ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
محتوای سوره حج
این سوره که به خاطر بخشی از آیاتش که پیرامون حج سخن میگوید به نام "سوره حج"نامیده شده است از سورههایی است که در میان مفسران و نویسندگان تاریخ قرآن در"مکی"یا"مدنی"بودنش گفتگو است،جمعی آن را-جز چند آیه-"مکی"میدانند،در حالی که جمع دیگری معتقدند همه آن-جز چند آیه- در"مدینه"نازل شده است،بعضی نیز آن را ترکیبی از آیات"مکی"و"مدنی" میدانند.
اما با توجه به برداشتی که از سورههای مکی و مدنی و به تعبیر دیگر جو مدینه و مکه و نیازمندیهای مسلمانان و چگونگی تعلیمات پیامبر ص نسبت به آنها در این دو منطقه داریم آیات این سوره از جهاتی شبیه سورههای مدنی است،چرا که دستور حج آنهم با ذکر قسمتی از جزئیات آن،و همچنین دستور جهاد،تناسب با وضع مسلمانان در مدینه دارد،هر چند تاکید آیات این سوره روی مساله مبدء و معاد بی تناسب به سورههای مکی نیست.
نویسنده تاریخ القرآن بر اساس تاریخ"فهرست ابن ندیم"و"نظم الدرر" میگوید:سوره حج مگر چند آیه در مدینه نازل شده،آن چند آیه نیز در میان مکه و مدینه نازل گردیده است،وی اضافه میکند این سوره صد و ششمین سورهای است که بر پیامبر ص نازل شده و بر حسب ترتیب،بعد از سوره"نور"و قبل از سوره"منافقین"است.
به هر حال در مجموع،"مدنی"بودن سوره قویتر به نظر میرسد.
از نظر محتوا مطالب این سوره را به چند بخش میتوان تقسیم کرد:
1-آیات فراوانی که در زمینه"معاد"و دلائل منطقی آن،و انذار مردم غافل از صحنههای قیامت،و مانند آن است که از آغاز این سوره شروع میشود و بخش مهمی از آن را در بر میگیرد.
2-بخش قابل ملاحظهای نیز از مبارزه با شرک و مشرکان،سخن میگوید و با توجه دادن به آیات پروردگار در عالم هستی انسانها را متوجه عظمت آفریدگار میسازد.
3-بخشی از این سوره نیز مردم را به بررسی سرنوشت عبرتانگیز گذشتگان و عذابهای دردناک الهی که بر آنها نازل شد دعوت کرده،از جمله سرنوشت قوم نوح و عاد و ثمود،و قوم ابراهیم و لوط،و قوم شعیب و موسی را یادآور میشود.
4-بخش دیگری از آن پیرامون مساله حج و سابقه تاریخی آن از زمان ابراهیم ع و سپس مساله قربانی و طواف و مانند آن است.
5-بخشی از آن هم پیرامون مبارزه در برابر ظالمان و پیکار با دشمنان مهاجم،است.
6-و سرانجام قسمتی از آن پند و اندرزهایی است در زمینههای مختلف زندگی و تشویق به نماز و زکات و امر به معروف و نهی از منکر و توکل و توجه به خداوند.
فضیلت تلاوت سوره حج
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم: من قرء سورة الحج اعطی من الاجر کحجة حجها،و عمرة اعتمرها،بعدد من حج و اعتمر فیما مضی و فیما بقی!: "هر کس سوره حج را بخواند پاداش حج و عمره را خدا به او میدهد به تعداد تمام کسانی که در گذشته و آینده حج عمره بجا آورده یا خواهند آورد"! 1. بدون شک این ثواب و فضیلت عظیم تنها برای تلاوت لفظی نیست،تلاوتی است اندیشهساز،و اندیشهای است عملپرور. در حقیقت کسی که این سوره و محتوای آن را از مبدء و معاد گرفته،تا دستورات عبادی و اخلاقی،و مسائل مربوط به جهاد و مبارزه با ستمگران،در اعماق جان خود قرار دهد و برنامه عملی خود سازد،پیوندی با تمام مؤمنان گذشته و آینده از نظر معنوی و روحانی پیدا میکند،پیوندی که او را در اعمال آنها شریک،و آنها را نیز در اعمال او شریک و سهیم میسازد،بی آنکه از پاداش آنان چیزی کاسته شود و حلقه اتصالی خواهد بود بین همه افراد با ایمان در تمام قرون و اعصار. و با این اوصاف و شرایط ثواب و پاداشی که در حدیث فوق آمده عجیب به نظر نمیرسد. ***
این سوره که به خاطر بخشی از آیاتش که پیرامون حج سخن میگوید به نام "سوره حج"نامیده شده است از سورههایی است که در میان مفسران و نویسندگان تاریخ قرآن در"مکی"یا"مدنی"بودنش گفتگو است،جمعی آن را-جز چند آیه-"مکی"میدانند،در حالی که جمع دیگری معتقدند همه آن-جز چند آیه- در"مدینه"نازل شده است،بعضی نیز آن را ترکیبی از آیات"مکی"و"مدنی" میدانند.
اما با توجه به برداشتی که از سورههای مکی و مدنی و به تعبیر دیگر جو مدینه و مکه و نیازمندیهای مسلمانان و چگونگی تعلیمات پیامبر ص نسبت به آنها در این دو منطقه داریم آیات این سوره از جهاتی شبیه سورههای مدنی است،چرا که دستور حج آنهم با ذکر قسمتی از جزئیات آن،و همچنین دستور جهاد،تناسب با وضع مسلمانان در مدینه دارد،هر چند تاکید آیات این سوره روی مساله مبدء و معاد بی تناسب به سورههای مکی نیست.
نویسنده تاریخ القرآن بر اساس تاریخ"فهرست ابن ندیم"و"نظم الدرر" میگوید:سوره حج مگر چند آیه در مدینه نازل شده،آن چند آیه نیز در میان مکه و مدینه نازل گردیده است،وی اضافه میکند این سوره صد و ششمین سورهای است که بر پیامبر ص نازل شده و بر حسب ترتیب،بعد از سوره"نور"و قبل از سوره"منافقین"است.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ اِتَّقُوا رَبَّکُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ اَلسّٰاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ (1) یَوْمَ تَرَوْنَهٰا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّٰا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ کُلُّ ذٰاتِ حَمْلٍ حَمْلَهٰا وَ تَرَی اَلنّٰاسَ سُکٰاریٰ وَ مٰا هُمْ بِسُکٰاریٰ وَ لٰکِنَّ عَذٰابَ اَللّٰهِ شَدِیدٌ (2)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-ای مردم از پروردگارتان بترسید که زلزله رستاخیز امر عظیمی است.
2-روزی که آن را میبینید(آن چنان وحشت سر تا پای همه را فرا میگیرد که)مادران شیرده، کودکان شیرخوارشان را فراموش میکنند،و هر بارداری جنین خود را بر زمین مینهد و مردم را مست میبینی،در حالی که مست نیستند،ولی عذاب خدا شدید است!
زلزله عظیم رستاخیز
این سوره با دو آیه تکان دهنده و هیجانانگیز پیرامون رستاخیز و مقدمات آن شروع میشود،آیاتی که بی اختیار انسان را از این زندگی گذرای مادی بیرون میبرد،و به آینده هولانگیزی که در انتظار او است متوجه میسازد.
آیندهای که اگر امروز به فکر آن،و آمادگی بر آن نباشد،به راستی وحشتناک است و اگر باشد دلانگیز و روحافزا است.
نخست عموم مردم را بدون استثناء مخاطب ساخته و میگوید:"ای مردم از پروردگارتان بترسید،و پرهیز کاری پیشه کنید که زلزله رستاخیز،جریان مهم و عظیمی است"( یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السّٰاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ ).
خطاب" یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ "،دلیل روشنی است بر اینکه هیچگونه تفاوت و تبعیضی از نظر نژاد و زبان و اعصار و قرون و مکانها و مناطق جغرافیایی و طوائف و قبائل در آن نیست،و مؤمن و کافر، کوچک و بزرگ،پیر و جوان،مرد و زن امروز و آینده همه در آن شریکند.
جمله" اِتَّقُوا رَبَّکُمْ "عصاره تمام برنامههای سعادتبخش است،چرا که از یک سو"توحید"را بیان میکند(ربکم)و از سوی دیگر"تقوا"را و به این ترتیب برنامههای عقیدتی و عملی در آن جمع است.
و با ذکر جمله" إِنَّ زَلْزَلَةَ السّٰاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ "حقیقتی را که در بسیاری از آیات قرآن آمده است به طور سربسته بازگو میکند،و آن اینکه رستاخیز با یک انقلاب و تحول شدید در سازمان عالم هستی بر پا میگردد:کوهها از جا کنده میشوند،دریاها به هم میریزند،زمین و آسمان در هم کوبیده میشوند،و جهانی نو با زندگانی نو آغاز میگردد،مردم در آستانه قیامت در وحشت عظیمی فرو میروند،و سر از پا نمیشناسند.
*** آیه بعد نمونههایی از بازتاب این وحشت عظیم را در چند جمله بیان کرده میگوید:"روزی که زلزله رستاخیز را مشاهده کنید آن چنان وحشت سر تا پای همه را فرا میگیرد که مادران شیرده از کودک شیرخوارشان غافل میشوند"( یَوْمَ تَرَوْنَهٰا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّٰا أَرْضَعَتْ ).
"و هر بارداری(در آن صحنه باشد)چنین خود را سقط میکند"( وَ تَضَعُ کُلُّ ذٰاتِ حَمْلٍ حَمْلَهٰا ).
سومین بازتاب اینکه"مردم را به صورت مستان میبینی،در حالی که مست نیستند!"( وَ تَرَی النّٰاسَ سُکٰاریٰ وَ مٰا هُمْ بِسُکٰاریٰ ).
"ولی عذاب خدا شدید است"که این چنین هول و وحشت به دلها افکنده و انسانها را از خود بی خود ساخته است( وَ لٰکِنَّ عَذٰابَ اللّٰهِ شَدِیدٌ ).
1-در زلزلههای دنیا،و حوادث وحشتناک نیز گاهی این پدیدهها به صورت جزئی پیدا میشود،یعنی مادران کودکان خود را فراموش کرده،و بارداران جنین خود را ساقط میکنند،و بعضی همچون افراد مست از خود بی خود میشوند ولی جنبه عمومی و همگانی ندارد اما زلزله رستاخیز چنانست که از مشاهده آن همه مردم به این حالات گرفتار میشوند.
***2-این آیات ممکن است اشاره به پایان جهان که مقدمه رستاخیز است باشد در این صورت"زنان باردار،یا کودکان شیر خوار"مفهوم اصلی خود را خواهد داشت،ولی این احتمال نیز وجود دارد که اشاره به زلزله روز قیامت باشد (به قرینه جمله لٰکِنَّ عَذٰابَ اللّٰهِ شَدِیدٌ )در این صورت ذکر جملههای فوق جنبه مثال پیدا میکند،یعنی آن قدر،صحنه وحشتناک است که اگر زنان بارداری وجود داشته باشند همگی سقط جنین میکنند،و اگر کودکان شیرخواری باشند مادرها آنها را به کلی فراموش خواهند کرد.
3 میدانیم معمولا در ادبیات عرب از زنی که کودک خود را شیر میدهد تعبیر به"مرضع"میکنند (1)ولی همانگونه که جمعی از مفسران و بعضی از ارباب لغت نوشتهاند،گاه این کلمه به صورت مؤنث(مرضعه)آورده میشود تا اشارهای باشد به همان لحظه شیر دادن،و به تعبیر دیگر مرضع به زنی میگویند که میتواند بچه خود را شیر دهد،اما مرضعه مخصوص زنی است که پستان خود را به دهان کودک شیرخوارش نهاده و در حال شیر دادن است! (2).
بنا بر این تعبیر فوق در آیه نکته خاصی دارد زیرا میگوید:شدت وحشت زلزله رستاخیز آن قدر زیاد است که حتی اگر مادر پستان در دهان کودک شیر خوارش داشته باشد،چنان متوحش میگردد که بی اختیار،پستان از دهانش بیرون کشیده،فراموشش میکند! ***
اشاره به این است که پیامبر اسلام ص که مخاطب به این جمله میباشد(و احتمالا مؤمنان بسیار قوی الایمان که قدم جای قدمهای او نهادهاند)از این وحشت عظیم در امانند،زیرا میگوید مردم را به این حالت میبینی،یعنی خودت چنین نیستی.
*** 5-بسیاری از مفسران و روات حدیث در ذیل آیات مورد بحث روایتی از پیامبر گرامی اسلام ص نقل کردهاند که ذکر آن در اینجا به مورد است و آن اینکه:دو آیه آغاز این سوره در یکی از شبهای"غزوه بنی المصطلق" (3)نازل
1) 1) زیرا"علامت تانیث"در مواردی میآورند که مذکر و مؤنث در آن وجود داشته باشد،اما مثل مساله بار داری و یا شیر دادن که مخصوص زنان است و در مردان وجود ندارد نیاز به تاء تانیث و مانند آن نیست.
2) 2) به قاموس اللغة،و تفسیر کشاف،و تفسیر کبیر فخر رازی،و تفسیر المیزان، مراجعه شود.
3) 3) این غزوه در شعبان سال ششم هجری واقع گردید.
شد در حالی که مردم در حال حرکت به سوی میدان جنگ بودند،پیامبر ص مردم را صدا زد،آنها توقف کردند و گرداگرد پیامبر ص حلقه زدند،حضرت این آیات را بر آنها خواند صدای گریه از مردم بلند شد،و در آن شب مسلمانان بسیار گریستند،هنگام صبح به قدری نسبت به دنیا و زندگی دنیا بی اعتنا شده بودند که حتی زین به روی مرکبها ننهادند و خیمهای بر پا نساختند،گروهی گریه میکردند و گروهی نشسته در فکر فرو رفته بودند.
رسول خدا ص فرمود:آیا میدانید این چه روزی است عرض کردند:خدا و پیامبرش آگاهتر است،فرمود:روزی است که از هر هزار نفر 999 نفر به سوی دوزخ روان میشوند و تنها یک نفر به سوی بهشت!این امر بر مسلمانان سخت آمد و شدیدا گریستند؟و عرض کردند پس چه کسی نجات خواهد یافت؟پیامبر فرمود:
گنهکارانی غیر از شما هستند که اکثریت را تشکیل میدهند من امیدوارم شما حد اقل یک چهارم اهل بهشت باشید(مسلمانان تکبیر گفتند)بعد فرمود:امیدوارم یک سوم اهل بهشت باشید(باز هم تکبیر گفتند)بعد اضافه فرمود:امیدوارم دو سوم اهل بهشت از شما باشد،چرا که اهل بهشت 120 صفند که 80 صف آنها از امت من هستند..." (1).
1) 1) تفسیر مجمع البیان و تفسیر نور الثقلین و تفسیرهای دیگر(با کمی تلخیص).
وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یُجٰادِلُ فِی اَللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطٰانٍ مَرِیدٍ (3) کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلاّٰهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَ یَهْدِیهِ إِلیٰ عَذٰابِ اَلسَّعِیرِ (4)
3-گروهی از مردم بدون هیچ علم و دانشی به مجادله در باره خدا برمیخیزند و از هر شیطان سر کشی پیروی میکنند.
4-بر او نوشته شده که هر کس ولایتش را بر گردن نهد بطور مسلم گمراهش میسازد و به آتش سوزان راهنماییش میکند.
پیروان شیطان!
از آنجا که در آیات گذشته ترسیمی از وحشت عمومی مردم به هنگام وقوع زلزله قیامت بود در آیات مورد بحث حال گروهی از بیخبران را منعکس میکند که چگونه از چنین حادثه عظیمی غافلند.
میگوید:"گروهی از مردم بدون هیچ علم و دانشی در باره خدا به مجادله برمیخیزند"( وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یُجٰادِلُ فِی اللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ ).
گاه در اصل توحید و یگانگی حق و نفی هر گونه شریک جدال میکنند، و گاه در قدرت خدا نسبت به مساله احیای مردگان و بعث و نشور،و در هر صورت هیچگونه دلیلی بر گفتههای خود ندارند.
جمعی از مفسران گفتهاند این آیه در مورد"نضر بن حارث"نازل شده که از مشرکان متعصب و لجوج و پشت هم انداز بود،او اصرار داشت که ملائکه دختران خدا هستند!،و قرآن مجموعهای از افسانههای پیشینیان است که به خدا نسبت داده شده!،و زندگی بعد از مرگ را منکر بود.
بعضی دیگر آن را اشاره به همه مشرکان دانستهاند که در مساله توحید و قدرت خدا به مجادله برمیخاستند.
ولی با توجه به اینکه شان نزولها هرگز مفهوم آیه را محدود نمیکند نتیجه این دو قول یکی است و همه کسانی را که به نوعی،از روی تقلید کورکورانه یا تعصب یا پیروی از خرافات و هوا و هوسها،به جدال در برابر حق برمیخیزند شامل میشود.
سپس اضافه میکند:"اینگونه افراد که تابع هیچگونه منطق و دانشی نیستند از هر شیطان سر کش و متمردی تبعیت میکنند"( وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطٰانٍ مَرِیدٍ ).
نه از یک شیطان که از همه شیطانها!اعم از شیاطین انس و جن که هر یک از آنها برای خود نقشه و برنامه و حیله و دامی دارند.
واژه"مرید"از ماده"مرد"(بر وزن سرد)در اصل به معنی سرزمین بلندی است که خالی از هر گونه گیاه باشد،و به درختی که از برگ خالی شود "امرد"میگویند،و روی همین جهت به نوجوانانی که مو در صورتشان نروئیده نیز امرد گفته میشود.
در اینجا منظور از"مرید"کسی است که عاری از هر گونه خیر و سعادت و نقطه قوت است،و طبعا چنین کسی سرکش و متمرد و ظالم و عصیانگر خواهد بود.
روشن است که پیروی از"شیطان بی همه چیز"انسان را به چه سرنوشتی مبتلا میسازد.
لذا در آیه بعد میگوید:"بر او نوشته و مقرر شده است که هر کس حلقه اطاعت و ولایتش را بر گردن نهد بطور مسلم گمراهش میسازد و به آتش سوزان راهنماییش میکند"( کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلاّٰهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَ یَهْدِیهِ إِلیٰ عَذٰابِ السَّعِیرِ ) (1).
گرچه در واژه"مجادله"در عرف، مفهوم جر و بحث بی اساس و غیر منطقی افتاده است ولی در اصل لغت چنین نیست بلکه به معنی هر گونه بحث و گفتگو است که گاه به حق و گاه به ناحق است و لذا قرآن به پیامبر دستور میدهد: وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ :"با مخالفان خود با روشی که بهتر است مجادله کن"(نحل-125).
بعضی از مفسران بزرگ معتقدند که جمله یُجٰادِلُ فِی اللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ اشاره به گفتگوهای بی اساس مشرکان است، و جمله وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطٰانٍ مَرِیدٍ اشاره به برنامههای عملی نادرست آنها است.
بعضی دیگر جمله اول را اشاره به اعتقادات فاسد و خرافی آنها دانسته و جمله دوم را به برنامههای عملی غلط و انحرافی آنان.
ولی از آنجا که آیات قبل و بعد از آن پیرامون مبانی اعتقادی و اصول عقائد است بعید نیست که هر دو جمله اشاره به یک حقیقت باشد،و به تعبیر دیگر طرفین نفی و اثبات یک موضوع است.در جمله اول میگوید:آنها بدون علم و دانش و صرفا از روی تقلید و تعصب و هوا پرستی به مجادله در باره خدا و قدرت او
1) 1) "سعیر"از ماده"سعر"(بر وزن قعر)به معنی شعلهور شدن آتش است در اینجا منظور آتش سوزان دوزخ است که از هر آتشی سوزندهتر میباشد.
برمیخیزند،و جمله دوم میگوید:کسی که دنبال علم و دانشی نیست طبیعی است که از هر شیطان طغیانگری پیروی میکند.
جالب اینکه نمیفرماید:چنین کسی از شیطان پیروی میکند،بلکه میگوید از هر شیطان متمردی،و این اشاره به آن است که شیاطین همه یک خط واحد و برنامه مشترک ندارند،بلکه هر یک برای خود راهی و دامی انتخاب کردهاند،آن چنان این دامها متنوع است که انسان در تشخیص آنها گم میشود مگر آنها که به خاطر ایمان و توکل بر خدا در سایه حمایت او قرار گرفتهاند و مشمول جمله إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ (1)هستند.
ذکر این نکته نیز لازم است که تمرد و سرکشی و خالی بودن از خیر و برکت در مفهوم کلمه شیطان افتاده است ولی در اینجا مخصوصا کلمه"مرید" (فاقد هر گونه خیر و سعادت بودن)را به عنوان تاکید پشت سر آن ذکر میکند تا سرنوشت کسانی که از چنین رهبرانی پیروی میکنند کاملا روشن گردد.
میدانیم این تعبیر به معنی مقرر و ملزم داشتن است خواه در عالم تکوین و آفرینش باشد و یا در عالم تشریع و احکام و قوانین.
ولی به هر حال نباید توهم کرد که این جمله بوی"جبر"میدهد،و شیاطین مجبورند پیروان خود را گمراه سازند،و به دار البوار بفرستند،بلکه این نتیجه حتمی برنامهای است که آنها با میل خود انتخاب کردهاند،مثلا هنگامی که ابلیس رئیس و سر سلسله شیاطین،در برابر فرمان خدا سرپیچی کرد و با میل و اراده خود راه طغیان و حتی اعتراض به ذات پاک خدا را پیش گرفت،چنین کسی جز
1) 1) حجر-40.
اینکه گمراه و گمراه کننده باشد سرنوشتی نخواهد داشت و همچنین شیطانهای دیگر از انس و جن.
این درست به این میماند که بگوئیم هر کس معتاد به مواد مخدر شد، بدبختی و سیهروزی در پیشانیش نوشته میشود،آیا این دلیل جبر است (1)؟ ***
1) 1) در مورد مرجع ضمیر"علیه"بعضی گفتهاند به شیطان باز میگردد و بعضی به پیروان شیطان که از جمله" وَ مِنَ النّٰاسِ "...استفاده میشود،ولی ظاهر این است که به شیطان باز میگردد،به خصوص اینکه ضمیر نزدیک به آن(ضمیر مَنْ تَوَلاّٰهُ )نیز به شیطان باز میگردد.
یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ اَلْبَعْثِ فَإِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَیِّنَ لَکُمْ وَ نُقِرُّ فِی اَلْأَرْحٰامِ مٰا نَشٰاءُ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ وَ مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفّٰی وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلیٰ أَرْذَلِ اَلْعُمُرِ لِکَیْلاٰ یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً وَ تَرَی اَلْأَرْضَ هٰامِدَةً فَإِذٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْهَا اَلْمٰاءَ اِهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ (5) ذٰلِکَ بِأَنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْحَقُّ وَ أَنَّهُ یُحْیِ اَلْمَوْتیٰ وَ أَنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (6) وَ أَنَّ اَلسّٰاعَةَ آتِیَةٌ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا وَ أَنَّ اَللّٰهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی اَلْقُبُورِ (7)
5-ای مردم اگر در رستاخیز شک دارید(به این نکته توجه کنید که)ما شما را از خاک آفریدیم،سپس از نطفه،و بعد از خون بسته شده،سپس از مضغه(چیزی شبیه گوشت جویده)که بعضی دارای شکل و خلقت است و بعضی بدون شکل،هدف این است که ما برای شما روشن سازیم(که بر هر چیز قادریم)و جنینهایی را که بخواهیم تا مدت معینی در رحم مادران قرار میدهیم(و آنچه را بخواهیم ساقط میکنیم) بعد شما را به صورت طفل بیرون میفرستیم،سپس هدف این است که به حد رشد و بلوغ برسید،در این میان بعضی از شما میمیرند و بعضی آن قدر عمر میکنند که به بدترین مرحله زندگی و پیری میرسند آن چنان که چیزی از علوم خود را به خاطر نخواهند داشت(از سوی دیگر)زمین را(در فصل زمستان)خشک و مرده میبینی،اما هنگامی که باران را بر آن فرو میفرستیم به حرکت در میآید و نمو میکند،و انواع گیاهان زیبا را میرویاند.
6-این به خاطر آنست که بدانید خداوند حق است و مردگان را زنده میکند و بر هر چیز تواناست.
7-و اینکه رستاخیز شکی در آن نیست و خداوند تمام کسانی را که در قبرها آرمیدهاند زنده میکند.
دلائل معاد در عالم جنین و گیاهان
از آنجا که در آیات گذشته گفتگو از تردید مخالفان در"مبدأ"و"معاد" بود در آیات مورد بحث به دو دلیل محکم و منطقی برای اثبات معاد جسمانی استدلال شده است،یکی از طریق توجه به تحولات دوران جنینی،و دیگری از طریق تحولات زمین به هنگام نمو گیاهان.
در حقیقت قرآن میخواهد صحنههای معاد را که مردم در همین زندگی دنیا با آن سر و کار دارند و پیوسته با چشم خود میبینند و از آن غافلند برای آنها
تشریح کند تا بدانند زندگی بعد از مرگ نه تنها امر غیر ممکنی نیست،بلکه دائما صحنههای مشابه آن را در زندگی روزمره با چشم خود مشاهده میکنند.
نخست همه انسانها را مخاطب ساخته میگوید:"ای مردم!اگر در رستاخیز تردید دارید به این نکته توجه کنید که ما شما را از خاک آفریدیم،سپس از نطفه، و بعد از خون بسته شد،و پس از آن از چیزی شبیه به گوشت جویده که بعضی دارای شکل و خلقت است و بعضی بدون شکل"( یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَیْرِ مُخَلَّقَةٍ ) (1).
"همه اینها به خاطر آن است که این حقیقت را برای شما آشکار سازیم که ما بر هر کار قادر و توانا هستیم"( لِنُبَیِّنَ لَکُمْ ).
"و جنینهایی را که بخواهیم تا مدت معینی در رحم مادران قرار میدهیم" تا دوران تکاملی خود را طی کنند،و آنچه را بخواهیم ساقط میکنیم و از نیمه راه از مدار خارجش میسازیم( وَ نُقِرُّ فِی الْأَرْحٰامِ مٰا نَشٰاءُ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی ).
از آن پس یک دوران انقلابی جدید آغاز میشود"و ما شما را به صورت طفل از شکم مادر بیرون میفرستیم"( ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ).
به این ترتیب دوران زندگی محدود و وابسته شما در شکم مادر پایان میپذیرد، و قدم به محیطی وسیعتر،مملو از نور و صفا و امکانات بسیار فزونتر میگذارید.
باز چرخهای حرکت تکاملی شما متوقف نمیشود،و هم چنان سریع در این راه به پیشروی ادامه میدهید"سپس هدف این است که به حد رشد و بلوغ و کمال جسم و عقل برسید"( ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ ).
1) 1) "مضغه"از ماده"مضغ"به معنی جویدن است و این واژه به معنی مقدار کمی گوشت است که انسان در یک لقمه میتواند آن را بجود و این تشبیه جالبی است برای جنین در دوران بعد از علقه بودن.
در اینجا جهل تبدیل به دانایی،و ضعف و ناتوانی تبدیل به قدرت و توانایی و وابستگی مبدل به استقلال میشود.
ولی این چرخ باز متوقف نمیگردد هر چند"گروهی از شما در این میان از دنیا چشم فرو میبندند اما گروه دیگری سیر نزولی حیات را بعد از تکامل شروع میکنند تا به بدترین مرحله زندگی یعنی نهایت پیری برسند"( وَ مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفّٰی وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلیٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ ).
آری به مرحلهای میرسد"که چیزی از علوم خود را به خاطر نخواهد داشت"پردههای نسیان و فراموشی صفحه عقل و فکر او را میپوشاند، و در واقع حالتی شبیه حال کودکی به او دست میدهد!( لِکَیْلاٰ یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً ).
این ضعف و ناتوانی و پژمردگی دلیل بر فرا رسیدن یک مرحله انتقالی جدید است،همانگونه که سستی پیوند میوه با درخت دلیل بر رسیدگی آن و وصول به مرحله جدایی است.
این دگرگونیهای عجیب و پی در پی که حاکی از قدرت بی پایان پروردگار است روشنگر این حقیقت است که همه چیز حتی احیای مردگان برای او سهل و آسان است.
البته در مورد این مراحل مختلف حیات بحثهای فراوانی است که در نکتهها خواهد آمد.
سپس به بیان دلیل دوم که زندگی و حیات گیاهان است پرداخته،میگوید:
"در فصل زمستان به زمین نگاه میکنی،آن را خشک و مرده میبینی،اما هنگامی که قطرههای حیاتبخش باران را بر آن فرو فرستادیم و فصل بهار فرا رسید حرکت و جنبشی سراسر آن را فرا میگیرد و نمو میکند،و انواع گیاهان زیبا را میرویاند" ( وَ تَرَی الْأَرْضَ هٰامِدَةً فَإِذٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْهَا الْمٰاءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ
زَوْجٍ بَهِیجٍ
) (1).
*** در دو آیه بعد به عنوان جمع بندی و نتیجهگیری کلی،هدف اصلی از بیان این دو دلیل را ضمن باز گویی پنج نکته تشریح میکند:
1-نخست میگوید:"آنچه در آیات قبل از مراحل مختلف حیات در مورد انسانها و جهان گیاهان بازگو شد برای این است که بدانید خداوند حق است" ( ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْحَقُّ ).
و چون او حق است نظامی را که آفریده نیز حق است،بنا بر این نمیتواند بیهوده و بی هدف باشد،همانگونه که در جای دیگر میخوانیم: وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا بٰاطِلاً ذٰلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا :"ما آسمانها و زمین و آنچه را در میان این دو است بیهوده و باطل نیافریدیم،این گمان و پندار کافران است"(ص-27).
و چون این جهان بی هدف نیست و از سوی دیگر هدف اصلی را در خود آن نمییابیم یقین پیدا میکنیم که معاد و رستاخیزی در کار است.
2-این نظام حاکم بر جهان حیات به ما میگوید:"او است که مردگان را زنده میکند"( وَ أَنَّهُ یُحْیِ الْمَوْتیٰ ).
1) 1) "هامدة"در اصل به معنی آتشی است که خاموش شده،و به زمینی که گیاهانش خشکیده و بی حرکت مانده"هامده"گفته میشود(مفردات راغب)بعضی دیگر گفتهاند "هامدة"به حالتی گفته میشود که حد فاصل میان مرگ و حیات است(تفسیر فی ظلال). "اهتزت"از ماده"هز"به معنی تحریک شدید است. "ربت"از ماده"ربو"(بر وزن علو)به معنی افزایش و نمو است و"ربا" نیز از همین ماده است. "بهیج"به معنی زیبا و چشمگیر و سرورآفرین میباشد.
همان کسی که لباس حیات بر تن خاک میپوشاند،و نطفه بی ارزش را به انسان کاملی مبدل میسازد،و زمینهای مرده را جان میدهد او مردگان را حیات نوین میبخشد آیا با این برنامه حیات آفرین مستمر او در این جهان باز میتوان در امکان معاد تردید کرد؟ (1).
3-هدف دیگر این است که بدانید"خدا بر هر چیز توانا است"و چیزی در برابر قدرت او غیر ممکن نیست( وَ أَنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
آیا کسی که میتواند خاک بی جان را تبدیل به نطفه کند و نطفه بی ارزش را در مراحل حیات پیش ببرد،و هر روز لباس تازهای از زندگی بر او بپوشاند، و زمینهای خشکیده و افسرده بی روح را چنان سر سبز و خرم سازد که قهقهه حیات از سر تا سر آن برخیزد،آیا چنین کسی قادر نیست که انسان را بعد از مرگ به زندگی جدید باز گرداند؟ *** 4-و باز همه اینها برای این است که بدانید"ساعت پایان این جهان و آغاز جهان دیگر جای شک و تردید ندارد"( وَ أَنَّ السّٰاعَةَ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا ).
5-و اینها همه مقدمهای است برای آخرین نتیجه و آن اینکه"خداوند تمام کسانی را که در قبرها آرمیدهاند زنده میکند"( وَ أَنَّ اللّٰهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ ).
1) 1) بعضی از مفسران جمله" أَنَّهُ یُحْیِ الْمَوْتیٰ "را اشاره به حیات انسانها در قیامت دانستهاند هر چند این معنی در جمله"و أَنَّ اللّٰهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ "نیز آمده است،ولی با این تفاوت که جمله اول اشاره به اصل حیات است و جمله دوم اشاره به چگونگی زنده شدن مردگان. ولی تفسیر دیگری که در بالا بیشتر روی آن تکیه کردهایم این است که جمله و انه یحیی الموتی اشاره به حیات آفرینی مستمر خداوند در این دنیا باشد تا دلیلی بر امکان آن در رستاخیز گردد.
البته این نتائج پنجگانه که بعضی مقدمه،و بعضی،ذی المقدمه،بعضی اشاره به امکان،و بعضی اشاره به وقوع است،مکمل یکدیگرند،و همگی به یک نقطه منتهی میشوند و آن اینکه رستاخیز و بعث مردگان نه تنها امکان پذیر است بلکه قطعا تحقق خواهد یافت.
آنها که در امکان زندگی بعد از مرگ تردید دارند صحنه مشابه آن در زندگی انسانها و گیاهان دائما در برابر چشمان آنان است و همه سال و همه روز تکرار میشود.
و اگر در قدرت خدا شک دارند این چیزی است که نمونههای بارز آن را با چشم خود میبینند.
مگر انسانها در آغاز از خاک آفریده نشدند؟بنا بر این چه جای تعجب که بار دیگر از خاک برخیزند؟ مگر همه سال زمینهای مرده در برابر چشمان ما زنده نمیشوند؟چه جای تعجب که انسانهای مرده پس از سالها،جان گیرند و از خاک برخیزند؟ و اگر در وقوع چنین چیزی تردید دارند،باید بدانند نظام حاکم بر آفرینش این جهان نشان میدهد که هدفی از آن در کار است،و گر نه همه باطل و بیهوده بود،در حالی که این زندگی چند روزه و آمیخته با اینهمه ناملایمات و ناکامیها چیزی نیست که ارزش این را داشته باشد که هدف نهایی عالم آفرینش را تشکیل دهد.
بنا بر این باید عالم دیگری وجود داشته باشد،عالمی وسیع و جاودانه که شایسته است هدف آفرینش محسوب گردد.
در آیات فوق برای تشریح مساله رستاخیز و امکان آن،حرکت انسان را در یک مسیر هفت مرحلهای تشریح کرده است:
نخست زمانی که خاک بود ممکن است منظور از خاک در اینجا خاکی باشد که آدم از آن آفریده شد،و نیز امکان دارد اشاره به این باشد که همه انسانها قطع نظر از این نیز از خاکند،چرا که تمام مواد غذایی که نطفه را تشکیل میدهد و سپس مواد تغذیه کننده آن همه از خاک گرفته میشوند.
البته بدون شک قسمت قابل توجهی از بدن انسان را"آب"و قسمتی را "اکسیژن"و"کربن"تشکیل میدهند که از خاک گرفته نشده ولی از آنجا که ستون اصلی تمام اعضای بدن را موادی که از خاک گرفته شده تشکیل میدهد این تعبیر کاملا صحیح است که انسان از خاک است.
مرحله دوم مرحله"نطفه"است،خاک این موجود ساده و پیش پا افتاده و خالی از حس و حرکت و حیات تبدیل به نطفه میشود،نطفهای که از موجودات زنده ذره بینی اسرارانگیزی تشکیل یافته که در مرد"اسپر"و در زن"اوول" نامیده میشود،این موجودات ذره بینی شناور به قدری کوچکند که در نطفه یک مرد ممکن است میلیونها"اسپر"وجود داشته باشد!.
جالب اینکه انسان بعد از تولد معمولا یک حرکت آرام و تدریجی را که بیشتر شکل"تکامل کمی"دارد تعقیب میکند،در حالی که حرکت او در محیط رحم همراه با جهشهای سریع و دگرگون کننده کیفی است.
تحولات پی در پی و شگفتانگیز جنین در عالم رحم،به همان اندازه عجیب است که فی المثل سنجاق کوچک سادهای با گذشت چند ماه تبدیل به یک هواپیما گردد!.
امروز"جنینشناسی"به صورت یک علم گسترده در آمده،و دانشمندان این علم موفق شدهاند جنین را در مراحل مختلف مورد بررسی قرار داده،پرده از روی اسرار شگرف این پدیده اسرار آمیز جهان هستی بردارند و عجائب بسیاری در باره آن ارائه دهند.
در مرحله سوم نطفه به مرحله علقه میرسد و سلولهای آن همچون یک دانه توت بدون شکل(به صورت یک قطعه خون بسته)در کنار هم قرار میگیرند که آن را در زبان علمی"مورولا"مینامند.
بعد از گذشتن مدت کوتاهی حفره تقسیم که سر آغاز تقسیم نواحی جنین است پیدا میشود(و جنین را در این مرحله به"لاستولا"مینامند).
در مرحله چهارم کم کم جنین شکل یک قطعه گوشت جویده شده به خود میگیرد بی آنکه اعضای مختلف بدن در آن مشخص باشد.
اما ناگهان در پوسته"جنین"تغییراتی پیدا میشود،و شکل آن متناسب با کاری که باید انجام دهد تغییر مییابد و اعضای بدن کم کم ظاهر میشود،اما جنینهایی که از این مرحله نگذرند و هم چنان به صورت سابق و یا ناقص بمانند ساقط میشوند و از رده خارج میگردند،جمله" مُخَلَّقَةٍ وَ غَیْرِ مُخَلَّقَةٍ "ممکن است اشاره به این مرحله باشد یعنی"کامل الخلقه"و"غیر کامل الخلقه".
جالب اینکه قرآن مجید بعد از ذکر این چهار مرحله جمله لِنُبَیِّنَ لَکُمْ را آورده است،اشاره به اینکه این دگرگونیهای سریع و شگفتانگیز که سبب میشود یک قطره کوچک آب به یک انسان کامل تبدیل گردد،دلیل روشنی است بر قدرت خداوند بر همه چیز.
سپس به مراحل سه گانه پنجم و ششم و هفتم جنین که بعد از تولد صورت میگیرد یعنی"طفولیت"و"بلوغ"و"پیری"اشاره کرده است (1).
1) 1) جالب توجه اینکه در مورد تولد انسان تعبیر به ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً میکند در حالی که قاعدتا باید به صورت جمع(اطفال)ذکر شود.این تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد که طفل معنی مصدری دارد،و در آن مفرد و جمع یکسان است،و یا از این جهت باشد که هدف بیان جنس است نه خصوصیات و ویژگیهای اطفال که در این مرحله تفاوت انسانها مستور و مکتوم است و در مراحل بعد ظهور و بروز میکند.
این نکته نیز لازم به یاد آوری است که تولد انسان از خاک به صورت یک موجود زنده خود یک جهش بزرگ است،و مراحل گوناگون جنین همه جهشهای پی در پی محسوب میشوند،و نیز تولد انسان از مادر خود جهش بسیار مهمی است،و مراحل بلوغ و کهولت نیز جهش محسوب میشوند.
تعبیر قرآن در آیه بالا از"قیامت"به"بعث"گویا اشاره به همین مفهوم جهش باشد که در رستاخیز نیز صورت میگیرد.
به این نکته نیز باید توجه کرد که سخن گفتن قرآن از این مراحل مختلف جنین،در آن روز که نه علم جنینشناسی به وجود آمده بود و نه مردم اطلاع قابل ملاحظهای در باره دوران جنینی انسان داشتند،خود گواه زندهای است بر اینکه این کتاب بزرگ از جهان وحی و ما وراء طبیعت سرچشمه میگیرد.
بدون شک هر جا قرآن سخن از بازگشت انسانها و رستاخیز به میان آورده منظور بازگشت این انسان با روح و جسم در آن جهان است،و آنها که معاد را منحصر به جنبه"روحانی"آن کردهاند و تنها قائل به بقای ارواحند به هیچ وجه آیات قرآن را مورد بررسی قرار ندادهاند، مثلا روشن است که آیاتی همچون آیه فوق با صراحت سخن از معاد جسمانی میگوید و گر نه معاد روحانی چه شباهتی به دوران جنینی و زنده شدن زمینهای مرده به وسیله نمو گیاهان دارد؟ مخصوصا آخرین جمله آیات مورد بحث که به صورت نتیجه نهایی آمده به وضوح این مطلب را ثابت میکند آنجا که میگوید: وَ أَنَّ اللّٰهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ "و خداوند کسانی را که در قبرها هستند برمیانگیزاند"چرا که قبر جایگاه جسم است نه روح.
اصولا تمام تعجب مشرکان از همین مساله بوده است که چگونه انسانی که تبدیل به خاک شد بار دیگر به زندگی باز میگردد،و الا مساله بقای روح نه تنها چیز عجیبی نبوده بلکه مورد قبول اقوام جاهلی نیز بوده است(دقت کنید).
"ارذل"از ماده"رذل"به معنی چیز پست و نامطلوب است،و منظور از ارذل العمر نامطلوبترین دورانهای عمر انسان میباشد که به نهایت پیری میرسد،و به گفته قرآن علوم و دانشهای خود را به کلی فراموش میکند،و درست همانند یک کودک میشود،از نظر معلومات همچون کودک است،از نظر تدبیر امور شبیه کودک است،از چیز جزئی همانند یک کودک ناراحت میشود و با امر مختصری خوشحال و راضی میگردد،ظرفیت و حوصله خود را از دست میدهد،و گاه حرکات او کودکانه میشود.
با این تفاوت که مردم از کودک انتظاری ندارند و از او دارند،بعلاوه در مورد کودکان این امیدواری هست که با رشد و نمو جسم و روحشان همه این حالات بر طرف میگردد اما در مورد پیران فرتوت و کهنسال چنین امیدی وجود ندارد و با این تفاوت که یک کودک چیزی نداشته که از دست بدهد اما این پیر کهنسال همه سرمایههای حیاتی خود را از دست داده.
روی این جهات حال پیران سالخورده در مقایسه با حال کودکان بسیار رقتبارتر و ناگوارتر است.
در بعضی از روایات"ارذل العمر"به سن یکصد سالگی به بالا تفسیر شده است (1).
و این ممکن است ناظر به نوع افراد باشد و گر نه کسانی هستند که در سنین پائینتر از یکصد سالگی به این مرحله میرسند همانگونه که اشخاصی یافت میشوند
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 472.
که در سنین بالاتر از صد نیز کاملا هوشیار و آگاهند.
مخصوصا در علماء و دانشمندان بزرگ که دائما به مباحث علمی اشتغال دارند کمتر دیده میشود که چنین وضعی دست دهد،و در هر حال باید در مورد این بخش از عمر به خدا پناه بریم،ضمنا یاد آوری این سالها کافی است که ما را از غرور و غفلت بیرون آورد که در آغاز چه بودیم و اکنون چه هستیم و در آینده چه خواهیم شد؟! ***
وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یُجٰادِلُ فِی اَللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لاٰ هُدیً وَ لاٰ کِتٰابٍ مُنِیرٍ (8) ثٰانِیَ عِطْفِهِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ لَهُ فِی اَلدُّنْیٰا خِزْیٌ وَ نُذِیقُهُ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ عَذٰابَ اَلْحَرِیقِ (9) ذٰلِکَ بِمٰا قَدَّمَتْ یَدٰاکَ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لَیْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ (10)
8-و گروهی از مردم در باره خدا بدون هیچ دانش و بدون هیچ هدایت و کتاب روشنی به مجادله برمیخیزند.
9-آنها با تکبر و بی اعتنایی(نسبت به سخنان الهی)میخواهند مردم را از راه خدا گمراه سازند،برای آنها در دنیا رسوایی است،و در قیامت عذاب سوزنده به آنها میچشانیم.
10-(و به او میگوئیم)این نتیجه چیزی است که دستهایت از پیش برای تو فرستاده است!و خداوند هرگز به بندگان ظلم نمیکند.
باز هم مجادله به باطل
در این آیات نیز سخن از مجادله کنندگانی است که پیرامون مبدأ و معاد به جدال بی پایه و بی اساس میپردازند.
نخست میگوید:"گروهی از مردم کسانی هستند که در باره خدا بدون هیچ علم و دانش و هدایت و کتاب روشنی به مجادله برمیخیزند"( وَ مِنَ النّٰاسِ
مَنْ یُجٰادِلُ فِی اللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لاٰ هُدیً وَ لاٰ کِتٰابٍ مُنِیرٍ
).
جمله"و مِنَ النّٰاسِ مَنْ یُجٰادِلُ فِی اللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ "درست همان تعبیری است که در چند آیه قبل گذشت و تکرار آن نشان میدهد که جمله اول اشاره به گروهی است و جمله دوم اشاره به گروهی دیگر.
جمعی از مفسران فرق این دو گروه را در این دانستهاند که آیه گذشته ناظر به حال پیروان گمراه و بیخبر است در حالی که این آیه ناظر به رهبران این گروه گمراه میباشد (1).
جمله" لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ "نشان میدهد که برنامه این گروه اضلال و گمراه ساختن دیگران است و قرینه روشنی بر این تفاوت محسوب میشود، همانگونه که جمله یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطٰانٍ مَرِیدٍ در آیات گذشته که سخن از پیروی شیاطین میگوید نیز این معنی را روشنتر میسازد.
در اینکه فرق میان"علم"و"هدی"و"کتاب منیر"چیست؟نیز مفسران بحثهایی دارند آنچه نزدیکتر به نظر میرسد این است که"علم"اشاره به استدلالات عقلی است و"هدی"به هدایت و راهنمایی رهبران الهی،و"کتاب منیر"اشاره به کتب آسمانی میباشد.
به تعبیر سادهتر همان دلائل سه گانه معروف"کتاب"و"سنت"و"دلیل عقل"را بازگو میکند،و با توجه به اینکه"اجماع"نیز طبق تحقیقات دانشمندان به"سنت"باز میگردد همه دلائل اربعه در این عبارت جمع است.
بعضی از مفسران نیز احتمال دادهاند که"هدی"اشاره به هدایتهای معنوی است که در پرتو خودسازی و تقوا و تهذیب نفس برای انسان حاصل میگردد (البته این معنی با آنچه در بالا گفتیم قابل جمع است).
1) 1) تفسیر المیزان و تفسیر کبیر فخر رازی ذیل آیات مورد بحث.
در حقیقت بحث و جدال علمی در صورتی میتواند ثمر بخش باشد که متکی به یکی از این دلائل گردد،دلیل عقل یا کتاب،یا سنت.
*** سپس در یک عبارت کوتاه و پر معنی به یکی از علل انحراف و گمراهی این رهبران ضلالت پرداخته میگوید:"آنها با تکبر و بی اعتنایی نسبت به سخنان الهی و دلائل روشن عقلی میخواهند مردم را از راه خدا گمراه سازند"( ثٰانِیَ عِطْفِهِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ ).
"ثانی"از ماده"ثنی"به معنی پیچیدن است و"عطف"به معنی پهلو است،و پیچیدن پهلو کنایه از بی اعتنایی و اعراض از چیزی است.
جمله"لیضل"ممکن است هدف این اعراض و رویگردانی باشد،یعنی آنها برای گمراه ساختن مردم آیات و هدایتهای الهی را به هیچ میگیرند،و ممکن است نتیجه آن گردد،یعنی محصول بی اعتنایی آنها این است که مردم را از راه حق باز میدارند.
به هر حال،سپس کیفر شدید آنها را در دنیا و آخرت به این صورت تشریح میکند:"بهره آنها در این دنیا رسوایی و بدبختی است،و در قیامت عذاب سوزنده را به آنها میچشانیم"( لَهُ فِی الدُّنْیٰا خِزْیٌ وَ نُذِیقُهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ عَذٰابَ الْحَرِیقِ ).
*** و به او میگوئیم:"این نتیجه چیزی است که دستهایت از پیش برای تو فرستاده است"( ذٰلِکَ بِمٰا قَدَّمَتْ یَدٰاکَ ).
"و خداوند هرگز به بندگان ظلم و ستم نمیکند"( وَ أَنَّ اللّٰهَ لَیْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ ).
نه کسی را بی جهت کیفر میدهد،و نه بر میزان مجازات کسی بدون دلیل
میافزاید،و برنامه او عدالت محض و محض عدالت است (1).
این آیه از آیاتی است که هم مذهب جبریون را نفی میکند و هم اصل عدالت را در مورد افعال خدا اثبات مینماید.(برای توضیح بیشتر به جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 195-ذیل آیه 182 آل عمران-مراجعه کنید).
1) 1) "ظلام"صیغه مبالغه به معنی بسیار ظلم کننده است،مسلما خداوند مطلقا ظلم نمیکند نه بسیار و نه کم و انتخاب این تعبیر در اینجا ممکن است اشاره به این باشد که مجازات بدون دلیل از سوی خداوند بزرگ همیشه مصداق ظلم بسیار است.
وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یَعْبُدُ اَللّٰهَ عَلیٰ حَرْفٍ فَإِنْ أَصٰابَهُ خَیْرٌ اِطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصٰابَتْهُ فِتْنَةٌ اِنْقَلَبَ عَلیٰ وَجْهِهِ خَسِرَ اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةَ ذٰلِکَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِینُ (11) یَدْعُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ یَضُرُّهُ وَ مٰا لاٰ یَنْفَعُهُ ذٰلِکَ هُوَ اَلضَّلاٰلُ اَلْبَعِیدُ (12) یَدْعُوا لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ لَبِئْسَ اَلْمَوْلیٰ وَ لَبِئْسَ اَلْعَشِیرُ (13) إِنَّ اَللّٰهَ یُدْخِلُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ إِنَّ اَللّٰهَ یَفْعَلُ مٰا یُرِیدُ (14)
11-بعضی از مردم خدا را تنها با زبان میپرستند(و ایمان قلبیشان بسیار ضعیف است) همین که دنیا به آنها رو کند و نفع و خیری به آنان رسد حالت اطمینان پیدا میکنند اما اگر مصیبتی به عنوان امتحان به آنها برسد دگرگون میشوند و به کفر رو میآورند! و به این ترتیب هم دنیا را از دست دادهاند و هم آخرت را و این خسران و زیان آشکاری است!
12-او جز خدا کسی را میخواند که نه زیانی به او میرساند،و نه سودی،این گمراهی بسیار عمیقی است! 13-او کسی را میخواند که زیانش از نفعش نزدیکتر است،چه بد مولا و یاوری،و چه بد مونس و معاشری! 14-خداوند کسانی را که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند در باغهایی از بهشت وارد میکند که نهرها زیر درختانش جاری است(آری)خدا هر چه را اراده کند انجام میدهد.
آنها که بر لب پرتگاه کفرند!
در آیات گذشته سخن از دو گروه در میان بود گروه پیروان گمراه،و رهبران گمراه کننده،اما در آیات مورد بحث سخن از گروه سومی است که همان افراد ضعیف الایمان هستند.
قرآن در توصیف این گروه چنین میگوید:"بعضی از مردم خدا را تنها با زبان میپرستند اما ایمان قلبی شان بسیار سطحی و ضعیف است"( وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللّٰهَ عَلیٰ حَرْفٍ ).
تعبیر به"علی حرف"ممکن است اشاره به این باشد که ایمان آنها بیشتر بر زبانشان است،و در قلبشان جز نور ضعیف بسیار کمرنگی از ایمان نتابیده است.
و ممکن است اشاره به این باشد که آنها در متن ایمان و اسلام قرار ندارند بلکه در کنار و لبه آنند،زیرا یکی از معانی"حرف"لبه کوه و کناره اشیاء است و میدانیم کسانی که در لبه چیزی قرار گرفتهاند مستقر و پا بر جا نیستند،و با تکان مختصری از مسیر خارج میشوند،چنین است حال افراد ضعیف الایمان که با کوچکترین چیزی ایمانشان بر باد فنا میرود.
سپس قرآن به تشریح تزلزل ایمان آنها پرداخته میگوید:"آنها چنانند که اگر دنیا به آنها رو کند و نفع و خیری به آنان برسد حالت اطمینان پیدا
میکنند!و آن را دلیل بر حقانیت اسلام میگیرند،اما اگر به وسیله گرفتاریها و پریشانی و سلب نعمت مورد آزمایش قرار گیرند دگرگون میشوند و به کفر رو میآورند"!( فَإِنْ أَصٰابَهُ خَیْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصٰابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلیٰ وَجْهِهِ ) (1).
گویی آنها دین و ایمان را به عنوان یک وسیله نیل به مادیات پذیرفتهاند که اگر این هدف تامین شد دین را حق میدانند و گر نه بی اساس! "ابن عباس"و جمعی دیگر از مفسران پیشین در شان نزول این آیه چنین نقل کردهاند که گاهی گروهی از بادیهنشینان خدمت پیامبر میآمدند،اگر حال جسمانی آنها خوب میشد،اسب آنها بچه خوبی میآورد،زن آنها پسر میزائید و اموال و چهار پایان آنان فزونی میگرفت خشنود میشدند و به اسلام و پیامبر ص عقیده پیدا میکردند!،اما اگر بیمار میشدند،همسرشان دختر میآورد و اموالشان رو به نقصان میگذاشت وسوسههای شیطانی قلبشان را فرا میگرفت و به آنها میگفت تمام این بدبختیها بخاطر این آئینی است که پذیرفتهای و آنها هم روی گردان میشدند! (2).
قابل توجه اینکه قرآن در مورد روی آوردن دنیا به این اشخاص تعبیر به خیر میکند،و در مورد پشت کردن دنیا تعبیر به"فتنه"(وسیله آزمایش) نه"شر"اشاره به اینکه این حوادث ناگوار شر و بدی نیست،بلکه وسیلهای است برای آزمایش.
و در پایان آیه اضافه میکند"و به این ترتیب آنها هم دنیا را از دست دادهاند و هم آخرت را"( خَسِرَ الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةَ ).
"و این روشنترین خسران و زیان است که انسان هم دینش بر باد رود و هم دنیایش"( ذٰلِکَ هُوَ الْخُسْرٰانُ الْمُبِینُ ).
در حقیقت این گونه افراد دین را تنها از دریچه منافع مادی خود مینگریستند و معیار و محک حقانیت آن را روی آوردن دنیا میپنداشتند،این گروه که در عصر و زمان ما نیز تعدادشان کم نیست،و در هر جامعهای وجود دارند،ایمانی آلوده به شرک و بت پرستی دارند منتها بت آنها همسر و فرزند و مال و ثروت و گاو و گوسفند آنها است و بدیهی است که چنین ایمان و اعتقادی سستتر از تار عنکبوت است! البته بعضی از مفسران این آیه را اشاره به منافقان دانستهاند،اگر منظور منافقی باشد که به هیچ وجه ایمان در دل او نیست این بر خلاف ظاهر آیه است، زیرا جمله" یَعْبُدُ اللّٰهَ "و همچنین"اطمأن به"و جمله" اِنْقَلَبَ عَلیٰ وَجْهِهِ " نشان میدهد قبلا ایمان ضعیفی داشته است و اگر منظور منافقانی است که بهره بسیار کمی از ایمان دارند با آنچه گفتیم منافاتی ندارد و قابل قبول است.
*** آیه بعد به عقیده شرکآلود این گروه مخصوصا بعد از انحراف از توحید و ایمان به خدا اشاره کرده میگوید:"او جز خدا کسی را میخواند که نه زیانی میتواند به او برساند و نه سودی"( یَدْعُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَضُرُّهُ وَ مٰا لاٰ یَنْفَعُهُ ) اگر به راستی او خواهان منافع مادی و گریزان از زیان است،و به همین دلیل معیار حقانیت دین را اقبال و ادبار دنیا میگیرد،پس چرا به سراغ بتهایی میرود که نه امیدی به نفعشان است،نه ترسی از زیانشان،موجوداتی بی خاصیت و فاقد هر گونه اثر در سرنوشت انسانها؟! آری"این گمراهی بسیار عمیقی است"( ذٰلِکَ هُوَ الضَّلاٰلُ الْبَعِیدُ ).
فاصله آن از خط صراط مستقیم آن چنان زیاد است که امید بازگشتشان به سوی حق بسیار کم است.
باز مطلب را از این فراتر برده میگوید:"او کسی را میخواند که زیانش از نفعش نزدیکتر است"!( یَدْعُوا لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ ).
چرا که این معبودهای ساختگی در دنیا فکر آنها را به انحطاط و پستی و خرافات سوق میدهند،و در آخرت آتش سوزان را برای آنها به ارمغان میآورند بلکه آن گونه که در آیه 98 سوره انبیاء خواندیم"این بتها خود آتشگیرهها و هیزم جهنمند"!( إِنَّکُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ ).
و در پایان آیه اضافه میکند"چه بد مولا و یاوری هستند این بتها،و چه بد مونس و معاشری"( لَبِئْسَ الْمَوْلیٰ وَ لَبِئْسَ الْعَشِیرُ ).
در اینجا این سؤال پیش میآید که در آیه قبل هر گونه سود و زیان بتها را نفی میکند اما در این آیه میگوید زیانش از نفعش نزدیکتر است آیا این دو با یکدیگر سازگار است؟ در پاسخ باید گفت:این در گفتگوها معمول است که گاه در یک مرحله موجودی را بی خاصیت میشمرند،پس از آن ترقی کرده آن را منشا زیان میدانند درست مثل اینکه میگوئیم با فلان شخص معاشرت نکن که نه به درد دین تو میخورد نه به درد دنیا،و بعد ترقی میکنیم و میگوئیم بلکه مایه بدبختی و رسوایی تو است،بعلاوه زیانی که نفی شده زیان به دشمنان آنهاست زیرا آنها قادر نیستند ضرری به مخالفان بزنند،اما زیانی که اثبات شده یک زیان قهری است که دامان عابدان آنها را میگیرد.
ضمنا صیغه"افعل تفضیل"(کلمه اقرب)چنان که در جای دیگر هم گفتهایم الزاما به معنی وجود صفتی در طرفین مورد مقایسه نیست و ای بسا طرف ضعیفتر اصلا فاقد آن باشد،مثلا میگوئیم:یک ساعت صبر و شکیبایی در برابر گناه بهتر از آتش دوزخ است(هرگز مفهوم این سخن آن نیست که آتش دوزخ خوب است
ولی صبر و شکیبایی از آن بهتر است،بلکه آتش دوزخ اصلا فاقد هر گونه خوبی است).
این تفسیر را جمعی از مفسران بزرگ مانند"شیخ طوسی"در"تبیان"و"طبرسی" در"مجمع البیان"انتخاب کردهاند.
در حالی که بعضی دیگر همچون"فخر رازی"این احتمال را نیز در تفسیر آیه دادهاند که هر یک از این دو آیه اشاره به گروهی از بتها است آیه نخست بتهای سنگی و چوبی بیجان را میگوید و آیه دوم طاغوتها و انسانهای بت گونه،گروه اول نه سودی دارند و نه زیانی،بلکه کاملا بی خاصیتند،ولی گروه دوم یعنی"ائمة ضلال"زیان دارند و خیری در آنها نیست،و به فرض که خیر اندکی داشته باشند زیانشان به مراتب بیشتر است(جمله لَبِئْسَ الْمَوْلیٰ وَ لَبِئْسَ الْعَشِیرُ را نیز گواه این معنی گرفتهاند)و به این ترتیب تضادی باقی نمیماند (1).
*** و از آنجا که روش قرآن این است که مسائل نیک و بد را در مقایسه با هم بیان کند تا نتیجهگیری آن کاملتر و روشنتر باشد در آخرین آیه مورد بحث میفرماید:"خداوند کسانی را که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند در باغهایی از بهشت وارد میکند که نهرها زیر درختانش جاری است"( إِنَّ اللّٰهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ).
برنامه آنها روشن،خط فکری و عملی آنها مشخص،مولای آنها خدا و همدم و مونسشان انبیاء و شهداء و صالحان و فرشتگان خواهند بود.
آری"خدا هر چه را اراده کند انجام میدهد"( إِنَّ اللّٰهَ یَفْعَلُ مٰا یُرِیدُ ).
این پاداشهای بزرگ برای او سهل و آسان است،همانگونه که مجازات
1) 1) بعضی از مفسران مانند مؤلف محترم المیزان جمله"یدعوا"را به معنی"یقول" گرفتهاند که از ظاهر آیه بعید است.
مشرکان لجوج و رهبران گمراهشان برای او ساده است.
در این مقایسه در حقیقت گروهی که تنها ایمان بر زبانشان قرار دارد در کناره دین قرار گرفتهاند و با جزئی وسوسه منحرف میشوند و عمل صالحی نیز ندارند،اما مؤمنان صالح در متن اسلامند و سختترین طوفانها تکانشان نمیدهد، درخت ایمانشان ریشه دار و میوه اعمال صالح بر شاخسار آن آشکار است،این از یک سو.
از سوی دیگر معبودهای گروه اول بی خاصیتاند بلکه زیانشان بیشتر است اما مولا و سرپرست گروه دوم بر همه چیز قدرت دارد و برترین نعمتها را برای آنها فراهم ساخته است.
مَنْ کٰانَ یَظُنُّ أَنْ لَنْ یَنْصُرَهُ اَللّٰهُ فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ فَلْیَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَی اَلسَّمٰاءِ ثُمَّ لْیَقْطَعْ فَلْیَنْظُرْ هَلْ یُذْهِبَنَّ کَیْدُهُ مٰا یَغِیظُ (15) وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰاهُ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ وَ أَنَّ اَللّٰهَ یَهْدِی مَنْ یُرِیدُ (16) إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ اَلَّذِینَ هٰادُوا وَ اَلصّٰابِئِینَ وَ اَلنَّصٰاریٰ وَ اَلْمَجُوسَ وَ اَلَّذِینَ أَشْرَکُوا إِنَّ اَللّٰهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (17)
15-هر کس گمان میکند که خدا پیامبرش را در دنیا و آخرت یاری نخواهد کرد(و از این نظر عصبانی است هر کاری از دستش ساخته است بکند)ریسمانی به سقف خانه خود بیاویزد و خود را از آن آویزان نماید و نفس خود را قطع کند!(و تا لب پرتگاه مرگ پیش رود)ببیند آیا این کار خشم او را فرو مینشاند؟! 16-اینگونه ما قرآن را به صورت آیات روشن نازل کردیم و خداوند هر کس را بخواهد هدایت میکند.
17-کسانی که ایمان آوردهاند و یهود و صابئان و نصاری و مجوس و مشرکان،خداوند در میان
آنها روز قیامت داوری میکند و حق را از باطل جدا میسازد،خداوند بر هر چیز گواه است(و از همه چیز آگاه).
بعضی از مفسران در شان نزول نخستین آیه از آیات فوق چنین نقل کردهاند:
گروهی از قبیله"بنی اسد"و"بنی غطفان"که با پیامبر اسلام ص پیمان بسته بودند گفتند ما میترسیم خدا سرانجام محمد ص را یاری نکند و در نتیجه رابطه ما با هم پیمانهایمان از یهود قطع شود و آنها به ما مواد غذایی ندهند،آیه فوق نازل شد و به آنها اخطار کرد و آنها را سخت مذمت نمود.
بعضی دیگر گفتهاند گروهی از مسلمانان به خاطر شدت غضب بر کفار، برای پیروی پیغمبر ص بیقراری و بیتابی میکردند و میگفتند:چرا وعده خدا در این زمینه تحقق نمییابد؟آیه نازل شد و آنها را بر این بی صبری ملامت کرد (1).
رستاخیز پایان همه اختلافات
از آنجا که در آیات گذشته سخن از گروه ضعیف الایمان بود در آیات مورد بحث نیز چهره دیگری از آنها را ترسیم کرده میگوید:"کسی که گمان میکند خدا پیامبرش را در دنیا و آخرت یاری نخواهد کرد،و در خشم و غیظ فرو رفته هر کاری از دستش ساخته است انجام دهد،ریسمانی به سقف خانه خود بیاویزد و خود را از آن آویزان کند،و نفس خود را قطع نماید و تا سر حد مرگ پیش رود ببیند آیا این کار خشم او را فرو مینشاند"( مَنْ کٰانَ یَظُنُّ أَنْ لَنْ یَنْصُرَهُ اللّٰهُ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ فَلْیَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَی السَّمٰاءِ ثُمَّ لْیَقْطَعْ فَلْیَنْظُرْ هَلْ یُذْهِبَنَّ کَیْدُهُ مٰا یَغِیظُ ).
1) 1) "ابو الفتوح رازی"و همچنین"فخر رازی"ذیل آیات مورد بحث.
این تفسیر را گروه کثیری از مفسران برگزیده،یا به عنوان یک احتمال قابل ملاحظه ذکر کردهاند (1).
طبق این تفسیر ضمیر" لَنْ یَنْصُرَهُ اللّٰهُ "به پیامبر ص باز میگردد،و"سماء" به معنی سقف خانه است(چون"سماء"به هر چیزی که در جهت فوق قرار داشته باشد اطلاق میگردد)و جمله"لیقطع"به معنی خفقان و قطع نفس و پیش رفتن تا سر حد مرگ است.
احتمالات مختلف دیگری نیز در تفسیر این آیه داده شده است که ذکر همه آنها لزومی ندارد ولی از میان آنها دو تفسیر قابل ملاحظه است:
1-منظور از"سماء"همان"آسمان"است،یعنی:"اینگونه اشخاصی که تصور میکنند خدا پیامبرش را یاری نخواهد کرد به آسمان بروند،و طنابی به آن آویزان کنند،و خود را در میان زمین و آسمان به دار کشند تا نفسشان بریده شود(یا طنابی را که به آن آویزان شدهاند قطع کنند تا از همانجا سقوط نمایند) ببینند آیا این کار خشمشان را فرو مینشاند"؟! 2-ضمیر مذکور،به خود این اشخاص باز گردد(نه پیامبر ص)یعنی:
"کسانی که فکر میکنند خدا آنها را یاری نمیکند،و روزیشان بر اثر ایمان آوردن قطع میگردد،هر کاری از دستشان ساخته است انجام دهند،به آسمان بروند خود را با ریسمانی آویزان نمایند سپس این ریسمان را قطع کرده تا سقوط کنند،آیا این کارها خشمشان را فرو مینشاند"؟.
مطلب قابل توجه اینکه تمام این تفسیرها به یک نکته روانی در ارتباط با افراد کم حوصله و عصبانی و ضعیف الایمان اشاره میکند که آنها وقتی کارشان ظاهرا به بن بست میرسد فورا دستپاچه میشوند و تصمیمهای جنون آمیز میگیرند:
1) 1) به تفسیرهای"مجمع البیان"،"تبیان"،"المیزان"،"فخر رازی"،"ابو الفتوح رازی"،"تفسیر صافی"،و"قرطبی"ذیل آیه مورد بحث مراجعه شود.
گاه مشت بر در و دیوار میکوبند.
گاه میخواهند زمین را بشکافند و زیر آن پنهان شوند.
و سر انجام برای خاموش کردن آتش خشم خویش تصمیم به انتحار و خود- کشی میگیرند،در حالی که هیچیک از این اعمال جنون آمیز مشکل آنها را حل نمیکند،اگر کمی خونسرد باشند،صبر و حوصله به خرج دهند و با نیروی ایمان به خدا و اعتماد به نفس و شکیبایی و استقامت به جنگ مشکلات بر خیزند حل آن قطعا ممکن است.
*** آیه بعد اشاره به یک جمع بندی در آیات گذشته کرده میگوید:"اینگونه ما قرآن را به صورت آیات بینات و نشانههای روشن نازل کردیم"( وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰاهُ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ ).
دلائلی برای معاد و رستاخیز همچون بررسی دوران جنینی انسان،و رشد گیاهان،و زنده شدن زمینهای مرده،که همگان را به مساله معاد آشنا میسازد و دلائلی همچون بی خاصیت بودن بتها،و سر انجام کار کسانی که دین را وسیله جلب منافع مادی قرار میدهند.
ولی با اینهمه،داشتن دلائل روشن به تنهایی کافی نیست بلکه آمادگی پذیرش حق نیز لازم است،به همین دلیل در پایان آیه میگوید:"و خداوند هر کس را بخواهد هدایت میکند"( وَ أَنَّ اللّٰهَ یَهْدِی مَنْ یُرِیدُ ).
بارها گفتهایم که خواست خدا بی حساب نیست،او حکیم است و همه کارهایش دارای حساب،هر کس که در راه او به مجاهده بر خیزد،و از اعماق جان خواستار هدایت باشد،خدا او را به وسیله آیات بیناتش راهنمایی میکند (1).
1) 1) در ترکیب جمله" أَنَّ اللّٰهَ یَهْدِی مَنْ یُرِیدُ "معروف این است که مبتدای محذوفی دارد و تقدیر چنین است الامر أَنَّ اللّٰهَ یَهْدِی مَنْ یُرِیدُ .این احتمال نیز وجود دارد که ان(به فتح)به معنی ان(به کسر)بوده باشد،و محذوفی در کار نیست.
*** آخرین آیه مورد بحث به شش گروه از پیروان مذاهب مختلف که یک گروه مسلم و مؤمنند،و پنج گروه غیر مسلمان اشاره کرده میفرماید:"کسانی که ایمان آوردهاند،و یهود،و صابئان،و نصارا،و مجوس،و مشرکان،خداوند در میان آنها روز قیامت داوری میکند،و حق را از باطل جدا میسازد"( إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هٰادُوا وَ الصّٰابِئِینَ وَ النَّصٰاریٰ وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا إِنَّ اللّٰهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ ).
مگر نه این است که یکی از نامهای قیامت یوم الفصل،روز جدایی حق از باطل است،یوم البروز روز آشکار شدن مکتومها،و روز پایان گرفتن اختلافات است.
آری خدا در آن روز به همه این اختلافات پایان میدهد چرا که"او از همه چیز آگاه و با خبر است"( إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ ).
پیوند این آیه با آیات قبل از این نظر است که در آیه قبل سخن از هدایت الهی در دلهای آماده بود،ولی از آنجا که همه دلها آماده نیست و تعصبها و لجاجتها و تقلیدهای کورکورانه سد محکمی در برابر پذیرش هدایت است لذا میگوید این گروه بندیها و اختلافات در میان عدهای هم چنان تا دامنه قیامت باقی خواهد ماند و تنها در آن روز همه خفایا آشکار میگردد و اختلافات بر چیده خواهد شد.
بعلاوه در آیات گذشته سخن از گروههای سهگانهای بود که بعضی بی دلیل در باره خدا و رستاخیز به مجادله برمیخیزند،و بعضی کارشان اغواگری است،
و گروهی افراد سست ایمانی هستند که گاه به این سو و گاه به آن سو پرتاب میشوند آیه مورد بحث به نمونههای این گروهها که در برابر مؤمنان قرار گرفتهاند اشاره میکند.
از همه اینها گذشته بحث در باره معاد در آیات پیشین این سؤال را مطرح میکند که هدف از معاد چیست؟در آیه مورد بحث یکی از اهداف آن که پایان گرفتن اختلافات و بازگشت به وحدت است بیان شده.
واژه"مجوس"فقط یک بار در قرآن مجید در همین آیات مطرح شده و با توجه به اینکه در برابر مشرکان و در صف ادیان آسمانی قرار گرفتهاند چنین بر میآید که آنها دارای دین و کتاب و پیامبری بودهاند.
تردیدی نیست که امروز مجوس به پیروان زردشت گفته میشود،و یا لا اقل پیروان زردشت بخش مهمی از آنان را تشکیل میدهند،ولی تاریخ خود زردشت نیز به هیچوجه روشن نمیباشد،تا آنجا که بعضی ظهور او را در قرن یازدهم قبل از میلاد دانستهاند و بعضی در قرن ششم یا هفتم! (1).
این تفاوت و اختلاف عجیب یعنی پنج قرن!نشان میدهد که تا چه اندازه تاریخ زردشت تاریک و مبهم است.
معروف این است او کتابی به نام"اوستا"داشته که در سلطه اسکندر بر ایران از بین رفته است،و بعدا در زمان بعضی از پادشاهان ساسانی بازنویسی شده (2).
از عقائد آنها مطالب زیادی در دست نداریم،ولی چیزی که امروز بیش از همه شهرت دارد مساله اعتقاد به دو مبدأ خیر و شر یا نور و ظلمت است،به این ترتیب که خدای نیکیها و نور را"اهورامزدا"و خدای شر و ظلمت را"اهریمن" میدانند،و به عناصر چهار گانه مخصوصا"آتش"احترام بسیار میگذارند تا آنجا که آنها را"آتشپرست"میخوانند و هر جا آنها هستند آتشکدهای کوچک یا بزرگ نیز وجود دارد.
بعضی واژه مجوس را از ماده"مغ"که به پیشوایان و روحانیین این مذهب میگفتند مشتق میدانند،و"مؤبد"که اکنون به روحانیین آنها گفته میشود در اصل از ریشه"مغود"بوده.
در روایات اسلامی آنها از پیروان یکی از انبیای بر حق شمرده شدهاند(که بعدا از اصل توحید منحرف گشته و به افکار و عقائد شرکآلود روی آوردهاند).
در بعضی از روایات میخوانیم مشرکان مکه از پیامبر ص تقاضا کردند از آنها جزیه بگیرد،و اجازه بت پرستی به آنها بدهد!پیامبر ص فرمود:من جز از اهل کتاب جزیه نمیگیرم،آنها در پاسخ نوشتند تو چگونه چنین میگویی در حالی که از مجوس منطقه"هجر"جزیه گرفتهای؟!پیامبر ص فرمود:
ان المجوس کان لهم نبی فقتلوه و کتاب احرقوه: "مجوس پیامبری داشتند و کتاب آسمانی،پیامبرشان را به قتل رساندند،و کتاب او را آتش زدند"! (1).
در حدیث دیگری از"اصبغ بن نباته"میخوانیم که علی ع بر فراز منبر فرمود:
سلونی قبل ان تفقدونی "از من سؤال کنید پیش از آنکه مرا نیابید".
"اشعث بن قیس"(منافق معروف)برخاست و گفت:ای امیر مؤمنان چگونه
1) 1) وسائل الشیعه جلد 11-ابواب جهاد العدو باب 49 صفحه 96.
از مجوس جزیه گرفته میشود در حالی که کتاب آسمانی بر آنها نازل نشده و پیامبری نداشتهاند؟علی ع فرمود:آری ای اشعث
قد انزل اللّٰه الیهم کتابا و بعث الیهم نبیا: "خداوند کتابی بر آنها نازل کرده و پیامبری مبعوث نموده است" (1).
و در حدیثی از امام سجاد علی بن الحسین ع میخوانیم که پیامبر فرمود:
سنوا بهم سنة اهل الکتاب،یعنی المجوس: "با آنها طبق سنت اهل کتاب رفتار کنید،منظور پیامبر اسلام مجوس بود" (2).
ضمنا باید توجه داشت که واژه"مجوس"جمع است و مفرد آن"مجوسی" است.
از آیه فوق اجمالا استفاده میشود که آنها نیز پیرو بعضی از مذاهب آسمانی بودهاند،بخصوص که در آیه در میان طائفه یهود و نصارا قرار گرفتهاند،بعضی آنها را از پیروان"یحیی بن زکریا"میدانند که مسیحیان او را"یحیی تعمید دهنده"مینامند و بعضی معتقدند آنها برخی از عقائد یهود و برخی از عقائد مسیحیان را گرفته و به هم آمیختهاند،و لذا مذهب آنها را برزخی میان این دو مذهب میدانند.
"صابئان"برای آب جاری اهمیت زیادی قائلند،و لذا بسیاری از آنها در کنار نهرهای بزرگ زندگی میکنند،میگویند به بعضی از ستارگان نیز احترام میگذارند،و به همین جهت متهم به"ستاره پرستی"شدهاند،هر چند ظاهر آیه فوق این است که آنها در صف مشرکان نیستند.
(برای توضیح بیشتر به جلد اول تفسیر نمونه ذیل آیه 62 سوره بقره مراجعه کنید).
در آیات فوق به پنج گروه از مذاهب تحریف یافته اشاره شده که شاید ترتیب آنها در اینجا بر حسب انحرافشان از اصل توحید است،یهود کمترین انحراف را نسبت به دیگران از توحید دارند و صابئان که گروه برزخی در میان یهود و نصارا هستند در مرحله دومند.
سپس نصارا با پذیرش تثلیث و خدایان سه گانه انحراف بیشتری یافته، و مجوس با تقسیم کردن کل عالم به دو بخش خیر و شر و قائل شدن به دو مبدأ در سراسر جهان هستی در مرحله چهارم قرار دارند.و اما مشرکان و بت پرستان که گرفتار بیشترین انحرافند،در آخر ذکر شدهاند.
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ یَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِی اَلْأَرْضِ وَ اَلشَّمْسُ وَ اَلْقَمَرُ وَ اَلنُّجُومُ وَ اَلْجِبٰالُ وَ اَلشَّجَرُ وَ اَلدَّوَابُّ وَ کَثِیرٌ مِنَ اَلنّٰاسِ وَ کَثِیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ اَلْعَذٰابُ وَ مَنْ یُهِنِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ مُکْرِمٍ إِنَّ اَللّٰهَ یَفْعَلُ مٰا یَشٰاءُ (18)
18-آیا ندیدی که سجده میکنند برای خدا تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند و همچنین خورشید و ماه و ستارگان و کوهها و درختان و جنبندگان،و بسیاری از مردم،اما بسیاری ابا دارند و فرمان عذاب در باره آنها حتمی است،و هر کسی را خدا خوار کند کسی او را گرامی نخواهد داشت،خداوند هر کار را بخواهد(و صلاح بداند)انجام میدهد.
همه موجودات جهان در پیشگاه او سجده میکنند
از آنجا که در آیات گذشته سخن از مبدء و معاد بود،آیه مورد بحث با طرح مساله توحید و خداشناسی،حلقه مبدء و معاد را تکمیل میکند،پیامبر ص را مخاطب ساخته میگوید:"آیا ندیدی تمام کسانی که در آسمانها و تمام کسانی که در زمین هستند برای خدا سجده میکنند،و خورشید و ماه و ستارگان و کوهها و درختان و جنبندگان"؟!( أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ یَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبٰالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ ).
"و نیز بسیاری از مردم برای او سجده میکنند،در حالی که بسیاری
دیگر ابا دارند و مستحق عذابند"( وَ کَثِیرٌ مِنَ النّٰاسِ وَ کَثِیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذٰابُ ).
سپس اضافه میکند:"اینها نزد پروردگار بیارزشند و هر کس را خدا بی ارزش سازد هیچکس نمیتواند او را گرامی دارد و مشمول سعادت و ثواب کند" ( وَ مَنْ یُهِنِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ مُکْرِمٍ ).
آری"خداوند هر کاری را بخواهد و مصلحت بداند انجام میدهد"مؤمنان را گرامی و منکران را خوار میسازد( إِنَّ اللّٰهَ یَفْعَلُ مٰا یَشٰاءُ ).
در قرآن مجید در آیات مختلف سخن از"سجود"عمومی موجودات جهان و همچنین"تسبیح"و"حمد"و"صلاة" (نماز)به میان آمده است و تاکید شده که این عبادات چهار گانه مخصوص انسانها نیست،بلکه حتی موجودات ظاهرا بیجان نیز در آن شرکت دارند.
گر چه در ذیل آیه 44 سوره اسراء(در جلد دوازدهم)پیرامون حمد و تسبیح عمومی موجودات عالم به طور مشروح بحث کردهایم،و همچنین در جلد دهم ذیل آیه 15 سوره رعد از سجده عمومی موجودات عالم سخن گفتهایم باز در اینجا لازم است اشارهای به این مساله مهم بشود:
با توجه به آنچه در آیه مورد بحث آمده موجودات عالم دارای دو گونه سجودند،"سجود تکوینی"و"سجود تشریعی".
خضوع و تسلیم بی قید و شرط آنها در برابر اراده حق و قوانین آفرینش و نظام حاکم بر این جهان همان سجود تکوینی آنها است که تمام ذرات موجودات را شامل میشود،حتی سلولهای مغز فرعونها و نمرودها و منکران لجوج،و تمام ذرات وجود آنها مشمول این سجود تکوینی هستند.
به گفته جمعی از محققان تمامی ذرات جهان دارای نوعی درک و شعورند،
و به موازات آن در عالم خود،حمد و تسبیح خدا میگویند،و سجود و صلات دارند (شرح این سخن را در ذیل آیه 44 سوره اسراء آوردیم)و اگر این نوع درک و شعور را نپذیریم لا اقل تسلیم و خضوع آنها در برابر همه نظامات هستی به هیچوجه قابل انکار نیست.
اما"سجود تشریعی"همان نهایت خضوعی است که از صاحبان عقل و شعور و درک و معرفت در برابر پروردگار تحقق مییابد.
در اینجا این سؤال پیش میآید که اگر برنامه سجود عمومی موجودات همه انسانها را در بر میگیرد چرا در آیه فوق به گروهی از انسانها تخصیص داده شده است؟.
اما با توجه به اینکه"سجده"در این آیه در یک مفهوم جامع میان"تشریع" و"تکوین"استعمال شده پاسخ این سؤال روشن میشود،زیرا سجده در مورد خورشید و ماه و ستارگان و کوهها و درختان و جنبندگان،فرد تکوینیش منظور است،اما در مورد انسانها تشریعی است که بسیاری آن را انجام میدهند و گروهی سرپیچی کرده و مصداق" کَثِیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذٰابُ "هستند،و میدانیم استعمال یک لفظ در مفهوم جامع و عام با حفظ مصادیق مختلف هیچ مانعی ندارد،حتی نزد آنها که استعمال لفظ را در بیشتر از یک معنی جایز نمیدانند،تا چه رسد به ما که استعمال لفظ مشترک را در معانی متعدد مجاز میدانیم(دقت کنید).
بی شک در جمله" یَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ "فرشتگان داخلند،ولی آیا سجده آنها تکوینی است یا تشریعی؟ با توجه به اینکه آنها دارای عقل و شعور و معرفت و ارادهاند،سجود آنها جنبه تشریعی دارد یعنی عبادت و خضوعی است که با اراده و اختیار انجام میگیرد قرآن در باره فرشتگان میگوید: لاٰ یَعْصُونَ اللّٰهَ مٰا أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ مٰا یُؤْمَرُونَ :
"آنها هیچیک از فرمانهای الهی را عصیان نمیکنند و آنچه را که او دستور داده انجام میدهند"(تحریم-6).
1-با توجه به اینکه" مَنْ فِی الْأَرْضِ "،شامل همه انسانها میشود،چرا بعد از آن جمله" کَثِیرٌ مِنَ النّٰاسِ "آمده است؟ در پاسخ این سؤال میتوان گفت که این جمله در حقیقت توضیحی است برای " مَنْ فِی الْأَرْضِ "یعنی ساکنان زمین دو گروهند،گروهی مؤمن و خاضع در برابر خدا و گروهی کافر و متمرد و سرکش.
این احتمال را نیز بعضی از مفسران دادهاند که تعبیر" مَنْ فِی الْأَرْضِ "که جنبه عمومی دارد اشاره به سجود تکوینی است که همه انسانها حتی کافران جزء جزء وجودشان در آن شرکت دارند،ولی جمله" کَثِیرٌ مِنَ النّٰاسِ و..."اشاره به سجود تشریعی است که در آن با هم مختلفند.
این احتمال نیز وجود دارد که" مَنْ فِی الْأَرْضِ "اشاره به فرشتگان ساکن زمین باشد مانند" مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ "که اشاره به فرشتگان ساکن آسمانها است، در حالی که جمله بعد،از انسانهای ساکن زمین سخن میگوید.
2-چرا در این آیه از ساکنان آسمان و زمین،سخن به میان آمده نه از خود آسمان و زمین.
در پاسخ میگوئیم آسمانها همان ستارگانند که در کلمه"نجوم"جمعند، و ذکر"جبال"(کوهها)که قسمت مهمی از کره زمین را تشکیل میدهند اشاره به خود زمین است.
3-بالآخره آخرین سؤال این است که چرا" أَ لَمْ تَرَ "(آیا نمیبینی)
فرموده،با اینکه سجده عمومی موجودات چیزی نیست که با چشم دیده شود؟ اما با توجه به اینکه"رؤیت"در لسان عرب گاهی به معنی"علم"میآید پاسخ این سؤال نیز روشن میشود،بعلاوه گاه از مسائل بسیار روشن تعبیر به مشاهده میکنیم و مثلا میگویند آیا نمیبینی که فلان انسان،حسود و بخیل است،یا فلان انسان عالم و عادل است(در حالی که این صفات جنبه حسی ندارد)منظور درک قطعی است.
هٰذٰانِ خَصْمٰانِ اِخْتَصَمُوا فِی رَبِّهِمْ فَالَّذِینَ کَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیٰابٌ مِنْ نٰارٍ یُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ اَلْحَمِیمُ (19) یُصْهَرُ بِهِ مٰا فِی بُطُونِهِمْ وَ اَلْجُلُودُ (20) وَ لَهُمْ مَقٰامِعُ مِنْ حَدِیدٍ (21) کُلَّمٰا أَرٰادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْهٰا مِنْ غَمٍّ أُعِیدُوا فِیهٰا وَ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلْحَرِیقِ (22) إِنَّ اَللّٰهَ یُدْخِلُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ یُحَلَّوْنَ فِیهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِبٰاسُهُمْ فِیهٰا حَرِیرٌ (23) وَ هُدُوا إِلَی اَلطَّیِّبِ مِنَ اَلْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلیٰ صِرٰاطِ اَلْحَمِیدِ (24)
19-اینها دو گروهند که در باره پروردگارشان به مخاصمه و جدال پرداختند:کسانی که کافر شدند لباسهایی از آتش برای آنها بریده میشود،و مایع سوزان و جوشان بر سر آنها فرو میریزند.
20-آن چنان که هم درونشان را آب میکند و هم برونشان را!
21-و برای آنها گرزهایی از آهن است.
22-هر گاه بخواهند از غم و اندوههای دوزخ خارج شوند آنها را به آن باز میگردانند و(به آنها گفته میشود)بچشید عذاب سوزان را! 23-خداوند کسانی را که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادهاند در باغهایی از بهشت وارد میکند که از زیر درختانش نهرها جاری است،آنها با دستبندهایی از طلا و مروارید زینت میشوند و لباسهایشان در آنجا از حریر است.
24-آنها به سوی سخنان پاکیزه هدایت میشوند و به راه خداوند شایسته ستایش راهنمایی میگردند.
جمعی از مفسران شیعه و اهل تسنن شان نزولی برای نخستین آیه از آیات فوق نقل کردهاند که فشردهاش این است:"روز جنگ بدر،سه نفر از مسلمانان (علی ع و حمزه،و عبیدة بن حارث بن عبد المطلب)به میدان نبرد آمدند و به ترتیب "ولید بن عتبه"و"عتبة بن ربیعه"و"شیبة بن ربیعه"را از پای در آوردند،آیه فوق نازل شد و سرنوشت این مبارزان را بیان کرد.
و نیز نقل کردهاند که"ابو ذر"سوگند یاد میکرد که این آیه در باره مردان فوق نازل شده (1).
ولی همان گونه که بارها گفتهایم وجودشان نزول خاص هرگز مانع عمومیت مفهوم آیه نمیشود.
دو گروه متخاصم در برابر هم!
در آیات گذشته به گروه مؤمنان و طوائف مختلفی از کفار اشاره شده بود،
1) 1) این شان نزول را طبرسی در"مجمع البیان"و فخر رازی در"تفسیر کبیر"و آلوسی در"روح المعانی"و سیوطی در"اسباب النزول"و قرطبی در تفسیر خود آوردهاند.
و مخصوصا آنها را به صورت شش گروه بیان کرد،در اینجا میفرماید:"این دو دسته-مؤمنان و غیر مؤمنان-در باره پروردگارشان به مخاصمه و جدال پرداختند" ( هٰذٰانِ خَصْمٰانِ اخْتَصَمُوا فِی رَبِّهِمْ ) (1).
طوائف پنجگانه کفار از یک سو و مؤمنان راستین از سوی دیگر،و اگر درست دقت کنیم میبینیم که اساس اختلافات همه ادیان به اختلاف در باره ذات و صفات خدا باز میگردد و نتیجه آن به مساله نبوت و معاد کشیده میشود،بنا بر این لزومی ندارد که ما در اینجا کلمه"دین"را در تقدیر بگیریم و بگوئیم مخاصمه آنها در دین پروردگارشان است بلکه واقعا ریشه اختلافات به اختلاف در توحید باز میگردد،و اصولا تمام ادیان تحریف یافته و باطل به نوعی از شرک گرفتارند که آثارش در همه عقائد آنها ظاهر میشود.
سپس چهار نوع مجازات کافرانی را که دانسته و آگاهانه حق را انکار کردند بیان میکند:
نخست از لباس آنها شروع کرده میگوید:"کسانی که کافر شدند لباسهایی از آتش برای آنها بریده میشود"( فَالَّذِینَ کَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیٰابٌ مِنْ نٰارٍ ).
این جمله ممکن است اشاره به آن باشد که واقعا قطعاتی از آتش به صورت لباس برای آنها بریده و دوخته میشود!،و یا کنایه از این باشد که آتش دوزخ از هر سو آنها را مانند لباس احاطه میکند.
دیگر اینکه مایع سوزان و جوشان"حمیم دوزخ"بر سر آنها ریخته میشود"( یُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِیمُ ) (2).
*** اما این آب سوزان و جوشان در بدن آنها آن چنان نفوذ میکند که"هم درونشان را ذوب مینماید و هم برونشان را"!( یُصْهَرُ بِهِ مٰا فِی بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ ) (1).
*** سوم اینکه"تازیانهها یا گرزهایی از آهن سوزان برای آنها آماده است" ( وَ لَهُمْ مَقٰامِعُ مِنْ حَدِیدٍ ) (2).
***"و هر گاه بخواهند از دوزخ و غم و اندوههای آن خارج شوند آنها را به آن باز میگردانند،و به آنان گفته میشود،بچشید عذاب سوزان را"!( کُلَّمٰا أَرٰادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْهٰا مِنْ غَمٍّ أُعِیدُوا فِیهٰا وَ ذُوقُوا عَذٰابَ الْحَرِیقِ ).
و این چهارمین مجازات آنها است.
*** در آیات بعد با استفاده از"روش مقابله"حال مؤمنان صالح را بیان میکند تا از طریق مقایسه،وضع هر دو گروه کاملا مشخص شود،و در اینجا پنج نوع پاداش آنها را بازگو میکند:
نخست میگوید:"خداوند کسانی را که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند در باغهایی از بهشت وارد میکند که از زیر درختانش نهرها جاری است"
( إِنَّ اللّٰهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ).
گروه اول در شعلههای آتش سوزان غوطهورند و اینها در باغهای بهشت در کنار نهرهای جاری آرمیدهاند.
سپس به زینت و لباس آنها پرداخته،میگوید:"آنها با دستبندهایی از طلا و مروارید زینت مییابند و لباسشان در آنجا از حریر است"( یُحَلَّوْنَ فِیهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِبٰاسُهُمْ فِیهٰا حَرِیرٌ ) (1).
و این دو پاداش دیگر آنها است.
به این ترتیب در بهشت،زیباترین لباسهایی را که در دنیا از آن محروم بودند در تن میکنند و دستبندهای جواهر نشان در دست دارند،اگر در این جهان از پوشیدن این گونه لباسها و زینتها ممنوع بودند به خاطر آن بود که مایه غرور و غفلت میشد و سبب محرومیت گروه دیگر میگشت، ولی در آنجا که این مسائل مطرح نیست این ممنوعیتها برداشته میشود و جبران میگردد.
البته با توجه به اینکه الفبای زندگی در آن جهان با اینجا متفاوت است این الفاظ مفاهیمی برتر و بالاتر از آنچه ما در این جهان میاندیشیم خواهد داشت (دقت کنید).
*** و بالآخره چهارمین و پنجمین موهبتی که خدا به آنها ارزانی میدارد و صرفا جنبه روحانی دارد این است که آنها"به سخنان پاکیزه هدایت میشوند"
1) 1) اساور جمع اسوره(بر وزن مشوره)و آن هم به نوبه خود جمع سوار(بر وزن کتاب)به معنی دستبند است و در اصل،فارسی بوده(دستوار)که بعدا در عربی به صورت فوق تغییر شکل یافته.
( وَ هُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ ).
سخنانی روحپرور،و جملهها و الفاظی نشاط آفرین و کلماتی پر از صفا و معنویت که روح را در مدارج کمال سیر میدهد و جان و دل انسان را مینوازد و پرورش میدهد.
و همچنین"به سوی راه خداوند حمید و شایسته ستایش هدایت میگردند" ( وَ هُدُوا إِلیٰ صِرٰاطِ الْحَمِیدِ ) (1).
راه شناسایی خدا و نزدیک شدن معنوی و روحانی به قرب جوار او،راه عشق و عرفان.
آری خداوند مؤمنان را با هدایت کردن به سوی این معانی به آخرین درجه لذات روحانی سوق میدهد.
در حدیثی که"علی بن ابراهیم"مفسر معروف،در تفسیر خود آورده است چنین میخوانیم که منظور از"طیب من القول"توحید و اخلاص است و منظور از"صراط الحمید"ولایت و قبول رهبری رهبران الهی است(البته این یکی از مصادیق روشن آیه است).
ضمنا از تعبیرات مختلفی که در آیات فوق و همچنین در شان نزول آنها وارد شده چنین بر میآید که آن عذابهای سخت و سنگین برای گروه خاصی از کافران
1) 1) واژه(حمید)به معنی"محمود"به کسی میگویند که درخور ستایش است و در اینجا منظور خدا است،بنا بر این"صراط الحمید"به معنی راه وصول به مقام قرب و خشنودی پروردگار است. بعضی نیز احتمال دادهاند که"حمید"در اینجا معنی وصفی برای صراط دارد و از قبیل"اضافه بیانیه"است،بنا بر این معنی چنین میشود:آنها به سوی راهی هدایت میشوند که شایسته هر گونه ستایش است(آلوسی در روح البیان)ولی معنی اول صحیحتر به نظر میرسد.
است که به مخاصمه در باره پروردگار برمیخیزند و برای گمراهی دیگران کوشش دارند،آنها افرادی هستند از سردمداران کفر،همچون کسانی که در میدان جنگ بدر به مقاتله با علی ع و حمزة بن عبد المطلب و عبیدة بن حارث برخاستند.
إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ اَلَّذِی جَعَلْنٰاهُ لِلنّٰاسِ سَوٰاءً اَلْعٰاکِفُ فِیهِ وَ اَلْبٰادِ وَ مَنْ یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحٰادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابٍ أَلِیمٍ (25)
25-کسانی که کافر شدند و مؤمنان را از راه خدا و از مسجد الحرام،که آن را برای همه مردم مساوی قرار دادیم اعم از کسانی که در آنجا زندگی میکنند و یا از نقاط دور وارد میشوند،باز میدارند(مستحق عذابی دردناکند)و هر کس بخواهد در این سرزمین از طریق حق منحرف گردد و دست به ستم زند ما از عذاب دردناک به او میچشانیم.
مانعان خانه خدا!
در آیات گذشته سخن از کفار به طور مطلق در میان بود،ولی در آیه مورد بحث،اشاره به گروه خاصی از آنان شده است که دارای تخلفات و گناهان سنگین مخصوصا در رابطه با"مسجد الحرام"و"مراسم پرشکوه حج"هستند.
نخست میگوید:"کسانی که کافر شدند و مردم را از راه خدا،جلوگیری میکنند..."( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ ).
"همچنین مردم با ایمان را از کانون بزرگ توحید،مسجد الحرام باز میدارند،همان مرکزی که آن را برای همه مردم یکسان قرار دادهایم،چه آنها که در آن سرزمین زندگی میکنند و چه آنها که از نقاط دور به سوی آن میآیند مستحق عذابی دردناکند"( وَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ الَّذِی جَعَلْنٰاهُ لِلنّٰاسِ سَوٰاءً الْعٰاکِفُ
فِیهِ وَ الْبٰادِ
).
"و هر کس بخواهد در این سرزمین از طریق حق منحرف گردد،دست به ظلم و ستم بیالاید ما از عذاب دردناک به او میچشانیم"( وَ مَنْ یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحٰادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابٍ أَلِیمٍ ).
در واقع این گروه از کافران علاوه بر انکار حق، مرتکب سه جنایت بزرگ شدهاند:
1-جلوگیری از راه خدا و ایمان و طاعت او 2-جلوگیری از عبادت کنندگان و زوار خانه خدا و قرار دادن امتیازی برای خود 3-در این سرزمین مقدس دست به ظلم و گناه و الحاد میزنند.
خداوند این گروه را که مستحق عذاب الیمند کیفر میدهد.
1-در این آیه،"کفر"این گروه به صورت"فعل ماضی"،و"جلوگیری از طریق خدا"به صورت"فعل مضارع"آمده است،اشاره به اینکه کفر آنها قدیمی است و اما تلاش و کوشششان برای گمراه ساختن مردم،همیشگی و مستمر است،به تعبیر دیگر جمله اول از اعتقاد باطل آنها که یک امر ثابت است سخن میگوید،و جمله دوم از عمل آنها که تکرار"صد عن سبیل اللّٰه"است.
2-منظور از"صد عن سبیل اللّٰه"،هر گونه تلاش و کوشش برای جلوگیری مردم از ایمان و اعمال صالح است،و تمام برنامههای تبلیغاتی و عملی که در جهت تخریب اعتقادات و انحراف آنها از راههای صحیح و اعمال پاک انجام میگیرد در این مفهوم وسیع جمع است.
در تفسیر جمله" سَوٰاءً الْعٰاکِفُ فِیهِ وَ الْبٰادِ "مفسران بیانات گوناگونی دارند:بعضی گفتهاند منظور این است که همه مردم در مراسم عبادت در این کانون توحید یکسانند،و هیچکس حق مزاحمت به دیگری در امر حج و عبادت در کنار خانه خدا ندارد.
در حالی که بعضی معنی وسیعتری برای این جمله قائل شدهاند و گفتهاند نه تنها در مراسم عبادت مردم یکسانند بلکه در استفاده کردن از زمین و خانههای اطراف مکه برای استراحت و سایر نیازهای خود نیز باید مساوات باشد،به همین جهت جمعی از فقهاء خرید و فروش و اجاره خانههای مکه را تحریم کردهاند و آیه فوق را شاهد بر آن میدانند.
در روایات اسلامی نیز تاکید شده که نباید زوار خانه خدا را از سکونت در خانهها و منازل مکه جلوگیری کرد که بعضی به صورت تحریم و بعضی به صورت کراهت است.
در نهج البلاغه در نامهای که علی ع به"قثم بن عباس"فرماندار مکه نگاشت چنین میخوانیم:
و مر اهل مکه ان لا یاخذوا من ساکن اجرا،فان اللّٰه سبحانه یقول:" سَوٰاءً الْعٰاکِفُ فِیهِ وَ الْبٰادِ "فالعاکف المقیم به،و البادی الذی یحج الیه من غیر اهله: "به مردم مکه دستور ده تا از کسانی که در این شهر سکنی میکنند اجاره بها نگیرند،زیرا خداوند میفرماید:در این سرزمین کسانی که مقیمند یا از بیرون میآیند یکسانند،منظور از"عاکف"کسی است که در آنجا اقامت دارد،و از"بادی"کسی است که از نقاط دیگر به قصد حج میآید" (1).
در حدیث دیگری از امام صادق ع در تفسیر همین آیه میخوانیم
کانت
1) 1) نهج البلاغه نامه 67.
مکه لیست علی شیء منها باب،و کان اول من علق علی بابه المصراعین، معاویة بن ابی سفیان،و لیس ینبغی لاحد ان یمنع الحاج شیئا من الدور و منازلها: "در آغاز خانههای مکه،در نداشت،نخستین کسی که برای خانه خود در گذاشت معاویه بود،و سزاوار نیست هیچکس حجاج را از خانهها و منازل مکه منع کند".
از بعضی از روایات نیز استفاده میشود که زوار خانه خدا حق دارند از حیاط خانهها تا پایان مناسک حج استفاده کنند.
البته این حکم تا حدود زیادی با بحث آینده ارتباط دارد که منظور از مسجد الحرام در این آیه خصوص آن مسجد است،یا تمام مکه را شامل میشود، در صورتی که قول اول را بپذیریم نوبت به خانههای مکه نمیرسد،ولی در صورتی که تمام مکه را در مفهوم آیه داخل بدانیم تحریم خرید و فروش و یا اجاره گرفتن از خانههای مکه برای حجاج مطرح میشود و از آنجا که این مطلب از نظر منابع فقهی و روایات و تفسیر مسلم نیست حکم به تحریم مشکل است،ولی بدون شک سزاوار است اهل مکه هر گونه تسهیلاتی برای زوار خانه خدا قائل شوند و هیچگونه اولویت و امتیازی برای خود نسبت به آنها حتی در خانهها قائل نشوند،و روایات نهج البلاغه و مانند آن نیز ظاهرا اشاره به همین است.
و به هر حال قول به تحریم در میان فقهای شیعه و اهل تسنن،طرفداران زیادی ندارد(برای توضیح بیشتر به جلد 20 جواهر الکلام صفحه 48 به بعد در احکام منی مراجعه شود).
این معنی نیز مسلم است که هیچکس حق ندارد به عنوان متولی خانه خدا یا عناوین دیگر،کمترین مزاحمتی برای زائر این خانه ایجاد کند،و یا آن را بیک پایگاه اختصاصی برای تبلیغات و برنامههای خود تبدیل نماید.
بعضی گفتهاند منظور همان ظاهر آن است یعنی خانه کعبه و کل مسجد الحرام،ولی بعضی آن را اشاره به"تمام مکه"میدانند،و آیه اول سوره اسراء را که در باره معراج پیامبر ص است دلیل بر آن میدانند،زیرا در این آیه تصریح شده که آغاز معراج از مسجد الحرام بود در حالی که تاریخ میگوید از"خانه خدیجه"یا"شعب ابی طالب"یا"خانه ام هانی"بوده است،معلوم میشود منظور از مسجد الحرام کل مکه است (1).
ولی از آنجا که شروع معراج پیامبر ص از بیرون مسجد الحرام مسلم نیست،و احتمال دارد که از خود مسجد،صورت گرفته باشد،ما دلیلی نداریم که آیه مورد بحث را از ظاهرش بازگردانیم،بنا بر این موضوع بحث در این آیه خود مسجد الحرام است.
و اگر در روایات فوق خواندیم که به همین آیه برای مساوات مردم در خانههای مکه استدلال شده است به خاطر این است که حکم مزبور ظاهرا یک حکم استحبابی است و در یک حکم استحبابی توسعه موضوع روی تناسبها مانعی ندارد (دقت کنید).
"الحاد"در لغت به معنی انحراف از حد اعتدال است و"لحد"را از این جهت لحد گویند که حفرهای در کنار قبر و خارج از حد وسط آن است.
بنا بر این منظور از جمله فوق کسانی است که با توسل به ظلم از حد اعتدال خارج میشوند،و در آن سرزمین مرتکب خلاف میگردند،منتهی بعضی ظلم را در اینجا منحصرا به معنی"شرک"تفسیر کردهاند،و بعضی حلال شمردن محرمات،
1) 1) کنز العرفان ج 1 صفحه 335.
در حالی که بعضی دیگر از مفسران آن را به معنی وسیع کلمه یعنی هر گونه گناه و ارتکاب حرام حتی دشنام و بد گویی به زیر دستان را در مفهوم آن داخل میدانند،و میگویند ارتکاب هر گونه گناه در آن سرزمین مقدس کیفرش شدیدتر و سنگینتر است.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که یکی از یارانش از تفسیر این آیه سؤال کرد امام فرمود:
کل ظلم یظلم الرجل نفسه بمکه من سرقة او ظلم احد او شیء من الظلم فانی اراه إلحادا،و لذلک کان ینهی ان یسکن الحرم:
"هر گونه ستمی که انسان به خودش در سرزمین مکه کند اعم از سرقت و ظلم به دیگران و هر گونه ستم،من همه اینها را الحاد(و مشمول این آیه)میدانم،و لذا امام افراد را از اینکه مکه را مسکن خود سازند نهی میکرد(چرا که گناه در این سرزمین مسئولیت سنگینتری دارد) (1).
روایات دیگری نیز به همین معنی نقل شده،و با اطلاق ظاهر آیه نیز هماهنگ است.
به همین دلیل بعضی از فقهاء احتمال دادهاند که اگر کسی در حرم مکه مرتکب گناهی شود که در اسلام حد برای آن تعیین شده است باید علاوه بر حد تعزیر و مجازات اضافی نیز بشود و به جمله نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابٍ أَلِیمٍ استدلال کردهاند (2).
از آنچه گفتیم روشن میشود کسانی که آیه فوق را منحصرا به معنی نهی از احتکار یا داخل شدن در منطقه حرم بدون احرام،تفسیر کردهاند منظورشان بیان یک مصداق روشن بوده است،و گر نه هیچ دلیلی بر محدود کردن مفهوم وسیع آیه در دست نیست.
وَ إِذْ بَوَّأْنٰا لِإِبْرٰاهِیمَ مَکٰانَ اَلْبَیْتِ أَنْ لاٰ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً وَ طَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطّٰائِفِینَ وَ اَلْقٰائِمِینَ وَ اَلرُّکَّعِ اَلسُّجُودِ (26) وَ أَذِّنْ فِی اَلنّٰاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجٰالاً وَ عَلیٰ کُلِّ ضٰامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ (27) لِیَشْهَدُوا مَنٰافِعَ لَهُمْ وَ یَذْکُرُوا اِسْمَ اَللّٰهِ فِی أَیّٰامٍ مَعْلُومٰاتٍ عَلیٰ مٰا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ اَلْأَنْعٰامِ فَکُلُوا مِنْهٰا وَ أَطْعِمُوا اَلْبٰائِسَ اَلْفَقِیرَ (28)
26-به خاطر بیاور زمانی را که محل خانه کعبه را برای ابراهیم آماده ساختیم(تا اقدام به بنای خانه کند و به او گفتیم)چیزی را شریک من قرار مده،و خانهام را برای طواف کنندگان و قیام کنندگان و رکوع کنندگان و سجودکنندگان(از آلودگی بتها و از هر گونه آلودگی)پاک گردان.
27-و مردم را دعوت عمومی به حج کن تا پیاده و سواره بر مرکبهای لاغر از هر راه دور (به سوی خانه خدا)بیایند.
28-تا شاهد منافع گوناگون خویش(در این برنامه حیاتبخش)باشند،و نام خدا را در ایام معینی بر چهار پایانی که به آنها روزی داده است(هنگام قربانی کردن)
ببرند(و هنگامی که قربانی کردید)از گوشت آنها بخورید،و بینوای فقیر را نیز اطعام نمائید.
دعوت عام برای حج!
به تناسب بحثی که در آیه گذشته پیرامون مسجد الحرام و زائران خانه خدا آمد در آیات مورد بحث نخست به تاریخچه بنای کعبه به دست ابراهیم خلیل ع و سپس مساله وجوب حج،و فلسفه آن،و بخشی از احکام این عبادت بزرگ اشاره میکند،و یا به تعبیر دیگر آیه گذشته مقدمهای بود برای بحثهای گوناگون این آیات.
ابتدا از داستان تجدید بنای کعبه شروع کرده،میگوید:"به خاطر بیاور زمانی را که محل خانه کعبه را برای ابراهیم آماده ساختیم تا در آن مکان اقدام به بنای خانه کعبه کند"( وَ إِذْ بَوَّأْنٰا لِإِبْرٰاهِیمَ مَکٰانَ الْبَیْتِ ).
"بوأ"در اصل از ماده"بواء"به معنی مساوات اجزای یک مکان و مسطح بودن آن است،سپس به هر گونه آماده ساختن مکان اطلاق شده است.
منظور از این جمله در آیه فوق-طبق روایات مفسران-این است که خداوند مکان خانه کعبه را که در زمان آدم ساخته شده بود و در طوفان نوح ویران و آثارش محو گشته بود به ابراهیم ع نشان داد،طوفانی وزید و خاکها را به عقب برد و پایههای خانه آشکار گشت،یا قطعه ابری آمد و در آنجا سایه افکند، و یا به هر وسیله دیگر خداوند محل اصلی خانه را برای ابراهیم معلوم و آماده ساخت،و او با همیاری فرزندش اسماعیل آن را تجدید بنا نمود (1).
1) 1) پیرامون چگونگی بنای خانه کعبه ذیل آیه 127 سوره بقره(جلد اول تفسیر نمونه)و همچنین در جلد سوم ذیل آیه 96 سوره آل عمران مشروحا بحث کردهایم.
سپس اضافه میکند هنگامی که خانه آماده شد به ابراهیم خطاب کردیم:
این خانه را کانون توحید کن،و"چیزی را شریک من قرار مده،و خانهام را برای طواف کنندگان و قیام کنندگان و رکوع کنندگان و سجود کنندگان پاک کن"( أَنْ لاٰ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً وَ طَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطّٰائِفِینَ وَ الْقٰائِمِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ ) (1).
در حقیقت ابراهیم ع مامور بود خانه کعبه و اطراف آن را از هر گونه آلودگی ظاهری و معنوی و هر گونه بت و مظاهر شرک پاک و پاکیزه دارد،تا بندگان خدا در این مکان پاک جز به خدا نیندیشند،و مهمترین عبادت این سرزمین را که طواف و نماز است در محیطی پیراسته از هر گونه آلودگی انجام دهند.
از میان ارکان نماز در آیه فوق به سه رکن عمده که"قیام"و"رکوع" و"سجود"است به ترتیب اشاره شده،چرا که بقیه در شعاع آن قرار دارد هر چند جمعی از مفسران"قائمین"را در اینجا به معنی"مقیمین در مکه"تفسیر کردهاند ولی با توجه به مساله طواف و رکوع و سجود که قبل و بعد از آن آمده است شک نیست که قیام در اینجا به معنی قیام نماز است و این معنی را بسیاری از مفسران شیعه و اهل تسنن برگزیده یا به عنوان یک تفسیر نقل کردهاند (2).
ضمنا باید توجه داشت که"رکع"جمع"راکع"(رکوع کننده)و"سجود" جمع"ساجد"(سجده کننده)میباشد و اینکه در میان این دو(الرکع السجود) واو عطف نیامده،بلکه به صورت توصیف ذکر شده به خاطر نزدیکی این دو عبارت به یکدیگر است.
بعد از آماده شدن خانه کعبه برای عبادت کنندگان،خدا به ابراهیم ع دستور میدهد:"در میان مردم برای حج اعلام کن تا پیاده و سوار بر مرکبهای لاغر،از هر راه دور قصد خانه خدا کنند"( وَ أَذِّنْ فِی النّٰاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجٰالاً وَ عَلیٰ کُلِّ ضٰامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ ).
"اذن"از ماده"اذان"به معنی"اعلام"و"رجال"جمع"راجل" به معنی"پیاده"،و"ضامر"به معنی حیوان لاغر،و"فج"در اصل به معنی فاصله میان دو کوه و سپس به جادههای وسیع اطلاق شده و"عمیق"در اینجا به معنی دور است.
در روایتی که در تفسیر"علی بن ابراهیم"آمده میخوانیم:"هنگامی که ابراهیم چنین دستوری را دریافت داشت عرض کرد خداوندا،صدای من به گوش مردم نمیرسد،اما خدا به او فرمود:علیک الاذان و علی البلاغ!:"تو اعلام کن و من به گوش آنها میرسانم"! "ابراهیم"بر محل"مقام"بر آمد،و انگشت در گوش گذارد و رو به سوی شرق و غرب کرد و صدا زد و گفت:ایها الناس کتب علیکم الحج الی البیت العتیق فاجیبوا ربکم:"ای مردم حج خانه کعبه بر شما نوشته شده،دعوت پروردگارتان را اجابت کنید.
و خداوند صدای او را به گوش همگان حتی کسانی که در پشت پدران و رحم مادران بودند رسانید،و آنها در پاسخ گفتند:لبیک اللهم لبیک!...
و تمام کسانی که از آن روز تا روز قیامت در مراسم شرکت میکنند از کسانی هستند که در آن روز دعوت ابراهیم را اجابت کردند" (1).
1) 1) نقل با تلخیص از تفسیر"علی بن ابراهیم"طبق نقل نور الثقلین ج 3 ص 488 "آلوسی"نیز در"روح المعانی"و فخر رازی در تفسیر کبیر ذیل آیه مورد بحث،نظیر آن را با کمی تفاوت نقل کرده است.
و اگر حجاج پیاده را مقدم بر سواره ذکر کرده به خاطر این است که مقام آنها در پیشگاه خدا افضل است چرا که رنج این سفر را بیشتر تحمل میکنند، و به همین دلیل در روایتی از پیامبر ص میخوانیم:"کسی که پیاده حج میکند در هر گام هفتصد حسنه دارد در حالی که سوارهها در هر گام هفتاد حسنه دارند" (1).
و یا به خاطر این است که اهمیت زیارت خانه خدا را مشخص کند که باید با استفاده از هر گونه امکانات به سوی او آیند و همیشه در انتظار مرکب سواری ننشینند.
تعبیر به"ضامر"(حیوان لاغر)اشاره به این است که این راه،راهی است که حیوانات را لاغر میکند چرا که از بیابانهای سوزان و خشک و بی آب و علف میگذرد و هشداری است برای تحمل مشکلات این راه.
و یا اینکه حیواناتی را انتخاب کنند،ورزیده و چابک و پر تحمل،حیواناتی که در میدان تمرین،لاغر شده و عضلاتی صفت و محکم دارند که در اینگونه راهها حیوانات پرواری به کار نمیآید(و انسانهای پرورش یافته در ناز و نعمت نیز مرد این راه نیستند).
تعبیر به" مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ "اشاره به این است که نه فقط از راههای نزدیک بلکه از راههای دور نیز باید به سوی این مقصد حرکت کنند(کلمه"کل"در اینجا به معنی استقراء و فراگیری نیست بلکه به معنی کثرت است).
مفسر معروف"ابو الفتوح رازی"در ذیل این آیه سر گذشت جالبی را از مردی به نام"ابو القاسم بشر بن محمد"نقل میکند که میگوید:"در حال طواف پیر مردی را دیدم در نهایت ضعف و ناتوانی که آثار رنج سفر در چهره او نمایان بود و عصا به دست گرفته طواف میکرد،نزدیک او رفتم و از او پرسیدم از کجا
1) 1) تفسیر"روح المعانی"و"مجمع البیان"و"فخر رازی".
میآیی؟گفت:از راهی بسیار دور و پنج سال است که راه سپردهام تا به اینجا رسیدهام!از رنج سفر،پیر و ناتوان شدهام،گفتم به خدا سوگند این مشقتی بزرگ و در عین حال اطاعتی نیکو و محبتی صادقانه در پیشگاه حق است.
از شنیدن این سخن شاد شد و لبخندی بر روی من زد و این دو بیت را قرائت کرد: زر من هویت و ان شطت بک الدار و حال من دونه حجب و استار! لا یمنعنک بعد من زیارته ان المحب لمن یهواه زوار! "آن کس را که دل به او بستهای زیارت کن، هر چند خانه تو دور افتاده باشد و حجابها و پردهها میان تو و او جدایی بیفکند.
دوری راه هرگز نباید مانع تو از زیارتش گردد چرا که دوست و عاشق به هر حال باید به زیارت محبوبش رود"!آری جاذبه خانه خدا آن قدر زیاد است که دلهای سرشار از ایمان را از تمام نقاط دور و نزدیک به سوی خود جلب و جذب میکند،پیر و جوان،کوچک و بزرگ،از هر نژاد و قبیله از راه دور و نزدیک لبیکگویان،عاشقانه به سوی او میآیند تا جلوههای ذات پاک خدا را در آن سرزمین مقدس با چشم جان تماشا کنند و رحمت بی دریغش را در روح خود لمس نمایند (1).
*** در آیه بعد در یک عبارت بسیار فشرده و پر معنی به فلسفههای مختلف حج پرداخته،میفرماید:آنها به این سرزمین مقدس بیایند"تا منافع خویش را با چشم
1) 1) عالم و دانشمند ارجمند"مرحوم شعرانی"میگوید:برای کسانی که از اندلس یا مراکش یا نقاط دور دست چین،یا اقیانوسیه به سوی مکه میآیند چنین مدت طولانی با توجه به وسائل آن روز و ناامنی راهها که گاه چندین ماه آنها را متوقف میساخت،عجیب نیست (علاوه بر این گاهی بعضی از عاشقان بیقرار خانه خدا در وسط راه اموالشان به وسیله سارقان از بین میرفت و ناچار بودند مدتی بمانند و کار کنند و وسائل ادامه راه را فراهم سازند).
خود ببیند"( لِیَشْهَدُوا مَنٰافِعَ لَهُمْ ).
مفسران در تفسیر کلمه"منافع"در اینجا سخن بسیار گفتهاند،ولی کاملا روشن است که هیچگونه محدودیتی در این لفظ نیست تمام منافع و برکات معنوی و نتائج مادی،فوائد فردی و اجتماعی،فلسفههای سیاسی و اقتصادی و اخلاقی را همه شامل میشود.
آری باید مسلمانان از همه نقاط جهان از میان تمام قشرها به آنجا رو آورند تا شاهد و ناظر این منافع باشند،چه تعبیر زیبایی؟شاهد و ناظر باشند،و آنچه را با گوش شنیدهاند با چشم ببینند!.
لذا در کتاب کافی از امام صادق ع میخوانیم"ربیع بن خثیم"از امام، تفسیر این کلمه را خواست،امام در پاسخ فرمود:"منافع"دنیا و"منافع"آخرت را هر دو در بر میگیرد (1).
به خواست خدا در نکات آیه از این منافع گوناگون بطور مشروح سخن خواهیم گفت سپس اضافه میکند:"و آنها بیایند و قربانی کنند و نام خدا را در ایام معینی بر چهار پایانی که به آنها روزی داده است(به هنگام ذبح)ببرند" ( وَ یَذْکُرُوا اسْمَ اللّٰهِ فِی أَیّٰامٍ مَعْلُومٰاتٍ عَلیٰ مٰا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ الْأَنْعٰامِ ).
از آنجا که توجه اصلی در مراسم حج به جنبههایی است که با خدا ارتباط پیدا میکند و روح این عبادت بزرگ را منعکس میسازد در آیه فوق از مراسم قربانی،تنها مساله بردن نام خدا را که یکی از شرائط است بیان میکند،اشاره به اینکه آنها به هنگام ذبح قربانی تمام توجهشان به خدا و قبول در گاه او است و استفاده از گوشت آن تحت الشعاع آن قرار دارد.
قربانی کردن حیوانات در حقیقت رمزی است برای آمادگی برای قربانی شدن در راه خدا،همانگونه که در سر گذشت ابراهیم ع و اسماعیل ع و قربانی
1) 1) کتاب کافی به نقل تفسیر نور الثقلین ج 3 صفحه 488.
او آمده است،آنها با این عمل اعلام میکنند که در راه او آماده هر گونه ایثارند حتی بذل جان.
به هر حال قرآن با این گفتار برنامه شرکآلود بتپرستان را نفی میکند که به هنگام قربانی نام بتها را میبردند،و این مراسم توحیدی را به شرک آلوده میساختند.
و در پایان آیه میفرماید:"از گوشت حیوانات قربانی،هم خودتان بخورید و هم بینوایان فقیر را اطعام نمائید"( فَکُلُوا مِنْهٰا وَ أَطْعِمُوا الْبٰائِسَ الْفَقِیرَ ).
این احتمال در تفسیر آیه نیز وجود دارد که منظور از بردن نام خدا در " أَیّٰامٍ مَعْلُومٰاتٍ "تکبیر و حمد و ثنای الهی در این ایام است به خاطر نعمتهای بیپایانش،مخصوصا به خاطر چهار پایانی که روزی انسانها کرده که از تمام اجزای بدن آنها در زندگی خود بهره میگیرند (1).
در آیات فوق خداوند دستور میدهد در"ایام معلومات"یاد او کنید، و در آیه 203 سوره بقره همین امر به صورت دیگری آمده است: وَ اذْکُرُوا اللّٰهَ فِی أَیّٰامٍ مَعْدُودٰاتٍ :"خدا را در ایام معدودی یاد کنید".
در اینکه"ایام معلومات"چیست؟و آیا با"ایام معدودات"که در سوره بقره آمده یکی است یا متفاوت میباشد؟میان مفسران گفتگو است و روایات نیز در این زمینه متفاوت است:
1) 1) مطابق تفسیر اول(بردن نام خدا به هنگام ذبح کردن قربانی)"علی"به معنی استعلاء است،و مطابق تفسیر دوم(منظور ذکر مطلق در این ایام است)"علی"به معنی "برای"میباشد و میان این دو تفسیر فرق بسیاری است که در نکات به آن اشاره خواهد شد.
گروهی از مفسران،طبق بعضی از روایات اسلامی،معتقدند که منظور از ایام معلومات ده روز آغاز ذیحجه است،و ایام معدودات،"ایام التشریق" یعنی روزهای یازدهم و دوازدهم و سیزدهم ذیحجه میباشد،روزهایی که نورانی و روشنی بخش همه دلها است.
در حالی که گروهی دیگر،طبق بعضی دیگر از روایات،گفتهاند:هر دو اشاره به ایام التشریق است،و ایام تشریق را گاهی همان سه روز گرفتهاند و گاهی روز دهم یعنی عید قربان را نیز بر آن افزودهاند.
جمله" فَمَنْ تَعَجَّلَ فِی یَوْمَیْنِ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ "(کسی که در دو روز مراسم ذکر خدا را بجا آورد گناهی بر او نیست)که در سوره بقره آمده نشان میدهد که ایام تشریق بیش از سه روز نیست،زیرا تعجیل در آن،سبب میشود که یک روز از آن کاسته و تبدیل به دو روز گردد.
ولی با توجه به اینکه در آیات مورد بحث،بعد از ذکر"ایام معلومات"مساله قربانی آمده و میدانیم قربانی معمولا در روز دهم انجام میگیرد این موضوع تایید میشود که ایام معلومات ده روز آغاز ذی الحجه است که به روز دهم،روز قربانی ختم میگردد،و به این ترتیب تفسیر اول که دوگانگی مفهوم ایام معلومات با ایام معدودات باشد تقویت میگردد.
اما با توجه به وحدت تعبیرهایی که در دو آیه وارد شده بیشتر این مساله به ذهن میرسد که هر دو اشاره به یک مطلب است،هدف در هر دو توجه به یاد خدا و نام خدا در ایام معینی است که از دهم ذی الحجه شروع میشود و به سیزدهم پایان مییابد.
البته یکی از موارد ذکر نام خدا،ذکر نام او به هنگام قربانی است (1).
1) 1) و به این ترتیب تضادی که در میان دو قول در تفسیر" وَ یَذْکُرُوا اسْمَ اللّٰهِ "وجود داشت که بعضی آن را به ذکر نام خدا به هنگام ذبح قربانی و بعضی آن را به ذکر نام خدا به طور مطلق تفسیر کردهاند بر طرف میشود،و در حقیقت تفسیر اول مصداقی برای تفسیر دوم خواهد بود،و تفسیر دوم یک مفهوم کلی و وسیع است.
در روایات متعددی میخوانیم که منظور از ذکر خداوند در این ایام،تکبیر مخصوصی است که بعد از نماز ظهر روز عید قربان گفته میشود،و تا پانزده نماز ادامه دارد(یعنی بعد از نماز صبح سیزدهم خاتمه مییابد)و آن این ذکر است
اللّٰه اکبر اللّٰه اکبر،لا اله الا اللّٰه و اللّٰه اکبر،اللّٰه اکبر و للّٰه الحمد،اللّٰه اکبر علی ما هدانا،و اللّٰه اکبر علی ما رزقنا من بهیمة الانعام (1)ضمنا در پارهای از روایات تصریح شده که تکبیر در این پانزده نوبت مخصوص کسانی است که در سرزمین"منی"و ایام حج باشد،اما کسانی که در سایر بلادند این تکبیرات را تنها بعد از ده نماز میخوانند(از نماز ظهر روز عید شروع میشود و به نماز صبح روز دوازدهم ختم میگردد) (2).
قابل توجه اینکه روایات تکبیر شاهد دیگری است بر اینکه"ذکر"در آیات فوق،جنبه کلی دارد و مخصوص ذکر خدا به هنگام"قربانی کردن"نیست هر چند این مفهوم کلی شامل آن مصداق نیز میشود(دقت کنید).
مراسم پرشکوه حج-همچون عبادات دیگر-دارای برکات و آثار فراوانی
در فرد و جامعه اسلامی است که اگر طبق برنامه صحیح انجام پذیرد و از آن بهره برداری درستی شود میتواند هر سال منشا تحول تازهای در جوامع اسلامی گردد.
