ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -، توشیحگر
عنوان قراردادی:مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه .شرح
عنوان و نام پدیدآور:عرفان اسلامی / مولف حسین انصاریان ؛ ویرایش و تحقیق محسن فیضپور ،محمدجواد صابریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۶ - ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری:ج.
فروست:مجموعه آثار؛ ۳۱، ۳۲، ۳۳، ۳۴، ۳۵، ۳۶، ۳۷، ۳۸، ۳۹، ۴۰، ۴۱، ۴۲، ۴۳، ۴۴.
شابک:۷۰۰۰۰۰ ریال : دوره 978-964-96392-9-1 : ؛ ج.۱ : 978-964-96392-6-0 ؛ ج.۲ : 978-964-96392-7-7 ؛ ۷۰۰۰۰۰ ریال : ج.۳ 978-964-96392-8-4 : ؛ ج.۴ 978-964-2939-00-8 : ؛ ج.۵ 978-964-2939-01-5 : ؛ ج.۶ 978-964-2939-02-2 : ؛ ج.۷ : 978-964-2939-03-9 ؛ ج.۸ : 978-964-2939-04-6 ؛ ج.۹ : 978-964-2939-05-3 ؛ ج.۱۰ 978-964-2939-06-0 : ؛ ج.۱۱ : 978-964-2939-07-7 ؛ ج.۱۲ 978-964-2939-08-4 : ؛ ج.۱۳ 978-964-2939-09-1 : ؛ ج.۱۴ 978-964-2939-10-7 : ؛ ج.۱۵ 978-964-2939-13-8 :
یادداشت:ج.۲ - ۵، ۹ و ۱۱ (چاپ اول: زمستان ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱۲ - ۱۵ (چاپ اول: ۱۳۹۱) (فیپا).
یادداشت:جلد چهاردهم و پانزدهم فهرست میباشند.
یادداشت:ج.۷ - ۹ (چاپ دوم:۱۳۸۷).
یادداشت:ج.۱۰ (چاپ اول: ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱۰ - ۱۵ (چاپ دوم:۱۳۸۸).
یادداشت:عنوان روی جلد: عرفان اسلامی شرح مصباحالشریعه.
یادداشت:کتابنامه.
عنوان روی جلد:عرفان اسلامی شرح مصباحالشریعه.
موضوع:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق . مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه -- نقد و تفسیر
موضوع:احادیث اخلاقی -- قرن ۲ ق.
موضوع:اخلاق اسلامی -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
موضوع:عرفان -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
شناسه افزوده:فیضپور قمی، محسن، ۱۳۵۳ -، ویراستار
شناسه افزوده:صابریان، محمدجواد، ویراستار
شناسه افزوده:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق . مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه . شرح
رده بندی کنگره:BP۲۴۸/ج۷م۶۰۴۲۲۱۸۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی:۱۱۸۲۵۶۰
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
الصَّمْتُ شِعارُ الْمُحَقِّقینَ بِحَقائِقِ ما سَبَقَ وَ جَفَّ الْقَلَمُ بِهِ،وَ هُوَ مِفْتاحُ کُلِّ راحَةٍ مِنَ الدُّنیا وَ الآخِرَةِ وَ الصَّوْنُ مِنَ الْخَطایا وَ الزَّلَلِ.
وَ قَدْ جَعَلَهُ اللّهُ سِتْراً عَلَی الجاهِلِ وَ تَزَیُّناً لِلْعالِمِ وَ فِیهِ عَزْلُ الْهَویٰ وَ ریاضَةُ النَّفْسِ وَ حَلاوَةُ العِبادَةِ وَ زَوالُ قَساوَةِ القَلْبِ وَ الْعَفافُ وَ الْمُرُوَّةُ وَ الظَّرْفُ.
فَاَغْلِقْ بابَ لِسانِکَ عَمّا لَکَ مِنْهُ بُدٌّ لا سِیَّما إذا لَمْ تَجِدْ أهْلاً لِلْکَلامِ وَ الْمُساعِدَ فِی المُذاکَرَةِ لِلّهِ وَفِی اللّه.
وَ کانَ الرَّبیعُ بنُ خُثَیْمٍ یَضَعُ قِرْطاساً بَیْنَ یَدَیْهِ فَیَکْتُبُ کُلَّ ما یَتَکَلَّمُ بِهِ ثُمَّ یُحاسِبُ نَفْسَهُ فی عَشِیَّتِهِ مالَهُ وَ ما عَلَیْهِ وَ یَقُولُ:آهِ نَجَا الصّامِتُونَ وَ بَقینا.
وَ کانَ بَعْضُ أصْحابِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَضَعُ حَصاةً فی فَمِهِ فَإذا أرادَ أنْ یَتَکَلَّمَ بِما عَلِمَ أنَّهُ لِلّهِ وَفِی اللّهِ وَ لِوَجْهِ اللّهِ أخْرَجَها مِنْ فَمِهِ.
وَ إنَّ کَثیراً مِنَ الصَّحابَةِ رَضِی اللّهُ عَنْهُمْ کانُوا یَتَنَفَّسُونَ الصُّعداءَ وَ یَتَکَلَّمُونَ شِبْهَ الْمَرضیٰ.
و إنَّما سَبَبُ هَلاکِ الْخَلْقِ وَ نَجاتِهِم الْکَلامُ وَ الصَّمْتُ،فَطُوبیٰ لِمَنْ رُزِقَ مَعْرِفَةَ عَیْبِ الْکَلامِ وَ صَوابِهِ وَ فَوائِدِ الصَّمْتِ فَإنَّ ذلِکَ مِنْ اخلاقِ الأنْبِیاءِ وَ شِعارِ الأصْفِیاءِ.
وَ مَنْ عَلِمَ قَدْرَ الْکَلامِ أحْسَنَ صُحْبَةَ الصَّمْتِ،وَ مَنْ أشْرَفَ عَلیٰ لَطائِفِ الصَّمْتِ وَ ائْتُمِنَ عَلیٰ خَزائِنِهِ کانَ کَلامُهُ وَ صَمْتُهُ عِبادَةً.
وَ لا یَطَّلِعُ عَلیٰ عِبادَتِهِ هٰذِهِ إلّا الْمَلِکُ الْجَبّارُ.
[ الصَّمْتُ شِعارُ الْمُحَقِّقینَ بِحَقائِقِ ما سَبَقَ وَ جَفَّ الْقَلَمُ بِهِ ]
در این روایت که از مهمترین روایات«مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة»است، امام به حق ناطق حضرت صادق علیه السلام به توضیح خاموشی و فوائد و منافع آن برخاستهاند و از این رهگذر پرثمرترین درس را به اهل دل و به هر کس که خواهان سعادت دنیا و آخرت است دادهاند.
در این روایت امام صادق علیه السلام بر اهل حال و صاحبان قلب و خرد و آنان که خواستار سلامت در دین هستند،اتمام حجّت نموده و پرفروغترین چراغ را،فرا راه هر انسانی برای نجات از مهالک و خطرات قرار داده است.
در این روایت،تا اندازهای به خطرات عظیم زبان اشاره شده و حساسیّت بسیار مهم این عضو در صحنۀ حیات انسان،بازگو شده است.
در این روایت نشان داده میشود که خاموشی زبان از آنچه باید خاموش باشد، قفلی بر تمام درهای جهنم و کلیدی برای بازکردن درهای بهشت الهی است.
در این روایت بازگو میشود که انسان در کنار زبان یا در خطر عظیم و یا در نقطۀ نجات و سعادت است؛در صورت عدم خاموشی و آزاد گذاشتن زبان بر لبۀ پرتگاه و در صورت حفظ زبان،در مرز سعادت و نجات است.
بیتوجهی به زبان و اعمال آن،علت شقاوت و مورث بدبختی و هلاکت است، ساکت و صامت مورد عنایت و مرحمت و لطف خاص حضرت الهی است.
کتابهای توضیح دهندۀ اوضاع اعجابانگیز بدن که محصول تحقیقات و زحمات بسیاری از دانشمندان تاریخ و به خصوص روزگار فعلی است،دربارۀ زبان و اهمیت این عضو در ارتباط با مسئلۀ چشایی،خوردن غذا،گویایی،مسائلی را یادآوری میکنند که انسان با توجه به آن مسائل به عظمت دستگاه آفرینش پی برده و با تمام وجود،خود را برای تواضع و خضوع در برابر صاحب خلقت و به وجود آورندۀ هستی،آماده میکند و روی گردانی از آن پیشگاه مبارک را،کمال بیانصافی و عین ظلم میداند.
از جمله وظایف مهم زبان،حسّ چشایی آن است که اگر نبود،موجود زنده از درک انواع مزهها محروم بود.
گیرندههای حس چشایی،جوانههای چشایی هستند که بر روی زبان،کام، ستونهای قدامی حلق و اپیگلوت قرار گرفتهاند.
جوانههای چشایی شامل سلولهای نگاهدارنده و سلولهای عصبی پوششی هستند که مانند یک پیاز بر هم منطبقند،هر جوانه یک فرورفتگی یا حفرۀ مرکزی موسوم به منفذ چشایی دارد.
رشتههای عصبی وارد انتهای عمقی جوانه شده و در مجاورت سلولهای چشایی نور و اپیتلیال ختم میشوند.
ممکن است تعداد زیادی گیرنده در یک پاپی وجود داشته باشد،محلولها وارد منفذ میشوند تا گیرندهها را تحریک کرده و امواج عصبی تولید کنند.
چهار طعم اصلی وجود دارند:
1-شیرینی
2-ترشی
3-تلخی
4-شوری
بعضی مواد،گیرندههای لمس و حرارت و درد را در عصب سهقلو در زبان تحریک کرده و به این ترتیب بر روی طعم تأثیر میگذارد.
مواد باید به حالت محلول باشند تا طعم آنها احساس گردد،یکی از اعمال بزاق حل کردن مواد است،تا بتوانند جوانههای چشایی را تحریک کنند.
زبان،به طور یکسان در تمام نواحی خود به چهار طعم اصلی حساس نیست، عقب زبان به تلخی،نوک زبان به شیرینی،کنارههای زبان به ترشی و نوک و دو طرف زبان به شوری حساسترند (1).
در عظمت خلقت زبان،کتاب«کالبدشناسی توصیفی»عجایب و آثار قابل توجه و مسائل مهمّی به توضیح زیر نشان میدهد:
زبان،عضوی است متحرک و مخروطی شکل از بالا به پایین مسطح و قاعدۀ آن در عقب و نسبتاً غیر متحرک میباشد و رأس آن در جلو و کاملاً متحرک است.
این عضو دارای دو سطح فوقانی و تحتانی و دو کنار جانبی و یک رأس و یک قاعده است و روی هم رفته میتوان برای آن دو قسمت قائل شد:یکی قسمت قدامی یا قسمت دهانی که به طور افقی قرار گرفته است و دیگری قسمت خلفی یا
1) 1) -فیزیولوژی انسان:174.
حلقی که به طور عمودی در عقب قسمت اولی واقع است.
این سطح مانند تمام زبان دارای دو قسمت افقی و عمودی است،قسمت افقیش در دهان واقع و متوجّه سقف آن میباشد و قسمت عمودیش در عقب و مواجه با حلق است.
در حدّ فاصل این دو قسمت،خط فرورفتگی است به نام شیار انتهایی که محل تقاطع دو شاخۀ مشکلۀ آن،عمیقتر و خلفیتر از سایر قسمتهای آن است و به سوراخ اعور،یا روزنۀ کور موسوم میباشد.
در روی قسمت افقی این سطح اجزای زیر دیده میشود:
1-در خط وسط،شیار قدامی خلفی که از نوک زبان شروع و به سوراخ اعور ختم میگردد،به اسم شیار میانی.
2-چینهایی که عرضاً قرار گرفته و عدۀ آنها زیاد است.
3-برآمدگیهایی که در تمام این سطح پراکنده بوده و از متفرعات مخاط زبانی است به نام حبّههای زبانی که عدهای از آنها نسبتاً بزرگ و در جلوی شیار انتهایی واقع و روی هم رفته تشکیل زاویۀ حاده را میدهند که فرجۀ آن به طرف جلو است و به هشت زبانی موسوم میباشد و بالاخره پارهای از حبهها که کوچکترند،در روی تمام قسمت افقی سطح فوقانی موجود میباشد و ما در موقع شرح مخاط زبان به ذکر آنها خواهیم پرداخت.
قسمت عمودی سطح فوقانی که متوجه به حلق است،غیر منظم و دارای غددی است که مجموع آنها را لوزۀ زبانی مینامند،بین انتهای تحتانی این قسمت و غضروف مکبی که در عقب آن قرار دارد،سه چین مخاطی موجود میباشد که
زبان را به غضروف مکبی متصل نموده و به چینهای زبانی مکبی میانی و طرفی موسومند،بین چینهای طرفی دو فرورفتگی است به نام حفرههای زبانی مکبی.
وسعت آن از سطح فوقانی کمتر و متوجه به کف دهان میباشد،این سطح توسط مخاط پوشیده شده و در روی آن قسمتهای زیر دیده میشود:
1-در وسط آن چین مخاطی برجستهای است که از جلو به عقب کشیده شده و مهار زبان نامیده میشود.
2-در جلو و در امتداد مهار،شیار نسبتاً عمیق قدامی خلفی وجود دارد که تقریباً تا نوک زبان ادامه پیدا میکند.
3-انتهای خلفی مهار،به برآمدگیی ختم میگردد که در روی آن دو سوراخ مشاهده میشود که منافذ مجاری وارتون میباشند.
4-در طرفین مهار دو برآمدگی است که مربوط به وجود غدد زیر زبانی بوده و در روی هر یک،سوراخهای متعددی وجود دارد که منافذ مجاری مترشحۀ این غدد میباشند.
5-بالاخره اوردۀ نوک زبان که یکی در طرف راست و دیگری در طرف چپ خط وسط از جلو به عقب کشیده شده و باعث برآمدگی مخاط سطح تحتانی زبان میگردند.
گرد و مجاور دندانها میباشند و هر قدر از عقب به جلو نزدیکتر میشویم نازکتر میگردند.
پهن و ضخیم بوده و به ترتیب از جلو به عقب با اجزای زیر مجاور میباشند:
1-عضلات فکی لامی و زنخی لامی.
2-استخوان لامی.
3-غضروف مکبی.
که از بالا به پایین پهن و در این شیارهای سطوح فوقانی و تحتانی زبان،به یک دیگر منتهی می گردند.
زبان از سه قسمت مختلف تشکیل شده است:
اول: اسکلت استخوانی لیفی
دوم: عضلات
سوم: مخاط
این اسکلت شامل استخوان لامی و دو تیغۀ لیفی به نام غشای لامی زبانی و غشای میانی است.
تیغۀ لیفی است که عرضاً در ضخامت قسمت خلفی زبان قرار گرفته است.
این تیغه روی کنار فوقانی تنۀ استخوان لامی«در فاصلۀ بین شاخهای کوچک» چسبیده و سپس به طرف بالا و کمی به جلو متوجه شده و در ضخامت زبان قرار میگیرد،طول این غشا در خط وسط،تقریباً یک سانتی متر است.
تیغۀ لیفی است که در خط وسط و در سطح سهمی،عمود بر غشای لامی زبان قرار دارد.
این تیغه بین دو عضلۀ زنخی زبانی واقع است و به شکل داس کوچکی است که قاعدۀ آن در روی وسط سطح قدامی غشای لامی زبانی و روی کنار فوقانی استخوان لامی چسبیده است.
رأس آن تقریباً در حدود نوک زبان،بین عضلات مختلفۀ این عضو قرار دارد، کنار فوقانیش محدب و به موازات سطح فوقانی زبان میباشد و از آن بیش از سه الی چهار میلی متر فاصله ندارد،کنار تحتانیش مقعر و مجاور الیاف عضلۀ زنخی لامی است.
زبان دارای هفت عضله است،یکی از آنها که به نام زبان فوقانی است فرد و بقیه زوج و هشت جفت میباشند.
به استثنای عضلات عرضی زبان که کاملاً در داخل این عضو هستند،سایر
عضلات زبان،به یکی از استخوانها و یا اعضای مجاور نیز چسبندگی دارند و از این جهت آنها را میتوان به سه دسته تقسیم کرد:
دستۀ اول: آنهایی که مبدأشان به یکی از استخوانهای مجاور متصل است، این سه دسته شامل سه زوج عضله میباشند از این قرار:
1-زنخی زبانی
2-نیزه زبانی
3-لامی زبانی
دستۀ دوم: عضلاتی که مبدأشان در روی اعضای مجاور،چسبندگی دارند و عبارتند از:
1-کامی زبانی
2-حلقی زبانی
3-لوزه زبانی
دستۀ سوم: عدهای که مبدأشان هم در روی اعضا و هم در روی استخوانهای مجاور میباشند،این دسته شامل عضلۀ زبانی تحتانی و عضلۀ زبانی فوقانی است.
عضلهای است ضخیم و مثلثی شکل که رأس آن در جلو و قاعدهاش مانند بادبزنی در داخل زبان پخش میشود.
مبدأ: به توسط الیاف کوتاه وتری در روی زائدۀ زنخی فوقانی استخوان فک اسفل میچسبد.
مسیر: الیاف عضلانی از یکدیگر جدا شده و مانند بادبزنی به طرف سطح فوقانی زبان استخوان لامی متوجه میگردند.
انتها:
1-الیاف قدامی یا فوقانی،قوسی را تشکیل میدهند که به طرف جلو مقعر است و به رأس زبان منتهی میگردند.
2-الیاف میانی که همه به مخاط سطح فوقانی و به غشای لامی زبانی متصل میگردند.
3-الیاف تحتانی یا خلفی در روی کنار فوقانی تنۀ استخوانی لامی میچسبند.
مجاورات: سطح داخلی آن،مجاور عضلۀ همنام طرف مقابل است و بین آنها در طرف بالا،غشای میانی و در طرف پایین نسج سلولی قرار دارد،سطح خارجی آن مجاور با غدۀ تحت زبانی و مجرایوار تن و شریان زبانی عصب زیر زبانی و عضلات لامی زبانی و نیزه زبانی تحتانی میباشند،کنار قدامیاش مقعر و مجاور با مخاط سطح تحتانی زبان است،کنار تحتانی آن روی عضلۀ زنخی لامی تکیه میکنند.
عمل: الیاف قدامی نوک زبان را به طرف پایین و عقب میکشانند،الیاف میانی زبان را به جلو میبرند،الیاف خلفی یا تحتانی زبان و استخوان لامی را به بالا و جلو میکشانند و در صورتی که کلیۀ الیاف این عضله بالاتفاق منقبض گردند،زبان را به طرف کف دهان میگسترانند ! !
عصب: شاخههایی است از عصب زیر زبانی.
عضلهای است طویل و نازک که از زائدۀ نیزه به قسمت طرفی زبان کشیده شده است.
مبدأ: در روی نقاط ذیل میچسبد:
1-روی قسمت قدامی خارجی نوک زائدۀ نیزۀ استخوان گیجگاه.
2-روی رباط نیزۀ فکی.
3-در بعضی موارد روی زاویۀ فک اسفل و مجاور آن،روی کنار خلفی این استخوان.
مسیر: عضله به طرف پایین و جلو و خارج متوجه شده در حدود انتهای خلفی کنار طرفی زبان به دو دستۀ الیاف فوقانی و تحتانی تقسیم میگردد.
انتها:
1-الیاف فوقانی به شکل بادبزنی در روی سطح فوقانی زبان پخش میگردند، این الیاف در طرف عقب عرضاً قرار دارند و هر چه به طرف نوک زبان نزدیکتر شوند،بیشتر به طرف داخل و جلو متمایل میگردند و بالاخره،کلیۀ آنها روی غشای میانی منتهی میشوند،باید دانست که خارجیترین این دسته در امتداد کنار طرفی زبان تا نوک این عضو کشیده میشوند.
2-الیاف تحتانی از میان رشتههای عضلات لامی زبان و زبانی تحتانی عبور نموده و به غشای میانی اتصال مییابند.
مجاورات: این عضله از طرف خارج با غدّۀ بنا گوشی و عضلۀ رجلی داخلی و مخاط زبانی و عصب زبانی مجاور است و از طرف داخل با رباط نیزۀ لامی و عضلۀ تنگ کنندۀ فوقانی حلق و عضلۀ لامی زبانی مجاورت دارند.
عمل: زبان را به طرف بالا و عقب میکشانند.
عصب:
1-شعبهای از عصب زیر زبانی.
2-شعبهای از عصب صورتی.
عضلهای است پهن و نازک و چهار گوش که در قسمت طرفی و تحتانی زبان قرار دارد.
مبدأ: در روی نقاط زیر میچسبد:
1-روی تنه استخوان لامی مجاور شاخ کوچک آن.
2-روی سطح فوقانی شاخ بزرگ و در طول کنار خارجی آن.
مسیر: الیاف عضلانی به طرف بالا و کمی به جلو متوجه شده و وقتی که به کنار طرفی زبان رسیدند تغییر جهت داده و تقریباً افقاً به طرف داخل و جلو متوجه شده و از یک دیگر دور میشوند.
انتها: این الیاف در ضخامت زبان با رشتههای فوقانی عضلۀ نیزه زبانی مخلوط شده و به اتفاق آنها در روی غشای میانی متصل میگردند.
باید دانست که در بعضی اوقات این عضله،شامل دو دسته الیاف مجزا از یکدیگر میباشند،یکی:به نام قاعدۀ زبانی که از تنۀ استخوان لامی مجزا میگردد و دیگری:شاخی زبانی که مبدأ آن در روی شاخ بزرگ استخوان لامی است و اغلب در بین این دو دسته فاصلهای موجود است که در صورت تشریح دقیق،ممکن است شریان را نیز در این فاصله مشاهده کرد.
مجاورات: سطح عمقی آن با عضلات تنگ کنندۀ میانی حلق و زبانی تحتانی و زنخی زبانی و شریان زبانی مجاور است و شریان به طور مایل از عقب به جلو و از پایین به بالا کشیده شده است،اما سطحاً این عضله با عضلات فکی لامی و نیزۀ لامی و دو بطنی و غدۀ تحت فکی و مجرایوار تن و اعصاب زبانی و زیر زبانی مجاور است.
عمل: عضلات لامی زبانی چپ و راست،بالاتفاق زبان را به طرف پایین میکشانند.
عصب: شاخهای از عصب زیر زبانی.
عضلهای است نازک و طویل که در ضخامت ستون قدامی لوزه قرار دارد.
مبدأ: روی سطح تحتانی شراع الحنک،یعنی در روی سطح تحتانی نیام کامی میچسبد.
مسیر: الیاف عضلانی به طرف پایین و جلو ممتد گشته و قوسی را تشکیل میدهند که تقعّر آن به جلو و بالاست.
انتها: الیاف این عضله در حدود قاعدۀ زبان از یکدیگر دور شده عدهای عرضاً و پارهای طولاً پیش رفته و با الیاف عضلۀ نیزه زبانی،یکی میگردند.
مجاورات: قسمت عمدۀ این عضله،مجاور مخاط است و چنان که میدانید قسمتی از تنۀ آن در جلو لوزه قرار دارد.
عمل: زبان را به بالا و عقب میکشانند.
عصب: شعبهای است از عصب صورتی،ولی در حقیقت،عصب این عضله، شاخهای است از عصب ریوی معدی که به توسط عصب پیوندی حفره و لامی آن داخل در عصب صورتی میگردد.
عضلهای است نازک که در حقیقت از متفرعات عضلۀ تنگکنندۀ فوقانی حلق میباشد.
مبدأ: چنان که گفته شد الیاف آن جزئی از عضلۀ تنگ کنندۀ فوقانی است.
انتها: الیاف فوقانی با رشتههایی از عضلات کامی زبانی و نیزه زبانی در ضخامت زبان مختلف میگردند،ولی الیاف تحتانی آن پس از آن که از زیر عضلۀ لامی زبان عبور کردند با رشتههایی از عضلۀ زبانی تحتانی یکی میشوند.
مجاورات: قسمتی از این عضله در زیر عضلۀ لامی زبانی قرار دارد.
عمل: زبان را به عقب و بالا میکشانند.
عصب: شعبهایست از عصب زیر زبانی.
عضلهای است پهن و بسیار نازک که همیشه نیز موجود نیست.
مبدأ: روی سطح خارجی پوشۀ لوزه اتصال مییابد.
مسیر: الیاف آن به طرف جلو و پایین متوجه میشوند.
انتها: عضله در ضخامت قاعدۀ زبان تغییر جهت داده و عرضاً متوجه خط وسط گردیده و در این نقطه با الیاف عضلۀ طرف مقابل،متقاطع میگردند.
مجاورات: این عضله ابتدا در سطح خارجی لوزه قرار دارد،ولی در ضخامت زبان در زیر عضلۀ زبانی فوقانی واقع است.
عمل: بالا برندۀ قاعدۀ زبان میباشد.
عصب: شعبهای از عصب سه زیر زبانی است.
تنها عضلۀ فرد زبان است که به شکل تیغۀ نازکی در زیر مخاط سطح فوقانی زبان از قاعده تا رأس این عضو کشیده شده است:
مبدأ: این عضله از سه دسته الیاف میانی و طرفی تشکیل شده است از این قرار:
1-دستۀ میانی که در روی غضروف مکبی و چین زبانی مکبی میانی میچسبد.
2-دستههای طرفی که در روی دو شاخ کوچک استخوان لامی اتصال مییابند.
مسیر: دستههای نامبرده به طرف جلو و بالا و داخل متوجه شده و کمی نیز به عرض آنها افزوده میگردد و بالاخره با یک دیگر مخلوط گشته و تشکیل تیغۀ واحدی را میدهند.
مجاورات: سطحاً با مخاط زبان و عمقاً با سایر عضلات زبان که در زیر آن قرار دارند،مجاور است و در طرفین آن عضلات کامی زبانی و حلقی زبانی و نیزه زبانی واقعاند.
عمل: نوک زبان را به بالا و عقب میکشانند و در نتیجه این عضو را کوتاه مینمایند.
عصب: شعبهای است از عصب زیر زبانی.
عضلهای است نازک و مسطح و طویل که در سطح تحتانی زبان قرار دارد.
مبدأ: روی شاخ کوچک استخوان لامی میچسبد و نیز عدهای از الیاف حلقی زبانی و نیزهای زبانی به آن ملحق میگردند.
مسیر: عضله به طرف جلو و بالا متوجه شده و قوسی را میپیماید که تقعر آن به طرف پایین و جلو است.
انتها: در روی سطح عمقی مخاط نوک زبان اتصال مییابد.
مجاورات: این عضله در زیر عضلۀ نیزه زبانی و بین عضلات زنخی زبانی«در طرف داخل»و لامی زبانی«در طرف خارج»قرار دارد.
عمل: زبانی را پایین آورده و به عقب میکشاند و در نتیجه آن را کوتاه مینماید.
عصب: شعبهای از عصب زیر زبانی.
عضلهای است نازک که عرضاً از خط وسط تا کنار زبان کشیده شده است.
شخص چند ساعتی غذا نخورده باشد سفید یا سفید زرد رنگ است.
حبّههای زبان
سطح مخاط زبان صاف و هموار نیست،بلکه دارای برآمدگیهایی است به نام حبّۀ زبانی که بر حسب شکلشان به چند دسته تقسیم میشوند از این قرار:
1-حبّههای کاسی شکل که حجمشان از سایر حبهها بزرگتر و در وسط هر یک،برآمدگی مدوری است که دور آن را نیز شیاری احاطه نموده است،عدّۀ آنها معمولاً نُه است و در جلوی شیار انتهایی و محاذات آن قرار گرفتهاند و تشکیل هشت زبانی را میدهند.
2-حبّههای قارچی شکل که مانند قارچ است که از سر حجیم و یک پایه باریکی تشکیل شده است،عدّۀ آنها یکصد و پنجاه الی دویست عدد است که بیشترشان روی سطح فوقانی زبان در جلوی هشت زبانی پراکندهاند.
3-حبههای نخی شکل،برآمدگیهای استوانه یا مخروطی شکل فوق العاده کوچکی هستند که از رأس آنها استطالۀ نخی شکل متنوع میگردد،این حبهها نیز در جلوی هشت زبانی واقعند.
4-حبههای نیم کروی-بسیار کوچک و در تمام مخاط زبان پخش میباشند.
ساختمان مخاط زبان
این مخاط علاوه بر عروق و اعصاب که بعداً ذکر میشود دارای قسمتهای
ذیل است:
الف:مخاط به طور کلی که مانند کلیۀ مخاطهای بدن از دو طبقۀ عمقی کوریون و سطحی«پوششی»تشکیل شده است.
ب-غدد،که خود به دو نوعند:یکی غدد فولیکولر و دیگر غدد مخاطی.
1-غدد فولیکولر که چنان که در شکل خارجی زبان ذکر شد،در عقب هشت زبانی قرار گرفته و مجموعشان را لوزۀ زبانی مینامند.
2-غدد مخاطی که غدد خوشهای هستند و مانند سایر غدد خوشهای دهان میباشند.
روی هم رفته مجموعۀ این غدد شبیه به نعل اسبی است که قسمت میانی آن روی ثلث خلفی سطح فوقانی زبان قرار گرفته و شاخههای این نعل در امتداد کنارههای زبان واقع است.
انتهای شاخه در روی سطح تحتانی زبان و مجاور رأس آن میباشد و بدین ترتیب میتوان آنها را به سه دسته تقسیم کرد:یکی:دستۀ خلفی که فرد و میانی است و در عقب هشت زبانی قرار دارد و دیگری:دستۀ طرفی که به موازات دو کنار زبان از حبههای کاسهای شکل تا نوک زبان کشیده شده است،سوم:دستۀ قدامی تحتانی یا دستۀ نوک زبان که در سطح تحتانی این عضو و در طرفین خط وسط واقع میباشند.این دسته را به اسم غدۀ بلانده یا غدۀ نون نیز مینامند.
ج-جوانههای ذائقه،این جوانهها مخصوص مخاط زباناند و در ضخامت طبقۀ پوششی آن قرار گرفته و در حقیقت عضو اصلی ذائقه میباشند.
هر یک از این جوانهها به شکل بطریای است که ته آن روی کورین قرار گرفته و گلوی آن عموداً از طبقههای مختلفۀ سطحی پوششی عبور نموده و بالاخره، دهانۀ آن در روی سطح آزاد مخاط قرار دارد،از این دهانه چندین استطالۀ نخی
شکل خارج میگردد به نام مژگان ذائقه.
این جوانهها فقط در دو نقطه یافت میشوند:
اول: روی حبههای کاسی شکل.
دوم: روی حبههای قارچی شکل.
و بدین ترتیب محل آنها در روی کنارههای زبان و دو سوم قدامی کاسی سطح فوقانی این عضو و به خصوص در حدود هشت زبانی است.
اگر قطع عمودی از یک حبه شکل ملاحظه میشود که جوانههای نامبرده به خصوص در سطوح طرفی حبهها قرار دارند،ولی مکان آنها در روی جعبههای قارچی شکل فقط در حدود انتهای آزاد یا رأسشان میباشند.
عروق و اعصاب زبان
اول،شرائین: شریان عمدۀ این عضو شریان زبانی میباشد (شاخهای از شریان سبات خارجی) که در زیر عضلۀ لامی زبانی قرار دارد و از آن دو شاخۀ عمده مجزا میگردد که در ضخامت عضلات زبان پخش میشوند،یکی به نام شاخۀ پشتی زبان و دیگری موسوم به شاخۀ نوک زبان.
شرایین فرعی عبارتند از:شاخههایی از شرایین کامی تحتانی (شعبهای از شریان صورتی) و حلقی صعودی (شعبهای از شریان سبات خارجی).
دوم،آورده: بیشتر وریدهای زبان در سطح خارجی عضلۀ لامی زبان قرار گرفته و بعضی نیز در سطح داخلی این عضله واقعاند،با این آورده با یکدیگر جمع شده، ورید زبانی را تشکیل میدهند که معمولاً با واسطۀ تنۀ وریدی درقی زبانی صورتی، به ورید وداج داخلی منتهی میگردند.
سوم،عروق لنفاوی: عروق لنفاوی نوک زبان،به غدد لنفاوی زیر چانه منتهی میگردند،ولی عروق لنفاوی سایر قسمتهای این عضو به غدد لنفاوی تحت
فکی و غدد قدامی زنجیر وداج داخلی منتهی میگردند.
چهارم،اعصاب: اعصاب زبانی دو نوع تقسیم میشوند از این قرار:
یک:اعصاب محرکه که شعبی از اعصاب صورتی و زیر زبانی میباشند.
اعصاب عضلات نیزه زبانی و کامی زبانی و گاهی نیزه زبان تحتانی،شاخههایی از عصب صورتی هستند و به علاوه کلیۀ عضلات زبان از عصب زیر زبانی،عصب میگیرند.
دو اعصاب حسی که شاخههایی از اعصاب زبانی و زبانی حلقی و ریوی معدی میباشند.
1-عصب زبانی«شاخۀ عصب فک اسفل»قسمتی از مخاط را که در جلوی هشت زبانی است عصب میدهد.
2-عصب زبانی حلقی در ناحیۀ حبههای کاسی شکل و قسمتی از مخاط زبان که در عقب هشت زبانی قرار دارد پخش میشود.
3-عصب ریوی معدی با واسطۀ عصب حنجرۀ فوقانی مخاط،چینها و حفرههای زبانی مکبی را عصب میدهد.
باید دانست که عموم این اعصاب در ناحیۀ زبان دارای خاصیّت حس عمومی «حسی»و خصوصی«حساسه»میباشند و در سه نقطۀ مختلف مخاط زبان پخش میشوند:
1-در روی حبههای کاسی شکل.
2-در داخل جوانههای ذائقه.
3-در داخل غدد زبانی (1).
1) 1) -کالبدشناسی توصیفی نوشتۀ استادان دانشکدۀ پزشکی،کتاب ششم ص 103 تا 116 به نقل از لغت زبان«لغت نامۀ دهخدا».
عزیزانی که در جستجوی حق و حقیقت هستید و میخواهید به خیر دنیا و آخرت برسید و همای سعادت و خوشبختی را برای ابد در آغوش جان بگیرید، در صفحات گذشته،عظمت خلقت زبان را یافتید و دانستید که خدای عز و جل چه قدرتی در آفرینش زبان تجلّی داده،بجاست که از این نعمت بسیار مهم الهی به طور صحیح استفاده شود و از خرج کردن آن در مواضعی که حضرت او نمیپسندد جداً خودداری کرد.
بنده،اگر بخواهد شکر این نعمت بینظیر را به پیشگاه حضرت حق ادا کند،در درجۀ اوّل باید از گناهان مربوط به این عضو و حتی از سخنان بیفایده و بیهوده سکوت کند و در درجۀ بعد به بیان حق در تمام زمینههای لازم اقدام نماید،چنانچه حضرت صادق علیه السلام در ابتدای روایت میفرمایند:
سکوت و حرف نزدن،شعار زندگی آن کسانی است که در حقایق ثابت و محقق،بررسی و رسیدگی کامل کردهاند.
آری،صمت و خاموشی طریقۀ اهل تحقیق است و شعار کسانی است که به چشم بصیرت در احوال گذشتهها نظر کنند و تغییرات و تبدیلات که بر انبیا و ملوک و اشقیا و سعدا واقع شده تفکّر نمایند،چه معلوم است که این چنین نظر،موجب حیرت است و حیرت و تعجب موجب صمت و سکوت،سکوت از شکوه، سکوت از یاوهگویی،سکوت از هر نوع دروغ و غیبت و تهمت و باطلگویی و از همه مهمتر سکوت در برابر قضا و قدر الهی.
البته،سکوت و صمت زائد بر این از طاقت عموم بیرون است،به همین خاطر فرمود:و جَفَّ الْقَلَمُ بِهِ.
عَنْ عُثْمانِ بْنِ عیسیٰ قالَ:حَضَرْتُ أبَا الْحَسَنِ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِ وَ قالَ لَهُ رَجُلٌ:
أوْصِنی فَقالَ لَهُ:إحْفَظْ لِسانَکَ تَعِزُّ وَ لا تُمَکِّنِ النّاسَ مِنْ قِیادِکَ فَتُذِلُّ رَقَبَتَکَ (1).
