معلق بودن کرات در فضا و نیز آفرینش کوهها برای حفظ ثبات زمین،و سپس آفرینش جنبندگان،و بعد از آن آب و گیاهان که وسیله تغذیه آنها است)اشاره میکند.
میفرماید:"خداوند آسمانها را بدون ستونی که قابل رؤیت باشد آفرید" ( خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا ).
"عمد"(بر وزن قمر)جمع"عمود"به معنی ستون است،و مقید ساختن آن به"ترونها"،دلیل بر این است که آسمان ستونهای مرئی ندارد،مفهوم این سخن آنست که ستونهایی دارد اما غیر قابل رؤیت نیست،و چنان که پیش از این هم در تفسیر سوره رعد گفتهایم،این تعبیر اشاره لطیفی است به قانون جاذبه و دافعه که همچون ستونی بسیار نیرومند اما نامرئی کرات آسمانی را در جای خود نگه داشته.
در حدیثی که"حسین بن خالد"از امام"علی بن موسی الرضا" ع نقل کرده به این معنی تصریح شده است،فرمود:
سبحان اللّٰه،ا لیس اللّٰه یقول بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا ؟قلت بلی،فقال:ثم عمد و لکن لا ترونها: "منزه است خدا، آیا خداوند نمیفرماید بدون ستونی که آن را مشاهده کنید؟راوی میگوید:
عرض کردم آری،فرمود:پس ستونهایی هست ولی شما آن را نمیبینید"! (1)و (2).
به هر حال جمله فوق یکی از معجزات علمی قرآن مجید است که شرح بیشتر آن را در ذیل آیه 2 سوره رعد(جلد 10 صفحه 110)آوردیم.
سپس در باره فلسفه"آفرینش کوهها"میگوید:"خداوند در زمین کوههایی افکند تا شما را مضطرب و متزلزل نکند"
( وَ أَلْقیٰ فِی الْأَرْضِ رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ ) (1).
این آیه که نظائر فراوانی در قرآن دارد نشان میدهد که کوهها وسیله ثبات زمینند،امروز از نظر علمی نیز این حقیقت ثابت شده که کوهها از جهات متعددی مایه ثبات زمین هستند.
-از این نظر که ریشههای آنها به هم پیوسته و همچون زره محکمی،کره زمین را در برابر فشارهایی که از حرارت درونی ناشی میشود حفظ میکند، و اگر آنها نبودند زلزلههای ویرانگر آن قدر زیاد بود که شاید مجالی به انسان برای زندگی نمیداد.
و از این نظر که این قشر محکم در برابر فشار جاذبه ماه و خورشید مقاومت میکند که اگر کوهها نبود،جزر و مد عظیمی در پوسته خاکی زمین به وجود میآمد که بی شباهت به جزر و مد دریاها نبودند و زندگی را بر انسان ناممکن میساخت.
-و از این نظر که فشار طوفانها را در هم میشکند،و تماس هوای مجاور زمین را به هنگام حرکت وضعی زمین به حد اقل میرساند و اگر آنها نبودند صفحه زمین همچون کویرهای خشک در تمام طول شب و روز صحنه طوفانهای مرگبار و بادهای در هم کوبنده بود (2).
حال که نعمت آرامش آسمان به وسیله ستون نامرئیش،و آرامش زمین به وسیله کوهها تامین شد نوبت به آفرینش موجودات زنده و آرامش آنها میرسد که در محیطی آرام بتوانند قدم به عرصه حیات بگذارند،میگوید:"و در روی زمین از هر جنبندهای منتشر ساخت"( وَ بَثَّ فِیهٰا مِنْ کُلِّ دَابَّةٍ ).
تعبیر به" مِنْ کُلِّ دَابَّةٍ "،اشاره به تنوع حیات و زندگی در چهرههای مختلف است از جنبندگانی که از کوچکی با چشم عادی دیده نمیشوند و سرتاسر محیط ما را پر کردهاند گرفته،تا جنبندگان غولپیکری که عظمت آنها انسان را در وحشت فرو میبرد.
همچنین جنبندگان به رنگهای مختلف و چهرههای کاملا متفاوت،آبزیان و هوا زیان،پرندگان و خزندگان،حشرات گوناگون و مانند آنها که هر کدام برای خود عالمی دارند،و مساله حیات را در صدها هزار آئینه منعکس میسازند.
اما پیدا است که این جنبندگان نیاز به آب و غذا دارند،لذا در جملههای بعد به این دو موضوع اشاره کرده میگوید:"از آسمان آبی فرستادیم و به وسیله آن در روی زمین،انواع گوناگونی از جفتهای گیاهان پر ارزش رویاندیم" ( وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَنْبَتْنٰا فِیهٰا مِنْ کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ ).
به این ترتیب اساس زندگی همه جنبندگان،مخصوصا انسان را که آب و گیاه تشکیل میدهد بیان میکند،سفرهای است گسترده با غذاهای متنوع در سرتاسر روی زمین که هر یک از آنها از نظر آفرینش،دلیلی است بر عظمت و قدرت پروردگار.
قابل توجه اینکه در بیان آفرینش سه قسمت نخست،افعال به صورت غائب ذکر شده،ولی به مساله نزول باران و پرورش گیاهان که میرسد، افعال را به صورت متکلم بیان کرده میفرماید:ما از آسمان آبی فرستادیم،و ما در زمین گیاهانی رویاندیم".
این خود یکی از فنون فصاحت است که به هنگام ذکر امور مختلف،آنها را در دو یا چند شکل متنوع بیان کنند تا شنونده هیچگونه احساس خستگی
نکنند،بعلاوه این تعبیر نشان میدهد که نزول باران و پرورش گیاهان مورد توجه خاصی بوده است.
این آیه بار دیگر به"زوجیت در جهان گیاهان"اشاره میکند که آن نیز از معجزات علمی قرآن است،چرا که در آن زمان،زوجیت(وجود جنس نر و ماده)در جهان گیاهان بطور گسترده ثابت نشده بود،و قرآن از آن پرده برداشت(شرح بیشتر پیرامون این مساله را میتوانید در جلد 15 ذیل آیه 7 سوره شعراء مطالعه فرمائید).
ضمنا توصیف زوجهای گیاهان به"کریم"اشاره به انواع مواهبی است که در آنها وجود دارد. ***بعد از ذکر عظمت خداوند در جهان آفرینش،و چهرههای مختلفی از خلقت روی سخن را به مشرکان کرده و آنها را مورد باز خواست قرار میدهد، میگوید:"این آفرینش خدا است،اما به من نشان دهید معبودانی که غیر او هستند چه چیز را آفریدهاند"؟!( هٰذٰا خَلْقُ اللّٰهِ فَأَرُونِی مٰا ذٰا خَلَقَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ ).
مسلما آنها نمیتوانستند ادعا کنند هیچیک از مخلوقات این جهان مخلوق بتها هستند،بنا بر این آنها به توحید خالقیت معترف بودند،با اینحال چگونه میتوانستند شرک در عبادت را توجیه کنند،چرا که توحید خالقیت دلیل بر توحید ربوبیت و یگانگی مدبر عالم،و آنهم دلیل بر توحید عبودیت است.
لذا در پایان آیه،عمل آنها را منطبق بر ظلم و ضلال شمرده میگوید:"ولی ظالمان در گمراهی آشکارند"( بَلِ الظّٰالِمُونَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ ).
میدانیم"ظلم"معنی گستردهای دارد که شامل قرار دادن هر چیز در غیر
محل میشود، و از آنجا که مشرکان عبادت و گاه تدبیر جهان را در اختیار بتها میگذاشتند مرتکب بزرگترین ظلم و ضلالت بودند.
ضمنا تعبیر فوق اشاره لطیفی است به ارتباط"ظلم"و"ضلال"،زیرا هنگامی که انسان موقعیت موجودات عینی را در جهان نشناسد،یا بشناسد و رعایت نکند و هر چیز را در جای خویش نبیند،مسلما این ظلم سبب ضلالت و گمراهی او خواهد شد.
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا لُقْمٰانَ اَلْحِکْمَةَ أَنِ اُشْکُرْ لِلّٰهِ وَ مَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّمٰا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اَللّٰهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ (12) وَ إِذْ قٰالَ لُقْمٰانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ یَعِظُهُ یٰا بُنَیَّ لاٰ تُشْرِکْ بِاللّٰهِ إِنَّ اَلشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ (13) وَ وَصَّیْنَا اَلْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلیٰ وَهْنٍ وَ فِصٰالُهُ فِی عٰامَیْنِ أَنِ اُشْکُرْ لِی وَ لِوٰالِدَیْکَ إِلَیَّ اَلْمَصِیرُ (14) وَ إِنْ جٰاهَدٰاکَ عَلیٰ أَنْ تُشْرِکَ بِی مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا وَ صٰاحِبْهُمٰا فِی اَلدُّنْیٰا مَعْرُوفاً وَ اِتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنٰابَ إِلَیَّ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (15)
12-ما به لقمان حکمت دادیم(و به او گفتیم)شکر خدا را بجای آور،هر کس شکرگزاری کند به سود خویش شکر کرده،و آن کس که کفران کند(زیانی به خدا نمیرساند) چرا که خداوند بی نیاز و ستوده است.
13-به خاطر بیاور هنگامی را که لقمان به فرزندش گفت-در حالی که او را موعظه میکرد- پسرم!چیزی را شریک خدا قرار مده که شرک ظلم عظیمی است.
14-و ما به انسان در باره پدر و مادرش سفارش کردیم،مادرش او را با زحمت روی زحمت حمل کرد،(و به هنگام بارداری هر روز رنج و ناراحتی تازهای را متحمل میشد)و دوران شیرخوارگی او در دو سال پایان مییابد(آری به او توصیه کردم)که شکر برای من و برای پدر و مادرت بجا آور که بازگشت همه شما به سوی من است.
15-و هر گاه آنها تلاش کنند که موجودی را شریک من قرار دهی که از آن آگاهی نداری (بلکه میدانی باطل است)از آنها اطاعت مکن،ولی با آنها در دنیا به طرز شایستهای رفتار کن،و پیروی از راه کسانی بنما که به سوی من آمدهاند،سپس بازگشت همه شما به سوی من است و من شما را از آنچه عمل میکردید آگاه میکنم.
احترام پدر و مادر:
به تناسب بحثهای گذشته پیرامون توحید و شرک و اهمیت و عظمت قرآن و حکمتی که در این کتاب آسمانی به کار رفته،در آیات مورد بحث و چند آیه بعد از آن،سخن از"لقمان حکیم"و بخشی از اندرزهای مهم این مرد الهی در زمینه توحید و مبارزه با شرک به میان آمده،و مسائل مهم اخلاقی که در اندرزهای لقمان به فرزندش منعکس است نیز بازگو شده است.
این اندرزهای دهگانه که در طی شش آیه بیان شده هم مسائل اعتقادی را به طرز جالبی بیان میکند،و هم اصول وظایف دینی،و هم مباحث اخلاقی را.
در اینکه"لقمان"که بود؟و چه ویژگیهایی داشت؟در بحث نکات بخواست خدا سخن خواهیم گفت،ولی در اینجا همین اندازه میگوئیم که قرائن نشان میدهد او پیامبر نبود،بلکه مردی بود وارسته و مهذب که در میدان مبارزه با هوای نفس پیروز شده،و خداوند نیز چشمههای علم و حکمت را در قلب او گشوده بود.
در عظمت مقام او همین بس که خدا اندرزهایش را در کنار سخنان خود قرار داده،و در لابلای آیات قرآن ذکر فرموده است،آری هنگامی که قلب انسان بر اثر پاکی و تقوی به نور حکمت روشن گردد،سخنان الهی بر زبانش جاری میشود و همان میگوید که خدا میگوید،و آن گونه میاندیشد که خدا میپسندد! با این توضیح کوتاه به تفسیر آیات باز میگردیم.
در نخستین آیه میفرماید:"ما به لقمان حکمت دادیم،و به او گفتیم که برای خدا شکرگزاری کن،چرا که هر کس شکر نعمت او را ادا کند،به سود خویش شکر کرده،و هر کس کفران کند،زیانی به خدا نمیرساند،چرا که خداوند،بی نیاز و ستوده است( وَ لَقَدْ آتَیْنٰا لُقْمٰانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلّٰهِ وَ مَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّمٰا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ ) (1).
در اینکه"حکمت"چیست؟باید گفت برای"حکمت"معانی فراوانی ذکر کردهاند،مانند"شناخت اسرار جهان هستی"و"آگاهی از حقایق قرآن" و"رسیدن به حق از نظر گفتار و عمل"و"معرفت و شناسایی خداوند".
اما همه این معانی را میتوان یک جا جمع کرده و در تفسیر حکمت چنین گفت:حکمتی که قرآن از آن سخن میگوید و خداوند به لقمان عطا فرموده بود"مجموعهای از معرفت و علم،و اخلاق پاک و تقوا و نور هدایت"بوده است.
در حدیثی از امام موسی بن جعفر ع میخوانیم:که در تفسیر این آیه برای"هشام بن حکم"فرمود:"مراد از حکمت،فهم و عقل است" (2).
1) 1) در اینکه جمله أَنِ اشْکُرْ لِلّٰهِ چیزی در تقدیر دارد یا نه؟در میان مفسران گفتگو است:بعضی معتقدند که جمله"قلنا له"قبل از آن در تقدیر است،و بعضی میگویند نیازی به تقدیر نیست،و"ان"در جمله"ان اشکر"تفسیریه است،چرا که شکرگزاری خود عین حکمت است و حکمت عین آن(هر دو تفسیر قابل قبول است).
2) 2) "اصول کافی"ج اول صفحه 13(کتاب العقل و الجهل حدیث 12).
در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم که در تفسیر این آیه فرمود:
اوتی معرفة امام زمانه: "حکمت این است که لقمان نسبت به امام و رهبر الهی عصر خود آگاهی داشت" (1).
روشن است هر یک از اینها یکی از شاخههای مفهوم وسیع حکمت محسوب میشود و با هم منافاتی ندارد.
به هر حال"لقمان"به خاطر داشتن این حکمت به شکر پروردگارش پرداخت او هدف نعمتهای الهی و کاربرد آن را میدانست،و درست آنها را در همان هدفی که برای آن آفریده شده بودند به کار میبست،و اصلا حکمت همین است:
"به کار بستن هر چیز در جای خود"بنا بر این"شکر"و"حکمت"به یک نقطه باز میگردند.
در آیه،ضمنا نتیجه"شکران"و"کفران"نعمتها به این صورت بیان شده که"شکر نعمت به سود خود انسان"و"کفران نعمت نیز به زیان خود او است" چرا که خداوند از همگان بی نیاز است،اگر همه ممکنات،شکرگزاری کنند چیزی بر عظمتش افزوده نمیشود،و"اگر جمله کاینات کافر گردند،بر دامن کبریاش ننشیند گرد"! "لام"در جمله أَنِ اشْکُرْ لِلّٰهِ لام اختصاص است و"لام"در لنفسه لام نفع است بنا بر این سود شکرگزاری که همان دوام نعمت،و افزایش آن، به اضافه ثواب آخرت است عائد خود انسان میشود،همانگونه که زیان کفران فقط دامان خودش را میگیرد.
تعبیر به"غنی حمید"،اشاره به این است که شکرگزار در برابر افراد عادی یا چیزی به بخشنده نعمت میدهد،و یا اگر چیزی نمیدهد با ستایش او مقامش را در انظار مردم بالا میبرد،ولی در مورد خداوند هیچیک از این دو
1) 1) "نور الثقلین"جلد 4 صفحه 196.
معنی ندارد،او از همگان بی نیاز است،و شایسته ستایش همه ستایشگران، فرشتگان حمد او میگویند و تمام ذرات موجودات به تسبیح و حمد او مشغولند و اگر انسانی به زبان قال،کفران کند،کمترین اثری ندارد،حتی ذرات وجود خودش به زبان حال مشغول حمد و ثنای اویند! قابل توجه است که"شکر"با"صیغه مضارع"که نشانه تداوم و استمرار است بیان شده،و"کفر"با"صیغه ماضی"که حتی بر یک مرتبه نیز صادق است، اشاره به اینکه کفران حتی برای یک بار ممکن است عواقب دردناکی بار آورد، اما شکرگزاری لازم است و مستمر و مداوم باشد،تا انسان مسیر تکاملی خود را طی کند. ***بعد از معرفی لقمان و مقام علم و حکمت او به نخستین اندرز وی که در عین حال مهمترین توصیه به فرزندش میباشد اشاره کرده چنین میفرماید:
"به خاطر بیاور هنگامی را که لقمان به فرزندش،در حالی که او را موعظه میکرد،گفت:پسرم هیچ چیز را شریک خدا قرار مده که شرک ظلم عظیمی است"( وَ إِذْ قٰالَ لُقْمٰانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ یَعِظُهُ یٰا بُنَیَّ لاٰ تُشْرِکْ بِاللّٰهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ ).
حکمت لقمان ایجاب میکند که قبل از هر چیز به سراغ اساسیترین مساله عقیدتی برود و آن مساله"توحید"است،توحید در تمام زمینهها و ابعاد،زیرا هر حرکت تخریبی و ضد الهی از شرک سرچشمه میگیرد،از دنیا پرستی مقام پرستی،هوا پرستی،و مانند آن که هر کدام شاخهای از شرک محسوب میشود.
همانگونه که اساس تمام حرکتهای صحیح و سازنده،توحید است،تنها دل به خدا بستن و سر بر فرمان او نهادن و از غیر او بریدن و همه بتها را در آستان
کبریایی او در هم شکستن! قابل توجه اینکه لقمان حکیم،دلیل بر نفی شرک را این ذکر میکند که شرک ظلم عظیم است،آن هم با تعبیری که از چند جهت،تاکید در بر دارد (1).
و چه ظلمی از این بالاتر که هم در مورد خدا انجام گرفته که موجود بی ارزشی را همتای او قرار دهند،و هم در باره خلق خدا که آنها را به گمراهی بکشانند و با اعمال جنایتبار خود آنها را مورد ستم قرار دهند،و هم در باره خویشتن که از اوج عزت عبودیت پروردگار به قعر دره ذلت پرستش غیر او ساقط کنند! ***دو آیه بعد در حقیقت جملههای معترضهای است که در لابلای اندرزهای لقمان از سوی خداوند بیان شده است،اما معترضه نه به معنی بی ارتباط،بلکه به معنی سخنان الهی که ارتباط روشنی با سخنان لقمان دارد،زیرا در این دو آیه، بحث از نعمت وجود پدر و مادر و زحمات و خدمات و حقوق آنها است و قرار دادن شکر پدر و مادر در کنار شکر"اللّٰه".
بعلاوه تاکیدی بر خالص بودن اندرزهای لقمان به فرزندش نیز محسوب میشود چرا که پدر و مادر با این علاقه وافر و خلوص نیت ممکن نیست جز خیر و صلاح فرزند را در اندرزهایشان بازگو کنند.
نخست میفرماید:"ما به انسان در باره پدر و مادرش سفارش کردیم" ( وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَیْهِ ).
آن گاه به زحمات فوق العاده مادر اشاره کرده میگوید:"مادرش او را حمل کرد در حالی که هر روز ضعف و سستی تازهای بر ضعف او افزوده میشد"( حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلیٰ وَهْنٍ ) (2).
1) 1) "ان"و"لام"و"جمله اسمیه بودن"،هر کدام یکی از اسباب تاکید است.
2) 2) جمله" وَهْناً عَلیٰ وَهْنٍ "ممکن است"حال"باشد برای"ام"به تقدیر کلمه"ذات"و در تقدیر چنین بود حملته امه ذات وهن علی وهن.این احتمال نیز داده شده که مفعول مطلق بوده باشد برای فعل مقدری از ماده"وهن"و در تقدیر چنین بوده "تهن وَهْناً عَلیٰ وَهْنٍ ".
این مساله از نظر علمی ثابت شده،و تجربه نیز نشان داده که مادران در دوران بارداری گرفتار وهن و سستی میشوند،چرا که شیره جان و مغز استخوانشان را به پرورش جنین خود اختصاص میدهند،و از تمام مواد حیاتی وجود خود بهترینش را تقدیم او میدارند.
به همین دلیل،مادران در دوران بارداری گرفتار کمبود انواع ویتامینها میشوند که اگر جبران نگردد ناراحتیهایی برای آنها به وجود میآورد،حتی این مطلب در دوران رضاع و شیر دادن نیز ادامه مییابد،چرا که"شیر،شیره جان مادر است".
لذا به دنبال آن میافزاید:"پایان دوران شیرخوارگی او دو سال است" ( وَ فِصٰالُهُ فِی عٰامَیْنِ ).
همانگونه که در جای دیگر قرآن نیز اشاره شده است" وَ الْوٰالِدٰاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کٰامِلَیْنِ ":"مادران فرزندانشان را دو سال تمام شیر میدهند"(بقره-233).
البته منظور دوران کامل شیرخوارگی است هر چند ممکن است گاهی کمتر از آن انجام شود.
به هر حال مادر در این 33 ماه(دوران حمل و دوران شیرخوارگی) بزرگترین فداکاری را هم از نظر روحی و عاطفی،و هم از نظر جسمی،و هم از جهت خدمات در مورد فرزندش انجام میدهد.
جالب اینکه در آغاز توصیه در باره هر دو میکند ولی به هنگام بیان زحمات و خدمات تکیه روی زحمات مادر مینماید تا انسان را متوجه ایثارگریها و حق
عظیم او میسازد. سپس میگوید:"توصیه کردم که هم شکر مرا بجای آور و هم شکر پدر و مادرت را"( أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوٰالِدَیْکَ ).
شکر مرا بجا آور که خالق و منعم اصلی توام و چنین پدر و مادر مهربانی به تو دادهام و هم شکر پدر و مادرت را که واسطه این فیض و عهده دار انتقال نعمتهای من به تو میباشند.
و چقدر جالب و پر معنی است که شکر پدر و مادر درست در کنار شکر خدا قرار گرفته.
و در پایان آیه با لحنی که خالی از تهدید و عتاب نیست میفرماید:"بازگشت همه شما به سوی من است"(الی المصیر).
آری اگر در اینجا کوتاهی کنید در آنجا تمام این حقوق و زحمات و خدمات مورد بررسی قرار میگیرد و مو به مو حساب میشود،باید از عهده حساب الهی در مورد شکر نعمتهایش،و همچنین در مورد شکر نعمت وجود پدر و مادر و عواطف پاک و بی آلایش آنها بر آئید.
بعضی از مفسران در اینجا به نکتهای توجه کردهاند که در قرآن مجید تاکید بر رعایت حقوق پدر و مادر کرارا آمده است،اما سفارش نسبت به فرزندان کمتر دیده میشود(جز در مورد نهی از کشتن فرزندان که یک عادت شوم و زشت استثنایی در عصر جاهلیت بوده است).
این به خاطر آن است که پدر و مادر به حکم عواطف نیرومندشان کمتر ممکن است فرزندان را به دست فراموشی بسپارند،در حالی که زیاد دیده شده است که فرزندان،پدر و مادر را مخصوصا به هنگام پیری و از کار افتادگی فراموش میکنند،و این دردناکترین حالت برای آنها و بدترین ناشکری برای فرزندان
محسوب میشود (1). ***و از آنجا که توصیه به نیکی در مورد پدر و مادر،ممکن است این توهم را برای بعضی ایجاد کند که حتی در مساله عقائد و کفر و ایمان،باید با آنها مماشات کرد،در آیه بعد میافزاید:"هر گاه آن دو،تلاش و کوشش کنند که چیزی را شریک من قرار دهی که از آن(حد اقل)آگاهی نداری،از آنها اطاعت مکن" ( وَ إِنْ جٰاهَدٰاکَ عَلیٰ أَنْ تُشْرِکَ بِی مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا ).
هرگز نباید رابطه انسان و پدر و مادرش،مقدم بر رابطه او با خدا باشد، و هرگز نباید عواطف خویشاوندی حاکم بر اعتقاد مکتبی او گردد.
تعبیر به"جاهداک"اشاره به این است که پدر و مادر گاه به گمان اینکه سعادت فرزند را میخواهند،تلاش و کوشش میکنند که او را به عقیده انحرافی خود بکشانند،و این در مورد همه پدران و مادران دیده میشود.
وظیفه فرزندان این است که هرگز در برابر این فشارها تسلیم نشوند، و استقلال فکری خود را حفظ کرده،عقیده توحید را با هیچ چیز معاوضه نکنند.
ضمنا جمله"ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ "(چیزی که به آن علم و آگاهی نداری) اشاره به این است که اگر فرضا دلائل بطلان شرک را نادیده بگیریم،حد اقل دلیلی بر اثبات آن نیست،و هیچ شخص بهانه جویی نیز نمیتواند دلیلی بر اثبات شرک اقامه کند.
از این گذشته اگر شرک حقیقتی داشت،باید دلیلی بر اثبات آن وجود داشته باشد،و چون دلیلی بر اثبات آن نیست خود دلیلی بر بطلان آن میباشد.
باز از آنجا که ممکن است،این فرمان،این توهم را به وجود آورد که در برابر پدر و مادر مشرک،باید شدت عمل و بی حرمتی به خرج داد،بلا فاصله
1) 1) "تفسیر فی ظلال"جلد 6 ص 484.
اضافه میکند که عدم اطاعت آنها در مساله کفر و شرک،دلیل بر قطع رابطه مطلق با آنها نیست بلکه در عین حال"با آنها در دنیا به طرز شایستهای رفتار کن ( وَ صٰاحِبْهُمٰا فِی الدُّنْیٰا مَعْرُوفاً ).
از نظر دنیا و زندگی مادی با آنها مهر و محبت و ملاطفت کن،و از نظر اعتقاد و برنامههای مذهبی،تسلیم افکار و پیشنهادهای آنها نباش،این درست نقطه اصلی اعتدال است که حقوق خدا و پدر و مادر،در آن جمع است.
لذا بعدا میافزاید:"راه کسانی را پیروی کن که به سوی من باز گشتهاند" راه پیامبر و مؤمنان راستین( وَ اتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنٰابَ إِلَیَّ ).
چرا که بعد از آن"بازگشت همه شما به سوی من است و من شما را از آنچه در دنیا عمل میکردید آگاه میسازم"و بر طبق آن پاداش و کیفر میدهم ( ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
نفی و اثباتهای پی در پی،و امر و نهیها در آیات فوق،برای این است که مسلمانان در این گونه مسائل که در بدو نظر تضادی در میان انجام دو وظیفه لازم تصور میشود خط اصلی را پیدا کنند،و بدون کمترین افراط و تفریط،در مسیر صحیح قرار گیرند،و این دقت و ظرافت قرآن در این ریزهکاریها،از چهرههای فصاحت و بلاغت عمیق آن است.
به هر حال آیه فوق کاملا شبیه چیزی است که در آیه 8 سوره عنکبوت آمده است که میگوید: وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَیْهِ حُسْناً وَ إِنْ جٰاهَدٰاکَ لِتُشْرِکَ بِی مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
و در باره آن شان نزولی در بعضی از تفاسیر نقل شده است که در ذیل آیه 8 سوره عنکبوت آوردیم.
نام لقمان در دو آیه از قرآن در همین سوره آمده است،در قرآن دلیل صریحی بر اینکه او پیامبر بوده است یا تنها یک فرد حکیم،وجود ندارد،ولی لحن قرآن در مورد لقمان،نشان میدهد که او پیامبر نبود،زیرا در مورد پیامبران سخن از رسالت و دعوت به سوی توحید و مبارزه با شرک و انحرافات محیط و عدم مطالبه اجر و پاداش و نیز بشارت و انذار در برابر امتها معمولا دیده میشود،در حالی که در مورد لقمان هیچیک از این مسائل ذکر نشده و تنها اندرزهای او که به صورت خصوصی که با فرزندش بیان شده-هر چند محتوای آن جنبه عمومی دارد-آمده است،و این گواه بر این است که او تنها یک مرد حکیم بوده است.
در حدیثی که از پیامبر گرامی اسلام ص نیز نقل شده چنین میخوانیم:
حقا اقول لم یکن لقمان نبیا،و لکن کان عبدا کثیر التفکر،حسن الیقین،احب اللّٰه فاحبه و من علیه بالحکمة... به حق میگویم که لقمان پیامبر نبود،ولی بندهای بود که بسیار فکر میکرد،ایمان و یقینش عالی بود، خدا را دوست میداشت،و خدا نیز او را دوست داشت،و نعمت حکمت بر او ارزانی فرمود...".
در بعضی از تواریخ آمده است که لقمان غلامی سیاه از مردم سودان مصر بود،و با وجود چهره نازیبا،دلی روشن و روحی مصفا داشت،او از همان آغاز به راستی سخن میگفت،و امانت را به خیانت نمیآلود،و در اموری که مربوط به او نبود دخالت نمیکرد (1).
بعضی از مفسران احتمال نبوت او را دادهاند ولی چنان که گفتیم هیچ دلیلی
1) 1) "قصص قرآن"(شرح حالات لقمان).
بر آن نیست،بلکه شواهد روشنی بر ضد آن داریم.
در بعضی از روایات آمده است که شخصی به لقمان گفت:"مگر تو با ما شبانی نمیکردی؟در پاسخ گفت:آری چنین است.
سؤال کننده پرسید:پس از کجا اینهمه علم و حکمت نصیب تو شد؟در پاسخ گفت:
قدر اللّٰه،و اداء الامانة و صدق الحدیث و الصمت عما لا یعنینی: "این به خواست خدا بود،و اداء امانت کردن،و راستگویی و سکوت در برابر آنچه به من مربوط نبود" (1).
در ذیل روایتی که در بالا از پیامبر گرامی اسلام ص نقل کردیم نیز چنین آمده است:"روزی لقمان در وسط روز برای استراحت خوابیده بود،ناگهان ندایی شنید که ای لقمان!آیا میخواهی خداوند تو را خلیفه در زمین قرار دهد که در میان مردم به حق قضاوت کنی؟ لقمان در پاسخ آن ندا گفت:اگر پروردگارم مرا مخیر کند،راه عافیت را میپذیرم و تن به این آزمون بزرگ نمیدهم!ولی اگر فرمان دهد فرمانش را به جان پذیرا میشوم،زیرا میدانم اگر چنین مسئولیتی بر دوش من بگذارد حتما مرا کمک میکند و از لغزشها نگه میدارد.
فرشتگان-در حالی که آنها را نمیدید-گفتند:ای لقمان برای چه؟ گفت:برای اینکه داوری در میان مردم سختترین منزلگاهها،و مهمترین مراحل است،و امواج ظلم و ستم از هر سو متوجه آن است،اگر خدا انسان را حفظ کند شایسته نجات است و اگر راه خطا برود از راه بهشت منحرف شده است کسی که در دنیا سر بزیر و در آخرت سربلند باشد بهتر از کسی است که در دنیا سربلند و در آخرت سربزیر باشد،و کسی که دنیا را بر آخرت برگزیند به دنیا نخواهد رسید و آخرت را نیز از دست خواهد داد!
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث.
فرشتگان از منطق جالب لقمان در شگفتی فرو رفتند،لقمان این سخن را گفت و به خواب فرو رفت،و خداوند نور حکمت در دل او افکند،هنگامی که بیدار شد زبان به حکمت گشود!..." (1).
بعضی از مفسران در اینجا به تناسب اندرزهای لقمان که در آیات این سوره منعکس است قسمتهایی از سخنان حکمت آمیز این مرد الهی را بازگو کردهاند که ما فشردهای از آن را در اینجا میآوریم:
الف:لقمان به فرزندش چنین میگفت:یا بنی!ان الدنیا بحر عمیق، و قد هلک فیها عالم کثیر،فاجعل سفینتک فیها الایمان باللّٰه،و اجعل شراعها التوکل علی اللّٰه،و اجعل زادک فیها تقوی اللّٰه،فان نجوت فبرحمة اللّٰه و ان هلکت فبذنوبک!:
"پسرم!دنیا دریای ژرف و عمیقی است که خلق بسیاری در آن غرق شدهاند،تو کشتی خود را در این دریا ایمان به خدا قرار ده،بادبان آن را توکل بر خدا،زاد و توشهات را در آن تقوای الهی،اگر از این دریا رهایی یابی به برکت رحمت خدا است،و اگر هلاک شوی به خاطر گناهان تو است" (2).
همین مطلب در کتاب کافی،ضمن سخنان امام کاظم ع به هشام بن حکم به صورت کاملتری از لقمان حکیم نقل شده است:
یا بنی ان الدنیا بحر عمیق،قد غرق فیها عالم کثیر،فلتکن سفینتک فیها تقوی اللّٰه،و حشوها الایمان،و شراعها التوکل،و قیمها العقل،و دلیلها العلم،و سکانها الصبر: "پسرم دنیا دریای عمیقی است که گروه بسیاری در آن
غرق شدند،کشتی تو در این دریا باید تقوای الهی باشد،و زاد و توشهات ایمان، و بادبان این کشتی توکل،و ناخدای آن عقل،و راهنمای آن علم،و سکان آن صبر است" (1).
ب-در گفتار دیگری به فرزندش در آداب مسافرت چنین میگوید:
پسرم!هنگامی که مسافرت میکنی،اسلحه و لباس و خیمه و وسیله نوشیدن آب،و وسائل دوختن و داروهای ضروری را که هم خود،و هم همراهانت از آن استفاده میتوانید بکنید بردار،و با همسفران در همه چیز جز در معصیت الهی همراهی کن.
پسرم!هنگامی که با جمعی مسافرت کردی در کارهایت با آنها مشورت کن.
در صورت آنها تبسم نما.
در مورد زاد و توشهای که داری سخاوتمند باش.
هنگامی که تو را صدا زنند پاسخ گو و اگر از تو کمک بخواهند آنها را یاری کن.
تا میتوانی سکوت اختیار کن.
نماز بسیار بخوان.
در مرکب و آب و غذا که داری سخاوتمند باش.
اگر از تو گواهی به حق بطلبند گواهی ده.
اگر از تو مشورتی بخواهند برای به دست آوردن نظر صائب کوشش کن و بدون اندیشه و تامل کافی پاسخ مگو،و تمام نیروی تفکرت را برای جواب مشورت به کار گیر که هر کس در پاسخ مشورت خالصترین نظر خود را اظهار نکند،خداوند نعمت تشخیص و اندیشه را از او میگیرد.
هنگامی که ببینی همراهان تو راه میروند،و تلاش میکنند،با آنها به
1) 1) "اصول کافی"جلد اول صفحه 13(کتاب العقل و الجهل).
تلاش بر خیز.
دستور کسی را که از تو بزرگتر است بشنو.
اگر از تو تقاضای مشروعی دارند همیشه جواب مثبت بده،و هرگز"نه" نگوی،زیرا گفتن نه،نشانه عجز و ناتوانی و سبب ملامت است...
هرگز نماز را از اول وقت تاخیر نینداز،و این دین خود را فورا ادا کن.
با جماعت نماز بگذار،هر چند در سختترین حالات باشید...
اگر میتوانی از هر غذایی میخواهی بخوری قبلا مقداری از آن را در راه خدا انفاق کن.
"کتاب الهی را تلاوت کن،و ذکر خدا را فراموش منما" (1).
ج-این داستان نیز از لقمان معروف است،در آن هنگام که به صورت بردهای برای آقایش کار میکرد،روزی به او گفت:گوسفندی برای من ذبح کن و دو عضو که بهترین اعضای آنست برای من بیاور.
او گوسفندی را ذبح کرد و زبان و دل آن را برای وی آورد.
چند روز دیگر همین دستور را به او داد منتها گفت،دو عضو که بدترین اعضای آن است برای من بیاور لقمان بار دیگر گوسفندی را ذبح کرد و همان زبان و دل را برای او آورد،او تعجب کرد و از این ماجرا سؤال کرد،لقمان در پاسخ گفت:قلب و زبان اگر پاک باشند از هر چیز بهترند و اگر ناپاک شوند از همه چیز خبیثتر و بدتر! (2).
این گفتار را با حدیثی از امام صادق ع پایان میدهیم.
فرمود:"به خدا سوگند،حکمتی که به لقمان از سوی پروردگار عنایت
شده بود،به خاطر نسبت و مال و جمال و جسم او نبود بلکه او مردی بود که در انجام فرمان خدا قوی و نیرومند بود،از گناه و شبهات اجتناب میکرد،ساکت و خاموش بود با دقت مینگریست بسیار فکر میکرد،تیزبین بود،و هرگز در(آغاز)روز نخوابید و در مجالس(به رسم مستکبران)تکیه نمیکرد،و رعایت آداب را کاملا مینمود،آب دهن نمیافکند،با چیزی بازی نمیکرد،و هرگز در حال نامناسبی دیده نشد...
هیچگاه دو نفر را در حال نزاع ندید مگر اینکه آنها را با هم صلح داد،و اگر سخن خوبی از کسی میشنید حتما ماخذ آن سخن و تفسیر آن را سؤال میکرد، با فقیهان و عالمان بسیار نشست و برخاست داشت...به سراغ علومی میرفت که بتواند به وسیله آن بر هوای نفس چیره شود،نفس خود را با نیروی فکر و اندیشه و عبرت مداوا مینمود،و تنها به سراغ کاری میرفت که به سود(دین یا دنیای) او بود،در اموری که به او ارتباط نداشت هرگز دخالت نمیکرد،و از این رو خداوند حکمت را به او ارزانی داشت" (1).
1) 1) "مجمع البیان"(با تلخیص).
یٰا بُنَیَّ إِنَّهٰا إِنْ تَکُ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ أَوْ فِی اَلْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اَللّٰهُ إِنَّ اَللّٰهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ (16) یٰا بُنَیَّ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اِنْهَ عَنِ اَلْمُنْکَرِ وَ اِصْبِرْ عَلیٰ مٰا أَصٰابَکَ إِنَّ ذٰلِکَ مِنْ عَزْمِ اَلْأُمُورِ (17) وَ لاٰ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنّٰاسِ وَ لاٰ تَمْشِ فِی اَلْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ (18) وَ اِقْصِدْ فِی مَشْیِکَ وَ اُغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ إِنَّ أَنْکَرَ اَلْأَصْوٰاتِ لَصَوْتُ اَلْحَمِیرِ (19)
16-پسرم!اگر باندازه سنگینی دانه خردلی(عمل نیک یا بد)باشد و در دل سنگی یا در گوشهای از آسمانها و زمین قرار گیرد خداوند آن را(در قیامت برای حساب) میآورد،خداوند دقیق و آگاه است.
17-پسرم!نماز را بر پا دار،و امر به معروف و نهی از منکر کن،و در برابر مصائبی که به تو میرسد با استقامت و شکیبا باش که این از کارهای مهم و اساسی است.
18-(پسرم!)با بی اعتنایی از مردم روی مگردان،و مغرورانه بر زمین راه مرو که خداوند هیچ متکبر مغروری را دوست ندارد.
19-(پسرم!)در راه رفتن اعتدال را رعایت کن،از صدای خود بکاه(و هرگز فریاد مزن)که زشتترین صداها صدای خران است.
همچون کوه بایست و با مردم خوشرفتاری کن!
نخستین اندرز لقمان پیرامون مساله توحید و مبارزه با شرک بود،دومین اندرز او در باره حساب اعمال و معاد است که حلقه"مبدء"و"معاد"را تکمیل میکند.
میگوید:"پسرم!اگر اعمال نیک و بد،حتی به اندازه سنگینی خردلی باشد،در درون صخرهای یا در گوشهای از آسمان یا درون زمین جای گیرد،خدا آن را در دادگاه قیامت حاضر میکند،و حساب آن را میرسد چرا که خداوند دقیق و آگاه است"( یٰا بُنَیَّ إِنَّهٰا إِنْ تَکُ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّمٰاوٰاتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللّٰهُ إِنَّ اللّٰهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ ).
"خردل"گیاهی است که دارای دانههای سیاه بسیار کوچکی است که در کوچکی و حقارت ضرب المثل میباشد.
اشاره به اینکه اعمال نیک و بد هر قدر کوچک و کم ارزش،و هر قدر مخفی و پنهان باشد،همانند خردلی که در درون سنگی در اعماق زمین،یا در گوشهای از آسمانها مخفی باشد،خداوند لطیف و خبیر که از تمام موجودات کوچک و بزرگ و صغیر و کبیر در سراسر عالم هستی آگاه است آن را برای حساب،و پاداش و کیفر حاضر میکند،و چیزی در این دستگاه گم نمیشود! ضمیر در"انها"به"حسنات و سیئات و اعمال نیک و بد"باز میگردد (1).
1) 1) بعضی احتمال دادهاند که ضمیر فوق ضمیر شان و قصه باشد،و یا به مفهوم شرک باز گردد و هر دو احتمال بعید است.
توجه به این آگاهی پروردگار از اعمال انسان،و محفوظ ماندن همه نیکیها و بدیها در کتاب علم پروردگار و نابود نشدن چیزی در این عالم هستی،خمیرمایه همه اصلاحات فردی و اجتماعی است و نیروی محرک قوی به سوی خیرات و باز دارنده مؤثر از شرور و بدیها است.
ذکر"سماوات"و"ارض"بعد از بیان"صخره"در حقیقت از قبیل ذکر عام بعد از خاص است.
در حدیثی که در"اصول کافی"از"امام باقر" ع نقل شده میخوانیم:
اتقوا المحقرات من الذنوب،فان لها طالبا،یقول احدکم اذنب و استغفر، ان اللّٰه عز و جل یقول وَ نَکْتُبُ مٰا قَدَّمُوا وَ آثٰارَهُمْ وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنٰاهُ فِی إِمٰامٍ مُبِینٍ ،و قال عز و جل: إِنَّهٰا إِنْ تَکُ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّمٰاوٰاتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللّٰهُ إِنَّ اللّٰهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ :
"از گناهان کوچک بپرهیزید چرا که سرانجام کسی از آن باز خواست میکند،گاهی بعضی از شما میگویند ما گناه میکنیم و به دنبال آن استغفار مینمائیم،در حالی که خداوند عز و جل میگوید:ما تمام آنچه آنها از پیش فرستادهاند و همچنین آثارشان را،و همه چیز را در لوح محفوظ احصا کردهایم، و نیز فرموده:اگر اعمال نیک و بد حتی به اندازه سنگینی دانه خردلی باشد در دل صخرهای یا در گوشهای از آسمان یا اندرون زمین،خدا آن را حاضر میکند چرا که خداوند لطیف و خبیر است" (1). ***بعد از تحکیم پایههای مبدء و معاد که اساس همه اعتقادات مکتبی است به مهمترین اعمال یعنی مساله نماز پرداخته،میگوید:
"پسرم نماز را بر پا دار"( یٰا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلاٰةَ ).
1) 1) نور الثقلین جلد 4 صفحه 204.
چرا که نماز مهمترین پیوند تو با خالق است،نماز قلب تو را بیدار و روح تو را مصفی،و زندگی تو را روشن میسازد.
آثار گناه را از جانت میشوید،نور ایمان را در سرای قلبت پرتوافکن میدارد،و تو را از فحشاء و منکرات باز میدارد.
بعد از برنامه نماز به مهمترین دستور اجتماعی یعنی"امر به معروف و نهی از منکر"پرداخته میگوید:"مردم را به نیکیها و معروف دعوت کن و از منکرات و زشتیها باز دار"( وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ ).
و بعد از این سه دستور مهم عملی به مساله صبر و استقامت که در برابر ایمان همچون سر نسبت به تن است،پرداخته میگوید:"در برابر مصائب و مشکلاتی که بر تو وارد میشود،صابر و شکیبا باش که این از وظائف حتمی و کارهای اساسی هر انسانی است"( وَ اصْبِرْ عَلیٰ مٰا أَصٰابَکَ إِنَّ ذٰلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ ).
مسلم است که در همه کارهای اجتماعی مخصوصا در برنامه امر به معروف و نهی از منکر،مشکلات فراوانی وجود دارد،و سود پرستان سلطهجو،و گنهکاران آلوده و خودخواه،به آسانی تسلیم نمیشوند،و حتی در مقام اذیت و آزار،و متهم ساختن آمران به معروف و ناهیان از منکر بر میآیند که بدون صبر و استقامت و شکیبایی هرگز نمیتوان بر این مشکلات پیروز شد.
"عزم"به معنی اراده محکم است و تعبیر به"عزم الامور"در اینجا یا به معنی کارهایی است که دستور مؤکد از سوی پروردگار به آن داده شده است و یا کارهایی که انسان باید نسبت به آن عزم آهنین و تصمیم راسخ داشته باشد،و هر کدام از این دو معنی باشد اشاره به اهمیت آنست.
تعبیر"ذلک"اشاره به صبر و شکیبایی است و این احتمال نیز وجود دارد که به همه اموری که در آیه فوق ذکر شده،از جمله نماز و امر به معروف و نهی
از منکر،باز گردد،ولی در بعضی دیگر از آیات قرآن این تعبیر بعد از مساله صبر مطرح شده که احتمال اول را تقویت میکند. ***سپس لقمان به مسائل اخلاقی در ارتباط با مردم و خویشتن پرداخته،نخست تواضع و فروتنی و خوشرویی را توصیه کرده میگوید:"با بی اعتنایی از مردم روی مگردان"( وَ لاٰ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنّٰاسِ ).
"و مغرورانه بر روی زمین راه مرو"( وَ لاٰ تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً ).
"چرا که خداوند هیچ متکبر مغروری را دوست نمیدارد"( إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ ).
"تصعر"از ماده"صعر"در اصل یک نوع بیماری است که به شتر دست میدهد و گردن خود را کج میکند.
"مرح"(بر وزن فرح)به معنی غرور و مستی ناشی از نعمت است.
"مختال"از ماده"خیال"،و"خیلاء"به معنی کسی است که با یک سلسله تخیلات و پندارها خود را بزرگ میبیند.
"فخور"از ماده"فخر"به معنی کسی است که نسبت به دیگران فخر فروشی میکند(تفاوت"مختال"و"فخور"در این است که اولی اشاره به تخیلات کبرآلود ذهنی است،و دومی به اعمال کبر آمیز خارجی است).
و به این ترتیب لقمان حکیم در اینجا از دو صفت بسیار زشت ناپسند که مایه از هم پاشیدن روابط صمیمانه اجتماعی است اشاره میکند:یکی تکبر و بی اعتنایی،و دیگر غرور و خودپسندی است که هر دو در این جهت مشترکند که انسان را در عالمی از توهم و پندار و خود برتر بینی فرو میبرند،و رابطه او را از دیگران قطع میکنند.
مخصوصا با توجه به ریشه لغوی"صعر"روشن میشود که این گونه صفات
یک نوع بیماری روانی و اخلاقی است،یک نوع انحراف در تشخیص و تفکر است، و گر نه یک انسان سالم از نظر روح و روان هرگز گرفتار اینگونه پندارها و تخیلات نمیشود.
ناگفته پیدا است که منظور"لقمان"،تنها مساله روی گرداندن از مردم و یا راه رفتن مغرورانه نیست،بلکه منظور مبارزه با تمام مظاهر تکبر و غرور است اما از آنجا که این گونه صفات قبل از هر چیز خود را در حرکات عادی و روزانه نشان میدهد،انگشت روی این مظاهر خاص گذارده است. ***در آیه بعد دو برنامه دیگر اخلاقی را که جنبه اثباتی دارد-در برابر دو برنامه گذشته که جنبه نفی داشت-بیان کرده میگوید:"پسرم!در راه رفتنت اعتدال را رعایت کن"( وَ اقْصِدْ فِی مَشْیِکَ ).
"و در سخن گفتنت نیز رعایت اعتدال نما و از صدای خود بکاه و فریاد مزن" ( وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ ).
"چرا که زشتترین صداها صدای خران است"!( إِنَّ أَنْکَرَ الْأَصْوٰاتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ ) (1)(2).
در واقع در این دو آیه از دو صفت،نهی،و به دو صفت،امر شده:
"نهی"از"خود برتر بینی"،و"خودپسندی"،که یکی سبب میشود انسان نسبت به بندگان خدا تکبر کند،و دیگری سبب میشود که انسان خود را در حد کمال پندارد،و در نتیجه درهای تکامل را بروی خود ببندد هر چند خود را با
دیگری مقایسه نکند.
گر چه این دو صفت غالبا توأمند،و ریشه مشترک دارند ولی گاه از هم جدا میشوند.
و"امر"به رعایت اعتدال در"عمل"و"سخن"،زیرا تکیه روی اعتدال در راه رفتن یا آهنگ صدا در حقیقت به عنوان مثال است.
و براستی کسی که این صفات چهارگانه را دارد انسان موفق و خوشبخت و پیروزی است،در میان مردم محبوب،و در پیشگاه خدا عزیز است.
قابل توجه اینکه ممکن است در محیط زندگی ما صداهایی ناراحت کنندهتر از صدای خران باشد(مانند صدای کشیده شدن بعضی از قطعات فلزات به یکدیگر که انسان به هنگام شنیدنش احساس میکند،گوشت اندامش فرو میریزد!) ولی بدون شک این صداها جنبه عمومی و همگانی ندارد.بعلاوه ناراحت کننده بودن با زشتتر بودن فرق دارد،آنچه به راستی از صداهای معمولی که انسان میشنود از همه زشتتر است همان صدای الاغ میباشد،که نعرهها و فریادهای مغروران و ابلهان به آن تشبیه شده است.
نه تنها زشتی از نظر بلندی صدا و طرز آن،بلکه گاه به جهت بی دلیل بودن،چرا که به گفته بعضی از مفسران صدای حیوانات دیگر غالبا به واسطه نیازی است،اما این حیوان گاهی بی جهت و بدون هیچگونه نیاز و بی هیچ مقدمه فریاد را وقت و بی وقت سر میدهد! و شاید به همین دلیل است که در بعضی از روایات نقل شده که هر گاه صدای الاغ بلند میشود شیطانی را دیده است.
بعضی گفتهاند فریاد هر حیوانی تسبیح خدا است جز صدای الاغ! به هر حال از همه این سخنها که بگذریم زشت بودن این صدا از میان صداها نیاز به بحث و گفتگو ندارد.
و اگر میبینیم در بعضی از روایات که از امام صادق ع نقل شده این آیه به عطسهای که با صوت بلند ادا میشود،و یا داد و فریاد به هنگام سخن گفتن تفسیر گردیده در حقیقت بیان مصداق روشنی از آن است (1).
درست است که راه رفتن مساله سادهای است،اما همین مساله ساده میتواند بیانگر حالات درونی و اخلاقی و احیانا نشانه شخصیت انسان بوده باشد،چرا که قبلا هم گفتهایم روحیات و خلقیات انسان در لابلای همه اعمال او منعکس میشود و گاه یک عمل کوچک حاکی از یک روحیه ریشهدار است.
و از آنجا که اسلام تمام ابعاد زندگی را مورد توجه قرار داده در این زمینه نیز چیزی را فروگزار نکرده است.
در حدیثی از رسول خدا ص میخوانیم:
من مشی علی الارض اختیالا لعنه الارض،و من تحتها،و من فوقها! :"کسی که از روی غرور و تکبر، روی زمین راه رود زمین،و کسانی که در زیر زمین خفتهاند،و آنها که روی زمین هستند،همه او را لعنت میکنند"! (2).
باز در حدیث دیگری از پیامبر اکرم ص میخوانیم:
نهی ان یختال الرجل فی مشیه و قال من لبس ثوبا فاختال فیه خسف اللّٰه به من شفیر جهنم و کان قرین قارون لانه اول من اختال! "پیامبر از راه رفتن مغرورانه و متکبرانه نهی کرد و فرمود:کسی که لباسی بپوشد و با آن کبر بورزد،خداوند او را در کنار دوزخ به قعر زمین میفرستد
و همنشین قارون خواهد بود،چرا که او نخستین کسی بود که غرور و کبر را بنیاد نهاد" (1).
و نیز از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:"خداوند ایمان را بر جوارح و اعضای انسان واجب کرده و در میان آنها تقسیم نموده است:از جمله بر پاهای انسان واجب کرده است که به سوی معصیت و گناه نرود،و در راه رضای خدا گام بر دارد.و لذا قرآن فرموده است:در زمین متکبرانه راه مرو...و نیز فرموده:
اعتدال را در راه رفتن رعایت کن" (2).
در روایت دیگر این ماجرا از پیامبر گرامی اسلام ص نقل شده است که از کوچهای عبور میفرمود:دیوانهای را مشاهده کرد که مردم اطراف او را گرفتهاند و به او نگاه میکنند فرمود:
علی ما اجتمع هؤلاء: "اینها برای چه اجتماع کردهاند"عرض کردند:
علی المجنون یصرع: "در برابر دیوانهای که دچار صرع و حملههای عصبی شده است".
پیامبر ص نگاهی به آنها کرد و فرمود:
ما هذا بمجنون الا اخبرکم بمجنون حق المجنون: "این دیوانه نیست،میخواهید دیوانه واقعی را به شما معرفی کنم"؟! عرض کردند آری ای رسول خدا.
فرمود:
ان المجنون:المتبختر فی مشیه،الناظر فی عطفیه،المحرک جنبیه بمنکبیه فذلک المجنون و هذا المبتلی: "دیوانه واقعی کسی است که متکبرانه گام بر میدارد،دائما به پهلوهای خود نگاه میکند،پهلوهای خود را به همراه شانهها تکان میدهد"(و کبر و غرور از تمام وجود او میبارد).
این دیوانه واقعی است اما آنکه دیدید بیمار است"! (1)***
در اندرزهای لقمان اشارهای به آداب سخن گفتن شده بود،و در اسلام باب وسیعی برای این مساله گشوده شده،از جمله اینکه:
*تا سخن گفتن ضرورتی نداشته باشد سکوت از آن بهتر است.
چنان که در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
السکوت راحة للعقل:
"سکوت مایه آرامش فکر است" (2).
*و در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا ع آمده است
من علامات الفقه:
العلم و الحلم و الصمت،ان الصمت باب من ابواب الحکمه: "از نشانههای فهم و عقل،داشتن آگاهی و بردباری و سکوت است،سکوت دری از درهای حکمت است" (3).
*ولی البته در روایات دیگر تاکید شده است، "در مواردی که سخن گفتن لازم است مؤمن باید هرگز سکوت نکند""پیامبران به سخن گفتن دعوت شدند نه به سکوت"،"وسیله رسیدن به بهشت و رهایی از دوزخ،سخن گفتن به موقع است" (4).
آن قدر که در روایات اسلامی وسیله پیامبر ص و ائمه اهل بیت ع به مساله تواضع و حسن خلق و ملاطفت در برخوردها و ترک خشونت در معاشرت، اهمیت داده شده است به کمتر چیزی اهمیت داده شده.
بهترین و گویاترین دلیل در این زمینه خود روایات اسلامی است،که نمونهای از آن را در اینجا از نظر میگذرانیم.
*شخصی نزد پیامبر ص آمد،عرض کرد
یا رسول اللّٰه اوصنی،فکان فیما اوصاه ان قال الق اخاک بوجه منبسط: "مرا سفارش کن،فرمود:برادر مسلمانت را با روی گشاده ملاقات کن" (1).
*در حدیث دیگری از پیامبر ص میخوانیم:
ما یوضع فی میزان امرء یوم القیامة افضل من حسن الخلق!: "در روز قیامت چیزی برتر و بالاتر از حسن خلق در ترازوی عمل کسی نهاده نمیشود"! (2).
*در حدیث دیگری از امام صادق ع آمده است:
البر و حسن الخلق یعمران الدیار و یزیدان فی الاعمار: "نیکو کاری و حسن خلق،خانهها را آباد،و عمرها را زیاد میکند" (3).
و نیز از رسول خدا ص نقل شده:
اکثر ما تلج به امتی الجنة تقوی اللّٰه و حسن الخلق: "بیشترین چیزی که سبب میشود امت من به خاطر آن وارد بهشت شوند تقوای الهی و حسن خلق است" (4).
*در مورد تواضع و فروتنی نیز از علی ع میخوانیم:
زینة الشریف التواضع: "آرایش انسانهای با شرافت فروتنی است" (5).
*و بالآخره در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
التواضع اصل کل خیر نفیس،و مرتبة رفیعة،و لو کان للتواضع لغة یفهمها الخلق لنطق عن حقایق ما فی مخفیات العواقب...و من تواضع للّٰه شرفه اللّٰه علی کثیر من عباده...و لیس للّٰه عز و جل عبادة یقبلها و یرضاها الا و بابها التواضع:
"فروتنی ریشه هر خیر و سعادتی است،تواضع مقام والایی است،و اگر برای فروتنی زبان و لغتی بود که مردم میفهمیدند بسیاری از اسرار نهانی و عاقبت کارها را بیان میکرد...
کسی که برای خدا فروتنی کند،خدا او را بر بسیاری از بندگانش برتری میبخشد...
هیچ عبادتی نیست که مقبول درگاه خدا و موجب رضای او باشد مگر اینکه راه ورود آن فروتنی است" (1).
1) 1) "بحار الانوار"جلد 75 صفحه 121.
أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَکُمْ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یُجٰادِلُ فِی اَللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لاٰ هُدیً وَ لاٰ کِتٰابٍ مُنِیرٍ (20) وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اِتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا وَجَدْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ کٰانَ اَلشَّیْطٰانُ یَدْعُوهُمْ إِلیٰ عَذٰابِ اَلسَّعِیرِ (21) وَ مَنْ یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اَللّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اِسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ اَلْوُثْقیٰ وَ إِلَی اَللّٰهِ عٰاقِبَةُ اَلْأُمُورِ (22) وَ مَنْ کَفَرَ فَلاٰ یَحْزُنْکَ کُفْرُهُ إِلَیْنٰا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُمْ بِمٰا عَمِلُوا إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (23) نُمَتِّعُهُمْ قَلِیلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلیٰ عَذٰابٍ غَلِیظٍ (24)
20-آیا ندیدی خداوند آنچه را در آسمانها و زمین است مسخر شما کرده و نعمتهای خود را -چه نعمتهای ظاهر و چه نعمتهای باطن-بر شما گسترده و افزون ساخته است؟ ولی بعضی از مردم بدون هیچ دانش و هدایت و کتاب روشنی در باره خدا مجادله میکنند.
21-هنگامی که به آنها گفته شود از آنچه خدا نازل کرده پیروی کنید،میگویند:نه،ما از چیزی پیروی میکنیم که پدران خود را بر آن یافتیم!آیا حتی اگر شیطان آنها را دعوت به عذاب آتش فروزان کند(باز هم تبعیت میکنند)؟! 22-کسی که روح خود را تسلیم خدا کند در حالی که نیکو کار باشد به دستگیره محکمی چنگ زده(و به تکیه گاه مطمئنی تکیه کرده است)و عاقبت همه کارها به سوی خدا است.
23-و کسی که کافر شود کفر او تو را غمگین نسازد،بازگشت همه آنها به سوی ما است، و ما آنها را از اعمالی که انجام دادهاند(و نتایج شوم آن)آگاه خواهیم ساخت، خداوند از آنچه در درون سینهها است آگاه است.
24-ما کمی از متاع دنیا را در اختیار آنان میگذاریم سپس آنها را مجبور به تحمل عذاب شدید میکنیم.
تکیه گاه مطمئن!
بعد از پایان اندرزهای دهگانه لقمان در زمینه مبدأ و معاد و راه و رسم زندگی و برنامههای اجتماعی و اخلاقی قرآن برای تکمیل آن به سراغ بیان نعمتهای الهی میرود تا حس شکرگزاری مردم را برانگیزد،شکری که سرچشمه"معرفة اللّٰه" و انگیزه اطاعت فرمان او میشود (1).
1) 1) بعضی از مفسران مانند"آلوسی"در"روح المعانی"و فخر رازی در"تفسیر کبیر"آیات مورد بحث را مربوط به آیات قبل از ذکر وصایای لقمان دانستهاند که مشرکان را مخاطب ساخته میگوید:"این خلق خدا است نشان دهید بتها چه آفرینشی داشتند"؟- و در آیات مورد بحث میگوید:"آیا ندیدید که خداوند آنچه را در آسمان و زمین است مسخر شما گردانید،ولی ذیل این آیه و آیات بعد از آن و روایاتی که در تفسیر آن وارد شده با عمومیت مفهوم آیه سازگارتر است.
روی سخن را به همه انسانها کرده میگوید:"آیا ندیدید خداوند آنچه را در آسمانها و زمین است مسخر فرمان شما کرد که در مسیر منافع و سود شما حرکت کنند"؟( أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللّٰهَ سَخَّرَ لَکُمْ،مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ ).
تسخیر موجودات آسمانی و زمینی برای انسان مفهوم وسیعی دارد که هم شامل اموری میشود که در قبضه اختیار او است و با میل و ارادهاش در مسیر منافع خود به کار میگیرد،مانند بسیاری از موجودات زمینی،یا اموری که در اختیار انسان نیست اما خداوند آنها را مامور ساخته که به انسان خدمت کند،همچون خورشید و ماه.
بنا بر این،همه موجودات مسخر فرمان خدا در طریق سود انسانها هستند خواه مسخر فرمان انسان باشند یا نه،و به این ترتیب لام در"لکم"به اصطلاح لام منفعت است (1).
سپس میافزاید:"خداوند نعمتهای خود را-اعم از نعمتهای ظاهر و باطن- بر شما گسترده و افزون ساخت"( وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً ).
"اسبغ"از ماده"سبغ"(بر وزن صبر)در اصل به معنی پیراهن یا زره گشاد و وسیع و کامل است،سپس به نعمت گسترده و فراوان نیز اطلاق شده است.
در اینکه منظور از نعمتهای"ظاهر"و"باطن"در این آیه چیست؟مفسران بسیار سخن گفتهاند.
بعضی نعمت"ظاهر"را چیزی میدانند که برای هیچکس قابل انکار نیست
1) 1) در باره تسخیر موجودات برای انسان در جلد 10 ذیل آیه 2 سوره رعد صفحه 120 بحثهای دیگری نیز داشتیم.
همچون آفرینش و حیات و انواع روزیها،و نعمتهای"باطن"را اشاره به اموری میدانند که بدون دقت و مطالعه قابل درک نیست(مانند بسیاری از قدرتهای روحی و غرائز سازنده).
بعضی نعمت"ظاهر"را اعضای ظاهر و نعمت"باطن"را قلب شمردهاند.
بعضی دیگر نعمت"ظاهر"را زیبایی صورت و قامت راست و سلامت اعضاء و نعمت"باطن"را"معرفة اللّٰه"دانستهاند.
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص میخوانیم که"ابن عباس"از آن حضرت در این زمینه سؤال کرد،فرمود:"ابن عباس!نعمت ظاهر اسلام است، و آفرینش کامل و منظم تو بوسیله پروردگار و روزیهایی که به تو ارزانی داشته.
و اما نعمت باطن،پوشاندن زشتیهای اعمال تو و رسوا نکردنت در برابر مردم است" (1).
در حدیث دیگری از امام باقر ع میخوانیم:"نعمت آشکار،پیامبر ص و معرفة اللّٰه و توحید است که پیامبر آورده،و اما نعمت پنهان،ولایت ما اهل بیت و پیمان دوستی با ما است" (2).
ولی در حقیقت هیچگونه منافاتی در میان این تفسیرها وجود ندارد و هر کدام یکی از مصداقهای روشن نعمت ظاهر و باطن را بیان میکند،بی آنکه مفهوم گسترده آن را محدود سازد.
و در پایان آیه از کسانی سخن میگوید که نعمتهای بزرگ الهی را که از درون و برون،انسان را احاطه کرده،کفران میکنند،و به جدال و ستیز در برابر حق برمیخیزند،میفرماید:"بعضی از مردم هستند که در باره خداوند بدون هیچ دانش و هدایت و کتاب روشنی،مجادله میکنند"( وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یُجٰادِلُ فِی اللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لاٰ هُدیً وَ لاٰ کِتٰابٍ مُنِیرٍ ).
و بجای اینکه بخشنده آن همه نعمتهای آشکار و نهان را بشناسند،رو به سوی شرک و انکار،از سر جهل و لجاجت میآورند.
در اینکه فرق در میان"علم"و"هدایت"و" کِتٰابٍ مُنِیرٍ "چیست؟ شاید بهترین بیان این باشد که"علم"اشاره به ادراکاتی است که انسان از طریق عقل و خرد خویش درک میکند،و"هدی"اشاره به معلمان و رهبران الهی و آسمانی و دانشمندانی است که میتوانند در این مسیر دست او را بگیرند و به سر منزل مقصود برسانند،و منظور از"کتاب منیر"کتابهای آسمانی میباشد که از طریق وحی، قلب و جان انسان را پر فروغ میسازند.
در حقیقت این گروه لجوج نه خود دانشی دارند،و نه به دنبال راهنما و رهبری هستند،و نه از وحی الهی استمداد میجویند،و چون راه هدایت در این سه امر منحصر است لذا با ترک آنها به وادی گمراهی و وادی شیاطین کشیده شدهاند. ***آیه بعد به منطق ضعیف و سست این گروه گمراه اشاره کرده میگوید:
"هنگامی که به آنها گفته شود،از آنچه خداوند نازل کرده پیروی کنید میگویند:
نه،ما از چیزی پیروی میکنیم که پدران خود را بر آن یافتیم"!( وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا وَجَدْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا ).
و از آنجا که پیروی از نیاکان جاهل و منحرف،جزء هیچ یک از طرق سه گانه هدایت آفرین فوق نیست،قرآن از آن به عنوان راه شیطانی یاد کرده میفرماید:"آیا حتی اگر شیطان آنها را دعوت به عذاب آتش فروزان کند باز هم باید از او تبعیت کنند"؟!( أَ وَ لَوْ کٰانَ الشَّیْطٰانُ یَدْعُوهُمْ إِلیٰ عَذٰابِ السَّعِیرِ ) (1).
1) 1) مفسران معمولا"لو"را در اینجا به معنی شرطیه گرفتهاند که جزای آن محذوف است و در تقدیر چنین است لَوْ کٰانَ الشَّیْطٰانُ یَدْعُوهُمْ إِلیٰ عَذٰابِ السَّعِیرِ ا یتبعونه.
در حقیقت قرآن در اینجا پوشش پیروی از سنت نیاکان را که ظاهری فریبنده دارد کنار میزند و چهره واقعی عمل آنها را که همان پیروی از شیطان در مسیر آتش دوزخ و جهنم است آشکار میسازد.
آری رهبری شیطان به تنهایی کافی است که انسان با آن مخالفت کند،هر چند در لفافههای دعوت به سوی حق بوده باشد که مسلما یک پوشش انحرافی است و دعوت به سوی آتش دوزخ نیز به تنهایی کافی برای مخالفت است هر چند دعوت کننده مجهول الحال باشد،حال اگر دعوت کننده شیطان و دعوتش به سوی آتش افروخته جهنم باشد تکلیف روشن است.
آیا هیچ عاقلی دعوت پیامبران الهی را به سوی بهشت رها میکند و به دنبال دعوت شیطان به سوی جهنم میرود؟! ***سپس به بیان حال دو گروه مؤمن خالص و کفار آلوده پرداخته،آنها را در مقایسه با یکدیگر و مقایسه با آنچه در مورد پیروان شیطان و مقلدان کور و کر نیاکان بیان کرده،مورد توجه قرار میدهد،میگوید:"کسی که قلب و جان خود را تسلیم خدا کند و در آستان پروردگار سر تسلیم و اطاعت فرود آورد در حالی که محسن و نیکوکار باشد به دستگیره محکمی چنگ زده است"( وَ مَنْ یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اللّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقیٰ ).
منظور از"تسلیم وجه برای خدا"در حقیقت اشاره به توجه کامل با تمام وجود به ذات پاک پروردگار است زیرا"وجه"(به معنی صورت)به خاطر آنکه شریفترین عضو بدن و مرکز مهمترین حواس انسانی است به عنوان کنایه از ذات او به کار میرود.
تعبیر به" هُوَ مُحْسِنٌ "از قبیل ذکر عمل صالح بعد از ایمان است.
چنگ زدن به دستگیره محکم تشبیه لطیفی از این حقیقت است که انسان برای
نجات از قعر دره مادیگری و ارتقاء به بلندترین قلههای معرفت و معنویت و روحانیت نیاز به یک وسیله محکم و مطمئن دارد این وسیله چیزی جز ایمان و عمل صالح نیست،غیر آن،همه پوسیده و پاره شدنی و مایه سقوط و مرگ است،علاوه بر این آنچه باقی میماند این وسیله است،و بقیه همه فانی و نابود شدنی است.
و لذا در پایان آیه میفرماید:"عاقبت همه کارها به سوی خدا است"( وَ إِلَی اللّٰهِ عٰاقِبَةُ الْأُمُورِ ).
در حدیثی که در تفسیر برهان از طرق اهل سنت از امام علی بن موسی الرضا ع از پیامبر گرامی اسلام نقل شده چنین آمده:
سیکون بعدی فتنة مظلمة، الناجی منها من تمسک بالعروة الوثقی،فقیل یا رسول اللّٰه و ما العروة الوثقی؟قال ولایة سید الوصیین،قیل یا رسول اللّٰه و من سید الوصیین؟ قال:امیر المؤمنین،قیل یا رسول اللّٰه و من امیر المؤمنین؟قال مولی المسلمین و اما مهم بعدی،قیل یا رسول اللّٰه و من مولی المسلمین و امامهم بعدک؟قال:اخی علی بن ابی طالب(ع): "بعد از من فتنهای تاریک و ظلمانی خواهد بود تنها کسانی از آن رهایی مییابند که به عروة الوثقی چنگ زنند، عرض کردند:ای رسول خدا عروة الوثقی چیست؟فرمود:ولایت سید اوصیاء است.
عرض کردند یا رسول اللّٰه سید اوصیاء کیست؟فرمود:امیر مؤمنان.
عرض کردند امیر مؤمنان کیست؟فرمود مولای مسلمانان و پیشوای آنان بعد از من،باز برای اینکه پاسخ صریحتری بگیرند عرض کردند او کیست؟ فرمود:برادرم علی بن ابی طالب ع (1).
روایات دیگری نیز در همین ازمنه که منظور از"عروة الوثقی"دوستی اهل بیت ع یا دوستی آل محمد ص یا امامان از فرزندان حسین ع است نقل شده (2).
بارها گفتهایم که این تفسیرها بیان مصداقهای روشن است،و منافات با مصادیق دیگری همچون توحید و تقوی و مانند آن ندارد. ***سپس به بیان حال گروه دوم پرداخته میگوید:"کسی که کافر شود و این حقایق روشن را انکار کند،کفر او تو را غمگین نسازد"( وَ مَنْ کَفَرَ فَلاٰ یَحْزُنْکَ کُفْرُهُ ).
چرا که تو وظیفهات را به خوبی انجام دادهای،او است که بر خویشتن ظلم و ستم میکند.
این گونه تعبیرات که در قرآن مجید مکرر آمده است نشان میدهد که پیغمبر گرامی اسلام ص از اینکه مشاهده میکرد گروهی جاهل و لجوج،راه خدا را با اینهمه دلائل روشن و نشانههای واضح،ترک میگویند و به بیراهه سر مینهند،سخت رنج میبرد،و آن قدر غمگین،و اندوهناک میشد که بارها خداوند او را دلداری میدهد،و چنین است راه و رسم یک رهبر دلسوز.
و نیز نگران مباش که گروهی در دنیا با اینکه کفر میورزند و ظلم و ستم میکنند،از نعمتهای الهی متنعمند،و گرفتار مجازات نیستند،زیرا دیر نشده است"بازگشت همه آنها به سوی ما است و ما آنها را از اعمالشان و نتائج تلخ و شوم آن،آگاه میسازیم"( إِلَیْنٰا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُمْ بِمٰا عَمِلُوا ).
نه تنها از اعمالشان آگاهیم که از نیات و اسرار درون دلهایشان نیز با خبریم "زیرا خداوند از آنچه در درون سینهها است آگاه است"( إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ ).
این تعبیر که خداوند مردم را در قیامت از اعمالشان با خبر میسازد یا از آنچه در آن اختلاف داشتند با خبر میکند،در آیات فراوانی از قرآن مجید نازل شده است و با توجه به اینکه"ننبئکم"از ماده"نبا"میباشد،و"نبا"
طبق آنچه راغب در مفردات آورده به خبری گفته میشود که محتوا و فایده مهمی دارد و صریح و آشکار و خالی از هر گونه کذب است،روشن میشود که این تعبیرات اشاره به آن است که خداوند در قیامت چنان افشاگری از اعمال انسانها میکند که جای هیچگونه اعتراض و انکار برای کسی باقی نمیماند،آنچه را مردم در این دنیا انجام میدهند و غالبا به دست فراموشی میسپارند،همه را مو به مو ظاهر میسازد،و برای حساب و جزا آماده میکند.
حتی آنچه در دل انسان میگذرد و هیچکس جز خدا از آن آگاه نیست، همه را به صاحبان آنها گوشزد میکند!. ***سپس میافزاید بهره آنها از زندگی دنیا تو را شگفتزده نکند،"ما کمی از متاع دنیا در اختیار آنان میگذاریم-و متاع دنیا هر چه باشد کم و ناچیز است-سپس آنها را بالاجبار به عذاب شدید میکشانیم"عذابی مستمر و دردناک ( نُمَتِّعُهُمْ قَلِیلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلیٰ عَذٰابٍ غَلِیظٍ ).
این تعبیر ممکن است اشاره به آن باشد که آنها تصور نکنند،در این جهان از قبضه قدرت خداوند خارجند،خود او میخواهد آنها را برای آزمایش و اتمام حجت و مقاصدی دیگر آزاد بگذارد،و همین متاع قلیل به آنها نیز از سوی او است، و چقدر متفاوت است حال این گروه که ذلیلانه و بالاجبار به عذاب غلیظ الهی کشانده میشوند با آنها که تمام وجودشان در اختیار خدا است و چنگ به عروة الوثقی زدهاند،در دنیا پاک و نیکوکار زندگی میکنند و در آخرت در جوار رحمت الهی متنعمند.
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اَللّٰهُ قُلِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (25) لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْغَنِیُّ اَلْحَمِیدُ (26) وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِی اَلْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاٰمٌ وَ اَلْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مٰا نَفِدَتْ کَلِمٰاتُ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (27) مٰا خَلْقُکُمْ وَ لاٰ بَعْثُکُمْ إِلاّٰ کَنَفْسٍ وٰاحِدَةٍ إِنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ (28) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ یُولِجُ اَللَّیْلَ فِی اَلنَّهٰارِ وَ یُولِجُ اَلنَّهٰارَ فِی اَللَّیْلِ وَ سَخَّرَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ أَنَّ اَللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (29) ذٰلِکَ بِأَنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْحَقُّ وَ أَنَّ مٰا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ اَلْبٰاطِلُ وَ أَنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْعَلِیُّ اَلْکَبِیرُ (30)
25-هر گاه از آنها سؤال کنی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است مسلما میگویند اللّٰه بگو الحمد للّٰه(که خود شما معترفید)ولی اکثر آنها نمیدانند.
26-از آن خدا است آنچه در آسمانها و زمین است،چرا که خداوند بی نیاز و شایسته ستایش است.
27-اگر آنچه روی زمین از درختان است قلم شوند،و دریا برای آن مرکب گردد،و هفت دریا به آن افزوده شود،اینها همه تمام میشوند اما کلمات خدا پایان نمیگیرد، خداوند عزیز و حکیم است.
28-آفرینش و زندگی مجدد همه شما همانند یک فرد بیش نیست،خداوند شنوا و بینا است.
29-آیا ندیدی که خداوند شب را در روز و روز را در شب داخل میکند؟و خورشید و ماه را مسخر شما ساخته؟و هر کدام تا سر آمد معینی بحرکت خود ادامه میدهند؟ خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است.
30-اینها همه دلیل بر آن است که خداوند حق است و آنچه غیر از او میخوانند باطل است و خداوند بلند مقام و بزرگ مرتبه است.
ده وصف از اوصاف پروردگار
در شش آیه فوق مجموعهای از صفات خداوند بیان شده است که در حقیقت ده صفت عمده یا ده اسم از اسماء الحسنی را بیان میکند:
غنی،حمید،عزیز،حکیم،سمیع،بصیر،خبیر،حق،علی و کبیر.
این از یک نظر،و از سوی دیگر در آیه نخست از"خالقیت"خداوند سخن میگوید و در آیه دوم از"مالکیت مطلقه"او در آیه سوم از"علم بی انتهایش"بحث میکند و در آیه چهارم و پنجم از"قدرت نامتناهیش".
و در آخرین آیه نتیجه میگیرد کسی که دارای این صفات است"حق"است و غیر از او همه باطل و هیچ و پوچند.
با توجه به این بحث اجمالی،به شرح آیات باز گردیم:
نخست میفرماید:"اگر از آنها سؤال کنی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است بطور قطع در پاسخ میگویند"اللّٰه"( وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ ).
این تعبیر که در آیات دیگر قرآن نیز دیده میشود(سوره عنکبوت آیه 61-63،زمر 38،زخرف 9)از یک سو دلیل بر این است که مشرکان هرگز منکر توحید خالق نبودند،و نمیتوانستند خالقیت را برای بتها قائل شوند،تنها به شرک در عبادت و شفاعت بتها معتقد بودند.
و از سوی دیگر دلیل بر فطری بودن توحید و تجلی این نور الهی در سرشت همه انسانها است.
سپس میگوید حال که آنها به توحید خالق معترفند:"بگو حمد و ستایش مخصوص اللّٰه است که خالق همه چیز میباشد نه بتها که خود مخلوق اویند،ولی اکثر آنها نمیدانند و نمیفهمند که عبادت باید منحصر به خالق جهان باشد" ( قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ). ***سپس به مساله"مالکیت"حق میپردازد چرا که بعد از ثبوت خالقیت نیاز به دلیل دیگری بر مالکیت او نیست،میفرماید:"از آن خدا است آنچه در آسمان و زمین است"( لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
بدیهی است آن کس که"خالق"و"مالک"است مدبر امور جهان نیز میباشد و به این ترتیب بخشهای سه گانه توحید(توحید خالقیت،توحید مالکیت و توحید ربوبیت)ثابت میگردد.
و کسی که چنین است از همه چیز بی نیاز و شایسته هر گونه ستایش است به همین دلیل در پایان آیه میافزاید:"خداوند غنی و حمید است"( إِنَّ اللّٰهَ هُوَ
الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ
).
او غنی علی الاطلاق،و حمید از هر نظر است،چرا که هر موهبتی در جهان است به او باز میگردد،و هر کس هر چه دارد از او دارد،و خزائن همه خیرات به دست او است و این دلیل زنده غنای او میباشد.
و از آنجا که"حمد"به معنی ستایش بر کار نیکی است که به اختیار از کسی سر میزند و هر نیکی در جهان میبینیم از سوی پروردگار است پس همه ستایشها از آن او است،حتی اگر ما زیبایی گل را میستائیم و جاذبه عشقهای ملکوتی را توصیف میکنیم و عظمت کار یک ایثارگر جانباز را ارج مینهیم باز در حقیقت او را میستائیم که این زیبایی و آن جاذبه و عظمت نیز از او است،پس او"حمید علی الاطلاق"است. ***آیه بعد ترسیمی از علم بی پایان خدا است،که با ذکر مثالی بسیار گویا و رسا مجسم شده است:
قبلا ذکر این نکته را لازم میدانیم که مطابق آنچه در تفسیر علی بن ابراهیم آمده است:"گروهی از یهود،هنگامی که پیرامون مساله روح از پیامبر ص سؤال کردند و قرآن در پاسخ آنها گفت: قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَ مٰا أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّٰ قَلِیلاً :"روح از فرمان پروردگار من است،و بهره شما از علم جز اندکی بیش نیست"این سخن بر آنان گران آمد و از پیامبر ص پرسیدند که آیا این فقط در باره ما است،فرمود:نه،همه را شامل میشود(حتی ما را).
ولی آنها افزودند ای محمد!تو در مورد خود گمان میکنی بهره کمی از علم داری در حالی که قرآن به تو داده شده،و به ما هم تورات،در قرآنت آمده است "کسی که حکمت به او داده شده خیر کثیر به او داده شده است"این سخنان با هم سازگار نیست!
در اینجا آیه وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاٰمٌ ...(آیه مورد بحث) نازل شد،و روشن ساخت که علم انسان هر قدر هم گسترده باشد در برابر علم خداوند ذره بی مقداری بیش نیست،و آنچه نزد شما بسیار است نزد خدا بسیار کم است (1).
نظیر این روایت را از طریق دیگری در ذیل آیه 109 سوره کهف بیان کردیم.
به هر حال قرآن مجید برای ترسیم علم نامتناهی خداوند چنین میگوید:
"اگر آنچه روی زمین از درختان است قلم شوند،و دریا برای آن مرکب گردد، و هفت دریا بر این دریا افزوده شود،تا علم خدا را بنویسند،اینها همه تمام میشوند اما کلمات خدا پایان نمیگیرد،خداوند عزیز و حکیم است"( وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاٰمٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مٰا نَفِدَتْ کَلِمٰاتُ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ).
"یمده"از ماده"مداد"به معنی مرکب یا ماده رنگینی است که با آن مینویسند،و در اصل از"مد"به معنی کشش گرفته شده زیرا خطوط به وسیله کشش قلم بر صفحه کاغذ پیدا میشود.
بعضی از مفسران معنی دیگری نیز برای آن نقل کردهاند و آن روغنی است که در چراغ میریزند و سبب روشنایی چراغ است،و هر دو معنی در واقع به یک ریشه باز میگردد.
"کلمات"جمع"کلمه"است و در اصل به معنی الفاظی است که انسان با آن سخن میگوید،سپس به معنی گستردهتری اطلاق شده،و آن هر چیزی است که میتواند بیانگر مطلبی باشد،و از آنجا که مخلوقات گوناگون این جهان هر کدام بیانگر ذات پاک خدا و علم و قدرت اویند،به هر موجودی"کلمة اللّٰه"
1) 1) "تفسیر برهان"جلد 3 صفحه 279.
اطلاق شده،مخصوصا در مورد موجودات شریفتر و با عظمتتر،این تعبیر به کار رفته،چنان که در باره مسیح ع در آیه 171 سوره نساء میخوانیم: إِنَّمَا الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ رَسُولُ اللّٰهِ وَ کَلِمَتُهُ (نظیر همین معنی در آیه 45 سوره آل عمران نیز آمده است).
سپس به همین مناسبت"کلمات اللّٰه"به معنی علم و دانش پروردگار به کار رفته است.
اکنون باید درست بیندیشیم که برای نوشتن تمام معلومات یک انسان،گاه یک قلم با مقداری مرکب کفایت میکند،حتی ممکن است با همین یک قلم انسانهای دیگری نیز مجموعه معلوماتشان را بر صفحه کاغذ بیاورند ولی قرآن میگوید:اگر تمام درختان روی زمین قلم شوند،میدانیم گاه از یک درخت تنومند از ساقه و شاخههایش،هزاران بلکه میلیونها قلم به وجود میآید،و با در نظر گرفتن حجم عظیم درختان روی زمین و جنگلهایی که بسیاری از کوهها و دشتها را پوشانیده است،و تعداد قلمهایی که از آن به وجود میآید،و همچنین اگر تمام اقیانوسهای روی زمین که تقریبا سه چهارم صفحه کره زمین را با عمق و ژرفای بسیار پوشانیده است مرکب شوند،چه وضع عجیبی را برای نوشتن ایجاد میکند و چقدر علوم و دانشها را با آن میتوان نوشت.
مخصوصا با توجه به افزوده شدن هفت دریای دیگر به آن که هر کدام از آنها معادل تمام اقیانوسهای روی زمین باشد،و بالاخص با توجه به اینکه عدد هفت در اینجا به معنی تعداد نیست بلکه برای تکثیر است و اشاره به دریاهای بی حساب میکند،روشن میشود که وسعت دامنه علم خداوند تا چه حد گسترده است و تازه همه اینها پایان میگیرد و باز علوم او پایان نخواهد گرفت.
آیا ترسیمی برای بی نهایت از این جالبتر و زیباتر به نظر میرسد؟این عدد به قدری زنده و گویا است که امواج فکر انسان را در افقهای بیکران و نامحدود
با خود همراه میبرد،و غرق در حیرت و ابهت میکند.
با توجه به این بیان گویا و روشن،انسان احساس میکند که معلوماتش در برابر آنچه در علم خدا است همچون یک صفر در برابر بی نهایت است،و شایسته است فقط بگوید:"دانش من به آنجا رسیده که به نادانی خود پی بردهام"حتی تشبیه به قطره و دریا برای بیان این واقعیت نارسا به نظر میرسد.
از جمله نکات لطیفی که در آیه به چشم میخورد این است که"شجره" به صورت مفرد،و"اقلام"به صورت جمع آمده،تا بیانگر تعداد فراوان قلمهایی باشد که از یک درخت با تمام ساقه و شاخههایش به وجود میآید.
و نیز تعبیر"البحر"به صورت مفرد و"الف و لام جنس"برای آن است که تمام اقیانوسهای روی زمین را شامل شود،بخصوص اینکه تمام اقیانوسهای جهان با هم مربوط و متصلند و در واقع در حکم یک دریای پهناورند.
و جالب اینکه در باره"قلمها"سخن از قلمهای اضافی و کمکی نمیکند اما در باره اقیانوسها سخن از هفت دریای دیگر به میان میآورد،چرا که به هنگام نوشتن قلم بسیار کم مصرف میشود آنچه بیشتر مصرف میگردد مرکب است.
انتخاب کلمه"سبع"(هفت)در لغت عرب برای تکثیر شاید از این نظر باشد که پیشینیان عدد کرات منظومه شمسی را هفت میدانستند(و در واقع آنچه از منظومه شمسی امروز نیز با چشم غیر مسلح دیده میشود هفت کره بیش نیست) و با توجه به اینکه"هفته"به صورت یک دوره کامل زمان هفت روز بیشتر نیست و تمام کره زمین را نیز به هفت منطقه تقسیم میکردند و نام هفت اقلیم بر آن گذارده بودند،روشن میشود که چرا هفت به عنوان یک عدد کامل در میان آحاد و برای بیان کثرت به کار رفته است (1).
1) 1) در زمینه"علم بی پایان پروردگار"در جلد 12 ذیل آیه 109 سوره کهف (صفحه 574)نیز سخن گفتهایم.
*** بعد از ذکر علم بی پایان پروردگار،سخن از قدرت بی انتهای او به میان میآورد و میفرماید:"آفرینش همه شما و نیز برانگیخته شدن شما بعد از مرگ همانند یک فرد بیش نیست،خداوند شنوا و بینا است"( مٰا خَلْقُکُمْ وَ لاٰ بَعْثُکُمْ إِلاّٰ کَنَفْسٍ وٰاحِدَةٍ إِنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ ).
بعضی از مفسران گفتهاند که جمعی از کفار قریش از روی تعجب و استبعاد در مساله معاد میگفتند:خداوند ما را به گونههای مختلفی آفریده است و در طی مراحل گوناگون،روزی نطفه بودیم و سپس علقه شدیم،بعد مضغه گشتیم،و سپس تدریجا به صورتهای گوناگون در آمدیم،چگونه خداوند همه ما را در یک ساعت آفرینش جدیدی میدهد؟ آیه مورد بحث نازل شد و به سخن آنها پاسخ گفت.
در حقیقت آنها از این نکته غافل بودند که مفاهیمی همچون"سخت" و"آسان"و"کوچک"و"بزرگ"برای موجوداتی همچون ما که قدرت محدودی داریم،قابل تصور است،ولی در برابر قدرت بی پایان حق،همگی یکسان و برابر میباشند،آفرینش یک انسان با آفرینش همه انسانها هیچ تفاوتی ندارد،و آفرینش یک موجود در یک لحظه یا در طول سالیان دراز در پیشگاه قدرت او یکسان است.
اگر تعجب کفار قریش از این بوده است که چگونه این طبایع مختلف، و اشکال گوناگون و شخصیتهای متنوع،آن هم بعد از آنکه بدن انسان خاک شد و خاکها پراکنده گشتند و به هم آمیختند،چگونه ممکن است از هم جدا شوند و هر کدام به جای خود باز گردند؟پاسخ آن را علم بی پایان،و قدرت بی انتهای خداوند میدهد.
او چنان روابطی در میان موجودات بر قرار ساخته که یک واحد همچون یک مجموعه،و یک مجموعه همانند یک واحد است.
اصولا انسجام و به هم پیوستگی این جهان،آن چنان است که هر کثرتی در آن به وحدت باز میگردد،و خلقت مجموع انسانها از همان اصولی تبعیت میکند که خلقت یک انسان تبعیت دارد.
و اگر تعجب آنها از کوتاهی زمان بوده که چگونه مراحلی را که انسان از حال نطفه تا دوران جوانی طی سالیان دراز طی میکند ممکن است در لحظات کوتاهی طی شود؟پاسخ آن را نیز قدرت پروردگار میدهد،ما در جهان جانداران اطفال انسان را میبینیم که باید مدتها طول بکشد تا راه رفتن را به خوبی یاد بگیرند یا قادر به استفاده از هر نوع غذا شوند،در حالی که جوجهها را میبینیم همین که سر از تخم بیرون آوردند و متولد شدند برمیخیزند و راه میروند و حتی بدون نیاز به مادر غذا میخورند،اینها نشان میدهد که این گونه مسائل در برابر قدرت خداوند،تاثیری ندارد.
ذکر"سمیع"و"بصیر"بودن خداوند در پایان این آیه،ممکن است پاسخ به ایراد دیگری از ناحیه مشرکان باشد که به فرض همه انسانها با تنوع خلقتی که دارند و با تمام ویژگیهایشان در ساعت معینی برانگیخته شوند،ولی اعمال آنها و سخنانشان چگونه مورد حساب قرار میگیرد؟اعمال و گفتار اموری هستند که بعد از وجود نابود میشوند.
قرآن پاسخ میدهد خداوند شنوا و بینا است،تمام سخنان آنها را شنیده و همه اعمالشان را دیده(بعلاوه فنا و نابودی مطلق در این جهان مفهوم ندارد، بلکه اعمال و اقوالشان همواره موجود خواهد بود).
از این گذشته جمله فوق تهدیدی است نسبت به این بهانهجویان که خداوند از گفتگوهای شما برای سمپاشی در افکار عمومی بی خبر نیست،و حتی از آنچه در دل دارید و بر زبان جاری نکردهاید نیز آگاه است.
آیه بعد تاکید و بیان دیگری است برای قدرت واسعه خداوند،روی سخن را به پیامبر کرده،میگوید:"آیا ندیدی که خداوند شب را در روز،و روز را در شب داخل میکند"؟( أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهٰارِ وَ یُولِجُ النَّهٰارَ فِی اللَّیْلِ ).
و نیز آیا ندیدی که"خداوند خورشید و ماه را در مسیر منافع انسانها مسخر ساخته"؟( وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ ).
و هر کدام تا سرآمد معینی به حرکت خود ادامه میدهند"( کُلٌّ یَجْرِی إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی ).
"و اینکه خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است"؟( وَ أَنَّ اللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ ).
"ولوج"در اصل به معنی"دخول"است،و داخل کردن شب در روز، و روز در شب ممکن است اشاره به افزایش تدریجی و کوتاه شدن شب و روز در طول سال باشد که تدریجا از یکی کاسته،و به صورت نامحسوسی بر دیگری میافزاید،تا فصول چهار گانه سال با ویژگیها و آثار پر برکتش ظاهر گردد(تنها در دو نقطه از روی زمین است که این تغییر تدریجی و فصول چهار گانه نیست یکی نقطه حقیقی قطب شمال و جنوب است که در طول سال،ششماه شب،و ششماه روز میباشد،و دیگری خط باریک و دقیق استوا است که در تمام سال،شب و روز یکسان است.
و یا اشاره به این باشد که تبدیل شب به روز،و روز به شب به خاطر وجود جو زمین بطور ناگهانی صورت نمیگیرد تا انسان و همه موجودات زنده را در برابر خطرات مختلف قرار دهد،بلکه نخستین اشعه آفتاب از هنگام طلوع فجر در اعماق تاریکی نفوذ کرده،کم کم نفوذ بیشتری پیدا میکند،تا تمام صفحه آسمان را بگیرد،درست بعکس چیزی که به هنگام پایان روز و دخول شب تحقق مییابد.
این انتقال تدریجی و کاملا منظم و حساب شده از مظاهر قدرت خدا است.
البته این دو تفسیر با هم منافاتی ندارند و ممکن است جمعا در معنی آیه منظور باشند.
در مورد تسخیر"شمس"و"قمر"و سایر کرات آسمانی برای انسانها- چنان که قبلا هم گفتهایم-منظور تسخیر در راه خدمت به انسان است،و به تعبیر دیگر لام در"سخر لکم"لام نفع است،نه لام اختصاص،و این تعبیر در قرآن مجید در مورد خورشید و ماه و شب و روز و نهرها و دریاها و کشتیها آمده است،و همه اینها بیانگر عظمت شخصیت انسان و گستردگی نعمتهای خداوند در مورد او است که تمام موجودات زمین و آسمان به فرمان خدا سرگشته و فرمانبردار او هستند و با اینحال شرط انصاف نیست که او فرمان نبرد (1).
جمله" کُلٌّ یَجْرِی إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی "اشاره به این است که این نظام حساب شده و دقیق تا ابد ادامه نمییابد،و پایان و سرانجامی دارد که همراه با پایان گرفتن دنیا است،همان چیزی که در سوره"تکویر"چنین از آن یاد شده است: إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ وَ إِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَتْ :"هنگامی که خورشید بی فروغ گردد و ستارگان به تیرگی گرایند...".
ارتباط جمله" أَنَّ اللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ "با توجه به آنچه در بالا گفتیم با این بحث روشن میشود،چرا که خداوندی که خورشید و ماه با عظمت را با آن حساب دقیق به کار گرفته،و شب و روز را با آن نظم مخصوص هزاران و میلیونها سال وارد یکدیگر میکند،چنین پروردگاری چگونه ممکن است از اعمال انسانها بی خبر بماند،آری او هم اعمال را میداند و هم نیات و اندیشهها را.
1) 1) در مورد"تسخیر خورشید و ماه و موجودات دیگر برای انسان"در جلد 10 ذیل آیه 2 سوره رعد(صفحه 120)و آیه 32 سوره ابراهیم(صفحه 350)بحث مشروحی داشتیم.
و در آخرین آیه مورد بحث به صورت یک نتیجهگیری جامع و کلی میفرماید:
"اینها دلیل بر آن است که خداوند حق است،و آنچه غیر از او میخوانند باطل است،و خداوند بلند مقام و بزرگ مرتبه است"( ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مٰا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الْبٰاطِلُ وَ أَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ ) (1).
مجموع بحثهایی که در آیات قبل پیرامون خالقیت و مالکیت و علم و قدرت بی انتهای پروردگار آمده بود،این امور را اثبات کرد که"حق"تنها او است و غیر او زائل و باطل و محدود و نیازمند است،و"علی و کبیر"که از هر چیز برتر و از توصیف بالاتر است ذات پاک او میباشد و به گفته شاعر: الا کل شیء ما خلا اللّٰه باطل و کل نعیم لا محالة زائل:
"آگاه باشید هر چه جز خدا است باطل است و هر نعمتی سرانجام، زوال پذیر است".
این سخن را به تعبیر فلسفی میتوان چنین بیان کرد:
حق اشاره به وجود حقیقی و پایدار است،و در این جهان آن وجود حقیقی که قائم بالذات و ثابت و بر قرار و جاودانی باشد تنها او است،و بقیه هر چه هست در ذات خود وجودی ندارد و عین بطلان است که هستی خود را از طریق وابستگی به آن وجود حق پایدار پیدا میکند،و هر لحظه نظر لطفش را از آنها بر گیرد در ظلمات فنا و نیستی،محو و ناپدید میشود.
به این ترتیب هر قدر ارتباط موجودات دیگر به وجود حقتعالی بیشتر گردد
1) 1) "باء"در" بِأَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْحَقُّ "گر چه در بدو امر"باء سببیه"به نظر میآید،و شاید به همین دلیل بعضی از مفسران"آلوسی"در"روح المعانی"،مضمون این آیه را سبب مطالب گذشته گرفته،ولی سیاق آیات،و ذکر صفات گذشته،یعنی خالقیت و مالکیت و علم و قدرت و نشانههای آن در عالم آفرینش ظاهر در این است که آنها همه گواه برای این نتیجه بوده است،بنا بر این محتوای این آیه،نتیجه آیات قبل است نه سبب آنها.
به همان نسبت حقانیت بیشتری کسب میکند.
به هر حال همانگونه که گفتیم این آیات مجموعهای از ده صفت از صفات برجسته خدا،و ده اسم از اسماء حسنای او است،و مشتمل بر دلائل قوی و انکار ناپذیری بر بطلان هر گونه شرک و لزوم توحید در تمام مراحل عبودیت است.
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَلْفُلْکَ تَجْرِی فِی اَلْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اَللّٰهِ لِیُرِیَکُمْ مِنْ آیٰاتِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ (31) وَ إِذٰا غَشِیَهُمْ مَوْجٌ کَالظُّلَلِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ اَلدِّینَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَی اَلْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مٰا یَجْحَدُ بِآیٰاتِنٰا إِلاّٰ کُلُّ خَتّٰارٍ کَفُورٍ (32)
31-آیا ندیدی کشتیها بر صفحه دریاها به فرمان خدا،و به برکت نعمت او حرکت میکنند؟ او میخواهد گوشهای از آیاتش را به شما نشان دهد که در اینها آیات و نشانههایی است برای کسانی که شکیبا و شکرگزارند.
