ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
سوره قصص
محتوای سوره قصص
معروف این است که این سوره در مکه نازل شده است،بنا بر این محتوای کلی و خطوط اصلی آن همان محتوا و خطوط سورههای مکی است (1).
گرچه بعضی از مفسران آیه 85 این سوره،یا آیه 52 تا 55 را استثناء کردهاند و معتقدند که اولی در"جحفه"(سرزمینی است میان مکه و مدینه)و پنج آیه دیگر در مدینه نازل شده است،ولی دلیل روشنی بر گفته آنان در دست نیست.
شاید محتوای آیات پنجگانه که سخن از اهل کتاب میگوید،و اهل کتاب بیشتر ساکن مدینه بودند،سبب چنین تصوری شده است،در حالی که چنین نیست که قرآن در مکه،تنها سخن از مشرکان بگوید،بخصوص که اهل مکه و مدینه رفت و آمد فراوانی با هم داشتند.
البته شان نزولی برای آیات 52 تا 55 ذکر کردهاند که تناسب با مدنی بودن آن دارد و بخواست خدا در جای خود از آن بحث خواهیم کرد.
آیه 85 که سخن از بازگشت پیامبر ص به موطن اصلی یعنی مکه میگوید هیچ مانعی ندارد به هنگام هجرت و خروجش از مکه در نزدیکی این سرزمین مقدس نازل شده باشد،چرا که پیامبر ص به سرزمین مکه که حرم امن خدا
1) 1) به"تاریخ القرآن"ابو عبد اللّٰه زنجانی،و فهرست"ابن ندیم"و کتب تفسیر مراجعه شود.
و مرکز خانه توحید بود عشق میورزید،و خداوند در این آیه به او بشارت میدهد که سرانجام تو را به این شهر بازمیگردانم.
بنا بر این آیه مزبور نیز میتواند مکی باشد،و به فرض که در سرزمین"جحفه" نازل شده باشد آن نیز به مکه از مدینه نزدیکتر است.
بنا بر این نمیتوان در تقسیم دوگانه آیات به"مکی"و"مدنی"جایی برای این آیه"85"در غیر آیات"مکی"باز کرد.
آری این سوره در مکه نازل شده است،در شرائطی که مؤمنین در چنگال دشمنان نیرومندی گرفتار بودند،دشمنانی که هم از نظر جمعیت و تعداد،و هم قدرت و قوت بر آنها برتری داشتند،این اقلیت مسلمان،چنان تحت فشار آن اکثریت بودند،که جمعی از آینده اسلام بیمناک و نگران به نظر میرسیدند.
از آنجا که این حالت شباهت زیادی به وضع بنی اسرائیل در چنگال فرعونیان داشت،بخشی از محتوای این سوره را داستان"موسی"و"بنی اسرائیل" و"فرعونیان"تشکیل میدهد،بخشی که در حدود نیمی از آیات این سوره را در برمیگیرد.
مخصوصا از زمانی سخن میگوید که موسی طفل ضعیف شیرخواری در چنگال فرعونیان بود،اما آن قدرت شکستناپذیری که بر سراسر عالم هستی سایه افکنده این طفل ضعیف را در دامان دشمنان نیرومندش بزرگ کرد، و سرانجام آن قدر قدرت و قوت به او بخشید که دستگاه فرعونیان را در هم پیچید و کاخ بیدادگریشان را واژگون ساخت.
تا مسلمانان به لطف پروردگار و قدرت بیانتهای او دلگرم باشند،و از فزونی جمعیت و قدرت دشمن،هراسی به خود راه ندهند.
آری بخش اول این سوره را همین تاریخچه پر معنی و آموزنده تشکیل میدهد،و مخصوصا در آغازش نوید حکومت حق و عدالت را برای مستضعفین
و بشارت در هم شکستن شوکت ظالمان را بازگو میکند،بشارتی آرامبخش و قدرت آفرین.
میگوید بنی اسرائیل تا آن زمان که رهبر و پیشوایی نداشتند و در زیر چتر ایمان و توحید قرار نگرفته بودند و فاقد هر گونه حرکت و تلاش و کوشش منسجم و متحدی بودند زنجیر اسارت و بردگی را در گردن داشتند،اما به هنگامی که رهبر خود را یافتند و قلب خود را به نور علم و توحید روشن نمودند،چنان بر فرعونیان تاختند که حکومت را برای همیشه از دست آنها بیرون آورده و بنی اسرائیل را آزاد نمودند.
بخش دیگری از این سوره را داستان"قارون"آن مرد ثروتمند مستکبر را که تکیه بر علم و ثروت خود داشت بازگو میکند که بر اثر غرور،سرنوشتی همچون سرنوشت فرعون پیدا کرد.
او در آب فرو رفت و این در خاک،او تکیه بر قدرت نظامی و حکومت داشت و این تکیه بر ثروت.
تا روشن شود نه"ثروتمندان مکه"و نه"قدرتمندان مشرک"در آن سرزمین و نه بازیگران سیاسی آن محیط توانایی دارند که در برابر اراده اللّٰه که به پیروزی "مستضعفان"بر"مستکبران"تعلق گرفته کمترین مقاومتی نشان دهند.
این بخش در اواخر سوره آمده است.
و میان این دو بخش درسهای زنده و ارزندهای از توحید و معاد،و اهمیت قرآن،و وضع حال مشرکان در قیامت،و مساله هدایت و ضلالت،و پاسخ به بهانه جوییهای افراد ضعیف،آمده است که در حقیقت نتیجهای است از بخش اول و مقدمهای است برای بخش دوم.
فضیلت تلاوت سوره قصص
در حدیثی از پیامبر اسلام ص میخوانیم: من قرء طسم القصص اعطی من الاجر عشر حسنات بعدد من صدق بموسی و کذب به،و لم یبق ملک فی السماوات و الارض الا شهد له یوم القیامة انه کان صادقا: "کسی که سوره قصص را بخواند به تعداد هر یک از کسانی که موسی را تصدیق یا تکذیب کردند ده حسنه به او داده خواهد شد،و فرشتهای در آسمانها و زمین نیست مگر اینکه روز قیامت گواهی بر صدق او میدهد" 1. در حدیث دیگری از امام صادق ع آمده است:"کسی که طواسین ثلاث (سوره قصص و نمل و شعراء)را در شب جمعه بخواند از دوستان خدا،و در جوار او،و در کنف حمایت او قرار خواهد گرفت و در دنیا هرگز فقر و ناامنی و ناراحتی شدید پیدا نخواهد کرد و در آخرت خداوند آن قدر از مواهب خود به او میبخشد که راضی شود و برتر از راضی بودن" 2. بدیهی است این همه اجر و پاداش از آن کسانی است که با خواندن این سوره در صف موسی ع و مؤمنان راستین و در خط مبارزه با فرعونها و قارونها قرار گیرند،در مشکلات در برابر دشمن زانو نزنند،و ذلت تسلیم را بر خود هموار نکنند که این همه موهبت را ارزان به کسی نمیدهند،مخصوص آنها است که میخوانند و میاندیشند و برنامه عمل خویش قرار میدهند. ***
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>طسم (1) تِلْکَ آیٰاتُ اَلْکِتٰابِ اَلْمُبِینِ (2) نَتْلُوا عَلَیْکَ مِنْ نَبَإِ مُوسیٰ وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (3) إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاٰ فِی اَلْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهٰا شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طٰائِفَةً مِنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْنٰاءَهُمْ وَ یَسْتَحْیِی نِسٰاءَهُمْ إِنَّهُ کٰانَ مِنَ اَلْمُفْسِدِینَ (4) وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی اَلَّذِینَ اُسْتُضْعِفُوا فِی اَلْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ اَلْوٰارِثِینَ (5) وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی اَلْأَرْضِ وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ جُنُودَهُمٰا مِنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَحْذَرُونَ (6)
1-طسم.
2-اینها آیات کتاب مبین است.
3-ما از داستان موسی و فرعون به حق بر تو میخوانیم،برای گروهی که ایمان بیاورند.
4-فرعون برتریجویی در زمین کرد و اهل آن را به گروههای مختلفی تقسیم نمود،گروهی را به ضعف و ناتوانی میکشاند،پسران آنها را سرمیبرید و زنان آنها را(برای کنیزی)زنده نگه میداشت،او مسلما از مفسدان بود.
5-اراده ما بر این قرار گرفته است که به مستضعفین نعمت بخشیم،و آنها را پیشوایان و وارثین روی زمین قرار دهیم!.
6-حکومتشان را پابرجا سازیم و به فرعون و هامان و لشکریان آنها آنچه را بیم داشتند از این گروه نشان دهیم.
مشیت ما به پیروزی مستضعفان تعلق گرفته!
این چهاردهمین بار است که با"حروف مقطعه"در آغاز سورههای قرآن روبرو میشویم،مخصوصا" طسم "سومین و آخرین بار است.
و چنان که بارها گفتیم حروف مقطعه قرآن تفسیرهای گوناگونی دارد که ما در آغاز سورههای"بقره"و"آل عمران"و"اعراف"مشروحا از آن بحث کردیم.
بعلاوه در مورد"طسم"از روایات متعددی برمیآید که این حروف علامتهای اختصاری از صفات خدا،و یا مکانهای مقدسی میباشد،اما در عین حال مانع از آن تفسیر معروف که بارها بر روی آن تاکید کردهایم نخواهد بود که خداوند میخواهد این حقیقت را بر همه روشن سازد که این کتاب بزرگ آسمانی که سرچشمه انقلابی بزرگ در تاریخ بشر گردید و برنامه کامل زندگی سعادتبخش انسانها را در بردارد از وسیله سادهای همچون حروف"الف باء"تشکیل یافته
که هر کودکی میتواند به آن تلفظ کند،این نهایت عظمت است که آن چنان محصول فوق العاده با اهمیتی را از چنین مواد سادهای ایجاد کند که همگان آن را در اختیار دارند.
*** و شاید به همین دلیل بلافاصله بعد از این حروف مقطعه سخن از عظمت قرآن به میان آورده میگوید:"این آیات با عظمت آیات کتاب مبین است"کتابی که هم خود روشن است و هم روشنگر راه سعادت انسانها( تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْمُبِینِ ).
گرچه"کتاب مبین"در بعضی از آیات قرآن مانند آیه 61 سوره یونس ( وَ لاٰ أَصْغَرَ مِنْ ذٰلِکَ وَ لاٰ أَکْبَرَ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ )و آیه 6 سوره هود( کُلٌّ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ )به معنی"لوح محفوظ"تفسیر شده،ولی در آیه مورد بحث به قرینه ذکر"آیات"و همچنین جمله "نَتْلُوا عَلَیْکَ" که در آیه بعد میآید به معنی قرآن است.
در اینجا قرآن به"مبین بودن"توصیف شده و"مبین"چنان که از لغت استفاده میشود هم به معنی لازم و هم به معنی متعدی آمده است،چیزی که هم آشکار است و هم آشکار کننده،و قرآن مجید با محتوای روشنش حق را از باطل آشکار و راه را از بیراهه نمودار میسازد (1).
*** قرآن بعد از ذکر این مقدمه کوتاه وارد بیان سرگذشت"موسی"و"فرعون" شده میگوید:"ما به حق بر تو از داستان موسی و فرعون میخوانیم برای گروهی
1) 1) ضمنا تعبیر به"تلک"اسم اشاره به دور است و چنان که قبلا هم گفتهایم برای بیان عظمت این آیات است.
که ایمان میآورند"( نَتْلُوا عَلَیْکَ مِنْ نَبَإِ مُوسیٰ وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ).
تعبیر به"من"که به اصطلاح"تبعیضیه"است اشاره به این نکته میباشد که آنچه در اینجا آمده گوشهای از این داستان پرماجرا است که بیان آن تناسب و ضرورت داشته.
و تعبیر"بالحق"اشاره به این است که آنچه در اینجا آمده خالی از هر گونه خرافات و اباطیل و اساطیر و مطالب غیر واقعی است.تلاوتی است توأم با حق و عین واقعیت،تعبیر به "لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ" ،تاکیدی است بر این حقیقت که مؤمنان آن روز که در مکه تحت فشار بودند و مانند آنها باید از شنیدن این داستان به این حقیقت برسند که قدرت دشمن هر قدر زیاد باشد،و جمعیت و نفرات و نیروهایشان فراوان،و مردم با ایمان هر قدر در اقلیت و تحت فشار باشند و ظاهرا کم قدرت،هرگز نباید ضعف و فتوری به خود راه دهند که در برابر قدرت خدا همه چیز آسان است.
خدایی که موسی را برای نابود کردن فرعون در آغوش فرعون پرورش داد خدایی که بردگان مستضعف را به حکومت روی زمین رسانید،و جباران گردنکش را خوار و ذلیل و نابود کرد،و خدایی که کودک شیرخواری را در میان امواج خروشان محافظت فرمود و هزاران هزار از فرعونیان زورمند را در میان امواج مدفون ساخت قادر بر نجات شماست.
آری هدف اصلی از این آیات مؤمنانند و این تلاوت به خاطر آنها و برای آنها صورت گرفته،مؤمنانی که میتوانند از آن الهام گیرند و راه خود را به سوی هدف در میان انبوه مشکلات بگشایند.
*** این در حقیقت یک بیان اجمالی بود سپس به تفصیل آن پرداخته میگوید:
"فرعون استکبار و سلطهگری و برتریجویی در زمین کرد"( إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاٰ فِی الْأَرْضِ ).
او بنده ضعیفی بود که بر اثر جهل و نادانی شخصیت خود را گم کرد و تا آنجا پیشرفت که دعوی خدایی نمود.
تعبیر به"الارض"(زمین)اشاره به سرزمین مصر و اطراف آن است، و از آنجا که یک قسمت مهم آباد روی زمین در آن روز آن منطقه بوده این واژه به صورت مطلق آمده است.این احتمال نیز وجود دارد که الف و لام،برای عهد و اشاره به سرزمین مصر باشد.
به هر حال او برای تقویت کردن پایههای استکبار خود به چند جنایت بزرگ دست زد:
نخست"کوشید در میان مردم مصر تفرقه بیندازد"( وَ جَعَلَ أَهْلَهٰا شِیَعاً ).
همان سیاستی که در طول تاریخ پایه اصلی حکومت مستکبران را تشکیل میداده است،چرا که حکومت یک اقلیت ناچیز بر یک اکثریت بزرگ جز با برنامه"تفرقه بینداز و حکومت کن"امکانپذیر نیست! آنها همیشه از"توحید کلمه"و"کلمه توحید"وحشت داشته و دارند، آنها از پیوستگی صفوف مردم به شدت میترسند،و به همین دلیل حکومت طبقاتی تنها راه حفظ آنان است،همان کاری که فرعون و فراعنه در هر عصر و زمان کرده و میکنند.
آری فرعون مخصوصا مردم مصر را به دو گروه مشخص تقسیم کرد:"قبطیان" که بومیان آن سرزمین بودند،و تمام وسائل رفاهی و کاخها و ثروتها و پستهای حکومت در اختیار آنان بود.
و"سبطیان"یعنی مهاجران بنی اسرائیل که به صورت بردگان و غلامان و کنیزان در چنگال آنها گرفتار بودند.
فقر و محرومیت،سراسر وجودشان را فرا گرفته بود و سختترین کارها بر دوش آنها بود،بیآنکه بهرهای داشته باشند(و تعبیر به اهل در باره هر دو گروه به خاطر آن است که بنی اسرائیل مدتها ساکن آن سرزمین بودند و به راستی اهل آن شده بودند). هنگامی که میشنویم بعضی از فراعنه مصر برای ساختن یک قبر برای خود(هرم معروف"خوفو"که در نزدیکی پایتخت مصر قاهره قرار دارد)یکصد هزار برده را در طول بیست سال به کار میگیرد و هزاران نفر از آنها را در این ماجرا به ضرب شلاق یا از فشار کار به قتل میرسانند باید حدیث مفصل را از این مجمل بخوانیم!.
دومین جنایت او استضعاف گروهی از مردم آن سرزمین بود قرآن میگوید "آن چنان این گروه را به ضعف و ناتوانی کشانید که پسران آنها را سر میبرید و زنان آنها را برای خدمت زنده نگه میداشت"( یَسْتَضْعِفُ طٰائِفَةً مِنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْنٰاءَهُمْ وَ یَسْتَحْیِی نِسٰاءَهُمْ) .
او دستور داده بود که درست بنگرند فرزندانی که از بنی اسرائیل متولد میشوند اگر پسر باشند آنها را از دم تیغ بگذرانند!و اگر دختر باشند برای خدمتکاری و کنیزی زنده نگه دارند! راستی او با این عملش چه میخواست انجام بدهد؟ معروف این است که او در خواب دیده بود شعله آتشی از سوی بیت المقدس برخاسته و تمام خانههای مصر را فرا گرفت،خانههای قبطیان را سوخت ولی خانههای بنی اسرائیل سالم ماند! او از آگاهان و معبران خواب توضیح خواست،گفتند:از این سرزمین بیت المقدس مردی خروج میکند که هلاکت مصر و حکومت فراعنه به دست او
است! (1).
و نیز نقل کردهاند که بعضی از کاهنان به او گفتند پسری در بنی اسرائیل متولد میشود که حکومت تو را بر باد خواهد داد! (2).
و سرانجام همین امر سبب شد که فرعون تصمیم به کشتن نوزادان پسر از بنی اسرائیل را بگیرد.
این احتمال را نیز بعضی از مفسران دادهاند که پیامبران پیشین بشارت ظهور موسی و ویژگیهای او را داده بودند،و فرعونیان با آگاهی از این امر بیمناک بودند و در مقام مبارزه برآمدند (3).
ولی قرار گرفتن جمله "یُذَبِّحُ أَبْنٰاءَهُمْ" بعد از جمله" یَسْتَضْعِفُ طٰائِفَةً مِنْهُمْ "، مطلب دیگری را بازگو میکند،میگوید فرعونیان برای تضعیف بنی اسرائیل این نقشه را طرح کرده بودند که نسل ذکور آنها را که میتوانست قیام کند و با فرعونیان بجنگد براندازند،و تنها دختران و زنان را که به تنهایی قدرت بر قیام و مبارزه نداشتند برای خدمتکاری زنده بگذارند.
گواه دیگر این سخن این است که از آیه 25 سوره"مؤمن"به خوبی استفاده میشود که برنامه کشتن پسران و زنده نگه داشتن دختران حتی بعد از قیام موسی ع ادامه داشت: فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِنٰا قٰالُوا اقْتُلُوا أَبْنٰاءَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ وَ اسْتَحْیُوا نِسٰاءَهُمْ وَ مٰا کَیْدُ الْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ :
"هنگامی که موسی حق را از نزد ما برای آنها آورد،گفتند:پسران کسانی را که به موسی ایمان آوردهاند بکشید و زنانشان را زنده نگهدارید،اما نقشه کافران جز در گمراهی نخواهد بود".
جمله یَسْتَحْیِی نِسٰاءَهُمْ (زنان آنها را زنده نگه میداشتند)ظاهر در این است که اصرار به بقاء حیات دختران و زنان داشتند،یا به خاطر خدمتکاری و یا کامجوئیهای جنسی و یا هر دو.
و در آخرین جمله این آیه به صورت یک جمعبندی و نیز بیان علت میفرماید:
"او بطور مسلم از مفسدان بود"( إِنَّهُ کٰانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ ).
کوتاه سخن اینکه کار فرعون خلاصه در فساد روی زمین میشد،برتری جوییش فساد بود،ایجاد زندگی طبقاتی در مصر،فساد دیگر،شکنجه بنی اسرائیل و همچنین کشتن پسران آنها و کنیزی دخترانشان فساد سومی بود،و جز این مفاسد بسیار دیگری نیز داشت.
طبیعی است افراد برتری جو و خودپرست تنها حافظ منافع خویشند، و هرگز حفظ منافع شخصی با حفظ منافع جامعه که نیاز به عدالت و فداکاری و ایثار دارد هماهنگ نخواهد بود،و بنا بر این هر چه باشد نتیجهاش فساد است در همه ابعاد زندگی.
ضمنا تعبیر"یذبح"که از ماده"ذبح"است نشان میدهد رفتار فرعونیان با بنی اسرائیل همچون رفتار با گوسفندان و چهارپایان بود،و این انسانهای بیگناه را همچون حیوانات سر میبریدند (1).
در مورد این برنامه جنایتبار فرعونیان داستانها گفتهاند،بعضی میگویند فرعون دستور داده بود که زنان باردار بنی اسرائیل را دقیقا زیر نظر بگیرند، و تنها قابلههای قبطی و فرعونی مامور وضع حمل آن بودند،تا اگر نوزاد پسر باشد فورا به مقامات حکومت مصر خبر دهند و جلادان بیایند و قربانی خود را
1) 1) قابل توجه اینکه ماده"ذبح"در فعل ثلاثی مجرد،متعدی است،اما در اینجا به باب تفعیل برده شده،تا کثرت را بیان کند،و استفاده از فعل مضارع نیز دلیل بر استمرار این جنایت است.
بگیرند (1).
در اینکه چند نفر از نوزادان بنی اسرائیل در این برنامه قربانی شدند دقیقا روشن نیست،بعضی عدد آن را نود هزار!و بعضی صدها هزار!گفتهاند، آنها گمان میکردند با این جنایتهای موحش میتوانند جلو قیام بنی اسرائیل و تحقق اراده حتمی خدا را بگیرند.
*** بلافاصله بعد از این آیه میفرماید:"اراده و مشیت ما بر این قرار گرفته است که بر مستضعفین در زمین منت نهیم و آنها را مشمول مواهب خود نمائیم" ( وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ ).
"آنها را پیشوایان و وارثین روی زمین قرار دهیم"( وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوٰارِثِینَ ).
*** "آنها را نیرومند و قوی و صاحب قدرت،و حکومتشان را مستقر و پا بر جا سازیم"( وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ ).
"و به فرعون و هامان و لشکریان آنها آنچه را از سوی این مستضعفین بیم داشتند نشان دهیم"!( وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ جُنُودَهُمٰا مِنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَحْذَرُونَ ).
چقدر این دو آیه گویا و امیدبخش است؟چرا که به صورت یک قانون کلی و در شکل فعل مضارع و مستمر بیان شده است،تا تصور نشود اختصاص به مستضعفان بنی اسرائیل و حکومت فرعونیان داشته،میگوید:ما میخواهیم چنین کنیم...
یعنی فرعون میخواست بنی اسرائیل را تار و مار کند و قدرت و شوکتشان را درهم بشکند،اما ما میخواستیم آنها قوی و پیروز شوند.
1) 1) تفسیر کبیر فخر رازی ذیل آیات مورد بحث.
او میخواست حکومت تا ابد در دست مستکبران باشد اما ما اراده کرده بودیم که حکومت را به مستضعفان بسپاریم!و سرانجام چنین شد.
ضمنا تعبیر به"منت"چنان که قبلا هم گفتهایم به معنی بخشیدن مواهب و نعمتها است،و این با منت زبانی که بازگو کردن نعمت به قصد تحقیر طرف است و مسلما کار مذمومی است،فرق بسیار دارد.
در این دو آیه خداوند پرده از روی اراده و مشیت خود در مورد مستضعفان برداشته و پنج امر را در این زمینه بیان میکند که با هم پیوند و ارتباط نزدیک دارند.
نخست اینکه ما میخواهیم آنها را مشمول نعمتهای خود کنیم( وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ ...).
دیگر اینکه ما میخواهیم آنها را پیشوایان نمائیم( نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً ).
سوم اینکه ما میخواهیم آنها را وارثان حکومت جباران قرار دهیم ( وَ نَجْعَلَهُمُ الْوٰارِثِینَ ).
چهارم اینکه ما حکومت قوی و پا بر جا به آنها میدهیم( وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ ).
و بالآخره پنجم اینکه آنچه را دشمنانشان از آن بیم داشتند و تمام نیروهای خود را بر ضد آن بسیج کرده بودند به آنها نشان دهیم( وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ جُنُودَهُمٰا مِنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَحْذَرُونَ ).
چنین است لطف عنایت پروردگار در مورد"مستضعفین"،اما آنها کیانند؟ و چه اوصافی دارند؟در بحث نکات به خواست خدا از آن سخن خواهیم گفت.
"هامان"وزیر معروف فرعون بود و تا به آن حد در دستگاه او نفوذ داشت که در آیه بالا از لشکریان مصر تعبیر به لشکریان فرعون و هامان میکند(شرح بیشتر در باره هامان بخواست خدا ذیل آیه 38 همین سوره خواهد آمد).
گفتیم آیات فوق،هرگز سخن از یک برنامه موضعی و خصوصی مربوط به بنی اسرائیل نمیگوید،بلکه بیانگر یک قانون کلی است برای همه اعصار و قرون و همه اقوام و جمعیتها،میگوید:"ما اراده داریم که بر مستضعفان منت بگذاریم و آنها را پیشوایان و وارثان حکومت روی زمین قرار دهیم".
این بشارتی است در زمینه پیروزی حق بر باطل و ایمان بر کفر.
این بشارتی است برای همه انسانهای آزاده و خواهان حکومت عدل و داد و برچیده شدن بساط ظلم و جور.
نمونهای از تحقق این مشیت الهی،حکومت بنی اسرائیل و زوال حکومت فرعونیان بود.
و نمونه کاملترش حکومت پیامبر اسلام ص و یارانش بعد از ظهور اسلام بود،حکومت پا برهنهها و تهیدستان با ایمان و مظلومان پاکدل که پیوسته از سوی فراعنه زمان خود مورد تحقیر و استهزاء بودند،و تحت فشار و ظلم و ستم قرار داشتند.
سرانجام خدا به دست همین گروه دروازه قصرهای کسراها و قیصرها را گشود و آنها را از تخت قدرت بزیر آورد و بینی مستکبران را به خاک مالید.
و نمونه"گستردهتر"آن ظهور حکومت حق و عدالت در تمام کره زمین بوسیله"مهدی"(ارواحنا له الفداء)است.
این آیات از جمله آیاتی است که به روشنی بشارت ظهور چنین حکومتی را میدهد،لذا در روایات اسلامی میخوانیم که ائمه اهل بیت ع در تفسیر این آیه اشاره به این ظهور بزرگ کردهاند.
در نهج البلاغه از علی ع چنین آمده است:
لتعطفن الدنیا علینا بعد شماسها عظف الضروس علی ولدها و تلی عقیب ذلک و نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ ...: "دنیا پس از چموشی و سرکشی-همچون شتری که از دادن شیر به دوشندهاش خودداری میکند و برای بچهاش نگه میدارد- به ما روی میآورد...سپس آیه" وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ "را تلاوت فرمود" (1).
و در حدیث دیگری از همان امام بزرگوار ع میخوانیم که در تفسیر آیه فوق فرمود:
هم آل محمد(ص)یبعث اللّٰه مهدیهم بعد جهدهم،فیعزهم و یذل عدوهم: "این گروه آل محمد ص هستند،خداوند مهدی آنها را بعد از زحمت و فشاری که بر آنان وارد میشود برمیانگیزد و به آنها عزت میدهد و دشمنانشان را ذلیل و خوار میکند" (2).
و در حدیثی از امام زین العابدین علی بن الحسین ع میخوانیم:
و الذی بعث محمدا بالحق بشیرا و نذیرا،ان الأبرار منا اهل البیت و شیعتهم بمنزلة موسی و شیعته،و ان عدونا و اشیاعهم بمنزلة فرعون و اشیاعه: "سوگند به کسی که محمد ص را به حق بشارت دهنده و بیم دهنده قرار داد که نیکان از ما اهل البیت و پیروان آنها بمنزله موسی و پیروان او هستند،و دشمنان ما و پیروان آنها بمنزله فرعون و پیروان او میباشند"(سرانجام ما پیروز میشویم و آنها نابود میشوند و حکومت حق و عدالت از آن ما خواهد بود) (3).
البته حکومت جهانی مهدی ع در آخر کار هرگز مانع از حکومتهای اسلامی در مقیاسهای محدودتر پیش از آن از طرف مستضعفان بر ضد مستکبران نخواهد بود،و هر زمان شرائط آن را فراهم سازند وعده حتمی و مشیت الهی در
باره آنها تحقق خواهد یافت و این پیروزی نصیبشان میشود.
میدانیم واژه"مستضعف"از ماده"ضعف"است،اما چون به باب استفعال برده شده به معنی کسی است که او را به ضعف کشاندهاند و در بند و زنجیر کردهاند.
به تعبیر دیگر"مستضعف"کسی نیست که ضعیف و ناتوان و فاقد قدرت و نیرو باشد،مستضعف کسی است که نیروهای بالفعل و بالقوة دارد،اما از ناحیه ظالمان و جباران سخت در فشار قرار گرفته،ولی با این حال در برابر بند و زنجیر که بر دست و پای او نهادهاند ساکت و تسلیم نیست،پیوسته تلاش میکند،تا زنجیرها را بشکند و آزاد شود،دست جباران و ستمگران را کوتاه سازد و آئین حق و عدالت را برپا کند.
خداوند به چنین گروهی وعده یاری و حکومت در زمین داده است،نه افراد بیدست و پا و جبان و ترسو که حتی حاضر نیستند فریادی بکشند،تا چه رسد به اینکه پا در میدان مبارزه بگذارند و قربانی دهند.
بنی اسرائیل نیز آن روز توانستند وارث حکومت فرعونیان شوند که گرد رهبر خود موسی ع را گرفتند،نیروهای خود را بسیج کردند و همه صف واحدی را تشکیل دادند،بقایای ایمانی که از جدشان ابراهیم به ارث برده بودند با دعوت موسی ع تکمیل و خرافات را از فکر خود زدودند و آماده قیام شدند.
البته"مستضعف"انواع و اقسامی دارد مستضعف"فکری"و"فرهنگی" مستضعف"اقتصادی"مستضعف"اخلاقی"و مستضعف"سیاسی"و آنچه بیشتر قرآن روی آن تکیه کرده است مستضعفین سیاسی و اخلاقی است.
بدون شک جباران مستکبر برای تحکیم پایههای سیاست جابرانه خود قبل از هر چیز سعی میکنند قربانیان خود را به استضعاف فکری و فرهنگی بکشانند
سپس به استضعاف اقتصادی،تا قدرت و توانی برای آنها باقی نماند،تا فکر قیام و گرفتن زمام حکومت را در دست و در مغز خود نپرورانند.
در قرآن مجید در پنج مورد سخن از"مستضعفین"به میان آمده که عموما سخن از مؤمنانی میگوید که تحت فشار جباران قرار داشتند.
در یک جا مؤمنان را دعوت به مبارزه و جهاد در راه خدا و مستضعفین با ایمان کرده میگوید:"چرا در راه خدا،و در راه مردان و زنان و کودکانی که تضعیف شدهاند پیکار نمیکنید؟همان افراد ستمدیدهای که میگویند:خدایا!ما را از این شهر(مکه)که اهلش ستمگرند بیرون بر،و برای ما از طرف خودت سرپرستی قرار ده،و برای ما از سوی خودت یاوری تعیین فرما"(نساء-75).
تنها در یک مورد سخن از کسانی به میان میآورد که ظالمند و همکاری با کافران دارند و ادعای مستضعف بودن میکنند و قرآن ادعای آنها را نفی کرده، میگوید:"شما میتوانستید با هجرت کردن از منطقه کفر و فساد از چنگال آنها رهایی یابید،اما چون چنین نکردید جایگاه شما دوزخ است"(مضمون آیه 97-نساء).
ولی به هر حال قرآن همه جا به حمایت از مستضعفان برخاسته و از آنها به نیکی یاد کرده است و آنها را مؤمنان تحت فشار میشمارد،مؤمنانی مجاهد و تلاشگر که مشمول لطف خدا هستند.
نه تنها فرعون بود که برای اسارت بنی اسرائیل مردان آنها را میکشت، و زنانشان را برای خدمتکاری زنده نگه میداشت،که در طول تاریخ همه جباران چنین بودند و با هر وسیله نیروهای فعال را از کار میانداختند.
آنجا که نمیتوانستند مردان را بکشند مردانگی را میکشتند،و با پخش
وسائل فساد،مواد مخدر،توسعه فحشاء و بیبندباری جنسی،گسترش شراب و قمار،و انواع سرگرمیهای ناسالم،روح شهامت و سلحشوری و ایمان را در آنها خفه میکردند،تا بتوانند با خیالی آسوده به حکومت خودکامه خویش ادامه دهند.
اما پیامبران الهی مخصوصا پیامبر اسلام ص سعی داشتند نیروهای خفته جوانان را بیدار و آزاد سازند، و حتی به زنان درس مردانگی بیاموزند،و آنها را در صف مردان،در برابر مستکبران قرار دهند.
شواهد این دو برنامه در تاریخ گذشته و امروز در همه کشورهای اسلامی به خوبی نمایان است که نیازی به ذکر آن نمیبینیم.
وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّ مُوسیٰ أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذٰا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی اَلْیَمِّ وَ لاٰ تَخٰافِی وَ لاٰ تَحْزَنِی إِنّٰا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَ جٰاعِلُوهُ مِنَ اَلْمُرْسَلِینَ (7) فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً إِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ جُنُودَهُمٰا کٰانُوا خٰاطِئِینَ (8) وَ قٰالَتِ اِمْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَیْنٍ لِی وَ لَکَ لاٰ تَقْتُلُوهُ عَسیٰ أَنْ یَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (9)
7-ما به مادر موسی الهام کردیم که او را شیر ده،و هنگامی که بر او ترسیدی وی را در دریا(ی نیل)بیفکن،و نترس و غمگین مباش که ما او را به تو باز میگردانیم، و او را از رسولانش قرار میدهیم.
8-(هنگامی که مادر از سوی کودک خود سخت در وحشت فرو رفت او را به فرمان خدا به دریا افکند)خاندان فرعون او را از آب گرفتند تا سرانجام دشمن آنان و مایه اندوهشان گردد،مسلما فرعون و هامان و لشکریان آن دو خطاکار بودند.
9-همسر فرعون(هنگامی که دید آنها قصد کشتن کودک را دارند)گفت او را نکشید، نور چشم من و شماست؟شاید برای ما مفید باشد،یا او را پسر خود برگزینیم و آنها نمیفهمیدند(که دشمن اصلی خود را در آغوش خویش میپرورانند!).
در آغوش فرعون!
از اینجا قرآن مجید،برای ترسیم نمونه زندهای از پیروزی مستضعفان بر مستکبران وارد شرح داستان موسی و فرعون میشود،و مخصوصا به بخشهایی میپردازد که موسی را در ضعیفترین حالات و فرعون را در نیرومندترین شرایط نشان میدهد،تا پیروزی مشیة اللّٰه را بر اراده جباران به عالیترین وجه مجسم نماید.
نخست میگوید:"ما به مادر موسی وحی فرستادیم(و الهام کردیم)که موسی را شیر ده و هنگامی که بر او ترسیدی او را در دریا بیفکن"!( وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّ مُوسیٰ أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذٰا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ ).
"و ترس و اندوهی به خود راه مده"( وَ لاٰ تَخٰافِی وَ لاٰ تَحْزَنِی ).
"چرا که ما قطعا او را به تو باز میگردانیم،و او را از رسولان قرار خواهیم داد"( إِنّٰا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَ جٰاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ ).
این آیه کوتاه مشتمل بر دو امر،و دو نهی،و دو بشارت است که مجموعا خلاصهای است از یک داستان بزرگ و پر ماجرا که فشردهاش چنین است:
دستگاه فرعون برنامه وسیعی برای کشتن"نوزادان پسر"از بنی اسرائیل تربیت داده بود،و حتی قابلههای فرعونی مراقب زنان باردار بنی اسرائیل بودند.
در این میان یکی از این قابلهها با مادر موسی دوستی داشت(حمل موسی
مخفیانه صورت گرفت و چندان آثاری از حمل در مادر نمایان نبود)هنگامی که احساس کرد تولد نوزاد نزدیک شده به سراغ قابله دوستش فرستاد و گفت:ماجرای من چنین است فرزندی در رحم دارم و امروز به محبت و دوستی تو نیازمندم.
هنگامی که موسی تولد یافت از چشمان او نور مرموزی درخشید،چنان که بدن قابله به لرزه درآمد،و برقی از محبت در اعماق قلب او فرو نشست،و تمام زوایای دلش را روشن ساخت.
زن قابله رو به مادر موسی کرد و گفت:من در نظر داشتم ماجرای تولد این نوزاد را به دستگاه حکومت خبر دهم،تا جلادان بیایند و این پسر را به قتل رسانند(و من جایزه خود را بگیرم)ولی چکنم که عشق شدیدی از این نوزاد در درون قلبم احساس میکنم!حتی راضی نیستم مویی از سر او کم شود،با دقت از او حفاظت کن،من فکر میکنم دشمن نهایی ما سرانجام او باشد!.
قابله از خانه مادر موسی بیرون آمد،بعضی از جاسوسان حکومت او را دیدند و تصمیم گرفتند وارد خانه شوند،خواهر موسی ماجرا را به مادر خبر داد مادر دستپاچه شد آن چنان که نمیدانست چه کند؟ در میان این وحشت شدید که هوش از سرش برده بود نوزاد را در پارچهای پیچید و در تنور انداخت،مامورین وارد شدند در آنجا چیزی جز تنور آتش ندیدند!،تحقیقات را از مادر موسی شروع کردند،گفتند:این زن قابله در اینجا چه میکرد؟گفت:او دوست من است برای دیدار آمده بود،مامورین مایوس شدند و بیرون رفتند.
مادر موسی به هوش آمد و به خواهر موسی گفت نوزاد کجا است؟او اظهار بیاطلاعی کرد،ناگهان صدای گریهای از درون تنور برخاست مادر به سوی تنور دوید،دید خداوند آتش را برای او برد و سلام کرده است(همان خدایی که آتش نمرودی را برای ابراهیم سرد و سالم ساخت)دست کرد و نوزادش را سالم
بیرون آورد.
اما باز مادر در امان نبود،چرا که ماموران چپ و راست در حرکت و جستجو بودند،و شنیدن صدای یک نوزاد کافی بود که خطر بزرگی واقع شود.
در اینجا یک الهام الهی قلب مادر را روشن ساخت،الهامی است که ظاهرا او را به کار خطرناکی دعوت میکند،ولی با اینحال از آن احساس آرامش مینماید.
این یک ماموریت الهی است که به هر حال باید انجام شود،و تصمیم گرفت به این الهام لباس عمل بپوشاند و نوزاد خویش را به نیل بسپارد!.
به سراغ یک نجار مصری آمد(نجاری که نیز او از قبطیان و فرعونیان بود!) از او درخواست کرد صندوق کوچکی برای او بسازد.
نجار گفت:با این اوصاف که میگویی صندوق را برای چه میخواهی؟! مادری که زبانش عادت به دروغ نداشت نتوانست در اینجا سخنی جز این بگوید که من از بنی اسرائیلم،نوزاد پسری دارم،و میخواهم نوزادم را در آن مخفی کنم.
اما نجار قبطی تصمیم گرفت این خبر را به جلادان برساند،به سراغ آنها آمد،اما چنان وحشتی بر قلب او مستولی شد که زبانش باز ایستاد،تنها با دست اشاره میکرد و میخواست با علائم مطلب را بازگو کند،مامورین که گویا از حرکات او یک نحو سخریه و استهزاء برداشت کردند او را زدند و بیرون کردند.
هنگامی که بیرون آمد حال عادی خود را باز یافت،این ماجرا تکرار شد، و در نتیجه فهمید در اینجا یک سر الهی نهفته است،صندوق را ساخت و به مادر موسی تحویل داد.
شاید صبحگاهانی بود که هنوز چشم مردم مصر در خواب،هوا کمی روشن شده بود،مادر نوزاد خود را همراه صندوق به کنار نیل آورد،پستان در دهان
نوزاد گذاشت،و آخرین شیر را به او داد،سپس او را در آن صندوق مخصوص که همچون یک کشتی کوچک قادر بود بر روی آب حرکت کند گذاشت و آن را روی امواج نهاد.
امواج خروشان نیل صندوق را به زودی از ساحل دور کرده،مادر در کنار ایستاده بود و این منظره را تماشا مینمود،در یک لحظه احساس کرد قلبش از او جدا شده و روی امواج حرکت میکند،اگر لطف الهی قلب او را آرام نکرده بود،فریاد میکشید و همه چیز فاش میشد!.
هیچکس نمیتواند دقیقا حالت این مادر را در آن لحظات حساس ترسیم کند،ولی آن شاعره فارسی زبان تا حدودی این صحنه را در اشعار زیبا و با روحش مجسم ساخته است،میگوید: مادر موسی چو موسی را به نیل در فکند از گفته رب جلیل خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه گفت کای فرزند خرد بی گناه! گر فراموشت کند لطف خدای چون رهی زین کشتی بی ناخدای! وحی آمد کاین چه فکر باطل است! رهرو ما اینک اندر منزل است! ما گرفتیم آنچه را انداختی! دست حق را دیدی و نشناختی! سطح آب از گاهوارش خوشتر است دایهاش سیلاب و موجش مادر است! رودها از خود نه طغیان میکنند آنچه میگوئیم ما آن میکنند! ما به دریا حکم طوفان میدهیم ما به سیل و موج فرمان میدهیم! نقش هستی نقشی از ایوان ما است خاک و باد و آب سرگردان ما است به که برگردی به ما بسپاریش کی تو از ما دوستر میداریش؟! (1)اینها همه از یک سو اما ببینیم در کاخ فرعون چه خبر؟در اخبار آمده:فرعون دختری داشت
1) 1) از دیوان"پروین اعتصامی".
و تنها فرزندش همو بود،او از بیماری شدیدی رنج میبرد،دست به دامن اطباء زد نتیجهای نگرفت،به کاهنان متوسل شد آنها گفتند که ای فرعون ما پیشبینی میکنیم که از درون این دریا انسانی به این کاخ گام مینهد که اگر از آب دهانش به بدن این بیمار بمالند بهبودی مییابد! فرعون و همسرش آسیه در انتظار چنین ماجرایی بودند که ناگهان روزی صندوقچهای را که بر امواج در حرکت بود،نظر آنها را جلب کرد،دستور داد مامورین فورا به سراغ صندوق بروند،و آن را از آب بگیرند،تا در آن چه باشد؟ صندوق مرموز در برابر فرعون قرار گرفت،دیگران نتوانستند،در آن را بگشایند،آری میبایست در صندوق نجات موسی بدست خود فرعون گشوده شود و گشوده شد!هنگامی که چشم همسر فرعون به چشم کودک افتاد،برقی از آن جستن کرد و اعماق قلبش را روشن ساخت و همگی-مخصوصا همسر فرعون- مهر او را به دل گرفتند،و هنگامی که آب دهان این نوزاد مایه شفای بیمار شد این محبت فزونی گرفت (1).
اکنون به قرآن باز میگردیم و خلاصه این ماجرا را از زبان قرآن میشنویم:
*** قرآن میگوید: "خاندان فرعون،موسی را(از روی امواج نیل)بر گرفتند تا دشمن آنان و مایه اندوهشان گردد"!( فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً ).
"التقط"از ماده"التقاط"در اصل به معنی رسیدن به چیزی بیتلاش و کوشش است،و اینکه به اشیاء گم شدهای که انسان پیدا میکند،"لقطه"
1) 1) این قسمت از روایت ابن عباس که در تفسیر"فخر رازی"آمده،و روایات دیگری که در تفسیر"ابو الفتوح"و"مجمع البیان"آمده است اقتباس شده.
میگویند نیز به همین جهت است.
بدیهی است فرعونیان قنداقه این نوزاد را از امواج به این منظور نگرفتند که دشمن سرسختشان را در آغوش خود پرورش دهند،بلکه آنها به گفته همسر فرعون میخواستند نور چشمی برای خود برگزینند.
اما سرانجام و عاقبت کار چنین شد،و به اصطلاح علمای ادب"لام"در اینجا "لام عاقبت"است نه"لام علت"و لطافت این تعبیر در همین است که خدا میخواهد قدرت خود را نشان دهد که چگونه این گروه را که تمام نیروهای خود را برای کشتن پسران بنی اسرائیل بسیج کرده بودند وادار میکند که همان کسی را که اینهمه مقدمات برای نابودی او است چون جان شیرین در بر بگیرند و پرورش دهند!.
ضمنا تعبیر به آل فرعون نشان میدهد که نه یک نفر بلکه گروهی از فرعونیان برای گرفتن صندوق از آب شرکت کردند و این شاهد بر آن است که چنین انتظاری را داشتند.
و در پایان آیه اضافه میکند:"مسلما فرعون و هامان و لشکریان آن دو خطاکار بودند"( إِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ جُنُودَهُمٰا کٰانُوا خٰاطِئِینَ ).
آنها در همه چیز خطاکار بودند،چه خطایی از این برتر که راه حق و عدالت را گذارده پایههای حکومت خود را بر ظلم و جور و شرک بنا نموده بودند؟ و چه خطایی از این روشنتر که آنها هزاران طفل را سر بریدند تا کلیم اللّٰه را نابود کنند،ولی خداوند او را به دست خودشان سپرد و گفت:بگیرید و این دشمنتان را پرورش دهید و بزرگ کنید! (1).
1) 1) "راغب"در"مفردات"میگوید:فرق"خاطی"و"مخطی"این است که خاطی به کسی میگویند که دست به کاری میزند که بخوبی از عهده آن برنمیآید،و راه "خطا"طی میکند،اما مخطی به کسی میگویند که دست به کاری میزند که خوب از عهده آن برمیآید اما اتفاقا خطا میکند و خراب مینماید.
*** از آیه بعد استفاده میشود که مشاجره و درگیری میان فرعون و همسرش و احتمالا بعضی از اطرافیان آنها بر سر این نوزاد درگرفته بود،چرا که قرآن میگوید:"همسر فرعون گفت این نور چشم من و تو است،او را نکشید،شاید برای ما مفید باشد،یا او را به عنوان پسر انتخاب کنیم"!( وَ قٰالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَیْنٍ لِی وَ لَکَ لاٰ تَقْتُلُوهُ عَسیٰ أَنْ یَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً ).
به نظر میرسد که فرعون از چهره نوزاد و نشانههای دیگر-از جمله گذاردن او در صندوق و رها کردنش در امواج نیل-دریافته بود که این نوزاد از بنی اسرائیل است،ناگهان کابوس قیام یک مرد بنی اسرائیلی و زوال ملک او به دست آن مرد بر روح او سایه افکند،و خواهان اجرای قانون جنایتبارش در باره نوزادان بنی اسرائیل در این مورد شد!.
اطرافیان متملق و چاپلوس نیز فرعون را در این طرز فکر تشویق کردند و گفتند دلیل ندارد که قانون در باره این کودک اجرا نشود؟! اما"آسیه"همسر فرعون که نوزاد پسری نداشت و قلب پاکش که از قماش درباریان فرعون نبود کانون مهر این نوزاد شده بود در مقابل همه آنها ایستاد و از آنجا که در این گونه کشمکشهای خانوادگی غالبا پیروزی با زنان است او در کار خود پیروز شد؟ و اگر داستان شفای دختر فرعون نیز به آن افزوده شود دلیل پیروزی آسیه در این درگیری روشنتر خواهد شد.
ولی قرآن با یک جمله کوتاه و پر معنی در پایان آیه میگوید:"آنها نمیدانستند چه میکنند"( وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ ).
آری آنها نمیدانستند که فرمان نافذ الهی و مشیت شکستناپذیر خداوند بر این قرار گرفته است که این نوزاد را در مهمترین کانون خطر پرورش دهد،
و هیچکس را یارای مخالفت با این اراده و مشیت نیست!.
برنامه عجیب الهی
قدرتنمایی این نیست که اگر خدا بخواهد قوم نیرومند و جباری را نابود کند لشکریان آسمان و زمین را برای نابودی آنها بسیج نماید.
قدرتنمایی این است که خود آن جباران مستکبر را مامور نابودی خودشان سازد و آن چنان در قلب و افکار آنها اثر بگذارد که مشتاقانه هیزمی را جمع کنند که باید با آتشش بسوزند،زندانی را بسازند که باید در آن بمیرند،چوبه داری را بر پا کنند که باید بر آن اعدام شوند!.
و در مورد فرعونیان زورمند گردنکش نیز چنان شد،و پرورش و نجات موسی در تمام مراحل به دست خود آنها صورت گرفت:
قابله موسی از قبطیان بود! سازنده صندوق نجات موسی یک نجار قبطی بود! گیرندگان صندوق نجات از امواج نیل"آل فرعون"بودند! بازکننده در صندوق شخص فرعون یا همسرش آسیه بود! و سرانجام کانون امن و آرامش و پرورش موسای قهرمان و فرعونشکن همان کاخ فرعون بود! و این است قدرتنمایی پروردگار.
وَ أَصْبَحَ فُؤٰادُ أُمِّ مُوسیٰ فٰارِغاً إِنْ کٰادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْ لاٰ أَنْ رَبَطْنٰا عَلیٰ قَلْبِهٰا لِتَکُونَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ (10) وَ قٰالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّیهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (11) وَ حَرَّمْنٰا عَلَیْهِ اَلْمَرٰاضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقٰالَتْ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلیٰ أَهْلِ بَیْتٍ یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ وَ هُمْ لَهُ نٰاصِحُونَ (12) فَرَدَدْنٰاهُ إِلیٰ أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهٰا وَ لاٰ تَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (13)
10-قلب مادر موسی از همه چیز(جز یاد فرزندش)تهی گشت،و اگر قلب او را به وسیله ایمان و امید محکم نکرده بودیم نزدیک بود مطلب را افشا کند.
11-مادر به خواهر او گفت وضع حال او را پیگیری کن،او نیز از دور ماجرا را مشاهده کرد،در حالی که آنها بیخبر بودند.
12-ما همه زنان شیرده را از قبل بر او تحریم کردیم(تا تنها به آغوش مادر برگردد) خواهرش(که بیتابی ماموران را برای پیدا کردن دایه مشاهده کرد)گفت:آیا شما را به خانوادهای راهنمایی کنم که میتوانند این نوزاد را کفالت کنند و خیرخواه او هستند؟ 13-ما او را به مادرش بازگرداندیم تا چشمش روشن شود،و غمگین نباشد،و بداند وعده الهی حق است ولی اکثر آنها نمیدانند.
بازگشت موسی به آغوش مادر
در این آیات صحنه دیگری از این داستان مجسم شده است:
مادر موسی ع فرزندش را به ترتیبی که قبلا گفتیم به امواج نیل سپرد، اما بعد از این ماجرا طوفانی شدید در قلب او وزیدن گرفت،جای خالی نوزاد که تمام قلبش را پر کرده بود،کاملا محسوس بود.
نزدیک بود فریاد کشد و اسرار درون دل خود را برون افکند.
نزدیک بود نعره زند و از جدایی فرزند ناله سر دهد.
اما لطف الهی به سراغ او آمد و چنان که قرآن گوید:"قلب مادر موسی از همه چیز جز یاد فرزندش تهی گشت،و اگر ما قلب او را با نور ایمان و امید محکم نکرده بودیم،نزدیک بود این مطلب را افشا کند"( وَ أَصْبَحَ فُؤٰادُ أُمِّ مُوسیٰ فٰارِغاً إِنْ کٰادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْ لاٰ أَنْ رَبَطْنٰا عَلیٰ قَلْبِهٰا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ).
"فارغ"به معنی خالی است،و در اینجا منظور خالی از همه چیز جز از یاد موسی است،هر چند بعضی از مفسران آن را به معنی خالی بودن از غم و اندوه گرفتهاند،و یا خالی از الهام و مژدهای که قبلا به او داده شده بود،ولی با توجه به جملهها این تفسیرها صحیح به نظر نمیرسد.
این کاملا طبیعی است که مادری که نوزاد خود را با این صورت از خود جدا کند،همه چیز را جز نوزادش فراموش نماید،و آن چنان هوش از سرش برود که بدون در نظر گرفتن خطراتی که خود و فرزندش را تهدید میکند فریاد کشد،و اسرار درون دل را فاش سازد.
اما خداوندی که این ماموریت سنگین را به این مادر مهربان داده قلب او را آن چنان استحکام میبخشد که به وعده الهی ایمان داشته باشد،و بداند کودکش
در دست خدا است،سرانجام به او باز میگردد و پیامبر میشود! "ربطنا"از ماده"ربط"در اصل به معنی بستن حیوان یا مانند آن به جایی است تا مطمئنا در جای خود محفوظ بماند،و لذا محل این گونه حیوانات را"رباط"میگویند،و سپس به معنی وسیعتری که همان حفظ و تقویت و استحکام بخشیدن است آمده و منظور از"ربط قلب"در اینجا تقویت دل این مادر است،تا ایمان به وحی الهی آورد و این حادثه بزرگ را تحمل کند.
*** مادر بر اثر این لطف پروردگار آرامش خود را باز یافت،ولی میخواهد از سرنوشت فرزندش با خبر شود،لذا"به خواهر موسی سفارش کرد که وضع حال او را پیگیری کن"( وَ قٰالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّیهِ ).
"قصیه"از ماده"قص"(بر وزن نص)به معنی جستجو از آثار چیزی است و اینکه"قصه"را قصه میگویند به خاطر این است که پیگیری از اخبار و حوادث گوناگون در آن میشود.
خواهر موسی دستور مادر را انجام داد و از فاصله قابل ملاحظهای به جستجو پرداخت"و او را از دور دید که صندوق نجاتش را فرعونیان از آب میگیرند، و موسی را از صندوق بیرون آورده در آغوش دارند" ( فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ ).
"اما آنها از وضع این خواهر بیخبر بودند"" وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ ".
بعضی گفتهاند:خدمتکاران مخصوص فرعون کودک را با خود از قصر بیرون آورده بودند،تا دایهای برای او جستجو کنند،و درست در همین لحظات بود که خواهر موسی از دور برادر خود را دید.
ولی تفسیر اول نزدیکتر به نظر میرسد،بنا بر این بعد از بازگشت مادر موسی به خانه خویش خواهر از فاصله دور در کنار نیل ماجرا را زیر نظر داشت و با چشم خود دید که چگونه فرعونیان او را از آب گرفتند و از خطر بزرگی که
نوزاد را تهدید میکرد رهایی یافت.
برای جمله" هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ "تفسیرهای دیگری نیز شده:مرحوم طبرسی مخصوصا این احتمال را بعید نمیداند که تکرار این جمله در آیات قبل و اینجا در باره فرعون برای اشاره به این حقیقت باشد او که تا این اندازه از مسائل بیخبر بود چگونه دعوی الوهیت میکرد؟چگونه میخواست با اراده پروردگار و مشیت الهی بجنگد؟ *** به هر حال اراده خداوند به این تعلق گرفته بود که این نوزاد به مادرش به زودی برگردد و قلب او را آرام بخشد،لذا میفرماید:"ما همه زنان شیرده را از قبل بر او تحریم کردیم"( وَ حَرَّمْنٰا عَلَیْهِ الْمَرٰاضِعَ مِنْ قَبْلُ ) (1).
طبیعی است نوزاد شیرخوار چند ساعت که میگذرد،گرسنه میشود، گریه میکند،بیتابی میکند،باید دایهای برای او جستجو کرد،بخصوص که ملکه مصر سخت به آن دل بسته،و چون جان شیرینش دوست میدارد! ماموران حرکت کردند و در به در دنبال دایه میگردند،اما عجیب اینکه پستان هیچ دایهای را نمیگیرد.
شاید از دیدن قیافه آنها وحشت میکند،و یا طعم شیرشان که با ذائقه او آشنا نیست تلخ و نامطلوب جلوه میکند،گویی میخواهد خود را از دامان دایهها پرتاب کند این همان تحریم تکوینی الهی بود که همه دایهها را بر او حرام کرده بود.
1) 1) "مراضع"جمع"مرضع"(بر وزن مخبر)به معنی زن شیرده است،بعضی نیز آن را جمع"مرضع"(بر وزن مکتب)به معنی محل شیر دادن یعنی پستان دانستهاند. این احتمال نیز داده شده که مصدر میمی و به معنی"رضاع"(شیر دادن)بوده باشد ولی معنی اول مناسبتر است.
کودک لحظه به لحظه گرسنهتر و بیتابتر میشود پی در پی گریه میکند و سر و صدای او در درون قصر فرعون میپیچید و قلب ملکه را به لرزه در میآورد.
مامورین بر تلاش خود میافزایند ناگهان در فاصله نه چندان دور به دختری برخورد میکنند که"میگوید:من خانوادهای را میشناسم که میتوانند این نوزاد را کفالت کنند و خیرخواه او هستند آیا میخواهید شما را راهنمایی کنم"؟ ( فَقٰالَتْ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلیٰ أَهْلِ بَیْتٍ یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ وَ هُمْ لَهُ نٰاصِحُونَ ).
من زنی از بنی اسرائیل را میشناسم که پستانی پر شیر و قلبی پر محبت دارد او نوزاد خود را از دست داده،و حاضر است شیر دادن نوزاد کاخ را بر عهده گیرد.
مامورین خوشحال شدند و مادر موسی را به قصر فرعون بردند نوزاد هنگامی که بوی مادر را شنید سخت پستانش را در دهان فشرد،و از شیره جان مادر جان تازهای پیدا کرد،برق خوشحالی از چشمها جستن کرد،مخصوصا ماموران خسته و کوفته که به مقصد خود رسیده بودند از همه خوشحالتر بودند،همسر فرعون نیز نمیتوانست خوشحالی خود را از این امر کتمان کند.
شاید به دایه گفتند تو کجا بودی که اینهمه ما به دنبالت گردش کردیم کاش زودتر میآمدی!آفرین بر تو و بر شیر مشکلگشای تو! در بعضی از روایات آمده است که وقتی موسی پستان این مادر را قبول کرد هامان وزیر فرعون گفت من فکر میکنم تو مادر واقعی او هستی!چرا در میان اینهمه زن تنها پستان تو را پذیرفت؟گفت ای پادشاه!به خاطر این است که من زنی خوشبو هستم،و شیرم بسیار شیرین است،تا کنون هیچ کودکی به من سپرده نشده مگر اینکه پستان مرا پذیرفته است!حاضران این سخن را تصدیق کردند و هر کدام هدیه و تحفه گرانقیمتی به او دادند! (1).
در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم که فرمود:"سه روز بیشتر طول
1) 1) تفسیر فخر رازی جلد 24 صفحه 231.
نکشید که خداوند نوزاد را به مادرش بازگرداند"! بعضی گفتهاند این تحریم تکوینی شیرهای دیگران برای موسی به خاطر این بود که خدا نمیخواست از شیرهایی که آلوده به حرام،آلوده به اموال دزدی و جنایت و رشوه و غصب حقوق دیگران است این پیامبر پاک بنوشد،او باید از شیر پاکی همچون شیر مادرش تغذیه کند تا بتواند بر ضد ناپاکیها قیام کند و با ناپاکان بستیزد.
*** و به این ترتیب"ما موسی را به مادرش بازگرداندیم تا چشمش روشن شود و غم و اندوهی در دل او باقی نماند،و بداند وعده الهی حق است اگر چه اکثر مردم نمیدانند"( فَرَدَدْنٰاهُ إِلیٰ أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهٰا وَ لاٰ تَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ) (1).
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه:آیا فرعونیان موسی را به مادر سپردند که او را شیر دهد و در خلال این کار،همه روز یا گاهبگاه،کودک را به دربار فرعون بیاورد تا ملکه مصر دیداری از او تازه کند،و یا کودک را در دربار نگه داشتند و مادر موسی در فواصل معین میآمد و به او شیر میداد؟ دلیل روشنی بر هیچیک از این دو احتمال نداریم اما احتمال اول نزدیکتر به نظر میرسد.
و نیز بعد از پایان دوران شیرخوارگی،آیا موسی به کاخ فرعون منتقل شد یا رابطه خود را با مادر و خانواده نگه میداشت و میان این دو در رفت و آمد بود؟ بعضی گفتهاند بعد از دوران شیرخوارگی،او را به فرعون و همسرش آسیه سپرد،و موسی در دامن آن دو و با دست آن دو پرورش یافت،و در اینجا داستانهای
1) 1) در باره ریشه لغوی"تقر عینها"در جلد پانزدهم تفسیر نمونه ذیل آیه 74 سوره فرقان مشروحا بحث کردهایم.
دیگری از کارهای کودکانه اما پر معنی موسی نسبت به فرعون نقل کردهاند که ذکر همه آنها به درازا میکشد،اما این جمله که فرعون بعد از مبعوث شدن موسی به نبوت به او گفت: أَ لَمْ نُرَبِّکَ فِینٰا وَلِیداً وَ لَبِثْتَ فِینٰا مِنْ عُمُرِکَ سِنِینَ :
"آیا تو را در کودکی در دامان مهر خود پرورش ندادیم؟و سالهایی از عمرت را در میان ما نبودی"؟(سوره شعراء آیه 17)نشان میدهد که موسی مدتی در کاخ فرعون زندگی کرده و سالهایی در آنجا درنگ نموده است.
از تفسیر علی بن ابراهیم چنین استفاده میشود که موسی با نهایت احترام تا دوران بلوغ در کاخ فرعون ماند،ولی سخنان توحیدی او،فرعون را سخت ناراحت میکرد،تا آنجا که تصمیم قتل او را گرفت،موسی کاخ را رها کرد و وارد شهر شد که با نزاع دو نفر که یکی از قبطیان و دیگری از سبطیان بود(و شرح آن در آیات آینده میآید)روبرو گشت (1).
1) 1) تفسیر علی بن ابراهیم طبق نقل نور الثقلین جلد 4 صفحه 117.
وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اِسْتَویٰ آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُحْسِنِینَ (14) وَ دَخَلَ اَلْمَدِینَةَ عَلیٰ حِینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهٰا فَوَجَدَ فِیهٰا رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلاٰنِ هٰذٰا مِنْ شِیعَتِهِ وَ هٰذٰا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغٰاثَهُ اَلَّذِی مِنْ شِیعَتِهِ عَلَی اَلَّذِی مِنْ عَدُوِّهِ فَوَکَزَهُ مُوسیٰ فَقَضیٰ عَلَیْهِ قٰالَ هٰذٰا مِنْ عَمَلِ اَلشَّیْطٰانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِینٌ (15) قٰالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ (16) قٰالَ رَبِّ بِمٰا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِلْمُجْرِمِینَ (17)
14-هنگامی که نیرومند و کامل شد حکمت و دانش به او دادیم،و اینگونه نیکوکاران را جزا میدهیم.
15-او در موقعی که اهل شهر در غفلت بودند وارد شهر شد،ناگهان دو مرد را دید که به جنگ و نزاع مشغولند،یکی از پیروان او بود،و دیگری از دشمنانش، آن یک که از پیروان او بود از وی در برابر دشمنش تقاضای کمک کرد،موسی مشت محکمی بر سینه او زد و کار او را ساخت(و بر زمین افتاد و مرد!)موسی گفت:این از عمل شیطان بود که او دشمن و گمراه کننده آشکاری است.
16-عرض کرد پروردگارا!من به خویشتن ستم کردم،مرا ببخش،خدا او را بخشید که او غفور و رحیم است.
17-عرض کرد پروردگارا!به شکرانه نعمتی که به من دادی من هرگز پشتیبان مجرمان نخواهم بود.
موسی در طریق حمایت از مظلومان
در اینجا با سومین بخش از سرگذشت پر ماجرای موسی ع روبرو میشویم که در آن مسائلی مربوط به دوران بلوغ او و پیش از آنکه از"مصر"به"مدین" برود،و انگیزه هجرت او مطرح شده است.
نخست میگوید:"هنگامی که موسی نیرومند و کامل شد،حکمت و دانش به او دادیم و این گونه نیکوکاران را جزا و پاداش میدهیم"( وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَویٰ آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ ).
"اشد"از ماده شدت به معنی نیرومند شدن است،و"استوی"از ماده "استواء"به معنی کمال خلقت و اعتدال آن است.
در اینکه میان این دو چه تفاوتی است،مفسران گفتگوهای مختلفی دارند:
بعضی گفتهاند"بلوغ اشد"آن است که انسان از نظر قوای جسمانی به سر حد کمال برسد که غالبا در سن 18 سالگی است،و"استواء"همان اعتدال و استقرار در امر حیات و زندگی است که غالبا بعد از کمال نیروی جسمانی حاصل میشود.
بعضی دیگر"بلوغ اشد"را به معنی کمال جسمی،و"استواء"را به معنی
کمال عقلی و فکری دانستهاند.
در حدیثی از امام صادق ع که در کتاب معانی الاخبار نقل شده میخوانیم:
اشد 18 سالگی است،و استواء زمانی است که محاسن بیرون آید.
در میان این تعبیرات تفاوت زیادی نیست،و از مجموعه آن با توجه به معنی لغوی این دو واژه تکامل نیروهای جسمی و فکری و روحی استفاده میشود.
فرق میان"حکم"و"علم"ممکن است این باشد که"حکم"اشاره به عقل و فهم و قدرت بر داوری صحیح است،و"علم"به معنی آگاهی و دانشی است که جهل با آن همراه نباشد.
تعبیر" کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ "به خوبی نشان میدهد که موسی ع به خاطر تقوای الهیش،و به خاطر اعمال نیک و پاکش،این شایستگی را پیدا کرده بود که خداوند پاداش علم و حکمت به او بدهد،و روشن است که منظور از این علم و حکمت،وحی و نبوت نیست،زیرا موسی آن روز با زمان وحی و نبوت فاصله زیادی داشت.
بلکه منظور همان آگاهی و روشنبینی و قدرت بر قضاوت صحیح،و مانند آن است که خدا به عنوان پاکدامنی و درستی و نیکوکاری به موسی داد،و از این تعبیر اجمالا برمیآید که موسی در همان کاخ فرعون که بود رنگ آن محیط را به خود هرگز نگرفت و تا آنجا که در توان داشت به کمک حق و عدالت میشتافت هر چند جزئیات آن امروز بر ما روشن نیست.
*** به هر حال"موسی ع در موقعی که اهل شهر در غفلت بودند وارد شهر شد"( وَ دَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلیٰ حِینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهٰا ).
این شهر کدام شهر بوده؟روشن نیست،اما به احتمال قوی پایتخت مصر بوده است و به گفته بعضی از مفسران موسی بر اثر مخالفتهایی که با فرعون و دستگاه
او داشت و روز به روز اوج میگرفت محکوم به تبعید از پایتخت مصر شد،ولی او با استفاده از فرصت خاصی که مردم در حال غفلت بودند وارد پایتخت گردید.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور وارد شدن در شهر از قصر فرعون بوده باشد،چرا که معمولا قصرهای فراعنه را در کنار شهر که بهتر بتوانند راههای ورود و خروجش را کنترل کنند میسازند.
منظور از جمله" عَلیٰ حِینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهٰا "موقعی بوده که مردم شهر کسب و کار خود را تعطیل کرده و کسی دقیقا مراقب اوضاع شهر نبود،اما اینکه چه موقعی بوده؟بعضی گفتهاند در آغاز شب بوده است که مردم کسب و کار را تعطیل میکنند،گروهی راهی خانه خود میشوند و گروهی نیز به تفریح و سرگرمی و شبنشینی میپردازند،این همان ساعتی است که در بعضی از روایات اسلامی از آن به عنوان"ساعت غفلت"تعبیر شده است.
در حدیثی از پیامبر ص آمده است که فرمود:
تنفلوا فی ساعة الغفلة و لو برکعتین خفیفتین: "در ساعت غفلت نماز نافله بجا آورید و لو دو رکعت مختصر باشد". و در ذیل این حدیث آمده است:
و ساعة الغفلة ما بین المغرب و العشاء
(1) .
و براستی این ساعت،ساعت غفلت است و بسیاری از جنایات و تبهکاریها و انحرافات اخلاقی در همین ساعات آغاز شب انجام میشود.
نه مردم مشغول کسب و کارند و نه در خواب و استراحت،بلکه یک حالت غفلت عمومی معمولا بر شهرها مسلط میشود و رواج کار مراکز فساد نیز در همین ساعت است.
بعضی نیز احتمال دادهاند که"ساعت غفلت"نیمه روز به هنگام استراحت .
1) 1) وسائل الشیعه جلد 5 صفحه 249(باب 20 از ابواب بقیة الصلوات المندوبه)
مردم و تعطیل موقت کار روزانه است،ولی تفسیر اول صحیحتر و دقیقتر به نظر میرسد.
به هر حال موسی وارد شهر شد و در آنجا با صحنهای روبرو گردید"دو نفر مرد را دید که سخت با هم گلاویز شدهاند و مشغول زد و خورد هستند که یکی از آنها از شیعیان و پیروان موسی بود و دیگری از دشمنانش"( فَوَجَدَ فِیهٰا رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلاٰنِ هٰذٰا مِنْ شِیعَتِهِ وَ هٰذٰا مِنْ عَدُوِّهِ ).
تعبیر به"شیعته"نشان میدهد که از موسی از همان زمان ارتباطهایی با بنی اسرائیل برقرار کرده بود و گروهی پیرو داشت و احتمالا آنها را برای مبارزه با دستگاه جبار فرعون به عنوان یک هسته مرکزی برگزیده بود.
هنگامی که مرد بنی اسرائیلی چشمش به موسی افتاد"از موسی(که جوانی نیرومند و قوی پنجه بود)در برابر دشمنش تقاضای کمک کرد"( فَاسْتَغٰاثَهُ الَّذِی مِنْ شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّهِ ).
موسی ع به یاری او شتافت تا او را از چنگال این دشمن ظالم ستمگر که بعضی گفتهاند یکی از طباخان فرعون بود و میخواست مرد بنی اسرائیلی را برای حمل هیزم به بیگاری کشد نجات دهد"در اینجا موسی مشتی محکم بر سینه مرد فرعونی زد اما همین یک مشت کار او را ساخت و بر زمین افتاد و مرد" ( فَوَکَزَهُ مُوسیٰ فَقَضیٰ عَلَیْهِ ) (1).
بدون شک موسی قصد کشتن مرد فرعونی نداشت،و از آیات بعد نیز به خوبی این معنی روشن میشود،نه به خاطر اینکه آنها مستحق قتل نبودند، بلکه به خاطر پیآمدهایی که این عمل ممکن بود برای موسی و بنی اسرائیل داشته باشد.
لذا بلافاصله موسی"گفت:این از عمل شیطان بود،چرا که او دشمن
1) 1) "وکزه"از ماده"وکز"(بر وزن رمز)به معنی مشت کوبیدن است،معانی دیگری نیز برای آن گفتهاند که درست به نظر نمیرسد.
و گمراه کننده آشکاری است"( قٰالَ هٰذٰا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطٰانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِینٌ ).
به تعبیر دیگر،او میخواست دست مرد فرعونی را از گریبان بنی اسرائیلی جدا کند،هر چند گروه فرعونیان مستحق بیش از این بودند،اما در آن شرائط اقدام به چنین کاری مصلحت نبود،و چنان که خواهیم دید همین امر سبب شد که دیگر نتواند در مصر بماند و راه مدین را پیش گرفت.
*** سپس قرآن از قول موسی چنین میگوید:"او گفت:پروردگارا!من به خویشتن ستم کردم،مرا ببخش،و خداوند او را بخشید،که او غفور و رحیم است"( قٰالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ).
مسلما موسی در اینجا گناهی مرتکب نشد،بلکه در واقع ترک اولایی از او سر زد که نمیبایست چنین بیاحتیاطی کند تا به دردسر و زحمت و رنج بیفتد او در برابر همین ترک اولی از خدا تقاضای عفو کرد و خدا نیز او را مشمول لطفش قرار داد.
*** "موسی گفت:به شکرانه این نعمت که مرا مشمول عفو خود قرار دادی و در چنگال دشمنان گرفتار نساختی،و به شکرانه تمام نعمتهایی که از آغاز تا کنون به من مرحمت کردی من هرگز پشتیبانی از مجرمان نخواهم کرد و یار ستمکاران نخواهم بود"( قٰالَ رَبِّ بِمٰا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِلْمُجْرِمِینَ ).
بلکه همیشه به یاری مظلومان و رنجدیدگان خواهم شتافت،منظورش از این جمله این بود که من هرگز با فرعونیان مجرم و گنهکار همکاری نخواهم کرد بلکه در کنار ستمدیدگان بنی اسرائیل خواهم بود.و اینکه بعضی احتمال دادهاند منظور از"مجرم"آن مرد اسرائیلی بوده باشد بسیار بعید به نظر میرسد.
مفسران بحثهای دامنهداری در مورد مشاجره مرد قبطی و بنی اسرائیلی و کشته شدن قبطی به دست موسی کردهاند.
البته اصل این عمل مساله مهمی نبوده،چرا که جنایتکاران فرعونی مفسدان بیرحمی بودند که هزاران نوزاد بنی اسرائیلی را سر بریدند،و از هیچگونه جنایت بر بنی اسرائیل ابا نداشتند،و به این ترتیب افرادی نبودند که خونشان مخصوصا برای بنی اسرائیل محترم باشد.
آنچه برای علمای تفسیر ایجاد مشکل کرده تعبیراتی است که خود موسی ع در این ماجرا میکند:
یک جا میگوید:" هٰذٰا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطٰانِ ".
جای دیگر میگوید: رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی :"خدایا!من بر خود ستم کردم مرا ببخش".
این تعبیرات چگونه با عصمت انبیاء که حتی قبل از نبوت و رسالت باید دارای مقام عصمت باشند سازگار است؟ اما با توضیحی که در تفسیر آیات فوق دادیم روشن میشود که آنچه از موسی سر زد ترک اولایی بیش نبود،او با این عملش خود را به زحمت انداخت چرا که قتل یک قبطی به وسیله موسی چیزی نبود که فرعونیان به آسانی از آن بگذرند، و میدانیم ترک اولی به معنی کاری است که ذاتا حرام نیست،بلکه موجب میشود که کار خوبتری ترک گردد،بیآنکه عمل خلافی انجام شده باشد.
نظیر این تعبیر در سرگذشت بعضی دیگر از انبیاء از جمله حضرت آدم ع نیز آمده است که شرح آن را در ذیل آیه 19 سوره اعراف(جلد 6 تفسیر
نمونه صفحه 122 به بعد)داده شد.
در حدیثی که در"عیون الاخبار"از امام"علی بن موسی الرضا" ع در تفسیر این آیات آمده چنین میخوانیم:"منظور از جمله هٰذٰا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطٰانِ نزاع و جدال آن دو مرد با یکدیگر بوده که عمل شیطانی محسوب میشده،نه عمل موسی،و منظور از جمله رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی این است که من خود را در آنجا که نباید بگذارم گذاردم،من نباید وارد این شهر میشدم،و منظور از جمله فَاغْفِرْ لِی این است که مرا از دشمنانت مستور دار تا بر من دست پیدا نکنند (یکی از معانی غفران پوشانیدن است) (1).
در فقه اسلامی باب مفصلی پیرامون"اعانت بر اثم"و"معاونت ظلمه"با احادیث فراوانی داریم که نشان میدهد یکی از زشتترین گناهان یاری ستمکاران و ظالمان و مجرمان است و سبب میشود که انسان در سرنوشت شوم آنها شریک باشد.
اصولا ظالمان و ستمگران و افرادی همچون فرعون در هر جامعهای افراد خاصی هستند،و اگر توده جمعیت با آنها همکاری نکنند فرعونها فرعون نمیشوند این گروهی از مردم زبون و ضعیف و یا فرصتطلب و دنیاپرست هستند که اطراف آنها را میگیرند،و دست و بال آنها و یا حد اقل سیاهی لشکرشان میشوند،تا آن قدرت شیطانی را برای آنها فراهم میسازند.
در قرآن مجید روی این اصل اسلامی و انسانی کرارا تکیه شده است:در آیه دوم سوره مائده میخوانیم: وَ تَعٰاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْویٰ وَ لاٰ تَعٰاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ :"بر نیکی و تقوی تعاون کنید،و به گناه و تعدی هرگز کمک نکنید".
1) 1) "عیون الاخبار"طبق نقل تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 119.
قرآن با صراحت میگوید:"رکون بر ظالمان موجب عذاب آتش دوزخ است" وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّٰارُ (هود-114).
"رکون"خواه به معنی تمایل قلبی باشد،یا به معنی همکاری ظاهری، یا اظهار رضایت،و یا دوستی و خیرخواهی،یا اطاعت که هر یک از مفسران تفسیری برای آن کردهاند و یا مفهومی که جامع همه اینها است،و آن اتکاء و اعتماد و وابستگی است،شاهد زندهای بر مقصود ما است.
در حدیثی از امام زین العابدین علی بن الحسین ع میخوانیم:به محمد بن مسلم زهری که دانشمندی بود که با دستگاه بنی امیه مخصوصا هشام بن عبد الملک همکاری میکرد بعد از آنکه او را از اعانت ظالمان بر حذر داشت در سخنان تکان دهندهاش چنین فرمود:
او لیس بدعائهم ایاک حین دعوک جعلوک قطبا ادار و ربک رحی مظالمهم،و جسرا یعبرون علیک الی بلایاهم سلما الی ضلالتهم داعیا الی عینهم،سالکا سبیلهم،یدخلون بک الشک علی العلماء و یقتادون بک قلوب الجهال الیهم!...فما اقل ما اعطوک فی قدر ما اخذوا منک! و ما ایسر ما عمروا لک فی جنب ما حزبوا علیک!فانظر لنفسک فانه لا ینظر لها غیرک و حاسبها حساب رجل مسئول!:
"آیا آنها تو را به جمع خود دعوت نکردند و مرکزیتی بوسیله تو تشکیل ندادند که آسیای ظلم آنها بر محورش میگردد؟ آیا تو را پلی برای عبور به سوی بلاهای خود قرار ندادند؟ بوسیله تو نردبانی برای ضلالتشان،و مبلغی برای گمراهی و جهلشان، و رهروی برای راه ننگینشان ساختند،و نیز بوسیله تو،علما را زیر سؤال میکشند و قلوب سادهلوحان جاهل را به دام میافکنند...
آنها در مقابل چیزی که از تو گرفتند،چه کم بهایی به تو پرداختند؟! و در برابر آنچه از تو ویران کردند چه کم آباد نمودند.
اندکی در باره خود بیندیش که هیچکس دلسوز تو جز خودت نیست، و همچون یک انسان مسئول به حساب خویش رسیدگی کن" (1).
به راستی این منطق گویا و رسای امام ع هر عالم درباری و وابسته را میتواند متوجه عاقبت شوم خود کند.
ابن عباس میگوید:آیه" رَبِّ بِمٰا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِلْمُجْرِمِینَ " از جمله آیاتی است که گواهی میدهد بر اینکه پشتیبانی مجرمان،جرم و گناه است و کمک به مؤمنان اطاعت فرمان خدا.
به یکی از علما گفتند:فلان کس نویسنده فلان ظالم شده است و تنها چیزی را که مینویسد،دخل و خرج او است،اگر حقوقی در برابر این کار بگیرد زندگیش تامین میشود،و الا خود و خانوادهاش شدیدا گرفتار فقر خواهند شد.
مرد عالم در پاسخ این سؤال تنها این جمله را بیان کرد:"آیا گفتار آن مرد صالح(موسی)را نشنیدهای که گفت: رَبِّ بِمٰا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِلْمُجْرِمِینَ :"خداوندا به شکرانه نعمتهایی که به من بخشیدی هرگز پشتیبانی از مجرمان نمیکنم" (2).
فَأَصْبَحَ فِی اَلْمَدِینَةِ خٰائِفاً یَتَرَقَّبُ فَإِذَا اَلَّذِی اِسْتَنْصَرَهُ بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ قٰالَ لَهُ مُوسیٰ إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُبِینٌ (18) فَلَمّٰا أَنْ أَرٰادَ أَنْ یَبْطِشَ بِالَّذِی هُوَ عَدُوٌّ لَهُمٰا قٰالَ یٰا مُوسیٰ أَ تُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمٰا قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ إِنْ تُرِیدُ إِلاّٰ أَنْ تَکُونَ جَبّٰاراً فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا تُرِیدُ أَنْ تَکُونَ مِنَ اَلْمُصْلِحِینَ (19) وَ جٰاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَی اَلْمَدِینَةِ یَسْعیٰ قٰالَ یٰا مُوسیٰ إِنَّ اَلْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ اَلنّٰاصِحِینَ (20) فَخَرَجَ مِنْهٰا خٰائِفاً یَتَرَقَّبُ قٰالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِینَ (21) وَ لَمّٰا تَوَجَّهَ تِلْقٰاءَ مَدْیَنَ قٰالَ عَسیٰ رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنِی سَوٰاءَ اَلسَّبِیلِ (22)
18-موسی در شهر ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثهای(و در جستجوی اخبار)ناگهان دید همان کسی که دیروز از او یاری طلبیده بود فریاد میزند و از او کمک میخواهد،موسی به او گفت تو آشکارا انسان گمراهی هستی!
19-و هنگامی که خواست با کسی که دشمن هر دوی آنها بود درگیر شود و با قدرت مانع او گردد،(فریادش بلند شد)گفت:ای موسی!میخواهی مرا بکشی،همانگونه که دیروز انسانی را به قتل رساندی؟تو میخواهی فقط جباری در روی زمین باشی،و نمیخواهی از مصلحان باشی! 20-(در این هنگام)مردی از نقطه دور دست شهر(از مرکز فرعونیان)با سرعت آمد و به موسی گفت ای موسی این جمعیت برای کشتنت به مشورت نشستهاند،فورا (از شهر)خارج شو که من از خیرخواهان توام.
21-موسی از شهر خارج شد در حالی که ترسان بود،و هر لحظه در انتظار حادثهای، عرض کرد پروردگارا!مرا از این قوم ظالم رهایی بخش.
22-و هنگامی که متوجه جانب مدین شد گفت امیدوارم پروردگارم مرا به راه راست هدایت کند.
موسی مخفیانه به سوی مدین حرکت میکند
در این آیات به چهارمین صحنه این سرگذشت پرماجرا روبرو میشویم.
مساله کشته شدن یکی از فرعونیان به سرعت در مصر منعکس شد و شاید کم و بیش از قرائن معلوم بود که قاتل او یک مرد بنی اسرائیلی است،و شاید نام موسی هم در این میان بر سر زبانها بود.
البته این قتل یک قتل ساده نبود،جرقهای برای یک انقلاب و یا مقدمه آن محسوب میشد،و دستگاه حکومت نمیتوانست به سادگی از کنار آن بگذرد که بردگان بنی اسرائیل قصد جان اربابان خود کنند! لذا در نخستین آیه میخوانیم:"به دنبال این ماجرا،موسی در شهر، ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثهای،و در جستجوی اخبار"( فَأَصْبَحَ فِی الْمَدِینَةِ خٰائِفاً یَتَرَقَّبُ ) (1).
1) 1) "یترقب"از ماده"ترقب"به معنی انتظار کشیدن است و موسی در اینجا در انتظار پیآمدهای این حادثه بود و نیز در انتظار اخبار آن،و این جمله از نظر اعراب خبر بعد از خبر است،هر چند بعضی احتمال دادهاند که حال بعد از حال باشد،ولی بسیار بعید است.
ناگهان با صحنه تازهای روبرو شد"و دید همان بنی اسرائیلی که دیروز از او یاری طلبیده بود فریاد میکشد و از او کمک میخواهد"(و با قبطی دیگری گلاویز شده است)( فَإِذَا الَّذِی اسْتَنْصَرَهُ بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ ) (1).
اما"موسی به او گفت:تو به وضوح،انسان جاهل و گمراهی هستی"! ( قٰالَ لَهُ مُوسیٰ إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُبِینٌ ).
هر روز با کسی گلاویز میشوی و دردسر میآفرینی و دست به کارهایی میزنی که الان موقع آن نیست،ما هنوز گرفتار پیآمدهای برنامه دیروز توایم که امروز نیز تجدید برنامه کردی!.
*** ولی به هر حال مظلومی بود که در چنگال ستمگری گرفتار شده بود(خواه در مقدمات تقصیر کرده باشد یا نه)میبایست موسی به یاری او بشتابد و تنهایش نگذارد"اما هنگامی که موسی خواست آن مرد قبطی را که دشمن هر دو آنها بود با قدرت بگیرد و از بنی اسرائیلی دفاع کند،فریادش بلند شد و گفت:ای موسی تو میخواهی مرا بکشی همانگونه که انسانی را دیروز کشتی"؟!( فَلَمّٰا أَنْ أَرٰادَ أَنْ یَبْطِشَ بِالَّذِی هُوَ عَدُوٌّ لَهُمٰا قٰالَ یٰا مُوسیٰ أَ تُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمٰا قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ ).
از قرار معلوم"تو میخواهی فقط جباری در روی زمین باشی،و نمیخواهی
1) 1) "یستصرخ"از ماده"استصراخ"به معنی یاری طلبیدن است،ولی در اصل به معنی فریاد کشیدن و یا از دیگری تقاضای فریاد زدن میباشد و این امر معمولا ملازم با یاری طلبیدن است.
از مصلحان باشی"!( إِنْ تُرِیدُ إِلاّٰ أَنْ تَکُونَ جَبّٰاراً فِی الْأَرْضِ وَ مٰا تُرِیدُ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ ) (1).
این جمله نشان میدهد که موسی قبلا نیت اصلاحطلبی خود را چه در کاخ فرعون و چه در بیرون آن،اظهار کرده بود،و در بعضی از روایات میخوانیم که درگیریهایی در این زمینه نیز با فرعون داشت،لذا مرد قبطی میگوید:تو هر روز میخواهی انسانی را به قتل برسانی،این چه اصلاحطلبی است؟!در صورتی که اگر موسی میخواست این جبار را نیز به قتل برساند، گامی در مسیر اصلاح بود.
به هر حال موسی متوجه شد که ماجرای دیروز افشا شده است و برای اینکه مشکلات بیشتری پیدا نکند،کوتاه آمد.
*** ماجرا به فرعون و اطرافیان او رسید و تکرار این عمل را تهدیدی بر وضع خود گرفتند،جلسه مشورتی تشکیل دادند و حکم قتل موسی صادر شد.
در این هنگام یک حادثه غیر منتظره موسی را از مرگ حتمی رهایی بخشید و آن اینکه"مردی از نقطه دور دست شهر(از مرکز فرعونیان و کاخ فرعون) به سرعت خود را به موسی رساند و گفت ای موسی این جمعیت برای کشتن تو به مشورت نشستهاند،فورا از شهر خارج شو که من از خیرخواهان توام"( وَ جٰاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ یَسْعیٰ قٰالَ یٰا مُوسیٰ إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النّٰاصِحِینَ ).
این مرد ظاهرا همان کسی بود که بعدا به عنوان"مؤمن آل فرعون"
1) 1) جمعی از مفسران معتقدند که این جمله از گفتههای آن مرد اسرائیلی است،زیرا چنین گمان کرد که موسی میخواهد او را بقتل برساند ولی قرائن فراوانی در آیه است که این معنی را نفی میکند.
معروف شد،میگویند نامش"حزقیل"بود و از خویشاوندان نزدیک فرعون محسوب میشد و آن چنان با آنها رابطه داشت که در این گونه جلسات شرکت میکرد.
او از وضع جنایات فرعون رنج میبرد و در انتظار این بود که قیامی بر ضد او صورت گیرد،و او به این قیام الهی بپیوندد.
ظاهرا چشم امید به موسی دوخته بود و در چهره او سیمای یک مرد الهی انقلابی را مشاهده میکرد،به همین دلیل هنگامی که احساس کرد او در خطر است با سرعت خود را به او رسانید و موسی را از چنگال خطر نجات داد،و بعدا خواهیم دید که نه تنها در این ماجرا،که در ماجراهای دیگر نیز تکیه گاهی برای موسی ع بود،و دیده تیزبینی برای بنی اسرائیل در قصر فرعون محسوب میشد.
*** موسی این خبر را کاملا جدی گرفت،به خیرخواهی این مرد با ایمان ارج نهاد،و به توصیه او"از شهر خارج شد در حالی که ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثهای"!( فَخَرَجَ مِنْهٰا خٰائِفاً یَتَرَقَّبُ ).
تمام قلب خود را متوجه پروردگار کرد و برای حل این مشکل بزرگ دست به دامن لطف او زد و"گفت:پروردگار من مرا از این قوم ظالم رهایی بخش" ( قٰالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ ).
من میدانم آنها ظالم و بیرحمند،و من به دفاع از مظلومان برخاستم و از ظالمان بیگانه بودم،و همانگونه که من بقدر توانایی شر ظالمان را از مظلومان کوتاه کردهام تو نیز ای خدای بزرگ شر ظالمان را از من دفع نما.
*** موسی تصمیم گرفت که به سوی سرزمین"مدین"که شهری در جنوب شام
و شمال حجاز بود و از قلمرو مصر و حکومت فرعونیان جدا محسوب میشد برود،اما جوانی که در ناز و نعمت بزرگ شده،و به سوی سفری میرود که در عمرش سابقه نداشته،نه زاد و نه توشهای دارد نه مرکب و نه دوست و راهنمایی،و پیوسته از این بیم دارد که ماموران فرا رسند و او را دستگیر کرده به قتل رسانند،وضع حالش روشن است.
آری موسی باید یک دوران سختی و شدت را پشت سر بگذارد،و از تارهایی که قصر فرعون بر گرد شخصیت او تنیده بود بیرون آید،در کنار مستضعفان قرار گیرد،درد آنها را با تمام وجودش احساس کند،و آماده یک قیام الهی به نفع آنها و بر ضد مستکبران گردد.
ولی در این راه یک سرمایه بزرگ همراه داشت،سرمایه ایمان و توکل بر خدا! لذا"هنگامی که متوجه جانب مدین شد گفت امیدوارم که پروردگارم مرا به راه راست هدایت کند"( وَ لَمّٰا تَوَجَّهَ تِلْقٰاءَ مَدْیَنَ قٰالَ عَسیٰ رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنِی سَوٰاءَ السَّبِیلِ ) (1).
1) 1) "تلقاء"مصدر یا اسم مکان است و در اینجا به معنی سمت و جانب آمده است.
وَ لَمّٰا وَرَدَ مٰاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِنَ اَلنّٰاسِ یَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ اِمْرَأَتَیْنِ تَذُودٰانِ قٰالَ مٰا خَطْبُکُمٰا قٰالَتٰا لاٰ نَسْقِی حَتّٰی یُصْدِرَ اَلرِّعٰاءُ وَ أَبُونٰا شَیْخٌ کَبِیرٌ (23) فَسَقیٰ لَهُمٰا ثُمَّ تَوَلّٰی إِلَی اَلظِّلِّ فَقٰالَ رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ (24) فَجٰاءَتْهُ إِحْدٰاهُمٰا تَمْشِی عَلَی اِسْتِحْیٰاءٍ قٰالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مٰا سَقَیْتَ لَنٰا فَلَمّٰا جٰاءَهُ وَ قَصَّ عَلَیْهِ اَلْقَصَصَ قٰالَ لاٰ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِینَ (25)
23-و هنگامی که به(چاه)آب مدین رسید،گروهی از مردم را در آنجا دید که چهارپایان خود را سیراب میکنند،و در کنار آنها دو زن را دید که مراقب گوسفندان خویشند (و به چاه نزدیک نمیشوند،موسی)به آنها گفت کار شما چیست؟(چرا گوسفندان خود را آب نمیدهید؟)گفتند ما آنها را آب نمیدهیم تا چوپانها همگی خارج شوند،و پدر ما پیر مرد مسنی است.
24-موسی به(گوسفندان)آنها آب داد،سپس رو به سوی سایه آورد و عرض کرد پروردگارا!هر خیر و نیکی بر من فرستی من به آن نیازمندم!
25-ناگهان یکی از آن دو به سراغ او آمد در حالی که با نهایت حیا گام برمیداشت و گفت:
پدرم از تو دعوت میکند تا مزد سیراب کردن گوسفندان را برای ما به تو بپردازد هنگامی که موسی نزد او(شعیب)آمد و سرگذشت خود را شرح داد گفت نترس از قوم ظالم نجات یافتی!
یک کار نیک درهای خیرات را به روی موسی گشود!
در اینجا در برابر"پنجمین صحنه"از این داستان قرار میگیریم،و آن صحنه ورود موسی به شهر مدین است...
این جوان پاکباز چندین روز در راه بود،راهی که هرگز از آن نرفته بود و با آن آشنایی نداشت،حتی به گفته بعضی ناچار بود با پای برهنه این راه را طی کند،گفتهاند هشت روز در راه بود،آن قدر راه رفت که پاهایش آبله کرد.
برای رفع گرسنگی از گیاهان بیابان و برگ درختان استفاده مینمود، و در برابر اینهمه مشکلات و ناراحتیها تنها یک دلخوشی داشت و آن اینکه به لطف پروردگار از چنگال ظلم فرعونی رهایی یافته است.
کمکم دورنمای"مدین"در افق نمایان شد،و موجی از آرامش بر قلب او نشست،نزدیک شهر رسید،اجتماع گروهی نظر او را به خود جلب کرد،به زودی فهمید اینها شبانهایی هستند که برای آب دادن به گوسفندان اطراف چاه آب اجتماع کردهاند.
"هنگامی که موسی در کنار چاه آب مدین قرار گرفت گروهی از مردم را در آنجا دید که چارپایان خود را از آب چاه سیراب میکنند"( وَ لَمّٰا وَرَدَ مٰاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِنَ النّٰاسِ یَسْقُونَ ).
"و در کنار آنها دو زن را دید که گوسفندان خود را مراقبت میکنند اما
به چاه نزدیک نمیشوند"( وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودٰانِ ) (1).
وضع این دختران با عفت که در گوشهای ایستادهاند و کسی به داد آنها نمیرسد و یک مشت شبان گردن کلفت تنها در فکر گوسفندان خویشند،و نوبت به دیگری نمیدهند،نظر موسی را جلب کرد،نزدیک آن دو آمد و"گفت کار شما چیست"؟!( قٰالَ مٰا خَطْبُکُمٰا ) (2).
چرا پیش نمیروید و گوسفندان را سیراب نمیکنید.
برای موسی این تبعیض و ظلم و ستم،این بیعدالتی و عدم رعایت حق مظلومان که در پیشانی شهر مدین به چشم میخورد قابل تحمل نبود،او مدافع مظلومان بود و به خاطر همین کار،به کاخ فرعون و نعمتهایش پشت پا زده و از وطن آواره گشته بود،او نمیتوانست راه و رسم خود را ترک گوید و در برابر بیعدالتیها سکوت کند.
دختران در پاسخ او"گفتند:ما گوسفندان خود را سیراب نمیکنیم تا چوپانان همگی حیوانات خود را آب دهند و خارج شوند"و ما از باقیمانده آب استفاده میکنیم ( قٰالَتٰا لاٰ نَسْقِی حَتّٰی یُصْدِرَ الرِّعٰاءُ ) (3).
و برای اینکه این سؤال برای موسی بیجواب نماند که چرا پدر این دختران عفیف آنها را به دنبال این کار بفرستد؟افزودند:"پدر ما پیر مرد مسنی است" پیر مردی شکسته و سالخورده،( وَ أَبُونٰا شَیْخٌ کَبِیرٌ ).
نه خود او قادر است گوسفندان را آب دهد و نه برادری داریم که این مشکل
را متحمل گردد،و برای اینکه سربار مردم نباشیم چارهای جز این نیست که این کار را ما انجام دهیم.
*** موسی از شنیدن این سخن سخت ناراحت شد،چه بیانصاف مردمی هستند که تمام در فکر خویشند و کمترین حمایتی از مظلوم نمیکنند؟! جلو آمد دلو سنگین را گرفت و در چاه افکند،دلوی که میگویند چندین نفر میبایست آن را از چاه بیرون بکشند،با قدرت بازوان نیرومندش یک تنه آن را از چاه بیرون آورد،و"گوسفندان آن دو را سیراب کرد"( فَسَقیٰ لَهُمٰا ).
میگویند:هنگامی که نزدیک آمد و جمعیت را کنار زد به آنها گفت شما چه مردمی هستید که به غیر خودتان نمیاندیشید؟جمعیت کنار رفتند و دلو را به او دادند و گفتند "بسم اللّٰه" !اگر میتوانی آب بکش،چرا که میدانستند دلو به قدری سنگین است که تنها با نیروی ده نفر از چاه بیرون میآید،آنها موسی را تنها گذاردند ولی موسی با اینکه خسته و گرسنه و ناراحت بود،نیروی ایمان به یاریش آمد و بر قدرت جسمیش افزود و با کشیدن یک دلو از چاه همه گوسفندان آن دو را سیراب کرد.
"سپس به سایه روی آورد و به درگاه خدا عرض کرد خدایا هر خیر و نیکی بر من فرستی من به آن نیازمندم"( ثُمَّ تَوَلّٰی إِلَی الظِّلِّ فَقٰالَ رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ ).
آری او خسته و گرسنه بود،او در آن شهر غریب و تنها بود و پناهگاهی نداشت،اما در عین حال بیتابی نمیکند،آن قدر مؤدب است که حتی به هنگام دعا کردن صریحا نمیگوید خدایا چنین و چنان کن،بلکه میگوید:"هر خیری که بر من فرستی به آن نیازمندم"یعنی تنها احتیاج و نیاز خود را بازگو میکند
و بقیه را به لطف پروردگار وامیگذارد.
*** اما کار خیر را بنگر که چه قدرتنمایی میکند؟چه برکات عجیبی دارد؟یک قدم برای خدا برداشتن و یک دلو آب از چاه برای حمایت مظلوم ناشناختهای کشیدن،فصل تازهای در زندگانی موسی میگشاید،و یک دنیا برکات مادی و معنوی برای او به ارمغان میآورد،گمشدهای را که میبایست سالیان دراز به دنبال آن بگردد در اختیارش میگذارد.
و آغاز این برنامه زمانی بود که ملاحظه کرد"یکی از آن دو دختر که با نهایت حیا گام برمیداشت و پیدا بود از سخن گفتن با یک جوان بیگانه شرم دارد به سراغ او آمد،و تنها این جمله را گفت:پدرم از تو دعوت میکند تا پاداش و مزد آبی را که از چاه برای گوسفندان ما کشیدی بتو بدهد"!( فَجٰاءَتْهُ إِحْدٰاهُمٰا تَمْشِی عَلَی اسْتِحْیٰاءٍ قٰالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مٰا سَقَیْتَ لَنٰا ).
برق امیدی در دل او جستن کرد گویا احساس کرد واقعه مهمی در شرف تکوین است،و با مرد بزرگی روبرو خواهد شد،مرد حقشناسی که حتی حاضر نیست زحمت انسانی،حتی به اندازه کشیدن یک دلو آب بدون پاداش بماند،او باید یک انسان نمونه یک مرد آسمانی و الهی باشد،ای خدای من!چه فرصت گرانبهایی؟ آری آن پیر مرد کسی جز شعیب پیامبر خدا نبود که سالیان دراز مردم را در این شهر به خدا دعوت کرده و نمونهای از حقشناسی و حق پرستی بود،امروز که میبیند دخترانش زودتر از هر روز به خانه بازگشتند جویا میشود،و هنگامی که از جریان کار آگاه میگردد تصمیم میگیرد دین خود را به این جوان ناشناس هر که باشد ادا کند.
موسی حرکت و به سوی خانه شعیب آمد،طبق بعضی از روایات دختر برای
راهنمایی از پیش رو حرکت میکرد و موسی از پشت سرش،باد بر لباس دختر میوزید و ممکن بود لباس را از اندام او کنار زند،حیا و عفت موسی ع اجازه نمیداد چنین شود،به دختر گفت من از جلو میروم بر سر دو راهیها و چند راهیها مرا راهنمایی کن. (1)
موسی وارد خانه شعیب شد،خانهای که نور نبوت از آن ساطع است، و روحانیت از همه جای آن نمایان،پیر مردی با وقار با موهای سفید در گوشهای نشسته،به موسی خوش آمد گفت.
از کجا میآیی؟چه کارهای؟در این شهر چه میکنی؟هدف و مقصودت چیست؟چرا تنها هستی.
و از اینگونه سؤالات.
موسی ماجرای خود را برای شعیب بازگو کرد.
قرآن میگوید:"هنگامی که موسی نزد او آمد و سرگذشت خود را برای وی شرح داد گفت:نترس،از جمعیت ظالمان رهایی یافتی"( فَلَمّٰا جٰاءَهُ وَ قَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قٰالَ لاٰ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ ).
سرزمین ما از قلمرو آنها بیرون است،و آنها دسترسی به اینجا ندارند، کمترین وحشتی به دل راه مده،تو در یک منطقه امن و امان قرار داری،از غربت و تنهایی رنج نبر،همه چیز به لطف خدا حل میشود.
موسی به زودی متوجه شد استاد بزرگی پیدا کرده که چشمههای زلال علم و معرفت و تقوا و روحانیت از وجودش میجوشد،و میتواند او را به خوبی سیراب کند.
شعیب نیز احساس کرد شاگرد لایق و مستعدی یافته که میتواند علوم و دانشها و تجربیات یک عمر خود را به او منتقل سازد،آری به همان اندازه که شاگرد از
1) 1) "ابو الفتوح رازی"ذیل آیات مورد بحث.
پیدا کردن یک استاد بزرگ لذت میبرد استاد هم از یافتن یک شاگرد لایق خوشحال است.
"مدین"نام شهری بود که شعیب و قبیله او در آن زندگی میکردند،این شهر در شرق خلیج عقبه(و شمال حجاز و جنوب شامات)قرار داشت،و مردم آن از فرزندان اسماعیل بودند، و با مصر و لبنان و فلسطین تجارت داشتند،امروز شهر "مدین"بنام"معان"نامیده میشود.
بعضی هم"مدین"را بر مردمی اطلاق کردهاند که میان خلیج عقبه تا کوه سیناء میزیستهاند،در تورات هم به نام"مدیان"آمده است (1).
بعضی نیز اطلاق نام مدین را بر این شهر به خاطر آن میدانند که یکی از فرزندان ابراهیم بنام مدین در این شهر میزیستهاند (2).
اگر درست به نقشه جغرافیا نگاه کنیم میبینیم این شهر فاصله زیادی با مصر نداشته،و موسی توانسته است در چندین روز به آن برسد.
امروز در نقشههای جغرافیایی"اردن"نیز نام معان به عنوان یکی از شهرهای جنوب غربی به چشم میخورد که با اوصافی که در بالا گفتیم تطبیق میکند.
در این بخش از سرگذشت موسی ع درسهای آموزنده فراوانی است:
الف-پیامبران الهی همیشه حامی مظلومان بودهاند،موسی چه در زمانی
که در مصر بود و چه وقتی که به مدین آمده،هر جا صحنه ظلم و ستمی را که میدید ناراحت میشد،و به یاری مظلوم میشتافت،و اصولا چرا که یکی از اهداف بعثت انبیاء همین حمایت از مظلومان است.
ب-انجام یک کار کوچک برای خدا چه پر برکت است؟موسی یک دلو آب از چاه کشید و انگیزهای جز جلب رضای خالق نداشت،اما چقدر این کار کوچک پربرکت بود؟زیرا همان سبب شد که به خانه شعیب پیامبر بزرگ خدا راه پیدا کند،از غربت رهایی یابد،پناهگاهی مطمئن پیدا کند،غذا و لباس و همسری پاکدامن نصیب او شود،و از همه مهمتر اینکه مکتب انسانساز شعیب آن پیر روشن ضمیر را در مدت ده سال ببیند و آماده رهبری خلق شود.
ج-مردان خدا هیچ خدمتی-مخصوصا خدمت زحمتکشان-را بیاجر و مزد نمیگذارند و به همین دلیل شعیب پیامبر تا خدمت این جوان ناشناس را شنید آرام نگرفت فورا به سراغ او فرستاد تا مزدش را بدهد.
د-این نکته نیز در زندگی موسی قابل توجه است که همیشه به یاد خدا و متوجه درگاه او بود،و حل هر مشکلی را از او میخواست.
هنگامی که مرد قبطی را کشت و ترک اولایی از او سر زد فورا از خدا تقاضای عفو و مغفرت کرد و عرض کرد:"پروردگارا!من بر خود ستم کردم مرا ببخش" قال إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی .
و به هنگامی که از مصر بیرون آمد،عرض کرد:"خداوندا مرا از قوم ستمکار نجات ده" قٰالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ .
و به هنگامی که متوجه سرزمین مدین شد،گفت:"امیدوارم پروردگارم مرا به راه راست هدایت کند: قٰالَ عَسیٰ رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنِی سَوٰاءَ السَّبِیلِ .
و هنگامی که گوسفندان شعیب را سیراب کرد و در سایه آرمید عرض کرد:
"پروردگارا!هر خیری بر من نازل کنی من نیازمندم" فَقٰالَ رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ
إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ
.
مخصوصا این دعای اخیر که در بحرانیترین لحظات زندگی او بود بقدری مؤدبانه و توأم با آرامش و خونسردی بود که حتی نگفت خدایا نیازهای مرا بر طرف گردان،بلکه تنها عرض کرد:من محتاج خیر و احسان توام.
ه-تصور نشود که موسی فقط در سختیها در فکر پروردگار بود،که در قصر فرعون در آن ناز و نعمت نیز خدا را فراموش نکرد،لذا در روایات میخوانیم روزی در مقابل فرعون عطسه زد،و بلافاصله"الحمد للّٰه رب العالمین" گفت،فرعون از شنیدن این سخن ناراحت شد،و به او سیلی زد،و موسی نیز متقابلا ریش بلند او را گرفت و کشید،فرعون سخت عصبانی شد و تصمیم بر کشتن او گرفت،ولی همسرش به عنوان اینکه او کودکی است خردسال و متوجه کارهای خود نیست او را از مرگ نجات داد! (1).
1) 1) نور الثقلین جلد 4 صفحه 117.
قٰالَتْ إِحْدٰاهُمٰا یٰا أَبَتِ اِسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اِسْتَأْجَرْتَ اَلْقَوِیُّ اَلْأَمِینُ (26) قٰالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنْکِحَکَ إِحْدَی اِبْنَتَیَّ هٰاتَیْنِ عَلیٰ أَنْ تَأْجُرَنِی ثَمٰانِیَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِکَ وَ مٰا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (27) قٰالَ ذٰلِکَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ أَیَّمَا اَلْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلاٰ عُدْوٰانَ عَلَیَّ وَ اَللّٰهُ عَلیٰ مٰا نَقُولُ وَکِیلٌ (28)
26-یکی از آن دو(دختر)گفت:پدرم!او را استخدام کن،چرا که بهترین کسی را که استخدام میتوانی کنی آن کس است که قوی و امین باشد.
27-(شعیب)گفت:من میخواهم یکی از این دو دخترم را به همسری تو در آورم به این شرط که هشت سال برای من کار کنی،و اگر آن را تا ده سال افزایش دهی محبتی از ناحیه تو است،من نمیخواهم کار سنگینی بر دوش تو بگذارم و ان شاء اللّٰه مرا از صالحان خواهی یافت.
28-(موسی)گفت(مانعی ندارد)این قراردادی میان من و تو باشد،البته هر کدام از این دو مدت را انجام دهم ستمی بر من نخواهد بود(و من در انتخاب آن آزادم) و خدا بر آنچه ما میگوئیم گواه است.
موسی در خانه شعیب
این ششمین صحنه از زندگی موسی در این ماجرای بزرگ است.
موسی به خانه شعیب آمد،خانهای ساده و روستایی،خانهای پاک و مملو از معنویت،بعد از آنکه سرگذشت خود را برای شعیب بازگو کرد،یکی از دخترانش زبان به سخن گشود و با این عبارت کوتاه و پر معنی به پدر پیشنهاد استخدام موسی برای نگهداری گوسفندان کرد"گفت:ای پدر!این جوان را استخدام کن،چرا که بهترین کسی که میتوانی استخدام کنی آن فرد است که قوی امین باشد"او هم امتحان نیرومندی خود را داده هم پاکی و درستکاری را( قٰالَتْ إِحْدٰاهُمٰا یٰا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ ).