عثمان بن عیسی میگوید:خدمت حضرت ابو الحسن علیه السلام بودم که مردی به آن جناب گفت:به من توصیهای بنما.حضرت فرمود:زبانت را نگهدار تا عزیز باشی،و مهار خود را به دست مردم مده،تا از خواری و ذلّت دور بمانی.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به مردی که برای زیارت آن حضرت آمده بود فرمود:
تو را به چیزی راهنمایی نکنم که به خاطر آن خداوند تو را به بهشت برد ؟ عرضه داشت:چرا یا رسول اللّه.فرمود:از آنچه خدا به تو مرحمت فرموده،بپرداز.
گفت:اگر خودم محتاجتر باشم چه کنم ؟ فرمود:ستمدیدهای را یاری کن.گفت:
اگر ناتوانتر از آن ستمدیده باشم.فرمود:بیخردی را هدایت کن.گفتم:اگر خود بدبخت و بیخرد باشم بیش از آن که محتاج به راهنمایی است.فرمود:زبانت را جز از خیر حفظ کن،آیا شاد نیستی که یکی از این صفات در تو باشد و تو را به بهشت کشد (2).
راستی،حضرت حق برای نجات همهجانبۀ انسان چه درهایی از رحمت و لطف و عنایت به روی انسان باز کرده ؟ !
راهی به سوی سعادت و سلامت وجود ندارد،مگر آن که خداوند مهربان تمام
انسانها را به آن راه هدایت فرموده است.
او از هر جهت عاشق انسان و علاقهمند به سعادت آدمی است،میل دارد تمام انسانها در وادی بندگی وارد شده و از دستورهای سعادتبخش او پیروی کنند،او جهنم و عذاب را برای احدی نمیپسندد و خزی دنیا و آخرت را برای کسی نمیخواهد.
دعوت جناب او،دعوت به دارالسلام و دعوت به خیر و دعوت به سلامت است و دعوت به عاقبت بخیری و دعوت به لقاء اللّه است،اما این انسان است که بین خود و او هزاران حجاب قرار داده است.
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:قالَ لُقْمانُ لِابْنِهِ:یا بُنَیَّ إنْ کُنْتَ زَعَمْتَ أَنَّ الْکَلامَ مِنْ فِضَّةٍ فَإنَّ السُّکُوتَ مِنْ ذَهَبٍ (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:لقمان به فرزندش گفت:پسرم ! اگر تصور میکنی سخن از نقره است،به حقیقت که خاموشی از طلا است.
قالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله:أمْسِکْ لِسانَکَ فَإنَّها صَدَقَةٌ تُصَدَّقُ بِها عَلیٰ نَفْسِکَ،ثُمَّ قالَ:
وَ لا یَعْرِفُ عَبْدٌ حَقیقَةَ الایمانِ حَتّیٰ یَخْزُنَ مِنْ لِسانِهِ (2).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:زبانت را حفظ کن که حفظ زبان در حقیقت دستگیری از خودت میباشد،آن گاه فرمود:هیچ بندهای حقیقت ایمان را نشناسد،مگر این که زبانش را در بند کند.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله نَجاةُ المُؤْمِنِ فی حِفْظِ لِسانِهِ (1).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:نجات مؤمن در نگهداشتن زبان است.
امام باقر علیه السلام میفرمود:
عادت ابو ذر این بود که فریاد میزد:ای دانش خواه ! به حقیقت که این زبان کلیدِ خیر و شر است،چنانچه بر طلا و نقرهات مهر میزنی تا از دستبرد محفوظ بماند، بر زبانت نیز مهر خاموشی بزن،تا از عذاب دنیا و آخرت در امان بمانی (2).
عیسی بن مریم میفرمود:
به جز ذکر خدا سخن بسیار مگویید؛زیرا بسیار گویان جز در ذکر خدا دلهاشان سخت است،ولی نمیدانند (3).
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:ما مِنْ یَوْمٍ إلّا وَ کُلُّ عُضْوٍ مِنْ أعْضاءِ الْجَسَدِ یُکَفِّرُ اللِّسَانَ یَقُولُ:نَشَدْتُکَ اللّهَ أنْ نُعَذَّبَ فیکَ (4).
امام صادق علیه السلام فرمود:روزی نیست،مگر این که هر عضوی از اعضای بدن در برابر زبان کرنش کند و بگوید:تو را به خدا قسم خودت را حفظ کن،مبادا من برای تو عذاب بکشم.
عَنْ عَلیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیهما السلام قالَ:إنَّ لِسانَ ابْنِ آدَمَ یُشْرِفُ عَلیٰ جَمیعِ جَوارِحِهِ کُلَّ
1) 1) -الکافی:114/2،باب الصمت و حفظ اللسان،حدیث 9.
2) 2) -الکافی:144/2،باب الصمت و حفظ اللسان،حدیث 10؛وسائل الشیعة:191/12،باب 119،حدیث 16052.
3) 3) -الکافی:144/2،باب الصمت و حفظ اللسان،حدیث 11؛بحار الأنوار:301/68،باب 78،حدیث 75.
4) 4) -الکافی:144/2،باب الصمت و حفظ اللسان،حدیث 12؛بحار الأنوار:302/68،باب 78،حدیث 76.
صَباحٍ فَیَقُولُ:کَیْفَ أصْبَحْتُمْ ؟ فَیَقُولُونَ:بِخَیْرٍ إنْ تَرَکْتَنا وَ یَقُولُونَ:اللّهَ اللّهَ فینا وَ یُناشِدونَهُ وَ یَقُولُونَ:إنَّما نُثابُ وَ نُعاقَبُ بِکَ (1).
امام سجاد علیه السلام فرمود:هر بامداد زبان آدمی بر همۀ اعضای تنش سرکشد و گوید:حالتان چطور است ؟ گویند:اگر ما را رها کنی بخیر است، و میگویند:خدا را خدا را دربارۀ ما و او را قسم میدهند و میگویند:همانا به خاطر تو یا ثواب گیریم یا به عذاب الهی دچار شویم.
مردی خدمت رسول اسلام صلی الله علیه و آله مشرّف شد و عرضه داشت:مرا نصیحتی کن.
فرمود:زبانت را حفظ کن،وای بر تو،آیا مردم را جز روییدههای زبان به روی در دوزخ درافکند (2)؟ !
عَنِ الوَشّاءِ قالَ:سَمِعْتُ الرِّضا علیه السلام یَقُولُ:کانَ الرَّجُلُ مِنْ بَنیْ إسرائیلَ إذا أرادَ الْعِبادَةَ صَمَتَ قَبْلَ ذلِکَ عَشْرَ سِنینَ (3).
وَشّاء میگوید:از حضرت رضا علیه السلام شنیدم میفرمود:هر مردی از بنی اسرائیل میخواست عابد شود،پیش از آن ده سال خاموشی اختیار میکرد.
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ فی حِکْمَةِ آلِ داوُدَ:عَلَی الْعاقِلِ أنْ یَکُونَ عارِفاً بِزَمانِهِ مُقْبِلاً عَلیٰ شَأنِهِ حافِظاً لِلِسانِهِ (4).
1) 1) -الکافی:115/2،باب الصمت حفظ اللسان،حدیث 13؛ثواب الأعمال:237؛وسائل الشیعة:189/12،باب 119،حدیث 16046.
2) 2) -الکافی:115/2،باب الصمت و حفظ اللسان،حدیث 14؛بحار الأنوار:303/68،باب 78،حدیث 78.
3) 3) -الکافی:116/2،باب الصمت و حفظ اللسان،حدیث 18؛وسائل الشیعة:183/12،باب 117،حدیث 16028؛بحار الأنوار:306/68،باب 78،حدیث 82.
4) 4) -الکافی:116/2،باب الصمت و حفظ اللسان،حدیث 20؛بحار الأنوار:39/14،باب 3،حدیث 20.
امام صادق علیه السلام فرمود:در حکمت آل داود است:بر خردمند است که زمان خود را بشناسد و بر برنامۀ خودش روی آرد و زبانش را نگهدارد.
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:لا یَزالُ الْمُؤْمِنُ یُکْتَبُ مُحْسِناً ما دامَ ساکِتاً فَإذا تَکَلَّمَ کُتِبَ مُحْسِناً أوْ مُسیئاً (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:پیوسته بندۀ مؤمن نیکوکار نوشته شود،تا وقتی خاموش است و چون به سخن آید نیکوکار یا بدکار نوشته شود.
زبان از نعمتهای عظیم الهی و لطائف صنع غریب ربوبی است،زبان جِرمش صغیر و جُرم و طاعتش بزرگ و عظیم است،زبان نهایت طاعت و طغیان عبد است،زبان میداندار تمام اوضاع باطن و ظاهر است (2).
آری،این نعمت عظیم و این ودیعۀ بزرگ الهی چون در سخن گفتن راه انحراف گیرد،گناهان عظیم از او سرزند و چون به راه حق و حقیقت رود طاعات بزرگ و منافع کثیره از او ظهور کند،اگر به ارزیابی تعداد گناهان برخیزیم به این نتیجه میرسیم که سهم عمدۀ گناهان بر دوش زبان است،چنانچه اگر به ارزیابی طاعات دست زنیم میبینیم قسمت اعظم طاعات سهم زبان است.
بیایید دربارۀ این عضو فوقالعاده حسّاس بیشتر اندیشه کنیم و از عاقبت آزادی زبان و بیبند و باری آن بترسیم که بدترین روز،در فردای قیامت روز زبان است و سختترین عذاب در فضای دوزخ،عذاب زبان است.
[ وَ هُوَ مِفْتاحُ کُلِّ راحَةٍ مِنَ الدُّنیا وَ الآخِرَةِ وَ الصَّوْنُ مِنَ الْخَطایا وَ الزَّلَلِ وَ قَدْ جَعَلَهُ اللّهُ سِتْراً عَلَی الجاهِلِ وَ تَزَیُّناً لِلْعالِمِ ]
امام صادق علیه السلام در ادامۀ روایت به فوائد و منافع عظیم خاموشی اشاره کرده میفرماید:
صمت و خاموشی،کلید راحت دنیا و آخرت است؛زیرا انسان خاموش در زندگی دنیا از بسیاری از شرور و خطرات و زیانها و خسارتها که محصول بینظمی زبان و بیبند و باری عضو در گفتار است،در امان میماند و فضای امان در حقیقت فضای سلامت و راحتی و خوشی است و در زندگی آخرت از شرّ و ضرر عذاب که نتیجۀ گناهان زبان است،محفوظ ماند و در کنف رحمت الهی،زندگی ابدی خویش را به خوشی و راحت بگذراند.
سخنان بیجای زبان،گفتههای خطا،گفتارهای ناهنجار و گفتن آنچه نباید گفت،هم چون زنجیرهایی است که خود انسان را در تنگنای حلقاتش به اسارت میکشد و گاهی دست و پا زدن انسان برای نجاتش از عذابی که در دنیا و آخرت برای خود فراهم آورده،بیفایده است.
کم گویی و به خصوص خاموشی و صمت موجب مصون ماندن از لغزشها و خطاهاست،چرا که اکثر گناهان منشأش زبان است و چون زبان محبوس شود، بدون شک انسان از اکثر گناهان به خصوص ظلم در حق دیگران محفوظ خواهد ماند.
خداوند مهربان،خاموشی را برای جاهل ستر و حجاب از عیوب درونی و برای عالم و دانشمند صمت و خاموشی را زینت قرار داده است،چرا که جاهل چون بدون علم و معرفت است،هرگاه ملازم و مصاحب خاموشی باشد،احوالات درونش نزد مردم پوشیده است و به خاطر این پوشیدگی از رسوایی و افتضاح مصون است و عالم با آن که هر چه میگوید،سرچشمهاش دانش و حقیقت است، در عین حال خاموشی،برای او وقار و زینت است که عالم پر حرف در نزد مردم چندان اعتبار و ارزش ندارد.
[ وَ فِیهِ عَزْلُ الْهَویٰ وَ ریاضَةُ النَّفْسِ وَ حَلاوَةُ العِبادَةِ وَ زَوالُ قَساوَةِ القَلْبِ وَ الْعَفافُ وَ الْمُرُوَّةُ وَ الظَّرْفُ ]
خاموشی باعث دوری از هواست،هوای نفسی که علّت گمراهی اکثر مردم عالم شده است.
نفس،عجیب از شنیدن لغو و سخنان بیفایده و کلمات ناحق در حق دیگران لذت میبرد،خاموشی در حقیقت مبارزهای جانانه با این دشمن خطرناک درونی است که اگر این خاموشی ادامه پیدا کند،بدون تردید به حکومت هوای نفس این شیطان پر قدرت و خطرناک درونی خاتمه داده میشود و به عزل این ستم پیشه برای همیشه میانجامد.
راستی،با تمام وجود باید از خطرات سنگین هوای نفس که اکثراً از نوک زبان، هم چون شعلههای آتش جهنم آشکار میگردد به حضرت حق پناه برد.
و نیز در خاموشی،تربیت و ریاضت نفس قرار دارد که نفس را اگر از گناهان زبان به وسیلۀ خاموشی بتوان بازداشت و در زمینۀ سخن گفتن اگر بتوان به او سختی داد،بازداشتنش از سایر گناهان،کار سادهای خواهد شد و به نظر میرسد که
مهمترین ریاضت در میان ریاضتها مسئلۀ پر منفعت صمت و خاموشی است،در آثار اسلامی آمده که از عمدهترین علل،برای رسیدن به بارگاه رحمت و یافتن اسرار ملکوت،ترک هر کلام به جز کلام حقّ است.
از فوائد خاموشی،چشیدن شیرینی عبادت و از بین رفتن قساوت قلب است و این مسئله معلومی است،چرا که هر گناه هم چون حجابی بین عبد و خداست و هر حجابی علّت دوری محب از محبوب است،در صورتی که گناهان گوناگون، به خصوص گناهان متنوع زبان پردهها بر آیینۀ روح الهی انسان،انداخته باشد، چگونه میتوان از عبادت لذّت برد که چشیدن لذت عبادت به وقتی است که بین روح عبد و مولایش فاصلهای و حجابی نباشد.
گناهان زبان از عمدهترین علل قساوت قلب است و قلب قسی از بسیاری از عنایات و برکات الهیه و فیوضات ربانیه و لطایف رحمانیه محروم است،خاموشی پیشه کنید،تا لذت عبادت را بچشید و دل هم چون صفحۀ آیینه نورانی کنید.
چون حجابها برداشته شود و قساوت قلب از میان برود،روح و دل خانۀ اسرار گردد و شب تیرۀ گناه به روز طاعت مبدّل شود و یار روح پرور و دلنواز، انیس جان و همنشین دل گردد. آن که رفت از نظرم گر ز درم باز آید
در ره عشق چنان بیکس و یارم که کنم
و نیز از منافع خاموشی،عفت و مروّت است،عفت از ارتکاب مناهی و معاصی؛زیرا به حکم عقل،هر کس حول و حوش قرقگاه چرید،امکان افتادنش در آن میرود.
آری،هر کس به زیادهگویی عادت کند،عاقبت به هر گفتار ناپسندی دچار آید، کم گویی و خاموشی مورّث عفت نفس است.
و نیز از صمت،مروّت حاصل آید،چرا که معنی مروّت عمل کردن است به آنچه از نظر حق سزاوار است و لایق زبان،نطق به ضروریات است چه ضروری دنیوی چه ضروری اخروی،چون خاموشی ادامه پیدا کند،صفت مروّت برای زبان حاصل شود و خلاصۀ کلام این که خاموشی،زبان را در دو سنگر الهی عفت و مروّت-هم چون سربازی تسلیم مقام ما فوق-حفظ خواهد کرد.
و نیز خاموشی،علت کیاست و حسن خلق است،چه بسیار گفتن و بسیار شنیدن مورث تنگ خلقی یا بد خلقی است.
[ فَاَغْلِقْ بابَ لِسانِکَ عَمّا لَکَ مِنْهُ بُدٌّ لا سِیَّما إذا لَمْ تَجِدْ أهْلاً لِلْکَلامِ وَ الْمُساعِدَ فِی المُذاکَرَةِ لِلّهِ وَفِی اللّه ]
تا مجبور نشوی لب به سخن باز مکن،با توجه به این که معایب و مفاسد زیادهگویی را دانستی،پس لب گشودن،جز در ضرورت صحیح نیست به خصوص،وقتی که شنونده،اهل و یار مناسبی را برای گفتگو برای خدا و در راه خدا،نیافتی.
عارف بزرگوار مصطفوی در شرح جملۀ بالا میگوید:
آری،آنان که به حقایق و اسرار الهی آگاه شدند،سکوت اختیار کردند. هر که را اسرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند
سخن زیاد گفتن،علامت نادانی و دور بودن از حقیقت است.
الْعِلْمُ نُقْطَةٌ کَثَّرَها الْجاهِلُونَ (1).
علم نقطۀ روشن و معلومی است که جاهلان آن را زیاد کردهاند.
در هر موضوع،حق مطلب در یک جملۀ کوتاه خلاصه میشود،ولی افرادی که به حق مطلب نرسیدهاند،دهها احتمال و شقوق ذکر نموده و بعد از احتمالات
1) 1) -عوالی اللآلی:129/4،حدیث 223.
و ذکر برهان و استدلال،باز به حقیقت مطلب توجه پیدا نکرده و از حق منحرف میشوند.
و حقّ مطلب این است که کسی که در هر موضوعی به حقیقت آن که یک نقطۀ بیش نیست نرسیده است،باید لب از گفتار فرو بندد و با احتمالات و اوهام و متشابهات،اذهان و افکار دیگران را مشوش و منحرف نکند و با گفتن نمیدانم که نصف علم است و واقعیّت دارد،خود و دیگران را راحت و آسوده خاطر سازد.
[ وَ کانَ الرَّبیعُ بنُ خُثَیْمٍ یَضَعُ قِرْطاساً بَیْنَ یَدَیْهِ فَیَکْتُبُ کُلَّ ما یَتَکَلَّمُ بِهِ ثُمَّ یُحاسِبُ،نَفْسَهُ فی عَشِیَّتِهِ ما لَهُ وَ ما عَلَیْهِ وَ یَقُولُ:آهِ ! نَجَا الصّامِتُونَ وَ بَقینا وَ کانَ بَعْضُ أصْحابِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَضَعُ حَصاةً فی فَمِهِ فَإذا،أرادَ أنْ یَتَکَلَّمَ بِما عَلِمَ أنَّهُ لِلّهِ وَفِی اللّهِ وَ لِوَجْهِ اللّهِ،أخْرَجَها مِنْ فَمِهِ وَ إنَّ کَثیراً مِنَ الصَّحابَةِ،رَضِی اللّهُ عَنْهُمْ کانُوا یَتَنَفَّسُونَ،الصُّعداءَ وَ یَتَکَلَّمُونَ شِبْهَ الْمَرضیٰ ]
ربیع بن خثیم در ابتدای هر روز کاغذی در پیش روی مینهاد و هر چه از دهانش خارج میشد مینوشت،چون شب میرسید نوشته را میخواند و نفس خود را با آن نوشته محاسبه میکرد و میگفت:آه ! خاموشان نجات یافتند و ما بسیار گویان در بدبختی ماندیم.
بعضی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله سنگریزهای در دهان میگذاشتند و چون میخواستند حرف بزنند فکر میکردند،اگر آن حرف برای خدا و در راه خدا و لوجه اللّه بود،سنگریزه را در آورده و آن حرف الهی را میزدند و سپس به خاموشی فرو میرفتند و اگر پس از فکر مییافتند که آن حرف برای خدا نیست، سنگریزه را بیرون نمیآوردند و به خاموشی ادامه میدادند.
بسیاری از صحابۀ آن جناب،اکثر اوقات ساکت بودند و آه پر درد از سینه میکشیدند و بر سبیل ندرت حرف میزدند،به نحوی که حرف زدن آنان شبیه بیماران ضعیف و خسته از مرض بود.
[ و إنَّما سَبَبُ هَلاکِ الْخَلْقِ وَ نَجاتِهِم الْکَلامُ وَ الصَّمْتُ ]
آری،بدون شک سبب هلاکت و نجات مردم سخن و خاموشی است.
کسی که با کلام و شایعه مردم را ترسانده و یا شخصیّت آنان را گرفته و برای اسارت عباد حق،به هزار خدعه و مکر از طریق کلام،توسّل جسته و یا با کلام باطل هزاران بندۀ حق را به گمراهی کشیده،جز این است که خود را به هلاکت ابدی دچار کرده ؟
و کسی که با سخن خود،مال مردم را به غارت داده و جان شیرین جاندار،از او گرفته و عرض و آبروی آبرودار را به باد داده،آیا خود را به چاه هلاکت نینداخته ؟
ولی کسی که از تمام این امور خاموش بوده،سبب نجات خود را فراهم آورده و در پیشگاه حضرت دوست برای خود،کسب آبرو کرده است.
آری،باید خیمۀ زندگی از خاکدان عصیان بیرون زده و در بستان معرفت جای باز کرده و مقیم دیار عبادت و طاعت شویم،تا از نسیم مهر و عنایت و رحمت و لطف حضرت یار،زنده گشته و به نعمت ابدی متنعم شویم.
به قول عاشق وارسته،فیض بزرگوار: خیز تا زین خاکدان بیرون رویم
راست از همصحبتیهای کجان
[ فَطُوبیٰ لِمَنْ رُزِقَ مَعْرِفَةَ عَیْبِ الْکَلامِ وَ صَوابِهِ وَ فَوائِدِ الصَّمْتِ فَإنَّ ذلِکَ مِنْ أخْلاقِ الأنْبِیاءِ وَ شَعائِرِ الأصْفِیاءِ ]
خوش به حال آن کس که از طریق عنایت حق کلام معیب و صواب و فوائد خاموشی را شناخته که خاموشی،اخلاق پیامبران و شعار برگزیدگان حق است.
[ وَ مَنْ عَلِمَ قَدْرَ الْکَلامِ أحْسَنَ صُحْبَةَ الصَّمْتِ،وَ مَنْ أشْرَفَ عَلیٰ لَطائِفِ الصَّمْتِ وَ ائْتُمِنَ عَلیٰ خَزائِنِهِ کانَ کَلامُهُ وَ صَمْتُهُ عِبادَةً ]
هر که قدر و اندازۀ کلام را بشناسد و به صحیح و غلط و حق و باطل آن راه برد، البته مصاحبت و رفاقت با خاموشی را نیکو خواهد شمرد و هر که بر لطایف و فواید خاموشی آگاه شد و خاموشی را نگهبان امین اسرار و حقایق قلبی خود قرار داد، کلام و سکوتش عبادت است.
[ وَ لا یَطَّلِعُ عَلیٰ عِبادَتِهِ هٰذِهِ إلّا الْمَلِکُ الْجَبّارُ ]
بر قدر و قیمت و عظمت این بندگی،جز خدای آگاه کسی آگاه نیست.
به قول عارف معارف،شیخ حسن مصطفوی:
تشخیص سخن گفتن که آیا موافق رضای پروردگار متعال است و آیا بر خلاف هوا و هوس و خودنمایی است و آیا به منظور اظهار حق و روی اخلاص در نیّت است و آیا نفسانی و آیا موجب نورانیّت قلب خواهد شد یا موجب کدورت و ظلمت و آیا به صلاح دین و شرع است یا به ضرر دین ؟ کار هر کسی نیست.
انبیا و اولیا و آنان که دلهای منور و پاک دارند،میتوانند این قسمتها را تشخیص دهند و از عهدۀ این موضوعات به خوبی برآیند و باید افراد متوسط تا میتوانند کمتر سخن بگویند و پیش از سخن گفتن،اگر چه یک جمله و بلکه یک کلمۀ آری یا نه باشد،مختصر تأمّلی نمایند،یعنی متوجه باشند که حرفی را که میخواهند بزنند،روی خودنمایی و هوا پرستی و یا اهانت به دیگری و تحقیر و یا به مقتضای حسد و خودبینی و سایر صفات ذمیمۀ نفسانی صورت نگیرد.
خداوندا ! در زبان و در سخن گفتن آن،چه خطرهاست و چه انسانهایی در طول حیات به وسیلۀ ریسمان زبان به قعر جهنم افتادند و چه نیکانی بد شدند و چه پاکانی در کنار زبان آلوده گشتند ؟
خداوندا ! ما در برابر این عضو عظیم آن گونه که باید قدرت حفظ خود را
نداریم،بر ما بیچارگان و ضعیفان رحمتآور و دست ناتوان را بگیر و از شر هر گناهی به خصوص،گناهان زبان حفظ فرما و قفل خاموشی از غیر حق برای ابد بر زبان ما بگذار.
این بندۀ خطاکار در مقام مناجات با حضرت حق و التماس به پیشگاه با عظمت دوست و بارگاه رحمت حضرت یار عرضه داشتهام:
ای کرمت روشنی زندگی***بندگیت چشمه پایندگی
ارض و سما جمله زمین بوس تو*** نغمه عشق است زناقوس تو
لذت عالم همه در یاد تست*** خاطر عشاق درت شاد تست
گلشن عالم زتو دارد صفا*** درد همه از تو رسد بر شفا
درد من ای دوست گناه من است*** سوی عنایات تو راه من است
گر نپذیری چه کند بنده ات*** چیست بگو چاره شرمنده ات
زنگ گنه بر دل من چیره بین*** روز مرا از سیهی تیره بین
دامن آلوده من ننگ من*** وای بر این صلح من و جنگ من
کاش نبودم به جهان ای حبیب***تا که نمی گشت گناهم نصیب
ای غم تو روشنی شام من*** محو کن از بزم گنه نام من
کام مرا داروی غفران بریز*** آبرویم پیش پیمبر مریز
بار گنه پاک کن از نامه ام*** مغفرت خویش نما جامه ام
غرقه دریای کرم کن مرا*** مرغ نواخوان حرم کن مرا
داغ غمت بر دل مسکین گذار*** تا که بنالد به درت زارزار
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
لا راحَةَ لِمُؤْمِنٍ عَلَی الْحَقیقَةِ إلّا عِنْدَ لِقاءِ اللّهِ،وَ ما سِویٰ ذٰلِکَ فَفی أرْبَعَةِ أشْیاءَ:
صَمْتٌ تَعْرِفُ بِهِ حالَ قَلْبِکَ وَ نَفْسِکَ فیما یَکُونُ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ باریکَ.وَ خَلْوَةٌ تَنْجُو بِها (وَ حِلْمٌ تَنْجُو بِهِ) مِنْ آفاتِ الزَّمانِ ظاهِراً وَ باطِناً.وَ جُوعٌ تُمیتُ بِهِ الشَّهَواتِ وَ الْوَسْواسَ.وَ سَهَرٌ تُنَوِّرُ بِهِ قَلْبَکَ وَ تُصَفّی بِهِ طَبْعَکَ وَ تُزَکّی بِهِ روُحَکَ.
قالَ النبیُّ صلی الله علیه و آله:مَنْ أصْبَحَ آمِناً فی سِرْبِهِ،معافی فی بَدَنِهِ وَ عِنْدَهُ قُوتُ یَوْمِهِ فَکَأنَّما حیزَتْ لَهُ الدُّنْیا بِحَذافیرِها.
وَ قالَ وَهَبُ بْنُ مُنَبِّهٍ:فی کُتُبِ الْأَوَّلینَ کانَ مَکْتُوباً:یا قَناعَةُ ! العِزُّ وَ الْغِنیٰ مَعَکِ فازَ مَنْ فازَ بِکِ.
قالَ أبُو ذَرٍّ رحمه الله:هُتِکَ سِتْرُ مَنْ لا یَثِقُ بِرَبِّهِ وَ لَوْ کانَ مَحْبُوساً فِی الصُّمِّ الصَّیاخیدِ.
فَلَیْسَ أحَدٌ أخْسَرَ وَ أذَلَّ وَ أنْزَلَ مِمَّنْ لا یُصَدِّقُ رَبَّهُ فیما ضَمِنَ لَهُ وَ تَکَفَّلَ بِهِ مِنْ قَبْلِ أنْ خَلَقَهُ وَ هُوَ مَعَ ذلِکَ یَعْتَمِدُ عَلیٰ قُوَّتِهِ وَ تَدْبیرِهِ وَ جُهْدِهِ وَ یَتَعَدّیٰ حُدُودَ رَبِّهِ بِأسْبابٍ قَدْ أغْناهُ اللّهُ تَعالی عَنْها.
[ لا راحَةَ لِمُؤْمِنٍ عَلَی الْحَقیقَةِ إلّا عِنْدَ لِقاءِ اللّهِ ]
در این حدیث بسیار مهم،وجود مقدّس حضرت صادق علیه السلام مسئلۀ راحتی و خوشی و امنیّت را گوشزد میفرمایند که آن خوشی و راحتی که فرزندان آدم به دنبال آن هستند،یافت نمیشود.
راحتی آن است که به دنبالش رنج و زحمت دوباره نباشد و الّا آنچه به دنبالش مشقّت و زحمت است،راحت نیست و راحت به معنای حقیقی در این دنیا برای کسی مقرّر نشده است.
در حدیث قدسی آمده:
من راحتی را در آخرت قرار دادم و مردم در دنیا دنبال آن هستند (1).
راحت به هنگام لقای حق به مؤمن میرسد و هیچ مؤمنی به خاطر نور ایمانش.
توقع راحت در این دنیا ندارد،دنیا جای کوشش و زحمت و عمل است و به فرمودۀ حضرت علی علیه السلام:
ألاٰ وَ إنَّ الْیَوْمَ الْمِضْمارَ وَ غَداً السِّباقَ وَ السَّبَقَةُ الْجَنَّةُ وَ الْغایَةُ النّارُ (2).
امروز،زمان زحمت و مشقّت و رنج و حرکت و تکاپو است و فردا روز سبقت و مسابقه است،آنان که در این جهان،زحمت صحیح و رنج به حق کشیدند، در مسابقۀ فردا برندۀ بهشتاند و آنان که در مسیر حق به تکاپو برنخاستند، پایان عقب ماندگیشان دوزخ است.
[ یٰا أَیُّهَا الْإِنْسٰانُ إِنَّکَ کٰادِحٌ إِلیٰ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاٰقِیهِ ] (1).
ای انسان ! یقیناً تو با کوشش و تلاشی سخت به سوی پروردگارت در حرکتی.
و نیز در آیۀ کریمۀ ذیل توجه نماییم:
[ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِی کَبَدٍ ] (2).
همانا،ما انسان را در رنج و زحمت آفریدیم.
از روز نخستین حیات که در تنگنای رحم با مشقّتهای بسیار به سر میبرد،تا با فشار و زحمت،ولادت یافت و ادوار مختلف زندگی را از شیرخوارگی تا پیری و فرتوتی،همه را در سختیهای گوناگون و مشقّات و زحمات فراوان سپری نمود، نشانۀ این است که هر کسی در این دنیا،چه مؤمن و چه غیر مؤمن در چهارچوب رنج و زحمت است و راحتی برای او در هیچ مرحله و دورهای نیست،روشن میشود که دنیا محل راحت و استراحت نیست،بلکه خانۀ رنج و مشقّت و زحمت و کوشش و مرارت و تکاپو است.
آری،همان طور که از قرآن مجید استفاده میشود و روایات و آثار اسلامی هم
دلالت دارد و زندگی انسانها نیز شاهد زندهای بر مسئله است،دنیا جای راحت و استراحت نیست و امکان راحت و استراحت هم به آن معنایی که مردم در جستجویش هستند،در این خانۀ محدود برای کسی فراهم نمیباشد.
انسان بخواهد یا نخواهد،باید برای ادامۀ حیات،همراه با رنج و زحمت و کوشش و مشقّت باشد.
چیزی که هست اگر کوشش و زحمت انسان بر اساس معیارهایی که قرآن و نبوت و امامت ارائه میکنند انجام بگیرد،از پی این رنج و زحمت و کوششی که مطابق با معیارهای الهی،انجام گرفته،نعمت ابد حق و روح و ریحان و راحت و استراحت ابدی است،چنانچه قرآن کریم در آیات زیر دلالت دارد:
[ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّٰهِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْفٰائِزُونَ* یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوٰانٍ وَ جَنّٰاتٍ لَهُمْ فِیهٰا نَعِیمٌ مُقِیمٌ* خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً إِنَّ اللّٰهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ ] (1).
آنان که ایمان آوردند و هجرت کردند و با اموال و جانهایشان در راه خدا به جهاد برخاستند،منزلتشان در پیشگاه خدا بزرگتر و برتر است،و فقط اینانند که کامیابند.پروردگارشان آنان را نزد خود به رحمت و خشنودی و بهشتهایی که برای آنان در آنها نعمتهای پایدار است،مژده میدهد. همواره در آنجا جاودانهاند؛یقیناً نزد خدا پاداشی بزرگ است.
شما در ایمان و توابع و آثار آن و هجرت و مسائل مهم آن و جهاد و آن همه تبعاتی که برای آن هست اندیشه کنید،ببینید مؤمن مهاجر مجاهد،در این دنیا با چه رنجها و مشقّتها و زحمتهایی روبرو است و سپس در دو آیۀ بعد دقت کنید
1) 1) -توبه (9):20-22.
که نتیجۀ این کوشش چه اجر گرانبهایی از رحمت و رضوان و نعیم مقیم است.
آری،بر اساس وعدۀ حتمیۀ الهیّه،کوشندگان در راه حق از اجر عظیم و نعمت جاوید و رضایت حضرت حق برخوردارند.
به قول حکیم فرزانه سنایی غزنوی:
تا معتکف راه خرابات نگردی***شایسته ارباب کرامات نگردی
از بند علائق نشود نفس تو آزاد ***تا بنده رندان خرابات نگردی
در راه حقیقت نشوی قبله احرار*** تا قدوه اصحاب لباسات نگردی
تا خدمت رندان نگزینی به دل و جان*** شایسته سکّان سماوات نگردی
تا در صف اول نشوی فاتحه قل*** اندر صف ثانی چو تحیّات نگردی
شه پیل نبینی به مراد دل معشوق ***تا در کف عشق شه او مات نگردی
تا نیست نگردی چو سنایی زعلایق*** نزد فضلا عین مباهات نگردی
محکم نشود دست تو در دامن تحقیق*** تا سوخته راه ملامات نگردی
و اگر کوشش و زحمت و رنج و تکاپوی انسان که چارهای از آن ندارد،برخلاف معیارهای اصیل الهی باشد،زحمات انسان در پایان کار بر باد رفته و برای انسان حاصلی،جز حسرت و ندامت و عذاب جهنم برجای نخواهد گذاشت،چنانچه آیات زیر وضع آنان را مینمایاند.
[ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ خٰاشِعَةٌ* عٰامِلَةٌ نٰاصِبَةٌ* تَصْلیٰ نٰاراً حٰامِیَةً* تُسْقیٰ مِنْ عَیْنٍ آنِیَةٍ* لَیْسَ لَهُمْ طَعٰامٌ إِلاّٰ مِنْ ضَرِیعٍ* لاٰ یُسْمِنُ وَ لاٰ یُغْنِی مِنْ جُوعٍ ] (1).
در آن روز چهرههایی زبون و شرمسارند؛*[ آنان که همواره در دنیا ] کوشیدهاند و خسته شدهاند [ و سرانجام سودی نیافتهاند ]*در آتشی سوزان
1) 1) -غاشیه (88):2-7.
درآیند.*آنان را از چشمهای بسیار داغ مینوشانند؛برای آنان طعامی جز خار خشک و زهرآگین وجود نداردکه نه فربه میکند و نه از گرسنگی بینیاز مینماید.
حضرت علی علیه السلام میفرماید:
فَرُبَّ دائِبٍ مُضَیِّعٌ وَ رُبَّ کادِحٍ خاسِرٌ (1).
چه بسا فعال پرحرکت و حرارتی که نابود کننده است و چه بسا به رنج کوشندهای که زیانکار و ضرر کننده.