32-و هنگامی که موجی همچون ابرها(در سفرهای دریایی)آنها را بپوشاند(و بالای سر آنها قرار گیرد)خدا را با اخلاص میخوانند،اما هنگامی که آنها را به خشکی نجات داد بعضی راه اعتدال را پیش میگیرند(و به ایمان خود وفادار میمانند در حالی که بعضی دیگر فراموش کرده راه کفر پیش میگیرند)و آیات ما را هیچکس جز پیمانشکنان کفران کننده انکار نمیکنند.
در گرداب بلا!
باز در دو آیه مورد بحث سخن از نعمتهای خدا و دلائل توحید در آفاق و انفس است.
در نخستین آیه سخن از دلیل نظم به میان میآید،و در دومین آیه سخن از
توحید فطری است و مجموعا بحثهایی را که در آیات قبل آمد تکمیل میکند.
میگوید:"آیا ندیدی کشتیها بر صفحه دریاها به فرمان خدا،و به برکت نعمت او حرکت میکنند"؟!( أَ لَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْکَ تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللّٰهِ ) (1).
"هدف این است که گوشهای از آیات عظمتش را به شما نشان دهد" ( لِیُرِیَکُمْ مِنْ آیٰاتِهِ ).
آری"در اینها نشانههایی است برای کسانی که بسیار شکیبا و شکرگزارند" ( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ ).
بدون شک حرکت کشتیها بر صفحه اقیانوسها نتیجه مجموعهای از قوانین آفرینش است:
حرکت منظم بادها از یک سو.
وزن مخصوص چوب یا مواردی که با آن کشتی را میسازند از سوی دیگر.
میزان غلظت آب از سوی سوم.
و فشاری که از ناحیه آب بر اجسامی که در آن شناور میشوند از سوی چهارم.
و هر گاه در یکی از این امور اختلالی رخ دهد یا کشتی در قعر دریا فرو میرود،یا واژگون میشود و یا در وسط دریا سرگردان و حیران میماند.
اما خداوندی که اراده کرده است پهنه دریاها را بهترین شاهراه برای مسافرت انسانها،و حمل مواد مورد نیاز از نقطهای به نقطه دیگر قرار دهد،این شرائط را که هر یک نعمتی از نعمتهای او است فراهم ساخته.
عظمت قدرت خدا در صفحه اقیانوسها و کوچکی انسان در مقابل آن به قدری است که در گذشته که تنها از نیروی باد برای حرکت کشتی استفاده میشد،
1) 1) "باء"در"بنعمت اللّٰه"ممکن است"باء سببیت"و یا"باء مصاحبت"باشد، ولی احتمال اول مناسبتر است.
اگر تمام مردم جهان جمع میشدند که یک کشتی را در وسط دریا بر خلاف مسیر یک باد سنگین به حرکت در آورند قدرت نداشتند.
و امروز هم که قدرت موتورهای عظیم جانشین باد شده است باز وزش طوفان آن قدر سخت و سنگین است که عظیمترین کشتیها را جابجا میکند،و گاه آنها را در هم میشکند.
و اینکه در آخر آیه روی اوصاف"صبار"و"شکور"(بسیار صابر و شکیبا و بسیار شکرگزار)تکیه شده،یا به خاطر این است که زندگی دنیا مجموعهای است از"بلا"و"نعمت"که هر دو وسیله آزمایشند،ایستادگی و شکیبایی در برابر حوادث سخت،و شکرگزاری در برابر نعمتها مجموعه وظیفه انسانها را تشکیل میدهد.
لذا در حدیثی که بسیاری از مفسران از پیامبر گرامی اسلام ص نقل کردهاند میخوانیم:الایمان نصفان نصف صبر و نصف شکر:"ایمان دو نیمه است،نیمهای صبر و نیمهای شکر (1).
و یا اشاره به این است که برای درک آیات با عظمت الهی در پهنه آفرینش انگیزهای لازم است،همچون شکر منعم توأم با صبر و شکیبایی برای دقت و کنجکاوی هر چه بیشتر. ***بعد از بیان نعمت حرکت کشتیها در دریاها که هم در گذشته و هم امروز، بزرگترین و مفیدترین وسیله حمل و نقل انسانها و کالاها بوده است،اشاره به یکی از چهرههای دیگر همین مساله کرده میگوید:"هنگامی که آنها بر کشتی سوار شوند،و در وسط دریا قرار گیرند و دریا طوفانی شود،و امواج کوه پیکر،همچون ابرها بالای سر آنان قرار گیرد،خدا را با اخلاص میخوانند"
1) 1) تفسیر"مجمع البیان"و"قرطبی"و"فخر رازی"و"صافی".
( وَ إِذٰا غَشِیَهُمْ مَوْجٌ کَالظُّلَلِ دَعَوُا اللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ ).
"ظلل"جمع"ظله"(بر وزن قله)است،و مفسران برای آن چند معنی ذکر کردهاند:
"راغب"در"مفردات"میگوید:"ظله"به معنی ابری است که سایه میافکند،و غالبا در مواردی به کار میرود که موضوع ناخوشآیندی در کار است.
بعضی نیز آن را به معنی سایبان از ماده"ظل"دانستهاند.
بعضی نیز آن را به معنی کوه گرفتهاند.
گرچه این معانی-در رابطه با آیه مورد بحث-تفاوت زیادی با هم ندارد ولی با توجه به اینکه در قرآن کرارا این کلمه به معنی ابرهای سایهافکن آمده و با توجه به اینکه تعبیر غشیهم(آنها را میپوشاند)تناسب بیشتری با معنی ابر دارد،این تفسیر نزدیکتر به نظر میرسد.
یعنی امواج عظیم دریا آن چنان برمیخیزد،و اطراف آنها را احاطه میکند که گویی ابری بر سر آنان سایه افکنده است،سایهای وحشتناک و هولانگیز.
اینجا است که انسان با تمام قدرتهای ظاهری که برای خویش جلب و جذب کرده،خود را ضعیف و ناچیز و ناتوان میبیند،دستش از همه جا بریده میشود تمام وسائل عادی و مادی از کار میافتد،هیچ روزنه امیدی برای او باقی نمیماند جز نوری که از درون جان او و از عمق فطرتش میدرخشد.
پردههای غفلت را کنار میزند قلب او را روشن میسازد،و به او میگوید:
کسی هست که میتواند تو را رهایی بخشد! همان کس که امواج دریا فرمان او را میبرند،و آب و باد و خاک سرگردان او هستند.
اینجا است که توحید خالص همه قلب او را احاطه میکند،و دین و آئین و پرستش را مخصوص او میداند.
سپس اضافه میکند:"هنگامی که خداوند آنها را از این مهلکه رهایی بخشید-امواج فرو نشست،و او سالم به ساحل نجات رسید-مردم دو گروه میشوند بعضی راه اعتدال را پیش میگیرند و به عهد و پیمانی که در دل در آن لحظات حساس با خدا کردند پایبند و وفادار میمانند"( فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَی الْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ ) (1).
ولی گروهی دیگر همه چیز را به دست فراموشی سپرده و باز لشکر غارتگر شرک و کفر بر کشور قلبشان چیره میشود.
جمعی از مفسرین،آیه فوق را اشارهای به اسلام آوردن"عکرمة بن ابی جهل"دانستهاند.
به هنگام فتح مکه،چون پیامبر ص همه مردم را جز چهار نفر مشمول عفو عمومی قرار داده بود،و تنها در مورد این چهار نفر که یکی از آنها عکرمة بن ابی جهل بود،حکم اعدام صادر فرموده بود که هر کجا آنها را بیابید از بین ببرید،(چرا که از هیچگونه کارشکنی و کینهتوزی و جنایت بر ضد اسلام و مسلمین فروگذار نبودند)عکرمه ناچار از مکه فرار کرد.
به کنار دریای احمر آمد و سوار بر کشتی شد در دریا تند بادی خطرناک دامان او را گرفت،اهل کشتی به یکدیگر گفتند:بیائید با بتها وداع گوئید و تنها دست به دامان لطف"اللّٰه"بزنید که از این خدایان ما کاری ساخته نیست! "عکرمه"گفت:اگر جز توحید ما را در دریا نجات ندهد در خشکی نیز نجات نخواهد داد،بارالها من با تو عهد و پیمان میبندم که اگر مرا از این مهلکه برهانی به سراغ محمد ص میروم و دست در دست او میگذارم،چرا که او را بخشنده و کریم میدانم.
1) 1) مقتصد از ماده قصد به معنی اعتدال در کار و وفای به عهد است.
سرانجام او نجات یافت و خدمت پیامبر ص آمد و مسلمان شد (1).
در تواریخ اسلامی آمده است که"عکرمه"بعدا در صف مسلمانان راستین قرار گرفت و در ماجرای جنگ"یرموک"یا"اجنادین"شربت شهادت نوشید.
و در پایان آیه اضافه میکند:"آیات ما را هیچکس جز پیمانشکنان کفران کننده انکار نمیکنند"( وَ مٰا یَجْحَدُ بِآیٰاتِنٰا إِلاّٰ کُلُّ خَتّٰارٍ کَفُورٍ ).
"ختار"از ماده"ختر"(بر وزن چتر)به معنی پیمانشکنی است.
این کلمه صیغه مبالغه است چرا که مشرکان و گنهکاران کرارا در گرفتاریها رو به سوی خدا میآورند،عهد و پیمانها با خدا میبندند و نذرها میکنند،اما هنگامی که طوفان حوادث فرو نشست پیمانهای خود را پی در پی میشکنند، و نعمتهای الهی را به دست کفران میسپارند.
در حقیقت"ختار"و"کفور"که در ذیل این آیه آمده نقطه مقابل"صبار" و"شکور"است که در ذیل آیه قبل آمده است(کفران در مقابل شکرگزاری، و پیمانشکنی در مقابل شکیبایی و باقیمانده بر سر عهد و پیمان)چرا که وفای به عهد تنها برای شکیبایان امکان پذیر است آنها هستند که به هنگام شعلهور شدن ایمان فطری در درون جانشان سعی میکنند این نور الهی دیگر به خاموشی نگراید و حجابها و پردهها روی آن نیفتد.
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیه مورد بحث-در"اسد الغابه فی معرفة الصحابه" ج 4 صفحه 5 نیز همین ماجرا با مختصری تفاوت آمده است(عکرمه با کسر عین).
یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ اِتَّقُوا رَبَّکُمْ وَ اِخْشَوْا یَوْماً لاٰ یَجْزِی وٰالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لاٰ مَوْلُودٌ هُوَ جٰازٍ عَنْ وٰالِدِهِ شَیْئاً إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ فَلاٰ تَغُرَّنَّکُمُ اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا وَ لاٰ یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّٰهِ اَلْغَرُورُ (33) إِنَّ اَللّٰهَ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلسّٰاعَةِ وَ یُنَزِّلُ اَلْغَیْثَ وَ یَعْلَمُ مٰا فِی اَلْأَرْحٰامِ وَ مٰا تَدْرِی نَفْسٌ مٰا ذٰا تَکْسِبُ غَداً وَ مٰا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ (34)
33-ای مردم!از خدا بپرهیزید،و از روزی بترسید که نه پدر جزای اعمال فرزند خود را تحمل میکند و نه فرزند چیزی از جزای پدر را،مسلما وعده الهی حق است مبادا زندگانی دنیا شما را بفریبد،و مبادا شیطان شما را مغرور سازد.
34-آگاهی از زمان قیام قیامت مخصوص خداست،و او است که باران را نازل میکند، و آنچه در رحم مادران است میداند،و هیچکس نمیداند فردا چه میکند، و هیچکس نمیداند در چه سرزمینی میمیرد،فقط خداوند عالم و آگاه است.
وسعت علم خداوند
در این دو آیه که آخرین آیه سوره لقمان است،نخست به صورت یک جمع بندی از مواعظ و اندرزهای گذشته،و دلائل توحید و معاد،همه انسانها را به خدا و روز قیامت توجه میدهد،سپس از غرور ناشی از دنیا و شیطان بر حذر میدارد
و بعد به وسعت دامنه علم خداوند و شمول آن نسبت به همه چیز میپردازد.
میفرماید:"ای مردم از خدا بپرهیزید"( یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ ).
"و از روزی بترسید که نه پدر بار گناه فرزندش را به دوش میکشد،و نه فرزند چیزی از مسئولیت پدر را تحمل میکند"( وَ اخْشَوْا یَوْماً لاٰ یَجْزِی وٰالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لاٰ مَوْلُودٌ هُوَ جٰازٍ عَنْ وٰالِدِهِ شَیْئاً ).
در حقیقت دستور اول،توجه به مبدء است،و دستور دوم توجه به معاد.
دستور اول،نیروی مراقبت را در انسان زنده میکند،و دستور دوم احساس پاداش و کیفر را،و بدون شک کسی که بداند شخص خبیر و آگاهی تمام اعمال او را میبیند و میداند و ثبت و ضبط میکند،و از سوی دیگر محکمه و دادگاه عدلی برای رسیدگی به تمام جزئیات آن تشکیل میدهد،چنین انسانی کمتر آلوده گناه و فساد میشود.
جمله" لاٰ یَجْزِی "از ماده جزا است و"جزا"از نظر لغت به دو معنی آمده یکی پاداش و کیفر دادن در برابر چیزی(چنان که گفته میشود جزاه اللّٰه خیرا:
خداوند او را پاداش خیر داد).
و دیگری کفایت کردن و جانشین شدن و تحمل نمودن،چنان که در آیه مورد بحث آمده است: لاٰ یَجْزِی وٰالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ :"هیچ پدری،مسئولیت اعمال فرزندش را قبول نمیکند و به جای او نمینشیند و از او کفایت نمیکند".
ممکن است هر دو به یک ریشه باز گردد،چرا که پاداش و کیفر نیز جانشین عمل میشود،و به مقدار آن است(دقت کنید).
به هر حال در آن روز هر کس چنان به خود مشغول است و در پیچ و خم اعمال خویش گرفتار که به دیگری نمیپردازد،حتی پدر و فرزند که نزدیکترین رابطهها را با هم دارند هیچکدام به فکر دیگری نیستند.
این آیه نظیر همان است که در آغاز سوره حج آمده که در باره قیامت و زلزله
رستاخیز میگوید: یَوْمَ تَرَوْنَهٰا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّٰا أَرْضَعَتْ :"روزی که آن را مشاهده کنید،مادران شیرده فرزندان شیر خوار خود را فراموش میکنند".
قابل توجه اینکه در مورد"پدر"تعبیر به لاٰ یَجْزِی ،(فعل مضارع میکند) و در مورد فرزند تعبیر به"جاز"(اسم فاعل).این تفاوت تعبیر ممکن است از باب تنوع در سخن باشد،یا اشاره به وظیفه و مسئولیت فرزند در مقابل پدر،زیرا اسم فاعل دوام و تکرار بیشتری را میرساند.
به تعبیر دیگر از عواطف پدری انتظار میرود که حد اقل در پارهای از موارد تحمل عذاب فرزند را بکند آن چنان که در دنیا ناملایمات او را به جان میخرید ولی در مورد فرزند انتظار میرود که مقدار بیشتری از ناملایمات پدر را به خاطر حقوق فراوانی که بر او دارد متحمل شود،در حالی که هیچیک از این دو،در آن روز،کمترین مشکلی را از دیگری نمیگشایند،و همه گرفتار اعمال خویشند و سر در گریبان خود.
در پایان آیه انسانها را از دو چیز بر حذر میدارد،میفرماید:"وعده خدا حق است مبادا زندگی دنیا شما را بفریبد،و مبادا شیطان شما را گول زند"( إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ فَلاٰ تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا وَ لاٰ یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّٰهِ الْغَرُورُ ).
در واقع در برابر دو امر که در آغاز آیه بود،دو نهی در اینجا دیده میشود زیرا اگر توجه به خدا و ترس از حساب و جزا در انسان زنده شود ترسی از انحراف و آلودگی در او نیست،مگر از دو راه:یکی اینکه زرق و برق دنیا،واقعیتها را در نظر او دگرگون سازد،و قدرت تشخیص را از او بگیرد که حب دنیا ریشه همه گناهان است،دیگر اینکه وسوسههای شیطانی او را فریب دهد،و مغرور سازد و از مبدء و معاد دور کند.
اگر این دو راه نفوذ گناه بسته شود،دیگر هیچ خطری او را تهدید نمیکند،و به این ترتیب چهار دستور فوق مجموعه کاملی از برنامه نجات آدمی
را فراهم میسازد. ***در آخرین آیه این سوره به تناسب بحثی که پیرامون روز رستاخیز در آیه قبل به میان آمد،سخن از علومی به میان میآورد که مخصوص پروردگار است میگوید:"آگاهی بر زمان قیام قیامت مخصوص خدا است"( إِنَّ اللّٰهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّٰاعَةِ ).
"و او است که باران را نازل میکند"و از تمام جزئیات نزول آن آگاه است( وَ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ ).
و نیز"او است که از فرزندانی که در رحم مادرانند(با تمام مشخصات آنها) آگاه است"( وَ یَعْلَمُ مٰا فِی الْأَرْحٰامِ ).
و"هیچکس نمیداند فردا چه میکند"( وَ مٰا تَدْرِی نَفْسٌ مٰا ذٰا تَکْسِبُ غَداً ).
"و هیچکس نمیداند در چه سرزمینی میمیرد"؟( وَ مٰا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ ).
"خداوند عالم و آگاه است"( إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ ).
گویی مجموع این آیه پاسخ به سؤالی است که در زمینه قیامت مطرح میشود همان سؤالی که بارها مشرکان قریش از پیامبر ص کردند و گفتند: مَتیٰ هُوَ :
"روز قیامت کی خواهد بود"(اسراء-51).
قرآن در پاسخ آنان میگوید:هیچکس جز خدا،از لحظه قیام قیامت آگاه نیست و طبق صریح آیات دیگر،خداوند این علم را از همه مخفی داشته است إِنَّ السّٰاعَةَ آتِیَةٌ أَکٰادُ أُخْفِیهٰا :"قیامت خواهد آمد و من میخواهم آن را پنهان سازم"(طه -15).
تا هرگز غرور و غفلت دامان افراد را نگیرد.
سپس میگوید:نه تنها مساله قیامت است که از شما پنهان است،در زندگی روزمره شما و در میان نزدیکترین مسائلی که با مرگ و حیاتتان سر و کار دارد مطالب فراوانی وجود دارد که شما از آن بیخبرید.
زمان نزول قطرات حیاتبخش باران که زندگی همه جانداران به آن بستگی دارد بر هیچیک از شما آشکار نیست،و تنها با حدس و تخمین و گمان از آن بحث میکنید.
همچنین از زمان پیدایش شما در شکم مادر و خصوصیات جنین،احدی آگاه نیست.
و نیز آینده نزدیک یعنی حوادث فردای شما و نیز محل مرگ و بدرود حیاتتان بر همه پوشیده است.
شما که از این مسائل نزدیک به زندگی خود اطلاعی ندارید چه جای تعجب که از لحظه قیام قیامت بیخبر باشید (1).
در تفسیر"در المنثور"نقل شده که مردی به نام"وراث"از طائفه"بنی مازن"خدمت پیامبر ص آمد گفت:ای محمد!کی قیامت بر پا میشود؟بعلاوه شهرهای ما در خشکسالی فرو رفته،کی فراوانی نعمت میشود؟و نیز هنگامی که آمدم همسرم باردار بود کی فرزند میآورد؟و نیز من میدانم امروز چه کردهام فردا چه خواهم کرد؟و بالآخره من میدانم در کجا متولد شدهام بگو ببینم
1) 1) درست است که در آیات فوق در جمله ینزل الغیث(خدا باران را نازل میکند)سخنی از مساله علم خدا در میان نیست،و به همین جهت بعضی این جمله را استثناءا در میان این جملهها به منظور بیان قدرت خدا دانستهاند،نه علم او،ولی هماهنگی پنج جمله با یکدیگر از یک سو،و روایات متعددی که در نهج البلاغه و کتب دیگر آمده است (و به زودی به آن اشاره خواهیم کرد)از سوی دیگر قرینه بر این است که آن نیز مربوط به علم خداوند است.
در کدام سرزمین میمیرم؟! آیه فوق نازل شد و گفت علم همه این امور نزد خدا است (1).
آیات فوق هشدار میدهد که زرق و برق زندگی دنیا شما را نفریبد سپس از فریب شیطان،سخن میگوید و نسبت به آن اعلام خطر میکند،زیرا مردم چند گروهند.
بعضی آن قدر ضعیف و ناتوانند که تنها مشاهده زرق و برق دنیا برای فریب و غرورشان کافی است.
اما بعضی که مقاومت بیشتری دارند،وسوسههای شیطان نیز باید به آن افزوده شود،و شیطان درون و برون دست به دست هم دهند تا آنها را بفریبند، تعبیرات آیه فوق هشداری است به همه این گروهها.
ذکر این نکته نیز لازم است که"غرور"(بر وزن جسور)به معنی هر موجود فریبنده است،و اینکه آن را تفسیر به شیطان کردهاند،در حقیقت بیان مصداق واضح آن است،و الا هر انسان فریبنده،هر کتاب فریبنده،هر مقام وسوسهگر و هر موجودی،که انسان را گمراه سازد در مفهوم وسیع این کلمه داخل است، مگر اینکه مفهوم شیطان را چنان وسعت دهیم به گونهای که همه اینها را شامل شود.
لذا راغب در مفردات میگوید:"غرور"هر چیزی است که انسان را مغرور سازد و بفریبد،اعم از مال و مقام و شهوت و شیطان،و اینکه به شیطان تفسیر شده به خاطر این است که خبیثترین فریبندگان است".
و اینکه بعضی آن را به دنیا تفسیر کردهاند به خاطر فریبندگی دنیاست
1) 1) تفسیر در المنثور طبق نقل تفسیر المیزان جلد 16 صفحه 254.
بدون شک بسیاری از مظاهر زندگی دنیا غرورآمیز و غفلتزا است،و گاه چنان انسان را به خویشتن مشغول میدارد که از هر چه غیر آن است غافل میسازد.
به همین دلیل در بعضی از روایات اسلامی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم که وقتی از آن حضرت پرسیدند:ای الناس اثبت رأیا:"چه کسی از همه مردم با فکرتر،و از نظر اندیشه ثابتتر است؟فرمود:
من لم یغره الناس من نفسه و لم تغره الدنیا بتشویقها: "کسی که مردم فریبکار او را نفریبند،و تشویقهای دنیا نیز او را فریب ندهد" (2).
ولی با این حال در لابلای صحنههای مختلف همین دنیای فریبنده صحنههای گویایی است که ناپایداری جهان و تو خالی بودن زرق و برقهای آن را به روشنترین وجهی بیان میکند،حوادثی که هر انسان هوشمندی را میتواند بیدار کند،بلکه ناهوشمندان را تیز هوشیار میسازد.
در حدیثی میخوانیم که امیر مؤمنان علی ع از کسی شنید که دنیا را مذمت میکند و آن را فریبنده میشمرد،علی ع رو به او کرد و فرمود:
ایها الذام للدنیا المغتر بغرورها،المخدوع باباطیلها،ا تغتر بالدنیا ثم تذمها؟ انت المتجرم علیها ام هی المتجرمة علیک؟ متی استهوتک؟ام متی غرتک؟ا بمصارع آبائک من البلی ام بمضاجع امهاتک تحت الثری...؟!
ان الدنیا دار صدق لمن صدقها،و دار عافیة لمن فهم عنها،و دار غنی لمن تزود منها،و دار موعظة لمن اتعظ بها،مسجد احباء اللّٰه،و مصلی ملائکة اللّٰه،و مهبط وحی اللّٰه،و متجر اولیاء اللّٰه...
"ای کسی که نکوهش دنیا میکنی!در حالی که تو خود به غرور دنیا گرفتار شدهای،و فریفته باطلهای آن هستی.
تو خود مغرور به دنیا شدهای،سپس از آن مذمت میکنی؟ تو از جرم دنیا شکایت داری،یا دنیا باید از جرم تو شکایت کند؟ کی دنیا تو را گول زده؟،و چه موقع تو را فریب داده است؟!آیا به محل سقوط پدرانت در دامن فنا،و یا بخوابگاه مادرانت در زیر خاک تو را فریب داده است؟...
اما بدان این دنیا جایگاه صدق و راستی است برای آن کسی که با آن به راستی رفتار کند،و خانه تندرستی است برای آن کس که از آن چیزی بفهمد،و سرای بی نیازی است برای آن کس که از آن توشه بر گیرد،و محل اندرز است برای آنکه از آن اندرز گیرد،دنیا مسجد دوستان خداست،و نمازگاه فرشتگان پروردگار،و محل نزول وحی الهی و تجارتخانه اولیاء حق!..." (1).
گذشته از اینکه لحن آیه فوق حکایت از این دارد که آگاهی از قیامت و نزول باران و چگونگی جنین در رحم مادر،و اموری را که انسان در آینده انجام میدهد،و محل مرگ او،در اختیار خداوند است و دیگران را به آن راهی نیست،روایاتی که در تفسیر آیه نیز وارد شده این حقیقت را تاکید میکند.
از جمله در حدیثی میخوانیم:
ان مفاتیح الغیب خمس لا یعلمهن الا اللّٰه
1) 1) نهج البلاغه کلمات قصار جمله 131.
و قرأ هذه الایة: "کلیدهای غیب پنج است که هیچکس جز خدا نمیداند،سپس آیه فوق را تلاوت فرمود" (1).
در روایت دیگری که در"نهج البلاغه"آمده است میخوانیم:هنگامی که علی ع از بعضی حوادث آینده خبر میداد یکی از یاران عرض کرد:ای امیر مؤمنان!از غیب سخن میگویی؟و به علم غیب آشنایی؟ امام خندید و به آن مرد که از طایفه"بنی کلب"بود فرمود:
یا اخا کلب! لیس هو بعلم غیب،و انما هو تعلم من ذی علم،و انما علم الغیب علم الساعة و ما عدده اللّٰه سبحانه بقوله إِنَّ اللّٰهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّٰاعَةِ ...فیعلم اللّٰه سبحانه ما فی الارحام،من ذکر او انثی،و قبیح او جمیل،و سخی او بخیل،و شقی او سعید،و من یکون فی النار حطبا و فی الجنان للنبیین مرافقا،فهذا علم الغیب الذی لا یعلمه احد الا اللّٰه،و ما سوی ذلک فعلم علمه اللّٰه نبیه فعلمنیه و دعا لی بان یعیه صدری و تضطم علیه جوانحی:
"ای برادر کلبی!این علم غیب نیست،این فرا گرفتهای است از عالمی (یعنی پیامبر)علم غیب تنها علم قیامت است،و آنچه خداوند سبحان در این آیه بر شمرده...و بعد از ذکر آیه شریفه فرمود:خداوند سبحان از آنچه در رحمها قرار دارد آگاه است،پسر است یا دختر؟زشت است یا زیبا؟سخاوتمند است یا بخیل؟سعادتمند است یا شقی؟چه کسی آتشگیره دوزخ است و چه کسی در بهشت دوست پیامبران؟...اینها علوم غیبیهای است که غیر از خدا کسی نمیداند و غیر از آن علومی است که خداوند به پیامبرش تعلیم کرده و او به من آموخته است،و برایم دعا نمود که خدا آن را در سینهام جای دهد و اعضای پیکرم را از آن مالامال سازد" (2).
از این روایت به خوبی بر میآید که منظور از عدم آگاهی مردم از این امور پنجگانه تمام خصوصیات آنها است،فی المثل اگر روزی وسائلی در اختیار بشر قرار گیرد-که هنوز آن روز فرا نرسیده است-و از پسر یا دختر بودن جنین به طور قطع آگاه شوند،باز این امر مسالهای ایجاد نمیکند،چرا که آگاهی از جنین به آن است که تمام خصوصیات جسمانی،زشتی و زیبایی،سلامت و بیماری، استعدادهای درونی،ذوق علمی و فلسفی و ادبی،و سایر صفات و کیفیات روحی را بدانیم،و این امر برای غیر خدا امکان پذیر نیست.
همچنین اینکه باران در چه موقع نازل میشود؟و کدام منطقه را زیر پوشش قرار میدهد؟و دقیقا چه مقدار در دریا و چه مقدار در صحرا و دره و کوه و بیابان میبارد؟جز خدا کسی نمیداند.
در مورد حوادث فردا،و فرداها،و خصوصیات و جزئیات آنها نیز همین گونه است.
و از اینجا پاسخ سؤالی که غالبا در اینجا مطرح میشود به خوبی روشن میگردد که میگویند ما در تواریخ و روایات متعددی میخوانیم که ائمه اهل بیت ع و حتی بعضی از اولیاء اللّٰه غیر از امامان،از مرگ خود خبر دادند،و یا محل دفن خود را بیان کردند،از جمله در حوادث مربوط به کربلا،بارها در روایات خواندهایم که پیامبر یا امیر مؤمنان ع و انبیای سلف که از وقوع شهادت امام حسین ع و یارانش در این سرزمین خبر دادهاند.
و در کتاب اصول کافی بابی در زمینه آگاهی ائمه از زمان وفاتشان دیده میشود.
پاسخ این است که:آگاهی بر پارهای از این امور به صورت علم اجمالی -آنهم از طریق تعلیم الهی-هیچ منافاتی با اختصاص علم تفصیلی آنها به ذات پاک خداوند ندارد.
و تازه همانگونه که گفتیم همین اجمال نیز ذاتی و استقلالی نیست،بلکه
جنبه عرضی و تعلیمی دارد،و از طریق تعلیم الهی است،به مقداری که خدا میخواهد و صلاح میداند. (1)
لذا در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که یکی از یارانش سؤال کرد:
آیا امام علم غیب میداند؟
قال:لا،و لکن اذا اراد ان یعلم الشیء اعلمه اللّٰه ذلک:
"فرمود:نه،امام علم غیب را(ذاتا)نمیداند،ولی هنگامی که اراده کند چیزی را بداند خدا به او تعلیم میدهد" (2).
در زمینه علم غیب و چگونگی آگاهی انبیا و امامان از آن روایات فراوانی وارد شده که در ذیل آیات مناسب از آن بحث خواهیم کرد،ولی مسلم است که در این میان علومی وجود دارد که غیر از خدا هیچکس از آن آگاه نیست (3).
*** پروردگارا!چشم قلب ما را به نور علوم و دانشها روشن فرما!و گوشهای از علم بیپایانت را به ما ارزانی فرما.
خداوندا!چنان فرما که زرق و برق این جهان ما را نفریبد و شیطان فریبنده و هوای نفس ما را مغرور نسازد.
بارالها!چنان کن که همواره از احاطه علمیات به ما آگاه باشیم،و در محضرت آنچه بر خلاف رضای تو است انجام ندهیم.
پایان سوره لقمان اول مهر ماه 1362 پانزده ذی الحجه 1403
1) 1) "اصول کافی"جلد اول صفحه 202 باب ان الأئمه یعلمون متی یموتون.
2) 2) "اصول کافی"جلد اول صفحه 201 باب نادر فیه ذکر الغیب.
3) 3) در کتاب"اصول کافی"روایات متعددی داریم که خداوند علمی دارد که جز او کسی از آن آگاه نیست،و علمی که به ملائکه و پیامبران و امامان تعلیم داده است،جلد اول صفحه 199 باب ان الأئمه(ع)یعلمون جمیع العلوم التی خرجت الی الملائکه.
آغاز 2\7\62 مطابق 16 ذی حجه 1403
نامهای این سوره
معروف این است که این سوره در مکه نازل شده است.بعضی از مفسران هیچیک از آیات آن را استثناء نکردهاند،ولی بعضی دیگر آیه 18 تا 20 را"مدنی" میدانند،و معتقدند این سه آیه در مدینه نازل شده،در حالی که هیچ قرینه و نشانهای در این آیات از مدنی بودن به چشم نمیخورد.
نام این سوره در بعضی از روایات و در لسان مشهور مفسران"سوره سجده" یا"الم سجده"است،و گاه برای مشخص ساختن آن از سوره حم سجده آن را به نام"سجده لقمان"میخوانند،چرا که بعد از سوره لقمان قرار گرفته.
در بعضی از روایات نیز از آن به الم تنزیل یاد شده.
"فخر رازی"و"آلوسی"نیز نام سوره"مضاجع"را از جمله نامهای آن ذکر کردهاند(به تناسب آیه 16 این سوره تَتَجٰافیٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ ...).
فضیلت تلاوت سوره سجده
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص چنین آمده است: من قرأ الم تنزیل و تَبٰارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ ،فکانما احیا لیلة القدر!: "کسی که سوره"الم تنزیل" و"تبارک"را بخواند مانند آن است که شب قدر را احیا گرفته باشد 1. در حدیث دیگری از امام جعفر بن محمد الصادق ع چنین نقل شده: من قرأ سوره السجدة فی کل لیلة جمعه اعطاه اللّٰه کتابه بیمینه،و لم یحاسبه بما کان منه،و کان من رفقاء محمد(ص)و أهل بیته: "هر کس سوره سجده را در هر شب جمعه بخواند خداوند نامه اعمال او را به دست راست او میدهد،و گذشته او را میبخشد،و از دوستان محمد ص و اهل بیتش ع خواهد بود 1. از آنجا که در این سوره بحثهای گستردهای از مبدء و معاد و مجازاتهای مجرمان در روز رستاخیز و درسهای هشدار دهندهای مربوط به مؤمنان و کافران آمده است بدون شک تلاوت آن،ولی تلاوتی که سرچشمه اندیشه،و اندیشهای که مبدء تصمیمگیری و حرکت بوده باشد،میتواند آن چنان انسان را بسازد که مشمول اینهمه فضیلت و افتخار گردد و اثر بیدار کنندهاش همچون احیاء شب قدر و نتیجهاش قرار گرفتن در صف اصحاب الیمین،و رسیدن به افتخار دوستی پیامبر و آلش گردد. ***
محتوای سوره سجده
این سوره به حکم آنکه از سورههای"مکی"است خطوط اصلی سورههای مکی یعنی بحث از"مبدء"و"معاد"و"بشارت"و"انذار"را قویا تعقیب میکند و رویهم رفته در آن چند بخش جلب توجه میکند: 1-قبل از هر چیز سخن از عظمت قرآن،و نزول آن از سوی پروردگار عالمیان،و نفی اتهامات دشمنان از آن است. 2-سپس بحثی پیرامون نشانههای خداوند در آسمان و زمین،و تدبیر این جهان دارد. 3-بحث دیگری پیرامون آفرینش انسان از"خاک"و"آب نطفه"و"روح الهی"و اعطای وسائل فراگیری علم و دانش،یعنی چشم و گوش و خرد از سوی خداوند به او میباشد. 4-بعد از آن از رستاخیز و حوادث قبل از آن یعنی مرگ و بعد از آن یعنی سؤال و حساب سخن میگوید. 5 و 6-بحثهای مؤثر و تکان دهندهای از بشارت و انذار دارد مؤمنان را به جنة الماوی نوید میدهد و فاسقان را به عذاب آتش تهدید میکند. 7-به همین مناسبت اشاره کوتاهی به تاریخ بنی اسرائیل و سرگذشت موسی ع و پیروزیهای این امت دارد. 8-و باز به تناسب بحث بشارت و انذار اشارهای به احوال گروهی دیگر از امتهای پیشین و سرنوشت دردناک آنها میکند. 9 و 10-بار دیگر به مسئله"توحید و نشانههای عظمت خدا"باز میگردد و با"تهدید دشمنان لجوج"سوره را پایان میدهد. به این ترتیب هدف اصلی سوره تقویت مبانی ایمان به مبدء و معاد و ایجاد موج نیرومندی از حرکت به سوی تقوا،و بازداری از سرکشی و طغیان و توجه به ارزش مقام والای انسان است که مخصوصا در آغاز حرکت اسلام و در محیط مکه فوق العاده لازم بوده. ***
معروف این است که این سوره در مکه نازل شده است.بعضی از مفسران هیچیک از آیات آن را استثناء نکردهاند،ولی بعضی دیگر آیه 18 تا 20 را"مدنی" میدانند،و معتقدند این سه آیه در مدینه نازل شده،در حالی که هیچ قرینه و نشانهای در این آیات از مدنی بودن به چشم نمیخورد.
نام این سوره در بعضی از روایات و در لسان مشهور مفسران"سوره سجده" یا"الم سجده"است،و گاه برای مشخص ساختن آن از سوره حم سجده آن را به نام"سجده لقمان"میخوانند،چرا که بعد از سوره لقمان قرار گرفته.
در بعضی از روایات نیز از آن به الم تنزیل یاد شده.
"فخر رازی"و"آلوسی"نیز نام سوره"مضاجع"را از جمله نامهای آن ذکر کردهاند(به تناسب آیه 16 این سوره تَتَجٰافیٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ ...).
فضیلت تلاوت سوره سجده
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص چنین آمده است: من قرأ الم تنزیل و تَبٰارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ ،فکانما احیا لیلة القدر!: "کسی که سوره"الم تنزیل" و"تبارک"را بخواند مانند آن است که شب قدر را احیا گرفته باشد 1. در حدیث دیگری از امام جعفر بن محمد الصادق ع چنین نقل شده: من قرأ سوره السجدة فی کل لیلة جمعه اعطاه اللّٰه کتابه بیمینه،و لم یحاسبه بما کان منه،و کان من رفقاء محمد(ص)و أهل بیته: "هر کس سوره سجده را در هر شب جمعه بخواند خداوند نامه اعمال او را به دست راست او میدهد،و گذشته او را میبخشد،و از دوستان محمد ص و اهل بیتش ع خواهد بود 1. از آنجا که در این سوره بحثهای گستردهای از مبدء و معاد و مجازاتهای مجرمان در روز رستاخیز و درسهای هشدار دهندهای مربوط به مؤمنان و کافران آمده است بدون شک تلاوت آن،ولی تلاوتی که سرچشمه اندیشه،و اندیشهای که مبدء تصمیمگیری و حرکت بوده باشد،میتواند آن چنان انسان را بسازد که مشمول اینهمه فضیلت و افتخار گردد و اثر بیدار کنندهاش همچون احیاء شب قدر و نتیجهاش قرار گرفتن در صف اصحاب الیمین،و رسیدن به افتخار دوستی پیامبر و آلش گردد. ***
محتوای سوره سجده
این سوره به حکم آنکه از سورههای"مکی"است خطوط اصلی سورههای مکی یعنی بحث از"مبدء"و"معاد"و"بشارت"و"انذار"را قویا تعقیب میکند و رویهم رفته در آن چند بخش جلب توجه میکند: 1-قبل از هر چیز سخن از عظمت قرآن،و نزول آن از سوی پروردگار عالمیان،و نفی اتهامات دشمنان از آن است. 2-سپس بحثی پیرامون نشانههای خداوند در آسمان و زمین،و تدبیر این جهان دارد. 3-بحث دیگری پیرامون آفرینش انسان از"خاک"و"آب نطفه"و"روح الهی"و اعطای وسائل فراگیری علم و دانش،یعنی چشم و گوش و خرد از سوی خداوند به او میباشد. 4-بعد از آن از رستاخیز و حوادث قبل از آن یعنی مرگ و بعد از آن یعنی سؤال و حساب سخن میگوید. 5 و 6-بحثهای مؤثر و تکان دهندهای از بشارت و انذار دارد مؤمنان را به جنة الماوی نوید میدهد و فاسقان را به عذاب آتش تهدید میکند. 7-به همین مناسبت اشاره کوتاهی به تاریخ بنی اسرائیل و سرگذشت موسی ع و پیروزیهای این امت دارد. 8-و باز به تناسب بحث بشارت و انذار اشارهای به احوال گروهی دیگر از امتهای پیشین و سرنوشت دردناک آنها میکند. 9 و 10-بار دیگر به مسئله"توحید و نشانههای عظمت خدا"باز میگردد و با"تهدید دشمنان لجوج"سوره را پایان میدهد. به این ترتیب هدف اصلی سوره تقویت مبانی ایمان به مبدء و معاد و ایجاد موج نیرومندی از حرکت به سوی تقوا،و بازداری از سرکشی و طغیان و توجه به ارزش مقام والای انسان است که مخصوصا در آغاز حرکت اسلام و در محیط مکه فوق العاده لازم بوده. ***
ص :
معروف این است که این سوره در مکه نازل شده است.بعضی از مفسران هیچیک از آیات آن را استثناء نکردهاند،ولی بعضی دیگر آیه 18 تا 20 را"مدنی" میدانند،و معتقدند این سه آیه در مدینه نازل شده،در حالی که هیچ قرینه و نشانهای در این آیات از مدنی بودن به چشم نمیخورد.
نام این سوره در بعضی از روایات و در لسان مشهور مفسران"سوره سجده" یا"الم سجده"است،و گاه برای مشخص ساختن آن از سوره حم سجده آن را به نام"سجده لقمان"میخوانند،چرا که بعد از سوره لقمان قرار گرفته.
در بعضی از روایات نیز از آن به الم تنزیل یاد شده.
"فخر رازی"و"آلوسی"نیز نام سوره"مضاجع"را از جمله نامهای آن ذکر کردهاند(به تناسب آیه 16 این سوره تَتَجٰافیٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ ...).
فضیلت تلاوت سوره سجده
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص چنین آمده است: من قرأ الم تنزیل و تَبٰارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ ،فکانما احیا لیلة القدر!: "کسی که سوره"الم تنزیل" و"تبارک"را بخواند مانند آن است که شب قدر را احیا گرفته باشد 1. در حدیث دیگری از امام جعفر بن محمد الصادق ع چنین نقل شده: من قرأ سوره السجدة فی کل لیلة جمعه اعطاه اللّٰه کتابه بیمینه،و لم یحاسبه بما کان منه،و کان من رفقاء محمد(ص)و أهل بیته: "هر کس سوره سجده را در هر شب جمعه بخواند خداوند نامه اعمال او را به دست راست او میدهد،و گذشته او را میبخشد،و از دوستان محمد ص و اهل بیتش ع خواهد بود 1. از آنجا که در این سوره بحثهای گستردهای از مبدء و معاد و مجازاتهای مجرمان در روز رستاخیز و درسهای هشدار دهندهای مربوط به مؤمنان و کافران آمده است بدون شک تلاوت آن،ولی تلاوتی که سرچشمه اندیشه،و اندیشهای که مبدء تصمیمگیری و حرکت بوده باشد،میتواند آن چنان انسان را بسازد که مشمول اینهمه فضیلت و افتخار گردد و اثر بیدار کنندهاش همچون احیاء شب قدر و نتیجهاش قرار گرفتن در صف اصحاب الیمین،و رسیدن به افتخار دوستی پیامبر و آلش گردد. ***
محتوای سوره سجده
این سوره به حکم آنکه از سورههای"مکی"است خطوط اصلی سورههای مکی یعنی بحث از"مبدء"و"معاد"و"بشارت"و"انذار"را قویا تعقیب میکند و رویهم رفته در آن چند بخش جلب توجه میکند: 1-قبل از هر چیز سخن از عظمت قرآن،و نزول آن از سوی پروردگار عالمیان،و نفی اتهامات دشمنان از آن است. 2-سپس بحثی پیرامون نشانههای خداوند در آسمان و زمین،و تدبیر این جهان دارد. 3-بحث دیگری پیرامون آفرینش انسان از"خاک"و"آب نطفه"و"روح الهی"و اعطای وسائل فراگیری علم و دانش،یعنی چشم و گوش و خرد از سوی خداوند به او میباشد. 4-بعد از آن از رستاخیز و حوادث قبل از آن یعنی مرگ و بعد از آن یعنی سؤال و حساب سخن میگوید. 5 و 6-بحثهای مؤثر و تکان دهندهای از بشارت و انذار دارد مؤمنان را به جنة الماوی نوید میدهد و فاسقان را به عذاب آتش تهدید میکند. 7-به همین مناسبت اشاره کوتاهی به تاریخ بنی اسرائیل و سرگذشت موسی ع و پیروزیهای این امت دارد. 8-و باز به تناسب بحث بشارت و انذار اشارهای به احوال گروهی دیگر از امتهای پیشین و سرنوشت دردناک آنها میکند. 9 و 10-بار دیگر به مسئله"توحید و نشانههای عظمت خدا"باز میگردد و با"تهدید دشمنان لجوج"سوره را پایان میدهد. به این ترتیب هدف اصلی سوره تقویت مبانی ایمان به مبدء و معاد و ایجاد موج نیرومندی از حرکت به سوی تقوا،و بازداری از سرکشی و طغیان و توجه به ارزش مقام والای انسان است که مخصوصا در آغاز حرکت اسلام و در محیط مکه فوق العاده لازم بوده. ***
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>الم (1) تَنْزِیلُ اَلْکِتٰابِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ مِنْ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (2) أَمْ یَقُولُونَ اِفْتَرٰاهُ بَلْ هُوَ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ لِتُنْذِرَ قَوْماً مٰا أَتٰاهُمْ مِنْ نَذِیرٍ مِنْ قَبْلِکَ لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ (3) اَللّٰهُ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ثُمَّ اِسْتَویٰ عَلَی اَلْعَرْشِ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ شَفِیعٍ أَ فَلاٰ تَتَذَکَّرُونَ (4) یُدَبِّرُ اَلْأَمْرَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ إِلَی اَلْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کٰانَ مِقْدٰارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمّٰا تَعُدُّونَ (5)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-الم 2-این کتابی است که از سوی پروردگار جهانیان نازل شده و شک و تردیدی در آن نیست.
3-ولی آنها میگویند(محمد)آن را به دروغ به خدا بسته است،اما(باید بدانند) این سخن حقی است از سوی پروردگارت تا گروهی را انذار کنی که قبل از تو هیچ انذار کنندهای برای آنها نیامده است،شاید(پند گیرند و)هدایت شوند.
4-خداوند کسی است که آسمانها و زمین و آنچه را میان این دو است در شش روز(دوران) آفریده سپس بر عرش(قدرت)قرار گرفت،هیچ ولی و شفاعت کنندهای برای شما جز او نیست،آیا متذکر نمیشوید؟ 5-امور این جهان را از آسمان به سوی زمین تدبیر میکند سپس در روزی که مقدار آن هزار سال از سالهایی است که شما میشمرید به سوی او باز میگردد(و دنیا پایان مییابد).
عظمت قرآن،و مبدء و معاد
باز در این سوره با"حروف مقطعه"(الف-لام-میم)روبرو میشویم و این پانزدهمین بار است که در آغاز سورههای قرآنی این گونه حروف را مییابیم.
در آغاز سورههای بقره(جلد اول)و آل عمران(جلد دوم)و اعراف (جلد ششم)پیرامون تفاسیر مختلف این حروف به طور مشروح بحث کردهایم، بحثی که در باره اهمیت قرآن بلافاصله بعد از این حروف آمده است بار دیگر بیانگر این حقیقت است که"الم"اشاره به عظمت قرآن و قدرتنمایی عظیم پروردگار است که چنین کتاب بزرگ و پر محتوا که معجزه جاویدان محمد ص
است از حروف ساده"الفبا"که در دسترس همگان قرار دارد به وجود آورده است. ***میفرماید:"این کتابی است که از سوی پروردگار جهانیان نازل شده و شک و تردیدی در آن راه ندارد"( تَنْزِیلُ الْکِتٰابِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ). (1)
این آیه در واقع پاسخ به دو سؤال است،گویی نخست از محتوای این کتاب آسمانی سؤال میشود،در پاسخ میگوید:محتوای آن حق است و جای کمترین شک و تردید نیست،سپس سؤال در باره ابداع کننده آن به میان میآید،در پاسخ میگوید این کتاب از سوی"رب العالمین"است.
این تفسیر نیز محتمل است که جمله" مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِینَ "دلیلی باشد برای جمله"لا ریب فیه"گویی کسی سؤال میکند به چه دلیل این کتاب حق است و جای تردید ندارد،میگوید به دلیل اینکه از سوی پروردگار جهانیان است که هر حق و واقعیتی از وجودش میجوشد.
ضمنا تکیه بر صفت" رَبِّ الْعٰالَمِینَ "از میان اوصاف خدا،ممکن است اشاره به این باشد که این کتاب،مجموعهای است از شگفتیهای جهان هستی و عصارهای است از حقایق عالم وجود،چرا که از سوی پروردگار جهانیان است.
توجه به این نکته نیز لازم است که قرآن نمیخواهد در اینجا به صرف
1) 1) " تَنْزِیلُ الْکِتٰابِ "خبر است برای مبتدای محذوفی که"هذا"بوده باشد،و جمله " لاٰ رَیْبَ فِیهِ "صفت آن است و" مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِینَ "صفتی دیگر،بعضی نیز احتمال دادهاند که هر سه خبرهایی پشت سر هم بوده باشند،ولی معنی اول مناسبتر است،و به هر حال"تنزیل"مصدری است که به معنی اسم مفعول آمده است و اضافه آن به"کتاب"از قبیل اضافه صفت به موصوف است این احتمال نیز وجود دارد که مصدر به همان معنی اصلی بوده باشد و معنی مبالغه را برساند.
ادعا قناعت کند بلکه میخواهد بگوید چیزی که عیانست چه حاجت به بیان است،محتوای این کتاب خود گواه حقانیت و صحت آنست. ***سپس به تهمتی که بارها مشرکان و منافقان بی ایمان به این کتاب بزرگ آسمانی بسته بودند اشاره کرده میفرماید:"آنها میگویند:محمد اینها را به دروغ بر خدا بسته است و از ناحیه پروردگار جهانیان نیست"( أَمْ یَقُولُونَ افْتَرٰاهُ ) (1).
در پاسخ ادعای بی دلیل آنها میگوید:"این افترا نیست،بلکه سخن حقی است از سوی پروردگارت"( بَلْ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ ).
و دلیل حقانیت آن در خود آن آشکار و نمایان است:
سپس به هدف نزول آن پرداخته میگوید:"هدف این بوده که گروهی را انذار کنی که پیش از تو انذار کنندهای برای آنها نیامده است،شاید پند گیرند و هدایت شوند"( لِتُنْذِرَ قَوْماً مٰا أَتٰاهُمْ مِنْ نَذِیرٍ مِنْ قَبْلِکَ لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ ).
گر چه دعوت پیامبر اسلام هم"بشارت"است و هم"انذار"و پیامبر ص بیش از آنچه"نذیر"است"بشیر"است ولی در برابر قومی گمراه و لجوج باید بیشتر روی"انذار"تکیه کرد.
جمله" هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ "باز اشاره به این است که دلیل حقانیتش در خود آن مشهود است.
و جمله لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ اشاره به این است که قرآن زمینهساز هدایت است ولی تصمیمگیری نهایی به هر حال با خود انسان میباشد.
در اینجا دو سؤال پیش میآید:
1) 1) "ام"در اینجا به معنی"بل"میباشد،بعضی نیز احتمال دادهاند که در جمله تقدیری است و در اصل چنین بوده:ا یعترفون به ام یقولون افتراه(تفسیر فخر رازی و ابو الفتوح)ولی این احتمال بعید به نظر میرسد.
1-منظور از این قوم که هیچ بیم دهندهای قبل از پیامبر اسلام ص برای آنها نیامده بود چه قومی است؟ 2-بعلاوه مگر قرآن نمیگوید: وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاّٰ خلد فیها نذیر:"هیچ امتی نبوده مگر اینکه بیم دهندهای در آن وجود داشته است"(فاطر-24).
در پاسخ سؤال اول جمعی از مفسران گفتهاند:منظور قبیله قریش است که پیش از پیامبر اسلام انذار کننده الهی نداشتند.
بعضی دیگر گفتهاند:منظور دوران فترت است(یعنی فاصله میان قیام عیسی ع و ظهور پیامبر اسلام ص).
ولی هیچکدام از این دو پاسخ صحیح به نظر نمیرسد،زیرا طبق عقیده مستدل،هرگز زمین از حجت الهی خالی نمیماند،و در هر عصر و زمان پیامبر یا وصی پیامبری برای اتمام حجت در میان انسانها وجود داشته و دارد.
بنا بر این به نظر میرسد که منظور در اینجا از"نذیر"پیامبر بزرگی باشد که دعوت خود را آشکارا و توأم با معجزات و در محیطی وسیع و گسترده آشکار سازد،و میدانیم چنین انذار کنندهای در جزیره عربستان و در میان قبائل"مکه" قیام نکرده بود.
و در پاسخ سؤال دوم باید گفت:جمله وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاّٰ خَلاٰ فِیهٰا نَذِیرٌ مفهومش این است که هر امتی،انذار کنندهای داشته است،و اما اینکه او در هر مکان،شخصا حضور داشته باشد لازم نیست،همین اندازه که صدای دعوت پیامبران بزرگ الهی بوسیله اوصیای آنها به گوش همه مردم جهان برسد کافی است.
این سخن درست به آن میماند که بگوئیم هر امتی پیامبر اولو العزمی داشته و دارای کتاب آسمانی بوده،مفهومش این است که صدای این پیامبر و کتاب آسمانی او از طریق نمایندگان و اوصیایش به همه آن امت در طول تاریخ رسیده است.
***بعد از بیان عظمت قرآن و رسالت پیامبر ص به یکی دیگر از مهمترین پایههای عقائد اسلامی یعنی توحید و نفی شرک پرداخته چنین میگوید:"خدا آن کسی است که آسمانها و زمین و آنچه را در میان این دو است در شش روز آفریده است"( اَللّٰهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ) (1).
کرارا گفتهایم منظور از شش روز در این آیات،"شش دوران"است، زیرا میدانیم یکی از معانی"روز"در استعمالات روزمره"دوران"است،چنان که میگوئیم روزی رژیم استبدادی حکومت میکرد،و امروز نظام"شورایی"، در حالی که میدانیم رژیمهای استبدادی هزاران سال حکومت میکردند،اما از آن تعبیر به"روز"میکنند.
و از سوی دیگر میدانیم:بر آسمان و زمین دورانهای مختلفی گذشته است:
روزی تمام کرات منظومه شمسی به صورت توده واحد مذابی بود.
روز دیگری سیارات از خورشید جدا شدند و به دور آن به گردش در آمدند.
روزی زمین یکپارچه آتش بود.
و روز دیگر سرد و آماده زندگی گیاهان و حیوانات شد،سپس موجودات زنده طی مراحل مختلف به وجود آمدند.
(ما شرح این معنی و نیز دورانهای ششگانه را بطور مبسوط در جلد ششم صفحه 200 به بعد ذیل آیه 54 سوره اعراف آوردهایم).
بدیهی است قدرت بی انتهای پروردگار برای ایجاد تمام این جهان در یک
1) 1) "اللّٰه"در این جمله مبتدا"و الذی"خبر آن است،احتمالات دیگری در ترکیب این جمله نیز داده شده،از جمله اینکه"اللّٰه"خبر مبتدای محذوف،و یا"اللّٰه" مبتدا و خبر آن" مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ "است،ولی این دو احتمال چندان مناسب به نظر نمیرسد.
لحظه کوتاه و کمتر از آن کافی است،ولی این نظام تدریجی بهتر میتواند بیانگر عظمت خدا و علم و تدبیر او در تمام مراحل باشد.
فی المثل اگر"جنین"در یک لحظه تمام دوران تکامل خود را طی میکرد و متولد میشد شگفتیهای آن از نظر انسان دور میماند،اما هنگامی که میبینیم هر روز و هر هفته در طول این نه ماه شکل و شرائط شگرف تازهای به خود میگیرد و مراحل گوناگون عجیبی را یکی بعد از دیگری پشت سر میگذارد به عظمت آفریدگار بهتر آشنا میشویم.
بعد از مساله آفرینش به مساله"حاکمیت خداوند"بر عالم هستی پرداخته میگوید:"سپس خداوند بر عرش قدرت قرار گرفت،و بر کل عالم هستی حکومت کرد"( ثُمَّ اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ ).
کلمه"عرش"چنان که قبلا نیز گفتهایم در اصل به معنی تختهای بلند پایه است،و معمولا کنایه از قدرت میآید،چنان که در تعبیرات روزانه میگوئیم پایههای تخت فلان کس فرو ریخت یعنی قدرتش بر باد رفت.
بنا بر این قرار گرفتن خداوند بر عرش نه به معنی جسمانی آن است که خداوند همچون پادشاهان تختی داشته باشد و روی آن بنشیند،بلکه به این معنی است که او هم خالق جهان هستی است،و هم حاکم بر کل عالم (1).
و در پایان آیه با اشاره به مساله توحید"ولایت"و"شفاعت"مراحل توحید را کامل میکند،میفرماید:"جز او ولی و شفیعی برای شما نیست"( مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ شَفِیعٍ ).
با این دلیل روشن که خالقیت جهان نشانه حاکمیت او است،و حاکمیت دلیل بر توحید ولی و شفیع و معبود است،چرا بیراهه میروید و دست به دامن بتها
1) 1) توضیح بیشتر این سخن را در جلد 6 صفحه 204(ذیل آیه 54 سوره اعراف) مطالعه فرمائید.
میزنید؟"آیا متذکر نمیشوید"؟!( أَ فَلاٰ تَتَذَکَّرُونَ ).
در حقیقت مراحل سه گانه توحید که در آیه فوق منعکس است هر کدام دلیلی بر دیگری محسوب میشود،توحید خالقیت دلیل بر توحید حاکمیت است و توحید حاکمیت دلیل بر توحید ولی و شفیع و معبود.
در اینجا سؤالی برای بعضی از مفسران مطرح شده که جواب آن چندان پیچیده نیست،و آن اینکه جمله اخیر میگوید:غیر از خدا شما سرپرست و شفاعت کنندهای ندارید،و مفهومش این است که ولی و شفیع شما تنها خدا است،آیا ممکن است کسی نزد خودش شفاعت کند؟! این سؤال را از سه راه میتوان پاسخ گفت:
1-با توجه به اینکه همه شفیعان باید به اجازه او شفاعت کنند مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ :"چه کسی میتواند نزد او جز به اجازه او شفاعت کند"(بقره-255)بنا بر این میتوان گفت که شفاعت هر چند از ناحیه پیامبران و اولیاء الهی باشد باز به ذات پاک او بر میگردد،خواه شفاعت برای آمرزش گناهان باشد و یا برای رسیدن به نعمتهای الهی.
شاهد این سخن،آیهای است که درست به مضمون همین آیه در آغاز سوره یونس آمده و در آنجا میخوانیم: یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مٰا مِنْ شَفِیعٍ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ :"هیچ شفاعت کنندهای جز بعد از اجازه او نخواهد بود"(یونس-3).
2-با توجه به اینکه به هنگام توسل به درگاه پروردگار ما به صفات او متوسل میشویم،از رحمانیت و رحیمیتش،از غفاریت و غفوریتش،و از فضل و کرمش استمداد میجوئیم گویی او را نزد خودش شفیع قرار میدهیم،و این صفات را واسطه میان خود و ذات پاکش میشمریم،هر چند در حقیقت صفات او عین ذات او است.
این همان چیزی است که در دعای کمیل در عبارت پر معنی علی ع آمده
است و استشفع بک الی نفسک:"من بوسیله تو نزد تو شفاعت میطلبم"! 3-منظور از"شفیع"در اینجا ناصر و یار و یاور است،و میدانیم یار و یاور و ناصر تنها خدا است،و اینکه بعضی شفاعت را در اینجا به معنی آفرینش و تکمیل نفوس گرفتهاند در حقیقت به همین معنی باز میگردد. ***در آخرین آیه مورد بحث،نخست اشاره به توحید پروردگار،سپس به مساله"معاد"اشاره میکند،و به این ترتیب سه شاخه توحید که در آیات گذشته بیان شده(توحید خالقیت و حاکمیت و عبودیت)در اینجا با ذکر"توحید ربوبیت" یعنی تدبیر جهان هستی تنها بوسیله خداوند تکمیل میگردد.
میفرماید:"خداوند امور این جهان را از مقام قرب خود به سوی زمین تدبیر میکند"( یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمٰاءِ إِلَی الْأَرْضِ ).
و به تعبیر دیگر خداوند تمام عالم هستی را از آسمان گرفته تا زمین،زیر پوشش تدبیر خود قرار داده است،و جز او مدبری در این جهان وجود ندارد (1).
سپس میافزاید:"تدبیر امور در روزی که مقدار آن هزار سال از سالهایی است که شما میشمارید به سوی او باز میگردد"( ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کٰانَ مِقْدٰارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمّٰا تَعُدُّونَ ).
منظور از این روز،روز قیامت است.
توضیح اینکه:مفسران در تفسیر آیه فوق سخنان فراوانی گفتهاند و احتمالات مختلفی دادهاند:
1-بعضی آن را اشاره به"قوس نزولی"و"صعودی"تدبیر عالم در همین دنیا دانستهاند.
1) 1) طبق تعبیر اول"سماء"به معنی مقام قرب خدا است،و طبق تعبیر دوم"سماء" به معنی همین آسمان است(دقت کنید).
2-بعضی اشاره به فرشتگان الهی میدانند که فاصله آسمان را تا زمین در مدت پانصد سال طی میکنند،و در همین مدت نیز باز میگردند و به تدبیر این جهان به فرمان خدا مشغولند.
3-بعضی دیگر آن را اشاره به دورانهای تدبیر الهی در این عالم میدانند و معتقدند که دورانهای مختلف تدبیر هر یک هزار ساله است،و در هر هزار سال خداوند تدبیر امر آسمان و زمین را به فرشتگان خود،دستور میدهد،و پس از پایان این دوران هزار ساله،دوران دیگری آغاز میشود.
این تفسیرها در عین اینکه مطالب گنگ و مبهمی را ارائه میدهد،قرینه و شاهد خاصی از خود آیه و از آیات دیگر قرآن ندارد.
به عقیده ما منظور از این آیه به قرینه آیات دیگر قرآن،و نیز روایاتی که در تفسیر آیه وارد شده چیز دیگری است.
و آن اینکه:خداوند این جهان را آفریده،و آسمان و زمین را با تدبیر خاصی نظم بخشیده،و به انسانها و دیگر موجودات زنده لباس حیات پوشانده،ولی در پایان جهان این تدبیر را بر میچیند،خورشید تاریک و ستارگان بی فروغ میشوند و به گفته قرآن،آسمانها را همچون طوماری در مینوردد،تا به حالت قبل از گسترش این جهان در میآیند:" یَوْمَ نَطْوِی السَّمٰاءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ کَمٰا بَدَأْنٰا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ ":"آن روز که آسمان را همچون طوماری در هم میپیچیم،سپس همانگونه که آفرینش را آغاز کردیم آن را باز میگردانیم" (1).
و به دنبال در هم پیچیده شدن این جهان طرحی نوین و جهانی وسیعتر ابداع میگردد،یعنی پس از پایان این دنیا جهان دیگر آغاز میشود.
این معنی در آیات دیگر قرآن نیز آمده است از جمله در آیه 156 سوره بقره میخوانیم: إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ :"ما از آن خدا و از سوی او هستیم،
1) 1) سوره انبیاء آیه 104.
و به سوی او باز میگردیم"و در سوره روم آیه 27 چنین آمده است: وَ هُوَ الَّذِی یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ الیه"او کسی است که آفرینش را آغاز میکند و سپس باز میگرداند و این بر او آسانتر است".
و در آیه 34 یونس میخوانیم: قُلِ اللّٰهُ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ فَأَنّٰی تُؤْفَکُونَ :
"بگو خداوند آفرینش را آغاز کرده سپس آن را باز میگرداند،با اینحال چرا از حق رویگردان میشوید"؟ با توجه به این تعبیرات و تعبیرات دیگری که میگوید تمام امور سرانجام به خدا باز میگردند وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُ الْأَمْرُ کُلُّهُ (سوره هود آیه 123)روشن میشود که آیه مورد بحث نیز از آغاز و ختم جهان و بر پا شدن روز قیامت سخن میگوید که گاهی از آن تعبیر به"قوس نزولی"و"قوس صعودی"میکنند.
بنا بر این مفهوم آیه چنین میشود که"خداوند تدبیر امر این جهان از آسمان به زمین میکند(از آسمان آغاز و به زمین منتهی میگردد)سپس همه اینها در روز قیامت به سوی او باز میگردند".
در تفسیر"علی بن ابراهیم"در ذیل همین آیه میخوانیم:"منظور تدبیر اموری است که خداوند به تدبیر آن میپردازد،و همچنین امر و نهی که در شرع وارد شده و اعمال همه بندگان،تمام اینها روز قیامت آشکار میشود،و مقدار آن روز به اندازه هزار سال از سالهای این دنیا است" (1).
در اینجا این سؤال پیش میآید که در آیه 4 سوره معارج در مورد طول روز قیامت میخوانیم: تَعْرُجُ الْمَلاٰئِکَةُ وَ الرُّوحُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کٰانَ مِقْدٰارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ :"فرشتگان و روح به سوی او عروج میکنند در روزی که پنجاه هزار سال است"چگونه میتوان میان آیه مورد بحث که مقدار آن را فقط یکهزار سال
1) 1) "تفسیر نور الثقلین)جلد 4 صفحه 221 و"تفسیر صافی"ذیل آیه مورد بحث.
تعیین میکند و آیه سوره معارج جمع کرد؟ پاسخ این سؤال در حدیثی که در"امالی شیخ طوسی"از"امام صادق" ع نقل شده آمده است،فرمود:
ان فی القیامة خمسین موقفا،کل موقف مثل الف سنة مما تعدون،ثم تلا هذه الایة فِی یَوْمٍ کٰانَ مِقْدٰارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ :
"در قیامت پنجاه موقف(محل توقف برای رسیدگی به اعمال و حساب)است که هر موقفی به اندازه یکهزار سال از سالهایی است که شما میشمرید،سپس این آیه را تلاوت فرمود:در روزی که مقدارش پنجاه هزار سال است".
البته این تعبیرات منافاتی با این مطلب نیز ندارد که عدد هزار و پنجاه هزار در اینجا عدد شمارهای نباشد،بلکه هر کدام برای تکثیر و بیان فزونی باشد،یعنی در قیامت پنجاه موقف است که در هر موقفی انسان مدت بسیار زیادی باید توقف کند.
سوء استفاده از آیه" یُدَبِّرُ الْأَمْرَ "
بعضی از پیروان مسلکهای ساختگی در عصر ما برای توجیه مسلک خود، آیه فوق را دستاویز قرار داده و با اشتباه کاری و مغالطه خواستهاند آن را بر منظور خود تطبیق کنند،اتفاقا با غالب مبلغین آنها که انسان روبرو میشود از جمله دلائلی که فورا به آن متشبث میشوند همین آیه" یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمٰاءِ إِلَی الْأَرْضِ ..."میباشد،آنها میگویند:
منظور از"امر"در این آیه"دین و مذهب"است و"تدبیر"بمعنی فرستادن دین و"عروج"بمعنی برداشتن و نسخ دین است!و روی این حساب هر مذهبی بیش از هزار سال نمیتواند عمر کند و باید جای خود را به مذهب دیگر بسپارد و به این ترتیب میگویند:ما قرآن را قبول داریم،اما مطابق همین قرآن پس از
گذشتن هزار سال مذهب دیگر خواهد آمد!! اکنون میخواهیم به عنوان یک فرد بیطرف آیه مزبور را درست بررسی و تجزیه و تحلیل کنیم بهبینیم آیا ارتباطی به آنچه آنها مدعی هستند دارد یا نه؟ بگذریم از اینکه این معنی به قدری از مفهوم آیه دور است که به فکر هیچ خواننده خالی الذهنی نمیآید.
پس از دقت میبینیم تطبیق آیه بر آنچه آنها میگویند نه تنها با مفهوم آیه سازگار نیست بلکه از جهات بسیاری اشکال واضح دارد:
1-کلمه"امر"را به معنی دین و مذهب گرفتن نه تنها دلیلی ندارد بلکه آیات دیگر قرآن آن را نفی میکند،زیرا در آیات دیگری"امر"به معنی فرمان آفرینش استعمال شده است مانند" إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ "(آیه 82 سوره یس)"جز این نیست که امر او این است که هر گاه چیزی را اراده کند میگوید موجود باش!،فورا موجود میشود".
در این آیه و آیات دیگری مانند آیه 50 سوره قمر،و 27 سوره مؤمنون، و 54 سوره اعراف،و 32 سوره ابراهیم،و 12 سوره نحل،و 25 سوره روم،و آیه 12 سوره جاثیه،و بسیاری آیات دیگر امر به همین معنی امر تکوینی استعمال شده،نه به معنی تشریع دین و مذهب.
اساسا هر جا سخن از آسمان و زمین و آفرینش و خلقت و مانند اینها است امر به همین معنی است(دقت کنید).
2-کلمه"تدبیر"نیز در مورد خلقت و آفرینش و سامان بخشیدن به وضع جهان هستی به کار میرود،نه به معنی نازل گردانیدن مذهب،لذا میبینیم در آیات دیگر قرآن(آیات یکدیگر را تفسیر میکنند)در مورد دین و مذهب هرگز کلمه"تدبیر"به کار نرفته بلکه کلمه"تشریع"یا"تنزیل"یا "انزال"به کار رفته است.
شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ مٰا وَصّٰی بِهِ نُوحاً :"سرآغاز شریعت از چیزی بود که به نوح توصیه کرد"(شوری-13). وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْکٰافِرُونَ :"کسی که به آنچه خدا نازل کرده حکم نکند کافر است"(مائده-44). نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ :"قرآن را به حق بر تو نازل کرد که تصدیق کننده کتب آسمانی قبل است"(آل عمران-3).
3-آیات قبل و بعد"آیه مورد بحث"مربوط به خلقت و آفرینش جهان است نه مربوط به تشریع ادیان،زیرا در آیه"قبل"گفتگو از آفرینش آسمان و زمین در شش روز(و به عبارت دیگر شش دوران)بود و در آیات"بعد"سخن از آفرینش انسان است.
ناگفته پیدا است تناسب آیات ایجاب میکنند که این آیه هم که در وسط آیات"خلقت"واقع شده مربوط به مساله خلقت و تدبیر امر آفرینش باشد.
لذا اگر کتب تفسیر را که صدها سال قبل نوشته شده مطالعه کنیم میبینیم با اینکه در تفسیر این آیه احتمالات گوناگونی دادهاند هیچکس احتمال نداده که آیه مربوط به تشریع ادیان بوده باشد.مثلا در تفسیر"مجمع البیان"که از مشهورترین تفاسیر اسلامی است و مؤلف آن در قرن ششم هجری میزیسته با اینکه اقوال مختلفی در تفسیر آیه فوق ذکر شده از احدی از دانشمندان اسلام قولی دائر بر اینکه آیه مربوط به تشریع ادیان است نقل نکرده است.
4-کلمه"عروج"به معنی"صعود کردن و بالا رفتن"است،نه به معنی نسخ ادیان و زائل شدن،و در هیچ جای قرآن"عروج"به معنی"نسخ"دیده نمیشود(این کلمه در پنج آیه از قرآن ذکر شده و در هیچ مورد به این معنی نیست)بلکه در مورد ادیان همان کلمه"نسخ"یا"تبدیل"و امثال آن به کار میرود.
اساسا ادیان و کتب آسمانی چیزی نیستند که مثلا مانند ارواح بشر پس از پایان عمر با فرشتگان به آسمان پرواز کنند،بلکه آئینهای نسخ شده در همین زمین هستند ولی در پارهای از مسایل از درجه اعتبار افتادهاند در حالی که اصول آنها به قوت خود باقی است.
خلاصه اینکه کلمه"عروج"علاوه بر اینکه در هیچ جای قرآن مجید به معنی نسخ ادیان بکار نرفته اصولا با مفهوم نسخ ادیان سازش ندارد،زیرا ادیان منسوخه عروجی به آسمان ندارند.
5-علاوه بر همه اینها این معنی با واقعیت عینی ابدا تطبیق نمیکند،زیرا فاصله ادیان گذشته با یکدیگر در هیچ مورد یکهزار سال نبوده است!.
مثلا فاصله میان ظهور حضرت"موسی" ع و حضرت"مسیح" ع بیش از 1500 سال و فاصله میان حضرت مسیح ع و ظهور پیامبر بزرگ اسلام ص کمتر از 600 سال،است! همانطور که ملاحظه میکنید هیچ یک از این دو نه تنها با هزار سال که آنها میگویند جور نیست بلکه فاصله زیادی دارد.
فاصله میان ظهور"نوح" ع که یکی از پیامبران"اولوا العزم"و پایه گذار آئین و شریعت خاصی است با قهرمان بتشکن"ابراهیم" ع که یکی دیگر از پیامبران صاحب شریعت است بیش از 1600 سال و فاصله"ابراهیم" ع با"موسی" ع را کمتر از 500 سال نوشتهاند.
از این موضوع چنین نتیجه میگیریم که حتی به عنوان یک نمونه،فاصله یکی از مذاهب و ادیان گذشته با آئین بعد از خود هزار سال نبوده است،تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! 6-از همه اینها که بگذریم دعوی سید علی محمد باب که اینهمه توجیهات ناروا را به خاطر او متحمل شدهاند با این حساب ابدا نمیسازد،زیرا به اعتراف
خود آنها تولدش در سال 1325 و شروع ادعایش در سال 1260 هجری قمری بود و با توجه به اینکه شروع دعوت پیامبر اسلام ص 13 سال پیش از هجرت بوده فاصله میان این دو 1273 سال میشود یعنی"273"سال اضافه دارد!حالا ما با چه نقشهای این"273"را زیر آب کنیم و چگونه این عدد بزرگ را نادیده بگیریم؟باید از خودشان پرسید!.
7-وانگهی فرض کنید تمام این شش ایراد را کنار بگذاریم و از این تجزیه و تحلیلهای روشن صرف نظر نمائیم و خرد را به داوری طلبیم فرض کنید ما به جای قرآن میخواستیم تکلیف آیندگان را در برابر مدعیان تازه نبوت روشن سازیم و بگوئیم:"بعد از گذشتن هزار سال در انتظار پیامبر تازهای باشید"آیا راهش این بود که به این صورتی که در آیه مزبور ذکر شده مطلب را بگوئیم که تا مدت دوازده سیزده قرن احدی از دانشمندان و غیر دانشمندان کمترین اطلاعی از معنی آیه پیدا نکنند تنها بعد از گذشتن 1273 سال عدهای به عنوان یک"کشف جدید"که آن نیز تنها مورد قبول خودشان است نه دیگران از آن پرده بر دارند؟ آیا عاقلانهتر نبود که بجای این جمله گفته شود"به شما بشارت میدهم که بعد از هزار سال پیامبری به این نام ظهور خواهد کرد"چنان که عیسی ع در باره پیامبر اسلام گفته:" وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بعد اسمه احمد"سوره صف آیه 6.
به هر حال شاید این مساله تا این حد که ما بحث کردیم نیاز به بحث نداشت ولی برای روشن ساختن نسل جوان مسلمان نسبت به دامهایی که استعمار جهانی تهیه دیده و مسلکهایی که برای تضعیف جبهه اسلام ساخته و پرداخته چارهای جز این نداشتیم تا گوشهای از منطق آنها را بدانند و بقیه را خود حساب کنند.
ذٰلِکَ عٰالِمُ اَلْغَیْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ اَلْعَزِیزُ اَلرَّحِیمُ (6) اَلَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ اَلْإِنْسٰانِ مِنْ طِینٍ (7) ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلاٰلَةٍ مِنْ مٰاءٍ مَهِینٍ (8) ثُمَّ سَوّٰاهُ وَ نَفَخَ فِیهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَکُمُ اَلسَّمْعَ وَ اَلْأَبْصٰارَ وَ اَلْأَفْئِدَةَ قَلِیلاً مٰا تَشْکُرُونَ (9)
6-او خداوندی است که از پنهان و آشکار با خبر است،و شکست ناپذیر و مهربان است.
7-او همان کسی است که هر چه را آفرید نیکو آفرید،و آغاز آفرینش انسان را از گل قرار داد.
8-سپس نسل او را از عصارهای از آب ناچیز و بی قدر خلق کرد.
9-بعد اندام او را موزون ساخت و از روح خویش در وی دمید و برای شما گوشها و چشمها و دلها قرار داد،اما کمتر شکر نعمتهای او را بجای میآورید!.
مراحل شگفتانگیز آفرینش انسان
آیات مورد بحث نخست اشاره و تاکیدی است بر بحثهای توحیدی که در آیات قبل گذشت که در چهار مرحله خلاصه میشد(توحید خالقیت،حاکمیت
ولایت و ربوبیت)میفرماید:"کسی که با این صفات گفته شد او است خداوندی که از نهان و آشکار با خبر است و شکست ناپذیر و مهربان است( ذٰلِکَ عٰالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ ).
بدیهی است کسی که میخواهد تدبیر امور آسمان و زمین کند،و حاکم بر آنها باشد،و عهدهدار مقام ولایت و شفاعت و خلاقیت باشد،باید از همه چیز،از پنهان و آشکار آگاه باشد که بدون آگاهی و علم گسترده هیچیک از این امور امکان پذیر نیست.
در عین حال چنین کسی باید"عزیز"،(قدرتمند و شکست ناپذیر)باشد تا بتواند این کارهای مهم را انجام دهد.
ولی عزت و قدرتی نه توأم با خشونت،بلکه توأم با رحیمیت و لطف! ***آیه بعد اشارهای به نظام احسن آفرینش به طور عموم،و سرآغازی برای بیان خلقت انسان و مراحل تکامل او به طور خصوص است،میفرماید:"او همان کسی است که هر چه را آفرید نیکو آفرید"( اَلَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ ).
و به هر چیز آنچه نیاز داشت داد،و به تعبیر دیگر بنای کاخ عظیم خلقت را بر"نظام احسن"یعنی بر چنان نظمی استوار کرد که از آن کاملتر تصور نمیشد.
در میان همه موجودات پیوند و هماهنگی آفرید،و به هر کدام آنچه را با زبانحال میخواستند عطا فرمود.
اگر به وجود یک انسان نگاه کنیم و هر یک از دستگاههای بدن او را در نظر بگیریم میبینیم از نظر ساختمان،حجم،وضع سلولها،طرز کار آنها،درست آن گونه آفریده شده است که بتواند وظیفه خود را به نحو احسن انجام دهد، و در عین حال آن چنان ارتباط در میان اعضاء قرار داده که همه بدون استثناء روی یکدیگر تاثیر دارند،و از یکدیگر متاثر میشوند.
و درست همین معنی در جهان بزرگ با مخلوقات بسیار متنوع،مخصوصا در جهان موجودات زنده با آن سازمانهای بسیار متفاوت،حاکم است.
خلاصه: دهندهای که به گل نکهت و به گل جان داد به هر که آنچه سزا دید حکمتش آن داد! آری او است که انواع عطرهای دلانگیز را به گلهای گوناگون میبخشد و او است که به خاک و گل روح و جان میدهد و از آن انسانی آزاده و با هوش میسازد و نیز از همین خاک تیره گاه انواع گلها،گاه انسان،و گاه انواع موجودات دیگر میآفریند،و حتی خود خاک نیز در حد خود آنچه را باید داشته باشد دارا است.
نظیر این سخن همان است که در آیه 50 سوره طه از قول موسی و هارون میخوانیم: رَبُّنَا الَّذِی أَعْطیٰ کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدیٰ :"پروردگار ما همان کس است که به هر موجودی آنچه را لازمه آفرینش او بود داد،و سپس او را در تمام مراحل وجود رهبری کرد".
در اینجا سؤالی در مورد آفرینش شرور و آفات و چگونگی سازش آن با "نظام احسن جهان"مطرح میشود که در بحث نکات به خواست خدا مورد بررسی قرار خواهیم داد.
قرآن سپس با ذکر این مقدمه"آفاقی"وارد بحث"انفسی"میشود و همانگونه که در بحث آیات آفاقی از چند شاخه توحید سخن گفت در اینجا از چند موهبت بزرگ در مورد انسانها سخن میگوید.
نخست میفرماید:"خداوند آغاز آفرینش انسان را از گل قرار داد"( وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسٰانِ مِنْ طِینٍ ).
تا هم عظمت و قدرت خود را نشان دهد که آن چنان مخلوق برجستهای را از چنین موجود ساده و کم ارزشی آفریده و آن"دلآویز"نقش را از"ماء و طینی"
خلق کرده.
و هم به این انسان هشدار دهد که تو از کجا آمدهای و به کجا خواهی رفت.
پیدا است این آیه سخن از آفرینش"آدم"میگوید،نه همه انسانها،چرا که ادامه نسل او در آیه بعد مطرح است،و ظاهر این آیه دلیل روشنی است بر- خلقت مستقل انسان و نفی فرضیه تحول انواع(لا اقل در مورد نوع انسان).
گر چه بعضی خواستهاند این آیه را چنین تفسیر کنند که با فرضیه تکامل انواع نیز میسازد زیرا آفرینش انسان به انواع پستتر بر میگردد،و آنها نیز به آب و گل سرانجام منتهی میشود.
ولی ظاهر تعبیر آیه این است که میان"آدم"و"گل"انواع دیگری- آنهم انواعی بی شمار-از موجودات زنده فاصله نبوده،بلکه آفرینش انسان بدون واسطه از گل صورت گرفته است.
البته قرآن در مورد انواع دیگر جانداران سخنی به میان نیاورده است.
این معنی با توجه به آیه 59 سوره آل عمران روشنتر میشود آنجا که میفرماید: إِنَّ مَثَلَ عِیسیٰ عِنْدَ اللّٰهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ :"آفرینش عیسی بدون وجود پدر چیز عجیبی نیست همانند آفرینش آدم است که او را از خاک آفرید".
و در سوره حجر آیه 26 میفرماید: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ "ما انسان را از گل خشکیده که از گل بد بوی آفریده شده بود گرفتیم".
از مجموع آیات چنین استفاده میشود که آفرینش آدم به صورت یک خلقت مستقل،از خاک و گل به وجود آمده است،و میدانیم فرضیه تحول انواع هرگز به صورت یک مساله قطعی علمی در نیامده که به خاطر تضادش با ظهور آیات فوق بخواهیم آنها را طور دیگر تفسیر کنیم،و به تعبیر دیگر ما دام که قرینهای روشن
بر خلاف ظواهر آیات وجود نداشته باشد باید آنها را به همان معنی ظاهرش تطبیق کرد و در مورد آفرینش مستقل آدم چنین است. ***آیه بعد به آفرینش نسل انسان و چگونگی تولد فرزندان آدم در مراحل بعد اشاره کرده میگوید:"سپس خداوند نسل او را از عصارهای از آب ناچیز و بی قدر قرار داد"( ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلاٰلَةٍ مِنْ مٰاءٍ مَهِینٍ ).
"جعل"در اینجا به معنی آفرینش،و"نسل"به معنی فرزندان و نوهها در تمام مراحل است.
"سلاله"در اصل به معنی عصاره و فشرده خالص هر چیز است و منظور از آن در اینجا نطفه آدمی است که در حقیقت عصاره کل وجود او میباشد،و مبدء حیات و منشأ تولد فرزند و ادامه نسل است.
این آب که ظاهرا آبی است بی ارزش و بی مقدار از نظر ساختمان و سلولهای حیاتی شناور در آن،و همچنین ترکیب مخصوص مایعی که سلولها در آن شناورند بسیار ظریف و فوق العاده دقیق و پیچیده است و از نشانههای عظمت پروردگار و علم و قدرت او محسوب میشود و کلمه"مهین"که به معنی ضعیف و حقیر و ناچیز است اشاره به وضع ظاهری آن میباشد و گر نه از اسرار آمیزترین موجودات است.
*** آیه بعد اشاره است به مراحل پیچیده تکامل انسان در عالم رحم،و همچنین مراحلی که آدم به هنگام آفرینش از خاک طی نمود،میفرماید:"سپس اندام انسان را موزون ساخت"( ثُمَّ سَوّٰاهُ ).
"و از روح خویش در او دمید"!( وَ نَفَخَ فِیهِ مِنْ رُوحِهِ ).
"و برای شما گوش و چشمان و دلها قرار داد"( وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ
وَ الْأَفْئِدَةَ
).
"اما کمتر شکر نعمتهای او را بجا میآورید"( قَلِیلاً مٰا تَشْکُرُونَ ).
"سواه"از ماده"تسویه"به معنی تکمیل کردن است،و این اشاره به مجموع مراحلی است که انسان از هنگامی که به صورت نطفه است تا مرحلهای که تمام اعضای بدن او آشکار میگردد طی میکند و همچنین مراحلی را که آدم بعد از آفرینش از خاک تا به هنگام نفخ روح پیمود (1).
تعبیر به"نفخ"(دمیدن)کنایهای است برای حلول روح در بدن آدمی گویی تشبیه به هوا و تنفس شده است،هر چند نه این است و نه آن.
و اگر گفته شود نطفه انسان از آغاز که در رحم قرار میگیرد و قبل از آن یک موجود زنده است بنا بر این نفخ روح چه معنی دارد؟ در پاسخ میگوئیم در آغاز که نطفه منعقد میشود تنها دارای یک نوع "حیات نباتی"است،یعنی فقط تغذیه و رشد و نمو دارد،ولی از حس و حرکت که نشانه"حیات حیوانی"است و همچنین قوه ادراکات که نشانه"حیات انسانی" است در آن خبری نیست.
اما تکامل نطفه در رحم به مرحلهای میرسد که شروع به حرکت میکند و تدریجا قوای دیگر انسانی در آن زنده میشود،و این همان مرحلهای است که قرآن از آن تعبیر به نفخ روح میکند.
اضافه"روح"به"خدا"به اصطلاح"اضافه تشریفی"است،یعنی
1) 1) قابل توجه اینکه بعضی این آیه را تنها اشارهای به مراحل تکامل جنینی میدانند و بعضی احتمال دادهاند تنها به مراحل تکامل آدم بعد از خلقت از خاک ناظر باشد(زیرا در آیات دیگر قرآن عین این تعبیرات در مورد خلقت آدم آمده است)ولی هیچ مانعی ندارد که به هر دو باز گردد چون هم آفرینش آدم از خاک و هم نسل او از آب نطفه،این مراحل را طی کرده و میکنند.
یک روح گرانقدر و پر شرافت که سزاوار است روح خدا نامیده شود در انسان دمیده شد،و بیانگر این واقعیت است که انسان گر چه از نظر"بعد مادی"از "خاک تیره"و یا"آب بی مقداری"است،ولی از نظر"بعد معنوی و روحانی" حامل"روح الهی"است.
یک سوی وجود او به خاک منتهی میشود،و سوی دیگرش به عرش پروردگار و"طرفه معجونی"است"کز فرشته سرشته و ز حیوان"!و به خاطر داشتن همین دو بعد،قوس صعودی و نزولی و تکامل و انحطاط او فوق العاده وسیع است (1).
قرآن در آخرین مرحله که پنجمین مرحله آفرینش انسان محسوب میشود اشاره به نعمتهای گوش و چشم و قلب کرده است،البته منظور در اینجا خلقت این اعضاء نیست چرا که این خلقت قبل از نفخ روح صورت میگیرد،بلکه منظور حس شنوایی و بینایی و درک و خرد است.
و اگر از میان تمام حواس"ظاهر"و"باطن"تنها روی این سه تکیه کرده، به خاطر این است که مهمترین حس ظاهری انسان که رابطه نیرومندی میان او و جهان خارج بر قرار میکند،گوش و چشم است،گوش اصوات را درک میکند و مخصوصا تعلیم و تربیت وسیله آن انجام میگیرد،و چشم وسیله دیدن جهان خارج و صحنههای مختلف این عالم است.
نیروی عقل و خرد نیز مهمترین حس باطنی انسان و یا به تعبیر دیگر حکمران وجود بشر است.
جالب اینکه"افئدة"جمع"فؤاد"به معنی قلب است،ولی مفهومی ظریفتر از آن دارد این کلمه معمولا در جایی گفته میشود که"افروختگی" و"پختگی"در آن باشد!.
1) 1) در این زمینه در جلد 11 تفسیر نمونه صفحه 78(ذیل آیه 29 سوره حجر) نیز بحث کردهایم.
و به این ترتیب خداوند در این آیه مهمترین ابزار شناخت را در"ظاهر" و"باطن"وجود انسان بیان کرده است،چرا که علوم انسانی یا از طریق"تجربه" بدست میآید و ابزار آن،چشم و گوش است.
یا از طریق"تحلیلها و استدلالهای عقلی"و وسیله آن،عقل و خرد است که در قرآن از آن به"افئده"تعبیر شده،حتی درکهایی که از طریق وحی یا اشراق و شهود بر قلب انسان صورت میگیرد،باز بوسیله همین"افئده"میباشد.
اگر این ابزار شناخت از آدمی گرفته شود،ارزش وجودی او تا سر حد یک مشت سنگ و خاک سقوط میکند،و به همین دلیل در پایان آیه مورد بحث انسانها را به مساله شکرگزاری این نعمتهای بزرگ توجه میدهد و میگوید:
کمتر شکر او را بجا میآورید،اشاره به اینکه هر قدر شکر این نعمتهای بزرگ را بجا آورید باز کم است!.
چگونگی آفرینش آدم از خاک
گرچه در آیات مختلف قرآن گاه سخن از آفرینش انسان از"گل"است (مانند آیات فوق)و مانند آنچه در داستان آدم و ابلیس در سوره اسراء آیه 61 آمده است فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ قٰالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِیناً :"همه فرشتگان برای آدم سجده کردند جز ابلیس،گفت:"آیا من برای موجودی سجده کنم که از گل آفریده شده است"؟(سوره اسراء آیه 61).
و گاه سخن از آفرینش از"آب"مانند وَ جَعَلْنٰا مِنَ الْمٰاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ (انبیاء-30).
ولی پیدا است که همه اینها به یک مطلب باز میگردد،حتی در آنجا که سخن از آفرینش آدم از"تراب"(خاک)است،مانند إِنَّ مَثَلَ عِیسیٰ عِنْدَ اللّٰهِ
کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ (آل عمران-59)زیرا منظور خاک آمیخته به آب یعنی گل است.
***از اینجا دو نکته روشن میشود:
1-آنها که احتمال دادهاند منظور از آفرینش انسان از خاک این است که افراد بشر از گیاهان-بطور مستقیم یا غیر مستقیم-تغذیه میکنند و گیاهان نیز همه از خاکند،درست نیست،چرا که آیات قرآن یکدیگر را تفسیر میکنند و آیات مورد بحث به قرینه آیات دیگر قرآن اشاره به آفرینش"شخص آدم"است که از خاک آفریده شد.
2-همه این آیات،دلیلی است بر نفی فرضیه تکامل(لا اقل در مورد انسان) و اینکه نوع بشر که منتهی به"آدم"میشود دارای یک خلقت مستقل است.
و آنها که گمان کردهاند آیات آفرینش از خاک اشاره به نوع انسان است که با هزاران واسطه به موجودات تک سلولی باز میگردد،و آنها نیز طبق فرضیات اخیر از لجنهای کنار اقیانوسها به وجود آمدهاند،و اما خود"آدم"فردی بود که از میان نوع بشر برگزیده شد و خلقت مستقلی نداشت،بلکه امتیاز او صفات ویژه او بود،به هیچوجه با ظواهر آیات قرآن سازگار نیست.
مجددا تاکید میکنیم مساله تحول انواع،یک قانون مسلم علمی نیست، تنها یک فرضیه است،زیرا چیزی که ریشه آن در ملیونها سال قبل نهفته شده و مسلما قابل تجربه و مشاهده حسی نیست نمیتواند در ردیف قوانین ثابت علمی در آید،بلکه فرضیهای است که برای توجیه پدیده تنوع انواع به وجود آمده و ارزش آن،بیش از این نیست که پدیدههایی را توجیه تخمینی کند،و میدانیم فرضیهها دائما در حال تغییر و دگرگونی هستند و در برابر فرضیههای جدید میدان را خالی میکنند.
بنا بر این هرگز نمیتوان روی آنها در مسائل فلسفی که نیاز به پایههای قطعی دارند تکیه کرد.
توضیح مشروح در باره پایههای فرضیه تکامل انواع و نارساییهای آن را در جلد 11 صفحه 81 به بعد تحت عنوان"قرآن و خلقت انسان"ذیل آیه 28 سوره حجر بیان کردیم.
در پایان این بحث یاد آوری این نکته را لازم میدانیم که فرضیه تکامل هیچگونه ارتباطی با مساله"توحید و خداشناسی"ندارد،و دلیلی بر نفی جهان ما وراء طبیعت محسوب نمیشود،زیرا اعتقاد توحیدی میگوید:جهان از سوی خداوند آفریده شده و تمام خواص موجودات را خدا به آنها اعطا کرده و در تمام مراحل از خداوند افاضه فیض بر آنها میشود،این معنی را یک معتقد به نظریه "ثبوت انواع"میتواند پذیرا باشد همانگونه که یک معتقد به فرضیه تحول انواع تنها مشکلی که فرضیه تحول با آن روبرو است این است که با شرحی که قرآن برای آفرینش آدم بیان کرده و چگونگی خلقت او را از خاک و گل ذکر میکند سازگار نیست.
بنا بر این ما فرضیه تکامل را تنها به این دلیل نفی میکنیم نه به دلیل مخالفت آن با مساله توحید این از نظر تفسیری.
و اما از نظر علمی(علوم طبیعی)فرضیه تکامل را همانطور که اشاره شد از این جهت نفی میکنیم که دلائل قطعی بر ثبوت آن وجود ندارد.
وَ قٰالُوا أَ إِذٰا ضَلَلْنٰا فِی اَلْأَرْضِ أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ بَلْ هُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ کٰافِرُونَ (10) قُلْ یَتَوَفّٰاکُمْ مَلَکُ اَلْمَوْتِ اَلَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلیٰ رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ (11) وَ لَوْ تَریٰ إِذِ اَلْمُجْرِمُونَ نٰاکِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنٰا أَبْصَرْنٰا وَ سَمِعْنٰا فَارْجِعْنٰا نَعْمَلْ صٰالِحاً إِنّٰا مُوقِنُونَ (12) وَ لَوْ شِئْنٰا لَآتَیْنٰا کُلَّ نَفْسٍ هُدٰاهٰا وَ لٰکِنْ حَقَّ اَلْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّٰاسِ أَجْمَعِینَ (13) فَذُوقُوا بِمٰا نَسِیتُمْ لِقٰاءَ یَوْمِکُمْ هٰذٰا إِنّٰا نَسِینٰاکُمْ وَ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلْخُلْدِ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (14)
10-آنها گفتند:آیا هنگامی که ما مردیم و در زمین گم شدیم آفرینش تازهای خواهیم یافت؟! ولی آنها لقای پروردگارشان را انکار میکنند(و میخواهند با انکار معاد آزاد باشند و به هوسرانی خویش ادامه دهند).
11-بگو:فرشته مرگ که بر شما مامور شده(روح)شما را میگیرد،سپس به سوی پروردگارتان باز میگردید.
12-و اگر ببینی مجرمان را هنگامی که در پیشگاه پروردگارشان سر به زیر افکنده،میگویند:
پروردگارا!آنچه وعده کرده بودی دیدیم و شنیدیم،ما را باز گردان تا عمل صالح بجا آوریم،ما به قیامت ایمان داریم! 13-اگر ما میخواستیم به هر انسانی(از روی اجبار)هدایت لازمش را میدادیم،ولی (من آنها را آزاد گذاردهام)و مقرر کردهام که دوزخ را(از انسانهای بی ایمان و گنهکار)از جن و انس همگی پر کنم.
14-(و به آنها میگویم)بچشید(عذاب جهنم را)بخاطر اینکه ملاقات امروز خود را فراموش کردید،ما نیز شما را فراموش کردیم،و بچشید عذاب همیشگی را بخاطر اعمالی که انجام میدادید.
ندامت و تقاضای بازگشت
این آیات با بحث گویایی در باره"معاد"آغاز میشود،سپس حال"مجرمان" را در جهان دیگر بازگو میکند،و مجموعا تکمیلی است برای بحثهای گذشته که پیرامون"مبدأ"سخن میگفت،زیرا میدانیم بحث از"مبدأ"و"معاد" در قرآن مجید غالبا توأم با یکدیگر است.
نخست میگوید:"آنها گفتند آیا هنگامی که ما مردیم و خاک شدیم و در زمین گم شدیم،آفرینش تازهای خواهیم یافت"؟!( وَ قٰالُوا أَ إِذٰا ضَلَلْنٰا فِی الْأَرْضِ أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ ).
تعبیر به"گم شدن در زمین"( ضَلَلْنٰا فِی الْأَرْضِ )اشاره به این است که انسان پس از مردن خاک میشود،همانند سایر خاکها،و هر ذرهای از آن بر اثر عوامل طبیعی و غیر طبیعی به گوشهای پرتاب میشود،و دیگر چیزی از او باقی به نظر نمیرسد تا آن را در قیامت دو باره بازگردانند.
ولی آنها در حقیقت منکر قدرت خداوند بر این کار آنها نیستند"بلکه آنها
لقای پروردگارشان را انکار میکنند"( بَلْ هُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ کٰافِرُونَ ).
آنها میخواهند مرحله لقای پروردگار که مرحله حساب و کتاب و ثواب و عقاب است منکر شوند و به دنبال آن آزادی عمل پیدا کنند تا هر چه میخواهند انجام دهند!.
در واقع این آیه شباهت زیادی با آیات نخستین سوره قیامت دارد آنجا که میگوید: أَ یَحْسَبُ الْإِنْسٰانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظٰامَهُ بَلیٰ قٰادِرِینَ عَلیٰ أَنْ نُسَوِّیَ بَنٰانَهُ بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسٰانُ لِیَفْجُرَ أَمٰامَهُ یَسْئَلُ أَیّٰانَ یَوْمُ الْقِیٰامَةِ :"آیا انسان گمان میکند ما استخوانهای پراکنده او را جمع نخواهیم کرد؟!ما حتی قادریم(خطوط) سر انگشتان او را به نظام نخستین بازگردانیم!ولی هدف انسان این است که ایامی را که در این دنیا در پیش دارد(با انکار قیامت)به گناه و فجور بگذراند لذا سؤال میکند روز قیامت کی خواهد بود"؟(سوره قیامت-3-6).