دختری که در دامان یک پیامبر بزرگ پرورش یافته باید این چنین مؤدبانه و حساب شده سخن بگوید،و در عبارتی کوتاه و با کمترین الفاظ حق سخن را ادا کند.
این دختر از کجا میدانست که این جوان هم نیرومند است و هم درستکار، با اینکه نخستین بار که او را دیده بر سر چاه بوده و سوابق زندگیش برای او روشن نیست.
پاسخ این سؤال معلوم است:قوت او را به هنگام کنار زدن چوپانها از سر چاه برای گرفتن حق این مظلومان و کشیدن دلو سنگین یک تنه از چاه فهمیده بود،و امانت و درستکاریش آن زمان روشن شد که در مسیر خانه شعیب راضی نشد دختر جوانی پیش روی او راه برود،چرا که باد ممکن بود لباس او را جابجا کند (1).
1) 1) همین مضمون در روایتی که در تفسیر علی بن ابراهیم نقل شده آمده است که وقتی شعیب از دخترش سؤال کرد قوت این جوان معلوم است که دلو بزرگ را از چاه کشید امانتش از کجا؟گفت برای اینکه او حاضر نبود پشت سر زنان نگاه کند(تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 123).
بعلاوه از خلال سرگذشت صادقانهای که برای شعیب نقل کرد نیز قدرت او در مبارزه با قبطیان روشن میشد و هم امانت و درستی او که هرگز با جباران سازش نکرد،و روی خوش نشان نداد.
*** در اینجا شعیب از پیشنهاد دخترش استقبال کرد،رو به موسی نموده چنین "گفت:من میخواهم یکی از این دو دخترم را به همسری تو در آورم به این شرط که هشت سال برای من کار کنی"!( قٰالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنْکِحَکَ إِحْدَی ابْنَتَیَّ هٰاتَیْنِ عَلیٰ أَنْ تَأْجُرَنِی ثَمٰانِیَ حِجَجٍ ) (1).
سپس افزود"و اگر هشت سال را به ده سال تکمیل کنی محبتی کردهای، اما بر تو واجب نیست"!( فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِکَ ).
و به هر حال"من نمیخواهم کار را بر تو مشکل بگیرم،و انشاء اللّٰه به زودی خواهی دید که من از صالحانم"( وَ مٰا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ مِنَ الصّٰالِحِینَ ).
من به عهد و پیمانم وفادارم و هرگز سختگیری نخواهم کرد و با خیر و نیکی با تو رفتار خواهم نمود.
در اطراف این پیشنهاد ازدواج و مهریه و سایر خصوصیات آن سؤالات بسیاری مطرح است که در بحث نکاح ان شاء اللّٰه خواهد آمد.
1) 1) "حجج"جمع"حجة"است و"حجة"به معنی یک سال است نظر به اینکه معمول عرب این بود که در هر سال یک حج بجا میآوردند و از زمان ابراهیم به یادگار مانده بود.
موسی به عنوان موافقت و قبول این عقد "گفت:این قراردادی میان من و تو باشد"( قٰالَ ذٰلِکَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ ).
البته"هر کدام از این دو مدت(هشت سال یا ده سال)را انجام دهم ظلمی بر من نخواهد بود و در انتخاب آن آزادم"( أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلاٰ عُدْوٰانَ عَلَیَّ ).
و برای محکم کاری و استمداد از نام پروردگار افزود:"و خدا بر آنچه ما میگوئیم شاهد و گواه است"( وَ اللّٰهُ عَلیٰ مٰا نَقُولُ وَکِیلٌ ).
و به همین سادگی موسی داماد شعیب شد! ***
در جمله کوتاهی که در آیات فوق از زبان دختر شعیب در مورد استخدام موسی آمده بود مهمترین و اصولیترین شرایط مدیریت به صورت کلی و فشرده خلاصه شده بود:قدرت و امانت.
بدیهی است منظور از قدرت تنها قدرت جسمانی نیست،بلکه مراد قدرت و قوت بر انجام مسئولیت است.
یک پزشک قوی و امین پزشکی است که از کار خود آگاهی کافی و بر آن تسلط کامل داشته باشد.
یک مدیر قوی کسی است که حوزه ماموریت خود را به خوبی بشناسد،از "انگیزهها"با خبر باشد،در"برنامهریزی"مسلط و از ابتکار سهم کافی و در"تنظیم کارها"مهارت لازم داشته باشد،"هدفها را روشن کند"و نیروها را برای رسیدن به هدف"بسیج"نماید.
در عین حال دلسوز و خیرخواه و امین و درستکار باشد.
آنها که در سپردن مسئولیتها و کارها تنها به امانت و پاکی قناعت میکنند
به همان اندازه در اشتباهند که برای پذیرش مسئولیت داشتن تخصص را کافی بدانند.
"متخصصان خائن و آگاهان نادرست"همان ضربه را میزنند که"درستکاران ناآگاه و بیاطلاع"! اگر بخواهیم کشوری را تخریب کنیم باید کارها را به دست یکی از این دو گروه بسپاریم:مدیران خائن،و پاکان غیر مدیر و نتیجه هر دو یکی است! منطق اسلام این است که هر کار باید به دست افرادی نیرومند و توانا و امین باشد،تا نظام جامعه به سامان رسد،و اگر در علل زوال حکومتها در طول تاریخ بیندیشیم میبینیم عامل اصلی سپردن کار به دست یکی از دو گروه فوق بوده است.
جالب اینکه در برنامههای اسلامی در همه جا"علم"و"تقوا"در کنار هم قرار دارد،مرجع تقلید باید"مجتهد"و"عادل"باشد،قاضی و رهبر باید"مجتهد" و"عادل"باشد(البته در کنار این دو شرط شرائط دیگری نیز هست اما اساس و پایه،این دو است"علم و آگاهی"،توام با"عدالت و تقوی").
گفتیم آیات فوق سؤالات فراوانی را برانگیخته است که باید جواب همه را به طور فشرده بیاوریم:
الف:آیا از نظر فقهی صحیح است دختری که میخواهد به ازدواج کسی در آید دقیقا معلوم نباشد بلکه به هنگام اجرای صیغه عقد گفته شود یکی از این دو دختر را به ازدواج تو درمیآورم.
"پاسخ":معلوم نیست که عبارت فوق به هنگام اجرای صیغه گفته شده باشد بلکه ظاهر این است که گفتگوی مقدماتی و به اصطلاح"مقاوله"است تا بعد از موافقت موسی،طرفین یکدیگر را انتخاب کنند و صیغه عقد جاری شود.
ب:آیا میتوان"مهر"را به صورت مجهول و مردد میان کم و زیاد قرار داد؟
"پاسخ":از لحن آیه به خوبی برمیآید که مهریه واقعی هشت سال خدمت کردن بوده است و دو سال دیگر مطلبی بوده است موکول به اراده و میل موسی.
ج:اصولا آیا میتوان"کار و خدمات"را مهریه قرار داد؟و چگونه میتوان با چنین همسری همبستر گردید در حالی که هنوز زمان پرداخت تمام مهریه او فرا نرسیده است و حتی قدرت بر پرداخت همه آن یک جا ندارد؟ "پاسخ":هیچ دلیلی بر عدم جواز چنین مهری وجود ندارد،بلکه اطلاقات ادله مهر در شریعت ما نیز هر چیزی را که ارزش داشته باشد شامل میشود، این هم لزومی ندارد که تمام مهر را یک جا بپردازند،همین اندازه که تمام آن در ذمه شوهر قرار گیرد و زن مالک آن شود کافی است،اصل سلامت و استصحاب نیز حکم میکند که این شوهر زنده میماند و توانایی بر اداء این خدمت را دارد.
د:اصولا چگونه ممکن است خدمت کردن به پدر،مهر دختر قرار داده شود؟مگر دختر کالایی است که او را به آن خدمت بفروشند؟ (1).
"پاسخ":بدون شک شعیب از سوی دخترش در این مساله احراز رضایت نموده و وکالت داشت که چنین عقدی را اجرا کند،و به تعبیر دیگر مالک اصلی در ذمه موسی،همان دختر شعیب بود،اما از آنجا که زندگی همه آنها به صورت مشترک و در نهایت صفا و پاکی میگذشت و جدایی در میان آنها وجود نداشت (همانگونه که هم اکنون در بسیاری از خانوادههای قدیمی یا روستایی دیده میشود که زندگی یک خانواده کاملا به هم آمیخته است)این مساله مطرح نبود،که ادای این دین چگونه باید باشد،خلاصه اینکه مالک مهر تنها دختر است نه پدر و خدمات موسی نیز در همین طریق بود.
1) 1) مرحوم"محقق حلی"در"شرایع"میگوید:یصح العقد علی منفعة الحر کتعلیم الصنعة و السورة من القرآن و کل عمل محلل و علی اجارة الزوج نفسه مدة معینة-و مرحوم فقیه بزرگوار صاحب جواهر بعد از ذکر این عبارت میگوید: وفاقا للمشهور(جواهر الکلام جلد 31 ص 4).
ه:مهریه دختر شعیب مهریه نسبتا سنگینی بوده،زیرا اگر به حساب امروز کار یک کارگر معمولی را در یک ماه و یک سال محاسبه کنیم و سپس آن را در عدد 8 ضرب نمائیم مبلغ قابل ملاحظهای میشود.
"پاسخ":اولا این ازدواج یک ازدواج ساده نبود بلکه مقدمهای بود برای ماندن موسی در مکتب شعیب،مقدمهای بود برای اینکه موسی یک دانشگاه بزرگ را در این مدت طولانی طی کند،و خدا میداند که در این مدت موسی چهها از "پیر مدین"فرا گرفت.
از این گذشته اگر موسی این مدت را برای شعیب کار میکرد،در عوض شعیب نیز تمام زندگی او و همسرش را از همین طریق تامین مینمود،بنا بر این اگر هزینه موسی و همسرش را از مزد این کار کم کنیم مبلغ زیادی باقی نخواهد ماند و تصدیق خواهیم کرد مهر ساده و سبکی بوده است!.
***3-ضمنا از این داستان استفاده میشود آنچه امروز در میان ما رائج شده که پیشنهاد پدر و کسان دختر را در مورد ازدواج با پسر عیب میدانند درست نیست،هیچ مانعی ندارد کسان دختر شخصی را که لایق همسری فرزندشان میدانند پیدا کنند و به او پیشنهاد دهند همانگونه که شعیب چنین کرد،و در حالات بعضی از بزرگان اسلام نظیر آن دیده شده است.
***4-نام دختران شعیب را"صفوره"(یا صفورا)و"لیا"نوشتهاند که اولی با موسی ازدواج کرد (1).
1) 1) مجمع البیان جلد 7 صفحه 249.
فَلَمّٰا قَضیٰ مُوسَی اَلْأَجَلَ وَ سٰارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جٰانِبِ اَلطُّورِ نٰاراً قٰالَ لِأَهْلِهِ اُمْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نٰاراً لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْهٰا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ اَلنّٰارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ (29) فَلَمّٰا أَتٰاهٰا نُودِیَ مِنْ شٰاطِئِ اَلْوٰادِ اَلْأَیْمَنِ فِی اَلْبُقْعَةِ اَلْمُبٰارَکَةِ مِنَ اَلشَّجَرَةِ أَنْ یٰا مُوسیٰ إِنِّی أَنَا اَللّٰهُ رَبُّ اَلْعٰالَمِینَ (30) وَ أَنْ أَلْقِ عَصٰاکَ فَلَمّٰا رَآهٰا تَهْتَزُّ کَأَنَّهٰا جَانٌّ وَلّٰی مُدْبِراً وَ لَمْ یُعَقِّبْ یٰا مُوسیٰ أَقْبِلْ وَ لاٰ تَخَفْ إِنَّکَ مِنَ اَلْآمِنِینَ (31) اُسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضٰاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ وَ اُضْمُمْ إِلَیْکَ جَنٰاحَکَ مِنَ اَلرَّهْبِ فَذٰانِکَ بُرْهٰانٰانِ مِنْ رَبِّکَ إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْماً فٰاسِقِینَ (32) قٰالَ رَبِّ إِنِّی قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخٰافُ أَنْ یَقْتُلُونِ (33) وَ أَخِی هٰارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسٰاناً فَأَرْسِلْهُ مَعِی رِدْءاً یُصَدِّقُنِی إِنِّی أَخٰافُ أَنْ یُکَذِّبُونِ (34) قٰالَ سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ وَ نَجْعَلُ لَکُمٰا سُلْطٰاناً فَلاٰ یَصِلُونَ إِلَیْکُمٰا بِآیٰاتِنٰا أَنْتُمٰا وَ مَنِ اِتَّبَعَکُمَا اَلْغٰالِبُونَ (35)
29-هنگامی که موسی مدت خود را به پایان رسانید و همراه خانوادهاش(از مدین به سوی مصر)حرکت کرد از جانب طور آتشی دید!به خانوادهاش گفت:درنگ کنید من آتشی دیدم،میروم شاید خبری برای شما بیاورم،یا شعلهای از آتش،تا با آن گرم شوید.
30-هنگامی که به سراغ آتش آمد ناگهان از ساحل راست وادی در آن سرزمین بلند و پر- برکت از میان یک درخت ندا داده شد که ای موسی!منم خداوند،پروردگار جهانیان!.
31-عصایت را بیفکن،هنگامی که(عصا را افکند)نگاه کرد و دید همچون ماری با سرعت حرکت میکند!ترسید و به عقب برگشت و حتی پشت سر خود را نگاه نکرد! (به او گفته شد)برگرد و نترس تو در امان هستی! 32-دستت را در گریبانت فرو بر،هنگامی که خارج میشود سفید و درخشنده است و بدون عیب و نقص،و دستهایت را بر سینهات بگذار تا ترس و وحشت از تو دور شود،این دو برهان روشن از پروردگارت به سوی فرعون و اطرافیان اوست که آنها قوم فاسقی هستند.
33-عرض کرد:پروردگارا من از آنها یک تن را کشتهام میترسم مرا به قتل برسانند.
34-و برادرم هارون زبانش از من فصیحتر است،او را همراه من بفرست تا یاور من باشد
و مرا تصدیق کند میترسم مرا تکذیب کنند.
35-فرمود:بازوان تو را بوسیله برادرت محکم میکنیم و برای شما سلطه و برتری قرار میدهیم و به برکت آیات ما بر شما دست نمییابند،شما و پیروانتان پیروزید.
نخستین جرقه وحی!
در اینجا به هفتمین صحنه از این داستان میرسیم:
هیچکس دقیقا نمیداند در این ده سال بر موسی چه گذشت (1)اما بدون شک این ده سال از بهترین سالهای عمر موسی بود،سالهایی گوارا،شیرین و آرامبخش سالهای سازندگی و آمادگی برای یک ماموریت بزرگ.
در حقیقت ضرورت داشت که موسی ع یک دوران دهساله را در غربت و در کنار یک پیامبر بزرگ بگذارند و شبانی کند،تا اگر خوی کاخنشینی بر فکر و جان او اثر گذاشته است به کلی شستشو شود،موسی باید در کنار کوخنشینان باشد،از دردهای آنها آگاه گردد و برای مبارزه با کاخنشینان آماده شود.
از سوی دیگر موسی باید زمان طولانی برای تفکر در اسرار آفرینش، و خودسازی در اختیار داشته باشد،کجا بهتر از بیابان مدین؟و کجا بهتر از خانه شعیب بود؟ ماموریت یک"پیامبر اولوا العزم"ساده نیست که به آسانی بتوان عهدهدار آن شد،بلکه میتوان گفت ماموریت موسی بعد از پیامبر اسلام در میان پیامبران از یک نظر از همه سنگینتر بود،مبارزه با بزرگترین جباران روی زمین کردن و به اسارت قوم بزرگی پایان بخشیدن،و آثار فرهنگ اسارت را از روح آنها
1) 1) از روایات اسلامی برمیآید که موسی ده سال برای شعیب کار کرد،این مطلب در حدیثی در کتاب وسائل الشیعه جلد 15 صفحه 34(کتاب النکاح ابواب المهور باب 22 حدیث 4)آمده است.
شستشو دادن کار آسانی نیست.
در تورات و همچنین در روایات اسلامی آمده که شعیب برای قدردانی از زحمات موسی قرار گذاشته بود گوسفندانی که با علائم مخصوصی متولد میشوند به او ببخشد،اتفاقا در آخرین سال که موسی عزم داشت با شعیب خدا حافظی کند و به سوی مصر بازگردد، تمام یا غالب نوزادان گوسفند با همان ویژگی متولد شدند. (1)و شعیب نیز با کمال میل آنها را به موسی داد.
بدیهی است موسی به این قانع نیست که تا پایان عمر شبانی کند-هر چند محضر شعیب برای او بسیار مغتنم بود-او باید به یاری قوم خود بشتابد که در زنجیر اسارت گرفتارند و در جهل و نادانی و بیخبری غوطهورند.
او باید به بیعدالتیها در مصر پایان بخشد،بتها را بشکند،طاغوتیان را ذلیل،و مظلومان را به یاری خدا عزیز کند و یک احساس درونی موسی را به این سفر تشویق میکرد.
سرانجام اثاث و متاع و گوسفندان خود را جمعآوری کرد و بار سفر را بست.
ضمنا از تعبیر به"اهل"که در آیات متعددی از قرآن آمده استفاده میشود که موسی غیر از همسرش در آنجا فرزند یا فرزندانی همراه داشت،روایات اسلامی نیز این معنی را تایید میکند و در تورات در سفر خروج به آن تصریح شده است،بعلاوه همسرش در آن موقع باردار بود.
او به هنگام بازگشت،راه را گم کرد و شاید به این دلیل بود که برای گرفتار نشدن در چنگال متجاوزان شام از بیراهه میرفت.
به هر حال قرآن در نخستین آیه مورد بحث میگوید:"هنگامی که موسی مدت خود را به پایان رسانید و همراه خانوادهاش حرکت کرد،از جانب طور
1) 1) اعلام قرآن صفحه 409.
آتشی دید"!( فَلَمّٰا قَضیٰ مُوسَی الْأَجَلَ وَ سٰارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جٰانِبِ الطُّورِ نٰاراً ).
"به خانوادهاش گفت:همین جا درنگ کنید،من آتشی دیدم،میروم شاید خبری برای شما بیاورم،یا شعلهای از آتش،تا با آن گرم شوید"( قٰالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نٰاراً لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْهٰا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النّٰارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ ).
"آنست"از ماده"ایناس"به معنی مشاهده کردن و دیدن توأم با یک نوع آرامش و انس است، "جذوة"به معنی قطعهای از آتش است،و بعضی گفتهاند به قطعه بزرگی از هیزم گفته میشود.
از جمله" آتِیکُمْ مِنْهٰا بِخَبَرٍ "(خبری بیاورم)استفاده میشود که او راه را گم کرده بود،و از جمله" لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ "بدست میآید که شبی بود سرد و ناراحت کننده.
در آیه سخنی از وضع همسر موسی به میان نیامده،ولی مشهور در تفاسیر و روایات این است که او باردار بود و در آن لحظه درد زائیدن به او دست داد، و موسی از این نظر نیز نگران بود.
*** "هنگامی که به سراغ آتش آمد(دید آتشی است نه همچون آتشهای دیگر خالی از حرارت و سوزندگی،یکپارچه نور و صفا،در همین حال که موسی سخت در تعجب فرو رفته بود)ناگهان از ساحل راست وادی در آن سرزمین بلند و پر برکت از میان یک درخت ندا داده شد که ای موسی منم خداوند پروردگار عالمیان"!( فَلَمّٰا أَتٰاهٰا نُودِیَ مِنْ شٰاطِئِ الْوٰادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبٰارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ یٰا مُوسیٰ إِنِّی أَنَا اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِینَ ).
"شاطئ"به معنی ساحل و"وادی"به معنی"دره"یا"محل عبور سیلاب"
و"ایمن"به معنی راست و صفت است برای"شاطی"و"بقعه"به معنی قطعه زمینی است که نسبت به اطرافش مشخص است.
بدون شک خداوند قدرت دارد امواج صوتی را در هر چیز بخواهد بیافریند در اینجا در میان درخت ایجاد کرد،چرا که میخواهد با موسی سخن بگوید، و موسی جسم است و دارای گوش،و نیازمند به امواج صوتی،البته بسیاری اوقات پیامبران از طریق الهام درونی وحی را میگرفتند،و گاه در خواب،ولی گاهی نیز از طریق شنیدن امواج صوتی بوده است،و به هر حال به هیچوجه جای این توهم نیست که برای خدا جسمی قائل شویم.
در بعضی از روایات آمده که موسی هنگامی که نزدیک آتش رسید دقت کرد دید از درون شاخه سبزی آتش میدرخشد،و لحظه به لحظه پرفروغتر و زیباتر میشود با شاخه کوچکی که در دست داشت خم شد تا کمی از آن بر گیرد،آتش به سوی او آمد وحشت کرد و عقب رفت!گاه او به سوی آتش میآمد و گاه آتش به سوی او که ناگهان ندایی برخاست و بشارت وحی به او داد،و به این ترتیب از قرائن غیر قابل انکار برای موسی روشن شد که این ندا ندای الهی است و نه غیر آن.
*** اما با توجه به ماموریت بزرگ و سنگینی که موسی بر عهده دارد باید معجزاتی بزرگ به تناسب آن از سوی خدا در اختیارش قرار داده شود که به دو قسمت مهم آن در این آیات اشاره شده است:
نخست اینکه"به موسی ندا داده شد که عصایت را بیفکن،و موسی عصا را افکند،هنگامی که به آن نگاه کرد دید همچون ماری است که با سرعت و شدت حرکت میکند،موسی ترسید و به عقب برگشت و حتی پشت سر خود را نگاه نکرد"!( وَ أَنْ أَلْقِ عَصٰاکَ فَلَمّٰا رَآهٰا تَهْتَزُّ کَأَنَّهٰا جَانٌّ وَلّٰی مُدْبِراً وَ لَمْ یُعَقِّبْ ).
روزی که موسی این عصا را برای خود انتخاب کرد تا هنگام خستگی بر
آن تکیه کند و برای گوسفندان برگهای درختان را بریزد باور نمیکرد که در درونش چنین قدرت بزرگی به فرمان خدا نهفته باشد،و این عصای ساده چوپانی کاخهای بیدادگران را به لرزه درآورد،و چنین است موجودات این جهان که گاه در نظر ما کوچکند اما استعدادهای بزرگی در درون نهفته دارند که به فرمان خدا آشکار میگردد.
در این هنگام بار دیگر موسی ندا را شنید که به او میگوید:"برگرد و نترس تو در امان هستی"!( أَقْبِلْ وَ لاٰ تَخَفْ إِنَّکَ مِنَ الْآمِنِینَ ).
"جان"در اصل به معنی موجود ناپیدا است و به مارهای کوچک"جان" گفته میشود چون به صورت ناپیدایی از لابلای علفها و شیارهای زمین میگذرند البته در بعضی دیگر از آیات قرآن تعبیر به"ثعبان مبین"(اژدهای آشکار)شده است(سوره اعراف-107 و شعراء-32)و سابقا گفتهایم این تفاوت تعبیرها ممکن است بیانگر حالات مختلف آن مار باشد که در آغاز کوچک بود،و بعد به صورت اژدهایی عظیم درمیآمد،این احتمال نیز وجود دارد که موسی نخستین بار که در وادی طور آن را دید به صورت کوچکتری بود و در مراحل بعد بزرگتر.
به هر حال موسی میبایست به این حقیقت آشنا شود که در محضر پروردگار امنیت مطلق حکمفرما است،آنجا جای ترس و خوف نیست.
*** معجزه نخستین آیتی از وحشت بود،سپس به او دستور داده میشود که به سراغ معجزه دیگرش برود که آیتی از نور و امید است و مجموع آن دو ترکیبی از"انذار"و"بشارت"خواهد بود،به او فرمان داده شد"دست خود را در- گریبانت کن و بیرون آور،هنگامی که خارج میشود سفید و درخشنده است،بدون عیب و نقص"( اُسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضٰاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ ).
این سفیدی و درخشندگی بر اثر بیماری برص و مانند آن نبود،نوری بود
الهی که کاملا تازگی داشت.
مشاهده این خارق عادات عجیب،در آن شب تاریک و در آن بیابان خالی، موسی را سخت تکان داد،و برای اینکه آرامش خویش را باز یابد دستور دیگری به او داده شد و دستور این بود:"دستهایت را بر سینهات بگذار تا قلبت آرامش خود را باز یابد" ( وَ اضْمُمْ إِلَیْکَ جَنٰاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ ).
بعضی نیز گفتهاند این جمله کنایه از لزوم قاطعیت و عزم راسخ در ادای مسئولیت رسالت و عدم ترس و وحشت از هیچ مقام و هیچ قدرت است.
بعضی نیز احتمال دادهاند که موسی هنگامی که عصا تبدیل به مار شد دست خود را گشود تا از خویشتن دفاع کند اما خداوند به او دستور داد دستت را جمع کن و نترس نیازی به دفاع نیست!.
تعبیر"جناح"(بال)بجای دست،تعبیر زیبایی است که شاید هدف از آن تشبیه حالت آرامش انسان به حالت پرندهای باشد که به هنگام مشاهده امر وحشتناک بال و پر میزند اما وقتی آرامش خود را باز یافت بال و پر خود را جمع میکند.
سپس همان ندا به موسی گفت:"این دو دلیل روشن از پروردگارت به سوی فرعون و اطرافیان او است که آنها قوم فاسقی بوده و هستند"( فَذٰانِکَ بُرْهٰانٰانِ مِنْ رَبِّکَ إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْماً فٰاسِقِینَ ).
آری این گروه از طاعت پروردگار خارج شدهاند،و طغیان را به حد اعلی رساندهاند،وظیفه تو است که آنها را نصیحت کنی و اندرز گویی،و اگر مؤثر نشد با آنها مبارزه نمایی.
*** در اینجا موسی ع به یاد حادثه مهم زندگیش در مصر افتاد،حادثه کشتن مرد قبطی و بسیج نیروهای فرعونی برای تلافی خون او،گرچه موسی به خاطر
حمایت مظلومی با این ظالم گلاویز شده بود ولی اینها در منطق فرعون معنی نداشت او هنوز هم تصمیم دارد اگر موسی را پیدا کند بدون چون و چرا به قتل برساند.
لذا در اینجا"عرض میکند:پروردگارا!من از آنها یک نفر را کشتهام، میترسم به تلافی خون او مرا به قتل برسانند"و این ماموریت ناتمام بماند( قٰالَ رَبِّ إِنِّی قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخٰافُ أَنْ یَقْتُلُونِ ).
*** از این گذشته من تنها هستم و زبانم آن قدر فصیح نیست،"برادرم را نیز با من بفرست که زبانش از من گویاتر است،تا مرا یاری و تصدیق کند،من از این بیم دارم که تنها بمانم و تکذیبم کنند"(و این کار بزرگ به انجام نرسد)( وَ أَخِی هٰارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسٰاناً فَأَرْسِلْهُ مَعِی رِدْءاً یُصَدِّقُنِی إِنِّی أَخٰافُ أَنْ یُکَذِّبُونِ ).
"افصح"از ماده"فصیح"در اصل به معنی خالص بودن چیزی است، و به سخن خالص و گویا که خالی از هر گونه حشو و زوائد باشد فصیح گفته میشود و"ردء"به معنی معین و یاور است.
به هر حال از آنجا که این ماموریت بسیار بزرگ و سنگین بود و موسی میخواست هرگز با شکست مواجه نشود این تقاضا را از خداوند بزرگ کرد.
*** خداوند نیز دعوت او را اجابت کرد،و به او اطمینان کافی داد و فرمود:
"ما بازوان تو را به وسیله برادرت(هارون)محکم میکنیم"( قٰالَ سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ ).
"و برای شما در تمام مراحل سلطه و برتری قرار میدهیم"( وَ نَجْعَلُ لَکُمٰا سُلْطٰاناً ).
کاملا مطمئن باشید،"آنها هرگز به شما دست پیدا نمیکنند،و به برکت
آیات به شما دست نمییابند و بر شما پیروز نمیشوند"( فَلاٰ یَصِلُونَ إِلَیْکُمٰا بِآیٰاتِنٰا ).
بلکه"شما و پیروانتان غالب و پیروزید"( أَنْتُمٰا وَ مَنِ اتَّبَعَکُمَا الْغٰالِبُونَ ).
چه نوید بزرگی؟و چه بشارت عظیمی؟نوید و بشارتی که قلب موسی را گرم و عزم او را جزم و اراده او را محکم و آهنین ساخت که اثرات روشن آن را در فرازهای آینده از این داستان خواهیم دید (1).
1) 1) در زمینه این مباحث در جلد سیزدهم تفسیر نمونه،در سوره طه،و در جلد ششم در تفسیر سوره اعراف،و در جلد پانزدهم،در تفسیر سوره شعراء بحثهای دیگری داشتهایم.
فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالُوا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُفْتَریً وَ مٰا سَمِعْنٰا بِهٰذٰا فِی آبٰائِنَا اَلْأَوَّلِینَ (36) وَ قٰالَ مُوسیٰ رَبِّی أَعْلَمُ بِمَنْ جٰاءَ بِالْهُدیٰ مِنْ عِنْدِهِ وَ مَنْ تَکُونُ لَهُ عٰاقِبَةُ اَلدّٰارِ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ اَلظّٰالِمُونَ (37)
36-هنگامی که موسی با معجزات روشن ما به سراغ آنها آمد گفتند:این چیزی جز سحر نیست که به دروغ به خدا بسته شده،ما هرگز چنین چیزی در نیاکان خود نشنیدهایم! 37-موسی گفت:پروردگار من از حال کسانی که هدایت را از نزد او آوردهاند،و کسانی که سرانجام سرای دنیا و آخرت از آن آنهاست آگاهتر است،مسلما ظالمان رستگار نخواهند شد.
موسی در برابر فرعون
در اینجا با هشتمین صحنه از این ماجرای بزرگ روبرو میشویم.
موسی ع فرمان نبوت و رسالت در آن شب تاریک و در آن سرزمین مقدس از خداوند دریافت نمود،به مصر آمد و برادرش هارون را با خبر ساخت و پیام این رسالت بزرگ را به او رسانید،هر دو به سراغ فرعون رفتند،و بعد از زحمت زیاد توانستند با شخص او روبرو شوند،در حالی که اطرافیان و خاصانش گرداگرد او را گرفته بودند،موسی ع دعوت الهی را به آنها ابلاغ کرد،اکنون ببینیم عکس العمل آنها در برابر پیام حق چه بود؟
قرآن در نخستین آیات مورد بحث میگوید:"هنگامی که موسی با معجزات روشن ما به سراغ آنها آمد،آنها گفتند:این چیزی جز سحر نیست که به دروغ به خدا بسته شده است"!( فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالُوا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُفْتَریً ).
"ما هرگز چنین چیزی را در نیاکان خود نشنیدهایم"!( وَ مٰا سَمِعْنٰا بِهٰذٰا فِی آبٰائِنَا الْأَوَّلِینَ ).
آنها در برابر معجزات بزرگ موسی به همان حربهای متوسل شدند که همه جباران و گمراهان در طول تاریخ در برابر معجزات انبیاء به آن متوسل میشدند حربه سحر،چرا که آن خارق عادت بود و این هم خارق عادت،"لکن این کجا و آن کجا"؟! ساحران،افراد منحرف و دنیاپرستی هستند که اساس کارشان بر تحریف حقایق است،و با این نشانه به خوبی میتوان آنها را شناخت،در حالی که دعوت انبیاء و محتوای آن گواه صدق معجزات آنها است.
وانگهی ساحران چون به نیروی بشری متکی هستند همیشه کارشان محدود است،اما پیامبران که از نیروی الهی بهره میگیرند،معجزاتشان عظیم و نامحدود.
تعبیر به"آیات بینات"که اشاره به معجزات موسی است از این جهت به صیغه جمع آمده که ممکن است موسی علاوه بر این دو معجزه،معجزات دیگری هم به آنها ارائه داده باشد،و یا هر یک از این دو معجزه خود ترکیبی از معجزههای متعدد بوده:تبدیل شدن عصا به مار عظیم معجزهای است،و بازگشت آن به حال اول معجزهای دیگر،و همچنین درخشندگی دست موسی در یک لحظه معجزهای است،و بازگشتش به حال اول معجزهای دیگر!.
تعبیر به"مفتری"از ماده"فریه"به معنی تهمت و دروغ از این نظر است که میخواستند بگویند:موسی این نسبت را به دروغ بر خدا بسته!
تعبیر به اینکه ما هرگز چنین چیزی را در نیاکان خود نشنیدهایم با اینکه قبل از موسی،آوازه دعوت نوح و ابراهیم و یوسف در آن سرزمین پیچیده بود یا به خاطر فاصله زیاد و بعد عهد و یا به خاطر این است که میخواهند بگویند نیاکان ما نیز در مقابل چنین دعوتهایی هرگز تسلیم نشدهاند.
*** اما موسی در پاسخ آنها با لحن تهدیدآمیزی چنین"گفت:پروردگار من از حال کسانی که هدایت را از نزد او برای مردم میآورند آگاهتر است،و همچنین از کسانی که سرانجام سرای دنیا و آخرت از آنها است"( وَ قٰالَ مُوسیٰ رَبِّی أَعْلَمُ بِمَنْ جٰاءَ بِالْهُدیٰ مِنْ عِنْدِهِ وَ مَنْ تَکُونُ لَهُ عٰاقِبَةُ الدّٰارِ ).
اشاره به اینکه خدا به خوبی از حال من آگاه است،هر چند شما مرا متهم به دروغ کنید،چگونه ممکن است خدا چنین خارق عادتی در اختیار دروغگویی قرار دهد که مایه گمراهی بندگانش شود،اینکه خدا باطن مرا میداند و این امکان را به من داده بهترین دلیل بر حقانیت دعوت من است.
از این گذشته دروغگو تنها مدت کوتاهی میتواند به کار خود ادامه دهد و عاقبت پرده از روی اعمالش برداشته میشود،شما منتظر بمانید تا ببینیم عاقبت کار و پیروزی از آن کیست،و شکست از آن کی؟ مطمئن باشید اگر من دروغگو باشم ظالم هستم،"و ظالم هرگز رستگار نخواهد شد"( إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ ).
این تعبیر شبیه تعبیر دیگری است که در آیه 69 سوره طه آمده است: وَ لاٰ یُفْلِحُ السّٰاحِرُ حَیْثُ آتی:"ساحر هر کجا برود رستگار نخواهد شد"! این جمله ضمنا ممکن است اشارهای به وضع فرعونیان لجوج و مستکبر باشد که شما از وضع معجزات من به حقانیت دعوتم پیبردهاید اما ظالمانه با من مخالفت میکنید،ولی بدانید پیروز نخواهید شد و عاقبت از آن من است نه از
آن شما.
تعبیر به" عٰاقِبَةُ الدّٰارِ "ممکن است اشاره به سرانجام دار دنیا یا دار آخرت و یا هر دو باشد،البته معنی سوم جامعتر و مناسبتر به نظر میرسد.
موسی با این بیان منطقی و مؤدبانه شکست و ناکامی آنها را در این دنیا و جهان دیگر به آنها گوشزد کرد.
وَ قٰالَ فِرْعَوْنُ یٰا أَیُّهَا اَلْمَلَأُ مٰا عَلِمْتُ لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرِی فَأَوْقِدْ لِی یٰا هٰامٰانُ عَلَی اَلطِّینِ فَاجْعَلْ لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَطَّلِعُ إِلیٰ إِلٰهِ مُوسیٰ وَ إِنِّی لَأَظُنُّهُ مِنَ اَلْکٰاذِبِینَ (38) وَ اِسْتَکْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِی اَلْأَرْضِ بِغَیْرِ اَلْحَقِّ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَیْنٰا لاٰ یُرْجَعُونَ (39) فَأَخَذْنٰاهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْنٰاهُمْ فِی اَلْیَمِّ فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلظّٰالِمِینَ (40) وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی اَلنّٰارِ وَ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ لاٰ یُنْصَرُونَ (41) وَ أَتْبَعْنٰاهُمْ فِی هٰذِهِ اَلدُّنْیٰا لَعْنَةً وَ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ هُمْ مِنَ اَلْمَقْبُوحِینَ (42)
38-فرعون گفت:ای جمعیت(درباریان!)من خدایی جز خودم برای شما سراغ ندارم! (اما برای تحقیق بیشتر)ای هامان آتشی بر گل بیفروز!(و آجرهای محکم بساز) و برای من برج بلندی ترتیب ده،تا از خدای موسی خبر گیرم هر چند من گمان میکنم او از دروغگویان است! 39-(سرانجام)فرعون و لشکریانش به ناحق در زمین استکبار کردند،و پنداشتند به سوی
ما باز نمیگردند.
40-ما نیز او و لشکریانش را گرفتیم و به دریا افکندیم،اکنون بنگر پایان کار ظالمان چه شد؟ 41-و ما آنها را پیشوایانی که دعوت به آتش(دوزخ)میکنند قرار دادیم،و روز رستاخیز یاری نخواهند شد.
42-در این دنیا لعنت پشت سر لعنت نصیب آنها کردیم،و روز قیامت از زشت رویانند.
ببین سرانجام کار ظالمان چه شد؟!
در اینجا با نهمین صحنه از این تاریخ پرماجرا و آموزنده مواجه میشویم و آن صحنهسازی فرعون بوسیله ساختن برج معروفش برای بیرون کردن موسی از میدان است.
میدانیم یکی از سنتهای سیاستبازان کهنهکار این است که هر گاه حادثه مهمی بر خلاف میل آنها واقع شود برای"منحرف ساختن افکار عمومی"از آن فورا دست به کار آفریدن صحنه تازهای میشوند که افکار تودهها را به خود جلب و از آن حادثه نامطلوب منحرف و منصرف کنند.
به نظر میرسد که داستان ساختن برج عظیم بعد از ماجرای مبارزه موسی با ساحران بوده،چرا که از سوره مؤمن در قرآن مجید استفاده میشود که این کار در هنگامی بود که فرعونیان نقشه قتل موسی را میکشیدند،و مؤمن آل فرعون به دفاع از او برخاسته بود.و میدانیم قبل از مبارزه موسی ع با ساحران چنین سخنی در کار نبود،بلکه برنامه تحقیق در باره موسی و کوبیدن او از طریق ساحران در جریان بود.و از آنجا که قرآن مجید جریان مبارزه موسی را با ساحران در سورههای طه و اعراف و یونس و شعراء بیان کرده است در اینجا از بیان آن صرفنظر نموده،تنها به مساله بنای برج پرداخته که تنها در این سوره و سوره مؤمن مطرح شده است.
به هر حال آوازه پیروزی موسی ع بر ساحران در سراسر مصر پیچید، ایمان آوردن ساحران به موسی نیز مزید بر علت شد،موقعیت حکومت فرعونیان سخت به خطر افتاد احتمال بیدار شدن تودههای در بند بسیار زیاد بود،باید افکار عمومی را به هر قیمتی که هست از این مساله منحرف ساخت و یک سلسله مشغولیات ذهنی که در عین حال توأم با بذل و بخشش دستگاه حکومت باشد و مردم را بتواند اغفال و تحمیق کند فراهم ساخت.
فرعون در این زمینه به مشورت نشست،و در نتیجه فکرش به چیزی رسید که در نخستین آیه مورد بحث آمده است:"فرعون گفت:ای گروه اطرافیان و درباریان!من خدایی غیر از خودم برای شما سراغ ندارم"!( وَ قٰالَ فِرْعَوْنُ یٰا أَیُّهَا الْمَلَأُ مٰا عَلِمْتُ لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرِی ).
خدای زمینی مسلما منم!و اما خدای آسمان دلیلی بر وجود او در دست نیست،اما من احتیاط را از دست نمیدهم و به تحقیق میپردازم!سپس رو به وزیرش هامان کرد گفت:"هامان!آتشی برافروز بر خشتها"(و آجرهای محکمی بساز) ( فَأَوْقِدْ لِی یٰا هٰامٰانُ عَلَی الطِّینِ ).
"سپس قصر و برجی بسیار مرتفع برای من بساز،تا بر بالای آن روم،و خبری از خدای موسی بگیرم!،هر چند من باور نمیکنم او راستگو باشد،و فکر میکنم او از دروغگویان است"!( فَاجْعَلْ لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَطَّلِعُ إِلیٰ إِلٰهِ مُوسیٰ وَ إِنِّی لَأَظُنُّهُ مِنَ الْکٰاذِبِینَ ).
چرا فرعون نامی از آجر نبرد و با جمله آتشی بر گل(خشت)بیفروز قناعت کرد؟بعضی میگویند دلیلش این است که تا آن زمان ساختن آجر معمول نشده بود،و این کار به ابتکار فرعونیان صورت گرفت در حالی که بعضی دیگر معتقدند این طرز بیان یک نوع بیان متکبرانه و موافق سنت جباران بوده است.
بعضی نیز گفتهاند کلمه"آجر"تعبیر فصیحی نیست که قرآن آن را به کار
برد،لذا بجای آن چنین تعبیری را آورده است.
در اینجا جمعی از مفسران مانند"فخر رازی"و"آلوسی"به بیان این سخن پرداختهاند که آیا به راستی فرعون این دستور خود را در زمینه ساختن کاخ آسمان خراشش عملی ساخت یا نه؟ ظاهرا چیزی که فکر این مفسران را به خود مشغول داشته این است که به هیچ حساب این کار عاقلانه نبوده است،مگر مردم بالای کوهها نرفته بودند و منظره آسمان را همانگونه که بر روی زمین است ندیده بودند؟کاخی که به دست بشر ساخته میشود از کوه مرتفعتر است؟کدام احمق باور میکرد که از بالای چنین کاخی بتوان به آسمان دست یافت؟! ولی آنها که چنین میاندیشند از این نکته غافلند که اولا سرزمین مصر کوهستانی نبود،و از این گذشته سادهلوحی تودههای مردم آن زمان را فراموش کردهاند که چگونه ممکن بود آنها را با این مسائل اغفال کرد و فریب داد؟حتی در عصر و زمان ما که به اصطلاح عصر علم و دانش است مسائلی میبینیم که شباهت به این فریب و نیرنگها دارد.
به هر حال طبق بعضی از تواریخ،"هامان"دستور داد تا زمین وسیعی برای این کاخ و برج بلند در نظر گیرند،و پنجاه هزار مرد بناء و معمار برای این کار گسیل داشت،و هزاران نفر کارگر برای فراهم آوردن وسائل کار مامور کرد،درهای خزانه را گشود و اموال زیادی در این راه مصرف کرد و کارگران زیادی به کار گمارد،به طوری که در همه جا سر و صدای این برج عظیم پیچید.
هر قدر این بنا بالاتر و بالاتر میرفت،مردم بیشتر به تماشای آن میآمدند، و در انتظار این بودند که فرعون با این بنا چه خواهد کرد.
بنا بقدری بالا رفت که بر تمام اطراف مسلط شد،بعضی نوشتهاند معماران آن را چنان ساختند که از پلههای مارپیچ آن مرد اسب سواری میتوانست بر فراز برج
قرار گیرد! هنگامی که ساختمان به اتمام رسید،و بیش از آن توان بالا بردن آن را نداشتند،روزی فرعون با تشریفاتی به آنجا آمد،و شخصا از برج عظیم بالا رفت هنگامی که بر فراز برج رسید نگاهی به آسمان کرد و منظره آسمان را همانگونه دید که از روی زمین صاف معمولی میدید،کمترین تغییر و دگرگونی وجود نداشت!.
معروف است تیری به کمان گذاشت به آسمان پرتاب کرد تیر بر اثر اصابت به پرندهای،و یا طبق توطئه قبلی خودش خونآلود بازگشت فرعون از آنجا پائین آمد و به مردم گفت:بروید و فکرتان راحت باشد خدای موسی را کشتم! (1).
حتما گروهی از سادهلوحان و مقلدان چشم و گوش بسته حکومت وقت این خبر را باور کردند و در همه جا پخش نمودند،و از آن سرگرمی تازهای برای اغفال مردم مصر ساختند.
این را نیز نقل کردهاند که این بنا دوامی نیاورد(و طبعا هم نباید دوام بیاورد)آری این بنا در هم شکست و ویران شد و گروهی را از میان برد،و در اینجا داستانهای دیگری نقل کردهاند که چون اصالت آنها روشن نبود از نقل آنها صرفنظر شد.
قابل توجه اینکه فرعون در این سخنش" مٰا عَلِمْتُ لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرِی " (من غیر از خودم خدایی برای شما سراغ ندارم!)نهایت شیطنت را به خرج میدهد الوهیت خود را مسلم میشمرد و بحث را تنها در این قرار میدهد آیا غیر از او خدای دیگری هست یا نه؟! سپس به خاطر عدم وجود دلیل آن را نیز نفی میکند.
و در مرحله سوم برای اقامه دلیل بر عدم وجود خدایی دیگر داستان برج
1) 1) اقتباس از تفسیر ابو الفتوح رازی ذیل آیات مورد بحث جلد 8 صفحه 462.
عظیم را به میان میآورد! همه اینها نشان میدهد که او به خوبی مطالب را میدانست،اما برای تحمیق مردم مصر و حفظ موقعیت خویش با الفاظ بازی میکرد.
*** قرآن سپس به استکبار فرعون و فرعونیان و عدم تسلیم آنها در برابر"مبدء" و"معاد"که ریشه جنایات آنها نیز از انکار همین دو اصل سرچشمه میگرفت پرداخته چنین میگوید:"فرعون و لشکریانش به ناحق در زمین استکبار کردند(و خدا را که آفریننده بزرگ زمین و آسمان است انکار نمودند)و گمان کردند که قیامتی در کار نیست،و به سوی ما باز نمیگردند"( وَ اسْتَکْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَیْنٰا لاٰ یُرْجَعُونَ ).
انسان ضعیفی که گاهی قادر به دور کردن پشهای از خود نیست،و گاه یک موجود ذرهبینی به نام میکرب نیرومندترین افراد او را به زیر خاک میفرستد چگونه میتواند خود را بزرگ معرفی کند و دعوی الوهیت نماید؟! در حدیث معروف قدسی آمده است که خداوند میفرماید:
الکبریاء ردائی،و العظمة ازاری،فمن نازعنی واحدا منهما القیته فی النار!:
"بزرگی ردای من است و عظمت لباسی است که به قامت کبریایی من دوخته شده،هر کس در اینها با من منازعه کند او را به دوزخ میافکنم"! (1).
بدیهی است خدا نیازی به این توصیفها ندارد مهم این است که طغیانگری انسان و جنایتگری او زمانی شروع میشود که خود را گم میکند و باد کبر و غرور مغز او را پر سازد.
1) 1) تفسیر"روح المعانی"،تفسیر کبیر"فخر رازی"،تفسیر"المیزان"و تفاسیر دیگر ذیل آیه مورد بحث.
اما ببینیم سرانجام این کبر و غرور به کجا رسید،قرآن میگوید:"ما او و لشکریانش را گرفتیم و در دریا پرتاب کردیم"!( فَأَخَذْنٰاهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْنٰاهُمْ فِی الْیَمِّ ).
آری مرگ آنها را به دست عامل حیاتشان سپردیم،و نیل را که رمز عظمت و قدرت آنها بود به گورستانشان مبدل ساختیم! جالب اینکه تعبیر به" فَنَبَذْنٰاهُمْ "میکند از ماده"نبذ"(بر وزن نبض) که به معنی دور افکندن اشیاء بیارزش و بیمقدار است راستی انسان خودخواه مستکبر و جانی و جبار چه ارزشی میتواند داشته باشد؟،آری ما این موجودات بیارزش را از جامعه انسانی طرد کردیم و صفحه زمین را از لوث وجودشان پاک ساختیم.
و در پایان آیه روی سخن را به پیامبر اسلام کرده میفرماید:"ببین عاقبت کار ظالمان چگونه بود"؟( فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الظّٰالِمِینَ ).
این نگاه با چشم ظاهر نیست که با چشم دل است،و این تعبیر مخصوص ظالمان دیروز نیست که ستمگران امروز نیز سرنوشتی جز این ندارند! *** بعد میافزاید"ما آنها را امامان و پیشوایانی قرار دادیم که دعوت به دوزخ میکنند و روز قیامت هیچکس به یاری آنها نمیآید"!( وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النّٰارِ وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ لاٰ یُنْصَرُونَ ).
این تعبیر برای بعضی از مفسران مشکلی ایجاد کرده که چگونه ممکن است خداوند کسانی را پیشوایان باطل قرار دهد؟کار او دعوت به خیر و مبعوث ساختن امامان و پیشوایان حق است نه باطل.
ولی این مطلب پیچیدهای نیست،زیرا اولا:آنها سردسته دوزخیانند و هنگامی که گروههایی از دوزخیان به سوی آتش حرکت میکنند آنها پیشاپیش
آنان در حرکتند،همانگونه که در این جهان ائمه ضلال بودند در آنجا نیز پیشوایان دوزخند که آن جهان تجسم بزرگی است از این جهان!.
ثانیا:ائمه ضلال بودن در حقیقت نتیجه اعمال خود آنها است،و میدانیم تاثیر هر سبب به فرمان خدا است آنها خطی را پیش گرفتند که به امامت گمراهان منتهی میشد،این وضع آنها در رستاخیز.
*** باز برای تاکید بیشتر قرآن چهره آنها را در دنیا و آخرت چنین ترسیم میکند:"در این دنیا لعنتی پشت سر لعنت نصیب آنها کردیم،و در روز قیامت آنها از زشت چهرگان و سیهرویانند"( وَ أَتْبَعْنٰاهُمْ فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا لَعْنَةً وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِینَ ) (1).
لعنت خدا که همان طرد از رحمت است،و لعنت فرشتگان و مؤمنان که نفرین است هر صبح و شام و هر وقت و بیوقت نثار آنها میشود،گاهی در عموم لعن ظالمان و مستکبران داخلند،و گاه بالخصوص مورد لعن و نفرین واقع میشوند، زیرا هر کس تاریخ آنها را و رق میزند بر آنها لعن و نفرین میفرستد! به هر حال این زشت سیرتان این جهان زشت صورتان آن جهانند که آن روز"یوم البروز"و روز کنار رفتن پردهها است! ***
امامان"نور"و"نار"
در منطق قرآن ما دو گونه"امام"داریم:امامی که پیشوای متقین در مسیر
1) 1) "مقبوح"از ماده"قبح"به معنی زشتی است،و اینکه بعضی از مفسران "مقبوح"را به معنی مطرود یا رسوا و یا مغضوب و مانند آن تفسیر کردهاند همه تفسیر به لازم مطلب است و گرنه معنی"مقبوح"واضح است.
هدایت است،چنان که در سوره انبیاء آیه 73 در باره گروهی از پیامبران چنین میخوانیم: وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرٰاتِ وَ إِقٰامَ الصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءَ الزَّکٰاةِ وَ کٰانُوا لَنٰا عٰابِدِینَ :"آنها را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما مردم را هدایت میکردند،و انجام کارهای نیک و برپا داشتن نماز و ادای زکات را به آنها وحی کردیم و آنها تنها مرا پرستش میکردند".
اینها امامانی بودند با برنامههای روشن زیرا توحید خالص و دعوت به خیر و نیکی و حق و عدالت،متن برنامه آنها را تشکیل میداد،اینها امامان نورند که خط آنها در سلسله انبیاء و اوصیاء تا پیامبر خاتم و اوصیایش تداوم یافته.
و امامانی که رهبران ضلال و گمراهی هستند و به تعبیر آیات مورد بحث ائمه نارند.
از ویژگیهای این دو گروه از پیشوایان،آن چنان که در حدیثی از امام صادق ع آمده است،این است که:"گروه اول فرمان خدا را بر فرمان خلق و اراده خودشان مقدم میشمرند،و حکم او را برترین احکام میدانند،در حالی که گروه دوم فرمان خویش را بر فرمان خدا مقدم میدارند و حکم خویش را قبل از حکم او میشمرند" (1).
و با این معیار شناخت این دو گروه از امامان بسیار روشن خواهد بود! در روز رستاخیز که صفوف از هم مشخص میشود هر گروهی بدنبال امامشاناند ناریان،ناریان را طالبند،و نوریان،نوریان را چنان که قرآن میگوید:" یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ ":"آن روز روزی است که هر گروهی را به نام امامشان دعوت میکنیم"(اسراء-71).
بارها گفتهایم رستاخیز تجسمی است عظیم از این جهان کوچک و آنها که در اینجا به امامی دل بستهاند و در خط او گام برمیدارند در آنجا نیز در خط او
1) 1) تفسیر صافی ذیل آیات مورد بحث.
هستند! "بشر بن غالب"از امام"ابو عبد اللّٰه الحسین" ع چنین نقل میکند که من از تفسیر آیه یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ از آن حضرت پرسیدم فرمود:
امام دعا الی هدی فاجابوه الیه،و امام دعا الی ضلالة فاجابوه الیها،هؤلاء فی الجنة،و هؤلاء فی النار،و هو قوله عز و جل فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ : "امامی دعوت به هدایت میکند و گروهی اجابت او میکنند،و امامی دعوت به ضلالت میکند و گروهی دعوتش را پذیرا میشوند،آنها در بهشتند و اینها در دوزخ،و این است معنی" فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ " (1).
جالب اینکه فرعونی که در دنیا پیشاپیش روی پیروانش حرکت کرد و آنها را در امواج نیل غرق نمود در قیامت نیز در پیشاپیش آنها حرکت میکند و در دریای آتش وارد میکند،چنان که قرآن میگوید: یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النّٰارَ :"پیشاپیش قومش در روز قیامت حرکت میکند و آنها را وارد دوزخ میسازد"! (هود-98).
این بحث را با سخنی از علی ع پایان میدهیم آنجا که در باره گروهی از منافقان میفرماید:
ثم بقوا بعده،فتقربوا الی ائمة الضلالة،و الدعاة الی النار بالزور و البهتان،فولوهم الاعمال،و جعلوهم حکاما علی رقاب الناس:
"این گروه بعد از پیامبر ماندند و به ائمه ضلال تقرب جستند،و آنها دعوت کنندگان به دوزخ از طریق دروغ و بهتان بودند،پیشوایان ضلال نیز از وجود اینها بهره گرفتند،پستها به آنها دادند و آنها را بر گردن مردم حاکم و سوار کردند"! (2)***
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْکِتٰابَ مِنْ بَعْدِ مٰا أَهْلَکْنَا اَلْقُرُونَ اَلْأُولیٰ بَصٰائِرَ لِلنّٰاسِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (43) وَ مٰا کُنْتَ بِجٰانِبِ اَلْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنٰا إِلیٰ مُوسَی اَلْأَمْرَ وَ مٰا کُنْتَ مِنَ اَلشّٰاهِدِینَ (44) وَ لٰکِنّٰا أَنْشَأْنٰا قُرُوناً فَتَطٰاوَلَ عَلَیْهِمُ اَلْعُمُرُ وَ مٰا کُنْتَ ثٰاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ تَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِنٰا وَ لٰکِنّٰا کُنّٰا مُرْسِلِینَ (45) وَ مٰا کُنْتَ بِجٰانِبِ اَلطُّورِ إِذْ نٰادَیْنٰا وَ لٰکِنْ رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ لِتُنْذِرَ قَوْماً مٰا أَتٰاهُمْ مِنْ نَذِیرٍ مِنْ قَبْلِکَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (46)
43-ما به موسی کتاب آسمانی دادیم بعد از آن که اقوام قرون نخستین را هلاک کردیم، کتابی که برای مردم بصیرت آفرین بود و مایه هدایت و رحمت،تا متذکر شوند.
44-تو در جانب غربی نبودی هنگامی که ما فرمان نبوت را به موسی دادیم،و تو از شاهدان این ماجرا نبودی(در آن هنگام که معجزات را در اختیار موسی نهادیم).
45-ولی ما اقوامی را در اعصار مختلف خلق کردیم،اما زمانهای طولانی بر آنها گذشت (و آثار انبیاء از دلها محو شد،لذا تو را با کتاب آسمانیت فرستادیم).تو هرگز در میان مردم مدین اقامت نداشتی تا آیات ما را به دست آوری و برای آنها(مشرکان مکه)بخوانی،ولی ما بودیم که تو را فرستادیم(و این اخبار را در اختیارت قرار دادیم).
46-تو در طرف طور نبودی زمانی که ما ندا دادیم،ولی این رحمتی از سوی پروردگار تو بود(که این اخبار را در اختیارت نهاد)تا به وسیله آن قومی را انذار کنی که قبل از تو هیچ انذار کنندهای برای آنها نیامده،شاید متذکر گردند.
این اخبار غیبی را تنها خدا در اختیارت نهاد
در این بخش از آیات به"دهمین صحنه"یعنی آخرین بخش از آیات مربوط به داستان پر ماجرای موسی ع میرسیم،که سخن از نزول احکام،و تورات میگوید،یعنی زمانی که دوران"نفی طاغوت"پایان گرفته،و دوران سازندگی و اثبات آغاز میشود.
نخست میفرماید:"ما به موسی کتاب آسمانی دادیم بعد از آنکه اقوام قرون نخستین را هلاک کردیم،کتابی که برای مردم بصیرتآفرین بود،و مایه هدایت و رحمت تا متذکر شوند"( وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ مِنْ بَعْدِ مٰا أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ الْأُولیٰ بَصٰائِرَ لِلنّٰاسِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ ).
در اینکه منظور از"قرون اولی"(اقوام عصرهای پیشین که هلاک شدند)
در اینجا کدام اقوامند؟بعضی از مفسرین آن را اشاره به کفار قوم نوح و عاد و ثمود و مانند آنها میدانند،چرا که با گذشت زمان،آثار انبیای پیشین محو شده بود و لازم بود کتاب آسمانی تازهای در اختیار بشریت قرار گیرد.
و بعضی اشاره به هلاکت قوم فرعون که بازماندگان اقوام پیشین بودند میدانند،چرا که خداوند تورات را بعد از هلاک آنها به موسی ع داد.
اما هیچ مانعی ندارد که جمله فوق اشاره به همه این اقوام باشد.
"بصائر"جمع"بصیرت"به معنی بینایی است و در اینجا منظور آیات و دلائلی است که موجب روشنایی قلب مؤمنان میشد،و هدایت و رحمت نیز از لوازم این بصیرت است،و به دنبال آن تذکر و بیداری دلهای آماده (1).
*** سپس به بیان این حقیقت میپردازد که آنچه را در باره موسی و فرعون با تمام ریزهکاریهای دقیق آن بیان کردیم،خود دلیلی است بر حقانیت قرآن تو،چرا که تو در این صحنهها هرگز حاضر نبودی و این ماجراها را با چشم ندیدی بلکه این لطف خدا بود که این آیات را برای هدایت مردم بر تو نازل کرد.
میگوید:"تو در جانب غربی نبودی هنگامی که ما فرمان نبوت را به موسی دادیم،و تو از شاهدان این ماجراها محسوب نمیشدی"( وَ مٰا کُنْتَ بِجٰانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنٰا إِلیٰ مُوسَی الْأَمْرَ وَ مٰا کُنْتَ مِنَ الشّٰاهِدِینَ ).
توجه به این نکته لازم است که موسی ع در مسیرش از مدین به سوی مصر که از سرزمین سینا میگذشت درست از سوی"شرق"به"غرب"حرکت میکرد، و به عکس هنگامی که بنی اسرائیل از مصر به سوی شام آمدند و از سینا گذشتند از طرف غرب به شرق میآمدند(و لذا بعضی از مفسران جمله" فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقِینَ "را در سوره شعراء آیه 60 که در باره تعقیب فرعونیان از بنی اسرائیل
1) 1) "بصائر"جمع بصیرت و ابصار جمع بصر است.
سخن میگوید اشاره به همین معنی دانسته بودند).
*** سپس میافزاید:"ولی ما اقوامی را در اعصار مختلف خلق کردیم،اما زمانهای طولانی بر آنها گذشت"و آثار انبیاء و هدایت آنها از قلبها و اندیشههاشان محو شد لذا تو و قرآنت را آوردیم و سرگذشت پیشینیان را بیان کردیم تا روشنگر انسانها باشد)( وَ لٰکِنّٰا أَنْشَأْنٰا قُرُوناً فَتَطٰاوَلَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ ).
"و تو هرگز در میان اهل مدین اقامت نداشتی(تا آیات و اخبار زندگی آنها را به دست آوری)و برای آنها(اهل مکه)بخوانی"( وَ مٰا کُنْتَ ثٰاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ تَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِنٰا ) (1).
این ما بودیم که تو را فرستادیم(و این اخبار دقیق مربوط به هزاران سال پیش را (2)در اختیار تو قرار دادیم تا هادی این خلق شوی)( وَ لٰکِنّٰا کُنّٰا مُرْسِلِینَ ).
*** باز برای تاکید همین معنا میافزاید:"تو در طرف طور نبودی زمانی که ما ندا دادیم(و فرمان نبوت را به نام موسی صادر نمودیم"( وَ مٰا کُنْتَ بِجٰانِبِ الطُّورِ إِذْ نٰادَیْنٰا ) (3).
1) 1) "ثاوی"از ماده"ثوی"به معنی اقامه توأم با استقرار است،و به همین جهت جایگاه و قرارگاه را"مثوی"میگویند.
2) 2) فاصله میان ظهور موسی(ع)و ظهور پیامبر اسلام(ص)حدود دو هزار سال بوده است.
3) 3) بعضی از مفسران احتمال دادهاند که منظور از ندا در اینجا ندایی است که در یک مرتبه دیگر که موسی(ع)به کوه طور با هفتاد نفر از بنی اسرائیل آمد،از سوی خدا داده شد،ولی این احتمال بسیار بعید است زیرا این آیات اشاره به مطالبی است که در آیات قبل آمده که پیامبر(ص)از آن خبر داده در حالی که شاهد و ناظر نبوده است و میدانیم در آیات قبل سخن از حرکت موسی از مدین به سوی مصر و شنیدن کلام خدا برای بار اول در وادی طور است(دقت کنید).
"ولی ما این اخبار را که بر تو نازل کردیم به خاطر رحمتی است که پروردگارت دارد تا بوسیله آن قومی را انذار کنی که قبل از تو هیچ انذار کنندهای برای آنها نیامده،شاید متذکر شوند"( وَ لٰکِنْ رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ لِتُنْذِرَ قَوْماً مٰا أَتٰاهُمْ مِنْ نَذِیرٍ مِنْ قَبْلِکَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ ).
کوتاه سخن اینکه:حوادث بیدارکننده و هشداردهندهای را که در اقوام دور دست واقع شده و تو حاضر و ناظر آن نبودی،برای تو بازگو کردیم، تا آنها را برای این قوم گمراه بخوانی شاید مایه بیداری آنها گردد.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چگونه قرآن میگوید:هیچ انذار کنندهای قبل از تو برای این قوم(اعراب معاصر پیامبر ص)نیامده،در حالی که میدانیم هرگز روی زمین از حجت الهی خالی نمیشود،و اوصیای پیامبران در میان این قوم نیز بودهاند؟! در پاسخ میگوئیم:منظور فرستادن پیامبر صاحب کتاب و انذارکننده آشکار است،چرا که میان عصر حضرت مسیح ع و ظهور پیامبر اسلام ص قرنها طول کشید و پیامبر اولو العزمی نیامد و همین موضوع بهانهای به دست ملحدان و مفسدان داد.
علی ع در یکی از سخنانش میفرماید:
ان اللّٰه بعث محمدا(ص)و لیس احد من العرب یقرأ کتابا و لا یدعی نبوة فساق الناس حتی بوأهم محلتهم و بلغهم منجاتهم: "خداوند هنگامی محمد را مبعوث کرد که هیچ کس از عرب کتاب آسمانی نمیخواند و مدعی نبوتی نبود،او مردم را در جایگاه لایقشان جای داد و به سر منزل نجاتشان رسانید"(نهج البلاغه خطبه 33).
وَ لَوْ لاٰ أَنْ تُصِیبَهُمْ مُصِیبَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَیَقُولُوا رَبَّنٰا لَوْ لاٰ أَرْسَلْتَ إِلَیْنٰا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیٰاتِکَ وَ نَکُونَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ (47) فَلَمّٰا جٰاءَهُمُ اَلْحَقُّ مِنْ عِنْدِنٰا قٰالُوا لَوْ لاٰ أُوتِیَ مِثْلَ مٰا أُوتِیَ مُوسیٰ أَ وَ لَمْ یَکْفُرُوا بِمٰا أُوتِیَ مُوسیٰ مِنْ قَبْلُ قٰالُوا سِحْرٰانِ تَظٰاهَرٰا وَ قٰالُوا إِنّٰا بِکُلٍّ کٰافِرُونَ (48) قُلْ فَأْتُوا بِکِتٰابٍ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ هُوَ أَهْدیٰ مِنْهُمٰا أَتَّبِعْهُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (49) فَإِنْ لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَکَ فَاعْلَمْ أَنَّمٰا یَتَّبِعُونَ أَهْوٰاءَهُمْ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِینَ (50)
47-هر گاه ما پیش از فرستادن پیامبری آنها را به خاطر اعمالشان مجازات میکردیم میگفتند پروردگارا چرا رسولی برای ما نفرستادی تا آیات ترا پیروی کنیم و از مؤمنان باشیم؟اگر به خاطر این امر نبود مجازات آنها به جهت اعمالشان نیاز به ارسال پیامبر هم نداشت! 48-هنگامی که حق از نزد ما برای آنها آمد گفتند چرا مثل همان چیزی که به موسی داده شد به این پیامبر اعطا نگردیده است؟مگر بهانهجویانی همانند آنها معجزاتی را که در گذشته به موسی داده شد،انکار نکردند و گفتند این دو(موسی و هارون) دو نفر ساحرند که دست بدست هم دادهاند(تا ما را گمراه کنند)و ما به هر یک از آنها کافریم؟! 49-بگو،اگر راست میگوئید(که تورات و قرآن از سوی خدا نیست)کتابی هدایت بخشتر از ایندو بیاورید تا من از آن پیروی کنم.
50-هر گاه این پیشنهاد تو را نپذیرند،بدان آنها از هوسهای خود پیروی میکنند و آیا گمراهتر از آن کس که پیروی هوای نفس خویش کرده و هیچ هدایت الهی را نپذیرفته است کسی پیدا میشود؟مسلما خداوند قوم ستمگر را هدایت نمیکند.
هر روز به بهانهای از حق می گریزند
از آنجا که در آیات گذشته سخن از ارسال پیامبر ص به عنوان انذار کننده و بیمدهنده بود در نخستین آیه مورد بحث به لطفی که بر وجود پیامبر ص مترتب است اشاره کرده میگوید:"هر گاه ما پیش از فرستادن پیامبری آنها را به خاطر اعمالشان مجازات میکردیم،میگفتند:پروردگارا!چرا رسولی برای ما نفرستادی تا آیات تو را پیروی کنیم و از مؤمنان باشیم"اگر به خاطر این نبود مجازات آنها به جهت اعمال و کفرشان حتی نیاز به ارسال پیامبر نداشت( وَ لَوْ لاٰ
أَنْ تُصِیبَهُمْ مُصِیبَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَیَقُولُوا رَبَّنٰا لَوْ لاٰ أَرْسَلْتَ إِلَیْنٰا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیٰاتِکَ وَ نَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ
) (1).
در حقیقت آیه اشاره به این نکته است که راه حق روشن است،و هر عقلی حاکم به بطلان شرک و بتپرستی است،و زشتی بسیاری از اعمال آنها همچون مظالم و ستمها از مستقلات حکم عقل میباشد و حتی بدون فرستادن پیامبران در این زمینه میتوان آنها را مجازات کرد،ولی خداوند حتی در این قسمت که حکم عقل در آن واضح و روشن است برای اتمام حجت و نفی هر گونه عذر پیامبران را با کتابهای آسمانی و معجزات میفرستد تا کسی نگوید بدبختی ما به خاطر نبودن راهنما بود،اگر رهبر الهی داشتیم اهل هدایت و نجات بودیم.
به هر حال این آیه از آیاتی است که دلالت بر لزوم لطف از طریق ارسال پیامبران دارد،و نشان میدهد که سنت خداوند بر این است که قبل از ارسال پیامبر هیچ امتی را به خاطر گناهانشان مجازات نکند،همانگونه که در سوره نساء آیه 165 نیز میخوانیم: رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ لِئَلاّٰ یَکُونَ لِلنّٰاسِ عَلَی اللّٰهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ کٰانَ اللّٰهُ عَزِیزاً حَکِیماً :"ما پیامبرانی فرستادیم که بشارت دهنده و بیم دهنده بودند تا برای مردم بعد از این پیامبران حجتی باقی نماند و خداوند توانا و حکیم است".
*** سپس به بهانهجوئیهای آنها اشاره میکند که آنها بعد از ارسال رسل نیز
1) 1) بسیاری از مفسران تصریح کردهاند که جواب لولای اول محذوف است و جزای آن"لما ارسلنا رسولا"-یا-"لما وجب ارسال الرسل"بوده است،البته تعبیر دوم صحیحتر و واقعبینانهتر است و به هر حال این سخن مربوط به احکامی است که عقل مستقلا آن را درک میکند،و گرنه فرستادن پیامبران به دلائل دیگری نیز لازم است، هر چند یکی از فوائد آمدن پیامبران نیز تاکید"احکام عقلیه"همچون بطلان شرک و قبح ظلم و فساد است(دقت کنید).
دست از بهانهگیری برنداشتند،و باز به راههای انحرافی خود ادامه دادند میگوید:
"هنگامی که حق از نزد ما برای آنها آمد گفتند:چرا به این پیامبر مثل همان چیزی که به موسی داده شد اعطا نگردیده است"؟!( فَلَمّٰا جٰاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنٰا قٰالُوا لَوْ لاٰ أُوتِیَ مِثْلَ مٰا أُوتِیَ مُوسیٰ ).
چرا عصای موسی در دست او نیست؟چرا ید بیضا ندارد؟چرا دریا برای او شکافته نمیشود؟چرا دشمنانش غرق نمیشوند؟چرا و چرا؟!...
قرآن به پاسخ این بهانهجویی پرداخته میگوید:"مگر بهانهجویانی همانند اینها معجزاتی را که در گذشته به موسی داده شد انکار نکردند"؟!( أَ وَ لَمْ یَکْفُرُوا بِمٰا أُوتِیَ مُوسیٰ مِنْ قَبْلُ ).
"مگر نگفتند این دو(موسی و هارون)دو نفر ساحرند که دست به دست هم دادهاند(تا ما را گمراه کنند)و ما به هر کدام از آنها کافریم"!( قٰالُوا سِحْرٰانِ تَظٰاهَرٰا وَ قٰالُوا إِنّٰا بِکُلٍّ کٰافِرُونَ ).
تعبیر به"سحران"با اینکه قاعدتا"ساحران"باید گفته شود برای شدت تاکید است،چرا که عرب وقتی در مورد کسی مؤکدا سخن میگوید او را عین "عدالت"یا"ظلم"و یا"سحر"میشمرد.
این احتمال نیز وجود دارد که مراد از"سحران"دو معجزه بزرگ موسی "عصا"و"ید بیضاء"باشد.
و اگر گفته شود که این انکارها چه ارتباطی با مشرکان مکه دارد؟این مربوط به فرعونیان کفرپیشه است،پاسخ آن روشن است و آن اینکه منظور این است که مساله بهانه جویی چیز تازهای نیست،اینها همه از یک قماشند و سخنانشان شباهت زیادی با هم دارد و خط و روش و برنامه آنها یکی است.
تفسیر روشن آیه فوق همان بود که گفتیم ولی جمعی از مفسران آیه را طور دیگری تفسیر کردهاند و گفتهاند:منظور از" سِحْرٰانِ تَظٰاهَرٰا "حضرت موسی و پیامبر
بزرگ اسلام است چرا که مشرکان عرب میگفتند این هر دو ساحر بودند و ما نسبت به هر دو کافریم،و در اینجا یک جریان تاریخی نیز نقل کردهاند که اهل مکه گروهی را به سراغ رؤسای یهود در یکی از اعیادشان فرستادند و در باره پیامبر اسلام از آنها سؤال کردند که آیا محمد ص براستی پیامبر خدا است؟آنها در پاسخ گفتند:ما در تورات او را با اوصافش یافتهایم.
نمایندگان بازگشتند و ماجرا را به مشرکان مکه گفتند،در اینجا بود که آنها جمله"سحران تظاهرا"و" إِنّٰا بِکُلٍّ کٰافِرُونَ "(این هر دو ساحر بودند و ما نسبت به هر دو کافر هستیم)را گفتند (1).
اما با توجه به دو نکته این تفسیر،بعید به نظر میرسد:
نخست اینکه کمتر در تاریخ و روایات دیده شده که مشرکان عرب،موسی ع را متهم به ساحر بودن کنند و شاید فقط در اینجا چنین احتمالی داده شده باشد.
دیگر اینکه چگونه ممکن است کسی ادعا کند که موسی و محمد ص با وجود تقریبا دو هزار سال فاصله ساحرانی بودند که به پشتیبانی یکدیگر برخاستند مگر ممکن است ساحری از هزاران سال قبل بداند چه کسی در آینده،ظهور خواهد کرد و چه دعوی مطرح میکند؟! *** به هر حال مشرکان لجوج اصرار داشتند که چرا پیامبر اسلام ص معجزاتی همچون موسی نداشته است؟و از سوی دیگر نه به گفتهها و گواهی تورات در باره علائم پیامبر ص اعتنا میکردند،و نه به قرآن مجید و آیات پرعظمتش،لذا قرآن،روی سخن را به پیامبر ص کرده میگوید:"بگو اگر شما راست میگوئید که این دو کتاب از سوی خدا نیست،کتابی روشنتر و هدایتبخشتر از آنها از سوی خدا بیاورید تا من از آن پیروی کنم"
1) 1) تفسیر روح المعانی جلد 20 ص 81.
( قُلْ فَأْتُوا بِکِتٰابٍ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ هُوَ أَهْدیٰ مِنْهُمٰا أَتَّبِعْهُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ).
و به تعبیر دیگر آنها دنبال کتاب هدایت میگردند و دنبال معجزات،چه معجزهای بالاتر از قرآن و چه کتاب هدایتی بهتر از آن؟اگر چیزی در دست پیامبر اسلام جز این قرآن نبود برای اثبات حقانیت دعوتش کفایت میکرد،ولی آنها حقطلب نیستند بلکه مشتی بهانهجویانند.
*** سپس اضافه میکند:"اگر این پیشنهاد تو را نپذیرفتند بدان آنها از هوسهای خود پیروی میکنند"( فَإِنْ لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَکَ فَاعْلَمْ أَنَّمٰا یَتَّبِعُونَ أَهْوٰاءَهُمْ ).
زیرا انسانی که هواپرست نباشد،در برابر یک چنین پیشنهاد منطقی تسلیم میشود،اما آنها در هیچ صراطی مستقیم نیستند و هر پیشنهادی را به بهانهای رد میکنند.
ولی"آیا کسی گمراهتر از آن کس که پیروی هوای نفس خویش کرده و هیچ هدایت الهی را نپذیرفته است پیدا میشود"؟!( وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللّٰهِ ).
"مسلما خداوند جمعیت ظالمان را هدایت نمیکند"( إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ ).
اگر آنها حقطلب بودند و راه را گم کرده بودند،لطف الهی به مقتضای " وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا "شامل حالشان میشد،ولی آنها ستمگرند، هم بر خویش و هم بر جامعهای که در آن زندگی دارند ستم میکنند،آنها هدفی جز لجاج و عناد ندارند،چگونه ممکن است خداوند کمک به هدایت آنها کند.
هوا پرستی عامل گمراهی
در آیات فوق رابطه این دو با صراحت بیان شده و حتی گمراهترین مردم گروهی معرفی شدهاند که رهبر خود را هوای نفس خویش قرار دادهاند و هرگز هدایت الهی را نپذیرفتند.
هوای نفس،حجاب ضخیمی است در مقابل چشمان عقل انسان.
هوای نفس آن چنان دلبستگی به انسان نسبت به موضوعی میدهد که قدرت درک حقایق را از دست میدهد،چرا که برای درک حقیقت تسلیم مطلق در مقابل واقعیات،و ترک هر گونه پیشداوری و دلبستگی شرط است،تسلیم بیقید و شرط در مقابل هر چیز که عینیت خارجی دارد خواه شیرین باشد یا تلخ؟موافق تمایلات درونی ما یا مخالف؟هماهنگ با منافع شخصی یا ناهماهنگ؟ولی هوای نفس با این اصول سازگار نیست.
در این زمینه بحث مشروحی در ذیل آیه 43 سوره فرقان(جلد 15)نیز داشتهایم.
جالب اینکه در روایات متعددی آیه فوق به کسانی تفسیر شده است که امام و رهبر الهی را نپذیرفتهاند و تنها به آرای خویش تکیه میکنند (1).
این روایات که از امام باقر ع و امام صادق ع و بعضی دیگر از ائمه هدی ع نقل شده در حقیقت از قبیل مصداق روشن است و به تعبیر دیگر انسان نیازمند به هدایت الهی است،این هدایت گاهی در کتاب آسمانی منعکس میشود،و گاه در وجود پیامبر و سنت او،و گاه در اوصیای معصومش،و گاه در منطق عقل و خرد.
مهم آنست که انسان در خط هدایت الهی باشد و نه هوای نفس،تا بتواند از این انوار هدایت بهرهمند گردد.
1) 1) این روایات در اصول کافی و بصائر الدرجات-طبق نقل نور الثقلین ج 4 ص 132-آمده است.
وَ لَقَدْ وَصَّلْنٰا لَهُمُ اَلْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (51) اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ اَلْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ یُؤْمِنُونَ (52) وَ إِذٰا یُتْلیٰ عَلَیْهِمْ قٰالُوا آمَنّٰا بِهِ إِنَّهُ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّنٰا إِنّٰا کُنّٰا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ (53) أُولٰئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِمٰا صَبَرُوا وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ اَلسَّیِّئَةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ (54) وَ إِذٰا سَمِعُوا اَللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قٰالُوا لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَکُمْ أَعْمٰالُکُمْ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ لاٰ نَبْتَغِی اَلْجٰاهِلِینَ (55)
51-ما آیات قرآن را یکی بعد از دیگری برای آنها آوردیم شاید متذکر شوند.
52-کسانی که قبلا کتاب آسمانی به آنها دادهایم به آن(قرآن)ایمان میآورند.
53-و هنگامی که بر آنها خوانده میشود میگویند:به آن ایمان آوردیم،اینها همه حق است،و از سوی پروردگار ماست،ما قبل از این هم مسلمان بودیم.
54-آنها کسانی هستند که اجر و پاداششان را به خاطر شکیباییشان دو بار دریافت میدارند آنها به وسیله نیکیها بدیها را دفع میکنند،و از آنچه به آنان روزی دادهایم انفاق مینمایند.
55-هر گاه سخن لغو و بیهودهای بشنوند از آن روی میگردانند و میگویند اعمال ما از آن ماست،و اعمال شما از آن خودتان،سلام بر شما(سلام وداع)ما طالب جاهلان نیستیم!
در مورد شان نزول آیات فوق مفسران و راویان خبر،روایات گوناگونی نقل کردهاند که قدر مشترک همه آنها یک چیز است و آن ایمان آوردن گروهی از علمای یهود و نصاری و افراد پاکدل به آیات قرآن و پیامبر اسلام ص است.
از"سعید بن جبیر"نقل شده که این آیات در باره هفتاد نفر از کشیشهای مسیحی نازل شده است که"نجاشی"آنها را برای تحقیق از"حبشه"به"مکه" فرستاد،هنگامی که پیامبر اسلام ص سوره یس را برای آنها تلاوت کرد اشک شوق ریختند و اسلام آوردند (1).
بعضی دیگر گفتهاند این آیات در باره جمعی از نصارای نجران(شهری است در شمال یمن)نازل شده که نزد پیامبر اسلام ص آمدند و آیات قرآن را شنیدند و ایمان آوردند (2).
بعضی دیگر آن را در مورد"نجاشی"و یارانش میدانند (3).
و بعضی نزول آن را در باره"سلمان فارسی"و جمعی از علمای یهود،مانند "عبد اللّٰه بن سلام"و"تمیم الداری"و"جارود عبدی"دانستهاند (4).
و بالآخره بعضی نیز آن را اشاره به چهل نفر از علما و روشن ضمیران مسیحی میدانند که سی و دو نفرشان از حبشه با جعفر بن ابی طالب به مدینه آمدند و هشت نفر از شام که در میان آنها"بحیرا"راهب معروف شامی بود (5).
البته روایات سهگانه نخست متناسب با نزول این آیات در مکه است،و گفتار کسانی را که معتقدند تمام این سوره مکی است تایید میکند،ولی روایت چهارم و پنجم دلیل بر این است که این چند آیه استثناء در مدینه نازل شده و گواهی است
بر قول کسانی که آنها را"مدنی"میدانند.
به هر حال این آیات شاهد گویایی است بر اینکه گروهی از دانشمندان اهل کتاب با شنیدن آیات قرآن،اسلام را پذیرا شدند،زیرا ممکن نبود پیامبر ص چنین چیزی را بگوید در حالی که کسی از اهل کتاب به او ایمان نیاورده باشد چرا که مشرکان فورا به نفی و انکار برمیخاستند و جار و جنجال به راه میانداختند.
حقطلبان اهل کتاب به قرآن تو ایمان میآورند از آنجا که در آیات گذشته سخن از بهانههایی بود که مشرکان برای عدم تسلیم در مقابل حقایق قرآن مطرح میکردند،آیات مورد بحث از دلهای آمادهای سخن میگوید که با شنیدن این آیات،حق را پیدا کرده و به آن سخت وفادار ماندند،و از جان و دل تسلیم آن شدند،در حالی که قلبهای تاریک جاهلان متعصب کمترین اثری از خود نشان نداد! میفرماید:"ما آیات قرآن را یکی بعد از دیگری برای آنها آوردیم شاید متذکر شوند"( وَ لَقَدْ وَصَّلْنٰا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ ) (1).
این آیات همچون قطرات باران پیوسته به یکدیگر بر آنها نازل شد،در شکلهای متنوع،و کیفیات متفاوت،گاهی وعده پاداش،گاهی وعید دوزخ،گاه نصیحت و اندرز،گاه تهدید و انذار،گاه استدلالات عقلی،و گاه تاریخ عبرتانگیز و پر بار گذشتگان خلاصه مجموعهای کامل و بسیار متجانسی که هر قلبی مختصر آمادگی داشته باشد او را به خود جذب میکند،اما کوردلان نپذیرفتند.
*** ولی"کسانی که قبلا کتاب آسمانی به آنها دادهایم(از یهود و نصاری)به
1) 1) "وصلنا"از ماده"وصل"به معنی ارتباط دادن و متصل کردن است و چون به باب"تفعیل"رفته معنی کثرت و تاکید نیز از آن استفاده میشود.
قرآن ایمان میآورند"( اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ یُؤْمِنُونَ ).
چرا که آن را هماهنگ با نشانههایی میبینند که در کتب آسمانی خود یافتهاند.
جالب اینکه اینها فقط گروهی بودند از اهل کتاب،اما آیه فوق از آنها به عنوان"اهل کتاب"بدون هیچ قیدی یاد میکند شاید اشاره به اینکه اهل کتاب واقعی اینها بودند و دیگران هیچ! *** سپس میافزاید:"هنگامی که این آیات بر آنها خوانده میشود میگویند:
به آن ایمان آوردیم،اینها مسلما حق است،و از سوی پروردگار ما است"( وَ إِذٰا یُتْلیٰ عَلَیْهِمْ قٰالُوا آمَنّٰا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنٰا ).
آری تلاوت این آیات بر آنها کافی بود که"آمنا"بگویند و تصدیق کنند.
سپس اضافه میکند:
نه تنها امروز تسلیم سخنان پروردگاریم که"قبل از این هم مسلمان بودیم" ( إِنّٰا کُنّٰا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ ).
ما نشانههای این پیامبر را در کتب آسمانی خود یافته بودیم،و به او دل بسته بودیم و با بیصبری انتظار او را میکشیدیم،و در اولین فرصت که گمشده خود را یافتیم آن را گرفتیم و با جان و دل پذیرفتیم.
*** سپس قرآن به پاداش عظیم این گروه تقلیدشکن و حقطلب پرداخته چنین میگوید:"آنها کسانی هستند که اجر و پاداششان را به خاطر صبر و شکیباییشان دو بار دریافت میدارند"!( أُولٰئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِمٰا صَبَرُوا ).
یک بار به خاطر ایمانشان به کتاب آسمانی خودشان که به راستی نسبت به آن وفادار و پایبند بودند،و یک بار هم به خاطر ایمان آوردن به پیامبر اسلام،پیامبر
موعودی که کتب پیشین از او خبر داده بود.
این احتمال نیز وجود دارد که دو بار پاداش گرفتن آنها به خاطر آنست که هم به پیامبر اسلام قبل از ظهورش ایمان داشتند و هم بعد از ظهورش ایمان آوردند چنان که از آیات گذشته این معنی استفاده میشود.
و آنها برای انجام وظیفه در هر دو مرحله،صبر و استقامت فراوان به خرج دادند،نه منحرفان یهود و نصاری،عمل آنها را میپسندیدند،و نه تقلید از نیاکان و جو اجتماعی به آنها اجازه رها کردن دین سابق میداد،اما آنها ایستادند و پا بر سر منافع خویش و هوای نفس گذاردند و پاداش عظیم الهی را دو چندان کسب کردند.
سپس به یک رشته از اعمال صالح آنها که هر یک از دیگری ارزندهتر است اشاره میکند این اعمال عبارتند از"دفع سیئات بوسیله حسنات""انفاق از نعمتهای الهی"و"برخورد بزرگوارانه با جاهلان"که به انضمام"صبر و شکیبایی"که در جمله قبل آمد،چهار صفت ممتاز میشود.
نخست میگوید:"آنها بوسیله نیکیها،بدیها را دفع میکنند"( وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ ).
با گفتار نیکو،سخنان زشت را،و با معروف،منکر را،و با حلم،جهل جاهلان را،و با محبت عداوت و کینهتوزی را،و با پیوند دوستی و صله رحم،قطع پیوند را،خلاصه آنها سعی میکنند بجای اینکه بدی را با بدی پاسخ گویند با نیکی دفع کنند! این یک روش بسیار مؤثری است در مبارزه با مفاسد،مخصوصا در برابر گروهی از لجوجان و قرآن کرارا روی آن تکیه کرده است(شرح مبسوطی در این زمینه در جلد دهم صفحه 190 ذیل آیه 22 رعد و جلد چهاردهم سوره مؤمنون ذیل آیه 96 دادهایم).
دیگر اینکه"از آنچه به آنان روزی دادهایم انفاق میکنند"( وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ ).
نه تنها از اموال و ثروتشان که از علم و دانش و نیروی فکری و جسمی و وجاهت اجتماعیشان که همه مواهب و روزیهای الهی است در راه نیازمندان میبخشند.
*** و بالآخره آخرین امتیاز عملی آنان این است که"هر گاه سخن لغو و بیهودهای بشنوند از آن روی میگردانند"( وَ إِذٰا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ ).
هرگز"لغو"را با"لغو"پاسخ نمیگویند،و جهل را با جهل جواب نمیدهند،بلکه به بیهودهگویان"میگویند اعمال ما از آن ما است و اعمال شما از آن خودتان"!( وَ قٰالُوا لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَکُمْ أَعْمٰالُکُمْ ).
نه شما را به جرم اعمال ما میگیرند و نه ما را به جرم اعمال شما،اما به زودی خواهید دانست که عمل هر یک از ما چه محصولی به بار آورده است.
سپس میافزاید آنها با جاهلان بیهودهگو و کسانی که با سخنان موذیانه سعی میکنند اعصاب افراد با ایمان و نیکوکار را درهم بریزند،وداع میگویند و گفتارشان این است:"سلام بر شما ما طالب جاهلان نیستیم"!( سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ لاٰ نَبْتَغِی الْجٰاهِلِینَ ).
ما نه اهل زشتگویی و جهل و فسادیم،و نه خواهان آن، ما خواهان دانشمندان روشن ضمیر و علمای عامل و مؤمنان راستین هستیم.
و به این ترتیب آنها بجای اینکه نیروهایشان را در مقابله با جاهلان کوردل و زشتگویان بیخبر به هدر دهند با بزرگواری از کنار آنها گذشته به هدفها و برنامههای اساسی خود میپردازند.
قابل توجه اینکه آنها با این گونه افراد که روبرو میشوند سلام تحیت
نمیگویند بلکه سلامشان سلام وداع است! ***
دلهای آماده ایمان
در آیات فوق،ترسیم بسیار گویا و زیبایی از قلوبی که بذر ایمان را در خود جای داده و پرورش میدهند آمده است.
آنها از قماش افراد بیشخصیتی که مخزنی از جهل و تعصب،بدزبانی و بیهودهگویی،بخل و کینهتوزی هستند نمیباشند.
آنها بزرگمردان و پاک زنانی هستند که قبل از هر چیز زنجیرهای اسارت تقلید کورکورانه را درهم شکستهاند،سپس با دقت به ندای منادی توحید گوش فرا داده به محض اینکه دلائل حق را به قدر کافی یافتند،به آن دل میبندند.
بدون شک باید غرامت زیادی برای این تقلیدشکنی و جدا شدن از انحراف محیطشان بپردازند،و محرومیتها و ناراحتیهای فراوانی را متحمل شوند،ولی آنها آن قدر صبر و شکیبایی دارند که به خاطر هدف بزرگشان از عهده این مشکلات بر میآیند.
آنها نه کینهتوزند که هر بدی را با بدتر پاسخ گویند و نه بخیل و خسیسند که مواهب الهی را تنها به خودشان تخصیص دهند.
آنها بزرگوارانی هستند که علاوه بر همه اینها از دروغ و سرگرمی ناسالم و جر و بحثهای بیهوده و سخنان بیمعنی و شوخیهای رکیک و مانند آن برکنارند زبانی پاک و قلبی پاکتر دارند،و هرگز نیروهای فعال و سازنده خود را با درگیری جاهلان تباه نمیکنند،و حتی در بسیاری از موارد سکوت را که بهترین پاسخ این نابخردان است بر سخن گفتن ترجیح میدهند.
آنها در فکر اعمال و مسئولیات خویشند،آنها چون تشنه کامانی که به سراغ چشمه آب میروند،تشنه علم و دانش و خواهان حضور در جلسات علماء و دانشمندانند.
آری این بزرگوارانند که میتوانند رسالت ایمان را در خود پذیرا شوند و اجر خود را نه یک بار که دو بار از پیشگاه خدا دریافت دارند.
اینها سلمانها،بحیراها،نجاشیها و حقجویانی همسنگر و هم خط آنها هستند که در برابر انواع ناملایمات برای رسیدن به سر منزل ایمان مقاومت به خرج میدهند.
جالب اینکه در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:
نحن صبراء و شیعتنا اصبر منا و ذلک انا صبرنا علی ما نعلم و صبروا علی ما لا یعلمون: "ما شکیبایانیم و پیروان ما از ما شکیباترند!،چرا که ما از اسرار امور آگاهیم و شکیبایی میکنیم(و طبعا این کار آسانتر است)ولی آنها بیآنکه اسرار را بدانند صبر و شکیبایی را از دست نمیدهند".
فکر کنید دو نفر جانباز راه خدا قدم به میدان جهاد میگذارند یکی از پایان کار با خبر است و میداند نتیجه این جهاد پیروزی است،اما دومی با خبر نیست،آیا از یک نظر صبر دومی بیشتر از صبر اولی نمیباشد؟ یا فی المثل قرائن نشان میدهد که هر دو شربت شهادت مینوشند،اما یکی میداند که در شهادتش چه اسراری نهفته است و چه موجی در آینده در اعصار و قرون متمادی ایجاد میکند و چه الگویی برای آزادگان میشود،اما دیگری از اسرار آینده آگاه نیست بدون شک دومی از این نظر صبر بیشتری به خرج میدهد.
در حدیث دیگری در تفسیر علی بن ابراهیم آمده که منظور از"لغو"در
آیه فوق"کذب"و"لهو"و"غنا"است،و پرهیزکنندگان امامانند.
پیدا است که هر دو قسمت حدیث از قبیل بیان مصداق روشن است و گرنه لغو مفهوم گستردهای دارد که غیر اینها را نیز شامل میشود،و اعراضکنندگان از لغو نیز همه مؤمنان راستین هستند،هر چند امامان در صف مقدم جای دارند.
إِنَّکَ لاٰ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ (56) وَ قٰالُوا إِنْ نَتَّبِعِ اَلْهُدیٰ مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنٰا أَ وَ لَمْ نُمَکِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً یُجْبیٰ إِلَیْهِ ثَمَرٰاتُ کُلِّ شَیْءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنّٰا وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (57)
56-تو نمیتوانی کسی را که دوست داری هدایت کنی،ولی خداوند هر کس را بخواهد هدایت میکند،و او از هدایتیافتگان آگاهتر است.
57-آنها گفتند:ما اگر هدایت را همراه تو پذیرا شویم ما را از سرزمینمان میربایند! آیا ما حرم امنی در اختیار آنها قرار ندادیم که ثمرات هر چیزی(از هر شهر و دیاری)به سوی آن آورده میشود،ولی اکثر آنها نمیدانند!
هدایت تنها به دست خدا است
گرچه در شان نزول آیه نخست از این آیات بحثهای زیادی کردهاند اما چنان که خواهیم دید روایاتی است بیاعتبار و بیارزش که گویا برای مقاصد خاصی جعل شده است و لذا بهتر این دیدیم که تفسیر آیه را از خود قرآن مجید بخواهیم و بعد به نقد و بررسی آن روایات مشکوک یا مجعول برویم.
با توجه به اینکه در آیات گذشته سخن از دو گروه در میان بود:گروهی
مشرکان لجوج از اهل مکه که هر چند رسول خدا ص اصرار برای هدایت آنها داشت،نور ایمان در قلبشان نفوذ کرد و به عکس گروهی از اهل کتاب و افراد دوردست،هدایت الهی را پذیرفتند و عاشقانه در راه اسلام پافشاری و ایثار کردند حتی از مخالفت بستگان و خویشاوندان نزدیک و جاهلان خودخواه وحشتی به دل راه ندادند.
با توجه به این امور نخستین آیه مورد بحث پرده از روی این حقیقت برمیدارد که"تو نمیتوانی هر که را دوست داری هدایت کنی،ولی خداوند هر کس را بخواهد هدایت میکند،و او از هدایتیافتگان آگاهتر است"( إِنَّکَ لاٰ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ ).
او میداند چه افرادی لایق پذیرش ایمانند،او میداند چه قلبهایی برای حق میطپند،او میداند در چه سرهایی،سودای عشق خدا است،آری او این افراد شایسته را خوب میشناسد و به آنها توفیق میدهد و لطفش را رفیق راه آنها میسازد تا به سوی ایمان رهنمون شوند.
اما تاریکدلان زشت سیرتی که در دل با حق دشمنند،و با تمام قدرتشان به پیکار با فرستادگان خدا برخاستهاند،و از نظر زندگی آن قدر آلوده و ننگینند که لایق نور ایمان نیستند،خداوند هرگز چراغ توفیق را فرا راه آنها قرار نمیدهد.
بنا بر این منظور از هدایت در اینجا"ارائه طریق"نیست،چرا که ارائه طریق کار اصلی پیامبر ص است و بدون استثناء راه را به همه نشان میدهد،بلکه منظور از هدایت در اینجا"ایصال به مطلوب"و رسانیدن به سر منزل مقصود است این تنها کار خدا است که بذر ایمان را در دلها بپاشد و کار او هم بیحساب نیست او به دلهای آماده نظر میافکند و این نور آسمانی را بر آنها میپاشد.
به هر حال این آیه یک نوع دلداری برای پیامبر ص است که به این واقعیت
توجه کند نه اصرار بر شرک از ناحیه گروهی از بتپرستان مکه بیدلیل است، و نه ایمان مخلصانه مردم حبشه یا نجران و امثال سلمانها و بحیراها.
هرگز از عدم ایمان گروه اول نگرانی به خود راه نده،که این نور الهی به سراغ دلهای آماده میرود و در آنجا ورود میکند و خیمه میزند.
نظیر این مضمون در آیات قرآن فراوان است:
در آیه 272 بقره میخوانیم: لَیْسَ عَلَیْکَ هُدٰاهُمْ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ :"هدایت آنها بر تو نیست خدا هر که را بخواهد هدایت میکند".
و در آیه 37 نحل میخوانیم: إِنْ تَحْرِصْ عَلیٰ هُدٰاهُمْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ یُضِلُّ :
"اگر اصرار بر هدایت این گروه داشته باشی مؤثر نیست،چرا که خدا کسی را که گمراه کرده است هدایت نمیکند".
و در آیه 43 یونس آمده است: أَ فَأَنْتَ تَهْدِی الْعُمْیَ وَ لَوْ کٰانُوا لاٰ یُبْصِرُونَ :
"تو میخواهی نابینایان را هدایت کنی هر چند چیزی را نمیبینند و حقیقتی را درک نمیکنند"! و بالآخره در آیه 4 سوره ابراهیم به عنوان یک قانون کلی میفرماید: فَیُضِلُّ اللّٰهُ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ :"خدا هر کس را بخواهد گمراه میکند و هر کس را خدا بخواهد هدایت میکند و او عزیز حکیم است".
آخرین جمله آیه اخیر به خوبی نشان میدهد که مشیت الهی در باره این دو گروه بیحساب نیست بلکه بر طبق حکمت و برنامه لیاقتها و تلاشها و کوششهای افراد است،تنها بر این اساس است که خدا توفیق هدایت را نصیب گروهی میکند و یا از گروهی سلب مینماید.
*** در دومین آیه مورد بحث،سخن از کسانی میگوید که در دل به حقانیت
اسلام معترف بودند ولی روی ملاحظات منافع شخصی،حاضر به قبول ایمان نبودند میفرماید:"آنها گفتند ما اگر هدایت را همراه تو پذیرا شویم و از آن پیروی کنیم ما را از سرزمینمان میربایند"!( وَ قٰالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدیٰ مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنٰا ) (1). در تفاسیر آمده که این سخن را"حارث بن نوفل"بیان کرد،خدمت پیامبر ص رسید عرض نمود ما میدانیم که گفتار تو حق است اما چیزی که مانع میشود از برنامه تو پیروی کنیم و ایمان بیاوریم ترس از هجوم عرب بر ما است که ما را از سرزمینمان بربایند،و ما قدرت مقابله با آنها را نداریم! (2).
این سخن را کسی میگوید که قدرت پروردگار را ناچیز میشمرد و قدرت مشتی عرب جاهلی را عظیم،این سخن را کسی میگوید که هنوز به عمق عنایتها و حمایتهای الهی آشنا نیست،و نمیداند چگونه او یارانش را یاری و دشمنانش را در هم میشکند،لذا قرآن در پاسخ آنها چنین میگوید:"آیا ما حرم امنی در اختیار آنها قرار ندادیم که ثمرات و محصولات هر شهر و دیاری به سوی آن آورده میشود"؟!( أَ وَ لَمْ نُمَکِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً یُجْبیٰ إِلَیْهِ ثَمَرٰاتُ کُلِّ شَیْءٍ ) (3).
"ولی اکثر آنها نمیدانند"( وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
خداوندی که سرزمین شورهزار و سنگلاخ بیآب و درختی را حرم امن قرار داد،و آن چنان دلها را متوجه آن ساخت که بهترین محصولات از نقاط مختلف
1) 1) "معک"در آیه فوق متعلق به"نتبع"میباشد،این احتمال نیز وجود دارد که تعلق به"هدی"پیدا کند که تفاوت مختصری در معنی خواهد داشت.
2) 2) "مجمع البیان"ذیل آیه مورد بحث.
3) 3) "یجبی"از ماده"جبایة"به معنی جمع کردن است،و لذا به حوض که آب را در خود جمع میکند"جابیه"میگویند-ضمنا"نمکن"در آیه فوق به معنی "نجعل"است و"حرما"مفعول آن است و گرنه"نمکن"در معنی اصلی که تمکین دادن است بوسیله"فی"متعدی میشود.
جهان را به سوی آن میآورند،قدرت خود را بخوبی نشان داده است،کسی که چنین قدرتنمایی کرده و اینهمه"امنیت"و"نعمت"را در چنین سرزمینی قرار داده و با چشم خود آثار آن را میبینید و سالها از آن بهره گرفتهاید چگونه قادر نیست شما را در برابر هجوم مشتی اعراب بتپرست حفظ کند؟! شما در حال کفر مشمول این دو نعمت بزرگ الهی،"امنیت"و"مواهب زندگی"بودید چگونه ممکن است خداوند بعد از اسلام شما را از آن محروم سازد،دل قوی دارید و ایمان بیاورید و محکم بایستید که خدای کعبه و مکه با شما است.
در اینجا این سؤال مطرح است که تاریخ نشان میدهد حرم مکه برای مسلمانان آن قدر هم امن و امان نبود،مگر گروهی از مسلمانان را در آنجا آزار و شکنجه ندادند؟مگر آن همه سنگ بر بدن پیامبر ص نزدند؟مگر بعضی از مسلمانان را در مکه نکشتند؟مگر گروهی با"جعفر"و بقیه با پیامبر اسلام ص سرانجام از آنجا به خاطر ناامنی هجرت نکردند؟! در پاسخ میگوئیم:اولا:با تمام این امور باز مکه نسبت به بقیه نقاط امنیت بیشتری داشت،و عرب برای آن احترام و قداستی قائل بود،باز هم جنایاتی را که در نقاط دیگر مرتکب میشدند نمیتوانستند در آنجا انجام دهند،خلاصه حتی در عین ناامنی،حرم مکه از امنیت نسبی قابل توجهی برخوردار بود،مخصوصا این امنیت از ناحیه اعراب بیرون مکه بیشتر رعایت میشد.
ثانیا:درست است که در آغاز اسلام مدت کوتاهی این سرزمین امن الهی دستخوش پارهای از ناامنیها شد،ولی چیزی نگذشت که به صورت کانونی بزرگ از امنیت پایدار و مرکزی عظیم از انواع نعمتها درآمد،بنا بر این تحمل این مشکلات زودگذر برای رسیدن به نعمتهای بزرگ کار سخت و پیچیدهای نبود.
به هر حال بسیارند کسانی که از ترس تزلزل منافع شخصیشان همچون حارث
بن نوفل،دست از هدایت و ایمان برمیدارند در حالی که ایمان به خدا و تسلیم در برابر فرمان او،نه تنها"منافع معنوی"آنها را تامین میکند که در تامین منافع مشروع مادی و محیط امن و سالم برای آنها نیز فوق العاده مؤثر است،ناامنیها و کشتارها و غارتگریهایی را که در دنیای به اصطلاح متمدن امروز،دنیایی که از ایمان و هدایت دور افتاده است میبینیم گواه زنده این مدعا است.
توجه به این نکته نیز لازم است که خداوند در اینجا اول نعمت امنیت را میشمرد و بعد جلب ارزاق را از همه جا به سوی مکه،این تعبیر ممکن است بیانگر این واقعیت باشد که تا امنیت در شهر و کشوری حکمفرما نگردد وضع اقتصادی آنها سامان نخواهد یافت،شرح این سخن را ذیل آیه 35 سوره ابراهیم دادهایم(جلد 10 صفحه 366).
و نیز جالب اینکه یجبی به صورت فعل مضارع آمده که دال بر استمرار در حال و آینده است،و ما امروز بعد از گذشتن چهارده قرن با چشم خود شاهد مفهوم این سخن و استمرار جلب همه نوع مواهب به سوی این سرزمین هستیم، کسانی که خانه خدا را زیارت میکنند با چشم خود میبینند این سرزمین خشک و سوزان و بیآب و علف در میان انواع بهترین نعمتها غرق است،و شاید در هیچ نقطهای از دنیا این وفور نعمت نباشد.
ایمان ابو طالب و جنجالی که در این زمینه برپا کردهاند!
ابتدا این موضوع برای کسانی که اهل مطالعه هستند عجیب جلوه میکند که چرا گروهی از راویان اخبار اصرار داشتند ابو طالب عموی پیامبر ص را که به اتفاق همه مسلمانان جهان از کسانی بود که حد اکثر فداکاری و ایثار و حمایت
را در مورد پیامبر اسلام ص انجام داد،بیایمان و مشرک جلوه دهند و کافر بمیرانند؟! چرا در باره دیگران که نقشی در تاریخ اسلام نداشتند این همه اصرار نیست؟ اینجا است که با خبر میشویم مساله یک مساله عادی نیست،سپس با کمی دقت به اینجا میرسیم که پشت سر این بحثهای تاریخی و روایی بازی سیاسی خطرناکی از ناحیه رقبا و دشمنان علی ع در جریان بوده،آنها اصرار داشتند هر فضیلتی را از او سلب کنند و حتی پدر ایثارگر و فداکارش را مشرک قلمداد کنند و بیایمان از دنیا ببرند! یقینا"بنی امیه"و هواخواهان آنها در عصر خود،و حتی پیش از آنکه به حکومت برسند،هر جا توانستند به این فکر دامن زدند و کوشش داشتند از هر جا که ممکن است شواهدی هر چند سست و بیپایه برای اثبات این مدعا سر هم کنند.
ما قطع نظر از این موج انحرافی سیاسی کثیف و آلوده که خود از جهاتی قابل دقت و مطالعه است،مساله را به عنوان یک مساله صرفا تاریخی و تفسیری بطور بسیار فشرده(آن چنان که وضع کتاب ایجاب میکند)مورد بررسی قرار میدهیم تا روشن شود در پشت سر این جنجالها هیچگونه مدرک معتبری وجود ندارد،بلکه شواهد زندهای بر ضد آن در دست داریم:
1-آیه مورد بحث( إِنَّکَ لاٰ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ ...)چنان که دیدیم هیچگونه ارتباطی با ابو طالب ندارد و آیات قبل از آن بخوبی دلالت میکند که در باره گروهی از مؤمنان اهل کتاب در برابر مشرکان مکه است.
جالب اینکه فخر رازی که خود به اصطلاح اجماع مسلمین را بر نزول آیه در باره ابو طالب نقل کرده،تصریح میکند که در ظاهر آیه کمترین دلالتی بر کفر
ابو طالب نیست (1).
اما با این حال چرا اصرار دارند که آن را به شرک ابو طالب ارتباط دهند راستی وحشتآور است.
2-مهمترین دلیلی که در این زمینه اقامه کردهاند ادعای اجماع مسلمین است که ابو طالب،مشرک از دنیا رفته است! در حالی که چنین اجماعی دروغ محض است،چنان که مفسر معروف اهل سنت"آلوسی"در"روح المعانی"تصریح کرده است که این مساله اجماعی نیست و حکایت اجماع مسلمین یا مفسرین بر اینکه آیه فوق در باره ابو طالب نازل شده صحیح به نظر نمیرسد،چرا که علمای شیعه و بسیاری از مفسرین آنها معتقد به اسلام ابو طالب هستند و ادعای اجماع ائمه اهل بیت بر این معنی کردهاند،بعلاوه اکثر قصیدههای ابو طالب شهادت بر ایمان او میدهد (2).
3-دقت و بررسی نشان میدهد که این ادعای اجماع از اخبار آحادی سر چشمه میگیرد که هیچ اعتباری به آن نیست،و در سند این روایات افراد مشکوک یا کذابی هستند.