وضع اکثر مردم امروز،به خصوص در اروپا و آمریکا و کشورهای کمونیستی و بعضی از کشورهای به ظاهر اسلامی در حقیقت مصداق دو جملۀ بالاست،چه زحمتها که میکشند،چه رنجها که میبرند،چه مشقّتها که تحمّل مینمایند آن هم در راه پول و مقام،آن هم به قیمت قتل و غارت و عاقبت،تمام اموال را بجای میگذارند و مقام را از دست میدهند و با پروندهای که جز در جنایت مسابقهای نداشتند به محکمۀ عدل الهی وارد شده و به حکم حضرت حق به اشدّ عذاب دچار میگردند.
صاحب«ترجمه و تفسیر نهج البلاغة»گفتار محکمی دارد بدین قرار (2):
شاید بتوان گفت عمومیترین پدیدهای که در کرۀ خاکی فراگیر همۀ جانداران است،حرکت و جنبش است.
در حقیقت،جاندار منهای حرکت مساوی است با جاندار منهای جان،چنان که انسان منهای اندیشه،مساوی است با انسان منهای انسانیّت.این یک مسئلۀ روشنی است که برای اثباتش نیازی به استدلال و جروبحث وجود ندارد.
آنچه مهم است این است که اکثریت اسفانگیز بنی نوع انسان،حرکت به معنای طبیعی محض آن را،دلیل موجودیت خود تلقی میکنند.آنان استدلالی که به«من هستم»میآورند،این است که میتوانند راه بروند،مکان خود را تغییر دهند،از یک موضعگیری به موضعگیری دیگری منتقل شوند،روابط خود را با طبیعت و انسانها دگرگون نمایند.
در دوران ما این گونه دلایل با حرکتهای سریعتر مثلاً هزار کیلومتر در یک ساعت با هواپیمای مدرن تقویت شدهاند.
این حرکت همان مقدار دلیل موجودیّت انسان است که حرکت کازارها و کهکشانها و حرکت الکترونها و حرکت عقرب و افعی و یک مگس در لجنزار، دلیل موجودیّت این موجودات میباشد.
سرعت حرکت انسان چگونه میتواند با سرعت حرکت نور قابل مقایسه باشد.
ولی میدانیم که حرکت نور کمترین ارزشی در برابر حرکت دست یک انسان ندارد که برای خورانیدن یک جرعۀ شربت برای بیماری که نیاز به آن دارد،به کار میافتد.
حرکت یک انسان از کرۀ زمین به کرۀ ماه با یک تحول انقلابی درونی وی از پستی به اوج انسانیّت چگونه قابل مقایسه میباشد ؟
اگر یک انسان با سرعتی فوق سرعت نور-اگر قابل تصور باشد-همۀ کهکشانها را در هم نوردد و برگردد،ولی دو قدم برای انسانی که در آتش میسوزد و یا در آب غرق میشود،حرکت نکند چه کاری انجام داده است ؟
حرکت،مطلوب ما انسانهاست،اما آن حرکتی که در اصطلاح رهروان کوی حقیقت،معراج نامیده میشود.
در دوران ما مسابقه،در سرعت حرکت به شدّت در جریان است،این مسابقه تنها برای سلطۀ به کرات فضایی است که اگر تکاپوهای زمینی برای سبقت گرفتن در میدان تنازع در بقا کفایتشان نکند،از تسخیر کرات فضایی بهرهبرداری نموده و در همان دور دستها به تعقیب یکدیگر خواهند پرداخت.
اگر این حرکتها،سیر و سیاحتها در کرات و فضاهای بسیار دور برای مسابقه در خواندن کتاب تکوینی الهی و بهرهبرداری از حیات معقول انجام میگرفت، اولین نتیجهای که میداد،خواب آرام چهار میلیارد و نیم نفوس کرۀ زمین بود که از آغاز حرکت به فضاها و کرات راه نیافته است که آیا شیپور مسابقه را برای آدمکشی، امروز به صدا در میآورند یا فردا ؟ !
در عنوان بحث گفتیم:زندگی آدمی حرکتی طبیعی است که فقط از آغاز هشیاری به حرکت انسانی،تحول مییابد و دنیا برای او میدان مسابقه میگردد، مسابقه در خیر و کمال.
معنای مسابقه،آن مفهوم معمولی و رایج در میان مردم نیست که با تحرک حسّ رقابت صورت میگیرد،بلکه منظور این است که هشیاران زنده و هدفدار،با مشاهدۀ عظمت و کمال رهروان منزلگه حقیقت به هیجان و تکاپو وادار میشوند و خود را اعضایی از آن کاروان تلقی میکنند که حتی اگر سبقت بر آنان بگیرند بر میگردند و گرفتن از دست آنان را وظیفه و عامل سرعت در حرکت میدانند.در آیات قرآنی در چند مورد دستور به مسابقه داده شده است نه مسابقه در میدان
تنازع در بقا و خونریزی،بلکه برای پاک شدن از آلودگیها و ورود بر جاذبۀ لقاء اللّه.
[ سٰابِقُوا إِلیٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ ] (1).
سبقت جویید به آمرزشی از سوی پروردگارتان.
و نه برای انحصار قدرت در راه سلطهگری و برچیدن بساط مسابقه در فضیلت و شرافت و تقوای انسانی.
[ أُولٰئِکَ یُسٰارِعُونَ فِی الْخَیْرٰاتِ وَ هُمْ لَهٰا سٰابِقُونَ ] (2).
اینانند که در کارهای خیر میشتابند،و در [ انجام دادن ] آن [ از دیگران ] پیشی میگیرند.
سنایی غزنوی در باب نصیحت به انسان برای تکاپو در راه حق میگوید:
خیز ای دل زین بر افکن مرکب تحویل را***وقف کن بر ناکسان این عالم تعطیل را
پاک دار از خط معنی حرف و رنگ و بوی را*** محو کن از لوح دعوی نقش قال و قیل را
دست ابراهیم باید بر سر کوی وفا ***تا نبرّد تیغ برّان حلق اسماعیل را
مرد چون عیسی مریم باید اندر راه صدق*** تا بداند قدر آیات و حروف انجیل را
در شب تاری کجا بیند نشان پای مور***آن که او در روز روشن هم نبیند پیل را
هر کسی بر تخت ملکت کی تواند یافتن*** هم چو گیسوی عروسان دسته زنبیل را
خیز و اکنون خیز کان ساعت بیحسرت خوری*** چون ببینی بر سر خود تیغ عزرائیل را
آری،به فرمودۀ حضرت صادق علیه السلام:
برای مؤمن راحتی نیست مگر به وقت لقای حق.
لقای حق به فرمودۀ قرآن در صورتی میسر است که انسان تمام دوران عمر را در سایۀ ایمان و عمل صالح به سر آرد.
[ فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً ] (1).
پس کسی که دیدار [ پاداش و مقام قرب ] پروردگارش را امید دارد،پس باید کاری شایسته انجام دهد و هیچ کس را در پرستش پروردگارش شریک نکند.
1) 1) -کهف (18):110.
[ وَ ما سِویٰ ذٰلِکَ فَفی أرْبَعَةِ أشْیاءَ:صَمْتٌ تَعْرِفُ بِهِ حالَ قَلْبِکَ وَ نَفْسِکَ فیما یَکُونُ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ باریکَ.وَ خَلْوَةٌ تَنْجُو بِها (و حِلْمٌ تَنْجُو بِه) مِنْ آفاتِ الزَّمانِ ظاهِراً وَ باطِناً.وَ جُوعٌ تُمیتُ بِهِ الشَّهَواتِ وَ الْوَسْواسَ.وَ سَهَرٌ تُنَوِّرُ بِهِ قَلْبَکَ وَ تُصَفّی بِهِ طَبْعَکَ وَ تُزَکّی بِهِ روُحَکَ ]
در قسمت اول روایت،حضرت صادق علیه السلام فرمود:برای مؤمن راحتی وجود ندارد،در این قسمت میفرماید:راحت مؤمن در این دنیا در چهار امر معنوی است.
خاموشی مقارن با فکر،آن هم فکری که برایت معرفت آرد،معرفت به حال قلب و نفست در آنچه که بین تو و خداست.
در حقیقت،این خاموشی برای تو باید یک سفر معنوی الهی باشد که در این سفر برای قلب و نفس،غنیمت آوری و از دامن هر دو،آنچه ضرر دارد پاک کنی که خاموشی مورث فکر عبادتی بس بزرگ است،در میدان این عبادت است که انسان به وضع قلب و نفس خویش آشنا میشود،تا جایی که نفس را تجلیگاه اسما
و صفات کرده و قلب را پس از شستشوی کامل،حرم خدا مینماید و در حقیقت در سایۀ این خاموشی یعنی به خود رسیدن،تمام حجابهای بین نفس و قلب و حضرت حق را از میان برمیدارد و به تمام معنی،بندهای خالص و مخلص میگردد.
این خاموشی یعنی در خود فرو رفتن و خویش را بازرسی کردن،در حقیقت مجاهده در راه خداست و در این مجاهده باید به انتظار عنایات و الطاف حضرت دوست بود که بدون شک مزد این مجاهده به انسان خواهد رسید.
[ وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا وَ إِنَّ اللّٰهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ ] (1).
و کسانی که برای [به دست آوردن خشنودی] ما [ با جان و مال ] کوشیدند، بیتردید آنان را به راههای خود [ راه رشد،سعادت،کمال،کرامت،بهشت و مقام قرب ] راهنمایی میکنیم و یقیناً خدا با نیکوکاران است.
صاحب«مناهج الطالبین»در توضیح این آیۀ شریفه میگوید (2):
بدان که معنی مجاهده،مخالفت نفس است و نرم کردنِ او در اخلاق و اوصافی که آن پسندیده و مرغوب است و بر نفس دشخوار (3)بود در ترک اوصافی که ناپسندیده و مکروه است و نفس بدان مایل بود.
و این صفات به ظاهر تعلّق دارد و آن میل اوست به شهوات جسمانی.
و بعضی به باطن تعلّق دارد و آن میل اوست به شهوات روحانی،مثل حبّ جاه و شرف و بزرگی و اموری که به واسطۀ تعلّق دل بدان،شخص محجوب و دور بود
از حق تعالی و اگر چه پیش خلق،آن مستحب و مستحسن بود و معنی ریاضت هم نزدیک است،بدان.
اما بعضی از اهل معنی فرق کردهاند و گفتهاند:ریاضت مخالفت نفس است در اموری که به باطن تعلّق دارد.
و هر که صاحب بصیرت بود و محبّت و شوق بر دل وی غالب بود،چون به مخالفت نفس مشغول شود و در خود تفحّص و تجسّس کند آثار این صفات،جمله در خود باز دید و هر یک از آن،وقتی که سببی که محرّک آن بود حاضر شود،در خود صریحاً ببیند و بشناسد و به اصلاح آن مشغول گردد،به توفیق اللّه تعالی.
[ وَ مَنْ جٰاهَدَ فَإِنَّمٰا یُجٰاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللّٰهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعٰالَمِینَ ] (1).
و کسی که [ در راه خدا ] بکوشد فقط به سود خودش میکوشد؛زیرا خدا از جهانیان بینیاز است.
و طالب صادق باید که بنا بر معنی این آیت،محقّق بداند که هر خیر و طاعت و عبودیت که از وی در وجود آید،فایده و نفع آن و روح و راحت در عاقبت هم،با نفس او راجع خواهد بود،خصوصاً چیزی که به خلاف نفس تعلّق دارد؛زیرا که اگر چه نفس را در ابتدای احوال از آن کراهیتی بود،و لیکن آن کراهتها از آن بود که بر آن ناپسندیدهها که ضد آن است،عادت کرده بود و عادت چون قوی شود، طبیعت گردد و نیز هنوز ذوق و راحت آنچه ضدّ آن است نیافته،اما هرگاه که شخص از سر شوق و عشق،یا از روی عقل و طریق علم،به مخالفت نفس مشغول شود و به تدریج او را اندک اندک از آن عادت باز میآورد،چون عزم او قوی بُوَد و در آن قصد صادق باشد و شرایط اخلاص را در اعمال خود نگاه دارد،البته به قدر
1) 1) -عنکبوت (29):6.
آن که سعی کند و عادت ترک کند ذوق آن بیابد.
از این جهت مشایخ گفتهاند:
هر که چیزی ترک کند و به عوض آن در دل خود ذوقی نیابد،او در آن ترک صادق نبوده باشد،یعنی سعی و ترک او در آن نه از بهر خدای بوده باشد.
[ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئٰاتِهِمْ وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کٰانُوا یَعْمَلُونَ ] (1).
و آنان که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند،گناهانشان را قطعاً از آنان میپوشانیم و بر پایۀ بهترین عملی که همواره انجام میدادهاند،پاداششان میدهیم.
و باید که محقق داند که اعمال صالحه،شرط آن است که به ایمان مقرون بود و هر گاه که کسی عملی و سعیی کند-که آن نه خدای را بود،شرایط ایمان تمام بجای نیاورده باشد،لاجرم ذوق آن نیابد.
و هیچ شک نیست که اگر توفیق یابد و شرایط آن،تمام به جای آورد،البته ذوق و لذّت آن بیابد؛زیرا که:
[ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُخْلِفُ الْمِیعٰادَ ] (2).
مسلماً خدا خلف وعده نمیکند.
و حق تعالی زیاده و بهتر وعده کرده است،پس چون شخص نه زیاده یابد و نه کم،آن خلل از جانب وی بوده نه از حق تعالی و تقدس.
اگر افتد حجابی اندر این راه ***یقین میدان که آن از ماست امروز
و شک نیست که خلاف عادت زیستن،کاری بزرگ است و مشکل-الا به توفیق اللّه تعالی و تیسیره-از این جهت رسول صلی الله علیه و آله مخالفت نفس را جهاد اکبر خوانده است و تیغ زدن با دشمن و نفس را در معرض هلاک انداختن،جهاد اصغر نام نهاده است؛زیرا که جهاد با دشمن کار یک باره و یک ساعته است و جهاد با نفس کاری است که هر ساعت،بلکه هر لحظه و هر نفس میباید کرد،از بهر آن که هر حرکت و هر سکون که نفس از سر عادت و طبیعت بدان میل کند،چون او را مخالفت کنند و ترک آن فرمایند،هم چنان است بروی که گوئیا او را بکشتند و از این روی مشایخ گفتهاند که هر که خواهد که آنچه اهل دل میدانند بداند و ذوق آن بیابد،باید که هر روز هفتاد بار و هر شب هفتاد بار بمیرد،چنان که گفت:
این آن راه است که جز به کم نتوان زد***تا گم نشوی در او قدم نتوان زد
روزی صد ره تو را درین ره بکشند*** کاندر طلب قصاص دم نتوان زد
و هر روز و هر شب مر هفتاد مردن کار کسی بود که به شب نیز نخسبد و دایم به روز و شب به مخالفت نفس زندگانی کند.
اما آن که همۀ روز،به مصلحت و کار راستی دنیا و اکل و شهوات مشغول بود و همۀ شب،خوش بخسبد و از درد دل درویشان و سوختگان فارغ و آسوده باشد او را این کار چه خبر بود.و مشایخ گفتهاند:که هر کس که پندارد که او را در این راه فتحی شود،بیمجاهده و مخالفت نفس او،در غلط است.
و گفتهاند:
هر که او را در بدایت این کار ایستادنی نبوده باشد،در نهایت نیز او را نشستی نباشد.
و گفتهاند:
الْحَرَکَةُ بَرَکَةٌ (1).
و حرکات ظاهر موجب برکات باطن باشد.
از عارفی روایت کردهاند که گفت:
از خال خود شنیدم که میگفت:ای جوانان ! بکوشید و سعی کنید پیش از آن که هم چون من ضعیف شوید و در تقصیر بمانید.
و آن عارف گفت:
در آن وقت که او این سخن میگفت،هیچ جوانی در عبادت کردن به وی نمیرسید و طاقت مجاهدۀ وی نداشت ! !
و مشایخ گفتهاند:
بنیاد این کار بر سه چیز است:
1-نخوردن الّا به وقت فاقه یعنی گرسنگی سخت.
2-و نخفتن الّا به وقت غلبۀ خواب.
3-و سخن نگفتن الّا به وقت ضرورت.
و گفتهاند:
کسی به درجۀ صالحان نرسد،تا وقتی که از این شش آستانه نگذرد:
اول: درِ نعمت بر خود ببندد -به این معنی که حتی در حلال به ضرورت اکتفا کند -و درِ سختی بگشاید.
دوم: درِ عزّ ببندد و درِ خواری و مذلّت بگشاید.
سوم: درِ راحت ببندد و درِ سعی و اجتهاد بگشاید.
1) 1) - شرح نهج البلاغة،ابن ابی الحدید:127/11.
چهارم: درِ خواب ببندد و درِ بیداری بگشاید.
پنچم: درِ توانگری ببندد و درِ درویشی بگشاید.
ششم: درِ امل ببندد و درِ کار راستی مرگ،بگشاید.
به قول حکیم صفای اصفهانی:
ای بنده ز بود خویش لا شو***بگذر زسر منی و ما شو
بیگانه زپادشاه کثرت*** با بنده وحدت آشنا شو
حق وحدت باقی است و فانی*** در وحدت باقی خدا شو
بر غیب و شهود شاه مطلق ***سلطان وجود را گدا شو
با وحدت ذات خویش مشغول*** وارسته زقید ما سوا شو
بیوضع و متی و این فارغ*** از چون و چگونه و چرا شو
این ارض و سماست پرده دل*** از ارض منزّه و سما شو
از هر چه کدورت است شو صاف*** هم مسلک سیرت صفا شو
دیگر چیزی که در این دنیا راحتی آورد،خلوت است و این خلوت یا خلوت دل است از غیر،یا خلوت زندگی است از بیگانه و یا خلوت نفس است از وساوس و یا خلوت عزلت است از دنیا پرستان و دوستان که مگسان گرد شیرینیاند.
براثر این خلوت،از آفات ظاهر و باطن در امان خواهی رفت،آفات ظاهر، مانند مجادله و منازعه با مردمان و روبرو شدن با جاهلان و احمقان که جز رنج و عذاب چیزی عاید انسان نمیکنند و آفات باطن مانند طغیان نفس و شدت غضب و هیجان حرص که دوری از این آفات ظاهر و باطن عین راحت و علّت جلب رحمت و میدان صفا و عشق و طریق پیوند با محبوب حقیقی و معشوق واقعی است.
در این خلوت است که آتش استعداد شعله کشد و آیینۀ فطرت به طرف ربّ العزّه روی آورد و تمام قوا،آمادۀ انعکاس اسما و صفات شود.
صاحب«مشارق»در توضیح دو شعر قصیدۀ تائیّۀ ابن فارض:وَ لِلْحِسِّ مِنْها بِالتَّخَلُّقِ فی مَقامِ الْایمانِ عَنْ أعْلامِهِ الْعَمَلیَّه صَوامِعُ أذْکارٍ لَوامِعُ فِکْرَة جَوامِعُ آثارٍ قَوامِعُ غُرَّةِ
چنین میگوید:
و برای حسّ من و کمال او،از این اسما و مفاتیح مذکور،به واسطۀ سلوک و تخلّق سیّار به احکام و آثار و صور این مفاتیح،در مقام ایمان از راهگذر اعلام عملی تخلّق،اعنی:آلات تخلّق به اسم قائل و سمیع و بصیر و امثالها،از زبان و گوش و چشم و جز آن که آلات عملیاند و در این تخلّق به طریقت تعلق دارد، و رغیبۀ غایت حسّ اینهاست،چهار نوع از کمالات صادر میشود که در این بیت دوّم مذکور است.
یکی: صوامع اذکار:یعنی اسباب تمکّن از اشتغال در خلوات و اربعینیات و انواع اذکار به زبان،چه رغیبۀ غایت زبان این کمال،تمکّن است از ذکر دائم، چنان که حدیث:
یَمْزَحُ وَ لا یَقُولُ إلّا حَقّاً (1).
حضرت رسول صلی الله علیه و آله مزاح میکرد،ولی جز حق نمیگفت.
به آن ناطق است و اثر آن ذکر،جمع همّ و ازالت تفرقه است و استدامت تفریغ دل از ما سوی المذکور،علماً و خاطراً و ناظراً و اصلاً.
1) 1) -عوالی اللآلی:69/1،حدیث 124؛المناقب:145/1؛بحار الأنوار:235/69،باب 114،حدیث 2.
دوم: ظهور آن اسما به صورت لوامع فکرتست یعنی:چون به کمال اشتغال به ذکر حق،اعراض از غیر،حاصل آید و خواطر مختلف متفرّق مفرّق،مندفع شوند،قوت فکری از غیر به حق پردازد و به کلی به مذکور متوجه و جمع گردد.
و حینئذٍ،اثری و پرتوی از نور ذکر مذکور که به رابطۀ.
[ فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ ] (1).
پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم.
به این ذکر ذاکر پیوسته است و او را از کدورت و ظلمت خواطر مختلف به کلی مخلص گردانیده...
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش***بر در دل روز و شب منتظر یار باش
دلبر تو دائماً بر در دل حاضر است ***روزن دل برگشا حاضر و هشیار باش
دیده جان روی او گر چه ببیند عیان ***در طلب روی او روی به دیوار باش
ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس*** پس تو اگر عاشقی عاقل و بیدار باش
نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال*** لیک تو باری به نقد ساخته کار باش
در ره او هر چه هست با دل و جان وقف کن*** تو به یکی زنده ای از همه بیزار باش
1) 1) -بقره (2):152.
گر دل و جان تو را درب بقا آرزوست ***دم مزن و در فنا همدم عطّار باش (1)
سوّم: ظهور آن مفاتیح بر حسّ سمع،به جهت کمال او در مقام ایمان،به واسطۀ تخلّق به اسم سمیع به صورت جوامع آثار است.
یعنی:در هر قولی اثری از حق ثابت است که آن اثر وجه نیکو و حق و احسن المحامل آن قول است و هدایت اختصاصی و عقل صحیح کامل،در زبان آن وجه و فهم آن مندرج است،کما قال تعالی:
[ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدٰاهُمُ اللّٰهُ وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ] (2).
آیا کسی که فرمان عذاب بر او محقق و ثابت شده [ راه گریزی از آن دارد ؟ ] آیا کسی را که در آتش است،تو نجات میدهی ؟
پس چون به واسطۀ نور ذکر و فکر خالص صحیح،حکم ظلمت و ضلالت جهل و انحراف،زوال پذیرد و از تأثیر عدالت،اثر عقل و هدایت پیدا آید،حینئذٍ اثری از آثار آن مفاتیح چون سمیع و توابع او مثلاً،آن آثار حق را از هر قولی و صوتی جمع کرده،بر سمع و فهم او عرضه میکنند،تا همه حق و نیکو شنود و گوش و هوش او از لغو و لهو محفوظ ماند و تخلّقش به اسم سمیع درست گردد،پس از این جهت از این اسما،بعضی در این مقام به صورت جوامع آثار پیدا آمدند و نسبت با سمع این کامل.
چهارم: ظهور ایشان حینئذٍ به صورت قوامع عزّت،اعنی:غفلت حواس این کامل میباشد.
یعنی:چون زبان و گوش و چشم،به صورت ذکر و آثار و عبر که رغایب غایات حس است ظاهر گشتند،حینئذٍ غفلت از حواسّ او،منقمع و مندفع شود،تا هیچ قولی و نظری و سماعی از این کامل،جز از سر حضور و یقظت صادر نشود،پس این مفاتیح،اثری به صورت قوامع عزّت پیدا آمد و از این مدارک،حسّی ظاهر به اعلام عملی تخلّق.
از آن وجه استعارت فرموده است که نشان عمل تخلّق به اسم سمیع و بصیر و قائل آن است که زبان و گوش و چشم به گفت و شنید و دید و ذکر و سماع و رؤیت حق و آثار و عبر او مصروف باشد و آلات این تخلّق و ظهور او بالفعل،جز این مدارک مذکور نیستند،لاجرم ایشان از این جهت،نشانهای عملی تخلق آمدند (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
سوّمین چیزی که در دنیا راحت انسان است گرسنگی است که البته،منظور از آن کم خوری یا به اندازه خوردن است که کم خوری و گرسنگی کشندۀ شهوات و وساوس است.
هر چه شکم پرتر باشد،آتش شهوات روشنتر است و برای پر کردنهای بعدی،به طور مرتّب انسان دچار وسوسه،در به دست آوردن مال دنیا خواهد بود و آن چنان گرفتار همّ و غم است که لحظهای امنیّت درون و سلامت زندگی ندارد.
در فضیلت جوع و کم خوری در باب چهل و یکم«مصباح الشریعة»که باب
1) 1) -مشارق الدراری:476.
خوردن و اکل است،به خواست خدا بحث مفصّل خواهد آمد.
و دیگر چیزی که اسباب راحت در دنیاست،سحرخیزی و کم خوابی است و خاصیّت بیداری سحر،آن وقت پر قیمتی که اولیا و عاشقان،لحظهای از آن را از کف ندادند و تمام آن را به قیام و رکوع و سجده و گریه و انابه گذراندند،نورانیّت دل و صفا گرفتن نفس و تزکیۀ جان است.
[ قالَ النبیُّ صلی الله علیه و آله:مَنْ أصْبَحَ آمناً فی سِرْبِهِ،معافی فی بَدَنِهِ وَ عِنْدَهُ قُوتُ یَوْمِهِ فَکَأنَّما حیزَتْ لَهُ الدُّنْیا بِحَذافیرِها ]
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
هر کس در بین قوم خود صبح کند،در حالی که تمام وسایل امن و امنیت خود را فراهم آورده باشد،یعنی از حسد و کبر و بغض و کینه و چشم داشت به مال و جاه دیگران پاک باشد-که همۀ اینها وسایل رنج و غصّه و عذاب درون و مشکلات برون است-و تنش سالم باشد و معاش آن روزش را داشته باشد و به همان قناعت ورزد،به مانند این است که همۀ دنیا از اوست،در چنین جوّ و فضایی انسان آن چنان راحت است که گویی در بهشت زندگی میگذراند.
[ وَ قالَ وَهَبُ بْنُ مُنَبِّهٍ:فی کُتُبِ الْأَوَّلینَ کانَ مَکْتُوباً:یا قَناعَةُ ! العِزُّ وَ الْغِنیٰ مَعَکِ فازَ مَنْ فازَ بِکِ ]
وهب بن منبه میگوید:
در کلام گذشتگان دیدم نوشتهاند:ای قناعت ! عزت و غنا با توست.
هر که قناعت دارد،در نظر خالق و خلایق عزیز و محترم است،چرا که منشأ خفت و ذلّت،طمع است و قانع از این خصلت رذیله،بری است و نیز هر که قانع است غنی است،چرا که قانع به قدر دخل،خرج میکند و هر که چنین است، هرگز محتاج به کسی نمیشود،هر که راه به قناعت برد رستگار شد.
[ قالَ أبُو ذَرٍّ رحمه الله:هُتِکَ سِتْرُ مَنْ لا یَثِقُ بِرَبِّهِ وَ لَوْ کانَ مَحْبُوساً فِی الصُّمِّ الصَّیاخیدِ ]
ابو ذر رحمه الله میفرمود:
هر کس تکیه به پروردگارش نکرد و به حضرت او اعتماد و اطمینان نبست، آبرویش رفت و پردۀ حرمتش دریده شد،هر چند در میان سنگ سخت جا داشته باشد.
[ فَلَیْسَ أحَدٌ أخْسَرَ وَ أذَلَّ وَ أنْزَلَ مِمَّنْ لا یُصَدِّقُ رَبَّهُ فیما ضَمِنَ لَهُ وَ تَکَفَّلَ بِهِ مِنْ قَبْلِ أنْ خَلَقَهُ وَ هُوَ مَعَ ذلِکَ یَعْتَمِدُ عَلیٰ قُوَّتِهِ وَ تَدْبیرِهِ وَ جُهْدِهِ وَ یَتَعَدّیٰ حُدُودَ رَبِّهِ بِأسْبابٍ قَدْ أغْناهُ اللّهُ تَعالی عَنْها ]
کسی زیانکارتر و خوارتر و پستتر از آن شخصی نیست که،ضمانت پروردگارش را در باب روزی،آن هم ضمانتی که قبل از خلقت انسان،برای روزیش تا دقیقۀ آخر حیات تجلّی کرده تصدیق نکند،در حالی که در این زمینه آیات فراوانی در قرآن مجید و مسائل مهمی در گفتار انبیا و امامان و اولیا آمده:چه بدبخت است که بعد از این همه حقایق،قوّت و تدبیر و کوشش خود را معتبر در ادامۀ حیات دانسته و برای این اوصاف استقلال قائل باشد و از حدود الهی تجاوز نموده و از حضرت ربّ العزّه که همۀ نیروها به دست اوست،دست کشیده به خود و علل و اسباب ظاهری تکیه کند،اسباب و عللی که خداوند قادر از آنها بینیاز است و خود حضرت او مسبّب الاسباب و علی کلّ شیء قدیر است.
بنابراین علل راحتی در دنیا به نحوی که حدیث بیان میکند بدین قرار است:
1-خاموشی و کم سخن گفتن.
2-دوری از آنان که باید از آنان دور بود.
3-کم خوری و ترک زیاده خوری.
4-بیداری سحر.
5-توجه به سلامت و بهداشت تن.
6-قناعت ورزیدن در تمام امور مادی.
7-رضایت به قسمت حق.
8-اعتماد و وثوق به حضرت دوست.
9-امور را به حضرت حق واگذار کردن.
10-ایمان به ضمانت حق،نسبت به امور بنده،چه در امور مادی چه در امور معنوی.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
لَوْ حَلَفَ الْقانِعُ بِتَمَلُّکِهِ الدّارَیْنِ لَصَدَّقَهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِذلِکَ وَ لَأَبَرَّهُ لِعِظَمِ شَأْنِ مَرْتَبَةِ الْقَناعَةِ.
ثُمَّ کَیْفَ لا یَقْنَعُ الْعَبْدُ بِما قَسَمَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُوَ یَقُولُ: [ نَحْنُ قَسَمْنٰا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا ] (1).
أیْقِنْ وَ صَدِّقْ بِما شاءَ وَ لِما شاءَ بِلا عِلَّةٍ فَمَنْ أیْقَنَ بِرَبِّهِ أضافَ تُوْلِیَةَ الأَقْسامِ إلیٰ نَفْسِهِ بِلا سَبَبٍ.
وَ مَنْ قَنِعَ بِالْمَقْسُومِ اسْتَراحَ مِنَ الْهَمِّ وَ الْکَرْبِ وَ التَّعَبِ وَ کُلَّما نَقَصَ مِنَ الْقَناعَةِ زادَ فِی الرَّغْبَةِ وَ الطَّمَعِ.
وَ الطَّمَعُ وَ الرَّغْبَةُ فِی الدُّنْیا أصْلانِ لِکُلِّ شَرٍّ وَ صاحِبُهُما لا یَنْجُو مِنَ النّارِ الّا أنْ یَتُوبَ عَنْ ذلِکَ.
قالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله:الْقَناعَةُ مُلْکٌ لا یَزُولُ وَ هِیَ مَرْکَبُ رِضَی اللّهِ تَعالی تَحْمِلُ صاحِبَها إلیٰ دارِهِ فَأحْسِنِ التَّوَکُّلَ فیما لَمْ تُعْطَ وَ الرِّضا بِما اعْطیتَ [ وَ اصْبِرْ عَلیٰ مٰا أَصٰابَکَ إِنَّ ذٰلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ ] (2).
[ لَوْ حَلَفَ الْقانِعُ بِتَمَلُّکِهِ الدّارَیْنِ لَصَدَّقَهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِذلِکَ وَ لَأَبَرَّهُ لِعِظَمِ شَأْنِ مَرْتَبَةِ الْقَناعَةِ ]
صفت قناعت،یکی از بهترین و پرمنفعتترین صفات برای آدمی است.
قناعت،حافظ انسان از چشم و هم چشمی است،چشم و هم چشمی حالتی که،جز ایجاد لشکر غصه و غم و طمع و حسد و سبعیّت و درندهخویی،چیزی برای انسان به ارمغان نمیآورد.
قناعت،محصول ایمان،میوۀ رضا و تسلیم و ثمرۀ وقار و ادب قلب انسان، نسبت به وجود مقدّس حق تعالی است.
چون نور قناعت در چراغ هستی انسان تجلّی کند،انسان تبدیل به قدرتی برای حفظ حقوق دیگران و ایستادن بر چهار چوب حقوق میشود.
قناعت،آرامبخش دل،صفا بخش جان،تزکیه کنندۀ نفس و انیسی موافق و رفیقی مرافق است.
انسانِ قانع،زندگیش را در امور مالی،در چهارچوب حلال و در امور نفسی و شهوانی،در چهارچوب پاکی و در امور اجتماعی،در چهارچوب حسن خلق نگاه میدارد.
قناعت در نفس انسان،نتیجۀ تقوا و پیراستگی نفس از رذائل و آراستگی جان به
محامد اخلاقی است.
انسانِ قانع،آرام است و آرامش ساز،قانع مؤدب است و آداب ساز،قانع نورانی است و نور دهنده،قانع راحت است و راحت بخش.
انسانِ قانع از خطر بسیاری از گناهان محفوظ است و به بسیاری از حقایق متصل است و به این خاطر محسن است و محسن بنا به فرمودۀ قرآن محبوب خداست.
قانع،در حقیقت مالک همه چیز است،به این خاطر نه طمع به چیزی دارد،نه برای به دست آوردن چیزی که حق او نیست حرص میزند،وقتی محصول قناعت این واقعیتها باشد،چرا قانع از همۀ مردم دنیا راحتتر نباشد ؟ !
عالم،سفرۀ گستردهای است که خداوند مهربان را در کنار این سفره،میلیاردها مهمان است و هر مهمانی نسبت به مقدار نیازش در این سفره حقی دارد،چه رسد به دیگری که دست حرص و طمع به چیزی که حق دیگری است و هیچ ارتباطی به او ندارد دراز کند،آیا این دستدرازی مورث نفاق،اختلاف،کینه،نفرت، دشمنی،طمع،حرص،حسد،جنگ،نزاع،قتل،غارت،خیانت،جنایت، درندگی،پستی،رذالت،دنائت،نامردی نمیگردد ؟ !
بر اساس این محاسبه باید گفت:انسانِ قانع چه انسان پاک و چه موجود نمونهای است ؟
به راستی انسانِ قانع،آدم است و آدم،شریفترین و با فضیلتترین موجود روی زمین و برتر از سایر موجودات جهان است.
انسانِ قانع،منوّر به نور انسانیّت،مؤدب به آداب ملکوت و مشرف به تشریف آدمیّت و سلامت نفس است.اگر همه قانع بودند،خونی ریخته نمیشد،مالی به غارت و یغما نمیرفت،به ناموس کسی تجاوز نمیشد،مسئلهای به نام غصب و ظلم پیش نمیآمد،دادگستریها و دادگاهها به تعطیلی کشیده میشد،مملکت
آرام میشد،قارّه راحت میگشت،کرۀ زمین لباس امنیّت میپوشید ! !
چند حکایت در منفعت قناعت و ضرر عدم قناعت را از«گلستان»و«بوستان» شیخ شیراز بنگرید:
حاتم طایی را گفتند:از خود بلند همّتتر در جهان دیدهای یا شنیدهای ؟ گفت:
بلی،روزی چهل شتر قربان کرده بودم و امرای عرب را به مهمانی خوانده،پس به گوشۀ صحرایی به حاجتی رفته بودم خارکنی را دیدم پشته خاری فراهم آورده، گفتمش:به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمدهاند ؟ گفت:
هر که نان از عمل خویش خورد*** منّت از حاتم طایی نبرد
انصاف دادم و او را به همّت و جوانمردی بیش از خود دیدم.
بازرگانی را دیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده و خدمتکار،شبی در جزیرۀ کیش مرا به حجرۀ خویش برد و همه شب نیارامید،از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبارم به ترکستان است و فلان بضاعت به هندوستان و این کاغذ قبالۀ فلان زمین و فلان چیز را فلان ضمین،گاه گفتی که خاطر اسکندریّه دارم که هوایی خوش است و گاه گفتی که دریای مغرب مشوش است و باز گفت:سعدیا ! سفری دیگر در پیش است،اگر آن کرده شود،بقیّت عمر خویش به گوشهای بنشینم و ترک تجارت کنم،گفتم:آن سفر کدام است ؟
گفت:گوگرد پارسی به چین خواهم برد،شنیدم که آنجا قیمت عظیم دارد و از آنجا کاسۀ چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و پولاد هندی به حلب و آبگینۀ حلبی به یمن و بُرد یمانی به پارس و از آن پس ترک تجارت کرده به دکّانی بنشینم، چندان از این مالیخولیا فرو خواند که بیش از آن طاقت گفتنش نماند ! !