بنا بر این آنها از نظر استدلال لنگ نیستند،بلکه شهوات آنها حجابی بر قلبشان افکنده،و نیات سوئشان مانع قبول مساله معاد است،و گرنه همان خداوندی که به یک قطعه آهنربا این اثر را بخشیده که ذرات بسیار کوچک آهن را که در لابلای خروارها خاک زمین گم شده با یک گردش در میان خاکها به خود جذب میکند و به سادگی آنها را جمع مینماید در میان ذرات بدن یک انسان نیز چنین جاذبه متقابلی را ایجاد فرماید.
چه کسی میتواند انکار کند که آبهای موجود در جسم یک انسان(و اکثر جسم انسان آب است)و همچنین مواد غذایی آن هر کدام مثلا در هزار سال پیش هر جزئی از آن در گوشهای از جهان پراکنده بوده است،هر قطرهای در اقیانوسی و هر ذرهای در اقلیمی،اما آنها از طریق ابر و باران و دیگر عوامل طبیعی جمع شدند و سرانجام وجود انسانی را تشکیل دادند،چه جای تعجب که پس از متلاشی شدن و بازگشت به حال اول دو باره گرد هم آیند و بهم پیوندند؟
آیه بعد پاسخ آنها را از طریق دیگری بیان میکند،میگوید:تصور نکنید شخصیت شما به همین بدن جسمانی شما است،بلکه اساس شخصیتتان را روح شما تشکیل میدهد،و او محفوظ است"بگو:فرشته مرگ که مامور شما است(روح)شما را میگیرد،سپس به سوی پروردگارتان باز میگردید" ( قُلْ یَتَوَفّٰاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلیٰ رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ ).
با توجه به مفهوم"یتوفاکم"که از ماده"توفی"(بر وزن تصدی) به معنی بازستاندن است مرگ به معنی فنا و نابودی نخواهد بود،بلکه یک نوع قبض و دریافت فرشتگان نسبت به روح آدمی است که اساسیترین بخش وجود انسان را تشکیل میدهد.
درست است که قرآن از معاد جسمانی سخن میگوید و بازگشت روح و جسم مادی را در معاد قطعی میشمرد،ولی هدف از آیه فوق بیان این حقیقت است که اساس شخصیت انسان این اجزای مادی نیست که تمام فکر شما را به خود مشغول ساخته بلکه همان گوهر روحانی است که از سوی خدا آمده و به سوی او باز میگردد.
و در یک جمع بندی میتوان چنین گفت که دو آیه فوق به منکران معاد چنین پاسخ میدهد:که اگر مشکل شما پراکندگی اجزای جسمانی است که خودتان قدرت خدا را قبول دارید و منکر آن نیستید،و اگر مشکل اضمحلال و نابودی شخصیت انسان بر اثر این پراکندگی است آن نیز درست نیست چرا که پایه شخصیت انسان بر روح قرار گرفته.
این ایراد بی شباهت به شبهه معروف"آکل و ماکول"نیست،همان گونه که پاسخ آن نیز در دو مورد با یکدیگر شباهت دارد (1).
ضمنا توجه به این نکته نیز لازم است که در پارهای از آیات قرآن،"توفی"
1) 1) برای توضیح بیشتر در زمینه شبهه"آکل و ماکول"و پاسخ مشروح آن به جلد دوم تفسیر نمونه ذیل آیه 260 سوره بقره مراجعه فرمائید.
و"قبض ارواح"به خداوند نسبت داده شده( اَللّٰهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهٰا ):
"خداوند جانها را به هنگام مرگ میگیرد"(زمر-42)و در بعضی به مجموعهای از فرشتگان، اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ ظٰالِمِی أَنْفُسِهِمْ ...:"آنها که فرشتگان قبض روحشان میکنند در حالی که ستم پیشهاند..."(نحل-28).
و در آیات مورد بحث،قبض ارواح به"ملک الموت"(فرشته مرگ) نسبت داده شده است.
ولی در میان این تعبیرات هیچگونه منافاتی نیست"ملک الموت"معنی جنس را دارد و به همه فرشتگان اطلاق میشود،و یا اشاره به رئیس و بزرگتر آنها است،و از آنجا که همه به فرمان خدا قبض روح میکنند به خدا نیز نسبت داده شده است. ***سپس وضع همین مجرمان کافر و منکران معاد را که در قیامت با مشاهده صحنههای مختلف آن از گذشته خود سخت نادم و پشیمان میشوند چنین مجسم کرده میگوید:"اگر ببینی مجرمان را هنگامی که در پیشگاه پروردگارشان سر به زیر افکنده میگویند:پروردگارا!آنچه وعده کرده بودی دیدیم و شنیدیم ما پشیمانیم،ما را باز گردان تا عمل صالح بجا آوریم،ما به این جهان قیامت یقین داریم"(در تعجب فرو خواهی رفت)( وَ لَوْ تَریٰ إِذِ الْمُجْرِمُونَ نٰاکِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنٰا أَبْصَرْنٰا وَ سَمِعْنٰا فَارْجِعْنٰا نَعْمَلْ صٰالِحاً إِنّٰا مُوقِنُونَ ) (1).
به راستی تعجب میکنی که آیا این افراد سر بزیر و نادم و پشیمان،همان مغروران سرکش و چموش هستند که در دنیا در برابر هیچ حقیقتی سر فرود
1) 1) "لو"در آیه شریفه"شرطیه"است و جمله"تری..."شرط آن میباشد و جزای آن محذوف است،و در تقدیر چنین است وَ لَوْ تَریٰ إِذِ الْمُجْرِمُونَ ...لرأیت عجبا-جمله رَبَّنٰا أَبْصَرْنٰا نیز محذوفی دارد و تقدیر"یقولون ربنا ابصرنا".
نمیآوردند؟اما اکنون که صحنههای قیامت را میبینند و به مقام شهود میرسند به کلی تغییر موضع میدهند تازه این تغییر موضع و بیداری زود گذر است،و طبق آیات دیگر قرآن اگر به این جهان باز گردند به همان روش خود ادامه میدهند (انعام آیه 28). "ناکس"از ماده"نکس"(بر وزن عکس)به معنی وارونه شدن چیزی است و در اینجا به معنی سر به زیر افکندن است.
مقدم داشتن"ابصرنا"(دیدیم)بر"سمعنا"(شنیدیم)به خاطر آنست که در قیامت نخست انسان با صحنهها روبرو میشود و بعد باز خواست الهی و فرشتگان او را میشنود.
ضمنا از آنچه گفتیم معلوم میشود منظور از"مجرمان"در اینجا،کافران و بخصوص منکران قیامتند.
به هر حال این نخستین بار نیست که در آیات قرآن با این مساله روبرو میشویم که مجرمان به هنگام مشاهده نتائج اعمال و آثار عذاب الهی،سخت پشیمان میشوند،و تقاضای بازگشت به دنیا میکنند،در حالی که از نظر سنت الهی چنین بازگشتی امکان پذیر نیست،همانگونه که بازگشت نوزاد به رحم مادر، و میوه جدا شده از درخت به درخت ممکن نخواهد بود.
این نکته نیز قابل توجه است که تنها تقاضای مجرمان بازگشت به دنیا برای انجام عمل صالح است،و از این به خوبی روشن میشود که تنها سرمایه نجات در قیامت اعمال صالح است،اعمالی که از قلبی پاک و آکنده از ایمان و با خلوص نیت انجام میگیرد. ***و از آنجا که این همه اصرار و تاکید برای پذیرش ایمان،ممکن است این توهم را ایجاد کند که خداوند توانایی ندارد نور ایمان را در قلب آنها پرتوافکن
کند،در آیه بعد میافزاید:"اگر ما میخواستیم به هر انسانی(اجبارا)هدایت لازمش را میدادیم"( وَ لَوْ شِئْنٰا لَآتَیْنٰا کُلَّ نَفْسٍ هُدٰاهٰا ).
مسلما ما چنین قدرتی داریم،ولی ایمانی که از طریق اجبار و الزام ما تحقق یابد ارزش چندانی ندارد،اراده ما بر این تعلق گرفته است که نوع انسان را به این افتخار نائل کنیم که"مختار"باشد،و راه تکامل را با پای خویش بسپرد.
لذا در پایان آیه میفرماید:"من آنها را آزاد گذاردم ولی مقرر کردهام که دوزخ را از انسانهای بی ایمان و گنهکار از جن و انس همگی پر کنم"( وَ لٰکِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ أَجْمَعِینَ ).
آری آنها با سوء اختیار خود این راه را طی کردهاند و مستحق مجازاتند، و ما هم اراده قاطع داریم بر اینکه دوزخ را از آنان پر کنیم.
با توجه به آنچه در بالا گفتیم و با توجه به صدها آیه قرآن که انسان را موجودی مختار و صاحب اراده،و مکلف به تکالیف و مسئول در برابر اعمال خویش، و قابل هدایت بوسیله پیامبران و تهذیب نفس و خودسازی،میداند،هر گونه توهم دائر بر اینکه آیه فوق دلیل بر جبر است-آن چنان که فخر رازی و امثال او پنداشتهاند-منتفی میشود.
ممکن است جمله قاطع و کوبنده فوق اشاره به این باشد که مبادا تصور کنید،رحمانیت و رحیمیت خداوند،مانع از مجازات مجرمان آلوده و ستمگر است،مبادا به آیات رحمت مغرور شوید و خود را از مجازات الهی معاف بشمرید که رحمت او جایی دارد و غضب او جایی.
او مسلما-مخصوصا با توجه به لام قسم در جمله"لأملأن"و نون تاکید در آخر آن-به این وعده خود وفا خواهد کرد،و دوزخ را از این دوزخیان پر میکند،که اگر نکند بر خلاف حکمت است.
***لذا در آیه بعد میگوید:ما به این دوزخیان خواهیم گفت:"بچشید عذاب جهنم را به خاطر اینکه لقای امروز خود را فراموش کردید،و ما نیز شما را به دست فراموشی سپردیم"!( فَذُوقُوا بِمٰا نَسِیتُمْ لِقٰاءَ یَوْمِکُمْ هٰذٰا إِنّٰا نَسِینٰاکُمْ ).
"و نیز بچشید عذاب همیشگی را به سبب اعمالی که انجام میدادید" ( وَ ذُوقُوا عَذٰابَ الْخُلْدِ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
بار دیگر از این آیه استفاده میشود که فراموش کردن دادگاه عدل قیامت سر چشمه اصلی بدبختیهای آدمی است،و در این صورت است که خود را در برابر قانونشکنیها و مظالم آزاد میبیند،و نیز از این آیه به خوبی روشن میشود که مجازات ابدی در برابر اعمالی است که انسان انجام میدهد و نه چیز دیگر (1).
ضمنا منظور از فراموش کردن پروردگار نسبت به بندگانش،بی اعتنایی و ترک حمایت و فریادرسی است و گر نه همه عالم همیشه نزد پروردگار است و فراموشی در باره او معنی ندارد.
نخستین آیه از آیات فوق که دلالت بر قبض ارواح به وسیله فرشته مرگ دارد از دلائل استقلال روح آدمی است.
زیرا تعبیر به"توفی" که همان دریافت داشتن و قبض کردن است نشان میدهد که روح پس از جدایی از بدن باقی میماند،و نابود نمیشود،و اصولا تعبیر از انسان در آیه فوق به"روح"یا"نفس"گواه دیگری بر این معنی است
1) 1) در باره"فلسفه خلود و عذاب جاویدان"بحث مشروحی در جلد نهم صفحه 239 به بعد(ذیل آیه 107 سوره هود)داشتهایم.
زیرا طبق عقیده مادیین،روح چیزی جز خواص"فیزیک و شیمیایی"سلولهای مغزی نیست که با فنای بدن نابود میشود،درست مانند از بین رفتن حرکات عقربه ساعت بعد از نابودی آن.
طبق این عقیده،روح چیزی نیست که حافظ شخصیت انسان باشد بلکه جزئی از خواص جسم او است که با متلاشی شدن جسم از بین میرود.
دلائل فلسفی متعددی بر اصالت و استقلال روح در دست داریم که ما گوشهای از آن را ذیل آیه 85 سوره اسراء(جلد 12 صفحه 254 به بعد)آوردیم منظور در اینجا بیان دلیل نقلی بر این موضوع بود که آیه فوق،از آن آیات دال بر این معنی محسوب میشود.
از آیات مختلف قرآن مجید استفاده میشود که خداوند امور این جهان را بوسیله گروهی از فرشتگان تدبیر میکند،چنان که در آیه 5 سوره"نازعات" میفرماید: فَالْمُدَبِّرٰاتِ أَمْراً :"سوگند به فرشتگانی که به فرمان خدا تدبیر امور میکنند".
میدانیم سنت الهی بر این است که مشیت خود را از طریق اسباب پیاده کند.
و گروهی از این فرشتگان،فرشتگان قبض ارواحند که در آیات 28 و 33 سوره نحل و بعضی دیگر از آیات قرآن به آنها اشاره شده است،و در رأس آنها"ملک الموت"قرار دارد.
احادیث زیادی در این زمینه،نقل شده که اشاره به بعضی از آنها از جهاتی لازم به نظر میرسد:
1-در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم که فرمود:
الامراض
و الاوجاع کلها برید الموت و رسل الموت!فاذا حان الاجل اتی ملک الموت بنفسه فقال یا ایها العبد!کم خبر بعد خبر؟و کم رسول بعد رسول؟و کم برید بعد برید؟انا الخبر الذی لیس بعدی خبر!:
"بیماریها و دردها همگی قاصدان مرگ و فرستادگان او هستند،هنگامی که عمر انسان به سر میرسد،فرشته مرگ میآید(او از دیدن فرشته مرگ وحشت میکند و آن را بی مقدمه میپندارد ولی)او میگوید:"ای بنده خدا چه اندازه خبر بعد از خبر و رسول بعد از رسول و پیک بعد از پیک برای تو فرستادم؟ اما من آخرین خبرم،و بعد از من،خبری نیست"! سپس میگوید:"دعوت پروردگارت را اجابت کن خواه از روی میل و خواه از روی اکراه"!و هنگامی که فرشته مرگ قبض روح او میکند،فریاد بستگان بلند میشود او صدا میزند
علی من تصرخون؟و علی من تبکون؟ فو اللّٰه ما ظلمت له اجلا و لا اکلت له رزقا بل دعاه ربه: "بر چه کسی فریاد میکشید؟و برای چه کسی اشگ میریزید؟به خدا سوگند وقت او به پایان رسیده بود،و تمام روزی خود را دریافت داشته بود،پروردگارش از او دعوت کرد و او دعوت حق را اجابت نمود".
فلیبک الباکی علی نفسه،و ان لی فیکم عودات و عودات حتی لا ابقی فیکم احدا: "اگر میخواهید گریه کنید بر خویشتن بگریید!،من باز هم کرارا به میان شما میآیم!تا یک نفر از شما را باقی نگذاریم"! (1).
یک بار دیگر این حدیث تکان دهنده را مطالعه کنید که حقایق بسیاری در آن نهفته است.
2-در حدیث دیگری از امام باقر ع میخوانیم که پیامبر اسلام ص برای عیادت مردی از انصار به خانه او آمد فرشته مرگ را بالای سر او دید،پیامبر ص
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیه مورد بحث و تفسیر"نور الثقلین"ج 4 ص 225.
فرمود:با این دوست من با مدارا و لطف رفتار کن چرا که او مردی با ایمان است،عرض کرد ای محمد!بشارت بر تو باد که من نسبت به همه مؤمنان با محبتم و بدان ای محمد ص به هنگامی که قبض روح بعضی از فرزندان آدم را میکنم خانواده او فریاد میکشند،من در کنار خانه میایستم،میگویم من گناهی ندارم (عمر او پایان یافته بود)من باز کرارا به میان شما بر میگردم!بهوش باشید، بهوش! سپس میافزاید:
ما خلق اللّٰه من اهل بیت مدر و لا شعر و لا وبر،فی بر و لا بحر الا و انا اتصفحهم فی کل یوم و لیلة خمس مرات حتی انی لاعرف بصغیرهم و کبیرهم منهم بانفسهم: "خدا هیچ انسانی را از ساکنان شهر و بیابان،خانه و خیمه،در خشکی و دریا،نیافریده،مگر اینکه من در هر شبانه روز پنج بار دقیقا به آنها نگاه میکنم تا آنجا که من صغیر و کبیر آنها را بهتر از خودشان میشناسم"! (1).
روایات دیگری نیز به همین مضمون در منابع مختلف اسلامی آمده است که مطالعه مجموع آنها هشداری است برای همه انسانها که بدانند میان آنان و مرگ فاصله زیادی نیست!،و در یک لحظه کوتاه ممکن است همه چیز پایان گیرد.
آیا با این حال جای این است که انسان به زرق و برق این جهان مغرور گردد و آلوده انواع ظلم و گناه شود،و از عاقبت کار غافل بماند؟ ***
1) 1) تفسیر"در المنثور"طبق نقل المیزان جلد 16 صفحه 268.
إِنَّمٰا یُؤْمِنُ بِآیٰاتِنَا اَلَّذِینَ إِذٰا ذُکِّرُوا بِهٰا خَرُّوا سُجَّداً وَ سَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ هُمْ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ (15) تَتَجٰافیٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضٰاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ (16) فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (17) أَ فَمَنْ کٰانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کٰانَ فٰاسِقاً لاٰ یَسْتَوُونَ (18) أَمَّا اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ فَلَهُمْ جَنّٰاتُ اَلْمَأْویٰ نُزُلاً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (19) وَ أَمَّا اَلَّذِینَ فَسَقُوا فَمَأْوٰاهُمُ اَلنّٰارُ کُلَّمٰا أَرٰادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْهٰا أُعِیدُوا فِیهٰا وَ قِیلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلنّٰارِ اَلَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ (20)
15-تنها کسانی به آیات ما ایمان میآورند که هر وقت این آیات به آنها یاد آوری شود به سجده میافتند،و تسبیح و حمد پروردگارشان را بجای میآورند و تکبر نمیکنند.
16-پهلوهایشان از بسترها در دل شب دور میشود(بپا میخیزند و رو به درگاه خدا میآورند)پروردگار خود را با بیم و امید میخوانند،و از آنچه به آنها روزی دادهایم انفاق میکنند.
17-هیچکس نمیداند چه پاداشهای مهمی که مایه روشنی چشمها میگردد برای آنها نهفته شده،این جزای اعمالی است که انجام میدادند.
18-آیا کسی که با ایمان باشد همچون کسی است که فاسق است؟نه،هرگز این دو برابر نیستند!.
19-اما کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند باغهای بهشت جاویدان از آن آنها خواهد بود،این وسیله پذیرایی(خداوند)از آنهاست در مقابل اعمالی که انجام میدادند.
20-و اما کسانی که فاسق شدند(و از اطاعت پروردگارشان بیرون رفتند)جایگاه همیشگی آنها آتش است،هر زمان بخواهند از آن خارج شوند آنها را به آن باز میگردانند و به آنها گفته میشود بچشید عذاب آتشی را که انکار میکردید!.
پاداشهای عظیمی که هیچکس از آن آگاه نیست!
میدانیم روش قرآن این است که بسیاری از حقایق را در مقایسه با یکدیگر بیان میکند،تا کاملا مفهوم و دلنشین گردد.
در اینجا نیز بعد از شرحی که در باره مجرمان و کافران در آیات پیشین بیان شد به صفات برجسته مؤمنان راستین میپردازد،و اصول عقیدتی و برنامههای
عملی آنها را به طور فشرده ضمن دو آیه با ذکر هشت صفت،بیان میدارد (1).
نخست میفرماید:"تنها کسانی به آیات ما ایمان میآورند که هر وقت این آیات به آنها یاد آوری شود به سجده میافتند،و تسبیح و حمد پروردگارشان را بجا میآورند و تکبر نمیکنند"( إِنَّمٰا یُؤْمِنُ بِآیٰاتِنَا الَّذِینَ إِذٰا ذُکِّرُوا بِهٰا خَرُّوا سُجَّداً وَ سَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ هُمْ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ ).
تعبیر به"انما"که معمولا برای حصر است،بیانگر این نکته است که هر گاه کسی دم از ایمان میزند و دارای ویژگیهایی که در این آیات آمده نیست در صف مؤمنان راستین نمیباشد،او فردی ضعیف الایمان است که نمیتوان وی را به حساب آورد.
در این آیه چهار قسمت از صفات آنها بیان شده:
1-به محض شنیدن آیات الهی به سجده میافتند،تعبیر به"خروا"به جای"سجدوا"اشاره به نکته لطیفی است که این گروه مؤمنان بیدار دل به هنگام شنیدن آیات قرآن چنان شیفته و مجذوب سخنان پروردگار میشوند که بی اختیار به سجده میافتند و دل و جان را در این راه از دست میدهند (2).
آری نخستین ویژگی آنها همان عشق سوزان و علاقه آتشینشان به کلام محبوب و معبودشان است.
1) 1) باید توجه داشت که آیه نخست،نخستین آیه"سجده واجب"در قرآن مجید است،و چنان که کسی تمام آن را تلاوت کند یا از دیگری بشنود واجب است سجده کند، البته وضو در آن واجب نیست،ولی احتیاط واجب آنست که پیشانی بر چیزی بگذارند که سجده بر آن صحیح است.
2) 2) "راغب"در"مفردات"میگوید:"خروا"در اصل از ماده"خریر" است که به معنی صدای آب و مانند آن میباشد که از بلندی به زیر میریزد،و به کار بردن این تعبیر در مورد سجده کنندگان اشاره به این است که آنها در همان لحظه که برای سجده به زمین میافتند صدایشان به تسبیح بلند است.
همین ویژگی در بعضی دیگر از آیات قرآن به عنوان یکی از برجستهترین صفات انبیاء ذکر شده است،چنان که خداوند در باره گروهی از پیامبران بزرگ میگوید: إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُ الرَّحْمٰنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُکِیًّا :"هنگامی که آیات خداوند رحمان بر آنان خوانده میشد به خاک میافتادند و سجده میکردند و گریه شوق سر میدادند"(سوره مریم آیه 58).
گر چه"آیات"در اینجا به طور مطلق ذکر شده،ولی پیدا است که منظور از آن بیشتر آیاتی است که دعوت به توحید و مبارزه با شرک میکند.
2 و 3-نشانه دوم و سوم آنها"تسبیح"و"حمد"پروردگار است،از یک سو خدا را از نقائص پاک و منزه میشمرند،و از سوی دیگر او را به خاطر صفات کمال و جمالش،حمد و ستایش مینمایند.
4-وصف دیگر آنها تواضع و فروتنی و ترک هر گونه استکبار است چرا که کبر و غرور نخستین پله نردبان کفر و بی ایمانی است،و تواضع و فروتنی در مقابل حق و حقیقت نخستین گام ایمان است! آنها که در راه کبر و خود بینی گام بر میدارند نه در برابر خدا سجده میکنند،نه تسبیح و حمد او را بجا میآورند،و نه حق بندگان او را به رسمیت میشناسند،آنها بت بزرگی دارند و آن خودشان است! ***سپس به اوصاف دیگر آنها اشاره کرده میگوید:"پهلوهایشان از بسترها در دل شب دور میشود"بپا میخیزند و رو به درگاه خدا میآورند و به راز و نیاز با او میپردازند( تَتَجٰافیٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ ) (1).
1) 1) "تتجافی"از ماده"جفا"در اصل به معنی برداشتن و دور ساختن است "جنوب"جمع"جنب"به معنی پهلو است و"مضاجع"جمع"مضجع"به معنی بستر است،و دور شدن پهلو از بستر کنایه از برخاستن از خواب و پرداختن به عبادت پروردگار در دل شب است.
آری آنها به هنگامی که چشم غافلان در خواب است مقداری از شب را بیدار میشوند،و در آن هنگام که برنامههای عادی زندگی تعطیل است و شواغل فکری به حد اقل میرسد،و آرامش و خاموشی همه جا را گرفته و خطر آلودگی عبادت به ریا کمتر وجود دارد خلاصه بهترین شرائط حضور قلب فراهم است با تمام وجودشان رو به درگاه معبود میآورند،و سر بر آستان معشوق میسایند، و آنچه در دل دارند با او در میان میگذارند،با یاد او زندهاند و پیمانه قلب خود را از مهر او لبریز و سرشار دارند.
سپس میافزاید:"آنها پروردگار خود را با"بیم"و"امید"میخوانند" ( یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً ).
آری دو وصف دیگر آنها"خوف"و"رجا"یا"بیم"و"امید"است.
نه از غضب و عذاب او ایمن میشوند،و نه از رحمتش مایوس میگردند، توازن این بیم و امید که ضامن تکامل و پیشروی آنها در راه خدا است همواره در وجودشان حکمفرما است.
چرا که غلبه خوف بر امید،انسان را به یاس و سستی میکشاند.
و غلبه رجاء و طمع انسان را به غرور و غفلت وا میدارد،و این هر دو دشمن حرکت تکاملی انسان در سیر او به سوی خدا است.
آخرین و هشتمین ویژگی آنها این است که:"از آنچه به آنها روزی دادهایم انفاق میکنند"( وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ ).
نه تنها از اموال خویش به نیازمندان میبخشند که از علم و دانش،نیرو و قدرت،رأی صائب و تجربه و اندوختههای فکری خود،از نیازمندان مضایقه ندارند.
کانونی از خیر و برکتند،و چشمه جوشانی از آب زلال نیکیها که تشنه کامان را سیراب و محتاجان را به اندازه توانایی خویش بی نیاز میسازند.
آری اوصاف آنها مجموعهای است از:عقیده محکم،ایمان قوی،عشق سوزان به اللّٰه،عبادت و اطاعت،کوشش و حرکت،و کمک در تمام ابعاد به بندگان خدا. ***سپس در آیه بعد به پاداش عظیم و مهم مؤمنان راستین که دارای نشانههای مذکور در دو آیه قبل هستند پرداخته،با تعبیر جالبی که حکایت از اهمیت فوق العاده پاداش آنان میکند میفرماید:"هیچکس نمیداند چه پاداشهای مهمی که مایه روشنی چشمها میگردد برای آنها نهفته شده است"!( فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ ).
این پاداش فوق العاده عظیم"جزای بر اعمالی است که انجام میدادند"( جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
تعبیر به"هیچکس نمیداند"و نیز تعبیر به" قُرَّةِ أَعْیُنٍ "(آنچه مایه روشنی چشمها است)بیانگر عظمت بیحساب این مواهب و پاداشها است،مخصوصا با توجه به اینکه"نفس"به صورت نکره در سیاق نفی آمده و به معنی عموم است،و همه نفوس را شامل میگردد حتی فرشتگان مقرب خدا و اولیای پروردگار.
تعبیر به"قرة اعین"بدون اضافه به"نفس"اشاره به این است که این نعمتهای الهی که برای سرای آخرت به عنوان پاداش مؤمنان راستین تعیین شده چنان است که مایه روشنایی چشم همگان میگردد.
"قرة"از ماده"قر"(بر وزن حر)به معنی سردی و خنکی است،و از آنجا که معروف است اشگ شوق همواره سرد و خنک،و اشک غم و حسرت داغ و سوزان است تعبیر به"قرة اعین"در لغت عرب به معنی چیزی است که مایه خنک شدن چشم انسان میگردد،یعنی اشک شوق را از دیدگانش جاری میسازد و این کنایه لطیفی است از نهایت خوشحالی.
ولی در فارسی این تعبیر وجود ندارد.بلکه میگوئیم:مایه روشنی چشم او شد،ممکن است این تعبیر فارسی امروز از داستان"یوسف"و"یعقوب"از قرآن گرفته شده باشد که به گفته قرآن هنگامی که بشارت دهنده نزد یعقوب آمد و پیراهن یوسف را بر صورت او افکند چشمان نابینای او ناگهان روشن شد! (سوره یوسف آیه 96)و این تعبیر نیز کنایه از شدت سرور است.
در حدیث میخوانیم که پیامبر اکرم ص میگوید:ان اللّٰه یقول اعددت لعبادی الصالحین ما لا عین رأت،و لا اذن سمعت،و لا خطر علی قلب بشر!:"خدا میفرماید:من برای بندگان صالحم نعمتهایی فراهم کردهام که هیچ چشمی ندیده،و هیچ گوشی نشنیده،و بر فکر کسی نگذشته است"! (1).
در اینجا سؤالی پیش میآید که مفسر بزرگ مرحوم طبرسی در"مجمع البیان"آن را مطرح کرده و آن اینکه:چرا این پاداش عظیم مخفی نگاهداشته شده است؟ سپس او سه جواب برای این سؤال ذکر میکند:
1-امور مهم و بسیار پر ارزش چنان است که با الفاظ و سخن به آسانی حقیقت آن را نمیتوان درک کرد،و با اینحال گاهی اخفا و ابهام آن نشاطانگیزتر است و از نظر فصاحت بلیغتر.
2-اصولا چیزی که مایه روشنی چشمها است آن قدر دامنهاش گسترده است که علم و دانش آدمی به تمام خصوصیات آن نمیرسد.
3-چون این پاداش برای نماز شب که مخفی است قرار داده شده است متناسب این است که جزای عمل نیز بزرگ و مخفی باشد(توجه داشته باشید که در آیه
1) 1) این حدیث را بسیاری از مفسران از جمله"طبرسی"در مجمع البیان و"آلوسی در روح المعانی و"قرطبی"در تفسیرش نقل کردهاند.محدثان مشهور"بخاری"و"مسلم" نیز آن را در کتب خود آوردهاند.
قبل جمله" تَتَجٰافیٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ "اشاره است به مساله نماز شب).
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
ما من حسنة الا و لها ثواب مبین فی القرآن،الا صلاة اللیل،فان اللّٰه عز اسمه لم یبین ثوابها لعظم خطرها،قال: فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ : "هیچ عمل نیکی نیست مگر اینکه ثواب روشنی در قرآن برای آن بیان شده،مگر نماز شب که خداوند بزرگ ثواب آن را روشن نساخته به خاطر اهمیت آن،لذا فرموده است:
هیچکس نمیداند چه ثوابهایی که مایه روشنایی چشمان است برای آنها نهفته شده است" (1).
ولی از همه اینها گذشته به طوری که قبلا نیز اشاره کردهایم عالم قیامت عالمی است فوق العاده گستردهتر از این جهان،و حتی گستردهتر از زندگی دنیا در برابر زندگی جنین در شکم مادر،و اصولا برای ما محبوسان در چهار دیوار دنیا ابعادش قابل درک نیست،و برای کسی قابل تصور نمیباشد.
ما تنها سخنی از آن میشنویم و شبحی از دور میبینیم،اما تا درک و دید آن جهانی پیدا نکنیم درک اهمیت آن برای ما ممکن نیست،همانگونه که برای طفل در شکم مادر به فرض که عقل و هوش کامل میداشت درک نعمتهای این دنیا غیر ممکن است.
همین تعبیر در مورد شهیدان راه خدا آمده است که وقتی شهید روی زمین قرار میگیرد زمین میگوید آفرین بر روح پاکیزهای که از بدن پاکیزهای پرواز میکند بشارت باد بر تو"ان لک ما لا عین رأت،و لا اذن سمعت،و لا خطر علی قلب بشر"! (2).
آیه بعد مقایسهای را که در آیات گذشته بود به طور صریحتر روشن میسازد میگوید:"آیا کسی که مؤمن است همانند کسی است که فاسق است؟!نه هرگز این دو برابر نیستند"( أَ فَمَنْ کٰانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کٰانَ فٰاسِقاً لاٰ یَسْتَوُونَ ).
جمله به صورت استفهام انکاری مطرح شده،استفهامی که پاسخ آن از عقل و فطرت هر انسانی میجوشد که این دو هرگز برابر نیستند،در عین حال برای تاکید،با ذکر جمله"لا یستوون"این نابرابری را مشخصتر میکند.
در این آیه،"فاسق"در مقابل"مؤمن"قرار گرفته،و این دلیل بر آن است که فسق،مفهوم گستردهای دارد که هم کفر را شامل میشود،و هم گناهان دیگر را،چرا که این کلمه در اصل از جمله"فسقت الثمرة"(یعنی میوه از پوستش خارج شد و یا در موردی که هسته خرما از گوشت آن جدا میشود و به بیرون میافتد)گرفته شده،سپس به خارج شدن از اطاعت فرمان خدا و عقل، اطلاق گردیده است،و میدانیم هر کس کفر میورزد و یا مرتکب گناهانی میشود از فرمان پروردگار و خرد،خارج شده است این نکته نیز قابل توجه است،که میوه مادامی که در پوست خود قرار دارد سالم است،همین که از پوست خارج شد،فاسد میشود،و بنا بر این فاسق شدنش همان و فاسد شدنش همان! جمعی از مفسران بزرگ در ذیل این آیه نقل کردهاند که روزی"ولید بن عقبه" (1)به"علی" ع عرض کرد انا ابسط منک لسانا و احد منک سنانا:
"من از تو زبانی گستردهتر و فصیحتر و نیزهای تیزتر دارم"!(اشاره به اینکه به پندار خودش هم در سخنوری و هم در جنگ جویی پیشتازتر است).
علی ع در پاسخ او فرمود:
لیس کما تقول یا فاسق!: "این چنین نیست که تو میگویی ای فاسق"!(اشاره به اینکه تو همان کسی هستی که در داستان جمع آوری زکات از طایفه"بنی المصطلق"آنها را متهم به قیام بر ضد اسلام کردی
1) 1) "عقبه"(بر وزن عقده).
و خداوند در سوره حجرات در آیه 6 یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جٰاءَکُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا ...تو را تکذیب کرد و فاسق خواند" (1).
بعضی در اینجا افزودهاند که آیه أَ فَمَنْ کٰانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کٰانَ فٰاسِقاً بعد از این گفتگو نازل شده،اما با توجه به اینکه سوره مورد بحث(سوره سجده)در مکه نازل گردیده و داستان"ولید"و"بنی المصطلق"در مدینه اتفاق افتاد به نظر میرسد که این از قبیل تطبیق آیه بر یک مصداق روشن باشد.
ولی بنا بر قول بعضی از مفسران که آیه فوق و دو آیه بعد از آن را مدنی میدانند،مشکلی از این نظر باقی نمیماند و مانعی ندارد که این سه آیه بعد از گفتگوی فوق نازل شده باشد.
به هر حال نه در ایمان عمیق و ریشهدار امیر مؤمنان علی بن ابی طالب ع بحثی است و نه در فسق"ولید"که به هر دو در آیات قرآن اشاره شده است. ***آیه بعد،این عدم مساوات را به صورت گستردهتری بیان میکند، میفرماید:"اما آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند باغهای بهشت جاویدان از آن آنها خواهد بود"( أَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ فَلَهُمْ جَنّٰاتُ الْمَأْویٰ ) (2).
سپس میافزاید"این جنات ماوی،وسیله پذیرایی خداوند از آنها است در
1) 1) این روایت را مرحوم"طبرسی"در مجمع البیان و"قرطبی"در تفسیرش و"فاضل بر سویی"در روح البیان آوردهاند.قابل توجه اینکه در کتاب"اسد الغابه فی معرفة الصحابه"میخوانیم که در میان آگاهان از تفسیر قرآن،اختلافی نیست که آیه ان جاءکم فاسق بنبا در مورد ولید بن عقبه در داستان طایفه بنی المصطلق نازل شده است.
2) 2) "ماوی"از ماده"اوی"(بر وزن قوی)به معنی انضمام چیزی به چیز دیگر است،سپس به مکان و مسکن و جایگاه گفته شده است.
مقابل اعمالی که انجام میدادند"( نُزُلاً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
تعبیر به"نزل"که معمولا به چیزی گفته میشود که برای پذیرایی مهمان آماده میکنند اشاره لطیفی است به این جهت که از مؤمنان در بهشت دائما همچون میهمان پذیرایی میشود،در حالی که دوزخیان-چنان که در آیه بعد خواهد آمد-همچون زندانیانی هستند که هر وقت هوس بیرون آمدن کنند باز گردانده میشوند! و اگر میبینیم در آیه 102 سوره کهف چنین آمده: إِنّٰا أَعْتَدْنٰا جَهَنَّمَ لِلْکٰافِرِینَ نُزُلاً :"ما جهنم را برای پذیرایی کافران آماده ساختیم"در حقیقت از قبیل فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ است،کنایه از اینکه بجای پذیرایی،آنها را مجازات و بجای بشارت آنها را تهدید میکند.
بعضی معتقدند که"نزل"نخستین چیزی است که با آن از میهمان تازه وارد پذیرایی میشود(همان چای و شربت در زمان ما)بنا بر این اشاره لطیفی است به اینکه جنات ماوی با تمام نعمتها و برکاتش نخستین وسیله پذیرایی از این میهمانان الهی است،و به دنبال آن مواهب در برکات دیگری است که هیچکس جز خدا نمیداند!.
تعبیر به" فَلَهُمْ جَنّٰاتُ "میتواند اشاره به این نکته نیز باشد که خداوند باغهای بهشت را عاریتی به آنها نمیدهد،بلکه برای همیشه به آنها تملیک میکند،به گونهای که هرگز احتمال زوال این نعمتها آرامش فکر آنها را بر هم نمیزند.
***و در آیه بعد به نقطه مقابل آنها پرداخته میگوید:"اما کسانی که فاسق شدند و از اطاعت پروردگارشان بیرون رفتند جایگاه همیشگی آنها آتش دوزخ
است"( وَ أَمَّا الَّذِینَ فَسَقُوا فَمَأْوٰاهُمُ النّٰارُ ).
آنها برای همیشه در این جایگاه وحشتناک زندانی و محبوسند به گونهای که:"هر زمان بخواهند از آن خارج شوند آنها را باز میگردانند"( کُلَّمٰا أَرٰادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْهٰا أُعِیدُوا فِیهٰا ).
و"به آنها گفته میشود:بچشید عذاب آتشی را که پیوسته انکار میکردید" ( وَ قِیلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذٰابَ النّٰارِ الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ ).
بار دیگر در اینجا میبینیم که عذاب الهی در برابر"کفر و تکذیب"قرار گرفته و ثواب و پاداش او در برابر"عمل".
اشاره به اینکه"ایمان"به تنهایی کافی نیست،بلکه باید انگیزه بر عمل باشد ولی"کفر"به تنهایی برای عذاب کافی است هر چند عملی همراه آن نباشد.
شب زنده داران!
در تفسیر جمله" تَتَجٰافیٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ "(شبانگاه پهلوهای آنها از بستر دور میشود)دو تفسیر در روایات اسلامی وارد شده:
تفسیری به نماز"عشاء"و اشاره به اینکه مؤمنان راستین بعد از نماز مغرب و قبل از نماز عشاء به بستر نمیروند مبادا خواب آنها را بگیرد،و نماز عشایشان از دست برود.(زیرا در آن زمان معمول بوده که در آغاز شب به استراحت میپرداختند و نماز مغرب و عشاء را-طبق دستور استحباب جدایی میان نمازهای پنجگانه-از هم جدا میکردند و هر کدام را در وقت فضیلت خود بجا میآورند) هر گاه بعد از نماز مغرب و قبل از وقت عشا میخوابیدند ممکن بود برای نماز عشا بیدار نشوند.
این تفسیر را"ابن عباس"طبق نقل در المنثور از"پیامبر اسلام"ص نقل کرده،و در"امالی"شیخ نیز از"امام صادق" ع نقل شده است (1).
اما در بیشتر روایات و کلمات مفسران،به برخاستن از بستر و برای اداء نماز شب تفسیر شده است.
در روایتی از امام باقر ع چنین میخوانیم که به یکی از یارانش فرمود:
أ لا اخبرک بالاسلام اصله و فرعه و ذروة سنامه: "آیا ریشه و شاخه و بلندترین قله اسلام را به تو معرفی کنم؟.
راوی عرض کرد بفرمائید:فدایت شوم.
فرمود:
اما اصله الصلاة، و فرعه الزکاة،و ذروة سنامه الجهاد!:
ریشهاش نماز است و شاخهاش زکات،و قله مرتفعش جهاد است".
سپس افزود:اگر بخواهی تمام ابواب خیر را به تو معرفی کنم.
راوی میگوید:بفرمائید فدایت شوم.
امام فرمود:
الصوم جنة،و الصدقة تذهب بالخطیئة،و قیام الرجل فی جوف اللیل بذکر اللّٰه،ثم قرأ" تَتَجٰافیٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ ":
"روزه سپری است در مقابل آتش و صدقه محو کننده گناه است،و بر خاستن انسان در دل شب او را به یاد خدا میاندازد،سپس آیه تَتَجٰافیٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ را تلاوت فرمود (2).
در تفسیر"مجمع البیان"از"معاذ بن جبل"چنین نقل شده که در غزوه "تبوک"در خدمت رسول خدا ص بودم،گرما همه را سخت ناراحت کرده بود
و هر کس به گوشهای پناه میبرد،ناگهان دیدم که پیامبر ص از همه به من نزدیکتر است،خدمتش رفتم عرضکردم:ای رسول خدا ص!عملی به من بیاموز که مرا وارد بهشت کند،و از آتش دوزخ دور سازد.
فرمود:سؤال بزرگی کردی،اما پاسخ آن برای کسی که خدا بر او آسان کرده است مشکل نیست سپس افزود:
تعبد اللّٰه و لا تشرک به شیئا و تقیم الصلاة المکتوبة و تؤدی الزکاة المفروضة و تصوم شهر رمضان: "خدا را پرستش کن و چیزی را شریک او قرار نده نمازهای واجب را انجام ده و زکات واجب-حق مستمندان-را اداء کن و ماه رمضان را روزه بگیر".
بعد فرمود:و اگر بخواهی از ابواب خیرات به تو خبر میدهم عرض کردم ای پیامبر بفرمائید فرمود:
الصوم جنة من النار و الصدقه تکفر الخطیئه و قیام الرجل فی جوف اللیل یبتغی وجه اللّٰه ثم قرأ هذه الایه تَتَجٰافیٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ :
"روزه سپری است در برابر آتش و انفاق در راه خدا کفاره گناهان است،و قیام انسان در دل شب برای خشنودی خدا.سپس آیه"تتجافی جنوبهم" را قرائت فرمود" (1).
گر چه هیچ مانعی ندارد که آیه مفهوم وسیعی داشته باشد،هم بیدار ماندن در آغاز شب را برای نماز عشاء شامل شود،و هم بر خاستن در سحرگاه را برای نماز شب،ولی دقت در مفهوم"تتجافی"معنی دوم را بیشتر در ذهن منعکس میکند،زیرا ظاهر جمله این است که قبلا پهلوها در بستر آرام گرفته سپس از آن دور میشود و این مناسب قیام در آخر شب برای انجام نماز است،بنا بر این دسته اول از روایات از قبیل توسعه در مفهوم و الغاء خصوصیت است.
گر چه در باره اهمیت این نماز پر برکت همان چند روایت فوق کافی به نظر میرسد،ولی این نکته قابل ذکر است که در روایات اسلامی آن قدر اهمیت
1) 1) مجمع البیان ذیل آیات مورد بحث و تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 229.
به این عبادت داده شده است که در باره کمتر عبادتی چنین سخن گفته شده است.
دوستان حق،و رهروان راه فضیلت به این عبادت بی ریا که قلب را روشنایی و دل را نور و صفا میبخشد همواره اهمیت بسیار میدادند.
ممکن است بعضی همیشه توفیق بهرهگیری از این عبادت پر برکت را نداشته باشند،ولی چه مانعی دارد که در بعضی از شبها که این توفیق حاصل است بهره گیرند،و در آن هنگام که خاموشی همه جا را فرا گرفته،و اشتغالات روزانه همه تعطیل است،کودکان در خواب،و محیط آماده حضور قلب و راز و نیاز با خدا است،بر خیزند و به در خانه خدا روند و دل را به نور عشق دوست روشن سازند (1).
1) 1) در باره اهمیت نماز شب و طریقه آن بحث دیگری در جلد 12 صفحه 227 به بعد(ذیل آیه 79 سوره اسراء)داشتهایم.
وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِنَ اَلْعَذٰابِ اَلْأَدْنیٰ دُونَ اَلْعَذٰابِ اَلْأَکْبَرِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (21) وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِّرَ بِآیٰاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهٰا إِنّٰا مِنَ اَلْمُجْرِمِینَ مُنْتَقِمُونَ (22)
21-ما آنها را از عذاب نزدیک(این دنیا)قبل از عذاب بزرگ(آخرت)میچشانیم شاید باز گردند.
22-چه کسی ستمکارتر است از آن کس که آیات پروردگارش به او تذکر داده شده و او از آن اعراض کرده،مسلما ما از مجرمان انتقام خواهیم گرفت.
مجازاتهای تربیتی
به دنبال بحثی که پیرامون گنهکاران و مجازات دردناک آنها در آیات قبل گذشت،در آیات مورد بحث به یکی از الطاف خفی الهی در مورد آنان که همان مجازاتهای خفیف دنیوی و بیدار کننده است اشاره میکند،تا معلوم شود خدا هرگز نمیخواهد بندهای گرفتار عذاب جاویدان شود،به همین دلیل از تمام وسائل بیدار کننده برای نجات آنها استفاده میکند.
پیامبران الهی میفرستد،کتب آسمانی نازل میکند،نعمت میدهد،به مصیبت گرفتار میسازد،و اگر هیچیک از اینها سودی نداشت،چنین کسانی جز آتش دوزخ سرنوشتی نخواهند داشت.
میفرماید:"ما آنها را از عذاب نزدیک این دنیا قبل از عذاب بزرگ آخرت میچشانیم،شاید بیدار شوند و باز گردند"( وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذٰابِ الْأَدْنیٰ دُونَ الْعَذٰابِ الْأَکْبَرِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ ).
مسلما"عذاب ادنی"معنی گستردهای دارد که غالب احتمالاتی را که مفسران به طور جدا گانه در تفسیر آن نوشتهاند در بر میگیرد.
از جمله اینکه منظور مصائب و درد و رنجها است.
یا قحطی و خشکسالی شدید هفت سالهای که مشرکان در مکه به آن گرفتار شدند،تا آنجا که مجبور گشتند از لاشه مردارها تغذیه کنند! یا ضربه شدیدی است که بر پیکر آنها در جنگ"بدر"وارد شد.
و مانند اینها.
اما اینکه بعضی احتمال دادهاند منظور"عذاب قبر"یا"مجازات در رجعت" است،صحیح به نظر نمیرسد،زیرا با جمله" لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ "(شاید از اعمال خود باز گردند)سازگار نیست.
البته باید به این نکته توجه داشت که در این دنیا نیز عذابهایی وجود دارد که به هنگام نزول آن درهای توبه بسته میشود و آن"عذاب استیصال"است یعنی مجازاتهایی که برای نابودی اقوام سرکش به هنگامی که هیچ وسیله بیداری در آنها مؤثر نگردد نازل میشود،و طبعا این گونه عذاب نیز از موضوع بحث آیه خارج است.
و اما"عذاب اکبر"به معنی عذاب روز قیامت است که از هر مجازاتی بزرگتر و دردناکتر است.
در اینکه چرا"ادنی"(نزدیکتر)در برابر"اکبر"(بزرگتر)قرار گرفته؟در حالی که یا باید"ادنی"در مقابل"ابعد"(دورتر)و یا"اصغر"در مقابل"اکبر"قرار گیرد،نکتهای دارد که بعضی از مفسران به آن اشاره کردهاند
و آن اینکه عذاب دنیا دارای دو وصف است"کوچک بودن"و"نزدیک بودن" و به هنگام تهدید مناسب نیست که روی کوچک بودن آن تکیه شود،بلکه باید روی نزدیک بودنش تکیه کرد.
و عذاب آخرت،نیز دارای دو وصف است:"دور بودن"و"بزرگ بودن" و در مورد آن نیز مناسب این است که روی"بزرگ بودنش"تکیه شود نه"دور بودنش"(دقت کنید).
تعبیر به"لعل"در جمله لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ -چنان که قبلا نیز گفتهایم- به خاطر این است که چشیدن عذابهای هشدار دهنده،علت تامه برای بیداری نیست،بلکه جزء علت است،و نیاز به زمینه آماده دارد،و بدون این شرط به نتیجه نمیرسد،و کلمه لعل اشاره به این حقیقت است.
ضمنا از این آیه یکی از فلسفههای مهم مصائب و بلاها و رنجها که از سؤال انگیزترین مسائل در بحث توحید و خداشناسی و عدل پروردگار است روشن میگردد.
نه تنها در اینجا که در آیات دیگر قرآن نیز به این حقیقت اشاره شده است،از جمله در آیه 94 سوره اعراف میخوانیم وَ مٰا أَرْسَلْنٰا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَبِیٍّ إِلاّٰ أَخَذْنٰا أَهْلَهٰا بِالْبَأْسٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ :"ما در هیچ شهر و دیاری پیامبری نفرستادیم مگر اینکه مردم آنجا را گرفتار مشکلات و زیانها ساختیم تا بیدار شوند و به درگاه خدا روی آورند". ***و از آنجا که هر گاه هیچیک از وسائل بیدار کننده،حتی مجازات الهی سود ندهد راهی جز انتقام پروردگار از این گروه که ظالمترین افرادند وجود ندارد،در آیه بعد چنین میفرماید:
"چه کسی ستمکارتر است از آن کس که آیات پروردگارش به او تذکر
داده شده و او از آن اعراض کرده و روی برگردانده است"( وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِّرَ بِآیٰاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهٰا ).
"مسلما ما از این مجرمان بی ایمان انتقام خواهیم گرفت"( إِنّٰا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنْتَقِمُونَ ).
اینها در حقیقت کسانی هستند که نه مواهب و نعمتهای الهی در آنها مؤثر افتاده،و نه عذاب و بلای هشدار دهنده او،بنا بر این ظالمتر از اینها کسی نیست، و اگر از آنها انتقام گرفته نشود از چه کسی انتقام گرفته شود؟! روشن است که با توجه به آیات گذشته منظور از"مجرمان"در اینجا منکران مبدء یا معاد و گنهکاران بی ایمان است.
در آیات قرآن بارها گروهی به عنوان"اظلم"(ظالمترین افراد)معرفی شدهاند،هر چند تعبیرهای آن مختلف است،اما در واقع همه به ریشه کفر و شرک و بی ایمانی باز میگردد،بنا بر این مفهوم"ظالمترین"که به اصطلاح صفت عالی است،خدشهدار نمیشود.
تعبیر به"ثم"در آیه فوق که معمولا برای بیان فاصله میباشد ممکن است اشاره به این باشد که به این گونه افراد مجال کافی برای مطالعه داده میشود، هرگز مخالفتهای ابتدایی آنها سبب انتقام الهی نمیگردد،اما بعد از پایان گرفتن فرصت لازم،مستحق انتقام خداوند خواهند شد.
ضمنا باید توجه داشت تعبیر به"انتقام"از نظر لغت عرب به معنی"مجازات کردن"است،هر چند مفهوم"تشفی قلب"(فرونشاندن سوز درون)در مفهوم این کلمه در استعمالات روزمره افتاده است ولی در معنی اصلی لغوی آن وجود ندارد.
لذا این تعبیر در مورد خداوند بزرگ در قرآن مجید کرارا به کار رفته، در حالی که او برتر و بالاتر از این مفاهیم است او فقط از روی حکمت کار میکند.
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْکِتٰابَ فَلاٰ تَکُنْ فِی مِرْیَةٍ مِنْ لِقٰائِهِ وَ جَعَلْنٰاهُ هُدیً لِبَنِی إِسْرٰائِیلَ (23) وَ جَعَلْنٰا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا لَمّٰا صَبَرُوا وَ کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یُوقِنُونَ (24) إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ (25)
23-ما به موسی کتاب آسمانی دادیم و شک نداشته باش که او آیات الهی را دریافت داشت و ما آن را وسیله هدایت بنی اسرائیل قرار دادیم.
24-و از آنها امامان(و پیشوایانی)برگزیدیم که به فرمان ما(مردم را)هدایت میکردند بخاطر اینکه شکیبایی نمودند و به آیات ما یقین داشتند.
25-مسلما پروردگار تو میان آنها روز قیامت در آنچه اختلاف داشتند داوری میکند(و هر کس را به سزای اعمالش میرساند).
صبر و شکیبایی و ایمان سرمایه امامت
آیات مورد بحث اشاره کوتاه و زود گذری به داستان"موسی" ع و"بنی اسرائیل"است تا پیامبر اسلام ص و مؤمنان نخستین را تسلی و دلداری دهد، و در برابر تکذیب و انکار و کارشکنیهای مشرکان که در آیات گذشته به آن اشاره
شد دعوت به صبر و شکیبایی و پایداری کند،و هم بشارتی باشد برای مؤمنان که سرانجام بر این گروه کافر لجوج پیروز میشوند،همانگونه که بنی اسرائیل بر دشمنان خود پیروز شدند،و پیشوایان روی زمین گشتند.
و از آنجا که موسی ع،پیامبر بزرگی است که هم یهودیان به او ایمان دارند و هم مسیحیان،از این نظر میتواند انگیزهای بر حرکت اهل کتاب به سوی قرآن و اسلام گردد.
نخست میگوید:"ما به موسی،کتاب آسمانی دادیم"( وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ ).
"بنا بر این شک و تردید به خود راه مده که موسی،آیات الهی را دریافت داشت"( فَلاٰ تَکُنْ فِی مِرْیَةٍ مِنْ لِقٰائِهِ ).
"و ما کتاب آسمانی موسی،تورات را وسیله هدایت بنی اسرائیل قرار دادیم" ( وَ جَعَلْنٰاهُ هُدیً لِبَنِی إِسْرٰائِیلَ ).
در اینکه ضمیر در" مِنْ لِقٰائِهِ "به چه چیز باز میگردد؟در میان مفسران گفتگو بسیار است،و هفت احتمال یا بیشتر،در باره آن داده شده است.
اما آنچه از میان آنها نزدیکتر به نظر میرسد این است که به"کتاب" (کتاب آسمانی موسی یعنی تورات)باز گردد،و جنبه مفعولی داشته باشد و فاعل آن موسی باشد.
بنا بر این معنی مجموع جمله چنین است:"تو شک نداشته باش که موسی به لقای کتاب آسمانی رسید،و آن را که از درگاه پروردگار به او القا شده بود دریافت داشت".
شاهد گویای این تفسیر این است که در آیه فوق،سه جمله وارد شده است، جمله اول و آخر،مسلما در باره تورات سخن میگوید،بنا بر این مناسب این است که جمله وسط نیز همین معنی را تعقیب کند،نه اینکه سخن از قیامت یا
قرآن مجید بگوید که در این صورت جمله معترضه خواهد بود،و میدانیم جمله معترضه خلاف ظاهر است،و تا نیازی به آن نباشد نباید به سراغ آن رفت.
تنها سؤالی که در این تفسیر باقی میماند مساله به کار رفتن کلمه"لقاء" در مورد کتاب آسمانی است،چه اینکه در قرآن غالبا این کلمه با اضافه به اللّٰه یا"رب"یا"آخرت"و مانند آن به کار رفته،و اشاره به قیامت است.
به همین دلیل بعضی این احتمال را در اینجا ترجیح دادهاند که بگوئیم آیه فوق نخست از نزول تورات بر موسی ع سخن میگوید،و بعد به پیامبر اسلام ص دستور میدهد که در"لقاء اللّٰه و مساله معاد"تردید نکند،و باز مجددا به مساله تورات باز میگردد.
ولی باید تصدیق کرد که در این صورت تناسب میان جملههای این آیه به کلی به هم میخورد و انسجام آن را متلاشی میسازد.
ولی باید توجه داشت که تعبیر"لقاء"گر چه در قرآن در مورد دریافت کتب آسمانی به کار نرفته،اما"القاء"و"تلقی"کرارا در این معنی استعمال شده است،چنان که در آیه 25 سوره قمر میخوانیم: أَ أُلْقِیَ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنٰا :
"آیا از میان همه ما قرآن بر محمد القاء شده است"؟! و در داستان سلیمان و ملکه سبا میخوانیم هنگامی که نامه سلیمان به او رسید گفت: إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتٰابٌ کَرِیمٌ :"نامه پر ارزشی به من القاء شده"(نمل -29).
و در همین سوره آیه 6 در مورد قرآن مجید چنین میخوانیم: وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ :"تو قرآن را از سوی خداوند حکیم و علیم تلقی میکنی".
بنا بر این فعل"القاء"و"تلقی"به طور مکرر در این مورد به کار رفته است.
حتی خود فعل"لقاء"در مورد نامه اعمال انسان در قرآن مجید استعمال شده،در آیه 13 سوره اسراء میخوانیم: وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ کِتٰاباً یَلْقٰاهُ مَنْشُوراً :"روز قیامت کتابی برای او(انسان)بیرون میآوریم که آن را گسترده میبیند"! از مجموع آنچه گفتیم ترجیح این تفسیر بر سایر احتمالاتی که در آیه فوق داده شده روشن میشود (1).
ولی به هر حال توجه به این نکته لازم است که پیامبر ص هیچگونه شک و تردیدی در این گونه مسائل نداشت،بلکه این گونه تعبیرات معمولا برای تاکید
1) 1) جمعی از مفسران مرجع ضمیر در"لقائه"را موسی(ع)دانستهاند،بنا بر این معنی چنین میشود:تردید نداشته باش ای محمد که با موسی ملاقات خواهی کرد و آن را اشاره به ملاقات با او در شب معراج و یا در روز قیامت دانستهاند،این معنی نامتناسب با مفهوم جمله به نظر میرسد،بعضی دیگر گفتهاند: مرجع ضمیر"الکتاب"میباشد و منظور از آن قرآن است،یعنی تو ای پیغمبر در این که این قرآن وحی الهی است تردید بخود راه نده-این معنی هر چند با آیات آغاز این سوره متناسب است ولی با جملههای دیگری که در خود این آیه میباشد چندان تناسب ندارد، بعلاوه"کتاب"در آیه مورد بحث به معنی تورات است و بازگشت ضمیر به قرآن هماهنگی با آن ندارد،و توجیه این معنی به اینکه منظور مطلق کتاب آسمانی است از خلاف ظاهر بودن آن نمیکاهد. بعضی دیگر از مفسران گفتهاند: ضمیر در"لقائه"به خداوند باز میگردد و این جمله اشاره به این است که در امر معاد هیچگونه تردید مکن-این معنی نیز هر چند با آیات گذشته بی تناسب نیست اما با مضمون خود آیه مورد بحث تقریبا هیچگونه تناسبی ندارد. و از اینجا روشن میشود اینکه در بعضی از تفاسیر آیه را اشاره به التقاء دو خط برنامه موسی و پیامبر اسلام دانستهاند نیز یک مطلب ذوقی است که با مفهوم واقعی الفاظ آیه سازگار نمیباشد بنا بر این روشنترین تفسیر همان است که در بالا آوردیم.
مطلب و نیز سرمشقی برای دیگران است. ***در آیه بعد به افتخاراتی که نصیب بنی اسرائیل در سایه استقامت و ایمان شد اشاره میکند،تا درسی برای دیگران باشد،میفرماید:"و از آنها امامان و پیشوایانی قرار دادیم،که به فرمان ما امر هدایت خلق خدا را بر عهده گرفتند زیرا آنها شکیبایی کردند و به آیات ما یقین داشتند"( وَ جَعَلْنٰا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا لَمّٰا صَبَرُوا وَ کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یُوقِنُونَ ).
در اینجا رمز پیروزی و شرط پیشوایی و امامت را دو چیز شمرده:یکی ایمان و یقین به آیات الهی،و دیگر صبر و استقامت و شکیبایی.
این امر مخصوص بنی اسرائیل نیست،درسی است برای همه امتها و برای مسلمانان دیروز و امروز و فردا که پایههای یقین خود را محکم کنند و از مشکلاتی که در طریق به ثمر رساندن خط توحید است نهراسند،صبر و مقاومت را پیشه خود کنند تا ائمه خلق و رهبر امتها در تاریخ عالم شوند.
تعبیر به"یهدون"(هدایت میکنند)به صورت فعل مضارع و همچنین جمله"یوقنون"(یقین دارند)آن هم به صورت فعل مضارع دلیل بر استمرار این دو وصف در طول زندگی آنها است،چرا که مساله رهبری لحظهای از مشکلات خالی نیست،و در هر گام شخص رهبر و پیشوای مردم با مشکل جدیدی روبرو میشود که باید با نیروی یقین و استقامت مداوم به مبارزه با آن برخیزد، و خط هدایت به امر الهی را تداوم بخشد.
قابل توجه اینکه مساله هدایت را مقید به"امر الهی"میکند،و میفرماید: یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا و مهم در امر هدایت همین است که از فرمان الهی سرچشمه گیرد، نه از امر مردم و خواهش و تمنای دل،یا تقلید از این و آن.
امام صادق ع در حدیث پرمحتوایش،با استفاده از مضامین قرآن مجید
"ائمه و پیشوایان را بر دو گونه تقسیم میکند:امامانی که به امر خدا نه به امر مردم هدایت را بر عهده میگیرند،امر خدا را بر امر خودشان مقدم میشمرند، و حکم او را برتر از حکم خود قرار میدهند.
و امامانی که دعوت به سوی آتش میکنند،فرمان خود را بر فرمان حق مقدم میدارند،و حکم خود را قبل از حکم الهی قرار میدهند،و بر طبق هوای نفس خویش و بر ضد کتاب اللّٰه عمل مینمایند" (1).
در اینکه منظور از"امر"در اینجا امر تشریعی(دستورات الهی در شرع) است،یا امر تکوینی(نفوذ فرمان الهی در عالم آفرینش)میباشد،ظاهر آیه همان معنی اول است و تعبیرات روایات و مفسران نیز،همین معنی را تداعی میکند.
ولی بعضی از مفسران بزرگ آن را به معنی"امر تکوینی"دانستهاند.
توضیح اینکه:هدایت در آیات و روایات به دو معنی آمده است:ارائه طریق(نشان دادن راه)و ایصال به مطلوب(رساندن به مقصد).
هدایت پیشوایان الهی نیز از هر دو طریق صورت میگیرد،گاه تنها به امر و نهی قناعت میکنند،ولی گاه با نفوذ باطنی در دلهای لایق و آماده،آنها را به هدفهای تربیتی و مقامات معنوی میرسانند.
کلمه"امر"در بعضی از آیات قرآن،به معنی"امر تکوینی"به کار رفته است مانند إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ :"هنگامی که چیزی
1) 1) ان الأئمة فی کتاب اللّٰه عز و جل امامان:قال اللّٰه تبارک و تعالی وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا ،لا بامر الناس،یقدمون امر اللّٰه قبل امرهم و حکم اللّٰه قبل حکمهم،قال وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النّٰارِ ،یقدمون امرهم قبل امر اللّٰه،و حکمهم قبل حکم اللّٰه، و یاخذون باهوائهم خلاف ما فی کتاب اللّٰه عز و جل(کافی جلد اول صفحه 168-باب ان الأئمه فی کتاب اللّٰه امامان).
را اراده کند فرمان او تنها این است که میگوید موجود باش!آن هم موجود میشود"(سوره یس آیه 82).
جمله"یهدون بامرنا"در آیه مورد بحث نیز اشاره به همین معنی است، یعنی آنها پیشوایانی بودند که به قدرت پروردگار در نفوس آماده نفوذ میکردند و آنها را به هدفهای عالی تربیتی و انسانی سوق میدادند (1).
این معنی فی حد ذاته معنی قابل ملاحظهای است و یکی از شئون امامت و شاخههای هدایت است،اما جمله"یهدون بامرنا"را منحصر به این معنی دانستن،موافق ظاهر آیه نیست،ولی مانعی ندارد که ما"امر"را در این جمله به معنی وسیع کلمه بگیریم که هم"امر تکوینی"و هم"تشریعی"را در بر گیرد و هر دو معنی هدایت در آیه جمع باشد این معنی با بعضی از احادیث که در تفسیر آیه به ما رسیده نیز هماهنگ است.
ولی به هر حال رسیدن امام و پیشوا به این مقام،تنها در پرتو یقین و استقامت امکان پذیر است.
بحثی که در اینجا باقی میماند این است که آیا منظور از این گروه امامان و پیشوایان در بنی اسرائیل،پیامبرانی هستند که در این قوم وجود داشتند،و یا علماء و دانشمندانی که به فرمان الهی مردم را هدایت به نیکیها میکردند در این زمره واردند؟ آیه از این معنی ساکت است،همین اندازه میگوید ما جمعی از آنها را امامان هدایت کننده قرار دادیم،اما با توجه به جمله"جعلنا"(قرار دادیم) بیشتر چنین به نظر میرسد که منظور پیامبرانی است که از سوی خداوند به این مقام منصوب شدند.
1) 1) تفسیر المیزان جلد اول صفحه 275.
و از آنجا که بنی اسرائیل-همچون سائر امم-بعد از این امامان و پیشوایان راستین باز دست به اختلاف زدند راههای مختلفی را پیمودند و منشا تفرقه در میان مردم شدند،در آخرین آیه مورد بحث با لحن تهدید آمیزی میگوید:"پروردگار تو میان آنها در روز قیامت در مورد اختلافاتی که داشتند داوری میکند"،و هر کس را به سزای عملش میرساند( إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ ).
آری سرچشمه اختلاف همیشه آمیختن"حق"با"هوی و هوسها"است، و از آنجا که قیامت روزی است که هوی و هوسها در آن بی رنگ و محو میشود و حق آن چنان که هست ظهور و بروز مییابد اینجا است که خداوند با فرمان خود به اختلافات پایان میدهد،و این یکی دیگر از فلسفههای معاد است(دقت کنید).
شکیبایی و استقامت رهبران الهی
گفتیم در آیات مورد بحث دو شرط برای پیشوایان و امامان ذکر شده است:
نخست صبر و پایداری،و دیگر ایمان و یقین به آیات الهی.
این صبر و شکیبایی شاخههای زیادی دارد:گاه در مقابل مصائبی است که به شخص انسان میرسد.
گاه در برابر آزادی است که به دوستان و هوا خواهان او میدهند.
و گاه در مقابل بدگوئیها و بدزبانیها است که نسبت به مقدسات او دارند.
گاهی از ناحیه کجاندیشان است.
گاه از سوی بد اندیشان.
گاه از سوی جاهلان نادان.
و گاه از سوی آگاهان بد خواه! خلاصه یک رهبر آگاه در برابر همه این مشکلات و غیر اینها باید شکیبایی و استقامت کند،هرگز از میدان حوادث در نرود،بیتابی و جزع نکند،زمام اختیار از دست ندهد،مایوس نگردد،مضطرب و پشیمان نشود،تا به هدف بزرگ خود نائل گردد.
در این زمینه حدیث جامع و جالبی از امام صادق ع نقل شده که ذکر آن لازم به نظر میرسد.
او به یکی از دوستانش فرمود:"کسی که صبر کند،مدتی کوتاه صبر میکند(و به دنبال آن پیروزی است)و کسی که بیتابی میکند مدتی کوتاه بیتابی میکند(و سرانجام آن شکست است)سپس فرمود:بر تو باد به صبر و شکیبایی در تمام کارها،زیرا خداوند بزرگ،محمد ص را مبعوث کرد و به او دستور صبر و مدارا داد و فرمود:در مقابل آنچه آنها میگویند شکیبایی کن و در صورت لزوم از آنها جدا شو.اما نه جدا شدنی که مانع دعوت به سوی حق گردد.
و نیز فرمود:با استفاده از نیکیها به مقابله با بدیها بر خیز که در این هنگام آنها که با تو عداوت و دشمنی دارند،همچون دوست گرم و صمیمی خواهند شد، و به این مقام جز صابران و جز کسانی که بهره عظیمی از ایمان دارند نخواهند رسید.
سپس افزود:پیامبر ص صبر و شکیبایی پیشه کرد،تا اینکه انواع تیرهای تهمت را به سوی او پرتاب کردند(مجنون و ساحرش خواندند و شاعرش نامیدند و در دعوی نبوت تکذیبش کردند)سینه پیامبر از سخنانشان تنگ شد،خداوند این سخن را بر او نازل کرد:"میدانیم که سینهات از سخنان آنها تنگ میشود اما تسبیح و حمد پروردگارت را بجای آور و از سجده کنندگان باش"(که این عبادتها به تو آرامش میبخشد).
بار دیگر او را تکذیب کردند و متهم ساختند،او اندوهگین شد،خداوند این سخن را بر او نازل کرد که میدانیم سخنان آنها تو را غمگین میکند اما بدان هدف آنها تکذیب تو نیست،این ظالمان آیات خدا را تکذیب میکنند،پیامبرانی که پیش از تو بودند آماج تکذیب قرار گرفتند،اما شکیبایی پیشه کردند،آنها آزار شدند و صبر کردند،تا یاری ما فرا رسید،پیامبر باز هم شکیبایی کرد تا اینکه آنها از حد گذراندند،نام خدا را به بدی بر زبان جاری کردند و تکذیب نمودند.
پیامبر ص عرض کرد:خداوندا!من در مورد خودم و خاندانم و آبرویم شکیبایی کردم،اما در برابر بدگویی به مقام مقدس تو نمیتوانم شکیبایی کنم، باز هم خداوند او را امر به صبر کرد و فرمود:"در برابر آنچه میگویند شکیبا باش".
سپس میافزاید:به دنبال آن پیامبر ص در تمام حالات و در برابر همه مشکلات شکیبا بود و همین سبب شد که خدا او را بشارت دهد که در خاندانش امامان و پیشوایان پیدا میشوند،و این امامان را نیز توصیه به صبر کرد...
اینجا بود که پیغمبر ص فرمود:
الصبر من الایمان کالرأس من الجسد: "صبر در برابر ایمان همچون سر است در مقابل تن"و سر انجام این استقامت و صبر سبب پیروزی او بر مشرکان شد،و دستور انتقام گرفتن از آن ستمگران که قابل هدایت نبودند صادر گردید،و طومار عمر آنها به دست پیامبر ص و دوستانش در هم نوردیده شد،این پاداش آنها در دنیا بود،علاوه بر پاداشهایی که در آخرت برای او ذخیره شده است.
سپس امام صادق ع افزود:
فمن صبر و احتسب لم یخرج من الدنیا حتی یقر اللّٰه له عینا فی اعدائه مع ما یدخر له فی الآخرة: "کسی که شکیبایی کند و آن را به حساب خدا بگذارد،از دنیا بیرون نمیرود تا خداوند چشمش را با شکست دشمنانش روشن کند،علاوه بر پاداشهایی که برای آخرت او ذخیره خواهد کرد" (1).
1) 1) "اصول کافی"جلد 2 صفحه 72 باب الصبر(با کمی تلخیص).
أَ وَ لَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ اَلْقُرُونِ یَمْشُونَ فِی مَسٰاکِنِهِمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ أَ فَلاٰ یَسْمَعُونَ (26) أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَسُوقُ اَلْمٰاءَ إِلَی اَلْأَرْضِ اَلْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً تَأْکُلُ مِنْهُ أَنْعٰامُهُمْ وَ أَنْفُسُهُمْ أَ فَلاٰ یُبْصِرُونَ (27) وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا اَلْفَتْحُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (28) قُلْ یَوْمَ اَلْفَتْحِ لاٰ یَنْفَعُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِیمٰانُهُمْ وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ (29) فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ اِنْتَظِرْ إِنَّهُمْ مُنْتَظِرُونَ (30)
26-آیا برای هدایت آنها همین کافی نیست که افراد زیادی را که در قرون پیش از آنها زندگی داشتند هلاک کردیم؟اینها در مساکن(ویران شده)آنان راه میروند، در این آیاتی است(از قدرت خداوند و مجازات دردناک او)آیا نمیشنوند؟! 27-آیا ندیدند که ما آب را به سوی زمینهای خشک میرانیم،و به وسیله آن زراعتهایی میرویانیم که هم چهارپایانشان از آن میخورند و هم خودشان تغذیه میکنند، آیا نمیبینند؟! 28-آنها میگویند:اگر راست میگوئید این پیروزی شما کی خواهد بود؟
29-بگو:روز پیروزی ایمان آوردن سودی به حال کافران نخواهد داشت،و به آنها هیچ مهلت داده نمیشود! 30-اکنون که چنین است از آنها روی بگردان و منتظر باش،آنها نیز منتظرند!(تو منتظر رحمت خدا باش و آنها منتظر عذاب او!).
آیات گذشته با تهدید مجرمان بی ایمان آمیخته بود،و نخستین آیه مورد بحث نیز توضیح و تکمیلی بر این تهدید است،میفرماید:"آیا همین برای هدایت آنها کافی نیست که افراد زیادی از مردمی که در قرون پیش از آنها زندگی داشتند هلاک کردیم و آنها را به کیفر اعمالشان رساندیم"؟( أَ وَ لَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْقُرُونِ ) (1).
"اینها در مساکن ویران شده آنان راه میروند"و آثار آن اقوام نفرین شده را با چشم خود میبینند ( یَمْشُونَ فِی مَسٰاکِنِهِمْ ) (2).
سرزمین بلا دیده"عاد"و"ثمود"و شهرهای ویران شده"قوم لوط"در سر راه آنها به شام قرار دارد،هر زمان که از این سرزمینهایی که یک روز مرکز اقوامی قدرتمند و در عین حال گمراه و آلوده بود و هر چه پیامبران آنها به آنان هشدار دادند اثری نبخشید و سرانجام عذاب الهی طومار زندگانیشان را در نوردید،عبور میکنند،گویی تمام سنگریزههای بیابان و کاخهای ویران شده آنها صد زبان
1) 1) فاعل"لم یهد"مفهومی است که از جمله" کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ "استفاده میشود،و در تقدیر چنین است ا و لم یهد لهم کثرة من اهلکنا.
2) 2) غالب مفسران تفسیر آیه را همانگونه که در بالا گفتیم ذکر کردهاند،ولی بعضی احتمال دادهاند که جمله"یمشون"بیان حال هلاک شدگان باشد،یعنی آنها در حالی که از عذاب الهی کاملا بی خبر بودند،و در مسکنهای خود راه میرفتند ناگهان عذاب الهی رسید و آنها را هلاک کرد.ولی این احتمال بعید به نظر میرسد.
دارند،و فریاد میزنند،و نتیجه کفر و آلودگی را بازگو میکنند،اما گویی گوش شنوا را به کلی از دست دادهاند.
لذا در پایان آیه میافزاید:"در این موضوع نشانههایی از قدرت خدا، و درسهای عبرتی است آیا نمیشنوند"؟( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ أَ فَلاٰ یَسْمَعُونَ ). ***در آیه بعد به یکی از مهمترین نعمتهای الهی که مایه آبادی همه سرزمینها و وسیله حیات همه موجودات زنده است اشاره میکند تا روشن شود همانگونه که خداوند قدرت بر ویران ساختن سرزمین تبهکاران دارد،قادر بر آباد کردن زمینهای ویران و مرده،و اعطای همه گونه موهبت را به بندگانش دارد.
میفرماید:"آیا ندیدند که ما آب را به سوی زمینهای خشک و بی آب و علف میرانیم،و به وسیله آن زراعتهایی میرویانیم که هم چارپایانشان از آن میخورند،و هم خودشان تغذیه میکنند؟آیا نمیبینند"؟( أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَسُوقُ الْمٰاءَ إِلَی الْأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً تَأْکُلُ مِنْهُ أَنْعٰامُهُمْ وَ أَنْفُسُهُمْ أَ فَلاٰ یُبْصِرُونَ ).
"جرز"(بر وزن شتر)به معنی زمینی است که گیاه از آن ریشه کن شده یا به تعبیر دیگر به هیچوجه گیاهی از آن نمیروید،و در اصل از ماده"جرز" (بر وزن مرض)به معنی قطع کردن و بریدن است.
گویی هر گونه گیاه از چنین زمینی بریده شده،و یا زمین خودش،آن گیاهان را قطع کرده است.
جالب اینکه در اینجا تعبیر به نسوق الماء(آب را میرانیم)شده است، اشاره به اینکه طبیعت آب به مقتضای سنگینیش ایجاب میکند که روی زمین و در گودالها باشد،و به مقتضای روان بودنش باید در اعماق زمین فرو رود،ولی هنگامی که فرمان ما فرا رسد طبیعت خود را از دست داده تبدیل به بخار سبکی
میشود که با وزش نسیم به هر سو حرکت میکند.
آری همین ابرها که بر فراز آسمانند دریاهای بزرگی از آب شیرین هستند که به فرمان خدا به کمک بادها به سوی زمینهای خشک فرستاده میشوند.
به راستی اگر باران نمیبارید بسیاری از زمینها،قطرهای از آب به خود نمیدید حتی اگر فرضا رودخانههای پر آبی وجود داشت بر آنها مسلط نمیشد، اما اکنون میبینیم که به برکت این رحمت الهی بر فراز بسیاری از کوهها و دامنههای صعب العبور و تپههای مرتفع جنگلها و درختان فراوان و گیاهان بسیار روئیده است،این قدرت آبیاری عجیب،تنها در باران است و از هیچ چیز دیگر ساخته نیست.
"زرع"در اینجا معنی وسیعی دارد که هر گونه گیاه و درخت را شامل میشود،هر چند گاهی در استعمالات در مقابل درخت قرار میگیرد.
مقدم داشتن"چهار پایان"بر"انسانها"در این آیه ممکن است به خاطر این باشد که تمام تغذیه چهار پایان از گیاه است،در حالی که انسانها هم از گیاهان تغذیه میکنند و هم از گوشت چهار پایان.
و یا از این جهت که گیاه به محض روئیدن برای چهار پایان قابل استفاده است،در حالی که استفاده انسان از گیاهان غالبا به زمان بعد موکول میشود که دانه و ثمره خود را به بار میآورد.
جالب اینکه در ذیل آیه مورد بحث جمله" أَ فَلاٰ یُبْصِرُونَ "(آیا نمیبینند) آمده است،در حالی که در ذیل آیه قبل که سخن از قصرها و خانههای ویران شده اقوام پیشین است جمله" أَ فَلاٰ یَسْمَعُونَ "(آیا نمیشنوند)آمده.
این تفاوت به خاطر آن است که منظره زنده شدن زمینهای لم یزرع بر اثر نزول باران را همه با چشم میبینند،در حالی که مسائل مربوط به اقوام پیشین را غالبا بصورت اخباری میشنوند.
در یک جمع بندی از مجموع دو آیه فوق،چنین استفاده میشود که خداوند به این گروه سرکش میفرماید:چشم و گوش خود را باز کنید،حقایق را بشنوید و ببینید و بیندیشید که چگونه یک روز به بادها فرمان دادیم،قصرها و کاخهای قوم عاد را در هم بکوبند و ویران کنند،روز دیگر به همین بادها فرمان میدهیم که ابرهای پربار را به سوی زمینهای مرده و بایر ببرند،و آنها را آباد و سرسبز سازند آیا باز در برابر چنین قدرتی سر تسلیم فرود نمیآورید؟! ***و از آنجا که آیات گذشته مجرمان را تهدید به انتقام،و مؤمنان را بشارت به امامت و پیشوایی و پیروزی میداد،در اینجا کفار از روی غرور و نخوت این سؤال را مطرح میکنند که این وعدهها و وعیدها کی عملی خواهد شد؟چنان که قرآن میفرماید:"آنها میگویند:اگر راست میگوئید این فتح و پیروزی شما چه زمانی خواهد بود"؟!( وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا الْفَتْحُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ). ***قرآن بلافاصله به آنها پاسخ میگوید و به پیامبر دستور میدهد:"بگو بالآخره روز پیروزی فرا میرسد،اما در آن روز ایمان آوردن سودی به حال کافران نخواهد داشت،و به آنها هیچ مهلت داده نمیشود"!( قُلْ یَوْمَ الْفَتْحِ لاٰ یَنْفَعُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِیمٰانُهُمْ وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ ).
یعنی اگر منظورتان این است که صدق وعدههای الهی را که از زبان پیامبر شنیدهاید ببینید و ایمان بیاورید،آن روز دیگر دیر شده است،و ایمان برای شما هیچ فایدهای ندارد.
از آنچه گفتیم روشن میشود که منظور از" یَوْمَ الْفَتْحِ "روز نزول
"عذاب استیصال"است،یعنی عذابی که کفار را ریشه کن میسازد و مجال ایمان به آنها نمیدهد،و به تعبیر دیگر عذاب استیصال نوعی از عذاب دنیوی است نه عذاب آخرت و نه عذابهای معمولی دنیا که بعد از اتمام حجت کامل به زندگی اقوام گنهکار خاتمه میدهد.
الف:اگر منظور عذابهای معمولی دنیا و یا پیروزیهایی همچون پیروزی مسلمانان در جنگ بدر و روز فتح مکه بود-همانگونه که بعضی از مفسران گفتهاند-جمله" لاٰ یَنْفَعُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِیمٰانُهُمْ "(در آن روز ایمان کافران سودی نمیبخشد)درست نخواهد بود،زیرا هم در روز فتح بدر،و هم در روز فتح مکه ایمان آوردن مفید بود و درهای توبه باز بود.
ب:اگر منظور از" یَوْمَ الْفَتْحِ "روز قیامت بوده باشد آن چنان که بعضی از مفسران پذیرفتهاند،با جمله" وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ "(به آنها مهلت داده نمیشود) سازگار نیست،زیرا مهلت دادن یا ندادن مربوط به زندگی این دنیا است،از این گذشته در هیچ موردی از قرآن" یَوْمَ الْفَتْحِ "به معنی قیامت به کار نرفته است.
ج:تعبیر به"فتح"در مورد"عذاب استیصال"در قرآن مجید کرارا دیده میشود،مانند آیه 118 سوره شعراء آنجا که نوح میگوید: فَافْتَحْ بَیْنِی وَ بَیْنَهُمْ فَتْحاً وَ نَجِّنِی وَ مَنْ مَعِیَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ :"پروردگارا!میان من و آنها داوری کن و این قوم ستمگر را ریشه کن فرما و من و تمام مؤمنانی را که با من هستند نجات ده"که اشاره به مجازات طوفان است.
نظیر همین معنی در آیه 77 سوره مؤمنون نیز آمده است.
ولی اگر منظور،عذاب استیصال در دنیا بوده باشد،با آنچه در بالا گفتیم
میسازد و با تمام قرائن فوق،هماهنگ است،و در واقع تهدیدی است برای کافران و ظالمان که اینقدر در خواست وعده پیروزی مؤمنان و عذاب استیصال برای کفار نکنید که اگر این درخواست شما عملی شود،دیگر نه مجالی به شما داده میشود،و نه اگر مجال پیدا کنید و ایمان آورید پذیرفته خواهد شد.
این معنی مخصوصا تناسب بسیار زیادی با آیات گذشته در مورد هلاک اقوام سرکشی که در قرون پیشین زندگی میکردند و گرفتار مجازات الهی شدند و نابود گشتند دارد.
زیرا کفار مکه با شنیدن این سخن که در دو آیه قبل آمده طبعا از روی لجاجت،تقاضای چنین موضوعی را در باره خود میکردند،اما قرآن به آنها هشدار میدهد که هرگز تقاضای چنین مطلبی را نکنند که اگر عذاب نازل شود چیزی برای شما باقی نمیماند. ***سرانجام در آخرین آیه این سوره(سوره سجده)با یک تهدید گویا و پر معنی سخن را پایان داده،چنین میگوید:"ای پیامبر!اکنون که چنین است از آنها روی بگردان و منتظر باش،آنها نیز منتظرند"( فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ انْتَظِرْ إِنَّهُمْ مُنْتَظِرُونَ ).
حالا که نه بشارت در آنها اثر میکند و نه انذار،نه اهل منطق و استدلالند تا با مشاهده آثار الهی در پهنه آفرینش،او را بشناسند و غیر او را پرستش نکنند و نه وجدانی بیدار دارند که از درون جان به نغمه توحید گوش فرا دهند،از آنها روی بگردان.تو منتظر رحمت خدا باش و آنها منتظر عذاب او،که آنها فقط لایق عذابند! ***
پروردگارا!ما را از کسانی قرار ده که با دیدن نخستین نشانههای حق تسلیم میشوند و ایمان میآورند.
بارالها!روح کبر و غرور و لجاجت را از همه ما دور فرما.
خداوندا!پیروزی کامل لشکر اسلام را بر لشکر کفر و استکبار و استعمار هر چه زودتر فراهم کن.
پایان سوره سجده سوم محرم الحرام 1404-18 مهر ماه 1362
نامگذاری و فضیلت سوره احزاب
این سوره به اتفاق دانشمندان اسلام در"مدینه"نازل شده،و چنان که گفتیم مجموع آیات آن 73 آیه است،و از آنجا که بخش مهمی از این سوره به ماجرای"جنگ احزاب"(خندق)میپردازد این نام برای آن انتخاب شده است.
در فضیلت این سوره همین بس که در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم:
من قرء سورة الاحزاب و علمها اهله...اعطی الامان من عذاب القبر: "کسی که سوره احزاب را تلاوت کند و به خانواده خود تعلیم دهد از عذاب قبر در امان خواهد بود" (1).
و از امام صادق ع نقل شده:
من کان کثیر القراءة لسورة الاحزاب کان یوم القیامة فی جوار محمد(ص)و آله و ازواجه: "کسی که سوره احزاب را بسیار تلاوت کند در قیامت در جوار پیامبر و خاندان او خواهد بود" (2).
کرارا گفتهایم این گونه فضائل و افتخارات،تنها به تلاوت بی روح و عاری از هر نوع اندیشه و عمل به دست نمیآید،تلاوتی لازم است که مبدء اندیشه گردد و اندیشهای که افق فکر انسان را چنان روشن سازد که پرتوش در اعمال او ظاهر گردد.
محتوای سوره احزاب
این سوره یکی از پربارترین سورههای قرآن مجید است، و مسائل متنوع و بسیار مهمی را در زمینه اصول و فروع اسلام تعقیب میکند. بحثهایی را که در این سوره آمده است میتوان به هفت بخش تقسیم کرد: بخش اول-سرآغاز سوره است که پیامبر اسلام ص را به اطاعت خداوند و ترک تبعیت از کافران و پیشنهادهای منافقان دعوت میکند،و به او اطمینان میدهد که در برابر کارشکنیهای آنها از وی حمایت خواهد فرمود. بخش دوم-به پارهای از خرافات زمان جاهلیت مانند مساله"ظهار" که آن را وسیله طلاق و جدایی زن و مرد از هم میدانستند،و همچنین مساله پسرخواندگی(تبنی)اشاره کرده و قلم بطلان بر آنها میکشد،و پیوندهای خویشاوندی را در پیوندهای واقعی و طبیعی منحصر میسازد. بخش سوم-که مهمترین بخش این سوره است مربوط به جنگ احزاب و حوادث تکان دهنده آن،و پیروزی اعجاز آمیز مسلمین بر کفار،و کارشکنیها و بهانهجوئیهای گوناگون منافقان و پیمانشکنی آنان میباشد،و در این زمینه دستورهای جامع و جالبی بیان شده است. بخش چهارم-مربوط به همسران پیامبر است که باید در همه چیز الگو و اسوه برای زنان مسلمان باشند،و در این زمینه دستورات مهمی به آنها میدهد. بخش پنجم-به داستان"زینب"دختر"جحش"که روزی همسر پسر خوانده پیغمبر ص"زید"بود و از او جدا شد،به فرمان خدا با پیامبر ص ازدواج کرد و دستاویزی برای منافقان گشت قرآن در این زمینه پاسخ کافی به بهانهجویان میدهد. بخش ششم-از مساله حجاب سخن میگوید که با بخشهای گذشته نیز رابطه نزدیک دارد و همه زنان با ایمان را به رعایت این دستور اسلامی توصیه میکند. بخش هفتم-که آخرین بخش را تشکیل میدهد،اشارهای به مساله مهم "معاد"دارد،و راه نجات در آن عرصه عظیم و همچنین مساله امانت داری بزرگ انسان یعنی مساله تعهد و تعهد و تکلیف و مسئولیت او را شرح میدهد.
این سوره به اتفاق دانشمندان اسلام در"مدینه"نازل شده،و چنان که گفتیم مجموع آیات آن 73 آیه است،و از آنجا که بخش مهمی از این سوره به ماجرای"جنگ احزاب"(خندق)میپردازد این نام برای آن انتخاب شده است.
در فضیلت این سوره همین بس که در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم:
من قرء سورة الاحزاب و علمها اهله...اعطی الامان من عذاب القبر: "کسی که سوره احزاب را تلاوت کند و به خانواده خود تعلیم دهد از عذاب قبر در امان خواهد بود" 1.
و از امام صادق ع نقل شده:
من کان کثیر القراءة لسورة الاحزاب کان یوم القیامة فی جوار محمد(ص)و آله و ازواجه: "کسی که سوره احزاب را بسیار تلاوت کند در قیامت در جوار پیامبر و خاندان او خواهد بود" 2.
کرارا گفتهایم این گونه فضائل و افتخارات،تنها به تلاوت بی روح و عاری از هر نوع اندیشه و عمل به دست نمیآید،تلاوتی لازم است که مبدء اندیشه گردد و اندیشهای که افق فکر انسان را چنان روشن سازد که پرتوش در اعمال او ظاهر گردد.
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>یٰا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ اِتَّقِ اَللّٰهَ وَ لاٰ تُطِعِ اَلْکٰافِرِینَ وَ اَلْمُنٰافِقِینَ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَلِیماً حَکِیماً (1) وَ اِتَّبِعْ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیراً (2) وَ تَوَکَّلْ عَلَی اَللّٰهِ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ وَکِیلاً (3)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-ای پیامبر تقوی الهی پیشه کن و از کافران و منافقان اطاعت منما،خداوند عالم و حکیم است.
2-و از آنچه از سوی پروردگارت به تو وحی میشود پیروی نما که خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است.
3-و توکل بر خدا کن،و همین بس که خدا حافظ و مدافع انسان باشد.
مفسران در اینجا شان نزولهای مختلفی نقل کردهاند که تقریبا همه یک موضوع را تعقیب میکند.
از جمله اینکه گفتهاند این آیات در مورد"ابو سفیان"و بعضی دیگر از سران کفر و شرک نازل شد که بعد از جنگ"احد"از"پیامبر اسلام"ص امان گرفتند و وارد مدینه شدند،و به اتفاق"عبد اللّٰه بن ابی"و بعضی دیگر از دوستانشان خدمت رسول خدا ص آمدند و عرض کردند:"ای محمد!بیا و از بدگویی به خدایان ما-بتهای لات و عزی و منات-صرف نظر کن،و بگو آنها برای پرستش کنندگانشان شفاعت میکنند تا ما هم از تو دست بر داریم،و هر چه میخواهی در باره خدایت توصیف کن آزاد هستی".
این پیشنهاد پیامبر ص را ناراحت کرد،عمر برخاست و گفت:اجازه ده تا آنها را از دم شمشیر بگذرانم!پیغمبر ص فرمود:"من به آنها امان دادم چنین چیزی ممکن نیست"اما دستور داد آنها را از مدینه بیرون کنند،آیات فوق نازل شد و به پیامبر ص دستور داد که به این گونه پیشنهادها اعتنا نکند (1).
تنها از وحی الهی پیروی کن
از خطرناکترین پرتگاههایی که بر سر راه رهبران بزرگ قرار دارد مساله پیشنهادهای سازشکارانهای است که از ناحیه مخالفان مطرح میگردد،و در اینجا است که خطوط انحرافی بر سر راه رهبران ایجاد میشود و سعی دارد آنها را از مسیر اصلی بیرون برد،و این آزمون بزرگی برای آنها است.
1) 1) مجمع البیان ذیل آیات مورد بحث و تفاسیر دیگر.
مشرکان"مکه"و منافقان"مدینه"بارها کوشیدند که با طرح پیشنهادهای سازشکارانه پیامبر گرامی اسلام ص را از خط"توحید"منحرف سازند،از جمله همان بود که در شان نزول فوق خواندیم.
اما نخستین آیات سوره احزاب نازل شد و به توطئه آنها پایان داد و پیامبر ص را به ادامه روش قاطعانهاش در خط توحید بدون کمترین سازش دعوت نمود.
این آیات مجموعا چهار دستور مهم به پیامبر ص میدهد:
دستور اول در زمینه تقوی و پرهیزکاری است که زمینهساز هر برنامه دیگری میباشد میفرماید:"ای پیامبر تقوای الهی پیشه کن"( یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللّٰهَ ).
حقیقت"تقوی"همان احساس مسئولیت درونی است و تا این احساس مسئولیت نباشد انسان به دنبال هیچ برنامه سازندهای حرکت نمیکند.
تقوی انگیزه هدایت،و بهرهگیری از آیات الهی است،چنان که در آیه دوم سوره بقره میخوانیم" هُدیً لِلْمُتَّقِینَ ""این قرآن مایه هدایت پرهیزکاران است".
درست است که مرحله نهایی تقوی بعد از ایمان و عمل به دستورات خدا حاصل میشود ولی مرحله ابتدایی آن قبل از همه این مسائل قرار داد.چرا که انسان اگر احساس مسئولیتی در خود نکند به دنبال تحقیق از دعوت پیامبران نمیرود،و نه گوش به سخنان آنها فرا میدهد،حتی مساله"دفع ضرر محتمل" را که علمای کلام و عقائد آن را پایه تلاش برای معرفة اللّٰه ذکر کردهاند در حقیقت شاخهای از تقوی است.
دستور دوم نفی اطاعت کافران و منافقان است،میفرماید:"از کافران و منافقان اطاعت مکن"!( وَ لاٰ تُطِعِ الْکٰافِرِینَ وَ الْمُنٰافِقِینَ ).
و در پایان این آیه برای تاکید این موضوع میگوید:"خداوند عالم
و حکیم است"( إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَلِیماً حَکِیماً ).
اگر فرمان ترک پیروی آنها را به تو میدهد روی علم و حکمت بی پایان او است،زیرا میداند در این تبعیت و سازشکاری چه مصائب دردناک و مفاسد بی شماری نهفته است.
به هر حال،بعد از تقوا و احساس مسئولیت،نخستین وظیفه شستشوی صفحه دل از اغیار و ریشه کن نمودن خارهای مزاحم از این سرزمین است. ***در سومین دستور مساله بذر افشانی توحید و تبعیت از وحی الهی را مطرح میکند میگوید:"از آنچه از طرف پروردگارت به تو وحی میشود پیروی کن" ( وَ اتَّبِعْ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ ).
و مراقب باش و بدان که"خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است" ( إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیراً ).
بنا بر این نخست باید دیو را از درون جان بیرون راند تا فرشته در آید.
خارها را بر چید تا بذر گلها بروید.
باید طاغوتزدایی کرد تا حکومت اللّٰه و نظام الهی جانشین آن گردد. ***و از آنجا که در ادامه این راه مشکلات فراوان است و تهدید و توطئه و کار شکنی بسیار زیاد،چهارمین دستور را به این صورت صادر میکند:"بر خدا توکل کن و از توطئههاشان نترس"!( وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ ).
"و همین بس که خداوند ولی و حافظ و مدافع انسان باشد"( وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ وَکِیلاً ).
اگر هزار دشمن قصد هلاکت تو را دارند،چون من دوست و یاور توأم از دشمنان باکی نداشته باش.
گر چه مخاطب در این آیات شخص پیامبر است،ولی پیدا است که دستوری است برای همه مؤمنان،و همه مسلمانان جهان،نسخهای است نجاتبخش و معجونی است حیات آفرین برای هر عصر و هر زمان.
بعضی از مفسران گفتهاند خطاب"یا ایها"مخصوص مواردی است که هدف جلب توجه عموم به مطلب است،هر چند مخاطب یک نفر باشد بخلاف خطاب به"یا"که معمولا در مواردی گفته میشود که منظور شخص مخاطب است (1).
و چون در آیات مورد بحث خطاب با"یا ایها"شروع شده عمومیت هدف این آیات را تاکید میکند.
شاهد دیگر برای تعمیم این است که جمله" إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیراً " به صورت جمع آمده،میگوید:"خدا به اعمال همه شما آگاه است،و اگر تنها پیامبر ص مخاطب بود میبایست گفته شود خدا به عمل تو آگاه است(دقت کنید).
ناگفته پیدا است،مفهوم این دستورات به پیامبر این نیست که او در مساله تقوا و ترک اطاعت کافران و منافقان کوتاهی داشته،بلکه این بیانات از یک سو جنبه تاکید در مورد وظائف پیغمبر ص دارد،و از سوی دیگر درسی است برای همه مؤمنان.
1) 1) تفسیر"فخر رازی"جلد 25 صفحه 190 ذیل آیات مورد بحث.