از جمله روایتی است که"ابن مردویه"با سند خودش از"ابن عباس" نقل کرده که آیه" إِنَّکَ لاٰ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ "در باره ابو طالب نازل شده است، پیامبر ص به او اصرار کرد اسلام بیاورد او نپذیرفت! (3).
در حالی که در سند این روایت"ابو سهل سری"است که بنا به تصریح بعضی از بزرگان علم رجال،او یکی از دروغپردازان و جعل کنندگان و سارقان حدیث بود،و همچنین"عبد القدوس ابی سعید دمشقی"که باز در سند این حدیث
است،او نیز از"کذابین"است! (1).
ظاهر تعبیر حدیث،چنین گواهی میدهد که ابن عباس بدون واسطه این حدیث را نقل کرده و خودش شاهد و ناظر بوده،در حالی که میدانیم ابن عباس، سه سال قبل از هجرت متولد شد،بنا بر این هنگام وفات ابو طالب هنوز از پستان مادر شیر میخورد!و این نشان میدهد که جاعلان حدیث حتی در کار خود ناشی بودهاند.
حدیث دیگری در این زمینه از"ابو هریره"نقل کردهاند،میگوید:
هنگامی که وفات ابو طالب فرا رسید،پیامبر ص به او فرمود:"ای عمو بگو لا اله الا اللّٰه تا من روز قیامت نزد خدا برای تو گواهی به توحید دهم"ابو طالب گفت:"اگر نه به خاطر این بود که قریش مرا سرزنش میکرد که او به هنگام مرگ از روی ترس،اظهار ایمان نمود من شهادت به توحید میدادم،و چشم تو را روشن میساختم!در این هنگام آیه" إِنَّکَ لاٰ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ "نازل شد"! (2).
باز ظاهر حدیث این است که"ابو هریره"شخصا شاهد چنین مطلبی بوده است در حالی که میدانیم ابو هریره در سال فتح خیبر،یعنی هفت سال بعد از هجرت اظهار اسلام کرد، او کجا و وفات ابو طالب که قبل از هجرت واقع شد کجا؟! بنا بر این آثار جعل ناشیانه در این حدیث نیز نمایان است.
و اگر گفته شود ابن عباس و ابو هریره،خود شاهد این ماجرا نبودند،و این داستان را از دیگری شنیدهاند،سؤال میکنیم از چه کسی؟شخصی که این روایت را برای این دو نفر بیان کرده ناشناس و مجهول است،و چنین حدیثی را مرسل مینامند و همه میدانند اعتباری به احادیث مرسل نیست.
متاسفانه جمعی از مفسران و راویان اخبار بدون دقت و مطالعه این گونه
احادیث را در کتابهای خود از یکدیگر گرفته و نقل کردهاند،و کمکم برای خودشان اجماعی درست کردهاند اما کدام اجماع؟و کدام حدیث معتبر؟ 4-از همه اینها گذشته متن همین احادیث مجعول نشان میدهد که ابو طالب ایمان به حقانیت پیامبر ص داشته،هر چند روی ملاحظاتی بر زبان جاری نمیکرده،و میدانیم ایمان به قلب است و زبان جنبه طریقت دارد،در بعضی از احادیث اسلامی،وضع ابو طالب به اصحاب کهف تشبیه شده است که ایمان در دل داشتند هر چند به عللی قدرت اظهار آن را نداشتند (1).
5-مگر میتوان در مسالهای به این مهمی،یک جانبه بحث کرد و تنها به روایت مرسله از ابو هریره و ابن عباس و مانند آن قناعت نمود؟چرا اجماع امامان اهل بیت ع و چرا اجماع علمای شیعه در اینجا مورد توجه قرار نمیگیرد؟!با آنکه آنها به وضع خاندان پیامبر آشناترند.
ما امروز اشعار زیادی از ابو طالب در دست داریم که ایمان او را به اسلام و رسالت محمد ص به عنوان پیامبر اسلام با وضوح تمام بیان میکند،این اشعار را بسیاری از بزرگان و دانشمندان در کتابهایشان آوردهاند،و ما نمونههای گویایی از آن را در جلد پنجم تفسیر نمونه صفحه 194 به بعد(ذیل آیه 26 سوره انعام) از منابع معروف اهل سنت نقل کردیم.
6-از همه اینها گذشته تاریخ زندگی ابو طالب و فداکاری عظیم او نسبت به پیامبر ص و علاقه شدید پیامبر ص و مسلمانان نسبت به او تا آنجا که سال مرگش را"عام الحزن"(سال اندوه)نام نهادند،همه نشان میدهد که او به اسلام عشق میورزید و دفاعش از پیامبر ص به عنوان دفاع از یک خویشاوند نبود، بلکه به صورت دفاع یک مؤمن مخلص و یک عاشق پاکباخته و سرباز فداکار از جان
1) 1) "تفسیر صافی"و"تفسیر برهان"ذیل آیه مورد بحث.
گذشته از رهبر و پیشوای خود بود،با این حال چقدر غفلت و بیخبری و ناسپاسی و ظلم است که گروهی اصرار داشته باشند،این مؤمن موحد مخلص را از دنیا ببرند؟! (1).
1) 1) در این زمینه به بحث مشروح دیگری که در جلد پنجم تفسیر نمونه صفحه 191 به بعد آوردهایم مراجعه فرمائید.
وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَرْیَةٍ بَطِرَتْ مَعِیشَتَهٰا فَتِلْکَ مَسٰاکِنُهُمْ لَمْ تُسْکَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلاّٰ قَلِیلاً وَ کُنّٰا نَحْنُ اَلْوٰارِثِینَ (58) وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ اَلْقُریٰ حَتّٰی یَبْعَثَ فِی أُمِّهٰا رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِنٰا وَ مٰا کُنّٰا مُهْلِکِی اَلْقُریٰ إِلاّٰ وَ أَهْلُهٰا ظٰالِمُونَ (59) وَ مٰا أُوتِیتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَمَتٰاعُ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ زِینَتُهٰا وَ مٰا عِنْدَ اَللّٰهِ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (60)
58-بسیاری از شهرها و آبادیهایی که بر اثر فزونی نعمت مست و مغرور شده بود هلاک کردیم.این خانههای آنهاست(که ویران شده)و بعد از آنها جز اندکی کسی در آن سکونت نکرد،و ما وارث آنان بودیم.
59-پروردگار تو هرگز شهرها و آبادیها را هلاک نمیکرد تا اینکه در کانون آنها پیامبری مبعوث کند که آیات ما را بر آنان بخواند،و ما هرگز آبادیهایی را هلاک نکردیم مگر آنکه اهلش ظالم بودند.
60-آنچه به شما داده شده متاع زندگی دنیا و زینت آن است و آنچه نزد خداست بهتر و پایدارتر است،آیا اندیشه نمیکنید؟
دلبستگیهای دنیا شما را نفریبد
در آیات گذشته سخن از این بود که بعضی از کفار مکه متوسل به این عذر میشدند که اگر ما ایمان بیاوریم،عرب به ما حمله میکند و ما را از سرزمینمان بیرون میراند و زندگی ما را مختل میکند،و در آیات گذشته یک پاسخ گویا به این سخن داده شد.
در آیات مورد بحث دو پاسخ دیگر به آن داده شده است:
نخست میفرماید:به فرض که شما ایمان را نپذیرفتید و در سایه کفر و شرک زندگی مرفه مادی پیدا کردید،اما فراموش نکنید:"ما بسیاری از شهرهایی را که مست و مغرور نعمت و زندگی مرفه بودند نابودشان کردیم"( وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَرْیَةٍ بَطِرَتْ مَعِیشَتَهٰا ).
آری غرور نعمت آنها را به طغیان دعوت کرد،و طغیان سرچشمه ظلم و بیدادگری شد،و ظلم ریشه زندگانی آنها را به آتش کشید.
"این خانهها و دیار آنها است که بعد از آنان جز مدت قلیلی کسی در آن سکونت نکرد"( فَتِلْکَ مَسٰاکِنُهُمْ لَمْ تُسْکَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلاّٰ قَلِیلاً ).
آری شهرها و خانههای ویران آنها هم چنان خالی و خاموش و بدون صاحب مانده است و اگر کسانی به سراغ آن آمدند افراد کم و در مدت کوتاهی بود.
"و ما وارث آنها بودیم"!( وَ کُنّٰا نَحْنُ الْوٰارِثِینَ ).
آیا شما مشرکان مکه نیز میخواهید در سایه کفر به همان زندگی مرفهی برسید که پایانش همانست که گفته شد،این چه ارزشی میتواند داشته باشد؟! "بطرت"از ماده"بطر"(بر وزن بشر)به معنی طغیان و غرور بر اثر فزونی نعمت است.
تعبیر به"تلک"که اسم اشاره به دور است و غالبا در امور قابل مشاهده به کار میرود ممکن است اشاره به سرزمین"عاد"و"ثمود"و"قوم لوط"باشد که در فاصلهای نه چندان زیاد با مردم مکه قرار داشت،یعنی در سرزمین احقاف (میان یمن و شام)یا در وادی القری و یا در سرزمین سدوم که همه آنها در مسیر کاروانهای تجاری اعراب مکه به شام بود و اعراب با چشم خود این دیار خالی را میدیدند که بعد از آنها کمتر کسی در آنجا سکونت گزیده بود.
جمله الا قلیلا که به صورت استثناء آمده است سه احتمال دارد:
نخست اینکه استثناء از"ساکنان"باشد،دوم از"مساکن"و سوم از "سکونت".
در صورت اول مفهومش این است که تنها گروه اندکی بعد از آنها ساکن این دیار شد،و در صورت دوم معنی چنین است که تنها خانههای اندکی از آنها بعدا مسکون شد و در صورت سوم مفهوم این است که تنها زمان کمی در آنها سکونت شده است،چرا که هر کس در این شهرهای شوم و بلاخیز،سکونت اختیار کرد به زودی طومار زندگانیش درهم پیچیده شد.
البته اراده هر سه معنی نیز طبق روش ما مشکل ایجاد نمیکند،هر چند معنی اول به نظر نزدیکتر میرسد.
بعضی نیز آن را اشاره به سکونت موقت مسافران به هنگام رفت و آمدشان از این مناطق دانستهاند،و بعضی قلیل را اشاره به جغدها و حیوانات وحشی دانستهاند قدر مسلم این است که این شهرهای آلوده به گناه و شرک چنان ویران گشت که دیگر روی آبادی به خود ندید.
تعبیر به" کُنّٰا نَحْنُ الْوٰارِثِینَ "اشاره به خالی ماندن آن دیار است و نیز اشارهای است به مالکیت حقیقی خداوند نسبت به همه چیز،که اگر مالکیت اعتباری بعضی اشیاء را موقتا به بعضی انسانها واگذار کند،چیزی نمیگذرد که
همه زائل میگردد و او وارث همگان خواهد بود.
*** آیه بعد در حقیقت جواب سؤال مقدری است و آن اینکه:اگر چنین است که خداوند طغیانگران را نابود میکند،پس چرا مشرکان مکه و حجاز را که طغیانگری را به حد اعلا رسانیده بودند و جهل و جنایتی نبود که مرتکب نشوند با عذابش نابود نکرد.
قرآن میگوید:"پروردگار تو هرگز شهرها و آبادیها را هلاک نمیکرد تا اینکه در کانون و مرکز آنها پیامبری بفرستد که آیات ما را بر آنان بخواند" ( وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُریٰ حَتّٰی یَبْعَثَ فِی أُمِّهٰا رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِنٰا ).
آری تا اتمام حجت نکنیم و پیامبران را با دستورات صریح نفرستیم مجازات نخواهیم کرد.
تازه بعد از اتمام حجت مراقب اعمال آنها هستیم،اگر ظلم و ستمی از آنها سر زد و مستوجب عذاب شدند مجازاتشان میکنیم"و ما هرگز شهرهایی را هلاک نمیکردیم مگر آنکه اهلش ظالم و ستمگر باشند"( وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُریٰ ... إِلاّٰ وَ أَهْلُهٰا ظٰالِمُونَ ).
تعبیر"ما کان ربک"یا"ما کنا"دلیل بر این است که این سنت همیشگی و جاودانگی خدا بوده و هست که بدون اتمام حجت کافی کیفر نمیدهد.
جمله" حَتّٰی یَبْعَثَ فِی أُمِّهٰا رَسُولاً "(تا در مرکز این شهرها پیامبری مبعوث کند)اشاره به این است که لزومی ندارد در هر شهر و روستا پیامبری مبعوث شود،همین اندازه که در یک کانون بزرگ که مرکز پخش اخبار و محل اندیشمندان و متفکران یک قوم است پیامبری مبعوث گردد کافی است،زیرا مردم تمام آن منطقه بر اثر نیازهای زندگی مرتبا به آنجا رفت و آمد دارند و هر خبری در آنجا باشد به سرعت در تمام منطقه و نقاط دور و نزدیک پخش میگردد،همانگونه
که آوازه قیام پیامبر اسلام ص در سرزمین مکه در مدت کوتاهی در تمام جزیره عربستان پیچیده و از آن هم فراتر رفت چون مکه ام القری بود،هم مرکز روحانی حجاز،و هم مرکز تجاری بود،و حتی در مدت کوتاهی به مراکز مهم تمدن آن زمان رسید.
بنا بر این آیه یک حکم کلی و عمومی را بیان میکند،و اینکه بعضی از مفسران آن را اشاره به مکه دانستهاند کاملا بیدلیل است و تعبیر به"فی امها"نیز یک تعبیر عام است،چرا که"ام"به معنی مادر و مرکز اصلی است و اختصاصی به مکه ندارد (1).
*** آخرین آیه مورد بحث پاسخ سومی است برای گفتار بهانهجویانی که میگفتند اگر ایمان بیاوریم عرب بر ما هجوم میکند و زندگی ما را به هم میریزد،قرآن میگوید:"آنچه را از این رهگذر به دست میآورید متاع بیارزش زندگی دنیا و زینت آن است"( وَ مٰا أُوتِیتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَمَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ زِینَتُهٰا ).
ولی آنچه نزد خدا است(از نعمتهای بیپایان جهان دیگر،و مواهب معنویش در این دنیا)بهتر و پایدارتر است"( وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ ).
چرا که تمام نعمتهای مادی دنیا دارای عوارض ناگوار و مشکلات گوناگونی است و هیچ نعمت مادی خالص از ضرر و خطر یافت نمیشود.
بعلاوه نعمتهایی که در نزد خدا است به خاطر جاودانگی آنها و زودگذر بودن مواهب این دنیا قابل مقایسه نیست،بنا بر این هم بهتر و هم پایدارتر است.
به این ترتیب در یک مقایسه ساده هر انسان عاقلی میفهمد که نباید آن را فدای این کرد، لذا در پایان آیه میفرماید:"آیا تعقل نمیکنید"؟!( أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ).
1) 1) در مورد اینکه آیا این آیه شامل مستقلات عقلیه نیز میشود یا نه در جلد 12 صفحه 51(ذیل آیه 15 سوره اسراء)بحثی داشتیم.
"فخر رازی"از یکی از فقها چنین نقل میکند که اگر کسی وصیت کند ثلث مالش را به عاقلترین مردم بدهند فتوای من این است که این ثلث را به کسانی بدهند که اطاعت فرمان حق میکنند،زیرا عاقلترین مردم کسی است که متاع اندک(زودگذری)را بدهد و سرمایه فراوان(پایداری)را بگیرد و این تنها در مورد مطیعان فرمان خدا صادق است.
سپس فخر رازی اضافه میکند که گویا او این حکم فقهی را از آیه مورد بحث استفاده کرده است (1).
1) 1) تفسیر کبیر فخر رازی جلد 25 صفحه 6.
أَ فَمَنْ وَعَدْنٰاهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاٰقِیهِ کَمَنْ مَتَّعْنٰاهُ مَتٰاعَ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا ثُمَّ هُوَ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ مِنَ اَلْمُحْضَرِینَ (61) وَ یَوْمَ یُنٰادِیهِمْ فَیَقُولُ أَیْنَ شُرَکٰائِیَ اَلَّذِینَ کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ (62) قٰالَ اَلَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمُ اَلْقَوْلُ رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ اَلَّذِینَ أَغْوَیْنٰا أَغْوَیْنٰاهُمْ کَمٰا غَوَیْنٰا تَبَرَّأْنٰا إِلَیْکَ مٰا کٰانُوا إِیّٰانٰا یَعْبُدُونَ (63) وَ قِیلَ اُدْعُوا شُرَکٰاءَکُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُمْ وَ رَأَوُا اَلْعَذٰابَ لَوْ أَنَّهُمْ کٰانُوا یَهْتَدُونَ (64)
61-آیا کسی که به او وعده نیک دادهایم و به آن خواهد رسید،همانند کسی است که متاع زندگی دنیا به او دادهایم،سپس روز قیامت(برای حساب و جزا)احضار میشود.
62-روزی را به خاطر بیاورید که خداوند آنها را ندا میدهد،و میگوید:کجا هستند شریکانی که برای من میپنداشتید؟! 63-گروهی(از معبودان)که فرمان عذاب در باره آنها مسلم شده میگویند:پروردگارا ما این(عابدان)را گمراه کردیم(آری)ما آنها را گمراه کردیم همانگونه که خود
گمراه شدیم،ما از آنها بیزاری میجوئیم،آنها در حقیقت ما را نمیپرستیدند (بلکه هوای نفس خویش را پرستش میکردند).
64-به آنها(عابدان)گفته میشود شما معبودهایتان را که شریک خدا میپنداشتید بخوانید (تا شما را یاری کند)آنها معبودهایشان را میخوانند،ولی جوابی به آنها نمیدهند.
در این هنگام عذاب الهی را(با چشم خود)میبینند،و آرزو میکنند ای کاش هدایت یافته بودند.
آنها هوای نفس خویش را میپرستیدند
در آیات گذشته سخن از کسانی بود که به خاطر تمتع و بهرهگیری از نعمتهای دنیا کفر را بر ایمان و شرک را بر توحید ترجیح دادهاند،در آیات مورد بحث وضع این گروه را در قیامت در برابر مؤمنان راستین مشخص میکند.
نخست با یک مقایسه که به صورت استفهام مطرح شده، و جدان همگان را به داوری میطلبد و میگوید:"آیا کسی که به او وعده نیک دادهایم،و به وعده خود قطعا خواهد رسید،با کسی که تنها از متاع دنیا به او بهره دادهایم،سپس روز قیامت در پیشگاه پروردگار برای حساب و جزاء احضار میشود یکسان است"؟ ( أَ فَمَنْ وَعَدْنٰاهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاٰقِیهِ کَمَنْ مَتَّعْنٰاهُ مَتٰاعَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا ثُمَّ هُوَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ مِنَ الْمُحْضَرِینَ ).
بدون شک،هر و جدان بیدار،وعدههای نیک الهی و مواهب عظیم و جاویدان او را بر بهرهگیری چند روز از نعمتهای فانی و لذات زودگذر که به دنبال آن درد و رنج جاویدان است ترجیح میدهد.
جمله" فَهُوَ لاٰقِیهِ "تاکیدی است بر اینکه وعده الهی تخلف ناپذیر است و باید چنین باشد،چرا که تخلف از وعده یا به خاطر جهل است یا عجز،که هیچیک از آنها در ذات خدا راه ندارد.
جمله" هُوَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ مِنَ الْمُحْضَرِینَ "اشاره به احضار در محضر خداوند برای حساب اعمال است،و بعضی آن را به احضار در آتش دوزخ،تفسیر کردهاند ولی تفسیر اول مناسبتر است،و به هر حال این تعبیر نشان میدهد که این آلودگان با اکراه و بدون تمایل به این صحنه کشانده میشوند،و باید هم چنین باشد،چرا که وحشت حساب و کیفر تمام وجود آنها را فرا گرفته است.
تعبیر به"حیات دنیا"که بارها در سورههای مختلف قرآن مجید آمده اشاره به پستی این زندگی در مقایسه با"حیات آخرت"و زندگی جاویدان و زوال ناپذیر آن است،زیرا"دنیا"از ماده"دنو"(بر وزن غلو)در اصل به معنی نزدیکی در مکان یا زمان یا منزلت و مقام است،سپس دنیا و ادنی گاه به موجودات کوچک که در دسترس قرار دارند،در مقابل موجودات بزرگ اطلاق شده،و گاه در موضوعات پست در مقابل خوب و والا،و گاه به نزدیک در مقابل دور اطلاق گردیده،و از آنجا که زندگی این جهان در برابر جهان دیگر هم کوچک است و هم بیارزش و هم نزدیک،نام"حیات دنیا"کاملا متناسب آن است.
*** و به دنبال این سخن،صحنههای رستاخیز را در برابر کفار مجسم میکند صحنههایی که از تصورش مو بر بدن راست میشود و اندام را به لرزه در میآورد.
میگوید:"روزی را به خاطر بیاورید که خداوند آنها را ندا میدهد و میگوید:کجا هستند شریکانی که برای من میپنداشتید"؟!( وَ یَوْمَ یُنٰادِیهِمْ فَیَقُولُ أَیْنَ شُرَکٰائِیَ الَّذِینَ کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ ).
بدیهی است این سؤالی است توبیخی،برای اینکه در قیامت که روز کنار رفتن پردهها و حجابها است نه شرک مفهومی دارد و نه مشرکان بر عقیده خود باقیند، این سؤال در حقیقت یک نوع سرزنش و مجازات است،یک نوع توبیخ و عقوبت است.
اما آنها بجای اینکه به پاسخ پردازند معبودهایشان به سخن در میآیند و از آنها اظهار تنفر و بیزاری میکنند،زیرا میدانیم معبودان گاه بتهای سنگ و چوبی بودند،و گاه مقدسینی همچون فرشتگان و مسیح،و گاه جن و شیاطین در اینجا گروه سوم به سخن میآیند که سخن آنها را در آیه بعد چنین میخوانیم:
"گروهی از معبودان که فرمان عذاب در باره آنها مسلم شده،میگویند:پروردگارا! ما این عابدان را گمراه کردیم،آری ما آنها را گمراه کردیم همانگونه که خود گمراه شدیم(ولی آنها به میل خویش به دنبال ما آمدند)ما از آنها بیزاری میجوئیم آنها ما را پرستش نمیکردند"بلکه در حقیقت هوای نفس خویش را میپرستیدند ( قٰالَ الَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ الَّذِینَ أَغْوَیْنٰا أَغْوَیْنٰاهُمْ کَمٰا غَوَیْنٰا تَبَرَّأْنٰا إِلَیْکَ مٰا کٰانُوا إِیّٰانٰا یَعْبُدُونَ ).
بنا بر این آیه فوق شبیه آیه 28 سوره یونس است که میگوید: وَ قٰالَ شُرَکٰاؤُهُمْ مٰا کُنْتُمْ إِیّٰانٰا تَعْبُدُونَ "معبودان در قیامت رو به سوی عبادتکنندگان خود میکنند و میگویند شما ما را پرستش نمیکردید"! و به این ترتیب معبودان اغواگر،همچون فرعون و نمرود و شیاطین و جن، بیزاری و تنفر خود را از چنین عابدانی اعلام میدارند،و به دفاع از خویش برمیخیزند،حتی گمراهی آنها را نیز از خود نفی میکنند،و میگویند:آنها به میل خود به دنبال ما آمدند.
ولی بدیهی است نه این نفی اثری دارد و نه آن بیزاری و تبری،و آنها در گناه عابدان خود قطعا شریک و سهیمند (1).
1) 1) این احتمال نیز در تفسیر آیه فوق داده شده که"پاسخ گوینده"رؤسای مشرکان هستند،و سردمداران شرک و کفر(یعنی فقط گروهی از عابدان)آنها ضمن طفره رفتن از پاسخ پروردگار در مورد معرفی معبودهای خود،از پیروان خویش سخن میگویند و به دفاع از خود برمیخیزند و عرض میکنند:"خداوندا ما خودمان گمراه بودیم که راه شرک پوییدیم،و این گروه نیز با میل خود به دنبال ما افتادند و ما آنها را گمراه ساختیم ولی آنها در حقیقت از ما اطاعت نمیکردند"(توجه داشته باشید در اینجا عبادت به معنی اطاعت است)آنها اطاعت از هوای نفس خویش میکردند ولی تفسیری که در بالا گفتیم نزدیکتر به نظر میرسد.
جالب توجه این است که در آن روز،هر یک از این منحرفان خلافکار از دیگری بیزاری میجویند و هر کدام سعی دارند گناه خود را به گردن دیگری افکند.
این درست نظیر چیزی است که نمونه کوچک آن را در دنیا با چشم خود میبینیم که جمعی دست به دست هم میدهند تا امر خلافی مرتکب شوند،پس از دستگیری و حضور در محضر دادگاه از یکدیگر بیزاری میجویند،و گناه را به گردن دیگری میافکنند،این است،سرنوشت گروه گمراه و خلافکار در دنیا و آخرت.
همانگونه که در آیه 22 سوره ابراهیم میخوانیم که"شیطان در روز قیامت به پیروان خود میگوید:من سلطهای بر شما نداشتم،من تنها از شما دعوت کردم شما هم مشتاقانه اجابت کردید مرا ملامت نکنید خود را ملامت کنید" وَ مٰا کٰانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلاٰ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ .
و در مورد مشرکان در آیه 30 سوره صافات میخوانیم که آنها به مناقشه با یکدیگر برمیخیزند و هر یک دیگری را مقصر میشمرد،اما اغواگران صریحا در پاسخ میگویند:"ما بر شما سلطهای نداشتیم شما خود گروهی طغیانگر بودید" وَ مٰا کٰانَ لَنٰا عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ بَلْ کُنْتُمْ قَوْماً طٰاغِینَ .
*** به هر حال به دنبال سؤالی که از آنها در باره معبودهایشان میشود و آنها
در پاسخ عاجز میمانند،به آنان"گفته میشود شما معبودهایتان را که شریک خدا میپنداشتید بخوانید"تا به یاری شما برخیزند!( وَ قِیلَ ادْعُوا شُرَکٰاءَکُمْ ) (1)آنها با اینکه میدانند در آنجا کاری از دست معبودان ساخته نیست،بر اثر شدت وحشت و کوتاه شدن دستشان از همه جا،و یا به خاطر اطاعت فرمان خدا که میخواهد با چنین کاری مشرکان و معبودان گمراه را در برابر همگان رسوا سازد،"دست تقاضا به سوی معبودانشان دراز میکنند و آنها را به کمک میخوانند ( فَدَعَوْهُمْ ).
ولی پیدا است"جوابی به آنها نمیدهند"و دعوت آنها را لبیک نمیگویند ( فَلَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُمْ ) در این هنگام است که"عذاب الهی را در برابر چشم خود میبینند" ( وَ رَأَوُا الْعَذٰابَ ).
"و آرزو میکنند که ای کاش هدایت یافته بودند"( لَوْ أَنَّهُمْ کٰانُوا یَهْتَدُونَ ) (2).
1) 1) تعبیر به"شرکائکم"با اینکه این شریکها را برای خدا قائل بودند اشاره به این است که این شریکها را شما ساختید و تعلق به شما دارد.
2) 2) مفسران بزرگ بحثهای دامنهداری در اینجا در مورد جمله" لَوْ أَنَّهُمْ کٰانُوا یَهْتَدُونَ "کردهاند،گروه زیادی"لو"را حرف شرط دانستهاند و سپس در باره جزای آن به گفتگو پرداختهاند،بعضی جواب آن را جملهای میدانند که از"رأوا العذاب"استفاده میشود،و تقدیر را چنین گرفتهاند" لَوْ أَنَّهُمْ کٰانُوا یَهْتَدُونَ لرأوا العذاب فی الدنیا بعین الیقین" (شبیه آیه"لترون الجحیم"-تکاثر آیه 6)و بعضی تقدیر را چنین گرفتهاند" لَوْ أَنَّهُمْ کٰانُوا یَهْتَدُونَ فی الدنیا لما رأوا العذاب فی الآخرة"و بعضی دیگر جزاهای دیگری در تقدیر گرفتهاند اما بعضی معتقدند که اصلا جواب شرط محذوف نیست و جمله"رأوا العذاب"را جواب شرط میدانند،بنا بر این مفهوم جمله چنین میشود:که اگر آنها در روز قیامت چشم بینا داشتند و هدایت میشدند عذاب را میدیدند ولی چشم بینا ندارند. ولی در ما ورای همه این معانی معنی دیگری است که ما در بالا آن را ترجیح دادیم و آن اینکه"لو"برای تمنی باشد شرح بیشتر آن را در کتب ادبی از جمله"مغنی اللبیب" میتوانید مطالعه فرمائید.
چرا که هر دست و پایی در آنجا کنند جز ناکامی و رسوایی نتیجهای نخواهد داشت،چون تنها راه نجات ایمان و عمل صالح بوده که آنها فاقد آنند.
وَ یَوْمَ یُنٰادِیهِمْ فَیَقُولُ مٰا ذٰا أَجَبْتُمُ اَلْمُرْسَلِینَ (65) فَعَمِیَتْ عَلَیْهِمُ اَلْأَنْبٰاءُ یَوْمَئِذٍ فَهُمْ لاٰ یَتَسٰاءَلُونَ (66) فَأَمّٰا مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَعَسیٰ أَنْ یَکُونَ مِنَ اَلْمُفْلِحِینَ (67) وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ وَ یَخْتٰارُ مٰا کٰانَ لَهُمُ اَلْخِیَرَةُ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (68) وَ رَبُّکَ یَعْلَمُ مٰا تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَ مٰا یُعْلِنُونَ (69) وَ هُوَ اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ لَهُ اَلْحَمْدُ فِی اَلْأُولیٰ وَ اَلْآخِرَةِ وَ لَهُ اَلْحُکْمُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (70)
65-به خاطر بیاورید روزی را که خداوند آنها را ندا میدهد و میگوید:به پیامبران چه پاسخی گفتید؟ 66-در این هنگام همه اخبار بر آنها پوشیده میماند(حتی نمیتوانند)از یکدیگر سؤالی کنند! 67-اما کسی که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد امید است از رستگاران باشد.
68-و پروردگار تو هر چه را بخواهد میآفریند،و هر چه را بخواهد برمیگزیند.آنها (در برابر او)اختیاری ندارند،منزه است خداوند و برتر است از شریکهایی که برای او قائل میشوند.
69-پروردگار تو میداند آنچه را که سینههاشان پنهان میدارد و آنچه را که آشکار میکند.
70-او خدایی است که معبودی جز او نیست،ستایش برای اوست.در این جهان و در جهان دیگر،حاکمیت(نیز)از آن اوست،و همه شما به سوی او باز میگردید.
آیات مورد بحث،تعقیبی است بر بحثی که در آیات گذشته،پیرامون مشرکان و سؤالاتی که از آنها در قیامت میشود آمده بود.
به دنبال سؤال از معبودهای آنها،سؤال دیگری از عکس العمل آنان در برابر پیامبران میشود،میفرماید:"روزی را به خاطر بیاورید که خداوند آنها را ندا میدهد و میگوید:در برابر پیامبران چه پاسخی گفتید"؟!( وَ یَوْمَ یُنٰادِیهِمْ فَیَقُولُ مٰا ذٰا أَجَبْتُمُ الْمُرْسَلِینَ ).
مسلما آنها برای این سؤال-همچون سؤال اول-پاسخی ندارند، آیا بگویند دعوت آنها را اجابت کردیم که این دروغ است و دروغ در آن صحنه خریدار ندارد؟یا بگویند تکذیبشان کردیم،به آنها تهمت زدیم،ساحرشان نامیدیم مجنونشان خواندیم،بر ضد آنها دست به پیکار مسلحانه زدیم،و آنها و پیروانشان را به قتل رساندیم؟!چه بگویند؟هر چه بگویند مایه بدبختی و رسوایی است! جایی که پیامبران بزرگ الهی در روز قیامت در برابر این سؤال که مردم چه پاسخی به دعوت شما گفتند،میگویند:ما در برابر علم تو علمی از خود نداریم،تو علام الغیوبی(مائده-109)این کوردلان مشرک چه میتوانند در پاسخ این سؤال بگویند.
لذا در آیه بعد میفرماید:"در این هنگام همه اخبار بر آنها پوشیده و پنهان میماند"و هیچ پاسخی برای گفتن در اختیار ندارند( فَعَمِیَتْ عَلَیْهِمُ الْأَنْبٰاءُ یَوْمَئِذٍ ).
"حتی نمیتوانند از یکدیگر سؤالی کنند"و پاسخی از هم بشنوند( فَهُمْ لاٰ یَتَسٰاءَلُونَ ).
قابل توجه اینکه نسبت عمی و نابینایی در آیه فوق به خبرها داده شده نه به خود آنها،نمیگوید آنها نابینا میشوند،بلکه میگوید:"خبرها از پیدا کردن آنها نابینا هستند"!زیرا بسیار میشود که انسان خود از چیزی با خبر نیست اما گویی خبر دهن به دهن میگردد و به سراغ او میآید،همانگونه که بسیاری از اخبار اجتماعی از همین طریق پخش میشود،اما در آنجا نه افراد،آگاهی دارند و نه خبرها،قابلیت نشر! و به این ترتیب همه خبرها بر آنها پوشیده میشود،هیچ پاسخی در برابر این سؤال که جواب پیامبران را چه دادید پیدا نمیکنند و سکوتی مطلق سر تا پای آنها را فرا میگیرد.
*** و از آنجا که روش قرآن این است که همیشه درها را به روی کافران و گنهکاران باز میگذارد تا در هر مرحلهای از فساد و آلودگی باشند بتوانند به راه حق برگردند،در آیه بعد میافزاید:"اما کسی که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد امید است از رستگاران باشد"( فَأَمّٰا مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَعَسیٰ أَنْ یَکُونَ مِنَ الْمُفْلِحِینَ ).
بنا بر این راه نجات شما در سه جمله خلاصه میشود:بازگشت به سوی خدا ایمان و عمل صالح،که به دنبال آن مسلما نجات و فلاح و رستگاری است.
تعبیر به"عسی"(امید است)با اینکه کسی که دارای ایمان و عمل صالح باشد حتما اهل فلاح و رستگاری است،ممکن است به خاطر این باشد که این
رستگاری مشروط به بقاء و دوام این حالت است و از آنجا که دوام و بقاء در مورد همه توبهکنندگان مسلم نیست تعبیر به"عسی"شده است.
بعضی از مفسران نیز گفتهاند این تعبیر(عسی)هنگامی که از شخص کریم صادر شود مفهوم آن قطعی بودن مطلب است و خداوند اکرم الاکرمین است.
*** آیه بعد در حقیقت دلیلی است بر نفی شرک و بطلان عقیده مشرکان،میفرماید:
"پروردگار تو هر چه را بخواهد خلق میکند،و هر چه را بخواهد بر میگزیند" ( وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ وَ یَخْتٰارُ ).
آفرینش به دست او است و تدبیر و اختیار و گزینش نیز به اراده و فرمان او است.
"آنها در برابر او اختیاری ندارند"( مٰا کٰانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ ) (1).
اختیار آفرینش با او است،اختیار شفاعت به دست او،و اختیار ارسال پیامبران نیز به اراده او است،خلاصه اختیار همه چیز بستگی به مشیت ذات پاک او دارد.
بنا بر این نه از بتها کاری ساخته است،و نه حتی از فرشتگان و انبیاء مگر به اجازه او.
به هر حال اطلاق اختیار در اینجا دلیل بر تعمیم آنست،یعنی خداوند هم صاحب اختیار در امور تکوینی است و هم تشریعی و هر دو از مقام خالقیت او سر چشمه میگیرد.
با اینحال چگونه آنها راه شرک میپویند و چگونه به سوی غیر خدا میروند؟! لذا در پایان آیه میفرماید:"منزه است خداوند و برتر و بالاتر است از شریکهایی که برای او قائل میشوند"( سُبْحٰانَ اللّٰهِ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ ).
در روایاتی که از طرق اهل بیت ع به ما رسیده آیه فوق به مساله اختیار
1) 1) "ما"در جمله" مٰا کٰانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ "نافیه است ولی بعضی احتمال دادهاند که موصوله باشد و معطوف بر مفعول محذوف"یختار"ولی این احتمال بسیار بعید است.
و گزینش امام معصوم از سوی خدا تفسیر شده است،و جمله" مٰا کٰانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ " (آنها اختیاری در این زمینه ندارند)نیز بر همین معنی تطبیق شده و این در واقع از قبیل بیان مصداق روشن است، چرا که مساله حفظ دین و آئین،و انتخاب رهبر معصوم برای این هدف،جز از ناحیه خدا ممکن نیست (1).
*** آیه بعد که سخن از علم گسترده خداوند میگوید در حقیقت تاکیدی است و یا دلیلی است برای آنچه در آیه قبل از اختیار گسترده خداوند بیان شد،میفرماید:
"پروردگار تو میداند آنچه را سینههاشان پنهان میدارد،و آنچه را که آشکار میکنند"( وَ رَبُّکَ یَعْلَمُ مٰا تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَ مٰا یُعْلِنُونَ ).
این احاطه او بر همه چیز دلیلی است بر اختیار او نسبت به همه چیز و ضمنا تهدیدی است برای مشرکان که گمان نکنند خدا از نیات و توطئههای آنها آگاه نیست.
*** آخرین آیه مورد بحث که در حقیقت،حکم نتیجهگیری و توضیح برای آیات گذشته در زمینه نفی شرک دارد،چهار وصف از اوصاف الهی را منعکس میکند که همه فرع بر خالقیت و مختار بودن او است.
نخست میگوید:"او خدایی است که معبودی جز او نیست"( وَ هُوَ اللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ).
چگونه ممکن است معبودی جز او پیدا شود،در حالی که خالق منحصر به او است،و همه اختیارات متعلق به او میباشد،آنها که به بهانه شفاعت و مانند آن دست به دامن بتها میزنند،سخت در اشتباهند.
1) 1) "اصول کافی"و تفسیر"علی بن ابراهیم"(طبق نقل تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 136).
دیگر اینکه تمام نعمتها چه در این جهان و چه در آن جهان همه از ناحیه او است،و این لازمه خالقیت مطلقه او میباشد،لذا میافزاید"هر حمد و ستایشی نیز به او تعلق میگیرد چه در این جهان و چه در آن جهان"( لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولیٰ وَ الْآخِرَةِ ).
سوم اینکه"حاکم در هر دو عالم او است"( وَ لَهُ الْحُکْمُ ).
بدیهی است وقتی خالق و مختار او باشد،حاکمیت تکوین و تشریع نیز در اختیار او خواهد بود.
چهارم اینکه:"بازگشت همه شما(برای حساب و پاداش و کیفر)به سوی او خواهد بود"( وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ).
او است که شما را آفریده،و او است که از اعمال شما آگاه است و او است که حاکم یوم الجزاء میباشد،بنا بر این حساب و جزای شما نیز بدست او خواهد بود.
قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ جَعَلَ اَللّٰهُ عَلَیْکُمُ اَللَّیْلَ سَرْمَداً إِلیٰ یَوْمِ اَلْقِیٰامَةِ مَنْ إِلٰهٌ غَیْرُ اَللّٰهِ یَأْتِیکُمْ بِضِیٰاءٍ أَ فَلاٰ تَسْمَعُونَ (71) قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ جَعَلَ اَللّٰهُ عَلَیْکُمُ اَلنَّهٰارَ سَرْمَداً إِلیٰ یَوْمِ اَلْقِیٰامَةِ مَنْ إِلٰهٌ غَیْرُ اَللّٰهِ یَأْتِیکُمْ بِلَیْلٍ تَسْکُنُونَ فِیهِ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ (72) وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَکُمُ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (73) وَ یَوْمَ یُنٰادِیهِمْ فَیَقُولُ أَیْنَ شُرَکٰائِیَ اَلَّذِینَ کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ (74) وَ نَزَعْنٰا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً فَقُلْنٰا هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ فَعَلِمُوا أَنَّ اَلْحَقَّ لِلّٰهِ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ (75)
71-بگو:به من خبر دهید اگر خداوند شب را برای شما تا روز قیامت جاودان قرار دهد آیا معبودی جز خدا میتواند روشنایی برای شما بیاورد؟آیا نمیشنوید؟!
72-بگو:به من خبر دهید هر گاه خداوند روز را تا قیامت بر شما جاودان کند،کدام معبود غیر از اللّٰه است که شبی برای شما بیاورد تا در آن آرامش یابید؟آیا نمیبینید؟! 73-از رحمت اوست که برای شما شب و روز قرار داد،تا هم در آن آرامش داشته باشید و هم برای بهرهگیری از فضل خدا تلاش کنید،شاید شکر نعمت او را بجا آورید.
74-به خاطر بیاورید روزی را که آنها را ندا میدهد و میگوید کجایند شریکانی که برای من میپنداشتید؟ 75-(در آن روز)از هر امتی گواهی برمیگزینیم و(به مشرکان گمراه)میگوئیم دلیل خود را بیاورید،اما آنها میدانند که حق برای خداست و تمام آنچه را افترا میبستند از(نظر)آنها گم خواهد شد!
نعمت بزرگ روز و شب
آیات مورد بحث سخن از بخش عظیمی از مواهب الهی میگوید که هم دلیلی است بر مساله توحید و نفی شرک،و از این نظر بحث گذشته را تکمیل میکند، و هم نمونهای است از نعمتهای خداوند که به خاطر آن شایسته حمد و ستایش است، ستایشی که در آیات قبل به آن اشاره شد،و هم گواهی است بر مختار بودن او در نظام آفرینش و تدبیر این جهان.
نخست به نعمت بزرگ نور و روشنایی روز که مایه هر جنبش و حرکت است اشاره کرده میفرماید:"بگو:به من خبر دهید اگر خداوند شب را بر شما تا روز قیامت جاودان قرار میداد آیا معبودی جز خدا میتوانست،نور و روشنایی برای شما بیاورد؟آیا نمیشنوید"؟!( قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللّٰهُ عَلَیْکُمُ اللَّیْلَ سَرْمَداً إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ مَنْ إِلٰهٌ غَیْرُ اللّٰهِ یَأْتِیکُمْ بِضِیٰاءٍ أَ فَلاٰ تَسْمَعُونَ ) (1).
در اینجا تعبیر به"ضیاء"(نور)میکند،چرا که هدف اصلی از روز همان
1) 1) ا رأیتم جملهای است که معمولا آن را به معنی"اخبرونی"(به من خبر دهید) تفسیر کردهاند ولی سابقا گفتیم که گاه به معنی"هل علمتم"(آیا میدانید)میآید.
نور و روشنایی است،همان نوری که حیات و زندگی همه موجودات زنده بسته به آن است که اگر نور آفتاب نبود،نه درختی میروئید و نه گلی میخندید،و نه مرغی پرواز میکرد،نه انسان زندهای وجود داشت و نه قطره بارانی میبارید "سرمد"به معنی دائم و همیشگی است(بعضی آن را از ماده"سرد"به معنی "پی در پی"دانستهاند و میم آن را زائده میدانند،ولی ظاهر این است که خود این ماده مستقلا به معنی دائم و همیشگی میباشد) (1).
*** آیه بعد سخن از نعمت"ظلمت و تاریکی"به میان میآورد میفرماید:
بگو به من خبر دهید آیا اگر خداوند روز را تا قیامت بر شما جاودان کند چه معبودی غیر از اللّٰه است که شبی برای شما بیاورد تا در آن آرامش یابید؟آیا نمیبینید"؟!( قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللّٰهُ عَلَیْکُمُ النَّهٰارَ سَرْمَداً إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ مَنْ إِلٰهٌ غَیْرُ اللّٰهِ یَأْتِیکُمْ بِلَیْلٍ تَسْکُنُونَ فِیهِ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ ).
*** و در سومین آیه که در حقیقت نتیجهگیری از دو آیه قبل است میفرماید:
"از رحمت الهی است که برای شما شب و روز قرار داد،تا از یک سو در آن آرامش پیدا کنید،و از سوی دیگر برای تامین زندگی و بهرهگیری از فضل خداوند تلاش کنید،و شاید شکر نعمت او را بجا آورید"( وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ).
آری گستردگی دامنه رحمت خدا ایجاب میکند که تمام وسائل حیات شما را تامین کند،شما از یک سو نیاز به کار و کوشش و حرکت دارید که بدون
1) 1) قابل توجه اینکه ارباب لغت تصریح کردهاند که"سرمدی"به موجودی گفته میشود که نه آغاز دارد و نه انجام،ولی"ازلی"به چیزی گفته میشود که آغاز ندارد،و"ابدی"به چیزی که انجام ندارد.
روشنایی روز ممکن نیست،و از سوی دیگر نیاز به استراحت و آرامش که بدون تاریکی شب کامل نمیشود.
امروز از نظر علمی ثابت شده است که در برابر نور تمام دستگاههای بدن انسان فعال و سرزنده میشوند:گردش خون،دستگاه تنفس،حرکت قلب،و سایر دستگاهها،و اگر نور بیش از اندازه بتابد،سلولها خسته میشوند و نشاط جای خود را به فرسودگی میدهد.و بر عکس،دستگاههای بدن در تاریکی شب در آرامش و آسایش عمیقی فرو میروند و در سایه آن تجدید قوا و نشاط میکنند(ما شرح این معنا را در جلد 8 صفحه 343 و جلد 12 صفحه 41 بیان کردهایم).
جالب توجه اینکه هنگامی که سخن از شب جاویدان میگوید،در پایان آیه میفرماید:"آیا نمیشنوید"؟و هنگامی که سخن از روز سرمدی به میان میآورد میفرماید آیا نمیبینید؟این تفاوت تعبیر ممکن است به خاطر این باشد که حس متناسب شب گوش است و شنوایی،و حس متناسب روز،چشم است و بینایی تا این حد قرآن مجید در تعبیرات خود دقت به خرج داده است.
این نیز شایان توجه است که در پایان این سخن مساله"شکر"را مطرح میکند،شکر در برابر نظام حساب شده نور و ظلمت،شکری که خواه و ناخواه انسان را به شناخت منعم و معرفت او،وا میدارد،و شکری که انگیزه ایمان در مباحث اعتقادی است.
*** بار دیگر پس از ذکر گوشهای از دلائل توحید و ابطال شرک به سراغ همان سؤالی میرود که در آیات گذشته نیز مطرح شده بود،میفرماید:"روزی را به خاطر بیاورید که خداوند آنها را ندا میدهد و میگوید کجایند شریکانی که برای من میپنداشتید"؟!( وَ یَوْمَ یُنٰادِیهِمْ فَیَقُولُ أَیْنَ شُرَکٰائِیَ الَّذِینَ کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ ).
آیه عینا همان آیهای است که در گذشته(آیه 62 همین سوره)آمد.
این تکرار ممکن است به خاطر این باشد که در قیامت در مرحله اول،یک سؤال انفرادی از آنها میشود،تا به و جدان خویش بازگردند و شرمنده شوند، اما در مرحله دوم سؤالی در محضر عموم و شاهدان و گواهان که در آیه بعد به آن اشاره شده مطرح میشود تا در حضور آنها از کار خود،شرمنده و شرمسار گردند.
*** لذا در آیه بعد میفرماید:"در آن روز ما از هر امتی گواهی برمیگزینیم" ( وَ نَزَعْنٰا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً ) (1).
سپس"به مشرکان بیخبر و گمراه میگوئیم:دلیل خود را بر شرکتان بیاورید"؟!( فَقُلْنٰا هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ ).
اینجا است که همه مسائل آفتابی میشود"و آنها میدانند که حق برای خدا است"( فَعَلِمُوا أَنَّ الْحَقَّ لِلّٰهِ ).
"و تمام آنچه را افترا میبستند از دستشان میرود،و گم خواهد شد" ( وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ ).
این گواهان به قرینه آیات دیگر قرآن،همان پیامبرانند که هر پیامبری گواه امت خویش است،و پیامبر اسلام ص که خاتم انبیاء است گواه بر همه انبیاء و امتها،چنان که در آیه 41 سوره نساء میخوانیم: فَکَیْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنٰا بِکَ عَلیٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِیداً :"حال آنها چگونه است آن روز که برای هر امتی گواهی بر اعمالشان میطلبیم و تو را گواه آنها قرار میدهیم"؟ به این ترتیب،مجلسی در حضور انبیاء و پیامبران تشکیل میشود و این مشرکان
1) 1) تعبیر به"نزعنا"از ماده"نزع"به معنی جذب کردن چیزی از مقر آن است و در اینجا اشاره به احضار کردن گواه از میان هر گروه و ملت است.
کوردل و لجوج در آن مجلس بزرگ مورد بازخواست قرار میگیرند،در آنجا است که به عمق فاجعه شرک آشنا میشوند،و حقانیت پروردگار و پوچی بتها را به روشنی میبینند.
جالب اینکه قرآن در اینجا تعبیر به" ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ "میکند یعنی پندارهای بیاساسشان در مورد بتها همه از نظرهاشان محو و غائب میشود، چرا که عرصه قیامت عرصه حق است و جایی برای باطل در آنجا نیست،باطل از آن صحنه گم میشود و محو میگردد.
اگر در اینجا باطل پردهای از حق بر خود میپوشاند و چند روزی به فریبکاری مشغول میشود،در آنجا پردههای فریب و نیرنگ کنار میرود و جز حق چیزی باقی نمیماند.
در روایتی از امام باقر ع در تفسیر جمله" وَ نَزَعْنٰا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً " چنین میخوانیم
"و من هذه الامة امامها" یعنی از این امت نیز امامش را برمیگزینیم (1).
این سخن اشاره به آن است که در هر عصر و زمانی شاهد و گواه معصومی برای امت لازم است،و حدیث فوق از قبل بیان مصداق این معنا است.
1) 1) تفسیر المیزان جلد 16 صفحه 20.
إِنَّ قٰارُونَ کٰانَ مِنْ قَوْمِ مُوسیٰ فَبَغیٰ عَلَیْهِمْ وَ آتَیْنٰاهُ مِنَ اَلْکُنُوزِ مٰا إِنَّ مَفٰاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِی اَلْقُوَّةِ إِذْ قٰالَ لَهُ قَوْمُهُ لاٰ تَفْرَحْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ اَلْفَرِحِینَ (76) وَ اِبْتَغِ فِیمٰا آتٰاکَ اَللّٰهُ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ وَ لاٰ تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ اَلدُّنْیٰا وَ أَحْسِنْ کَمٰا أَحْسَنَ اَللّٰهُ إِلَیْکَ وَ لاٰ تَبْغِ اَلْفَسٰادَ فِی اَلْأَرْضِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ اَلْمُفْسِدِینَ (77) قٰالَ إِنَّمٰا أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ عِنْدِی أَ وَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اَللّٰهَ قَدْ أَهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ اَلْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَکْثَرُ جَمْعاً وَ لاٰ یُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ اَلْمُجْرِمُونَ (78)
76-قارون از قوم موسی بود اما بر آنها ستم کرد،ما آن قدر از گنجها به او داده بودیم که حمل صندوقهای آن برای یک گروه زورمند مشکل بود،به خاطر بیاور هنگامی را که قومش به او گفتند:این همه شادی مغرورانه مکن که خداوند شادی کنندگان مغرور را دوست نمیدارد.
77-و در آنچه خدا به تو داده سرای آخرت را جستجو کن،بهرهات را از دنیا فراموش
منما،و همانگونه که خدا به تو نیکی کرده است نیکی کن و هرگز فساد در زمین منما که خدا مفسدان را دوست ندارد.
78-(قارون)گفت:این ثروت را به وسیله دانشی که نزد من است به دست آوردهام، آیا او نمیدانست خداوند اقوامی را قبل از او هلاک کرد که از او نیرومندتر و ثروتمندتر بودند؟!(و هنگامی که عذاب الهی فرا رسد)مجرمان از گناهانشان سؤال نمیشوند(و مجالی برای عذرخواهی آنان نیست).
ثروتمند خود خواه بنی اسرائیل
سرگذشت عجیب موسی و مبارزه او با فرعون در بخشی از آیات گذشته این سوره مشروحا آمد،و گفتنیها در باره آنها گفته شد،گفتاری که به قدر کافی الهام بخش بود.
در بخش دیگری از آیات این سوره سخن از درگیری دیگر بنی اسرائیل با مردی ثروتمند و سرکش از خودشان به نام قارون به میان میآورد،قارونی که مظهر ثروت آمیخته با کبر و غرور و طغیان بود.
اصولا موسی در طول زندگی خود با سه قدرت طاغوتی تجاوزگر مبارزه کرد:"فرعون"که مظهر قدرت حکومت بود،و"قارون"که مظهر ثروت بود،و"سامری"که مظهر صنعت و فریب و اغفال.
گرچه مهمترین مبارزه موسی ع با قدرت حکومت بود،ولی دو مبارزه اخیر نیز برای خود واجد اهمیت است و محتوی درسهای آموزنده بزرگ.
معروف است که قارون از بستگان نزدیک موسی ع(پسر عمو یا عمو یا پسر خاله او)بود،و از نظر اطلاعات و آگاهی از تورات معلومات قابل ملاحظهای داشت،نخست در صف مؤمنان بود،ولی غرور ثروت او را به آغوش کفر کشید و به قعر زمین فرستاد،او را به مبارزه با پیامبر خدا وادار نمود و مرگ عبرتانگیزش
درسی برای همگان شد،که شرح این ماجرا را در آیات مورد بحث میخوانیم.
نخست میگوید:"قارون از قوم موسی بود اما بر آنها ستم و ظلم کرد" ( إِنَّ قٰارُونَ کٰانَ مِنْ قَوْمِ مُوسیٰ فَبَغیٰ عَلَیْهِمْ ).
علت این بغی و ظلم آن بود که ثروت سرشاری به دست آورده بود،و چون ظرفیت کافی و ایمان قوی نداشت،این ثروت فراوان او را فریب داد و به انحراف و استکبار کشانید.
قرآن میگوید:"ما آن قدر اموال و ذخائر و گنج به او دادیم که حمل خزائن او برای یک گروه زورمند،مشکل بود"( وَ آتَیْنٰاهُ مِنَ الْکُنُوزِ مٰا إِنَّ مَفٰاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِی الْقُوَّةِ ).
"مفاتح"جمع"مفتح"(بر وزن مکتب)به معنی محلی است که چیزی را در آن ذخیره میکنند،مانند صندوقهایی که اموال را در آن نگهداری مینمایند.
به این ترتیب مفهوم آیه چنین میشود که قارون آن قدر طلا و نقره و اموال گرانبها و قیمتی داشت که صندوق آنها را،گروهی از مردان نیرومند به زحمت جابجا میکردند.
و با توجه به اینکه"عصبه"به معنی جماعتی است که دست به دست هم دادهاند و نیرومندند و همچون اعصاب یکدیگر را گرفتهاند روشن میشود که حجم جواهرات و اموال گرانقیمت قارون چقدر زیاد بوده است(بعضی میگویند"عصبه" به ده نفر تا چهل نفر میگویند).
جمله"تنوء"از ماده"نوء"به معنی قیام کردن با زحمت و سنگینی است و در مورد بارهای پر وزنی به کار میرود که وقتی انسان آن را حمل میکند از سنگینی او را به این طرف و آن طرف متمایل میسازد! آنچه در بالا در مورد تفسیر"مفاتیح"گفتیم چیزی است که گروه عظیمی
از مفسران و علمای لغت پذیرفتهاند،در حالی که بعضی دیگر"مفاتح"را جمع مفتح(بر وزن منبر به کسر میم)به معنی"کلید"دانستهاند،و میگویند کلید گنجهای قارون آن قدر زیاد بود که چندین مرد زورمند از حمل آن به زحمت میافتادند! کسانی که این معنی را برگزیدند خودشان برای توجیه آن به زحمت افتادهاند که چگونه اینهمه کلید گنج امکان پذیر است و به هر حال تفسیر اول روشنتر و صحیحتر است.
زیرا گذشته از این که اهل لغت برای همین کلمه(مفتح به کسر میم)نیز معانی متعددی گفتهاند از جمله خزانه یعنی محل جمعآوری مال است،معنی اول به واقعیت نزدیکتر و دور از هر گونه مبالغه است.
و به هر حال این لغت را با"مفاتیح"که جمع"مفتاح"به معنی کلید است نباید اشتباه کرد (1).
از این بحث بگذریم و ببینیم بنی اسرائیل به قارون چه گفتند؟ قرآن میگوید:"به خاطر بیاور زمانی را که قومش به او گفتند:اینهمه خوشحالی آمیخته با غرور و غفلت و تکبر نداشته باش که خدا شادی کنندگان مغرور را دوست نمیدارد"( إِذْ قٰالَ لَهُ قَوْمُهُ لاٰ تَفْرَحْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْفَرِحِینَ ) (2).
1) 1) بعضی از مفسران نیز در اینجا برای کلید معنی مجازی ذکر کردهاند و گفتهاند منظور این است که کلید به دست آوردن آن همه مال و حفظ و نگهداری آن برای مردان زورمند مشکل بود،ولی این تفسیر بسیار بعید به نظر میرسد.(برای اطلاع بیشتر از مفهوم لغوی این کلمه به لسان العرب مراجعه فرمائید).
2) 2) "فرحین"جمع"فرح"(بکسر راء)به معنی کسی است که بر اثر به دست آوردن چیزی مغرور و متکبر شده و از باده پیروزی سرمست میباشد و از خوشحالی در پوست نمیگنجد.
بعد از این نصیحت،چهار اندرز پرمایه و سرنوشتساز دیگر به او میدهند که مجموعا یک حلقه پنجگانه کامل را تشکیل میدهد.
نخست میگویند:"در آنچه خدا به تو داده است سرای آخرت را جستجو کن"( وَ ابْتَغِ فِیمٰا آتٰاکَ اللّٰهُ الدّٰارَ الْآخِرَةَ ).
اشاره به اینکه مال و ثروت بر خلاف پندار بعضی از کجاندیشان،چیز بدی نیست،مهم آن است که ببینیم در چه مسیری به کار میافتد،و اگر بوسیله آن "ابتغاء دار آخرت"شود،چه چیزی از آن بهتر است؟،اگر وسیلهای برای غرور و غفلت و ظلم و تجاوز و هوسرانی و هوسبازی گردد،چه چیز از آن بدتر؟! این همان منطقی است که در جمله معروف امیر مؤمنان علی ع در باره دنیا به روشنی از آن یاد شده است:
من ابصر بها بصرته،و من ابصر الیها اعمته:
"کسی که به دنیا به عنوان یک وسیله بنگرد چشمش را بینا میکند،و کسی که به عنوان یک هدف نگاه کند نابینایش خواهد کرد"! (1).
و قارون کسی بود که با داشتن آن اموال عظیم،قدرت کارهای خیر اجتماعی فراوان داشت ولی چه سود که غرورش اجازه دیدن حقایق را به او نداد.
در نصیحت دوم افزودند:"سهم و بهرهات را از دنیا فراموش مکن"( وَ لاٰ تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیٰا ).
این یک واقعیت است که هر انسان سهم و نصیب محدودی از دنیا دارد،یعنی اموالی که جذب بدن او،یا صرف لباس و مسکن او میشود مقدار معینی است، و ما زاد بر آن به هیچوجه قابل جذب نیست و انسان نباید این حقیقت را فراموش کند.
مگر یک نفر چقدر میتواند غذا بخورد؟چه اندازه لباس بپوشد؟چند مسکن و چند مرکب میتواند داشته باشد؟و به هنگام مردن چند کفن با خود میتواند
1) 1) "نهج البلاغه"خطبه 82.
ببرد؟پس بقیه خواه و ناخواه سهم دیگران است و انسان امانتدار آنها!.
و چه زیبا فرمود:امیر مؤمنان علی ع:
یا بن آدم ما کسبت فوق قوتک فانت فیه خازن لغیرک: "ای فرزند آدم!هر چه بیشتر از مقدار خوراکت بدست میآوری خزانهدار دیگران در مورد آن خواهی بود"! (1). تفسیر دیگری برای این جمله در روایات اسلامی و سخنان مفسران دیده میشود که با تفسیر فوق قابل جمع است و ممکن است هر دو معنی مراد باشد، (چون استعمال لفظ در اکثر از معنی واحد جایز است)،و آن اینکه:
در معانی الاخبار از"امیر مؤمنان علی" ع در تفسیر جمله وَ لاٰ تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیٰا چنین آمده است:
لا تنس صحتک و قدرتک و فراغک و شبابک و نشاطک ان تطلب بها الآخرة: "تندرستی و قوت و فراغت و جوانی و نشاطت را فراموش مکن و بوسیله این(پنج نعمت بزرگ)آخرت را بطلب"! طبق این تفسیر جمله فوق هشداری است به همه انسانها که فرصتها و سرمایهها را از دست ندهند که فرصت چون ابر در گذر است (2).
سومین اندرز اینکه:"همانگونه که خدا به تو نیکی کرده است تو هم نیکی کن"( وَ أَحْسِنْ کَمٰا أَحْسَنَ اللّٰهُ إِلَیْکَ ).
این نیز یک واقعیت است که انسان همیشه،چشم بر احسان خدا دوخته و از پیشگاه او هر گونه خیر و نیکی را تقاضا میکند،و همه گونه انتظار از او دارد،در چنین حالی چگونه میتواند تقاضای صریح یا تقاضای حال دیگران را نادیده بگیرد و بیتفاوت از کنار همه اینها بگذرد؟! و به تعبیر دیگر همانگونه که خدا به تو بخشیده است به دیگران ببخش، شبیه این سخن را در آیه 22 سوره نور در مورد عفو و گذشت میخوانیم:
وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لاٰ تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللّٰهُ لَکُمْ :"مؤمنان باید عفو کنند و صرفنظر کنند آیا دوست نمیدارید خداوند بر شما ببخشد"؟ این جمله را به تعبیر دیگر چنین میتوان تفسیر کرد که گاه خداوند مواهب عظیمی به انسان میدهد که در زندگی شخصیش نیاز به همه آن ندارد،عقل توانایی میدهد که نه فقط برای اداره یک فرد،بلکه برای اداره یک کشور کارساز است، علمی میدهد که نه یک انسان،بلکه یک جامعه میتواند از آن استفاده کند،اموال و ثروتی میدهد که درخور برنامههای عظیم اجتماعی است.
این گونه مواهب الهی مفهوم ضمنیش این است که همه آن به تو تعلق ندارد بلکه تو وکیل پروردگار در منتقل ساختن آن به دیگران هستی،خدا این موهبت را به تو داده که با دست تو بندگانش را اداره کند.
بالآخره"چهارمین"اندرز اینکه:"نکند که این امکانات مادی تو را بفریبد و آن را در راه"فساد"و"افساد"به کارگیری:"هرگز فساد در زمین مکن که خدا مفسدان را دوست ندارد"( وَ لاٰ تَبْغِ الْفَسٰادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ ).
این نیز یک واقعیت است که بسیاری از ثروتمندان بیایمان گاه بر اثر جنون افزونطلبی و گاه برای برتریجویی دست به فساد میزنند جامعه را به محرومیت و فقر میکشانند همه چیز را در انحصار خود میگیرند،مردم را برده و بنده خود میخواهند،و هر کسی زبان به اعتراض بگشاید او را نابود میکنند،و اگر نتوانند از طریق تهمت به وسیله عوامل مرموز خود او را منزوی میسازند،و خلاصه جامعه را به فساد و تباهی میکشند.
در یک جمعبندی کوتاه به اینجا میرسیم که این اندرزگویان نخست سعی کردند غرور قارون را درهم بشکنند.
در مرحله دوم اخطار نمودند که دنیا وسیله است نه هدف.
در مرحله سوم به او هشدار دادند که از آنچه داری تنها بخش کمی را میتوانی مصرف کنی.
در مرحله چهارم این حقیقت را به او گوشزد کردند که فراموش نکن خداوند به تو نیکی کرده تو هم باید نیکی کنی،و گرنه مواهبش را از تو خواهد گرفت.
و در مرحله پنجم او را از فساد در ارض که نتیجه مستقیم فراموش کردن اصول چهارگانه قبل است بر حذر داشتند.
درست معلوم نیست که این نصیحتکنندگان چه کسانی بودند؟قدر مسلم اینکه مردانی دانشمند،پرهیزگار،هوشیار،نکتهسنج و با شهامت بودند.
اما اینکه بعضی احتمال دادهاند که خود موسی بوده بسیار بعید است چرا که قرآن میگوید" إِذْ قٰالَ لَهُ قَوْمُهُ ":"قوم قارون به او گفتند".
*** اکنون نوبت آن رسیده است که ببینیم مرد یاغی و ستمگر بنی اسرائیل به این واعظان دلسوز چه پاسخ گفت؟ قارون با همان حالت غرور و تکبری که از ثروت بیحسابش ناشی میشد "چنین گفت:من این ثروت را به وسیله علم و دانش خودم به دست آوردهام"! ( قٰالَ إِنَّمٰا أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ عِنْدِی ).
این مربوط به شما نیست که من با ثروتم چگونه معامله کنم!من که با علم و آگاهیم در ایجاد آن دخالت داشتهام در مصرف آن نیاز به ارشاد و راهنمایی کسی ندارم! بعلاوه لا بد خداوند مرا لایق این ثروت میدانسته که به من عطا کرده است راه مصرف آن را نیز به من یاد داده،از دیگران بهتر میدانم و لازم به دخالت شما نیست!.
و از همه اینها گذشته من زحمت کشیدهام،رنج بردهام،خون جگر خوردهام تا این ثروت را اندوختهام،دیگران هم اگر لیاقت و توانایی دارند چرا زحمت نمیکشند؟من مزاحم آنها نیستیم!و اگر ندارند چه بهتر که گرسنه بمانند و بمیرند (1).
اینها منطقهای پوسیده و رسوایی است که غالبا ثروتمندان بیایمان در مقابل کسانی که آنها را نصیحت میکنند اظهار میدارند.
این نکته نیز قابل توجه است که قرآن این معنی را سربسته گذاشته که قارون به کدام علمش در تحصیل این ثروت تکیه میکند؟.
آیا به علم کیمیاء،آن چنان که بعضی از مفسران گفتهاند؟ یا به علم تجارت و کشاورزی و فنون صنعت؟ و یا به علم مدیریت خاصش که توانسته بود از طریق آن این ثروت عظیم را به چنگ آورد؟یا همه اینها؟ بعید نیست که مفهوم آیه معنی وسیعی داشته باشد و همه را شامل شود.
(البته صرف نظر از اینکه علم کیمیاء-علمی است که بوسیله آن میتوان از مس و مانند آن طلا بسازند-افسانه است یا واقعیت).
در اینجا قرآن پاسخ کوبندهای به قارون-و قارونها-میدهد که"آیا او نمیدانست خداوند اقوامی را قبل از او هلاک کرد که از او نیرومندتر و آگاهتر و ثروتمندتر بودند"؟!( أَ وَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ قَدْ أَهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَکْثَرُ جَمْعاً ).
تو میگویی آنچه داری از طریق علم و دانشت داری،اما فراموش کردی که از تو عالمتر و نیرومندتر و ثروتمندتر فراوان بودند،آیا توانستند از چنگال
1) 1) جمله" أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ عِنْدِی "را به هر یک از معانی سهگانه فوق یا به همه آنها میتوان تفسیر کرد.
مجازات الهی رهایی یابند؟ روشن ضمیران بنی اسرائیل به قارون گفته بودند"ما آتاک اللّٰه..."(خدا این مال و ثروت را به تو داده)اما این بیادب جسور با این سخن مقابله کرد و گفت:
"آنچه را دارم از علم خویش دارم"اما خداوند در جمله بالا کوچکی قدر و قوت او را در برابر اراده و مشیتش آشکار میسازد.
و در پایان آیه با یک جمله کوتاه و پر معنی هشدار دیگری به او میدهد و میفرماید:"به هنگام نزول عذاب الهی،مجرمان از گناهانشان سؤال نمیشوند" اصلا مجالی برای پرسش و پاسخ نیست،عذابی است قاطع و دردناک و کوبنده و ناگهانی ( وَ لاٰ یُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ ).
یعنی امروز آگاهان بنی اسرائیل به قارون نصیحت میکنند و مجال اندیشه و پاسخ به او میدهند اما هنگامی که اتمام حجت شد و عذاب الهی فرا رسید، دیگر مجالی برای اندیشه یا سخنان ناموزون و کبرآلود نیست،عذاب الهی همان و نابودی همان!.
در اینجا این پرسش پیش میآید که منظور از این سؤال که در مورد مجرمان نفی شده کدام سؤال است؟در دنیا یا آخرت؟ بعضی از مفسران،اولی را انتخاب کردهاند،و بعضی دومی را،و مانعی ندارد که هر دو مراد باشد،یعنی هم در موقع مجازات استیصال در دنیا از آنها سؤالی نمیشود تا بخواهند پشت هماندازی کنند و عذرتراشی نمایند و خود را بیگناه قلمداد کنند،و هم در قیامت،چرا که در آنجا بدون سؤال همه چیز روشن است و به گفته قرآن،چهرهها خود گواهی بر وضع مجرمان میدهد!( یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیمٰاهُمْ )(سوره رحمن آیه 41)و به این ترتیب آیه مورد بحث هماهنگ با آیه 39 سوره رحمان است که میفرماید:" فَیَوْمَئِذٍ لاٰ یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لاٰ جَانٌّ :"در آن روز از هیچیک نه انسان و نه جن در باره گناهش سؤال
نمیشود".
در اینجا سؤال دیگری مطرح است که این تعبیر با آیه 92 سوره حجر که میگوید:"قسم به پروردگارت که ما از همه آنها سؤال میکنیم"" فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ "چگونه سازگار است؟ این سؤال را نیز از دو راه میتوان پاسخ گفت:نخست اینکه قیامت،مواقف متعددی دارد بعضی از مواقف سؤال میکنند،اما در بعضی از مواقف همه چیز روشن است و نیاز به سؤال ندارد.
دیگر اینکه سؤال دو گونه است:"سؤال تحقیق"و"سؤال سرزنش"،در قیامت نیاز به"سؤال تحقیق"نیست،چرا که همه چیز عیان است و حاجت به بیان نیست،ولی"سؤال سرزنشآمیز"در آنجا وجود دارد که این خود یک نوع مجازات روانی برای مجرمان است.
درست همانند سؤالی که پدر از فرزند ناخلفش میکند و میگوید:آیا من این همه به تو خدمت نکردم؟و آیا جزای آن همه خدمت خیانت و فساد بود؟! (در حالی که هر دو از جریانها با خبرند و منظور پدر سرزنش فرزند است).
فَخَرَجَ عَلیٰ قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ قٰالَ اَلَّذِینَ یُرِیدُونَ اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا یٰا لَیْتَ لَنٰا مِثْلَ مٰا أُوتِیَ قٰارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِیمٍ (79) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوٰابُ اَللّٰهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً وَ لاٰ یُلَقّٰاهٰا إِلاَّ اَلصّٰابِرُونَ (80) فَخَسَفْنٰا بِهِ وَ بِدٰارِهِ اَلْأَرْضَ فَمٰا کٰانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ یَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ مٰا کٰانَ مِنَ اَلمُنْتَصِرِینَ (81) وَ أَصْبَحَ اَلَّذِینَ تَمَنَّوْا مَکٰانَهُ بِالْأَمْسِ یَقُولُونَ وَیْکَأَنَّ اَللّٰهَ یَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ یَقْدِرُ لَوْ لاٰ أَنْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَیْنٰا لَخَسَفَ بِنٰا وَیْکَأَنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ اَلْکٰافِرُونَ (82)
79-(قارون)با تمام زینت خود در برابر قومش ظاهر شد،آنها که طالب حیات دنیا بودند گفتند:ای کاش همانند آنچه به قارون داده شده است ما نیز داشتیم!به راستی که او بهره عظیمی دارد! 80-کسانی که علم و دانش به آنها داده شده بود گفتند وای بر شما!ثواب الهی بهتر است برای کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام میدهند،اما جز صابران آن را
دریافت نمیکنند.
81-سپس ما،او و خانهاش را در زمین فرو بردیم،و گروهی نداشت که او را در برابر عذاب الهی یاری کنند،و خود نیز نمیتوانست خویشتن را یاری دهد.
82-آنها که دیروز آرزو میکردند بجای او باشند(هنگامی که این صحنه را دیدند) گفتند:وای بر ما گویی خدا روزی را بر هر کس از بندگانش بخواهد گسترش میدهد،یا تنگ میگیرد،اگر خدا بر ما منت ننهاده بود ما را نیز به قعر زمین فرو میبرد!ای وای گویی کافران هرگز رستگار نمیشوند!
جنون نمایش ثروت!
معمولا ثروتمندان مغرور گرفتار انواعی از جنون میشوند،یک شاخه آن"جنون نمایش ثروت"است،آنها از اینکه ثروت خود را به رخ دیگران بکشند لذت میبرند،از اینکه سوار مرکب راهوار گرانقیمت خود شوند و از میان پابرهنهها بگذرند و گرد و غبار بر صورت آنها بیفشانند و تحقیرشان کنند احساس آرامش خاطر میکنند! گرچه همین نمایش ثروت غالبا بلای جانشان است زیرا کینهها در سینهها پرورش میدهد،و احساسات را بر ضد آنها بسیج میکند،و بسیار میشود که همین عمل زشت و شرمآور طومار زندگی آنها را درهم میپیچد،و یا ثروتشان را بر باد میدهد!.
ممکن است این کار جنونآمیز انگیزهای مانند"تطمیع افراد طمعکار" و"تسلیم افراد سرکش"داشته باشد،ولی آنها حتی بدون این انگیزه این عمل را انجام میدهند،این یک نوع هوس است نه برنامه و نقشه.
به هر حال قارون از این قانون مستثنی نبود،بلکه نمونه بارز آن محسوب میشد،قرآن در یک جمله در آیات مورد بحث آن را بیان کرده میفرماید:
"قارون با تمام زینت خود در برابر قومش(بنی اسرائیل)ظاهر شد"( فَخَرَجَ
عَلیٰ قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ
).
تعبیر به"فی زینته"گویای این حقیقت است که او تمام توان و قدرت خود را به کار گرفت تا آخرین زینت و بالاترین ثروت خود را به نمایش بگذارد و ناگفته پیدا است که مردی با این ثروت چهها میتواند انجام دهد؟! در تواریخ داستانها،یا افسانههای زیادی در این زمینه نقل شده است،بعضی نوشتهاند قارون با یک جمعیت چهار هزار نفری در میان بنی اسرائیل رژه رفت، در حالی که چهار هزار نفر بر اسبهای گرانقیمت با پوششهای سرخ سوار بودند کنیزان سپیدروی با خود آورد که بر زینهایی طلایی که بر استرهای سفیدرنگ قرار داشت سوار بودند،لباسهایشان سرخ،و همه غرق زینتآلات طلا! بعضی عدد نفرات او را هفتاد هزار نوشتهاند و مسائل دیگری از این قبیل.
ولی ما حتی اگر اینها را مبالغهآمیز بدانیم باز نمیتوان انکار کرد که او چیزهای بسیاری برای نمایش دادن در اختیار داشت.
در اینجا-طبق معمول-مردم به دو گروه شدند:اکثریت دنیاپرست که این صحنه خیرهکننده قلبشان را از جا تکان داد و آه سوزانی از دل کشیدند و آرزو که ای کاش به جای قارون بودند،حتی یک روز،و یک ساعت،و یک لحظه! چه زندگی شیرین و جذابی چه عالم نشاطانگیز و لذت بخشی؟چنان که قرآن میگوید:"کسانی که طالب زندگی دنیا بودند گفتند ای کاش ما هم مثل آنچه به قارون داده شده است داشتیم"!( قٰالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا یٰا لَیْتَ لَنٰا مِثْلَ مٰا أُوتِیَ قٰارُونُ ).
"به راستی که او بهره عظیمی از نعمتها دارد"!( إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِیمٍ ).
آفرین بر قارون و بر این ثروت سرشارش!چه جاه و جلالی؟و چه حشمتی تاریخ مثل او را به خاطر ندارد،این عظمت خدادادی است!...و مانند این حرفها.
در حقیقت در اینجا کوره عظیم امتحان الهی داغ شد،از یک سو قارون
در وسط کوره قرار گرفته،و باید امتحان خیرهسری خود را بدهد،و از سوی دیگر دنیاپرستان بنی اسرائیل در گرداگرد این کوره قرار گرفتهاند.
و البته مجازات دردناک،مجازاتی است که بعد از چنین نمایشی باشد،و از آن اوج عظمت به قعر زمین فرو رود! *** ولی در مقابل این گروه عظیم گروه اندکی عالم و اندیشمند،پرهیزگار و با ایمان که افق فکرشان از این مسائل برتر و بالاتر بود در آنجا حاضر بودند،کسانی که شخصیت را با معیار زر و زور نمیسنجیدند،کسانی که ارزشها را در امکانات مادی جستجو نمیکردند،کسانی که بر اینگونه نمایشهای مسخره همیشه لبخند تمسخرآمیز میزدند،و این مغزهای پوک را تحقیر میکردند آری گروهی از آنها در اینجا بودند چنان که قرآن میگوید:"کسانی که علم و آگاهی به آنها داده شده بود صدا زدند وای بر شما!چه میگوئید؟ثواب و پاداش الهی برای کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام میدهند بهتر است"( وَ قٰالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوٰابُ اللّٰهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً ).
و سپس افزودند:"این ثواب الهی تنها در اختیار کسانی قرار میگیرد که صابر و شکیبا باشند"( وَ لاٰ یُلَقّٰاهٰا إِلاَّ الصّٰابِرُونَ ).
آنها که در مقابل زرق و برقهای هیجانانگیز و زینتهای دنیا استقامت به خرج میدهند، آنها که در برابر محرومیتها مردانه میایستند،و در مقابل ناکسان سر فرو نمیآورند،آنها که در بوته آزمایش الهی،آزمایش مال و ثروت و ترس و مصیبت،همچون کوه پا بر جا میایستند آری اینها لیاقت ثواب الهی را دارند.
مسلما منظور از جمله" اَلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ "دانشمندان مؤمن بنی اسرائیل است که در میان آنها مردان بزرگی همچون"یوشع"بودند،ولی جالب این است
در برابر جمله اَلَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا که در باره گروه اول آمده،تعبیر به"الذین یریدون الحیاة الآخرة"نمیکند بلکه تنها تکیه بر علم میکند،چرا که"علم"خمیر مایه و ریشه ایمان و استقامت و عشق به ثواب الهی و سرای آخرت است.
ضمنا تعبیر به" اَلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ "پاسخ کوبندهای است به قارون که خود را عالم میدانست،قرآن میگوید:عالم اینها هستند که افق فکرشان این چنین بلند است،نه تو خیرهسر و مغرور!و به این ترتیب باز هم میبینیم که ریشه همه برکات و خیرات به علم و دانش حقیقی بازمیگردد.
***قارون با این عمل طغیان و سرکشی خود را به اوج رسانید،ولی در تواریخ و روایات در اینجا ماجرای دیگری نقل شده است که نشانه نهایت بیشرمی قارون است و آن اینکه:روزی موسی ع به قارون گفت:خداوند به من فرمان داده که حق نیازمندان زکات مالت را بگیرم،قارون هنگامی که از کم و کیف زکاة با خبر شد و با یک حساب ساده فهمید چه مبلغ هنگفتی را باید در این راه بپردازد سر باز زد،و برای تبرئه خویش به مبارزه با موسی ع برخاست،در میان جمعی از ثروتمندان بنی اسرائیل برخاست و گفت:مردم! موسی میخواهد اموال شما را بخورد،دستور نماز آورد پذیرفتید،امور دیگر را نیز همه پذیرفتید،آیا زیرا این بار هم میروید که اموالتان را به او بدهید؟! گفتند:نه،ولی چگونه میتوان با او مقابله کرد؟ قارون در اینجا یک فکر شیطانی به نظرش رسید،گفت من راه خوبی فکر کردهام،به عقیده من باید برای او پرونده عمل منافی عفت ساخت!باید به سراغ زن بدکارهای از فواحش بنی اسرائیل بفرستیم تا به سراغ موسی برود و او را متهم کند که با او سر و سری داشته!آنها پسندیدند و به سراغ آن زن فرستادند و گفتند:آنچه خودت بخواهی به تو میدهیم که گواهی دهی موسی با تو رابطه
نامشروع داشته!او نیز این پیشنهاد را پذیرفت،این از یک سو.از سوی دیگر قارون به سراغ موسی آمد و گفت:خوب است بنی اسرائیل را جمع کنی و دستورات خداوند را بر آنها بخوانی،موسی پذیرفت و آنها را جمع کرد.
گفتند:ای موسی!دستورات پروردگار را بازگو،گفت:خداوند به من دستور داده که جز او را پرستش نکنید، صله رحم بجا آورید و چنین و چنان کنید، و در مورد مرد زناکار دستور داده است اگر زنای محصنه باشد،سنگسار شود! آنها(ثروتمندان توطئهگر بنی اسرائیل)در اینجا گفتند:حتی اگر خود تو باشی!!گفت:آری،حتی اگر خود من باشم!! در اینجا وقاحت را به آخرین درجه رساندند و گفتند:ما میدانیم که تو خود مرتکب این عمل شدهای،و به سراغ فلان زن بدکاره رفتهای،و فورا به دنبال آن زن بدکاره فرستادند و گفتند:تو چگونه گواهی میدهی؟ موسی ع رو به او کرد و گفت:به خدا سوگندت میدهم حقیقت را فاش بگو! زن بدکاره با شنیدن این سخن تکان سختی خورد،لرزید و منقلب شد و گفت:
اکنون که چنین میگویی من حقیقت را فاش میگویم،اینها از من دعوت کردند و پاداش سنگینی قرار دادند که تو را متهم کنم،ولی گواهی میدهم که تو پاکی و رسول خدایی! در روایت دیگری آمده است که آن زن گفت:وای بر من،من هر کار خلافی را کردهام اما تهمت به پیامبر خدا نزدهام،و سپس دو کیسه پولی را که به او داده بودند نشان داد و گفتنیها را گفت.
موسی ع به سجده افتاد و گریست،در اینجا بود که فرمان مجازات قارون زشتسیرت توطئهگر صادر شد.
در همین روایت آمده است که خدا فرمان"خسف"(فرو رفتن در زمین)
را در اختیار موسی ع قرار داد (1). در اینجا قرآن مجید میگوید:"ما او و خانهاش را در زمین فرو بردیم" ( فَخَسَفْنٰا بِهِ وَ بِدٰارِهِ الْأَرْضَ ).
آری هنگامی که طغیان و سرکشی و تحقیر مؤمنان تهیدست،و توطئه بر ضد پیامبر پاک خدا،به اوج خود برسد،دست قدرت الهی از آستین بیرون میآید و به حیات طغیانگران پایان میدهد،چنان آنها را درهم میکوبد که زندگی آنها عبرتی برای همگان میگردد.
مساله"خسف"که در اینجا به معنی فرو رفتن و پنهان گشتن در زمین است، بارها در طول تاریخ بشر واقع شده است که زمین لرزه شدیدی آمده و زمین از هم شکافته شده و شهر یا آبادیهایی را در کام خود فرو بلعیده است،ولی این خسف با موارد دیگر متفاوت بود،طعمه اصلی او فقط قارون و گنجهای او بود.
عجبا!فرعون در امواج نیل فرو میرود،و قارون در اعماق زمین،آبی که مایه حیات است مامور نابودی فرعونیان میشود،و زمینی که مهد آرامش است گورستان قارون و قارونیان.
مسلم است که در آن خانه قارون تنها نبود،او و اطرافیانش،او و همسنگرانش او و یاران ظالم و ستمگرش همه در اعماق زمین فرو رفتند.
"اما او گروهی نداشت که وی را در برابر عذاب الهی یاری کنند،و خود نیز نمیتوانست خویشتن را یاری دهد"!( فَمٰا کٰانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ یَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَ مٰا کٰانَ مِنَ المُنْتَصِرِینَ ).
نه جیرهخوارانش،و نه دوستان صمیمیش و نه اموال و ثروتش،هیچیک او را از چنگال عذاب الهی نجات ندادند،و همه به قعر زمین فرو رفتند!.
1) 1) در المنثور(طبق نقل تفسیر المیزان جلد 16 صفحه 84)و همچنین تفسیر روح المعانی و دیگر مفسران این حدیث را با تفاوتهایی ذیل آیات مورد بحث آوردهاند.
*** آخرین آیه مورد بحث دگرگونی عجیب تماشاچیان دیروز را که از مشاهده جاه و جلال قارون به وجد و سرور آمده بودند و آرزو میکردند که ای کاش برای همیشه یا لا اقل یک لحظه به جای او بودند منعکس میکند که به راستی عجیب و آموزنده است،میگوید:"آنها که دیروز آرزو داشتند که بجای او باشند آن گاه که صحنه فرو رفتن او و ثروتش را به قعر زمین دیدند میگفتند:وای بر ما!گویی خدا روزی را بر هر کس از بندگانش بخواهد گسترش میدهد و بر هر کس بخواهد تنگ میگیرد"و کلید آن تنها در دست او است( وَ أَصْبَحَ الَّذِینَ تَمَنَّوْا مَکٰانَهُ بِالْأَمْسِ یَقُولُونَ وَیْکَأَنَّ اللّٰهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ یَقْدِرُ ).
امروز بر ما ثابت شد که هیچکس از خود چیزی ندارد،هر چه هست از ناحیه او است،نه عطایش دلیل بر رضایت و خشنودی از کسی است و نه منعش دلیل بر عدم ارزش او در پیشگاه خدا است.
او با همین ثروتها افراد و اقوام را به آزمایش میکشد و نهاد و سیرت آنان را آشکار میسازد.
سپس در این فکر فرو رفتند که اگر دعای مصرانه آنها دیروز به اجابت میرسید و خدا آنها را بجای قارون میگذاشت،امروز چه خاکی بر سر میکردند؟ لذا در مقام شکر این نعمت بر آمدند و گفتند:"اگر خداوند بر ما منت نگذارده بود،ما را هم به قعر زمین فرو میبرد"!( لَوْ لاٰ أَنْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا لَخَسَفَ بِنٰا ).
"ای وای!مثل اینکه کافران هرگز رستگار نمیشوند"( وَیْکَأَنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الْکٰافِرُونَ ).
الان حقیقت را با چشم خود میبینیم،و نتیجه غرور و غفلت و سرانجام کفر
و شهوت را.
و نیز میفهمیم که این گونه زندگانیهایی که دورنمای دلانگیزی دارد چه وحشتزا است؟ ضمنا از جمله اخیر این داستان به خوبی روشن میشود که سرانجام،قارون مغرور با کفر و بیایمانی از دنیا رفت،هر چند یک روز در اعداد قاریان تورات و دانشمندان بنی اسرائیل بود و خویشاوندی نزدیکی با موسی داشت.
داستان قارون-سمبل ثروتمند مغرور-که قرآن مجموع آن را ضمن هفت آیه به طرز بسیار جالبی بیان کرده است،پرده از روی حقایق بسیاری در زندگی انسانها برمیدارد.
این داستان روشنگر این حقیقت است که غرور و مستی ثروت گاه انسان را به انواع جنون میکشاند،جنون نمایش دادن ثروت و به رخ دیگران کشیدن جنون لذت بردن از تحقیر تهیدستان! و باز همین غرور و مستی و عشق بیحد و حصر به سیم و زر،گاه سبب میشود که دست به زشتترین و ننگینترین گناهان بزند،در مقابل پیامبر پاک خدا،قیام کند و به مبارزه و ستیز با حق و حقیقت برخیزد،و حتی بیشرمانهترین تهمتها را به پاکترین افراد ببندد حتی با استفاده از ثروت خود از زنان آلوده هر جایی برای رسیدن به مقصدش کمک گیرد.
غرور و مستی ناشی از ثروت به انسان اجازه نمیدهد که نصیحت اندرزگویان را بشنود و سخن خیرخواهان را به کار بندد.
این مغروران بیخبر،خود را از همه دانشمندتر و آگاهتر میدانند،و به گمان اینکه ثروتشان که گاه از طریق غصب حقوق دیگران به دست آمده است دلیل بر عقل و هوش و درایت آنها است،همه را نادان و خود را دانا میپندارند! حتی کارشان به جایی میرسد که در برابر پروردگار اظهار وجود میکنند و دم از استقلال میزنند و میگویند:آنچه را پیدا کردهایم به ابتکار و هوش سرشار و خلاقیت و استعداد و اطلاعات بینظیر خودمان بوده است.
و دیدیم سرانجام این گونه مغروران تبهکار به کجا میرسد؟!اگر قارون با اطرافیانش و تمام ثروتش به قعر زمین فرو رفت و نابود شد دیگران به اشکال دیگری نابود میشوند، و گاه حتی زمین،ثروتشان را به شکل دیگری میبلعد، یعنی ثروتهای عظیم خود را تبدیل به کاخها،باغها و زمینهایی میکنند که هرگز از آن استفاده نخواهند کرد،و گاه حتی اموال خود را میدهند و زمینهای بایر و موات را خریداری میکنند،به این خیال که آن را تقسیم کرده و به قیمتهای گزافی بفروشند و به این ترتیب،زمین ثروتشان را میبلعد!.
این گونه افراد سبک مغز،چون راهی برای خرج کردن ثروت عظیم خود پیدا نمیکنند رو به سوی ارزشهای خیالی میآورند،مجموعهای از کاسه کوزههای شکسته قدیمی را،به عنوان عتیقههای گرانبها!،و گاه مجموعهای از تابلوهای بیرنگ و یا حتی مجموعهای از تمبرهای پستی،اسکناسها و مانند آن که متعلق به سالها و یا قرون گذشته است،به عنوان با ارزشترین کالاها در قصر و کاخ خود جمعآوری میکنند که اگر به دقت به آنها نگاه کنیم گاهی میبینیم جای آنها فقط در زبالهدان است!.
آنها این زندگی تجملی و تخیلی را در حالی فراهم آوردهاند که در شهر و دیار آنها و گاه در همسایگی دیوار به دیوارشان افراد محرومی هستند که شب گرسنه میخوابند،و عجب اینکه چنان و جدان آنها تحلیل رفته که حتی کمترین
ناراحتی از این وضع احساس نمیکنند! گاه حیوانات آنها دارای مرفهترین زندگی هستند،و حتی از معلم و پزشک و دارو بهره میگیرند،در حالی که انسانهای مظلومی در نزدیکی آنها در بدترین شرائط زندگی میکنند،و یا در بستر بیماری ناله سردادهاند،نه پزشکی بر بالین آنها حاضر میشود و نه قطره دوائی.
تمام این بحثها گاه در باره افراد معینی در یک جامعه است و گاه در باره یک کشور،یعنی یک کشور قارونی میشود در مقابل دیگر کشورهای دنیا!همانگونه که در عصر خود در مورد کشورهایی همچون آمریکا و بسیاری از ممالک اروپایی میبینیم.
آنها مجللترین زندگی را به قیمت استثمار مردم جهان سوم و کشورهای فقیر و تهیدست برای خود فراهم ساختهاند،به طوری که گاه مواد غذایی اضافی آنها که به زبالهدانها ریخته میشود اگر بطور صحیحی جمعآوری میشد برای تغذیه ملیونها انسان گرسنه کافی بود.
اینکه میگوئیم کشورهای فقیر نه این است که حقیقتا فقیر باشند اینها در حقیقت دزد زده و غارت شدهاند،گاهی بهترین و گرانبهاترین منابع زیر زمینی در اختیار آنها است،اما این ابر غارتگران همه را میبرند و آنها را بر خاک سیاه مینشانند.
اینها قارونهای زالوصفتی هستند که پایههای کاخ بیدادگری خود را بر ویرانههای کوخهای مستضعفین بنا نهادهاند،و تا مستضعفین جهان دست به دست هم ندهند و آنها را همچون قارون به قعر زمین نفرستند اوضاع دنیا به همین صورت خواهد بود،آنها باده مینوشند و خنده مستانه سر میدهند،و اینها باید زانوی غم در بغل گیرند و گریه کنند! ***
جالب اینکه از آیه 23 و 24 سوره مؤمن به خوبی استفاده میشود که رسالت موسی ع از آغاز هم برای مبارزه با سه کس بود:فرعون،وزیرش هامان، و ثروتمند مغرور قارون: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِینٍ إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ قٰارُونَ فَقٰالُوا سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ :"ما موسی را با آیات خود و دلائل و معجزات روشنی فرستادیم به سوی فرعون و هامان و قارون و همگی گفتند موسی ساحر دروغگویی است".
از این آیه استفاده میشود که او همکار فرعونیان بود و در خط آنها،و در تواریخ نیز میخوانیم که او از یک سو نماینده فرعون در بنی اسرائیل بود (1)و از سوی دیگر خزانهدار گنجهای فرعون (2).
و اینجا است که پرونده قارون روشنتر میشود:فرعون برای اینکه بنی اسرائیل را به زنجیر کشد و تمام هستی آنها را غارت کند یک نفر مرد منافق حیلهباز و به اندازه کافی بیرحم،از میان بنی اسرائیل برگزید و زمام اختیار آنها را به دست او سپرد،تا به نفع دستگاه جبارش آنها را استثمار کند و بر خاک سیاه بنشاند،و از این رهگذر ثروت کلانی نیز برای خود کسب کند.
قرائن نشان میدهد که بعد از نابودی فرعونیان مقدار عظیمی از ثروت و گنجهای آنها در دست قارون ماند،و موسی ع تا آن زمان مجال این را پیدا نکرده بود که این ثروت بادآورده فرعونی را به نفع مستضعفان از او بگیرد.
به هر حال خواه او این ثروت را در عصر فرعون پیدا کرده باشد،و یا از طریق غارت گنجهای او،و یا به گفته بعضی از طریق علم کیمیاء،و آگاهی بر فنون
تجارت سالم،یا آشنایی به اصول استثمار مستضعفان،هر چه بود قارون بعد از پیروزی موسی بر فرعونیان ایمان اختیار کرد،و به سرعت تغییر چهره داد و با زبردستی خاصی که ویژه این گروه است خود را در صف قاریان تورات و آگاهان بنی اسرائیل جا زد،در حالی که بعید است ذرهای ایمان در چنین قلبی نفوذ کند.
سرانجام هنگامی که موسی ع تصمیم گرفت زکات از او بگیرد پرده از چهرهاش کنار رفت،و قیافه زشت و منحوسی که در پشت ماسک فریبنده ایمان داشت بر همگان ظاهر شد،و دیدیم که این مرد منافق عاقبت کارش به کجا منتهی گشت؟ ***
نباید از آنچه گفتیم این چنین استنباط شود که اسلام در برابر مال و ثروت موضع منفی دارد و با آن مخالف است،نباید تصور کرد که اسلام،فقر را میپسندد و دعوت به فقر میکند و آن را وسیله کمالات معنوی میداند.
بلکه به عکس اسلام به عنوان یک وسیله مؤثر و کارساز روی آن تکیه میکند در آیه 180 سوره بقره از"مال"تعبیر به "خیر"شده است.
و در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم:
نعم العون الدنیا علی طلب الآخرة: "دنیا کمک خوبی است برای رسیدن به آخرت" (1).
بلکه آیات مورد بحث که شدیدترین مذمت را از قارون ثروتمند مغرور میکند شاهد گویایی بر این موضوع است،منتها اسلام ثروتی را میپسندد که بوسیله آن"ابتغاء دار آخرت"و طلب سرای دیگر شود،چنان که دانشمندان
1) 1) "وسائل الشیعه"ج 12 ص 17(حدیث 5 از باب 16 از ابواب مقدمات تجارت).
بنی اسرائیل به قارون گفتند: وَ ابْتَغِ فِیمٰا آتٰاکَ اللّٰهُ الدّٰارَ الآخرة.
اسلام ثروتی را میپسندد که در آن" أَحْسِنْ کَمٰا أَحْسَنَ اللّٰهُ إِلَیْکَ "و نیکی به همگان باشد.
اسلام ثروتی را مدح میکند که در آن لا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیٰا تحقق یابد بالآخره اسلام ثروتی را خواهان است که مایه فساد در زمین و فراموش کردن ارزشهای انسانی و گرفتار شدن در مسابقه جنونآمیز"تکاثر"نگردد،و انسان را به"خود برتربینی"و"تحقیر دیگران"و حتی رویارویی با پیامبر خدا نکشاند.
وسیلهای باشد برای استفاده همگان،برای پر کردن خلاهای موجود اقتصادی،برای مرهم نهادن بر زخمهای جانکاه محرومان،و برای رسیدن به نیازها و مشکلات مستضعفان.
علاقه به چنین ثروتی با چنین هدفهای مقدسی علاقه به دنیا نیست،علاقه به آخرت است،چنان که در حدیثی میخوانیم یکی از یاران امام صادق ع خدمتش آمد و شکایت کرد که ما دنبال دنیا هستیم و به آن علاقمندیم(از این میترسیم که دنیاپرست باشیم).
امام(که پاکی و تقوای آن مرد را میدانست)فرمود:با این ثروت دنیا چه میخواهی انجام دهی؟ در پاسخ عرض کرد:هزینه خود و خانوادهام را تهیه کنم،و به خویشاوندانم کمک نمایم،در راه خدا انفاق کنم،و حج و عمره بجا آورم امام فرمود:لیس هذا طلب الدنیا هذا طلب الآخرة:"این،دنیاطلبی نیست این طلب آخرت است" (1).
و از اینجا فاسد بودن عقیده دو گروه:گروهی از مسلمان نماهای بیخبر از تعلیمات اسلام که اسلام را حامی مستکبران معرفی میکنند و گروهی از دشمنان مغرض که میخواهند چهره اسلام را دگرگون نشان داده و آن را ضد ثروت و طرفدار
1) 1) "وسائل الشیعه"ج 12 ص 19(حدیث 3 از باب 7 از ابواب مقدمات التجارة).
فقر نشان دهند،روشن میشود.
اصولا یک ملت فقیر،نمیتواند آزاد و سربلند زندگی کند.
فقر وسیله وابستگی است.
فقر مایه روسیاهی در دنیا و آخرت است.
و فقر انسان را به گناه و آلودگی دعوت میکند.
همانگونه که در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
غنی یحجزک عن الظلم خیر من فقر یحملک علی الاثم: "بینیازی که تو را از تجاوز به حق دیگران باز دارد از فقری که تو را وادار به گناه کند بهتر است" (1).
جوامع اسلامی باید بکوشند هر چه بیشتر،غنی و بینیاز گردند،به مرحله خودکفایی برسند و روی پای خود بایستند و شرف و عزت و استقلال خود را بر اثر فقر،فدای وابستگی به دیگران نکنند و بدانند خط اصیل اسلام این است.
1) 1) "وسائل الشیعه"ج 12 صفحه 17(حدیث 7 از باب 6 از ابواب مقدمات التجارة).
تِلْکَ اَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ نَجْعَلُهٰا لِلَّذِینَ لاٰ یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فَسٰاداً وَ اَلْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ (83) مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهٰا وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلاٰ یُجْزَی اَلَّذِینَ عَمِلُوا اَلسَّیِّئٰاتِ إِلاّٰ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (84)
83-(آری)این سرای آخرت را تنها برای کسانی قرار میدهیم که اراده برتریجویی در زمین و فساد را ندارند،و عاقبت نیک برای پرهیزکاران است.
84-کسی که کار نیکی انجام دهد برای او پاداشی بهتر از آن است و به کسانی که کار بدی انجام دهند مجازاتی جز اعمالشان داده نمیشود.
نتیجه سلطه جویی و فساد در ارض
بعد از ذکر ماجرای تکان دهنده ثروتمند جنایتکار و مستکبر یعنی قارون، در نخستین آیه مورد بحث بیانی آمده است که در حقیقت یک نتیجهگیری کلی از این ماجرا است،میفرماید:
"سرای آخرت را برای کسانی قرار میدهیم که نه اراده برتریجویی در زمین دارند،و نه فساد میکنند"( تِلْکَ الدّٰارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهٰا لِلَّذِینَ لاٰ یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فَسٰاداً ).
نه تنها برتریجوی و مفسد نیستند که"اراده"آن را نیز نمیکنند،قلبشان
از این امور پاک،و روحشان از این آلودگیها منزه است.
آنچه سبب محرومیت انسان از مواهب سرای آخرت میشود در حقیقت همین دو است،برتریجویی(استکبار)و"فساد در زمین"که همه گناهان در آن جمع است، چرا که هر چه خدا از آن نهی کرده حتما بر خلاف نظام آفرینش انسان و تکامل وجود بوده،بنا بر این ارتکاب آن نظام زندگی او را بر هم میزند لذا مایه فساد در زمین است.
حتی مساله"استعلاء"و برتریجویی خود یکی از مصادیق"فساد در ارض" است،ولی اهمیت فوق العاده آن سبب شده است که بالخصوص مطرح گردد.
در شرح حال و سرنوشت قارون دیدیم آنچه مایه بدبختی و هلاک و نابودی او شد همان استکبار و برتریجویی بود.
در روایات اسلامی مخصوصا روی این مساله بسیار تکیه شده است،تا آنجا که در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
ان لرجل لیعجبه ان یکون شراک نعله اجود من شراک نعل صاحبه فیدخل تحتها!: "گاه میشود که انسان از این لذت میبرد که بند کفش او از بند کفش دوستش بهتر باشد و به خاطر همین داخل تحت این آیه میشود،(چرا که اینهم شاخه کوچکی از برتریجویی است!) (1).
جالب اینکه صاحب تفسیر"کشاف"بعد از ذکر این حدیث جملهای میگوید که:"بعضی از طمعکاران علو را در آیه مورد بحث به فرعون میزنند به مقتضی إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاٰ فِی الْأَرْضِ (قصص-4)و فساد را به قارون به مقتضای وَ لاٰ تَبْغِ الْفَسٰادَ فِی الْأَرْضِ (قصص-77)و میگویند کسی که مثل فرعون و قارون نباشد بهشت و سرای جاویدان از آن او است،و به این ترتیب تنها فرعون و قارون و امثال این دو را از بهشت بیرون میفرستند،و بقیه را از آن خود میدانند!اینها
1) 1) تفسیر"جوامع الجامع"ذیل آیه مورد بحث.
جمله وَ الْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ که در ذیل این آیه آمده است مورد دقت قرار ندادهاند، آن گونه که علی ع در آن دقت فرموده" (1).
مطلبی را که باید بر این سخن بیفزائیم این است که این گروه حتی در شناخت فرعون و قارون گرفتار اشتباه شدهاند،چرا که فرعون هم علو در ارض کرد و هم مفسد بود " إِنَّهُ کٰانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ "(قصص-4)و قارون نیز فساد در زمین کرد و هم علو و برتریجویی به مقتضای" فَخَرَجَ عَلیٰ قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ "(قصص-79).
در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی ع چنین آمده است که به هنگام خلافت ظاهری شخصا در بازارها قدم میزد،گم شدهها را راهنمایی میکرد، ضعیفان را کمک مینمود و از کنار فروشندگان و کسبه رد میشد و این آیه را برای آنها میخواند: تِلْکَ الدّٰارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهٰا لِلَّذِینَ لاٰ یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فَسٰاداً ،سپس میفرمود:
نزلت هذه الایة فی اهل العدل و التواضع من الولاة،و اهل القدرة من الناس: "این آیه در باره زمامداران عادل و متواضع و همچنین سایر قدرتمندان از تودههای مردم نازل شده است" (2).
یعنی همانگونه که من حکومت را وسیله برتریجویی خودم قرار ندادهام شما نیز نباید قدرت مالی خود را وسیله سلطه بر دیگران قرار دهید که سرانجام و عاقبت نیک از آن گروهی است که نمیخواهند برتریجویی و فساد کنند.
همانگونه که قرآن در پایان آیه مورد بحث میفرماید:"و عاقبت از آن پرهیزکاران است"( وَ الْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ ).
"عاقبت"به مفهوم وسیع کلمه،سرانجام نیک،پیروزی در این جهان،
بهشت و نعمتهایش در جهان دیگر است،دیدیم که قارونها و فرعونها چه عاقبتی پیدا کردند با اینکه قدرت آنها بینظیر بود؟چون تقوی نداشتند به دردناکترین سرنوشت مبتلا شدند.
سخن را در باره این آیه با حدیثی که از امام صادق ع نقل شده پایان میدهیم و آن اینکه هنگامی که امام ع این آیه را تلاوت نمود شروع به گریه کرد و فرمود:
ذهبت و اللّٰه الامانی عند هذه الایة: "با وجود این آیه همه آرزوها بر باد رفته است"!و دسترسی به سرای آخرت مشکل است! (1).
*** بعد از ذکر این واقعیت که سرای آخرت و نعمتهایش از آن سلطهجویان و مستکبران نیست بلکه مخصوص پرهیزکاران متواضع و حقطلب است،در دومین آیه مورد بحث به بیان یک قانون کلی که آمیزهای است از"عدالت"و"تفضل" در مورد پاداش و کیفر پرداخته میگوید:"کسی که کار نیکی انجام دهد،پاداشی بهتر از آن دارد"( مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهٰا ).
این همان مرحله"تفضل"است یعنی خداوند همچون مردم تنگچشم نیست که به هنگام رعایت عدالت،سعی میکنند مزد و پاداش درست به اندازه عمل باشد او گاهی ده برابر و گاه صدها برابر و گاه هزاران برابر،از لطف بیکرانش پاداش عمل میدهد،و حد اقل آن همان ده برابر است،چنان که در آیه 160 سوره انعام میخوانیم: مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا ،و حد اکثر آن را تنها خدا میداند که گوشهای از آن در مورد انفاق در راه خدا،در آیه 261 سوره بقره آمده است.
البته این مضاعف ساختن اجر و پاداش بیحساب نیست،بستگی به میزان پاکی عمل و اخلاص و حسن نیت و صفای قلب دارد،این مرحله تفضل الهی در باره
1) 1) تفسیر علی بن ابراهیم ذیل آیه مورد بحث.
نیکوکاران سپس به ذکر مجازات بدکاران پرداخته،میگوید"به کسانی که کار بد کنند مجازاتی جز اعمالشان داده نمیشود"!( وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلاٰ یُجْزَی الَّذِینَ عَمِلُوا السَّیِّئٰاتِ إِلاّٰ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
و این مرحله"عدل"پروردگار است،چرا که ذرهای بیش از آنچه انجام دادهاند کیفر نمیشوند.
جالب این است که میگوید:اعمال خود آنها کیفر آنها است،یعنی این عملشان که طبق قانون بقاء موجودات در عالم هستی،آثارش چه در درون جان، و چه در بیرون،در این عالم باقی میماند و در قیامت که روز آشکار شدن پنهانیها (یوم البروز)است در شکلی مناسب خود تجسم مییابد و با گنهکاران همراه خواهد بود و آنها را شکنجه و آزار میدهد.
ممکن است دلیلش این باشد که قرآن میخواهد روی این مطلب تکیه کند که در برابر"سیئات"کیفری جز همان عمل را که انجام دادهاند دامنشان را نمیگیرد.و به تعبیر دیگر"خود کرده را تدبیر نیست".
اگر چنین است معنی این جمله که میگوید بهتر از آن را پاداش آن قرار میدهیم چیست؟ مگر چیزی بهتر از آن پیدا میشود که پاداش آن باشد؟ در پاسخ میگوئیم بدون تردید حسنه معنی وسیعی دارد و هم برنامههای اعتقادی و هم گفتار و هم اعمال خارجی را شامل میشود،و اما بهتر از اعتقاد به توحید رضا و خشنودی پروردگار است که پاداش نیکوکاران میباشد چنان که در آیه 72 سوره توبه میخوانیم: وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ أَکْبَرُ :"خشنودی خدا از هر پاداشی برتر است".
بعضی معتقدند این تفاوت تعبیر اشاره به فزونی گنهکاران و کمی نیکو کاران است (1).