این مناسک بزرگ در حقیقت دارای چهار بعد است که هر یک از دیگری ریشهدارتر و پر سودتر است:
مهمترین فلسفه حج همان دگرگونی اخلاقی است که در انسانها به وجود میآورد،مراسم"احرام"انسان را به کلی از تعینات مادی و امتیازات ظاهری و لباسهای رنگارنگ و زر و زیور بیرون میبرد،و با تحریم لذائذ و پرداختن به خودسازی که از وظائف محرم است او را از جهان ماده جدا کرده و در عالمی از نور و روحانیت و صفا فرو میبرد،و آنها را که در حال عادی بار سنگین امتیازات موهوم و درجهها و مدالها را بر دوش خود احساس میکنند یک مرتبه سبکبار و راحت و آسوده میکند.
سپس مراسم دیگر حج یکی پس از دیگری انجام میگیرد،مراسمی که علاقههای معنوی انسان را لحظه به لحظه با خدایش محکمتر و رابطه او را نزدیکتر و قویتر میسازد،او را از گذشته تاریک و گناهآلودش بریده و به آیندهای روشن و پر از صفا و نور پیوند میدهد.
مخصوصا توجه به این حقیقت که مراسم حج در هر قدم یاد آور خاطرات ابراهیم بتشکن،و اسماعیل ذبیح اللّٰه،و مادرش هاجر است،و مجاهدتها و گذشتها و ایثارگری آنها را لحظه به لحظه در برابر چشمان انسان مجسم میکند،و نیز توجه به اینکه سرزمین مکه عموما و مسجد الحرام و خانه کعبه و محل طواف خصوصا یاد آور خاطرات پیامبر اسلام و پیشوایان بزرگ و مجاهدتهای مسلمانان صدر اول است این انقلاب اخلاقی عمیقتر میگردد،به گونهای که در هر گوشهای از مسجد الحرام و سرزمین مکه انسان،چهره پیامبر ص و علی ع و سایر
پیشوایان بزرگ را میبیند،و صدای آوای حماسههای آنها را میشنود.
آری اینها همه دست به دست هم میدهند و زمینه یک انقلاب اخلاقی را در دلهای آماده فراهم میسازند،به گونهای توصیف ناشدنی و رق زندگانی انسان را بر میگردانند و صفحه نوینی در حیات او آغاز میکنند.
بی جهت نیست که در روایات اسلامی میخوانیم:"کسی که حج را به طور کامل انجام دهد
یخرج من ذنوبه کهیئته یوم ولدته امه! ":از گناهان خود بیرون میآید همانند روزی که از مادر متولد شده" (1).
آری حج برای مسلمانان یک تولد ثانوی است،تولدی که آغازگر یک زندگی نوین انسانی میباشد.
البته احتیاج به یاد آوری ندارد که این برکات و آثار-و آنچه بعدا به آن اشاره خواهیم کرد-نه برای کسانی است که از حج تنها به پوستهای از آن قناعت کرده،و مغز آن را بدور افکندهاند و نه برای آنها که حج را وسیله تفریح و سیر و سیاحت و یا تظاهر و ریا و تهیه وسائل مادی شخصی قرار داده و هرگز به روح آن واقف نشدهاند سهم آنها همان است که به آن رسیدهاند! ***
به گفته یکی از بزرگان فقهای اسلام مراسم حج در عین اینکه خالصترین و عمیقترین عبادات را عرضه میکند،مؤثرترین وسیله برای پیشبرد اهداف سیاسی اسلام است.
روح عبادت،توجه به خدا،و روح سیاست،توجه به خلق خدا است،این دو در حج آن چنان به هم آمیختهاند که تار و پود یکپارچه!.
حج عامل مؤثری برای وحدت صفوف مسلمانان است.
1) 1) بحار الانوار ج 99 صفحه 26.
حج عامل مبارزه با تعصبات ملی و نژاد پرستی و محدود شدن در حصار مرزهای جغرافیایی است.
حج وسیلهای است برای شکستن سانسورها و از بین بردن خفقانهای نظامهای ظالمانهای که در کشورهای اسلامی حکمفرما میشود.
حج وسیلهای است برای انتقال اخبار سیاسی کشورهای اسلامی از هر نقطه به نقطه دیگر، و بالآخره حج،عامل مؤثری است برای شکستن زنجیرهای اسارت و استعمار و آزاد ساختن مسلمین.
و به همین دلیل در آن ایام که حاکمان جبار همچون بنی امیه و بنی عباس بر سرزمینهای مقدس اسلامی حکومت میکردند و هر گونه تماس میان قشرهای مسلمان را زیر نظر میگرفتند تا هر حرکت آزادیبخش را سرکوب کنند،فرا رسیدن موسم حج دریچهای بود به سوی آزادی و تماس قشرهای جامعه بزرگ اسلامی با یکدیگر و طرح مسائل مختلف سیاسی.
روی همین جهت امیر مؤمنان علی ع به هنگامی که فلسفه فرائض و عبادات را میشمرد در باره حج میگوید:
الحج تقویة للدین: "خداوند مراسم حج را برای تقویت آئین اسلام تشریع کرد" (1).
بی جهت نیست که یکی از سیاستمداران معروف بیگانه در گفتار پر معنی خود میگوید:"وای به حال مسلمانان!اگر معنی حج را نفهمند،و وای به حال دشمنانشان اگر معنی حج را درک کنند"!.
و حتی در روایات اسلامی،حج به عنوان جهاد افراد ضعیف شمرده شده، جهادی که حتی پیر مردان و پیر زنان ناتوان با حضور در صحنه آن میتوانند شکوه و عظمت امت اسلامی را منعکس سازند،و با حلقههای تو در توی نمازگزاران
1) 1) نهج البلاغه کلمات قصار شماره 252.
گرد خانه خدا و سر دادن آوای وحدت و تکبیر،پشت دشمنان اسلام را بلرزانند.
ارتباط قشرهای مسلمانان در ایام حج میتواند به عنوان مؤثرترین عامل مبادله فرهنگی و انتقال فکرها در آید.
مخصوصا با توجه به این نکته که اجتماع شکوهمند حج،نماینده طبیعی و واقعی همه قشرهای مسلمانان جهان است(چرا که در انتخاب افراد برای رفتن به زیارت خانه خدا هیچ عامل مصنوعی مؤثر نیست و زوار کعبه از میان تمام گروهها، نژادها،زبانهایی که مسلمانان به آن تکلم میکنند بر خاسته و در آنجا جمع میشوند).
لذا در روایات اسلامی میخوانیم:یکی از فوائد حج نشر اخبار و آثار رسول اللّٰه ص به تمام جهان اسلامی است.
"هشام بن حکم"که از دوستان دانشمند"امام صادق(ع)"است میگوید:
از آن حضرت در باره فلسفه حج و طواف کعبه سؤال کردم،فرمود:
ان اللّٰه خلق الخلق ...و امرهم بما یکون من امر الطاعة فی الدین و مصلحتهم من امر دنیاهم فجعل فیه الاجتماع من الشرق و الغرب و لیتعارفوا و لینزع کل قوم من التجارات من بلد الی بلد...،و لتعرف آثار رسول اللّٰه(ص)و تعرف اخباره و یذکر و لا ینسی:
"خداوند این بندگان را آفرید...و فرمانهایی در طریق مصلحت دین و دنیا به آنها داد،از جمله اجتماع مردم شرق و غرب را(در آئین حج)مقرر داشت تا مسلمانان به خوبی یکدیگر را بشناسند و از حال هم آگاه شوند،و هر گروهی سرمایههای تجاری را از شهری به شهر دیگر منتقل کنند...و برای اینکه آثار پیامبر ص و اخبار او شناخته شود،مردم آنها را به خاطر آوردند و هرگز فراموش
نکنند" (1).
به همین دلیل در دورانها خفقان باری که خلفا و سلاطین جور اجازه نشر این احکام را به مسلمانان نمیدادند آنها با استفاده از این فرصت،مشکلات خود را حل میکردند و با تماس گرفتن با ائمه هدی ع و علمای بزرگ دین پرده از چهره قوانین اسلام و سنت پیامبر ص بر میداشتند.
از سوی دیگر،حج میتواند،مبدل به یک کنگره عظیم فرهنگی شود و اندیشمندان جهان اسلام در ایامی که در مکه هستند گرد هم آیند و افکار و ابتکارات خویش را به دیگران عرضه کنند.
اصولا یکی از بدبختیهای بزرگ این است که مرزهای کشور اسلامی سبب جدایی فرهنگی آنها شود،مسلمانان هر کشور تنها به خود بیندیشند،که در این صورت جامعه واحد اسلامی پاره پاره و نابود میگردد،آری حج میتواند جلو این سرنوشت شوم را بگیرد.
و چه جالب میفرماید:امام صادق ع در ذیل همان روایت هشام بن حکم:
و لو کان کل قوم انما یتکلمون علی بلادهم و ما فیها هلکوا،و خربت البلاد، و سقطت الجلب و الارباح و عمیت الاخبار... "اگر هر قوم و ملتی تنها از کشور و بلاد خویش سخن بگویند و تنها به مسائلی که در آن است بیندیشند همگی نابود میگردند و کشورهایشان ویران میشود،منافع آنها ساقط میگردد و اخبار واقعی در پشت پرده قرار میگیرد" (2).
بر خلاف آنچه بعضی فکر میکنند،استفاده از کنگره عظیم حج برای تقویت پایههای اقتصادی کشورهای اسلامی نه تنها با روح
حج منافات ندارد بلکه طبق روایات اسلامی یکی از فلسفه آن را تشکیل میدهد چه مانعی دارد مسلمانان در آن اجتماع بزرگ،پایه یک بازار مشترک اسلامی را بگذارند،و زمینههای مبادلاتی و تجاری را در میان خود به گونهای فراهم سازند که نه منافعشان به جیب دشمنانشان بریزد،و نه اقتصادشان وابسته به اجانب باشد،که این دنیا پرستی نیست،عین عبادت است و جهاد.
و لذا در همان روایت"هشام بن حکم"از"امام صادق" ع ضمن بیان فلسفههای حج صریحا به این موضوع اشاره شده بود که یکی از اهداف حج، تقویت تجارت مسلمانان و تسهیل روابط اقتصادی است.
و در حدیث دیگری از همان امام ع در تفسیر آیه" لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ "(بقره-198)میخوانیم که فرمود:منظور از این آیه کسب روزی است
فاذا احل الرجل من احرامه و قضی فلیشتر لیبع فی الموسم: "هنگامی که انسان از احرام بیرون آید و مناسک حج را بجا آورد در همان موسم حج خرید و فروش کند(و این موضوع نه تنها گناه ندارد بلکه دارای ثواب است) (1).
همین معنی در ذیل حدیثی که از"امام علی بن موسی الرضا" ع بطور مشروح در بیان فلسفههای حج وارد شده است آمده و در پایان آن میفرماید: لِیَشْهَدُوا مَنٰافِعَ لَهُمْ (2).
اشاره به اینکه آیه" لِیَشْهَدُوا مَنٰافِعَ لَهُمْ "هم منافع معنوی را شامل میشود و هم منافع مادی را که از یک نظر همه معنوی است.
کوتاه سخن اینکه این عبادت بزرگ اگر بطور صحیح و کامل مورد بهره- برداری قرار گیرد و زوار خانه خدا در آن ایام که در آن سرزمین مقدس حضور
فعال دارند و دلهایشان آماده است از این فرصت بزرگ برای حل مشکلات گوناگون جامعه اسلامی با تشکیل کنگرههای مختلف سیاسی و فرهنگی و اقتصادی استفاده کنند،این عبادت میتواند از هر نظر مشکلگشا باشد،و شاید به همین دلیل است که امام صادق ع میفرماید:
لا یزال الدین قائما ما قامت الکعبة:
"ما دام که خانه کعبه بر پا است اسلام هم بر پا است" (1).
و نیز علی ع فرمود:خانه خدا را فراموش نکنید که اگر فراموش کنید هلاک خواهید شد
اللّٰه اللّٰه فی بیت ربکم لا تخلوه ما بقیتم فانه ان ترک لم تناظروا (2): "خدا را خدا را،در مورد خانه پروردگارتان،هرگز آن را خالی نگذارید که اگر آن را ترک گوئید مهلت الهی از شما برداشته میشود"!.
و نیز به خاطر اهمیت این موضوع است که فصلی در روایات اسلامی تحت این عنوان گشوده شده است که اگر یک سال مسلمانان بخواهند حج را تعطیل کنند بر حکومت اسلامی واجب است که با زور آنها را به مکه بفرستد (3).
از آیات فوق به خوبی این معنی استفاده میشود که هدف از قربانی کردن علاوه بر جنبههای معنوی و روحانی و تقرب به درگاه خداوند این است که گوشت آن به مصرفهای لازم برسد هم قربانی کننده از آن استفاده کند و هم قسمتی را به فقیران نیازمند برساند.
از سوی دیگر تحریم اسراف در اسلام،چیزی نیست که بر کسی پوشیده باشد چرا که قرآن و روایات اسلامی و دلیل عقل آن را اثبات کرده است.
از مجموع این سخن چنین نتیجه میگیریم که مسلمانان مجاز نیستند گوشتهای قربانی را در سرزمین منی بر روی زمین بیندازند تا گندیده شود و یا در زیر خاکها مدفون کنند،و وجوب قربانی برای حجاج دلیل بر چنین عملی نمیتواند باشد،بلکه اگر نیازمندانی در آن روز و در آن سرزمین پیدا نشوند باید آن را به مناطق دیگر حمل کنند و به مصرف برسانند و این است مقتضای جمع میان ادله(دقت کنید).
اما متاسفانه در عصر و زمان ما،بسیاری از مسلمانان به حکم اول عمل کرده،و حکم دوم را به دست فراموشی سپردهاند،و هر سال،هزاران هزار، قربانی که گوشتهای آنها میتواند نیازمندی تغذیه گروه عظیمی از محرومان را تا مدتی طولانی بر طرف گرداند در آن سرزمین مقدس به وضع بسیار زننده و نامطلوبی نابود میشود،و تا کنون بسیاری از علما و متفکران و قشرهای دیگر اسلامی در این زمینه با مقامات دولت حجاز صحبت کردهاند،و حتی داوطلب پرداخت هزینههای مؤسساتی که برای نگاهداری و حمل و نقل آنها لازم است شدهاند،اما جمود و خشکی روحانیین وهابی از یک سو،و بی اعتنایی مقامات دولت سعودی از سوی دیگر هنوز مانع انجام این کار است.
قطع نظر از مساله تحریم اسراف که یک امر مسلم اسلامی است،اصولا صحنه قربانگاه در روز عید قربان در حال حاضر بقدری زننده و غیر منطقی به نظر میرسد که افراد ضعیف الایمان را به تردید در اصل این برنامه میاندازد،و به دشمنان دستاویز محکمی میدهد،بی آنکه بدانند این نتیجه ندانم کاریهای روحانیون آن منطقه و نظام حاکم بر آن سرزمین است،بنا بر این حفظ عظمت اسلام و اصالت مناسک حج،ایجاب میکند که مسلمانان جهان از همه نقاط،مقامات این کشور را تحت فشار قرار دهند تا به این وضع وحشتناک پایان دهد و حکم اسلام را اجرا کند.
و اگر در روایات اسلامی میخوانیم که بیرون بردن گوشت قربانی از سرزمین منی یا از حرم مکه ممنوع است،این مربوط به زمانهایی بوده که مصرف کننده در آنجا به قدر کافی وجود داشته است.
لذا در روایت صحیح که در منابع معتبر از امام صادق ع نقل شده چنین میخوانیم:یکی از یاران امام ع از همین موضوع سؤال کرد امام فرمود:
کنا نقول لا یخرج منها بشیء لحاجة الناس الیه،فاما الیوم فقد کثر الناس فلا باس باخراجه: "ما سابقا دستور میدادیم که چیزی از آن را از سرزمین منی بیرون نبرند چرا که مردم به آن نیاز داشتند اما امروز چون مردم(و قربانیان آنها) فزونی یافتهاند،بیرون بردن آنها بی مانع است" (1).
1) 1) وسائل الشیعه جلد 10 صفحه 150(ابواب الذبح باب 42 حدیث 5).
ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ اَلْعَتِیقِ (29) ذٰلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ حُرُمٰاتِ اَللّٰهِ فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ أُحِلَّتْ لَکُمُ اَلْأَنْعٰامُ إِلاّٰ مٰا یُتْلیٰ عَلَیْکُمْ فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثٰانِ وَ اِجْتَنِبُوا قَوْلَ اَلزُّورِ (30)
29-بعد از آن باید آلودگیها را از خود بر طرف سازند و به نذرهای خود وفا کنند،و بر گرد خانه گرامی کعبه طواف نمایند.
30-مناسک حج چنین است،و هر کس برنامههای الهی را بزرگ دارد نزد پروردگارش برای او بهتر است،و چهار پایان برای شما حلال شده مگر آنچه دستور منعش بر شما خوانده میشود،از پلیدیها یعنی از بتها اجتناب کنید و از سخن باطل و بی اساس بپرهیزید.
بخش مهم دیگری از مناسک حج
در تعقیب بحثهایی که پیرامون مناسک حج در آیات پیشین گذشت،در آیات مورد بحث به بخش دیگری از این مناسک اشاره کرده،نخست چنین میگوید:
"بعد از آن باید آلودگیها و زوائد بدن را بر طرف سازند"( ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ ).
"و به نذرهای خود وفا کنند"( وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ ).
"و طواف خانه کعبه،خانهای که خدا آن را از گزند حوادث مصون داشته و آزاد کرده است بجا آوردند"( وَ لْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ ).
"تفث"به گفته بسیاری از ارباب لغت و مفسران معروف،به معنی چرک و کثافت و زوائد بدن همچون ناخن و موهای اضافی است و به گفته بعضی در اصل به چرکهای زیر ناخن و مانند آن گفته میشود (1).
گر چه بعضی از ارباب لغت منکر وجود چنین ریشهای در لغت عرب شدهاند ولی گفتهای را که راغب در مفردات آورده که یک عرب بیابانی به مخاطب خود که بسیار کثیف و آلوده بود گفت:ما اتفثک و ادرنک؟:"چقدر کثیف و آلودهای؟" دلیل بر این است که این واژه عربی است و ریشه در لغت عرب دارد.
در روایات اسلامی نیز کرارا این جمله،به گرفتن ناخن و پاکیزه کردن بدن و کنار گذاشتن احرام تفسیر شده است،و به تعبیر دیگر این جمله اشاره به برنامه"تقصیر"است که از مناسک حج محسوب میشود.
در بعضی از روایات نیز به"تراشیدن سر"که یکی دیگر از طرق تقصیر است تفسیر شده.
در"کنز العرفان"از"ابن عباس"نقل شده که در تفسیر این آیه میگفت:
"منظور انجام تمام مناسک حج است" (2).
ولی هیچگونه دلیلی بر گفته ابن عباس در اینجا نداریم.
جالب اینکه در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که آن حضرت،جمله " ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ "را تفسیر به ملاقات امام کرد،و هنگامی که راوی از این مساله توضیح خواست و اشاره به تفسیر این آیه در مورد گرفتن ناخن و مانند آن
کرد،امام ع فرمود:"قرآن،ظاهر و باطنی دارد"یعنی مساله ملاقات امام در اینجا مربوط به باطن آیه است (1).
این حدیث ممکن است اشاره به یک نکته لطیف باشد که زوار خانه خدا بعد از انجام مناسک حج همان گونه که آلودگیهای بدن را برطرف میسازند،باید آلودگیهای روح و جان خود را با ملاقات امام ع و پیشوای خود بر طرف نمایند به خصوص که در بسیاری از اعصار،خلفای جبار اجازه چنین ملاقاتی را در شرائط عادی نمیدادند،و مراسم حج بهترین فرصت برای رسیدن به این هدف بود.
و به همین مناسبت در حدیث دیگری از امام باقر ع میخوانیم:
تمام الحج لقاء الامام: "تکمیل حج به آن است که انسان امام را ملاقات کند" (2).
در واقع هر دو تطهیر است یکی تطهیر ظاهر از چرکها و آلودگیها،و دیگری تطهیر باطن از ناآگاهی و مفاسد اخلاقی.
و اما منظور از وفای به نذر آن است که بسیاری از مردم نذر میکردند که در صورت توفیق برای حج علاوه بر مناسک حج،قربانیهای اضافی و صدقات یا کارهای خیری انجام دهند و گاه میشد که بعد از رسیدن به مقصد نذرهای خود را به دست فراموشی میسپردند،قرآن تاکید میکند که در وفای به نذر کوتاهی نکنند (3).
اما اینکه چرا"کعبه"را"بیت العتیق"گفتهاند؟با توجه به اینکه"عتیق"
1) 1) نور الثقلین جلد 3 صفحه 492.
2) 2) وسائل الشیعه ج 10 صفحه 255(ابواب المزار باب 2 حدیث 12).
3) 3) بعضی از مفسران احتمال دادهاند که منظور از"نذور"انجام مناسک حج است، ولی با مراجعه به موارد استعمال کلمه نذر در قرآن مجید روشن میشود که به هنگام اطلاق کلمه نذر همان معنی معروف و معهود از آن اراده میشود،بنا بر این استعمال آن در"مناسک حج"بدون قرینه خلاف ظاهر است.
از ماده"عتق"به معنی آزاد شدن از بند رقیت است ممکن است از این نظر باشد که خانه کعبه از قید ملکیت بندگان آزاد است و در هیچ زمانی جز خدا مالکی نداشته است و نیز از قید سیطره جبارانی همچون ابرههها آزاد شده است.
یکی از معانی"عتیق"گرامی و گرانبها است که این مفهوم نیز در خانه کعبه به وضوح دیده میشود.دیگر از معانی"عتیق""قدیم"است،چنان که راغب در مفردات میگوید:العتیق المتقدم فی الزمان او المکان او الرتبه:"عتیق چیزی است که از نظر زمان یا مکان و یا مرتبه متقدم باشد"این نیز روشن است که خانه کعبه قدیمیترین کانون توحید است و به گفته قرآن اولین خانهای است که برای انسانها بر پا شده(آل عمران-96).
به هر حال هیچ مانعی ندارد که اطلاق این کلمه بر خانه خدا به ملاحظه تمام این امتیازات در آن باشد،هر چند هر یک از مفسران به بخشی از آن اشاره کردهاند و یا در روایات مختلف در هر یک به نکتهای اشاره شده است.
و اما اینکه منظور از"طواف"در آخرین جمله آیه فوق کدام طواف است در میان مفسران گفتگو است(میدانیم بعد از مراسم عید قربان در منی،حجاج باید دو طواف بجا آورند که طواف اول را معمولا"طواف زیارت"و طواف دوم را "طواف نساء"مینامند).
بعضی از فقهاء و مفسران معتقدند چون لفظ آیه قید و شرطی ندارد مفهوم آن عام است و شامل طواف زیارت و طواف نساء و حتی طواف عمره هم میشود (1).
در حالی که بعضی دیگر عقیده دارند منظور از آن تنها"طواف زیارت" است که بعد از بیرون آمدن از احرام حج واجب میشود (2).
ولی در روایات متعددی که از طرق اهل بیت ع به ما رسیده تصریح شده که منظور از آن"طواف نساء"است:امام صادق ع در تفسیر وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ فرمود:"منظور طواف نساء است" (1).
همین معنی از امام علی بن موسی الرضا ع نیز نقل شده است (2).
این همان طوافی است که اهل سنت آن را"طواف وداع"مینامند.
به هر حال تفسیر اخیر با توجه به احادیث فوق قویتر به نظر میرسد به خصوص اینکه ممکن است از جمله" ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ "این معنی نیز استفاده شود که علاوه بر پاک کردن بدن از چرک و موهای زائد برای تکمیل آن باید از بوی خوش نیز استفاده شود،و میدانیم استفاده از بوی خوش در حج تنها بعد از طواف و سعی زیارت جائز است و طبعا در اینحال طواف دیگری جز طواف نساء بر ذمه او نمانده است(دقت کنید).
*** آیه بعد به عنوان یک جمع بندی اشاره به بحثهای آیات گذشته کرده میگوید:"برنامه حج و مناسک آن چنین است که گفته شد""ذلک" (3).
بعد برای تاکید بر اهمیت وظائفی که بیان گردید اضافه میکند:"و هر کس برنامههای الهی را بزرگ بشمرد و احترام آنها را حفظ کند برای او نزد پروردگارش بهتر است"( وَ مَنْ یُعَظِّمْ حُرُمٰاتِ اللّٰهِ فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ ).
روشن است که"حرمات"در اینجا اشاره به"اعمال و مناسک حج"است و ممکن است احترام خانه کعبه خصوصا و حرم مکه عموما نیز بر آن افزوده شود.
بنا بر این،تفسیر آن به خصوص"محرمات"یعنی آنچه از آن نهی شده به طور کلی،یا تمام واجبات،خلاف ظاهر آیات است.
ضمنا باید توجه داشت"حرمات"جمع"حرمة"در اصل به معنی چیزی است که باید احترام آن حفظ شود و در برابر آن بی حرمتی نگردد.
سپس به تناسب احکام احرام به حلال بودن چهار پایان اشاره کرده میگوید:
"چهار پایان(همچون شتر و گاو و گوسفند)بر شما حلال شده است،مگر آنچه بر شما خوانده میشود و دستور منعش صادر خواهد گشت"( وَ أُحِلَّتْ لَکُمُ الْأَنْعٰامُ إِلاّٰ مٰا یُتْلیٰ عَلَیْکُمْ ).
جمله" إِلاّٰ مٰا یُتْلیٰ عَلَیْکُمْ "ممکن است اشاره به تحریم صید بر محرم بوده باشد که در سوره مائده که بعدا نازل گردیده،در آیه 95 به آن اشاره شده است یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ :"ای کسانی که ایمان آوردهاید در حال احرام کشتار صید نکنید".
و نیز ممکن است اشاره به جملهای باشد که در ذیل آیه مورد بحث راجع به تحریم قربانیانی که برای بتها ذبح میکردند آمده است،زیرا میدانیم حلال بودن حیوان تنها در صورتی است که به هنگام ذبح آنها نام خدا گفته شود،نه نام بتها و نه هیچ نام دیگر.
در پایان این آیه دو دستور دیگر در رابطه با مراسم حج و مبارزه با سنتهای جاهلیت بیان میکند:
نخست میگوید:"از پلیدیها،از بتها اجتناب کنید"( فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثٰانِ ).
"اوثان"جمع"وثن"(بر وزن کفن)به معنی سنگهایی است که مورد پرستش اقوام جاهلی قرار میگرفت،و در اینجا اوثان توضیح کلمه رجس است که قبلا ذکر شده،به این ترتیب میگوید:از پلیدی اجتناب کنید،بعد میگوید:
پلیدی همان بتها هستند.
این نکته نیز قابل توجه است که بت پرستان عصر جاهلیت خونهای حیوانات
قربانی را بر سر و روی بتهاشان میریختند و منظرهای بسیار زشت و پلید و تنفر آمیز پیدا میکرد که تعبیر فوق ممکن است اشاره به آن نیز باشد.
دستور دوم این است که:"از سخن باطل و بی اساس بپرهیزید"( وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ ).
"قول زور"چیست؟
بعضی از مفسران این را اشاره به کیفیت"لبیک"گفتن مشرکان در مراسم حج در جاهلیت دانستهاند،زیرا آنها"لبیک"را که آئینه تمامنمای توحید و یگانه پرستی است آن چنان تحریف کرده بودند که مشتمل بر زنندهترین تعبیرات شرک آلود شده بود،میگفتند:لبیک لا شریک لک،الا شریکا هو لک!تملکه و ما ملک:"دعوتت را اجابت کردیم و به سویت آمدیم،ای خدایی که شریکی نداری،جز شریکی که مخصوص تو است،تو مالک او و هر چه او در اختیار دارد هستی".
این جمله مسلما سخنی باطل و بیهوده بوده،و مصداق قول زور است که در اصل به معنی سخن دروغ و باطل و خارج از حد اعتدال میباشد.
با این حال،توجه آیه به اعمال مشرکان در عصر جاهلیت در مراسم حج، مانع از کلی بودن مفهوم آن که پرهیز از هر گونه بت در هر شکل و صورت، و پرهیز از هر گفتار باطل به هر نوع و کیفیت است نمیباشد.
لذا در بعضی از روایات"اوثان"تفسیر به"شطرنج"(نوعی از قمار) و"قول زور"تفسیر به"خوانندگی حرام"(غنا)و"شهادت به باطل"شده است که در واقع از قبیل بیان بعضی از افراد این کلی میباشد،نه به معنی انحصار مفهوم
آیه در خصوص این امور.
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم:روزی حضرت برخاست و در میان مردم خطبه خواند و در ضمن آن فرمود:
ایها الناس عدلت شهادة الزور بالشرک باللّٰه،ثم قرأ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثٰانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ : "ای مردم شهادت به باطل همطراز شرک با خدا است"سپس این آیه را تلاوت فرمود: فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثٰانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ .
این حدیث نیز اشاره به وسعت مفهوم این آیه است.
حُنَفٰاءَ لِلّٰهِ غَیْرَ مُشْرِکِینَ بِهِ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَکَأَنَّمٰا خَرَّ مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَتَخْطَفُهُ اَلطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ اَلرِّیحُ فِی مَکٰانٍ سَحِیقٍ (31) ذٰلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعٰائِرَ اَللّٰهِ فَإِنَّهٰا مِنْ تَقْوَی اَلْقُلُوبِ (32) لَکُمْ فِیهٰا مَنٰافِعُ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی ثُمَّ مَحِلُّهٰا إِلَی اَلْبَیْتِ اَلْعَتِیقِ (33)
31-(برنامه و مناسک حج را انجام دهید)در حالی که همگی خالص برای خدا باشید و هیچگونه شریکی برای او قائل نشوید،و هر کس شریکی برای خدا قرار دهد گویی از آسمان سقوط کرده و پرندگان(در وسط هوا)او را میربایند،و یا تندباد او را به مکان دوری پرتاب میکند!.
32-(اینگونه است مناسک حج)و هر کس شعائر الهی را بزرگ دارد این کار نشانه تقوای دلهاست.
33-در حیوانات قربانی منافعی برای شما تا زمان معین(روز ذبح آنها)است،سپس محل آن خانه کعبه آن خانه قدیمی و گرامی است(اگر قربانی برای عمره مفرده باشد در سرزمین مکه و اگر برای حج باشد در منی نزدیکی مکه محل ذبح آن خواهد بود).
تعظیم شعائر الهی نشانه تقوای دلها است
از آنجا که در آخرین آیات بحث گذشته تاکید روی مساله توحید و اجتناب از هر گونه بت و بت پرستی شده بود،آیات مورد بحث نیز همین مساله مهم را دنبال کرده میگوید:
"مراسم حج و گفتن لبیک را در حالی انجام دهید که قصد و برنامه شما خالص برای خدا باشد،و هیچگونه شرکی در آن راه نیابد"( حُنَفٰاءَ لِلّٰهِ غَیْرَ مُشْرِکِینَ بِهِ ) (1).
"حنفاء"جمع"حنیف"به معنی کسی است که از گمراهی و انحراف به استقامت و اعتدال تمایل پیدا کند،و به تعبیر دیگر بر صراط مستقیم گام بر دارد(زیرا "حنف"-بر وزن صدف-به معنی تمایل است،و تمایل از هر گونه انحراف نتیجهاش قرار گرفتن بر صراط مستقیم است).
و به این ترتیب آیه فوق مساله اخلاص و قصد قربت را به عنوان محرک اصلی در حج و عبادات به طور کلی یادآور میشود،چرا که روح عبادت همان اخلاص است و اخلاص در صورتی است که هیچگونه انگیزه غیر خدایی و شرک در آن نباشد.
در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم در پاسخ سؤال از تفسیر"حنیف" فرمود:
هی الفطرة اَلَّتِی فَطَرَ النّٰاسَ عَلَیْهٰا،لاٰ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ قال فطرهم اللّٰه علی المعرفة: "حنیف آن فطرت الهی است که مردم را بر آن آفریده و دگرگونی در آفرینش خدا نیست سپس فرمود:خدا توحید را در سرشت انسانها قرار داده است" (2).
تفسیری که در این روایت وارد شده در واقع اشاره به ریشه اصلی اخلاص یعنی فطرت توحیدی است،که قصد قربت و محرک الهی نیز از آن سرچشمه میگیرد.
سپس ترسیم بسیار گویا و زندهای از وضع حال مشرکان و سقوط و بدبختی و نابودی آنها میکند و چنین میگوید:"کسی که شریک برای خدا قرار دهد گویی از آسمان به زمین سقوط کرده،و در این میان پرندگان(مردار خوار)او را در وسط زمین و آسمان میربایند(و هر قطعه از گوشت او در منقار پرنده مردهخواری میافتد)و یا(اگر از چنگال آنها به سلامت بگذرد)تندباد او را به مکان دوری پرتاب میکند"( وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَکَأَنَّمٰا خَرَّ مِنَ السَّمٰاءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکٰانٍ سَحِیقٍ (1).
در حقیقت آسمان کنایه از"توحید"است و شرک سبب سقوط از این آسمان میگردد،طبیعی است در این آسمان ستارگان میدرخشند و ماه و خورشید میتابند و خوشا به حال کسی که اگر در این آسمان همچون آفتاب و ماه نیست لا اقل همانند ستاره درخشانی است اما هنگامی که انسان از این علو و رفعت سقوط کند گرفتار یکی از دو سرنوشت دردناک میشود:یا در وسط راه قبل از آنکه به زمین سقوط کند طعمه پرندگان لاشخور میگردد،و به تعبیر دیگر با از دست دادن این پایگاه مطمئن در چنگال هوا و هوسهای سرکش گرفتار میشود که هر یک از آنها بخشی از هستی او را میربایند و نابود میکنند.
و یا اگر از دست آنها جان به سلامت ببرد به دست طوفان مرگباری میافتد که او را در گوشهای دور دست آن چنان بر زمین میکوبد که بدنش متلاشی و
1) 1) "تخطفه"از ماده"خطف"(بر وزن عطف)به معنی ربودن با سرعت است و"سحیق"به معنی دور و"سحوق"به درخت نخل بلند گفته میشود که شاخههای آن تا نقطههای دور دست آسمان پیشرفته است.
هر ذرهای از آن به نقطهای پرتاب میشود و این طوفان گویا کنایه از شیطان است که در کمین نشسته!.
مسلما کسی که از آسمان سقوط میکند،قدرت تصمیمگیری را از دست میدهد،با سرعت و شتابی که هر لحظه فزونی میگیرد به سوی نیستی پیش میرود و سرانجام محو و نابود میگردد.
آری کسی که پایگاه آسمان توحید را از دست داد دیگر نمیتواند زمام سرنوشت خود را به دست گیرد،و هر چه در این مسیر جلوتر میرود شتابش در سقوط فزونی مییابد و سرانجام تمام سرمایههای انسانی خود را از دست خواهد داد.
راستی تشبیهی گویاتر و زندهتر از این تشبیه برای"شرک"پیدا نمیشود.
این نکته نیز قابل توجه است که امروز ثابت شده که انسان در حال"سقوط آزاد"هیچگونه وزنی ندارد،و لذا برای تمرین حالت بیوزنی برای مسافران فضایی از سقوط آزاد استفاده میکنند،حالت اضطراب فوق العادهای که انسان در لحظات سقوط پیدا میکند به علت همین مساله بیوزنی است.
آری کسی که از ایمان به سوی شرک روی میآورد و تکیه گاه مستقر و ثابت خود را از دست میدهد گرفتار چنین حالت بیوزنی در درون روح و جان خود میشود،و به دنبال آن اضطراب فوق العادهای بر وجود او حاکم میگردد.
*** آیه بعد بار دیگر یک جمع بندی روی مسائل حج و تعظیم شعائر الهی کرده میگوید:"مطلب چنین است که گفته شد"(ذلک).
"و هر کس شعائر الهی را بزرگ دارد و به نشانههای آئین خدا و پرچمهای اطاعت او،احترام بگذارد این از تقوای دلها است"( وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعٰائِرَ اللّٰهِ فَإِنَّهٰا مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ ).
"شعائر"جمع"شعیره"به معنی علامت و نشانه است،بنا بر این"شعائر
اللّٰه"به معنی"نشانههای پروردگار"است که شامل سر فصلهای آئین الهی و برنامههای کلی و آنچه در نخستین بر خورد با این آئین چشمگیر است و از جمله مناسک حج میباشد که انسان را به یاد خدا میاندازد.
گر چه بدون شک"مناسک حج"از جمله شعایری است که در این آیه مقصود بوده است،مخصوصا مساله قربانی که در آیه 36 همین سوره صریحا جزء شعائر محسوب گردیده جزء آن است ولی روشن است که با این حال عمومیت مفهوم آیه نسبت به تمام شعائر اسلامی به قوت خود باقی است و هیچگونه دلیلی بر تخصیص آن به خصوص قربانی یا همه مناسک حج وجود ندارد،بخصوص اینکه قرآن در مورد قربانی حج با ذکر کلمه"من"که برای"تبعیض"است این حقیقت را گوشزد کرده که قربانی یکی از آن شعائر است،همانگونه که در مورد"صفا و مروه"نیز در آیه 158 سوره بقره میخوانیم که"آنهم از شعائر الهی است" ( إِنَّ الصَّفٰا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعٰائِرِ اللّٰهِ ).
کوتاه سخن اینکه تمام آنچه در برنامههای دینی وارد شده و انسان را به یاد خدا و عظمت آئین او میاندازد شعائر الهی است و بزرگداشت آن نشانه تقوای دلها است.
این نکته نیز قابل توجه است که منظور از"بزرگداشت"-آن چنان که بعضی از مفسران ظاهر بین گفتهاند-بزرگی جسمانی قربانی و مانند آن نیست، بلکه حقیقت تعظیم آن است که مقام و موقعیت این شعائر را در افکار و اذهان و ظاهر و باطن بالا ببرند و آنچه درخور احترام و عظمت آنها است به جای آورند.
ارتباط این عمل با تقوای دلها نیز روشن است،زیرا علاوه بر اینکه"تعظیم" جزء عناوین قصدیه است،بسیار میشود که افراد متظاهر یا منافق تظاهر به تعظیم شعائر میکنند،ولی چون از تقوای قلب آنها سرچشمه نمیگیرد بی ارزش است تعظیم و بزرگداشت حقیقی از آن کسانی است که تقوای دل دارند.و میدانیم
تقوا و روح پرهیزگاری و احساس مسئولیت در برابر فرمانهای الهی چیزی است که کانون آن قلب و روح آدمی است،و از آنجا است که به جسم سرایت میکند، لذا میتوان گفت که احترام و بزرگداشت شعائر الهی از نشانههای تقوای دل است (1).
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم که اشاره به سینه مبارک خود کرد و فرمود التقوی هاهنا:"حقیقت تقوا اینجا است"!(تفسیر قرطبی جلد 7 صفحه 4448).
*** از بعضی از روایات چنین استفاده میشود که گروهی از مسلمانان عقیده داشتند هنگامی که شتری یا یکی دیگر از چهار پایان به عنوان قربانی تعیین میشد و از راههای دور و نزدیک آن را با خود به سوی احرامگاه،و از آنجا به سوی سرزمین مکه میآوردند،نباید بر آن مرکب سوار شد،و نباید شیر آن را بدوشند و از آن استفاده کنند،و به کلی آن را از خود جدا میپنداشتند،قرآن این تفکر خرافی را نفی کرده،میگوید:"از برای شما در این حیوانات قربانی منافع و سودهایی است تا زمان معین(یعنی تا روز ذبح آنها)فرا رسد"( لَکُمْ فِیهٰا مَنٰافِعُ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی ).
در حدیثی میخوانیم که پیامبر اسلام ص در طریق مکه از کنار مردی عبور کرد که با نهایت زحمت گام بر میداشت در حالی که شتری همراه داشت و کسی بر آن سوار نبود،پیامبر ص فرمود:ارکبها:"سوار بر آن شو"!
1) 1) از نظر اینکه باید میان"شرط"و"جزا"ارتباطی وجود داشته باشد و هر دو حکم بر یک موضوع قرار گیرد در آیه فوق محذوفی وجود دارد و در تقدیر چنین بوده: وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعٰائِرَ اللّٰهِ فان تعظیمها مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ این احتمال نیز قریب به نظر میرسد که جزا به کلی محذوف باشد و جمله" فَإِنَّهٰا مِنْ تَقْوَی "علتی است که جانشین معلول شده و در تقدیر چنین بوده: وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعٰائِرَ اللّٰهِ فهو خیر له فان تعظیمها مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ .
عرض کرد یا رسول اللّٰه انها هدی!:"ای پیامبر خدا این قربانی است"!فرمود:
ارکبها ویلک!:"وای بر تو میگویم سوار شو"! (1).
در روایات متعددی که از طرق اهل بیت رسیده نیز روی همین مطلب تاکید شده است از جمله"ابو بصیر"از"امام صادق" ع نقل میکند که در تفسیر آیه فوق فرمود:
ان احتاج الی ظهرها رکبها،من غیر ان یعنف علیها و ان کان لها لبن حلبها حلابا لا ینهکها: "اگر نیاز به سواری دارد بر آن سوار شود،ولی آن حیوان را به زحمت نیفکند،و اگر شیر دارد شیرش را بدوشد،اما برای دوشیدن شیر آن را در فشار قرار ندهد" (2).
در واقع دستور فوق دستوری است معتدل و حد وسط در میان دو کار افراطی و خارج از رویه،از یک سو بعضی احترام حیوانات قربانی را اصلا نگاه نمیداشتند و گاه قبل از محل آنها را ذبح کرده و از گوشتشان استفاده مینمودند که در آیه 2 سوره مائده از آن نهی شده( لاٰ تُحِلُّوا شَعٰائِرَ اللّٰهِ وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرٰامَ وَ لاَ الْهَدْیَ وَ لاَ الْقَلاٰئِدَ ).
و از سوی دیگر بعضی آن چنان راه افراط را پیش میگرفتند که به مجرد اینکه نام قربانی بر حیوان گذارده میشد نه از شیر آن استفاده میکردند و نه بر آن سوار میشدند،هر چند از راه دور به سوی مکه میآمدند که در آیه مورد بحث این معنی مجاز شمرده شده است.
تنها ایرادی که ممکن است بر تفسیر فوق گرفته شود این است که در آیات گذشته سخن از حیوانات قربانی در میان نبود،چگونه ضمیر به آن باز میگردد؟ اما با توجه به اینکه حیوانات قربانی مسلما یکی از مصداقهای"شعائر اللّٰه" است که در آیه قبل به آن اشاره شده و بعدا نیز خواهد آمد پاسخ این ایراد روشن
میشود (1).
به هر حال در پایان آیه در مورد سرانجام کار قربانی چنین میگوید:"سپس محل آن خانه کعبه،آن خانه قدیمی و گرامی است"( ثُمَّ مَحِلُّهٰا إِلَی الْبَیْتِ الْعَتِیقِ ).
و به این ترتیب ما دام که حیوانات مخصوص قربانی به محل قربانگاه نرسیدهاند میتوان از آنها بهره گرفت و پس از وصول به قربانگاه باید وظیفه قربانی کردن را در باره آنها انجام داد.
البته طبق آنچه فقها بر اساس مدارک اسلامی گفتهاند،اگر قربانی مربوط به حج باشد در سرزمین"منی"باید ذبح شود،و اگر برای"عمره مفرده"باشد در سرزمین"مکه"،و از آنجا که آیات مورد بحث از مراسم حج سخن میگوید باید"بیت العتیق"(خانه کعبه)در اینجا به معنی وسیع کلمه باشد تا اطراف مکه(منی)را نیز شامل گردد(دقت کنید).
1) 1) آنچه در بالا گفتیم تفسیر روشن آیه است،و در اینجا دو تفسیر دیگر نیز ذکر کردهاند: نخست اینکه ضمیر در"فیها"به تمام مناسک حج بر میگردد،بنا بر این مفهوم آیه چنین میشود:"برای شما در مجموع مناسک حج منافعی است تا زمان معین(زمان پایان حج یا زمان پایان دنیا)سپس آخرین مراسم حج که شخص محرم از احرام بیرون آمده و محل میشود در کنار خانه کعبه و پس از انجام طواف زیارت و نساء است"بنا بر این آیه فوق شبیه آیه" لِیَشْهَدُوا مَنٰافِعَ لَهُمْ "میشود که سابقا تفسیر شد. دوم اینکه:ضمیر"فیها"به همه شعائر الهی و برنامههای چشمگیر اسلام باز گردد در اینصورت معنی آیه چنین میشود:"برای شما پاداشها و منافع پر ارزشی است در مجموع برنامههای اسلامی و شعائر الهی تا پایان جهان،سپس پاداش شما بر آفریننده بیت العتیق خانه کعبه است"ولی تفسیری که در متن آوردیم از این دو مناسبتر و نزدیکتر و هماهنگتر با سایر آیات و روایات اسلامی میباشد.
وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنٰا مَنْسَکاً لِیَذْکُرُوا اِسْمَ اَللّٰهِ عَلیٰ مٰا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ اَلْأَنْعٰامِ فَإِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ اَلْمُخْبِتِینَ (34) اَلَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اَللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ اَلصّٰابِرِینَ عَلیٰ مٰا أَصٰابَهُمْ وَ اَلْمُقِیمِی اَلصَّلاٰةِ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ (35)
34-برای هر امتی قربانگاهی قرار دادیم تا نام خدا را(به هنگام قربانی)بر چهار پایانی که به آنها روزی دادهایم ببرند،و خدای شما معبود واحدی است در برابر فرمان او تسلیم شوید و بشارت ده متواضعان و تسلیم شوندگان را.
35-همانها که وقتی نام خدا برده میشود دلهایشان مملو از خوف پروردگار میگردد و آنها که در برابر مصائبی که به آنان میرسد شکیبا و استوارند و آنها که نماز را بر پا میدارند و از آنچه روزیشان دادهایم انفاق میکنند.
مخبتان را بشارت ده
در ارتباط با آیات گذشته و از جمله دستور قربانی ممکن است این سؤال پیش آید که این چگونه عبادتی است که در اسلام تشریع شده که برای خدا و برای جلب رضای او حیوانات را قربانی کنند مگر خداوند نیاز به قربانی دارد؟و آیا این کار در ادیان دیگر نیز بوده است یا مخصوص مشرکان بوده؟ قرآن برای روشن ساختن این مطلب در نخستین آیه مورد بحث میگوید:
این منحصر به شما نیست که مراسم ذبح و قربانی برای خدا دارید"ما برای هر امتی قربانگاهی قرار دادیم تا نام خدا را بر چهار پایانی که به آنها روزی دادهایم ببرند"( وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنٰا مَنْسَکاً لِیَذْکُرُوا اسْمَ اللّٰهِ عَلیٰ مٰا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ الْأَنْعٰامِ ).
"راغب"در مفردات میگوید:"نسک"به معنی"عبادت"و"ناسک" به معنی"عابد"است،و مناسک حج یعنی مواقفی که این عبادت در آنجا انجام میشود،یا به معنی خود این اعمال است.
ولی طبق گفته"طبرسی"در"مجمع البیان"و"ابو الفتوح رازی"در "روح الجنان"منسک(بر وزن منصب)طبق احتمالی به معنی خصوص قربانی کردن از میان عبادات است (1).
بنا بر این"منسک"هر چند مفهوم عامی دارد که عبادات دیگر مخصوصا مراسم حج را شامل میشود ولی در آیه مورد بحث به قرینه" لِیَذْکُرُوا اسْمَ اللّٰهِ ..."(تا نام خدا را بر آن ببرند)به معنی خصوص قربانی است.
به هر حال مساله"قربانی"همیشه سؤالانگیز بوده است،البته این سؤالات بیشتر به خاطر مسائل خرافی پیش میآمد که با این عبادت آمیخته شده،مانند قربانی کردن مشرکان برای بتها با برنامههای خاصی که داشتند،ولی ذبح حیوان به نام خدا و برای جلب رضای او که سمبلی برای آمادگی انسان برای فداکاری و قربانی شدن در راه او است،سپس استفاده کردن از گوشت آن برای اطعام فقراء و مانند آن امری است منطقی و کاملا قابل درک.
و لذا در پایان آیه میفرماید:"خدای شما معبود واحدی است"(و برنامه او هم برنامه واحدی است)( فَإِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ ).
اکنون که چنین است"در برابر فرمان او تسلیم شوید"( فَلَهُ أَسْلِمُوا ).
1) 1) به همین جهت"نسکت الشاة"مفهومش این است که گوسفند را ذبح کردم.
"و بشارت ده متواضعان در برابر فرمانهای پروردگار را"( وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ ) (1).
*** سپس در آیه بعد صفات"مخبتین"(تواضع کنندگان)را در چهار قسمت که دو قسمت جنبه معنوی و روانی دارد و دو قسمت جنبه جسمانی توضیح میدهد:
نخست میگوید:"آنها کسانی هستند که وقتی نام خدا برده میشود دلهایشان مملو از خوف پروردگار میگردد"( اَلَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ ).
نه اینکه از غضب او بی جهت بترسند،و نه اینکه در رحمت او شک و تردید داشته باشند،بلکه این ترس به خاطر مسئولیتهایی است که بر دوش داشتند و شاید در انجام آن کوتاهی کردهاند،این ترس به خاطر درک مقام با عظمت خدا است که انسان در مقابل عظمت خائف میگردد (2).
دیگر اینکه"آنها در برابر حوادث دردناکی که در زندگیشان رخ میدهد صبر و شکیبایی پیش میگیرند"( وَ الصّٰابِرِینَ عَلیٰ مٰا أَصٰابَهُمْ ).
عظمت حادثه هر قدر زیاد و ناراحتی آن هر قدر سنگین باشد در برابر آن زانو نمیزنند،خونسردی خود را از دست نمیدهند،از میدان فرار نمیکنند، مایوس نمیشوند،لب به کفران نمیگشایند و خلاصه ایستادگی میکنند و پیش میروند و پیروز میشوند.
1) 1) "مخبتین"از ماده"اخبات"از ریشه"خبت"(بر وزن ثبت)گرفته شده که به معنی زمین صاف و وسیع است که انسان به راحتی در آن گام بر میدارد،بعدا این ماده به معنی اطمینان و خضوع آمده،چرا که راه رفتن در چنین زمینی توأم با اطمینان است و چنین زمین زیر پای راهروان خاضع و تسلیم!
2) 2) در زمینه انگیزههای ترس و خوف از خدا در جلد هفتم صفحه 86(ذیل آیه دوم سوره انفال)مشروحا بحث کردهایم.
سوم و چهارم اینکه"آنها نماز را بر پا میدارند و از آنچه به آنها روزی دادهایم انفاق میکنند"( وَ الْمُقِیمِی الصَّلاٰةِ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ ).
از یک سو ارتباطشان با خالق جهان محکم است و از سوی دیگر پیوندشان با خلق خدا مستحکم.
و از این توضیح به خوبی روشن میشود که مساله اخبات و تسلیم و تواضع که از صفات ویژه مؤمنان است تنها جنبه درونی ندارد بلکه باید آثار آن در همه اعمال ظاهر و آشکار شود.
وَ اَلْبُدْنَ جَعَلْنٰاهٰا لَکُمْ مِنْ شَعٰائِرِ اَللّٰهِ لَکُمْ فِیهٰا خَیْرٌ فَاذْکُرُوا اِسْمَ اَللّٰهِ عَلَیْهٰا صَوٰافَّ فَإِذٰا وَجَبَتْ جُنُوبُهٰا فَکُلُوا مِنْهٰا وَ أَطْعِمُوا اَلْقٰانِعَ وَ اَلْمُعْتَرَّ کَذٰلِکَ سَخَّرْنٰاهٰا لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (36) لَنْ یَنٰالَ اَللّٰهَ لُحُومُهٰا وَ لاٰ دِمٰاؤُهٰا وَ لٰکِنْ یَنٰالُهُ اَلتَّقْویٰ مِنْکُمْ کَذٰلِکَ سَخَّرَهٰا لَکُمْ لِتُکَبِّرُوا اَللّٰهَ عَلیٰ مٰا هَدٰاکُمْ وَ بَشِّرِ اَلْمُحْسِنِینَ (37) إِنَّ اَللّٰهَ یُدٰافِعُ عَنِ اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ خَوّٰانٍ کَفُورٍ (38)
36-و شترهای چاق و فربه را برای شما از شعائر الهی قرار دادیم در آنها برای شما خیر و برکت است،نام خدا را(هنگام قربانی کردن آنها)در حالی که به صف ایستادهاند ببرید،هنگامی که پهلویشان آرام گرفت(و جان دادند)از گوشت آنها
بخورید و مستمندان قانع و فقیران معترض را نیز از آن اطعام کنید،اینگونه ما آنها را مسخرتان ساختیم تا شکر خدا را بجا آورید.
37-هرگز نه گوشتها و نه خونهای آنها به خدا نمیرسد،آنچه به او میرسد تقوا و پرهیزگاری شماست!،اینگونه خداوند آنها را مسخر شما ساخته تا او را به خاطر هدایتتان بزرگ بشمرید و بشارت ده نیکوکاران را.
38-خداوند از کسانی که ایمان آوردهاند دفاع میکند،خداوند هیچ خیانتکار کفران کنندهای را دوست ندارد.
قربانی برای چیست؟
باز در آیات مورد بحث سخن از مراسم حج و شعائر الهی و مساله قربانی است،نخست میگوید:"شترهای چاق و فربه را برای شما از شعائر الهی قرار دادیم"( وَ الْبُدْنَ جَعَلْنٰاهٰا لَکُمْ مِنْ شَعٰائِرِ اللّٰهِ ).
آنها از یک سو به شما تعلق دارند،و از سوی دیگر از شعائر و نشانههای خداوند در این عبادت بزرگ هستند،چرا که قربانی حج یکی از مظاهر روشن این عبادت است که به فلسفه آن سابقا اشاره کردهایم.
"بدن"(بر وزن قدس)جمع"بدنة"(بر وزن عجله)به معنی شتر بزرگ و چاق و گوشت دار است،و از آنجا که چنین حیوانی برای مراسم قربانی و اطعام فقرا و نیازمندان مناسبتر است مخصوصا روی آن تکیه شده،و گرنه میدانیم چاق بودن حیوان قربانی از شرائط الزامی نیست.همین مقدار کافی است که لاغر نبوده باشد.
سپس اضافه میکند"برای شما در چنین حیواناتی خیر و برکت است" ( لَکُمْ فِیهٰا خَیْرٌ ).
از یک سو از گوشت آنها استفاده میکنید و دیگران را اطعام مینمائید و از سوی دیگر به خاطر این ایثار و گذشت و عبادت پروردگار از نتائج معنوی آن
بهرهمند خواهید شد و به پیشگاه او تقرب میجوئید.
سپس کیفیت قربانی کردن را در یک جمله کوتاه چنین بیان میکند:"نام خدا را به هنگام قربانی کردن آنها در حالی که به صف ایستادهاند ببرید") ( فَاذْکُرُوا اسْمَ اللّٰهِ عَلَیْهٰا صَوٰافَّ ).
بدون شک ذکر نام خدا به هنگام ذبح حیوانات یا نحر کردن شتر کیفیت خاصی ندارد و هر گونه نام خدا را ببرند کافی است چنان که ظاهر آیه همان است ولی در بعضی از روایات ذکر مخصوصی در اینجا ذکر شده که در واقع بیان فرد کامل است،مفسران از ابن عباس آن را نقل کردهاند:اللّٰه اکبر،لا اله الا اللّٰه و اللّٰه اکبر،اللهم منک و لک (1).
اما در روایتی از امام صادق ع جملههای رساتری نقل شده است فرمود:
"هنگامی که قربانی را خریدی آن را رو به قبله کن و به هنگام ذبح یا نحر بگو:
وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً مسلما وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ إِنَّ صَلاٰتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیٰایَ وَ مَمٰاتِی لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ لاٰ شَرِیکَ لَهُ وَ بِذٰلِکَ أُمِرْتُ وَ أَنَا من المسلمین،اللهم منک و لکبسم اللّٰه و باللّٰه و اللّٰه اکبر، اللهم تقبل منی (2).
واژه"صواف"جمع"صافه"به معنی"صف کشیده"است و به طوری که در روایات وارد شده منظور این است که دو دست شتر قربانی را از مچ تا زانو در حالی که ایستاده باشد با هم ببندند تا به هنگام نحر زیاد تکان به خود ندهد و فرار نکند.
طبیعی است هنگامی که مقداری خون از تن او میرود دستهایش سست
میشود و به روی زمین میخوابد،و لذا در ذیل آیه میفرماید:"هنگامی که پهلوی آن آرام گرفت(کنایه از جاندادن است)از آن بخورید و فقیر قانع وسائل معترض را نیز اطعام کنید"( فَإِذٰا وَجَبَتْ جُنُوبُهٰا فَکُلُوا مِنْهٰا وَ أَطْعِمُوا الْقٰانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ ).
فرق میان"قانع"و"معتر"این است که"قانع"به کسی میگویند که اگر چیزی به او بدهند قناعت میکند و راضی و خشنود میشود و اعتراض و ایراد و خشمی ندارد اما"معتر"کسی است که به سراغ تو میآید و سؤال و تقاضا میکند و ای بسا به آنچه میدهی راضی نشود و اعتراض کند.
"قانع"از ماده"قناعت"و"معتر"از ماده"عر"(بر وزن"شر"و بر وزن"حر")در اصل به معنی بیماری جرب است که عارض بر پوست بدن انسان میشود.سپس به سؤال کنندهای که به سراغ انسان میآید و تقاضای کمک میکند (و ای بسا زبان به اعتراض میگشاید)"معتر"گفته شده است.
مقدم داشتن"قانع"بر"معتر"نشانه این است که آن دسته از محرومانی که عفیف النفس و خویشتن دارند باید بیشتر مورد توجه قرار گیرند.
این نکته نیز قابل توجه است که جمله" فَکُلُوا مِنْهٰا "(از آن بخورید)ظاهر در این است که واجب است"حجاج"چیزی از قربانی خود را نیز بخورند، و شاید این برای رعایت مساوات میان آنها و مستمندان است.
و بالآخره آیه را چنین پایان میدهد:"اینگونه ما آنها را مسخر شما ساختیم تا شکر خدا را بجا آورید"( کَذٰلِکَ سَخَّرْنٰاهٰا لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ).
و راستی این عجیب است حیوانی با آن بزرگی و قدرت و زور آن چنان تسلیم است که اجازه میدهد کودکی پاهای او را محکم ببندد،و او را نحر کند(طریقه نحر کردن این است که کاردی در گودی گردن او فرو میبرند خونریزی شروع میشود و حیوان به زودی جان میدهد).
گاهی خداوند برای نشان دادن اهمیت این تسخیر،فرمان اطاعت و تسلیم
را از این حیوانات بر میدارد و دیدهایم یک شتر خشمگین و عصبانی که در حال عادی کودک خردسال مهار او را میکشید تبدیل به موجود خطرناکی میشود که چندین انسان نیرومند از عهده او بر نمیآیند.
*** آیه بعد در واقع پاسخی است به این سؤال که خدا چه نیازی به قربانی دارد؟و اصولا فلسفه قربانی کردن چیست؟مگر این کار نفعی به حال خدا دارد میفرماید:"گوشتها و خونهای این قربانیان هرگز به خدا نمیرسد"( لَنْ یَنٰالَ اللّٰهَ لُحُومُهٰا وَ لاٰ دِمٰاؤُهٰا ).
اصولا خدا نیازی به گوشت قربانی ندارد،او نه جسم است و نه نیازمند، او وجودی است کامل و بی انتها از هر جهت.
"بلکه آنچه به خدا میرسد تقوا و پرهیزگای و پاکی اعمال شما بندگان است"( وَ لٰکِنْ یَنٰالُهُ التَّقْویٰ مِنْکُمْ ).
به تعبیر دیگر:هدف آن است که شما با پیمودن مدارج تقوا در مسیر یک انسان کامل قرار گیرید و روز به روز به خدا نزدیکتر شوید،همه عبادات کلاسهای تربیت است برای شما انسانها،قربانی درس ایثار و فداکاری و گذشت و آمادگی برای شهادت در راه خدا به شما میآموزد،و درس کمک به نیازمندان و مستمندان.
این تعبیر که خون آنها نیز به خدا نمیرسد با اینکه خون قابل استفاده نیست ظاهرا اشاره به اعمال زشت اعراب جاهلی است که هر گاه حیوانی را قربانی میکردند خون آن را بر سر بتها و گاه بر در و دیوار کعبه میپاشیدند،و بعضی از مسلمانان ناآگاه بی میل نبودند که در این برنامه خرافی از آنها تبعیت کنند، آیه فوق نازل شد و آنها را نهی کرد (1).
متاسفانه هنوز این رسم جاهلی در بعضی از مناطق وجود دارد که هر گاه
1) 1) کنز العرفان جلد 1 صفحه 314.
قربانی به خاطر ساختن خانهای میکنند خون آن را بر سقف و دیوار آن خانه میپاشند،و حتی در ساختمان بعضی از مساجد نیز این عمل زشت و خرافی را که مایه آلودگی مسجد است انجام میدهند که باید مسلمانان بیدار شدیدا با آن مبارزه کنند.
سپس بار دیگر به نعمت تسخیر حیوانات اشاره کرده میگوید:"این گونه خداوند چارپایان را مسخر شما کرد تا خدا را به خاطر اینکه شما را هدایت کرده بزرگ بشمرید و تکبیر گوئید"( کَذٰلِکَ سَخَّرَهٰا لَکُمْ لِتُکَبِّرُوا اللّٰهَ عَلیٰ مٰا هَدٰاکُمْ ).
هدف نهایی این است که به عظمت خدا آشنا شوید،همان خدایی که شما را در مسیر تشریع و تکوین،هدایت کرده از یک سو مناسک حج و آئین اطاعت و بندگی را به شما آموخت و از سوی دیگر این حیوانات بزرگ و نیرومند را مطیع فرمان شما ساخت،تا از آنها در راه اطاعت خدا،قربانی کردن،نیکی به نیازمندان و همچنین تامین زندگی خود استفاده کنید.
و لذا در پایان آیه میگوید:"بشارت ده نیکوکاران را"( وَ بَشِّرِ الْمُحْسِنِینَ ).
آنها که از این نعمتهای الهی در طریق اطاعت او بهره میگیرند و وظائف خود را به نیکوترین وجه انجام میدهند و مخصوصا از انفاق در راه خدا کوتاهی نمیکنند.
این نیکوکاران نه تنها به دیگران نیکی میکنند که نسبت به خویشتن هم بهترین خدمت را انجام میدهند.
*** و از آنجا که مقاومت در برابر خرافات مشرکان که در آیات قبل به آن اشاره شد ممکن است آتش خشم این گروه متعصب و لجوج را برانگیزد و سبب درگیریهای کوچک و بزرگ شود خداوند در آخرین آیه مورد بحث مؤمنان را به کمک خود
دلگرم ساخته میگوید:"خداوند از کسانی که ایمان آوردهاند دفاع میکند" ( إِنَّ اللّٰهَ یُدٰافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا ).
بگذار طوائف و قبائل عرب و یهود و نصارا و مشرکان شبه جزیره دست به دست هم بدهند تا مؤمنان را تحت فشار قرار داده و به گمان خود نابود کنند، ولی خداوند وعده دفاع از آنها را داده است،وعده بقای اسلام تا دامنه قیامت!.
این وعده الهی مخصوص مؤمنان عصر پیامبر ص در برابر مشرکان نبود،حکمی است جاری و ساری در تمام اعصار و قرون،مهم آن است که ما مصداق اَلَّذِینَ آمَنُوا باشیم که دفاع الهی به دنبال آن حتمی است و تخلف ناپذیر،آری خدا از مؤمنان دفاع میکند.
و در پایان آیه موضع مشرکان و هم مسلکان آنها را در پیشگاه خدا با این عبارت روشن میسازد"خداوند هیچ خیانتکار کفران کنندهای را دوست ندارد"! ( إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ خَوّٰانٍ کَفُورٍ ).
همانها که برای خدا شریک قرار دادند،و حتی به هنگام گفتن"لبیک" تصریح به نام بتها نمودند،و به این ترتیب خیانتشان مسجل است،همچنین با بردن نام بتها بر قربانیها و فراموش کردن نام خدا کفران نعمتهای الهی نمودند با این حال چگونه ممکن است خداوند این خائنان کفران کننده را دوست دارد؟.
أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقٰاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ (39) اَلَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ إِلاّٰ أَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ وَ لَوْ لاٰ دَفْعُ اَللّٰهِ اَلنّٰاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوٰامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَوٰاتٌ وَ مَسٰاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اِسْمُ اَللّٰهِ کَثِیراً وَ لَیَنْصُرَنَّ اَللّٰهُ مَنْ یَنْصُرُهُ إِنَّ اَللّٰهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ (40) اَلَّذِینَ إِنْ مَکَّنّٰاهُمْ فِی اَلْأَرْضِ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتَوُا اَلزَّکٰاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ اَلْمُنْکَرِ وَ لِلّٰهِ عٰاقِبَةُ اَلْأُمُورِ (41)
39-به آنها که جنگ بر آنان تحمیل شده اجازه جهاد داده شده است،چرا که مورد ستم قرار گرفتهاند و خدا قادر بر نصرت آنها است.
40-همانها که به ناحق از خانه و لانه خود بدون هیچ دلیلی اخراج شدند جز اینکه میگفتند
پروردگار ما اللّٰه است،و اگر خداوند بعضی از آنها را بوسیله بعضی دیگر دفع نکند دیرها و صومعهها و معابد یهود و نصارا و مساجدی که نام خدا در آن بسیار برده میشود ویران میگردد و خداوند کسانی را که او را یاری کنند(و از آئینش دفاع نمایند)یاری میکند،خداوند قوی و شکست ناپذیر است.
41-یاران خدا کسانی هستند که هر گاه در زمین به آنها قدرت بخشیدیم نماز را بر پا میدارند و زکات را ادا میکنند و امر به معروف و نهی از منکر مینمایند و پایان همه کارها از آن خدا است.
نخستین فرمان جهاد
در بعضی از روایات میخوانیم هنگامی که مسلمانان در مکه بودند مشرکان پیوسته آنها را آزار میدادند،و مرتبا مسلمانان کتک خورده با سرهای شکسته خدمت پیامبر ص میرسیدند و شکایت میکردند(و تقاضای اذن جهاد داشتند) اما پیامبر ص به آنها میفرمود:صبر کنید،هنوز دستور جهاد به من داده نشده تا اینکه هجرت شروع شد و مسلمین از مکه به مدینه آمدند،خداوند آیه فوق را که متضمن اذن جهاد است نازل کرد و این نخستین آیهای است که در باره جهاد نازل شده (1).
گر چه در میان مفسران در اینکه این آیه آغاز دستور جهاد بوده باشد گفتگو است،بعضی آن را نخستین آیه جهاد میدانند در حالی که بعضی دیگر آیه قٰاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ الَّذِینَ یُقٰاتِلُونَکُمْ ...(بقره-190)را نخستین آیه میدانند و بعضی دیگر إِنَّ اللّٰهَ اشْتَریٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ ...(توبه-111) را نخستین میشمرند (2).
ولی لحن آیه،تناسب بیشتری برای این موضوع دارد،چرا که تعبیر"اذن"
صریحا در آن آمده،و در آن دو آیه دیگر نیامده است و به عبارت دیگر تعبیر این آیه منحصر به فرد است.
به هر حال با توجه به آنچه در آخرین آیات گذشته ذکر شد که خداوند وعده دفاع از مؤمنان را داده،پیوند آیات مورد بحث با آن روشن میشود.
در این آیات نخست میگوید:"خداوند به کسانی که جنگ از طرف دشمنان بر آنها تحمیل شده اجازه جهاد داده است،چرا که آنها مورد ستم قرار گرفتهاند"( أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقٰاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا ).
سپس این اجازه را با وعده پیروزی از سوی خداوند قادر متعال تکمیل کرده میفرماید:"و خدا قدرت بر یاری کردن آنها دارد"( وَ إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ ).
این عبارت که متضمن وعده کمک الهی است با تعبیر به"توانایی خدا"ممکن است اشاره به این نکته باشد که این قدرت الهی وقتی به یاری شما میآید که خود نیز به مقدار تواناییتان کسب قدرت و آمادگی دفاع کنید تا گمان نکنند که آنها میتوانند در خانههای خود بنشینند و منتظر یاری پروردگار باشند.
به تعبیر دیگر شما باید آنچه در توان دارید در این عالم اسباب به کار گیرید و در آنجا که قدرت شما پایان میگیرد در انتظار یاری خدا باشید،و این همان برنامهای بود که پیامبر اسلام ص در تمام مبارزاتش به کار میگرفت و پیروز میشد.
*** سپس توضیح بیشتری در باره این ستمدیدگانی که اذن دفاع به آنها داده شده است میدهد، و منطق اسلام را در زمینه این بخش از جهاد روشنتر میسازد میگوید:"همان کسانی که به ناحق از خانه و لانه خود اخراج شدند"( اَلَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ ).
"تنها گناهشان این بود که میگفتند پروردگار ما خداوند یکتا است"! ( إِلاّٰ أَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ).
بدیهی است اقرار به توحید و یگانگی خدا افتخار است نه گناه،این اقرار چیزی نبود که به مشرکان حق دهد آنها را از خانه و زندگیشان بیرون کنند و مجبور به هجرت از مکه به مدینه سازند،بلکه این تعبیر لطیفی است که برای محکوم کردن طرف در این گونه موارد گفته میشود.فی المثل به شخصی که در برابر خدمت و نعمت ناسپاسی کرده میگوئیم:گناه ما این بود که به تو خدمت کردیم،این کنایهای است از بیخبری طرف که در برابر خدمت،کیفر گناه داده است (1).
سپس به یکی از فلسفههای تشریع جهاد اینچنین بازگو میکند:"اگر خداوند از مؤمنان دفاع نکند،و از طریق اذن جهاد بعضی را به وسیله بعضی دفع ننماید،دیرها و صومعهها و معبدهای یهود و نصارا و مساجدی که نام خدا در آن بسیار برده میشود ویران میگردد"( وَ لَوْ لاٰ دَفْعُ اللّٰهِ النّٰاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوٰامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَوٰاتٌ وَ مَسٰاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللّٰهِ کَثِیراً ).
آری اگر افراد با ایمان و غیور دست روی دست بگذارند و تماشاچی فعالیتهای ویرانگرانه طاغوتها و مستکبران و افراد بی ایمان و ستمگر باشند و آنها میدان را خالی ببینند اثری از معابد و مراکز عبادت الهی نخواهند گذارد،چرا که معبدها جای بیداری است،و محراب میدان مبارزه و جنگ است،و مسجد در برابر خود کامگان سنگر است،و اصولا هر گونه دعوت به خدا پرستی بر ضد جبارانی است که میخواهند مردم همچون خدا آنها را بپرستند!و لذا اگر آنها فرصت پیدا کنند تمام این مراکز را با خاک یکسان خواهند کرد.
1) 1) و از اینجا روشن میشود که استثناء در آیه فوق استثناء متصل است منتهی با معنی کنایی و ذکر فرد ادعایی(دقت کنید).
این یکی از اهداف تشریع جهاد و اذن در مقاتله و جنگ است.
در اینکه میان" صَوٰامِعُ"وَ"بِیَعٌ"وَ"صَلَوٰاتٌ"وَ"مَسٰاجِدُ "چه تفاوتی است مفسران بیانات گوناگونی دارند،اما آنچه صحیحتر به نظر میرسد این است که:
"صوامع"جمع"صومعه"به معنی مکانی است که معمولا در بیرون شهرها و دور از جمعیت برای تارکان دنیا و زهاد و عباد ساخته میشد که در فارسی به آن "دیر"گویند(باید توجه داشت صومعه در اصل به معنی بنائی است که قسمت بالای آن بهم پیوسته است،و ظاهرا اشاره به گلدستههای چهار پهلویی بوده که راهبان برای صومعه خود درست میکردند).
"بیع"جمع"بیعة"به معنی"معبد نصارا"است که"کنیسه"یا"کلیسا" نیز به آن گفته میشود.
"صلوات"جمع"صلاة"به معنی"معبد یهود"است،و بعضی آن را معرب "صلوثا"میدانند که در لغت عبرانی به معنی نماز خانه است.
و"مساجد"جمع"مسجد"معبد مسلمین است.
بنا بر این"صوامع"و"بیع"گر چه هر دو متعلق به نصارا است ولی یکی از این دو نام معبد عمومی است و دیگری نام مرکز تارکان دنیا،بعضی نیز"بیع" را لفظ مشترکی دانستهاند که هم بر معابد یهود گفته میشود و هم بر معابد مسیحیان.
ضمنا جمله یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللّٰهِ کَثِیراً (نام خدا در آن بسیار برده میشود) ظاهرا توصیفی است برای خصوص مساجد،چرا که مساجد مسلمین با توجه به نمازهای پنجگانه که در تمام ایام سال در آن انجام میگیرد پر رونقترین مراکز عبادت در جهان است،در حالی که بسیاری از معابد دیگر تنها یک روز در هفته و یا روزهایی در سال مورد بهرهبرداری قرار میگیرد.
و در پایان آیه بار دیگر وعده نصرت الهی را تکرار و تاکید کرده میگوید:
"به طور مسلم خداوند کسانی که او را یاری کنند و از آئین و مراکز عبادتش دفاع نمایند یاری میکند"( وَ لَیَنْصُرَنَّ اللّٰهُ مَنْ یَنْصُرُهُ ).
و بدون شک این وعده خدا انجام شدنی است چرا که"او قوی و قادر و غیر قابل شکست است"( إِنَّ اللّٰهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ ).
تا مدافعان خط توحید تصور نکنند در این میدان مبارزه حق و باطل، و در برابر انبوه عظیم دشمنان سر سخت تنها و بدون تکیهگاهند.
و از پرتو همین وعده الهی بود که مدافعان راه خدا در میدانهای جنگ با دشمنان با اینکه در بسیاری از صحنهها از نظر نفرات و ساز و برگ جنگی در اقلیت بودند بر آنها پیروز میشدند،آن چنان پیروزی که جز از طریق نصرت و یاری الهی قابل تفسیر و توجیه نبود.
*** و آخرین آیه که تفسیری است در مورد یاران خدا که در آیه قبل وعده یاری به آنها داده شده است چنین میگوید:"آنها کسانی هستند که هر گاه در زمین به آنها قدرت بخشیدیم نماز را بر پا میدارند و زکات را ادا میکنند و امر به معروف و نهی از منکر مینمایند"( اَلَّذِینَ إِنْ مَکَّنّٰاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ آتَوُا الزَّکٰاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ ).
آنها هرگز پس از پیروزی،همچون خودکامگان و جباران،به عیش و نوش و لهو و لعب نمیپردازند،و در غرور و مستی فرو نمیروند،بلکه پیروزیها و موفقیتها را نردبانی برای ساختن خویش و جامعه قرار میدهند آنها پس از قدرت یافتن تبدیل به یک طاغوت جدید نمیشوند،ارتباطشان با خدا محکم و با خلق خدا نیز مستحکم است چرا که"صلاة"(نماز)سمبل پیوند با خالق است،و"زکات" رمزی برای پیوند با خلق،و امر به معروف و نهی از منکر پایههای اساسی ساختن یک جامعه سالم محسوب میشود و همین چهار صفت برای معرفی این افراد کافی است
و در سایه آن سایر عبادات و اعمال صالح و ویژگیهای یک جامعه با ایمان و پیشرفته فراهم است (1).
باید توجه داشت که"مکنا"از ماده"تمکین"،و"تمکین"به معنی فراهم ساختن وسائل و ابزار کار است،اعم از آلات و ادوات لازم یا علم و آگاهی کافی و توان و نیروی جسمی و فکری.
"معروف"به معنی کارهای خوب و حق است،و منکر به معنی زشت و باطل، چرا که اولی برای هر انسان پاکسرشتی شناخته شده،و دومی ناشناس است، و به تعبیر دیگر اولی هماهنگ با فطرت انسانی است و دومی ناهماهنگ.
و در پایان آیه میفرماید:"و پایان همه کارها از آن خدا است"( وَ لِلّٰهِ عٰاقِبَةُ الْأُمُورِ ).
یعنی همانگونه که آغاز هر قدرت و پیروزی از ناحیه خدا میباشد سرانجام نیز تمام اینها به او باز میگردد که" إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ ".
گر چه در گذشته پیرامون این مساله مهم بحث بسیار کردهایم (2)ولی با توجه به اینکه احتمالا آیات مورد بحث،نخستین آیاتی است که اجازه جهاد را برای مسلمانان صادر کرده است،و محتوای آن اشارهای به فلسفه این حکم دارد،
تذکر مجددی در این زمینه لازم به نظر میرسد.
در این آیات به دو قسمت مهم از فلسفههای جهاد اشاره شده است:
نخست جهاد"مظلوم"در برابر"ظالم و ستمگر"که حق مسلم طبیعی و فطری و عقلی او است که تن به ظلم ندهد،برخیزد و فریاد کند،و دست به اسلحه برد،ظالم را بر سر جای خود بنشاند و دست آلوده او را از حقوق خود کوتاه سازد.
دیگر جهاد در برابر طاغوتهایی است که قصد محو نام خدا را از دلها و ویران ساختن معابدی که مرکز بیداری افکار است دارند.
در برابر این گروه نیز باید بپا خواست تا نتوانند یاد الهی را از خاطرهها محو کنند،مردم را تخدیر نموده،بنده و برده خویش سازند.
این نکته نیز قابل توجه است که ویران کردن معابد و مساجد،تنها به این نیست که با وسائل تخریب به جان آنها بیفتند و آنها را در هم بکوبند،بلکه ممکن است از طرق غیر مستقیم وارد شوند و آن قدر سرگرمیهای ناسالم فراهم سازند و یا تبلیغات سوء کنند که توده مردم را از معابد و مساجد،منحرف نمایند و به این ترتیب آنها را عملا به ویرانهای تبدیل کنند.
بنا بر این آنها که میگویند:چرا اسلام اجازه داده است که مسلمانان با توسل به زور و نبرد مسلحانه،مقاصد خود را پیش ببرند؟چرا با توسل به منطق هدفهای اسلامی پیاده نمیشود؟پاسخشان از آنچه در بالا گفتیم به خوبی روشن میشود.
آیا در برابر ظالم بیدادگری که مردم را به جرم گفتن"لا اله الا اللّٰه"از خانه و کاشانهشان آواره میسازد،و هستی آنها را تملک میکند و پایبند به هیچ قانون و منطقی نیست میتوان با حرف حساب ایستاد؟!.
آیا در برابر چنین دیوانگان بی منطق جز با زبان اسلحه میتوان سخن گفت؟.
این درست به این میماند که بگویند چرا شما با اسرائیل غاصب بر سر یک
میز نمینشینید و مذاکره نمیکنید؟همان اسرائیلی که تمام قوانین بینالمللی و اخطارها و تصویبنامههای سازمانهای جهانی را که مورد اتفاق تمام ملتها است، و تمام قوانین بشری و دینی را زیر پا گذاشته است،آیا چنین کسی منطق و مذاکره میفهمد؟! اسرائیلی که هزاران هزار کودک بی گناه و پیر زنان و پیر مردان و حتی بیماران بیمارستانها در زیر بمبهای آتشزایش،قطعه قطعه شده و سوختهاند،کسی است که باید از در منطق با او وارد شد؟ همچنین کسانی که وجود یک معبد و مسجد را که سبب آگاهی و حرکت تودههای مردم است مزاحم منافع نامشروع خود میبینند و به هر قیمتی بتوانند در هدم و محو آن میکوشند،اشخاصی هستند که باید از طرق مسالمتآمیز با آنها وارد بحث شد؟ به هر حال اگر مسائل ذهنی را کنار بگذاریم و به واقعیات موجود در جوامع انسانی بنگریم یقین خواهیم کرد که در بعضی از موارد چارهای جز توسل به اسلحه و زور نیست و این هم از ناتوانی منطق نیست بلکه عدم آمادگی جباران برای پذیرش منطق صحیح است،بدون شک هر جا منطق مؤثر افتد حق تقدم با آن است.
این تصور اشتباه است که وعده پیروزی و یاری خدا و دفاع از مؤمنان که در آیات فوق و سایر آیات قرآن آمده است خارج از سنت آفرینش و قوانین حیات میباشد،چنین نیست،این وعده را خداوند تنها به کسانی داده است که تمام نیروهای خود را بسیج کنند، و با همه توان به میدان آیند،و لذا در تعبیر آیات فوق میخوانیم:
" لَوْ لاٰ دَفْعُ اللّٰهِ النّٰاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ "بنا بر این دفع ظالمان را خدا تنها با نیروهای غیبی و قدرت صاعقه و زلزله(جز در موارد استثنایی)نمیکند،بلکه به وسیله
مؤمنان راستین دفع شر آنها را مینماید،تنها چنین کسانی را زیر پوشش حمایت خود قرار میدهد.
بنا بر این وعدههای الهی نه تنها نباید سبب سستی و برداشتن بار مسئولیت از دوش شود بلکه باید موجب تحرک بیشتر و فعالیت دامنهدارتر گردد،و البته در این صورت پیروزی از ناحیه خدا تضمین شده است.
و نیز یاد آوری میشود که این گروه از مؤمنان تنها قبل از پیروزی به در خانه خدا نمیروند،بلکه بعد از پیروزی هم به مقتضای اَلَّذِینَ إِنْ مَکَّنّٰاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ ...نیز رابطه خود را با او هم چنان محکم میدارند،و پیروزی بر دشمن را وسیلهای برای نشر حق و عدالت و فضیلت قرار میدهند.
***در بعضی از روایات اسلامی آیه فوق به حضرت مهدی ع و یارانش،یا آل محمد ص به طور عموم تفسیر شده است،چنان که از حدیثی از امام باقر ع میخوانیم که در تفسیر آیه" اَلَّذِینَ إِنْ مَکَّنّٰاهُمْ فِی الْأَرْضِ ..."فرمود:این آیه تا آخر از آن"آل محمد و مهدی و یاران او"است
یملکهم اللّٰه مشارق الارض و مغاربها،و یظهر الدین،و یمیت اللّٰه به و باصحابه البدع و الباطل،کما امات الشقاة الحق،حتی لا یری این الظلم،و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر:
"خداوند شرق و غرب زمین را در سیطره حکومت آنها قرار میدهد،آئینش را آشکار میسازد،و به وسیله مهدی ع و یارانش،بدعت و باطل را نابود میکند آن چنان که تبهکاران حق را نابود کرده بودند،و آن چنان میشود که بر صفحه زمین، اثری از ظلم دیده نمیشود(چرا که)آنها امر به معروف و نهی از منکر میکنند" (1)در این زمینه احادیث دیگری نیز وارد شده است.
1) 1) تفسیر علی بن ابراهیم(مطابق نقل تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 506).
اما همانگونه که بارها گفتهایم این احادیث بیان کننده مصداقهای روشن و آشکار است و مانع عمومیت مفهوم آیه نیست،بنا بر این مفهوم گسترده آیه همه افراد با ایمان و مجاهد و مبارزه را شامل میشود.
در آیات فوق و آیات قبل از آن گاه دستور میدهد به"محسنین"(نیکوکاران) بشارت ده،و بعد آنها را به عنوان کسانی که ایمان آوردهاند و خیانت و کفران نمیکنند،معرفی مینماید.
و گاه سخن از"مخبتین"(متواضعان)به میان آورده،و آنها را به عنوان کسانی که به هنگام یاد خدا،دلهایشان ترسان میشود و در برابر مصائب،صابر و شکیبا و برپادارنده نماز و انفاق کننده از همه مواهب هستند تفسیر مینماید.
و سرانجام ویژگیهای"یاران اللّٰه"را این میشمرد که به هنگام پیروزی راه طغیان پیش نمیگیرند،نماز را بر پا میدارند و زکات را ادا میکنند و امر به معروف و نهی از منکر دارند.
جمع بندی این آیات نشان میدهد که مؤمنان راستین که دارای همه این ویژگیها هستند،از یک سو از نظر اعتقاد و احساس مسئولیت بسیار نیرومند،و از سوی دیگر از نظر عمل در جنبههای ارتباط با خالق و خلق و مبارزه با فساد قوی و پر استقامتند.
وَ إِنْ یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عٰادٌ وَ ثَمُودُ (42) وَ قَوْمُ إِبْرٰاهِیمَ وَ قَوْمُ لُوطٍ (43) وَ أَصْحٰابُ مَدْیَنَ وَ کُذِّبَ مُوسیٰ فَأَمْلَیْتُ لِلْکٰافِرِینَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کٰانَ نَکِیرِ (44) فَکَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ أَهْلَکْنٰاهٰا وَ هِیَ ظٰالِمَةٌ فَهِیَ خٰاوِیَةٌ عَلیٰ عُرُوشِهٰا وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ (45)
42-اگر ترا تکذیب کنند(امر تازهای نیست)پیش از آنها قوم نوح و عاد و ثمود (پیامبرانشان را)تکذیب کردند.
43-و همچنین قوم ابراهیم و قوم لوط.
44-و اصحاب مدین(قوم شعیب)و نیز(فرعونیان)موسی را تکذیب کردند،اما من به آنها مهلت دادم سپس آنها را گرفتم،دیدی چگونه عمل آنها را شدیدا انکار کردم؟ (و چگونه به آنها پاسخ گفتم).
45-چه بسیار از شهرها و آبادیها که آنها را نابود و هلاک کردیم در حالی که ستمگر بودند به گونهای که بر سقفهای خود فرو ریختند(نخست سقفها ویران گشت و بعد
دیوارها به روی سقفها!)و چه بسیار چاه پر آب که بی صاحب ماند و چه بسیار قصرهای محکم و مرتفع!
بئر معطله و قصر مشید!
از آنجا که در آیات گذشته سخن از مشکلات طاقتفرسایی بود که دشمنان اسلام برای مؤمنان فراهم ساخته بودند،آنها را اذیت و آزار میکردند و از خانه و کاشانهشان به جرم یکتاپرستی آواره میساختند لذا دستور جهاد در برابر آنها صادر شد.
در آیات مورد بحث از یک سو دلداری به پیامبر ص و مؤمنان میدهد و از سوی دیگر عاقبت شوم کافران را روشن میسازد.
نخست میگوید:"اگر تو را تکذیب کنند غمگین مباش،چرا که پیش از آنها قوم نوح و عاد و ثمود،پیامبرانشان را تکذیب کردند"( وَ إِنْ یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عٰادٌ وَ ثَمُودُ ).
*** "و همچنین قوم ابراهیم و قوم لوط،این دو پیامبر بزرگ را تکذیب نمودند" ( وَ قَوْمُ إِبْرٰاهِیمَ وَ قَوْمُ لُوطٍ ).
*** و نیز"مردم سرزمین مدین،به تکذیب شعیب برخاستند،و موسی از سوی فرعون و فرعونیان تکذیب شد"( وَ أَصْحٰابُ مَدْیَنَ وَ کُذِّبَ مُوسیٰ ).
همانگونه که این مخالفتها و تکذیبها موجب سستی این پیامبران بزرگ در دعوتشان به سوی توحید و حق و عدالت نگشت،مسلما در روح پاک و پر استقامت تو نیز اثر نخواهد گذارد.
ولی این کافران کور دل تصور نکنند برای همیشه میتوانند به این برنامههای
ننگین ادامه دهند:"من در گذشته به کافران مهلت دادم،تا امتحان خود را کاملا بدهند،و بر آنها اتمام حجت شود،و غرق ناز و نعمت گردند،سپس آنها را زیر ضربات مجازات گرفتم"( فَأَمْلَیْتُ لِلْکٰافِرِینَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ ).
"دیدی چگونه من شدیدا عملشان را انکار کردم و زشتی آن را نشان دادم" ( فَکَیْفَ کٰانَ نَکِیرِ ) (1).
نعمتهای آنها را گرفتم و نقمت و بدبختی به آنها دادم،حیاتشان را گرفتم و مرگ در عوض آن دادم.
*** در آخرین آیه مورد بحث،چگونگی مجازات خدا را که در جمله قبل سر بسته بود به طور گسترده بیان شده است،میفرماید:"چه بسیار شهرها و آبادیها که ما آنها را هلاک کردیم در حالی که ظالم و ستمگر بودند"( فَکَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ أَهْلَکْنٰاهٰا وَ هِیَ ظٰالِمَةٌ ).
"آنها بر سقفهای خود فرو ریختند"( فَهِیَ خٰاوِیَةٌ عَلیٰ عُرُوشِهٰا ).
یعنی شدت حادثه به قدری بود که نخست سقفها فرو ریختند و بعد دیوارها بروی سقفها!.
"و چه بسیار چاههای پر آبی که صاحبانش نابود و آبهایش در زمین فرو رفته بود و معطل و بی مصرف ماندند،نه کسی از آنها آبی میکشد و نه تشنهای از آن سیراب میگردد"( وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ ).
"و چه بسیار قصرهای پرشکوه و کاخهای سر به آسمان کشیده و به صورت زیبا گچکاری شده ویران گشتند"و صاحبانش به دیار عدم شتافتند( وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ ) (2).
1) 1) "نکیر"به معنی"انکار"و در اینجا اشاره به مجازات است.
2) 2) "مشید"از ماده"شید"(بر وزن بید)به دو معنی آمده است:نخست به معنی ارتفاع،و دیگری به معنی گچ،در صورت اول مشید به معنی قصرهای مرتفع و سر به آسمان کشیده است،و در صورت دوم به معنی قصرهایی است که بسیار محکم بنا میشود تا از حوادث روزگار مصون بماند،زیرا در آن زمان بیشتر خانهها از گل ساخته میشده است و خانههایی را که با گچ میساختند نسبت به خانههای گلین بسیار محکمتر بود.
و به این ترتیب هم مساکن پر زرق و برق و مستحکم آنها بی صاحب ماند و هم آبهایی که مایه آبادی زمینهایشان بود.
جالب اینکه در روایاتی که از طرق اهل بیت ع به ما رسیده جمله"و بئر معطلة"به علما و دانشمندانی که در جامعه تنها ماندهاند و کسی از علومشان بهره نمیگیرد تفسیر شده است!.
از امام موسی بن جعفر ع در تفسیر جمله" وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ " میخوانیم:
البئر المعطلة الامام الصامت،و القصر المشید الامام الناطق:
"چاه معطل که از آن بهره نمیگیرند،امام خاموش،و قصر محکم سر برافراشته امام ناطق است".
نظیر همین مضمون از امام صادق ع نیز نقل شده است (1).
این تفسیر در حقیقت نوعی از تشبیه است(همانگونه که حضرت مهدی ع و عدالت عالمگیر او در روایات به"ماء معین""آب جاری"تشبیه شده است)یعنی هنگامی که امام در مسند حکومت قرار گیرد همچون قصر رفیع محکمی است که از دور و نزدیک دیدهها را به خود جلب میکند و پناهگاهی برای همگان است، اما هنگامی که از مسند حکومت دور گردد و مردم اطراف او را خالی کرده، نااهلان بجای او بنشینند به چاه پر آبی میماند که به دست فراموشی سپرده شود، نه تشنه کامان از آن بهره میگیرند و نه درختان و گیاهان با آن پرورش مییابند.
1) 1) تفسیر برهان جلد 3 صفحه 30.
و در همین زمینه شاعر عرب چه جالب سروده است: بئر معطلة و قصر مشرف مثل لال محمد مستطرف فالقصر مجدهم الذی لا یرتقی و البئر علمهم الذی لا ینزف "چاه متروک و قصر برافراشته مثال زیبایی برای آل محمد ص است.
"قصر"،مجد و عظمت آنها است که کسی به آن نمیرسد،و"چاه"،علم و دانش آنها است که هرگز پایان نمیگیرد" (1).
1) 1) همان مدرک.
أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهٰا أَوْ آذٰانٌ یَسْمَعُونَ بِهٰا فَإِنَّهٰا لاٰ تَعْمَی اَلْأَبْصٰارُ وَ لٰکِنْ تَعْمَی اَلْقُلُوبُ اَلَّتِی فِی اَلصُّدُورِ (46) وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذٰابِ وَ لَنْ یُخْلِفَ اَللّٰهُ وَعْدَهُ وَ إِنَّ یَوْماً عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمّٰا تَعُدُّونَ (47) وَ کَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ أَمْلَیْتُ لَهٰا وَ هِیَ ظٰالِمَةٌ ثُمَّ أَخَذْتُهٰا وَ إِلَیَّ اَلْمَصِیرُ (48)
46-آیا آنها سیر در زمین نکردند تا دلهایی داشته باشند که با آن حقیقت را درک کنند یا گوشهای شنوایی که ندای حق را بشنوند چرا که چشمهای ظاهر نابینا نمیشود بلکه دلهایی که در سینهها جای دارد بینایی را از دست میدهد!.
47-آنها با عجله از تو تقاضای عذاب میکنند،در حالی که خداوند هرگز از وعده خود تخلف نخواهد کرد،و یک روز نزد پروردگار تو همانند هزار سال از سالهایی است که شما میشمرید.
48-و چه بسیار شهرها و آبادیها که به آنها مهلت دادم در حالی که ستمگر بودند(اما از این مهلت برای اصلاح خویش استفاده نکردند)سپس آنها را گرفتم،و همه به سوی من باز میگردند.
سیر در ارض و بیداری دلها
از آنجا که در آیات گذشته،سخن از اقوام ظالم و ستمگری بود که خداوند آنها را به کیفر اعمالشان رسانید و شهر و دیارشان را ویران ساخت،در نخستین آیه مورد بحث به عنوان تاکید روی این مساله میگوید:"آیا آنها سیر در زمین نکردند تا دلهایی داشته باشند که با آن حقیقت را درک کنند؟یا گوشهای شنوایی که ندای حق را بشنوند"( أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهٰا أَوْ آذٰانٌ یَسْمَعُونَ بِهٰا ).
آری ویرانههای کاخهای ستمگران و مساکن ویران شده جباران و دنیا پرستان که روزی در اوج قدرت میزیستند،هر یک در عین خاموشی هزار زبان دارند و با هر زبانی هزاران نکته میگویند.
این ویرانهها،کتابهای گویا و زندهای است از سرگذشت این اقوام، از نتائج اعمال و رفتارشان و از برنامههای ننگین و کیفر شومشان.
این زمینهای خاموش،و آثاری که در این ویرانهها به چشم میخورد، چنان نغمههای شورانگیزی در جان انسان میدمند که گاه مطالعه یکی از آنها به اندازه مطالعه یک کتاب قطور به انسان درس میدهد،و با توجه به تکرار تاریخ که اصل اساسی زندگی انسانها است آینده را در برابرش مجسم میکنند آری مطالعه آثار گذشتگان گوش را شنوا،چشم را بینا میسازد.
و به همین دلیل در بسیاری از آیات قرآن،دستور جهانگردی داده شده است،اما جهانگردی الهی و اخلاقی که دل عبرت بین از دیده بیرون آید و ایوان مدائن و قصرهای فراعنه را آئینه عبرت بداند،گاهی از راه دجله سری به مدائن زند و گاه سیلابی از اشک همچون دجله بر خاک مدائن جاری سازد.
از دندانههای قصرهای ویران شده شاهان جبار پندهایی نو نو بشنود،و از
درون این ذرات خاک این نغمه را به گوش جان دریابد که"گامی دو سه بر،ما نه،اشکی دو سه هم بفشان"! (1).
سپس برای اینکه حقیقت این سخن آشکارتر گردد،قرآن میگوید:چه بسیارند کسانی که ظاهرا چشم بینا و گوش شنوا دارند اما در واقع کوران و کرانند،"چرا که چشمهای ظاهر نابینا نمیشود،بلکه دلهایی که در سینهها جای دارد،بینایی را از دست میدهد"( فَإِنَّهٰا لاٰ تَعْمَی الْأَبْصٰارُ وَ لٰکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ ).
در حقیقت آنها که چشم ظاهری خویش را از دست میدهند،کور و نابینا نیستند و گاه روشندلانی هستند از همه آگاهتر،نابینایان واقعی کسانی هستند که چشم قلبشان کور شده و حقیقت را درک نمیکنند!.
لذا در روایتی از پیامبر اسلام ص میخوانیم
شر العمی،عمی القلب:
"بدترین نابینایی نابینایی دل است"!.
و اعمی العمی عمی القلب: "نابیناییترین نابیناییها نابینایی دل است" (2).
و در روایت دیگری که در کتاب"غوالی اللئالی"آمده،میخوانیم:
پیامبر ص فرمود:
اذا اراد اللّٰه بعبد خیرا فتح عین قلبه فیشاهد بها ما کان غائبا عنه: "هنگامی که خدا بخواهد در حق بندهای نیکی کند چشمان قلب او را میگشاید تا چیزهایی را که از او پنهان بود مشاهده کند" (3).
اما این سؤال که چگونه نسبت درک حقایق به قلبها که در سینهها قرار دارد داده شده است با اینکه میدانیم قلب جز تلمبهای برای گردش خون نیست،در
"جلد اول تفسیر نمونه"ذیل آیه 7 سوره"بقره"مشروحا به آن پاسخ دادهایم و خلاصه و فشردهاش این است.
یکی از معانی"قلب"،عقل است و یکی از معانی"صدر"،ذات و سرشت انسان.
بعلاوه قلب،مظهر عواطف است و هر گاه برقی از عواطف و ادراکهایی که مایه حرکت و جنبش است در روح انسان آشکار شود،نخستین اثرش در همین قلب جسمانی،ظاهر میگردد،ضربان قلب دگرگون میشود،خون با سرعت به تمام ذرات بدن انسان میرسد،و نشاط و نیروی تازهای به آن میبخشد،بنا بر این اگر پدیدههای روحی به قلب نسبت داده میشود بخاطر آن است که نخستین مظهر آن در بدن انسان قلب او است(دقت کنید).
جالب توجه اینکه مجموعه ادراکات انسان در آیه فوق به"قلب"(عقل) و"آذان"(گوشها)نسبت داده شده است،اشاره به اینکه برای درک حقایق دو راه بیشتر وجود ندارد یا باید انسان از درون جانش جوششی داشته باشد و مسائل را شخصا تحلیل کند و به نتیجه لازم برسد،و یا گوش به سخن ناصحان مشفق، هادیان راه و پیامبران اللّٰه و مردان حق بدهد و یا از هر دو راه به حقایق برسد (1).
*** دومین آیه مورد بحث،چهره دیگری از جهالت و بیخبری کوردلان بی ایمان را ترسیم میکند،میگوید:"آنها با عجله از تو تقاضای عذاب میکنند و میگویند اگر راست میگویی پس چرا مجازات الهی دامان ما را نمیگیرد"؟!( وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذٰابِ ).
در پاسخ به آنها بگو زیاد عجله نکنید:"خداوند هرگز از وعده خود تخلف نخواهد کرد"!( وَ لَنْ یُخْلِفَ اللّٰهُ وَعْدَهُ ).
1) 1) اقتباس از تفسیر المیزان ج 14 صفحه 426.
عجله کسی میکند که بترسد فرصت از دستش برود و امکاناتش پایان گیرد، اما خدایی که از ازل تا ابد بر همه چیز قادر بوده و هست،عجله برای او مطرح نیست و همیشه قادر بر انجام وعدههای خود میباشد.
برای او یک ساعت و یک روز و یک سال،فرق نمیکند:"چرا که یک روز در نزد پروردگار تو همانند هزار سال از سالهایی است که شما میشمرید"( وَ إِنَّ یَوْماً عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمّٰا تَعُدُّونَ ).
بنا بر این آنها چه از روی حقیقت و چه از روی استهزاء و مسخره،این سخن را تکرار کنند و بگویند"چرا عذاب خدا بر سر ما نازل نمیشود"؟!باید بدانند عذاب در انتظار آنها است،و دیر یا زود به سراغشان میآید،و اگر مهلتی داده شود فرصتی است برای بیداری و تجدید نظر،ولی آنها باید توجه کنند که بعد از نزول عذاب درهای توبه و بازگشت به کلی بسته میشود و راهی به سوی نجات نیست.
در مورد جمله إِنَّ یَوْماً عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمّٰا تَعُدُّونَ ،علاوه بر تفسیر بالا(یکسان بودن یک روز و هزار سال در برابر قدرت خدا،)تفسیرهای دیگری نیز ذکر کردهاند.
از جمله اینکه:ممکن است شما برای انجام دادن کاری یکهزار سال وقت لازم داشته باشید اما خداوند در یک روز(بلکه کمتر)آن را انجام میدهد،بنا بر این مجازات او مقدمات زیادی نمیخواهد.
دیگر اینکه یک روز از ایام آخرت،همانند یکهزار سال در دنیا است (و پاداش و کیفرش نیز به همین نسبت افزایش مییابد)لذا در روایتی میخوانیم:
ان الفقراء یدخلون الجنة قبل الاغنیاء نصف یوم،خمسمائة عام: "تهیدستان قبل از ثروتمندان به نصف روز-پانصد سال-وارد بهشت میشوند"! (1).
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه.
در آخرین آیه بار دیگر روی همان مسالهای که در چند آیه قبل تکیه شده بود تاکید میکند و به کافران لجوج اینچنین هشدار میدهد:"چه بسیار شهرها و آبادیها که به آنها مهلت دادم در حالی که ستمگر بودند(مهلت دادم تا اینکه بیدار شوند و هنگامی که بیدار نشدند باز هم مهلت دادم تا در ناز و نعمت فرو روند) اما ناگهان آنها را زیر ضربات مجازات گرفتم"( وَ کَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ أَمْلَیْتُ لَهٰا وَ هِیَ ظٰالِمَةٌ ثُمَّ أَخَذْتُهٰا ).
آنها نیز مثل شما از دیر شدن عذاب،شکایت داشتند و مسخره میکردند و آن را دلیل بر بطلان وعده پیامبران میگرفتند،ولی سرانجام گرفتار شدند و هر چه فریاد کشیدند،فریادشان به جایی نرسید.
آری،"همه به سوی من باز میگردند"و تمام خطوط به خدا منتهی میشود و همه این اموال و ثروتها میماند و وارث همه او است( وَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ ).
قُلْ یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ إِنَّمٰا أَنَا لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ (49) فَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ (50) وَ اَلَّذِینَ سَعَوْا فِی آیٰاتِنٰا مُعٰاجِزِینَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلْجَحِیمِ (51)
49-بگو ای مردم من برای شما بیم دهنده آشکاری هستم.
50-آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آمرزش و روزی پر ارزشی برای آنها است.
51-و آنها که(برای تخریب و محو)آیات ما تلاش کردند و چنین میپنداشتند که میتوانند بر اراده حتمی ما غالب شوند اصحاب دوزخند.
رزق کریم
از آنجا که در آیات گذشته سخن از تعجیل کافران در عذاب الهی بود و این مسالهای است که تنها به مشیت ذات پاک خداوند مربوط میشود و حتی پیغمبر ص را در آن اختیاری نیست،نخستین آیه مورد بحث چنین میگوید:
"بگو ای مردم!من تنها برای شما انذار کننده آشکاری هستم"( قُلْ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنَّمٰا أَنَا لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ ).
اما اینکه در صورت سرپیچی و تخلف از فرمان الهی،کیفر و عذابش دیر یا زود دامان شما را بگیرد،این مربوط به من نیست.
بدون شک پیامبر ص هم انذار کننده است،و هم بشارت دهند،ولی تکیه کردن بر روی"انذار"در اینجا و عدم ذکر بشارت به خاطر تناسب با مخاطبین مورد بحث است که آنها افراد بی ایمان و لجوجی بودند که حتی مجازات الهی را به باد استهزاء میگرفتند.
*** اما در دو آیه بعد چهرهای از مساله بشارت و چهرهای از انذار را ترسیم میکند و از آنجا که همواره رحمت واسعه خدا بر عذاب و کیفرش پیشی دارد نخست از بشارت،سخن میگوید:"کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آمرزش خدا و روزی پر ارزشی در انتظار آنها است"( فَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ ).
نخست با آب آمرزش و مغفرت الهی شستشو داده و پاک میشوند،خاطری آسوده و وجدانی آرام از این ناحیه پیدا میکنند.
سپس مشمول انواع الطاف و نعمتهای ارزشمند او میگردند.
" رِزْقٌ کَرِیمٌ "(با توجه به اینکه"کریم"به معنی هر موجود شریف و پر ارزش است)مفهوم وسیعی دارد که تمام نعمتهای گرانبهای معنوی و مادی را شامل میشود.
آری خدای کریم در آن سرای کریم،انواع نعمتهای کریم را به بندههای مؤمن و صالحش ارزانی میدارد.
"راغب"در کتاب"مفردات"میگوید:"کرم"معمولا به امور نیک و پر ارزشی گفته میشود که بسیار قابل توجه است،بنا بر این به نیکیهای کوچک کرم گفته نمیشود.
و اگر بعضی" رِزْقٌ کَرِیمٌ "را به معنی روزی مستمر و بی عیب و نقص،و بعضی به معنی روزی شایسته،تفسیر کردهاند همه در آن معنی جامع و کلی که اشیاء
پر ارزش و قابل توجه است جمع میشود.
*** و در آیه بعد اضافه میکند:"اما کسانی که برای تخریب و محو آیات الهی کوشش کردند و چنین میپنداشتند که میتوانند بر اراده حتمی پروردگار غالب شوند،آنها اصحاب دوزخند"( وَ الَّذِینَ سَعَوْا فِی آیٰاتِنٰا مُعٰاجِزِینَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْجَحِیمِ ) (1).
جحیم از ماده"جحم"(بر وزن شرم)به معنی شدت برافروختگی آتش است و به شدت غضب نیز گفته میشود،بنا بر این جحیم به معنی جایی است که آتش شعلهور و برافروختهای دارد و اشاره به دوزخ است.
1) 1) "سعوا"از ماده"سعی"در اصل به معنی دویدن است،و منظور در اینجا تلاش و کوشش در راه ویرانگری و تخریب و از بین بردن آیات الهی است،و"معاجزین" از ماده"عجز"در اینجا به معنی کسی است که میخواهد بر نیروی بی پایان الهی پیروز گردد. بعضی از مفسران چنین تصور کردهاند که این احتمال در باره هیچکس نمیرود که بخواهد خدا را عاجز کند و بر اراده او چیره شود و به همین دلیل"معاجزین"را نسبت به پیامبر یا مؤمنان دانستهاند. در حالی که این تعبیر در آیات دیگر قرآن در مورد خدا به کار رفته(سوره جن آیه 12 و توبه آیه 2 و 3)و منظور از آن این است که عمل کسی در چنین چهرهای خود- نمایی کند.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لاٰ نَبِیٍّ إِلاّٰ إِذٰا تَمَنّٰی أَلْقَی اَلشَّیْطٰانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ فَیَنْسَخُ اَللّٰهُ مٰا یُلْقِی اَلشَّیْطٰانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اَللّٰهُ آیٰاتِهِ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (52) لِیَجْعَلَ مٰا یُلْقِی اَلشَّیْطٰانُ فِتْنَةً لِلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ اَلْقٰاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ وَ إِنَّ اَلظّٰالِمِینَ لَفِی شِقٰاقٍ بَعِیدٍ (53) وَ لِیَعْلَمَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ أَنَّهُ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَیُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَهٰادِ اَلَّذِینَ آمَنُوا إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (54)
52-ما هیچ رسول و پیامبری را پیش از تو نفرستادیم مگر اینکه هر گاه آرزو میکرد (و طرحی برای پیش برد اهداف الهی خود میریخت)شیطان القائاتی در آن میکرد،اما خداوند القائات شیطان را از میان میبرد سپس آیات خود را استحکام میبخشید و خداوند علیم و حکیم است.
53-هدف از این ماجرا این بود که خداوند القای شیطان را آزمونی برای آنها که در قلبشان بیماری است و آنها که سنگدلند قرار دهد،و ظالمان در عداوت شدیدی
دور از حق قرار گرفتهاند.
54-و نیز هدف این بود کسانی که خدا آگاهی به آنان بخشیده بدانند این حقی است از سوی پروردگار تو،در نتیجه به آن ایمان بیاورند و دلهایشان در برابر آن خاضع گردد و خداوند کسانی را که ایمان آوردند به سوی صراط مستقیم هدایت میکند.
وسوسههای شیاطین در تلاشهای انبیا
از آنجا که در آیات گذشته سخن از تلاش و کوشش مشرکان و کافران برای محو آئین الهی و استهزاء و سخریه آنها نسبت به آن در میان بود،در آیات مورد بحث هشدار میدهد که این توطئههای مخالفان برنامه تازهای نیست،همیشه این القائات شیطانی در برابر انبیاء بوده و هست.
نخست چنین میگوید:"ما هیچ رسول و پیامبری را پیش از تو نفرستادیم مگر اینکه هر گاه آرزو میکرد و طرحی برای پیشبرد اهداف الهی خود میکشید شیطان،القائاتی در آن طرح میکرد"( وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لاٰ نَبِیٍّ إِلاّٰ إِذٰا تَمَنّٰی أَلْقَی الشَّیْطٰانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ ).
اما خداوند پیامبر خود را در برابر هجوم این القائات شیطانی تنها نمیگذاشت "خداوند القائات شیطان را از میان میبرد،سپس آیات خود را استحکام میبخشید" ( فَیَنْسَخُ اللّٰهُ مٰا یُلْقِی الشَّیْطٰانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللّٰهُ آیٰاتِهِ ).
و این کار برای خدا آسان است چرا که"خداوند علیم و حکیم میباشد"و از همه این توطئهها و نقشههای شوم با خبر است و طرز خنثی کردن آنها را به خوبی میداند( وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ).
*** ولی همواره این توطئههای شیطانی مخالفان،میدان آزمایشی برای آگاهان و مؤمنان و کافران تشکیل میداد،لذا در آیه بعد اضافه میکند:"این ماجراها
برای این بود که خداوند القای شیطان را آزمونی برای آنها که در قلبشان بیماری است و آنها که سنگدلند قرار دهد"( لِیَجْعَلَ مٰا یُلْقِی الشَّیْطٰانُ فِتْنَةً لِلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقٰاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ ).
"و ظالمان بیدادگر در عداوت و مخالفت شدیدی دور از حق قرار گرفتهاند" ( وَ إِنَّ الظّٰالِمِینَ لَفِی شِقٰاقٍ بَعِیدٍ ).
*** و نیز"هدف از این ماجرا این بود آنها که عالمند و آگاه،حق را از باطل تشخیص دهند،و برنامههای الهی را از القائات شیطانی جدا سازند و در مقایسه با یکدیگر بدانند که آئین خدا حق است،و از سوی پروردگار تو است،در نتیجه به آن ایمان آوردند و دلهایشان در برابر آن خاضع گردد"( وَ لِیَعْلَمَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَیُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ ).
البته خدا این مؤمنان آگاه و حق طلب را در این مسیر پر خطر تنها نمیگذارد بلکه"خداوند افرادی را که ایمان آوردند به سوی صراط مستقیم هدایت میکند"( وَ إِنَّ اللّٰهَ لَهٰادِ الَّذِینَ آمَنُوا إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ).
آنچه در بالا در تفسیر آیات فوق گفتیم هماهنگ با نظرات جمعی از محققین است،با این حال احتمالات دیگری در تفسیر آیه نیز ذکر شده:
از جمله اینکه"تمنی"و"امنیه"به معنی تلاوت و قرائت است،چنان که در اشعار عرب گاه به این معنی آمده،بنا بر این،آیه وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ ...
میگوید"تمام پیامبران پیشین و انبیاء به هنگامی که کلمات خدا را بر مردم میخواندند شیاطین(مخصوصا شیاطین از نوع بشر)در لابلای سخنان آنها القائاتی میکردند
و مطالبی برای انحراف افکار عمومی در لابلای آن میگفتند تا اثرات هدایت بخش آنها را خنثی کنند،اما خداوند این القائات شیطانی را محو و نابود میکرد و آیات خود را استحکام میبخشید".
البته این تفسیر با جمله ثُمَّ یُحْکِمُ اللّٰهُ آیٰاتِهِ هماهنگی دارد،و با افسانه "غرانیق"که بعدا میآید(طبق بعضی از توجیهات)سازگار است،ولی مهم این است که"تمنی"و"امنیه"کمتر به معنی تلاوت آمده تا آنجا که در آیات قرآن در هیچ موردی در این معنی به کار نرفته است.
ریشه اصلی"تمنی"که از ماده"منی"(بر وزن مشی)گرفته شده،در اصل به معنی تقدیر و فرض است،و اگر نطفه انسان و حیوانات را"منی"میگویند به خاطر این است که صورت بندی از طریق آن انجام میگیرد،و اگر به مرگ "منیة"گفته میشود به خاطر آن است که اجل مقدر انسان در آن فرا میرسد آرزوها را از این رو"تمنی"میگویند که انسان تقدیر و تصویر آن را در ذهن خود میگیرد،نتیجه اینکه ریشه اصلی این کلمه همه جا به"تقدیر و فرض و تصویر" باز میگردد.
البته"تلاوت"را میتوان به نوعی با این معنی ارتباط داد و گفت:تلاوت عبارت از تقدیر و تصویر الفاظ میباشد،ولی ارتباطی است بسیار دور که کمتر در کلمات عرب اثری از آن دیده شده است.
اما معنی گذشته که در تفسیر آیه گفتیم،(طرحها و برنامههای پیامبران برای پیشبرد اهداف الهی)تناسب زیادی با معنی ریشهای"تمنی"دارد.
سومین احتمالی که در تفسیر آیه فوق از سوی بعضی از مفسران اظهار شده این است که منظور اشاره به پارهای از"خطورات و وسوسههای شیطانی"است که گاه در یک لحظه زودگذر در میان افکار پاک و نورانی انبیاء افکنده میشد، اما چون آنها دارای مقام عصمت بودند و با نیروی غیبی و امداد الهی تقویت میشدند
خدا این خطورات زودگذر و القائات شیطانی را از صفحه افکارشان محو میکرد و آنها را در همان صراط مستقیم پیش میبرد.
این تفسیر نیز با آیات دوم و سوم مورد بحث چندان سازگار نیست،چرا که قرآن این القائات شیطانی را وسیله آزمایش کافران و آگاهی مؤمنان میشمرد در حالی که خطورات قلبی پیامبران که بزودی محو میشود چنین اثری نمیتواند داشته باشد.
از مجموع آنچه گفتیم روشن میشود که تفسیر اول از همه مناسبتر است، که در حقیقت اشاره به فعالیتهای شیاطین و وسوسههای آنها در برابر برنامههای سازنده انبیاء است چرا که آنها همیشه میخواستند با القائات خود این برنامهها و تقدیرها را بهم بزنند،اما خدا مانع از آن میشد.
در بعضی از کتب اهل سنت روایات عجیبی در اینجا از ابن عباس نقل شده که:پیامبر خدا ص در مکه مشغول خواندن سوره"النجم"بود،چون به آیاتی که نام بتهای مشرکان در آن بود رسید( أَ فَرَأَیْتُمُ اللاّٰتَ وَ الْعُزّٰی وَ مَنٰاةَ الثّٰالِثَةَ الْأُخْریٰ در این هنگام شیطان این دو جمله را بر زبان او جاری ساخت:
تلک الغرانیق العلی،و ان شفاعتهن لترتجی!).
(اینها پرندگان زیبای بلند مقامی هستند و از آنها امید شفاعت است!) (1).
در این هنگام مشرکان خوشحال شدند و گفتند محمد ص تا کنون نام خدایان ما را به نیکی نبرده بود،در این هنگام پیامبر ص سجده کرد و آنها هم سجده کردند،جبرئیل نازل شد و به پیامبر ص اخطار کرد که این دو جمله را من
1) 1) غرانیق جمع غرنوق(بر وزن مزدور)یک نوع پرنده آبی سفید یا سیاه رنگ است و به معانی دیگر نیز آمده(قاموس اللغة).
برای تو نیاورده بودم،این از القائات شیطان بود در این موقع آیات مورد بحث ( وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لاٰ نَبِیٍّ ...)نازل گردید و به پیامبر ص و مؤمنان هشدار داد (1)! گر چه جمعی از مخالفان اسلام برای تضعیف برنامههای پیامبر ص به گمان اینکه دستاویز خوبی پیدا کردهاند این قضیه را با آب و تاب فراوان نقل کرده و شاخ و برگهای زیادی به آن دادهاند ولی قرائن فراوان نشان میدهد که این یک حدیث مجعول و ساختگی است که برای بی اعتبار جلوه دادن قرآن و کلمات پیامبر اسلام ص وسیله شیطانصفتان جعل شده است زیرا:
اولا-به گفته محققان،راویان این حدیث افراد ضعیف و غیر موثقند، و صدور آن از ابن عباس نیز به هیچوجه معلوم نیست،و به گفته"محمد بن اسحاق" این حدیث از مجعولات زنادقه میباشد و او کتابی در این باره نگاشته است (2).
ثانیا-احادیث متعددی در مورد نزول سوره نجم و سپس سجده کردن پیامبر و مسلمانان در کتب مختلف نقل شده،و در هیچیک از این احادیث سخنی از افسانه غرانیق نیست،و این نشان میدهد که این جمله بعدا به آن افزوده شده است (3).
ثالثا-آیات آغاز سوره نجم صریحا این خرافات را ابطال میکند آنجا که میگوید وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ :"پیامبر از روی هوای نفس سخن نمیگوید آنچه میگوید تنها وحی الهی است"این آیه با افسانه فوق چگونه سازگار است؟ رابعا-آیاتی که بعد از ذکر نام بتها در این سوره آمده،همه بیان مذمت
بتها و زشتی و پستی آنها است و با صراحت میگوید:اینها اوهامی است که شما با پندارهای بی اساس خود ساختهاید و هیچگونه کاری از آنها ساخته نیست( إِنْ هِیَ إِلاّٰ أَسْمٰاءٌ سَمَّیْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ مٰا تَهْوَی الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدیٰ .
با این مذمتهای شدید چگونه ممکن است چند جمله قبل از آن،مدح بتها شده باشد بعلاوه قرآن صریحا یادآور شده که خدا تمامی آن را از هر گونه تحریف و انحراف و تضییع حفظ میکند چنان که در آیه 9 سوره حجر میخوانیم:" إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ ".
خامسا-مبارزه پیامبر ص با بت و بت پرستی یک مبارزه آشتی ناپذیر و پیگیر و بی وقفه از آغاز تا پایان عمر او است،پیغمبر ص در عمل نشان داد که هیچگونه مصالحه و سازش و انعطافی در مقابل بت و بت پرستی-حتی در سخت ترین حالات-نشان نمیدهد،چگونه ممکن است چنین الفاظی بر زبان مبارکش جاری شود.
و سادسا-حتی آنها که پیامبر اسلام ص را از سوی خدا نمیدانند و مسلمان نیستند او را انسانی متفکر و آگاه و مدبر میدانند که در سایه تدبیرش به بزرگترین پیروزیها رسید،آیا چنین کسی که شعار اصلیش لا اله الا اللّٰه و مبارزه آشتی ناپذیر با هر گونه شرک و بت پرستی بوده،و عملا نشان داده است که در ارتباط با مساله بتها حاضر به هیچگونه سازشی نیست،چگونه ممکن است برنامه اصلی خود را رها کرده و از بتها این چنین تجلیل به عمل آورد؟! از مجموع این بحث بخوبی روشن میشود که افسانه غرانیق ساخته و پرداخته دشمنان ناشی و مخالفان بیخبر است که برای تضعیف موقعیت قرآن و پیامبر ص چنین حدیث بی اساس را جعل کردهاند.
لذا تمام محققان اسلامی اعم از شیعه و اهل تسنن این حدیث را قویا نفی
و تضعیف کردهاند و به جعل جاعلین نسبت دادهاند (1).
البته بعضی از مفسران توجیهی برای این حدیث ذکر کردهاند که بر فرض ثبوت اصل حدیث،قابل مطالعه بود و آن اینکه:"پیامبر اسلام ص آیات قرآن را آهسته و با تانی میخواند،و گاه در میان آن لحظاتی سکوت میکرد،تا دلهای مردم آن را بخوبی جذب کند،هنگامی که مشغول تلاوت آیات سوره نجم بود و به آیه" أَ فَرَأَیْتُمُ اللاّٰتَ وَ الْعُزّٰی وَ مَنٰاةَ الثّٰالِثَةَ الْأُخْریٰ "رسید بعضی از شیطان صفتان(مشرکان لجوج)از فرصت استفاده کرده و جمله تلک الغرانیق العلی و ان شفاعتهن لترتجی را در این وسط با لحن مخصوصی سر دادند تا هم دهن کجی به سخنان پیامبر ص کنند و هم کار را بر مردم مشتبه سازند،ولی آیات بعد به خوبی از آنها پاسخ گفت و بت پرستی را شدیدا محکوم کرد" (2).
و از اینجا روشن میشود اینکه بعضی خواستهاند داستان غرانیق را نوعی انعطاف از ناحیه پیامبر ص نسبت به بت پرستان به خاطر سرسختی آنها و علاقه پیامبر ص به جذب آنان به سوی اسلام بدانند و از این راه تفسیر کنند،مرتکب اشتباه بزرگی شدهاند،و نشان میدهد که این توجیهگران موضع اسلام و پیامبر ص را در برابر بت و بت پرستی درک نکردهاند و مدارک تاریخی که میگوید دشمنان هر بهایی را حاضر شدند به پیامبر ص در این زمینه بپردازند و او قبول نکرد و ذرهای از برنامه خود عدول ننمود ندیدهاند،و یا عمدا تجاهل میکنند.
در مورد فرق میان"رسول"و"نبی"سخن بسیار است،آنچه مناسبتر
به نظر میرسد این است که"رسول"به پیامبرانی گفته میشود که مامور تبلیغ و دعوت به آئین خود بودهاند،و چنان که در حالات آنها میخوانیم از هر گونه کوشش و تلاشی در این راه فروگذار نکردند و انواع مشکلات را به جان خریدند.
اما"نبی"چنان که از ماده اصلی این لغت پیدا است کسی است که از وحی الهی خبر میدهد،هر چند مامور به تبلیغ گسترده نیست،و در واقع به طبیبی میماند که دردمندان به سراغ او میروند و از او دارو و درمان میجویند،میدانیم شرائط محیطها و پیامبران با هم مختلف بوده و هر کدام ماموریتی داشتند (1).
1) 1) در جلد اول تفسیر نمونه ذیل آیه 124 سوره بقره نیز در این زمینه صحبت کردهایم.
وَ لاٰ یَزٰالُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ حَتّٰی تَأْتِیَهُمُ اَلسّٰاعَةُ بَغْتَةً أَوْ یَأْتِیَهُمْ عَذٰابُ یَوْمٍ عَقِیمٍ (55) اَلْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ لِلّٰهِ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ فِی جَنّٰاتِ اَلنَّعِیمِ (56) وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَأُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ (57) وَ اَلَّذِینَ هٰاجَرُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ مٰاتُوا لَیَرْزُقَنَّهُمُ اَللّٰهُ رِزْقاً حَسَناً وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَهُوَ خَیْرُ اَلرّٰازِقِینَ (58) لَیُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلاً یَرْضَوْنَهُ وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَعَلِیمٌ حَلِیمٌ (59)
55-کافران همواره در باره قرآن در شکند تا روز قیامت ناگهانی فرا رسد،یا عذاب روز عقیم(روزی که قادر بر جبران نیستند)به سراغشان بیاید.
56-حکومت و فرمانروایی در آن روز از آن خدا است،و بین آنها حکم میفرماید کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند در باغهای پر نعمت بهشتند.
57-و کسانی که کافر شدند و آیات ما را تکذیب کردند عذاب خوارکنندهای برای آنها است.
58-و کسانی که در راه خدا هجرت کردند سپس کشته شدند یا به مرگ طبیعی از دنیا رفتند خداوند به آنها روزی نیکویی میدهد که او بهترین روزی دهندگان است.
59-خداوند آنها را در محلی وارد میکند که از آن خشنود خواهند بود و خداوند عالم و با حلم است.
رزق حسن
در تعقیب آیات گذشته که سخن از تلاش و کوشش مخالفان برای محو آیات الهی میگفت در آیات مورد بحث،اشاره به ادامه این تلاشها از ناحیه افراد متعصب سرسخت میکند.
نخست میگوید:"کافران همواره در باره قرآن و آئین توحیدی تو در شک هستند،(تا روز قیامت)ناگهان فرا رسد،یا عذاب روز عقیم روزی که قادر بر جبران نیستند،به سراغشان بیاید"( وَ لاٰ یَزٰالُ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ حَتّٰی تَأْتِیَهُمُ السّٰاعَةُ بَغْتَةً أَوْ یَأْتِیَهُمْ عَذٰابُ یَوْمٍ عَقِیمٍ ).