پس گفت:ای سعدی ! تو نیز سخنی بگوی از آنچه دیده و شنیدهای.
گفتم:
آن شنیدستی که در اقصای غور***بار سالاری بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دوست را*** یا قناعت پر کند یا خاک گور
موسی علیه السلام درویشی را دید که از برهنگی به ریگ اندر شده گفت:ای موسی ! دعایی کن،تا خداوند عزّ و جل مرا کفافی دهد که از بیطاقتی به جان آمدهام، موسی علیه السلام دعا کرد و رفت،پس از چند روز که باز آمد،او را دید گرفتار و خلقی انبوه بروی گرد آمده،حالش پرسید.گفتند:خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته و اکنون به قصاص او وی را داشتهاند.
آن که هفت اقلیم عالم را نهاد***هر کسی را هر چه لایق بود داد
گربه مسکین اگر پر داشتی*** تخم گنجشک از جهان برداشتی
وان دو شاخ گاو اگر خر داشتی*** آدمی را نزد خود نگذاشتی
موسی علیه السلام به حکمت و عدل جهان آفرین اقرار کرد و از تجاسر خویش استغفار.
[ وَ لَوْ بَسَطَ اللّٰهُ الرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ ] (1).
1) 2) -شوری (42):27.
و اگر خدا روزی را بر بندگانش وسعت دهد،در زمین سرکشی و ستم کنند.
رسول اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
از شبهه بپرهیز،تا عابدترین خلق باشی و به آنچه داری قناعت کن،تا شاکرترین مردم به حساب آیی و بر خلق همان پسند که بر خود میپسندی،تا از همه مؤمنتر باشی (1).
عوف بن مالک میگوید:
نزدیک رسول صلی الله علیه و آله بودیم،هفت یا هشت کس،گفت:بیعت کنید با رسول خدای،گفتیم:بر چه بیعت کنیم ؟ گفت:بیعت کنید که خدای را بپرستید و پنج نماز بجای آرید و هر چه فرماید به سمع طاعت پیش روید و یک سخن آهسته گفت:و از هیچ کس سؤال مکنید و همین است حقیقت قناعت که هر کس به دادۀ حق قانع و راضی باشد،محتاج به سؤال نخواهد شد و این هفت یا هشت نفر پس از آن چنان بودند که اگر تازیانه از دست ایشان بیفتادی،فرا کس نگفتندی که به من ده.
موسی علیه السلام گفت:یا رب ! از بندگان تو که توانگرتر است ؟ گفت:آن که قناعت کند به آنچه من دهم،گفت:عادلتر ؟ گفت:آن که انصاف از خود بدهد (2).
محمد بن واسع رحمه الله نان خشک در آب کردی و میخوردی و میگفتی:
هر که بدین قناعت کند از همۀ خلق بینیاز بود.
ابن مسعود گفت:
هر روز فرشتهای ندا کند:ای پسر آدم ! اندکی که تو را کفایت کند بهتر از بسیاری که تو را کفایت نبود و از آن بطر و غفلت زاید.
سمیط بن عجلان گوید:
شکم تو،بدستی در یک وجب،بیش نیست،چرا باید که تو را دوزخ برد ؟ ! !
یکی از حکما گوید:
هیچ کس به رنج صبورتر از حریص مطمع نبود و هیچ کس را عیش خوشتر از قانع نبود و هیچ کس اندوهگینتر از حسود نبود و هیچ کس سبک بارتر از آن کس نبود که ترک دنیا گوید و هیچ کس پشیمانتر از عالم بد کردار نبود (1).
به قول سعدی:
خدا را ندانست و طاعت نکرد***که بر بخت و روزی قناعت نکرد
قناعت توانگر کند مرد را ***خبر کن حریص جهان گرد را
سکونی به دست آور ای بی ثبات*** که بر سنگ گردان نروید نبات
مپرور تن ار مرد رای و هُشی*** که او را چو می پروری می کشی
درون جای قوت است و ذکر و نفس ***تو پنداری از بهر نان است و بس
ندارند تن پروران آگهی که پر معده باشد زحکمت تهی
دو چشم و شکم پر نگردد به هیچ***تهی بهتر این روده پیچ پیچ
چو دوزخ که سیرش کنند از وعید*** دیگر بانگ دارد که هل من مزید
همی میردت عیسی از لاغری*** تو در بند آنی که خر پروری
به دین ای فرومایه دنیا مخر*** تو خر را به انجیل عیسی مخر
1) 1) -کیمیای سعادت:540-541 رکن سوم،اصل ششم.
مگر مینبینی که دد را مدام***نینداخت جز حرص خوردن بدام
پلنگی که گردن کشد بر وحوش*** به دام افتد از بهر خوردن چو موش
چو موش آن که نان و پنیرش خوری*** به دامش در افتی و تیرش خوری
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:مَکْتُوبٌ فِی التَّوْراتِ:ابْنَ آدَمَ کُنْ کَیْفَ شِئْتَ کَما تَدینُ تُدانُ.مَنْ رَضِیَ مِنَ اللّهِ بِالْقَلیلِ مِنَ الرِّزْقِ قَبِلَ اللّهُ الْیَسیرَ مِنَ الْعَمَلِ وَ مَنْ رَضِیَ بِالْیَسیرِ مِنَ الْحَلالِ خَفَّتْ مَؤُنَتُهُ وَ زَکّتْ مَکْسَبَتُهُ وَ خَرَجَ مِنْ حَدِّ الْفُجُورِ (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:در تورات است:فرزند آدم ! هر گونه میخواهی باش که به هر چه کنی به همان جزا داده میشوی،کسی که به روزی کم از حضرت حق راضی باشد،خداوند هم عمل کم او را قبول میکند و هر کس به حلال مختصر قناعت ورزد،زندگیش سبک و کسبش پاک و از مرزهای بدکرداری دور میماند.
آری،قناعت راحت دین و دنیا و آخرت و سبب امنیّت درون و برون و علّت بر جا ماندن در مرز و حدود و باعث حفظ حقوق همگان است.
از دو دست خود،به وضو و نوشتن برای حق و کمک به افتاده و برداشتن به پیشگاه معبود قناعت کنید،از قدم خود به صلۀ رحم و رفتن به جنگ با دشمنان و رفتن برای یاری دادن به مظلوم قناعت کنید،از چشم خود برای زیارت و تماشای مناظر الهی و دیدن آثار و عجایب وجود خود قناعت نمایید،از شکم خود به خوردن حلال و از شهوت خویش به رختخواب شرعی قناعت کنید و از زبان فقط به گفتن حق قناعت ورزید و از گوش تنها به شنیدن حق قناعت کنید و از مغز فقط به
1) 1) -الکافی:138/2،باب القناعة،حدیث 4؛وسائل الشیعة:531/21،باب 15،حدیث 27777؛بحار الأنوار:175/70،باب 129،حدیث 16.
فکر صحیح بسنده کنید و از مال و روزی و ثروت و مکنت و جاه و جلال فقط به پاک آن قناعت نمایید.
قالَ علیه السلام:لا شَرَفَ أعْلیٰ مِنَ الإسْلامِ وَ لا عِزَّ أعَزُّ مِنَ التَّقْویٰ وَ لا مَعْقِلَ أحْسَنُ مِنَ الْوَرَعِ وَ لا شَفیعَ أنْجَحُ مِنَ التَّوْبَةِ وَ لا کَنْزَ أغْنیٰ مِنَ الْقَناعَةِ... (1).
حضرت علی علیه السلام میفرماید:شرفی برتر از اسلام و عزّتی عزیزتر از تقوا و پناهگاهی استوارتر از ورع و شفیعی رهانندهتر از توبه و گنجی بینیاز کنندهتر از قناعت نیست.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:مَنْ یَتَقَبَّلُ لی بِواحِدَةٍ أتَقَبَّلُ لَهُ بِالْجَنَّةِ،فَقالَ ثَوْبانُ:أنَا یا رَسُولَ اللّهِ قالَ:لا تَسْئَلِ النّاسَ شَیْئاً (2).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:یک چیز را هر کس از من بپذیرد،بهشت را برای او میپذیرم،ثوبان عرضه داشت:من میپذیرم،فرمود:از کسی چیزی نخواه،به آنچه داری و به آنچه میتوانی،قانع باش.
از آن پس هرگاه تازیانۀ ثوبان از دستش میافتاد،خود برمیداشت و از کسی تمنا و خواهش نمیکرد.
پادشاهی به اهل دلی گفت:
ثروتت چیست ؟ گفت:رضایت از خدا و بینیازی از مردم.
عامر بن قیس عنبری میگفت:
چهار آیه در قرآن است،چون شب بخوانم،باکی برایم نیست که چگونه شب را به سر برم و چون روز بخوانم باکی ندارم که روز را چگونه بگذرانم.
[ مٰا یَفْتَحِ اللّٰهُ لِلنّٰاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلاٰ مُمْسِکَ لَهٰا وَ مٰا یُمْسِکْ فَلاٰ مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ] (1).
چون خدا رحمتی را برای مردم بگشاید،بازدارندهای برای آن نیست،و چون بازدارد،بعد از او فرستندهای برایش وجود ندارد،و او توانای شکستناپذیر و حکیم است.
[ وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اللّٰهُ بِضُرٍّ فَلاٰ کٰاشِفَ لَهُ إِلاّٰ هُوَ وَ إِنْ یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلاٰ رَادَّ لِفَضْلِهِ یُصِیبُ بِهِ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ] (2).
و اگر خدا گزند و آسیبی به تو رساند،آن را جز او برطرف کنندهای نیست، و اگر برای تو خیری خواهد،فضل و احسانش را دفع کنندهای نیست؛خیرش را به هر کس از بندگانش بخواهد میرساند و او بسیار آمرزنده و مهربان است.
[ وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ رِزْقُهٰا وَ یَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهٰا وَ مُسْتَوْدَعَهٰا کُلٌّ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ ] (3).
و هیچ جنبدهای در زمین نیست،مگر این که روزیِ او بر خداست،و [ او ] قرارگاه واقعی و جایگاه موقت آنان را میداند؛همه در کتابی روشن ثبت است.
[ سَیَجْعَلُ اللّٰهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً ] (4).
خدا به زودی پس از سختی و تنگنا،فراخی و گشایش قرار میدهد.
عدهای از مفسران در توضیح آیۀ:
[ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً ] (1).
مسلماً او را به زندگی پاک و پاکیزهای زنده میداریم.
گفتهاند:منظور از حیات طیبه قناعت است (2).
با توجه به سطور گذشته میتوان به عمق گفتار حضرت صادق علیه السلام در قسمت اول روایت باب قناعت پی برد،آنجا که میفرماید:
اگر انسان قانع ادعا کند،من مالک دنیا و آخرتم و بر این ادعایش قسم بخورد، خداوند بزرگ او را در این ادعا و قسم تصدیق میکند؛چرا که مرتبه و شأن قناعت بس عظیم و بلند است.
[ ثُمَّ کَیْفَ لا یَقْنَعُ الْعَبْدُ بِما قَسَمَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُوَ یَقُولُ:
[ نَحْنُ قَسَمْنٰا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا ] (1)أیْقِنْ وَ صَدِّقْ بِما شاءَ وَ لِما شاءَ بِلا عِلَّةٍ فَمَنْ أیْقَنَ بِرَبِّهِ أضافَ تُوْلِیَةَ الاقْسامِ إلیٰ نَفْسِهِ بِلا سَبَبٍ ]
پس از این همه واقعیّت،چگونه عبد به دادۀ قاسم العباد قانع نباشد،در حالی که خداوند میفرماید:
ما در میان بندگان معاش ایشان را قسمت کردیم و برای هر کسی فرا خور حال او روزی مقرر نمودیم.
با بودن چنین آیۀ محکمی در قرآن مجید که مخّ حق و عین صدق است،یقین پیدا کن و فرمودۀ حضرت دوست را اذعان نما که هر چه دربارۀ تو از روزی یا فقر و غنی،یا صحت و مرض،مقرر داشته عین مصلحت و حکمت است.
پس کسی که به وجود مقدس او و اسما و صفاتش یقین داشت،بدون هر سبب و علّت،واقعیتها را به حضرت او نسبت خواهد داد و از هر جهت از مولایش راضی خواهد بود.
1) 1) -زخرف (43):32.
[ وَ مَنْ قَنِعَ بِالْمَقْسُومِ اسْتَراحَ مِنَ الْهَمِّ وَ الْکَرْبِ وَ التَّعَبِ وَ کُلَّما نَقَصَ مِنَ الْقَناعَةِ زادَ فِی الرَّغْبَةِ وَ الطَّمَعِ،وَ الطَّمَعُ وَ الرَّغْبَةُ فِی الدُّنْیا أصْلانِ لِکُلِّ شَرٍّ وَ صاحِبُهُما لا یَنْجُو مِنَ النّارِ الّا أنْ یَتُوبَ عَنْ ذلِکَ ]
هر کس به دادۀ حضرت مولا قناعت کند و راضی شود و توجه کند که در قسمت،نه این که به او ظلم نشده،بلکه عین عدل است،از پریشانی و غصه و رنج،راحت است.
باید دانست که هر چه از حقیقت قناعت کم شود،رغبت و طمع به آنچه در دست مردم است در انسان زیاد میشود و رذیلۀ طمع و رغبت در این زندگی کوتاه دنیا دو ریشه برای هر نوع رذیلت و بدبختی است و گرفتار این دو خطر از عذاب رهایی ندارد،مگر این که از باب رحمت و عنایت حق،موفّق به توبه شود.
[ قالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله:الْقَناعَةُ مُلْکٌ لا یَزُولُ وَ هِیَ مَرْکَبُ رِضَی اللّهِ تَعالی تَحْمِلُ احِبَها إلیٰ دارِهِ فَأحْسِنِ التَّوَکُّلَ فیما لَمْ تُعْطِ وَ الرِّضا بِما اعْطیتَ [ وَ اصْبِرْ عَلیٰ مٰا أَصٰابَکَ إِنَّ ذٰلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ ] (1)]
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید:
قناعت،سلطنتی است که آخر ندارد و این صفت عالی مرکب رضای حضرت اوست که راکب خود را به بهشت میرساند.
اعتماد خود را بر جناب او نیکو کن و تمام امور خود را به او واگذار و از هر چه از اموری مادی میخواستی ولی به تو نرسید،خیرت را در همان ممنوعیّت از آن بدان که آنچه به تو نداده یا آنچه به تو مرحمت فرموده،از حکمت و مصلحت و حتی از رحمت و مرحمت بیرون نیست.
بر رنجها و مشقتهایی که در ارتباط به امور مادی و اجرای واقعیتهای معنوی است تحمل کن و صبر پیشه ساز که صبر و تحمل بر شدائد و استقامت در برابر حوادث محبوب و مطلوب حضرت مولاست.
از چیزی شکوه مکن که شکوه،در محضر حضرت دوست به هیچ عنوان پسندیده و مرضی او نیست.
1) 1) -لقمان (31):17.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
لا تَحْرِصْ عَلیٰ شَیءٍ لَوْ تَرَکْتَهُ وَصَلَ إلَیْکَ وَ کُنْتَ عِنْدَ اللّهِ مُسْتَریحاً مُحْمُوداً بِتَرْکِهِ،وَ مَذْمُوماً بِاسْتِعْجالِکَ فی طَلَبِهِ وَ تَرْکِ التَّوَکُّلِ عَلَیْهِ وَ الرِّضا بِالْقِسْمِ.
فَإنَّ الدُّنْیا خَلَقَها اللّهُ تَعالی بِمَنْزِلَةِ ظِلِّکَ إنْ طَلَبْتَهُ أتْعَبَکَ وَ لا تَلْحَقُهُ أبَداً وَ إنْ تَرَکْتَهُ یَتْبَعُکَ وَ أنْتَ مُسْتَریحٌ.
قالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله:الْحَریصُ مَحْرومٌ وَ هُوَ مَعَ حِرْمانِهِ مَذْمُومٌ فی أیِّ شَیءٍ کانَ،وَ کَیْفَ لا یَکُونُ مَحْروماً وَ قَدْ فَرَّ مِنْ وَثاقِ اللّهِ تَعالی وَ خالَفَ قَوْلَ اللّهِ تَعالی حَیْثُ یَقُولُ: [ اللّٰهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ ثُمَّ رَزَقَکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ ] (1).
وَ الْحَریصُ بَیْنَ سَبْعِ آفاتٍ صَعْبَةٍ:
1-فِکْرٌ یَضُرُّ بِدینِهِ وَ لا یَنْفَعُهُ.
2-وَ هَمٌّ لا یَتِمُّ لَهُ أقْصاهُ.
3-وَ تَعَبٌ لا یَسْتَریحُ مِنْهُ إلّا عِنْدَ الْمَوْتِ.
4-وَ خَوْفٌ لا یُورِثُهُ إلّا الوقُوعَ فیه.
5-وَ حُزْنٌ قَدْ کَدَّرَ عَلَیْهِ عَیْشَهُ بِلا فائِدَةٍ.
6-وَ حِسابٌ لا مَخْلَصَ لَهُ مَعَهُ مِنْ عَذابٍ.
1) 1) -روم (30):40.
7-وَ عِقابٌ لا مَفَرَّ لَهُ مِنْهُ وَ لا حیلَةَ.
وَ الْمُتَوَکِّلُ عَلَی اللّهِ یُمْسی وَ یُصْبِحُ فی کَنَفِهِ وَ هُوَ مِنْهُ فی عافِیَةٍ وَ قَدْ عَجَّلَ اللّهُ لَهُ کِفایَتَهُ وَ هِیَ لَهُ مِنَ الدَّرَجاتِ مَا اللّهُ بِهِ عَلیمٌ.
وَ الْحِرْصُ ماءٌ جَریٰ فی مَنافِذِ غَضَبِ اللّهِ تَعالی وَ ما لَمْ یُحْرَمِ الْعَبْدُ الْیَقینَ لا یَکُونُ حَریصاً وَ الْیَقینُ أرْضُ الْإسْلامِ وَ سَماءُ الْإیمانِ.
[ لا تَحْرِصْ عَلیٰ شَیءٍ لَوْ تَرَکْتَهُ وَصَلَ إلَیْکَ وَ کُنْتَ عِنْدَ اللّهِ مُسْتَریحاً مُحْمُوداً بِتَرْکِهِ،وَ مَذْمُوماً بِاسْتِعْجالِکَ فی طَلَبِهِ وَ تَرْکِ التَّوَکُّلِ عَلَیْهِ وَ الرِّضا بِالْقِسْمِ ]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
در تحصیل چیزی که اگر برای به دست آوردنش جان نکنی و به طور طبیعی حرکت نمایی به تو میرسد،حرص نزن که اگر برای به دست آوردن مقدّر،حریص نباشی،فکرت راحت و در پیشگاه حضرت حق،مورد توجّه و لطف خواهی بود.
اما برای به دست آوردن برنامههای دنیایی اگر حرص بورزی و حدود حضرت دوست را مراعات نکنی،به سه علّت در حریم حضرت او مورد مؤاخذه خواهی بود.
1-شتاب و حرص در آنچه که برای یافتنش،حرص لازم نیست.
2-عدم اعتماد و توکّل بر وجود مقدّس حق،آن هم خداوندی که موجودی از موجوداتش را از هیچ نظر در جهان غیب و شهود از یاد نمیبرد.
3-عدم رضایت به دادۀ حق و پشت کردن به قسمت و روزی خدا که این عدم
رضایت به دادۀ حق،همیشه باعث تجاوز از حدود و فرو رفتن در بسیاری از گناهان شده،اگر انسان از دریچۀ ایمان و اطمینان و یقین و معرفت به تمام زوایای این جهان بنگرد،به این نتیجه میرسد که هر چیزی در این عالم به جای مخصوص خود قرار گرفته و این در و آن در زدن،برای به دست آوردن آنچه لازم نیست و جز بار سنگین در زندگی دنیا و عذاب سخت در آخرت ثمری ندارد،کاری باطل و عملی شیطانی است.
حرص در امور دنیایی و در زمینههای مادی که به حقیقت خارج از نیازهای انسان است و تنها به درد تماشا کردن و گذاشتن و از دنیا رفتن میخورد،مورث شکستن حدود الهی و پایمال کردن حقوق بندگان مظلوم و ضعیف خداست.
آن کس که برای مال دنیا حرص میزند،در حقیقت یا ایمان به حقایق ثابته ندارد،یا در ایمان به واقعیّات،ناقص است و باید توجه داشته باشد که علت حرص،محبت بیش از اندازه به مال دنیا و زر و زیور ظاهری است و معلوم است، کسی که به خاطر شدت عشق به مال حرص بورزد،بسیاری از آنچه که به دست میآورد،شرعی و حلال نیست و تازه آنچه به دست میآورد،به خاطر عشق شدیدش به آن،با تمام وجود به نگهداریش میکوشد و در این جهت هم بدبختانه، دچار بخل میگردد.
در حقیقت،حریص از طرفی مادّه پرست و از طرف دیگر بخیل و در جهت حیات دنیایی و آخرتی از بدبختترین مردم است.
آن کس که برای به دست آوردن مال دنیا،در باطن و ظاهر،مقررات حق را رعایت میکند و از باب فضل الهی و رحمت و عنایت دوست به ثروت میرسد، نباید گفت علّت ثروتمند شدنش حرص بوده،بلکه عامل ثروتش عنایت و لطف خدا بوده،به همین خاطر در مقام نگاهداری ثروت نمیماند،سعی میکند آنچه از
باب فضل دوست به دست آورده،پس از برطرف کردن نیاز و احتیاج خود و عیالاتش آن را با دوست از طریق خمس،انفاق،صدقه،فی سبیل اللّه،زکات، معامله کند.
آری،کسی که با فضل خدا دارا شد محال است بخل بورزد،بخل نتیجۀ حرص و دنیاپرستی است.
عزیزان ! خداوند مهربان،مولای کریم و رحیم،پروردگار رحمان،برای هر موجود زندهای تا آخرین دقیقۀ حیاتش،روزی لازم را مقرّر داشته که آن روزی را موجود زنده باید به وسیلۀ کار و کوشش و زحمت و سعی به دست آورد.و به عبارت دیگر به فرمودۀ قرآن مجید:واسطۀ به دست آوردن روزی حتم را کار شرعی و سعی صحیح قرار دهید،چون روزی امری حتمی و مسئلهای مسلّم و حقیقتی غیر قابل انکار است و عامل جلب آن هم کار و کوشش میباشد،چه نیازی به زاید بر روزی است که برای به دست آوردنش عاملی،جز حرصِ لعنتی نیست و نتیجه و ثمرش،بخل و پایمال کردن حقوق ضعیفان است.
اگر حرص حریصان و به دنبال آن بخل بخیلان معالجه شود،جامعه از بسیاری از شرور و مفاسد و مهالک و رنجها و مشقّتها آزاد میشود و حقّ کسی از دستش نرفته و بلکه حقوق از دست رفتۀ مظلومان به راحتی به آنان باز خواهد گشت.
با این مقدمات باید گفت:حریص آدم بیچارهای است؛زیرا از طرفی گرفتار همّ و غم زیاد و از جهتی دچار نقشههای شیطانی و مکرها و حیلهها و از نظری اسیر مشقات و زحمات بیاندازه و در مرحلهای دچار بخل و امساک و در قسمتی گرفتار ظلم و تجاوز و فساد و افساد است و عاقبت هم تمام محصولات حرص خویش را باید در همین دنیا بگذارد و در حال تماشای گذاشتهها با حسرتی غیر قابل وصف، با دو قطعه پارچۀ کفنی به سوی گوری تنگ و تاریک حرکت کرده و دچار محاکمات
سخت الهی شود و در مقام پاسخ،نسبت به آن همه بدبختیها که برای خود و دیگران فراهم کرده،برآید ! !
بنابراین چیزی که مورد نیاز است و از طریق کار مشروع به انسان میرسد،باید به همان قناعت کرد و از حرص زدن بر ما زاد آن که برای به دست آوردنش سعی غیر شرعی لازم است پرهیز کرد که،قناعت به دادۀ حق از طریق کسب شرعی عین عقل و درایت و حرص بر ما زاد از روزی مقرر شده،عین جهل و حماقت است.
راستی،کسی که دچار حرص نیست،در حقیقت منوّر به قوّۀ دفع هر برنامۀ غیر الهی است،اگر تمام دنیا با زر و زیورش و زینت خیره کنندهاش به او روی آرد،حتی برای تماشای آن حاضر نیست دو پلک از روی هم بردارد،چه رسد به این که دست دراز کند و آنچه در شأنش نیست از آن بردارد.
ایمان و عشق به حق،بصیرت و آگاهی و نورانیّت قلب و روح،به هیچ وجه به انسان،اجازۀ خروج از حدود الهی و مرزهای معنوی را نمیدهد.
عاشق فقط و فقط نگران معشوق است و بس و تمام سعی و کوششش بر این است که هر چه تا روز زنده بودن در دنیا لازم دارد از دست معشوق بگیرد و بس.
اگر با دقت عقلی و بصیرت قلبی و نور جان که شعلهای از نور خداست به مسئلۀ حرص بنگریم،به این حقیقت واقف میشویم که حرص در اصل یک مایۀ فطری و یک سرمایۀ الهی در وجود تمام انسانها است و این صفت در کارگاه هستی بشر، از عنایات خاصۀ حضرت ربّ العزّه و از الطاف پروردگار بزرگ عالم است.
اگر وجود انسان خالی از حرص بود،بدون تردید دنبال هیچ برنامهای نمیرفت و برای جلب هیچ خیری و دفع هیچ شری قدم بر نمیداشت ! !
مسئلۀ مهم در اینجا این است که در درجۀ اوّل،اولیای خانه و مدرسه و مکتب و در درجۀ دوّم،خود انسان باید در جهت دادن به این صفت بیدار باشد که خدای نخواسته این خصلت با عظمت و این نعمت شگفتانگیز رنگ شیطانی به خود نگیرد و سبب انحراف انسان از تمام حقایق نشود ! !
در تفسیر«المیزان»در سورۀ مبارکۀ معارج در زمینۀ حرص بیان واضح و سخنی متین آمده که دانستنش برای پی بردن به حقیقت حرص لازم است (1):
کلمۀ هلوع صفتی است که از مادّۀ«هاء،لام،عین»و مصدر هَلَع که به معنای شدت حرص است،اشتقاق شده و نیز گفتهاند که کلمۀ نامبرده را دو آیۀ بعد تفسیر کرده.
پس هلوع کسی است که هنگام برخورد با ناملایمات،بسیار جزع میکند و چون به خیری میرسد از انفاق به دیگران خودداری مینماید.
و به نظر ما این وجه بسیار خوبی است و سیاق آیه هم با آن مناسب است،چون از شکل دو جملۀ: [ إِذٰا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً ] (2)پیداست که میخواهد هلوع را معنا کند.
از نظر اعتبار عقلی،هلوع هم چنین کسی است،چون آن حرصی که جبلّی انسان است حرص بر هر چیزی نیست که چه خیر باشد و چه شر،چه نافع باشد و چه ضارّ،نسبت به آن حرص بورزد،بلکه تنها حریص بر خیر و نفع است،آن هم
نه هر خیری و نفعی،بلکه خیر و نفعی که برای خودش و در رابطۀ با او خیر باشد.
و لازمۀ این حرص این است که در هنگام برخورد با شر مضطرب و متزلزل گردد،چون شر خلاف خیر است و اضطراب هم خلاف حرص.
و نیز لازمۀ این حرص آن است که وقتی به خیری رسید،خود را بر دیگران مقدم داشته،از دادن آن به دیگران امتناع بورزد،مگر در جایی که اگر کاسهای میدهد قدح بگیرد،پس جزع در هنگام برخورد با شر و منع از خیر،در هنگام رسیدن به آن،از لوازم هلع و شدت حرص است.
و این هلع که انسان مجبور بر آن است و خود از فروع حب ذات است،به خودی خود از رذایل اخلاقی نیست و چطور میتواند صفت مذموم باشد،با این که تنها وسیلهایست که انسان را دعوت میکند به این که خود را به سعادت و کمال وجودش برساند.
پس حرص به خودی خود بد نیست،وقتی بد میشود که انسان آن را بد کند و درست تدبیر نکند،در هر جا که پیش آمد مصرف کند،چه سزاوار باشد و چه نباشد،چه حق باشد و چه غیر حق و این انحراف در سایر صفات انسانی نیز هست،هر صفت نفسانی اگر در حد اعتدال نگاه داشته شود،فضیلت است و اگر به طرف افراط یا تفریط منحرف گردد،رذیله و مذموم میشود.
پس انسان در بدو پیدایش در حالی که طفل است،هر آنچه که برایش خیر و شر است میبیند و با آن غرائز عاطفی که مجهّز به آن شده،خیر و شر خود را تشخیص میدهد و میفهمد که چه چیزی را دوست دارد و چه را دوست ندارد و قوای درونیش اشتهای آن را دارد،یا از آن متنفّر است و در حدود خودش به منافع و مضار و جلب و دفع آن آگاهی یافته و قدرت پیدا میکند اما بدون این که برای آن چیز حدی و اندازهای قائل باشد و وقتی به درد و یا مکروهی برمیخورد،دچار
جزع میشود و چون کسی میخواهد مزاحمش شود به هر طریقی که بتواند و لو به گریه و فریاد از تجاوز او جلوگیری میکند.کودک هم چنان بر این حال است تا به حدّ رشد و عقل برسد و حق و باطل و خیر و شر را تشخیص داده و به آنچه درک میکند اعتراف نماید،در این هنگام است که بسیاری از حق و باطلها و خیر و شرها در نظرش برعکس میشود،یعنی بسیار از اموری که به نظر حق بود،باطل و باطلها حق میگردد.
حال،اگر در همان اوان بخواهد نسبت به حق و باطلهای دوران کودکیش که مصادر همۀ آنها هوای نفس و اشتهای دلش بود،پافشاری کند و زیر بار احکام عقلش در تعیین حق و باطلها نرود،خدای تعالی بر دلش مهر میزند،در نتیجه به هیچ حقی برنمیخورد،مگر آن که آن را باطل جلوه میدهد و به هیچ صاحب حقی بر نمیخورد،مگر آن که به حقش ستم میکند و اما،اگر عنایت الهی او را دریابد همۀ غرائز او و از آن جمله:حرصش بجای حرص بر هوای نفس،حرص بر حقطلبی میشود،چنین کسی دیگر در برابر هیچ حقی استکبار نمیورزد و هیچ صاحب حقی را از حقش منع نمیکند.
پس هر انسانی در همان آغاز تولدش و در عهد کودکی و قبل از رشد و بلوغش مجهّز به حرص شدید هست و این حرص شدید بر خیر صفتی است کمالی که اگر نبود به دنبال کمال و جلب خیر و دفع شر از خود بر نمیآمد،هم چنان که قرآن کریم فرمود:
[ وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ ] (1).
و همانا او نسبت به ثروت و مال سخت علاقهمند است [ و به این سبب بخل میورزد ].
1) 1) -عادیات (100):8.
و چون به حد بلوغ و رشد رسید به یک جهازی دیگر مجهّز میشود و آن عبارت است از عقل که با آن حقایق امور را آن طور که هست درک میکند،اعتقاد حق و عمل خیر را تشخیص میدهد،آن وقت است که حرص شدید در ایام کودکیش که او را در هنگام برخورد با شر به جزع در میآورد و در هنگام رسیدن به خیر از بذل خیر جلوگیرش میشد،مبدل به حرص دیگر میشود و آن حرص شدید به خیر واقعی و فزع شدید از شرّ اخروی است.
و با در نظر گرفتن این که خیر واقعی عبارت است از،مسابقه به سوی مغفرت پروردگار و شر واقعی عبارت است از،نافرمانی خدای تعالی؛در نتیجه چنین کسی از کار خیر سیر نمیشود و پیرامون گناه نمیگردد و اما نسبت به شر و خیر دنیوی حرصی نمیورزد و از حدودی که خدای تعالی برایش معین کرده تجاوز نمیکند، در هنگام برخورد با گناه،حرص خود را با فضیلت صبر کنترل میکند و نیز در برابر اطاعت پروردگار حرص خود به جمع مال و اشتغال به دنیا را با فضیلت صبر کنترل مینماید و هم چنین هنگام برخورد با مصیبت،جزع خود را با فضیلت صبر ضبط میکند و همین حرص به منافع واقعی برای چنین انسانی صفت کمالی میشود.
و اما اگر انسان از آنچه عقلش درک میکند و فطرتش به آن اعتراف مینماید روی بگرداند و هم چنان پای بند هوا و هوس خود باشد و همواره آن را پیروی نموده، مشتاق باطل و متجاوز حق باشد و حرصش بر خیر دنیوی کنترل نداشته باشد، خدای تعالی نعمتش را مبدل به نقمت نموده،آن صفت غریزیش را که بر آن غریزه،خلقش کرده بود و آن را وسیلۀ سعادت دنیا و آخرتش قرار داده بود،از او میگیرد و مبدل میکند به وسیلۀ شقاوت و هلاکتش تا او را با اعراض از حق و جمع مال دنیا و گنجینه کردن آن وابدارد و این معنا همان است که در آیات متعرض آن شده.
از آنچه گذشت روشن شده که اگر صفت حرص را در آیات مورد بحث-که از خلقت بشر سخن میگوید و با در نظر گرفتن این که میخواهد حرص را مذمّت کند - به همۀ انسانها نسبت داده با احسن بودن خلقت هر چیز که آیۀ:
[ الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ ] (1).
همان کسی که آنچه را آفرید نیکو ساخت،و آفرینش انسان را از گِل آغاز کرد.
از آن خبر میدهد منافات ندارد،چون حرص که منسوب به خدا است،حرص بر خیر واقعی است و حرص که صرف جمع مال و غفلت از خدا میشود،منسوب به خود انسانها است،این خود انسان است که حرص خدادادی را مثل سایر نعمتها به سوء اختیار و کج سلیقگی خود به نقمت مبدل میسازد.
و استثنای مؤمنان در آیات بعد هم نه از این جهت است که این صفت در آنان وجود ندارد،«چون میبینیم حرص مؤمنان اگر از دیگران بیشتر نباشد کمتر نیست،اما حرصشان را در عبادت و خدمت به خلق و تحصیل علم مصرف میکنند و سیر هم نمیشوند»،بلکه استثنای آنان از این جهت است که مؤمنان حرص خود را به همان صورت کمال و فضیلت اصلیاش باقی گذاشتند و به صورت رذیله و نقمت مبدل نکردند.
در حقیقت،حرص یک واقعیت الهی است که اگر با نور هدایت جهت داده شود باعث سعادت دنیا و آخرت و اگر هم چون مهاری به دست شیطان بیفتد، علت خزی دنیا و عذاب همیشگی جهان بعد است.
بهترین مرحلۀ حرص،در وجود انسان حرص به نجات دادن مردم از جهل
1) 1) -سجده (32):7.
و بیخبری و آزاد کردن آنان از مشکلات مادی و معنوی است و حرص به رساندن خود به نقطۀ با عظمت لقای حق و خشنودی حضرت دوست،چنان که اخلاق همۀ انبیا و امامان و اولیا بوده و قرآن مجید به این حقیقت،ناطق است.
آری،چه سرمایهای از معرفت به حق و چه مایهای از حرص زدن برای رسیدن به آغوش رحمت و مغفرت محبوب،پر منفعتتر و سودمندتر است ؟ !
در سطور گذشته به این حقیقت اشاره شد که اگر دست حرص از دامن هدایت حق کوتاه گردد و مهار حرص به دست ناپاک هوای نفس بیفتد،آدمی دچار بلای دنیا و عذاب آخرت میگردد.
حرص،در صورتی که در کنار چراغ پر فروغ هدایت قرار نگیرد،از انسان در جهت مقام،فرعون و در جنب مال،قارون و در کنار دانش،بلعم باعورا میسازد ! !