این احتمال نیز وجود دارد که حسنات در حقیقت توحید،خلاصه میشوند و تمام حسنات به ریشه توحید باز میگردد،در حالی که سیئات به ریشه شرک باز میگردد که مرکز پراکندگی و تشتت و تعدد و کثرت است.
1) 1) آلوسی در روح المعانی.
إِنَّ اَلَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ اَلْقُرْآنَ لَرٰادُّکَ إِلیٰ مَعٰادٍ قُلْ رَبِّی أَعْلَمُ مَنْ جٰاءَ بِالْهُدیٰ وَ مَنْ هُوَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (85) وَ مٰا کُنْتَ تَرْجُوا أَنْ یُلْقیٰ إِلَیْکَ اَلْکِتٰابُ إِلاّٰ رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ فَلاٰ تَکُونَنَّ ظَهِیراً لِلْکٰافِرِینَ (86) وَ لاٰ یَصُدُّنَّکَ عَنْ آیٰاتِ اَللّٰهِ بَعْدَ إِذْ أُنْزِلَتْ إِلَیْکَ وَ اُدْعُ إِلیٰ رَبِّکَ وَ لاٰ تَکُونَنَّ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (87) وَ لاٰ تَدْعُ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ کُلُّ شَیْءٍ هٰالِکٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ لَهُ اَلْحُکْمُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (88)
85-آن کس که قرآن را بر تو فرض کرد تو را به جایگاهت(زادگاهت)بازمیگرداند بگو پروردگار من از همه بهتر میداند چه کسی(برنامه)هدایت آورده،و چه کسی در ضلال مبین است؟ 86-تو هرگز امید نداشتی که این کتاب آسمانی به تو القا گردد،ولی رحمت پروردگارت چنین ایجاب کرد،اکنون که چنین است هرگز از کافران پشتیبانی مکن.
87-هرگز تو را از آیات خداوند بعد از آنکه بر تو نازل شد باز ندارند،به سوی پروردگارت دعوت کن،و از مشرکان مباش.
88-و معبود دیگری را با خدا مخوان که هیچ معبودی جز او نیست،همه چیز جز ذات پاک او فانی میشود،حاکمیت از آن اوست و همه به سوی او بازمیگردید.
جمعی از مفسرین شان نزولی برای نخستین آیه فوق از ابن عباس نقل کردهاند که مضمونش چنین است:
هنگامی که پیامبر ص به قصد هجرت از"مکه"به سوی"مدینه"میآمد به سرزمین جحفه که فاصله چندان زیادی از مکه ندارد رسید،به یاد موطنش "مکه"افتاد،شهری که حرم امن خدا است و خانه کعبه که قلب و جان پیامبر با آن پیوند ناگسستنی داشت در آنجا است،آثار این شوق که با تاثر و اندوه آمیخته بود در چهره مبارکش نمایان گشت، در اینجا پیک وحی خدا جبرئیل نازل شد و پرسید آیا به راستی به شهر و زادگاهت اشتیاق داری؟پیامبر فرمود:
آری،جبرئیل عرض کرد:خداوند این پیام را برای تو فرستاده: إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرٰادُّکَ إِلیٰ مَعٰادٍ "آن کس که این قرآن را بر تو فرض کرده است تو را به سرزمین اصلیت بازمیگرداند" (1)و میدانیم این وعده بزرگ سرانجام تحقق یافت و پیامبر اسلام ص پیروزمندانه با ارتشی نیرومند و قدرت و عظمت فراوان به مکه بازگشت،و حرم امن خدا بدون جنگ و خونریزی به او تسلیم شد.
بنا بر این آیه فوق یکی از پیشگوییهای اعجازآمیز قرآن است که
1) 1) "مجمع البیان"،"تفسیر کبیر فخر رازی"،"تفسیر قرطبی"،"تفسیر المیزان" و تفاسیر دیگر.
چنین خبری را به طور قطع و بدون هیچ قید و شرط بیان کرده و بعد از مدت کوتاهی تحقق یافت.
وعده بازگشت به حرم امن خدا
این آیات که آخرین آیات سوره قصص است پیامبر اسلام ص را مخاطب ساخته،و به دنبال بیان گوشههایی از زندگی موسی بن عمران ع و مبارزه او با فرعونیان بشارتی به پیامبر اسلام ص و دستور العملهای مؤکدی به او میدهد.
گفتیم:نخستین آیه از این آیات طبق مشهور در سرزمین"جحفه"در مسیر پیامبر ص به سوی مدینه نازل شد،او میخواهد به یثرب برود و آن را"مدینة الرسول"کند،هسته اصلی حکومت اسلامی را در آنجا تشکیل دهد و استعدادهای نهفته را شکوفا سازد،و آنجا را پایگاه و سکویی برای دستیابی به حکومت گسترده الهی و اهدافش قرار دهد،اما با این حال عشق و دلبستگی او به مکه سخت او را آزار میدهد و دوری از این حرم امن الهی برای او بسیار ناگوار است.
اینجا است نور وحی به قلب پاکش میتابد و بشارت بازگشت به سرزمین مالوف را به او میدهد،و میگوید:"همان کسی که قرآن را بر تو فرض کرد تو را به جایگاه و زادگاهت باز میگرداند"( إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرٰادُّکَ إِلیٰ مَعٰادٍ ).
غم مخور همان خدایی که موسی را در طفولیت به مادرش بازگرداند، همان خدایی که او را بعد از یک غیبت ده ساله از مصر به زادگاه اصلیش بازگردانید تا چراغ توحید را برافروزد و حکومت مستضعفان را تشکیل دهد و قدرت فرعونیان طاغوتی را درهم بشکند،همان خدا تو را با قدرت و قوت تمام به مکه باز میگرداند،و چراغ توحید را با دست تو در این سرزمین مقدس
برمیافروزد.
همان خدایی که قرآن را بر تو نازل کرد و ابلاغش را فرض نمود و احکامش را واجب گردانید،آری خدای قرآن،خدای با عظمت زمین و آسمان این امور در برابر قدرتش سهل و آسان است.
سپس میافزاید در برابر خیرهسری مخالفان سرسخت"بگو:پروردگار من از همه بهتر میداند چه کسی هدایت را از سوی او آورده،و چه کسی در ضلال مبین است"( قُلْ رَبِّی أَعْلَمُ مَنْ جٰاءَ بِالْهُدیٰ وَ مَنْ هُوَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ ).
راه هدایت روشن است و گمراهی آنها آشکار،آنها بیهوده خود را خسته میکنند،خدا به خوبی میداند و دلهای حقطلب نیز از این واقعیت آگاه است.
البته تفسیر روشن آیه فوق همان بود که در بالا گفتیم،ولی جمعی از مفسرین احتمالات دیگری در کلمه"معاد"دادهاند که منظور از"معاد"بازگشت به حیات پس از مرگ"یا"سرزمین محشر"یا"خود مرگ"یا"مقام شفاعت کبری"یا"بهشت"و یا"بیت المقدس"است که معراجگاه نخستین پیامبر بود و مانند آن،ولی با توجه به محتوای مجموع سوره قصص و آنچه در سرگذشت موسی و بنی اسرائیل آمده،و شان نزولی که در بالا آوردیم همه این معانی بعید به نظر میرسد،جز تفسیر"معاد"یعنی محل بازگشت،به سرزمین مکه.
بعلاوه معاد روز قیامت چیزی نیست که مخصوص پیامبر ص باشد، در حالی که آیه تنها از پیامبر سخن میگوید،و قرار گرفتن این آیه بعد از آیه مربوط به پاداش و کیفر در قیامت نه تنها دلیل بر این مطلب نمیشود،بلکه ممکن است دلیل بر عکس آن باشد،چرا که آیه قبل،از پیروزی در سرای دیگر سخن میگوید و مناسب این است که در آیه مورد بحث از پیروزی در این جهان سخن بگوید.
آیه بعد به یکی دیگر از بزرگترین نعمتهای پروردگار به پیامبر اکرم میپردازد و میگوید:"تو هرگز این امید را نداشتی که این کتاب بزرگ آسمانی به تو القاء گردد،لکن رحمت پروردگار تو چنین ایجاب کرد"( وَ مٰا کُنْتَ تَرْجُوا أَنْ یُلْقیٰ إِلَیْکَ الْکِتٰابُ إِلاّٰ رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ ) (1).
بسیاری از مردم بشارت ظهور آئین جدید را شنیده بودند و شاید گروهی از اهل کتاب و غیر آنها انتظار میکشیدند که وحی بر آنان نازل شود و خدا این مسئولیت را به آنها بسپارد،اما تو گمان نداشتی ولی خدا تو را از همه شایستهتر میدانست،و این آئین بزرگ تنها به دست تو میبایست در جهان گسترده شود.
بعضی از مفسران بزرگ این جمله را هماهنگ با جملههایی دانستهاند که قبلا در باره داستان موسی-خطاب به پیامبر اسلام-آمده بود،آنجا که میفرمود: وَ مٰا کُنْتَ بِجٰانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنٰا إِلیٰ مُوسَی الْأَمْرَ...وَ مٰا کُنْتَ ثٰاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ ...وَ مٰا کُنْتَ بِجٰانِبِ الطُّورِ إِذْ نٰادَیْنٰا وَ لٰکِنْ رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ :
"تو هرگز در وادی طور نبودی آنجا که وحی به موسی فرستادیم...در میان مردم مدین زندگی نکردی...در آن ساعتی که فرمان رسالت بر موسی نازل شده حضور نداشتی اینها رحمت خدا است که شامل حال تو شده و اخبار دقیقش را در اختیارت گذارده است"،بنا بر این منظور از"کتاب"در اینجا همان سرگذشت انبیای پیشین است.
ولی این تفسیر با تفسیر فوق،منافاتی ندارد و در حقیقت بخشی از آن محسوب میشود.
سپس میافزاید:اکنون به شکرانه این نعمت بزرگ"هرگز از کافران
1) 1) بعضی از مفسران"الا"را در اینجا به معنی استثناء گرفتهاند و سپس قائل به حذف و تقدیر شدهاند،ولی گروهی دیگر گفتهاند الا در اینجا به معنی"لکن"میباشد و جنبه استدراک دارد،و این معنی نزدیکتر به نظر میرسد.
پشتیبانی مکن"( فَلاٰ تَکُونَنَّ ظَهِیراً لِلْکٰافِرِینَ ).
مسلما پیامبر ص هرگز پشتیبانی از کفار نمیکرد،این دستور در مورد او تاکید است، و در مورد دیگران بیان یک وظیفه مهم.
این سخن در حقیقت هماهنگ با مطلبی است که در آیات پیشین در مورد موسی خواندیم که میگفت"پروردگارا به خاطر نعمتی که به من دادی،من هرگز پشتیبان مجرمان نخواهم بود"(در باره کمک به ظالمان در ذیل همان آیه 17 سوره قصص مشروحا بحث کردیم).
*** دو آیه پایان این سوره،تاکیدی است بر مساله توحید با تعبیرها و استدلالات گوناگون،توحیدی که خمیر مایه تمام مسائل دینی است،توحیدی که هم اصل است و هم فرع،هم کل است و هم جزء.
در این دو آیه چهار دستور به پیامبر ص داده شده و چهار توصیف از پروردگار به عمل آمده است،و مجموع بحثهایی را که در آیات این سوره آمده تکمیل میکند.
نخست میگوید:"نباید کفار تو را از آیات خداوند بعد از آنکه بر تو نازل شد باز دارند"( وَ لاٰ یَصُدُّنَّکَ عَنْ آیٰاتِ اللّٰهِ بَعْدَ إِذْ أُنْزِلَتْ إِلَیْکَ ).
گرچه نهی متوجه کفار است،اما مفهومش عدم تسلیم پیامبر ص در برابر کارشکنیها و توطئههای آنها است،و درست به این میماند که بگوئیم:
نباید فلان شخص تو را وسوسه کند،یعنی تسلیم وسوسههای او مباش.
و به این ترتیب به پیامبر ص دستور میدهد هنگامی که آیات الهی نازل شد باید با قاطعیت روی آن بایستی،و هر گونه دو دلی و تردید را از خود دور سازی،موانع را هر چه باشد از سر راه برداری،و به سوی مقصد با قدمهای محکم پیش بروی که خدا همراه تو و پشتیبان تو است.
به گفته"ابن عباس"مفسر معروف،مخاطب گرچه شخص پیامبر ص است،اما منظور عموم مردمند،و از قبیل ضرب المثل معروف عرب"ایاک اعنی و اسمعی یا جاره"میباشد.
به دنبال این دستور که جنبه نفی داشت،دستور دوم را که جنبه اثبات دارد صادر میکند و میگوید"به سوی پروردگارت دعوت کن"( وَ ادْعُ إِلیٰ رَبِّکَ ).
خداوندی که مالک تو است،صاحب اختیار تو است،و مربی و پرورش دهنده تو میباشد.
سومین دستور بعد از دعوت به سوی اللّٰه،نفی هر گونه شرک و بتپرستی است،میگوید:"قطعا از مشرکان مباش"( وَ لاٰ تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ).
که راه توحید آشکار است و نورانی، و رهروان آن بر صراط مستقیمند.
***بالآخره چهارمین دستور،تاکید مجددی است بر نفی هر گونه شرک، میفرماید:"هیچ معبود دیگری را با خدا مخوان"( وَ لاٰ تَدْعُ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ ).
این دستورهای پی در پی که هر کدام دیگری را تاکید میکند،اهمیت مساله توحید را در برنامههای اسلامی روشن میسازد که بدون آن همه چیز بر باد است.
و به دنبال این دستورات چهارگانه،توصیفهای چهارگانهای از خدا میکند،که آنها نیز تاکید پی در پی در مساله توحید است.
نخست میگوید:"هیچ معبودی جز او نیست"( لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ).
"همه چیز جز ذات پاک او فانی و نابود میشود"( کُلُّ شَیْءٍ هٰالِکٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ ).
"حکم و حاکمیت در جهان تکوین و تشریع مخصوص ذات پاک او است" ( لَهُ الْحُکْمُ ).
"و بازگشت همه شما،سرانجام به سوی او است"( وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ).
توصیفهای سهگانه اخیر میتواند دلیلی بر اثبات توحید و ترک هر گونه بتپرستی باشد که در توصیف اول آمده است.
زیرا هنگامی که ما همه فانی هستیم و بقا منحصر به او است.
و هنگامی که تدبیر نظام هستی و حاکمیت متعلق به او است.
و هنگامی که بازگشت همه ما در قیامت به سوی او است،معبودهای دیگر چه نقشی میتوانند داشته باشند؟و چه چیز جز او قابل پرستش است؟ مفسران بزرگ در تفسیر جمله" کُلُّ شَیْءٍ هٰالِکٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ "مطالب گوناگونی دارند که بر محور تفسیر"وجه"و کلمه"هالک"دور میزند.
زیرا"وجه"از نظر لغت به صورت و قسمتی از بدن که روبروی انسان قرار دارد گفته میشود،اما هنگامی که در مورد پروردگار به کار رود به معنی ذات پاک او است.
واژه"هالک"از ماده"هلاک"به معنی مرگ و نابودی است.
بنا بر این جمله فوق اشاره به فنای همه موجودات جز ذات پاک او میکند، نه تنها فنای بعد از پایان این جهان،که الان هم در برابر او فانی و هالکند! چرا که موجودات امکانی وابسته به ذات پاک او هستند،و لحظه به لحظه فیض وجود را از او میگیرند،در ذات خود چیزی ندارند و هر چه دارند از خدا است، که اگر"نازی کند یک دم فرو ریزند قالبها"! گذشته از این،موجودات این جهان همه متغیرند و در معرض دگرگونیها حتی طبق عقیده حرکت جوهری ذات آنها عین تغییر و دگرگونی است،و میدانیم حرکت و تغییر به معنی فانی شدن و نو گشتن دائمی است،در هر لحظهای موجودات
جهان ماده میمیرند و زنده میشوند. بنا بر این اکنون هم هالکند و فانیند،تنها ذاتی که تغییر و فنا در آن راه ندارد و استقلال محض است ذات مقدس او است.
و نیز میدانیم در پایان این جهان فنا و نیستی به صورت آشکارتری خودنمایی میکند و به گفته قرآن کُلُّ مَنْ عَلَیْهٰا فٰانٍ وَ یَبْقیٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاٰلِ وَ الْإِکْرٰامِ :
"تمام کسانی که بر صفحه زمین هستند فانی میشوند و تنها ذات ذو الجلال و گرامی خدا باقی میماند"(سوره رحمان آیه 26 و 27).
نه تنها زمینیان که اهل آسمانها نیز فانی میشوند وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ :"به هنگام"نفخ صور"تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند میمیرند"(زمر-68).
این تفسیری است هماهنگ با ظاهر آیه و آیات دیگر قرآن.
اما بعضی از مفسران تفسیرهای دیگری نیز برای آن ذکر کردهاند از جمله اینکه:
منظور از"وجه"عمل صالح است و مفهوم آیه این است که تمام اعمال بر باد میرود جز عملی که برای ذات پاک خدا انجام شده باشد.
بعضی دیگر گفتهاند:منظور از"وجه"همان جنبه انتساب اشیاء به خدا است،بنا بر این مفهوم آیه این است که همه چیز ذاتا معدوم است جز از ناحیه انتسابش به پروردگار.
بعضی گفتهاند:وجه به معنی دین است،و مفهوم آیه چنین است که همه آئینها فانی و باطل است جز آئین خدا،و جمله" لَهُ الْحُکْمُ "را به معنی حاکمیت تشریعی و تاکیدی بر این تفسیر دانستهاند،همچنین جمله" وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ " را به معنی رجوع به خدا در اخذ شریعت تفسیر کرده و تاکید مجددی بر این
معنی (1).
این تفاسیر با آنچه در بالا گفتیم در حقیقت چندان منافاتی ندارد چرا که هنگامی که دانستیم تنها چیزی که در این عالم باقی میماند ذات پاک خدا است روشن میشود آنچه نیز به نحوی با ذات پاک او مربوط است،آن نیز رنگ بقاء و ابدیت به خود میگیرد:آئین خدا که از ناحیه او است ابدی است،عمل صالح که برای او است ابدی است،رهبران الهی که به او ارتباط دارند از این نظر که به او مربوطند رنگ جاودانی دارند،خلاصه هر چیز به نحوی با ذات پاک او پیوند و ارتباطی داشته باشد از آن نظر فنا و هلاک برای او نیست(دقت کنید).
از جمله سؤالاتی که در ذیل آیه فوق مطرح شده این است که اگر همه چیز در پایان جهان نابود میگردد باید خاکهایی که از بدن انسانها حاصل شده نیز از میان برود در حالی که قرآن کرارا تصریح کرده که ما این خاکها را جمع کرده بار دیگر از آن انسانها را به وجود میآوریم،و یا انسانها در قیامت از قبرهایشان سر برمیآورند.
و نیز طبق ظاهر آیات قرآن بهشت و دوزخ هم اکنون آفریده شدهاند (تعبیر اعدت للمتقین یا مشابه آن که اشاره به آماده شدن بهشت برای پرهیزگاران است در دو مورد از آیات قرآن آل عمران-133 و حدید 21 و تعبیر اعدت للکافرین در مورد دوزخ در دو مورد بقره-24-آل عمران-131 آمده است).
1) 1) روایات متعددی در تفسیر"نور الثقلین"در ذیل این آیه وارد شده که در بعضی از آنها"وجه"به دین خدا،و در بعضی به"رهبران الهی"و آنچه منسوب به خدا است تفسیر شده است.
آیا بهشت و دوزخ نیز در پایان جهان فانی و نابود میشوند؟! از همه اینها گذشته،عقیده به حیات برزخی انسانها داریم و آن را از آیات قرآن در مورد ارواح استفاده کردهایم آیا آنها نیز نابود میشوند؟! پاسخ همه این سؤالات با توضیح زیر روشن میگردد.
بسیار میشود که منظور از"هلاک"و نابودی و فنا،"به هم خوردن نظام" است،نه از بین رفتن مواد،مثلا اگر یک ساختمان بوسیله زلزله متلاشی شود در اینجا هالک و فانی بر آن صدق میکند،در حالی که مواد آن موجود است تنها نظامش از هم گسیخته.
و میدانیم در پایان این جهان،خورشید بی فروغ،و ماه تاریک،و کوهها از هم متلاشی میشوند،و موجودات زنده همه میمیرند،این است معنی هلاک آنها،این از یک سو.
از سوی دیگر هلاک و فنا مربوط به دنیا و آنچه در دنیا است،اما بهشت و دوزخ،چه آن را در باطن و درون این جهان بدانیم و چه بیرون و محیط بر این جهان،آنها جزء این دنیا نیستند که حکم فنا و نابودی نظام آنها را شامل گردد آنها متعلق به جهان دیگر و آخرتند،و نه این جهان.
از سوی سوم در بالا گفتیم هلاک و فنا در مورد موجودات امکانی منحصر به پایان جهان نیست،آنها الان هم فانی و هالکند که در درون ذات از خود چیزی ندارند و هر چه دارند از دیگری است،آنها متغیرند و دائما در حال حرکت، و میدانیم حرکت به معنی فنای تدریجی و ترکیبی از وجود و عدم است.
با این توضیحات پاسخ سؤالات فوق،کاملا روشن میشود.
جمعی از"وهابیین"که اصرار دارند مساله"توسل و شفاعت"با حقیقت
توحید سازگار نیست گاهی به آیه فوق،و آیات مشابه آن،استدلال کردهاند، آنها میگویند:قرآن صریحا از عبادت و پرستش غیر خدا و اینکه نام کسانی را همراه نام خدا ببریم نهی کرده است فَلاٰ تَدْعُوا مَعَ اللّٰهِ أَحَداً (سوره جن آیه 18).
در حالی که منظور از این گونه آیات مسلما این نیست که ما اشخاص دیگری را صدا نزنیم،منظور همان چیزی است که از کلمه"مع اللّٰه"(با خدا)استفاده میشود،یعنی اگر کسی کار خدا را از غیر خدا بخواهد و او را مستقل در انجام آن بداند،مشرک است.
اما اگر ما همه قدرتها را مخصوص خدا بدانیم و کسی را با او همراه و مبدء اثر نشناسیم،ولی معتقد باشیم اولیاء خدا به اذن و فرمان او شفاعت میکنند و به آنها متوسل شویم که در پیشگاه خدا برای ما شفاعت کنند،این عین توحید است و این همان چیزی است که مکرر در آیات قرآن به آن اشاره شده است.
آیا هنگامی که برادران یوسف به پدر گفتند: یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا :"ای پدر برای ما از خداوند آمرزش بطلب"(سوره یوسف-97)این شرک بود؟! یا هنگامی که قرآن میگوید: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّٰهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِیماً :"اگر آنها هنگامی که به خود ستم میکنند(و مرتکب گناهی میشوند)نزد تو آیند و از خدا طلب آمرزش کنند و پیامبر نیز برای آنها استغفار کند،خدا را تواب و رحیم مییابند"(نساء-64)دعوت به سوی شرک است؟! حقیقت شفاعت و توسل نیز چیزی جز این نیست (1).
***پروردگارا!نور توحید و معرفتت را در قلب ما بیفکن تا جز تو نبینیم
1) 1) برای توضیح بیشتر به جلد چهارم صفحه 366(ذیل آیه 35 مائده)و جلد اول ذیل آیه 48 سوره بقره مراجعه فرمائید.
و جز تو نجوئیم و جز تو نخواهیم.
خداوندا!ارتباط ما را به ذات پاکت روز به روز محکمتر کن،تا از این طریق بقاء و جاودانگی ذاتت در روح ما پرتوافکن گردد.
بارالها!محبت دنیا،برتریجویی،فساد در ارض را از جان ما دور کن و ما را در صف پرهیزگاران که عاقبت نیک برای آنها است،قرار ده(و العاقبة للمتقین).
پایان سوره قصص-از تفسیر نمونه ج 16 بیست و یکم رمضان المبارک 1403-12 تیر ماه 1362
محتوای سوره عنکبوت
مشهور در میان جمعی از محققین این است که تمام این سوره در مکه نازل شده است،و به این ترتیب محتوای آن هماهنگ با محتوای سورههای مکی است سخن از مبدء و معاد است،سخن از قیام انبیای بزرگ پیشین و مبارزه آنها با مشرکان و بتپرستان جبار و ستمگر و پیروزی آنها و نابودی این گروه ظالم است.
سخن از دعوت به سوی حق و آزمایشهای الهی و بهانهجوئیهای کفار در زمینههای مختلف است.
هر چند جمعی یازده آیه آغاز این سوره را استثناء کردهاند و معتقدند این یازده آیه در مدینه نازل شده است،انگیزه آنها بر این اعتقاد،شاید پارهای از شان نزولهایی است که بعدا به آن اشاره خواهیم کرد و بحث از جهاد که در این آیات وارد شده،و همچنین اشارهای که در بعضی از آنها به مساله منافقین است،و اینها متناسب با سورههای مدنی است.
ولی بعدا خواهیم دید که این امور منافاتی با"مکی"بودن سوره ندارد، و به هر حال نامگذاری این سوره به"سوره عنکبوت"از آیه 41 آن گرفته شده که بتپرستان را که تکیه بر غیر خدا میکنند تشبیه به عنکبوت میکند که تکیهگاهش،تارهای سست و بیبنیاد است.
به طور کلی میتوان گفت بحثهای این سوره در چهار بخش خلاصه میشود:
1-بخش آغاز این سوره که پیرامون مساله"امتحان"و"وضع منافقان" است و این دو پیوند ناگسستنی با هم دارند،چرا که شناخت منافقان جز در طوفانهای امتحانات و آزمونها ممکن نیست.
2-بخش دیگری که در حقیقت برای دلداری پیامبر ص و مؤمنان اندک
نخستین از طریق بیان گوشههایی از سرنوشت پیامبران بزرگی همچون نوح و ابراهیم و لوط و شعیب است که در برابر گردنکشانی همچون نمرود و ثروتمندان خودخواه قرار داشتند،ابزار این مبارزه،کیفیت این مبارزه و پایان آن،مشخص شده است تا هم دلداری برای مؤمنان باشد و هم هشداری برای بتپرستان سنگدل و ستمگر که در عصر پیامبر ص بودند.
3-بخش دیگری از این سوره که مخصوصا در اواخر سوره قرار گرفته از توحید،و نشانههای خدا در عالم آفرینش،و مبارزه با شرک،سخن میگوید، و و جدان و فطرت انسانها را در اینجا به داوری میطلبد.
4-قسمت دیگری از این سوره مباحث متنوعی پیرامون ضعف و ناتوانی معبودهای ساختگی،و عابدان"عنکبوت صفت"آنها است و همچنین عظمت قرآن و دلائل حقانیت پیامبر اسلام و لجاجت مخالفان و نیز یک سلسله مسائل تربیتی همچون نماز،نیکی به پدر و مادر،اعمال صالح و طرز بحث و برخورد منطقی با مخالفان دور میزند.
فضیلت این سوره
در تفسیر مجمع البیان از پیامبر گرامی اسلام ص چنین آمده است: من قرء سورة العنکبوت کان له من الاجر عشر حسنات بعدد کل المؤمنین و المنافقین: "هر کس سوره عنکبوت را بخواند به تعداد تمام مؤمنان و منافقان،ده حسنه برای او نوشته میشود". مخصوصا در باره تلاوت سوره عنکبوت و روم در ماه رمضان در شب بیست و سوم،فضیلت فوق العادهای وارد شده است تا آنجا که در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم: من قرء سورة العنکبوت و الروم فی شهر رمضان لیلة ثلاث و عشرین فهو و اللّٰه من اهل الجنة،لا استثنی فیه ابدا،و لا اخاف ان یکتب اللّٰه علی فی یمینی اثما،و ان لهاتین السورتین من اللّٰه مکانا: "هر کس سوره عنکبوت و روم را در ماه رمضان شب بیست و سوم تلاوت کند به خدا سوگند اهل بهشت است،و من هیچکس را از این مساله استثناء نمیکنم،و نمیترسم که خداوند در این سوگند قاطع من گناهی بر من بنویسد،و مسلما این دو سوره در پیشگاه خدا بسیار ارج دارد" 1. بدون شک محتوای پربار این دو سوره و درسهای مهم توحیدی آن،و برنامههای سازنده عملی که در این دو سوره ارائه شده است کافی است که هر انسانی را که اهل اندیشه و الهام و عمل باشد به بهشت جاویدان سوق دهد. بلکه شاید تنها اگر از نخستین آیه سوره عنکبوت الهام بگیریم،مشمول سوگند امام صادق ع شویم،همان آیهای که مساله امتحان عمومی انسانها را مطرح میکند و میگوید:همه بدون استثناء در بوته آزمایشها قرار میگیرند تا سیهروی شوند آنها که غش دارند. چگونه ممکن است انسان این آزمون عظیم را کاملا باور داشته باشد و خود را برای آن آماده نسازد،و اهل تقوا و پرهیزگاری نگردد؟ ***
مشهور در میان جمعی از محققین این است که تمام این سوره در مکه نازل شده است،و به این ترتیب محتوای آن هماهنگ با محتوای سورههای مکی است سخن از مبدء و معاد است،سخن از قیام انبیای بزرگ پیشین و مبارزه آنها با مشرکان و بتپرستان جبار و ستمگر و پیروزی آنها و نابودی این گروه ظالم است.
سخن از دعوت به سوی حق و آزمایشهای الهی و بهانهجوئیهای کفار در زمینههای مختلف است.
هر چند جمعی یازده آیه آغاز این سوره را استثناء کردهاند و معتقدند این یازده آیه در مدینه نازل شده است،انگیزه آنها بر این اعتقاد،شاید پارهای از شان نزولهایی است که بعدا به آن اشاره خواهیم کرد و بحث از جهاد که در این آیات وارد شده،و همچنین اشارهای که در بعضی از آنها به مساله منافقین است،و اینها متناسب با سورههای مدنی است.
ولی بعدا خواهیم دید که این امور منافاتی با"مکی"بودن سوره ندارد، و به هر حال نامگذاری این سوره به"سوره عنکبوت"از آیه 41 آن گرفته شده که بتپرستان را که تکیه بر غیر خدا میکنند تشبیه به عنکبوت میکند که تکیهگاهش،تارهای سست و بیبنیاد است.
به طور کلی میتوان گفت بحثهای این سوره در چهار بخش خلاصه میشود:
1-بخش آغاز این سوره که پیرامون مساله"امتحان"و"وضع منافقان" است و این دو پیوند ناگسستنی با هم دارند،چرا که شناخت منافقان جز در طوفانهای امتحانات و آزمونها ممکن نیست.
2-بخش دیگری که در حقیقت برای دلداری پیامبر ص و مؤمنان اندک
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>الم (1) أَ حَسِبَ اَلنّٰاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ یُفْتَنُونَ (2) وَ لَقَدْ فَتَنَّا اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ اَلْکٰاذِبِینَ (3)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-الم 2-آیا مردم گمان کردند به حال خود رها میشوند و آزمایش نخواهند شد؟! 3-ما کسانی را که پیش از آنان بودند آزمودیم(و اینها را نیز امتحان میکنیم)باید علم خدا در مورد کسانی که راست میگویند و کسانی که دروغ میگویند تحقق یابد.
بعضی از مفسران روایتی نقل کردهاند که بر طبق آن"یازده آیه"آغاز این سوره در مدینه نازل شده،در مورد مسلمانانی که در مکه بودند و اظهار اسلام میکردند اما حاضر به هجرت به مدینه نبودند،آنها نامهای از برادران خود در مدینه دریافت داشتند که در آن تصریح شده بود:"خدا اقرار به ایمان را از شما نمیپذیرد مگر اینکه هجرت کنید و به سوی ما بیائید"آنها تصمیم به هجرت گرفتند و از
مکه خارج شدند،جمعی از مشرکان به تعقیب آنان پرداختند و با آنان پیکار کردند بعضی کشته شدند و بعضی نجات یافتند(و احتمالا بعضی نیز تسلیم شده به مکه بازگشتند).
بعضی دیگر"آیه دوم"را در مورد عمار یاسر و جمعی دیگر از مسلمانان نخستین میدانند که ایمان آوردند و سخت تحت شکنجه دشمنان واقع شدند.
بعضی گفتهاند آیه هشتم در مورد اسلام آوردن"سعد بن ابی وقاص"نازل شده.
ولی بررسی خود این آیات نشان میدهد که هیچ دلیلی بر مساله ارتباط آیات با هجرت در آنها نیست تنها بیانگر فشارهایی است که بر مؤمنان در آن زمان از ناحیه دشمنان،و حتی گاه از ناحیه پدران و مادران مشرک آنها وارد میشد.
این آیات مسلمانان را تشویق به استقامت و پایمردی در برابر موج فشار دشمن میکند،و اگر سخن از جهاد به میان آورده نیز ظاهرا جهاد در همین زمینه است،نه جهاد مسلحانه دستجمعی و گروهی،که دستور آن در مدینه نازل شد.
و نیز اگر سخن از منافقان میگوید ممکن است اشاره به گروه سست ایمانی باشد که احیانا در مکه در لابلای مسلمانان وجود داشتند،گاه با مسلمانان همراه بودند و گاه با مشرکان،و کفه هر کدام سنگینتر میشد به سوی او میچرخیدند! به هر حال پیوستگی و انسجام آیات این سوره ایجاب میکند که همه آنها را"مکی"بدانیم و روایات بالا که خود با یکدیگر انسجام ندارد نمیتواند این بهم پیوستگی را بر هم زند.
آزمایش الهی یک سنت جاویدان
باز در آغاز این سوره به حروف مقطعه(الف-لام-میم)برخورد میکنیم که تا کنون بارها تفسیر آن را از دیدگاههای مختلف بیان کردهایم (1).
1) 1) به جلد اول آغاز سوره بقره و جلد دوم آغاز سوره آل عمران و جلد 6 آغاز سوره اعراف مراجعه فرمائید.
*** بعد از ذکر حروف مقطعه به یکی از مهمترین مسائل زندگی بشر که مساله شدائد و فشارها و آزمونهای الهی است اشاره میکند.
نخست میگوید:"آیا مردم گمان کردند همین اندازه که اظهار ایمان کنند و شهادت به توحید و رسالت پیامبر دهند به حال خود واگذارده خواهند شد و امتحان نمیشوند"؟!( أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ یُفْتَنُونَ ) (1).
*** بعد بلافاصله به ذکر این حقیقت میپردازد که امتحان یک سنت همیشگی و جاودانی الهی است،امتحان مخصوص شما جمعیت مسلمانان نیست،سنتی است که در تمام امتهای پیشین جاری بوده است.میفرماید:"ما کسانی را که قبل از آنها بودند آزمایش کردیم"( وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ).
آنها را نیز در کورههای سخت امتحان افکندیم،آنها نیز همچون شما در فشار دشمنان بیرحم و جاهل و بیخبر و متعصب و لجوج قرار داشتند،همیشه میدان امتحان باز بوده و گروهی در این میدان شرکت داشتهاند.
باید هم چنین باشد چرا که در مقام ادعا هر کس میتواند خود را برترین مؤمن،بالاترین مجاهد،و فداکارترین انسان معرفی کند،باید وزن و قیمت و ارزش این ادعاها از طریق آزمون روشن شود،باید معلوم گردد تا چه اندازه نیات درونی و آمادگیهای روحی با این گفتهها هماهنگ یا ناهماهنگ است؟ آری"باید خدا بداند چه کسانی راست میگویند،و چه کسانی دروغگو هستند" ( فَلَیَعْلَمَنَّ اللّٰهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکٰاذِبِینَ ).
1) 1) "یفتنون"از ماده"فتنه"در اصل به معنی گذاشتن طلا در آتش برای شناخته شدن میزان خلوص آن است،سپس به هر گونه آزمایش ظاهری و معنوی اطلاق شده است (برای توضیح بیشتر به جلد 2 صفحه 17 مراجعه شود).
بدیهی است خدا همه اینها را میداند،حتی قبل از خلقت انسانها،منظور از علم در اینجا همان تحقق عینی مسائل و وجود خارجی آنها است،و به تعبیر دیگر ظهور آثار و شواهد عملی است،یعنی باید علم خدا در باره این گروه عملا در خارج پیاده شود،و تحقق عینی یابد،و هر کس آنچه را در درون دارد بیرون ریزد، این است معنی"علم"هنگامی که در اینگونه موارد در مورد خداوند به کار میرود.
دلیل این مساله نیز روشن است زیرا نیات درونی و صفات باطنی تا در عمل انسان تحقق و عینیت پیدا نکند ثواب و جزا و کیفر مفهوم ندارد.
آزمایش برای تحقق بخشیدن به نیات و صفات درونی است.
و به عبارت دیگر این عالم همچون یک"دانشگاه"یا یک"مزرعه"است (این تشبیهات در متون احادیث اسلامی وارد شده)برنامه این است که در دانشگاه استعدادها شکوفا گردد،لیاقتها پرورش یابد،و آنچه در مرحله"قوه"است به"فعلیت"برسد.
باید در این مزرعه نهاد بذرها ظاهر گردد،و از درون آنها جوانهها بیرون آید،جوانهها سر از خاک بردارند،پرورش یابند،نهال کوچکی شوند و سرانجام درختی تنومند و بارور،و این امور هرگز بدون آزمایش و امتحان ممکن نیست.
و از اینجا میفهمیم که آزمایشهای الهی نه برای شناخت افراد است، بلکه برای پرورش و شکوفایی استعدادها است.
بنا بر این اگر ما آزمایش میکنیم برای کشف مجهولی است،اما اگر خداوند آزمایش میکند برای کشف مجهول نیست که علمش به همه چیز احاطه دارد بلکه برای پرورش استعدادها و به فعلیت رسانیدن قوهها است (1).
1) 1) توضیح بیشتر در مورد آزمایش الهی و جوانب مختلف این موضوع در جلد اول ذیل آیه 157 سوره بقره بیان شده است.
1-آزمونها در چهرههای مختلف
گرچه بیان عمومیت امتحان برای تمام اقوام و جمعیتها،اثر سازنده بسیار قابل ملاحظهای برای مؤمنان مکه که در آن روز در اقلیت شدیدی بودند داشت و توجه به این واقعیت آنها را در مقابل دشمنان،سخت مقاوم و شکیبا میکرد، ولی این منحصر به مؤمنان مکه نبود بلکه هر گروه و جمعیتی به نوعی در این سنت الهی شریک و سهیمند و امتحانات خداوند در چهرههای گوناگون به سراغ آنها میآید.
گروهی در محیطهایی قرار میگیرند که از هر نظر آلوده است،وسوسههای فساد از هر طرف آنها را احاطه میکند،امتحان بزرگ آنها این است که در چنین جو و شرائطی همرنگ محیط نشوند و اصالت و پاکی خود را حفظ کنند.
گروهی در فشار محرومیتها قرار میگیرند،در حالی که میبینند اگر حاضر به معاوضه کردن سرمایههای اصیل وجود خود باشند،فقر و محرومیت به سرعت درهم میشکند،اما به بهای از دست دادن ایمان و تقوا و آزادگی و عزت و شرف،و همین آزمون آنها است.
گروهی دیگر بر عکس غرق در نعمت میشوند و امکانات مادی از هر نظر در اختیارشان قرار میگیرد،آیا در چنین شرائطی،قیام به وظیفه شکر نعمت میکنند؟یا غرق در غفلت و غرور و خودخواهی و خودبینی،غرق در لذات و شهوات و بیگانگی از جامعه و از خویشتن میشوند؟! گروهی-همچون غرب و شرقزدههای عصر ما-با کشورهایی روبرو میشوند که در عین دوری از خدا و فضیلت و اخلاق،از تمدن مادی خیره کنندهای
بهرهمندند و رفاه اجتماعی قابل ملاحظهای دارند،در اینجا جاذبه نیرومند مرموزی آنها را به سوی این نوع زندگی میکشاند که به قیمت زیر پا نهادن همه اصولی که به آن اعتقاد دارند و به قیمت تن دادن به ذلت وابستگی چنان زندگی را برای خود و جامعه خویش فراهم سازند،این نیز یک نوع آزمون است.
مصیبتها،درد و رنجها،جنگ و نزاعها،قحطی و گرانی و تورم،حکومتهای خودکامه،که انسانها را به بردگی و اسارت خود دعوت میکنند و آنها را به تسلیم در برابر برنامههای طاغوتی خود فرا میخوانند،و بالآخره امواج نیرومند هوای نفس و شهوت،هر یک از اینها وسیله آزمایشی است بر سر راه بندگان خدا، و در همین صحنهها است که ایمان و شخصیت و تقوی و پاکی و امانت و آزادگی افراد مشخص میشود.
اما برای پیروزی در این آزمونهای سخت،جز تلاش و کوشش مستمر و تکیه بر لطف خاص پروردگار راهی نیست.
جالب اینکه در حدیثی که در اصول کافی از بعضی از معصومین در تفسیر آیه أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ یُفْتَنُونَ آمده چنین میخوانیم:
یفتنون کما یفتن الذهب،ثم قال یخلصون کما یخلص الذهب!:
"آزمایش میشوند همانگونه که طلا در کوره آزمایش میشود،و خالص میشوند همانگونه که فشار آتش ناخالصیهای طلا را از بین میبرد و آن را خالص میکند" (1).
به هر حال عافیتطلبانی که گمان میکنند همین اندازه که اظهار ایمان کنند در صف مؤمنان قرار میگیرند و در اعلی علیین بهشت همنشین پیامبران و صدیقین و شهداء خواهند بود سخت در اشتباهند.
1) 1) "اصول کافی"طبق نقل تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 148.
به گفته امیر مؤمنان علی ع در نهج البلاغه
و الذی بعثه بالحق لتبلبلن بلبلة،و لتغربلن غربلة،و لتساطن سوط القدر،حتی یعود اسفلکم اعلاکم و اعلاکم اسفلکم: "سوگند به کسی که پیامبر ص را به حق مبعوث کرده به شدت مورد آزمایش قرار میگیرید،و غربال میشوید،و همانند محتویات یک دیگ به هنگام جوشش،زیر و رو خواهید شد،آن چنان که بالای شما پائین و پائین بالا قرار خواهد گرفت"! (1).
این سخن را هنگامی میگوید که تازه مردم با او بیعت کردهاند و در انتظار این هستند که ببینند او با تقسیم اموال بیت المال و مقامها چه میکند؟!آیا با همان معیارهای گذشته و تبعیضها یا بر معیار تلخ عدالت محمدی؟! ***
1) 1) نهج البلاغه خطبه 16.
أَمْ حَسِبَ اَلَّذِینَ یَعْمَلُونَ اَلسَّیِّئٰاتِ أَنْ یَسْبِقُونٰا سٰاءَ مٰا یَحْکُمُونَ (4) مَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ اَللّٰهِ فَإِنَّ أَجَلَ اَللّٰهِ لَآتٍ وَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (5) وَ مَنْ جٰاهَدَ فَإِنَّمٰا یُجٰاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اَللّٰهَ لَغَنِیٌّ عَنِ اَلْعٰالَمِینَ (6) وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئٰاتِهِمْ وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ اَلَّذِی کٰانُوا یَعْمَلُونَ (7)
4-آیا کسانی که اعمال بد بجا میآورند گمان کردند از حوزه قدرت ما بیرون خواهند رفت؟چه بد داوری میکنند؟ 5-کسی که امید به لقاء اللّٰه(و رستاخیز)دارد(باید در اطاعت فرمان او فروگذار نکند) زیرا زمانی را که خدا تعیین کرده سرانجام فرا میرسد،و او شنوا و دانا است.
6-کسی که جهاد و تلاش کند برای خود جهاد میکند،چرا که خداوند از همه جهانیان بی نیاز است.
7-و کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند گناهان آنها را میپوشانیم (و میبخشیم)و آنها را به بهترین اعمالی که انجام دادهاند پاداش میدهیم.
فرار از حوزه قدرت خدا ممکن نیست!
در آیات گذشته سخن از آزمایش عمومی مؤمنان بود،و نخستین آیه مورد بحث تهدید شدیدی برای کفار و گنهکاران است،تا گمان نکنند اگر مؤمنان را تحت فشار قرار دادند و مجازاتهای الهی فورا دامان آنها را فرو نگرفت خدا از آنها غافل است و یا قدرت بر عذاب آنها ندارد.
میفرماید:"آیا کسانی که سیئات را انجام میدهند گمان کردند بر ما پیشی خواهند گرفت،و از چنگال کیفر ما رهایی خواهند یافت؟چه بد قضاوتی کردند"!( أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئٰاتِ أَنْ یَسْبِقُونٰا سٰاءَ مٰا یَحْکُمُونَ ).
مهلت الهی آنها را مغرور نکند که این نیز برای آنها آزمونی است و فرصتی برای توبه و بازگشت.
اینکه بعضی از مفسران آیه فوق را اشاره به مؤمنین گنهکار دانستهاند به هیچوجه مناسب سیاق آیات نیست بلکه قرائن گواهی میدهد که منظور مشرکان و کفار است.
*** سپس بار دیگر به سراغ برنامههای مؤمنان و اندرز به آنها میرود میگوید:
"هر کسی امید لقاء پروردگار دارد باید آنچه در توان دارد از اطاعت فرمان او مضایقه نکند،زیرا زمانی را که خداوند تعیین کرده سرانجام فرا میرسد" ( مَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ اللّٰهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللّٰهِ لَآتٍ ) (1).
1) 1) این جمله در حقیقت محذوفی دارد و در تقدیر چنین است:"من کان یرجوا لقاء اللّٰه فلیبادر بالطاعة قبل ان یلحقه الاجل"-یا-"من کان یرجوا لقاء اللّٰه و یقول آمنت باللّٰه فلیقله مستقیما صابرا علیه...فان اجل اللّٰه لات".
آری این وعده الهی تخلف ناپذیر است،و راهی است که به هر حال باید پیموده شود.
و از این گذشته خداوند سخنان شما را میشنود و از اعمال و نیات شما آگاه است که"او شنوا و دانا است"( وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ).
در اینکه منظور از"لقاء اللّٰه"(ملاقات پروردگار)چیست؟بعضی آن را به معنی ملاقات فرشتگان پروردگار،و بعضی به معنی ملاقات حساب و جزاء، و بعضی به ملاقات حکم و فرمان حق تفسیر کردهاند،و بعضی آن را کنایه از قیامت و رستاخیز دانستهاند،در حالی که دلیلی ندارد که آیه را به این معانی مجازی تفسیر کنیم.
باید گفت:لقای پروردگار در قیامت،نه یک ملاقات حسی است که یک لقای روحانی و یک نوع شهود باطنی است،چرا که در آنجا پردههای ضخیم عالم ماده از مقابل چشم جان انسان کنار میرود،و حالت شهود به انسان دست میدهد.
به گفته"علامه طباطبائی"در المیزان،منظور از لقاء اللّٰه آنست که بندگان در موقفی قرار میگیرند که حجابی میان آنها و پروردگارشان نیست،زیرا طبیعت روز قیامت ظهور حقایق است چنان که قرآن میگوید: وَ یَعْلَمُونَ أَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ :"آن روز خواهند دانست که خدا حق آشکار است" (سوره نور آیه 25) (1).
*** آیه بعد در حقیقت تعلیلی است برای آنچه در آیه قبل گذشت،میگوید:
اینکه دستور داده شده مؤمنان به لقاء اللّٰه آنچه در توان دارند فروگذار نکنند
1) 1) در زمینه تفسیر"لقاء اللّٰه"در جلد اول ذیل آیه 46 سوره بقره نیز بحث دیگری داریم.
به خاطر این است که"هر کسی جهادی کند و تلاش و کوششی کند و تحمل مصائب و مشکلاتی نماید در حقیقت برای خود جهاد کرده است،چرا که خدا از همه جهانیان بی نیاز است"( وَ مَنْ جٰاهَدَ فَإِنَّمٰا یُجٰاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللّٰهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعٰالَمِینَ ).
برنامه آزمون الهی،جهاد با هوای نفس،و مبارزه با دشمنان سرسخت برای حفظ ایمان و پاکی و تقوا،برنامه خود انسان است،و گرنه خداوند وجودی است نامتناهی از هر نظر و هیچ نیازی ندارد که به وسیله عبادت یا اطاعت بندگان بر طرف شود،کمبودی ندارد که دیگران به او بدهند،بلکه دیگران هر چه دارند از او دارند،از خودشان چیزی ندارند.
از این بیان روشن میشود که"جهاد"در اینجا الزاما به معنی جهاد مسلحانه با دشمن نیست،بلکه همان معنی اصلی لغوی خود را دارد که هر گونه تلاش و کوشش را برای حفظ ایمان و تقوی،و تحمل انواع شدائد و مبارزههای موضعی را با دشمن لجوج و کینهتوز شامل میشود.
خلاصه اینکه تمام منافع این جهاد به شخص مجاهد باز میگردد و او است که خیر دنیا و آخرت را در پرتو جهادش تحصیل میکند،و حتی اگر جامعه از برکات این جهاد بهرهمند شود در مرحله بعد خواهد بود،بنا بر این هر گاه توفیق این جهاد نصیب کسی شود باید خدا را بر این نعمت بزرگ سپاس گوید.
*** آخرین آیه مورد بحث،توضیح و تکمیلی است برای آنچه بطور سربسته در آیه قبل تحت عنوان"جهاد"آمده بود،در اینجا حقیقت جهاد را شکافته و چنین بازگو میکند:"کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند گناهان آنها را میپوشانیم"( وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئٰاتِهِمْ ) بنا بر این نخستین فایده این جهاد بزرگ(ایمان و عمل صالح)تکفیر
و پوشاندن گناهان است که عائد خود انسان میشود،همانگونه که ثواب آن هم از آن خودشان میباشد،چنان که قرآن در پایان همین آیه میگوید:"ما به طور قطع آنها را به بهترین اعمالی که انجام دادند پاداش میدهیم"( وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
"نکفر"از ماده"تکفیر"در اصل به معنی"پوشاندن"است،و منظور از پوشاندن گناهان در اینجا عفو و بخشش الهی است.
تعبیر به" أَحْسَنَ الَّذِی کٰانُوا یَعْمَلُونَ "با اینکه خداوند همه اعمال نیک را جزا میدهد چه"حسن"باشد و چه"احسن"(چه خوب چه خوبتر)ممکن است اشاره به این باشد که ما همه اعمال خوب آنها را به حساب بهترین آنها میگذاریم،یعنی اگر بعضی از اعمال آنها عالی و بعضی خوب یا متوسط است همه را به حساب عالی میگذاریم و این است معنی تفضل پروردگار که در آیات دیگر قرآن(مانند آیه 38 نور)نیز به آن اشاره شده است: لِیَجْزِیَهُمُ اللّٰهُ أَحْسَنَ مٰا عَمِلُوا وَ یَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ :"تا خداوند بهترین اعمال آنها را پاداش دهد و از فضلش بر آن بیفزاید" ***
وَ وَصَّیْنَا اَلْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَیْهِ حُسْناً وَ إِنْ جٰاهَدٰاکَ لِتُشْرِکَ بِی مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (8) وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِی اَلصّٰالِحِینَ (9)
8-ما به انسان توصیه کردیم که به پدر و مادرش نیکی کند،و اگر آنها تلاش کنند که برای من شریکی قائل شوی که به آن علم نداری،از آنها اطاعت مکن،بازگشت همه شما به سوی من است،و شما را از آنچه انجام میدادید با خبر خواهم ساخت.
9-کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آنها را در زمره صالحان وارد خواهم کرد.
روایات مختلفی در شان نزول آیه فوق آمده است که عصاره همه آنها یکی است و آن اینکه:"بعضی از مردانی که در مکه بودند ایمان و اسلام را پذیرفتند (1)هنگامی که مادر آنها از این مساله آگاه شد تصمیم گرفت که غذا نخورد،آب ننوشد،تا فرزندش از اسلام بازگردد!گرچه هیچکدام از این مادران به گفته خود وفا نکردند و اعتصاب غذا را شکستند،ولی آیه فوق نازل
1) 1) در پارهای از روایات نام"سعد بن ابی وقاص"آمده و در پارهای دیگر نام "عیاش بن ابی ربیعه مخزومی".
شد و خط روشنی در برخورد با پدر و مادر در زمینه مساله ایمان و کفر به دست همگان داد.
برترین توصیه نسبت به پدر و مادر
یکی از مهمترین آزمایشهای الهی مساله"تضاد"خط ایمان و تقوا،با پیوندهای عاطفی و خویشاوندی است،قرآن در این زمینه تکلیف مسلمانان را به روشنی بیان کرده است.
نخست به عنوان یک قانون کلی که از ریشههای عواطف و حقشناسی سرچشمه میگیرد میفرماید:"ما به انسان توصیه کردیم نسبت به پدر و مادرش نیکی کند" ( وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَیْهِ حُسْناً ).
گرچه این یک حکم تشریعی است ولی این مساله پیش از آنکه یک لازم تشریعی باشد به صورت یک قانون تکوینی در نهاد همه انسانها وجود دارد،و مخصوصا تعبیر به"انسان"در اینجا جلب توجه میکند،چرا که این قانون مخصوص به مؤمنان نیست،بلکه هر کس شایسته نام انسان است باید در برابر پدر و مادر حقشناس باشد،و احترام و تکریم و نیکی به آنها را در تمام عمر فراموش نکند،هر چند با این اعمال هرگز نمیتواند دین خود را به آنها اداء کند.
سپس برای اینکه کسی تصور نکند که پیوند عاطفی با پدر و مادر میتواند بر پیوند انسان با خدا و مساله ایمان حاکم گردد،با یک استثناء صریح مطلب را در این زمینه روشن کرده،میفرماید:"و اگر آن دو(پدر و مادر)تلاش و کوشش کنند و به تو اصرار ورزند که برای من شریکی قائل شوی،که به آن علم نداری، از آنها اطاعت مکن"( وَ إِنْ جٰاهَدٰاکَ لِتُشْرِکَ بِی مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا ).
تعبیر به"جاهداک"،مفهومش به کار گرفتن نهایت تلاش و کوشش و اصرار آنها است.
و تعبیر به"ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ "(چیزی که به آن علم نداری)اشاره به منطقی نبودن شرک است،چون اگر واقعا شرک صحیح بود،دلیلی بر آن وجود داشت،و به تعبیر دیگر جایی که انسان علم به چیزی نداشته باشد باید از آن پیروی نکند،تا چه رسد به اینکه علم به بطلان آن داشته باشد.
پیروی از چنین چیزی پیروی از جهل است،اگر پدر و مادر تو را وادار به پیروی از جهل کنند اطاعت آنها مکن،اصولا تقلید کورکورانه غلط است حتی اگر در مورد ایمان باشد تا چه رسد به شرک و کفر.
همین توصیه در مورد پدر و مادر در سوره لقمان نیز آمده است،با این اضافه که در آنجا میفرماید: وَ صٰاحِبْهُمٰا فِی الدُّنْیٰا مَعْرُوفاً :"در عین اینکه دعوت آنها را به شرک مپذیر در امور دنیا نسبت به آنها ارفاق کن و در معاشرت با آنها به نیکی عمل نما"مبادا کسی چنین تصور کند که مخالفت با پدر و مادر در مورد دعوت به شرک،دلیل بر بد رفتاری با آنها است،و این نهایت تاکید اسلام را در مورد احترام به پدر و مادر ثابت میکند.
به این ترتیب از اینجا یک اصل کلی استفاده میشود که هیچ چیز نمیتواند بر ارتباط انسان با خدا حاکم گردد که آن مقدم بر همه چیز است، حتی بر پیوند با پدر و مادر که نزدیکترین پیوندهای عاطفی است.
حدیث معروف
لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق: "اطاعت از مخلوق در عصیان خالق روا نیست"که از امیر مؤمنان علی ع نقل شده معیار روشنی را در این مسائل به دست میدهد (1).
1) 1) "نهج البلاغه"کلمات قصار جمله 165.
و در پایان آیه میافزاید:"بازگشت همه شما به سوی من است و من شما را از اعمالی که انجام میدادید آگاه میسازم"و پاداش و کیفر آن را بی کم و کاست در اختیارتان خواهم گذاشت( إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
این جمله در حقیقت تهدیدی است برای کسانی که راه شرک را میپویند، و کسانی که دیگران را به این راه دعوت میکنند،زیرا صریحا میگوید:خداوند حساب همه اعمال آنها را نگاه میدارد و به موقع تحویل آنها میدهد.
*** آیه بعد بار دیگر حقیقتی را که قبلا در مورد کسانی که ایمان و عمل صالح دارند بیان شد تکرار و تاکید میکند،میفرماید:"کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام میدهند آنها را در زمره صالحان داخل خواهیم کرد"( وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِی الصّٰالِحِینَ ).
اصولا عمل انسان به انسان رنگ میدهد،عمل صالح انسان را از نظر روحی به رنگ خود در میآورد و در زمره"صالحان"وارد میکند،و عمل سوء در زمره بدان و"ناصالحان".
در اینکه این تکرار به چه منظور است بعضی گفتهاند در آیات قبل اشاره به کسانی بود که راه حق را میسپردند،و در اینجا اشاره به کسانی است که هادیان این راه و دلیلان طریق توحیدند،زیرا تعبیر به"صالحین"در مورد بسیاری از انبیاء آمده است که از خدا میخواستند آنها را به صالحان ملحق کند.
این احتمال نیز وجود دارد که در آیات قبل،سخن از بخشش گناهان و جزای شایسته این گروه مؤمنان بود،ولی در اینجا اشاره به مقام والای آنها است که خود پاداشی است دیگر،آنها در صف صالحان،در صف پیامبران و صدیقین و شهدا قرار میگیرند و همدم و همنشین آنهایند.
نیکی به پدر و مادر
این نخستین بار نیست که قرآن به این مساله مهم انسانی اشاره میکند، قبلا در سوره اسراء آیه 23 اشاره شده و بعدا در سوره لقمان آیه 14 و 15 و احقاف آیه 15 نیز به این موضوع مهم اشاره خواهد کرد.
در حقیقت اسلام برترین احترام را برای این دو تن قائل است،که حتی در صورت مشرک بودن،و دعوت به شرک کردن که منفورترین کارها در نظر اسلام است باز حفظ احترام آنها را-در عین عدم پذیرش دعوت آنها به شرک-واجب میشمرد.
این در واقع یکی از آزمایشهای بزرگ الهی است که در آغاز این سوره به آن اشاره شده است،چرا که گاهی آنها به سالهایی از عمر میرسند که نگهداری و تحملشان مشکل میشود،اینجا است که باید فرزندان،امتحان خود را در زمینه حقشناسی و اطاعت فرمان خدا بدهند،و از پدران و مادران به بهترین وجه نگاهداری کنند.
در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم:شخصی خدمتش آمد و عرض کرد:
من به چه کسی نیکی کنم؟فرمود:به مادرت،دو باره سؤال کرد:بعد از او به چه کسی؟فرمود:به مادرت،بار سوم سؤال کرد:بعد از او به چه کسی؟ باز فرمود:به مادرت!و در چهارمین بار توصیه پدر و سپس سایر بستگان را به ترتیب نزدیکی آنها با انسان فرمود (1).
در حدیث دیگری که در بسیاری از کتب آمده است پیامبر ص فرمود:
الجنة تحت اقدام الامهات: "بهشت زیر پای مادران است"(و تنها از طریق خضوع و همچون خاک راه بودن در برابر آنها میتوان به بهشت برین راه یافت) (2).
وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ فَإِذٰا أُوذِیَ فِی اَللّٰهِ جَعَلَ فِتْنَةَ اَلنّٰاسِ کَعَذٰابِ اَللّٰهِ وَ لَئِنْ جٰاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّکَ لَیَقُولُنَّ إِنّٰا کُنّٰا مَعَکُمْ أَ وَ لَیْسَ اَللّٰهُ بِأَعْلَمَ بِمٰا فِی صُدُورِ اَلْعٰالَمِینَ (10) وَ لَیَعْلَمَنَّ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ اَلْمُنٰافِقِینَ (11) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّبِعُوا سَبِیلَنٰا وَ لْنَحْمِلْ خَطٰایٰاکُمْ وَ مٰا هُمْ بِحٰامِلِینَ مِنْ خَطٰایٰاهُمْ مِنْ شَیْءٍ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ (12) وَ لَیَحْمِلُنَّ أَثْقٰالَهُمْ وَ أَثْقٰالاً مَعَ أَثْقٰالِهِمْ وَ لَیُسْئَلُنَّ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ عَمّٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ (13)
10-در میان مردم کسانی هستند که میگویند به خدا ایمان آوردهایم اما هنگامی که به خاطر خدا(از سوی دشمنان)مورد آزار قرار میگیرند فتنه دشمنان را همچون عذاب الهی میشمارند(و از آن سخت وحشت میکنند)اما هنگامی که پیروزی از سوی پروردگارت بیاید میگویند ما هم با شما بودیم(و در این پیروزی شریکیم!)آیا خداوند به آنچه در سینههای جهانیان است آگاهتر نیست؟
11-مسلما خداوند مؤمنان را میشناسد،و یقینا منافقان را(نیز)میشناسد.
12-کافران به مؤمنان گفتند:شما از ما پیروی کنید(اگر گناهی داشته باشد)ما گناهانتان را بر عهده خواهیم گرفت!آنها هرگز چیزی از گناهان اینها را بر دوش نخواهند گرفت،آنها دروغ میگویند! 13-آنها بار سنگین گناهان خویش را بر دوش میکشند،و بارهای سنگین دیگری را اضافه بر بارهای سنگین خود،و روز قیامت مسلما از دروغهایی که میبستند سؤال خواهند شد.
در پیروزیها شریکند اما در مشکلات نه!
از آنجا که در آیات گذشته بحثهای صریحی از"مؤمنان صالح"و"مشرکان" آمده بود در نخستین آیات مورد بحث به گفتگو پیرامون گروه سوم یعنی"منافقان" میپردازد و میگوید:"بعضی از مردم اظهار ایمان میکنند،اما در برابر فشار مخالفان تحمل و استقامت به خرج نمیدهند،هنگامی که در مسیر اللّٰه تحت فشار شکنجه قرار گیرند از ایمان به کنار میروند و فشار و شکنجه مردم را همچون عذاب الهی میشمرند"(و از آن سخت وحشت میکنند)( وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ فَإِذٰا أُوذِیَ فِی اللّٰهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النّٰاسِ کَعَذٰابِ اللّٰهِ ).
"اما هنگامی که یاری از سوی پروردگارت به سراغ تو بیاید و پیروز شوید میگویند:ما با شما بودیم و در افتخارات شما شریکیم"!( وَ لَئِنْ جٰاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّکَ لَیَقُولُنَّ إِنّٰا کُنّٰا مَعَکُمْ ).
آیا اینها گمان میکنند خدا از اعماق قلبشان با خبر نیست؟"آیا خداوند به آنچه در سینههای مردم جهان است از همه آگاهتر نمیباشد"؟( أَ وَ لَیْسَ اللّٰهُ بِأَعْلَمَ بِمٰا فِی صُدُورِ الْعٰالَمِینَ ).
تعبیر به"آمنا"(ایمان آوردهایم)به صورت صیغه جمع در حالی که جمله بعد به صورت صیغه مفرد است شاید از این نظر باشد که این گروه منافقان میخواهند
خودشان را در صف جمعیت مؤمنان جا بزنند،لذا"آمنا"میگویند یعنی همچون سائر مردم ایمان آوردهایم.
تعبیر به أُوذِیَ فِی اللّٰهِ به معنی"اوذی فی سبیل اللّٰه"است،یعنی آنها در راه خدا و ایمان گاهی مورد آزار دشمن قرار میگیرند.
جالب اینکه از مجازات الهی تعبیر به"عذاب"میکند،و از آزارهای مردم تعبیر به"فتنه"،اشاره به اینکه آزارهای مردم در حقیقت عذاب نیست، بلکه آزمایش است و وسیله تکامل برای انسان،و به این ترتیب به آنها تعلیم میدهد که این دو را با هم مقایسه نکنند،و با این بهانه که مخالفان آنها را آزار و شکنجه میکنند دست از ایمان خود بر ندارند که این جزئی از برنامه کلی امتحان در این دنیا است.
در اینجا یک سؤال پیش میآید که خداوند در مکه کدام پیروزی نصیب مسلمانان کرده بود که منافقین خود را در آن سهیم بدانند؟.
در پاسخ میگوئیم:جمله فوق به صورت"شرطیه"است،و میدانیم جمله شرطیه دلیل بر وجود شرط نیست،بلکه مفهومش این است که اگر در آینده پیروزیهایی نصیب شما شود این منافقان سست ایمان خود را در آن شریک میدانند.
اضافه بر این در مکه نیز مسلمانان پیروزیهایی در برابر دشمنان کسب کردند،هر چند پیروزی نظامی نبود،بلکه پیروزی در تبلیغات و نفوذ افکار عمومی و پیشرفت اسلام در میان قشرهای مردم بود.
از همه اینها گذشته تعبیر به اذیت و آزار مؤمنان مناسب با محیط مکه است و گرنه در محیط مدینه کمتر چنین چیزی اتفاق میافتاد.
ضمنا این نکته نیز روشن شد که منافق تنها به کسانی نمیگویند که در باطن ابدا ایمان ندارند و اظهار ایمان میکنند بلکه افراد سست ایمانی که در تحت فشار این و آن به زودی عقیده خود را عوض میکنند جزء منافقان محسوب
میشوند،و آیه مورد بحث ظاهرا از اینگونه منافقان سخن میگوید،و تصریح میکند که خدا از نیات آنها آگاه است.
*** در آیه بعد باز برای تاکید بیشتر میافزاید:"به طور قطع خداوند مؤمنان را میشناسد،و نیز به طور یقین خداوند منافقان را نیز میشناسد"( وَ لَیَعْلَمَنَّ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْمُنٰافِقِینَ ).
اگر سادهلوحانی فکر میکنند میتوانند با اخفاء حقائق از قلمرو علم خدا دور بمانند سخت در اشتباهند.
مجددا تکرار میکنیم تعبیر به"منافق"دلیل بر این نیست که این آیات در مدینه نازل شده است،درست است که مساله نفاق معمولا بعد از پیروزی یک جمعیت و به دست گرفتن حکومت پیدا میشود که مخالفان تغییر چهره داده و گروه زیر زمینی تشکیل میدهند،ولی همانگونه که گفتیم نفاق معنی وسیعی دارد و افراد ضعیف الایمانی را که با مختصر فشاری تغییر عقیده میدهند نیز شامل میشود.
*** آیه بعد به یک نمونه از منطقهای سست و پوچ مشرکان که هم اکنون نیز در میان قشر وسیعی وجود دارد اشاره کرده،میگوید:"کافران به مؤمنان گفتند:
شما بیائید از راه و آئین ما پیروی کنید و اگر گناهی داشته باشد ما گناه شما را به دوش میگیریم"( وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا اتَّبِعُوا سَبِیلَنٰا وَ لْنَحْمِلْ خَطٰایٰاکُمْ ) (1).
1) 1) جمله"و لنحمل"فعل امر است و برای بعضی از مفسران ایرادی تولید کرده که مگر میشود انسان به خودش امر کند؟و سپس پاسخ گفته است که این امر در حکم قضیه شرطیه است یعنی"ان اتبعتمونا حملنا خطایاکم"(تفسیر فخر رازی)ولی به عقیده ما هیچ مانعی ندارد که انسان به خود امری کند و آمر و مامور در اینجا یک شخص است اما به دو اعتبار(دقت کنید).
امروز نیز بسیاری از وسوسهگران را میبینیم که هنگام دعوت به یک عمل خلاف میگویند اگر گناهی دارد به گردن ما!،در حالی که میدانیم هیچکس نمیتواند گناه دیگری را به گردن بگیرد،و اصلا این کار معقول نیست،خداوند عادل است،کسی را به جرم دیگری مجازات نمیکند،و از این گذشته مسئولیت انسان در برابر اعمالش با این حرفهای بی اساس از بین نمیرود،و بر خلاف آنچه بعضی از کوتهفکران میپندارند این تعبیرات سر سوزنی از مجازات انسان نمیکاهد لذا در هیچ محکمه و دادگاهی به این حرفها اعتنا نمیکنند که فلان کس گناهش را به گردن گرفته،درست است که این تشویق کننده در گناه و جرم او شریک است اما این شرکت در جرم به هیچ وجه از مسئولیت او نخواهد کاست.
لذا در جمله بعد با صراحت میگوید:"آنها هرگز چیزی از خطاها و گناهان اینها را بر دوش نخواهند گرفت،آنها دروغ میگویند"( وَ مٰا هُمْ بِحٰامِلِینَ مِنْ خَطٰایٰاهُمْ مِنْ شَیْءٍ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ ).
در اینجا سؤالی مطرح است که صدق و کذب در مورد جملههای خبریه است،در حالی که در محل بحث ما جمله خبریهای وجود ندارد،بلکه جمله انشائیه است(امر)و میدانیم جملههای انشائیه صدق و کذب ندارد،پس چرا قرآن میگوید آنها دروغ میگویند؟.
پاسخ این سؤال از بیان سابق روشن میشود و آن اینکه جمله امریه در اینجا به یک جمله شرطیه خبریه بازگشت میکند و مفهومش این است اگر شما از طریق ما پیروی کنید ما گناهانتان را به گردن میگیریم و چنین جملهای قابل صدق و کذب است (1).
1) 1) ما راه دیگری برای پاسخ این سؤال نیز داریم چرا که معتقدیم در جملههای انشائیه نیز صدق و کذب راه دارد،و در تعبیرات عرفیه نیز دیده میشود،زیرا شخصی که فی المثل به چیزی امر میکند دلیل بر این است که جدا به آن علاقه دارد و هنگامی که میگوئیم او دروغ میگوید یعنی او چنین چیزی را نمیخواهد(دقت کنید).
*** سپس برای اینکه تصور نشود این دعوت کنندگان به کفر و شرک و بت پرستی و ظلم،در برابر این عملشان مجازاتی ندارند در آیه بعد میافزاید:"آنها بارهای سنگین گناهانشان را بر دوش میکشند،و بارهای دیگری را اضافه بر بارهای سنگین خودشان"!( وَ لَیَحْمِلُنَّ أَثْقٰالَهُمْ وَ أَثْقٰالاً مَعَ أَثْقٰالِهِمْ ).
این بار گناه اضافی همان بار گناه اضلال و اغوا کردن و تشویق دیگران به گناه است،همان بار سنت بد گذاردن که پیامبر اکرم ص فرمود:
من سن سنة سیئة فعلیه وزرها و وزر من عمل بها من غیر ان ینقص من وزره شیء:
"کسی که سنت بدی بگذارد،گناه آن سنت و گناه کسانی که به آن عمل میکنند بر او است،بی آنکه از گناه عمل کنندگان چیزی کاسته شود" (1).
مهم این است که آنها در تمام گناهان دیگران نیز شریکند،بیآنکه سر سوزنی از گناه آنان کاسته شود.
و در پایان آیه میافزاید"آنها به طور قطع در روز قیامت از افتراها و دروغهایی که میبستند سؤال میشوند و باید خود جوابگوی آن باشند"( وَ لَیُسْئَلُنَّ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ عَمّٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ ).
در اینجا سؤال دیگری پیش میآید که منظور از این افتراء که باید در قیامت جوابگوی آن باشند چیست؟ ممکن است اشاره به دروغهایی باشد که به خدا میبستند و میگفتند:"خدا گفته است که ما این بتها را پرستش کنیم"! یا اشاره به اینکه منظور آنها از این سخن که میگفتند ما گناهان شما را به گردن میگیریم این بوده که اصلا این کارها گناه ندارد،و این دروغی است که باید جواب آن را بدهند.
1) 1) تفسیر فخر رازی ج 25 ص 40.
یا اینکه به راستی در قیامت به آنها گفته میشود بیائید بار گناهان آنها را بر دوش بکشید و آنها سر باز میزنند و دروغ و افترای خود را ظاهر میکنند.
یا اینکه ظاهر سخنان آنها این بود که هر انسانی میتواند مسئولیت گناه دیگری را بر عهده گیرد،در حالی که این سخن نیز دروغ و افترا است و هر کس مسئول اعمال خویش است.
در منطق اسلام پایهگذاری یک برنامه اجتماعی مسئولیت آفرین است و خواه ناخواه انسان را در آن برنامه و کار تمام کسانی که به آن عمل میکنند شریک و سهیم میسازد،چرا که انگیزههای عمل،بخشی از مقدمات عمل است،و میدانیم هر کس در مقدمه کاری دخیل باشد در ذی المقدمه نیز شریک است هر چند مقدمه سادهای باشد.
شاهد این سخن حدیثی است که از پیامبر گرامی اسلام ص نقل شده است:
پیامبر ص با جمعی از یاران همراه بود سائلی آمد و تقاضای کمک کرد کسی باو چیزی نداد،مردی پیشقدم شد و به او کمکی کرد،دیگران تشویق شدند،آنها نیز کمک کردند،در اینجا پیامبر فرمود
من سن خیرا فاسنن به کان له اجره و من اجور من تبعه،غیر منتقص من اجورهم شیئا،و من سن شرا فاسنن به کان علیه وزره و من اوزار من تبعه،غیر منتقص من اوزارهم شیئا!: "کسی که سنت نیکی بگذارد و دیگران به آن اقتدا کنند پاداش آن و از پاداش کسانی که پیروی کردند برای او خواهد بود،بی آنکه از پاداششان کاسته شود،و کسی که سنت شری بگذارد و به آن اقتدا کنند گناه آن و از گناهان کسانی که پیروی کردهاند بر او خواهد بود،بیآنکه از گناهان آنها کاسته
شود"! (1).
نظیر همین معنی به عبارات گوناگون در منابع حدیث شیعه و اهل تسنن آمده است و این حدیثی است مشهور.
بعضی این سؤال را در اینجا مطرح کردهاند که در قوانین اسلامی گاهی دیه انسان بر عهده دیگری است مثلا در قتل خطای محض دیه بر عهده"عاقله"است (منظور از عاقله خویشاوندان ذکور از سوی پدر است که دیه خطا در میان آنها تقسیم میشود و هر کدام باید بخشی از آن را بپردازند).
آیا این مساله با آیات فوق تضاد ندارد؟ در پاسخ میگوئیم در بحثهای فقهی این حقیقت را روشن ساختهایم که ضامن بودن عاقله در حقیقت یک نوع بیمه متقابل و الزامی در اعضای یک فامیل است، اسلام برای اینکه بار سنگین دیه خطا بر دوش یک فرد نماند به مردان یک فامیل الزام کرده که در برابر یکدیگر ضامن دیه خطا باشند،و مبلغ آن را در میان خود سرشکن کنند،امروز این یکی ممکن است مرتکب خطایی شود و فردا دیگری(توضیح بیشتر را در باره این مساله به بحث دیات از کتاب فقه موکول میکنیم).
به هر حال این برنامه یک نوع تعاون و همکاری در حفظ منافع متقابل است، و به هیچ وجه مفهوم گناه دیگران را به گردن گرفتن ندارد،بخصوص که دیه قتل خطا اصلا جریمه گناه نیست،بلکه جبران خسارت است(دقت کنید).
1) 1) تفسیر"در المنثور".
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلیٰ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاّٰ خَمْسِینَ عٰاماً فَأَخَذَهُمُ اَلطُّوفٰانُ وَ هُمْ ظٰالِمُونَ (14) فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ أَصْحٰابَ اَلسَّفِینَةِ وَ جَعَلْنٰاهٰا آیَةً لِلْعٰالَمِینَ (15) وَ إِبْرٰاهِیمَ إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ وَ اِتَّقُوهُ ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (16) إِنَّمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَوْثٰاناً وَ تَخْلُقُونَ إِفْکاً إِنَّ اَلَّذِینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ لاٰ یَمْلِکُونَ لَکُمْ رِزْقاً فَابْتَغُوا عِنْدَ اَللّٰهِ اَلرِّزْقَ وَ اُعْبُدُوهُ وَ اُشْکُرُوا لَهُ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (17) وَ إِنْ تُکَذِّبُوا فَقَدْ کَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ مٰا عَلَی اَلرَّسُولِ إِلاَّ اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِینُ (18) أَ وَ لَمْ یَرَوْا کَیْفَ یُبْدِئُ اَللّٰهُ اَلْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ یَسِیرٌ (19)
14-ما نوح را به سوی قومش فرستادیم و او در میان آنها هزار سال،الا پنجاه سال،درنگ کرد اما سرانجام طوفان آنها را فرو گرفت در حالی که ظالم بودند.
15-ما او و اصحاب کشتی را رهایی بخشیدیم و آن را آیتی برای جهانیان قرار دادیم.
16-ما ابراهیم را فرستادیم،هنگامی که به قومش گفت:خدا را پرستش کنید،و از او بپرهیزید که این برای شما بهتر است اگر بدانید.
17-شما غیر از خدا فقط بتها(قطعات سنگ و چوبی)را میپرستید و دروغهایی به هم میبافید،کسانی را که غیر از خدا پرستش میکنید مالک رزق شما نیستند،روزی را نزد خدا بطلبید و او را پرستش کنید و شکر او را بجا آورید،که به سوی او باز میگردید.
18-اگر شما(مرا)تکذیب کنید،امتهای پیش از شما نیز(پیامبرانشان را)تکذیب کردند وظیفه فرستاده خدا جز ابلاغ آشکار نیست.
19-آیا آنها ندیدند چگونه خداوند آفرینش را آغاز میکند،سپس بازمیگرداند؟این کار برای خدا آسان است.
اشارهای به سرگذشت نوح و ابراهیم
از آنجا که بحثهای گذشته سخن از آزمایش عمومی انسانها بود از اینجا به بعد بخشهایی از آزمایشهای سخت انبیاء و اقوام پیشین را منعکس میکند که چگونه تحت فشار و آزار دشمنان قرار گرفتند،و چگونه صبر کردند و سرانجام پیروزی نصیبشان شد،تا هم دلداری باشد برای یاران پیامبر اسلام ص که در آن روز سخت در فشار دشمنان نیرومند در مکه بودند،و هم تهدیدی باشد برای دشمنان که مراقب پایان دردناک عمرشان باشد.
نخست از اولین پیامبر اولوا العزم یعنی نوح ع شروع میکند و در عبارتی کوتاه آن بخش از زندگانیش را که بیشتر متناسب وضع مسلمانان آن روز بود
بازگو میکند.
میگوید:"ما نوح را به سوی قومش فرستادیم و او در میان آنها هزار سال بجز پنجاه سال،درنگ کرد"( وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلیٰ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاّٰ خَمْسِینَ عٰاماً ).
شب و روز مشغول تبلیغ و دعوت به سوی توحید بود،در خلوت و تنهایی، در میان جمعیت و با استفاده از هر فرصت،آنها را در این مدت طولانی یعنی 950 سال!به سوی خدا فرا خواند،و از این تلاش پیگیر خسته نشد و ضعف و فتوری به خود راه نداد،اما با اینهمه جز گروه اندکی(حدود هشتاد نفر طبق نقل تواریخ)ایمان نیاوردند(یعنی بطور متوسط هر دوازده سال یک نفر!).
بنا بر این شما در راه دعوت به سوی حق و مبارزه با انحرافات خسته نشوید که برنامه شما در مقابل برنامه نوح ع سهل و آسان است.
ولی ببینید پایان این قوم ستمگر و لجوج به کجا رسید:"سرانجام طوفان عظیم آنها را فرو گرفت،در حالی که ظالم و ستمگر بودند"( فَأَخَذَهُمُ الطُّوفٰانُ وَ هُمْ ظٰالِمُونَ ).
و به این ترتیب طومار زندگی ننگینشان درهم پیچیده شد،و کاخها و قصرها و جسدهای بیجانشان در امواج طوفان دفن شد.
تعبیر به"هزار سال الا پنجاه سال"-در حالی که ممکن بود از اول 950 سال بگوید-برای اشاره به عظمت و طول این زمان است،زیرا عدد "هزار" آن هم به صورت"هزار سال"برای"مدت تبلیغ"عدد بسیار بزرگی محسوب میشود.
ظاهر آیه فوق این است که این مقدار،تمام عمر نوح نبود-هر چند تورات کنونی این عدد را برای تمام مدت عمر نوح ذکر کرده،(تورات-سفر تکوین فصل نهم)بلکه بعد از طوفان هم مدت دیگری زندگی کرد که طبق
گفته بعضی از مفسران سیصد سال بود.
البته این عمر طولانی در مقیاس عمرهای زمان ما بسیار زیاد است و هیچگاه طبیعی به نظر نمیرسد،ممکن است میزان عمر در آن ایام با امروز تفاوت داشته، اصولا قوم نوح چنان که از بعضی مدارک به دست میآید عمر طولانی داشتند و در این میان خود نوح نیز فوق العاده بوده است،ضمنا این نشان میدهد که ساختمان وجود انسان به او امکان عمر طولانی میدهد.
مطالعات دانشمندان امروز نیز نشان داده که عمر انسان حد ثابت و معینی ندارد،و اینکه بعضی آن را محدود به 120 سال،یا کمتر و بیشتر،دانستهاند، کاملا بی پایه است،بلکه با تغییر شرائط کاملا ممکن است دگرگون شود.
هم اکنون به وسیله آزمایشهایی توانستهاند عمر پارهای از گیاهان و یا موجودات زنده دیگر را به دوازده برابر عمر معمولی و حتی در بعضی از موارد اگر تعجب نکنید به نهصد برابر!برسانند،و اگر موفق شوند با همین معیار عمر انسان را افزایش دهند،ممکن است انسان هزاران سال عمر کند (1).
ضمنا باید توجه داشت که کلمه"طوفان"در اصل به معنی هر حادثهای است که انسان را احاطه میکند(از ماده طواف)سپس به آب فراوان،یا سیل شدید که مساحت زیادی از زمین را فرا میگیرد و در خود فرو میبرد،اطلاق شده است،همچنین به هر چیز شدید و فراوان که فراگیر باشد-اعم از باد و آتش و آب-نیز گفته میشود،و گاه به معنی تاریکی شدید شب نیز آمده است (2).
جالب اینکه میگوید: وَ هُمْ ظٰالِمُونَ یعنی آنها به هنگام وقوع طوفان هم چنان به ظلم و ستم خود ادامه میدادند،اشاره به اینکه اگر این کار را رها
کرده و نادم میشدند و به سوی خدا میآمدند هرگز گرفتار چنین سرنوشتی نمیشدند.
*** در آیه بعد میافزاید:"ما نوح و اصحاب کشتی را رهایی بخشیدیم،و آن را آیت و نشانهای برای جهانیان قرار دادیم"( فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ أَصْحٰابَ السَّفِینَةِ وَ جَعَلْنٰاهٰا آیَةً لِلْعٰالَمِینَ ) (1).
*** سپس به دنبال ماجرای فشرده نوح ع و قومش به سراغ داستان ابراهیم ع دومین پیامبر بزرگ اولوا العزم میرود و میفرماید:"ما ابراهیم را فرستادیم هنگامی که به قومش گفت:خدای یگانه را پرستش کنید و از او بپرهیزید که این برای شما بهتر است اگر بدانید"( وَ إِبْرٰاهِیمَ إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ اتَّقُوهُ ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ) (2).
در اینجا دو برنامه مهم اعتقادی و عملی انبیا،را که دعوت به"توحید" و"تقوا"بوده است یک جا بیان کرده و در پایان میگوید:اگر شما درست بیندیشید پیروی از توحید و تقوا برای شما بهتر است که دنیایتان را از آلودگیهای شرک و گناه و بدبختی نجات میدهد،و آخرت شما نیز سعادت جاویدان است.
1) 1) در اینکه مرجع ضمیر"جعلناها"چیست؟مفسران احتمالات زیادی دادهاند، بعضی گفتهاند:اشاره به مجموع این واقعه و حادثه است،بعضی آن را فقط اشاره به نجات نوح و یارانش میدانند،و بعضی اشاره به"کشتی"گرفتهاند و ظاهر عبارت آیه فوق نیز همین احتمال اخیر است،و به راستی این کشتی مخصوصا در آن عصر و زمان و در چنان حادثه عظیمی آیتی بود از آیات خدا.
2) 2) ابراهیم ظاهرا در اینجا عطف بر نوح است و فعل آن ارسلنا است و بعضی عطف بر مفعول انجینا گرفتهاند و بعضی مفعول فعل محذوف"اذکر"میدانند.
سپس ابراهیم ع به دلائل بطلان بت پرستی میپردازد و با چند تعبیر مختلف که هر کدام متضمن دلیلی است،آئین آنها را شدیدا محکوم میکند.
نخست میگوید:"شما غیر از خدا فقط بتهایی را میپرستید"( إِنَّمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَوْثٰاناً ).
همان بتهایی که مجسمههای بیروحی هستند،مجسمههایی بی اراده، بی عقل و شعور و فاقد همه چیز که چگونگی منظره آنها خود دلیل گویایی بر بطلان عقیده بتپرستی است(توجه داشته باشید"اوثان"جمع"وثن"-بر وزن صنم-به معنی سنگهایی است که آن را میتراشیدند و عبادت میکردند).
بعد از این فراتر میرود و میگوید:نه تنها وضع این بتها نشان میدهد که معبود نیستند،بلکه شما نیز میدانید که"خودتان دروغهایی به هم میبافید و نام معبود را بر این بتها میگذارید"( وَ تَخْلُقُونَ إِفْکاً ).
شما چه دلیلی برای این دروغ بزرگ دارید؟جز یک مشت اوهام و خرافات!.
از آنجا که"تخلقون"از ماده"خلق"است که گاهی به معنی آفریدن و ساختن میآید و گاه به معنی دروغ گفتن،بعضی از مفسران تفسیر دیگری برای این جمله غیر از آنچه در بالا گفتیم ذکر کردهاند،و گفتهاند منظور این است که شما این بتها(این معبودهای قلابی)را با دست خود میتراشید و خلق میکنید (بنا بر این"افک"به معنی معبودهای دروغین است و"خلق"به معنی تراشیدن) (1).
سپس به دلیل سومی میپردازد که پرستش شما نسبت به این بتها یا به خاطر منافع مادی است و یا سرنوشتتان در جهان دیگر،و هر کدام باشد باطل است،
1) 1) "افک"در اصل به معنی هر چیزی است که از صورت حقیقیش دگرگون شده است و لذا دروغ-مخصوصا دروغهای بزرگ-را افک میگویند،و همچنین بادهای مخالف که از مسیر خود منحرف شده است"مؤتفکه"نامیده میشود.
چرا که"کسانی را که غیر از خدا میپرستید،قادر نیستند به شما رزق و روزی دهند"( إِنَّ الَّذِینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ لاٰ یَمْلِکُونَ لَکُمْ رِزْقاً ).
شما خود قبول دارید که بتها خالق نیستند،بلکه خالق خدا است بنا بر این روزی دهنده نیز او است"سپس روزی را نزد خدا جستجو کنید"( فَابْتَغُوا عِنْدَ اللّٰهِ الرِّزْقَ ).
و چون روزی دهنده او است"او را عبادت کنید و شکر او را بجا آورید" ( وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْکُرُوا لَهُ ).
به تعبیر دیگر یکی از انگیزههای عبادت،حس شکرگزاری است در مقابل منعم حقیقی،شما میدانید منعم حقیقی خدا است،پس شکر و عبادت نیز مخصوص ذات پاک خدا است.
و اگر زندگی سرای دیگر را میطلبید بدانید"بازگشت همه شما به سوی او است"و نه به سوی بتها!( إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ).
بتها نه در اینجا منشا اثری هستند و نه آنجا.
به این ترتیب با چند دلیل کوتاه و روشن،منطق واهی آنها را میکوبد.
*** سپس ابراهیم ع به عنوان تهدید،و همچنین بیاعتنایی نسبت به آنها، میگوید:"اگر شما سخنان مرا تکذیب کنید مطلب تازهای نیست،امتهای پیش از شما نیز پیامبرشان را تکذیب کردند"(و به سرنوشت دردناکی گرفتار شدند)( وَ إِنْ تُکَذِّبُوا فَقَدْ کَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِکُمْ ).
"وظیفه رسول و فرستاده خدا جز ابلاغ آشکار نیست"خواه پذیرا شوند یا نشوند( وَ مٰا عَلَی الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ ).
منظور از امتهای پیشین،قوم نوح و اقوامی بودند که بعد از آنها روی کار آمدند.
البته ارتباط آیات ایجاب میکند که این جمله از سخنان ابراهیم ع باشد و بسیاری از مفسران نیز همین تفسیر را پذیرفته،یا به عنوان یک احتمال ذکر کردهاند.
احتمال دیگر اینکه روی سخن در این آیه به مشرکان مکه و معاصران پیامبر ص است،و جمله" کَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِکُمْ "تناسب بیشتری با آن دارد،بعلاوه شبیه این تعبیر که در آیه 25 زمر و 25 فاطر آمده نیز در مورد پیامبر اسلام ص و مشرکان عرب است،ولی به هر حال هر کدام از این دو تفسیر باشد از نظر نتیجه تفاوتی پیدا نمیکند.
*** در اینجا قرآن داستان ابراهیم را موقتا رها کرده و بحثی را که ابراهیم در زمینه توحید و بیان رسالت خویش داشت به وسیله ذکر دلیل بر معاد تکمیل میکند،میگوید:
"آیا این منکران معاد،ندیدند چگونه خداوند آفرینش را آغاز میکند سپس آن را بازمیگرداند"؟( أَ وَ لَمْ یَرَوْا کَیْفَ یُبْدِئُ اللّٰهُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ).
منظور از رؤیت و دیدن در اینجا همان مشاهده قلبی و علم است،یعنی آیا آنها چگونگی آفرینش الهی را نمیدانند،همان کسی که قدرت بر"ایجاد نخستین" داشته قادر بر اعاده آن نیز هست،که قدرت بر یک چیز،قدرت بر امثال و اشباه آن نیز میباشد.
این احتمال نیز وجود دارد که"رؤیت"در اینجا به همان معنی مشاهده با چشم باشد،چرا که انسان در این دنیا زنده شدن زمینهای مرده و روئیدن گیاهان و تولد اطفال از نطفه و جوجهها را از تخم مرغ با چشم دیده است،کسی که قدرت بر چنین کاری دارد میتواند بعد از مرگ مردگان را حیات ببخشد.
و در پایان آیه به عنوان تاکید میافزاید:"این کار برای خدا سهل و آسان
است"( إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیرٌ ).
چرا که تجدید حیات در برابر ایجاد روز نخست مساله سادهتری محسوب میشود.
البته این تعبیر به تناسب فهم و منطق انسانها است،و گرنه ساده و مشکل در برابر کسی که قدرتش بیانتها است مفهومی ندارد،این قدرتهای محدود ما است که این مفاهیم را آفریده،و با توجه به کارآمد آن،اموری مشکل و اموری آسان شدند(دقت کنید).
قُلْ سِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ اَلْخَلْقَ ثُمَّ اَللّٰهُ یُنْشِئُ اَلنَّشْأَةَ اَلْآخِرَةَ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (20) یُعَذِّبُ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَرْحَمُ مَنْ یَشٰاءُ وَ إِلَیْهِ تُقْلَبُونَ (21) وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِی اَلسَّمٰاءِ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ (22) وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ لِقٰائِهِ أُولٰئِکَ یَئِسُوا مِنْ رَحْمَتِی وَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (23)
20-بگو،در زمین سیر کنید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده؟سپس خداوند (به همین گونه)جهان آخرت را ایجاد میکند،خداوند بر هر چیز قادر است.
21-هر کس را بخواهد(و مستحق بداند)مجازات میکند،و هر کس را بخواهد مورد رحمت قرار میدهد،و به سوی او بازمیگردید.
22-شما هرگز نمیتوانید بر اراده خدا چیره شوید و از حوزه قدرت او در زمین و آسمان فرار کنید،و برای شما جز خدا ولی و یاوری نیست.
23-کسانی که به آیات خدا و لقای او کافر شدند از رحمت من مایوسند،و برای آنها عذاب دردناکی است.
مایوسان از رحمت خدا
این آیات هم چنان بحث معاد را تعقیب میکند و به صورت جملههای معترضهای است در وسط داستان ابراهیم ع.
این نخستین بار نیست که با چنین طرز بحثی روبرو میشویم،روش قرآن این است که وقتی بیان داستانی به مرحله حساس میرسد برای نتیجهگیری بیشتر موقتا دنباله آن را رها کرده و به نتیجهگیریهای لازم میپردازد.
به هر حال در نخستین آیه مورد بحث مردم را به "سیر آفاقی"در مساله معاد دعوت میکند در حالی که آیه قبل،بیشتر جنبه"سیر انفسی"داشت.
میفرماید:"بگو بروید و در روی زمین سیر کنید،انواع موجودات زنده را ببینید اقوام و جمعیتهای گوناگون را با ویژگیهایشان ملاحظه کنید و بنگرید خداوند آفرینش نخستین آنها را چگونه ایجاد کرده است"؟( قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ).
"سپس همان خداوندی که قدرت بر ایجاد این همه موجودات رنگارنگ و اقوام مختلف دارد،نشاة آخرت را ایجاد میکند"( ثُمَّ اللّٰهُ یُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ ).
چرا که او با خلقت نخستین،قدرتش را بر همگان ثابت کرده است،آری "خداوند بر هر چیزی قادر و توانا است"( إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ) هم این آیه و هم آیه قبل از آن،امکان معاد را از طریق وسعت قدرت خداوند اثبات میکند،با این تفاوت که اولی پیرامون خلقت نخستین در باره خود انسان و آنچه اطراف او است سخن میگوید و آیه دوم دستور به مطالعه حالات اقوام و موجودات دیگر میدهد تا حیات نخستین را در چهرههای مختلف و در شرائط
کاملا متفاوت ببینند و به عمومیت قدرت خدا آشنا شوند و به توانایی او بر اعاده این حیات پی ببرند.
در حقیقت همانگونه که اثبات توحید گاه از مشاهده"آیات انفسی" است و گاه"آیات آفاقی"اثبات معاد نیز از هر دو طریق انجام میگیرد.
امروز این آیه برای دانشمندان معنی دقیقتر و عمیقتری میتواند ارائه دهد و آن اینکه بروند و آثار موجودات زنده نخستین را که به صورت فسیلها و غیر آن در اعماق دریاها،در دل کوهها،و در لابلای طبقات زمین است ببینند، و به گوشهای از اسرار آغاز حیات در کره زمین و عظمت و قدرت خدا پی برند و بدانند که او بر اعاده حیات قادر است (1).
ضمنا واژه"نشاه"در اصل به معنی ایجاد و تربیت چیزی است و گاه از دنیا به"نشاه اولی"و از قیامت به"نشاه آخرت"تعبیر میشود.
این نکته نیز قابل توجه است که در ذیل آیه گذشته" إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیرٌ "آمده بود و در اینجا" إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ "،این تفاوت ممکن است به خاطر آن باشد که اولی یک مطالعه محدود را بیان میکند و دومی یک مطالعه وسیع و گسترده را.
*** سپس به ذکر یکی از مسائل مربوط به معاد میپردازد،و آن مساله رحمت و عذاب است میگوید:"او در قیامت هر کس را بخواهد و مستحق بداند مجازات میکند،و هر کس را بخواهد و لایق ببیند مورد رحمت قرار میدهد،و به سوی او بازگشت میکنید"( یُعَذِّبُ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَرْحَمُ مَنْ یَشٰاءُ وَ إِلَیْهِ تُقْلَبُونَ ).
1) 1) در گذشته بحث مشروحی در باره"سیر ارض و جهانگردی"و اثرات آن داشتهایم اما آن بحث بیشتر جنبه درس عبرت در زمینه سرگذشت اقوام طغیانگر گذشته داشت(به جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 102 ذیل آیه 137 سوره آل عمران مراجعه فرمائید).
با اینکه رحمت الهی بر غضبش پیشی گرفته اما در اینجا نخست سخن از عذاب میگوید بعد رحمت،چرا که در مقام تهدید است،و مناسب مقام تهدید، همین است.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چگونه اول سخن از عذاب و رحمت میگوید و بعد سخن از بازگشت مردم به سوی او،در حالی که قضیه بر عکس است،نخست مردم در پیشگاه او حاضر میشوند و بعد مشمول رحمت یا عذاب میگردند،و شاید همین امر سبب شود که بعضی این عذاب و رحمت را عذاب و رحمت دنیا بدانند.
در پاسخ میگوئیم:عذاب و رحمت به قرینه آیات قبل و بعد ظاهرا همان عذاب و رحمت قیامت است،و جمله" إِلَیْهِ تُقْلَبُونَ "میتواند اشاره به دلیل آن باشد،یعنی چون بازگشت همه شما به سوی او است و حساب و کتابتان نزد او،پس عذاب و رحمت نیز در اختیار او و با اراده او است.
این معنی نیز بعید نیست که عذاب و رحمت در این آیه مفهوم وسیعی داشته باشد که عذاب و رحمت دنیا و آخرت را شامل شود.
این نکته نیز روشن است که مراد از جمله" مَنْ یَشٰاءُ "(هر که را بخواهد)همان مشیت توأم با حکمت است یعنی هر که را شایسته و مستحق بداند که مشیت خدا بی حساب نیست و هماهنگ با شایستگیها و استحقاقها است.
جمله"تقلبون"از ماده"قلب"در اصل به معنی دگرگون ساختن چیزی از صورتی به صورت دیگر است،و از آنجا که در قیامت انسان از صورت خاک بیجان به صورت موجود زنده کاملی در میآید،این تعبیر در مورد آفرینش مجدد او آمده است.
این تعبیر ممکن است اشاره به این نکته نیز بوده باشد که در سرای آخرت انسان آن چنان دگرگون و زیر و رو میشود که باطنش ظاهر میگردد و اسرار
درونش آشکار،و به این ترتیب معنی آیه 9 سوره طارق یَوْمَ تُبْلَی السَّرٰائِرُ (روزی که اسرار درون آشکار میگردد)را تداعی میکند.
*** در تکمیل این بحث که عذاب و رحمت به دست خدا است،و بازگشت همه به سوی او است،میافزاید:اگر تصور کنید میتوانید از قلمرو حکومت خداوند بیرون روید و چنگال مجازات گریبان شما را نگیرد،سخت در اشتباهید چرا که"شما نمیتوانید بر اراده خداوند چیره شوید و از دست قدرت او در زمین یا آسمان فرار کنید"( وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فِی السَّمٰاءِ ) (1).
و اگر تصور کنید سرپرست و یاوری از شما دفاع میکند،آنهم اشتباه محض است زیرا"برای شما جز خدا،ولی و یاوری نیست"( وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ ).
در حقیقت رهایی از چنگال عذاب پروردگار یا به این است که از قلمرو حکومت او بیرون روید،یا بمانید و با تکیه کردن بر قدرت دیگران از خویشتن دفاع کنید،نه بیرون رفتن امکان پذیر است که همه جا کشور او است و تمام عالم هستی ملک پهناور او، و نه کسی وجود دارد که بتواند در برابر قدرتش قد علم کند و به دفاع از شما برخیزد.
در اینجا دو سؤال باقی میماند:
نخست اینکه:با توجه به این واقعیت که نظر در این آیه به مشرکان و کفار
1) 1) "معجزین"از ماده"عجز"در اصل به معنی عقب افتادن از چیزی است، و لذا به هنگام ناتوانی که باعث عقب افتادگی است این تعبیر به کار میرود،و"معجز"به معنی کسی است که دیگری را عاجز میکند،و از آنجا که افرادی که فرار میکنند و از قلمرو قدرت کسی بیرون میروند،او را از تعقیب خود عاجز و ناتوان میکنند واژه"معجز" در این گونه موارد نیز به کار میرود.
است و آنها از ساکنان زمینند،تعبیر به" وَ لاٰ فِی السَّمٰاءِ "چه مفهومی میتواند داشته باشد؟ در پاسخ باید گفت:این تعبیر یک نوع تاکید و مبالغه است یعنی شما نه میتوانید در محدوده زمین از قلمرو قدرت خدا بیرون روید و نه در آسمانها که اگر فرضا قدرت میداشتید و به آسمان هم میرفتید باز هم تحت قدرت او بودید.
یا اینکه نه بوسیله زمینیان میتوانید خداوند را در مشیتش عاجز کنید نه معبودانی که برای خود در آسمان میپنداشتید،همچون فرشتگان و جنیان (البته تفسیر اول مناسبتر است).
دیگر اینکه فرق میان"ولی"و"نصیر"چیست؟ مرحوم طبرسی در مجمع البیان میگوید:"ولی کسی است که بدون درخواست به انسان کمک کند،اما نصیر اعم از آنست،گاه با درخواست و گاه بدون درخواست کمک مینماید"بلکه میتوان گفت با توجه به مقابله این دو کلمه،ولی اشاره به سرپرستی است که بدون تقاضا کمک میکند و نصیر فریادرس و یاوری است که بعد از تقاضای کمک به یاری انسان میشتابد.
و به این ترتیب قرآن تمام درهای فرار از چنگال مجازات الهی را به روی این مجرمان میبندد.
*** لذا در آیه بعد بطور قاطع میفرماید:"کسانی که به آیات خدا و لقای او کافر شدند از رحمت من مایوسند"( وَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ لِقٰائِهِ أُولٰئِکَ یَئِسُوا مِنْ رَحْمَتِی ).
سپس برای تاکید میافزاید:"برای آنها عذاب دردناکی است" ( وَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
این"عذاب الیم"لازمه مایوس شدن از رحمت خدا است.
منظور از"آیات اللّٰه"،یا"آیات تکوینی"یعنی آثار عظمت الهی در نظام آفرینش است و در این صورت اشاره به مساله توحید میباشد،در حالی که"لقائه"اشاره به مساله معاد است یعنی آنها هم منکر مبدأ هستند و هم منکر معاد.
و یا اشاره به"آیات تشریعی"یعنی آیاتی که خداوند بر پیامبرانش نازل کرده که هم از مبدء سخن میگوید و هم از نبوت و هم از معاد،و در این صورت تعبیر به"لقائه"از قبیل ذکر عام بعد از خاص است.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور همه آیات خدا در عالم آفرینش و تشریع است.
ذکر این نکته نیز لازم است که"یئسوا"(مایوس شدند)"فعل ماضی" است،هر چند هدف اصلی آن آینده یعنی قیامت میباشد،زیرا معمول عرب این است که حوادث آینده هنگامی که صد در صد قطعی باشد گاهی با فعل ماضی از آن تعبیر میکند.
فَمٰا کٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا اُقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنْجٰاهُ اَللّٰهُ مِنَ اَلنّٰارِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (24) وَ قٰالَ إِنَّمَا اِتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَوْثٰاناً مَوَدَّةَ بَیْنِکُمْ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا ثُمَّ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ یَکْفُرُ بَعْضُکُمْ بِبَعْضٍ وَ یَلْعَنُ بَعْضُکُمْ بَعْضاً وَ مَأْوٰاکُمُ اَلنّٰارُ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ (25) فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قٰالَ إِنِّی مُهٰاجِرٌ إِلیٰ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (26) وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ جَعَلْنٰا فِی ذُرِّیَّتِهِ اَلنُّبُوَّةَ وَ اَلْکِتٰابَ وَ آتَیْنٰاهُ أَجْرَهُ فِی اَلدُّنْیٰا وَ إِنَّهُ فِی اَلْآخِرَةِ لَمِنَ اَلصّٰالِحِینَ (27)
24-اما جواب قوم او(ابراهیم)چیزی جز این نبود که گفتند،او را به قتل برسانید یا بسوزانید،ولی خداوند او را از آتش رهایی بخشید،در این ماجرا نشانههایی
است برای کسانی که ایمان میآورند.
25-(ابراهیم)گفت:شما غیر از خدا بتهایی برای خود انتخاب کردهاید که مایه دوستی و محبت میان شما در زندگی دنیا باشد،سپس روز قیامت هر یک به دیگری کافر میشوید و یکدیگر را لعن میکنید و جایگاه شما آتش است و هیچ یار و یاوری نخواهید داشت! 26-لوط به او(ابراهیم)ایمان آورد و(ابراهیم)گفت من به سوی پروردگارم هجرت میکنم که او عزیز و حکیم است.
27-و ما به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم،و در دودمانش نبوت و کتاب آسمانی قرار دادیم،پاداش او را در دنیا دادیم و در آخرت از صالحان است.
طرز پاسخ مستکبران به ابراهیم(ع)
حال نوبت آن است که ببینیم این قوم گمراه در برابر دلائل سهگانه ابراهیم ع در زمینه توحید و نبوت و معاد چه گفتند؟آنها قطعا پاسخ منطقی نداشتند و لذا مانند همه زورمندان قلدر بیمنطق تکیه بر قدرت شیطانیشان کردند،و فرمان قتل او را صادر نمودند چنان که قرآن میگوید:"قوم ابراهیم جوابی جز این نداشتند که گفتند او را به قتل برسانید یا بسوزانید"!( فَمٰا کٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ ).
از این تعبیر استفاده میشود که گروهی طرفدار سوزاندن ابراهیم بودند در حالی که گروهی دیگر اعدام او را به وسیله شمشیر و امثال آن پیشنهاد میکردند سرانجام گروه اول پیروز شدند چون معتقد بودند بدترین نوع اعدام همان سوزانیدن با آتش است.
این احتمال نیز وجود دارد که همه آنها نخست به اعدام او با وسائل معمولی میاندیشیدند،ولی بعدا همگی اتفاق بر این کردند که او را آتش بزنند و حد اکثر
شدت عمل را به خرج دهند.
در اینجا سخنی در مورد چگونگی آتشسوزی ابراهیم به میان نیامده است،همین اندازه در دنباله آیه فوق میخوانیم"خداوند او را از آتش رهایی بخشید" ( فَأَنْجٰاهُ اللّٰهُ مِنَ النّٰارِ ).
ولی شرح ماجرای آتشسوزی در سوره انبیاء آیه 68-70 آمده است که در جلد سیزدهم تفسیر نمونه صفحه 443 به بعد مشروحا از آن بحث کردهایم.
در پایان میافزاید"در این ماجرا آیات و نشانههایی است برای جمعیتی که ایمان دارند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ).
نه یک نشانه بلکه نشانههایی در این حادثه وجود دارد،زیرا از یک سو عدم تاثیر آتش در جسم ابراهیم معجزه روشنی بود،تبدیل آتش به گلستان-طبق معروف-معجزه دیگری،عدم توانایی این گروه عظیم قدرتمند در برابر یک فرد که ظاهرا دستش از هر وسیلهای خالی بود معجزه سومی است.
و عدم تاثیر این حادثه عجیب خارق العاده در قلب آن سیاهدلان نیز نشانهای از قدرت خدا است که توفیق را از اینگونه افراد لجوج چنان سلب میکند که بزرگترین آیات در آنها اثر نمیگذارد! در روایتی آمده است هنگامی که ابراهیم را دست و پا بسته به میان آتش افکندند تنها چیزی که از او سوخت همان طنابی بود که او را با آن محکم بسته بودند (1).
آری آتش جهل و جنایت تبهکاران تنها وسائل اسارت را سوخت و ابراهیم آزاد شد!و این خود آیت دیگری محسوب میشود،و شاید به خاطر همینها است که در داستان نوح و نجات او با کشتی میفرماید:"جعلناها آیه"(به صورت مفرد)در اینجا میفرماید:"لایات"(به صورت جمع).
1) 1) تفسیر روح المعانی جلد 20 صفحه 130.
به هر حال ابراهیم ع از آن آتش عظیم به صورت خارق العادهای به لطف پروردگار رهایی یافت،ولی نه تنها دست از بیان هدفهای خود بر نداشت بلکه شتاب و سرعت و حرارت بیشتری به آن داد. "ابراهیم به آنها گفت:شما غیر از خدا بتهایی برای خود انتخاب کردهاید که مایه دوستی و محبت میان شما در زندگی دنیا باشد،اما بدانید روز قیامت این رشته محبت به کلی از هم گسسته میشود،و هر یک از شما به دیگری کافر میگردد،و یکدیگر را لعن و نفرین میکنید و جایگاه همه شما آتش است،و هیچ یار و یاوری نخواهید داشت"( وَ قٰالَ إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَوْثٰاناً مَوَدَّةَ بَیْنِکُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا ثُمَّ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ یَکْفُرُ بَعْضُکُمْ بِبَعْضٍ وَ یَلْعَنُ بَعْضُکُمْ بَعْضاً وَ مَأْوٰاکُمُ النّٰارُ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ ) (1).