بدیهی است منظور از"کافران"در اینجا همه آنها نیستند چرا که بسیاری در ادامه راه بیدار شدند و به پیامبر ص و صفوف مسلمین پیوستند،منظور سران آنها و افراد لجوج و فوق العاده متعصب و کینهتوزند که هرگز ایمان نیاوردند و همواره به کارشکنیهای خود ادامه دادند.
واژه"مریه"که به معنی شک و تردید است نشان میدهد که آنها هرگز یقین به خلاف قرآن و اسلام نداشتند هر چند در الفاظشان چنین اظهار میکردند بلکه حد اقل به مرحله شک تنزل کرده بودند،اما تعصبها به آنها اجازه مطالعه بیشتر و یافتن حقیقت را نمیداد.
کلمه"ساعة"گر چه بعضی احتمال دادهاند به معنی لحظه مرگ و مانند آن بوده باشد،ولی آیات بعد نشان میدهد که منظور از آن پایان جهان و قرار گرفتن در آستانه قیامت است که با کلمه"بغتة"(ناگهانی)مخصوصا همراه است.
منظور از عَذٰابُ"یَوْمٍ عَقِیمٍ "مجازات روز قیامت است و اینکه روز قیامت توصیف به"عقیم"(نازا)شده اشاره به این است که آنها روز دیگری پشت سر ندارند تا بتوانند به جبران گذشته برخیزند و در سرنوشت خود تغییری ایجاد کنند.
*** سپس به حاکمیت مطلقه پروردگار در روز رستاخیز اشاره کرده میگوید:
"حکومت و فرمانروایی در آن روز مخصوص خدا است"( اَلْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ لِلّٰهِ ).
البته این اختصاص به روز قیامت ندارد،امروز و همیشه حاکم و مالک مطلق خدا است،منتهی چون در این دنیا مالکان و حاکمان دیگری نیز وجود دارند،هر چند قلمرو حکومتشان بسیار محدود و ضعیف است و جنبه صوری و ظاهری دارد،اما همین امر ممکن است موجب تداعی این فکر شود که حاکم و مالک دیگری غیر از خداوند وجود دارد اما در صحنه قیامت که همه این مسائل بر چیده میشود بیش از هر زمان این حقیقت آشکار میگردد که حاکم و مالک تنها او است.
به تعبیر دیگر دو رقم حاکمیت و مالکیت وجود دارد:حاکمیت حقیقی که حاکمیت خالق بر مخلوق است و حاکمیت اعتباری و قرار دادی که میان مردم معمول است،در دنیا این هر دو وجود دارد اما در سرای آخرت حکومتهای قرار دادی و اعتباری همه برچیده میشود تنها حکومت حقیقی خالق جهان باقی میماند (1).
به هر حال چون مالک حقیقی او است،حاکم حقیقی هم او خواهد بود، لذا او در میان همه انسانها-اعم از مؤمن و کافر-حکومت و داوری میکند، و نتیجه آن همان است که قرآن به دنبال این سخن فرموده:"آنها که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند در باغهای پر نعمت بهشت قرار دارند،"باغهایی
1) 1) المیزان جلد 14 صفحه 433.
که همه مواهب در آن جمع است و هر خیر و برکتی که بخواهند در آن موجود است( فَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ فِی جَنّٰاتِ النَّعِیمِ ).
*** اما آنها که کافر شدند و آیات ما را تکذیب کردند،عذاب خوار کنندهای برای آنهاست"( وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَأُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ ).
چه تعبیر گویا و زندهای؟عذابی که آنها را پست و حقیر میکند و در برابر آن همه گردنکشیها و خود برتربینیها و استکبار در برابر خلق خدا آنها را به پائینترین مرحله ذلت میکشاند،و میدانیم توصیف"عذاب"به"الیم"و"عظیم" و"مهین"که در آیات مختلف قرآن ذکر شده هر کدام متناسب نوع گناهی است که از گردنکشان سر میزده است!.
جالب توجه اینکه در باره مؤمنان اشاره به دو چیز میکند:"ایمان" و"عمل صالح"و در نقطه مقابل در باره کافران اشاره به"کفر"و"تکذیب آیات الهی"است،که در واقع هر کدام ترکیبی است از اعتقاد درونی و آثار برونی و عملی آن،چرا که اعمال انسان غالبا از یک ریشه فکری و اعتقاد سرچشمه میگیرد.
*** و از آنجا که در آیات گذشته سخن از مهاجرانی به میان آمد که از خانه و کاشانه خود به خاطر نام اللّٰه و حمایت از آئین او بیرون رانده شدند،در آیه بعد از آنها به عنوان یک گروه ممتاز یاد کرده،میگوید:"کسانی که در راه خدا هجرت کردند،سپس شربت شهادت نوشیدند و یا به مرگ طبیعی از دنیا رفتند خداوند به همه آنها روزی نیکویی میدهد،و از نعمتهای ویژهای برخوردار میکند چرا که او بهترین روزی دهندگان است"( وَ الَّذِینَ هٰاجَرُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ مٰاتُوا لَیَرْزُقَنَّهُمُ اللّٰهُ رِزْقاً حَسَناً وَ إِنَّ اللّٰهَ لَهُوَ خَیْرُ الرّٰازِقِینَ ).
بعضی از مفسران گفتهاند:"رزق حسن"،اشاره به نعمتهایی است که وقتی چشم انسان به آن میافتد،چنان مجذوب میشود که نمیتواند دیده از آن بر گیرد و به غیر آن نگاه کند،و تنها خدا قدرت دارد که چنین روزی را به کسی دهد.
بعضی از دانشمندان شان نزولی برای این آیه ذکر کردهاند که خلاصهاش چنین است:"هنگامی که مهاجران به مدینه آمدند بعضی از آنها به مرگ طبیعی از دنیا رفتند،در حالی که بعضی شربت شهادت نوشیدند،در این هنگام گروهی تمام فضیلت را برای شهیدان قائل شدند،آیه فوق نازل شد و هر دو را مشمول بهترین نعمتهای الهی معرفی کرد،لذا بعضی از مفسران از این تعبیر چنین نتیجه گرفتهاند که مهم جان دادن در راه خدا است چه از طریق شهادت باشد و چه از طریق مرگ طبیعی،هر کس برای خدا و در راه خدا بمیرد مشمول ثواب شهیدان است (ان المقتول فی سبیل اللّٰه و المیت فی سبیل اللّٰه شهید) (1).
*** و در آخرین آیه نمونهای از این رزق حسن را بازگو کرده میگوید:
"خداوند آنها را در محلی وارد میکند که از آن راضی و خشنود خواهند بود" ( لَیُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلاً یَرْضَوْنَهُ ).
اگر در این جهان از منزل و ماوای خود به ناراحتی تبعید و اخراج شدند خداوند در جهان دیگر آنها را در منزل و ماوایی جای میدهد که از هر نظر مورد رضایت آنها است،و به این ترتیب ایثار و فداکاری آنان را به عالیترین وجه جبران میکند.
و در پایان میفرماید:"خداوند،عالم و آگاه است و از اعمال این بندگانش با خبر،و در عین حال حلیم است"و عجله در مجازات و کیفر نمیکند،تا مؤمنان در این میدان آزمایش پرورش یابند و آزموده شوند( وَ إِنَّ اللّٰهَ لَعَلِیمٌ حَلِیمٌ ).
1) 1) تفسیر قرطبی جلد 7 صفحه 4480.
ذٰلِکَ وَ مَنْ عٰاقَبَ بِمِثْلِ مٰا عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ لَیَنْصُرَنَّهُ اَللّٰهُ إِنَّ اَللّٰهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ (60) ذٰلِکَ بِأَنَّ اَللّٰهَ یُولِجُ اَللَّیْلَ فِی اَلنَّهٰارِ وَ یُولِجُ اَلنَّهٰارَ فِی اَللَّیْلِ وَ أَنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ (61) ذٰلِکَ بِأَنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْحَقُّ وَ أَنَّ مٰا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ اَلْبٰاطِلُ وَ أَنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْعَلِیُّ اَلْکَبِیرُ (62)
60-مطلب چنین است،و هر کس به همان مقدار که به او ستم شده مجازات کند سپس مورد تعدی قرار گیرد خدا او را یاری خواهد کرد خداوند بخشنده و آمرزنده است.
61-این بخاطر آن است که خداوند شب را در روز و روز را در شب داخل میکند و خداوند شنوا و بینا است.
62-این بخاطر آن است که خدا حق است و آنچه را غیر از او میخوانند باطل است و خداوند بلند مقام و بزرگ است.
در بعضی از روایات آمده است که جمعی از مشرکان مکه با مسلمانان روبرو شدند در حالی که فقط دو شب به پایان ماه محرم باقی مانده بود،مشرکان به یکدیگر گفتند یاران محمد ص در ماه محرم دست به پیکار نمیزنند و جنگ را حرام
میدانند و به همین دلیل حمله را آغاز کردند،مسلمانان نخست با اصرار از آنها خواستند که در این ماه حرام جنگ را آغاز نکنند،ولی آنها گوش ندادند، ناچار برای دفاع از خود وارد عمل شدند و مردانه جنگیدند و خداوند آنها را پیروز کرد(نخستین آیه فوق در اینجا نازل گشت) (1).
پیروزمندان کیانند؟
در آیات گذشته سخن از مهاجران فی سبیل اللّٰه بود و وعدههای پاداش بزرگی که خداوند در قیامت به آنها داده است.
برای اینکه تصور نشود که وعده الهی،مخصوص آخرت است در نخستین آیه مورد بحث سخن از پیروزی آنها-در سایه لطف الهی-در این جهان میگوید میفرماید:"مساله چنین است و هر کس در برابر ستمی که به او شده به همان اندازه دست به مجازات زند،سپس بر او ظلم شود،خداوند او را یاری خواهد کرد"( ذٰلِکَ وَ مَنْ عٰاقَبَ بِمِثْلِ مٰا عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ لَیَنْصُرَنَّهُ اللّٰهُ ).
اشاره به اینکه دفاع در مقابل ظلم و ستم،یک حق طبیعی است و هر کس مجاز است به آن اقدام کند.
ولی تعبیر به"مثل"تاکیدی بر این حقیقت است که نباید از حد تجاوز کند.
جمله" ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ "،نیز اشاره به این است که اگر شخص در مقام دفاع از خویشتن تحت فشار ظلم قرار گیرد،خدا وعده یاری به او داده است،و به این ترتیب کسی که از آغاز سکوت کند و تن به ظلم و ستم در دهد و هیچگونه گام مؤثری در راه دفاع از خود بر ندارد خدا به چنین کسی وعده یاری نداده است،
1) 1) "مجمع البیان"و"در المنثور"ذیل آیات مورد بحث.
وعده الهی مخصوص کسانی است که تمام نیروی خود را برای دفاع در برابر ظالمان و ستمگران بسیج کنند و باز هم از طرف دشمن تحت ستم قرار بگیرند.
و از آنجا که همیشه قصاص و مجازات باید با عفو و رحمت،آمیخته شود تا افرادی که از کار خود پشیمان گشتهاند و سر تسلیم فرود آوردهاند زیر پوشش آن قرار گیرند در پایان آیه میفرماید:"خداوند بخشنده و آمرزنده است" ( إِنَّ اللّٰهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ ).
این درست به آیات قصاص میماند که از یک طرف به اولیای دم اجازه قصاص میدهد،و از سوی دیگر دستور عفو را به عنوان یک فضیلت(در مورد کسانی که شایسته عفوند)در کنار آن میگذارد.
*** و از آنجا که وعده نصرت و یاری هنگامی دلگرم کننده و مؤثر است که از شخص قادر و توانایی بوده باشد،لذا در آیه بعد گوشهای از قدرت بی پایان خدا را در پهنه عالم هستی چنین بازگو میکند:"این بخاطر آن است که خداوند شب را در روز و روز را در شب داخل میکند"(دائما از یکی میکاهد و طبق نظام معینی بر دیگری میافزاید،نظامی پایدار و کاملا حساب شده که هزاران بلکه ملیونها سال بر قرار است).( ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهٰارِ وَ یُولِجُ النَّهٰارَ فِی اللَّیْلِ ).
"یولج"از ماده"ایلاج"در اصل از ولوج به معنی دخول است،این تعبیر همانگونه که گفتیم اشاره به دگرگونیهای تدریجی و کاملا منظم و حساب شده شب و روز در فصول مختلف سال است که از یکی کاسته و به دیگری افزوده میشود،اما این احتمال نیز وجود دارد که اشاره به مساله طلوع و غروب آفتاب باشد که به خاطر شرائط خاص جو(هوای اطراف زمین)این امر به صورت ناگهانی انجام نمیگیرد،بلکه از آغاز طلوع فجر،اشعه آفتاب به طبقات بالای هوا میافتد و آهسته آهسته به طبقات پائین منتقل میشود،گویی روز تدریجا
وارد شب میگردد،و لشکر نور بر سپاهیان ظلمت چیره میشود،و بعکس هنگام غروب آفتاب نخست نور از قشر پائین جو برچیده میشود و هوا کمی تار میگردد و تدریجا از طبقات بالاتر،تا آخرین شعاع خورشید برچیده شود و لشگر ظلمت همه جا را تسخیر کند،و اگر این موضوع نبود،طلوع و غروب آفتاب در یک لحظه زود گذر انجام میگرفت و انتقال ناگهانی از شب به روز و روز به شب هم از نظر جسمی و روحی برای انسان زیانبار بود،و هم از نظر نظام اجتماعی این تغییر سریع و بی مقدمه مشکلات فراوان به وجود میآورد.
هیچ مانعی ندارد که آیه فوق اشاره به هر دو تفسیر باشد.
و در پایان آیه میگوید"خداوند سمیع و بصیر است"( وَ أَنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ ).
تقاضای کمک مؤمنان را میشنود،و از حال و کار آنها آگاه است،و در موقع لزوم،لطفش به یاری آنها میشتابد،همانگونه که از اعمال و نیات دشمنان حق با خبر است.
*** آخرین آیه مورد بحث در واقع دلیلی است برای آنچه قبلا گذشت،میگوید:
"این به خاطر آن است که خداوند حق است،و آنچه را غیر از او میخوانند باطل است،و خداوند بلند مقام و بزرگ است"( ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مٰا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْبٰاطِلُ وَ أَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ ).
اگر میبینید لشکریان حق پیروز میشوند،باطل عقبنشینی میکند، لطف خدا به یاری مؤمنان میشتابد و کافران را تنها میگذارد،به خاطر آن است که آنها باطلند و اینان حق،آنها بر خلاف نظام عالم هستی هستند و سرنوشتشان فنا و نیستی است و اینها هماهنگ با قوانین جهان هستی.
اصولا خداوند حق است و غیر او باطل است و تمام انسانها و موجوداتی که
به نحوی با خدا ارتباط دارند حقند و به همان اندازه که از او بیگانهاند باطلند (1).
کلمه"علی"که از ماده"علو"گرفته شده به معنی بلند مقام است، و نیز به کسی گفته میشود که قادر و قاهر است و کسی قدرت مقاومت در برابر اراده او ندارد.
"کبیر"نیز اشارهای است به عظمت علم و قدرت پروردگار و کسی که دارای این صفات است بخوبی میتواند دوستان خود را یاری دهد،و دشمنان را در هم بشکند لذا دوستانش باید به وعدههای او دلگرم باشند.
1) 1) در تفسیر"المیزان"میخوانیم:اطلاق"حق"بر خدا و"باطل"بر غیر او یا به خاطر این است که حقی که به هیچوجه با باطل آمیخته نیست او است،یا به خاطر اینکه حقی که در حقانیتش استقلال دارد و دیگران بخاطر رابطه با او رنگ حق به خود میگیرند خدا است.
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَتُصْبِحُ اَلْأَرْضُ مُخْضَرَّةً إِنَّ اَللّٰهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ (63) لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَهُوَ اَلْغَنِیُّ اَلْحَمِیدُ (64) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَکُمْ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ اَلْفُلْکَ تَجْرِی فِی اَلْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ یُمْسِکُ اَلسَّمٰاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَی اَلْأَرْضِ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ إِنَّ اَللّٰهَ بِالنّٰاسِ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (65) وَ هُوَ اَلَّذِی أَحْیٰاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَکَفُورٌ (66)
63-آیا ندیدی خداوند از آسمان آبی فرستاد و زمین(بر اثر آن)سر سبز و خرم میگردد؟ و خداوند لطیف و خبیر است.
64-آنچه در آسمانها و زمین است از آن او است،و خداوند بی نیاز و شایسته هر گونه ستایش است.
65-آیا ندیدی که خداوند آنچه در زمین است مسخر شما کرد؟و کشتیها به فرمان او بر صفحه اوقیانوسها حرکت میکنند و آسمان(کرات و سنگهای آسمانی)را نگه میدارد تا بر زمین،جز به فرمان او،فرو نیفتند؟خداوند نسبت به مردم رحیم و مهربان است.
66-او کسی است که شما را زنده کرد سپس میمیراند بار دیگر زنده میکند اما این انسان کفران کننده و ناسپاس است.
نشانههای خدا در صحنه هستی
در آیات گذشته،سخن از قدرت بی پایان خداوند و حقانیت او بود،در آیات مورد بحث نشانههای مختلفی از این قدرت گسترده و حقانیت مطلقه را بیان میکند.
نخست میگوید:"آیا ندیدی که خداوند از آسمان آبی فرستاد و زمین خشکیده و مرده بواسطه آن سبز و خرم میگردد"؟!( أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَتُصْبِحُ الْأَرْضُ مُخْضَرَّةً ).
زمینی که آثار حیات از او رخت بر بسته بود و چهرهای عبوس و زشت و تیره داشت با نزول قطرات حیاتبخش باران،زنده شد و آثار حیات در آن نمایان گشت و لبخند زندگی در چهره او آشکار.
آری"خداوندی که به این سادگی اینهمه حیات و زندگی میآفریند لطیف و خبیر است"( إِنَّ اللّٰهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ ).
"لطیف"از ماده"لطف"به معنی کار بسیار ظریف و باریک است،و اگر به رحمتهای خاص الهی،"لطف"گفته میشود نیز به خاطر همین ظرافت آن است.
"خبیر"به معنی کسی است که از مسائل دقیق آگاه است.
لطیف بودن خدا ایجاب میکند که نطفههای کوچک و کم ارزش گیاهان را که در درون بذرها در اعماق خاکها نهفته است پرورش دهد،و آنها را که
در نهایت ظرافت و لطافتند از اعماق خاک تیره بر خلاف قانون جاذبه بیرون فرستد،و در معرض تابش آفتاب،و وزش نسیم قرار دهد،و سرانجام آن را به گیاهی بارور،یا درختی تنومند تبدیل کند.
اگر او دانههای باران را نمیفرستاد و محیط بذر و زمین اطراف آن نرم و ملایم و"لطیف"نمیشد آنها هرگز قدرت نمو و رشد نمیداشتند،اما او با این باران به آن محیط خشک و خشن،لطف و نرمش بخشید تا آماده حرکت و نمو گردد.
در عین حال از تمام نیازها و احتیاجات این دانه ضعیف از آغاز حرکت در زیر خاک تا هنگامی که سر به آسمان کشیده،آگاه و خبیر است.
خداوند به مقتضای لطفش باران را میفرستد،و به مقتضای خبیر بودنش اندازهای برای آن قائل است که اگر از حد بگذرد سیل است و ویرانی،و اگر کمتر از حد باشد خشکسالی و پژمردگی و این است معنی لطیف بودن و خبیر بودن خداوند.
در آیه 18 سوره مؤمنون نیز میخوانیم: وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً بِقَدَرٍ فَأَسْکَنّٰاهُ فِی الْأَرْضِ :"ما از آسمان آبی فرستادیم به اندازه معین،سپس آن را در زمین ساکن کردیم" (1).
*** نشانه دیگری که برای قدرت بی پایان و حقانیت ذات پاک او میآورد این است که میگوید:"آنچه در آسمانها،و آنچه در زمین است از آن خدا است"( لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ ).
خالق همه او است،و مالک همه نیز او است،و به همین دلیل بر همه چیز توانایی دارد.
1) 1) در جلد پنجم تفسیر نمونه صفحه 386 ذیل آیه 103 سوره انعام بحث جالبی در باره"لطیف بودن خداوند"داشتیم به آنجا مراجعه فرمائید.
و نیز به همین دلیل"او تنها غنی و بی نیاز در عالم هستی،و شایسته هر گونه حمد و ستایش است"( وَ إِنَّ اللّٰهَ لَهُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ ).
پیوند این دو صفت(غنی و حمید)با هم یک پیوند بسیار حساب شده است، چرا که اولا بسیارند کسانی که غنی هستند اما بخیلند و استثمارگر و انحصار طلب و غرق غفلت و غرور،و به همین دلیل عنوان غنی بودن گاهی تداعی این اوصاف را میکند،ولی غنی بودن خداوند توأم است با لطف و بخشندگی،جود و سخای او نسبت به بندگان که او را شایسته حمد و ستایش میکند.
ثانیا:اغنیای دیگر غنایشان ظاهری است و اگر جود و سخایی دارند در واقع از خودشان نیست چرا که تمام نعمت و امکانات را خدا در اختیار آنها گذارده است،غنی بالذات و شایسته هر گونه ثنا و ستایش تنها ذات پاک او است.
ثالثا:بینیازان دیگر اگر کاری میکنند بالآخره سودی از آن عاید خودشان میشود تنها کسی که بی حساب میبخشد و سودی عائد او نمیگردد بلکه میخواهد تا بر بندگان جودی کند،او است و به همین دلیل از همه شایستهتر به حمد و ثنا است.
*** باز به نمونه دیگری از این قدرت بی پایان در زمینه تسخیر موجودات برای انسانها اشاره کرده میفرماید:"آیا ندیدی که خداوند آنچه را در زمین است مسخر شما کرد"و همه مواهب و امکانات آن را در اختیار شما قرار داد؟ تا هر گونه بخواهید از آن بهره بگیرید( أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ سَخَّرَ لَکُمْ مٰا فِی الْأَرْضِ ).
و همچنین کشتیها را در حالی که در دریاها به فرمان او به حرکت در میآیند و سینه آبها را میشکافند و به سوی مقصدها پیش میروند"؟( وَ الْفُلْکَ تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ ).
از این گذشته"خداوند آسمان را در جای خود نگهمیدارد تا بر زمین جز به فرمان او فرود نیفتد"( وَ یُمْسِکُ السَّمٰاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَی الْأَرْضِ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ ).
از یک سو هر یک از کرات آسمانی را در مدار خود به حرکت در آورده و نیروی "دافعه"حاصل از گریز از مرکز را درست معادل نیروی"جاذبه"آنها قرار داده است،تا هر یک در مدار خود بی آنکه در فاصلههای آنها دگرگونی حاصل بشود به حرکت در آیند،و تصادمی در میان کرات روی ندهد.
از سوی دیگر جو زمین را آن چنان آفریده که به سنگریزههای سرگردان اجازه بر خورد با زمین و تولید ناراحتی و ویرانی برای اهلش ندهند.
آری این رحمت و لطف او نسبت به بندگان است که این چنین گهواره زمین را امن و امان و خالی از هر گونه خطر آفریده تا محل آسایش و آرامش بندگان باشد،نه سنگهای سرگردان آسمانی بر زمین سقوط میکنند نه کرات دیگر با آن تصادم مینمایند.
لذا در پایان آیه اضافه میکند:"خداوند نسبت به مردم مهربان و رحیم است( إِنَّ اللّٰهَ بِالنّٰاسِ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ ).
*** سرانجام در آخرین آیه از قدرت پروردگار در مهمترین مساله جهان هستی،یعنی مساله حیات و مرگ سخن میگوید و میفرماید:"او کسی است که شما را زنده کرد"(خاک بی جان بودید لباس حیات بر شما پوشانید)( وَ هُوَ الَّذِی أَحْیٰاکُمْ ).
"سپس بعد از طی دوره حیات شما را میمیراند"(و به همان خاک که از آن برخاستید باز میگردید)( ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ).
"و دیگر بار در رستاخیز حیاتی نوین به شما میبخشد"(و سر از خاک مرده بر میآورید و آماده حساب و جزا میشوید)( ثُمَّ یُحْیِیکُمْ ).
اما با این حال"این انسان در برابر اینهمه نعمتهایی که خدا در زمین و آسمان در جسم و جان،به او ارزانی داشته کفران کننده و ناسپاس است،و با دیدن اینهمه
نشانههای روشن،ذات پاک او را انکار میکنند"( إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَکَفُورٌ ).
در آیات فوق و دو آیه قبل از آن به ترتیب چهارده بخش از صفات خداوند (در آخر هر آیه دو صفت)بیان شده است:علیم و حلیم-عفو و غفور-سمیع و بصیر-علی و کبیر-لطیف و خبیر-غنی و حمید-رءوف و رحیم که هر بخش از این صفات دو گانه هماهنگ و مکمل یکدیگرند،عفو خداوند با غفران او،سمیع بودن با بصیر بودن،بلند مقام بودنش با بزرگیش،لطیف بودن با آگاهیش،غنی بودن با حمید بودنش،و بالآخره رءوف بودن با مهربانیش همه هماهنگ،و در عین حال هر کدام از آنها درست متناسب همان بحثی است که در آن آیه مطرح شده،و چون قبلا در ذیل خود آیات از آن سخن گفتهایم نیاز به تکرار نمیبینیم.
آیات فوق همانگونه که دلیلی بر قدرت خدا است و تاکیدی بر وعدههای نصرت الهی نسبت به بندگان با ایمان،همچنین نشانهای است از حقانیت ذات پاک او که در آیات گذشته روی آن تکیه شده بود،و نیز دلیلی است بر توحید، و دلیلی است بر معاد،چرا که مساله زنده شدن زمینهای مرده به وسیله گیاهان سر سبز در پرتو نزول باران و همچنین مساله حیات و مرگ نخستین انسان شاهد زندهای است بر اینکه او قادر است بار دیگر انسان را زنده کند و لباس حیات بر او بپوشاند،چنان که در بسیاری از آیات قرآن به همین امور بر مساله معاد استدلال شده.
ضمنا جمله إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَکَفُورٌ با توجه به اینکه"کفور"صیغه مبالغه است
اشاره به کفر و انکار انسانهای لجوج میکند که حتی با مشاهده اینهمه آیات عظمت خدا باز راه انکار را پیش میگیرند،و یا اشاره به کفران و ناسپاسی اینگونه افراد است که وجودشان غرق نعمتهای او است و باز هم نه در مقام شکر منعمند و نه شناخت او.
همانگونه که سابقا هم اشاره کردهایم تسخیر این امور برای انسان از این نظر است که خدا آنها را خدمتگزار انسان قرار داده و در مسیر منافع او میباشند (شرح مفصل این موضوع را در جلد یازدهم تفسیر نمونه صفحه 167 به بعد-ذیل آیات 12 تا 14 سوره نحل و همچنین در جلد دهم صفحه 120 به بعد ذیل آیه 2 سوره رعد-بیان کردهایم).
و اگر میبینیم در میان نعمتهای زمینی،حرکت کشتیها بر صحنه اقیانوسها بالخصوص ذکر شده به خاطر آن است که این کشتیها در گذشته و حال مهمترین وسیله ارتباطی و انتقال انسانها و کالاها از نقطهای به نقطه دیگر بوده و هستند،و هیچ وسیله نقلیهای تا کنون نتوانسته است جای کشتیها را در این زمینه بگیرد.
به طور قطع اگر یک روز تمام کشتیها بر صفحه اقیانوسها از حرکت باز ایستند زندگی انسانها به کلی مختل خواهد شد،چرا که راههای خشکی قدرت و کشش نقل و انتقال اینهمه وسائل و کالا را ندارد،مخصوصا در عصر و زمان ما با توجه به اینکه مهمترین وسیله حرکت زندگی صنعتی بشر نفت است،و مهمترین وسیله برای انتقال نفت از نقطهای به نقاط دیگر همان کشتیها هستند اهمیت این نعمت بزرگ الهی آشکارتر میشود،چرا که گاهی کار یک کشتی نفتکش غول پیکر را"ده هزار اتومبیل هم"نمیتواند انجام دهد!و انتقال نفت از طریق خطوط لوله نیز برای نقاط محدودی از دنیا امکان پذیر است.
لِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنٰا مَنْسَکاً هُمْ نٰاسِکُوهُ فَلاٰ یُنٰازِعُنَّکَ فِی اَلْأَمْرِ وَ اُدْعُ إِلیٰ رَبِّکَ إِنَّکَ لَعَلیٰ هُدیً مُسْتَقِیمٍ (67) وَ إِنْ جٰادَلُوکَ فَقُلِ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا تَعْمَلُونَ (68) اَللّٰهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ فِیمٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ (69) أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا فِی اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّ ذٰلِکَ فِی کِتٰابٍ إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ یَسِیرٌ (70)
67-برای هر امتی عبادتی قرار دادیم تا آن عبادت را(در پیشگاه خدا)انجام دهند، بنا بر این آنها نباید در این امر با تو به نزاع برخیزند،به سوی پروردگارت دعوت کن که بر هدایت مستقیم قرار داری(و راه راست همین است که تو میپویی).
68-و اگر آنها با تو به جدال برخیزند بگو:خدا از اعمالی که شما انجام میدهید آگاهتر است.
69-خداوند میان شما در آن چه اختلاف داشتید داوری میکند.
70-آیا نمیدانی خداوند آنچه را در آسمان و زمین است میداند؟همه اینها در کتابی ثبت است(کتاب علم بی پایان پروردگار)و این بر خداوند آسان است.
هر امتی عبادتی دارد
در بحثهای گذشته گفتگوهایی پیرامون مشرکان داشتیم،از آنجا که
مشرکان به طور خصوص و مخالفان اسلام به طور عموم،جر و بحثهایی با پیامبر ص پیرامون مسائل و احکام تازه اسلام داشتند و نسخ و دگرگونی قسمتهایی از احکام شرایع پیشین را نقطه ضعفی برای شریعت اسلام میپنداشتند در حالی که این دگرگونیها نه تنها ضعف نبود بلکه یکی از برنامه تکامل ادیان محسوب میشد،لذا در نخستین آیه مورد بحث میفرماید:"برای هر امتی عبادتی قرار دادیم تا خدا را با آن پرستش کنند"( لِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنٰا مَنْسَکاً هُمْ نٰاسِکُوهُ ) (1).
مناسک:چنان که قبلا هم گفتهایم جمع"منسک"به معنی مطلق عبادت است، و در اینجا ممکن است تمام برنامههای دینی و الهی را شامل شود،بنا بر این آیه گویای این حقیقت است که امتهای پیشین هر کدام برنامهای مخصوص به خود داشتند که در آن شرائط خاص از نظر زمان و مکان و جهات دیگر کاملترین برنامه بوده است،ولی مسلما با دگرگون شدن آن شرائط لازم بود احکام تازهتری جانشین آنها شود.
لذا به دنبال این سخن اضافه میکند:"بنا بر این نباید آنها در این امر با تو به نزاع برخیزند"( فَلاٰ یُنٰازِعُنَّکَ فِی الْأَمْرِ ).
"و تو به سوی پروردگارت دعوت کن که راه راست همین است که تو میپویی ( وَ ادْعُ إِلیٰ رَبِّکَ إِنَّکَ لَعَلیٰ هُدیً مُسْتَقِیمٍ ).
هرگز گفتگوها و ایرادهای بی پایه آنان در روحیه تو کمترین اثری نگذارد
1) 1) جمعی از مفسران،این آیات را اشاره به پاسخ ایرادی دانستهاند که از ناحیه مشرکان مطرح میشد که میگفتند چگونه گوشت حیواناتی را که ذبح شده است میخورید اما گوشت میته(مردار)را نمیخورید در حالی که اولی را شما کشتهاید و دومی را خدا! این آیات نازل شده و به آنها پاسخ گفت ولی بسیار بعید به نظر میرسد که آیات فوق اشاره به چنین مطلبی باشد زیرا خوردن گوشت مردار که گوشت فاسد و زیانباری است ظاهرا در هیچ شریعتی مجاز و مباح نبوده است تا قرآن صحه بر آن بگذارد و بگوید هر شریعتی برای خود برنامهای داشته است.
که دعوتت به سوی خدا است،و مسیر تو هدایت،و راهت مستقیم است! توصیف"هدی"به"مستقیم بودن"یا جنبه تاکید دارد،و یا اشاره به این است که هدایت به سوی مقصد ممکن است از طرق مختلفی صورت گیرد راههای نزدیک و دور،مستقیم و کج،ولی هدایت الهی،از نزدیکترین و مستقیمترین راه است.
*** "اما اگر باز به مجادله و منازعه ادامه دهند و سخنان تو در دل آنها اثر نگذارد در پاسخ آنها بگو،خدا از اعمالی که شما انجام میدهید آگاهتر است" ( وَ إِنْ جٰادَلُوکَ فَقُلِ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا تَعْمَلُونَ ).
*** "خداوند در میان شما در آنچه اختلاف داشتید داوری میکند"(و در صحنه قیامت که صحنه بازگشت به توحید و یکپارچگی و بر طرف شدن اختلافات است حقایق را برای همه شما آشکار میسازد"( اَللّٰهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فِیمٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ ) (1).
*** و از آنجا که قضاوت و داوری در قیامت نسبت به اختلافات و اعمال بندگان نیاز به علم و آگاهی وسیعی به همه آنها دارد،در آخرین آیه مورد بحث اشاره به علم بی پایان خدا کرده،چنین میگوید:"آیا نمیدانی که خداوند آنچه را که در آسمانها و زمین است میداند"؟( أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا فِی السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ ).
1) 1) خطاب در این آیه ممکن است متوجه خصوص مخالفان اسلام و پیامبر(ص)باشد، بنا بر این جمله اَللّٰهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ ...مقول قول پیامبر(ص)است،و نیز ممکن است مخاطب هم مسلمانان باشند و هم مخالفان،و بنا بر این،این آیه بیان مستقلی است از ناحیه خداوند نسبت به همگان.
آری"همه اینها در کتابی ثبت است"( إِنَّ ذٰلِکَ فِی کِتٰابٍ ).
کتاب علم بی پایان خداوند،کتاب عالم هستی و جهان علت و معلول،جهانی که چیزی در آن گم نمیشود و نابود نمیگردد،بلکه همواره تغییر صورت میدهد حتی امواج صدای ضعیفی که از حلقوم انسانی در هزاران سال قبل بر خاسته به کلی نابود نشده است،و همواره در این فضا وجود دارد این یک کتاب بسیار دقیق و جامع است که همه چیز در آن ضبط شده است.
و به تعبیر دیگر همه اینها در"لوح محفوظ"،لوح علم الهی ثبت است، و همه این موجودات با تمام خصوصیات و جزئیات نزد او حاضرند.
و لذا در آخرین جمله میفرماید:"این بر خداوند آسان است"چرا که همگی موجودات با تمام خصوصیاتشان نزد او حضور دارند( إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیرٌ ).
وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطٰاناً وَ مٰا لَیْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ نَصِیرٍ (71) وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ تَعْرِفُ فِی وُجُوهِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا اَلْمُنْکَرَ یَکٰادُونَ یَسْطُونَ بِالَّذِینَ یَتْلُونَ عَلَیْهِمْ آیٰاتِنٰا قُلْ أَ فَأُنَبِّئُکُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذٰلِکُمُ اَلنّٰارُ وَعَدَهَا اَللّٰهُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ بِئْسَ اَلْمَصِیرُ (72) یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ اَلَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُبٰاباً وَ لَوِ اِجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ یَسْلُبْهُمُ اَلذُّبٰابُ شَیْئاً لاٰ یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ اَلطّٰالِبُ وَ اَلْمَطْلُوبُ (73) مٰا قَدَرُوا اَللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اَللّٰهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ (74)
71-آنها غیر از خداوند چیزهایی را میپرستند که خدا هیچگونه دلیلی برای آن نازل نکرده است،و چیزهایی که علم و آگاهی به آن ندارند،و برای ظالمان یاور و راهنمایی نیست.
72-و هنگامی که آیات روشن ما بر آنها خوانده میشود در چهره کافران آثار انکار مشاهده میکنی،آن چنان که نزدیک است برخیزند و با مشت به کسانی که آیات ما را بر آنها میخوانند حمله کنند!بگو:آیا شما را به بدتر از این خبر دهم؟همان آتش سوزنده(دوزخ)است که خدا به کافران وعده داده،و بدترین جایگاه است! 73-ای مردم مثلی زده شده است گوش به آن فرا دهید:کسانی را که غیر از خدا میخوانید هرگز نمیتوانند مگسی بیافرینند،هر چند برای این کار دست به دست هم دهند و هر گاه مگس چیزی از آنها برباید نمیتوانند آن را باز پس گیرند،هم این طلب کنندگان ناتوانند و هم آن مطلوبان(هم این عابدان و هم آن معبودان).
74-آنها خدا را آن گونه که باید بشناسند نشناختند،خداوند قوی و شکست ناپذیر است.
معبودانی ضعیفتر از یک مگس!
در این آیات-به تناسب بحثهایی که قبلا پیرامون توحید و شرک بود-باز سخن از مشرکان و برنامههای غلط آنها میگوید:
و از آنجا که یکی از روشنترین دلائل بطلان شرک و بت پرستی این است که هیچگونه دلیل عقلی و نقلی بر جواز این عمل دلالت نمیکند،در آیه نخست میفرماید:"آنها غیر از خدا چیزهایی را میپرستند که هیچگونه دلیلی خداوند برای آن نازل نکرده است"( وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطٰاناً ).
در واقع این ابطال اعتقاد بت پرستان است که معتقد بودند خدا اجازه بت پرستی را به آنها داده،و این بتها شفیعان در گاه او میباشند.
سپس اضافه میکند:"آنها معبودهایی را میپرستند که علم و دانشی به حقانیت آنها ندارند"( وَ مٰا لَیْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ ).
یعنی نه از طریق دستور الهی،و نه از طریق دلیل عقل هیچ حجت و برهانی برای کار خود مطلقا ندارند.
بدیهی است کسی که در اعتقاد و اعمال خود متکی به دلیل روشنی نیست،ستمگر است،هم به خویش ستم کرده،و هم به دیگران،و به هنگام گرفتار شدن در چنگال مجازات الهی هیچکس قدرت دفاع از او ندارد،لذا در پایان آیه میگوید:
"برای ستمکاران یاور و راهنمایی نیست"( وَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ نَصِیرٍ ).
بعضی از مفسران گفتهاند که"نصیر"در اینجا به معنی دلیل و برهان است،چرا که یاری کننده حقیقی همان میباشد (1).
این احتمال نیز وجود دارد که مراد از"نصیر"،راهنما است و مکملی است برای بحث گذشته یعنی نه حجت الهی دارند،نه دلیل عقلی که خود به آن رسیده باشند،و نه رهبر و راهنما و استادی که آنها را در این مسیر یاری کند،چرا که آنها ستمگرند و در برابر حق تسلیم نیستند.
این تفسیرهای سه گانه با هم منافاتی ندارند هر چند تفسیر اول روشنتر به نظر میرسد.
*** سپس به عکس العمل بت پرستان در برابر آیات خدا،و شدت لجاجت و تعصب آنها در یک جمله کوتاه اشاره کرده میگوید:"و هنگامی که آیات روشن ما که بهرهگیری از آن برای هر صاحب عقلی آسان است بر آنها خوانده میشود، در چهره کافران آثار انکار را به خوبی مشاهده میکنی"( وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ تَعْرِفُ فِی وُجُوهِ الَّذِینَ کَفَرُوا الْمُنْکَرَ ) (2).
در حقیقت هنگام شنیدن این آیات بینات،تضادی در میان منطق زنده
قرآن و تعصبات جاهلانه آنها پیدا میشود،و چون حاضر به تسلیم در برابر حق نیستند،بی اختیار آثار آن در چهرههاشان نمایان میشود،بلکه بر اثر شدت تعصب و لجاج"نزدیک است برخیزند و با مشتهای گره کرده خود به کسانی که آیات ما را بر آنها میخوانند حمله کنند"!( یَکٰادُونَ یَسْطُونَ بِالَّذِینَ یَتْلُونَ عَلَیْهِمْ آیٰاتِنٰا ).
"یسطون"از ماده"سطوت"به معنی بلند کردن دست و حمله کردن به طرف مقابل است،و در اصل-به گفته راغب در مفردات-به معنی بلند شدن اسب،بر سر پاها و بلند کردن دستها است،سپس به معنی بالا اطلاق شده.
در حالی که انسان اگر منطقی فکر کند هر گاه سخن خلافی بشنود،نه چهره در هم میکشد و نه پاسخ آن را با مشت گره کرده میدهد،بلکه با بیان منطقی آن را رد میکند،این عکس العملهای نادرست کافران،خود دلیل روشنی است بر اینکه آنها تابع هیچ دلیل و منطقی نیستند،تنها جهل و عصبیت بر وجودشان حاکم است.
قابل توجه اینکه جمله یَکٰادُونَ یَسْطُونَ با توجه به اینکه از دو فعل مضارع تشکیل شده دلیل بر استمرار"حالت حمله و پرخاشگری"در وجود آنها است که گاه شرائط ایجاب میکرد عملا آن را ظاهر کنند،و گاه که شرائط اجازه نمیداد، حالت آمادگی حمله در آنها پیدا میشد و به تعبیر ما به خود میپیچیدند که چرا قادر بر حمله و ضرب نیستند.
قرآن در برابر این بیمنطقان به پیامبر ص دستور میدهد:"به آنها بگو:آیا میخواهید من شما را به بدتر از این خبر دهم؟!بدتر از این همان آتش سوزنده دوزخ است"!( قُلْ أَ فَأُنَبِّئُکُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذٰلِکُمُ النّٰارُ ) (1).
1) 1) کلمه"النار"در اینجا خبر مبتدای محذوفی است و در تقدیر هی النار بوده، بعضی نیز احتمال دادهاند که"النار"مبتدا باشد و جمله وعدها اللّٰه...خبر آن.ولی احتمال اول صحیحتر است،ضمنا"وعد"فعلی است که در اینجا دو مفعول گرفته مفعول اولش "الذین کفروا"که مؤخر شده و مفعول دومش ضمیر"هاء"میباشد که مقدم گردیده که شاید تقدیم آن برای انحصار است.
یعنی اگر به زعم شما این آیات بینات الهی شر است،چون با افکار منحرف و نادرستتان هماهنگ نیست،من،بدتر از این را به شما معرفی میکنم،که همان مجازات دردناک الهی است که در برابر این لجاج و عناد سرانجام دامانتان را خواهد گرفت.
"همان آتش سوزانی که خداوند به کافران وعده داده"( وَعَدَهَا اللّٰهُ الَّذِینَ کَفَرُوا ).
"و دوزخ آتش سوزانش بدترین جایگاه است"( وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ ).
در حقیقت در برابر این آتشمزاجان پرخاشگر که شعلههای عصبیت و لجاج،همواره در درونشان افروخته است،پاسخی جز آتش دوزخ نیست! چرا که همیشه مجازات الهی تناسب نزدیکی با چگونگی گناه و عصیان دارد.
*** در آیه بعد ترسیم جالب و گویایی از وضع بتها و معبودهای ساختگی، و ضعف و ناتوانی آنها،بیان میکند،و بطلان اعتقاد مشرکان را به روشنترین وجهی آشکار میسازد.
روی سخن را به عموم مردم کرده،میگوید:"ای مردم در اینجا مثلی زده شده است گوش به آن فرا دهید"(و دقیقا به آن بیندیشید)( یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ ).
"کسانی را که شما غیر از خدا میخوانید هرگز نمیتوانند مگسی بیافرینند هر چند برای این کار اجتماع کنند و دست به دست یکدیگر بدهند"( إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُبٰاباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ ).
همه بتها و همه معبودهای آنها و حتی همه دانشمندان و متفکران و مخترعان بشر اگر دست به دست هم بدهند قادر بر آفرینش مگسی نیستند.
بنا بر این چگونه میخواهید شما اینها را همردیف پروردگار بزرگی
قرار دهید که آفریننده آسمانها و زمین و هزاران هزار نوع موجود زنده در دریاها و صحراها و جنگلها و اعماق زمین است،خداوندی که حیات و زندگی را در اشکال مختلف و چهرههای بدیع و متنوع قرار داده که هر یک از آنها انسان را به اعجاب و تحسین وا میدارد،آن معبودهای ضعیف کجا و این خالق قادر و حکیم کجا؟ سپس اضافه میکند نه تنها قادر نیستند مگسی بیافرینند بلکه از مقابله با یک مگس نیز عاجزند چرا که"اگر مگس چیزی از آنها را برباید نمیتوانند آن را باز پس گیرند"!.( وَ إِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبٰابُ شَیْئاً لاٰ یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ).
موجودی به این ضعیفی و ناتوانی که حتی در مبارزه با یک مگس شکست میخورد چه جای این دارد که او را حاکم بر سرنوشت خویش بدانند و حلال مشکلات.
آری"هم این طلب کنندگان و عابدان ضعیف و ناتوانند و هم آن مطلوبان و معبودان"( ضَعُفَ الطّٰالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ ).
در روایات میخوانیم:بت پرستان قریش،بتهایی را که در اطراف کعبه گرد- آوری کرده بودند آنها را با مشک و عنبر و گاه با زعفران یا عسل میآلودند و اطراف آنها ندای لبیک اللهم لبیک،لبیک لا شریک لک،الا شریک هو لک تملکه و ما ملک!که بیانگر شرک و بت پرستی آنها و تحریف لبیک موحدان بود سر در میدادند، و این موجودات پست و بی ارزش را شریک خدا میپنداشتند،ولی مگسها میآمدند و بر آنها مینشستند و آن عسل و زعفران و مشک و عنبر را میربودند و آنها قدرت بر باز پس گرفتن آن نداشتند! قرآن مجید همین صحنه را عنوان قرار داده و برای بیان ضعف و ناتوانی بتها و سستی منطق مشرکان از آن بهرهگیری میکند،میگوید شما خوب نگاه کنید ببینید معبودهایتان چگونه زیر دست و پای مگسها قرار گرفتهاند و قادر به کمترین دفاع از خود نیستند؟!این چه معبودهای بی عرضه و بی ارزشی هستند که شما
حل مشکلات خود را از آنها میخواهید؟!.
در اینکه منظور از"طالب"و"مطلوب"چیست؟ حق همان است که در بالا گفتیم:"طالب"عبادت کنندگان بتها هستند و"مطلوب"خود بتها که هر دو ضعیف هستند و ناتوان.
بعضی از مفسران نیز احتمال دادهاند که"طالب"اشاره به مگس است، و مطلوب اشاره به بتها(زیرا مگسها به سراغ بتها میروند تا از مواد غذایی روی آنها بهره گیرند).
بعضی دیگر"طالب"را بتها دانستهاند و"مطلوب"را مگس(زیرا به فرض که بتها به فکر آفرینش مگس ضعیفی بیفتند قادر نخواهند بود)ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد.
*** قرآن بعد از بیان مثال زنده فوق،نتیجهگیری میکند که"آنها خدا را آن گونه که باید بشناسند نشناختند"( مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ ).
بقدری در معرفت و شناسایی خدا،ضعیف و ناتوانند که خداوند با آن عظمت را تا سر حد این معبودهای ضعیف و بی مقدار تنزل دادند،و آنها را شریک او شمردند، که اگر کمترین معرفتی در باره خدا داشتند بر این مقایسه خود میخندیدند.
و در پایان آیه میفرماید:"خداوند قوی و عزیز است"( إِنَّ اللّٰهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ ).
نه همچون بتها که قادر بر آفرینش موجود کوچکی نیستند و حتی قدرت دفاع از خویش در برابر مگسی ندارند،او بر همه چیز قادر و توانا است و هیچکس را قدرت مقابله با او نیست.
گر چه جمعی از مفسران عقیده دارند که قرآن در آیات فوق،سخن از"مثل" به میان آورده،اما خود مثل را صریحا بیان نکرده است بلکه اشاره به موارد دیگر قرآن نموده،و یا اصلا"مثل"در اینجا به معنی اثبات و تبیین مطلب یا چیز عجیب است،نه به معنی معروفش.
ولی بدون شک،این نظر نادرستی است،چرا که قرآن در آیات فوق، مصداق این مثالی را که دعوت عمومی برای اندیشه در آن کرده است بیان نموده این مثال همان"مگس"است از نظر آفرینش و از نظر ربودن ذرات غذایی!.
این مثال گر چه در برابر مشرکان عرب ذکر شده،ولی با توجه به اینکه مخاطب همه مردم جهانند( یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ )اختصاصی به بتهای سنگی و چوبی ندارد،بلکه تمام معبودهایی را که جز خدا میپرستند در این مثال شرکت داده شدهاند،اعم از فرعونها و نمرودها و بتهای شخصیتهای کاذب و قدرتهای پوشالی و مانند آن.
آنها نیز بر این مثال منطبق هستند،آنها هم اگر دست به دست هم بدهند و تمام لشگر و عسکرشان را جمع و جور کنند و اندیشمندان و فرزانگانشان را دعوت کنند قادر به خلق مگسی نیستند،و حتی اگر مگسی ذرهای از سفره آنها بر گیرد توانایی به باز گرداندن آن ندارند.
ممکن است در اینجا گفته شود که انسان امروز با نیروی علم و دانش خود توانسته است اختراعاتی کند که به مراتب از یک مگس برتر و بالاتر است.
وسائل نقلیه سریع السیر و بادپیمایی ساخته که در یک چشم بر هم زدن مسافت زیادی را طی میکند.
مغزهای الکترونیکی دقیقی را اختراع کرده که پیچیدهترین معادلات ریاضی را در یک لحظه حل مینماید،آیا این گفتگوها در باره انسان عصر ما نیز صادق است؟ در پاسخ میگوئیم:ساختن این وسائل محیر العقول بدون شک،دلیل بر پیشرفت فوق العاده صنایع بشر است،اما همه اینها در برابر مساله آفرینش یک موجود زنده و خلقت حیات مسائلی ساده و پیش پا افتاده است.
اگر کتبی را که در باره فیزیولوژی موجودات زنده،و فعالیتهای بیولوژیکی و حیاتی یک حشره کوچک مانند مگس بحث میکند،به دقت بررسی کنیم،خواهیم دید که ساختمان مغز یک مگس و سلسله اعصاب و دستگاه گوارش او به مراتب از ساختمان مجهزترین هواپیماها برتر است و اصلا قابل مقایسه با آن نیست.
اصولا"مساله حیات"و حس و حرکت موجودات زنده و نمو و تولید مثل آنها هنوز به صورت معمایی در برابر دانشمندان قرار گرفته است،و ریزهکاریها و ظرافتهایی که در ساختمان این موجودات به کار رفته،خود معماهای دیگری است،معماهایی که هنوز به هیچوجه حل نشده.
به گفته دانشمندان علوم طبیعی چشمهای فوق العاده کوچک بعضی از همین حشرات خود مرکب از صدها چشم است!یعنی همان چشمی را که ما به زحمت میبینیم و شاید به اندازه یک سر سوزن بیش نیست از چند صد چشم کوچکتر تشکیل یافته که مجموعه آنها را"چشم مرکب"مینامند! به فرض که انسان بتواند از مواد بی جان سلول زندهای بسازد چه کسی میتواند،صدها چشم کوچک که هر کدام از آنها خود دارای دوربین ظریف و طبقات و دستگاههایی است در کنار هم بچیند و رشته ارتباطی آنها را در مغز حشره پیوند دهد و اطلاعات را به وسیله آنها
به مغز حشره منتقل سازد و حشره بتواند در موقع مناسب،عکس العمل نسبت به حوادثی که اطراف او میگذرد نشان دهد؟ آیا اگر همه انسانها جمع شوند،قدرت بر آفرینش چنین موجود ظاهرا ناچیز اما در واقع بسیار پیچیده و اسرار آمیز خواهند داشت؟! و باز به فرض انسان همه این مسائل را عملی سازد ولی آیا میتوان نام آن را خلقت گذاشت؟یا ترکیب و مونتاژی است از وسائل موجود در همین جهان آفرینش؟آیا کسانی که قطعات پیش ساخته اتومبیلی را به هم مونتاژ میکنند، مخترع محسوب میشوند و نام عمل آنها را ابداع و اختراع میتوان گذاشت؟ ***
اَللّٰهُ یَصْطَفِی مِنَ اَلْمَلاٰئِکَةِ رُسُلاً وَ مِنَ اَلنّٰاسِ إِنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ (75) یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ إِلَی اَللّٰهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ (76) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِرْکَعُوا وَ اُسْجُدُوا وَ اُعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَ اِفْعَلُوا اَلْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (77) وَ جٰاهِدُوا فِی اَللّٰهِ حَقَّ جِهٰادِهِ هُوَ اِجْتَبٰاکُمْ وَ مٰا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی اَلدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرٰاهِیمَ هُوَ سَمّٰاکُمُ اَلْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ وَ فِی هٰذٰا لِیَکُونَ اَلرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَی اَلنّٰاسِ فَأَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّکٰاةَ وَ اِعْتَصِمُوا بِاللّٰهِ هُوَ مَوْلاٰکُمْ فَنِعْمَ اَلْمَوْلیٰ وَ نِعْمَ اَلنَّصِیرُ (78)
75-خداوند از فرشتگان رسولانی بر میگزیند و همچنین از انسان خداوند شنوا و بینا است.
76-آنچه را در پیش روی آنها و پشت سر آنهاست میداند و همه کارها به سوی خدا باز میگردد.
77-ای کسانی که ایمان آوردهاید رکوع کنید و سجود بجا آورید و پروردگارتان را عبادت کنید و کار نیک انجام دهید تا رستگار شوید.
78-و در راه خدا جهاد کنید و حق جهادش را ادا نمائید او شما را برگزید و در دین کار سنگین و شاقی بر شما نگذارد این همان آئین پدر شما ابراهیم است او شما را در کتب پیشین و در این کتاب آسمانی مسلمان نامید تا پیامبر شاهد و گواه بر شما باشد و شما گواهان بر مردم بنا بر این نماز را بر پا دارید و زکاة را بدهید و به خدا تمسک جویید که او مولا و سرپرست شماست چه مولای خوب و چه یار و یاور شایستهای.
به طوری که جمعی از مفسران،نقل کردهاند،بعضی از مشرکان مانند "ولید بن مغیره"(که مغز متفکر آنان محسوب میشد)به هنگام مبعوث شدن پیامبر ص با تعجب و انکار میگفتند أَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ مِنْ بَیْنِنٰا :"آیا از میان همه ما وحی الهی بر محمد(این یتیم فقیر و تهیدست امت ما)نازل شده است"؟نخستین آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت(که انتخاب انبیاء و فرشتگان برای رسالت روی معیار شایستگی و معیار معنویت آنها بوده است) (1).
پنج دستور سازنده و مهم
با توجه به اینکه در آیات گذشته سخن از توحید و شرک و معبودهای پنداری
1) 1) تفسیر"قرطبی"و تفسیر"ابو الفتوح رازی"و تفسیر"فخر رازی"و تفسیر "روح المعانی"ذیل آیه مورد بحث.
مشرکان در میان بود،و با توجه به اینکه جمعی از مردم،فرشتگان یا بعضی از پیامبران را برای عبادت برگزیدند،قرآن در نخستین آیات مورد بحث میگوید:
همه رسولان الهی،بندگان سر بر فرمان او هستند"خداوند از فرشتگان، رسولانی بر میگزیند و همچنین از انسانها"( اَللّٰهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلاٰئِکَةِ رُسُلاً وَ مِنَ النّٰاسِ ).
از فرشتگان رسولانی همچون جبرئیل،و از انسانها فرستادگانی همچون پیامبران بزرگ الهی و تعبیر به"من"که در اینجا تبعیضیه است نشان میدهد که همه فرشتگان الهی،رسولان او به سوی بشر نبودند،بلکه گروهی از آنها این سمت را داشتند،این تعبیر منافات با آیه اول سوره فاطر که میگوید: جٰاعِلِ الْمَلاٰئِکَةِ رُسُلاً (خدا فرشتگان را رسولان قرار داده است)ندارد،چرا که منظور در این آیه نیز بیان جنس است،نه بیان عمومیت افراد.
و در پایان آیه اضافه میکند:"خداوند شنوا و بینا است"( إِنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ ).
یعنی چنان نیست که خداوند مانند انسانها از کار رسولانش در غیابشان بی خبر باشد،بلکه در هر لحظه از وضع آنها با خبر است،سخنانشان را میشنود و اعمالشان را میبیند.
*** سپس اشاره به مسئولیت پیامبران در ابلاغ رسالت از یک سو و مراقبتها الهی نسبت به آنها از سوی دیگر کرده،میگوید:"خداوند آنچه را در پیش روی آنها،و پشت سر آنها است میداند"( یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ ).
هم از آینده آنها آگاه است و هم از گذشته و آنچه را پشت سر نهادهاند.
"و همه کارها به خدا باز میگردد،و همه در برابر او مسئولند"( وَ إِلَی اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ).
تا مردم بدانند فرشتگان و پیامبران الهی نیز بندگانی هستند سر بر فرمان خدا،و دارای مسئولیت در پیشگاه او،و از خود چیزی ندارند جز آنچه خدا به آنها داده است،نه اینکه معبودان و خدایانی باشند در برابر اللّٰه.
بنا بر این جمله یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ ...در واقع اشاره به تکلیف و مسئولیت رسولان الهی و کنترل اعمال آنها از ناحیه پروردگار است همانند آنچه در سوره جن آیه 27 و 28 آمده است( فَلاٰ یُظْهِرُ عَلیٰ غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّٰ مَنِ ارْتَضیٰ مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسٰالاٰتِ رَبِّهِمْ وَ أَحٰاطَ بِمٰا لَدَیْهِمْ :"خداوند هیچکس را بر اسرار غیب خود آگاه نمیکند مگر رسولانی را که برگزیده است و از آنها راضی شده،و برای آنها مراقبانی از پیش رو و پشت سر میفرستد تا روشن شود آیا آنها رسالات پروردگارشان را ابلاغ کردهاند یا نه،و خداوند از آنچه نزد آنان است با خبر است" (1).
ضمنا روشن شد که منظور از" مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ "حوادث آینده است و از " مٰا خَلْفَهُمْ "حوادث گذشته.
*** در دو آیه بعد که آیات پایان سوره حج را تشکیل میدهد،روی سخن را به افراد با ایمان کرده و یک سلسله دستورات کلی و جامع را که حافظ دین و دنیا و پیروزی آنها در تمام صحنهها است بیان میدارد و با این حسن ختام،"سوره حج"پایان میگیرد.
نخست به چهار دستور مهم اشاره کرده میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید،رکوع کنید،و سجده بجا آورید،و پروردگارتان را عبادت کنید، و کار نیک انجام دهید تا رستگار شوید"
1) 1) "علامه طباطبائی"در"تفسیر المیزان"ذیل آیات مورد بحث جمله یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ ...را اشاره به مساله عصمت و حمایت الهی از پیامبران میداند،اما با توجه به آنچه در بالا گفتیم این تفسیر چندان نزدیک به نظر نمیرسد.
( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَ افْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ).
بیان دو رکن رکوع و سجود از میان تمام ارکان نماز به خاطر اهمیت فوق العاده آنها در این عبادت بزرگ است.
دستور عبودیت به طور مطلق که بعد از این دو بیان شده هر گونه عبادت و بندگی خدا را شامل میشود.
تعبیر به"ربکم"(پروردگار شما)در حقیقت اشارهای است به شایستگی او برای عبودیت و عدم شایستگی غیر او،زیرا تنها مالک و صاحب و تربیت کننده او است.
دستور به"فعل خیرات"هر گونه کار نیکی را-بدون هیچ قید و شرط-شامل میشود،و اینکه از"ابن عباس"نقل شده که منظور صله رحم و مکارم اخلاق است در حقیقت بیان مصداق زندهای از این مفهوم عام میباشد.
*** سپس پنجمین دستور را در زمینه جهاد-به معنی وسیع کلمه-صادر میکند و میگوید:"در راه خدا جهاد کنید و حق جهادش را ادا نمائید"( وَ جٰاهِدُوا فِی اللّٰهِ حَقَّ جِهٰادِهِ ).
اکثر مفسران اسلامی،"جهاد"را در اینجا به معنی خصوص مبارزه مسلحانه با دشمنان نگرفتهاند،بلکه همانگونه که از مفهوم لغوی آن استفاده میشود به معنی هر گونه جهاد و کوشش در راه خدا و تلاش برای انجام نیکیها،و مبارزه با هوسهای سرکش(جهاد اکبر)و پیکار با دشمنان ظالم و ستمگر(جهاد اصغر) دانستهاند.
مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"از اکثر مفسران چنین نقل میکند که منظور از"حق جهاد"خلوص نیت و انجام دادن اعمال برای خدا است.
بدون شک"حق جهاد"نیز معنی وسیعی دارد که از نظر کیفیت و کمیت
و مکان و زمان و سایر جهات،همه را شامل میشود،اما از آنجا که مرحله"اخلاص" سختترین مرحله در جهاد نفس است،روی این مرحله تکیه کرده است،چرا که نفوذ افکار و انگیزههای غیر الهی در قلب و اعمال انسان آن قدر مخفی و باریک و پنهان است که جز بندگان خاص خدا از آن رهایی نمییابند!.
در حقیقت قرآن مجید در این پنج دستور از مراحل ساده شروع کرده و به آخرین و برترین مراحل عبودیت میرساند:نخست سخن از رکوع و سپس از آن برتر سخن از سجود است،بعد عبادت به طور کلی،و سپس انجام کارهای نیک اعم از عبادات و غیر عبادات،و در آخرین مرحله سخن از جهاد و تلاش و کوشش فردی و جمعی در بخش درون و برون،کردار و گفتار و اخلاق و نیت به میان آورده است.
و این دستور جامعی است که فلاح و رستگاری بدون شک در دنبال آن خواهد بود.
و از آنجا که این تصور ممکن است پیدا شود،اینهمه دستورات سنگین که هر یک از دیگری جامعتر و وسیعتر است چگونه بر دوش ما بندگان ضعیف قرار داده شده است،در جملههای بعد تعبیرات گوناگونی دارد که نشان میدهد اینها دلیل لطف الهی نسبت به شما است و نشانه عظمت و مقام شخصیت شما مؤمنان در پیشگاه او است.
در نخستین تعبیر میفرماید:"او شما را برگزید"( هُوَ اجْتَبٰاکُمْ ).
اگر برگزیدگان خدا نبودید این مسئولیتها بر دوش شما گذارده نمیشد.
و در تعبیر بعد میفرماید:"او کار سنگین و شاقی در دین بر شما نگذارده است" ( وَ مٰا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ ).
یعنی اگر درست بنگرید اینها تکالیف شاقی نیستند،بلکه با فطرت پاک شما هماهنگ و سازگارند،و اصولا چون وسیله تکامل شما هستند و هر کدام
فلسفه و منافع روشنی دارند که عائد خودتان میشود،در ذائقه جانتان تلخ نخواهند بود،بلکه کاملا شیرین و گوارا هستند.
در سومین تعبیر میگوید:از این گذشته"این همان آئین پدر شما ابراهیم است"( مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرٰاهِیمَ ).
اطلاق"پدر"بر"ابراهیم"یا به خاطر آن است که عربها و مسلمانان آن روز غالبا از نسل اسماعیل بودند و یا به خاطر این بود که آنها همگی"ابراهیم" را بزرگ میشمردند و از او به صورت یک پدر روحانی و معنوی احترام میکردند هر چند آئین پاک او با انواع خرافات آلوده شده بود.
سپس تعبیر دیگری در این زمینه دارد میگوید:"او شما را در کتب پیشین، مسلمان نامید و همچنین در این کتاب آسمانی"(قرآن)( هُوَ سَمّٰاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ وَ فِی هٰذٰا ).
و مسلمان کسی است که این افتخار را دارد که در برابر همه فرمانهای الهی تسلیم است.
در اینکه:مرجع ضمیر"هو"(او)چه کسی است در میان مفسران گفتگو است بعضی گفتهاند به"خدا"بر میگردد،یعنی خدا هم در کتب پیشین و هم در قرآن شما را به این نام افتخار آمیز نامیده است،ولی بعضی دیگر آن را اشاره به"ابراهیم"میدانند،چرا که در آیه 128 سوره بقره میخوانیم ابراهیم پس از پایان بنای کعبه از خداوند تقاضاهایی کرد،از جمله این بود: رَبَّنٰا وَ اجْعَلْنٰا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنٰا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ :"پروردگارا!من و فرزندم اسماعیل را تسلیم در مقابل فرمانت قرار ده،و از دودمان ما امتی مسلم و تسلیم در برابر ارادهات به وجود آور".
ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد زیرا با ذیل آیه سازگارتر است، که میگوید:"او شما را در کتب پیشین و در این کتاب(قرآن)مسلمان نامید"و این
تعبیر در باره ابراهیم،تناسب ندارد بلکه مناسب خداوند است (1).
سرانجام پنجمین و آخرین تعبیر شوق آفرین را در باره مسلمانان کرده و آنها را به عنوان الگو و اسوه امتها معرفی میکند و میفرماید:"هدف این بوده است که پیامبر ص شاهد و گواه بر شما باشد و شما هم گواهان بر مردم"!( لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَی النّٰاسِ ).
"شهید"به معنی شاهد از ماده شهود به معنی آگاهی توأم با حضور است مفهوم این سخن آن است که شاهد بودن پیامبر ص بر همه مسلمانها به معنی آگاهی او از اعمال امت خویش است،و این با روایات"عرض اعمال"و بعضی از آیات قرآن که به آن اشاره میکند کاملا سازگار میباشد،چرا که طبق این روایات اعمال همه امت را در عرض هفته به حضور پیامبر ص عرضه میدارند و روح پاک او از همه اینها آگاه و با خبر میشود،بنا بر این او شاهد و گواه این امت است.
اما شاهد و گواه بودن این امت،طبق بعضی از روایات به معنی معصومین این امت و امامان است که آنها نیز گواهان بر اعمال مردمند.
در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا ع میخوانیم:که فرمود:
نحن حجج اللّٰه فی خلقه و نحن شهداء اللّٰه و اعلامه فی بریته: "ما حجتهای خدا در میان خلقیم و شاهدان او و نشانههایش در میان مردمیم" (2).
در حقیقت مخاطب در جمله"لتکونوا"ظاهرا همه امتند اما در واقع گروهی از سران و بزرگان آنها میباشد،و خطاب به کل به خاطر جزء در تعبیرات روزمره فراوان است مثلا در آیه 20 سوره مائده میخوانیم:که خداوند ضمن
1) 1) در قرآن مجید،در آیه 3 سوره مائده نام این آئین را صریحا"اسلام"نهاده " وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً "و در آیات متعددی از پیامبر اسلام(ص)به عنوان" أَوَّلَ الْمُسْلِمِینَ "یاد شده است(انعام-14-زمر-12).
2) 2) از کتاب"کمال الدین"صدوق،طبق نقل تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 526 روایات دیگری نیز به همین مضمون در این زمینه نقل شده است.
بر شمردن نعمتهایش بر بنی اسرائیل به آنها خطاب کرده میگوید:"خداوند شما را ملوک و پادشاهان قرار داد"در حالی که میدانیم افراد معدودی از آنها به این مقام رسیدند.
البته"شهود"معنی دیگری نیز دارد و آن"شهادت عملی"است،یعنی مقیاس سنجش و الگو بودن اعمال یک فرد نمونه و بارز برای اعمال سایرین،در این صورت تمام مسلمانان راستین چنین خواهند بود،چرا که آنها امت نمونهای هستند با برترین آئین که میتوانند مقیاس و الگویی برای سنجش شخصیت و فضیلت در میان همه امتها باشند.
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم که خداوند چند فضیلت و برتری به امت اسلام داده است،از جمله اینکه در امتهای پیشین،پیامبر آنها شاهد و گواه قومش بود ولی خداوند تمام امت مرا گواهان بر خلق قرار داده زیرا میفرماید: لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَی النّٰاسِ (1).
یعنی همانگونه که پیامبر ص اسوه و الگوی امت خویش است شما هم اسوهها و الگوها برای مردم جهانید.
این تفسیر در عین حال با تفسیر سابق منافات ندارد ممکن است همه امت شاهد و گواه باشند و امامان شاهدان و گواهان نمونه و ممتاز (2).
در پایان این آیه بار دیگر وظائف پنجگانه پیشین را در تعبیرات فشردهتری که در سه جمله خلاصه میشود به عنوان تاکید چنین بازگو میکند:"اکنون که چنین است و شما دارای این امتیازات و افتخارات هستید،نماز را بر پا دارید، زکات را ادا کنید و به آئین حق و ذیل عنایت پروردگار تمسک جویید"
( فَأَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللّٰهِ ).
که"مولی و سرپرست و یار و یاور شما او است"( هُوَ مَوْلاٰکُمْ ).
"چه مولی و سرپرست خوبی،و چه یار و یاور شایستهای"( فَنِعْمَ الْمَوْلیٰ وَ نِعْمَ النَّصِیرُ ).
در حقیقت جمله" فَنِعْمَ الْمَوْلیٰ وَ نِعْمَ النَّصِیرُ "دلیلی است بر" وَ اعْتَصِمُوا بِاللّٰهِ هُوَ مَوْلاٰکُمْ "یعنی اینکه به شما فرمان داده شده تنها به ذیل عنایت پروردگار تمسک جویید به خاطر آن است که او برترین و بهترین مولی و شایستهترین یار و یاور است.
***پروردگارا!به ما این توفیق و سعادت را مرحمت فرما که با اعتصام به ذات پاکت و پیوند با خلق و خالق مردمی نمونه باشیم و الگو و شاهد بر دیگران،و تفسیری جامع و نمونه بر این کتاب بزرگت تا پایان بنگاریم.
خداوندا!همانگونه که در کتاب آسمانیت قرآن و کتب پیشینیان ما را مسلمان خواندی توفیق مرحمت فرما تا سراپا تسلیم فرمان تو باشیم.
بار الها!ما را بر دشمنانی که امروز در هر گوشه و کنار،قصد یورش بر قرآن و اسلام دارند پیروز گردان که تو بهترین مولی و یار و یاوری( فَنِعْمَ الْمَوْلیٰ وَ نِعْمَ النَّصِیرُ ).
فضیلت سوره مؤمنون
در روایات اسلامی که از پیامبر ص و ائمه اهل بیت ع بما رسیده فضیلت بسیاری برای این سوره بیان شده است.
در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم
من قرء سورة المؤمنین بشرته الملائکة یوم القیامة بالروح و الریحان و ما تقر به عینه عند نزول ملک الموت:
"هر کس سوره مؤمنان را تلاوت کند فرشتگان در روز قیامت او را به روح و ریحان بشارت میدهند و هنگامی که فرشته مرگ برای قبض روح او میآید چنان بشارتی به او میدهد که چشمش روشن میشود" (1).
و از امام صادق ع میخوانیم:
من قرء سورة المؤمنین ختم اللّٰه له بالسعادة اذا کان یدمن قراءتها فی کل جمعة،و کان منزله فی الفردوس الاعلی مع النبیین و المرسلین: "هر کس سوره مؤمنون را بخواند و در هر جمعه آن را ادامه دهد خداوند پایان زندگی او را با سعادت قرار میدهد و جایگاه او فردوس اعلی(بهشت برین)است،همراه پیامبران و رسولان" (2).
تکرار این معنی را ضروری میدانیم که ذکر فضائل تلاوت سورهها هرگز به معنی خواندن خالی از اندیشه و تصمیم و عمل نیست که این کتاب آسمانی کتاب تربیت و انسانسازی و برنامههای عملی است،و به راستی اگر کسی برنامههای عقیدتی و عملی خود را با محتوای این سوره و حتی چند آیه آغاز آن که بیان صفات مؤمنان است تطبیق دهد آن همه افتخارات باید نصیب او شود.
و لذا در بعضی از روایات از پیامبر ص نقل شده:هنگام نزول آغاز این سوره فرمود
لقد انزل الی عشر آیات من اقامهن دخل الجنة: "ده آیه بر من نازل شده که هر کس آنها را بر پا دارد وارد بهشت خواهد شد"! (3).
تعبیر به"اقام"(بر پا دارد)به جای"قرء"(بخواند)گویای همان حقیقتی است که در بالا اشاره کردیم که هدف اصلی پیاده کردن محتوای این آیات در متن زندگی است،نه مجرد خواندن.
محتوای سوره مؤمنون
این سوره چنان که از نامش پیدا است بخش مهمی از آن سخن از اوصاف برگزیده مؤمنان است. سپس بحثهایی در زمینه اعتقاد و عمل بیان میکند که تکمیل کننده آن صفات میباشد. رویهمرفته مجموع مطالب این سوره را میتوان به چند بخش تقسیم کرد: بخش اول-که از آیه قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ آغاز میشود تا چندین آیه بعد بیانگر صفاتی است که مایه فلاح و رستگاری مؤمنان است و خواهیم دید این اوصاف آن قدر حساب شده و جامع است که جنبههای مختلف زندگی فردی و اجتماعی را تحت پوشش خود قرار میدهد. و از آنجا که خمیر مایه همه آنها ایمان و توحید است در بخش دوم به نشانههای مختلف خداشناسی،و آیات آفاقی و انفسی پروردگار در پهنه عالم هستی، اشاره کرده،و نمونههایی از نظام شگرف عالم آفرینش را در آسمان و زمین و آفرینش انسان و حیوانات و گیاهان بر میشمارد. و برای تکمیل جنبههای عملی در بخش سوم به شرح سر گذشت عبرتانگیز جمعی از پیامبران بزرگ همچون نوح،هود،موسی،عیسی ع پرداخته فرازهایی از زندگی آنها را بیان میکند. در بخش چهارم روی سخن را به مستکبران کرده،و با دلائل منطقی و گاه با تعبیرات تند و کوبنده به آنها هشدار میدهد،تا دلهای آماده به خود آید و راه بازگشت به سوی خدا را پیدا کند. در بخش پنجم بحثهای فشردهای درباره معاد بیان کرده است. و در بخش ششم از حاکمیت خداوند بر عالم هستی و نفوذ فرمانش در همه جهان سخن میگوید. سرانجام در بخش هفتم باز هم سخن از قیامت،حساب،جزا و پاداش نیکوکاران و کیفر بدکاران به میان میآورد،و با بیان هدف آفرینش انسان سوره را پایان میدهد. و به این ترتیب محتوای این سوره مجموعهای است از درسهای اعتقادی و عملی،و مسائل بیدار کننده و بیان خط سیر مؤمنان از آغاز تا پایان. ***این سوره همانگونه که در آغاز هم گفتهایم در مکه نازل شده،ولی بعضی از مفسران نوشتهاند که بعضی از آیات این سوره در مدینه نازل شده است، وجود آیه زکات در آن برای بعضی این فکر را به وجود آورده که تمام این سوره نمیتواند در مکه نازل شده باشد،چرا که میدانیم زکات نخستین بار در مدینه تشریع شد و به دنبال نزول آیه خُذْ مِنْ أَمْوٰالِهِمْ صَدَقَةً ...(توبه 103)پیامبر ص فرمان داد ماموران جمع زکات به اطراف بروند و از مردم زکات بگیرند. ولی باید توجه داشت که"زکات"مفهوم وسیعی دارد که واجب و مستحبّ را شامل میشود،و معنی آن منحصر به زکات واجب نیست،لذا در روایات میخوانیم که نماز و زکات همیشه با هم بوده است 1. اما از این گذشته به عقیده بعضی از دانشمندان زکات در مکه نیز واجب بوده،ولی به صورت اجمالی و سر بسته،یعنی هر کس موظف بوده مقداری از اموال خود را به نیازمندان بدهد. ولی در مدینه که حکومت اسلامی تشکیل شد زکات تحت برنامه دقیقی قرار گرفت و برای آن نصاب بندی شد و پیامبر ص ماموران جمع زکات را به هر سو فرستاد تا از مردم زکات بگیرند. 2
در روایات اسلامی که از پیامبر ص و ائمه اهل بیت ع بما رسیده فضیلت بسیاری برای این سوره بیان شده است.
در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم
من قرء سورة المؤمنین بشرته الملائکة یوم القیامة بالروح و الریحان و ما تقر به عینه عند نزول ملک الموت:
"هر کس سوره مؤمنان را تلاوت کند فرشتگان در روز قیامت او را به روح و ریحان بشارت میدهند و هنگامی که فرشته مرگ برای قبض روح او میآید چنان بشارتی به او میدهد که چشمش روشن میشود" (1).
و از امام صادق ع میخوانیم:
من قرء سورة المؤمنین ختم اللّٰه له بالسعادة اذا کان یدمن قراءتها فی کل جمعة،و کان منزله فی الفردوس الاعلی مع النبیین و المرسلین: "هر کس سوره مؤمنون را بخواند و در هر جمعه آن را ادامه دهد خداوند پایان زندگی او را با سعادت قرار میدهد و جایگاه او فردوس اعلی(بهشت برین)است،همراه پیامبران و رسولان" (2).
تکرار این معنی را ضروری میدانیم که ذکر فضائل تلاوت سورهها هرگز به معنی خواندن خالی از اندیشه و تصمیم و عمل نیست که این کتاب آسمانی کتاب تربیت و انسانسازی و برنامههای عملی است،و به راستی اگر کسی برنامههای عقیدتی و عملی خود را با محتوای این سوره و حتی چند آیه آغاز آن که بیان صفات مؤمنان است تطبیق دهد آن همه افتخارات باید نصیب او شود.
و لذا در بعضی از روایات از پیامبر ص نقل شده:هنگام نزول آغاز این سوره فرمود
لقد انزل الی عشر آیات من اقامهن دخل الجنة: "ده آیه بر من نازل شده که هر کس آنها را بر پا دارد وارد بهشت خواهد شد"! (3).
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . قَدْ أَفْلَحَ اَلْمُؤْمِنُونَ (1) اَلَّذِینَ هُمْ فِی صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ (2) وَ اَلَّذِینَ هُمْ عَنِ اَللَّغْوِ مُعْرِضُونَ (3) وَ اَلَّذِینَ هُمْ لِلزَّکٰاةِ فٰاعِلُونَ (4) وَ اَلَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حٰافِظُونَ (5) إِلاّٰ عَلیٰ أَزْوٰاجِهِمْ أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ (6) فَمَنِ اِبْتَغیٰ وَرٰاءَ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلعٰادُونَ (7) وَ اَلَّذِینَ هُمْ لِأَمٰانٰاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رٰاعُونَ (8) وَ اَلَّذِینَ هُمْ عَلیٰ صَلَوٰاتِهِمْ یُحٰافِظُونَ (9) أُولٰئِکَ هُمُ اَلْوٰارِثُونَ (10) اَلَّذِینَ یَرِثُونَ اَلْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (11)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-مؤمنان رستگار شدند.
2-آنها که در نمازشان خشوع دارند.
3-و آنها که از لغو و بیهودگی رویگردانند.
4-و آنها که زکات را انجام میدهند.
5-و آنها که دامان خود را از آلودگی به بیعفتی حفظ میکنند.
6-تنها آمیزش جنسی با همسران و کنیزانشان دارند که در بهرهگیری از آنها ملامت نمیشوند.
7-و هر کس غیر این طریق را طلب کند تجاوزگر است.
8-و آنها که امانتها و عهد خود را مراعات میکنند.
9-و آنها که از نمازها مواظبت مینمایند.
10-(آری)آنها وارثانند.
11-که بهشت برین را ارث میبرند،و جاودانه در آن خواهند ماند.
صفات برجسته مؤمنان
همانگونه که قبلا گفتیم انتخاب نام مؤمنون برای این سوره به خاطر آیات آغاز این سوره است که ویژگیهای مؤمنان را در عباراتی کوتاه،زنده و پر محتوا تشریح میکند،و جالب اینکه نخست به سرنوشت لذتبخش و پر افتخار مؤمنان- پیش از بیان صفات آنها-اشاره مینماید تا شعلههای شوق و عشق را در دلها برای رسیدن به این افتخار بزرگ زنده کند.
میفرماید:"مؤمنان رستگار شدند"،و به هدف نهایی خود در تمام ابعاد رسیدند( قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ).
"افلح"از ماده"فلح و فلاح"در اصل به معنی شکافتن و بریدن است، سپس به هر نوع پیروزی و رسیدن به مقصد و خوشبختی اطلاق شده است.
در حقیقت افراد پیروزمند و رستگار و خوشبخت موانع را از سر راه بر میدارند
و راه خود را به سوی مقصد میشکافند و پیش میروند.
البته فلاح و رستگاری معنی وسیعی دارد که هم پیروزیهای مادی را شامل میشود،و هم معنوی را،و در مورد مؤمنان هر دو بعد منظور است.
پیروزی و رستگاری دنیوی در آن است که انسان آزاد و سربلند،عزیز و بی نیاز زندگی کند،و این امور جز در سایه ایمان امکان پذیر نیست،و رستگاری آخرت در این است که در جوار رحمت پروردگار،در میان نعمتهای جاویدان، در کنار دوستان شایسته و پاک،و در کمال عزت و سربلندی به سر برد.
"راغب"در"مفردات"ضمن تشریح این معنی میگوید:"فلاح دنیوی در سه چیز خلاصه میشود:بقاء و غنا و عزت،و فلاح اخروی در چهار چیز:بقاء بلا فناء،و غنی بلا فقر،و عز بلا ذل،و علم بلا جهل:"بقای بدون فنا،بی نیازی بدون فقر،عزت بدون ذلت،و علم خالی از جهل".
*** سپس به بیان این صفات پرداخته و قبل از هر چیز انگشت روی نماز میگذارد و میگوید:"آنها کسانی هستند که در نمازشان خاشعند"( اَلَّذِینَ هُمْ فِی صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ ).
"خاشعون"از ماده"خشوع"به معنی حالت تواضع و ادب جسمی و روحی است که در برابر شخص بزرگ یا حقیقت مهمی در انسان پیدا میشود، و آثارش در بدن ظاهر میگردد.
در اینجا قرآن"اقامه صلاة"(خواندن نماز)را نشانه مؤمنان نمیشمارد بلکه خشوع در نماز را از ویژگیهای آنان میشمرد،اشاره به اینکه نماز آنها الفاظ و حرکاتی بی روح و فاقد معنی نیست،بلکه به هنگام نماز آن چنان حالت توجه به پروردگار در آنها پیدا میشود که از غیر او جدا میگردند و به او میپیوندند،چنان غرق حالت تفکر و حضور و راز و نیاز با پروردگار میشوند که
بر تمام ذرات وجودشان اثر میگذارد،خود را ذرهای میبینند در برابر وجودی بی پایان،و قطرهای در برابر اقیانوسی بیکران.
لحظات این نماز هر کدام برای او درسی است از خودسازی و تربیت انسانی و وسیلهای است برای تهذیب روح و جان.
در حدیثی میخوانیم که پیامبر ص مردی را دید که در حال نماز با ریش خود بازی میکند فرمود:
اما انه لو خشع قلبه لخشعت جوارحه! :"اگر او در قلبش خشوع بود اعضای بدنش نیز خاشع میشد" (1).
اشاره به اینکه خشوع یک حالت درونی است که در برون اثر میگذارد.
پیشوایان بزرگ اسلام آن چنان خشوعی در حالت نماز داشتند که به کلی از ما سوی اللّٰه بیگانه میشدند،تا آنجا که در حدیثی میخوانیم:پیامبر اسلام ص گاه به هنگام نماز به آسمان نظر میکرد اما هنگامی که آیه فوق نازل شد دیگر سر بر نمیداشت و دائما به زمین نگاه میکرد" (2).
*** دومین صفتی را که بعد از صفت خشوع برای مؤمنان بیان میکند این است که:"آنها از هر گونه لغو و بیهودگی رویگردانند"( وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ ).
در واقع تمام حرکات و خطوط زندگی آنان هدفی را دنبال میکند،هدفی مفید و سازنده چرا که لغو به معنی کارهای بی هدف و بدون نتیجه مفید است.
در حقیقت لغو همانگونه که بعضی از مفسران بزرگ گفتهاند هر گفتار و عملی است که فایده قابل ملاحظهای نداشته باشد،و اگر میبینیم بعضی از مفسران آن را به باطل تفسیر کردهاند.
و بعضی به معنی همه معاصی.
و بعضی به معنی دروغ.
و بعضی به معنی دشنام یا مقابله دشنام به دشنام.
و بعضی به معنی غنا و لهو و لعب.
و بالآخره بعضی به معنی شرک،تفسیر کردهاند همه اینها مصداقهای آن مفهوم جامع و کلی است.
البته لغو تنها شامل سخنان و افعال بیهوده نمیشود بلکه افکار بیهوده و بی پایهای که انسان را از یاد خدا غافل و از تفکر در آنچه مفید و سازنده است به خود مشغول میدارد همه در مفهوم لغو جمع است.
در واقع مؤمنان آن چنان ساخته شدهاند که نه تنها به اندیشههای باطل و سخنان بی اساس و کارهای بیهوده دست نمیزنند،بلکه به تعبیر قرآن از آن "معرض"و رویگردانند.
*** در آیه بعد به سومین صفت مؤمنان راستین که جنبه اجتماعی و مالی دارد اشاره کرده میگوید:"آنها کسانی هستند که زکات را انجام میدهند"( وَ الَّذِینَ هُمْ لِلزَّکٰاةِ فٰاعِلُونَ ) (1).
و از آنجا که این سوره-همانگونه که قبلا نیز گفتیم-از سورههایی است که در مکه نازل شده و در آن هنگام حکم زکات معمولی نازل نگردیده بود، مفسران در تفسیر این آیه گفتگوهای مختلفی دارند.
1) 1) "زکات"در اینجا معنی مصدری دارد و به همین دلیل تعبیر"فاعلون"بعد از آن آمده است،این احتمال را نیز بعضی از مفسران دادهاند که زکات به همان معنی معروفش یعنی مقداری از مال میباشد،در این صورت فاعلون به معنی"مؤدون"(ادا کنندگان) خواهد بود.
آنچه صحیحتر به نظر میرسد این است که زکات منحصرا به معنی زکات واجب نیست،بلکه زکاتهای مستحبّ در شرع اسلام فراوان است،آنچه در مدینه نازل شد زکات واجب بود ولی زکات مستحبّ قبلا نیز بوده است.
بعضی از مفسران نیز این احتمال را دادهاند که زکات به صورت یک حکم وجوبی اما بدون حد و حدود در"مکه"بوده است،یعنی مسلمانان موظف بودند مقداری از اموال خود را به نیازمندان بپردازند،ولی بعد از تشکیل حکومت اسلامی و تاسیس بیت المال زکات تحت برنامه مشخصی قرار گرفت و نصابها و مقدارهای معینی برای آن قرار داده شد و مامور این جمع زکات از طرف پیامبر ص به هر سو اعزام شدند.
اما اینکه بعضی از مفسران مانند فخر رازی و آلوسی در روح المعانی و راغب در مفردات نقل کرده که زکات در اینجا به معنی هر گونه کار نیک و یا تزکیه و پاکسازی روح و جان است بسیار بعید به نظر میرسد،زیرا در قرآن مجید هر جا نماز و زکات همراه با هم ذکر میشود زکات به همان معنی انفاق مالی است، و استفاده معنی دیگر نیاز به قرینه روشنی دارد که در اینجا نیست.
*** چهارمین ویژگی مؤمنان را مساله پاکدامنی و عفت به طور کامل،و پرهیز از هر گونه آلودگی جنسی قرار داده،چنین میگوید:"آنها کسانی هستند که فروج (1)خویش را از بیعفتی حفظ میکنند"( وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حٰافِظُونَ ).
*** "مگر نسبت به همسران و کنیزانشان که در بهرهگیری از آنها هیچگونه ملامت و سرزنش ندارند"( إِلاّٰ عَلیٰ أَزْوٰاجِهِمْ أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ ).
1) 1) "فروج"جمع"فرج"کنایه از دستگاه تناسلی است.
از آنجا که غریزه جنسی سرکشترین غرائز انسان است و خویشتن داری در برابر آن نیاز به تقوی و پرهیزگاری فراوان و ایمان قوی و نیرومند دارد، در آیه بعد بار دیگر روی همین مساله تاکید کرده و میگوید:"هر کس غیر این طریق را(جهت بهرهگیری جنسی)طلب کند تجاوزگر است"( فَمَنِ ابْتَغیٰ وَرٰاءَ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ العٰادُونَ ).
تعبیر به محافظت"فروج"گویا اشاره به این است که اگر مراقبت مستمر و پیگیر در این زمینه نباشد،بیم آلودگی فراوان است.
و تعبیر به"همسران"شامل همسران دائم و موقت هر دو میشود،هر چند بعضی از مفسران اهل سنت در اینجا گرفتار اشتباهی شدهاند که در نکات به آن اشاره خواهد شد.
تعبیر به" غَیْرُ مَلُومِینَ "(آنها مورد ملامت قرار نمیگیرند)ممکن است اشاره به طرز فکر غلطی باشد که برای مسیحیت انحرافی پیدا شده که آنها هر گونه آمیزش جنسی را خلاف شان انسان میپندارند و ترک مطلق آن را فضیلت میدانند تا آنجا که کشیشان کاتولیک و همچنین زنان و مردان تارک دنیا،در تمام عمر،مجرد زندگی میکنند،و هر گونه ازدواج را مخالف این مقام روحانی تصور میکنند!(هر چند این مساله بیشتر جنبه ظاهری دارد اما در خفا جمعی از آنها طرقی برای اشباع غریزه جنسی خود انتخاب میکنند و کتابهای نویسندگان خودشان پر است از داستانهایی که در این زمینه نوشتهاند (1).
به هر حال امکان ندارد خداوند غریزهای را به عنوان بخشی از نظام احسن در انسان بیافریند و بعد آن را به کلی تحریم یا مخالف مقام انسانی بداند.
این نکته چندان نیاز به یاد آوری ندارد که حلال بودن همسران مخالف با بعضی از موارد استثنایی نیست،مانند حالت عادت ماهانه و امثال آن.
1) 1) به تاریخ معروف ویل دورانت در این زمینه مراجعه شود.
همچنین حلال بودن کنیزان(زنان برده)مشروط بر شرائط متعددی است که در کتب فقهی آمده و چنان نیست که هر کنیزی به صاحب آن حلال باشد، و در واقع در بسیاری از جهات و شرائط،همان شرائط همسران را دارد.
*** در هشتمین آیه مورد بحث به پنجمین و ششمین صفت برجسته مؤمنان اشاره کرده،میگوید:"آنها کسانی هستند که امانتها و عهد خود را مراعات میکنند" ( وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَمٰانٰاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رٰاعُونَ ).
حفظ و ادای امانت-به معنی وسیع کلمه-و همچنین پایبند بودن به عهد و پیمان در برابر خالق و خلق از صفات بارز مؤمنان است.
در مفهوم وسیع امانت،امانتهای خدا و پیامبران الهی و همچنین امانتهای مردم جمع است،نعمتهای مختلف خدا هر یک امانتی از امانات او هستند،آئین حق،کتب آسمانی،دستور العملهای پیشوایان راه حق و همچنین اموال و فرزندان و پستها و مقامها،همه امانتهای اویند که مؤمنان در حفظ و ادای حق آنها میکوشند تا در حیاتند از آن پاسداری میکنند و به هنگام ترک دنیا آنها را به نسلهای برومند آینده خود میسپارند،و چنین نسلی را برای پاسداری آن تربیت میکنند.
دلیل بر عمومیت مفهوم امانت در اینجا علاوه بر گستردگی و اطلاق لفظ، روایات متعددی است که در تفسیر امانت وارد شده،گاهی امانت به معنی"امامت امامان معصوم"که هر امام آن را به امام بعد از خود میسپارد تفسیر شده (1)و گاه به مطلق ولایت و حکومت.
جالب اینکه"زراره"که از شاگردان بزرگ امام باقر ع و امام صادق ع است چنین میگوید:"منظور از جمله" أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمٰانٰاتِ إِلیٰ أَهْلِهٰا " (آیه 58 سوره نساء)این است که ولایت و حکومت را به اهلش واگذارید"! (2).
و این نشان میدهد که حکومت از مهمترین ودیعههای الهی است که باید آن را به اهلش سپرد.
همچنین دلیل عمومیت عهد و پیمان،تعبیراتی است که در سایر آیات قرآن آمده از جمله و أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّٰهِ إِذٰا عٰاهَدْتُمْ :"به عهد خداوند وفا کنید هنگامی که عهد و پیمان بستید"(نحل-91).
قابل توجه اینکه در بعضی از آیات قرآن تعبیر به"ادای امانت"و یا"عدم خیانت در امانت"شده،در حالی که در آیه مورد بحث تعبیر به"رعایت امانت" شده که هم شامل ادا میشود هم محافظت و مراقبت کامل از آن.
بنا بر این اگر کوتاهی در اصلاح چیزی که مورد امانت است باعث ضرر یا خطری بشود شخص امین موظف است که در اصلاح آن نیز بکوشد(و به این ترتیب سه کار لازم است اداء و حفظ و اصلاح).
به هر حال مسلم است که پایبند بودن به تعهدات و حفظ و ادای امانات از مهمترین پایههای نظام اجتماعی بشر است و بدون آنها هرج و مرج در سرتاسر جامعه به وجود خواهد آمد،به همین دلیل حتی افراد و ملتهایی که اعتقاد الهی و مذهبی نیز ندارند برای مصون ماندن از این هرج و مرج اجتماعی ناشی از خیانت در عهد و امانت،خود را موظف به انجام این دو برنامه-لا اقل در مسائل کلی اجتماعی-میدانند.
در زمینه اهمیت امانت در جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 432 به بعد(ذیل آیه 58 سوره نساء)و در جلد هفتم تفسیر نمونه صفحه 136(ذیل آیه 27 سوره انفال)و در زمینه وفاء به عهد جلد چهارم صفحه 242(ذیل آیه یک سوره مائده) و جلد 11 صفحه 382(ذیل آیه 91 سوره نحل)مشروحا بحث کردهایم.
*** بالآخره در نهمین آیه آخرین ویژگی مؤمنان را که محافظت بر نمازها است
بیان کرده میگوید:"آنها کسانی هستند که در حفظ نمازهای خویش میکوشند" ( وَ الَّذِینَ هُمْ عَلیٰ صَلَوٰاتِهِمْ یُحٰافِظُونَ ).
جالب اینکه:نخستین ویژگی مؤمنان را"خشوع در نماز"و آخرین صفت آنها را"محافظت بر نماز"شمرده است،از نماز شروع میشود و به نماز ختم میگردد چرا که نماز مهمترین رابطه خلق و خالق است.
نماز برترین مکتب عالی تربیت است.
نماز وسیله بیداری روح و جان و بیمه کننده انسان در برابر گناهان است.
خلاصه نماز هر گاه با آدابش انجام گیرد زمینه مطمئنی برای همه خوبیها و نیکیها خواهد بود.
یاد آوری این نکته نیز لازم است که آیه نخست و آیه اخیر اشاره به دو مطلب متفاوت میکند، و به همین دلیل در آیه نخست،صلاة به صورت"مفرد" و در آیه اخیر به صورت"جمع"است،اولی به مساله خشوع و توجه خاص درونی که روح نماز است و اثر بر تمام اعضاء میگذارد اشاره میکند،و دومی به مساله آداب و شرائط نماز از نظر وقت و زمان و مکان و همچنین از نظر تعداد نمازها، و به نمازگزاران و مؤمنان راستین توصیه میکند در همه نمازها مراقب همه این آداب و شرائط باشند.
در مورد اهمیت نماز در مجلدات مختلف این تفسیر مشروحا بحث کردهایم:
به جلد نهم صفحه 267(ذیل آیه 114 سوره هود).
و جلد چهارم صفحه 104(ذیل آیه 103 سوره نساء).
و جلد سیزدهم(ذیل آیه 14 سوره طه)مراجعه فرمائید.
*** بعد از ذکر این صفات ممتاز،نتیجه نهایی آن را به این صورت بیان میکند:
"آنها وارثانند"( أُولٰئِکَ هُمُ الْوٰارِثُونَ ).
همان وارثانی که فردوس و بهشت برین را به ارث میبرند و جاودانه در آن خواهند ماند( اَلَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ).
"فردوس"در اصل-به گفته بعضی-یک لغت رومی است و بعضی آن را عربی و بعضی اصل آن را فارسی میدانند و به معنی"باغ"است،یا باغ مخصوصی که تمام نعمتها و مواهب الهی در آن جمع است و لذا میتوان آن را به عنوان"بهشت برین"(بهترین و برترین باغهای بهشت)نامید.
تعبیر به"ارث بردن"ممکن است اشاره به این باشد که مؤمنان بدون زحمت به آن میرسند همانند ارث که انسان زحمتی برای آن نکشیده است،درست است که نائل شدن به مقامات عالی بهشت،بسیار تلاش و کوشش و پاکی و خودسازی میخواهد ولی آن پاداش عظیم در مقابل این اعمال ناچیز بقدری زیاد است که گویی انسان بی زحمت به آن رسیده است.
توجه به این نکته نیز لازم است که در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص چنین نقل شده:
ما منکم من احد الا و له منزلان:منزل فی الجنة،و منزل فی النار،فان مات و دخل النار ورث اهل الجنة منزله: "هر یک از شما بدون استثنا دارای دو منزل است:منزلی در بهشت،و منزلی در دوزخ،اگر دوزخی شود و وارد جهنم گردد اهل بهشت منزلگاه او را به ارث میبرند".
تعبیر به"ارث"در آیه مورد بحث ممکن است اشاره به این نکته نیز باشد.
این احتمال را نیز بعضی از مفسران دور ندانستهاند که تعبیر به ارث در اینجا اشاره به سرانجام کار مؤمنان است،همچون میراث که در پایان کار به وارث میرسد.
و به هر حال این مرحله عالی بهشت طبق ظاهر آیات فوق مخصوص مؤمنانی است که دارای صفات بالا هستند،به این ترتیب دیگر بهشتیان در مراحل پائینتر قرار دارند.
انتخاب فعل ماضی"افلح"در مورد رستگاری مؤمنان برای تاکید هر چه بیشتر است،یعنی رستگاری آنها آن قدر مسلم است که گویی قبلا تحقق یافته،و ذکر کلمه"قد"قبل از آن نیز تاکید دیگری برای موضوع است.
تعبیراتی همچون"خاشعون""معرضون""راعون"و"یحافظون"...(به صورت اسم فاعل یا فعل مضارع)همه دلیل بر آن است که برنامههای مؤمنان راستین در این اوصاف برجسته موقتی و محدود نیست بلکه مستمر و دائمی است.
از آیات فوق،استفاده میشود که تنها دو گروه از زنان بر مردان حلال هستند:نخست همسران و دیگر کنیزان(با شرائط مخصوص)و به همین جهت این آیه در کتب فقهیه در بحثهای نکاح در موارد بسیاری مورد استناد قرار گرفته است.
جمعی از مفسران و فقهای اهل سنت خواستهاند از این آیه شاهدی برای نفی ازدواج موقت بیاورند،و بگویند آن هم در حکم زنا است!.
اما با توجه به این حقیقت که"ازدواج موقت"(متعه)به طور مسلم در زمان پیامبر ص حلال بوده است و احدی از مسلمانان آن را انکار نمیکنند،منتها بعضی میگویند در آغاز اسلام بوده و بسیاری از صحابه نیز به آن عمل کردهاند سپس نسخ شده و بعضی میگویند:عمر بن خطاب از آن جلوگیری به عمل آورد.
با توجه به این واقعیتها مفهوم سخن این دسته از دانشمندان اهل تسنن این خواهد بود که پیامبر ص العیاذ باللّٰه زنا را-حد اقل برای مدتی-مجاز شمرده است،و این غیر ممکن است.
از این گذشته(دقت کنید)متعه بر خلاف پندار این گروه یک نوع ازدواج است ازدواجی است موقت و دارای اکثر شرائط ازدواج دائم،بنا بر این قطعا در جمله " إِلاّٰ عَلیٰ أَزْوٰاجِهِمْ "داخل است،و به همین دلیل به هنگام خواندن صیغه ازدواج موقت از همان صیغههای ازدواج دائم(انکحت و زوجت)با قید مدت استفاده میشود،و این بهترین دلیل بر ازدواج بودن آن است.
در باره ازدواج موقت و دلائل مشروعیت آن در اسلام و عدم نسخ این حکم و همچنین فلسفه اجتماعی آن و پاسخ به ایرادات مختلف در جلد سوم صفحه 335 به بعد(ذیل آیه 24 سوره نساء)مشروحا بحث کردهایم.
اگر رکوع و سجود و قرائت و تسبیح را جسم نماز بدانیم،حضور قلب و توجه درونی به حقیقت نماز و کسی که با او راز و نیاز میکنیم روح نماز است.
خشوع نیز در واقع چیزی جز حضور قلب توأم با تواضع و ادب و احترام نیست و به این ترتیب روشن میشود که مؤمنان تنها به نماز به عنوان یک کالبد بی روح نمینگرند بلکه تمامی توجه آنها به باطن و حقیقت نماز است.
بسیارند کسانی که اشتیاق فراوان به حضور قلب و خشوع و خضوع در نمازها دارند اما هر چه میکوشند توفیق آن را نمییابند.
برای تحصیل خشوع و حضور قلب در نماز و سایر عبادات،امور ذیل را دقیقا توصیه میکنیم:
1-بدست آوردن آن چنان معرفتی که دنیا را در نظر انسان کوچک و خدا را در نظر انسان بزرگ کند،تا هیچ کار دنیوی نتواند به هنگام راز و نیاز با معبود نظر او را به خود جلب و از خدا منصرف سازد.
2-توجه به کارهای پراکنده و مختلف،معمولا مانع تمرکز حواس است
و هر قدر انسان،توفیق پیدا کند که مشغلههای مشوش و پراکنده را کم کند به حضور قلب در عبادات خود کمک کرده است.
3-انتخاب محل و مکان نماز و سایر عبادات نیز در این امر،اثر دارد، به همین دلیل،نماز خواندن در برابر اشیاء و چیزهایی که ذهن انسان را به خود مشغول میدارد مکروه است،و همچنین در برابر درهای باز و محل عبور و مرور مردم،در مقابل آئینه و عکس و مانند اینها،به همین دلیل معابد مسلمین هر قدر سادهتر و خالی از زرق و برق و تشریفات باشد بهتر است چرا که به حضور قلب کمک میکند.
4-پرهیز از گناه نیز عامل مؤثری است،زیرا گناه قلب را از خدا دور میسازد،و از حضور قلب میکاهد.
5-آشنایی به معنی نماز و فلسفه افعال و اذکار آن،عامل مؤثر دیگری است.
6-انجام مستحبات نماز و آداب مخصوص آن چه در مقدمات و چه در اصل نماز نیز کمک مؤثری به این امر میکند.
7-از همه اینها گذشته این کار،مانند هر کار دیگر نیاز به مراقبت و تمرین و استمرار و پیگیری دارد،بسیار میشود که در آغاز انسان در تمام نماز یک لحظه کوتاه قدرت تمرکز فکر پیدا میکند،اما با ادامه این کار و پیگیری و تداوم آن چنان قدرت نفس پیدا میکند که میتواند به هنگام نماز دریچههای فکر خود را بر غیر معبود مطلقا ببندد!(دقت کنید).
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ مِنْ سُلاٰلَةٍ مِنْ طِینٍ (12) ثُمَّ جَعَلْنٰاهُ نُطْفَةً فِی قَرٰارٍ مَکِینٍ (13) ثُمَّ خَلَقْنَا اَلنُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا اَلْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا اَلْمُضْغَةَ عِظٰاماً فَکَسَوْنَا اَلْعِظٰامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْنٰاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبٰارَکَ اَللّٰهُ أَحْسَنُ اَلْخٰالِقِینَ (14) ثُمَّ إِنَّکُمْ بَعْدَ ذٰلِکَ لَمَیِّتُونَ (15) ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ تُبْعَثُونَ (16)
12-ما انسان را از عصارهای از گل آفریدیم.
13-سپس آن را نطفهای در قرارگاه مطمئن(رحم)قرار دادیم.
14-سپس نطفه را به صورت علقه(خون بسته)و علقه را به صورت مضغه(چیزی شبیه گوشت جویده)و مضغه را به صورت استخوانهایی در آوردیم،از آن پس آن را آفرینش تازهای ایجاد کردیم،بزرگ است خدایی که بهترین خلق کنندگان است! 15-سپس شما بعد از آن میمیرید.
16-سپس در روز قیامت برانگیخته میشوید.
مراحل تکامل جنین در رحم مادر
ذکر اوصاف مؤمنان راستین و همچنین پاداش بینظیری که خداوند به آنها میدهد در آیات گذشته،این شوق را در دلها زنده میکند که باید به صفوف آنها پیوست،اما از چه راهی؟و از کدام طریق؟ آیات مورد بحث و قسمتی از آیات آینده،طرق اساسی تحصیل ایمان و معرفت را نشان میدهد،نخست دست انسان را گرفته و به کاوش در اسرار درون و"سیر
در عالم انفس"وا میدارد،و در آیاتی که بعد از آن خواهد آمد او را به جهان برون و موجودات شگرف عالم هستی توجه میدهد و به"سیر آفاقی"میپردازد.
نخست میگوید:"ما انسان را از چکیده و خلاصهای از گل آفریدیم" ( وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ سُلاٰلَةٍ مِنْ طِینٍ ) (1).
آری این گام نخست است که انسان با آن عظمت،با آن همه استعداد و شایستگیها این افضل مخلوقات و برترین موجودات جهان از خاکی بی ارزش است همان خاکی که در کم ارزش بودن ضرب المثل است،و این نهایت قدرتنمایی او است که از چنین مواد سادهای چنان موجود بدیعی آفرید.
*** در آیه بعد اضافه میکند:
"سپس او را نطفهای قرار دادیم در قرارگاه امن و امانی"( ثُمَّ جَعَلْنٰاهُ نُطْفَةً فِی قَرٰارٍ مَکِینٍ ).
در حقیقت نخستین آیه به آغاز وجود همه انسانها اعم از آدم و فرزندان او اشاره میکند که همه به خاک باز میگردند و از گل برخاستهاند،اما در دومین آیه به تداوم نسل آدم از طریق ترکیب نطفه نر و ماده و قرار گرفتن در قرارگاه رحم توجه میدهد.
در حقیقت این بحث شبیه تعبیری است که در آیات 7 و 8 سوره سجده آمده است: وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسٰانِ مِنْ طِینٍ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلاٰلَةٍ مِنْ مٰاءٍ مَهِینٍ "آغاز آفرینش انسان را از گل قرار داد و نسل او را از چکیدهای از آب بی ارزش".
تعبیر از رحم به"قرار مکین"(قرارگاه امن و امان)اشاره به موقعیت خاص رحم در بدن انسان است،در واقع در محفوظترین نقطه بدن که از هر طرف
1) 1) "سلالة"(بر وزن عصاره)به معنی چیزی است که از دیگری گرفته میشود و در واقع خلاصه و عصاره و برگزیدهای از آن است(مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث).
کاملا تحت حفاظت است قرار گرفته،ستون فقرات و دندهها از یک سو، استخوان نیرومند لگن خاصره از سوی دیگر،پوششهای متعدد شکم از سوی سوم حفاظتی که از ناحیه دستها به عمل میآید از سوی چهارم،همگی شواهد این قرارگاه امن و امان است.
*** بعد به مراحل شگفتآور و بهتآور سیر نطفه در رحم مادر و چهرههای گوناگون خلقت که یکی بعد از دیگری در آن قرارگاه امن و دور از دست بشر ظاهر میشود اشاره کرده میفرماید:"سپس ما نطفه را به صورت خون بستهای درآوردیم و بعد این خون بسته را به"مضغه"که شبیه گوشت جویده است تبدیل کردیم و بعدا آن را به صورت استخوان در آوردیم،و از آن پس بر استخوانها گوشت پوشاندیم"( ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظٰاماً فَکَسَوْنَا الْعِظٰامَ لَحْماً ).
این چهار مرحله متفاوت که به اضافه مرحله نطفه بودن،مراحل پنجگانهای را تشکیل میدهد هر کدام برای خود عالم عجیبی دارد مملو از شگفتیها که در علم جنینشناسی امروز دقیقا مورد بررسی قرار گرفته و پیرامون آن کتابها نوشتهاند،ولی روزی که قرآن از این مراحل مختلف خلقت جنینی انسان و شگفتیهای آن سخن میگفت،اثری از این علم و دانش نبود.
و در پایان آیه به آخرین مرحله که در واقع مهمترین مرحله آفرینش بشر است با یک تعبیر سر بسته و پر معنی اشاره کرده میفرماید:"سپس ما او را آفرینش تازهای بخشیدیم"( ثُمَّ أَنْشَأْنٰاهُ خَلْقاً آخَرَ ).
"بزرگ و پر برکت است خدایی که بهترین خلق کنندگان است"( فَتَبٰارَکَ اللّٰهُ أَحْسَنُ الْخٰالِقِینَ ).
آفرین بر این قدرتنمایی بی نظیر که در ظلمتکده رحم این چنین تصویر
بدیعی با اینهمه عجائب و شگفتیها بر قطره آبی نقش میزند.
آفرین بر آن علم و حکمتی که اینهمه استعداد و لیاقت و شایستگی را در چنین موجود ناچیزی ایجاد میکند،آفرین بر او و بر خلقت بی نظیرش.
ضمنا باید توجه داشت که"خالق"از ماده خلق،و خلق در اصل به معنی اندازهگیری است،هنگامی که یک قطعه چرم را برای بریدن،اندازهگیری میکنند، عرب واژه"خلق"در باره آن به کار میبرد،و از آنجا که در آفرینش مساله اندازهگیری بیش از همه چیز اهمیت دارد این کلمه خلق در باره آن به کار رفته است.
تعبیر به" أَحْسَنُ الْخٰالِقِینَ "(بهترین آفرینندگان)این سؤال را به وجود میآورد که مگر غیر از خدا آفریدگار دیگری وجود دارد؟! بعضی از مفسران توجیهات گوناگونی برای آیه کردهاند،در حالی که نیازی به این توجیهات نیست،و کلمه خلق به معنی اندازهگیری و صنعت در باره غیر خداوند نیز صادق است،ولی البته خلق خدا با خلق غیر او از جهات گوناگونی متفاوت است:
-خداوند ماده و صورت اشیاء را میآفریند،در حالی که اگر انسان بخواهد چیزی ایجاد کند تنها میتواند با استفاده از مواد موجود این جهان صورت تازهای به آن ببخشد مثلا از مصالح ساختمانی خانهای بسازد،یا از آهن و فولاد، اتومبیل یا کارخانهای اختراع کند.
-از سویی دیگر خلقت و آفرینش خداوند،نامحدود است و او آفریدگار همه چیز است اَللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (سوره رعد آیه 16)در حالی انسان موجودات بسیار محدودی را میتواند ابداع کند،و گاه توأم با انواع ضعفها و نقصها است که در جریان عمل باید آنها را تکمیل کند،اما خلق و ابداع پروردگار خالی از هر گونه عیب و نقص است.
-از سوی سوم در آنجا که انسان توانایی بر این امر پیدا میکند،آن نیز به اذن
و فرمان خدا است که بی اذن او در عالم حتی برگی بر درختی نمیجنبد چنان که در باره حضرت مسیح ع در سوره مائده آیه 110 میخوانیم وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی :"در آن هنگام که تو از گل،صورتی همچون صورت پرنده به اذن من خلق میکردی".
*** آیه بعد از مساله توحید و شناخت مبدء به طرز زیبا و ظریفی به مساله"معاد" منتقل میشود،و میگوید:این انسان با همه شگفتیهایش تا ابد زنده نمیماند، زمانی فرا میرسد که این ساختمان عجیب از هم فرو میریزد و"شما بعد از این زندگی همگی میمیرید"( ثُمَّ إِنَّکُمْ بَعْدَ ذٰلِکَ لَمَیِّتُونَ ).
*** ولی برای اینکه این تصور پیش نیاید که با مردن انسان همه چیز پایان میگیرد(پس این آفرینش با اینهمه شکوه و عظمت برای این چند روز زندگی امری بیهوده بوده است)بلا فاصله میافزاید:"سپس شما روز قیامت بار دیگر به زندگی باز میگردید و برانگیخته میشوید"(البته در سطحی عالیتر و در جهانی وسیعتر و گستردهتر)( ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ تُبْعَثُونَ ).
جالب اینکه در آیات فوق برای اثبات وجود خدا و قدرت و عظمت او از همان دلیلی استفاده شده است که در سوره حج برای اثبات معاد،و آن مساله مراحل مختلف خلقت انسان در عالم جنین است و اتفاقا در ذیل همین آیات مورد بحث چنان که دیدیم گریزی به مساله معاد نیز زده شده است (1).
1) 1) در آغاز سوره حج ذیل آیات 5 تا 7 در زمینه دلائل معاد از جمله از طریق جنین شناسی بحث کردهایم(به آغاز همین جلد چهاردهم مراجعه فرمائید).
آری از یک سو میتوان عظمت خدا را از عجائب خلقت انسان در مخفیگاه رحم که هر روز شکل و نقش تازهای به خود میگیرد شناخت که گویی جمعی نقاش چیره دست،گروهی صنعتگر و ابداعگر ماهر در کنار این قطره آب نشستهاند و شب و روز روی آن کار میکنند و این ذره ناچیز را در زمان بسیار کوتاهی با ظرافت فوق العاده از مراحل و گذرگاههای مختلف حیات میگذرانند.
اگر میتوانستیم از مراحل رشد و نمو جنین بطور کامل فیلم برداری کنیم و آنها را از مقابل چشم بگذرانیم آن گاه میفهمیدیم چه شگفتیها در این کار نهفته است؟ هر چند پیشرفت فوق العاده جنینشناسی در عصر ما و تحقیقات روز افزون دانشمندان و تجربیات و آزمایشهایشان روی این امر،بسیاری از مسائل را روشن ساخته و هنگامی که انسان در برابر نتیجه این تحقیقات قرار میگیرد بی اختیار جمله فَتَبٰارَکَ اللّٰهُ أَحْسَنُ الْخٰالِقِینَ را زمزمه میکند.
و از سوی دیگر این آفرینشهای پی در پی که هر روز چهره تازهای به خود میگیرد،و اصولا پیدایش یک انسان کامل از یک قطره کوچک آب،بیانگر قدرت خداوند بر مساله معاد و بازگشت انسان به زندگی مجدد است،و به این ترتیب با بیان یک دلیل دو هدف و با یک کرشمه دو کار،انجام شده است (1).
جالب اینکه در مراحل پنجگانهای که برای آفرینش انسان در آیه فوق ذکر شده همه جا تعبیر به"خلق" شده است،اما هنگامی که به آخرین مرحله میرسد تعبیر به"انشاء"میکند.
"انشاء"همانگونه که ارباب لغت گفته است به معنی"ایجاد کردن چیزی
1) 1) در باره مراحل جنین و شاهکار آفرینش در این زمینه در جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 316(ذیل آیه هُوَ الَّذِی یُصَوِّرُکُمْ فِی الْأَرْحٰامِ کَیْفَ یَشٰاءُ سوره آل عمران-6)نیز بحث کردهایم.
توأم با تربیت آن"است،این تعبیر نشان میدهد که مرحله اخیر با مراحل قبل (مرحله نطفه و علقه و مضغه و گوشت و استخوان)کاملا متفاوت است مرحلهای است مهم که قرآن از آن سر بسته یاد کرده و تنها میگوید:"سپس ما به آن آفرینش تازهای دادیم"و بلا فاصله پشت سر آن" فَتَبٰارَکَ اللّٰهُ أَحْسَنُ الْخٰالِقِینَ "میگوید.
این چه مرحلهای است که این قدر شایان اهمیت است،این همان مرحلهای است که جنین وارد مرحله حیات انسانی میشود،حس و حرکت پیدا میکند، و به جنبش در میآید که در روایات اسلامی از آن تعبیر به مرحله"نفخ روح" (دمیدن روح در کالبد)شده است.
اینجا است که انسان با یک جهش بزرگ زندگی نباتی و گیاهی را پشت سر گذاشته و گام به جهان حیوانات و از آن برتر به جهان انسانها میگذارد، و فاصله آن با مرحله قبل آن قدر زیاد است که تعبیر از آن با جمله ثم خلقنا کافی نبود و لذا" ثُمَّ أَنْشَأْنٰاهُ "فرمود.
در اینجا است که انسان،ساختمان ویژهای پیدا میکند که او را از همه جهان ممتاز میسازد،به او شایستگی خلافت خدا در زمین میدهد،و قرعه امانتی را که کوهها و آسمانها بار آن را نتوانست کشید،به نام او میزنند.
در واقع همین جا است که"عالم کبیر"با همه شگفتیهایش در این"جرم صغیر"منطوی و پیچیده میشود و به راستی شایسته"تبارک اَللّٰهُ أَحْسَنُ الْخٰالِقِینَ "است.
نویسنده تفسیر فی ظلال ذیل آیه مورد بحث در اینجا جمله عجیبی نقل میکند و آن اینکه:جنین بعد از آنکه مرحله"علقه"و"مضغه"را پشت سر گذاشت تمام سلولهایش تبدیل به سلولهای استخوانی میشود و بعد از آن تدریجا عضلات و گوشت روی آن را میپوشاند،بنا بر این جمله کسونا العظام لحما یک معجزه علمی است که پرده از روی این مساله
که در آن روز برای هیچکس روشن نبود بر میدارد،زیرا قرآن نمیگوید:ما مضغه را تبدیل به استخوان و گوشت کردیم بلکه میگوید:ما مضغه را تبدیل به استخوان کردیم و بر استخوانها لباس گوشت پوشاندیم اشاره به اینکه مضغه نخست تبدیل به استخوان میشود و بعد از آن گوشت روی آن را میپوشاند.
اصولا اینکه از عضلات تعبیر به"لباس"میکند خود گویای این واقعیت است که اگر این لباس بر استخوانها نبود بسیار اندام انسان زشت و نازیبا بود(درست همانند اسکلتهایی که همه ما خود آن یا لا اقل عکس آن را دیدهایم).
از این گذشته لباس حافظ بدن است،عضلات نیز حافظ استخوانها هستند که اگر آنها نبودند،ضربههایی که بر بدن وارد میشد استخوانها را مرتبا صدمه میزد یا میشکست،همچنین کاری را که لباس در حفاظت انسان از گرما و سرما میکند گوشتها در نگهداری استخوانها که ستون اصلی بدن هستند انجام میدهند اینها همه نشان دهنده دقت قرآن در تعبیرات است.
وَ لَقَدْ خَلَقْنٰا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرٰائِقَ وَ مٰا کُنّٰا عَنِ اَلْخَلْقِ غٰافِلِینَ (17) وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً بِقَدَرٍ فَأَسْکَنّٰاهُ فِی اَلْأَرْضِ وَ إِنّٰا عَلیٰ ذَهٰابٍ بِهِ لَقٰادِرُونَ (18) فَأَنْشَأْنٰا لَکُمْ بِهِ جَنّٰاتٍ مِنْ نَخِیلٍ وَ أَعْنٰابٍ لَکُمْ فِیهٰا فَوٰاکِهُ کَثِیرَةٌ وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ (19) وَ شَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَیْنٰاءَ تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ وَ صِبْغٍ لِلْآکِلِینَ (20) وَ إِنَّ لَکُمْ فِی اَلْأَنْعٰامِ لَعِبْرَةً نُسْقِیکُمْ مِمّٰا فِی بُطُونِهٰا وَ لَکُمْ فِیهٰا مَنٰافِعُ کَثِیرَةٌ وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ (21) وَ عَلَیْهٰا وَ عَلَی اَلْفُلْکِ تُحْمَلُونَ (22)
17-ما بر بالای سر شما هفت راه(طبقه)قرار دادیم،و ما از خلق(خود)غافل نبوده و نیستیم.
18-و از آسمان آبی به اندازه معین نازل کردیم و آن را در زمین(در مخازن مخصوصی) ساکن نمودیم و ما بر از بین بردن آن کاملا قادریم.
19-سپس به وسیله آن باغهایی از درخت نخل و انگور برای شما ایجاد کردیم،باغهایی که در آن میوههای بسیار است و از آن تناول میکنید.
20-و نیز درختی که از طور سینا میروید و از آن روغن و"نان خورش"برای خورندگان فراهم میگردد.
21-و برای شما در چهارپایان عبرتی است،از آنچه در درون آنها است(از شیر)شما را سیراب میکنیم و برای شما در آنها منافع فراوانی است و از گوشت آنها میخورید.
22-و بر آنها و بر کشتیها سوار میشوید.
باز هم نشانههای توحید
گفتیم قرآن پس از ذکر صفات مؤمنان به طرق تحصیل ایمان پرداخته، و در آیات گذشته چنان که دیدیم از آیات انفسی و نشانههای عظمت پروردگار در وجود خود ما سخن گفت،اکنون به جهان برون و آیات آفاقی میپردازد و عظمت آفرینش را در آسمان و زمین منعکس میکند:
نخست میفرماید:"ما بر فراز شما هفت طریقه آفریدیم"( وَ لَقَدْ خَلَقْنٰا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرٰائِقَ ).
"طرائق"جمع"طریقه"به معنی"راه"یا به معنی"طبقه"است، در صورت اول معنی آیه چنین میشود که ما هفت راه بالای سر شما آفریدیم،ممکن است این راهها طرق رفت و آمد فرشتگان باشد،و ممکن است مدار گردش ستارگان آسمان.
بنا بر معنی دوم مفهومش این است که ما هفت طبقه(هفت آسمان)بر فراز شما آفریدیم.
در باره آسمانهای هفتگانه قبلا سخن بسیار گفتهایم آنچه در اینجا به عنوان اشاره باید گفت این است که اگر عدد هفت را به معنی"تکثیر"بگیریم مفهومش این است که بر فراز شما عالمهای بسیار و کرات و کواکب و سیارات بیشماری است.
تعبیر به طبقه هرگز نباید افلاک بطلمیوسی را که همچون پوست پیاز بر فراز یکدیگر قرار داشتند تداعی کند،و چنین تصور شود که قرآن بر این فرضیه نادرست تکیه کرده،بلکه"طرائق و طبقات"اشاره به عوالمی است که در فواصل مختلف از ما قرار دارند و نسبت به ما هر یک فوق دیگری است،بعضی دورتر و بعضی نزدیکتر.
و اگر عدد"سبع"(هفت)را،عدد"شمارش و تعداد"بگیریم،مفهومش این است غیر از این عالمی که شما میبینید(مجموعه ثوابت و سیارات و کهکشانها) شش عالم دیگر ما فوق آن قرار دارد که هنوز دست علم و دانش بشر به آن نرسیده است.
و هر گاه به نقشه منظومه شمسی و قرار گرفتن سیارات مختلف بر گردد آن درست دقت کنیم تفسیر دیگری نیز برای این آیه میتوان یافت و آن اینکه از این نه سیاره که گرد آفتاب میگردند دو سیاره(عطارد و زهره)مدارشان زیر مدار زمین است،در حالی که شش سیاره دیگر مدارشان بیرون مدار زمین و شبیه طبقاتی است که یکی بر فراز دیگری قرار گرفته و هنگامی که مدار کره ماه را که آنهم گرد زمین میچرخد بر آن بیفزائیم عدد هفت مدار(مسیر)یا هفت طبقه تکمیل میگردد(دقت کنید) (1).
1) 1) برای توضیح بیشتر در باره آسمانهای هفتگانه به جلد اول تفسیر نمونه ذیل آیه 29 سوره بقره مراجعه شود.
و از آنجا که تعدد عوالم و طرق آنها ممکن است این توهم را به وجود آورد که آیا این وسعت و عظمت عالم موجب نخواهد شد که آفریدگار از آنها غافل گردد، در پایان آیه بلا فاصله میفرماید:"ما هرگز از آفرینش خود غافل نبوده و نخواهیم بود"( وَ مٰا کُنّٰا عَنِ الْخَلْقِ غٰافِلِینَ ).
تکیه بر روی عنوان"خلق"در اینجا اشاره به این است که مساله آفرینش و خلقت به خودی خود دلیل علم آفریدگار و توجه او به آنها است،مگر میشود "آفریننده"از"آفریده"خود غافل باشد؟!.
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که منظور این است:ما راههای فراوانی برای آمد و شد فرشتگان بر فراز شما قرار دادیم و از حال شما غافل نیستیم و فرشتگان ما نیز شاهد و ناظر اعمال شمایند.