مٰا جَعَلَ اَللّٰهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ وَ مٰا جَعَلَ أَزْوٰاجَکُمُ اَللاّٰئِی تُظٰاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهٰاتِکُمْ وَ مٰا جَعَلَ أَدْعِیٰاءَکُمْ أَبْنٰاءَکُمْ ذٰلِکُمْ قَوْلُکُمْ بِأَفْوٰاهِکُمْ وَ اَللّٰهُ یَقُولُ اَلْحَقَّ وَ هُوَ یَهْدِی اَلسَّبِیلَ (4) اُدْعُوهُمْ لِآبٰائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اَللّٰهِ فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبٰاءَهُمْ فَإِخْوٰانُکُمْ فِی اَلدِّینِ وَ مَوٰالِیکُمْ وَ لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ فِیمٰا أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لٰکِنْ مٰا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکُمْ وَ کٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً (5) اَلنَّبِیُّ أَوْلیٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْوٰاجُهُ أُمَّهٰاتُهُمْ وَ أُولُوا اَلْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلیٰ بِبَعْضٍ فِی کِتٰابِ اَللّٰهِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُهٰاجِرِینَ إِلاّٰ أَنْ تَفْعَلُوا إِلیٰ أَوْلِیٰائِکُمْ مَعْرُوفاً کٰانَ ذٰلِکَ فِی اَلْکِتٰابِ مَسْطُوراً (6)
4-خداوند برای هیچکس دو قلب در درون وجودش نیافریده،و هرگز همسرانتان را که مورد"ظهار"قرار میدهید مادران شما قرار نداده،و(نیز)فرزندخواندههای شما را فرزند حقیقی قرار نداده است،این سخنی است که شما تنها به زبان خود میگوئید(سخنی باطل و بی ماخذ)اما خداوند حق میگوید،و به راه راست هدایت میکند.
5-آنها را به نام پدرانشان بخوانید که این کار نزد خدا عادلانهتر است،و اگر پدران آنها را نمیشناسید آنها برادران دینی و موالی شما هستند،اما گناهی بر شما نیست در خطاهایی که(در این مورد)از شما سر میزند(و بی توجه آنها را به نام دیگران صدا میزنید)ولی آنچه را از روی عمد میگوئید(مورد حساب قرار خواهد داد)و خداوند غفور و رحیم است.
6-پیامبر نسبت به مؤمنان از خود آنها اولی است،و همسران او مادران آنها(مؤمنان) محسوب میشوند،و خویشاوندان نسبت به یکدیگر از مؤمنان و مهاجران در آنچه خدا مقرر داشته اولی هستند،مگر اینکه بخواهید نسبت به دوستانشان نیکی کنید(و سهمی از اموال خود به آنها بدهید)این حکم در کتاب الهی نوشته شده است.
ادعاهای بیهوده
در تعقیب آیات گذشته که به پیامبر ص دستور میداد تنها از وحی الهی تبعیت کند نه از کافران و منافقان،در آیات مورد بحث نتیجه تبعیت از آنها را منعکس میکند که پیروی از آنان انسان را به یک مشت خرافات و اباطیل و انحرافات دعوت مینماید که سه مورد آن در نخستین آیه مورد بحث بیان شده است:
نخست میفرماید:"خداوند برای هیچکس دو قلب در درون وجودش قرار نداده است"!( مٰا جَعَلَ اللّٰهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ ).
جمعی از مفسران در شان نزول این قسمت از آیه نوشتهاند،که در زمان
جاهلیت مردی بود بنام"جمیل بن معمر"دارای حافظه بسیار قوی،او ادعا میکرد که در درون وجود من"دو قلب"!است که با هر کدام از آنها بهتر از محمد ص میفهمد!لذا مشرکان قریش او را ذو القلبین!(صاحب دو قلب) مینامیدند.
در روز جنگ بدر که مشرکان فرار کردند،جمیل بن معمر نیز در میان آنها بود،ابو سفیان او را در حالی دید که یک لنگه کفشش در پایش بود و لنگه دیگر را به دست گرفته بود و فرار میکرد،ابو سفیان به او گفت:چه خبر؟! گفت:لشکر فرار کرد،گفت:پس چرا لنگه کفشی را در دست داری و دیگری را در پا؟!جمیل بن معمر گفت:به راستی متوجه نبودم،گمان میکردم هر دو لنگه در پای من است(معلوم شد با آن همه ادعا چنان دست و پای خود را گم کرده که به اندازه یک قلب هم چیزی نمیفهمد-البته منظور از قلب در این موارد عقل است) (1).
به هر حال پیروی از کفار و منافقان و ترک تبعیت از وحی الهی،انسان را به این گونه مطالب خرافی دعوت میکند.
ولی گذشته از اینها،این جمله معنی عمیقتری نیز دارد و آن اینکه انسان یک قلب بیشتر ندارد و این قلب جز عشق یک معبود نمیگنجد، آنها که دعوت به شرک و معبودهای متعدد میکنند،باید قلبهای متعددی داشته باشند تا هر یک را کانون عشق معبودی سازند! اصولا شخصیت انسان،یک انسان سالم شخصیت واحد،و خط فکری او خط واحدی است،در تنهایی و اجتماع،در ظاهر و باطن،در درون و برون،در فکر و عمل،همه باید یکی باشد،هر گونه نفاق و دوگانگی در وجود انسان امری است تحمیلی و بر خلاف اقتضای طبیعت او.
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیه مورد بحث،و"تفسیر قرطبی".
انسان به حکم اینکه یک قلب بیشتر ندارد باید دارای یک کانون عاطفی و تسلیم در برابر یک قانون باشد.
مهر یک معشوق در دل بگیرد.
یک مسیر معین را در زندگی تعقیب کند.
با یک گروه و یک جمعیت هماهنگ گردد،و گر نه تشتت و تعدد و راههای مختلف و اهداف پراکنده او را به بیهودگی و انحراف از مسیر توحیدی فطری میکشاند.
لذا در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع در تفسیر این آیه میخوانیم:که فرمود:
لا یجتمع حبنا و حب عدونا فی جوف انسان،ان اللّٰه لم یجعل لرجل قلبین فی جوفه،فیحب بهذا و یبغض بهذا فاما محبنا فیخلص الحب لنا کما یخلص الذهب بالنار لا کدر فیه فمن اراد ان یعلم فلیمتحن قلبه فان شارک فی حبنا حب عدونا فلیس منا و لسنا منه: "دوستی ما و دوستی دشمن ما در یک قلب نمیگنجد چرا که خدا برای یک انسان دو قلب قرار نداده است که با یکی دوست بدارد و با دیگری دشمن،دوستان ما در دوستی ما خالصند همانگونه که طلا در کوره خالص میشود هر کس میخواهد این حقیقت را بداند،قلب خود را آزمایش کند اگر چیزی از محبت دشمنان ما در قلبش با محبت ما آمیخته است از ما نیست و ما هم از او نیستیم" (1).
بنا بر این قلب واحد کانون اعتقاد واحدی است و آنهم برنامه عملی واحدی را اجراء میکند چرا که انسان نمیتواند حقیقتا معتقد به چیزی باشد اما در عمل از آن جدا شود و اینکه بعضی در عصر ما برای خود شخصیتهای متعددی قائل هستند و میگویند فلان عمل را از جنبه سیاسی انجام دادم و فلان کار را از جنبه دینی و کار دیگر را از نظر جنبه اجتماعی و به این ترتیب اعمال متضاد خود را
1) 1) "تفسیر علی بن ابراهیم"طبق نقل نور الثقلین جلد 4 صفحه 234.
توجیه میکنند منافقان زشت سیرتی هستند که میخواهند قانون آفرینش را با این سخن زیرا پا بگذارند. درست است که جنبههای زندگی انسان مختلف است ولی باید خط واحدی بر همه آنها حاکم باشد.
قرآن سپس به خرافه دیگری از عصر جاهلیت میپردازد و آن خرافه "ظهار"است،آنها هنگامی که از همسر خود ناراحت میشدند و میخواستند نسبت به او اظهار تنفر کنند به او میگفتند:"انت علی کظهر امی":"تو نسبت به من مانند پشت مادر منی"!و با این گفته او را به منزله مادر خود میپنداشتند و این سخن را به منزله طلاق! قرآن در دنباله این آیه میگوید:"خداوند هرگز همسرانتان را که مورد"ظهار"قرار میدهید مادران شما قرار نداده است"،و احکام مادر،در مورد آنان مقرر نکرده است( وَ مٰا جَعَلَ أَزْوٰاجَکُمُ اللاّٰئِی تُظٰاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهٰاتِکُمْ ).
اسلام این برنامه جاهلی را امضاء نکرد،بلکه برای آن مجازاتی قرار داد و آن اینکه:شخصی که این سخن را میگوید حق ندارد با همسرش نزدیکی کند تا اینکه کفاره لازم را بپردازد،و اگر کفاره نداد و به سراغ همسر خود نیز نیامد همسر میتواند با توسل به"حاکم شرع"او را وادار به یکی از دو کار کند یا رسما و طبق قانون اسلام او را طلاق دهد و از او جدا شود،و یا کفاره دهد و به زندگی زناشویی همچون سابق ادامه دهد (1).
آخر این چه سخنی است که انسان با گفتن این جمله به همسرش که تو همچون مادر منی،به حکم مادر او در آید،ارتباط مادر و فرزند یک ارتباط طبیعی است و با لفظ هرگز درست نمیشود،و لذا در سوره مجادله آیه 2 صریحا
1) 1) توضیح بیشتر در باره مسائل مربوط به"ظهار"به خواست خدا در ذیل آیات مناسب در سوره مجادله خواهد آمد.
میگوید: إِنْ أُمَّهٰاتُهُمْ إِلاَّ اللاّٰئِی وَلَدْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْکَراً مِنَ الْقَوْلِ وَ زُوراً :"مادران آنها کسانی هستند که آنها را متولد ساختهاند و آنها سخنی زشت و باطل میگویند"!.
و اگر هدف آنها از گفتن این سخن جدا شدن از زن بوده است-که در عصر جاهلیت چنین بوده،و از آن به جای طلاق استفاده میکردند-جدا شدن از زن نیازی به این حرف زشت و زننده ندارد، آیا نمیتوان با تعبیر درستی مساله جدایی را بازگو کرد؟ بعضی از مفسران گفتهاند که ظهار در جاهلیت باعث جدایی زن و مرد از یکدیگر نمیشد،بلکه زن را در یک حال بلا تکلیفی مطلق قرار میداد،اگر مساله چنین باشد،جنایت بار بودن این عمل روشنتر میشود،زیرا با گفتن یک لفظ بی معنی رابطه زناشویی را با همسر خود به کلی بر خود تحریم میکرد بی آنکه زن مطلقه شده باشد (1).
سپس به سومین خرافه جاهلی پرداخته میگوید:"خداوند فرزندخواندههای شما را،فرزند حقیقی شما قرار نداده است"( وَ مٰا جَعَلَ أَدْعِیٰاءَکُمْ أَبْنٰاءَکُمْ ).
توضیح اینکه:در عصر جاهلیت معمول بوده که بعضی از کودکان را به عنوان فرزند خود انتخاب میکردند و آن را پسر خود میخواندند و به دنبال این نامگذاری تمام حقوقی را که یک پسر از پدر داشت برای او قائل میشدند از پدرخواندهاش ارث میبرد و پدر خوانده نیز وارث او میشد،و تحریم زن پدر یا همسر فرزند در مورد آنها حاکم بود.
اسلام،این مقررات غیر منطقی و خرافی را به شدت نفی کرد،و حتی چنان که خواهیم دید پیامبر ص برای کوبیدن این سنت غلط،همسر پسرخواندهاش "زید بن حارثه"را بعد از آن که از"زید"طلاق گرفت به ازدواج خود
1) 1) "تفسیر فی ظلال"جلد 6 صفحه 534(ذیل آیه مورد بحث).
در آورد تا روشن شود این الفاظ تو خالی نمیتواند واقعیتها را دگرگون سازد،چرا که رابطه پدری و فرزندی یک رابطه طبیعی است و با الفاظ و قرار دادها و شعارها هرگز حاصل نمیشود.
گر چه بعدا خواهیم گفت که ازدواج پیامبر با همسر مطلقه زید جنجال بزرگی در میان دشمنان اسلام بر پا کرد،و دستاویزی برای تبلیغات سوء آنها شد ولی این جنجالها به کوبیدن این سنت جاهلی ارزش داشت.
لذا قرآن بعد از این جمله میافزاید:"این سخنی است که شما به زبان میگوئید"( ذٰلِکُمْ قَوْلُکُمْ بِأَفْوٰاهِکُمْ ).
میگوئید فلان کس پسر من است،در حالی که در دل میدانید قطعا چنین نیست،این امواج صوتی فقط در فضای دهان شما میپیچد و خارج میشود،و هرگز از اعتقاد قلبی سرچشمه نمیگیرد.
اینها سخنان باطلی بیش نیست"اما خداوند حق میگوید و به راه راست هدایت میکند"( وَ اللّٰهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ ).
سخن حق به سخنی گفته میشود که با واقعیت عینی تطبیق کند،یا اگر یک مطلب قرار دادی است هماهنگ با مصالح همه اطراف قضیه باشد،و میدانیم مساله ناپسند"ظهار"در عصر جاهلیت،و یا"پسرخواندگی"که حقوق فرزندان دیگر را تا حد زیادی پایمال میکرد نه واقعیت عینی داشت و نه قرار دادی حافظ مصلحت عموم بود. ***سپس قرآن برای تاکید بیشتر و روشن ساختن خط صحیح و منطقی اسلام چنین میافزاید:"آنها را به نام پدرانشان بخوانید که این کار نزد خدا عادلانهتر است"( اُدْعُوهُمْ لِآبٰائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللّٰهِ ).
تعبیر به"اقسط"(عادلانهتر)مفهومش این نیست که اگر آنها را به نام
پدرخواندهها صدا بزنند عادلانه است و به نام پدران واقعی عادلانهتر،بلکه همانگونه که بارها گفتهایم صیغه"افعل تفضیل"گاه در مواردی به کار میرود که وصف در طرف مقابل به هیچوجه وجود ندارد،مثلا گفته میشود"انسان احتیاط کند و جان خود را به خطر نیندازد بهتر است"مفهوم این سخن آن نیست که به خطر انداختن جان خوب است ولی احتیاط کردن از آن بهتر میباشد، بلکه منظور مقایسه"خوب"و"بد"با یکدیگر است.
و برای رفع بهانهها اضافه میکند:"اگر پدران آنها را نمیشناسید آنها برادران دینی و موالی شما هستند"( فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبٰاءَهُمْ فَإِخْوٰانُکُمْ فِی الدِّینِ وَ مَوٰالِیکُمْ ).
یعنی عدم شناخت پدران آنها دلیل بر این نمیشود که نام شخص دیگری را به عنوان"پدر"بر آنها بگذارید،بلکه میتوانید آنها را به عنوان برادر دینی یا دوست و هم پیمان خطاب کنید.
"موالی"جمع"مولا"است،و مفسران برای آن معانی متعددی ذکر کردهاند،بعضی آن را در اینجا به معنی دوست،و بعضی به معنی غلام آزاد شده دانستهاند(زیرا بعضی از پسرخواندهها بردگانی بودند که خریداری میشدند، سپس آزاد میگشتند و چون مورد توجه صاحبانشان بودند آنها را به عنوان پسر خویش میخواندند.
توجه به این نکته نیز لازم است که تعبیر"مولا"در اینگونه موارد که طرف برده آزاد شدهای بود از این جهت بود که آنها بعد از آزادی رابطه خود را با مالک خود حفظ میکردند،رابطهای که از نظر حقوقی در پارهای از جهات جانشین خویشاوندی میشد و از آن تعبیر به"ولاء عتق"مینمودند.
لذا در روایات اسلامی میخوانیم که"زید بن حارثه"بعد از آن که پیامبر او را آزاد کرد به عنوان"زید بن محمد"خوانده میشد تا اینکه قرآن
نازل شد و دستور فوق را آورد،از آن به بعد پیامبر به او فرمود:تو"زید بن حارثه"ای،و مردم او را"مولی رسول اللّٰه"میخواندند (1).
و نیز گفتهاند که:"ابو حذیفة"غلامی به نام"سالم"داشت،او را آزاد کرد،و فرزند خود نامید،هنگامی که آیه فوق نازل شد او را به نام"سالم"مولی ابی حذیفه نامیدند (2).
ولی از آنجا که گاه انسان بر اثر عادت گذشته،یا سبق لسان،و یا اشتباه در تشخیص نسب افراد،ممکن است کسی را به غیر پدرش نسبت دهد و این از حوزه اختیار انسان بیرون است،خداوند عادل و حکیم،چنین کسی را مجازات نخواهد کرد،لذا در ذیل آیه میافزاید:"هر گاه خطایی در این مورد مرتکب شوید گناهی بر شما نیست"( وَ لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ فِیمٰا أَخْطَأْتُمْ بِهِ ).
"ولی آنچه را از روی عمد و اختیار میگوئید مورد مجازات قرار خواهد گرفت"( وَ لٰکِنْ مٰا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکُمْ ) (3).
"و همیشه خداوند،غفور و رحیم است"( وَ کٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً ).
گذشتهها را بر شما میبخشد،سهو و نسیان و اشتباه و خطا را مورد عفو قرار میدهد،اما هر گاه بعد از نزول این حکم،از روی عمد و اختیار مخالفت کنید و افراد را به غیر نام پدرانشان بخوانید،و رسم نادرست"پسرخواندگی" و"پدرخواندگی"را ادامه دهید خداوند بر شما نخواهد بخشید.
بعضی از مفسران گفتهاند:موضوع خطا شامل مواردی میشود که انسان
از روی محبت به کسی میگوید:پسرم!،یا به خاطر احترام میگوید پدرم! البته این سخن صحیح است که این تعبیرات گناه نیست،اما نه به خاطر عنوان خطا،بلکه به خاطر اینکه این تعبیرات جنبه کنایه و مجاز دارد و معمولا قرینه آن همراه آن است،قرآن تعبیرات حقیقی را در این زمینه نفی میکند نه مجازی را. ***آیه بعد به مساله مهم دیگری یعنی ابطال نظام"مؤاخات"آن میپردازد.
توضیح اینکه:هنگامی که مسلمانان از مکه به مدینه هجرت کردند و اسلام پیوند و رابطه آنها را با بستگان مشرکشان که در مکه بودند به کلی برید پیامبر ص به فرمان الهی،مساله عقد اخوت و پیمان برادری را در میان آنها برقرار ساخت.
به این ترتیب که میان"مهاجران"و"انصار"(دو به دو)پیمان اخوت و برادری منعقد شد،و آنها همچون دو برادر حقیقی از یکدیگر ارث میبردند، ولی این یک حکم موقت و مخصوص به این حالت فوق العاده بود،هنگامی که اسلام گسترش پیدا کرد و ارتباطات گذشته تدریجا بر قرار شد،دیگر ضرورتی برای ادامه این حکم نبود.
آیه فوق نازل شد و"نظام مؤاخات"را به طوری که جانشین نسب شود ابطال کرد و حکم ارث و مانند آن را مخصوص خویشاوندان حقیقی قرار داد.
بنا بر این نظام اخوت و برادری هر چند یک نظام اسلامی بود،(بر خلاف نظام پسرخواندگی که یک نظام جاهلی بود)اما میبایست پس از برطرف شدن حالت فوق العاده ابطال گردد و چنین شد.
منتهی در آیه مورد بحث،قبل از ذکر این نکته،به دو حکم دیگر، یعنی"اولویت پیامبر ص نسبت به مؤمنین"،و"بودن زنان پیامبر ص
به منزله مادر"به عنوان مقدمه،ذکر شده است:
میفرماید:"پیامبر نسبت به مؤمنان از خود آنها اولی است"( اَلنَّبِیُّ أَوْلیٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ).
"و همسران او مادران مؤمنین محسوب میشوند"( وَ أَزْوٰاجُهُ أُمَّهٰاتُهُمْ ).
با اینکه پیامبر ص به منزله پدر و همسران او بمنزله مادران مؤمنین هستند،هیچگاه از آنها ارث نمیبرند،چگونه میتوان انتظار داشت که پسر خواندهها وارث گردند.
سپس میافزاید"خویشاوندان نسبت به یکدیگر،از مؤمنان و مهاجرین،در آنچه خدا مقرر داشته است اولی هستند"( وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلیٰ بِبَعْضٍ فِی کِتٰابِ اللّٰهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُهٰاجِرِینَ ).
ولی با اینحال برای اینکه راه را به کلی به روی مسلمانان نبندد و بتوانند برای دوستان و کسانی که مورد علاقه آنها هستند چیزی به ارث بگذارند-هر چند از طریق وصیت نسبت به ثلث مال باشد-در پایان آیه اضافه میکند:"مگر اینکه بخواهید نسبت به دوستانتان کار نیکی انجام دهید"این مانعی ندارد( إِلاّٰ أَنْ تَفْعَلُوا إِلیٰ أَوْلِیٰائِکُمْ مَعْرُوفاً ).
و در آخرین جمله برای تاکید همه احکام گذشته،یا حکم اخیر،میفرماید:
"این حکم در کتاب الهی(در لوح محفوظ یا در قرآن مجید)نوشته شده است" ( کٰانَ ذٰلِکَ فِی الْکِتٰابِ مَسْطُوراً ).
***این بود خلاصه تفسیر آیه فوق اکنون باید به شرح هر یک از احکام چهار گانهای که در این آیه آمده است بپردازیم:
الف-منظور از اولویت پیامبر نسبت به مؤمنان چیست؟ قرآن در این آیه اولویت پیامبر ص را نسبت به مسلمانان بطور مطلق
ذکر کرده است و مفهومش این است که در کلیه اختیاراتی که"انسان"نسبت به خویشتن دارد"پیامبر"ص از خود او نیز اولی است.
گرچه بعضی از مفسران آن را به مساله"تدبیر امور اجتماعی"و یا"اولویت در مساله قضاوت"و یا"اطاعت فرمان"تفسیر کردهاند اما در واقع هیچ دلیلی بر انحصار در یکی از این امور سه گانه نداریم.
و اگر میبینیم در بعضی از روایات اسلامی،اولویت به مساله"حکومت" تفسیر شده،در حقیقت بیان یکی از شاخههای این اولویت است (1).
لذا باید گفت:پیامبر اسلام ص هم در مسائل اجتماعی و هم فردی و خصوصی،هم در مسائل مربوط به حکومت،و هم قضاوت و دعوت،از هر انسانی نسبت به خودش اولی است،و اراده و خواست او،مقدم بر اراده و خواست وی میباشد.
از این مساله نباید تعجب کرد چرا که پیامبر ص معصوم است و نماینده خدا جز خیر و صلاح جامعه و فرد را در نظر نمیگیرد،هرگز تابع هوی و هوس نیست، و هیچگاه منافع خود را بر دیگران مقدم نمیشمرد،بلکه به عکس برنامه او در تضاد منافع همواره ایثارگری و فداکاری برای امت است.
این اولویت در حقیقت شاخهای از اولویت مشیت الهی است،زیرا ما هر چه داریم از خدا است.
اضافه بر این انسان هنگامی میتواند به اوج ایمان برسد که نیرومندترین علاقه او یعنی عشق به ذات خود را تحت الشعاع عشق به ذات خدا و نمایندگان او قرار دهد.
لذا در حدیثی میخوانیم که فرمود:
لا یؤمن احدکم حتی یکون هواه
1) 1) این روایات در"اصول کافی"و کتاب"علل الشرائع"آمده است(به تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 238 و 239 مراجعه فرمائید).
تبعا لما جئت به: "هیچیک از شما به حقیقت ایمان نمیرسد مگر زمانی که خواست او تابع آنچه من از سوی خدا آوردهام باشد"! (1).
و نیز در حدیث دیگری چنین آمده:
و الذی نفسی بیده لا یؤمن احدکم حتی اکون احب الیه من نفسه و ماله و ولده و الناس اجمعین: "قسم به آن کسی که جانم در دست او است،هیچیک از شما به حقیقت ایمان نمیرسد مگر زمانی که من نزد او محبوبتر از خودش و مالش و فرزندش و تمام مردم باشم" (2).
و باز از خود آن حضرت نقل شده که فرمود:
ما من مؤمن الا و انا اولی الناس به فی الدنیا و الآخرة: "هیچ مؤمنی نیست مگر اینکه من در دنیا و آخرت از او نسبت به خودش اولی هستم" (3).
قرآن نیز در آیه 36 همین سوره(احزاب)میگوید: مٰا کٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ إِذٰا قَضَی اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ :"هیچ مرد با ایمان و زن با ایمانی نمیتواند هنگامی که خدا و پیامبرش حکمی کند در برابر آن از خودشان اختیاری داشته باشند".
باز تاکید میکنیم این سخن مفهومش این نیست که خداوند بندگانش را در بست تسلیم تمایلات یک فرد کرده باشد،بلکه با توجه به اینکه پیامبر ص دارای مقام عصمت است و به مصداق مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ (نجم-3 و 4)هر چه میگوید سخن خدا است،و از ناحیه او است،و حتی از پدر هم دلسوزتر و مهربانتر است.
این اولویت در حقیقت در مسیر منافع مردم،هم در جنبههای حکومت و تدبیر جامعه اسلامی،و هم در مسائل شخصی و فردی است.
به همین دلیل بسیار میشود که این اولویت،مسئولیتهای سنگینی بر دوش پیامبر میگذارد،لذا در روایت معروفی که در منابع شیعه و اهل سنت وارد شده میخوانیم: پیامبر ص فرمود:
انا اولی بکل مؤمن من نفسه،و من ترک مالا فللوارث و من ترک دینا او ضیاعا فالی و علی: "من از هر مؤمنی نسبت به او اولی هستم،کسی که مالی از خود بگذارد برای وارث او است،و کسی که بدهکار از دنیا برود و یا فرزند و عیالی بگذارد کفالت آنها بر عهده من است" (1)(باید توجه داشت که"ضیاع"در اینجا به معنی فرزندان و یا عیالی است که بدون سرپرست ماندهاند،و تعبیر به"دین"قبل از آن نیز قرینه روشنی بر این معنی میباشد،زیرا منظور داشتن بدهی بدون مال است).
ب-حکم دوم در زمینه همسران پیامبر است که آنها به منزله مادر برای همه مؤمنان محسوب میشوند،البته مادر معنوی و روحانی،همانگونه که پیامبر ص پدر روحانی و معنوی امت است.
این ارتباط و پیوند معنوی،تنها تاثیرش مساله"حفظ احترام"و"حرمت ازدواج"با زنان پیامبر بود،چنان که در آیات همین سوره،حکم صریح تحریم ازدواج با آنها بعد از رحلت پیامبر ص آمده است،و گر نه از نظر مساله ارث و همچنین سایر محرمات"نسبی"و"سببی"،کمترین اثری ندارد،یعنی مسلمانان حق داشتند،با دختران پیامبر ازدواج کنند،در حالی که هیچکس با دختر مادر خود نمیتواند ازدواج کند،و نیز مساله محرمیت و نگاه کردن به همسران پیامبر برای هیچکس جز محارم آنها مجاز نبود.
1) 1) در وسائل الشیعه،جلد 17 صفحه 551،این سخن از امام صادق(ع)از پیامبر گرامی اسلام(ص)نقل شده،و همین مضمون با تفاوت مختصری در تفسیر قرطبی و روح المعانی ذیل آیات مورد بحث آمده است،در صحیح بخاری نیز جلد 6 صفحه 145(تفسیر سوره احزاب)آمده.
در حدیثی میخوانیم که زنی به عایشه گفت:یا امه!:"ای مادر"!عایشه پاسخ داد:لست لک بام،انما انا ام رجالکم!:"من مادر تو نیستم مادر مردان شما هستم" (1).
اشاره به اینکه هدف از این تعبیر،حرمت تزویج است،و این تنها در مورد مردان امت صادق است.
ولی همانگونه که گفتیم غیر از مساله ازدواج موضوع احترام و بزرگداشت نیز مطرح است،و لذا زنان مسلمان نیز میتوانستند به عنوان احترام همسران پیامبر ص را مادر خود خطاب کنند.
شاهد این سخن آنکه قرآن میگوید:" اَلنَّبِیُّ أَوْلیٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ "اولویت پیامبر نسبت به همه زنان و مردان است و ضمیر جمله بعد نیز به همین عنوان بر میگردد که مفهوم گستردهای دارد،لذا در عبارتی که از"ام سلمه"(یکی دیگر از همسران پیامبر نقل شده)میخوانیم که میگوید انا ام الرجال منکم و النساء:"من مادر مردان و زنان شما هستم" (2).
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه آیا تعبیر" أَزْوٰاجُهُ أُمَّهٰاتُهُمْ ":
"همسران پیامبر مادران مؤمنین محسوب میشوند"با چیزی که در چند آیه قبل گذشت تضاد ندارد؟زیرا در آنجا میفرماید:"کسانی که گاهی همسرانشان را بمنزله مادر خود قرار میدهند،سخن باطلی میگویند،مادر آنها فقط کسی است که از او متولد شدهاند"با این حال چگونه همسران پیامبر که مسلمانان از آنان متولد نشدهاند مادر محسوب میشوند؟ در پاسخ این سؤال باید به این نکته توجه کرد که خطاب مادر به یک زن یا باید از نظر جسمانی باشد یا روحانی،اما از نظر جسمانی تنها در صورتی این
معنی واقعیت دارد که انسان از او متولد شده باشد،و این همان است که در آیات پیشین آمده که مادر جسمانی انسان تنها کسی است که از او متولد شده است، و اما پدر یا مادر روحانی کسی است که یک نوع حق معنوی بر او داشته باشد، همچون پیامبر ص که پدر روحانی امت محسوب میشود،و هم به خاطر او همسرانش احترام مادر را دارند.
ایرادی که به اعراب جاهلی در مورد"ظهار"متوجه میشد این بود که وقتی همسران خود را مادر خطاب میکردند مسلما منظور آنها مادر معنوی نبود،بلکه منظورشان این بود که آنها به منزله مادر جسمانی هستند،لذا آن را یک نوع طلاق میشمردند،و میدانیم مادر جسمانی با الفاظ درست نمیشود،بلکه شرط آن تولد جسمانی است،بنا بر این سخن آنها سخن منکر و زور و باطل بود.
ولی در مورد همسران پیامبر ص اگر چه آنها مادر جسمانی نیستند،ولی به احترام پیامبر ص مادر روحانیند،و احترام یک مادر را دارند.
و اگر میبینیم که قرآن در آیات آینده ازدواج با همسران پیامبر ص را تحریم کرده آن نیز یکی از شئون احترام آنها و احترام پیامبر ص است، چنان که توضیح آن بطور مشروح به خواست خدا خواهد آمد.
البته نوع سومی از مادر در اسلام به عنوان مادر رضاعی وجود دارد که در آیه 23 سوره نساء به آن اشاره شده( وَ أُمَّهٰاتُکُمُ اللاّٰتِی أَرْضَعْنَکُمْ ...)ولی آن در حقیقت یکی از شاخههای مادر جسمانی میباشد.
ج-سومین حکم،مساله اولویت خویشاوندان در مورد ارث نسبت به دیگران است،زیرا در آغاز اسلام که مسلمانان بر اثر هجرت پیوند خود را با بستگانشان گسسته بودند قانون ارث بر اساس"هجرت"و"مؤاخات"تنظیم شد، یعنی مهاجرین از یکدیگر،و یا از انصار که با آنها پیوند برادری بسته بودند ارث میبردند،این یک حکم موقتی بود که با وسعت یافتن اسلام و بر قرار شدن بسیاری
از ارتباطات گذشته خویشاوندی،بر اثر اسلام آوردن آنها،دیگر ادامه این حکم ضرورتی نداشت(توجه داشته باشید سوره احزاب در سال پنجم هجرت سال جنگ احزاب نازل شده).
لذا آیه فوق نازل شد و اولویت اولوا الارحام(خویشاوندان)را نسبت به دیگران تثبیت کرد.
البته قرائنی در دست است که منظور از اولویت در اینجا اولویت الزامی است،نه استحبابی،زیرا هم اجماع علمای اسلام بر این معنی است،و هم روایات زیادی که در منابع اسلامی وارد شده این موضوع را اثبات میکند.
در اینجا به این نکته نیز باید دقیقا توجه کرد که این آیه در صدد بیان اولویت خویشاوندان در برابر بیگانگان است،نه بیان اولویت طبقات سه گانه ارث نسبت به یکدیگر،و به تعبیر دیگر در اینجا"مفضل علیهم"مؤمنان و مهاجرانند که در متن قرآن آمده( مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُهٰاجِرِینَ ).
بنا بر این مفهوم آیه چنین میشود:"خویشاوندان از نظر ارث بردن بعضی از بعضی دیگر اولی از غیر خویشاوندانند،و اما اینکه خویشاوندان چگونه ارث میبرند؟و بر چه معیار و ضابطهای است؟قرآن در اینجا از این معنی ساکت است،هر چند در آیات سوره نساء از آن مشروحا بحث نموده است (1).
د-چهارمین حکمی که به صورت یک استثناء در آیه فوق آمده مساله
1) 1) بنا بر این استدلال بعضی از فقهاء به این تعبیر برای اولویت طبقات ارث نسبت به یکدیگر درست به نظر نمیرسد،گویا حرف"ب"در أَوْلیٰ بِبَعْضٍ سبب چنین اشتباهی شده،و گمان کردهاند"مفضل علیهم"در اینجا همان بعض است،در حالی که قرآن صریحا"مفضل علیه" مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُهٰاجِرِینَ آورده است،آری تعبیر به أُولُوا الْأَرْحٰامِ به تنهایی میتواند این اشعار را داشته باشد که معیار ارث خویشاوندی است،و هر قدر درجه خویشاوندی بالا برود حق تقدم خواهد بود(دقت کنید).
بهرهمند نمودن دوستان و افراد مورد علاقه از اموالی است که انسان از خود به یادگار میگذارد،که با جمله إِلاّٰ أَنْ تَفْعَلُوا إِلیٰ أَوْلِیٰائِکُمْ مَعْرُوفاً (مگر اینکه بخواهید به دوستانتان نیکی کنید)بیان شده است،و مصداق روشن آن همان حکم وصیت است که انسان میتواند در یک سوم از اموالش در باره هر کس مایل باشد انجام دهد.
به این ترتیب هنگامی که اساس ارث بر پایه خویشاوندی گذارده شد و جانشین پیوندهای گذشته گردید باز ارتباط انسان به کلی از دوستان مورد علاقه و برادران مسلمان او قطع نمیشود،منتها از نظر کیفیت و کمیت بسته به میل خود انسان است،ولی در هر حال مشروط به این میباشد که زائد بر ثلث مال نگردد و البته اگر انسان از وصیت کردن صرفنظر کند همه اموال او بین خویشاوندانش طبق قانون ارث تقسیم میگردد و ثلثی برای او منظور نخواهد شد (1).
روایات زیادی از ائمه اهل بیت ع در تفسیر آیه فوق در مورد أُولُوا الْأَرْحٰامِ نقل شده که در قسمتی از آنها این آیه به مساله"ارث اموال"تفسیر شده، همانگونه که معروف در میان مفسران است،در حالی که در قسمت دیگر به مساله"ارث خلافت و حکومت"در خاندان پیامبر و ائمه اهل بیت ع تفسیر
1) 1) جمعی از مفسران معتقدند که استثناء در جمله إِلاّٰ أَنْ تَفْعَلُوا ...استثناء منقطع است،چرا که حکم"وصیت"از حکم"ارث"جدا است،ولی به عقیده ما مانعی ندارد که استثناء در اینجا متصل بوده باشد چرا که جمله وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ ...دلیل بر این است که خویشاوندان نسبت به اموالی که از میت باقی میماند نسبت به بیگانگان اولی هستند، مگر در صورتی که وصیتی کرده باشد در این صورت"موصی له"در محدوده ثلث از خویشاوندان اولی است،این در حقیقت شبیه استثناهایی است که در آیات ارث به صورت " مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ ...آمده است.
گردیده.
از جمله در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که وقتی از تفسیر این آیه سؤال کردند اما ع فرمود:"این در باره فرزندان حسین ع نازل شده، و هنگامی که راوی سؤال کرد آیا این در باره ارث اموال نیست؟امام فرمود نه در باره حکومت و ولایت است" (1).
بدیهی است منظور از این احادیث نفی مساله ارث اموال نیست،بلکه منظور توجه دادن به این نکته است که ارث مفهوم وسیعی دارد که هم ارث اموال را شامل میشود و هم ارث خلافت و ولایت را.
این توارث هیچگونه شباهتی با مساله توارث سلطنت در سلسله پادشاهان ندارد،اینجا توارثی است بخاطر شایستگیها و لیاقتها و لذا در میان فرزندان امامان تنها شامل حال کسانی میشد که دارای این شایستگی بودند،درست شبیه آنچه ابراهیم ع برای فرزندان خود از خدا میخواهد،و خداوند به او میگوید:
امامت و ولایت من به آن گروه از فرزندان تو که در صف ظالمان قرار داشتهاند نمیرسد بلکه مخصوص پاکان آنها است.
و نیز شبیه چیزی است که در زیارات در مقابل قبور شهیدان راه خدا از جمله در مقابل قبر امام حسین ع میگوئیم:سلام بر تو ای حسینی که وارث آدم،وارث نوح،وارث ابراهیم،و وارث موسی و عیسی و محمدی...که این ارثی است در جنبههای اعتقادی و اخلاقی و معنوی و روحانی.
1) 1) این احادیث را مرحوم سید هاشم بحرانی در"تفسیر برهان"جلد 3 صفحه 292 و 293 نقل کرده از جمله حدیث فوق و حدیث 16 از این سلسله احادیث است.
وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِنَ اَلنَّبِیِّینَ مِیثٰاقَهُمْ وَ مِنْکَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ وَ عِیسَی اِبْنِ مَرْیَمَ وَ أَخَذْنٰا مِنْهُمْ مِیثٰاقاً غَلِیظاً (7) لِیَسْئَلَ اَلصّٰادِقِینَ عَنْ صِدْقِهِمْ وَ أَعَدَّ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰاباً أَلِیماً (8)
7-به خاطر بیاور هنگامی را که از پیامبران پیمان گرفتیم،و از تو و از نوح و ابراهیم و موسی و عیسی بن مریم،و از همه آنها پیمان محکمی گرفتیم(که در ادای مسئولیت تبلیغ و رسالت و رهبری کوتاهی نکنند).
8-تا خدا از صدق راستگویان سؤال کند و برای کافران عذاب دردناک آماده ساخته است.
پیمان محکم الهی
از آنجا که در آیات گذشته اختیارات وسیع و گسترده پیامبر اسلام ص تحت عنوان" اَلنَّبِیُّ أَوْلیٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ "بیان شد،آیات مورد بحث وظائف سنگین پیامبر ص و سائر پیامبران بزرگ را بیان میکند،زیرا میدانیم همواره اختیارات توأم با مسئولیتها است،و هر جا"حقی"وجود دارد"تکلیفی" در مقابل آن نیز هست که این دو هرگز از هم جدا نمیشوند،بنا بر این اگر پیامبر اسلام ص حق وسیعی دارد تکلیف و مسئولیت سنگینی نیز در برابر آن قرار داده شده.
نخست میفرماید:"به خاطر بیاور هنگامی را که از پیامبران پیمان گرفتیم و همچنین از تو و از نُوحٍ وَ إِبْرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ وَ عِیسَی بن مریم،آری از همه آنها پیمان شدید و محکمی گرفتیم"( وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِنَ النَّبِیِّینَ مِیثٰاقَهُمْ وَ مِنْکَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ وَ عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ وَ أَخَذْنٰا مِنْهُمْ مِیثٰاقاً غَلِیظاً ).
به این ترتیب نخست تمام پیامبران را در مساله میثاق مطرح میکند،سپس از پنج پیامبر اولوا العزم نام میبرد که در آغاز آنها شخص پیامبر اسلام به خاطر شرافت و عظمتی که دارد آمده است،و بعد از او چهار پیامبر اولوا العزم دیگر به ترتیب زمان ظهور(نوح و ابراهیم و موسی و عیسی ع)ذکر شدهاند.
این نشان میدهد که پیمان مزبور پیمانی همگانی بوده که از تمام انبیاء گرفته شده،هر چند پیامبران اولوا العزم به طور مؤکدتری در برابر این پیمان متعهد بودهاند،پیمانی که با جمله أَخَذْنٰا مِنْهُمْ مِیثٰاقاً غَلِیظاً تاکید فوق العاده آن بیان شده است (1).
مهم این است بدانیم این چه پیمان مؤکدی بوده که پیامبران همه زیر بار آن هستند،در اینجا مفسران سخنان گوناگونی دارند که میتوان گفت همه آنها شاخههای مختلف یک اصل کلی است،و آن ادا کردن مسئولیت تبلیغ و رسالت و رهبری و هدایت مردم در تمام زمینهها و ابعاد است.
آنها موظف بودند همه انسانها را قبل از هر چیز به سوی توحید دعوت کنند.
و نیز موظف بودند یکدیگر را تایید نمایند،و پیامبران پیشین امتهای خود را برای پذیرش پیامبران بعد آماده سازند،همانگونه که پیامبران بعد دعوت پیامبران پیشین را تصدیق و تاکید نمایند.
1) 1) میثاق-چنان که راغب در مفردات میگوید:به معنی پیمان مؤکدی است که توأم با سوگند و عهد بوده باشد،بنا بر این ذکر"غلیظا"در آیه تاکیدی است افزون بر این معنی.
خلاصه،دعوت همه به یک سو باشد و همگی یک حقیقت را تبلیغ کنند،و امتها را زیر پرچم واحدی گرد آورند.
شاهد این سخن را در سائر آیات قرآن نیز میتوان یافت،در آیه 81 سوره آل عمران میخوانیم: وَ إِذْ أَخَذَ اللّٰهُ مِیثٰاقَ النَّبِیِّینَ لَمٰا آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتٰابٍ وَ حِکْمَةٍ ثُمَّ جٰاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قٰالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلیٰ ذٰلِکُمْ إِصْرِی قٰالُوا أَقْرَرْنٰا قٰالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَکُمْ مِنَ الشّٰاهِدِینَ :
"(به خاطر بیاورید)هنگامی را که خداوند پیمان مؤکد از پیامبران (و پیروان آنها)گرفت که هر گاه کتاب و دانش به شما دادم سپس پیامبری به سوی شما آمد که آنچه را با شما است تصدیق میکند به او ایمان بیاورید،و او را یاری کنید،سپس(خداوند)به آنها گفت:آیا اقرار به این موضوع دارید؟ و پیمان مؤکد بر آن بستهاید؟گفتند(آری)اقرار داریم،(خداوند به آنها) فرمود:(بر این پیمان مقدس)گواه باشید من هم با شما گواهم"! نظیر همین معنی در آیه 187 سوره آل عمران نیز آمده است و در آن صریحا میگوید خداوند از اهل کتاب پیمان گرفته بود که آیات الهی را برای مردم تبیین کنند،و هرگز آن را کتمان ننمایند.
به این ترتیب خداوند هم از پیامبران پیمان مؤکد گرفته که مردم را دعوت به توحید اللّٰه و توحید آئین حق و ادیان آسمانی نمایند و هم از علمای اهل کتاب که آنان نیز تا آنجا که در توان دارند در تبیین آئین الهی بکوشند و از کتمان بپرهیزند. ***آیه بعد هدف از بعثت انبیاء و پیمان مؤکدی را که از آنها گرفته شده است چنین بیان میکند:"هدف این است که خداوند از صدق راستگویان پرسش کند و برای کافران عذاب دردناک آماده ساخته است"( لِیَسْئَلَ الصّٰادِقِینَ عَنْ
صِدْقِهِمْ وَ أَعَدَّ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰاباً أَلِیماً
).
در اینکه منظور از"صادقین"در اینجا چه کسانی هستند؟و این سؤال چه سؤالی است؟مفسران تفسیرهای فراوانی دارند،اما آنچه هماهنگ با آیات این سوره و آیات دیگر قرآن به نظر میرسد،این است که منظور مؤمنانی است که صدق ادعای خود را در عمل اثبات کردهاند،و به تعبیر دیگر از میدان آزمایش و امتحان الهی سرفراز به در آمدهاند.
شاهد این سخن اینکه:
اولا"صادقین"در اینجا در مقابل"کافرین"قرار گرفته و از قرینه مقابله این معنی به خوبی استفاده میشود.
ثانیا-در آیه 23 همین سوره(احزاب)چنین میخوانیم: مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ عَلَیْهِ :"گروهی از مؤمنان کسانی هستند که در عهد و پیمانی که با خدا بستهاند صادقند و بر سر پیمان خود ایستادند"بلا فاصله در آیه 24 میفرماید: لِیَجْزِیَ اللّٰهُ الصّٰادِقِینَ بِصِدْقِهِمْ وَ یُعَذِّبَ الْمُنٰافِقِینَ إِنْ شٰاءَ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ :"هدف این است که صادقین را در برابر صدقشان پاداش دهد، و منافقین را هر گاه بخواهد عذاب کند و یا توبه آنها را بپذیرد.
ثالثا در آیه 15 حجرات و 8 حشر"صادقین"به خوبی معرفی شدهاند در حجرات چنین میخوانیم: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتٰابُوا وَ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ هُمُ الصّٰادِقُونَ :
"مؤمنان واقعی کسانی هستند که ایمان به خدا و رسولش آوردهاند و با مال و جان در راه خدا جهاد کردهاند،اینها صادقین هستند".
و در سوره حشر میفرماید: لِلْفُقَرٰاءِ الْمُهٰاجِرِینَ الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ أَمْوٰالِهِمْ یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّٰهِ وَ رِضْوٰاناً وَ یَنْصُرُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الصّٰادِقُونَ :"غنائمی که بدون جنگ به دست مسلمانان میافتد متعلق به فقرای
مهاجرین است همانها که از خانهها و اموالشان بیرون رانده شدند،در حالی که خواستار فضل پروردگار و رضای او بودند،همانها که خدا و رسولش را یاری میکنند،آنها صادقین هستند".
به این ترتیب روشن است که منظور از"صادقین"کسانی میباشند که در میدان حمایت از آئین خدا،و جهاد و ایستادگی در برابر مشکلات،و بذل جان و مال،صداقت و راستگویی خود را به ثبوت رساندهاند (1).
اما اینکه منظور از"سؤال کردن از صدق صادقین"چیست؟با توجه به آنچه در بالا گفتیم روشن است،منظور این است که آیا در اعمال خود اخلاص نیت و صدق ادعای خویش را به ثبوت میرسانند یا نه؟در انفاق،در جهاد،در شکیبایی در برابر مشکلات و مخصوصا سختیهای میدان جنگ.
این سؤال در کجا صورت میگیرد؟ظاهر آیه این است که در قیامت در دادگاه عدل پروردگار،آیات متعددی از قرآن نیز از تحقق چنین سؤالی در قیامت به طور کلی خبر میدهد،ولی این احتمال نیز وجود دارد که سؤال،جنبه سؤال عملی داشته باشد،و در دنیا صورت گیرد،چرا که با بعثت انبیاء همه مدعیان ایمان در زیر سؤال قرار میگیرند،و عمل آنها پاسخی است به این سؤال که آیا در دعوی خود صادق هستند؟! ***
1) 1) جمعی از مفسران احتمال دیگری در معنی آیه دادهاند که منظور از"صادقین" در اینجا خود پیامبران هستند که از آنان در قیامت سؤال میشود تا چه اندازه به پیمان خود عمل کردند؟ولی شواهد سهگانهای که در بالا ذکر کردیم،این تفسیر را نفی میکند،این احتمال نیز داده شده است که منظور اعم از"پیامبران"و"مؤمنان"میباشد،اما تفسیری که در بالا ذکر شد با آیات این سوره و سایر آیات قرآن هماهنگتر است.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اُذْکُرُوا نِعْمَةَ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جٰاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ رِیحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا وَ کٰانَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیراً (9) إِذْ جٰاؤُکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ وَ إِذْ زٰاغَتِ اَلْأَبْصٰارُ وَ بَلَغَتِ اَلْقُلُوبُ اَلْحَنٰاجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللّٰهِ اَلظُّنُونَا (10) هُنٰالِکَ اُبْتُلِیَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزٰالاً شَدِیداً (11)
9-ای کسانی که ایمان آوردهاید نعمت خدا را بر خودتان به یاد آورید در آن هنگام که لشکرهای(عظیمی)به سراغ شما آمدند،ولی ما باد و طوفان سختی بر آنها فرستادیم و لشکریانی که آنها را نمیدیدید(و به این وسیله آنها را در هم شکستیم)و خداوند به آنچه انجام میدهید بینا است.
10-به خاطر بیاورید زمانی را که آنها از طرف بالا و پائین(شهر)شما وارد شدند(و مدینه را محاصره کردند)و زمانی را که چشمها از شدت وحشت خیره شده بود،و جانها به لب رسیده بود،و گمانهای گوناگون بدی به خدا میبردید! 11-در آنجا مؤمنان آزمایش شدند و تکان سختی خوردند.
آزمایش بزرگ الهی در میدان احزاب
این آیات و چندین آیه بعد از آن که مجموعا هفده آیه را تشکیل میدهد پیرامون یکی از بزرگترین آزمونهای الهی در مورد"مؤمنان"و"منافقان" و امتحان صدق گفتار آنها در عمل-که در آیات گذشته از آن بحث شد-سخن میگوید.
این آیات از یکی از مهمترین حوادث تاریخ اسلام،یعنی جنگ احزاب، بحث میکند،جنگی که در حقیقت نقطه عطفی در تاریخ اسلام بود و کفه موازنه قوا را در میان اسلام و کفر به نفع مسلمین بر هم زد و پیروزی در آن کلیدی بود برای پیروزیهای بزرگ آینده،و در حقیقت کمر دشمنان در این غزوه شکست و بعد از آن نتوانستند کار مهمی صورت دهند.
جنگ"احزاب"چنان که از نامش پیدا است مبارزه همه جانبهای از ناحیه عموم دشمنان اسلام و گروههای مختلفی بود که با پیشرفت این آئین منافع نامشروعشان به خطر میافتاد.
نخستین جرقه جنگ از ناحیه گروهی از یهود"بنی نضیر"روشن شد که به مکه آمدند و طایفه"قریش"را به جنگ با پیامبر ص تشویق کردند و به آنها قول دادند تا آخرین نفس در کنارشان میایستند،سپس به سراغ قبیله "غطفان"رفتند،و آنها را نیز آماده کارزار کردند.
این قبائل از همپیمانان خود مانند قبیله"بنی اسد"و"بنی سلیم"،نیز دعوت کردند،و چون همگی خطر را احساس کرده بودند،دست به دست هم دادند تا کار اسلام را برای همیشه یکسره کنند،پیامبر ص را به قتل برسانند،مسلمین را در هم بکوبند،مدینه را غارت کنند،و چراغ اسلام را خاموش سازند.
مسلمانان که خود را در برابر این گروه عظیم دیدند به فرمان پیامبر ص به شور نشستند و قبل از هر چیز با پیشنهاد سلمان فارسی،اطراف مدینه را خندقی کندند تا دشمن به آسانی نتواند از آن عبور کند و شهر را مورد تاخت و تاز قرار دهد(و به همین جهت یکی از نامهای این جنگ،جنگ خندق است).
لحظات بسیار سخت و خطرناکی بر مسلمانان گذشت،جانها به لب رسیده بود،منافقین در میان لشکر اسلام سخت به تکاپو افتاده بودند،جمعیت انبوه دشمن و کمی لشگریان اسلام در مقابل آنها(تعداد لشکر کفر را ده هزار،و لشکر اسلام را سه هزار نفر نوشتهاند)و آمادگی آنها از نظر تجهیزات جنگی و فراهم کردن وسائل لازم،آینده سخت و دردناکی را در برابر چشم مسلمانان مجسم میساخت.
ولی خدا میخواست در اینجا آخرین ضربه بر پیکر کفر فرود آید،صف منافقین را نیز از صفوف مسلمین مشخص سازد،توطئهگران را افشا کند، و مسلمانان راستین را سخت در بوته آزمایش قرار دهد.
سرانجام این غزوه-چنان که شرح آن خواهد آمد-به پیروزی مسلمانان تمام شد،طوفانی سخت به فرمان خدا وزیدن گرفت،خیمه و خرگاه و زندگی کفار را در هم ریخت،رعب و وحشت شدیدی در قلب آنها افکند،و نیروهای غیبی فرشتگان به یاری مسلمانان فرستاد.
قدرتنمائیهای شگرفی همچون قدرتنمایی امیر مؤمنان علی ع در برابر عمرو بن عبد ود بر آن افزوده شد،و مشرکان بی آنکه بتوانند کاری انجام دهند پا به فرار گذاردند.
آیات هفده گانه فوق نازل شد و با تحلیلهای کوبنده و افشاگرانه خود به عالیترین وجه از این حادثه مهم برای پیروزی نهایی اسلام و کوبیدن منافقان بهرهگیری کرد.
این دورنمایی بود از جنگ احزاب که در سال پنجم هجری واقع شد (1).
از اینجا به سراغ تفسیر آیات میرویم و سایر جزئیات این غزوه را به بحث نکات وا میگذاریم.
قرآن این ماجرا را نخست در یک آیه خلاصه میکند سپس در 16 آیه دیگر به بیان خصوصیات آن میپردازد.
میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید نعمت بزرگ خدا را بر خودتان به یاد آورید در آن هنگام که لشکرهای(عظیمی)به سراغ شما آمدند" ( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جٰاءَتْکُمْ جُنُودٌ ).
"ولی ما باد و طوفانی بر آنها فرستادیم و لشکریانی که آنها را نمیدیدید،و به این وسیله آنها را در هم کوبیدیم"( فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ رِیحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا ).
"و خداوند به تمام کارهایی که انجام میدهید(و کارهایی که هر گروه در این میدان بزرگ انجام دادند)بصیر و بینا است"( وَ کٰانَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیراً ).
در اینجا چند مطلب قابل دقت است:
1-تعبیر به اذکروا نشان میدهد که این آیات بعد از پایان جنگ و گذشتن مقداری از زمان که به مسلمانان اجازه داد آنچه را دیده بودند در فکر خود مورد تحلیل قرار دهند نازل گردید تا تاثیر عمیقتری بخشد.
2-تعبیر به جنود اشاره به احزاب مختلف جاهلی(مانند قریش،غطفان بنی سلیم،و بنی اسد،و بنی فزاره و بنی اشجع و بنی مرة)و طایفه یهود داخل مدینه است.
3-منظور از جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا که به یاری مسلمانان آمدند همان
1) 1) آنچه در بالا گفته شد فشرده بحث مشروحی است که مورخان اسلامی از جمله "ابن اثیر"در"کامل"آوردهاند.
فرشتگانی است که یاری آنها نسبت به مؤمنان در غزوه بدر نیز صریحا در قرآن مجید آمده است ولی همانگونه که در ذیل آیه 9 سوره انفال بیان کردیم دلیلی در دست نیست که فرشتگان،این جنود الهی ناپیدا،رسما وارد میدان و مشغول جنگ شده باشند،بلکه قرائنی در دست است که نشان میدهد آنها برای تقویت روحیه مؤمنان و دلگرمی آنان نازل گشتهاند (1). ***آیه بعد که ترسیمی از وضع بحرانی جنگ احزاب،و قدرت عظیم جنگی دشمنان،و نگرانی شدید بسیاری از مسلمانان است چنین میگوید:"به خاطر بیاورید زمانی را که آنها از طرف بالا و پائین شهر شما وارد شدند(و مدینه را در محاصره خود قرار دادند)و هنگامی را که چشمها از شدت وحشت خیره شده بود جانها به لب رسیده بود،و گمانهای گوناگون بدی به خدا میبردید"!( إِذْ جٰاؤُکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ وَ إِذْ زٰاغَتِ الْأَبْصٰارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنٰاجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللّٰهِ الظُّنُونَا ).
بسیاری از مفسران کلمه"فوق"را در این آیه اشاره به جانب شرق مدینه میدانند که قبیله"غطفان"از آنجا وارد شدند و"اسفل"را اشاره به غرب که قبیله"قریش"و همراهان آنها از آنجا ورود کردند.
البته با توجه به اینکه مکه درست در جنوب مدینه واقع شده،قبائل مشرکین مکه باید از جنوب آمده باشند،ولی شاید وضع جاده و مدخل مدینه چنان بوده که آنها کمی شهر را دور زده و از غرب وارد شدهاند و به هر حال جمله بالا اشاره به محاصره این شهر از سوی دشمنان مختلف اسلام است.
جمله" زٰاغَتِ الْأَبْصٰارُ "با توجه به اینکه"زاغت"از ماده"زیغ"به
1) 1) برای توضیح بیشتر در این زمینه به جلد"هفتم"تفسیر نمونه صفحه 103 به بعد مراجعه نمائید.
معنی تمایل به یک سو است اشاره به حالتی است که انسان به هنگام ترس و وحشت شدید پیدا میکند که چشمان او به یک سمت منحرف،و روی نقطه معینی ثابت و خیره میشود.
جمله" بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنٰاجِرَ "(قلبها به گلوگاه رسیده بود)کنایه جالبی است شبیه آنچه در زبان فارسی داریم که میگوئیم"جانش به لب رسید" و گرنه هرگز،قلب به معنی عضو مخصوص مرکز پخش خون از جای خود حرکت نمیکند و هیچگاه به گلوگاه نمیرسد.
جمله"و تَظُنُّونَ بِاللّٰهِ الظُّنُونَا "اشاره به این است که در این حالت، گمانهای ناجوری برای جمعی از مسلمانان پیدا شده بود،چرا که هنوز از نظر نیروی ایمان به مرحله کمال نرسیده بودند،اینها همان کسانی بودند که در آیه بعد میگوید:شدیدا متزلزل شدند.
شاید بعضی فکر میکردند ما سرانجام شکست خواهیم خورد،و ارتش دشمن با این قدرت و قوت پیروز میشود،روزهای آخر عمر اسلام فرا رسیده است و وعدههای پیامبر در زمینه پیروزی مطلقا تحقق نخواهد یافت! البته این افکار نه به صورت یک عقیده که به صورت یک وسوسه در اعماق دلهای بعضی پیدا شده بود،این شبیه همانست که در جنگ احد،قرآن مجید از آن یاد کرده میگوید: وَ طٰائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ یَظُنُّونَ بِاللّٰهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجٰاهِلِیَّةِ :"گروهی از شما در آن لحظات بحرانی جنگ،تنها به فکر جان خود بودند و گمانهای نادرست همانند گمانهای دوران جاهلیت داشتند"!(سوره آل عمران آیه 154).
البته مخاطب در آیه مورد بحث مسلما مؤمنانند،و جمله یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا در آیه قبل دلیل روشنی بر این معنی است،و کسانی که مخاطب را منافقان دانستهاند گویا به این نکته توجه نکردهاند و یا پنداشتهاند که این قبیل گمانها
با ایمان و اسلام سازگار نیست در حالی که بروز این قبیل افکار در حد یک وسوسه آنهم در شرائط بسیار سخت و بحرانی،برای افراد ضعیف الایمان و تازه مسلمان یک امر طبیعی است! (1). ***اینجا بود که کوره امتحان الهی سخت داغ شد،چنان که در آیه بعد میگوید:"در آنجا مؤمنان آزمایش شدند و تکان سختی خوردند"( هُنٰالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزٰالاً شَدِیداً ).
طبیعی است هنگامی که انسان گرفتار طوفانهای فکری میشود،جسم او نیز از این طوفان بر کنار نمیماند،و در اضطراب و تزلزل فرو میرود،بسیار دیدهایم افرادی که ناراحتی فکری دارند در همان جای خود که نشستهاند مرتبا تکان میخورند،دست بر دست میمالند،و اضطراب خود را در حرکات خود کاملا مشخص مینمایند.
یکی از شواهد این وحشت شدید این بود که نقل کردهاند پنج قهرمان معروف عرب که عمرو بن عبد ود سرآمد آنها بود لباس جنگ پوشیده و با غرور خاصی به میدان آمدند و هل من مبارز گفتند،مخصوصا"عمرو بن عبد ود" رجز میخواند و بهشت و آخرت را به مسخره گرفته بود،و میگفت:"مگر نمیگوئید مقتولین شما در بهشت خواهند بود؟آیا کسی از شما شوق دیدار بهشت در سر ندارد؟!ولی در برابر نعرههای او سکوت بر لشکر حکمفرما بود،و کسی جرات مقابله را نداشت،جز علی بن ابی طالب ع که به مقابله برخاست و پیروزی بزرگی نصیب مسلمانان نمود که در بحث نکات مشروحا خواهد آمد.
1) 1) جمعی از مفسران،"ظنون"را در اینجا به معنی اعم از گمان بد و خوب گرفتهاند،ولی قرائن موجود در این آیه و آیه بعد نشان میدهد که مراد گمانهای بد است.
آری فولاد را در کوره داغ میبرند تا آبدیده شود،مسلمانان نخستین نیز باید در کوره حوادث سخت،مخصوصا غزواتی همچون غزوه احزاب،قرار گیرند تا آبدیده و مقاوم شوند.
وَ إِذْ یَقُولُ اَلْمُنٰافِقُونَ وَ اَلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مٰا وَعَدَنَا اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ إِلاّٰ غُرُوراً (12) وَ إِذْ قٰالَتْ طٰائِفَةٌ مِنْهُمْ یٰا أَهْلَ یَثْرِبَ لاٰ مُقٰامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا وَ یَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِنْهُمُ اَلنَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنٰا عَوْرَةٌ وَ مٰا هِیَ بِعَوْرَةٍ إِنْ یُرِیدُونَ إِلاّٰ فِرٰاراً (13) وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَیْهِمْ مِنْ أَقْطٰارِهٰا ثُمَّ سُئِلُوا اَلْفِتْنَةَ لَآتَوْهٰا وَ مٰا تَلَبَّثُوا بِهٰا إِلاّٰ یَسِیراً (14) وَ لَقَدْ کٰانُوا عٰاهَدُوا اَللّٰهَ مِنْ قَبْلُ لاٰ یُوَلُّونَ اَلْأَدْبٰارَ وَ کٰانَ عَهْدُ اَللّٰهِ مَسْؤُلاً (15) قُلْ لَنْ یَنْفَعَکُمُ اَلْفِرٰارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ اَلْمَوْتِ أَوِ اَلْقَتْلِ وَ إِذاً لاٰ تُمَتَّعُونَ إِلاّٰ قَلِیلاً (16) قُلْ مَنْ ذَا اَلَّذِی یَعْصِمُکُمْ مِنَ اَللّٰهِ إِنْ أَرٰادَ بِکُمْ سُوءاً أَوْ أَرٰادَ بِکُمْ رَحْمَةً وَ لاٰ یَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَلِیًّا وَ لاٰ نَصِیراً (17)
12-بخاطر بیاورید زمانی را که منافقان و آنها که در دلهایشان بیماری بود میگفتند خدا و پیامبرش جز وعدههای دروغین به ما ندادهاند.
13-و نیز به خاطر بیاورید زمانی را که گروهی از آنها گفتند:ای اهل یثرب(مردم مدینه)! اینجا جای توقف شما نیست،به خانههای خود باز گردید،و گروهی از آنان از پیامبر اجازه بازگشت میخواستند و میگفتند خانههای ما بدون حفاظ است، در حالی که بدون حفاظ نبود،آنها فقط میخواستند(از جنگ)فرار کنند! 14-آنها چنان بودند که اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدینه بر آنان وارد میشدند و پیشنهاد بازگشت به سوی شرک به آنها میکردند میپذیرفتند،و جز مدت کمی برای انتخاب این راه درنگ نمیکردند.
15-آنها قبل از این با خدا عهد کرده بودند که پشت به دشمن نکنند،و عهد الهی مورد سؤال قرار خواهد گرفت(و در برابر آن مسئولند).
16-بگو:اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید سودی به حال شما نخواهد داشت،و در آن هنگام جز بهره کمی از زندگانی نخواهید گرفت.
17-بگو:چه کسی میتواند شما را در برابر اراده خدا حفظ کند اگر او مصیبت یا رحمتی را برای شما اراده کرده،و غیر از خدا هیچ سرپرست و یاوری نخواهند یافت.
منافقان و ضعیف الایمانها در صحنه احزاب
گفتیم کوره امتحان جنگ احزاب داغ شد،و همگی در این امتحان بزرگ
درگیر شدند، روشن است در اینگونه موارد بحرانی مردمی که در شرائط عادی ظاهرا در یک صف قرار دارند به صفوف مختلفی تقسیم میشوند،در اینجا نیز مسلمانان به گروههای مختلفی تقسیم شدند:جمعی مؤمنان راستین بودند،گروهی خواص مؤمنان،جمعی افراد ضعیف الایمان،جمعی منافق،جمعی منافق لجوج و سرسخت،گروهی در فکر خانه و زندگی خویشتن و در فکر فرار بودند،جمعی سعی داشتند دیگران را از جهاد باز دارند و گروهی تلاش میکردند رشته اتحاد خود را با منافقین محکم کنند.
خلاصه هر کس اسرار باطنی خویش را در این رستاخیز عجیب و"یوم البروز"آشکار ساخت.
در آیات گذشته از جمعیت مسلمانان ضعیف الایمان و وسوسهها و گمانهای بدی که با آن دست به گریبان بودند سخن در میان بود،و در نخستین آیات مورد بحث گفتگوی منافقان و بیماردلان منعکس شده است.
میفرماید:"به خاطر بیاورید هنگامی را که منافقان و آنها که دلی بیمار داشتند میگفتند:خدا و پیامبرش چیزی جز وعدههای دروغین به ما ندادهاند"! ( إِذْ یَقُولُ الْمُنٰافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مٰا وَعَدَنَا اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ إِلاّٰ غُرُوراً ).
در تاریخ جنگ احزاب چنین آمده است که در اثنای حفر خندق که مسلمانان هر یک مشغول کندن بخشی از خندق بودند روزی به قطعه سنگ سخت و بزرگی برخورد کردند که هیچ کلنگی در آن اثر نمیکرد،خبر به پیامبر ص دادند پیامبر ص شخصا وارد خندق شد،و در کنار سنگ قرار گرفت و کلنگی را به دست گرفت و نخستین ضربه محکم را بر مغز سنگ فرود آورد،قسمتی از آن متلاشی شد و برقی از آن جستن کرد،پیامبر ص تکبیر پیروزی گفت،مسلمانان نیز همگی تکبیر گفتند.
بار دوم ضربه شدید دیگری بر سنگ فرو کوفت قسمت دیگری در هم
شکست و برقی از آن جستن نمود پیامبر تکبیر گفت و مسلمانان نیز تکبیر گفتند.
سرانجام پیامبر سومین ضربه را بر سنگ فرود آورد و برق جستن کرد، و باقیمانده سنگ متلاشی شد،حضرت ص باز تکبیر گفت و مسلمانان نیز صدا به تکبیر بلند کردند،سلمان از این ماجرا سؤال کرد،پیامبر ص فرمود:
"در میان برق اول سرزمین"حیره"و قصرهای پادشاهان ایران را دیدم، و جبرئیل به من بشارت داد که امت من بر آنها پیروز میشوند!،و در برق دوم قصرهای سرخفام"شام و روم"نمایان گشت،و جبرئیل به من بشارت داد که امت من بر آنها نیز پیروز خواهند شد!در برق سوم قصرهای"صنعا و یمن"را دیدم و جبرئیل باز به من خبر داد که امتم باز بر آنها پیروز خواهند شد،بشارت باد بر شما ای مسلمانان!. منافقان نگاهی به یکدیگر کردند و گفتند چه سخنان عجیبی؟و چه حرفهای باطل و بی اساسی؟او از مدینه دارد سرزمین حیره و مدائن کسری را میبیند، و خبر فتح آن را به شما میدهد،در حالی که هم اکنون شما در چنگال یک مشت عرب گرفتارید(و حالت دفاعی به خود گرفتهاید)و حتی نمیتوانید به بیت الحذر بروید(چه خیال باطل و پندار خامی؟!).
آیه فوق نازل شد و گفت که این منافقان و بیماردلان میگویند خدا و پیغمبرش جز فریب و دروغ وعدهای به ما نداده است،(آنها از قدرت بی پایان پروردگار بیخبرند (1).
و راستی در آن روز چنین اخبار و بشارتی جز در نظر مؤمنان آگاه فریب
1) 1) کامل ابن اثیر جلد 2 صفحه 179.در سیره ابن هشام همین جریان با مختصر تفاوتی آمده و آن اینکه پیامبر فرمود:در برق اول فتح یمن را دیدم،و در برق دوم فتح شام و مغرب،و در برق سوم پیروزی بر شرق(سرزمین ایران)را مشاهده کردم که با ترتیب تاریخی فتح این سه منطقه هماهنگ است.
و غروری بیش نبود،اما دیده ملکوتی پیامبر ص در لابلای جرقههای آتشینی که از برخورد کلنگهایی که برای حفر خندق بر زمین کوبیده میشد جستن میکرده میتوانست گشوده شدن درهای قصرهای پادشاهان ایران و روم و یمن را ببیند،و به امت جان بر کفش بشارت دهد،و از اسرار آینده پرده بردارد.
شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که منظور از اَلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ همان منافقان است،و ذکر این جمله در واقع توضیحی است برای کلمه"منافقین" که قبل از آن آمده است،و چه بیماری بدتر از بیماری نفاق؟!چرا که انسان سالم و دارای فطرت الهی یک چهره بیشتر ندارد،انسانهای دو چهره و چند چهره بیمارانی هستند که دائما در اضطراب و تضاد و تناقض گرفتارند.
شاهد این سخن چیزی است که در آغاز سوره بقره آمده است که در توصیف منافقین میگوید فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً :"در دلهای آنها یک نوع بیماری است و خدا(به خاطر اعمالشان)بر بیماری آنها میافزاید"!(بقره آیه 10).
***در آیه بعد به شرح حال گروه خطرناکی از همین منافقان بیمار دل که نسبت به دیگران خباثت و آلودگی بیشتری داشتند پرداخته میگوید:"و نیز به خاطر بیاورید هنگامی را که گروهی از آنها گفتند ای مردم یثرب!(مدینه) اینجا جای توقف شما نیست،به خانههای خود بازگردید"( وَ إِذْ قٰالَتْ طٰائِفَةٌ مِنْهُمْ یٰا أَهْلَ یَثْرِبَ لاٰ مُقٰامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا ).
خلاصه در برابر این انبوه دشمن کاری از شما ساخته نیست خود را از معرکه بیرون کشیده و خویشتن را به هلاکت و زن و فرزندتان را به دست اسارت نسپارید.
و به این ترتیب میخواستند جمعیت انصار را از لشکر اسلام جدا کنند این
از یک سو.
از سوی دیگر"گروهی از همین منافقین که در مدینه خانه داشتند از پیامبر ص اجازه میخواستند که باز گردند و برای بازگشت خود عذرتراشی میکردند از جمله میگفتند:خانههای ما دیوار و در و پیکر درستی ندارد،در حالی که چنین نبود،آنها فقط میخواستند صحنه را خالی کرده فرار کنند"( وَ یَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنٰا عَوْرَةٌ وَ مٰا هِیَ بِعَوْرَةٍ إِنْ یُرِیدُونَ إِلاّٰ فِرٰاراً ).
واژه"عوره"در اصل از ماده"عار"است،و به چیزی گفته میشود که آشکار ساختنش موجب عار باشد،به شکافهایی که در لباس یا دیوار خانه ظاهر میشود،و همچنین به نقاط آسیب پذیر مرزها،و آنچه انسان از آن بیم و وحشت دارد نیز"عوره"گفته میشود،در اینجا منظور خانههایی است که در و دیوار مطمئنی ندارد و بیم حمله دشمن به آن میرود.
"منافقان"با مطرح ساختن این عذرها میخواستند میدان جنگ را ترک کرده و به خانههای خود پناه برند.
در روایتی آمده است که طایفه"بنی حارثه"کسی را خدمت پیامبر ص فرستادند و گفتند خانههای ما بدون حفاظ است و هیچیک از خانههای انصار همچون خانههای ما نیست،و میان ما و طایفه"غطفان"که از شرق مدینه هجوم آوردهاند حایل و مانعی وجود ندارد،اجازه فرما به خانههای خود باز گردیم و از زنان و فرزندانمان دفاع کنیم،پیامبر ص به آنها اجازه داد. (1)
این موضوع به گوش"سعد بن معاذ"،بزرگ انصار رسید،به پیامبر ص عرض کرد به آنها اجازه نفرما،به خدا سوگند تا کنون هر مشکلی برای ما پیش آمده این گروه همین بهانه را پیش کشیدهاند،اینها دروغ میگویند،
1) 1) تفسیر فی ظلال جلد 6 صفحه 554.
پیامبر ص دستور داد باز گردند.
"یثرب"نام قدیمی مدینه است،پیش از آنکه پیامبر ص به آنجا هجرت کند،بعد از آن کمکم نام مدینة الرسول(شهر پیغمبر)بر آن گذارده شد که مخفف آن همان"مدینه"بود.
این شهر نامهای متعددی دارد،سید مرتضی(رحمة اللّٰه علیه)علاوه بر این دو نام(یثرب و مدینه)یازده نام دیگر برای این شهر ذکر کرده از جمله "طیبه"و"طابه"و"سکینه"و"محبوبه"و"مرحومه"و"قاصمه"است(بعضی یثرب را نام زمین این شهر مینامند) (1).
در پارهای از روایات آمده است که پیامبر ص فرمود:"این شهر را یثرب ننامید"شاید به این جهت که یثرب در اصل از ماده"ثرب"(بر وزن حرب) به معنی ملامت کردن است،و پیامبر ص چنین نامی را برای این شهر پر برکت نمیپسندید.
به هر حال اینکه منافقان اهل"مدینه"را با عنوان" یٰا أَهْلَ یَثْرِبَ "خطاب کردند بی دلیل نیست،شاید به خاطر این بوده که میدانستند پیامبر از این نام متنفر است،و یا میخواستند عدم رسمیت اسلام و عنوان"مدینة الرسول"را اعلام دارند،و یا آنها را به دوران جاهلیت توجه دهند!. ***آیه بعد به سستی ایمان این گروه اشاره کرده میگوید:"آنها در اظهار اسلام آن قدر سست و ضعیفند که اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدینه وارد آن شوند،و این شهر را اشغال نظامی کنند و به آنها پیشنهاد نمایند که به سوی آئین شرک و کفر باز گردید به سرعت میپذیرند،و جز مدت کمی برای انتخاب این راه درنگ نخواهند کرد"!
1) 1) مجمع البیان جلد 8 صفحه 346.
( وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَیْهِمْ مِنْ أَقْطٰارِهٰا ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْهٰا وَ مٰا تَلَبَّثُوا بِهٰا إِلاّٰ یَسِیراً ).
پیدا است مردمی که این چنین ضعیف و بیپاشنهاند نه آماده پیکار با دشمنند و نه پذیرای شهادت در راه خدا،به سرعت تسلیم میشوند و تغییر مسیر میدهند.
بنا بر این منظور از کلمه"فتنه"در اینجا همان شرک و کفر است(همانگونه که در آیات دیگر قرآن از قبیل آیه 193 سوره بقره آمده است).
ولی بعضی از مفسران احتمال دادهاند که مراد از"فتنه"در اینجا جنگ بر ضد مسلمانان است که اگر به این گروه منافق پیشنهاد شود به زودی این دعوت را اجابت کرده و با فتنهجویان همکاری میکنند! اما این تفسیر با ظاهر جمله وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَیْهِمْ مِنْ أَقْطٰارِهٰا (اگر از اطراف بر مدینه هجوم آورند...)سازگار نیست،و شاید به همین دلیل اکثر مفسران همان معنی اول را انتخاب کردهاند. ***سپس قرآن،این گروه منافق را به محاکمه میکشد و میگوید:"آنها قبلا با خدا عهد و پیمان بسته بودند که پشت به دشمن نکنند،و بر سر عهد خود در دفاع از توحید و اسلام و پیامبر بایستند،مگر آنها نمیدانند که عهد الهی مورد سؤال قرار خواهد گرفت"و آنها در برابر آن مسئولند( وَ لَقَدْ کٰانُوا عٰاهَدُوا اللّٰهَ مِنْ قَبْلُ لاٰ یُوَلُّونَ الْأَدْبٰارَ وَ کٰانَ عَهْدُ اللّٰهِ مَسْؤُلاً ).
بعضی گفتهاند:منظور از این عهد و پیمان همان تعهدی است که طایفه "بنی حارثه"در روز جنگ احد با خدا و پیامبر کردند در آن هنگام که تصمیم به مراجعت از میدان گرفتند و بعد پشیمان شدند،عهد بستند که دیگر هرگز گرد این امور نروند،اما همانها در میدان جنگ احزاب باز به فکر پیمانشکنی افتادند (1).
بعضی نیز آن را اشاره به عهدی میدانند که در جنگ بدر و یا در عقبه قبل
1) 1) "تفسیر قرطبی"و"تفسیر فی ظلال"ذیل آیات مورد بحث.
از هجرت پیامبر با آن حضرت بستند (1).
ولی به نظر میرسد که آیه فوق مفهوم وسیع و گستردهای دارد که هم این عهد و پیمانها و هم سایر عهد و پیمانهای آنها را شامل میشود.
اصولا هر کسی ایمان میآورد و با پیامبر ص بیعت میکند این عهد را با او بسته که از اسلام و قرآن تا سر حد جان دفاع کند.
تکیه بر عهد و پیمان در اینجا به خاطر این است که حتی عرب جاهلی به مساله عهد و پیمان احترام میگذاشت،چگونه ممکن است کسی بعد از ادعای اسلام،پیمان خود را زیر پا بگذارد؟ ***بعد از آنکه خداوند نیت منافقان را افشاء کرد که منظورشان حفظ خانههایشان نیست،بلکه فرار از صحنه جنگ است،با دو دلیل به آنها پاسخ میگوید.
نخست به پیامبر میفرماید:"بگو اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید این فرار سودی به حال شما نخواهد داشت و بیش از چند روزی از زندگی دنیا بهره نخواهید گرفت"( قُلْ لَنْ یَنْفَعَکُمُ الْفِرٰارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لاٰ تُمَتَّعُونَ إِلاّٰ قَلِیلاً ).
گیرم موفق به فرار شدید،از دو حال خارج نیست،یا اجلتان سر آمده و مرگ حتمی شما فرا رسیده است،هر جا باشید مرگ گریبان شما را میگیرد حتی در خانهها و در کنار زن و فرزندانتان،و حادثهای از درون یا از برون به زندگی شما پایان میدهد،و اگر اجل شما فرا نرسیده باشد چهار روزی در این دنیا زندگی توأم با ذلت و خفت خواهید داشت،و اسیر چنگال دشمنان و سپس عذاب الهی خواهید شد.
1) 1) "آلوسی"در روح البیان این قول را نقل کرده است.
در حقیقت این بیان شبیه همان چیزی است که در جنگ احد،خطاب به گروه دیگری از منافقان سست عنصر نازل گردید: قُلْ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلیٰ مَضٰاجِعِهِمْ :"بگو حتی اگر در خانههایتان باشید،آنها که مقدر شده است کشته شوند به سراغشان در بسترهایشان میآیند و آنها را از دم شمشیر میگذرانند"!(آل عمران-153). ***دیگر اینکه مگر نمیدانید تمام سرنوشت شما به دست خدا است،و هرگز نمیتوانید از حوزه قدرت و مشیت او فرار کنید.
"ای پیامبر!به آنها بگو چه کسی میتواند شما را در برابر اراده خدا حفظ کند اگر او مصیبت یا رحمتی را برای شما بخواهد"؟!( قُلْ مَنْ ذَا الَّذِی یَعْصِمُکُمْ مِنَ اللّٰهِ إِنْ أَرٰادَ بِکُمْ سُوءاً أَوْ أَرٰادَ بِکُمْ رَحْمَةً ).
آری"آنها غیر از خدا هیچ سرپرست و یاوری نخواهند یافت"( وَ لاٰ یَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَلِیًّا وَ لاٰ نَصِیراً ).
بنا بر این اکنون که همه مقدرات شما به دست او است فرمان او را در زمینه جهاد که مایه عزت و سربلندی در دنیا و در پیشگاه خدا است به جان بپذیرید، و حتی اگر شهادت در این راه به سراغ شما آید با آغوش باز از آن استقبال کنید.
قَدْ یَعْلَمُ اَللّٰهُ اَلْمُعَوِّقِینَ مِنْکُمْ وَ اَلْقٰائِلِینَ لِإِخْوٰانِهِمْ هَلُمَّ إِلَیْنٰا وَ لاٰ یَأْتُونَ اَلْبَأْسَ إِلاّٰ قَلِیلاً (18) أَشِحَّةً عَلَیْکُمْ فَإِذٰا جٰاءَ اَلْخَوْفُ رَأَیْتَهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ تَدُورُ أَعْیُنُهُمْ کَالَّذِی یُغْشیٰ عَلَیْهِ مِنَ اَلْمَوْتِ فَإِذٰا ذَهَبَ اَلْخَوْفُ سَلَقُوکُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدٰادٍ أَشِحَّةً عَلَی اَلْخَیْرِ أُولٰئِکَ لَمْ یُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اَللّٰهُ أَعْمٰالَهُمْ وَ کٰانَ ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ یَسِیراً (19) یَحْسَبُونَ اَلْأَحْزٰابَ لَمْ یَذْهَبُوا وَ إِنْ یَأْتِ اَلْأَحْزٰابُ یَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بٰادُونَ فِی اَلْأَعْرٰابِ یَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبٰائِکُمْ وَ لَوْ کٰانُوا فِیکُمْ مٰا قٰاتَلُوا إِلاّٰ قَلِیلاً (20)
18-خداوند کسانی که مردم را از جنگ باز میداشتند و کسانی را که به برادران خود میگفتند به سوی ما بیائید(و خود را از معرکه بیرون کشید)به خوبی میشناسد
آنها(مردمی ضعیفند و)جز به مقدار کمی کارزار نمیکنند.
19-آنها در همه چیز نسبت به شما بخیلند،و هنگامی که لحظات ترس و بحرانی پیش آید مشاهده میکنی آن چنان به تو نگاه میکنند و چشمهایشان در حدقه میچرخد که گویی میخواهند قالب تهی کنند!اما هنگامی که حالت خوف و ترس فرو نشست زبانهای تند و خشن خود را با انبوهی از خشم و عصبانیت بر شما میگشایند(و سهم خود را از غنائم مطالبه میکنند!)در حالی که در آن نیز حریص و بخیلند،آنها هرگز ایمان نیاوردهاند لذا خداوند اعمالشان را حبط و نابود کرد و این کار بر خدا آسان است.
20-آنها گمان میکنند هنوز لشکر احزاب نرفتهاند،و اگر برگردند اینها دوست میدارند در میان اعراب بادیهنشین پراکنده و پنهان شوند و از اخبار شما جویا گردند و اگر در میان شما باشند جز کمی پیکار نمیکنند.
گروه باز دارندگان
سپس به وضع گروهی دیگر از منافقین که از میدان جنگ احزاب کناره گیری کردند و دیگران را نیز دعوت به کنارهگیری مینمودند اشاره کرده میگوید:"خداوند آن گروهی از شما را که کوشش داشتند مردم را از جنگ منصرف سازند میداند"( قَدْ یَعْلَمُ اللّٰهُ الْمُعَوِّقِینَ مِنْکُمْ ).
"و همچنین کسانی را که به برادرانشان میگفتند به سوی ما بیائید"و دست از این پیکار خطرناک بردارید!( وَ الْقٰائِلِینَ لِإِخْوٰانِهِمْ هَلُمَّ إِلَیْنٰا ).
"همان کسانی که اهل جنگ و پیکار نیستند و جز مقدار کمی-آنهم از روی اکراه و یا ریا-به سراغ جنگ نمیروند"( وَ لاٰ یَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاّٰ قَلِیلاً ).
"معوقین"از ماده"عوق"(بر وزن شوق)به معنی باز داشتن و منصرف کردن از چیزی است و"باس"در اصل به معنی شدت و در اینجا منظور از آن "جنگ"است.
آیه فوق احتمالا اشاره به دو دسته میکند:دستهای از منافقین،که در
لابلای صفوف مسلمانان بودند(و تعبیر"منکم"گواه بر این است)و سعی داشتند مسلمانان ضعیف الایمان را از جنگ باز دارند،اینها همان"معوقین"بودند.
گروه دیگری که بیرون از صحنه نشسته بودند از منافقین و یا یهود،و هنگامی که با سربازان پیامبر ص برخورد میکردند میگفتند به سراغ ما بیائید و خود را از این معرکه بیرون بکشید(اینها همانها هستند که در جمله دوم اشاره شده است).
این احتمال نیز وجود دارد که این آیه بیان دو حالت مختلف از یک گروه باشد،کسانی که وقتی در میان مردم هستند آنها را از جنگ باز میدارند، و هنگامی که به کنار میروند دیگران را به سوی خود دعوت میکنند.
در روایتی میخوانیم یکی از یاران پیامبر ص از میدان"احزاب"به درون شهر برای حاجتی آمده بود،برادرش را دید که نان و گوشت بریان و شراب پیش روی خود نهاده،گفت تو اینجا به خوشگذرانی مشغولی و پیامبر خدا در میان شمشیرها و نیزهها مشغول پیکار است؟! در جوابش گفت ای ابله!تو نیز بیا با ما بنشین و خوش باش!به خدایی که محمد به او قسم یاد میکند که او هرگز از این میدان باز نخواهد گشت!و این لشکر عظیمی که جمع شدهاند او و اصحابش را زنده نخواهند گذاشت! برادرش گفت:دروغ میگویی،به خدا سوگند میروم و رسول خدا ص را از آنچه گفتی با خبر میسازم،خدمت پیامبر ص آمد و جریان را گفت در اینجا آیه فوق نازل شد.
بنا بر این شان نزول واژه"اخوانهم"(برادرانشان)ممکن است به معنی برادران حقیقی باشد و یا به معنی هم مسلکان،همانگونه که در آیه 27 سوره اسراء تبذیر کنندگان را برادران شیاطین نامیده است( إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کٰانُوا إِخْوٰانَ الشَّیٰاطِینِ ).
در آیه بعد میافزاید:"انگیزه تمام این کارشکنیها این است که آنها در همه چیز نسبت به شما بخیلاند"( أَشِحَّةً عَلَیْکُمْ ) (1).
نه تنها در بذل جان در میدان نبرد که در کمکهای مالی برای تهیه وسائل جنگ،و در کمکهای بدنی برای حفر خندق،و حتی در کمکهای فکری نیز بخل میورزند،بخلی توأم با حرص و حرصی روز افزون! بعد از بیان بخل آنها و مضایقه از هر گونه ایثارگری،به بیان اوصاف دیگری از آنها که تقریبا جنبه عمومی در همه منافقان در تمام اعصار و قرون دارد پرداخته چنین میگوید:"هنگامی که لحظات ترسناک و بحرانی پیش میآید آن چنان جبان و ترسو هستند که میبینی به تو نگاه میکنند در حالی که چشمهایشان بی اختیار در حدقه به گردش آمده،همانند کسی که در حال جان دادن است"! ( فَإِذٰا جٰاءَ الْخَوْفُ رَأَیْتَهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ تَدُورُ أَعْیُنُهُمْ کَالَّذِی یُغْشیٰ عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ ).
آنها چون از ایمان درستی برخوردار نیستند و تکیهگاه محکمی در زندگی ندارند،هنگامی که در برابر حادثه سختی قرار گیرند کنترل خود را به کلی از دست میدهند،گویی میخواهند قبض روحشان کنند.
سپس میافزاید:"اما همینها هنگامی که طوفان فرو نشست و حال عادی پیدا کردند به سراغ شما میآیند آن چنان پر توقعند که گویی فاتح اصلی جنگ آنها هستند،و همچون طلبکاران فریاد میکشند و با الفاظی درشت و خشن،سهم خود را از غنیمت،مطالبه میکنند،و در آن نیز سختگیر و بخیل و حریصند"! ( فَإِذٰا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوکُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدٰادٍ أَشِحَّةً عَلَی الْخَیْرِ ).
" سَلَقُوکُمْ "از ماده"سلق"(بر وزن خلق)در اصل به معنی گشودن
1) 1) "اشحه"جمع"شحیح"از ماده"شح"به معنی بخلی است که توأم با حرص باشد،و این کلمه در اینجا به گفته اکثر مفسران از نظر محل اعراب"حال"است اما منافات ندارد که حالی باشد در مقام بیان علت(دقت کنید).
چیزی با خشم و عصبانیت است،خواه گشودن دست باشد یا زبان،این تعبیر در مورد کسانی که با لحنی آمرانه و طلبکارانه فریاد میکشند و چیزی را میطلبند به کار میرود. بِأَلْسِنَةٍ حِدٰادٍ ،به معنی زبانهای تیز و تند است،و در اینجا کنایه از خشونت در سخن میباشد.
در پایان آیه به آخرین توصیف آنها که در واقع ریشه همه بدبختیهایشان میباشد اشاره کرده میفرماید:"آنها هرگز ایمان نیاوردهاند"( أُولٰئِکَ لَمْ یُؤْمِنُوا ).
"و به همین دلیل خداوند اعمالشان را حبط و نابود کرده"چرا که اعمالشان هرگز توأم با انگیزه الهی و اخلاص نبوده است( فَأَحْبَطَ اللّٰهُ أَعْمٰالَهُمْ ).
"و این کار برای خدا سهل و آسان است"( وَ کٰانَ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیراً ).
در یک جمع بندی چنین نتیجه میگیریم که معوقین(باز دارندگان) منافقانی بودند با این اوصاف:
1-هرگز اهل جنگ نبودند جز به مقدار بسیار کم.
2-آنها هیچگاه اهل ایثار و فداکاری از نظر جان و مال نبوده و تحمل کمترین ناراحتیها را نمیکردند.
3-در لحظات طوفانی و بحرانی از شدت ترس،خود را بکلی میباختند.
4-به هنگام پیروزی،خود را وارث همه افتخارات میپنداشتند! 5-آنها افراد بی ایمانی بودند و اعمالشان نیز در پیشگاه خدا بی ارزش بود.
و چنین است راه و رسم منافقان در هر عصر و زمان،و در هر جامعه و گروه.
چه توصیف دقیقی قرآن از آنها کرده که به وسیله آن میتوان همفکران آنها را شناخت،و چقدر در عصر و زمان خود نمونههای بسیاری از آنها را با چشم میبینیم!
*** آیه بعد ترسیم گویاتری از حالت جبن و ترس این گروه است میگوید:
"آنها به قدری وحشت زده شدهاند که بعد از پراکنده شدن احزاب و لشکریان دشمن تصور میکنند هنوز آنها نرفتهاند"!( یَحْسَبُونَ الْأَحْزٰابَ لَمْ یَذْهَبُوا ).
کابوس وحشتناکی بر فکر آنها سایه افکنده،گویی سربازان کفر مرتبا از مقابل چشمانشان رژه میروند،شمشیرها را برهنه کرده و نیزهها را به آنها حواله میکنند! این جنگاوران ترسو،این منافقان بزدل از سایه خود نیز وحشت دارند، هر صدای اسبی بشنوند،هر نعره شتری به گوششان رسد،از ترس به خود میپیچند به گمان اینکه لشکریان احزاب برگشتهاند!.
سپس اضافه میکند:"اگر بار دیگر احزاب برگردند آنها دوست میدارند سر به بیابان بگذارند و در میان اعراب بادیهنشین پراکنده و پنهان شوند"( وَ إِنْ یَأْتِ الْأَحْزٰابُ یَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بٰادُونَ فِی الْأَعْرٰابِ ).
آری بروند و در آنجا بمانند"و مرتبا از اخبار شما جویا باشند" ( یَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبٰائِکُمْ ).
لحظه به لحظه از هر مسافری جویای آخرین خبر شوند،مبادا احزاب به منطقه آنها نزدیک شده باشند،و سایه آنها به دیوار خانه آنها بیفتد!و این منت را بر سر شما بگذارند که همواره جویای حال و وضع شما بودیم! و در آخرین جمله میافزاید:"به فرض که آنها فرار هم نمیکردند و در میان شما بودند جز به مقدار کم نمیجنگیدند"( وَ لَوْ کٰانُوا فِیکُمْ مٰا قٰاتَلُوا إِلاّٰ قَلِیلاً ).
نه از رفتن آنها نگران باشید،نه از وجودشان خوشحال،که افرادی
بی ارزش و بی خاصیتند و نبودنشان از بودنشان بهتر! همین مقدار پیکار مختصر نیز برای خدا نیست.از ترس سرزنش و ملامت مردم و برای تظاهر و ریا کاری است،چرا که اگر برای خدا بود حد و مرزی نداشت،و تا پای جان در این میدان ایستاده بودند.
لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اَللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کٰانَ یَرْجُوا اَللّٰهَ وَ اَلْیَوْمَ اَلْآخِرَ وَ ذَکَرَ اَللّٰهَ کَثِیراً (21) وَ لَمّٰا رَأَ اَلْمُؤْمِنُونَ اَلْأَحْزٰابَ قٰالُوا هٰذٰا مٰا وَعَدَنَا اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ مٰا زٰادَهُمْ إِلاّٰ إِیمٰاناً وَ تَسْلِیماً (22) مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اَللّٰهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضیٰ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ مٰا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً (23) لِیَجْزِیَ اَللّٰهُ اَلصّٰادِقِینَ بِصِدْقِهِمْ وَ یُعَذِّبَ اَلْمُنٰافِقِینَ إِنْ شٰاءَ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ غَفُوراً رَحِیماً (24) وَ رَدَّ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنٰالُوا خَیْراً وَ کَفَی اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِینَ اَلْقِتٰالَ وَ کٰانَ اَللّٰهُ قَوِیًّا عَزِیزاً (25)
21-برای شما در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی بود،برای آنها که امید به رحمت خدا و روز رستاخیز دارند،و خدا را بسیار یاد میکنند.
22-هنگامی که مؤمنان،لشکر احزاب را دیدند،گفتند:این همان است که خدا و رسولش به ما وعده فرموده و خدا و رسولش راست گفتهاند،و این موضوع جز بر ایمان و تسلیم آنها چیزی نیفزود.
23-در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستادهاند، بعضی پیمان خود را به آخر بردند(و در راه او شربت شهادت نوشیدند)و بعضی دیگر در انتظارند و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادهاند.
24-هدف این است که خداوند صادقان را به خاطر صدقشان پاداش دهد،و منافقان را هر گاه بخواهد عذاب کند یا(اگر توبه کنند)توبه آنها را بپذیرد،چرا که خداوند غفور و رحیم است.
25-خدا احزاب کافر را با دلی مملو از خشم باز گرداند بی آنکه نتیجهای از کار خود گرفته باشند،و خداوند در این میدان مؤمنان را از جنگ بی نیاز ساخت،(و پیروزی را نصیبشان کرد)و خدا قوی و شکست ناپذیر است!.
نقش مؤمنان راستین در جنگ احزاب
تا کنون از گروههای مختلف و برنامههای آنها در غزوه"احزاب"سخن به میان آمده از جمله افراد ضعیف الایمان،منافقین،سران کفر و نفاق، و باز- دارندگان از جهاد.
قرآن مجید در پایان این سخن از"مؤمنان راستین"،و روحیه عالی و پایمردی و استقامت و سایر ویژگیهای آنان در این جهاد بزرگ،سخن میگوید.
و مقدمه این بحث را از شخص پیامبر اسلام که پیشوا و بزرگ و اسوه آنان بود شروع میکند،میگوید:"برای شما در زندگی رسول خدا ص و عملکرد
او(در میدان احزاب)سرمشق نیکویی بود برای آنها که امید به رحمت خدا و روز رستاخیز دارند و خدا را بسیار یاد میکنند"( لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کٰانَ یَرْجُوا اللّٰهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللّٰهَ کَثِیراً ).
بهترین الگو برای شما نه تنها در این میدان که در تمام زندگی،شخص پیامبر ص است،روحیات عالی او،استقامت و شکیبایی او،هوشیاری و درایت و اخلاص و توجه به خدا و تسلط او بر حوادث،و زانو نزدن در برابر سختیها و مشکلات،هر کدام میتواند الگو و سرمشقی برای همه مسلمین باشد.
این ناخدای بزرگ به هنگامی که سفینهاش گرفتار سختترین طوفانها، میشود کمترین ضعف و سستی و دستپاچگی به خود راه نمیدهد،او هم ناخدا است هم لنگر مطمئن این کشتی،هم چراغ هدایت است،و هم مایه آرامش و راحت روح و جان سرنشینان.
همراه دیگر مؤمنان،کلنگ به دست میگیرد،خندق میکند،با بیل جمع آوری کرده و با ظرف از خندق بیرون میبرد،برای حفظ روحیه و خونسردی یارانش با آنها مزاح میکند،و برای گرم کردن دل و جان آنها را به خواندن اشعار حماسی تشویق مینماید،مرتبا آنان را به یاد خدا میاندازد و به آینده درخشان و فتوحات بزرگ نوید میدهد.
از توطئه منافقان بر حذر میدارد و هوشیاری لازم را به آنها میدهد.
از آرایش جنگی صحیح و انتخاب بهترین روشهای نظامی لحظهای غافل نمیماند،و در عین حال از راههای مختلف برای ایجاد شکاف در میان صفوف دشمن از پای نمینشیند.
آری او بهترین مقتدا و اسوه مؤمنان در این میدان و در همه میدانها است.
"اسوة"(بر وزن عروه)در اصل به معنی آن حالتی است که انسان
به هنگام پیروی از دیگری به خود میگیرد و به تعبیر دیگری همان تاسی کردن و اقتدا نمودن است،بنا بر این معنی مصدری دارد،نه معنی وصفی،و جمله لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ مفهومش این است که برای شما در پیامبر ص تاسی و پیروی خوبی است،میتوانید با اقتدا کردن به او خطوط خود را اصلاح و در مسیر"صراط مستقیم"قرار گیرید.
جالب اینکه:قرآن در آیه فوق این اسوه حسنه را مخصوص کسانی میداند که دارای سه ویژگی هستند،امید به اللّٰه و امید به روز قیامت دارند و خدا را بسیار یاد میکنند.