چگونه انتخاب بتها مایه مودت میان بت پرستان میشد؟ این سؤالی است که از چند راه میتوان به آن پاسخ گفت:
نخست اینکه پرستش بت برای هر قوم و قبیلهای به اصطلاح رمز وحدت بود زیرا هر گروهی بتی برای خود انتخاب کرده بود،چنان که در مورد بتهای معروف جاهلیت عرب نیز نوشتهاند که هر یک از آنها تعلق به اهل شهر یا قبیلهای داشت (از جمله بت"عزی"مخصوص قریش بود و"لات"از آن طایفه ثقیف و"منات" مخصوص اوس و خزرج) (2).
دیگر اینکه پرستش بتها پیوندی میان آنها و نیاکانشان ایجاد میکرد و غالبا متعذر به همین عذر میشدند که اینها آثار نیاکان ما است و ما از آنها پیروی میکنیم.
از این گذشته سران کفار پیروان خود را دعوت به پرستش بتها میکردند و این حلقه اتصالی بین"سران"و"پیروان"بود.
ولی در قیامت همه این پیوندهای پوچ و پوسیده و پوشالی از هم گسسته میشود و هر یک گناه را به گردن دیگری میاندازد و او را لعن و نفرین میکند، و از عمل او بیزاری میجوید،حتی معبودهای آنان که به پندار خامشان وسیله ارتباط آنها با خدا بودند و درباره آنها میگفتند مٰا نَعْبُدُهُمْ إِلاّٰ لِیُقَرِّبُونٰا إِلَی اللّٰهِ زُلْفیٰ "ما آنها را نمیپرستیم مگر به خاطر اینکه ما را به خدا نزدیک کنند" (سوره زمر آیه 3)،از آنها بیزاری میجویند.
چنان که قرآن میگوید در سوره مریم آیه 82: کَلاّٰ سَیَکْفُرُونَ بِعِبٰادَتِهِمْ وَ یَکُونُونَ عَلَیْهِمْ ضِدًّا :"به زودی آنها عبادت پرستش کنندگان را انکار میکنند و بر ضد آنها خواهند بود"! بنا بر این منظور از کافر شدن به یکدگر،و لعن کردن بعضی به بعضی،این است که در آن روز،آنها از یکدیگر بیزاری میجویند و آنچه مایه پیوند محبت دروغینشان در دنیا بود مایه عداوت و بغضشان در آخرت میشود،چنان که قرآن در آیه 67 سوره زخرف میگوید: اَلْأَخِلاّٰءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِینَ :
"دوستان در آن روز دشمن یکدیگر میشوند مگر پرهیزکاران"! از بعضی روایات استفاده میشود که این حکم مخصوص بت پرستان نیست بلکه تمام کسانی که امام و پیشوای باطلی برای خود برگزیدند،دنبال او راه افتادند و با او پیمان مودت بستند در قیامت دشمن یکدیگر میشوند،از هم بیزاری میجویند و یکدیگر را لعنت میکنند (1).
در حالی که پیوند محبت مؤمنان که بر اساس توحید و خدا پرستی و اطاعت
1) 1) اصول کافی-طبق نقل تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 154.
فرمان حق در این دنیا تشکیل شده است،رنگ جاودانی به خود خواهد گرفت و در آنجا محکمتر میشود،حتی از بعضی از روایات استفاده میشود که مؤمنان در آنجا برای یکدیگر استغفار و شفاعت میکنند،در حالی که مشرکان به لعن کردن یکدیگر مشغولند (1).
*** در آیه بعد اشاره به ایمان لوط و هجرت ابراهیم میکند،میگوید "لوط به ابراهیم ایمان آورد"( فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ ).
"لوط"خود از پیامبران بزرگ خدا بود و با ابراهیم خویشاوندی نزدیک داشت(میگویند:پسر خواهر ابراهیم بود)از آنجا که پیروی یک فرد بزرگ به منزله پیروی یک امت و ملت است،خداوند در اینجا مخصوصا از ایمان لوط آن شخصیت والای معاصر ابراهیم سخن میگوید:تا روشن شود اگر دیگران ایمان نیاوردند مهم نبود.
البته به نظر میرسد که در سرزمین بابل دلهای آمادهای برای پذیرش دعوت ابراهیم بود و پس از مشاهده آن معجزه عظیم به او گرویدند،ولی مسلما در اقلیت قرار داشتند.
سپس میافزاید:"ابراهیم گفت:من به سوی پروردگارم هجرت میکنم که او عزیز و حکیم است"( وَ قٰالَ إِنِّی مُهٰاجِرٌ إِلیٰ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).
روشن است هنگامی که رهبران الهی رسالت خود را در یک منطقه به انجام رساندند و محیط آن قدر آلوده و تحت فشار جباران قرار داشت که پیشرفت دعوت آنها را متوقف نمود،باید از آنجا به منطقهای دیگر هجرت کنند تا دعوت الهی را گسترش دهند.
1) 1) کتاب توحید صدوق طبق نقل نور الثقلین ج 4 ص 154.
ابراهیم ع نیز از سرزمین بابل-به اتفاق لوط و همسرش ساره-به سوی سرزمین شام،مهد انبیاء و توحید،حرکت کرد،تا بتواند در آنجا عده و عدهای فراهم سازد و دعوت توحید را وسعت بخشد.
جالب اینکه ابراهیم ع میگوید:"من به سوی پروردگارم هجرت میکنم"چرا که این راه،راه پروردگار بود،راه رضای او،و راه دین و آئین او.
البته بعضی احتمال دادهاند که ضمیر"قال"به"لوط"بازگردد،یعنی لوط گفت:من به سوی خدای خودم هجرت میکنم،ظاهر جمله نیز با این معنی سازگار است،ولی شواهد تاریخی و قرآنی نشان میدهد که مرجع ضمیر"ابراهیم" است،و هجرت لوط نیز به تبعیت ابراهیم بود.
شاهد این سخن آیه 99 سوره صافات است که از قول ابراهیم میگوید: إِنِّی ذٰاهِبٌ إِلیٰ رَبِّی سَیَهْدِینِ :"من به سوی خدای خودم میروم و او مرا هدایت خواهد کرد" (1).
*** در آخرین آیه مورد بحث سخن از مواهب چهارگانهای است که خداوند بعد از این هجرت بزرگ به ابراهیم داد.
نخست فرزندان لایق و شایسته بود،فرزندانی که بتوانند چراغ ایمان و نبوت را در دودمان او روشن نگهدارند،میگوید:"ما به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم" ( وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ ).
دو پیامبر بزرگ و شایسته که هر کدام راه و خط ابراهیم ع بتشکن را تداوم بخشیدند.
1) 1) در زمینه هجرت"ابراهیم"از سرزمین"بابل"به"شام"بحث مشروحی ذیل آیه 71 به بعد سوره انبیاء(جلد سیزدهم تفسیر نمونه از صفحه 451 به بعد)آمده است.
دیگر اینکه:"در دودمان ابراهیم،نبوت و کتاب آسمانی قرار دادیم" ( وَ جَعَلْنٰا فِی ذُرِّیَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَ الْکِتٰابَ ).
نه تنها اسحاق و یعقوب(فرزند و فرزندزاده او)پیامبر بودند که ادامه خط نبوت در دودمان او تا خاتم انبیاء ص جریان یافت،پیامبرانی پشت سر یکدیگر از این دودمان بزرگ برخاستند و جهان را به نور توحید روشن ساختند.
سوم اینکه:"ما پاداش دنیوی او را دادیم"( وَ آتَیْنٰاهُ أَجْرَهُ فِی الدُّنْیٰا ).
این پاداش که به صورت سربسته بیان شده ممکن است اشاره به امور مختلفی باشد:مانند نام نیک و لسان صدق در میان همه امتها،چرا که همه به ابراهیم ع به عنوان یک پیامبر عظیم الشان احترام میگذارند،به وجود او افتخار میکنند و شیخ الانبیایش مینامند.
آبادی سرزمین مکه به دعای او،و جذب همه دلها به سوی او و یادآوری خاطرات پرشکوه و ایمان آفرین و سازندهاش همه سال در مراسم حج یکی دیگر از این پاداشها است.
چهارم اینکه"او در آخرت نیز از صالحان است"( وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصّٰالِحِینَ ).
و این یک مجموعه کامل از افتخارات را تشکیل میدهد.
داخل بودن در صالحان به طوری که از آیات زیادی از قرآن بر میآید اوج افتخاری است که ممکن است نصیب یک انسان بشود،و لذا بسیاری از پیامبران از خدا تقاضا میکردند که آنها را در زمره صالحان قرار دهد.
"یوسف"بعد از رسیدن به برترین پیروزیهای ظاهری به پیشگاه خدا عرض میکند: تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ :"مرا مسلمان بمیران و به صالحان ملحق کن"(یوسف-101).
"سلیمان"نیز با تمام حشمت و جاه و جلالش عرض میکند: أَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبٰادِکَ الصّٰالِحِینَ :"خداوندا مرا به رحمتت در بندگان صالحت داخل کن"(نمل-19).
"شعیب آن پیامبر بزرگ هنگامی که قراردادش با موسی تمام میشود میگوید: سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ مِنَ الصّٰالِحِینَ :"به خواست خدا مرا از صالحان خواهی یافت"(قصص-27).
"ابراهیم"نیز هم برای خودش تقاضا میکند که در زمره صالحان باشد: رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ (شعراء-83).
و هم تقاضا میکند که فرزندان صالحی داشته باشد: رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصّٰالِحِینَ (صافات-100).
در آیات بسیاری نیز هنگامی که خداوند میخواهد پیامبران بزرگی را مدح کند آنها را به قرار گرفتن در زمره صالحان توصیف مینماید.
از مجموع این آیات به خوبی استفاده میشود که صالح بودن،عالیترین مرحله تکامل یک انسان است.
صالح بودن یعنی چه؟یعنی:شایستگی از نظر اعتقاد و ایمان،شایستگی از نظر عمل،و شایستگی از نظر گفتار و اخلاق.
نقطه مقابل صالح،فاسد است و میدانیم"فساد در ارض"تعبیری است که شامل تمام ظلمها و ستمها و زشتکاریها میشود.
در قرآن مجید گاهی"صلاح"در برابر"فساد"به کار رفته،و گاه در مقابل "سیئه"که به معنی گناه و بدیها است.
بعضی از مفسران گفتهاند که در آیه فوق نکته لطیفی وجود دارد و آن اینکه:خداوند تمام احوال ناراحت کننده ابراهیم ع را به ضد آن تبدیل کرد:
بتپرستان بابل میخواستند ابراهیم را با آتش بسوزانند آتش گلستان شد.
آنها میخواستند او همیشه تنها بماند،خداوند آن چنان جمعیت و کثرتی برای او قرار داد که دنیا از دودمان ابراهیم پر شد.
بعضی از نزدیکترین افراد به او گمراه و بتپرست بودند-از جمله آزر- خداوند در عوض به او فرزندانی داد که هم خود هدایت یافته بودند و هم هدایتگر دیگران شدند.
ابراهیم ع در آغاز مال و جاهی نداشت،اما خداوند در پایان مال و جاه عظیمی به او عطا کرد.
ابراهیم ع در ابتداء بقدری گمنام بود که حتی بتپرستان بابل هنگامی که میخواستند از او یاد کنند میگفتند: سَمِعْنٰا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقٰالُ لَهُ إِبْرٰاهِیمُ :
"شنیدیم جوانکی گفتگوی بتها را میکرد که به او ابراهیم میگفتند"!اما خدا آن چنان اسم و آوازهای به او داد که به عنوان شیخ الانبیاء یا شیخ المرسلین معروف شد (1).
1) 1) "تفسیر فخر رازی"با کمی اصلاح و تغییر.
وَ لُوطاً إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ اَلْفٰاحِشَةَ مٰا سَبَقَکُمْ بِهٰا مِنْ أَحَدٍ مِنَ اَلْعٰالَمِینَ (28) أَ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ اَلرِّجٰالَ وَ تَقْطَعُونَ اَلسَّبِیلَ وَ تَأْتُونَ فِی نٰادِیکُمُ اَلْمُنْکَرَ فَمٰا کٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا اِئْتِنٰا بِعَذٰابِ اَللّٰهِ إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (29) قٰالَ رَبِّ اُنْصُرْنِی عَلَی اَلْقَوْمِ اَلْمُفْسِدِینَ (30)
28-و لوط را فرستادیم هنگامی که به قوم خود گفت:شما کار بسیار زشتی انجام میدهید که احدی از مردم جهان قبل از شما آن را انجام نداده! 29-آیا شما به سراغ مردان میروید،و راه تداوم نسل انسان را قطع میکنید،و در مجلستان اعمال منکر انجام میدهید؟!،اما پاسخ قومش جز این چیزی نبود که گفتند:
اگر راست میگویی عذاب الهی را برای ما بیاور! 30-(لوط)عرض کرد:پروردگارا مرا در برابر این قوم مفسد یاری فرما.
آلوده دامنان خیره سر!
بعد از بیان گوشهای از ماجرای ابراهیم ع به سراغ ذکر بخشی از سرگذشت پیامبر هم عصرش لوط ع میپردازد و میفرماید:"ما لوط را فرستادیم به خاطر
بیاور هنگامی را که به قومش گفت:شما کار بسیار زشتی را انجام میدهید که احدی از جهانیان تا کنون مرتکب آن نشده است"!( وَ لُوطاً إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الْفٰاحِشَةَ مٰا سَبَقَکُمْ بِهٰا مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعٰالَمِینَ ) (1).
"فاحشه"-چنان که قبلا هم گفتهایم از ماده"فحش"در اصل به معنی هر فعل یا سخن بسیار زشت و زننده است،و در اینجا کنایه از"همجنسگرایی" است.
از جمله ما سَبَقَکُمْ بِهٰا مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعٰالَمِینَ به خوبی استفاده میشود که این عمل زشت و ننگین لا اقل به صورت همگانی و عمومی و در آن شکل زننده در میان هیچ قوم و ملتی سابقه نداشته است.
در حالات قوم لوط نوشتهاند یکی از عوامل اصلی آلودگی آنها به این گناه این بود که آنها مردمی بخیل بودند،و چون شهرهای آنها بر سر راه کاروانهای شام قرار داشت آنها با انجام این عمل نسبت به بعضی از عابرین و میهمانان آنها را از خود متنفر کردند،ولی کمکم تمایلات همجنسگرایی در میان خود آنها قوت گرفت و در لجنزار"لواط"فرو رفتند.
به هر حال آنها هم بار گناه خویش را بر دوش میکشند و هم بار گناه کسانی را که در آینده از عمل آنها پیروی میکنند(بی آنکه از گناه آنان چیزی کاسته شود)چرا که بنیانگذار این سنت شوم و پلید بودند،و میدانیم هر کس سنتی بگذارد در اعمال کسانی که به آن عمل کنند سهیم است.
*** "لوط" ع این پیامبر بزرگ سپس مقصد خود را فاشتر بیان ساخت و گفت:"آیا شما به سراغ مردان میروید"؟!( أَ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجٰالَ ).
1) 1) "لوطا"ممکن است عطف بر نوحا بوده باشد و بنا بر این به منزله مفعول"ارسلنا" است بعضی نیز آن را مفعول فعل مقدری مانند اذکر گرفتهاند.
"و آیا راه تکثیر نسل انسان را قطع میکنید"؟!( وَ تَقْطَعُونَ السَّبِیلَ ) (1).
"و آیا شما در مجالسی که مرکز اجتماعتان است آشکارا اعمال منکر انجام میدهید"؟( وَ تَأْتُونَ فِی نٰادِیکُمُ الْمُنْکَرَ ).
"نادی"از ماده"نداء"به معنی مجلس عمومی،و گاه به معنی مرکز تفریح است،چون افراد در آنجا یکدیگر را صدا میزنند و ندا میکنند.
قرآن در اینجا شرح نداده است که آنها چه منکراتی در مجالس خود انجام میدادند،اما ناگفته پیدا است اعمالی بوده است که متناسب با همان عمل زشتشان بوده،و به طوری که در بعضی از تواریخ آمده آنها فحشهای رکیک و کلمات زشت و زننده رد و بدل میکردند،با کف دست بر پشت یکدیگر میزدند قمار میکردند،بازیهای بچهگانه داشتند،مخصوصا سنگهای کوچک به یکدیگر یا به عابران پرتاب میکردند،انواع آلات موسیقی را به کار میبردند،و حتی در حضور جمع بدن خود را برهنه و گاه کشف عورت میکردند! (2).
در حدیثی از"ام هانی"از پیامبر اسلام ص چنین آمده است که حضرت در پاسخ سؤال از جمله و تَأْتُونَ فِی نٰادِیکُمُ الْمُنْکَرَ فرمود:
کانوا یخذفون من یمر بهم و یسخرون منه: "آنها هر کسی که رد میشد سنگریزه به سوی او پرتاب
1) 1) جمعی از مفسران در تفسیر جمله" وَ تَقْطَعُونَ السَّبِیلَ "احتمالات دیگری نیز ذکر کردهاند،از جمله:با توجه به تاریخچهای که در فوق برای آنها ذکر شد آن را به معنی قطع کردن راه مردم در سفرهایشان به آن منطقه تفسیر کردهاند،چرا که کاروانیان برای اینکه از شر این قوم در امان بمانند چارهای نداشتند جز اینکه از بیراهه بروند تا به دست این بیراهان گرفتار نشوند.بعضی دیگر آن را به معنی"سرقت اموال"مردم تفسیر کردهاند،ولی تفسیر اول که در بالا ذکر شد مناسبتر به نظر میرسد،چرا که یکی از فلسفههای تحریم"لواط"طبق صریح روایات خطر قطع نسل آدمی است.
2) 2) سفینة البحار جلد 2 صفحه 517.
میکردند و به باد مسخرهاش میگرفتند" (1).
اکنون ببینیم پاسخ این قوم گمراه و ننگین در برابر سخنان منطقی حضرت لوط ع چه بود.
قرآن میگوید:"آنها جوابی جز این نداشتند که گفتند:اگر راست میگویی عذاب خدا را برای ما بیاور"( فَمٰا کٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا ائْتِنٰا بِعَذٰابِ اللّٰهِ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ ).
آری آن هوسبازان که فاقد عقل و درایت کافی بودند،این سخن را از روی سخریه و استهزاء در برابر دعوت معقول و منطقی لوط گفتند.
و از این پاسخ به خوبی استفاده میشود که لوط علاوه بر آن سخنان مستدل آنها را به عذاب دردناک الهی نیز در صورت ادامه راه خود تهدید کرده بود،اما آنها همه را رها کردند و این یکی را چسبیدند،آنهم از روی مسخره و استهزاء در سوره قمر آیه 36 نیز شبیه این مطلب آمده است وَ لَقَدْ أَنْذَرَهُمْ بَطْشَتَنٰا فَتَمٰارَوْا بِالنُّذُرِ :"لوط قومش را از عذاب ما ترسانید،اما آنها با بیم دهندگان به ستیز برخاستند".
ضمنا این تعبیر قوم گمراه نشان میدهد که آنها میخواستند از عدم نزول عذاب نتیجهگیری کنند که او کاذب و دروغگو است،در حالی که این رحمت خدا است که حتی به آلودهترین اقوام فرصت و مهلت برای مطالعه،تجدید نظر و بازگشت میدهد.
*** در اینجا بود که لوط ع دستش از همه جا کوتاه شد،رو به درگاه خدا آورد و با قلبی آکنده از غم و اندوه"گفت:پروردگارا!مرا بر این قوم مفسد، پیروز گردان"( قٰالَ رَبِّ انْصُرْنِی عَلَی الْقَوْمِ الْمُفْسِدِینَ ).
1) 1) "تفسیر قرطبی"ذیل آیات مورد بحث.
قومی که روی زمین را به فساد و تباهی کشیدهاند،اخلاق و تقوی را بر باد دادهاند،عفت و پاکدامنی را پشت سر انداختهاند،عدالت اجتماعی را زیر پا نهادهاند،و شرک و بتپرستی را با فساد اخلاق و ظلم و ستم آمیختهاند،و نسل انسان را به فنا و نیستی تهدید کردهاند،پروردگارا!مرا بر این فاسدان مفسد پیروز فرما.
بلای همجنس گرایی!
"همجنسگرایی"چه در میان مردان باشد(لواط)و چه در میان زنان (مساحقه)از بدترین انحرافات اخلاقی است که سرچشمه مفاسد زیادی در جامعه خواهد بود.
اصولا طبیعت زن و مرد آن چنان آفریده شده است که آرامش و اشباع سالم خود را در علاقه به جنس مخالف(از طریق ازدواج سالم)میبینند،و هر گونه تمایلات جنسی در غیر این صورت،انحراف از طبع سالم انسانی و یک نوع بیماری روانی است که اگر به آن ادامه داده شود روز به روز تشدید میگردد و نتیجهاش بیمیلی به"جنس مخالف"و اشباع ناسالم از طریق"جنس موافق"است.
این گونه روابط نامشروع در ارگانیسم بدن انسان و حتی در سلسله اعصاب و روح اثرات ویرانگری دارد:مرد را از یک مرد کامل بودن،و زن را از یک زن کامل بودن ساقط میکند، بطوری که چنین زنان و مردان همجنسباز،گرفتار ضعف جنسی شدید میشوند و قادر نیستند پدر و مادر خوبی برای فرزندان آینده خود باشند و گاه قدرت بر تولید فرزند را به کلی از دست میدهند.
افراد"همجنسگرا"تدریجا به انزوا و بیگانگی از اجتماع و سپس بیگانگی از خویشتن رو میآورند،و گرفتار تضاد پیچیده روانی میشوند،و اگر
به اصلاح خویش نپردازند ممکن است به بیماریهای جسمی و روانی مختلفی گرفتار شوند.
به همین دلیل و به دلائل اخلاقی و اجتماعی دیگر،اسلام شدیدا همجنس گرایی را در هر شکل و صورت تحریم کرده،و برای آن مجازاتی شدید که گاه به سرحد اعدام میرسد قرار داده است.
موضوع مهم این است که بی بند و باری و تنوعطلبی بیمارگونه دنیای متمدن مادی،بسیاری از پسران و دختران را به سوی این انحراف بزرگ میکشاند،نخست پسران را تشویق به لباسهای جلف و زنانه و خودآرایی مخصوص و دختران را به لباسهای پسرانه دعوت میکند،و از اینجا انحراف و همجنس گرایی شروع میشود تا جایی که به وقیحترین اعمال در این زمینه،شکل قانونی میدهند و از هر گونه پیگرد و مجازات برکنار میدانند که قلم از شرح و وصف آن شرم دارد (1).
1) 1) در زمینه تحریم و فلسفه تحریم همجنسگرایی در اسلام بحث مشروحی در جلد نهم صفحه 192 به بعد(ذیل آیه 81 سوره هود)داشتهایم.
وَ لَمّٰا جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِیمَ بِالْبُشْریٰ قٰالُوا إِنّٰا مُهْلِکُوا أَهْلِ هٰذِهِ اَلْقَرْیَةِ إِنَّ أَهْلَهٰا کٰانُوا ظٰالِمِینَ (31) قٰالَ إِنَّ فِیهٰا لُوطاً قٰالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِیهٰا لَنُنَجِّیَنَّهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ اِمْرَأَتَهُ کٰانَتْ مِنَ اَلْغٰابِرِینَ (32) وَ لَمّٰا أَنْ جٰاءَتْ رُسُلُنٰا لُوطاً سِیءَ بِهِمْ وَ ضٰاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قٰالُوا لاٰ تَخَفْ وَ لاٰ تَحْزَنْ إِنّٰا مُنَجُّوکَ وَ أَهْلَکَ إِلاَّ اِمْرَأَتَکَ کٰانَتْ مِنَ اَلْغٰابِرِینَ (33) إِنّٰا مُنْزِلُونَ عَلیٰ أَهْلِ هٰذِهِ اَلْقَرْیَةِ رِجْزاً مِنَ اَلسَّمٰاءِ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ (34) وَ لَقَدْ تَرَکْنٰا مِنْهٰا آیَةً بَیِّنَةً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (35)
31-هنگامی که فرستادگان ما(از فرشتگان)به سراغ ابراهیم با بشارت(به تولد فرزند برای او)آمدند،گفتند:ما اهل این شهر و آبادی را(اشاره به شهرهای قوم لوط)هلاک خواهیم کرد چرا که اهل آن ستمگرند.
32-(ابراهیم)گفت:در این آبادی لوط است،گفتند ما به کسانی که در آن است آگاهتریم!ما او و خانوادهاش را نجات میدهیم،جز همسرش را که در میان قوم باقی خواهد ماند.
33-هنگامی که فرستادگان ما نزد لوط آمدند از دیدن آنها اندوهگین شد،گفتند،نترس و غمگین مباش،ما تو و خانوادهات را نجات خواهیم داد،جز همسرت را که در میان قوم باقی میماند.
34-ما بر اهل این شهر و آبادی عذابی از آسمان به خاطر فسقشان فرو خواهیم ریخت.
35-ما از آن آبادی نشانه روشنی و درس عبرتی برای کسانی که تعقل میکنند باقی گذاردیم.
و اینهم سرنوشت آلودگان!
سرانجام دعای لوط مستجاب شد و فرمان مجازات سخت و سنگین این قوم تبهکار از سوی پروردگار صادر گردید،فرشتگانی که مامور عذاب بودند قبل از آنکه به سرزمین لوط ع برای انجام ماموریت خود بیایند به سرزمینی که ابراهیم ع در آن بود برای ادای رسالتی دیگر،یعنی بشارت ابراهیم ع به تولد فرزندان رفتند.
آیات فوق نخست داستان برخورد آنها را با ابراهیم ع بیان میکند و میگوید:"هنگامی که فرستادگان ما به سراغ ابراهیم با بشارت آمدند (و او را به تولد اسحاق و یعقوب نوید دادند)افزودند،ما اهل این شهر و آبادی را(اشاره به شهرهای قوم لوط)هلاک خواهیم کرد چرا که اهل آن ظالم و ستمگرند" ( وَ لَمّٰا جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِیمَ بِالْبُشْریٰ قٰالُوا إِنّٰا مُهْلِکُوا أَهْلِ هٰذِهِ الْقَرْیَةِ إِنَّ أَهْلَهٰا کٰانُوا ظٰالِمِینَ ).
تعبیر به"هذه القریة"(این آبادی)دلیل بر این است که شهرهای قوم لوط در مجاورت سرزمین ابراهیم بود.
و تعبیر به"ظالم"به خاطر آن است که آنها،هم بر خویشتن ظلم میکردند که راه شرک و فساد اخلاق و بیعفتی را پیش گرفته بودند،و هم بر دیگران که ظلم و ستم آنها حتی شامل عابرین و کاروانهایی که از آن سرزمین عبور میکردند میشد.
*** هنگامی که ابراهیم این سخن را شنید نگران لوط پیامبر بزرگ خدا شد و"گفت:در این آبادیها لوط است"!( قٰالَ إِنَّ فِیهٰا لُوطاً ).
سرنوشت او چه خواهد شد؟! اما فورا در پاسخ او گفتند:نگران مباش"ما به کسانی که در این سرزمین هستند آگاهتریم"( قٰالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِیهٰا ).
ما هرگز تر و خشک را با هم نمیسوزانیم و برنامه ما کاملا دقیق و حساب شده است.
و افزودند:"ما قطعا لوط و خانوادهاش را نجات خواهیم داد،جز همسرش که در میان قوم باقی خواهد ماند"!( لَنُنَجِّیَنَّهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ کٰانَتْ مِنَ الْغٰابِرِینَ ).
از این آیه بخوبی استفاده میشود که در تمام آن شهرها و آبادیها تنها یک خانواده مؤمن و پاک بود،و خداوند هم به موقع آنها را رهایی بخشید،چنان که در آیه 36 سوره ذاریات میخوانیم: فَمٰا وَجَدْنٰا فِیهٰا غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ :
"ما در آنجا جز یک خانواده مسلمان نیافتیم"و تازه همسر لوط نیز از صف مؤمنان خارج بود و لذا محکوم به عذاب شد.
تعبیر به"غابرین"جمع"غابر"به معنی کسی است که همراهانش بروند و او بماند،زنی که در خانواده نبوت بوده نمیبایست از"مسلمین و مؤمنین" جدا شود،اما کفر و شرک و بتپرستی او سبب جداییش گردید.
و از اینجا روشن میشود که انحراف او تنها از نظر عقیده بود،بعید نیست
این انحراف را از محیط خود گرفته باشد،و در آغاز مؤمن و موحد بوده است و به این ترتیب ایرادی متوجه لوط نخواهد شد که چرا با چنین زنی ازدواج کرده است؟.
ضمنا اگر مؤمنان دیگری به لوط گرویده بودند حتما قبل از این ماجرا از آن سرزمین آلوده هجرت کرده بودند،تنها لوط بود و خانوادهاش که میبایست تا آخرین ساعتی که احتمال تاثیر تبلیغ و انذار میداد در آنجا بماند.
در اینجا سؤالی پیش میآید و آن اینکه مگر ابراهیم احتمال میداد که عذاب الهی دامن لوط را هم بگیرد که در برابر فرشتگان از وضع لوط اظهار نگرانی کرد و آنها به او اطمینان دادند که لوط نجات مییابد؟ پاسخ روشن این سؤال این است که ابراهیم ع مطلب را میدانست ولی برای اطمینان قلبش سؤال میکند،چنان که نظیر آن را همین پیامبر بزرگ در مورد معاد دارد که خداوند به وسیله زنده کردن مرغان منظره معاد را پیش روی او مجسم میسازد.
ولی مفسر بزرگ علامه طباطبائی معتقد است که منظور ابراهیم این بود که وجود لوط ع را در میان این قوم دلیلی برای رفع عذاب از آنها بگیرد،و از آیه 74-76 سوره هود نیز برای این مقصد کمک میگیرد،زیرا این آیات میگوید:"ابراهیم میخواست مجازات این قوم به تاخیر افتد شاید نور هدایت در قلبشان پرتوافکن شود،ولی با این جواب روبرو شد که اصرار در این موضوع نکن که وضع آنها از این حرفها گذشته،و مجازاتشان قطعی و لا یتغیر است (1).
اما به اعتقاد ما پاسخی که فرشتگان در اینجا در مورد آزادی لوط و خانوادهاش دادند بخوبی نشان میدهد که در این آیات تنها سخن از لوط در میان بوده است،اما آیات سوره هود مطلب جداگانهای را تعقیب میکند،و همانگونه
1) 1) المیزان جلد 16 صفحه 129.
که گفتیم ابراهیم این سؤال را تنها برای کسب اطمینان بیشتر مطرح کرد (دقت کنید).
*** گفتگوی فرشتگان با ابراهیم در اینجا پایان گرفت و آنها روانه دیار لوط ع شدند.
قرآن میگوید:"هنگامی که فرستادگان ما نزد لوط آمدند از دیدن آنها اندوهگین و بیطاقت شد"( وَ لَمّٰا أَنْ جٰاءَتْ رُسُلُنٰا لُوطاً سِیءَ بِهِمْ وَ ضٰاقَ بِهِمْ ذَرْعاً ).
تمام ناراحتی او از این بود که آنها را نمیشناخت،آنها به صورت جوانانی خوش قیافه بودند،و آمدن چنین میهمانانی در چنان محیط آلودهای،ممکن بود برای لوط موجب دردسر و احتمالا آبروریزی نزد میهمانان شود،لذا سخت در فکر فرو رفت که عکس العمل قوم گمراه و ننگین و بی شرم در برابر این میهمانان چه خواهد بود؟! "سیئ"از ماده"ساء"به معنی بد حال شدن است،و"ذرع"به معنی "قلب"یا خلق است،بنا بر این" ضٰاقَ بِهِمْ ذَرْعاً "یعنی دلتنگ و ناراحت شد.
بعضی از مفسران گفتهاند که این کلمه در اصل به معنی"فاصله میان دستهای شتر هنگام راه رفتن"است،و از آنجا که هر گاه بار سنگینی بر پشت او بگذارند،فاصله گامهای خود را کمتر و تنگتر میکند،این جمله(ضاق ذرعا) به عنوان کنایه از حادثه سنگین و طاقتفرسا ذکر میشود.
ولی میهمانان که ناراحتی او را درک کردند به زودی خود را معرفی نموده و او را از نگرانی بیرون آوردند:"گفتند:نترس،و غمگین مباش(کاری از این بیشرمان ساخته نیست،و به زودی همگی نابود خواهند شد)ما تو و خانوادهات را نجات خواهیم داد،جز همسرت که در میان آنها میماند"(و هلاک میشود)
( وَ قٰالُوا لاٰ تَخَفْ وَ لاٰ تَحْزَنْ إِنّٰا مُنَجُّوکَ وَ أَهْلَکَ إِلاَّ امْرَأَتَکَ کٰانَتْ مِنَ الْغٰابِرِینَ ).
البته از آیات سوره هود بخوبی استفاده میشود هنگامی که آن قوم بیآزرم از وجود میهمانهای لوط ع با خبر شدند به سرعت به سراغ او آمدند و در نظر داشتند مزاحم آنان شوند،لوط که هنوز فرشتگان را نشناخته بود،سخت ناراحت شد گاه با توسل به نصیحت،و گاه به تهدید،و گاه از طریق تحریک و جدان آنها که آیا یک مرد رشید در میان شما وجود ندارد؟!و گاه از طریق پیشنهاد ازدواج دخترانش با آنها،خواست آنان را از این کار بازدارد،اما این بیشرمان به هیچ چیز قانع نبودند و تنها به هدف ننگین خود میاندیشیدند! ولی رسولان پروردگار خود را به لوط ع معرفی کرده و از طریق اعجاز الهی چشمان آن قوم مهاجم را نابینا ساختند و آب سردی بر قلب سوخته این پیامبر بزرگ ریختند (1).
قابل توجه اینکه رسولان پروردگار به لوط گفتند:"نترس"و"غمگین مباش"در اینکه میان این دو کلمه(خوف و حزن)چه تفاوتی وجود دارد در تفسیر المیزان چنین آمده که"خوف"در مورد حوادث ناگوار احتمالی است و"حزن"در موارد قطعی.
بعضی"خوف"را مربوط به حوادث آینده میدانند،و"غم"را متعلق به حوادث گذشته.
این احتمال نیز وجود دارد که"خوف"در مورد مسائل"خطرناک"است اما غم مربوط به حوادث"دردناک"،هر چند خطری در آن وجود نداشته باشد.
در اینجا این سؤال پیش میآید که بر طبق آیات سوره هود،ترس و اندوه
1) 1) شرح این ماجرا را در جلد 9 صفحه 178 به بعد ذیل آیات 77 تا 81 سوره هود بیان کردیم.
لوط مربوط به خودش نبوده،بلکه از این بیم داشت که مزاحم میهمانهایش شوند اما جوابی که فرشتگان دادند،مربوط به نجات لوط و خانوادهاش بود و این دو با هم سازگار نیست.
پاسخ این سؤال را از آیه 81 سوره هود اجمالا میتوان استفاده کرد،زیرا هنگامی که قوم بیشرم برای دست دراز کردن به سوی میهمانها آمدند فرشتگان به لوط گفتند:"این قوم به تو دسترسی پیدا نخواهند کرد"یعنی ما که سهل است،آزاری به تو نیز نمیتوانند برسانند،بنا بر این فرشتگان،نجات خود را مسلم گرفتند-و راستی هم مسلم بود-تنها بشارت را روی نجات لوط و خانوادهاش متمرکز کردند.
*** بعد برای اینکه سرنوشت این گروه آلوده به ننگ را در برنامه ماموریت خود روشنتر سازند افزودند:"ما بر اهل این شهر و آبادی عذابی از آسمان به خاطر فسق و گناهشان فرو خواهیم ریخت"!( إِنّٰا مُنْزِلُونَ عَلیٰ أَهْلِ هٰذِهِ الْقَرْیَةِ رِجْزاً مِنَ السَّمٰاءِ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ ).
منظور از"قریه"همان شهر"سدوم"و شهرها و آبادیهای اطراف آنها است که قوم لوط در آن میزیستند و بعضی تعداد جمعیت آنها را هفتصد هزار نفر شمردهاند. (1)
و منظور از"رجز"در اینجا"عذاب"است(معنی اصلی"رجز"اضطراب است،سپس به هر چیزی که موجب اضطراب میگردد رجز میگویند و لذا عرب آن را در معانی زیادی مانند بلاهای سخت،طاعون،برف و تگرگ شدید، بت،وسوسه شیطان و عذاب الهی به کار میبرد).
جمله" بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ "علت مجازات دردناک آنها را که فسق
1) 1) روح البیان جلد 6 صفحه 467.
و نافرمانی خدا بود بیان میکند،و تعبیر به فعل مضارع"یفسقون"دلیل بر استمرار و ادامه کارهای زشتشان است.
این تعبیر بیانگر این واقعیت است که اگر از ادامه گناه،خودداری میکردند و به راه حق و تقوا و پاکی باز میگشتند گرفتار چنین عذابی نمیشدند و گذشته آنان بخشوده میشد.
*** در اینجا چگونگی عذاب دردناک آنها توضیح داده نشده،همین اندازه میفرماید:"ما از آن آبادیها(از ویرانههای درهم ریخته و شهرهای بلا دیده و نابود شده)آنها درس عبرت و نشانه روشنی برای کسانی که اندیشه میکنند باقی گذاردیم"( وَ لَقَدْ تَرَکْنٰا مِنْهٰا آیَةً بَیِّنَةً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ ).
ولی در همان سوره هود آیه 82 و همچنین سوره اعراف 84،شرح عذاب آنها داده شده است،که نخست زلزله شدیدی شهرهای آنها را به کلی زیر و رو کرد،و سپس بارانی از سنگهای آسمانی بر آنها فرو ریخت،به گونهای که بدنها و ویرانههای خانهها و قصرهاشان زیر آن مدفون گشت.
تعبیر به"آیة بینة"(نشانه روشنی)اشاره به آثار باقیمانده شهر"سدوم" است که طبق آیات قرآن در مسیر راه کاروانهای مردم حجاز قرار داشت، و تا زمان ظهور پیامبر اسلام ص نیز باقی بود،چنان که در آیه 76 سوره حجر میخوانیم: وَ إِنَّهٰا لَبِسَبِیلٍ مُقِیمٍ :"آثار آن بر سر راه کاروانیان برقرار است" و در آیه 137 و 138 صافات چنین آمده: وَ إِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مُصْبِحِینَ وَ بِاللَّیْلِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ :"شما صبح و شام از کنار آنها میگذرید آیا اندیشه نمیکنید"؟! ***
وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً فَقٰالَ یٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ وَ اُرْجُوا اَلْیَوْمَ اَلْآخِرَ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی اَلْأَرْضِ مُفْسِدِینَ (36) فَکَذَّبُوهُ فَأَخَذَتْهُمُ اَلرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ (37) وَ عٰاداً وَ ثَمُودَ وَ قَدْ تَبَیَّنَ لَکُمْ مِنْ مَسٰاکِنِهِمْ وَ زَیَّنَ لَهُمُ اَلشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ اَلسَّبِیلِ وَ کٰانُوا مُسْتَبْصِرِینَ (38) وَ قٰارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ مُوسیٰ بِالْبَیِّنٰاتِ فَاسْتَکْبَرُوا فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا کٰانُوا سٰابِقِینَ (39) فَکُلاًّ أَخَذْنٰا بِذَنْبِهِ فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنٰا عَلَیْهِ حٰاصِباً وَ مِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ اَلصَّیْحَةُ وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنٰا بِهِ اَلْأَرْضَ وَ مِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنٰا وَ مٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (40)
36-ما به سوی مدین برادرشان شعیب را فرستادیم،گفت:ای قوم من!خدا را بپرستید و به روز بازپسین امیدوار باشید،و در زمین فساد نکنید.
37-آنها او را تکذیب کردند و به این سبب زلزله آنها را فرو گرفت و در خانههای خود به رو در افتادند و مردند.
38-ما طایفه عاد و ثمود را نیز هلاک کردیم،و مساکن(ویران شده)آنها برای شما آشکار است،شیطان اعمالشان را برای آنها زینت کرده بود،لذا آنان را از راه بازداشت در حالی که میدیدند! 39- قٰارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ را نیز هلاک کردیم،موسی با دلائل روشن به سراغ آنها آمد اما آنها در زمین برتریجویی کردند،ولی نتوانستند بر خدا پیشی گیرند.
40-ما هر یک از آنها را به گناهشان گرفتیم،بر بعضی از آنها طوفانی توأم با سنگریزه فرستادیم،و بعضی از آنها را صیحه آسمانی فرو گرفت،و بعضی دیگر را در زمین فرو بردیم،و بعضی را غرق کردیم،خداوند هرگز به آنها ستم نکرد،ولی آنها خودشان بر خویشتن ستم نمودند.
هر گروه ستمگر به نوعی مجازات شدند
بعد از داستان لوط و قومش نوبت به اقوام دیگری همچون"قوم شعیب" و"عاد"و"ثمود"و"قارون"و"فرعون"میرسد که در آیات مورد بحث به هر کدام اشاره فشرده و کوتاهی برای یک نتیجهگیری کلی شده است.
نخست میگوید:"ما به سوی"مدین"برادرشان شعیب را فرستادیم" ( وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً ) (1).
تعبیر به برادر،چنان که بارها گفتهایم،اشاره به نهایت محبت این پیامبران نسبت به امتهایشان و عدم سلطهجویی است،البته این پیامبران غالبا پیوند
1) 1) این جمله عطف است بر جمله"و لقد ارسلنا نوحا"و ما بعد آن.
خویشاوندی با اقوامشان نیز داشتند.
"مدین"شهری است در جنوب غربی اردن که امروز به نام"معان"خوانده میشود،در شرق"خلیج عقبه"قرار گرفته،و حضرت شعیب و قومش در آنجا میزیستند (1).
"شعیب"مانند سایر پیامبران بزرگ خدا دعوت خود را از اعتقاد به مبدأ و معاد که پایه و اساس هر دین و آئین است آغاز کرد،"گفت ای قوم من!خدا را بپرستید و به روز قیامت امیدوار باشید"( فَقٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ ارْجُوا الْیَوْمَ الْآخِرَ ).
ایمان به مبدأ سبب میشود که انسان احساس مراقبت دقیقی به طور دائم از ناحیه پروردگار بر اعمال خود داشته باشد،و ایمان به معاد انسان را به یاد دادگاه عظیمی میاندازد که همه چیز بی کم و کاست در آن مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
اعتقاد به این دو اصل مسلما در تربیت و اصلاح انسان تاثیر فوق العادهای خواهد داشت.
دستور سوم"شعیب"یک دستور جامع عملی بود که تمام برنامههای اجتماعی را در برمیگیرد گفت:"سعی در فساد در زمین مکنید"( وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ ).
فساد مفهوم وسیعی دارد که هر گونه نابسامانی و ویرانگری و انحراف و ظلم را در بر میگیرد و نقطه مقابل آن صلاح و اصلاح است که تمام برنامههای سازنده در مفهوم آن جمع است.
"تعثوا"از ماده"عثی"به معنی تولید فساد کردن است،منتها این
1) 1) در باره"مدین"شرح مبسوطی ذیل آیه 23 سوره قصص در همین جلد از تفسیر نمونه داشتیم.
تعبیر بیشتر در مورد مفاسد اخلاقی گفته میشود،بنا بر این ذکر کلمه"مفسدین" بعد از آن جنبه تاکید دارد.
*** اما آن گروه بجای اینکه اندرزهای این مصلح بزرگ را به گوش جان بشنوند در مقام مخالفت برآمده"او را تکذیب کردند"( فَکَذَّبُوهُ ).
"این عمل سبب شد که زلزله شدیدی آنها را فرو گرفت"!( فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ ).
"و آنها بر اثر این حادثه در خانههای خود به رو افتادند و مردند"! ( فَأَصْبَحُوا فِی دٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ ).
"جاثم"از ماده"جثم"(بر وزن چشم)به معنی نشستن روی زانو،و توقف در یک مکان است،بعید نیست این تعبیر اشاره به آن باشد که آنها در موقع وقوع این زلزله شدید در خواب بودند،ناگهان به پا خاستند،همین که بر سر زانو نشستند حادثه به آنها مهلت نداد و با فرو ریختن دیوارها و صاعقهای که با آن زلزله مرگبار همراه بود،جان خود را از دست دادند (1).
*** آیه بعد سخن از قوم"عاد"و"ثمود"میگوید،بی آنکه از پیامبر آنها (هود و صالح)،و گفتگوهایشان با این دو قوم سرکش سخنی به میان آورد، چرا که اقوامی بودند شناخته شده و داستان پیامبرشان در آیات دیگر قرآن کرارا آمده است،میفرماید:"ما طایفه عاد و ثمود را هلاک کردیم"( وَ عٰاداً وَ ثَمُودَ ) (2).
سپس میافزاید:"مساکن و جایگاههای آنها برای شما آشکار است" (و ویرانههای شهرهایشان در سرزمین حجر و یمن بر سر راهتان)( وَ قَدْ تَبَیَّنَ لَکُمْ مِنْ مَسٰاکِنِهِمْ ).
شما همه سال در مسافرتهایتان برای تجارت،به سوی یمن و شام،از سرزمین "حجر"که در شمال جزیره عرب،و"احقاف"که در جنوب و نزدیکی یمن قرار دارد میگذرید و ویرانههای شهرهای عاد و ثمود را با چشم خود تماشا میکنید، چرا عبرت نمیگیرید؟! سپس به علت اصلی بدبختی آنها اشاره کرده میگوید:"شیطان اعمالشان را برای آنها زینت کرده بود،و در نتیجه آنها را از راه حق بازداشته بود"( وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ ).
"در حالی که چشم بینا و عقل و خرد داشتند"،فطرت آنها بر توحید و تقوی بود،و پیامبران الهی نیز بقدر کافی راه را به آنها نشان داده بودند( وَ کٰانُوا مُسْتَبْصِرِینَ ).
بعضی از مفسران این جمله را به معنی داشتن چشم بینا و عقل و درک کافی، و بعضی به معنی دارا بودن فطرت سالم،و بعضی به معنی استفاده از راهنمایی پیامبران دانستهاند.
هیچ مانعی ندارد که همه اینها در معنی آیه جمع باشد،اشاره به اینکه آنها جاهل قاصر نبودند،بلکه قبلا بخوبی حق را میشناختند،و جدان بیدار داشتند،عقل و خرد کافی،و پیامبران به آنها اتمام حجت کردند،ولی با اینهمه ندای عقل و و جدان،دعوت انبیاء را رها کرده به دنبال وسوسههای شیطانی افتادند و روز به روز اعمال زشت و شومشان در نظرشان زیباتر جلوه کرد،و بجایی رسیدند که راهی برای بازگشت نبود،قانون آفرینش،این چوبهای خشک و بی بار و بر را به آتش کشید که"سزا خود همین است مربی بری را"! ***
آیه بعد از سه نفر از گردنکشان که هر کدام نمونه بارزی از یک قدرت شیطانی بودند نام میبرد میگوید:"و قارون و فرعون و هامان را نیز هلاک کردیم" ( وَ قٰارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ ) (1).
قارون مظهر ثروت توأم با غرور و خودخواهی و غفلت،فرعون مظهر قدرت استکباری توأم با شیطنت،و هامان الگویی برای معاونت از ظالمان مستکبر بود.
سپس میافزاید:"موسی با دلائل روشن به سراغ این سه آمد و حجت را بر آنها تمام کرد"( وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ مُوسیٰ بِالْبَیِّنٰاتِ ).
"اما آنها راه استکبار و غرور و سرکشی را در زمین پیش گرفتند" ( فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْأَرْضِ ).
قارون تکیه بر ثروت و زینت و گنجها و علم و دانشش کرد،و فرعون و هامان تکیه بر لشکر و قدرت نظامی و نیروی تبلیغاتی عظیم در میان تودههای ناآگاه.
ولی"آنها با اینهمه نتوانستند بر خدا پیشی گیرند و از چنگال قدرت او فرار کنند"( وَ مٰا کٰانُوا سٰابِقِینَ ).
خداوند فرمان نابودی قارون را به زمینی داد که مهد آسایش او بود، و فرمان نابودی فرعون و هامان را به آبی که مایه حیات است،خدا برای نابودی آنها لشکرهای آسمان و زمین را بسیج نکرد،بلکه آنچه مایه حیات آنها بود فرمان مرگ آنها را اجرا کرد! (2).
"سابقین"جمع"سابق"به معنی کسی است که پیشی میگیرد و جلو
میافتد،و اگر میفرماید:آنها پیشی نگرفتند مفهومش این است آنها نتوانستند از قلمرو قدرت خدا با امکاناتی که در اختیار داشتند بگریزند،و از عذاب الهی رهایی یابند،بلکه در همان لحظهای که خداوند اراده کرد آنها را به دیار عدم با ذلت و زبونی فرستاد.
*** چنان که در آیه بعد میفرماید:"ما هر یک از آنها را به گناهش گرفتیم" ( فَکُلاًّ أَخَذْنٰا بِذَنْبِهِ ).
و از آنجا که در حقیقت چهار گروه در دو آیه قبل ذکر شده بود که مجازاتشان بیان نگردیده("قوم عاد و قوم ثمود"" قٰارُونَ"وَ"فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ ")در دنباله آیه مجازاتهای آنها را به ترتیب بیان کرده و میگوید:
"بر بعضی از آنها طوفانی شدید و کوبنده توأم با سنگریزه فرستادیم"( فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنٰا عَلَیْهِ حٰاصِباً ).
"حاصب"به معنی طوفانی است که در آن سنگریزهها به حرکت در آیند ("حصباء"به معنی سنگریزه است).
منظور از این گروه،قوم عاد است که بر طبق سوره"ذاریات"و"حاقه" و"قمر"،طوفان شدید و بسیار کوبندهای در مدت هفت شب و هشت روز بر آنها مسلط گردید،خانههاشان را درهم کوبید،و جسدهاشان را همچون برگهای پائیزی به اطراف پراکنده ساخت(سوره حاقه آیات 5 تا 7).
"بعضی دیگر را صیحه آسمانی فرو گرفت"( وَ مِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ الصَّیْحَةُ ).
گفتهایم:صیحه آسمانی نتیجه صاعقهها است که با زمین لرزه در مرکز وقوعش همراه است،و این عذابی بود که برای قوم ثمود،و بعضی اقوام دیگر نازل گردید،چنان که در سوره هود آیه 67 در باره قوم ثمود میگوید: وَ أَخَذَ الَّذِینَ
ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دِیٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ .
"و بعضی دیگر از آنها را در زمین فرو بردیم"( وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنٰا بِهِ الْأَرْضَ ).
این مجازاتی بود که در مورد قارون،ثروتمند مغرور مستکبر بنی اسرائیل تحقق یافت که در آیه 81 سوره قصص به آن اشاره شده است.
"و بالآخره بعضی دیگر را غرق کردیم"( وَ مِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنٰا ).
میدانیم این اشاره به فرعون و هامان و اتباع آنها است،که در سورههای مختلف قرآن از آن بحث شده است.
به هر حال با توجه به این بیان،مجازاتهای چهارگانه فوق به ترتیب برای گروههای چهارگانهای است که در دو آیه قبل،اشاره به انحراف و گمراهی و گناه آنها شده،بی آنکه مجازات آنها ذکر شود.
اما اینکه بعضی از مفسران احتمال دادهاند که این مجازاتها شامل اقوام دیگری نیز بشود(از جمله غرق برای قوم نوح و باران سنگ برای قوم لوط)بسیار بعید به نظر میرسد،زیرا مجازات آنها در همانجا که قرآن شرح حالشان را داده بیان گردید،و نیازی به تکرار نبود،آنچه در این سلسله آیات بیان نشده بود،مجازات گروههای چهارگانهای بود که در دو آیه اخیر آمده است.
در پایان آیه برای تاکید این واقعیت که اینها همه گرفتار عکس العمل کارهای خویش شدند و محصولی را درو میکردند که بذر آن را خودشان پاشیده بودند،میفرماید:"خداوند هرگز به آنها ظلم و ستم نکرد،آنها بودند که بر- خویشتن ستم کردند"( وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ ).
آری مجازاتهای این جهان و جهان دیگر بازتاب و تجسمی است از اعمال انسانها،در آنجا که تمام راههای اصلاح و بازگشت را به روی خود ببندند.
خدا عادلتر از آنست که کوچکترین ظلم و ستمی درباره انسانی روا دارد.
این آیه مانند بسیاری دیگر از آیات دیگر قرآن به روشنی اصل آزادی اراده و اختیار انسان را تثبیت میکند،و این حقیقت را روشن میسازد که تصمیم گیریهای همه جا از خود انسان است،و خدا او را آزاد آفریده و آزاد خواسته است،بنا بر این اعتقاد پیروان مکتب جبر که متاسفانه در میان مسلمانها نیز وجود دارند با این منطق نیرومند قرآن ابطال میشود.
مَثَلُ اَلَّذِینَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَوْلِیٰاءَ کَمَثَلِ اَلْعَنْکَبُوتِ اِتَّخَذَتْ بَیْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ اَلْبُیُوتِ لَبَیْتُ اَلْعَنْکَبُوتِ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ (41) إِنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (42) وَ تِلْکَ اَلْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ وَ مٰا یَعْقِلُهٰا إِلاَّ اَلْعٰالِمُونَ (43) خَلَقَ اَللّٰهُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ (44)
41-کسانی که غیر از خدا را اولیاء خود برگزیدند،همچون عنکبوتند که خانهای برای خود انتخاب کرده و سستترین خانهها خانه عنکبوت است اگر میدانستند! 42-خداوند آنچه را غیر از او میخوانند میداند و او شکست ناپذیر و حکیم است.
43-اینها مثالهایی است که ما برای مردم میزنیم و جز عالمان آن را درک نمیکنند.
44-خداوند،آسمانها و زمین را به حق آفرید،در این آیتی است برای مؤمنان.
تکیه گاههای سست همچون لانه عنکبوت!
در آیات گذشته سرنوشت دردناک و غمانگیز مشرکان مفسد و مستکبران لجوج و ظالمان بیدادگر و خودخواه بیان شد،به همین تناسب در آیات مورد بحث مثال جالب و گویایی برای کسانی که غیر خدا را معبود و ولی خود قرار میدهند بیان میکند که هر چه درباره این مثال بیندیشیم نکات بیشتری از آن،عائدمان میشود.
میفرماید:"کسانی که غیر از خدا را ولی و معبود خود برگزیدند،همچون عنکبوتند که خانهای برای خود برگزیده،و سستترین خانهها،خانه عنکبوت است،اگر میدانستند"!( مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَوْلِیٰاءَ کَمَثَلِ الْعَنْکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ ).
چه مثال رسا و جالبی و چه تشبیه گویا و دقیقی؟! درست دقت کنید:هر حیوان و حشرهای برای خود خانه و لانهای دارد، اما هیچیک از این خانهها به سستی خانه عنکبوت نیست.
اصولا خانه باید دیوار و سقف و دری داشته باشد،و صاحب آن را از حوادث حفظ کند طعمه و غذا و نیازهای او را در خود نگاه دارد.بعضی از خانهها سقف ندارند اما لا اقل دیواری دارند یا اگر دیوار ندارند سقفی دارند.
اما لانه عنکبوت که از تعدادی تارهای بسیار نازک ساخته شده نه دیواری دارد،نه سقفی،نه حیاطی و نه دری،اینها همه از یک سو.
از سوی دیگر مصالح آن بقدری سست و بی دوام است که در برابر هیچ حادثهای مقاومت نمیکند.
اگر نسیم ملایمی بوزد تار و پودش را درهم میریزد!
اگر چند قطره باران بر آن ببارد آن را متلاشی میکند! کمترین شعله آتشی به آن برسد نابودش میسازد.
حتی اگر گرد و غبار بر آن بنشیند پاره پاره میشود و از سقف خانه آویزان میگردد.
معبودهای دروغین این گروه نیز نه سودی دارند و نه زیانی،نه مشکلی را حل میکنند،و نه در روز بیچارگی پناهگاه کسی هستند.
درست است که این خانه برای عنکبوت با آن پاهای بلند و طولانیش هم مرکز استراحت است و هم در و دکان و دامی برای صید حشرات و تحصیل غذا.
ولی در مقایسه با خانههای حیوانات و حشرات دیگر بی نهایت سست و بی دوام است.
کسانی که غیر خدا را تکیهگاه خود قرار دهند تکیه آنها بر تار عنکبوت است.
آنها که غیر از خدا را معبود خویش برگزینند تکیه آنها بر تار عنکبوت است تخت و تاج فرعونها،اموال بی حساب قارونها،قصرها و گنجهای شاهان، همه مانند تارهای عنکبوت است.
بی دوام،سست،غیر قابل اعتماد و ناپایدار در برابر طوفان حوادث.
تاریخ نیز نشان میدهد که به راستی هیچ یک از این امور نمیتواند تکیه گاه انسان گردد.
ولی آنها که بر ایمان و توکل بر خدا تکیه میکنند تکیه بر سد پولادین دارند.
***ذکر این نکته نیز در اینجا ضروری است:خانه عنکبوت و تارهای او با اینکه ضرب المثل در سستی میباشد خود از عجائب آفرینش است که دقت در آن
انسان را به عظمت آفریدگار آشناتر میکند.
تارهای عنکبوت از مایع لزجی ساخته میشود که در حفرههای بسیار کوچکی همچون سر سوزن در زیر شکم او قرار دارد،این مایع دارای ترکیب خاصی است که هر گاه در مجاورت هوا قرار گیرد سخت و محکم میشود.
عنکبوت آن را به وسیله چنگال مخصوصش از این حفرهها بیرون کشیده و تارهای خود را از آن میسازد.
میگویند هر عنکبوت قادر است با همین مایع بسیار مختصر که در اختیار دارد در حدود پانصد متر از این تارها بتند! بعضی نوشتهاند که سستی این تارها بر اثر نازکی فوق العاده است و گرنه از تار فولادینی که به ضخامت آن باشد محکمتر است!.
عجیب اینکه این تارها گاهی هر کدام از چهار رشته تشکیل شده و هر رشتهای نیز خود از هزار رشته!تشکیل یافته که هر کدام از سوراخ بسیار کوچکی که در بدن او است بیرون میآید اکنون فکر کنید هر یک از این تارهای فرعی چه اندازه ظریف و دقیق و باریک تهیه میشود.
علاوه بر عجائبی که در مصالح ساختمانی خانه عنکبوت به کار رفته،شکل ساختمانی و مهندسی آن نیز جالب است،اگر به خانههای سالم عنکبوت دقت کنیم منظره جالبی همچون یک خورشید با شعاعهایش بر روی پایههای مخصوصی از همین تارها مشاهده میکنیم البته این خانه برای عنکبوت خانه مناسب و ایدهآلی است ولی در مجموع سستتر از آن تصور نمیشود،و این چنین است معبودهایی که غیر از خدا میپرستند.
با توجه به اینکه عنکبوت تنها یک نوع نیست بلکه بعضی از دانشمندان مدعی هستند که تا کنون بیست هزار نوع عنکبوت شناخته شده است!و هر کدام ویژگیهایی دارند عظمت قدرت خدا در آفرینش این موجود کوچک آشکارتر میشود.
ضمنا تعبیر به"اولیاء"(جمع ولی)به جای"اصنام"و بتها شاید برای اشاره به این نکته است که نه فقط معبودهای ساختگی که پیشوایان و رهبران غیر الهی نیز در همین حکمند.
جمله لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ (اگر میدانستند)که در آخر آیه آمده است مربوط به بتها و معبودهای دروغین است،نه مربوط به سستی خانه عنکبوت،چرا که سستی آن را همه میدانند،بنا بر این مفهوم جمله چنین است اگر آنها از سستی معبودان و پایگاههایی که غیر از خدا برگزیدهاند با خبر بودند بخوبی میدانستند که اینها در سستی همانند تار عنکبوتند.
*** در آیه بعد هشدار تهدیدآمیزی به این مشرکان غافل و بیخبر میدهد میگوید:"خداوند آنچه را آنها غیر از او میخوانند میداند"( إِنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ ).
شرک آشکار آنها،و شرک مخفی و پنهانشان،هیچیک بر خدا پوشیده نیست.
"و او است قادر شکست ناپذیر و حکیم علی الاطلاق"( وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).
اگر مهلت به آنها میدهد،نه به خاطر آنست که نمیداند یا قدرتش محدود است،بلکه حکمت او ایجاب میکند که فرصت کافی دهد تا بر همه اتمام حجت شود،و آنها که شایسته هدایتند،هدایت گردند.
بعضی از مفسران،این جمله را اشاره به بهانههایی دانستهاند که مشرکان برای خود میتراشیدند و آن اینکه اگر ما این بتها را میپرستیم نه به خاطر خودشان است اینها در حقیقت مظهر و سمبل هستند از ستارگان آسمان،و از پیامبران و فرشتگان ما در حقیقت برای آنها سجده میکنیم،و از آنها احترام به عمل میآوریم،و خیر و شر ما و سود و زیان ما در دست آنها است.
قرآن میگوید:خدا میداند شما چه چیزهایی را میخوانید،هر که باشند
و هر چه باشند،در برابر قدرت فرمان او چون تار عنکبوتند و از خود چیزی ندارند که به شما بدهند.
*** سومین آیه مورد بحث گویا اشاره به ایرادی است که دشمنان پیامبر ص در برابر این مثالها به او میکردند و میگفتند:چگونه ممکن است خدایی که آفریننده زمین و آسمان است به عنکبوت و مگس و حشرات و مانند اینها مثال بزند.
قرآن در پاسخ آنها میگوید:"اینها مثالهایی است که ما برای مردم میزنیم و جز عالمان آن را درک نمیکنند"( وَ تِلْکَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ وَ مٰا یَعْقِلُهٰا إِلاَّ الْعٰالِمُونَ ).
اهمیت و ظرافت مثال در بزرگی و کوچکی آن نیست،بلکه در انطباق آن بر مقصود است،گاه کوچک بودن آن بزرگترین نقطه قوت آن است.
فی المثل هنگامی که سخن از تکیهگاههای سست و بی اساس است،باید مثال را از تار عنکبوت انتخاب کرد که بهتر از هر چیز میتواند این سستی و ناپایداری و عدم ثبات را منعکس کند،این عین فصاحت و بلاغت است.
اینجا است که میگوید تنها عالمان هستند که ریزهکاریهای مثالهای قرآن را درک میکنند.
*** در آخرین آیه مورد بحث اضافه میکند:"خداوند آسمانها و زمین را به حق آفریده و در این نشانه عظیمی است برای افراد با ایمان"( خَلَقَ اللّٰهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ ).
باطل و بیهوده در کار او راه ندارد،اگر مثال به عنکبوت و خانه سست و بی بنیادش میزند،روی حساب است،و اگر موجود کوچکی را برای تمثیل برگزیده
برای بیان حق است،و گرنه او آفریننده بزرگترین کهکشانها و منظومههای آسمانی است.
جالب اینکه در پایان این چند آیه تکیه روی"علم"و"ایمان"است،در یک جا میفرماید: لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ (اگر میدانستند)جای دیگری میفرماید وَ مٰا یَعْقِلُهٰا إِلاَّ الْعٰالِمُونَ (جز عالمان آگاه این مثلها را درک نمیکنند).
و در اینجا میفرماید: إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ (در این نشانه بزرگی است برای افراد با ایمان).
اشاره به اینکه چهره حق روشن و آفتابی است اما در زمینههای مستعد شکوفا میشود،قلبی آگاه و جستجوگر،روحی بیدار و تسلیم در مقابل حق لازم است و اگر این کوردلان جمال حق را نمیبینند نه به خاطر خفای آن است که به خاطر نابینایی آنها است.
اُتْلُ مٰا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ اَلْکِتٰابِ وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهیٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اَللّٰهِ أَکْبَرُ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تَصْنَعُونَ (45)
45-آنچه را از کتاب آسمانی به تو وحی شده تلاوت کن،و نماز را بر پا دار که نماز (انسان را)از زشتیها و منکرات باز میدارد و خداوند میداند شما چه کارهایی انجام میدهید.
نماز باز دارنده از زشتیها و بدیها
بعد از پایان بخشهای مختلفی از سرگذشت اقوام پیشین و پیامبران بزرگ و برخورد نامطلوب آنها با این رهبران الهی،و پایان غمانگیز زندگی آنها،روی سخن را-برای دلداری و تسلی خاطر و تقویت روحیه و ارائه خط مشی کلی و جامع-به پیامبر کرده دو دستور به او میدهد:
نخست میگوید"آنچه را از کتاب آسمانی(قرآن)به تو وحی شده تلاوت کن"( اُتْلُ مٰا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتٰابِ ).
این آیات را بخوان که هر چه میخواهی در آن است:علم و حکمت،نصیحت و اندرز،معیار شناخت حق و باطل،وسیله نورانیت قلب و جان،و مسیر حرکت هر گروه و هر جمعیت.
بخوان و در زندگیت به کار بند،بخوان و از آن الهام بگیر،بخوان و قلبت
را به نور تلاوتش روشن کن.
بعد از بیان این دستور که در حقیقت جنبه آموزش دارد،به دستور دوم میپردازد که شاخه اصلی پرورش است،میگوید:"و نماز را بر پا دار"( وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ ).
سپس به فلسفه بزرگ نماز پرداخته میگوید:"زیرا نماز انسان را از زشتیها و منکرات باز میدارد"( إِنَّ الصَّلاٰةَ تَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ ) (1).
طبیعت نماز از آنجا که انسان را به یاد نیرومندترین عامل بازدارنده یعنی اعتقاد به مبدء و معاد میاندازد دارای اثر بازدارندگی از فحشاء و منکر است.
انسانی که به نماز میایستد،تکبیر میگوید،خدا را از همه چیز برتر و بالاتر میشمرد،به یاد نعمتهای او میافتد،حمد و سپاس او میگوید،او را به رحمانیت و رحیمیت میستاید،به یاد روز جزای او میافتد،اعتراف به بندگی او میکند،از او یاری میجوید صراط مستقیم از او میطلبد،و از راه کسانی که غضب بر آنها شده و گمراهان به خدا پناه میبرد(مضمون سوره حمد).
بدون شک در قلب و روح چنین انسانی جنبشی به سوی حق و حرکتی به سوی پاکی و جهشی به سوی تقوا پیدا میشود.
برای خدا"رکوع"میکند،و در پیشگاه او پیشانی بر خاک مینهد،غرق در عظمت او میشود و خودخواهیها و خود برتربینیها را فراموش میکند.
شهادت به یگانگی او میدهد گواهی به رسالت پیامبر ص میدهد.
بر پیامبرش درود میفرستد و دست به درگاه خدای بر میدارد که در زمره
1) 1) فرق میان"فحشاء"و"منکر"در جلد 11 صفحه 370 ذیل آیه 90 سوره نحل آمده است که در یک عبارت کوتاه میتوان گفت:"فحشاء"اشاره به گناهان بزرگ پنهانی،و"منکر"گناهان بزرگ آشکار است،و یا فحشاء گناهانی است که بر اثر غلبه قوای شهویه،و منکر بر اثر غلبه قوه غضبیه صورت میگیرد.
بندگان صالح او قرار گیرد(تشهد و سلام).
همه این امور موجی از معنویت در وجود او ایجاد میکند،موجی که سد نیرومندی در برابر گناه محسوب میشود.
این عمل چند بار در شبانه روز تکرار میگردد،هنگامی که صبح از خواب برمیخیزد در یاد او غرق میشود.
در وسط روز هنگامی که غرق زندگی مادی شده ناگهان صدای تکبیر مؤذن را میشنود،برنامه خود را قطع کرده،به درگاه او میشتابد،و حتی در پایان روز و آغاز شب پیش از آنکه به بستر استراحت رود با او راز و نیاز میکند و دل را مرکز انوار او میسازد.
از این گذشته به هنگامی که آماده مقدمات نماز میشود خود را شستشو میدهد پاک میکند،حرام و غصب را از خود دور میسازد و به بارگاه دوست میرود همه این امور تاثیر بازدارنده در برابر خط فحشاء و منکرات دارد.
منتها هر نمازی به همان اندازه که از شرایط کمال و روح عبادت برخوردار است نهی از فحشاء و منکر میکند،گاه نهی کلی و جامع و گاه نهی جزئی و محدود.
ممکن نیست کسی نماز بخواند و هیچگونه اثری در او نبخشد هر چند نمازش صوری باشد هر چند آلوده گناه باشد،البته این گونه نماز تاثیرش کم است،این گونه افراد اگر همان نماز را نمیخواندند از این هم آلودهتر بودند.
روشنتر بگوئیم:نهی از فحشاء و منکر سلسله مراتب و درجات زیادی دارد و هر نمازی به نسبت رعایت شرایط دارای بعضی از این درجات است.
از آنچه در بالا گفتیم روشن میشود سرگردانی جمعی از مفسران در تفسیر این آیه و انتخاب تفسیرهای نامناسب بی جهت است،شاید آنها به همین دلیل که دیدهاند بعضی نماز میخوانند و مرتکب گناه میشوند و آیه را در معنی مطلقش بدون سلسله مراتب دیدهاند گرفتار شک و تردید شدهاند،و راههای دیگری را در
تفسیر آیه برگزیدهاند.
از جمله بعضی گفتهاند:نماز انسان را از فحشاء و منکر باز میدارد ما دام که مشغول نماز است!! چه حرف عجیبی؟این مزیتی برای نماز نیست،بسیاری از اعمال چنین است.
بعضی دیگر گفتهاند اعمال و اذکار نماز به منزله جملههایی است که هر یک انسان را از فحشاء و منکر نهی میکند،مثلا تکبیر و تسبیح و تهلیل هر کدام به انسان میگوید گناه مکن،حال انسان گوش به این نهی میدهد یا نه؟مطلب دیگری است.
اما آنها که آیه فوق را چنین تفسیر کردهاند از این حقیقت غافل شدهاند که نهی در اینجا فقط"نهی تشریعی"نیست،بلکه"نهی تکوینی"است،ظاهر آیه این است که نماز اثر بازدارنده دارد و تفسیر اصلی همان است که در بالا گفتیم،البته مانعی دارد که بگوئیم نماز هم نهی تکوینی از فحشاء و منکر میکند و هم نهی تشریعی.
***به چند حدیث توجه کنید:
1-در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص چنین میخوانیم که فرمود:
من لم تنهه صلاته عن الفحشاء و المنکر لم یزدد من اللّٰه الا بعدا: "کسی که نمازش او را از فحشاء و منکر باز ندارد هیچ بهرهای از نماز جز دوری از خدا حاصل نکرده است"! (1).
2-در حدیث دیگری از همان حضرت چنین آمده:
لا صلاة لمن لم یطع الصلاة،و طاعة الصلاة ان ینتهی عن الفحشاء و المنکر: "کسی که اطاعت فرمان نماز نکند نمازش نماز نیست،و اطاعت نماز آن است که نهی آن را از فحشاء و منکر به کار بندد" (2).
3-و در حدیث سومی از همان بزرگوار چنین میخوانیم:که جوانی از انصار نماز را با پیامبر ص ادا میکرد اما با این حال آلوده گناهان زشتی بود این ماجرا را به پیامبر ص عرضه داشتند فرمود:
ان صلاته تنهاه یوما: "سرانجام نمازش روزی او را از این اعمال پاک میکند" (1).
4-این اثر نماز بقدری اهمیت دارد که در بعضی از روایات اسلامی به عنوان معیار سنجش نماز مقبول و غیر مقبول از آن یاد شده،چنان که امام صادق ع میفرماید:
من احب ان یعلم ا قبلت صلوته ام لم تقبل؟فلینظر:هل منعت صلوته عن الفحشاء و المنکر؟فبقدر ما منعته قبلت منه!: "کسی که دوست دارد ببیند آیا نمازش مقبول درگاه الهی شده یا نه؟باید ببیند آیا این نماز او را از زشتیها و منکرات باز داشته یا نه؟به همان مقدار که بازداشته نمازش قبول است"! (2).
***در دنباله آیه اضافه میفرماید"ذکر خدا از آن هم برتر و بالاتر است" ( وَ لَذِکْرُ اللّٰهِ أَکْبَرُ ).
ظاهر جمله فوق این است که بیان فلسفه مهمتری برای نماز میباشد،یعنی یکی دیگر از آثار و برکات مهم نماز که حتی از نهی از فحشاء و منکر نیز مهمتر است آنست که انسان را به یاد خدا میاندازد که ریشه و مایه اصلی هر خیر و سعادت است،و حتی عامل اصلی نهی از فحشاء و منکر نیز همین"ذکر اللّٰه"میباشد، در واقع برتری آن به خاطر آنست که علت و ریشه محسوب میشود.
اصولا یاد خدا،مایه حیات قلوب و آرامش دلها است،و هیچ چیز به پایه آن نمیرسد: أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ :"آگاه باشید یاد خدا مایه اطمینان دلها است"(سوره رعد آیه 28).
اصولا روح همه عبادات-چه نماز و چه غیر آن-ذکر خدا است،اقوال نماز،افعال نماز،مقدمات نماز،تعقیبات نماز،همه و همه در واقع،یاد خدا را در دل انسان زنده میکند.
قابل توجه اینکه در آیه 14 سوره طه اشاره به این فلسفه اساسی نماز شده و خطاب به موسی میگوید: أَقِمِ الصَّلاٰةَ لِذِکْرِی :"نماز را بر پا دار تا به یاد من باشی".
ولی مفسران بزرگ برای جمله بالا تفسیرهای دیگری ذکر کردهاند که در بعضی از روایات اسلامی نیز اشاراتی به آن تفسیرها شده،از جمله اینکه:
منظور از جمله فوق این است که"یاد خدا از شما به وسیله رحمت"برتر از"یاد شما از او بوسیله طاعت"است (1).
دیگر اینکه ذکر خدا از نماز برتر و بالاتر است چرا که روح هر عبادتی ذکر خدا است.
این تفسیرها که بعضا در روایات اسلامی نیز آمده،ممکن است اشاره به بطون آیه بوده باشد،و گرنه ظاهر آن با معنی اول هماهنگتر است،زیرا در اکثر مواردی که ذکر اللّٰه به کار رفته،منظور یاد کردن مردم از خدا است، و آیه فوق نیز همین معنی را تداعی میکند،ولی البته یاد کردن خدا از بندگان میتواند به عنوان یک نتیجه مستقیم برای یاد بندگان از خدا بوده باشد،و به این ترتیب تضاد میان دو معنی بر طرف میشود.
در حدیثی از"معاذ بن جبل"چنین آمده است:"هیچ یک از اعمال آدمی برای نجات او از عذاب الهی برتر از ذکر اللّٰه نیست،از او پرسیدند حتی جهاد در راه خدا؟گفت:آری زیرا خداوند میفرماید: وَ لَذِکْرُ اللّٰهِ أَکْبَرُ ".
1) 1) طبق این تفسیر"اللّٰه"در اینجا"فاعل"میباشد،اما طبق تفسیر گذشته"مفعول" برای فعل مذکور.
ظاهر این است که معاذ بن جبل این سخن را از کلام پیامبر ص استفاده کرده زیرا خود او نقل میکند که از پیامبر خدا پرسیدم:کدام عمل از همه اعمال برتر است فرمود:
ان تموت و لسانک رطب من ذکر اللّٰه عز و جل: "اینکه به هنگام مردن زبان تو به ذکر خداوند بزرگ مشغول باشد.
و از آنجا که نیات انسانها و میزان حضور قلب آنها در نماز و سائر عبادات بسیار متفاوت است در پایان آیه میفرماید:"و خدا میداند چه کارهایی را انجام میدهید"( وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تَصْنَعُونَ ).
چه اعمالی را که در پنهان انجام میدهید یا آشکار،چه نیاتی را که در دل دارید،و چه سخنانی که بر زبان جاری میکنید.
تاثیر نماز در تربیت فرد و جامعه
گر چه نماز چیزی نیست که فلسفهاش بر کسی مخفی باشد،ولی دقت در متون آیات و روایات اسلامی ما را به ریزهکاریهای بیشتری در این زمینه رهنمون میگردد:
1-روح و اساس و هدف و پایه و مقدمه و نتیجه و بالآخره فلسفه نماز همان یاد خدا است،همان"ذکر اللّٰه"است که در آیه فوق بعنوان برترین نتیجه بیان شده است.
البته ذکری که مقدمه فکر،و فکری که انگیزه عمل بوده باشد،چنان که در حدیثی از امام صادق ع آمده است که در تفسیر جمله وَ لَذِکْرُ اللّٰهِ أَکْبَرُ فرمود:
ذکر اللّٰه عند ما احل و حرم "یاد خدا کردن به هنگام انجام حلال و حرام" (یعنی به یاد خدا بیفتد به سراغ حلال برود و از حرام چشم بپوشد) (1).
1) 1) بحار الانوار جلد 82 صفحه 200.
2-نماز وسیله شستشوی از گناهان و مغفرت و آمرزش الهی است چرا که خواه ناخواه نماز انسان را دعوت به توبه و اصلاح گذشته میکند،لذا در حدیثی میخوانیم:پیامبر ص از یاران خود سؤال کرد:
لو کان علی باب دار احدکم نهر و اغتسل فی کل یوم منه خمس مرات ا کان یبقی فی جسده من الدرن شیء؟قلت لا،قال:فان مثل الصلاة کمثل النهر الجاری کلما صلی کفرت ما بینهما من الذنوب: "اگر بر در خانه یکی از شما نهری از آب صاف و پاکیزه باشد و در هر روز پنج بار خود را در آن شستشو دهد،آیا چیزی از آلودگی و کثافت در بدن او میماند؟".
در پاسخ عرض کردند:نه،فرمود:"نماز درست همانند این آب جاری است،هر زمان که انسان نمازی میخواند گناهانی که در میان دو نماز انجام شده است از میان میرود" (1).
و به این ترتیب جراحاتی که بر روح و جان انسان از گناه مینشیند،با مرهم نماز التیام مییابد و زنگارهایی که بر قلب مینشیند زدوده میشود.
3-نماز سدی در برابر گناهان آینده است،چرا که روح ایمان را در انسان تقویت میکند،و نهال تقوی را در دل پرورش میدهد،و میدانیم"ایمان" و"تقوی"نیرومندترین سد در برابر گناه است،و این همان چیزی است که در آیه فوق به عنوان نهی از فحشاء و منکر بیان شده است،و همان است که در احادیث متعددی میخوانیم:افراد گناهکاری بودند که شرح حال آنها را برای پیشوایان اسلام بیان کردند فرمودند:غم مخورید،نماز آنها را اصلاح میکند و کرد.
4-نماز،غفلتزدا است،بزرگترین مصیبت برای رهروان راه حق آن است که هدف آفرینش خود را فراموش کنند و غرق در زندگی مادی و لذائذ
1) 1) وسائل الشیعه جلد 3 صفحه 7(باب 2 از ابواب اعداد الفرائض حدیث 3).
زود گذر کردند،اما نماز به حکم اینکه در فواصل مختلف،و در هر شبانه روز پنج بار انجام میشود،مرتبا به انسان اخطار میکند،هشدار میدهد،هدف آفرینش او را خاطر نشان میسازد،موقعیت او را در جهان به او گوشزد میکند و این نعمت بزرگی است که انسان وسیلهای در اختیار داشته باشد که در هر شبانه روز چند مرتبه قویا به او بیدار باش گوید.
5-نماز خود بینی و کبر را در هم میشکند،چرا که انسان در هر شبانه روز هفده رکعت و در هر رکعت دو بار پیشانی بر خاک در برابر خدا میگذارد،خود را ذره کوچکی در برابر عظمت او میبیند،بلکه صفری در برابر بینهایت.
پردههای غرور و خود خواهی را کنار میزند،تکبر و برتری جویی را در هم میکوبد.
به همین دلیل علی ع در آن حدیث معروفی که فلسفههای عبادات اسلامی در آن منعکس شده است بعد از ایمان،نخستین عبادت را که نماز است با همین هدف تبیین میکند میفرماید:
فرض اللّٰه الایمان تطهیرا من الشرک و الصلاة تنزیها عن الکبر...: "خداوند ایمان را برای پاکسازی انسانها از شرک واجب کرده است و نماز را برای پاکسازی از کبر" (1).
6-نماز وسیله پرورش،فضائل اخلاق و تکامل معنوی انسان است،چرا که انسان را از جهان محدود ماده و چهار دیوار عالم طبیعت بیرون میبرد،به ملکوت آسمانها دعوت میکند،و با فرشتگان همصدا و همراز میسازد،خود را بدون نیاز به هیچ واسطه در برابر خدا میبیند و با او به گفتگو برمیخیزد.
تکرار این عمل در شبانه روز آنهم با تکیه روی صفات خدا،رحمانیت و رحیمیت و عظمت او مخصوصا با کمک گرفتن از سورههای مختلف قرآن بعد از حمد که بهترین دعوت کننده به سوی نیکیها و پاکیها است اثر قابل ملاحظهای
1) 1) نهج البلاغه کلمات قصار 252.
در پرورش فضائل اخلاقی در وجود انسان دارد.
لذا در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم که در فلسفه نماز فرمود:
الصلاة قربان کلی تقی: "نماز وسیله تقرب هر پرهیزکاری به خدا است" (1).
7-نماز به سائر اعمال انسان ارزش و روح میدهد-چرا که نماز روح اخلاص را زنده میکند،زیرا نماز مجموعهای است از نیت خالص و گفتار پاک و اعمال خالصانه،تکرار این مجموع در شبانه روز بذر سایر اعمال نیک را در جان انسان میپاشد و روح اخلاص را تقویت میکند.
لذا در حدیث معروفی میخوانیم که امیر مؤمنان علی ع در وصایای خود بعد از آن که فرق مبارکش با شمشیر ابن ملجم جنایتکار شکافته شد فرمود:
اللّٰه اللّٰه فی الصلاة فانها عمود دینکم: "خدا را خدا را در باره نماز،چرا که ستون دین شما است" (2).
میدانیم هنگامی که عمود خیمه در هم بشکند یا سقوط کند هر قدر طنابها و میخهای اطراف محکم باشد اثری ندارد،همچنین هنگامی که ارتباط بندگان با خدا از طریق نماز از میان برود اعمال دیگر اثر خود را از دست خواهد داد.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
اول ما یحاسب به العبد الصلاة فان قبلت قبل سائر عمله،و ان ردت رد علیه سائر عمله: "نخستین چیزی که در قیامت از بندگان حساب میشود نماز است اگر مقبول افتاد سائر اعمالشان قبول میشود،و اگر مردود شد سائر اعمال نیز مردود میشود"! شاید دلیل این سخن آن باشد که نماز رمز ارتباط خلق و خالق است،اگر به طور صحیح انجام گردد قصد قربت و اخلاص که وسیله قبولی سائر اعمال است در او زنده میشود،و گرنه بقیه اعمال او مشوب و آلوده میگردد و از درجه اعتبار .
ساقط میشود.
8-نماز قطع نظر از محتوای خودش با توجه به شرائط صحت دعوت به پاکسازی زندگی میکند،چرا که میدانیم مکان نمازگزار،لباس نمازگزار، فرشی که بر آن نماز میخواند،آبی که با آن وضو میگیرد و غسل میکند،محلی که در آن غسل و وضو انجام میشود باید از هر گونه غصب و تجاوز به حقوق دیگران پاک باشد کسی که آلوده به تجاوز و ظلم،ربا،غصب،کمفروشی،رشوه خواری و کسب اموال حرام باشد چگونه میتواند مقدمات نماز را فراهم سازد؟ بنا بر این تکرار نماز در پنج نوبت در شبانه روز خود دعوتی است به رعایت حقوق دیگران.
9-نماز علاوه بر شرائط صحت شرائط قبول،یا به تعبیر دیگر شرائط کمال دارد که رعایت آنها نیز یک عامل مؤثر دیگر برای ترک بسیاری از گناهان است.
در کتب فقهی و منابع حدیث،امور زیادی به عنوان موانع قبول نماز ذکر شده است از جمله مساله شرب خمر است که در روایات آمده:
لا تقبل صلاة شارب الخمر اربعین یوما الا ان یتوب: "نماز شرابخوار تا چهل روز مقبول نخواهد شد مگر اینکه توبه کند" (1).
و در روایات متعددی میخوانیم:از جمله کسانی که نماز آنها قبول نخواهد شد پیشوای ستمگر است" (2).
و در بعضی از روایات دیگر تصریح شده است که نماز کسی که زکات نمیپردازد قبول نخواهد شد،و همچنین روایات دیگری که میگوید:خوردن غذای حرام یا عجب و خود بینی از موانع قبول نماز است،پیدا است که فراهم کردن این شرایط قبولی تا چه حد سازنده است؟
10-نماز روح انضباط را در انسان تقویت میکند،چرا که دقیقا باید در اوقات معینی انجام گیرد که تاخیر و تقدیم آن هر دو موجب بطلان نماز،است همچنین آداب و احکام دیگر در مورد نیت و قیام و قعود و رکوع و سجود و مانند آن که رعایت آنها،پذیرش انضباط را در برنامههای زندگی کاملا آسان میسازد.
همه اینها فوائدی است که در نماز،قطع نظر از مساله جماعت وجود دارد و اگر ویژگی جماعت را بر آن بیفزائیم-که روح نماز همان جماعت است- برکات بی شمار دیگری دارد که اینجا جای شرح آن نیست،بعلاوه کم و بیش همه از آن آگاهیم.
گفتار خود را در زمینه فلسفه و اسرار نماز با حدیث جامعی که از امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده پایان میدهیم:
امام در پاسخ نامهای که از فلسفه نماز در آن سؤال شده بود چنین فرمود:
علت تشریع نماز این است که توجه و اقرار به ربوبیت پروردگار است، و مبارزه با شرک و بت پرستی،و قیام در پیشگاه پروردگار در نهایت خضوع و نهایت تواضع،و اعتراف به گناهان و تقاضای بخشش از معاصی گذشته،و نهادن پیشانی بر زمین همه روز برای تعظیم پروردگار.
و نیز هدف این است که انسان همواره هشیار و متذکر باشد،گرد و غبار فراموشکاری بر دل او ننشیند،مست و مغرور نشود،خاشع و خاضع باشد،طالب و علاقمند افزونی در مواهب دین و دنیا گردد.
علاوه بر اینکه مداومت ذکر خداوند در شب و روز که در پرتو نماز حاصل میگردد،سبب میشود که انسان مولا و مدبر و خالق خود را فراموش نکند، روح سرکشی و طغیانگری بر او غلبه ننماید.
و همین توجه به خداوند و قیام در برابر او،انسان را از معاصی باز میدارد و از انواع فساد جلوگیری میکند (1).
1) 1) وسائل الشیعه ج 3 ص 4.
جزء 21 قرآن مجید از آیه 46 سوره عنکبوت
وَ لاٰ تُجٰادِلُوا أَهْلَ اَلْکِتٰابِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِلاَّ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَ قُولُوا آمَنّٰا بِالَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْنٰا وَ أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ وَ إِلٰهُنٰا وَ إِلٰهُکُمْ وٰاحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (46) وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ اَلْکِتٰابَ فَالَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ اَلْکِتٰابَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مِنْ هٰؤُلاٰءِ مَنْ یُؤْمِنُ بِهِ وَ مٰا یَجْحَدُ بِآیٰاتِنٰا إِلاَّ اَلْکٰافِرُونَ (47) وَ مٰا کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتٰابٍ وَ لاٰ تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذاً لاَرْتٰابَ اَلْمُبْطِلُونَ (48) بَلْ هُوَ آیٰاتٌ بَیِّنٰاتٌ فِی صُدُورِ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ وَ مٰا یَجْحَدُ بِآیٰاتِنٰا إِلاَّ اَلظّٰالِمُونَ (49)
46-با اهل کتاب جز به روشی که از همه نیکوتر است مجادله نکنید،مگر کسانی که از آنها مرتکب ظلم و ستم شدند،و به آنها بگوئید ما به تمام آنچه از سوی خدا بر ما
و شما نازل شده ایمان داریم،معبود ما و شما یکی است و در برابر او تسلیم هستیم.
47-اینگونه،کتاب را بر تو نازل کردیم،کسانی که(پیش از این)کتاب آسمانی به آنها دادهایم به این کتاب ایمان میآورند،و بعضی از این گروه(مشرکان)نیز به آن مؤمن میشوند و آیات ما را جز کافران انکار نمیکنند.
48-تو هرگز قبل از این کتابی نمیخواندی و با دست خود چیزی نمینوشتی مبادا کسانی که در صدد ابطال سخنان تو هستند شک و تردید کنند.
49-بلکه این کتاب آسمانی مجموعهای از آیات روشن است که در سینه صاحبان دل جای دارد و آیات ما را جز ستمگران انکار نمیکنند.
برای بحث بهترین روش را برگزینید
در آیات گذشته بیشتر سخن از نحوه برخورد با"بت پرستان"لجوج و جاهل بود که به مقتضای حال با منطقی تند،با آنها سخن میگفت،و معبودانشان را سستتر از تارهای عنکبوت معرفی میکرد،و در آیات مورد بحث،سخن از مجادله با"اهل کتاب"است که باید به صورت ملایمتر باشد،چه اینکه آنها حد اقل بخشی از دستورهای انبیاء و کتب آسمانی را شنیده بودند و آمادگی بیشتری برای برخورد منطقی داشتند که با هر کس باید به میزان عقل و دانش و اخلاقش سخن گفت.
نخست میفرماید:"با اهل کتاب جز به روشی که از همه بهتر است مجادله نکنید"( وَ لاٰ تُجٰادِلُوا أَهْلَ الْکِتٰابِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ ) (1).
"لا تجادلوا"از ماده"جدال"در اصل به معنی تابیدن طناب و محکم کردن آن است،این واژه در مورد ساختمان محکم و مانند آن نیز به کار میرود و هنگامی که دو نفر به بحث میپردازند،و در حقیقت هر کدام میخواهد دیگری را از عقیدهاش بپیچاند به این کار مجادله گفته میشود،به کشتی گرفتن نیز"جدال"
1) 1) التی صفت است برای موصوف مقدری مانند الطریقة.
میگویند،و به هر حال منظور در اینجا بحث و گفتگوهای منطقی است.
تعبیر به" بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ "،تعبیر بسیار جامعی است که تمام روشهای صحیح و مناسب مباحثه را شامل میشود،چه در الفاظ،چه در محتوای سخن،چه در آهنگ گفتار،و چه در حرکات دیگر همراه آن.
بنا بر این مفهوم این جمله آن است که الفاظ شما مؤدبانه،لحن سخن دوستانه محتوای آن مستدل،آهنگ صدا خالی از فریاد و جنجال و هر گونه خشونت و هتک احترام،همچنین حرکات دست و چشم و ابرو که معمولا مکمل بیان انسان هستند همه باید در همین شیوه و روش انجام گیرد.
و چه زیبا است تعبیرات قرآن که در یک جمله کوتاه یک دنیا معنی نهفته است.
اینها همه به خاطر آن است که هدف از بحث و مجادله برتری جویی و تفوق طلبی و شرمنده ساختن طرف مقابل نیست،بلکه هدف تاثیر کلام و نفوذ سخن در اعماق روح طرف است،و بهترین راه برای رسیدن به این هدف همین شیوه قرآنی است.
حتی بسیار میشود که انسان اگر سخن حق را به صورتی منعکس کند که طرف مقابل آن را فکر خود بداند نه فکر گوینده،زودتر انعطاف نشان میدهد چرا که انسان به افکار خود همچون فرزندان خود علاقمند است.
درست به همین دلیل است که قرآن مجید بسیاری از مسائل را به صورت "سؤال و استفهام"طرح میکند،تا جوابش را از درون فکر مخاطب بجوشد و آن را از خود بداند.
ولی البته هر قانونی استثنایی هم دارد،از جمله همین اصل کلی در بحث و مجادله اسلامی در مواردی ممکن است حمل بر ضعف و زبونی شود،و یا طرف مقابل آن چنان مست و مغرور باشد که این طرز برخورد انسانی،بر جرأت و جسارتش
بیفزاید لذا در دنبال آیه به صورت یک استثناء میفرماید:"مگر کسانی از آنها که مرتکب ظلم و ستم شدند"( إِلاَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ ).
همانها که بر خود و دیگران ظلم کردند و بسیاری از آیات الهی را کتمان نمودند تا مردم به اوصاف پیامبر اسلام ص آشنا نشوند.
آنها که ظلم کردند و فرمانهای الهی را در آنجا که بر خلاف منافعشان بود زیر پا گذاردند.
آنها که ظلم کردند و خرافاتی همچون مشرکان به میان آوردند،"مسیح" یا"عزیز"را فرزند خدا خواندند.
و بالآخره آنها که ظلم کردند و بجای بحث منطقی دست به شمشیر برده و متوسل به زور شدند و به شیطنت و توطئهچینی پرداختند.
و در آخر آیه یکی از مصداقهای روشن"مجادله به احسن"را که میتواند الگوی زندهای برای این بحث باشد به میان آورده،میفرماید:
"بگوئید ما به تمام آنچه از سوی خدا بر ما و شما نازل شده است ایمان داریم،معبود ما و شما یکی است،و در برابر او تسلیم هستیم"( وَ قُولُوا آمَنّٰا بِالَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْنٰا وَ أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ وَ إِلٰهُنٰا وَ إِلٰهُکُمْ وٰاحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ).
چه تعبیر زیبا و چه آهنگ جالبی؟آهنگ وحدت و ایمان به همه آنچه از سوی خدای واحد نازل شده،و حذف همه تعصبها،و ما و شماها،و بالآخره توحید معبود و تسلیم بی قید و شرط در برابر"اللّٰه".
این یک نمونه از"مجادله به احسن"است که هر کس بشنود مجذوب آن میشود،و نشان میدهد اسلام گروهگرا،و تفرقه طلب نیست،آوای اسلام آوای وحدت است و تسلیم بودن در برابر هر سخن حق.
نمونههای این بحث در قرآن فراوان است،از جمله نمونهای است که امام صادق ع در حدیثی به آن اشاره کرده،میفرماید:"مجادله به احسن،مانند
مطلبی است که در آخر"سوره یس"در مورد منکران معاد آمده است،هنگامی که استخوان پوسیده را در مقابل پیامبر ص آوردند و گفتند:چه کسی قدرت دارد آن را احیا کند؟فرمود: یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَهٰا أَوَّلَ مَرَّةٍ ..."همان خدایی که روز نخست آن را آفرید،زنده میکند،همان خدایی که از درخت سبز، برای شما آتش بیرون میفرستد" (1).
*** آیه بعد به عنوان تاکید بر اصول چهارگانهای که در آیه قبل آمد، میفرماید:"این گونه ما کتاب آسمانی(قرآن)را بر تو نازل کردیم"( وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ الْکِتٰابَ ).
آری این قرآن بر اساس وحدت معبود،وحدت دعوت همه پیامبران راستین تسلیم بی قید و شرط در برابر فرمان حق،و مجادله با بهترین شیوهها نازل شده.
بعضی از مفسران گفتهاند:منظور از جمله فوق تشبیه نزول قرآن بر پیامبر ص به نزول کتب پیشین بر سایر انبیاء است،یعنی همانگونه که بر پیامبران گذشته کتاب آسمانی نازل کردیم بر تو نیز قرآن را نازل نمودیم.
ولی تفسیر اول دقیقتر به نظر میرسد هر چند جمع میان هر دو معنی نیز ممکن است.
سپس میافزاید:"کسانی که پیش از این کتاب آسمانی به آنها دادهایم (و به راستی به آن پایبند و معتقدند)به این کتاب ایمان میآورند"( فَالَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ یُؤْمِنُونَ بِهِ ).
چرا که هم نشانههای آن را در کتب خود یافتهاند،و هم محتوایش را از نظر اصول کلی هماهنگ با محتوای کتب خود میبینند.
البته میدانیم همه اهل کتاب(یهود و نصاری) به پیامبر اسلام ص ایمان
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 163.
نیاوردند،بنا بر این جمله فوق،اشاره به آن گروه مؤمنان واقعی و حقجویان خالی از تعصب است که نام"اهل کتاب"تنها شایسته آنها است.
بعد میافزاید:"گروهی از اینها(از اهل مکه و مشرکان عرب)نیز به آن ایمان میآورند"( وَ مِنْ هٰؤُلاٰءِ مَنْ یُؤْمِنُ بِهِ ) (1).
و در پایان در مورد کافران هر دو گروه میگوید:"آیات ما را جز کافران انکار نمیکنند"( وَ مٰا یَجْحَدُ بِآیٰاتِنٰا إِلاَّ الْکٰافِرُونَ ).
با توجه به اینکه مفهوم"جحد"آنست که انسان،به چیزی معتقد باشد و آن را انکار کند (2)مفهوم جمله فوق این میشود که حتی کفار در دل به عظمت این آیات معترفند و نشانههای صدق و راستی را در جبین آن مینگرند،و راه و رسم پیامبر ص و زندگی پاکیزه و پیروان پاکباخته او را دلیلی بر اصالت آن میشمرند اما به خاطر لجاجت و تعصب و تقلید کورکورانه از نیاکان،و یا برای حفظ منافع نامشروع زودگذر به انکار برمیخیزند.
به این ترتیب قرآن موضعگیریهای اقوام مختلف را در برابر این کتاب آسمانی مشخص میکند:در یک صف اهل ایمانند،اعم از علمای اهل کتاب و مؤمنان راستین و مشرکانی که تشنه حق بودند و حق را یافتند و دل به آن بستند، و در صف دیگر منکران لجوجی که حق را دیدند اما همچون خفاشان خود را از آن پنهان داشتند،چرا که ظلمت کفر جزء بافت وجودشان شده و از نور ایمان وحشت دارند!
1) 1) بعضی از مفسران جمله" فَالَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ "را اشاره به مسلمانان دانستهاند،و جمله" مِنْ هٰؤُلاٰءِ مَنْ یُؤْمِنُ بِهِ "را اشاره به اهل کتاب،ولی این تفسیر بسیار بعید به نظر میرسد،زیرا تعبیر" فَالَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ "و مانند آن،در هیچ موردی از قرآن ظاهرا به غیر یهود و نصاری اطلاق نشده است.
2) 2) "راغب"در"مفردات"میگوید:الجحود نفی ما فی القلب اثباته و اثبات ما فی القلب نفیه.
قابل توجه اینکه این گروه قبلا نیز کافر بودهاند،ولی تاکید مجدد بر کفرشان ممکن است به این جهت باشد که قبلا اتمام حجت بر آنها نشده بود،کفر حقیقی الان است که بر آنها اتمام حجت شده و با علم و آگاهی صراط مستقیم را رها کرده در بیراهه گام میزنند.
*** سپس به یکی دیگر از نشانههای روشن حقانیت دعوت پیامبر اسلام ص که تاکیدی است بر محتوای آیه گذشته اشاره کرده میگوید:"تو قبل از نزول قرآن هرگز کتابی را نمیخواندی،و هرگز با دست خود چیزی نمینوشتی مبادا دشمنانی که در صدد ابطال دعوت تو هستند گرفتار شک و تردید شوند"(و بگویند آنچه را او آورده نتیجه مطالعه کتب پیشین و نسخه برداری از آنها است)( وَ مٰا کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتٰابٍ وَ لاٰ تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذاً لاَرْتٰابَ الْمُبْطِلُونَ ) (1).
تو هرگز به مکتب نرفتی و خط ننوشتی،اما با اشاره وحی الهی،مساله آموز صد مدرس شدی!.
چگونه میتوان باور کرد،شخصی درس نخوانده و استاد و مکتب ندیده با نیروی خودش کتابی بیاورد و از همه جهان بشریت دعوت به مقابله کند و همگان از آوردن مثل آن عاجز شوند؟ آیا این دلیل بر آن نیست که نیروی تو از قدرت بیپایان پروردگار مدد میگیرد؟و کتاب تو وحی آسمانی است که از ناحیه او بر تو القاء شده است؟ توجه به این نکته لازم است که اگر کسی بگوید ما از کجا بدانیم که پیامبر اسلام ص هرگز به مکتب نرفت و خط ننوشت!در پاسخ میگوئیم:او
1) 1) ضمیر در"من قبله"به قرآن باز میگردد،و تعبیر به"یمین"(دست راست)به خاطر آن است که غالبا انسانها با دست راست مینویسند"مبطلون"جمع "مبطل"به معنی کسی است که در صدد ابطال چیزی است.
در محیطی زندگی کرد که با سواد در آنجا بسیار محدود و معدود بود به طوری که میگویند در تمام شهر مکه بیش از 17 نفر قدرت بر خواندن و نوشتن نداشتند در چنین محیطی اگر کسی درس بخواند،مکتبی ببیند محال است بتواند کتمان کند،در همه جا مشهور و معروف میشود،و استاد و درسش شناخته خواهد شد.
چنین شخصی چگونه میتواند ادعا کند پیامبر راستین است اما دروغی به این آشکاری بگوید؟بخصوص اینکه این آیات در مکه در مهد نشو و نمای پیامبر ص نازل گردیده آنهم در برابر دشمنان لجوجی که کوچکترین نقطه ضعفها از نظرشان مخفی نمیماند.
*** در آیه بعد نشانههای دیگری برای حقانیت قرآن بیان میکند،میگوید:
"این کتاب آسمانی مجموعهای است از آیات بینات که در سینههای صاحبان علم قرار میگیرد"( بَلْ هُوَ آیٰاتٌ بَیِّنٰاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ ).
تعبیر به"آیات بینات"بیانگر این واقعیت است که نشانههای حقانیت قرآن در خود آن به چشم میخورد و در پیشانی آیات میدرخشد،و دلیل آن با خود آن است.
در حقیقت همچون آیات تکوینی است که انسان از مطالعه آن بدون نیاز به چیز دیگر به حقیقت پی میبرد؟این آیات تشریعی نیز از نظر ظاهر و محتوی چنان است که خود دلیل صدق خویش است.
از این گذشته،طرفداران این آیات و طالبان و دلدادگان آن،کسانی هستند که بهرهای از علم و آگاهی دارند،هر چند دستشان تهی و پایشان برهنه است.
به تعبیر روشنتر یکی از طرق شناخت اصالت یک مکتب بررسی حال مؤمنان به آن مکتب است،اگر گروهی نادان یا شیاد،دور کسی را گرفتند به نظر میرسد که او نیز از همین قماش باشد،اما اگر کسانی که اسرار علوم در سینههای
آنها نهفته است اعلام وفاداری به مکتبی کردند دلیل بر حقانیت آن است،و ما میبینیم گروهی از علمای اهل کتاب و شخصیتهای با تقوای ممتازی همچون ابو ذرها و سلمانها،مقدادها و عمار یاسرها و شخصیت والایی همچون علی ع حامیان و عاشقان این مکتب بودند.
در روایات زیادی که از طرق اهل بیت ع وارد شده این آیه به ائمه اهل بیت ع تفسیر شده است،این نه به معنی انحصار است،بلکه بیان مصداق روشنی است برای" اَلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ " (1).
و اگر میبینیم در بعضی از روایات،تصریح شده به اینکه منظور خصوص امامان است در حقیقت اشاره به مرحله کامل علم قرآن میباشد که در اختیار آنها است و هیچ مانعی ندارد که علما و دانشمندان بلکه تودههای فهمیده مردم بهرهای از این علوم قرآن داشته باشند.
ضمنا این آیه نشان میدهد که علم و دانش منحصر به آنچه در کتاب و از محضر استاد میخوانند و میآموزند نیست،چرا که پیامبر ص طبق صریح آیات گذشته به مکتب نرفت و خط ننوشت ولی برترین مصداق" اَلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ " بود،پس در ما ورای علم رسمی،علمی است برتر و والاتر که از سوی پروردگار به صورت نوری در قلب آدمی القاء میشود که العلم نور یقذفه اللّٰه فی قلب من یشاء و این جوهره علم است،و علوم دیگر پوسته علم.
در پایان آیه اضافه میکند:"آیات ما را جز ستمگران از روی عناد انکار نمیکنند"( وَ مٰا یَجْحَدُ بِآیٰاتِنٰا إِلاَّ الظّٰالِمُونَ ).
چرا که نشانههای آن روشن است:پیامبر امی و درس نخوانده آورنده آن است.
آگاهان اندیشمند مؤمنان به آن هستند.
1) 1) این روایات بطور مشروح در تفسیر برهان جلد 3 صفحه 254 به بعد آمده است.
از این گذشته خود آن نیز مجموعه آیات بینات(سخنانی با محتوای روشن و آشکار)میباشد.
و در کتب پیشین نیز نشانههای آن آمده است.
با اینهمه آیا کسی جز آنها که بر خویشتن و بر جامعه ستم میکنند آن را انکار مینماید؟(تکرار میکنیم که تعبیر به جحد در موردی است که انسان چیزی را میداند و بر خلاف علمش انکار میکند).
درست است که خواندن و نوشتن برای هر انسانی کمال محسوب میشود ولی گاه شرائطی پیش میآید که نخواندن و ننوشتن کمال است.و این در مورد پیامبران مخصوصا خاتم انبیاء ص کاملا صدق میکند،چه اینکه اگر دانشمندی درس خوانده،و فیلسوفی آگاه و پر مطالعه ادعای نبوت کند و کتابی ارائه دهد به عنوان یک کتاب آسمانی در چنین شرائطی ممکن است وسوسه و تردیدهایی پیش بیاید که آیا این کتاب و مکتب مولود اندیشههای خود او نیست؟.
اما اگر ببینیم از میان یک قوم عقب افتاده یک انسانی که هرگز محضر استادی را درک نکرده،کتابی نخوانده،و صفحه ننوشته،برخاست،کتابی به عظمت عالم هستی،با محتوایی بسیار بلند و عالی،ارائه داد،در اینجا خیلی خوب میتوان درک کرد که این تراوش مغز او نیست،بلکه وحی آسمانی و تعلیم الهی است.
در آیات دیگر قرآن نیز روی"امی"بودن پیامبر ص تکیه شده، و چنان که ذیل آیه 157 سوره اعراف گفتیم سه تفسیر برای کلمه امی ذکر کردهاند که از همه روشنتر"درس نخوانده"است.
اصولا در محیط حجاز درسی نبود که پیامبر اسلام ص بخواند و معلمی
نبود که از محضرش استفاده کند،و گفتیم تعداد کسانی که فقط سواد خواندن و نوشتن داشتند در تمام مکه در مردان از 17 نفر تجاوز نمیکرد میگویند از زنان نیز تنها یک نفر بود که خواندن و نوشتن میدانست (1).
طبیعی است که در چنین محیطی که ابتداییترین مرحله علم(خواندن و نوشتن) اینقدر کمیاب و محدود است ممکن نیست کسی درس خوانده باشد و مردم از آن آگاه نشوند و اگر کسی با قاطعیت ادعا کرد من هیچ درسی نخواندهام و کسی آن را انکار نکرد دلیل روشنی بر صدق گفته او است،و به هر حال این وضع خاص پیامبر ص که در آیات فوق آمده برای تکمیل اعجاز قرآن و قطع بهانههای بهانهجویان بسیار مؤثر و مفید بود،آری او عالم بزرگ و بینظیری بود که فقط در مکتب وحی درس خوانده بود.