*** آیه بعد به یکی دیگر از مظاهر قدرت الهی که از برکات آسمان و زمین محسوب میشود یعنی باران اشاره کرده میگوید:"ما از آسمان آبی فرو فرستادیم به اندازه معین"( وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً بِقَدَرٍ ).
نه آن قدر زیاد که زمینها را در خود غرق کند،و نه آن قدر کم که تشنه کامان در جهان گیاهان و حیوانات سیراب نگردند.
آری از"آسمان"که بگذریم و به"زمین"بپردازیم یکی از مهمترین مواهب الهی آبی است که مایه حیات همه موجودات زنده است.
سپس به مساله مهمتری در همین رابطه که مساله ذخیره آبها در منابع زیر زمینی است پرداخته میگوید"ما این آب را در زمین در مخازن مخصوص ساکن کردیم،در حالی که اگر میخواستیم آن را از بین ببریم کاملا قدرت داشتیم" ( فَأَسْکَنّٰاهُ فِی الْأَرْضِ وَ إِنّٰا عَلیٰ ذَهٰابٍ بِهِ لَقٰادِرُونَ ).
میدانیم قشر روئین زمین از دو طبقه کاملا مختلف تشکیل یافته:طبقه نفوذ پذیر
و طبقه نفوذ ناپذیر،اگر تمام قشر زمین نفوذ پذیر بود آبهای باران فورا در اعماق زمین فرو میرفتند و بعد از یک باران ممتد و طولانی همه جا خشک میشد و قطرهای آب پیدا نبود! و اگر تمام قشر زمینی طبقه نفوذ ناپذیر همچون گل رس بود تمام آبهای باران در سطح زمین میماندند آلوده و متعفن میشدند و عرصه زمین را بر انسان تنگ میکردند،و این آبی که مایه حیات است مایه مرگ انسان میشد.
ولی خداوند بزرگ و منان قشر بالا را نفوذ پذیر و قشر زیرین را نفوذ ناپذیر قرار داده تا آبها در زمین فرو روند و در منطقه نفوذ ناپذیر مهار شوند و ذخیره گردند،و بعدا از طریق چشمهها،چاهها و قناتها مورد استفاده واقع شوند،بی آنکه بگندند و تولید مزاحمت کنند یا آلودگی پیدا کنند (1).
این آب گوارایی را که ما امروز از چاه عمیق بیرون میکشیم و با نوشیدن آن جان تازه پیدا میکنیم ممکن است از قطرات بارانی باشد که هزاران سال قبل از ابرها نازل شده و در اعماق زمین برای امروز ذخیره گشته است،بی آنکه فاسد شود.
به هر حال کسی که انسان را برای زندگی آفرید و مهمترین مایه حیات او را آب قرار داد منابع بسیار مهمی برای ذخیره این ماده حیاتی قبل از او آفریده و آبها را در آن ذخیره کرده است! البته قسمتی از ذخیرههای این ماده حیاتی بر فراز کوهها است(به صورت برفها و یخها)که گاهی همه ساله آب شده جریان مییابد و گاه صدها و یا هزاران سال بر قله کوهی میمانند تا روزی که فرمان نزول به آنها داده شود و بر اثر تغییر حرارت جوی به سوی دشت و هامون سرازیر گردد و زمینهای تشنه را سیراب کند،
1) 1) -باید توجه داشت که عبور آبهای آلوده از قشر نفوذ پذیر زمین غالبا موجب تصفیه آن میشود!
ولی با توجه به کلمه"فی"در"فی الارض"چنین به نظر میرسد که آیه اشاره به منابع زیر زمینی آب میکند نه فوق زمینی.
*** در آیه بعد به دنبال نعمت پر برکت باران به محصولاتی که از آن میروید اشاره کرده میگوید:"ما به وسیله این آب،باغهایی از درخت نخل و انگور برای شما ایجاد کردیم،باغهایی که در آن میوههای بسیار است و از آن میخورید" ( فَأَنْشَأْنٰا لَکُمْ بِهِ جَنّٰاتٍ مِنْ نَخِیلٍ وَ أَعْنٰابٍ لَکُمْ فِیهٰا فَوٰاکِهُ کَثِیرَةٌ وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ ).
خرما و انگور تنها محصول آنها نیست بلکه این دو محصول عمده و پر ارزش آنها است و گر نه انواع مختلفی از دیگر میوهها در آن یافت میشود.
جمله" وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ "(از آن میخورید)ممکن است اشاره به این باشد که محصول این باغهای پر برکت تنها میوههای آنها نیست،بلکه خوردنی بخشی از آن است.
این باغها(از جمله نخلستانها)استفادههای فراوان دیگری برای زندگی انسان دارد،از برگهای آنها،فرش،و گاهی لباس درست میکنند،از چوبهای آنها خانه میسازند، از ریشهها و برگها و میوههای بعضی از این درختان مواد دارویی میگیرند،و نیز از بسیاری از آنها علوفه برای دامها،و از چوب آنها برای سوخت استفاده میکنند.
فخر رازی در تفسیر خود این احتمال را نیز داده است که منظور از" مِنْهٰا تَأْکُلُونَ "این است که زندگی و روزی شما از این باغها اداره میشود،درست همانند اینکه در فارسی میگوئیم:فلان کس از فلان کسب و کار نان میخورد (یعنی گذران زندگی او از آن است) (1).
این نکته نیز قابل توجه است که در آیات فوق،مبدء حیات انسانی آب
1) 1) بنا بر تفسیر اول"من""تبعیضیه"است،و بنا بر تفسیر دوم"نشویه".
نطفه شمرده شده،و مبدء حیات گیاهی آب باران،در واقع این دو نمونه برجسته حیات هر دو از آب سرچشمه میگیرند،آری قانون خداوند،قانون واحد و گستردهای در همه جا است.
*** بعد به یکی دیگر از درختان پر برکتی که از همین آب باران پرورش مییابد اشاره کرده میگوید:علاوه بر این باغهای نخل و انگور و میوههای دیگر"درختی ایجاد کردیم که از طور سیناء میروید و از آن روغن و"نان خورش" (1)برای خورندگان بدست میآید"( وَ شَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَیْنٰاءَ تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ وَ صِبْغٍ لِلْآکِلِینَ ).
در اینکه منظور از"طور سیناء"چیست،مفسران دو احتمال عمده دادهاند:
نخست اینکه اشاره به همان"کوه طور"معروف است که در صحرای سینا قرار دارد،و اگر میبینیم که قرآن در اینجا درخت زیتون را به عنوان درختی که از کوه طور میروید توصیف کرده به خاطر آن است که عربهای حجاز هنگامی که از بیابانهای خشک این منطقه میگذشتند و به شمال رو میآوردند نخستین منطقهای که در آن به درختهای پر بار زیتون بر خورد میکردند،منطقه طور در جنوب صحرای سیناء بوده است،مشاهده نقشه جغرافیایی این مطلب را به خوبی روشن میکند.
احتمال دیگر اینکه طور سیناء جنبه توصیفی دارد و به معنی"کوه پر برکت" یا"کوه پر درخت"یا"کوه زیبا"است(چون"طور"به معنی کوه و"سیناء" به معنی پر برکت و زیبا و مشجر است).
واژه"صبغ"در اصل به معنی رنگ است،ولی از آنجا که انسان به هنگام
1) 1) غذایی که همراه با نان میخورند.
خوردن غذا معمولا نان خود را با خورشی که میخورد رنگین میکند به تمام انواع نان خورشها،"صبغ"گفته شده است،به هر حال کلمه صبغ،ممکن است اشاره به همان روغن زیتون باشد که با نان میخوردند و یا انواع نان خورشها که از درختان دیگر استفاده میکردند.
در اینجا سؤالی پیش میآید که چرا در میان انواع میوهها بالخصوص روی این سه میوه تکیه شده است:خرما،انگور و زیتون؟ در پاسخ باید به این نکته توجه داشت که از نظر تحقیقات علمی غذاشناسان کمتر میوهای وجود دارد که برای بدن انسان به اندازه این سه میوه مفید و مؤثر باشد.
"روغن زیتون"برای تولید سوخت و ساز بدن ارزش فراوانی دارد،کالری حرارتی آن بسیار زیاد،دوست صمیمی کبد انسان،بر طرف کننده عوارض کلیهها و سنگهای صفراوی و قلنجهای کلیوی،تقویت کننده اعصاب و بالآخره اکسیر سلامتی است.
در مورد"خرما"آن قدر توصیف شده که در این مختصر نمیگنجد:قند فراوان خرما از سالمترین قندها است و از نظر بسیاری از غذاشناسان خرما یکی از عوامل جلوگیری از سرطان است،دانشمندان در خرما سیزده ماده حیاتی، و پنج نوع ویتامین کشف کردهاند که آن را به صورت یک منبع فوق العاده ارزشمند غذایی در میآورد.
اما"انگور"به عقیده بعضی از دانشمندان،یک داروخانه طبیعی است، از نظر خواص همچون شیر مادر است و دو برابر گوشت در بدن ایجاد حرارت میکند،خون را تصفیه میکند،سموم بدن را دفع مینماید،انواع ویتامین موجود در آن به انسان نیرو و توان میبخشد (1).
1) 1) برای توضیح بیشتر در باره این سه میوه حیاتبخش به جلد 11 صفحه 172 به بعد (ذیل آیه 11 سوره نحل)مراجعه فرمائید.
*** بعد از بیان گوشهای از نعمتهای پروردگار در جهان گیاهان که به وسیله آب باران پرورش مییابد به بخش مهمی از نعمتها و مواهب او در جهان حیوانات پرداخته میگوید:"در چهارپایان برای شما عبرت بزرگی است"( وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعٰامِ لَعِبْرَةً ) (1).
سپس این عبرت را چنین شرح میدهد:"ما از آنچه در درون آنها است شما را سیراب میکنیم"( نُسْقِیکُمْ مِمّٰا فِی بُطُونِهٰا ).
آری شیر گوارا این غذای نیروبخش و کامل از درون این حیوانات،از لابلای خون و مانند آن بیرون میفرستیم تا بدانید چگونه خداوند قدرت دارد از میان چنین اشیاء ظاهرا آلودهای یک نوشیدنی به این پاکی و گوارایی بیرون فرستد.
سپس اضافه میکند:مسائل عبرتانگیز و برکات حیوانات منحصر به شیر نیست بلکه"برای شما در آنها منافع بسیاری است و از گوشت آنها نیز میخورید" ( وَ لَکُمْ فِیهٰا مَنٰافِعُ کَثِیرَةٌ وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ ).
علاوه بر گوشت که آن نیز در حد اعتدالش از بخشهای عمده مواد غذایی مورد نیاز بدن را تشکیل میدهد،از چرم آنها انواع لباس و خیمههای پر دوام، و از پشم آنها انواع لباسها و پوششها و فرشها،و از بعضی اجزای بدن آنها مواد دارویی و حتی از مدفوع آنها مواد تقویت کننده برای درختان و زراعتها تهیه میکنید.
*** از همه اینها گذشته،از چهارپایان به عنوان مرکبهای راهوار در خشکی و از کشتیها برای دریاها استفاده کرده"بر چهارپایان و کشتیها سوار و به منزلگاههای
1) 1) نکره بودن"عبرة"در اینجا اشاره به عظمت آن است.
مقصود خود میرسید"( وَ عَلَیْهٰا وَ عَلَی الْفُلْکِ تُحْمَلُونَ ) (1).
اینهمه آثار و خواص و فوائد در این حیوانات به راستی مایه عبرت است،هم انسان را به آفریننده اینهمه نعمت آشنا میسازد و هم حس شکرگزاری را در او برمیانگیزد (2).
تنها سؤالی که اینجا باقی میماند این است که چگونه چهارپایان و کشتیها در یک ردیف قرار گرفتهاند؟اما با توجه به یک نکته پاسخ این سؤال روشن میشود:زیرا انسان نیاز به مرکب در همه روی زمین دارد،در کنار مرکب برای خشکی مرکبهای دریایی یعنی کشتیها را ذکر میکند و در حقیقت این تعبیر همانند چیزی است که در آیه 70 سوره اسراء که در مورد مواهب بنی آدم میفرماید: وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ :"ما آنها را در خشکیها و دریاها حمل و نقل میکنیم".
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلیٰ قَوْمِهِ فَقٰالَ یٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ (23) فَقٰالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مٰا هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُرِیدُ أَنْ یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَأَنْزَلَ مَلاٰئِکَةً مٰا سَمِعْنٰا بِهٰذٰا فِی آبٰائِنَا اَلْأَوَّلِینَ (24) إِنْ هُوَ إِلاّٰ رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتّٰی حِینٍ (25)
23-ما نوح را به سوی قومش فرستادیم،به آنها گفت ای قوم من!خداوند یکتا را بپرستید که غیر از او معبودی برای شما نیست،آیا(باز از پرستش بتها)پرهیز نمیکنید؟ 24-جمعیت اشرافی(و مغرور)از قوم نوح که کافر شده بودند گفتند:این مرد بشری است همچون شما که میخواهد بر شما برتری جوید،اگر خدا میخواست پیامبری بفرستد فرشتگانی نازل میکرد،ما چنین چیزی هرگز در نیاکان خود نشنیدهایم.
25-او فقط مردی است که مبتلا به نوعی از جنون است،باید مدتی در باره او صبر کنید (تا مرگش فرا رسد،یا از این بیماری رهایی یابد).
منطق کوردلان مغرور
از آنجا که در آیات گذشته،سخن از توحید و معرفت خداوند و دلائل عظمت
او در جهان آفرینش بود،همین مطلب را در آیات مورد بحث و آیات آینده از زبان پیامبران بزرگ و در لابلای تاریخ آنها بیان میکند.
نخست از نوح نخستین پیامبر اولوا العزم و منادی توحید شروع کرده میگوید:"ما نوح را به سوی قومش فرستادیم،او به آنها گفت که ای قوم من! اللّٰه خداوند یگانه یکتا را بپرستید که غیر از او معبودی برای شما نیست"( وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلیٰ قَوْمِهِ فَقٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ ).
"آیا با این بیان روشن از پرستش بتها پرهیز نمیکنید"؟( أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ ).
*** "اما جمعیت اشرافی ثروتمند و مغرور که چشمها را در ظاهر پر میکنند و از درون خالی هستند،از قوم او گفتند:این مرد تنها بشری همچون شما است با این قید که حس برتری جویی در او تحریک شده و میخواهد بر شما مسلط شود و حکومت کند"!( فَقٰالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مٰا هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُرِیدُ أَنْ یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ ).
و به این ترتیب انسان بودنش را نخستین عیبش دانستند و به دنبال آن متهمش ساختند که او یک فرد سلطه جو است و سخنانش از خدا و توحید و دین و آئین،همه توطئهای است برای رسیدن به این مقصود! سپس افزودند:"اگر خدا میخواست رسولی بفرستد حتما فرشتگانی را برای این منظور نازل میکرد"( وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَأَنْزَلَ مَلاٰئِکَةً ).
و برای تکمیل این استدلال واهی گفتند:"ما هرگز چنین چیزی را از نیاکان پیشین خود نشنیدهایم که انسانی دعوی نبوت کند و خود را نماینده خدا بداند"!( مٰا سَمِعْنٰا بِهٰذٰا فِی آبٰائِنَا الْأَوَّلِینَ ).
*** ولی این سخنان بی اساس در روح این پیامبر بزرگ اثر نکرد و نوح هم چنان
به دعوت خود ادامه میداد و نشانهای از برتریجویی و سلطهطلبی در کار او نبود، لذا او را به اتهام دیگری متهم ساختند و آن اتهام"جنون و دیوانگی"بود که همه پیامبران الهی و رهبران راستین را در طول تاریخ به آن متهم ساختند،گفتند:
"او فقط مردی است که مبتلا به نوعی از جنون است باید مدتی در باره او صبر کنید تا مرگ او فرا رسد و یا از این جنون شفا یابد"!( إِنْ هُوَ إِلاّٰ رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتّٰی حِینٍ ).
جالب اینکه آنها در این تهمت خود نسبت به این پیامبر بزرگ تعبیر " بِهِ جِنَّةٌ "را(دارای نوعی جنون است)به کار بردند،تا بر این واقعیت سرپوش نهند که زندگی این پیغمبر و سخنان او همگی بهترین نشانه عقل و دانش او است در حقیقت آنها میخواستند بگویند همه اینها درست است،ولی جنون فنون و چهرههای مختلفی دارد که در بعضی مظاهر عقل نیز هست!! جمله فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتّٰی حِینٍ ممکن است اشاره به انتظار مرگ نوح باشد که مخالفان برای آن دقیقه شماری میکردند تا آسوده خاطر شوند،و ممکن است تاکیدی بر نسبت جنون به او باشد یعنی انتظار بکشید تا از این بیماری بهبودی یابد! (1).
به هر حال آنها در سخنان خود سه نوع اتهام واهی و ضد و نقیض برای نوح قائل شدند،و هر یک را دلیل بر نفی رسالت او گرفتند.
نخست اینکه اصولا ادعای رسالت از ناحیه بشر دروغ است!چنین چیزی سابقه نداشت اگر خدا میخواست باید فرشتگانی بفرستد.
دیگر اینکه او مرد سلطه جویی است و این ادعا را وسیلهای برای رسیدن
1) 1) بعضی نیز گفتهاند این جمله اشاره به این است که او را مدتی به زندان بیفکنید و بعضی گفتهاند منظور این است فعلا او را به حال خود رها کنید تا بعد،ولی این دو تفسیر چندان صحیح به نظر نمیرسد.
به این هدف قرار داده است.
سوم اینکه او عقل درستی ندارد و آنچه میگوید:از این رهگذر است!.
و از آنجا که پاسخ این ایرادها و اتهامات بی اساس و پریشان همه روشن بود و در آیات دیگر قرآن نیز آمده،قرآن در اینجا سخنی در این زمینه نمیگوید.
زیرا از یک سو مسلم است رهبر انسان باید از جنس خود او باشد تا با نیازها و دردها و مسائل انسان آشنایی داشته باشد،بعلاوه همیشه پیامبران از جنس بشر بودهاند.
از سوی دیگر از زندگی پیامبران به خوبی روشن میشود که مساله برادری و تواضع و نفی هر گونه سلطه جویی از بارزترین صفاتشان بوده،و عقل و هوش و درایتشان نیز حتی بر دشمنانشان آشکار بوده و در لابلای گفتههاشان به آن اعتراف میکردند.
قٰالَ رَبِّ اُنْصُرْنِی بِمٰا کَذَّبُونِ (26) فَأَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ أَنِ اِصْنَعِ اَلْفُلْکَ بِأَعْیُنِنٰا وَ وَحْیِنٰا فَإِذٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا وَ فٰارَ اَلتَّنُّورُ فَاسْلُکْ فِیهٰا مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اِثْنَیْنِ وَ أَهْلَکَ إِلاّٰ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ اَلْقَوْلُ مِنْهُمْ وَ لاٰ تُخٰاطِبْنِی فِی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ (27) فَإِذَا اِسْتَوَیْتَ أَنْتَ وَ مَنْ مَعَکَ عَلَی اَلْفُلْکِ فَقُلِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی نَجّٰانٰا مِنَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِینَ (28) وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلاً مُبٰارَکاً وَ أَنْتَ خَیْرُ اَلْمُنْزِلِینَ (29) إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ وَ إِنْ کُنّٰا لَمُبْتَلِینَ (30)
26-(نوح)گفت پروردگارا مرا در برابر تکذیبهای آنان یاری کن.
27-ما به نوح وحی کردیم که کشتی را در حضور ما و مطابق فرمان ما بساز و هنگامی که فرمان ما(برای غرق آنان)فرا رسد و آب از تنور بجوشد(که این نشانه فرا رسیدن طوفان است)از هر یک از انواع حیوانات یک جفت در کشتی سوار کن، و همچنین خانوادهات را،مگر آنها که قبلا وعده هلاکشان داده شده است(اشاره
به همسر نوح و فرزند ناخلف اوست)و دیگر در باره این ستمگران با من سخن مگوی که آنها همگی هلاک خواهند شد! 28-و هنگامی که تو و همه کسانی که با تو هستند بر کشتی سوار شدید بگو ستایش خدایی را که ما را از قوم ستمگر نجات بخشید.
29-و بگو پروردگارا ما را در منزلگاهی پر برکت فرود آر،و تو بهترین فرود آورندگانی.
30-(آری)در این ماجرا آیات و نشانههایی برای صاحبان عقل و اندیشه است و ما مسلما همگان را آزمایش میکنیم.
پایان عمر یک قوم سرکش
در آیات گذشته بخشی از تهمتهای ناروایی را که دشمنان نوح به او زدند خواندیم ولی از آیات دیگر قرآن به خوبی استفاده میشود که اذیت و آزار این قوم سرکش تنها منحصر به این امور نبود بلکه با هر وسیله توانستند او را در فشار قرار دادند و آزار کردند،و نوح حد اکثر تلاش و کوشش خود را در هدایت و نجات آنها از چنگال شرک و کفر به خرج داد، هنگامی که از تلاشهای خود مایوس شد و جز گروه اندکی ایمان نیاوردند از خدا تقاضای کمک کرد چنان که در نخستین آیه مورد بحث میخوانیم:
"گفت:پروردگارا!مرا در برابر تکذیبهایی که کردند یاری کن"( قٰالَ رَبِّ انْصُرْنِی بِمٰا کَذَّبُونِ ) (1).
*** در اینجا فرمان پروردگار فرا رسید و مقدمات نجات نوح و یاران اندکش و نابودی مشرکان لجوج فراهم شد.
1) 1) "باء"در" بِمٰا کَذَّبُونِ "ممکن است"باء سببیه"باشد،یا مقابله،و"ما" در" بِمٰا کَذَّبُونِ "ممکن است"ماء مصدریه"باشد یا"موصوله"که معانی آنها با هم تفاوت خواهد داشت،ولی این تفاوت،تفاوت مهمی نیست(دقت کنید).
"ما به نوح وحی فرستادیم که کشتی را در حضور ما و طبق فرمان ما بساز" ( فَأَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنٰا وَ وَحْیِنٰا ).
تعبیر"باعیننا"(در برابر دیدگان ما)اشاره به این است که تلاش و کوشش تو در این راه در حضور ما است و تحت پوشش حمایت ما،بنا بر این با فکر راحت و آسوده به راه خود ادامه ده و از هیچ چیز ترس و واهمه نداشته باش.
ضمنا تعبیر به"وحینا"نشان میدهد که نوح طرز کشتی ساختن و چگونگی آن را از وحی الهی آموخت،و گر نه چنان چیزی-طبق نوشته تواریخ-تا آن زمان سابقه نداشت،به همین دلیل نوح کشتی را آن چنان متناسب با مقصد و مقصود خود ساخت که هیچ کم و کسری در آن نبود! سپس ادامه میدهد"هنگامی که فرمان ما فرا رسد،و نشانهاش این است که آب از درون تنور خواهد جوشید،بدان زمان طوفان نزدیک شده است بلافاصله از تمام انواع حیوانات یک جفت(نر و ماده)انتخاب و در کشتی سوار کن" ( فَإِذٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا وَ فٰارَ التَّنُّورُ فَاسْلُکْ فِیهٰا مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ ).
"و خانواده و دوستان با ایمانت را بر کشتی سوار نما،مگر آنها که قبلا وعده هلاکشان داده شده است"(اشاره به همسر نوح و یکی از فرزندانش است) ( وَ أَهْلَکَ إِلاّٰ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ مِنْهُمْ ).
و باز اضافه میکند:"و دیگر در باره این ستمگران(که هم بر خویش ستم کردند و هم بر دیگران)با من سخنی مگو که آنها همگی غرق خواهند شد و جای گفتگو نیست"( وَ لاٰ تُخٰاطِبْنِی فِی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ ).
البته این اخطار به خاطر آن بود که ممکن بود نوح تحت تاثیر عواطف انسانی یا عاطفه پدر و فرزندی قرار گیرد و باز در باره آنها شفاعت کند در حالی که آنها دیگر شایسته شفاعت نبودند.
در آیه بعد میفرماید:"هنگامی که تو و همه کسانی که با تو هستند بر کشتی سوار شدی و استقرار یافتی خدا را به خاطر این نعمت بزرگ سپاس بجا آور و بگو حمد خدایی را که ما را از قوم ستمگر رهایی بخشید"( فَإِذَا اسْتَوَیْتَ أَنْتَ وَ مَنْ مَعَکَ عَلَی الْفُلْکِ فَقُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی نَجّٰانٰا مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ ).
*** و بعد از حمد و ستایش خدا در برابر نخستین نعمت بزرگ او یعنی نجات از چنگال ظالمان،از درگاهش چنین تقاضا کن"و بگو:پروردگارا!مرا در منزلگاهی پر برکت فرود آر،و تو بهترین فرود آورندگانی"( وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلاً مُبٰارَکاً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ ).
واژه"منزل"ممکن است"اسم مکان"باشد،یعنی بعد از پایان گرفتن طوفان کشتی ما را در سرزمینی فرود آور که دارای برکات فراوانی باشد و ما بتوانیم با آسودگی خاطر به زندگی خود ادامه دهیم.
و نیز ممکن است"مصدر میمی"باشد،یعنی ما را به طرز شایستهای فرود آر چرا که بعد از پایان گرفتن طوفان به هنگام نشستن کشتی بر زمین،خطرات زیادی این سرنشینان را تهدید میکرد،نبودن جای مناسب برای زندگی،کمبود غذا،انواع بیماریها،نوح از خدا میخواهد که او را به نحوی سالم و شایسته بر زمین فرود آورد.
*** و بالآخره آخرین آیه مورد بحث اشاره به مجموع این داستان کرده میگوید:
"در این ماجرای نوح و پیروزیش بر ستمکاران و مجازات این قوم سرکش به شدید ترین وجه،آیات و نشانههایی برای صاحبان عقل و اندیشه است"!( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ ).
"و ما به طور مسلم همگان را آزمایش میکنیم"( وَ إِنْ کُنّٰا لَمُبْتَلِینَ
این جمله ممکن است اشاره به این باشد که ما قوم نوح را کرارا آزمودیم و هنگامی که از عهده آزمایشها بر نیامدند هلاکشان کردیم.
و نیز ممکن است اشاره به این باشد که ما همه انسانها را در هر عصر و زمان آزمایش میکنیم و آنچه در آیات فوق گفته شد مخصوص مردم عصر نوح نبود، بلکه در همه اعصار و قرون در اشکال مختلف،آزمایشها صورت میگیرد،و در این آزمایشها آنها که خار راه تکامل بشرند از سر راه برداشته میشوند،تا بشریت به سیر تکاملی خود هم چنان ادامه دهد.
جالب اینکه در آیات فوق،تنها به مساله ساختن کشتی و سوار شدن نوح و یارانش بر آن اکتفاء شده و اما اینکه سرانجام گنهکاران به کجا رسید پیرامون آن سخنی به میان نیامده چرا که با وعده الهی" إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ "مسلم میشود چنین سرنوشتی دامان آنها را گرفته،چرا که وعدهاش تخلف ناپذیر است.
ذکر این معنی نیز لازم است که در باره قوم نوح و مبارزه آنها با این پیامبر بزرگ و سرنوشت دردناک آنان و ماجرای کشتی ساختن و جوشیدن آب از تنور و وقوع طوفان و غرق فرزند نوح،سخن بسیار است که ما قسمت زیادی از آن را در سوره هود جلد نهم از صفحه 68 تا صفحه 125 مشروحا آوردهایم و به خواست خدا بخش دیگری هم در تفسیر سوره نوح خواهد آمد.
ثُمَّ أَنْشَأْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِینَ (31) فَأَرْسَلْنٰا فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ أَنِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ (32) وَ قٰالَ اَلْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِلِقٰاءِ اَلْآخِرَةِ وَ أَتْرَفْنٰاهُمْ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یَأْکُلُ مِمّٰا تَأْکُلُونَ مِنْهُ وَ یَشْرَبُ مِمّٰا تَشْرَبُونَ (33) وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَکُمْ إِنَّکُمْ إِذاً لَخٰاسِرُونَ (34) أَ یَعِدُکُمْ أَنَّکُمْ إِذٰا مِتُّمْ وَ کُنْتُمْ تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَنَّکُمْ مُخْرَجُونَ (35) هَیْهٰاتَ هَیْهٰاتَ لِمٰا تُوعَدُونَ (36) إِنْ هِیَ إِلاّٰ حَیٰاتُنَا اَلدُّنْیٰا نَمُوتُ وَ نَحْیٰا وَ مٰا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ (37) إِنْ هُوَ إِلاّٰ رَجُلٌ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً وَ مٰا نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنِینَ (38) قٰالَ رَبِّ اُنْصُرْنِی بِمٰا کَذَّبُونِ (39) قٰالَ عَمّٰا قَلِیلٍ لَیُصْبِحُنَّ نٰادِمِینَ (40) فَأَخَذَتْهُمُ اَلصَّیْحَةُ بِالْحَقِّ فَجَعَلْنٰاهُمْ غُثٰاءً فَبُعْداً لِلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِینَ (41)
31-سپس بعد از آنها جمعیت دیگری را به وجود آوردیم.
32-و در میان آنها رسولی از خودشان فرستادیم که پروردگار یکتا را بپرستید،جز او معبودی برای شما نیست آیا(با این همه از شرک و بت پرستی)پرهیز نمیکنید؟! 33-ولی اشرافیان خود خواه قوم او که کافر شده بودند و لقای آخرت را تکذیب کرده بودند و ناز و نعمت در زندگی دنیا بانها داده بودیم گفتند:این بشری است مثل شما! از آنچه شما میخورید میخورد و از آنچه مینوشید مینوشد! 34-و اگر از بشری همانند خودتان اطاعت کنید مسلما زیانکارید.
35-آیا او به شما وعده میدهد هنگامی که مردید و خاک و استخوان شدید بار دیگر(از قبرها) خارج میشوید؟
36-هیهات،هیهات از این وعدههایی که به شما داده میشود!.
37-غیر از این زندگی دنیا چیزی در کار نیست،پیوسته گروهی از ما میمیرند و نسل دیگری جای آنها را میگیرد و ما هرگز برانگیخته نخواهیم شد.
38-او فقط مرد دروغگویی است که بر خدا افترا بسته و ما هرگز به او ایمان نخواهیم آورد.
39-عرض کرد،پروردگارا!مرا در برابر تکذیبهای آنها یاری فرما.
40-(خداوند)فرمود:به زودی آنها از کار خود پشیمان خواهند شد.(اما زمانی که سودی به حالشان ندارد).
41-سرانجام صیحه آسمانی آنها را به حق فرو گرفت و ما آنها را همچون خاشاک بر سیلاب قرار دادیم دور باد از رحمت خدا قوم ستمگر!
سرنوشت غمانگیز یک قوم دیگر(قوم ثمود)
این آیات به بحث پیرامون اقوام دیگری که بعد از نوح ع بر سر کار آمدند پرداخته و منطق آنها را که هماهنگ منطق کفار پیشین بوده،و همچنین سرنوشت دردناکشان را شرح میدهد،و بحثهایی را که در آیات گذشته ذکر شد تکمیل میکند.
نخست میگوید:"ما بعد از آنها جمعیت دیگری را به وجود آوردیم و قوم تازهای به روی کار آمدند"( ثُمَّ أَنْشَأْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِینَ ).
"قرن"از ماده"اقتران"به معنی نزدیکی است،لذا به جمعیتی که در عصر واحد زندگی میکنند قرن گفته میشود،و گاه به زمان آنها نیز قرن میگویند،اندازهگیری مدت قرن به سی سال یا صد سال صرفا جنبه قراردادی دارد و تابع سنتهای اقوام مختلف میباشد.
*** از آنجا که بشر نمیتواند بدون یک رهبر الهی باشد خداوند پیامبر بزرگی
را برای نشر دعوت توحید و آئین حق و عدالت به سوی آنها فرستاد چنان که آیه بعد میگوید:"ما در میان آنها رسولی از خودشان فرستادیم که پروردگار یکتا را بپرستید و جز او معبودی برای شما نیست"( فَأَرْسَلْنٰا فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ ).
این همان چیزی بود که نخستین پایه دعوت همه پیامبران را تشکیل میداد این ندای توحید بود که زیر بنای همه اصلاحات فردی و اجتماعی است.
سپس این رسول الهی برای تاکید بیشتر به آنها میگفت:"آیا در برابر این دعوت صریح باز هم از شرک و بت پرستی پرهیز نمیکنید"( أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ ).
در اینکه این قوم کدامیک از اقوام بودند؟و پیامبرشان چه نام داشت؟ مفسران با بررسی آیات مشابه آن در قرآن دو احتمال دادهاند:
نخست اینکه منظور"قوم ثمود است"که در سرزمینی در شمال حجاز زندگی میکردند و پیامبر بزرگ الهی"صالح"برای هدایت آنها مبعوث شد، آنها کفر ورزیدند و راه طغیان پیش گرفتند،سرانجام به وسیله صیحه آسمانی (صاعقهای مرگبار)از میان رفتند.
شاهد این تفسیر مجازات"صیحه"است که در پایان آیات مورد بحث برای آنها ذکر شده،و در سوره هود آیه 67 نیز صریحا در باره"قوم صالح"آمده است.
دیگر اینکه منظور"قوم عاد"است که پیامبرشان"هود"بود و در بعضی از آیات قرآن سرگذشت آنها بلافاصله بعد از سرگذشت نوح آمده و این خود قرینهای بر این تفسیر است (1).
اما با توجه به اینکه مجازات این قوم طبق آیات 6 و 7 سوره"الحاقه" تندباد شدیدی بود که هفت شب و هشت روز آنها را در هم میکوبید روشن میشود
1) 1) به سوره هود آیه 50 و سوره اعراف آیه 65 و سوره شعراء آیه 123 مراجعه فرمائید.
تفسیر اول صحیحتر است.
*** به هر حال ببینیم عکس العمل این قوم سرکش در برابر ندای توحیدی این پیامبر بزرگ چه بود؟قرآن در آیه بعد میگوید:"آن جمعیت اشرافی خودخواه که خداوند یگانه را انکار کردند و لقای آخرت و رستاخیز را تکذیب نمودند و ما آنها را نعمت فراوانی در این زندگی دنیا بخشیده بودیم گفتند:این فقط انسانی است مثل شما،از آنچه شما میخورید میخورد،و از آنچه مینوشید مینوشد"( وَ قٰالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِلِقٰاءِ الْآخِرَةِ وَ أَتْرَفْنٰاهُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یَأْکُلُ مِمّٰا تَأْکُلُونَ مِنْهُ وَ یَشْرَبُ مِمّٰا تَشْرَبُونَ ).
آری جمعیتی که در ناز و نعمت به سر میبردند و به تعبیر قرآن"ملا" بودند(ظاهری چشم پر کن و درونی از نور حق تهی داشتند)چون دعوت این پیامبر بزرگ را مخالف هوسهای خود میدیدند،و مزاحم منافع نامشروع و استکبار و برتری جویی بی دلیلشان مشاهده میکردند و به خاطر همین ناز و نعمتها از خدا دور افتاده بودند و سرای آخرت را انکار نمودند،به ستیزه بر خواستند،درست با همان منطقی که سرکشان قوم نوح داشتند.
آنان انسان بودن این رهبران الهی و خوردن و نوشیدن آنها را همانند سایر مردم دلیلی بر نفی رسالتشان گرفتند،در حالی که این خود تاییدی بر رسالت این بزرگ مردان بود که آنها از میان تودههای مردم برمیخاستند که دردها و نیازها- شان را بخوبی درک کنند.
*** سپس به یکدیگر گفتند:"اگر شما بشری همانند خودتان را اطاعت کنید بطور قطع زیانکارید"!( وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَکُمْ إِنَّکُمْ إِذاً لَخٰاسِرُونَ ).
این کوردلان توجه به این نکته نداشتند که خودشان انتظار داشتند مردم در این وسوسههای شیطانی از آنان پیروی کنند و برای مبارزه با این پیامبر همصدا شوند، اما با این حال پیروی از کسی را که از کانون وحی کمک میگیرد و قلبش به نور علم پروردگار روشن است عیب میشمردند و مخالف آزادی و حریت انسان! *** سپس به انکار معاد که همیشه قبول آن سدی بر سر راه خودکامگان و هوسرانان بود پرداختند و گفتند:"آیا این مرد به شما وعده میدهد هنگامی که مردید و خاک و استخوان(پوسیده)شدید باز هم از قبرها بیرون میآئید و حیات نوینی را آغاز میکنید"؟!( أَ یَعِدُکُمْ أَنَّکُمْ إِذٰا مِتُّمْ وَ کُنْتُمْ تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَنَّکُمْ مُخْرَجُونَ) .
*** "هیهات!هیهات!از این وعدههایی که به شما داده میشود"(وعدههای بی اساس و تو خالی!)( هَیْهٰاتَ هَیْهٰاتَ لِمٰا تُوعَدُونَ ).
اصلا مگر ممکن است انسانی که مرد و خاک شد و ذرات آن به هر سو پراکنده گشت باز هم به زندگی باز گردد؟چنین چیزی محال است محال!! *** سپس با این سخن انکار معاد را تاکید بیشتری کردند که"غیر از این زندگی دنیا چیزی در کار نیست،پیوسته گروهی از ما میمیرند و نسل دیگری جای آنها را میگیرد،و بعد از مرگ دیگر هیچ خبری نیست!و ما هرگز برانگیخته نخواهیم شد"!( إِنْ هِیَ إِلاّٰ حَیٰاتُنَا الدُّنْیٰا نَمُوتُ وَ نَحْیٰا وَ مٰا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ) .
سرانجام به عنوان یک جمع بندی در اتهامی که نسبت به پیامبرشان داشتند چنین گفتند:"او فقط مرد دروغگویی است که بر خدا افترا بسته،و به همین دلیل ما هرگز به او ایمان نخواهیم آورد"!( إِنْ هُوَ إِلاّٰ رَجُلٌ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً وَ مٰا نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنِینَ ).
نه رسالتی از طرف خدا دارد،و نه وعدههای رستاخیز او درست است، و نه برنامههای دیگرش،به همین دلیل یک آدم عاقل به او ایمان نخواهد آورد.
*** هنگامی که غرور و طغیان آنها از حد گذشت و تمام پردههای حیا را دریدند، و بی شرمی را در انکار رسالت و معجزات و دعوت انسانساز پیامبرشان را به آخرین حد رساندند،و خلاصه بر همه آنها اتمام حجت شد،این پیامبر بزرگ الهی رو به درگاه خدا کرد و"گفت:پروردگارا مرا در مقابل تکذیبهای آنها یاری کن" ( قٰالَ رَبِّ انْصُرْنِی بِمٰا کَذَّبُونِ ).
آنها هر چه توانستند گفتند و هر تهمتی میخواستند زدند،تو مرا کمک فرما.
*** "و از سوی پروردگار به او گفته شد که آنها به زودی از کار خود پشیمان خواهند گشت"و میوه درخت تلخی را که نشاندهاند خواهند چشید"( قٰالَ عَمّٰا قَلِیلٍ لَیُصْبِحُنَّ نٰادِمِینَ ).
اما زمانی پشیمان میشوند که سودی ندارد و راه بازگشت بسته است.
*** و همین طور شد"ناگهان صیحه آسمانی آنها را به حق زیر ضربات خود فرو گرفت"( فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ بِالْحَقِّ ).
صاعقهای مرگبار با صدایی وحشتانگیز و مهیب فرود آمد،همه جا را تکان داد و در هم کوبید و ویران کرد،و اجساد بی جان آنها را روی هم ریخت،بقدری
سریع و کوبنده بود که حتی قدرت فرار از خانههاشان پیدا نکردند و در درون همان خانههایشان مدفون گشتند چنان که قرآن در پایان این آیات میگوید:
"ما آنها را همچون خار و خاشاک در هم کوبیده شده روی سیلاب قرار دادیم" (فَجَعَلْنٰاهُمْ غُثٰاءً) .
"دور باد از رحمت خداوند قوم ستمگر"!( فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ ).
در آیات فوق رابطهای میان"اتراف"(زندگی اشرافی و پرناز و نعمت) و"کفر و تکذیب لقای پروردگار"دیده میشود،و به راستی چنین است،چرا که صاحبان این گونه زندگانی معمولا تمایل به آزادی بی قید و شرط برای هر گونه کامجویی و بهرهگیری از لذائذ حیوانی دارند،و پر واضح است که قبول مراقبت الهی و همچنین دادگاه بزرگ رستاخیز مانع مهمی در این راه است،هم آرامش وجدانشان را بر هم میزند،و هم زبان مردم را به روی آنها باز میکند.
لذا این گونه افراد یکباره طوق عبودیت پروردگار را از گردن بر میدارند، و راه انکار مبدء و معاد را پیش میگیرند و به تعبیری که در آیات فوق خواندیم میگویند:زندگی همین است و بس و هیچ خبر دیگری نیست و هر کس غیر این بگوید دروغگو است!دم غنیمت است و این چهار روزه عمر را باید خوش بود، از هر چمنی باید گلی چید و از هر وسیله لذتی لذت جست!و اینچنین خلافکاریها و زشتیهای اعمال خود را توجیه میکنند.
از این گذشته فراهم ساختن چنان زندگی پر زرق و برق بدون غصب حقوق دیگران و ظلم و ستم معمولا ممکن نیست،تا رسالت پیامبران و قیامت را انکار نکنند
این راه برای آنها هموار نخواهد شد،و اینجاست که میبینیم اکثریت کسانی که دارای چنین زندگی هستند به همه چیز پشت پا میزنند و با دیده تحقیر و انکار به همه چیز مینگرند.
این بینوایان کور دل و اسیران چنگال هوی و هوس از سایه اطاعت و لطف پروردگار بیرون میروند،ولی طوق عبودیت هوی و هوس و شهوت را بر گردن مینهند،و خود بنده بندگان دگر میشوند،افکاری منحط،ارواحی آلوده،و دلهایی سیاه و تاریک دارند،دورنمای زندگی آنها شاید برای بعضی جالب باشد اما از نزدیک وحشتناک است چرا که ناآرامی حاصل از گناه و ترس از زوال نعمتها و مرگ فکر آنها را همواره در اضطراب فرو میبرد.
"تراب"به معنی خاک و"عظام"به معنی استخوانها است،معمولا بدن انسان نخست تبدیل به استخوانهای پوسیده و سپس خاک میشود،بنا بر این جای این سؤال باقی است که چرا در آیه فوق،تراب بر عظام مقدم داشته شده است؟.
این تعبیر ممکن است اشاره به دو بخش مختلف بدن آدمی باشد نخست گوشتها فرو میریزد و خاک میشود و استخوانها سالها بعد از آن باقی میماند و سپس میپوسد و از بین میرود.
این احتمال نیز قابل توجه است که"تراب"اشاره به نیاکان بسیار قدیم باشد که همگی خاک شدند و عظام اشاره به پدران که استخوانهای پوسیده آنها باقی است (1).
1) 1) تفسیر روح المعانی ذیل آیات مورد بحث.
در آیات فوق خواندیم که"قوم ثمود"بر اثر صیحه آسمانی همچون"غثاء" گشتند،غثاء در اصل به معنی گیاهان خشکیدهای است که به صورت بسیار در هم ریخته بر روی سیلاب قرار دارد،همچنین به کفهایی که روی دیگ در حال جوشیدن پیدا میشود نیز غثاء میگویند.
تشبیه اجساد بی جان آنها به"غثاء"اشاره به نهایت ضعف و ناتوانی و در هم شکستگی و بی ارزش بودن آنها است،چرا که خاشاک روی سیلاب از هر چیز بیارزشتر و سبکتر است نه از خود ارادهای دارد و نه بعد از گذشتن و فرو نشستن سیلاب اثری از آن باقی میماند.
در مورد صیحه آسمانی،شرح مبسوطی در جلد نهم صفحه 164(ذیل آیه 67 سوره هود)داشتیم،البته این مجازات منحصر به قوم ثمود نبود بلکه چند قوم گنهکار با همین عذاب الهی نابود شدند که شرح آن را در همانجا بیان کردیم.
جالب اینکه در آخرین جمله از آیات مورد بحث،مساله را از صورت خصوصی بیرون آورده و به صورت یک قانون کلی و همگانی بیان میکند و میفرماید:
دور باد قوم ستمگر از رحمت خدا،و این در حقیقت نتیجهگیری نهایی از کل این آیات است که آنچه در این ماجرا گفته شد از انکار و تکذیب آیات الهی و انکار معاد و رستاخیز و نتیجه دردناک آنها،مخصوص جمعیت و گروه معینی نیست،بلکه همه ستمگران را در طول تاریخ شامل میشود.
ثُمَّ أَنْشَأْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ قُرُوناً آخَرِینَ (42) مٰا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهٰا وَ مٰا یَسْتَأْخِرُونَ (43) ثُمَّ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا تَتْرٰا کُلَّ مٰا جٰاءَ أُمَّةً رَسُولُهٰا کَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنٰا بَعْضَهُمْ بَعْضاً وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَحٰادِیثَ فَبُعْداً لِقَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ (44)
42-سپس اقوام دیگری را بعد از آنها به وجود آوردیم.
43-هیچ امتی بر اصل و سر رسید حتمیش پیشی نمیگیرد و از آن نیز تاخیر نمیکند.
44-سپس رسولان خود را یکی بعد از دیگری فرستادیم،هر زمان رسولی برای(هدایت) قومی میآمد او را تکذیب میکردند ولی ما این امتهای سرکش را یکی پس از دیگری هلاک نمودیم و آنها را احادیثی قرار دادیم(چنان محو شدند که تنها نام و گفتگویی از آنها باقی ماند)دور باد از رحمت خدا قومی که ایمان نمیآورند!
اقوام سرکش یکی بعد از دیگری هلاک شدند
پس از پایان داستان قوم ثمود،قرآن در آیات مورد بحث اشاره به اقوام دیگری که بعد از آنها و قبل از موسی ع روی کار آمدند کرده،میگوید:"بعد از آنان جمعیتهای دیگری را روی کار آوردیم"( ثُمَّ أَنْشَأْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ قُرُوناً آخَرِینَ ).
چرا که این قانون و سنت خداوند بزرگ است که فیض خود را قطع نمیکند و اگر گروهی مانعی بر سر راه تکامل نوع بشر شدند آنها را کنار زده و این قافله را در مسیرش هم چنان پیش میبرد.
*** اما این اقوام و طوائف گوناگون هر کدام دارای زمان و اجل معینی بودند و"هیچ امتی از اجل خود پیشی نمیگیرند و از آن عقب نمیافتند"( مٰا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهٰا وَ مٰا یَسْتَأْخِرُونَ ).
بلکه هنگامی که فرمان قطعی پایان حیات آنها صادر میشد از میان میرفتند،نه یک لحظه زودتر و نه دیرتر.
"اجل"به معنی عمر و مدت چیزی است،و گاه به نقطه پایان و انتها نیز اجل گفته میشود،مثل اینکه میگوئیم:اجل فلان بدهی فلان زمان است(یعنی سر رسید آن).
البته"اجل"همانگونه که قبلا هم گفتهایم دو گونه است:"حتمی"و"مشروط یا معلق".
اجل حتمی زمان پایان قطعی عمر شخص یا قوم یا چیزی است که هیچگونه دگرگونی در آن امکان ندارد،ولی اجل مشروط یا معلق زمانی است که با دگرگون شدن شرائط و موانع ممکن است کم و زیاد بشود،قبلا در این زمینه بقدر کافی صحبت کردهایم (1).
به هر حال روشن است که آیه فوق به"اجل حتمی"اشاره میکند.
*** آیه بعد ناظر به این حقیقت است که دعوت پیامبران در طول تاریخ هیچگاه
1) 1) شرح بیشتر در این زمینه را در جلد پنجم تفسیر نمونه صفحه 148 به بعد(ذیل آیه 2 سوره انعام)مطالعه فرمائید.
قطع نشده،میفرماید:"ما سپس رسولان خود را یکی بعد از دیگری فرستادیم" ( ثُمَّ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا تَتْرٰا ).
"تترا"از ماده"وتر"به معنی پی در پی در آمدن است،و"تواتر اخبار" به معنی خبرهایی است که یکی بعد از دیگری میرسد و از مجموعه آنها انسان یقین پیدا میکند،این ماده در اصل از"وتر"به معنی"زه کمان"گرفته شده است چرا که زه به کمان چسبیده و پشت سر آن قرار گرفته است و دو سر کمان را به هم نزدیک میکند،(از نظر ساختمان کلمه،"تترا"در اصل"و ترا"بوده که واو آن تبدیل به"ت"شده).
به هر حال این معلمان آسمانی یکی پس از دیگری میآمدند و میرفتند، ولی اقوام سرکش هم چنان بر کفر و انکار خود باقی بودند،به طوری که"هر زمان رسولی برای هدایت امتی میآمد او را تکذیب میکردند"( کُلَّ مٰا جٰاءَ أُمَّةً رَسُولُهٰا کَذَّبُوهُ ).
هنگامی که این کفر و تکذیب از حد گذشت و بقدر کافی اتمام حجت شد"ما این امتهای سرکش را یکی بعد از دیگری هلاک نمودیم و از صفحه روزگار محوشان کردیم"( فَأَتْبَعْنٰا بَعْضَهُمْ بَعْضاً ).
آن چنان نابود شدند که تنها گفتگویی از آنها در میان مردم باقی ماند آری "ما آنها را احادیثی قرار دادیم"( وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَحٰادِیثَ ).
اشاره به اینکه گاه امتی منقرض میشود اما نفرات و آثار چشمگیری از آنها در گوشه و کنار به صورت پراکنده باقی میماند،ولی گاه چنان نابود میشود که جز اسمی از آنها بر صفحات تاریخ یا در گفتگوهای مردم باقی نمیماند و این امتهای سرکش و طغیانگر از دسته دوم بودند (1).
1) 1) "احادیث"جمع"حدیث"است و تفسیرش همان است که در بالا گفتیم،ولی بعضی احتمال دادهاند که جمع"احدوثه"باشد که به معنی اخبار عجیبی است که مردم پیرامون آن با یکدیگر گفتگو میکنند(تفسیر فخر رازی ذیل آیه مورد بحث).
و در پایان آیه،همچون آیات پیشین میگوید:"دور باد از رحمت خدا قومی که ایمان نمیآورند"( فَبُعْداً لِقَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ ).
آری این سرنوشتهای دردناک نتیجه بی ایمانی آنها بود،و به همین دلیل مخصوص آنها نیست،هر گروه بی ایمان و سرکش و ستمگر خواه ناخواه به چنین سرنوشتی گرفتار میشود،چنان نابود میگردد که تنها نامی از او در صفحات تاریخ و گفتگوها باقی میماند.
آنها نه تنها در این دنیا دور از رحمت خدا بودند که در سرای دیگر نیز از رحمت الهی دورند،چرا که تعبیر آیه،مطلق است و همه را شامل میشود.
ثُمَّ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ وَ أَخٰاهُ هٰارُونَ بِآیٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِینٍ (45) إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَاسْتَکْبَرُوا وَ کٰانُوا قَوْماً عٰالِینَ (46) فَقٰالُوا أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ مِثْلِنٰا وَ قَوْمُهُمٰا لَنٰا عٰابِدُونَ (47) فَکَذَّبُوهُمٰا فَکٰانُوا مِنَ اَلْمُهْلَکِینَ (48) وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْکِتٰابَ لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ (49)
45-سپس موسی و برادرش هارون را با آیات خود و دلیل روشن فرستادیم.
46-به سوی فرعون و اطرافیان اشرافی او،اما آنها استکبار کردند و اصولا مردمی برتری جو بودند.
47-آنها گفتند:آیا ما به دو انسان همانند خودمان ایمان بیاوریم،در حالی که قوم آنها (بنی اسرائیل)ما را پرستش میکنند(و بردگان ما هستند).
48-(آری)آنها این دو را تکذیب کردند و سرانجام همگی هلاک شدند.
49-ما به موسی کتاب آسمانی دادیم،شاید آنها(بنی اسرائیل)هدایت شوند.
قیام موسی و نابودی فرعونیان فرا میرسد
تا اینجا سخن در باره اقوامی بود که پیش از موسی ع پیامبر اولوا العزم
پروردگار روی کار آمدند و رفتند،اما در آیات مورد بحث اشاره بسیار کوتاهی به قیام موسی و هارون در برابر فرعونیان و سرانجام کار این قوم مستکبر کرده میفرماید:
"سپس موسی و برادرش هارون را با آیات خود و دلیل آشکار و روشن فرستادیم" ( ثُمَّ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ وَ أَخٰاهُ هٰارُونَ بِآیٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِینٍ ).
در اینکه منظور از"آیات"و"سلطان مبین"چیست؟و این دو،چه تفاوتی با هم دارند؟مفسران تفسیرهای گوناگونی کردهاند:
1-بعضی گفتهاند منظور از آیات،معجزاتی است که خداوند به موسی بن عمران داد(آیات نه گانه)و منظور از"سلطان مبین"،منطق نیرومند و دلائل داندانشکن موسی ع در برابر فرعونیان است.
2-دیگر اینکه مراد از"آیات"همه معجزات موسی است و منظور از "سلطان مبین"بعضی از معجزات مهم مانند معجزه"عصا"و"ید بیضاء"است،چرا که اینها از ویژگی خاصی برخوردار بودند که موجب سلطه و پیروزی آشکار موسی بر فرعونیان میشد.
3-این احتمال را نیز بعضی دادهاند که"آیات"اشاره به آیات تورات و بیان احکام و مانند آن است،و"سلطان مبین"اشاره به معجزات موسی است.
ولی با توجه به موارد استعمال"سلطان مبین"در قرآن مجید،تفسیر اول نزدیکتر به نظر میرسد چرا که در موارد متعددی کلمه"سلطان"یا"سلطان مبین" در قرآن به معنی دلیل و منطق روشن آمده است (1).
1) 1) در سوره نمل آیه 21 میخوانیم: لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذٰاباً شَدِیداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ و در آیه 23 سوره نجم میخوانیم: إِنْ هِیَ إِلاّٰ أَسْمٰاءٌ سَمَّیْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ .
آری موسی و برادرش هارون با این آیات و سلطان مبین را فرستادیم"به سوی فرعون و اطرافیان اشرافی و مغرور او"( إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ ).
چرا تنها سخن از"ملا"(جمعیت اشرافی مرفه و مغرور)میگوید و نمیفرماید آن دو را به سوی همه مردم مصر فرستادیم،اشاره به اینکه ریشه همه فساد،اینها بودند و اگر اینها اصلاح میشدند،بقیه،کارشان آسان بود،و از این گذشته آنها سردمداران و دستاندرکاران کشور بودند و هیچ کشوری اصلاح نخواهد شد مگر اینکه سردمدارانش اصلاح شوند.
"ولی فرعون و اطرافیانش،استکبار کردند"و زیر بار آیات حق و سلطان مبین نرفتند (فَاسْتَکْبَرُوا ).
"و اصولا آنها مردمی برتری جو و سلطه طلب بودند"( وَ کٰانُوا قَوْماً عٰالِینَ ).
تفاوت جمله"استکبروا"با جمله" کٰانُوا قَوْماً عٰالِینَ "ممکن است از این نظر باشد که جمله نخست،اشاره به استکبار آنها در برابر دعوت موسی است،و جمله دوم اشاره به این است که استکبار همیشه جزء برنامه آنها و بافت فکر و روحشان بود.
این احتمال نیز وجود دارد که اولی اشاره به استکبار آنها،و دومی اشاره به این باشد که آنها از قدرت و زندگی برتری برخوردار بودند و همین عامل مهم استکبارشان بود.
*** یکی از نشانههای روشن برتری جویی آنها این بود که"گفتند:آیا ما به دو انسان همانند خودمان ایمان بیاوریم در حالی که قوم آنها(بنی اسرائیل)بندگان و بردگان ما هستند"؟!( فَقٰالُوا أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ مِثْلِنٰا وَ قَوْمُهُمٰا لَنٰا عٰابِدُونَ ) (1).
1) 1) "انسان"را از این رو"بشر"میگویند که"بشره"و پوست تن او برهنه است،به خلاف حیوانات که معمولا از لباس طبیعی خاصی پوشیده شده،در واقع آنها چون قدرت بر تهیه وسائل زندگی ندارند خداوند آن را به طور طبیعی در اختیارشان نهاده ولی در مورد انسان به هوش و عقل او موکول شده است.
نه تنها ما نباید زیر بار آنها برویم،بلکه آنها همیشه باید بندگی ما کنند! آنها پیامبران را متهم به برتری جویی و سلطهطلبی میکردند در حالی که خودشان بدترین سلطه جو بودند و آثار این خوی زشت در این گفتارشان به خوبی نمایان است.
*** به هر حال با این استدلالات واهی به مخالفت با حق بر خاستند"و موسی و هارون را تکذیب کردند و سرانجام همگی هلاک و نابود شدند"و ملک و حکومتشان بر باد رفت( فَکَذَّبُوهُمٰا فَکٰانُوا مِنَ الْمُهْلَکِینَ ).
و سرانجام به این ترتیب دشمنان اصلی بنی اسرائیل که سد راه دعوت موسی و هارون بودند از میان رفتند،و دوران آموزش و تربیت الهی بنی اسرائیل فرا رسید. در همین مرحله بود که خداوند تورات را بر موسی نازل کرد و بنی اسرائیل را به انجام برنامههای آن دعوت نمود،چنان که در آخرین آیه مورد بحث میفرماید:
"ما به موسی کتاب آسمانی دادیم تا بنی اسرائیل در سایه آن هدایت شوند" ( وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ ).
قابل توجه اینکه در آیات گذشته در مرحله مبارزه با فرعونیان سخن از موسی و برادرش هارون در میان بود،و تمام ضمیرها به صورت تثنیه آمده،ولی در اینجا که سخن از نزول کتاب آسمانی است تنها از موسی بحث شده،زیرا او پیامبر اولوا العزم و صاحب کتاب و شریعت تازه بود،بعلاوه هنگام نزول تورات او در کوه طور بود و برادرش هارون در میان جمعیت بنی اسرائیل باقی ماند (1).
1) 1) در باره موسی(ع)و چگونگی مبعوث شدن و شرح مبارزاتش با فرعون و فرعونیان بحثهای مفصلی در جلد ششم(ذیل آیات 103 تا 162 سوره اعراف)و در جلد سیزدهم (ذیل آیات 8 تا 97 سوره طه)داشتیم.
وَ جَعَلْنَا اِبْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ آیَةً وَ آوَیْنٰاهُمٰا إِلیٰ رَبْوَةٍ ذٰاتِ قَرٰارٍ وَ مَعِینٍ (50)
50-ما فرزند مریم(عیسی)و مادرش(مریم)را نشانه خود قرار دادیم و آنها را در سر زمین بلندی که آرامش و امنیت و آب جاری داشت جای دادیم.
آیتی دیگر از آیات خدا
در آخرین مرحله از شرح سرگذشت پیامبران اشاره کوتاه و مختصری به حضرت مسیح ع و همچنین مادرش مریم کرده میگوید:"ما فرزند مریم و مادرش را نشانهای از عظمت و قدرت خود قرار دادیم"( وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ آیَةً ).
تعبیر به"ابن مریم"بجای"عیسی"برای توجه دادن به این حقیقت است که او تنها از مادر و بدون دخالت پدری به فرمان پروردگار متولد شد،و این تولد خود از آیات بزرگ قدرت پروردگار بود.
و از آنجا که این تولد استثنایی رابطهای با عیسی و رابطهای با مادرش مریم دارد هر دو را به عنوان یک آیه و نشانه میشمرد چرا که این دو(تولد فرزندی بدون دخالت پدر و همچنین باردار شدن مادری بدون تماس با مرد)در واقع یک حقیقت بودند با دو نسبت متفاوت.
سپس به بخشی از نعمتها و مواهب بزرگی که به این مادر و فرزند عطا فرموده اشاره کرده میگوید:"ما آنها را در سرزمین بلندی که دارای آرامش و امنیت و آب جاری بود جای دادیم"( وَ آوَیْنٰاهُمٰا إِلیٰ رَبْوَةٍ ذٰاتِ قَرٰارٍ وَ مَعِینٍ ).
"ربوه"از ماده"ربا"به معنی زیادی و افزایش است و در اینجا به معنی سرزمین
بلند میباشد.
"معین"از ماده"معن"(بر وزن شان)به معنی جریان آب است،بنا بر این ماء معین به معنی آب جاری است،بعضی نیز آن را از ماده"عین"یعنی آبی که ظاهر است و با چشم دیده میشود دانستهاند (1).
به هر حال این جمله اشاره سر بستهای است به محل امن و امان و پر برکتی که خداوند در اختیار این مادر و فرزند قرار داد،تا از شر دشمنان در امان باشند و با آسودگی خاطر به انجام وظائف خویش بپردازند.
اما اینکه این محل کدام نقطه بوده است؟در میان مفسران گفتگو بسیار است.
بعضی آن را ناصره(از شهرهای شامات)زادگاه حضرت مسیح ع میدانند، چرا که به هنگام تولدش گروهی از دشمنان که خبر تولد او و آینده وی را اجمالا دریافته بودند در صدد نابودیش بر آمدند،اما خدا او را در آن محل امن و امان و پر نعمتی حفظ کرد.
بعضی دیگر آن را اشاره به سرزمین مصر میدانند چرا که عیسی و مادرش مریم مدتی از عمر خود را برای نجات از چنگال دشمنان به سرزمین مصر پناه بردند.
بعضی دیگر آن را به سرزمین"دمشق"و بعضی سرزمین"رملة"(یکی از شهرهای شمال شرقی بیت المقدس)تفسیر کردهاند چرا که مسیح و مادرش در هر یک از این مناطق،قسمتی از عمر خود را گذراندند.
این احتمال نیز وجود دارد که جمله فوق اشاره به محل تولد مسیح ع در بیابان بیت المقدس باشد،جایی که خداوند آن را محل امنی برای این مادر و فرزند
1) 1) در صورت اول میم جزء کلمه است و بر وزن"فعیل"است و در صورت دوم میم زائده است و بر وزن"مفعول"میباشد(مانند مبیع).
قرار داد،و آب گوارا در آن جاری ساخت و از درخت خشکیده خرما به او روزی مرحمت کرد.
و در هر صورت آیه دلیلی است بر حمایت مستمر و دائم خداوند نسبت به رسولان خود و کسانی که از آنها حمایت میکردند،و نشان میدهد که اگر تمام تیغهای جهان از جا حرکت کنند تا رگی را ببرند تا خدا نخواهد توانایی نخواهند داشت،و هرگز تنهایی و یاران اندک آنها سبب شکستشان نخواهد شد.
یٰا أَیُّهَا اَلرُّسُلُ کُلُوا مِنَ اَلطَّیِّبٰاتِ وَ اِعْمَلُوا صٰالِحاً إِنِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ (51) وَ إِنَّ هٰذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاتَّقُونِ (52) فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ زُبُراً کُلُّ حِزْبٍ بِمٰا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ (53) فَذَرْهُمْ فِی غَمْرَتِهِمْ حَتّٰی حِینٍ (54)
51-ای پیامبران از غذاهای پاکیزه بخورید و عمل صالح انجام دهید که من به آنچه انجام میدهید آگاهم.
52-همه شما امت واحدی هستید و من پروردگار شمایم از مخالفت فرمان من بپرهیزید.
53-اما آنها کارهای خود را به پراکندگی کشاندند و هر گروهی به راهی رفتند(و عجب اینکه)هر گروه،به آنچه نزد خود دارند خوشحالند! 54-آنها را در جهل و غفلتشان بگذار تا زمانی که مرگشان فرا رسد.(یا گرفتار عذاب الهی شوند).
همگی امت واحدید
در آیات پیشین سخن از سرگذشت پیامبران و امتهایشان بود،در نخستین
آیه مورد بحث همه را مخاطب ساخته چنین میگوید:"ای پیامبران!از غذاهای پاکیزه و طیب تغذیه کنید و عمل صالح بجا آورید که من به آنچه شما عمل میکنید آگاهم"( یٰا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّبٰاتِ وَ اعْمَلُوا صٰالِحاً إِنِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ ).
فرق میان شما و دیگر انسانها این نیست که شما صفات بشری همانند نیاز به تغذیه ندارید،تفاوت این است که شما حتی تغذیه را نیز به عنوان یک وسیله تکامل پذیرفتهاید و به همین دلیل برنامه شما خوردن از طیبات و پاکیزهها است در حالی که مردمی که خوردن را هدف نهایی خود قرار دادهاند به هیچوجه مقید به این برنامه نیستند،به دنبال چیزی میروند که هوس حیوانی آنها را اشباع کند خواه خبیث باشد یا طیب.
و با توجه به اینکه نوع تغذیه در روحیات انسان مسلما مؤثر است و غذاهای مختلف،آثار اخلاقی متفاوتی دارد ارتباط این دو جمله روشن میشود که میفرماید:
"از غذاهای پاکیزه بخورید"و"عمل صالح انجام دهید".
در روایات اسلامی نیز میخوانیم خوردن غذای حرام جلو استجابت دعای انسان را میگیرد،حدیث معروفی که از پیامبر اسلام ص نقل شده شاهد این مدعی است:مردی خدمتش عرض کرد دوست دارم دعایم مستجاب شود،فرمود:
طهر مأکلک و لا تدخل بطنک الحرام: "غذای خود را پاک کن،و از هر گونه غذای حرام بپرهیز"! (1)(2).
ذکر این نکته نیز لازم است که جمله إِنِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ (من از آنچه انجام میدهید آگاهم)خود دلیل مستقلی برای انجام عمل صالح است،چرا که وقتی انسان بداند کسی همواره ناظر عمل او است که چیزی بر او مخفی نمیشود
و حساب اعمال او را دقیقا نگاه میدارد،بدون شک این توجه در اصلاح عمل او مؤثر است.
و از این گذشته تعبیرات آیه فوق از طریق برانگیختن حس شکرگزاری انسان در برابر نعمتهای پاکیزهای که نصیب او شده نیز روی اعمال انسان مؤثر است.
به این ترتیب در این آیه از سه جهت برای انجام عمل صالح کمک گرفته شده است:از جهت تاثیر غذای پاک بر صفای قلب،و از جهت تحریک حس شکر- گزاری،و از جهت توجه دادن به اینکه خدا شاهد و ناظر اعمال آدمی است.
و اما واژه"طیب"چنان که قبلا هم گفتهایم به معنی هر چیز پاک و پاکیزه در مقابل"خبیث"(ناپاک)است،راغب در مفردات میگوید:"طیب"در اصل به معنی هر امر لذتبخش است خواه حواس انسان از آن لذت ببرد و یا روح و جان انسان، ولی در شرع به معنی چیزی است که پاک و حلال باشد.
به هر حال بسیاری از بحثهای قرآن پیرامون طیب و طیبات دور میزند:
-به پیامبران دستور میدهد تنها از غذای طیب تغذیه کنند.
-نه تنها به پیامبران،به همه مؤمنان خطاب میکند: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ ،"ای کسانی که ایمان آوردید از طیباتی که به شما روزی دادهایم بخورید"(بقره-172).
-اعمال و سخنانی به مقام قرب او راه مییابند که طیب و پاک باشند إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ یَرْفَعُهُ :"کلمات طیب به مقام قرب او صعود میکند و عمل صالح را بالا میبرد"(فاطر-10).
-و نیز یکی از افتخارات بزرگی که خداوند به انسان داده،و به عنوان یکی از نشانههای برتری او بر سایر موجودات میشمرد استفاده از طیبات است وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ
وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلیٰ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِیلاً :"ما فرزندان آدم را اکرام کردیم و بزرگ داشتیم،و آنها را در خشکی و دریا بر مرکبهایی حمل نمودیم،و از روزیهای طیب و پاکیزه به آنها بخشیدیم و بر بسیاری از مخلوقات خود فضیلت دادیم" (اسراء-70).
در یک حدیث کوتاه و پر معنی از پیامبر گرامی اسلام ص نیز این حقیقت بازگو شده است فرمود:
یا ایها الناس!ان اللّٰه طیب لا یقبل الا طیبا: "ای مردم!خداوند پاک و پاکیزه است و جز عمل پاک و پاکیزه چیزی را قبول نمیکند" (1).
*** سپس آیه بعد همه پیامبران و پیروان آنها را به توحید و تقوی دعوت کرده چنین میگوید:"همه شما امت واحدی هستید"(و تفاوتهای میان شما و همچنین پیامبرانتان هرگز دلیل بر دوگانگی و چندگانگی نیست)( وَ إِنَّ هٰذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً ).
"و من پروردگار شما هستم،از مخالفت فرمان من بپرهیزید"( وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاتَّقُونِ ).
به این ترتیب،آیه فوق به وحدت و یگانگی جامعه انسانی،و حذف هر گونه تبعیض و جدایی دعوت میکند،همانگونه که او پروردگار واحد است انسانها نیز امت واحد هستند.
به همین دلیل باید از یک برنامه پیروی کنند همانگونه که پیامبرانشان نیز به آئین واحدی دعوت میکردند که اصول و اساس آن همه جا یکی بود:توحید و شناسایی حق،توجه به معاد و زندگی تکاملی بشر و استفاده از طیبات و انجام اعمال صالح،و حمایت از عدالت و اصول انسانی.
بعضی از مفسران"امت"را در اینجا به معنی دین و آئین میدانند،
1) 1) تفسیر قرطبی جلد هفتم صفحه 4519(ذیل آیه مورد بحث).
نه به معنی جمعیت و جماعت،در حالی که ضمیر جمع در جمله" أَنَا رَبُّکُمْ "شاهد بر آن است که منظور از امت همان جماعت انسانها است.
و لذا در تمام مواردی که کلمه"امت"در قرآن مجید به کار رفته همین معنی جمعیت و گروه از آن اراده شده است،مگر در بعضی از موارد استثنایی که توأم با قرینه خاصی بوده و امت مجازا به معنی مذهب به کار رفته است،مانند إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلیٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ مُهْتَدُونَ ."ما پدران خود را بر مذهبی یافتیم و از آنها پیروی میکنیم"(زخرف-22).
قابل توجه اینکه مضمون همین آیه با تفاوت مختصری در سوره انبیاء آیه 92 آمده است( إِنَّ هٰذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ )در حالی که قبل از آن شرح حال بسیاری از انبیاء بیان شده است و در واقع"هذه"اشاره به امتهای انبیای پیشین است که همه از دیدگاه فرمان الهی امت واحده بودند و همگی به دنبال یک هدف در حرکت.
*** آیه بعد-به دنبال دعوتی که به وحدت و یگانگی در آیه قبل شد-انسانها را از پراکندگی و اختلاف با این عبارت بر حذر میدارد:"اما آنها کارهای خود را به پراکندگی کشاندند و هر گروهی به راهی رفتند"( فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ زُبُراً ).
و عجب اینکه"هر یک از این احزاب و گروهها به آنچه نزد خود دارند خوشحالند"و از دیگران بیزار( کُلُّ حِزْبٍ بِمٰا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ ).
"زبر"جمع"زبرة"(بر وزن لقمه)به معنی قسمتی از موی پشت سر حیوان است که آن را جمع و از بقیه جدا کنند،سپس این واژه به هر چیزی که مجزا از دیگری شود اطلاق شده است،بنا بر این جمله" فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ زُبُراً " اشاره به تجزیه امتها به گروههای مختلف است.
بعضی نیز احتمال دادهاند:"زبر"جمع"زبور"به معنی کتاب بوده باشد، یعنی هر یک از آنها دنباله رو کتابی از کتب آسمانی شدند،و بقیه کتب الهی را نفی کردند،در حالی که همه از مبدء واحدی سرچشمه گرفته بود.
ولی جمله" کُلُّ حِزْبٍ بِمٰا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ "تفسیر اول را تقویت میکند چرا که از احزاب مختلف و تعصب هر یک از آنها بر گفتههای خویش سخن میگوید.
به هر حال آیه فوق یک حقیقت مهم روانی و اجتماعی را بازگو میکند و آن تعصب جاهلانه احزاب و گروهها است که هر یک راه و آئینی را برای خود برگزیده،و دریچههای مغز خود را به روی هر سخن دیگری بستهاند،و اجازه نمیدهند شعاع تازهای به مغز آنها بتابد،نسیمی به روحشان بوزد و حقیقتی را بر آنها روشن سازد!.
این حالت که از خود خواهی و حب ذات افراطی و خود بینی و خودپسندی سرچشمه میگیرد بزرگترین دشمن تبیین حقایق و رسیدن به اتحاد و وحدت امتها است.
این خوشحال بودن به راه و رسم خویشتن و احساس تنفر و بیگانگی از هر چه غیر آن است گاه به جایی میرسد که اگر انسان سخنی بر خلاف راه و رسم خویش بشنود انگشت در گوش میگذارد و جامه بر سر میکشد و پا به فرار مینهد مبادا حقیقتی بر خلاف آنچه با آن خو گرفته بر او روشن شود،آن چنان که قرآن درباره مشرکان عصر نوح ع بیان میکند وَ إِنِّی کُلَّمٰا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصٰابِعَهُمْ فِی آذٰانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِیٰابَهُمْ وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَکْبَرُوا اسْتِکْبٰاراً :
"بار الها هر زمان که من از اینها دعوت کردم که به سوی تو آیند و گناهانشان را ببخشی،انگشتها بر گوش نهادند و جامه بر خود پیچیدند و در راه غلطشان اصرار ورزیدند و به شدت در برابر حق استکبار کردند"(نوح-7).
و تا به این حالت پایان داده نشود راه وصول به حق برای انسان ممکن نیست و هر کس بر طریقه خود اصرار میورزد و لجاجت میکند.
*** لذا در آخرین آیه مورد بحث میگوید:"اکنون که چنین است بگذار آنها در جهل و گمراهی و غفلت و سرگردانیشان فرو روند تا مرگشان فرا رسد و یا گرفتار عذاب الهی شوند"که این قبیل افراد سرنوشتی غیر از این ندارند ( فَذَرْهُمْ فِی غَمْرَتِهِمْ حَتّٰی حِینٍ ).
کلمه"حین"ممکن است اشاره به وقت مرگ یا وقت نزول عذاب و یا هر دو باشد.
واژه"غمرة"(بر وزن ضربه)در اصل از"غمر"به معنی از بین بردن اثر چیزی است،سپس به آب زیادی که مسیر خود را میشوید و پیش میرود"غمر" و"غامر"گفته شده و بعد از آن به جهل و نادانی و گرفتاریهایی که انسان را در خود فرو میبرد نیز اطلاق گردیده است،و در آیه مورد بحث به معنی غفلت و سرگردانی و جهل و گمراهی است.
أَ یَحْسَبُونَ أَنَّمٰا نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مٰالٍ وَ بَنِینَ (55) نُسٰارِعُ لَهُمْ فِی اَلْخَیْرٰاتِ بَلْ لاٰ یَشْعُرُونَ (56) إِنَّ اَلَّذِینَ هُمْ مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ (57) وَ اَلَّذِینَ هُمْ بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ (58) وَ اَلَّذِینَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لاٰ یُشْرِکُونَ (59) وَ اَلَّذِینَ یُؤْتُونَ مٰا آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلیٰ رَبِّهِمْ رٰاجِعُونَ (60) أُولٰئِکَ یُسٰارِعُونَ فِی اَلْخَیْرٰاتِ وَ هُمْ لَهٰا سٰابِقُونَ (61)
55-آنها گمان میکنند اموال و فرزندانی که به آنان دادهایم...
56-برای این است که درهای خیرات را به روی آنها بگشائیم؟!(چنین نیست)بلکه آنها نمیفهمند! 57-آنان که از خوف پروردگارشان بیمناکند.
58-و آنان که به آیات پروردگارشان ایمان میآورند.
59-و آنها که به پروردگارشان شرک نمیورزند.
60-و آنها که نهایت کوشش را در انجام طاعات بخرج میدهند اما با این حال دلهایشان ترسناک است از اینکه سرانجام به سوی پروردگارشان باز میگردند.
61-(آری)چنین کسانی هستند که در خیرات سرعت میکنند و از دیگران پیشی میگیرند.
سبقت گیرندگان در خیرات
از آنجا که در آیات گذشته سخن از احزاب و گروههای لجوج و متعصب و خود خواهی به میان آمد که تنها به عقائد خود چسبیدهاند و خوشحالند و راه هر گونه تحقیق را به روی عقل خود بستهاند،در آیات مورد بحث به بعضی دیگر از پندارهای خودبینانه آنان اشاره کرده میگوید:
"آیا آنها گمان میکنند اموال و فرزندانی را که به آنان دادهایم..." ( أَ یَحْسَبُونَ أَنَّمٰا نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مٰالٍ وَ بَنِینَ ).
*** "برای این است که درهای خیرات را به سرعت به روی آنها بگشائیم"؟! ( نُسٰارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْرٰاتِ ).
آیا آنها داشتن اموال سرشار و فرزندان بسیار را دلیل بر حقانیت روشن خود میپندارند و نشانه قرب و عظمت در درگاه خدا میدانند؟.
نه،هرگز چنین نیست"بلکه آنها نمیفهمند"( بَلْ لاٰ یَشْعُرُونَ ).
آنها نمیدانند که این اموال و فرزندان فراوان در حقیقت یک نوع عذاب و مجازات یا مقدمه عذاب و کیفر برای آنها است،آنها نمیدانند که خدا میخواهد آنها را در ناز و نعمت فرو برد تا به هنگام گرفتار شدن در چنگال کیفر الهی،تحمل عذاب بر آنها دردناکتر باشد،زیرا اگر درهای نعمتها به روی انسان بسته شود و آمادگی پذیرش ناراحتیها پیدا کند مجازاتها زیاد دردناک نخواهد بود،اما اگر
کسی را از میان ناز و نعمت بیرون کشند و به سیاه چال زندان وحشتناکی بیفکنند فوق العاده دردناک خواهد بود.
بعلاوه این فراوانی نعمت،پردههای غفلت و غرور را بر روی چشمان او ضخیمتر میکند تا آنجا که راه باز گشت بر او غیر ممکن میشود.
این همان چیزی است که در سایر آیات قرآن از آن اشاره به"استدراج در نعمت"شده است (1).
ضمنا جمله"نمد"از ماده"امداد"و"مد"به معنی کامل کردن نقصان چیزی،و جلوگیری از قطع و پایان آن است.
*** بعد از نفی پندارهای این غافلان خود خواه،چگونگی حال مؤمنان و سرعت کنندگان در خیرات را ضمن چند آیه بازگو میکند و صفات اساسی آنها را تشریح مینماید:
نخست میگوید:"کسانی که از خوف پروردگارشان بیمناک و نگرانند ( إِنَّ الَّذِینَ هُمْ مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ ).
قابل توجه اینکه"خشیت"به معنی هر گونه ترس نیست،بلکه ترسی است که توام با تعظیم و احترام باشد،همچنین"مشفق"که از ماده"اشفاق"و از ریشه "شفق"به معنی روشنایی آمیخته با تاریکی گرفته شده به معنی خوف و ترسی است که آمیخته با محبت و احترام است.
و از آنجا که"خشیت"بیشتر جنبه قلبی دارد و"اشفاق"جنبه عملی را شامل میشود،ذکر این دو به صورت علت و معلول در آیه روشن میگردد،در حقیقت میفرماید:آنها کسانی هستند که ترس آمیخته با عظمت خدا در دلهایشان جای
1) 1) برای توضیح بیشتر درباره استدراج به جلد هفتم صفحه 32(ذیل آیه 182 سوره اعراف)مراجعه فرمائید.
کرده است و آثار آن در عملشان و مراقبتهایشان نسبت به دستورات الهی نمایان است،و به تعبیر دیگر "اشفاق"مرحله تکامل"خشیت"است که در عمل اثر میگذارد و به پرهیز از گناه و انجام مسئولیتها وا میدارد.
*** سپس اضافه میکند:"کسانی که به آیات پروردگارشان ایمان میآورند" ( وَ الَّذِینَ هُمْ بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ ).
*** بعد از مرحله ایمان به آیات پروردگار،مرحله تنزیه و پاک شمردن او از هر گونه شبیه و شریک فرا میرسد و میگوید:"کسانی که نسبت به پروردگارشان شرک نمیورزند"( وَ الَّذِینَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لاٰ یُشْرِکُونَ ).
در واقع نفی شرک،نتیجه ایمان به آیات پروردگار و معلول آن است،و یا به تعبیر دیگر ایمان به آیات پروردگار به"صفات ثبوتی"او اشاره میکند و نفی شرک اشاره به"صفات سلبی"است،به هر حال نفی هر گونه شرک-اعم از آشکار و نهان-(جلی و خفی)در این جمله درج است.
*** بعد از این،مرحله ایمان به معاد و رستاخیز و توجه خاصی که مؤمنان راستین به این مساله دارند فرا میرسد،توجهی که آنها را در عمل،کاملا کنترل میکند،میگوید:
"و کسانی که نهایت تلاش و کوشش را در انجام اطاعات و ادای حقوق مردم و حق پروردگار دارند اما با این حال خود را مقصر میدانند و دلهایشان ترسان است از اینکه سرانجام به سوی پروردگارشان باز میگردند"( وَ الَّذِینَ یُؤْتُونَ مٰا آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلیٰ رَبِّهِمْ رٰاجِعُونَ ).
اینان همچون افراد کوتهفکر و دون همت نیستند که با انجام یک عمل کوچک خود را از مقربان درگاه خدا پندارند و چنان حالت عجبی پیدا کنند
که همه را در برابر خود کوچک و بی مقدار ببینند،بلکه اگر برترین اعمال صالح را انجام دهند،عملی که معادل تمام عبادت انس و جن باشد علیوار میگویند:
آه من قلة الزاد و بعد السفر!:"آه از کمی زاد و توشه و طولانی بودن سفر آخرت"! *** بعد از شرح این صفات چهارگانه میفرماید:"چنین کسانی هستند که در خیرات سرعت میکنند و از دیگران پیشی میگیرند"( أُولٰئِکَ یُسٰارِعُونَ فِی الْخَیْرٰاتِ وَ هُمْ لَهٰا سٰابِقُونَ ).
در واقع خیرات و نیکیها و سعادت واقعی،آن نیست که غرق شدگان در ناز و نعمت و غافلان مغرور به دنیا میپندارند،خیر و سعادت و برکت برای گروه مؤمنانی است که دارای ویژگیهای اعتقادی و اخلاقی فوق هستند و به دنبال آن در انجام اعمال صالح پیشقدمند.
آیات فوق ترسیم جالب و تنظیم کاملا منطقی برای بیان صفات این گروه از مؤمنان پیشگام است،نخست از ترس آمیخته با احترام و تعظیم که انگیزه ایمان به پروردگار و نفی هر گونه شرک است شروع کرده و به ایمان به معاد و دادگاه عدل خدا که موجب احساس مسئولیت و انگیزه هر کار نیک است منتهی میگردد و مجموعا چهار ویژگی و یک نتیجه را بیان میکند(دقت کنید).
ضمنا تعبیر به"یسارعون"که از باب"مفاعله"و به معنی سرعت برای پیشی گرفتن از یکدیگر است،تعبیر جالبی است که وضع حال مؤمنان را در یک مسابقه که به سوی مقصدی بزرگ و پر ارزش انجام میشود،مشخص میکند و نشان میدهد آنها چگونه در برنامه اعمال صالح با یکدیگر رقابت سازنده و مسابقه بی وقفه دارند.
وَ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا وَ لَدَیْنٰا کِتٰابٌ یَنْطِقُ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ (62) بَلْ قُلُوبُهُمْ فِی غَمْرَةٍ مِنْ هٰذٰا وَ لَهُمْ أَعْمٰالٌ مِنْ دُونِ ذٰلِکَ هُمْ لَهٰا عٰامِلُونَ (63) حَتّٰی إِذٰا أَخَذْنٰا مُتْرَفِیهِمْ بِالْعَذٰابِ إِذٰا هُمْ یَجْأَرُونَ (64) لاٰ تَجْأَرُوا اَلْیَوْمَ إِنَّکُمْ مِنّٰا لاٰ تُنْصَرُونَ (65) قَدْ کٰانَتْ آیٰاتِی تُتْلیٰ عَلَیْکُمْ فَکُنْتُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ تَنْکِصُونَ (66) مُسْتَکْبِرِینَ بِهِ سٰامِراً تَهْجُرُونَ (67)
62-و ما هیچ کس را جزء به اندازه تواناییش تکلیف نمیکنیم و نزد ما کتابی است(که تمام اعمال بندگان را ثبت کرده)و به حق سخن میگوید لذا به آنان هیچ ظلم و ستمی نمیشود.
63-بلکه دلهای آنها از این نامه اعمال(و روز حساب و آیات قرآن)در بیخبری فرو رفته و آنان اعمال(زشتی)جز این دارند که پیوسته آن را انجام میدهند.
64-تا زمانی که متنعمان مغرور آنها در چنگال عذاب گرفتار سازیم در این هنگام نالههای دردناک و استغاثه آمیز سر میدهند!.
65-(اما به آنها گفته میشود)فریاد نکنید!امروز شما از ناحیه ما یاری نخواهید شد.
66-(آیا فراموش کردهاید که)در گذشته آیات من بطور مداوم بر شما خوانده میشد اما شما اعراض میکردید و به عقب باز میگشتید؟!.
67-در حالی که در برابر آن آیات استکبار مینمودید و شبها در جلسات خود به بدگویی ادامه میدادید.
دلهای فرو رفته در جهل!
از آنجا که صفات بر جسته و ویژه مؤمنان که سر چشمه انجام هر گونه کار نیک است و در آیات قبل به آن اشاره شد،این سؤال را برمیانگیزد که اتصاف به این صفات و انجام این اعمال،کار همه کس نیست،و از عهده همه بر نمیآید، در نخستین آیه مورد بحث به پاسخ پرداخته میگوید:"ما هیچکس را جز به مقدار تواناییش تکلیف نمیکنیم"و از هر کس به اندازه عقل و طاقتش میخواهیم ( وَ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا ).
این تعبیر نشان میدهد که وظائف و احکام الهی در حدود توانایی انسانها است،و در هر مورد بیش از میزان قدرت و توانایی باشد ساقط میشود و به تعبیر علمای اصول،این قاعده بر تمام احکام اسلامی حکومت دارد و بر آنها مقدم است.
و باز از آنجا که ممکن است این سؤال پیش آید که چگونه اینهمه انسانها اعمالشان از کوچک و بزرگ،مورد حساب و بررسی قرار میگیرد؟اضافه میکند:
"و نزد ما کتابی است که به حق سخن میگوید(و تمام اعمال بندگان را ثبت و بازگو میکند)و به همین دلیل هیچ ظلم و ستمی بر آنها نمیشود"( وَ لَدَیْنٰا کِتٰابٌ یَنْطِقُ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ ).
این اشاره به نامههای اعمال و پروندههایی است که همه کارهای آدمی در آن ثبت است و نزد خداوند محفوظ است،پروندههایی که گویی زبان دارد و حق را
بازگو میکند به گونهای که جای هیچگونه انکار در آن باقی نمیماند (1).
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از این کتاب که نزد پروردگار است، لوح محفوظ باشد و تعبیر به"لدینا"(نزد ما)این تفسیر را تایید میکند.
به هر حال آیه فوق گویای این حقیقت است که ذرهای از اعمال آدمی به دست فراموشی سپرده نمیشود و همه دقیقا ثبت خواهد شد،ایمان به این واقعیت نیکوکاران را در کار خیر تشویق و از کار بد بر حذر میدارد.
جمله" یَنْطِقُ بِالْحَقِّ "(به حق سخن میگوید)که در توصیف کتاب اعمال آدمی آمده است شبیه تعبیری است که در فارسی نیز داریم و میگوئیم:فلان نامه به قدر کافی گویاست،یعنی نیاز به شرح و توضیح ندارد،گویی خودش سخن میگوید و بدون احتیاج به مطالعه،حقایق را بازگو میکند.
جمله" وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ "نیز اشاره به این است که با ثبت دقیق اعمال جایی برای ظلم و ستم باقی نمیماند.
*** ولی از آنجا که بیان این واقعیات تنها در کسانی اثر میکند که مختصر بیداری و آگاهی دارند بلافاصله اضافه میکند:"اما دلهای این جمعیت کافر لجوج در جهل و بیخبری آن چنان فرو رفته که از نامه اعمال و روز حساب و جزا و آنچه در قرآن از وعد و وعید آمده است غافلند"( بَلْ قُلُوبُهُمْ فِی غَمْرَةٍ مِنْ هٰذٰا ) (2).
این انغمار و فرو رفتن در جهل و بیخبری به آنها اجازه نمیدهد که این حقایق
روشن را مشاهده کنند،شاید به خود آیند و به سوی خدا باز گردند سپس اضافه میکند:"آنها اعمالی جز این هم دارند که پیوسته آن را انجام میدهند"( وَ لَهُمْ أَعْمٰالٌ مِنْ دُونِ ذٰلِکَ هُمْ لَهٰا عٰامِلُونَ ).
مفسران برای جمله" لَهُمْ أَعْمٰالٌ مِنْ دُونِ ذٰلِکَ "تفسیرهای گوناگونی گفتهاند:
بعضی آن را اشاره به اعمال خلاف و زشتی میدانند که به خاطر جهل و نادانی از آنها سر میزند(بنا بر این"ذلک"اشاره به جهل آنها است)و اعمال اشاره به گناهانی است که از آنها از این رهگذر سر میزند.
بعضی دیگر گفتهاند:منظور این است که آنها علاوه بر کفر عقیدتی از نظر عمل نیز آلودگی فراوان دارند.
و بالآخره بعضی احتمال دادهاند که منظور این است:برنامه این کافران با برنامه مؤمنان به کلی از هم جدا است و دو خط مختلف را تعقیب میکند.
این تفسیرها در نهایت،منافاتی با هم ندارند و قابل جمعند،آنچه باید به آن توجه داشت این است که سر چشمه اعمال ننگین آنان همان قرار گرفتن قلبهایشان در"غمره"و فرو رفتن در جهل و نادانی است.
*** اما آنها در این غفلت و بیخبری هم چنان باقی میمانند"تا روزی که مترفین را(آنان که غرق ناز و نعمتند)در چنگال عذاب گرفتار سازیم در این هنگام نعره استغاثه آمیز آنها همچون نعره وحوش بیابان برمیخیزد"و از سنگینی عذاب و مجازات دردناک الهی ناله سر میدهند( حَتّٰی إِذٰا أَخَذْنٰا مُتْرَفِیهِمْ بِالْعَذٰابِ إِذٰا هُمْ یَجْأَرُونَ ) *** ولی به آنها خطاب میشود"فریاد نکنید و ناله نزنید که شما امروز از ناحیه ما یاری نخواهید شد"!( لاٰ تَجْأَرُوا الْیَوْمَ إِنَّکُمْ مِنّٰا لاٰ تُنْصَرُونَ ).
ذکر خصوص"مترفین"در اینجا با اینکه گنهکاران منحصر به آنها نیستند یا به خاطر این است که آنها سردمداران گمراهی و ضلالتند و یا برای این است که مجازات در مورد آنها دردناکتر خواهد بود.
ضمنا منظور از عذاب در اینجا ممکن است عذاب دنیا یا عذاب آخرت یا هر دو باشد،یعنی هنگامی که عذاب دردناک الهی در این جهان یا آن جهان دامانشان را فرا میگیرد،نعره و فریاد بر میآورند و استغاثه میکنند،اما بدیهی است در آن هنگام کار از کار گذشته و راه بازگشت وجود ندارد.
*** آیه بعد در حقیقت بیان علت این سرنوشت شوم است،میگوید:"در گذشته آیات من به طور مداوم بر شما خوانده میشد اما بجای اینکه از آن،درس بیاموزید و بیدار شوید اعراض میکردید و به عقب باز میگشتید"( قَدْ کٰانَتْ آیٰاتِی تُتْلیٰ عَلَیْکُمْ فَکُنْتُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ تَنْکِصُونَ ).
"تنکصون"از ماده"نکوص"به معنی عقب عقب بر گشتن است،و"اعقاب" جمع"عقب"(بر وزن جهش)به معنی پاشنه پا است و مجموع این جمله کنایه از کسی است که سخن نامطلوبی را میشنود و بقدری نگران و وحشت زده میشود که بر پاشنه پایش به عقب باز میگردد.
*** نه تنها در برابر شنیدن آیات الهی عقب گرد میکردید،بلکه"در برابر آن حالت استکبار به خود میگرفتید"( مُسْتَکْبِرِینَ بِهِ ) (1).
1) 1) در اینکه ضمیر"به"به چه چیز باز میگردد در میان مفسران گفتگو است بعضی آن را به مسجد الحرام و حرم مکه باز گرداندهاند نظر به اینکه استکبار آنها به اتکاء این بود که خود را صاحبان حرم و متولیان خانه خدا میدانستند،ولی این احتمال ضعیف است زیرا در آیات گذشته مطلقا سخن از کعبه و حرم در میان نبوده است بلکه ظاهر این است که این ضمیر به قرآن مجید یا پیامبر باز میگردد یعنی شما در برابر آیات قرآن و پیامبر اسلام استکبار داشتید و یا اشاره به حالت عقب گرد آنها است که شما با این عقب گرد قصد استکبار و بی اعتنایی داشتید.
و علاوه بر این"جلسات شبنشینی تشکیل میدادید و از پیامبر و قرآن و مؤمنان بدگویی مینمودید"( سٰامِراً تَهْجُرُونَ ).
"سامرا"از ماده"سمر"(بر وزن ثمر)به معنی گفتگوهای شبابه است.
بعضی از مفسران گفتهاند معنی اصلی این ماده"سایه ماه در شب است"که تاریکی و سفیدی در آن آمیخته شده و از آنجا که گفتگوهای شبانه گاه در سایه ماهتاب انجام میشود چنان که از مشرکان عرب نقل کردهاند که آنها شبهای ماهتابی در اطراف کعبه جمع میشدند و بر ضد پیامبر ص سخن میگفتند این واژه در مورد آن به کار رفته،و اگر میبینیم به افراد گندمگون و یا خود گندم، "سمراء"گفته میشود به خاطر آن است که سفیدی آن با کمی تیرگی آمیخته شده است.
"تهجرون"از ماده"هجر"(بر وزن فجر)در اصل به معنی دوری کردن و جدایی است،سپس به معنی هذیان گفتن مریض نیز آمده،چرا که سخنانش در آن حالت ناخوش آیند و دور کننده است و نیز هجر(بر وزن کفر)به معنی فحش و ناسزا است که آن نیز مایه دوری و جدایی است.
در آیه فوق همین معنی اخیر منظور است یعنی شبها تا مدت طولانی بیدار میمانید و همچون بیماران هذیان میگوئید و فحش و ناسزا میدهید.
و این راه و رسم افراد بی منطق و در عین حال ضعیف و زبون است بجای اینکه روز روشن با شهامت بر منطق و دلیل تکیه کنند،شبهای تاریک را که چشم مردم در خواب است انتخاب کرده و برای پیشبرد اهداف شوم یا تسکین ناراحتیهای
درون و گشودن عقدهها به ناسزاگویی میپردازند.
قرآن میگوید:مایه بدبختی شما و عذاب دردناک الهی این بود که شما نه شهامت پذیرش حق داشتید،نه متواضعانه در برابر آیات خدا زانو میزدید، و نه بر خورد شما با پیامبر یک بر خورد منطقی و صحیح بود که اگر چنین بود راه حق را پیدا میکردید.
أَ فَلَمْ یَدَّبَّرُوا اَلْقَوْلَ أَمْ جٰاءَهُمْ مٰا لَمْ یَأْتِ آبٰاءَهُمُ اَلْأَوَّلِینَ (68) أَمْ لَمْ یَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ (69) أَمْ یَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جٰاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کٰارِهُونَ (70) وَ لَوِ اِتَّبَعَ اَلْحَقُّ أَهْوٰاءَهُمْ لَفَسَدَتِ اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ بَلْ أَتَیْنٰاهُمْ بِذِکْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِکْرِهِمْ مُعْرِضُونَ (71) أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً فَخَرٰاجُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَ هُوَ خَیْرُ اَلرّٰازِقِینَ (72) وَ إِنَّکَ لَتَدْعُوهُمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (73) وَ إِنَّ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ اَلصِّرٰاطِ لَنٰاکِبُونَ (74)
68-آیا آنها در این گفتار تدبر نکردند؟یا اینکه مطالبی برای آنان آمده که برای نیاکانشان نیامده است؟! 69-یا اینکه پیامبرشان را نشناختند(و از سوابق او آگاه نیستند)که او را انکار میکنند؟!
70-یا میگویند او دیوانه است؟!،ولی او حق را برای آنها آورده اما اکثرشان از حق کراهت دارند.
71-و اگر حق از هوسهای آنها پیروی کند آسمانها و زمین و تمام کسانی که در آنها هستند تباه میشوند،ولی ما قرآنی به آنها دادیم که مایه یادآوری(و مایه شرف و حیثیت آنها)است اما آنان از چنین چیزی رویگردانند.
72-یا اینکه تو از آنها مزد و هزینهای(در برابر دعوتت)میخواهی؟در حالی که مزد پروردگارت بهتر است و او بهترین روزی دهندگان است.
73-به طور قطع و یقین تو آنها را به صراط مستقیم دعوت میکنی.
74-اما کسانی که به آخرت ایمان ندارند از این صراط منحرفند.
بهانههای رنگارنگ منکران
در تعقیب آیات گذشته که سخن از اعراض و استکبار کفار در برابر پیامبر اسلام ص بود در آیات مورد بحث از بهانههایی که ممکن است آنها برای خود در این زمینه بتراشند و پاسخ دندانشکن آن سخن میگوید،ضمنا علل واقعی اعراض و رویگردانی آنها را نیز شرح میدهد که در واقع در پنج قسمت خلاصه میشود:
نخست میگوید:"آیا آنها در این گفتار(آیات الهی)تدبر و اندیشه نکردند"؟ ( أَ فَلَمْ یَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ ).
آری نخستین عامل بدبختی آنها تعطیل اندیشه و تفکر در محتوای دعوت تو است،که اگر بود مشکلات آنها حل میشد.
در دومین مرحله میگوید:"یا اینکه مطالبی برای آنها آمده است که برای نیاکانشان نیامده"؟!( أَمْ جٰاءَهُمْ مٰا لَمْ یَأْتِ آبٰاءَهُمُ الْأَوَّلِینَ ).
یعنی اگر توحید و معاد و دعوت به نیکیها و پاکیها تنها از ناحیه تو بود، ممکن بود بهانه کنند که اینها سخنان نو ظهوری است که ما نمیتوانیم زیر بار آن برویم.
اگر این مطالب حق بود چرا خدا که به همه انسانها نظر لطف و مرحمت دارد برای گذشتگان نفرستاد؟ ولی با توجه به اینکه محتوای دعوت تو از نظر اصول و اساس همان محتوای دعوت همه پیامبران است،این بهانهجوییها بی معنی است.
*** در سومین مرحله میگوید:"یا اینکه آنها پیامبرشان را نشناختند،لذا او را انکار میکنند"( أَمْ لَمْ یَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ ).
یعنی اگر این دعوت از ناحیه شخص مرموز یا مشکوکی صورت گرفته بود ممکن بود بگویند سخنانش حق است،اما خودش شخص ناشناخته و مرموزی است، نمیتوان به ظاهر سخنانش فریب خورد.
ولی اینها سابقه تو را بخوبی میدانند،در گذشته"محمد امین"ات میخواندند به عقل و دانش و امانت تو معترف بودند،پدر و مادر و قبیلهات را به خوبی میشناسند، پس جایی برای این گونه بهانهها نیز نیست.
*** در چهارمین مرحله میگوید:"یا اینکه میگویند او دیوانه است"؟! ( أَمْ یَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ ).
یعنی شخص او را به خوبی میشناسیم،مشکوک و مرموز نیست اما به عقل و فکر او ایمان نداریم،چه بسا این سخنان را از روی جنون میگوید،چرا که با افکار عمومی محیط هماهنگ نیست و این ناهماهنگی و سنتشکنی خود دلیل بر دیوانگی است!.
قرآن بلافاصله برای نفی این بهانه جویی میگوید:"پیامبر برای آنها حق آورده است"و سخنانش گواه بر این حقیقت است( بَلْ جٰاءَهُمْ بِالْحَقِّ ).
"عیب کار اینجا است که آنها از حق کراهت دارند"!( وَ أَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ
کٰارِهُونَ
).
آری اینها سخنان حکیمانه است منتها چون با تمایلات هوسآلود این گروه هماهنگ نیست آن را نفی کرده و بر چسب افکار جنون آمیز به آن میزنند! *** در حالی که هیچ لزومی ندارد که حق تابع تمایلات مردم باشد،که"اگر حق از هوسهای آنها پیروی میکرد و جهان هستی بر طبق تمایل آنها گردش داشت آسمانها و زمین و هر آن کس در آنها است تباه میشدند"!( وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوٰاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ ).
زیرا هوی و هوسهای مردم معیار و ضابطهای ندارد،بلکه علاوه بر این در بسیاری از موارد به سوی زشتیها میگراید،اگر قوانین هستی تابع این تمایلات انحرافی میشد هرج و مرج و فساد سراسر جهان را فرا میگرفت!.
سپس برای تاکید بیشتر روی این موضوع میگوید:"بلکه ما قرآنی به آنها دادیم که مایه تذکر و یاد آوری و توجه به خدا و مایه شرف و آبرو و حیثیت آنها است،ولی آنها از چیزی که مایه یاد آوری و شرف و آبروی آنها است روی گردانند"( بَلْ أَتَیْنٰاهُمْ بِذِکْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِکْرِهِمْ مُعْرِضُونَ ) (1).
*** در پنجمین و آخرین مرحله میگوید:"آیا بهانه فرار آنها از حق این است که تو از آنها اجر و مزد و هزینهای در برابر دعوتت تقاضا میکنی؟در حالی که رزق پروردگارت برای تو بهتر است و او بهترین روزی دهندگان است"
1) 1) تعبیر به" بِذِکْرِهِمْ "ممکن است به معنی یاد آوری آنها و بیداریشان تفسیر شود و ممکن است به معنی شرف و حیثیت و یاد آنها در جامعه بشری بوده باشد،در عین حال این دو معنی با هم منافاتی ندارد و ما از هر دو معنی در تفسیر آیه استفاده کردیم.
( أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً فَخَرٰاجُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَ هُوَ خَیْرُ الرّٰازِقِینَ ) (1).
بدون شک اگر یک رهبر معنوی و روحانی در مقابل دعوتش از مردم تقاضای پاداش و اجر مادی کند علاوه بر اینکه بهانهای به دست بهانهجویان میدهد که به خاطر نداشتن امکانات مالی از او دور شوند،آنها را متهم میسازد که دعوت به سوی حق را دکانی برای جلب منافع مادی قرار داده.
وانگهی این بشر چه دارد که به دیگری بدهد؟مگر تمام رزق و روزیها به دست خداوند قادر رزاق نیست؟.
به هر حال قرآن با بیان گویایی که در این پنج مرحله بیان داشته روشن میسازد که این کوردلان تسلیم حق نیستند و عذرهایی که برای توجیه مخالفت خود ذکر میکنند بهانههای بی اساسی بیش نیستند.
*** در آیه بعد به عنوان یک نتیجهگیری کلی از آنچه گذشت چنین میگوید:
"به طور قطع و یقین تو آنها را به صراط مستقیم دعوت میکنی"( وَ إِنَّکَ لَتَدْعُوهُمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ).
صراط مستقیمی که نشانههای آن نمایان است و با اندک دقتی صاف بودن آن روشن میگردد.
میدانیم راه راست نزدیکترین فاصله میان دو نقطه است،و یک راه بیش نیست،در حالی که جادههای انحرافی که در چپ و راست آن قرار گرفته بی- نهایت است.
1) 1) "خرج"و"خراج"از ماده"خروج"به معنی چیزی است که از مال انسان و یا از زمین زراعتی خارج میگردد،ولی خرج معنی وسیعتری از خراج دارد،"خرج" چنان که راغب در مفردات میگوید:نقطه مقابل"دخل"است،ولی"خراج"معمولا مالیات یا مال الاجارهای است که برای زمین تعیین میشود.
گر چه در بعضی از روایات اسلامی صراط مستقیم به ولایت علی ع تفسیر شده (1)ولی چنان که بارها گفتهایم این گونه روایات بیان بعضی از مصداقهای روشن است،و هیچ منافات با وجود مصادیق دیگر مانند قرآن و ایمان به مبدء و معاد و تقوی و جهاد و عدل و داد ندارد.
*** و نتیجه طبیعی این موضوع همانست که در آیه بعد بازگو میکند"و کسانی که به آخرت ایمان ندارند به طور مسلم از این صراط منحرفند"( وَ إِنَّ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّرٰاطِ لَنٰاکِبُونَ ).
"ناکب"از ماده"نکب"و"نکوب"به معنی انحراف از مسیر است،و"نکبت دنیا"در مقابل روی آوردن دنیا به معنی انحراف و پشت کردن دنیا است.
روشن است که منظور از"صراط"در این آیه همان صراط مستقیم در آیه پیش از آن است.
این نیز مسلم است کسی که در این جهان از صراط مستقیم حق منحرف گردد در جهان دیگر هم از صراط بهشت،منحرف شده به دوزخ سقوط میکند چرا که هر چه در آنجا است نتیجه مستقیم کارهای اینجا است،تکیه کردن روی عدم ایمان به آخرت و ارتباط و پیوند آن با انحراف از طریق حق به خاطر آن است که انسان تا ایمان به معاد نداشته باشد احساس مسئولیت نمیکند.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
ان اللّٰه جعلنا ابوابه و صراطه و سبیله و الوجه الذی یؤتی منه،فمن عدل عن ولایتنا او فضل علینا غیرنا فانهم عن الصراط لناکبون: "خداوند ما رهبران دینی و الهی را درهای وصول به معرفتش و صراط و طریق و جهتی که از آن به او میرسند قرار داده،بنا بر این کسانی که از ولایت ما منحرف گردند،یا دیگری را بر ما برگزینند
1) 1) تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 548.
آنها از صراط حق منحرفند" (1).
در آیات فوق اشاره کوتاه و پر معنایی به تضاد حق پرستی و هوا پرستی بود و میفرمود:اگر حق تابع هوا و هوس مردم گردد نه تنها زمین و اهلش که آسمانها هم به فساد کشیده میشود،تحلیل این مساله چندان مشکل نیست زیرا:
1-بدون شک هوا و هوسهای مردم یکسان نیست،و غالبا با یکدیگر تضاد دارد و حتی بسیار میشود که هوا و هوسهای یک انسان نیز ضد و نقیض یکدیگرند با این حال اگر حق بخواهد تسلیم این تمایلات گردد نتیجهای جز هرج و مرج و از هم پاشیدگی و فساد نخواهد داشت.
چرا که هر یک از آنها معبودی را میپرستند،و بتی برای خود ساختهاند، اگر حق تسلیم این خواستهها گردد و این معبودهای پراکنده بر پهنه هستی حکومت کنند فساد آن بر هیچکس پنهان نخواهد بود.
2-تمایلات هوسآلود مردم،غالبا متوجه مسائلی است که(قطع نظر از تناقضهایش)نیز مفسدهانگیز است،اگر این تمایلات بخواهد به عالم هستی و جامعه بشری خط بدهد نتیجهای جز فساد به بار نمیآورد.
3-تمایلات هوسآلود همیشه یک بعدی است و تنها یک زاویه را مینگرد و از جنبههای دیگر غافل است،و میدانیم یکی از عوامل مهم فساد،برنامههای یک بعدی میباشد که ابعاد دیگر هرگز در آن مورد توجه قرار نمیگیرد.
آیه فوق از پارهای از جهات بی شباهت به آنچه در آیه 22 سوره انبیاء آمده است نیست: لَوْ کٰانَ فِیهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا :"اگر در آسمان و زمین خدایانی
1) 1) اصول کافی(طبق نقل تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 549).
جز خدا باشند به فساد کشیده میشوند".
بدیهی است"حق"همچون"صراط مستقیم"یکتا و یگانه است،این هوا و هوسها هستند که همچون خدایان پنداری متعدد و بسیارند.
حال که چنین است در تضاد و کشمکش"حق"و"هوا"از کدام باید پیروی کرد،از هوا که مایه فساد آسمان و زمین و همه موجودات است و یا از حق که رمز وحدت و توحید و نظم و هماهنگی است؟نتیجه این تحلیل و پاسخ این سؤال به خوبی روشن است.
از آیات فوق ضمنا بخشی از صفات رهبران راه حق روشن میگردد:
آنها همیشه مردمی بودند شناخته شده به نیکیها که اگر افراد ناشناخته و مرموزی بودند به حکم" أَمْ لَمْ یَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ "،بهانهای به دست منافقان میافتاد که دعوت شناخته شده آنها را به خاطر ناشناخته بودن خودشان نادیده بگیرند و انکار کنند.
دیگر اینکه آنها هرگز در مسیر خود تسلیم هوسهای مردم نمیشوند و به عکس آنچه دنیای امروز میپسندد بر تمایلات عمومی به طور مطلق(هر چند انحرافی باشد)صحه نمیگذارند،آنها در ترویج مکتب حق اصرار میورزند هر چند ناخوش آیند گروه کثیری باشد.
دیگر اینکه آنها در برابر دعوت خویش پاداش مادی نمیطلبند.
با انواع محرومیتها میسازند و وابستگی مادی به کسی پیدا نمیکنند چرا که این نیاز و وابستگی زنجیری خواهد شد بر دست و پای آنها و قفل محکمی بر زبان و فکرشان!.
در بسیاری از آیات قرآن-همچون آیات فوق-"اکثریت"مورد مذمت و نکوهش قرار گرفتهاند،در حالی که میدانیم در دنیای امروز،معیار قضاوت و سنجش خوب و بد اکثریت جامعهها محسوب میشود،و این امر بسیار سؤالانگیز است.
در اینجا از آیاتی که بعد از ذکر کلمه"اکثر"،ضمیر"هم"را ذکر میکند و غالبا به کافران و مشرکان و امثال آنها اشاره میکند سخن نمیگوئیم که از موضوع بحث ما خارج است،بلکه سخن از آیاتی است که عنوان"اکثر الناس"(اکثر مردم)دارد مانند: وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ :"ولی اکثر مردم شکرگزار نیستند" (بقره-243).
و لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ :"ولی اکثر مردم نمیدانند" (اعراف-187). وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ :"ولی اکثر مردم ایمان نمیآورند" (هود-17). وَ مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ :"اکثر مردم هر چند کوشش و تلاش کنی ایمان نمیآورند"(یوسف-103). فَأَبیٰ أَکْثَرُ النّٰاسِ إِلاّٰ کُفُوراً :"اکثر مردم جز کفران و انکار حق کاری ندارند"(اسراء-89). وَ إِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ :"اگر از کثر مردم روی زمین اطاعت کنی تو را از راه خدا منحرف و گمراه میسازند"(انعام-116).
از سوی دیگر در بعضی از آیات قرآن راه و رسم اکثریت مؤمنان به عنوان یک معیار صحیح مورد توجه قرار گرفته است،در آیه 115 سوره نساء میخوانیم
وَ مَنْ یُشٰاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدیٰ وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ نُوَلِّهِ مٰا تَوَلّٰی وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ سٰاءَتْ مَصِیراً: "هر کس از در مخالفت با پیامبر در آید و از طریقی جز طریق مؤمنان پیروی کند او را به همان راه که میرود میبریم و به دوزخ میفرستیم،و بد جایگاهی دارد".
در روایات اسلامی در بحث روایات متعارض میبینیم که یکی از معیارهای ترجیح همان شهرت در میان اصحاب و یاران و پیروان ائمه هدی است،چنان که امام صادق ع فرمود:
ینظر الی ما کان من روایتهما عنا فی ذلک الذی حکما به المجمع علیه عند اصحابک فیؤخذ به من حکمنا و یترک الشاذ الذی لیس بمشهور عند اصحابک فان المجمع علیه لا ریب فیه: "هنگامی که دو نفر قاضی اختلاف نظر پیدا کنند و سر چشمه آن،اختلاف روایات باشد باید نگاه کرد و دید کدامیک از آن دو روایت مورد قبول نزد اصحاب تو است؟باید آن را گرفت و روایتی که نزد اصحاب مشهور نیست رها کرد،چرا که روایت مشهور شکی در آن نیست" (1).
و در نهج البلاغه میخوانیم:
و الزموا السواد الاعظم،فان ید اللّٰه مع الجماعة،و ایاکم و الفرقه،فان الشاذ من الناس للشیطان،کما ان الشاذ من الغنم للذئب: "همیشه همراه جمعیتهای بزرگ باشید که دست خدا با جماعت است، و از پراکندگی بپرهیزید که انسان تک و تنها بهره شیطان است،چونان که گوسفند تنها طعمه گرگ"! (2).
و نیز در نهج البلاغه میخوانیم:
و الزموا ما عقد علیه حبل الجماعة: "آنچه را که پیوند جمعیت با آن گره خورده است رها مکنید" (3).
و به این ترتیب ممکن است برای بعضی میان این دو گروه از آیات و روایات تضادی تصور شود.
از سوی دیگر ممکن است این فکر پیدا شود که اسلام نمیتواند با حکومت دموکراسی کنار بیاید،چرا که پایه دموکراسی بر آراء اکثریت مردم است که قرآن شدیدا آن را مورد نکوهش قرار داده است.
ولی با کمی دقت در همان آیات و روایاتی که در بالا آوردیم و مقایسه آنها با یکدیگر منظور و مفهوم واقعی آنها روشن میگردد:
جان کلام اینجا است که اگر اکثریت،مؤمن و آگاه و در مسیر حق باشند نظرات آنها محترم و غالبا مطابق واقع است و باید از آن پیروی کرد.
ولی اگر اکثریت ناآگاه و جاهل و بیخبر،یا آگاه اما تسلیم هوا و هوس باشند،نظرات آنها غالبا جنبه انحرافی دارد و پیروی از آن چنان که قرآن میگوید انسان را به ضلالت و گمراهی میکشد.
روی این حساب برای بدست آمدن یک"دموکراسی سالم"باید نخست کوشش کرد که تودههای جامعه آگاه و مؤمن گردند سپس نظرات اکثریت را معیار برای پیشبرد اهداف اجتماعی قرار داد،و گرنه دموکراسی بر اساس نظرات اکثریت گمراه،جامعه را به جهنم میفرستد.
ذکر این مساله نیز ضروری است که به اعتقاد ما حتی اکثریت آگاه و رشید و با ایمان در صورتی نظراتشان محترم است که بر خلاف فرمان الهی و کتاب و سنت نبوده باشد.
گفتنی است که بخشی از الزامات جوامع امروز در زمینه پناه بردن به آراء اکثریت از اینجا ناشی میشود که آنها معیار دیگری در دست ندارند که روی آن تکیه کنند،آنها برای کتب آسمانی و برنامههای انبیاء حسابی باز نکردهاند، تنها چیزی که برای آنها باقی مانده، تودههای مردم است،و از آنجا که قدرت
آگاهی بخشی به این تودهها را ندارند،بعلاوه بسیار میشود که ناآگاهی تودهها برای آنها به صرفه مقرونتر است و به آسانی و از طریق تبلیغات میتوانند آنها را به دنبال خود بکشند،لذا اکثریت کمی را معیار قرار داده تا سر و صداها خاموش گردد.
و اگر درست در حال جوامع امروز و قوانین و نظامات حاکم بر آنها بیندیشیم خواهیم دید که بسیاری از بدبختیهایی که دامنگیرشان شده به خاطر رسمیت دادن به نظرات اکثریت ناآگاه است.
چه قوانین زشت و کثیفی که حتی ذکر آنها شرم آور است،با نظر اکثریت تصویب نشده؟!و چه آتشهایی که با نظریه اکثریت ناآگاه بر افروخته نگشته؟و چه مظالم و بیدادگریهایی که اکثریت غیر مؤمن بر آن صحه نگذارده است؟!.
وَ لَوْ رَحِمْنٰاهُمْ وَ کَشَفْنٰا مٰا بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ (75) وَ لَقَدْ أَخَذْنٰاهُمْ بِالْعَذٰابِ فَمَا اِسْتَکٰانُوا لِرَبِّهِمْ وَ مٰا یَتَضَرَّعُونَ (76) حَتّٰی إِذٰا فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بٰاباً ذٰا عَذٰابٍ شَدِیدٍ إِذٰا هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ (77) وَ هُوَ اَلَّذِی أَنْشَأَ لَکُمُ اَلسَّمْعَ وَ اَلْأَبْصٰارَ وَ اَلْأَفْئِدَةَ قَلِیلاً مٰا تَشْکُرُونَ (78) وَ هُوَ اَلَّذِی ذَرَأَکُمْ فِی اَلْأَرْضِ وَ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ (79) وَ هُوَ اَلَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ وَ لَهُ اِخْتِلاٰفُ اَللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (80)
75-و اگر به آنها رحم کنیم و گرفتاریها و مشکلاتشان را برطرف سازیم(نه تنها بیدار نمیشوند)بلکه در طغیانشان اصرار میورزند و(در این وادی)سرگردان میمانند.
76-ما آنها را به عذاب و بلا گرفتار ساختیم(تا بیدار شوند)اما آنها نه در برابر پروردگارشان تواضع کردند و نه به درگاهش تضرع میکنند.
77-(این وضع هم چنان ادامه مییابد)تا زمانی که دری از عذاب شدید به روی آنها بگشائیم،و چنان گرفتار شوند که به کلی مایوس گردند!.
78-او کسی است که برای شما گوش و چشم و قلب(عقل)ایجاد کرد،اما کمتر شکر او را به جا میآورید.
79-او کسی است که شما را در زمین آفرید و به سوی او محشور میشوید.
80-او کسی است که زنده میکند و میمیراند و آمد و شد شب و روز از آن اوست،آیا اندیشه نمیکنید؟!
طرق مختلف بیدار سازی الهی
از آنجا که در آیات گذشته سخن از بهانههای مختلفی بود که منکران حق برای سرپیچی از دعوت پیامبران عنوان میکردند،در آیات مورد بحث خداوند از طرق اتمام حجت و بیدارسازی آنها سخن میگوید.
نخست میفرماید:گاه آنها را مشمول نعمت خود میسازیم تا بیدار شوند، ولی"اگر آنها را بوسیله نعمتها و برطرف ساختن امواج بلاها مشمول لطف خود قرار دهیم چنان آلودهاند که باز در طغیانشان اصرار و لجاجت میورزند و در این وادی هم چنان سرگردان میمانند"( وَ لَوْ رَحِمْنٰاهُمْ وَ کَشَفْنٰا مٰا بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ ).
*** و گاه آنها را با حوادث دردناک گوشمالی میدهیم تا اگر از طریق رحمت
و نعمت بیدار نشدند از این راه بیدار شوند،ولی این کار نیز در آنها مؤثر نیست، زیرا"ما آنها را به عذاب و بلا گرفتار ساختیم اما آنها نه در برابر پروردگارشان تواضع و انقیادی نشان دادند و نه به درگاه او توجه و تضرع میکنند"( وَ لَقَدْ أَخَذْنٰاهُمْ بِالْعَذٰابِ فَمَا اسْتَکٰانُوا لِرَبِّهِمْ وَ مٰا یَتَضَرَّعُونَ ) (1).
تضرع چنان که پیش از این هم گفتهایم در اصل از ماده"ضرع"به معنی پستان گرفته شده و"تضرع"دوشنده است،سپس به معنی تسلیم آمیخته با تواضع و خضوع آمده است.
یعنی این حوادث دردناک آنها را هرگز از مرکب غرور و سرکشی و خود- کامگی فرود نیاورد و در برابر حق تسلیم نشدند.
و اگر در پارهای از روایات"تضرع"به معنی بلند کردن دستها در هنگام دعا و نماز تفسیر شده در واقع بیان یکی از مصداقهای این معنی وسیع است.
*** به هر حال ما به این رحمتها و نعمتها و مجازاتهای بیدار کننده ادامه میدهیم و آنها نیز به طغیان و سرکشی و لجاجتشان،"تا هنگامی که دری از عذاب شدید و دردناک خود به روی آنها بگشائیم و چنان گرفتار شوند که به کلی مایوس گردند"
1) 1) "استکانوا"از ماده"سکون"به معنی ساکن شدن در هیئت خضوع و خشوع است،و در این صورت از باب افتعال خواهد بود که در اصل استکنوا بوده و فتحه کاف اشباع و تبدیل به الف و در نتیجه"استکانوا"شده است،و بعضی گفتهاند از ماده کون از باب"استفعال"است به معنی طلب استقرار در مکانی توام با خضوع و خشوع میباشد، و به هر حال حالت تواضع بنده را در برابر پروردگار منعکس میکند و اینکه بعضی آن را به معنی دعا ذکر کردهاند به خاطر آن است که دعا کردن یکی از مصادیق خضوع و تواضع است احتمال سومی نیز وجود دارد که از ماده کین(بر وزن عین)از باب استفعال باشد زیرا این ماده به معنی خضوع آمده است،و تمام این معانی قریب الافق میباشد.
( حَتّٰی إِذٰا فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بٰاباً ذٰا عَذٰابٍ شَدِیدٍ إِذٰا هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ (1).
در واقع خداوند دو نوع مجازات دارد"مجازاتهای تربیتی"و"مجازاتهای پاکسازی و استیصال"هدف در مجازاتهای قسم اول آن است که در سختی و رنج قرار گیرند و ضعف و ناتوانی خود را دریابند و از مرکب غرور پیاده شوند.
ولی هدف در قسم دوم که در مورد افراد غیر قابل اصلاح صورت میگیرد این است که به حکم فرمان آفرینش ریشه کن شوند،چرا که در این نظام حق حیات برای آنها باقی نمانده و این خارهای راه تکامل انسانها باید کنار زده شوند.
در اینکه منظور از" بٰاباً ذٰا عَذٰابٍ شَدِیدٍ "(دری از عذاب دردناک)چیست در میان مفسران گفتگو است:
بسیاری آن را مرگ و سپس عذاب و کیفر قیامت دانستهاند.
بعضی دیگر آن را اشاره به قحطی شدیدی دانستهاند که به نفرین پیامبر ص چند سال دامان مشرکان را گرفت،تا آنجا که مواد غذایی به کلی نایاب شد و مجبور به خوردن اشیایی شدند که در حال عادی هیچکس حاضر به خوردن آنها نیست.
بعضی دیگر آن را اشاره به کیفر دردناکی میدانند که در زیر ضربات شمشیر رزمندگان اسلام در میدان"بدر"بر سر آنان فرود آمد.
این احتمال نیز وجود دارد که این آیه اشاره به گروه خاصی نباشد بلکه یک قانون کلی و همگانی را درباره کیفرهای الهی بازگو میکند که آغازش رحمت است و سپس گوشمالیها و کیفرهای تربیتی،و سر انجام عذاب استیصال و مجازات نابود کننده (2).
*** قرآن بعد از این بیان،از طریق دیگر وارد میشود و به ذکر نعمتهای الهی برای تحریک حس شکرگزاری آنها پرداخته میگوید:"او کسی است که برای شما گوش و چشم و قلب(عقل)ایجاد کرد،اما کمتر شکر او را بجا میآورید" ( وَ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِیلاً مٰا تَشْکُرُونَ ).
تکیه بر این سه موضوع(گوش و چشم و عقل)به خاطر آن است که ابزار اصلی شناخت انسان این سه میباشد،مسائل حسی را غالبا از طریق چشم و گوش درک میکند و مسائل غیر حسی را به وسیله نیروی عقل.
برای پی بردن به اهمیت این دو حس ظاهر(بینایی و شنوایی)کافی است که حالتی را که به انسان بر اثر فقدان این دو دست میدهد در نظر بگیریم که تا چه حد دنیای او محدود و خالی از هر گونه نور و روشنایی،بیداری و آگاهی میگردد حتی بر اثر فقدان این دو عملا بسیاری دیگر از حواس خود را از دست میدهد زبان و گویایی که در آغاز از طریق شنوایی به کار میافتد و رابط میان انسان و دیگران است دیگر کاری از او ساخته نیست(کرهای مادر زاد همیشه لالند با اینکه زبانشان عیب و آفتی ندارد).
و به این ترتیب این دو حس،کلید عالم محسوساتند،سپس نوبت به عقل میرسد که کلید جهان ما وراء حس و عالم ما ورای طبیعت است، و در عین حال مامور نقادی،نتیجهگیری،جمع بندی و تعمیم و تجزیه در فرآوردههای آن دو حس است.