در حقیقت ایمان به مبدء و معاد انگیزه این حرکت است،و ذکر خداوند تداوم بخش آن،زیرا بدون شک کسی که از چنین ایمانی قلبش سرشار نباشد، قادر به قدم گذاشتن در جای قدمهای پیامبر نیست و در ادامه این راه نیز اگر پیوسته ذکر خدا نکند و شیاطین را از خود نراند،قادر به ادامه تاسی و اقتدا نخواهد بود.
این نکته نیز قابل توجه است که علی ع با آن شهامت و شجاعتش در همه میدانهای جنگ که یک نمونه زنده آن غزوه احزاب است و بعد اشاره خواهد شد در سخنی که در نهج البلاغه از آن حضرت نقل میفرماید
کنا اذا احمر الباس اتقینا برسول اللّٰه(ص)فلم یکن احد منا اقرب الی العدو منه:
"هر گاه آتش جنگ،سخت شعلهور میشد ما به رسول اللّٰه پناه میبردیم و هیچیک از ما به دشمن نزدیکتر از او نبود" (1). ***بعد از ذکر این مقدمه به بیان حال مؤمنان راستین پرداخته چنین میگوید:
"هنگامی که مؤمنان،لشگریان احزاب را دیدند،نه تنها تزلزلی به دل راه ندادند
1) 1) نهج البلاغه کلمات قصار فصل غرائب جمله 9.
بلکه گفتند این همان است که خدا و رسولش به ما وعده فرموده،و طلایه آن آشکار گشته،و خدا و رسولش راست گفتهاند،و این ماجرا جز بر ایمان و تسلیم آنها چیزی نیفزود"( وَ لَمّٰا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزٰابَ قٰالُوا هٰذٰا مٰا وَعَدَنَا اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ مٰا زٰادَهُمْ إِلاّٰ إِیمٰاناً وَ تَسْلِیماً ).
این کدام وعده بود که خدا و پیامبر ص وعده داده بود؟ بعضی گفتهاند این اشاره به سخنی است که قبلا پیامبر ص گفته بود که به زودی قبائل عرب و دشمنان مختلف شما دست به دست هم میدهند و به سراغ شما میآیند،اما بدانید سرانجام پیروزی با شما است.
مؤمنان هنگامی که هجوم"احزاب"را مشاهده کردند یقین پیدا کردند که این همان وعده پیامبر ص است گفتند:اکنون که قسمت اول وعده به وقوع پیوسته قسمت دوم یعنی پیروزی نیز مسلما به دنبال آن است،لذا بر ایمان و تسلیمشان افزود.
دیگر اینکه خداوند در سوره بقره آیه 214 به مسلمانان فرموده بود که"آیا گمان میکنید به سادگی وارد بهشت خواهید شد بی آنکه حوادثی همچون حوادث گذشتگان برای شما رخ دهد؟همانها که گرفتار ناراحتیهای شدید شدند و آن چنان عرصه به آنان تنگ شد که گفتند:یاری خدا کجا است"؟ خلاصه اینکه به آنها گفته شده بود که شما در بوتههای آزمایش سختی آزموده خواهید شد،و آنها با مشاهده احزاب متوجه صدق گفتار خدا و پیامبر ص شدند و بر ایمانشان افزود.
البته این دو تفسیر با هم منافاتی ندارد،مخصوصا با توجه به اینکه یکی در اصل وعده خدا و دیگری وعده پیامبر ص است،و این دو در آیه مورد بحث با هم آمده،جمع میان این دو کاملا مناسب به نظر میرسد.
آیه بعد اشاره به گروه خاصی از مؤمنان است که در تاسی به پیامبر ص از همه پیشگامتر بودند،و بر سر عهد و پیمانشان با خدا یعنی فدا کاری تا آخرین نفس و آخرین قطره خون ایستادند،میفرماید:
"در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستهاند ایستادهاند،بعضی از آنها به عهد خود وفا کرده،جان را به جان آفرین تسلیم نمودند و در میدان جهاد شربت شهادت نوشیدند،و بعضی نیز در انتظارند" ( مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضیٰ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ ).
"و هیچگونه تغییر و تبدیل در عهد و پیمان خود ندادند"و کمترین انحراف و تزلزلی در کار خود پیدا نکردند( وَ مٰا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً ).
به عکس منافقان و یا مؤمنان ضعیف الایمان که طوفان حوادث آنها را به این طرف و آن طرف میافکند،و هر روز فکر شوم و تازهای در مغز ناتوان خود میپروراندند، اینان همچون کوه،ثابت و استوار ایستادند،و اثبات کردند "عهدی که با او بستند هرگز گسستنی نیست"! واژه"نحب"(بر وزن عهد)به معنی عهد و نذر و پیمان است،و گاه به معنی مرگ و یا خطر و یا سرعت سیر و یا گریه با صدای بلند نیز آمده (1).
در میان مفسران گفتگو است که این آیه به چه افرادی ناظر است؟.
دانشمند معروف اهل سنت،"حاکم ابو القاسم حسکانی"با سند از علی ع نقل میکند که فرمود:
فینا نزلت" رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ عَلَیْهِ ،" فانا و اللّٰه المنتظر و ما بدلت تبدیلا!: "آیه رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ عَلَیْهِ در باره ما نازل شده است،و من به خدا همان کسی هستم که انتظار(شهادت) را میکشم،(و قبلا مردانی از ما همچون حمزه سید الشهدا ع شربت شهادت
1) 1) "مفردات راغب""مجمع البیان"و"لسان العرب"(نحب).
نوشیدند)و من هرگز در روش خود تغییر نداده،بر سر پیمانم ایستادهام" (1).
بعضی دیگر گفتهاند:جمله" مَنْ قَضیٰ نَحْبَهُ "اشاره به شهیدان بدر و احد است،و جمله"و مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ "اشاره به مسلمانان راستین دیگری است که در انتظار پیروزی یا شهادت بودند.
از"انس بن مالک"نیز نقل شده که عمویش"انس بن نضر"در روز جنگ بدر حاضر نبود،بعدا که آگاه شد،در حالی که جنگ پایان یافته بود تاسف خورد که چرا در این جهاد شرکت نداشت،با خدا عهد و پیمان بست که اگر نبرد دیگری رخ دهد در آن شرکت جوید و تا پای جان بایستد،لذا در جنگ احد شرکت کرد و به هنگامی که گروهی فرار کردند او فرار نکرد،آن قدر مقاومت نمود که مجروح شد سپس به افتخار شهادت نائل گشت (2).
و از ابن عباس نقل شده که گفت:جمله" فَمِنْهُمْ مَنْ قَضیٰ نَحْبَهُ "اشاره به حمزة بن عبد المطلب و بقیه شهیدان احد و انس بن نضر و یاران او است (3).
در میان این تفسیرها هیچ منافاتی نیست،چرا آیه مفهوم وسیعی دارد که همه شهدای اسلام را که قبل از ماجرای جنگ"احزاب"شربت شهادت نوشیده بودند شامل میشود،و منتظران نیز تمام کسانی بودند که در انتظار پیروزی و شهادت به سر میبردند،و افرادی همچون"حمزه سید الشهدا" ع و"علی" ع در رأس این دو گروه قرار داشتند.
لذا در تفسیر"صافی"چنین آمده است:ان اصحاب الحسین بکربلا کانوا کل من اراد الخروج ودع الحسین(ع)و قال:السلام علیک یا بن
رسول اللّٰه!فیجیبه:و علیک السلام و نحن خلفک،و یقرأ" فَمِنْهُمْ مَنْ قَضیٰ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ ":"یاران امام حسین ع در کربلا هر کدام که میخواستند به میدان بروند با امام ع وداع میکردند و میگفتند سلام بر تو ای پسر رسول خدا(سلام وداع)امام ع نیز به آنها پاسخ میگفت و سپس این آیه را تلاوت میفرمود: فَمِنْهُمْ مَنْ قَضیٰ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ (1).
از کتب مقاتل استفاده میشود که امام حسین ع این آیه را بر کنار جنازه شهیدان دیگری همچون"مسلم بن عوسجه"و به هنگامی که خبر شهادت"عبد اللّٰه بن یقطر"به او رسید نیز تلاوت فرمود (2).
و از اینجا روشن میشود که آیه چنان مفهوم وسیعی دارد که تمام مؤمنان راستین را در هر عصر و هر زمان شامل میشود،چه آنها که جامه شهادت در راه خدا بر تن پوشیدند و چه آنها که بدون هیچگونه تزلزل بر سر عهد و پیمان با خدای خویش ایستادند و آماده جهاد و شهادت بودند. ***آیه بعد نتیجه و هدف نهایی عملکردهای مؤمنان و منافقان را در یک جمله کوتاه چنین بازگو میکند:"هدف این است که خداوند صادقان را به خاطر صدقشان پاداش دهد،و منافقان را هر گاه بخواهد عذاب کند و یا(اگر توبه کنند)ببخشد و توبه آنها را بپذیرد،چرا که خداوند غفور و رحیم است" ( لِیَجْزِیَ اللّٰهُ الصّٰادِقِینَ بِصِدْقِهِمْ وَ یُعَذِّبَ الْمُنٰافِقِینَ إِنْ شٰاءَ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ غَفُوراً رَحِیماً ).
نه صدق و راستی و وفاداری مؤمنان مخلص بدون پاداش میماند،و نه سستیها و کارشکنیهای منافقان بدون کیفر.
منتها برای اینکه راه بازگشت حتی به روی این منافقان لجوج بسته نشود با جمله" أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ "درهای توبه را به روی آنها میگشاید و خود را با اوصاف"غفور و رحیم"توصیف میکند تا انگیزه حرکت به سوی ایمان و صدق و راستی و عمل به تعهدات الهی را در آنها زنده کند.
از آنجا که این جمله به عنوان نتیجهای برای کارهای زشت منافقان ذکر شده بعضی از بزرگان مفسرین چنین استفاده کردهاند که گاه ممکن است یک گناه بزرگ در دلهای آماده منشا حرکت و انقلاب و بازگشت به سوی حق و حقیقت شود و شری باشد که سرآغاز خیری گردد! (1). ***آخرین آیه مورد بحث که آخرین سخن را در باره جنگ احزاب میگوید و به این بحث خاتمه میدهد در عباراتی کوتاه جمع بندی روشنی از این ماجرا کرده در جمله اول میگوید:"خداوند کافران را در حالی که از خشم و غضب لبریز بودند و اندوهی عظیم بر قلبشان سایه افکنده بود باز گرداند در حالی که به هیچیک از نتائجی که در نظر داشتند نرسیدند"( وَ رَدَّ اللّٰهُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنٰالُوا خَیْراً ).
"غیظ"به معنی"خشم"و گاه به معنی"غم"آمده است،و در اینجا آمیزهای از هر دو میباشد،لشکریان احزاب که آخرین تلاش و کوشش خود را برای پیروزی بر ارتش اسلام به کار گرفته بودند و ناکام ماندند،غمگین و خشمگین به سرزمینهای خود بازگشتند.
منظور از"خیر"در اینجا،پیروزی در جنگ است،البته پیروزی لشکر کفر،هرگز خیر نبود،بلکه شر بود،اما قرآن که از دریچه فکر آنها سخن میگوید از آن تعبیر به خیر کرده اشاره به اینکه آنها به هیچ نوع پیروزی در این
1) 1) "تفسیر المیزان"ذیل آیه مورد بحث.
میدان نائل نشدند.
بعضی نیز گفتهاند منظور از خیر در اینجا"مال"است،چرا که این کلمه در بعضی از موارد دیگر نیز به مال اطلاق شده است(از جمله در آیه وصیت آیه 180 سوره بقره( إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوٰالِدَیْنِ ).
چه اینکه یکی از انگیزههای اصلی لشکر کفر رسیدن به غنائم مدینه و غارت این سرزمین بود،اصولا در عصر جاهلیت،مهمترین انگیزه جنگ،همین انگیزه بود.
ولی ما هیچ دلیلی بر محدود کردن مفهوم"خیر"به"مال"در اینجا نداریم بلکه هر نوع پیروزی را که آنها در نظر داشتند شامل میشود،مال هم یکی از آنها بود که از همه محروم ماندند.
در جمله بعد میافزاید:"خداوند در این میدان مؤمنان را از جنگ بی نیاز ساخت"( وَ کَفَی اللّٰهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتٰالَ ).
آن چنان عواملی فراهم کرد که بی آنکه احتیاج به درگیری وسیع و گستردهای باشد و مؤمنان متحمل خسارات و ضایعات زیادی شوند جنگ پایان گرفت،زیرا از یک سو طوفان شدید و سردی اوضاع مشرکان را به هم ریخت، و از سوی دیگر رعب و ترس و وحشت را که آن هم از لشکرهای نامرئی خدا است بر قلب آنها افکند،و از سوی سوم ضربهای که"علی بن ابی طالب ع" بر پیکر بزرگترین قهرمان دشمن"عمرو بن عبد ود"وارد ساخت و او را به دیار عدم فرستاد،سبب فرو ریختن پایههای امید آنها شد،دست و پای خود را جمع کردند و محاصره مدینه را شکستند و ناکام به قبائل خود باز گشتند.
و در آخرین جمله میفرماید:"خداوند قوی و شکست ناپذیر است"( وَ کٰانَ اللّٰهُ قَوِیًّا عَزِیزاً ).
ممکن است کسانی"قوی"باشند اما"عزیز"و شکست ناپذیر نباشند یعنی شخص
قویتری بر آنان پیروز شود،ولی تنها"قوی شکست ناپذیر"در عالم خدا است که قوت و قدرتش بی انتها است،هم او بود که در چنین میدان بسیار سخت و خطرناکی آن چنان پیروزی نصیب مؤمنان کرد که حتی نیاز به درگیری و دادن تلفات هم پیدا نکردند! ***
الف-جنگ احزاب چنان که از نامش پیدا است نبردی بود که در آن تمام قبائل و گروههای مختلف دشمنان اسلام برای کوبیدن"اسلام جوان"متحد شده بودند.
جنگ احزاب آخرین تلاش،آخرین تیر ترکش کفر،و آخرین قدرتنمایی شرک بود،به همین دلیل هنگامی که بزرگترین قهرمان دشمن یعنی"عمرو بن عبد ود"در برابر افسر رشید جهان اسلام"امیر المؤمنین علی بن ابی طالب" ع قرار گرفت پیامبر ص فرمود:
برز الایمان کله الی الشرک کله: "تمام ایمان در برابر تمام کفر قرار گرفت" (1).
چرا که پیروزی یکی از این دو نفر بر دیگری پیروزی کفر بر ایمان یا ایمان بر کفر بود،و به تعبیر دیگر کارزاری بود سرنوشتساز که آینده اسلام و شرک را مشخص میکرد به همین دلیل بعد از ناکامی دشمنان در این پیکار عظیم،دیگر کمر راست نکردند و ابتکار عمل بعد از این،همیشه در دست مسلمانان بود.
ستاره اقبال دشمن رو به افول گذاشت و پایههای قدرت آنها در هم شکست
1) 1) "بحار الانوار"در جلد 20 صفحه 215 این حدیث را از"کراجکی"نقل میکند.
و لذا در حدیثی میخوانیم که پیامبر ص بعد از پایان جنگ احزاب فرمود:
الان نغز و هم و لا یغزوننا: "اکنون دیگر ما با آنها میجنگیم و آنها قدرت جنگ نخواهند داشت (1).
***ب-بعضی از مورخان نفرات سپاه"کفر"را بیش از ده هزار نفر نوشتهاند، مقریزی در الامتاع میگوید تنها قریش با چهار هزار سرباز و سیصد رأس اسب و هزار و پانصد شتر بر لب خندق اردو زد قبیله بنی سلیم با هفتصد نفر در منطقه مر الظهران به آنها پیوستند،قبیله بنی فزاره با هزار نفر،و قبائل بنی اشجع و بنی مره هر کدام با چهارصد نفر،و قبائل دیگر هر کدام نفراتی فرستادند که مجموع آنها از ده هزار تن تجاوز میکردند.
در حالی که عده مسلمانان از سه هزار نفر تجاوز نمیکرد،آنها دامنه کوه سلع که نقطه مرتفعی بود(در کنار مدینه)را اردوگاه اصلی خود انتخاب کرده بودند که بر خندق مشرف بود و میتوانستند بوسیله تیراندازان خود عبور و مرور از خندق را کنترل کنند.
به هر حال لشکر کفر،مسلمانان را از هر سو محاصره کردند و این محاصره به روایتی بیست روز و به روایت دیگر 25 روز و مطابق بعضی از روایات حدود یک ماه به طول انجامید (2).
و با اینکه دشمن از جهات مختلفی نسبت به مسلمانان برتری داشت،سر انجام چنان که گفتیم ناکام به دیار خود باز گشتند.
چنان که میدانیم به مشورت سلمان فارسی صورت
گرفت این مساله که به عنوان یک وسیله دفاعی در کشور ایران در آن روز معمول بود تا آن وقت در جزیره عربستان سابقه نداشت و پدیده تازهای محسوب میشد و ایجاد آن در اطراف مدینه،هم از لحاظ نظامی حائز اهمیت بود و هم از نظر تضعیف روحیه دشمن و تقویت روانی مسلمین.
از مشخصات خندق،اطلاعات دقیقی،در دست نیست،مورخان نوشتهاند پهنای آن بقدری بود که سواران دشمن نتوانند از آن با پرش بگذرند،عمق آن نیز حتما به اندازهای بوده که اگر کسی وارد آن میشد به آسانی نمیتوانست از طرف مقابل بیرون آید.
بعلاوه تسلط تیراندازان اسلام بر منطقه خندق به آنها امکان میداد که اگر کسی قصد عبور داشت او را در همان وسط خندق هدف قرار دهند.
و اما از نظر طول بعضی با توجه به این روایت معروف که پیغمبر هر ده نفر را مامور حفر چهل ذراع(حدود 20 متر)از خندق کرده بود و با توجه به اینکه مطابق مشهور عدد لشکر اسلام بالغ بر سه هزار نفر بود،طول مجموع آن را به دوازده هزار ذراع(6 هزار متر)تخمین زدهاند.
و باید اعتراف کرد که با وسائل بسیار ابتدایی آن روز حفر چنین خندقی بسیار طاقتفرسا بوده است،بخصوص اینکه مسلمانان از نظر آذوقه و وسائل دیگر نیز سخت در مضیقه بودند.
مسلما حفر خندق مدت قابل توجهی به طول انجامید و این نشان میدهد که لشکر"اسلام"با هوشیاری کامل قبل از آنکه دشمن هجوم آورد پیشبینیهای لازم را کرده بود به گونهای که سه روز قبل از رسیدن لشکر کفر به مدینه کار حفر خندق پایان یافته بود.
جنگ احزاب،محک آزمون عجیبی بود،برای همه مسلمانان و آنها که دعوی اسلام داشتند،و همچنین کسانی که گاه ادعای بی طرفی میکردند و در باطن با دشمنان اسلام سر و سر داشتند و همکاری میکردند.
موضع گروههای سه گانه(مؤمنان راستین،مؤمنان ضعیف و منافقان) در عملکردهای آنها کاملا مشخص شد،و ارزشهای اسلامی کاملا آشکار گشت.
هر یک از این گروههای سهگانه در کوره داغ جنگ احزاب،سره و ناسره بودن خود را نشان دادند.
طوفان حادثه بقدری تند بود که هیچکس نمیتوانست آنچه را در دل دارد پنهان کند،و مطالبی که شاید سالیان دراز در شرائط عادی برای کشف آن وقت لازم بود در مدتی کمتر از یک ماه به ظهور و بروز پیوست! این نکته نیز قابل توجه است که شخص پیامبر ص با مقاومت و ایستادگی سرسختانه خود و حفظ خونسردی و توکل بر خدا و اعتماد به نفس،و همچنین مواسات و همکاری با مسلمانان در حفر خندق و تحمل مشکلات جنگ،نیز عملا ثابت کرد که به آنچه در تعلیماتش قبلا آورده است،کاملا مؤمن و وفادار میباشد.
و آنچه را به مردم میگوید قبل از هر کس خود عمل میکند.
از فرازهای حساس و تاریخی این جنگ،مقابله ع با قهرمان بزرگ لشگر دشمن،عمرو بن عبد ود است.
در تواریخ آمده است که لشگر احزاب زورمندترین دلاوران عرب را به همکاری در این جنگ دعوت کرده بود،از میان آنها پنج نفر از همه مشهورتر بودند:
"عمرو بن عبد ود"و"عکرمة ابن ابی جهل"و"هبیره"و"نوفل"و"ضرار".
آنها در یکی از روزهای جنگ،برای نبرد تن به تن آماده شدند،لباس رزم در بر پوشیدند و از نقطه باریکی از خندق که از تیر رس سپاهیان اسلام نسبتا دور بود با اسب خود،به جانب دیگر خندق پرش کردند،و در برابر لشکر اسلام حاضر شدند که از میان اینها عمرو بن عبد ود از همه نامآورتر بود.
او که مغزش از غرور خاصی لبریز بود،و سابقه زیادی در جنگ داشت جلو آمد و مبارز طلبید،صدای خود را بلند کرد و نعره بر آورد.
طنین فریاد"هل من مبارز"او در میدان احزاب پیچید،و چون کسی از مسلمانان آماده مقابله با او نشد جسورتر گشت،و عقائد مسلمین را به سخریه کشید و گفت:شما که میگوئید کشتگانتان در بهشت هستند و مقتولین ما در دوزخ،آیا یکی از شما نیست که من او را به بهشت بفرستم یا او مرا به دوزخ اعزام کند؟! و در اینجا اشعار معروفش را خواند. و لقد بححت عن النداء بجمعکم هل من مبارز! و وقفت اذ جبن المشجع موقف البطل المناجز! ان السماحة و الشجاعة فی الفتی خیر الغرائز! "بسکه فریاد کشیدم-در میان جمعیت شما و مبارز طلبیدم صدایم گرفت! من هم اکنون در جایی ایستادهام که شبه قهرمانان از ایستادن در موقف قهرمانان جنگجو ترس دارند! آری بزرگواری و شجاعت در جوانمردان بهترین غرائز است"! در اینجا پیامبر ص فرمان داد یک نفر برخیزد و شر این مرد را از سر مسلمانان کم کند،اما هیچکس جز علی بن ابی طالب ع آماده این جنگ نشد.
پیامبر ص به او فرمود،این عمرو بن عبد ود است،علی ع عرض کرد
من آمادهام هر چند عمرو باشد.
پیامبر ص به او فرمود:نزدیک بیا،عمامه بر سرش پیچید و شمشیر مخصوصش ذو الفقار را به او بخشید،و برای او دعا کرد:
اللهم احفظه من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله و من فوقه و من تحته: "خداوندا! او را از پیش رو و پشت سر و از راست و چپ،و از بالا و پائین حفظ کن".
علی ع به سرعت به وسط میدان آمد،در حالی که این اشعار را در پاسخ اشعار عمرو میخواند:
لا تعجلن فقد اتاک
مجیب صوتک غیر عاجز!
ذو نیة و بصیرة
و الصدق منجی کل فائز
انی لارجو ان اقیم
علیک نائحة الجنائز!
من ضربة نجلاء یبقی
صوتها بعد الهزاهز:
"شتاب مکن که پاسخگوی نیرومند دعوت تو فرا رسید! آن کس که نیتی پاک و بصیرتی شایسته و صداقتی که نجات بخش هر انسان پیروز است دارد.
من امیدوارم که فریاد نوحهگران را بر کنار جنازه تو بلند کنم.
از ضربه آشکاری که صدای آن بعد از میدانهای جنگ باقی میماند و در همه جا میپیچد"!و در اینجا بود که پیامبر جمله معروف:
"برز الایمان کله الی الشرک کله "را فرمود (1).
امیر مؤمنان علی ع نخست او را دعوت به اسلام کرد،او نپذیرفت، سپس دعوت به ترک میدان نمود،از آن هم ابا کرد و این را برای خود ننگ و عار دانست،سومین پیشنهادش این بود از مرکب پیاده شود و جنگ تن به تن به صورت پیاده انجام گیرد.
1) 1) "بحار الانوار"جلد 20 صفحه 215-ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه جلد 4 صفحه 344 طبق نقل احقاق الحق جلد 6 صفحه 9.
عمرو خشمگین شد و گفت:من باور نمیکردم کسی از عرب چنین پیشنهادی به من کند،از اسب پیاده شد و با شمشیر خود ضربهای بر سر علی ع فرود آورد، اما امیر مؤمنان ع با چابکی مخصوص بوسیله سپر آن را دفع کرد،ولی شمشیر از سپر گذشت و سر علی ع را آزرده ساخت.
در اینجا علی ع از روش خاصی استفاده نمود،فرمود:تو مرد قهرمان عرب هستی و من با تو جنگ تن به تن دارم،اینها که پشت سر تو هستند برای چه آمدهاند،و تا عمرو نگاهی به پشت سر کرد،علی ع شمشیر را در ساق پای او جای داد،اینجا بود که قامت رشید"عمرو"به روی زمین در غلطید،گرد و غباری سخت فضای معرکه را فرا گرفته بوده،جمعی از منافقان فکر میکردند علی ع به دست عمرو کشته شد اما هنگامی که صدای تکبیر را شنیدند پیروزی علی ع مسجل گشت،ناگهان علی ع را دیدند در حالی که خون از سرش میچکید آرام آرام به سوی لشگر گاه باز میگردد و لبخند پیروزی بر لب دارد، و پیکر"عمرو"بی سر در گوشهای از میدان افتاده بود.
کشته شدن قهرمان معروف عرب ضربه غیر قابل جبرانی بر لشکر احزاب و امید و آرزوهای آنان وارد ساخت،ضربهای بود که روحیه آنان را سخت تضعیف کرد و آنها را از پیروزی مایوس ساخت،و به همین دلیل پیامبر ص در باره آن فرمود:
لو وزن الیوم عملک بعمل جمیع امة محمد لرجح عملک علی عملهم و ذاک انه لم یبق بیت من المشرکین الا و قد دخل ذل بقتل عمرو و لم یبق بیت من المسلمین الا و قد دخل عز بقتل عمرو!: "اگر این کار تو را امروز با اعمال جمیع امت محمد مقایسه کنند بر آنها برتری خواهد داشت چرا که با کشته شدن عمرو خانهای از خانههای مشرکان نماند مگر اینکه ذلتی در آن داخل شد، و خانهای از خانههای مسلمین نماند مگر اینکه عزتی در آن وارد گشت"! (1).
1) 1) بحار الانوار جلد 20 صفحه 216.
دانشمند معروف اهل سنت حاکم نیشابوری همین سخن را منتها با تعبیر دیگری آورده است:لمبارزة علی بن ابی طالب لعمرو بن عبد ود یوم الخندق افضل من اعمال امتی الی یوم القیامة (1).
فلسفه این سخن پیدا است چرا که در آن روز اسلام و قرآن ظاهرا بر لب پرتگاه قرار گرفته بود،و بحرانیترین لحظات خود را میپیمود،کسی که با فداکاری خود بیشترین فداکاری را بعد از پیامبر ص در این میدان نشان داد، اسلام را از خطر حفظ کرد و تداوم آن را تا روز قیامت تضمین نمود و اسلام از برکت فداکاری او ریشه گرفت و شاخ و برگ بر سر جهانیان گسترد،بنا بر این عبادت همگان مرهون او است.
بعضی نوشتهاند که مشرکان کسی را خدمت پیامبر فرستادند تا جنازه"عمرو" را به ده هزار درهم خریداری کند(شاید تصور میکردند مسلمانان با بدن عمرو همان خواهند کرد که سنگدلان در جنگ احد با پیکر حمزه کردند)پیامبر ص فرمود جنازه او برای شما،ما هرگز بهایی در برابر مردگان نخواهیم گرفت! این نکته نیز قابل توجه است که وقتی خواهر عمرو بر کنار کشته برادر رسید و زره گرانقیمت او را دید که علی ع از تن او بیرون نیاورده است گفت:
ما قتله الا کفو کریم:"من اعتراف میکنم که هماورد و کشنده او مرد بزرگواری بوده است"! (2).
عوامل پیروزی پیامبر ص و مسلمانان در میدان احزاب،علاوه بر تایید الهی به وسیله باد و طوفان شدیدی که دستگاه احزاب را به هم ریخت،و نیز علاوه بر لشگریان نامرئی پروردگار،مجموعهای از عوامل مختلف،از روشهای نظامی،سیاسی،و عامل مهم اعتقادی و ایمانی بود:
1-پیامبر ص با قبول پیشنهاد حفر خندق،عامل تازهای را در جنگهای عرب که تا آن زمان وجود نداشت وارد کرد که در تقویت روحیه سپاه اسلام و تضعیف سپاه کفر بسیار مؤثر بود.
2-مواضع حساب شده لشکر اسلام و تاکتیکهای نظامی مناسب،عامل مؤثری برای عدم نفوذ دشمن به داخل مدینه بود.
3-کشته شدن"عمرو بن عبد ود"به دست قهرمان بزرگ اسلام علی بن ابی طالب ع،و فرو ریختن امیدهای لشکر احزاب با مرگ وی،عامل دیگری بود.
4-ایمان به پروردگار و توکل بر ذات پاک او که بذر آن در دلهای مسلمانان بوسیله پیامبر ص،افشانده شده بود و مرتبا در طول جنگ وسیله تلاوت آیات قرآن و سخنان دلنشین پیامبر ص آبیاری میشد،نیز یک عامل بزرگ محسوب میگردید.
5-روش پیامبر ص،روح بزرگ و اعتماد به نفس او به مسلمانان، قوت قلب و آرامش میبخشید.
6-افزون بر اینها داستان"نعیم بن مسعود"یک عامل مؤثر برای ایجاد تفرقه در میان لشکر احزاب و تضعیف آنان شد.
"نعیم"که تازه مسلمان شده بود و قبیلهاش طایفه"غطفان"از اسلام او آگاه نبودند خدمت پیامبر ص رسید و عرض کرد هر دستوری به من بدهید برای پیروزی نهایی به کار میبندم.
فرمود:مثل تو در میان ما یک نفر بیش نیست،اگر میتوانی در میان لشکر دشمن اختلافی بیفکن که"جنگ مجموعهای از نقشههای پنهانی است".
نعیم بن مسعود طرح جالبی ریخت،به سراغ یهود"بنی قریظه"آمد که در جاهلیت با آنها دوستی داشت،گفت:شما بنی قریظه میدانید که من نسبت به شما علاقمندم! گفتند راست میگویی،ما هرگز تو را متهم نمیکنیم.
گفت:طایفه"قریش"و"غطفان"مثل شما نیستند،این شهر،شهر شما است،اموال و فرزندان و زنان شما در اینجا هستند،و شما هرگز قادر نیستید از اینجا نقل مکان کنید.
"قریش" و طایفه"غطفان"برای جنگ با محمد و یارانش آمدهاند و شما از آنها حمایت کردهاید،در حالی که شهرشان جای دیگر است،و اموال و زنانشان در غیر این منطقه،آنها اگر فرصتی دست دهد،غارتی میکنند و با خود میبرند،و اگر مشکلی پیش آید به شهرشان باز میگردند و شما در این شهر میمانید و محمد،و مسلما به تنهایی قادر به مقابله با او نیستید،شما دست به اسلحه نبرید تا از قریش و غطفان وثیقهای بگیرید،گروهی از اشراف خود را به شما بسپارند که گروگان باشند تا در جنگ،کوتاهی نکنند.
یهود"بنی قریظه"این پیشنهاد را پسندیدند.
نعیم مخفیانه به سراغ قریش آمد به"ابو سفیان"و گروهی از رجال قریش گفت:
شما مراتب دوستی من را نسبت به خود به خوبی میدانید،مطلبی به گوش من رسیده است که خود را مدیون به ابلاغ آن میدانم،تا مراتب خیر خواهی را انجام داده باشم،اما خواهشم این است که از من نقل نکنید!.
گفتند:مطمئن باش! گفت:آیا میدانید جماعت یهود،از ماجرای شما با محمد ص پشیمان شدهاند،و رسولی نزد او فرستادهاند که ما از کار خود پشیمانیم،آیا کافی است که ما گروهی از اشراف قبیله قریش و غطفان را برای تو گروگان بگیریم، دست بسته به تو بسپاریم تا گردن آنها را بزنی،سپس در کنار تو خواهیم بود تا آنها را ریشه کن کنیم،محمد نیز با این پیشنهاد موافقت کرده است،بنا بر این اگر یهود به سراغ شما بفرستند و گروگانهایی بخواهند،حتی یک نفر هم به آنها ندهید که خطر جدی است!.
سپس به سراغ طایفه"غطفان"که طایفه خود او بودند آمد،گفت:
شما اصل و نسب مرا به خوبی میدانید،من به شما عشق میورزم و فکر نمیکنم کمترین تردیدی در خلوص نیت من داشته باشید.
گفتند:راست میگویی،حتما چنین است! گفت:سخنی دارم به شما میگویم اما از من نشنیده باشید! گفتند:مطمئن باش،حتما چنین خواهد بود،چه خبر؟ "نعیم"همان مطلبی را که برای قریش گفته بود دائر به پشیمانی یهود و تصمیم بر گروگانگیری مو به مو برای آنها شرح داد و آنها را از عاقبت این کار بر حذر داشت.
اتفاقا شب شنبهای بود.(از ماه شوال سال 5 هجری)که ابو سفیان و سران غطفان گروهی را نزد یهود بنی قریظه فرستادند و گفتند:حیوانات ما در اینجا دارند تلف میشوند،و اینجا برای ما جای توقف نیست،فردا صبح حمله را باید
آغاز کنیم،تا کار یکسره شود.
یهود در پاسخ گفتند:فردا شنبه است،و ما دست به هیچکاری نمیزنیم، بعلاوه ما از این بیم داریم که اگر جنگ به شما فشار آورده به شهرهای خود باز گردید و ما را در اینجا تنها بگذارید،شرط همکاری ما آنست که گروهی را به عنوان گروگان به دست ما بسپارید.
هنگامی که این خبر به طایفه قریش و غطفان رسید گفتند:به خدا سوگند معلوم میشود نعیم بن مسعود راست میگفت،خبری در کار است!.
رسولانی به سوی یهود فرستادند و گفتند به خدا حتی یک نفر را هم به شما نخواهیم داد و اگر مایل به جنگ هستید، بسم اللّٰه! بنو قریظه هنگامی که از این خبر آگاه شدند گفتند که راستی نعیم بن مسعود چه حرف حقی زد؟ اینها قصد جنگ ندارند،حیلهای در کار است، میخواهند غارتی کنند و به شهرهای خود باز گردند و شما را در برابر محمد ص تنها بگذارند،سپس پیام دادند که حرف همان است که گفتیم،به خدا تا گروگان نسپارید،جنگ نخواهیم کرد،قریش و غطفان هم بر سر حرف خود اصرار ورزیدند و در میان آنها اختلاف افتاد،و در همان ایام بود که شبانه طوفان سرد زمستانی در گرفت آن چنان که خیمههای آنها را بهم ریخت،و دیگها را از اجاق به روی زمین افکند.
این عوامل دست به دست هم داد و همگی دست و پا را جمع کردند و فرار را بر قرار ترجیح دادند،به گونهای که حتی یک نفر از آنها در میدان جنگ باقی نماند (1).
1) 1) "سیره ابن هشام"جلد 3 صفحه 240(با کمی تلخیص).
در بسیاری از تواریخ آمده است"حذیفه یمانی"میگوید:ما در روز جنگ خندق آن قدر گرسنگی و خستگی و وحشت دیدیم که خدا میداند،شبی از شبها(بعد از آنکه در میان لشکر احزاب اختلاف افتاد)پیامبر ص فرمود:
آیا کسی از شما هست که مخفیانه به لشکرگاه دشمن برود،و خبری از آنان بیاورد،تا رفیق من در بهشت باشد.
حذیفه میگوید:به خدا سوگند هیچکس به خاطر شدت وحشت و خستگی و گرسنگی از جا برنخاست.
هنگامی که پیامبر ص چنین دید مرا صدا زد،من خدمتش آمدم فرمود:
برو،خبر این گروه را برای من بیاور،ولی هیچ کار دیگری در آنجا انجام مده تا بازگردی.
من آمدم در حالی که طوفان سختی میوزید و این لشکر الهی آنها را در هم میکوبید،خیمهها در برابر تند باد فرو میریخت،و آتشها در بیابان پراکنده میشد،و ظرفهای غذا واژگون میگشت،ناگهان شبح ابو سفیان را دیدم که در میان آن ظلمت و تاریکی فریاد میزند ای قریش هر کدام دقت کند کنار دستی خود را بشناسد،بیگانهای در اینجا نباشد،من پیشدستی کردم و به کسی که در کنارم بود گفتم:تو کیستی؟گفت:من فلانی هستم،گفتم بسیار خوب.
سپس ابو سفیان گفت:به خدا سوگند اینجا جای توقف نیست،شترها و اسبهای ما از دست رفتند،یهود بنی قریظه پیمان خود را شکستند،و این باد و طوفان چیزی برای ما نگذاشت.
سپس با سرعت به سراغ مرکب خود رفت و آن را از زمین بلند کرد تا سوار شود بقدری شتابزده بود که مرکب روی سه پای خود ایستاد هنوز عقال از پای دیگرش نگشوده بود من فکر کردم با یک تیر حساب او را برسم تیر را بچله
کمان گذاردم،همین که خواستم رها کنم،به یاد سخن پیامبر ص افتادم که فرمود:دست از پا خطا مکن و برگرد،و تنها خبر برای من بیاور،من باز گشتم و ماجرا را عرض کردم.
پیامبر ص عرض کرد:
"اللهم انت منزل الکتاب،سریع الحساب، اهزم الاحزاب اللهم اهزمهم و زلزلهم" "خداوندا تو نازل کننده کتابی،و سریع الحسابی،خودت احزاب را نابود کن،خداوندا آنها را نابود و متزلزل فرمای (1).
جنگ احزاب نقطه عطفی در تاریخ اسلام بود و توازن نظامی و سیاسی را برای همیشه به نفع مسلمانان بهم زد،به طور خلاصه میتوان پیامدهای پربار این جنگ را در چند جمله بیان کرد:
الف-ناکام ماندن آخرین تلاش دشمن و در هم شکسته شدن برترین قدرت نهایی آنها.
ب-رو شدن دست منافقین و افشاگری کامل در مورد این دشمنان خطرناک داخلی.
ج-جبران خاطره دردناک شکست احد.
د-ورزیدگی مسلمانان،و افزایش هیبت آنان در قلوب دشمنان.
ه-بالا رفتن سطح روحیه و معنویت مسلمین به خاطر معجزات بزرگی که در آن میدان مشاهده کردند.
و-تثبیت موقعیت پیامبر ص در داخل و خارج مدینه.
ز-فراهم شدن زمینه برای تصفیه مدینه از شر یهود بنی قریظه.
1) 1) بحار الانوار-ج 20 صفحه 208.
میدانیم انتخاب فرستادگان خدا از میان انسانها به خاطر آنست که بتوانند سرمشق عملی برای امتها باشند،چرا که مهمترین و مؤثرترین بخش تبلیغ و دعوت انبیاء،دعوتهای عملی آنها است،و به همین دلیل دانشمندان اسلام، معصوم بودن را شرط قطعی مقام نبوت دانستهاند،و یکی از براهین آن،همین است که آنها باید"اسوه ناس"و"قدوه خلق"باشند.
قابل توجه اینکه تاسی به پیامبر ص که در آیات مورد بحث آمده به صورت مطلق ذکر شده که تاسی در همه زمینهها را شامل میشود،هر چند شان نزول آن جنگ احزاب است،و میدانیم شان نزولها هرگز،مفاهیم آیات را محدود به خود نمیکند.
و لذا در احادیث اسلامی میبینیم که در مساله تاسی،"مهمترین" و"سادهترین"مسائل مطرح شده است.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
ان الصبر علی ولاة الامر مقروض لقول اللّٰه عز و جل لنبیه(ص) فَاصْبِرْ کَمٰا صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ ،و ایجابه مثل ذلک علی اولیائه و اهل طاعته،لقوله لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ : "صبر و شکیبایی بر حاکمان اسلامی واجب است، چرا که خداوند به پیامبرش دستور میدهد شکیبایی کن آن چنان که پیامبران اولوا العزم شکیبایی کردند،و همین معنی را بر دوستان و اهل طاعتش با دستور به تاسی جستن به پیامبر واجب فرموده است (1).
در حدیث دیگری از امام صادق ع آمده است که فرمود:پیامبر ص هنگامی که نماز عشا را میخواند،آب وضو و مسواکش را بالای سرش میگذاشت و سر آن را میپوشانید...سپس کیفیت نماز شب خواندن پیامبر ص
1) 1) "احتجاج طبرسی"مطابق نقل"نور الثقلین"ج 4 ص 255.
را بیان میفرماید و در آخر آن میگوید لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ (1).
و به راستی اگر پیامبر ص در زندگی ما،اسوه باشد،در ایمان و توکلش،در اخلاص و شجاعتش،در نظم و نظافتش،و در زهد و تقوایش،به کلی برنامههای زندگی ما دگرگون خواهد شد و نور و روشنایی سراسر زندگی ما را فرا خواهد گرفت.
امروز بر همه مسلمانان،مخصوصا جوانان با ایمان و پرجوش فرض است که سیره پیامبر اسلام ص را مو به مو بخوانند و به خاطر بسپارند و او را در همه چیز قدوه و اسوه خود سازند،که مهمترین وسیله سعادت و کلید فتح و پیروزی همین است.
توصیه به یاد کردن خداوند و مخصوصا"ذکر کثیر"کرارا در آیات قرآن وارد شده است،و در اخبار اسلامی نیز اهمیت فراوان به آن داده شده، تا آنجا که در حدیثی از"ابو ذر"میخوانیم که میگوید:وارد مسجد شدم و به حضور پیامبر ص رسیدم...به من فرمود:
علیک بتلاوة کتاب اللّٰه و ذکر اللّٰه کثیرا فانه ذکر لک فی السماء و نور لک فی الارض!: "بر تو باد که قرآن را تلاوت کنی و خدا را بسیار یاد نمایی که این سبب میشود که در آسمانها(فرشتگان)یاد تو کنند و نوری است برای تو در زمین" (2).
در حدیث دیگری از امام صادق ع چنین آمده:
اذا ذکر العبد ربه فی الیوم مائة مرة کان ذلک کثیرا: "هنگامی که انسان خدا را در روز یکصد
بار یاد کند،این ذکر کثیر محسوب میشود" (1).
و نیز در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص نقل شده که به یارانش فرمود:
الا اخبرکم بخیر اعمالکم و أزکاها عند ملیککم،و ارفعها فی درجاتکم، و خیر لکم من الدینار و الدرهم،و خیر لکم من ان تلقوا عدوکم فتقتلونهم و یقتلونکم؟قالوا:بلی یا رسول اللّٰه!قال:ذکر اللّٰه کثیرا: "آیا بهترین اعمال و پاکیزهترین کارهای شما را نزد پروردگار به شما بگویم؟،عملی که برترین درجه شما است،و بهتر از دینار و درهم،و حتی بهتر از جهاد و شهادت در راه خدا است؟عرض کردند:آری،فرمود:خدا را بسیار یاد کردن" (2).
ولی هرگز نباید تصور کرد که منظور از ذکر پروردگار با این همه فضیلت تنها ذکر زبانی است،بلکه در روایات اسلامی تصریح شده که منظور علاوه بر این ذکر قلبی و عملی است،یعنی هنگامی که انسان در برابر کار حرامی قرار میگیرد به یاد خدا بیفتد و آن را ترک گوید.
هدف این است که خدا در تمام زندگی انسان حضور داشته باشد و نور پروردگار تمام زندگی او را فرا گیرد،همواره به او بیندیشد و فرمان او را نصب العین سازد.
مجالس ذکر مجالسی نیست که گروهی بیخبر گرد هم آیند و به عیش و نوش پردازند و در ضمن مشتی اذکار اختراعی عنوان کنند و بدعتهایی را رواج دهند و اگر در حدیث میخوانیم (3)که پیامبر ص فرمود:
بادروا الی ریاض الجنة؟:
"به سوی باغهای بهشت بشتابید".
یاران عرض کردند:
و ما ریاض الجنة؟: "باغهای بهشت چیست"؟ فرمود"
حلق الذکر ""مجالس ذکر است" (4).
منظور جلساتی است که در آن علوم اسلامی احیا شود و بحثهای آموزنده و تربیت کننده مطرح گردد،انسانها در آن ساخته شوند و گنهکاران پاک گردند و به راه خدا آیند (1)***
1) 1) در باره اهمیت"ذکر اللّٰه"و مفهوم آن در جلد 10 صفحه 214 به بعد بحث دیگری داشتهایم.
وَ أَنْزَلَ اَلَّذِینَ ظٰاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ مِنْ صَیٰاصِیهِمْ وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ اَلرُّعْبَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِیقاً (26) وَ أَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِیٰارَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُهٰا وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیراً (27)
26-خداوند گروهی از اهل کتاب را که از آنها(مشرکان عرب)حمایت کردند از قلعههای محکمشان پائین کشید،و در دلهای آنها رعب افکند(کارشان به جایی رسید که)گروهی را به قتل میرساندید و گروهی را اسیر میکردید.
27-و زمینها و خانههایشان را در اختیار شما گذاشت و(همچنین)زمینی را که هرگز در آن گام ننهاده بودید و خداوند بر هر چیزی قادر است.
غزوه بنی قریظه یک پیروزی بزرگ دیگر
در مدینه سه طایفه معروف از یهود زندگی میکردند:"بنی قریظه"، "بنی النضیر"و"بنی قینقاع".
هر سه گروه با پیامبر اسلام ص پیمان بسته بودند که با دشمنان او همکاری و به نفع آنها جاسوسی نکنند،و با مسلمانان همزیستی مسالمتآمیز داشته باشند ولی طایفه"بنی قینقاع"در سال دوم هجرت و طایفه"بنی نضیر"در سال چهارم
هجرت،هر کدام به بهانهای پیمان خود را شکستند و به مبارزه رویاروی با پیامبر ص دست زدند،سرانجام مقاومت آنها در هم شکست و از مدینه بیرون رانده شدند.
بنی قینقاع به سوی"اذرعات"شام رفتند، و"بنی نضیر"،قسمتی به سوی"خیبر"و بخشی به سوی"شام"رانده شدند (1).
بنا بر این در سال پنجم هجرت که غزوه"احزاب"رخ داد،تنها طایفه "بنی قریظه"در مدینه باقی مانده بودند،و همانگونه که در تفسیر آیات هفده گانه جنگ احزاب گفتیم آنها در این میدان پیمان خود را شکستند،به مشرکان عرب پیوستند و به روی مسلمانان شمشیر کشیدند.
پس از پایان غزوه احزاب و عقبنشینی رسوای قریش و غطفان و سایر قبائل عرب از مدینه،طبق روایات اسلامی پیامبر ص به منزل بازگشت و لباس جنگ از تن در آورد و به شستشوی خویشتن مشغول شد،در این هنگام جبرئیل به فرمان خدا بر او وارد شد،و گفت:چرا سلاح بر زمین گذاردی؟فرشتگان آماده پیکارند،هم اکنون باید به سوی"بنی قریظه"حرکت کنی،و کار آنها یکسره شود.
به راستی هیچ فرصتی برای رسیدن به حساب بنی قریظه بهتر از این فرصت نبود،مسلمانان گرم پیروزی،و بنی قریظه،گرفتار وحشت شدید شکست، و دوستان آنها از طوائف عرب خسته و کوفته و با روحیهای بسیار ضعیف در حال هزیمت به شهر و دیار خود بودند و کسی نبود که از آنها حمایت کند.
به هر حال منادی از طرف پیامبر ص صدا زد که پیش از خواندن نماز عصر به سوی بنی قریظه حرکت کنید،مسلمانان به سرعت آماده جنگ شدند و تازه آفتاب غروب کرده بود که قلعههای محکم بنی قریظه را در حلقه
1) 1) کامل ابن اثیر جلد 2 صفحه 173-137.
محاصره خود در آوردند.
بیست و پنج روز این محاصره به طول انجامید و بعدا چنان که در نکتهها خواهد آمد،همگی تسلیم شدند،گروهی به قتل رسیدند و پیروزی بزرگ دیگری بر پیروزی مسلمانان افزوده شده و سرزمین مدینه برای همیشه از لوث وجود این اقوام منافق و دشمنان سرسخت لجوج پاک گردید.
آیات مورد بحث اشاره فشرده و دقیقی به این ماجرا است و همانگونه که گفتیم این آیات،بعد از حصول پیروزی نازل شد،و خاطره این ماجرا را به صورت یک نعمت و موهبت بزرگ الهی شرح داد.
نخست میفرماید:"خداوند گروهی از اهل کتاب را که از مشرکان عرب حمایت کردند از قلعههای محکمشان پائین کشید"( وَ أَنْزَلَ الَّذِینَ ظٰاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ مِنْ صَیٰاصِیهِمْ ).
"صیاصی"جمع"صیصیه"به معنی قلعههای محکم است سپس به هر وسیله دفاعی نیز اطلاق شده است،مانند شاخ گاو و شاخکی که در پای خروس است.
اینجا روشن میشود که یهود قلعههای خود را در کنار مدینه در نقطه مرتفعی ساخته بودند و بر فراز برجهای آنها به دفاع از خویشتن مشغول میشدند.
(تعبیر به انزل"پائین آورد"نیز ناظر به همین معنی است).
سپس میافزاید:"خداوند در دلهای آنها ترس و رعب افکند"( وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ ).
و سرانجام کارشان به جایی رسید که"گروهی را به قتل میرساندید و گروهی را اسیر میکردید"( فَرِیقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِیقاً ). ***و"زمینها و خانهها و اموال آنها را در اختیار شما گذارد"( وَ أَوْرَثَکُمْ
أَرْضَهُمْ وَ دِیٰارَهُمْ
).
این چند جمله فشردهای از تمام نتائج غزوه"بنی قریظه"است که گروهی از این خیانتکاران به دست مسلمانان کشته شدند،و گروهی به اسارت در آمدند و غنائم فراوانی از جمله زمینها و خانه و اموالشان به مسلمانان رسید.
تعبیر به"ارث"از این غنائم به خاطر آنست که مسلمانان زحمت چندانی برای آن نکشیدند،و به آسانی آن همه غنیمت که نتیجه سالیان دراز ظلم و بیدادگری یهود و استثمار آنها در مدینه بود به دست مسلمین افتاد.
و در پایان آیه میفرماید:"همچنین زمینی در اختیار شما قرار داد که هرگز در آن گام ننهاده بودید"( وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُهٰا ).
"و خداوند بر هر چیزی قادر و توانا است"( وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیراً ).
در اینکه منظور از" أَرْضاً لَمْ تَطَؤُهٰا "کدام سرزمین است؟در میان مفسران گفتگو است:
بعضی آن را اشاره به سرزمین"خیبر"دانستهاند که بعدا به دست مسلمانان فتح شد.
بعضی اشاره به سرزمین مکه.
بعضی آن را سرزمین"روم"و"ایران"میدانند.
و بعضی آن را اشاره به تمام سرزمینهایی میدانند که از آن روز به بعد تا روز قیامت در قلمرو مسلمین قرار گرفت.
ولی هیچیک از این احتمالات با ظاهر آیه سازگار نیست،چرا که آیه به قرینه فعل ماضی که در آن آمده(اورثکم)شاهد بر این است که این زمین در همین ماجرای جنگ بنی قریظه به تصرف مسلمین در آمد،بعلاوه سرزمین مکه که یکی از تفاسیر است سرزمینی نبود که مسلمانان در آن گام ننهاده باشند در حالی
که قرآن میگوید:زمینی را در اختیارتان گذارد که در آن گام ننهاده بودید.
ظاهرا این جمله اشاره به باغات و اراضی مخصوصی است که در اختیار"بنی قریظه" بود و احدی حق ورود به آن را نداشت،چرا که یهود در حفظ و انحصار اموال خود سخت میکوشیدند.
و اگر از ماضی بودن این فتح و پیروزی صرف نظر کنیم،تناسب بیشتری با سرزمین"خیبر"دارد که به فاصله نه چندان زیادی از طایفه یهود گرفته شد و در اختیار مسلمین قرار گرفت(جنگ خیبر در سال هفتم هجرت واقع شد).
قرآن مجید گواه بر این است که عامل اصلی این جنگ همان پشتیبانی یهود بنی قریظه از مشرکان عرب در جنگ احزاب بود(زیرا میفرماید: اَلَّذِینَ ظٰاهَرُوهُمْ ...کسانی که از آنها پشتیبانی کردند...).
علاوه بر این اصولا یهود در مدینه ستون پنجمی برای دشمنان اسلام محسوب میشدند،در تبلیغات ضد اسلامی کوشا بودند،و هر فرصت مناسبی را که برای ضربه زدن به مسلمین پیش میآمد غنیمت میشمردند.
همانگونه که گفتیم از طوائف سه گانه یهود(بنی قینقاع و بنی نضیر و بنی قریظه)تنها گروه سوم به هنگام جنگ احزاب باقی مانده بودند،و گروه اول و دوم به ترتیب در سالهای دو و چهار هجری بر اثر پیمانشکنی،محکوم و از مدینه رانده شدند،و میبایست این گروه سوم که از همه آشکارتر به پیمانشکنی و پیوستن به دشمنان اسلام دست زدند به کیفر اعمال ناجوانمردانه خود برسند و کیفر جنایات خود را بینند.
گفتیم پیامبر ص بلافاصله بعد از پایان جنگ احزاب،مامور شد حساب یهود بنی قریظه را روشن سازد،مینویسند:آن چنان مسلمانان برای حضور در منطقه دژهای بنی قریظه عجله کردند که حتی بعضی از نماز عصرشان غافل شدند و بناچار آن را بعدا قضا کردند،پیامبر ص دستور محاصره دژهای آنها را صادر کرد،بیست و پنج روز محاصره به طول کشید،خداوند رعب و وحشت شدیدی -همانگونه که قرآن میگوید-به دلهای آنها افکند.
"کعب بن اسد"که از سران یهود بود،گفت:من یقین دارم که محمد ص ما را رها نخواهد کرد،تا با ما پیکار کند،من به شما یکی از سه پیشنهاد را میکنم هر کدام را خواستید برگزینید:
پیشنهاد اولم این است که دست در دست این مرد بگذاریم و به او ایمان بیاوریم و پیروی کنیم،زیرا برای شما ثابت شده است که او پیامبر خدا است، و نشانههای او را در کتب خود مییابید در این صورت جان و مال و فرزندان و زنان شما محفوظ خواهد بود.
گفتند:ما هرگز دست از حکم تورات بر نخواهیم داشت و چیزی به جای آن نخواهیم پذیرفت.
گفت:اکنون که این پیشنهاد را نپذیرفتید بیائید و کودکان و زنان خود را با دست خود به قتل برسانید تا فکر ما از ناحیه آنها راحت شود!سپس شمشیر بر کشید و با محمد و یارانش بجنگیم،تا ببینیم خدا چه میخواهد؟اگر کشته شدیم از ناحیه زن و فرزند نگرانی نداریم،و اگر پیروز شویم زن و فرزند بسیار است! گفتند ما این بیچارهها را با دست خود بقتل برسانیم؟!بعد از اینها زندگی
برای ما ارزش ندارد.
"کعب بن اسد"گفت حال که این را هم نپذیرفتید امشب شب شنبه است محمد ص و یارانش گمان میکنند امشب حملهای نخواهیم کرد بیائیم و آنها را غافلگیر کنیم،شاید پیروز شویم.
گفتند این کار را هم نخواهیم کرد ما هرگز احترام شنبه را ضایع نمیکنیم.
"کعب"گفت هیچ یک از شما از آن روزی که از مادر متولد شده حتی یک شب آدم عاقلی نبوده است! بعد از این ماجرا آنها از پیامبر ص تقاضا کردند"ابو لبابه"را نزد آنان فرستد تا با او مشورت کنند.
هنگامی که"ابو لبابه"نزد آنان آمد زنان و بچههای یهود در مقابل او به گریه افتادند،او تحت تاثیر قرار گرفت،مردان گفتند:صلاح میدانی ما تسلیم حکم محمد ص شویم؟ابو لبابه گفت آری ولی در همین حال اشاره به گلوی خود کرد،یعنی همه شما را خواهد کشت! "ابو لبابه"میگوید همین که از آنجا حرکت کردم به خیانت خود متوجه شدم به سوی پیامبر ص نیامد مستقیما به مسجد رفت و خود را به یکی از ستونهای مسجد بست و گفت از جای خود حرکت نمیکنم تا خداوند توبه مرا بپذیرد.
سرانجام خداوند گناه او را بخاطر صداقتش بخشید و آیه( وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ ...)در این باره نازل شد(سوره توبه آیه 102).
سرانجام یهود بنی قریظه ناچار بدون قید و شرط تسلیم شدند پیامبر ص فرمود آیا راضی هستید هر چه سعد بن معاذ در باره شما حکم کند اجرا نمایم؟ (آنها راضی شدند).
"سعد بن معاذ"گفت:اکنون موقعی رسیده که سعد بدون در نظر گرفتن ملامت ملامت کنندگان حکم خدا را بیان کند.
سعد هنگامی که از یهود مجددا اقرار گرفت که هر چه او حکم کند خواهند پذیرفت چشم خود را بر هم نهاد و رو به سوی آن طرف که پیامبر ص ایستاده بود کرد عرض کرد شما هم حکم مرا میپذیرید؟فرمود:آری،گفت:من میگویم آنها که آماده جنگ با مسلمانان بودند(مردان بنی قریظه)باید کشته شوند، و فرزندان و زنانشان اسیر و اموالشان تقسیم گردد،اما گروهی از آنان اسلام را پذیرفتند و نجات یافتند (1).
پیروزی بر این گروه ستمگر و لجوج نتائج پر باری برای مسلمانان داشت از جمله:
الف-پاک شدن جبهه داخلی مدینه و آسوده شدن خاطر مسلمانان از جاسوسهای یهود.
ب-فرو ریختن پایگاه مشرکان عرب در مدینه و قطع امید آنان از شورشی از درون.
ج-تقویت بنیه مالی مسلمین بوسیله غنائم این جنگ.
د-هموار شدن راه پیروزیهای آینده،مخصوصا فتح خیبر! ه-تثبیت موقعیت حکومت اسلامی در نظر دوست و دشمن در داخل و خارج مدینه.
1) 1) سیره ابن هشام جلد 3 صفحه 244 به بعد و کامل ابن اثیر ج 2 صفحه 185 به بعد(با تلخیص).
از جمله تعبیراتی که در آیات فوق به چشم میخورد این است که در مورد کشته شدگان این جنگ میگوید"فریقا تقتلون"یعنی"فریقا"را مقدم بر "تقتلون"میدارد در حالی که در مورد اسیران"فریقا"را از فعل آن یعنی "تاسرون"مؤخر داشته است،بعضی از مفسران در تفسیر آن گفتهاند این به خاطر آن است که در مساله کشته شدگان،تکیه بیشتر روی اشخاص است چرا که سران بزرگ آنها در این گروه بودند،ولی در مورد اسارت،افراد سرشناسی نبودند که روی آنها تکیه کند،بعلاوه این تقدیم و تاخیر،سبب شده که"قتل"و"اسر" (کشتن و اسارت)که دو عامل پیروزی بر دشمن است در کنار هم قرار گیرند و تناسب در میان آنها رعایت شود.
و نیز در نخستین آیه مورد بحث،پائین آوردن یهود را از قلعههایشان،قبل از جمله" قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ "(خداوند در دلهای آنها رعب وحشت افکند)ذکر کرده است،در حالی که ترتیب طبیعی بر خلاف این است،یعنی نخست ایجاد رعب میشود سپس پائین آمدن از آن قلعههای محکم،این به خاطر آنست که آنچه به حال مسلمانان مهم و شادی بخش بوده و هدف اصلی را تشکیل داده است،در هم شکستن قلعههای بسیار مستحکم آنها بوده است.
تعبیر به" أَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِیٰارَهُمْ "نیز بیانگر این حقیقت است که شما بی آنکه زحمت چندانی برای این جنگ متحمل شوید خداوند زمینها و خانهها و اموال آنان را در اختیارتان قرار داد.
و بالآخره تکیه بر قدرت خداوند در آخرین آیه(و کٰانَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیراً )اشاره به این است که او یک روز وسیله باد و طوفان و لشکر نامرئی،احزاب را شکست داد و روز دیگر با لشکر رعب و وحشت،حامیان آنها یعنی یهود بنی قریظه را در هم شکست.
یٰا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ قُلْ لِأَزْوٰاجِکَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا وَ زِینَتَهٰا فَتَعٰالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَ أُسَرِّحْکُنَّ سَرٰاحاً جَمِیلاً (28) وَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ فَإِنَّ اَللّٰهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنٰاتِ مِنْکُنَّ أَجْراً عَظِیماً (29) یٰا نِسٰاءَ اَلنَّبِیِّ مَنْ یَأْتِ مِنْکُنَّ بِفٰاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ یُضٰاعَفْ لَهَا اَلْعَذٰابُ ضِعْفَیْنِ وَ کٰانَ ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ یَسِیراً (30) وَ مَنْ یَقْنُتْ مِنْکُنَّ لِلّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صٰالِحاً نُؤْتِهٰا أَجْرَهٰا مَرَّتَیْنِ وَ أَعْتَدْنٰا لَهٰا رِزْقاً کَرِیماً (31)
28-ای پیامبر!به همسرانت بگو:اگر شما زندگی دنیا و زرق و برق آن را میخواهید بیائید هدیهای به شما دهم و شما را به طرز نیکویی رها سازم! 29-و اگر شما خدا و پیامبرش و سرای آخرت را طالب هستید خداوند برای نیکوکاران شما پاداش عظیم آماده ساخته است.
30-ای همسران پیامبر!هر کدام از شما گناه آشکار و فاحشی مرتکب شود عذاب او دو چندان خواهد بود،و این برای خدا آسان است.
31-و هر کس از شما برای خدا و پیامبرش خضوع کند،و عمل صالح انجام دهد،پاداش او را دو چندان خواهیم ساخت،و روزی پر ارزشی برای او فراهم ساختهایم.
مفسران شان نزولهای متعددی برای آیات فوق ذکر کردهاند که از نظر نتیجه چندان تفاوتی با هم ندارند.
از این شان نزولها استفاده میشود که همسران پیامبر ص بعد از پارهای از غزوات که غنائم سرشاری در اختیار مسلمین قرار گرفت تقاضاهای مختلفی از پیامبر ص در مورد افزایش نفقه یا لوازم گوناگون زندگی داشتند، طبق نقل بعضی از تفاسیر،"ام سلمه"از"پیامبر"ص کنیز خدمتگزاری تقاضا کرد و"میمونه"حلهای خواست،و"زینب"بنت جحش پارچه مخصوص یمنی و"حفصه"جامه مصری،"جویریه"لباس مخصوص خواست،و"سوده"گلیم خیبری! خلاصه هر کدام درخواستی نمودند.
پیامبر ص که میدانست تسلیم شدن در برابر اینگونه درخواستها که معمولا پایانی ندارد چه عواقبی برای"بیت نبوت"در بر خواهد داشت،از انجام این خواستهها سر باز زد و یک ماه تمام از آنها کنارهگیری نمود،تا اینکه آیات فوق نازل شد و با لحن قاطع و در عین حال توأم با رأفت و رحمت به آنها هشدار داد که اگر زندگی پر زرق و برق دنیا میخواهید میتوانید از پیامبر ص جدا شوید و به هر کجا میخواهید بروید،و اگر به خدا و رسول خدا و روز جزا دل بستهاید و به زندگی ساده و افتخار آمیز خانه پیامبر ص قانع هستید بمانید و از پاداشهای ص بزرگ پروردگار برخوردار شوید.
به این ترتیب پاسخ محکم و قاطعی به همسران پیامبر ص که دامنه توقع را گسترده بودند داد و آنها را میان"ماندن"و"جدا شدن"از او مخیر ساخت!.
یا سعادت جاودان یا زرق و برق دنیا!
فراموش نکردهاید که در آیات نخست این سوره خداوند تاج افتخاری بر سر زنان پیامبر ص زده و آنها را به عنوان"ام المؤمنین"(مادر مؤمنان)معرفی نموده،بدیهی است همیشه مقامات حساس و افتخار آفرین،وظائف سنگینی نیز همراه دارد،چگونه زنان پیامبر ص میتوانند ام المؤمنین باشند ولی فکر و قلبشان در گرو زرق و برق دنیا باشد؟و چنین پندارند که اگر غنائمی نصیب مسلمانان شده است همچون همسران پادشاهان بهترین قسمتهای غنائم را به خود اختصاص دهند،و چیزی که با جانبازی و خونهای پاک شهیدان به دست آمده تحویل آنان گردد،در حالی که در گوشه و کنار افرادی،در نهایت عسرت زندگی میکنند.
از این گذشته نه تنها پیامبر ص به مقتضای آیات پیشین"اسوه"مردم است که خانواده او نیز باید اسوه خانوادهها،و زنانش مقتدای زنان با ایمان تا دامنه قیامت گردد.
پیامبر ص پادشاه نیست که حرمسرایی داشته باشد پر زرق و برق، و زنانش غرق جواهرات گرانقیمت و وسائل تجملاتی باشند.
شاید هنوز گروهی از مسلمانان مکه که به عنوان مهاجر به مدینه آمده بودند بر صفه(همان سکوی مخصوصی که در کنار مسجد پیغمبر قرار داشت) شب را تا به صبح میگذراندند،و خانه و کاشانهای در آن شهر نداشتند،در چنین
شرائطی هرگز پیامبر ص اجازه نخواهد داد زنانش چنین توقعاتی داشته باشند.
از پارهای از روایات استفاده میشود که حتی بعضی از آنان خشونت سخن را با پیامبر ص به آن حد رساندند که گفتند:لعلک تظن ان طلقتنا لا نجد زوجا من قومنا غیرک:"تو گمان میکنی که اگر ما را طلاق دهی همسری غیر از تو در میان قوم و قبیله خود نخواهیم یافت"؟! (1).
اینجا است که پیامبر ص به فرمان خدا مامور میشود با قاطعیت تمام با این مساله برخورد کند و برای همیشه وضع خود را با آنها روشن سازد.
به هر حال نخستین آیه از آیات فوق پیامبر ص را مخاطب ساخته میگوید:
"ای پیامبر به همسرانت بگو:اگر شما زندگی دنیا را میخواهید، و طالب زینت آن هستید،بیائید هدیهای به شما دهم،و شما را به طرز نیکویی رها کنم،بی آنکه خصومت و مشاجرهای در کار باشد"( یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْوٰاجِکَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا وَ زِینَتَهٰا فَتَعٰالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَ أُسَرِّحْکُنَّ سَرٰاحاً جَمِیلاً ).
"امتعکن"از ماده"متعه"است،و چنان که در آیه 236 سوره بقره گفتهایم منظور از آن هدیهای است که با شؤون زن متناسب باشد در اینجا منظور این است که مقدار مناسبی بر مهر بیفزاید و یا اگر مهریهای تعیین نشده هدیه شایستهای به آنها بدهد به طوری که راضی و خشنود گردند، و جدایی آنها در محیط دوستانه انجام پذیرد.
"سراح"در اصل از ماده"سرح"(بر وزن شرح)به معنی گیاه و درختی است که برگ و میوه دارد،و سرحت الإبل یعنی شتر را رها کردم تا از گیاهان
1) 1) "کنز العرفان"جلد 2 صفحه 238.
و برگ درختان بهره گیرند،سپس به معنی وسیعتر،به معنی هر گونه رها کردن هر چیز و هر شخص اطلاق شده،و گاه به عنوان کنایه از طلاق دادن نیز میآید "تسریح الشعر"به شانه زدن مو گفته میشود که در آن نیز معنی رهایی افتاده است.
به هر حال منظور از"سراح جمیل"در آیه مورد بحث رها کردن زنان توأم با نیکی و خوبی و بدون نزاع و قهر است.
در اینجا مفسران و فقهای اسلامی بحث مشروحی دارند که آیا منظور از این سخن در آیه فوق این است که پیامبر ص زنان خود را مخیر میان ماندن و جدا شدن کرد و اگر آنها جدایی را انتخاب میکردند،خود طلاق محسوب میشد و نیازی به اجرای صیغه طلاق نداشت؟یا اینکه منظور این بوده که آنها یکی از دو راه را انتخاب کنند،اگر جدایی را انتخاب میکردند پیامبر ص اقدام به اجرای صیغه طلاق میفرمود،و گرنه به حال خود باقی میماندند.
البته آیه فوق دلالتی بر هیچیک از این دو امر ندارد،و اینکه بعضی تصور کردهاند آیه گواه بر تخییر زنان پیامبر ص است و این حکم را از مختصات پیامبر ص شمردهاند زیرا در حق سایر مردم جاری نمیشود،درست به نظر نمیرسد.
بلکه جمع میان آیه فوق و آیات طلاق،ایجاب میکند که منظور جدا شدن از طریق طلاق است.
به هر حال این مساله در میان فقهای شیعه و اهل سنت مورد گفتگو است هر چند قول دوم یعنی جدا شدن از طریق طلاق نزدیکتر به ظواهر آیات میباشد بعلاوه تعبیر" أُسَرِّحْکُنَّ "(من شما را رها سازم)ظهور در این دارد که پیامبر ص اقدام به جدا ساختن آنها میفرمود،به خصوص اینکه ماده"تسریح"به معنی طلاق در جای دیگر از قرآن مجید به کار رفته است(سوره بقره آیه 229) (1).
1) 1) توضیح بیشتر در این زمینه را در کتب فقهی مخصوصا کتاب جواهر جلد 29 صفحه 122 به بعد مطالعه فرمائید.
*** در آیه بعد میافزاید:"اما اگر شما خدا و پیامبرش را میخواهید و سرای آخرت را،و به زندگی ساده از نظر مادی و احیانا محرومیتها قانع هستید، خداوند برای نیکوکاران شما پاداش عظیم آماده ساخته است"( وَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدّٰارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللّٰهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنٰاتِ مِنْکُنَّ أَجْراً عَظِیماً ).
در حقیقت در این چند جمله،تمام پایههای ایمان و برنامههای مؤمن، جمع است،از یک سو ایمان و اعتقاد به خدا و پیامبر و روز قیامت و طالب این اصول بودن و از سوی دیگر در برنامههای عملی نیز در صف نیکوکاران و محسنین و محسنات قرار گرفتن،بنا بر این تنها اظهار عشق و علاقه به خدا و سرای دیگر و پیامبر ص کافی نیست،برنامههای عملی نیز باید هماهنگ با آن باشد.
و به این ترتیب خداوند تکلیف همسران پیامبر ص را که باید الگو و اسوه زنان با ایمان باشند برای همیشه روشن ساخت،داشتن زهد و پارسایی و بی اعتنایی به زرق و برق و تجملات دنیا،و توجه خاص به ایمان و عمل صالح و معنویت،اگر چنین هستند بمانند و مشمول افتخار بزرگ همسری رسول خدا باشند،و گرنه راه خود را در پیش گیرند و از او جدا شوند! گر چه مخاطب در این سخنان،همسران پیامبرند،ولی محتوای آیات و نتیجه آن،همگان را شامل میشود،مخصوصا کسانی که در مقام رهبری خلق و پیشوایی و تاسی مردم قرار گرفتهاند،آنها همیشه بر سر دو راهی قرار دارند، یا استفاده از موقعیت ظاهری خویش برای رسیدن به زندگی مرفه مادی و یا تن در دادن به محرومیتها برای نیل به رضای خدا و هدایت خلق. ***سپس در آیه بعد به بیان موقعیت زنان پیامبر ص در برابر کارهای نیک و بد،و همچنین مقام ممتاز و مسئولیت سنگین آنها،با عباراتی روشن پرداخته میگوید:"ای زنان پیامبر!هر کدام از شما گناه آشکار و معصیت فاحشی انجام
دهد عذاب او دو چندان خواهد بود،و این برای خدا آسان است"!( یٰا نِسٰاءَ النَّبِیِّ مَنْ یَأْتِ مِنْکُنَّ بِفٰاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ یُضٰاعَفْ لَهَا الْعَذٰابُ ضِعْفَیْنِ وَ کٰانَ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیراً ).
شما در خانه وحی و مرکز نبوت زندگی میکنید،آگاهی شما در زمینه مسائل اسلامی با توجه به تماس دائم با پیامبر خدا از توده مردم بیشتر است،به علاوه دیگران به شما نگاه میکنند و اعمالتان سرمشقی است برای آنها،بنا بر این گناهتان در پیشگاه خدا عظیمتر است چرا که هم ثواب و هم عذاب بر طبق معرفت و میزان آگاهی،و همچنین تاثیر آن در محیط داده میشود،شما هم سهم بیشتری از آگاهی دارید و هم موقعیت حساستری از نظر تاثیر گذاردن روی جامعه.
از همه اینها گذشته اعمال خلاف شما از یک سو پیامبر را آزرده خاطر میسازد و از سوی دیگر به حیثیت او لطمه میزند،و این خود گناه دیگری محسوب میشود و مستوجب عذاب دیگری است.
منظور از" بِفٰاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ "گناهان آشکار است و میدانیم مفاسد گناهانی که از افراد با شخصیت سر میزند بیشتر در زمانی خواهد بود که آشکارا باشد.
در مورد"ضعف"و"مضاعف"سخنی داریم که در بحث نکات خواهد آمد.
اما اینکه میفرماید"این کار بر خدا آسان است"اشاره به این است که هرگز گمان نکنید که مجازات کردن شما برای خداوند مشکلی دارد،و ارتباطتان با پیامبر اسلام مانع از آن خواهد بود،آن گونه که در میان مردم معمول است که گناهان دوستان و نزدیکان خود را نادیده یا کم اهمیت میگیرند،نه چنین نیست این حکم با قاطعیت در مورد شما اجرا خواهد شد. ***اما در نقطه مقابل نیز"و هر کس از شما در برابر خدا و پیامبر ص
خضوع و اطاعت کند و عمل صالحی بجا آورد پاداش او را دو چندان خواهیم داد، و روزی پر ارزشی را برای او فراهم ساختهایم"( وَ مَنْ یَقْنُتْ مِنْکُنَّ لِلّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صٰالِحاً نُؤْتِهٰا أَجْرَهٰا مَرَّتَیْنِ وَ أَعْتَدْنٰا لَهٰا رِزْقاً کَرِیماً ).
"یقنت"از ماده"قنوت"به معنی اطاعت توأم با خضوع و ادب است (1)و قرآن با این تعبیر به آنها گوشزد میکند که هم مطیع فرمان خدا و پیامبر باشند و هم شرط ادب را کاملا رعایت کنند.
در اینجا باز به این نکته بر خورد میکنیم که تنها ادعای ایمان و اطاعت کافی نیست بلکه باید به مقتضای" وَ تَعْمَلْ صٰالِحاً "آثار آن در عمل نیز هویدا گردد.
"رزق کریم"معنی گستردهای دارد که تمام مواهب معنوی و مادی را در بر میگیرد،و تفسیر آن به بهشت به خاطر آن است که بهشت کانون همه این مواهب است.
چرا گناه و ثواب افراد با شخصیت،مضاعف است؟
گفتیم گر چه آیات فوق پیرامون همسران پیامبر ص سخن میگوید که اگر اطاعت خدا کنند پاداشی مضاعف دارند،و اگر گناه آشکاری مرتکب شوند کیفر مضاعف خواهند داشت،ولی از آنجا که ملاک و معیار اصلی همان داشتن مقام و شخصیت و موقعیت اجتماعی است،این حکم در باره افراد دیگر که موقعیتی در جامعه دارند نیز صادق است.
این گونه افراد تنها متعلق به خویشتن نیستند،بلکه وجود آنها دارای دو بعد است،بعدی تعلق به خودشان دارد،و بعدی تعلق به جامعه،و برنامه زندگی آنها میتواند جمعی را هدایت یا عدهای را گمراه کند،بنا بر این اعمال
1) 1) "مفردات راغب"ماده"قنوت".
آنها دو اثر دارد،یک اثر فردی و دیگر اثر اجتماعی،و از این لحاظ هر یک دارای پاداش و کیفری است.
لذا در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:
یغفر للجاهل سبعون ذنبا قبل ان یغفر للعالم ذنب واحد! "هفتاد گناه جاهل بخشوده میشود پیش از آنکه یک گناه از عالم بخشوده شود"! (1).
از این گذشته همواره رابطه نزدیکی میان سطح علم و معرفت با پاداش و کیفر است،همانگونه که در بعضی از احادیث اسلامی میخوانیم:
ان الثواب علی قدر العقل: "پاداش به اندازه عقل و آگاهی انسان است" (2).
و در حدیث دیگری از امام باقر ع آمده است
انما یداق اللّٰه العباد فی الحساب یوم القیامة علی قدر ما آتاهم من العقول فی الدنیا: "خداوند در روز قیامت در حساب بندگان به اندازه عقلی که به آنها در دنیا داده دقت و سختگیری میکند" (3).
حتی در روایتی از امام صادق ع آمده است که:توبه عالم در بعضی از مراحل پذیرفته نخواهد شد،سپس به این آیه شریفه استناد،فرمود، إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّٰهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهٰالَةٍ :"توبه تنها برای کسانی است که از روی جهل و نادانی کار بدی انجام میدهند"(سوره نساء آیه 17) (4).
و از اینجا روشن میشود که ممکن است مفهوم"مضاعف"یا"مرتین" در اینجا افزایش ثواب و عقاب باشد،گاه دو برابر و گاه بیشتر،درست همانند اعدادی که جنبه"تکثیر"دارد بخصوص اینکه"راغب"در"مفردات"در معنی
"ضعف"میگوید:ضاعفته ضممت الیه مثله فصاعدا:"آن را مضاعف ساختم یعنی همانندش و یا بیشتر و چند برابر آن افزودم"(دقت کنید).
روایتی که در بالا در باره تفاوت گناه عالم و جاهل تا هفتاد برابر ذکر کردیم گواه دیگری بر این مدعا است.
اصولا سلسله مراتب اشخاص و تفاوت آن بر اثر موقعیت اجتماعی و الگو و اسوه بودن نیز ایجاب میکند که پاداش و کیفر الهی نیز به همین نسبت باشد.
این بحث را با حدیثی از امام سجاد علی بن الحسین ع پایان میدهیم:
کسی به امام عرض کرد:
انکم اهل بیت مغفور لکم: "شما خانوادهای هستید که خداوند شما را مشمول آمرزش خود قرار داده".
امام در غضب شد و فرمود:
نحن احری ان یجری فینا ما اجری اللّٰه فی ازواج النبی(ص)من ان نکون کما تقول،انا نری لمحسننا ضعفین من الاجر و لمسیئنا ضعفین من العذاب،ثم قرء الایتین: "ما سزاوارتریم که آنچه را خدا در باره همسران پیامبر ص جاری کرده در مورد ما جاری شود،نه چنان که تو میگویی،ما برای نیکوکارانمان دو پاداش،و برای بدکارانمان دو کیفر و عذاب قائل هستیم،سپس دو آیه فوق را به عنوان شاهد تلاوت فرمود" (1).
1) 1) "مجمع البیان"جلد 8 صفحه 354(ذیل آیه مورد بحث).
یٰا نِسٰاءَ اَلنَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ اَلنِّسٰاءِ إِنِ اِتَّقَیْتُنَّ فَلاٰ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ اَلَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً (32) وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ اَلْجٰاهِلِیَّةِ اَلْأُولیٰ وَ أَقِمْنَ اَلصَّلاٰةَ وَ آتِینَ اَلزَّکٰاةَ وَ أَطِعْنَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ إِنَّمٰا یُرِیدُ اَللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (33) وَ اُذْکُرْنَ مٰا یُتْلیٰ فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیٰاتِ اَللّٰهِ وَ اَلْحِکْمَةِ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ لَطِیفاً خَبِیراً (34)
32-ای همسران پیامبر!شما همچون یکی از زنان معمولی نیستید اگر تقوی پیشه کنید، بنا بر این به گونهای هوسانگیز سخن نگوئید که بیماردلان در شما طمع کنند و سخن شایسته بگوئید.
33-و در خانههای خود بمانید و همچون جاهلیت نخستین(در میان مردم)ظاهر نشوید،
و نماز را بر پا دارید و زکاة را ادا کنید،و خدا و رسولش را اطاعت نمائید، خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملا شما را پاک سازد.
34-و آنچه را در خانههای شما از آیات خداوند و حکمت دانش خوانده میشود یاد کنید،خداوند لطیف و خبیر است.
همسران پیامبر باید چنین باشند!
در آیات گذشته سخن از موقعیت و مسئولیت سنگین همسران پیامبر ص بود،در آیات مورد بحث این موضوع هم چنان ادامه مییابد و طی آیاتی هفت دستور مهم به همسران پیامبر ص میدهد.
نخست در مقدمه کوتاهی میفرماید:"ای همسران پیامبر ص شما همچون یکی از زنان عادی نیستید اگر تقوا پیشه کنید"( یٰا نِسٰاءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسٰاءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ ).
شما به خاطر انتسابتان به پیامبر ص از یک سو،و قرار گرفتنتان در کانون وحی و شنیدن آیات قرآن و تعلیمات اسلام از سوی دیگر دارای موقعیت خاصی هستید که میتوانید سرمشقی برای همه زنان باشید،چه در مسیر تقوا و چه در مسیر گناه.
بنا بر این موقعیت خود را درک کنید و مسئولیت سنگین خویش را به فراموشی نسپارید و بدانید که اگر تقوا پیشه کنید در پیشگاه خدا مقام بسیار ممتازی خواهید داشت.
و به دنبال این مقدمه که طرف را برای پذیرش مسئولیتها آماده میسازد و به آنها شخصیت میدهد نخستین دستور در زمینه عفت صادر میکند و مخصوصا به سراغ یک نکته باریک میرود تا مسائل دیگر در این رابطه خود بخود روشن
گردد،میفرماید"بنا بر این به گونهای هوسانگیز سخن نگوئید که بیماردلان در شما طمع کنند"( فَلاٰ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ ).
بلکه به هنگام سخن گفتن،جدی و خشک و بطور معمولی سخن بگوئید، نه همچون زنان کم شخصیت که سعی دارند با تعبیرات تحریک کننده که گاه توام با ادا و اطوار مخصوصی است که افراد شهوت ران را به فکر گناه میافکند سخن بگوئید.
تعبیر به" اَلَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ "(کسی که در دل او بیماری است)تعبیر بسیار گویا و رسایی است از این حقیقت که غریزه جنسی در حد تعادل و مشروع عین سلامت است،اما هنگامی که از این حد بگذرد نوعی بیماری خواهد بود تا آنجا که گاه به سر حد جنون میرسد که از آن تعبیر به"جنون جنسی"میکنند و امروز دانشمندان انواع و اقسامی از این بیماری روانی را که بر اثر طغیان این غریزه و تن در دادن به انواع آلودگیهای جنسی و محیطهای کثیف به وجود میآید در کتب خود شرح دادهاند.
در پایان آیه دومین دستور را به این گونه شرح میدهد:"شما باید به صورت شایستهای که مورد رضای خدا و پیامبر ص و توام با حق و عدالت باشد سخن بگوئید"( وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً ).
در حقیقت جمله لا تخضعن بالقول اشاره به کیفیت سخن گفتن دارد و جمله قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً اشاره به محتوای سخن.
البته"قول معروف"(گفتار نیک و شایسته)معنی وسیعی دارد که علاوه بر آنچه گفته شد،هر گونه گفتار باطل و بیهوده و گناهآلود و مخالف حق را نفی میکند.
ضمنا جمله اخیر میتواند،توضیحی برای جمله نخست باشد،مبادا کسی تصور کند که باید برخورد زنان پیامبر ص با مردان بیگانه موذیانه یا دور از ادب
باشد،بلکه باید بر خورد شایسته و مؤدبانه و در عین حال بدون هیچگونه جنبههای تحریک آمیز داشته باشد. ***سپس سومین دستور را که آن در زمینه رعایت عفت است چنین بیان میکند:
"شما در خانههای خود بمانید و همچون جاهلیت نخستین در میان جمعیت ظاهر نشوید"و اندام و وسائل زینت خود را در معرض تماشای دیگران قرار ندهید ( وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجٰاهِلِیَّةِ الْأُولیٰ ).
"قرن"از ماده"وقار"به معنی سنگینی است،و کنایه از قرار گرفتن در خانهها است،بعضی نیز احتمال دادهاند که از ماده"قرار"بوده باشد که از نظر نتیجه تفاوت چندانی با معنی اول نخواهد داشت (1).
"تبرج"به معنی آشکار شدن در برابر مردم است،و از ماده"برج" گرفته شده که در برابر دیدگان همه ظاهر است.
اما اینکه منظور از جاهلیت اولی چیست؟ظاهرا همان جاهلیتی است که مقارن عصر پیامبر ص بوده،و به طوری که در تواریخ آمده در آن موقع زنان حجاب درستی نداشتند،و دنباله روسریهای خود را به پشت سر میانداختند به طوری که گلو و قسمتی از سینه و گردنبند و گوشوارههای آنها نمایان بود، و به این ترتیب قرآن همسران پیامبر ص را از این گونه اعمال باز میدارد.
بدون شک این یک حکم عام است،و تکیه آیات بر زنان پیامبر ص به عنوان تاکید بیشتر است،درست مثل اینکه به شخص دانشمندی بگوئیم تو که دانشمندی دروغ مگو،مفهومش این نیست که دروغ گفتن برای دیگران مجاز است،بلکه
1) 1) البته در صورتی که از ماده قرار بوده باشد،فعل امر آن"اقررن"میشود که راء اول به عنوان تخفیف حذف شده و فتحه آن به قاف منتقل میگردد و با وجود آن از همزه وصل بی نیاز میشویم و"قرن"میشود(دقت کنید).
منظور این است که یک مرد عالم باید به صورت مؤکدتر و جدیتری از این کار پرهیز کند.
به هر حال این تعبیر نشان میدهد که جاهلیت دیگری همچون جاهلیت عرب در پیش است که ما امروز در عصر خود آثار این پیشگویی قرآن در دنیای متمدن مادی را میبینیم،ولی مفسران پیشین نظر به اینکه چنین امری را پیش بینی نمیکردند،برای تفسیر این کلمه به زحمت افتاده بودند لذا"جاهلیت اولی"را به فاصله میان آدم و نوح،و یا فاصله میان عصر داود و سلیمان که زنان با پیراهنهای بدننما بیرون میآمدند،تفسیر کردهاند،تا جاهلیت قبل از اسلام را"جاهلیت ثانیه"بدانند!.
ولی چنان که گفتیم نیازی به این سخنان نیست،بلکه ظاهر این است "جاهلیت اولی"همان جاهلیت قبل از اسلام است که در جای دیگر قرآن نیز به آن اشاره شده است(سوره آل عمران آیه 143 و سوره مائده آیه 50 و سوره فتح آیه 26)و"جاهلیت ثانیه"،جاهلیتی است که بعدا پیدا خواهد شد(همچون عصر ما)شرح بیشتر این موضوع را در بحث نکات خواهیم داد.
بالآخره دستور"چهارم"و"پنجم"و"ششم"را به این صورت بیان میفرماید:"شما زنان پیامبر ص نماز را بر پا دارید،زکات را ادا کنید، و خدا و رسولش را اطاعت نمائید"( وَ أَقِمْنَ الصَّلاٰةَ وَ آتِینَ الزَّکٰاةَ وَ أَطِعْنَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ ).
اگر در میان عبادات روی نماز و زکات،تکیه میکند به خاطر آنست که نماز مهمترین راه ارتباط و پیوند با خالق است،و زکات هم در عین اینکه عبادت بزرگی است پیوند محکمی با خلق خدا محسوب میشود.
و اما جمله أَطِعْنَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ یک حکم کلی است که تمام برنامههای الهی را فرا میگیرد.
این دستورات سه گانه نیز نشان میدهد که احکام فوق مخصوص به زنان پیامبر ص نیست،بلکه برای همگان است هر چند در مورد آنان تاکید بیشتری دارد.
در پایان آیه میافزاید:"خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت ع دور کند و کاملا شما را پاک سازد"( إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً ).
تعبیر به"انما"که معمولا برای حصر است،دلیل بر این است که این موهبت ویژه خاندان پیامبر ص است.
جمله"یرید"اشاره به اراده تکوینی پروردگار است،و گرنه اراده تشریعی،و به تعبیر دیگر لزوم پاک نگاهداشتن خویش،انحصاری به خاندان پیامبر ص ندارد،و همه مردم بدون استثناء به حکم شرع موظفند از هر گونه گناه و پلیدی پاک باشند.
ممکن است گفته شود اراده تکوینی موجب یک نوع جبر است،ولی با توجه به بحثهایی که در مساله معصوم بودن انبیاء و امامان داشتهایم پاسخ این سخن روشن میشود و در اینجا بطور خلاصه میتوان گفت:معصومان دارای یک نوع شایستگی اکتسابی از طریق اعمال خویشند،و یک نوع لیاقت ذاتی و موهبتی از سوی پروردگار،تا بتوانند الگو و اسوه مردم بوده باشند.
به تعبیر دیگر معصومان به خاطر تاییدات الهی و اعمال پاک خویش،چنان هستند که در عین داشتن قدرت و اختیار برای گناه کردن به سراغ گناه نمیروند درست همانگونه که هیچ فرد عاقلی حاضر نیست،قطعه آتشی را بر دارد و به دهان خویش بگذارد با اینکه نه اجباری در این کار است و نه اکراهی،این حالتی است که از درون وجود خود انسان بر اثر آگاهیها و مبادی فطری و طبیعی میجوشد، بی آنکه جبر و اجباری در کار باشد.
واژه"رجس"به معنی شیء ناپاک است خواه ناپاک از نظر طبع آدمی باشد یا به حکم عقل یا شرع و یا همه اینها (1).
و اینکه:در بعضی از کلمات،"رجس"به معنی"گناه"یا"شرک"یا"بخل و حسد"و یا"اعتقاد باطل"و مانند آن تفسیر شده،در حقیقت بیان مصداقهایی از آن است،و گرنه مفهوم این کلمه،مفهومی عام و فراگیر است،و همه انواع پلیدیها را به حکم اینکه الف و لام در اینجا به اصطلاح"الف و لام جنس"است شامل میشود.
"تطهیر"به معنی پاک ساختن و در حقیقت تاکیدی است بر مساله"اذهاب رجس" و نفی پلیدیها،و ذکر آن به صورت"مفعول مطلق"در اینجا نیز تاکید دیگری بر این معنی محسوب میشود.
و اما تعبیر"اهل البیت"به اتفاق همه علمای اسلام و مفسران،اشاره به اهل بیت پیامبر ص است،و این چیزی است که از ظاهر خود آیه نیز فهمیده میشود،چرا که"بیت"گرچه به صورت مطلق در اینجا ذکر شد،اما به قرینه آیات قبل و بعد،منظور از آن،بیت و خانه پیامبر ص است (2).
اما اینکه مقصود از"اهل بیت پیامبر"ص در اینجا چه اشخاصی میباشد؟ در میان مفسران گفتگو است،بعضی آن را مخصوص همسران پیامبر ص دانستهاند،و آیات قبل و بعد را که در باره ازواج رسول خدا ص سخن میگوید،
1) 1) "راغب"در کتاب"مفردات"در ماده"رجس"معنی فوق و چهار نوع مصداق آن را بیان کرده است.
2) 2) اینکه بعضی"بیت"را در اینجا اشاره به"بیت اللّٰه الحرم"و کعبه دانستهاند و اهل آن را"متقون"شمردهاند بسیار با سیاق آیات نامتناسب است،چرا که در این آیات سخن از پیامبر(ص)و بیت او در میان است نه بیت اللّٰه الحرام و هیچگونه قرینهای بر آنچه گفتهاند وجود ندارد.
قرینه این معنی شمردهاند.
ولی با توجه به یک مطلب،این عقیده نفی میشود و آن اینکه ضمیرهایی که در آیات قبل و بعد آمده عموما به صورت ضمیر"جمع مؤنث"است،در حالی که ضمائر این قسمت از آیه( إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً )همه به صورت"جمع مذکر"است،و این نشان میدهد معنی دیگری در نظر بوده است.
لذا بعضی دیگر از مفسران از این مرحله گام فراتر نهاده و آیه را شامل همه خاندان پیامبر اعم از مردان و همسران او دانستهاند.
از سوی دیگر روایات بسیار زیادی که در منابع اهل سنت و شیعه وارد شده معنی دوم یعنی شمول همه خاندان پیامبر ص را نیز نفی میکند و میگوید:
مخاطب در آیه فوق منحصرا پنج نفرند:پیامبر ص،علی ع و فاطمه ع و حسن ع و حسین ع.
با وجود این نصوص فراوان که قرینه روشنی بر تفسیر مفهوم آیه است تنها تفسیر قابل قبول برای این آیه همان معنی سوم یعنی اختصاص به"خمسه طیبه" است.
تنها سؤالی که در اینجا باقی میماند این است که چگونه در لابلای بحث از وظایف زنان پیامبر ص مطلبی گفته شده است که شامل زنان پیامبر ص نمیشود.
پاسخ این سؤال را مفسر بزرگ مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان" چنین میگوید:"این اولین بار نیست که در آیات قرآن به آیاتی برخورد میکنیم که در کنار هم قرار دارند و اما از موضوعات مختلفی سخن میگویند،قرآن پر است از این گونه بحثها،همچنین در کلام فصحای عرب و اشعار آنان نیز نمونههای فراوانی برای این موضوع موجود است".
مفسر بزرگ نویسنده"المیزان"پاسخ دیگری بر آن افزوده که خلاصهاش چنین است:"ما هیچ دلیلی در دست نداریم که جمله إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ ...همراه این آیات نازل شده است،بلکه از روایات به خوبی استفاده میشود که این قسمت جداگانه نازل گردیده،امام به هنگام جمع آوری آیات قرآن در عصر پیامبر یا بعد از آن در کنار این آیات قرار داده شده است.
پاسخ سومی که میتوان از سؤال داد این است که قرآن میخواهد به همسران پیامبر ص بگوید:شما در میان خانوادهای قرار دارید که گروهی از آنان معصومند،کسی که در زیر سایه درخت عصمت و در کانون معصومان قرار گرفته سزاوار است که بیش از دیگران مراقب خود باشد و فراموش نکنید که انتساب او به خانوادهای که پنج معصوم پاک در آن است مسئلیتهای سنگینی برای او ایجاد میکند،و خدا و خلق خدا انتظارات فراوانی از او دارند.
در بحث نکات به خواست خدا از روایات اهل سنت و شیعه که در تفسیر این آیه وارد شده است مشروحا سخن خواهیم گفت. ***در آخرین آیه مورد بحث،"هفتمین"و آخرین وظیفه همسران پیامبر بیان شده است،و هشداری است به همه آنان برای استفاده کردن از بهترین فرصتی که در اختیار آنان برای آگاهی بر حقایق اسلام قرار گرفته،میفرماید:
"آنچه را در خانههای شما از آیات خداوند و حکمت و دانش خوانده میشود، یاد کنید"و خود را در پرتو آن بسازید که بهترین فرصت را در اختیار دارید ( وَ اذْکُرْنَ مٰا یُتْلیٰ فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیٰاتِ اللّٰهِ وَ الْحِکْمَةِ ).
شما در خاستگاه وحی قرار گرفتهاید و در مرکز و کانون نور قرآن، حتی اگر در خانه نشستهاید میتوانید از آیاتی که در فضای خانه شما از زبان مبارک پیامبر ص طنینافکن است،به طور شایسته از تعلیمات اسلام و سخنان
پیامبر ص بهرهمند شوید که هر نفسش درسی است و هر سخنش برنامهای! در اینکه میان" آیٰاتِ اللّٰهِ "و"حکمت"چه فرقی است؟بعضی از مفسران گفتهاند،هر دو اشاره به قرآن است،منتهی تعبیر به"آیات"جنبه اعجاز آن را بیان میکند و تعبیر به"حکمت"محتوای عمیق و دانشی را که در آن نهفته است باز میگوید.
بعضی دیگر گفتهاند:"آیات اللّٰه"اشاره به آیات قرآن است و"حکمت" اشاره به سنت پیامبر ص و اندرزهای حکیمانه او.
گر چه هر دو تفسیر،مناسب مقام و الفاظ آیه است،اما تفسیر اول نزدیکتر به نظر میرسد،چرا که تعبیر به"تلاوت"با آیات الهی مناسبتر است،بعلاوه در آیات متعددی از قرآن،تعبیر"نزول"در مورد آیات و حکمت،هر دو آمده است،مانند آیه 231 بقره و ما أَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنَ الْکِتٰابِ وَ الْحِکْمَةِ شبیه همین تعبیر در آیه 113 سوره نساء نیز آمده است.
سرانجام در پایان آیه میفرماید:"خداوند لطیف و خبیر است"( إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ لَطِیفاً خَبِیراً ).
اشاره به اینکه او از دقیقترین و باریکترین مسائل با خبر و آگاه است، و نیات شما را به خوبی میداند،و از اسرار درون سینههای شما با خبر است.
این در صورتی است که"لطیف"را به معنی کسی که از دقایق آگاه است تفسیر کنیم،و اگر به معنی"صاحب لطف"تفسیر شود اشاره به این است که خداوند هم نسبت به شما همسران پیامبر،لطف و رحمت دارد،و هم از اعمالتان"خبیر"و آگاه است.