حملات شدید دانشمندان علم اخلاق به مسئلۀ حرص به عنوان یکی از بدترین رذائل،متوجه چنین حرصی است.
فقیه بزرگ،ملا احمد نراقی در باب حرص مذموم میفرماید (1):
از رذایل متعلّقه به قوۀ شهویه،صفت حرص است و آن صفتی است نفسانیه که آدمی را میدارد بر جمع نمودن زاید از آنچه به آن احتیاج دارد و این صفت،یکی از شعب حبّ دنیا و از جمله صفات مهلکه و اخلاق مضلّه است،بلکه این صفت
1) 1) -معراج السعادة:301 در بیان صفت حرص.
خبیثه بیابانی است کران ناپیدا که از هر طرف روی به جایی نرسی،وادیی است بیانتها،هر چند در آن فرو روی عمق آن را نیابی.
بیچارهای که بر آن گرفتار شد،گمراه و هلاک گشت و مسکینی که به این وادی افتاد،دیگر روی خلاصی ندید؛زیرا که حریص هرگز حرص او به جایی منتهی نمیشود و به حدّی نمیایستد،اگر بیشتر اموال دنیا را جمع کند باز در فکر تحصیل باقی است و هر چه به دست او آید باز میطلبد و آن بیچاره مریض است و نمیفهمد و احمق است و نمیداند.
چگونه چنین نباشد و حال آن که میبینیم حریص را هشتاد سال عمر کرده است و فرزندی ندارد و این قدر از اموال و خانه و مستغلات دارد که اگر به فراغت بگذراند،صد سال دیگر او را کفایت میکند و خود یقین دارد که بیست سال دیگر عمر او نیست،باز در صدد زیاد کردن مال است و تأمل نمیکند که فایدۀ آن چیست ؟ و چه ثمرهای دارد،اگر از برای خرج است،آنچه دارد منافع آن وفا به خرج مدت العمر او میکند و اگر از برای احتیاط است اگر آنچه دارد،احتمال تلف میرود هر چه تحصیل کند چنین است،پس اگر این مرض حمق نیست پس چه بلاست و هر که به این مرض مبتلا شد،خلاصی از آن مرض نهایت اشکال دارد و از این جهت حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند:
هرگاه از برای فرزند آدم دو رودخانۀ طلا باشد،باز رودخانۀ سوم را میطلبد و اندرون او را هیچ پر نمیکند مگر خاک (1).
و فرمود:
آدمیزاد پیر میشود و دو چیز در او جوان میگردد و قوت میگیرد:یکی حرص
1) 1) -روضة الواعظین:429/3؛مجموعة ورام:163/1.
مال و یکی طول امل (1).
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است:
حریص بر دنیا چون کرم ابریشم است،هر چه بیشتر بر دور خود میپیچد،راه خلاص او دورتر میشود تا از غصّه بمیرد (2)!
بعضی از بزرگان گفتهاند:
از عجایب امر آدمی آن است که اگر او را خبر دهند که همیشه در دنیا خواهی بود،حرص او بر جمع کردن مال زیاد نخواهد شد از آنچه حال میداند که چند صباحی بیش زنده نیست و در صدد جمع آن است و این را برای هر که تفحص کند در احوال مردمان،ظاهر و روشن است.
سنایی آن حکیم فرزانه میگوید:
هم چو مردانت قدم در راه دین باید نهاد***دیده بر خط هدیً للمتقین باید نهاد
چون زراه گلبن توبوا الی اللّه آمدی*** پای بر فرق اتینا طائعین باید نهاد
چون خر دجال نفست شد اسیر حرص و آز*** بعد از این بر مرکب تقوات زین باید نهاد
نفس فرعون است و دین موسی و توبه چون عصا***رخ به سوی جنگ فرعون لعین باید نهاد
گر عصای توبه مر خیل لعین را بشکند***شکر آن را دیده بر روی زمین باید نهاد
گر تو خواهی نفس خود را مستمند خود کنی*** در کمند عشق بسم اللّه کمین باید نهاد
عَنِ الصادِقِ علیه السلام:إنْ کانَ الرِّزْقُ مَقْسُوماً فَالْحِرْصُ لِما ذا (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:اگر رزق به حکم خداوند در قرآن و در عالم طبیعت مقرر شده،پس حرص برای چیست ؟
قالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله:أغْنَی النّاسِ مَنْ لَمْ یَکُنْ لِلْحِرْصِ أسیراً (2).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:بینیازترین مردم کسی است که اسیر حرص نباشد.
عَنِ الصّادِقِ علیه السلام ناقِلاً عَنْ حَکیمٍ:الْحَریصُ الْجَشِعُ أشَدُّ حَرارَةً مِنَ النّارِ (3).
امام صادق علیه السلام به نقل از حکیمی فرمود:حریص آزمند،حرارتش در سوزاندن فضایل و کمالات،از آتش زیادتر است.
سُئِلَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:أیُّ ذُلٍّ أذَلُّ ؟ قالَ:الْحِرْصُ عَلَی الدُّنیا (4).
1) 1) -الخصال:450/2،حدیث 55؛التوحید:376،باب 60،حدیث 21؛بحار الأنوار:160/70،باب 128،حدیث 1.
2) 2) -الأمالی،صدوق:20،المجلس السادس،حدیث 4؛روضة الواعظین:442/2؛بحار الأنوار:160/70،باب 128،حدیث 2.
3) 3) -الخصال:348/2،حدیث 21؛معانی الأخبار:177،حدیث 1؛بحار الأنوار:160/70،باب 128،حدیث 3.
4) 4) -الأمالی،صدوق:393،المجلس الثانی و الستون،حدیث 4؛وسائل الشیعة:82/7،باب 31،حدیث 8790؛بحار الأنوار:161/70،باب 128،حدیث 4.
از امیر المؤمنین علیه السلام سؤال شد چه ذلّتی برای انسان ذلّت بارتر است ؟ فرمود:
حرص بر دنیا.
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:حُرِمَ الْحَریصُ خَصْلَتَیْنِ وَ لَزِمَتْهُ خَصْلَتانِ:حُرِمَ الْقَناعَةَ فَافْتَقَدَ الراحَةَ وَ حُرِمَ الرِّضا فَافَتَقَدَ الْیَقینَ (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:حریص از دو خصلت محروم و دچار دو خصلت است:
از قناعت محروم و دچار درد سر و از خشنودی نسبت به حق محروم و دچار بییقینی به واقعیتها است.
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ عَنْ أبیهِ علیهما السلام قالَ:لا یُؤْمِنُ رَجُلٌ فیهِ الشُّحُّ وَ الْحَسَدُ وَ الْجُبْنُ وَ لا یُکُونُ الْمُؤمِنُ جَباناً وَ لا حَریصاً وَ لا شَحیحاً (2).
امام صادق از پدرش حضرت باقر علیهما السلام نقل میکند:مردی که در او بخل و حسد و ترس است ایمان ندارد،مؤمن ترسو و حریص و بخیل نیست.
عَنْ أبی عبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:کانَ فیما أوْصیٰ بِهِ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله عَلیّاً علیه السلام:یا عَلیُّ أنْهاکَ عَنْ ثَلاثِ خِصالٍ عظامٍ:الْحَسَدُ وَ الْحِرْص وَ الْکَذِبُ (3).
امام صادق علیه السلام میفرماید:آنچه در وصایای رسول اسلام به علی علیه السلام بود این بود:یا علی ! تو را از سه خصلت که گناهش عظیم است نهی میکنم،حسد، حرص و دروغ.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:مِنْ عَلاماتِ الشِّقاءِ جُمُودُ الْعَیْنِ وَ قَسْوَةُ الْقَلْبِ وَ شِدَّةُ الْحِرْصِ فی طَلَبِ الرِّزْقِ وَ الْإصْرارُ عَلَی الذَّنْبِ (1).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:از علائم بدبختی خشکی چشم،سنگدلی و شدت حرص در طلب روزی و اصرار بر گناه است.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
زمانی که نوح از کشتی پیاده شد،ابلیس نزد او آمد و عرضه داشت:در روی زمین کسی منّتش بر من،بزرگتر از تو نیست،از خداوند نابودی این جامعۀ فاسق را خواستی و من راحت شدم،دو چیز به تو نیاموزم ؟ !
از حسد بترس،حسد آنچه باید بر سر من بیاورد آورد و از حرص بپرهیز که آنچه باید بر سر آدم بیاورد آورد (2)! !
پروردگارا ! چه خطرات عظیمی در کمین ماست و چه چاههای عمیق خوفناکی در مسیر ما قرار دارد،خداوندا ! دنیا چه گذرگاه هولناک و دارای چه طوفانهای سهمناکی است ؟
الهی ! اگر لطف و عنایت تو نباشد کار ما انسانها به کجا خواهد کشید و آیندۀ ما چه خواهد شد ؟
الهی ! آلودگی حرص و پلیدی کبر و خباثت حسد و ناپاکی ریا و تمام رذایل اخلاقی را از ما برطرف کن.
[ فَإنَّ الدُّنْیا خَلَقَها اللّهُ تَعالی بِمَنْزِلَةِ ظِلِّکَ إنْ طَلَبْتَهُ أتْعَبَکَ وَ لا تَلْحَقُهُ أبَداً وَ إنْ تَرَکْتَهُ یَتْبَعُکَ وَ أنْتَ مُسْتَریحٌ ]
امام صادق علیه السلام در ادامۀ روایت باب حرص میفرماید:
دنیا برای تو مانند سایه است،هر چه از پی او بروی به آن نخواهی رسی و جز خستگی و ملالت و رنج و تعب،چیزی عاید تو نخواهد کرد،ثروتمندان مادی جهان پس از آن همه دویدن،به کجا رسیدند و چه کردند و چه با خود بردند ؟ !
ولی اگر آن را رها کنی و به دنبالش ندوی به مقداری که احتیاج داری از طریق کوشش صحیح با تو خواهد بود و تو در این صورت راحت خواهی بود.
ای که انکار کنی عالم درویشان را***تو چه دانی که چو سودا و سرست ایشان را
ملک آزادگی و کنج قناعت گنجی است***که به شمشیر میسّر نشود سلطان را
طلب منصب فانی نکند صاحب عقل*** عاقل آن است که اندیشه کند پایان را
جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتند***وین چه دارد که به حسرت بگذارد آن را
چشم همت نه به دنیا که به عقبی نبود***عارف عاشق شوریده سرگردان را
در ازل بود که پیمان محبّت بستند*** نشکند مرد اگرش سر برود پیمان را
سعدیا عمر عزیز است به غفلت مگذار*** وقت فرصت نشود فوت مگر نادان را(1)
1) 1)- سعدی.
[ قالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله:الْحَریصُ مَحْرومٌ وَ هُوَ مَعَ حِرْمانِهِ مَذْمُومٌ فی أیِّ شَیءٍ کانَ،وَ کَیْفَ لا یَکُونُ مَحْروماً وَ قَدْ فَرَّ مِنْ وَثاقِ اللّهِ تَعالی وَ خالفَ قَوْلَ اللّهِ تَعالی حَیْثُ یَقُولُ: [ اللّٰهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ ثُمَّ رَزَقَکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ ] (1)]
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
حریص با همۀ تلاش و زحمت و با همه رنج و مصیبت و با همۀ تعب و مشقّت که برای تحصیل اضافه از آنچه خدا مقرر فرموده،میکشد از به دست آوردن آن اضافه،محروم است و در عین محروم بودن در پیشگاه خالق و خلق،در هر زمینهای مذموم است و چگونه مذموم نباشد کسی که از عهد و پیمان الهی نسبت به روزی بندگان رو گردانده و با گفته و وعدۀ حضرت او دربارۀ روزی که در قرآن فرمود:
شما را از عدم به وجود آورد،آن گاه روزی داده،سپس میمیراند و آن گاه زنده میکند.
مخالفت کرده ! !
1) 1) -روم (30):40.
[ وَ الْحَریصُ بَیْنَ سَبْعِ آفاتٍ صَعْبَةٍ:
1-فِکْرٌ یَضُرُّ بِدینِهِ وَ لا یَنْفَعُهُ
2-وَ هَمٌّ لا یَتِمُّ لَهُ أقْصاهُ
3-وَ تَعَبٌ لا یَسْتَریحُ مِنْهُ إلّا عِنْدَ الْمَوْتِ
4-وَ خَوْفٌ لا یُورِثُهُ إلّا الوقُوعَ فیهِ
5-وَ حُزْنٌ قَدْ کَدَّرَ عَلَیْهِ عَیْشَهُ بِلا فائِدَةٍ
6-وَ حِسابٌ لا مَخْلَصَ لَهُ مَعَهُ مِنْ عَذابٍ
7-وَ عِقابٌ لا مَفَرَّ لَهُ مِنْهُ وَ لا حیلَةَ ]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
حریص دچار هفت آفت است که نجاتش از هر یک از آن آفات در نهایت صعوبت و دشواری است:
1-فکر و اندیشه و نقشه و حیله برای جمع کردن اضافهتر از نیاز و مقرّری که اینگونه فکر،آفت آخرت است و نسبت به دنیای انسان نفع و سودی ندارد،چرا که زائد بر قسمت،آن هم از کسی که با خدا معامله ندارد،قابل انتفاع نیست و غیر زحمت و ریاضت و بار سنگین آخرت،چیزی بر آن مترتب نیست !
2-همّ و غم و هیجان که محصول حرص بر تحصیل دنیاست و این همّ و غم
زاییدۀ عدم رضایت انسان به قسمت الهی است و این آفتی است که از درون و برون هم چو خوره انسان را میخورد !
3-رنج و زحمت که جز به وسیلۀ مرگ از آن راحت نمیشود.
4-ترس از دست رفتن جمع شده که مورث ترس دیگر است.به این صورت که حریص میترسد چه شود و به که بدهد و از که بستاند،تا تلف نشود و در سرمایه قصوری راه نیابد و حاصل هر خوفی نیست،مگر افتادن در خوف دیگر،مثل طلبی که از کسی دارد،تا وصول نشده است خوف دارد که آن کس شاید بمیرد و مالش بسوزد و بعد از وصول خوف آن دارد که مبادا به چنگ سارقی افتد،یا آفتی به او رسد،غرض این که حریص مالدار،مانند ماردار هرگز از خوف و ترس فارغ نیست و از تشویش و اضطراب نسبت به ثروتی که جمع کرده خالی نیست.
5-حزنی که اکثر اوقات عیش را بر او مکدّر کند و در خوشی و راحت او نقص بیندازد.
6-حسابی که هرگز از آن فارغ نیست،چنان که دیگران در حساب عمر و طاعت و گناه و وضع آخرت خود هستند،او در حساب مال است و گرفتار غصه و عذاب که چند شده و به کجا رسیده،یا حساب ماه و سال کی منقضی شود تا تن خواه و طلبها وصول گردد و البته نتیجۀ این حساب،عذاب درون و زحمت برون و محصولش حسرت وقت مرگ و زحمت در برزخ و آتش در قیامت است.
7-مفسدۀ عظیمۀ دیگر حرص،عقاب الهی است که حریص را از آن گریز و فراری نیست،چرا که حریص در به دست آوردن گناهکار و در نگاه داشتن مال، مجرم است و چه بسیار که ثروت دنیا،حریص را به انواع محرمات و ارتکاب گناهان دچار کرده و این محرّمات و معاصی،در قیامت مورث عذاب سخت الهی است.
راستی،چه بدبخت و بیچارهاند آنان که دچار مرض حرص مال و جاهند و چه خوشبخت و سعادتمند آنان که در حرص ملاقات و لقای حضرت رب العزه هستند.
آنان ذکرشان مال مال و اینان گفتار قلب و جان و زبانشان یار یار است !
ما گدایان خیل سلطانیم***شهر بند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود*** هر چه ما را لقب نهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند*** ره بجای دگر نمی دانیم
چون دلارام می زند شمشیر*** سر ببازیم و رخ نگردانیم
دوستان در هوای صبحت یار ***زر فشانند و ما سر افشانیم
ای خداوند عقل و دانش و رای*** عیب ما را مکن که نادانیم
هر گلی نو که در جهان آید*** ما به عشقش هزار دستانیم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند*** ما تماشا کنان بستانیم
تو به سیمای شخص می نگری*** ما در آثار صنع یزدانیم
هر چه گفتیم جز حکایت دوست ***در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بی وجود صحبت یار ***همه عالم به هیچ نستانیم
ترک جان عزیز بتوان گفت*** ترک یار عزیز نتوانیم
گروهی تصور میکنند که آنچه انسان به آن گرفتار است و منبعی برای زدن خسارت و زیان به آدمی است،نجات از آن محال یا حد اقل مشکل و سخت است.
ولی این تصور بدون شک تصور نابجا و غلطی است؛زیرا رذایل چه از نوع اخلاقی آن و چه از شکل عملی آن،خصالی عارضی هستند که بر اثر بیتوجهی یا
اشتباه یا فضای غلط محیطی،متوجه انسان شدهاند و به تعبیر دیگر:اینگونه صفات بر صفحۀ روان یا قلب یا اعضا هم چون مرض در نواحی جسم آدمی است، چنان چه برای مرض راه علاج و طبیب هست،برای اینگونه عوارض معنوی هم راه علاج و طبیب هست.
بعثت انبیا و نزول کتب آسمانی و امامت امامان و حکمت حکیمان و عرفان عارفان و ولایت اولیا،برای معالجۀ امراض معنوی و رفع عیوب روحی و نفسی و آراسته کردن انسان به محامد الهی است.
اگر این عوارض قابل علاج نبود،نعوذ باللّه رسالت رسولان و ارسال کتب و تجلّی وحی و امامت امامان از جانب حضرت الهی کاری لغو و عملی عبث بود.
انبیا،طبیبان این امراض و دستورهای آنان راه علاج این عوارض است،به شرطی که انسان تسلیم نبوت آنان شده و به نسخههای شفا بخش و سعادتآور آنان عمل کند.
حکیم فرزانه ملا احمد نراقی رضوان اللّه تعالی علیه،با توجه به آیات قرآن و روایات و اخبار،نسخهای برای علاج مرض حرص تنظیم کرده و میگوید (1):
طریقۀ معالجۀ حرص،تحصیل صفت قناعت و ازالۀ مرض حرص است.
و تحصیل صفت قناعت آن است که ابتدا تأمّل کند در زحمت جمع مال و تصدیع آن و آفات دنیویه که از برای مال است و حوادثی که در پی دارد.
شحنۀ این راه چو غارتگر است ***مفلسی از محتشمی بهتر است (2)
و ببینید که زیادتر از قدر ضرورت،دنیا را چه ثمر و چه فایده است،اگر از برای اولاد ذخیره میکنی،بدان که خدای تو و اولاد یکی است،آن که روزی به تو داده به او نیز خواهد داد.
تو غم فرزندی را میخوری که از نطفۀ تو حاصل شده،چگونه آن که او را آفریده غم او را نمیخورد،به عزت خودش قسم که او از تو مهربانتر است و قدرت او بیشتر و اگر فرزند تو کسی است که باید به تنگی بگذراند،اگر عالم را از برای او ذخیره بگذاری از دست او بیرون میرود،جان من ! احتیاج فرزند به مال در حیات اوست،تو که چارۀ عمر او نتوانی کرد و قدر زندگانی از برای او نتوانی نهاد،چرا در فکر روزی او زحمت میکشی.
نگارندۀ کودک اندر شکم***نگارنده عمر روزی است هم
خداوندگاری که عبدی خرید ***بدارد فکیف آن که عبد آفرید
تو را نیست آن تکیه بر کردگار ***که مملوک را بر خداوندگار(1)
ساعتی سر بر زانوی تفکّر و به اطراف ولایات نظری کن و دور و نزدیک را سیری کن و ببین کسانی که در عهد تو هستند،چقدر کسانی هستند که صاحب ثروت و جاه و حشمتند و پدر ایشان از برای ایشان ذخیره نگذاشت و چه اشخاص یافت میشوند که به فقر و فاقه مبتلا و اموال بسیار از پدر ایشان مانده بود.
بسی پدران خانه در شهری ساختند و اولاد ایشان در ولایتی دیگر در خرابه مردند و بسا،ده و مزرعه در کشوری از برای ایشان گذاردند و ایشان به جهت قرص نانی در کشوری دیگر جان دادند !
تو را از حوادث روزگار چه خبر و از گردش افلاک چه اطلاع،چه میدانی تا چند
1) 1)- بوستان سعدی شیرازی.
روز دیگر عالم چه وضع خواهد بود ؟ و اگر از برای خود جمع مال میکنی،تو اول قدر عمر خود را معین کن و به اندازۀ آن جمع کن،تو چه میدانی که نام تو در سال دیگر در دفتر مردگان ثبت خواهد بود یا در صحیفۀ زندگان و چون قوت سال خود را داری کفایت کن و حساب خود را زیاد مکن،علاوه بر اینها آن که تأملی کن و ببین وقتی هست که سیر شوی و دیگر در صدد جمع مال نباشی و هر چه اندوزی باز در فکر زیادتر خود را میسوزی،پس یک مرتبه قانع شو و از همۀ زحمتها فارغ شو.
چون در اینها تأمّل نمودی،دیده بگشا و در احوال مردمان نظری کن و ببین، در سیرت و طریقۀ اعاظم افراد بنی آدم و اعزۀ مخلوقات عالم از پیغمبران مرسل و اولیای مکمل و محرمان حرم عزت و بار یافتگان خلوت قرب رب العزّه که چگونه به قلیلی از دنیا اکتفا نمودند و به قناعت گذرانیدند و زاید از قدر ضرورت را نگاه نداشتند.
نگاه کن به شیوۀ مشرکان و کفار از هنود و یهود و نصاری و اراذل افراد بشر که چگونه در صدد جمع مال و تنعم و التذاذ و زیاد کردن مایه و املاک و ضیاع و عقارند.
میدانم که شک نخواهی کرد در این که اقتدا به اعزه و اجلّای خلایق بهتر است از پیروی اراذل،بلکه هر که اندک شعوری داشته باشد،میفهمد که کسی که حریص بر لذتهای دنیویه است و حرص بر اکل و شرب و جماع و وقاع دارد،از افق انسان خارج و در خیل بهائم داخل است؛زیرا که اینها از لوازم بهائم و چهارپایان است و هر چند کسی در اینها به مرتبۀ اعلی برسد،لذت او بیشتر از چهار پایان نخواهد بود و هیچ حریص شکم پرست نیست،مگر این که گاو و خر از آن بیشتر میخورند و هیچ حریص بر جماع نیست،مگر آن که خروس از آن بیشتر جماع میکند و خود ظاهر است که از چنین صفتی چه اثری خواهد دید.
و تأمل کن در عزت قناعت و فراغ بال و اطمینان خاطر قانع و چون در اینها تأمل نمودی،در معالجۀ آن بکوش و طریقۀ آن این است که در امر معیشت خود میانه روی و اقتصاد را پیشۀ خود کنی و راه مخارج را به قدر امکان سد کنی و ملاحظۀ جزئی و کلی مخارج خود را بکنی و هر چه ضروریه نیست و معیشت بدون آن ممکن است از خود دور کنی؛زیرا که با وجود کثرت مخارج،قناعت ممکن نیست.
پس اگر تنها و منفرد باشی،اکتفا کن به جامۀ سبکی و قناعت کن به هر غذایی که هم رسد و نان خورش کم بخور و چون بخوری از یک نان خورش تجاوز مکن و هم چنین در سایر چیزهایی که به آن احتیاج عیال باشی هر یک را بر این حد بدار و جزئی جزئی خرجی که میخواهی بکنی،تأمّل کن و ببین اگر زندگانی موقوف به آن نیست دست بردار و هر گاه کسی به این نوع رفتار کند و بنای امر خود را بر این گذارد و قناعت و اقتصاد را پیشۀ خود سازد از برای گذران به زحمت نمیافتد هر چند عیالمند باشد و محتاج به خلق نمیشود هم چنان که ظاهر و بیّن اخبار در آن صریح است.
حضرت محمد صلی الله علیه و آله فرمود:
محتاج نشد هر که میانه روی کرد (1).
و فرمود:
تدبیر کار خود نصف معیشت است (2).
و فرمود:
هر که قناعت کند خدا او را بینیاز میکند و هر که اسراف میکند خدا او را فقیر مینماید و شک نیست که هر که بنای قناعت گذارد،از احتیاج به مردم خلاص میشود و از چاپلوسی و تملّق ناکسان فراغت مییابد و در نزد خالق و خلق،عزیز میگردد (1).
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است:
میانه روی امری است که خدا آن را دوست دارد و اسراف چیزی است که خدا آن را دشمن دارد،حتی دور انداختن استخوان خرما و ریختن زیادتی شربت آب.
و فرمود:
من ضامنم از برای کسی که میانه روی کند،هرگز فقیر نشود (2).
بعد از آن که امر معیشت او بالفعل درست شد،دیگر از برای بعض مضطرب و مشوّش نباشد و اعتماد بر فضل و کرم خدا کند و بداند که روزی از برای او مقرر شده و به او خواهد رسید اگر چه حرص نورزد و راهی از برای حد اقل خود نداند، چگونه چنین نباشد و حال آن که حق تعالی میفرماید:
[ وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ رِزْقُهٰا ] (3).
و هیچ جنبدهای در زمین نیست مگر این که روزیِ او بر خداست.
و نیز میفرماید:
[ وَ مَنْ یَتَّقِ اللّٰهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَحْتَسِبُ ] (4).
و هر که از خدا پروا کند،خدا برای او راه بیرون شدن [ از مشکلات و تنگناها را ] قرار میدهد.*و او را از جایی که گمان نمیبرد روزی میدهد.
باید هر کسی در امر زندگانی و گذران خود نگاه به بالاتر از خود نکند،بلکه نظر به پستتر از خود نماید و اطاعت شیطان را نکند؛زیرا که آن لعین نظر هر کس را در امر دنیا به بالاتر از خود میاندازد و به او میگوید:هان ! فلان و فلان را ببین چگونه تنعم میکنند و چه طعامهای لذیذ میخورند و چه لباسهای نیکو میپوشند،خود را از آنان پستتر مکن و در طلب دنیا سستی منمای و در کار دین،چشم آدمی را به پستتر از خود میگشاید و میگوید:چرا خود را زحمت میدهی و تعب میکشی و چندین از خدا میترسی،فلان و فلان از تو عالمترند و این قدر نمیترسند ! !
ای خدای مهربان ! ما را در علاج امراض قلبیه و روحیه و فکریه و نفسیه،توفیق رفیق راه کن و خانۀ قلب را با لطف و کرمت از اغیار خالی کرده،نورت را برای ابد در آن خانه مقیم فرما،شربت محبتت را به ما بچشان و با داروی عشقت،تمام دردهای ما را درمان کن.
به قول بلبل گلستان عشق،فیض عاشق:
زنده آن سر کاو بود سودای عشق***حَبَّذا آن دل که باشد جای عشق
از سر شوریده من کم مباد*** تا قیامت آتش سودای عشق
خارها در دل به خون می پرورم*** بو که روزی بشکفد گل های عشق
رفته رفته دل خرابی می کند*** عاقبت خواهم شدن رسوای عشق
خویش را کردم تهی از غیر دوست***تا وجودم پر شد از غوغای عشق
کار و کسب من همین عشق است و بس*** مگسلا این دست من از پای عشق
خدمت او را به دل بستم کمر*** هستم از جان بنده و مولای عشق
هم زمین هم آسمان را گشتهایم***نیست دردی در جهان همتای عشق
تا ننوشی باده از جام فنا ***مست کی گردد سر از صهبای عشق
تا پزی در دیگ سر سودای سود*** کی چشی هرگز تو از حلوای عشق
چون فرو خواهیم شد ما عاقبت*** خود همان بهتر که در دریای عشق
ناله میکن فیض زیرا خوش بود*** نالههای زار در سودای عشق
[ وَ الْمُتَوَکِّلُ عَلَی اللّهِ یُمْسی وَ یُصْبِحُ فی کَنَفِهِ وَ هُوَ مِنْهُ فی عافِیَةٍ وَ قَدْ عَجَّلَ اللّهُ لَهُ کِفایَتَهُ وَ هِیَ لَهُ مِنَ الدَّرَجاتِ مَا اللّهُ بِهِ عَلیمٌ ]
هر کس در صف اهل توکل و اعتماد بر خداست و کارش را در همۀ امور به حضرت او واگذاشته،صبح و شام بر او میگذرد،در حالی که در کنف حمایت اوست و حضرت رب العزه روزی وی را به قدر کفایت،بیزحمت و مرارت فراوان به او میرساند و از درجات بهشت آن قدر به او مرحمت میکند که علم کسی به آن نرسد و در خاطر کسی خطور نکند.
[ وَ الْحِرْصُ ماءٌ جَریٰ فی مَنافِذِ غَضَبِ اللّهِ تَعالی وَ ما لَمْ یُحْرَمِ الْعَبْدُ الْیَقینَ لا یَکُونُ حَریصاً وَ الْیَقینُ أرْضُ الْإسْلامِ وَ سَماءُ الْإیمانِ ]
و حرص،آبی است که جریان و سیلان او از منفذهای غضب الهی است،چنان که قناعت و توکل آبی است که جریان آن در منافذ رحمت است،چون طلب دنیا از طریق حرص مذموم شارع است و مغضوب خداوند.
حضرت امام صادق علیه السلام میفرماید:
سیلانش از منافذ غضب است و چون طریق تحصیل روزی از روی قناعت ممدوح است،بلکه عبادت است،جریانش از منافذ رحمت است،حاصل آن که حسن و قبح مسبب،تابع حسن و قبح سبب است،اگر سبب حسن است و ممدوح،مسبب هم حسن است و اگر قبیح است مسبّب هم قبیح است.
بنده تا وقتی از نور یقین محروم نشود،دچار حرص نگردد،نمیشود با یقین به وعدههای دوست،آدمی دچار این صفت خسیس و این سم مهلک گردد.
یقین،در قلب پاک عبد زمین اسلام و آسمان ایمان است و این زمین و آسمان همان است که اگر نصیب کسی شود تمام درهای برکت در دنیا و آخرت به روی او باز میشود.
بیایید با تمام هستی از تمام بندهای اسارت هوا و ابلیس خود را آزاد کنیم و از زندان آشپزخانۀ دنیا و رختخواب شهوت به فضای باز ملکوت سفر کنیم و آنچه را باید بیابیم و ببینیم در آنجا بیابیم و ببینیم و آن طور که باید،لذت حقیقی حیات و خوشی واقعی زندگی را دریابیم.
دلا تا کی سر گفتار داری***طریق دیدن و کردار داری
ظهور ظاهر احوال خود را*** ظهور ظاهر اظهار داری
اگر مشتاق و دلداری و دایم ***امید دیدن دلدار داری
زدیدارت نپوشیدست دیدار*** بدین دیدار اگر دیدار داری
سلیمان نیستی تا هم چو گبران*** زهستی بر میان زنّار داری
دلا تا چون سنایی در ره دین*** طریق زهد و استغفار داری
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
الْزُّهْدُ مِفْتاحُ بابِ الْآخِرَةِ وَ الْبَراءَةُ مِنَ النّارِ وَ هُوَ تَرْکُ کُلِّ شَیْءٍ یَشْغَلُکَ عَنِ اللّهِ مِنْ غَیْرِ تَأَسُّفٍ عَلیٰ فَوْتِها،وَ لا اعْجٰابٍ فی تَرْکِهٰا،وَ لا انْتِظارِ فَرَجٍ مِنْها، وَ لا طَلَبِ مَحْمِدَةٍ عَلَیْهٰا وَ لا عِوَضٍ بِهٰا بَلْ تَریٰ فَوْتَها راحَةً وَ کَوْنَها آفَةً وَ تَکُونُ أبَداً هَارِباً مِنَ الْآفَةِ مُعْتَصِماً بِالرّاحَةِ.
وَ الزّاهِدُ الّذی یَخْتارُ الْآخِرَةَ عَلَی الدُّنْیا،وَ الذُّلَّ عَلَی الْعِزِّ،وَ الْجُهْدَ عَلَی الرّاحَةِ وَ الْجُوعَ عَلَی الشَّبْعِ وَ عافِیَةَ الْآجِلِ عَلیٰ مَحَبَّةِ الْعاجِلِ وَ الذِّکْرَ عَلَی الْغَفْلَةِ وَ تَکُونُ نَفْسُهُ فِی الدُّنْیا وَ قَلْبُهُ فِی الْآخِرَةِ.
قالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله:حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطیئَةٍ،أ لا تَریٰ کَیْفَ أحَبَّ ما أبْغَضَهُ اللّهُ وَ أیُّ خَطَاٍ أشَدُّ جُرْماً مِنْ هذا ؟
وَ قالَ بَعْضُ أهْلِ الْبَیْتِ علیهم السلام لَوْ کانَتِ الدُّنْیا بِأجْمَعِها لُقْمَةً فِی فَمِ طِفْلٍ لَرَحِمْناهُ،فَکَیْفَ حالُ مَنْ نَبَذَ حُدُودَ اللّهِ وَراءَ ظَهْرِهِ فی طَلَبِها وَ الْحِرْصِ عَلَیْها.
وَ الدُّنیَا دَارٌ لَوْ أحْسَنْتَ سُکْنَاهَا لَرَحِمَتْکَ وَ أحْسَنَتْ وَدَاعَکَ.
قالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله:لَمّا خَلَقَ اللّهُ الدُّنْیا أمَرَها بِطاعَتِهِ فَأطاعَتْ رَبَّها فَقالَ لَها:خالِفی مَنْ طَلَبَکِ وَ واقِفی مَنْ خالَفَکِ فَهِیَ عَلیٰ ما عَهِدَ اللّهُ إلَیْها وَ طَبَعَها عَلَیْهِ.
[ الْزُّهْدُ مِفْتاحُ بابِ الْآخِرَةِ وَ الْبَراءَةُ مِنَ النّارِ ]
داستان زهد،داستان عجیبی است؛زهد حقیقتی است که هر کس به آن آراسته شود،برندۀ خیر دنیا و آخرت شده است.
تحصیل زهد از مشکلترین اموری است که انسان با آن روبروست و چون حاصل شود،به فرمودۀ حضرت صادق علیه السلام:درب آخرت و تمام نعیمش به روی انسان باز شده و برات آزادی از آتش جهنم برای ابد به جهت انسان صادر گشته است !
زهد،صفت عاشق،خصلت عارف،رنگ عابد و نشان حقیقت بر پیشانی سالک است.
زاهد،انسانی وارسته و عبدی پیراسته و شخصیّتی ممتاز و نیرویی الهی و پروانهای گرد شمع جمال و عاشقی بینا و مجاهدی تواناست.
حقیقت زهد را باید از زبان زاهدان حقیقی و عرفای واقعی شنید،چرا که آنها شیرینی این واقعیت را چشیدهاند و از نسیم جان بخش این خصلت ملکوتی بهره بردهاند،بیان حقیقت زهد،کار ما گرفتاران و اسیران بندهای شهوات و طبایع نیست،ما را کجا رسد که به ترجمۀ عالیترین خصلت وارستگان تاریخ برخیزیم و از آنان که از دوست نشان دارند،نشان در اختیار بگذاریم.
کسی کاندر صف گبران به بتخانه کمر بندد***برابر کی بود با آن که دل در خیر و شر بندد
زدی هرگز نیارد یاد و از فردا ندارد غم*** دل اندر دل فریب نقد و اندر ما حضر بندد
حقیقت بتپرست است آن که در خود هست پندارش*** برست از بتپرستی چون در پندار در بندد
نه فرعونی شود آن کس که او دست قوی دارد*** نه قارونی شود هر کس که دل در سیم و زر بندد
نه موسی ای شود هر کس که او گیرد عصا برکف*** نه یعقوبی شود آن کس که دل اندر پسر بندد
بسا پیر مناجاتی که بر موکب فرو ماند*** بسا رند خراباتی که زین بر شیر نر بندد
زمعنی بیخبر باشی چو از دعوی کمربندی ***چه داند قدر معنی آن که از دعوی کمر بندد
به تخت و بخت چون نازی که روزی رخت بربندی***به تخت و بخت چون نازد کسی کاو رخت بربندد
غلام خاطر آنم که او همت قوی دارد***که دارد هر دو عالم را و دل در یک نظر بندد(1)
زهد،قبل از این که مرحلۀ عملی باشد حقیقت قلبی است،به این معنی که هر
1) 1)- سنایی غزنوی.