تنها بهانهای برای بعضی مانده این است که پیامبر قبل از دوران نبوتش یکی دو سفر به شام کرد(برای مدتی کوتاه که مشغول انجام برنامه تجارت بود)میگویند شاید در این یکی دو سفر با علمای اهل کتاب تماس گرفته و مسائل را از آنها دریافت داشته است! دلیل سستی این ادعا در خودش نهفته است که اینهمه تاریخ پیامبران و احکام و قوانین و مقررات و معارف عالی را چگونه ممکن است که انسان درس نخوانده و مکتب نرفته به این زودی از افرادی بشنود و به خاطر بسپارد و در مدت 23 سال پیاده کند؟و در برخورد با حوادثی که بیسابقه و غیر منتظره بود عکس العمل لازم نشان دهد و این درست به آن میماند که بگوئیم فلان لیست بزرگ تمام علوم و فنون طب را در آن چند روزی آموخت که در فلان بیمارستان ناظر حال مداوای بیماران وسیله پزشکان بود،این سخن به شوخی شبیهتر است! توجه به این نکته نیز لازم است که پیامبر ص بعد از رسیدن به مرحله
1) 1) "فتوح البلدان"بلاذری طبع مصر صفحه 459.
نبوت احتمالا توانایی بر نوشتن و خواندن از طریق تعلیمات الهی داشت هر چند در هیچ تاریخی دیده نشده است که او از این علم و دانشش استفاده کرده باشد، چیزی را از رو بخواند و یا با دست خود نامهای بنویسد،و شاید پرهیز پیامبر ص در تمام عمرش از این کار باز برای این بود که دستاویزی به دست بهانه- جویان ندهد.
تنها موردی که در بعضی کتب تاریخ و حدیث آمده که پیامبر ص خودش مطلبی را نوشت در ماجرای صلح حدیبیه است که در مسند احمد آمده است:"پیامبر شخصا قلم به دست گرفت و صلحنامه را نوشت" (1).
ولی جمعی از علمای اسلام این حدیث را انکار کردهاند و آن را مخالف صریح آیات فوق میدانند،هر چند به عقیده بعضی صراحتی هم ندارد،زیرا این آیات ناظر به وضع پیامبر ص قبل از نبوت است چه مانعی دارد که بعد از نیل به مقام نبوت استثنائا در یک مورد خطی بنویسد که آن خود معجزهای محسوب میشود.
ولی به هر حال در چنین مسالهای تکیه کردن بر خبر واحد دور از حزم و احتیاط و مخالف چیزی است که در علم اصول اثبات شده،هر چند این خبر چنان که گفتیم مشکلی ایجاد نکند (2).
برای تسخیر دلها و نفوذ سخن حق در افکار دیگران تنها توسل به استدلالات قوی و نیرومند کافی نیست،نحوه برخورد با طرف،و شیوه بحث عمیقترین اثر را
در این مرحله میگذارد،چه بسیارند کسانی که در بحثها دقیق و موشکاف،و بر مسائل علمی مسلط و آگاهند،اما چون از شیوه"جدال احسن"و بحثهای سازنده آگاه نیستند کمتر در گفتگو با دیگران موفق به نفوذ در قلب آنها میشوند.
حقیقت این است که اقناع"عقل و فکر"به تنهایی کافی نیست،باید "عواطف"نیز اقناع گردد که نیمی از وجود انسان را تشکیل میدهند.
به تعبیر دیگر نفوذ در مرحله"خود آگاه"روح انسان به تنهایی کفایت نمیکند باید در مرحله"ناآگاه"که بخش مهم روح را تشکیل میدهد نیز نفوذ کرد.
از بررسی حال پیامبران مخصوصا حال پیامبر اسلام ص و ائمه هدی ع بخوبی استفاده میشود که این بزرگواران برای تحقق بخشیدن به اهداف تبلیغی و تربیتی خود از اخلاق اجتماعی و اصول روانشناسی و انسانیترین شیوههای نفوذ در قلبها استفاده میکردند.
طرز برخورد آنها با مردم چنان بود که به سرعت آنها را به سوی اهداف خود جلب و جذب میکردند،گرچه بعضی میل دارند به این امور همیشه جنبه اعجاز دهند اما چنین نیست،اگر ما هم سنت و روش و شیوه بحث آنها را در برخورد با دیگران به کار بندیم به سرعت میتوانیم در آنها اثر بگذاریم و در اعماق جانشان نفوذ کنیم.
قرآن با صراحت به پیامبر اسلام ص میگوید: فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ :"به خاطر رحمت الهی است که نسبت به آنها نرمخو شدهای که اگر خشن و سنگدل بودی از اطراف تو پراکنده میشدند"(آل عمران-159).
بسیار دیده شده است که بعضی بعد از ساعتها بحث و گفتگو نه تنها پیشرفتی در مذاکرات خود حاصل نمیکنند بلکه طرف را در عقیده باطل خویش راسختر
و متعصبتر میبیند،دلیل آن این است که از روش جدال به احسن استفاده نشده است.
خشونت در بحث،برتری جویی،تحقیر طرف مقابل،اظهار کبر و غرور،عدم احترام به افکار دیگران،و عدم صمیمیت در بحثها همه از اموری است که باعث شکست انسان در بحث میشود،لذا در مباحث اخلاق اسلامی بحثی تحت عنوان تحریم "جدال"و"مراء"میبینیم که منظور از آن بحثهایی است که در آن روح حقجویی و حقطلبی نباشد،بلکه هدف از آن پرخاشگری و برتریطلبی و به کرسی نشاندن سخن خویش است! تحریم"جدال"و"مراء"گذشته از جنبههای معنوی و اخلاقی،برای همین است که در اینگونه بحثها هرگز پیشرفت فکری حاصل نمیشود.
تحریم"جدال"و"مراء"به هم نزدیک است ولی دانشمندان اسلامی میان آنها فرقهایی گذاردهاند:"مراء"به معنی اظهار فضل و کمال است،و"جدال" به منظور تحقیر طرف مقابل.
"جدال"به حملات ابتدایی در بحث گفته میشود ولی"مراء"به حملات دفاعی.
"جدال"در مسائل علمی است و"مراء"اعم است(البته تضادی در میان این تفسیرها وجود ندارد).
به هر حال مجادله و بحث با دیگران گاهی"جدال به احسن"است و آن بحثی است که شرایطی که در بالا گفتیم دقیقا در آن رعایت شود،و گاهی به"غیر احسن"است و آن در صورتی است که امور بالا به دست فراموشی سپرده شود.
این گفتار را با ذکر چند روایت گویا و آموزنده پایان میدهیم.
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم:
لا یستکمل عبد حقیقة الایمان حتی بدع المراء و ان کان محقا: "هیچکس حقیقت ایمان را به طور
کامل درک نمیکند مگر اینکه"مراء"را ترک گوید،هر چند حق با او باشد" (1).
در حدیث دیگری میخوانیم که پیامبر خدا"سلیمان"به فرزندش گفت:
یا بنی ایاک و المراء،فانه لیست فیه منفعة،و هو یهیج بین الاخوان العداوة:
"پسرم!از جدال بپرهیز،زیرا نه تنها سودی در آن نیست،بلکه آتش دشمنی را میان برادران شعلهور میسازد" (2).
و نیز از پیامبر اسلام ص نقل شده است که فرمود:
ما ضل قوم بعد ان هداهم الا اوتوا الجدال: "هیچ گروهی پس از هدایت گمراه نشدند مگر اینکه از راه جدال و بحثهای پرخاشگرانه و برتریجویانه،که حقیقت در آن دنبال نمیشود وارد شدند" (3).
در آیات فوق یک بار با این جمله برخورد میکنیم که"آیات ما را جز کافران از روی عناد انکار نمیکنند"و بار دیگر با همین جمله با این تفاوت،که عنوان ظالمان به جای کافران نشسته و میگوید:"آیات ما را جز ظالمان انکار نمیکنند".
مقایسه این دو با هم نشان میدهد که مساله از قبیل تکرار نیست،بلکه بیان دو مطلب مختلف است،یکی به جنبههای عقیدتی اشاره میکند و دیگری به جنبههای عملی.
نخست میگوید:"آنها که با پیشداوریهای نادرست خود و یا تقلیدهای کورکورانه از نیاکان،کفر و شرک را برگزیدهاند،هر آیت و نشانهای را از خدا
ببینند نفی میکنند هر چند عقلشان آن را به درستی پذیرفته باشد".
در تعبیر دوم میگوید:آنها که با ظلم و ستم بر خویشتن و جامعه راهی را انتخاب کردهاند،و منافع نامشروعشان را در آن میبینند،و مصمم به ادامه این ستمگری هستند طبیعی است که زیر بار آیات ما نمیروند،چرا که آیات ما همانگونه که با خط فکری آنها سازگار نیست با خط عملی آنها نیز سازگار نمیباشد.
وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیٰاتٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّمَا اَلْآیٰاتُ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ إِنَّمٰا أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ (50) أَ وَ لَمْ یَکْفِهِمْ أَنّٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ اَلْکِتٰابَ یُتْلیٰ عَلَیْهِمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَرَحْمَةً وَ ذِکْریٰ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (51) قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ شَهِیداً یَعْلَمُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا بِالْبٰاطِلِ وَ کَفَرُوا بِاللّٰهِ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (52) وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذٰابِ وَ لَوْ لاٰ أَجَلٌ مُسَمًّی لَجٰاءَهُمُ اَلْعَذٰابُ وَ لَیَأْتِیَنَّهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (53) یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذٰابِ وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکٰافِرِینَ (54) یَوْمَ یَغْشٰاهُمُ اَلْعَذٰابُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَ یَقُولُ ذُوقُوا مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (55)
50-گفتند:چرا معجزاتی از سوی پروردگارش بر او نازل نشده؟بگو معجزات همه نزد خداست(و به فرمان او نازل میشود،نه به میل من و شما)من تنها انذار کننده آشکاری هستم.
51-آیا برای آنها کافی نیست که این کتاب آسمانی را بر تو نازل کردیم که پیوسته بر آنها تلاوت میشود؟در این رحمت و تذکری است برای کسانی که ایمان میآورند.
52-بگو همین بس که خدا میان من و شما گواه است،آنچه را در آسمانها و زمین است میداند کسانی که به باطل ایمان آوردند و به اللّٰه کافر شدند زیانکاران واقعی هستند.
53-آنها با عجله از تو عذاب را میطلبند،و اگر موعد مقرری تعیین نشده بود عذاب(الهی) به سراغ آنها میآمد،سرانجام این عذاب بطور ناگهانی بر آنها نازل میشود در حالی که نمیدانند.
54-آنها با عجله از تو تقاضای عذاب میکنند،در حالی که جهنم به کافران احاطه دارد! 55-آن روز که عذاب(الهی)آنها را از بالای سر و پائین پا میپوشاند و به آنها میگوید بچشید آنچه را عمل میکردید(روز سخت و دردناکی است).
آیا معجزه قرآن کافی نیست؟!
کسانی که بر اثر لجاجت و اصرار در باطل،حاضر نبودند به هیچ قیمتی در برابر بیان مستدل و منطقی قرآن تسلیم شوند،و آوردن کتابی همچون قرآن به وسیله فرد درس نخواندهای همچون پیامبر ص که دلیل روشنی بر حقانیت وی بود بپذیرند،دست به بهانه جویی تازهای زدند،چنان که قرآن در نخستین آیات مورد بحث میگوید:آنها از روی سخریه و استهزاء"گفتند چرا معجزاتی (همچون معجزات موسی و عیسی)از سوی پروردگارش بر او نازل نشده است"؟ ( وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیٰاتٌ مِنْ رَبِّهِ ).
چرا او عصای موسی و ید بیضاء و دم مسیحا ندارد؟
چرا او هم دشمنان خود را با معجزات بزرگ نابود نمیکند؟آن گونه که موسی و شعیب و هود و نوح و ثمود کردند؟ و یا همانگونه که در سوره اسراء از زبان این گروه آمده است"چرا پیامبر اسلام،نهرها و چشمههای آب جاری از بیابان خشک مکه ظاهر نمیکند"؟"چرا قصری از طلا ندارد"؟"چرا به آسمان صعود نمیکند"؟و"چرا نامهای از سوی خدا از آسمان برای آنها نمیآورد"!! (1).
بدون شک پیامبر اسلام ص معجزات دیگری غیر از قرآن مجید داشته، و تواریخ نیز با صراحت از آن سخن میگوید،ولی آنها با این سخنانشان،دنبال تحصیل معجزه نبودند،بلکه از یک سو میخواستند اعجاز قرآن را نادیده بگیرند و از سوی دیگر تقاضای معجزات اقتراحی داشتند(منظور از معجزات اقتراحی این است که پیامبر ص طبق تمایلات این و آن،هر امر خارق العادهای را که پیشنهاد کنند انجام دهد،مثلا این یکی پیشنهاد خارج ساختن چشمههای آب کند دیگری بگوید من قبول ندارم باید کوههای مکه را طلا کنی،سومی هم بهانه بگیرد که این کافی نیست باید به آسمان صعود کنی،و به این ترتیب معجزه را به صورت بازیچه بیارزشی در آورند،و تازه آخر کار بعد از دیدن همه اینها ساحرش بخوانند).
لذا قرآن در آیه 111 سوره انعام میگوید وَ لَوْ أَنَّنٰا نَزَّلْنٰا إِلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَةَ وَ کَلَّمَهُمُ الْمَوْتیٰ وَ حَشَرْنٰا عَلَیْهِمْ کُلَّ شَیْءٍ قُبُلاً مٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا :"اگر ما فرشتگان را بر آنها نازل کنیم و مردگان زنده شوند و با آنها سخن بگویند و همه چیز را در برابر آنها محشور نمائیم باز هم ایمان نمیآورند"! به هر حال قرآن برای پاسخگویی به این بهانهجویان لجوج،از دو راه وارد میشود:
1) 1) سوره اسراء آیه 90 تا 93.
نخست میگوید:به آنها"بگو معجزه کار من نیست که با تمایلات شما انجام گیرد،معجزات همه نزد خدا است"( قُلْ إِنَّمَا الْآیٰاتُ عِنْدَ اللّٰهِ ).
او میداند چه معجزهای با چه زمانی و برای چه اقوامی متناسب است،او میداند چه افرادی در صدد تحقیق و پی جویی حقند و باید خارق عادات به آنها نشان دهد،و چه افرادی بهانه گیرند و دنبال هوای نفس؟ و بگو"من فقط انذار کننده و بیم دهنده آشکارم"( وَ إِنَّمٰا أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ ).
تنها وظیفه من انذار و تبلیغ است و بیان کلام خدا،اما ارائه معجزات و خارق عادات تنها به اختیار ذات پاک او است،این یک پاسخ.
*** پاسخ دیگر اینکه:"آیا همین اندازه برای آنها کافی نیست که ما این کتاب آسمانی را بر تو نازل کردیم که پیوسته بر آنها تلاوت میشود"( أَ وَ لَمْ یَکْفِهِمْ أَنّٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ الْکِتٰابَ یُتْلیٰ عَلَیْهِمْ ).
آنها تقاضای معجزات جسمانی میکنند،در حالی که قرآن برترین معجزه معنوی است.
آنها تقاضای معجزه زود گذری دارند در حالی که قرآن معجزهای است جاویدان،و شب و روز آیاتش بر آنها خوانده میشود.
آیا امکان دارد انسانی درس نخوانده-و حتی اگر فرضا درس خوانده بود- کتابی با این محتوا و این جاذبه عجیب که فوق توانایی انسانها است بیاورد و عموم جهانیان را دعوت به مقابله کند و همه در برابر آن عاجز و ناتوان بمانند؟! اگر راستی منظور آنها معجزه است ما به وسیله نزول قرآن بیش از آنچه آنها تقاضا دارند در اختیارشان گذاردهایم،ولی نه،آنها حق طلب نیستند،بهانه جو هستند.
باید توجه داشت که جمله أَ وَ لَمْ یَکْفِهِمْ (آیا برای آنها کافی نیست؟)معمولا
در مواردی گفته میشود که انسان کاری ما فوق انتظار طرف انجام داده و او از آن غافل است یا خود را به غفلت میزند.مثلا میگوید چرا فلان خدمت را به من نکردی و ما انگشت روی خدمت بزرگتری میگذاریم که او آن را نادیده گرفته و میگوئیم آیا کافی نیست که ما چنین خدمت بزرگی به تو کردیم؟! از همه اینها گذشته معجزه باید هماهنگ با شرائط زمان و مکان و چگونگی دعوت پیامبر باشد،پیامبری که آئینش جاودانی است باید معجزه جاودانی داشته باشد.
پیامبری که دعوتش جهانگیر است و باید قرون و اعصار آینده را نیز در بر گیرد باید معجزه روحانی و عقلانی روشنی داشته باشد که فکر همه اندیشمندان و صاحبخردان را به سوی خود جذب کند.مسلما برای چنین هدفی قرآن مناسب است،نه عصای موسی و ید بیضا.
و در پایان آیه برای تاکید و توضیح بیشتر میگوید:"در این کتاب آسمانی هم رحمت بزرگی نهفته است و هم تذکر گویایی،برای کسانی که ایمان میآورند" ( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَرَحْمَةً وَ ذِکْریٰ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ).
آری قرآن هم رحمت است و هم وسیله یادآوری،اما برای گروه با ایمان برای آنها که درهای قلب خود را به روی حقیقت گشودهاند،برای آنها که طالب نورند و خواهان پیدا کردن راه،آنها این رحمت الهی را با تمام وجود خود احساس میکنند و در پرتو آن آرامش مییابند،آنها هر بار که آیات قرآن را میخوانند تذکر تازهای مییابند.
ممکن است فرق میان"رحمت"و"ذکری"این باشد که قرآن تنها یک معجزه و مایه تذکر نیست،بلکه علاوه بر آن مملو است از برنامهها و قوانین رحمت آفرین و دستورهای تربیتی و انسانساز،فی المثل عصای موسی تنها معجزه بود ولی در زندگی روز مره مردم اثری نداشت اما قرآن هم معجزه است و هم
برنامه کامل زندگی و مایه رحمت.
*** و از آنجا که هر مدعی نیاز به شاهد و گواه دارد در آیه بعد میفرماید:"بگو همین بس که خدا میان من و شما گواه است"( قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ شَهِیداً ).
بدیهی است هر قدر آگاهی شاهد و گواه بیشتر باشد ارزش شهادت او بیشتر است،لذا در جمله بعد اضافه میکند:"خدایی گواه من است که تمام آنچه را در آسمانها و زمین است میداند"( یَعْلَمُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
حال ببینیم خداوند چگونه بر حقانیت پیامبرش گواهی داده؟ ممکن است این گواهی،گواهی عملی باشد زیرا وقتی خداوند معجزه بزرگی همچون قرآن را در اختیار پیامبرش قرار میدهد سند حقانیت او را امضاء کرده است،مگر ممکن است خداوند حکیم عادل معجزه را در اختیار فرد دروغگویی(العیاذ باللّٰه)بگذارد؟بنا بر این اعطای معجزه به شخص پیامبر خود بهترین طرز گواهی دادن خدا به نبوت او است.
علاوه بر گواهی عملی فوق،در آیات متعددی از قرآن مجید گواهی قولی نیز داده شده،چنان که در آیه 40 سوره احزاب میخوانیم: مٰا کٰانَ مُحَمَّدٌ أَبٰا أَحَدٍ مِنْ رِجٰالِکُمْ وَ لٰکِنْ رَسُولَ اللّٰهِ وَ خٰاتَمَ النَّبِیِّینَ .
و در آیه 29 سوره فتح نیز آمده است: مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّٰاءُ عَلَی الْکُفّٰارِ رُحَمٰاءُ بَیْنَهُمْ :"محمد رسول خدا است و کسانی که با او هستند در برابر کفار خشن و در میان خودشان رحیم و مهربانند".
بعضی از مفسران گفتهاند:این آیه در پاسخ بعضی سران یهود در مدینه مانند"کعب بن اشرف"و اتباع او نازل شده است که گفتند:ای محمد چه کسی گواهی میدهد که تو فرستاده خدایی؟آیه نازل شد و گفت:خداوند چنین گواهی میدهد.
از اینجا تفسیر و بیان دیگری برای آیه فوق نیز میتوان به دست آورد و آن اینکه منظور گواهی و شهادت خداوند است در کتب آسمانی پیشین که علمای اهل کتاب بخوبی از آن آگاهی داشتند.
در عین حال منافاتی بین این تفسیرهای سه گانه نیست و ممکن است همه در معنی آیه جمع باشد.
در پایان آیه به عنوان یک هشدار و تهدید میفرماید:"کسانی که ایمان به باطل آوردند و به اللّٰه کافر شدند زیانکاران واقعی هستند"( وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْبٰاطِلِ وَ کَفَرُوا بِاللّٰهِ أُولٰئِکَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ ).
چه خسرانی از این بالاتر که انسان تمام سرمایههای وجود خود را در برابر هیچ از دست دهد؟آن گونه که مشرکان دادند،قلب و جان خود را در اختیار بتها نهادند و تمام نیروهای جسمانی،و امکانات اجتماعی و فردی خود را در اختیار تبلیغ و ترویج آئین بت پرستی و محو نام اللّٰه گذاردند و جز خسران و زیان نتیجهای عائد آنها نشد.
غالبا قرآن در آیات خود به این خسران بزرگ اشاره میکند و گاهی با ذکر کلمه"اخسر"(زیانکارتر)این حقیقت را نشان داده که زیانی از این برتر و بالاتر نیست(هود-22-نمل-5-کهف-103).
مهمتر این که گاه انسان در معاملهای زیان میکند تنها سرمایه خود را از دست میدهد و ورشکست میشود،اما گاهی از این فراتر میرود بدهکاری زیادی نیز بر دوش او میماند و این بدترین نوع ورشکست است،و مشرکان درست همین حال را دارند،بلکه گاهی مایه ورشکستگی و گمراهی دیگران نیز میشوند و به اصطلاح ورشکستگی زنجیرهای را تشکیل میدهند (1).
1) 1) در این زمینه بحث مشروحی در جلد 12 صفحه 563(ذیل آیه 103 سوره کهف) بیان کردهایم.
در آیات گذشته دو قسمت از بهانهجوئیهای کفار در برابر دعوت پیامبر ص و پاسخ آن مطرح شد،نخست اینکه میگفتند:چرا او معجزهای نمیآورد؟ که قرآن پاسخ داد:این کتاب آسمانی خود برترین معجزه است.
دیگر اینکه چه کسی گواهی بر حقانیت او میدهد؟که قرآن پاسخ داد خدایی که از همه چیز آگاه است.
در آیه مورد بحث به سومین بهانهجوئیهای آنها اشاره میکند.میگوید "آنها در مورد عذاب عجله میکنند و با سرعت آن را از تو میطلبند"( وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذٰابِ ).
آنها میگویند اگر عذاب الهی حق است و دامن کفار را میگیرد پس چرا به سراغ ما نمیآید؟! قرآن در پاسخ این سخن سه جواب میدهد.
نخست میگوید"اگر موعد مقرری تعیین نشده بود عذاب الهی فورا به سراغشان میآمد"( وَ لَوْ لاٰ أَجَلٌ مُسَمًّی لجاءهم العذاب).
این زمان معین برای آن است که هدف اصلی یعنی بیداری یا اتمام حجت بر آنها حاصل گردد،خدا هرگز بر خلاف حکمت در کارهایش شتاب و عجله نمیکند.
دیگر اینکه آنها که این سخن را میگویند چه اطمینانی دارند که هر لحظه عذاب الهی دامنشان را بگیرد؟"چرا که این عذاب ناگهانی و بدون مقدمه، و در حالی که آنها نمیدانند و توجه ندارند به سراغشان میآید"( وَ لَیَأْتِیَنَّهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ ) (1).
گرچه موعد عذاب در واقع معین و مقرر است ولی مصلحت این است که
1) 1) "بغتة"از ماده"بغت"(بر وزن وقت)به معنی تحقق ناگهانی و غیر منتظره چیزی است.
آنها از آن آگاه نباشند و بدون مقدمه فرا رسد،چرا که اگر وقت آن اعلام میشد باعث تجری و جسارت کفار و گنهکاران میگردید،آنها تا آخرین لحظه به گناه و کفر ادامه میدادند و در لحظات آخر که موعد مقرر عذاب نزدیک میشد همگی توبه میکردند و به سوی حق باز میگشتند! فلسفه تربیتی این مجازاتها ایجاب میکند که موعدش مکتوم باشد تا هر لحظه اثر خود را ببخشد و ترس و وحشت آن عاملی بازدارنده گردد ضمنا از آنچه گفتیم روشن شد که منظور از جمله" وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ "این نیست که آنها اصل وجود عذاب را درک نمیکنند و گرنه فلسفه عذاب از بین میرفت،بلکه منظور این است که آنها لحظه وقوع آن و مقدماتش را تشخیص نمیدهند،و به تعبیر دیگر بطور غافلگیرانه مثل صاعقه بر آنها فرود میآید.
از آیات مختلف قرآن بر میآید که این بهانه جویی منحصر به کفار مکه نبود،بلکه بسیاری از امم دیگر نیز روی مساله تعجیل عذاب اصرار میورزیدند.
*** بالآخره سومین پاسخ را قرآن در آیه بعد بیان کرده،میگوید"آنها در برابر تو در مورد عذاب عجله میکنند در حالی که جهنم کافران را احاطه کرده است"!( یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذٰابِ وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکٰافِرِینَ ).
اگر عذاب دنیا تاخیر بیفتد عذاب آخرت صد در صد قطعی است آن چنان مسلم است که قرآن به صورت یک امر فعلی از آن یاد میکند و میگوید"جهنم گویی هم اکنون آنها را احاطه کرده است"! در اینجا تفسیر دقیقتری نیز برای این آیه وجود دارد و آن اینکه جهنم از دو نظر هم اکنون"به معنی واقعی کلمه"این گروه را احاطه کرده.
نخست جهنم دنیا است آنها بر اثر شرک و آلودگی به گناه در جهنمی که خود فراهم کردهاند میسوزند،جهنم جنگ و خونریزی،جهنم نزاع و اختلاف،
جهنم ناامنی و ناآرامی،جهنم ظلم و بیدادگری،و جهنم هوی و هوسهای سرکش! دیگر اینکه طبق ظاهر آیات قرآن جهنم هم اکنون موجود است و طبق تحلیلی که قبلا داشتهایم در باطن و درون این دنیا است و به این ترتیب حقیقتا کافران را احاطه کرده است،در آیه 5 و 6 و 7 سوره تکاثر نیز به آن اشاره شده: کَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّهٰا عَیْنَ الْیَقِینِ :"این چنین نیست اگر علم الیقین میداشتید دوزخ را مشاهده میکردید سپس آن را به عین الیقین میدیدید (1).
*** سپس میافزاید:"آن روز که عذاب الهی از بالای سر و از پائین پا آنها را فرا میگیرد،و به آنها میگوید بچشید آنچه را که عمل میکردید روز سخت و دردناکی است"( یَوْمَ یَغْشٰاهُمُ الْعَذٰابُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَ یَقُولُ ذُوقُوا مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ) (2).
این آیه ممکن است توضیحی برای احاطه عذاب جهنم در قیامت نسبت به کفار باشد،و ممکن است بیانی مستقل برای آن عذاب دردناک آنان محسوب گردد که امروز بر اثر اعمالشان آنها را احاطه کرده و فردا ظاهر و آشکار میشود.
به هر حال اینکه میفرماید"این عذاب از بالای سر و پائین پاها است" و بقیه جهات و جوانب را ذکر نمیکند در حقیقت به خاطر وضوح مطلب و روشنی بحث است،بعلاوه هنگامی که شعلههای آتش از پائین پا زبانه کشد و از بالا بر سر آنها فرو ریخته شود تمام بدن آنها را احاطه خواهد کرد،و تمام جوانب و اطراف را نیز میپوشاند.
اصولا این تعبیر هم در زبان فارسی و هم در زبان عربی معمول است که میگویند فلان کس از فرق تا قدم مثلا در لجنزار بیعفتی فرو رفت،یعنی تمام وجود او غرق در این گناه شد،و به این ترتیب مشکلی که برای بعضی از مفسران به وجود آمده که چگونه سوی بالا و پائین ذکر شده و چهار طرف مسکوت مانده است؟حل میشود.
جمله ذُوقُوا مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ که ظاهرا گویندهاش خداوند است علاوه بر اینکه یک نوع مجازات روانی برای اینگونه اشخاص است بیانگر این واقعیت میباشد که عذاب الهی چیزی جز بازتاب و انعکاس اعمال خود انسان در نشاه آخرت نیست.
بدون شک قرآن بزرگترین معجزه پیامبر اسلام است،معجزهای است گویا،جاودانی و پویا،و متناسب با هر عصر و زمان،و برای تمام قشرها،ما بحثهای مربوط به اعجاز قرآن را مشروحا در جلد اول ذیل آیه 23 سوره بقره آوردهایم و نیازی به تکرار نمیبینیم.
بعضی از دانشمندان غربزده اسلامی که مایلند خارق عادات پیامبران را نادیده بگیرند اصرار دارند که پیامبر اسلام معجزهای غیر از قرآن نداشته است،ممکن است حتی قرآن را نیز معجزه ندانند در حالی که این سخن هم بر خلاف آیات قرآن است،هم روایات متواتر،و هم تاریخ مسلم اسلامی است.
ما شرح این سخن را در جلد 12 صفحه 386(ذیل آیه 93-90 سوره اسراء)بیان کردیم.
همیشه یکی از روشهای لجوجانه مخالفان پیامبران
طرح معجزات اقتراحی بوده،و با این کار میخواستند از یک سو ابهت معجزات را بشکنند و آنها را به ابتذال بکشانند،و از سوی دیگر بهانهای برای عدم پذیرش دعوت پیامبران در دست داشته باشند،ولی هیچگاه پیامبران الهی تسلیم این توطئهها نمیشدند و چنان که در آیات بالا دیدیم در پاسخ میگفتند"معجزات در اختیار ما نیست که مطابق میل و هوس شما هر روز و هر ساعت معجزهای انجام گیرد بلکه معجزات فقط به فرمان خدا صورت میگیرد و از اختیار ما بیرون است".
در باره معجزات اقتراحی شرحی در جلد هشتم صفحه 253 به بعد(ذیل آیه 20 سوره یونس)آمده است.
یٰا عِبٰادِیَ اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِی وٰاسِعَةٌ فَإِیّٰایَ فَاعْبُدُونِ (56) کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ اَلْمَوْتِ ثُمَّ إِلَیْنٰا تُرْجَعُونَ (57) وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ مِنَ اَلْجَنَّةِ غُرَفاً تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا نِعْمَ أَجْرُ اَلْعٰامِلِینَ (58) اَلَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (59) وَ کَأَیِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لاٰ تَحْمِلُ رِزْقَهَا اَللّٰهُ یَرْزُقُهٰا وَ إِیّٰاکُمْ وَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (60)
56-ای بندگان من که ایمان آوردهاید زمین من وسیع است تنها مرا بپرستید(و تسلیم در برابر فشارهای دشمنان نشوید).
57-هر انسانی مرگ را میچشد،سپس به سوی ما باز میگردید.
58-کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آنها را در غرفههایی از بهشت جای میدهیم که نهرها در زیر آن جاری است،جاودانه در آن خواهند ماند،چه خوبست پاداش عمل کنندگان! 59-همانها که(در برابر مشکلات)صبر(و استقامت)میکنند و بر پروردگارشان توکل
مینمایند.
60-چه بسیار جنبندگانی که قدرت ندارند روزی خود را حمل کنند خداوند آنها را و شما را روزی میدهد،و او است شنوا و دانا.
بسیاری از مفسران معتقدند که آیه اول در باره مؤمنانی نازل شده که در مکه تحت فشار شدید کفار بودند،بطوری که توانایی بر ادای وظائف اسلامی خود نداشتند.به آنها دستور داده شد از آن سرزمین هجرت کنند.
و نیز بعضی از مفسران معتقدند که آیه وَ کَأَیِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لاٰ تَحْمِلُ رِزْقَهَا (آخرین آیه مورد بحث)در مورد گروهی از مؤمنان نازل شده که در مکه گرفتار آزار دشمنان بودند،و میگفتند:اگر ما به مدینه هجرت کنیم در آنجا نه خانهای داریم نه زمینی،و چه کسی به ما آب و غذا میدهد؟!(آیه نازل شد و گفت تمام جنبندگان روی زمین از خوان نعمت خداوند بزرگ روزی میبرند،غصه روزی را نخورید).
هجرتی باید کرد!
از آنجا که در آیات گذشته سخن از موضعگیریهای مختلف مشرکان در برابر اسلام و مسلمانان بود در آیات مورد بحث به وضع خود مسلمانان پرداخته و مسئولیت و وظیفه آنها را در برابر یکی از مشکلاتی که در ارتباط با کفار دارند یعنی مشکل اذیت و آزار و محدودیت و فشار آنها را بیان میکند.
میفرماید:"ای بندگان من که ایمان آوردهاید،و هم اکنون برای انجام وظائف دینی خود تحت فشار دشمن هستید،سر زمین من وسیع است بجای دیگر
هجرت کنید و مرا بپرستید"( یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِی وٰاسِعَةٌ فَإِیّٰایَ فَاعْبُدُونِ ).
بدیهی است این یک قانون اختصاصی مربوط به مؤمنان مکه نیست،و شان نزول هرگز مفهوم وسیع و گسترده آیه را که هماهنگ با دیگر آیات قرآن است محدود نمیکند،به این ترتیب در هر عصر و زمان،و در هر محیط و مکان،آزادی بطور کامل از مسلمانان سلب شود و ماندن در آنجا نتیجهای جز ذلت و زبونی و دور ماندن از برنامههای الهی نداشته باشد وظیفه مسلمانان مهاجرت است به مناطقی که بتوانند آزادی مطلق یا آزادی نسبی را به دست آورند.
به تعبیر دیگر:هدف آفرینش انسان بندگی خدا است،همان بندگی که رمز آزادگی و سرفرازی و پیروزی انسان در همه جبههها است،و در جمله" فَإِیّٰایَ فَاعْبُدُونِ "به آن اشاره شده،و در آیه 56 سوره ذاریات وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ نیز آمده است.
هر گاه این هدف اساسی و نهایی زیر پا بماند راهی جز هجرت نیست،زمین خدا وسیع است،و باید به نقطه دیگری قدم نهاد،و هرگز در چنین مواردی اسیر مفاهیمی همچون قبیله و قوم،وطن،و خانه و کاشانه نشد و تن به ذلت و اسارت در نداد که احترام این امور تا زمانی است که هدف اصلی به مخاطره نیفتد.
در اینگونه موارد است که امیر مؤمنان علی ع میفرماید:
لیس بلد باحق بک من بلد،خیر البلاد ما حملک: "هیچ شهری برای تو شایستهتر از شهر دیگری نیست،بهترین شهرها شهری است که تو را پذیرا گردد و وسائل پیشرفت تو را فراهم سازد" (1).
درست است که حب وطن و علاقه به زادگاه جزء سرشت هر انسانی است ولی گاه مسائل مهمتری در زندگی مطرح میشود که این موضوع را تحت الشعاع
1) 1) کلمات قصار شماره 442.
خود قرار میدهد.
در زمینه دیدگاه اسلام در مساله مهاجرت،و روایاتی که در این زمینه رسیده،شرح مبسوطی در جلد چهارم صفحه 190 به بعد(ذیل آیه 100 سوره نساء)داشتیم.
تعبیر به جمله"یا عبادی"!محبت آمیزترین تعبیری است که از ناحیه خداوند به بندگان میشود،تاج افتخاری است حتی برتر از مقام رسالت و خلافت همانگونه که همواره در تشهد نماز آن را مقدم بر رسالت میشمریم و میگوئیم "اشهد ان محمدا عبده و رسوله".
جالب اینکه هنگامی که خداوند آدم را آفرید او را به لقب"خلیفة اللهی" مفتخر فرمود،اما شیطان باز از وسوسه او مایوس نشد،و به سراغ آدم آمد،و شد آنچه شد،ولی هنگامی که او را به مقام عبودیت ستود شیطان در برابر او زانو زد و گفت: فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ :"به عزتت سوگند که همه فرزندان آدم را اغوا میکنم،مگر بندگان مخلص تو"(سوره ص آیه 82 و 83).
حتی خداوند نیز این موضوع را تضمین فرموده: إِنَّ عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ "تو هرگز بر بندگان من سلطه نخواهی یافت"(سوره حجر آیه 42).
بنا بر این مقام عبودیت خالص حتی از مقام خلافت الهی در زمین برتر و بالاتر است.
از آنچه گفتیم بخوبی روشن شد که منظور از"عباد"در آیه مورد بحث همه انسانها نیست بلکه انسانهای مؤمن است و جمله"الذین آمنوا"به عنوان تاکید و توضیح ذکر شده است (1).
1) 1) جمله" فَإِیّٰایَ فَاعْبُدُونِ "در حقیقت عطف بر جزای جمله شرطیهای است که محذوف میباشد،و در تقدیر چنین است"ان ضاقت بکم الارض فاهجروا منها الی الأخری و ایای اعبدون".
از آنجا که یکی از عذرهای کسانی که در بلاد شرک میماندند و حاضر به هجرت نبودند این بود که ما میترسیم از دیار خود بیرون برویم خطر مرگ به وسیله دشمنان،یا گرسنگی،یا عوامل دیگر ما را تهدید کند بعلاوه به فراق بستگان و خویشاوندان و فرزندان و شهر و دیار خود مبتلا شویم،قرآن در آیه بعد به عنوان یک پاسخ جامع به آنها میگوید:"سرانجام همه انسانها میمیرند، و هر کسی مرگ را میچشد،سپس به سوی ما باز میگردید"( کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَیْنٰا تُرْجَعُونَ ). این جهان دار بقاء برای هیچکس نیست،بعضی زودتر و بعضی دیرتر باید بروند،فراق دوستان و فرزندان و خویشاوندان به هر حال تحقق مییابد،چرا انسان به خاطر این مسائل زودگذر در دیار شرک و کفر بماند و بار ذلت و اسارت را بر دوش کشد برای اینکه چهار روز بیشتر زندگی کند؟ از همه اینها گذشته از این بترسید که مرگتان فرا رسد و در همین دیار شرک و کفر پیش از آن که به دیار ایمان و اسلام بروید بمیرید،چه دردناک است چنین مرگ و مردنی؟! وانگهی گمان نکنید مرگ پایان همه چیز است،مرگ آغاز زندگی اصلی انسانها است،چرا که"همه شما به سوی ما باز میگردید"به سوی پروردگار بزرگ،و به سوی نعمتهای بیپایانش.
*** آیه بعد گوشهای از این نعمتها را چنین شرح میدهد:"کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آنها را در غرفههایی از بهشت جای میدهیم که نهرها از زیر آن جاری است"( وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ مِنَ الْجَنَّةِ غُرَفاً تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ) (1).
1) 1) "لنبوئنهم"از ماده"تبوئه"(بر وزن تذکرة)به معنی سکنی دادن به قصد بقاء و دوام است.
آنها در قصرهایی که درختان بهشتی از هر سو احاطهاش کرده،و نهرهای گوناگون که طبق آیات دیگر قرآن هر کدام طعم و منظرهای مخصوص به خود دارند از لابلای آن درختان،و زیر این قصرها در جریان است منزل میکنند.
(توجه داشته باشید"غرف"جمع"غرفه"به معنی ساختمان بلند است که بر اطراف خود مشرف باشد).
امتیاز دیگر غرفههای بهشتی این است که همچون منازل و قصرهای این جهان نیست که هنوز انسان دمی در آن نیاسوده است بانگ"الرحیل"زده میشود بلکه"آنها جاودانه در آن خواهند ماند" ( خٰالِدِینَ فِیهٰا ).
و در پایان آیه اضافه میکند:"چه خوب است پاداش آنها که برای خدا عمل میکنند"( نِعْمَ أَجْرُ الْعٰامِلِینَ ).
یک مقایسه ساده میان آنچه در باره کفار و گنهکاران در آیات گذشته گفته شد،با آنچه در این آیه آمده است،عظمت پاداش مؤمنان را روشن میکند.
کفار در لابلای آتش و عذابی بودند که از فرق تا قدم آنها را فرا گرفته بود،و به عنوان سرزنش به آنها گفته میشد:بچشید آنچه را عمل میکردید!.
اما مؤمنان در میان نعمتهای بهشتی غوطهورند و رحمت پروردگار از هر سو آنها را احاطه کرده،و به جای جملههای ملامت بار سخنانی میشنوند که همه نشانه محبت و لطف خداوند کریم است آری به آنها گفته میشود"چه خوب و زیبا است اجر و پاداش عمل کنندگان".
بدیهی است منظور از"عاملین"به قرینه جملههای قبل کسانی است که عمل صالح و توام با ایمان دارند،هر چند کلمه"عاملین"مطلق است.
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص چنین میخوانیم:
"ان فی الجنة لغرفا یری ظهورها من بطونها،و بطونها من ظهورها"! :"در بهشت غرفههایی است آن قدر شفاف که بیرونش از درون،و درونش از بیرون دیده میشود"!کسی برخاست
عرض کرد:این غرفهها از آن کیست ای رسول خدا!فرمود:
هی لمن اطاب الکلام و اطعم الطعام و ادام الصیام و صلی اللّٰه باللیل و الناس نیام: "اینها برای کسی است که سخن خود را پاکیزه کند،گرسنگان را سیر نماید،و روزه بسیار بگیرد و در دل شب،هنگامی که مردم در خوابند،برای خدا نماز بخواند" (1).
*** آیه بعد مهمترین اوصاف مؤمنان عامل را به این صورت بیان میکند:
"آنها کسانی هستند که در برابر مشکلات صبر و استقامت به خرج میدهند،و بر پروردگارشان توکل میکنند"( اَلَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ ).
از زن و فرزند و دوستان و بستگان و خانه و کاشانه خود جدا میشوند و صبر میکنند.
مرارتهای غربت و سختیهای آوارگی از وطن را میچشند و شکیبا هستند.
برای حفظ ایمان خود آزار دشمنان را به جان میخرند،و در راه جهاد با نفس که"جهاد اکبر"است،و مبارزه با دشمنان سر سخت که"جهاد اصغر" است از انواع مشکلات استقبال میکنند و صبر میکنند.
آری این صبر و استقامت رمز پیروزی آنها و عامل بزرگ افتخار آنان است که بدون آن هیچ عمل مثبتی در زندگی امکان پذیر نیست.
از این گذشته،آنها نه بر اموالشان و نه بر دوستان و بستگان تکیه دارند، تکیهگاهشان تنها خدا،و توکلشان بر ذات پاک او است،اگر هزار دشمن قصد هلاک آنها کنند میگویند:گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک! و اگر درست بیندیشیم ریشه همه فضائل انسانی همین"صبر"و"توکل" است:صبر عامل استقامت در برابر موانع و مشکلات است،و توکل انگیزه حرکت در این راه پر نشیب و فراز.
1) 1) "تفسیر قرطبی"ذیل آیات مورد بحث جلد 7 صفحه 5075.
در حقیقت برای انجام عمل صالح باید از این دو فضیلت اخلاقی مدد گرفت صبر و توکل که بدون این دو انجام اعمال صالح در مقیاس وسیع هرگز امکان پذیر نیست. (1)
*** در آخرین آیه مورد بحث در پاسخ کسانی که به زبان حال یا زبان قال میگفتند:اگر ما از شهر و دیار خود هجرت کنیم چه کسی به ما روزی میدهد؟ قرآن میگوید غم روزی را نخورید و ننگ ذلت و اسارت را نپذیرید، روزیرسان خدا است،نه تنها شما که"بسیارند جنبندگانی که حتی نمیتوانند روزی خود را حمل کنند و هرگز ذخیره غذایی در لانه خود ندارند،و هر روز نو روزی نو میخواهند،اما خدا آنها را گرسنه نمیگذارد و روزی میدهد، و همو شما را نیز روزی میبخشد"( وَ کَأَیِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لاٰ تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللّٰهُ یَرْزُقُهٰا وَ إِیّٰاکُمْ ).
در میان جنبندگان و حیوانات و حشرات گذشته از انسان انواع کمی هستند که همچون مورچگان و زنبوران عسل مواد غذایی خود را از صحرا و بیابان به سوی لانه حمل و ذخیره میکنند،و غالبا"گنجشک روزی"هستند،یعنی هر روز جدید باید به دنبال روزی تازهای بروند،و ملیونها میلیون از آنها در اطراف ما در نقاط دور و نزدیک،در بیابانها و اعماق درهها،و بر فراز کوهها،و درون دریاها وجود دارند که همه از خوان نعمت بیدریغش روزی میخورند.
و تو ای انسان که از آنها برای به دست آوردن روزی و ذخیره کردن با هوش و تواناتری چرا این چنین از ترس قطع روزی به زندگی آلوده و ننگین چسبیدهای؟
1) 1) در باره حقیقت"توکل"و فلسفه آن بحث مشروحی در جلد 10 صفحه 295 به بعد(ذیل آیه 12 سوره ابراهیم)داشتهایم،و در مورد"صبر"در جلد 10 صفحه 193 و در جلد 6 صفحه 305 بحث بیشتری شده است.
و زیر بار هر ظلم و ستم و خواری و مذلت میروی؟تو هم از درون این محدوده زندگی تنگ و تاریک خود بیرون آی و بر سر سفره گسترده پروردگارت بنشین و غم روزی مخور! در آن روز که به صورت جنین ضعیف و ناتوانی در شکم مادر محبوس بودی و هیچکس حتی پدر و مادر مهربانت به تو دسترسی نداشتند پروردگارت تو را فراموش نکرد،و آنچه را نیاز داشتی دقیقا در اختیار تو گذاشت،امروز که موجودی توانا و نیرومندی،و از آنجا که رسانیدن روزی به نیازمندان فرع آگاهی از وجود و نیازشان است در پایان آیه تاکیدی میکند:"او است شنوا و دانا"( وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ).
سخن همه شما را میشنود،و حتی زبان حال شما و همه جنبندگان را میداند از نیازهای همه بخوبی با خبر است و چیزی از دائره علم بیپایان او پنهان نیست.
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ سَخَّرَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اَللّٰهُ فَأَنّٰی یُؤْفَکُونَ (61) اَللّٰهُ یَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ یَقْدِرُ لَهُ إِنَّ اَللّٰهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (62) وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَحْیٰا بِهِ اَلْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهٰا لَیَقُولُنَّ اَللّٰهُ قُلِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ (63) وَ مٰا هٰذِهِ اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا إِلاّٰ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ لَهِیَ اَلْحَیَوٰانُ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ (64) فَإِذٰا رَکِبُوا فِی اَلْفُلْکِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ اَلدِّینَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَی اَلْبَرِّ إِذٰا هُمْ یُشْرِکُونَ (65) لِیَکْفُرُوا بِمٰا آتَیْنٰاهُمْ وَ لِیَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (66)
61-هر گاه از آنها بپرسی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده،و خورشید و ماه را مسخر کرده است؟میگویند:اللّٰه،پس با اینحال چگونه(از عبادت خدا)منحرف میشوند؟.
62-خداوند روزی را برای هر کس از بندگانش بخواهد گسترده میکند،و برای هر کس میخواهد محدود میسازد،خداوند به همه چیز داناست.
63-و اگر از آنها بپرسی چه کسی از آسمان آبی نازل کرد و به وسیله آن زمین را بعد از مردنش احیا نمود؟میگویند:اللّٰه،بگو ستایش مخصوص خداست،اما اکثر آنها نمیدانند.
64-این زندگی دنیا جز لهو و لعب چیزی نیست،و زندگی واقعی سرای آخرت است، اگر آنها میدانستند.
65-هنگامی که سوار بر کشتی شوند خدا را با اخلاص میخوانند(و غیر او را فراموش میکنند)اما هنگامی که خدا آنها را به خشکی رسانید و نجات داد باز مشرک میشوند! 66-(بگذار)آیاتی را که به آنها دادهایم انکار کنند و از لذات زودگذر زندگی بهره گیرند اما به زودی خواهند فهمید!
در دل خدا میگویند و با زبان بت!
در آیات گذشته روی سخن با مشرکانی بود که حقانیت اسلام را درک کرده بودند اما بخاطر ترس از قطع روزی خود حاضر به قبول ایمان و هجرت نبودند در آیات مورد بحث روی سخن را به پیامبر اسلام-و در واقع به همه مؤمنان کرده- دلائل توحید را از طریق"خلقت"و"ربوبیت"و"فطرت"-یعنی از سه طریق متفاوت-بیان میکند،و به آنها خاطر نشان میسازد که سرنوشت آنها به دست خدایی است که در"آفاق"و"انفس"آثار او را مییابند،نه به دست بتها که بتها
هیچ نقشی در این میان ندارند.
نخست به مسئله خلقت آسمان و زمین اشاره کرده و از اعتقادات باطنی آنها کمک گرفته،میگوید:"اگر از آنها سؤال کنی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده؟و چه کسی خورشید و ماه را مسخر فرمان خویش در طریق منافع بندگان کرده؟همه یک زبان پاسخ میگویند"اللّٰه"( وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ ).
زیرا مسلم است نه بتپرستان و نه غیر آنها هیچکس نمیگوید خالق زمین و آسمان و تسخیر کننده خورشید و ماه یک مشت سنگ و چوبی است که به دست انسان ساخته و پرداخته شده است.
به تعبیر دیگر:حتی بتپرستان در"توحید خالق"شک نداشتند،آنها در عبادت مشرک بودند،میگفتند ما بتها را برای این میپرستیم که واسطه میان ما و خدا شوند،چنان که در آیه 18 سوره یونس میخوانیم: "وَ یَقُولُونَ هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اللّٰهِ ".
ما لایق این نیستیم که مستقیما با خدا ارتباط گیریم،باید از طریق بتها رابطه خود را برقرار کنیم!:" مٰا نَعْبُدُهُمْ إِلاّٰ لِیُقَرِّبُونٰا إِلَی اللّٰهِ زُلْفیٰ ":"ما آنها را پرستش نمیکنیم مگر به این جهت که مقام ما را به خدا نزدیک کند"!(زمر آیه 3).
غافل از اینکه هیچ فاصلهای میان خالق و خلق وجود ندارد،و او بما از رگ گردن ما نزدیکتر است،بعلاوه اگر انسان که گل سرسبد موجودات است نتواند با خدا رابطه برقرار سازد چه چیزی میتواند واسطه او شود.
به هر حال در پایان آیه،بعد از ذکر این دلیل روشن میگوید:"با این حال چگونه آنها از عبادت خداوند خالق متعال به عبادت یک مشت بتهای سنگی و چوبی بازگردانده میشوند"؟( فَأَنّٰی یُؤْفَکُونَ ).
"یؤفکون"از ماده"افک"(بر وزن فکر)به معنی بازگرداندن چیزی از صورت واقعی و حقیقی آن است،و به همین تناسب بر دروغ،و نیز بادهای مخالف اطلاق میشود.
تعبیر"یؤفکون"به صیغه مجهول اشاره به این است که آنها قدرت بر تصمیمگیری ندارند،گویی بی اراده به سوی بتپرستی کشیده میشوند! ضمنا منظور از تسخیر خورشید و ماه نظاماتی است که خداوند برای آنها قرار داده و آنها را با این نظامات در طریق منافع انسانها به راه انداخته است.
*** سپس برای تاکید همین معنی که هم خالق او است و هم رازق او است،اضافه میکند:"خداوند روزی برای هر کس از بندگانش بخواهد گسترده میکند و برای هر کس بخواهد محدود و تنگ میسازد"( اَللّٰهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ یَقْدِرُ لَهُ ).
کلید روزی به دست او است نه به دست انسانها،و نه بتها.
و اینکه در آیات قبل گفته شد مؤمنان راستین تنها بر او توکل میکنند بخاطر همین است که اختیار همه چیز به دست او است،پس چرا از اظهار ایمان بترسند و زندگی خویش را از ناحیه دشمنان در خطر ببینند؟! و اگر چنین تصور کنند که خدا قدرت دارد،ولی از حال آنها آگاه نیست این اشتباه بزرگی است،چرا که"خداوند به همه چیز عالم است"( إِنَّ اللّٰهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ).
مگر ممکن است کسی خالق و مدبر باشد و لحظه به لحظه فیض او به موجودات برسد و در عین حال از وضع آنها آگاه نباشد؟این قابل تصور نیست.
*** در مرحله دوم سخن از"توحید ربوبی"و نزول سرچشمه اصلی ارزاق از
ناحیه خدا است،میفرماید:"اگر از آنها سؤال کنی چه کسی از آسمان آبی نازل کرد و زمین را بعد از مردن به وسیله آن زنده کرد همه یک زبان میگویند:
اللّٰه"!( وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهٰا لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ ).
این اعتقاد باطنی بتپرستان است که حتی از اظهار آن با زبان ابا نداشتند، زیرا آنها هم"خالق"را خدا میدانستند و هم"رب و مدبر جهان"را خدا معرفی میکردند.
بعد میافزاید:"بگو حمد و ستایش مخصوص خدا است"( قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ ).
حمد و سپاس برای کسی است که همه نعمتها از ناحیه او است،زیرا هنگامی که آب که سرچشمه اصلی حیات و مایه زندگی همه جانداران است از ناحیه او باشد پیدا است سایر ارزاق نیز از ناحیه او است.
بنا بر این حمد و ستایش نیز باید مخصوص به او باشد که معبودهای دیگر سهمی در این میان ندارند.
بگو شکر خدا را که آنها خودشان به این حقایق نیز معترفند.
و بگو شکر خدا را که منطق ما آن قدر زنده و کوبنده است که هیچکس قدرت بر ابطال آن ندارد.
و از آنجا که گفتگوهای مشرکان از یک سو،و گفتارها و اعمالشان از سوی دیگر با هم تناقض داشت،در پایان آیه میافزاید:"بلکه اکثر آنها درک نمیکنند" ( بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ ).
و گرنه انسان عاقل و فهمیده چگونه ممکن است این قدر پراکندهگویی کند؟از یک طرف خالق و رازق و مدبر جهان را خدا بداند،و از سوی دیگر در برابر بتها که هیچ تاثیری در سرنوشت آنان ندارند سجده کند.
از یک سو معتقد به توحید"خالق"و"رب"باشند و از سوی دیگر دم از
شرک در عبادت زنند.
جالب اینکه نمیگوید آنها عقل ندارند میگوید"تعقل"نمیکنند،یعنی دارند و به کار نمیگیرند! *** و برای اینکه اندیشه آنها را از افق این زندگی محدود فراتر برد و جهانهای وسیعتری در برابر دید عقل آنها بگشاید در آیه بعد چگونگی زندگی دنیا را در مقایسه با زندگی جاویدان سرای دیگر در یک عبارت کوتاه و بسیار پر معنی چنین بیان میکند:"این زندگی دنیا جز لهو و لعب چیزی نیست"جز سرگرمی و بازی مطلبی در آن یافت نمیشود( وَ مٰا هٰذِهِ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ ).
"و سرای آخرت زندگی واقعی است اگر آنها میدانستند"( وَ إِنَّ الدّٰارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوٰانُ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ ).
چه تعبیر جالب و رسایی؟چرا که"لهو"به معنی سرگرمی است و هر کاری که انسان را به خود مشغول میدارد و از مسائل اصولی زندگی منحرف میکند و"لعب"به کارهایی میگویند که دارای یک نوع نظم خیالی برای یک هدف خیالی است(بازی).
در لعب و بازی یکی شاه میشود،و دیگری وزیر،دیگری فرمانده لشگر و دیگری قافله،یا دزد،و بعد از درگیریها وقتی بازی به پایان میرسد میبینیم همه نقشها خواب و خیال بوده است.
قرآن میگوید:زندگی دنیا یک نوع سرگرمی و بازی است،مردمی جمع میشوند و به پندارهایی دل میبندند،بعد از چند روزی پراکنده میشوند، و در زیر خاک پنهان میگردند،سپس همه چیز به دست فراموشی سپرده میشود.
اما حیات حقیقی که فنایی در آن نیست،نه درد و رنج و ناراحتی و نه ترس و دلهره در آن وجود دارد و نه تضاد و تزاحم،تنها حیات آخرت است،ولی اگر انسان
بداند و اهل دقت و تحقیق باشد.
و آنها که دل به این زندگی میبندند و به زرق و برق آن مفتون و دلخوش میشوند کودکانی بیش نیستند،هر چند سالیان دراز از عمر آنها میگذرد.
ضمنا باید توجه داشت که"حیوان"(بر وزن ضربان)به اعتقاد جمعی از مفسران و ارباب لغت به معنی حیات است(معنی مصدری دارد) (1).
اشاره به اینکه"سرای آخرت"عین زندگی و حیات است،گویی حیات از همه ابعاد آن میجوشد،و چیزی جز"زندگی"در آن نیست!.
بدیهی است قرآن هرگز نمیخواهد با این تعبیر ارزش مواهب الهی را در این جهان نفی کند،بلکه میخواهد با یک مقایسه صریح و روشن ارزش این زندگی را در برابر آن زندگی مجسم سازد،علاوه بر این به انسان هشدار دهد که"اسیر" این مواهب نباشد،بلکه"امیر"بر آنها گردد،و هرگز ارزشهای اصیل وجود خود را با آنها معاوضه نکند.
*** در مرحله سوم به سراغ فطرت و سرشت انسانی و تجلی نور توحید در بحرانیترین حالات،در درون جان انسانها میرود و ضمن مثال بسیار گویایی میفرماید:
"هنگامی که بر کشتی سوار میشوند خدا را با اخلاص کامل میخوانند و غیر او از نظرشان محو میشود،اما هنگامی که آنها را از طوفان و گرداب رهایی میبخشد و به خشکی میرساند باز مشرک میشوند"!( فَإِذٰا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذٰا هُمْ یُشْرِکُونَ ).
آری شدائد و طوفانها زمینهساز شکوفایی فطرت آدمی است،چرا که نور توحید در درون جان همه انسانها نهفته است،آداب و رسوم خرافی،تربیتهای
1) 1) این کلمه در اصل از"حی"گرفته شده و"حییان"بوده که یاء دوم تبدیل به"واو"گشته و"حیوان"شده است.
غلط،تلقینهای سوء،پردههایی بر آن میافکند،ولی هنگامی که طوفانها از هر سو میوزد و گردابهای مشکلات در برابر انسان نمایان میگردد و دست خود را از همه اسباب ظاهری کوتاه میبیند بیاختیار به سراغ عالم ما وراء طبیعت میرود و هر گونه فکر شرکآلود را از دل زدوده و در کوره این حوادث-به مصداق " مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ "-از هر ناخالصی خالص میگردد.
کوتاه سخن اینکه:همیشه یک نقطه نورانی در درون قلب انسان وجود دارد که خط ارتباطی او با جهان ما وراء طبیعت،و نزدیکترین راه به سوی خدا است. تعلیمات غلط و غفلت و غرور،مخصوصا به هنگام سلامت و وفور نعمت، پردههایی بر آن میافکند،اما طوفانهای حوادث این پردهها را میدرد و خاکسترها را کنار میزند،و آن نقطه نورانی آشکار میشود.
به همین دلیل پیشوایان بزرگ اسلام کسانی را که در مساله خداشناسی سخت در تردید فرو میرفتند از همین طریق ارشاد مینمودند.
داستان مرد سرگردانی را که در امر خداشناسی گرفتار شک و تردید شده بود،و امام صادق ع از همین راه فطری و درونی او را ارشاد فرمود،همه شنیدهایم.
عرض کرد:
یا بن رسول اللّٰه دلنی علی اللّٰه ما هو؟فقد اکثر علی المجادلون و حیرونی! فقال له الامام(ع):یا عبد اللّٰه!هل رکبت سفینة قط؟قال نعم،قال فهل کسر بک حیث لا سفینة تنجیک و لا سباحة تغنیک؟قال نعم.
قال فهل تعلق قلبک هنالک ان شیئا من الاشیاء قادر علی ان یخلصک من ورطتک؟قال:نعم.
قال الصادق(ع)فذلک الشیء هو اللّٰه القادر علی الانجاء حیث لا منجی،و علی الاغاثة حیث لا مغیث:
"ای فرزند رسول خدا ص مرا به خدا راهنمایی کن او کیست؟زیرا وسوسهگران مرا حیران ساختهاند،امام فرمود ای بنده خدا!آیا هرگز سوار بر کشتی شدهای؟عرض کرد آری،فرمود:هرگز کشتی تو شکسته است در آنجا که هیچ کشتی دیگری برای نجات تو نبوده،و قدرت بر شناگری نداشتهای؟ عرض کرد:آری،فرمود در آن حالت آیا قلب تو به این امر تعلق گرفت که وجودی هست که میتواند تو را از آن مهلکه نجات دهد؟عرض کرد آری.
امام صادق فرمود او خداوندی است که قادر بر نجات است در آنجا که هیچ نجات دهنده و فریادرسی نیست" (1).
*** در آخرین آیه مورد بحث بعد از ذکر اینهمه استدلالات بر توحید و خدا پرستی مخالفان را با تهدیدی شدید و کوبنده مواجه ساخته،میگوید:"آنها آیات ما را انکار کنند،و نعمتهای ما را نادیده بگیرند،و چند روزی از لذات زودگذر بهره ببرند،اما به زودی خواهند فهمید"که عاقبت کفر و شرک آنها به کجا خواهد رسید؟و آنها را به چه سرنوشت شومی گرفتار خواهد ساخت؟ ( لِیَکْفُرُوا بِمٰا آتَیْنٰاهُمْ وَ لِیَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ ).
گرچه ظاهر آیه در اینجا امر به کفر و انکار آیات الهی است،اما بدیهی است منظور از آن تهدید است،درست مثل اینکه به یک شخص جنایتکار ستمگر میگوئیم:هر جنایتی از دستت میآید بکن،اما به زودی نتیجه تلخ اعمالت را یک جا خواهی چشید!.
در اینگونه عبارات گرچه صیغه امر به کار میرود اما هدف از آن تهدید است،نه طلب.
جالب اینکه جمله فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ به صورت مطلق آمده نمیگوید چه چیز
1) 1) بحار الانوار جلد 3 طبع جدید صفحه 41.
را میدانند،بلکه میگوید"به زودی خواهند دانست"این اطلاق کلام برای آن است که مفهومش هر چه وسیعتر باشد و ذهن شنونده در هیچ حدی محدود نگردد،نتیجه اعمال،عذاب الهی،رسوایی در دو جهان و هر گونه بدبختی دیگر.
شدائد زمینه ساز شکوفایی فطرت است
به خواست خداوند در ذیل آیه 30 سوره روم پیرامون فطری بودن اصل توحید و خداشناسی مشروحا سخن خواهیم گفت آنچه در اینجا ذکر آن لازم است این است که قرآن مجید در آیات فراوانی از مشکلات و سختیها به عنوان یک وسیله ظهور و بروز این فطرت انسانی سخن میگوید:
در یک جا میگوید: وَ مٰا بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ ثُمَّ إِذٰا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فَإِلَیْهِ تَجْئَرُونَ ثُمَّ إِذٰا کَشَفَ الضُّرَّ عَنْکُمْ إِذٰا فَرِیقٌ مِنْکُمْ بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ :"آنچه از نعمتها دارید از خدا است،و چون بلائی به شما رسد به درگاه او فریاد میکشید اما هنگامی که بلا را از شما بر طرف میکند باز گروهی از شما مشرک میشوند"! (نحل-53-54).
در سوره یونس همین معنی به صورت دیگری مطرح شده: وَ إِذٰا مَسَّ الْإِنْسٰانَ الضُّرُّ دَعٰانٰا لِجَنْبِهِ أَوْ قٰاعِداً أَوْ قٰائِماً فَلَمّٰا کَشَفْنٰا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَأَنْ لَمْ یَدْعُنٰا إِلیٰ ضر مسه:"هنگامی که رنج و بلائی به انسان رسد در همان لحظه ما را میخواند خفته،یا نشسته یا ایستاده،اما هنگامی که رنج او را بر طرف ساختیم آن چنان در غفلت فرو میرود که گویی هرگز ما را برای حل مشکلش نخوانده است"! (یونس-12).
در سوره روم آیه 33،و سوره زمر آیه 49،و در سوره اسراء آیه 67-69 نیز همین مطلب با عبارات دیگر و اشارات پر معنی آمده است.
در آیات مورد بحث نیز خواندیم که این گروه مشرکان در حال آلودگی خاطر،به سراغ بتها میروند،ولی هنگامی که به سفر دریا میشتابند و طوفانها و گردابها و بادهای مخالف آنها را احاطه میکنند و کشتیشان همچون یک پر کاه روی امواج به هر سو پرتاب میشود،و دست آنان از همه چیز بریده و کوتاه میگردد نور توحید در قلبشان درخشیدن میگیرد،تمام معبودهای ساختگی به کنار میروند و خلوص کامل-اما خلوص اجباری و بی ارزش!-فراهم میشود،ولی به مجرد اینکه طوفانها فرو نشست،و حالت عادی بازگشت،پردهها فرو میافتد و خارهای جانگداز شرک و بتپرستی در اطراف این گل ظاهر میشوند.
ممکن است گفته شود این حال توجه بر اثر تلقین و رسوبات فکری حاصل از فرهنگ اجتماعی و افکار محیط است.
این سخن در صورتی قابل قبول است که این مساله تنها برای افراد مذهبی و در محیطهای مذهبی آزموده شود اما با توجه به اینکه این حالت حتی برای سرسختترین منکران خدا،و در جوامع غیر مذهبی،نیز پدید میآید روشن میشود که ریشهاش در جای دیگر نهفته است،در ضمیر ناآگاه انسان و در درون فطرت و سرشت او.
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا جَعَلْنٰا حَرَماً آمِناً وَ یُتَخَطَّفُ اَلنّٰاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَ فَبِالْبٰاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَةِ اَللّٰهِ یَکْفُرُونَ (67) وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُ أَ لَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْکٰافِرِینَ (68) وَ اَلَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَمَعَ اَلْمُحْسِنِینَ (69)
67-آیا ندیدند که ما حرم امنی برای آنها قرار دادیم در حالی که مردم را در اطراف آنها (در بیرون این حرم)میربایند؟آیا به باطل ایمان میآورند و نعمت خدا را کفران میکنند؟.
68-چه کسی ستمکارتر از آن کس است که بر خدا دروغ میبندد،یا حق را پس از آنکه به سراغش آمد تکذیب میکند؟آیا جایگاه کافران در دوزخ نیست؟ 69-و آنها که در راه ما(با خلوص نیت)جهاد کنند قطعا هدایتشان خواهیم کرد و خدا با نیکوکاران است.
در تفسیر"در المنثور"ذیل آیه مورد بحث از"ابن عباس"چنین نقل شده
"گروهی از مشرکان گفتند:ای محمد!اگر ما داخل در دین تو نمیشویم تنها به خاطر این است که میترسیم مردم ما را بربایند(و به سرعت نابود کنند)چون جمعیت ما کم است و جمعیت مشرکان عرب بسیارند،به محض اینکه به آنها خبر رسد که ما وارد دین تو شدهایم به سرعت ما را میربایند،و خوراک یک نفر از آنها هستیم! در اینجا آیه ا و لم یروا...نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
در آیات گذشته نیز به این بهانه مشرکان به صورت دیگری اشاره شده بود که ما میترسیم اگر اظهار ایمان کنیم و به دنبال آن هجرت نمائیم زندگی ما مختل گردد که قرآن از طرق مختلف به آنها پاسخ گفت.
در آیات مورد بحث قرآن از طریق دیگری به آنها پاسخ میگوید و میفرماید:
"آیا آنها ندیدند که ما برای آنها حرم امنی قرار دادیم"(سرزمین پاک و مقدس مکه) ( أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا جَعَلْنٰا حَرَماً آمِناً ).
در حالی که عرب در ناامنی به سر میبرند،و"در بیرون این سرزمین انسانها را میربایند"،همه جا غارت است و کشتار،اما این سرزمین هم چنان امن و امان باقی مانده است( وَ یُتَخَطَّفُ النّٰاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ ).
خدایی که قادر است در این دریای متلاطم و طوفانی سرزمین حجاز حرم مکه را همچون جزیرهای آرام و امن و امان قرار دهد چگونه قدرت ندارد آنها را در برابر دشمنان حفظ کند؟و چگونه آنها از این مردم ضعیف و ناتوان در برابر خداوند بزرگ و قادر متعال وحشت دارند؟! "آیا با این حال آنها به باطل ایمان میآورند و نعمت خدا را کفران میکنند"؟!
( أَ فَبِالْبٰاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَةِ اللّٰهِ یَکْفُرُونَ ).
کوتاه سخن اینکه خداوندی که میتواند در میان یک سرزمین گسترده بحرانی،که جمعی از مردم نیمه وحشی در آن سکونت دارند یک منطقه کوچک را در امنیت فرو برد چگونه نمیتواند انسانهای مؤمن را در میان انبوهی کافر و بی ایمان حفظ کند؟ *** پس از ذکر این دلیل روشن در آیه بعد چنین نتیجهگیری و جمعبندی میکند:"آیا کسی ظالمتر از آنها که بر خدا دروغ میبندند،یا حق را پس از آن که به سراغشان آمد انکار میکنند پیدا میشود"؟!( وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِالْحَقِّ لما جاءه).
ما دلائل آشکاری برای شما اقامه کردیم که جز"اللّٰه"شایسته پرستش نیست اما شما بر خدا دروغ میبندید و شریکانی برای او میتراشید،و حتی مدعی هستید که این یک برنامه الهی است! از سوی دیگر قرآنی بر شما نازل کردیم که نشانههای حق در آن لائح است،اما شما همه اینها را نادیده گرفته و پشت سر افکندید،آیا ظلم و ستمی از این برتر تصور میشود؟ظلم بر خویشتن،و ظلم بر همه انسانها،چرا که شرک و کفر ظلم عظیم است.
به تعبیر دیگر آیا ظلم به معنی وسیع کلمه جز انحراف و خارج ساختن چیزی از محل شایستهاش میباشد؟آیا بدتر از این پیدا میشود که انسان یک مشت سنگ و چوب بیارزش را همردیف خالق آسمانها و زمین قرار دهد؟ بعلاوه شرک خمیر مایه همه مفاسد اجتماعی است و ستمهای دیگر در واقع از آن سرچشمه میگیرد،هواپرستی،مقامپرستی،و دنیاپرستی هر کدام نوعی از شرک است.
ولی بدانید عاقبت شومی در انتظار مشرکان است"آیا محل و جایگاه کافران دوزخ نیست"؟( أَ لَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْکٰافِرِینَ ).
قابل توجه اینکه در 15 مورد از قرآن مجید افرادی به عنوان"ظالمترین مردم"معرفی شدهاند که همه آنها با جمله استفهامیه"من اظلم"(استفهام انکاری) شروع شده است.
دقت در این آیات نشان میدهد که آیات مزبور گرچه مسائل متنوعی ظاهرا در آنها مطرح است،اما همه آنها به ریشه شرک بازمیگردد،بنا بر این هیچ تضادی در میان آنها نیست(برای توضیح بیشتر به جلد پنجم صفحه 183-ذیل آیه 21 سوره انعام-مراجعه فرمائید).
*** آخرین آیه مورد بحث که در عین حال آخرین آیه سوره عنکبوت است واقعیت مهمی را بیان میکند که عصارهای از تمام این سوره و هماهنگ با آغاز آن است.
میفرماید:راه خدا گرچه مشکلات فراوان دارد،مشکل از نظر شناخت حق،مشکل از نظر وسوسههای شیاطین جن و انس،مشکل از نظر مخالفت دشمنان سرسخت و بی رحم،و مشکل از نظر لغزشهای احتمالی اما در اینجا یک حقیقت است که به شما در برابر این مشکلات نیرو و اطمینان میدهد و حمایت میکند و آن اینکه:"کسانی که در راه ما جهاد کنند ما آنها را به طرق خویش هدایت میکنیم،و خداوند با نیکوکاران است"( وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا وَ إِنَّ اللّٰهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ ).
در اینکه منظور از"جهاد"در اینجا چیست؟و آیا جهاد با دشمن است، یا جهاد با نفس،یا جهاد در راه شناخت خدا از طرق علمی و استدلالی؟ مفسران احتمالات متعددی دادهاند.
و همچنین در مورد تعبیر"فینا"که آیا منظور در راه رضای خدا است، یا در راه جهاد با نفس،یا در طریق عبادت،یا در طریق مبارزه با دشمن؟ ولی پیدا است که هم تعبیر به"جهاد"تعبیر وسیع و مطلقی است و هم تعبیر "فینا"،بنا بر این هر گونه جهاد و تلاشی را که در راه خدا و برای او و به منظور وصول به اهداف الهی صورت گیرد شامل میشود،خواه در طریق کسب معرفت باشد،یا جهاد با نفس،یا مبارزه با دشمن یا صبر بر طاعت،یا شکیبایی در برابر وسوسه معصیت،یا در مسیر کمک به افراد مستضعف،و یا انجام هر کار نیک دیگر.
کسانی که در این راهها به هر شکل و هر صورت برای خدا مجاهده کنند مشمول حمایت و هدایت الهی هستند.
ضمنا از آنچه گفتیم روشن شد که منظور از"سبل"در اینجا راههای مختلفی است که به سوی خدا منتهی میشود:راه جهاد با نفس،راه مبارزه با دشمنان،راه علم و دانش و فرهنگ،خلاصه جهاد در هر یک از این راهها سبب هدایت به مسیری است که به خدا منتهی میشود.
این وعدهای است که خداوند مؤکدا به همه مجاهدان راهش داده،و با انواع تاکیدات(لام تاکید و نون تاکید ثقیله)آن را مؤکد ساخته و پیروزی و ترقی و موفقیت را در گرو دو چیز شمرده،"جهاد"و"خلوص نیت".
جمعی از فلاسفه معتقدند که اندیشه و مطالعه و تفکر ایجاد علم و دانش نمیکند،بلکه روح انسانی را برای پذیرش صور معقولات آماده میسازد و هنگامی که روح انسانی آماده پذیرش شد فیض علم از خالق متعال و واهب الصور بر روح انسان پاشیده میشود.
بنا بر این انسان باید در این راه جهاد کند ولی هدایت به دست خدا است.
و اینکه در حدیث وارد شده است که علم به کثرت تعلیم و تعلم نیست بلکه نوری است که خداوند به قلب هر کس بخواهد و شایسته بداند میافکند نیز ممکن
است اشاره به همین معنی باشد.
از آیه فوق به خوبی استفاده میشود که هر گونه شکست و ناکامی نصیب ما شود معلول یکی از دو چیز است:یا در جهاد کوتاهی کردهایم،و یا اخلاص در کار ما نبوده است،و اگر این دو با هم جمع شود بنا به وعده مؤکد الهی،پیروزی و هدایت حتمی است.
و اگر درست بیندیشیم میتوانیم سرچشمه مشکلات و مصائب جوامع اسلامی را در همین امر پیدا کنیم.
چرا مسلمانان پیشرو دیروز،امروز عقب ماندهاند؟ چرا دست نیاز در همه چیز حتی در فرهنگ و قوانین خویش به سوی بیگانگان دراز میکنند؟ چرا برای حفظ خود در برابر طوفانهای سیاسی و هجومهای نظامی باید به دیگران تکیه کنند؟ چرا یک روز دیگران ریزهخوار خوان نعمت علم و فرهنگ آنها بودند اما امروز باید بر سر سفره دیگران بنشینند؟ و بالآخره چرا در چنگال دیگران اسیرند و سرزمینهای آنها در اشغال متجاوزان؟! تمام این"چراها"یک پاسخ دارد و آن اینکه یا جهاد را فراموش کردهاند و یا نیتها آلوده شده است.
آری جهاد در صحنههای علمی و فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و نظامی به دست فراموشی سپرده شده،حب نفس و عشق به دنیا و راحت طلبی و کوتهنگری و اغراض
شخصی بر آنها چیره شده،تا آنجا که کشتگانشان به دست خودشان بیش از کشتگانی است که دشمن از آنها قربانی میگیرد! خودباختگی گروهی غربزده و شرقزده،خودفروختگی جمعی از زمامداران و سران،و یاس و انزوای دانشمندان و متفکران هم جهاد را از آنها گرفته،و هم اخلاص را.
هر گاه مختصر اخلاصی در صفوف ما پیدا میشود و مجاهدان ما تکانی به خود میدهند پیروزیها پشت سر یکدیگر فرا میرسد.
زنجیرهای اسارت گسسته میشود.
یاسها تبدیل به امید و ناکامیها مبدل به کامیابی،ذلت به عزت و سربلندی، پراکندگی و نفاق به وحدت و انسجام تبدیل میگردد،و چه عظیم و الهام بخش است قرآن که در یک جمله کوتاه هم درد و هم درمان را بیان کرده! آری آنها که در راه خدا جهاد میکنند مشمول هدایت الهی هستند و بدیهی است که با هدایت او گمراهی و شکست مفهومی ندارد.
اگر میبینیم در بعضی از روایات اهل بیت ع این آیه تفسیر به آل محمد ص و پیروان آنها شده است بیان مصداق کاملی از آن است،چرا که آنها در طریق جهاد و اخلاص پیشگام و پیشقدم بودند و هرگز دلیل بر محدودیت مفهوم آیه نخواهد بود.
به هر حال هر کس این حقیقت قرآنی را به روشنی در تلاشها و کوششهایش لمس میکند که وقتی برای خدا و در راه او به تلاش و پیکار برمیخیزد درها به روی او گشوده میشود،و مشکلات آسان و سختیها قابل تحمل و سرانجام میگردد.
گروهی منکران لجوجند که هیچ هدایتی برای آنها سودی نمیدهد،
و گروهی پیکارگر مخلص هستند که به حق میرسند.
اما گروه سومی از اینها هم برترند،آنها دور نیستند تا نزدیک شوند، از او جدا نیستند که به او بپیوندند،چرا که همیشه با اویند! آیه گذشته( وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ )اشاره به گروه اول بود.
جمله و اَلَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا اشاره به گروه دوم است.
و جمله إِنَّ اللّٰهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ اشاره به گروه سوم!.
ضمنا از این تعبیر روشن میشود که مقام"محسنین"از مجاهدین فراتر است چرا که آنها علاوه بر جهاد و تلاش در راه نجات خود دارای مقام ایثار و احسانند و برای دیگران نیز تلاش میکند.
***پروردگارا!آن چنان توفیقی به ما مرحمت کن که در تمام عمر دست از تلاش و کوشش در راه تو باز نداریم.
خداوندا!آن چنان اخلاصی مرحمت فرما که به غیر از تو نیندیشیم،و برای غیر تو گام برنداریم.
بارالها!ما را از مقام مجاهدان فراتر بر،و به مقام احسان و ایثار محسنین نائل گردان،و در همه عمر زیر پوشش هدایتت قرار ده!آمین یا رب العالمین! پایان سوره عنکبوت 21 شوال 1403-10 مردادماه 1362
محتوای سوره روم
از آنجا که این سوره مطابق مشهور تماما در مکه نازل شده است،محتوا و روح سورههای مکی در آن منعکس میباشد،یعنی بیش از همه چیز بحث از مساله "مبدء"و"معاد"میکند،چرا که دوران مکه دوران آموزشی اعتقادات اصیل اسلامی،توحید و مبارزه با شرک،و توجه به معاد و دادگاه رستاخیز بود،و در لابلای این مباحث مطالب دیگری در ارتباط با آنها نیز مطرح شده است.
در حقیقت مطالب این سوره را در هفت بخش میتوان خلاصه کرد.
1-پیشگویی از پیروزی رومیان بر ایرانیان در جنگی که در آینده درگیر میشد،به مناسبت گفتگویی که میان مسلمانان و مشرکان در این زمینه روی داده بود که مشروح آن به خواست خدا خواهد آمد.
2-گوشهای از طرز فکر و چگونگی حالات افراد بیایمان،و سپس تهدیدهایی نسبت به آنها در مورد عذاب و کیفر الهی در رستاخیز.
3-بخش مهمی از آیات عظمت خداوند در آسمان و زمین و در وجود انسانها از قبیل خروج حیات از مرگ،و مرگ از حیات،خلقت انسان از خاک،نظام زوجیت و آفرینش همسران برای انسانها و رابطه مودت در میان آنها،آفرینش آسمان و زمین،اختلاف زبانها،نعمت خواب در شب و جنبش در روز،ظهور رعد و برق و باران،و حیات زمین بعد از مرگ،و تدبیر امر آسمان و زمین به امر خدا.
4-سخن از توحید فطری بعد از بیان دلائل آفاقی و انفسی برای شناخت خدا.
5-بازگشت به شرح و تبیین حالات افراد بی ایمان و گنهکار،و ظهور فساد
در زمین بر اثر گناهان آنها.
6-اشارهای به مساله مالکیت و حق ذی القربی و نکوهش از رباخواری.
7-بازگشت مجددی به دلائل توحید و نشانههای حق و مسائل مربوط به معاد.
روی هم رفته در این سوره همچون سورههای دیگر قرآن مسائل استدلالی و عاطفی و خطابی چنان بهم آمیخته شده است که معجون کاملی برای هدایت و تربیت نفوس فراهم ساخته است.
فضیلت سوره روم
در حدیثی از امام صادق ع که قبلا نیز به آن اشاره کردیم چنین آمده است: "هر کس سوره عنکبوت و روم را در ماه رمضان در شب بیست و سوم بخواند بخدا سوگند اهل بهشت است و هیچ در این سخن استثنا نمیکنم...و این دو سوره موقعیت مهمی نزد پروردگار دارند" 1. و در حدیث دیگری از پیامبر ص چنین آمده: "من قرأها کان له من الاجر عشر حسنات بعدد کل ملک سبح اللّٰه بین السماء و الارض و ادرک ما ضیع فی یومه و لیلته" :"هر کس سوره روم را بخواند پاداشی معادل ده حسنه به تعداد هر فرشتهای که در میان آسمان و زمین تسبیح خدا میگوید خواهد داشت و آنچه را در روز و شب از دست داده جبران خواهد کرد" 2بدیهی است کسی که محتوای این سوره را که سراسر درس توحید خدا و دادگاه بزرگ قیامت است در روح و جان خود جای دهد و مراقبت پروردگار را در هر لحظه در خود ببیند و روز جزا و محکمه عدل الهی را مسلم بداند،تقوای الهی چنان قلبش را پر میکند که شایسته چنین پاداش بزرگی است. ***
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>الم (1) غُلِبَتِ اَلرُّومُ (2) فِی أَدْنَی اَلْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ (3) فِی بِضْعِ سِنِینَ لِلّٰهِ اَلْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ اَلْمُؤْمِنُونَ (4) بِنَصْرِ اَللّٰهِ یَنْصُرُ مَنْ یَشٰاءُ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلرَّحِیمُ (5) وَعْدَ اَللّٰهِ لاٰ یُخْلِفُ اَللّٰهُ وَعْدَهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (6) یَعْلَمُونَ ظٰاهِراً مِنَ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ هُمْ عَنِ اَلْآخِرَةِ هُمْ غٰافِلُونَ (7)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-الم 2-رومیان مغلوب شدند.
3-(و این شکست)در سرزمین نزدیکی رخ داد،اما آنها بعد از مغلوبیت به زودی غلبه خواهند کرد.
4-در چند سال،همه کارها از آن خدا است،چه قبل و چه بعد(از این شکست و پیروزی) و در آن روز مؤمنان خوشحال خواهند شد.
5-به سبب یاری پروردگار،خداوند هر کس را بخواهد نصرت میدهد و او عزیز و حکیم است.
6-این چیزی است که خدا وعده کرده،و وعده الهی هرگز تخلف نمیپذیرد،ولی اکثر مردم نمیدانند.
7-آنها تنها ظاهری از زندگی دنیا را میدانند،و از آخرت(و پایان کار)بیخبرند.
مفسران بزرگ همگی اتفاق دارند که آیات نخستین این سوره بدین سبب نازل شد که در آن هنگام که پیامبر ص در مکه بود،و مؤمنان در اقلیت قرار داشتند،جنگی میان ایرانیان و رومیان در گرفت،و در این نبرد ایرانیان پیروز شدند.
مشرکان مکه این را به فال نیک گرفتند و دلیل بر حقانیت شرک خود دانستند! و گفتند:ایرانیان مجوسی هستند و مشرک(دوگانهپرست)اما رومیان مسیحیند و اهل کتاب،همانگونه که"ایرانیان"بر"رومیان"غلبه کردند پیروزی نهایی از آن شرک است و طومار اسلام به زودی پیچیده خواهد شد و ما پیروز میشویم.
گرچه اینگونه نتیجهگیریها پایه و مایهای نداشت اما در آن جو و محیط برای تبلیغ در میان مردم جاهل خالی از تاثیر نبود،لذا این امر بر مسلمانان
گران آمد.
آیات فوق نازل شد و قاطعانه گفت:گرچه ایرانیان در این نبرد پیروز شدند اما چیزی نمیگذرد که از رومیان شکست خواهند خورد و حتی حدود زمان این پیشگویی را نیز بیان داشت و گفت این امر فقط در طول چند سال به وقوع میپیوندد!.
این پیشگویی قاطع قرآن که از یک سو نشانه اعجاز این کتاب آسمانی و اتکاء آورنده آن به علم بی پایان پروردگار به عالم غیب است،و از سوی دیگر نقطه مقابل تفال مشرکان بود،مسلمانان را طوری دلگرم ساخت که حتی میگویند بعضی از آنان با مشرکان روی این مساله شرطبندی مهمی کردند!(آن روز هنوز حکم تحریم اینگونه شرطبندیها نازل نشده بود) (1).
یک پیشگویی عجیب!
این سوره جزء 29 سورهای است که با"حروف مقطعه"آغاز میشود(الم).
کرارا در تفسیر این حروف مقطعه(مخصوصا در آغاز سوره بقره،آل عمران و اعراف)بحث کردهایم.
تنها چیزی که در اینجا جلب توجه میکند این است که بر خلاف بسیاری از سورههایی که با حروف مقطعه آغاز میشود و پشت سر آن سخن از عظمت قرآن است در اینجا بحثی از عظمت قرآن نمییابیم،بلکه سخن از شکست رومیان و پیروزی مجدد آنها در آینده است،ولی با دقت روشن میشود که این بحث نیز
1) 1) این شان نزول با تعبیرات مختلف در مجمع البیان،المیزان،نور الثقلین،ابو الفتوح رازی،تفسیر فخر رازی،تفسیر آلوسی و تفسیر فی ظلال و تفاسیر دیگر آمده است.
بیان عظمت قرآن است،چرا که این خبر غیبی مربوط به آینده از نشانههای اعجاز و عظمت این کتاب آسمانی محسوب میشود.
*** بعد از ذکر حروف مقطعه میفرماید:"رومیان مغلوب شدند"( غُلِبَتِ الرُّومُ ). "و این شکست در سرزمین نزدیکی واقع شد"( فِی أَدْنَی الْأَرْضِ ).
نزدیک به شما مردم مکه،در شمال جزیره عرب،در اراضی شام،در منطقهای میان"بصری"و"اذرعات".
و از اینجا معلوم میشود که منظور از"روم"روم شرقی است نه روم غربی.
بعضی از مفسران مانند مرحوم شیخ طوسی در تبیان احتمال دادهاند که منظور نقطه نزدیکی به سرزمین ایرانیان بوده است یعنی در محلی واقع شد که نزدیکترین نقطه میان ایران و روم بود (1).
درست است که تفسیر اول با الف و لام عهد در کلمه"الارض"مناسبتر است ولی به طوری که خواهیم گفت از جهاتی تفسیر دوم صحیحتر به نظر میرسد.
در اینجا تفسیر سومی نیز وجود دارد که شاید تفاوت زیادی از نظر نتیجه با تفسیر دوم نداشته باشد،و آن اینکه منظور از این زمین،زمین روم است یعنی آنها در نزدیکترین سرحداتشان با ایران گرفتار شکست شدند.و این اشاره به اهمیت و عمق این شکست است چرا که شکست در نقطههای دور دست و مرزهای بعید،چندان مهم نیست،مهم آن است که کشوری در نزدیکترین مرزهایش به دشمن که از همه جا قویتر و نیرومندتر است گرفتار شکست شود.
بنا بر این ذکر جمله" فِی أَدْنَی الْأَرْضِ "اشارهای خواهد بود به اهمیت این شکست،و طبعا پیشگویی از پیروزی طرف مغلوب ظرف چند سال آینده
1) 1) تفسیر تبیان جلد 8 صفحه 206.
واجد اهمیت بیشتری خواهد بود که جز از طریق اعجاز قابل پیشبینی نیست! سپس اضافه میکند:"آنها(رومیان)بعد از مغلوبیت به زودی غلبه خواهند کرد"( وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ ).
با اینکه جمله"سیغلبون"(به زودی غالب میشوند)برای بیان مقصود کافی بود،ولی مخصوصا تعبیر" مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ "(بعد از مغلوبیتشان)بر آن افزوده شده است،تا اهمیت این پیروزی آشکارتر گردد،چرا که غالب شدن یک جمعیت مغلوب آنهم در نزدیکترین و نیرومندترین مرزهایش،در یک مدت کوتاه غیر منتظره است و قرآن صریحا از این حادثه غیر منتظره خبر میدهد.
*** سپس حدود سالهای آن را با این عبارت بیان میکند:"در چند سال"! ( فِی بِضْعِ سِنِینَ ).
و میدانیم مفهوم تعبیر"بضع"حد اقل سه و حد اکثر آن نه میباشد (1).
و اگر میبینید خداوند از آینده خبر میدهد،به خاطر آن است که"همه چیز و همه کار به دست او است چه قبل از پیروزی و چه بعد از پیروزی این قوم شکست خورده"( لِلّٰهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ ).
بدیهی است بودن همه چیز به دست خدا و به فرمان و اراده او،مانع از اختیار و آزادی اراده ما،و تلاش و کوشش و جهاد در مسیر اهداف مورد نظر نیست به تعبیر دیگر این عبارت نمیخواهد اختیار را از دیگران سلب کند،بلکه میخواهد این نکته را روشن سازد که قادر بالذات و مالک علی الاطلاق او است و هر کس هر چیزی دارد از او دارد.
1) 1) در مورد معنی"بضع"احتمالات دیگری نیز ذکر شده است،از جمله اینکه حد اقل آن سه و حد اکثر آن ده،یا حد اقل آن یک و حد اکثر نه،یا حد اقل شش و حد اکثر نه، آنچه گفتیم مشهورتر است.
سپس میافزاید اگر امروز که رومیان شکست خوردند مشرکان خوشحال شدند"در آن روز که رومیان غالب شدند مؤمنان خوشحال خواهند شد"! ( وَ یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ).
*** آری"خوشحال میشوند به نصرت الهی"( بِنَصْرِ اللّٰهِ ).
"خداوند هر که را بخواهد یاری میکند،و او شکست ناپذیر و مهربان است" ( یَنْصُرُ مَنْ یَشٰاءُ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ ).
در اینکه منظور از خوشحالی مسلمانان در آن روز چیست؟ جمعی گفتهاند منظور خوشحالی از پیروزی رومیان است هر چند آنها نیز در صف کفار بودند،اما چون دارای کتاب آسمانی بودند پیروزی آنها بر مجوسیان مشرک یک مرحله از پیروزی"توحید"بر"شرک"بود.
و بعضی افزودهاند:مؤمنان از این خوشحال شدند که این حادثه را به فال نیک گرفتند و دلیلی بر پیروزی آنها بر مشرکان.
یا اینکه شادی آنان از این بود که عظمت قرآن و صدق پیشگویی قاطع آن که خود یک پیروزی مهم معنوی برای مسلمین محسوب میشد در آن روز ظاهر گشت.
این احتمال نیز بعید به نظر نمیرسد که پیروزی رومیان مقارن بود با یکی از پیروزیهای مسلمین بر مشرکان بخصوص اینکه در بعضی از کلمات مفسران بزرگ آمده که این پیروزی مقارن پیروزی"بدر"،و یا مقارن"صلح حدیبیه"بود که آن نیز در نوع خود یک پیروزی بزرگ محسوب میشد.مخصوصا تعبیر بنصر اللّٰه نیز تناسب با این معنی دارد.
خلاصه،مسلمانان در آن روز از جهات مختلفی خوشحال شدند:
از پیروزی اهل کتاب بر مجوسیان که صحنهای از غلبه خداپرستی بر شرک بود.
از پیروزی معنوی به خاطر ظهور اعجاز قرآن.
و از پیروزی مقارن آن که احتمالا"صلح حدیبیه"یا یکی دیگر از فتوحات مسلمین بود.
*** باز هم برای تاکید بیشتر میفرماید:"این وعدهای است که خدا داده است"( وَعْدَ اللّٰهِ ) (1).
"و خداوند هرگز از وعدهاش تخلف نخواهد کرد،هر چند اکثر مردم نمیدانند"( لاٰ یُخْلِفُ اللّٰهُ وَعْدَهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
و علت عدم آگاهی مردم عدم معرفتشان نسبت به خدا و علم و قدرت او است آنها خدا را به درستی نشناختند،و لذا از این حقیقت که او محال است از وعدهاش تخلف کند درست آگاه نیستند،چرا که تخلف از وعده یا بخاطر جهل است که مطلبی مکتوم بوده سپس آشکار گردیده و مایه تغییر عقیده شده است،و یا به خاطر ضعف و ناتوانی است که وعده دهنده از عقیده خود باز نگشته ولی توانایی بر انجام وعده خود ندارد.
اما خدایی که هم از عواقب امور آگاه است و هم قدرتش ما فوق همه قدرتها است هرگز از وعدهاش تخلف نخواهد کرد.
*** سپس میافزاید"این مردم کوتاه بین تنها ظاهری از زندگی دنیا را میبینند و از آخرت و پایان کارها بیخبرند"!( یَعْلَمُونَ ظٰاهِراً مِنَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غٰافِلُونَ ).
1) 1) وعد اللّٰه منصوب است به عنوان"مفعول مطلق"و عامل آن محذوف است و از جمله قبل یعنی"سیغلبون"که مصداق وعده الهی است معلوم میشود،و در تقدیر چنین است:وعد اللّٰه ذلک وعدا.
آنها تنها از زندگی دنیا آگاهند،و تازه از این زندگی نیز به ظاهری قناعت کردهاند،مجموعهای از سرگرمیها و لذات زودگذر و خوابها و خیالها برداشت آنها را از زندگی دنیا تشکیل میدهد،غرور و غفلتی که در این برداشت نهفته است بر کسی پوشیده نیست.
اگر آنها باطن و درون این زندگی دنیا را نیز میدانستند برای شناخت آخرت کافی بود،چرا که دقت کافی در این زندگی زودگذر نشان میدهد که حلقهای است از یک سلسله طولانی،و مرحلهای است از یک مسیر بزرگ، همانگونه که دقت در زندگی دوران جنینی نشان میدهد که هدف نهایی خود این زندگی نیست،بلکه این یک مرحله مقدماتی برای زندگی گستردهای است.
آری آنها تنها ظاهری از این زندگی را میبینند و از محتوا و مفاهیم و مکنون آن غافلند.
جالب اینکه با تکرار ضمیر"هم"به این حقیقت اشاره میکند که علت این غفلت و بیخبری خود آنها هستند،درست مثل اینکه کسی به ما بگوید:مرا از این امر تو غافل کردی،و در جواب بگوئیم:تو خودت غافل شدی،یعنی سبب غفلت خودت بودی.
1-یکی از طرق اثبات اعجاز قرآن خبرهای غیبی قرآن است که یک نمونه روشن آن در همین آیات مورد بحث آمده،در طی چند آیه با انواع تاکیدات از پیروزی بزرگ یک ارتش شکست خورده در چند سال بعد خبر میدهد،و آن را به عنوان یک وعده تخلف ناپذیر الهی معرفی میکند.
از یک سو خبر از اصل پیروزی میدهد( وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ ).
از سوی دیگر خبر از پیروزی دیگری برای مسلمانان بر کفار مقارن همان زمان( وَ یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللّٰهِ ).
و از سوی سوم تصریح میکند که این امر در چند سال آینده به وقوع خواهد پیوست( فِی بِضْعِ سِنِینَ ).
و از سوی چهارم با دو بار تاکید،قطعی بودن این وعده الهی را مسجل میکند( وَعْدَ اللّٰهِ-لاٰ یُخْلِفُ اللّٰهُ وَعْدَهُ ).
تاریخ به ما میگوید که هنوز نه سال نگذشته بود که این دو حادثه انجام یافت.رومیان در نبرد جدیدی بر ایرانیان پیروز شدند،و مقارن همان زمان مسلمانان با صلح حدیبیه(و طبق روایتی در جنگ بدر)پیروزی چشمگیری بر دشمنان پیدا کردند.
اکنون این سؤال مطرح است که آیا یک انسان با علم عادی میتواند این چنین قاطعانه از حادثهای به این مهمی خبر دهد؟حتی فرضا اگر قابل پیشبینی سیاسی هم باشد-که نبود-باید با قید احتیاط و ذکر احتمال بگوید،نه این چنین با صراحت و قاطعیت که اگر تخلف آن ظاهر گردد بهترین سند برای ابطال دعوی نبوت به دست دشمنان خواهد افتاد.
حقیقت این است که مسائلی از قبیل پیشبینی پیروزی یک کشور بزرگ همچون کشور روم با مساله مباهله به خوبی نشان میدهد که پیامبر اسلام ص بجای دیگری دل بسته بود،و پشتگرمی از جای دیگر داشت،و گرنه هیچکس در شرائط عادی توانایی و جرأت بر چنین اموری ندارد.
بخصوص اینکه مطالعه در حال پیامبر اسلام نشان میدهد که او از کسانی نبود که بیگدار به آب بزند،بلکه کارهایش حساب شده بود،چنین ادعایی از چنین کسی نشان میدهد که او تکیه بر جهان ما ورای طبیعت،بر وحی الهی و علم بی پایان خداوند داشته است.
در باره تطبیق تاریخی این پیشگویی قرآن به زودی بحث خواهیم کرد.
اصولا بینش یک انسان مؤمن و الهی با یک فرد مادی یا مشرک تفاوت بسیار دارد.
اولی طبق عقیده توحیدی جهان را مخلوق خداوند حکیم و آگاهی میداند که تمام افعالش روی حساب و برنامه است و به همین دلیل معتقد است که جهان مجموعهای است از اسرار و رموز دقیق،هیچ چیز در این عالم ساده نیست،همه کلمات این کتاب پر محتوا و پر معنی است.
این بینش توحیدی به او میگوید:از کنار هیچ حادثه و هیچ موضوعی ساده نگذر زیرا ممکن است سادهترین مسائل پیچیدهترین آنها باشد.
او همیشه به عمق این جهان مینگرد و به ظواهر آن قانع نیست،او این درس را در مکتب توحید خوانده است،او برای عالم هدف بزرگی قائل است و همه چیز را در دائره آن هدف میبیند.
در حالی که یک فرد مادی و بیایمان دنیا را مجموعهای از حوادث کور و کر و بی هدف میشمرد،و جز به ظاهر آن نمیاندیشد.اصلا برای آن باطن و عمقی قائل نیست،مگر میتوان برای کتابی که مجموعه خطوط آن همان چیزی است که کودکی با حرکات بی هدف دست خود به روی کاغذ به وجود آورده است اهمیت و عمقی قائل شد؟! حتی به گفته بعضی از دانشمندان بزرگ علوم طبیعی تمام اندیشمندان بشر از هر قشر و گروه که در باره نظام جهان به اندیشه برخاستهاند،از نوعی تفکر مذهبی برخوردار بودهاند(دقت کنید).
"اینشتاین"دانشمند معروف معاصر میگوید:"به سختی میتوان در
میان مغزهای متفکر جهان کسی را یافت که دارای یک نوع احساس مذهبی مخصوص به خود نباشد،این مذهب با مذهب یک شخص عامی فرق دارد...مذهب این دانشمند تحیری شعفآور از نظام عجیب و دقیق کائنات است که گهگاه پرده از روی اسراری برمیدارد که در مقایسه با آن تمام تلاشها و تفکرات منظم بشری انعکاسی ناقابل بیش نیست"! (1).
در جای دیگر میگوید:"اصلا چیزی که سبب شد دانشمندان و متفکران و مکتشفان در تمام طول قرون و اعصار در گوشه تنهایی به مطالعه اسرار دقیق جهان هستی بپردازند همین اعتقاد مذهبی آنان بود" (2).
از سوی دیگر چگونه ممکن است کسی که این دنیا را مرحله نهایی و هدف اصلی میشمرد با کسی که آن را یک"مزرعه"و"میدان آزمودگی"برای زندگی جاویدانی که دنبال آن است میداند یکسان ببیند؟او از آن ظاهری بیش نمیبیند و این به اعماق ژرفش میاندیشد.
و این اختلاف دیدها در تمام زندگی آنها اثر میگذارد:
آن"ظاهربین"انفاق را سبب خسران و زیان میشمرد،در حالی که این "موحد"تجارتی پر سود میداند.
آن یکی رباخواری را مایه افزایش درآمد،و این یکی مایه وبال و بدبختی و زیان.
آن یکی جهاد را مایه دردسر و شهادت را به معنی نابودی و این یکی جهاد را رمز سربلندی و شهادت را حیات جاویدان میشمرد.
آری افراد بی ایمان تنها ظاهری از زندگی دنیا را میبینند و از آخرت غافلند( یَعْلَمُونَ ظٰاهِراً مِنَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غٰافِلُونَ ).
برای اینکه بدانیم شکست رومیان از ایرانیان و سپس پیروزی آنها در چه مقطع تاریخی واقع شده است کافی است بدانیم که در تواریخ امروز،در دوران خسروپرویز،به یک دوران جنگ طولانی میان ایرانیان و رومیان برخورد میکنیم که بیست و چهار سال دوام یافت،و از 604 میلادی تا 628 به طول انجامید.
در حدود سنه 616 میلادی دو سردار معروف ایرانی بنام"شهربراز" و"شاهین"به قلمرو روم شرقی حمله کردند،آنها را شکست سختی دادند،و منطقه شامات و مصر و آسیای صغیر را مورد تاخت و تاز قرار دادند،دولت روم شرقی که گرفتار شکست سختی شده بود تا آستانه انقراض پیش رفت و دولت ایران تمام متصرفات آسیایی او را با مصر تسخیر کرد.
و این در حدود سال هفتم بعثت پیامبر ص بود.
ولی پادشاه روم"هرقل"از سال 622 میلادی تهاجم خود را به ایران شروع کرد و شکستهای پی در پی به سپاه خسروپرویز وارد ساخت،و تا سال 628 میلادی این جنگهایی که به نفع رومیان بود ادامه یافت،"خسروپرویز"شکست سختی خورد و مردم ایران او را از سلطنت خلع کرده و پسرش"شیرویه"را بجای او نشاندند.
با توجه به اینکه میلاد پیامبر ص در سال 571 و بعثت پیامبر ص در سال 610 میلادی واقع شد شکست رومیان منطبق بر سال هفتم بعثت و پایان پیروزی رومیان و شکست خسروپرویز بر سال پنجم تا ششم هجرت منطبق میشود،و میدانیم در سال پنجم فتح خندق اتفاق افتاد و در سال ششم صلح حدیبیه اتفاق افتاد،البته انتقال اخبار جنگ ایران و روم به منطقه حجاز و مکه نیز معمولا مقداری از زمان را اشغال میکرده است و به این ترتیب تطبیق تاریخی این خبر قرآنی روشن میشود (دقت کنید).
أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ مٰا خَلَقَ اَللّٰهُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ اَلنّٰاسِ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ لَکٰافِرُونَ (8) أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کٰانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثٰارُوا اَلْأَرْضَ وَ عَمَرُوهٰا أَکْثَرَ مِمّٰا عَمَرُوهٰا وَ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَمٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (9) ثُمَّ کٰانَ عٰاقِبَةَ اَلَّذِینَ أَسٰاؤُا اَلسُّوایٰ أَنْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ کٰانُوا بِهٰا یَسْتَهْزِؤُنَ (10)
8-آیا آنها در دل خود نیندیشیدند که خداوند آسمانها و زمین و آنچه را میان آن دو است، جز به حق و برای زمان معینی نیافریده،ولی بسیاری از مردم(رستاخیز و)لقای پروردگارشان را منکرند.
9-آیا در زمین سیر نکردند و ببینند عاقبت کسانی که قبل از آنها بودند چگونه شد؟،آنها
نیرویی بیش از اینان داشتند،و زمین را(برای زراعت و آبادی)دگرگون ساختند،و بیش از آنچه اینان آباد کردند،عمران نمودند،و پیامبرانشان با دلائل روشن به سراغشان آمدند(اما آنها انکار کردند و کیفر خود را دیدند)خداوند هرگز به آنها ستم نکرد،آنها به خودشان ستم میکردند.
10-سپس سرانجام کسانی که اعمال بد مرتکب شدند به جایی رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را به سخریه گرفتند.
عاقبت بدکاران
در آخرین آیه بحث گذشته سخن از ظاهربینانی بود که تنها افق فکرشان به محدوده دنیا و جهان ماده تعلق دارد،و از قیامت و عالم ما وراء طبیعت بیخبرند.
در آیات مورد بحث و آیات آینده به ذکر مطالب متنوعی پیرامون مبدء و معاد میپردازد نخست به صورت یک استفهام اعتراض آمیز میگوید:"آیا آنها در درون جان خویش تفکر نکردند که خداوند آسمان و زمین و آنچه را در میان این دو است جز به حق نیافریده؟و برای آن اجل و پایان معینی قرار داده است" ( أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی ).
یعنی اگر آنها درست بیندیشند و به و جدان خود و داوری عقلشان مراجعه کنند به خوبی از این دو امر آگاه میشوند که اولا جهان بر اساس حق آفریده شده،و نظاماتی بر آن حاکم است که دلیل بر وجود عقل و قدرت کامل در خالق این جهان است.
و ثانیا این جهان رو به زوال و فنا میرود و از آنجا که خالق حکیم ممکن نیست بیهوده آن را آفریده باشد دلیل بر این است که جهان دیگری که سرای بقا است بعد از این جهان میباشد،و گرنه آفرینش این جهان مفهوم نداشت،و این
خلقت طویل و عریض تنها برای این چهار روز زندگی دنیا بی معنی بود،و از اینجا به وجود آخرت پی میبرند.
بنا بر این دقت در نظم و حقانیت این جهان دلیل بر وجود مبدء است و دقت در داشتن"اجل مسمی"دلیل بر معاد است(دقت کنید).
لذا در پایان آیه اضافه میکند:"بسیاری از مردم به لقای پروردگارشان کافرند"( وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ لَکٰافِرُونَ ).
یا اصلا منکر معادند،همانگونه که مکرر در آیات قرآنی از قول مشرکان نقل شده که میگفتند:آیا هنگامی که ما خاک شدیم مجددا به زندگی باز میگردیم؟این حرف عجیبی است؟این غیر ممکن است!این دلیل جنون گوینده آن است!(سوره رعد آیه 5،سوره مؤمنون آیه 35،سوره نمل آیه 67،و سوره ق آیه 3).
و یا اینکه با زبان منکر نیستند اما عملشان آن چنان آلوده و ننگین است که نشان میدهد آنها اعتقادی به معاد ندارند،چرا که اگر معتقد بودند نباید این چنین فاسد و مفسد باشند.
ضمنا تعبیر" فِی أَنْفُسِهِمْ "به این معنی نیست که آنها در باره اسرار وجود خویش مطالعه کنند آن چنان که فخر رازی در تفسیر خود گفته،بلکه منظور این است که آنها در درون جان از طریق عقل و و جدان به آفرینش آسمانها و زمین بیندیشند.
تعبیر"بالحق"ممکن است دو معنی داشته باشد:یکی توأم بودن آفرینش با حق و قانون و نظم است،و دیگر اینکه هدف آفرینش هدف حقی بوده است و البته این دو تفسیر با هم منافات ندارند (1).