این احتمال نیز وجود دارد که تکیه بر عنوان"لطیف"به خاطر اعجاز آیات قرآن و تکیه بر"خبیر"به خاطر محتوای حکمت آمیز آن باشد،در عین حال این معانی هم با هم منافات ندارند و قابل جمعند.
بعضی از مفسران،"رجس"را در آیه فوق،تنها اشاره به شرک و یا"گناهان کبیره زشت"همچون"زنا"دانستهاند،در حالی که هیچ دلیلی بر این محدودیت در دست نیست،بلکه اطلاق "الرجس"(با توجه به اینکه الف و لام آن"الف و لام جنس"است)هر گونه پلیدی و گناه را شامل میشود،چرا که گناهان همه رجسند،و لذا این کلمه در قرآن به"شرک"،"مشروبات الکلی""قمار""نفاق" "گوشتهای حرام و ناپاک"و مانند آن اطلاق شده است(حج-30-مائده-90- توبه-125-انعام-145).
و با توجه به اینکه اراده الهی تخلف ناپذیر است،و جمله إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ دلیل بر اراده حتمی او میباشد،مخصوصا با توجه به کلمه"انما"که برای حصر و تاکید است روشن میشود که اراده قطعی خداوند بر این قرار گرفته که اهل بیت از هر گونه رجس و پلیدی و گناه پاک باشند،و این همان مقام عصمت است.
این نکته نیز قابل توجه است که منظور از اراده الهی در این آیه دستورات و احکام او در مورد حلال و حرام نیست،چرا که این دستورات شامل همگان میشود و اختصاص به اهل بیت ندارد بنا بر این با مفهوم کلمه انما سازگار نمیباشد.
پس این اراده مستمر اشاره به یک نوع امداد الهی است که اهل بیت را بر عصمت و ادامه آن یاری میدهد و در عین حال منافات با آزادی اراده و اختیار ندارد (چنان که قبلا شرح دادیم).
در حقیقت مفهوم آیه همان چیزی است که در"زیارت جامعه"نیز آمده است"عصمکم اللّٰه من الذلل و آمنکم من الفتن،و طهرکم من الدنس،
و اذهب عنکم الرجس،و طهرکم تطهیرا":
"خداوند شما را از لغزشها حفظ کرد و از فتنه انحرافات در امان داشت، و از آلودگیها پاک ساخت و پلیدی را از شما دور کرد،و کاملا تطهیر نمود.
با این توضیح در دلالت آیه فوق بر مقام عصمت اهل بیت نباید تردید کرد.
گفتیم این آیه گرچه در لابلای آیات مربوط به همسران پیامبر ص آمده اما تغییر سیاق آن(تبدیل ضمیرهای"جمع مؤنث"به"جمع مذکر")دلیل بر این است که این آیه محتوایی جدای از آن آیات دارد.
به همین دلیل حتی کسانی که آیه را مخصوص به پیامبر ص و علی و فاطمه و حسن و حسین ع ندانستهاند معنی وسیعی برای آن قائل شدهاند که هم این بزرگواران را شامل میشود و هم همسران پیامبر ص را.
ولی روایات فراوانی در دست داریم که نشان میدهد آیه مخصوص این بزرگواران است،و همسران در این معنی داخل نیستند هر چند از احترام متناسب برخوردارند.اینک بخشی از آن روایات را ذیلا از نظر میگذرانیم:
***الف:روایاتی که از خود همسران پیامبر ص نقل شده و میگوید:
"هنگامی که پیامبر ص سخن از این آیه شریفه میگفت،ما از او سؤال کردیم که جزء آن هستیم فرمود:شما خوبید اما مشمول این آیه نیستید! از آن جمله روایتی است که"ثعلبی"در تفسیر خود از"ام سلمه"نقل کرده که پیامبر ص در خانه خود بود که فاطمه ع پارچه حریری نزد آن حضرت آورد،پیامبر ص فرمود:همسر و دو فرزندانت حسن و حسین را صدا
کن،آنها را آورد،سپس غذا خوردند بعد پیامبر ص عبایی بر آنها افکند و گفت:
اللهم هؤلاء أهل بیتی و عترتی فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا: "خداوندا اینها خاندان منند،پلیدی را از آنها دور کن،و از هر آلودگی پاکشان گردان"و در اینجا آیه" إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ "نازل شد...من گفتم آیا من هم با شما هستم ای رسول خدا!،فرمود:"انک الی خیر""تو بر خیر و نیکی هستی"(اما در زمره این گروه نیستی) (1).
و نیز"ثعلبی"خود از"عایشه"چنین نقل میکند:"هنگامی که از او در باره جنگ جمل و دخالت او در آن جنگ ویرانگر سؤال کردند(با تاسف)گفت:
این یک تقدیر الهی بود!،و هنگامی که در باره علی ع از او سؤال کردند چنین گفت:
تسئلنی عن احب الناس کان الی رسول اللّٰه(ص)و زوج احب الناس،کان الی رسول اللّٰه لقد رأیت علیا و فاطمة و حسنا و حسینا علیهم السلام و جمع رسول اللّٰه(ص)بثوب علیهم ثم قال:اللهم هؤلاء أهل بیتی و حامتی فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا،قالت:فقلت یا رسول اللّٰه!انا من اهلک قال تنحی فانک الی خیر!: "آیا از من در باره کسی سؤال میکنی که محبوبترین مردم نزد پیامبر ص بود،و از کسی میپرسی که همسر محبوبترین مردم نزد رسول خدا ص بود،من با چشم خود،علی و فاطمه و حسن و حسین را دیدم که پیامبر ص آنها را در زیر لباسی جمع کرده بود و فرمود:
خداوندا!اینها خاندان منند و حامیان من،رجس را از آنها ببر و از آلودگیها پاکشان فرما،من عرض کردم ای رسول خدا آیا من هم از آنها هستم؟فرمود:
دور باش،تو بر خیر و نیکی هستی"(اما جزء این جمع نمیباشی) (2).
این گونه روایات با صراحت میگوید که همسران پیامبر ص جزء عنوان اهل بیت در این آیه نیستند.
***ب:روایات بسیار فراوانی در مورد حدیث کساء به طور اجمال وارد شده که از همه آنها استفاده میشود،پیامبر ص،علی و فاطمه و حسن و حسین را فرا خواند-و یا به خدمت او آمدند-پیامبر ص عبایی بر آنها افکند،و گفت:
خداوندا!اینها خاندان منند،رجس و آلودگی را از آنها دور کن،در این هنگام آیه إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ نازل گردید.
دانشمند معروف حاکم حسکانی نیشابوری در"شواهد التنزیل" این روایات را به طرق متعدد از راویان مختلفی گرد آوری کرده است (1).
در اینجا این سؤال جلب توجه میکند که هدف از جمع کردن آنها در زیر کساء چه بوده؟ گویا پیامبر ص میخواسته است کاملا آنها را مشخص کند و بگوید آیه فوق،تنها در باره این گروه است،مبادا کسی مخاطب را در این آیه تمام بیوتات پیامبر ص و همه کسانی که جزء خاندان او هستند بداند.
حتی در بعضی از روایات آمده است که پیامبر ص سه بار این جمله را تکرار کرد:"خداوندا اهل بیت من اینها هستند"پلیدی را از آنها دور کن"
(اللهم هؤلاء أهل بیتی و خاصتی فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا)
(2) .
***ج:در روایات فراوان دیگری میخوانیم:بعد از نزول آیه فوق،پیامبر ص مدت شش ماه،هنگامی که برای نماز صبح از کنار خانه فاطمه(سلام اللّٰه علیها)
میگذشت صدا میزد:
الصلاة یا اهل البیت! إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً : "هنگام نماز است ای اهل بیت!، خداوند میخواهد پلیدی را از شما اهل بیت دور کند و شما را پاک سازد".
این حدیث را"حاکم حسکانی"از"انس بن مالک"نقل کرده است (1).
در روایت دیگری که از"ابو سعید خدری"از پیامبر ص نقل شده میخوانیم:"پیامبر این برنامه را تا هشت یا نه ماه ادامه داد"! (2).
حدیث فوق را"ابن عباس"نیز از پیامبر ص نقل کرده است (3).
این نکته قابل توجه است که تکرار این مساله در مدت شش یا هشت یا نه ماه به طور مداوم در کنار خانه فاطمه ع برای این است که مطلب را کاملا مشخص کند تا در آینده تردیدی برای هیچکس باقی نماند که این آیه تنها در شان این گروه نازل شده است به خصوص اینکه تنها خانهای که در ورودی آن در مسجد پیامبر ص باز میشد،بعد از آنکه دستور داد درهای خانههای دیگران به سوی مسجد بسته شود در خانه فاطمه بود و طبعا همیشه جمعی از مردم به هنگام نماز این سخن را در آنجا از پیامبر میشنیدند(دقت کنید).
با اینحال جای تعجب است که بعضی از مفسران اصرار دارند که آیه مفهوم عامی دارد و همسران پیامبر ص نیز در آن وارد هستند،هر چند اکثریت علمای اسلام اعم از شیعه و اهل سنت آن را محدود به این پنج تن میدانند.
قابل توجه اینکه"عایشه"همسر پیامبر ص که طبق گواهی روایات اسلامی در بازگو کردن فضائل خود و ریزهکاریهای ارتباطش با پیامبر چیزی فروگذار نمیکرد اگر این آیه شامل او میشد قطعا در لابلای سخنانش
به مناسبتهای از آن سخن میگفت در حالی که هرگز چنین چیزی از او نقل نشده است.
***د:روایات متعددی از"ابو سعید خدری"صحابی معروف نقل شده که با صراحت گواهی میدهد"این آیه تنها در باره همان پنج تن نازل شده است" (نزلت فی خمسة:فی رسول اللّٰه و علی و فاطمه و الحسن و الحسین(ع) (1).
این روایات به قدری زیاد است که بعضی از محققین آن را متواتر میدانند.
از مجموع آنچه گفتیم چنین نتیجه میگیریم که منابع و راویان احادیثی که دلالت بر انحصار آیه به پنج تن میکند به قدری زیاد است که جای تردید در آن باقی نمیگذارد تا آنجا که در شرح"احقاق الحق"بیش از هفتاد منبع از منابع معروف اهل سنت گرد آوری شده،و منابع شیعه در این زمینه از هزار هم میگذرد (2)نویسنده کتاب"شواهد التنزیل"که از علمای معروف برادران اهل سنت است بیش از 130 حدیث در این زمینه نقل کرده است (3).
از همه اینها گذشته پارهای از همسران پیامبر ص در طول زندگی خود به کارهایی دست زدند که هرگز با مقام معصوم بودن سازگار نیست،مانند ماجرای جنگ جمل که قیامی بود بر ضد امام وقت که سبب خونریزی فراوانی گردید و به گفته بعضی از مورخان تعداد کشتگان این جنگ به هفده هزار نفر بالغ میشد.
بدون شک این ماجرا به هیچوجه قابل توجیه نیست و حتی میبینیم که خود عایشه نیز بعد از این حادثه،اظهار ندامت میکند که نمونهای از آن
در بحثهای پیشین گذشت.
عیبجویی کردن"عایشه"از"خدیجه"که از بزرگترین و فداکارترین و با فضیلتترین زنان اسلام است در تاریخ اسلام مشهور است،این سخن به قدری بر پیامبر ص ناگوار آمد که از شدت غضب مو بر تنش راست شد و فرمود:
به خدا سوگند که هرگز همسری بهتر از او نداشتم،او زمانی ایمان آورد که مردم کافر بودند و زمانی اموالش را در اختیار من گذاشت که مردم همه از من بریده بودند! (1).
در لابلای تفسیر آیه،اشارهای به این موضوع داشتیم که"اراده" در جمله إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ ،اراده تکوینی است نه تشریعی.
برای توضیح بیشتر باید یاد آور شویم که منظور از اراده تشریعی همان اوامر و نواهی الهی است،فی المثل خداوند از ما نماز و روزه و حج و جهاد خواسته، این اراده تشریعی است.
معلوم است که اراده تشریعی به افعال ما تعلق میگیرد نه افعال خداوند، در حالی که در آیه فوق،متعلق اراده افعال خدا است،میگوید:خدا اراده کرده است که پلیدی را از شما ببرد،بنا بر این چنین ارادهای باید تکوینی باشد، و مربوط به خواست خداوند در عالم تکوین.
افزون بر این،مساله"اراده تشریعی"نسبت به پاکی و تقوا،انحصار به اهل بیت ع ندارد چرا که خدا به همه دستور داده است پاک باشند و با تقوا، و این مزیتی برای آنها نخواهد بود،زیرا همه مکلفان مشمول این فرمانند.
1) 1) "استیعاب"و"صحیح بخاری"و"مسلم"(طبق نقل المراجعات صفحه 229 -نامه 72).
به هر حال این موضوع یعنی اراده تشریعی نه تنها با ظاهر آیه سازگار نیست که با احادیث گذشته به هیچوجه تناسبی ندارد،زیرا همه این احادیث سخن از یک مزیت والا و ارزش مهم ویژه میکند که مخصوص اهل بیت ع است.
این نیز مسلم است که"رجس"در اینجا به معنی پلیدی ظاهری نمیباشد، بلکه اشاره به پلیدیهای باطنی است و اطلاق این کلمه،هر گونه انحصار و محدودیت را در شرک و کفر و اعمال منافی عفت و مانند آن نفی میکند،و همه گناهان و آلودگیهای عقیدتی و اخلاقی و عملی را شامل میشود.
نکته دیگری که باید به دقت متوجه آن بود این است که اراده تکوینی که به معنی خلقت و آفرینش است در اینجا به معنی مقتضی است نه علت تامه، تا موجب جبر و سلب اختیار گردد.
توضیح اینکه:مقام عصمت به معنی یک حالت تقوای الهی است که به امداد پروردگار در پیامبران و امامان ایجاد میشود اما با وجود این حالت، چنان نیست که آنها نتوانند گناه کنند،بلکه قدرت این کار را دارند،و با اختیار خود از گناه چشم میپوشند.
درست همانند یک طبیب بسیار آگاه که هرگز یک ماده بسیار سمی را که خطرات جدی آن را میداند هرگز نمیخورد با اینکه قدرت بر این کار دارد، اما آگاهیها و مبادی فکری و روحی او سبب میشود که با میل و اراده خود از این کار چشم بپوشد.
این نکته نیز لازم به یادآوری است که این تقوای الهی موهبت ویژهای است که به پیغمبران داده شد نه به دیگران،ولی باید توجه داشت که خداوند این امتیاز را به خاطر مسئولیت سنگین رهبری به آنها داده بنا بر این امتیازی است که بهره آن عاید همگان میشود و این عین عدالت است،درست مانند امتیاز خاصی است که خداوند به پردههای ظریف و بسیار حساس چشم داده که تمام بدن
از آن بهره میگیرد.
از این گذشته به همان نسبت که پیامبران امتیاز دارند و مشمول مواهب الهی هستند مسئولیتشان نیز سنگین است و یک ترک اولای آنها معادل یک گناه بزرگ افراد عادی است،و این مشخص کننده خط عدالت است.
نتیجه اینکه:این اراده یک اراده تکوینی است در سر حد یک مقتضی(نه علت تامه)و در عین حال نه موجب جبر است و نه سلب مزیت و افتخار.
همانگونه که اشاره شد جمعی از مفسران در تفسیر" اَلْجٰاهِلِیَّةِ الْأُولیٰ " در آیات مورد بحث گرفتار شک و تردید شدند گویی نتوانستند باور کنند که بعد از ظهور اسلام،نوعی دیگر جاهلیت در جهان پا به عرصه وجود خواهد گذاشت که جاهلیت عرب قبل از اسلام در مقابل آن موضوع کم اهمیتی خواهد بود.
ولی امروز این امر برای ما که شاهد مظاهر جاهلیت وحشتناک قرن بیستم هستیم کاملا حل شده است،و باید آن را به حساب یکی از پیشگوییهای اعجاز آمیز قرآن مجید گذارد.
اگر عرب در عصر جاهلیت اولی،جنگ و غارتگری داشت، و فی المثل چندین بار بازار عکاظ صحنه خونریزیهای احمقانه گردید که چند تن کشته شدند،در جاهلیت عصر ما جنگهای جهانی رخ میدهد که گاه بیست ملیون نفر در آن قربانی و بیش از آن مجروح و ناقص الخلقه میشوند! اگر در جاهلیت عرب زنان،"تبرج به زینت"میکردند،و روسریهای خود را کنار میزدند به گونهای که مقداری از سینه و گلو و گردنبند و گوشواره آنها نمایان میگشت،در عصر ما کلوپهایی تشکیل میشود بنام کلوپ برهنگان (که نمونه آن در انگلستان معروف است)که با نهایت معذرت افراد در آن برهنه
مادرزاد میشوند،رسواییهای پلاژهای کنار دریا و استخرها و حتی معابر عمومی نگفتنی است.
اگر در جاهلیت عرب،"زنان آلوده ذوات الاعلام"بودند که پرچم بر در خانه خود میزدند تا افراد را به سوی خود دعوت کنند!،در جاهلیت قرن ما افرادی هستند که در روزنامههای مخصوص مطالبی را در این زمینه مطرح میکنند که قلم از ذکر آن جدا شرم دارد،و جاهلیت عرب بر آن صد شرف دارد.
خلاصه چه گوئیم از وضع مفاسدی که در تمدن مادی ماشینی منهای ایمان عصر ما وجود دارد که ناگفتنش بهتر است،و نباید این تفسیر را با آن آلوده کرد.
آنچه گفتیم فقط مشتی از خروار برای نشان دادن زندگی کسانی بود که از خدا فاصله میگیرند،و با داشتن هزاران دانشگاه و مراکز علمی و دانشمندان معروف،در منجلاب فساد غوطهور شوند،و حتی گاهی همین مراکز علمی و دانشمندانشان در اختیار همان فجایع و مفاسد قرار میگیرند.
إِنَّ اَلْمُسْلِمِینَ وَ اَلْمُسْلِمٰاتِ وَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ وَ اَلْقٰانِتِینَ وَ اَلْقٰانِتٰاتِ وَ اَلصّٰادِقِینَ وَ اَلصّٰادِقٰاتِ وَ اَلصّٰابِرِینَ وَ اَلصّٰابِرٰاتِ وَ اَلْخٰاشِعِینَ وَ اَلْخٰاشِعٰاتِ وَ اَلْمُتَصَدِّقِینَ وَ اَلْمُتَصَدِّقٰاتِ وَ اَلصّٰائِمِینَ وَ اَلصّٰائِمٰاتِ وَ اَلْحٰافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ اَلْحٰافِظٰاتِ وَ اَلذّٰاکِرِینَ اَللّٰهَ کَثِیراً وَ اَلذّٰاکِرٰاتِ أَعَدَّ اَللّٰهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً (35)
35-مردان مسلمان و زنان مسلمان،مردان با ایمان و زنان با ایمان،مردان مطیع فرمان خدا و زنانی که از فرمان خدا اطاعت میکنند،مردان راستگو و زنان راستگو، مردان صابر و شکیبا و زنان صابر و شکیبا،مردان با خشوع و زنان با خشوع،مردان انفاقگر و زنان انفاق کننده،مردان روزهدار و زنانی که روزه میدارند،مردانی که دامان خود را از آلودگی به بیعفتی حفظ میکنند و زنانی که پاکدامنند، و مردانی که بسیار به یاد خدا هستند و زنانی که بسیار یاد خدا میکنند،خداوند برای همه آنها مغفرت و پاداش عظیمی فراهم ساخته است.
جمعی از مفسران گفتهاند هنگامی که"اسماء بنت عمیس"همسر "جعفر بن ابی طالب"با شوهرش از"حبشه"بازگشت به دیدن همسران پیامبر ص آمد،یکی از نخستین سؤالاتی که مطرح کرد این بود:آیا چیزی از آیات قرآن در باره زنان نازل شده است؟آنها در پاسخ گفتند:نه!.
"اسماء"به خدمت پیامبر ص آمد،عرض کرد:"ای رسول خدا جنس زن گرفتار خسران و زیان است!،پیامبر ص فرمود:چرا؟عرض کرد:به خاطر اینکه در اسلام و قرآن فضیلتی در باره آنها همانند مردان نیامده است.
اینجا بود که آیه فوق نازل شد(و به آنها اطمینان داد که زن و مرد در پیشگاه خدا از نظر قرب و منزلت یکسانند،مهم آنست که از نظر اعتقاد و عمل و اخلاق اسلامی واجد فضیلت باشند).
شخصیت و ارزش مقام زن در اسلام
به دنبال بحثهایی که در باره وظائف همسران پیامبر ص در آیات گذشته ذکر شد در آیه مورد بحث،سخنی جامع و پر محتوی در باره همه زنان و مردان و صفات بر جسته آنها بیان شده است،و ضمن بر شمردن ده وصف از اوصاف اعتقادی و اخلاقی و عملی آنان،پاداش عظیم آنها را در پایان آیه بر شمرده است.
بخشی از این اوصاف دهگانه از مراحل ایمان سخن میگوید(اقرار به زبان،تصدیق به قلب و جنان،و عمل به ارکان).
قسمت دیگری پیرامون کنترل زبان و شکم و شهوت جنسی که سه عامل سرنوشتساز در زندگی و اخلاق انسانها میباشد بحث میکند.
و در بخش دیگری از مساله حمایت از محرومان و ایستادگی در برابر حوادث سخت و سنگین یعنی صبر که ریشه ایمان است و سرانجام از عامل تداوم این صفات یعنی ذکر پروردگار سخن به میان میآورد.
میگوید:"مردان مسلمان و زنان مسلمان"( إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِمٰاتِ ).
"و مردان مؤمن و زنان مؤمنه"( وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ ).
"و مردانی که مطیع فرمان خدا هستند و زنانی که از فرمان حق اطاعت میکنند" ( وَ الْقٰانِتِینَ وَ الْقٰانِتٰاتِ ).
گرچه بعضی از مفسران،"اسلام"و"ایمان"را در آیه فوق به یک معنی گرفتهاند،ولی پیدا است که این تکرار نشان میدهد منظور از آنها دو چیز متفاوت است،و اشاره به همان مطلبی است که در آیه 14 سوره حجرات آمده: قٰالَتِ الْأَعْرٰابُ آمَنّٰا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لٰکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنٰا وَ لَمّٰا یَدْخُلِ الْإِیمٰانُ فِی قُلُوبِکُمْ :
"اعراب گفتند ما ایمان آوردهایم،بگو:هنوز ایمان نیاوردهاید،بلکه بگوئید اسلام آوردهایم،و ایمان هنوز در اعماق قلب شما نفوذ نکرده است"!.
اشاره به اینکه اسلام همان اقرار به زبان است که انسان را در صف مسلمین قرار میدهد،و مشمول احکام آنها میکند،ولی ایمان تصدیق به قلب و دل است.
در روایات اسلامی نیز به همین تفاوت اشاره شده است.
در روایتی چنین میخوانیم:"یکی از یاران امام صادق ع در باره "اسلام"و"ایمان"از آن حضرت سؤال کرد و پرسید آیا اینها با هم مختلفند؟ امام در پاسخ فرمود:آری،ایمان با اسلام همراه است،اما اسلام ممکن است همراه ایمان نباشد".
او توضیح بیشتر خواست امام ع فرمود:
الاسلام شهادة ان لا اله الا اللّٰه و التصدیق برسول اللّٰه صلی علیه و آله و سلم،به حقنت الدماء،و علیه جرت المناکح و المواریث،و علی ظاهره جماعة الناس،و الایمان الهدی
و ما یثبت فی القلوب من صفة الاسلام،و ما ظهر من العمل به: "اسلام شهادت به توحید و تصدیق به رسالت پیامبر است،هر کس اقرار به این دو کند جانش(در پناه حکومت اسلامی)محفوظ خواهد بود،و ازدواج مسلمانان با او جایز،و میتواند از مسلمین ارث ببرد،و گروهی از مردم مشمول همین ظاهر اسلامند،اما"ایمان"نور هدایت و حقیقتی است که در دل از وصف اسلام جای میگیرد،و اعمالی است که به دنبال آن میآید" (1).
"قانت"از ماده"قنوت"چنان که قبلا هم گفتهایم به معنی اطاعت توأم با خضوع است،اطاعتی که از ایمان و اعتقاد سر زند،و این اشاره به جنبههای عملی و آثار ایمان میباشد.
سپس به یکی دیگر از مهمترین صفات مؤمنان راستین،یعنی حفظ زبان پرداخته میگوید:"و مردان راستگو و زنان راستگو"( وَ الصّٰادِقِینَ وَ الصّٰادِقٰاتِ ).
از روایات اسلامی استفاده میشود که استقامت و درستی ایمان انسان به استقامت و درستی زبان او است:
لا یستقیم ایمان امرء حتی یستقیم قلبه، و لا یستقیم قلبه حتی یستقیم لسانه: "ایمان انسان به درستی نمیگراید تا قلبش درست شود،و قلبش درست نمیشود تا زبانش درست شود"! (2).
و از آنجا که ریشه ایمان،صبر و شکیبایی در مقابل مشکلات است،و نقش آن در معنویات انسان همچون نقش"سر"است در برابر"تن"،پنجمین وصف آنها را این گونه بازگو میکند:"و مردان صابر و شکیبا و زنان صابر و شکیبا" ( وَ الصّٰابِرِینَ وَ الصّٰابِرٰاتِ ).
از طرفی میدانیم یکی از بدترین آفات اخلاقی،کبر و غرور و حب جاه است،
و نقطه مقابل آن"خشوع"،لذا در ششمین توصیف میفرماید:"و مردان با خشوع و زنان با خشوع"( وَ الْخٰاشِعِینَ وَ الْخٰاشِعٰاتِ ).
گذشته از حب جاه،حب مال،نیز آفت بزرگی است،و اسارت در چنگال آن، اسارتی است دردناک،و نقطه مقابل آن انفاق و کمک کردن به نیازمندان است، لذا در هفتمین توصیف میگوید:"و مردان انفاقگر و زنان انفاق کننده" ( وَ الْمُتَصَدِّقِینَ وَ الْمُتَصَدِّقٰاتِ ).
گفتیم سه چیز است که اگر انسان از شر آن در امان بماند از بسیاری از شرور و آفات اخلاقی در امان است،زبان و شکم و شهوت جنسی،به قسمت اول در چهارمین توصیف اشاره شد،اما به قسمت دوم و سوم در هشتمین و نهمین وصف مؤمنان راستین اشاره کرده میگوید:"و مردانی که روزه میدارند و زنانی که روزه میدارند"( وَ الصّٰائِمِینَ وَ الصّٰائِمٰاتِ ).
"و مردانی که دامان خود را از آلودگی به بیعفتی حفظ میکنند،و زنانی که عفیف و پاکند"( وَ الْحٰافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحٰافِظٰاتِ ).
سرانجام به دهمین و آخرین صفت که تداوم تمام اوصاف پیشین بستگی به آن دارد پرداخته میگوید:"و مردانی که بسیار به یاد خدا هستند،و زنانی که بسیار یاد خدا میکنند"( وَ الذّٰاکِرِینَ اللّٰهَ کَثِیراً وَ الذّٰاکِرٰاتِ ).
آری آنها با یاد خدا در هر حال و در هر شرایط،پردههای غفلت و بیخبری را از قلب خود کنار میزنند،وسوسهها و همزات شیاطین را دور میسازند و اگر لغزشی از آنان سر زده،فورا در مقام جبران بر میآیند تا از صراط مستقیم الهی فاصله نگیرند.
در اینکه منظور از"ذکر کثیر"چیست؟در روایات اسلامی و کلمات مفسرین،تفسیرهای گوناگونی ذکر شده که ظاهرا همه از قبیل ذکر مصداق است و مفهوم وسیع این کلمه شامل همه آنها میشود.
از جمله در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص میخوانیم:
اذا ایقظ الرجل اهله من اللیل فتوضئا و صلیا کتبا من الذاکرین اللّٰه کثیرا و الذاکرات "هنگامی که مرد همسرش را شبانگاه بیدار کند و هر دو وضو بگیرند و نماز (شب)بخوانند از مردان و زنانی خواهند بود که بسیار یاد خدا میکنند" (1).
و در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:"هر کس تسبیح فاطمه زهرا ع را در شب بگوید،مشمول این آیه است" (2).
بعضی از مفسران گفتهاند:"ذکر کثیر"آن است که در حال قیام و قعود به هنگامی که به بستر میرود یاد خدا کند.
اما به هر حال ذکر نشانه فکر است،و فکر مقدمه عمل،هدف هرگز ذکر خالی از فکر و عمل نیست.
در پایان آیه،پاداش بزرگ این گروه از مردان و زنانی را که دارای ویژگیهای دهگانه فوق هستند چنین بیان میکند:"خداوند برای آنها مغفرت و پاداش عظیمی فراهم ساخته است"( أَعَدَّ اللّٰهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً ).
نخست با آب مغفرت گناهان آنها را که موجب آلودگی روح و جان آنها است میشوید،سپس پاداش عظیمی که عظمتش را جز او کسی نمیداند در اختیارشان مینهد،در واقع یکی از این دو جنبه نفی ناملایمات دارد و دیگر جلب ملایمات.
تعبیر به"اجرا"خود دلیل بر عظمت آن است،و توصیف آن با وصف"عظیم" تاکیدی بر این عظمت است،و مطلق بودن این عظمت،دلیل دیگری است بر وسعت دامنه آن،بدیهی است چیزی را که خداوند بزرگ،بزرگ بشمرد فوق العاده عظمت دارد.
این نکته نیز قابل توجه است که جمله"اعد"(آماده کرده است)با فعل
ماضی،بیانی است برای قطعی بودن این اجر و پاداش و عدم وجود تخلف،و یا اشارهای به اینکه بهشت و نعمتهایش از هم اکنون برای مؤمنان آماده است.
مساوات مرد و زن در پیشگاه خدا
گاه بعضی چنین تصور میکنند که اسلام کفه سنگین شخصیت را برای مردان قرار داده،و زنان در برنامه اسلام چندان جایی ندارند،شاید منشأ اشتباه آنها پارهای از تفاوتهای حقوقی است که هر کدام دلیل و فلسفه خاصی دارد.
ولی بدون شک قطع نظر از این گونه تفاوتها که ارتباط با موقعیت اجتماعی و شرائط طبیعی آنها دارد هیچگونه فرقی از نظر جنبههای انسانی و مقامات معنوی میان زن و مرد در برنامههای اسلام وجود ندارد.
آیه فوق دلیل روشنی برای این واقعیت است زیرا به هنگام بیان ویژگیهای مؤمنان و اساسیترین مسائل اعتقادی و اخلاقی و عملی،زن و مرد را در کنار یکدیگر همچون دو کفه یک ترازو قرار میدهد،و برای هر دو پاداشی یکسان بدون کمترین تفاوت قائل میشود.
به تعبیر دیگر تفاوت جسمی مرد و زن را همچون تفاوت روحی آنها نمیتوان انکار کرد و بدیهی است که این تفاوت برای ادامه نظام جامعه انسانی ضروری است و آثار و پیامدهایی در بعضی از قوانین حقوقی زن و مرد ایجاد میکند،ولی اسلام هرگز شخصیت انسانی زن را-همچون جمعی از روحانیین مسیحی در قرون پیشین-زیر سؤال نمیبرد که آیا زن واقعا انسان است و آیا روح انسانی دارد یا نه؟!،نه تنها زیر سؤال نمیبرد بلکه هیچگونه تفاوتی از نظر روح انسانی در میان این دو قائل نیست،لذا در سوره نحل آیه 97 میخوانیم:" مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ":
"هر کس عمل صالح کند،خواه مرد باشد خواه زن،در حالی که ایمان داشته باشد ما او را زنده میکنیم و حیات پاکیزهای به او میبخشیم و پاداش وی را به بهترین اعمالی که انجام میداده میدهیم".
اسلام برای زن همان استقلال اقتصادی را قائل شده که برای مرد(بر خلاف بسیاری از قوانین دنیای گذشته و حتی امروز که برای زن مطلقا استقلال اقتصادی قائل نیستند.
به همین دلیل در"علم رجال"اسلامی،به بخش خاصی مربوط به زنان دانشمندی که در صف روات و فقهاء بودند برخورد میکنیم که از آنها بعنوان شخصیتهایی فراموش ناشدنی یاد کرده است.
اگر به تاریخ عرب قبل از اسلام باز گردیم و وضع زنان را در آن جامعه بررسی کنیم که چگونه از ابتداییترین حقوق انسانی محروم بودند،و حتی گاهی حق حیات برای آنها قائل نمیشدند و پس از تولد آنها را زنده بگور میکردند، و نیز اگر به وضع زن در دنیای امروز که به صورت عروسک بلا ارادهای در دست گروهی از انساننماهای مدعی تمدن در آمده بنگریم تصدیق خواهیم کرد که اسلام چه خدمت بزرگی به جنس زن کرده و چه حق عظیمی بر آنها دارد؟!. (1)
1) 1) بحث دیگری در این زمینه در جلد دوم صفحه 112 ذیل آیه 228 بقره داشتهایم و نیز در جلد یازدهم صفحه 391 ذیل آیه 97 از سوره نحل بحث دیگری آمده است.
وَ مٰا کٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ إِذٰا قَضَی اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ اَلْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً مُبِیناً (36) وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَیْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اِتَّقِ اَللّٰهَ وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اَللّٰهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَی اَلنّٰاسَ وَ اَللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشٰاهُ فَلَمّٰا قَضیٰ زَیْدٌ مِنْهٰا وَطَراً زَوَّجْنٰاکَهٰا لِکَیْ لاٰ یَکُونَ عَلَی اَلْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوٰاجِ أَدْعِیٰائِهِمْ إِذٰا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ کٰانَ أَمْرُ اَللّٰهِ مَفْعُولاً (37) مٰا کٰانَ عَلَی اَلنَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیمٰا فَرَضَ اَللّٰهُ لَهُ سُنَّةَ اَللّٰهِ فِی اَلَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ کٰانَ أَمْرُ اَللّٰهِ قَدَراً مَقْدُوراً (38)
36-هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی که خدا و پیامبرش امری را لازم بدانند اختیاری از خود(در برابر فرمان خدا)داشته باشد،و هر کس نافرمانی خدا و رسولش را کند به گمراهی آشکاری گرفتار شده است.
37-به خاطر بیاور زمانی را که به کسی که خداوند به او نعمت داده بود و تو نیز به او نعمت داده بودی میگفتی همسرت را نگاه دار و از خدا بپرهیز(و پیوسته این امر را تکرار مینمودی)و تو در دل چیزی را پنهان میداشتی که خداوند آن را آشکار میکند، و از مردم میترسیدی در حالی که خداوند سزاوارتر است که از او بترسی، هنگامی که زید از همسرش جدا شد ما او را به همسری تو در آوردیم تا مشکلی برای مؤمنان در ازدواج با همسران پسرخواندههای آنها هنگامی که از آنان طلاق گیرند نباشد،و فرمان خدا انجام شدنی است.
38-هیچگونه جرمی بر پیامبر در آنچه خدا بر او واجب کرده است نیست،این سنت الهی در مورد کسانی که پیش از این بودهاند نیز جاری بوده است و فرمان خدا روی حساب و برنامه دقیقی است.
آیات فوق-به گفته غالب مفسران و مورخان اسلامی در مورد داستان ازدواج زینب بنت جحش(دختر عمه پیامبر گرامی اسلام)با زید بن حارثه برده آزاد شده پیامبر ص نازل شده است.
ماجرا از این قرار بود که:قبل زمان بعثت و بعد از آن که خدیجه با پیامبر ص ازدواج کرد خدیجه بردهای به نام"زید"خریداری نمود که بعدا آن را به پیامبر ص بخشید و پیامبر ص او را آزاد فرمود،و چون طائفهاش او را از خود راندند پیامبر ص نام"فرزند خود"بر او نهاد و به اصطلاح او را
"تبنی"کرد.
بعد از ظهور اسلام"زید"مسلمانی مخلص و پیشتاز شد،و موقعیت ممتازی در اسلام پیدا کرد،و چنان که میدانیم سرانجام یکی از فرماندهان لشکر اسلام در جنگ موته شد که در همان جنگ شربت شهادت نوشید.
هنگامی که پیامبر ص تصمیم گرفت برای"زید"همسری برگزیند از "زینب بنت جحش"که دختر"امیه"دختر"عبد المطلب"(دختر عمهاش) بود برای او خواستگاری نمود"زینب"نخست چنین تصور میکرد که پیامبر ص میخواهد او را برای خود انتخاب کند،خوشحال شد و رضایت داد،ولی بعدا که فهمید خواستگاری از او برای"زید"است،سخت ناراحت شد و سر باز زد،برادرش که"عبد اللّٰه"نام داشت او نیز با این امر به سختی مخالفت نمود.
در اینجا بود که نخستین آیه از آیات مورد بحث نازل شد و به امثال"زینب" و"عبد اللّٰه"هشدار داد که آنها نمیتوانند هنگامی که خدا و پیامبرش کاری را لازم میدانند مخالفت کنند،آنها که این مساله را شنیدند در برابر فرمان خدا تسلیم شدند(البته چنان که خواهیم دید این ازدواج،ازدواج سادهای نبود و مقدمهای بود برای شکستن یک سنت غلط جاهلی،زیرا در عصر جاهلیت هیچ زن با شخصیت و سرشناسی حاضر نبود با بردهای ازدواج کند،هر چند دارای ارزشهای والای انسانی باشد).
اما این ازدواج دیری نپائید و بر اثر ناسازگاریهای اخلاقی میان طرفین، منجر به طلاق شد،هر چند پیامبر اسلام ص اصرار داشت که این طلاق رخ ندهد اما رخ داد.
سپس پیامبر اسلام ص برای جبران این شکست زینب در ازدواج،او را به فرمان خدا به همسری خود برگزید،و این قضیه در اینجا خاتمه یافت،ولی گفتگوهای دیگری در میان مردم پدید آمد که قرآن با بعضی از آیات مورد بحث
آنها را بر چید که شرح آن به خواست خدا خواهد آمد (1).
سنتشکنی بزرگ
میدانیم روح اسلام"تسلیم"است،آنهم"تسلیم بی قید و شرط در برابر فرمان خدا"این معنی در آیات مختلفی از قرآن با عبارات گوناگون منعکس شده است،از جمله در آیه فوق است که میفرماید:"هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی که خدا و پیامبرش مطلبی را لازم بدانند اختیاری از خود در برابر فرمان خدا داشته باشند"( وَ مٰا کٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ إِذٰا قَضَی اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ ).
آنها باید اراده خود را تابع اراده حق کنند،همانگونه که سر تا پای وجودشان وابسته به او است.
"قضی"در اینجا به معنی"قضای تشریعی"و قانون و فرمان و داوری است و بدیهی است که نه خدا نیازی به اطاعت و تسلیم مردم دارد و نه پیامبر چشمداشتی، در حقیقت مصالح خود آنها است که گاهی بر اثر محدود بودن آگاهیشان از آن با خبر نمیشوند ولی خدا میداند و به پیامبرش دستور میدهد.
این درست به آن میماند که یک طبیب ماهر به بیمار میگوید در صورتی به درمان تو میپردازم که در برابر دستوراتم تسلیم محض شوی،و از خود ارادهای نداشته باشی،این نهایت دلسوزی طبیب را نسبت به بیمار نشان میدهد و خدا از چنین طبیبی برتر و بالاتر است.
1) 1) اقتباس از تفسیر"مجمع البیان"و تفسیر"قرطبی"و"المیزان"،و تفسیر "فخر رازی"و"فی ظلال"و تفسیرهای دیگر ذیل آیات مورد بحث،و همچنین"سیره ابن هشام"جلد اول صفحه 264 و"کامل ابن اثیر"جلد 2 صفحه 177.
لذا در پایان آیه به همین نکته اشاره کرده میفرماید:"کسی که نافرمانی خدا و پیامبرش را کند گرفتار گمراهی آشکاری شده است"( وَ مَنْ یَعْصِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً مُبِیناً ).
راه سعادت گم میکند و به بیراهه و بدبختی کشیده میشود،چرا که فرمان خداوند عالم،مهربان و فرستاده او را که ضامن خیر و سعادت او است نادیده گرفته و چه ضلالتی از این آشکارتر؟! ***سپس به داستان معروف"زید"و همسرش"زینب"که یکی از مسائل حساس زندگانی پیامبر گرامی اسلام ص است و ارتباط با مساله همسران پیامبر ص که در آیات پیشین گذشت دارد پرداخته چنین میگوید:"به خاطر بیاور زمانی را که به کسی که خداوند به او نعمت داده بود،و تو نیز به او نعمت بخشیده بودی میگفتی همسرت را نگاهدار"و از خدا بپرهیز( وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اتَّقِ اللّٰهَ ).
منظور از نعمت خداوند همان نعمت هدایت و ایمان است که نصیب"زید بن حارثه"کرده بود،و نعمت پیامبر ص این بود که وی را آزاد کرد و همچون فرزند خویش گرامیش داشت.
از این آیه استفاده میشود که میان زید و زینب،مشاجرهای در گرفته بود و این مشاجره ادامه یافت و در آستانه جدایی و طلاق قرار گرفت،و با توجه به جمله"تقول"که فعل مضارع است پیامبر ص کرارا و مستمرا او را نصیحت میکرد و از جدایی و طلاق باز میداشت.
آیا این مشاجره به خاطر عدم توافق وضع اجتماعی زینب با زید بود که او از یک قبیله سرشناس و این یک برده آزاد شده بود؟ یا به خاطر پارهای از خشونتهای اخلاقی زید؟
و یا هیچکدام؟بلکه توافق روحی و اخلاقی در میان آن دو نبود،چرا که گاه ممکن است دو نفر خوب باشند،ولی از نظر فکر و سلیقه اختلافاتی داشته باشند که نتوانند به زندگی مشترک با هم ادامه دهند.
به هر حال تا اینجا مساله پیچیدهای نیست،بعد میافزاید:"تو در دل چیزی را پنهان میداشتی که خداوند آن را آشکار میکند،و از مردم میترسیدی در حالی که خداوند سزاوارتر است که از او بترسی"!( وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللّٰهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَی النّٰاسَ وَ اللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشٰاهُ ).
مفسران در اینجا سخنان فراوانی گفتهاند و ناشی گری بعضی از آنان در تعبیرات،بهانههایی به دست دشمنان داده است،در حالی که از قرائنی که در خود آیه و شان نزول آیات و تاریخ وجود دارد،مفهوم این آیه مطلب پیچیدهای نیست،زیرا:
پیامبر ص در نظر داشت،که اگر کار صلح میان دو همسر به انجام نرسد و کارشان به طلاق و جدایی بیانجامد پیامبر ص برای جبران این شکست که دامنگیر دختر عمهاش زینب شده که حتی بردهای آزاد شده او را طلاق داده،وی را به همسری خود برگزیند،ولی از این بیم داشت که از دو جهت مردم به او خرده گیرند و مخالفان پیرامون آن جنجال بر پا کنند.
نخست اینکه:"زید"پسر خوانده پیامبر ص بود،و مطابق یک سنت جاهلی پسر خوانده،تمام احکام پسر را داشت،از جمله اینکه ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده را حرام میپنداشتند.
دیگر اینکه پیامبر ص چگونه حاضر میشود با همسر مطلقه برده آزاد شدهای ازدواج کند و این شان و مقام او است.
از بعضی از روایات اسلامی به دست میآید که پیامبر ص به هر حال این تصمیم را به فرمان خدا گرفته بود،و در قسمت بعد آیه نیز قرینهای بر این معنی
وجود دارد.
بنا بر این این مساله،یک مساله اخلاقی و انسانی بود و نیز وسیله مؤثری برای شکستن دو سنت غلط جاهلی(ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده،و ازدواج با همسر مطلقه یک غلام و برده آزاد شده).
مسلم است که پیامبر ص نباید در این مسائل از مردم بترسد و از جوسازیها و سمپاشیها واهمهای به خود راه دهد،ولی به هر حال طبیعی است که انسان در این گونه موارد به خصوص که پای مسائل مربوط انتخاب همسر در کار بوده باشد،گرفتار ترس و وحشتی میشود،به خصوص اینکه ممکن بود این گفتگوها و جنجالها در روند پیشرفت هدف مقدس او و گسترش اسلام اثر بگذارد،و افراد ضعیف الایمان را تحت تاثیر قرار دهد و شک و تردید در دل آنها ایجاد کند.
لذا در دنباله آیه میفرماید:"هنگامی که زید حاجت خود را به پایان برد و او را رها کرد ما او را به همسری تو در آوردیم،تا مشکلی برای مؤمنان در ازدواج با همسران پسرخواندههای خود،هنگامی که از آنها طلاق بگیرند،نباشد" ( فَلَمّٰا قَضیٰ زَیْدٌ مِنْهٰا وَطَراً زَوَّجْنٰاکَهٰا لِکَیْ لاٰ یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوٰاجِ أَدْعِیٰائِهِمْ إِذٰا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً ).
و این کاری بود که میبایست انجام بشود"و فرمان خدا انجام شدنی است" ( وَ کٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ مَفْعُولاً ).
"ادعیاء"جمع"دعی"به معنی پسر خوانده و"وطر"به معنی نیاز و حاجت مهم است،و انتخاب این تعبیر در مورد طلاق و رهایی زینب در حقیقت به خاطر لطف بیان است که با صراحت عنوان"طلاق"که برای زنان و حتی مردان عیب است مطرح نشود گویی این دو به یکدیگر نیازی داشتهاند که مدتی زندگی مشترک داشته باشند و جدایی آنها به خاطر پایان این نیاز بوده است.
تعبیر به" زَوَّجْنٰاکَهٰا "(او را به همسری تو در آوردیم)دلیل بر این است
که این ازدواج یک ازدواج الهی بود،لذا در تواریخ آمده است که"زینب" بر سایر همسران پیامبر ص به این امر مباهات میکرد و میگفت:زوجکن اهلوکن و زوجنی اللّٰه من السماء:"شما را خویشاوندانتان به همسری پیامبر ص درآوردند،ولی مرا خداوند از آسمان به همسری پیامبر خدا ص درآورد" (1).
قابل توجه اینکه قرآن برای رفع هر گونه ابهام،با صراحت تمام،هدف اصلی این ازدواج را که شکستن یک سنت جاهلی در زمینه خودداری ازدواج با همسران مطلقه پسرخواندهها بوده است بیان میدارد،و این خود اشارهای است به یک مساله کلی ازدواجهای متعدد پیامبر ص امر سادهای نبود بلکه هدفهایی را تعقیب میکرد که در سرنوشت مکتب او اثر داشت.
جمله کٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ مَفْعُولاً اشاره به این است که در اینگونه مسائل باید قاطعیت به خرج داد و کاری که شدنی است باید بشود،زیرا تسلیم جنجالها شدن در مسائلی که ارتباط با هدفهای کلی و اساسی دارد بی معنی است.
با تفسیر روشنی که در مورد آیه فوق آوردیم معلوم میشود که پیرایههایی را که دشمنان و یا دوستان نادان خواستهاند به این آیه ببندند کاملا بی اساس است، و در بحث نکات توضیح بیشتری در این زمینه به خواست خدا خواهیم داد. ***آخرین آیه مورد بحث در تکمیل بحثهای گذشته چنین میگوید:"هیچگونه سختی و حرجی بر پیامبر ص در آنچه خدا برای او واجب کرده است نیست" ( مٰا کٰانَ عَلَی النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیمٰا فَرَضَ اللّٰهُ لَهُ ).
آنجا که خداوند فرمانی به او میدهد،ملاحظه هیچ امری در برابر آن
1) 1) "کامل ابن اثیر"جلد 2 صفحه 177-قابل توجه است که ازدواج پیامبر(ص) با زینب در سال پنجم هجری واقع شد(همان مدرک).
جائز نیست،و بدون هیچ چون و چرا باید به مرحله اجرا در آید.
رهبران آسمانی هرگز نباید در اجرای فرمانهای الهی گوش به حرف این و آن دهند یا ملاحظه جوسازیهای سیاسی و آداب و رسوم غلط حاکم بر محیط را کنند چه بسا آن دستور برای شکستن همین شرائط نادرست و در هم کوبیدن بدعتهای زشت و رسوا باشد.
آنها باید به مصداق وَ لاٰ یَخٰافُونَ لَوْمَةَ لاٰئِمٍ (مائده-54)بدون خوف از سرزنشها و جنجالها،فرمان خدا را به کار بندند.
اصولا اگر ما بخواهیم بنشینیم تا برای اجرای فرمان حق،رضایت و خشنودی همه را جلب کنیم چنین چیزی امکان پذیر نیست،گروههایی هستند که تنها هنگامی راضی میشوند که ما تسلیم خواستهها یا پیرو مکتب آنها شویم،چنان که قرآن میگوید: وَ لَنْ تَرْضیٰ عَنْکَ الْیَهُودُ وَ لاَ النَّصٰاریٰ حَتّٰی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ :
"هرگز یهود و نصاری از تو راضی نخواهند شد تا از آئین آنها بی قید و شرط پیروی کنی"(بقره-120).
و در باره آیه مورد بحث مطلب چنین بود،زیرا ازدواج پیامبر ص با زینب -چنان که گفتیم-در افکار عمومی مردم آن محیط دو ایراد داشت:یکی ازدواج با"همسر مطلقه پسر خوانده"که در نظر آنها همچون ازدواج با همسر پسر حقیقی بود،و این بدعتی بود که میباید در هم شکسته میشد.
و دیگر ازدواج مرد با شخصیتی همچون پیامبر ص با همسر مطلقه یک برده آزاد شده عیب و ننگ بود،چرا که پیامبر را با یک برده همردیف قرار میداد این فرهنگ غلط نیز باید برچیده شود،و ارزشهای انسانی بجای آن بنشیند، "و کفو"بودن دو همسر تنها بر اساس ایمان و اسلام و تقوا استوار گردد.
اصولا سنتشکنی و برچیدن آداب و رسوم خرافی و غیر انسانی همواره با سر و صدا توأم است،و پیامبران هرگز نباید به این سر و صداها اعتنا کنند.
لذا در جمله بعد میفرماید:"این سنت الهی در مورد پیامبران در امم پیشین نیز جاری بوده است"( سُنَّةَ اللّٰهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ ).
تنها تو نیستی که گرفتار این مشکلی،بلکه همه انبیاء به هنگام شکستن سنتهای غلط گرفتار این ناراحتیها بودهاند.
مشکل بزرگ در این قضیه،منحصر به شکستن این دو سنت جاهلی نبود، بلکه چون پای ازدواج پیامبر ص در میان بود،این امر میتوانست دستاویز دیگری به دشمنان برای عیبجویی بدهد که شرح آن خواهد آمد.
و در پایان آیه برای تثبیت قاطعیت در این گونه مسائل بنیادی میفرماید "فرمان خدا همواره روی حساب و برنامه دقیقی است و باید به مرحله اجرا در آید" ( وَ کٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ قَدَراً مَقْدُوراً ).
تعبیر به" قَدَراً مَقْدُوراً "،ممکن است اشاره به حتمی بودن فرمان الهی باشد،و ممکن است ناظر به رعایت حکمت و مصلحت در آن باشد اما مناسبتر با مورد آیه این است که هر دو معنی از آن اراده شود،یعنی فرمان خدا هم روی حساب است و هم بی چون و چرا لازم الاجراء است.
جالب اینکه در تواریخ میخوانیم:پیامبر اسلام در مورد ازدواج با زینب آن چنان دعوت عامی برای صرف غذا از مردم به عمل آورد که در مورد هیچیک از همسرانش سابقه نداشت! (1).
گویا با این کار میخواست نشان دهد که به هیچوجه مرعوب سنتهای خرافی محیط نیست،بلکه به اجرای این دستور الهی افتخار میکند،بعلاوه در نظر داشت که از این راه آوازه شکستن این سنت جاهلی به گوش همگان
1) 1) مفسر بزرگ مرحوم طبرسی در"مجمع البیان"چنین نقل میکند فتزوجها رسول اللّٰه(ص)...و ما أولم علی امرأة من نسائه ما أولم علیها،ذبح شاة و اطعم الناس الخبز و اللحم،حتی امتد النهار(مجمع البیان ج 8 ص 361).
در سراسر جزیره عرب برساند.
داستان ازدواج پیامبر اسلام ص با زینب با تمام صراحتی که قرآن در این مساله و هدف این ازدواج به خرج داده و آن را شکستن یک سنت جاهلی در ارتباط با ازدواج با همسر مطلقه فرزند خوانده معرفی کرده باز مورد بهرهبرداری سوء جمعی از دشمنان اسلام گردیده است،آنها خواستهاند از آن یک داستان عشقی بسازند که ساحت قدس پیامبر را با آن آلوده کنند و احادیث مشکوک و یا مجعولی را در این زمینه دستاویز قرار دادهاند.
از جمله اینکه نوشتهاند:هنگامی که پیامبر ص برای حالپرسی زید به خانه او آمد همین که در را گشود چشمش به جمال زینب افتاد،و گفت:
"سبحان اللّٰه خالق النور تبارک اللّٰه احسن الخالقین"!:"منزه است خداوندی که خالق نور است و جاوید و پر برکت است خدایی که احسن الخالقین میباشد"! و این جمله را دلیلی بر علاقه پیامبر ص به زینب گرفتهاند.
در حالی که شواهد روشنی-قطع نظر از مساله نبوت و عصمت-در دست است که این افسانهها را تکذیب میکند.
نخست اینکه:زینب دختر عمه پیامبر ص بود و در محیط خانوادگی تقریبا با او بزرگ شده بود،پیامبر ص شخصا او را برای زید خواستگاری کرد، و اگر زینب جمال فوق العادهای داشت و فرضا جمال او جلب توجه حضرت را کرده بود نه جمالش امر مخفی بود و نه ازدواج با او قبل از این ماجرا مشکلی داشت،بلکه با توجه به اینکه زینب هیچگونه تمایلی برای ازدواج با زید نشان
نمیداد بلکه مخالفت خود را صریحا،بیان کرد،و کاملا ترجیح میداد همسر پیامبر ص شود بطوری که وقتی پیامبر ص به خواستگاری او برای زید رفت خوشحال شد زیرا تصور میکرد پیامبر ص او را برای خود خواستگاری میکند،اما بعدا با نزول آیه قرآن و امر به تسلیم در برابر فرمان خدا و پیامبر تن به ازدواج با زید داد.
با این مقدمات چه جای این توهم که او از چگونگی زینب با خبر نباشد؟ و چه جای این توهم که تمایل ازدواج با او را داشته باشد و نتواند اقدام کند؟ دیگر اینکه هنگامی که زید برای طلاق دادن همسرش زینب به پیامبر ص مراجعه مینماید حضرت بارها او را نصیحت میکند و مانع این طلاق میشود،این خود شاهد دیگری بر نفی آن افسانهها است.
از سوی دیگر قرآن با صراحت هدف این ازدواج را بیان کرده تا جایی برای گفتگوهای دیگر نباشد.
از سوی چهارم در آیات فوق خواندیم که خدا به پیامبر میگوید:در ماجرای ازدواج با همسر مطلقه زید جریانی وجود داشت که پیامبر از مردم میترسید در حالی که باید از خدا بترسد.
مساله ترس از خدا نشان میدهد که این ازدواج به عنوان یک وظیفه انجام شده که باید به خاطر پروردگار ملاحظات شخصی را کنار بگذارد تا یک هدف مقدس الهی تامین شود،هر چند به قیمت زخم زبان کوردلان و افسانهبافیهای منافقان در زمینه متهم ساختن پیامبر تمام گردد و این بهای سنگینی بود که پیامبر در مقابل اطاعت فرمان خدا و شکستن یک سنت غلط پرداخت و هنوز هم میپردازد! اما لحظاتی در طول زندگی رهبران راستین فرا میرسد که باید ایثار و فداکاری کنند،و خود را در معرض اتهام اینگونه افراد قرار دهند تا هدفشان
پیاده شود.
آری اگر پیامبر هرگز زینب را ندیده بود و نشناخته بود و هرگز زینب تمایل با ازدواج او نداشت و زید نیز حاضر به طلاق دادن او نبود(قطع نظر از مسئله نبوت و عصمت)جای این گفتگو و توهمات بود،ولی با توجه به نفی همه این شرائط،ساختگی بودن این افسانهها روشن میشود.
به علاوه تاریخ زندگی پیامبر ص به هیچ وجه نشان نمیدهد که او علاقه و تمایل خاصی نسبت به زینب داشت،بلکه همچون سایر همسران بلکه شاید از جهاتی کمتر از بعضی همسران پیامبر بوده،و این خود شاهد تاریخی دیگری بر نفی آن افسانهها است. آخرین سخنی که در اینجا اشاره به آن را لازم میدانیم اینکه ممکن است کسی بگوید شکستن چنین سنت غلطی لازم بود اما چه ضرورتی داشت که شخص پیامبر اقدام به سنتشکنی کند،میتوانست مساله را به صورت یک قانون بیان نماید و دیگران را تشویق به گرفتن همسر مطلقه پسر خوانده خود کند.
ولی باید توجه داشت گاهی یک سنت جاهلی و غلط مخصوصا مربوط به ازدواج با افرادی که دون شان انسان از نظر ظاهری هستند با سخن امکان پذیر نیست، و مردم میگویند اگر این کار خوب بود چرا خود او انجام نداد،؟چرا او با همسر برده آزاد شدهای ازدواج نکرد؟!چرا او با همسر مطلقه فرزندخواندهاش عقد همسری نبست؟!.
در اینگونه موارد یک نمونه عملی به همه این چراها پایان میدهد.و بطور قاطع آن سنت غلط شکسته میشود.گذشته از اینکه نفس این عمل یک نوع ایثار و فداکاری بود.
بدون شک استقلال فکری و روحی انسان اجازه نمیدهد که بی قید و شرط تسلیم کسی شود،چرا که او هم انسانی است مثل خودش،و ممکن است در مسائلی اشتباهاتی داشته باشد.
اما هنگامی که مساله به خداوند عالم و حکیم و پیامبری که از او سخن میگوید و به فرمان او گام بر میدارد میرسد تسلیم مطلق نبودن دلیل بر گمراهی است،چرا که فرمانش کمترین خطا و اشتباهی ندارد.
و از این گذشته فرمان او حافظ منافع خود انسان است،و چیزی نیست که به ذات پاک خدا برگردد،آیا ممکن است هیچ انسان عاقلی با تشخیص این حقیقت مصالح خود را زیر پا بگذارد؟ از همه اینها گذشته ما از آن او هستیم،و هر چه داریم از او است،و جز تسلیم در برابر او کاری نمیتوانیم داشته باشیم.
لذا در سراسر قرآن آیات فراوانی دیده میشود که به این مساله اشاره میکند:
گاه میگوید:پیروان واقعی انبیا کسانی هستند که در برابر حکم خدا و رسولش میگویند شنیدیم و اطاعت کردیم" إِنَّمٰا کٰانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ إِذٰا دُعُوا إِلَی اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ أَنْ یَقُولُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ " (نور-51).
و گاه میگوید:"سوگند به پروردگارت آنها به حقیقت ایمان نمیرسند تا زمانی که تو را در اختلافاتشان حکم سازند،و سپس در دل خود از داوری تو کوچکترین ناراحتی نداشته باشند و کاملا تسلیم شوند" فَلاٰ وَ رَبِّکَ لاٰ یُؤْمِنُونَ حَتّٰی یُحَکِّمُوکَ فِیمٰا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً "(نساء-65).
و در جای دیگر میگوید:"چه کسی آئینش بهتر است از آن کس که با تمام وجود خود تسلیم پروردگار شده و نیکوکار است"؟" وَ مَنْ أَحْسَنُ دِیناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ "(نساء-125).
اصولا"اسلام"از ماده"تسلیم"گرفته شده،و به همین حقیقت اشاره میکند،بنا بر این هر انسانی به مقدار تسلیمش در برابر حق از روح اسلام برخوردار است.
مردم در این زمینه چند گروهند:گروهی تنها در مواردی تسلیم فرمان حقند که با منافعشان تطبیق کند،اینها در حقیقت مشرکانی هستند که نام"مسلم" بر خود گذاردهاند،و کارشان تجزیه احکام الهی به مصداق" نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ "است حتی در آنجا که ایمان میآورند در حقیقت به منافعشان ایمان آوردهاند نه به حکم خدا!.
گروه دیگری آنها هستند که اراده و خواستشان تحت الشعاع اراده و خواست خدا است،و به هنگام تضاد منافع زود گذرشان با فرمان حق از آن چشم میپوشند و تسلیم فرمان خدا میشوند،اینها مؤمنان و مسلمانان راستینند.
گروه سومی از این هم برترند،و اصولا جز آنچه خدا اراده کند ارادهای ندارند،و جز آنچه او میخواهد خواستهای در دل آنها نیست،آنها به جایی رسیدهاند که فقط چیزی را دوست میدارند که او دوست دارد،و از چیزی متنفرند که او نمیخواهد.
اینها خاصان و مخلصان و مقربان درگاه او هستند که تمام وجودشان به رنگ توحید در آمده و غرق محبت و محو جمال اویند (1).
1) 1) بحث دیگری در این زمینه نیز در جلد سوم صفحه 454(ذیل آیه 65 سوره نساء)آوردهایم.
اَلَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسٰالاٰتِ اَللّٰهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لاٰ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اَللّٰهَ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ حَسِیباً (39)
39-(پیامبران پیشین)کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی میکردند و(تنها)از او میترسیدند و از هیچکس جز خدا واهمه نداشتند،و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش دهنده اعمال آنها)است.
مبلغان راستین کیانند؟
نخستین آیه مورد بحث-به تناسب بحثی که در آخرین آیه از آیات پیشین، در باره پیامبران گذشته بود-به یکی از مهمترین برنامههای عمومی انبیاء اشاره کرده،میفرماید:"پیامبران پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی میکردند و از او میترسیدند و از هیچکس جز خدا واهمه نداشتند"( اَلَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسٰالاٰتِ اللّٰهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لاٰ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللّٰهَ ).
تو نیز در تبلیغ رسالتهای پروردگار نباید کمترین وحشتی از کسی داشته باشی هنگامی که به تو دستور میدهد یک سنت غلط جاهلی را در زمینه ازدواج با همسر مطلقه فرزند خوانده در هم بشکن و با زینب همسر مطلقه زید ازدواج کن هرگز نباید در انجام این وظیفه کمترین نگرانی از ناحیه گفتگوی این و آن به خود راه دهی که این سنت همگی پیامبران است.
اصولا کار پیامبران در بسیاری از مراحل شکستن اینگونه سنتها است و اگر بخواهند کمترین ترس و وحشتی به خود راه بدهند در انجام رسالت خود
پیروز نخواهند شد قاطعانه باید پیش روند،حرفهای ناموزون بدگویان را به جان خریدار شوند و بی اعتنا به جوسازیها و غوغای عوام و توطئه فاسدان و مفسدان به برنامههای خود ادامه دهند چرا که همه حسابها به دست خدا است.
لذا در پایان آیه میفرماید:"همین بس که خداوند حافظ اعمال بندگان و حسابگر و جزا دهنده آنها است"( وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ حَسِیباً ).
هم حساب ایثار و فداکاری پیامبران را در این راه نگهمیدارد و پاداش میدهد و هم سخنان ناموزون و یاوه سرای دشمنان را محاسبه و کیفر میدهد.
در حقیقت جمله" کَفیٰ بِاللّٰهِ حَسِیباً "دلیلی است برای این موضوع که رهبران الهی نباید در ابلاغ رسالات خود وحشتی داشته باشند چون حسابگر زحمات آنها و پاداش دهنده خدا است.
1-منظور از"تبلیغ"در اینجا همان"ابلاغ"و رسانیدن است،و هنگامی که ارتباط با"رسالات اللّٰه"پیدا کند مفهومش این میشود که آنچه را خدا به عنوان وحی به پیامبران تعلیم کرده به مردم تعلیم کنند،و از طریق استدلال و انذار و بشارت و موعظه و اندرز در دلها نفوذ دهند.
2-"خشیت"به معنی ترس توأم با تعظیم و احترام است،و از همین رو با خوف که این ویژگی در آن نیست متفاوت است،و گاه به معنی مطلق ترس نیز به کار میرود.
در بعضی از مؤلفات محقق طوسی سخنی در تفاوت این دو واژه آمده است که در حقیقت ناظر به معنی عرفانی آن میباشد،نه معنی لغوی،او میگوید:
"خشیت و خوف هر چند در لغت به یک معنی(یا نزدیک به یک معنی)میباشند، ولی در عرف صاحبدلان در میان این دو فرقی است،و آن اینکه:"خوف"
به معنی ناراحتی درونی از مجازاتی است که انسان به خاطر ارتکاب گناهان یا تقصیر در طاعات انتظار آن را دارد،و این حالت برای اکثر مردم حاصل میشود،هر چند مراتب آن بسیار متفاوت است،و مرتبه اعلای آن جز برای گروه اندکی حاصل نمیشود.
اما"خشیت"حالتی است که به هنگام درک عظمت خدا و هیبت او،و ترس از مهجور ماندن از انوار فیض او برای انسانی حاصل میشود،و این حالتی است که جز برای کسانی که واقف به عظمت ذات پاک و مقام کبریای او هستند و لذت قرب او را چشیدهاند حاصل نمیگردد و لذا در قرآن این حالت را مخصوص بندگان عالم و آگاه شمرده و میفرماید: إِنَّمٰا یَخْشَی اللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ الْعُلَمٰاءُ (1).
ممکن است گفته شود که این آیه با جملهای که در آیات قبل گذشت تضاد دارد چه اینکه در اینجا میگوید:پیامبران الهی تنها از خدا میترسند و از غیر او ترس و واهمهای ندارند،ولی در آیات گذشته آمده بود:تو در دل خود چیزی را پنهان میکردی که خدا آشکار کرد،"و از مردم ترس داشتی در حالی که باید از خدا بترسی"" وَ تَخْشَی النّٰاسَ وَ اللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشٰاهُ ".
ولی با توجه به دو نکته پاسخ این سؤال روشن میشود:
نخست اینکه:اگر پیغمبر ترس و وحشتی داشت به خاطر این بود که مبادا شکستن این سنت برای جمع زیادی قابل هضم و تحمل نباشد و به همین جهت در ایمان خود نسبت به مبانی اسلام متزلزل گردند،چنین خشیتی در حقیقت به"خشیت از خدا"باز میگردد.
دیگر اینکه پیامبران در تبلیغ رسالت الهی هرگز گرفتار ترس و وحشت از کسی نمیشوند،اما در مسائل زندگی شخصی و خصوصی مانعی ندارد که از یک
1) 1) مجمع البحرین ماده خشیت.
موضوع خطرناک مانند زخم زبانهای مردم بیم داشته باشند،و یا همچون موسی ع به هنگامی که عصا را افکند و اژدها شد مطابق طبع بشری ترسید،اینگونه ترس و وحشت اگر افراطی نباشد عیب و نقص نیست، و حتی شجاعترین افراد در زندگی خود گاه با آن روبرو میشوند،عیب و نقص آن است که در زندگی اجتماعی در انجام وظیفه الهی بترسد.
جمعی از آیه فوق استفاده کردهاند که برای انبیاء هرگز تقیه کردن در ابلاغ رسالت جائز نیست،زیرا قرآن میگوید: وَ لاٰ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللّٰهَ .
ولی باید توجه داشت"تقیه"انواعی دارد،تنها یک نوع از آن"تقیه خوفی" است که طبق آیه فوق در مورد دعوت انبیاء و ابلاغ رسالت منتفی است.
ولی تقیه اقسام دیگری نیز دارد،از جمله"تقیه تحبیبی"و"پوششی" است.
منظور از"تقیه تحبیبی"آن است که گاه انسان برای جلب محبت طرف مقابل عقیده خود را مکتوم میدارد تا بتواند نظر او را برای همکاری در اهداف مشترک جلب کند.
و منظور از"تقیه پوششی"آن است که گاه برای رسیدن به هدف باید نقشهها و مقدمات را کتمان کند،چرا که اگر برملا گردد و دشمنان از آن آگاه شوند ممکن است آن را خنثی کنند.
زندگی انبیاء مخصوصا پیامبر اسلام ص پر است از اینگونه تقیهها، زیرا میدانیم در بسیاری از مواقع هنگامی که حرکت به سوی میدان نبرد میکرد مقصد خود را مخفی میداشت،نقشههای جنگی او کاملا در خفا کشیده میشد، و استتار که نوعی از تقیه است در تمام مراحل اجرا میگشت.
گاه برای بیان حکمی از روش مرحلهای که نوعی از تقیه است استفاده
میکرد.فی المثل مساله"تحریم ربا"یا"شرب خمر"در یک مرحله بیان نشد، بلکه به فرمان خدا در چندین مرحله صورت گرفت یعنی از مراحل سبکتر شروع شد تا به حکم نهایی و اصلی رسید.
به هر حال تقیه معنی وسیعی دارد که همان"پوشاندن واقعیتها برای پرهیز و اجتناب از به خطر افتادن هدفها است"و این چیزی است که در میان همه عقلای جهان وجود دارد و رهبران الهی هم برای رسیدن به هدفهای مقدسشان در پارهای از مراحل آن را انجام میدهند،چنان که در داستان حضرت "ابراهیم" ع قهرمان توحید میخوانیم که او مقصدش را از ماندن در شهر در آن روز که بت پرستان برای مراسم عید به خارج شهر میرفتند مکتوم داشت، تا از یک فرصت مناسب برای در هم کوبیدن بتها استفاده کند.
و نیز"مؤمن آل فرعون"برای اینکه بتواند در مواقع حساس به موسی ع کمک کند و او را از قتل نجات دهد ایمان خود را مکتوم میداشت.و به همین جهت قرآن از او نه عظمت یاد کرده،به هر حال تنها تقیه خوفی است که بر پیامبران مجاز نیست به انواع دیگر تقیه.
گر چه سخن در این زمینه بسیار است اما با حدیثی پر معنی و جامع از امام صادق ع این بحث را پایان میدهیم امام ع فرمود:
التقیة دینی و دین آبائی،و لا دین لمن لا تقیة له و التقیة ترس اللّٰه فی الأرض،لأن مؤمن آل فرعون لو أظهر الإسلام لقتل: "تقیه آئین من و آئین پدران من است،کسی که تقیه ندارد دین ندارد،تقیه سپر نیرومند پروردگار در زمین است،چرا که اگر مؤمن آل فرعون ایمان خود را اظهار میکرد مسلما کشته میشد(و رسالت او در حفظ آئین موسی به هنگام خطر انجام نمیشد) (1).
در باره تقیه بحث مشروحی در جلد یازدهم صفحه 423(ذیل آیه 106 سوره
1) 1) "مجمع البیان"جلد 8 صفحه 521 ذیل آیه 28 سوره"مؤمن".
نحل)داشتهایم.
آیه فوق دلیل روشنی است بر اینکه شرط اساسی برای پیشرفت در مسائل تبلیغاتی قاطعیت و اخلاص و عدم وحشت از هیچکس جز از خدا است.
آنها که در برابر فرمانهای الهی خواستههای این و آن و تمایلات بی رویه گروهها و جمعیتها را در نظر میگیرند،و با توجیهاتی حق و عدالت را تحت الشعاع آن قرار میدهند،هرگز نتیجه اساسی نخواهند گرفت، هیچ نعمتی برتر از نعمت هدایت نیست،و هیچ خدمتی برتر از اعطاء این نعمت به انسانی نمیباشد، و به همین دلیل پاداش این کار برترین پاداشها است،لذا در حدیثی از امیر مؤمنان میخوانیم:که میفرماید:"هنگامی که رسول خدا ص مرا به سوی یمن فرستاد فرمود با هیچکس پیکار مکن مگر آنکه قبلا او را دعوت به سوی حق کنی،
و ایم اللّٰه لئن یهدی اللّٰه علی یدیک رجلا خیر مما طلعت الشمس و غربت:
"به خدا سوگند اگر یک انسان به دست تو هدایت شود برای تو بهتر است از تمام آنچه خورشید بر آن طلوع و غروب میکند" (1).
و باز به همین دلیل است که مبلغان راستین باید نیازی به مردم نداشته باشند و نه ترسی از هیچ مقامی که آن"نیاز"و این"ترس"بر افکار و اراده آنها خواه و ناخواه اثر میگذارد.
یک مبلغ الهی به مقتضای: وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ حَسِیباً تنها به این میاندیشد که حسابگر اعمال او خدا است،و پاداشش به دست او است،و همین آگاهی و عرفان به او در این راه پر نشیب و فراز مدد میدهد.
1) 1) کافی(طبق نقل بحار جلد 21 صفحه 361).
مٰا کٰانَ مُحَمَّدٌ أَبٰا أَحَدٍ مِنْ رِجٰالِکُمْ وَ لٰکِنْ رَسُولَ اَللّٰهِ وَ خٰاتَمَ اَلنَّبِیِّینَ وَ کٰانَ اَللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً (40)
40-محمد پدر هیچیک از مردان شما نبود،ولی رسول خدا و خاتم و آخرین پیامبران است و خداوند به هر چیز آگاه است.
مساله خاتمیت
این آیه آخرین سخنی است که خداوند در ارتباط با مساله ازدواج پیامبر ص با"همسر مطلقه زید"برای شکستن یک سنت غلط جاهلی،بیان میدارد، و جواب کوتاه و فشردهای است به عنوان آخرین جواب،و ضمنا حقیقت مهم دیگری را که مساله خاتمیت است به تناسب خاصی در ذیل آن بیان میکند.
نخست میفرماید:"محمد پدر هیچیک از مردان شما نبود"( مٰا کٰانَ مُحَمَّدٌ أَبٰا أَحَدٍ مِنْ رِجٰالِکُمْ ).
نه"زید"و نه دیگری،و اگر یک روز نام پسر محمد بر او گذاردند این تنها یک عادت و سنت بود که با ورود اسلام و نزول قرآن بر چیده شد نه یک رابطه طبیعی و خویشاوندی.
البته پیامبر فرزندان حقیقی به نام"قاسم"و"طیب"و"طاهر"و"ابراهیم" داشت،ولی طبق نقل مورخان همه آنها قبل از بلوغ،چشم از جهان بستند،و لذا نام"رجال"(مردان)بر آنها اطلاق نشد (1).
1) 1) "تفسیر قرطبی"و تفسیر"المیزان"ذیل آیه مورد بحث.
امام حسن و امام حسین ع که آنها را فرزندان پیامبر ص میخواندند، گرچه به سنین بالا رسیدند،ولی به هنگام نزول این آیه هنوز کودک بودند، بنا بر این جمله مٰا کٰانَ مُحَمَّدٌ أَبٰا أَحَدٍ مِنْ رِجٰالِکُمْ که به صورت فعل ماضی آمده است بطور قاطع در آن هنگام در حق همه صادق بوده است.
و اگر در بعضی از تعبیرات خود پیامبر ص میخوانیم
"انا و علی أبوا هذه الامة" :"من و علی پدران این امتیم"مسلما منظور پدر نسبی نبوده بلکه ابوت ناشی از تعلیم و تربیت و رهبری بوده است.
با این حال ازدواج با همسر مطلقه زید که قرآن فلسفه آن را صریحا شکستن سنتهای نادرست ذکر کرده چیزی نبود که باعث گفتگو در میان این و آن شود،و یا به خواهند آن را دستاویز برای مقاصد سوء خود کنند.
سپس میافزاید:ارتباط پیامبر ص با شما تنها از ناحیه رسالت و خاتمیت میباشد"او رسول اللّٰه و خاتم النبیین است"( وَ لٰکِنْ رَسُولَ اللّٰهِ وَ خٰاتَمَ النَّبِیِّینَ ).
بنا بر این صدر آیه ارتباط نسبی را بطور کلی قطع میکند،و ذیل آیه ارتباط معنوی ناشی از رسالت و خاتمیت را اثبات مینماید،و از اینجا پیوند صدر و ذیل روشن میشود.
از این گذشته اشاره به این حقیقت نیز دارد که در عین حال علاقه او فوق علاقه یک پدر به فرزند است،چرا که علاقه او علاقه رسول به امت میباشد، آنهم رسولی که میداند بعد از او پیامبر دیگری نخواهد آمد،و باید آنچه مورد نیاز امت است تا دامنه قیامت برای آنها با دقت و با نهایت دلسوزی پیشبینی کند.
و البته خداوند عالم و آگاه همه آنچه را در این زمینه لازم بوده در اختیار او گذارده،از اصول و فروع و کلیات و جزئیات در تمام زمینهها،و لذا در پایان آیه میفرماید:"خداوند به هر چیز عالم و آگاه بوده و هست"( وَ کٰانَ اللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً ).
این نکته نیز قابل توجه است که خاتم انبیاء بودن،به معنی"خاتم المرسلین" بودن نیز هست،و اینکه بعضی از دینسازان عصر ما برای مخدوش کردن مساله خاتمیت به این معنی چسبیدهاند که قرآن پیامبر اسلام ص را خاتم انبیاء شمرده، نه"خاتم رسولان"این یک اشتباه بزرگ است،چرا که اگر کسی خاتم انبیاء شد به طریق اولی خاتم رسولان نیز هست،زیرا مرحله"رسالت"مرحلهای است فراتر از مرحله"نبوت"(دقت کنید).
این سخن درست به این میماند که بگوئیم:فلان کس در سرزمین حجاز نیست،چنین کسی مسلما در مکه نخواهد بود،اما اگر بگوئیم در مکه نیست، ممکن است در نقطه دیگری از حجاز باشد،بنا بر این اگر پیامبر را"خاتم المرسلین" مینامید ممکن بود"خاتم انبیاء"نباشد،اما وقتی میگوید او"خاتم انبیاء" است،مسلما"خاتم رسولان"نیز خواهد بود،و به تعبیر مصطلح نسبت"نبی" و"رسول"نسبت"عموم و خصوص مطلق"است(باز هم دقت کنید).
"خاتم"(بر وزن حاتم)آن گونه که ارباب لغت گفتهاند به معنی چیزی است که به وسیله آن پایان داده میشود،و نیز به معنی چیزی آمده است که با آن اوراق و مانند آن را مهر میکنند.
در گذشته و امروز این امر معمول بوده و هست که وقتی میخواهند در نامه یا ظرف یا خانهای را ببندند و کسی آن را باز نکند روی در،یا روی قفل آن ماده چسبندهای میگذارند،و روی آن مهری میزنند که امروز از آن تعبیر به"لاک و مهر"میشود.
و این به صورتی است که برای گشودن آن حتما باید مهر و آن شیء چسبنده
شکسته شود،مهری را که بر اینگونه اشیاء میزنند"خاتم"میگویند،و از آنجا که در گذشته گاهی از گلهای سفت و چسبنده برای این مقصد استفاده میکردند لذا در متون بعضی از کتب معروف لغت در معنی خاتم میخوانیم"ما یوضع علی الطینة"(چیزی بر گل میزنند) (1).
اینها همه به خاطر آن است که این کلمه از ریشه"ختم"به معنی"پایان" گرفته شده،و از آنجا که این کار(مهر زدن)در خاتمه و پایان قرار میگیرد نام "خاتم"بر وسیله آن گذارده شده است.
و اگر میبینیم یکی از معانی"خاتم"انگشتر است آن نیز به خاطر همین است که نقش مهرها را معمولا روی انگشترهایشان میکندند،و به وسیله انگشتر نامهها را مهر میکردند،لذا در حالات پیامبر ص و ائمه هدی ع و شخصیتهای دیگر از جمله مسائلی که مطرح میشود نقش خاتم آنها است.
مرحوم"کلینی"در"کافی"از امام صادق ع چنین نقل میکند:
ان خاتم رسول اللّٰه کان من فضة نقشه محمد رسول اللّٰه: "انگشتر پیامبر از نقره بود و نقش آن محمد رسول اللّٰه بود" (2).
در بعضی از تواریخ آمده است که یکی از حوادث سال ششم هجری این بود که پیامبر انگشتر نقش داری برای خود انتخاب فرمود و این به خاطر آن بود که به او عرض کردند پادشاهان نامههای بدون مهر را نمیخوانند (3).
در کتاب"طبقات"نیز آمده است هنگامی که پیامبر گرامی اسلام تصمیم گرفت دعوت خود را گسترش دهد،و به پادشاهان و سلاطین روی زمین نامه بنویسد دستور داد انگشتری برایش ساختند که روی آن"محمد رسول اللّٰه"حک شده
بود،و نامههای خود را با آن مهر میکرد (1).
با این بیان به خوبی روشن میشود که خاتم گر چه امروز به انگشتر تزیینی نیز اطلاق میشود،ولی ریشه اصلی آن از ختم به معنی پایان گرفته شده است و در آن روز به انگشترهایی میگفتند که با آن نامهها را مهر میکردند.
بعلاوه این ماده در قرآن مجید در موارد متعددی به کار،رفته،و در همه جا به معنی پایان دادن و مهر نهادن است،مانند اَلْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلیٰ أَفْوٰاهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنٰا أَیْدِیهِمْ :"امروز-روز قیامت-مهر بر دهانشان مینهیم و دستهای آنها با ما سخن میگوید"(یس-65). خَتَمَ اللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ وَ عَلیٰ سَمْعِهِمْ وَ عَلیٰ أَبْصٰارِهِمْ غِشٰاوَةٌ :"خداوند بر دلها و گوشهای آنها(منافقان)مهر نهاده(به گونهای که هیچ حقیقتی در آن نفوذ نمیکند)و بر چشمهای آنها پردهای است"(بقره-7).
از اینجا معلوم میشود آنها که در دلالت آیه مورد بحث بر خاتمیت پیامبر اسلام ص و پایان گرفتن سلسله انبیاء به وسیله او وسوسه کردهاند به کلی از معنی این واژه بی اطلاع بودهاند،و یا خود را به بیاطلاعی زدهاند،و گرنه هر کس کمترین اطلاعی از ادبیات عرب داشته باشد میداند کلمه"خاتم النبیین"به وضوح دلالت بر معنی خاتمیت دارد.
وانگهی اگر غیر از این تفسیر برای آیه گفته شود مفهوم سبک و بچهگانهای پیدا خواهد کرد مثل اینکه بگوئیم پیامبر اسلام انگشتر پیامبران بود یعنی زینت پیامبران محسوب میشد،زیرا میدانیم انگشتر یک ابزار ساده برای انسان است و هرگز در ردیف خود انسان نخواهد بود و اگر آیه را چنین تفسیر کنیم مقام پیامبر اسلام ص را فوق العاده تنزل دادهایم،گذشته از اینکه با معنی لغوی سازگار نیست.لذا این واژه در تمام قرآن(در 8 مورد)که این ماده به کار
1) 1) "طبقات کبری"جلد 1 صفحه 258.
رفته همه جا به معنی"پایان دادن و مهر نهادن"آمده است.
آیه فوق گرچه برای اثبات این مطلب کافی است،ولی دلیل خاتمیت پیامبر اسلام ص منحصر به آن نمیباشد،چه اینکه هم آیات دیگری در قرآن مجید به این معنی اشاره میکند،و هم روایات فراوانی در این باره وارد شده است.
از جمله در آیه 19 سوره انعام میخوانیم: وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هٰذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ :این قرآن بر من وحی شده تا شما و تمام کسانی را که این قرآن به آنها میرسد انذار کنم(و به سوی خدا دعوت نمایم).
وسعت مفهوم تعبیر و من بلغ(تمام کسانی که این سخن به آنها میرسد) رسالت جهانی قرآن و پیامبر اسلام را از یک سو و مساله خاتمیت را از سوی دیگر روشن میسازد.
آیات دیگری که عمومیت دعوت پیامبر اسلام ص را برای جهانیان اثبات میکند مانند تَبٰارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقٰانَ عَلیٰ عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعٰالَمِینَ نَذِیراً :
"جاوید و پر برکت است خداوندی که قرآن را بر بندهاش نازل کرد تا تمام اهل جهان را انذار کند"(فرقان آیه 1).
و مانند وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ کَافَّةً لِلنّٰاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً :"ما تو را جز برای عموم مردم به عنوان بشارت و انذار نفرستادیم"(توبه آیه 28).
و آیه قُلْ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّٰهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً :"بگو:ای مردم! من فرستاده خدا به همه شما هستم"(اعراف آیه 158).
با توجه به وسعت مفهوم"عالمین"و"ناس"و"کافة"نیز مؤید این معنی است از این گذشته اجماع علماء اسلام از یک سو و ضروری بودن این مساله در میان مسلمین از سوی دیگر،و روایات فراوانی که از پیامبر و دیگر پیشوایان اسلام رسیده
از سوی سوم مطلب را روشنتر میسازد که به عنوان نمونه به ذکر چند روایت زیر قناعت میکنیم! 1-در حدیث معروفی از پیامبر ص میخوانیم که فرمود:
حلالی حلال الی یوم القیامة و حرامی حرام الی یوم القیامة: "حلال من تا روز قیامت حلال است و حرام من تا روز قیامت حرام" (1).
این تعبیر بیانگر ادامه این شریعت تا پایان جهان میباشد.
گاهی حدیث فوق به صورت
حلال محمد حلال ابدا الی یوم القیامة و حرامه حرام ابدا الی یوم القیامة لا یکون غیره و لا یجیء غیره نیز نقل شده است:
"حلال محمد همیشه تا روز قیامت حلال است و حرام او همیشه تا قیامت حرام است، غیر آن نخواهد بود و غیر او نخواهد آمد" (2).
2-حدیث معروف"منزله"که در کتب مختلف شیعه و اهل سنت در مورد علی ع و داستان ماندن او بجای پیامبر در مدینه به هنگام رفتن رسول خدا ص، به سوی جنگ تبوک آمده نیز کاملا مساله خاتمیت را روشن میکند،زیرا در این حدیث میخوانیم:پیامبر به علی ع فرمود:
انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی: "تو نسبت به من،به منزله هارون نسبت به موسی هستی،جز اینکه بعد از من پیامبری نیست"(بنا بر این تو همه منصبهای هارون را نسبت به موسی داری جز نبوت) (3).
1) 1) "بحار الانوار"جلد دوم صفحه 260 باب 31 حدیث 17.
2) 2) "اصول کافی"جلد اول"باب البدع و الرأی و المقاییس"حدیث 19.
3) 3) این حدیث را"محب الدین طبری"در"ذخائر العقبی"صفحه 79(طبع مکتبة القدس)و"ابن حجر"در"صواعق المحرقه"صفحه 177(طبع مکتبة القاهره) و تاریخ بغداد جلد 7 صفحه 452(طبع السعاده)و کتب دیگری همچون"کنز العمال" و"منتخب کنز العمال"و"ینابیع الموده"نقل کردهاند(برای توضیح بیشتر در باره حدیث منزله به جلد ششم تفسیر نمونه صفحه 346 مراجعه فرمائید).
3-این حدیث نیز مشهور است و در بسیاری از منابع اهل سنت نقل شده که فرمود:
مثلی و مثل الانبیاء کمثل رجل بنی بنیانا فاحسنه و اجمله، فجعل الناس یطیفون به یقولون ما رأینا بنیانا احسن من هذا الا هذه اللبنة، فکنت انا تلک اللبنة: "مثل من در مقایسه با انبیاء پیشین همانند مردی است که بنائی بسیار زیبا و جالب بسازد،مردم گرد آن بگردند و بگویند بنائی زیباتر از این نیست جز اینکه جای یک خشت آن خالی است و من همان خشت آخرینم"! این حدیث در صحیح مسلم به عبارات مختلف و از روات متعدد نقل شده، حتی در یک مورد در ذیل آن این جمله آمده است:
و انا خاتم النبیین.
و در حدیث دیگری در ذیل آن میخوانیم:
جئت فختمت الانبیاء: "آمدم و پیامبران را پایان دادم" (1).
و نیز در صحیح بخاری(کتاب المناقب)و مسند احمد حنبل،و صحیح ترمذی،و نسایی و کتب دیگر نقل شده،و از احادیث بسیار معروف و مشهور است و مفسران شیعه و اهل سنت مانند طبرسی در مجمع البیان و قرطبی در تفسیرش ذیل آیه مورد بحث آوردهاند.
4-در بسیاری از خطبههای نهج البلاغه نیز خاتمیت پیامبر اسلام ص صریحا آمده است از جمله در خطبه 173 در توصیف پیامبر اسلام ص چنین میخوانیم:
امین وحیه و خاتم رسله و بشیر رحمته و نذیر نقمته: او(محمد) امین وحی خدا،و خاتم پیامبران،و بشارت دهنده رحمت و انذار کننده از عذاب او بود".
و در خطبه 133 چنین آمده است:
ارسله علی حین فترة من الرسل،و تنازع من الالسن،فقفی به الرسل و ختم به الوحی: "او را پس از یک دوران
1) 1) صحیح مسلم جلد 4 صفحه 1790 و 1791(باب ذکر کونه(ص)خاتم النبیین از کتاب الفضائل).
فترت بعد از پیامبران گذشته فرستاد به هنگامی که میان مذاهب مختلف نزاع در گرفته بود به وسیله او سلسله نبوت را تکمیل کرده و وحی را با او ختم نمود".
و در خطبه نخستین نهج البلاغه بعد از شمردن برنامههای انبیاء و پیامبران پیشین میفرماید:
الی ان بعث اللّٰه سبحانه محمدا رسول اللّٰه(ص)لانجاز عدته و اتمام نبوته: "تا زمانی که خداوند سبحان محمد ص رسولش را برای تحقق بخشیدن به وعدههایش و پایان دادن سلسله نبوت مبعوث فرمود".
5-و در پایان خطبه حجة الوداع همان خطبهای که پیامبر اسلام ص در آخرین حج و آخرین سال عمر مبارکش به عنوان یک وصیتنامه جامع برای مردم بیان کرد نیز مساله خاتمیت صریحا آمده است آنجا که میفرماید:
الا فلیبلغ شاهد کم غائبکم لا نبی بعدی و لا امة بعدکم: "حاضران به غائبان این سخن را برسانند که بعد از من پیامبری نیست،و بعد از شما امتی نخواهد بود،سپس دستهای خود را به سوی آسمان بلند کرد آن چنان که سفیدی زیر بغلش نمایان گشت و عرضه داشت:
اللهم اشهد انی قد بلغت: "خدایا گواه باش که من آنچه را باید بگویم گفتم" (1).
6-در حدیث دیگری که در کتاب کافی از امام صادق ع آمده است چنین میخوانیم:
ان اللّٰه ختم بنبیکم النبیین فلا نبی بعده ابدا و ختم بکتابکم الکتب فلا کتاب بعده ابدا: "خداوند با پیامبر شما سلسله انبیاء را ختم کرد، بنا بر این هرگز بعد از او پیامبری نخواهد آمد و با کتاب آسمانی شما کتب آسمانی را پایان داد پس کتابی هرگز بعد از آن نازل نخواهد گشت" (2).
حدیث در این زمینه در منابع اسلامی بسیار زیاد است بطوری که در کتاب معالم النبوة 135 حدیث از کتب علماء اسلام از شخص پیامبر ص و پیشوایان
بزرگ اسلام در این زمینه جمع آوری شده است (1).
نخستین سؤالی که در این بحث مطرح میشود این است که مگر جامعه انسانیت ممکن است متوقف شود؟مگر سیر تکاملی بشر حد و مرزی دارد؟مگر با چشم خود نمیبینیم که انسانهای امروز در مرحلهای بالاتر از علم و دانش و فرهنگ نسبت به گذشته قرار دارند؟.
با این حال چگونه ممکن است دفتر نبوت به کلی بسته شود و انسان در این سیر تکاملیش از رهبری پیامبران تازهای محروم گردد؟ "پاسخ"این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود و آن اینکه: گاه انسان به مرحلهای از بلوغ فکری و فرهنگی میرسد که میتواند با استفاده مستمر از اصول و تعلیماتی که نبی خاتم به طور جامع در اختیار او گذارده راه را ادامه دهد بی آنکه احتیاج به شریعت تازهای داشته باشد.
این درست به آن میماند که انسان در مقاطع مختلف تحصیلی در هر مقطع نیاز به معلم و مربی جدید دارد تا دورانهای مختلف را بگذراند،اما هنگامی که به مرحله دکترا رسید و مجتهد و صاحبنظر در علم یا علوم مختلفی گردید در اینجا دیگر به تحصیلات خود نزد استاد جدیدی ادامه نمیدهد،بلکه به اتکاء آنچه از محضر اساتید پیشین و مخصوصا استاد اخیر دریافته،به بحث و تحقیق و مطالعه و بررسی میپردازد،و مسیر تکاملی خود را ادامه میدهد،و به تعبیر دیگر نیازها و مشکلات راه را با آن اصول کلی که از آخرین استاد در دست دارد حل میکند
1) 1) -معالم النبوه-بخش نصوص خاتمیت.
بنا بر این لزومی ندارد که با گذشت زمان همواره دین و آئین تازهای پا به عرصه وجود بگذارد(دقت کنید).
و به تعبیر دیگر انبیای پیشین برای اینکه انسان بتواند در این راه پر نشیب و فرازی که به سوی تکامل دارد پیش برود هر کدام قسمتی از نقشه این مسیر را در اختیار او گذاردند،تا این شایستگی را پیدا کرد که نقشه کلی و جامع تمام راه را،به وسیله آخرین پیامبر از سوی خداوند بزرگ،در اختیار او بگذارد.
بدیهی است با دریافت نقشه کلی و جامع نیازی به نقشه دیگر نخواهد بود و این در حقیقت بیان همان تعبیری است که در روایات خاتمیت آمده و پیامبر اسلام را آخرین آجر یا گذارنده آخرین آجر کاخ زیبا و مستحکم رسالت شمرده است.
اینها همه در مورد عدم نیاز به دین و آئین جدید است اما مساله رهبری و امامت که همان نظارت کلی بر اجرای این اصول و قوانین و دستگیری از واماندگان در راه میباشد،مساله دیگری است که انسان هیچ وقت از آن بی نیاز نخواهد بود،به همین دلیل پایان یافتن سلسله نبوت هرگز به معنی پایان یافتن سلسله امامت نخواهد بود،چرا که"تبیین"و"توضیح این اصول"و"عینیت بخشیدن و تحقق خارجی آنها"بدون استفاده از وجود یک رهبر معصوم الهی ممکن نیست.
گذشته از مساله سیر تکاملی بشر که در سؤال اول مطرح بود سؤال دیگری نیز در اینجا عنوان میشود و آن اینکه میدانیم مقتضیات زمانها و مکانها متفاوتند و به تعبیر دیگر نیازهای انسان دائما در تغییر است،در حالی که شریعت خاتم قوانین ثابتی دارد،آیا این قوانین ثابت میتواند پاسخگوی نیازهای متغیر انسان
در طول زمان بوده باشد؟ این سؤال را نیز با توجه به نکته زیر میتوان به خوبی پاسخ گفت و آن اینکه:
اگر تمام قوانین اسلام جنبه جزئی داشت و برای هر موضوعی حکم کاملا مشخص و جزئی تعیین کرده بود جای این سؤال بود،اما با توجه به اینکه در دستورات اسلام یک سلسله اصول کلی و بسیار وسیع و گسترده وجود دارد که میتواند بر نیازهای متغیر منطبق شود،و پاسخگوی آنها باشد،دیگر جایی برای این ایراد نیست.
فی المثل با گذشت زمان یک سلسله قراردادهای جدید و روابط حقوقی در میان انسانها پیدا میشود که در عصر نزول قرآن هرگز وجود نداشت مثلا در آن زمان چیزی به نام"بیمه"با شاخههای متعددش به هیچوجه موجود نبود (1)و همچنین انواع شرکتهایی که در عصر و زمان ما بر حسب احتیاجات روز به وجود آمده،ولی با اینحال یک اصل کلی در اسلام داریم که در آغاز سوره مائده به عنوان"لزوم وفاء به عهد و عقد"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ - ای کسانی که ایمان آوردهاید به قرار دادهای خود وفا کنید)آمده است و همه این قراردادها را میتواند زیر پوشش خود قرار دهد،البته قیود و شروطی نیز به صورت کلی برای این اصل کلی در اسلام آمده است که آنها را نیز باید در نظر گرفت.
بنا بر این قانون کلی در این زمینه ثابت است،هر چند مصداقهای آن در تغییرند و هر روز ممکن است مصداق جدیدی برای آن پیدا شود.
مثال دیگر اینکه ما قانون مسلمی در اسلام داریم به نام قانون لا ضرر
1) 1) البته در اسلام موضوعاتی شبیه به بیمه در محدوده خاصی وجود دارد مانند مساله"ضمان جریره"یا"تعلق دیه خطای محض به عاقله"ولی همانگونه که گفتیم اینها فقط شباهتی به این مساله دارند.
که به وسیله آن میتوان هر حکمی را که سرچشمه ضرر و زیانی در جامعه اسلامی گردد محدود ساخت،و بسیاری از نیازها را از این طریق بر طرف نمود.
گذشته از این مساله"لزوم حفظ نظام جامعه"و"وجوب مقدمه واجب" و مساله"تقدیم اهم بر مهم"نیز میتواند در موارد بسیار گستردهای حلال مشکلات گردد.
علاوه بر همه اینها اختیاراتی که به حکومت اسلامی از طریق"ولایت فقیه"واگذار شده به او امکانات وسیعی برای گشودن مشکلها در چارچوب اصول کلی اسلام میدهد.
البته بیان هر یک از این امور مخصوصا با توجه به مفتوح بودن باب اجتهاد (اجتهاد به معنی استنباط احکام الهی از مدارک اسلامی)نیاز به بحث فراوانی دارد که پرداختن به آن ما را از هدف دور میسازد،ولی با اینحال آنچه در اینجا به طور اشاره آوردیم میتواند پاسخگوی اشکال فوق باشد.