آیا کسانی که این سه وسیله بزرگ شناخت را سپاس نگویند درخور سرزنش و ملامت نیستند؟و آیا دقت در ریزهکاریهای این سه وسیله مؤثر کافی نیست که انسان را به خالق آنها آشنا سازد؟ و اگر نعمت گوش و چشم،در آیه فوق بر عقل مقدم داشته شده دلیلش روشن
است،اما چرا نعمت گوش را بر چشم مقدم میدارد؟ممکن است به این دلیل باشد که به گفته دانشمندان برای نخستین بار گوش نوزاد به کار میافتد و چشم مدتی بعد از آن،چرا که چشمهای بسته در محیط تاریک رحم هیچگونه آمادگی برای مشاهده امواج نور را ندارد و به همین دلیل بعد از تولد مدتها بسته است تا تدریجا به نور عادت کند،در حالی که گوش چنین نیست،حتی به اعتقاد بعضی در عالم جنین نیز قدرت شنوایی را دارد (1)و صدای قلب مادر را میشنود.
*** در حقیقت بیان مواهب سه گانه فوق،انگیزهای است برای شناخت بخشنده این مواهب که او را به دنبال معرفت منعم اصلی میفرستد(همانگونه که علمای عقائد بحث شکر منعم را پایهای برای وجوب عقلی معرفة اللّٰه دانستهاند).
سپس در آیه بعد به یکی از مهمترین آیات پروردگار،یعنی خلقت انسان از این زمین خاکی پرداخته چنین میگوید:"او کسی است که شما را در زمین آفرید"( وَ هُوَ الَّذِی ذَرَأَکُمْ فِی الْأَرْضِ ) (2).
و چون از زمین آفریده شدهاید باز به زمین باز میگردید و دیگر بار "برانگیخته شده به سوی او جمع و محشور میشوید"( وَ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ ).
و اگر در آفرینش خودتان از خاک بی ارزش بیندیشید،کافی است که هستی بخش را بشناسید و نیز امکان مساله معاد را در یابید.
1) 1) درباره ابزار سه گانه شناخت در جلد 11 صفحه 335 به بعد(ذیل آیه 78 سوره نحل)سخن گفتهایم.
2) 2) "ذرأکم"از ماده"ذرء"(بر وزن زرع)در اصل به معنی آفرینش و ایجاد و اظهار است،ولی ماده"ذرو"با واو(که آن هم بر وزن زرع است)به معنی پراکنده ساختن آمده،این دو ماده را نباید با هم اشتباه کرد و آیه مورد بحث ما از ماده اول است(متاسفانه در جلد هفتم تفسیر نمونه صفحه 19 اشتباهی در این زمینه رخ داده که به این وسیله اصلاح میکنیم).
*** بعد از ذکر مساله آفرینش انسان به مساله مرگ و حیات و آمد و شد شب و روز که از آیات بزرگ پروردگار است پرداخته چنین میگوید:"او کسی است که زنده میکند و میمیراند و آمد و شد شب و روز از آن او است،آیا اندیشه نمیکنید"؟!( وَ هُوَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ وَ لَهُ اخْتِلاٰفُ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ).
و به این ترتیب در آیات سه گانه اخیر از انگیزه شناخت پروردگار شروع کرده و با ذکر بخشی از مهمترین آیات انفسی و آفاقی بحث را پایان میدهد و به تعبیر دیگر سیر انسان را از آغاز تولد تا مرگ و بازگشت به سوی پروردگار بازگو میکند که همه چیزش به فرمان او،و با اراده او صورت میگیرد.
جالب اینکه:آفرینش"مرگ"و"حیات"را در کنار آفرینش"شب"و"روز" قرار میدهد چرا که نور و ظلمت در پهنه عالم هستی همانند مرگ و حیات در جهان جانداران است همانگونه که در پرتو امواج نور،عالم هستی جنب و جوش و حرکت پیدا میکند و زیر پردههای ظلمت به خاموشی میگراید،همین گونه موجودات زنده با نور حیات حرکت خود را آغاز میکنند و با ظلمت مرگ خاموش میگردند و هر دو جنبه تدریجی دارند.
این نکته را سابقا گفتهایم که اختلاف شب و روز ممکن است به معنی آمد و شد آنها بوده باشد که هر یک"خلف"و جانشین دیگری میشود،و نیز ممکن است به معنی اختلاف و تفاوت تدریجی آنها باشد که فصول چهارگانه سال را به وجود میآورد،و گردش حیات را در جهان گیاهان تحت نظام دقیقی رهبری میکند.
در هر حال همه این مسائل میتواند راهنمای طریق معرفت پروردگار باشد، ***به همین دلیل در پایان آیه میگوید:" أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ":"آیا اندیشه نمیکنید"؟!
بَلْ قٰالُوا مِثْلَ مٰا قٰالَ اَلْأَوَّلُونَ (81) قٰالُوا أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ (82) لَقَدْ وُعِدْنٰا نَحْنُ وَ آبٰاؤُنٰا هٰذٰا مِنْ قَبْلُ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِیرُ اَلْأَوَّلِینَ (83) قُلْ لِمَنِ اَلْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهٰا إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (84) سَیَقُولُونَ لِلّٰهِ قُلْ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ (85) قُلْ مَنْ رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ اَلسَّبْعِ وَ رَبُّ اَلْعَرْشِ اَلْعَظِیمِ (86) سَیَقُولُونَ لِلّٰهِ قُلْ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ (87) قُلْ مَنْ بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ یُجِیرُ وَ لاٰ یُجٰارُ عَلَیْهِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (88) سَیَقُولُونَ لِلّٰهِ قُلْ فَأَنّٰی تُسْحَرُونَ (89) بَلْ أَتَیْنٰاهُمْ بِالْحَقِّ وَ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ (90)
81-آنها همان گفتند که پیشینیانشان میگفتند.
82-آنها گفتند آیا هنگامی که مردیم و خاک و استخوان(پوسیده)شدیم آیا بار دیگر برانگیخته خواهیم شد؟!.
83-این وعده به ما و پدرانمان از قبل داده شده،این فقط افسانههای پیشینیان است.
84-بگو زمین و کسانی که در زمین هستند از آن کیست،اگر شما میدانید؟! 85-(در پاسخ تو)میگویند:همه از آن خدا است،بگو آیا متذکر نمیشوید؟! 86-بگو:چه کسی پروردگار آسمانهای هفتگانه و پروردگار عرش عظیم است.
87-میگویند:همه اینها از آن خدا است،بگو آیا تقوی پیشه نمیکنید(و از خدا نمیترسید)؟! 88-بگو اگر راست میگوئید چه کسی حکومت همه موجودات را در دست دارد؟و به بیپناهان پناه میدهد و نیاز به پناه دادن ندارد؟! 89-میگویند:(همه اینها)از آن خدا است.بگو با این حال چگونه میگوئید شما را سحر کردهاند؟ 90-واقع این است که ما حق را برای آنها آوردیم و آنان دروغ میگویند!
قرآن و جدان آنها را به داوری میطلبد
آیات گذشته منکران توحید پروردگار و معاد را به اندیشه در جهان هستی و آیات آفاقی و انفسی دعوت کرد،در آیات مورد بحث اضافه میکند:اینها اندیشه و عقل را رها کرده و کورکورانه از نیاکان خود تقلید میکنند،"آنها همان میگویند که پیشینیانشان میگفتند"( بَلْ قٰالُوا مِثْلَ مٰا قٰالَ الْأَوَّلُونَ ).
*** "آنها از روی تعجب میگفتند:آیا هنگامی که ما مردیم و خاک و استخوان (پوسیده)شدیم آیا بار دیگر برانگیخته خواهیم شد"؟!( قٰالُوا أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ
کُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ
) (1).
*** این باور کردنی نیست!"اینها وعدههای دروغینی است که هم به ما و هم به پدران ما در گذشته داده میشد"( لَقَدْ وُعِدْنٰا نَحْنُ وَ آبٰاؤُنٰا هٰذٰا مِنْ قَبْلُ ).
"اینها فقط افسانهها و اسطورههای پیشینیان است"( إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ ).
آفرینش مجدد،اسطورهای است و حساب و کتاب افسانهای دیگر،و بهشت و دوزخ نیز هر یک اسطورهای بیش نیست!.
*** و از آنجا که کفار و مشرکان بیش از همه از مساله معاد وحشت داشتند و به همین دلیل با انواع بهانهها و لطائف الحیل میخواستند شانه از زیر بار آن خالی کنند، قرآن نیز مشروحا و به طور مؤکد از معاد سخن میگوید.
لذا در دنباله آیات مورد بحث از سه راه،منطق واهی منکران معاد را در هم میکوبد:از راه مالکیت خداوند بر پهنه عالم هستی،سپس ربوبیت او، و سر انجام حاکمیتش بر مجموعه جهان،و از تمام این بحثها چنین نتیجه میگیرد که او از هر نظر قدرت و توانایی بر مساله معاد را دارد،و عدالت و حکمتش ایجاب میکند که این جهان،عالم آخرت را به دنبال خود داشته باشد.
و جالب اینکه در هر مورد از خود مشرکان اعتراف میگیرد و سخن آنها را
1) 1) مقدم داشتن"تراب"(خاک)بر"عظام"(استخوانها)یا به خاطر این است که باز گشت خاک به زندگی نخستین عجیبتر است از بازگشت استخوانها،و یا اشاره به اینکه اجداد ما خاک شدهاند و پدران ما تبدیل به استخوان پوسیده،و یا اشاره به اینکه نخست گوشت بدن انسان خاک میشود و در کنار استخوانها قرار میگیرد و سپس استخوانها خاک میگردند.
به خودشان باز میگرداند.
نخست میگوید:"بگو زمین و کسانی که در زمینند از آن کیست،اگر شما میدانید"؟!( قُلْ لِمَنِ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهٰا إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ).
*** سپس اضافه میکند آنها بر اساس ندای فطرت و اعتقادی که به خداوند آفریننده هستی دارند"در پاسخ تو میگویند مالکیت زمین و آنچه در آنست برای خدا است"( سَیَقُولُونَ لِلّٰهِ ).
ولی تو به آنها"بگو اکنون که چنین است و خود شما نیز اعتراف دارید چرا متذکر نمیشوید"( قُلْ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ ).
با این اعتراف صریح و روشن چگونه زنده شدن انسان را بعد از مرگ بعید میشمرید؟و از قدرت فراگیر خداوند بزرگ دور میدانید؟ *** دگر بار دستور میدهد از آنها سؤال کن و"بگو چه کسی پروردگار آسمانهای هفتگانه و پروردگار عرش عظیم است"؟!( قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ ).
*** باز آنها روی همان فطرت توحیدی و اعتقادی که به اللّٰه به عنوان خالق هستی دارند"میگویند همه اینها از آن خدا است"( سَیَقُولُونَ لِلّٰهِ ).
با این اقرار آشکار به آنها"بگو شما که خود به این واقعیت معترفید چرا از خدا نمیترسید و منکر قیامت و بازگشت مجدد انسان به زندگی میشوید"؟! ( قُلْ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ ).
*** بار دیگر از آنها درباره حاکمیت بر آسمانها و زمین سؤال کن و"بگو،چه
کسی حکومت همه موجودات را در دست دارد"؟!( قُلْ مَنْ بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ ).
"چه کسی به همه بیپناهان پناه میدهد و نیاز به پناه دادن کسی ندارد"؟! ( وَ هُوَ یُجِیرُ وَ لاٰ یُجٰارُ عَلَیْهِ ).
"اگر راستی از این واقعیتها آگاهید"( إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ).
*** دیگر بار زبان به اعتراف میگشایند و"میگویند ملکوت و حاکمیت و حمایت و پناه دادن در این عالم منحصر به خدا است"( سَیَقُولُونَ لِلّٰهِ ).
"بگو با این حال چگونه میگوئید پیامبر ص شما را سحر کرده و مسحور او شدهاید"؟( قُلْ فَأَنّٰی تُسْحَرُونَ ).
اینها واقعیاتی است که خود شما در هر مرحله به آن اعتراف دارید،او را "مالک"هستی میدانید،او را"خالق"هستی معرفی میکنید،او را"مدیر و مدبر و حاکم و پناهگاه"میشمرید.
کسی که اینهمه قدرت و توانایی دارد،و قلمرو حکومتش تا این حد گسترده است آیا نمیتواند انسانی را که در آغاز خاک بوده،باز هم به خاک باز گشته،لباس حیات در تنش بپوشاند،و مبعوث و محشورش کند؟! چرا از واقعیتها طفره میروید؟چرا پیامبر اسلام را ساحر یا دیوانه میشمرید، شما که در اعماق دل به این حقایق معترفید؟! *** سرانجام به عنوان یک جمع بندی و نتیجهگیری فشرده و کوتاه میفرماید:
نه سحر است و نه جادو و نه چیز دیگر،"بلکه ما حق را برای آنها آوردیم و روشن ساختیم و آنها دروغ میگویند"( بَلْ أَتَیْنٰاهُمْ بِالْحَقِّ وَ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ ).
در بیان حقایق از ناحیه ما و پیامبران ما کوتاهی نشده است،مقصر خود شما هستید که چشم روی هم گذارده و راه انحراف پیش گرفته و لجوجانه و سرسختانه به آن ادامه میدهند.
"اساطیر"جمع"اسطوره"به گفته ارباب لغت از ماده"سطر"در اصل به معنی"صف"میباشد،از این رو به کلماتی که در ردیف هم قرار دارند و به اصطلاح صف کشیدهاند،سطر میگویند.
به این ترتیب اسطوره به معنی نوشتهها و سطوری است که از دیگران به یادگار مانده،و از آنجا که در نوشتههای پیشین افسانهها و خرافات وجود دارد، این کلمه معمولا به حکایات و داستانهای خرافی و دروغین گفته میشود.
واژه"اساطیر"در قرآن نه بار تکرار شده،و همه از زبان کفار بی ایمان در برابر پیامبران به منظور توجیه مخالفتشان به آنها است.
"رب"همانگونه که در جلد اول در تفسیر سوره حمد گفتهایم به معنی "مالک مصلح"است،بنا بر این به هر کس که مالک چیزی باشد گفته نمیشود بلکه به مالکی میگویند که در صدد اصلاح و حفظ و تدبیر ملک خویش است،به همین دلیل گاه به معنی تربیت کننده و پرورش دهنده نیز آمده است.
"ملکوت"از ریشه"ملک"(بر وزن حکم)به معنی حکومت و مالکیت است،و اضافه"واو"و"ت"برای تاکید و مبالغه میباشد.
"عرش"به معنی تخت پایه بلند است و گاه به سقف و داربست نیز اطلاق میشود،این کلمه هنگامی که در مورد پروردگار به کار میرود به معنی"مجموعه عالم هستی"است که در حقیقت تخت حکومت و فرمانروایی او محسوب میشود
اما گاهی این کلمه فقط بر جهان ما وراء طبیعت اطلاق میگردد در مقابل"کرسی" که اشاره به عالم طبیعت و ماده است مانند" وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ " بقره-255 (1).
از آیات قرآن به خوبی بر میآید که بیشترین مخالفت منکران معاد روی مساله معاد جسمانی و تعجب از باز گشت انسان خاک شده به زندگی و حیات بوده است،لذا بسیاری از آیات معاد روی مساله قدرت خداوند تکیه میکند،و نمونههای آن را در عالم هستی شرح میدهد،تا تعجب آنها از مساله حیات بعد از مرگ زائل گردد.
در آیات مورد بحث نیز همین مساله از سه راه تعقیب شده،نخست قدرت او را در مورد زمین و زمینیان،و سپس آسمانها و عرش عظیم،و سر انجام قدرت او بر تدبیر و اداره عالم آفرینش،و به این ترتیب هر سه مصداقهایی از یک مفهومند.
این احتمال نیز وجود دارد که هر یک از این سه بحث اشاره به یکی از نقطه نظرهای منکران معاد باشد،میگوید:
اگر انکار شما به خاطر آن است که انسانهای پوسیده و خاک شده از قلمرو مالکیت خداوند بیرون میروند این اشتباه است چرا که شما خودتان خدا را مالک زمین و زمینیان میدانید.
و اگر به خاطر این است که میگوئید زنده شدن مردگان نیاز به پروردگار قادری دارد شما که خودتان خدا را پروردگار آسمانها و عرش میخوانید.
و اگر این انکار به خاطر آن است که در تدبیر عالم بعد از حیات مجدد
1) 1) درباره"عرش"در جلد ششم صفحه 204(ذیل آیه 54 سوره اعراف)مشروحا بحث کردهایم.
مردگان ایراد دارید،آن هم بیجا است،زیرا قدرت او را در تدبیر این عالم هستی و پناه دادن به همه موجودات پذیرفتهاید،به این ترتیب جایی برای انکار شما باقی نمیماند.
هماهنگ بودن پاسخ کفار در سه مورد( سَیَقُولُونَ لِلّٰهِ )تفسیر اول را تقویت میکند.
جالب اینکه پس از ذکر سؤال و جواب اول جمله أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ (آیا متذکر نمیشوید).
و پس از سؤال و جواب دوم أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ (آیا از خدا نمیترسید).
و پس از سؤال و جواب سوم فَأَنّٰی تُسْحَرُونَ (چگونه میگوئید اغفال و مسحور شدهاید)آمده است.
در حقیقت اینها توبیخها و سرزنشهایی است که مرحله به مرحله شدیدتر میشود و یکی از روشهای معمول در تعلیم و تربیت منطقی است که وقتی بخواهند کسی را با سه دلیل محکوم کنند نخست او را به طور ملایم مورد سرزنش قرار میدهند،بعدا شدید و سرانجام شدیدتر!
مَا اِتَّخَذَ اَللّٰهُ مِنْ وَلَدٍ وَ مٰا کٰانَ مَعَهُ مِنْ إِلٰهٍ إِذاً لَذَهَبَ کُلُّ إِلٰهٍ بِمٰا خَلَقَ وَ لَعَلاٰ بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ عَمّٰا یَصِفُونَ (91) عٰالِمِ اَلْغَیْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ فَتَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (92)
91-خدا هرگز فرزندی برای خود برنگزیده،و معبود دیگری با او نیست که اگر چنین میشد هر یک از خدایان مخلوقات خود را تدبیر و اداره میکردند و بعضی بر بعضی دیگر تفوق میجستند(و جهان هستی به تباهی کشیده میشد)منزه است خدا از توصیفی که آنها میکنند.
92-او از پنهان و آشکار آگاه است،او برتر است از اینکه شریک برای او قائل شوند.
شرک جهان را به تباهی میکشد
در آیات گذشته بحثهایی در زمینه معاد و مالکیت و حاکمیت و ربوبیت پروردگار بیان شد،آیات مورد بحث به مساله نفی شرک پرداخته،قسمتی از انحرافات مشرکان را مطرح کرده،و به آن پاسخ میگوید:
نخست میفرماید:"خداوند هرگز فرزندی برای خود برنگزیده است و معبود دیگری با او نیست"( مَا اتَّخَذَ اللّٰهُ مِنْ وَلَدٍ وَ مٰا کٰانَ مَعَهُ مِنْ إِلٰهٍ ).
اعتقاد به وجود فرزند برای خدا منحصر به مسیحیان نیست که عیسی را فرزند حقیقی!او میخوانند،این اعتقاد برای مشرکان نیز بود که فرشتگان را
دختران خدا میپنداشتند،و شاید مسیحیان این عقیده را از مشرکان پیشین گرفته بودند،به هر حال از آنجا که فرزند از نظر ذات و حقیقت،بخشی از پدر است،برای فرشتگان یا حضرت مسیح و غیر او،سهمی از الوهیت قائل بودند و این از روشنترین مظاهر شرک است.
سپس به بیان دلیل بر نفی شرک پرداخته چنین میگوید:"اگر خداوند شریکی میداشت و آلهه متعدد در جهان هستی حکومت میکرد هر یک از این خدایان مخلوقات خاص خود را در پنجه تدبیر و اداره خویش قرار میداد"(و طبعا هر بخشی از عالم با نظام خاصی اداره میشد و این با وحدت نظامی که بر آن حاکم میبینیم سازگار نیست)( إِذاً لَذَهَبَ کُلُّ إِلٰهٍ بِمٰا خَلَقَ ).
"بعلاوه هر یک از این خدایان برای گسترش قلمرو حکومت خود سعی داشتند بر دیگری تفوق جویند"و این خود سبب دیگری برای از هم گسیختگی نظام جهان میشد( وَ لَعَلاٰ بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ ).
و در پایان آیه به عنوان یک نتیجهگیری کلی میفرماید:"منزه است خدا از توصیفی که آنها میکنند"( سُبْحٰانَ اللّٰهِ عَمّٰا یَصِفُونَ ).
عصاره این سخن این است که ما به خوبی مشاهده میکنیم که نظام واحدی بر پهنه هستی حکومت میکند،قوانین حاکم بر این جهان در زمین و آسمان همه یکسان است،نوامیسی که بر یک ذره فوق العاده کوچک اتم حکمفرما است بر منظومه شمسی و منظومههای عظیم دیگر نیز حاکم است،و به گفته دانشمندان اگر یک اتم را بزرگ کنیم شکل منظومه شمسی را به خود میگیرد،و اگر به عکس منظومه شمسی را کوچک کنیم به صورت یک اتم در میآید.
مطالعاتی که صاحبنظران در علوم مختلف با وسائل جدید درباره جهانهای دور دست کردهاند نیز همه حاکی از وحدت نظام کلی جهان است،این از یک سو.
از سوی دیگر لازمه"تعدد"همیشه نوعی"تباین"است،چرا که اگر دو
چیز از هر نظر واحد باشند یک چیز میشوند و دوگانگی معنی نخواهد داشت.
بنا بر این اگر برای این جهان خدایان متعدد فرض کنیم،این چندگانگی بر مخلوقات جهان و نظام حاکم بر آنها اثر میگذارد،و نتیجه آن عدم وحدت نظام آفرینش خواهد بود.
و از این گذشته هر موجودی خواهان تکامل خویش است،مگر آن وجودی که از هر نظر کامل بوده باشد که تکامل در او مفهوم ندارد،و در مورد بحث ما که برای خدایان قلمروهای جداگانه فرض کردیم و طبعا هیچکدام دارای کمال مطلق نیستند طبیعی است که هر کدام در صدد تکامل خویش است،و میخواهد عالم هستی را در بست در قلمرو خود قرار دهد،و لازمه آن برتریطلبی هر یک بر دیگری است،و نتیجه آن از هم پاشیدن نظام هستی است.
به این ترتیب هر یک از دو جمله آیه فوق اشاره به یک دلیل منطقی است و نوبت به این نمیرسد که ما برای این دلائل جنبه اقناعی قائل باشیم نه منطقی (1).
تنها سؤالی که در اینجا باقی میماند این است که اینها همه در صورتی است که خدایان را برتری طلب فرض کنیم اما اگر آنها حکیم و آگاه باشند چه مانعی دارد فی المثل جهان را با نظام شورایی اداره کنند؟!
1) 1) مرحوم علامه طباطبائی در تفسیر المیزان برای جمله" وَ لَعَلاٰ بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ "تفسیر دیگری دارد که خلاصهاش این است:نظامهای حاکم بر جهان گاهی در عرض یکدیگر قرار دارند مانند نظام حاکم بر صحرا و دریا،و گاه در طول همند مانند نظام کلی حاکم بر مجموع منظومه شمسی و نظام حاکم بر کره زمین که جزئی از آن کلی است،در صورت دوم یکی از این نظامها،فوق دیگری قرار دارد و اگر هر یک از آنها وابسته به خدایی باشد باید قبول کنیم که خدای حاکم بر نظام کلی در هر مورد برتر از خدای حاکم بر نظام جزئی است،و به این ترتیب باید برای خدایان سلسله مراتب قائل شویم(مانند سلسله مراتبی که در وزراء و استانداران و فرمانداران یک کشور است!)و قبول سلسله مراتب برای خدایان محال است(تفسیر المیزان جلد 15 صفحه 66).
پاسخ این سؤال را مشروحا در جلد سیزدهم ذیل آیه 22 سوره انبیاء در بحث برهان تمانع ذکر کردهایم و نیاز به تکرار نمیبینیم.
*** آیه بعد پاسخ دیگری به این مشرکان بیهودهگو است"میگوید:خداوند از غیب و شهود(پنهان و آشکار)آگاه است"او هرگز چیزی را به نام خدایانی که شما ادعا میکنید سراغ ندارد( عٰالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ ).
مگر ممکن است در عالم خدای دیگری باشد و شما از آن آگاه باشید اما خداوندی که خالق شما است و غیب و شهود جهان را میداند از آن بیخبر باشد؟ این بیان در حقیقت شبیه بیانی است که در آیه 18 سوره یونس آمده است قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللّٰهَ بِمٰا لاٰ یَعْلَمُ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِی الْأَرْضِ :"بگو آیا شما به خدا چیزی را خبر میدهید که او در آسمان و زمین از آن آگاه نیست"؟! و سرانجام با این جمله خط بطلان بر پندارهای خرافی آنها میکشد:"خداوند برتر است از آنچه آنها میگویند و برای او شریک قائل میشوند"( فَتَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ ).
پایان این آیه کاملا شبیه پایان آیه 18 سوره یونس است در آنجا نیز میخوانیم سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ و این نشان میدهد که هر دو آیه یک مطلب را دنبال میکند.
این جمله ضمنا تهدیدی برای مشرکان است که خداوند از اسرار درون و برون آنها آگاه است و تمام این سخنان را میداند و به موقع آنان را در دادگاه عدل خویش محاکمه و مجازات خواهد کرد.
قُلْ رَبِّ إِمّٰا تُرِیَنِّی مٰا یُوعَدُونَ (93) رَبِّ فَلاٰ تَجْعَلْنِی فِی اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِینَ (94) وَ إِنّٰا عَلیٰ أَنْ نُرِیَکَ مٰا نَعِدُهُمْ لَقٰادِرُونَ (95) اِدْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ اَلسَّیِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمٰا یَصِفُونَ (96) وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزٰاتِ اَلشَّیٰاطِینِ (97) وَ أَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَنْ یَحْضُرُونِ (98)
93-بگو پروردگارا!اگر بخشی از عذابهایی را که به آنها وعده داده شده به من نشان دهی...
94-پروردگارا!مرا(در این عذابها)با قوم ستمگر قرار مده.
95-و ما قادریم آنچه را به آنها وعده میدهیم به تو نشان دهیم.
96-بدی را از راهی که بهتر است دفع کن(و پاسخ بدی را به نیکی ده)ما به آنچه آنها توصیف میکنند آگاهتریم.
97-و بگو پروردگارا من از وسوسههای شیاطین به تو پناه میبرم.
98-و از اینکه آنان نزد من حاضر شوند نیز به تو پناه میبرم ای پروردگار!
از وسوسههای شیطان به خدا پناه برید
گر چه در این آیات روی سخن به پیامبر ص است،ولی هدف آیات گذشته
را که تهدید کفار و مشرکان لجوج به عذابهای الهی است،تعقیب میکند.
نخست میگوید:"ای پیامبر بگو پروردگارا!اگر بخشی از عذابهایی را که به این گروه سرکش وعده میدهی به من نشان دهی..."( قُلْ رَبِّ إِمّٰا تُرِیَنِّی مٰا یُوعَدُونَ ) (1).
*** "پروردگارا!مرا در این عذابها با قوم ستمگر همراه مگردان"( رَبِّ فَلاٰ تَجْعَلْنِی فِی الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ ).
تقاضایم این است که هر گاه عذاب قطعی تو دامان اینها را فرو گیرد بر من منت گذار و مرا از این مهلکه برهان که با ظالمان و ستمگران همراه نباشم.
بدون شک عمل و برنامه پیامبر ص چیزی نبود که او را مشمول مجازات الهی کند،و نیز بدون شک در قانون عدل الهی هرگز خشک و تر با هم نمیسوزند و حتی اگر در یک مملکت عظیم یک نفر خداپرست وظیفهشناس باشد و دیگران به جرم اعمالشان گرفتار عذاب شوند خدا آن یک نفر را نجات خواهد داد.
ولی این دعای پیامبر ص که به فرمان الهی انجام میگیرد به خاطر این است که اولا به کافران مشرک اخطار کند که مساله آن قدر جدی است که حتی پیامبر بزرگ اسلام ص باید خود را به خدا بسپارد و نجات را از او بخواهد، ثانیا تعلیمی است برای همه پیروان این پیامبر که هرگز ایمن از عذاب الهی نباشند و خود را در هر حال به او بسپارند.
و اما اینکه منظور از این عذاب،چه عذابی است؟بیشتر مفسران معتقدند منظور مجازاتهای دنیوی است که خداوند دامنگیر مشرکان ساخت از جمله شکست
1) 1) "اما"در آیه فوق مرکب از"ان شرطیه"و"ماء زائده"است که در اینجا به منظور تاکید آورده شده،و معمولا برای اینکه ان شرطیه بتواند بر سر فعلی در آید که با "نون تاکید"همراه است باید کلمه"ماء"فاصله شود.
سخت و ضربات کوبندهای بود که در جنگ"بدر"بر آنها وارد آمد (1).
و با توجه به اینکه سوره"مؤمنون"مکی است و در آن روز مؤمنان،سخت در فشار بودند این آیات یک نوع دلداری و تسلی خاطر برای آنها بود(نظیر این معنی در سوره یونس آیه 46 نیز آمده است).
ولی بعضی از مفسران احتمال دادهاند که هم عذاب دنیا و هم عذاب آخرت را شامل گردد (2).
اما تفسیر اول نزدیکتر به نظر میرسد.
*** و باز برای تاکید بیشتر روی این موضوع و نفی هر گونه شک و تردید از دشمنان و دلداری و تسلی خاطر به پیامبر ص و مؤمنان در آیه بعد اضافه میکند "ما حتما قادریم که آنچه را از عذاب به آنها وعده میدهیم به تو نشان دهیم" ( وَ إِنّٰا عَلیٰ أَنْ نُرِیَکَ مٰا نَعِدُهُمْ لَقٰادِرُونَ ).
و چنان که میدانیم این قدرت پروردگار در صحنههای مختلف بعد از آن تاریخ-از جمله در صحنه جنگ بدر-به مرحله فعلیت در آمد و ارتشی که در ظاهر بسیار کوچک و کم قدرت بود به فرمان خدا و به نیروی ایمان بر انبوه دشمنان پیروز شد.
*** سپس به پیامبر ص دستور میدهد که با این گروه مدارا کن و"بدیهای آنها را با عفو و گذشت و نیکی دفع کن،و سخنان نامطلوب آنها را با بهترین منطق پاسخ گو"( اِدْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ ).
در این راه عجله و شتابی نداشته باش و بدان"ما به آنچه آنها میگویند
و توصیف میکنند آگاهتریم"( نَحْنُ أَعْلَمُ بِمٰا یَصِفُونَ ).
میدانیم حرکات ناشایست و گفتار خشن و انواع اذیت و آزار آنها تو را ناراحت میکند،اما تو وظیفه نداری که در برابر آن خشونتها و زشتگوئیها مقابله به مثل کنی،تو بدی را با نیکی پاسخ ده که این خود یکی از مؤثرترین روشها برای بیدار کردن غافلان و فریبخوردگان است.
*** ولی در عین حال باز هم خودت را به خدا بسپار"و بگو پروردگارا!من از وسوسههای شیاطین به تو پناه میبرم"( وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزٰاتِ الشَّیٰاطِینِ ).
*** نه تنها از وسوسههای اغفال کننده آنها،بلکه"به تو پناه میبرم از اینکه آنها نزد من حاضر شوند"( وَ أَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَنْ یَحْضُرُونِ ).
و در جلسات من حضور یابند که حضورشان نیز اغوا کننده و زیانبار است.
"همزات"جمع"همزه"به معنی دفع و تحریک با شدت است،و اگر به حرف همزه،"همزه"میگویند،به خاطر آنست که از انتهای گلو با شدت بیرون میآید،و به گفته بعضی از مفسران"همز"و"غمز"و"رمز"هر سه یک معنی را میرساند،منتهی"رمز"به مرحله خفیف و"غمز"از آن شدیدتر و"همز"نهایت شدت را بیان میکند (1).
و با توجه به اینکه شیاطین،جمع است،همه شیطانهای آشکار و پنهان،
1) 1) تفسیر ابو الفتوح رازی.
انس و جن را شامل میگردد.
در تفسیر علی بن ابراهیم میخوانیم که امام ع در معنی آیه" قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزٰاتِ الشَّیٰاطِینِ "فرمود:
هو ما یقع فی قلبک من وسوسة الشیطان: "منظور از آن،وسوسههای شیطانی است که در قلب تو میافتد" (1).
آنجا که پیامبر ص با داشتن مقام عصمت و مصونیت الهی چنین تقاضایی را از خدا میکند تکلیف دیگران روشن است،باید همه مؤمنان از پروردگار که مالک و مدبر آنها است بخواهند لحظهای آنها را به حال خودشان وامگذارند نه تنها تحت تاثیر وسوسه شیاطین قرار نگیرند بلکه در مجلس آنها نیز حضور نیابند.
به این ترتیب همه رهروان راه حق باید به طور مداوم از القائات شیطانی بر حذر باشند و همیشه خود را از این نظر در پناه او قرار دهند.
یکی از مؤثرترین طرق مبارزه با دشمنان سرسخت و لجوج آن است که بدیها را به نیکی پاسخ دهند،اینجاست که شور و غوغایی از درون و جدان آنها برمیخیزد،و شخص بد کار را سخت تحت ضربات سرزنش و ملامت قرار میدهد، و در مقایسه او با طرف مقابل حق را به طرف میدهد،و همین امر در بسیاری از موارد سبب تجدید نظر دشمن در برنامههایش میگردد.
در سیره پیشوایان و روش عملی پیامبر ص و ائمه هدی ع بسیار دیدهایم که افراد یا جمعیتهایی را که مرتکب بدترین جنایات شدهاند به نیکی پاسخ گفته و مشمول محبتشان ساختهاند،و همین سبب انقلاب و دگرگونی روحی و باز گشت
1) 1) تفسیر نور الثقلین ج 3 صفحه 552.
آنها به طریق حق گردیده.
قرآن بارها-و از جمله در آیات فوق-این امر را به عنوان یک اصل در مبارزه با بدیها به مسلمانان گوشزد میکند،و حتی در آیه 34 سوره فصلت میگوید:
"نتیجه این کار آن خواهد شد که دشمنان سرسخت،دوستان گرم و صمیمی شوند" ( فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدٰاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ ).
ولی ناگفته پیدا است که این دستور مخصوص مواردی است که دشمن از آن سوء استفاده نکند،آن را دلیل بر ضعف نشمارد،و بر جرات و جسارتش افزوده نگردد.
و نیز مفهوم این سخن هرگز سازشکاری و قبول تسلیم در برابر وسوسههای دشمنان نیست،و شاید به همین دلیل بعد از بیان این دستور در آیات فوق بلا فاصله به پیامبر ص دستور داده شده است که از همزات و وسوسههای شیاطین و حضور آنها به خدا پناه ببرد.
حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ اَلْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ اِرْجِعُونِ (99) لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً فِیمٰا تَرَکْتُ کَلاّٰ إِنَّهٰا کَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ (100)
99-(آنها هم چنان به راه غلط خود ادامه میدهند)تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرا رسد میگوید:پروردگار من!مرا باز گردانید!.
100-شاید در آنچه ترک کردم(و کوتاهی نمودم)عمل صالحی انجام دهم(به او میگویند)چنین نیست،این سخنی است که او به زبان میگوید(و اگر باز گردد برنامهاش همچون سابق است)و پشت سر آنها برزخی است تا روزی که برانگیخته میشوند.
تقاضای ناممکن!
در تعقیب بحثهایی که در آیات قبل پیرامون سرسختی مشرکان و گنهکاران در مسیر باطلشان گذشت،در آیات مورد بحث وضع دردناکشان را به هنگامی که در آستانه مرگ قرار میگیرند چنین توصیف میکند:
"آنها به این راه غلط خود هم چنان ادامه میدهند تا هنگامی که مرگ یکی از آنها فرا رسد"( حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ ) (1).
1) 1) "حتی"در حقیقت غایتی است برای جمله محذوفی که از عبارات گذشته فهمیده میشود،و در تقدیر چنین است:انهم یستمرون علی هذا الحال حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ "آنها بر این طریقه ادامه میدهند تا مرگشان فرا رسد"و این معنی از جمله " نَحْنُ أَعْلَمُ بِمٰا یَصِفُونَ "که در دو آیه قبل آمده استفاده میشود(دقت کنید).
در این هنگام که خود را در حال بریدن از این جهان و قرار گرفتن در جهان دیگر میبینند،پردههای غرور و غفلت از مقابل دیدگانشان کنار میرود گویی سرنوشت دردناک خویش را با چشم میبیند،عمر و سرمایههای از دست رفته و کوتاهیهایی را که در گذشته کرده و گناهانی را که مرتکب شدهاند عواقب شوم آن را مشاهده میکنند،اینجا است که فریاد او بلند میشود و"میگوید:ای پروردگار من!مرا باز گردانید"!( قٰالَ رَبِّ ارْجِعُونِ ).
*** مرا باز گردانید"شاید گذشته خود را جبران کنم و عمل صالحی در برابر آنچه ترک گفتم بجا آورم"( لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً فِیمٰا تَرَکْتُ ).
اما از آنجا که قانون آفرینش چنین اجازه بازگشتی را به هیچکس،نه نیکوکار و نه بدکار،نمیدهد،به او چنین پاسخ داده میشود"نه!هرگز راه باز- گشتی وجود ندارد"( کَلاّٰ ).
"این سخنی است که او به زبان میگوید"( إِنَّهٰا کَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا ).
سخنی که هرگز از اعماق دلش با اراده و آزادی بر نخواسته است،این همان سخنی است که هر بدکاری به موقع گرفتار شدن در چنگال مجازات و هر قاتلی به هنگام دیدن چوبه دار میگوید و هر وقت امواج بلا فرو بنشیند باز همان برنامه سابق خود را ادامه میدهد.
این شبیه چیزی است که در آیه 28 سوره انعام میخوانیم" وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ "(آنها اگر به حیات دنیا باز گردند باز به همان برنامهها و روش خود ادامه میدهند).
و در پایان آیه،اشاره بسیار کوتاه و پر معنی به جهان اسرار آمیز برزخ کرده میگوید:"در پشت سر آنها تا روزی که برانگیخته میشوند برزخی وجود دارد" ( وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ ).
با توجه به اینکه کلمه"رب"مخفف"ربی"به معنی"پروردگار من" میباشد،آغاز این جمله نشان میدهد مخاطب خداوند متعال است،ولی از آنجا که"ارجعون"(باز گردانید مرا)به صیغه"جمع"آمده،مخاطب نمیتواند خدا باشد،و جمع این دو تعبیر در جمله فوق سؤالانگیز شده است.
جمعی از مفسران معتقدند که مخاطب خداوند است و ذکر صیغه جمع در اینجا به عنوان احترام و تعظیم است،که در زبان فارسی ما نیز معمول است به مخاطب واحد،هنگام احترام"شما"میگوئیم،ولی با توجه به اینکه این تعبیر در زبان عربی،مخصوصا در اعصار گذشته،رائج نبوده،و در قرآن نیز نمونهای برای آن دیده نمیشود،ضعف این تفسیر روشن است (1).
جمع دیگری از مفسران گفتهاند مخاطب در واقع فرشتگان مرگ و قبض ارواحند،و گفتن کلمه"رب"یک نوع استغاثه به درگاه خدا میباشد که در سخنان روز مره ما نیز فراوان است که وقتی انسان در بحرانی سخت قرار میگیرد نخست به درگاه خدا استغاثه میکند و بعد از مردم یاری میطلبد و فریاد میزند:"ای خدا!ای خدا!مرا نجات دهید،به کمک من بشتابید".
این تفسیر صحیحتر به نظر میرسد.
1) 1) بعضی از مفسران آیه 9 سوره قصص"قرة عَیْنٍ لِی وَ لَکَ لاٰ تَقْتُلُوهُ "را که از زبان همسر فرعون به هنگام گرفتن قنداقه موسی از آب میباشد نمونهای از این تعبیر دانستهاند،که در آغاز آن مخاطب فرعون است،و در دنباله آن،مخاطب اطرافیان او هستند که مامور قتل پسران بنی اسرائیل بودند(دقت کنید).
در آیات فوق خواندیم که کافران در آستانه مرگ تقاضا میکنند که آنها را بازگردانند تا"در آنچه ترک گفتهاند"عمل صالح انجام دهند.
بعضی معتقدند" فِیمٰا تَرَکْتُ "در اینجا اشاره به اموالی است که از آنها به یادگار میماند که در تعبیرات معمولی نیز از آن به"ترکه میت"تعبیر میشود.
حدیثی که از امام صادق ع نقل شده است شاهدی بر این معنی است، آنجا که فرمود:
من منع قیراطا من الزکاة فلیس بمؤمن و لا مسلم و هو قوله تعالی رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً فِیمٰا تَرَکْتُ : "کسی که قیراطی از زکات را ندهد نه مؤمن است و نه مسلمان و سخن خداوند" رَبِّ ارْجِعُونِ... "نیز همین را میگوید" (1).
در حالی که بعضی دیگر معنی وسیعتری برای آن قائلند و"ما ترکت"را اشاره به تمام اعمال صالحی که ترک گفته میدانند،یعنی:خداوندا!مرا باز گردان تا اعمال صالحی را که ترک کردهام جبران کنم،و حدیثی که در بالا نقل کردیم چنانچه از قبیل بیان مصداق روشن باشد منافاتی با این تفسیر وسیع و جامع ندارد و با توجه به اینکه این گونه افراد از تمام فرصتهایی که از دست دادهاند پشیمان میشوند و میل دارند همه را جبران کنند،تفسیر دوم صحیحتر به نظر میرسد.
ضمنا تعبیر به"لعل"در جمله" لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً "(شاید عمل صالحی انجام دهم)ممکن است اشاره به این باشد که این افراد آلوده و منحرف از وضع آینده خود نیز اطمینان کامل ندارند و کم و بیش میدانند که این ندامت و پشیمانی معلول شرائط خاصی است که در آستانه مرگ برای آنها پیدا شده است و ای بسا
1) 1) کافی و ثواب الاعمال و من لا یحضره الفقیه(طبق نقل تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 552).
اگر باز گردند همان روش گذشته را ادامه خواهند داد و حقیقت نیز همین است.
"کلا"کلمهای است که در لغت عرب برای منع و جلوگیری و ابطال گفتار طرف مقابل میآید،و در واقع نقطه مقابل"ای"(آری)است که برای تصدیق میباشد.
در پاسخ سؤال فوق بعضی گفتهاند:"کلا"نفی تقاضای کفار برای بازگشت به زندگی دنیا است،یعنی:راه بازگشت بسته شده و به هیچوجه امکان پذیر نیست.
بعضی دیگر گفتهاند که این کلمه برای نفی ادعای آنها است که میگویند اگر ما به دنیا باز گردیم گذشته را جبران خواهیم کرد،خداوند میگوید:این یک ادعای بی اساس و تو خالی است و اگر آنها باز گردند برنامه همان برنامه پیشین است.
در عین حال هیچ مانعی ندارد که این کلمه اشاره به نفی هر دو معنی باشد.
ذکر این نکته نیز لازم است که این تقاضا و جواب گر چه در آیه فوق تنها در مورد مشرکان ذکر شده ولی مسلم است که اختصاص به آنها ندارد،بلکه تقاضای همه گنهکاران و ستمگران و آلودگان است که با دیدن سر نوشت دردناک خود در آستانه مرگ از گذشته پشیمان میشوند و تقاضای بازگشت میکنند اما دست رد بر سینه آنها میزنند.
عالم برزخ چه عالمی است؟و کجا است؟و دلیل بر اثبات چنین عالمی که در میان دنیا و عالم آخرت قرار دارد چیست؟
آیا برزخ برای همه است یا برای گروه معینی؟ و بالآخره وضع حال مؤمنان و صالحان و نیز کافران و بدکاران در آنجا چگونه است؟ اینها سؤالاتی است که در این زمینه وجود دارد و در آیات و روایات اشاراتی به آن شده است و لازم است تا آنجا که وضع این کتاب اجازه میدهد به پاسخ آنها بپردازیم.
واژه"برزخ"در اصل به معنی چیزی است که در میان دو شیء،حائل میشود و سپس به هر چیزی که میان دو امر قرار گیرد"برزخ"گفته شده است و روی همین جهت به عالمی که میان دنیا و عالم آخرت قرار گرفته،"برزخ" گفته میشود.
دلیل بر وجود چنین جهانی که گاهی از آن تعبیر به"عالم قبر"و یا"عالم ارواح"میشود از طریق ادله نقلیه است آیات متعددی از قرآن مجید داریم که بعضی ظهور و بعضی صراحت در این معنی دارد.
آیه مورد بحث( وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ )ظاهر در وجود چنین عالمی است،هر چند بعضی خواستهاند کلمه برزخ را در این آیه به معنی مانعی برای بازگشت به این دنیا معرفی کنند و گفتهاند مفهوم آیه این است که پشت سر انسان مانعی است که او را از بازگشت به این جهان منع میکند، ولی این معنی بسیار بعید به نظر میرسد،زیرا تعبیر به" إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ " (تا روز رستاخیز)دلیل بر این است که این برزخ در میان دنیا و آخرت قرار گرفته،نه میان انسان و دنیا.
از آیاتی که"صریحا"وجود چنین جهانی را اثبات میکند آیات مربوط به حیات شهیدان است مانند وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْیٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ :"هرگز گمان نکن کسانی که در راه خدا کشته شدند
مردگانند آنها زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند"(آیه 169 سوره آل عمران).
در اینجا خطاب به پیامبر است،و در آیه 154 سوره بقره خطاب به همه مؤمنان کرده میگوید: وَ لاٰ تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتٌ بَلْ أَحْیٰاءٌ وَ لٰکِنْ لاٰ تَشْعُرُونَ .
نه تنها در مورد مؤمنان عالیمقامی همچون شهیدان جهان برزخ وجود دارد بلکه درباره کفار طغیانگری همچون فرعون و یارانش نیز وجود برزخ صریحا در آیه 46 سوره مؤمن آمده است: اَلنّٰارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهٰا غُدُوًّا وَ عَشِیًّا وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذٰابِ :"آنها(فرعون و یارانش)هر صبح و شام در برابر آتش قرار میگیرند و به هنگامی که روز قیامت بر پا میگردد فرمان داده میشود آل فرعون را در شدیدترین کیفرها وارد کنید.
البته آیات دیگری را نیز برای این موضوع ذکر کردهاند که در صراحت و ظهور به پایه آیات فوق نمیرسد،تنها مطلبی که در آیات برزخ باید مورد توجه قرار گیرد این است که بجز آیه مورد بحث که مساله برزخ را به طور کلی بیان کرده،بقیه آنها مساله را به صورت خصوصی مثلا در مورد"شهداء"یا"آل فرعون" طرح میکند.
ولی روشن است که نه آل فرعون خصوصیتی دارند،که همانند آنها در جهان بسیار بوده،و نه شهیدان چرا که قرآن مجید گروهی از صالحان و خاصان را همطراز آنها شمرده،در آیه 69 سوره نساء پیامبران و صدیقان و شهداء و صالحان را در کنار هم قرار میدهد فَأُولٰئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَدٰاءِ وَ الصّٰالِحِینَ .
درباره عمومی بودن یا نبودن برزخ سخنی داریم که در پایان این بحث
به خواست خدا خواهد آمد.
و اما از نظر روایات-در کتب معروف شیعه و اهل تسنن روایات فراوانی است که با تعبیرات مختلف و کاملا متفاوت از جهان برزخ و عالم قبر و ارواح و خلاصه جهانی که میان این عالم و عالم آخرت قرار دارد سخن میگوید:
1-در حدیث معروفی که در کلمات قصار در نهج البلاغه آمده است میخوانیم که علی ع هنگام مراجعت از جنگ صفین وقتی که نزدیک کوفه کنار قبرستانی که بیرون دروازه قرار داشت رسید،رو به سوی قبرها کرد و چنین گفت:
یا اهل الدیار الموحشة و المحال المقفرة و القبور المظلمة!یا اهل التربه! یا اهل الغربه!یا اهل الوحده!یا اهل الوحشة!انتم لنا فرط سابق و نحن لکم تبع لا حق،اما الدور فقد سکنت،و اما الازواج فقد نکحت و اما الاموال فقد قسمت،هذا خبر ما عندنا فما خبر ما عندکم؟ ثم التفت الی اصحابه فقال:اما لو اذن لهم فی الکلام لاخبروکم ان خیر الزاد التقوی:
"ای ساکنان خانههای وحشتناک و مکانهای خالی و قبرهای تاریک!ای خاکنشینان!ای غریبان!ای تنهایان!ای وحشتزدگان!شما در این راه بر ما پیشی گرفتید و ما نیز به شما ملحق خواهیم شد،اگر از اخبار دنیا بپرسید به شما میگویم خانههایتان را دیگران ساکن شدند،همسرانتان به نکاح دیگران در آمدند،و اموالتان تقسیم شد،اینها خبرهایی است که نزد ما است نزد شما چه خبر؟! سپس رو به یارانش کرد و فرمود:اگر به آنها اجازه سخن گفتن داده شود حتما به شما خبر میدهند که بهترین زاد و توشه برای این سفر پرهیزکاری است" (1).
1) 1) نهج البلاغه کلمات قصار شماره 130.
روشن است که تمام این تعبیرات را بر مجاز و کنایه نمیتوان حمل کرد، بلکه همه آنها خبر از این واقعیت میدهد که انسان بعد از مرگ دارای یک نوع حیات برزخی است میفهمد و درک میکند و اگر اجازه سخن گفتن داشته باشد سخن هم میگوید.
2-در حدیث دیگری از اصبغ بن نباته از علی ع میخوانیم که روزی حضرت از کوفه خارج شد و به نزدیک سرزمین"غری"(نجف)آمد و از آن گذشت اصبغ میگوید:ما به او رسیدیم در حالی که دیدیم روی زمین دراز کشیده است قنبر گفت:ای امیر مؤمنان اجازه نمیدهی عبایم را زیر پای شما پهن کنم؟فرمود:
نه اینجا سرزمینی است که خاکهای مؤمنان در آن قرار دارد و یا این کار تو مزاحمتی برای آنها است.
اصبغ میگوید:عرض کردم خاک مؤمن را فهمیدم چیست؟اما مزاحمت آنها چه معنی دارد؟ فرمود:
یا بن نباته لو کشف لکم لرایتم ارواح المؤمنین فی هذا الظهر حلقا،یتزاورون و یتحدثون،ان فی هذا الظهر روح کل مؤمن و بوادی برهوت نسمة کل کافر: "ای فرزند نباته اگر پرده از مقابل چشم شما بر داشته شود ارواح مؤمنان را میبینید که در اینجا حلقه حلقه نشستهاند و یکدیگر را ملاقات میکنند و سخن میگویند اینجا جایگاه مؤمنان است و در وادی برهوت ارواح کافران (1).
3-در حدیث دیگری از امام علی بن الحسین ع میخوانیم:
ان القبر اما روضة من ریاض الجنة،او حفرة من حفر النار!: "قبر باغی است از باغهای بهشت یا گودالی از گودالهای جهنم"! (2).
4-در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:که فرمود:
البرزخ القبر، و هو الثواب و العقاب بین الدنیا و الآخرة...و اللّٰه ما نخاف علیکم الا البرزخ: "برزخ همان عالم قبر است که پاداش و کیفر میان دنیا و آخرت است، به خدا ما بر شما نمیترسیم مگر از برزخ"! (1).
5-در حدیث دیگری که در کتاب"کافی"نقل شده است بعد از ذکر این جمله میخوانیم راوی از امام سؤال کرد و ما البرزخ(برزخ چیست)امام فرمود:
القبر منذ حین موته الی یوم القیامة (قبر از زمان مرگ تا روز قیامت ادامه دارد) (2).
6-در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم که شخصی خدمتش عرض کرد:جمعی نقل میکنند که ارواح مؤمنان بعد از مرگ در سینه پرندگان سبز رنگی قرار میگیرند که اطراف عرش الهی میگردند؟!امام فرمود:
لا،المؤمن اکرم علی اللّٰه من ان یجعل روحه فی حوصلة طیر و لکن فی ابدان کابدانهم: "چنین نیست،مؤمن نزد خدا گرامیتر از این است که روح او را در سینه پرندهای محبوس کند،بلکه ارواح مؤمنین در بدنهایی همانند بدنهایشان قرار دارد" (3).
این حدیث اشاره به قالب مثالی است که از جهاتی شباهت به این بدن مادی دارد ولی دارای یک نوع تجرد برزخی است.
7-باز در حدیث دیگری که در کتاب"کافی"نقل شده از امام صادق ع میخوانیم که در مورد ارواح مؤمنین از حضرتش سؤال کردند فرمود:
فی حجرات فی الجنة یاکلون من طعامها و یشربون من شرابها و یقولون ربنا اقم لنا
الساعة و انجز لنا ما وعدتنا: "آنها در حجرههایی از بهشت قرار دارند،از غذاهای بهشتی میخورند،و از نوشیدنیهایش مینوشند،و میگویند پروردگارا! هر چه زودتر قیامت را بر پا کن و به وعدههایی که به ما دادهای وفا فرما" (1).
8-در حدیث دیگری در همان کتاب از همان امام بزرگوار آمده است:
هنگامی که یکی از مؤمنان از دنیا میرود،ارواح مؤمنین او را احاطه میکنند و از کسانی که در دنیا بودهاند و زندهاند یا مردهاند جستجو میکنند،اگر بگوید فلان کس از دنیا رفته اما او را نزد خود حاضر نمیبینند میگویند:حتما سقوط کرده(یعنی در دوزخ قرار گرفته!) (2).
پیدا است که منظور از بهشت و جهنم در روایات فوق،بهشت و دوزخ برزخی است نه عالم قیامت که این دو با هم فرق بسیار دارند.
خلاصه روایات در این زمینه بسیار زیاد است و در ابواب مختلف جمعآوری شده است که به قسمتی از ابواب آن اشاره میکنیم:
روایات فراوانی که سخن از سؤال و فشار و عذاب قبر میگوید.
روایاتی که از تماس ارواح با خانواده خود و مشاهده وضع حال آنها بحث میکند.
روایاتی که از حوادث شب معراج و تماس پیامبر ص با ارواح انبیا و پیامبران سخن میگوید.
روایاتی که میگوید:نتیجه کارهای نیک یا بدی که انسان در این جهان انجام داده بعد از مرگ به او میرسد...و مانند آن (3).
برزخ و ارتباط با عالم ارواح-گر چه بسیاری از کسانی که دعوی ارتباط با عالم ارواح دارند دروغ میگویند،یا گرفتار تخیل و پندارند،ولی طبق تحقیقاتی که انجام شده است این امر به اثبات رسیده که ارتباط با عالم ارواح امکان پذیر است،و این امر برای جمعی از آگاهان،به تجربه رسیده است که در تماس با ارواح حقایقی را درک کردهاند.
این امر خود دلیل روشنی بر اثبات جهان برزخ و واقعیت آن است،و نشان میدهد که بعد از عالم دنیا و مرگ جسم،و قبل از قیام آخرت،جهان دیگری وجود دارد (1).
همچنین دلائل عقلی که برای اثبات تجرد روح و بقای آن بعد از فنای جسم در دست داریم خود دلیل دیگری بر اثبات جهان برزخ است(دقت کنید).
اگر از شاخ و برگها صرف نظر کنیم در میان علمای اسلام در مورد مساله برزخ و عذاب و نعمت در این عالم اتفاق نظر وجود دارد و علمای شیعه و اهل سنت در این امر متفقند،جز اندکی که قابل ملاحظه نیستند.
دلیل این اتفاق نظر نیز روشن است زیرا وجود جهان برزخ و نعمت و عذاب آن همانگونه که گفتیم صریحا در آیات قرآن مجید آمده است.
در مورد شهیدان قرآن با صراحت میگوید:نباید تصور کرد که آنها مردگانند آنها زندهاند و نزد پروردگارشان نعمت و روزی میگیرند و از آنچه خدا به آنها داده است خوشحالند و حتی به بازماندگان بشارت میدهند که آنها غم و اندوهی ندارند(آل عمران آیه 169).
1) 1) برای توضیح بیشتر در مساله ارتباط ارواح به کتاب"عود ارواح و ارتباط با ارواح"و کتاب جهان پس از مرگ مراجعه فرمائید.
نه تنها این دسته از نیکوکاران متنعمند بلکه گروهی از بدترین طاغیان و مجرمان نیز در عذابند چنان که درباره معذب بودن آل فرعون بعد از مرگ و قبل از قیام قیامت،قبلا اشاره کردیم(سوره غافر آیه 46).
و روایات نیز چنان که دانستیم در منابع اسلامی در حد تواتر است.
بنا بر این اصل وجود عالم برزخ جای بحث نیست،مهم آن است که بدانیم زندگی برزخی چگونه است که در اینجا تصویرهای مختلفی ذکر شده است که روشنترین آنها آن است که روح انسان بعد از پایان زندگی این جهان در اجساد لطیفی قرار میگیرد که از بسیاری از عوارض این ماده کثیف بر کنار است و چون از هر نظر شبیه این جسم است،به آن"قالب مثالی"یا"بدن مثالی"میگویند که نه به کلی مجرد است،و نه مادی محض،بلکه دارای یک نوع"تجرد برزخی"است.
بعضی از محققان آن را تشبیه به وضع روح در حالت خواب کردهاند که در آن حال ممکن است با مشاهده نعمتهایی براستی لذت ببرد و یا بر اثر دیدن مناظر هولناک معذب و متالم شود آن چنان که گاه واکنش آن در همین بدن نیز ظاهر میشود،و به هنگام دیدن خوابهای هولناک،فریاد میکشد،نعره میزند،پیچ و تاب میخورد،بدن او غرق عرق میشود.
حتی بعضی معتقدند که در حال خواب به راستی روح با قالب مثالی فعالیت میکند و حتی بالاتر از آن معتقدند که ارواح قویه در حال بیداری نیز میتواند همان تجرد برزخی را نیز پیدا کند،یعنی از جسم جدا شده و با همین قالب مثالی به میل خود،و یا از طریق خوابهای مغناطیسی در جهان سیر کند و از مسائلی با خبر گردد (1).
1) 1) مرحوم علامه مجلسی ضمن بیان این مطلب در بحار الانوار تصریح میکند که تشبیه حالت برزخ به حالت رؤیا و خواب در بسیاری از اخبار وارد شده،و حتی امکان دارد نفوس قویه عالیه دارای جسدهای مثالی متعددی باشند،و به این وسیله روایاتی که میگوید: امامان نزد هر کس در حال جان دادن حاضر میشوند نیاز به توجیه و تفسیری نخواهد داشت (بحار الانوار جلد 6 ص 271).
بلکه بعضی تصریح میکنند که قالب مثالی در باطن بدن هر انسانی هست، منتها به هنگام مرگ و آغاز زندگی برزخی جدا میشود و گاه در همین زندگی مادی دنیا نیز امکان جدایی-چنان که گفتیم-برای او حاصل میشود.
حال اگر تمام این مشخصات را برای قالب مثالی نپذیریم اصل مطلب را نمیتوان انکار کرد چرا که در روایات بسیاری به آن اشاره شده و از نظر دلیل عقل نیز هیچگونه مانعی ندارد.
ضمنا از آنچه گفتیم پاسخ این ایراد روشن شد که بعضی میگویند:اعتقاد به جسد مثالی مستلزم اعتقاد به مساله تناسخ است،چرا که تناسخ چیزی جز این نیست که روح واحد منتقل به جسمهای متعدد گردد.
جواب این ایراد را مرحوم"شیخ بهایی"به طرز روشنی بیان کرده است، او میگوید:تناسخی که همه مسلمانان اتفاق بر بطلان آن دارند این است که روح بعد از ویرانی این بدن به بدن دیگری در همین عالم بازگردد،اما تعلق روح به بدن مثالی در"جهان برزخ"تا قیام قیامت که باز به بدنهای نخستین به فرمان خدا بر میگردد هیچگونه ارتباطی به تناسخ ندارد،و اگر میبینید ما تناسخ را شدیدا انکار کرده و معتقدان آن را تکفیر میکنیم به خاطر آن است که آنها قائل به ازلی بودن ارواح و انتقال دائمی آنها از بدنی به بدن دیگرند و معاد جسمانی را در جهان دیگر به کلی منکرند (1).
و اگر همانطور که بعضی گفتهاند قالب مثالی در باطن همین بدن مادی باشد پاسخ مساله تناسخ روشنتر میشود،زیرا روح از قالب خود به قالب دیگری منتقل نشده بلکه بعضی از قالبهای خود را رها ساخته و با دیگری ادامه حیات برزخی داده است.
1) 1) بحار الانوار ج 6 ص 277.
سؤال دیگر که در اینجا باقی میماند این است که از بعضی آیات قرآن استفاده میشود که گروهی از مردم دارای عالم برزخ نیستند،چنان که در آیه 55 و 56 سوره روم میخوانیم:"گروهی از مجرمان بعد از بر پا شدن قیامت سوگند یاد میکنند که ساعتی بیشتر در جهان برزخ نبودند ولی بزودی مؤمنان آگاه به آنها میگویند شما به فرمان خدا مدتی طولانی تا روز قیامت،مکث کردهاید و هم اکنون روز قیامت است".
پاسخ این ایراد در روایات متعددی چنین داده شده است:مردم سه گروهند:
گروهی مؤمنان خالص،گروهی کافران خالص،و گروهی متوسط و مستضعفند.
جهان برزخ مخصوص گروه اول و دوم است اما گروه سوم در یک نوع حالت بیخبری،عالم برزخ را طی میکنند(برای اطلاع بیشتر از این روایات به جلد 6 بحار الانوار بحث احوال برزخ و قبر مراجعه شود).
فَإِذٰا نُفِخَ فِی اَلصُّورِ فَلاٰ أَنْسٰابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لاٰ یَتَسٰاءَلُونَ (101) فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (102) وَ مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِی جَهَنَّمَ خٰالِدُونَ (103) تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ اَلنّٰارُ وَ هُمْ فِیهٰا کٰالِحُونَ (104)
101-هنگامی که در"صور"دمیده شود هیچگونه نسبی میان آنها نخواهد بود،و از یکدیگر تقاضای کمک نمیکنند(چون کاری از کسی ساخته نیست).
102-کسانی که ترازوهای(سنجش اعمال)آنها سنگین است آنان رستگارانند.
103-و آنها که ترازوهای عملشان سبک میباشد کسانی هستند که سرمایه وجود خود را از دست داده در جهنم جاودانه خواهند ماند.
104-شعلههای سوزان آتش همچون شمشیر به صورتهاشان نواخته میشود و در دوزخ چهرهای در هم کشیده دارند.
گوشهای از مجازات بدکاران
در آیات گذشته چنان که دیدیم سخن از جهان برزخ در میان بود،و به دنبال آن در آیات مورد بحث سخن از قیامت و قسمتی از حالات مجرمان در آن جهان است.
نخست چنین میگوید:"هنگامی که در صور دمیده شود هیچگونه نسبی در میان آنها نخواهد بود و از یکدیگر سؤال نمیکنند"( فَإِذٰا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاٰ أَنْسٰابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لاٰ یَتَسٰاءَلُونَ ).
میدانیم طبق آیات قرآن دو بار"نفخ صور"میشود:یک بار به هنگام پایان گرفتن این جهان،و پس از نفخ صور تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند میمیرند و مرگ سراسر عالم را فرا خواهد گرفت،پس از نفخ دوم،رستاخیز مردگان آغاز میگردد و انسانها به حیات نوین باز میگردند،و آماده حساب و جزا میشوند.
"نفخ صور"به معنی دمیدن در شیپور است،ولی این تعبیر تفسیر و مفهوم خاصی دارد که به خواست خدا شرح آن را در ذیل آیه 68 سوره"زمر"،بیان خواهیم کرد.
به هر حال در آیه فوق به دو قسمت از پدیدههای قیامت اشاره شده:یکی از کار افتادن نسبها است،زیرا رابطه خویشاوندی و قبیلهای که حاکم بر نظام زندگی مردم این جهان است سبب میشود که افراد مجرم از بسیاری از مجازاتها فرار کنند،و یا در حل مشکلاتشان از خویشاوندان کمک گیرند،اما در قیامت انسان است و اعمالش،و هیچکس نمیتواند حتی از برادر و فرزند و پدرش دفاع کند و یا مجازات او را به جان بخرد.
دیگر اینکه:آنها چنان در وحشت فرو میروند که از شدت ترس حساب و کیفر الهی از حال یکدیگر به هیچوجه سؤال نمیکنند،آن روز روزی است که مادر از کودک شیرخوارش غافل میشود،و برادر،برادر خود را فراموش میکند مردم همچون مستان به نظر میرسند ولی مست نیستند،عذاب خدا شدید است! چنان که در آغاز سوره حج خواندیم: یَوْمَ تَرَوْنَهٰا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّٰا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ کُلُّ ذٰاتِ حَمْلٍ حَمْلَهٰا وَ تَرَی النّٰاسَ سُکٰاریٰ وَ مٰا هُمْ بِسُکٰاریٰ
وَ لٰکِنَّ عَذٰابَ اللّٰهِ شَدِیدٌ .
این احتمال در تفسیر جمله" وَ لاٰ یَتَسٰاءَلُونَ "نیز وجود دارد که منظور این است که از یکدیگر تقاضای کمک نمیکنند،زیرا میدانند این تقاضا به هیچوجه مفید و مؤثر نیست.
بعضی از مفسران نیز گفتهاند که منظور از نفی سؤال آن است که از نسب هم نمیپرسند،و تاکیدی است بر جمله" فَلاٰ أَنْسٰابَ بَیْنَهُمْ ".
البته تفسیر اول از همه روشنتر به نظر میرسد هر چند منافاتی در میان آنها وجود ندارد و ممکن است جمله فوق اشاره به همه این معانی باشد.
در اینجا سؤال معروفی در کلمات مفسران مطرح شده و آن اینکه از پارهای از آیات قرآن بخوبی استفاده میشود که در روز قیامت مردم از یکدیگر سؤال میکنند،مانند آیه 27 سوره صافات که در مورد مجرمان به هنگامی که در آستانه دوزخ قرار میگیرند میگوید: وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ یَتَسٰاءَلُونَ :"آنها رو به یکدیگر نموده و سؤالهای(سرزنش آمیز)از یکدیگر میکنند.
و در همان سوره آیه 50 از بهشتیان سخن میگوید که به هنگام استقرار در بهشت رو به سوی یکدیگر میکنند و از هم(درباره یارانی که در دنیا داشتند و بر اثر انحراف از جاده حق به دوزخ رفتند)سؤال میکنند( فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ یَتَسٰاءَلُونَ ).
نظیر این معنی در آیه 25 سوره طور نیز آمده،اکنون سؤال این است که این آیات چگونه با آیه مورد بحث که میگوید در قیامت سؤال از یکدیگر نمیکنند سازگار میباشد؟.
ولی کمی دقت در مضمون آیات فوق که نقل کردیم پاسخ این سؤال را روشن میسازد،زیرا آیات مربوط به اثبات سؤال از یکدیگر بعد از استقرار در بهشت یا در آستانه جهنم است،در حالی که نفی سؤال از یکدیگر مربوط به مراحل
نخستین رستاخیز است که هول و اضطراب و وحشت آن قدر آنها را پریشان میکند که یکدیگر را به کلی فراموش میکنند.
و به تعبیر دیگر قیامت مواقفی دارد و در هر موقف برنامهای است و گاه عدم توجه به تعدد مواقف منشا سؤالاتی از قبیل آنچه در بالا گذشت میگردد.
*** بعد از قیام قیامت،نخستین مساله،مساله سنجش اعمال است با میزان مخصوصی که در آن روز برای این کار تعیین شده،گروهی اعمال پر وزنی دارند که ترازوی اعمال را سنگین میکند،درباره این گروه میفرماید:"کسانی که ترازوهایشان سنگین است آنها رستگارانند"( فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ).
"موازین"جمع"میزان"به معنی وسیله سنجش وزن است،و چنان که قبلا بطور مشروح گفتهایم منظور از میزان سنجش اعمال یک ترازوی ظاهری دو کفه و مانند آن که برای سنجش وزن اجسام به کار میرود نیست،بلکه منظور وسیله مناسبی است که ارزش اعمال آدمی را با آن میسنجند،و به تعبیر دیگر میزان مفهوم وسیعی دارد که همه وسائل سنجش را شامل میشود،و بطوری که از روایات مختلف برمیآید میزان سنجش اعمال انسانها و حتی خود انسانها در آن روز پیشوایان بزرگ و انسانهای نمونهاند.
در حدیثی میخوانیم
ان امیر المؤمنین و الأئمه من ذریته هم الموازین:
"امیر مؤمنان علی ع و امامان از دودمان او میزانهای سنجش اعمالند" (1).
بنا بر این انسانها و اعمالشان را با پیامبران بزرگ و اوصیای آنها مقایسه میکنند و در این مقایسه روشن میشود که تا چه اندازه با آنها شباهت دارند.
از همین طریق"افراد"و"اعمال"وزین از بی وزن و سنگین از تو خالی
1) 1) بحار الانوار جلد 7 صفحه 251(طبع جدید).
و با ارزش از بی ارزش،و پرمایهها از بی مایه،تشخیص داده میشوند.
ضمنا سر ذکر"موازین"به صورت جمع نیز روشن میگردد،چرا که پیشوایان بزرگی که میزان سنجش هستند متعددند.
این احتمال نیز وجود دارد که هر یک از پیامبران و امامان و بندگان خاص خدا به حکم شرائط زندگیشان در یک یا چند جهت الگو بودند و هر کدام در جنبهای بطور آشکارتری میدرخشیدند،و به این ترتیب هر یک میزان سنجشی در آن قسمت خواهند بود.
*** "اما آنها که بر اثر نداشتن ایمان و عمل صالح میزان اعمالشان سبک(یا بی وزن)است کسانی هستند که سرمایه وجود خود را از دست داده و زیان کردند و در جهنم جاودانه خواهند بود"( وَ مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِی جَهَنَّمَ خٰالِدُونَ ).
تعبیر به" خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ "(جان و سرمایه وجودشان را زیان کردند) اشاره لطیفی است به این واقعیت که آنها بزرگترین سرمایه یعنی هستی خویش را در این بازار تجارت دنیا از دست دادند بی آنکه در برابر آن چیز ارزشمندی به دست آورند.
*** آیه بعد بخشی از عذابهای دردناک آنها را چنین شرح میدهد"شعلههای گرم و سوزان آتش،همچون شمشیر به صورتهای آنها نواخته میشود"( تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النّٰارُ ).
"و آنها از شدت ناراحتی و عذاب در دوزخ،چهرهای عبوس و در هم کشیده دارند"( وَ هُمْ فِیهٰا کٰالِحُونَ ).
"تلفح"از ماده"لفح"(بر وزن فتح)در اصل به معنی ضربه شمشیر است
و از آنجا که شعلههای آتش،یا نور شدید آفتاب،و باد سموم،همچون شمشیر بر صورت انسان نواخته میشود بطور کنایه در این معنی بکار میرود.
"کالح"از ماده کلوح(بر وزن غروب)به معنی عبوس شدن و در هم کشیدن صورت است،و بسیاری از مفسران آن را چنین تفسیر کردهاند که بر اثر شعلههای آتش پوست صورت آنها در هم کشیده میشود بطوری که لبها از هم باز میماند (1).
مفاهیمی که در این جهان در محدوده زندگی مادی انسانها حکمفرما است غالبا در جهان دیگر دگرگون میشود،از جمله مساله ارتباطات قبیلهای و فامیلی است که در زندگی این دنیا غالبا کارگشا است و گاهی خود نظامی را تشکیل میدهد که بر سایر نظامات جامعه حاکم میگردد.
اما با توجه به اینکه ارزشهای زندگی در جهان دیگر هماهنگ با ایمان و عمل صالح است مساله انتساب به فلان شخص یا طایفه و قبیله جایی نمیتواند داشته باشد در اینجا اعضای یک خاندان به هم کمک میکنند و یکدیگر را از گرفتاریها نجات میدهند،ولی در قیامت چنین نیست آنجا نه از اموال سرشار خبری است، و نه از فرزندان کاری ساخته است یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ إِلاّٰ مَنْ أَتَی اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ :"روزی که نه مال سودی میبخشد و نه فرزندان،تنها نجات از آن کسی است که دارای قلب سلیم باشد" (2).
حتی اگر این نسب به شخص پیامبر اسلام ص برسد،باز مشمول همین حکم است،و به همین دلیل در تاریخ زندگی پیامبر ص و امامان بزرگوار میخوانیم که بعضی از نزدیکترین افراد بنی هاشم را به خاطر عدم ایمان یا انحراف از خط اصیل اسلام رسما طرد کردند و از آنها تنفر و بیزاری جستند.
گر چه در حدیثی از پیامبر ص نقل شده که فرمود:
کل حسب و نسب منقطع یوم القیامة الا حسبی و نسبی: "پیوند هر حسب (1)و نسبی روز قیامت بریده میشود جز حسب و نسب من" (2).
ولی به گفته مرحوم علامه طباطبائی(رضوان اللّٰه علیه)در المیزان به نظر میرسد این همان حدیثی است که جمعی از محدثان اهل تسنن در کتابهای خود گاهی از عبد اللّٰه بن عمر و گاهی از خود عمر بن الخطاب و گاهی از بعضی دیگر از صحابه از پیامبر ص نقل کردهاند.
در حالی که ظاهر آیه مورد بحث عمومیت دارد و سخن از قطع همه نسبها در قیامت میدهد و اصولی که از قرآن استفاده شده و از طرز رفتار پیامبر با منحرفان بی ایمان بر میآید این است که تفاوتی میان انسانها از این نظر نیست.
لذا در حدیثی که صاحب کتاب مناقب ابن شهرآشوب از طاووس(یمانی) از امام زین العابدین ع نقل کرده میخوانیم:
خلق اللّٰه الجنة لمن اطاع و احسن و لو کان عبدا حبشیا،و خلق النار لمن عصاه و لو کان ولدا قرشیا:
"خداوند بهشت را برای کسی آفریده که اطاعت فرمان او کند و نیکو کار باشد هر چند بردهای از حبشه باشد،و دوزخ را برای کسی آفریده است که نافرمانی
او کند هر چند فرزندی از قریش باشد" (1).
البته آنچه گفته شد منافات با احترام خاص سادات و فرزندان با تقوای پیامبر ص ندارد که این احترام خود احترامی است به شخص پیامبر ص و اسلام و روایاتی که در فضیلت و مقام آنها وارد شده نیز ظاهرا ناظر به همین معنی است.
در اینجا مناسب است داستانی را که"غزالی"در کتاب"بحر المحبة"از "اصمعی"نقل کرده است و شاهد سخنان گذشته و حاوی نکتههای لطیفی است بیاوریم:
"اصمعی"میگوید:"در مکه بودم،شبی بود ماهتابی،به هنگامی که اطراف خانه خدا طواف میکردم صدای زیبا و غمانگیزی گوش مرا نوازش داد به دنبال صاحب صدا میگشتم که چشمم به جوان زیبا و خوشقامتی افتاد که آثار نیکی از او نمایان بود،دست در پرده خانه کعبه افکنده و چنین مناجات میکرد:
یا سیدی و مولای نامت العیون و غابت النجوم،و انت ملک حی قیوم، لا تاخذک سنة و لا نوم،غلقت الملوک ابوابها و اقامت علیها حراسها و حجابها و قد خلی کل حبیب بحبیبه،و بابک مفتوح للسائلین،فها انا سائلک ببابک، مذنب فقیر،خاطئی مسکین،جئتک ارجو رحمتک یا رحیم،و ان تنظر الی بلطفک یا کریم!:
"ای بزرگ و ای آقای من!ای خدای من!چشمهای بندگان در خواب فرو رفته،و ستارگان آسمان یکی بعد از دیگری سر به افق مغرب گذارده و از دیدهها پنهان میگردند،و تو خداوند حی و قیومی،هرگز خواب سنگین و خفیف
1) 1) مناقب ابن شهرآشوب(طبق نقل تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 564).
دامان کبریایی تو را نمیگیرد.
در این دل شب پادشاهان درهای قصرهای خویش را بسته و حاجیان بر آنها گماردهاند،هر دوستی با دوستش خلوت کرده،تنها در خانهای که برای سائلان گشوده است،در خانه تو است.
هم اکنون به در خانه تو آمدهام،خطاکار و مستمندم،آمدهام از تو امید رحمت دارم ای رحیم!،آمدهام نظر لطفت را میطلبم ای کریم!".
سپس به خواندن این اشعار مشغول شد.
یا من یجیب دعاء المضطر فی الظلم
یا کاشف الکرب و البلوی مع السقم
قد نام و فدک حول البیت و انتبهوا
و عین جودک یا قیوم لم تنم
ان کان جودک لا یرجو الا ذووا شرف
فمن یجود علی العاصین بالنعم...
هب لی بجودک فضل العفو عن شرف
یا من اشار الیه الخلق فی الحرم
:"ای کسی که دعای گرفتاران را در تاریکیهای شب اجابت میکنی ای کسی که دردها و رنجها و بلاها را بر طرف میسازی.
میهمانان تو بر گرد خانهات خوابیدهاند و بیدار میشوند.
اما چشم جود و سخای تو ای قیوم هرگز به خواب فرو نمیرود.
اگر جود و احساس تو تنها مورد امید شرافتمندان درگاهت باشد.
گنهکاران به در خانه چه کسی بروند،و از که امید بخشش داشته باشند؟ سپس سر به سوی آسمان بلند کرد و چنین ادامه داد:
الهی سیدی و مولای!ان اطعتک بعلمی و معرفتی فلک الحمد و المنة علی و ان عصیتک بجهلی فلک الحجة علی:
خدای من!آقا و مولای من!اگر از روی علم و آگاهی تو را اطاعت کردهام حمد شایسته تو است و رهین منت توام.
و اگر از روی نادانی معصیت کردهام حجت تو بر من تمام است...بار دیگر سر به آسمان برداشت و با صدای بلند گفت:
یا الهی و سیدی و مولای ما طابت الدنیا
الا بذکرک،و ما طابت العقبی الا بعفوک،و ما طابت الایام الا بطاعتک،و ما طابت القلوب الا بمحبتک و ما طابت النعیم الا بمغفرتک!: "ای خدای من و ای آقا و مولای من!دنیا بی ذکر تو پاکیزه نیست،و آخرت بی عفو تو شایسته نیست،روزهای زندگی بی طاعتت بی ارزش است،و دلهای بی محبتت آلوده،و نعمتها بی آمرزشت ناگوار...".
"اصمعی میگوید:آن جوان باز هم ادامه داد و اشعار تکان دهنده و بسیار جذاب دیگری در همین مضمون بیان کرد و آن قدر خواند و خواند که بی هوش شد و به روی زمین افتاد نزدیک او رفتم به صورتش خیره شدم(نور ماهتاب در صورتش افتاده بود)خوب دقت کردم ناگهان متوجه شدم او زین العابدین علی بن الحسین امام سجاد(ع)است.
سرش را به دامان گرفتم و سخت به حال او گریستم،قطره اشکم بر صورتش افتاد به هوش آمد و چشمان خویش را گشود و فرمود:
من الذی اشغلنی عن ذکر مولای؟! "کیست که مرا از یاد مولایم مشغول داشته"عرض کردم اصمعی هستم ای سید و مولای من،این چه گریه و این چه بیتابی است؟تو از خاندان نبوت و معدن رسالتی،مگر آیه تطهیر در حق شما نازل نشده؟مگر خداوند درباره شما نفرموده: إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً .
امام برخاست و نشست و فرمود:ای اصمعی!هیهات هیهات!خداوند بهشت را برای مطیعان آفریده،هر چند غلام حبشی باشد و دوزخ را برای عاصیان خلق کرده هر چند فرد بزرگی از قریش باشد مگر قرآن نخواندهای و این سخن خدا را نشنیدهای که میفرماید: فَإِذٰا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاٰ أَنْسٰابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لاٰ یَتَسٰاءَلُونَ ...
"هنگامی که نفخ صور میشود و قیام قیامت،نسبها به درد نمیخورد بلکه ترازوی سنجش اعمال باید سنگین وزن باشد،اصمعی میگوید:هنگامی که چنین دیدم
او را به حال خود گذاشتم و کنار رفتم" (1).
در گذشته نیز اشاره کردهایم که عذاب الهی در قیامت و حتی در این جهان متناسب با جرمهایی است که انجام میگیرد و چنان نیست که هر نوع عذاب را نسبت به هر نوع مجرمی اعمال کنند،در آیات فوق سوختگی شدید صورتها بر اثر شعلههای آتش دوزخ تا آنجا که چهرهها در هم کشیده شود و لبها از هم باز بماند به عنوان مجازات برای"سبک و زنان"بی ارزش و بی ایمان ذکر شده است،و با توجه به این معنی که آنها غالبا کسانی هستند که چهرههای خود را از شنیدن آیات الهی در هم میکشند و گاه،بر آنها لبخند تمسخرآمیز میزنند،و با استهزاء و سخریه مینشینند،تناسب این مجازات با اعمال آنها روشن میشود.
1) 1) بحر المحبة غزالی صفحه 41 تا 44(با مقداری تلخیص).
أَ لَمْ تَکُنْ آیٰاتِی تُتْلیٰ عَلَیْکُمْ فَکُنْتُمْ بِهٰا تُکَذِّبُونَ (105) قٰالُوا رَبَّنٰا غَلَبَتْ عَلَیْنٰا شِقْوَتُنٰا وَ کُنّٰا قَوْماً ضٰالِّینَ (106) رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْهٰا فَإِنْ عُدْنٰا فَإِنّٰا ظٰالِمُونَ (107) قٰالَ اِخْسَؤُا فِیهٰا وَ لاٰ تُکَلِّمُونِ (108) إِنَّهُ کٰانَ فَرِیقٌ مِنْ عِبٰادِی یَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاغْفِرْ لَنٰا وَ اِرْحَمْنٰا وَ أَنْتَ خَیْرُ اَلرّٰاحِمِینَ (109) فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیًّا حَتّٰی أَنْسَوْکُمْ ذِکْرِی وَ کُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَکُونَ (110) إِنِّی جَزَیْتُهُمُ اَلْیَوْمَ بِمٰا صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ اَلْفٰائِزُونَ (111)
105-آیا آیات من بر شما خوانده نمیشد و آن را تکذیب میکردید؟! 106-میگویند:پروردگارا!شقاوت ما بر ما چیره شد و ما قوم گمراهی بودیم.
107-پروردگارا!ما را از آن بیرون بر،اگر بار دیگر تکرار کردیم قطعا ستمگریم (و مستحق عذاب).
108-میگوید دور شوید در دوزخ،و با من سخن مگویید.
109-(فراموش کردهاید)گروهی از بندگان من میگفتند:پروردگارا!ما ایمان آوردیم،ما را ببخش و بر ما رحم کن،و تو بهترین رحم کنندگانی.
110-اما شما آنها را به باد مسخره گرفتید و آنها شما را از یاد من غافل کردند و شما از آنها میخندیدید! 111-ولی من امروز آنان را به خاطر صبر و استقامتشان پاداش دادم آنها پیروز و رستگارند.
با من سخن نگوئید!
در آیات گذشته سخن از مجازات دردناک دوزخیان بود،و در تعقیب آن آیات مورد بحث گوشهای از گفتگوی پروردگار را با آنها بازگو میکند نخست اینکه خداوند آنها را با این سخن عتاب آمیز مخاطب ساخته میگوید:"آیا آیات من بر شما خوانده نمیشد و شما آن را تکذیب میکردید"؟( أَ لَمْ تَکُنْ آیٰاتِی تُتْلیٰ عَلَیْکُمْ فَکُنْتُمْ بِهٰا تُکَذِّبُونَ ) (1).
آیا به اندازه کافی آیات و دلائل روشن وسیله پیامبرانم برای شما نفرستادم آیا اتمام حجت به شما نکردم و شما پیوسته راه انکار و تکذیب را پیش میگرفتید!.
مخصوصا با توجه به جمله"تتلی"و"تکذبون"که هر دو فعل مضارع است و دلیل بر استمرار،روشن میشود که تلاوت آیات الهی بر آنها تداوم داشته همانگونه که تکذیب آنها در برابر این آیات! *** آنها در پاسخ این سؤال اعتراف میکنند و"میگویند:آری چنین است ای پروردگار ما!ولی شقاوت و بدبختی ما،بر ما چیره شد،و ما قوم گمراهی بودیم ( قٰالُوا رَبَّنٰا غَلَبَتْ عَلَیْنٰا شِقْوَتُنٰا وَ کُنّٰا قَوْماً ضٰالِّینَ ).
1) 1) در حقیقت این جمله دارای محذوفی است،و در تقدیر چنین است یقول اللّٰه تعالی أَ لَمْ تَکُنْ ...
"شقوة"و"شقاوة"ضد سعادت است،و به معنی فراهم بودن اسباب گرفتاری و مجازات و بلا است،و به تعبیر دیگر شر و آفتی است که دامان انسان را میگیرد در حالی که سعادت به معنی فراهم بودن اسباب نعمت و نیکی است،و در هر حال هر دو(شقاوت و سعادت)چیزی جز نتیجه اعمال و گفتار و نیات ما نمیباشد،و اعتقاد به اینکه سعادت و شقاوت یک امر ذاتی است که همراه انسان متولد میشود پنداری بیش نیست که بر خلاف دعوت همه انبیاء و تلاشهای همه راهنمایان و معلمان بشر است،پنداری است که برای فرار از زیر بار مسئولیتها و توجیه اعمال خلاف و تبهکاریها درست شده،یا برای تفسیر موارد ناآگاهیها.
بر این اساس گنهکاران دوزخی صریحا اعتراف میکنند که از ناحیه خداوند اتمام حجت شد اما ما به دست خودمان وسائل بدبختیمان را فراهم ساختیم و معترفیم که قوم گمراهی بودیم.
*** شاید با این اعترافات میخواهند جلب رحمت پروردگار کنند لذا بلا فاصله اضافه میکنند:"پروردگارا!ما را از این آتش بیرون ببر"و به دنیا باز گردان تا عمل صالح انجام دهیم( رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْهٰا ).
"هر گاه بار دیگر برنامههای سابق را تکرار کردیم ما قطعا ستمگریم" و شایسته عفو تو نخواهیم بود( فَإِنْ عُدْنٰا فَإِنّٰا ظٰالِمُونَ ).
آنها این سخن را در حالی میگویند که گویی از این واقعیت بیخبرند که سرای آخرت دار جزا است نه عمل،و باز گشت به دنیا دیگر امکان پذیر نیست.
*** به همین دلیل با قاطعیت تمام به آنها پاسخ داده"خداوند میگوید:دور شوید و هم چنان در دوزخ بمانید،خاموش شوید و با من سخن مگویید"!( قٰالَ اخْسَؤُا فِیهٰا وَ لاٰ تُکَلِّمُونِ ).
جمله"اخسئوا"که به صورت فعل امر است معمولا برای دور کردن سگ به کار میرود،و هر گاه در مورد انسانی گفته شود به معنی پستی او و مستحق مجازات بودن است.
*** سپس دلیل این سخن را چنین بیان میکند:"آیا فراموش کردهاید که گروهی از بندگان خاص من میگفتند:پروردگارا ما ایمان آوردیم،ما را ببخش بر ما رحم کن،و تو بهترین رحم کنندگانی"؟!( إِنَّهُ کٰانَ فَرِیقٌ مِنْ عِبٰادِی یَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاغْفِرْ لَنٰا وَ ارْحَمْنٰا وَ أَنْتَ خَیْرُ الرّٰاحِمِینَ ).
*** "اما شما آنها را به باد مسخره گرفتید و آن قدر در این کار اصرار کردید که استهزا کردن آنها شما را به کلی از یاد من غافل کرد"( فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیًّا حَتّٰی أَنْسَوْکُمْ ذِکْرِی ).
"و شما پیوسته از آنها میخندیدید"و بر سخنان و عقائد و رفتار و کردارشان پوزخند میزدید( وَ کُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَکُونَ ).
*** "ولی امروز به خاطر آن صبر و استقامت و پایمردی در مقابل آن همه استهزا و عدم تزلزل در برنامههای الهیشان آنها را پاداش دادم،آنها پیروز و رستگارند" ( إِنِّی جَزَیْتُهُمُ الْیَوْمَ بِمٰا صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفٰائِزُونَ ).
و اما شما...شما امروز در بدترین حالات و دردناکترین عذاب گرفتارید و کسی به فریادتان نمیرسد و باید هم چنین باشید که مستحق این کیفرید.
و به این ترتیب در چهار آیه اخیر عامل اصلی بدبختی دوزخیان و عامل پیروزی و رستگاری بهشتیان با صراحت بیان شده است.
گروه اول که عوامل بدبختی و گمراهی را بدست خود فراهم ساختند
با مسخره کردن یاران حق و تحقیر عقائد پاک آنها به سرنوشتی گرفتار شدند که حتی درخور خطابی که به یک انسان میشود نیستند،آری آنها که مؤمنان را تحقیر کردند باید گرفتار بدترین تحقیر شوند.
و اما گروه دوم به خاطر صبر و پایمردیشان در برابر دشمنان مغرور و از خود راضی و بی منطق و استقامت در ادامه راه"اللّٰه"بزرگترین پیروزی را در پیشگاه خدا کسب کردند.
قٰالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی اَلْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ (112) قٰالُوا لَبِثْنٰا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْئَلِ اَلْعٰادِّینَ (113) قٰالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ قَلِیلاً لَوْ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (114) أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنٰا لاٰ تُرْجَعُونَ (115) فَتَعٰالَی اَللّٰهُ اَلْمَلِکُ اَلْحَقُّ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ رَبُّ اَلْعَرْشِ اَلْکَرِیمِ (116)
112-(خداوند)میگوید چند سال در روی زمین توقف کردهاید.
113-در پاسخ میگویند:تنها به اندازه یک روز یا قسمتی از یک روز!از آنها که میتوانند بشمارند سؤال فرما.
114-میگوید(آری)شما مقدار کمی توقف کردید اگر میدانستید! 115-ولی آیا گمان کردهاید که ما شما را بیهوده آفریدهایم و به سوی ما باز گشت نخواهید کرد! 116-پس بزرگتر و برتر است خداوندی که فرمانروای حق است(از اینکه شما را بی هدف آفریده باشد)معبودی جز او نیست و او پروردگار عرش کریم است.
کوتاهی عمر این جهان
از آنجا که در آیات گذشته بخشی از مجازات دردناک دوزخیان آمده بود در تعقیب آن در این قسمت از آیات نوعی دیگر از مجازاتهای روانی آنها که به صورت سرزنشهای الهی است مطرح شده:
نخست میگوید:"در آن روز خداوند آنها را مخاطب قرار داده میگوید:
شما چند سال روی زمین توقف و زندگی کردید"؟( قٰالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ ).
کلمه"ارض"در این آیه و همچنین قرائنی که در آیات بعد خواهد آمد نشان میدهد که منظور سؤال از مقدار عمر آنها در دنیا با مقایسه به ایام آخرت است.
و اینکه جمعی از مفسران گفتهاند منظور سؤال از مقدار توقف آنها در جهان برزخ میباشد بعید به نظر میرسد،هر چند شواهد مختصری در بعضی دیگر از آیات برای آن دیده میشود (1).
*** اما آنها در این مقایسه زندگی دنیا را بقدری کوتاه میبینند که"در پاسخ میگویند ما تنها به اندازه یک روز،یا حتی کمتر از آن،به اندازه بعضی از یک روز،در دنیا توقف داشتیم"( قٰالُوا لَبِثْنٰا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ ).
در حقیقت عمرهای طولانی در دنیا گویی لحظههای زودگذری هستند در
1) 1) در سوره"روم"آیه 55 و 56 میخوانیم: وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مٰا لَبِثُوا غَیْرَ سٰاعَةٍ کَذٰلِکَ کٰانُوا یُؤْفَکُونَ وَ قٰالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِیمٰانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتٰابِ اللّٰهِ إِلیٰ یَوْمِ الْبَعْثِ فَهٰذٰا یَوْمُ الْبَعْثِ وَ لٰکِنَّکُمْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ :"هنگامی که قیامت بر پا میشود مجرمان سوگند یاد میکنند که ما جز ساعتی درنگ نکردیم آری آنها این گونه در دنیا نیز دروغ میگفتند،ولی آنها که دارای علم و ایمانند به آنان میگویند مدت توقف شما در کتاب الهی ثبت است،و تا روز رستاخیز توقف کردید،و هم اکنون روز رستاخیز است ولی شما نمیدانستید"،این آیه نشان میدهد که سؤال و پاسخ مربوط به توقف در برزخ است و اگر آن را قرینه بر آیات مورد بحث قرار دهیم مفهوم آن نیز توقف در برزخ خواهد بود،ولی همانگونه که گفتیم قرائن موجود در آیات مورد بحث برتری دارد و نشان میدهد که سؤال و جواب مربوط به توقف در دنیا است.
برابر زندگی آخرت،که هم نعمتهایش جاویدان است و هم مجازاتهایش نامحدود.
سپس برای تاکید سخن خود،یا برای اینکه پاسخ دقیقتری گفته باشند، عرض میکنند:خداوندا!"از آنها که میتوانند درست بشمارند و اعداد را در مقایسه با یکدیگر به خوبی تشخیص دهند سؤال کن"( فَسْئَلِ الْعٰادِّینَ ).
ممکن است منظور از"عادین"(شمرندگان)همان فرشتگانی باشد که حساب و کتاب عمر آدمیان و اعمال آنها را دقیقا نگاه داشتهاند،زیرا آنها بهتر و دقیقتر از هر کس این حساب را میدانند.
*** اینجا است که خداوند به عنوان سرزنش و توبیخ به آنها"میفرماید:آری شما مقدار کمی در دنیا توقف کردید اگر میدانستید"( قٰالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ قَلِیلاً لَوْ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ).
در واقع آنها روز قیامت به این واقعیت پی میبرند که عمر دنیا در برابر عمر آخرت روز یا ساعتی بیش نیست،ولی در این جهان که بودند آن چنان پردههای غفلت و غرور بر قلب و فکرشان افتاده بود که دنیا را جاودانی میپنداشتند،و آخرت را یک پندار و یا وعده نسیه!،لذا خداوند میفرماید:آری اگر شما آگاهی داشتید به این واقعیت که در قیامت پی بردید در همان دنیا آشنا میشدید (1).
*** در آیه بعد از راهی دیگر،راهی بسیار مؤثر و آموزنده برای بیدار ساختن این گروه وارد بحث میشود و میگوید:"آیا گمان کردید که ما شما را بیهوده
1) 1) طبق آنچه در بالا گفتیم کلمه"لو"در آیه فوق"شرطیه"است،و جملهای نیز در تقدیر است و مجموعا چنین میشود: لَوْ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ،علمتم انکم ما لبثتم الا قلیلا ولی بعضی از مفسران گفتهاند کلمه"لو"در اینجا به معنی"لیت"است، بنا بر این جمله چنین معنی میدهد:"ای کاش شما این مطلب را در دنیا میدانستید".
آفریدهایم،و به سوی ما باز گشت نخواهید کرد"؟!( أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنٰا لاٰ تُرْجَعُونَ ).
این جمله کوتاه و پر معنی یکی از زندهترین دلائل رستاخیز و حساب و جزای اعمال را بیان میکند،و آن اینکه اگر راستی قیامت و معادی در کار نباشد زندگی دنیا عبث و بیهوده خواهد بود،زیرا زندگی این جهان با تمام مشکلاتی که دارد و با اینهمه تشکیلات و مقدمات و برنامههایی که خدا برای آن چیده است اگر صرفا برای همین چند روز باشد بسیار پوچ و بی معنی میباشد،چنان که در نکتهها شرح داده خواهد شد.
*** و از آنجا که این گفتار یعنی عبث نبودن خلقت،سخن مهمی است که نیاز به دلیل محکم دارد در آیه بعد اضافه میکند"خداوندی که فرمانروای حق است هیچ معبودی جز او نیست و پروردگار عرش کریم است برتر از آن است که جهان هستی را بیهوده و بی هدف آفریده باشد"( فَتَعٰالَی اللّٰهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ ).
در واقع کسی کار پوچ و بی هدف میکند که جاهل و ناگاه،یا ضعیف و ناتوان،یا ذاتا وجودی باطل و بیهوده باشد،اما خداوندی که جامع تمام صفات کمالیه است (اللّٰهُ ).
خداوندی که فرمانروا و مالک همه عالم هستی است (الْمَلِکُ ).
و خداوندی که حق است و جز حق از او صادر نمیشود (الْحَقُّ )چگونه ممکن است آفرینش او عبث و بی هدف باشد.
و اگر تصور شود که ممکن است کسی او را از رسیدن به هدفش باز دارد با جمله لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ (هیچ خدایی جز او نیست)آن را نفی میکند و با تاکید بر ربوبیت خداوند( رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ )که مفهومش مالک مصلح است هدفدار
بودن جهان را مشخصتر میسازد.
خلاصه اینکه در این آیه علاوه بر ذکر کلمه"اللّٰه"که خود اشاره اجمالی به تمام صفات کمالیه خدا است بر چهار صفت به طور صریح تکیه شده:مالکیت و حاکمیت خدا،سپس حقانیت وجود او،و دیگر عدم وجود شریک برای او، و سرانجام مقام ربوبیت،و اینها همه دلیلی است بر اینکه او کاری بی هدف انجام نمیدهد و دنیا و انسانها را عبث نیافریده است.
کلمه"عرش"چنان که قبلا هم اشاره کردهایم اشاره به مجموعه جهان هستی است که در حقیقت تحت حکومت خداوند محسوب میشود(زیرا عرش در لغت به معنی تختهای پایه بلند مخصوصا تخت حکومت زمامداران است، و این تعبیر کنایهای است از قلمرو حکومت پروردگار)برای توضیح بیشتر در باره معنی عرش در قرآن مجید به جلد ششم تفسیر نمونه صفحه 204 به بعد(ذیل آیه 54 سوره اعراف)مراجعه فرمائید.
و اما اینکه"عرش"توصیف به"کریم"شده است به خاطر این است که واژه"کریم"در اصل به معنی شریف و پرفایده و نیکو است و از آنجا که عرش پروردگار دارای این صفات است توصیف به کریم شده است.
ذکر این نکته نیز لازم است که توصیف به"کریم"مخصوص وجود عاقل مانند خداوند یا انسانها نیست،بلکه به غیر آن نیز در لغت عرب گفته میشود چنان که در سوره حج ذیل آیه 50 در مورد مؤمنان صالح میخوانیم: لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ :"برای آنها آمرزش و روزی کریم(پر ارزش و پر برکت)است" و به طوری که راغب در مفردات میگوید:این صفت در مورد نیکیهای کوچک و کم اهمیت گفته نمیشود بلکه مخصوص مواردی است که خیر و نیکی پر اهمیتی وجود دارد.
مرگ نقطه پایان زندگی نیست
گفتیم از جمله دلائلی که در بحث معاد برای اثبات وجود جهان دیگر مطرح شده"مساله مطالعه نظام این جهان"است،و به تعبیر دیگر مطالعه این"نشاه اولی"گواهی میدهد که"نشاه اخری"بعد از آن است.
در اینجا لازم میدانیم توضیح بیشتری در این زمینه بیاوریم:
ما از یک سو میبینیم جهان آفرینش،هم از نظر عظمت و هم از نظر نظم، فوق العاده وسیع و پرشکوه و اعجابانگیز است،اسرار این جهان بقدری است که دانشمندان بزرگ معترفند تمام معلومات بشر در برابر آن همچون یک صفحه کوچک است از یک کتاب بسیار بزرگ،بلکه همه آنچه را از این عالم میدانیم در حقیقت الفبای این کتاب است.
هر یک از کهکشانهای عظیم این عالم شامل چندین میلیارد ستاره است و تعداد کهکشانها و فواصل آنها آن قدر عظیم است که حتی محاسبه آن با سرعت سیر نور که در یک ثانیه سیصد هزار کیلومتر راه را طی میکند وحشت آور است.
نظم و دقتی که در ساختمان کوچکترین واحد این جهان به کار رفته همانند نظم و دقتی است که در ساختمان عظیمترین واحدهای آن دیده میشود.
و انسان در این میان،لا اقل کاملترین موجودی است که ما میشناسیم و عالیترین محصول این جهان است تا آنجا که ما میدانیم-اینها همه از یک سو.
از سوی دیگر میبینیم که این عالیترین محصول شناخته شده عالم هستی یعنی انسان در این عمر کوتاه خود در میان چه ناراحتیها و مشکلاتی بزرگ میشود؟ او هنوز دوران طفولیت را با همه رنجها و مشکلاتش پشت سر نگذاشته و نفسی تازه نکرده دوران پر غوغای جوانی با طوفانهای شدید و کوبندهاش فرا میرسد.
و هنوز جای پای خود را در فصل شباب محکم نکرده دوران کهولت و پیری با وضع رقتبارش در برابر او آشکار میشود.
آیا باور کردنی است که هدف این دستگاه بزرگ و عظیم،و این اعجوبه خلقت که نامش انسان است همین باشد که چند روزی در این جهان بیاید این دورانهای سه گانه را با رنجها و مشکلاتش طی کند،مقداری غذا مصرف کرده، لباسی بپوشد،بخوابد و بیدار شود و سپس نابود گردد و همه چیز پایان یابد.
اگر راستی چنین باشد آیا آفرینش مهمل و بیهوده نیست؟آیا هیچ عاقلی این همه تشکیلات عظیم را برای هدفی به این کوچکی میچیند؟! فرض کنید ملیونها سال نوع انسان در این دنیا بماند،و نسلها یکی پس از دیگری بیایند و بروند،علوم مادی آن قدر ترقی کند که بهترین تغذیه و لباس و مسکن و عالیترین درجه رفاه را برای بشر فراهم سازد،ولی آیا این خوردن و نوشیدن و پوشیدن و خوابیدن و بیدار شدن،ارزش این را دارد که اینهمه تشکیلات برای آن قرار دهند؟ بنا بر این مطالعه این جهان با عظمت به تنهایی دلیل بر این است که مقدمهای است برای عالمی وسیعتر و گستردهتر،جاودانی و ابدی،تنها وجود چنان جهانی است که میتواند به زندگی ما مفهوم بخشد،و آن را از هیچی و پوچی در آورد.
به همین دلیل عجیب نیست فلاسفه مادیگرا که اعتقاد به قیامت و جهان دیگر ندارند این عالم را بی هدف و پوچ بدانند،و براستی اگر ما نیز اعتقاد به چنان جهانی نداشتیم با آنها همصدا میشدیم،این است که میگوئیم اگر مرگ نقطه پایان باشد آفرینش جهان بیهوده خواهد بود،لذا در آیه 62 سوره واقعه میخوانیم وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولیٰ فَلَوْ لاٰ تَذَکَّرُونَ :"شما که این جهان-نشاه اولی-را دیدید چرا متذکر نمیشوید و به عالمی که پس از آن است ایمان نمیآورید؟!
وَ مَنْ یَدْعُ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ لاٰ بُرْهٰانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمٰا حِسٰابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ اَلْکٰافِرُونَ (117) وَ قُلْ رَبِّ اِغْفِرْ وَ اِرْحَمْ وَ أَنْتَ خَیْرُ اَلرّٰاحِمِینَ (118)
117-و هر کس معبود دیگری با خدا بخواند-و مسلما هیچ دلیلی بر آن نخواهد داشت- حساب او نزد پروردگار شما خواهد بود،مسلما کافران رستگار نخواهند شد.
118-و بگو پروردگارا!مرا ببخش و مشمول رحمتت قرار ده،و تو بهترین رحم کنندگانی.
رستگاران و نارستگاران
از آنجا که در آیات گذشته سخن از مساله"معاد"بود و تکیه بر صفات پروردگار،در نخستین آیه مورد بحث اشاره به توحید و نفی هر گونه شرک کرده و بحث"مبدء و معاد"را به این وسیله تکمیل کرده میفرماید:"هر کس با خدا معبود دیگری را بخواند-و مسلما هیچ دلیلی بر مدعای خود نخواهد داشت- حساب او نزد پروردگارش خواهد بود"( وَ مَنْ یَدْعُ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ لاٰ بُرْهٰانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمٰا حِسٰابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ ) (1).
1) 1) بعضی از مفسران جمله" فَإِنَّمٰا حِسٰابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ "را جزای شرط در جمله مَنْ یَدْعُ مَعَ اللّٰهِ دانستهاند و جمله لاٰ بُرْهٰانَ لَهُ بِهِ جمله معترضه میان شرط و جزا میدانند و نتیجهاش تاکید هدف نهایی جمله است،ولی بعضی دیگر جمله لاٰ بُرْهٰانَ لَهُ بِهِ را جزای شرط دانسته و جمله فَإِنَّمٰا حِسٰابُهُ ...را تفریع میدانند،ولی این احتمال با قواعد شناخته شده از ادبیات عرب هماهنگ نیست چرا که طبق قاعده باید بر سر جزا در این گونه موارد "فاء"باشد و گفته شود فلا برهان له،بعضی نیز احتمال دادهاند که این جمله صفت یا حال باشد ولی احتمال اول از همه نزدیکتر به نظر میرسد هر چند از نظر معنی تفاوت چندانی نیست.
آری مشرکان تنها روی ادعا تکیه دارند و دلیلهای آنها همچون تقلید کورکورانه از نیاکان و خرافاتی همانند آن،مطالبی واهی و بی اساس است، آنها معاد را با آن دلائل روشن انکار میکنند اما شرک را با نداشتن هیچگونه دلیل پذیرا میشوند و مسلم است که خداوند به حساب این گونه افراد که فرمان عقل را زیر پا گذارده و آگاهانه در بیراهههای کفر و شرک سرگردان شدهاند میرسد.
و در پایان آیه میفرماید"کافران رستگار نخواهند شد"و نتیجه کارشان در این حسابرسی الهی روشن است( إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الْکٰافِرُونَ ).
چه جالب است که این سوره با" قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ "آغاز شد و با" لاٰ یُفْلِحُ الْکٰافِرُونَ "بحثهایش به پایان میرسد،و این است دورنمای زندگی مؤمنان و کافران از آغاز تا انجام.
*** در آخرین آیه این سوره شریفه به عنوان یک نتیجهگیری کلی روی سخن را به پیامبر گرامی ص کرده،میگوید:"بگو پروردگارا!مرا ببخش،و مشمول رحمت خود قرار ده و تو بهترین رحم کنندگانی"( وَ قُلْ رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ أَنْتَ خَیْرُ الرّٰاحِمِینَ ).
اکنون که گروهی در بیراهه شرک سرگردانند و جمعی گرفتار ظلم و ستم، تو خود را به خدا بسپار و در پناه لطف و رحمت او قرار ده و از او آمرزش و غفران بطلب.
و مسلم است این دستور برای همه مؤمنان است هر چند مخاطب شخص
پیامبر میباشد.
در روایتی نقل شده است که"آغاز این سوره و پایانش از گنجینههای عرش خدا است،و هر کس به سه آیه آغاز آن عمل کند،و از چهار آیه پایانش پند و اندرز گیرد،اهل نجات و فلاح و رستگاری است" (1).
بعید نیست منظور از سه آیه نخست این سوره،سه آیهای است که بعد از جمله قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ آمده که یکی دعوت به خشوع در نماز،و دیگری دعوت به پرهیز از هر گونه کار لغو و بیهوده،و سومی دعوت به زکات میکند،که یکی رابطه انسان است با خدا و دیگری با خلق،و دیگری با خویشتن،و منظور از چهار آیه اخیر آیه 115 به بعد است که سخن از بیهوده نبودن خلق،و مساله معاد،و سپس توحید،و سپس انقطاع الی اللّٰه و توجه به پروردگار بحث میکند.
***بار الها!به حق مؤمنانی که وعده رستگاری آنها را در این سوره دادهای که در طلیعه آنها پیامبر ص و اهل بیت او ع هستند،ما را در صف این گروه قرار ده و فرمان فلاح و رستگاری را به نام ما بنویس.
خداوندا!ما را مشمول غفران و رحمتت فرما که ارحم الراحمین"تویی.
پروردگارا!پایان کار همه ما را به خیر گردان و در لغزشگاهها از هر گونه انحراف و لغزش حفظ کن. إِنَّکَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ .
پایان سوره مؤمنون شب 25 محرم الحرام 1403 مطابق با 21\8\1361
1) 1) تفسیر فخر رازی ذیل آیات مورد بحث.
جزء هیجدهم قرآن کریم
فضیلت سوره"نور"
در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم من قرء سورة نور اعطی من الاجر عشر حسنات بعدد کل مؤمنة و مؤمن فیما مضی و فیما بقی:"کسی که سوره نور را بخواند(و محتوای آن را در زندگی خود پیاده کند)خداوند به عدد هر زن و مرد با ایمانی در گذشته و آینده ده حسنه به عنوان پاداش به او خواهد داد".
در حدیث دیگری از امام صادق(ع)میخوانیم:
حصنوا اموالکم و فروجکم بتلاوة سورة نور و حصنوا بها نسائکم،فان من ادمن قراءتها فی کل یوم او فی کل لیلة لم یزن احد من أهل بیته ابدا حتی یموت: "اموال خود را از تلف و دامان خود را از ننگ بیعفتی حفظ کنید به وسیله تلاوت سوره نور،و زنانتان را در پرتو دستوراتش از انحرافات مصون دارید که هر کس قرائت این سوره را در هر شبانه روز ادامه دهد احدی از خانواده او هرگز تا پایان عمر گرفتار عمل منافی عفت نخواهد شد" (1).
توجه به محتوای سوره که از طرق گوناگون و مؤثر به مبارزه با عوامل انحراف از جاده عفت برخاسته نکته اصلی حدیث فوق و همچنین مفهوم عملی آن را روشن میسازد.
محتوای سوره نور
این سوره را در حقیقت میتوان سوره پاکدامنی و عفت و مبارزه با آلودگیهای جنسی دانست چرا که قسمت عمده دستوراتش بر محور پاکسازی اجتماع از طرق
1) 1) تفسیر"مجمع البیان"ذیل آیه مورد بحث و کتاب"ثواب الاعمال"صدوق(طبق نقل نور الثقلین ج 3 صفحه 568).
مختلف از آلودگیهای جنسی دور میزند و این هدف در چند مرحله پیاده شده است: مرحله اول بیان مجازات شدید زن و مرد زناکار است که در دومین آیه این سوره با قاطعیت تمام مطرح گردیده. مرحله دوم به این امر میپردازد که اجرای این حد شدید مساله سادهای نیست،و از نظر موازین قضایی اسلام شرط سنگینی دارد،نسبت به غیر مرد و همسرش "چهار شاهد"و در مورد مرد و همسرش برنامه"لعان"که شرح آن خواهد آمد باید اجرا گردد،و حتی اگر کسی که دیگری را متهم میسازد نتواند ادعای خود را در محکمه قضاوت اسلامی به ثبوت برساند خود مجازات شدید(چهار پنجم حد زنا) خواهد داشت،تا کسی تصور نکند میتواند با متهم ساختن دیگران به سادگی آنها را به مجازات اسلامی بکشاند،بلکه به عکس خودش گرفتار مجازات خواهد شد. سپس به همین مناسبت"حدیث معروف افک"و تهمتی را که به یکی از همسران پیامبر ص زدند مطرح کرده،و قرآن شدیدا این مساله را تعقیب میکند، تا کاملا روشن شود شایعهسازی درباره افراد پاک چه گناه سنگینی دارد. در مرحله سوم برای اینکه تصور نشود اسلام تنها به برنامه مجازات گنهکار قناعت میکند به یکی از مهمترین راههای پیشگیری از آلودگیهای جنسی پرداخته،مساله نهی از چشمچرانی مردان نسبت به زنان و زنان نسبت به مردان و موضوع حجاب زنان مسلمان را پیش کشیده مشروحا در این زمینه بحث میکند، چرا که یکی از عوامل مهم انحرافات جنسی این دو مساله چشمچرانی و بی حجابی است،و تا آنها ریشه کن نشوند آلودگیها بر طرف نخواهد شد. در مرحله چهارم باز به عنوان یک پیشگیری مهم از آلوده شدن به اعمال منافی عفت دستور ازدواج سهل و آسان را صادر میکند تا از طریق ارضای مشروع غریزه جنسی با ارضای نامشروع مبارزه کند. در مرحله پنجم بخشی از آداب معاشرت و اصول تربیت فرزندان نسبت به پدران و مادران را در همین رابطه بیان میکند که در اوقات خاصی که احتمال دارد زن و شوهر با هم خلوت کرده باشند،فرزندان بدون اجازه وارد اطاق آنها نشوند و موجباتی از این راه برای انحراف فکر آنها فراهم نگردد. و به همین مناسبت بعضی دیگر از آداب زندگی خانوادگی را،هر چند ارتباط با مسائل جنسی ندارد،ذکر میکند. در مرحله ششم که در لابلای این بحثها طرح شده بخشی از مسائل مربوط به توحید و مبدء و معاد و تسلیم بودن در برابر فرمان پیامبر را ذکر میکند چرا که پشتوانه همه برنامههای عملی و اخلاقی همان مسائل اعتقادی و ایمان به مبدء و معاد و حقانیت نبوت است،و تا این ریشه نباشد آن شاخ و برگها و گل و میوهها شکوفا نمیگردد. ضمنا به مناسبت بحثهای مربوط به ایمان و عمل صالح سخن از حکومت جهانی مؤمنان صالح العمل به میان آمده و به بعضی از دستورات دیگر اسلام نیز اشاره شده است که در مجموع یک واحد کامل و جامع را تشکیل میدهد. ***
در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم من قرء سورة نور اعطی من الاجر عشر حسنات بعدد کل مؤمنة و مؤمن فیما مضی و فیما بقی:"کسی که سوره نور را بخواند(و محتوای آن را در زندگی خود پیاده کند)خداوند به عدد هر زن و مرد با ایمانی در گذشته و آینده ده حسنه به عنوان پاداش به او خواهد داد".
در حدیث دیگری از امام صادق(ع)میخوانیم:
حصنوا اموالکم و فروجکم بتلاوة سورة نور و حصنوا بها نسائکم،فان من ادمن قراءتها فی کل یوم او فی کل لیلة لم یزن احد من أهل بیته ابدا حتی یموت: "اموال خود را از تلف و دامان خود را از ننگ بیعفتی حفظ کنید به وسیله تلاوت سوره نور،و زنانتان را در پرتو دستوراتش از انحرافات مصون دارید که هر کس قرائت این سوره را در هر شبانه روز ادامه دهد احدی از خانواده او هرگز تا پایان عمر گرفتار عمل منافی عفت نخواهد شد" 1.
توجه به محتوای سوره که از طرق گوناگون و مؤثر به مبارزه با عوامل انحراف از جاده عفت برخاسته نکته اصلی حدیث فوق و همچنین مفهوم عملی آن را روشن میسازد.
محتوای سوره نور
این سوره را در حقیقت میتوان سوره پاکدامنی و عفت و مبارزه با آلودگیهای جنسی دانست چرا که قسمت عمده دستوراتش بر محور پاکسازی اجتماع از طرق
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . سُورَةٌ أَنْزَلْنٰاهٰا وَ فَرَضْنٰاهٰا وَ أَنْزَلْنٰا فِیهٰا آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (1) اَلزّٰانِیَةُ وَ اَلزّٰانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وٰاحِدٍ مِنْهُمٰا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَ لاٰ تَأْخُذْکُمْ بِهِمٰا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اَللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ لْیَشْهَدْ عَذٰابَهُمٰا طٰائِفَةٌ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ (2) اَلزّٰانِی لاٰ یَنْکِحُ إِلاّٰ زٰانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَ اَلزّٰانِیَةُ لاٰ یَنْکِحُهٰا إِلاّٰ زٰانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَ حُرِّمَ ذٰلِکَ عَلَی اَلْمُؤْمِنِینَ (3)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-این سورهای است که ما آن را فرو فرستادیم و واجب نمودیم،و در آن آیات بینات نازل کردیم،شاید شما متذکر شوید.
2-زن و مرد زناکار را هر یک،صد تازیانه بزنید،و هرگز در دین خدا رافت(و محبت کاذب)شما را نگیرد اگر به خدا و روز جزا ایمان دارید،و باید گروهی از مؤمنان مجازات آنها را مشاهده کنند.
3-مرد زناکار جز با زن زناکار یا مشرک ازدواج نمیکند،و زن زناکار را جز مرد زناکار یا مشرک به ازدواج خود در نمیآورد،و این کار بر مؤمنان تحریم شده است.
حد"زانی"و"زانیه"
میدانیم نام این سوره،سوره نور است به خاطر آیه نور که یکی از چشمگیرترین آیات سوره است،ولی گذشته از این،محتوای سوره نیز از نورانیت خاصی برخوردار است،به انسانها،به خانوادهها،به زن و مرد نور عفت و پاکدامنی میبخشد،به زبانها و سخنها نورانیت تقوی و راستی میدهد،به دلها و جانها نور توحید و خدا پرستی و ایمان به معاد و تسلیم در برابر دعوت پیامبر ص میدهد.
نخستین آیه این سوره در حقیقت اشاره اجمالی به مجموع بحثهای سوره دارد و میگوید:"این سورهای است که ما آن را فرو فرستادیم و واجب نمودیم،و در آن آیات بینات نازل کردیم شاید شما متذکر شوید"( سُورَةٌ أَنْزَلْنٰاهٰا وَ فَرَضْنٰاهٰا وَ أَنْزَلْنٰا فِیهٰا آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ ).
"سوره"از ماده"سور"به معنی ارتفاع و بلندی بنا است،سپس به دیوارهای بلندی که در گذشته اطراف شهرها برای حفظ از هجوم دشمنان میکشیدند، سور اطلاق کردهاند،و از آنجا که این دیوارها شهر را از منطقه بیرون جدا میکرد،
تدریجا این کلمه به قطعه و بخش از چیزی-از جمله قطعه و بخشی از قرآن که از بقیه جدا شده است-اطلاق گردیده.
بعضی از ارباب لغت نیز گفتهاند که"سوره"به بناهای زیبا و بلند و برافراشته گفته میشود،و به بخشهای مختلف از یک بنای بزرگ نیز سوره میگویند،به همین تناسب به بخشهای مختلف قرآن که از یکدیگر جدا است سوره اطلاق شده است (1).
به هر حال این تعبیر،اشاره به این حقیقت است که تمام احکام و مطالب این سوره اعم از عقائد و آداب و دستورات همه دارای اهمیت فوق العادهای است زیرا همه از طرف خداوند نازل شده است.
مخصوصا جمله" فَرَضْنٰاهٰا "(آن را فرض کردیم)با توجه به معنی"فرض" که به معنی"قطع"میباشد نیز این معنی را تاکید میکند.
تعبیر به" آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ "ممکن است اشاره به حقایقی از توحید و مبدء و معاد و نبوت باشد که در آن مطرح شده،در برابر"فرضنا"که اشاره به احکام و دستوراتی است که در این سوره،بیان گردیده،و به عبارت دیگر یکی اشاره به"عقائد" است و دیگری اشاره به"احکام".
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از"آیات بینات"،دلائلی است که برای احکام مفروض در این سوره آمده است.
جمله" لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ "(شاید شما متذکر شوید)بار دیگر این واقعیت را در نظرها مجسم میکند که ریشه همه اعتقادات راستین و برنامههای عملی اسلام در درون فطرت انسانها نهفته است،و بر این اساس،توضیح آنها یک نوع"تذکر و یاد آوری"محسوب میشود.
1) 1) "لسان العرب"جلد 4 ماده"سور".
بعد از این بیان کلی،به نخستین دستور قاطع و محکم پیرامون زن و مرد زناکار پرداخته میگوید:"زن و مرد زناکار را هر یک صد تازیانه بزنید "( اَلزّٰانِیَةُ وَ الزّٰانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وٰاحِدٍ مِنْهُمٰا مِائَةَ جَلْدَةٍ ).
و برای تاکید بیشتر اضافه میکند"هرگز نباید در اجرای این حد الهی گرفتار رافت(و محبت کاذب و دروغین)شوید،اگر به خدا و روز جزا ایمان دارید" ( وَ لاٰ تَأْخُذْکُمْ بِهِمٰا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ).
و سر انجام در پایان این آیه به نکته دیگری برای تکمیل نتیجهگیری از این مجازات الهی اشاره کرده میگوید:"و باید گروهی از مؤمنان حضور داشته باشند و مجازات آن دو را مشاهده کنند"( وَ لْیَشْهَدْ عَذٰابَهُمٰا طٰائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ).
در واقع این آیه مشتمل بر سه دستور است:
1-حکم مجازات زنان و مردان آلوده به فحشاء(منظور از زنا آمیزش جنسی مرد و زن غیر همسر و بدون مجوز شرعی است).
2-تاکید بر این که در اجرای این حد الهی گرفتار محبتها و احساسات بی مورد نشوید،احساسات و محبتی که نتیجهای جز فساد و آلودگی اجتماع ندارد منتها برای خنثی کردن انگیزههای این گونه احساسات مساله ایمان به خدا و روز جزا را پیش میکشد چرا که نشانه ایمان به مبدء و معاد،تسلیم مطلق در برابر فرمان او است،ایمان به خداوند عالم حکیم سبب میشود که انسان بداند هر حکمی فلسفه و حکمتی دارد و بی دلیل تشریع نشده،و ایمان به معاد سبب میشود که انسان در برابر تخلفها احساس مسئولیت کند.
در اینجا حدیث جالبی(از پیامبر ص)نقل شده که توجه به آن لازم است:
یؤتی بوال نقص من الحد سوطا فیقال له لم فعلت ذاک؟فیقول:رحمة لعبادک، فیقال له انت ارحم بهم منی؟!فیؤمر به الی النار،و یؤتی بمن زاد سوطا،فیقال له لم فعلت ذلک؟فیقول لینتهوا عن معاصیک!فیقول:انت احکم به منی؟!فیؤمر به الی النار!: "روز قیامت بعضی از زمامداران را که یک
تازیانه از حد الهی کم کردهاند در صحنه محشر میآورند و به او گفته میشود چرا چنین کردی؟میگوید:برای رحمت به بندگان تو!پروردگار به او میگوید:
آیا تو نسبت به آنها از من مهربانتر بودی؟!و دستور داده میشود او را به آتش بیفکنید!دیگری را میآورند که یک تازیانه بر حد الهی افزوده،به او گفته میشود:
چرا چنین کردی؟در پاسخ میگوید:تا بندگانت از معصیت تو خودداری کنند! خداوند میفرماید:تو از من آگاهتر و حکیمتر بودی؟!سپس دستور داده میشود او را هم به آتش دوزخ ببرند" (1).
3-دستور حضور جمعی از مؤمنان در صحنه مجازات است چرا که هدف تنها این نیست که گنهکار عبرت گیرد،بلکه هدف آنست که مجازات او سبب عبرت دیگران هم شود،و به تعبیر دیگر:با توجه به بافت زندگی اجتماعی بشر، آلودگیهای اخلاقی در یک فرد ثابت نمیماند،و به جامعه سرایت میکند،برای پاکسازی باید همانگونه که گناه برملا شده مجازات نیز برملا گردد.
و به این ترتیب اساس پاسخ این سؤال که چرا اسلام اجازه میدهد آبروی انسانی در جمع بریزد روشن میشود،زیرا ما دام که گناه آشکار نگردیده و به دادگاه اسلامی کشیده نشده است"خداوند ستار العیوب"راضی به پرده دری نیست اما بعد از ثبوت جرم و بیرون افتادن راز از پرده استتار،و آلوده شدن جامعه و کم شدن اهمیت گناه،باید به گونهای مجازات صورت گیرد که اثرات منفی گناه خنثی شود و عظمت گناه به حال نخستین باز گردد.
اصولا در یک جامعه سالم باید"تخلف از قانون"با اهمیت تلقی شود،مسلما اگر تخلف تکرار گردد آن اهمیت شکسته میشود و تجدید آن تنها با علنی شدن کیفر متخلفان است.
این واقعیت را نیز از نظر نباید دور داشت که بسیاری از مردم برای
1) 1) تفسیر فخر رازی جلد 23 صفحه 148.
حیثیت و آبروی خود بیش از مساله تنبیهات بدنی اهمیت قائلند،و همین علنی شدن کیفر ترمز نیرومندی بر روی هوسهای سرکش آنها است.