تعبیر به"لقاء ربهم"همانگونه که بارها گفتهایم اشاره به قیامت و رستاخیز
1) 1) در صورت اول"باء"در"بالحق"برای مصاحبت است،و در صورت دوم به معنی"لام".
است که در آنجا حجابها کنار میرود و انسان با شهود باطنی خدا را به عظمت میشناسد.
*** و از آنجا که تعبیرها به"اجل مسمی"بیانگر این حقیقت است که به هر حال زندگی این جهان دوام بقایی ندارد و این هشداری است به همه دنیاپرستان در آیه بعد چنین اضافه میکند"آیا آنها سیر در زمین نکردند تا بنگرند عاقبت کسانی که پیش از آنها بودند به کجا کشیده شد"( أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ).
"همانها که نیرویی بیشتر از اینان داشتند،و زمین را دگرگون ساختند و بیش از آنچه اینها آباد کردند آنها عمران نمودند"( کٰانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثٰارُوا الْأَرْضَ وَ عَمَرُوهٰا أَکْثَرَ مِمّٰا عَمَرُوهٰا ).
"و پیامبران آنها با دلائل آشکار به سوی آنها آمدند"(و جاءتهم رسلهم بالبینات).
اما آنها خیرهسری کردند،و در برابر حق تسلیم نشدند و به مجازات دردناک الهی مبتلا گشتند.
"خداوند به آنها هرگز ستم نکرد،ولی آنها به خویشتن ظلم و ستم میکردند" ( فَمٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ ).
در واقع قرآن اشاره به اقوامی میکند که نسبت به مشرکان معاصر پیامبر برتری چشمگیری از نظر قدرت و نیروی جسمی و مالی داشتند،و سرنوشت دردناک آنها را درس عبرتی برای اینها قرار میدهد.
جمله أَثٰارُوا الْأَرْضَ (زمین را زیر و رو کردند)ممکن است اشاره به شخم کردن زمین برای زراعت و درختکاری،یا کندن نهرها و قناتها،و یا بیرون آوردن شالوده عمارتهای بزرگ و یا همه اینها باشد،چرا که جمله"اثاروا الارض"مفهوم
وسیعی دارد که تمام این امور را که مقدمه عمران و آبادی است شامل میشود (1).
و از آنجا که در دنیای آن روز بیشترین قدرت در دست کسانی بود که از نظر کشاورزی پیشرفتهتر بودند و از نظر ساختن عمارتها،ترقی چشمگیری داشتند، برتری این اقوام را نسبت به مشرکان مکه که قدرتشان از این نظر بسیار محدود بود روشن میسازد.
اما آنها با اینهمه توانایی هنگامی که آیات الهی را انکار،و پیامبران را تکذیب کردند قدرت فرار از چنگال مجازات نداشتند شما چگونه میتوانید فرار کنید؟! و این مجازاتهای دردناک و محصول اعمال و فرآورده دست خود آنها بود آنها بودند که بر خویشتن ظلم کردند و خداوند هرگز ظلم و ستمی بر کسی روا نمیدارد.
*** آخرین آیه مورد بحث آخرین مرحله کفر آنها را بیان میکند و میگوید:
"سپس سرانجام کسانی که اعمال بد انجام دادند بجایی رسید که آیات خدا را تکذیب کردند،و از آن بدتر به استهزاء و مسخره کردن آن برخاستند"( ثُمَّ کٰانَ عٰاقِبَةَ الَّذِینَ أَسٰاؤُا السُّوایٰ أَنْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ کٰانُوا بِهٰا یَسْتَهْزِؤُنَ ).
آری گناه و آلودگی همچون بیماری خوره به جان انسان میافتد،و روح ایمان را میخورد و از بین میبرد،و کار به جایی میرسد که سر از تکذیب آیات الهی در میآورد،و از آن هم فراتر میرود،و او را به استهزاء و سخریه پیامبران و آیات الهی وامیدارد،و به مرحلهای میرسد که دیگر هیچ وعظ و اندرز و انذاری مؤثر نیست و جز تازیانه عذاب دردناک الهی راهی باقی نمیماند!
1) 1) "اثار"از ماده"ثور"(بر وزن غور)به معنی پراکنده ساختن است و اینکه عرب به گاو نر"ثور"میگوید به خاطر آن است که زمین را با آن شخم میکند.
یک نگاه به صفحات تاریخ زندگی بسیاری از یاغیان و جانیان نشان میدهد که آنها در آغاز کار چنین نبودند حد اقل نور ضعیفی از ایمان در قلب آنها میتابید ولی ارتکاب گناهان پی در پی سبب شد که روز به روز از ایمان و تقوا فاصله بگیرند و سرانجام به آخرین مرحله کفر برسند.
در خطبه معروف حضرت زینب شیر زن کربلا ع که در شام در مقابل یزید ایراد فرمود نیز این آیه با همان برداشتی که در بالا گفتیم آمده است.
زیرا آن حضرت هنگامی که دید یزید با گفتن کلمات کفرآمیز و اشعار معروف "لعبت هاشم بالملک..."که بیانگر عدم ایمان او به اساس اسلام بود همه چیز را به سخریه گرفته،بعد از حمد الهی و درود بر پیامبر ص چنین فرمود:
صدق اللّٰه کذلک یقول ثم کان عاقبة الذین اساؤا السوأی ان کذبوا بآیات اللّٰه و کانوا بها یستهزءون...
یعنی اگر تو امروز با این اشعار کفرآمیز اسلام و ایمان را انکار میکنی و به نیاکان مشرکت که در جنگ بدر به دست مسلمانان کشته شدند میگویی ای کاش بودید و انتقامگیری مرا از خاندان بنی هاشم میدیدید،جای تعجب نیست این همان چیزی است که خدا فرموده که مجرمان سرانجام آیات ما را تکذیب میکنند...و در این زمینه مطالب فراوانی فرمود(برای توضیح بیشتر به جلد 45 بحار الانوار صفحه 157 مراجعه فرمائید (1).
1) 1) مطابق آنچه در تفسیر آیه گفتیم"السوأی"مفعول"اساؤا"است و جمله "ان کذبوا بآیات اللّٰه"بجای اسم"کان"میباشد و خبر آن"عاقبة"است.مرحوم علامه طباطبائی در المیزان این را به عنوان یک احتمال ذکر کرده هر چند خودش انتخاب ننموده،و ابو البقاء در کتاب املاء ما من به الرحمن(صفحه 185 جلد 2)به عنوان یکی از دو احتمال قابل قبول آورده است،ولی غالب مفسران(مانند طبرسی،المیزان، فخر رازی،آلوسی،ابو الفتوح رازی،قرطبی،فی ظلال و تبیان)احتمال دیگری را در تفسیر آیه تقویت کردهاند و آن اینکه"سوئ"اسم کان بوده باشد و"ان کذبوا"در مقام تعلیل است،و مطابق این تفسیر معنی آیه چنین میشود:سرانجام عاقبت کار کسانی که اعمال بد انجام دادند،بدی شد،چرا که آیات ما را تکذیب کردند،(شبیه لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا الْحُسْنیٰ ). ولی انصاف این است که این تفسیر خلاف چیزی است که از ظاهر آیه به دست میآید و انتخاب آن از ناحیه این گروه از مفسران نمیتواند ما را از آنچه با ظاهر آیه هماهنگ است منصرف کند،به خصوص اینکه آنها ناچارند کلمه"لام"را در جمله"ان کذبوا"در تقدیر بگیرند،و تقدیر خلاف ظاهر است(دقت کنید).
اَللّٰهُ یَبْدَؤُا اَلْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (11) وَ یَوْمَ تَقُومُ اَلسّٰاعَةُ یُبْلِسُ اَلْمُجْرِمُونَ (12) وَ لَمْ یَکُنْ لَهُمْ مِنْ شُرَکٰائِهِمْ شُفَعٰاءُ وَ کٰانُوا بِشُرَکٰائِهِمْ کٰافِرِینَ (13) وَ یَوْمَ تَقُومُ اَلسّٰاعَةُ یَوْمَئِذٍ یَتَفَرَّقُونَ (14) فَأَمَّا اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ فَهُمْ فِی رَوْضَةٍ یُحْبَرُونَ (15) وَ أَمَّا اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ لِقٰاءِ اَلْآخِرَةِ فَأُولٰئِکَ فِی اَلْعَذٰابِ مُحْضَرُونَ (16)
11-خداوند آفرینش را آغاز میکند سپس آن را تجدید مینماید،سپس به سوی او باز میگردید.
12-آن روز که قیامت بر پا میشود مجرمان در نومیدی و غم و اندوه فرو میروند.
13-و برای آنها شفیعانی از معبودانشان نخواهد بود و نسبت به معبودهایی که آنها را شریک خدا قرار داده بودند کافر میشوند.
14-آن روز که قیامت بر پا میگردد(مردم)از هم جدا میشوند.
15-اما آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند در باغی از بهشت شاد و مسرور خواهند بود.
16-و اما آنها که به آیات ما و لقای آخرت کافر شدند در عذاب الهی احضار میشوند.
سرنوشت مجرمان در قیامت
در آیات گذشته سخن از تکذیب کنندگانی به میان آمد که آیات خدا را به باد مسخره میگرفتند،و در آیات مورد بحث با بیان گوشهای از مباحث معاد و سرنوشت مجرمان در قیامت بحثهایی را که قبل از این در باره معاد در آیات قبل گفته شد تکمیل میکند.
نخست میفرماید:"خداوند آفرینش را آغاز نموده سپس اعاده میکند، و بعد به سوی او بازمیگردید"( اَللّٰهُ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ).
در آیه یک استدلال کوتاه و پر معنی برای مساله معاد بیان شده که در آیات دیگر قرآن نیز به عبارات دیگری تکرار گردیده است،و آن اینکه:"همان کسی که قدرت بر آفرینش نخستین داشت قدرت بر معاد هم دارد،و قانون عدالت و همچنین حکمت خداوند ایجاب میکند که این آفرینش مجدد تحقق یابد".
جمله ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ اشاره به این است که بعد از زندگی قیامت همگی به سوی دادگاه پروردگار و پاداش و ثواب او باز میگردید،و از این فراتر مؤمنانی که در خط تکامل الهی قرار گرفتهاند هم چنان در تکامل خویش به سوی بی نهایت و به سوی ذات پاک پروردگار پیش میروند.
*** آیه بعد وضع مجرمان را چنین مجسم میکند:"آن روز که قیامت بر پا
میشود مجرمان در نومیدی و غم و اندوه فرو میروند"( وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ یُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ ).
"یبلس"از ماده"ابلاس"در اصل به معنی غم و اندوهی است که از شدت یاس و نومیدی دست میدهد.
بدیهی است اگر چیزی که انسان از آن ناامید میشود امری ضروری نباشد نومیدیش مهم نیست،اما غم و اندوه نشان میدهد که در این موارد از یک امر ضروری نومید شده است،لذا بعضی از مفسران ضروری بودن را جزء ماده"ابلاس" میدانند.
"ابلیس"را نیز به همین مناسبت ابلیس گفتهاند که از رحمت خدا مایوس و غمناک شد.
به هر حال مجرمان حق دارند که در آن روز مایوس و غمناک شوند،چرا که نه ایمان و عمل صالحی با خود به عرصه محشر آوردهاند،نه یار و یاوری دارند و نه امکان بازگشت به دنیا و جبران گذشته وجود دارد.
*** لذا در آیه بعد میافزاید:"آنها شفیعانی از معبودانشان ندارند"( وَ لَمْ یَکُنْ لَهُمْ مِنْ شُرَکٰائِهِمْ شُفَعٰاءُ ).
همان بتها و معبودهای ساختگی که هر وقت از آنها سؤال میشد چرا اینها را میپرستید؟میگفتند: هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اللّٰهِ :"اینها شفیعان ما در پیشگاه خدایند"(سوره یونس آیه 18).
در آنجا میفهمند که هیچ خاصیتی بر وجود این معبودهای تو خالی و بی ارزش مترتب نیست.
به همین جهت"نسبت به معبودهایی که آنها را شریک خدا قرار داده بودند
کافر میشوند و از آنها تنفر و بیزاری میجویند"( وَ کٰانُوا بِشُرَکٰائِهِمْ کٰافِرِینَ ).
چرا کافر نشوند؟با اینکه میبینند این معبودها نه تنها گرهی از کارشان نمیگشایند بلکه به گفته قرآن به تکذیب آنها برمیخیزند و میگویند:پروردگارا! مٰا کٰانُوا إِیّٰانٰا یَعْبُدُونَ :"اینها ما را پرستش نمیکردند"(بلکه هوای نفس خویش را میپرستیدند)(آیه 63 سوره قصص).
و از این بالاتر اینکه،معبودان کمر دشمنی آنها را میبندند چنان که در آیه 6 سوره احقاف میخوانیم: وَ إِذٰا حُشِرَ النّٰاسُ کٰانُوا لَهُمْ أَعْدٰاءً وَ کٰانُوا بِعِبٰادَتِهِمْ کٰافِرِینَ :"هنگامی که مردم(مشرک)محشور میشوند معبودان دروغین دشمن آنان میشوند و عبادت آنها را انکار میکنند".
*** سپس به گروههای مختلف مردم در آن روز اشاره کرده،میگوید:"روزی که قیامت بر پا میشود مردم از هم جدا میگردند"( وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ یَوْمَئِذٍ یَتَفَرَّقُونَ ).
*** "گروهی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آنها در باغی از بهشت متنعم و شاد و مسرور خواهند بود،آن چنان که آثار شادی در چهرههایشان هویدا میگردد"( فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ فَهُمْ فِی رَوْضَةٍ یُحْبَرُونَ ).
"یحبرون"از ماده"حبر"(بر وزن قشر)به معنی اثر جالب و خوب است،و به حالت شادی و سروری که آثار آن در چهره ظاهر گردد نیز گفته میشود و از آنجا که قلب بهشتیان چنان مالامال از شادی و سرور است که آثار آن در تمام وجودشان ظاهر میگردد این تعبیر در مورد آنها به کار رفته.
"روضة"به معنی محلی است که آب و درخت فراوان دارد،لذا به باغهای خرم و سرسبز"روضة"اطلاق میشود،و اگر میبینیم در اینجا این کلمه به-
صورت نکره آمده است برای تعظیم و بزرگداشت آن است،یعنی در بهترین و برترین باغهای زیبا و سرورانگیز بهشت غرق نعمت خواهند بود.
*** "و اما آنها که کافر شدند و آیات ما و لقای آخرت را تکذیب کردند آنها برای عذاب الهی احضار میشوند"( وَ أَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ لِقٰاءِ الْآخِرَةِ فَأُولٰئِکَ فِی الْعَذٰابِ مُحْضَرُونَ ).
جالب اینکه در مورد بهشتیان تعبیر به"یحبرون"آمده که نشان رضایت همه جانبه آنها است،ولی در باره دوزخیان به"محضرون"تعبیر میکند که دلیل بر نهایت کراهت و ناخوشایندی آنها است، زیرا احضار کردن در مواردی اطلاق میشود که بر خلاف میل باطنی انسان صورت میگیرد.
نکته دیگر اینکه:در مورد بهشتیان"ایمان"و"عمل صالح"را هر دو قید میکند،در حالی که در مورد دوزخیان تنها به عدم ایمان(انکار مبدأ و معاد) قناعت نموده است،اشاره به اینکه برای ورود در بهشت تنها ایمان کافی نیست، عمل صالح نیز لازم است،اما برای دخول در دوزخ عدم ایمان کافی است هر چند گناهی از او سر نزده باشد،چرا که کفر خود بزرگترین گناه است!.
چرا یکی از نامهای قیامت ساعة است
توجه به این نکته نیز لازم است که در بسیاری از آیات قرآن و از جمله در دو آیه از آیات مورد بحث از قیام قیامت تعبیر به"قیام ساعت"شده است،این به خاطر آن است که"ساعة"در اصل به معنی جزئی از زمان یا لحظاتی زودگذر است،و از آنجا که از یک سو وقوع رستاخیز به صورت ناگهانی و برقآسا است،و از سوی دیگر به مقتضای"سریع الحساب"بودن خداوند،حساب بندگان را در
آن روز به سرعت میرسد،این تعبیر در مورد قیامت به کار رفته تا مردم موقعیت رستاخیز را همواره در نظر داشته باشند.
"ابن منظور"در"لسان العرب"میگوید:"ساعة"اسم برای زمانی است که صیحه پایان جهان زده میشود،و همگی ناگهان میمیرند،و نیز نام برای وقتی است که مردم در قیامت برانگیخته میشوند،این نام از آن جهت برای پایان جهان و وقوع رستاخیز انتخاب شده که در صیحه نخستین که خداوند در آیه إِنْ کٰانَتْ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً فَإِذٰا هُمْ خٰامِدُونَ (1)اشاره کرده بطور ناگهانی همگی میمیرند(و در نفخه دوم ناگهان همه بپا میخیزند و قیامت بر پا میشود).
"زبیدی"در"تاج العروس"از بعضی نقل میکند که"ساعة"سه گونه است:
"ساعت کبری"روز رستاخیز و زنده شدن مردم برای حساب.
و"ساعت وسطی"روز مرگ ناگهانی اهل یک زمان(به مجازاتهای الهی و عذابهای استیصال).
و"ساعت صغری"روز مرگ هر انسانی.
1) 1) یس-29.
فَسُبْحٰانَ اَللّٰهِ حِینَ تُمْسُونَ وَ حِینَ تُصْبِحُونَ (17) وَ لَهُ اَلْحَمْدُ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ عَشِیًّا وَ حِینَ تُظْهِرُونَ (18) یُخْرِجُ اَلْحَیَّ مِنَ اَلْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ اَلْمَیِّتَ مِنَ اَلْحَیِّ وَ یُحْیِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا وَ کَذٰلِکَ تُخْرَجُونَ (19)
17-منزه است خداوند به هنگامی که شام میکنید و صبح میکنید.
18-و حمد و ستایش مخصوص اوست در آسمان و زمین،و تسبیح و تنزیه برای اوست به هنگام عصر و هنگامی که ظهر میکنید.
19-او زنده را از مرده خارج میکند،و مرده را از زنده،و زمین را بعد از مرگ حیات میبخشد،و به همین گونه روز قیامت برانگیخته میشوید!
تسبیح و حمد در همه حال برای خدا است
بعد از بحثهای فراوانی که در آیات گذشته در مورد مبدء و معاد و بخشی از پاداش مؤمنان و کیفر مشرکان آمد،در آیات مورد بحث به تسبیح و حمد پروردگار و تنزیه و تقدیس او از هر گونه شرک و نقص و عیب پرداخته میفرماید:"تسبیح و تنزیه از آن خدا است به هنگامی که شام میکنید و هنگامی که صبح میکنید" ( فَسُبْحٰانَ اللّٰهِ حِینَ تُمْسُونَ وَ حِینَ تُصْبِحُونَ ).
"و حمد و ستایش مخصوص ذات پاک او است در آسمان و زمین،و منزه است به هنگام عصر،و هنگامی که وارد ظهر میشوید"( وَ لَهُ الْحَمْدُ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ عَشِیًّا وَ حِینَ تُظْهِرُونَ ).
به این ترتیب در این دو آیه چهار وقت برای"تسبیح"پروردگار بیان شده:
آغاز شب( حِینَ تُمْسُونَ ).
طلوع صبح( وَ حِینَ تُصْبِحُونَ ).
عصرگاهان( وَ عَشِیًّا ).
و به هنگام زوال ظهر( وَ حِینَ تُظْهِرُونَ ) (1).
اما"حمد"از نظر مکان تعمیم یافته و پهنه آسمان و زمین را شامل شده است.
ذکر این چهار وقت در آیات فوق ممکن است کنایه از دوام و همیشگی تسبیح باشد،چنان که در فارسی میگوئیم هر صبح و شام از فلان کس مراقبت کن (یعنی همیشه و در هر زمان).
این احتمال نیز از ناحیه بعضی از مفسران اظهار شده است که اوقات چهار گانه فوق اشاره به وقتهای نماز است،ولی این سؤال را پاسخ نگفتهاند که چرا بجای پنج وقت تنها از چهار وقت سخن گفته است(و از وقت عشا سخنی به میان نیامده).
ولی ممکن است پاسخ داده شود که چون وقت نماز مغرب و عشاء نسبتا به هم نزدیک است،و فاصله میان آن دو در حدود یک الی یک ساعت و نیم میباشد هر دو یک جا آمده است،در حالی که فاصله وقت فضیلت ظهر و عصر نسبتا زیاد و چند ساعت است.
اما اگر تسبیح و حمد را به معنی وسیع کلمه در آیات فوق بگیریم محدود
1) 1) توجه داشته باشید که" عَشِیًّا"وَ"حِینَ تُظْهِرُونَ "عطف بر"حین تمسون" است و به موضوع تسبیح بازمیگردد.
به نمازهای پنجگانه نخواهد شد،هر چند این نمازها از مصداقهای روشن آن است.
ذکر این نکته نیز لازم است که جملههای"سبحان اللّٰه""و له الحمد" میتواند انشاء تسبیح و حمدی از ناحیه خداوند باشد،همانگونه که در آیه 14 سوره مؤمنون میفرماید" فَتَبٰارَکَ اللّٰهُ أَحْسَنُ الْخٰالِقِینَ ":"جاوید و پر برکت است خداوندی که بهترین خالقها است".
و ممکن است این حمد و تسبیح به معنی امر باشد،یعنی او را تسبیح و حمد گوئید(سبحوه و احمدوا له)و این تفسیر نزدیکتر به نظر میرسد که آیات فوق دستوری باشد به همه بندگان که برای زدودن آثار شرک و گناه از دل و جان، هر صبح و شام،و هر ظهر و عصر،حمد و تسبیح خدا گویند،به وسیله نماز و غیر نماز.
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص چنین آمده است: "هر کس دو آیه فوق و آیه ما بعد از آن را صبحگاهان بخواند آنچه را در روز از او فوت میگردد جبران خواهد کرد،و هر کس آن را در آغاز شب بخواند آنچه را در شب از او فوت شود جبران خواهد کرد" (1).
*** در آیه بعد باز به مساله معاد بازمیگردد،و از طریق دیگری به استبعاد منکران چنین پاسخ میگوید:"خداوند همواره زنده را از مرده،و مرده را از زنده خارج میکند،و زمین را بعد از مرگ حیات میبخشد،و همین گونه روز قیامت مبعوث و خارج میشوید"( یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا وَ کَذٰلِکَ تُخْرَجُونَ ).
یعنی"صحنه معاد"و"صحنه پایان دنیا"که یکی خروج"حی از میت" است و دیگری"میت از حی"مرتبا در برابر چشم شما تکرار میشود،بنا بر این
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 172.
چه جای تعجب که در پایان جهان همه موجودات زنده بمیرند و در رستاخیز همه انسانها به زندگی جدیدی بازگردند؟! اما"خروج حی از میت"در مورد زمینهای مرده که بارها در قرآن برای مساله معاد روی آن تکیه شده،برای همه روشن است که در فصل زمستان زمین به صورت مرده درمیآید،نه گیاهی از آن میروید،نه گلی میخندد،و نه شکوفهای میشکفد،اما در فصل بهار با تعادل هوا و فرو ریختن قطرات حیاتبخش باران جنبشی در زمین پیدا میشود،همه جا گیاهان میرویند،گلها میخندند و شکوفهها بر شاخها آشکار میشوند،و این صحنه معاد است که در این جهان میبینیم.
و اما در مورد خارج ساختن مرده از زنده آنهم چیز پوشیده و پنهانی نیست دائما در سطح کره زمین درختانی میمیرند و به چوب خشکیدهای تبدیل میشوند انسانها و حیوانات حیات خود را از دست داده و به جسد بیجانی مبدل میگردند.
و اما در مورد"بیرون آمدن موجود زنده از مرده"بعضی از مفسران آن را به خروج انسان و حیوان از نطفه تفسیر کردهاند و بعضی به تولد مؤمن از کافر و بعضی به بیدار شدن خفتگان.
ولی ظاهر این است که معنی اصلی آیه هیچکدام از این معانی نیست،چرا که نطفه خود موجود زندهای است،و مساله ایمان و کفر نیز جزء بطون آیه است نه ظاهر آیه،و موضوع خواب و بیداری جنبه مجازی دارد زیرا حیات و مرگ حقیقی نیست.
ظاهر آیه این است که خداوند همواره موجودات زنده را از موجودات مرده خارج میسازد،و موجودات بی جان را مبدل به جاندار میکند.
گرچه طبق مسلمات علم امروز در حال حاضر حد اقل در آزمایشهای بشری و مشاهدات روزمره موردی دیده نشده است که موجودات زنده از موجودات بیجان
تولد یابند،بلکه همواره موجودات زنده از تخم یا بذر یا نطفه موجودات زنده دیگری متولد میشوند،ولی مسلما در آغاز که این کره خاکی یک پارچه آتش بود،موجود زندهای وجود نداشت،بعدا در شرائط خاصی که علم هنوز آن را به درستی کشف نکرده است موجودات زنده از مواد بیجان با یک جهش بزرگ متولد شدند،اما این موضوع در شرائط فعلی کره زمین در آنجا که در دسترس علم و دانش بشر است دیده نمیشود(البته شاید در اعماق اقیانوسها در پارهای از شرائط هم اکنون نیز این جهش بزرگ صورت پذیرد).
اما آنچه برای ما محسوس و کاملا قابل لمس و درک است این است که موجودات مرده دائما جزء اندام موجودات زنده میشوند و لباس حیات در تن میپوشانند، آب و غذایی که ما میخوریم موجود زندهای نیست،اما جزء بدن ما که شد تبدیل به یک موجود زنده میشود،و سلولهای تازهای بر سلولهای بدن ما افزوده میگردد چنان که طفل شیرخوار از همین راه به جوان نیرومند قوی پیکری تبدیل میگردد.
آیا این خارج کردن زندگی از دل مرگ،و"حی"از"میت"نیست؟! بنا بر این میتوان گفت:دائما در نظام عالم طبیعت زندگی از دل مرگ و مرگ از دل زندگی بیرون میآید به همین دلیل خدایی که آفریننده طبیعت است قادر به احیای مردگان در جهان دیگر میباشد.
البته-همانگونه که گفتیم-آیه فوق از نظر بعد معنوی نیز تفسیرهای دیگری دارد،از جمله تولد مؤمن از کافر،و کافر از مؤمن،عالم از جاهل،و جاهل از عالم،صالح از مفسد،و مفسد از صالح است،همانگونه که در بعضی از روایات اسلامی نیز به آن اشاره شده است.
این معانی ممکن است از بطون آیه باشد،چرا که میدانیم آیات قرآن ظاهر و باطنی دارد،و نیز ممکن است مرگ و حیات معنی جامع و وسیعی داشته
باشد که هم جنبه مادی و هم جنبه معنوی را شامل شود.
در روایتی از امام موسی بن جعفر ع در تفسیر آیه یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا چنین آمده است:
لیس یحییها بالقطر و لکن یبعث اللّٰه رجالا فیحیون العدل فتحی الارض لاحیاء العدل،و لاقامة العدل فیه انفع فی الارض من القطر اربعین صباحا: "منظور این نیست که خداوند زمین را به وسیله باران زنده میکند،بلکه مردانی را برمیانگیزد که اصول عدالت را احیا کنند،و زمین با احیای عدالت زنده میشود،(بدانید)اقامه عدل در زمین از چهل روز باران نافعتر است" (1).
روشن است اینکه امام ع میفرماید منظور نزول باران نیست نفی انحصار است،یعنی آیه را منحصرا نباید به باران تفسیر کرد چرا که احیای معنوی زمین به عدالت از نزول باران نیز پراهمیتتر است.
1) 1) نقل از کتاب"کافی"طبق نقل"نور الثقلین"جلد 4 صفحه 173.
وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ إِذٰا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ (20) وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْهٰا وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (21) وَ مِنْ آیٰاتِهِ خَلْقُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلاٰفُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوٰانِکُمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِلْعٰالِمِینَ (22)
20-از نشانههای او این است که شما را از خاک آفرید،سپس انسانهایی شدید و در روی زمین انتشار یافتید.
21-و از نشانههای او اینکه همسرانی از جنس خود شما برای شما آفرید،تا در کنار آنها آرامش یابید،و در میانتان مودت و رحمت قرار داد،در این نشانههایی است برای گروهی که تفکر میکنند.
22-و از آیات او آفرینش آسمانها و زمین و تفاوت زبانها و رنگهای شماست،در این نشانههایی است برای عالمان.
آیات خدا در آفاق و انفس!
این آیات و قسمتی از آیات بعد نکات جالبی از دلائل توحید و نشانههای پروردگار را در نظام عالم هستی بازگو کرده،و بحثهای گذشته را تکمیل مینماید
و میتوان گفت رویهمرفته بخش مهمی از آیات توحیدی قرآن را همین آیات تشکیل میدهد.
این آیات که همه با تعبیر من آیاته(یکی از نشانههای خدا...)آغاز میشود و آهنگ مخصوص و لحن گیرا و جذاب و تعبیرات مؤثر و عمیقی دارد مجموعا از هفت آیه تشکیل شده که شش آیه آن پشت سر هم و یک آیه جداگانه است(آیه 46 همین سوره).
این هفت آیه تقسیمبندی جالبی از نظر آیات"آفاقی"و"انفسی"دارد، به طوری که سه آیه در باره آیات انفسی(نشانههای خدا در وجود خود انسان) و سه آیه در باره آیات آفاقی(نشانههای عظمت پروردگار در بیرون وجود انسان) و یک آیه از آیات انفسی و هم از آیات آفاقی سخن میگوید.
قابل توجه اینکه آیاتی که با این جمله شروع میشود در قرآن یازده آیه بیش نیست که هفت آیه آن در همین سوره روم است،و دو آیه در سوره فصلت(آیه 37 و 39)و دو آیه در سوره شوری است(آیه 29 و 32)و مجموع این یازده آیه حقا یک دوره کامل توحید است.
ذکر این نکته را قبل از ورود در تفسیر آیات نیز لازم میدانیم که آنچه را قرآن در این آیات به آن اشاره میکند گرچه مسائلی است که در بدو نظر برای عموم مردم قابل درک و تشخیص است،ولی با پیشرفت علم و دانش بشری همواره نکتههای تازهای در زمینه آن برای دانشمندان آشکار میشود که به قسمتی از آن در لابلای تفسیر این آیات اشاره خواهیم کرد.
قرآن در اینجا نخست به سراغ آفرینش انسان که اولین و مهمترین موهبت الهی بر او است میرود و میگوید:"یکی از نشانههای او این است که شما را از خاک آفرید،سپس شما انسانهایی شدید که در روی زمین منتشر گشتید"( وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ إِذٰا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ ).
در این آیه به دو نشانه عظمت الهی اشاره شده:یکی آفرینش انسان از خاک که ممکن است اشاره به آفرینش نخستین انسان یعنی آدم بوده باشد،یا آفرینش همه انسانها از خاک چرا که مواد غذایی تشکیل دهنده وجود انسان همه،مستقیما یا بطور غیر مستقیم از خاک گرفته میشود.
دیگر تکثیر نسل انسان و انتشار فرزندان آدم در سراسر روی زمین است که اگر ویژگی گسترش در آدم آفریده نشده بود به زودی از میان میرفت و نسل او برچیده میشد.
راستی خاک کجا و انسانی با این ظرافت کجا؟ اگر پردههای ظریف چشم که از برگ گل هم لطیفتر و حساستر و ظریفتر است،همچنین سلولهای فوق العاده حساس و ظریف مغز را در کنار خاک بگذاریم و با هم مقایسه کنیم آن گاه میفهمیم که آفریدگار جهان چه قدرت عجیبی به کار گرفته که از آن ماده تیره کم ارزش چنین دستگاههای ظریف و دقیق و پر ارزشی را به وجود آورده است؟.
خاک نه نور دارد،نه حرارت،نه زیبایی و نه طراوت،و نه حس و نه حرکت ولی در عین حال خمیر مایه انسانی شده است دارای همه این صفات،آن کس که از چنین موجود مردهای که کمارزشترین موجودات محسوب میشود چنان موجود زنده شگرفی بیافریند شایسته هر گونه ستایش بر این قدرت و علم و دانش بیحساب است" فَتَبٰارَکَ اللّٰهُ أَحْسَنُ الْخٰالِقِینَ ".
این تعبیر ضمنا بیانگر این واقعیت است که در میان انسانها تفاوتی نیست و ریشه همه به یک جا بازمیگردد،همگی پیوند ناگسستنی با خاک دارند و طبعا سرانجام نیز همه به همان خاک بازمیگردند.
قابل توجه اینکه کلمه"اذا"در لغت عرب معمولا در مورد امور ناگهانی به کار میرود،ذکر این تعبیر در اینجا ممکن است اشاره به آن باشد که خداوند
آن چنان قدرت تکثیر مثل به آدم داد که در مدتی کوتاه ناگهان نسل او در سراسر زمین منتشر شد و جامعه متشکل انسانی را به وجود آورد.
*** دومین آیه مورد بحث نیز بخش دیگری از آیات انفسی را که در مرحله بعد از آفرینش انسان قرار دارد مطرح کرده میفرماید:"دیگر از نشانههای خدا این است که از جنس خودتان همسرانی برای شما آفرید تا در کنار آنها آرامش بیابید"( وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْهٰا ).
و از آنجا که ادامه این پیوند در میان همسران خصوصا،و در میان همه انسانها عموما، نیاز به یک جاذبه و کشش قلبی و روحانی دارد به دنبال آن اضافه میکند:"و در میان شما مودت و رحمت آفرید"( وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً ).
و در پایان آیه برای تاکید بیشتر میفرماید:"در این امور نشانههایی است برای افرادی که تفکر میکنند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ).
جالب اینکه قرآن در این آیه هدف ازدواج را سکونت و آرامش قرار داده است،و با تعبیر پر معنی"لتسکنوا"مسائل بسیاری را بیان کرده و نظیر این تعبیر در آیه 189 سوره اعراف نیز آمده است.
به راستی وجود همسران با این ویژگیها برای انسانها که مایه آرامش زندگی آنها است یکی از مواهب بزرگ الهی محسوب میشود.
این آرامش از اینجا ناشی میشود که این دو جنس مکمل یکدیگر و مایه شکوفایی و نشاط و پرورش یکدیگر میباشند بطوری که هر یک بدون دیگری ناقص است،و طبیعی است که میان یک موجود و مکمل وجود او چنین جاذبه نیرومندی وجود داشته باشد.
و از اینجا میتوان نتیجه گرفت آنها که پشت پا به این سنت الهی میزنند وجود ناقصی دارند،چرا که یک مرحله تکاملی آنها متوقف شده(مگر آنکه
به راستی شرائط خاص و ضرورتی ایجاب تجرد کند).
به هر حال این آرامش و سکونت هم از نظر جسمی است،و هم از نظر روحی هم از جنبه فردی و هم اجتماعی.
بیماریهایی که به خاطر ترک ازدواج برای جسم انسان پیش میآید قابل انکار نیست.
همچنین عدم تعادل روحی و ناآرامیهای روانی که افراد مجرد با آن دست به گریبانند کم و بیش بر همه روشن است.
از نظر اجتماعی افراد مجرد کمتر احساس مسئولیت میکنند و به همین جهت انتحار و خودکشی در میان مجردان بیشتر دیده میشود،و جنایات هولناک نیز از آنها بیشتر سرمیزند.
هنگامی که انسان از مرحله تجرد گام به مرحله زندگی خانوادگی میگذارد شخصیت تازهای در خود مییابد،و احساس مسئولیت بیشتری میکند و این است معنی احساس آرامش در سایه ازدواج.
و اما مساله"مودت"و"رحمت"در حقیقت"ملاط"و"چسب"مصالح ساختمانی جامعه انسانی است،چرا که جامعه از فرد فرد انسانها تشکیل شده همچون ساختمان عظیم و پرشکوهی که از آجرها و قطعات سنگها تشکیل میگردد.
اگر این افراد پراکنده،و آن اجزاء مختلف،با هم ارتباط و پیوند پیدا نکنند "جامعه"یا"ساختمانی"به وجود نخواهد آمد.
آن کس که انسان را برای زندگی اجتماعی آفریده این پیوند و ربط ضروری را نیز در جان او ایجاد کرده است.
فرق میان"مودت"و"رحمت"ممکن است از جهات مختلفی باشد:
1-"مودت"انگیزه ارتباط در آغاز کار است،اما در پایان که یکی از دو همسر ممکن است ضعیف و ناتوان گردد و قادر بر خدمتی نباشد"رحمت"جای
آن را میگیرد.
2-"مودت"در مورد بزرگترها است که میتوانند نسبت بهم خدمت کنند اما کودکان و فرزندان کوچک در سایه"رحمت"پرورش مییابند.
3-"مودت"غالبا جنبه متقابل دارد،اما رحمت یک جانبه و ایثارگرانه است،زیرا برای بقاء یک جامعه گاه خدمات متقابل لازم است که سرچشمه آن مودت است و گاه خدمات بلاعوض که نیاز به ایثار و"رحمت"دارد.
البته آیه مودت و رحمت را میان دو همسر بیان میکند ولی این احتمال نیز وجود دارد که تعبیر"بینکم"اشاره به همه انسانها باشد،که دو همسر یکی از مصادیق بارز آن محسوب میشوند،زیرا نه تنها زندگی خانوادگی که زندگی در کل جامعه انسانی بدون این دو اصل یعنی"مودت"و"رحمت"امکانپذیر نیست،و از میان رفتن این دو پیوند،و حتی ضعف و کمبود آن،مایه هزاران بدبختی و ناراحتی و اضطراب اجتماعی است.
*** آخرین آیه مورد بحث معجونی از آیات آفاقی و انفسی است:نخست به مساله خلقت آسمانها و زمین اشاره کرده میگوید:"از نشانههای بزرگ خدا آفرینش آسمانها و زمین است"( وَ مِنْ آیٰاتِهِ خَلْقُ السماوات و الارض).
آسمانها با آن همه کرات،با آن همه منظومهها و کهکشانها،آسمانهایی که اندیشه بلندپرواز انسان از درک عظمت آن عاجز و فکر از مطالعه آن خسته میشود و هر قدر علم و دانش انسان پیش میرود نکتههای تازهای از عظمتش آشکار میگردد.
یک روز بود که انسان کواکب آسمان را همین تعدادی میدانست که با چشم دیده میشود(دانشمندان آنچه را با چشم غیر مسلح دیده میشود حدود پنج الی ششهزار احصاء کردهاند).
اما هر قدر تلسکوپهای قویتر و عظیمتری ساخته شد عظمت و کثرت ستارگان
آسمان فزونتر گردید،تا آنجا که امروز معتقدند تنها کهکشان ما که یکی از انبوه کهکشانهای آسمان است بیش از یکصد میلیون ستاره دارد که خورشید ما با عظمت خیره کنندهاش یکی از ستارگان متوسط آن محسوب میشود!، و تنها خدا میداند که در همه کهکشانها که تعداد آنها بر هیچکس روشن نیست چقدر ستاره وجود دارد.
همچنین هر قدر علوم طبیعی،زمینشناسی،گیاهشناسی،حیوانشناسی و علم تشریح و فیزیولوژی و روانشناسی و روانکاوی پیشرفت میکند عجائب تازهای در باره آفرینش زمین کشف میشود که هر یک آیتی از آیات عظمت خدا است.
سپس به یکی از آیات بزرگ انفسی سخن را منتقل ساخته میگوید:"اختلاف زبانها و رنگهای شما نیز از آیات عظمت او است"!( وَ اخْتِلاٰفُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوٰانِکُمْ ).
بی شک زندگی اجتماعی بشر بدون"شناخت افراد و اشخاص"ممکن نیست که اگر یک روز همه انسانها یک شکل و یک قیافه و دارای یک قد و قواره باشند در همان یک روز شیرازه زندگی آنها بهم میریزد،نه پدر و فرزند و همسر از بیگانه شناخته میشوند،و نه مجرم از بیگناه،بدهکار از طلبکار،فرمانده از فرمانبر و رئیس از مرءوس،و میزبان از مهمان،دوست از دشمن شناخته نمیشود و چه جنجال عجیبی بر پا خواهد شد! اتفاقا گاهی این مساله در مورد برادران دوقلو که از هر نظر شباهت با هم دارند پیش میآید و چه مشکلاتی در برخورد مردم و مناسبات با آنها روی میدهد تا آنجا که شنیدهایم گاهی یکی از برادران دو قلوی همرنگ و هم شکل،بیمار بوده و مادر دارو را به دیگری داده است! لذا برای سازمان یافتن اجتماع بشر خداوند صداها و رنگها را مختلف قرار داده است.
به گفته"فخر رازی"در ذیل آیه مورد بحث،شناسایی انسان نسبت به انسان یا باید از طریق"چشم"حاصل شود یا به وسیله"گوش"،خداوند برای تشخیص چشم رنگها و صورتها و شکلها را مختلف آفریده،و برای تشخیص گوش اختلاف آوازها و آهنگهای صدا را ایجاد کرده است،بطوری که در تمام جهان نمیتوان دو انسان را پیدا کرد که از نظر چهره و آهنگ صدا از تمام جهات یکسان باشند یعنی صورت انسان که عضو کوچکی است و آهنگ صدای انسان که موضوع سادهای است به قدرت پروردگار به میلیاردها شکل مختلف در میآید و این از آیات عظمت او است.
البته این احتمال نیز وجود دارد-و بعضی از مفسران بزرگ به آن اشاره کردهاند-که اختلاف السنه به معنی اختلاف زبانها از قبیل عربی و فارسی و مانند آن باشد،و اختلاف رنگها اشاره به اختلاف نژادها که هر نژادی رنگی دارد.
ولی میتوان معنی وسیعی از کلمه"اختلاف"استفاده کرد که شامل این تفسیر و تفسیر ما قبل آن هر دو شود،و به هر معنی این تنوع خلقت شاهد عظمت و قدرت او است.
"فرید وجدی"در"دائرة المعارف"خود از قول"نیوتن"دانشمند معروف غربی چنین نقل میکند که میگوید:"در باره آفریدگار جهان و خداوند هرگز شک نکنید،زیرا معقول نیست ضرورت و علت و معلول فاقد شعور به تنهایی رهبر وجود باشد،چون ضرورت کور و یکسان در هر مکان و هر زمان متصور نیست که اینهمه کائنات متنوع و موجودات رنگارنگ از او صادر گردد،و ممکن نیست که وجود با نظام و ترتیب اجزائش و تناسبهای لازم و هماهنگ با تغییرات زمان و مکان ظاهر گردد،بلکه همه این امور حتما باید از مبدئی سرچشمه گرفته باشد
که دارای علم و حکمت و اراده است" (1).
قرآن در پایان آیه فوق میگوید:"در این امور نشانههایی است برای عالمان و اندیشمندان"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِلْعٰالِمِینَ ).
چرا که آنها بیش از هر کس از این اسرار آگاه میشوند.
1) 1) دائرة المعارف فرید وجدی جلد اول صفحه 496(ماده اله).
وَ مِنْ آیٰاتِهِ مَنٰامُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ وَ اِبْتِغٰاؤُکُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ (23) وَ مِنْ آیٰاتِهِ یُرِیکُمُ اَلْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ یُنَزِّلُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَیُحْیِی بِهِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (24) وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ تَقُومَ اَلسَّمٰاءُ وَ اَلْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذٰا دَعٰاکُمْ دَعْوَةً مِنَ اَلْأَرْضِ إِذٰا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ (25)
23-و از نشانههای او خواب شما در شب و روز است،و تلاش و کوششتان برای بهرهگیری از فضل پروردگار(و تامین معاش)در این امور نشانههایی است برای آنها که گوش شنوا دارند! 24-و از آیات او این است که برق(و رعد)را به شما نشان میدهد که هم مایه ترس است و هم امید(ترس از صاعقه،و امید به نزول باران)و از آسمان آبی فرو میفرستد که زمین را بعد از مردن به وسیله آن زنده میکند،در این نشانههایی است برای جمعیتی که عقل خود را به کار میگیرند.
25-و از آیات او این است که آسمان و زمین به فرمان او برپاست سپس هنگامی که شما را (در قیامت)از زمین فرا میخواند ناگهان همه خارج میشوید(و در صحنه محشر حضور مییابید).
باز هم نشانههای عظمت او در برون و درون
به دنبال بحثهای گذشته پیرامون آیات پروردگار در آفاق و انفس،آیات مورد بحث به گفتگو پیرامون بخش دیگری از این آیات بزرگ میپردازد.
نخست پدیده"خواب"را به عنوان یک پدیده مهم آفرینش و نموداری از نظام حکیمانه آفریننده آن مورد توجه قرار داده میگوید:
"از آیات او خواب شما در شب و روز است،و نیز تلاش و کوشش شما برای بهرهگیری از فضل پروردگار و تامین نیازمندیهای زندگی"( وَ مِنْ آیٰاتِهِ مَنٰامُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ وَ ابْتِغٰاؤُکُمْ مِنْ فَضْلِهِ ).
و در پایان میافزاید:"در این امور آیات و نشانههایی است برای آنها که گوش شنوا دارند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ ).
این حقیقت بر هیچ کس پوشیده نیست که همه"موجودات زنده" برای تجدید نیرو و به دست آوردن آمادگی لازم برای ادامه کار و فعالیت نیاز به استراحت دارند،استراحتی که به طور الزامی به سراغ آنها بیاید،و حتی افراد پر تلاش و یا حریص را ناگزیر به انجام آن سازد.
چه عاملی برای وصول به این هدف بهتر از خواب تصور میشود که الزاما به سراغ انسان میآید و او را وادار میکند که تمام فعالیتهای جسمانی و بخش مهمی از فعالیتهای فکری و مغزی خویش را تعطیل کند،تنها دستگاههایی از جسم همانند قلب و ریه و بخشی از فعالیتهای مغزی که برای ادامه حیات لازم است به کار خود ادامه میدهند آنهم بسیار آرام و آهسته.
این موهبت بزرگ الهی سبب میشود که جسم و روح انسان به اصطلاح سرویس شود،و با بروز حالت خواب که یک نوع وقفه و تعطیل کار بدن است
آرامش و رفع خستگی حاصل گردد،و انسان حیات و نشاط و نیروی تازهای پیدا کند.
مسلما اگر خواب نبود روح و جسم انسان بسیار زود پژمرده و فرسوده میشد،و بسیار زود پیری و شکستگی به سراغ او میآمد،به همین دلیل خواب متناسب و آرام،راز سلامت،و طول عمر،و دوام نشاط جوانی است.
قابل توجه اینکه"اولا"خواب را قبل از"ابتغاء فضل اللّٰه"که در آیات قرآن به معنی تلاش برای روزی است قرار داده،اشاره به اینکه پایهای برای آن محسوب میشود،چرا که بدون خواب کافی"ابتغاء فضل اللّٰه"مشکل است.
"ثانیا"درست است که خواب معمولا در شب است و تلاش معاش در روز،اما چنان نیست که انسان نتواند این برنامه را به هنگام لزوم تغییر دهد،بلکه خداوند انسان را چنان آفریده که میتواند برنامه خواب خود را تغییر داده،و بر ضرورتها و نیازها منطبق سازد،تعبیر به" مَنٰامُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ "(خواب شما در شب و روز)گویا اشاره به همین نکته است.
بدون شک برنامه اصلی خواب مربوط به شب است،و شب به خاطر آرامشی که از تاریکی پدید میآید اولویت خاصی در این مورد دارد، اما گاه شرائطی در زندگی انسان پیدا میشود که مثلا مجبور میشود شبانه سفر کند و روز استراحت نماید،اگر برنامه تنظیم خواب در اختیار انسان نبود چه مشکلی پیش میآمد؟ اهمیت این مطلب مخصوصا در عصر ما که بسیاری از مؤسسات صنعتی و پزشکی و درمانی مجبورند بطور مداوم در تمام شبانه روز کار کنند و تعطیل برنامههای آنها ممکن نیست،و لذا کارگران در سه نوبت به کار میپردازند،از هر زمان دیگری روشنتر است.
نیاز جسم و روح انسان به خواب به اندازهای زیاد است که توانایی و تحمل انسان در برابر بیخوابی بسیار کم است و از چند شبانه روز تجاوز نمیکند،
به همین جهت جلوگیری از خواب همیشه به عنوان یکی از دردناکترین شکنجهها نزد جباران و طاغوتیان شناخته شده است.
و نیز به همین دلیل یکی از طرق درمان مؤثر بسیاری از بیماریها این است که بیمار را در خواب عمیق فرو میبرند،و از این راه توان و نیروی بیمار را افزایش میدهند.
البته هیچ کس نمیتواند مقدار معینی را به عنوان"مقدار خواب لازم" برای عموم انسانها تعیین کند،چه اینکه این امر بستگی به سن و سال و وضع و موقعیت اشخاص و چگونگی ساختمان روحی و جسمی آنها دارد،آنچه مهم است اینکه"خواب کافی"مقداری است که انسان بعد از آن احساس کند از این نظر اشباع شده است،درست همانگونه که در مورد آب و مقدار غذا احساس سیری میکند.
این نیز قابل توجه است که علاوه بر"طول"زمان خواب،"عمق"آن نیز اهمیت ویژهای دارد،ای بسا یک ساعت خواب عمیق کار چند ساعت خواب سطحی را در بازسازی روح و جسم انسان انجام میدهد.
البته در آنجا که خواب عمیق ممکن نباشد"نعاس"(خواب خفیف)هم یکی از نعمتهای الهی است،چنان که در آیه 11 سوره انفال در مورد مجاهدان بدر از آن یاد شده،چرا که در میدان جنگ خواب عمیق نه امکان پذیر است و نه مفید و سودمند.
به هر حال نعمت خواب،و آرامش و آسایش ناشی از آن و نیز قدرت و نشاطی که بعد از خواب پیدا میشود از نعمتهایی است که با هیچ بیانی قابل توصیف نیست.
*** آیه بعد که پنجمین قسمت از آیات عظمت خدا را بیان میکند باز به سراغ آیات آفاقی میرود،و مسئله باران و رعد و برق و حیات زمین را پس از مرگ
مورد توجه قرار داده،میگوید:"از نشانههای خدا این است که برق را که هم مایه ترس است هم مایه امید،به شما نشان میدهد"( وَ مِنْ آیٰاتِهِ یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً ).
"ترس"از خطرات ناشی از برق که گاه به صورت"صاعقه"در میآید و هر چیز را در حوزه آن قرار گیرد آتش میزند و خاکستر میکند،و"امید" از نظر نزول باران که غالبا بعد از رعد و برق به صورت رگبار فرو میریزد.
بنا بر این،برق آسمان پیشاهنگی است برای نزول باران(علاوه بر فوائد گوناگون مهمی که در این برق نهفته شده و دانش امروز از آن پرده برداشته و ما در آغاز سوره رعد به آن اشاره کردیم) (1).
سپس میافزاید:"و از آسمان آبی نازل میکند که زمین را بعد از مرگش حیات میبخشد"( وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَیُحْیِی بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا ).
زمین خشک و سوزانی که بوی مرگ از تمام آن به مشام میرسد بعد از نزول چند باران حیاتبخش آن چنان جان میگیرد و زنده میشود و آثار حیات به صورت گلها و گیاهان در آن نمایان میگردد که گاه باورکردنی نیست که این همان زمین مرده سابق است.
در پایان آیه به عنوان تاکید میافزاید:"در این امور آیات و نشانههایی است برای جمعیتی که تعقل و اندیشه میکنند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ ).
آنها هستند که میفهمند در این برنامه حساب شده دست قدرتی در کار است که آن را رهبری و هدایت میکند و هرگز نمیتواند معلول تصادفها و ضرورتهای کور و کر باشد.
1) 1) به جلد 10 تفسیر نمونه صفحه 149 به بعد مراجعه فرمائید.
در آخرین آیه،بحث از آیات آفاقی را در زمینه تدبیر نظام آسمان و زمین و ثبات و بقای آنها ادامه داده،میفرماید:"یکی دیگر از آیات عظمت حق این است که آسمان و زمین به فرمان او برپا است"( وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ تَقُومَ السَّمٰاءُ وَ الْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ).
یعنی نه تنها آفرینش آسمانها که در آیات قبل به آن اشاره شد آیتی است که برپایی و ادامه نظام آنها نیز آیتی دیگر میباشد،چه اینکه این اجرام عظیم در گردش منظم خود احتیاج به امور زیادی دارد که مهمترین آنها محاسبه پیچیده تعادل نیروی جاذبه و دافعه است.
پروردگار بزرگ آن چنان این تعادل را سامان بخشیده که میلیونها سال بدون کمترین انحراف در مسیر خود گردش میکنند.
و به تعبیر دیگر آیه گذشته اشاره به"توحید خلقت"بود،و این آیه اشاره به"توحید ربوبیت و تدبیر"است.
تعبیر به"قیام"و برپایی آسمان و زمین،تعبیر لطیفی است که از حالات انسان گرفته شده،چرا که بهترین حالات انسان برای ادامه فعالیتها حالت قیام است که قادر بر انجام همه حوائج خود میباشد و تسلط کامل بر اطراف خویش دارد.
تعبیر به"امر"در اینجا اشاره به نهایت قدرت پروردگار است که برای ادامه حیات و نظم این جهان پهناور تنها یک فرمان او کافی است.
و در پایان این آیه با استفاده از زمینه بودن"توحید"برای"معاد"بحث را به این مسئله منتقل ساخته میفرماید:"سپس هنگامی که شما را از زمین فرا میخواند ناگهان همه خارج میشوید"( ثُمَّ إِذٰا دَعٰاکُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذٰا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ ).
کرارا در آیات قرآن دیدهایم که خداوند مساله معاد را با تکیه بر نشانههای قدرت او در آسمان و زمین اثبات میکند و آیه مورد بحث نیز یکی از آنها است.
تعبیر به"دعاکم"(شما را فرا میخواند)اشاره به این است که همانطور که برای تدبیر و نظم جهان یک فرمان او کافی است،برای بعث و نشور و رستاخیز نیز یک دعوت او کفایت میکند،مخصوصا با توجه به جمله" إِذٰا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ " که"اذا"در آن به اصطلاح برای"مفاجاة"است روشن میسازد که با یک دعوت او همه ناگهان بیرون میریزند.
ضمنا تعبیر" دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ "نشانه روشنی بر معاد جسمانی است که انسان در رستاخیز از این زمین فرا خوانده میشود(دقت کنید).
در آیات ششگانه گذشته بحثهای گوناگونی پیرامون خداشناسی مطرح شده که مجموعا یک دوره جالب را تشکیل میدهد،از آفرینش آسمان گرفته تا آفرینش بشر از خاک،و از پیوند محبت خانوادگی گرفته تا خواب آرامبخش در شب و روز از تدبیر نظام و جهان بالا گرفته تا برق آسمان و نزول باران و اختلاف زبانها و رنگها،یعنی مجموعه مناسبی از آیات آفاقی و انفسی.
جالب اینکه در هر یک از این شش آیه دو بخش از دلائل توحید ذکر شده تا یکی زمینهسازی کند و دیگری تحکیم و تاکید،درست همانند آوردن دو شاهد عادل برای اثبات یک مدعا که مجموعا دوازده شاهد صادق را برای قدرت بیپایان حق تشکیل میدهد! ***
در ذیل چهار آیه از این شش آیه تاکید شده است که در این امور نشانههای روشنی است برای"متفکران"،"عالمان"،"شنوایان"و"عاقلان"ولی
در آیه اول و آخر این موضوع دیده نمیشود.
فخر رازی در این زمینه چنین توضیح میدهد:عدم ذکر آن در نخستین آیه ممکن است به خاطر آن باشد که آیه اول و دوم که پشت سر هم قرار گرفته و هر دو از آیات انفسی سخن میگوید و یکسان است.
و در آخرین آیه،مطلب به قدری وضوح پیدا کرده که دیگر نیاز به توضیح بیشتر و تاکید بر تعقل و تفکر نیست (1).
جالب اینکه نخست سخن از"تفکر"به میان میآورد،سپس از"علم" چرا که تفکر پایه و زمینهساز علم است بعد از آن سخن از"گوش شنوا"است چرا که در پرتو علم و آگاهی انسان آماده شنیدن و پذیرش حق میشود،همانطور که قرآن میگوید: فَبَشِّرْ عِبٰادِ اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ :"به بندگانم بشارت ده آنانی که سخنان را میشنوند و از بهترین آنها پیروی میکنند" (سوره زمر آیه 18).
و در آخرین مرحله سخن از"عقل"است چون آنها که گوش شنوا دارند سرانجام به مرحله عقل کامل خواهند رسید.
این نکته نیز قابل توجه است که در ذیل نخستین آیه سخن از آغاز آفرینش انسان و انتشار نسل او در زمین است( ثُمَّ إِذٰا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ ).
و در آخرین آیه نیز سخن از خروج و نشور انسانها در قیامت است( إِذٰا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ ).
اولی آغاز است و آخری انجام.
با تمام بحثهایی که دانشمندان پیرامون خواب و ویژگیهای آن کردهاند باز
1) 1) تفسیر کبیر فخر رازی ذیل آیات مورد بحث.
هم به نظر میرسد که هنوز همه زوایای این عالم اسرارآمیز روشن نشده و حقائق پیچیده آن فاش نگردیده است.
هنوز در میان دانشمندان بحث است که چه فعل و انفعال در بدن انسان صورت میگیرد که در یک لحظه ناگهانی بخشی از فعالیتهای مغز و بدن او تعطیل میگردد،و تحولی در سرتاسر روح و جسمش ظاهر میشود؟ بعضی عامل اصلی خواب را یک"عامل فیزیکی"میدانند،و معتقدند که انتقال خون از مغز به قسمتهای دیگر بدن این پدیده را به وجود میآورد، و برای اثبات عقیده خود از تختخواب مخصوصی به نام"تختخواب ترازویی" استفاده کردهاند که انتقال خون را از مغز به سایر اعضاء مشخص میکند.
جمعی دیگر عامل خواب را"عامل شیمیایی"میدانند،و معتقدند به هنگام تلاش و کوشش سمومی در بدن پیدا میشود که بخشی از مغز را از کار میاندازد در نتیجه انسان به خواب میرود،هنگامی که این سموم جذب بدن و خنثی شد انسان بیدار میشود.
جمع دیگری برای خواب یک"عامل عصبی"قائلند و میگویند سیستم فعال عصبی ویژهای در مغز موجود است که حکم گاز اتومبیل را دارد و بر اثر خستگی خاموش میشود و موقتا از کار میایستد.
اما پیرامون تمام این نظریهها سؤالات و نقاط مبهم و تاریکی وجود دارد که هنوز پاسخ آن به روشنی داده نشده است،و خواب هم چنان چهره اسرارآمیز خود را حفظ کرده است.
از شگفتیهای عالم خواب که دانشمندان اخیرا از روی آن پرده برداشتهاند این است که به هنگام خواب و از کار افتادن موقت بخش عظیمی از مغز بعضی از سلولها که آن را"سلول نگهبان"باید نامید هم چنان بیدار میمانند،و توصیههایی را که انسان قبل از خواب در مورد لحظه بیداری به آنها میکند هرگز فراموش
نمیکنند تا به هنگام لزوم تمام مغز را بیدار کرده به حرکت در آورند.
مثلا مادر خسته و کوفتهای که شب میخوابد و فرزند شیرخوارش در گاهواره نزدیک او است ناخودآگاه به سلول نگهبان که رابط میان روح و جسم است این مطلب را توصیه میکند که هر زمان کودک من کمترین صدایی کرد مرا بیدار کن،اما سر و صداهای دیگر مهم نیست!لذا ممکن است غرش رعد این مادر را از خواب بیدار نکند اما کمترین صدای کودکش سبب بیداری او است، این وظیفه مهم را همان سلول نگهبان بر عهده گرفته! خود ما نیز این مطلب را بسیار آزمودهایم که هر وقت تصمیم داشته باشیم صبح زود یا حتی وسط شب دنبال سفر یا برنامه مهمی برویم و این را به خودمان بسپاریم غالبا به موقع بیدار میشویم،در حالی که در غیر این موقع ساعتها ممکن است در خواب فرو رویم.
خلاصه از آنجا که خواب از پدیدههای روحی است،و روح جهانی است پر از اسرار،عجیب نیست که زوایای این مساله هنوز روشن نشده باشد،ولی هر چه بیشتر در آن به غور و بررسی میپردازیم به عظمت آفریدگار این پدیده آشناتر میشویم.
اینها همه در مورد خواب بود و اما در باره رؤیا و خواب دیدن بحثهای فراوانی است که در تفسیر سوره یوسف جلد نهم صفحه 312 به بعد آوردهایم.
با اینکه ارتباط انسان با پدر و مادر و برادرش ارتباط"نسبی"است و از ریشههای عمیق خویشاوندی مایه میگیرد و پیوند دو همسر یک پیوند قرار دادی و قانونی است اما بسیار میشود که محبت و علاقه ناشی از آن حتی بر علاقه خویشاوندی پدر و مادر پیشی میگیرد،و این در حقیقت همان چیزی است که
در آیات فوق با جمله وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً به آن اشاره شده است.
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم که بعد از جنگ احد:
به"دختر جحش"فرمود دایی تو"حمزه"شهید شد،او گفت" إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ "من اجر این مصیبت را از خدا میخواهم.
باز به او فرمود برادرت نیز شهید شد،دیگر بار"انا للّٰه"گفت و اجر و پاداش خود را از خدا خواست.
اما همین که خبر شهادت همسرش را به او داد دست بر سرش گذاشت و فریاد کشید پیامبر فرمود:(آری)ما یعدل الزوج عند المرأة شیء:"هیچ چیز برای زن همانند همسر نیست" (1).
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 174.
وَ لَهُ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ کُلٌّ لَهُ قٰانِتُونَ (26) وَ هُوَ اَلَّذِی یَبْدَؤُا اَلْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ وَ لَهُ اَلْمَثَلُ اَلْأَعْلیٰ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (27) ضَرَبَ لَکُمْ مَثَلاً مِنْ أَنْفُسِکُمْ هَلْ لَکُمْ مِنْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ مِنْ شُرَکٰاءَ فِی مٰا رَزَقْنٰاکُمْ فَأَنْتُمْ فِیهِ سَوٰاءٌ تَخٰافُونَهُمْ کَخِیفَتِکُمْ أَنْفُسَکُمْ کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ اَلْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (28) بَلِ اِتَّبَعَ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا أَهْوٰاءَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ فَمَنْ یَهْدِی مَنْ أَضَلَّ اَللّٰهُ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ (29)
26-و از آن اوست تمام کسانی که در آسمانها و زمینند،همگی در برابر او خاضع و مطیعند.
27-او کسی است که آفرینش را آغاز کرد سپس آن را باز میگرداند،و این کار برای او آسانتر میباشد،و برای او توصیف برتر در آسمان و زمین است و او است شکست ناپذیر و حکیم.
28-خداوند مثالی از خودتان برای شما زده:آیا(اگر مملوک و بردهای داشته باشید) این مملوکهایتان هرگز شریک شما در روزیهایی که به شما دادهایم میباشند،
آن چنان که هر دو مساوی باشید و از تصرف مستقل و بدون اجازه آنها بیم داشته باشید،آن گونه که در مورد شرکای آزاد بیم دارید؟این چنین آیات خود را برای کسانی که تعقل میکنند شرح میدهیم.
29-بلکه ظالمان از هوی و هوسهای خود بدون علم و آگاهی پیروی میکنند،و چه کسی میتواند آنها را که خدا گمراه کرده است هدایت کند؟و برای آنها هیچ یار و یاوری نخواهد بود!
توحید مالکیت خداوند
در آیات گذشته بحثهایی پیرامون"توحید خالقیت"و"توحید ربوبیت" آمده بود،نخستین آیه مورد بحث از یکی دیگر از شاخههای توحید که"توحید مالکیت"است سخن میگوید.
میفرماید:"تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند از آن او میباشند" ( وَ لَهُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
و چون همه از آن اویند"در برابر او خاضع و مطیعند"( کُلٌّ لَهُ قٰانِتُونَ ).
روشن است که منظور از مالکیت و همچنین مطیع بودن،مالکیت و مطیع بودن تکوینی است،یعنی از نظر قوانین آفرینش زمام امر همه در دست او است و همه خواه ناخواه تسلیم قوانین او در جهان تکوینند.
حتی گردنکشان یاغی و گنهکاران قانونشکن نیز مجبورند سر بر فرمان قوانین تکوینی خدا بگذارند.
دلیل این"مالکیت"همان خالقیت و ربوبیت او است:کسی که در آغاز موجودات را آفریده و تدبیر آنها را بر عهده دارد،مسلما مالک اصلی نیز باید او باشد،نه غیر او.
و از آنجا که همه موجودات جهان هستی در این امر یکسانند روشن میشود
که هیچ شریکی برای او در مالکیت وجود ندارد،حتی معبودهای پنداری مشرکان نیز مملوک مالک الملوکند و سر بر فرمان او دارند.
ضمنا باید توجه داشت"قانت"از ماده"قنوت"در اصل به معنی ملازمت اطاعت توام با خضوع است(چنان که راغب در مفردات گفته است).
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم:
کل قنوت فی القرآن فهو طاعة: "هر قنوتی در قرآن به معنی اطاعت است".
منتهی گاه اطاعت تکوینی و گاه تشریعی است.
و اینکه بعضی از مفسران"قانتون"را در اینجا به معنی"قائمون بالشهادة علی وحدانیته"کردهاند (1)در حقیقت بیان یکی از مصداقهای اطاعت است،چرا که شهادت به وحدانیت خدا نوعی اطاعت او است.
*** و از آنجا که در سلسله آیاتی که گذشت و نیز بعدا خواهد آمد مسائل مربوط به مبدء و معاد همچون تار و پود یک پارچه درهم انسجام یافته،در آیه بعد باز به مساله معاد بر میگردد و میگوید:"او کسی است که آفرینش را آغاز کرد سپس آن را باز میگرداند،و این برای او آسانتر است"!( وَ هُوَ الَّذِی یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ ) (2).
قرآن در این آیه با کوتاهترین استدلال،مساله امکان معاد را اثبات کرده
1) 1) "آلوسی"در"روح المعانی"ذیل آیه مورد بحث این سخن را از یکی از مفسران پیشین نقل کرده است.
2) 2) فخر رازی از صاحب تفسیر کشاف چنین نقل میکند که خداوند در مورد تولد حضرت مسیح بدون پدر فرمود"هو علی هین"و چون"علی"مقدم شده است دلیل بر حصر است،یعنی این کار تنها برای من آسان است نه بر غیر من اما در آیه مورد بحث فرموده "هو اهون علی"و حصری از آن استفاده نمیشود،اشاره به اینکه هر کسی بتواند کاری را در آغاز انجام دهد قدرت بر اعاده آن نیز دارد(دقت کنید).
است،میگوید:شما معتقدید آغاز آفرینش از او است،بازگشت مجدد که از آن آسانتر است چرا از او نباشد؟ دلیل آسانتر بودن"اعاده"از"آغاز"این است که در آغاز اصلا چیزی نبود و خدا آن را ابداع کرد،ولی در اعاده لا اقل مواد اصلی موجود است،قسمتی در لابلای خاکهای زمین،و بخشی در فضا پراکنده میباشد،تنها مساله همان نظام دادن و صورت بندی آن است.
ولی توجه به یک نکته در اینجا ضروری است که تعبیر به آسان بودن و سخت بودن از دریچه فکر ما است،والا برای وجودی که بینهایت است"سخت" و"آسان"هیچ تفاوتی ندارد،اصولا سخت و آسان در جایی مفهوم دارد که سخن از قدرت محدودی در میان باشد که از عهده کاری به خوبی برآید و از عهده کار دیگری به زحمت،اما هنگامی که سخن از قدرت نامحدود در میان است سخت و آسان بیمعنی میشود.
به تعبیر دیگر برداشتن عظیمترین کوههای روی زمین برای خداوند به همان اندازه آسان است که برداشتن یک پر کاه! و شاید به همین دلیل بلافاصله در ذیل آیه میفرماید:"و برای خدا است توصیف برتر در آسمان و زمین"( وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلیٰ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
چرا که هر وصف کمالی در آسمان و زمین در باره هر موجودی تصور کنید از علم قدرت و مالکیت و عظمت وجود و کرم،مصداق اتم و اکمل آن نزد خدا است،چرا که همه محدودش را دارند،و او نامحدودش،اوصاف همه عارضی است و اوصاف او ذاتی و او منبع اصلی همه کمالات است.
حتی الفاظ ما که غالبا برای بیان مقاصد روزمره ما است بیانگر اوصاف او نمیتواند باشد،همانگونه که در تعبیر"اهون"(آسانتر)نمونه آن را دیدیم.
جمله فوق همانند چیزی است که در سوره اعراف آیه 180 آمده: وَ لِلّٰهِ
الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ فَادْعُوهُ بِهٰا :"برای خدا بهترین نامها است او را با آن بخوانید" و در سوره شوری-11 آمده است لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ :"هیچ چیز در عالم همانند خدا نیست".
سرانجام در پایان آیه به عنوان تاکید یا به عنوان یک دلیل،میگوید:
"و او است عزیز و حکیم"(و هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).
عزیز است و شکست ناپذیر اما در عین قدرت نامحدودش کاری بیحساب انجام نمیدهد،و همه افعالش بر طبق حکمت است.
*** بعد از بیان قسمتی دیگر از دلائل توحید و معاد در آیات گذشته به ذکر دلیلی بر نفی شرک به صورت بیان یک مثال پرداخته،میگوید:"خداوند مثالی از خودتان برای شما زده است"( ضَرَبَ لَکُمْ مَثَلاً مِنْ أَنْفُسِکُمْ ).
و آن مثال این است که اگر بردگان و مملوکهایی در اختیار شما باشد"آیا این مملوکهایتان هرگز شریک شما در روزیهایی که به شما دادهایم میباشند"؟! ( هَلْ لَکُمْ مِنْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ مِنْ شُرَکٰاءَ فِی مٰا رَزَقْنٰاکُمْ ).
"آن چنان که هر دو با هم کاملا مساوی باشید"( فَأَنْتُمْ فِیهِ سَوٰاءٌ ).
"آن چنان که بیم داشته باشید آنها مستقلا و بدون اجازه شما در اموالتان تصرف کنند،همانگونه در مورد شرکای آزاد،در اموال یا میراث خود بیم دارید" ( تَخٰافُونَهُمْ کَخِیفَتِکُمْ أَنْفُسَکُمْ ).
یا آن چنان که شما حاضر نیستید بدون اجازه آنها دخل و تصرفی در اموالتان کنید.
وقتی در مورد بردگانتان که"ملک مجازی"شما هستند این چنین امری را نادرست و غلط میدانید،چگونه مخلوقات را که ملک حقیقی خدا هستند شریک او میپندارید؟یا پیامبرانی همچون مسیح،یا فرشتگان خدا،یا مخلوقاتی
همچون جن،و یا بتهای سنگی و چوبی را شرکاء خدا میشمرید؟این چه قضاوت زشت و دور از منطقی است؟! "مملوکهای مجازی"که به سرعت ممکن است آزاد شوند و در ردیف شما قرار گیرند(همانگونه که در اسلام این طرح ریخته شده)هرگز در حال مملوک بودن در ردیف مالک خود قرار نمیگیرند،و حق دخالت در قلمرو او ندارند، چگونه"مملوکهای حقیقی"که ذات و وجودشان متعلق به خدا است،و محال است این تعلق و وابستگی از آنها سلب شود،و هر چه دارید از او دارید،و بدون او هیچ است و پوچید،چگونه آنها را به عنوان شریک خدا انتخاب کردهاید؟ بعضی از مفسران گفتهاند که این آیه ناظر به سخنی است که مشرکان قریش به هنگام مراسم حج و گفتن"لبیک"ذکر میکردند،چرا که آنها میگفتند:
لبیک،اللهم لا شریک لک،الا شریکا هو لک،تملکه و ما ملک!که محتوای آن این بود"خداوندا تو شریکی داری که مالک او هستی و مالک املاک او"! (1).
بدیهی است این شان نزول مانند سائر شان نزولها معنای آیه را محدود نمیکند و در هر حال آیه پاسخی است به همه مشرکان،و از زندگی خود آنها که بر مدار بردگی میچرخید گرفته،و بر آنها احتجاج میکند.
تعبیر به" مٰا رَزَقْنٰاکُمْ "اشاره به این نکته است که شما نه مالک واقعی این بردگان هستید،و نه مالک واقعی اموالتان،چرا که همه از آن خدا است، اما با این حال حاضر نیستید اموال مجازی خود را به مملوکهای مجازی خود واگذار کنید و آنها را شریک خود بشمارید،در حالی که از نظر تکوینی مشکل و محالی لازم نمیآید،زیرا سخن در محور اعتباریات دور میزند.
اما تفاوت خدا با مخلوقاتش یک تفاوت تکوینی و غیر قابل تغییر است،و شریک
1) 1) تفسیر المیزان و تفسیر مجمع البیان و تفسیر نور الثقلین ذیل آیات مورد بحث.
قرار دادن آنها محال است محال.
از سوی دیگر پرستش یک موجود یا بخاطر عظمت او است،یا بخاطر سود و زیانی است که از او به انسان میرسد،اما این معبودان ساختگی نه آن دارند نه این! (1).
و در دنباله آیه برای تاکید بر دقت هر چه بیشتر بر مضمون این سؤال، میفرماید:"این گونه آیات خود را برای افرادی که تعقل میکنند تشریح میکنیم"( کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ ).
آری با ذکر مثالهای روشن از متن زندگی خود شما حقایق را بازگو میکنیم تا اندیشه خود را به کار اندازید،و لا اقل چیزی را که حتی برای خود نمیپسندید برای پروردگار جهان قائل نشوید.
*** ولی این آیات بینات و این گونه مثالهای واضح و روشن برای صاحبان اندیشه است،نه ظالمان هواپرست بی دانشی که پردههای جهل و نادانی بر قلب آنها فرو افتاده،و خرافات و تعصبات جاهلی فضای فکر آنها را تیره و تار کرده.لذا در آیه بعد میافزاید:"ظالمان از هوا و هوسهای خویش بدون علم و آگاهی پیروی میکنند و تابع هیچ منطقی نیستند"( بَلِ اتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا اهوائهم بغیر علم).
اینها را خداوند به خاطر اعمالشان در وادی ضلالت افکنده است"و چه کسی میتواند آنها را که خدا گمراه کرده است هدایت کند"؟!( فَمَنْ یَهْدِی مَنْ أَضَلَّ اللّٰهُ ).
1) 1) بعضی از مفسران برای جمله" تَخٰافُونَهُمْ کَخِیفَتِکُمْ أَنْفُسَکُمْ "به همین مناسبت تفسیر دیگری دارند که حاصلش این است این معبودان قدرتی ندارند که از آنها بترسید حتی به اندازه ترسی که از یکدیگر دارید تا چه رسد به اینکه بیشتر ترس داشته باشید(ولی تفسیری که در آغاز آیه آوردیم نزدیکتر به نظر میرسد).
تعبیر به"ظلموا"بجای"اشرکوا"اشاره به این است که"شرک"خود بزرگترین"ظلم"محسوب میشود،ظلم بر خالق از این نظر که مخلوقش را همردیف او قرار دادهاند(و میدانیم ظلم این است که چیزی را در غیر جای خود قرار دهند).
و ظلم بر خلق خدا که آنها را از راه خیر و سعادت که راه توحید است باز داشتهاند.
و ظلم بر خویشتن که تمام سرمایههای وجود خود را بر باد داده و در بیراهه سرگردان شدهاند.
ضمنا این تعبیر مقدمهای است برای جمله بعد که اگر خداوند آنها را از طریق حق گمراه ساخته به خاطر ظلمشان است،همانگونه که در سوره ابراهیم آیه 27 میخوانیم: وَ یُضِلُّ اللّٰهُ الظّٰالِمِینَ :"خداوند ظالمان را گمراه میسازد".
و مسلم است کسانی را که خدا رهایشان سازد و به خویشتن واگذار کند "برای آنها هیچ یار و یاوری نخواهد بود"( وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ ).
و به این ترتیب سرنوشت شوم این گروه را روشن میسازد،چرا چنین نباشد در حالی که آنها مرتکب بزرگترین ظلمها شدهاند،عقل و اندیشه خود را از کار انداخته و به آفتاب علم و دانش پشت کرده،و به تاریکی هوی و هوس روی آوردهاند، طبیعی است که خداوند توفیقش را از آنها سلب میکند و در ظلمتها رهایشان میسازد و هیچ یار و یاوری برای آنها باقی نمیماند.
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اَللّٰهِ اَلَّتِی فَطَرَ اَلنّٰاسَ عَلَیْهٰا لاٰ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اَللّٰهِ ذٰلِکَ اَلدِّینُ اَلْقَیِّمُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (30) مُنِیبِینَ إِلَیْهِ وَ اِتَّقُوهُ وَ أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ لاٰ تَکُونُوا مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (31) مِنَ اَلَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کٰانُوا شِیَعاً کُلُّ حِزْبٍ بِمٰا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ (32)
30-روی خود را متوجه آئین خالص پروردگار کن این فطرتی است که خداوند انسانها را بر آن آفریده دگرگونی در آفرینش خدا نیست این است دین و آئین محکم و استوار ولی اکثر مردم نمیدانند.
31-این باید در حالی باشد که شما بازگشت به سوی او کنید و از او بپرهیزید و نماز را بر پا دارید و از مشرکان نباشید.
32-از کسانی که دین خود را پراکنده ساختند و به دستهها و گروهها تقسیم شدند و(عجب اینکه)هر گروهی به آنچه نزد آنهاست(دلبسته و)خوشحالند.
تا اینجا بحثهای فراوانی پیرامون توحید و خداشناسی از طریق مشاهده نظام آفرینش و استفاده از آن برای اثبات یک مبدء علم و قدرت در ما ورای جهان طبیعت با استفاده از آیات توحیدی این سوره داشتهایم.
و به دنبال آن در نخستین آیه از آیات مورد بحث سخن از توحید فطری است یعنی همان مساله را از طریق درون و مشاهده باطنی و درک ضروری و جدایی تعقیب میکند.
میفرماید:"روی خود را متوجه آئین پاک و خالص پروردگار کن"! ( فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً ).
چرا که"این فطرتی است که خداوند انسانها را بر آن آفریده،دگرگونی در آفرینش خدا نیست"(فطرة اَللّٰهِ الَّتِی فَطَرَ النّٰاسَ عَلَیْهٰا لاٰ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ ).
"این است دین و آئین محکم و استوار"( ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ ).
"ولی اکثر مردم نمیدانند"( وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
"وجه"به معنی"صورت"است،و در اینجا منظور صورت باطنی و روی دل میباشد،بنا بر این منظور تنها توجه با صورت نیست،بلکه توجه با تمام وجود است،زیرا وجه و صورت مهمترین عضو بدن و سنبل آن است.
"اقم"از ماده"اقامه"به معنی صاف و مستقیم کردن و بر پا داشتن است.
و"حنیف"از ماده"حنف"(بر وزن کنف)به معنی تمایل از باطل به سوی حق و از کجی به راستی است،به عکس"جنف"(بر همین وزن)به معنی تمایل از راستی به گمراهی است.
بنا بر این دین حنیف یعنی دینی که از تمام کجیها و از انحرافات و خرافات و گمراهیها به سوی راستی و درستی متمایل شده است.
مجموع این جمله چنین معنی میدهد که توجه خود را دائما به سوی آئینی داشته باش که از هر گونه اعوجاج و کجی خالی است،همان آئین اسلام و همان آئین پاک و خالص خدا است (1).
آیه فوق تاکید میکند که دین حنیف و خالص خالی از هر گونه شرک دینی است که خداوند در سرشت همه انسانها آفریده است سرشتی است جاودانی و تغییر ناپذیر هر چند بسیاری از مردم توجه به این واقعیت نداشته باشند.
آیه فوق بیانگر چند حقیقت است:
1-نه تنها خداشناسی،بلکه دین و آئین بطور کلی،و در تمام ابعاد،یک امر فطری است،و باید هم چنین باشد،زیرا مطالعات توحیدی به ما میگوید میان دستگاه"تکوین"و"تشریع"هماهنگی لازم است،آنچه در شرع وارد شده حتما ریشهای در فطرت دارد و آنچه در تکوین و نهاد آدمی است مکملی برای قوانین شرع خواهد بود.
به تعبیر دیگر:"تکوین"و"تشریع"دو بازوی نیرومندند که به صورت هماهنگ در تمام زمینهها عمل میکنند،ممکن نیست در شرع دعوتی باشد که ریشه آن در اعماق فطرت آدمی نباشد،و ممکن نیست چیزی در اعماق وجود انسان باشد و شرع با آن مخالفت کند.
بدون شک شرع برای رهبری فطرت حدود و قیود و شرائطی تعیین میکند تا در مسیرهای انحرافی نیفتد،ولی هرگز با اصل خواسته فطری مبارزه نمیکند بلکه از طریق مشروع آن را هدایت خواهد کرد،و گرنه در میان تشریع و تکوین تضادی پیدا خواهد شد که با اساس توحید سازگار نیست.
به عبارت روشنتر خدا هرگز کارهای ضد و نقیض نمیکند که فرمان
1) 1) "الف و لام"در"الدین"الف و لام"عهد"است،و اشاره به همان دین و آئینی است که پیامبر اسلام(ص)مامور ابلاغ آن بوده.
تکوینیش بگوید انجام ده،و فرمان تشریعیش بگوید انجام نده!.
2-دین به صورت خالص و پاک از هر گونه آلودگی در درون جان آدمی وجود دارد،و انحرافات یک امر عارضی است،بنا بر این وظیفه پیامبران این است که این امور عارضی را زایل کنند و به فطرت اصلی انسان امکان شکوفایی دهند.
3-جمله لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ و بعد از آن جمله ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ تاکیدهای دیگری بر مساله فطری بودن دین و مذهب و عدم امکان تغییر این فطرت الهی است هر چند بسیاری از مردم بر اثر عدم رشد کافی قادر به درک این واقعیت نباشند.
توجه به این نکته نیز لازم است که"فطرت"در اصل از ماده"فطر"(بر وزن بذر)به معنی شکافتن چیزی از طول است،و در اینگونه موارد به معنی خلقت به کار میرود،گویی به هنگام آفرینش موجودات،پرده عدم شکافته میشود و آنها آشکار میگردند.
به هر حال از نخستین روزی که انسان قدم به عالم هستی میگذارد این نور الهی در درون جان او شعلهور است.
روایات متعددی که در تفسیر این آیه آمده آنچه را در بالا گفتیم تایید میکند که در بحث نکات از آن سخن خواهیم گفت،علاوه بر بحثهای دیگری که در زمینه فطری بودن توحید خواهیم داشت.
*** در آیه بعد چنین میافزاید:این توجه شما به دین حنیف خالص و فطری "در حالی است که شما بازگشت به سوی پروردگار میکنید"( مُنِیبِینَ إِلَیْهِ ).
اصل و اساس وجود شما بر توحید است و سرانجام باید به سوی همین اصل بازگردید.
"منیبین"از ماده"انابه"در اصل به معنی بازگشت مکرر است،و در اینجا منظور بازگشت به سوی خدا و بازگشت به سوی سرشت توحیدی میباشد
به این معنی که هر زمان عاملی پیدا شود که انسان را از نظر عقیده و عمل از اصل توحید منحرف سازد باید به سوی او بازگردد،و هر قدر این امر تکرار شود مانعی ندارد تا سرانجام پایههای فطرت آن چنان محکم و موانع و دوافع آن چنان سست و بی اثر گردد که بطور مداوم در جبهه توحید بایستید،و مصداق تام" فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً "گردد.
قابل توجه اینکه:"اقم وجهک"به صورت مفرد آمده،"منیبین"به صیغه جمع،این نشان میدهد که دستور اول گرچه مفرد است و مخاطب آن پیامبر ص میباشد،ولی در حقیقت همه مؤمنین و مسلمین مخاطبند.
و به دنبال دستور"انابه"و بازگشت،دستور به"تقوا"میدهد که جامع همه اوامر و نواهی الهی است،میفرماید"از خداوند بپرهیزید"( وَ اتَّقُوهُ ).
یعنی از مخالفت فرمان او.
سپس از میان تمام اوامر تکیه و تاکید بر موضوع نماز کرده،میگوید:
"و نماز را بر پا دارید"( وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ ).
چرا که نماز در تمام ابعادش مهمترین برنامه مبارزه با شرک و مؤثرترین وسیله تقویت پایههای توحید و ایمان به خدا است.
لذا از میان تمام نواهی نیز روی"شرک"تکیه میکند و میگوید:"و از مشرکان نباشید"( وَ لاٰ تَکُونُوا مِنَ الْمُشْرِکِینَ ).
چرا که شرک بزرگترین گناه و اکبر کبائر است که هر گناهی را ممکن است خداوند ببخشد اما شرک را هرگز نخواهد بخشید چنان که در آیه 48 نساء میخوانیم: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ :"خداوند شرک را نمیبخشد ولی کمتر از آن را برای هر کس بخواهد میبخشد.
پیدا است که دستورات چهارگانهای که در این آیه آمده همه تاکیدی است بر مساله توحید و آثار عملی آن،اعم از توبه و بازگشت به سوی خدا،تقوا،
اقامه نماز،و پرهیز از شرک.
*** در آخرین آیه مورد بحث یکی از نشانهها و پی آمدهای شرک را در عبارتی کوتاه و پر معنی بیان کرده،میگوید:"از مشرکان نباشید،از آنها که دین خود را پراکنده ساختند،و به دستهها و گروههای مختلفی تقسیم شدند"( مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کٰانُوا شِیَعاً ).
و عجب این که با تمام تضاد و اختلافی که داشتند"هر گروه از آئین و روش خود شاد و خوشحالند"!( کُلُّ حِزْبٍ بِمٰا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ ).
آری یکی از نشانههای شرک پراکندگی و تفرقه است،چرا که معبودهای مختلف منشا روشهای متفاوت،و سرچشمه جداییها و پراکندگیها است،به خصوص اینکه شرک همواره توأم با هوای نفس و تعصب و کبر و خودخواهی و خودپسندی و مولود آن است،لذا اتحاد و وحدت جز در سایه خداپرستی و عقل و تواضع و ایثار امکانپذیر نیست.
بنا بر این هر جا اختلاف و پراکندگی دیدیم باید بدانیم نوعی شرک حاکم است،این موضوع را به صورت نتیجه میتوان بازگو کرد که نتیجه شرک جدایی صفوف،تضاد،هدر رفتن نیروها،و سرانجام ضعف و زبونی و ناتوانی است.
و اما اینکه هر گروهی از منحرفان و مشرکان از راهی که انتخاب کردهاند خوشحالند و آن را حق میپندارند دلیلش روشن است،چرا که هوا و هوس کارش زینت کردن خواستههای دل در نظر انسان است،و این تزیین نتیجهاش دلبستگی هر چه بیشتر و خوشحالی بخاطر راهی است که برگزیده،هر چند بیراهه و گمراهی باشد.
هواپرستی هرگز به انسان اجازه نمیدهد چهره حقیقت را آن چنان که هست ببیند،و قضاوت صحیح و خالی از حب و بغضها پیدا کند.
قرآن مجید در آیه 8 سوره فاطر میگوید:فمن زین سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً :"آیا کسی که اعمال زشتش در نظرش تزیین شده و آن را زیبا میبیند (همانند کسی است که در راه حق گام برمیدارد و حقایق را آن چنان که هست میبیند و میداند).
بدون شک همانگونه که دلائل عقلی و منطقی به انسان جهت میدهد در درون جان او نیز کششها و جاذبههایی وجود دارد که گاهی آگاهانه و گاه ناخودآگاه برای او تعیین جهت میکند.
فلسفه وجودی آنها همین است که در مسائل حیاتی انسان همیشه نمیتواند به انتظار عقل و منطق بنشیند،چرا که این کار گاهی سبب تعطیل هدفهای حیاتی میشود،مثلا اگر انسان برای خوردن غذا،یا آمیزش جنسی،بخواهد از منطق "لزوم بدل ما یتحلل"و"لزوم تداوم نسل از طریق توالد و تناسل"الهام بگیرد و طبق آن حرکت کند،باید مدتها پیش از این نوع او منقرض شده باشد،ولی غریزه و جاذبه جنسی از یک سو و اشتها به تغذیه از سوی دیگر خواه ناخواه او را به سوی این هدف میکشاند،و هر قدر هدفها حیاتیتر و عمومیتر باشد این جاذبهها نیرومندتر است!.
ولی باید توجه داشت که این کششها و جاذبهها بر دو گونه است:بعضی ناآگاه است یعنی نیاز به وساطت عقل و شعور ندارد،همانگونه که حیوان بدون نیاز به تفکر به سوی غذا و جنس مخالف جذب میشود.
اما گاهی تاثیر آن به صورت آگاهانه است یعنی این جاذبه درونی در عقل و اندیشه اثر میگذارد و او را وادار به انتخاب طریق میکند.
معمولا قسم اول را"غریزه"و قسم دوم را"فطرت"مینامند(دقت کنید).
خداگرایی و خداپرستی به صورت یک فطرت در درون جان همه انسانها قرار دارد.
ممکن است بعضی در اینجا این سخن را تنها یک ادعا بدانند که از ناحیه خداپرستان جهان عنوان شده،ولی شواهد گوناگونی در دست داریم که فطری بودن"خداگرایی"بلکه مذهب را در تمام اصولش روشن میکند:
1-دوام اعتقاد مذهبی و ایمان به خدا در طول تاریخ پرماجرای بشر خود نشانهای بر فطری بودن آن است،چرا که اگر عادت بود نه جنبه عمومی و همگانی داشت،و نه دائمی و همیشگی بود،این عمومیت و جاودانگی آن دلیلی است بر- اینکه ریشه فطری دارد.
مورخان بزرگ میگویند:تا آنجا که تاریخ بشر را بررسی کردهاند،و تا آنجا که دسترسی به دوران قبل از تاریخ دارند هرگز"لادینی"را جز به صورت یک استثناء در جوامع انسانی ندیدهاند.
"ویل دورانت"مورخ معروف معاصر،میگوید:
"اگر دین را به معنی"پرستش نیروهای برتر از طبیعت"تعریف کنیم از همان ابتدای بحث باید این نکته را در نظر بگیریم که بعضی از اقوام ابتدایی ظاهرا هیچگونه دینی نداشتهاند"...سپس بعد از ذکر نمونههایی برای این موضوع،چنین ادامه میدهد:"با وجود اینها،نمونههایی که ذکر شد جزء "حالات نادر"است،و این اعتقاد کهن که"دین نمودی است که عموم افراد بشر را شامل میشود"با حقیقت وفق میدهد...".
سپس اضافه میکنند:"این قضیه در نظر فیلسوف یکی از قضایای اساسی تاریخ و روانشناسی بشمار میرود،او به این نکته قانع نمیشود که همه ادیان از
مطالب لغو و باطل آکنده است،بلکه به این مساله توجه دارد که دین از قدیم الایام با تاریخ بشر همراه بوده است"...و در پایان سخنش با این استفهام پر معنی گفتار خویش را خاتمه میدهد:"آیا منبع این تقوایی که به هیچوجه از دل انسان زدوده نمیشود در کجا قرار دارد" (1).
همان"مورخ"در تحقیقات دیگری که در زمینه وجود مذهب در دورانهای قبل از تاریخ نموده چنین میگوید:
"و اگر ما برای مذهب ریشههایی در دوران پیش از تاریخ تصور نکنیم هرگز نمیتوانیم آنها را در دوران تاریخی چنان که هست بشناسیم" (2).
کاوشهایی که پیرامون انسانهای قبل از تاریخ از طریق حفاریها،انجام شده نیز این مطالب را تایید میکند،چنان که جامعهشناس معروف"ساموئلکنیگ" در کتاب خود بنام"جامعهشناسی"تصریح میکند که:"اسلاف انسانهای امروزی (انسان نئاندرتال)حتما دارای مذهب بودهاند"،سپس برای اثبات این مطلب به آثاری که در حفاریها به دست آمده که آنها مردههای خود را با وضع مخصوصی به خاک میسپردند و اشیایی همراه آنها دفن میکردند که بیانگر اعتقاد آنها به رستاخیز بوده است،استدلال مینمایند (3).
به هر حال جدا کردن مذهب را از تاریخ بشر چیزی نیست که هیچ محققی بتواند بپذیرد.
2-مشاهدات عینی در دنیای امروز نشان میدهد با تمام تلاش و کوششی که بعضی از رژیمهای استبدادی جهان برای محو مذهب و آثار مذهبی از طرق مختلف به خرج دادهاند نتوانستهاند مذهب را از اعماق این جوامع ریشهکن سازند.
به خوبی میدانیم حزب حاکم"روسیه شوروی بیش از 60 سال است که با تبلیغات مستمر و بدون هیچگونه وقفه،و با کمک گرفتن از تمام وسائل ارتباط جمعی،سعی کرده است که مغزها و دلها را به کلی از اعتقادات مذهبی شستشو دهد،ولی اخباری که جسته گریخته از این محیط در بسته بخارج درز کرده، و اخیرا در مطبوعات خواندیم،نشان میدهد که نه تنها با آن همه تبلیغات و سختگیریها نتوانستهاند،به چنان هدفی برسند،بلکه در این اواخر جنب و جوش و کشش بیشتری نسبت به مسائل مذهبی در بعضی از جمهوریهای شوروی به چشم میخورد که سران نظام حاکم را متوحش ساخته،و این نشان میدهد که اگر یک روز فشار و اختناق برداشته شود،مذهب به سرعت جای خود را باز خواهد یافت،و این شاهد دیگری بر فطری بودن مذهب است.
3-کشفیات اخیر روانکاوان و روانشناسان در زمینه ابعاد روح انسانی شاهد دیگری بر این مدعا است،آنها میگویند:بررسی در باره ابعاد روح انسان نشان میدهد که یک بعد اصیل آن"بعد مذهبی"یا به تعبیر آنها"قدسی"و"یزدانی" است،و گاه این بعد مذهبی را سرچشمه ابعاد سهگانه دیگر یعنی بعد"راستی" (علم)و"نیکویی"و"زیبایی"دانستهاند.
آنها میگویند انگیزههای اصولی و اساسی روح آدمی به شرح زیر است:
1-"حس راستی"که سرچشمه انواع علوم و دانشها و انگیزه کنجکاوی مستمر و پیگیر در شناخت جهان هستی است.
2-"حس نیکی"که انسان را به سوی مفاهیم اخلاقی همچون عدالت و شهامت و فداکاری و مانند آن جذب میکند،حتی اگر انسان خود دارای این صفات نباشد به قهرمانان این صفات عشق میورزد،و این نشان میدهد که عشق به نیکی در ریشههای جان او نهفته است.
3-"حس زیبایی"که انسان را به سوی هنرهای اصیل،زیبائیها،ادبیات،
مسائل ذوقی جذب میکند،و گاه سرچشمه تحولهایی در زندگی فرد و جامعه میشود.
4-"حس مذهبی"یعنی ایمان به یک مبدء متعالی و پرستش و نیایش او.
در مقالهای که"کوونتایم"در این زمینه نگاشته چنین میخوانیم:
"روانشناسی به وسیله جستجو در روان ناآگاه بشر که توسط"فروید" شروع و به کمک"آدلر"و"یونگ"ادامه یافت،در اعماق روح انسان به عالم تازهای از قوای مستور و انحاء درک و معرفت وراء عقل رسیده است که ممکن است یکی از کلیدهای حل معمای"حس دینی"شود.
هر چند در این باره هنوز از اتفاق نظر دوریم،اما با این حال هم اکنون یک جریان فکری وجود دارد که روز به روز تعداد بیشتری از متفکران را از مکتبهای گوناگون به تعریفی همانند آنچه ذیلا میآوریم معتقد میسازد.
"حس دینی یکی از عناصر اولیه و ثابت و طبیعی روح انسانی است، اصلیترین و ماهویترین قسمت آن،و به هیچیک از رویدادهای دیگر قابل تطبیق نیست،بلکه...یکی از چشمههای آن از ژرفای روان ناخودآگاه فوران میکند،و نسبت به مفاهیم زیبایی و نیکی و راستی،"مفهوم دینی" یا بطور صحیحتر"مفهوم مقدس"مقوله چهارمی است که دارای همان اصالت و استقلال سه مفهوم دیگر است" (1).
و نیز در ترجمه و اقتباسی که از مقاله محققانه"تانهگی-دو-کنتن" شده چنین میخوانیم:"همانگونه که یکی از مزایای عصر حاضر است که در عالم طبیعت بعد چهارمی بنام زمان یا جایگاه کشف کنند که از سه بعد فضایی مشخص و در عین حال جامع آن سه بعد است،همچنین در این عصر به موازات سه مفهوم
1) 1) به مقاله"کوونتایم"ترجمه مهندس بیانی در کتاب"حس مذهبی یا بعد چهارم روح انسانی"مراجعه شود.
"زیبایی،و نیکویی،و راستی،مقوله چهارم قدسی یا یزدانی که در حقیقت بعد چهارم روح انسانی است دو باره کشف گردیده،در اینمقام نیز این بعد چهارم روحی از سه مفهوم دیگر مجزا است،و ممکن است منشأ تولید سه بعد دیگر بوده باشد"! (1).
4-پناه بردن انسان در شدائد و سختیها به یک نیروی مرموز ما ورای طبیعی و تقاضای حل مشکلات و فرونشستن طوفانهای سخت زندگی از درگاه او،نیز گواه دیگری بر اصالت این جاذبه درونی و الهام فطری است که به انضمام سایر شواهدی که گفتیم-میتواند ما را به وجود چنین کشش نیرومندی در درون وجودمان به سوی خدا واقف سازد.
البته ممکن است بعضی این توجه را واکنش تلقینات و تبلیغات مذهبی محیط بدانند که در تمام طول عمر تحت تاثیر آن بوده و هستیم.
ولی عمومیت این پدیده در همه انسانها و حتی در آنهایی که معمولا با مسائل مذهبی سر و کار ندارند نشان میدهد که ریشهای عمیقتر از این فرضیه دارد، ریشهای که در اعماق وجود انسان نهفته شده و نه مولود تبلیغ و تلقین است.
5-در زندگی انسان رویدادهایی دیده میشود که جز از طریق اصالت حس مذهبی قابل تفسیر نیست:انسانهایی را میبینیم که همه امکانات مادی خود را عاشقانه فدای عواطف مذهبی کرده و میکنند،و همه آنچه را که دارند،با گذشت بینظیری در پای مذهب خود ریخته و حتی جان خویش را بر سر این کار مینهند.
شهیدانی که در میدانهای جنگ برای پیشبرد اهداف الهی شربت شهادت را با شوق و عشق نوشیدهاند که نمونههای آن نه تنها در تاریخ انقلاب اسلامی به وضوح و فراوان به چشم میخورد بلکه در تاریخ اقوام و ملل دیگر نیز کم نیست
1) 1) همان مدرک چاپ دوم صفحه 39.
روشنگر این حقیقت است که حس مذهبی ریشه عمیقی در روح انسان دارد.
ممکن است ایراد شود که افرادی مانند کمونیستها که موضعگیری الحادی و ضد مذهبی خود را هرگز مکتوم نکرده و نمیکنند،و نیز کم و بیش دارای چنین فداکاریهایی در راه حفظ مکتب و اعتقادات خود هستند.
ولی با توجه به یک نکته این ایراد کاملا حل میشود و آن اینکه حتی کمونیستها که ظاهرا مذهب را به کلی نفی میکنند،و معتقدند مذهب مربوط به تاریخ گذشته است و در جامعههای کمونیستی هرگز نمیتواند جایی داشته باشد -آری همانها-بطور ناخودآگاه شکل دیگری از مذهب را پذیرا گشتهاند.
آنها به پیشوایانشان به همان-دید نگاه میکنند که بتپرستان مصری به بتهایشان،و صفهای طولانی که بسیاری روزها در کنار قبر لنین برای زیارتش تشکیل میشود دلیل دیگری بر این موضوع است.
آنها غالبا اصول مارکسیسم را همانند وحی آسمانی"خدشه ناپذیر" و"مقدس"میشمرند،و مارکس و لنین را همچون معصومانی خالی از خطا و اشتباه میپندارند،و حتی تجدید نظر در این اصول را گناه نابخشودنی میپندارند، و مخالفان را با همان تعبیر مذهبی"مرتد"خطاب میکنند،و به این ترتیب بسیاری از مفاهیم و مراسم و اعتقادات مذهبی را پذیرفتهاند منتها یک نوع تفکر مذهبی در شکل انحرافی است! ***
نه تنها در آیات قرآن که در احادیث اسلامی نیز در باره فطری بودن"معرفة اللّٰه و توحید"بحثهای قابل ملاحظهای وارد شده است که در بعضی تاکید بر"فطرت توحیدی"و در بعضی تحت عنوان"معرفت"و در بعضی دیگر"فطرت اسلامی" و بالآخره در بعضی نیز به عنوان"ولایت"آمده است.
در حدیث معتبری که محدث بزرگوار"کلینی"در"اصول کافی"آورده از هشام بن سالم چنین نقل میکند که میگوید:از امام صادق ع پرسیدم:
منظور از فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِی فَطَرَ النّٰاسَ عَلَیْهٰا چیست؟فرمود:"منظور،توحید است" (1).
و نیز در همان کتاب کافی از یکی دیگر از یاران امام صادق ع نقل شده که وقتی از امام،تفسیر آیه را مطالبه کرد،امام فرمود:هی الاسلام (2).
در حدیث مشابهی از امام باقر ع میخوانیم که در پاسخ"زراره"یکی از یاران دانشمندش که از تفسیر آیه سؤال کرده بود فرمود:
فطرهم علی المعرفة به: "خداوند سرشت آنها را بر معرفت و شناخت خود قرار داد" (3).
حدیث معروف
"کل مولود یولد علی الفطرة حتی لیکون ابواه هما اللذان یهودانه و ینصرانه" که از پیامبر گرامی اسلام ص نقل شده نیز نشان میدهد که هر نوزادی بر فطرت اسلام و دین خالی از شرک متولد میشود و رنگهایی همچون یهودیت و نصرانیت انحرافی از طریق پدر و مادر به آنها القا میشود" (4).
و بالآخره در حدیثی که آن نیز در اصول کافی از امام صادق ع نقل شده است در تفسیر همین آیه میخوانیم:
قال هی الولایة :فرمود:"منظور فطرت ولایت و پذیرش رهبری اولیای الهی است" (5).
در خطبه اول نهج البلاغه نیز از امیر مؤمنان علی ع در عبارتی کوتاه و پر معنی چنین آمده است:
فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیائه لیستادوهم میثاق فطرته و یذکروهم منسی نعمته و یحتجوا علیهم بالتبلیغ و یثیروا لهم دفائن العقول: "خداوند رسولان خود را به سوی انسانها فرستاد و انبیای
خود را یکی پس از دیگری ماموریت داد تا وفای به پیمان فطرت را از آنها مطالبه کنند،و نعمتهای فراموش شده الهی را به آنها یادآور شوند،از طریق تبلیغ بر آنان اتمام حجت نمایند،و گنجینههای اندیشهها را برای آنها فاش سازند"! طبق روایات فوق،نه تنها"معرفة اللّٰه"،که مجموع اسلام به صورت فشرده در درون سرشت انسانی نهاده شده،از توحید گرفته تا رهبری پیشوایان الهی و جانشینان راستین پیامبر و حتی فروع احکام.
بنا بر این طبق تعبیری که در نهج البلاغه آمده بود،کار پیامبران شکوفا ساختن فطرتها،و به یاد آوردن نعمتهای فراموش شده الهی،از جمله سرشت توحیدی،و استخراج گنجهای معرفت است که در درون جان و اندیشه انسانها نهفته و مستور میباشد.
جالب توجه اینکه قرآن مجید،در آیات متعددی از شدائد و مشکلات و حوادث دردناکی که در زندگی انسان روی میدهد به عنوان"زمینهساز شکوفایی حس مذهبی"یاد میکند از جمله میگوید: فَإِذٰا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذٰا هُمْ یُشْرِکُونَ :"هنگامی که بر کشتی سوار میشوند و در وسط دریا گرفتار مشکلات وحشتناک میگردند خدا را با اخلاص میخوانند،اما هنگامی که آنها را به سلامت به خشکی میرساند باز مشرک میشوند"!(عنکبوت-65).
البته در این زمینه ذیل آیات بعد در همین سوره که بی شباهت به آیه سوره عنکبوت نیست باز هم به خواست خدا سخن خواهیم گفت.
وَ إِذٰا مَسَّ اَلنّٰاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُمْ مُنِیبِینَ إِلَیْهِ ثُمَّ إِذٰا أَذٰاقَهُمْ مِنْهُ رَحْمَةً إِذٰا فَرِیقٌ مِنْهُمْ بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ (33) لِیَکْفُرُوا بِمٰا آتَیْنٰاهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (34) أَمْ أَنْزَلْنٰا عَلَیْهِمْ سُلْطٰاناً فَهُوَ یَتَکَلَّمُ بِمٰا کٰانُوا بِهِ یُشْرِکُونَ (35) وَ إِذٰا أَذَقْنَا اَلنّٰاسَ رَحْمَةً فَرِحُوا بِهٰا وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ إِذٰا هُمْ یَقْنَطُونَ (36)
33-هنگامی که ضرر و ناراحتی به مردم برسد پروردگار خود را میخوانند و به سوی او باز میگردند اما هنگامی که رحمتی از خودش به آنها بچشاند گروهی از آنان نسبت به پروردگارشان مشرک میشوند.
34-(بگذار)نعمتهایی را که ما به آنها دادهایم کفران کنند و(از نعمتهای زودگذر دنیا هر چه میتوانید)بهره گیرید اما به زودی خواهید دانست(که نتیجه کفران و کامجوئیهای بیحساب شما چه بوده است).
35-آیا ما دلیل محکمی برای آنها نازل کردیم که از شرک آنها سخن میگوید و آن را موجه میشمارد؟ 36-و هنگامی که رحمتی به مردم بچشانیم خوشحال میشوند و هر گاه رنج و مصیبتی به خاطر اعمالی که انجام دادهاند به آنها رسد ناگهان مایوس میشوند.
نخستین آیه مورد بحث در حقیقت استدلال و تاکیدی است بر بحث گذشته در زمینه فطری بودن توحید و شکوفا شدن این نور الهی در شدائد و سختیها.
میفرماید:"هنگامی که مختصر ضرری به انسانها برسد پروردگارشان را میخوانند،و به سوی او انابه میکنند"( وَ إِذٰا مَسَّ النّٰاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُمْ مُنِیبِینَ إِلَیْهِ ).
ولی آن چنان کمظرفیت و کوتاه فکر و اسیر تعصب و تقلید کورکورانه از نیاکان مشرک خود هستند که"به مجرد اینکه حوادث سخت بر طرف میشود و نسیم آرامش میوزد و خداوند رحمتی از سوی خودش به آنها میچشاند گروهی از آنان نسبت به پروردگارشان مشرک میشوند"( ثُمَّ إِذٰا أَذٰاقَهُمْ مِنْهُ رَحْمَةً إِذٰا فَرِیقٌ مِنْهُمْ بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ ).
تعبیر به مَسَّ النّٰاسَ ضُرٌّ اشاره به مختصر ناراحتی است.
همانگونه که تعبیر أَذٰاقَهُمْ مِنْهُ رَحْمَةً (رحمتی از سوی خود به آنها میچشاند)اشاره به رسیدن به مختصر نعمت است،زیرا تعبیر چشیدن در اینگونه موارد در امور کم و جزئی اطلاق میشود مخصوصا با ذکر کلمه"ضر"و"رحمة" به صورت نکره.