سؤال دیگر این است که نزول وحی و ارتباط با عالم غیب و ما وراء طبیعت علاوه بر اینکه موهبت و افتخاری است برای جهان بشریت،روزنه امیدی برای همه مؤمنان راستین محسوب میشود.
آیا قطع شدن این راه ارتباطی و بسته شدن این روزنه امید محرومیت بزرگی برای انسانهایی که بعد از رحلت پیامبر خاتم زندگی میکنند محسوب نخواهد شد.
پاسخ این سؤال نیز با توجه به نکته زیر روشن میشود و آن اینکه:
اولا:وحی و ارتباط با عالم غیب وسیلهای است برای درک حقایق هنگامی که گفتنیها گفته شد و همه نیازمندیها تا دامنه قیامت در اصول کلی و تعلیمات جامع پیامبر خاتم بیان گردید قطع این راه ارتباطی دیگر مشکلی ایجاد نمیکند.
ثانیا آنچه بعد از ختم نبوت برای همیشه قطع میشود مسئله وحی برای شریعت تازه و یا تکمیل شریعت سابق است،نه هر گونه ارتباط با ما وراء جهان طبیعت،زیرا هم امامان با عالم غیب ارتباط دارند،و هم مؤمنان راستینی که بر اثر تهذیب نفس حجابها را از دل کنار زدهاند و به مقام کشف و شهود نائل گشتهاند.
فیلسوف معروف صدر المتالهین شیرازی در"مفاتیح الغیب"چنین میگوید:
وحی یعنی نزول فرشته بر گوش و دل به منظور ماموریت و پیامبری هر چند منقطع شده است و فرشتهای بر کسی نازل نمیشود و او را مامور اجرای فرمانی نمیکند،زیرا به حکم أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ :آنچه از این راه باید به بشر برسد رسیده است،ولی باب الهام و اشراق هرگز بسته نشده و نخواهد شد ممکن نیست این راه مسدود گردد (1).
اصولا این ارتباط نتیجه ارتقاء نفس و پالایش روح و صفای باطن است و ارتباطی به مساله رسالت و نبوت ندارد،بنا بر این در هر زمان مقدمات و شرائط آن حاصل گردد این رابطه معنوی بر قرار خواهد گشت و هیچگاه نوع بشر از این فیض بزرگ محروم نبوده و نخواهد بود(دقت کنید).
1) 1) مفاتیح الغیب صفحه 13.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اُذْکُرُوا اَللّٰهَ ذِکْراً کَثِیراً (41) وَ سَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً (42) هُوَ اَلَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلاٰئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَی اَلنُّورِ وَ کٰانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً (43) تَحِیَّتُهُمْ یَوْمَ یَلْقَوْنَهُ سَلاٰمٌ وَ أَعَدَّ لَهُمْ أَجْراً کَرِیماً (44)
41-ای کسانی که ایمان آوردهاید خدا را بسیار یاد کنید.
42-و صبح و شام او را تسبیح نمائید.
43-او کسی است که بر شما درود و رحمت میفرستد و فرشتگان او(نیز برای شما تقاضای رحمت میکنند)تا شما را از ظلمات(جهل و شرک و گناه)به سوی نور(ایمان و علم و تقوی)رهنمون گردد،او نسبت به مؤمنان مهربان است.
44-تحیت آنان در روزی که او را دیدار میکنند سلام است،و برای آنها پاداش پر ارزشی فراهم ساخته است.
رحمت و درود خدا و فرشتگان راهگشای مؤمنان
از آنجا که در آیات گذشته سخن از وظائف سنگین پیامبر اسلام ص در مقام تبلیغ رسالت بود،در آیات مورد بحث برای فراهم آوردن زمینه این تبلیغ و گسترش دامنه آن در تمام محیط بخشی از وظائف مؤمنان را بیان میکند،
روی سخن را به همه آنها کرده چنین میگوید:
"ای کسانی که ایمان آوردهاید خدا را فراوان یاد کنید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللّٰهَ ذِکْراً کَثِیراً ). ***"و صبح و شام او را تسبیح و تنزیه نمائید"( وَ سَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً ).
آری چون عوامل غفلت در زندگی مادی بسیار فراوان و تیرهای وسوسه شیاطین از هر سو به طرف انسان پرتاب میگردد برای مبارزه با آن راهی جز"ذکر کثیر"نیست."ذکر کثیر"به معنی واقعی کلمه یعنی"توجه با تمام وجود به خداوند"نه تنها با زبان و لقلقه لسان.
ذکر کثیری که در همه اعمال انسان پرتوافکن باشد،و نور و روشنایی بر آنها بپاشد.
به این ترتیب قرآن همه مؤمنان را در این آیه موظف میکند که در همه حال به یاد خدا باشید.
به هنگام عبادت یاد او کنید و حضور قلب و اخلاص داشته باشید.
به هنگام حضور صحنههای گناه یاد او کنید و چشم بپوشید،و یا اگر لغزشی رویداد توبه کنید و به راه حق باز گردید.
به هنگام نعمت یاد او کنید و شکرگزار باشید.
و به هنگام بلا و مصیبت یاد او کنید و صبور و شکیبا باشید.
خلاصه یاد او را که در هر صحنهای از صحنههای زندگی انگیزه واکنش مناسب و الهی است،فراموش ننمائید.
در حدیثی که در"صحیح ترمذی"و"مسند احمد"از"ابو سعید خدری" از پیامبر گرامی اسلام ص نقل شده چنین میخوانیم:که از آن حضرت پرسیدند:
ای العباد افضل درجة عند اللّٰه یوم القیامة: "کدامیک از بندگان در روز
قیامت مقامشان از همه برتر است"؟! فرمود:
الذاکرون اللّٰه کثیرا: "آنها که خدا را بسیار یاد میکنند".
ابو سعید میگوید:عرضکردم
یا رسول اللّٰه!و من الغازی فی سبیل اللّٰه؟:
"آیا چنین کسانی حتی از جنگجویان راه خدا والا مقامترند"؟! فرمود:
لو ضرب بسیفه فی الکفار و المشرکین حتی ینکسر و یختضب دما لکان الذاکرون اللّٰه افضل درجه منه! "اگر با شمشیرش آن قدر بر پیکر کفار و مشرکین بزند که شمشیرش بشکند و با خون رنگین شود آنها که یاد خدا بسیار میکنند از او برترند"! (1).
چرا که جهاد خالصانه نیز بدون ذکر کثیر خداوند ممکن نیست.
و از اینجا معلوم میشود که ذکر کثیر معنی وسیعی دارد و اگر در بعضی از روایات به تسبیح حضرت فاطمه زهرا علیها السلام(34 مرتبه اللّٰه اکبر و 33 مرتبه الحمد للّٰه و 33 مرتبه سبحان اللّٰه)و در کلمات بعضی از مفسران به ذکر صفات علیا و اسماء حسنی و تنزیه پروردگار از آنچه شایسته او نیست یا مانند آن تفسیر شده،همه از قبیل بیان ذکر مصداق روشن است،نه محدود ساختن مفهوم آیه به خصوص این مصادیق است.
همانگونه که از سیاق آیات به خوبی بر میآید منظور از"تسبیح خداوند در هر صبح و شام"همان دوام تسبیح است،و ذکر خصوص این دو وقت به عنوان آغاز و پایان روز میباشد،و اینکه بعضی آن را به نماز صبح و عصر یا مانند آن تفسیر کردهاند باز از قبیل ذکر مصداق است.
به این ترتیب"ذکر کثیر خداوند،و تسبیح او هر صبح و شام"جز به تداوم توجه به پروردگار و تنزیه و تقدیس مداوم او از هر عیب و نقص حاصل نمیگردد، و میدانیم که یاد خدا برای روح و جان انسان همچون غذا و آب است برای تن،
1) 1) "در المنثور"طبق نقل"المیزان"جلد 16 صفحه 353.
در آیه 28 سوره رعد آمده است أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ :"آگاه باشید تنها با یاد خدا دلها آرامش مییابد"!.
آرامش و اطمینان دل نیز نتیجهاش همان است که در آیات 27-30 سوره فجر آمده است: یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً فَادْخُلِی فِی عِبٰادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی :"ای نفس مطمئن و آرام!به سوی پروردگارت باز گرد،در حالی که هم تو از او خشنود هستی و هم او از تو خشنود است، سپس در زمره بندگانم در آی،و در بهشتم وارد شو"! ***آیه بعد در حقیقت نتیجه و علت غایی ذکر و تسبیح مداوم است،میفرماید:
"او کسی است که بر شما درود و رحمت میفرستد،و فرشتگان او نیز برای شما تقاضای رحمت میکنند تا شما را از ظلمات جهل و شرک و کفر بیرون آورد و به سوی نور ایمان و علم و تقوا رهنمون شود"( هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلاٰئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ ).
"چرا که او نسبت به مؤمنان رحیم و مهربان است"و به همین دلیل هدایت و رهبری آنها را بر عهده گرفته و فرشتگانش را نیز مامور امداد آنها نموده است ( وَ کٰانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً ).
"یصلی"از ماده"صلاة"در اینجا به معنی توجه و عنایت مخصوص است،این عنایت در مورد خداوند همان نزول رحمت است،و در مورد فرشتگان استغفار و تقاضای رحمت میباشد،چنان که در آیه 7 سوره غافر میخوانیم: وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا :"حاملان عرش خدا برای مؤمنان استغفار میکنند".
به هر حال این آیه بشارت بزرگ و نوید عظیمی برای مؤمنانی که همواره به یاد خدا هستند در بر دارد،چرا که با صراحت میگوید:آنها در سیر خود به سوی اللّٰه تنها نیستند،بلکه به مقتضای"یصلی"که فعل مضارع است و دلیل
بر استمرار میباشد همواره زیر پوشش رحمت خداوند و فرشتگان او قرار دارند، در سایه این رحمت پردههای ظلمت شکافته میشود،و نور علم و حکمت و ایمان و تقوا را بر قلب و جان آنها میپاشد.
آری این آیه بشارتی است بزرگ برای همه سالکان راه حق و به آنها نوید میدهد که از جانب معشوق کششی نیرومند است،تا کوشش عاشق بیچاره بجایی برسد! این آیه تضمینی است برای همه مجاهدان راه"اللّٰه"که سوگند شیطان در زمینه اغوای فرزندان آدم دامان آنها را نمیگیرد،چرا که در زمره خالصان و مخلصان قرار دارند،و شیطان از همان روز نخست از گمراه ساختن آنها اظهار عجز و ناتوانی کرده و گفته است فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ :"به عزتت سوگند همه را گمراه میکنم جز بندگان مخلصت"! (ص-82 و 83).
جمله وَ کٰانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً با توجه به اینکه"کان"فعل ماضی است و دلیل بر این است که همیشه خداوند نسبت به مؤمنان رحمت خاصی داشته، تاکید مجددی است بر آنچه در آغاز این آیه آمده است.
آری این رحمت خاص خدا است که مؤمنان را از ظلمات اوهام و شهوات و وساوس شیطانی بیرون میآورد،و به نور یقین و اطمینان و تسلط بر نفس رهنمون میگردد که اگر رحمت او نبود این راه پر پیچ و خم هرگز پیموده نمیشد. ***و در آخرین آیه مورد بحث مقام مؤمنان و پاداش آنها را به عالیترین وجه و در کوتاهترین عبارت ترسیم کرده میگوید:"تحیت فرشتگان الهی به آنها در روز قیامت روزی که او را دیدار میکنند سلام است"( تَحِیَّتُهُمْ یَوْمَ یَلْقَوْنَهُ سَلاٰمٌ ).
تحیت از ماده"حیات"به معنی دعا کردن برای سلامت و حیات دیگری
است(برای توضیح بیشتر به جلد 4 صفحه 42 مراجعه فرمائید).
این سلامی است که نشانه سلامت از عذاب و از هر گونه درد و رنج و ناراحتی است، سلامی است توأم با آرامش و اطمینان.
گر چه بعضی از مفسران معتقدند که معنی"تحیتهم"اشاره به درود و تحیت مؤمنان به یکدیگر میباشد،ولی با توجه به آیات قبل که در آن سخن از صلاة و رحمت الهی و ملائکه در این جهان بود ظاهر این است که این تحیت نیز از ناحیه فرشتگانش در آخرت است،چنان که در"آیه 23 سوره رعد"میخوانیم: وَ الْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ :آن روز فرشتگان از هر دری بر مؤمنان وارد میشوند،و به آنها میگویند سلام بر شما به خاطر صبر و شکیباییتان".
از آنچه گفتیم ضمنا روشن شد که مراد از جمله" یَوْمَ یَلْقَوْنَهُ "همان روز قیامت است که"روز لقاء اللّٰه"نامیده شده،و معمولا این تعبیر در آیات قرآن در همین معنی به کار میرود.
بعد از این تحیت که در حقیقت مربوط به آغاز کار است اشاره به پایان کار آنها کرده،میفرماید:"خداوند برای آنها پاداش پر ارزشی فراهم ساخته است" ( وَ أَعَدَّ لَهُمْ أَجْراً کَرِیماً ).
جملهای که در عین اختصار همه چیز در آن جمع است و همه نعمتها و مواهب در آن نهفته است.
هنگامی که نام خدا برده میشود یک دنیا عظمت،قدرت،علم،و حکمت در قلب انسان متجلی میگردد،چرا که او دارای اسماء حسنی و صفات علیا
و صاحب تمام کمالات،و منزه از هر گونه عیب و نقص است.
توجه مداوم به چنین حقیقتی که دارای چنان اوصافی است روح انسان را به نیکیها و پاکیها سوق میدهد،و از بدیها و زشتیها پیراسته میدارد،و به تعبیر دیگر بازتاب صفات او در جان انسان تجلی میکند.
توجه به چنین معبود بزرگی موجب احساس حضور دائم در پیشگاه او است، و با این احساس فاصله انسان از گناه و آلودگی بسیار زیاد میشود.
یاد او یاد آوری مراقبت او است،یاد حساب و جزای او است،یاد دادگاه عدل او و بهشت و دوزخ او است و چنین یادی است که جان را صفا،و دل را نور و حیات میبخشد.
به همین دلیل در روایات اسلامی آمده است که هر چیز اندازهای دارد جز یاد خدا که هیچ حد و مرزی برای آن نیست!امام صادق ع طبق روایتی که در اصول کافی آمده میفرماید:
ما من شیء الا و له حد ینتهی الیه الا الذکر،فلیس له حد ینتهی الیه!: "هر چیز حدی دارد که وقتی به آن رسد پایان میپذیرد جز ذکر خدا که حدی که با آن پایان گیرد ندارد".
سپس میافزاید:
فرض اللّٰه عز و جل الفرائض،فمن اداهن فهو حدهن، و شهر رمضان فمن صامه فهو حده،و الحج فمن حج حده،الا الذکر،فان اللّٰه عز و جل لم یرض منه بالقلیل و لم یجعل له حدا ینتهی الیه،ثم تلا: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللّٰهَ ذِکْراً کَثِیراً وَ سَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً :
"خداوند نمازهای فریضه را واجب کرده است،هر کس آنها را ادا کند حد آن تامین شده،ماه مبارک رمضان را هر کس روزه بگیرد حدش انجام گردیده و حج را هر کس(یک بار)بجا آورد همان حد آن است،جز ذکر اللّٰه که خداوند به مقدار قلیل آن راضی نشده و برای کثیر آن نیز حدی قائل نگردیده،سپس به عنوان شاهد این سخن آیه" یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللّٰهَ ذِکْراً کَثِیراً ..."
را تلاوت فرمود" (1).
امام صادق ع در ذیل همین روایت از پدرش امام باقر ع نقل میکند که او کثیر الذکر بود،هر وقت با او راه میرفتم ذکر خدا میگفت،و به هنگام غذا خوردن نیز به ذکر خدا مشغول بود،حتی هنگامی که با مردم سخن میگفت از ذکر خدا غافل نمیشد...
و سرانجام با این جمله پر معنی حدیث فوق پایان میگیرد:
و البیت الذی یقرأ فیه القرآن،و یذکر اللّٰه عز و جل فیه تکثر برکته،و تحضره الملائکة،و تهجر منه الشیاطین،و یضیء لاهل السماء کما یضیء الکوکب الدری لاهل الارض: "خانهای که در آن تلاوت قرآن شود،و یاد خدا گردد، برکتش افزون خواهد شد،فرشتگان در آن حضور مییابند،و شیاطین از آن فرار میکنند،و برای اهل آسمانها میدرخشد همانگونه که ستاره درخشان برای اهل زمین"(اما به عکس خانهای که در آن تلاوت قرآن و ذکر خدا نیست برکاتش کم خواهد بود،فرشتگان از آن هجرت میکنند و شیاطین در آن حضور دائم دارند) (2).
این موضوع به قدری اهمیت دارد که در حدیثی یاد خدا معادل تمام خیر دنیا و آخرت شمرده شده است چنان که از رسول خدا ص نقل شده:
من اعطی لسانا ذاکرا فقد اعطی خیر الدنیا و الآخرة: "آن کس که خدا زبانی به او داده که به ذکر پروردگار مشغول است خیر دنیا و آخرت به او داده شده است" (3).
روایات در اهمیت یاد خدا آن قدر زیاد است که اگر بخواهیم همه آنها را در اینجا بیاوریم از وضع کتاب بیرون خواهیم رفت،این سخن را با حدیث کوتاه و پر معنی دیگری از امام صادق ع پایان میدهیم آنجا که فرمود:
من
اکثر ذکر اللّٰه عز و جل اظله اللّٰه فی جنته: "هر کس بسیار یاد خدا کند خدا او را در سایه لطف خود در بهشت برین جای خواهد داد"! (1).
(کسانی که بخواهند آگاهی بیشتری در این زمینه پیدا کنند به جلد دوم اصول کافی ابوابی که در باره ذکر اللّٰه است مراجعه نمایند،بخصوص بابی که میگوید:بسیاری از آفات و بلاها و مصائب دامن کسانی را که ذکر خدا میگویند نمیگیرد).
تاکید بر این مطلب را لازم نمیدانیم که اینهمه برکات و خیرات مسلما مربوط به ذکر لفظی و حرکت زبان که خالی از فکر و اندیشه و عمل باشد نیست، بلکه هدف ذکری است که سرچشمه فکر گردد،همان فکری که بازتاب گستردهاش در اعمال انسان آشکار شود.چنان که در روایات به این معنی تصریح میکند (2).
گفتیم که این تعبیر در قرآن مجید معمولا اشاره به قیامت است و از آنجا که ملاقات حسی در مورد پروردگار مفهوم ندارد،چرا که او نه جسم است و نه دارای عوارض جسم،بعضی از مفسران ناچار شدهاند به اصطلاح مضافی در اینجا در تقدیر بگیرند و بگویند منظور"لقاء ثواب اللّٰه"یا"ملاقات فرشتگان خدا"است.
اما"لقاء"را میتوان در اینجا به معنی لقای حقیقی و با چشم دل گرفت چرا که در قیامت حجابها کنار میرود و عظمت خدا و آیات او از هر زمان روشنتر جلوه میکند،انسان به مقام شهود باطنی و دید قلبی میرسد و هر کس به مقدار معرفت و عمل صالحش به مرحله عالیتری از این شهود نائل میگردد.
فخر رازی در تفسیرش در اینجا بیان جالب دیگری دارد که با آنچه گفتیم قابل جمع است،او میگوید:"انسان در این دنیا به خاطر غرق شدن در امور مادی و تلاش برای معاش غالبا از خدا غافل میشود،ولی در قیامت که همه این شواغل فکری بر طرف میگردد انسان با تمام وجودش متوجه پروردگار عالم میشود و این است معنی لقاء اللّٰه" (1).
ضمنا از آنچه گفتیم روشن شد که گفتار بعضی از مفسران که این تعبیر را اشاره به لحظه مرگ و ملاقات با فرشته مرگ دانستهاند نه مناسب آیات مورد بحث است و نه تعبیرات مشابه آن در آیات دیگر قرآن،به خصوص که ضمیر مفعولی در جمله"یلقونه"به صورت مفرد آمده که اشاره به ذات پاک خدا است،در حالی که فرشتگان قبض ارواح جمعند و کلمه ملائکة در آیه قبل نیز به صورت جمع آمده است(مگر اینکه کلمهای در تقدیر گرفته شود).
جمله أعد لهم اجرا کریما که نشان میدهد هم اکنون بهشت و نعمتهایش آفریده شده و در انتظار مؤمنان است این سؤال را ممکن است برانگیزد که آماده ساختن در مورد کسانی شایسته است که قدرتشان محدود باشد و گاه نتوانند به هنگام نیاز آنچه را میخواهند فراهم سازند،ولی در برابر قدرت نامحدود پروردگار که هر لحظه چیزی را اراده کند فرمان میدهد"موجود شو"!آن نیز فورا موجود میشود،چنین نیازی احساس نمیگردد،پس تکیه روی"آماده سازی"در این آیه و سایر آیات قرآن برای چه منظوری است؟! اما توجه به یک نکته،مشکل را حل میکند و آن اینکه:آماده ساختن چیزی همیشه برای محدود بودن قدرت نیست،بلکه گاه برای دلگرمی و اطمینان
1) 1) "تفسیر کبیر فخر رازی"ذیل آیه مورد بحث.
خاطر بیشتر،و گاه برای احترام و اکرام فزونتر میباشد،لذا اگر ما مهمانی را دعوت کنیم و از مدتی قبل مشغول آماده ساختن وسائل پذیرایی او باشیم احترام و اهمیت بیشتری برای او قائل شدهایم،به عکس اگر در همان روز و همان ساعت ورودش دست به کار تهیه وسائل پذیرایی شویم این خود یک نوع بی اعتنایی و کم احترامی محسوب میشود.
در عین حال این سخن مانع از آن نخواهد بود که هر قدر افراد با ایمان تلاش و کوشش بیشتری در خودسازی و معرفت و پاکی عمل کنند پاداشهای آماده شده الهی تکامل بیشتری پیدا کند و به موازات آن به سوی کمال پیش رود.
یٰا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً (45) وَ دٰاعِیاً إِلَی اَللّٰهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرٰاجاً مُنِیراً (46) وَ بَشِّرِ اَلْمُؤْمِنِینَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اَللّٰهِ فَضْلاً کَبِیراً (47) وَ لاٰ تُطِعِ اَلْکٰافِرِینَ وَ اَلْمُنٰافِقِینَ وَ دَعْ أَذٰاهُمْ وَ تَوَکَّلْ عَلَی اَللّٰهِ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ وَکِیلاً (48)
45-ای پیامبر!ما تو را به عنوان گواه فرستادیم و بشارت دهنده و انذار کننده.
46-و تو را دعوت کننده به سوی اللّٰه به فرمان او قرار دادیم،و چراغ روشنی بخش.
47-و مؤمنان را بشارت ده که برای آنها از سوی خدا فضل و پاداش بزرگی است.
48-و از کافران و منافقان اطاعت مکن،و به آزارهای آنها اعتنا منما،بر خدا توکل کن، و همین بس که خدا حامی و مدافع(تو)باشد.
در این آیات روی سخن به پیامبر اسلام ص است ولی نتیجه آن برای مؤمنان است و به این ترتیب آیات گذشته را که پیرامون بخشی از وظایف مؤمنان بحث میکرد تکمیل میکند.
در دو آیه اول از این چهار آیه پنج توصیف برای پیامبر ص آمده و در دو آیه دیگر بیان پنج وظیفه است که همه به یکدیگر مربوط و مکمل
یکدیگر میباشد.
نخست میفرماید:"ای پیامبر ما تو را به عنوان شاهد و گواه فرستادیم" ( یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ شٰاهِداً ).
او از یک سو گواه اعمال امت است،چرا که اعمال آنها را میبیند چنان که در جای دیگر میخوانیم: وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّٰهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ "بگو عمل کنید خداوند و رسول او و مؤمنان(امامان معصوم)اعمال شما را میبینند"(توبه-105)و این آگاهی از طریق مساله عرض اعمال امت بر پیامبر ص و امامان ع تحقق میپذیرد که شرح آن ذیل همان آیه(جلد هشتم صفحه 124)آمده است.
و از سوی دیگر شاهد و گواه بر انبیای پیشین است که آنها خود گواه امت خویش بودند فَکَیْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنٰا بِکَ عَلیٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِیداً :
"حال آنها چگونه است آن روز که برای هر امتی گواهی بر اعمالشان میطلبیم و تو را گواه بر اعمال اینها قرار خواهیم داد"(نساء-41).
و از سوی سوم وجود تو با اوصاف و اخلاقت با برنامههای سازندهات با سوابق درخشانت و با عملکردت شاهد و گواه بر حقانیت مکتبت،و شاهد و گواه بر عظمت و قدرت پروردگار است.
سپس به توصیف دوم و سوم پرداخته میفرماید:"ما تو را بشارت دهنده و انذار کننده قرار دادیم"( وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً ).
بشارت دهنده نیکوکاران به پاداش بی پایان پروردگار،به سلامت و سعادت جاودان،به پیروزی و موفقیت پر افتخار.
و انذار کننده کافران و منافقان از عذاب دردناک الهی،از خسارت تمام سرمایههای وجودی،و از سقوط در دامان بدبختی در دنیا و آخرت.
و همانگونه که قبلا هم گفتهایم بشارت و انذار همه جا باید توأم با هم
و متعادل با یکدیگر باشد چرا که نیمی از وجود انسان را علاقه جلب منفعت و نیم دیگری را دفع مضرت تشکیل میدهد،"بشارت"انگیزه بخش اول است و"انذار"انگیزه بخش دوم،و آنها که در برنامههای خود تنها روی یک قسمت تکیه میکنند انسان را به حقیقت نشناختهاند و انگیزههای حرکت او را مورد توجه قرار ندادهاند (1). ***آیه بعد به چهارمین و پنجمین وصف پیامبر اشاره کرده میگوید:"ما تو را دعوت کننده به سوی اللّٰه به فرمان او قرار دادیم،و هم چراغ روشنی بخش" ( وَ دٰاعِیاً إِلَی اللّٰهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرٰاجاً مُنِیراً ).
1-مقام"شهود"و گواه بودن پیامبر ص قبل از همه اوصاف او ذکر شده چرا که این مقام،نیاز به مقدمهای جز وجود پیامبر ص و رسالت او ندارد و همین که به این مقام منصوب گشت شاهد بودن او از تمام جهاتی که در بالا گفتیم مسلم میشود،ولی مقام"بشارت"و"انذار"برنامههایی است که بعد از آن تحقق مییابد.
2-دعوت به سوی خداوند مرحلهای است بعد از بشارت و انذار،چرا که بشارت و انذار وسیلهای است برای آماده ساختن افراد به منظور پذیرش حق، هنگامی که از طریق تشویق و تهدید آمادگی پذیرش حاصل شد،دعوت به سوی خداوند شروع میشود،تنها در اینجا است که دعوت مؤثر خواهد افتاد.
3-با اینکه همه کارهای پیامبر ص به اذن و فرمان خدا است در اینجا
1) 1) در جلد اول ذیل آیه 119 سوره بقره بحث مشروحی در این زمینه تحت عنوان دو اصل مهم تربیتی آوردهایم(جلد اول طبع جدید صفحه 435).
تنها برنامه دعوت مقید به اذن پروردگار شده،و این به خاطر آن است که مشکلترین و مهمترین کار پیامبران همان دعوت به سوی خدا است چرا که باید مردم را در مسیری بر خلاف هوسها و شهوات سیر دهد و در این مرحله باید اذن و فرمان و یاری خدا باشد تا به انجام رسد،ضمنا روشن شود که پیامبر از خود چیزی ندارد و آنچه میگوید به اذن خدا است (1).
4-"سراج منیر"بودن پیامبر ص با توجه به اینکه"سراج"به معنی"چراغ"و"منیر"به معنی"نورافشان"است اشاره به معجزات و دلائل حقانیت و نشانههای صدق دعوت پیامبر است،او چراغ روشنی است که خودش گواه خویش است،تاریکیها و ظلمات را میزداید،و چشمها و دلها را به سوی خود متوجه میکند،و همانگونه که آفتاب آمد دلیل آفتاب وجود او نیز دلیل حقانیت او است.
قابل توجه اینکه در قرآن مجید چهار بار واژه"سراج"آمده که در سه مورد به معنی"خورشید"است،از جمله در سوره نوح آیه 16 میفرماید: وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُوراً وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِرٰاجاً :"خداوند ماه را نور آسمانها و خورشید چراغ فروزنده آن قرار داد".
گفتیم"سراج"در اصل به معنی چراغ است که در سابق با استفاده از فتیله و"روغن قابل اشتعال"و امروز با نیروی برق و مانند آن منبع نور و روشنایی است،ولی به گفته"راغب"در"مفردات"این کلمه تدریجا به هر منبع نور و روشنایی اطلاق شده است.و اطلاق آن به خورشید به خاطر آن است که نور آن از درونش میجوشد،و همچون ماه اکتساب نور از منبع دیگری نمیکند.
وجود پیامبر همچون خورشید تابانی است که ظلمتهای جهل و شرک و کفر
1) 1) این احتمال وجود دارد که قید"باذنه"به تمام اوصاف گذشته باز گردد ولی ظاهر آیه این است که فقط به مساله دٰاعِیاً إِلَی اللّٰهِ باز میگردد.
را از افق آسمان روح انسانها میزداید ولی همانگونه که نابینایان از نور آفتاب استفاده نمیکنند و خفاشانی که چشمشان توانایی دیدن این نور را ندارد خود را از آن پنهان میدارند،کوردلان لجوج نیز از این نور هرگز استفاده نکرده و نمیکنند،و ابو جهلها دست در گوش میکردند که آهنگ قرآن او را نشنوند.
همیشه ظلمت و تاریکی مایه اضطراب و وحشت است و نور سبب آرامش،دزدان از تاریکی شب استفاده میکنند،و حیوانات درنده بیابان غالبا در تاریکی شب از لانه خود بیرون میآیند.
تاریکی مایه پراکندگی است،و نور سبب جمعیت و اجتماع است،به همین دلیل اگر چراغی را در یک شب تاریک در میان بیابانی روشن کنیم در مدت کوتاهی انواع حشرات دور آن جمع میشوند.
روشنایی و نور مایه نمو درختان،پرورش گلها،رسیدن میوهها،و خلاصه تمام فعالیتهای حیاتی است،و تشبیه وجود پیامبر ص به یک منبع نور همه این مفاهیم را در ذهن تداعی میکند.
وجود پیامبر ص مایه آرامش،و فرار دزدان دین و ایمان،و گرگان بیرحم ستمگر جامعهها،و موجب جمعیت خاطر،و پرورش و نمو روح ایمان و اخلاق،و خلاصه مایه حیات و جنبش و حرکت است،و تاریخ زندگی او شاهد و گواه زنده این موضوع است.
*** گفتیم در دو آیه دیگر از آیات مورد بحث بیان پنج وظیفه از وظائف مهم پیامبر اسلام ص به دنبال بیان اوصاف پنجگانه او است نخست میفرماید:
"به مؤمنان بشارت ده که برای آنها از سوی خدا فضل و پاداش بزرگی است" ( وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ فَضْلاً کَبِیراً ).
اشاره به اینکه مساله"تبشیر"پیامبر ص تنها محدود به پاداش اعمال نیک مؤمنان نمیشود،بلکه خداوند آن قدر از فضل خود به آنها میبخشد که موازنه میان عمل و پاداش را به کلی بر هم میزند،چنان که آیات دیگر قرآن شاهد گویای این مدعا است.
در یک جا میفرماید: مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا :"کسی که کار نیکی کند ده برابر به او پاداش داده میشود"(انعام-160).
در جای دیگر میگوید: مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللّٰهُ یُضٰاعِفُ لِمَنْ یَشٰاءُ (بقره-261)که بر طبق آن گاه پاداش انفاق هفتصد برابر،و گاه بیش از هزاران برابر خواهد بود.
و گاه از این هم فراتر میرود و میگوید: فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ :"هیچکس نمیداند چه پاداشهایی که موجب روشنایی چشمها است برای او پنهان داشته شده"(الم سجده-17).
به این ترتیب ابعاد فضل کبیر الهی را از آنچه در وهم و تصور بگنجد دورتر و فراتر میبرد.
*** بعد از آن به دستور دوم و سوم پرداخته میگوید:"از کافران و منافقان اطاعت مکن"(و لا تطع الکافرین المنافقین).
بدون شک رسول خدا ص هرگز اطاعتی از کافران و منافقان نداشت،اما اهمیت موضوع به قدری است که به عنوان تاکید برای شخص پیامبر ص و هشدار و سرمشقی برای دیگران،روی این موضوع مخصوصا تکیه کند،چه اینکه از خطرات مهمی که بر سر راه رهبران راستین قرار دارد به سازش و تسلیم کشیدن در اثناء مسیر است که گاه از طریق تهدید،و گاه از طریق دادن امتیازات،زمینههای
آن فراهم میشود،تا آنجا که گاهی انسان به اشتباه میافتد و گمان میکند راه وصول به هدف تن دادن به چنین سازش و تسلیمی است،همان سازش و تسلیمی که نتیجهاش عقیم ماندن همه تلاشها و کوششها و خنثی شدن همه مجاهدات است.
تاریخ اسلام نشان میدهد که بارها کافران و یا گروههایی از منافقان کوشیدند پیامبر اسلام ص را به چنین موضعی بکشانند،گاه پیشنهاد کردند که نام بتها را به بدی نبرد و از آنها انتقاد نکند،و گاه گفتند اجازه ده یک سال معبود تو را بپرستیم و یک سال هم تو معبودان ما را پرستش کن و گاه میگفتند به ما مهلت ده تا یک سال دیگر به برنامههای خود ادامه دهیم و بعد ایمان بیاوریم،گاه پیشنهاد کردند تهیدستان و مؤمنان فقیر را از گرد خود دور کن تا ما ثروتمندان متنفذ با تو همصدا شویم،و گاه اعلام آمادگی برای دادن امتیازات مالی و پست و مقام حساس و زنان زیبا و مانند آن کردند! مسلم است همه اینها دامهای خطرناکی بود بر سر راه پیشرفت سریع اسلام و ریشه کن شدن کفر و نفاق،و اگر پیامبر ص در برابر یکی از این پیشنهادها انعطاف و نرمشی به خرج میداد پایههای انقلاب اسلامی فرو میریخت و تلاشها هرگز به نتیجه نمیرسید.
سپس در چهارمین و پنجمین دستور چنین میگوید:"اعتنایی به آزارهای آنها مکن،بر خدا توکل نما و همین بس که خدا حامی و مدافع تو است" ( وَ دَعْ أَذٰاهُمْ وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ وَکِیلاً ).
این قسمت از آیه نشان میدهد که آنها برای تسلیم ساختن پیامبر ص او را سخت در فشار قرار داده بودند،و انواع آزارها چه از طریق زخم زبان و بدگویی و جسارت،و چه از طریق آزار بدنی،و چه محاصره اقتصادی نسبت به او و یارانش روا میداشتند،البته در دوران مکه به صورتی،و در دوران مدینه به صورت دیگر،زیرا"اذی"واژهای است که همه انواع آزار را شامل میشود
"راغب"در"مفردات"میگوید:"اذی به معنی هر گونه ضرری است که به یک موجود زنده برسد،چه در جان،یا در جسم،یا وابستگان به او،خواه دنیوی یا اخروی".
البته این کلمه گاه در آیات قرآن در خصوص"ایذاء زبانی"به کار رفته، مانند آیه 61 سوره توبه وَ مِنْهُمُ الَّذِینَ یُؤْذُونَ النَّبِیَّ وَ یَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ :"بعضی از آنها پیامبر را ایذاء میکنند و میگویند او آدم خوشباوری است و به حرف هر کس گوش میدهد".
ولی در آیات دیگر در مورد آزار بدنی نیز به کار رفته،مانند آیه 16 سوره نساء وَ الَّذٰانِ یَأْتِیٰانِهٰا مِنْکُمْ فَآذُوهُمٰا :"مردان و زنانی که اقدام به ارتکاب آن عمل زشت(زنا)میکنند آنها را آزار دهید(و حد شرعی را بر آنها جاری نمائید)".
تاریخ میگوید پیامبر ص و مؤمنان نخستین همچون کوه در مقابل انواع آزارها ایستادگی به خرج دادند و هرگز ننگ تسلیم و شکست را نپذیرفتند، و سرانجام در اهداف خود پیروز شدند.
دلیل این مقاومت و پیروزی همان توکل بر خدا و اعتماد بر ذات پاک او بود، خدایی که همه مشکلات در برابر ارادهاش سهل و آسان است،و"اگر تیغ عالم بجنبد ز جای-نبرد رگی تا نخواهد خدای"آری کافی است که پشتیبان و پناهگاه انسان چنین خدایی باشد.
از آنچه گفتیم این حقیقت روشن شد که محتوای آیه فوق چیزی نیست که به وسیله نزول حکم جهاد نسخ شده باشد-آن چنان که بعضی از مفسران پنداشتهاند-بلکه ظاهر این است که این آیات مدتها بعد از حکم جهاد و در ردیف حوادث مربوط به سوره احزاب نازل شده،این حکمی است برای همه اعصار و قرون که پیشوایان الهی نیروهای زنده خود را صرف اعتنا به اعمال ایذایی
مخالفان نکنند که اگر اعتنا کنند و نیروهای فعال خود را صرف مقابله با این امور نمایند دشمن به هدف خود رسیده،چرا که او میخواهد فکر طرف را به خود مشغول دارد و نیروهای او را از این طریق به هدر دهد،اینجا است که بی اعتنایی و فرمان"دع اذاهم"تنها راه حل است.
این نیز قابل توجه است که دستورات پنجگانه فوق که در دو آیه اخیر آمده مکمل یکدیگر و مربوط به هم هستند، بشارت دادن به مؤمنان برای جذب نیروهای با ایمان،عدم سازش و تسلیم در مقابل کفار و در برابر منافقان،بی اعتنایی به آزارهای آنها،و توکل بر خدا مجموعهای را تشکیل میدهد که راه وصول به مقصد در آن نهفته است و دستور العمل جامعی برای همه رهروان راه حق است.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا نَکَحْتُمُ اَلْمُؤْمِنٰاتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ فَمٰا لَکُمْ عَلَیْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهٰا فَمَتِّعُوهُنَّ وَ سَرِّحُوهُنَّ سَرٰاحاً جَمِیلاً (49)
49-ای کسانی که ایمان آوردهاید هنگامی که زنان با ایمان را ازدواج کردید و قبل از همبستر شدن طلاق دادید عدهای برای شما بر آنها نیست که بخواهید حساب آن را نگاه دارید،آنها را با هدیه مناسبی بهرهمند سازید و به طرز شایستهای آنها را رها کنید.
گوشهای از احکام طلاق،و جدایی شایسته
قسمتهای مختلف آیات این سوره(احزاب)به صورت مجموعههای گوناگونی است که بعضی خطاب به پیامبر ص و بعضی خطاب به همه مؤمنان میباشد،لذا گاهی" یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ "میگوید و گاه" یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا " و دستورات لازمی به موازات با یکدیگر در این آیات آمده است که نشان میدهد هم شخص پیامبر در این برنامهها مورد نظر بوده است و هم عموم مؤمنان.
آیه مورد بحث یکی از این خطابها است که روی سخن در آن به همه اهل ایمان است،در حالی که در آیات قبل روی سخن ظاهرا به شخص پیامبر ص بود،و در آیات آینده بار دیگر نوبت خطاب پیامبر ص فرا میرسد،و به اصطلاح "لف و نشر مرتب"را در قسمتی از این سوره تشکیل میدهد.
میفرماید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید هنگامی که با زنان با ایمان
ازدواج کردید،سپس قبل از آمیزش آنها را طلاق دادید عدهای برای شما بر آنها نیست که حساب آنها را نگاه دارید( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا نَکَحْتُمُ الْمُؤْمِنٰاتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ فَمٰا لَکُمْ عَلَیْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهٰا ).
در اینجا خداوند استثنایی برای حکم عده زنان مطلقه بیان فرموده که که اگر طلاق قبل از دخول واقع شود نگاه داشتن عده لازم نیست،و از این تعبیر به دست میآید که قبل از این آیه حکم عده بیان شده بوده است.
تعبیر به"مؤمنات"دلیل بر این نیست که ازدواج با غیر زنان مسلمان به کلی ممنوع است،بلکه ممکن است اشاره به اولویت آنها بوده باشد،بنا بر این با روایت و فتاوای مشهور فقها که ازدواج موقت با زنان کتابیه را مجاز میشمرد منافاتی ندارد.
ضمنا از تعبیر"لکم"و همچنین جمله"تعتدونها"(عده را محاسبه کنید)استفاده میشود که عده نگهداشتن زن یک نوع حق برای مرد محسوب میشود،و باید چنین باشد،زیرا امکان دارد در واقع زن باردار باشد و ترک عده و ازدواج با مرد دیگر سبب میشود که وضع فرزند نامشخص گردد و حق مرد در این زمینه پایمال شود،گذشته از اینکه نگهداشتن عده فرصتی به مرد و زن میدهد که اگر تحت تاثیر هیجانات عادی حاضر به طلاق شده باشند مجالی برای تجدید نظر و بازگشت پیدا کنند،و این حقی است هم برای زن و هم برای مرد.
و اما اینکه بعضی ایراد کردهاند که اگر عده حق مرد باشد باید بتوان آن را اسقاط نمود درست نیست،زیرا در فقه حقوق زیادی داریم که قابل اسقاط نیست، مانند حقی که بازماندگان میت در اموال او دارند،و یا حقی که فقراء در زکات دارند که هیچیک را نمیتوان با اسقاط کردن ساقط نمود.
سپس به حکم دیگری از احکام"زنانی که قبل از آمیزش جنسی طلاق گرفتهاند"
میپردازد که در سوره بقره نیز به آن اشاره شده است،میفرماید:"آنها را (با هدیه مناسبی)بهرهمند سازید"( فَمَتِّعُوهُنَّ ).
بدون شک پرداختن هدیه مناسب به زن در جایی واجب است که مهری برای او تعیین نشده باشد،همانگونه که در آیه 236 سوره بقره آمده است" لاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّسٰاءَ مٰا لَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِیضَةً وَ مَتِّعُوهُنَّ :"گناهی بر شما نیست اگر زنان را قبل از آمیزش یا تعیین مهر(به عللی)طلاق دهید،ولی در این موقع آنها را(با هدیهای مناسب)بهرهمند سازید".
بنا بر این آیه مورد بحث گرچه مطلق است و مواردی را که مهر تعیین شده یا نشده هر دو را شامل میشود،ولی بقرینه آیه سوره بقره آیه مورد بحث را محدود به موردی میکنیم که مهری تعیین نشده باشد،زیرا در صورت تعیین مهر و عدم دخول پرداختن نصف مهر واجب است(همانگونه که در آیه 237 سوره بقره آمده).
این احتمال را نیز بعضی از مفسران و فقها دادهاند که حکم"پرداختن هدیهای مناسب"در آیه مورد بحث عام است،حتی مواردی را که مهر در آن تعیین شده شامل میشود،منتهی در این موارد جنبه استحبابی دارد،و در مواردی که مهر تعیین نشده جنبه وجوبی.
در بعضی از آیات و روایات نیز اشارهای به این معنی دیده میشود (1).
در اینکه مقدار این"هدیه"چه اندازه باید باشد؟قرآن مجید در سوره
1) 1) مانند آیه 241 سوره بقره،و روایات متعددی در این زمینه که در باب 50 از ابواب مهور از کتاب نکاح وسائل الشیعه(جلد 15 صفحه 59)آمده است،از جمله در روایتی از علی(ع)میخوانیم لکل مطلقه متعة الا المختلعة:"برای هر زن مطلقهای هدیه مناسبی باید باشد جز زنی که با طلاق خلع و پرداختی مهریه خود یا چیز دیگری به همسر خود موافقت او را به طلاق جلب میکند."
بقره آن را اجمالا بیان کرده و فرموده است: مَتٰاعاً بِالْمَعْرُوفِ :"هدیهای مناسب و متعارف"(بقره-236)و باز در همان آیه میگوید: عَلَی الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَی الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ :"آن کس که توانایی دارد به اندازه تواناییش و آن کس که تنگدست است به اندازه خودش".
بنا بر این اگر در روایات اسلامی مواردی از قبیل خانه،خادم،لباس، و مانند آن ذکر شده بیان مصداقهایی از این کلی است که بر حسب امکانات شوهر و شؤون زن تفاوت میکند.
آخرین حکم آیه مورد بحث این است که"زنان مطلقه را به طرز شایستهای رها کنید و به صورت صحیحی از آنها جدا شوید"( وَ سَرِّحُوهُنَّ سَرٰاحاً جَمِیلاً ) "سراح جمیل"به معنی رها ساختن توأم با محبت و احترام،و ترک هر گونه خشونت و ظلم و ستم و بی احترامی است،خلاصه همانگونه که در آیه 29 سوره بقره آمده است یا باید همسر را به طور شایسته نگاهداشت،و یا با نیکی و احترام رها کرد، فَإِمْسٰاکٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسٰانٍ .
هم ادامه زوجیت باید توأم با معیارهای انسانی باشد،و هم جدا شدن، نه اینکه هر گاه شوهر تصمیم بر جدایی گرفت هر گونه بی مهری،ظلم،بدگویی و خشونت را در مورد همسرش مجاز بشمرد که این رفتار قطعا غیر اسلامی است.
بعضی از مفسران"سراح جمیل"را به معنی انجام طلاق طبق سنت اسلامی گرفتهاند،و در روایتی که در تفسیر"علی بن ابراهیم"و"عیون الاخبار" آمده نیز این معنی منعکس است،ولی مسلم است که"سراح جمیل"محدود در این معنی نیست هر چند یکی از مصادیق روشن آن همین است.
بعضی دیگر از مفسران"سراح جمیل"را در اینجا به معنی اجازه خروج از منزل و نقل مکان دانستهاند،زیرا زن در اینجا موظف به نگاهداری عده نیست،بنا بر این باید او را رها کرد که هر کجا مایل است برود.
ولی با توجه به اینکه تعبیر به"سراح جمیل"یا مانند آن در آیات دیگر قرآن حتی در مورد زنانی که باید عده نگاهدارند وارد شده معنی فوق بعید به نظر میرسد.
در باره اصل معنی"سراح"و ریشه لغوی آن،و اینکه چرا در اطلاقات متعارف به معنی رها ساختن به کار میرود،شرحی در ذیل آیه 28 همین سوره (احزاب)داشتیم.
یٰا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ إِنّٰا أَحْلَلْنٰا لَکَ أَزْوٰاجَکَ اَللاّٰتِی آتَیْتَ أُجُورَهُنَّ وَ مٰا مَلَکَتْ یَمِینُکَ مِمّٰا أَفٰاءَ اَللّٰهُ عَلَیْکَ وَ بَنٰاتِ عَمِّکَ وَ بَنٰاتِ عَمّٰاتِکَ وَ بَنٰاتِ خٰالِکَ وَ بَنٰاتِ خٰالاٰتِکَ اَللاّٰتِی هٰاجَرْنَ مَعَکَ وَ اِمْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَهٰا لِلنَّبِیِّ إِنْ أَرٰادَ اَلنَّبِیُّ أَنْ یَسْتَنْکِحَهٰا خٰالِصَةً لَکَ مِنْ دُونِ اَلْمُؤْمِنِینَ قَدْ عَلِمْنٰا مٰا فَرَضْنٰا عَلَیْهِمْ فِی أَزْوٰاجِهِمْ وَ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ لِکَیْلاٰ یَکُونَ عَلَیْکَ حَرَجٌ وَ کٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً (50)
50-ای پیامبر!ما همسران تو را که مهرشان را پرداختهای برای تو حلال کردیم، و همچنین کنیزانی که از طریق غنائمی که خدا به تو بخشیده است مالک شدهای و دختران عموی تو،و دختران عمهها،و دختران دایی تو و دختران خالهها که با تو مهاجرت کردند،هر گاه زن با ایمانی خود را به پیامبر ببخشد(و مهری برای خود قائل نشود)چنانچه پیامبر بخواهد میتواند با او ازدواج کند،اما چنین ازدواجی تنها برای تو مجاز است نه سایر مؤمنان،ما میدانیم برای آنها در مورد همسرانشان و کنیزانشان چه حکمی مقرر داشتهایم(و مصالح آنها چه ایجاب میکند)این به خاطر آن است که مشکلی(در ادای رسالت)بر تو نبوده باشد،و خداوند آمرزنده و مهربان است.
گفتیم بخشهایی از آیات این سوره،وظائف پیامبر ص و مؤمنان را به صورت لف و نشر مرتب تعقیب میکند،لذا بعد از ذکر پارهای از احکام مربوط به طلاق دادن زنان در آیه قبل،در اینجا روی سخن را به شخص پیامبر ص کرده،و موارد هفتگانهای را که ازدواج با آنها برای پیامبر مجاز بوده شرح میدهد:
1-نخست میگوید:"ای پیامبر!ما همسران تو را که مهر آنها را پرداختهای برای تو حلال کردیم"( یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّٰا أَحْلَلْنٰا لَکَ أَزْوٰاجَکَ اللاّٰتِی آتَیْتَ أُجُورَهُنَّ ).
منظور از این زنان به قرینه جملههای بعد زنانی هستند که با پیامبر ص رابطه خویشاوندی نداشتند و با او ازدواج کردند،و شاید مساله پرداختن مهریه نیز به خاطر همین باشد،زیرا مرسوم بوده است که به هنگام ازدواج با غیر خویشاوندان مهریه را نقدا پرداخت میکردند،بعلاوه تعجیل در پرداختن مهر، مخصوصا در موردی که همسر نیاز به آن داشته باشد،بهتر است،ولی به هر حال این کار جزء واجبات نیست،و با توافق طرفین ممکن است مهر به صورت ذمه در عهده زوج کلا یا بعضا بماند.
2-"کنیز انی را که از طریق غنائم و انفال،خدا به تو بخشیده است" ( وَ مٰا مَلَکَتْ یَمِینُکَ مِمّٰا أَفٰاءَ اللّٰهُ عَلَیْکَ ).
"افاء اللّٰه"از ماده"فیء"(بر وزن شیء)به اموالی گفته میشود که بدون مشقت به دست میآید،لذا به غنائم جنگی و همچنین انفال(ثروتهای طبیعی که متعلق به حکومت اسلامی است و مالک مشخص ندارد)اطلاق میشود.
"راغب"در"مفردات"میگوید:"فیء"به معنی بازگشت و رجوع
به حالت نیک است،و اگر به"سایه"فیء گفته میشود به خاطر این است که حالت برگشت دارد سپس میافزاید به اموال بی دردسر نیز فیء میگویند، چون با تمام حسنی که دارد باز هم مثل سایه عارضی و از بین رفتنی است! درست است که در غنائم جنگی گاهی دردسر فراوان است ولی از آنجا که باز با مقایسه به اموال دیگر درد سر کمتری دارد،و گاه اموال هنگفتی در یک حمله به دست میآید،"فیء"به آن اطلاق شده است.
در اینکه آیا این حکم در مورد کدامیک از همسران پیامبر ص مصداق داشته؟بعضی از مفسران گفتهاند:یکی از زنان پیامبر ص به نام"ماریه قبطیه" از غنائم و دو همسر دیگر بنام"صفیه"و"جویریه"از انفال بود که پیامبر ص آنها را از قید بردگی آزاد کرد و به همسری خود پذیرفت،و این خود جزئی از برنامه کلی اسلام برای آزادی تدریجی بردگان و باز گرداندن شخصیت انسانی به آنها بوده است.
3-"دختران عموی تو و دختران عمهها و دختران دایی تو و دختران خالههایی که با تو مهاجرت کردهاند اینها نیز بر تو حلالند"( وَ بَنٰاتِ عَمِّکَ وَ بَنٰاتِ عَمّٰاتِکَ وَ بَنٰاتِ خٰالِکَ وَ بَنٰاتِ خٰالاٰتِکَ اللاّٰتِی هٰاجَرْنَ مَعَکَ ).
به این ترتیب از میان تمام بستگان تنها ازدواج با دختر عموها و عمهها و دختر دائیها و دختر خالهها با قید اینکه با پیامبر ص مهاجرت کرده باشند مجاز و مشروع بوده است.
انحصار در این چهار گروه روشن است،ولی قید مهاجرت بخاطر آنست که در آن روز هجرت دلیل بر ایمان بوده،و عدم مهاجرت دلیل بر کفر و یا به خاطر این است که هجرت امتیاز بیشتری به آنها میدهد و هدف در آیه بیان زنان با شخصیت و با فضیلت است که مناسب همسری پیامبر ص میباشند.
در اینکه آیا این مورد چهارگانه که به صورت حکم کلی در آیه ذکر
شده مصداق خارجی در میان همسران پیامبر ص داشته یا نه؟تنها موردی را که برای آن میتوان ذکر کرد ازدواج پیامبر ص با"زینب بنت جحش"است که داستان پر ماجرای او در همین سوره گذشت زیرا زینب دختر عمه پیغمبر ص بود،و جحش همسر عمه او محسوب میشد (1).
4-"هر گاه زن با ایمانی خود را به پیامبر ببخشد(و هیچگونه مهری برای خود قائل نشود)اگر پیامبر بخواهد میتواند با او ازدواج کند" ( وَ امْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَهٰا لِلنَّبِیِّ إِنْ أَرٰادَ النَّبِیُّ أَنْ یَسْتَنْکِحَهٰا ).
"اما چنین ازدواجی تنها برای تو مجاز است نه بر سایر مؤمنان" ( خٰالِصَةً لَکَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ ).
"ما میدانیم برای آنها در مورد همسران و کنیزانشان چه حکمی مقرر داریم و مصالح آنها چه ایجاب میکرده است"؟( قَدْ عَلِمْنٰا مٰا فَرَضْنٰا عَلَیْهِمْ فِی أَزْوٰاجِهِمْ وَ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ ).
بنا بر این اگر در مسائل مربوط به ازدواج برای آنها در بعضی موارد محدودیتی قائل شدهایم روی مصالحی بوده است که در زندگی آنها و تو حاکم بوده،و هیچیک از این احکام و مقررات بی حساب نیست.
سپس میافزاید:"این به خاطر آنست که مشکل و حرجی(در ادای رسالت)بر تو نبوده باشد"و بتوانی در انجام این وظیفه مسئلیتهای خود را ادا کنی
1) 1) در اینکه چرا"عم"به صورت مفرد و"عمات"به صورت جمع همچنین "خال"به صورت مفرد و"خالات"به صورت جمع آمده بعضی از مفسران وجوهی ذکر کردهاند که"فاضل مقداد"آنها را در کنز العرفان آورده است،ولی از همه بهتر اینست که"عم"و"خال"معمولا به صورت اسم جنس در لغت عرب استعمال میشود، در حالی که"عمه"و"خاله"چنین نیست،و این عرف اهل لغت است که ابن العربی نیز آن را نقل کرده(کنز العرفان جلد 2 صفحه 241)و"آلوسی"در"روح المعانی" نیز این وجه را بر تمام وجوه دیگر ترجیح داده است.
( لِکَیْلاٰ یَکُونَ عَلَیْکَ حَرَجٌ ).
"و خداوند آمرزنده و رحیم است"( وَ کٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً ).
*** در مورد گروه اخیر(زنان بدون مهر)به نکات زیر باید توجه داشت:
1-بدون شک اجازه"گرفتن همسر بدون مهر"از مختصات پیامبر ص بود و آیه نیز صراحت در این مساله دارد،و به همین جهت از مسلمات فقه اسلام است،بنا بر این هیچکس حق ندارد همسری را بدون مهر(کم باشد یا زیاد) ازدواج کند،حتی اگر نام مهر به هنگام اجرای صیغه عقد برده نشود،و قرینه تعیین کنندهای نیز در کار نباشد،باید"مهر المثل"پرداخت،منظور از "مهر المثل"مهریهای است که زنانی با شرائط و خصوصیات او معمولا برای خود قرار میدهند.
***2-در اینکه آیا این حکم کلی در مورد پیامبر ص مصداقی پیدا کرده یا نه؟در میان مفسران گفتگو است.
بعضی همچون ابن عباس و برخی دیگر از مفسران معتقدند که پیامبر ص با هیچ زنی به این کیفیت ازدواج نکرد،بنا بر این حکم بالا فقط یک اجازه کلی برای پیامبر ص بود که هرگز عملا مورد استفاده قرار نگرفت.
در حالی که بعضی دیگر نام سه یا چهار زن از همسران پیامبر ص را بردهاند که بدون مهر به ازدواج آن حضرت در آمدند،"میمونه"دختر حارث و"زینب"دختر خزیمه که از طایفه انصار بود،و زنی از بنی اسد به نام"ام شریک"دختر جابر و"خوله"دختر حکیم بوده است.
از جمله در بعضی از روایات آمده است هنگامی که"خوله"خود را به پیامبر ص بخشید صدای اعتراض"عایشه"بلند شد و گفت:ما بال
النساء یبذلن انفسهن بلا مهر؟!:"چرا بعضی از زنان بدون مهر خود را در اختیار ازدواج میگذارند"؟!و در این هنگام آیه فوق نازل شد،ولی "عایشه"رو به سوی پیامبر ص کرد و گفت:"من میبینم خداوند مقصود تو را به سرعت انجام میدهد"(و این یک نوع تعریض بر پیامبر ص بود)اما پیامبر ص فرمود:
و انک ان اطعت اللّٰه سارع فی هواک!: "تو نیز اگر اطاعت خدا کنی مقصودت را به سرعت انجام میدهد"! (1).
بدون شک اینگونه زنان تنها خواهان کسب افتخار معنوی بودند که از طریق ازدواج با پیامبر ص برای آنها حاصل میشد،لذا بدون هیچگونه مهری آماده همسری با او شدند،ولی همانگونه که گفتیم وجود چنین مصداقی برای حکم بالا از نظر تاریخی مسلم نیست،آنچه مسلم است اینست که خداوند چنین اجازهای را به پیامبر ص داده بود،به خاطر فلسفهای که بعدا به آن اشاره میشود.
***3-از این آیه به خوبی استفاده میشود که اجرای صیغه ازدواج با لفظ "هبه"تنها مخصوص پیامبر ص بوده،و هیچ فرد دیگری نمیتواند با چنین لفظی عقد ازدواج را اجرا کند،ولی اگر اجرای عقد با لفظ ازدواج و نکاح انجام گیرد جائز است هر چند نامی از مهر برده نشود،زیرا همانگونه که گفتیم در صورت عدم ذکر مهر باید مهر المثل پرداخت(در حقیقت همانند آن است که
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیه مورد بحث،در تفسیر"قرطبی"نیز جمله"و اللّٰه ما اری ربک الا یسارع فی هواک"آمده است،و"آلوسی"نیز در"روح المعانی" آن را ذیل آیه مورد بحث آورده است،زنندگی این تعبیر و مفهوم نامناسبی که در آن نهفته شده بر کسی پوشیده نیست،ولی پیامبر(ص)به طرز زیبا و بزرگوارانهای از کنار آن میگذرد.
تصریح به مهر المثل شده باشد).
جمله اخیر در آیه فوق در واقع اشاره به فلسفه این احکام مخصوص پیامبر گرامی اسلام است،این جمله میگوید:پیامبر ص شرایطی دارد که دیگران ندارند و همین تفاوت سبب تفاوت در احکام شده است.
به تعبیر روشنتر میگوید:هدف این بوده که قسمتی از محدودیتها و مشکلات از دوش پیامبر ص از طریق این احکام بر داشته شود.
و این تعبیر لطیفی است که نشان میدهد ازدواج پیامبر ص با زنان متعدد و مختلف برای حل یک سلسله مشکلات اجتماعی و سیاسی در زندگی او بوده است.
زیرا میدانیم هنگامی که پیامبر ص ندای اسلام را بلند کرد تک و تنها بود،و تا مدتها جز عده محدود و کمی به او ایمان نیاوردند،او بر ضد تمام معتقدات خرافی عصر و محیط خود قیام کرد،و به همه اعلان جنگ داد، طبیعی است که همه اقوام و قبائل آن محیط بر ضد او بسیج شوند.
و باید از تمام وسائل برای شکستن اتحاد نامقدس دشمنان استفاده کند که یکی از آنها ایجاد رابطه خویشاوندی از طریق ازدواج با قبائل مختلف بود،زیرا محکمترین رابطه در میان عرب جاهلی رابطه خویشاوندی محسوب میشد، و داماد قبیله را همواره از خود میدانستند،و دفاع از او را لازم،و تنها گذاشتن او را گناه میشمردند.
قرائن زیادی در دست داریم که نشان میدهد ازدواجهای پیامبر لا اقل در بسیاری از موارد جنبه سیاسی داشته است.
و بعضی ازدواجهای او مانند ازدواج با"زینب"،برای شکستن سنت جاهلی بوده که شرح آن را ذیل آیه 37 همین سوره بیان کردیم.
بعضی دیگر برای کاستن از عداوت،یا طرح دوستی و جلب محبت اشخاص و یا اقوام متعصب و لجوج بوده است.
روشن است کسی که در سن 25 سالگی که عنفوان جوانی او بوده با زن بیوه چهلسالهای ازدواج میکند،و تا 53 سالگی تنها به همین یک زن بیوه قناعت مینماید و به این ترتیب دوران جوانی خود را پشت سر گذاشته و به سن کهولت میرسد،و بعد به ازدواجهای متعددی دست میزند حتما دلیل و فلسفهای دارد،و با هیچ حسابی آن را نمیتوان به انگیزههای علاقه جنسی پیوند داد،زیرا با اینکه مساله ازدواج متعدد در میان عرب در آن روز بسیار ساده و عادی بوده و حتی گاهی همسر اول به خواستگاری همسر دوم میرفته و هیچگونه محدودیتی برای گرفتن همسری قائل نبودند برای پیامبر ص ازدواجهای متعدد در سنین جوانی نه مانع اجتماعی داشت،و نه شرائط سنگین مالی،و نه کمترین نقصی محسوب میشد.
جالب اینکه در تواریخ آمده است پیامبر ص تنها با یک زن"باکره" ازدواج کرد و او عایشه بود،بقیه همسران او همه زنان بیوه بودند که طبعا نمیتوانستند از جنبههای جنسی چندان تمایل کسی را برانگیزند (1).
حتی در بعضی از تواریخ میخوانیم که پیامبر با زنان متعددی ازدواج کرد و جز مراسم عقد انجام نشد،و هرگز آمیزش با آنها نکرد،حتی در مواردی تنها به خواستگاری بعضی از زنان قبائل قناعت کرد (2).
و آنها به همین قدر خوشحال بودند و مباهات میکردند که زنی از قبیله آنان به نام همسر پیامبر ص نامیده شده،و این افتخار برای آنها حاصل گشته است،و به این ترتیب رابطه و پیوند اجتماعی آنها با پیامبر ص محکمتر،و در دفاع از او مصممتر میشدند.
از سوی دیگر با اینکه پیامبر ص مسلما مرد عقیمی نبود ولی فرزندان کمی از او به یادگار ماند،در حالی که اگر این ازدواجها به خاطر جاذبه جنسی این زنان انجام میشد باید فرزندان بسیاری از او به یادگار مانده باشد.
و نیز قابل توجه است که بعضی از این زنان مانند عایشه هنگامی که به همسری پیامبر ص در آمد بسیار کم سن و سال بود،و سالها گذشت تا توانست یک همسر واقعی برای او باشد،این نشان میدهد که ازدواج با چنین دختری انگیزههای دیگری داشته و هدف اصلی همانها بوده است که در بالا اشاره کردیم.
گر چه دشمنان اسلام خواستهاند ازدواجهای متعدد پیامبر اسلام ص را دستاویز شدیدترین حملات مغرضانه قرار دهند،و از آن افسانههای دروغین بسازند،ولی سن بالای پیامبر به هنگام این ازدواجهای متعدد از یک سو، و شرائط خاص سنی و قبیلهای این زنان از سوی دیگر،و قرائن مختلفی که در بالا به قسمتی از آن اشاره کردیم از سوی سوم حقیقت را آفتابی میکند،و توطئههای مغرضان را فاش میسازد.
تُرْجِی مَنْ تَشٰاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِی إِلَیْکَ مَنْ تَشٰاءُ وَ مَنِ اِبْتَغَیْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکَ ذٰلِکَ أَدْنیٰ أَنْ تَقَرَّ أَعْیُنُهُنَّ وَ لاٰ یَحْزَنَّ وَ یَرْضَیْنَ بِمٰا آتَیْتَهُنَّ کُلُّهُنَّ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا فِی قُلُوبِکُمْ وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَلِیماً حَلِیماً (51)
51-(موعد)هر یک از همسرانت را بخواهی میتوانی بتاخیر اندازی و هر کدام را بخواهی نزد خود جای دهی،و هر گاه بعضی از آنها را که بر کنار ساختهای بخواهی نزد خود جای دهی گناهی بر تو نیست،این حکم الهی برای روشنی چشم آنها و اینکه غمگین نباشند و به آنچه در اختیار همه آنان میگذاری راضی شوند نزدیکتر است و خدا آنچه را در قلوب شما است میداند و خداوند از همه اعمال و مصالح بندگان با خبر است و در عین حال حلیم است و در کیفر آنها عجله نمیکند.
در تفسیر آیه 28 و 29 همین سوره و بیان شان نزول آنها گفتیم که جمعی از همسران پیامبر ص بنا بر آنچه مفسران نقل کردهاند-به پیامبر ص عرض کردند که بر نفقه و هزینه زندگی ما بیفزا(زیرا چشمشان به غنائم جنگی افتاده بود،و چنین میپنداشتند که باید از آن،بهره زیادی به آنها برسد)آیات مزبور نازل شد و صریحا به آنها گوشزد کرد که اگر دنیا و زینت دنیا را میخواهند برای همیشه از پیامبر ص جدا شوند و اگر خدا و پیامبر و روز جزا را خواهانند با زندگی ساده او بسازند.
از این گذشته در چگونگی تقسیم اوقات زندگی پیامبر ص در میان
آنها نیز با هم رقابتهایی داشتند که پیغمبر ص را با آن همه گرفتاری و اشتغالات مهم در مضیقه قرار میداد،هر چند پیامبر ص کوشش لازم را در زمینه عدالت در میان آنها رعایت میکرد ولی باز گفتگوهای آنها ادامه داشت،آیه فوق نازل شد و پیامبر را در تقسیم اوقاتش در میان آنها کاملا آزاد گذاشت،و ضمنا به آنها اعلام کرد که این حکم الهی است تا هیچگونه نگرانی و سوء برداشتی برای آنها حاصل نشود (1).
رفع یک مشکل دیگر از زندگی پیامبر(ص)
یک رهبر بزرگ الهی همچون پیامبر ص آن هم در زمانی که در کوره حوادث سخت گرفتار است،و توطئههای خطرناکی از داخل و خارج برای او میچینند،نمیتواند فکر خود را زیاد مشغول زندگی شخصی و خصوصیش کند، باید در زندگی داخلی خود دارای آرامش نسبی باشد تا بتواند به حل انبوه مشکلاتی که از هر سو او را احاطه کرده است با فراغت خاطر بپردازد.
آشفتگی زندگی شخصی و دل مشغول بودن او به وضع خانوادگی در این لحظات بحرانی و طوفانی سخت خطرناک است.
با اینکه طبق بحثهای گذشته و مدارکی که در شرح آیه پیش آوردیم ازدواجهای متعدد پیامبر ص غالبا جنبههای سیاسی و اجتماعی و عاطفی داشته، و در حقیقت جزئی از برنامه انجام رسالت الهی او بوده،ولی در عین حال گاه اختلاف میان همسران و رقابتهای زنانه متداول آنها،طوفانی در درون خانه پیامبر ص برمیانگیخته،و فکر او را به خود مشغول میداشته است.
اینجا است که خداوند یکی دیگر از ویژگیها را برای پیامبرش قائل شده،و برای همیشه به این ماجراها و کشمکشها پایان داد،و پیامبر ص را از
1) 1) اقتباس از"مجمع البیان"و"تفسیرهای دیگر".
این نظر آسوده خاطر و فارغ البال کرد.
و چنان که در آیه مورد بحث میخوانیم فرمود:"میتوانی(موعد)هر یک از این زنان را بخواهی به تاخیر بیندازی و به وقت دیگری موکول کنی،و هر کدام را بخواهی نزد خود جای دهی"( تُرْجِی مَنْ تَشٰاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِی إِلَیْکَ مَنْ تَشٰاءُ ).
"ترجی"از ماده"ارجاء"به معنی تاخیر،و"تؤوی"از ماده"ایواء" به معنی کسی را نزد خود جای دادن است.
میدانیم یکی از احکام اسلام در مورد همسران متعدد آن است که شوهر اوقات خود را در میان آنها به طور عادلانه تقسیم کند،اگر یک شب نزد یکی از آنها است،شب دیگر نزد دیگری باشد تفاوتی در میان زنان از این نظر وجود ندارد،و این موضوع را در کتب فقه اسلامی به عنوان"حق قسم"تعبیر میکنند.
یکی از خصایص پیامبر ص این بود که به خاطر شرائط خاص زندگی طوفانی و بحرانیش مخصوصا در زمانی که در مدینه بود و در هر ماه تقریبا یک جنگ بر او تحمیل میشد و در همین زمان همسران متعدد داشت،رعایت حق قسم به حکم آیه فوق از او ساقط بود،و میتوانست هر گونه اوقات خود را تقسیم کند هر چند او با این حال حتی الامکان مساوات و عدالت را-چنان که در تواریخ اسلامی صریحا آمده است-رعایت میکرد.
ولی وجود همین حکم الهی آرامشی به همسران پیامبر ص و محیط زندگی داخلی او میداد.
سپس میافزاید:"هر گاه بعضی از آنها را کنار بگذاری بعدا بخواهی او را نزد خود جای دهی گناهی بر تو نیست"( وَ مَنِ ابْتَغَیْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکَ ).
و به این ترتیب نه تنها در آغاز،اختیار با تو است،در ادامه کار نیز این
تخییر بر قرار است،و به اصطلاح این تخییر"تخییر استمراری"است نه"ابتدایی" و با این حکم گسترده و وسیع هر گونه بهانهای از برنامه زندگی تو نسبت به همسرانت قطع خواهد شد،و میتوانی فکر خود را متوجه مسئولیتهای بزرگ و سنگین رسالت کنی.
و برای اینکه همسران پیامبر نیز بدانند گذشته از افتخاری که از ناحیه همسری با او کسب میکنند با تسلیم در برابر این برنامه خاص در مورد تقسیم اوقات پیامبر ص یک نوع ایثار و فداکاری از خود نشان داده،و به هیچوجه عیب و ایرادی متوجه آنها نیست،چرا که در برابر حکم خدا تسلیم شدهاند اضافه میکند:
"این حکم الهی برای روشنی چشم آنها و اینکه غمگین نشوند و همه آنها راضی به آنچه در اختیارشان میگذاری گردند نزدیکتر است( ذٰلِکَ أَدْنیٰ أَنْ تَقَرَّ أَعْیُنُهُنَّ وَ لاٰ یَحْزَنَّ وَ یَرْضَیْنَ بِمٰا آتَیْتَهُنَّ کُلُّهُنَّ ).
زیرا اولا این یک حکم عمومی در باره همه آنها است و تفاوتی در کار نیست،و ثانیا حکمی است از ناحیه خدا که برای مصالح مهمی تشریع شده، بنا بر این آنها باید با رضا و رغبت به آن تن دهند و نه تنها نگران نباشند بلکه خشنود گردند.
ولی در عین حال همانگونه که در بالا نیز اشاره کردیم پیامبر ص حتی الامکان تساوی را در تقسیم اوقات خود رعایت میکرد جز در مواردی که شرائط خاصی عدم مساوات را ایجاب میکرد،و این خود مطلب دیگری بود که موجب خشنودی آنها میشد،زیرا مشاهده میکردند که پیامبر ص با اینکه مخیر است سعی در برقراری مساوات دارد.
در پایان آیه مطلب را با این جمله ختم میکند:"خدا آنچه را در قلوب شما است میداند،و خداوند از همه اعمال و مصالح بندگان با خبر است،و در عین
حال حلیم است و در کیفر آنها عجله نمیکند"( وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا فِی قُلُوبِکُمْ وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلِیماً حَلِیماً ).
آری خدا میداند شما در برابر کدامین حکم قلبا رضا و تسلیم دارید، و در برابر کدامین ناخشنود هستید.
او میداند شما به کدامیک از همسرانتان تمایل بیشتر دارید و به کدام کمتر و حکم خدا را در برخورد با این تمایلات چگونه رعایت میکنید.
همچنین او میداند چه کسانی در گوشه و کنار مینشینند و به اینگونه احکام الهی در مورد شخص پیامبر ص خردهگیری میکنند،و در دل نسبت به آن معترضند و چه کسانی با آغوش باز همه را پذیرا میشوند.
بنا بر این تعبیر قلوبکم تعبیر گستردهای است که هم پیامبر ص و همسران او را شامل میشود و هم همه مؤمنان را که در ارتباط با این احکام از در رضا و تسلیم وارد میشوند،یا اعتراض و انکار میکنند هر چند آن را آشکار نسازند.
آیا این حکم در حق همه همسران پیامبر(ص)بود؟
در فقه اسلامی در باب خصایص پیامبر ص این مساله مورد بحث واقع شده است که آیا تقسیم اوقات بطور مساوی در میان همسران متعدد همانگونه که بر عموم مسلمانان واجب است بر پیامبر ص نیز واجب بوده یا اینکه پیامبر حکم استثنایی"تخییر"را داشته است؟ مشهور و معروف در میان فقهای ما و جمعی از فقهای اهل سنت این است که او در این حکم مستثنا بوده،و دلیل آن را آیه فوق میشمرند که میگوید:
" تُرْجِی مَنْ تَشٰاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِی إِلَیْکَ مَنْ تَشٰاءُ ":"هر کدام را بخواهی به تاخیر میاندازی و هر یک را بخواهی نزد خود نگاه میداری".
زیرا قرار گرفتن این جمله بعد از بحث در باره همه زنان پیامبر ص چنین ایجاب میکند که ضمیر جمع(هن)به تمام آنها باز گردد،و این مطلبی است که از طرف فقها و بسیاری از مفسران پذیرفته شده.
ولی بعضی ضمیر فوق را مربوط به خصوص زنانی میدانند که خود را بدون مهر در اختیار او قرار دادند در حالی که اولا از نظر تاریخی ثابت نیست که آیا این حکم،موضوع خارجی پیدا کرد یا نه؟و بعضی معتقدند که تنها در یک مورد بود که زنی به این صورت به ازدواج پیامبر در آمد،و در هر حال اصل مساله از نظر تاریخی محقق نیست.
ثانیا این تفسیر خلاف ظاهر آیه است و با شان نزولی که برای آیه ذکر کردهاند سازگار نمیباشد،بنا بر این باید قبول کرد که حکم مزبور یک حکم عام است.
لاٰ یَحِلُّ لَکَ اَلنِّسٰاءُ مِنْ بَعْدُ وَ لاٰ أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوٰاجٍ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ إِلاّٰ مٰا مَلَکَتْ یَمِینُکَ وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ رَقِیباً (52)
52-بعد از این دیگر زنی بر تو حلال نیست و نمیتوانی همسرانت را به همسران دیگری تبدیل کنی(بعضی را طلاق دهی و همسر دیگری بجای او برگزینی)هر چند جمال آنها مورد توجه تو واقع شود،مگر آنچه که به صورت کنیز در ملک تو در آید و خداوند ناظر و مراقب هر چیز است(و به این ترتیب فشار قبائل را در اختیار همسر از آنها،از تو برداشتیم).
یک حکم مهم دیگر در ارتباط با همسران پیامبر
در این آیه حکم دیگری از احکام مربوط به همسران پیامبر ص بیان شده،میفرماید:"بعد از این دیگر زنی بر تو حلال نیست،و حق نداری همسرانت را به همسران دیگری تبدیل کنی،هر چند جمال آنها مورد توجه تو واقع شود، مگر آنهایی که به صورت کنیز در اختیار تو قرار گیرند،و خداوند ناظر و مراقب بر هر چیز است"( لاٰ یَحِلُّ لَکَ النِّسٰاءُ مِنْ بَعْدُ وَ لاٰ أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوٰاجٍ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ إِلاّٰ مٰا مَلَکَتْ یَمِینُکَ وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ رَقِیباً ).
مفسران و فقهای اسلام در تفسیر این آیه بحثهای فراوانی دارند،و روایات مختلفی نیز در این زمینه در منابع اسلامی وارد شده است،ما قبلا آنچه را که از ظاهر آیه در ارتباط با آیات گذشته و آینده-قطع نظر از گفتههای مفسران-
به نظر میرسد ذکر میکنیم بعد به سراغ مطالب دیگر میرویم.
ظاهر تعبیر" مِنْ بَعْدُ "این است که بعد از این،ازدواج مجدد برای تو حرام است،بنا بر این "بعد یا به معنی"بعد زمانی است یعنی بعد از این زمان دیگر همسری انتخاب مکن،یا بعد از آنکه همسرانت را طبق فرمان الهی در آیات گذشته مخیر در میان زندگی ساده در خانه تو و یا جدا شدن کردی و آنها با میل و رغبت ترجیح دادند که به همسری با تو ادامه دهند،دیگر بعد از آنها نباید با زن دیگری ازدواج کنی.
و نیز نمیتوانی بعضی از آنها را طلاق داده،و همسر دیگری بجای او برگزینی،به تعبیر دیگر نه بر تعداد آنها بیفزای و نه افراد موجود را عوض کن.
این محدودیت برای شخص پیامبر ص نقصی محسوب نمیشود و حکمی است که فلسفه بسیار حساب شدهای دارد،زیرا:
طبق شواهدی که از تواریخ استفاده میشود پیامبر اسلام ص از ناحیه افراد و قبائل مختلف تحت فشار بود که از آنها همسر بگیرد،و هر یک از قبائل مسلمان افتخار میکردند که زنی از آنها به همسری پیامبر ص در آید،حتی چنان که گذشت بعضی از زنان بدون هیچگونه مهریه،حاضر بودند خود را به عنوان"هبه"در اختیار آن حضرت بگذارند و بی هیچ قید و شرط با او ازدواج کنند.
البته پیوند زناشویی با این قبائل و اقوام تا حدی برای پیامبر ص و اهداف اجتماعی و سیاسی او مشکلگشا بود،ولی طبیعی است اگر از حد بگذرد، خود مشکل آفرین میشود،و هر قوم و قبیلهای چنین انتظاری را دارد،و اگر پیامبر
ص بخواهد به انتظارات آنها پاسخ گوید و زنانی را هر چند به صورت عقد، و نه به صورت عروسی،در اختیار خود گیرد،دردسرهای فراوانی ایجاد میشود.
لذا خداوند حکیم با یک قانون محکم جلو این کار را گرفت و او را از هر گونه ازدواج مجدد و یا تبدیل زنان موجود نهی کرد.
در این وسط شاید افرادی بودند که برای رسیدن به مقصود خود به این بهانه متوسل میشدند که همسران تو غالبا بیوه هستند،و در میان آنها زنان مسنی یافت میشوند که هیچ بهرهای از جمال ندارند،شایسته است که با زنی صاحب جمال ازدواج کنی،قرآن مخصوصا روی این مساله نیز تکیه و تاکید میکند که حتی اگر زنان صاحب جمالی نیز باشند حق ازدواج با آنها نخواهی داشت.
بعلاوه حقشناسی ایجاب میکرد که بعد از وفاداری همسرانش با او و ترجیح دادن زندگی ساده معنوی پیامبر ص را بر هر چیز دیگر،خداوند برای حفظ مقام آنها چنین دستوری را به پیامبر ص بدهد.
و اما در مورد کنیز که مجاز شده به خاطر آنست که مشکل و گرفتاری پیامبر ص از ناحیه زنان آزاد بود،لذا ضرورتی نداشت که این حکم در این مورد محدود شود هر چند پیامبر ص از این استثناء نیز طبق گواهی تاریخ استفاده نکرد.
این چیزی است که از ظاهر آیه به نظر میرسد.
در روایات متعددی که بعضی از نظر سند ضعیف و بعضی قابل ملاحظه است جمله لا یَحِلُّ لَکَ النِّسٰاءُ مِنْ بَعْدُ اشاره به زنانی گرفته شده که در آیه 23 و 24 سوره نساء تحریم آن بیان گردیده است(مادر و دختر و خواهر و عمه و خاله و...)
و در ذیل بعضی از این اخبار تصریح شده:"چگونه ممکن است زنانی بر دیگران حلال باشند و بر پیامبر حرام؟!هیچ زنی بر او جز آنچه بر همه حرام است حرام نبوده است" (1).
البته بسیار بعید به نظر میرسد که این آیه ناظر به آیاتی باشد که در سوره نساء آمده است،ولی مشکل اینجاست که در بعضی از این روایات تصریح شده مراد از من بعد بعد از محرمات سوره نساء است.
بنا بر این بهتر این است که از تفسیر این روایات که اخبار آحاد است صرفنظر کنیم و به اصطلاح"علم آن را به اهلش یعنی معصومین ع واگذاریم" چرا که هماهنگ با ظاهر آیه نیست و ما موظف به ظاهر آیه هستیم و اخبار مزبور اخباری است ظنی.
مطلب دیگر اینکه گروه کثیری معتقدند که آیه مورد بحث هر گونه ازدواج مجددی را برای پیامبر ص تحریم کرده،ولی بعدا این حکم منسوخ شده،و مجددا اجازه ازدواج به پیامبر ص داده شده است هر چند پیامبر از آن استفاده نکرد،حتی آیه إِنّٰا أَحْلَلْنٰا لَکَ أَزْوٰاجَکَ اللاّٰتِی آتَیْتَ أُجُورَهُنَّ ...
را که قبل از آیه مورد بحث نازل شده ناسخ آن میدانند و معتقدند گر چه در قرآن قبل از آن نوشته شده در نزول بعد از آن بوده است!و حتی"فاضل مقداد"در "کنز العرفان"نقل میکند که فتوای مشهور میان اصحاب همین است (2)این عقیده در عین اینکه با روایات فوق تضاد روشنی دارد با ظاهر آیات نیز سازگار نیست،زیرا ظاهر آیات نشان میدهد که آیه" إِنّٰا أَحْلَلْنٰا لَکَ أَزْوٰاجَکَ " قبل از آیه مورد بحث نازل شده و مساله نسخ احتیاج به دلیل قطعی دارد.
به هر حال ما چیزی مطمئنتر و روشنتر از ظاهر خود آیه در اینجا نداریم
و بر طبق آن هر گونه ازدواج جدید و یا تبدیل همسران برای پیامبر ص بعد از نزول آیه فوق تحریم شده است و این حکم مصالح مهمی داشته که در بالا به آن اشاره کردیم.
جمعی از مفسران جمله وَ لَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ را دلیل بر حکم معروفی گرفتهاند که در روایات اسلامی نیز به آن اشاره شده،و آن اینکه:کسی که میخواهد با زنی ازدواج کند میتواند قبلا به او نگاه کند،نگاهی که وضع قیافه و اندام او را برای وی مشخص کند.
فلسفه این حکم این است که انسان با بصیرت کامل همسر خود را انتخاب کند، و از ندامت و پشیمانیهای آینده که پیمان زناشویی را به خطر میافکند جلوگیری شود،چنان که در حدیثی از پیامبر اسلام آمده است که به یکی از یاران خود که که میخواست با زنی ازدواج کند فرمود:
انظر الیها فانه اجدر ان یدوم بینکما:
"قبلا به او نگاه کن که این سبب میشود مودت و الفت میان شما پایدار شود" (1).
در حدیثی دیگر از امام صادق ع میخوانیم که:در پاسخ این سؤال که:
"آیا مرد میتواند به هنگام تصمیم بر ازدواج با زنی او را به دقت بنگرد،و به صورت و پشت سر او نگاه کند"؟فرمود:
نعم لا باس ان ینظر الرجل الی المرأة اذا اراد ان یتزوجها،ینظر الی خلفها و الی وجهها: "آری مانعی ندارد هنگامی که مردی بخواهد با زنی ازدواج کند به او نگاه کند،و به صورت و پشت سر او بنگرد" (2).
البته احادیث در این زمینه فراوان است،ولی در بعضی از آنها تصریح شده
که نباید در این هنگام نگاه از روی شهوت،و به قصد لذت بردن باشد.
این نیز روشن است که این حکم مخصوص مواردی است که انسان به راستی میخواهد در باره زنی تحقیق کند که اگر شرایط در او جمع بود با او ازدواج کند،اما کسی که هنوز تصمیم بر ازدواج نگرفته،تنها به احتمال ازدواج،یا به عنوان جستجوگری،نمیتواند به زنان نگاه کند.
البته بعضی در آیه فوق این احتمال را دادهاند که اشاره به نگاههایی باشد که بی اختیار و تصادفا به زنی میافتد،در این صورت آیه دلالتی بر حکم مزبور ندارد و مدرک این حکم تنها روایات خواهد بود،ولی جمله"و لَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ ":"هر چند زیبایی آنها اعجاب تو را برانگیزد"با نگاههای تصادفی و زود گذر هماهنگ نیست،بنا بر این دلالتش بر حکم فوق بعید به نظر نمیرسد.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَدْخُلُوا بُیُوتَ اَلنَّبِیِّ إِلاّٰ أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلیٰ طَعٰامٍ غَیْرَ نٰاظِرِینَ إِنٰاهُ وَ لٰکِنْ إِذٰا دُعِیتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذٰا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَ لاٰ مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ إِنَّ ذٰلِکُمْ کٰانَ یُؤْذِی اَلنَّبِیَّ فَیَسْتَحْیِی مِنْکُمْ وَ اَللّٰهُ لاٰ یَسْتَحْیِی مِنَ اَلْحَقِّ وَ إِذٰا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتٰاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ ذٰلِکُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِکُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ وَ مٰا کٰانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اَللّٰهِ وَ لاٰ أَنْ تَنْکِحُوا أَزْوٰاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذٰلِکُمْ کٰانَ عِنْدَ اَللّٰهِ عَظِیماً (53) إِنْ تُبْدُوا شَیْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً (54)
53-ای کسانی که ایمان آوردهاید!در بیوت پیامبر داخل نشوید مگر به شما اجازه برای صرف غذا داده شود(مشروط بر اینکه قبل از موعد نیائید و)در انتظار وقت غذا ننشینید،اما هنگامی که دعوت شدید داخل شوید و وقتی غذا خوردید پراکنده شوید،و(بعد از صرف غذا)به بحث و صحبت ننشینید،این عمل پیامبر را ناراحت میکرد ولی او از شما شرم میکند،اما خداوند از(بیان) حق شرم ندارد،و هنگامی که چیزی از وسائل زندگی(به عنوان عاریت) از آنها(همسران پیامبر)میخواهید از پشت پرده بخواهید،این کار دلهای شما و آنها را پاکتر میدارد،و شما حق ندارید رسول خدا را آزار دهید و نه هرگز همسران او را بعد از او به همسری خود در آورید که این کار نزد خدا عظیم است! 54-اگر چیزی را آشکار کنید یا پنهان دارید خداوند از همه چیز آگاه است.
در شان نزول این آیه مفسران چنین آوردهاند:
هنگامی که رسول خدا با"زینب بنت جحش"ازدواج کرد،ولیمه نسبتا مفصلی به مردم داد(سابقا گفتیم این احکام مفصل شاید بخاطر آن بوده است که شکستن سنت جاهلیت در زمینه تحریم"همسران مطلقه پسر خوانده" با قاطعیت هر چه بیشتر صورت گیرد،و بازتاب گستردهای در محیط داشته باشد، و نیز این سنت جاهلی که ازدواج با"بیوههای بردگان آزاد شده"عیب و ننگ محسوب میشد از میان برود).
انس که خادم مخصوص پیامبر ص بود میگوید:پیامبر ص به من دستور داد که اصحابش را به غذا دعوت کنم،من همه را دعوت کردم،دسته دسته میآمدند و غذا میخوردند و از اطاق خارج میشدند،تا اینکه عرض کردم ای
پیامبر خدا!کسی باقی نمانده که من او را دعوت نکرده باشم،فرمود:اکنون که چنین است سفره را جمع کنید،سفره را برداشتند و جمعیت پراکنده شدند،اما سه نفر هم چنان در اطاق پیامبر ص ماندند و مشغول بحث و گفتگو بودند.
هنگامی که سخنان آنها به طول انجامید پیامبر ص برخاست،و من نیز همراه او برخاستم شاید آنها متوجه شوند و پی کار خود بروند،پیامبر بیرون آمد تا به حجره عایشه رسید بار دیگر برگشت من هم در خدمتش آمدم باز دیدم هم چنان نشستهاند آیه فوق نازل شد و دستورات لازم را در برخورد با این مسائل به آنها تفهیم کرد (1).
و نیز از بعضی قرائن استفاده میشود که گاهی همسایگان و سایر مردم طبق معمول برای عاریت گرفتن اشیایی نزد بعضی از زنان پیامبر ص میآمدند هر چند آنها طبق سادگی زندگی آن زمان کار خلافی مرتکب نمیشدند ولی برای حفظ حیثیت همسران پیامبر ص آیه فوق نازل شد و به مؤمنان دستور داد که هر گاه میخواهند چیزی از آنها بگیرند از پشت پرده بگیرند.
در روایت دیگری آمده است که بعضی از مخالفان پیامبر ص گفتند:
چگونه پیامبر ص بعضی از زنان بیوه ما را به ازدواج خود در آورده به خدا سوگند هر گاه او چشم از جهان بپوشد ما با همسران او ازدواج خواهیم کرد!! آیه فوق نازل شد و ازدواج با زنان پیامبر ص را بعد از او به کلی ممنوع ساخت،و به این توطئه نیز پایان داد (2).
باز روی سخن در این آیه به مؤمنان است و بخشی دیگر از احکام اسلام
مخصوصا آنچه مربوط به آداب معاشرت با پیامبر ص و خانواده نبوت بوده است ضمن جملههای کوتاه و گویا و صریح بیان میکند.
نخست میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید!هرگز در اطاقهای پیامبر سر زده داخل نشوید،مگر اینکه برای صرف غذا به شما اجازه داده شود، آنهم مشروط به اینکه به موقع وارد شوید،نه اینکه از مدتی قبل بیائید و در انتظار وقت غذا بنشینید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلاّٰ أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلیٰ طَعٰامٍ غَیْرَ نٰاظِرِینَ إِنٰاهُ ) (1)و به این ترتیب یکی از آداب مهم معاشرت را در آن محیطی که این آداب کمتر رعایت میشد بیان میکند،گر چه سخن در باره خانه پیامبر ص است، ولی مسلما این حکم اختصاص به او ندارد،در هیچ مورد بدون اجازه نباید وارد خانه کسی شد(چنان که در سوره نور آیه 27 نیز آمده است)حتی در حالات پیامبر ص میخوانیم که وقتی میخواست وارد خانه دخترش فاطمه ع شود بیرون در میایستاد و اجازه میگرفت،و یک روز"جابر بن عبد اللّٰه"با او بود پس از آنکه برای خود اجازه گرفت برای"جابر"نیز اجازه گرفت! (2).
بعلاوه به هنگامی که دعوت به طعام میشوند باید وقت شناس باشند و مزاحمت بیموقع برای صاحبخانه فراهم نکنند.
***سپس به دومین حکم پرداخته میگوید:"ولی هنگامی که دعوت شدید وارد شوید،و هنگامی که غذا خوردید پراکنده شوید"( وَ لٰکِنْ إِذٰا دُعِیتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذٰا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا ).
این حکم در حقیقت تاکید و تکمیلی بر حکم گذشته است،نه بی موقع به خانهای که دعوت شدهاید وارد شوید،و نه اجابت دعوت را نادیده بگیرید، و نه پس از صرف غذا برای مدتی طولانی درنگ کنید.
بدیهی است تخلف از این امور موجب زحمت و دردسر برای میزبان است و با اصول اخلاقی سازگار نیست.
***در سومین حکم میفرماید: "پس از صرف غذا مجلس انس و گفتگو در خانه پیامبر(و هیچ میزبان دیگری)تشکیل ندهید"(و لا مستانسین لحدیث).
البته ممکن است میزبان خواهان چنین مجلس انسی باشد در این صورت مستثناست،سخن از جایی است که تنها دعوت به صرف غذا شده،نه تشکیل مجلس انس،در چنین جایی باید پس از صرف غذا مجلس را ترک گفت،به خصوص اینکه خانه خانهای همچون بیت پیامبر ص باشد که کانون انجام بزرگترین رسالتهای الهی است و باید امور مزاحم،وقت او را اشغال نکند.
سپس علت این حکم را چنین بیان میکند:"این کار پیامبر را آزار میداد، اما او از شما شرم میکرد،ولی خداوند از بیان حق شرم نمیکند و ابا ندارد" ( إِنَّ ذٰلِکُمْ کٰانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیِی مِنْکُمْ وَ اللّٰهُ لاٰ یَسْتَحْیِی مِنَ الْحَقِّ ).
البته پیامبر خدا نیز از بیان حق در مواردی که جنبه شخصی و خصوصی نداشت هیچ ابا نمیکرد ولی بیان حق اشخاص از ناحیه خودشان زیبا نیست اما از ناحیه کسان دیگر جالب و زیباست،و مورد آیه نیز از این قبیل است،اصول اخلاقی ایجاب میکرد پیامبر ص به دفاع از خود نپردازد،بلکه خداوند به دفاع از او پردازد.
سپس چهارمین حکم را در زمینه"حجاب"چنین بیان میدارد:"هنگامی که چیزی از متاع و وسائل زندگی از همسران پیامبر ص بخواهید از پشت حجاب (پرده)بخواهید"( وَ إِذٰا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتٰاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ ).
گفتیم این امر در میان اعراب و بسیاری مردم دیگر معمول بوده و هست که به هنگام نیاز به بعضی از وسائل زندگی موقتا از همسایه به عاریت میگیرند، خانه پیامبر ص نیز از این قانون مستثنا نبوده،و گاه و بیگاه میآمدند و چیزی از همسران پیامبر ص به عاریت میخواستند،روشن است قرار گرفتن همسران پیامبر در معرض دید مردم(هر چند با حجاب اسلامی باشد)کار خوبی نبود لذا دستور داده شده که از پشت پرده یا پشت در بگیرند.
نکتهای که در اینجا باید مورد توجه قرار گیرد این است که منظور از "حجاب"در این آیه پوشش زنان نیست،بلکه حکمی اضافه بر آن است که مخصوص همسران پیامبر ص بوده و آن اینکه مردم موظف بودند به خاطر شرائط خاص همسران پیامبر ص هر گاه میخواهند چیزی از آنان بگیرند از پشت پرده باشد،و آنها حتی با پوشش اسلامی در برابر مردم در اینگونه موارد ظاهر نشوند،البته این حکم در باره زنان دیگر وارد نشده،و در آنها تنها رعایت پوشش کافی است.
شاهد این سخن آنکه کلمه"حجاب"هر چند در استعمالهای روزمره به معنی پوشش زن به کار میرود،ولی در لغت چنین مفهومی را ندارد،و نه در تعبیرات فقهای ما.
"حجاب"در لغت به معنی چیزی است که در میان دو شیء حائل میشود (1)به همین جهت پردهای که در میان امعاء و قلب و ریه کشیده شده"حجاب حاجز" نامیده شده.
1) 1) "لسان العرب"ماده"حجب".
در قرآن مجید نیز این کلمه همه جا به معنی پرده یا حائل به کار رفته است،مانند آیه 45 سوره اسراء جَعَلْنٰا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجٰاباً مَسْتُوراً: "ما در میان تو و کسانی که ایمان به آخرت نمیآورند پرده پوشیدهای قرار دادیم".
در آیه 32 سوره ص نیز میخوانیم: حَتّٰی تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ :"تا موقعی که خورشید در پشت پرده افق پنهان شد".
و در آیه 51 سوره شوری آمده است: وَ مٰا کٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّٰهُ إِلاّٰ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ :"برای هیچ انسانی ممکن نیست که خداوند با او سخن بگوید مگر از طریق وحی یا از پشت پرده(غیب)".
در کلمات فقها از قدیمترین ایام تا کنون نیز در مورد پوشش زنان معمولا کلمه"ستر"به کار رفته،و در روایات اسلامی نیز همین تعبیر یا شبیه آن وارد شده است،و به کار رفتن کلمه"حجاب"در پوشش زنان اصطلاحی است که بیشتر در عصر ما پیدا شده و اگر در تواریخ و روایات پیدا شود بسیار کم است.
گواه دیگر اینکه در حدیثی از"انس بن مالک"خادم مخصوص پیامبر ص میخوانیم که میگوید:من از همه آگاهتر به این آیه حجابم،هنگامی که زینب با پیامبر ص ازدواج کرد و با او در خانه بود غذایی درست فرمود و مردم را دعوت به میهمانی نمود،اما جمعی پس از صرف غذا هم چنان نشسته بودند و سخن میگفتند،در این هنگام آیه یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ -تا- مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ نازل شد،در این هنگام پردهای افکنده شد و جمعیت برخاستند (1).
در روایت دیگری میخوانیم که"انس"میگوید:ارخی الستر بینی و بینه:"پیامبر ص پرده را میان من و خود افکند و جمعیت هنگامی که
1) 1) صحیح بخاری جلد 6 صفحه 149.
چنین دیدند برخاستند و متفرق شدند (1).