*** از آنجا که در آیه مورد بحث سخن از مجازات زن و مرد زناکار در میان است،به همین مناسبت سؤالی پیش میآید که ازدواج مشروع با چنین زنان چه حکمی دارد؟ آیه سوم این سؤال را چنین پاسخ میگوید:"مرد زناکار جز با زن آلوده دامان یا مشرک و بی ایمان ازدواج نمیکند،همانگونه که زن آلوده دامان جز با مرد زانی یا مشرک پیمان همسری نمیبندد"( اَلزّٰانِی لاٰ یَنْکِحُ إِلاّٰ زٰانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَ الزّٰانِیَةُ لاٰ یَنْکِحُهٰا إِلاّٰ زٰانٍ أَوْ مُشْرِکٌ ).
"و این کار بر مؤمنان تحریم شده است"( وَ حُرِّمَ ذٰلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ ).
در اینکه این آیه بیان یک حکم الهی است،یا خبر از یک قضیه خارجی و طبیعی؟در میان مفسران گفتگو است:
بعضی معتقدند آیه تنها یک واقعیت عینی را بیان میکند که آلودگان همیشه دنبال آلودگان میروند،و همجنس با همجنس پرواز میکند،اما افراد پاک و با ایمان هرگز تن به چنین آلودگیها و انتخاب همسران آلوده نمیدهند،و آن را بر خویشتن تحریم میکنند،شاهد این تفسیر همان ظاهر آیه است که به صورت "جمله خبریه"بیان شده.
ولی گروه دیگر معتقدند که این جمله بیان یک حکم شرعی و الهی است مخصوصا میخواهد مسلمانان را از ازدواج با افراد زناکار باز دارد،چرا که بیماریهای اخلاقی همچون بیماریهای جسمی غالبا واگیردار است.
و از این گذشته این کار یک نوع ننگ و عار برای افراد پاک محسوب میشود.
بعلاوه فرزندانی که در چنین دامانهای لکهدار یا مشکوکی پرورش مییابند سر نوشت مبهمی دارند.
روی این جهات اسلام این کار را منع کرده است.
شاهد این تفسیر جمله و حُرِّمَ ذٰلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ است که در آن تعبیر به تحریم شده.
و شاهد دیگر روایات فراوانی است که از پیامبر اسلام ص و سایر پیشوایان معصوم ع در این زمینه به ما رسیده و آن را به صورت یک حکم تفسیر کردهاند.
حتی بعضی از مفسران بزرگ در شان نزول آیه چنین نوشتهاند:"مردی از مسلمانان از پیامبر ص اجازه خواست که با"ام مهزول"-زنی که در عصر جاهلیت به آلودگی معروف بود و حتی پرچمی برای شناسایی بر در خانه خود نصب کرده بود!-ازدواج کند،آیه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت" (1).
در حدیث دیگری نیز از امام باقر ع و امام صادق ع میخوانیم:"این آیه در مورد مردان و زنانی است که در عصر رسول خدا ص آلوده زنا بودند،خداوند مسلمانان را از ازدواج با آنها نهی کرد،و هم اکنون نیز مردم مشمول این حکمند هر کس مشهور به این عمل شود،و حد الهی به او جاری گردد،با او ازدواج نکنید تا توبهاش ثابت شود" (2).
این نکته نیز لازم به یاد آوری است که بسیاری از احکام به صورت"جمله خبریه"بیان شده است،و لازم نیست همیشه احکام الهی به صورت جمله"امر" و"نهی"باشد.
ضمنا باید توجه داشت که عطف"مشرکان"بر"زانیان"در واقع برای
بیان اهمیت مطلب است،یعنی گناه"زنا"همطراز گناه"شرک"است،چرا که در بعضی از روایات نیز وارد شده که"شخص زناکار"در آن لحظهای که مرتکب این عمل میشود از ایمان باز داشته میشود"
(قال رسول اللّٰه(ص)...لا یزن الزانی حین یزنی و هو مؤمن و لا یسرق السارق حین یسرق و هو مؤمن فانه اذا فعل ذلک خلع عنه الایمان کخلع القمیص): "شخص زناکار به هنگامی که مرتکب این عمل میشود،مؤمن نیست،و همچنین سارق به هنگامی که مشغول دزدی است ایمان ندارد،چرا که به هنگام ارتکاب این عمل،ایمان را از او بیرون میآورند همانگونه که پیراهن را از تن"! (1).
آنچه در آیه فوق در مورد حد زنا آمده است یک حکم عمومی است که موارد استثنایی هم دارد از جمله"زنای محصن و محصنه"است که حد آن با تحقق شرائط اعدام است.
منظور از"محصن"مردی است که همسری دارد و همسرش در اختیار او است،و"محصنه"به زنی میگویند که شوهر دارد و شوهرش نزد او است،هر گاه کسی با داشتن چنین راه مشروعی باز هم مرتکب زنا بشود حد او اعدام میباشد، شرائط و کیفیت اجرای این حکم در کتب فقهی مشروحا آمده است.
و نیز زنای با محارم حکم آن اعدام است.
همچنین زنای به عنف و جبر که حکم آن نیز همین است.
البته در بعضی از موارد علاوه بر مساله تازیانه،تبعید و پارهای دیگر از
1) 1) اصول کافی ج دوم صفحه 26(مطبعه اسلامیه سال 1388)طبق نقل نور الثقلین ج 3 ص 571.
مجازاتها نیز وجود دارد که شرح آن را باید در کتب فقهیه خواند.
بدون شک این عمل منافی عفت از همه کس قبیح است،ولی از زنان زشتتر و قبیحتر است،چرا که آنها از حجب و حیای بیشتری برخوردارند،و شکستن آن دلیل بر تمرد شدیدتری است.
از این گذشته عواقب شوم این امر گرچه دامنگیر هر دو میشود اما در مورد زنان،عواقب شومش بیشتر است.
این احتمال نیز وجود دارد که سر چشمه وسوسه این کار بیشتر از ناحیه آنها صورت میگیرد و در بسیاری از موارد عامل اصلی محسوب میشوند.
مجموع این جهات سبب شده که زن آلوده بر مرد آلوده در آیه فوق مقدم داشته شده است.
ولی زنان و مردان پاکدامن و با ایمان از همه این مسائل برکنارند.
آیه فوق که به صورت"امر"است وجوب حضور گروهی از مؤمنان را به هنگام اجرای حد زنا میرساند،ولی ناگفته پیدا است که قرآن شرط نکرده حتما در ملاء عام این حکم اجرا شود،بلکه بر حسب شرائط و مصالح متفاوت میگردد حضور سه نفر و بیشتر کافی است،مهم آن است که قاضی تشخیص دهد حضور چه مقدار از مردم لازم است (1).
فلسفه این حکم نیز روشن است،زیرا همانگونه که گفتیم اولا درس
1) 1) جمعی از فقهاء در وجوب حضور گروهی از مؤمنین به هنگام اجرای حد تردید کردهاند،در حالی که ظاهر امر وجوب است نه استحباب.
عبرتی برای همگان است و سبب پاکسازی اجتماع ثانیا شرمساری مجرم مانع ارتکاب جرم در آینده خواهد شد.
ثالثا هر گاه اجرای حد در حضور جمعی انجام شود قاضی و مجریان حد متهم به سازش یا اخذ رشوه یا تبعیض و یا شکنجه دادن و مانند آن نخواهند شد.
رابعا حضور جمعیت مانع از خودکامگی و افراط و زیاده روی در اجرای حد میگردد.
خامسا ممکن است مجرم بعد از اجرای حد به ساختن شایعات و اتهاماتی در مورد قاضی و مجری حد بپردازد که حضور جمعیت موضع او را روشن ساخته و جلو فعالیتهای تخریبی او را در آینده میگیرد و فوائد دیگر.
از آیه 15 و 16 سوره نساء چنین بر میآید که قبل از نزول حکم سوره نور درباره زناکاران و زنان بد کار اگر محصنه بودهاند مجازات آنها زندان ابد تعیین شده است( فَأَمْسِکُوهُنَّ فِی الْبُیُوتِ حَتّٰی یَتَوَفّٰاهُنَّ الْمَوْتُ )و در صورتی که غیر محصن بودهاند مجازات آنها ایذاء و آزار بوده است (فَآذُوهُمٰا ).
ولی مقدار این آزار معین نشده است،اما آیه مورد بحث آن را در یکصد تازیانه محدود و معین نموده،بنا بر این حکم اعدام در مورد محصنه جایگزین زندان ابد،و حکم یکصد تازیانه حد و حدودی برای حکم آزار است(برای توضیح بیشتر به جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 306 به بعد ذیل آیه 15 و 16 سوره نساء مراجعه فرمائید).
بدون شک مسائل انسانی و عاطفی ایجاب میکند که حد اکثر کوشش
به عمل آید که هیچ فرد بیگناهی گرفتار کیفر نگردد،و نیز تا آنجا که احکام الهی اجازه عفو و گذشت را میدهد عفو و گذشت شود،ولی بعد از ثبوت جرم و مسلم شدن حد باید قاطعیت به خرج داد و از احساسات کاذب و عواطف دروغین که برای نظام جامعه زیانبخش است بپرهیزند.
مخصوصا در آیه مورد بحث تعبیر به" فِی دِینِ اللّٰهِ "شده،یعنی هنگامی که حکم،حکم خدا است کسی نمیتواند بر خداوند رحمان و رحیم پیشی گیرد.
در اینجا از غلبه احساسات محبت آمیز نهی شده،زیرا اکثریت مردم دارای چنین حالتی هستند و احتمال غلبه احساسات محبت آمیز بر آنها بیشتر است،ولی نمیتوان انکار کرد که اقلیتی وجود دارند که طرفدار خشونت بیشتری میباشند، این گروه نیز-همانگونه که سابقا اشاره کردیم-از مسیر حکم الهی منحرفند و باید احساسات خود را کنترل کنند،و بر خداوند پیشی نگیرند که آن نیز مجازات شدید دارد.
گفتیم ظاهر آیات فوق تحریم ازدواج با زانی و زانیه است،البته این حکم در روایات اسلامی مقید به مردان و زنانی شده است که مشهور به این عمل بوده و توبه نکردهاند،بنا بر این اگر مشهور به این عمل نباشند،یا از اعمال گذشته خود کنارهگیری کرده و تصمیم بر پاکی و عفت گرفته،و اثر توبه خود را نیز عملا نشان دادهاند،ازدواج با آنها شرعا بی مانع است.
اما در صورت دوم به این دلیل است که عنوان"زانی"و"زانیه"بر آنها صدق نمیکند،حالتی بوده است که زائل شده،ولی در صورت اول،این قید از روایات اسلامی استفاده شده و شان نزول آیه نیز آن را تایید میکند.
در حدیث معتبری از امام صادق ع میخوانیم که فقیه معروف"زراره" از آن حضرت پرسید تفسیر آیه اَلزّٰانِی لاٰ یَنْکِحُ إِلاّٰ زٰانِیَةً ...چیست؟ امام فرمود:
هن نساء مشهورات بالزنا و رجال مشهورون بالزنا،قد شهروا بالزنا و عرفوا به،و الناس الیوم بذلک المنزل،فمن اقیم علیه حد الزنا،او شهر بالزنا،لم ینبغ لا حد ان یناکحه حتی یعرف منه توبته:
"این آیه اشاره به زنان و مردانی است که مشهور به زنا بوده و به این عمل زشت شناخته شده بودند،و امروز نیز چنین است،کسی که حد زنا بر او اجرا شود یا مشهور به این عمل شنیع گردد سزاوار نیست احدی با او ازدواج کند،تا توبه او ظاهر و شناخته شود" (1).
این مضمون در روایات دیگر نیز آمده است.
فکر نمیکنیم عواقب شومی که به خاطر این عمل دامان فرد و جامعه را میگیرد بر کسی مخفی باشد ولی توضیح مختصری در این زمینه لازم است:
پیدایش این عمل زشت و گسترش آن بدون شک نظام خانواده را در هم میریزد.
رابطه فرزند و پدر را مبهم و تاریک میکند.
فرزندان فاقد هویت را که طبق تجربه تبدیل به جنایتکاران خطرناکی میشوند در جامعه زیاد میکند.
این عمل ننگین سبب انواع برخوردها و کشمکشها در میان هوسبازان است.
1) 1) وسائل الشیعه ج 14 ص 335.
بعلاوه بیماریهای روانی و آمیزشی که از آثار شوم آن است بر کسی پنهان نیست.
کشتن فرزندان،سقط جنین و جنایاتی مانند آن از آثار شوم این عمل میباشد (شرح بیشتر در این زمینه را در جلد 12 تفسیر نمونه ذیل آیه 32 سوره اسراء مطالعه فرمائید).
وَ اَلَّذِینَ یَرْمُونَ اَلْمُحْصَنٰاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدٰاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمٰانِینَ جَلْدَةً وَ لاٰ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهٰادَةً أَبَداً وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ (4) إِلاَّ اَلَّذِینَ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ وَ أَصْلَحُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (5)
4-و کسانی که زنان پاکدامن را متهم میکنند سپس چهار شاهد(بر ادعای خود)نمیآورند آنها را هشتاد تازیانه بزنید،و شهادتشان را هرگز نپذیرید،و آنها فاسقانند.
5-مگر کسانی که بعد از آن توبه کنند و جبران نمایند که خداوند غفور و رحیم است.
مجازات تهمت
از آنجا که در آیات گذشته مجازات شدیدی برای زن و مرد زناکار بیان شده بود و ممکن است این موضوع دستاویزی شود برای افراد مغرض و بی تقوا که از این طریق افراد پاک را مورد اتهام قرار دهند،بلا فاصله بعد از بیان مجازات شدید زناکاران،مجازات شدید تهمتزنندگان را که در صدد سوء استفاده از این حکم هستند بیان میکند،تا حیثیت و حرمت خانوادههای پاکدامن از خطر اینگونه اشخاص مصون بماند،و کسی جرات تعرض به آبروی مردم پیدا نکند.
نخست میگوید:"کسانی که زنان پاکدامن را متهم به عمل منافی عفت
میکنند باید برای اثبات این ادعا چهار شاهد(عادل)بیاورند،و اگر نیاورند هر یک از آنها را هشتاد تازیانه بزنید"!( وَ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنٰاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدٰاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمٰانِینَ جَلْدَةً ).
و به دنبال این مجازات شدید،دو حکم دیگر نیز اضافه میکند:
"و هرگز شهادت آنها را نپذیرید"( وَ لاٰ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهٰادَةً أَبَداً ).
"و آنها فاسقانند"( وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ ).
به این ترتیب نه تنها این گونه افراد را تحت مجازات شدید قرار میدهد، بلکه در دراز مدت نیز سخن و شهادتشان را از ارزش و اعتبار میاندازد،تا نتوانند حیثیت پاکان را لکهدار کنند،بعلاوه داغ فسق بر پیشانیشان مینهد و در جامعه رسوایشان میکند.
این سختگیری در مورد حفظ حیثیت مردم پاکدامن،منحصر به اینجا نیست در بسیاری از تعلیمات اسلام منعکس است،و همگی از ارزش فوق العادهای که اسلام برای حیثیت زن و مرد با ایمان و پاکدامن قائل شده است حکایت میکند.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
اذا اتهم المؤمن اخاه انماث الایمان من قلبه کما ینماث الملح فی الماء: "هنگامی که مسلمانی برادر مسلمانش را به چیزی که در او نیست متهم سازد ایمان در قلب او ذوب میشود، همانند نمک در آب"! (1).
*** ولی از آنجا که اسلام هرگز راه بازگشت را بر کسی نمیبندد،بلکه در هر فرصتی آلودگان را تشویق به پاکسازی خویش و جبران اشتباهات گذشته میکند،در آیه بعد میگوید:"مگر کسانی که بعدا از این عمل توبه کنند و به اصلاح و جبران پردازند که خداوند آنها را مشمول عفو و بخشش خود قرار
1) 1) اصول کافی ج 2 صفحه 269 باب التهمة و سوء الظن.
میدهد،خدا غفور و رحیم است"( إِلاَّ الَّذِینَ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ وَ أَصْلَحُوا فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
در اینکه این استثناء تنها از جمله" أُولٰئِکَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ "است و یا به جمله" وَ لاٰ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهٰادَةً أَبَداً "نیز باز میگردد،در میان مفسران و دانشمندان گفتگو است،اگر به هر دو جمله باز گردد نتیجهاش این است که به وسیله توبه هم شهادت آنها در آینده مقبول است،و هم حکم فسق در تمام زمینهها و احکام اسلامی از آنها بر داشته میشود.
اما اگر تنها به جمله اخیر باز گردد،حکم فسق در سایر احکام از آنها برداشته خواهد شد،ولی شهادتشان تا پایان عمر بی اعتبار است.
البته طبق قواعدی که در"اصول فقه"پذیرفته شده استثناهایی که بعد از دو یا چند جمله میآیند به جمله آخر میخورد مگر اینکه قرائنی در دست باشد که جملههای قبل نیز مشمول استثناء است،و اتفاقا در محل بحث چنین قرینهای موجود است،زیرا هنگامی که بوسیله توبه حکم فسق برداشته شود دلیلی ندارد که شهادت پذیرفته نشود،چرا که عدم قبول شهادت به خاطر فسق است،کسی که توبه کرده و مجددا تحصیل ملکه عدالت را نموده از آن بر کنار میباشد.
در روایات متعددی که از منابع اهل بیت ع رسیده نیز روی این معنی تاکید شده است،تا آنجا که امام صادق ع بعد از تصریح به قبول شهادت چنین افرادی که توبه کردهاند از شخص سؤال کننده میپرسد:"فقهایی که نزد شما هستند چه میگویند"؟ عرض میکند:آنها میگویند:توبهاش میان خودش و خدا پذیرفته میشود اما شهادتش تا ابد قبول نخواهد شد! امام میفرماید:
بئس ما قالوا کان ابی یقول اذا تاب و لم یعلم منه الاخیر جازت شهادته: "آنها بسیار بد سخنی گفتند،پدرم میفرمود:هنگامی که توبه
کند و جز خیر از او دیده نشود شهادتش پذیرفته خواهد شد" (1).
احادیث متعدد دیگری نیز در این باب در همین موضوع آمده،تنها یک حدیث مخالف دارد که آن نیز قابل حمل بر تقیه است.
ذکر این نکته نیز لازم است که کلمه"ابدا"در جمله" لاٰ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهٰادَةً أَبَداً "دلیل بر عمومیت حکم است،و میدانیم هر عموم قابل استثناء میباشد (مخصوصا استثنای متصل)بنا بر این تصور اینکه تعبیر"ابدا"مانع از تاثیر توبه خواهد بود اشتباه محض است.
"رمی"در اصل به معنی انداختن تیر یا سنگ و مانند آن است،و طبیعی است که در بسیاری از موارد آسیبهایی میرساند،سپس این کلمه به عنوان کنایه در متهم ساختن افراد و دشنام دادن و نسبتهای ناروا به کار رفته است،چرا که گویی این سخنان همچون تیری بر پیکر طرف مینشیند و او را مجروح میسازد.
شاید به همین دلیل است که در آیات مورد بحث،و همچنین آیات آینده، این کلمه به صورت مطلق به کار رفته است،مثلا نفرموده است و الذین یرمون المحصنات بالزنا(کسانی که زنان پاکدامن را به زنا متهم میکنند)زیرا در مفهوم "یرمون"مخصوصا با توجه به قرائن کلامیه،کلمه زنا افتاده است،ضمنا عدم تصریح به آن،آنهم در جایی که سخن از زنان پاکدامن در میان است یک نوع احترام و ادب و عفت در سخن محسوب میشود.
1) 1) وسائل الشیعه ج 18 کتاب الشهادات باب 36 صفحه 282.
میدانیم معمولا برای اثبات حقوق و جرمها در اسلام دو شاهد عادل کافی است حتی در مساله قتل نفس با وجود دو شاهد عادل،جرم اثبات میشود،ولی در مساله اتهام به زنا مخصوصا چهار شاهد الزامی است،ممکن است سنگینی وزنه شاهد در اینجا به خاطر آن باشد که زبان بسیاری از مردم در زمینه این اتهامات باز است،و همواره عرض و حیثیت افراد را با سوء ظن و بدون سوء ظن جریحه دار میکنند،اسلام در این زمینه سختگیری کرده تا حافظ اعراض مردم باشد،ولی در مسائل دیگر،حتی قتل نفس،زبانها تا این حد آلوده نیست.
از این گذشته قتل نفس در واقع یک طرف دارد،یعنی مجرم یکی است، در حالی که در مساله زنا برای دو نفر اثبات جرم میشود،و اگر برای هر کدام دو شاهد بطلبیم چهار شاهد میشود.
این سخن مضمون حدیثی است که از امام صادق ع نقل شده،آنجا که ابو حنیفه فقیه معروف اهل تسنن میگوید:از امام صادق ع پرسیدم:آیا زنا شدیدتر است یا قتل؟فرمود:"قتل نفس"گفتم:اگر چنین است پس چرا در قتل نفس دو شاهد کافی است،اما در زنا چهار شاهد لازم است؟ فرمود:شما درباره این مساله چه میگوئید؟ابو حنیفه پاسخ روشنی نداشت بدهد، امام فرمود:"این به خاطر این است که در زنا دو حد است،حدی بر مرد جاری میشود،و حدی بر زن،لذا چهار شاهد لازم است،اما در قتل نفس تنها یک حد درباره قاتل جاری میگردد" (1).
البته مواردی وجود دارد که در زنا تنها بر یک طرف حد جاری میشود (مانند زنای به عنف و امثال آن)ولی اینها جنبه استثنایی دارد،آنچه معمول و متعارف
1) 1) نور الثقلین ج 3 ص 574.
است آن است که با توافق طرفین صورت میگیرد،و میدانیم همیشه فلسفه احکام تابع افراد غالب است.
بارها گفتهایم توبه تنها استغفار یا ندامت از گذشته،و حتی تصمیم نسبت به ترک در آینده نیست،بلکه علاوه بر همه اینها شخص گنهکار باید در مقام جبران بر آید.
اگر واقعا حیثیت زن یا مرد پاکدامن را لکهدار ساخته برای قبولی توبه خود باید سخنان خویش را در برابر تمام کسانی که این تهمت را از او شنیدهاند تکذیب کنند و به اصطلاح اعاده حیثیت نمایند.
جمله" وَ أَصْلَحُوا "بعد از ذکر جمله"تابوا"اشاره به همین حقیقت است، که باید این گونه اشخاص از گناه خود توبه کنند و در مقام اصلاح فسادی که مرتکب شدهاند بر آیند.
این صحیح نیست که یک نفر در ملاء عام(یا از طریق مطبوعات و وسائل ارتباط جمعی)دیگری را به دروغ متهم کند و بعد در خانه خلوت استغفار نموده از پیشگاه خدا تقاضای عفو نماید،هرگز خداوند چنین توبهای را قبول نخواهد کرد.
لذا در چند حدیث از پیشوایان اسلام نقل شده در جواب این سؤال که "آیا آنها که تهمت ناموسی میزنند بعد از اجرای حد شرعی و بعد از توبه،شهادتشان قبول میشود یا نه؟فرمودند:"آری"و هنگامی که سؤال کردند توبه او چگونه است فرمودند: نزد امام(یا قاضی)میآید و میگوید:"من به فلان کس تهمت زدم و از آنچه گفتهام توبه میکنم" (1).
1) 1) وسائل الشیعه جلد 18 ص 283(ابواب الشهادات باب 36 حدیث 4).
در کتاب"حدود"بابی تحت عنوان"حد قذف"داریم.
"قذف"(بر وزن حذف)در لغت به معنی پرتاب کردن به سوی یک نقطه دور دست است،ولی در این گونه موارد-مانند کلمه رمی-کنایه از متهم ساختن کسی به یک اتهام ناموسی است،و به تعبیر دیگر عبارت از فحش و دشنامی است که به این امور مربوط میشود.
هر گاه قذف با لفظ صریح انجام گیرد،به هر زبان و به هر شکل بوده باشد حد آن همانگونه که در بالا گفته شد هشتاد تازیانه است،و اگر صراحت نداشته باشد مشمول حکم"تعزیر"است(منظور از تعزیر گناهانی است که حد معینی در شرع برای آن نیامده بلکه به اختیار حاکم گذارده شده که با توجه به خصوصیات مجرم و کیفیت جرم و شرایط دیگر روی مقدار آن در محدوده خاصی تصمیم میگیرد).
حتی اگر کسی گروهی را به چنین تهمتهایی متهم سازد و به آنها دشنام دهد و این نسبت را درباره یک یک تکرار کند در برابر هر یک از این نسبتها حد قذف دارد اما اگر یک جا و یک مرتبه آنها را متهم سازد اگر آنها نیز یک جا مطالبه مجازات او را کنند،یک حد دارد،اما اگر جدا جدا اقامه دعوا کنند،در برابر هر یک حد مستقلی دارد! این موضوع بقدری اهمیت دارد که اگر کسی را متهم کنند و او از دنیا برود ورثه او میتوانند اقامه دعوا کرده و مطالبه اجراء حد کنند،البته از آنجا که این حکم مربوط به حق شخص است چنانچه صاحب حق،"مجرم"را ببخشد، حد او ساقط میشود،مگر اینکه آن قدر این جرم تکرار شود که حیثیت و عرض جامعه را به خطر بیفکند که در اینجا حسابش جدا است.
هر گاه دو نفر به یکدیگر دشنام ناموسی دهند در اینجا حد از دو طرف ساقط میگردد،ولی هر دو به حکم حاکم شرع تعزیر میشوند.بنا بر این هیچ
مسلمانی حق ندارد که دشنام را پاسخ به مثل بدهد،بلکه تنها میتواند از طریق قاضی شرع احقاق حق کند و مجازات دشنام دهنده را بخواهد.
به هر حال هدف از این حکم اسلامی اولا حفظ آبرو و حیثیت انسانها است، و ثانیا جلوگیری از مفاسد فراوان اجتماعی و اخلاقی است که از این رهگذر دامان جامعه را میگیرد،چرا که اگر افراد فاسد آزاد باشند هر دشنام و هر نسبت ناروایی به هر کس بدهند و از مجازات مصون بمانند،حیثیت و نوامیس مردم همواره در معرض خطر قرار میگیرد و حتی سبب میشود که به خاطر این تهمتهای ناروا همسر نسبت به همسرش بد بین گردد،و پدر نسبت به مشروع بودن فرزند خود!خلاصه،موجودیت خانواده به خطر میافتد،و محیطی از سوء ظن و بدبینی بر جامعه حکم فرما میشود،بازار شایعهسازان داغ،و همه پاکدامنان در اذهان لکهدار میگردند.
اینجا است که باید با قاطعیت رفتار کرد،همان قاطعیتی که اسلام در برابر این افراد بد زبان و آلوده دهن نشان داده است.
آری آنها باید جریمه یک دشنام زشت و تهمت آور را هشتاد تازیانه نوش جان کنند تا حیثیت و نوامیس مردم را بازیچه نگیرند! ***
وَ اَلَّذِینَ یَرْمُونَ أَزْوٰاجَهُمْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُمْ شُهَدٰاءُ إِلاّٰ أَنْفُسُهُمْ فَشَهٰادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهٰادٰاتٍ بِاللّٰهِ إِنَّهُ لَمِنَ اَلصّٰادِقِینَ (6) وَ اَلْخٰامِسَةُ أَنَّ لَعْنَتَ اَللّٰهِ عَلَیْهِ إِنْ کٰانَ مِنَ اَلْکٰاذِبِینَ (7) وَ یَدْرَؤُا عَنْهَا اَلْعَذٰابَ أَنْ تَشْهَدَ أَرْبَعَ شَهٰادٰاتٍ بِاللّٰهِ إِنَّهُ لَمِنَ اَلْکٰاذِبِینَ (8) وَ اَلْخٰامِسَةَ أَنَّ غَضَبَ اَللّٰهِ عَلَیْهٰا إِنْ کٰانَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (9) وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اَللّٰهَ تَوّٰابٌ حَکِیمٌ (10)
6-کسانی که همسران خود را متهم(به عمل منافی عفت)میکنند و گواهانی جز خودشان ندارند هر یک از آنها باید چهار مرتبه به نام خدا شهادت دهد که از راستگویان است.
7-و در پنجمین بار بگوید:لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگویان باشد! 8-آن زن نیز میتواند کیفر(زنا)را از خود دور کند به این طریق که چهار بار خدا را به شهادت طلبد که آن مرد(در این نسبتی که به او میدهد)از دروغگویان است.
9-و در مرتبه پنجم بگوید:غضب خدا بر او باد اگر آن مرد از راستگویان باشد! 10-و اگر فضل و رحمت خدا شامل حال شما نبود و اینکه او توبه پذیر و حکیم است (بسیاری از شما گرفتار مجازات سخت الهی میشدید).
در شان نزول این آیات از ابن عباس چنین نقل شده که سعد بن عباده(بزرگ انصار)خدمت پیامبر ص در حضور جمعی از اصحاب چنین عرض کرد:"ای پیامبر خدا!هر گاه نسبت دادن عمل منافی عفت به کسی دارای این مجازات است که اگر آن را اثبات نکند باید هشتاد تازیانه بخورد پس من چکنم اگر وارد خانه خودم شدم و با چشم خود دیدم مرد فاسقی با همسر من در حال عمل خلافی است،اگر بگذارم تا چهار نفر شاهد بیایند و ببینند و شهادت دهند او کار خود را کرده است،و اگر بخواهم او را به قتل برسانم کسی از من بدون شاهد نمیپذیرد و به عنوان قاتل قصاص میشوم،و اگر بیایم و آنچه را دیدم به عنوان شکایت بگویم هشتاد تازیانه بر پشت من قرار خواهد گرفت"!.
پیامبر ص گویا از این سخن احساس یک نوع اعتراض به این حکم الهی کرد،رو به سوی جمعیت انصار نموده به زبان گله فرمود: آیا آنچه را که بزرگ شما گفت نشنیدید؟ آنها در مقام عذر خواهی بر آمدند و عرض کردند ای رسول خدا!او را سرزنش نفرما،او مرد غیوری است و آنچه را میگوید به خاطر شدت غیرت او است.
"سعد بن عباده"به سخن در آمد و عرض کرد ای رسول خدا!پدر و مادرم فدایت باد،بخدا سوگند میدانم که این حکم الهی است،و حق است،ولی با این حال از اصل این داستان در شگفتم(و نتوانستم این مشکل را در ذهن خود حل کنم) پیامبر فرمود:حکم خدا همین است،او نیز عرض کرد" صَدَقَ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ ".
و چیزی نگذشت که پسر عمویش به نام"هلال بن امیه"از در وارد شد در حالی که مرد فاسقی را شب هنگام با همسر خود دیده بود،و برای طرح شکایت خدمت پیامبر ص میآمد،او با صراحت گفت:من با چشم خودم این موضوع را دیدم و با گوش خودم صدای آنها را شنیدم! پیامبر ص بقدری ناراحت شد که آثار ناراحتی در چهره مبارکش نمایان گشت.
هلال عرض کرد من آثار ناراحتی را در چهره شما میبینم،ولی به خدا قسم، من راست میگویم و دروغ در کارم نیست،من امیدوارم که خدا خودش این مشکل را بگشاید.
به هر حال پیامبر ص تصمیم گرفت که حد قذف را درباره"هلال"اجرا کند چرا که او شاهدی بر ادعای خود نداشت.
در این هنگام انصار به یکدیگر میگفتند،دیدید همان داستان"سعد بن عباده"تحقق یافت آیا براستی پیامبر ص"هلال"را تازیانه خواهد زد و شهادت او را مردود میشمرد؟ در این موقع وحی بر پیامبر ص نازل شد و آثار آن در چهره او نمایان گشت،همگی خاموش شدند تا ببینند چه پیام تازهای از سوی خدا آمده است.
"آیات فوق نازل شد" (1)و راه حل دقیقی به مسلمانان ارائه داد که شرح آن
1) 1) تفسیر مجمع البیان،فی ظلال،نور الثقلین،المیزان ذیل آیات مورد بحث (البته با تفاوتهای مختصر).
را در ذیل میخوانید.
مجازات تهمت به همسر!
همانگونه که از شان نزول بر میآید این آیات در حکم استثناء و تبصرهای بر حکم حد قذف است،به این معنی که اگر شوهری همسر خود را متهم به عمل منافی عفت کند و بگوید او را در حال انجام این کار خلاف با مرد بیگانهای دیدم حد قذف(هشتاد تازیانه)در مورد او اجرا نمیشود،و از سوی دیگر ادعای او بدون دلیل و شاهد نیز در مورد زن پذیرفته نخواهد شد،چرا که ممکن است راست بگوید و نیز ممکن است دروغ بگوید.
در اینجا قرآن راه حلی پیشنهاد میکند که مساله به بهترین صورت و عادلانهترین طریق حل میگردد.
و آن اینکه نخست باید شوهر چهار بار شهادت دهد که در این ادعا راستگو است.چنان که قرآن میفرماید:"کسانی که همسران خود را متهم میکنند و گواهانی جز خودشان ندارند،هر یک از آنها باید چهار مرتبه به نام خدا شهادت دهد که او از راستگویان است"( وَ الَّذِینَ یَرْمُونَ أَزْوٰاجَهُمْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُمْ شُهَدٰاءُ إِلاّٰ أَنْفُسُهُمْ فَشَهٰادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهٰادٰاتٍ بِاللّٰهِ إِنَّهُ لَمِنَ الصّٰادِقِینَ ).
*** "و در پنجمین بار بگوید:لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگویان باشد" ( وَ الْخٰامِسَةُ أَنَّ لَعْنَتَ اللّٰهِ عَلَیْهِ إِنْ کٰانَ مِنَ الْکٰاذِبِینَ ).
به این ترتیب شوهر برای اثبات مدعای خود از یک سو،و دفع حد قذف از سوی دیگر،چهار بار این جمله را تکرار میکند:"اشهد باللّٰه انی لمن الصادقین فیما رمیتها به من الزنا"(من به خدا شهادت میدهم که در این نسبت زنا که به این زن دادم راست میگویم).
و در مرتبه پنجم میگوید:"لعنت اللّٰه علی ان کنت من الکاذبین"(لعنت خدا بر من باد اگر دروغگو باشم).
*** در اینجا زن بر سر دو راهی قرار دارد اگر سخنان مرد را تصدیق کند و یا حاضر به نفی این اتهام از خود به ترتیبی که در آیات بعد میآید نشود،مجازات و حد زنا در مورد او ثابت میگردد.
اما"او نیز میتواند مجازات(زنا)را از خود به این ترتیب دفع کند که چهار بار خدا را به شهادت طلبد که آن مرد در این نسبتی که به او میدهد از دروغگویان است"( وَ یَدْرَؤُا عَنْهَا الْعَذٰابَ أَنْ تَشْهَدَ أَرْبَعَ شَهٰادٰاتٍ بِاللّٰهِ إِنَّهُ لَمِنَ الْکٰاذِبِینَ ).
*** "و در مرتبه پنجم بگوید که غضب خدا بر او باد اگر آن مرد در این نسبت راستگو است"( وَ الْخٰامِسَةَ أَنَّ غَضَبَ اللّٰهِ عَلَیْهٰا إِنْ کٰانَ مِنَ الصّٰادِقِینَ ).
و به این ترتیب زن در برابر پنج بار گواهی مرد،دائر به آلودگی او،پنج بار گواهی بر نفی این اتهام میدهد چهار بار با این عبارت:"اشهد باللّٰه انه لمن الکاذبین فیما رمانی به من الزنا"(خدا را به شهادت میطلبم که او در این نسبتی که به من داده است دروغ میگوید).
و در پنجمین بار میگوید:"ان غضب اللّٰه علی ان کان من الصادقین" (غضب خدا بر من باد اگر او راست میگوید).
انجام این برنامه که در فقه اسلامی به مناسبت کلمه"لعن"در عبارات فوق "لعان"نامیده شده،چهار حکم قطعی برای این دو همسر در پی خواهد داشت:
نخست اینکه بدون نیاز به صیغه طلاق فورا از هم جدا میشوند.
دیگر اینکه برای همیشه این زن و مرد بر هم حرام میگردند،یعنی امکان
بازگشتشان به ازدواج مجدد با یکدیگر وجود ندارد.
سوم اینکه حد قذف از مرد و حد زنا از زن برداشته میشود(اما اگر یکی از این دو از اجرای این برنامه سر باز زند اگر مرد باشد حد قذف و اگر زن باشد حد زنا در مورد او اجرا میگردد).
چهارم اینکه فرزندی که در این ماجرا به وجود آمده از مرد منتفی است یعنی باو نسبتی نخواهد داشت،اما نسبتش با زن محفوظ خواهد بود.
*** البته جزئیات این احکام در آیات فوق نیامده همین اندازه در آخرین آیه مورد بحث قرآن میگوید:"و اگر فضل خدا و رحمتش و اینکه او توبه پذیر و حکیم است نبود بسیاری از مردم هلاک میشدند یا گرفتار مجازاتهای سخت"! ( وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللّٰهَ تَوّٰابٌ حَکِیمٌ ).
در واقع این آیه یک اشاره اجمالی برای تاکید احکام فوق است،زیرا نشان میدهد که برنامه"لعان"یک فضل الهی است و مشکل مناسبات دو همسر را در این زمینه به نحو صحیحی حل میکند.
از یک سو مرد را مجبور نمیکند که اگر کار خلافی در مورد همسرش دید سکوت کند و برای دادخواهی نزد حاکم شرع نیاید.
از سوی دیگر زن را هم به مجرد اتهام در معرض مجازات حد زنای محصنه قرار نمیدهد و حق دفاع به او عطا میکند.
از سوی سوم شوهر را ملزم نمیکند که اگر با چنین صحنهای روبرو شد به دنبال چهار شاهد برود و این راز دردناک را برملا سازد.
از سوی چهارم این مرد و زن را که دیگر قادر به ادامه زندگی مشترک زناشویی نیستند از هم جدا میسازد و حتی اجازه نمیدهد در آینده با هم ازدواج کنند،چرا که اگر این نسبت راست باشد آنها از نظر روانی قادر بر ادامه زندگی
زناشویی نیستند،و اگر هم دروغ باشد عواطف زن آن چنان جریحهدار شده که بازگشت به زندگی مجدد را مشکل میسازد،چرا که نه سردی بلکه عداوت و دشمنی محصول چنین امری است.
و از سوی پنجم تکلیف فرزند را هم روشن میسازد.
این است فضل و رحمت خداوند و تواب و حکیم بودنش نسبت به بندگان که با این راه حل ظریف و حساب شده و عادلانه مشکل را گشوده است،و اگر درست بیندیشم حکم اصلی یعنی لزوم چهار شاهد نیز به کلی شکسته نشده،بلکه هر یک از این چهار"شهادت"را در مورد زن و شوهر جانشین یک"شاهد"کرده،و بخشی از احکام آن را برای این قائل شده است.
نخستین سؤالی که در اینجا مطرح میشود همین است که دو همسر چه خصوصیتی دارند که این حکم استثنایی در مورد اتهام آنها صادر شده؟ پاسخ این سؤال را از یک سو میتوان در شان نزول آیه پیدا کرد و آن اینکه هر گاه مردی همسرش را با بیگانهای ببیند اگر بخواهد سکوت کند برای او امکان پذیر نیست،چگونه غیرتش اجازه میدهد هیچگونه عکس العملی در برابر تجاوز به حریم ناموسش نشان ندهد؟اگر بخواهد نزد قاضی برود و فریاد بکشد که فورا حد قذف درباره او اجرا میشود،زیرا قاضی چه میداند که او راست میگوید شاید دروغ باشد،و اگر بخواهد چهار شاهد بطلبد این نیز با حیثیت و آبروی او نمیسازد،بعلاوه ممکن است ماجرا در این میان پایان گیرد.
از سوی دیگر افراد بیگانه زود یکدیگر را متهم میسازند ولی مرد و زن کمتر یکدیگر را به این مسائل متهم میکنند،و به همین دلیل در مورد بیگانگان
آوردن چهار شاهد لازم است و الا حد قذف اجرا میگردد ولی در مورد دو همسر چنین نیست و به این دلیل حکم مزبور از ویژگیهای آنهاست.
از توضیحاتی که در تفسیر آیات بیان شد به اینجا رسیدیم که برای دفع حد قذف از مردی که زن خود را متهم به زنا ساخته لازم است چهار مرتبه خدا را گواه گیرد که راست میگوید که در حقیقت هر یک از این چهار شهادت در این مورد خاص جانشین شاهدی شده است،و در مرتبه پنجم برای تاکید بیشتر،لعنت خدا را به جان میخرد اگر دروغگو باشد.
با توجه به اینکه اجرای این مقررات،معمولا در یک محیط اسلامی و توام با تعهدات مذهبی است و هنگامی که کسی ببیند باید در مقابل حاکم اسلامی این چنین قاطعانه خدا را به گواهی بطلبد و لعن بر خود بفرستد،غالبا از اقدام به چنین خلافی خود داری میکند،و همین سدی بر سر راه او و اتهامات دروغین میگردد، این در مورد مرد.
اما اینکه زن برای دفاع از خود باید چهار بار خدا را به گواهی طلبد که این نسبت دروغ است به خاطر این میباشد که تعادل میان شهادت مرد و زن برقرار شود،و چون زن در معرض اتهام قرار گرفته در پنجمین مرحله با عبارتی شدیدتر از عبارت مرد از خود دفاع میکند،و غضب خدا را بر خود میخرد اگر مرد راست گفته باشد میدانیم"لعنت"،دوری از رحمت است اما"غضب"چیزی بالاتر از دوری از رحمت میباشد،زیرا غضب مستلزم کیفر و مجازاتی است بیش از دور ساختن از رحمت،و لذا در تفسیر سوره حمد گفتیم"مغضوب علیهم"از"ضالین" (گمراهان)بدترند با اینکه"ضالین"مسلما دور از رحمت خدا میباشند.
آخرین آیه مورد بحث به صورت جمله شرطیهای است که جزای آن ذکر نشده، همین اندازه میفرماید:اگر فضل و رحمت الهی و اینکه خداوند تواب و حکیم است در کار نبود...ولی نمیفرماید چه میشد،اما با توجه به قرائن کلام، جزای این شرط روشن است و گاه میشود که حذف و سکوت درباره یک مطلب ابهت و اهمیت بیشتری به آن میبخشد،و احتمالات زیادی را در ذهن انسان برمیانگیزد که هر کدام به آن سخن مفهوم تازهای میدهد.
مثلا در اینجا ممکن است جزای شرط این باشد اگر فضل و رحمت الهی نبود،پرده از روی کارهای شما بر میداشت و اعمالتان را برملا میساخت تا رسوا شوید.
و یا اگر فضل و رحمت الهی نبود،فورا شما را مورد مجازات قرار میداد و هلاک میکرد.
و یا اگر فضل و رحمت الهی نبود این چنین احکام حساب شده را برای تربیت شما انسانها مقرر نمیداشت.
در واقع این حذف جزای شرط،ذهن شنونده را به تمام این امور سوق میدهد (1)***
1) 1) در تفسیر"المیزان"جواب شرط را به صورت جامعی نقل کرده که شامل بسیاری از تفسیرهای دیگر میشود،میگوید:تقدیر در واقع چنین است"ا لو لا ما انعم اللّٰه علیکم من نعمة الدین و توبته لمذنبیکم و تشریع الشرائع لنظم امور حیاتکم،لزمتکم الشقوة،و اهلکتکم المعصیة و الخطیئه،و اختل نظام حیاتکم بالجهالة".
إِنَّ اَلَّذِینَ جٰاؤُ بِالْإِفْکِ عُصْبَةٌ مِنْکُمْ لاٰ تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ لِکُلِّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اِکْتَسَبَ مِنَ اَلْإِثْمِ وَ اَلَّذِی تَوَلّٰی کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (11) لَوْ لاٰ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْراً وَ قٰالُوا هٰذٰا إِفْکٌ مُبِینٌ (12) لَوْ لاٰ جٰاؤُ عَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدٰاءَ فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدٰاءِ فَأُولٰئِکَ عِنْدَ اَللّٰهِ هُمُ اَلْکٰاذِبُونَ (13) وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِیمٰا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (14) إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْوٰاهِکُمْ مٰا لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اَللّٰهِ عَظِیمٌ (15) وَ لَوْ لاٰ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ مٰا یَکُونُ لَنٰا أَنْ نَتَکَلَّمَ بِهٰذٰا سُبْحٰانَکَ هٰذٰا بُهْتٰانٌ عَظِیمٌ (16)
11-کسانی که آن تهمت عظیم را مطرح کردند گروهی از شما بودند،اما گمان نکنید این ماجرا برای شما بد است،بلکه خیر شما در آن است،آنها هر کدام سهم خود را از این گناهی که مرتکب شدند دارند،و کسی که بخش عظیم آن را بر عهده گرفت عذاب عظیمی برای او است.
12-چرا هنگامی که این(تهمت)را شنیدید مردان و زنان با ایمان نسبت به خود(و کسی که همچون خود آنها بود)گمان خیر نبردند؟چرا نگفتید این یک دروغ بزرگ و آشکار است؟! 13-چرا چهار شاهد برای آن نیاوردند؟اکنون که چنین گواهانی نیاوردند آنها در پیشگاه خدا دروغگویانند.
14-و اگر فضل و رحمت الهی در دنیا و آخرت نصیب شما نمیشد به خاطر این گناهی که کردید عذاب سختی به شما میرسید.
15-بخاطر بیاورید زمانی را که به استقبال این دروغ بزرگ رفتید،و این شایعه را از زبان یکدیگر میگرفتید،و با دهان خود سخنی میگفتید که به آن یقین نداشتید،و گمان میکردید این مساله کوچکی است در حالی که نزد خدا بزرگ است! 16-چرا هنگامی که آن را شنیدید نگفتید برای ما مجاز نیست که به این تکلم کنیم؟خداوندا منزهی تو،این بهتان بزرگی است!
برای آیات فوق دو شان نزول نقل شده است:
شان نزول اول که مشهورتر است و در کتب تفسیر اهل سنت آمده و در تفاسیر شیعه نیز بالواسطه نقل شده چنین است:
"عایشه"همسر پیامبر خدا ص میگوید:
پیامبر خدا ص هنگامی که میخواست سفری برود،در میان همسرانش
قرعه میافکند،قرعه به نام هر کس میآمد او را با خود میبرد،در یکی از غزوات (1)قرعه به نام من افتاد،من با پیامبر ص حرکت کردم،و چون آیه حجاب نازل شده بود در هودجی پوشیده بودم،جنگ به پایان رسید،و ما باز- گشتیم نزدیک مدینه رسیدیم،شب بود،من از لشکر گاه برای انجام حاجتی کمی دور شدم هنگامی که بازگشتم متوجه شدم گردنبندی که از مهرههای یمانی داشتم پاره شده است به دنبال آن باز گشتم و معطل شدم هنگامی که بازگشتم دیدم لشکر حرکت کرده،و هودج مرا بر شتر گذاردهاند و رفتهاند در حالی که گمان میکردهاند من در آنم،زیرا زنان در آن زمان بر اثر کمبود غذا سبک جثه بودند بعلاوه من سن و سالی نداشتم،به هر حال در آنجا تک و تنها ماندم،و فکر کردم هنگامی که به منزلگاه برسند و مرا نیابند به سراغ من باز میگردند،شب را در آن بیابان ماندم.
اتفاقا صفوان یکی از افراد لشکر مسلمین که او هم از لشکر گاه دور مانده بود شب در آن بیابان بود،به هنگام صبح مرا از دور دید نزدیک آمد هنگامی که مرا شناخت بی آنکه یک کلمه با من سخن بگوید جز اینکه" إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ "را بر زبان جاری ساخت شتر خود را خواباند،و من بر آن سوار شدم او مهار ناقه را در دست داشت،تا به لشکرگاه رسیدیم،این منظره سبب شد که گروهی درباره من شایعهپردازی کنند و خود را بدین سبب هلاک(و گرفتار مجازات الهی)سازند.
کسی که بیش از همه به این تهمت دامن میزد،"عبد اللّٰه بن ابی سلول" بود.
ما به مدینه رسیدیم و این شایعه در شهر پیچید در حالی که من هیچ از آن خبر نداشتم،در این هنگام بیمار شدم،پیامبر ص به دیدن میآمد ولی لطف
1) 1) جنگ بنی المصطلق در سال پنجم هجرت.
سابق را در او نمیدیدم،و نمیدانستم قضیه از چه قرار است؟حالم بهتر شد،بیرون آمدم و کم کم از بعضی از زنان نزدیک از شایعهسازی منافقان آگاه شدم.
بیماریم شدت گرفت،پیامبر ص به دیدن من آمد،از او اجازه خواستم به خانه پدرم بروم،هنگامی که به خانه پدر آمدم از مادر پرسیدم مردم چه میگویند؟او به من گفت:غصه نخور به خدا سوگند زنانی که امتیازی دارند و مورد حسد دیگران هستند درباره آنها سخن بسیار گفته میشود.
در این هنگام پیامبر ص"علی بن ابی طالب" ع و"اسامة بن زید"را مورد مشورت قرار داد که در برابر این گفتگوها چه کنم؟ اما اسامة گفت:ای رسول خدا ص او خانواده تو است و ما جز خیر از او ندیدهایم(اعتنایی به سخنان مردم نکن).
و اما علی ع گفت:ای پیامبر!خداوند کار را بر تو سخت نکرده است، غیر از او همسر بسیار است،از کنیز او در این باره تحقیق کن.
پیامبر ص کنیز مرا فرا خواند،و از او پرسید آیا چیزی که شک و شبههای پیرامون عایشه برانگیزد هرگز دیدهای؟کنیز گفت:به خدایی که تو را به حق مبعوث کرده است من هیچ کار خلافی از او ندیدهام.
در این هنگام پیامبر ص تصمیم گرفت این سخنان را با مردم در میان بگذارد،بر سر منبر رفت و رو به مسلمانان کرد و گفت:ای گروه مسلمین!هر گاه مردی(منظورش عبد اللّٰه بن ابی سلول بود)مرا در مورد خانوادهام که جز پاکی از او ندیدهام ناراحت کند اگر او را مجازات کنم معذورم؟!و همچنین اگر دامنه این اتهام دامان مردی را بگیرد که من هرگز بدی از او ندیدهام تکلیف چیست؟ "سعد بن معاذ انصاری"برخاست عرض کرد:تو حق داری،اگر او از طایفه"اوس"باشد من گردنش را میزنم(سعد بن معاذ بزرگ طایفه اوس بود)و اگر
از برادران ما از طایفه"خزرج"باشد تو دستور بده تا دستورت را اجرا کنیم.
"سعد بن عباده"که بزرگ"خزرج"و مرد صالحی بود در اینجا تعصب قومیت او را فرو گرفت(عبد اللّٰه بن ابی که این شایعه دروغین را دامن میزد از طایفه خزرج بود)رو به سعد کرد و گفت:تو دروغ میگویی!به خدا سوگند توانایی بر کشتن چنین کسی را اگر از قبیله ما باشد نخواهی داشت! "اسید بن خضیر"که پسر عموی"سعد بن معاذ"بود رو به"سعد به عباده" کرد و گفت تو دروغ میگویی!به خدا قسم ما چنین کسی را به قتل میرسانیم، تو منافقی،و از منافقین دفاع میکنی!.
در این هنگام چیزی نمانده بود که قبیله"اوس"و"خزرج"بجان هم بیفتند و جنگ شروع شود،در حالی که پیامبر ص بر منبر ایستاده بود،حضرت بالآخره آنها را خاموش و ساکت کرد.
این وضع هم چنان ادامه داشت و غم و اندوه شدید وجود مرا فرا گرفته بود و یک ماه بود که پیامبر هرگز در کنار من نمینشست.
من خود میدانستم که از این تهمت پاکم و بالآخره خداوند مطلب را روشن خواهد کرد.
سر انجام روزی پیامبر ص نزد من آمد در حالی که خندان بود،و نخستین سخنش این بود بشارت بر تو باد که خداوند تو را از این اتهام مبرا ساخت،در این هنگام بود که آیات ان الذین جاءوا بالافک...تا آخر آیات نازل گردید.
(و به دنبال نزول این آیات آنها که این دروغ را پخش کرده بودند همگی حد قذف بر آنها جاری شد) (1).
1) 1) آنچه را در بالا آوردیم مضمون روایتی است که در بیشتر کتب تفسیر با کمی تفاوت آمده و ما آن را با کمی اختصار ذکر کردیم.
شان نزول دوم که در بعضی از کتب در کنار شان نزول اول ذکر شده است چنین است:"ماریه قبطیه"یکی از همسران پیامبر ص از سوی"عایشه"مورد اتهام قرار گرفت،زیرا او فرزندی از پیامبر ص بنام ابراهیم داشت،هنگامی که ابراهیم از دنیا رفت پیامبر ص شدیدا غمگین شد،عایشه گفت چرا اینقدر ناراحتی؟او در حقیقت فرزند تو نبود،فرزند"جریح قبطی"بود!! هنگامی که رسول خدا این سخن را شنید علی ع را مامور کشتن"جریح" کرد که به خود اجازه چنین خیانتی را داده بود.
هنگامی که علی ع به سراغ جریح با شمشیر برهنه رفت و او آثار غضب را در چهره حضرت مشاهده نمود فرار کرد و از درخت نخلی بالا رفت هنگامی که احساس کرد ممکن است علی ع به او برسد خود را از بالای درخت بزیر انداخت در این هنگام پیراهن او بالا رفت و معلوم شد که اصلا او آلت جنسی ندارد.
علی ع به خدمت پیامبر آمد و عرض کرد آیا باید در انجام دستورات شما قاطعانه پیش روم یا تحقیق کنم؟فرمود باید تحقیق کنی،علی ع جریان را عرض کرد پیامبر ص شکر خدا را بجای آورد و فرمود شکر خدا را که بدی و آلودگی را از دامان ما دور کرده است.
در این هنگام آیات فوق نازل شد و اهمیت این موضوع را بازگو کرد (1).
با اینکه نخستین شان نزول-همانگونه که گفتیم-در بسیاری از منابع اسلامی آمده ولی جای گفتگو و چون و چرا و نقاط مبهم در آن وجود دارد از جمله:
1-از تعبیرات مختلف این حدیث-با تفاوتهایی که دارد-به خوبی استفاده میشود که پیامبر اکرم ص تحت تاثیر موج شایعه قرار گرفت تا آنجا که با
1) 1) نقل با تلخیص از تفسیر المیزان-نور الثقلین و صافی.
یارانش در این زمینه به گفتگو و مشاوره نشست و حتی بر خورد خود را با عایشه تغییر داد،و مدتی طولانی از او کنارهگیری نمود،و رفتارهای دیگری که همه حاکی از این است که پیامبر ص طبق این روایت شایعه را تا حد زیادی پذیرا شد.
این موضوع نه تنها با مقام عصمت سازگار نیست،بلکه یک مسلمان با ایمان و ثابت القدم نیز نباید این چنین تحت تاثیر شایعات بیدلیل قرار گیرد،و اگر شایعه در فکر او تاثیر ناخودآگاهی بگذارد در عمل نباید روش خود را تغییر دهد و تسلیم آن گردد،تا چه رسد به معصوم که مقامش روشن است.
آیا میتوان باور کرد که عتابها و سرزنشهای شدیدی که در آیات بعد خواهد آمد که چرا گروهی از مؤمنان تحت تاثیر این شایعه قرار گرفتند؟چرا مطالبه چهار شاهد ننمودند؟شامل شخص پیامبر ص نیز بشود؟!این یکی از ایرادهای مهمی است که ما را در صحت این شان نزول لا اقل گرفتار تردید میکند.
2-با اینکه ظاهر آیات چنین نشان میدهد که حکم مربوط به"قذف" (نسبت اتهام عمل منافی عفت)قبل از داستان"افک"نازل شده است،چرا پیامبر ص در همان روز که چنین تهمتی از ناحیه"عبد اللّٰه بن ابی سلول"و جمعی دیگر پخش شد،آنها را احضار نفرمود و حد الهی را در مورد آنها اجرا نکرد؟(مگر اینکه گفته شود که آیه قذف و آیات مربوط به افک همه یک جا نازل شده و یا به تعبیر دیگر آن حکم نیز به تناسب این موضوع تشریع گردیده که در این صورت این ایراد منتفی میشود ولی ایراد اول کاملا به قوت خود باقی است) (1).
و اما در مورد شان نزول دوم،مشکل از این بیشتر است چرا که:
اولا:مطابق این شان نزول کسی که مرتکب تهمت زدن شد،یک نفر
1) 1) المیزان جلد 15 صفحه 111.
بیشتر نبود،در حالی که آیات با صراحت میگوید گروهی در این مساله فعالیت داشتند،و شایعه را آن چنان پخش کردند که تقریبا محیط را فرا گرفت،و لذا ضمیرها در مورد عتاب و سرزنش مؤمنانی که در این مساله درگیر شدند همه به صورت جمع آمده است،و این با شان نزول دوم به هیچوجه سازگار نیست.
ثانیا:این سؤال باقی است که اگر عایشه مرتکب چنین تهمتی شده بود و بعدا خلاف آن ثابت گردید چرا پیامبر ص حد تهمت بر او اجرا نکرد؟ ثالثا:چگونه امکان دارد پیامبر اکرم ص تنها با شهادت یک زن حکم اعدام را در مورد یک متهم صادر کند،با اینکه رقابت در میان زنانی که دارای یک همسرند عادی است،این امر ایجاب میکرد که احتمال انحراف از حق و عدالت یا حد اقل اشتباه و خطا در حق او بدهد.
به هر حال آنچه برای ما مهم است این شان نزولها نیست،مهم آن است که بدانیم از مجموع آیات استفاده میشود که شخص بیگناهی را به هنگام نزول این آیات متهم به عمل منافی عفت نموده بودند،و این شایعه در جامعه پخش شده بود.
و نیز از قرائن موجود در آیه استفاده میشود که این تهمت درباره فردی بود که از اهمیت ویژهای در جامعه آن روز برخوردار بوده است.
و نیز گروهی از منافقان و بظاهر مسلمانها میخواستند از این حادثه بهره- برداری غرضآلودی به نفع خویش و به زیان جامعه اسلامی کنند که آیات فوق نازل شد و با قاطعیت بینظیری با این حادثه بر خورد کرد، و منحرفان بد زبان و منافقان تیره دل را محکم بر سر جای خود نشاند.
بدیهی است این احکام شان نزولش هر که باشد انحصار به او و آن زمان و مکان نداشته،و در هر محیط و هر عصر و زمان جاری است.
بعد از همه این گفتگوها به سراغ تفسیر آیات میرویم تا ببینیم چگونه قرآن با فصاحت و بلاغت تمام،این حادثه خاص را پیگیری و مو شکافی نموده و در
نهایت حل و فصل کرده است.
داستان پر ماجرای افک(تهمت عظیم)
نخستین آیه مورد بحث بی آنکه اصل حادثه را مطرح کند میگوید:
"کسانی که آن تهمت عظیم را مطرح کردند گروهی از شما بودند"( إِنَّ الَّذِینَ جٰاؤُ بِالْإِفْکِ عُصْبَةٌ مِنْکُمْ ).
زیرا یکی از فنون فصاحت و بلاغت آن است که جملههای زائد را حذف کنند و به دلالت التزامی کلمات قناعت نمایند.
واژه"افک"(بر وزن فکر)بنا به گفته"راغب"به هر چیزی گفته میشود که از حالت اصلی و طبیعیش دگرگون شود،مثلا بادهای مخالف را که از مسیر اصلی انحراف یافته"مؤتفکه"مینامند،سپس به هر سخنی که انحراف از حق پیدا کند و متمایل به خلاف واقع گردد،و از جمله دروغ و تهمت"افک" گفته میشود.
مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"معتقد است که"افک"به هر دروغ سادهای نمیگویند،بلکه دروغ بزرگی است که مسالهای را از صورت اصلیش دگرگون میسازد،و بنا بر این کلمه"افک"خود بیانگر اهمیت این حادثه و دروغ و تهمتی است که در این زمینه مطرح بود.
واژه"عصبه"(بر وزن غصه)در اصل از ماده"عصب"به معنی رشتههای مخصوصی است که عضلات انسان را به هم پیوند داده و مجموعه آن سلسله اعصاب نام دارد،سپس به جمعیتی که با هم متحدند و پیوند و ارتباط و همکاری و همفکری دارند"عصبه"گفته شده است، به کار رفتن این واژه نشان میدهد که توطئهگران در داستان"افک"ارتباط نزدیک و محکمی با هم داشته و شبکه منسجم و نیرومندی
را برای توطئه تشکیل میدادند.
بعضی گفتهاند که این تعبیر معمولا در مورد ده تا چهل نفر به کار میرود (1).
به هر حال قرآن به دنبال این جمله به مؤمنانی که از بروز چنین اتهامی نسبت به شخص پاکدامنی سخت ناراحت شده بودند دلداری میدهد که"گمان نکنید این ماجرا برای شما شر است بلکه برای شما خیر بود"( لاٰ تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ ).
چرا که پرده از روی نیات پلید جمعی از دشمنان شکست خورده و منافقان کور دل برداشت،و این بد سیرتان خوش ظاهر را رسوا ساخت،و چه خوب است که محک تجربه به میان آید تا آنان که غش دارند سیهرو شوند،و چه بسا اگر این حادثه نبود و آنها هم چنان ناشناخته میماندند در آینده ضربه سختتر و خطرناکتری میزدند.
این ماجرا به مسلمانان درس داد که پیروی از شایعهسازان،آنها را به روزهای سیاه میکشاند باید در برابر این کار به سختی بایستند.
درس دیگری که این ماجرا به مسلمانان آموخت این بود که به ظاهر حوادث تنها ننگرند،چه بسا حوادث ناراحت کننده و بد ظاهری که"خیر کثیر" در آن نهفته است.
جالب اینکه با ذکر ضمیر"لکم"همه مؤمنان را در این حادثه سهیم میشمرد و براستی چنین است،زیرا مؤمنان از نظر حیثیت اجتماعی از هم جدایی و بیگانگی ندارند و در غمها و شادیها شریک و سهیمند.
سپس در دنبال این آیه به دو نکته اشاره میکند:نخست اینکه میگوید:
"این هایی که دست به چنین گناهی زدند،هر کدام سهم خود را از مسئولیت و مجازات آن خواهند داشت"( لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ ).
1) 1) در تفسیر"روح المعانی"این معنی از کتاب"صحاح"نقل شده است.
اشاره به اینکه مسئولیت عظیم سردمداران و بنیانگذاران یک گناه هرگز مانع از مسئولیت دیگران نخواهد بود،بلکه هر کس به هر اندازه و به هر مقدار در یک توطئه سهیم و شریک باشد بار گناه آن را بر دوش میکشد.
جمله دوم اینکه"کسی که بخش عظیم این گناه را از آنها بر عهده گرفت عذاب عظیم و دردناکی دارد"( وَ الَّذِی تَوَلّٰی کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذٰابٌ عَظِیمٌ ).
مفسران گفتهاند این شخص"عبد اللّٰه بن ابی سلول"بود که سر سلسله"اصحاب افک"محسوب میشد،بعضی دیگر نیز"مسطح بن اثاثه"و"حسان بن ثابت" را به عنوان مصداق این سخن نام بردهاند.
به هر حال کسی که بیش از همه در این ماجرا فعالیت میکرد و نخستین شعلههای آتش افک را برافروخت و رهبر این گروه محسوب میشد به تناسب بزرگی گناهش مجازات بزرگتری دارد(بعید نیست تعبیر به"تولی"اشاره به مساله رهبری او باشد).
*** سپس روی سخن را به مؤمنانی که در این حادثه فریب خوردند و تحت تاثیر واقع شدند کرده و آنها را شدیدا طی چند آیه مورد سرزنش قرار داده، میگوید:
"چرا هنگامی که این تهمت را شنیدید مردان و زنان با ایمان نسبت به خود گمان خیر نبردند"؟!( لَوْ لاٰ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْراً ).
یعنی چرا هنگامی که سخن منافقان را درباره افراد مؤمن استماع کردید با حسن ظن به دیگر مؤمنان که به منزله نفس خود شما هستند بر خورد نکردید.
"و چرا نگفتید این یک دروغ بزرگ و آشکار است"( وَ قٰالُوا هٰذٰا إِفْکٌ مُبِینٌ ).
شما که سابقه زشت و رسوای این گروه منافقان را میدانستید.
شما که از پاکدامنی فرد مورد اتهام به خوبی آگاه بودید.
شما که از روی قرائن مختلف اطمینان داشتید چنین اتهامی امکان پذیر نیست.
شما که به توطئههایی که بر ضد پیامبر ص از ناحیه دشمنان صورت میگرفت واقف بودید.
با اینهمه جای ملامت و سرزنش است که این گونه شایعات دروغین را بشنوید و سکوت اختیار کنید،تا چه رسد به اینکه خود آگاهانه یا ناآگاه عامل نشر آن شوید!.
جالب اینکه در آیه فوق بجای اینکه تعبیر کند شما درباره متهم به این تهمت باید حسن ظن داشته باشید میگوید:شما نسبت به خودتان باید حسن ظن میداشتید،این تعبیر چنان که گفتیم اشاره به این است که جان مؤمنان از هم جدا نیست و همه به منزله نفس واحدند که اگر اتهامی به یکی از آنها متوجه شود گویی به همه متوجه شده است و اگر عضوی را روزگار بدرد آورد قراری برای دیگر عضوها باقی نمیماند و همانگونه که هر کس خود را موظف به دفاع از خویشتن در برابر اتهامات میداند باید به همان اندازه از دیگر برادران و خواهران دینی خود دفاع کند (1).
استعمال کلمه"انفس"در چنین مواردی در آیات دیگر قرآن نیز دیده میشود از جمله آیه 11 سوره حجرات وَ لاٰ تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ :"غیبت و عیبجویی از خودتان نکنید"!
1) 1) و اینکه بعضی گفتهاند در اینجا"مضاف"محذوف است و در تقدیر چنین بوده: "ظن المؤمنون و المؤمنات با نفس بعضهم خیرا"گفتار بی اساسی است که لطافت و ظرافت آیه را از بین میبرد.
و اینکه تکیه بر روی"مردان و زنان با ایمان"شده اشاره به این است که ایمان صفتی است که میتواند مانع و رادع در برابر گمانهای بد باشد.
*** تا اینجا سرزنش و ملامت آنها جنبههای اخلاقی و معنوی دارد که به هر حساب جای این نبود که مؤمنان در برابر چنین تهمت زشتی سکوت کنند و یا آلت دست شایعهسازان کور دل گردند.
سپس به بعد قضایی مساله توجه کرده میگوید:"چرا آنها را موظف به آوردن چهار شاهد ننمودید"؟( لَوْ لاٰ جٰاؤُ عَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدٰاءَ ).
"اکنون که چنین گواهانی را نیاوردند آنها نزد خدا دروغگویانند"( فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدٰاءِ فَأُولٰئِکَ عِنْدَ اللّٰهِ هُمُ الْکٰاذِبُونَ ).
این مؤاخذه و سرزنش نشان میدهد که دستور اقامه شهود چهار گانه و همچنین حد قذف در صورت عدم آن،قبل از آیات"افک"نازل شده بود.
اما این سؤال که چرا شخص پیامبر ص اقدام به اجرای این حد نکرد پاسخش روشن است،زیرا تا همکاری از ناحیه مردم نباشد اقدام به چنین امری ممکن نیست زیرا پیوندهای تعصب آمیز قبیلهای گاهی سبب میشد که مقاومتهای منفی در برابر اجرای بعضی از احکام و لو به طور موقت ابراز شود،چنان که طبق نقل تواریخ در این حادثه چنین بود.
*** سر انجام تمام این سرزنشها را جمع بندی کرده،میگوید:"اگر فضل و رحمت خدا در دنیا و آخرت شامل حال شما نبود به خاطر این کاری که در آن وارد شدید عذاب عظیمی دامانتان را میگرفت"( وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِیمٰا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذٰابٌ عَظِیمٌ ).
با توجه به اینکه"افضتم"از ماده"افاضه"به معنی خروج آب با کثرت
و فزونی است،و نیز گاهی به معنی فرو رفتن در آب آمده است،از این تعبیر چنین بر میآید که شایعه اتهام مزبور آن چنان دامنه پیدا کرد که مؤمنان را نیز در خود فرو برد!.
*** آیه بعد در حقیقت توضیح و تبیین بحث گذشته است که چگونه آنها در این گناه بزرگ بر اثر سهلانگاری غوطهور شدند،میگوید:"به خاطر بیاورید هنگامی را که به استقبال این دروغ بزرگ میرفتید و این شایعه را از زبان یکدیگر میگرفتید"( إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ ).
"و با دهان خود سخنی میگفتید که به آن علم و یقین نداشتید"( وَ تَقُولُونَ بِأَفْوٰاهِکُمْ مٰا لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ ).
"و گمان میکردید این مساله کوچکی است در حالی که در نزد خدا بزرگ است"( وَ تَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللّٰهِ عَظِیمٌ ).
در واقع این آیه به سه قسمت از گناهان بزرگ آنها در این رابطه اشاره میکند:
"نخست"به استقبال این شایعه رفتن و از زبان یکدیگر گرفتن(پذیرش شایعه).
"دوم"منتشر ساختن شایعهای را که هیچگونه علم و یقین به آن نداشتند و بازگو کردن آن برای دیگران(نشر شایعه بدون هیچگونه تحقیق).
"سوم"آن را عملی ساده و کوچک شمردن در حالی که نه تنها با حیثیت دو فرد مسلمان ارتباط داشت،بلکه با حیثیت و آبروی جامعه اسلامی گره خورده بود (کوچک شمردن شایعه،و به عنوان یک وسیله سرگرمی از آن استفاده کردن).
جالب اینکه در یک مورد تعبیر"بالسنتکم"(با زبانتان)و در جای دیگر بافواهکم(با دهانتان)آمده است،با اینکه همه سخنان با زبان و از طریق دهان صورت میگیرد،اشاره به اینکه شما نه در پذیرش این شایعه مطالبه دلیل کردید
و نه در پخش آن تکیه بر دلیل داشتید،تنها سخنانی که باد هوا بود و نتیجه گردش زبان و حرکات دهان،سرمایه شما در این ماجرا بود.
*** و از آنجا که این حادثه بسیار مهمی بود که گروهی از مسلمانان آن را سبک و کوچک شمرده بودند بار دیگر در آیه بعد روی آن تکیه کرده،و موجی تازه از سرزنش بر آنها میبارد،و تازیانهای محکمتر بر روح آنها مینوازد،و میگوید:
"چرا هنگامی که این دروغ بزرگ را شنیدید نگفتید ما مجاز نیستیم از این سخن بگوئیم(چرا که تهمتی است بدون دلیل)منزهی تو،ای پروردگار،این بهتان بزرگی است"!( وَ لَوْ لاٰ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ مٰا یَکُونُ لَنٰا أَنْ نَتَکَلَّمَ بِهٰذٰا سُبْحٰانَکَ هٰذٰا بُهْتٰانٌ عَظِیمٌ ).
در واقع قبلا تنها به خاطر این ملامت شده بودند که چرا با حسن ظن نسبت به کسانی که مورد اتهام واقع شده بودند نگاه نکردند،اما در اینجا میگوید علاوه بر حسن ظن شما میبایست هرگز به خود اجازه ندهید که لب به چنین تهمتی بگشائید،تا چه رسد که عامل نشر آن شوید.
شما باید از این تهمت بزرگ غرق تعجب میشدید،و به یاد پاکی و منزه بودن پروردگار میافتادید،و از اینکه آلوده نشر چنین تهمتی شوید به خدا پناه میبردید.
اما مع الاسف شما به سادگی و آسانی از کنار آن گذشتید-سهل است- به آن نیز دامن زدید و ناآگاهانه آلت دست منافقان توطئهگر و شایعهساز شدید.
در مورد اهمیت گناه"شایعهسازی"و"انگیزهها"و"راه مبارزه با آن" و همچنین نکتههای دیگر پیرامون این موضوع در ذیل آیات آینده به خواست خدا بحث خواهیم کرد.
یَعِظُکُمُ اَللّٰهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (17) وَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ لَکُمُ اَلْآیٰاتِ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (18) إِنَّ اَلَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ اَلْفٰاحِشَةُ فِی اَلَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (19) وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اَللّٰهَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ (20)
17-خداوند شما را اندرز میدهد که هرگز چنین کاری را تکرار نکنید اگر ایمان دارید! 18-و خداوند آیات خود را برای شما تبیین میکند،و خدا علیم و حکیم است.
19-کسانی که دوست دارند زشتیها در میان مردم با ایمان شیوع یابد عذاب دردناکی برای آنها در دنیا و آخرت است،و خداوند میداند و شما نمیدانید.
20-و اگر فضل و رحمت الهی شامل حال شما نبود و اینکه خدا مهربان و رحیم است (مجازات سختی دامانتان را فرا میگرفت).
باز در این آیات سخن از"داستان افک"و عواقب شوم و دردناک شایعهسازی
و اتهام ناموسی نسبت به افراد پاک است،چرا که این مساله بقدری مهم است که قرآن لازم میبیند چند بار از طرق گوناگون و مؤثر این مساله را تحلیل کند، و چنان محکم کاری نماید که در آینده چنین صحنهای در جامعه مسلمین تکرار نشود.
نخست میگوید:"خداوند شما را اندرز میدهد که مانند این عمل را هرگز تکرار نکنید اگر ایمان(به خدا و روز جزا)دارید"( یَعِظُکُمُ اللّٰهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ ) (1).
یعنی این نشانه ایمان است که انسان به سراغ این گناهان عظیم نرود، و اگر مرتکب شد یا نشانه بی ایمانی است و یا ضعف ایمان،در حقیقت جمله مزبور یکی از ارکان توبه را ترسیم میکند،چرا که تنها پشیمانی از گذشته کافی نیست باید نسبت به عدم تکرار گناه در آینده نیز تصمیم گرفت،تا توبهای جامع الاطراف باشد.
*** و بعد برای تاکید بیشتر که توجه داشته باشند این سخنان،سخنان عادی معمولی نیست،بلکه این خداوند علیم و حکیم است که در مقام تبیین بر آمده و حقایق سرنوشتسازی را روشن میسازد،میگوید:"خداوند آیات را برای شما تبیین میکند و خداوند آگاه و حکیم است"( وَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمُ الْآیٰاتِ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ).
به مقتضای علم و آگاهیش از تمام جزئیات اعمال شما با خبر است،و به مقتضای حکمتش دستورات لازم را میدهد.
1) 1) این جمله در واقع کلمهای در تقدیر دارد و آن،کلمه"لا"است(یعظکم اللّٰه ان لا تعودوا لمثله ابدا)و اگر نخواهیم تقدیر بگیریم جمله"یعظکم"باید به معنی "ینهاکم"باشد یعنی خداوند شما را از بازگشت به اینگونه کار باز میدارد.
یا به تعبیر دیگر به مقتضای علمش از نیازهای شما و عوامل خیر و شرتان آگاه است،و به مقتضای حکمتش دستورات و احکامش را با آن هماهنگ میسازد.
*** باز برای محکم کاری،سخن را از شکل یک حادثه شخصی به صورت بیان یک قانون کلی و جامع تغییر داده و میگوید:"کسانی که دوست میدارند زشتیها و گناهان قبیح در میان افراد با ایمان اشاعه یابد عذاب دردناکی در دنیا و آخرت دارند( إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفٰاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ ).
قابل توجه اینکه نمیگوید کسانی که اشاعه فحشاء دهند،بلکه میگوید "دوست دارند که چنین کاری را انجام دهند"و این نهایت تاکید در این زمینه است.
به تعبیر دیگر مبادا تصور شود که این همه اصرار و تاکید به خاطر این بوده که همسر پیامبر ص یا شخص دیگری در پایه او،متهم شده است،بلکه در مورد هر کس و هر فرد با ایمان چنین برنامهای پیش آید تمام آن تاکیدات و اصرارها در مورد او صادق است،چرا که جنبه شخصی و خصوصی ندارد،هر چند ممکن است بر حسب موارد جنبههای دیگری بر آن افزوده شود.
ضمنا باید توجه داشت که"اشاعه فحشاء"منحصر به این نیست که انسان تهمت و دروغ بی اساسی را در مورد زن و مرد با ایمانی نشر دهد،و آنها را به عمل منافی عفت متهم سازد،این یکی از مصادیق آن است،اما منحصر به آن نیست، این تعبیر مفهوم وسیعی دارد که هر گونه نشر فساد و اشاعه زشتیها و قبائح و کمک به توسعه آن را شامل میشود.
البته کلمه"فاحشه"یا"فحشاء"در قرآن مجید غالبا در موارد انحرافات جنسی و آلودگیهای ناموسی به کار رفته،ولی از نظر مفهوم لغوی چنان که"راغب" در"مفردات"گوید:"فحش"و"فحشاء"و"فاحشه"به معنی هر گونه رفتار
و گفتاری است که زشتی آن بزرگ باشد،و در قرآن مجید نیز گاهی در همین معنی وسیع استعمال شده مانند وَ الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبٰائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَوٰاحِشَ :"کسانی که از گناهان بزرگ و از اعمال زشت و قبیح اجتناب میکنند..."(سوره شوری آیه 37).
و به این ترتیب وسعت مفهوم آیه کاملا روشن میشود.
اما اینکه میگوید:آنها عذاب دردناکی در دنیا دارند ممکن است اشاره به حدود و تعزیرات شرعیه،و عکس العملهای اجتماعی،و آثار شوم فردی آنها باشد که در همین دنیا دامنگیر مرتکبین این اعمال میشود،علاوه بر این محرومیت آنها از حق شهادت،و محکوم بودنشان به فسق و رسوایی نیز از آثار دنیوی آن است.
و اما عذاب دردناک آخرت دوری از رحمت خدا و خشم و غضب الهی و آتش دوزخ میباشد.
و در پایان آیه میفرماید:"و خدا میداند و شما نمیدانید"( وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ ).
او از عواقب شوم و آثار مرگبار اشاعه فحشاء در دنیا و آخرت به خوبی آگاه است،ولی شما از ابعاد مختلف این مساله آگاه نیستید.
او میداند چه کسانی در قلبشان حب این گناه است و کسانی را که زیر نامهای فریبنده به این عمل شوم میپردازند میشناسد اما شما نمیدانید و نمیشناسید.
و او میداند چگونه برای جلوگیری از این عمل زشت و قبیح احکامش را نازل کند.
*** در آخرین آیه مورد بحث که در عین حال آخرین آیات"افک"و مبارزه با "اشاعه فحشاء"و"قذف"مؤمنان پاکدامن است،بار دیگر این حقیقت را تکرار و تاکید میکند که:"اگر فضل و رحمت الهی شامل حال شما نمیشد،و اگر
خداوند نسبت به شما رحیم و مهربان نبود آن چنان مجازات عظیم و دردناکی در این دنیا برای شما قائل میشد که روزگارتان سیاه و زندگیتان تباه گردد"( وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللّٰهَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ ) (1).
از آنجا که انسان یک موجود اجتماعی است،جامعه بزرگی که در آن زندگی میکند از یک نظر همچون خانه او است،و حریم آن همچون حریم خانه او محسوب میشود،پاکی جامعه به پاکی او کمک میکند و آلودگی آن به آلودگیش.
روی همین اصل در اسلام با هر کاری که جو جامعه را مسموم یا آلوده کند شدیدا مبارزه شده است.
اگر میبینیم در اسلام با غیبت شدیدا مبارزه شده یکی از فلسفههایش این است که غیبت،عیوب پنهانی را آشکار میسازد و حرمت جامعه را جریحه دار میکند.
اگر میبینیم دستور عیبپوشی داده شده یک دلیلش همین است که گناه جنبه عمومی و همگانی پیدا نکند.
اگر میبینیم گناه آشکار اهمیتش بیش از گناه مستور و پنهان است تا آنجا که در روایتی از امام علی بن موسی الرضا ع میخوانیم:
المذیع بالسیئة مخذول و المستتر بالسیئة مغفور له: "آن کس که گناه را نشر دهد مخذول و مطرود است و آن کس که گناه را پنهان میدارد مشمول آمرزش الهی است" (2).
و اگر میبینیم در آیات فوق موضوع اشاعه فحشاء با لحنی بسیار شدید و فوق- العاده کوبنده محکوم شده نیز دلیلش همین است.
اصولا گناه همانند آتش است،هنگامی که در نقطهای از جامعه این آتش روشن شود باید سعی و تلاش کرد که آتش خاموش،یا حد اقل محاصره گردد،اما اگر به آتش دامن زنیم و آن را از نقطهای به نقطه دیگر ببریم،حریق همه جا را فرا خواهد گرفت و کسی قادر بر کنترل آن نخواهد بود.
از این گذشته عظمت گناه در نظر عامه مردم و حفظ ظاهر جامعه از آلودگیها خود سد بزرگی در برابر فساد است،اشاعه فحشاء و نشر گناه و تجاهر به فسق این سد را میشکند،گناه را کوچک میکند،و آلودگی به آن را ساده مینماید.
در حدیثی از پیامبر اسلام ص میخوانیم:من اذاع فاحشة کان کمبتدئها:
"کسی که کار زشتی را نشر دهد همانند کسی است که آن را در آغاز انجام داده" (1).
در حدیث دیگری از امام موسی بن جعفر ع میخوانیم که مردی خدمتش آمد و عرض کرد:فدایت شوم از یکی از برادران دینی کاری نقل کردند که من آن را ناخوش داشتم،از خودش پرسیدم انکار کرد در حالی که جمعی از افراد موثق این مطلب را از او نقل کردهاند،امام فرمود:
کذب سمعک و بصرک عن اخیک و ان شهد عندک خمسون قسامة و قال لک قول فصدقه و کذبهم،و لا تذیعن علیه شیئا تشینه به و تهدم به مروته،فتکون من الذین قال اللّٰه عز و جل إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفٰاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ: "گوش و چشم خود را در مقابل برادر مسلمانت تکذیب کن، حتی اگر پنجاه نفر سوگند خورند که او کاری کرده و او بگوید نکردهام از او بپذیر و از آنها نپذیر،هرگز چیزی که مایه عیب و ننگ او است و شخصیتش را
1) 1) اصول کافی جلد 2 باب التعییر.
از میان میبرد در جامعه پخش مکن که از آنها خواهی بود که خداوند درباره آنها فرموده:"کسانی که دوست میدارند زشتیها در میان مؤمنان پخش شود عذاب دردناکی در دنیا و آخرت دارند" (1)و (2).
ذکر این نکته نیز لازم است که"اشاعه فحشاء"اشکال مختلفی دارد:
گاه به این میشود که دروغ و تهمتی را دامن بزند و برای این و آن بازگو کند.
گاه به این است که مراکزی که موجب فساد و نشر فحشاء است به وجود آورد.
گاه به این است که وسائل معصیت در اختیار مردم بگذارند و یا آنها را به گناه تشویق کنند و بالآخره گاه به این حاصل میشود که پرده حیا را بدرند و مرتکب گناه در ملاء عام شوند،همه اینها مصداق"اشاعه فحشاء"است چرا که مفهوم این کلمه،وسیع و گسترده میباشد(دقت کنید).
جعل و پخش شایعات دروغین و نگران کننده یکی از مهمترین شاخههای جنگ روانی توطئهگران است.
هنگامی که دشمن قادر نیست از طریق رویارویی صدمهای وارد کند دست به پخش شایعات میزند،و از این طریق افکار عمومی را نگران و به خود مشغول ساخته و از مسائل ضروری و حساس منحرف میکند.
شایعهسازی یکی از سلاحهای مخرب برای جریحهدار ساختن حیثیت
نیکان و پاکان و پراکنده ساختن مردم از اطراف آنها است.
در آیات مورد بحث-طبق شان نزولهای معروف-منافقین برای لکهدار ساختن حیثیت پیامبر خدا و متزلزل ساختن وجاهت عمومی او دست به جعل نا جوانمردانه ترین شایعات و پخش آن زدند و پاکی بعضی از همسران پیامبر بزرگ اسلام را-با استفاده از یک فرصت مناسب-زیر سؤال کشیدند،و برای مدتی نسبتا طولانی چنان افکار مسلمانان را مشوب و ناراحت کردند که مؤمنان ثابت قدم و راستین همچون مار گزیده به خود میپیچیدند تا اینکه وحی الهی به یاری آنان آمد و چنان گوشمال شدیدی به منافقان شایعهساز داد که درس عبرتی برای همگان شد.
گر چه در جامعههایی که خفقان سیاسی وجود دارد نشر شایعات یک نوع مبارزه محسوب میشود،ولی انگیزههای دیگری همچون انتقامجویی، تصفیه حسابهای خصوصی،تخریب اعتماد عمومی،لکهدار ساختن شخصیت افراد بزرگ و منحرف ساختن افکار از مسائل اساسی نیز عوامل پخش شایعات محسوب میباشد.
این کافی نیست که ما بدانیم چه انگیزهای سبب شایعهسازی است،مهم آن است که جامعه را از اینکه آلت دست شایعهسازان گردد و به نشر آن کمک کند و با دست خود وسیله نابودی خویش را فراهم سازد بر حذر داریم،و به مردم توجه دهیم که باید هر شایعه را همانجا که میشنویم دفن کنیم و گر نه دشمن را خوشحال و پیروز ساختهایم،بعلاوه مشمول عذاب الیم دنیا و آخرت که در آیات فوق به آن اشاره شده خواهیم بود.
در آیات فوق از مسائلی که مورد نکوهش قرار گرفته این بود که شما گناهی همچون نشر بهتان و تهمت را مرتکب میشوید و در عین حال آن را کوچک میشمرید.
به راستی کوچک شمردن گناه خود یکی از خطاها است،کسی که گناهی میکند و آن را بزرگ میشمرد و از کار خود ناراحت است در مقام توبه و جبران بر میآید،اما آن کس که آن را کوچک میشمرد و اهمیتی برای آن قائل نیست و حتی گاه میگوید:"خوشا به حال من اگر گناه من همین باشد"!چنین کسی در مسیر خطرناکی قرار گرفته،و هم چنان به گناه خود ادامه میدهد.
به همین دلیل در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:اشد الذنوب ما استهان به صاحبه:"شدیدترین گناهان گناهی است که صاحبش آن را سبک بشمارد" (1).
1) 1) نهج البلاغه کلمات قصار شماره 348.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّیْطٰانِ وَ مَنْ یَتَّبِعْ خُطُوٰاتِ اَلشَّیْطٰانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْکَرِ وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَکیٰ مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ یُزَکِّی مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (21) وَ لاٰ یَأْتَلِ أُولُوا اَلْفَضْلِ مِنْکُمْ وَ اَلسَّعَةِ أَنْ یُؤْتُوا أُولِی اَلْقُرْبیٰ وَ اَلْمَسٰاکِینَ وَ اَلْمُهٰاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لاٰ تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اَللّٰهُ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (22) إِنَّ اَلَّذِینَ یَرْمُونَ اَلْمُحْصَنٰاتِ اَلْغٰافِلاٰتِ اَلْمُؤْمِنٰاتِ لُعِنُوا فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (23) یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (24) یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اَللّٰهُ دِینَهُمُ اَلْحَقَّ وَ یَعْلَمُونَ أَنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْحَقُّ اَلْمُبِینُ (25)
21-ای کسانی که ایمان آوردهاید از گامهای شیطان پیروی نکنید هر کس قدم جای قدمهای شیطان بگذارد(گمراهش میسازد)،چرا که او امر به فحشاء و منکر میکند، و اگر فضل و رحمت الهی به سراغ شما نمیآمد احدی از شما هرگز پاک نمیشد ولی خداوند هر که را بخواهد تزکیه میکند و خدا شنوا و دانا است.
22-آنها که دارای برتری(مالی)و وسعت زندگی هستند نباید سوگند یاد کنند که از انفاق نسبت به نزدیکان و مستمندان و مهاجران در راه خدا دریغ نمایند،آنها باید عفو کنند و صرفنظر نمایند،آیا دوست نمیدارید خداوند شما را ببخشد؟و خداوند غفور و رحیم است.
23-کسانی که زنان پاکدامن و بیخبر(از هر گونه آلودگی)و مؤمن را متهم میسازند در دنیا و آخرت از رحمت الهی بدورند،و عذاب بزرگی در انتظارشان است.
24-در آن روز که زبانها و دستها و پاهایشان بر ضد آنها به اعمالی که مرتکب میشدند گواهی میدهد.
25-در آن روز خداوند جزای واقعی آنها را بی کم و کاست میدهد،و میدانند که خداوند حق مبین است.
مجازات هم حسابی دارد!
گر چه این آیات صریحا داستان افک را دنبال نمیکند ولی تکمیلی برای محتوای آن بحث محسوب میشود،هشداری است به همه مؤمنان که نفوذ افکار
و اعمال شیطانی گاه به صورت تدریجی و کم رنگ است و اگر در همان گامهای نخست کنترل نشود وقتی انسان متوجه میگردد که کار از کار گذشته است،بنا بر این هنگامی که نخستین وسوسههای اشاعه فحشاء یا هر گناه دیگر آشکار میشود، باید همانجا در مقابل آن ایستاد تا آلودگی گسترش پیدا نکند.
در نخستین آیه روی سخن را به مؤمنان کرده،میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید از گامهای شیطان پیروی نکنید،و هر کس از گامهای شیطان پیروی کند به انحراف و گمراهی و فحشاء و منکر کشیده میشود چرا که شیطان دعوت به فحشاء و منکر میکند"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ وَ مَنْ یَتَّبِعْ خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ ) (1).
اگر"شیطان"را به معنی وسیع کلمه،یعنی"هر موجود موذی و تبهکار و ویرانگر"تفسیر کنیم گستردگی این هشدار در تمام ابعاد زندگی روشن میشود.
هرگز یک انسان پاکدامن و با ایمان را نمیشود یک مرتبه در آغوش فساد پرتاب کرد،بلکه گام به گام این راه را میسپرد:
گام اول معاشرت و دوستی با آلودگان است.
گام دوم شرکت در مجلس آنها.
گام سوم فکر گناه.
گام چهارم ارتکاب مصادیق مشکوک و شبهات.
گام پنجم انجام گناهان صغیره.
و بالآخره در گامهای بعد گرفتار بدترین کبائر میشود،درست به کسی
1) 1) جمله" وَ مَنْ یَتَّبِعْ خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ "در حقیقت محذوفی دارد(جزای شرط)و تقدیر چنین است"و من یتبع خطوات الشیطان ارتکب الفحشاء و المنکر،فانه یامر بهما"(روح المعانی جلد 18 صفحه 112 ذیل آیات مورد بحث). و باید توجه داشت که جمله فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ نمیتواند جزای شرط باشد.
میماند که زمان خویش به دست جنایتکاری سپرده او را گام به گام به سوی پرتگاه میبرد، تا سقوط کند و نابود گردد،آری این است"خطوات شیطان" (1).
سپس اشاره به یکی از مهمترین نعمتهای بزرگش بر انسانها در طریق هدایت کرده چنین میگوید:"اگر فضل و رحمت الهی بر شما نبود احدی از شما هرگز پاک نمیشد،ولی خداوند هر که را بخواهد تزکیه میکند،و خدا شنوا و دانا است"( وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَکیٰ مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یُزَکِّی مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ).
بدون شک فضل و رحمت الهی است که موجب نجات انسانها از آلودگیها و انحرافات و گناهان میشود،چرا که از یک سو موهبت عقل را داده،و از سوی دیگر موهبت وجود پیامبر و احکامی که از طریق وحی نازل میگردد،ولی از این مواهب گذشته توفیقات خاص او و امدادهای غیبیش که شامل حال انسانهای آماده و مستعد و مستحق میگردد مهمترین عامل پاکی و تزکیه است.
جمله" مَنْ یَشٰاءُ "چنان که بارها گفتهایم به معنی اراده و مشیت بی دلیل نیست،بلکه تا مجاهده و تلاشی از ناحیه بندگان نباشد هدایت و موهبتی از ناحیه خدا صورت نمیگیرد،آن کس که طالب این راه است و در آن گام مینهد و جهاد میکند،دستش را میگیرد،از وسوسه شیاطین حفظش میکند و به سر منزل مقصود میرساند.
و به تعبیر دیگر فضل و رحمت الهی گاه جنبه"تشریعی"دارد،و آن از طریق بعثت پیامبران و نزول کتب آسمانی و تشریع احکام و بشارتها و انذارها است،و گاه جنبه"تکوینی"دارد و آن از طریق امدادهای معنوی و الهی است، و آیات مورد بحث(بقرینه جمله"من یشاء")بیشتر ناظر به قسمت دوم است.
1) 1) در مورد فرق میان"فحشاء"و"منکر"در جلد 11 صفحه 370 ذیل آیه 90 سوره نحل بحث کردهایم.
ضمنا باید توجه داشت که"زکات"و"تزکیه"در اصل به معنی"نمو یافتن" و"نمو دادن"است،ولی در بسیاری از موارد به معنی"پاک شدن"و"پاک کردن" به کار رفته است،و این هر دو ممکن است به یک ریشه باز گردد، زیرا تا پاکی از موانع و مفاسد و رذائل نباشد نمو و رشد امکان پذیر نخواهد بود.
*** جمعی از مفسران برای دومین آیه مورد بحث شان نزولی نقل کردهاند که پیوند آن را با آیات گذشته روشن میسازد و آن اینکه:"این آیه در باره گروهی از صحابه نازل شد که بعد از"داستان افک"سوگند یاد کردند که به هیچیک از کسانی که در این ماجرا درگیر بودند و به این تهمت بزرگ دامن زدند کمک مالی نکنند،و در هیچ موردی با آنها مواسات ننمایند،آیه فوق نازل شد و آنها را از این شدت عمل و خشونت باز داشت و دستور عفو و گذشت داد".
این شان نزول را"قرطبی"در تفسیرش از"ابن عباس"و"ضحاک"،و مرحوم "طبرسی"از"ابن عباس"و غیر او،ذیل آیات مورد بحث نقل کردهاند و جنبه عمومی دارد.
ولی گروهی از مفسران اهل تسنن اصرار دارند که این آیه در مورد خصوص "ابو بکر"نازل شده که بعد از داستان افک،کمک مالی خود را به"مسطح بن اثاثه"که"پسر خاله"یا"پسر خواهر"او بود و به مساله افک دامن میزد قطع کرده،در حالی که تمام ضمیرهایی که در آیه به کار رفته به صورت جمع است و نشان میدهد که گروهی از مسلمانان بعد از این ماجرا تصمیم به قطع کمکهای خود از این مجرمان گرفته بودند و آیه آنها را از این کار نهی کرد.
ولی به هر حال میدانیم آیات قرآن اختصاص به شان نزول ندارد،بلکه همه مؤمنان را تا دامنه قیامت شامل میگردد،یعنی توصیه میکند که مسلمانان در این گونه موارد گرفتار احساسات تند و داغ نشوند و در برابر لغزشها و اشتباهات
گنهکاران تصمیمات خشن نگیرند.
با توجه به این شان نزول به تفسیر آیه باز میگردیم:
قرآن میگوید:"آنها که دارای برتری مالی و وسعت زندگی هستند نباید سوگند یاد کنند(یا تصمیم بگیرند)که انفاق خود را نسبت به نزدیکان و مستمندان و مهاجران در راه خدا قطع میکنند"( وَ لاٰ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَ السَّعَةِ أَنْ یُؤْتُوا أُولِی الْقُرْبیٰ وَ الْمَسٰاکِینَ وَ الْمُهٰاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ ).
این تعبیر نشان میدهد که جمعی از کسانی که آلوده افک شدند از مهاجران در راه خدا بودند که فریب منافقان را خوردند،و خداوند به خاطر سابقه آنها اجازه نداد که آنان را از جامعه اسلامی طرد کنند و تصمیمهایی که بیش از حد استحقاق باشد درباره آنها بگیرند.
ضمنا جمله" لاٰ یَأْتَلِ "از ماده"الیة"(بر وزن عطیه)به معنی سوگند یاد کردن و یا از ماده"الو"(بر وزن دلو)به معنی کوتاهی کردن و ترک نمودن است،بنا بر این آیه طبق معنی اول نهی از سوگند در قطع این گونه کمکها میکند (1).
و بنا بر معنی دوم نهی از کوتاهی و ترک این عمل مینماید.
سپس برای تشویق و ترغیب مسلمانان به ادامه این گونه کارهای خیر اضافه میکند"باید عفو کنند و گذشت نمایند"( وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا ).
"آیا دوست نمیدارید خداوند شما را بیامرزد"( أَ لاٰ تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللّٰهُ لَکُمْ ).
پس همانگونه که شما انتظار عفو الهی را در برابر لغزشها دارید باید در مورد دیگران عفو و بخشش را فراموش نکنید.
1) 1) در این صورت باید کلمه"لا"قبل از"یؤتوا"در تقدیر گرفته شود، که تقدیر چنین میشود"و لا یاتل...ان لا یؤتوا".
"و خداوند غفور و رحیم است"( وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
عجب اینکه از یک سو با آن همه آیات کوبنده،"اصحاب افک"را شدیدا محکوم میکند،اما برای اینکه افراد افراطی از حد تجاوز نکنند با سه جمله که هر یک از دیگری گیراتر و جذابتر است احساساتشان را کنترل مینماید:
نخست امر به عفو و گذشت میکند.
سپس میگوید آیا دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟پس شما هم ببخشید.
و سر انجام دو صفت از صفات خدا که"غفور"و"رحیم"است به عنوان تاکید ذکر میکند اشاره به اینکه شما نمیتوانید داغتر از فرمان پروردگار باشید خداوند که صاحب اصلی این حکم است غفور و رحیم است،او دستور میدهد کمکها را قطع نکنید،دیگر شما چه میگوئید؟! بدون شک همه مسلمانانی که در ماجرای افک درگیر شدند با توطئه قبلی نبود،بعضی از منافقین مسلماننما پایهگذار بودند،و گروهی مسلمان فریب خورده دنباله رو،بدون شک همه آنها مقصر و گناهکار بودند،اما میان این دو گروه فرق بسیار بود،و نمیبایست با همه یکسان معامله کنند.
به هر حال آیات فوق درس بسیار بزرگی است برای امروز و فردای مسلمانان و همه آیندگان که به هنگام آلودگی بعضی از افراد به گناه و لغزشی،نباید در کیفر از حد اعتدال تجاوز کرد،نباید آنها را از جامعه اسلامی طرد نمود،و نباید درهای کمکهای را به روی آنها بست تا یکباره در دامن دشمنان سقوط کنند و در صف آنها قرار گیرند.
آیات فوق در حقیقت ترسیمی از تعادل"جاذبه"و"دافعه"اسلامی است:
آیات افک و مجازات شدید تهمتزنندگان به نوامیس مردم نیروی عظیم دافعه را تشکیل میدهد،و آیه مورد بحث که سخن از عفو و گذشت و غفور و رحیم بودن خدا میگوید بیانگر جاذبه است!.
*** سپس بار دیگر به مساله"قذف"و متهم ساختن زنان پاکدامن با ایمان به اتهام ناموسی بازگشته،و بطور مؤکد و قاطع میگوید:"کسانی که زنان پاکدامن و بیخبر از هر گونه آلودگی و مؤمن را به نسبتهای ناروا متهم میسازند در دنیا و آخرت از رحمت الهی دورند و عذاب عظیمی در انتظار آنها است"( إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنٰاتِ الْغٰافِلاٰتِ الْمُؤْمِنٰاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ ).
در واقع سه صفت برای این زنان ذکر شده که هر کدام دلیلی است بر اهمیت ظلمی که بر آنها از طریق تهمت وارد میگردد:
"محصنات"(زنان پاکدامن)"غافلات"(دور از هر گونه آلودگی) و"مؤمنات"(زنان با ایمان)و به این ترتیب نشان میدهد که تا چه حد نسبت ناروا دادن به این افراد،ظالمانه و ناجوانمردانه و درخور عذاب عظیم است (1).
ضمنا تعبیر به"غافلات"تعبیر جالبی است که نهایت پاکی آنها را از هر گونه انحراف و بیعفتی مشخص میکند،یعنی آنها نسبت به آلودگیهای جنسی آن قدر بی اعتنا هستند که گویی اصلا از آن خبر ندارند،زیرا موضع انسان در برابر گناه گاه به صورتی در میآید که اصلا تصور گناه از فکر و مغز او بیرون میرود گویی اصلا چنین عملی در خارج وجود ندارد و این مرحله عالی تقوا است.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از"غافلات"زنانی است که از نسبتهای ناروایی که به آنها داده شده بیاطلاعند،و به همین دلیل از خود دفاع نمیکنند،و در نتیجه آیه مورد بحث مطلب تازهای در مورد این گونه اتهامات مطرح میکند چرا که در آیات گذشته سخن از تهمتزنندگانی بود که شناخته میشدند و مورد مجازات قرار میگرفتند،اما در اینجا سخن از شایعهسازانی است
1) 1) المیزان ذیل آیات مورد بحث جلد 15 صفحه 122.
که خود را از مجازات و حد شرعی پنهان داشتهاند،قرآن میگوید:اینها تصور نکنند که با این عمل میتوانند خود را برای همیشه از کیفر الهی دور دارند،خدا آنها را در این دنیا از رحمت خویش دور میکند و در آخرت عذابی عظیم دارند.
گر چه آیه فوق بعد از داستان افک قرار گرفته و به نظر میرسد که نزول آن بی ارتباط با این ماجرا نبوده،ولی مانند تمام آیاتی که در موارد خاصی نازل میشود و مفهوم آن کلی است اختصاص به مورد معینی ندارد.
عجب اینکه بعضی از مفسران مانند"فخر رازی"در"تفسیر کبیر"و بعضی دیگر اصرار دارند که مفهوم این آیه را محدود به تهمت زدن به زنان پیامبر ص بدانند و این گناه را در سر حد کفر قرار میدهند و کلمه لعن را که در آیه وارد شده دلیل بر آن بشمرند.
در حالی که تهمت زدن هر چند گناه بسیار بزرگی است،و اگر در مورد همسران پیامبر ص باشد گناه بزرگتر و عظیمتری محسوب میشود ولی به تنهایی موجب کفر نیست،و لذا پیامبر ص در داستان افک با این گونه افراد معامله "مرتد"ننمود بلکه در آیات بعد از آن که شرح آن را خواندیم توصیه به عدم خشونت بیش از حد در مورد آنان فرمود که با کفر سازگار نیست.
و اما"لعن"دوری از رحمت خدا است که در مورد کافر و مرتکبین گناهان کبیره صادق است،لذا در همین آیاتی که در باره حد قذف گذشت(در احکام مربوط به لعان)دو بار کلمه لعن در مورد دروغگویان به کار رفته است.
در روایات اسلامی نیز کرارا کلمه"لعن"درباره بعضی از مرتکبین گناهان کبیره به کار رفته است،حدیث
لعن اللّٰه فی الخمر عشر طوائف... "خدا ده گروه را در مورد شراب لعنت کرده..."معروف است.
*** آیه بعد چگونگی حال این گروه تهمتزنندگان را در دادگاه بزرگ خدا مشخص کرده میگوید:"آنها عذاب عظیمی دارند،در آن روز که زبانهای آنها و دستها و پاهایشان بر ضد آنان به اعمالی که مرتکب شدند گواهی میدهند" ( یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
زبان آنها بی آنکه خودشان مایل باشند به گردش در میآید و حقائق را بازگو میکند این مجرمان بعد از مشاهده دلائل و شواهد قطعی جرم بر خلاف میل باطنی خود صریحا اقرار به گناه کرده و همه چیز را فاش میسازند چرا که جایی برای انکار نمیبینند.
دست و پای آنها نیز به سخن در میآید و حتی طبق آیات قرآن پوست تن آنها سخن میگوید،گویی نوارهای ضبط صوتی هستند که همه صداهای انسان را ضبط کرده و آثار گناهان در طول عمر در آنها نقش بسته است،آری در آنجا که یوم البروز و روز آشکار شدن همه پنهانیها است ظاهر میشوند.
و اگر میبینیم در بعضی آیات قرآن اشاره به روز قیامت میفرماید:"امروز ما بر زبان آنها مهر میزنیم و دست و پایشان با ما سخن میگوید"( اَلْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلیٰ أَفْوٰاهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنٰا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ )(سوره یس-آیه 65) منافاتی با آیه مورد بحث ندارد چرا که ممکن است در آغاز زبانها از کار بیفتد و سایر اعضا شهادت دهند،و هنگامی که شهادت دست و پا حقائق را برملا کرد زبان به حرکت در آید و گفتنیها را بگوید و به گناهان اعتراف کند.
*** سپس میگوید:
"در آن روز خداوند جزای واقعی آنها را بی کم و کاست به آنها میدهد" ( یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللّٰهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ ).
"و در آن روز میدانند که خداوند حق مبین است"( وَ یَعْلَمُونَ أَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ ).
اگر امروز،و در این دنیا،در حقانیت پروردگار شک و تردید کنند،یا مردم را به گمراهی بکشانند در آن روز نشانههای عظمت و قدرت و حقانیتش آن چنان واضح میشود که سر سختترین لجوجان را وادار به اعتراف میکند.
اَلْخَبِیثٰاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ اَلْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثٰاتِ وَ اَلطَّیِّبٰاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ اَلطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبٰاتِ أُولٰئِکَ مُبَرَّؤُنَ مِمّٰا یَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ (26)
26-زنان خبیث و ناپاک از آن مردان خبیث و ناپاکند!و مردان ناپاک نیز تعلق به زنان ناپاک دارند،اینان از نسبتهای ناروایی که به آنها داده میشود مبرا هستند،و برای آنها آمرزش(الهی)و روزی پر ارزش است.
نوریان مر نوریان را طالبند!...
آیه فوق در حقیقت تعقیب و تاکیدی بر آیات افک و آیات قبل از آن است و بیان یک سنت طبیعی در جهان آفرینش میباشد که تشریع نیز با آن هماهنگ است.
میفرماید:"زنان خبیث و ناپاک از آن مردان خبیث و ناپاکند،همانگونه که مردان ناپاک،تعلق به زنان ناپاک دارند"( اَلْخَبِیثٰاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثٰاتِ ).
و در نقطه مقابل نیز"زنان طیب و پاک به مردان طیب و پاک تعلق دارند، و مردان پاک و طیب از آن زنان پاک و طیبند"( وَ الطَّیِّبٰاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبٰاتِ ).
و در پایان آیه به گروه اخیر یعنی مردان و زنان پاکدامن اشاره کرده میگوید:"آنها از نسبتهای نادرستی که به آنان داده میشود مبرا هستند"( أُولٰئِکَ مُبَرَّؤُنَ مِمّٰا یَقُولُونَ ).
و به همین دلیل"آمرزش و مغفرت الهی و همچنین روزی پر ارزش در انتظار آنها است"( لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ ).
در اینکه منظور از"خبیثات"و"خبیثین"و همچنین"طیبات" و"طیبین"در آیه مورد بحث کیست؟مفسران بیانات مختلفی دارند:
1-گاه گفته شده منظور سخنان ناپاک و تهمت و افترا و دروغ است که تعلق به افراد آلوده دارد و به عکس سخنان پاک از آن مردان پاک و با تقوا است،و"از کوزه همان برون تراود که در او است".
2-گاه گفته میشود"خبیثات"به معنی"سیئات"و مطلق اعمال بد و کارهای ناپسند است که برنامه مردان ناپاک است و به عکس"حسنات"تعلق به پاکان دارد.
3-"خبیثات"و"خبیثون"اشاره به زنان و مردان آلوده دامان است، به عکس"طیبات"و"طیبون"که به زنان و مردان پاکدامن اشاره میکند و ظاهرا منظور از آیه همین است،زیرا قرائنی در دست است که معنی اخیر را تایید میکند:
الف-این آیات به دنبال آیات افک و همچنین آیه اَلزّٰانِی لاٰ یَنْکِحُ إِلاّٰ زٰانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَ الزّٰانِیَةُ لاٰ یَنْکِحُهٰا إِلاّٰ زٰانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَ حُرِّمَ ذٰلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ آمده و این تفسیر هماهنگ با مفهوم آن آیات است.
ب-جمله أُولٰئِکَ مُبَرَّؤُنَ مِمّٰا یَقُولُونَ: "آنها(زنان و مردان پاکدامن) از نسبتهای ناروایی که به آنان داده میشود منزه و پاکند"قرینه دیگری بر این تفسیر میباشد.
ج-اصولا قرینه مقابله خود نشانه این است که منظور از خبیثات جمع مؤنث حقیقی است و اشاره به زنان ناپاک است در مقابل"خبیثون"که جمع مذکر حقیقی است.
د-از همه اینها گذشته در حدیثی از امام باقر ع و امام صادق ع نقل شده که"این آیه همانند" اَلزّٰانِی لاٰ یَنْکِحُ إِلاّٰ زٰانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً "میباشد،زیرا گروهی بودند که تصمیم گرفتند با زنان آلوده ازدواج کنند،خداوند آنها را از این کار نهی کرد،و این عمل را ناپسند شمرد" (1)ه-در روایات کتاب نکاح نیز میخوانیم که یاران امامان، گاه سؤال از ازدواج با زنان"خبیثة"میکردند که با جواب منفی روبرو میشدند،این خود نشان میدهد که"خبیثة"اشاره به زنان ناپاک است نه"سخنان"و نه"اعمال" ناپاک (2).
سؤال دیگر اینکه آیا منظور از خبیث بودن این دسته از مردان و زنان یا طیب بودن آنها همان جنبههای عفت و ناموسی است،یا هر گونه ناپاکی فکری و عملی و زبانی را شامل میشود.
اگر سیاق آیات و روایاتی را که در تفسیر آن آمده در نظر بگیریم محدود بودن مفهوم آیه به معنی اول صحیحتر به نظر میرسد،در حالی که از بعضی از روایات استفاده میشود که خبیث و طیب در اینجا معنی وسیعی دارد و مفهوم آن منحصر به آلودگی و پاکی جنسی نیست روی این نظر بعید به نظر نمیرسد که مفهوم نخستین آیه همان معنی خاص باشد ولی از نظر ملاک و فلسفه و علت قابل تعمیم و گسترش است.
و به تعبیر دیگر آیه فوق در واقع بیان گرایش سنخیت است هر چند با توجه به موضوع بحث سنخیت در پاکی و آلودگی جنسی را میگوید(دقت کنید).
بدون شک قانون "نوریان مر نوریان را طالبند"و"ناریان مر ناریان را جاذبند"و ضرب المثل معروف"کند همجنس با همجنس پرواز"و همچنین ضرب المثلی که در عربی معروف است:"السنخیة علة الانضمام"همه اشاره به یک سنت تکوینی است که"ذره ذره موجوداتی را که در ارض و سما است در بر میگیرد که جنس خود را همچو کاه و کهرباء جذب میکنند".
به هر حال همه جا همنوعان سراغ همنوعان میروند و هر گروه و هر دستهای با همسنخان خود گرم و صمیمیاند.
اما این واقعیت مانع از آن نخواهد بود که آیه بالا همانند آیه" اَلزّٰانِیَةُ لاٰ یَنْکِحُهٰا إِلاّٰ زٰانٍ أَوْ مُشْرِکٌ "اشاره به یک حکم شرعی باشد که ازدواج با زنان آلوده حد اقل در مواردی که مشهور و معروف به عمل منافی عفتند ممنوع است.
مگر همه احکام تشریعی ریشه تکوینی ندارد؟مگر سنتهای الهی در تشریع و تکوین هماهنگ نیستند؟(برای توضیح بیشتر به شرحی که ذیل آیه مزبور ذکر کردیم مراجعه فرمائید).
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه در طول تاریخ یا در محیط زندگی خود گاه مواردی را میبینیم که با این قانون هماهنگ نیست،به عنوان مثال در خود قرآن آمده است که همسر نوح و همسر لوط زنان بدی بودند و به آنها خیانت کردند(سوره تحریم آیه 10)و در مقابل،همسر فرعون از زنان با ایمان
و پاکدامنی بود که گرفتار چنگال آن طاغوت بی ایمان گشته بود(سوره تحریم آیه 11).
در مورد پیشوایان بزرگ اسلام نیز کم و بیش نمونههایی از این قبیل دیده شده است که تاریخ اسلام گواه آن میباشد.
در پاسخ علاوه بر اینکه هر قانون کلی استثناهایی دارد باید به دو نکته توجه داشت:
1-در تفسیر آیه گفتیم که منظور اصلی از"خباثت"همان آلودگی به اعمال منافی عفت است و"طیب"بودن نقطه مقابل آن میباشد، به این ترتیب پاسخ سؤال روشن میشود،زیرا هیچیک از همسران پیامبران و امامان به طور قطع انحراف و آلودگی جنسی نداشتند،و منظور از خیانت در داستان نوح و لوط جاسوسی کردن به نفع کفار است نه خیانت ناموسی.
اصولا این عیب از عیوب تنفر آمیز محسوب میشود و میدانیم محیط زندگی شخصی پیامبران باید از اوصافی که موجب نفرت مردم است پاک باشد تا هدف نبوت که جذب مردم به آئین خدا است عقیم نماند.
2-از این گذشته همسران پیامبران و امامان در آغاز کار حتی کافر و بی ایمان هم نبودند و گاه بعد از نبوت به گمراهی کشیده میشدند که مسلما آنها نیز روابط خود را مانند سابق با آنها ادامه نمیدادند،همانگونه که همسر فرعون در آغاز که با فرعون ازدواج کرد به موسی ایمان نیاورده بود،اصولا موسی هنوز متولد نشده بود،بعدا که موسی مبعوث شد ایمان آورد و چارهای جز ادامه زندگی توام با مبارزه نداشت مبارزهای که سرانجامش شهادت این زن با ایمان بود.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتّٰی تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلیٰ أَهْلِهٰا ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (27) فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِیهٰا أَحَداً فَلاٰ تَدْخُلُوهٰا حَتّٰی یُؤْذَنَ لَکُمْ وَ إِنْ قِیلَ لَکُمُ اِرْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکیٰ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ (28) لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ مَسْکُونَةٍ فِیهٰا مَتٰاعٌ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تُبْدُونَ وَ مٰا تَکْتُمُونَ (29)
27-ای کسانی که ایمان آوردهاید در خانههایی غیر از خانه خود وارد نشوید تا اجازه بگیرید و بر اهل آن خانه سلام کنید،این برای شما بهتر است،شاید متذکر شوید.
28-و اگر کسی در آن نیافتید داخل آن نشوید تا به شما اجازه داده شود،و اگر گفته شود بازگردید،بازگردید،که برای شما پاکیزهتر است و خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است.
29-گناهی بر شما نیست که وارد خانههای غیر مسکونی بشوید که در آنجا متاعی متعلق
به شما وجود دارد،و خدا آنچه را آشکار میکنید یا پنهان میدارید میداند.
بدون اذن به خانه مردم وارد نشوید
در این آیات بخشی از آداب معاشرت و دستورهای اجتماعی اسلام که ارتباط نزدیکی با مسائل مربوط به حفظ عفت عمومی دارد بیان شده است،و آن طرز ورود به خانههای مردم و چگونگی اجازه ورود گرفتن است.
نخست میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید در خانههایی که غیر از خانه شما است داخل نشوید تا اینکه اجازه بگیرید و بر اهل آن خانه سلام کنید" (و به این ترتیب تصمیم ورود خود را قبلا به اطلاع آنها برسانید و موافقت آنها را جلب نمائید)( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتّٰی تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلیٰ أَهْلِهٰا ).
"این برای شما بهتر است،شاید متذکر شوید"( ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ ).
جالب اینکه در اینجا جمله"تستانسوا"به کار رفته است نه"تستاذنوا" زیرا جمله دوم فقط اجازه گرفتن را بیان میکند،در حالی که جمله اول که از ماده"انس"گرفته شده اجازهای توام با محبت و لطف و آشنایی و صداقت را میرساند،و نشان میدهد که حتی اجازه گرفتن باید کاملا مؤدبانه و دوستانه و خالی از هر گونه خشونت باشد.
بنا بر این هر گاه این جمله را بشکافیم بسیاری از آداب مربوط به این بحث در آن خلاصه شده است،مفهومش این است فریاد نکشید،در را محکم نکوبید با عبارات خشک و زننده اجازه نگیرید،و به هنگامی که اجازه داده شد بدون سلام وارد نشوید،سلامی که نشانه صلح و صفا و پیام آور محبت و دوستی است.
قابل توجه اینکه این حکم را که جنبه انسانی و عاطفی آن روشن است با دو جمله
" ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ و" لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ "همراه میکند که خود دلیلی بر آن است که اینگونه احکام ریشه در اعماق عواطف و عقل و شعور انسانی دارد که اگر انسان کمی در آن بیندیشد متذکر خواهد شد که خیر و صلاح او در آن است.
*** در آیه بعد با جمله دیگری این دستور تکمیل میشود:"اگر کسی در آن خانه نیافتید وارد آن نشوید تا به شما اجازه داده شود"( فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِیهٰا أَحَداً فَلاٰ تَدْخُلُوهٰا حَتّٰی یُؤْذَنَ لَکُمْ ).
ممکن است منظور از این تعبیر آن باشد که گاه در آن خانه کسانی هستند ولی کسی که به شما اذن دهد و صاحب اختیار و صاحب البیت باشد حضور ندارد شما در اینصورت حق ورود نخواهید داشت.
و یا اینکه اصلا کسی در خانه نیست،اما ممکن است صاحب خانه در منزل همسایگان و یا نزدیک آن محل باشد و به هنگامی که صدای در زدن و یا صدای شما را بشنود بیاید و اذن ورود دهد در این موقع حق ورود دارید،به هر حال آنچه مطرح است این است که بدون اذن داخل نشوید.
سپس اضافه میکند"و اگر به شما گفته شود بازگردید،این سخن را پذیرا شوید و بازگردید،که برای شما بهتر و پاکیزهتر است"( وَ إِنْ قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکیٰ لَکُمْ ).
اشاره به اینکه هرگز جواب رد شما را ناراحت نکند،چه بسا صاحب خانه در حالتی است که از دیدن شما در آن حالت ناراحت میشود،و یا وضع او و خانهاش آماده پذیرش مهمان نیست! و از آنجا که به هنگام شنیدن جواب منفی گاهی حس کنجکاوی بعضی تحریک میشود و به فکر این میافتند که از درز در،یا از طریق گوش فرا دادن و استراق سمع مطالبی از اسرار درون خانه را کشف کنند در ذیل همین آیه میفرماید:
"خدا به آنچه انجام میدهید آگاه است"( وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ ).
*** و از آنجا که هر حکم استثنایی دارد که رفع ضرورتها و مشکلات از طریق آن استثناء به صورت معقول انجام میشود در آخرین آیه مورد بحث میفرماید:
"گناهی بر شما نیست که وارد خانههای غیر مسکونی بشوید که در آنجا متاعی متعلق به شما وجود دارد"( لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ مَسْکُونَةٍ فِیهٰا مَتٰاعٌ لَکُمْ ).
و در پایان اضافه مینماید:"و خدا آنچه را آشکار میکنید و پنهان میدارید میداند"( وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تُبْدُونَ وَ مٰا تَکْتُمُونَ ).
شاید اشاره به این است که گاه بعضی از افراد از این استثناء سوء استفاده کرده و به بهانه این حکم وارد خانههای غیر مسکونی میشوند تا کشف اسراری کنند،و یا در خانههای مسکونی به این بهانه که نمیدانستیم مسکونی است ورود کنند،اما خدا از همه این امور آگاه است و سوء استفاده کنندگان را بخوبی میشناسد.
بی شک وجود انسان دارای دو بعد است،بعد فردی و بعد اجتماعی و به همین دلیل دارای دو نوع زندگی است،زندگی خصوصی و عمومی که هر کدام برای خود ویژگیهایی دارد و آداب و مقرراتی.
انسان ناچار است در محیط اجتماع قیود زیادی را از نظر لباس و طرز حرکت و رفت و آمد تحمل کند،ولی پیدا است که ادامه این وضع در تمام مدت شبانه روز خسته کننده و درد سر آفرین است.
او میخواهد مدتی از شبانه روز را آزاد باشد،قید و بندها را دور کند به استراحت پردازد با خانواده و فرزندان خود به گفتگوهای خصوصی بنشیند و تا آنجا که ممکن است از این آزادی بهره گیرد،و به همین دلیل به خانه خصوصی خود پناه میبرد و با بستن درها به روی دیگران زندگی خویش را موقتا از جامعه جدا میسازد و همراه آن از انبوه قیودی که ناچار بود در محیط اجتماع بر خود تحمیل کند آزاد میشود.
حال باید در این محیط آزاد با این فلسفه روشن،امنیت کافی وجود داشته باشد،اگر بنا باشد هر کس سر زده وارد این محیط گردد و به حریم امن آن تجاوز کند دیگر آن آزادی و استراحت و آرامش وجود نخواهد داشت و مبدل به محیط کوچه و بازار میشود.
به همین دلیل همیشه در میان انسانها مقررات ویژهای در این زمینه بوده است،و در تمام قوانین دنیا وارد شدن به خانه اشخاص بدون اجازه آنها ممنوع است و مجازات دارد،و حتی در جایی که ضرورتی از نظر حفظ امنیت و جهات دیگر ایجاب کند که بدون اجازه وارد شوند مقامات محدود و معینی حق دادن چنین اجازهای را دارند.
در اسلام نیز در این زمینه دستور بسیار مؤکد داده شده و آداب و ریزهکاریهایی در این زمینه وجود دارد که کمتر نظیر آن دیده میشود.
در حدیثی میخوانیم:که"ابو سعید"از یاران پیامبر ص اجازه ورود به منزل گرفت در حالی که روبروی در خانه پیامبر ص ایستاده بود،پیامبر ص فرمود:به هنگام اجازه گرفتن روبروی در نایست! در روایت دیگری میخوانیم که خود آن حضرت هنگامی که به در خانه کسی میآمد روبروی در نمیایستاد بلکه در طرف راست یا چپ قرار میگرفت و میفرمود:السلام علیکم(و به این وسیله اجازه ورود میگرفت)زیرا آن روز
هنوز معمول نشده بود که در برابر در خانه پرده بیاویزند (1).
حتی در روایات اسلامی میخوانیم که انسان به هنگامی که میخواهد وارد خانه مادر یا پدر و یا حتی وارد خانه فرزند خود شود اجازه بگیرد.
در روایتی آمده است که مردی از پیامبر ص پرسید: آیا به هنگامی که میخواهم وارد خانه مادرم شوم باید اجازه بگیرم؟فرمود:آری،عرض کرد مادرم غیر از من خدمتگزاری ندارد باز هم باید اجازه بگیرم؟!فرمود:ا تحب ان تراها عریانة؟! "آیا دوست داری مادرت را برهنه ببینی"؟!عرض کرد:نه،فرمود:فاستاذن علیها!:"اکنون که چنین است از او اجازه بگیر"! (2).
در روایت دیگری میخوانیم که پیامبر ص هنگامی که میخواست وارد خانه دخترش فاطمه ع شود،نخست بر در خانه آمد دست به روی در گذاشت و در را کمی عقب زد،سپس فرمود:السلام علیکم،فاطمه(ع)پاسخ سلام پدر را داد،بعد پیامبر ص فرمود:اجازه دارم وارد شوم؟عرض کرد وارد شو ای رسول خدا! پیامبر ص فرمود:کسی که همراه من است نیز اجازه دارد وارد شود فاطمه عرض کرد:مقنعه بر سر من نیست،و هنگامی که خود را به حجاب اسلامی محجب ساخت پیامبر ص مجددا سلام کرد و فاطمه(ع)جواب داد،و مجددا اجازه ورود برای خودش گرفت و بعد از پاسخ موافق فاطمه(ع)اجازه ورود برای همراهش جابر بن عبد اللّٰه گرفت (3).
این حدیث بخوبی نشان میدهد که تا چه اندازه پیامبر ص که یک الگو و سرمشق برای عموم مسلمانان بود این نکات را دقیقا رعایت میفرمود.
حتی در بعضی از روایات میخوانیم باید سه بار اجازه گرفت،اجازه اول را بشنوند و به هنگام اجازه دوم خود را آماده سازند،و به هنگام اجازه سوم اگر خواستند اجازه دهند و اگر نخواستند اجازه ندهند! (1).
حتی بعضی لازم دانستهاند که در میان این سه اجازه،فاصلهای باشد چرا که گاه لباس مناسبی بر تن صاحب خانه نیست،و گاه در حالی است که نمیخواهد کسی او را در آن حال ببیند،گاه وضع اطاق به هم ریخته است و گاه اسراری است که نمیخواهد دیگری بر اسرار درون خانهاش واقف شود،باید به او فرصتی داد تا خود را جمع و جور کند،و اگر اجازه نداد بدون کمترین احساس ناراحتی باید صرف نظر کرد.