یعنی گروهی چنانند که با مختصر مشکلی به سراغ"اللّٰه"میروند و پردهها از روی فطرت توحیدیشان به کنار میرود،اما با مختصر نعمتی به کلی تغییر مسیر داده و مست و غافل میشوند،و همه چیز را به دست فراموشی میسپارند.
البته در مورد اول به صورت کلی میگوید همه مردم چنین هستند که در مشکلات به یاد خدا میافتند زیرا وجود فطرت توحیدی همگانی است.
اما در مورد دوم،یعنی نعمت،تنها از گروهی یاد میکند که راه شرک را
میپویند،چرا که گروهی از بندگان خدا هم در مشکلات به یاد او هستند و هم در نعمتها،هرگز تغییرات زندگی آنها را از یاد حق غافل نمیکند.
تکیه روی منیبین الیه با توجه به مفهومی که برای"انابه"سابقا ذکر کردیم که"انابه"از ماده"نوب"به معنی بازگشت مکرر به چیزی است اشاره لطیفی به این معنی میباشد که پایه و اساس در فطرت انسان توحید و خدا پرستی است و شرک امر عارضی است که وقتی از آن قطع امید میکند خواه ناخواه به سوی ایمان و توحید بازمیگردد.
جالب اینکه"رحمت"در آیه فوق از ناحیه خدا شمرده شده اما"ضر" و ناراحتی اسناد به او داده نشده است،زیرا بسیاری از گرفتاریها و مشکلات ما نتیجه اعمال و گناهان خود ما است،اما رحمتها همه به خدا باز میگردد،خواه به طور مستقیم یا غیر مستقیم.
کلمه"ربهم"که دو بار در آیه ذکر شده تاکیدی است بر اینکه انسان ربوبیت و تدبیر الهی را بر وجود خویش احساس میکند اگر تعلیمات غلط او را به سوی شرک سوق ندهد.
ذکر این نکته نیز لازم است که ضمیر در"منه"به خدا بازمیگردد و تاکیدی است بر این حقیقت که تمام نعمتها از ناحیه او است،بسیاری از مفسران مانند نویسندگان المیزان و تبیان و ابو الفتوح رازی همین معنی را اختیار کردهاند هر چند بعضی دیگر مانند فخر رازی این ضمیر را به"ضر"بازگردانده و آیه را چنین معنی کردهاند:"هنگامی که خداوند رحمتی بعد از مضرت و ناراحتی به آنها میرساند گروهی مشرک میشوند"(بنا بر این"من"در اینجا به معنی بدلیت است).
ولی روشن است که تفسیر اول با ظاهر آیه سازگارتر میباشد.
در آیه بعد به عنوان تهدید به این افراد کمظرفیت مشرک که به هنگام نیل به نعمتها خدا را به دست فراموشی میسپارند میگوید:"بگذار نعمتهایی را که ما به آنها دادهایم کفران کنند"و هر کار از دستشان ساخته است انجام دهند ( لِیَکْفُرُوا بِمٰا آتَیْنٰاهُمْ ).
"و تا میتوانید از این نعمتهای زودگذر دنیا بهره گیرید"( فَتَمَتَّعُوا ).
"اما به زودی نتیجه شوم اعمال خویش را خواهید دانست"( فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ ) (1).
گرچه مخاطب،مشرکانند،ولی بعید نیست آیه مفهوم وسیعی داشته باشد که تمام کسانی را که به هنگام رو آوردن نعمتها خدا را فراموش کرده و تنها به تمتع و بهرهگیری از این نعم پرداخته،و بخشنده نعمتها را از یاد میبرند، شامل گردد.
بدیهی است به کار بردن صیغه امر در اینجا به عنوان تهدید است.
*** در آیه بعد برای محکوم ساختن این گروه مشرک،سخن را در قالب استفهام آمیخته با توبیخ در آورده،میگوید:"آیا ما دلیل محکمی بر آنها نازل کردیم دلیلی که از شرک آنها سخن میگوید و خبر میدهد"؟!( أَمْ أَنْزَلْنٰا عَلَیْهِمْ سُلْطٰاناً فَهُوَ یَتَکَلَّمُ بِمٰا کٰانُوا بِهِ یُشْرِکُونَ ).
"ام"در اینجا برای استفهام است،و استفهام جنبه انکاری و توبیخ را دارد
1) 1) لام در جمله لیکفروا لام امر است و این امر به عنوان تهدید میباشد و جمله تمتعوا نیز امر دیگری است که آنهم جنبه تهدید دارد،هر چند اولی به صورت امر غائب و دومی به صورت امر حاضر است گویی در آغاز آنها را غائب فرض کرده و سپس برای شدت بخشیدن در تهدید،آنها را مواجه قرار میدهد و مخاطب میسازد ولی بعضی از مفسران لام را لام عاقبت دانستهاند یعنی سرانجام کار آنها کفران به نعمتهای الهی شد،ولی معنی اول با ذیل آیه سازگارتر است.
یعنی پیروی از این راه و رسم یا باید به خاطر ندای فطرت باشد،یا حکم عقل، یا فرمان خدا،اما و جدان و فطرت آنها که در شدائد و سختیها آشکار میشود فریاد توحید میکشد،عقل نیز میگوید باید به سراغ کسی رفت که"واهب النعم" است.
باقی میماند حکم خدا که در این آیه مورد نفی قرار گرفته که ما هرگز چنین دستوری به آنها ندادهایم،بنا بر این آنها در این اعتقاد خود به هیچ اصل قابل قبولی متکی نیستند.
"سلطان"به معنی چیزی است که مایه سلطه و پیروزی میگردد و در اینجا به معنی دلیل محکم و قانع کننده است.
تعبیر به"یتکلم"(سخن میگوید)یک نوع تعبیر مجازی است که به هنگام روشن بودن یک دلیل تعبیر میکنیم:"این دلیلی است گویا که با انسان حرف میزند".
بعضی از مفسران احتمال دادهاند که"سلطان"در اینجا به معنی فرشتهای است صاحب قدرت که در این صورت تکلم به معنی حقیقی خواهد بود،یعنی ما فرشتهای که پیامآور شرک باشد برای آنها نفرستادیم تا با آنها در این زمینه سخن گوید.
ولی این تفسیر روشنتر است.
*** بالآخره آخرین آیه مورد بحث که ترسیم دیگری از طرز فکر و روحیه این جاهلان کمظرفیت است چنین میگوید:"هنگامی که رحمتی به مردم بچشانیم خوشحال و مغرور میشوند،و هر گاه بلا و رنج و دردی به خاطر اعمالی که انجام دادهاند به آنها برسد ناگهان مایوس و نومید میگردند"( وَ إِذٰا أَذَقْنَا النّٰاسَ رَحْمَةً فَرِحُوا بِهٰا وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ إِذٰا هُمْ یَقْنَطُونَ ).
ولی در حالی که مؤمنان راستین کسانی هستند نه به هنگام نعمت گرفتار غرور و غفلت میشوند و نه به هنگام مصیبت،گرفتار یاس و نومیدی،نعمت را از خدا میدانند و شکر به درگاه او میبرند،و مصیبت را آزمون و امتحان،و یا نتیجه اعمال خویش محسوب میدارند و صبر میکنند و رو به درگاه او میآورند.
در حالی که افراد بی ایمان در میان"غرور"و"یاس"دست و پا میزنند افراد با ایمان در میان"شکر"و"صبر"قرار دارند.
ضمنا از این آیه به خوبی استفاده میشود که لا اقل،بخشی از مصائب و گرفتاریهایی که دامان انسان را میگیرد نتیجه اعمال و گناهان او است،خدا میخواهد به این وسیله به آنها هشدار دهد و آنان را پاک کرده و به سوی خود آورد.
این نکته نیز لازم به یادآوری است که جمله"فرحوا بها"در اینجا تنها به معنی خوشحال شدن به نعمت نیست،بلکه منظور شادی توأم با غرور و یک نوع مستی و بیخبری است همان حالتی که به افراد کم مایه به هنگامی که به نوایی میرسند دست میدهد و گرنه شادی توأم با شکر و توجه به خدا نه تنها بد نیست بلکه به آن دستور داده شده است قُلْ بِفَضْلِ اللّٰهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذٰلِکَ فَلْیَفْرَحُوا (یونس-58).
تعبیر به بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ که معاصی را به دستها نسبت میدهد به خاطر این است که بیشترین اعمال انسان به کمک دست او انجام میشود،هر چند گناهانی با قلب یا با چشم و زبان نیز صورت میگیرد،اما فزونی اعمال دست موجب این تعبیر شده است.
در اینجا سؤالی پیش میآید که آیا این آیه با آیه سی و سوم همین سوره (دو آیه قبل)تضاد ندارد؟!،چون در این آیه سخن از یاس آنها به هنگام مصائب است،در حالی که آیه گذشته از توجه آنها به خدا به هنگام بروز مشکلات و شدائد سخن میگوید،خلاصه،آن یکی سخن از امیدواری میگوید و این
سخن از یاس؟ اما با توجه به یک نکته،پاسخ این سؤال را روشن میسازد و آن اینکه:
در آیه گذشته بحث از مساله"ضر"یعنی حوادث زیانبار مانند طوفانها و زلزلهها و شدائد دیگر در میان بود که عموم مردم-اعم از موحد و مشرک- در این حال به یاد خدا میافتند و این یکی از نشانههای فطرت توحیدی است.
اما در آیه مورد بحث،سخن از بازتابهای معاصی انسان است و یاس ناشی از آن،زیرا بعضی از افراد چنانند که اگر عمل نیکی انجام دهند مغرور میشوند و خود را مصون از عذاب الهی میشمرند،و هنگامی که کار بدی انجام دهند و عکس العملش دامن آنها را بگیرد،یاس از رحمت خدا سراسر وجودشان را احاطه میکند،هم آن"عجب"و غرور مذموم است و هم این"یاس و نومیدی"از رحمت خدا.
بنا بر این هر یک از دو آیه مطلبی را مطرح کرده که از دیگری جدا است.
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ یَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (37) فَآتِ ذَا اَلْقُرْبیٰ حَقَّهُ وَ اَلْمِسْکِینَ وَ اِبْنَ اَلسَّبِیلِ ذٰلِکَ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یُرِیدُونَ وَجْهَ اَللّٰهِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (38) وَ مٰا آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فِی أَمْوٰالِ اَلنّٰاسِ فَلاٰ یَرْبُوا عِنْدَ اَللّٰهِ وَ مٰا آتَیْتُمْ مِنْ زَکٰاةٍ تُرِیدُونَ وَجْهَ اَللّٰهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُضْعِفُونَ (39) اَللّٰهُ اَلَّذِی خَلَقَکُمْ ثُمَّ رَزَقَکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ هَلْ مِنْ شُرَکٰائِکُمْ مَنْ یَفْعَلُ مِنْ ذٰلِکُمْ مِنْ شَیْءٍ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (40)
37-آیا ندیدند که خداوند روزی را برای هر کس بخواهد گسترده یا تنگ میسازد در این نشانههایی است برای جمعیتی که ایمان میآورند.
38-چون چنین است حق نزدیکان و مسکینان و ابن سبیل را ادا کن این برای آنها که رضای خدا را میطلبند بهتر است و چنین کسانی رستگارانند.
39-آنچه را به عنوان ربا میپردازید تا در اموال مردم فزونی یابد نزد خدا فزونی نخواهد یافت و آنچه را به عنوان زکات میپردازید و تنها رضای خدا را میطلبید کسانی که چنین میکنند دارای پاداش مضاعفند.
40-خداوند همان کسی است که شما را آفرید سپس روزی داد بعد میمیراند سپس زنده میکند آیا هیچیک از شریکانی که برای خدا ساختهاید چیزی از این کارها را میتوانند انجام دهند منزه است او و برتر است از آنچه شریک برای او قرار میدهند.
نخستین آیه مورد بحث هم چنان از"توحید ربوبیت"سخن میگوید، و به تناسب بحثی که در آیات گذشته آمده بود که بعضی از کمظرفیتان با روی آوردن نعمت،مغرور و با مواجه شدن بلا،مایوس میشوند،چنین میفرماید:
"آیا آنها نمیدانند که خداوند روزی را برای هر کس بخواهد گسترده و برای هر کس بخواهد تنگ میسازد"( أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللّٰهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ ).
نه ظهور نعمتها باید مایه غرور و فراموشکاری و طغیان شود،و نه پشت کردن آن مایه یاس و نومیدی که وسعت و ضیق روزی به دست خدا است،گاهی مصلحت را در اول میبیند و گاه در دوم.
درست است که عالم،عالم اسباب است و آنها که تلاشگرند و سختکوشند معمولا بهره بیشتری از روزیها دارند و آنها که تنبلند و سست و کم تلاش،بهره کمتری،ولی در عین حال این یک قاعده کلی و همیشگی نیست،چرا که گاه افراد بسیار جدی و لایقی را میبینیم که هر چه میدوند به جایی نمیرسند،و به عکس گاه افراد کم دست و پا را مشاهده میکنیم که درهای روزی از هر سو به روی آنها گشوده است!.
این استثناها گویا برای این است که خداوند نشان دهد با تمام تاثیری که در عالم اسباب آفریده،نباید در عالم اسباب گم شوند،و نباید فراموش کنند که در پشت این دستگاه،دست نیرومند دیگری است که آن را میگرداند.
گاه چنان سخت میگیرد که هر چه انسان میکوشد و به هر دری میزند، همه درها را به روی خود بسته میبیند،و گاه آن چنان آسان میگیرد که هنوز به سراغ دری نیامده در برابر او باز میشود!.
این امر که در زندگی خود کم و بیش با نمونههای آن روبرو بودهایم علاوه بر اینکه با غرور نعمت و یاس ناشی از فقر مبارزه میکند،دلیلی است بر اینکه در ما ورای اراده و خواست ما دست نیرومند دیگری در کار است.
لذا در پایان آیه میگوید:"در این نشانههایی است از قدرت و عظمت خدا برای قومی که ایمان میآورند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ).
بعضی از مفسران سخنی به این مضمون نقل کردهاند که از عالمی پرسیدند:
ما الدلیل علی ان للعالم صانعا واحدا؟:"چه دلیلی داریم که عالم را خالقی یکتا است"؟گفت:به سه دلیل:ذل اللبیب،و فقر الادیب،و سقم الطبیب!:"عقب ماندگی افراد هوشیار،و تنگدستی افراد هنرمند و سخنور،و بیماری طبیبان"! (1).
آری وجود این استثناها نشانه این است که کار به دست دیگری است، چنان که در حدیث معروفی از علی ع میخوانیم:
عرفت اللّٰه سبحانه بفسخ الغرائم و حل العقود و نقض الهمم: "من خداوند سبحان را از آنجا شناختم که (گاه)تصمیمهای محکم،فسخ میشود و گاه گرهها گشوده و ارادههای قوی نقض میگردد و ناکام میماند" (2).
و از آنجا که هر نعمت و موهبتی،وظائف و مسئولیتهایی را همراه میآورد، در آیه بعد روی سخن را به پیامبر ص کرده،میگوید:"چون چنین است حق بستگان و نزدیکان را ادا کن،و همچنین مسکینان و در راه ماندگان را" ( فَآتِ ذَا الْقُرْبیٰ حَقَّهُ وَ الْمِسْکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ ).
به هنگام وسعت روزی فکر نکن آنچه داری از آن تو است،بلکه دیگران نیز در اموال تو حق دارند،از جمله خویشاوندان و افراد مستمندی که از شدت فقر زمینگیر شدهاند،و همچنین افراد آبرومندی که دور از وطن بر اثر حوادثی در راه ماندهاند و محتاجند.
تعبیر به"حقه"بیانگر این واقعیت است که آنها در اموال انسان شریکند و اگر چیزی انسان میپردازد حق خود آنها را ادا میکند و منتی بر گردن آنان ندارد.
جمعی از مفسران،مخاطب را در این آیه منحصرا پیامبر گرامی اسلام ص دانستهاند و"ذی القربی"را خویشاوندان او،در روایت معروفی از"ابو سعید خدری"و غیر او چنین نقل شده:"هنگامی که آیه فوق نازل شد پیغمبر گرامی اسلام ص فدک را به فاطمه بخشید و تسلیم وی نمود"(لما نزلت هذه الایة علی النبی(ص)أعطی فاطمه فدکا و سلمه إلیها) (1).
عین این مضمون از امام باقر ع و امام صادق ع نقل شده است (2).
این معنی در روایت بسیار مشروحی ضمن بیان گفتگوی بانوی اسلام فاطمه زهراء ع با ابو بکر از امام صادق ع آمده است (3).
ولی جمعی دیگر از مفسران خطاب را در این آیه عام گرفتهاند و شامل پیامبر ص و غیر او میدانند،طبق این تفسیر همه مردم موظفند که حق
خویشاوندان و ذی القربی خود را فراموش نکنند.
البته این دو تفسیر منافاتی با هم ندارد و قابل جمع است،به این ترتیب که مفهوم آیه مفهوم گستردهای است و پیامبر و خویشاوندان او مخصوصا فاطمه زهرا ع مصداق اتم آن است.
و از اینجا روشن میشود که هیچیک از تفاسیر فوق با مکی بودن این سوره منافات ندارد چرا که مفهوم آیه یک مفهوم جامعی است که هم در مکه میبایست به آن عمل شود و هم در مدینه و حتی اعطای"فدک"به"فاطمه" ع بر اساس این آیه کاملا قابل قبول است.
تنها چیزی که در اینجا باقی میماند جمله"لما نزلت هذه الایة..."در روایت ابو سعید خدری است که ظاهرش این است اعطای فدک بعد از نزول آیه بوده است،ولی اگر"لما"را در اینجا به معنی علت بگیریم نه به معنی زمان خاص، این مشکل نیز حل میشود،و مفهوم روایت این خواهد بود که پیامبر ص به خاطر این دستور الهی فدک را به فاطمه عطا کرد،به علاوه گاه آیاتی از قرآن دو بار نازل شده است.
اما اینکه چرا از میان همه افراد نیازمند و صاحب حق تنها این سه گروه ذکر شدهاند ممکن است به خاطر اهمیت آنها باشد،زیرا حق خویشاوندان از هر حقی بالاتر است،و در میان محرومان و نیازمندان،مساکین و واماندگان در راه از همه نیازمندترند.
و یا به خاطر نکتهای است که فخر رازی در اینجا آورده،او میگوید:
"اصناف هشتگانهای که میبایست زکات به آنها پرداخت در صورت وجوب زکات است،ولی سه گروهی که در آیه ذکر شدهاند حتی در صورت تعلق نگرفتن زکات نیز کمک به آنها لازم است،چرا که بعضی از خویشاوندان واجب النفقه انسانند و مسکین فقیر محرومی است که اگر به او کمک نشود چه بسا جانش به خطر بیفتد
و همچنین"ابن السبیل"ممکن است در شرائطی باشد که با نرسیدن کمک تلف شود،ترتیبی که در ذکر این سه گروه در آیه رعایت شده نیز متناسب با ترتیب اهمیت آنها است" (1).
به هر حال در پایان آیه برای تشویق نیکوکاران،و ضمنا بیان شرط قبولی انفاق میفرماید:"این کار برای کسانی که تنها رضای خدا را میطلبند بهتر است" ( ذٰلِکَ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یُرِیدُونَ وَجْهَ اللّٰهِ ).
"و کسانی که چنین کار نیکی را انجام میدهند رستگارانند"( وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ).
آنها هم در این جهان رستگار خواهند شد،چرا که انفاق برکات عجیبی در همین زندگی همراه خود میآورد،و هم در جهان دیگر که انفاق یکی از سنگینترین اعمال در ترازوی سنجش الهی است. با توجه به اینکه"وجه اللّٰه"به معنی صورت جسمانی خداوند نیست که او صورت جسمانی ندارد،بلکه به معنی ذات پاک پروردگار است،این آیه نشان میدهد که تنها مساله انفاق و پرداختن حق خویشاوندان و دیگر صاحبان حقوق کافی نیست،مهم آن است که با اخلاص و نیت پاک و خالی از هر گونه ریا و خود- نمایی و منت و تحقیر و انتظار پاداش توأم باشد.
ذکر این نکته نیز لازم است که بر خلاف گفته بعضی از مفسران که تصریح کردهاند انفاق به خاطر رسیدن به بهشت مصداق"وجه اللّٰه"نیست تمام کارهایی که انسان انجام میدهد و نوعی ارتباط با خدا دارد خواه برای رضای او،یا رسیدن به پاداش او،یا نجات از کیفر او باشد،همه مصداق"وجه اللّٰه"است،هر چند مرحله عالی و کامل آن است که جز عبودیت و اطاعت او را در نظر نگیرد.
1) 1) ذیل آیات مورد بحث.
در آیه بعد به تناسب بحثی که از انفاق خالص در میان بود به دو نمونه از انفاقها که یکی برای خدا است،و دیگری به منظور رسیدن به مال دنیا است اشاره کرده،میفرماید:"آنچه را به منظور جلب افزایش میپردازید تا در اموال مردم فزونی گیرد،نزد خدا فزونی نخواهد یافت،و آنچه را به عنوان زکات میپردازید و تنها رضای خدا را میطلبید چنین کسانی دارای پاداش مضاعفند" ( وَ مٰا آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فِی أَمْوٰالِ النّٰاسِ فَلاٰ یَرْبُوا عِنْدَ اللّٰهِ وَ مٰا آتَیْتُمْ مِنْ زَکٰاةٍ تُرِیدُونَ وَجْهَ اللّٰهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ ).
مفهوم جمله دوم یعنی دادن زکات و انفاق کردن در راه خدا که موجب اجر و پاداش فراوان میباشد روشن است،ولی در مورد جمله اول با توجه به اینکه ربا در اصل به معنی افزایش است،تفسیرهای گوناگونی گفتهاند.
نخستین تفسیر که از همه روشنتر و با مفهوم آیه سازگارتر،و هماهنگ با روایاتی است که از اهل بیت ع رسیده،این است که منظور هدایایی است که بعضی از افراد برای دیگران-مخصوصا صاحبان مال و ثروت-میبرند،به این منظور که پاداشی بیشتر و بهتر از آنها دریافت دارند.
بدیهی است در این گونه هدایا نه استحقاق طرف در نظر گرفته میشود، و نه شایستگیها و اولویتها،بلکه تمام توجه به این است که این هدیه به جایی داده شود که بتواند مبلغ بیشتری را صید کند!،و طبیعی است اینچنین هدایا که جنبه اخلاص در آن نیست از نظر اخلاقی و معنوی فاقد ارزش میباشد.
بنا بر این مراد از ربا،در این آیه همان"هدیه و عطیه"است و منظور از جمله" لِیَرْبُوَا فِی أَمْوٰالِ النّٰاسِ "گرفتن پاداش بیشتر از مردم است.
بدون شک گرفتن چنین پاداشی حرام نیست،چون شرط و قراردادی در کار نبوده،ولی فاقد ارزش معنوی و اخلاقی است،و لذا در روایات متعددی که از امام صادق ع در منابع معروف حدیث آمده است از آن به"ربای حلال"تعبیر
شده است،در مقابل"ربای حرام"که در آن شرط و قراردادی گذارده میشود.
در حدیثی که در کتاب"تهذیب الاحکام"از امام صادق ع در تفسیر آیه فوق نقل شده چنین میخوانیم:
هو هدیتک الی الرجل تطلب منه الثواب افضل منها فذلک ربی یؤکل: "منظور هدیهای است که به دیگری میپردازی و هدفت این است که بیشتر از آن پاداش دهد این ربای حلال است".
در حدیث دیگری از همان امام ع میخوانیم:
الربا ربائان احدهما حلال،و الآخر حرام فاما الحلال فهو ان یقرض الرجل اخاه قرضا یرید ان یزیده و یعوضه باکثر مما یاخذه بلا شرط بینهما،فان اعطاه اکثر مما اخذه علی غیر شرط بینهما فهو مباح له و لیس له عند اللّٰه ثواب فیما اقرضه،و هو قوله فَلاٰ یَرْبُوا عِنْدَ اللّٰهِ ،و اما الحرام فالرجل یقرض قرضا و یشترط ان یرد اکثر مما اخذه فهذا هو الحرام:
"ربا بر دو گونه است:یکی حلال و دیگری حرام،اما ربای حلال آن است که انسان به برادر مسلمانش قرضی دهد به این امید که او به هنگام باز پس دادن چیزی بر آن بیفزاید بیآنکه شرطی در میان این دو باشد،در این صورت اگر شخص وام گیرنده چیزی بیشتر به او بدهد-بی آنکه شرط کرده باشد-این افزایش برای او حلال است،ولی ثوابی از قرض دادن خود نخواهد برد،و این همان است که قرآن در جمله" فَلاٰ یَرْبُوا عِنْدَ اللّٰهِ "بیان کرده،اما ربای حرام آن است که انسان قرضی به دیگری بدهد و شرط کند که بیش از آنچه وام گرفته به او باز پس گرداند این ربای حرام است" (1).
تفسیر دیگری که برای آیه ذکر کردهاند این است که منظور ربای حرام است و در حقیقت طبق این تفسیر،قرآن میخواهد ربا را با انفاقهای خالصانه مقایسه کند و بگوید ربا گرچه ظاهرا افزایش مال است،اما نزد پروردگار افزایش
1) 1) تفسیر نور الثقلین ج 4 صفحه 191.
نیست،افزایش واقعی در انفاق فی سبیل اللّٰه است.
و بر این اساس،آیه را مقدمهای میدانند بر مساله تحریم ربا که نخست قبل از هجرت پیامبر ص به صورت یک اندرز اخلاقی بیان شد،و بعد از هجرت در سه سوره دیگر قرآن(سوره بقره و آل عمران و نساء)تحریم آن به صورت تدریجی پیاده گشت(و ما نیز بر همین اساس در جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 270 اشارهای داشتیم).
البته میان این دو معنی تضادی نیست،و میتوان آیه را به معنی وسیعی تفسیر کرد که هم"ربای حلال"و هم"ربای حرام"در آن جمع باشد و هر دو در برابر انفاق فی سبیل اللّٰه قرار گیرد،اما تعبیرات آیه با تفسیر اول سازگارتر است.
زیرا ظاهر آیه این است که در اینجا عملی انجام شده که ثوابی ندارد و مباح است چون میگوید:این کار در نزد خدا افزایشی نمیآورد،و این تناسب با ربای حلال دارد که نه ثواب دارد و نه گناهی،ولی چیزی نیست که موجب خشم و غضب پروردگار گردد،و گفتیم روایات اسلامی نیز ناظر به آن است.
ذکر این نکته نیز لازم است که"مضعفون"که صیغه اسم فاعل است در اینجا به معنی مضاعف کننده نیست،بلکه به معنی صاحب پاداش مضاعف است، زیرا اسم فاعل در لغت عرب گاه به معنی صاحب چیزی میآید مانند"موسر" یعنی"صاحب مال فراوان".
این موضوع را نیز نباید از نظر دور داشت که"ضعف"و"مضاعف" در لغت عرب به معنی دو چندان نیست،بلکه دو برابر و چندین برابر را شامل میشود و حد اقل در مورد آیه،ده برابر است(چنان که قرآن میگوید: مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا -انعام-160).
و در مورد قرض به هیجده برابر میرسد،چنان که در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
علی باب الجنة مکتوب القرض بثمانیة عشر و الصدقة بعشر:
"بر در بهشت نوشته شده است که پاداش قرض هیجده برابر و صدقه ده برابر است" (1).
و در مورد انفاق فی سبیل اللّٰه گاه به هفتصد برابر و بیشتر میرسد چنان که در آیه 261 سوره بقره آمده است.
*** در آخرین آیه مورد بحث بار دیگر به مساله مبدء و معاد که موضوع اساسی در بسیاری از آیات این سوره بود باز میگردد،و خدا را با چهار وصف،توصیف میکند تا هم اشارهای به توحید و مبارزه با شرک باشد،و هم دلیلی بر معاد، میفرماید:"خداوند همان کسی است که شما را آفرید،سپس روزی داد،بعد میمیراند و بعد زنده میکند"( اَللّٰهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ ثُمَّ رَزَقَکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ ).
"آیا هیچیک از شریکانی که شما برای خدا ساختهاید توانایی بر چیزی از این کارها دارد"؟( هَلْ مِنْ شُرَکٰائِکُمْ مَنْ یَفْعَلُ مِنْ ذٰلِکُمْ مِنْ شَیْءٍ ).
"منزه است خدا،و برتر است از آنچه آنها شریک برای او قرار میدهند" ( سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ ).
مسلم است هیچیک از مشرکان،معتقد نبودند که آفرینش به وسیله بتها صورت گرفته،یا اینکه روزی آنها به دست بتها است،و یا پایان عمرشان،چرا که آنها این معبودان ساختگی را واسطه میان خود و خدا و شفیعانی میپنداشتند نه خالق آسمان و زمین و روزی دهنده،بنا بر این پاسخ این سؤالات منفی است و استفهام،استفهام انکاری میباشد.
مطلب دیگری که در اینجا مورد سؤال قرار میگیرد این است که آنها معمولا معتقد به حیات بعد از مرگ نبودند،چگونه قرآن در آخرین توصیف
1) 1) نور الثقلین جلد 4 صفحه 190.
پروردگار روی آن تکیه میکند؟.
این تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد که مساله معاد و حیات پس از مرگ -همانگونه که در بحثهای معاد گفتهایم-جنبه فطری دارد،و قرآن در اینجا نه بر معتقدات آنها که بر فطرت آنها تکیه میکند.
بعلاوه گاه میشود که یک گوینده توانا هنگامی که با کسی روبرو میشود که مطلبی را منکر است آن را همراه با حقایق دیگری که مورد قبول او است ذکر میکند و قاطعانه روی آن تکیه مینماید تا اثر خود را ببخشد،و او را از مرکب انکار پائین آورد.
از همه اینها گذشته میان قدرت خدا بر زندگی نخستین،و زندگی بعد از مرگ رابطه ناگسستنی است،و با توجه به این رابطه منطقی هر دو در یک عبارت آمده است.
به هر حال قرآن میگوید وقتی تمام این امور(خلقت و روزی و مرگ و حیات)به دست او است عبادت و پرستش هم باید منحصر به او باشد،و با جمله سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ این حقیقت را بازگو میکند که آنها مقام پروردگار را فوق العاده پائین آوردند که در کنار بتها و معبودان ساختگی قرار میدهند.
ظَهَرَ اَلْفَسٰادُ فِی اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ بِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِی اَلنّٰاسِ لِیُذِیقَهُمْ بَعْضَ اَلَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (41) قُلْ سِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلُ کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُشْرِکِینَ (42) فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ اَلْقَیِّمِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لاٰ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اَللّٰهِ یَوْمَئِذٍ یَصَّدَّعُونَ (43) مَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً فَلِأَنْفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ (44) لِیَجْزِیَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ اَلْکٰافِرِینَ (45)
41-فساد در خشکی و دریا به خاطر کارهایی که مردم انجام دادهاند آشکار شده،خدا میخواهد نتیجه بعضی از اعمال آنها را به آنها بچشاند شاید(به سوی حق) بازگردند.
42-بگو در زمین سیر کنید و بنگرید عاقبت کسانی که قبل از شما بودند چگونه بود؟بیشتر آنها مشرک بودند.
43-روی خود را به سوی آئین مستقیم و پایدار کن،پیش از آنکه روزی فرا رسد که هیچکس قدرت ندارد آن را از خدا بازگرداند،در آن روز مردم به گروههایی تقسیم میشوند.
44-هر کس کافر شود کفرش بر زیان خود او است و آنها که عمل صالح انجام دهند(پاداش الهی را)به سود خودشان آماده میسازند.
45-این برای آنست که خداوند کسانی را که ایمان آورده و عمل صالح انجام دادهاند از فضلش پاداش دهد،او کافران را دوست ندارد.
سرچشمه فساد،اعمال خود مردم است!
در آیات گذشته،سخن از شرک در میان بود و میدانیم ریشه اصلی تمام مفاسد فراموش کردن اصل توحید و روی آوردن به شرک است،لذا در آیات مورد بحث نخست سخن از ظهور فساد در زمین به خاطر اعمال مردم به میان آورده، میگوید:"فساد در خشکی و دریا به خاطر کارهایی که مردم انجام دادهاند آشکار شده"( ظَهَرَ الْفَسٰادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِی النّٰاسِ ).
"خدا میخواهد عکس العمل کارهای مردم را به آنها نشان دهد و نتیجه بعضی از اعمالی را که انجام دادهاند به آنها بچشاند،شاید بیدار شوند،و به سوی حق بازگردند"!( لِیُذِیقَهُمْ بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ ).
آیه فوق معنی وسیع و گستردهای را پیرامون ارتباط"فساد"و"گناه"
با یکدیگر بیان میکند که نه مخصوص سرزمین مکه و حجاز است،و نه عصر و زمان پیامبر ص بلکه به اصطلاح از قبیل قضیه حقیقیه است که پیوند"محمول" و"موضوع"را بیان میکند،به عبارت دیگر هر جا فسادی ظاهر شود بازتاب اعمال مردم است،و در ضمن یک هدف تربیتی دارد،تا مردم طعم تلخ نتیجه اعمالشان را بچشند،شاید به خود آیند.
بعضی میگویند:این آیه ناظر به آن قحطی و خشکسالی میباشد که به خاطر نفرین پیامبر ص دامان مشرکان مکه را گرفت،باران قطع شد،بیابانها خشکید و خشکیدهتر شد،و حتی استفاده از صید دریا(دریای احمر)برای آنها مشکل گشت.
به فرض که این سخن از نظر تاریخی صحیح باشد تنها بیان یک مصداق است و معنی آیه را در مساله ارتباط فساد و گناه هرگز محدود نمیکند،نه محدود به آن زمان و مکان و نه محدود به خشکسالی و کمی باران.
از آنچه در بالا گفتیم به خوبی روشن میشود بسیاری از تفسیرهای محدود و موضعی که از بعضی از مفسران ذیل این آیه نقل شده به هیچوجه قابل قبول نیست،مثل اینکه مراد از فساد در خشکیها،قتل هابیل به دست قابیل است، و منظور از فساد در دریا غصب کشتیها در عصر موسی و خضر است.
یا اینکه منظور از فساد دریا و صحرا زمامداران فاسدی هستند که همه این مناطق را به فساد میکشند.
البته ممکن است یکی از مصداقهای فساد این چنین افراد بوده باشند که بر اثر دنیاپرستی و مجامله و تن در دادن مردم به ذلت،بر سر آنها مسلط میشوند اما مسلما تمام مفهوم آیه این نیست.
جمعی از مفسران نیز در معنی"فساد بحر"به گفتگو نشستهاند:
بعضی گفتهاند:بحر به معنی شهرهایی است که در کنار دریا است،و بعضی
گفتهاند بحر به معنی مناطق حاصلخیز و پر باغ و زراعت است.
ما دلیلی بر اینگونه تکلفات نمیبینیم،چرا که"بحر"معنی معروفی دارد که همان دریا است و فساد در آن،ممکن است به صورت کمبود مواهب دریایی و یا ناامنیها و جنگهایی که در دریاها به وقوع میپیوست باشد.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
حیات دواب البحر بالمطر فاذا کف المطر ظهر الفساد فی البحر و البر،و ذلک اذا کثرت الذنوب و المعاصی:
"زندگی موجودات دریا به وسیله باران است هنگامی که باران نبارد هم خشکیها به فساد کشیده میشود،و هم دریا،و این هنگامی است که گناهان فزونی گیرد"! (1).
البته آنچه در این روایت آمده بیان یک مصداق روشن از فساد است،و نیز آنچه در رابطه با نزول باران و حیات حیوانات دریایی در این حدیث ذکر شده مسالهای است که دقیقا به تجربه رسیده که هر وقت باران کمتر ببارد ماهی در دریا کم خواهد شد،و حتی از بعضی از ساحلنشینان شنیدیم که میگفتند:"فایده باران برای دریا بیش از فایده آن برای صحرا است"! در زمینه رابطه فساد بر و بحر با گناهان مردم تحلیلهای دیگری داریم که به خواست خدا در بحث نکات خواهد آمد.
*** در آیه بعد برای اینکه مردم شواهد زندهای را در مساله ظهور فساد در زمین به خاطر گناه انسانها با چشم خود بینند،دستور"سیر در ارض"را میدهد و به پیامبر ص میفرماید:"بگو شما در روی زمین به گردش پردازید،حال امتهای پیشین را جستجو کنید،و اعمال و سرنوشت آنها را مورد بررسی قرار دهید ببینید عاقبت کسانی که قبل از شما بودند به کجا رسید"؟!( قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلُ ).
1) 1) تفسیر قمی طبق نقل تفسیر المیزان جلد 16 صفحه 210.
قصرها و کاخهای ویران شده آنها را بنگرید،خزائن به تاراج رفته آنها را تماشا کنید،جمعیت نیرومند پراکنده آنها را مشاهده نمائید،و سرانجام قبرهای درهم شکسته و استخوانهای پوسیده آنها را بنگرید.
ببینید سرانجام ظلم و ستم و گناه و شرک آنها چه شد؟ ببینید اگر آنها آشیانه مرغان را سوزاندند،چگونه خانه این صیادان نیز به ویرانی کشیده شد؟ آری"اکثر آنها مشرک بودند"( کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُشْرِکِینَ ).
و شرک ام الفساد و مایه تباهی آنها شد.
جالب توجه اینکه هنگامی که در آیات قبل سخن از نعمتهای خدا بود، نخست آفرینش و خلقت انسان را مطرح کرد،سپس روزی دادن به او را( اَللّٰهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ ثُمَّ رَزَقَکُمْ )ولی در آیات مورد بحث هنگامی که سخن از مجازات الهی میگوید:نخست اشاره به زوال نعمتها بر اثر گناه میکند،سپس نابودی و هلاکت بر اثر شرک،چرا که به هنگام بخشش،اول موهبت خلقت است و بعد روزی،و به هنگام باز پس گرفتن،نخست زوال نعمت است و بعد هلاکت.
تعبیر به" أَکْثَرُهُمْ مُشْرِکِینَ "با توجه به اینکه این سوره مکی است و مسلمانان آن روز در اقلیت قرار داشتند،شاید اشاره به این است که از انبوه مشرکان نهراسید که خداوند گروههای عظیمی از این قبیل افراد را در گذشته هلاک و نابود کرده است،و هم هشداری است برای این طغیانگران که سیر در ارض کنند و پایان کار پیشینیان هم مسلک خود را با چشم ببینند.
*** و از آنجا که پند گرفتن و بیدار شدن،و سپس بازگشتن به سوی خدا،همیشه مفید و مؤثر نیست،در آیه بعد روی سخن را به پیامبر ص کرده چنین میگوید:
"صورت خود را به سوی دین و آئین مستقیم و پا بر جا(آئین توحید خالص)قرار
ده،پیش از آنکه روزی فرا رسد که هیچکس قدرت ندارد آن روز را از خدا بازگرداند و برنامه الهی را تعطیل کند،و در آن روز مردم گروه گروه میشوند و صفوف از هم جدا میگردد"گروهی در بهشت و گروهی در دوزخ( فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ الْقَیِّمِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لاٰ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللّٰهِ یَوْمَئِذٍ یَصَّدَّعُونَ ) (1).
توصیف دین به"قیم"با توجه به اینکه"قیم"به معنی ثابت و برپادارنده است در حقیقت اشاره به دلیل این توجه مستمر به دین است،یعنی چون آئین اسلام آئینی است ثابت و مستقیم،و برپادارنده نظام زندگی مادی و معنوی مردم،هرگز از آن منحرف مشو.
و اینکه خطاب را متوجه پیامبر ص میکند،برای این است که دیگران حساب کار خویش را برسند.
تعبیر به"یصدعون"از ماده"صدع"در اصل به معنی شکستن و شکافتن ظرف است،ولی تدریجا به معنی هر گونه پراکندگی و تفرق به کار رفته است، و در اینجا اشاره به جدایی صفوف بهشتیان و دوزخیان میباشد که هر یک از این دو صف نیز به صفوفی تقسیم میشوند،به تناسب سلسله مراتب درجات بهشتی، و درکات دوزخی.
1) 1) کلمه"مرد"در جمله"لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللّٰهِ "مصدر میمی است و در اینجا مصدر به معنی اسم فاعل به کار رفته،بنا بر این معنی چنین میشود لا راد له من اللّٰه و ضمیر "له"به"یوم"برمیگردد و مفهوم جمله رویهمرفته چنین است:هیچکس نمیتواند آن روز را از خداوند بازگرداند،یعنی جلو دادرسی و کیفر و پاداش خدا را با تعطیل کردن آن روز بگیرد،خلاصه اینکه نه خداوند از وعده خود تخلف میکند تا آن روز را باز میگرداند،و نه غیر او قدرت چنین کاری را دارد پس وقوع آن روز حتمی است(دقت کنید).
آیه بعد در حقیقت شرحی است برای این جدایی صفوف در قیامت،میفرماید:
"هر کسی کافر شد کفرش بر زیان خود او است"و وبالش دامنگیر او( مَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ ).
"و اما آنها که عمل صالحی انجام دادند(پاداش الهی را)به سود خودشان آماده و مهیا میسازند"( وَ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً فَلِأَنْفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ ).
"یمهدون"از ماده"مهد"(بر وزن عهد)-همانگونه که راغب در مفردات گفته-در اصل به معنی گاهواره یا محلی است که برای کودک آماده میکنند،سپس"مهد"و"مهاد"به معنی وسیعتری یعنی هر مکان مهیا و آمادهای (که نهایت آرامش و آسایش در آن است)گفته شده است،انتخاب این تعبیر برای بهشتیان و مؤمنان صالح نیز از همین نظر است.
خلاصه اینکه گمان نکنید ایمان و کفر و اعمال زشت و زیبای شما برای خدا اثری دارد،این شما هستید که از آن شاد و خشنود،یا ناراحت و غمگین میشوید.
*** جالب اینکه:در مورد کفار با همان جمله مَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ قناعت کرده ولی در مورد مؤمنان در آیه بعد توضیح میدهد که نه تنها اعمال خود را در آنجا میبینند،بلکه خدا مواهب بیشتری که شایسته فضل و کرم او است به آنها میبخشد میگوید:"هدف این است که خداوند کسانی را که ایمان آورده،و عمل صالح انجام دادهاند از فضلش پاداش دهد"( لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ مِنْ فَضْلِهِ ).
مسلما این فضل الهی شامل حال کافران نمیشود،"چرا که خدا کافران را دوست ندارد"( إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْکٰافِرِینَ ).
بدیهی است که با آنها نیز بر طبق عدالت رفتار میکند و بیش از استحقاقشان
مجازات نخواهد کرد،ولی فضل و موهبتی نیز نصیبشان نخواهد شد.
بدون شک هر کار خلافی در وضع"جامعه"،و از طریق آن در وضع"افراد" اثر میگذارد،و موجب نوعی فساد در سازمان اجتماعی میشود،گناه و کار خلاف و قانونشکنی همانند یک غذای ناسالم و مسموم است که در سازمان بدن انسان چه بخواهیم و چه نخواهیم تاثیر نامطلوب خواهد گذارد،و انسان گرفتار واکنش طبیعی آن میشود.
"دروغ"سلب اعتماد میکند.
"خیانت در امانت"روابط اجتماعی را بر هم میزند.
"ظلم"همیشه منشا ظلم دیگری است.
"سوء استفاده از آزادی"به دیکتاتوری میانجامد،و دیکتاتوری به انفجار.
"ترک حقوق محرومان"کینه و عداوت میآفریند،و تراکم کینهها و عداوتها اساس جامعه را متزلزل میسازد.
خلاصه اینکه:هر کار نادرست چه در مقیاس محدود و چه گسترده،عکس العمل نامطلوبی دارد و یکی از تفسیرهای آیه ظَهَرَ الْفَسٰادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِی النّٰاسِ همین است(این رابطه طبیعی"گناه"و"فساد"است).
ولی از روایات اسلامی استفاده میشود که بسیاری از گناهان علاوه بر اینها، یک سلسله آثار شوم با خود همراه میآورند که ارتباط و پیوندشان با آن آثار لا اقل از نظر طبیعی ناشناخته است.
مثلا در روایات آمده است"قطع رحم"عمر را کوتاه،و"خوردن مال حرام"قلب را تاریک،و شیوع زنا سبب فنای انسانها میشود و روزی را کم
میکند و... (1).
حتی در روایتی از امام صادق ع میخوانیم:
من یموت بالذنوب اکثر ممن یموت بالاجال: "آنها که بوسیله گناه از دنیا میروند بیش از کسانی هستند که به مرگ طبیعی میمیرند" (2).
نظیر همین معنی به تعبیر دیگری در قرآن مجید آمده است آنجا که میفرماید: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُریٰ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بَرَکٰاتٍ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ وَ لٰکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ :"اگر آنها که در شهرها و آبادیها زندگی میکنند ایمان بیاورند و تقوی پیشه کنند،برکات آسمانها و زمین را به روی آنها میگشائیم،ولی آیات ما را تکذیب کردند،ما نیز آنها را به مجازات اعمالشان گرفتیم"!(اعراف-96).
به این ترتیب"فساد"در آیه مورد بحث،اعم از مفاسد اجتماعی و بلاها و سلب برکات است.
نکته قابل توجه دیگر اینکه:از آیه فوق ضمنا استفاده میشود که یکی از فلسفههای آفات و بلاها،تاثیر تربیتی آنها روی انسانها است،آنها باید واکنش اعمال خود را ببینند،تا از خواب غفلت بیدار شوند و به سوی پاکی و تقوی باز گردند.
نمیگوئیم همه شرور و آفات از این قبیل است ولی میگوئیم حد اقل بخشی از آنها دارای چنین فلسفهای است،و البته فلسفههای دیگری نیز دارد که در جای
1) 1) در حدیثی از پیامبر(ص)میخوانیم:"زنا شش عقوبت دارد:سه عقوبت در دنیا،و سه عقوبت در آخرت،و اما در دنیا نورانیت را از انسان سلب میکند،و مرگ زودرس میآورد،و روزی را قطع مینماید،و اما در آخرت باعث سختگیری در حساب و خشم پروردگار و خلود در آتش است"(سفینة البحار ماده زنی).
2) 2) سفینة البحار(ماده ذنب).
خود از آن بحث کردهایم (1).
مساله گردش در زمین(سیر در ارض)شش بار در قرآن مجید در سورههای آل عمران،انعام،نحل،نمل،عنکبوت،و روم آمده،که یک بار از آنها به منظور مطالعه اسرار آفرینش(عنکبوت-20)و پنج بار دیگر به منظور عبرت گرفتن از عواقب دردناک و شوم اقوام ظالم و جبار و ستمگر و آلوده است.
قرآن برای مسائل عینی و حسی که آثار آن کاملا قابل لمس است در امور تربیتی اهمیت خاصی قائل است،مخصوصا به مسلمانان دستور میدهد که از محیط محدود زندگی خود در آیند و به سیر و سیاحت این جهان پهناور بپردازند،در اعمال و رفتار اقوام دیگر و پایان کار آنها بیندیشند،و از این رهگذر اندوخته پر ارزشی از آگاهی و عبرت فراهم سازند.
قدرتهای شیطانی در دنیای امروز برای گسترش دامنه استثمار خود در سراسر جهان تمام کشورها و سرزمینها و اقوام مختلف را بررسی کرده و طرز فرهنگ و نقاط قوت و ضعف و صنایع مادی آنها را به خوبی برآورد کردهاند.
قرآن میگوید:بجای این جباران شما سیر در ارض کنید و به جای تصمیمهای شیطانی آنها درسهای رحمانی بیاموزید.
عبرت گرفتن از زندگی دیگران از تجربههای شخصی مهمتر و پرارزشتر است،زیرا در این تجربهها باید انسان زیانهایی متحمل شود تا مسائلی بیاموزد ولی در عبرت گرفتن از زندگی و تجارب دیگران،انسان بی آنکه متحمل سوخت و زیانی شود،توشه گرانبهایی میاندوزد.
دستور قرآن در زمینه"سیر در ارض"منطبق بر کاملترین شیوههایی است
1) 1) آفریدگار جهان بحث آفات و بلاها.
که امروز بشر برای مطالعات خود به دست آورده،و آن اینکه پس از فرا گرفتن مسائل در کتابها دست شاگردان را میگیرند و به سیر در ارض و مطالعه شواهد عینی آنچه خواندهاند میبرند.
البته امروز یک نوع دیگری سیر در ارض تحت عنوان"جهانگردی"از طرف تمدنهای شیطانی برای جلب مال و ثروت حرام رائج شده است که غالبا هدفهای انحرافی دارد،مانند انتقال فرهنگهای ناسالم،عیاشی،هوسرانی،بی بند و باری و سرگرمیهای ناسالم دیگر،این همان جهانگردی ویرانگر است.
اسلام طرفدار آن نوع جهانگردی است که وسیله انتقال فرهنگهای سالم تراکم تجربهها،آگاهی از اسرار آفرینش در جهان انسانیت و جهان طبیعت، و گرفتن درسهای عبرت از سرنوشت دردناک اقوام فاسد و ستمگر است.
ذکر این نکته نیز بیتناسب نیست که در اسلام نوع دیگری از جهانگردی تحت عنوان"سیاحت"مورد نهی واقع شده،چنان که در حدیثی میخوانیم:
لا سیاحة فی الاسلام: "سیاحت در اسلام نیست" (1)و منظور از آن زندگی کسانی است که برای تمام عمر یا مدتی از زندگی اجتماعی به کلی جدا میشدند و بیآنکه فعالیتی داشته باشند در روی زمین به حرکت میپرداختند و همچون رهبانها زندگی میکردند و سربار اجتماع بودند.
به تعبیر دیگر کار آنها"رهبانیت سیار"بود در مقابل رهبانهای ثابتی که در دیرها منزوی بودند و از جامعه برکنار،و از آنجا که اسلام با رهبانیت و انزوای اجتماعی مخالف است این نوع"سیاحت"را نیز محکوم میکند.
1) 1) "مجمع البحرین"ماده"سیح"-در حدیث دیگری در همین کتاب از پیامبر گرامی اسلام آمده است که فرمود: سیاحة امتی الغزو و الجهاد: "اگر امت من میخواهند به زندگی مادی پشت کنند چرا به جهاد نروند چرا در بیابانها بیهوده بمیرند".
در آیات فوق به پیامبر دستور داده شده که تمام توجه خویش را به آئینی معطوف دارد که مستقیم و ثابت و استوار است،هیچگونه انحرافی به کجیها ندارد و هیچگونه تزلزلی در پایههای آن نیست.
قابل توجه اینکه در آیات دیگر قرآن مجید تعبیرات دیگری در باره دین آمده است:
در آیه 105 سوره یونس توصیف به"حنیف"(دینی که از هر گونه انحراف بر کنار است).
در آیه(3 سوره زمر)توصیف به"خالص"( أَلاٰ لِلّٰهِ الدِّینُ الْخٰالِصُ ).
در آیه 52 سوره نحل توصیف به"واصب"آئینی که غیر قابل تغییر و خالی از فنا و زوال است( وَ لَهُ الدِّینُ وٰاصِباً ).
و در آیه 78 سوره حج اسلام را به عنوان آئینی که خالی از هر گونه سختگیری است توصیف کرده( وَ مٰا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ ).
و نظیر اینها.
هر یک از این امور یکی از ابعاد آئین اسلام را تشکیل میدهد که در عین حال لازم و ملزوم یکدیگرند،آری این چنین دینی را باید انتخاب کرد،و در راه شناختش کوشید،و در حفظش تا پای جان ایستاد.
در آیات فوق در باره قیامت خواندیم یَوْمٌ لاٰ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللّٰهِ :"روزی است که هیچکس نمیتواند آن را از خدا بازدارد و از وقوع آن جلوگیری کند" و یا راهی برای بازگشت به سوی دنیا بگشاید.
شبیه این تعبیر در آیات دیگر قرآن نیز به چشم میخورد،از جمله در آیه
44 سوره شوری میخوانیم که وقتی ظالمان عذاب دردناک الهی را میبینند میگویند: هَلْ إِلیٰ مَرَدٍّ مِنْ سَبِیلٍ :"آیا راهی به سوی بازگشت هست"؟ و در آیه 47 سوره شوری نیز قیامت به عنوان" یَوْمٌ لاٰ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللّٰهِ " توصیف شده است.
حقیقت این است که عالم هستی دارای مراحلی است که هرگز بازگشت از مرحله بعد به قبل در آن ممکن نیست،و این یک سنت تخلف ناپذیر پروردگار است.
آیا هرگز طفل-خواه کامل متولد شده باشد یا ناقص-ممکن است به عالم جنین بازگردد؟آیا میوهای که از درخت جدا شده-خواه رسیده خواه نارس- امکان دارد بار دیگر به شاخهها بپیوندد؟ انتقال انسان از این جهان به جهان دیگر نیز همین گونه است یعنی هیچ راهی به سوی بازگشت نیست،و این حقیقتی است که پشت انسان را میلرزاند و به انسان بیدارباش میدهد.
وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ یُرْسِلَ اَلرِّیٰاحَ مُبَشِّرٰاتٍ وَ لِیُذِیقَکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ لِتَجْرِیَ اَلْفُلْکُ بِأَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (46) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ رُسُلاً إِلیٰ قَوْمِهِمْ فَجٰاؤُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَانْتَقَمْنٰا مِنَ اَلَّذِینَ أَجْرَمُوا وَ کٰانَ حَقًّا عَلَیْنٰا نَصْرُ اَلْمُؤْمِنِینَ (47) اَللّٰهُ اَلَّذِی یُرْسِلُ اَلرِّیٰاحَ فَتُثِیرُ سَحٰاباً فَیَبْسُطُهُ فِی اَلسَّمٰاءِ کَیْفَ یَشٰاءُ وَ یَجْعَلُهُ کِسَفاً فَتَرَی اَلْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاٰلِهِ فَإِذٰا أَصٰابَ بِهِ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ إِذٰا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ (48) وَ إِنْ کٰانُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ یُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمُبْلِسِینَ (49) فَانْظُرْ إِلیٰ آثٰارِ رَحْمَتِ اَللّٰهِ کَیْفَ یُحْیِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا إِنَّ ذٰلِکَ لَمُحْیِ اَلْمَوْتیٰ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (50)
46-از آیات(عظمت و قدرت)خدا این است که بادها را به عنوان بشارتگرانی میفرستد تا شما را از رحمتش بچشاند(و سیراب کند)و کشتیها به فرمانش حرکت کنند و از فضل او بهره گیرند شاید شکرگزاری کنید.
47-قبل از تو پیامبرانی به سوی قومشان فرستادیم،آنها با دلائل روشن به سراغ قوم خود رفتند(ولی هنگامی که اندرزها سودی نداد)از مجرمان انتقام گرفتیم (و مؤمنان را یاری کردیم)و همواره یاری مؤمنان حقی است بر ما.
48-خداوند همان کسی است که بادها را میفرستد تا ابرهایی را به حرکت درآورند، سپس آنها را در پهنه آسمان آن گونه که بخواهد میگستراند،و متراکم میسازد در این هنگام دانههای باران را میبینی که از لابلاهای آن خارج میشوند،هنگامی که این(باران حیاتبخش)را به هر کس از بندگانش که بخواهد میرساند خوشحال میشوند.
49-هر چند پیش از آنکه بر آنان نازل شود مایوس بودند.
50-به آثار رحمت الهی بنگر که چگونه زمین را بعد از مردنش زنده میکند،آن کس (که زمین مرده را زنده کرد)زنده کننده مردگان در قیامت است و او بر همه چیز تواناست.
به آثار رحمت الهی بنگر!
گفتیم در این سوره،بخش قابل ملاحظهای از دلائل توحید و نشانههای
پروردگار در هفت آیه بیان شده که هر کدام با جمله" وَ مِنْ آیٰاتِهِ "آغاز میشود شش قسمت آن را قبلا به صورت پی در پی خواندیم،و نخستین آیه مورد بحث هفتمین و آخرین آنها میباشد.
و از آنجا که در آیه قبل سخن از ایمان و عمل صالح بود،بیان دلائل توحیدی تاکیدی نیز بر آن میباشد.
میفرماید:"از آیات عظمت و قدرت خدا این است که بادها را به عنوان بشارتگرانی میفرستد"( وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ یُرْسِلَ الرِّیٰاحَ مُبَشِّرٰاتٍ ).
آنها در پیشاپیش باران حرکت میکنند،قطعات پراکنده ابر را با خود برداشته به هم میپیوندند،و به سوی سرزمینهای خشک و تشنه میبرند،صفحه آسمان را میپوشانند و با دگرگون ساختن درجه حرارت جو،ابرها را آماده ریزش باران میکنند.
ممکن است اهمیت قدوم این بشارتگران برای شهرنشینان متنعم چندان روشن نباشد،اما بیابانگردان تشنهکامی که نیاز به قطراتی از باران دارند، همین که بادها به حرکت در میآیند،و ابرها را همراه خود جابجا میکنند،و از لابلای نسیم،عطر مخصوص بارانی که بر گیاهان در نقطه دیگری باریده،به مشامشان میرسد،برق امید در دلهایشان جستن میکند.
گرچه در آیات قرآن،بیشتر روی بشارتگری باد،نسبت به نزول باران تکیه شده،اما کلمه"مبشرات"را نمیتوان در آن محدود ساخت،چرا که بادها بشارتهای فراوان دیگری نیز با خود دارد.
بادها،گرما و سرمای هوا را تعدیل میکنند.
بادها،عفونتها را در فضای بزرگ مستهلک کرده،و هوا را تصفیه میکنند.
بادها از فشار حرارت خورشید،روی برگها و گیاهان میکاهند و جلو آفتاب سوختگی را میگیرند.
بادها اکسیژن تولید شده بوسیله برگهای درختان را برای انسانها به ارمغان میآورند و گاز کربن تولید شده بوسیله بازدم انسان را برای گیاهان هدیه میبرند.
بادها بسیاری از گیاهان را تلقیح میکنند،و نطفههای نر و ماده را در جهان نباتات به هم پیوند میدهند.
بادها وسیلهای برای حرکت آسیابها و عاملی برای تصفیه خرمنها هستند.
بادها بذرها را از نقاطی که در آن بذر فراوان موجود است حرکت میدهند و همچون باغبانی دلسوز در سرتاسر بیابان میگسترانند.
و بادها کشتیهای بادبانی را با مسافران و بار زیاد به نقاط مختلف میبرند و حتی امروز که وسائل ماشینی جانشین نیروی باد شده باز هم وزش بادهای مخالف یا موافق در پیشرفت یا کندی کار کشتیها بسیار مؤثر است.
آری آنها بشارت دهندگانی هستند در جهات مختلف.
لذا در دنباله آیه میخوانیم:"خدا میخواهد بدین سبب شما را از رحمت خود بچشاند،کشتیها به فرمانش حرکت کنند،و شما از فضل و رحمت او بهره گیرید،شاید شکرگزاری کنید"( وَ لِیُذِیقَکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ لِتَجْرِیَ الْفُلْکُ بِأَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ).
آری بادها هم وسیله تولید نعمتهای فراوان در زمینه کشاورزی و دامداری هستند،و هم وسیله حمل و نقل،و سرانجام سبب رونق امر تجارت که با جمله " لِیُذِیقَکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ "به اولی اشاره شده،و با جمله" لِتَجْرِیَ الْفُلْکُ بِأَمْرِهِ " به دوم،و با جمله" لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ "به سومی.
جالب اینکه همه این"برکات"مولود"حرکت"است،حرکتی در ذرات هوا در محیط مجاور زمین! اما هیچ نعمتی تا از انسان سلب نشود،قدر آن معلوم نخواهد شد،این
بادها و نسیمها نیز تا متوقف نشوند،انسان نمیداند چه بلائی بر سر او میآید، توقف هوا،زندگی را در بهترین باغها همچون زندگی در سیاهچالهای زندان میکند،و اگر نسیمی در سلولهای زندانهای انفرادی بوزد آن را همچون فضای باز میکند،و اصولا یکی از عوامل شکنجه در زندانها همان توقف هوای آنها است.
حتی در سطح اوقیانوسها اگر بادها متوقف شود و امواج خاموش گردد، زندگی جانداران دریاها بر اثر کمبود اکسیژن هوا به مخاطره خواهد افتاد، و دریا تبدیل به مرداب و باتلاق متعفن وحشتناکی خواهد شد.
فخر رازی میگوید:جمله"و لِیُذِیقَکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ "(تا شما را از رحمت خود بچشاند)با توجه به اینکه چشانیدن در مورد"شیء قلیل"گفته میشود، اشاره به این است که تمام دنیا و نعمت دنیا رحمت اندکی بیش نیست،و رحمت واسعه الهی مخصوص جهان دیگر است.
*** در آیه بعد سخن از فرستادن پیامبران الهی است،در حالی که آیه بعد از آن بار دیگر به نعمت وزش بادها برمیگردد،ممکن است قرار گرفتن این آیه در میان دو آیه که درباره نعمت وجود بادها سخن میگوید جنبه معترضه داشته باشد-چنان که بعضی از مفسران گفتهاند:
و ممکن است ذکر مساله نبوت در کنار این بحثها برای تکمیل مسائل مربوط به مبدأ و معاد باشد که مکرر در این سوره به آن اشاره شده است-چنان که بعضی دیگر گفتهاند.
و نیز ممکن است هشداری باشد به همه کسانی که در اینهمه نعمتها بهره میگیرند و کفران میکنند.
به هر حال چنین میگوید:"ما قبل از تو پیامبرانی به سوی قومشان فرستادیم"
( وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ رُسُلاً إِلیٰ قَوْمِهِمْ ).
"آنها دلائل روشن و آشکار از معجزات و منطق عقل برای این اقوام آوردند" ( فَجٰاؤُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ ).
گروهی ایمان آوردند،و گروهی به مخالفت برخاستند"اما هنگامی که اندرزها و هشدارها سودی ندارد ما از مجرمان انتقام گرفتیم"!( فَانْتَقَمْنٰا مِنَ الَّذِینَ أَجْرَمُوا ).
و مؤمنان را یاری کردیم"همواره این حق بر ما بوده است که مؤمنان را یاری کنیم"( وَ کٰانَ حَقًّا عَلَیْنٰا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ ).
تعبیر به"کان"که نشانه ریشهدار بودن این سنت است و تعبیر به"حق" و بعد از آن تعبیر به"علینا"که آن نیز بیانگر حق است تاکیدهای پی در پی در این زمینه محسوب میشود، و مقدم داشتن حقا علینا بر"نصر المؤمنین" که دلیل بر حصر است تاکید دیگری میباشد،و مجموعا چنین معنی میدهد که به طور مسلم ما یاری کردن مؤمنان را بر عهده گرفتهایم،و بدون نیاز به یاری دیگری ما این وعده خود را عملی خواهیم ساخت.
این جمله ضمنا مایه تسلی و دلداری برای مسلمانانی است که در آن روز در مکه تحت فشار شدید دشمنانی قرار داشتند که از نظر عده و عده افزون بودند.
اصولا همین که دشمنان خدا غرق آلودگی و گناه هستند خود یکی از عوامل پیروزی و یاری مؤمنان است،چرا که همین گناه سرانجام ریشه آنها را میزند، وسائل نابودیشان را با دست خودشان فراهم میسازد،و انتقام الهی را به سراغ آنها میفرستد.
*** آیه بعد بار دیگر به توضیح نعمت وزش بادها پرداخته،چنین میگوید "خداوند همان کسی است که بادها را میفرستد تا ابرهایی را به حرکت در آورند"
( اَللّٰهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیٰاحَ فَتُثِیرُ سَحٰاباً ).
"سپس ابرها را در پهنه آسمان آن گونه که بخواهد میگستراند"( فَیَبْسُطُهُ فِی السَّمٰاءِ کَیْفَ یَشٰاءُ ).
"و آنها را به صورت قطعاتی در آورده،متراکم و بر هم سوار میکند" ( وَ یَجْعَلُهُ کِسَفاً ) (1).
"اینجا است که دانههای باران را میبینی که از لابلای آنها خارج میشوند" ( فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاٰلِهِ ) (2).
آری یکی از نقشهای مهم هنگام نزول باران بر عهده بادها گذاشته شده است آنها هستند که قطعات ابر را از سوی دریاها به سوی زمینهای خشک و تشنه حمل میکنند،و همانها هستند که ماموریت گستردن ابرها را بر صفحه آسمان،و سپس متراکم ساختن آنها،و بعد از آن خنک کردن محیط ابرها و آماده نمودن برای بارانزایی بر عهده دارند.
بادها همچون چوپان آگاه و پر تجربهای هستند که گله گوسفندان را به موقع از اطراف بیابان جمع میکند و در مسیرهای معینی حرکت میدهد،سپس آنها را برای دوشیدن شیر آماده میسازد! جمله" فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاٰلِهِ "(دانههای باران و ذرات کوچک آن را میبینی که از لابلای ابرها خارج میشوند)ممکن است اشاره به این باشد که غلظت ابرها و شدت وزش بادها در حدی نیست که مانع خروج قطرههای
1) 1) "کسف"جمع"کسفه"(بر وزن حجله)به معنی"قطعه"میباشد و در اینجا ظاهرا اشاره به قطعاتی است از ابر که روی یکدیگر متراکم میشوند و آن را غلظت و شدت میبخشد،و این به هنگامی است که ابرها آماده برای نزول باران میشود.
2) 2) "ودق"(بر وزن حلق)گاه به ذرات کوچک آب غبارمانندی گفته میشود که به هنگام نزول باران در آسمان پخش میشود و به قطرههای پراکنده باران نیز اطلاق میگردد.
کوچک باران از ابر و نزول آن بر زمین شود،بلکه این ذرات کوچک علی رغم طوفان و ابری که صحنه آسمان را پوشانده،راه خود را از لابلای آنها به سوی زمین پیدا میکنند،و نرم نرم بر زمینهای تشنه پاشیده میشوند تا به خوبی آنها را سیراب کنند و در عین حال ویرانی به بار نیاورند.
باد و طوفانی که گاه درختان عظیم را از جا میکند و صخرهها را به حرکت در میآورد،به قطره کوچک و لطیف باران اجازه میدهد که از لابلای آن بگذرد و بر زمین قرار گیرد.
این نکته نیز قابل توجه است که قطعه قطعه بودن ابرها هر چند در یک روز ابری که ابر تمام صفحه آسمان را پوشانیده برای ما چندان محسوس نیست اما به هنگامی که با هواپیما از لابلای ابرها عبور میکنیم یا بر فراز آن قرار میگیریم کاملا روشن و نمایان است.
در پایان آیه میافزاید:"هنگامی که این باران حیاتبخش را به هر کس از بندگانش بخواهد برساند،آنها خوشحال و مسرور میشوند"( فَإِذٰا أَصٰابَ بِهِ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ إِذٰا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ ).
*** "هر چند پیش از آنکه بر آنان نازل شود،نومید و مایوس بودند"( وَ إِنْ کٰانُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ یُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمُبْلِسِینَ ) (1).
این یاس و آن بشارت را کسانی به خوبی درک میکنند که همچون عربهای بیابانگرد حیات و زندگیشان پیوند بسیار نزدیکی با همین قطرههای باران دارد.
آنها در حالی که گاه ناامیدی و یاس،سایه شوم و سنگینی بر جان و روحشان افکنده و آثار تشنگی و عطش در وجود آنها و دامها و زمین مزروعیشان آشکار گشته ناگهان بادهایی که پیشقراولان نزول باران است به حرکت در میآید،بادهایی
1) 1) "ملبس"از ماده"ابلاس"به معنی یاس و نومیدی است.
که آنها بوی باران از لابلایش به مشام میرسد.
چند لحظه میگذرد،ابرها در آسمان گسترده میشوند،غلیظتر و فشردهتر میگردند،و سپس باران شروع میشود،گودالها از آب زلال پر میشود،جویهای کوچک و بزرگ از این مائده آسمانی لبریز میگردد،زندگی و حیات در زمینهای خشک و هم در اعماق دل این بیابانگردان جوانه میزند،برق امید در دلهاشان میدرخشد و ابرهای تاریک یاس و نومیدی کنار میرود.
تکرار کلمه"قبل"در آیه ظاهرا برای تاکید است،میگوید:چند لحظه قبل از باران-آری چند لحظه قبل از آن-چهرهها عبوس،و قیافهها در هم بود،اما ناگهان باران میبارد و لبخند شادی بر لبها نقش میبندد،چه موجود ضعیفی است انسان و چه خدای مهربانی است او.
در فارسی نیز گاهی زمان را برای تاکید تکرار میکنیم،میگوئیم تا دیروز-بله تا همین دیروز-فلانی با من دوست بود،ولی الان شدیدا دشمن شده و هدف از این تکرار تاکید بر تغییر حالات انسان است.
*** در آخرین آیه مورد بحث،روی سخن را به پیامبر اسلام ص کرده، میگوید:"به آثار رحمت الهی بنگر که چگونه زمین را بعد از مردنش زنده میکند( فَانْظُرْ إِلیٰ آثٰارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ کَیْفَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا ).
تکیه روی جمله"فانظر"(بنگر)اشاره به این است که آن قدر آثار رحمت الهی در احیای زمینهای مرده بوسیله نزول باران آشکار است که با یک نگاه کردن بدون نیاز به جستجوگری بر هر انسان ظاهر میشود.
تعبیر به"رحمت الهی"در مورد باران،اشاره به آثار پر برکت آن از جهات مختلف است.
باران،زمینهای خشک را آبیاری و بذر گیاهان را پرورش میدهد.
باران به درختان،زندگی و حیات نوین میبخشد.
باران گرد و غبار هوا را فرو مینشاند و محیط زیست انسان را سالم و پاک میکند.
باران گیاهان را شستشو داده به آنها طراوت میبخشد.
باران هوا را مرطوب و ملایم،و برای انسان قابل استنشاق میکند.
باران به زمین فرو میرود و بعد از چندی به صورت قناتها و چشمهها ظاهر میشود.
باران،نهرها و سیلابهایی به راه میاندازد که بعد از مهار شدن در پشت سدها تولید برق و نور و روشنایی و حرکت میکنند.
و بالآخره باران،هوای گرم و سرد را هر دو تعدیل میکند،از گرمی میکاهد و سردی را قابل تحمل میکند.
تعبیر به"رحمت"در مورد باران در آیات دیگر قرآن نیز منعکس است:
از جمله در آیه 48 سوره فرقان،و 63 سوره نمل.
و نیز در آیه 28 سوره شوری میخوانیم: وَ هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ مٰا قَنَطُوا وَ یَنْشُرُ رَحْمَتَهُ :"او کسی است که باران را نازل میکند بعد از آنکه مردم نومید شدهاند،و دامنه رحمت خود را میگستراند".
سپس با توجه به پیوندی که مبدء و معاد در مسائل مختلف دارند در پایان آیه میافزاید:"آن کسی که زمین مرده را با نزول باران زنده کرد،هم او زنده کننده مردگان در رستاخیز است،و او بر همه چیز توانا است"( إِنَّ ذٰلِکَ لَمُحْیِ الْمَوْتیٰ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
تعبیر به"محیی"به صورت اسم فاعل به جای فعل مضارع،مخصوصا با لام تاکید دلیل بر نهایت تاکید است.
بارها در آیات قرآن دیدهایم که این کتاب آسمانی برای اثبات مساله معاد
زنده شدن زمین مرده را بعد از نزول باران به عنوان گواه انتخاب میکند.
در سوره ق آیه 11 نیز بعد از ذکر حیات زمینهای مرده،میفرماید: کَذٰلِکَ الْخُرُوجُ :"رستاخیز نیز چنین است".
شبیه همین تعبیر در آیه 9 سوره فاطر نیز آمده است که میفرماید کَذٰلِکَ النُّشُورُ (اینگونه است نشور در قیامت).
در واقع قانون حیات و مرگ همه جا شبیه یکدیگر است:کسی که با چند قطره باران زمین مرده را زنده میکند و شور و جنبش و حرکت در آن میآفریند و این کار همه سال و گاه همه روز تکرار میشود،این توانایی را دارد که انسانها را نیز بعد از مرگ زنده کند،همه جا مرگ به دست او است و حیات نیز به فرمان او.
درست است که ظاهرا زمین مرده زنده نمیشود،بلکه بذرهای گیاهان که در دل زمین میباشد پرورش مییابد،ولی میدانیم این بذرهای کوچک،مقدار عظیمی از اجزاء زمین را در پیکر خود جذب کرده و موجودات مردهای را تبدیل به موجودات زنده میکند،و حتی ذرات متلاشی شده این گیاهان نیز مجددا نیرو و قدرت برای حیات به زمین میبخشد.
در حقیقت منکران معاد هیچ دلیلی بر مدعای خود جز استبعاد نداشتند، و قرآن مجید برای در هم شکستن استبعاد آنان از این نمونههای زنده بهره میگیرد.
وَ لَئِنْ أَرْسَلْنٰا رِیحاً فَرَأَوْهُ مُصْفَرًّا لَظَلُّوا مِنْ بَعْدِهِ یَکْفُرُونَ (51) فَإِنَّکَ لاٰ تُسْمِعُ اَلْمَوْتیٰ وَ لاٰ تُسْمِعُ اَلصُّمَّ اَلدُّعٰاءَ إِذٰا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ (52) وَ مٰا أَنْتَ بِهٰادِ اَلْعُمْیِ عَنْ ضَلاٰلَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلاّٰ مَنْ یُؤْمِنُ بِآیٰاتِنٰا فَهُمْ مُسْلِمُونَ (53) اَللّٰهُ اَلَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَیْبَةً یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ وَ هُوَ اَلْعَلِیمُ اَلْقَدِیرُ (54)
51-و اگر ما بادی بفرستیم(داغ و سوزان)و بر اثر آن زراعت و باغ خود را زرد و پژمرده ببینند،راه کفران پیش میگیرند.
52-تو نمیتوانی صدای خود را به گوش مردگان برسانی،و نه سخنت را به گوش کران هنگامی که روی میگردانند.
53-و(نیز)نمیتوانی نابینایان را از گمراهیشان هدایت کنی،تو تنها سخنت را به گوش
کسانی میرسانی که ایمان به آیات ما میآورند و در برابر حق تسلیمند.
54-خدا همان کسی است که شما را آفرید در حالی که ضعیف بودید سپس بعد از این ضعف و ناتوانی قوت بخشید،و باز بعد از قوت ضعف و پیری قرار داد،او هر چه بخواهد میآفریند،و اوست عالم و قادر.
مردگان و کران سخن تو را نمیشنوند!
از آنجا که در آیات گذشته،سخن از بادهای پر برکتی در میان بود که پیشقراولان بارانهای رحمتزا هستند،در نخستین آیه مورد بحث،اشاره به بادهای زیانبار کرده میگوید:"و اگر ما بادی بفرستیم(بادی داغ و سوزان یا سرد و خشک و یا توأم با سموم)و به دنبال آن،زراعت و باغ خود را زرد و پژمرده ببینند راه کفران را پیش میگیرند،و به این راه هم چنان ادامه میدهند"( وَ لَئِنْ أَرْسَلْنٰا رِیحاً فَرَأَوْهُ مُصْفَرًّا لَظَلُّوا مِنْ بَعْدِهِ یَکْفُرُونَ ).
آنها افراد ضعیف و کمظرفیتی هستند و آن چنانند که قبل از آمدن باران مایوس و بعد از نزول آن،بسیار شادند،و اگر روزی باد سمومی بوزد و زندگی آنان موقتا گرفتار مشکلاتی گردد،فریادشان بلند میشود و زبان به کفر میگشایند.
به عکس مؤمنان راستین که از نعمت خدا شادند و شکرگزار و در مصائب و مشکلات صبورند و شکیبا،دگرگونیهای زندگی مادی هرگز در ایمان آنها، کمترین خللی وارد نمیکند،و همچون کوردلان ضعیف الایمان با وزش یک باد مؤمن و با وزش باد دیگر کافر نمیشوند.
کلمه"مصفرا"از ماده"صفرة"(بر وزن سفره)به معنی رنگ زرد است،و به اعتقاد اکثر مفسران،ضمیر"رأوه"به گیاهان و درختان بازمیگردد که بر اثر وزش بادهای مضر،زرد و پژمرده میشوند.
بعضی نیز احتمال دادهاند که ضمیر به ابرها برگردد،زیرا ابرهای زرد
رنگ طبعا ابرهای نازکی هستند،معمولا باران ندارند بخلاف ابرهای سیاه و انبوه که مولد بارانند.
بعضی نیز مرجع ضمیر را"باد"میدانند،زیرا بادهای معمولی بیرنگند و بادهای سموم آتشزا که احیانا گرد و غبار بیابان را با خود حمل میکنند، زرد و تیرهاند.
احتمال چهارمی نیز وجود دارد که"مصفر"به معنی خالی است،زیرا همانگونه که"راغب"در"مفردات"گفته است:ظرف خالی از محتوا و شکم خالی از غذا و یا رگهایی که از خون خالی شده است،صفر(بر وزن سفر)نامیده میشود،بنا بر این تعبیر فوق در اینجا اشاره به بادهایی است که از باران خالی است.
(در این صورت ضمیر"رأوه"به ریح بازمیگردد)(دقت کنید).
ولی تفسیر اول از همه مشهورتر میباشد.
این نکته نیز قابل توجه است که در اینجا بادهای مفید و بارانزا به صورت صیغه جمع آمده(ریاح)اما در مورد بادهای زیانبار صیغه مفرد(ریح)اشاره به اینکه اغلب بادها مفیدند و باد سموم، جنبه استثنایی دارد که گاه در یک ماه و یا یک سال،یک بار میوزد،اما وزشهای مفید در تمام روزها و شبها در جریانند.
یا اشاره به این است که بادهای مفید در صورتی اثر خود را میبخشند که پی در پی در آیند،در حالی که وزشهای زیانبار گاهی در یک مرتبه نیز،اثر سوء خود را میگذارند.
آخرین نکتهای که ذکر آن را در ذیل این آیه ضروری میدانیم تفاوت یستبشرون(خوشحال میشوند)که در مورد وزشهای مفید در آیات گذشته آمده با جمله لَظَلُّوا مِنْ بَعْدِهِ یَکْفُرُونَ (بعد از آن به کفر خود ادامه میدهند)که در این آیه آمده میباشد.
این تفاوت نشان میدهد که آنان آن همه نعمتهای بزرگ و پی در پی خدا را میبینند و خوشحال میشوند،اما اگر برای یک بار و یک روز،مصیبتی فرا برسد، چنان داد و فریاد میکشند و به سوی کفر میروند که گویی از آن دستبردار نیستند.
درست همانند کسانی که یک عمر سالم هستند و زبان به شکر باز نمیکنند اما یک شب که در آتش تب میسوزند،آنچه کفر و ناسزا است میگویند.و چنین است حال افراد بی دانش و ضعیف الایمان.
در این زمینه در ذیل آیه 35 همین سوره،و آیه 9 و 10 سوره هود،و آیه 11 سوره حج بحثهای دیگری داشتهایم.
*** در دو آیه بعد به تناسب بحثی که در آیه فوق آمد،مردم را به چهار گروه تقسیم میکند:
گروه مردگان،یعنی آنها که هیچ حقیقتی را درک نمیکنند هر چند ظاهرا زندهاند.
و گروه ناشنوایان که آمادگی برای شنیدن سخن حق ندارند.
و گروهی که از دیدن چهره حق محرومند.
و سرانجام گروه مؤمنان راستین که دلهایی دانا،و گوشهایی شنوا، و چشمهایی بینا دارند.
نخست میگوید:"تو نمیتوانی سخنان حق خود را به گوش مردگان برسانی"و اندرزهای تو در دل آنان که دلمردهاند اثر ندارد( فَإِنَّکَ لاٰ تُسْمِعُ الْمَوْتیٰ ).
و نیز"تو نمیتوانی سخنت را به گوش کران برسانی مخصوصا هنگامی که روی میگردانند و پشت میکنند"( وَ لاٰ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعٰاءَ إِذٰا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ ).
***و همچنین"تو نمیتوانی نابینایان را از گمراهیشان هدایت کنی"( وَ مٰا أَنْتَ بِهٰادِ الْعُمْیِ عَنْ ضَلاٰلَتِهِمْ ).
"تنها سخنان حقت را میتوانی به گوش کسانی برسانی که به آیات ما ایمان میآورند و در برابر حق تسلیمند"( إِنْ تُسْمِعُ إِلاّٰ مَنْ یُؤْمِنُ بِآیٰاتِنٰا فَهُمْ مُسْلِمُونَ ).
همانگونه که قبلا هم گفتهایم قرآن غیر از"حیات"و"مرگ"مادی و جسمانی و همچنین"شنوایی"و"بینایی"ظاهری،نوع برتری از حیات و مرگ و دید و شنود،قائل است که ریشه اصلی سعادت یا بدبختی انسان در آن است.
ارزیابی آن از این مسائل،ارزیابی مادی و فیزیکی نیست،بلکه ارزیابی معنوی و انسانی است.
شرط اول برای درک حقیقت داشتن قلبی آماده و پذیرا،و چشمی بینا و گوشی شنوا است،و گرنه هر گاه تمام انبیاء و اولیاء جمع شوند و همه آیات الهی را به گوش کسی که حس تشخیص و درک حقیقت را بر اثر کثرت گناه و لجاجت و عناد از دست داده،بخوانند،در او اثر نخواهد کرد! و اگر در قرآن تنها اشاره به دو قسمت از حواس ظاهر،به اضافه درک باطن شده است،به خاطر آنست که اکثریت قریب به اتفاق معلومات انسان،یا از طریق این دو حاسه(چشم و گوش)و یا وجدانیات و تحلیل عقل به دست میآید.
و جالب اینکه سه مرحلهای که در آیات بالا آمده،سه مرحله مختلف از انحراف و عدم درک حقیقت میباشد که از شدید شروع شده و به خفیف پایان مییابد.
مرحله اول دلمردگی است که از آن تعبیر به"موتی"(مردگان)کرده
که هیچ راهی برای امکان نفوذ در آنها نیست.
مرحله دوم،مرحله ناشنوایی است،مخصوصا ناشنوایانی که پشت کرده و در حال فرار کردن هستند که حتی فریادهای شدیدی که به هنگام نزدیک بودن ممکن است در آنها اثر کند،در اینجا بی اثر میشود.
البته این گروه مانند مردگان نیستند،گاهی ممکن است با علامت و اشاره مطلبی را به آنها حالی کرد،ولی میدانیم بسیاری از حقایق را با ایماء و اشاره نمیتوان تفهیم نمود،مخصوصا در آن هنگام که رویگردانند و دور شوند.
مرحله سوم نابینایی است،البته زندگی کردن با نابینا به مراتب آسانتر از زندگی با کران و یا مردگان است،اینها لا اقل گوش شنوا دارند و بسیاری از مفاهیم را میتوان برای آنها بیان کرد،"ولی شنیدن کی بود مانند دیدن".
از این گذشته تنها تبیین مسائل کافی نیست،به فرض که به نابینا گفته شود از سمت راست یا از سمت چپ حرکت کن،عمل کردن به این دستور کار آسانی نیست و گاه با مختصر اشتباه در اندازهگیری در پرتگاه سقوط میکند! در بحث مشروحی که ذیل آیات 80 و 81 سوره نمل داشتیم،ضمن تحلیلی در باره حقیقت حیات و مرگ در قرآن،ایراد سستی را از سوی جمعی از وهابیین مطرح کردیم که آنها برای نفی توسل به پیامبر و امامان،از آیات مورد بحث و مانند آن کمک میگیرند و میگویند:مردگان(حتی پیامبر!)مطلقا چیزی نمیفهمند.
ولی در آنجا ثابت کردیم که انسان-مخصوصا پیشوایان بزرگ و شهداء- بعد از مرگ یک نوع حیات برزخی دارند و مدارک زیادی از قرآن و احادیث به آن گواهی میدهد،و در این حیات برزخی درک و دیدی وسیعتر از حیات دنیوی دارند(برای توضیح بیشتر به جلد 15 ذیل آیاتی که در بالا اشاره کردیم مراجعه فرمائید).
و در اینجا این جمله را باید بیفزائیم که همه مسلمانان همواره در نمازهای خود به هنگام تشهد پیامبر گرامی اسلام ص را مخاطب ساخته و با جمله السلام علیک ایها النبی و رحمة اللّٰه و برکاته بر او سلام میفرستند،و میدانیم تخاطب حقیقی-نه مجازی-حتما با کسی است که میشنود و درک میکند،بنا بر این سلام بر پیامبر به صورت خطاب از راه دور و نزدیک،دلیل بر آنست که روح مقدسش همه این سلامها را میشنود،و دلیلی ندارد که ما این خطابها را حمل بر مجاز کنیم.
*** در آخرین آیه مورد بحث به یکی دیگر از دلائل توحید که دلیل فقر و غنا است اشاره میکند و بحثهایی را که در سرتاسر این سوره،پیرامون توحید آمده تکمیل مینماید میگوید:"خداوند همان کسی است که شما را در حالی که ضعیف و ناتوان بودید آفرید،سپس بعد از این ضعف و ناتوانی،قوت و قدرت بخشید و دوران جوانی و شکوفایی نیروها آمد،و بعد از آن بار دیگر ضعف و پیری را جانشین قوت کرد"( اَللّٰهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَیْبَةً ).
آری"او است که هر چه را بخواهد میآفریند و او است عالم و قادر" ( یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ وَ هُوَ الْعَلِیمُ الْقَدِیرُ ).
در آغاز آن چنان ضعیف و ناتوان بودید که حتی قدرت نداشتید مگسی را از خود دور کنید یا آب دهان خویش را نگه دارید،این از نظر جسمانی،و از نظر فکری به مصداق لا تعلمون شیئا"هیچ چیز نمیدانستید"حتی پدر و مادر مهربانی را که دائما مراقب شما بودند نمیشناختید.
ولی کمکم دارای رشد و قدرت شدید،اندامی نیرومند و فکری قوی و عقلی توانا و درکی وسیع پیدا کردید.
و با این حال نمیتوانستید این قدرت را نگاه دارید و درست همانند انسانی
که از دامنه کوه بلندی به فراز قله رسیده از طرف دیگر سراشیبی را شروع کردید،و باز به قعر دره ضعف و ناتوانی جسمی و روحی رسیدید.
این دگرگونیها و فراز و نشیبها،بهترین دلیل برای این حقیقت است که نه آن قوت از شما بود،و نه آن ضعف،بلکه هر دو از ناحیه دیگری بود،و این خود نشانه آنست که چرخ وجود شما را دیگری میگرداند،و هر چه دارید عارضی است.
این همانست که امیر مؤمنان علی ع در گفتار نورانیش به آن اشاره کرده میفرماید:
عرفت اللّٰه سبحانه بفسخ الغرائم و حل العقود و نقض الهمم: "من خدا را در فسخ تصمیمهای محکم و گشودن گرهها و نقض ارادههای قوی و ناکام ماندن آن شناختم" (1)من از این دگرگونیها فهمیدم که قدرت اصلی دست دیگری است،و ما از خود چیزی نداریم جز آنچه او به ما میبخشد.
جالب اینکه در مورد ضعف دوم که برای انسان پیش میآید،کلمه"شیبة" (پیری)را نیز اضافه میکند،ولی در ضعف اول،نامی از"کودکی"نمیبرد.
این تعبیر ممکن است اشاره به آن باشد که ضعف پیری دردناکتر است، زیرا اولا رو به سوی مرگ و فنا دارد،بر عکس ضعف کودکی،و ثانیا توقعی که از پیران سالخورده و با تجربه دارند هرگز از کودکان نیست،در حالی که گاه ضعف و ناتوانی آنها یکسان است و این بسیار عبرتانگیز میباشد.
این مرحله است که قدرتمندان یاغی و سرکش را به زانو در میآورد و به ضعف و زبونی و بیچارگی میکشاند.
آخرین جمله آیه که اشاره به علم و قدرت خدا است،هم بشارت است و هم انذار که خدا از همه اعمال و نیات شما آگاه است و نیز توانایی بر پاداش و کیفر شما دارد.
1) 1) نهج البلاغه کلمات قصار جمله 250.
وَ یَوْمَ تَقُومُ اَلسّٰاعَةُ یُقْسِمُ اَلْمُجْرِمُونَ مٰا لَبِثُوا غَیْرَ سٰاعَةٍ کَذٰلِکَ کٰانُوا یُؤْفَکُونَ (55) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ وَ اَلْإِیمٰانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتٰابِ اَللّٰهِ إِلیٰ یَوْمِ اَلْبَعْثِ فَهٰذٰا یَوْمُ اَلْبَعْثِ وَ لٰکِنَّکُمْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (56) فَیَوْمَئِذٍ لاٰ یَنْفَعُ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَ لاٰ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ (57) وَ لَقَدْ ضَرَبْنٰا لِلنّٰاسِ فِی هٰذَا اَلْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ وَ لَئِنْ جِئْتَهُمْ بِآیَةٍ لَیَقُولَنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ مُبْطِلُونَ (58) کَذٰلِکَ یَطْبَعُ اَللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِ اَلَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ (59) فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ وَ لاٰ یَسْتَخِفَّنَّکَ اَلَّذِینَ لاٰ یُوقِنُونَ (60)
55-و روزی که قیامت بر پا شود گنهکاران سوگند یاد میکنند که جز ساعتی(در عالم برزخ)درنگ نکردند!اینچنین آنها از درک حقیقت محروم میشدند! 56-کسانی که علم و ایمان به آنها داده شده میگویند:شما به فرمان خدا تا روز قیامت (در عالم برزخ)درنگ کردید،و اکنون روز رستاخیز است ولی شما نمیدانستید! 57-آن روز عذر خواهی ظالمان سودی ندارد،و توبه آنان پذیرفته نمیشود.
58-ما برای مردم در این قرآن از هر گونه مثال و مطلبی بیان کردیم،و اگر آیهای برای آنها بیاوری کافران میگویند شما اهل باطل هستید(و اینها سحر و جادو است)! 59-اینگونه خداوند بر دلهای کسانی که آگاهی ندارند مهر مینهد! 60-اکنون که چنین است صبر پیشه کن که وعده خدا حق است،و هرگز کسانی که ایمان ندارند نباید تو را خشمگین سازند(و از جا تکان دهند).
آن روز که عذر خواهی سودی ندارد!
گفتیم در این سوره،بحثهای مربوط به"مبدء"و"معاد"همچون تار و پود یک پارچه انسجام یافته است،و در آیات مورد بحث به دنبال بحثهایی که قبل از آن پیرامون مبدء و معاد بود نیز بار دیگر به مساله رستاخیز باز میگردد و صحنه دردناک دیگری از حال مجرمان را در آن روز مجسم میسازد.
میگوید:"روزی که قیامت بر پا شود،مجرمان سوگند یاد میکنند که فقط ساعتی در عالم برزخ توقف داشتند"!( وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مٰا لَبِثُوا غَیْرَ سٰاعَةٍ ).
آری"آنها در گذشته نیز این چنین از درک حقیقت،محروم و مصروف میشدند"!( کَذٰلِکَ کٰانُوا یُؤْفَکُونَ ).
تعبیر به"ساعة"از روز قیامت،چنان که سابقا هم اشاره کردهایم،یا به خاطر آنست که قیامت در یک لحظه ناگهانی بر پا میشود،و یا از این جهت است
که به سرعت اعمال بندگان مورد حساب قرار میگیرد زیرا خداوند سریع الحساب است،و میدانیم"ساعة"در لغت عرب به معنی جزء کمی از زمان است (1).
گرچه در آیه فوق،سخن از محل این توقف به میان نیامده است و لذا بعضی احتمال دادهاند که اشاره به توقف در دنیا باشد که در واقع لحظه زودگذری بیش نیست،ولی آیه بعد دلیل روشنی است بر اینکه منظور همان توقف در جهان برزخ و عالم بعد از مرگ و قبل از رستاخیز است،زیرا جمله لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتٰابِ اللّٰهِ إِلیٰ یَوْمِ الْبَعْثِ پایان این دو را به قیامت منتهی میکند و این جز در مورد برزخ صحیح نیست(دقت کنید).
این را نیز میدانیم که"برزخ"،برای همه یکسان نمیباشد،گروهی در عالم برزخ حیات آگاهانهای دارند،اما گروه دیگری همچون افرادی هستند که به خواب فرو میروند و گویی در قیامت از خواب خود بیدار میشوند و هزاران را ساعتی میپندارند! (2).
در اینجا دو مطلب باقی میماند نخست اینکه چگونه"مجرمان"،چنین سوگند خلافی را یاد میکنند؟ پاسخ آن روشن است،آنها به راستی چنین میپندارند که دوران برزخ، دوران بسیار کوتاهی بوده است،چرا که حالتی شبیه خواب داشتهاند،مگر اصحاب کهف که افرادی مؤمن و صالح بودند،بعد از بیداری از خواب بسیار طولانی خود،تصور نکردند که یک روز یا بخشی از یک روز در خواب بودهاند،و یا یکی از پیامبران الهی که داستانش در سوره بقره آیه 259 آمده است بعد از آنکه از دنیا رفت و پس از یکصد سال مجددا به حیات بازگشت،اظهار نداشت که فاصله
میان دو زندگی یک روز یا بخشی از یک روز بوده است.
چه مانعی دارد که مجرمان با توجه به حالت خاص برزخیشان،چنین تصوری از روی عدم آگاهی پیدا کنند؟ لذا در آیه بعد خواهد آمد که مؤمنان آگاه،به آنان میگویند اشتباه کردید،شما تا روز قیامت در عالم برزخ توقف نمودهاید،و اکنون روز رستاخیز است!.
و از اینجا مطلب دوم یعنی تفسیر جمله" کَذٰلِکَ کٰانُوا یُؤْفَکُونَ "روشن میشود چرا که"افک"در اصل به معنی دگرگونی چهره واقعی و انصراف از حق است و این گروه به خاطر وضع خاصشان در برزخ از واقعیتها به دور ماندهاند، و نمیتوانند مقدار توقفشان را در برزخ تشخیص دهند.
با توجه به آنچه گفتیم نیازی به بحثهای طولانی جمعی از مفسران که چرا مجرمان در روز قیامت عمدا دروغ میگویند؟نمیبینیم،زیرا در آیه دلیلی بر دروغ عمدی آنها در این مرحله نیست.
البته در آیات دیگر قرآن نمونههایی از دروغ و کذب مجرمان در رستاخیز دیده میشود که پاسخ مشروح آن را قبلا در جلد پنجم صفحه 187 ذیل آیه 23 سوره انعام دادهایم،ولی به هر حال این بحث،ارتباطی با موضوع بحث این آیات ندارد.
*** آیه بعد،پاسخ مؤمنان آگاه را به سخنان مجرمان ناآگاهی که از وضع برزخ و قیامت اطلاع درستی ندارند بازگو میکند.
میفرماید:"کسانی که علم و ایمان به آنها داده شده میگویند:شما به فرمان خدا تا روز قیامت در جهان برزخ درنگ کردید،و اکنون روز رستاخیز است،ولی شما نمیدانستید"( وَ قٰالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِیمٰانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی
کِتٰابِ اللّٰهِ إِلیٰ یَوْمِ الْبَعْثِ فَهٰذٰا یَوْمُ الْبَعْثِ وَ لٰکِنَّکُمْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ
).
مقدم داشتن"علم"بر"ایمان"به خاطر آنست که علم پایه ایمان است.
و تعبیر" فِی کِتٰابِ اللّٰهِ "ممکن است اشاره به کتاب تکوینی باشد یا اشاره به کتب آسمانی،و یا هر دو،یعنی به فرمان تکوینی و تشریعی پروردگار،مقدر بود چنان مدتی را در برزخ بمانید و سپس در روز رستاخیز محشور شوید (1).
در اینکه منظور از" اَلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِیمٰانَ "چه کسانی میباشند؟ بعضی از مفسران آن را اشاره به فرشتگان الهی،که هم دارای علمند و هم صاحب ایمانند،دانستهاند،و جمعی دیگر اشاره به مؤمنان آگاه و معنی دوم ظاهرتر است.
و اینکه در بعضی از روایات تفسیر به فرزندان امیر مؤمنان علی ع و ائمه طاهرین ع شده است از قبیل بیان مصداقهای روشن است،و معنی گسترده آیه را محدود نمیکند.
این نکته نیز قابل ذکر است که بعضی از مفسران،گفتگوی این دو گروه را درباره"برزخ"که یکی آن را به مقدار ساعتی میپندارد و دیگری به مقدار واقعی آن آگاهی دارد ناشی از این میدانند که گروه اول چون انتظار عذاب الهی را میکشند مایلند هر چه بیشتر به تاخیر افتد،و فاصلهها را هر چند زیاد باشد ناچیز میشمارند،اما گروه دوم که انتظار بهشت و نعمتهای جا و دانش را میکشند
1) 1) در اینکه آیا در آیه فوق تقدیم و تاخیری هست یا نه در میان دانشمندان گفتگو است،بعضی میگویند فِی کِتٰابِ اللّٰهِ متعلق به جمله أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِیمٰانَ است،و معنی چنین میشود کسانی که از کتاب خداوند آگاهی کافی و نسبت به آن ایمان دارند این سخن را میگویند،ولی بعضی دیگر آن را متعلق به جمله"لبثتم"دانستهاند و ما نیز همین تفسیر را در بالا اختیار کردیم،چرا که حکم به تقدیم و تاخیر نیاز به قرینه روشنی دارد و در اینجا قرینهای بر این مطلب نمیبینیم.
این فاصلهها را بسیار زیاد میبینند (1).
*** به هر حال هنگامی که مجرمان خود را با واقعیات دردناک روز قیامت روبرو میبینند در مقام عذر خواهی و توبه بر میآیند،ولی قرآن میگوید:"در آن روز عذر خواهی ظالمان سودی ندارد و توبه آنان نیز پذیرفته نیست"( فَیَوْمَئِذٍ لاٰ یَنْفَعُ الَّذِینَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَ لاٰ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ ) (2).
این نکته قابل توجه است که در بعضی از آیات قرآن تصریح شده که اصلا به مجرمان اجازه عذرخواهی داده نمیشود لاٰ یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ (مرسلات- 36)اما در اینجا میفرماید:عذر خواهی آنها سودمند نیست،و ظاهرش این است عذر خواهی میکنند اما اثری ندارد.
البته تضادی در میان این آیات نیست،زیرا قیامت مراحل مختلفی دارد در پارهای از مراحل اصلا اجازه عذر خواهی و حرف زدن به آنها داده نمیشود و بر دهان آنها مهر میگذارند،تنها دست و پا و اعضاء و جوارح و زمینی که گناه بر آن کردهاند بازگو کننده اعمالشان هستند،ولی در پارهای دیگر از مراحل زبانشان گشوده میشود و به عذر خواهی میپردازند،اما چه سود؟ یکی از اعذار آنها این است که گناهان خود را به گردن سردمداران کفر
1) 1) تفسیر فخر رازی ذیل آیات مورد بحث.
2) 2) "یستعتبون"از ماده"عتب"(بر وزن حتم)در اصل به معنی ناراحتی درونی است و هنگامی که به باب افعال برده شود به معنی زائل کردن این ناراحتی است، در"لسان العرب"تصریح شده است که معنی باب"استفعال"آن نیز همچون باب "افعال"به معنی از میان بردن ناراحتی باطنی کسی است،لذا این تعبیر در موارد استرضاء یعنی رضایت طلبیدن و توبه کردن نیز به کار میرود،و در آیه فوق به همین معنی آمده است، یعنی در قیامت آنها توانایی بر توبه و جلب رضایت پروردگار ندارند.
و نفاق بیندازند،به آنها میگویند:" لَوْ لاٰ أَنْتُمْ لَکُنّٰا مُؤْمِنِینَ ":"اگر شما نبودید ایمان میآوردیم"(سوره سبا آیه 31).
ولی آنها در پاسخشان میگویند: أَ نَحْنُ صَدَدْنٰاکُمْ عَنِ الْهُدیٰ بَعْدَ إِذْ جاءکم "آیا ما شما را از هدایت بازداشتیم بعد از آن که هدایت به سراغتان آمد و با چشم باز آن را میدیدید"؟!(سبا-32).
و گاه در مقام عذرخواهی سعی میکنند انحراف خود را به گردن شیطان بیندازند و او را بر وسوسههایش ملامت کنند،ولی ابلیس به آنها پاسخ میگوید: فَلاٰ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ :"امروز مرا سرزنش نکنید،خود را سرزنش کنید"! (ابراهیم-22)من شما را اجبار بر کاری نکردم تنها دعوت دوستانهای کردم شما هم پذیرفتید)!.
*** آیه بعد در حقیقت اشارهای است به کل مطالبی که در این سوره بیان شد میفرماید:"ما برای مردم در این قرآن از هر گونه مثالی بیان کردیم" (وعد و وعید،امر و نهی،بشارت و انذار،آیات آفاقی و انفسی،دلائل مبدء و معاد و اخبار غیبی،و خلاصه از هر چیز که در نفوس انسانها ممکن است اثر مثبت بگذارد بیانی داشتیم)( وَ لَقَدْ ضَرَبْنٰا لِلنّٰاسِ فِی هٰذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ ).
در حقیقت،قرآن بطور کلی،و سوره روم که اکنون در مراحل پایان آن هستیم بالخصوص مجموعهای است از مسائل بیدار کننده برای هر قشر و گروه و برای هر طرز فکر و عقیده.
مجموعهای است از درسهای عبرت،مسائل اخلاقی،برنامههای عملی،امور اعتقادی به گونهای که از تمام طرق ممکن است برای نفوذ در فکر انسانها و دعوتشان به راه سعادت،استفاده شده است.
ولی با این حال گروهی هستند که هیچیک از این امور در قلوب تاریک
و سیاهشان اثری نمیگذارد،"لذا هر آیه و نشانهای از حق،برای آنها بیاوری باز این گروه کافران میگویند:شما اهل باطل هستید،و اینها اموری است بی اساس"!( وَ لَئِنْ جِئْتَهُمْ بِآیَةٍ لَیَقُولَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ مُبْطِلُونَ ).
تعبیر به"مبطلون"تعبیر جامعی است که همه بر چسبها و نسبتهای ناروای مشرکان را در بر میگیرد،نسبت دروغ،سحر،جنون،افسانههای خرافی و اساطیر،که هر کدام چهرهای از چهرههای باطل میباشد در آن جمع است،آری آنها همواره پیامبران الهی را به یکی از این امور باطل متهم میساختند،تا چند روزی مردم پاکدل را به وسیله آن اغفال کنند.
مخاطب در"انتم"(شما)ممکن است پیامبر و مؤمنان راستین باشند، و ممکن است همه طرفداران حق و تمام انبیاء و پیشوایان الهی،چرا که این دسته از کفار لجوج با کل طرفداران این مکتب مخالف بودند.
*** آیه بعد دلیل مخالفت این گروه را به روشنی بیان میکند،میگوید:
این نفوذناپذیری و لجاجت بی حد و حساب و دشمنی با هر حقیقت،به خاطر آنست که آنها حس تشخیص و درک خود را بر اثر کثرت گناه و لجاجت از دست دادهاند، و ابدا چیزی درک نمیکنند،آری"این چنین خداوند بر دلهای کسانی که علم و آگاهی ندارند مهر مینهد"( کَذٰلِکَ یَطْبَعُ اللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
"یطبع"از ماده"طبع"به معنی مهر نهادن است،و اشاره به کاری است که در سابق و امروز معمول بوده و هست که گاهی برای اینکه چیزی دست نخورده بماند و در آن مطلقا دخل و تصرفی نشود،در آن را محکم میبندند،و روی قفل یا گرهی که به آن زدهاند،ماده خمیر مانندی گذارده و روی آن مهر میزنند، بدیهی است گشودن در آن جز با شکستن مهر ممکن نیست،و این کاری است که به زودی افشا میشود.
قرآن این تعبیر گویا را به عنوان کنایه از دلهای نفوذ ناپذیر و کسانی که و جدان و آگاهی و عقل سالم را به کلی از دست دادهاند و امیدی به هدایتشان نیست،به کار میبرد.
قابل توجه اینکه در آیات گذشته،علم پایه ایمان شناخته شده،و در این آیه جهل پایه کفر و عدم تسلیم در برابر حق *** آخرین آیه مورد بحث که آخرین آیه سوره روم است،دو دستور مهم و یک بشارت بزرگ به پیامبر گرامی اسلام ص میدهد،تا او را در این مبارزه پیگیر و مستمر در برابر این لجوجان جاهل،و بیخردان سرسخت،به استقامت دعوت کند.
نخست میگوید:"اکنون که چنین است در برابر همه حوادث،همه آزارها و کارشکنیها و نسبتهای ناروا،شکیبایی و صبر پیشه کن"( فَاصْبِرْ ).
که شکیبایی و صبر و استقامت کلید اصلی پیروزی است.
و برای اینکه پیامبر را در این راه دلگرمتر کند میافزاید:"وعده خدا بطور مسلم حق است"( إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ ).
او به تو و مؤمنان وعده پیروزی،و خلافت در ارض،و غلبه اسلام بر کفر، و نور بر ظلمت،و علم بر جهل،داده است،و به این وعده،جامه عمل میپوشاند.
کلمه"وعد"در اینجا اشاره به وعدههای مکرری است که در قرآن در مورد پیروزی مؤمنان داده شده است،از جمله در همین سوره آیه 47 میخوانیم وَ کٰانَ حَقًّا عَلَیْنٰا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ :"همواره یاری مؤمنان حقی بر ما بوده و هست".
و در آیه 51 سوره غافر آمده است: إِنّٰا لَنَنْصُرُ رُسُلَنٰا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهٰادُ :"ما رسولان خود و مؤمنان را در زندگی این دنیا و در روز قیامت که گواهان بپا میخیزند یاری میکنیم".
و نیز آیه 56 سوره مائده میگوید: فَإِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْغٰالِبُونَ :"حزب خدا پیروز است".
دومین دستور،دستور به تسلط بر اعصاب و حفظ متانت و آرامش،و به اصطلاح از جا در نرفتن در این مبارزه سخت و پیگیر است،میفرماید:"هرگز نباید کسانی که ایمان ندارند تو را خشمگین و عصبانی کنند"( وَ لاٰ یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لاٰ یُوقِنُونَ ).
وظیفه تو بردباری و تحمل و حوصله هر چه بیشتر و حفظ متانتی که شایسته یک رهبر در برابر اینگونه افراد است،میباشد.
"لا یستخفنک"از ماده"خفت"به معنی سبکی است،یعنی آن چنان سنگین و پا بر جا باش که این افراد نتوانند تو را سبک بشمرند و از جا تکان دهند،در مسیرت استوار و محکم بایست،چرا که آنها یقین ندارند و تو کانون یقین و ایمانی.
این سوره با وعده پیروزی مؤمنان بر دشمنان آغاز شد،و با وعده پیروزی نیز پایان میگیرد،ولی شرط اصلی آن در صبر و استقامت شمرده است.
***پروردگارا!آن چنان صبر و استقامتی به ما مرحمت کن که طوفانهای مشکلات و حوادث سخت،هرگز ما را از جا تکان ندهد.
خداوندا!به ذات پاکت پناه میبریم،از اینکه در زمره کسانی باشیم که موعظهها و اندرزها،عبرتها و انذارها در دلهایشان اثر نمیگذارد.
بارالها!دشمنان متشکل و متحدند،و با انواع سلاحهای شیطانی مسلح، ما پیروزی بر دشمنان برونی و شیطان درونی را از تو میطلبیم آمین یا رب العالمین.
پایان سوره روم و پایان جلد 16 تفسیر نمونه تاریخ 21 ذی القعده 1403 تاریخ 8 شهریور ماه 1362