کس به فرمودۀ قرآن مجید،بود و نبود امور ظاهر برای وی مساوی باشد زاهد است.
چون به دست آوردن این حالت قلبی کاری بس مشکل و مدت مدیدی ریاضت میخواهد و طالب مقدماتی چون علم و معرفت و بینایی و بصیرت و همنشینی با اولیای خداست،از این نظر زهد را از اعلا منازل سالکان و از والاترین مقامات عارفان و از بهترین حالات سایران شمردهاند.
این حالت عالی قلبی،یعنی بیتفاوت بودن دل،در برابر بود و نبود ظاهر دنیا و زر و زینت آن،موجب راحت انسان و دور بودن از گناهان باطنی و ظاهری است.
تمام روایات معتبر و محکم که در بهترین کتب حدیث نقل شده،وقتی میخواهند زهد را معنا کنند به آیۀ بیست و سوّم سورۀ مبارکۀ حدید که ریشۀ زهد را قلبی میداند،متوسل میشوند؛چرا که وقتی قلب دارای این حالت عالی باشد اگر همۀ دنیا به انسان رو کند.انسان آن را ملک خود نمیداند،بلکه گنجینهای در خزانۀ حق مینگرد که انسان برای صرف آن در راه خدا انتخاب شده و چون همۀ دنیا از دستش برود گویی هیچ پیش آمدی نکرده،چون چیزی که ملک خود نمیدانسته از برابر چشمش غایب شده و علّتی منطقی وجود ندارد که به خاطر غیبت و یا از دست رفتن غیر ملک باعث اسف گردد.
چیزی که از دست برود،اگر از دست رفتنش مخصوصاً به قضا و حکم الهی باشد و ذاتاً از دست رفتنش به قدر حق صورت گیرد،مگر تأسف قلب قدرت بازگرداندن آن را دارد ؟ و مگر شادی و حرص در راه به دست آوردن از دست رفته، قدرت برگرداندن از دست رفته را دارد ؟ !
تأسف بر از دست رفته،موجب جزع و خروج از مدار صبر و علّت اعتراض و شکایت به دستگاه منظم آفرینش و به خصوص صاحب حکیم و عادل آن است
و این گونه جزع مقدمهای برای مغضوب شدن انسان و مستحق شدن آدمی به عذاب الهی است.
فرح و خوشحالی نسبت به ظاهر دنیا و زر و زینت به دست آمدۀ آن،موجب بد مستی و طغیان و تجاوز و به فرمودۀ آیۀ شریفۀ تفاخر و تکاثر و علّت کبر و تکبر و خودبینی است که همۀ این خصلتها،شیطانی و گرفتار آن منفور حق و از رحمت مطرود و مستحق لعنت حق و خزی دنیا و عذاب آخرت است و این غیر از فرح به نعمت است که موجب شکر و کمک و عون بر عبادت و طاعت است که دنیا را نعمت حق دیدن و از آن نعمت در راه صاحب نعمت استفاده کردن،غیر از دنیا را دنیا دیدن است،متن آیۀ شریفۀ چنین است:
[ لِکَیْلاٰ تَأْسَوْا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاکُمْ وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ ] (1).
بر آنچه از دست شما رفت،تأسف نخورید،و بر آنچه به شما عطا کرده است، شادمان و دلخوش نشوید،و خدا هیچ گردنکش خودستا را [ که به نعمت ها مغرور شده است ] دوست ندارد.
با توجه به این آیه به خصوص دو کلمۀ«تأسوا و تفرحوا»معلوم میشود که زهد در درجۀ اول و در مرحلۀ حقیقت امری قلبی است،چون قلب در روی آوردن دنیا خوشحال نشود و حالی به حالی نگردد و دچار فرح نشود،فرحی که عاقبتش تکبر و فخر و دوری از خداست و در از دست رفتن دنیا بدحال نگردد،آن حالتی که باعث جزع و فزع و بیصبری و بیطاقتی و شکایت از دوست است،صاحب آن قلب زاهد است،روزِ داشتن و روزِ نداشتن زاهد است.
1) 1) -حدید (57):23.
اما اگر قلبی در بود دنیا و زینت آن فرح موصل به کبر و فخر داشته باشد،و به وقت از دست رفتن ظاهر دنیا به اسف دچار شود،صاحبش اهل دنیا و به دور از حقیقت است،چنین انسانی اگر دستش به تمام معنی از دنیا خالی باشد،ولی قلبش به امید روز به دست آمدن در فرح قرار داشته باشد،اهل دنیاست و اگر به وقت داشتن برای روز مبادا در اسف باشد،انسانی مادی و بیچاره است،چنانچه قلب با بودن ثروت مادی اگر اهل فرح به ثروت نباشد،صاحبش زاهد و مورد توجه خداست.
موسی بن جعفر علیه السلام در تاریکی زندان بغداد هیچ اسفی نداشت و سلیمان بر تخت حکومت فلسطین،ذرهای فرح در دلش نبود.
یوسف عزیز در قعر چاه و در زندان مصر تأسف نمیخورد و بر تخت سلطنت مصر دچار فرح نبود.
حضرت علی علیه السلام آن یگانۀ تاریخ پس از مرگ پیامبر از خانهنشینی و به خاطر از دست رفتن حکومت ظاهری اسف نداشت و روز حکومت،آن را بیارزشتر از کفش پارۀ خود میدانست و بر حکومت فرحناک نبود.
چون قلب،این گونه حرکت الهی و معنوی و ملکوتی پیدا کند،حقیقت زهد تحقق پیدا کرده و نور زهد در اعمال و حرکات و اخلاق و معاملات و معاشرت انسان تجلی خواهد کرد.
عَنْ حَفْصِ بْنِ غِیاثٍ قالَ:قُلْتُ لِأبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام جُعِلْتُ فِداکَ فَما حَدُّ الزُّهْدِ فِی
الدُّنیا ؟ فَقالَ:قَدْ حَدَّ اللّهُ فی کِتابِهِ (1)فَقالَ عَزَّ وَ جَلَّ: [ لِکَیْلاٰ تَأْسَوْا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاکُمْ ] (2).
حفص بن غیاث میگوید:به حضرت صادق علیه السلام عرضه داشتم:قربانت گردم حدّ زهد در دنیا چیست ؟ فرمود:خداوند،حدّ زهد نسبت به دنیا را در کتابش بیان فرموده،در آیهای که میفرماید:تا بر از دست رفته حسرت نخورید و بر به دست آمده فرحناک نگردید.
قالَ أمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام:إنَّ النّاسَ ثَلاثَةٌ:زاهِدٌ وَ صابِرٌ وَ راغِبٌ،فَأمَّا الزّاهِدُ فَقَدْ خَرَجَتِ الْأحْزانُ وَ الْأفْراحُ مِنْ قَلْبِهِ فَلا یَفْرَحُ بِشَیءٍ مِنَ الدُّنیا وَ لا یَأسیٰ عَلیٰ شَیءٍ مِنْها فاتَهُ فَهُوَ مُستَرِیحٌ... (3).
امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:مردم به سه دستهاند:زاهد و صابر و راغب،زاهد کسی است که غصهها و خوشحالیها را از قلب به در کرده،بر چیزی از دنیا که به دست میآید خوشحال نمیشود و به خاطر چیزی که از دستش میرود غصهدار نمیگردد و او راحت است.
راستی،اگر انسان بخواهد تأسف بخورد چرا بر یک سلسله امور کم ارزش و فانی و امانتی تأسف بخورد و اگر بخواهد خوشحال شود،چرا بر سنگ و خاک رنگارنگ و بر یک سلسله خوراکی و پوشاکی و بر جاه و مقام پوشالی و از دست رفتنی خوشحال شود ؟ تأسف باید بر عمر از دست رفته،عمری که به طاعت
و عبادت نگذشته،باشد،تا این تأسف عامل حرکت برای جبران ما فات شود، خوشحالی باید خوشحالی بر ایمان و عمل صالح باشد که وسیلۀ خیر دنیا و آخرت است.
آری،در اتصال به حضرت محبوب شاد و بر فراق آن جمال مطلق رنجیده و ناراحت باشیم.
شناختن حقیقت زهد با مراجعه به آیات و آثار و معارف اسلامی،به خصوص آنچه از ائمۀ طاهرین علیهم السلام رسیده،کار مشکلی نیست و چه نیکوست انسان حقیقت این مسئلۀ الهیه را بشناسد و از حضرت رب العزه،آراسته شدن به آن را بخواهد که هر کس آراسته به این حقیقت گردد،به عالیترین درجۀ معنوی آراسته شده و باب خیر دنیا و آخرت را به روی خود باز کرده است.
زهد،یعنی بیرغبتی به ظاهر دنیا به خاطر به دست آوردن آخرت و درجۀ بالاترش یعنی بیرغبتی به ما سوی اللّه،جهت جلب رضا و خشنودی و رضوان حضرت حق.
زهد،به معنای ضایع کردن مال و حرام کردن حلال بر خود و از کسب و کار دست کشیدن نیست.
ضایع کردن مال حرام و حرام کردن حلال،ممنوع و بیکاری و بیعاری و کَلّ بر مردم شدن جایز نیست.
زهد،به معنای قناعت ورزیدن به حلال مالی و شهوانی و ساختن آخرتی آباد با حیات دنیاست.
زهد،یعنی تمام علایق را تابع علاقۀ حق قرار دادن و به معنای حکومت الهی قلب،بر ظاهر امور دنیایی است.
آن کس که در برابر متاع حیات مادی و آرایش ظاهر دنیا،فریب نمیخورد و مقام با عظمت خلافت اللهی را با مشتی خاک و با چند روز مقام و با قلیلی درهم و دینار معامله نمیکند زاهد است.
عرفان به واقعیتها و معرفت به حقایق و بصیرت به امور ظاهر و باطن،مورث زهد است.
چون واقف شدی،عمر هزار ساله در برابر عمر ابد آخرت لحظهای بیش نیست،به حقیقت زاهد خواهی شد.
چون آگاه شدی،آنچه هست رفتنی است و تنها وجود باقی خداست و هر تکیهگاهی موقتی است،تنها تکیهگاه ابدی حضرت رب العزه است،از ما سوی اللّه زاهد شده و تنها به حضرت او رغبت کنی،با توجه به این حقایق است که دنیا برایت مسجد و جمال محبوب برایت قبله و ذکر دائم برایت نماز و خدمت به خلق برایت عبادت میگردد.
قدر خود بشناس و به آنچه باید واقف گردی واقف شو،در مقام کسب آگاهی و بصیرت و معرفت و عرفان برآی که در تمام وجود از نظر قوه و استعداد همتا نداری و به این خاطر از میان تمام ممکنات و موجودات تو را به مقام نیابت و خلافت از خود برگزیدهاند.
آری،معرفت به حقایق،مقدمۀ حرکت به سوی حقایق و عشق به حقایق مقدمۀ آراسته شدن به واقعیتهاست که عارف:صابر،متقی،متوکل،عاشق،خاضع، خاشع،صامت،مجاهد،عابد،عالم،حلیم،حکیم و زاهد است و طی این همه راه در گرو حکمت نظری و عملی است و آن دو عبارت از شناخت قرآن با کمک اهل قرآن و آراسته شدن به حقایق این کتاب است.
یکی از پیران معرفت را پرسیدند:عارف را چگونه باید که باشد ؟
گفت:چنان باید که از میان خویش و آن خداوند خویش،چهار چیز بردارد:
یکی: ابلیس را و هر چه او خواهد و خواست وی معصیت بُوَد که اندر وی زوال ایمان بُوَد و اندر زوال ایمان دوزخ جاودان بود.
[ کَمَثَلِ الشَّیْطٰانِ إِذْ قٰالَ لِلْإِنْسٰانِ اکْفُرْ فَلَمّٰا کَفَرَ قٰالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخٰافُ اللّٰهَ رَبَّ الْعٰالَمِینَ* فَکٰانَ عٰاقِبَتَهُمٰا أَنَّهُمٰا فِی النّٰارِ خٰالِدَیْنِ فِیهٰا وَ ذٰلِکَ جَزٰاءُ الظّٰالِمِینَ ] (1).
[ داستان منافقان که کافران از اهل کتاب را با وعدههای دروغ فریفتند ] چون داستان شیطان است که به انسان گفت:کافر شو.هنگامی که کافر شد،گفت:
من از تو بیزارم،من از خدا که پروردگار جهانیان است،میترسم.* سرانجامشان این شد که هر دو در آتشاند و در آن جاودانهاند و این است کیفر ستمکاران.
دوم: نفس و آنچه خواهد که نفس بدان کاری کند بد و بد کرداری را جای آتش بود،چنان که گفت در قصۀ یوسف صدیق:
[ وَ مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ ] (2).
من خود را از گناه تبرئه نمیکنم؛زیرا نفس طغیان گر،بسیار به بدی فرمان
میدهد مگر زمانی که پروردگارم رحم کند؛زیرا پروردگارم بسیار آمرزنده و مهربان است.
سوم: هوای تن را و آنچه او خواهد و اندرین جهان هر که به راحت بود بدان جهان رنج برد چنان که گفت حق تعالی:
[ أَ رَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ ] (1).
آیا کسی که هوای [ نفسش ] را معبود خود گرفته دیدی ؟
چهارم: دنیا را و آنچه او خواهد دست بازداری که دنیا از تو خدمت خواهد و فراموشی آخرت خواهد،قوله تعالی:
[ فَأَمّٰا مَنْ طَغیٰ* وَ آثَرَ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا* فَإِنَّ الْجَحِیمَ هِیَ الْمَأْویٰ ] (2).
و اما کسی که طغیان و سرکشی کرده*و زندگی دنیا را[ بر زندگی ابد و جاوید آخرت ] ترجیح داده،*پس بیتردید جایگاهش دوزخ است.
پس چون بندۀ عارف،این چیزها را از میان برداشت،حلاوت معرفت یافت، پس هر که با ابلیس صحبت کند از هاویه نرهد که با خداوند صحبت کند از این همه برهد.
در این مسئله بسیاری از حقیقتدانان و واقع بینان،نظریات پر ارزشی دارند، نقل نظر همۀ آنان از حوصلۀ این نوشتار بیرون است،تنها تلفیقی از نظریات غزالی
از عامه و فیلسوف فقیه ملا محسن فیض کاشانی و اخلاقی بزرگ ملا مهدی نراقی و شهید مطهری در توضیح بر زهد نقل میشود.
جایی که در خانۀ دل،ضد حب دنیا،حبی که روی وجود را از حق برمیگرداند و رغبت و میل به سوی آن میباشد،زهد است.
زهد این است که قلب از پی دنیا نفرستی و با جوارحت دو دستی به این پیره زال نچسبی و معاملهات با آن به اندازۀ ضرورت باشد.و به عبارت دیگر زهد اعراض قلبی از متاع دنیا و پاکیزههای آن از اموال و مناصب و سایر چیزهایی است که با مرگ از دستت میرود.و به تقریر دیگر روی گرداندن از دنیا و روی آوردن به آخرت است،یا روی گرداندن از غیر خدا،برای رو کردن به خداست که این مرتبه بالاترین مرتبۀ زهد است.
کسی که از کل ما سوی اللّه حتی جنات دل ببرد و جز خدا عشقی نداشته باشد، زاهد مطلق است.
و هر کس به خاطر ترس از جهنم از لذات دنیا دست بردارد و به خاطر رسیدن به بهشت،اعراض از نعیم فانی،جز به اندازۀ ضرورت کند او نیز زاهد است،ولی زهدش در درجۀ زهد اول نیست.
البته زهد وقتی تحقق پیدا میکند که انسان قدرت دست یافتن بر دنیا را داشته باشد و در عین قدرت به ترک برخیزد و باعث ترک هم،درک حقارت دنیا و پستی آن نسبت به خدا و دار آخرت باشد.
اگر ترک به خاطر عدم دست یافتن به دنیا باشد،یا غرض از ترک به چنگ آوردن آخرت نباشد،یا هدف از ترک خوشنامی و جلب قلوب یا شهرت به جوانمردی وجود و سخا،یا سبک بالی از کثرت مال و نجات از رنج و تعب حفظ ثروت باشد، این ترک،زهد نیست این ترک شرک و ریاکاری و نفاق و دورویی است.
ترک باید از نظر معنی به صورت اعراض و بیرغبتی قلب و از نظر ظاهر باید به صورت ساده زیستی و آسان گذراندن زندگی باشد.
برحسب تفسیر«نهج البلاغة»از زهد استفاده میشود،زهد حالتی است روحی،زاهد از آن نظر که دلبستگیهای معنوی و اخروی دارد،به مظاهر مادی زندگی بیاعتناست،این بیاعتنایی و بیتوجهی،تنها در فکر و اندیشه و احساس و تعلق قلبی نیست و در مرحلۀ ضمیر پایان نمییابد.
زاهد،در زندگی عملی خویش سادگی و قناعت را پیشه میسازد و از تنعم و تجمل و لذت گرایی پرهیز مینماید،زندگی زاهدانه آن نیست که شخص فقط در ناحیۀ اندیشه و ضمیر،وابستگی زیادی به امور مادی نداشته باشد،بلکه این است که زاهد عملاً از تنعم و تجمل و لذتگرایی پرهیز داشته باشد.
زهّاد جهان آنها هستند که به حد اقل تمتع و بهرهگیری از مادیات اکتفا کردهاند، امام علی علیه السلام از آن جهت زاهد است که نه تنها دل به دنیا نداشت،بلکه عملاً نیز از تمتع و لذتگرایی ابا داشت و به اصطلاح تارک دنیا بود.
و این غیر از رهبانیتی است که اسلام و روح معنویت با آن مخالف است که رهبانیت،بدعت است و زهد حقیقت است.
رهبانیت،بریدن از مردم و رو آوردن به عبادت است،بر اساس این اندیشه که کار دنیا و آخرت از یکدیگر جدا است،دو نوع کار بیگانه از هم است،از دو کار یکی را باید انتخاب کرد،یا باید به عبادت و ریاضت پرداخت تا در آن جهان به کار آید و یا باید متوجه زندگی و معاش بود تا در این جهان به کار آید،این رهبانیت بر ضد زندگی و بر ضد جامعهگرایی است و مستلزم کنارهگیری از خلق و بریدن از مردم
و سلب هر گونه مسؤولیت و تعهد از خود است.
اما زهد اسلامی،در عین این که مستلزم انتخاب زندگی ساده و بیتکلف است و بر اساس پرهیز از تنعم و تجمل و لذتگرایی است،در متن زندگی و در بطن روابط اجتماعی قرار دارد و عین جامعهگرایی است،برای خوب از عهده مسؤولیت برآمدن است و از مسؤولیتها و تعهدهای اجتماعی سرچشمه میگیرد.
در اسلام،مسئلۀ جدا بودن حساب این جهان با آن جهان مطرح نیست،از نظر اسلام نه آن جهان و این جهان،از یکدیگر جدا و بیگانه هستند و نه کار این جهان با کار آن جهان بیگانه است.
ارتباط دو جهان با یکدیگر از قبیل ارتباط و باطن،شیئی واحد است،یعنی:
آنچه بر ضد مصلحت آن جهان است بر ضد مصلحت این جهان نیز هست و هر چه بر وفق مصالح عالیۀ زندگی این جهان است بر وفق مصالح عالیه آن جهان نیز هست،لهذا یک کار معین که بر وفق مصالح عالیۀ این جهان است،اگر از انگیزههای عالی و دیدهای ما فوق طبیعی و هدفهای ماورای مادی خالی باشد،آن کار صرفاً دنیایی تلقی میشود و به تعبیر قرآن به سوی خدا بالا نمیرود،اما اگر جنبۀ انسانی کار از هدفها و انگیزهها و دیدهای برتر و بالاتر از زندگی محدود دنیایی بهرهمند باشد،همان کار،کار آخرتی شمرده میشود.
زهد اسلامی،چنان که گفتیم در متن زندگی قرار دارد،کیفیت خاص بخشیدن به زندگی است و از دخالت دادن پارهای ارزشها برای زندگی ناشی میشود.
زهد،از روشنترین صفات انبیا و اولیاست،پیامبری مبعوث نگشت،مگر آن که به زهد سفارش داشت و اگر تقرب به حق و نجات روز قیامت بستگی به آن نداشت،هرگز بزرگان از انسانها و اهل معرفت بر خود سخت نمیگرفتند و بریده از شهوات و لذات دنیا زندگی نمیکردند !
بمیر ای حکیم از چنین زندگانی***ازین زندگانی چو مردی بمانی
از این زندگی زندگانی نخیزد ***که گرگ است و ناید زگرگان شبانی
بر این خاکدان پر از گرگ تا کی*** کنی چون سگان رایگان پاسبانی
از این مرگ صورت نگر تا نترسی*** از این زندگی ترس کاکنون درآنی(1)
امام علی علیه السلام در«نهج البلاغة»به زهد چند نفر از انبیا بدین قرار اشاره دارند:
اگر خواهی از موسی کلیم اللّه سخن بگو که به پروردگار عرضه داشت:
[ رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ ] (2).
پروردگارا ! به آنچه از خیر بر من نازل میکنی،نیازمندم.
به خدا قسم به وسیلۀ این دعا قرص نانی از خدا میخواست؛زیرا خوراکش سبزی و گیاه زمین بود و به علّت لاغری و کمی گوشت بدن،سبزی گیاه از نازکی پوست درونی شکمش،دیده میشد.
و اگر خواهی از داود سخن به میان آر که دارای مزامیر و زبور بود و خوانندۀ اهل بهشت است،به دست خود از لیف خرما زنبیلها میبافت و به همنشینان خود میگفت:کدامتان در فروختن این زنبیلها به من کمک میکنید،از بهای فروش آنها خوراکش یک عدد نان جو بود.
و اگر خواهی داستان زندگی عیسی بن مریم علیه السلام را به میان آر که سنگ را زیر سر خود بالش قرار میداد و جامۀ زبر میپوشید و طعام خشن میخورد و خورش او
گرسنگی بود و چراغ شب او ماه بود و سایهبان او در زمستان جایی بود که آفتاب میتابید یا فرو میرفت و میوه و سبزی خوشبوی او گیاهی بود که زمین برای چهارپایان میرویانید،نه زنی داشت که او را به فتنه و تباهکاری افکند و نه فرزندی که او را اندوهگین سازد و نه دارایی که او را از توجه به حق برگرداند و نه طمعی که او را خوار کند،مرکب او دو پایش بود و خدمتکار او دو دستش.
بیا و در مسئلۀ زهد به پیامبر خود که از همه نیکوتر و پاکیزهتر است،اقتدا نموده،از آن بزرگوار پیروی کن؛زیرا آن حضرت برای کسی که بخواهد پیروی کند، سزاوار پیروی کردن است و انتساب شایستۀ اوست برای کسی که بخواهد به او نسبت داشته باشد و محبوبترین بندگان نزد خداوند کسی است که پیرو پیغمبر خود بوده و دنبال نشانۀ او برود.
لقمۀ دنیا را زیادتر از آنچه لازم نداشت نمیخورد،به دنیا به هیچ عنوان دل نبسته بود،از جهت پهلو لاغرتر و از جهت شکم گرسنهترین اهل دنیا بود.
دنیا،با همه محتویاتش به او پیشنهاد شد،از قبول آن امتناع کرد،دانست خداوند مهربان از باب مصلحت انسان،علاقه و دل بستن به دنیا را دشمن داشته، او هم به پیروی از مولایش علاقه به دنیا را دشمن میداشت.و میدانست حق تعالی دنیا را خوار دانسته او هم خوار میدانست و آن را کوچک قرار داده،او هم کوچک شمرد.
اگر نبود در وجود ما،مگر دوستی آنچه که خدا و رسول دشمن داشته و بزرگ شمردن آن را که خدا و رسول کوچک شمرده،همین مقدار برای سرکشی از خدا و مخالفت فرمان او بس بود.
پیامبر صلی الله علیه و آله،به روی زمین طعام میخورد و مانند بنده مینشست و به دست خود پارگی کفشش را دوخته و جامهاش را وصله میکرد و بر خر برهنه سوار میشد
و دیگری را هم سوار میکرد.
بر در خانهاش پردهای که در آن نقشهای نقش شده آویخته بود،پس به یکی از زنهایش فرمود:این پرده را از نظر من پنهان کن؛زیرا وقتی به آن چشم میاندازم دنیا و آرایشهای آن را به یاد میآورم،پس از روی دل از دنیا دوری گزیده،یاد آن را از خود دور میساخت و دوست داشت که آرایش آن از جلوی چشمش پنهان باشد، تا از آن جامه زیبا فرا نگرفته باور نکند که آنجا جای آرمیدن است و امیدواری و درنگ کردن در آنجا را نداشته باشد،پس علاقه و بستگی به این دنیای از دست رفتنی را از خود بیرون و از دل دور کرده و آرایشهای آن را از جلوی چشم پنهان گردانید و چنین است کسی که چیزی را دشمن میدارد و بدش میآید،به آن چشم اندازد و نام آن در حضورش برده شود ! (1)!
زهد،مورث معنویت،آزادگی و ایثار و خصایل دیگر انسانی و الهی است، زاهد به حقیقت اهل معناست و از قید تعلقات مادی و شیطانی با تمام وجود آزاد است و پیش انداختن محرومان و مستمندان و دردمندان را نسبت به خودش،کار بسیار آسانی است.
شدت زهد پیامبر صلی الله علیه و آله و حضرت علی و خاندانش و ائمۀ طاهرین علیهم السلام و پس از آنان یاران و اصحاب خالص آن بزرگواران چیزی نیست که نیاز به شرح داشته باشد.
سخن گفتن از شخصیتهایی که در راه زهد اسلامی،سیر و سلوک خالص داشتند،کاری بس مشکل و امری بس سخت است.
1) 1) -نهج البلاغة:خطبۀ 160.
آنان که در راه خدا از همه چیز و از خود گذشتند و خود را و آنچه داشتند، عاشقانه با خدا معامله کردند،زاهد حقیقیاند.
خود و آنچه در دست است،با کمال رغبت و در عین شوق با حضرت رب العزه معامله کردن،اوج زهد است.
زاهد واقعی کسی است که نسبت به خود و به چیزی قایل به ملکیت نیست و خود و آنچه را در اختیار دارد،مملوک واقعی مالک حقیقی میداند و خود و آنچه را موجود دارد،فقط میخواهد در راه عشق او مصرف کند و بس.
در این زمینه برای نمونه به یکی از شخصیتهای صدر اسلام به نام حنظله که حرکتش از بستر عروسی به بستر شهادت بیش از چند ساعت طول نکشید و این حرکت نشان دهندۀ کمال زهد و ایثار بود و نیز به شهدای گرانقدر و بینظیر عاشورای شصت و یک که در کنار امام عاشقان حضرت سیدالشهدا از همه چیز خود گذشتند و به زهد،آبرو دادند اشاره میکنم.
اشاره به چهرههایی که جز به حق فکر نمیکردند و جز برای حق نبودند و جز به حق تکیه نداشتند.
اشاره به آن انسانهای والایی که در تمام تاریخ حیات بینظیرند.
اشاره به آن چهرههایی که آبروی انسان و انسانیتاند و حقیقت به وجود آنان مفتخر است.
اشاره به آن مردان با فضیلتی که روی تاریخ را سپید کردند و محرک تمام حرکت کنندگان در راه خدا شدند.
اشاره به آن عاشقانی که جز حضرت محبوب را نخواستند و غیر او را ندیدند و از غیر او نگفتند و جز در عشق او فانی نشدند و به لطف و کرم و رحمت او به بقا و ابدیت رسیدند.
اینان جداً تشنۀ وصال بودند و خود و آنچه داشتند برای رسیدن به مقام قرب و وصل جانان،در طبق اخلاص گذاشتند.
دل ز جان بر گیر تا راهت دهند***ملک دو عالم به یک آهت دهند
چون تو برگیری دل از جان مردوار ***آنچه می جویی هم آنگاهت دهند
گر بسوزی تا سحر هر شب چو شمع*** تحفه از نقد سحرگاهت دهند
تا نگردی بی نشان از هر دو کون*** کی نشان آن حرمگاهت دهند(1)
ماه شوال سال سوم هجرت،در شهر مدینه در میان مسلمانان رفت و آمدهای غیر عادی دیده میشود؛زیرا همه احساس میکنند که به همین زودی جنگی در شرف اتفاق است،ولی در انجام آن تردید دارند،هر وقت به همدیگر میرسند، دربارۀ جنگ احتمالی سخن میگویند و از همه خبر میگیرند،ولی جواب اکثریت معمولاً این است«خدا و رسولش بهتر میدانند»و این حرف کافی است که مسلمانان را قانع و آرام کند.
بالاخره تصمیم اهل مکه برای جنگ با مسلمانان در تمام شهر مدینه پیچید و این همان چیزی بود که مردم مؤمن مدتها انتظارش را میکشیدند.
شکستی که کفار در جنگ بدر خورده بودند،نه تنها حسّ حماسی آنها را جریحه دار ساخته بود،بلکه راه کاروان و تجارت را بر آنها بسته،از این طریق ضربههای مادی غیر قابل جبرانی به آنها وارد میآمد.
آنها میخواستند با شروع یک جنگ جدید،از کشتگان خود در بدر انتقام
1) 1)- عطار نیشابوری.
کشیده و منافع بازرگانی خویش را تأمین کنند و در اثر تطمیع و وعدۀ غنایم بسیار، عدۀ کثیری از بدویان را که مدتها بود در اثر اشعار شاعرانی چون کعب بن اشرف تحریک شده بودند با خود همراه نمودند.
نیمۀ شوال فرا رسید،روزی به اهالی مدینه خبر دادند که عدۀ کثیری مرکب از سه هزار نفر مسلح با تجهیزات کامل به سرپرستی ابو سفیان به سوی مدینه میآیند و چیزی به مدینه راه ندارند.
در میان این عده مردان شجاعی بودند که حس انتقامجویی آنها را همچون درنده کرده بود،از قبیل صفوان پسر امیه و عکرمه پسر ابو جهل که از گذشتگان کفار در بدر بودند،به علاوه عدهای زن برای تحریک و تشویق سربازان به سرپرستی هند زن ابو سفیان با ارتش کفر پیش میآمدند.
مؤمنان که در اثر فتح بدر تشویق به مبارزه شده و تعلیمات اسلام آنها را تشنۀ شهادت کرده بود،به قدری از خود اشتیاق و تمایل نشان دادند که حضرت به درخواست آنان برای کشاندن جنگ به بیرون مدینه پاسخ مثبت دادند،گرچه خود حضرت از نظر نظامی صلاح را در این میدانستند که تمام دروازههای مدینه را بسته،دشمن را از محاصرۀ شهر خسته کنند و نومیدانه آنان را به پراکندگی بکشند و از این طریق به آنان ضربۀ کاری بزنند.
در همین حال که آمد و رفت و تکاپو به خاطر این اتفاق بزرگ در مدینه جاری بود،در یک خانه از اهالی همین شهر،جشن و سرور بر پا گشته و تعدادی در آن مجلس شرکت کرده بودند.
این خانه در حقیقت،خانۀ ابو عامر راهب است که اخیراً از مخالفان خدا و رسول شده و همان کسی است که به حضرت رسول نفرین کرد که در غربت بمیرد،ولی حضرت فرمود:
خداوند،نسبت به مردم دروغگو چنین جزا میدهد و بالاخره خود او در یکی از شهرهای روم،بیکس و تنها جان داد.
این شخص بدبخت و منافق و جاسوس زودتر و بیشتر از همۀ اهالی مدینه از وضع کفار نسبت به جنگ با مسلمانان آگاه شد و برای این که دشمنی خود را با رسول حق و راه الهی به نهایت برساند،پنجاه تن از کسان خود را اغوا کرد و به همراه خود برداشت و به ارتش کفر پیوست،بنا بر این در مجلس جشنی که امشب در خانۀ او برپاست خود او حضور ندارد.
این جشن برای کیست و به خاطر چیست ؟ برای پسر ابو عامر حنظله و به خاطر عروسی این جوان پاک و برومند ! !
در مقابل،چنین پدری که دشمن رسول خداست و خود را برای نابودی دین اسلام آماده کرده،این پسر جزء مؤمنان و از فدائیان و مشتاقان جانباز در راه خداست.
این پسر خلف صالح،بیدار بینا،مؤمن واقعی،دارنده یقین و عاشق خدا و رسول و شیفتۀ خدمت و علاقمند به جهاد و شهادت در راه محبوب حقیقی عالم است ! !
من مبتلای عشق و دلم دردمند توست***از پای تا سرم همه صید کمند توست
زلف بلند توست که افتاده تا به ساق*** یا ساق فتنه از سر زلف بلند توست
ای شهسوار عرصه سرمد رکاب زن*** ملک وجود نعل بهای سمند توست
گفتی ز عشق ره به سلامت بری ز درد ***عشق تو در دل است و دلم دردمند توست
حنظله،جوانی است هیجده ساله،زیبا،ورزیده،صادق،مؤمن،پاک و بینهایت مورد لطف و مهر حضرت رسول.
نبی بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله این جوان دلیر و آراسته را که پدرش جزء دشمنان سرسخت اسلام است،ولی خود او با چنین صداقت و مشتاقی به اسلام خدمت میکند دوست دارد.
مدتی است گفتگوی ازدواج حنظله در افواه است و اقدامات جهت این امر به عمل میآید،نامزد او نجمة الصباح دختر سعد بن معاذ که از بزرگان اصحاب و از چهرههای سرشناس مدینه است میباشد،اقدامات به نتیجه رسیده به طوری که قبلاً چنین شبی را برای عروسی و زفاف تعیین کرده بودند،بدون این که خبر شوند که فردای این شب،جنگ بین مسلمانان و کفار درخواهد گرفت.
حنظله،نسبت به نجمه علاقه و عشق شدیدی میورزد و مدتها صحبت و آمد و رفت و اقدامات نسبت به قبول پدر او و خود نجمه به برگزیدن وی به همسری،آتش اشتیاق او را تیزتر کرده است.
روزهای مدیدی است که انتظار شب عروسی را میکشد و چشم به راه دقیقهای است که از وصل محبوبه سیراب شود.
نجمه هم چنین است،علاقۀ شدیدی به جوان شجاع و با صداقتی چون حنظله پیدا کرده،دقایقی را که به طور قطع حنظله متعلق به او خواهد شد انتظار میبرد، خانواده طرفین نیز که تاریخ عروسی را تعیین کردهاند،اصراری دارند که حتماً در شب معین،این امر مهم انجام پذیرد.
اما تاریخی که معین شده،مصادف با شب جنگ است،دو نیروی بسیار قوی
در درون قلب حنظله در مبارزهاند:
از طرفی عشق به همسر زیبا و ارضای غریزه و از طرف دیگر شدت ایمان و علاقۀ به اسلام و مانعی که از برگزاری عروسی در شبی که باید فردای آن تمام مردان مؤمن به جنگ روند،در پیش دارد.
این دو فکر متضاد،چنان مغز و قلبش را در معرض تهاجم قرار داده بود که وجودش سخت گرفتار شده و انگار قوۀ اخذ تصمیم از وی سلب گردیده بود.
از یک طرف،گاهی تسلیم عشق و علاقه به هوای نفس شده،میخواهد قبول کند که عروسی سر بگیرد و از جانب دیگر حس ایمان آتشین او پشت پا به تمام علایق دنیایی زده،میخواهد برای ظهور اوج زهد،همه را رها کند و خود را به دامان رسول خدا صلی الله علیه و آله انداخته تا فردا از او جدا نگردد،مبادا کشش،جسم او را از آن چنان عظیمی بازدارد.
هر چند از پدر اجازه عروسی گرفته،ولی میخواهد مطمئن شود در این شبی که فردای آن باید به جنگ روند،صبح عروسی او چه خواهد شد ؟ !
بالاخره،کشمکش این دو نیرو چنان او را در عذاب گذاشت که کسی را خدمت رسول اسلام صلی الله علیه و آله فرستاد که برای عروسیش از حضرت اجازه مخصوص دریافت کند !