در پاسخ این سؤال در میان مفسران گفتگو است،بعضی گفتهاند:منظور ساختمانهایی است که شخص خاصی در آن ساکن نیست،بلکه جنبه عمومی و همگانی دارد،مانند کاروانسراها،مهمانخانهها،و همچنین حمامها و مانند آن-این مضمون در حدیثی از امام صادق ع صریحا آمده است (2).
بعضی دیگر آن را به خرابههایی تفسیر کردهاند که در و پیکری ندارد، و هر کس میتواند وارد آن شود،این تفسیر بسیار بعید به نظر میرسد چه اینکه کسی حاضر نیست متاع خود را در چنین خانهای بگذارد.
بعضی دیگر آن را اشاره به انبارهای تجار و دکانهایی میدانند که متاع مردم به عنوان امانت در آن نگهداری میشود و صاحب هر متاعی حق دارد برای گرفتن متاع خویش به آنجا مراجعه کند.
این تفسیر نیز با ظاهر آیه چندان سازگار نیست.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور خانههایی باشد که ساکن ندارد و انسان متاع خود را در آنجا به امانت گذارده،و هنگام گذاردن رضایت ضمنی صاحب منزل را برای سر کشی یا برداشتن متاع گرفته است.
البته قسمتی از این تفاسیر با هم منافاتی ندارد،ولی تفسیر اول با معنی آیه سازگارتر است.
ضمنا از این بیان روشن میشود که انسان تنها به عنوان اینکه متاعی در خانهای دارد نمیتواند در خانه را بدون اجازه صاحب خانه بگشاید و وارد شود هر چند در آن موقع کسی در خانه نباشد.
در کتب فقهی و حدیث آمده است که اگر کسی عمدا به داخل خانه مردم نگاه کند و به صورت یا تن برهنه زنان بنگرد آنها میتوانند در مرتبه اول او را نهی کنند،اگر خود داری نکرد میتوانند با سنگ او را دور کنند،اگر باز اصرار داشته باشد با آلات قتاله میتوانند از خود و نوامیس خود دفاع کنند و اگر در این درگیری شخص مزاحم و مهاجم کشته شود خونش هدر است،البته باید به هنگام جلوگیری از این کار سلسله مراتب را رعایت کنند یعنی تا آنجا که از طریق آسانتر این امر امکان پذیر است از طریق خشنتر وارد نشوند.
قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذٰلِکَ أَزْکیٰ لَهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا یَصْنَعُونَ (30) وَ قُلْ لِلْمُؤْمِنٰاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصٰارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لاٰ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلاّٰ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلیٰ جُیُوبِهِنَّ وَ لاٰ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلاّٰ لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبٰائِهِنَّ أَوْ آبٰاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنٰائِهِنَّ أَوْ أَبْنٰاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوٰانِهِنَّ أَوْ بَنِی إِخْوٰانِهِنَّ أَوْ بَنِی أَخَوٰاتِهِنَّ أَوْ نِسٰائِهِنَّ أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُنَّ أَوِ اَلتّٰابِعِینَ غَیْرِ أُولِی اَلْإِرْبَةِ مِنَ اَلرِّجٰالِ أَوِ اَلطِّفْلِ اَلَّذِینَ لَمْ یَظْهَرُوا عَلیٰ عَوْرٰاتِ اَلنِّسٰاءِ وَ لاٰ یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ مٰا یُخْفِینَ مِنْ زِینَتِهِنَّ وَ تُوبُوا إِلَی اَللّٰهِ جَمِیعاً أَیُّهَا اَلْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (31)
30-به مؤمنان بگو چشمهای خود را(از نگاه به نامحرمان)فرو گیرند،و فروج خود را حفظ کنند،این برای آنها پاکیزهتر است،خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است.
31-و به زنان با ایمان بگو چشمهای خود را(از نگاه هوسآلود)فرو گیرند،و دامان خویش را حفظ کنند،و زینت خود را جز آن مقدار که ظاهر است آشکار ننمایند،و(اطراف) روسریهای خود را بر سینه خود افکنند(تا گردن و سینه با آن پوشانده شود)و زینت خود را آشکار نسازند مگر برای شوهرانشان یا پدرانشان یا پدر شوهرانشان یا پسرانشان یا پسران همسرانشان یا برادرانشان یا پسران برادرانشان،یا پسران خواهرانشان، یا زنان هم کیششان یا بردگانشان(کنیزانشان)یا افراد سفیه که تمایلی به زن ندارند یا کودکانی که از امور جنسی مربوط به زنان آگاه نیستند،آنها هنگام راه رفتن پایهای خود را به زمین نزنند تا زینت پنهانیشان دانسته شود.(و صدای خلخال که بر پا دارند به گوش رسد)و همگی به سوی خدا بازگردید ای مؤمنان تا رستگار شوید.
در کتاب کافی در شان نزول نخستین آیه از آیات فوق از امام باقر ع چنین نقل شده است که جوانی از انصار در مسیر خود با زنی روبرو شد-و در آن روز زنان مقنعه خود را در پشت گوشها قرار میدادند-(و طبعا گردن و مقداری از سینه آنها نمایان میشد)چهره آن زن نظر آن جوان را به خود جلب کرد و چشم خود را به او دوخت هنگامی که زن گذشت جوان هم چنان با چشمان خود او را بدرقه میکرد در حالی که راه خود را ادامه میداد تا اینکه وارد کوچه تنگی شد و باز هم چنان به پشت سر خود نگاه میکرد ناگهان صورتش به دیوار خورد و تیزی استخوان یا قطعه شیشهای که در دیوار بود صورتش را شکافت!هنگامی که زن گذشت جوان به خود آمد و دید خون از صورتش جاری است و به لباس و سینهاش ریخته!(سخت ناراحت شد)با خود گفت به خدا سوگند من خدمت پیامبر
میروم و این ماجرا را بازگو میکنم،هنگامی که چشم رسول خدا ص به او افتاد فرمود چه شده است؟ و جوان ماجرا را نقل کرد،در این هنگام جبرئیل،پیک وحی خدا نازل شد و آیه فوق را آورد( قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ ...) (1).
مبارزه با چشمچرانی و ترک حجاب
پیش از این هم گفتهایم که این سوره در حقیقت سوره عفت و پاکدامنی و پاکسازی از انحرافات جنسی است،و بحثهای مختلف آن از این نظر انسجام روشنی دارد،آیات مورد بحث که احکام نگاه کردن و چشمچرانی و حجاب را بیان میدارد نیز کاملا به این امر مربوط است و نیز ارتباط این بحث با بحثهای مربوط به اتهامات ناموسی بر کسی مخفی نیست.
نخست میگوید:"به مؤمنان بگو چشمهای خود را(از نگاه کردن به زنان نامحرم و آنچه نظر افکندن بر آن حرام است)فرو گیرند،و دامان خود را حفظ کنند"( قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ).
"یغضوا"از ماده"غض"(بر وزن خز)در اصل به معنی کم کردن و نقصان است و در بسیاری از موارد در کوتاه کردن صدا یا کم کردن نگاه گفته میشود،بنا بر این آیه نمیگوید مؤمنان باید چشمهاشان را فرو بندند،بلکه میگوید باید نگاه خود را کم و کوتاه کنند،و این تعبیر لطیفی است به این منظور که اگر انسان به راستی هنگامی که با زن نامحرمی روبرو میشود بخواهد چشم خود را به کلی ببندد ادامه راه رفتن و مانند آن برای او ممکن نیست،اما اگر نگاه را از صورت
1) 1) وسائل الشیعه جلد 14 صفحه 139 و تفسیر نور الثقلین و المیزان و روح المعانی (با تفاوت مختصری)ذیل آیه مورد بحث.
و اندام او بر گیرد و چشم خود را پائین اندازد گویی از نگاه خویش کاسته است و آن صحنهای را که ممنوع است از منطقه دید خود به کلی حذف کرده.
قابل توجه اینکه قرآن نمیگوید از چه چیز چشمان خود را فرو گیرند (و به اصطلاح متعلق آن فعل را حذف کرده)تا دلیل بر عموم باشد،یعنی از مشاهده تمام آنچه نگاه به آنها حرام است چشم برگیرند.
اما با توجه به سیاق آیات مخصوصا آیه بعد که سخن از مساله حجاب به میان آمده به خوبی روشن میشود که منظور نگاه نکردن به زنان نامحرم است،شان نزولی را که در بالا آوردیم نیز این مطلب را تایید میکند (1).
از آنچه گفتیم این نکته روشن میشود که مفهوم آیه فوق این نیست که مردان در صورت زنان خیره نشوند تا بعضی از آن چنین استفاده کنند که نگاههای غیر خیره مجاز است،بلکه منظور این است که انسان به هنگام نگاه کردن معمولا منطقه وسیعی را زیر نظر میگیرد،هر گاه زن نامحرمی در حوزه دید او قرار گرفت چشم را چنان فرو گیرد که آن زن از منطقه دید او خارج شود یعنی به او نگاه نکند اما راه و چاه خود را ببیند و اینکه"غض"را به معنی کاهش گفتهاند منظور همین است(دقت کنید).
دومین دستور در آیه فوق همان مساله حفظ"فروج"است.
"فرج"چنان که قبلا هم گفتهایم در اصل به معنی"شکاف"و فاصله میان دو چیز است،ولی در اینگونه موارد کنایه از عورت میباشد و ما برای حفظ معنی کنایی آن در فارسی کلمه"دامان"را به جای آن میگذاریم.
منظور از"حفظ فرج"به طوری که در روایات وارد شده است پوشانیدن
1) 1) در اینکه"من"در جمله" یَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ "چه معنی دارد،مفسران احتمالات مختلفی دادهاند بعضی آن را برای"تبعیض"و بعضی"زائده"و بعضی"ابتدائیه" دانستهاند،ولی ظاهر همان معنی اول است.
آن از نگاه کردن دیگران است،در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
کل آیة فی القرآن فیها ذکر الفروج فهی من الزنا الا هذه الایة فانها من النظر: "هر آیهای که در قرآن سخن از حفظ فروج میگوید،منظور حفظ کردن از زنا است جز این آیه منظور از آن حفظ کردن از نگاه دیگران است" (1).
و از آنجا که گاه به نظر میرسد که چرا اسلام از این کار که با شهوت و خواست دل بسیاری هماهنگ است نهی کرده،در پایان آیه میفرماید:"این برای آنها بهتر و پاکیزهتر است"( ذٰلِکَ أَزْکیٰ لَهُمْ ).
سپس به عنوان اخطار برای کسانی که نگاه هوسآلود و آگاهانه به زنان نامحرم میافکنند و گاه آن را غیر اختیاری قلمداد میکنند میگوید:"خداوند از آنچه انجام میدهید مسلما آگاه است"( إِنَّ اللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا یَصْنَعُونَ ).
*** در آیه بعد به شرح وظائف زنان در این زمینه میپردازد،نخست به وظائفی که مشابه مردان دارند اشاره کرده میگوید:"و به زنان با ایمان بگو چشمهای خود را فرو گیرند(و از نگاه کردن به مردان نامحرم خودداری کنند)و دامان خود را حفظ نمایند"( وَ قُلْ لِلْمُؤْمِنٰاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصٰارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ ).
و به این ترتیب"چشمچرانی"همانگونه که بر مردان حرام است بر زنان نیز حرام میباشد،و پوشانیدن عورت از نگاه دیگران،چه از مرد و چه از زن برای زنان نیز همانند مردان واجب است.
سپس به مساله حجاب که از ویژگی زنان است ضمن سه جمله اشاره فرموده:
1) 1) اصول کافی و تفسیر علی بن ابراهیم(طبق نقل نور الثقلین جلد 3 صفحه 587 و 588).
1-"آنها نباید زینت خود را آشکار سازند جز آن مقدار که طبیعتا ظاهر است"( وَ لاٰ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلاّٰ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا ).
در اینکه منظور از زینتی که زنان باید آن را بپوشانند و همچنین زینت آشکاری که در اظهار آن مجازند چیست؟در میان مفسران سخن بسیار است.
بعضی زینت پنهان را به معنی زینت طبیعی(اندام زیبای زن)گرفتهاند، در حالی که کلمه"زینت"به این معنی کمتر اطلاق میشود.
بعضی دیگر آن را به معنی"محل زینت"گرفتهاند،زیرا آشکار کردن خود زینت مانند گوشواره و دستبند و بازوبند به تنهایی مانعی ندارد،اگر ممنوعیتی باشد مربوط به محل این زینتها است،یعنی گوشها و گردن و دستها و بازوان.
بعضی دیگر آن را به معنی خود"زینت آلات"گرفتهاند منتها در حالی که روی بدن قرار گرفته،و طبیعی است که آشکار کردن چنین زینتی توام با آشکار کردن اندامی است که زینت بر آن قرار دارد.
(این دو تفسیر اخیر از نظر نتیجه یکسان است هر چند از دو راه مساله تعقیب میشود).
حق این است که ما آیه را بدون پیشداوری و طبق ظاهر آن تفسیر کنیم که ظاهر آن همان معنی سوم است و بنا بر این زنان حق ندارند زینتهایی که معمولا پنهانی است آشکار سازند هر چند اندامشان نمایان نشود و به این ترتیب آشکار کردن لباسهای زینتی مخصوصی را که در زیر لباس عادی یا چادر میپوشند مجاز نیست،چرا که قرآن از ظاهر ساختن چنین زینتهایی نهی کرده است.
در روایات متعددی که از ائمه اهل بیت ع نقل شده نیز همین معنی دیده میشود که زینت باطن را به"قلاده"(گردنبند)"دملج"(بازوبند)"خلخال"
(پای برنجن همان زینتی که زنان عرب در مچ پاها میکردند)تفسیر شده است (1).
و چون در روایات متعدد دیگری زینت ظاهر به انگشتر و سرمه و مانند آن تفسیر شده میفهمیم که منظور از زینت باطن نیز خود زینتهایی است که نهفته و پوشیده است(دقت کنید).
2-دومین حکمی که در آیه بیان شده است که:"آنها باید خمارهای خود را بر سینههای خود بیفکنند"( وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلیٰ جُیُوبِهِنَّ ).
"خمر"جمع"خمار"(بر وزن حجاب)در اصل به معنی پوشش است، ولی معمولا به چیزی گفته میشود که زنان با آن سر خود را میپوشانند(روسری).
"جیوب"جمع"جیب"(بر وزن غیب)به معنی یقه پیراهن است که از آن تعبیر به گریبان میشود و گاه به قسمت بالای سینه به تناسب مجاورت با آن نیز اطلاق میگردد.
از این جمله استفاده میشود که زنان قبل از نزول آیه،دامنه روسری خود را به شانهها یا پشت سر میافکندند،به طوری که گردن و کمی از سینه آنها نمایان میشد،قرآن دستور میدهد روسری خود را بر گریبان خود بیفکنند تا هم گردن و هم آن قسمت از سینه که بیرون است مستور گردد.(از شان نزول آیه که قبلا آوردیم نیز این معنی به خوبی استفاده میشود).
3-در سومین حکم مواردی را که زنان میتوانند در آنجا حجاب خود را برگیرند و زینت پنهان خود را آشکار سازند با این عبارت شرح میدهد:
آنها نباید زینت خود را آشکار سازند( وَ لاٰ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ ).
"مگر(در دوازده مورد):
1-برای شوهرانشان"( إِلاّٰ لِبُعُولَتِهِنَّ ).
1) 1) تفسیر علی بن ابراهیم ذیل آیه مورد بحث.
2-"یا پدرانشان"( أَوْ آبٰائِهِنَّ ) 3-"یا پدران شوهرانشان"( أَوْ آبٰاءِ بُعُولَتِهِنَّ ).
4-"یا پسرانشان"( أَوْ أَبْنٰائِهِنَّ ).
5-"یا پسران همسرانشان"( أَوْ أَبْنٰاءِ بُعُولَتِهِنَّ ).
6-"یا برادرانشان"( أَوْ إِخْوٰانِهِنَّ ).
7-"یا پسران برادرانشان"( أَوْ بَنِی إِخْوٰانِهِنَّ ).
8-"یا پسران خواهرانشان"( أَوْ بَنِی أَخَوٰاتِهِنَّ ).
9-"یا زنان هم کیششان"( أَوْ نِسٰائِهِنَّ ).
10-"یا بردگانشان"(کنیزانشان)( أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُنَّ ).
11-"یا پیروان و طفیلیانی که تمایلی به زن ندارند"(افراد سفیه و ابلهی که میل جنسی در آنها وجود ندارد)( أَوِ التّٰابِعِینَ غَیْرِ أُولِی الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجٰالِ ).
12-"یا کودکانی که از عورات زنان(امور جنسی)آگاه نیستند"( أَوِ الطِّفْلِ الَّذِینَ لَمْ یَظْهَرُوا عَلیٰ عَوْرٰاتِ النِّسٰاءِ ).
4-و بالآخره چهارمین حکم را چنین بیان میکند:"آنها به هنگام راه رفتن پاهای خود را به زمین نزنند تا زینت پنهانیشان دانسته شود"(و صدای خلخالی که بر پا دارند به گوش رسد)( وَ لاٰ یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ مٰا یُخْفِینَ مِنْ زِینَتِهِنَّ ).
آنها در رعایت عفت و دوری از اموری که آتش شهوت را در دل مردان شعلهور میسازد و ممکن است منتهی به انحراف از جاده عفت شود،آن چنان باید دقیق و سختگیر باشند که حتی از رساندن صدای خلخالی را که در پای دارند به گوش مردان بیگانه خود داری کنند،و این گواه باریک بینی اسلام در این زمینه است.
و سرانجام با دعوت عمومی همه مؤمنان اعم از مرد و زن به توبه و بازگشت به سوی خدا آیه را پایان میدهد،میگوید:"همگی به سوی خدا باز گردید ای مؤمنان!،تا رستگار شوید"( وَ تُوبُوا إِلَی اللّٰهِ جَمِیعاً أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ).
و اگر در گذشته کارهای خلافی در این زمینه انجام دادهاید اکنون که حقایق احکام اسلام برای شما تبیین شد از خطاهای خود توبه کنید و برای نجات و فلاح به سوی خدا آئید که رستگاری تنها بر در خانه او است،و بر سر راه شما لغزشگاههای خطرناکی وجود دارد که جز با لطف او،نجات ممکن نیست،خود را به او بسپارید! درست است که قبل از نزول این احکام،گناه و عصیان نسبت به این امور مفهومی نداشت،ولی میدانیم قسمتی از مسائل مربوط به آلودگیهای جنسی جنبه عقلانی دارد و به تعبیر مصطلح از"مستقلات عقلیه"است که حکم عقل در آنجا به تنهایی برای ایجاد مسئولیت کافی است.
بدون شک در عصر ما که بعضی نام آن را عصر برهنگی و آزادی جنسی گذاردهاند و افراد غربزده،بی بند و باری زنان را جزئی از آزادی او میدانند سخن از حجاب گفتن برای این دسته ناخوشایند و گاه افسانهای است متعلق به زمانهای گذشته! ولی مفاسد بی حساب و مشکلات و گرفتاریهای روز افزونی که از این آزادیهای بی قید و شرط به وجود آمده سبب شده که تدریجا گوش شنوایی برای این سخن پیدا شود.
البته در محیطهای اسلامی و مذهبی،مخصوصا در محیط ایران بعد از انقلاب جمهوری اسلامی،بسیاری از مسائل حل شده،و به بسیاری از این سؤالات عملا پاسخ کافی و قانع کننده داده شده است،ولی باز اهمیت موضوع ایجاب میکند که این مساله به طور گستردهتر مورد بحث قرار گیرد.
مساله این است که آیا زنان(با نهایت معذرت)باید برای بهره کشی از طریق سمع و بصر و لمس(جز آمیزش جنسی)در اختیار همه مردان باشند و یا باید این امور مخصوص همسرانشان گردد.
بحث در این است که آیا زنان در یک مسابقه بی پایان در نشاندادن اندام خود و تحریک شهوات و هوسهای آلوده مردان درگیر باشند و یا باید این مسائل از محیط اجتماع بر چیده شود،و به محیط خانواده و زندگی زناشویی اختصاص یابد؟! اسلام طرفدار برنامه دوم است و حجاب جزئی از این برنامه محسوب میشود،در حالی که غربیها و غربزدههای هوسباز طرفدار برنامه اولند! اسلام میگوید کامیابیهای جنسی اعم از آمیزش و لذتگیریهای سمعی و بصری و لمسی مخصوص به همسران است و غیر از آن گناه،و مایه آلودگی و ناپاکی جامعه میباشد که جمله" ذٰلِکَ أَزْکیٰ لَهُمْ "در آیات فوق اشاره به آن است.
فلسفه حجاب چیز مکتوم و پنهانی نیست زیرا:
1-برهنگی زنان که طبعا پیامدهایی همچون آرایش و عشوهگری و امثال آن همراه دارد مردان مخصوصا جوانان را در یک حال تحریک دائم قرار میدهد تحریکی که سبب کوبیدن اعصاب آنها و ایجاد هیجانهای بیمار گونه عصبی و گاه سر چشمه امراض روانی میگردد،مگر اعصاب انسان چقدر میتواند بار هیجان را بر خود حمل کند؟مگر همه پزشکان روانی نمیگویند هیجان مستمر عامل بیماری است؟
مخصوصا توجه به این نکته که غریزه جنسی نیرومندترین و ریشهدارترین غریزه آدمی است و در طول تاریخ سرچشمه حوادث مرگبار و جنایات هولناکی شده،تا آنجا که گفتهاند"هیچ حادثه مهمی را پیدا نمیکنید مگر اینکه پای زنی در آن در میان است"! آیا دامن زدن مستمر از طریق برهنگی به این غریزه و شعلهور ساختن آن بازی با آتش نیست؟آیا این کار عاقلانهای است؟ اسلام میخواهد مردان و زنان مسلمان روحی آرام و اعصابی سالم و چشم و گوشی پاک داشته باشند،و این یکی از فلسفههای حجاب است.
2-آمارهای قطعی و مستند نشان میدهد که با افزایش برهنگی در جهان طلاق و از هم گسیختگی زندگی زناشویی در دنیا به طور مداوم بالا رفته است، چرا که"هر چه دیده بیند دل کند یاد"و هر چه"دل"در اینجا یعنی هوسهای سرکش بخواهد به هر قیمتی باشد به دنبال آن میرود،و به این ترتیب هر روز دل به دلبری میبندد و با دیگری وداع میگوید.
در محیطی که حجاب است(و شرائط دیگر اسلامی رعایت میشود)دو همسر تعلق به یکدیگر دارند،و احساساتشان و عشق و عواطفشان مخصوص یکدیگر است.
ولی در"بازار آزاد برهنگی"که عملا زنان به صورت کالای مشترکی(لا اقل در مرحله غیر آمیزش جنسی)در آمدهاند دیگر قداست پیمان زناشویی مفهومی نمیتواند داشته باشد و خانوادهها همچون تار عنکبوت به سرعت متلاشی میشوند و کودکان بیسرپرست میمانند.
3-گسترش دامنه فحشاء،و افزایش فرزندان نامشروع،از دردناکترین پیامدهای بی حجابی است که فکر میکنیم نیازی به ارقام و آمار ندارد و دلائل آن مخصوصا در جوامع غربی کاملا نمایان است،آن قدر عیان است که حاجتی به بیان ندارد.
نمیگوئیم عامل اصلی فحشاء و فرزندان نامشروع منحصرا بی حجابی است، نمیگوئیم استعمار ننگین و مسائل سیاسی مخرب در آن مؤثر نیست،بلکه میگوئیم یکی از عوامل مؤثر آن مساله برهنگی و بی حجابی محسوب میشود.
و با توجه به اینکه"فحشاء"و از آن بدتر"فرزندان نامشروع"سر چشمه انواع جنایتها در جوامع انسانی بوده و هستند،ابعاد خطرناک این مساله روشنتر میشود.
هنگامی که میشنویم در انگلستان،در هر سال-طبق آمار-پانصد هزار نوزاد نامشروع به دنیا میآید،و هنگامی که میشنویم جمعی از دانشمندان انگلیس در این رابطه به مقامات آن کشور اعلام خطر کردهاند-نه به خاطر مسائل اخلاقی و مذهبی-بلکه به خاطر خطراتی که فرزندان نامشروع برای امنیت جامعه به وجود آوردهاند،به گونهای که در بسیاری از پروندههای جنایی پای آنها در میان است،به اهمیت این مساله کاملا پی میبریم،و میدانیم که مساله گسترش فحشاء حتی برای آنها که هیچ اهمیتی برای مذهب و برنامههای اخلاقی قائل نیستند فاجعه آفرین است،بنا بر این هر چیز که دامنه فساد جنسی را در جوامع انسانی گستردهتر سازد تهدیدی برای امنیت جامعهها محسوب میشود،و پیآمدهای آن هر گونه حساب کنیم به زیان آن جامعه است.
مطالعات دانشمندان تربیتی نیز نشان داده،مدارسی که در آن دختر و پسر با هم درس میخوانند،و مراکزی که مرد و زن در آن کار میکنند و بی بند و باری در آمیزش آنها حکمفرما است،کم کاری،عقب افتادگی،و عدم مسئولیت به خوبی مشاهده شده است.
4-مساله"ابتذال زن"و"سقوط شخصیت او"در این میان نیز حائز اهمیت فراوان است که نیازی به ارقام و آمار ندارد،هنگامی که جامعه زن را با اندام برهنه بخواهد،طبیعی است روز به روز تقاضای آرایش بیشتر و خودنمایی افزونتر
از او دارد،و هنگامی که زن را از طریق جاذبه جنسیش وسیله تبلیغ کالاها و دکور اطاقهای انتظار،و عاملی برای جلب جهانگردان و سیاحان و مانند اینها قرار بدهند، در چنین جامعهای شخصیت زن تا سر حد یک عروسک،یا یک کالای بی ارزش سقوط میکند،و ارزشهای والای انسانی او به کلی به دست فراموشی سپرده میشود، و تنها افتخار او جوانی و زیبایی و خودنمائیش میشود.
و به این ترتیب مبدل به وسیلهای خواهد شد برای اشباع هوسهای سرکش یک مشت آلوده فریبکار و انساننماهای دیو صفت! در چنین جامعهای چگونه یک زن میتواند با ویژگیهای اخلاقیش،علم و آگاهی و دانائیش جلوه کند،و حائز مقام والایی گردد؟! براستی درد آور است که در کشورهای غربی،و غرب زده،و در کشور ما قبل از انقلاب اسلامی،بیشترین اسم و شهرت و آوازه و پول و در آمد و موقعیت برای زنان آلوده و بی بند و باری بود که به نام"هنرمند و هنر پیشه"،معروف شده بودند،و هر جا قدم مینهادند گردانندگان این محیط آلوده برای آنها سر و دست میشکستند و قدمشان را خیر مقدم میدانستند! شکر خدا را که آن بساط بر چیده شد،و زن از صورت ابتذال سابق و موقعیت یک عروسک فرنگی و کالای بی ارزش در آمد و شخصیت خود را باز یافت،حجاب بر خود پوشید اما بی آنکه منزوی شود و در تمام صحنههای مفید و سازنده اجتماعی حتی در صحنه جنگ با همان حجاب اسلامیش ظاهر شد.
این بود قسمتی از فلسفههای زنده و روشن موضوع حجاب در اسلام که متناسب این بحث تفسیری بود.
در اینجا میرسیم به ایرادهایی که مخالفان حجاب مطرح میکنند که باید
به طور فشرده بررسی شود:
1-مهمترین چیزی که همه آنان در آن متفقند و به عنوان یک ایراد اساسی بر مساله حجاب ذکر میکنند این است که زنان نیمی از جامعه را تشکیل میدهند اما حجاب سبب انزوای این جمعیت عظیم میگردد،و طبعا آنها را از نظر فکری و فرهنگی به عقب میراند،مخصوصا در دوران شکوفایی اقتصاد که احتیاج زیادی به نیروی فعال انسانی است از نیروی زنان در حرکت اقتصادی هیچگونه بهرهگیری نخواهد شد،و جای آنها در مراکز فرهنگی و اجتماعی نیز خالی است!،به این ترتیب آنها به صورت یک موجود مصرف کننده و سربار اجتماع در میآیند.
اما آنها که به این منطق متوسل میشوند از چند امر به کلی غافل شده یا تغافل کردهاند.
زیرا:
اولا:چه کسی گفته است که حجاب اسلامی زن را منزوی میکند،و از صحنه اجتماع دور میسازد؟اگر در گذشته لازم بود ما زحمت استدلال در این موضوع را بر خود هموار کنیم امروز بعد از انقلاب اسلامی هیچ نیازی به استدلال نیست،زیرا با چشم خود گروه گروه زنانی را میبینیم که با داشتن حجاب اسلامی در همه جا حاضرند،در ادارهها،در کارگاهها،در راهپیماییها و تظاهرات سیاسی،در رادیو و تلویزیون،در بیمارستانها و مراکز بهداشتی،مخصوصا و در مراقبتهای پزشکی برای مجروحین جنگی،در فرهنگ و دانشگاه،و بالآخره در صحنه جنگ و پیکار با دشمن.
کوتاه سخن اینکه وضع موجود پاسخ دندانشکنی است برای همه این ایرادها و اگر ما در سابق سخن از"امکان"چنین وضعی میگفتیم امروز در برابر "وقوع"آن قرار گرفتهایم،و فلاسفه گفتهاند بهترین دلیل بر امکان چیزی وقوع آن است و این عیانی است که نیاز به بیان ندارد.
ثانیا:از این که بگذریم آیا اداره خانه و تربیت فرزندان برومند و ساختن انسانهایی که در آینده بتوانند با بازوان توانای خویش چرخهای عظیم جامعه را به حرکت در آورند،کار نیست؟ آنها که این رسالت عظیم زن را کار مثبت محسوب نمیکنند از نقش خانواده و تربیت،در ساختن یک اجتماع سالم و آباد و پر حرکت بیخبرند،آنها گمان میکنند راه این است که زن و مرد ما همانند زنان و مردان غربی اول صبح خانه را به قصد ادارات و کارخانهها و مانند آن ترک کنند،و بچههای خود را به شیر- خوارگاهها بسپارند،و یا در اطاق بگذارند و در را بر روی آنها ببندند،و طعم تلخ زندان را از همان زمان که غنچه ناشکفتهای هستند به آنها بچشانند.
غافل از اینکه با این عمل شخصیت آنها را در هم میکوبند و کودکانی بی روح و فاقد عواطف انسانی بار میآورند که آینده جامعه را به خطر خواهند انداخت.
2-ایراد دیگری که آنها دارند این است که حجاب یک لباس دست و پاگیر است و با فعالیتهای اجتماعی مخصوصا در عصر ماشینهای مدرن سازگار نیست، یک زن حجاب دار خودش را حفظ کند یا چادرش را و یا کودک و یا برنامهاش را؟! ولی این ایراد کنندگان از یک نکته غافلند و آن اینکه حجاب همیشه به معنی چادر نیست،بلکه به معنی پوشش زن است،حال آنجا که با چادر امکان پذیر است چه بهتر و آنجا که نشد به پوشش قناعت میشود.
زنان کشاورز و روستایی ما،مخصوصا زنانی که در برنجزارها مهمترین و مشکلترین کار کشت و برداشت محصول برنج را بر عهده دارند عملا به این پندارها پاسخ گفتهاند،و نشان دادهاند که یک زن روستایی با داشتن حجاب اسلامی در بسیاری از موارد حتی بیشتر و بهتر از مرد کار میکند،بی آنکه حجابش مانع کارش شود.
3-ایراد دیگر اینکه آنها میگویند حجاب از این نظر که میان زنان
و مردان فاصله میافکند طبع حریص مردان را آزمندتر میکند،و به جای اینکه خاموش کننده باشد آتش حرص آنها را شعلهورتر میسازد که"الانسان حریص علی ما منع"! پاسخ این ایراد یا صحیحتر سفسطه و مغلطه را مقایسه جامعه امروز ما که حجاب در آن تقریبا در همه مراکز بدون استثناء حکمفرما است با دوران رژیم طاغوت که زنان را مجبور به کشف حجاب میکردند میدهد.
آن روز هر کوی و بر زن مرکز فساد بود،در خانوادهها بی بند و باری عجیبی حکمفرما بود،آمار طلاق فوق العاده زیاد بود، سطح تولد فرزندان نامشروع بالا بود و هزاران بدبختی دیگر.
نمیگوئیم امروز همه اینها ریشه کن شده اما بدون شک بسیار کاهش یافته و جامعه ما از این نظر سلامت خود را باز یافته،و اگر به خواست خدا وضع به همین صورت ادامه یابد و سایر نابسامانیها نیز سامان پیدا کند،جامعه ما از نظر پاکی خانوادهها و حفظ ارزش زن به مرحله مطلوب خواهد رسید.
در اینکه آیا حکم حجاب صورت و دستها حتی از مچ به پائین را نیز شامل میشود یا نه،در میان فقهاء بحث فراوان است،بسیاری عقیده دارند که پوشاندن این دو (وجه و کفین)از حکم حجاب مستثنی است،در حالی که جمعی فتوا به وجوب پوشاندن داده،یا حد اقل احتیاط میکنند،البته آن دسته که پوشاندن این دو را واجب نمیدانند نیز آن را مقید به صورتی میکنند که منشا فساد و انحرافی نگردد،و گر نه واجب است.
در آیه فوق قرائنی بر این استثناء و تایید قول اول وجود دارد از جمله:
الف:استثناء"زینت ظاهر"در آیه فوق خواه به معنی محل زینت باشد
یا خود زینت دلیل روشنی است بر اینکه پوشاندن صورت و کفین لازم نیست.
ب-دستوری که آیه فوق در مورد انداختن گوشه مقنعه به روی گریبان میدهد که مفهومش پوشانیدن تمام سر و گردن و سینه است و سخنی از پوشانیدن صورت در آن نیست قرینه دیگری به این مدعا است.
توضیح اینکه:همانگونه که در شان نزول نیز گفتهایم عربها در آن زمان روسری و مقنعهای میپوشیدند که دنباله آن را روی شانهها و پشت سر میانداختند به طوری که مقنعه پشت گوش آنها قرار میگرفت و تنها سر و پشت گردن را میپوشاند، ولی قسمت زیر گلو و کمی از سینه که بالای گریبان قرار داشت نمایان بود.اسلام آمد و این وضع را اصلاح کرد و دستور داد دنباله مقنعه را از پشت گوش یا پشت سر جلو بیاورند و به روی گریبان و سینه بیندازند و نتیجه آن این بود که تنها گردی صورت باقی میماند و بقیه پوشانده میشد.
ج-روایات متعددی نیز در این زمینه در منابع اسلامی و کتب حدیث، وارد شده است که شاهد زندهای بر مدعا است (1)هر چند روایات معارضی نیز دارد که در این حد از صراحت نیست،و جمع میان آنها از طریق استحباب پوشاندن وجه و کفین،و یا حمل بر مواردی که منشا فساد و انحراف است کاملا ممکن است.
شواهد تاریخی نیز نشان میدهد که نقاب زدن بر صورت در صدر اسلام جنبه عمومی نداشت(شرح بیشتر در زمینه بحث فقهی و روایی این مساله در مباحث نکاح در فقه آمده است).
ولی باز تاکید و تکرار میکنیم که این حکم در صورتی است که سبب سوء استفاده و انحراف نگردد.
ذکر این نکته نیز لازم است که استثناء وجه و کفین از حکم حجاب مفهومش این نیست که جائز است دیگران عمدا نگاه کنند،بلکه در واقع این یک نوع
1) 1) کتاب وسائل الشیعه جلد 14 صفحه 145 باب 109 از ابواب مقدمات نکاح.
تسهیل برای زنان در امر زندگی است.
چنان که در تفسیر آیه خواندیم نهمین گروهی که مستثنی شدهاند و زن حق دارد زینت باطن خود را در برابر آنها آشکار کند زنان هستند،منتهی با توجه به تعبیر"نسائهم"(زنان خودشان)چنین استفاده میشود که زنهای مسلمان تنها میتوانند در برابر زنان مسلمان حجاب را بر گیرند،ولی در برابر زنان غیر مسلمان باید با حجاب اسلامی باشند و فلسفه این موضوع چنان که در روایات آمده این است که ممکن است آنها بروند و آنچه را دیدهاند برای همسرانشان توصیف کنند و این برای زنان مسلمانان صحیح نیست.
در روایتی که در کتاب"من لا یحضر"آمده از امام صادق ع چنین میخوانیم:
لا ینبغی للمرأة ان تنکشف بین یدی الیهودیة و النصرانیة، فانهن یصفن ذلک لازواجهن: "سزاوار نیست زن مسلمان در برابر زن یهودی یا نصرانی برهنه شود،چرا که آنها آنچه را دیدهاند برای شوهرانشان توصیف میکنند" (1).
ظاهر این جمله مفهوم وسیعی دارد و نشان میدهد که زن میتواند بدون حجاب در برابر برده خود ظاهر شود،ولی در بعضی از روایات اسلامی تصریح شده است که منظور ظاهر شدن در برابر کنیزان است هر چند غیر مسلمان باشند،و غلامان را شامل نمیشود،در حدیثی از امام امیر المؤمنین علی ع میخوانیم که میفرمود:
لا ینظر العبد الی شعر مولاته: "غلام نباید به موی زنی که مولای او است نگاه
1) 1) "من لا یحضره الفقیه"طبق نقل تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 593.
کند" (1)ولی از بعضی روایات دیگر تعمیم استفاده میشود،اما مسلما خلاف احتیاط است.
"اربة"در اصل از ماده"ارب"(بر وزن عرب)-چنان که راغب در مفردات میگوید-به معنی شدت احتیاج است که انسان برای بر طرف ساختن آن چاره جویی میکند،گاهی نیز به معنی حاجت بطور مطلق استعمال میشود.
و منظور از" أُولِی الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجٰالِ "در اینجا کسانی هستند که میل جنسی دارند و نیاز به همسر بنا بر این" غَیْرِ أُولِی الْإِرْبَةِ "کسانی را شامل میشود که این تمایل در آنها نیست.
در اینکه منظور از این عنوان چه کسانی است؟در میان مفسران گفتگو است:
بعضی آن را به معنی پیر مردانی دانستهاند که شهوت جنسی در آنها خاموش شده است،مانند" اَلْقَوٰاعِدُ مِنَ النِّسٰاءِ "(زنانی که از سر حد ازدواج بیرون رفتهاند و از این نظر بازنشسته شدهاند).
بعضی دیگر آن را به مردان"خصی"(خواجه).
و بعضی دیگر به"خنثی"که آلت رجولیت مطلقا ندارد تفسیر کردهاند.
اما آنچه بیش از همه میتوان روی آن تکیه کرد و در چند حدیث معتبر از امام باقر ع و امام صادق ع نقل شده این است که منظور از این تعبیر مردان ابلهی است که به هیچ وجه احساس جنسی ندارند،و معمولا از آنها در کارهای ساده و خدمتکاری استفاده میکنند،تعبیر به"التابعین"نیز همین معنی را تقویت میکند (2).
اما از آنجا که این وصف یعنی عدم احساس میل جنسی درباره گروهی از پیران صادق است بعید نیست که مفهوم آیه را توسعه دهیم و این دسته از پیر مردان نیز در معنی آیه داخل باشند.
در حدیثی از امام کاظم ع نیز روی این گروه از پیر مردان تکیه شده است.
ولی به هر حال مفهوم آیه این نیست که این دسته از مردان همانند محارمند، قدر مسلم این است که پوشیدن سر یا کمی از دست و مانند آن در برابر این گروه واجب نیست.
گفتیم دوازدهمین گروهی که حجاب در برابر آنها واجب نیست،اطفالی هستند که از شهوت جنسی هنوز بهرهای ندارند.
جمله" لَمْ یَظْهَرُوا "گاهی به معنی"لم یطلعوا"(آگاهی ندارند) و گاه به معنی"لم یقدروا"(توانایی ندارند)تفسیر شده،زیرا این ماده به هر دو معنی آمده است و در قرآن گاه در این و گاه در آن بکار رفته.
مثلا در آیه 20 سوره کهف میخوانیم:" إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ " (اگر اهل شهر از وجود شما آگاه شوند سنگسارتان میکنند).
و در آیه 8 سوره توبه میخوانیم" کَیْفَ وَ إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ لاٰ یَرْقُبُوا فِیکُمْ إِلاًّ وَ لاٰ ذِمَّةً "(چگونه با پیمانشکنان پیکار نمیکنید در حالی که اگر آنها بر شما چیره شوند نه ملاحظه خویشاوندی با شما میکنند و نه پیمان).
ولی به هر حال این تفاوت در آیه مورد بحث تفاوت چندانی از نظر نتیجه ندارد منظور اطفالی است که بر اثر عدم احساس جنسی نه توانایی دارند و نه آگاهی.
بنا بر این اطفالی که به سنی رسیدهاند که این تمایل و توانایی در آنها بیدار شده باید بانوان مسلمان حجاب را در برابر آنها رعایت کنند.
از مطالب سؤالانگیز اینکه در آیه فوق ضمن بیان محارم به هیچوجه سخنی از عمو و دایی در میان نیست،با اینکه به طور مسلم محرمند و حجاب در برابر آنها لازم نمیباشد.
ممکن است نکته آن این باشد که قرآن میخواهد نهایت فصاحت و بلاغت را در بیان مطالب به کار گیرد و حتی یک کلمه اضافی نیز نگوید،از آنجا که استثنای"پسر برادر"و"پسر خواهر"نشان میدهد که"عمه"و"خاله"انسان نسبت به او محرمند روشن میشود که عمو و دایی یک زن نیز بر او محرم میباشند و به تعبیر روشنتر محرمیت دو جانبه است،هنگامی که از یک سو فرزندان خواهر و برادر انسان بر او محرم شدند،طبیعی است که از سوی دیگر و در طرف مقابل عمو و دایی نیز محرم باشند(دقت کنید).
آخرین سخن در این بحث اینکه در آخر آیه فوق آمده است که نباید زنان به هنگام راه رفتن پاهای خود را چنان به زمین کوبند تا صدای خلخالهایشان به گوش رسد!این امر نشان میدهد که اسلام به اندازهای در مسائل مربوط به عفت عمومی سختگیر و مو شکاف است که حتی اجازه چنین کاری را نیز نمیدهد، و البته به طریق اولی عوامل مختلفی را که دامن به آتش شهوت جوانان میزند مانند نشر عکسهای تحریک آمیز و فیلمهای اغوا کننده و رمانها و داستانهای جنسی را نخواهد داد،و بدون شک محیط اسلامی باید از اینگونه مسائل که مشتریان را به مراکز فساد سوق میدهد و پسران و دختران جوان را به آلودگی و فساد میکشاند پاک و مبرا باشد.
وَ أَنْکِحُوا اَلْأَیٰامیٰ مِنْکُمْ وَ اَلصّٰالِحِینَ مِنْ عِبٰادِکُمْ وَ إِمٰائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَرٰاءَ یُغْنِهِمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ (32) وَ لْیَسْتَعْفِفِ اَلَّذِینَ لاٰ یَجِدُونَ نِکٰاحاً حَتّٰی یُغْنِیَهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اَلَّذِینَ یَبْتَغُونَ اَلْکِتٰابَ مِمّٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ فَکٰاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِیهِمْ خَیْراً وَ آتُوهُمْ مِنْ مٰالِ اَللّٰهِ اَلَّذِی آتٰاکُمْ وَ لاٰ تُکْرِهُوا فَتَیٰاتِکُمْ عَلَی اَلْبِغٰاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ مَنْ یُکْرِهْهُنَّ فَإِنَّ اَللّٰهَ مِنْ بَعْدِ إِکْرٰاهِهِنَّ غَفُورٌ رَحِیمٌ (33) وَ لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ آیٰاتٍ مُبَیِّنٰاتٍ وَ مَثَلاً مِنَ اَلَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ (34)
32-مردان و زنان بی همسر را همسر دهید و همچنین غلامان و کنیزان صالح و درستکارتان را، اگر فقیر و تنگدست باشند خداوند آنان را از فضل خود بی نیاز میسازد،خداوند واسع و آگاه است.
33-و آنها که وسیله ازدواج ندارند باید عفت پیشه کنند تا خداوند آنان را به فضلش بی نیاز سازد و بردگانی از شما که تقاضای مکاتبه(قرار داد مخصوص برای آزاد شدن)را دارند با آنها قرار داد ببندید،اگر رشد و صلاح در آنها احساس میکنید(و بعد از آزادی توانایی زندگی مستقل را دارند)و چیزی از مال خدا که به شما داده است به آنها بدهید،و کنیزان خود را برای تحصیل متاع دنیا مجبور به خودفروشی نکنید اگر آنها میخواهند پاک بمانند،و هر کس آنها را بر این کار اکراه کند(سپس پشیمان گردد)خداوند بعد از این اکراه غفور و رحیم است(توبه کنید و برای همیشه این عمل ننگین را ترک گوئید).
34-ما بر شما آیاتی فرستادیم که حقایق بسیاری را تبیین میکند و اخباری از کسانی که پیش از شما بودند و موعظه و اندرزی برای پرهیزگاران.
ترغیب به ازدواج آسان
از آغاز این سوره تا به اینجا طرق حساب شده مختلفی برای پیشگیری از آلودگیهای جنسی مطرح شده است، که هر یک از آنها تاثیر به سزایی در پیشگیری یا مبارزه با این آلودگیها دارد.
در آیات مورد بحث به یکی دیگر از مهمترین طرق مبارزه با فحشاء که ازدواج ساده و آسان،و بی ریا و بی تکلف است،اشاره شده،زیرا این نکته مسلم است که برای بر چیدن بساط گناه،باید از طریق اشباع صحیح و مشروع غرائز وارد شد،و به تعبیر دیگر هیچگونه"مبارزه منفی"بدون"مبارزه مثبت"مؤثر نخواهد افتاد.
لذا در نخستین آیه مورد بحث میفرماید:"مردان و زنان بی همسر را همسر
دهید،و همچنین غلامان و کنیزان صالح و درستکارتان را"( وَ أَنْکِحُوا الْأَیٰامیٰ مِنْکُمْ وَ الصّٰالِحِینَ مِنْ عِبٰادِکُمْ وَ إِمٰائِکُمْ ).
"ایامی"جمع"ایم"(بر وزن قیم)در اصل به معنی زنی است که شوهر ندارد،سپس به مردی که همسر ندارد نیز گفته شده است،و به این ترتیب تمام زنان و مردان مجرد در مفهوم این آیه داخلند خواه بکر باشند یا بیوه.
تعبیر"انکحوا"(آنها را همسر دهید)با اینکه ازدواج یک امر اختیاری و بسته به میل طرفین است،مفهومش این است که مقدمات ازدواج آنها را فراهم سازید،از طریق کمکهای مالی در صورت نیاز،پیدا کردن همسر مناسب،تشویق به مساله ازدواج،و بالآخره پا در میانی برای حل مشکلاتی که معمولا در این موارد بدون وساطت دیگران انجام پذیر نیست،خلاصه مفهوم آیه به قدری وسیع است که هر گونه قدمی و سخنی و درمی در این راه را شامل میشود.
بدون شک اصل تعاون اسلامی ایجاب میکند که مسلمانان در همه زمینهها به یکدیگر کمک کنند ولی تصریح به این امر در مورد ازدواج دلیل بر اهمیت ویژه آن است.
اهمیت این مساله تا به آن پایه است که در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
افضل الشفاعات ان تشفع بین اثنین فی نکاح حتی یجمع اللّٰه بینهما:
"بهترین شفاعت آن است که میان دو نفر برای امر ازدواج میانجیگری کنی،تا این امر به سامان برسد"! (1).
در حدیث دیگری از امام کاظم موسی بن جعفر(ع)میخوانیم:
ثلاثة یستظلون بظل عرش اللّٰه یوم القیامة،یوم لا ظل الا ظله،رجل زوج اخاه المسلم او اخدمه،او کتم له سرا "سه طایفهاند که در روز قیامت در سایه عرش خدا قرار دارند،روزی که سایهای جز سایه او نیست:کسی که وسائل تزویج برادر مسلمانش
1) 1) وسائل الشیعه جلد 14 صفحه 27(باب 12 از ابواب مقدمات نکاح).
را فراهم سازد،و کسی که به هنگام نیاز به خدمت،خدمت کنندهای برای او فراهم کند و کسی که اسرار برادر مسلمانش را پنهان دارد" (1)! و بالآخره در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم:هر گامی انسان در این راه بر دارد و هر کلمهای بگوید،ثواب یک سال عبادت در نامه عمل او مینویسند"
(کان له بکل خطوة خطاها،او بکل کلمة تکلم بها فی ذلک،عمل سنة قیام لیلها و صیام نهارها)
(2) .
و از آنجا که یک عذر تقریبا عمومی و بهانه همگانی برای فرار از زیر بار ازدواج و تشکیل خانواده مساله فقر و نداشتن امکانات مالی است قرآن به پاسخ آن پرداخته میفرماید:از فقر و تنگدستی آنها نگران نباشید و در ازدواجشان بکوشید چرا که"اگر فقیر و تنگدست باشند خداوند آنها را از فضل خود بی نیاز میسازد"( إِنْ یَکُونُوا فُقَرٰاءَ یُغْنِهِمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ ).
و خداوند قادر بر چنین کاری هست،چرا که"خداوند واسع و علیم است" ( وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ ).
قدرتش آن چنان وسیع است که پهنه عالم هستی را فرا میگیرد،و علم او چنان گسترده است که از نیات همه کس مخصوصا آنها که به نیت حفظ عفت و پاکدامنی اقدام به ازدواج میکنند آگاه است،و همه را مشمول فضل و کرم خود قرار خواهد داد.
در این زمینه تحلیل روشنی داریم،و همچنین روایات متعددی که در آخر این بحث خواهد آمد.
*** ولی از آنجا که گاه با تمام تلاش و کوشش که خود انسان و دیگران میکنند
وسیله ازدواج فراهم نمیگردد و خواه و ناخواه انسان مجبور است مدتی را با محرومیت بگذراند،مبادا کسانی در این مرحله قرار دارند گمان کنند که آلودگی جنسی برای آنها مجاز است،و ضرورت چنین ایجاب میکند،لذا بلا فاصله در آیه بعد دستور پارسایی را هر چند مشکل باشد به آنها داده میگوید:"و آنها که وسیله ازدواج ندارند باید عفت پیشه کنند،تا خداوند آنان را به فضلش بی نیاز سازد"( وَ لْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لاٰ یَجِدُونَ نِکٰاحاً حَتّٰی یُغْنِیَهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ ).
نکند در این مرحله بحرانی و در این دوران آزمایش الهی تن به آلودگی در دهند و خود را معذور بشمرند که هیچ عذری پذیرفته نیست،بلکه باید قدرت ایمان و شخصیت و تقوا را در چنین مرحلهای آزمود.
سپس از آنجا که اسلام به هر مناسبت سخن از بردگان به میان آید عنایت و توجه خاصی به آزادی آنها نشان میدهد،از بحث ازدواج،به بحث آزادی بردگان از طریق"مکاتبه"(بستن قرارداد برای کار کردن غلامان و پرداختن مبلغی به اقساط به مالک خود و آزاد شدن)پرداخته میگوید:"بردگانی که از شما تقاضای مکاتبه برای آزادی میکنند با آنها قرار داد ببندید،اگر رشد و صلاح در آنان احساس میکنید"( وَ الَّذِینَ یَبْتَغُونَ الْکِتٰابَ مِمّٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ فَکٰاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِیهِمْ خَیْراً ).
منظور از جمله" عَلِمْتُمْ فِیهِمْ خَیْراً "این است که رشد و صلاحیت کافی برای عقد این قرار داد و سپس توانایی برای انجام آن داشته باشند و بتوانند بعد از پرداختن مال الکتابه(مبلغی را که قرار داد بستهاند)زندگی مستقلی را شروع کنند،اما اگر توانایی بر این امور را نداشته باشند،و این کار در مجموع به ضرر آنها تمام شود و در نتیجه سر بار جامعه شوند باید به وقت دیگری موکول کنند که این صلاحیت و توانایی حاصل گردد.
سپس برای اینکه بردگان به هنگام ادای این اقساط به زحمت نیفتند
دستور میدهد که"چیزی از مال خداوند که به شما داده است به آنها بدهید" ( وَ آتُوهُمْ مِنْ مٰالِ اللّٰهِ الَّذِی آتٰاکُمْ ).
در اینکه منظور از این مال چه مالی است که باید به این بردگان داد؟ در میان مفسران گفتگو است:
جمع کثیری گفتهاند:منظور این است که سهمی از زکات،همانگونه که در آیه 60 سوره توبه آمده است،به آنها پرداخته شود تا بتوانند دین خود را ادا کنند و آزاد شوند.
بعضی دیگر گفتهاند منظور آن است که صاحب برده قسمتی از اقساط را به او ببخشد،و یا اگر دریافت داشته به او باز گرداند،تا توانایی بیشتر بر نجات خود از اسارت و بردگی پیدا کند.
این احتمال نیز وجود دارد که در آغاز کار که بردگان توانایی بر تهیه مال ندارند چیزی به عنوان کمک خرج یا سرمایه مختصر به آنها بدهند تا بتوانند به کسب و کاری مشغول شوند،هم خود را اداره کنند،و هم اقساط دین خویش را بپردازند.
البته سه تفسیر فوق با هم منافاتی ندارد و ممکن است مجموعا در مفهوم آیه جمع باشد،هدف واقعی این است که مسلمانان این گروه مستضعف را تحت پوشش کمکهای خود قرار دهند تا هر چه زودتر خلاصی یابند.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که در تفسیر این آیه فرمود:
تضع عنه من نجومه التی لم تکن ترید ان تنقصه،و لا تزید فوق ما فی نفسک
(1) .
اشاره به اینکه بعضی برای اینکه کلاه شرعی درست کنند و بگویند ما طبق آیه فوق به بردگان خود کمک کردهایم و تخفیف دادهایم،مبلغ مال الکتابة را بیش از آنچه در نظر داشتند مینوشتند،تا به هنگام تخفیف دادن درست همان مقداری
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد سوم صفحه 601.
را که میخواستند بی کم و کاست دریافت دارند!امام صادق ع از این کار نهی میفرماید و میگوید:"باید تخفیف از چیزی باشد که واقعا در نظر داشته از او بگیرد"! در دنباله آیه به یکی از اعمال بسیار زشت بعضی از دنیا پرستان در مورد بردگان اشاره کرده میفرماید:"کنیزان خود را به خاطر تحصیل متاع زود گذر دنیا مجبور به خودفروشی نکنید،اگر آنها میخواهند پاک بمانند"!( وَ لاٰ تُکْرِهُوا فَتَیٰاتِکُمْ عَلَی الْبِغٰاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا ).
بعضی از مفسران در شان نزول این جمله گفتهاند:"عبد اللّٰه بن ابی"شش کنیز داشت که آنها را مجبور به کسب در آمد برای او از طریق خودفروشی میکرد!هنگامی که حکم اسلام درباره مبارزه با اعمال منافی با عفت(در این سوره) صادر شد آنها به خدمت پیامبر ص آمدند و از این ماجرا شکایت کردند آیه فوق نازل شد و از این کار نهی کرد" (1).
این آیه نشان میدهد که تا چه حد در عصر جاهلیت مردم گرفتار انحطاط و سقوط اخلاقی بودند که حتی بعد از ظهور اسلام نیز بعضا به کار خود ادامه میدادند،تا اینکه آیه فوق نازل شد و به این وضع ننگین خاتمه داد،اما متاسفانه در عصر ما که بعضی آن را عصر جاهلیت قرن بیستم نام نهادهاند در بعضی از کشورها که دم از تمدن و حقوق بشر میزنند این عمل به شدت ادامه دارد،و حتی در مملکت ما،در عصر طاغوت نیز به صورت وحشتناکی وجود داشت که دختران معصوم و زنان ناآگاه را فریب میدادند و به مراکز فساد میکشاندند و با طرحهای شیطانی مخصوص آنها را مجبور به خودفروشی میکردند و راه فرار را از هر طریق به روی آنها میبستند،تا از این طریق در آمدهای سرشاری فراهم سازند که شرح این ماجرا،بسیار دردناک،و از عهده این سخن خارج است.
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیه مورد بحث و"تفسیر قرطبی"(با مختصر تفاوت).
گرچه ظاهرا بردگی به صورت سابق وجود ندارد،ولی در دنیای به اصطلاح متمدن جنایاتی میشود که از دوران بردگی به مراتب وحشتناکتر است،خداوند مردم جهان را از شر این انسانهای متمدننما حفظ کند،و خدا را شکر که در محیط ما بعد از انقلاب اسلامی به این اعمال ننگین خاتمه داده شد.
ذکر این نکته نیز لازم است که جمله إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً (اگر آنها میخواهند پاک بمانند...)مفهومش این نیست که اگر خود آن زنها مایل به این کار باشند اجبار آنها مانعی ندارد،بلکه این تعبیر از قبیل"منتفی به انتفاء موضوع"است زیرا عنوان"اکراه"در صورت عدم تمایل صادق است و گر نه خودفروشی و تشویق به آن به هر حال گناه بزرگی است.
این تعبیر برای این است که اگر صاحبان این کنیزان مختصر غیرتی داشته باشند به غیرت آنها بر خورد مفهوم آیه این است این کنیزان که ظاهرا در سطح پائینتری قرار دارند مایل به این آلودگی نیستند شما که آن همه ادعا دارید چرا تن به چنین پستی در میدهید؟! در پایان آیه-چنان که روش قرآن است-برای اینکه راه بازگشت را به روی گنهکاران نبندد بلکه آنها را تشویق به توبه و اصلاح کند میگوید:"و هر کس آنها را بر این کار اکراه کند(سپس پشیمان گردد)خداوند بعد از اکراه آنها غفور و رحیم است"( وَ مَنْ یُکْرِهْهُنَّ فَإِنَّ اللّٰهَ مِنْ بَعْدِ إِکْرٰاهِهِنَّ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
این جمله چنان که گفتیم ممکن است اشاره به وضع صاحبان آن کنیزان باشد که از گذشته تاریک و ننگین خود پشیمان و آماده توبه و اصلاح خویشتن هستند، و یا اشاره به آن زنانی است که تحت فشار و اجبار تن به این کار میدادند.
*** در آخرین آیات مورد بحث-همانگونه که روش قرآن است-به صورت یک جمع بندی اشاره به بحثهای گذشته کرده میفرماید:"ما بر شما آیاتی فرستادیم
که حقائق بسیاری را تبیین میکند"( وَ لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ آیٰاتٍ مُبَیِّنٰاتٍ ).
و نیز"مثلها و اخباری از کسانی که پیش از شما بودند"(و سر نوشت آنها درس عبرتی برای امروز شما است)( وَ مَثَلاً مِنَ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ ).
و نیز"موعظه و پند و اندرزی برای پرهیزکاران"( وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ ) ***
گر چه امروز مساله ازدواج آن قدر در میان آداب و رسوم غلط و حتی خرافات پیچیده شده که به صورت یک جاده صعب العبور یا غیر قابل عبور برای جوانان در آمده است،ولی قطع نظر از این پیرایهها،ازدواج یک حکم فطری و هماهنگ قانون آفرینش است که انسان برای بقاء نسل و آرامش جسم و روح و حل مشکلات زندگی احتیاج به ازدواج سالم دارد.
اسلام که هماهنگ با آفرینش گام بر میدارد نیز در این زمینه تعبیرات جالب و مؤثری دارد،از جمله حدیث معروف پیامبر ص است:
"تناکحوا،و تناسلوا تکثروا فانی اباهی بکم الامم یوم القیامه و لو بالسقط" :"ازدواج کنید تا نسل شما فزونی گیرد که من با فزونی جمعیت شما حتی با فرزندان سقط شده در قیامت به دیگر امتها مباهات میکنم! (1)و در حدیث دیگر از آن حضرت میخوانیم:
"من تزوج فقد احرز نصف دینه فلیتق اللّٰه فی النصف الباقی" :"کسی که همسر اختیار کند نیمی از دین خود را محفوظ داشته،و باید مراقب نیم دیگر باشد" (2).
چرا که غریزه جنسی نیرومندترین و سرکشترین غرائز انسان است که به تنهایی با دیگر غرائز برابری میکند،و انحراف آن نیمی از دین و ایمان انسان
را به خاطر خواهد انداخت.
باز در حدیث دیگری از پیامبر ص میخوانیم
"شرارکم عزابکم" :
"بدترین شما مجردانند" (1).
به همین دلیل در آیات مورد بحث و همچنین روایات متعددی مسلمانان تشویق به همکاری در امر ازدواج مجردان و هر گونه کمک ممکن به این امر شدهاند مخصوصا اسلام در مورد فرزندان مسئولیت سنگینی بر دوش پدران افکنده،و پدرانی را که در این مسئله حیاتی بی تفاوت هستند شریک جرم انحراف فرزندانشان شمرده است چنان که در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم:
من ادرک له ولد و عنده ما یزوجه فلم یزوجه،فاحدث فالاثم بینهما! :"کسی که فرزندش به حد رشد رسد و امکانات تزویج او را داشته باشد و اقدام نکند،و در نتیجه فرزند مرتکب گناهی شود،این گناه بر هر دو نوشته میشود"! (2)و باز به همین دلیل دستور مؤکد داده شده است که هزینههای ازدواج را اعم از مهر و سایر قسمتها سبک و آسان بگیرند،تا مانعی بر سر راه ازدواج مجردان پیدا نشود،از جمله در مورد مهریه سنگین که غالبا سنگ راه ازدواج افراد کم در آمد است.
در حدیثی از پیامبر اکرم ص میخوانیم:
شوم المرأة غلاء مهرها "زن بد قدم زنی است که مهرش سنگین باشد" (3).
و باز در حدیث دیگری که در ذیل حدیث فوق وارد شده میخوانیم "
من شومها شدة مئونتها ":یکی از نشانههای شوم بودن زن آن است که هزینه زندگی(یا هزینه ازدواجش)سنگین باشد (4).
و از آنجا که بسیاری از مردان و زنان برای فرار از زیر بار این مسئولیت الهی و انسانی متعذر به عذرهایی از جمله نداشتن امکانات مالی میشوند در آیات فوق صریحا گفته شده است که"فقر"نمیتواند مانع راه ازدواج گردد،بلکه چه بسا ازدواج سبب غنا و بی نیازی میشود.
دلیل آن هم با دقت روشن میشود،زیرا انسان تا مجرد است احساس مسئولیت نمیکند نه ابتکار و نیرو و استعداد خود را به اندازه کافی برای کسب در آمد مشروع بسیج میکند،و نه به هنگامی که در آمدی پیدا کرد در حفظ و بارور ساختن آن میکوشد و به همین دلیل مجردان غالبا خانه به دوش و تهی دستند! اما بعد از ازدواج شخصیت انسان تبدیل به یک شخصیت اجتماعی میشود و خود را شدیدا مسئول حفظ همسر و آبروی خانواده و تامین وسائل زندگی فرزندان آینده میبیند،به همین دلیل تمام هوش و ابتکار و استعداد خود را به کار میگیرد و در حفظ در آمدهای خود و صرفهجویی،تلاش میکند و در مدت کوتاهی میتواند بر فقر چیره شود.
بی جهت نیست که در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم"
الرزق مع النساء و العیال ":"روزی همراه همسر و فرزند است" (1).
و در حدیث دیگری از پیامبر ص میخوانیم:"مردی خدمت حضرتش رسید و از تهیدستی و نیازمندی شکایت کرد پیامبر ص فرمود:
تزوج،فتزوج فوسع له ""ازدواج کن،او هم ازدواج کرد و گشایش در کار او پیدا شد"! (2).
بدون شک امدادهای الهی و نیروهای مرموز معنوی نیز به کمک چنین افراد میآید که برای انجام وظیفه انسانی و حفظ پاکی خود اقدام به ازدواج میکنند.
هر فرد با ایمان میتواند به این وعده الهی دلگرم و مؤمن باشد،در حدیثی
از پیامبر گرامی اسلام ص نقل شده:"
من ترک التزویج مخافة العیلة فقد ساء ظنه باللّٰه ان اللّٰه عز و جل یقول إِنْ یَکُونُوا فُقَرٰاءَ یُغْنِهِمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ ".
"کسی که ازدواج را از ترس فقر ترک کند گمان بد به خدا برده است، زیرا خداوند متعال میفرماید:"اگر آنها فقیر باشند خداوند آنها را از فضل خود بی نیاز میسازد" (1).
البته روایات در منابع اسلامی در این زمینه فراوان است که اگر بخواهیم به نقل همه آنها بپردازیم از بحث تفسیری خارج میشویم.
قابل توجه اینکه در آیات مورد بحث به هنگامی که سخن از ازدواج مردان و زنان بی همسر به میان میآید به طور کلی دستور میدهد برای ازدواج آنان اقدام کنید،اما هنگامی که نوبت بردگان میرسد آن را مقید به"صالح بودن" میکند.
جمعی از مفسران(مانند نویسنده عالیقدر تفسیر المیزان و همچنین تفسیر صافی)آن را به معنی صلاحیت برای ازدواج تفسیر کردهاند،در حالی که اگر چنین باشد این قید در زنان و مردان آزاد نیز لازم است.
بعضی دیگر گفتهاند که منظور صالح بودن از نظر اخلاق و اعتقاد است چرا که صالحان از اهمیت ویژهای در این امر برخوردارند،ولی باز جای این سؤال باقی است که چرا در غیر بردگان این قید نیامده است؟ احتمال میدهیم منظور چیز دیگری باشد و آن اینکه:در شرائط زندگی آن روز بسیاری از بردگان در سطح پائینی از فرهنگ و اخلاق قرار داشتند
1) 1) وسائل الشیعه جلد 14 صفحه 24(باب 10 از ابواب مقدمات نکاح).
بطوری که هیچگونه مسئولیتی در زندگی مشترک احساس نمیکردند،اگر با این حال اقدام به تزویج آنها میشد همسر خود را به آسانی رها نموده و او را بدبخت میکردند،لذا دستور داده شده است در مورد آنها که صلاحیت اخلاقی دارند اقدام به ازدواج کنید، و مفهومش این است که در مورد بقیه نخست کوشش برای صلاحیت اخلاقیشان شود تا آماده زندگی زناشویی شوند،سپس اقدام به ازدواجشان گردد.
گفتیم اسلام برنامه"آزادی تدریجی بردگان"را طرح کرده،و به همین دلیل از هر فرصتی برای آزاد ساختن آنان استفاده کرده است،یکی از مواد این برنامه مساله"مکاتبه"است که به عنوان یک دستور در آیات مورد بحث به آن اشاره شده است.
"مکاتبه"از ماده"کتابت"و"کتابت"در اصل از ماده"کتب"(بر وزن کسب)به معنی"جمع"است،و اینکه نوشتن را کتابت میگویند به خاطر آن است که حروف و کلمات را در یک عبارت جمع میکند،و چون در مکاتبه قرار دادی میان"مولا"و"عبد"نوشته میشود آن را مکاتبه نامیدهاند.
عقد مکاتبه یک نوع قرار داد است که میان این دو نفر بسته میشود،و عبد موظف میگردد که از طریق کسب آزاد،مالی تهیه کرده و به اقساطی که برای او قابل تحمل باشد به"مولا"بپردازد و آزادی خود را باز یابد،و دستور داده شده است که مجموع این اقساط بیش از قیمت عبد نباشد.
و نیز اگر به عللی عبد از پرداختن اقساط عاجز شد باید از بیت المال و سهم زکات اقساط او پرداخته و آزاد گردد،حتی بعضی از فقهاء تصریح کردهاند که اگر زکاتی به مولا تعلق گیرد خود او باید اقساط بدهی عبد را از باب زکات
حساب کند.
این عقد یک عقد لازم است و هیچیک از طرفین حق فسخ آن را ندارد.
روشن است که با این طرح هم بسیاری از بردگان آزادی خود را باز مییابند و هم توانایی زندگی مستقل را در این مدت که ملزم به کار کردن و پرداخت اقساط هستند پیدا میکنند،و هم صاحبان آنها به ضرر و زیان نمیافتند و عکس العمل منفی به زیان بردگان نشان نخواهند داد.
"مکاتبه"احکام و فروع فراوانی دارد که در کتب فقهی"کتاب المکاتبه" آمده است.
اَللّٰهُ نُورُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکٰاةٍ فِیهٰا مِصْبٰاحٌ اَلْمِصْبٰاحُ فِی زُجٰاجَةٍ اَلزُّجٰاجَةُ کَأَنَّهٰا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لاٰ شَرْقِیَّةٍ وَ لاٰ غَرْبِیَّةٍ یَکٰادُ زَیْتُهٰا یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نٰارٌ نُورٌ عَلیٰ نُورٍ یَهْدِی اَللّٰهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ وَ اَللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (35) فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اِسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهٰا بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ (36) رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اَللّٰهِ وَ إِقٰامِ اَلصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءِ اَلزَّکٰاةِ یَخٰافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ اَلْقُلُوبُ وَ اَلْأَبْصٰارُ (37) لِیَجْزِیَهُمُ اَللّٰهُ أَحْسَنَ مٰا عَمِلُوا وَ یَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اَللّٰهُ یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ (38)
35-خداوند نور آسمانها و زمین است،مثل نور خداوند همانند چراغدانی است که در آن چراغی(پر فروغ)باشد،آن چراغ در حبابی قرار گیرد،حبابی شفاف و درخشنده همچون یک ستاره فروزان،این چراغ با روغنی افروخته میشود که از درخت پر برکت زیتونی گرفته شده که نه شرقی است و نه غربی(آن چنان روغنش صاف و خالص است که)نزدیک است بدون تماس با آتش شعلهور شود،نوری است بر فراز نور،و خدا هر کس را بخواهد به نور خود هدایت میکند و خداوند به هر چیزی آگاه است.
36-(این چراغ پر فروغ)در خانههایی قرار دارد که خداوند اذن فرموده دیوارهای آن را بالا برند(تا از دستبرد شیاطین و هوسبازان در امان باشد)خانههایی که نام خدا در آن برده شود و صبح و شام در آن تسبیح گویند.
37-مردانی که نه تجارت و نه معامله،آنها را از یاد خدا و بر پا داشتن نماز و ادای زکات غافل نمیکند،آنها از روزی میترسند که دلها و چشمها در آن زیر و رو میشود! 38-هدف این است که خداوند آنها را به بهترین اعمالی که انجام دادهاند پاداش دهد و از فضلش بر پاداش آنها بیفزاید،و خداوند هر کس را بخواهد بی حساب روزی میدهد(و از مواهب بی انتهای خویش بهرهمند میسازد).
آیه نور!
در تفسیر آیات فوق سخن بسیار گفته شده است،و مفسران و فلاسفه و عرفای اسلامی هر کدام بحثهای فراوانی دارند، پیوند ارتباط این آیات با آیات گذشته از این نظر است که در آیات پیشین سخن از مساله عفت و مبارزه با فحشاء با استفاده از طرق و وسائل گوناگون بود،و از آنجا که ضامن اجرای همه احکام الهی،مخصوصا کنترل کردن غرائز سرکش،بخصوص غریزه جنسی که نیرومندترین آنها است
بدون استفاده از پشتوانه"ایمان"ممکن نیست،سر انجام بحث را به ایمان و اثر نیرومند آن کشانیده و از آن سخن میگوید.
نخست میفرماید:"خداوند نور آسمانها و زمین است"( اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
چه جمله زیبا و جالب و پر ارزشی؟آری خدا نور آسمانها و زمین است، روشنی و روشنی بخش همه آنها.
گروهی از مفسران کلمه"نور"را در اینجا به معنی"هدایت کننده".
و بعضی به معنی"روشن کننده".
و بعضی به معنی"زینت بخش"تفسیر کردهاند.
همه این معانی صحیح است ولی مفهوم آیه باز هم از این گستردهتر میباشد.
توضیح اینکه:در قرآن مجید و روایات اسلامی از چند چیز به عنوان "نور"یاد شده است:
1-قرآن مجید-چنان که در آیه 15 سوره مائده میخوانیم: قَدْ جٰاءَکُمْ مِنَ اللّٰهِ نُورٌ وَ کِتٰابٌ مُبِینٌ :"از سوی خداوند نور و کتاب آشکاری برای شما آمد" و در آیه 157 سوره اعراف نیز میخوانیم: وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ :"کسانی که پیروی از نوری میکنند که با پیامبر نازل شده است آنها رستگارانند".
2-"ایمان"-چنان که در آیه 257 بقره آمده است: اَللّٰهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ :"خداوند ولی کسانی است که ایمان آوردهاند،آنها را از ظلمتهای(شرک و کفر)به سوی نور(ایمان)رهبری میکند".
3-"هدایت الهی"و روشن بینی-چنان که در آیه 122 سوره انعام آمده: أَ وَ مَنْ کٰانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النّٰاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُمٰاتِ
لَیْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا :"آیا کسی که مرده بوده است و ما او را زنده کردیم و نور هدایتی برای او قرار دادیم که در پرتو آن بتواند در میان مردم راه برود همانند کسی است که در تاریکی باشد و هرگز از آن خارج نگردد"؟! 4-"آئین اسلام"-چنان که در آیه 32 سوره توبه میخوانیم: وَ یَأْبَی اللّٰهُ إِلاّٰ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ :"خداوند ابا دارد جز از اینکه نور (اسلام)را کامل کند هر چند کافران نخواهند".
5-شخص پیامبر(ص)-در آیه 46 سوره احزاب درباره پیامبر میخوانیم: وَ دٰاعِیاً إِلَی اللّٰهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرٰاجاً مُنِیراً :"ما تو را دعوت کننده به سوی خدا به اذن و فرمان او قرار دادیم و چراغی نور بخش".
6-امامان و پیشوایان معصوم-چنان که در زیارت جامعه آمده:خلقکم اللّٰه انوارا فجعلکم بعرشه محدقین:"خداوند شما را نورهایی آفرید که گرد عرش او حلقه زده بودید"و نیز در همان زیارتنامه آمده است:و انتم نور الاخیار و هداة الأبرار:"شما نور خوبان و هدایت کننده نیکوکاران هستید".
7-و بالآخره از"علم و دانش"نیز به عنوان نور یاد شده چنان که در حدیث مشهور است:العلم نور یقذفه اللّٰه فی قلب من یشاء:"علم نوری است که خدا در قلب هر کس که بخواهد میافکند"...اینها همه از یک سو.
و از سوی دیگر:باید در اینجا خواص و ویژگیهای نور را دقیقا بررسی کنیم،با مطالعه اجمالی روشن میشود که نور دارای خواص و ویژگیهای زیر است:
1-نور زیباترین و لطیفترین موجودات در جهان ماده است و سرچشمه همه زیبائیها و لطافتها است! 2-نور بالاترین سرعت را طبق آنچه در میان دانشمندان معروف است در جهان ماده دارد نور با سرعت سیصد هزار کیلومتر در ثانیه میتواند کره زمین را در یک چشم بر هم زدن(کمتر از یک ثانیه)هفت بار دور بزند،به همین دلیل
مسافتهای فوق العاده عظیم و سرسامآور نجومی را فقط با سرعت سیر نور میسنجند و واحد سنجش در آنها سال نوری است،یعنی مسافتی را که نور در یک سال با آن سرعت سرسامآورش میپیماید.
3-نور وسیله تبیین اجسام و مشاهده موجودات مختلف این جهان است، و بدون آن چیزی را نمیتوان دید،بنا بر این هم"ظاهر"است و هم"مظهر"(ظاهر کننده غیر).
4-نور آفتاب که مهمترین نور در دنیای ما است پرورش دهنده گلها و گیاهان بلکه رمز بقای همه موجودات زنده است و ممکن نیست موجودی بدون استفاده از نور(به طور مستقیم یا غیر مستقیم)زنده بماند.
5-امروز ثابت شده که تمام رنگهایی را که ما میبینیم نتیجه تابش نور آفتاب یا نورهای مشابه آن است و گر نه موجودات در تاریکی مطلق رنگی ندارند!.
6-تمام انرژیهای موجود در محیط ما(بجز انرژی اتمی)همه از نور آفتاب سرچشمه میگیرد،حرکت بادها،ریزش باران و حرکت نهرها و سیلها و آبشارها و بالآخره حرکت همه موجودات زنده با کمی دقت به نور آفتاب منتهی میشود.
سر چشمه گرما و حرارت و آنچه بستر موجودات را گرم نگهمیدارد همان نور آفتاب است حتی گرمی آتش که از چوب درختان و یا ذغال سنگ و یا نفت و مشتقات آن به دست میآید نیز از گرمی آفتاب است چرا که همه اینها طبق تحقیقات علمی به گیاهان و حیواناتی باز میگردند که حرارت را از خورشید گرفته و در خود ذخیره کردهاند،بنا بر این حرکت موتورها نیز از برکت آن است.
7-نور آفتاب نابود کننده انواع میکربها و موجودات موذی است و اگر تابش اشعه این نور پر برکت نبود کره زمین،تبدیل به بیمارستان بزرگی میشد که همه ساکنانش با مرگ دست به گریبان بودند!
خلاصه هر چه در این پدیده عجیب عالم خلقت(نور)بیشتر مینگریم و دقیقتر میشویم آثار گرانبها و برکات عظیم آن آشکارتر میشود.
حال با در نظر گرفتن این دو مقدمه اگر بخواهیم برای ذات پاک خدا تشبیه و تمثیلی از موجودات حسی این جهان انتخاب کنیم(گر چه مقام با عظمت او از هر شبیه و نظیر برتر است)آیا جز از واژه"نور"میتوان استفاده کرد؟!همان خدایی که پدید آورنده تمام جهان هستی است،روشنی بخش عالم آفرینش است، همه موجودات زنده به برکت فرمان او زندهاند،و همه مخلوقات بر سر خوان نعمت او هستند که اگر لحظهای چشم لطف خود را از آنها باز گیرد همگی در ظلمت فنا و نیستی فرو میروند.
و جالب اینکه هر موجودی به هر نسبت با او ارتباط دارد به همان اندازه نورانیت و روشنایی کسب میکند:
قرآن نور است چون کلام اوست.
آئین اسلام نور است چون آئین او است.
پیامبران نورند چون فرستادگان اویند.
امامان معصوم انوار الهی هستند چون حافظان آئین او بعد از پیامبرانند.
"ایمان"نور است چون رمز پیوند با او است.
علم نور است چون سبب آشنایی با او است.
بنا بر این اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ .
بلکه اگر نور را به معنی وسیع کلمه به کار بریم یعنی"هر چیزی که ذاتش ظاهر و آشکار باشد و ظاهر کننده غیر"در اینصورت به کار بردن کلمه"نور"در ذات پاک او جنبه تشبیه هم نخواهد داشت،چرا که چیزی در عالم خلقت از او آشکارتر نیست،و تمام آنچه غیر او است از برکت وجود او آشکار است.
در کتاب"توحید"از"امام علی بن موسی الرضا" ع چنین آمده:
از آن حضرت تفسیر آیه اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ را خواستند فرمود:
هاد لاهل السماوات و هاد لاهل الارض: "او هدایت کننده اهل آسمانها و هدایت کننده اهل زمین است".
در حقیقت این یکی از خواص نور الهی است،اما مسلما منحصر به آن نمیباشد،و به این ترتیب تمام تفسیرهایی را که در زمینه این آیه گفتهاند میتوان در آنچه ذکر کردیم جمع نمود که هر کدام اشاره به یکی از ابعاد این نور بی نظیر و این روشنایی بی مانند است.
جالب اینکه در فراز چهل و هفتم از دعای"جوشن کبیر"که مجموعهای از صفات خداوند متعال است میخوانیم:یا نور النور،یا منور النور،یا خالق النور،یا مدبر النور،یا مقدر النور،یا نور کل نور،نورا قبل کل نور،یا نورا بعد کل نور،یا نورا فوق کل نور،یا نورا لیس کمثله نور!:
"ای نور نورها،و ای روشنی بخش روشنائیها،ای آفریننده نور،ای تدبیر کننده نور،ای تقدیر کننده نور،ای نور همه نورها،ای نور قبل از هر نور،ای نور بعد از هر نور،ای نوری که برتر از هر نوری،و ای نوری که همانندش نوری نیست"! و به این ترتیب همه انوار هستی از نور او مایه میگیرد،و به نور ذات پاک او منتهی میشود.
***قرآن بعد از بیان حقیقت فوق با ذکر یک مثال زیبا و دقیق چگونگی نور الهی را در اینجا مشخص میکند و میفرماید:"مثل نور خداوند همانند چراغدانی است که در آن چراغی باشد و آن چراغ در حبابی قرار گیرد،حبابی شفاف و درخشنده همچون یک ستاره فروزان"( مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکٰاةٍ فِیهٰا مِصْبٰاحٌ الْمِصْبٰاحُ فِی زُجٰاجَةٍ الزُّجٰاجَةُ کَأَنَّهٰا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ ).
و"این چراغ با روغنی افروخته میشود که از درخت پر برکت زیتونی گرفته شده که نه شرقی است و نه غربی"( یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لاٰ شَرْقِیَّةٍ وَ لاٰ غَرْبِیَّةٍ ).
"آن چنان روغنش صاف و خالص است که گویی بدون تماس با آتش میخواهد شعلهور شود"!( یَکٰادُ زَیْتُهٰا یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نٰارٌ ).
"نوری است بر فراز نور"( نُورٌ عَلیٰ نُورٍ ).
و"خدا هر کس را بخواهد به نور خود هدایت میکند"( یَهْدِی اللّٰهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشٰاءُ ).
"و برای مردم مثلها میزند"( وَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ ).
"و خداوند به هر چیزی آگاه است"( وَ اللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ).
برای تشریح این مثال توجه به چند امر ضروری است:
مشکاة در اصل به معنی روزنه و محل کوچکی است که در دیوار ایجاد میکردند و چراغهای معمول قدیم را برای محفوظ ماندن از مزاحمت باد و طوفان در آن مینهادند،و گاه از داخل اطاق طاقچه کوچکی درست میکردند و طرفی را که در بیرون اطاق و مشرف به حیاط منزل بود با شیشهای میپوشاندند،تا هم داخل اطاق روشن شود و هم صحن حیاط،و در ضمن از باد و طوفان نیز مصون بماند،و نیز به محفظههای شیشهای که به صورت مکعب مستطیلی میساختند و دری داشت و در بالای آن روزنهای برای خروج هوا،و چراغ را در آن مینهادند گفته شده است.
کوتاه سخن اینکه:"مشکاة"محفظهای برای چراغ در مقابل حمله باد و طوفان بود،و از آنجا که غالبا در دیوار ایجاد میشد نور چراغ را نیز متمرکز ساخته و منعکس مینمود.
"زجاجه"یعنی"شیشه"،و در اصل به سنگهای شفاف میگویند،و از آنجا که شیشه نیز از مواد سنگی ساخته میشود و شفاف است به آن"زجاجه"
گفته شده.
و در اینجا به معنی حبابی است که روی چراغ میگذاشتند تا هم شعله را محافظت کند و هم گردش هوا را،از طرف پائین به بالا،تنظیم کرده،بر نور و روشنایی شعله بیفزاید.
"مصباح"به معنی خود"چراغ"است که معمولا با فتیله و یک ماده روغنی قابل اشتعال افروخته میشده است.
جمله یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لاٰ شَرْقِیَّةٍ وَ لاٰ غَرْبِیَّةٍ اشاره به ماده انرژیزای فوق العاده مستعد برای این چراغ است،چرا که"روغن زیتون" که از درخت پر بار و پر برکتی گرفته شود یکی از بهترین روغنها برای اشتعال است آنهم درختی که تمام جوانب آن به طور مساوی در معرض تابش نور آفتاب باشد،نه در جانب شرق باغ و کنار دیواری قرار گرفته باشد و نه در جانب غرب که تنها یک سمت آن آفتاب ببیند،و در نتیجه میوه آن نیمی رسیده و نیمی نارس و روغن آن ناصاف گردد.
و با این توضیح به اینجا میرسیم که برای استفاده از نور کامل چنین چراغی با درخشش و تابش بیشتر نیاز به چهار عامل داریم:
چراغدانی که آن را از هر سو محافظت کند بی آنکه از نورش بکاهد،بلکه نور آن را متمرکزتر سازد.
و حبابی که گردش هوا را بر گرد شعله تنظیم کند،اما آن قدر شفاف باشد که به هیچوجه مانع تابش نور نگردد.
و چراغی که مرکز پیدایش نور بر فتیله آن است.
و بالآخره ماده انرژیزای صاف و خالص و زلالی که آن قدر آماده اشتعال باشد که گویی بدون تماس با شعله آتش میخواهد شعلهور گردد.
اینها همه از یک سو،در حقیقت بیانگر جسم و ظاهرشان است.
از سوی دیگر مفسران بزرگ اسلامی در اینکه محتوای این تشبیه چیست و به اصطلاح"مشبه"کدام نور الهی است تفسیرهای گوناگونی دارند:
بعضی گفتهاند منظور همان نور هدایتی است که خداوند در دلهای مؤمنان بر افروخته،و به تعبیر دیگر منظور ایمان است که در سراچه قلوب مؤمنان جایگزین شده است.
بعضی دیگر آن را به معنی قرآن که در درون قلب آدمی نورافکن میگردد دانستهاند.
بعضی دیگر تشبیه را اشاره به شخص پیامبر ص.
و بعضی اشاره به دلائل توحید و عدل پروردگار.
و بعضی به روح اطاعت و تقوا که مایه هر خیر و سعادت است تفسیر کردهاند.
در واقع تمام مصادیقی که برای نور معنوی در قرآن و روایات اسلامی آمده در اینجا به عنوان تفسیر ذکر شده است،و روح همه آنها در واقع یک چیز است و آن همان نور"هدایت"است که از قرآن و وحی و وجود پیامبران سرچشمه میگیرد،و با دلائل توحید آبیاری میشود،و نتیجه آن تسلیم در برابر فرمان خدا و تقوا است.
توضیح اینکه:نور ایمان که در قلب مؤمنان است دارای همان چهار عاملی است که در یک چراغ پر فروغ موجود است:
"مصباح"همان شعلههای ایمان است که در قلب مؤمن آشکار میگردد و فروغ هدایت از آن منتشر میشود.
"زجاجه"و حباب قلب مؤمن است که ایمان را در وجودش تنظیم میکند.
و"مشکاة"سینه مؤمن و یا به تعبیر دیگر مجموعه شخصیت و آگاهی و علوم و افکار او است که ایمان وی را از گزند طوفان حوادث مصون میدارد.
و"شجره مبارکه زیتونه"همان وحی الهی است که عصاره آن در نهایت صفا
و پاکی میباشد و ایمان مؤمنان به وسیله آن شعلهور و پر بار میگردد.
در حقیقت این نور خدا است همان نوری است که آسمانها و زمین را روشن ساخته و از کانون قلب مؤمنان سر بر آورده و تمام وجود و هستی آنها را روشن و نورانی میکند.
دلائلی را که از عقل و خرد دریافتهاند با نور وحی آمیخته میشود و مصداق نُورٌ عَلیٰ نُورٍ میگردد.
و هم در اینجا است که دلهای آماده و مستعد به این نور الهی هدایت میشوند و مضمون یَهْدِی اللّٰهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشٰاءُ در مورد آنان پیاده میگردد.
بنا بر این برای حفظ این نور الهی(نور هدایت و ایمان)مجموعهای از معارف و آگاهیها و خودسازیها و اخلاق لازم است که همچون مشکاتی این مصباح را حفظ کند.
و نیز قلب مستعد و آمادهای میخواهد که همچون زجاجه برنامه آن را تنظیم نماید.
و امدادی از ناحیه وحی لازم دارد که همچون شجره مبارکه زیتونه به آن انرژی بخشد.
و این نور وحی باید از آلودگی به گرایشهای مادی و انحرافی شرقی و غربی که موجب پوسیدگی و کدورت آن میشود بر کنار باشد.
آن چنان صاف و زلال و خالی از هر گونه التقاط و انحراف که بدون نیاز به هیچ چیز دیگر تمام نیروهای وجود انسان را بسیج کند،و مصداق" یَکٰادُ زَیْتُهٰا یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نٰارٌ "گردد.
هر گونه تفسیر به رای و پیشداوریهای نادرست و سلیقههای شخصی و عقیدههای تحمیلی و تمایل به چپ و راست و هر گونه خرافات که محصول این شجره مبارکه را آلوده کند از فروغ این چراغ میکاهد و گاه آن را خاموش میسازد.
این است مثالی که خداوند در این آیه برای نور خود بیان کرده و او از همه چیز آگاه است.
از آنچه در بالا گفتیم این نکته روشن میشود که اگر در روایات ائمه معصومین ع که در تفسیر این آیه رسیده است"مشکاة"گاهی به قلب پیامبر اسلام ص و"مصباح"نور علم،و"زجاجة"وصی او علی ع و"شجره مبارکه" به ابراهیم خلیل که ریشه این خاندان از او است،و جمله "لاٰ شَرْقِیَّةٍ وَ لاٰ غَرْبِیَّةٍ " به نفی گرایشهای یهود و نصارا تفسیر شده است،در حقیقت چهره دیگری از همان نور هدایت و ایمان،و بیان مصداق روشنی از آن است،نه اینکه منحصر به همین مصداق باشد.
و نیز اگر بعضی از مفسران این نور الهی را به قرآن یا دلائل عقلی یا شخص پیامبر اسلام ص تفسیر کردهاند آن نیز ریشه مشترکی با تفسیر فوق دارد.
*** تا به اینجا ویژگیها و مشخصات این نور الهی،نور هدایت و ایمان را در لابلای تشبیه به یک چراغ پر فروغ مشاهده کردیم،اکنون باید دید این چراغ پر نور در کجا است؟و محل آن چگونه است؟تا همه آنچه در این زمینه لازم بوده است با ذکر این محل روشن گردد.
لذا در آیه بعد میفرماید:"این مشکاة در خانههایی قرار دارد که خداوند اذن فرموده که دیوارهای آن را بالا برند و مرتفع سازند"(تا از دستبرد دشمنان و شیاطین و هوسبازان در امان باشد)( فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ ).
"خانههایی که ذکر نام خدا در آن شود"(و آیات قرآن و حقائق وحی را در آن بخوانند)( وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ ).
بسیاری از مفسران آیه فوق را همانگونه که در بالا تفسیر کردهایم مربوط
به آیه قبل دانستهاند (1)ولی بعضی آن را مرتبط به جمله بعد میدانند که چندان صحیح به نظر نمیرسد.
اما اینکه بعضی گفتهاند وجود این چراغ پر فروغ در خانههایی که ویژگیهایش در این آیه بیان شده چه اثری دارد پاسخش روشن است زیرا خانهای با این مشخصات که دیوارهای آن برافراشته شده و مردانی مصمم و بیدار و هشیار در آن به پاسداری مشغولند ضامن حفاظت این چراغ پر فروغ است بعلاوه آنها که در جستجوی چنین منبع نور و روشنایی هستند از محل آن با خبر میشوند و به دنبال آن میشتابند.
اما اینکه منظور از این"بیوت"(خانهها)چیست؟پاسخ آن از ویژگیهایی که در ذیل آیه برای آن ذکر شده است روشن میشود،آنجا که میگوید:"در این خانهها هر صبح و شام تسبیح خدا میگویند"( یُسَبِّحُ لَهُ فِیهٰا بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ ) (2)***
1) 1) تقدیر آیه در واقع چنین بوده است:هذه المشکاة فی بیوت...یا هذا المصباح فی بیوت...هذه الشجرة المبارکة فی بیوت...نور اللّٰه فی بیوت،در حالی که در تفسیر دوم بعد"فی بیوت"را متعلق به"یسبح"میدانند که مفهوم آیه چنین میشود:"در خانههایی که خداوند اجازه داده است آن را برافرازند مردانی صبح و شام تسبیح خدا میگویند ولی این تفسیر با ذکر کلمه"فیها"سازگار نیست چرا که تکرار محسوب میشود به علاوه با روایاتی که در تفسیر آیه وارد شده نیز هماهنگ نمیباشد(دقت کنید).
2) 2) "غدو"(بر وزن علو)به معنی صبحگاهان است،راغب در مفردات میگوید: "غدو"به اول روز گفته میشود و در قرآن در مقابل"آصال"قرار گرفته،در حالی که "غداة"در برابر"عشی"آمده. "آصال"جمع اصل(بر وزن رسل)و آنهم به نوبه خود جمع"اصیل"به معنی "عصر"است و اما اینکه چرا کلمه"غدو"به صورت مفرد و"آصال"به صورت جمع آمده؟فخر رازی میگوید به خاطر این است که غدو جنبه مصدری دارد و مصدر هرگز جمع بسته نمیشود.
"مردانی که نه تجارت آنها را از یاد خدا و بر پا داشتن نماز و ادای زکات باز میدارد و نه خرید و فروش"( رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ وَ إِقٰامِ الصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءِ الزَّکٰاةِ ).
"آنها از روزی میترسند که دلها و دیدهها در آن دگرگون و زیر و رو میشود"( یَخٰافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصٰارُ ).
این ویژگیها نشان میدهد که این بیوت همان مراکزی است که:به فرمان پروردگار استحکام یافته و مرکز یاد خدا است و حقائق اسلام و احکام خدا از آن نشر مییابد،و در این معنی وسیع و گسترده،مساجد،خانههای انبیاء و اولیا، مخصوصا خانه پیامبر ص و خانه علی ع جمع است.
و اینکه بعضی از مفسران آن را منحصرا به مساجد و یا بیوت انبیاء و مانند آن تفسیر کردهاند دلیلی بر این انحصار نیست،و اگر مشاهده میکنیم در بعضی از روایات مانند روایتی که از امام باقر ع نقل شده که فرمود:
"هی بیوت الانبیاء و بیت علی منها" :"این آیه اشاره به خانه پیامبران است و خانه علی نیز از این زمره محسوب میشود" (1).
یا در حدیث دیگری از پیامبر ص میخوانیم که به هنگام تلاوت این آیه از آن حضرت پرسیدند منظور چه بیوتی است؟فرمود"بیوت الانبیاء"است ابو بکر پرسید این خانه(اشاره به خانه فاطمه و علی کرد)نیز از آن جمله است؟ پیامبر ص فرمود:"نعم من افاضلها":"آری این از برترین آنها است" (2).
همه اینها اشاره به مصداقهای روشن است،زیرا میدانیم معمول روایات این است که به هنگام تفسیر،مصادیق روشن را بیان میکند.
آری هر کانونی که به فرمان خدا بر پا شده،و نام خدا در آن برده میشود،و هر
صبح و شام مردان با ایمانی که زندگی مادی آنها را به خود مشغول و از یاد خدا غافل نمیکند به تسبیح و تقدیس در آن مشغولند،چنین خانههایی مرکز مشکات انوار الهی و ایمان و هدایت است.
در واقع این خانهها چند ویژگی دارد:
نخست اینکه به فرمان خدا بنیاد شده.
دیگر اینکه پایهها و دیوارهایش آن چنان محکم و مرتفع است که آن را از نفوذ شیاطین حفظ میکند.
و دیگر اینکه مرکز یاد خدا است.
و سر انجام اینکه مردانی از آن پاسداری میکنند که صبح و شام به تسبیح خدا مشغولند،و جاذبههای دنیای فریبنده آنها را از حق غافل نمیسازد.
این خانهها با این ویژگیها سر چشمه هدایت و ایمان است.
ذکر این نکته نیز لازم است که در این آیه هم"تجارت"آمده است و هم "بیع"با اینکه به نظر میرسد هر دو یک معنی داشته باشد،ولی ممکن است تفاوت این دو از این نظر باشد که تجارت اشاره به یک کار مستمر و مداوم است، ولی بیع برای یک مرحله و به صورت گذرا است.
توجه به این امر نیز ضروری است که نمیفرماید آنها مردانی هستند که به سوی تجارت و بیع نمیروند بلکه میگوید تجارت و بیع آنها را از یاد خدا و بر پا داشتن نماز و ادای زکات غافل نمیکند.
آنها پیوسته از روز قیامت و دادگاه عدل پروردگار که از شدت وحشتش دلها و چشمها در آن دگرگون میشود بیمناکند(توجه داشته باشید جمله"یخافون" به مقتضای اینکه فعل مضارع است دلالت بر استمرار خوف و ترس آنها از قیامت دارد خوف و ترسی که آنان را به انجام مسئولیتها و رسالتها وادار میکند).
در آخرین آیه مورد بحث به پاداش بزرگ این پاسداران نور هدایت و عاشقان حق و حقیقت اشاره کرده،چنین میگوید:"این بخاطر آن است که خداوند آنها را به بهترین اعمالی که انجام دادهاند پاداش دهد و از فضلش بر پاداش آنها بیفزاید" ( لِیَجْزِیَهُمُ اللّٰهُ أَحْسَنَ مٰا عَمِلُوا وَ یَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ ).
و این جای تعجب نیست،زیرا فیض خداوند برای آنها که شایسته فیض اویند محدود نیست"و خداوند هر کس را بخواهد بیحساب روزی میدهد و از مواهب بی انتهای خویش بهرهمند میسازد"( وَ اللّٰهُ یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ ).
در اینکه منظور از" أَحْسَنَ مٰا عَمِلُوا "در این آیه چیست؟بعضی گفتهاند اشاره به همه اعمال نیک است اعم از واجبات و مستحبات،کوچک و بزرگ.
بعضی دیگر معتقدند که اشاره به این است که خداوند کار خیر را ده برابر و گاه هفتصد برابر یا بیشتر،پاداش میدهد،چنان که در آیه 160 انعام میخوانیم: مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا :"کسی که کار نیک کند ده برابر پاداش میگیرد"و در آیه 261 سوره بقره در مورد انفاق کنندگان پاداشی معادل هفتصد برابر و یا مضاعف آن ذکر شده است.
این احتمال نیز در تفسیر جمله فوق وجود دارد که منظور این است خداوند تمام اعمال آنها را بر معیار و مقیاس بهترین اعمالشان پاداش میدهد،حتی اعمال کم اهمیت و متوسطشان همردیف بهترین اعمالشان در پاداش خواهد بود! و این از فضل خداوند دور نیست،چرا که در مقام عدالت و مجازات برابری ضروری است،اما هنگامی که به مقام فضل و کرم میرسد مواهب و بخششها بیحساب است،چرا که ذات پاکش نامحدود است،و"نعمتش نامتناهی کرمش بی پایان".
نکات این آیات را از آنجا که با تفسیر آیات آمیخته بود در لابلای آن بیان
کردیم اما چند بخش از روایات باقی مانده است که ذکر آنها برای تکمیل این بحث تفسیر لازم است:
1-در کتاب"روضه کافی"از امام صادق ع میخوانیم که در تفسیر آیه نور فرمود:
ان المشکاة قلب محمد(ص)،و المصباح النور الذی فیه العلم، و الزجاجة قلب علی او نفسه: "مشکات قلب محمد است،و مصباح همان نور علم و هدایت،و زجاجه اشاره به علی ع یا قلب او است که بعد از رحلت پیامبر این مصباح در آن قرار گرفت (1).
2-در حدیث دیگری که در"توحید صدوق"آمده است چنین میخوانیم:
امام باقر ع فرمود:
ان المشکاة نور العلم فی صدر النبی(ص)و الزجاجة صدر علی...و نُورٌ عَلیٰ نُورٍ امام مؤید بنور العلم و الحکمة فی اثر الامام من آل محمد،و ذلک من لدن آدم الی ان تقوم الساعة،فهؤلاء الاوصیاء الذین جعلهم اللّٰه عز و جل خلفاء فی ارضه و حججه علی خلقه،لا تخلو الارض فی کل عصر من واحد منهم: "مشکات"نور علم در سینه پیامبر ص است و"زجاجه"سینه علی ع است،و"نور علی نور"امامانی از آل محمد ص هستند که یکی بعد از دیگری میآیند و با نور علم و حکمت مؤیدند،و این رشته از آغاز خلقت آدم تا پایان جهان ادامه داشته و دارد،اینها همان اوصیایی هستند که خداوند آنان را خلفای در زمین قرار داده،و حجت خویش بر بندگانش،و در هیچ عصر و زمانی صفحه روی زمین از آنها خالی نبوده است و نخواهد بود" (2).
3-در حدیث دیگری از امام صادق ع"مشکات"به فاطمه ع و"مصباح" به حسن ع و"زجاجه"به حسین تفسیر شده است (3).
البته همان گونه که قبلا هم اشاره کردیم آیات مفهوم وسیعی دارد که هر یک از روایات فوق بیان مصداق روشنی از آن است.بی آنکه از عمومیت آیه
صرفنظر شود و به این ترتیب هیچگونه تضادی در روایات نیست.
***4-در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم که با"قتاده"فقیه معروف اهل بصره گفتگویی داشت،و در ضمن از حضور در مجلس امام ع و ابهت خاص آن حضرت که سراسر قلب او را فرا گرفته بود اظهار شگفتی کرد،امام به او فرمود:آیا میدانی کجا نشستهای؟در برابر همانها که خدا درباره آنها گفته: فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهٰا بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ وَ إِقٰامِ الصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءِ الزَّکٰاةِ .
سپس فرمود:فانت ثم و نحن اولئک:تو آن هستی که گفتی(فقیه اهل بصره)و ما این هستیم که قرآن میگوید! قتاده در جواب گفت:صدقت و اللّٰه،جعلنی اللّٰه فداک،و اللّٰه ما هی بیوت حجارة و لا طین:"راست گفتی فدایت گردم،به خدا سوگند منظور خانههای سنگی و گلی نیست"(منظور خانههای وحی و ایمان و هدایت است) (1).
***5-در حدیث دیگری نقل شده که درباره این گروه از مردان الهی که پاسدار وحی و هدایتند فرمود:
هم التجار الذین لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ ،اذا دخل مواقیت الصلاة ادوا الی اللّٰه حقه فیها: "آنها تاجرانی هستند که تجارت و بیع آنان را از یاد خدا غافل نمیسازد،هنگامی که وقت نماز داخل میشود حق آن را اداء میکنند" (2).
اشاره به اینکه آنها در عین فعالیتهای سازنده و مثبت اقتصادی تمام فعالیتهایشان تحت الشعاع نام خدا است،و چیزی را بر آن مقدم نمیشمردند.
6-درخت زیتون چنان که در آیات فوق خواندیم به عنوان"شجره مبارکه" (درخت پر برکت)توصیف شده است.و اگر در آن روز که قرآن نازل شد اهمیت این تعبیر بر همگان روشن نبود امروز برای ما واضح و آشکار است،چرا که دانشمندان بزرگی که سالیان دراز از عمر خود را در راه مطالعه خواص گوناگون گیاهان صرف کردهاند به ما میگویند از این درخت با برکت محصولی به دست میآید که از مفیدترین و پرارزشترین روغنها است و نقش مؤثری در سلامت بدن دارد.
ابن عباس میگوید این درخت تمام اجزایش مفید و سودمند است حتی در خاکستر آن نیز فائده و منفعتی است،و اولین درختی است که بعد از طوفان نوح ع روئید و پیامبران در حق آن دعا کردهاند که درخت پر برکتی باشد.
***7-مفسران بزرگ در تفسیر جمله نُورٌ عَلیٰ نُورٍ تعبیرات گوناگونی دارند:مرحوم طبرسی در مجمع البیان میگوید:اشاره به پیامبرانی است که یکی بعد از دیگری از یک نسل و یک ریشه به وجود میآیند و راه هدایت را تداوم میبخشند.
فخر رازی در تفسیر خود میگوید:اشاره به اجتماع اشعه نور و تراکم آنها است آن چنان که درباره مؤمن وارد شده:"مؤمن در میان چهار حالت قرار دارد:اگر موهبتی به او برسد خدا را شکر میگوید، و اگر مصیبتی رسد صابر و با استقامت است،اگر سخن بگوید راست میگوید،و اگر داوری کند عدالت را میجوید،او در میان تودههای مردم ناآگاه همچون انسان زندهای در میان مردگان است،او در میان پنج نور در حرکت است سخنش نور،عملش نور، محل ورودش نور،محل خروجش نور،و هدفش نور خدا در روز قیامت است".
این احتمال نیز وجود دارد که نور اول که در آیه آمده است اشاره به نور
هدایت الهی از طریق وحی است،و نور دوم نور هدایتش از طریق عقل،و یا نور اول نور هدایت تشریع است و نور دوم نور هدایت تکوینی است بنا بر این نوری است بر فراز نور.
و به این ترتیب این جمله گاه تفسیر به منابع مختلف نور شده(انبیاء)و گاه به انواع مختلف نور،و گاه به مراحل گوناگون آن و در عین حال همه آنها ممکن است در مفهوم آیه جمع باشد که مفهومش گسترده است(دقت کنید).
وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمٰالُهُمْ کَسَرٰابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ اَلظَّمْآنُ مٰاءً حَتّٰی إِذٰا جٰاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَ وَجَدَ اَللّٰهَ عِنْدَهُ فَوَفّٰاهُ حِسٰابَهُ وَ اَللّٰهُ سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ (39) أَوْ کَظُلُمٰاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحٰابٌ ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ إِذٰا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَرٰاهٰا وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اَللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ (40)
39-و کسانی که کافر شدند اعمالشان همچون سرابی است در یک کویر،که انسان تشنه آن را از دور آب میپندارد،اما هنگامی که به سراغ آن میآید چیزی نمییابد! و خدا را نزد آن مییابد و حساب او را صاف میکند،و خداوند سریع الحساب است! 40-یا همچون ظلماتی است در یک دریای پهناور،که موج آن را پوشانیده،و بر فراز آن موج دیگری است،و بر فراز آن ابری تاریک،ظلمتهایی است یکی بر فراز دیگر آن چنان که هر گاه دست خود را خارج کند ممکن نیست آن را ببیند!و کسی که خدا نوری برای او قرار نداده،نوری برای او نیست!
اعمالی همچون سراب!
از آنجا که در آیات گذشته سخن از نور خدا،نور ایمان و هدایت،بود، برای تکمیل این بحث،و روشن شدن حال آنها در مقایسه با دیگران،در آیات مورد بحث سخن از ظلمت کفر و جهل و بی ایمانی،و کافران تاریکدل و منافقان گمراه میگوید،سخن از کسانی میگوید که به عکس مؤمنان که زندگی و افکارشان" نُورٌ عَلیٰ نُورٍ "بود،وجود آنها" ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ " است! سخن از کسانی است که در بیابان خشک و سوزان زندگی بجای آب به دنبال سراب میروند،و از تشنگی جان میدهند،در حالی که مؤمنان در پرتو ایمان چشمه زلال هدایت را یافته و در کنار آن آرمیدهاند.
نخست میگوید:"کسانی که کافر شدند اعمالشان همچون سرابی است در یک کویر،که انسان تشنه آن را از دور آب میپندارد"( وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمٰالُهُمْ کَسَرٰابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مٰاءً ).
"اما هنگامی که به سراغ آن میآید چیزی نمییابد"(حتی اذا جاءه لم یجده شیئا).
"اما خدا را نزد اعمال خود مییابد و حساب او را صاف میکند"!( وَ وَجَدَ اللّٰهَ عِنْدَهُ فَوَفّٰاهُ حِسٰابَهُ ).
"و خداوند سریع الحساب است"!( وَ اللّٰهُ سَرِیعُ الْحِسٰابِ ).
"سراب"در اصل از ماده"سرب"(بر وزن شرف)به معنی راه رفتن در سراشیبی است و"سرب"(بر وزن حرب)به معنی راه سراشیبی است،به همین مناسبت"سراب"به تلالؤی میگویند که از دور در بیابانها و سراشیبیها نمایان میشود و به نظر میرسد که در آنجا آب وجود دارد،در حالی که چیزی
جز انعکاس نور آفتاب نیست (1).
"قیعه"به عقیده بعضی جمع"قاعه"به معنی زمین گسترده و وسیعی است که آب و گیاه ندارد و به تعبیر دیگر به زمینهای کویر مانند میگویند که سراب نیز غالبا در آنجا به چشم میخورد.
ولی جمعی از مفسران و ارباب لغت این کلمه را مفرد میدانند که جمع آن "قیعان"یا"قیعات"است (2).
گر چه از نظر معنی در اینجا تفاوت چندانی وجود ندارد ولی تناسب آیه ایجاب میکند که مفرد باشد زیرا"سراب"به صورت مفرد ذکر شده و طبعا چنین سرابی در یک بیابان خواهد بود نه در بیابانها(دقت کنید).
*** سپس به مثال دوم میپردازد و میگوید:"و یا اعمال این کافران همانند ظلماتی است در یک اقیانوس پهناور که موج آن را پوشانده،و بر فراز موج موج دیگری است و بر فراز آن ابر تاریکی قرار گرفته است"( أَوْ کَظُلُمٰاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحٰابٌ ).
و به این ترتیب"ظلمتهایی است که یکی بر فراز دیگری قرار گرفته"! ( ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ ).
"آن چنان که هر کس در میان آن گرفتار شود آن قدر تاریک و ظلمانی است که اگر دست خود را بیرون آورد ممکن نیست آن را ببیند"!( إِذٰا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَرٰاهٰا ).
1) 1) دانشمندان فیزیکدان امروز میگویند هنگامی که هوا گرم میشود،طبقه هوای مجاور زمین بر اثر شدت گرما انبساط بیشتری پیدا میکند و با توده مجاور تفاوت مییابد، امواج نور در آن میشکند و سراب به خاطر همین شکست نور است.
2) 2) به تفسیر"مجمع البیان"و"روح المعانی"و"تفسیر قرطبی"و"تفسیر فخر رازی" و"مفردات راغب"مراجعه شود.
آری نور حقیقی در زندگی انسانها فقط نور ایمان است و بدون آن فضای حیات تیره و تار و ظلمانی خواهد بود،اما این نور ایمان تنها از سوی خدا است "و کسی که خدا نوری برایش قرار نداده نوری برای او نیست"( وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ ).
برای درک عمق این مثال قبلا لازم است به معنی واژه"لجی"توجه شود.
"لجی"(بر وزن گرجی)به معنی دریای عمیق و پهناور است و در اصل از ماده"لجاج"به معنی پیگیری کردن کاری است(که معمولا در مورد کارهای نادرست گفته میشود)سپس به پیگیری امواج دریا و قرار گرفتن آنها پشت سر هم گفته شده است.
و از آنجا که دریا هر قدر عمیقتر و گستردهتر باشد امواجش بیشتر است این واژه در مورد دریاهای عمیق و پهناور به کار میرود.
اکنون دریای خروشان و مواجی را در نظر بگیرید که بسیار عمیق و ژرف است و میدانیم نور آفتاب که قویترین نورها است تا حد معینی در دریا نفوذ میکند و آخرین اشعه آن تقریبا در عمق هفتصد متر محو و نابود میگردد،بطوری که در اعماق بیشتر ظلمت دائم و شب جاویدان حکمفرما است،چرا که مطلقا در آنجا نوری نفوذ نمیکند.
این را نیز میدانیم که آب اگر صاف و بدون تلاطم باشد نور را بهتر منعکس میکند ولی امواج متلاطم شعاع نور را در هم میشکند و مقدار کمتری از آن به اعماق آب منتقل میگردد.
اگر بر این امواج خروشان این موضوع را نیز اضافه کنیم که ابری تیره و تار بر بالای آنها سایه افکنده باشد ظلمتی که از آن حاصل میشود ظلمتی است فوق العاده متراکم (1).
1) 1) باید توجه داشت که"سحاب"چنان که در"لسان العرب"آمده به معنی ابری است بارانزا،و با توجه به اینکه ابرهای بارانزا غالبا ابرهای متراکمند معمولا تیره و تارتر میباشند.
ظلمت اعماق آب از یک سو،ظلمت امواج خروشان از سوی دیگر،ظلمت ابر تاریک از سوی سوم،ظلماتی است که بر روی یکدیگر قرار گرفته است،و بدیهی است که در چنین ظلمتی نزدیکترین اشیاء قابل رؤیت نخواهد بود،حتی اگر انسان دست خود را نزدیک چشمش قرار دهد آن را نمیبیند.
کافرانی که از نور ایمان بی بهرهاند به کسی میمانند که در چنین ظلمت مضاعفی گرفتار شده است،بعکس مؤمنان روشن ضمیر که مصداق نور علی نورند.
بعضی از مفسران گفتهاند که این ظلمتهای سهگانهای که افراد بی ایمان در آن غوطهورند عبارتند از ظلمت اعتقاد غلط،و ظلمت گفتار نادرست،و ظلمت کردار بد،و به تعبیر دیگر اعمال افراد بی ایمان هم از نظر زیر بنا تاریک است و هم از نظر انعکاسی که در سخنان آنها دارد و هم به خاطر هماهنگیش با سائر اعمال زشتشان از هر نظر ظلمانی است.
بعضی دیگر گفتهاند این ظلمتهای سه گانه عبارت از مراحل جهل آنها است:
نخست اینکه نمیدانند،دوم اینکه نمیدانند که نمیدانند،سوم اینکه با اینحال فکر میکنند میدانند که همان جهل مرکب و مضاعف است.
بعضی دیگر گفتهاند از آنجا که عامل اصلی شناخت،طبق تصریح قرآن، سه چیز است:قلب و چشم و گوش(البته قلب به معنی عقل)چنان که در آیه 78 سوره نحل آمده: وَ اللّٰهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ الْأَفْئِدَةَ :"خداوند شما را از شکم مادران برون فرستاد در حالی که چیزی نمیدانستید،و برای شما گوش و چشم و دل قرار داد"ولی کفار هم نور قلب را از دست دادهاند و هم نور سمع و بصر را و در این ظلمتها غوطهورند! (1).
1) 1) تفسیر"فخر رازی"ذیل آیه مورد بحث.
اما روشن است که این سه تفسیر منافاتی با هم ندارند،و ممکن است آیه ناظر به همه آنها باشد.
به هر حال در دو آیه فوق در یک جمع بندی نهایی به اینجا میرسیم که اعمال افراد بی ایمان نخست به نور کاذبی تشبیه شده که همچون یک سراب در بیابان خشک و سوزان ظاهر میشود،سرابی که نه تنها عطش تشنه کامان را فرو نمیشناند بلکه به خاطر دوندگی بیشتر آن را افزایش میدهد.
سپس از این نور کاذب که اعمال ظاهر فریب منافقان بی ایمان است وارد مرحله باطن این اعمال میشود،باطنی هولناک مملو از ظلمتها و تاریکیهای متراکم و هراسانگیز،باطنی وحشتناک که تمام حواس انسانی در آن از کار میافتد و نزدیکترین اشیاء محیط بر او پنهان میگردد،حتی خودش را نمیتواند ببیند تا چه رسد به دیگران را! بدیهی است در چنین ظلمت هولانگیزی،انسان در تنهایی مطلق و جهل و بیخبری کامل فرو میرود،نه راه را پیدا میکند،نه همسفرانی دارد،نه موضع خود را میشناسد،نه وسیلهای در اختیار دارد،چرا که از منبع نور یعنی"اللّٰه" کسب روشنایی نکرده،و در حجاب خودخواهی و جهل و نادانی فرو رفته است.
اگر فراموش نکرده باشید گفتیم نور سرچشمه تمام زیبائیها،روشنائیها، حیات و زندگی و جنبش و حرکت است،اما به عکس ظلمت منبع زشتیها،مرگ و نیستی،سکون و سکوت میباشد،ظلمت کانون وحشت و نفرت است،ظلمت همراه با سردی و افسردگی است،و چنین است حال کسانی که نور ایمان را از دست میدهند و در ظلمت کفر فرو میروند.
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلطَّیْرُ صَافّٰاتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاٰتَهُ وَ تَسْبِیحَهُ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ بِمٰا یَفْعَلُونَ (41) وَ لِلّٰهِ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ إِلَی اَللّٰهِ اَلْمَصِیرُ (42)
41-آیا ندیدی که برای خدا تسبیح میکنند تمام آنان که در آسمانها و زمینند و همچنین پرندگان به هنگامی که بر فراز آسمان بال گستردهاند،هر یک از آنها نماز و تسبیح خود را میداند،و خداوند به آنچه انجام میدهند عالم است.
42-و از برای خداست حکومت و مالکیت آسمانها و زمین و بازگشت تمامی موجودات به سوی اوست.
همه تسبیحگوی او هستند
در آیات گذشته سخن از نور خدا،نور هدایت و ایمان و ظلمات متراکم کفر و ضلالت بود،و در آیات مورد بحث از دلائل توحید که نشانههای انوار الهی و اسباب هدایت است،سخن میگوید:
نخست روی سخن را به پیامبر ص کرده،میگوید:"آیا ندیدی که تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند برای خدا تسبیح میکنند"؟!( أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
"و پرندگان در حالی که بالها را بر فراز آسمان گستردهاند مشغول تسبیح او هستند"؟!( وَ الطَّیْرُ صَافّٰاتٍ ).
"همه آنها از نماز و تسبیح خود،آگاه و با خبرند"( کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاٰتَهُ وَ تَسْبِیحَهُ ).
"و خداوند از تمام اعمالی که آنها انجام میدهند آگاه است"( وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِمٰا یَفْعَلُونَ ).
*** و از آنجا که این تسبیح عمومی موجودات دلیلی بر خالقیت پروردگار است و خالقیت او دلیل بر مالکیت او نسبت به مجموعه جهان هستی است،و نیز دلیل بر آن است که همه موجودات به سوی او باز میگردند،اضافه میکند:"و از برای خدا است مالکیت آسمانها و زمین،و بازگشت تمامی موجودات به سوی او است" ( وَ لِلّٰهِ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَی اللّٰهِ الْمَصِیرُ ).
این احتمال نیز در پیوند این آیه با آیه قبل وجود دارد که در آخرین جمله آیه گذشته سخن از علم خداوند به اعمال همه انسانها و تسبیح کنندگان بود، و در این آیه به دادگاه عدل او در جهان دیگر،و مالکیت خداوند نسبت به همه آسمان و زمین و حق قضاوت و داوری او اشاره میکند.
به گفته بسیاری از مفسران به معنی"ا لم تعلم"(آیا نمیدانی)است،زیرا تسبیح عمومی موجودات جهان چیزی نیست که با چشم دیده شود،بلکه به هر معنی که باشد با قلب و عقل،درک میگردد،اما از آنجا که این مساله آن قدر واضح است که گویی با چشم دیده میشود،تعبیر به" أَ لَمْ تَرَ "شده است.
این نکته نیز قابل توجه است که مخاطب در این آیه گرچه شخص پیامبر اسلام ص میباشد اما به گفته جمعی از مفسران منظور از آن عموم مردم است،
و این در قرآن امثال و نظائر فراوان دارد.
اما بعضی گفتهاند این خطاب در مرحله رؤیت و مشاهده مخصوص پیامبر ص است،چرا که خداوند درک و دیدی به او داده بود که تسبیح و حمد همه موجودات این عالم را مشاهده میکرد،و همچنین بندگان خاص خدا که پیرو مکتب اویند به مقام شهود عینی میرسند،ولی در مورد عموم مردم جنبه شهود عقلی و علمی دارد نه شهود عینی (1).
آیات مختلف قرآن سخن از چهار عبادت در مورد همه موجودات این جهان بزرگ میگوید:تسبیح،حمد،سجده و نماز،در آیه مورد بحث سخن از"نماز" و"تسبیح"بود.
و در آیه 15 سوره رعد سخن از"سجود"عمومی است وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ .
و در آیه 44 سوره اسراء سخن از"تسبیح"و"حمد"تمامی موجودات عالم هستی است وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ .
درباره حقیقت"حمد"و"تسبیح"عمومی موجودات جهان،و تفسیرهای گوناگونی که در این زمینه گفته شده است در ذیل آیه 44 سوره اسراء مشروحا بحث کردهایم که فشرده آن را در اینجا میآوریم:
در اینجا دو تفسیر قابل توجه وجود دارد:
1-تمامی ذرات این عالم اعم از آنچه آن را عاقل میشماریم یا بی جان یا غیر عاقل همه دارای نوعی درک و شعورند،و در عالم خود تسبیح و حمد خدا میگویند،هر چند ما قادر به درک آن نیستیم،شواهدی از آیات قرآن نیز برای
1) 1) تفسیر صافی ذیل آیه مورد بحث.
این تفسیر اقامه شده است.
2-منظور از تسبیح و حمد همان چیزی است که ما آن را"زبان حال" مینامیم،یعنی مجموعه نظام جهان هستی و اسرار شگفتانگیزی که در هر یک از موجودات این عالم نهفته است،با زبان بیزبانی،با صراحت و به طور آشکار از قدرت و عظمت خالق خود،و علم و حکمت بی انتهای او سخن میگویند،چرا که هر موجود بدیع و هر اثر شگفتانگیزی،حتی یک تابلو نفیس نقاشی یا یک قطعه شعر زیبا و نغز،حمد و تسبیح ابداع کننده خود میگوید،یعنی از یک سو صفات بر جسته او را بیان میدارد(حمد)و از سوی دیگر عیب و نقص را از او نفی میکند(تسبیح)تا چه رسد به این جهان با عظمت و آن همه عجائب و شگفتیهای بیپایانش.
(برای شرح بیشتر به جلد 12 تفسیر نمونه صفحه 133 به بعد مراجعه فرمائید).
البته اگر جمله" یُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ "به معنی تسبیح گفتن کسانی که در آسمانها و زمین هستند بگیریم و ظاهر کلمه"من"را در ذوی- العقول حفظ کنیم،"تسبیح"در اینجا به معنی اول خواهد بود که یک تسبیح آگاهانه و اختیاری است ولی لازمه این سخن آن است که برای پرندگان نیز چنین شعوری قائل باشیم زیرا پرندگان در آیه فوق در کنار" مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ " قرار گرفتهاند،البته این موضوع عجیب نیست،زیرا در بعضی دیگر از آیات قرآن چنین درکی برای بعضی از پرندگان آمده است(به تفسیری که در ذیل آیه 38 سوره انعام جلد 5 صفحه 221 آوردیم مراجعه فرمائید).
در اینکه چرا در آیه فوق از میان تمام موجودات جهان روی تسبیح
پرندگان،آنهم در حالتی که بالهای خود را بر فراز آسمان گستردهاند تکیه شده نکتهای وجود دارد و آن اینکه:پرندگان علاوه بر تنوع فوق العاده زیادشان، ویژگیهایی دارند که چشم و دل هر عاقلی را به سوی خود جذب میکنند،این اجسام سنگین بر خلاف قانون جاذبه بر فراز آسمانها با سرعت زیاد و برقآسا حرکت میکنند،مخصوصا هنگامی که بالهای خود را صاف نگه داشتهاند و بر امواج هوا سوارند و بی آنکه فشاری به خود آورند با سرعت به هر سو که مایل باشند میچرخند و پیش میروند وضع جالبی دارند.
آگاهیهای عجیب آنها در مسائل هواشناسی و اطلاعات عمیقشان از وضع جغرافیایی زمین به هنگام مسافرت و مهاجرت از قارهای به قاره دیگر حتی از مناطق قطب شمال به قطب جنوب،و دستگاه هدایت کننده مرموز و عجیبی که آنان را در این سفر طولانی حتی به هنگامی که آسمان پوشیده از ابر است راهنمایی میکند از شگفتانگیزترین مسائل،و از روشنترین دلائل توحید است.
رادار مخصوصی که در وجود شبپرهها قرار دارد که به وسیله آن در ظلمت و تاریکی شب تمام موانع را بر سر راه خود میبیند،و حتی گاه ماهی را در زیر امواج آب نشانهگیری کرده و با یک حرکت برقآسا او را بیرون میکشد،از ویژگیهای حیرتانگیز این پرنده است!! به هر حال عجائبی در وجود پرندگان نهفته شده که قرآن به خاطر آن مخصوصا روی آنها تکیه کرده است.
جمعی از مفسران ضمیر"علم"را به"کل"بر گرداندهاند که طبق آن مفهوم جمله فوق چنین میشود:"هر یک از کسانی که در زمین و آسمان هستند و همچنین پرندگان،از نماز و تسبیح خود آگاهند.
ولی بعضی دیگر آن را به خدا باز گرداندهاند،یعنی خداوند از نماز و تسبیح هر یک از آنان آگاه است،اما تفسیر اول با معنی آیه متناسبتر میباشد،به این ترتیب هر یک از تسبیح کنندگان راه و رسم"تسبیح"و شرائط و ویژگیهای"نماز" خود را میداند،اگر منظور"تسبیح آگاهانه"باشد مفهوم این سخن روشن است اما اگر با زبان حال باشد مفهومش این است که هر کدام نظام ویژهای دارند که به نوعی گویای عظمت پروردگار است و هر کدام چهرهای از قدرت و حکمت اویند.