بنا بر این اسلام به زنان مسلمان دستور پردهنشینی نداده،و تعبیر"پردگیان" در مورد زنان و تعبیراتی شبیه به این جنبه اسلامی ندارد،آنچه در باره زن مسلمان لازم است داشتن همان پوشش اسلامی است،ولی زنان پیامبر ص به خاطر وجود دشمنان فراوان و عیبجویان مغرض چون ممکن بود در معرض تهمتها قرار گیرند و دستاویزی به دست سیاهدلان بیفتد این دستور خاص به آنها داده شد و یا به تعبیر دیگر به مردم داده شده که به هنگام تقاضای چیزی از آنها با آنها از پشت پرده تقاضای خود را مطرح کنند.
مخصوصا تعبیر به"وراء"(پشت)گواه این معنی است.
لذا قرآن بعد از این دستور فلسفه آن را چنین بیان میفرماید:"این برای پاکی دلهای شما و آنان بهتر است"( ذٰلِکُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِکُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ ).
گر چه این نوع تعلیل با حکم استحبابی منافات ندارد ولی ظهور امر در جمله"فاسئلوهن"در وجوب متزلزل نمیشود چرا که این نوع تعلیل در موارد احکام واجب دیگر نیز احیانا آمده است.
***پنجمین حکم را به این صورت بیان میفرماید:"شما حق ندارید رسول خدا را آزار دهید"( وَ مٰا کٰانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللّٰهِ ).
گر چه عمل ایذایی در خود این آیه منعکس است و آن بیموقع به خانه پیامبر رفتن و پس از صرف غذا نشستن و مزاحم شدن،و در روایات شان نزول نیز آمده که بعضی از کوردلان سوگند یاد کرده بودند که بعد از پیامبر ص با همسران او ازدواج کنند،این سخن نیز ایذاء دیگری بود،ولی به هر حال مفهوم آیه عام است و هر گونه اذیت و آزار را شامل میشود.
1) 1) صحیح بخاری جلد 6 صفحه 149.
سرانجام ششمین و آخرین حکم را در زمینه حرمت ازدواج با همسران پیامبر بعد از او چنین بیان میکند:"شما هرگز حق ندارید که همسران او را بعد از او به همسری خویش در آورید که این کار در نزد خدا عظیم است" ( وَ لاٰ أَنْ تَنْکِحُوا أَزْوٰاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذٰلِکُمْ کٰانَ عِنْدَ اللّٰهِ عَظِیماً ).
در اینجا سؤالی پیش میآید که چگونه خداوند همسران پیامبر ص را که بعضی به هنگام وفات او نسبتا جوان بودند از حق انتخاب همسر محروم ساخته است؟ پاسخ این سؤال با توجه به فلسفه این تحریم روشن است.
زیرا اولا چنان که از شان نزول آیه دانستیم،بعضی به عنوان انتقامجویی و توهین به ساحت مقدس پیامبر ص چنین تصمیمی را گرفته بودند و از این راه میخواستند ضربهای بر حیثیت آن حضرت وارد کنند.
ثانیا اگر این مساله مجاز بود جمعی به عنوان اینکه همسر پیامبر ص را بعد از او در اختیار خود گرفتهاند ممکن بود این کار را وسیله سوء استفاده قرار دهند،و به این بهانه موقعیت اجتماعی برای خویش دست و پا کنند،و یا به عنوان اینکه آگاهی خاص از درون خانه پیامبر ص و تعلیمات و مکتب او دارند به تحریف اسلام پردازند،و یا منافقین مطالبی را از این طریق در میان مردم نشر دهند که مخالف مقام پیامبر باشد(دقت کنید).
این خطر هنگامی ملموستر میشود که بدانیم گروهی خود را برای این کار آماده ساخته بودند بعضی آن را به زبان آورده و بعضی شاید تنها در دل داشتند.
از جمله کسانی را که بعضی از مفسران اهل سنت در اینجا نام بردهاند طلحه است (1).
1) 1) تفسیر قرطبی جلد 8 صفحه 5310.
خداوندی که بر اسرار نهان و آشکار آگاه است برای بر هم زدن این توطئه زشت یک حکم قاطع صادر فرمود و جلو این امور را به کلی گرفت،و برای تحکیم پایههای آن به همسران پیامبر ص لقب ام المؤمنین داد تا بدانند ازدواج با آنها همچون ازدواج با مادر خویش است! با توجه به آنچه گفته شد روشن میشود که چرا همسران پیامبر ص لازم بود از این محرومیت استقبال کنند؟ در طول زندگی انسان گاه مسائل مهمی مطرح میشود که به خاطر آنها باید فداکاری و از خودگذشتگی نشان داد،و از بعضی از حقوق حقه خود چشم پوشید،به خصوص اینکه همیشه افتخارات بزرگ مسئولیتهای سنگینی نیز همراه دارد،بدون شک همسران پیامبر ص افتخار عظیمی از طریق ازدواجشان با پیامبر ص کسب کردند،داشتن چنین افتخاری نیاز به چنین فداکاری هم دارد.
به همین دلیل زنان پیامبر ص بعد از او در میان امت اسلامی بسیار محترم میزیستند،و از وضع خود بسیار راضی و خشنود بودند،و آن محرومیت را در برابر این افتخارات ناچیز میشمردند. ***دومین آیه مورد بحث به مردم شدیدا هشدار داده،میگوید:اگر چیزی را آشکار کنید یا پنهان دارید خداوند از همه امور آگاه است"( إِنْ تُبْدُوا شَیْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً ).
گمان نکنید خدا از برنامههای ایذایی شما نسبت به پیامبرش با خبر نیست، چه آنها که بر زبان جاری کردند و چه آنها که در دل تصمیم داشتند همه را به خوبی میداند،و با هر کس متناسب کار و نیتش رفتار میکند.
به تناسب بحثی که در آیات فوق در مورد وظائف مسلمانان به هنگام دعوت به میهمانی پیامبر آمده بود.مناسب است گوشهای از تعلیمات اسلام را در ارتباط با اصل مساله"میهمانداری و حق میهمان و وظائف میزبان"بیاوریم:
اسلام اهمیت خاصی برای مساله میهماننوازی قائل شده تا آنجا که در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص میخوانیم:الضیف دلیل الجنة:"میهمان راهنمای راه بهشت است"! (1).
اهمیت و احترام میهمان به اندازهای است که در اسلام به عنوان یک هدیه آسمانی تلقی شده،رسول خدا میفرماید:
اذا اراد اللّٰه بقوم خیرا اهدی الیهم هدیة،قالوا:و ما تلک الهدیة؟قال:الضیف،ینزل برزقه،و یرتحل بذنوب اهل البیت: "هنگامی که خداوند اراده کند نسبت به جمعیتی نیکی نماید هدیه گرانبهایی برای آنها میفرستد،عرض کردند ای پیامبر خدا!چه هدیهای؟ فرمود:میهمان،با روزی خویش وارد میشود،و گناهان خانواده را با خود میبرد"(و بخشوده میشوند) (2).
جالب اینکه کسی نزد پیامبر ص عرض کرد:پدر و مادرم فدای تو باد، برنامه من این است که وضو را به طور کامل انجام میدهم نماز را بر پا میدارم، زکات را به موقع میپردازم،و از میهمان با آغوش باز و به خاطر خدا پذیرایی میکنم.
فرمود:
بخ!بخ!بخ!ما لجهنم علیک سبیل!ان اللّٰه قد برأک من الشح ان کنت کذلک: "آفرین،آفرین،آفرین بر تو باد!جهنم راهی به سوی تو ندارد،اگر چنین باشی خداوند تو را از هر گونه بخل پاک ساخته است"! در این زمینه سخن بسیار است اما برای اختصار به همین مقدار قناعت
میکنیم.
با تمام اهمیتی که میهمان دارد پذیرائیهای پر تکلف و پر زرق و برق از نظر اسلام نه تنها کار خوبی نیست،بلکه رسما از آن نهی شده است،اسلام توصیه میکند که پذیرائیها ساده باشد،و یک خط جالب عادلانه در میان میهمان و میزبان ترسیم کرده است و آن اینکه:
"میزبان از آنچه دارد مضایقه نکند،و میهمان نیز بیش از آن را انتظار نداشته باشد"! امام صادق ع میفرماید:
المؤمن لا یحتشم من اخیه،و ما ادری ایهما اعجب؟الذی یکلف اخاه اذا دخل علیه ان یتکلف له؟او المتکلف لاخیه؟:
"افراد با ایمان از برادر مؤمن خود رودرواسی ندارند،و من نمیدانم کدامیک از این دو عجیبتر است؟کسی که به هنگام ورود بر برادر خود او را به تکلف میافکند؟و یا کسی که شخصا به سراغ تکلف برای میهمان میرود"؟ (1).
"سلمان فارسی"از پیغمبر گرامی اسلام ص چنین نقل میکند که فرمود:
ان لا نتکلف للضیف ما لیس عندنا،و ان نقدم الیه ما حضرنا: "برای میهمان نسبت به آنچه نداریم تکلف نکنیم،و آنچه موجود است مضایقه ننمائیم (2).
گفتیم میهمان از نظر اسلام یک هدیه آسمانی،و فرستاده و رسول خداست،و باید او را همچون جان گرامی داشت و نهایت احترام را در باره او انجام داد،تا آنجا که امیر مؤمنان علی ع از پیغمبر اکرم ص نقل میکند که فرمود:
من حق الضیف ان تمشی معه فتخرجه من حریمک الی البر: "از
حقوق میهمان آنست که او را تا در خانه بدرقه کنی" (1).
و تا آنجا که به تکلف نیانجامد باید وسایل آسایش و راحتی او را فراهم کرد،تا آنجا که در حدیثی داریم یکی از حقوق میهمان این است که حتی خلال را برای او فراهم سازند
"قال رسول اللّٰه(ص):ان من حق الضیف ان یعدله الخلال"!
(2) .
گاه میشود میهمانها افرادی کمرو و خجالتی هستند و به همین دلیل دستور داده شده است که از آنها در باره غذا خوردن سؤال نکنند،بلکه سفره غذا را آماده سازند،اگر مایل بود بخورد،چنان که امام صادق ع میفرماید:
لا تقل لاخیک اذا دخل علیک اکلت الیوم شیئا؟و لکن قرب الیه ما عندک،فان الجواد کل الجواد من بذل ما عنده: "هنگامی که برادرت بر تو وارد شود از او سؤال نکن آیا امروز غذا خوردهای یا نه؟آنچه داری برای او حاضر کن،چرا که سخاوتمند واقعی کسی است که از بذل آنچه حاضر دارد مضایقه نکند" (3).
از جمله وظایف میزبان در پیشگاه خدا این است که غذایی را که آماده ساخته است تحقیر نکند چرا که نعمت خدا هر چه باشد عزیز و محترم است،ولی در میان مترفین و ارباب تکلف معمول است که هر قدر سفره را رنگین کنند میگویند:
چیز ناقابلی بیش نیست و لایق مقام شما نمیباشد!همانگونه که میهمان نیز وظیفه دارد آن را کوچک نشمرد.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
هلک امرؤ احتقر لاخیه ما یحضره و هلک امرؤ احتقر من اخیه ما قدم الیه: "میزبانی که آنچه را برای برادرش آماده ساخته کوچک بشمرد هلاک(و گمراه)شده است،همچنین میهمانی که آنچه را که نزد او حاضر کردهاند کوچک بشمرد گمراه است"! (4).
اسلام به قدری در گرامی داشتن میهمان مو شکاف است که میگوید به هنگامی که میهمان وارد میشود به او کمک کنید اما برای رفتن از منزل به او کمک نکنید مبادا تصور شود مایل به رفتن او هستید"! (1).
همیشه مسئولیتها جنبه متقابل دارد یعنی همانگونه که میزبان وظایف مهمی در برابر میهمان دارد در جهت مقابل نیز میهمان وظایف قابل ملاحظه دارد.
علاوه بر آنچه در احادیث بالا ذکر شد میهمان موظف است آنچه را صاحبخانه در مورد منزلش پیشنهاد میکند انجام دهد،فی المثل هر جا را برای نشستن پیشنهاد میکند بپذیرد.
امام صادق میفرماید:
اذا دخل احدکم علی اخیه فی رحله فلیقعد حیث یامر صاحب الرحل،فان صاحب الرحل اعرف بعورة بیته من الداخل علیه: "هنگامی که یکی از شما وارد منزلگاه برادر مسلمانش میشود هر جا به او پیشنهاد میکند بنشیند،چرا که صاحب منزل به وضع منزل خود و آن قسمتهایی که نباید آشکار گردد آشناتر است" (2).
کوتاه سخن اینکه مساله میهماننوازی و آداب میهمان داری و وظایف و خصوصیات هر کدام بحث گستردهای را در آداب معاشرت اسلامی به خود اختصاص داده،کسانی که توضیح بیشتری در این زمینه میخواهند به بحار الانوار بابهای 88 تا 94 از ابواب کتاب العشره از جلد 17،و کتاب محجة البیضاء جلد 3 باب چهارم"فضیلة الضیافة"مراجعه کنند.
اما با نهایت تاسف در عصر ما که عصر غلبه مادیگری بر جهان است این
سنت قدیمی انسانی چنان محدود شده که در بعضی از جوامع غربی تقریبا برچیده شده است،و شنیدهایم هنگامی که بعضی از آنها به کشورهای اسلامی میآیند و گستردگی میهمان داری و میهماننوازی را که هنوز در خانوادههای اصیل این مرز و بوم به صورت گرم و مملو از عواطف برقرار است میبینند،شگفتزده میشوند که چگونه ممکن است افرادی بهترین وسائل موجود خانه و با ارزشترین غذاهای خود را برای پذیرایی مهمانهایی که گاهی با آنها ارتباط کمی دارند، و شاید تنها در یک سفر کوتاه آشنا شدهاند بگذارند؟!.
ولی توجه به احادیث اسلامی که گوشهای از آن در بالا آمد دلیل این ایثار و فداکاری را روشن میسازد و محاسبات معنوی را در این رابطه مشخص میکند، محاسباتی که برای ماده پرستان فرهنگ نامفهومی است.
لاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِنَّ فِی آبٰائِهِنَّ وَ لاٰ أَبْنٰائِهِنَّ وَ لاٰ إِخْوٰانِهِنَّ وَ لاٰ أَبْنٰاءِ إِخْوٰانِهِنَّ وَ لاٰ أَبْنٰاءِ أَخَوٰاتِهِنَّ وَ لاٰ نِسٰائِهِنَّ وَ لاٰ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُنَّ وَ اِتَّقِینَ اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیداً (55)
55-بر آنها(همسران پیامبر)گناهی نیست که با پدران،و فرزندان،و برادران،و فرزندان برادران،و فرزندان خواهران خود،و زنان مسلمان و بردگان خویش(بدون حجاب و پرده تماس بگیرند)و تقوای الهی را پیشه کنید که خداوند بر هر چیزی آگاه است.
بعضی از مفسران چنین نقل کرده که بعد از نزول آیه حجاب(آیه گذشته) پدران و فرزندان و بستگان همسران پیامبر ص خدمتش عرض کردند ای رسول خدا!ما نیز با آنها از پشت پرده سخن گوئیم؟آیه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت که این حکم شامل شما نمیشود.
مواردی که از این قانون حجاب مستثنی است
از آنجا که در آیه گذشته حکم مطلقی در باره حجاب در مورد همسران پیامبر ص آمده بود و اطلاق این حکم این توهم را به وجود میآورد که محارم
آنها نیز موظف به اجرای آن هستند و تنها از پشت پرده باید با آنها تماس بگیرند، آیه فوق نازل شد و حکم این مساله را شرح داد.
میفرماید:"بر همسران پیامبر گناهی نیست که با پدران،فرزندان، برادران،فرزندان برادران،فرزندان خواهران خود،و زنان مسلمان،و بردگان خود بدون حجاب تماس داشته باشند"( لاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِنَّ فِی آبٰائِهِنَّ وَ لاٰ-أَبْنٰائِهِنَّ وَ لاٰ إِخْوٰانِهِنَّ وَ لاٰ أَبْنٰاءِ إِخْوٰانِهِنَّ وَ لاٰ أَبْنٰاءِ أَخَوٰاتِهِنَّ وَ لاٰ نِسٰائِهِنَّ وَ لاٰ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُنَّ ).
و به تعبیر دیگر محارم آنها که منحصر در این شش گروهند مستثنی میباشد، و اگر گفته شود افراد دیگری نیز جزء محارم هستند که در این شش گروه نامی از آنها به میان نیامده مانند عموها و دائیها در پاسخ باید گفت:
از آنجا که قرآن فصاحت و بلاغت را در عالیترین شکلش رعایت میکند و یکی از اصول فصاحت این است که هیچ کلمه اضافی در سخن نباشد لذا در اینجا از ذکر"عموها"و"دائیها"خود داری کرده،چرا که با ذکر فرزندان برادر، و فرزندان خواهر،محرمیت عموها و دائیها روشن میشود،زیرا محرمیت همواره دو جانبه است،همانگونه که فرزند برادر نسبت به انسان محرم است،او هم نسبت به فرزند برادرش محرم خواهد بود(و میدانیم چنین زنی عمه محسوب میشود)و نیز همانگونه که فرزند خواهر بر او محرم است او نیز به فرزند خواهر محرم میباشد(و میدانیم چنین زنی خاله حساب میشود).
هنگامی که عمه و خاله نسبت به پسر برادر و پسر خواهر محرم باشد عمو و دایی نیز نسبت به دختر برادر و دختر خواهر محرم خواهد بود(چرا که میان "عمو"و"عمه"،و نیز"دایی"و"خاله"هیچ تفاوتی نیست)و این یکی از ریزهکاریهای قرآن است(دقت کنید).
در اینجا سؤال دیگری مطرح میشود که"پدر شوهر"و"پسر شوهر"نیز جزء محارم زن محسوب میشود،چرا ذکری از اینها در اینجا به میان نیامده؟در
حالی که در آیه 31 سوره"نور"آنها نیز به عنوان محارم مطرح شدهاند.
پاسخ این سؤال نیز روشن است،زیرا در این آیه منحصرا سخن از حکم همسران پیامبر ص در میان است،و میدانیم پیغمبر ص در زمان نزول این آیات نه پدرش در حیات بود،و نه اجدادش و نه فرزند پسری داشت(باز هم دقت کنید) (1).
عدم ذکر برادران و خواهران"رضاعی"و مانند آن نیز به خاطر آنست که آنها در حکم برادر و خواهر و سایر محارم محسوب میشوند و نیاز به ذکر مستقل ندارند.
و در پایان آیه لحن سخن را از"غائب"به"خطاب"تغییر داده،همسران پیامبر ص را مخاطب ساخته میگوید:"تقوا را پیشه کنید که خداوند بر هر چیزی آگاه است"،و هیچ چیز بر او مخفی و پنهان نیست( وَ اتَّقِینَ اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیداً ).
چه اینکه حجاب و پرده،و مانند اینها همه وسائلی برای حفظ از گناه بیش نیست،ریشه اصلی همان تقوا است که اگر نباشد حتی این وسائل نیز سودی نخواهد بخشید.
ذکر این نکته نیز در اینجا لازم به نظر میرسد که"نسائهن"(زنان آنها)اشاره به زنان هم کیش و مسلمان است،زیرا همانگونه که در تفسیر سوره "نور"گفتیم برای زنان مسلمان شایسته نیست که در برابر زنان غیر مسلمان
1) 1) مورخان برای پیامبر اسلام(ص)سه پسر ذکر کردهاند:"قاسم"و"عبد اللّٰه" (ملقب به طیب و طاهر)که از"خدیجه"بودند،و هر دو در طفولیت در مکه بدرود حیات گفتند،و"ابراهیم"که در سال هشتم هجرت متولد گردید و بیش از 18 یا 16 ماه زندگی نکرد،و به هر حال هیچکدام به هنگام نزول سوره احزاب وجود نداشتند و ابراهیم هم بعد از این ماجرا متولد شد و در طفولیت چشم از جهان بر بست(به اسد الغابه و سایر کتب تاریخ و رجال مراجعه شود).
بدون پوشش باشند،چرا که آنها ممکن است مطالب را برای شوهرانشان توصیف کنند (1).
و اما جمله أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُنَّ همانگونه که در تفسیر سوره"نور" نیز گفتیم مفهوم وسیعی دارد هم کنیزان را شامل میشود و هم غلامان را،اما طبق بعضی از روایات اسلامی اختصاص به کنیزان دارد،و بنا بر این ذکر آنها بعد از ذکر زنان به طور کلی ممکن است از این نظر باشد که کنیزان غیر مسلمان را نیز شامل میشود(دقت کنید).
1) 1) به جلد 14 تفسیر نمونه صفحه 451 مراجعه شود.
إِنَّ اَللّٰهَ وَ مَلاٰئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی اَلنَّبِیِّ یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً (56) إِنَّ اَلَّذِینَ یُؤْذُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذٰاباً مُهِیناً (57) وَ اَلَّذِینَ یُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ بِغَیْرِ مَا اِکْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِیناً (58)
56-خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود میفرستند،ای کسانی که ایمان آوردهاید بر او درود فرستید و سلام گوئید و تسلیم فرمانش باشید.
57-آنها که خدا و پیامبرش را ایذاء میکنند خداوند آنها را از رحمت خود در دنیا و آخرت دور میسازد،و برای آنان عذاب خوار کنندهای آماده کرده است.
58-و آنها که مردان و زنان با ایمان را به خاطر کاری که انجام ندادهاند آزار میدهند متحمل بهتان و گناه آشکاری شدهاند.
تفسیر: (1)
به دنبال بحثهایی که در آیات گذشته پیرامون حفظ حرمت پیامبر ص و عدم ایذاء او آمده در آیات مورد بحث نخست سخن از علاقه خاص خداوند
1) 1) جالب اینکه شروع به این آیات در شب میلاد پیامبر(ص)در ماه ربیع الاول سال هزار و چهار صد و چهار هجری قمری اتفاق افتاد.
و فرشتگان نسبت به پیامبر ص میگوید،و بعد در این زمینه دستور به مؤمنان میدهد،و سپس عواقب دردناک و شوم آزار دهندگان پیامبر ص را مطرح میسازد،و در آخرین مرحله گناه بزرگ کسانی را که از طریق تهمت مؤمنان را ایذاء کنند بازگو میکند.
نخست میفرماید:"خداوند و فرشتگانش بر پیامبر رحمت و درود میفرستند" ( إِنَّ اللّٰهَ وَ مَلاٰئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ ).
مقام پیامبر ص آن قدر والا است که آفریدگار عالم هستی و تمام فرشتگانی که تدبیر این جهان به فرمان حق بر عهده آنها گذارده شده است بر او درود میفرستند،اکنون که چنین است شما نیز با این پیام جهان هستی هماهنگ شوید، "ای کسانی که ایمان آوردهاید بر او درود بفرستید و سلام بگوئید و در برابر فرمان او تسلیم باشید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً ).
او یک گوهر گرانقدر عالم آفرینش است،و اگر به لطف الهی در دسترس شما قرار گرفته مبادا ارزانش بشمرید،مبادا ارج و مقام او را در پیشگاه پروردگار و در نزد فرشتگان همه آسمانها فراموش کنید،او یک انسان است و از میان شما برخاسته ولی نه یک انسان عادی،کسی است که یک جهان در وجودش خلاصه شده است.
در اینجا به نکاتی باید توجه کرد:
1-"صلات"و"صلوات"که جمع آن است هر گاه به خدا نسبت داده شود به معنی فرستادن رحمت است،و هر گاه به فرشتگان و مؤمنان منسوب گردد به معنی طلب رحمت میباشد (1).
2-تعبیر به"یصلون"به صورت فعل مضارع دلیل بر استمرار است یعنی پیوسته خداوند و فرشتگان رحمت و درود بر او میفرستند،رحمت و درودی
1) 1) "راغب"در"مفردات"همین معنی را به عبارت دیگری آورده است.
پیوسته و جاودانی.
***3-در اینکه میان"صلوا"و"سلموا"چه فرقی است؟مفسران بحثهای مختلفی دارند،آنچه مناسبتر با ریشه لغوی این دو کلمه،و ظاهر آیه قرآن به نظر میرسد این است که:"صلوا"امر به طلب رحمت و درود فرستادن بر پیامبر است،اما"سلموا"یا به معنی تسلیم در برابر فرمانهای پیامبر گرامی اسلام است چنان که در آیه 65 سوره نساء آمده، ثُمَّ لاٰ یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً :"مؤمنان کسانی هستند که به داوری تو تن دهند و حتی در دل از قضاوتت کمترین ناراحتی نداشته باشند و تسلیم مطلق گردند).
چنان که در روایتی از امام صادق ع میخوانیم:"ابو بصیر"از محضرش سؤال کرد منظور از"صلات"بر پیامبر ص را فهمیدهایم،اما معنی تسلیم بر او چیست؟امام فرمود:
هو التسلیم له فی الامور: "منظور تسلیم بودن در برابر او در هر کار است" (1).
و یا به معنی سلام فرستادن بر پیامبر ص به عنوان السلام علیک یا رسول اللّٰه و مانند آن میباشد،که محتوایش تقاضای سلامت پیامبر ص از پیشگاه خدا است.
"ابو حمزه ثمالی"از یکی از یاران پیامبر ص به نام"کعب"چنین نقل میکند:"هنگامی که آیه فوق نازل شد عرض کردیم سلام بر تو را میدانیم،ولی صلات بر تو چگونه است؟فرمود:بگوئید:
اللهم صل علی محمد و آل محمد کما صلیت علی ابراهیم انک حمید مجید،و بارک علی
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث-حدیث دوم در کتب شیعه و اهل سنت به طرق متعدد،و با عباراتی قریب الافق نقل شده است.
علی محمد و آل محمد کما بارکت علی ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید".
از این حدیث هم چگونگی صلاة و درود بر پیامبر روشن میشود و هم معنی سلام (1).
گرچه این دو معنی برای سلام کاملا متفاوت به نظر میرسد،ولی با دقت میتوان آنها را به نقطه واحدی معطوف کرد،و آن تسلیم قولی و عملی در برابر پیامبر ص است،زیرا کسی که به او سلام میفرستد و تقاضای سلامت او را از خدا میکند نسبت به او عشق میورزد و او را به عنوان پیامبری واجب الاطاعه میشناسد.
***4-قابل توجه اینکه در باره کیفیت صلوات بر پیامبر ص در روایات بیشماری که از طرق اهل سنت و اهل بیت رسیده صریحا آمده است که"آل محمد" را به هنگام صلوات بر"محمد"بیفزایید.
در"در المنثور"از صحیح"بخاری"و"مسلم"و"ابو داود"و"ترمذی" و"نسایی"و"ابن ماجه"و"ابن مردویه"و روات دیگری از"کعب بن عجره" نقل شده که"مردی خدمت پیامبر ص عرض کرد:
اما السلام علیک فقد علمنا فکیف الصلاة علیک: "سلام بر تو را ما میدانیم چگونه است،اما صلات بر شما باید چگونه باشد"؟پیامبر فرمود بگو:
اللهم صل علی محمد و علی آل محمد کما صلیت علی ابراهیم انک حمید مجید،اللهم بارک علی محمد و علی آل محمد کما بارکت علی ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید.
نامبرده(نویسنده تفسیر در المنثور)علاوه بر حدیث فوق،هیجده حدیث
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث-حدیث دوم در کتب شیعه و اهل سنت به طرق متعدد،و با عباراتی قریب الافق نقل شده است.
دیگر نقل کرده، که در همگی تصریح شده که"آل محمد"را باید به هنگام صلوات ذکر کرد.
این احادیث را از کتب معروف و مشهور اهل سنت از گروهی از صحابه از جمله"ابن عباس"و"طلحه"و"ابو سعید خدری"و"ابو هریره"و"ابو مسعود انصاری"و"بریده"و"ابن مسعود"و"کعب بن عجره"و امیر مؤمنان علی ع نقل کرده است (1).
در صحیح"بخاری"که معروفترین منابع حدیث برادران اهل سنت است روایات متعددی در این زمینه نقل شده که علاقمندان توضیح بیشتر میتوانند به متن خود کتاب مراجعه کنند (2).
در صحیح مسلم نیز دو روایت در این زمینه آمده است (3).
عجب اینکه در همین کتاب با اینکه در این دو حدیث چند بار"محمد و آل محمد" با هم ذکر شده،باز عنوانی را که برای باب انتخاب کرده باب الصلاة علی النبی صلی اللّٰه علیه و سلم(بدون ذکر آل)است!! این نکته نیز قابل توجه است که در بعضی از روایات اهل سنت و بسیاری از روایات شیعه حتی کلمه"علی"میان"محمد"و"آل محمد"جدایی نمیافکند بلکه کیفیت صلاة به این صورت است اللهم صل علی محمد و آل محمد.
این بحث را با حدیث دیگری از پیغمبر گرامی اسلام ص پایان میدهیم:
"ابن حجر"در"صواعق"چنین نقل میکند که پیامبر ص فرمود:
لا تصلوا علی الصلاة البتراء فقالوا و ما الصلاة البتراء؟قال تقولون:
اللهم صل علی محمد،و تمسکون،بل قولوا اللهم صل علی محمد و آل محمد:
"هرگز بر من صلوات ناقص نفرستید!عرض کردند:صلوات ناقص چیست؟ فرمود:اینکه فقط بگوئید
"اللهم صل علی محمد" و ادامه ندهید،بلکه بگوئید:
اللهم صل علی محمد و آل محمد"
(1) .
و به خاطر همین روایات است که جمعی از فقهای بزرگ اهل سنت اضافه" "آل محمد"را بر نام آن حضرت در تشهد نماز واجب میشمرند (2).
***5-آیا فرستادن صلوات بر پیامبر ص واجب است یا نه؟و اگر واجب است در کجا واجب است؟این سؤال است که فقها به آن پاسخ میگویند:
تمام فقهای اهل بیت آن را در تشهد اول و دوم نماز واجب میدانند،و در غیر آن مستحبّ،و علاوه بر احادیثی که از طرق اهل بیت در این زمینه رسیده در کتب اهل سنت نیز روایاتی که دال بر وجوب است کم نیست.
از جمله در روایت معروفی،عایشه میگوید:
سمعت رسول اللّٰه(ص) یقول:لا یقبل صلاة الا بطهور،و بالصلاة علی: "نماز بدون طهارت و درود بر من قبول نخواهد شد".
از فقهای اهل سنت"شافعی"آن را در تشهد دوم واجب میداند،و"احمد" در یکی از دو روایت که از او نقل شده،و جمعی دیگر از فقهاء،ولی بعضی مانند "ابو حنیفه"آن را واجب نشمردهاند (3).
جالب اینکه"شافعی"همین فتوا را در شعر معروفش صریحا آورده است، در آنجا که میگوید: یا اهل بیت رسول اللّٰه حبکم فرض من اللّٰه فی القرآن انزله کفاکم من عظیم القدر انکم من لم یصل علیکم لا صلاة له "ای اهل بیت رسول اللّٰه محبت شما از سوی خداوند در قرآن واجب شده است" "در عظمت مقام شما همین بس که هر کس بر شما صلوات نفرستد نمازش باطل است (1).
*** آیه بعد در حقیقت نقطه مقابل آیه گذشته را بیان میکند،میگوید:
"کسانی که خدا و پیامبرش را ایذاء میکنند خداوند آنها را در دنیا و آخرت از رحمت خود دور میسازد و برای آنان عذاب خوار کنندهای آماده کرده است" ( إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذٰاباً مُهِیناً ).
در اینکه منظور از"ایذاء پروردگار"چیست؟بعضی گفتهاند همان کفر و الحاد است که خدا را به خشم میآورد،چرا که آزار در مورد خداوند جز ایجاد خشم مفهوم دیگری نمیتواند داشته باشد.
این احتمال نیز وجود دارد که ایذاء خداوند همان ایذاء پیامبر ص و مؤمنان است،و ذکر خداوند برای اهمیت و تاکید مطلب است.
و اما ایذاء پیامبر اسلام ص مفهوم وسیعی دارد،و هر گونه کاری که او را آزار دهد شامل میشود،اعم از کفر و الحاد و مخالفت دستورات خداوند،همچنین
1) 1) در کتاب نفیس"الغدیر"انتساب این اشعار را به امام شافعی از"شرح المواهب زرقانی"جلد 7 صفحه 7 و جمعی دیگر آورده است.
نسبتهای ناروا و تهمت،و یا ایجاد مزاحمت به هنگامی که آنها را دعوت به خانه خود میکند همانگونه که در آیه 53 همین سوره گذشت" إِنَّ ذٰلِکُمْ کٰانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ ":"این کار شما پیامبر را آزار میدهد".
و یا موضوعی که در آیه 61 سوره توبه آمده که پیامبر ص را به خاطر انعطافی که در برابر سخنان مردم نشان میداد به خوشباوری و ساده دلی متهم میساختند:
" وَ مِنْهُمُ الَّذِینَ یُؤْذُونَ النَّبِیَّ وَ یَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ ):"گروهی از آنها پیامبر را آزار میدهند و میگویند:او آدم خوشباوری است که گوش به حرف هر کس میدهد"و مانند اینها.
حتی از روایاتی که در ذیل آیه وارد شده چنین استفاده میشود که آزار خاندان پیامبر ص مخصوصا علی ع و دخترش فاطمه زهرا ع نیز مشمول همین آیه بوده است،در صحیح"بخاری"جزء پنجم چنین آمده است که:رسول خدا فرمود:
(فاطمة بضعة منی فمن اغضبها اغضبنی) "فاطمه پاره تن من است هر کس او را به خشم در آورد مرا به خشم در آورده است" (1).
همین حدیث در صحیح"مسلم"به این صورت آمده:"
ان فاطمة بضعة منی یؤذینی ما آذاها ":"فاطمه پارهای از تن من است هر چه او را آزار دهد مرا میآزارد" (2).
شبیه همین معنی در باره علی ع از پیامبر گرامی اسلام ص نقل شده است (3).
و اما"لعن"در آیه فوق چنان که سابقا هم گفتیم به معنی دوری از رحمت خداست،و این درست نقطه مقابل رحمت و صلوات است که در آیه قبل
آمده بود.
در حقیقت لعن و طرد از رحمت آنهم از سوی خداوندی که رحمتش گسترده و بی پایان است بدترین نوع عذاب محسوب میشود،به خصوص که این طرد از رحمت هم در دنیا باشد و هم در آخرت(چنان که در آیه مورد بحث اینگونه است).
و شاید به همین جهت مساله"لعن"قبل از"عذاب مهین"ذکر شده.
تعبیر به"اعد"(آماده کرده است)دلیل بر تاکید و اهمیت این عذاب است ***آخرین آیه مورد بحث از ایذاء مؤمنان سخن میگوید و برای آن بعد از ایذاء خدا و پیامبر ص اهمیت فوق العادهای قائل میشود،میفرماید:"کسانی که مردان و زنان با ایمان را به خاطر کاری که انجام ندادهاند آزار میدهند،محتمل بهتان و گناه آشکاری شدهاند"( وَ الَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِیناً ).
چرا که مؤمن از طریق ایمان پیوندی با خدا و پیامبرش دارد،و به همین دلیل در اینجا در ردیف خدا و پیامبرش قرار گرفته.
تعبیر" بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا "اشاره به این است که آنها مرتکب گناهی نشدهاند که موجب ایذاء و آزار باشد،و از اینجا روشن میشود که هر گاه گناهی از آنان سر زند که مستوجب حد و قصاص و تعزیر باشد اجرای این امور در حق آنها اشکالی ندارد،و همچنین امر به معروف و نهی از منکر مشمول این سخن نیست.
مقدم داشتن"بهتان"بر"اثم مبین"به خاطر اهمیت آنست،چرا که بهتان از بزرگترین ایذاءها محسوب میشود،و جراحت حاصل از آن حتی از جراحات نیزه و خنجر سختتر است،آن گونه که شاعر عرب نیز گفته:
جراحات السنان لها التیام
و لا یلتام ما جرح اللسان
"زخمهای نیزه التیام مییابد اما زخم زبان التیام پذیر نیست" در روایات اسلامی نیز اهمیت فوق العادهای به این مطلب داده شده است، در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم خداوند عز و جل میفرماید:
"لیأذن بحرب منی من آذا عبدی المؤمن!: "آن کس که بنده مؤمن مرا بیازارد اعلان جنگ با من میدهد"! (1).
بعضی از مفسران گفتهاند که از لحن آیه استفاده میشود گروهی در مدینه بودهاند که برای افراد با ایمان شایعهپراکنی میکردند،و نسبتهای ناروا به آنها میدادند(و حتی پیامبر خدا از زبان این موذیان در امان نبود)همان گروهی که در جوامع دیگر و مخصوصا در جوامع امروز نیز کم نیستند و کار آنها توطئه بر ضد نیکان و پاکان،و ساختن و پرداختن دروغها و تهمتهاست.
قرآن شدیدا آنها را مورد سختترین حملات خود قرار داده و اعمال آنان را بهتان و گناه آشکار معرفی کرده است.
شاهد این سخن در آیات بعد نیز خواهد آمد.
در حدیث دیگر که"امام علی بن موسی الرضا"از جدش پیامبر نقل کرده چنین آمده است
من بهت مؤمنا او مؤمنة او قال فیه ما لیس فیه اقامه اللّٰه تعالی یوم القیامه علی تل من نار حتی یخرج مما قاله فیه!: "کسی که مرد یا زن مسلمانی را بهتان زند یا در باره او سخنی بگوید که در او نیست خداوند او را در قیامت روی تلی از آتش قرار میدهد تا از عهده آنچه گفته برآید"! (2).
یٰا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ قُلْ لِأَزْوٰاجِکَ وَ بَنٰاتِکَ وَ نِسٰاءِ اَلْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبِیبِهِنَّ ذٰلِکَ أَدْنیٰ أَنْ یُعْرَفْنَ فَلاٰ یُؤْذَیْنَ وَ کٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً (59) لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ اَلْمُنٰافِقُونَ وَ اَلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ اَلْمُرْجِفُونَ فِی اَلْمَدِینَةِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لاٰ یُجٰاوِرُونَکَ فِیهٰا إِلاّٰ قَلِیلاً (60) مَلْعُونِینَ أَیْنَمٰا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلاً (61) سُنَّةَ اَللّٰهِ فِی اَلَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اَللّٰهِ تَبْدِیلاً (62)
59-ای پیامبر!به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو جلبابها(روسریهای بلند) خود را بر خویش فرو افکنند،این کار برای اینکه(از کنیزان و آلودگان) شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند بهتر است و(اگر تا کنون خطا و کوتاهی از آنها سر زده)خداوند همواره غفور و رحیم است.
60-اگر منافقین و آنها که در دلهایشان بیماری است،و(همچنین)آنها که اخبار دروغ
و شایعات بی اساس در مدینه پخش میکنند دست از کار خود بر ندارند تو را بر ضد آنان میشورانیم سپس جز مدت کوتاهی نمیتوانند در کنار تو در این شهر بمانند.
61-و از همه جا طرد میشوند،و هر جا یافته شوند گرفته خواهند شد و به قتل خواهند رسید.
62-این سنت خداوند در اقوام پیشین است و برای سنت الهی هیچگونه تغییری نخواهی یافت.
در تفسیر علی بن ابراهیم در شان نزول آیه نخست چنین آمده است:آن ایام زنان مسلمان به مسجد میرفتند و پشت سر پیامبر ص نماز میگذاردند،هنگام شب موقعی که برای نماز مغرب و عشا میرفتند بعضی از جوانان هرزه و اوباش بر سر راه آنها مینشستند و با مزاح و سخنان ناروا آنها را آزار میدادند و مزاحم آنان میشدند،آیه فوق نازل شد و به آنها دستور داد حجاب خود را بطور کامل رعایت کنند تا به خوبی شناخته شوند و کسی بهانه مزاحمت پیدا نکند.
در همان کتاب در شان نزول آیه دوم چنین میخوانیم:گروهی از منافقین در مدینه بودند و انواع شایعات را پیرامون پیامبر ص به هنگامی که به بعضی از غزوات میرفت در میان مردم منتشر میساختند،گاه میگفتند:پیامبر کشته شده،و گاه میگفتند:اسیر شده،مسلمانانی که توانایی جنگ را نداشتند و در مدینه مانده بودند سخت ناراحت میشدند،شکایت نزد پیامبر ص آوردند،این آیه نازل شد و سخت این شایعهپراکنان را تهدید کرد (1).
1) 1) تفسیر"علی بن ابراهیم"طبق نقل"نور الثقلین"جلد 4 صفحه 307.
اخطار شدید به مزاحمان و شایعه پراکنان!
به دنبال نهی از ایذاء رسول خدا ص و مؤمنان در آیات گذشته،در اینجا روی یکی از موارد ایذاء تکیه کرده و برای پیشگیری از آن از دو طریق اقدام میکند:
نخست به زنان با ایمان دستور میدهد که هر گونه بهانه و مستمسکی را از دست مفسدهجویان بگیرند،سپس با شدیدترین تهدیدی که در آیات قرآن کم نظیر است منافقان و مزاحمان و شایعهپراکنان را مورد حمله قرار میدهد.
در قسمت اول میگوید:"ای پیامبر!به همسران و دخترانت و زنان مؤمنین بگو روسریهای بلند خود را بر خویش فرو افکنند تا شناخته نشوند و مورد آزار قرار نگیرند"( یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْوٰاجِکَ وَ بَنٰاتِکَ وَ نِسٰاءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبِیبِهِنَّ ذٰلِکَ أَدْنیٰ أَنْ یُعْرَفْنَ فَلاٰ یُؤْذَیْنَ .
در اینکه منظور از شناخته شدن چیست؟دو نظر در میان مفسران وجود دارد که منافاتی با هم ندارند.
نخست اینکه در آن زمان معمول بوده است که کنیزان بدون پوشیدن سر و گردن از منزل بیرون میآمدند،و از آنجا که از نظر اخلاقی وضع خوبی نداشتند گاهی بعضی از جوانان هرزه مزاحم آنها میشدند،در اینجا به زنان آزاد مسلمان دستور داده شد که حجاب اسلامی را کاملا رعایت کنند تا از کنیزان شناخته شوند و بهانهای برای مزاحمت به دست هرزگان ندهند.
بدیهی است مفهوم این سخن آن نیست که اوباش حق داشتند مزاحم کنیزان شوند،بلکه منظور این است که بهانه را از دست افراد فاسد بگیرند.
دیگر اینکه هدف این است که زنان مسلمان در پوشیدن حجاب سهلانگار
و بی اعتنا نباشند مثل بعضی از زنان بی بند و بار که در عین داشتن حجاب آن چنان بیپروا و لاابالی هستند که غالبا قسمتهایی از بدنهای آنان نمایان است و همین معنی توجه افراد هرزه را به آنها جلب میکند.
در اینکه منظور از"جلباب"چیست مفسران و ارباب لغت چند معنی برای آن ذکر کردهاند:
1-ملحفه(چادر)و پارچه بزرگی که از روسری بلندتر است و سر و گردن و سینهها را میپوشاند.
2-مقنعه و خمار(روسری).
3-پیراهن گشاد (1).
گرچه این معانی با هم متفاوتند ولی قدر مشترک همه آنها این است که بدن را به وسیله آن بپوشاند(ضمنا باید توجه داشت"جلباب"به کسر و فتح جیم هر دو قرائت میشود).
اما بیشتر به نظر میرسد که منظور پوششی است که از روسری بزرگتر و از چادر کوچکتر است چنان که نویسنده"لسان العرب"روی آن تکیه کرده است.
و منظور از"یدنین"(نزدیک کنند)این است که زنان"جلباب"را به بدن خویش نزدیک سازند تا درست آنها را محفوظ دارد،نه اینکه آن را آزاد بگذارند به طوری که گاه و بیگاه کنار رود و بدن آشکار گردد،و به تعبیر ساده خودمان لباس خود را جمع و جور کنند.
اما اینکه بعضی خواستهاند از این جمله استفاده کنند که صورت را نیز باید پوشانید هیچ دلالتی بر این معنی ندارد و کمتر کسی از مفسران پوشاندن
1) 1) لسان العرب،مجمع البحرین،مفردات راغب،قطر المحیط و تاج العروس.
صورت را در مفهوم آیه داخل دانسته است (1).
به هر حال از این آیه استفاده میشود که حکم"حجاب و پوشش"برای آزاد زنان قبل از این زمان نازل شده بود،ولی بعضی روی سادهاندیشی درست مراقب آن نبودند آیه فوق تاکید میکند که در رعایت آن دقیق باشند.
و از آنجا که نزول این حکم،جمعی از زنان با ایمان را نسبت به گذشته پریشان میساخت،در پایان آیه میافزاید:"خداوند همواره غفور و رحیم است" ( وَ کٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً ).
هر گاه از شما تا کنون در این امر کوتاهی شده چون بر اثر جهل و نادانی بوده است خداوند شما را خواهد بخشید،توبه کنید و به سوی او باز گردید، و وظیفه عفت و پوشش را به خوبی انجام دهید. ***به دنبال دستوری که در آیه پیش به زنان با ایمان داده شد به بعد دیگر این مساله یعنی فعالیتهای موذیانه اراذل و اوباش پرداخته میگوید:"اگر منافقان و کسانی که در قلبشان بیماری است و نیز کسانی که اخبار دروغ در مدینه پخش میکنند دست از کارشان بر ندارند ما تو را بر ضد آنان میشورانیم،و بر آنها مسلط خواهیم ساخت،سپس جز مدت کوتاهی نمیتوانند در کنار تو در این شهر بمانند"!( لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ الْمُنٰافِقُونَ و الذینهم فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَةِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لاٰ یُجٰاوِرُونَکَ فِیهٰا إِلاّٰ قَلِیلاً ) (2).
"مرجفون"از ماده"ارجاف"به معنی اشاعه اباطیل به منظور غمگین
ساختن دیگران است،و اصل"ارجاف"به معنی اضطراب و تزلزل است،و از آنجا که شایعات باطل ایجاد اضطراب عمومی میکند این واژه به آن اطلاق شده است.
"نغرینک"از ماده"اغراء"به معنی دعوت به انجام کار یاد گرفتن چیزی توأم با تشویق و تحریض است.
از لحن آیه چنین استفاده میشود که سه گروه در مدینه مشغول خرابکاری بودند،هر کدام به نحوی اغراض شوم خود را پیاده میکردند،و این به صورت یک برنامه و جریان در آمده بود و جنبه شخصی و فردی نداشت.
نخست"منافقین"بودند که با توطئههای ضد اسلامی برای براندازی اسلام میکوشیدند.
دوم اراذل و اوباش که قرآن از آنها تعبیر به بیماردلان کرده( اَلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ )همانگونه که این تعبیر در آیه 32 همین سوره احزاب در مورد افراد هوسباز و شهوتران نیز آمده است فَلاٰ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ :"ای همسران پیامبر هنگامی که سخن میگوئید با نرمش سخن مگویید مبادا بیماردلان در شما طمع کنند".
گروه سوم کسانی بودند که پخش شایعات در مدینه مخصوصا به هنگامی که پیامبر ص و ارتش اسلام به غزوات میرفتند به تضعیف روحیه بازماندگان میپرداختند،و خبرهای دروغین از شکست پیامبر ص و مؤمنین میدادند،و به گفته بعضی از مفسران این گروه همان یهود بودند.
و به این ترتیب هر سه گروه را قرآن مورد تهدید شدید قرار داده است.
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که برنامههای تخریبی سه گانه فوق همگی کار منافقان بوده و جدا ساختن آنها از یکدیگر جداسازی اوصاف است نه اشخاص.
به هر حال قرآن میگوید:اگر اینها به اعمال زشت و ننگین خود ادامه دهند دستور حمله عمومی و یورش به آنها را صادر خواهیم کرد،تا با یک حرکت مردمی مؤمنان،همه را از مدینه ریشه کن سازیم،و آنها نتوانند دیگر در این شهر بمانند. ***و هنگامی که از این شهر رانده شدند و از تحت حمایت حکومت اسلامی طرد گشتند"هر کجا یافته شوند گرفته خواهند شد و به قتل خواهند رسید"! ( مَلْعُونِینَ أَیْنَمٰا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلاً ).
"ثقفوا"از ماده"ثقف"و"ثقافت"به معنی دست یافتن بر چیزی با دقت و مهارت است،و اگر به علم و فرهنگ،ثقافت گفته میشود نیز به همین جهت است.
اشاره به اینکه بعد از این حمله عمومی در هیچ جا در امان نخواهند بود، و آنها را با دقت جستجو و پیدا میکنند و به دیار عدم فرستاده میشوند.
در اینکه آیا منظور از این آیه این است که آنها را در بیرون مدینه جستجو میکنند و به قتل میرسانند؟یا اگر در داخل مدینه بعد از حکم تبعید عمومی بمانند گرفتار چنین سرنوشتی میشوند؟دو احتمال وجود دارد،و در عین حال منافاتی بین این دو نیست،به این معنی که پس از سلب مصونیت از این"توطئه- گران بیمار دل شایعهساز و مخرب"و حکم اخراج آنها از مدینه،چه آنجا بمانند و چه بیرون روند از دست مسلمانان شجاع و جان بر کف در امان نخواهند بود! ***سپس در آخرین آیه مورد بحث میافزاید این دستور تازهای نیست،"این سنتی است الهی و همیشگی که در اقوام پیشین بوده است"که هر گاه گروههای خرابکار بیشرمی و توطئه را از حد بگذرانند فرمان حمله عمومی به آنها صادر
میشود( سُنَّةَ اللّٰهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ ).
و چون این حکم یک سنت الهی است هرگز دگرگون نخواهد شد چرا که"برای سنت خداوند تبدیل و تغییری نمییابی"( وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّٰهِ تَبْدِیلاً ).
این تعبیر در حقیقت جدی بودن این تهدید را مشخص میکند که بدانند مطلب کاملا قطعی و ریشهدار است و تغییر و تبدیل در آن راه ندارد،یا باید به اعمال ننگین خود پایان دهند و یا در انتظار چنین سرنوشت دردناکی باشند.
در دستوری که در آیات مورد بحث در زمینه رعایت حجاب اسلامی به طور کامل آمده است و به پیامبر ص میفرماید:این دستور را ابلاغ کن،نخست همسران پیامبر ص مطرح شدهاند،سپس دختران او،و بعد زنان با ایمان، اشاره به اینکه هر گونه اصلاحی را باید از خود و خانواده خود شروع کنی و این برنامهای است برای همه اصلاحگران بشری.
و در میان همسران و دختران نخست همسران را عنوان میکند،چرا که آنها به مرد نزدیکترند،زیرا دختران همسر میگیرند و به خانههای همسران خود منتقل میشوند.
مفاسد اجتماعی چون غالبا تک علتی نیست باید مبارزه با آن را از همه جوانب شروع کرد،و جالب اینکه در آیات فوق برای جلوگیری از مزاحمتهای افراد هرزه،نخست به زنان با ایمان دستور میدهد که بهانهای به دست آنها ندهند، سپس مزاحمین را با شدیدترین تهدید بر سر جای خود مینشاند.
و این نیز برنامهای است برای همیشه و همگان،هم دوست را باید اصلاح کرد،و هم دشمن را با قدرت بر سر جای خود نشانید.
از تهدیدهای شدید و پر قدرت آیات فوق به خوبی استفاده میشود که بعد از خاتمه یافتن ماجرای"بنی قریظه"و ریشه کن شدن این گروه از دشمنان خطرناک داخلی موقعیت مسلمانان در مدینه کاملا تثبیت شد،تنها مخالفتها از ناحیه منافقانی انجام میگرفت که به صورت ناشناس در صفوف مسلمین بودند، و یا جمعی از اوباش و هرزگان،و شایعهپراکنان،پیامبر ص نیز از موضع قدرت با آنها برخورد کرد،و به آنان شدیدا اخطار نمود که اگر دست از سمپاشیها و توطئهها بر ندارند با یک هجوم و حمله حسابشان یکسره خواهد شد، و همین برخورد قاطعانه و کاملا جدی و حساب شده اثر خود را کرد.
آیا آنچه در آیات فوق برای ریشه کن کردن مفاسدی همچون توطئههای منافقان و مزاحمت مستمر نسبت به نوامیس مسلمانان و مفسدهجویی شایعه پراکنان آمده است در سایر اعصار و قرون و برای حکومتهای اسلامی نیز مجاز است؟ کمتر کسی از مفسران در این زمینه بحثی به میان آورده است،ولی به نظر میرسد که این حکم مانند سایر احکام اسلامی اختصاص به زمان و مکان و اشخاصی نداشته باشد.
اگر به راستی سمپاشی و توطئه از حد بگذرد و به صورت یک جریان در آید، و جامعه اسلامی را با خطرات جدی روبرو سازد چه مانعی دارد که حکومت
اسلامی دستور آیات فوق را که به پیامبر ص داده شده است به اجرا در آورد، و مردم را برای در هم کوبیدن ریشههای فساد بسیج کند؟!، ولی بدون شک این گونه کارها و مانند آن،به خصوص اینکه آن را یک سنت تغییر ناپذیر معرفی میکند،بطور خودسرانه مجاز نیست،و تنها باید به اذن ولی امر مسلمین و حکام شرع صورت گیرد.
در آیات فوق خواندیم که قرآن یکی از سنتهای تغییر ناپذیر الهی را مساله ریشه کن کردن توطئهگران با یک حمله عمومی ذکر میکند که در امتهای پیشین نیز بوده است.
نظیر این تعبیر در مورد دیگری از قرآن نیز آمده است.
از جمله در همین سوره احزاب آیه 38 بعد از آنکه اجازه شکستن سنت غلط جاهلی را در مورد تحریم"همسر مطلقه پسر خوانده"صادر میکند، میفرماید:برای پیامبر گناه و جرمی نیست که اوامر الهی را هر چه باشد اجرا کند،سپس میافزاید:" سُنَّةَ اللّٰهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ کٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ قَدَراً مَقْدُوراً :"در این سنت پروردگار است که در اقوام پیشین و انبیاء سلف نیز بوده است و فرمان خدا بر اساس معیارهای ثابت و تغییرناپذیری بوده است".
در سوره فاطر آیه 43 بعد از آنکه اقوام کافر و مجرم را تهدید به هلاکت میکند میفرماید: فَهَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ سُنَّتَ الْأَوَّلِینَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّٰهِ تَبْدِیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّٰهِ تَحْوِیلاً: "آیا آنها انتظار همان سرنوشت شومی را میکشند که اقوام نخستین را در برگرفت؟اما هرگز برای سنت الهی تبدیلی نمییابی و هیچگاه برای سنت الهی دگرگونی نمیبینی بر سر اینان همان فرود میآید که بر سر آنان آمد!.
در آیه 85 سوره غافر بعد از آنکه تصریح میکند که ایمان آوردن کفار لجوج از اقوام پیشین به هنگام مشاهده عذاب استیصال مفید واقع نشد،اضافه میکند: سُنَّتَ اللّٰهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ فِی عِبٰادِهِ وَ خَسِرَ هُنٰالِکَ الْکٰافِرُونَ :"این سنت الهی است که در گذشته نیز در بندگانش اجرا میشد،و در آنجا کافران گرفتار زیان و خسران شدند".
و در سوره فتح آیه 23 بعد از آنکه پیروزی مؤمنان و شکست کفار و عدم وجود یار و یاور برای آنها را در جنگها مطرح میکند میافزاید: سُنَّةَ اللّٰهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّٰهِ تَبْدِیلاً :"این سنت پروردگار است که در گذشته نیز بوده،و هرگز سنت الهی تغییر نمیپذیرد.
و نیز در سوره اسراء آیه 77 هنگامی که توطئه تبعید یا نابودی پیامبر ص را بیان میفرماید اضافه میکند:"اگر آنها این کار خود را عملی میکردند بعد از تو جز مدت کوتاهی باقی نمیماندند": سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنٰا قَبْلَکَ مِنْ رُسُلِنٰا وَ لاٰ تَجِدُ لِسُنَّتِنٰا تَحْوِیلاً :"این سنت پیامبرانی است که قبل از تو فرستادیم و هرگز دگرگونی در سنت نمیبینی".
از مجموع این آیات به خوبی استفاده میشود که منظور از"سنت"در اینگونه موارد قوانین ثابت و اساسی"تکوینی"یا"تشریعی"الهی است که هرگز دگرگونی در آن روی نمیدهد،و به تعبیر دیگر خداوند در عالم تکوین و تشریع اصول و قوانینی دارد که همانند قوانین اساسی مرسوم در میان مردم جهان دستخوش دگرگونی و تغییر نمیشود،این قوانین هم بر اقوام گذشته حاکم بوده است،و هم بر اقوام امروز و آینده حکومت خواهد کرد.
یاری پیامبران،شکست کفار،لزوم عمل به فرمانهای الهی هر چند ناخوشایند محیط باشد،عدم فایده توبه به هنگام نزول عذاب الهی،و مانند اینها جزء این سنتهای جاودانی میباشد.
این تعبیرات از یک سو به همه رهروان راه حق دلگرمی و آرامش میبخشد و از سوی دیگر انسجام و وحدت دعوت انبیاء و یکپارچگی قوانین حاکم بر نظام آفرینش و نظام زندگی انسانها را روشن میسازد،و در حقیقت شاخهای است از شاخههای توحید.
یَسْئَلُکَ اَلنّٰاسُ عَنِ اَلسّٰاعَةِ قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ اَللّٰهِ وَ مٰا یُدْرِیکَ لَعَلَّ اَلسّٰاعَةَ تَکُونُ قَرِیباً (63) إِنَّ اَللّٰهَ لَعَنَ اَلْکٰافِرِینَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِیراً (64) خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً لاٰ یَجِدُونَ وَلِیًّا وَ لاٰ نَصِیراً (65) یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی اَلنّٰارِ یَقُولُونَ یٰا لَیْتَنٰا أَطَعْنَا اَللّٰهَ وَ أَطَعْنَا اَلرَّسُولاَ (66) وَ قٰالُوا رَبَّنٰا إِنّٰا أَطَعْنٰا سٰادَتَنٰا وَ کُبَرٰاءَنٰا فَأَضَلُّونَا اَلسَّبِیلاَ (67) رَبَّنٰا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ اَلْعَذٰابِ وَ اِلْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً (68)
63-مردم از تو در باره(زمان قیام)قیامت سؤال میکنند،بگو علم آن تنها نزد خدا است،و چه میدانی شاید قیامت نزدیک باشد؟! 64-خداوند کافران را لعن کرده(و از رحمت خود دور داشته)و برای آنها آتش سوزانندهای آماده نموده است.
65-همواره در آن تا ابد خواهند ماند،و ولی و یاوری نخواهند یافت.
66-در آن روز که صورتهای آنها در آتش(دوزخ)دگرگون خواهد شد(از کار خود پشیمان میشوند و)میگویند ای کاش خدا و پیامبر را اطاعت کرده بودیم.
67-و میگویند:پروردگارا!ما از رؤسا و بزرگان خود اطاعت کردیم و ما را گمراه ساختند.
68-پروردگارا!آنها را از عذاب،دو چندان ده،و آنها را لعن بزرگی فرما.
میپرسند:قیامت کی بر پا میشود؟!
آیات گذشته سخن از توطئههای منافقان و اشرار میگفت،در آیات مورد بحث اشاره به یکی دیگر از برنامههای مخرب آنها شده است که گاه به عنوان استهزاء و یا به منظور ایجاد شک و تردید در قلوب سادهدلان این سؤال را مطرح میکردند که قیامت با آن همه اوصافی که محمد ص از آن خبر میدهد کی بر پا میشود؟ میفرماید:"مردم از تو پیرامون زمان قیام قیامت سؤال میکنند"( یَسْئَلُکَ النّٰاسُ عَنِ السّٰاعَةِ ).
این احتمال نیز وجود دارد که بعضی از مؤمنان نیز روی حس کنجکاوی و یا برای دریافت اطلاعات بیشتر چنین سؤالی را از پیامبر گرامی اسلام ص مطرح کرده باشند،اما با توجه به آیاتی که بعد از این آیه میآید معلوم میشود که تفسیر اول به معنی آیه نزدیکتر است.
شاهد این سخن آیه دیگری است که در همین زمینه در سوره شوری آمده است وَ مٰا یُدْرِیکَ لَعَلَّ السّٰاعَةَ قَرِیبٌ- یَسْتَعْجِلُ بِهَا الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِهٰا وَ الَّذِینَ آمَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْهٰا وَ یَعْلَمُونَ أَنَّهَا الْحَقُّ :"تو نمیدانی شاید قیامت نزدیک باشد اما کسانی که به آن ایمان ندارند برای آن عجله میکنند،ولی مؤمنان از آن بیمناکند و میدانند حق است"(شوری آیه 17 و 18).
سپس در آیه مورد بحث به آنها چنین پاسخ میگوید:"بگو ای پیامبر!؟ آگاهی بر این موضوع تنها نزد خداست و هیچکس جز او از این موضوع آگاه نیست" ( قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ اللّٰهِ ).
حتی پیامبران مرسل و فرشتگان مقرب نیز از آن بیخبرند.
و به دنبال آن میافزاید:"چه میدانی؟شاید قیام قیامت نزدیک باشد" ( وَ مٰا یُدْرِیکَ لَعَلَّ السّٰاعَةَ تَکُونُ قَرِیباً ).
بنا بر این همیشه برای استقبال از قیام قیامت باید آماده بود و اصولا فلسفه مخفی بودنش همین است که هیچکس خویش را در امان نبیند و قیامت را دور نپندارد،و خود را از عذاب و مجازات الهی بر کنار نداند. ***سپس به تهدید کافران و گوشهای از مجازات دردناک آنها پرداخته، میفرماید:خداوند کافران را از رحمت خود دور ساخته و برای آنان آتش سوزانندهای فراهم کرده است"( إِنَّ اللّٰهَ لَعَنَ الْکٰافِرِینَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِیراً ). ***"آنها جاودانه در این آتش سوزان خواهند ماند و سرپرست و یاوری نخواهند یافت"( خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً لاٰ یَجِدُونَ وَلِیًّا وَ لاٰ نَصِیراً ).
تفاوت میان"ولی"و"نصیر"در اینجاست که"ولی"انجام تمام کار را بر عهده میگیرد ولی"نصیر"کسی است که انسان را کمک میدهد تا به مقصود خود برسد،اما این کافران در قیامت نه ولیّی دارند و نه نصیری. ***سپس قسمت دیگری از عذاب دردناک آنها را در قیامت بیان کرده میفرماید:
"روزی را به خاطر بیاور که صورتهای آنها در آتش دوزخ دگرگون میشود" ( یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النّٰارِ ).
این دگرگونی یا از نظر رنگ چهرهها است که گاه سرخ و کبود میشود و گاه زرد و پژمرده،و یا از نظر قرار گرفتن بر شعلههای آتش است که گاه این سمت صورت آنها بر آتش قرار میگیرد،و گاه سمت دیگر(نعوذ باللّٰه).
اینجاست که فریادهای حسرتبارشان بلند میشود و"میگویند:ای کاش ما خدا و پیامبرش را اطاعت کرده بودیم"( یَقُولُونَ یٰا لَیْتَنٰا أَطَعْنَا اللّٰهَ وَ أَطَعْنَا الرَّسُولاَ ).
که اگر اطاعت میکردیم چنین سرنوشت دردناکی در انتظار ما نبود. ***"و میگویند پروردگارا!ما رؤسا و بزرگترهای خود را اطاعت کردیم و آنها ما را گمراه ساختند( وَ قٰالُوا رَبَّنٰا إِنّٰا أَطَعْنٰا سٰادَتَنٰا وَ کُبَرٰاءَنٰا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ ) (1).
"ساده"جمع"سید"به معنی مالک بزرگی است که تدبیر شهرهای مهم و یا کشوری را بر عهده دارد و"کبراء"جمع"کبیر"به معنی افراد بزرگ است خواه از نظر سن،یا علم،یا موقعیت اجتماعی،و یا مانند آن.
به این ترتیب"ساده"اشاره به رؤسای بزرگ محیط است و"کبراء" کسانی هستند که زیر نظر آنها به اداره امور میپردازند،و معاون و مشاور آنها محسوب میشوند،در حقیقت اطاعت ساده را به جای اطاعت خدا قرار دادیم و اطاعت کبراء را بجای اطاعت پیامبران،و لذا گرفتار انواع انحرافات و انواع بدبختیها شدیم.
بدیهی است معیار"سیادت"و"بزرگی"در میان آنها همان معیارهای
1) 1) الف در"الرسولا"و همچنین"السبیلا"(با توجه به اینکه هرگز تنوین با الف و لام جمع نمیشود)"الف اطلاق"و برای هماهنگی آخر آیههاست.
زور و قلدری و مال و ثروت نامشروع و مکر و فریب بود،و انتخاب این دو تعبیر در اینجا شاید برای اینست که تا حدی عذر خود را موجه جلوه دهند و بگو ما تحت تاثیر عظمت ظاهری آنها قرار گرفته بودیم. ***در اینجا این دوزخیان گمراه به هیجان میآیند و مجازات شدید گمراه کنندگان خود را از خدا میخواهند و میگویند:"پروردگارا!آنها را دو چندان عذاب کن"(عذابی بر گمراهیشان و عذابی بر گمراه کردن ما!)( رَبَّنٰا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذٰابِ ).
"و آنها را لعن کن لعن بزرگی"!( وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً ).
مسلما آنها مستحق عذاب و لعن هستند ولی"عذاب مضاعف"و"لعن کبیر" بخاطر تلاش و کوششی است که برای گمراه کردن دیگران داشتهاند.
جالب اینکه در سوره اعراف هنگامی که این پیروان گمراه تقاضای عذاب مضاعف برای پیشوایان و سردمداران خود میکنند گفته میشود لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لٰکِنْ لاٰ تَعْلَمُونَ :"هم برای آنها عذاب مضاعف است و هم برای شما،ولی نمیدانید" (سوره اعراف آیه 38) (1).
مضاعف بودن عذاب ائمه کفر و ضلال روشن است،اما مضاعف بودن مجازات این پیروان گمراه چرا؟! دلیلش این است که یک عذاب بخاطر گمراهی دارند،و عذاب دیگری بخاطر تقویت و کمک ظالمان،زیرا ظالمان به تنهایی نمیتوانند کاری از پیش
1) 1) قابل توجه اینکه در آیات مورد بحث"ضعفین"و در آیه سوره اعراف "ضعف"آمده،ولی با دقت در مفهوم"ضعف"روشن میشود که هر دو دارای یک معنی است!.
ببرند،بلکه یاران آنها آتش بیاران معرکه و گرم کنندگان تنور داغ ظلم و کفرشانند،هر چند بدون شک باز در مقایسه با یکدیگر عذاب پیشوایان سختتر و دردناکتر است.
در تفسیر آیه 30 همین سوره بحث مشروحتری در این زمینه داشتهایم.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ آذَوْا مُوسیٰ فَبَرَّأَهُ اَللّٰهُ مِمّٰا قٰالُوا وَ کٰانَ عِنْدَ اَللّٰهِ وَجِیهاً (69) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً (70) یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمٰالَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ مَنْ یُطِعِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فٰازَ فَوْزاً عَظِیماً (71)
69-ای کسانی که ایمان آوردهاید همانند کسانی نباشید که موسی را آزار دادند و خداوند او را از آنچه در حق او میگفتند مبرا ساخت،و او نزد خداوند آبرومند (و گرانقدر)بود.
70-ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا بپرهیزید و سخن حق و درست بگوئید.
71-تا خدا اعمال شما را اصلاح کند و گناهانتان را بیامرزد،و هر کس اطاعت خدا و رسولش کند به رستگاری(و پیروزی)عظیمی نائل شده است.
به دنبال بحثهایی که پیرامون احترام مقام پیامبر ص و ترک هر گونه ایذاء نسبت به آن حضرت در آیات گذشته آمد،در اینجا روی سخن را به مؤمنان کرده میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید مانند کسانی نباشید که"موسی" را اذیت و آزار کردند،اما خدا او را از همه نسبتهای ناروا مبرا و پاک نمود،
و او در پیشگاه خدا آبرومند و بزرگ منزلت بود"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ- تَکُونُوا کَالَّذِینَ آذَوْا مُوسیٰ فَبَرَّأَهُ اللّٰهُ مِمّٰا قٰالُوا وَ کٰانَ عِنْدَ اللّٰهِ وَجِیهاً ).
انتخاب موسی از میان تمام پیامبرانی که مورد ایذاء قرار گرفتند بخاطر آن است که موذیان بنی اسرائیل بیش از هر پیامبری او را آزار دادند،بعلاوه آزارهایی بود که بعضا شباهت به ایذاء منافقان نسبت به پیامبر ص اسلام داشت.
در اینکه منظور از ایذاء موسی ع در اینجا چیست؟و چرا قرآن آن را به صورت سربسته بیان کرده؟در میان مفسران گفتگو است،و احتمالات گوناگونی در تفسیر آیه دادهاند از جمله:
1-طبق روایتی موسی ع و هارون ع بر فراز کوه رفتند و هارون بدرود حیات گفت،شایعهپراکنان بنی اسرائیل مرگ او را به موسی ع نسبت دادند،خداوند حقیقت امر را روشن ساخت و مشت شایعهسازان را باز کرد.
2-چنان که مشروحا در ذیل آیات اخیر سوره"قصص"آوردیم"قارون" حیلهگر برای اینکه تسلیم قانون زکات نشود،و حقوق مستمندان را نپردازد، توطئهای چید که زن بدکارهای در میان جمعیت برخیزد و موسی ع را متهم به روابط نامشروع با خود کند که به لطف الهی نه تنها این توطئه مؤثر نیفتاد بلکه همان زن به پاکی موسی ع و توطئه قارون گواهی داد.
3-گروهی از دشمنان موسی ع او را متهم به سحر و جنون و دروغ بستن بر خدا کردند،اما خداوند به وسیله معجزات باهرات او را از این نسبتهای ناروا مبرا ساخت.
4-جمعی از جهال بنی اسرائیل او را متهم به داشتن پارهای از عیوب جسمانی مانند برص و غیر آن کردند،زیرا او به هنگامی که میخواست غسل کند و خود را شستشو دهد هرگز در برابر دیگری برهنه نمیشد،اما روزی
هنگامی که میخواست در گوشهای دور از جمعیت غسل کند لباس خود را بر قطعه سنگی گذاشت اما سنگ به حرکت درآمد و لباس موسی را با خود برد، و بنی اسرائیل بدن او را دیدند که هیچ عیب و نقصی نداشت! 5-بهانهجوئیهای بنی اسرائیل یکی دیگر از عوامل آزار موسی ع بود گاه تقاضا میکردند خدا را به آنها نشان دهد،گاه میگفتند غذای یک نواخت (من و سلوی)برای ما مناسب نیست،و گاه میگفتند ما حاضر نیستیم وارد بیت المقدس شویم و با"عمالقه"بجنگیم،تو و پروردگارت بروید و آنجا را فتح کنید تا ما وارد شویم؟ اما آنچه نزدیکتر به معنی آیه است اینست که آیه شریفه یک حکم کلی و جامع را بیان میکند،زیرا بنی اسرائیل از جنبههای مختلف موسی ع را ایذاء کردند،ایذاءهایی که بی شباهت به آزار بعضی از مردم مدینه نسبت به پیامبر اسلام ص نبود،و مانند پخش شایعات و نقل اکاذیب و نسبت ناروایی که به همسر پیامبر ص دادند که شرح آن در تفسیر سوره نور(جلد 14 ذیل آیات 11 تا 20)گذشت و خردهگیریهایی که در مورد ازدواج پیامبر ص با زینب داشتند و مزاحمتهایی که در خانه او و یا به هنگام صدا زدن نامؤدبانه نسبت به پیامبر ص ایجاد میکردند.
و اما نسبت دادن سحر و جنون و مانند اینها و یا عیوب بدنی هر چند در مورد موسی بوده،اما تناسبی با خطاب یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا در مورد پیامبر اسلام ص ندارد،زیرا نه موسی ع و نه پیامبر اسلام ص را مؤمنان متهم به"سحر" و"جنون"نکردند،و همچنین اتهام به عیوب بدنی به فرض که در مورد موسی ع بوده و خداوند او را مبرا ساخت در مورد پیامبر اسلام مصداقی در تاریخ نداشته است.
به هر حال از این آیه میتوان استفاده کرد که هر گاه کسی در پیشگاه خدا
وجیه و صاحب قدر و منزلت باشد خدا به دفاع از او در برابر افراد موذی که نسبتهای ناروا به او میدهند میپردازد،تو پاک باش و وجاهت خود را در پیشگاه خدا حفظ کن،او نیز به موقع پاکی تو را برملا میسازد هر چند بدخواهان در متهم ساختن تو بکوشند.
نظیر این معنی را در داستان یوسف صدیق پاکدامن میخوانیم که چگونه خدا او را از تهمت بزرگ و خطرناک همسر عزیز مصر مبرا ساخت.
و همچنین در مورد مریم مادر عیسی ع که نوزاد شیرخوارش به پاکی او گواهی داد و زبان بدخواهان بنی اسرائیل را که سعی در متهم ساختن او داشتند بست.
ذکر این نکته نیز لازم به نظر میرسد که این خطاب مخصوص مؤمنان زمان پیامبر ص نبود،ممکن است کسانی بعد از او قدم به عرصه وجود بگذارند اما کاری کنند که روح مقدسش آزرده شود،آئین او را کوچک بشمرند،زحمات او را بر باد دهند،مواریث او را به فراموشی بسپارند آنها نیز مشمول این آیه خواهند بود.
لذا در بعضی از روایات که از طرق اهل بیت ع وارد شده میخوانیم:
"آنها که علی ع و فرزندان او را آزار دادند مشمول این آیهاند" (1).
آخرین سخن در تفسیر آیه اینکه با توجه به حالات پیامبران بزرگ که از زخم زبان جاهلان و منافقان در امان نبودند نباید انتظار داشت که افراد پاک و مؤمن هرگز گرفتار اینگونه اشخاص نشوند،چنان که امام صادق ع میگوید:
ان رضا الناس لا یملک و السنتهم لا تضبط: "خوشنودی همه مردم را نمیشود به دست آورد،و زبان مردم را نمیتوان بست"...امام در پایان این حدیث میافزاید:"آیا موسی را متهم به عیوبی نکردند؟و آزار ندادند؟ تا اینکه
1) 1) نور الثقلین جلد 4 صفحه 308.
خداوند او را تبرئه کرد" (1).
آیه بعد به دنبال بحثهایی که در باره شایعهپراکنان و موذیان بد زبان گذشت دستوری صادر میکند که در حقیقت درمان این درد بزرگ اجتماعی است،میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید تقوای الهی پیشه کنید،و سخن حق و درست بگوئید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً ).
قول"سدید"از ماده"سد"به معنی"محکم و استوار"و خلل ناپذیر و موافق حق و واقع است،سخنی است که همچون یک سد محکم جلو امواج فساد و باطل را میگیرد،و اگر بعضی از مفسران آن را به معنی"صواب"و بعضی به معنی"خالص بودن از کذب و لغو"یا"هماهنگ بودن ظاهر و باطن"و یا"صلاح و رشاد"و مانند آن تفسیر کردهاند همه به معنی جامع فوق برمیگردد. ***آیه بعد نتیجه"قول سدید"و سخن حق را چنین بیان میفرماید:"خداوند به خاطر تقوا و گفتار حق اعمال شما را اصلاح میکند و گناهان شما را میبخشد" ( یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمٰالَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ ).
در حقیقت تقوا پایه اصلاح زبان و سرچشمه گفتار حق است،و گفتار حق یکی از عوامل مؤثر اصلاح اعمال،و اصلاح اعمال سبب آمرزش گناهان است، چرا که إِنَّ الْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ "اعمال نیک گناهان را از بین میبرند" (سوره هود آیه 114).
علمای اخلاق گفتهاند:زبان پربرکتترین عضو بدن،و مؤثرترین وسیله طاعت و هدایت و اصلاح است،و در عین حال خطرناکترین و پر گناهترین عضو
1) 1) نور الثقلین جلد 4 صفحه 309.
بدن محسوب میشود،تا آنجا که حدود سی گناه کبیره از همین عضو کوچک صادر میگردد (1).
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم:
لا یستقیم ایمان عبد حتی یستقیم قلبه و لا یستقیم قلبه حتی یستقیم لسانه: "ایمان هیچ بندهای از بندگان خدا به راستی نمیگراید مگر اینکه قلبش مستقیم گردد،و قلبش مستقیم نمیشود مگر اینکه زبانش درست شود" (2).
جالب اینکه در حدیث دیگری از امام سجاد ع آمده است که"زبان هر انسانی همه روز صبح از اعضای دیگر احوالپرسی میکند و میگوید:
کیف اصبحتم؟ !چگونه صبح کردید؟ همه آنها در پاسخ این اظهار محبت زبان میگویند:
بخیر ان ترکتنا:
"حال ما خوب است اگر تو بگذاری"! سپس اضافه میکنند:تو را به خدا سوگند ما را رعایت کن،
انما نثاب
1) 1) "غزالی"در"احیاء العلوم"بیست گناه کبیره یا انحراف را که از زبان سر میزند بر شمرده است که عبارتند از:1-دروغ 2-غیبت 3-سخنچینی 4-نفاق در سخن(ذو اللسانین بودن)5-مدح بیجا 6-بدزبانی و دشنام 7-غنا و اشعار نادرست 8-افراط در مزاح 9-سخریه و استهزاء 10-افشاء اسرار دیگران 11-وعده خلاف 12-لعن نابجا 13-خصومت و نزاع 14-جدال و مراء 15-گفتگو در امور باطل 16-پر حرفی 17-گفتگو در اموری که به انسان مربوط نیست 18-وصف مجالس شراب و قمار و گناه 19-سؤال و جستجو از مسائلی که از عهده درک انسان بیرون است 20-تصنع و تکلف در سخن،-و ماده موضوع مهم دیگر نیز بر آن افزودهایم: 1-تهمت زدن 2-شهادت باطل 3-اشاعه فحشاء و نشر شایعات بی اساس 4- خودستایی 5-اصرار بیجا 6-خشونت در سخن 7-ایذاء با زبان 8-مذمت از کسی که مستحق ذم نیست 9-کفران نعمت به وسیله زبان 10-تبلیغ باطل.
2) 2) "بحار الانوار"جلد 71 صفحه 78.
بک و نعاقب بک: "ما به وسیله تو ثواب میبینیم و یا مجازات میشویم" (1).
در این زمینه روایات بسیار است که همگی حاکی از اهمیت فوق العاده نقش زبان و اصلاح آن در اصلاح اخلاق و تهذیب نفوس انسانی است،و به همین دلیل در حدیثی میخوانیم:
ما جلس رسول اللّٰه(ص)علی هذا المنبر قط الا تلا هذه الایة: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً : "هرگز پیامبر بر منبرش ننشست مگر اینکه این آیه را تلاوت فرمود:ای کسانی که ایمان آوردهاید تقوای الهی را پیشه کنید و سخن حق و درست بگوئید" (2).
در پایان آیه میافزاید:"هر کس خدا و پیامبرش را اطاعت کند به فوز عظیمی نائل شده است"( وَ مَنْ یُطِعِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فٰازَ فَوْزاً عَظِیماً ).
چه رستگاری و پیروزی از این برتر و بالاتر که اعمال انسان پاک گردد، و گناهانش بخشوده شود و در پیشگاه خدا رو سفید گردد؟! ***
إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ کٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً (72) لِیُعَذِّبَ اَللّٰهُ اَلْمُنٰافِقِینَ وَ اَلْمُنٰافِقٰاتِ وَ اَلْمُشْرِکِینَ وَ اَلْمُشْرِکٰاتِ وَ یَتُوبَ اَللّٰهُ عَلَی اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ وَ کٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً (73)
72-ما امانت(تعهد،تکلیف،مسئولیت و ولایت الهیه)را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم آنها از حمل آن ابا کردند و از آن هراس داشتند،اما انسان آن را بر دوش کشید!،او بسیار ظالم و جاهل بود(قدر این مقام عظیم را نشناخت و به خود ستم کرد).
73-هدف این بود که مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرک(صفوفشان از مؤمنان مشخص گردد و آنها)را عذاب کند و خدا رحمت خود را بر مردان و زنان با ایمان بفرستد خداوند همواره غفور و رحیم است.
حمل امانت الهی بزرگترین افتخار بشر
این دو آیه که آخرین آیات سوره احزاب است مسائل مهمی را که در این
سوره در زمینه ایمان،عمل صالح،جهاد،ایثار،عفت،ادب،و اخلاق آمده است تکمیل میکند،و نشان میدهد که انسان چگونه دارای موقعیت بسیار ممتازی است که میتواند حامل رسالت عظیم الهی باشد،و اگر به ارزشهای وجودی خود جاهل گردد چگونه بر خویشتن ظلم و ستم کرده و به اسفل السافلین سقوط میکند! نخست بزرگترین و مهمترین امتیاز انسان را بر تمام جهان خلقت بیان فرموده،میگوید:"ما امانت خود را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم" ( إِنّٰا عَرَضْنَا الْأَمٰانَةَ عَلَی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبٰالِ ).
"اما این موجودات عظیم و بزرگ عالم خلقت از حمل این امانت ابا کردند و اظهار ناتوانی نمودند،و از این کار هراس داشتند"!( فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا ).
بدیهی است ابا کردن آنها از سر استکبار نبود آن چنان که در مورد شیطان و خودداری او از سجده برای آدم میخوانیم:" أَبیٰ وَ اسْتَکْبَرَ "(سوره بقره آیه 34):
بلکه ابا کردن آنها تؤام با اشفاق یعنی ترس و هراس آمیخته با توجه و خضوع بود.
ولی در این میان انسان این اعجوبه عالم آفرینش جلو آمد"و این امانت را بر دوش کشید"!( وَ حَمَلَهَا الْإِنْسٰانُ ).
ولی افسوس که"از همان آغاز بر خویشتن ستم کرد،و قدر خود را نشناخت و آنچه شایسته حمل این امانت بود انجام نداد"( إِنَّهُ کٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً ).
مفسران بزرگ اسلام پیرامون این آیه سخن بسیار گفتهاند،و برای شکافتن حقیقت معنی"امانت"تلاش بسیار کردهاند،و نظرات گوناگونی ابراز داشتهاند که بهترین آنها را با جستجوی قرائنی که در خود آیه نهفته است
بر میگزینیم.
اساسا در این آیه پر محتوا روی پنج نقطه باید تکیه کرد:
1-منظور از"امانت"امانت الهی چیست؟ 2-عرضه داشتن آنها بر آسمان و زمین و کوهها چه معنی دارد؟ 3-چرا و چگونه این موجودات از حمل این امانت ابا کردند؟ 4-چگونه انسان حامل این بار امانت شد؟ 5-چرا و چگونه او"ظلوم"و"جهول"بود؟! در مورد"امانت"تفسیرهای مختلفی ذکر شده از جمله:
منظور از امانت"ولایت الهیه"و کمال صفت عبودیت است که از طریق معرفت و عمل صالح حاصل میشود.
منظور صفت"اختیار و آزادی اراده"است که انسان را از سایر موجودات ممتاز میکند.
مقصود"عقل"است که ملاک تکلیف و مناط ثواب و عقاب است.
منظور"اعضاء پیکر انسان"است:چشم امانت الهی است که باید آن را حفظ کرد و در طریق گناه مصرف ننمود،گوش و دست و پا و زبان هر کدام امانتهای دیگری هستند که حفظ آنها واجب است.
منظور"امانتهایی است که مردم از یکدیگر میگیرند"و وفای به عهدهاست.
مقصود"معرفت اللّٰه"است.
منظور"واجبات و تکالیف الهی"همچون نماز و روزه و حج است.
اما با کمی دقت روشن میشود که این تفسیرهای مختلف با هم متضاد نیستند بلکه بعضی را میتوان در بعضی دیگر ادغام کرد،بعضی به گوشهای از مطلب نظر افکنده و بعضی به تمام.
برای به دست آوردن پاسخ جامع،باید نظری به انسان بیفکنیم ببینیم
او چه دارد که آسمانها و زمینها و کوهها فاقد آنند؟! انسان موجودی است با استعداد فوق العاده که میتواند با استفاده از آن مصداق اتم"خلیفة اللّٰه"شود،میتواند با کسب معرفت و تهذیب نفس و کمالات به اوج افتخار برسد،و از فرشتگان آسمان هم بگذرد.
این استعداد توأم است با آزادی اراده و اختیار یعنی این راه را که از صفر شروع کرده و به سوی بی نهایت میرود با پای خود و با اختیار خویش طی میکند.
آسمان و زمین و کوهها دارای نوعی معرفت الهی هستند،ذکر و تسبیح خدا را نیز میگویند،در برابر عظمت او خاضع و ساجدند ولی همه اینها به صورت ذاتی و تکوینی و اجباری است،و به همین دلیل تکاملی در آن وجود ندارد.
تنها موجودی که قوس صعودی و نزولیش بی انتها است،و به طور نامحدود قادر به پرواز به سوی قله تکامل است،و تمام این کارها را با اراده و اختیار انجام میدهد"انسان"است،و این است همان امانت الهی که همه موجودات از حمل آن سر باز زدند و انسان به میدان آمد و یک تنه آن را بر دوش کشید! لذا در آیه بعد میبینیم انسانها را به سه گروه تقسیم میکند،مؤمنان، کفار، و منافقان.
بنا بر این در یک جمله کوتاه و مختصر باید گفت:امانت الهی همان قابلیت تکامل به صورت نامحدود،آمیخته با اراده و اختیار،و رسیدن به مقام انسان کامل و بنده خاص خدا و پذیرش ولایت الهیه است.
اما چرا از این امر تعبیر به"امانت"شده با اینکه هستی ما،و همه چیز ما،امانت خداست؟ این به خاطر اهمیت این امتیاز بزرگ انسانها است و گرنه باقی مواهب نیز امانتهای الهی هستند،ولی در برابر آن اهمیت کمتری دارند.
در اینجا میتوان با تعبیر دیگری از این امانت یاد کرد و گفت امانت الهی همان"تعهد و قبول مسئولیت"است.
بنا بر این آنها که امانت را صفت اختیار و آزادی اراده دانستند به گوشهای از این امانت بزرگ اشاره کردهاند،همانگونه آنها که آن را تفسیر به"عقل" یا"اعضاء پیکر"و یا"امانتهای مردم نسبت به یکدیگر"و یا"فرائض و واجبات" و یا"تکالیف به طور کلی"تفسیر نمودهاند هر کدام دست به سوی شاخهای از این درخت بزرگ پربار دراز کرده،و میوهای چیدهاند.
اما منظور از عرضه کردن این امانت به آسمانها و زمین چیست؟ آیا منظور این است که خداوند سهمی از عقل و شعور به آنها بخشید،سپس حمل این امانت بزرگ را به آنها پیشنهاد کرد؟ و یا اینکه منظور از عرضه کردن همان مقایسه نمودن است؟یعنی هنگامی که این امانت با استعداد آنها مقایسه شد آنها به زبان حال و استعداد عدم شایستگی خویش را برای پذیرش این امانت بزرگ اعلام کردند.
البته معنی دوم مناسبتر به نظر میرسد،به این ترتیب آسمانها و زمین و کوهها همه با زبان حال فریاد کشیدند که حمل این امانت از عهده ما خارج است.
و از اینجا پاسخ سؤال سوم نیز روشن شد که چرا و چگونه این موجودات از حمل این امانت بزرگ ابا کردند و ترس آمیخته با احترام نشان دادند.
و از همین جا کیفیت حمل این امانت الهی از ناحیه انسان روشن میشود، چرا که انسان آن چنان آفریده شده بود که میتوانست تعهد و مسئولیت را بر دوش کشد،و ولایت الهیه را پذیرا گردد،و در جاده عبودیت و کمال به سوی معبود لا یزال سیر کند،و این راه را با پای خود و با استمداد از پروردگارش بسپرد.
اما اینکه در روایات متعددی که از طرق اهل بیت ع رسیده این امانت
الهی به"قبول ولایت امیر مؤمنان علی ع و فرزندش"تفسیر شده،بخاطر آنست که ولایت پیامبران و امامان شعاعی نیرومند از آن ولایت کلیه الهیه است، و رسیدن به مقام عبودیت و طی طریق تکامل جز با قبول ولایت اولیاء اللّٰه امکان پذیر نیست.
در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا میخوانیم که:هنگامی که از تفسیر آیه"عرض امانت"سؤال کردند فرمود:
الامانة الولایة،من ادعاها بغیر حق کفر "امانت همان ولایت است که هر کس به ناحق ادعا کند از زمره مسلمانان بیرون میرود" (1).
در حدیثی دیگر از امام صادق ع میخوانیم هنگامی که از تفسیر این آیه سؤال شد فرمود:
الامانة الولایة،و الانسان هو ابو الشرور المنافق: "امانت همان ولایت است و انسانی که توصیف به ظلوم و جهول شده کسی است که صاحب گناهان بسیار و منافق است" (2).
نکته دیگری که اشاره به آن در اینجا لازم به نظر میرسد این است که:
در ذیل آیه(172 سوره اعراف)در مورد عالم ذر گفتیم چنین به نظر میرسد که گرفتن پیمان الهی بر توحید از طریق فطرت و استعداد و نهاد آدمی بوده و عالم ذر نیز همین عالم استعداد و فطرت است.
در مورد پذیرش امانت الهی نیز باید گفت که این پذیرش یک پذیرش قرار دادی و تشریفاتی نبوده،بلکه پذیرشی است تکوینی بر حسب عالم استعداد.
تنها سؤالی که باقی میماند مساله"ظلوم"و"جهول"بودن انسان است.
آیا توصیف انسان به این دو وصف که ظاهر آن نکوهش و مذمت او است بخاطر پذیرش این امانت بوده؟!
مسلما پاسخ این سؤال منفی است،چرا که پذیرش این امانت بزرگترین افتخار و امتیاز انسان است،چگونه ممکن است بخاطر قبول چنین مقام بلندی او را مذمت کرد؟ یا اینکه این توصیفها به خاطر فراموش کاری غالب انسانها و ظلم کردن بر خودشان و عدم آگاهی از قدر و منزلت آدمی است،همان کاری که از آغاز در نسل آدم به وسیله"قابیل"و خط قابیلیان شروع شد و هم اکنون نیز ادامه دارد.
انسانی که او را از"کنگره عرش میزنند صفیر"،بنی آدمی که تاج "کرمنا"بر سرشان نهاده شده،انسانهایی که به مقتضای إِنِّی جٰاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً نماینده خدا در زمین هستند،بشری که معلم فرشتگان بود و مسجود ملائک آسمان شد،چقدر باید"ظلوم"و"جهول"باشد که این ارزشهای بزرگ و والا را به دست فراموشی بسپارد،و خود را در این خاکدان اسیر سازد،و در صف شیاطین قرار گیرد،و به اسفل السافلین سقوط کند؟! آری پذیرش این خط انحرافی که متاسفانه رهروان بسیاری از آغاز داشته و دارد بهترین دلیل بر ظلوم و جهول بودن انسان است،و لذا حتی خود آدم که در آغاز این سلسله قرار داشت و از مقام عصمت برخوردار بود اعتراف میکند که بر خویشتن ستم کرده است رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِینَ (سوره اعراف آیه 23).
در حقیقت همان ترک اولی که از او سر زد ناشی از فراموش کردن گوشهای از عظمت این امانت بزرگ بود! و به هر حال باید اعتراف کرد که انسان به ظاهر کوچک و ضعیف اعجوبه جهان خلقت است که توانسته است بار امانتی را بر دوش کشد که آسمانها و زمینها
از حمل آن عاجز شدهاند،اگر مقام خود را فراموش نکند (1). ***آیه بعد در حقیقت بیان علت عرضه این امانت به انسان است،بیان این واقعیت است که افراد انسان بعد از حمل این امانت بزرگ الهی به سه گروه تقسیم شدند:منافقان،مشرکان و مؤمنان،میفرماید:"هدف این بوده است که خداوند،مردان منافق و زنان منافق،و مردان مشرک و زنان مشرک را عذاب کند و کیفر دهد،و نیز خداوند بر مردان با ایمان و زنان با ایمان رحمت فرستد و خداوند همواره غفور و رحیم است"( لِیُعَذِّبَ اللّٰهُ الْمُنٰافِقِینَ وَ الْمُنٰافِقٰاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکٰاتِ وَ یَتُوبَ اللّٰهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ وَ کٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً ).
در اینکه"لام"در"لیعذب"از نظر ادبیات عرب،کدام لام است دو احتمال وجود دارد:
نخست اینکه"لام غایت"است که برای بیان سرانجام چیزی ذکر میشود بنا بر این مفهوم آیه چنین است:"سرانجام حمل این امانت این شد که گروهی راه نفاق بپویند و گروهی راه شرک و به خاطر خیانت در این امانت الهی به عذاب او گرفتار شوند و گروهی اهل ایمان به خاطر ادای این امانت و قیام به وظیفه
1) 1) از آنچه در تفسیر آیه گفتیم روشن شد که هیچ نیازی نیست که ما چیزی در آیه در تقدیر بگیریم،آن چنان که جمعی از مفسران گفتهاند،و آیه را چنین تفسیر کردهاند که منظور از عرضه داشتن امانت الهی بر آسمان و زمین و کوهها همان عرضه داشتن بر اهل آنها است،یعنی ملائکه و فرشتگان!و به همین جهت گفتهاند"آنها که از قبول امانت ابا کردند آن را ادا نمودند و آنها که امانت را پذیرا شدند خیانت کردند"-این تفسیر نه تنها از نظر احتیاج به تقدیر خلاف ظاهر است،بلکه از این نظر که فرشتگان دارای نوعی از تکلیفاند و حامل بخشی از این امانتاند نیز قابل ایراد است،از همه اینها گذشته اهل کوهها را به فرشته تفسیر کردن خالی از غرابت نیست(دقت کنید).
خود در برابر آن،مشمول رحمتش گردند.
دیگر اینکه"لام علت"است،و جملهای در تقدیر میباشد،بنا بر این تفسیر آیه چنین است:"هدف از عرض امانت این بوده که همه انسانها در بوته آزمایش قرار گیرند،و هر کس باطن خود را ظاهر کند و بر طبق استحقاق خود کیفر و پاداش بیند".
1-مقدم داشتن اهل نفاق،بر مشرکان به خاطر آن است که منافق وانمود میکند که امانتدار است در حالی که خائن است،ولی مشرک،خیانتش برملا است،لذا منافق استحقاق بیشتری برای عذاب دارد.
***2-مقدم داشتن این دو گروه بر مؤمنان ممکن است به خاطر این باشد که آخر آیه گذشته با"ظلوم"و"جهول"پایان یافت،و ظلوم و جهول متناسب با منافق و مشرک است،منافق،"ظالم"است و مشرک"جهول".
***3-کلمه"اللّٰه"یک بار در مورد عذاب منافقان و مشرکان آمده،یک بار در باره پاداش مؤمنان،این به خاطر آنست که دو گروه اول یک سرنوشت دارند و حساب مؤمنان از آنها جدا است.
***4-تعبیر به توبه(بجای پاداش)در مورد مؤمنان ممکن است از این جهت باشد که بیشترین ترس مؤمنان از لغزشهایی است که احیانا از آنها سر زده لذا به آنها اطمینان و آرامش میدهد که لغزشهایشان را مشمول عفو میگرداند.
یا به خاطر این است که توبه خداوند بر بندگان بازگشت او به رحمت
است،و میدانیم در واژه"رحمت"همه مواهب و پاداشها نهفته است.
***5-توصیف پروردگار به"غفور"و"رحیم"،ممکن است در مقابل"ظلوم" و"جهول"باشد،و یا به تناسب ذکر توبه در مورد مردان و زنان با ایمان.
***اکنون که به فضل پروردگار به پایان سوره احزاب میرسیم ذکر این نکته را لازم میدانیم که هماهنگی آغاز و انجام این سوره قابل دقت و توجه است چرا که این سوره(سوره احزاب)با مخاطب ساختن پیامبر ص به تقوای الهی و نهی از اطاعت کافران و منافقان و تکیه بر علیم و حکیم بودن خداوند شروع شد، و با ذکر بزرگترین مساله زندگانی بشر یعنی حمل امانت الهی،و سپس تقسیم انسانها به سه گروه منافقان و کافران و مؤمنان و تکیه بر غفور و رحیم بودن خداوند پایان میگیرد.
و در میان این دو بحث،بحثهای فراوانی پیرامون این سه گروه و طرز رفتار آنها با این امانت الهی مطرح گردید که همه مکمل یکدیگر و روشنگر یکدیگر بودند.
***پروردگارا!ما را از کسانی قرار ده که"مخلصانه"امانت تو را پذیرا شدند،و"عاشقانه"از آن پاسداری کردند و به وظائف خویش در برابر آن قیام نمودند.
خداوندا!ما را از مؤمنانی قرار ده که مشمول غفران و رحمت تو شدهاند نه از منافقان و مشرکانی که به خاطر"ظلوم"و"جهول"بودنشان مستحق عذاب گشتند.
خداوندا!در این عصر و زمان که"احزاب"کفر بار دیگر گرداگرد
مدینه"اسلام"را گرفتهاند،طوفان سهمگین خشم و غضبت را بر آنها بفرست، و کاخهایشان را بر سرشان ویران کن،و به ما آن استقامت و پایمردی عطا فرما که در این لحظات حساس همچون کوه بایستیم و از مدینه اسلام پاسداری کنیم- آمین یا رب العالمین.
پایان سوره احزاب و پایان جلد هفدهم تفسیر نمونه جمعه دوم ربیع الثانی 1404 16\10\1362