نبی عزیز صلی الله علیه و آله،آن فرشتۀ رحمت الهی،اجاز داد،از شنیدن خبر اجازه برقی از شعف در چشمان حنظله درخشید و این بار از شدت شعف میلرزید،در حالی که روحش از دستوری که آمده بود به خشنودی نشست و دیگر میتوانست هماهنگ با جسم باشد و با آن مبارزه نکند.
نجمه را به منزل او آوردند،جشن مختصری که قبلاً به آن اشاره رفت تمام شد، مدعوین یکی یکی به خانۀ خود بازگشتند.
شب زفاف تمام شد،دو دلداده از هم کام گرفتند،هر لحظه که میخواهد به وضع حال دل خوش شود،ناگهان جمال فردا و وصال محبوب ابدی و تصمیمی که نسبت به رفتن جنگ باید بگیرد در نظرش مجسم میشود.
او با زبان حال به معشوق واقعی میگوید:
افلاک را جلالت تو پست میکند***املاک را مهابت تو پست می کند
هر جا دلی که عشق تو در وی کند نزول*** هوشش رباید و خردش مست می کند
مر پست را عبادت تو می کند بلند*** مر نیست را ارادت تو هست می کند(1)
حنظله،از بیان فکر خود به نجمه احتراز میکند،مبادا عیش او منغص شود،او عزم دارد که تا آخرین لحظه،به نجمه چیزی نگوید !
لحظات خوشی و کامرانی مثل برق میگذرد،آن چنان سریع که عشّاق،ناگهان متوجه میشوند که دو ساعت از نیمه شب گذشته و هنوز به راز و نیاز و گفتگوی آینده،مشغولند.
بالاخره،خستگی چیره میشود و ابتدا چشمان نجمه و بعد دیدگان حنظله را به هم میدوزد.
آرامش شب،به علت وجود حالت جنگ در شهر نیست،به این لحاظ هنوز یک ساعت از خواب این دو دلدادۀ تازه به هم رسیده نگذشته که صدای همهمهای که پشت در منزل برخاسته بود،حنظله را سراسیمه از خواب بیدار کرد،فوراً به یاد ما وقع افتاد،از بستر برخاست و خود را به پنجره رسانید و شخصی را که به شتاب عبور میکرد صدا زد:چه خبر است و رو به کجا میروید ؟ !
مگر از جریان جنگ بیخبر هستی ؟
1) 1)- ملا محسن فیض کاشانی.
مقصودت از این سؤال چیست ؟ من هم مسلمانم و میخواهم به ارتش اسلام ملحق شوم.
چطور،هنوز از منزل بیرون نیامدهای،همه حرکت کرده و رفتهاند و من آخرین آنها هستم که باید به سرعت حرکت کنم،مبادا عقب بمانم.
خدا تو را اجر دهد،من هم عازم آمدنم،ولی شب گذشته به اجازۀ رسول اللّه صلی الله علیه و آله جریان زفاف خود را طی کردم و حالا از تو خواهش میکنم وضع را برایم تشریح کنی،تا من هم به شما ملحق شوم.
به به ! عجب همتی،بسیار خوب،حالا که تو این قدر مؤمن هستی به تو میگویم و از خدا خواهانم تو را توفیق جهاد مرحمت کند.
دیشب،ارتش اسلام به سرپرستی حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله در حالی که به سه دسته مهاجر و اوس و خزرجی قسمت شده بودند به شکل ستون به طرف شمال حومۀ شهر رفته،آنجا را دور زدهاند و چند نفری که عقب ماندهاند در ساعات مختلف شب به آنها پیوستهاند.
در موقع خروج از دیوارهای شهر،عبد اللّه بن ابی سلول آن رئیس منافقان با ششصد نفر یهودی در حین خروج از شهر،خدمت رسول اسلام صلی الله علیه و آله رسید و پیشنهاد کرد به همراهی مسلمانان به جنگ بیاید،ولی حضرت از آنها تشکر کرد و فرمود:کمک خدا برای من کافی است.
عجب ! ! آری،خداوند به رسول خود وحی کرده بود که اینان به قصد تخریب و خیانت این پیشنهاد را کردهاند و حضرت نیز خوب جلوی آنان را گرفت.
اما رئیس منافقان از این مسئله که آن را توهینی تلقی کرد،برآشفت و به طرف
سربازان مسلمان رفته،در بین آنان تخم اضطراب و نگرانی پاشید و گفت:
من به محمد گفتم که از مدینه خارج مشو،ولی او به حرف اشخاص بیفکر و کم ظرفیت از مدینه بیرون شد،چرا شما خود را به دهان یک مرگ حتمی میاندازید و به این ترتیب توانست یک ثلث از ارتش را از رفتن بازدارد و ارتش اسلام تقریباً به هفتصد تن رسید و رئیس منافقان هم با فراریان از جنگ،راه مدینه را پیش گرفت.
خوب بعد چه شد ؟
دیگر چه میخواهی بشود،به قدری مؤمنان و مجاهدان الهی،این گروه پست و منافق ترسو را،مسخره کردند که رسول اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:بس است.
خداوند اجر نیکوکاران را بهتر میداند و از حال کسانی که از زیر بار وظیفه،شانه خالی میکنند بهتر میداند و اینها خیال میکنند با فرار از جنگ در امن خواهند بود ولی از راه سعادت برگشته،به سوی تاریکی میروند.
ای برادر اسلامی ! گفتی که اکنون ارتش اسلام در شمال شهر خیمه زدهاند،چه وقت حرکت خواهند کرد ؟
این طور مذاکره شده که قبل از سحر حرکت کنند،بنا بر این جز چند دقیقه وقت نیست،باید هر چه زودتر حرکت کرد،مبادا عقب بمانیم.
مردی که این گونه با حنظله صحبت کرد با عجله خداحافظی نمود و دوان دوان به سوی جبهه حرکت کرد.
حنظله حالتی پیدا کرد که قلم از شرح آن عاجز است،او مانند مرغ سرکنده که در میان خون خود دست و پا میزند به جوش و خروش افتاد !
نمیگویم که تردید داشت آیا بماند یا به جنگ برود ؟ خیر،تصمیم خود را از همان لحظۀ اول گرفته بود،از همان ساعتی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله اجازه گرفت، لحظهای تردید به او دست نداد اما اکنون اضطرابش از دو چیز است:
اولاً فرصت از دست میرود و چون چند دقیقه دیگر،قشون حرکت میکند، ممکن است عقب بماند و هرگز به فیض عظیم همراهی با ارتش اسلام نرسد.
از جانب دیگر بدنش با یک عمل حیوانی مشروع کثیف شده و احتیاج به غسل دارد،چگونه غسل نکرده به جنگ برود ؟ نماز خود را چگونه بخواند ؟ اگر هم تیمّم کند،اما چگونه روح و فکرش راحت است و از کثافت تن،در عذاب نیست، چطور محضر رسول اکرم صلی الله علیه و آله را با این حالت درک نماید،اگر به فیض بزرگ شهادت برسد،تکلیف او با این بدن ناپاک چیست ؟
این افکار بود که او را سخت عذاب میداد و از طرفی به علت نبودن آب و کمی وقت،نمیتوانست راه حلی پیدا کند.
در این چند لحظه مغزش مانند ساعتی که چرخهایش در رفته باشد و به سرعت کار کند،هر آن،یک نوع میاندیشید و از این فکر به فکر دیگر میجهید،چه کند ؟
از عمر بسی نماند ما را***در سر هوسی نماند ما را
رُفتیم زدل غبار اغیار ***جز دوست کسی نماند ما را(1)
خیر،حتماً باید غسل کند،آری،ولی با چه،وقت کجاست،آب کجاست، پس غسل چطور میشود،چگونه برود ؟ !
خلاصه روحیۀ او در این لحظه به قدری شگفت آور بود که قابل شرح و بیان نیست و اگر یک روانشناسی بخواهد نهایت درجۀ اضطراب را به صورت تجسم درآورد،باید حالت حنظله را در این چند دقیقه شرح بدهد !
فکر را با عمل توام کرد،دوان دوان این طرف و آن طرف منزل میدوید،یک جا کوزۀ آبی دید برداشت و خواست آن را بر سر خود بریزد،ترسید لباسهایش هم
1) 1)- فیض کاشانی.
ناپاک شود و بد از بدتر گردد،در را باز کرده هراسان بیرون رفت؛ولی هنوز چند قدم نرفته برگشت؛زیرا میدانست که در این حوالی نه آب هست و نه حمام و اگر هم حمام در فاصلۀ دوری هست با این وقت کم به درد او نمیخورد،بدون قصد مانند دیوانگان این طرف و آن طرف میرفت و هر جا میرسید،لحظهای ایستاده نمیتوانست تصمیمی بگیرد و باز آنجا را ترک میگفت.
بالاخره،در اثر رفت و آمد او نجمه از خواب بیدار شد و چشمانش را باز کرده، به محض این که حنظله را دید،یک مرتبه حدقه از هم گشود و نگاهی به سر تا پای او انداخته گفت:
عزیزم ! چرا از جا برخاستهای،بیا بنشین تا خوابی که دربارۀ تو دیدهام تعریف کنم،نمیدانی چه خوابی است،ولی نه میترسم بگویم،نخواهم گفت،ممکن است خواب شومی باشد،نه نه باور نمیکنم،ای شوهر مهربان ! چرا از جای برخاستهای ؟
نجمه عزیز ! نگران مباش،من برای انجام وظیفهای برخاستهام.
بالاخره،باید به تو بگویم،آیا میدانی که ارتش اسلام برای جنگ با دشمن از شهر بیرون رفته ؟ بسیار خوب...من هم باید بروم و به آنها ملحق شوم.
در این میان نجمه سخن او را بریده،گفت:مگر دیوانه شدهای چطور ممکن است بروی،کسی که دیشب عروسی کرده،چطور در سحر زفاف خود به جنگ میرود،بیا و به جایت بخواب و این افکار را از سرت بیرون کن.
نجمه،بیهوده اصرار مکن،من خودم هم میدانم که چقدر این رفتن من بر تو سخت است،بر من هم فراق تو بسیار گران است و تاکنون سابقه ندارد که دامادی از حجلۀ دامادی به صحنۀ جنگ برود،اما چه باید کرد،اسلام از همۀ اینها عزیزتر و نیکوتر است،جان همۀ ما فدای اسلام باد،خود را راضی کن که بروم و ان شاء
اللّه به زودی ارتش اسلام با فتح و ظفر بازمیگردد و من هم دوان دوان به خانۀ معشوق عزیز خود میآیم و تو را در آغوش گرفته،در سایۀ پیروزی دین،عمری را در خوشی و رفاه به سر خواهیم برد،کمی فکر کن،ثواب من از این جهاد چقدر زیاد خواهد بود،خود رسول اللّه صلی الله علیه و آله با دهان مبارکش مژدۀ ثواب چند برابر فرمود، پس برای خاطر من و بهرهای که از این اقدام میبرم،دست از اصرار باز دار.
عزیزم ! اینها که تو گفتی صحیح است و جانب اسلام از هر چیز گرامیتر،سر و جان من و همه کسانم فدای اسلام باد،ولی با نرفتن تو لطمه به اسلام نمیخورد و قریب هزار تن در این جنگ شرکت میکنند،بگذار تو یک نفر کم باشی به علاوه شاید جنگ چندین روز طول بکشد و تو همیشه فرصت آن را خواهی داشت که به ارتش اسلام بپیوندی.
نه،نجمه مرا منصرف مکن،اگر اکنون نروم،دیگر فرصت از دست میرود و ممکن است ارتباط ارتش با شهر قطع گردد،به علاوه نرفتن فوری موجب دلسردی و انصراف کلی خواهد شد،درست است که من یک نفر در برابر هفتصد نفری که اکنون به جنگ میروند چیزی نیستم،ولی نسبت به وظیفۀ خودم چه باید بکنم،آیا حاضری در پیش خدا و رسول او شرمنده باشم ؟
شرمنده نیستی،عذر خوبی داری و خواهی گفت:شب زفاف من بوده و حق داشتهام چند روزی با تازه عروس خود بمانم.
نه،نه این حرف را نزن،حق ندارم،حق اسلام و دفاع از آن بالاتر و بهتر است، به علاوه ای محبوبۀ عزیز ! دیشب که رسول اسلام صلی الله علیه و آله اجازۀ عروسی به من عطا فرمود،با خود عهد کردم که به جنگ بروم و این امر بستگی به ایمان من دارد،چه شده که من ایمانم از دیگران کمتر باشد نه،نه دیگر حرفی نزن و مرا منصرف مکن، حتماً خواهم رفت و چنان که گفتم،به خواست خدا با روی سفید و دلی خوشحال
به سوی تو بازگشت خواهم نمود !
نجمه چند دقیقه دیگر اصرار کرد و هر چه گفت با عزم آهنین و ارادۀ خللناپذیر حنظله مواجه شد،بالاخره چون از انصراف او مأیوس گردید،گفت:
حالا که میروی پس بگذار خوابی را که دیدهام برایت تعریف کنم،برای خاطر همین خواب بود که نمیخواستم حرکت کنی.
آری،همین خواب مرا مضطرب و پریشان کرده است،اما حالا که میروی خداوند بهتر به کار خود بیناست.
دیشب در خواب دیدم شکافی در آسمان پیدا شد و تو از روی زمین بالا رفتی که به شکاف رسیدی و داخل آن شدی و از آن هم گذشتی و به درون آسمان وارد گشتی و پس از رفتن تو،شکاف بسته شد.
اکنون بر تو میترسم،مبادا این خواب تعبیری داشته باشد و تعبیر آن شهید شدن تو باشد و هنوز کام از حیات برنگرفته از آن بگریزی !
در حالی که کلمات نجمه راجع به خواب از دهانش بیرون میآمد،حنظله سراپا گوش بود و هر سخنی که از دهان نو عروس به او میرسید وی را چنان تکان میداد که اعصابش مثل کسی که در زمستان آب یخ بر تن ریزد کشیده میشد و بالاخره چون کلام معشوقه به پایان رسید رنگ حنظله برافروخته بود،اما لحظهای بیش نگذشت که تبسمی بر لبان او ظاهر شد و روی به طرف نجمه کرده و خنده کنان گفت:
عزیزم ! اگر خواب تو راست باشد و من این طور به داخل آسمانها روم چه سعادتی بالاتر از این است،مگر نه ما همۀ مسلمانان باور داریم که شهادت، بزرگترین کامیابی جهان است،پس مژدهای که تو به من دادی بالاترین مژدههاست،چرا نگرانی ؟ !
گر عشق رفیق راه من گردد***خار ره من گل و سمن گردد
هر گوشه ز ریگزار گل روید*** هر شاخه ز خار من چمن گردد
گنجینه روح را شود گوهر ***سنگی که عقیق این یمن گردد(1)
در این حال نجمه گفت:بسیار خوب،برو خدا به همراهت.
حنظله،پس از این کلام در حالی که چند دقیقه بود موضوع غسل را فراموش کرده بود به محض شنیدن رخصت همسرش به یاد غسل افتاد و با حالتی زار و پریش گفت:
ای نجمۀ زیبا ! با این چند دقیقه حرف زدن فرصت احتمال غسل کردن را از من سلب کردی خداوند تو را ببخشد،ولی چه باید کرد قسمت این بود و با تقدیر چارهسازی نتوان کرد،من همین الان میروم شاید رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم و عذر خود را به او گفتم از او طلب چاره کردم و شاید برای من دعایی کند که خداوند از این گناه من درگذرد.
در حالی که این سخن را گفت قدمی جلو گذارد که نجمه را برای آخرین بار در آغوش گرفته و با او خداحافظی کند که ناگاه نجمه گفت:ای حنظله ! ای شوهر مهربان من ! آیا حاضر هستی نام من به بدنامی شهره شود ؟ !
البته نه نجمه عزیزم این چه سؤالی است که میکنی ؟ هیچ میدانی اگر بر نگردی کسی از من باور نخواهد کرد که در همین چند ساعت زن تو شده و گوهر دوشیزگی را از دست دادهام،مردم بعد از این به من چه خواهند گفت،آیا در معرض تیر ملامت واقع نخواهم شد.
نجمه ممکن است ولی چاره چیست و چه فکری به نظرت میرسد ؟ تو را به
1) 1)- صفا اصفهانی.
خدا قسم زود بگو که وقت میگذرد و میترسم که ارتش حرکت کند ! ! نجمه به عجله لباسش را پوشید و در حالی که قصد خود را به حنظله میگفت،شتابان از خانه بیرون رفت و در خانه چند همسایه را کوفت و پس از چند دقیقه،چهار نفر زن را در اطاق حاضر کرد،آن گاه در برابر آنان روی به حنظله نمود و گفت:
ای شوهر عزیز من ! آیا اقرار داری که دیشب عمل زفاف واقع شد و من زن شرعی تو شدهام ؟
حنظله پاسخ داد:بلی،ای نجمه عفیفه و پاک !
آن گاه نجمه روی به طرف شاهدان کرده و گفت:
گواه باشید و این سخن را به یاد داشته باشید؛زیرا من خوابی دیدهام و پیش خود تعبیر آن را به شهید شدن حنظله و برنگشتن او از جبهه دانستهام،پس اگر روزی طعنه زنان و بدگویان،تیر زبان آلودۀ خود را متوجه من کردند،شما شاهد و گواه و مدافع من باشید.
هر چهار نفر با نهایت صداقت و لحنی که همراه با تحسین بود،حمل شهادت را قبول کردند و در حالی که به شجاعت و جوانمردی و ایمان حنظله و عفت دوستی و پاکی و مآلاندیشی نجمه،آفرین گفتند از در خارج شدند.
پس از خروج آنها حنظله جلو رفت و سر نجمه را در سینه گرفته در حالی که آن را به خود میفشرد گفت:
ای بنت سعد ! ای محبوبۀ عزیز ! ای معشوقۀ گرامی و ای همسر ارجمند ! خداحافظ،دربارۀ من دعا کن و مرا هرگز فراموش مکن و از یاد مبر که من تو را از دل و جان دوست دارم،گرچه اسلام را بر تو مقدم داشتهام،ولی میدانم که مرا ملامت نخواهی کرد و از این که رضای خدا را بر خشنودی تو اختیار کردم،ناراضی نخواهی بود.
اگر از من گله داری مرا ببخش،از این که نتوانستم کام دل تو را چنان که معمول است برآورم،مرا عفو کن،ای عزیز ! اگر پیروز برگشتم تو برای همیشه از آن من خواهی بود و تا آخر عمر با لذت و سعادت زندگی خواهیم کرد و اگر به فیض شهادت رسیدم در آن دنیا مراقب تو خواهم بود و برای تو پیش خدای خود دعا خواهم کرد و طلب مغفرت خواهم نمود،صبر داشته باش شکیبا باش،عزم و اراده به خرج بده،چرا گریه میکنی،یک مسلمان باید بیشتر از اینها مقاومت داشته باشد،همسر عزیزم ! مگر فراموش کردهای که تو هم امت رسول خدا صلی الله علیه و آله هستی ؟
پس گریه نکن اگر به گریه ادامه دهی مرا هم گریه میاندازی،آن وقت ممکن است در من سستی راه پیدا کند و این سستی دل در من باقی بماند و رشادت لازم در مقابل دشمن خدا،از من ظهور نکند.
نجمه که مثل ابر بهار میگریست چون سخن اخیر را از دهان حنظله شنید خودداری کرد و با صدایی که نیمه بریده بود و درست از گلو در نمیآمد و گاهی با ترکیدن بغض قطع میشد،گفت:
برو عزیزم ! خدا همراه تو باشد،از این که گریه میکنم مرا ببخش،زنم و زن رقیق القلب است،به علاوه میدانی که تو را بسیار دوست دارم از جان خودم بیشتر،پس حق دارم که با از دست دادن تو،این طور بیتابی کنم.
در اینجا حنظله خود را از آغوش نجمه خارج کرده در حالی که از او جدا میشد،گفت:
بس است عزیزم ! اگر این طور بخواهیم پیش هم باشیم فرصت از دست میرود،خدا حافظ.
تا پای خود را از آستان در بیرون گذاشت،نجمه به دنبال او دویده گفت:حنظله یک کلمه دیگر با تو دارم،آیا راهی هست که در صورت شهادت تو من هم به تو
بپیوندم؛زیرا پس از تو زندگی بر من حرام است ! حنظله ندانست در مقابل این کلام که از دل صادقی بیرون میآید چه بکند پس روی خود را برگرداند و در حالی که اشکی از شوق در گوشۀ چشمش پیدا شده بود،گفت:
الحق که لایق حنظله هستی،خداوند تو را جزای خیر دهد،پاداش دهندۀ ما اوست و ان شاء اللّه پاداشی که در انتظار داری خواهی گرفت،پس از آن بدون این که بیش از این خود را تسلیم احساسات کند دوان دوان شروع به رفتن کرد.
دلش میخواست بال درآورد و به فاصلۀ چند لحظه به لشکر اسلام برسد.
در حالی که دیوانهوار بر سرعت قدمهای خود میافزود و هر لحظه نزدیک بود پایش به سنگ خورده و بر زمین افتد و چند مرتبه نیز سکندری خورد،سرعت حرکت،مجال تفکر را از او سلب کرده بود،فقط مانند گرسنهای که تنها فکرش به سفرۀ طعام است اندیشهای،جز رسیدن به اردوگاه نداشت و چون چراغی که در انتهای بیابانی دیده شود مشتاقانه فقط آن را میدید،به سوی آن میرفت.
او که در لحظات جدایی از محبوبه،خود را نگهداشته و ابداً نگریسته بود، اکنون مانند سیل،اشک از چشمش جاری بود.
هایهای میگریست،به طوری که اگر کسی در راه به او برمیخورد و حوصلۀ نگاه کردن به این جوان را داشت،منظرۀ عجیب وی-در حالی که عرق سراپایش را فراگرفته بود و به سرعت میدوید و صورتش از اشک شسته شده و بغض گلویش چنان بلند بود که به گوش دیگران میرسید-او را مبهوت میکرد.
چرا گریه میکرد ؟ آیا حالا به یاد معشوقه و جدا شدن از او افتاده بود،آیا به خاطر نجمه عزیز میگریست ؟ نه،علت گریۀ او این نبود.
این چشمان التماسآمیز آغشته به اشک که هر لحظه به سوی آسمان دوخته میشد و با تضرع و لابه به مبدأ میگردید،از عشق مجازی چنین گریان شده بود ؟ !
گریهاش از این بود که میترسد مبادا فرصت از دست رفته باشد و به موقع به میدان نرسد،میترسید وقتی آنجا برسد که قشون رفته باشد،آن وقت جواب خدا را چه خواهد داد،به رسول خدا صلی الله علیه و آله چه خواهد گفت ! !
علت دیگر گریهاش وضع ناپاکی بدن که بالاخره از حل کردن آن عاجز مانده بود که چه خواهد شد،اگر چنان که نجمه خواب دیده و گفته بود،کشته میشود، تکلیف او با این تن غسل نکرده،چیست ؟ چطور اذن دخول به ملکوت معنوی خواهد یافت،آیا او را مانند موجود پلیدی طرد نخواهند کرد،آیا با بدن ناپاکش چه معامله میکنند ؟
این افکار هر لحظه شدت میگرفت و از یک طرف به سرعت پاهایش میافزود که زودتر به اضطرابش خاتمه داده شود و از جانب دیگر صدای گریهاش را بلندتر میکرد.
بالاخره،از دور صدای اذان صبح به گوشش خورد،دریافت که صدا از لشکر اسلام است،چون این حالت را دید سر را به علامت شکر به سوی آسمان بلند کرد،گریهاش قطع شد و پا را آهستهتر کرد و بالاخره آن قدر از حالت دویدن کاست تا به راه رفتن معمولی رسید،عرق بدن او سرازیر بود،اما کم کم خشک میشد، چون به اردوگاه رسید صف نماز بسته شده بود،مسلمانان پشت سر رسول خدا صلی الله علیه و آله ایستاده،میخواستند عبادت خدا را به جا آورند.
حنظله،به عجله تیمم کرد و در صف آخر قرار گرفت و نماز را با خلوص کامل بجای آورد.
پس از خاتمۀ نماز که به واسطۀ جنگ به سرعت برگزار شد،حنظله صفوف برادران را آهسته شکافت و به سوی خیمۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله شتافته بالاخره به حضرت رسید،در برابر حضرت سیل اشک از چشمش ریخت،حضرت با
ملاطفت و نهایت مهربانی دست خود را روی پیشانی او گذارد و سرش را بلند کرد و فرمود:
حنظله تویی،خدا تو را اجر دهد بالاخره آمدی،من حدس میزدم که ایمان عظیم تو،تو را راحت نخواهد گذارد و بالاخره تو هم به جبهه حق علیه باطل، خواهی آمد !
ای رسول اللّه ! آمدم ولی چه آمدنی...بسیار پریشان و ملول و افسردهام و نمیدانم تکلیفم چیست ؟ شرم دارم از این که در مقابل خدا ایستادهام و خجلم از آن که اکنون این طور در حضور توام.
چرا ؟ علت خجلت تو چیست ؟
ای رسول خدا ! میدانی که دیشب،شب زفاف من بود و من آب نیافتم که غسل کنم و اکنون با این بدن ناپاک،چگونه به جهاد روم ؟
حضرت فرمود:بر خیز،مگر نمیدانی که تکلیف به قدر وسع است،چون آب نیافتهای بر تو باکی نیست و دل چرکین مکن.
پس ای رسول خدا ! آیا به من اطمینان میدهی،اگر به فیض شهادت برسم از ناپاکی بدن پیش خدا مسئول نیستم ؟ فرمود:برو اطمینان داشته باش،خدا تو را بیامرزد !
مقدمات جنگ فراهم شد،برنامه در ابتدای کار به نفع مسلمانان بود،نزدیک بود وضع دشمن به هم به پاشد،نسیم پیروزی به مشام میخورد،در این وقت نیروی جناح چپ که به فرمان مؤکد رسول خدا صلی الله علیه و آله،حافظ گردنه عنین بودند به اشتباه بزرگی دچار شدند که باعث تغییر سرنوشت جنگ شد ! !
ابن جبیر رئیس این قسمت به خیال این که دیگر پیروزی اسلام کامل شده و کفار شکست خوردهاند،برای استفاده از غنیمت،تصمیم گرفت به داخل میدان بیاید
و با دشمنان بجنگد و سفارش اکید رسول اللّه صلی الله علیه و آله را دایر به ماندن در آنجا، فراموش کرد و به داخل میدان آمد.
این اشتباه که اشتباه عمدی بود به ضرر مسلمانان تمام شد،خالد جنگجوی متهور قریشی،متوجه خالی شدن جناح چپ شد،به باقی ماندگان نیروی جبیر که به سفارش پیامبر مانده بودند تاخت و پس از قتل عام آنان از پشت به مسلمانان حمله کرد،در این حال یک زن کافر به نام عمره بنت علقمه،پرچمی را که مدتها بود از ترس بر زمین مانده بود برداشت و کفار را مخاطب قرار داده،آنها را از ترس و بزدلی سرزنش کرد و با این کار جسارت مکیّون را تحریک نمود،از طرف دیگر خبر شوم قتل پیامبر که همه جا منتشر شده بود به درهم ریخته شدن وضع مسلمانان،کمک کرد،به طوری که عدهای از آنان به طرف مدینه گریختند.عدهای از جنگجویان نجیب و فعال و مؤمن که از آن جمله حنظله بود در بحبوحۀ جنگ به زمین افتاده،شربت شهادت نوشیدند.
حنظله در لحظات آخر به محبوب ابدی روی کرد و عرضه داشت:
ای خداوند قادر متعال و ای بخشندۀ مهربان ! با بدن پاره پاره و خونین به سوی تو میآیم در حالی که تن،ناپاک است،ولی رسول تو گفت:مرا از این حالت خواهی بخشید.
ای خدای مهربان ! مرا ببخش...نتوانستم آب بیابم تا خود را پاکیزه کنم و به این ضیافت عظیمی که مرا به سوی آن میخوانی بیایم،تقصیر از من نبود و اگر بود از رحمت بیپایان و لا یتناهی تو امید عفو دارم.
مرا ببخش و از رحمت خود مأیوس مساز...این شهادت را که با رضایت کامل و اشتیاق انجام گرفته،قبول کن و مرا از لطف و عنایت خویش محروم مفرما.
خدای من ! خانوادۀ خود و این تازه عروس را که دیشب با یک دنیا امید و آرزو
جا گذاشتم به تو سپردم،تو برای روزی دادن و نگاهداریش شایستهتری.
ای خدا ! آمدم مرا از خود مران که دری دیگر جز این نمیشناسم،این بگفت و چشم بر هم گذاشت،تا از هر چه غیر اوست،چشم پوشیده باشد و تنها به وجه او نظر داشته باشد.
آری،حنظله تازه داماد که با این اشتیاق به جانب شهادت شتافته بود،بالاخره به آرزوی خودش رسید و خواب تازه عروس او به حقیقت پیوست.
در این حال نبی اسلام صلی الله علیه و آله به دیدار جنازۀ پاک شهدا شتافت،پس از عبور از جلوی چند نفر چشمش به حنظله افتاد،نگاهی بر او انداخته مدتی بر بدن خونین آن جوان رشید خیره شد،پس از آن رو به طرف مؤمنان که در اطراف حلقه زده بودند کرده فرمود:
این همان جوانی است که دیشب عروسی کرد و از بستر زفاف مستقیماً به میدان جنگ شتافت و امروز او را در این حال میبینید،این جوان از شدت ورع و تقوا، مدتها در تب و تاب و التهاب گذراند که مبادا با بدن غسل نکرده کشته شود،اما اکنون دیدم که ملائکه بین زمین و آسمان او را غسل میدهند ! !
در این وقت نجمه که او هم مانند اهل مدینه میخواست خبری از محبوب خود بگیرد جلو رسید و چون بدن خونین آن شهید عزیز را نگریست،زانویش تاب مقاومت نیاورد،به زمین نشست و نگاهی به روی او افکند و در حالی که میگریست گفت:
ای حنظله ! محبوب من ! خدا تو را بیامرزد،چه خوب شجاعانه جان سپردی، چه ایمان بزرگی از خود نشان دادی.
گویی مرگ را چون هدف روشنی در مقابل خود میدیدی و رقصکنان به سوی آن شتافتی.
ای نجمه به فدای تو باد،برو که سعادتمند رفتی،ولی فراموش نکن که به من وعده کردی که در آن دنیا مرا از یاد نبری و همان طور که حین وداع با تو گفتم،دعا کن که من هم به زودی به دنبال تو بیایم تا جشن عروسی خود را آنجا یعنی در عالم پاک و بیآلایش تکمیل کنیم.
حضار از این سخنرانی عالی،تعجب کرده و از جهتی متأثر شدند و بر شجاعت و محبت این زن به دیدۀ احترام نگریستند.
اسلام،تا به امروز از این فداکاران زیاد داشته،فداکاران جانباز و به فرمودۀ پیامبر،تقواداران با ورع که همه خصلتهای الهی آنان از زهد قلبی و معنویشان سرچشمه میگرفت،اگر جانفشانی اینان نبود،درخت دین تا به امروز با این همه ثمر بر جای نبود.
اکنون که مسئلۀ زهد و مصداق آن به اینجا رسید،چه نیکوست که از هفتاد و دو تن شهدای کربلا که در رأس تمام شهدای تاریخاند و در عشق و زهد نمونه ندارند یادی به میان آورم.
آری،اگر عزیزان به خون آغشتۀ سال شصت و یک را که در محضر امام عاشقان حضرت سیدالشهداء،آگاهانه جان خود را با آن وضع،نثار حضرت حق کردند و با شهادت خود دوام قرآن و نبوت و امامت را برای ابد تضمین نمودند،پیشوای تمام زاهدان تاریخ و بلکه پیشوای تمام مردان راه حق بدانیم،کلمۀ مهمی در حق آنان نگفتهایم که آنان از تمام تصورات و خیالات ما نسبت به هر امر مثبتی،برتر و بالاترند.
«عنصر شجاعت»که نوشتۀ فقیه فرزانه مرحوم حاج میرزا خلیل کمرهای است،
معارف و آثاری از اهل بیت علیهم السلام و بزرگان در توضیح حقیقت آن شهیدان نقل میکند که به قسمتی از آن اشاره میرود:
حضرت علی علیه السلام کفی از خاک کربلا بویید،به جای تعقیب نماز ذکری گفت:وه شگفتا ! از تو ای خاک اسرارآمیز،از تو در رستاخیز گروه گروه بر میخیزند که بیحساب داخل بهشت خواهند شد.
حضرت علی علیه السلام به کربلا گذر کرد و فرمود:
خوابگاهی است از سوارانی،قتلگاهی است از عشّاقی،این کوی،کوی شهیدانی است که گذشتگان از آنان پیشی ندارند و آیندگان به آنان نمیرسند ! ! !
حضرت باقر علیه السلام میفرماید:
علی علیه السلام با دو تن از یاران خود به کربلا گذشت،هنگامی که به آن سرزمین گذر کرد،چشمانش پر از اشک شده گفت:این خوابگاهی است از سواران آنها،این باراندازی برای بنۀ آنها است،در این جایگاه خون آنان به زمین ریخته میشود، خوشا به تو پاکیزه خاکی که بر فراز تو خون احبا خواهد ریخت (1).
ربیع بن خثیم یکی از زهاد ثمانیه است،از نظر حفظ زبان از ناروا بیست سال درنگ کرده سخن نمیگفت،خاموش بود،تا حسین علیه السلام شهید شد از او یک جمله شنیده شد.باز به سکوت خود برگشت تا مرد.
آنها را به سنان نیزه زده و آوردید.به خدا سوگند ! گزیدگانی را کشتهاید که اگر پیامبر خدا خود را به آنان میرسانید البته دهن آنان را میبوسید و آنان را در دامن و در کنار خود مینشاند،بار خدایا ! تو سرشت آسمان و زمین را پدید آوردهای، آگاه به نهان و آشکاری،تو به دادگری بین بندگان خود در اختلاف،حکم خواهی کرد.
1) 1) -الخرائج و الجرائح:183/1،باب 2.
کعب الاحبار از دانشمندان است که به او خوشبین نیستم و با این وضع این جملۀ زیر را میگفته،گویا این نغمه را از حنجرۀ دیگران آموخته بود،سالم بن ابی جعبره میگوید:از او شنیدم که میگفت:
مردی از اولاد رسول خدا صلی الله علیه و آله کشته میشود و هنوز عرق اسبهای یاران او خشک نشده،داخل بهشت خواهند شد و با حور العین دست به گردن خواهند بود،میگوید:در این گفتگو بودیم که حسین علیه السلام بر ما گذر کرد گفتیم:او همین است ؟ گفت:آری (1).
کشّی،رجالی معروف میگوید:
حبیب از آن هفتاد و دو تن مردانی بود که حسین علیه السلام را یاری دادند و به کوه کوه آهن برخورد کردند و به استقبال سرنیزهها با سینه و شمشیرها با رخسار رفتند، بر آنان پیشنهاد امان و مال و منال میشد،زیر بار نمیرفتند و میگفتند:
عذری پیش رسول خدا صلی الله علیه و آله برای ما نیست،اگر حسین او علیه السلام کشته شود و از ما مژگانی بهم بخورد،ایستادند تا در پیرامون او تمام کشته شدند (2).
به قول فیض آن عارف مست جام بلی:
خوش آن که کشتگان غمش را ندا کنند***تا وعده های اهل وفا را وفا کنند
آن دم که دوست گوید ای کشتگان من*** از لذت خطاب ندانم چها کنند
در شور و وجد و رقص درآیند عاشقان ***از شوق دوست جامه جان را قبا کنند
آن دم که دوست پرسش بیمار خود کند*** دردش یکان یکان همه کار دوا کنند
سر گر به پای دوست فشانند عاشقان*** هر دم برای دادن جان جان فدا کنند
عشّاق اگر الست دیگر بشنوند از او*** بیخود شوند و تا به قیامت بلی کنند
شهدای کربلا عبارتند از عدۀ معدودی که از این چند جهت یعنی روشنی تاریخ و شجاعت و جنگجویی با معنویت رجال،برای تولید جو معنویات و منطقۀ حسنات شایستهاند.