جمعی از مفسران مانند"مرحوم طبرسی"در"مجمع البیان"و"آلوسی" در"روح البیان"صلاة را در اینجا به معنی"دعا"تفسیر کردهاند که مفهوم اصلی آن در لغت همین است.و به این ترتیب موجودات زمین و آسمان با زبان حال،یا زبان قال،در پیشگاه خدا دعا میکنند،و از محضر او تقاضای فیض دارند،و او هم که فیاض مطلق است بر حسب استعدادهایشان به آنها میبخشد و دریغ ندارد.
منتهی هر کدام در عالم خود میدانند چه نیازی دارند و چه باید بخواهند و چه دعائی کنند.
بعلاوه آنها طبق آیاتی که قبلا اشاره کردیم در پیشگاه با عظمت او خاضعند و در برابر قوانین آفرینش تسلیم،و از سوی دیگر با تمام وجود خود صفات کمالیه خدا را بازگو میکنند،و هر گونه نقصی را از او نفی مینمایند،و به این ترتیب عبادات چهارگانه آنها"حمد"و"تسبیح"و"دعا"و"سجود"تکمیل میشود.
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ یُزْجِی سَحٰاباً ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکٰاماً فَتَرَی اَلْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاٰلِهِ وَ یُنَزِّلُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مِنْ جِبٰالٍ فِیهٰا مِنْ بَرَدٍ فَیُصِیبُ بِهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ یَشٰاءُ یَکٰادُ سَنٰا بَرْقِهِ یَذْهَبُ بِالْأَبْصٰارِ (43) یُقَلِّبُ اَللّٰهُ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی اَلْأَبْصٰارِ (44) وَ اَللّٰهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مٰاءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلیٰ بَطْنِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلیٰ رِجْلَیْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلیٰ أَرْبَعٍ یَخْلُقُ اَللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (45)
43-آیا ندیدی که خداوند ابرهایی را به آرامی میراند،سپس میان آنها پیوند میدهد و بعد آن را متراکم میسازد،در این حال دانههای باران را میبینی که از لابلای
آن خارج میشود،و از آسمان-از کوههایی که در آنست-دانههای تگرگ نازل میکند،و هر کس را بخواهد به وسیله آن زیان میرساند و از هر کس بخواهد این زیان را بر طرف میکند،نزدیک است درخشندگی برق آن(ابرها) چشمها را ببرد!.
44-خداوند شب و روز را دگرگون میسازد،و در این عبرتی است برای صاحبان بصیرت.
45-و خداوند هر جنبندهای را از آبی آفرید،گروهی از آنها بر شکم خود راه میروند، و گروهی بر دو پای خود،و گروهی بر چهار پا راه میروند،خداوند هر چه را اراده کند میآفریند،چرا که خدا بر همه چیز تواناست.
باز در این آیات به گوشه دیگری از شگفتیهای آفرینش و علم و حکمت و عظمتی که ما ورای آن نهفته است بر خورد میکنیم که همه دلائل توحید ذات پاک اویند.
باز روی سخن را به پیامبر ص کرده میگوید:"آیا ندیدی که خداوند ابرهایی را به آرامی میراند،سپس آنها را با هم پیوند میدهد،و بعد متراکم میسازد"؟!( أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ یُزْجِی سَحٰاباً ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکٰاماً ).
"و در این حال دانههای باران را میبینی که از لابلای ابرها خارج میشوند" و بر کوه و دشت و باغ و صحرا فرو میبارند( فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاٰلِهِ ).
"یزجی"از ماده"ازجاء"به معنی راندن با ملایمت است،راندنی که برای ردیف کردن موجودات پراکنده میباشد،و این تعبیر دقیقا در مورد ابرها صادق است که هر قطعهای از آن از گوشهای از دریاها برمیخیزد،سپس دست قدرت پروردگار آنها را به سوی هم میراند و پیوند میدهد،و متراکم میسازد.
"رکام"(بر وزن غلام)به معنی اشیایی است که روی هم متراکم شدهاند.
و اما"ودق"(بر وزن شرق)به عقیده بسیاری از مفسران به معنی دانههای باران است که از خلال ابرها بیرون میآید،ولی به گفته"راغب"در"مفردات" معنی دیگری نیز دارد،و آن ذرات بسیار کوچکی از آب است که به صورت غبار به هنگام نزول باران در فضا پراکنده میشود،ولی معنی اول در اینجا مناسبتر است،زیرا آنچه بیشتر نشانه عظمت پروردگار است همان دانههای حیاتبخش باران میباشد نه آن ذرات غبار مانند آب.
بعلاوه در هر مورد که قرآن مساله ابرها و نزول برکات را از آسمان مطرح کرده به مساله باران اشاره میکند.
آری باران است که زمینهای مرده را زنده میکند،لباس حیات در پیکر درختان و گیاهان میپوشاند،و انسان و حیوانات را سیراب میکند.
سپس به یکی دیگر از پدیدههای شگفتانگیز آسمان و ابرها اشاره کرده میگوید:"و خدا از آسمان،از کوههایی که در آسمان است،دانههای تگرگ نازل میکند"( وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّمٰاءِ مِنْ جِبٰالٍ فِیهٰا مِنْ بَرَدٍ ).
"تگرگهایی که هر کس را بخواهد به وسیله آن زیان میرساند"شکوفههای درختان،میوهها و زراعتها،و حتی گاه حیوانها و انسانها از آسیب آن در امان نیستند ( فَیُصِیبُ بِهِ مَنْ یَشٰاءُ ).
"و از هر کس بخواهد این عذاب و زیان را بر طرف میسازد"( وَ یَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ یَشٰاءُ ).
آری او است که از یک ابر گاهی باران حیاتبخش نازل میکند و گاه با مختصر تغییر آن را مبدل به تگرگهای زیانبار و حتی کشنده میکند، و این نهایت قدرت و عظمت او را نشان میدهد که سود و زیان و مرگ و زندگی انسان را در کنار هم چیده بلکه در دل هم قرار داده است!
و در پایان آیه به یکی دیگر از پدیدههای آسمانی که از آیات توحید است اشاره کرده میگوید:"نزدیک است درخشندگی برق ابرها،چشمهای انسان را ببرد"( یَکٰادُ سَنٰا بَرْقِهِ یَذْهَبُ بِالْأَبْصٰارِ ).
ابرهایی که در حقیقت از ذرات"آب"تشکیل شده است به هنگامی که حامل نیروی برق میشود،آن چنان"آتشی"از درونش بیرون میجهد که برقش چشمها را خیره،و رعدش گوشها را از صدای خود پر میکند،و گاه همه جا را میلرزاند،این نیروی عظیم در لابلای این بخار لطیف راستی شگفتانگیز است! ***
تنها سؤالی که در اینجا باقی میماند این است که این کدام کوه در آسمان است که تگرگها از آن فرو میریزند،در اینجا مفسران بیانات مختلفی دارند:
1-بعضی گفتهاند"جبال"(کوهها)در اینجا جنبه کنایی دارد،همانگونه که میگوئیم کوهی از غذا،یا کوهی از علم،بنا بر این مفاد آیه فوق این است که در واقع کوهی و توده عظیمی از تگرگ به وسیله ابرها در دل آسمان به وجود میآید،و از آنها بخشی در شهر،و بخشی در بیابان فرو میریزد،و حتی کسانی مورد اصابت آن قرار میگیرند.
2-بعضی دیگر گفتهاند منظور از کوهها،تودههای عظیم ابر است که در عظمت و بزرگی بسان کوه است.
3-نویسنده تفسیر"فی ظلال"در اینجا بیان دیگری دارد که مناسبتر به نظر میرسد و آن اینکه تودههای ابر در وسط آسمان به راستی شبیه کوهها هستند گر چه از طرف پائین به آنها مینگریم صافند.اما کسانی که با هواپیما بر فراز ابرها حرکت کردهاند غالبا با چشم خود این منظره را دیدهاند که ابرها از آن سو به کوهها و درهها و پستیها و بلندیهایی میمانند که در روی زمین است،
و به تعبیر دیگر سطح بالای ابرها هرگز صاف نیست،و همانند سطح زمین دارای ناهمواریهای فراوان است،و از این نظر اطلاق نام جبال بر آنها مناسب است (1).
بر این سخن میتوان این نکته دقیق را افزود که به عقیده دانشمندان تکون تگرگ در آسمان به این طریق است که دانههای باران از ابر جدا میشود، و در قسمت فوقانی هوا به جبهه سردی برخورد میکند و یخ میزند،سپس طوفانهای کوبندهای که در آن منطقه حکمفرما است گاهی این دانهها را مجددا به بالا پرتاب میکند،و بار دیگر این دانهها به داخل ابرها فرو میرود و لایه دیگری از آب به روی آن مینشیند که به هنگام جدا شدن از ابر مجددا یخ میبندد،و گاهی این موضوع چندین بار تکرار میشود و هر زمان لایه تازهای روی آن مینشیند تا تگرگ به اندازهای درشت شود که دیگر طوفان نتواند آن را به بالا پرتاب کند، اینجا است که راه زمین را به پیش میگیرد و فرود میآید،و یا اینکه طوفان فرو مینشیند و بدون مانع به طرف زمین حرکت میکند (2).
با توجه به این مطلب،نکته علمی که در کلمه"جبال"در اینجا نهفته است روشنتر میشود،زیرا به وجود آمدن تگرگهای درشت و سنگین در صورتی امکان پذیر است که تودههای ابر متراکم گردند،تا هنگامی که طوفان دانه یخ زده تگرگ را به میان آن پرتاب میکند مقدار بیشتری آب به خود جذب نماید، و این تنها در آنجاست که تودههای ابر بسان کوههای مرتفع در جهت بالا قرار گیرد و منبع قابل ملاحظهای برای تکون تگرگ شود(دقت کنید) (3).
1) 1) تفسیر فی ظلال جلد 6 صفحه 109.
2) 2) دائرة المعارف فرهنگ نامه ماده تگرگ.
3) 3) در جمله"و یُنَزِّلُ مِنَ السَّمٰاءِ مِنْ جِبٰالٍ من برد"سه بار کلمه"من" تکرار شده است که از نظر ادبیات عرب نخستین آنها"من ابتدائیه"است،و دومین آن نیز تناسب با"ابتدائیه"دارد و اما سومین"من"طبق تفاسیری که در بالا گفته شد متفاوت است،بنا بر تفسیر اول"من بیانیه"خواهد بود،و مفهوم جمله این میشود:خداوند از آسمان از کوههایی که از تگرگ است تگرگهایی فرو میفرستد(بنا بر این مفعول"ینزل" محذوف است)و آن کلمه"البرد"بوده که از قرینه کلام فهمیده میشود،اما بنا بر تفسیر دوم و تفسیر سوم که ما انتخاب کردیم"من"یا زائد خواهد بود(چنان که در تفسیر روح المعانی از اخفش در اینجا نقل شده)و یا تبعیضیه است(دقت کنید).
در اینجا تحلیل دیگری از بعضی از نویسندگان میخوانیم که خلاصه آن چنین است:
"در آیات مورد بحث ابرهای بلند صریحا به کوههایی از یخ اشاره میکند و یا به تعبیر دیگر کوههایی که در آن نوعی از یخ وجود دارد و این بسیار جالب است،زیرا بعد از اختراع هواپیما و امکان پروازهای بلند که دید دانش بشر را وسعت بخشید،دانشمندان به ابرهایی متشکل و مستور از سوزنهای یخ رسیدند که درست عنوان کوههایی از یخ بر آنها صادق است،و باز هم عجیب است که یکی از دانشمندان شوروی در تشریح ابرهای رگباری طوفانی،چندین بار از آنها به عنوان"کوههای ابر"یا"کوههایی از برف"یاد کرده است،و به این ترتیب روشن میشود که براستی در آسمان کوههایی از یخ وجود دارد (1).
*** در آیه بعد به یکی دیگر از آیات خلقت و نشانههای عظمت پروردگار که همان خلقت شب و روز و ویژگیهای آنها است اشاره کرده میفرماید:"خداوند شب و روز را دگرگون میسازد،و در این،عبرتی است برای صاحبان بصیرت" ( یُقَلِّبُ اللّٰهُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی الْأَبْصٰارِ ).
در اینکه این دگرگونی از چه نظر است چند تفسیر ذکر کردهاند:
بعضی آن را به معنی آمد و شد شب و روز گرفتهاند که یکی میآید و دیگری را محو میکند.
1) 1) باد و باران در قرآن صفحه 140 و 141(برای توضیح بیشتر به کتاب مزبور مراجعه فرمائید).
و بعضی آن را به معنی کوتاه شدن یکی و طولانی شدن دیگری که به صورت تدریجی انجام مییابد دانستهاند که پیدایش فصول نیز با آن مربوط است.
و بالآخره بعضی آن را به معنی دگرگونیهایی از قبیل گرما و سرما و حوادث دیگری که در شب و روز صورت میگیرد دانستهاند (1).
ولی ناگفته پیدا است که این تفسیرها هیچگونه منافاتی با هم ندارند و ممکن است همه آنها در مفهوم جمله"یقلب"جمع باشد.
بدون شک-همانگونه که علم ثابت کرده است-هم آمد و شد شب و روز و هم تغییرات تدریجی آنها برای انسان جنبه حیاتی دارد،و درس عبرتی است برای"اولی الأبصار".
تابش یک نواخت آفتاب،درجه حرارت هوا را بالا میبرد و موجودات زنده را میسوزاند،اعصاب را خسته میکند،اما هنگامی که در لابلای این تابش پردههای ظلمت شب قرار میگیرد آن را کاملا تعدیل میکند.
تغییرات تدریجی روز و شب که سر چشمه پیدایش فصول چهارگانه است عامل بسیار مؤثری برای بارور شدن گیاهان و حیات تمام موجودات زنده و نزول بارانها و ذخیره آب در زمینها است (2).
*** آخرین آیه مورد بحث به یکی از مهمترین چهرههای نظام آفرینش که از روشنترین دلائل توحید است یعنی مساله حیات در صورتهای متنوعش اشاره کرده میگوید:"خداوند هر جنبندهای را از آبی آفرید"( وَ اللّٰهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مٰاءٍ ).
و با اینکه اصل همه آنها به آب باز میگردد با این حال خلقتهای بسیار متفاوت و شگفتانگیزی دارند:"گروهی از آنها بر شکم خود راه میروند" (خزندگان)( فَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلیٰ بَطْنِهِ ).
"و گروهی بر روی دو پا راه میروند"(انسانها و پرندگان)( وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلیٰ رِجْلَیْنِ ).
"و گروهی بر روی چهار پا راه میروند"(چهارپایان)( وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلیٰ أَرْبَعٍ ).
تازه منحصر به اینها نیست و حیات چهرههای فوق العاده متنوع دارد اعم از موجوداتی که در دریا زندگی میکنند و یا حشرات که هزاران نوع دارند و هزاران صورت لذا در پایان آیه میفرماید:"خداوند هر چه را اراده کند میآفریند"( یَخْلُقُ اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ ).
"چرا که خدا بر همه چیز توانا است"( إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
در اینکه کلمه"ماء"(آب)در آیه مورد بحث اشاره به چه آبی است در میان مفسران گفتگو است،و در واقع سه تفسیر برای آن ذکر شده.
1-منظور آب نطفه است،بسیاری از مفسران این تفسیر را انتخاب کردهاند، و در بعضی از روایات نیز به آن اشاره شده است.
مشکلی که در این تفسیر وجود دارد این است که همه جنبندگان از آب نطفه به وجود نمیآیند،زیرا حیوانات تک سلولی و بعضی دیگر از حیوانات که مصداق جنبنده(دابه)هستند،از طریق تقسیم سلولها به وجود میآیند نه از نطفه مگر اینکه گفته شود حکم بالا جنبه نوعی دارد نه عمومی.
2-دیگر اینکه منظور پیدایش نخستین موجود است،زیرا هم طبق بعضی از روایات اسلامی اولین موجودی را که خدا آفریده آب بوده و انسانها را بعدا از آن آب آفرید و هم طبق فرضیههای علمی جدید نخستین جوانه حیات در دریاها ظاهر شده،و این پدیده قبل از همه جا بر اعماق یا کنار دریاها حاکم شده است.
(البته آن نیرویی که موجود زنده را با آن همه پیچیدگی در نخستین مرحله به وجود آورد و در مراحل بعد هدایت کرد،یک نیروی ما فوق طبیعی یعنی اراده پروردگار بوده است).
3-آخرین تفسیر این است که منظور از خلقت موجودات زنده از آب این است که در حال حاضر آب ماده اصلی آنها را تشکیل میدهد و قسمت عمده ساختمان آنها آب است و بدون آب هیچ موجود زندهای نمیتواند به حیات خود ادامه دهد.
البته این تفسیرها منافاتی با هم ندارند اما در عین حال تفسیر اول و دوم صحیحتر به نظر میرسد (1).
در اینجا سؤالی پیش میآید که حیوانات منحصر به این سه گروه نیستند (خزندگان و دو پایان و چهارپایان)بلکه جنبندگان زیادی هستند که بیش از چهار پا دارند؟ پاسخ این سؤال در خود آیه نهفته است زیرا در جمله بعد میفرماید:
1) 1) بعضی از طرفداران تکامل انواع برای اثبات فرضیه خود روی این آیه تکیه کردهاند ولی ما ثابت نبودن این فرضیه را در جلد 11 از صفحه 81 به بعد ذیل آیه 26 سوره حجر شرح دادهایم،این نکته نیز قابل توجه است که اصولا نباید آیات قرآن را با فرضیهها تطبیق کرد چرا که آیات قرآن حقیقت ثابتی دارند و فرضیههای علمی متغیرند.
یَخْلُقُ اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ
: "خدا هر چه را بخواهد میآفریند"بعلاوه مهمترین حیواناتی که انسان با آن سر و کار دارد همین سه گروه است،از این گذشته بعضی معتقدند که حتی حیواناتی که بیش از چهار پا دارند تکیه گاه اصلی آنها تنها بر چهار پا است و بقیه بازوهای کمکی آن محسوب میشود (1)و (2).
بدون شک عجیبترین پدیده این جهان پدیده"حیات"است،همان مسالهای که هنوز معمای آن برای دانشمندان گشوده نشده،همه میگویند موجودات زنده از مواد بیجان این عالم به وجود آمده،اما هیچکس نمیتواند دقیقا تحت چه شرائطی چنین جهشی صورت گرفته،زیرا در هیچ آزمایشگاهی تبدیل موجودات بیجان به موجودات زنده هنوز مشاهده نشده است،هر چند هزاران هزار دانشمند در طول سالیان دراز در این باره اندیشیده و آزمایش کردهاند.
البته شبحی از دور در این زمینه در برابر چشم دانشمندان نمایان است، اما تنها شبحی است،آنچه مسلم است اسرار حیات و زندگی آن قدر پیچیده است که علوم و دانشهای بشری با تمام گستردگیش از کشف و درک آن هنوز عاجز است.
در شرائط فعلی جهان،موجودات زنده تنها از موجودات زنده به وجود میآیند، و هیچ موجود زندهای از موجودی بیجان پا نمیگیرد،ولی مسلما در گذشتههای دور چنین نبوده،و به تعبیر دیگر حیات در کره زمین تاریخچه پیدایشی دارد،اما چگونه و با چه شرائطی معمایی است که بر هیچکس روشن نیست.
و از آن عجیبتر تنوع حیات است در اینهمه چهرههای کاملا متفاوت،از موجودات زنده تک سلولی که تنها زیر میکروسکوب پیدا میشوند گرفته،تا والهای دریایی کوه پیکر که طول قامتشان از سی متر تجاوز میکند،و کوهی است از گوشت شناور! از حشرات که صدها هزار نوع در آنها مشاهده شده گرفته،تا پرندگانی که در هزاران هزار چهره ظاهر میشوند،و هر کدام برای خود عالمی و جهانی پر اسرار دارند.
کتابهای حیوانشناسی که امروز بخش عظیمی از کتابخانههای بزرگ جهان را تشکیل میدهند تنها گوشهای از این اسرار را برای ما بازگو میکنند، مخصوصا حیوانات دریایی که همیشه دریا دیار عجائب بوده،و با تمام اطلاعاتی که اخیرا از آن داریم معلوماتمان در این زمینه بسیار ناچیز است.
به راستی چه بزرگ است خدایی که اینهمه موجودات زنده را با این تنوع وسیع آفریده،و به هر کدام آنچه را نیاز داشتند بخشیده؟و چه عظیم است قدرت و علمش که برای هر کدام متناسب با شرائط و نیازهایش آنچه را لازم بوده قرار داده است،و عجب اینکه همه آنها در آغاز از یک آب و کمی از مواد ساده زمین آفریده شده است.
لَقَدْ أَنْزَلْنٰا آیٰاتٍ مُبَیِّنٰاتٍ وَ اَللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (46) وَ یَقُولُونَ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ بِالرَّسُولِ وَ أَطَعْنٰا ثُمَّ یَتَوَلّٰی فَرِیقٌ مِنْهُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ وَ مٰا أُولٰئِکَ بِالْمُؤْمِنِینَ (47) وَ إِذٰا دُعُوا إِلَی اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ إِذٰا فَرِیقٌ مِنْهُمْ مُعْرِضُونَ (48) وَ إِنْ یَکُنْ لَهُمُ اَلْحَقُّ یَأْتُوا إِلَیْهِ مُذْعِنِینَ (49) أَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَمِ اِرْتٰابُوا أَمْ یَخٰافُونَ أَنْ یَحِیفَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ وَ رَسُولُهُ بَلْ أُولٰئِکَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ (50)
46-ما آیات روشنگری نازل کردیم و خدا هر که را بخواهد به صراط مستقیم هدایت میکند.
47-آنها میگویند به خدا و پیامبر ایمان داریم و اطاعت میکنیم،ولی بعد از این ادعا گروهی از آنها رویگردان میشوند،آنها(در حقیقت)مؤمن نیستند.
48-و هنگامی که از آنها دعوت شود که به سوی خدا و پیامبرش بیایند تا در میان آنان
داوری کند گروهی از آنها رویگردان میشوند.
49-ولی اگر(داوری به نفع آنها بوده باشد و)حق داشته باشند با نهایت تسلیم به سوی او میآیند.
50-آیا در دلهای آنها بیماری است؟یا شک و تردید دارند؟یا میترسند خدا و رسولش بر آنها ستم کند؟اما خود اینها ستمگرند!
مفسران برای بخشی از این آیات دو شان نزول ذکر کردهاند:نخست اینکه:
یکی از منافقان با یک مرد یهودی نزاعی داشت،مرد یهودی،منافق ظاهر مسلمان را به داوری پیامبر اسلام ص خواند،اما منافق زیر بار نرفت،و او را به داوری "کعب بن اشرف یهودی"!دعوت کرد(و حتی طبق بعضی از روایات صریحا گفت ممکن است"محمد"در مورد ما عدالت را رعایت نکند!) آیات فوق نازل شد و سخت این گونه اشخاص را مورد سرزنش و مذمت قرار داد.
دیگر اینکه در میان امیر مؤمنان علی ع و عثمان(یا طبق روایتی میان آن حضرت و مغیرة بن وائل)بر سر زمینی که از علی ع خریداری کرده بود و سنگهایی از آن بیرون آمد و خریدار میخواست آن را به عنوان معیوب بودن رد کند،اختلافی در گرفت،علی ع فرمود:میان من و تو رسول اللّٰه داوری کند،اما"حکم بن ابی العاص"که از منافقان بود به خریدار گفت:این کار را مکن،چرا که اگر نزد پسر عموی او-یعنی پیامبر-بروی مسلما به نفع او داوری خواهد کرد!آیه فوق نازل شد و او را سخت نکوهش کرد (1).
1) 1) "مجمع البیان"و تفسیر"روح المعانی"و تفسیر"تبیان"و تفسیر"قرطبی" و تفسیر"فخر رازی"و تفسیر"صافی"و تفسیر"نور الثقلین"(ذیل آیه مورد بحث با کمی تفاوت).
ایمان و پذیرش داوری خدا
از آنجا که در آیات گذشته،سخن از ایمان به خدا و دلائل توحید و نشانههای او در جهان تکوین بود،در آیات مورد بحث سخن از آثار ایمان و بازتابهای توحید در زندگی انسان و تسلیم او در برابر حق و حقیقت است.
نخست میگوید:"ما آیات روشن و روشنگری نازل کردیم"( لَقَدْ أَنْزَلْنٰا آیٰاتٍ مُبَیِّنٰاتٍ ).
آیاتی که دلها را به نور ایمان و توحید روشن میکند،افکار انسانها را نور و صفا میبخشد و محیط تاریک زندگیشان را عوض میکند.
البته وجود این"آیات مبینات"زمینه را برای ایمان فراهم میسازد،ولی نقش اصلی را هدایت الهی دارد،چرا که"خدا هر کس را بخواهد به صراط مستقیم هدایت میکند"( وَ اللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ).
و میدانیم که اراده خداوند و مشیت او بی حساب نیست،او نور هدایت را به دلهایی میافکند که آماده پذیرش آن هستند،یعنی مجاهده را آغاز کردهاند و گامهایی به سوی او برداشتهاند.
*** سپس به عنوان مذمت از گروه منافقان که دم از ایمان میزنند و ایمان در دل آنها پرتوافکن نیست میفرماید:"آنها میگویند:به خدا و پیامبر ایمان داریم و اطاعت میکنیم،ولی بعد از این ادعا،گروهی از آنها روی گردان میشوند، آنها در حقیقت مؤمن نیستند"( وَ یَقُولُونَ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ بِالرَّسُولِ وَ أَطَعْنٰا ثُمَّ یَتَوَلّٰی فَرِیقٌ مِنْهُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ وَ مٰا أُولٰئِکَ بِالْمُؤْمِنِینَ ).
این چگونه ایمانی است که از زبانشان فراتر نمیرود؟و پرتوش در اعمالشان ظاهر نمیگردد؟ ***
بعد به عنوان یک دلیل روشن برای بی ایمانی آنها میفرماید:"هنگامی که از آنها دعوت شود که به سوی خدا و پیامبرش بیایند تا در میان آنان داوری کند، گروهی از آنها روی گردان میشوند"( وَ إِذٰا دُعُوا إِلَی اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ إِذٰا فَرِیقٌ مِنْهُمْ مُعْرِضُونَ ).
*** برای تاکید بیشتر و روشن شدن شرک و دنیاپرستیشان اضافه میکند:
"اما اگر این داوری به نفع آنها بوده باشد با نهایت تسلیم به سوی او میآیند" ( وَ إِنْ یَکُنْ لَهُمُ الْحَقُّ یَأْتُوا إِلَیْهِ مُذْعِنِینَ ).
قابل توجه اینکه در یک عبارت،سخن از دعوت به سوی خدا و پیامبر ص است ولی عبارت بعد یعنی جمله"لیحکم"به صورت مفرد آمده که تنها اشاره به داوری پیامبر ص میباشد،این به خاطر آن است که داوری پیامبر از داوری خدا جدا نیست و هر دو در حقیقت به امر واحدی باز میگردد.
ضمنا باید توجه داشت که ضمیر"الیه"به شخص پیامبر ص یا داوری او باز میگردد.
این نکته نیز باید مورد توجه قرار گیرد که در آیات فوق این تخلف و اعراض از داوری پیامبر ص تنها به گروهی از منافقان نسبت داده شده است، شاید به دلیل اینکه گروه دیگر تا این حد بیحیا و جسور نبودند،چرا که نفاق هم مانند ایمان دارای درجات مختلفی است.
*** در آخرین آیه مورد بحث ریشههای اصلی و انگیزههای عدم تسلیم در برابر داوری پیامبر ص را در سه جمله بیان میکند و میگوید:"آیا در دلهای آنها بیماری است"(بیماری نفاق)( أَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ).
این یکی از صفات منافقان است که اظهار ایمان میکنند اما بخاطر انحرافی که در دل از اصل توحید دارند هرگز تسلیم داوری خدا و پیامبر ص نیستند
یا اگر بیماری نفاق بر دلهای آنها چیره نشده"به راستی در شک و تردیدند"؟ ( أَمِ ارْتٰابُوا ).
و طبیعی است شخصی که در پذیرش یک آئین مردد است تسلیم لوازم آن نخواهد بود.
یا اینکه اگر نه آن است و نه این و از مؤمنانند"آیا براستی میترسیدند که خدا و رسولش بر آنها ظلم و ستم کند"؟!( أَمْ یَخٰافُونَ أَنْ یَحِیفَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ وَ رَسُولُهُ ).
در حالی که این تناقض آشکاری است کسی که پیامبر اسلام ص را فرستاده خدا و بیانگر رسالت او میداند و حکمش را حکم خدا میشمرد ممکن نیست احتمال ظلم و ستم درباره او دهد،مگر امکان دارد خدا به کسی ستم کند؟مگر ظلم زائیده جهل یا نیاز یا خود خواهی نیست؟ساحت مقدس خداوند از همه اینها پاک است.
"بلکه در واقع خود اینها ظالم و ستمگرند"( بَلْ أُولٰئِکَ هُمُ الظّٰالِمُونَ ).
آنها نمیخواهند به حق خودشان قانع باشند،و چون میدانند پیامبر اسلام ص چیزی از حق دیگران به آنها نخواهد داد تسلیم داوری او نمیشوند.
به گفته نویسنده تفسیر"فی ظلال":این سه تعبیر در واقع هر کدام در شکل خاصی عرضه شده است:اولی برای اثبات است،دومی برای تعجب،و سومی برای انکار.
در جمله اول میخواهد علت حقیقی را که بیماری نفاق است روشن کند، و در جمله دوم،هدف بیان تعجب از تردید آنها در عدالت پیامبر است و صحت داوری او با این که مدعی ایمانند،و جمله سوم اشاره به تناقض روشنی است که میان ادعای ایمان و عملشان دیده میشود (1).
1) 1) تفسیر فی ظلال جلد 6 صفحه 115.
تنها ایرادی که به گفته این مفسر در این سخن متوجه میشود این است که او جمله"ام ارتابوا"را به معنی شک در عدالت و صحت داوری پیامبر ص گرفته، در حالی که ظاهر این است که شک در اصل نبوت را میگوید همانگونه که بسیاری از مفسران پذیرفتهاند.
این نخستین بار نیست که در قرآن مجید به تعبیر"مرض"در مورد نفاق بر خورد میکنیم،قبل از آن در اوائل سوره بقره،ضمن بیان صفات منافقان،چنین آمده بود: فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً :"در دلهای آنها یک نوع بیماری است،و خداوند هم بر بیماری آنها میافزاید"! همانگونه که در جلد اول ذیل آیه مزبور گفتیم،نفاق در حقیقت بیماری و انحراف است،انسان سالم،یک چهره بیشتر ندارد،روح و جسم او هماهنگ است،اگر مؤمن است تمام وجودش فریاد ایمان میکشد،و اگر منحرف است ظاهر و باطنش بیانگر انحراف است،اما اینکه ظاهرش دم از ایمان بزند و باطنش بوی کفر دهد،این یک نوع بیماری است.
و از آنجا که این گونه افراد بر اثر لجاجت و پافشاری در برنامههایشان مستحق لطف و هدایت خدایی نیستند،خداوند آنان را به حال خود میگذارد تا این بیماریشان افزون گردد.
و براستی خطرناکترین افراد در یک جامعه همین منافقانند،چرا که تکلیف انسان در برابر آنها روشن نیست،نه واقعا دوستند و نه ظاهرا دشمن!،از امکانات مؤمنین استفاده میکنند و از مجازات کفار ظاهرا مصونند،ولی اعمالشان از اعمال کفار بدتر.
و چنان که میدانیم چون این ناهماهنگی ظاهر و باطن برای همیشه قابل ادامه نیست سر انجام پردهها کنار میرود و باطن آلوده آنان ظاهر میشود،چنان که در آیات مورد بحث و شان نزول آن ملاحظه کردیم که پیش آمدن یک صحنه داوری،مشت آنها را باز کرد و خبث درونشان را آشکار ساخت (1).
بی شک انسان هر قدر بتواند خود را از حب و بغض و خودخواهی و خود دوستی خالی کند باز ممکن است به طور ناآگاه گرفتار این امور بشود،مگر اینکه معصوم باشد و بیمه شده از سوی پروردگار.
به همین دلیل میگوئیم:قانونگذار حقیقی تنها خدا است،زیرا علاوه بر اینکه تمام نیازهای انسان را با علم بیپایانش میداند،و بهترین راه رفع این نیازها را میشناسد هرگز گرفتار انحراف به خاطر نیازها و حب و بغضها نمیگردد.
در مقام قضاوت و داوری نیز عادلانهترین داوریها،داوری خدا و پیامبر و امام معصوم است،و بعد از آن داوری کسانی که راه آنها را میپویند و شباهتی به آنان دارند.
ولی این بشر خود خواه تن به این داوریهای عادلانه نمیدهد،و این قوانین عدالتگستر را نمیپسندد،دنبال قانون و حکومت و قضاوتی میرود که حرص و طمع و شهوت او را بیشتر اشباع کند،و چه تعبیر جالبی در مورد این گروه در آیات فوق آمده أُولٰئِکَ هُمُ الظّٰالِمُونَ :"ستمگران واقعی آنها هستند"! ضمنا قرار گرفتن در برابر چنین صحنههایی محکی است برای سنجش معیار ایمان هر انسان"تا سیهروی شود هر که در او غش باشد"! جالب اینکه قرآن در جایی دیگر میگوید:مؤمنان حقیقی نه تنها در ظاهر
1) 1) برای توضیح بیشتر در باره صفات منافقان به جلد اول"تفسیر نمونه"آغاز سوره بقره ذیل آیه 10 به بعد مراجعه فرمائید.
تسلیم داوری تواند بلکه در اعماق دل نیز هیچگونه سنگینی و ناراحتی از داوریهای تو نمیکنند هر چند ظاهرا به زیانشان باشد فَلاٰ وَ رَبِّکَ لاٰ یُؤْمِنُونَ حَتّٰی یُحَکِّمُوکَ فِیمٰا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً :"سوگند به پروردگارت آنها ایمان نمیآورند مگر آن زمانی که تو را داور اختلافاتشان قرار دهند،و بعد از صدور حکم تو هیچگونه ناراحتی و سنگینی از نتیجه آن در دل نداشته باشند و در ظاهر و باطن تسلیم حق گردند" (1).
اما آنها که حکم خدا و پیامبر ص را فقط در آنجا که حافظ منافعشان است پذیرا هستند در حقیقت مشرکانی میباشند که برده و بنده منافع خویشند،هر چند دم از ایمان بزنند و در صفوف مؤمنین باشند! ***
1) 1) سوره نساء آیه 65.
إِنَّمٰا کٰانَ قَوْلَ اَلْمُؤْمِنِینَ إِذٰا دُعُوا إِلَی اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ أَنْ یَقُولُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (51) وَ مَنْ یُطِعِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَخْشَ اَللّٰهَ وَ یَتَّقْهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْفٰائِزُونَ (52) وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لَئِنْ أَمَرْتَهُمْ لَیَخْرُجُنَّ قُلْ لاٰ تُقْسِمُوا طٰاعَةٌ مَعْرُوفَةٌ إِنَّ اَللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ (53) قُلْ أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا عَلَیْهِ مٰا حُمِّلَ وَ عَلَیْکُمْ مٰا حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا وَ مٰا عَلَی اَلرَّسُولِ إِلاَّ اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِینُ (54)
51-مؤمنان هنگامی که به سوی خدا و رسولش دعوت شوند تا میان آنان داوری کند
سخنشان تنها این است که میگویند شنیدیم و اطاعت کردیم.
52-و هر کس خدا و پیامبرش را اطاعت کند و از پروردگار بترسد و از مخالفت فرمانش بپرهیزد آنها رستگارند.
53-آنها با نهایت تاکید سوگند یاد کردند که اگر به آنان فرمان دهی(از خانه و اموال خود)بیرون میروند(و جان در طبق اخلاص گذارده تقدیم میکنند)بگو سوگند یاد نکنید،شما طاعت خالصانه نشان دهید که خداوند به آنچه عمل میکنید آگاه است.
54-بگو اطاعت خدا و اطاعت پیامبرش کنید،و اگر سرپیچی کنید پیامبر مسئول اعمال خویش است و شما مسئول اعمال خود،اما اگر از او اطاعت کنید هدایت خواهید شد،و بر پیامبر چیزی جز ابلاغ آشکار نیست.
ایمان و تسلیم مطلق در برابر حق
در آیات گذشته عکس العمل منافقان تاریک دل را که در ظلمات متراکم و"بعضها فوق بعض"قرار داشتند،در برابر داوری خدا و پیامبر ص دیدیم که چگونه از داوری عدل پیامبر ص سر باز میزدند گویی میترسیدند خدا و پیامبر ص حق آنها را پایمال کند!.
آیات مورد بحث نقطه مقابل آن یعنی بر خورد مؤمنان را با این داوری الهی تشریح میکند و میگوید:"هنگامی که مؤمنان برای داوری به سوی خدا و رسولش فرا خوانده شوند یک سخن بیشتر ندارند و آن این است که میگویند شنیدیم و اطاعت کردیم"( إِنَّمٰا کٰانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ إِذٰا دُعُوا إِلَی اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ أَنْ یَقُولُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا ).
چه تعبیر جالبی" سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا "(شنیدیم و اطاعت کردیم)کوتاه و پر معنی.
جالب اینکه کلمه"انما"که برای حصر است میگوید:آنها جز این سخنی ندارند و سر تا پایشان همین یک سخن است و راستی حقیقت ایمان نیز همین است و بس"سمعنا و اطعنا".
کسی که خدا را عالم به همه چیز میداند،و بی نیاز از هر کس،و رحیم و مهربان به همه بندگان،چگونه ممکن است داوری کسی را بر داوری او ترجیح دهد؟و چگونه ممکن است عکس العملی جز شنیدن و اطاعت کردن در برابر فرمان و داوریهایش نشان دهد؟و چه وسیله خوبی است برای پیروزی مؤمنان راستین و چه آزمون بزرگی؟! لذا در پایان آیه میفرماید:"رستگاران واقعی آنها هستند"( وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ).
کسی که زمام خود را به دست خدا بسپارد،و او را حاکم و داور قرار دهد بدون شک در همه چیز پیروز است،چه در زندگی مادی و چه معنوی.
*** دومین آیه همین حقیقت را به صورت کلیتر تعقیب کرده میفرماید:
"کسانی که اطاعت خدا و پیامبر ص کنند و از خدا بترسند و تقوی پیشه نمایند آنها نجات یافتگان و پیروزمندانند"( وَ مَنْ یُطِعِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَخْشَ اللّٰهَ وَ یَتَّقْهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْفٰائِزُونَ ) (1).
در این آیه مطیعان و پرهیزگاران را به عنوان"فائز"توصیف کرده، و در آیه قبل کسانی که در برابر داوری خدا و پیامبر تسلیمند به عنوان"اهل فلاح" توصیف شدهاند،به طوری که از منابع لغت استفاده میشود"فوز"و"فلاح" تقریبا یک معنی دارد،"راغب"در"مفردات"میگوید:"فوز به معنی پیروزی و رسیدن به کار خیر است توام با سلامت"و در مورد فلاح میگوید:"فلاح همان ظفر و رسیدن به مقصود است"(البته در اصل به معنی شکافتن میباشد و از آنجایی
1) 1) جمله"یتقه"که با سکون قاف و کسر هاء قرائت میشود در اصل"یتقیه" بوده،چون شرط واقع شده یاء آن به خاطر مجذوم شدن حذف گردیده،و چون دو کسره پشت سر هم ثقیل بوده یکی از آن دو حذف شده و به صورت فوق در آمده است.
که افراد پیروزمند موانع را بر طرف میسازند و مسیر خود را برای رسیدن به مقصد میشکافند و پیش میروند،فلاح در معنی پیروزی به کار رفته است)و از آنجا که در آیه اخیر سخن از اطاعت به طور مطلق است و در آیه قبل از تسلیم در برابر داوری خدا که یکی عام است و دیگری خاص،نتیجه هر دو نیز باید یکی باشد.
قابل توجه اینکه:در آیه اخیر برای"فائزون"،سه وصف ذکر شده است:اطاعت خدا و پیامبر،خشیت،و تقوی،بعضی از مفسران گفتهاند که اطاعت یک معنی کلی است و خشیت شاخه درونی آن،و تقوی شاخه بیرونی آن است، و به این ترتیب نخست از اطاعت به طور کلی سخن گفته شده،سپس از شاخه درونی و بعد برونیش.
ذکر این نکته نیز لازم است که در روایتی در تفسیر جمله وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ از امام باقر ع چنین نقل شده ان المعنی بالایه امیر المؤمنین(علی) ع مقصود از این آیه علی ع است (1).
بدون شک علی ع بارزترین مصداق آیه است و منظور از روایت فوق همین است و هرگز عمومیت مفهوم آن از بین نمیرود.
*** لحن آیه بعد-و همچنین شان نزولی که در بعضی از تفاسیر در مورد آن وارد شده-نشان میدهد که جمعی از منافقان بعد از نزول آیات قبل و ملامتهای شدید آن از وضع خود سخت ناراحت شدند و خدمت پیامبر ص آمدند و شدیدا سوگند یاد کردند که ما تسلیم فرمان توایم قرآن در مقام پاسخ بر آمده و با قاطعیت به آنها گفت:"آنها با نهایت تاکید سوگند یاد کردند که اگر به آنها فرمان بدهی از خانه و اموال خود بیرون میروند(یا جان خود را بر کف گرفته به سوی میدان جهاد گام بر میدارند)بگو سوگند لازم نیست،شما عملا طاعت خالصانه و صادقانه
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 616.
نشان بدهید که خدا به آنچه عمل میکنید آگاه است( وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لَئِنْ أَمَرْتَهُمْ لَیَخْرُجُنَّ قُلْ لاٰ تُقْسِمُوا طٰاعَةٌ مَعْرُوفَةٌ إِنَّ اللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ ).
بسیاری از مفسران،منظور از خروج را در جمله لیخرجن خارج شدن برای جهاد دانستهاند در حالی که بعضی دیگر به معنی خارج شدن از اموال و زندگی و یا همراه پیامبر ص به هر جا رفتن و در خدمت او بودن تفسیر کردهاند.
البته کلمه خروج یا مشتقات آن در قرآن مجید هم به معنی خروج به سوی میدان جهاد آمده و هم به معنی رها کردن خانه و زندگی و وطن،البته تناسب با آیات قبل که سخن از داوری پیامبر ص در مسائل مورد اختلاف میگفت ایجاب میکند که تفسیر دوم را بپذیریم به این معنی که آنها برای اظهار تسلیم در برابر داوریهای پیامبر ص خدمتش رسیدند و سوگند یاد کردند که یک قسمت از اموال سهل است اگر دستور فرمایی تمام زندگی را رها کنید را خواهیم کرد ولی با این حال مانعی ندارد که هر دو در معنی آیه جمع باشد یعنی هم حاضریم در راه فرمان تو مال و زندگی خود را رها کنیم و هم حاضریم جان بر کف به میدان جهاد بشتابیم.
اما از آنجا که افراد منافق در بر خورد با جو نامساعد اجتماعی گاه تغییر چهره میدهند و متوسل به سوگندهای غلاظ و شداد میشوند و گاهی سوگندشان خود دلیلی بر دروغشان است قرآن صریحا به آنها پاسخ گفت که سوگند لازم نیست،عمل نشان دهید،ولی خدا از اعماق دل شما آگاه است میداند که در این سوگند دروغ میگوئید و یا واقعا تغییر جهت میدهید.
*** لذا در آیه بعد که آخرین آیه مورد بحث است مجددا روی همین معنی تاکید کرده و میگوید به آنها بگو اطاعت خدا و اطاعت پیامبرش را کنید( قُلْ أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ ).
سپس اضافه میکند در برابر این فرمان از دو حال خارج نیست"اگر سرپیچی کنید و روی گردان شوید پیغمبر ص مسئول اعمال خویش است(و وظیفه خود را انجام داده)و شما هم مسئول اعمال خود(و وظیفه شما اطاعت صادقانه است) ( فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا عَلَیْهِ مٰا حُمِّلَ وَ عَلَیْکُمْ مٰا حُمِّلْتُمْ ).
اما اگر از او اطاعت کنید،هدایت خواهید شد( وَ إِنْ تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا ) زیرا او رهبری است که جز به راه خدا و حق و صواب دعوت نمیکند.
و در هر حال بر پیامبر ص چیزی جز ابلاغ آشکار نیست( وَ مٰا عَلَی الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ ).
او موظف است فرمان خدا را آشکارا به همگان برساند خواه بپذیرند یا نپذیرند و پذیرش و عدم پذیرش این دعوت،سود و زیانش متوجه خود آنها خواهد شد و پیامبر ص هرگز موظف نیست که مردم را اجبار به هدایت و قبول دعوت و اجبار کند.
جالب اینکه:از مسئولیتها در آیه فوق تعبیر به بار(سنگین)شده است، و در واقع چنین است هم وظیفه رسالت پیامبر ص و هم اطاعت صادقانه از دعوت او باری است بر دوش که باید آن را به منزل رساند و جز مردم مخلص توانایی حمل آن را ندارند،لذا در روایتی از امام باقر ع در وصف پیامبر ص میخوانیم که از پیامبر ص چنین نقل میکند که فرمود:
یا معاشر قراء القرآن اتقوا اللّٰه عز و جل فیما حملکم من کتابه فانی مسئول و انتم مسئولون:انی مسئول عن تبلیغ الرسالة،و اما انتم فتسألون عما حملتم من کتاب اللّٰه و سنتی:
"ای خوانندگان قرآن!از خداوند بزرگ بترسید،بپرهیزید نسبت به کتابش که بر دوش شما نهاده است،چرا که من مسئولم و شما هم مسئولید:من در برابر تبلیغ رسالت مسئولم،اما شما در برابر کتاب اللّٰه و سنت من که بر دوشتان نهاده شده است".
وَعَدَ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی اَلْأَرْضِ کَمَا اِسْتَخْلَفَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ اَلَّذِی اِرْتَضیٰ لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لاٰ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً وَ مَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ (55)
55-خداوند به کسانی که از شما ایمان آوردهاند و اعمال صالح انجام دادهاند وعده میدهد که آنها را قطعا خلیفه روی زمین خواهد کرد،همانگونه که پیشینیان را خلافت روی زمین بخشید.و دین و آئینی را که برای آنها پسندیده پا بر جا و ریشهدار خواهد ساخت و خوف و ترس آنها را به امنیت و آرامش مبدل میکند،آن چنان که تنها مرا میپرستند و چیزی را برای من شریک نخواهند ساخت.و کسانی که بعد از آن کافر شوند فاسقند.
بسیاری از مفسران از جمله"سیوطی"در"اسباب النزول"و"طبرسی" در"مجمع البیان"و سید قطب در"فی ظلال"و"قرطبی"در تفسیر خود(با تفاوت مختصری)در شان نزول این آیه چنین نقل کردهاند:"هنگامی که پیامبر ص و مسلمانان به مدینه هجرت کردند و انصار با آغوش باز آنها را پذیرا گشتند، تمامی عرب بر ضد آنها قیام کردند و آن چنان بود که آنها ناچار بودند اسلحه را
از خود دور نکنند،شب را با سلاح بخوابند و صبح با سلاح بر خیزند(و حالت آماده باش دائم داشته باشند)ادامه این حالت بر مسلمانان سخت آمد،بعضی این مطلب را آشکارا گفتند که تا کی این حال ادامه خواهد یافت؟آیا زمانی فرا خواهد رسید که ما با خیال آسوده،شب استراحت کنیم و اطمینان و آرامش بر ما حکم فرما گردد،و جز از خدا از هیچکس نترسیم؟آیه فوق نازل شد و به آنها بشارت داد که آری چنین زمانی فرا خواهد رسید" (1).
حکومت جهانی مستضعفان
از آنجا که در آیات گذشته،سخن از اطاعت و تسلیم در برابر فرمان خدا و پیامبر ص بود،آیه مورد بحث همین موضوع را ادامه داده و نتیجه این اطاعت را که همان حکومت جهانی است بیان میکند،و به صورت مؤکد میگوید:
"خداوند به کسانی که از شما ایمان آوردهاند و اعمال صالح انجام دادهاند وعده میدهد که آنها را قطعا خلیفه روی زمین خواهد کرد،همانگونه که پیشینیان را خلافت روی زمین بخشید"( وَعَدَ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ).
"و دین و آئینی را که برای آنها پسندیده،به طور ریشهدار و پا بر جا در صفحه زمین مستقر سازد"( وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضیٰ لَهُمْ ).
"و خوف و ترس آنها را،به امنیت و آرامش مبدل خواهد کرد"( وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً ).
"و آن چنان میشود که تنها مرا میپرستند و چیزی را شریک من قرار
1) 1) "اسباب النزول"صفحه 163-مجمع البیان و قرطبی و فی ظلال ذیل آیه مورد بحث.
نخواهند داد"( یَعْبُدُونَنِی لاٰ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً ).
مسلم است بعد از این سیطره حکومت توحید و استقرار آئین الهی و از میان رفتن هر گونه اضطراب و ناامنی و هر گونه شرک"کسانی که بعد از آن کافر شوند فاسقان واقعی آنها هستند"( وَ مَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ ).
به هر حال از مجموع آیه چنین بر میآید که خداوند به گروهی از مسلمانان که دارای این دو صفت هستند"ایمان"و"عمل صالح"سه نوید داده است:
1-استخلاف و حکومت روی زمین.
2-نشر آئین حق به طور اساسی و ریشهدار در همه جا(که از کلمه"تمکین" استفاده میشود).
3-از میان رفتن تمام اسباب خوف و ترس و وحشت و ناامنی.
و نتیجه این امور آن خواهد شد که با نهایت آزادی خدا را بپرستند و فرمانهای او را گردن نهند و هیچ شریک و شبیهی برای او قائل نشوند و توحید خالص را در همه جا بگسترانند.
البته در نکتههایی که ذیلا بیان خواهیم کرد روشن میشود که این وعده الهی کی تحقق یافته و یا کی تحقق خواهد یافت؟! ***
در اینکه این جمله اشاره به چه اشخاصی است که قبل از مسلمانان دارای خلافت روی زمین شدند؟در میان مفسران گفتگو است:
بعضی آن را اشاره به آدم و داود و سلیمان دانستهاند چرا که قرآن در آیه 30 سوره بقره درباره"آدم"میفرماید: إِنِّی جٰاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً :"من در زمین میخواهم خلیفهای قرار دهم".
و در آیه 26 سوره ص در باره"داود"میفرماید: یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ :"ای داود ما تو را خلیفه در روی زمین قرار دادیم".
و از آنجا که"سلیمان"به مقتضای آیه 16 سوره نمل وارث حکومت داود بود،خلیفه در روی زمین شد.
اما بعضی دیگر مانند مفسر عالیقدر"علامه طباطبائی"در"المیزان"این معنی را بعید شمرده است،زیرا تعبیر اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ را متناسب انبیاء ندانسته،چرا که در قرآن این تعبیر در مورد پیامبران به کار نرفته است،لذا آن را اشاره به امتهای پیشین که دارای ایمان و عمل صالح بودند و حکومت در روی زمین پیدا کردند میداند.
اما جمعی دیگر معتقدند که این آیه اشاره به"بنی اسرائیل"است،زیرا آنها با ظهور موسی ع و در هم شکسته شدن قدرت فرعون و فرعونیان مالک حکومت روی زمین شدند،چنان که قرآن در آیه 127 سوره اعراف میفرماید: وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کٰانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشٰارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغٰارِبَهَا الَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا :"ما آن جمعیت مستضعف(مؤمنان بنی اسرائیل)را وارث مشارق و مغارب زمینی را که پر برکت کردیم قرار دادیم".
و نیز درباره همانها میفرماید: وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ :"ما اراده کردهایم که قوم مستضعف(مؤمنان بنی اسرائیل)را در روی زمین تمکین دهیم"(و صاحب نفوذ و مسلط سازیم).
درست است که در میان بنی اسرائیل حتی در عصر موسی ع افراد ناباب و فاسق و حتی احیانا کافری بودند،ولی به هر حال حکومت بدست مؤمنان صالح بود(بنا بر این ایرادی که بعضی از مفسران به این تفسیر کردهاند با این بیان دفع میشود)تفسیر سوم نزدیکتر به نظر میرسد.
در آیه خواندیم خدا وعده حکومت روی زمین و تمکین دین و آئین و امنیت کامل را به گروهی که ایمان دارند و اعمالشان صالح است داده است اما در اینکه منظور از این گروه از نظر مصداقی چه اشخاصی است؟باز در میان مفسران گفتگو است:
بعضی آن را مخصوص صحابه پیامبر ص دانستهاند که با پیروزی اسلام در عصر پیامبر ص صاحب حکومت در زمین شدند(البته منظور از"ارض"تمام روی زمین نیست بلکه مفهومی است که بر جزء و کل صدق میکند).
بعضی دیگر اشاره به حکومت خلفای چهار گانه نخستین.
و بعضی مفهوم آن را چنان وسیع دانستهاند که این وعده را شامل تمام مسلمانانی که دارای این صفتند میدانند.
و گروهی آن را اشاره به حکومت مهدی ع میدانند که شرق و غرب جهان در زیر لوای حکومتش قرار میگیرد،و آئین حق در همه جا نفوذ میکند و ناامنی و خوف و جنگ از صفحه زمین بر چیده میشود،و عبادت خالی از شرک برای جهانیان تحقق مییابد.
بدون شک آیه شامل مسلمانان نخستین میشود و بدون شک حکومت مهدی ع که طبق عقیده عموم مسلمانان اعم از شیعه و اهل تسنن سراسر روی زمین را پر از عدل و داد میکند بعد از آنکه ظلم و جور همه جا را گرفته باشد مصداق کامل این آیه است،ولی با این حال مانع از عمومیت و گستردگی مفهوم آیه نخواهد بود.
نتیجه اینکه در هر عصر و زمان پایههای ایمان و عمل صالح در میان مسلمانان مستحکم شود،آنها صاحب حکومتی ریشهدار و پر نفوذ خواهند شد.
و اینکه بعضی میگویند:کلمه"ارض"مطلق است و تمام روی زمین را شامل میشود و این منحصرا مربوط به حکومت مهدی(ارواحنا له الفداء)است
با جمله" کَمَا اسْتَخْلَفَ ..."سازگار نیست زیرا خلافت و حکومت پیشینیان مسلما در تمام پهنه زمین نبود.
بعلاوه شان نزول آیه نیز نشان میدهد که حد اقل نمونهای از این حکومت در عصر پیامبر ص برای مسلمانان(هر چند در اواخر عمر آن حضرت)حاصل شده است.
ولی باز تکرار میکنیم که محصول تمام زحمات پیامبران،و تبلیغات مستمر و پیگیر آنها،و نمونه اتم حاکمیت توحید و امنیت کامل و عبادت خالی از شرک در زمانی تحقق مییابد که مهدی آن سلاله انبیاء و فرزند پیامبر اسلام ص ظاهر شود،همان کسی که همه مسلمانان این حدیث را درباره او از پیامبر ص نقل کردهاند:
لو لم یبق من الدنیا الا یوم لطول اللّٰه ذلک الیوم حتی یلی رجل من عترتی،اسمه اسمی،یملأ الارض عدلا و قسطا کما ملئت ظلما و جورا:
"اگر از عمر دنیا جز یک روز باقی نماند خداوند آن یک روز را آن قدر طولانی میکند تا مردی از دودمان من که نامش نام من است حاکم بر زمین شود،و صفحه زمین را پر از عدل و داد کند،آن گونه که از ظلم و جور پر شده باشد" (1).
جالب اینکه:مرحوم طبرسی در ذیل آیه میگوید:از اهل بیت پیامبر ص این حدیث نقل شده است:
"انها فی المهدی من آل محمد" :"این آیه درباره مهدی آل محمد ص میباشد" (2).
در تفسیر"روح المعانی"و بسیاری از تفاسیر شیعه از امام سجاد ع چنین نقل شده است که در تفسیر آیه فرمود:
هم و اللّٰه شیعتنا اهل البیت،یفعل اللّٰه
ذلک بهم علی یدی رجل منا،و هو مهدی هذه الامة،یملأ الارض عدلا و قسطا کما ملئت ظلما و جورا،و هو الذی قال رسول اللّٰه(ص)لو لم یبق من الدنیا الا یوم...: "آنها به خدا سوگند شیعیان ما هستند،خداوند این کار را برای آنها به دست مردی از ما انجام میدهد که"مهدی"این امت است، زمین را پر از عدل و داد میکند آن گونه که از ظلم و جور پر شده باشد،و هم او است که پیامبر ص در حق وی فرموده:اگر از عمر دنیا جز یک روز باقی نماند...".
همانگونه که گفتیم این تفسیرها به معنی انحصار معنی آیه نیست،بلکه بیان مصداق کامل است،منتها چون بعضی از مفسران همچون"آلوسی"در روح المعانی به این نکته توجه نکردهاند این احادیث را مردود شناختهاند.
"قرطبی"مفسر معروف اهل تسنن از"مقداد بن اسود"چنین نقل میکند که از رسول خدا ص شنیدم فرمود:
ما علی ظهر الارض بیت حجر و لا مدر الا ادخله اللّٰه کلمة الاسلام: "بر روی زمین خانهای از سنگ یا گل باقی نمیماند مگر اینکه اسلام در آن وارد میشود"(و ایمان و توحید در سر تا سر روی زمین نفوذ میکند) (1).
برای توضیح بیشتر پیرامون حکومت مهدی ع و مدارک مشروح و مستدل آن در کتب علمای سنت و شیعه به جلد 7 تفسیر نمونه صفحه 372 تا 389 ذیل آیه 33 سوره توبه مراجعه فرمائید.
جمله" یَعْبُدُونَنِی لاٰ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً "چه از نظر ادبی،"حال"باشد و چه"غایت" (2)مفهومش این است که هدف نهایی فراهم آمدن حکومت عدل
و ریشهدار شدن آئین حق و گسترش امن و آرامش همان استحکام پایههای عبودیت و توحید است،که در آیه دیگر قرآن به عنوان هدف آفرینش ذکر شده است: وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ :"من جن و انس را نیافریدم مگر به خاطر اینکه مرا عبادت کنند"(زاریات-56)عبادتی که مکتب عالی تربیت انسانها و پرورش دهنده روح و جان آنها است،عبادتی که خدا از آن بی نیاز و بندگان برای پیمودن راه تکامل و ترقی سخت به آن نیازمندند.
بنا بر این در بینش اسلامی بر خلاف بینشهای مادی که هدفش در آخرین مرحله رفاه و برخورداری از یک زندگی مادی در سطح عالی است،هرگز چنین چیزی را هدف خود قرار نمیدهد،بلکه حتی زندگی مادی هم در صورتی ارزش دارد که وسیلهای در نیل به آن هدف معنوی گردد.
منتها توجه به این نکته لازم است که عبادت خالی از هر گونه شرک و نفی هر گونه قانون غیر خدا و حاکمیت اهواء،جز از طریق تاسیس یک حکومت عدل امکان پذیر نیست.
ممکن است با استفاده از تعلیم و تربیت و تبلیغ مستمر گروهی را متوجه حق نمود ولی تعمیم این مساله در جامعه انسانی جز از طریق تاسیس حکومت صالحان با ایمان امکان پذیر نیست،به همین دلیل انبیاء بزرگ همتشان تشکیل چنین حکومتی بوده،مخصوصا پیامبر اسلام ص در نخستین فرصت ممکن یعنی به هنگام هجرت به مدینه اقدام به تشکیل نمونهای از این حکومت کرد.
از اینجا نیز میتوان نتیجه گرفت که چنین حکومتی تمام تلاشها و کوششهایش از جنگ و صلح گرفته تا برنامههای آموزشی و فرهنگی و اقتصادی و نظامی،همه در مسیر بندگی خدا،بندگی خالی از هر گونه شرک است.
ذکر این نکته نیز لازم است که معنی حکومت صالحان و تمکین آئین حق و عبادت خالی از شرک این نیست که در چنان جامعهای هیچ گنهکار و منحرفی وجود نخواهد داشت،بلکه مفهومش این است که نظام حکومت در دست مؤمنان صالح است،و چهره عمومی جامعه خالی از شرک،و گر نه ما دام که انسان دارای آزادی اراده است ممکن است در بهترین جوامع الهی و انسانی احیانا افراد منحرفی وجود داشته باشد(دقت کنید).
وَ أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّکٰاةَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (56) لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مُعْجِزِینَ فِی اَلْأَرْضِ وَ مَأْوٰاهُمُ اَلنّٰارُ وَ لَبِئْسَ اَلْمَصِیرُ (57)
56-و نماز را بر پا دارید و زکات را بدهید و رسول(خدا)را اطاعت کنید تا مشمول رحمت (او)شوید.
57-گمان نبر کافران میتوانند از چنگال مجازات الهی،در زمین فرار کنند،جایگاه آنها آتش است و چه بد جایگاهی است؟!
فرار از چنگال مجازات او ممکن نیست!
در آیه گذشته وعده خلافت روی زمین به مؤمنان صالح داده شده بود و این دو آیه،مردم را برای فراهم کردن مقدمات این حکومت بسیج میکند،در ضمن نفی موانع بزرگ را نیز خودش تضمین مینماید،در حقیقت یکی از این دو آیه در صدد بیان مقتضی است و آیه دوم نفی موانع.
نخست میگوید:"نماز را بر پا دارید"( وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ ).
همان نمازی که رمز پیوند خلق با خالق است،و ارتباط مستمر آنها را با خدا تضمین میکند،و میان آنها فحشاء و منکر حائل میشود.
"و زکات را ادا کنید"( وَ آتُوا الزَّکٰاةَ ).
همان زکاتی که نشانه پیوند با"خلق خدا"است،و وسیله مؤثری برای کم کردن فاصلهها،و سبب استحکام پیوندهای عاطفی است.
و به طور کلی"در همه چیز مطیع فرمان رسول باشید"( وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ ).
اطاعتی که شما را در خط مؤمنان صالح که شایسته حکومت بر زمینند قرار میدهد.
"تا در پرتو انجام این دستورات مشمول رحمت خدا شوید"( لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ ).
و شایسته پرچمداری حکومت حق و عدالت.
*** و اگر فکر میکنید ممکن است دشمنان نیرومند لجوج در این راه سنگ بیندازند و مانع تحقق وعده الهی شوند،چنین امری امکان پذیر نیست،چرا که قدرت آنها در برابر قدرت خدا ناچیز است،بنا بر این"گمان نبر که افراد کافر میتوانند از چنگال مجازات الهی در پهنه زمین فرار کنند"( لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ ).
نه تنها در این دنیا از مجازات خدا مصون نیستند"بلکه در آخرت جایگاهشان آتش است و چه بد جایگاهی است"( وَ مَأْوٰاهُمُ النّٰارُ وَ لَبِئْسَ الْمَصِیرُ ).
"معجزین"جمع"معجز"از ماده"اعجاز"به معنی ناتوان ساختن است و از آنجا که گاه انسان در تعقیب کسی است و او از دستش فرار میکند و هر چه کوشش مینماید به او دسترسی پیدا نمیکند و از قلمرو قدرتش بیرون میرود، و این امر او را ناتوان میسازد لذا کلمه"معجز"گاه در همین معنی استعمال میشود و آیه فوق نیز اشاره به همین معنی است و مفهومش این است که شما نمیتوانید از قلمرو قدرت خدا بیرون روید.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لِیَسْتَأْذِنْکُمُ اَلَّذِینَ مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ وَ اَلَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا اَلْحُلُمَ مِنْکُمْ ثَلاٰثَ مَرّٰاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلاٰةِ اَلْفَجْرِ وَ حِینَ تَضَعُونَ ثِیٰابَکُمْ مِنَ اَلظَّهِیرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلاٰةِ اَلْعِشٰاءِ ثَلاٰثُ عَوْرٰاتٍ لَکُمْ لَیْسَ عَلَیْکُمْ وَ لاٰ عَلَیْهِمْ جُنٰاحٌ بَعْدَهُنَّ طَوّٰافُونَ عَلَیْکُمْ بَعْضُکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ لَکُمُ اَلْآیٰاتِ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (58) وَ إِذٰا بَلَغَ اَلْأَطْفٰالُ مِنْکُمُ اَلْحُلُمَ فَلْیَسْتَأْذِنُوا کَمَا اِسْتَأْذَنَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ لَکُمْ آیٰاتِهِ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (59) وَ اَلْقَوٰاعِدُ مِنَ اَلنِّسٰاءِ اَللاّٰتِی لاٰ یَرْجُونَ نِکٰاحاً فَلَیْسَ عَلَیْهِنَّ جُنٰاحٌ أَنْ یَضَعْنَ ثِیٰابَهُنَّ غَیْرَ مُتَبَرِّجٰاتٍ بِزِینَةٍ وَ أَنْ یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ وَ اَللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (60)
58-ای کسانی که ایمان آوردهاید باید بردگان شما و همچنین کودکانتان که به حد بلوغ نرسیدهاند در سه وقت از شما اجازه بگیرند:قبل از نماز فجر،و در نیمروز هنگامی که لباسهای(معمولی)خود را بیرون میآورید،و بعد از نماز عشاء، این سه وقت خصوصی برای شما است،اما بعد از این سه وقت گناهی بر شما و بر آنها نیست(که بدون اذن وارد شوند)و بر گرد یکدیگر طواف کنید(و با صفا و صمیمیت به یکدیگر خدمت نمائید)اینگونه خداوند آیات را برای شما تبیین میکند و خداوند عالم و حکیم است.
59-و هنگامی که اطفال شما به سن بلوغ رسند باید اجازه بگیرند،همانگونه که اشخاصی که پیش از آنها بودند اجازه میگرفتند،اینچنین خداوند آیاتش را برای شما تبیین میکند و خدا عالم و حکیم است.
60-و زنان از کار افتادهای که امید به ازدواج ندارند گناهی بر آنها نیست که لباسهای (روئین)خود را بر زمین بگذارند به شرط اینکه در برابر مردم خود آرایی نکنند و اگر خود را بپوشانند برای آنها بهتر است.و خداوند شنوا و دانا است.
آداب ورود به جایگاه خصوصی پدر و مادر
همانگونه که قبلا هم گفتهایم مهمترین مسالهای که در این سوره،تعقیب شده مساله عفت عمومی و مبارزه با هر گونه آلودگی جنسی است که در ابعاد مختلف مورد بررسی قرار گرفته،آیات مورد بحث نیز به یکی از اموری که با این مساله ارتباط دارد پرداخته و خصوصیات آن را تشریح میکند و آن مساله اذن گرفتن کودکان بالغ و نابالغ به هنگام ورود به اطاقهایی است که مردان و همسرانشان ممکن است در آن خلوت کرده باشند.
نخست میگوید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید باید مملوکهای شما (بردگانتان)و همچنین کودکانتان که به حد بلوغ نرسیدهاند در سه وقت از شما
اجازه بگیرند"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِیَسْتَأْذِنْکُمُ الَّذِینَ مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ وَ الَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْکُمْ ثَلاٰثَ مَرّٰاتٍ ).
"قبل از نماز فجر و در نیمروز هنگامی که لباسهای(معمولی)خود را بیرون میآورید،و بعد از نماز عشاء"( مِنْ قَبْلِ صَلاٰةِ الْفَجْرِ وَ حِینَ تَضَعُونَ ثِیٰابَکُمْ مِنَ الظَّهِیرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلاٰةِ الْعِشٰاءِ ).
"ظهیرة"چنان که راغب در مفردات و فیروزآبادی در قاموس میگویند:
به معنی نیمروز و حدود ظهر است که مردم در این موقع معمولا لباسهای رویی خود را در میآورند و گاه مرد و زن با هم خلوت میکنند.
"این سه وقت،سه وقت پنهانی و خصوصی برای شما است"( ثَلاٰثُ عَوْرٰاتٍ لَکُمْ ).
"عورة"در اصل از ماده"عار"به معنی"عیب"است و از آنجا که آشکار شدن آلت جنسی مایه عیب و عار است در لغت عرب به آن عورت اطلاق شده.
کلمه"عورة"گاه به معنی شکاف در دیوار و لباس و مانند آن نیز آمده است و گاه به معنی مطلق عیب میباشد،و به هر حال اطلاق کلمه عورت بر این اوقات سه گانه به خاطر آن است که مردم در این اوقات خود را زیاد مقید به پوشانیدن خویش مانند سایر اوقات نمیکنند و یک حالت خصوصی دارند.
بدیهی است این دستور متوجه اولیای اطفال است که آنها را وادار به انجام این برنامه کنند،چرا که آنها هنوز به حد بلوغ نرسیدهاند تا مشمول تکالیف الهی باشند،و به همین دلیل مخاطب در اینجا اولیاء هستند.
ضمنا اطلاق آیه هم شامل کودکان پسر و هم کودکان دختر میشود،و کلمه "الذین"که برای جمع مذکر است مانع از عمومیت مفهوم آیه نیست،زیرا در بسیاری از موارد این تعبیر به عنوان تغلیب بر مجموع اطلاق میگردد همانگونه که در آیه وجوب روزه تعبیر به"الذین"شده و منظور عموم مسلمانان است
(سوره بقره آیه 83).
ذکر این نکته نیز لازم است که آیه از کودکانی سخن میگوید که به حد تمیز رسیدهاند و مسائل جنسی و عورت و غیر آن را تشخیص میدهند،زیرا دستور اذن گرفتن خود دلیل بر این است که این اندازه میفهمند که اذن گرفتن یعنی چه؟و تعبیر به"ثلاث عورات"شاهد دیگری بر این معنی است.
اما اینکه این حکم در مورد بردگان مخصوص به بردگان مرد است یا کنیزان را نیز شامل میشود روایات مختلفی وارد شده هر چند ظاهر عام است و شامل هر دو گروه میشود و به همین دلیل روایت موافق ظاهر را میتوان ترجیح داد.
در پایان آیه میفرماید:"بر شما و بر آنها گناهی نیست که بعد از این سه وقت بدون اذن وارد شوند،و بعضی به دیگری خدمت کنند و گرد هم(با صفا و صمیمیت) بگردند"( لَیْسَ عَلَیْکُمْ وَ لاٰ عَلَیْهِمْ جُنٰاحٌ بَعْدَهُنَّ طَوّٰافُونَ عَلَیْکُمْ بَعْضُکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ ).
آری"این چنین خداوند آیات را برای شما تبیین میکند و خدا عالم و حکیم است"( کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمُ الْآیٰاتِ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ).
واژه"طوافون"در اصل از ماده"طواف"به معنی گردش دور چیزی است،و چون به صورت صیغه مبالغه آمده به معنی کثرت در این امر میباشد،و با توجه به اینکه بعد از آن" بَعْضُکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ "آمده مفهوم جمله این میشود که در غیر این سه وقت شما مجاز هستید بر گرد یکدیگر بگردید و رفت و آمد داشته باشید و به هم خدمت کنید.
و به گفته"فاضل مقداد"در"کنز العرفان"این تعبیر در حقیقت به منزله بیان دلیل برای عدم لزوم اجازه گرفتن در سائر اوقات است،چرا که اگر بخواهند مرتبا رفت و آمد داشته باشند و در هر بار اذن دخول بخواهند کار مشکل
میشود (1).
*** در آیه بعد حکم بالغان را بیان کرده،میگوید:"هنگامی که اطفال شما به سن بلوغ رسند باید در همه اوقات اجازه بگیرند،همانگونه که اشخاصی که قبل از آنها بودند اجازه میگرفتند"( وَ إِذٰا بَلَغَ الْأَطْفٰالُ مِنْکُمُ الْحُلُمَ فَلْیَسْتَأْذِنُوا کَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ).
واژه"حلم"(بر وزن"کتب")به معنی عقل آمده است و کنایه از بلوغ است که معمولا با یک جهش عقلی و فکری توام است،و گاه گفتهاند"حلم"به معنی رؤیا و خواب دیدن است،و چون جوانان،مقارن بلوغ،صحنههایی در خواب میبینند که سبب احتلام آنها میشود این واژه به عنوان کنایه در معنی بلوغ به کار رفته است.
به هر حال از آیه فوق چنین استفاده میشود که حکم بالغان با اطفال نابالغ متفاوت است،زیرا کودکان نابالغ طبق آیه قبل تنها در سه وقت موظف به اجازه گرفتن هستند،چون زندگی آنها با زندگی پدران و مادران آن قدر آمیخته است که اگر بخواهند در همه حال اجازه بگیرند مشکل خواهد بود،و از این گذشته احساسات جنسی آنها هنوز به طور کامل بیدار نشده،ولی نوجوانان بالغ طبق این آیه که اذن گرفتن را به طور مطلق برای آنها واجب دانسته موظفند در همه حال به هنگام ورود بر پدر و مادر اذن بطلبند.
این حکم مخصوص به مکانی است که پدر و مادر در آنجا استراحت میکنند و گرنه وارد شدن در اطاق عمومی(اگر اطاق عمومی داشته باشند)مخصوصا به هنگامی که دیگران هم در آنجا حاضرند،و هیچگونه مانع و رادعی در کار نیست اجازه گرفتن لزومی ندارد.
1) 1) کنز العرفان جلد 2 صفحه 225.
ذکر این نکته نیز لازم است که جمله کَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ اشاره به بزرگسالان است که در همه حال به هنگام وارد شدن در اطاق موظف به اجازه گرفتن از پدران و مادران بودند،در این آیه افرادی را که تازه به حد بلوغ رسیدهاند همردیف بزرگسالان قرار داده که موظف به استیذان بودند.
در پایان آیه برای تاکید و توجه بیشتر میفرماید:"این گونه خداوند آیاتش را برای شما تبیین میکند و خداوند عالم و حکیم است"( کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمْ آیٰاتِهِ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ).
این همان تعبیری است که در ذیل آیه قبل بود بدون هیچگونه تغییر،جز اینکه در آن آیه"الآیات"بود و در اینجا"آیاته"که از نظر معنی تفاوت چندانی ندارد.
البته پیرامون خصوصیات این حکم و همچنین فلسفه آن در"نکات"بحث خواهیم کرد.
*** در آخرین آیه مورد بحث استثنایی برای حکم حجاب زنان بیان میکند و زنان پیر و سالخورده را از این حکم مستثنی میشمرد و میگوید:"زنان از کار افتادهای که امیدی به ازدواج ندارند گناهی بر آنان نیست که لباسهای(روئین) خود را بر زمین بگذارند در حالی که در برابر مردم خود آرایی نکنند"( وَ الْقَوٰاعِدُ مِنَ النِّسٰاءِ اللاّٰتِی لاٰ یَرْجُونَ نِکٰاحاً فَلَیْسَ عَلَیْهِنَّ جُنٰاحٌ أَنْ یَضَعْنَ ثِیٰابَهُنَّ غَیْرَ مُتَبَرِّجٰاتٍ بِزِینَةٍ ).
در واقع برای این استثناء دو شرط وجود دارد:
نخست اینکه به سن و سالی برسند که معمولا امیدی به ازدواج ندارند، و به تعبیر دیگر جاذبه جنسی را کاملا از دست دادهاند.
دیگر اینکه در حال بر داشتن حجاب خود را زینت ننمایند.
روشن است که با این دو قید مفاسد کشف حجاب در مورد آنان وجود نخواهد داشت و به همین دلیل اسلام این حکم را از آنان برداشته است.
این نکته نیز روشن است که منظور برهنه شدن و بیرون آوردن همه لباسها نیست بلکه تنها کنار گذاشتن لباسهای رو است که بعضی روایات از آن تعبیر به چادر و روسری کرده است(الجلباب و الخمار).
در حدیثی از امام صادق ع در ذیل همین آیه میخوانیم که فرمود:
الخمار و الجلباب،قلت بین یدی من کان؟قال:بین یدی من کان غیر متبرجة بزینة:
"منظور روسری و چادر است،راوی میگوید از امام پرسیدم:در برابر هر کس که باشد؟فرمود:در برابر هر کس باشد،اما خود آرایی و زینت نکند" (1).
روایات دیگری نیز به همین مضمون یا نزدیک به آن از ائمه اهل بیت ع نقل شده است (2).
در پایان آیه اضافه میکند که با همه احوال"اگر آنها تعفف کنند و خویشتن را بپوشانند برای آنها بهتر است"( وَ أَنْ یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ ).
چرا که از نظر اسلام هر قدر زن جانب عفاف و حجاب را رعایت کند پسندیدهتر و به تقوا و پاکی نزدیکتر است.
و از آنجا که ممکن است بعضی از زنان سالخورده از این آزادی حساب شده و مشروع سوء استفاده کنند،و احیانا با مردان به گفتگوهای نامناسب بپردازند و یا طرفین در دل افکار آلودهای داشته باشند در آخر آیه به عنوان یک اخطار میفرماید:"خداوند شنوا و دانا است"( وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ).
آنچه را میگوئید میشنود و آنچه را در دل دارید و یا در سر میپرورانید
میداند.
برای ریشه کن ساختن یک مفسده اجتماعی مانند اعمال منافی عفت تنها توسل به اجرای حدود و تازیانه زدن منحرفان کافی نیست،در هیچ یک از مسائل اجتماعی چنین برخوردی نتیجه مطلوب را نخواهد داد،بلکه باید مجموعهای ترتیب داد از آموزش فکری و فرهنگی آمیخته با آداب اخلاقی و عاطفی،و همچنین آموزشهای صحیح اسلامی،و ایجاد یک محیط اجتماعی سالم،سپس مجازات را به عنوان یک عامل در کنار این عوامل در نظر گرفت.
به همین دلیل در این سوره نور که در واقع سوره عفت است از مجازات تازیانه مردان و زنان زناکار شروع میکند،و به مسائل دیگر مانند فراهم آوردن وسائل ازدواج سالم،رعایت حجاب اسلامی،نهی از چشمچرانی،تحریم متهم ساختن افراد به آلودگی ناموسی،و بالآخره اجازه گرفتن فرزندان به هنگام ورود به خلوتگاه پدران و مادران،گسترش میدهد.
این نشان میدهد که اسلام از هیچ یک از ریزهکاریهای مربوط به این مساله غفلت نکرده است.
خدمتکاران موظفند به هنگام ورود در اطاقی که دو همسر قرار دارند اجازه بگیرند.
کودکان بالغ نیز موظفند در هر وقت بدون اجازه وارد نشوند،حتی کودکان نابالغ که مرتبا نزد پدر و مادر هستند نیز آموزش داده شوند که لا اقل در سه وقت (قبل از نماز صبح و بعد از نماز عشاء و هنگام ظهر که پدران و مادران به استراحت میپردازند)بدون اجازه وارد نشوند.
این یک نوع ادب اسلامی است هر چند متاسفانه امروز کمتر رعایت میشود و با اینکه قرآن صریحا آن را در آیات فوق بیان کرده است، در نوشتهها و سخنرانیها و بیان احکام نیز کمتر دیده میشود که پیرامون این حکم اسلامی و فلسفه آن بحث شود،و معلوم نیست به چه دلیل این حکم قطعی قرآن مورد غفلت و بی توجهی قرار گرفته؟! گر چه ظاهر آیه وجوب رعایت این حکم است حتی اگر فرضا آن را مستحبّ بدانیم باز باید از آن سخن گفته شود،و جزئیات آن مورد بحث قرار گیرد.
بر خلاف آنچه بعضی از سادهاندیشان فکر میکنند که کودکان سر از این مسائل در نمیآورند و خدمتکاران نیز در این امور باریک نمیشوند ثابت شده است که کودکان(تا چه رسد به بزرگسالان)روی این مساله فوق العاده حساسیت دارند،و گاه میشود سهلانگاری پدران و مادران و بر خورد کودکان به منظرههایی که نمیبایست آن را ببینند سرچشمه انحرافات اخلاقی و گاه بیماریهای روانی شده است.
ما خود با افرادی بر خورد کردیم که به اعتراف خودشان بر اثر بی توجهی پدران و مادران به این امر و مشاهده آنان در حال آمیزش جنسی یا مقدمات آن به مرحلهای از تحریک جنسی و عقده روانی رسیده بودند که عداوت شدید پدر و مادر در سر حد قتل!در دل آنها پیدا شده بود،و خود آنها نیز شاید تا مرز انتحار پیش رفته بودند! اینجا است که ارزش و عظمت این حکم اسلامی آشکار میشود که مسائلی را که دانشمندان امروز به آن رسیدهاند از چهارده قرن پیش در احکام خود پیش- بینی کرده است.
و نیز در همین جا لازم میدانیم به پدران و مادران توصیه کنیم که این مسائل
را جدی بگیرند،و فرزندان خود را عادت به گرفتن اجازه ورود بدهند،و همچنین از کارهای دیگری که سبب تحریک فرزندان میگردد از جمله خوابیدن زن و مرد در اطاقی که بچههای ممیز میخوابند تا آنجا که امکان دارد پرهیز کنند، و بدانند این امور از نظر تربیتی فوق العاده در سرنوشت آنها مؤثر است.
جالب اینکه در حدیثی از پیامبر اسلام ص میخوانیم که فرمود:
ایاکم و ان یجامع الرجل امرأته و الصبی فی المهد ینظر الیهما: "مبادا در حالی که کودکی در گهواره به شما مینگرد آمیزش جنسی کنید"! (1).
اصل استثناء این گروه از حکم حجاب در میان علمای اسلام محل بحث و گفتگو نیست،چرا که قرآن ناطق به آن است،ولی در خصوصیات آن گفتگوهایی وجود دارد از جمله اینکه:
در مورد سن این زنان و این که تا چه حد برسند حکم"قواعد"را دارند گفتگو است در بعضی از روایات اسلامی تعبیر به"مسنه"شده(زنان سالخورده) (2).
در حالی که در بعضی دیگر تعبیر به"قعود از نکاح"(بازنشستگی از ازدواج)آمده (3).
اما جمعی از فقهاء و مفسرین،آن را به معنی"پایان دوران قاعدگی و رسیدن به حد نازایی و عدم رغبت کسی به ازدواج با آنها"دانستهاند (4).
ولی ظاهر این است که همه این تعبیرات به یک واقعیت اشاره میکند و آن
اینکه به سن و سالی برسند که معمولا در آن سن و سال کسی ازدواج نمیکند، هر چند ممکن است به طور نادر چنین زنانی اقدام به ازدواج بنمایند.
و نیز در مورد مقداری از بدن که جایز است آنها آشکار کنند،در احادیث اسلامی تعبیرات مختلفی آمده،در حالی که قرآن به طور سر بسته گفته است مانعی ندارد که لباسهای خود را فرو نهند که البته این تعبیر ظاهر در لباس رو است.
در بعضی از روایات در پاسخ این سؤال که کدامیک از لباسهایشان را میتوانند فرو نهند؟امام صادق ع میفرماید:"الجلباب"(چادر) (1).
در حالی که در روایت دیگری تعبیر به"جلباب و خمار"شده است (خمار به معنی روسری است) (2).
ولی ظاهر این است که این گونه احادیث نیز با هم منافاتی ندارند،منظور این است که مانعی ندارد آنها سر خود را برهنه کنند و موها و گردن و صورت خود را نپوشانند و حتی در بعضی از احادیث و کلمات فقهاء،مچ دستها نیز استثناء شده است،اما بیش از این مقدار،دلیلی درباره استثناء آن نداریم.
و به هر حال همه اینها در صورتی است که آنها خود آرایی نکنند( غَیْرَ مُتَبَرِّجٰاتٍ بِزِینَةٍ )و زینتهای پنهانی خود را که دیگران هم واجب است بپوشانند باید مستور دارند،و همچنین لباسهای زینتی که جلب توجه میکند در تن نکنند و به تعبیر دیگر آنها مجازند بدون چادر و روسری با لباس ساده و بدون آرایش بیرون آیند.
اما با همه اینها این یک حکم الزامی نیست،بلکه اگر آنها مانند زنان دیگر پوشش را رعایت کنند ترجیح دارد،چنان که در ذیل آیه فوق صریحا آمده است،زیرا به هر حال احتمال لغزش-هر چند به صورت نادر-در مورد این گونه افراد نیز هست.
لَیْسَ عَلَی اَلْأَعْمیٰ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلَی اَلْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلَی اَلْمَرِیضِ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلیٰ أَنْفُسِکُمْ أَنْ تَأْکُلُوا مِنْ بُیُوتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ آبٰائِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أُمَّهٰاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ إِخْوٰانِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَخَوٰاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَعْمٰامِکُمْ أَوْ بُیُوتِ عَمّٰاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَخْوٰالِکُمْ أَوْ بُیُوتِ خٰالاٰتِکُمْ أَوْ مٰا مَلَکْتُمْ مَفٰاتِحَهُ أَوْ صَدِیقِکُمْ لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَأْکُلُوا جَمِیعاً أَوْ أَشْتٰاتاً فَإِذٰا دَخَلْتُمْ بُیُوتاً فَسَلِّمُوا عَلیٰ أَنْفُسِکُمْ تَحِیَّةً مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ مُبٰارَکَةً طَیِّبَةً کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ لَکُمُ اَلْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (61)
61-بر نابینا و افراد شل و بیمار گناهی نیست(که با شما هم غذا شوند)و بر شما نیز گناهی نیست که از خانههای خودتان(خانههای فرزندان یا همسرانتان که خانه خود شما محسوب میشود بدون اجازه خاصی)غذا بخورید،و همچنین خانههای پدرانتان،یا خانههای مادرانتان،یا خانههای برادرانتان،یا خانههای خواهرانتان
یا خانههای عموهایتان،یا خانههای عمههایتان،یا خانههای دائیهایتان،یا خانههای خالههایتان،یا خانهای که کلیدش در اختیار شما است،یا خانههای دوستانتان، بر شما گناهی نیست که بطور دسته جمعی یا جداگانه غذا بخورید،و هنگامی که داخل خانهای شدید بر خویشتن سلام کنید،سلام و تحیتی از سوی خداوند،سلام و تحیتی پر برکت و پاکیزه،اینگونه خداوند آیات را برای شما تبیین میکند شاید اندیشه کنید.
خانههایی که غذا خوردن از آنها مجاز است
از آنجا که در آیات سابق سخن از اذن ورود در اوقات معین یا به طور مطلق به هنگام داخل شدن در منزل اختصاصی پدر و مادر بود،آیه مورد بحث در واقع استثنایی بر این حکم است که گروهی میتوانند در شرائط معینی بدون اجازه وارد منزل خویشاوندان و مانند آن شوند و حتی بدون استیذان غذا بخورند.
نخست میفرماید:"بر نابینا و افراد شل و بیمار گناهی نیست که با شما هم غذا شود"( لَیْسَ عَلَی الْأَعْمیٰ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلَی الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلَی الْمَرِیضِ حَرَجٌ ).
چرا که طبق صریح بعضی از روایات،اهل مدینه پیش از آنکه اسلام را پذیرا شوند افراد نابینا و شل و بیمار را از حضور بر سر سفره غذا منع میکردند و با آنها هم غذا نمیشدند و از این کار نفرت داشتند.
و به عکس بعد از ظهور اسلام گروهی غذای این گونه افراد را جدا میدادند نه به این علت که از هم غذا شدن با آنها تنفر داشتند،بلکه به این دلیل که شاید اعمی،غذای خوب را نبیند و آنها ببینند و بخورند و این بر خلاف اخلاق است، و همچنین در مورد افراد لنگ و بیمار که ممکن است در غذا خوردن عقب بمانند و افراد سالم پیشی بگیرند.
به هر دلیل که بود با آنها هم غذا نمیشدند،و روی همین جهت افراد اعمی
و لنگ و بیمار نیز خود را کنار میکشیدند،چرا که ممکن بود مایه ناراحتی دیگران شوند و این عمل را برای خود گناه میدانستند.
این موضوع را از پیامبر خدا ص که سؤال کردند آیه فوق نازل شد و گفت:هیچ مانعی ندارد که آنها با شما هم غذا شوند (1).
البته در تفسیر این جمله مفسران تفسیرهای دیگری نیز ذکر کردهاند از جمله اینکه آیه ناظر به استثنای این سه گروه از حکم جهاد است.
و یا اینکه منظور این است که شما مجازید این گونه افراد ناتوان را با خود به خانههای یازدهگانهای که در ذیل آیه به آن اشاره شده ببرید و آنها نیز از غذای آنها بخورند.
ولی این دو تفسیر بسیار بعید به نظر میرسد و با ظاهر آیه سازگار نیست (دقت کنید).
سپس قرآن مجید اضافه میکند:"بر خود شما نیز گناهی نیست که از این خانهها بدون گرفتن اجازه غذا بخورید:خانههای خودتان"(منظور فرزندان یا همسران است که از آن تعبیر به خانه خود شده است)( وَ لاٰ عَلیٰ أَنْفُسِکُمْ أَنْ تَأْکُلُوا مِنْ بُیُوتِکُمْ ).
"یا خانههای پدرانتان"( أَوْ بُیُوتِ آبٰائِکُمْ ).
"یا خانههای مادرانتان"( أَوْ بُیُوتِ أُمَّهٰاتِکُمْ ).
"یا خانههای برادرانتان"( أَوْ بُیُوتِ إِخْوٰانِکُمْ ).
"یا خانههای خواهرانتان"( أَوْ بُیُوتِ أَخَوٰاتِکُمْ ).
1) 1) "تفسیر در المنثور"و همچنین"تفسیر نور الثقلین"ذیل آیه مورد بحث-گروه دیگری از مفسران نیز این روایت را در تفسیر خود آوردهاند مانند"طبرسی"در"مجمع البیان" و مرحوم"فیض"در تفسیر"صافی"و"فخر رازی"در"تفسیر کبیر"و"شیخ طوسی" در"تبیان".
"یا خانههای عموهایتان"( أَوْ بُیُوتِ أَعْمٰامِکُمْ ).
"یا خانههای عمههایتان"( أَوْ بُیُوتِ عَمّٰاتِکُمْ ).
"یا خانههای دائیهایتان"( أَوْ بُیُوتِ أَخْوٰالِکُمْ ).
"یا خانههای خالههایتان"( أَوْ بُیُوتِ خٰالاٰتِکُمْ ).
"یا خانهای که کلیدش در اختیار شما است"( أَوْ مٰا مَلَکْتُمْ مَفٰاتِحَهُ ).
"یا خانههای دوستانتان"( أَوْ صَدِیقِکُمْ ).
البته این حکم شرائط و توضیحاتی دارد که بعد از پایان تفسیر آیه خواهد آمد.
سپس ادامه میدهد:"بر شما گناهی نیست که به طور دستجمعی یا جداگانه غذا بخورید"( لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَأْکُلُوا جَمِیعاً أَوْ أَشْتٰاتاً ).
گویا جمعی از مسلمانان در آغاز اسلام از غذا خوردن تنهایی،ابا داشتند و اگر کسی را برای هم غذا شدن نمییافتند مدتی گرسنه میماندند،قرآن به آنها تعلیم میدهد که غذا خوردن به صورت جمعی و فردی هر دو مجاز است (1).
بعضی نیز گفتهاند که گروهی از عرب مقید بودند که غذای مهمان را به عنوان احترام جداگانه ببرند و خود با او هم غذا نشوند(مبادا شرمنده یا مقید گردد) آیه این قیدها را از آنها برداشت و تعلیم داد که این یک سنت ستوده نیست (2).
بعضی دیگر گفتهاند که:جمعی مقید بودند که اغنیاء با فقیران غذا نخورند، و فاصله طبقاتی را حتی بر سر سفره حفظ کنند،قرآن این سنت غلط و ظالمانه را با عبارت فوق نفی کرد (3).
مانعی ندارد که آیه ناظر به همه این امور باشد.
سپس به یک دستور اخلاقی دیگر اشاره کرده میگوید:
"هنگامی که وارد خانهای شدید بر خویشتن سلام کنید،سلام و تحیتی از
نزد خداوند،سلام و تحیتی پر برکت و پاکیزه"( فَإِذٰا دَخَلْتُمْ بُیُوتاً فَسَلِّمُوا عَلیٰ أَنْفُسِکُمْ تَحِیَّةً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ مُبٰارَکَةً طَیِّبَةً ).
و سر انجام با این جمله آیه را پایان میدهد:"این گونه خداوند آیات خویش را برای شما تبیین میکند،شاید اندیشه و تفکر کنید"( کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمُ الْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ).
در اینکه منظور از این"بیوت"(خانهها)چه خانههایی است؟بعضی از مفسران آن را اشاره به خانههای یازده گانه فوق میدانند.
و بعضی دیگر آن را مخصوص مساجد دانستهاند.
ولی پیدا است که آیه مطلق است و همه خانهها را شامل میشود،اعم از خانههای یازدهگانهای که انسان برای صرف طعام وارد آن میشود،و یا غیر آن از خانههای دوستان و خویشاوندان یا غیر آنها،زیرا هیچ دلیلی بر تقیید مفهوم وسیع آیه نیست.
و اما اینکه منظور از سلام کردن بر خویشتن چیست؟باز در اینجا چند تفسیر دیده میشود:
بعضی آن را به معنی سلام کردن بعضی بر بعضی دیگر دانستهاند،همانگونه که در داستان بنی اسرائیل(سوره بقره آیه 54)خواندیم فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ :"بعضی از شما،بعضی دیگر را به عنوان مجازات باید بقتل برسانند".
بعضی از مفسران آن را به معنی سلام کردن بر همسر و فرزندان و خانواده دانستهاند،چرا که آنها به منزله خود انسانند،و لذا تعبیر به"انفس"شده است،در آیه مباهله(سوره آل عمران آیه 61)نیز این تعبیر دیده میشود،و این نشان میدهد که گاه نزدیکی شدید یک فرد به دیگری سبب میشود که از او تعبیر به"نفس"(خود انسان)کنند،آن گونه که نزدیک بودن علی ع به پیامبر ص سبب این تعبیر شد.
بعضی از مفسران نیز آیه فوق را اشاره به خانههایی میدانند که شخصی در آن ساکن نیست،انسان به هنگام ورود در آنجا با این عبارت بر خویشتن سلام میکند:
السلام علینا من قبل ربنا(درود بر ما از سوی پروردگار ما)-یا-السلام علینا و علی عباد اللّٰه الصالحین(درود بر ما و بر بندگان صالح خدا).
ما فکر میکنیم منافاتی در میان این تفسیرها نباشد،به هنگام ورود در هر خانهای باید سلام کرد،مؤمنان بر یکدیگر،و اهل منزل بر یکدیگر،و اگر هم کسی نباشد،سلام کردن بر خویشتن،چرا که همه اینها در حقیقت باز گشت به سلام بر خویش دارد.
لذا در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم هنگامی که از تفسیر این آیه سؤال کردند در جواب فرمود:
هو تسلیم الرجل علی اهل البیت حین یدخل ثم یردون علیه فهو سلامکم علی انفسکم: "منظور سلام کردن انسان بر اهل خانه است،به هنگامی که وارد خانه میشود،آنها طبعا به او پاسخ میگویند، و سلام را به خود او باز میگردانند و این است سلام شما بر خودتان (1).
و باز از همان امام ع میخوانیم که میفرمود:
اذا دخل الرجل منکم بیته فان کان فیه احد یسلم علیه،و ان لم یکن فیه احد فلیقل السلام علینا من عند ربنا یقول اللّٰه عز و جل تَحِیَّةً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ مُبٰارَکَةً طَیِّبَةً : "هنگامی که کسی از شما وارد خانهاش میشود اگر در آنجا کسی باشد بر او سلام کند،و اگر کسی نباشد بگوید:سلام بر ما از سوی پروردگار ما،همانگونه که خداوند در قرآن فرموده: تَحِیَّةً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ مُبٰارَکَةً طَیِّبَةً . (2).
چنان که در آیه فوق دیدیم خداوند اجازه داده است که انسان از خانههای بستگان نزدیک و بعضی از دوستان و مانند آنها-که مجموعا یازده مورد میشود- غذا بخورد،و در آیه اجازه گرفتن از آنها شرط نشده بود،و مسلما مشروط به اجازه نیست چون با وجود اجازه از غذای هر کس میتوان خورد و این یازده گروه خصوصیتی ندارد.
ولی آیا احراز رضایت باطنی(به اصطلاح از طریق شاهد حال)به خاطر خصوصیت و نزدیکی که میان طرفین است شرط است؟ ظاهر اطلاق آیه این شرط را نیز نفی میکند،همین اندازه که احتمال رضایت او باشد(و غالبا رضایت حاصل است)کافی میشمرد.
ولی اگر وضع طرفین به صورتی در آمده که یقین به عدم رضایت داشته باشند گر چه ظاهر آیه نیز از این نظر اطلاق دارد اما بعید نیست که آیه از چنین صورتی منصرف باشد،به خصوص اینکه اینگونه افراد،نادرند و معمولا اطلاقات شامل این گونه افراد نادر نمیشود.
بنا بر این آیه فوق،در محدوده خاصی،آیات و روایاتی را که تصرف در اموال دیگران را مشروط به احراز رضایت آنها کرده است تخصیص میزند،ولی تکرار میکنیم این تخصیص در محدوده معینی است،یعنی غذا خوردن به مقدار نیاز، خالی از اسراف و تبذیر.
آنچه در بالا ذکر شد در میان فقهای ما مشهور است،و قسمتی از آن نیز صریحا در روایات آمده.
در روایت معتبری از امام صادق ع میخوانیم هنگامی که از این آیه-جمله أَوْ صَدِیقِکُمْ -از آن حضرت سؤال کردند فرمود:
هو و اللّٰه الرجل یدخل بیت صدیقه
فیاکل بغیر اذنه: "به خدا قسم منظور این است که انسان داخل خانه برادرش میشود و بدون اجازه غذا میخورد" (1).
روایات متعدد دیگری نیز به همین مضمون نقل شده که در آنها آمده است اذن گرفتن در این موارد شرط نیست(البته اختلافی در میان فقهاء نیست که با نهی صریح یا علم به کراهت جایز نیست و آیه از آن انصراف دارد).
در مورد"عدم افساد"(و عدم اسراف)نیز در بعضی از روایات تصریح شده است (2).
تنها چیزی که در اینجا باقی میماند این است که روایتی که در همین باب وارد شده میخوانیم:تنها از مواد غذایی خاصی میتوان استفاده کرد نه هر غذایی ولی از آنجا که این روایت مورد اعراض فقهاء است،سند آن معتبر نخواهد بود.
بعضی دیگر از فقهاء طعامهای نفیس و عالی که صاحبخانه احیانا برای خود یا مهمان محترمی و یا مواقع خاصی ذخیره کرده است استثناء کردهاند،و این استثناء به حکم انصراف آیه از این صورت بعید به نظر نمیرسد (3).
ممکن است این حکم اسلامی در مقایسه با احکام شدید و محکمی که در تحریم غصب در برنامههای اسلامی آمده سؤالانگیز باشد که چگونه اسلام با آن همه دقت و سختگیری که در مساله تصرف در اموال دیگران نموده چنین امری را مجاز شمرده است؟!
ما فکر میکنیم این سؤال متناسب با محیطهای صد در صد مادی همچون محیط اجتماعی غربیها است که حتی فرزندان خود را کمی که بزرگ شوند از خانه بیرون میکنند!و عذر پدر و مادر را به هنگام پیری و از کار افتادگی میخواهند!و هرگز حاضر نیستند در برابر آنها حقشناسی و محبت کنند،چرا که تمام مسائل در آنجا بر محور روابط مادی و اقتصادی دور میزند،و از عواطف انسانی خبری نیست!.
ولی این مساله با توجه به فرهنگ اسلامی و عواطف ریشهدار انسانی، مخصوصا در زمینه نزدیکان و بستگان و دوستان خاص،که حاکم بر این فرهنگ است به هیچوجه جای تعجب نیست.
در حقیقت اسلام پیوندهای نزدیک خویشاوندی و دوستی را ما فوق این مسائل دانسته است،و این در حقیقت حاکی از نهایت صفا و صمیمیتی است که در جامعه اسلامی باید حاکم باشد،و تنگنظریها و انحصارطلبیها و خودخواهیها از آن دور گردد.
بدون شک احکام غصب در غیر این محدوده حاکم است،ولی اسلام در این محدوده خاص مسائل عاطفی و پیوندهای انسانی را مقدم شمرده،و در واقع الگویی است برای سایر روابط خویشاوندان و دوستان.
بدون شک صداقت و دوستی معنی وسیعی دارد و منظور از آن در اینجا مسلما دوستان خاص و نزدیکند که رفت و آمد با یکدیگر دارند،و ارتباط میان آنها ایجاب میکند که به منزل یکدیگر بروند و از غذای هم بخورند،البته همانگونه که در اصل مساله یاد آور شدیم در این گونه موارد احراز رضایت شرط نیست همان اندازه که یقین به نارضایی نداشته باشد کافی است.
لذا بعضی از مفسران در ذیل این جمله گفتهاند:منظور دوستی است که در دوستیش صادقانه با تو رفتار میکند،و بعضی دیگر گفتهاند:دوستی است که ظاهر و باطنش با تو یکی است،و ظاهرا همه اشاره به یک مطلب دارند.
ضمنا از این تعبیر اجمالا روشن میشود آنها که تا این اندازه در برابر دوستانشان گذشت ندارند در واقع دوست نیستند! در اینجا مناسب است گسترش مفهوم دوستی و شرائط جامع آن را که در حدیثی از امام صادق ع نقل شده بشنویم:امام ع فرمود:
لا تکون الصداقة الا بحدودها،فمن کانت فیه هذه الحدود او شیء منها فانسبه الی الصداقة و من لم یکن فیه شیء منها فلا تنسبه الی شیء من الصداقة:
فاولها ان تکون سریرته و علانیته لک واحدة.
و الثانی ان یری زینک زینه و شینک شینه.
و الثالثة ان لا تغیره علیک ولایة و لا مال.
و الرابعة ان لا تمنعک شیئا تناله مقدرته.
و الخامسة و هی تجمع هذه الخصال ان لا یسلمک عند النکبات:
"دوستی جز با حدود و شرائطش امکان پذیر نیست،کسی که این حدود و شرائط یا بخشی از آن در او باشد او را دوست بدان،و کسی که هیچیک از این شرائط در او نیست چیزی از دوستی در او نیست:
نخستین شرط دوستی آنست که باطن و ظاهرش برای تو یکی باشد.
دومین شرط این است که زینت و آبروی تو را زینت و آبروی خود بداند و عیب و زشتی تو را عیب و زشتی خود ببیند.
سوم این است که مقام و مال،وضع او را نسبت به تو تغییر ندهد! چهارم این که آنچه را در قدرت دارد از تو مضایقه ننماید! و پنجم که جامع همه این صفات است آنست که تو را به هنگام پشت کردن
روزگار رها نکند"! (1).
در پارهای از شان نزولها آمده است که در صدر اسلام هنگامی که مسلمانها به جهاد میرفتند گاهی کلید خانه خود را به افراد از کار افتادهای که قادر بر جهاد نبودند داده،و حتی به آنها اجازه میدادند که از غذاهای موجود در خانه بخورند اما آنها احیانا از ترس اینکه مبادا گناهی باشد،از خوردن امتناع میورزیدند.
طبق این روایت منظور از مٰا مَلَکْتُمْ مَفٰاتِحَهُ (خانههایی که مالک کلیدهای آنها شدهاید)همین است (2).
از"ابن عباس"نیز نقل شده که منظور وکیل انسان و نماینده او نسبت به آب و ملک و زراعت و چهارپایان است که به او اجازه داده شده است از میوه باغ به مقدار نیاز بخورد و از شیر حیوانات بنوشد،بعضی نیز آن را به"شخص انباردار"تفسیر کردهاند که حق دارد کمی از مواد غذایی تناول کند.
ولی با توجه به سایر گروههایی که در این آیه،نام آنها برده شده،ظاهر این است که منظور از این جمله،کسانی است که کلید خانه خود را به خاطر ارتباط نزدیک و اعتماد،به دست دیگری میسپارند،ارتباط نزدیک میان این دو سبب شده که آنها نیز در ردیف بستگان و دوستان نزدیک باشند،خواه رسما وکیل بوده باشد یا نه.
و اگر میبینیم در بعضی از روایات این جمله به وکیلی که عهدهدار سرپرستی اموال کسی است تفسیر شده در واقع از قبیل بیان مصداق است و منحصر به آن نیست.
"تحیت"چنان که قبلا هم گفتهایم در اصل از ماده"حیات"است،و به معنی دعا کردن برای سلامت و حیات دیگری میباشد،خواه این دعا به صورت"سلام علیکم"یا"السلام علینا"و یا مثلا"حیاک اللّٰه"بوده باشد،ولی معمولا هر نوع اظهار محبتی را که افراد در آغاز ملاقات نسبت به یکدیگر میکنند، "تحیت"میگویند.
منظور از" تَحِیَّةً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ مُبٰارَکَةً طَیِّبَةً "این است که تحیت را به نوعی با خدا ارتباط دهند،یعنی منظور از"سلام علیکم"این باشد که"سلام خدا بر تو باد"با"سلامتی تو را از خدا میخواهم"چرا که از نظر یک فرد موحد، هر گونه دعائی بالآخره به خدا باز میگردد و از او تقاضا میشود و طبیعی است دعائی که چنین باشد،هم پر برکت(مبارک)و هم پاکیزه و"طیبه"است.
(درباره سلام و اهمیت آن و وجوب پاسخ دادن به هر گونه تحیت در جلد چهارم تفسیر نمونه صفحه 41-ذیل آیه 86 سوره نساء-بحث کردهایم).
إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِذٰا کٰانُوا مَعَهُ عَلیٰ أَمْرٍ جٰامِعٍ لَمْ یَذْهَبُوا حَتّٰی یَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ اَلَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ فَإِذَا اِسْتَأْذَنُوکَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ وَ اِسْتَغْفِرْ لَهُمُ اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (62) لاٰ تَجْعَلُوا دُعٰاءَ اَلرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعٰاءِ بَعْضِکُمْ بَعْضاً قَدْ یَعْلَمُ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ یَتَسَلَّلُونَ مِنْکُمْ لِوٰاذاً فَلْیَحْذَرِ اَلَّذِینَ یُخٰالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِیبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ یُصِیبَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (63) أَلاٰ إِنَّ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ قَدْ یَعْلَمُ مٰا أَنْتُمْ عَلَیْهِ وَ یَوْمَ یُرْجَعُونَ إِلَیْهِ فَیُنَبِّئُهُمْ بِمٰا عَمِلُوا وَ اَللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (64)
62-مؤمنان واقعی کسانی هستند که ایمان به خدا و رسولش آوردهاند و هنگامی که در کار مهمی با او باشند بدون اجازه او بجایی نمیروند،کسانی که از تو اجازه میگیرند آنها براستی ایمان به خدا و پیامبرش آوردهاند،در این صورت هر گاه از تو برای بعضی از کارهای مهم خود اجازه بخواهند،هر کس از آنها را میخواهی(و صلاح میبینی)اجازه ده،و برای آنها استغفار کن که خداوند غفور و رحیم است.
63-دعوت پیامبر را در میان خود مانند دعوت بعضی از شما نسبت به بعضی دیگر تلقی نکنید،خداوند کسانی را که از شما پشت سر دیگران پنهان میشوند و یکی پس از دیگری فرار میکند میداند،آنها که مخالفت فرمان او میکنند باید از این بترسند که فتنهای دامنشان را بگیرد،یا عذاب دردناک به آنها برسد.
64-آگاه باشید که برای خدا است آنچه در آسمانها و زمین است،او میداند آنچه را که شما بر آن هستید،و روزی که به سوی او باز میگردند آنها را از اعمالی که انجام دادند آگاه میسازد،و خدا به هر چیزی آگاه است.
درباره نخستین آیه مورد بحث شان نزولهای گوناگونی نقل کردهاند:
در بعضی از روایات میخوانیم که این آیه در مورد"حنظلة بن أبی عیاش" نازل شده است که در همان شب که فردای آن جنگ احد در گرفت میخواست عروسی کند،پیامبر ص با اصحاب و یاران مشغول به مشورت درباره جنگ بود،او نزد پیامبر ص آمد و عرضه داشت که اگر پیامبر ص به او اجازه دهد آن شب را نزد همسر خود بماند،پیامبر ص به او اجازه داد.
صبحگاهان به قدری عجله برای شرکت در برنامه جهاد داشت که موفق به انجام غسل نشد،با همان حال وارد معرکه کارزار گردید،و سرانجام شربت شهادت نوشید.
پیامبر ص درباره او فرمود:"فرشتگان را دیدم که حنظله را در میان
آسمان و زمین غسل میدهند"!،لذا بعد از آن حنظله به عنوان"غسیل الملائکه" نامیده شد (1).
در شان نزول دیگری میخوانیم که آیه در داستان جنگ خندق نازل گردید،در آن هنگام که پیامبر ص با انبوه مسلمانان با سرعت مشغول کندن خندق در اطراف مدینه بودند گروهی از منافقین به ظاهر در صف آنها بودند ولی کمتر کار انجام میدادند،و تا چشم مسلمانان را غافل میدیدند بدون اجازه گرفتن از پیامبر ص آهسته به خانههای خود میآمدند،اما هنگامی که مسلمانان راستین مشکلی پیدا میکردند نزد پیامبر ص آمده اجازه میخواستند و به محض اینکه کار خود را انجام میدادند باز میگشتند و به حفر خندق ادامه میدادند،تا از این کار خیر و مهم عقب نمانند،آیه فوق گروه اول را مذمت و گروه دوم را ستایش میکند (2).
پیامبر را تنها نگذارید!
در چگونگی ارتباط این آیات با آیات قبل بعضی از مفسران از جمله مرحوم طبرسی در مجمع البیان و نویسنده تفسیر فی ظلال گفتهاند که چون در آیات گذشته بخشی از نحوه معاشرت افراد با دوستان و خویشاوندان مطرح شده بود،آیات مورد بحث کیفیت معاشرت مسلمانان را با پیشوایشان پیامبر مطرح نموده و لزوم انضباط را در برابر او تاکید میکند،تا در همه چیز گوش به فرمان پیامبر ص باشند و در کارهای مهم بدون ضرورت،و بدون اجازه او از جمعیت جدا نشوند.
این احتمال نیز وجود دارد که در چند آیه قبل،سخن از لزوم اطاعت
خدا و پیامبر ص در میان بود و یکی از شئون اطاعت آن است که بدون اذن و فرمان او کاری نکنند،لذا در آیات مورد بحث از این مطلب سخن میگوید.
به هر حال در نخستین آیه میفرماید:"مؤمنان واقعی کسانی هستند که ایمان به خدا و رسولش آوردهاند و هنگامی که در کار مهمی که حضور جمعیت را ایجاب میکند با او باشند،بدون اذن و اجازه او به جایی نمیروند"( إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِذٰا کٰانُوا مَعَهُ عَلیٰ أَمْرٍ جٰامِعٍ لَمْ یَذْهَبُوا حَتّٰی یَسْتَأْذِنُوهُ ).
منظور از"امر جامع"هر کار مهمی است که اجتماع مردم در آن لازم است و تعاون و همکاریشان ضرورت دارد،خواه مساله مهم مشورتی باشد،خواه مطلبی پیرامون جهاد و مبارزه با دشمن،و خواه نماز جمعه در شرائط فوق العاده،و مانند آن،بنا بر این اگر میبینیم بعضی از مفسران آن را به خصوص مشورت،یا خصوص مساله جهاد،یا خصوص نماز جمعه یا نماز عید تفسیر کردهاند باید گفت:بخشی از معنی آیه را منعکس ساختهاند،و شان نزولهای گذشته نیز مصداقهایی از این حکم کلی هستند.
در حقیقت این یک دستور انضباطی است که هیچ جمعیت و گروه متشکل و منسجم نمیتواند نسبت به آن بی اعتنا باشد،چرا که در این گونه مواقع گاهی حتی غیبت یک فرد گران تمام میشود و به هدف نهایی آسیب میرساند،مخصوصا اگر رئیس جمعیت،فرستاده پروردگار و پیامبر خدا و رهبر روحانی نافذ الامر باشد.
توجه به این نکته نیز لازم است که منظور از اجازه گرفتن این نیست که هر کس کاری دارد یک اجازه صوری بگیرد و به دنبال کار خود برود،بلکه براستی اجازه گیرد،یعنی اگر رهبر،غیبت او را مضر تشخیص نداد،به او اجازه میدهد و در غیر این صورت باید بماند و گاهی کار خصوصی خود را فدای هدف مهمتر کند.
لذا در دنبال این جمله اضافه میکند:"کسانی که از تو اجازه میگیرند آنها براستی ایمان به خدا و رسولش آوردهاند"ایمانشان تنها با زبان نیست،بلکه با روح
و جان مطیع فرمان تواند( إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ أُولٰئِکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ).
"در این صورت هر گاه از تو برای بعضی از کارهای مهم خود اجازه بخواهند به هر کس از آنها میخواهی(و صلاح میبینی)اجازه ده"( فَإِذَا اسْتَأْذَنُوکَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ ).
روشن است که اینگونه افراد با ایمان با توجه به اینکه برای امر مهمی اجتماع کردهاند هرگز برای یک کار جزئی اجازه نمیطلبند،و منظور از"شانهم" در آیه کارهای ضروری و قابل اهمیت است.
و از سوی دیگر،خواست پیامبر ص مفهومش این نیست که بدون در نظر گرفتن جوانب امر و اثرات حضور و غیاب افراد اجازه دهد،بلکه این تعبیر برای آنست که دست رهبر باز باشد و در هر مورد ضرورت حضور افراد را احساس میکند به آنها اجازه رفتن را ندهد.
شاهد این سخن اینکه در آیه 43 سوره توبه،پیامبر ص را به خاطر اجازه دادن به بعضی از افراد مؤاخذه میکند و میگوید: عَفَا اللّٰهُ عَنْکَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْکٰاذِبِینَ :"خداوند تو را عفو کرد چرا به آنها اجازه دادی پیش از آنکه راستگویان از دروغگویان برای تو شناخته شوند؟!".
این آیه نشان میدهد که حتی پیامبر ص در اجازه دادن افراد باید دقت کند و تمام جوانب کار را در نظر گیرد و در این امر مسئولیت الهی دارد.
و در پایان آیه میفرماید:هنگامی که به آنها اجازه میدهی"برای آنان استغفار کن که خداوند غفور و رحیم است"( وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
در اینجا این سؤال پیش میآید که این استغفار برای چیست؟مگر آنها با اجازه گرفتن از پیامبر ص باز گنهکارند که نیاز به استغفار دارند؟!.
این سؤال را از دو راه میتوان پاسخ گفت:نخست اینکه آنها گر چه ماذون
و مجازند ولی بالآخره کار شخصی خود را بر کار جمعی مسلمین مقدم داشتهاند و این خالی از یک نوع ترک اولی نیست (1)و لذا نیاز به استغفار دارند(همانند استغفار بر یک عمل مکروه).
ضمنا این تعبیر نشان میدهد که تا میتوانند از گرفتن اجازه خودداری کنند و فداکاری و ایثار نمایند که حتی پس از اجازه باز عمل آنها ترک اولی است، مبادا حوادث جزئی را بهانه ترک گفتن این برنامههای مهم قرار دهد.
دیگر اینکه آنها به خاطر رعایت ادب در برابر رهبرشان درخور لطف الهی هستند و پیامبر ص به عنوان تشکر از این عمل برای آنها استغفار میکند (2).
در عین حال این دو پاسخ با هم منافاتی ندارد و ممکن است هر دو منظور باشد.
البته این دستور انضباطی مهم اسلامی مخصوص پیامبر و یارانش نبوده است بلکه در برابر تمام رهبران و پیشوایان الهی اعم از پیامبر و امام و علمایی که جانشین آنها هستند رعایت آن لازم است،چرا که مساله سرنوشت مسلمین و نظام جامعه اسلامی در آن مطرح میباشد،و حتی علاوه بر دستور قرآن مجید،عقل و منطق نیز حاکم به آن است،زیرا اصولا هیچ تشکیلاتی بدون رعایت این اصل پا بر جا نمیماند،و مدیریت صحیح بدون آن امکان پذیر نیست.
عجب اینکه بعضی از مفسران معروف اهل سنت این آیه را دلیل بر جواز اجتهاد و واگذاری حکم به رای مجتهد دانستهاند،ولی ناگفته پیدا است آن اجتهادی که در مباحث اصول و فقه مطرح است مربوط به احکام شرع است نه مربوط به موضوعات،اجتهاد در موضوعات قابل انکار نیست،هر فرمانده لشکر،هر رئیس اداره و هر سرپرست گروهی به هنگام تصمیمگیری در مسائل اجرایی و موضوعات
خارجی رأیش محترم است،این دلیل بر آن نیست که در احکام کلی شرع بتوان اجتهاد کرد و با مصلحتاندیشی،حکمی وضع یا حکمی را نفی نمود.
*** سپس دستور دیگری در ارتباط با فرمانهای پیامبر اسلام ص بیان کرده میگوید:"دعوت پیامبر ص را در میان خود مانند دعوت بعضی از شما نسبت به بعضی دیگر تلقی نکنید"( لاٰ تَجْعَلُوا دُعٰاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعٰاءِ بَعْضِکُمْ بَعْضاً ).
او هنگامی که شما را برای مسالهای فرا میخواند حتما یک موضوع مهم الهی و دینی است،باید آن را با اهمیت تلقی کنید،و به طور جدی روی آن بایستید، دعوتهای او را ساده نگیرید که فرمانش فرمان خدا و دعوتش دعوت پروردگار است.
سپس ادامه میدهد:"خداوند کسانی را که از شما برای جدا شدن از برنامههای مهم پیامبر ص پشت سر دیگران پنهان میشوند،و یکی پس از دیگری فرار میکنند میداند"و میبیند( قَدْ یَعْلَمُ اللّٰهُ الَّذِینَ یَتَسَلَّلُونَ مِنْکُمْ لِوٰاذاً ).
"اما آنها که مخالفت فرمان او میکنند باید از این بترسند که فتنهای دامنشان را بگیرد،یا عذاب دردناک به آنها برسد"( فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخٰالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِیبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ یُصِیبَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
"یتسللون"از ماده"تسلل"در اصل به معنی بر کندن چیزی است(مثلا گفته میشود"سل السیف من الغمد"یعنی شمشیر را از غلاف کشید)و معمولا به کسانی که مخفیانه و به طور قاچاقی از جایی میگریزند،"متسللون"گفته میشود.
"لواذا"از"ملاوذه"به معنی استتار است،و در اینجا به معنی عمل کسانی است که پشت سر دیگری خود را پنهان میکنند یا در پشت دیواری قرار میگیرند و به اصطلاح افراد را خواب میکنند و فرار میکنند،این عملی بوده است که منافقین به هنگامی که پیامبر ص مردم را برای جهاد یا امر مهم دیگری فرا میخواند انجام میدادند.
قرآن مجید میگوید:این عمل زشت منافقانه شما اگر از مردم پنهان
بماند از خدا هرگز پنهان نخواهد ماند،و این مخالفتهای شما در برابر فرمان پیامبر ص مجازات دردناکی در دنیا و آخرت دارد.
در اینکه منظور از"فتنه"در اینجا چیست؟بعضی از مفسران آن را به معنی قتل و بعضی به معنی گمراهی و بعضی به معنی تسلط سلطان ظالم،و سر انجام بعضی به معنی بلای نفاق که در قلب انسان آشکار میشود دانستهاند.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از فتنه،فتنههای اجتماعی و نابسامانیها و هرج و مرج و شکست و سایر آفتهایی است که بر اثر تخلف از فرمان رهبر دامنگیر جامعه میشود.
ولی به هر حال فتنه مفهوم وسیعی دارد که همه این امور و غیر اینها را شامل میشود.همانگونه که"عذاب الیم"ممکن است عذاب دنیا یا آخرت یا هر دو را در بر گیرد.
قابل توجه اینکه در تفسیر آیه فوق غیر از آنچه گفتیم دو احتمال دیگر ذکر کردهاند:
نخست اینکه:منظور از" لاٰ تَجْعَلُوا دُعٰاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعٰاءِ بَعْضِکُمْ بَعْضاً "این است که هنگامی که پیامبر ص را صدا میزنید با ادب و احترامی که شایسته مقام او است وی را بخوانید،نه همچون صدا زدن یکدیگر،زیرا بعضی از کسانی که با ادب اسلامی آشنا نبودند خدمت پیامبر ص میرسیدند و در میان جمع یا تنهایی مرتب:یا محمد!یا محمد!...میگفتند به گونهای که شایسته یک رهبر بزرگ آسمانی نبود،هدف این است که او را با تعبیراتی مانند یا رسول اللّٰه و یا نبی اللّٰه و با لحنی معقول و مؤدبانه صدا بزنند.
در بعضی از روایات نیز این تفسیر وارد شده است،ولی با توجه به آیه گذشته و تعبیرات ذیل خود این آیه که سخن از اجابت دعوت پیامبر ص و غائب نشدن از محضر او بدون اذن میگوید این تفسیر با ظاهر آیه سازگار نیست،مگر اینکه
بگوئیم هر دو مطلب مراد است،و تفسیر اول و دوم را در مفهوم آیه جمع بدانیم.
تفسیر سومی نیز برای آیه نقل شده که بسیار ضعیف به نظر میرسد و آن اینکه"دعا و نفرینهای پیامبر ص را همچون نفرین خودتان در باره یکدیگر نگیرید" (1).
چرا که دعا و نفرین او روی حساب است و برنامه الهی و مسلما کارگر خواهد شد.
اما با توجه به اینکه این تفسیر تناسبی با صدر و ذیل آیه ندارد و روایتی نیز در باره آن نرسیده قابل قبول نیست.
ذکر این نکته نیز لازم است که علمای اصول از جمله فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخٰالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ ...چنین استفاده کردهاند که اوامر پیامبر ص دلالت بر وجوب دارد ولی این استدلال اشکالاتی دارد که در اصول به آن اشاره شده است.
*** آخرین آیه مورد بحث که"آخرین آیه سوره نور"است اشاره لطیف و پر معنایی است به مساله مبدء و معاد که انگیزه انجام همه فرمانهای الهی است و در واقع ضامن(اجرای همه اوامر و نواهی میباشد،از جمله اوامر و نواهی مهمی که در سر تا سر این سوره آمده است،میفرماید:
آگاه باشید که برای خدا است آنچه که در آسمانها و زمین است"( أَلاٰ إِنَّ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
خدایی که علم و دانش او همه جهان را در بر میگیرد و"میداند آنچه را شما بر آن هستید"(روش شما،اعمال شما،عقیده و نیت شما،همه برای او آشکار است)( قَدْ یَعْلَمُ مٰا أَنْتُمْ عَلَیْهِ ).
1) 1) کلمه"دعاء"اگر بعد از آن لام باشد به معنی دعا است و اگر"علی"باشد به معنی نفرین است و اگر هیچکدام نباشد احتمال هر دو را دارد.
و تمام این امور بر صفحه علم او ثبت است"و آن روز که انسانها به سوی او باز میگردند آنها را از اعمالی که انجام دادند آگاه میسازد"و نتیجه آن را هر چه باشد به آنها میدهد( وَ یَوْمَ یُرْجَعُونَ إِلَیْهِ فَیُنَبِّئُهُمْ بِمٰا عَمِلُوا ).
"و خدا به هر چیز عالم و آگاه است"( وَ اللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ).
قابل توجه اینکه در این آیه سه بار بر روی علم خدا نسبت به اعمال انسانها تکیه شده است و این به خاطر آن است که انسان هنگامی که احساس کند،کسی به طور دائم مراقب او است،و ذرهای از پنهان و آشکارش بر او مخفی نمیماند این اعتقاد و باور اثر تربیتی فوق العاده روی او میگذارد و ضامن کنترل انسان در برابر انحرافات و گناهان است.
***بار الها!"مصباح قلب ما را به نور علم و ایمان روشن فرما،و"مشکاة"وجودمان را برای حفظ ایمان تقویت نما،تا"صراط مستقیم"پیامبرانت را به سوی رضای تو ره سپر شویم و به مصداق"لا شرقیة و لا غربیه"از هر گونه انحراف در سایه لطفت مصون بمانیم.
بار الها!چشم ما را به نور عفت،قلب ما را به نور معرفت،روح ما را به نور تقوی،و تمام وجودمان را به نور هدایت روشن فرما و از سرگردانی و غفلت و گرفتاری در چنگال وسوسههای شیطان محفوظ دار.
خداوندا!پایههای حکومت عدل و داد اسلامی را برای اجرای حدودت محکم کن و جامعه ما را از سقوط در دامان بیعفتیها مصون دار إِنَّکَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ .
پایان سوره نور پایان جلد 14 تفسیر نمونه 27 ربیع الاول 1403 برابر با 22\10\61