کاوش از روش آنان که کانون حسنات و کانون اخلاقند،میتواند جوّ را تغییر دهد،به شرط این که سرسری به تاریخ آنان ننگریم و کاوشی کنیم که از همۀ نواحی به تربت آنان راه یابیم و هر چه در آن تربت،مدفون است که رابطه،با عظمت آنان و عظمتجویی ما دارد،بیابیم و پیام اخلاقی آنان را که پیاپی میرسد در نیوشیم، چه از منطقهای آتشین ادبآمیز،چه از ابراز حقیقت دوستی و حقپرستی،چه از اقدام به خدمت در مواقع خطیر و چه از مردانگی و پشتیبانی از مظلوم و چه از پیشروی در بین همسران،چه از استقبال و قدردانی از فرد عظمت و قهرمان آن، چه از نلرزیدن در ایستگاههای خطرناک،چه از فرزانگی و یک تنه تقویت از حق کردن و چه از فداکاری و قربانی دادن،خلاصه جانفشانی و رجولیّت و پاک روانی و نیک نهادی و کارهای برازندهای که اثر پرمایگی روان و جان آنها است.
همۀ این امواج و اشعۀ معنوی را به وسیلۀ احتکاک میتوان به اهتزاز در آورد و خود را در جوّ حیات تازۀ فناناپذیری کشانید و به اندازهای تغییرات جوی و تأثرات خویش به منطقۀ بقا و جوار خدا نزدیکتر شدهایم و معنی حسنات و منشأ ثوابهای موعود،همین است.
اگر گفتۀ فیلسوف دربارۀ قوّه و ماده که گوید:هر ذره ماده عبارت است از قوهّهای غیر متناهیه که مانند انجماد آب به یخ بسته شده است و اگر بتوان آن ذره را بشکنیم همان قوای غیر متناهیه را استخراج خواهیم کرد و مورد استفاده قرار خواهیم داد،اغراق به نظر آید (چون جسم و جسمانیات متناهی التأثیر و التأثر
است) دربارۀ«جان و روان»که قوای خود را در پیکر انسان تمرکز داده،فوج فوج بیرون همی فرستد اغراق نیست و دربارۀ عدّۀ معدودی از مردان عبقری مانند شهیدان کوی حسین قابل تصدیق است که از آثار عظمت مالامالند و از گریبان فعالیت آنان منطقهایی،ابرازهایی،پر از عاطفه و پر از حماسه و مانند آب روان روی هم میغلطد ! !
بنگرید از درون پیراهن آنان آثار توحید،تقوا،اخلاق چنان سرشار به عالم منتشر و پراکنده شده و میشود که اگر توحید هیکلی داشت،همین طور آثار بروز میداد.
هزاران دشمن به مقصد جان،هزاران آرزوهای تقوا سوز،هزاران ازدحام اخلاق شکن،نتوانست فعالیت اخلاقی آنان را تعطیل کند،یا دامن تقوای آنها را لکهدار نماید،یا به نیروی توحید و جان یکی شده با توحید آنان چیره گردد ! !
پس تراکم قوای غیر متناهیه تا اندازهای قابل تصدیق است،اگر در شکستن ذرات و استخراج قوههای غیر متناهیه،هنوز امتحان به عمل نیامده،در تحلیل شخصیت اینان و آثار نفسیاتشان تا اندازهای رسیدگی شده و دیده شده که از بنیۀ آنان،هم آزادی و هم ضبط نفس،هم روانی و هم حکومت بر نفس،هم شجاعت و هم قانون،هم محبت و هم ضلالت،هم لطف و هم دلسوزی،هم قهرمانی و رزمآوری،هم خودداری و خود نباختن در منطقه قدرت کفر و هم خود باختن در برابر حقیقت و فضیلت به حد کامل سرشار توأماً بیرون میریزد.
پس نامتناهی بودن جان و روان یا انجماد قوای غیر متناهیه را در جهان جان تصدیق میکنیم و برای تولید جو معنویت و بزرگ کردن خیال شنونده و عظمت روح خواننده،تاریخ و پیام این مهین مردان،ما را کافی است.
در هر صورت آنچه مهم است در این زمینه بدانی این است که این همه صفت
و خصلت و این همه بزرگی و عظمت و این همه جلالت و معنویت از کانونی چون زهد،یعنی بیرغبتی کامل به آنچه نبایست رغبت داشت و رغبت کامل به معشوق حقیقی،یعنی حضرت ربّ العزه به دست میآید و حلاوت زهد برای زاهدان حقیقی در دنیا هم چون حلاوت نعمتهای بهشت در قیامت برای بهشتیان است و چون این حلاوت حاصل شود،زاهد پس از آن دنبال چه رود و دنبال که رود.
زهد،ذروۀ انسانیت و مقام اعلای آدمیت و منبع تمام کمالات و ایجاد کننده تمام خصایل الهی در انسان است.
اگر به دقت روایات عالی باب زهد را مطالعه کنیم و به جای توجه به الفاظ آن، به مفاهیم بلند آسمانی آن بنگریم،پس از وقوف به معنای زهد،عملاً زاهد خواهیم شد.
روایات باب زهد،جوی برای خواننده ایجاد میکنند که خواننده با توفیق حضرت حق،از آن جو آثار معنوی عظیمی برخواهد گرفت.
روایات این باب به مسئله سرعت عمر،زودگذری وقت و این که دنیا تا کنون بهر صورتی که نصیب انسان شده برای انسان باقی نمانده،اشاره دارند و از این جهت دل آدمی را از رذایل پیراسته و به حسنات آراسته مینمایند،به قسمتی از روایات این باب توجه کنید.
در مقدمۀ این روایت آمده:
خداوند هر شب ملکی را به سوی مردم دنیا میفرستد تا فریاد بزند:
یا أبْناءَ الْعِشْرینَ جِدُّوا وَ اجْتَهِدوا وَ یا أبْناءَ الثَّلاثینَ لا تَغُرَّنَّکُمْ الْحَیاةُ الدُّنْیا وَ یا
أبْناءَ الْأرْبَعینَ ما أعْدَدْتُمْ لِلِقاءِ رَبِّکُمْ وَ یا أبْناءَ الْخَمْسینَ أتاکُمْ النَّذیرُ وَ یا أبْناءَ السِّتّینَ زَرْعٌ آنَ حَصادُهُ وَ یا أبْناءَ السَّبْعینَ نُودِیَ لَکُمْ فَأجیبُوا وَ یا أبْناءَ الثَّمانینَ أتَتْکُمْ السّاعَةُ وَ أَنْتُمْ غافِلُونَ (1).
ای بیست سالهها ! بشتابید و سعی و کوشش و فعالیّت نمایید،ای سی سالهها ! زندگی ظاهر چند روزۀ دنیا شما را مغرور نکند،ای چهل سالهها ! برای لقای حضرت رب چه کردهاید ؟ ای پنجاه سالهها ! ترساننده آمد،ای شصت سالهها ! این است کشت شما که وقت درو و برداشت آن رسیده،ای هفتاد سالهها ! شما را برای رفتن ندا میکنند،پاسخ دهید و ای هشتاد سالهها ! قیامت آمد و شما غافل هستید.
جاءَ جَبْرَئیلُ النَّبیَّ صلی الله علیه و آله فَقالَ:یا مُحَمَّدُ عِشْ ما شِئْتَ فَإنَّکَ مَیِّتٌ،وَ أحْبِبْ مَنْ شِئْتَ فَإنَّکَ مُفارِقُهُ وَ اعْمَلْ ما شِئْتَ فَإنَّکَ مَجْزِیٌّ بِهِ وَ اعْلَمْ أنَّ شَرَفَ الْمُؤْمِن قِیامُهُ بِالَّیْلِ وَ عِزُّهُ اسْتِغْناؤُهُ عَنِ النّاسِ (2).
جبرئیل به محضر رسول صلی الله علیه و آله آمد عرضه داشت:ای محمد ! هرگونه میخواهی زندگی کن بدون شک میمیری و هر که را میخواهی دوست داشته باش که از او جدا خواهی شد و هر کار میدانی انجام بده که به آن جزا داده میشوی،بدان که شرف مؤمن به قیام شب اوست و عزّتش در بینیازی از مردم است.
فی خَبَرِ الشَّیْخِ الشّامیِّ:سَأَلَ أمیرَ الْمُؤمِنینَ علیه السلام:أیُّ النّاسِ خَیْرٌ عِنْدَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ؟ قالَ:أخْوَفُهُمْ لِلّهِ وَ أعْمَلُهُمْ بِالتَّقْویٰ وَ أزْهَدُهُمْ فِی الدُّنیا (3).
یکی از بزرگان شام از امیر المؤمنین علیه السلام پرسید:بهترین مردم نزد خدا کیست ؟ فرمود:آن که برای اخذ از همه ترس بیشتر دارد.ترس از مقام حق و عملاً به پرهیزکاری پایبندتر است و نسبت به دنیا بیرغبتتر.
قیلَ لِأمیرِ المُؤْمِنینَ علیه السلام:مَا الزُّهْدُ فِی الدُّنْیا ؟ قالَ تَنَکُّبُ حَرامِها (1).
به امیر المؤمنین علیه السلام گفته شد:زهد در دنیا چیست ؟ فرمود:از حرام آن دوری کردن.
قالَ سَمِعْتُ أمیرَ المُؤْمِنینَ علیه السلام یَقُولُ:الزُّهْدُ فِی الدُّنیا قَصْرُ الاْمَلِ وَ شُکْرُ کُلِّ نِعْمَةٍ وَ الْوَرَعُ عَمّا حَرَّمَ اللّهُ عَلَیْکَ (2).
راوی میگوید:از امیر المؤمنین علیه السلام شنیدم میفرمود:زهد در دنیا کوتاهی آرزو،شکر هر نعمت و چشمپوشی از هر چه که خداوند بر تو حرام کرده است.
قالَ أبُو عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:لَیْسَ الزُّهْدُ فِی الدُّنْیا بِإضاعَةِ الْمالِ وَ لا بِتَحْریمِ الْحَلالِ بَلِ الزُّهْدُ فِی الدُّنْیا أنْ لا تَکُونَ بِما فی یَدِکَ أوْثَقَ مِنْکَ بِما فی یَدِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ (3).
امام صادق علیه السلام فرمود:زهد در دنیا به ضایع کردن مال و حرام کردن حلال خدا بر خود نیست،بلکه زهد در دنیا به این است که آنچه در دست توست اندر دلت مطمئنتر از آنچه نزد خداست نباشد.
کنایه از این که اگر فضل و رحمت و رضایت و عنایت او را با دنیای ظاهر و زر و زیورش معامله نکردی زاهدی.
قالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله:یا ابا ذَرِّ،إذا رأیت أخاک قَدْ زَهِدَ فی الدنیا فَاسْتمتِعْ مِنْهُ فإنَّهُ یُلَقَّیٰ الحِکْمَةَ (1).
ای ابا ذر ! هرگاه برادر مؤمنت را دیدی که حالت زهد به او عنایت شده کلام او را گوش کن که او القای حکمت میکند.
روایت بسیار جالبی در باب زهد از حضرت علی بن الحسین علیهما السلام بدین مضمون رسیده:
به راستی دنیا پشت کرده و میرود و آخرت روی کرده و میآید و برای هر کدام فرزندانی است،شما از فرزندان آخرت باشید و از فرزندان دنیا نباشید،هلا که از زاهدان در دنیا باشید و از راغبان در آخرت،هلا زاهدان در دنیا زمین را بستر کنند و خاک را زیر سر نهند و آب بوی خوش و عطر آنهاست و به خوبی دل از دنیا کندهاند !
خدا را بندگانی است که چونان کسی که اهل بهشت را دیده در بهشت جاویدانند و چونان کسی که اهل دوزخ را در دوزخ دیده در عذابند،مردم از شر آنان آسودهاند،دلشاد غمنده است،روحی پارسا دارند و نیازی سبک و رسا،روزی اندک،بر بلاها و مصائب و عبادات شکیبایی کردند و به سرانجامی که آسایش طولانی دارد گراییدند،به وقت شب گام در عبادت گذارند و اشک بر گونه ریزند و به پروردگار پناه برند و در آزاد شدن خود بکوشند و اما در روز،برد باران، دانشمندان،نیکان و پرهیزکاران باشند،گویا چوبۀ تیری هستند که ترس از خدا آنان را سراپا تراشیده و لاغر و نزار کرده و این لاغری و نزاری محصول عبادت آنهاست.
1) 1) - بحار الأنوار:80/74.
بیننده آنان را ببیند و بگوید بیمارانند،ولی در آنان بیماری نیست،یا گویند دیوانهاند ! !
به تحقیق هراس بزرگی از یاد دوزخ و آنچه در آن است،در نهاد آنها آمیخته شده (1).
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:مالی وَ لِلدُّنیا إنَّما مَثَلی وَ مَثَلُها کَمَثَلِ الرّاکِبِ رُفِعَتْ لَهُ شَجَرَةٌ فی یَوْمٍ صائِفٍ فَقالَ تَحْتَها ثُمَّ راحَ وَ تَرَکَها (2).
امام صادق علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکند:مرا با دنیا چه کار،همانا مثل من، با او همانند شتر سواری است که درختی بر فراز او باشد در روز گرمی،و زیر آن استراحت نیم روز را بگذراند و سپس آنجا را ترک کند !
عَنْ أبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ:کانَ فیما ناجَی اللّهُ بِهِ مُوسیٰ علیه السلام عَلَی الطّورِ أنْ یا مُوسیٰ أبْلِغْ قَوْمَکَ أنَّهُ ما یَتَقَرَّبُ إلَیَّ الْمُتَقَرِّبُونَ بِمِثْلِ الْبُکاءِ مِنْ خَشْیَتی وَ ما تَعَبَّدَ لی المُتَعَبِّدُون بِمِثلِ الوَرَعِ عَن مَحارِمِی و لٰا تَزَیَّنَ لِیَ المُتزَیِّنُونَ بِمِثْلِ الزُّهْدِ فِی الدُّنْیا عَمّا بِهِمُ الْغِنا عَنْهُ.قالَ:فَقالَ مُوسیٰ یا أکْرَمَ الْأکْرَمینَ فَما ذا أثَبْتَهُمْ عَلیٰ ذلِکَ ؟ فَقالَ:یا مُوسیٰ أمَّا الْمُتَقَرِّبُونَ إلَیَّ بِالْبُکاءِ مِنْ خَشْیَتی فَهُمْ فِی الرَّفیقِ الاْعْلیٰ لا یَشْرَکُهُمْ فیهِ أحَدٌ وَ أمَّا الْمُتَعَبِّدُونَ لی بِالْوَرَعِ عَنْ مَحارِمی فَإنّی افَتِّشُ النّاسَ عَنْ أعْمالِهِمْ وَ لا افَتِّشُهُمْ حَیاءً مِنْهُمْ وَ أمَّا الْمُتَقَرِّبُونَ إلَیَّ بِالزُّهْدِ فِی الدُّنْیا فَإنّی أمْنَحُهُمْ الْجَنَّةَ بِحَذافِیرِها یَتَبَوَّؤُونَ مِنْها حَیْثُ یَشاؤُونَ (3).
امام باقر علیه السلام فرمود:در ضمن آنچه خداوند با موسی مناجات فرمود این بود:
ای موسی ! به قوم خود بگو:تقرّب جویندگان به من به چیزی مانند گریستن از خوف من به من تقرب نخواهند جست و بندگان فرمانبردارم به چیزی چون پرهیز از محرّمات مرا بندگی نخواهند کرد و خود ساختگان و آراستگان برای دیدار من به چیزی چون زهد و بیرغبتی به دنیا،خویشتن را نخواهند آراست.
موسی عرض کرد:ای بهترین بخشندگان ! جزای ایشان را چه خواهی داد ؟ فرمود:اما آنان که به ریختن سرشک از ترس هیبت من به من تقرب جویند مقامشان در رفیق اعلی که محل انبیاست باشد و کسی را در این مقام با آنها شرکت نیست ! !
و اما پارسایانی که با دوری از گناه مرا پرستیدند و به من تقرب جستند،پس من همۀ مردم را بازجویی کنم و اعمال همه را باز رسم،جز آنان که نسبت به بازرسیشان شرم دارم و اما کسانی که به زهد در دنیا و بیرغبتی به زاید بر هزینۀ زندگی به من تقرّب جستند،پس بهشت را به جملگی بر ایشان ارزانی دارم تا هر کجا که خواهند منزل گزینند !
قالَ أمیرُ الْمُؤمِنینَ علیه السلام:الزُّهْدُ ثَرْوَةٌ،وَ الْوَرَعُ جُنَّةٌ وَ أفْضَلُ الزُّهْدِ إخْفاءُ الزُّهْدِ، الزُّهْدُ یُخْلِقُ الْابْدانِ وَ یُحَدِّدُ الآمالَ،وَ یُقَرِّبُ الْمَنِیَّةَ،وَ یُباعِدُ الْأمْنِیَّةَ،مَنْ ظَفَرَ بِهِ نُصِبَ،وَ مَنْ فاتَهُ تَعِبَ وَ لا کَرَمَ کَالتَّقْویٰ وَ لا تِجارَةَ کَالْعَمَلِ الصّالِحِ،وَ لا وَرَعَ کَالْوُقُوفِ عِنْدَ الشُّبْهَةِ وَ لا زُهْدَ کَالزُّهْدِ فِی الْحَرامِ... (1)امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:زهد و بیرغیتی به ما زاد از زندگی ثروت است و پارسایی سپر از بلای دنیا و عذاب آخرت است،بهترین زهد پنهان داشتن
1) 1) -روضة الواعظین:434/2؛بحار الأنوار:316/67،باب 58،حدیث 23.
زهد است،زهد بدنها را فرسوده میکند و آرزوها را محدود به حدود شرع مینماید،مرگ را نزدیک و آرزو را دور مینماید،کسی که به زهد دست یافت به ایستادگی رسیده و هر کس آن را از دست داد به بدبختی و رنج دچار شده، بزرگواری همانند تقوا نیست،تجارتی چون عمل صالح نداریم،و رعی به مانند خودداری در برابر شبهه نیست و زهدی همانند بیرغبتی در حرام خدا نیست.
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:مَنْ زَهَدَ فِی الدُّنْیا أثْبَتَ اللّهُ الْحِکْمَةَ فی قَلْبِهِ وَ أنْطَقَ بِها لِسانَهُ وَ بَصَّرَهُ عُیُوبَ الدُّنْیا دائَها وَ دَوائَها وَ أخْرَجَهُ مِنْها سالِماً إلیٰ دارِ السَّلامِ (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:کسی که به دنیا زهد بورزد،خداوند حکمت را در دلش ثابت و بر زبانش جاری کند و عیوب دنیا و مرض و دوایش را به او بنمایاند و وی را از دنیا به سلامت به سوی دار السلام برد.
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:قالَ أمیرُ المُؤْمِنینَ علیه السلام:إنَّ عَلامَةَ الرّاغِبِ فی ثَوابِ الْآخِرَةِ زُهْدٌ فی عاجِلِ زَهْرَةِ الدُّنْیا أما إنَّ زُهْدَ الزّاهِدِ فِی هذِهِ الدُّنْیا لا یَنْقُصُهُ مِمّا قَسَمَ اللّهُ لَهُ فیها وَ إنْ زَهَدَ،وَ إنَّ حِرْصَ الْحَریصِ عَلیٰ عاجِلِ زَهْرَةِ الْحَیاةِ الدُّنْیا لا یَزیدُهُ فیها وَ إنْ حَرَصَ،فَالْمَغْبُونُ مَنْ غُبِنَ حَظَّهُ مِنَ الْآخِرَةِ (2).
امام صادق علیه السلام از امیر المؤمنین علیه السلام نقل میکند:نشانۀ مایل به بهرۀ آخرت، زهد در زینت و زیبایی دنیاست،بدانید که زهد زاهد قسمت خداییش را از دنیا کم نمیکند،مغبون بر زر و زیور دنیا چیزی به او به خاطر حرصش اضافه
نمیکند،مغبون کسی است که نصیب آخرت از دستش رفته باشد !
عَنْ أبی جَعْفَرٍ قالَ:قالَ أمیرُ المُؤْمِنینَ علیهما السلام:إنَّ مِنْ أعْوَنِ الْأخْلاقِ عَلَی الدّینِ الزُّهْدَ فِی الدُّنْیا (1).
امام باقر علیه السلام از امیر المؤمنین علیه السلام روایت میکند:از بهترین کمکهای اخلاقی نسبت به دین،زهد در دنیا است.
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:جُعِلَ الْخَیْرُ کُلُّهُ فی بَیْتٍ وَ جُعِلَ مِفْتاحُهُ الزُّهْدَ فِی الدُّنْیا،ثُمَّ قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:لا یَجِدُ الرَّجُلُ حَلاوَةَ الْایْمانِ حَتّی لا یُبالِیَ مَنْ أکَلَ الدُّنْیا،ثُمَّ قالَ أبُو عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:حَرامٌ عَلیٰ قُلُوبِکُمْ أنْ تَعْرِفَ حَلاوَةَ الْایْمانِ حَتّیٰ تَزْهَدَ فِی الدُّنْیا (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:تمام خیر را در خانهای قرار دادهاند و کلید آن زهد در دنیاست،سپس فرمود:پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:مرد شیرینی ایمان را نمیچشد، مگر این که بیتوجه باشد دنیا را چه کسی میخورد،سپس امام صادق علیه السلام فرمود:شیرینی ایمان بر دلها حرام است،مگر به زهد در دنیا روی آورند.
از حضرت صادق علیه السلام در باب زهد نقل شده:
هرگاه خداوند برای بنده،خوبی بخواهد،او را به دنیا بیرغبت کند و در امر دین فهمیده سازد و به عیوب دنیا،بینا نماید و به هر که این اوصاف داده شود،
دارای خیر دنیا و آخرت شده و فرمود:هیچ کس حق را از دری نجسته که از درِ زهد در دنیا بهتر باشد و زهد،ضد آن چیزی است که دشمنان خدا آن را میطلبند.
گفتیم:قربانت گردم آنان چه راهی میجویند ؟ فرمود:از رغبت به دنیا و فرمود:
آیا شخص پر صبر ارجمندی وجود ندارد،به راستی این دنیا چند روز اندک بیش نیست،هلّا بر شما ! حرام است بر شما مزۀ ایمان را بچشید تا نسبت به دنیا بیرغبت و زاهد نگردید.
راوی میگوید:از حضرت شنیدم:هرگاه مؤمن خود را از دنیا کنار کشد،مقامش بالا رود و شیرینی دوستی خدا را دریابد و نزد دنیاداران به دیوانه ماند و همانا حب خدا به دین مردم آمیخته و به کاری،جز آن دست نیندازند،راوی گوید:شنیدم میفرمود:به راستی چون قلب پاک و مصفا شد،زمین بر او تنگ گردد تا بر فراز رود (1).
مجلسی بزرگ رحمه الله در شرح صفای قلب میگوید:
دل و روح انسانی چون از عالم ملکوت است و به این جهان پست فرود آورده شده و به تعلقات بدن گرفتار گردیده،برای تحصیل کمالات و به دست آوردن سعادات چون جامۀ چرکی که برای سپید شدن میشویند،باید با زهد و سایر صفات حسنه شستشو داده شود.
روح با گرویدن به شقاوت بر اثر علایق جسمانیه و شهوات دنیویۀ ظلمانیه به
1) 1) -الکافی:130/2،باب ذم الدنیا و الزهد فیها،حدیث 10؛وسائل الشیعة:13/16،باب 62،حدیث 20834.
جمع حیوانات بپیوندد،بلکه از آنان پستتر و بدبختتر گردد،این روح به شریعت حقه متصل گردد و عمل به نوامیس الهیه کند و ریاضات بدنیه کشد تا چشم عین الیقین او بازگردد و با آن چشم به نحو حقیقت به این دنیا و مظاهر ظاهرش بنگرد،ببیند که تنگ و تاریک و فانی و هراسآور و نیرنگباز و فریبنده است و به انواع آلودگیها،ملوّث و اوصاف پر نکوهشی دارد،از این جهت از آن وحشت گرفته و به یاد وطن اصلی افتد و به آن مشتاق شود،به آن عالم در آویزد و از اهل این عالم بگریزد و با اهل ملأ أعلی مأنوس شده به آنها بپیوندد و زمین بر او تنگ شود (1).
در هر صورت،حقیقت زهد در آیات و روایات باب زهد و عمل زاهدان واقعی متحلّی در انجام فرایض و اجتناب از محرمات و عشق پر شور به حق و قناعت به حلال دنیا و بیرغبتی و عدم دلبستگی به امور زائد و غصه نخوردن بر از دست دادن مواد فانی و خوشحال نشدن بر به دست آوردن امور لازم زندگی مادی است.
زاهد،به خاطر زهدش از علائق غلط،آزاد و از گناه و معصیت در امان و حالش از روی آوردن دنیا یا پشت کردن آن مساوی و آنچه که وجه همت اوست خدا و اوامر و نواهی جناب اوست.
کسی را که سر حقیقت عیان شد***مجاز صفات وی از وی نهان شد
نشان آن بود بر وجود حقیقت ***که نام وی از نیستی بی نشان شد
کسی کاو چنین شد که من وصف کردم*** یقین دان که او پادشاه جهان شد
ملک شد زمین و زمان را پس آنگه ***چو عیسی که او ساکن آسمان شد
خلیل از سر نیستی کرد دعوی*** که سوزنده آتش برو بوستان شد
1) 1) -بحار الأنوار:58/70،باب 122.
هم از نیستی بُد که با خاک مشتی***محمد به جنگ سپاه گران شد
چو در نیستی زد دم چند عیسی*** تن بی روان از دمش با روان شد
بسا کس که در نیستی کسب کردند*** گمان ها یقین شد یقین ها گمان شد
کسی کاو ز حلّ رموز است عاجز*** بیان سنایی ورا ترجمان شد
پس از این مقدمه لازم است به ترجمه جمله اول روایت،نظر دیگری انداخت آنجا که حضرت صادق علیه السلام فرمود:
زهد،کلید درِ آخرت است.
[ وَ هُوَ تَرْکُ کُلِّ شَیْءٍ یَشْغَلُکَ عَنِ اللّهِ مِنْ غَیْرِ تَأَسُّفٍ عَلیٰ فَوْتِها،وَ لا اعْجٰابٍ فی تَرْکِهٰا،وَ لا انْتِظارِ فَرَجٍ مِنْها،وَ لا طَلَبِ مَحْمَدَةٍ عَلَیْهٰا وَ لا عِوَضٍ بِهٰا بَلْ تَریٰ فَوْتَها راحَةً وَ کَوْنَها آفَةً وَ تَکُونُ أبَداً هَارِباً مِنَ الْآفَةِ مُعْتَصِماً بِالرّاحَةِ ]
حقیقت زهد،ترک هر چیزی است که تو را از حضرت محبوب یعنی حضرت ربّ العّزه باز میدارد،از دنیا و غیر دنیا.
در حدیث آمده:
الدُّنْیا حَرامٌ عَلیٰ أهْلِ الْآخِرَةِ وَ الْآخِرَةُ حَرامٌ عَلیٰ أهْلِ الدُّنْیا وَ هُما معاً حَرامانِ عَلیٰ أهْلِ اللّهِ (1).
دنیا بر آخرتیان حرام و آخرت بر دنیا خواهان حرام و دنیا و آخرت با هم بر اهل اللّه حرام است.
این زهد،باید در تو حالتی ایجاد کند که بر از دست شدن چیزی از دنیا متأسف نشوی و این حالت عالی ملکوتی برای تو عُجب و خودبینی ایجاب نکند،چنانچه عبادات چند هزار ساله شیطان را این عجب و بزرگبینی بر باد داد.
1) 1) -عوالی اللآلی:119/4،حدیث 190.
و در زهد،نباید هیچ گونه انتظار روی آوردن دنیا را به خویش داشته باشی و بگویی اکنون که زاهد شدهام باید همه چیز در دست من قرار بگیرد.زهد برای سبکبالی است نه این که علت سنگین شدن بار پرونده شود.
زاهد،به هیچ عنوان نباید غرضش از زهد،نیکو جلوه کردن در بین مردم باشد، تا مردم از او تعریف کنند و بر زهدش او را بستایند و نباید برای زهدش دنبال عوض باشد،بلکه از دست رفتن ظواهر دنیا و زر و زیورش باید راحت زاهد باشد و بودن دنیا برای او چون آفت نماید،زهد،علت فرار از آفت و پناه بردن به راحت و امنیت است.
آری،زاهد از ضربه خوردن از آفت دنیا،راحت و در پناه عشق محبوب و ادای وظیفه در اعتصام و امنیت است،زاهد بجز در امور ضروری به دنیا پشت کرده و با تمام وجود به حضرت معشوق رو کرده است با زبان حال میگوید:
ای به مغز خرد زده او رنگ***خویش را گنج داده در دل تنگ
در دو عالمت نیست گنجایی*** جز دل عاشقان شیدایی
مغز را عقل و دیده و نوری*** در نقاب ظهور مستوری
حضرت عشق آفریدستی*** وز دو عالمش برگزیدستی
خانه دل چو شد تمام و کمال*** گستریدی در او بساط جمال
یعنی این خلوت خدایی ماست*** حرم خاص کبریایی ماست
نیستی را به جز تو هست که کرد*** شب و روز و بلند و پست که کرد
برتر از کار این جهانی تو ***حاش للسامعین نه آنی تو
هر کسی در خیال داور خویش*** صورتی ساخت است در خور خویش
ملک توحید را تو پادشهی*** خاصه توست لا شریک لهی
[ وَ الزّاهِدُ الّذی یَخْتارُ الْآخِرَةَ عَلَی الدُّنْیا،وَ الذُّلَّ عَلَی الْعِزِّ، وَ الْجُهْدَ عَلَی الرّاحَةِ وَ الْجُوعَ عَلَی الشّبُعِ وَ عافِیَةَ الْآجِلِ عَلیٰ مَحَبَّةِ الْعاجِلِ وَ الذِّکْرَ عَلَی الْغَفْلَةِ وَ تَکُونُ نَفْسُهُ فِی الدُّنْیا وَ قَلْبُهُ فِی الْآخِرَةِ.
قالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله:حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطیئَةٍ،أ لا تَریٰ کَیْفَ أحَبَّ ما أبْغَضُهُ اللّهُ وَ أیُّ خَطَاٍ أشَدُّ جُرْماً مِنْ هذا ؟ ]
زاهد کسی است که آخرت را بر دنیا اختیار میکند،یعنی تمام آنچه از دنیا به دست او میرسد چه از خوراک،چه پوشاک،چه مسکن،چه مال خرج ساختن آخرت میکند.
زاهد،ذلّ عبادت را بر عزتی که از مصیبت به دست میآید،انتخاب کرده و عزت شیطانی را از خود دور میکند و ذلت بندگی را که عامل عزت دنیا و آخرت است بر خود میپسندد.
زاهد،کوشش و جدّ و جهد و فعالیت و اطاعت و عبادت را بر راحت بدن مقدم میدارد و گرسنگی در حلال را بر سیری در حرام اختیار مینماید.
زاهد،عافیت آخرت را بر محبت دنیا هرگز معامله نمیکند و غفلت از واقعیتها را به جای ذکر حق نمینشاند،او با بدن در دنیاست ولی با قلب در
آخرت است.
پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
عشق دنیا،سرّ همه گناهان است.
چگونه میتوان چیزی را که خدا دشمن دارد دوست داشت و چه اشتباهی، جرم و گناهش از غرق شدن در عشق دنیا زیادتر است ؟
[ وَ قالَ بَعْضُ أهْلِ الْبَیْتِ:لَوْ کانَتِ الدُّنْیا بِأجْمَعِها لُقْمَةً فِی فَمِ طِفْلٍ لَرَحِمْناهُ،فَکَیْفَ حالُ مَنْ نَبَذَ حُدُودَ اللّهِ وَراءَ ظَهْرِهِ فی طَلَبِها وَ الْحِرْصِ عَلَیْها ]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
از بعضی از اهل بیت علیهم السلام روایت شده:اگر دنیا با تمام موجودیتش یک لقمه بود و طفلی آن را فرو میبرد،ما به آن طفل در عین عدم تکلیفش رحم نمیکردیم،وای به حال مکلفی که به خاطر طلب دنیا و حرص بر آن حدود خدا را پشت سراندازد و به قرآن و فرمانهای الهی توجه ننماید و رعایت حلال و حرام آن را نکند ! !
[ وَ الدُّنْیا دارٌ لَوْ أَحْسَنْتَ سُکْناها لَرَحِمَتْکَ وَ أحْسَنَتْ وَداعَکَ قالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله:لَمّا خَلَقَ اللّهُ الدُّنْیا أمَرَها بِطاعَتِهِ فَأطاعَتْ رَبَّها فَقالَ لَها:خالِفی مَنْ طَلَبَکِ وَ واقِفی مَنْ خالَفَکِ فَهِیَ عَلیٰ ما عَهِدَ اللّهُ إلَیْها وَ طَبَعَها عَلَیْهِ ]
دنیا سرایی است که اگر مسکن خود را در آن موافق قواعد حضرت رب العزه قرار دادی و به راه شرع و حق از آن بهره بردی به تو رحم میکند و به هنگام وداع به خوبی با تو وداع مینماید.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
زمانی که حضرت حق دنیا را آفرید،او را امر به طاعت کرد،دنیا هم اطاعت حق را پذیرفت،آن گاه به او فرمود:هر کس تو را خواست به سویش مرو و آن کس که با تو مخالفت کرد و تو را نخواست خود را در اختیارش بگذار،این دنیا بر عهد خدا و طبعی که به آن آفریده شده،استوار است و تخلّف نخواهد پذیرفت.
خدایا ! ما را از دنیایی که مانع و حاجب بین ما و توست،حفظ کن و قلب ما را از تعلّق غلط به دنیا معالجه فرما و وجود ما را از اسارتها نجات بده و راه خیر را و سالکان آن راه را به ما بنما که ما سخت ضعیفیم و با تمام هستی به حضرت تو محتاجیم.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
الدُّنْیا بِمَنْزِلَةِ صُورَةٍ رَأسُهَا الْکِبْرُ،وَ عَیْنُها الْحِرْصُ،وَ اذُنُهَا الطَّمَعُ، وَ لِسانُهَا الرِّیاءُ وَ یَدُهَا الشَّهْوَةُ،وَ رِجْلُها الْعُجْبُ،وَ قَلْبُهَا الْغَفْلَةُ،وَ لَوْنُهَا الْفَناءُ، وَ حاصِلُهَا الزَّوالُ.
فَمَنْ أحَبَّها أوْرَثَتْهُ الْکِبْرُ،وَ مَنِ اسْتَحْسَنَها أوْرَثَتْهُ الْحِرْصَ،وَ مَنْ طَلَبَها أوْرَثَتْهُ الطَّمَعَ،وَ مَنْ مَدَحَها ألْبَسَتْهُ الرّیاءَ،وَ مَنْ أرادَها مَکَّنَتْهُ مِنَ الْعُجْبِ، وَ مَنِ اطْمَأنَّ إلَیها أرْکَبَتْهُ الْغَفْلَةَ،وَ مَنْ أعْجَبَهُ مَتاعُها فَتَنَتْهُ وَ لا تَبْقی لَهُ،وَ مَنْ جَمَعَها وَ بَخِلَ بِها أوْرَدَتْهُ الیٰ مُسْتَقَرِّها وَ هِیَ النّارُ.
[ الدُّنْیا بِمَنْزِلَةِ صُورَةٍ رَأسُهَا الْکِبْرُ،وَ عَیْنُها الْحِرْصُ،وَ أذُنُهَا الطَّمَعُ،وَ لِسانُهَا الرِّیاءُ وَ یَدُهَا الشَّهْوَةُ وَ رِجْلُها الْعُجْبُ،وَ قَلْبُهَا الْغَفْلَةُ،وَ لَوْنُهَا الْفَناءُ،وَ حاصِلُهَا الزَّوالُ ]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
دنیا به منزلۀ نقشی است که سر او کبر و چشمش حرص و گوشش طمع و زبانش ریا و دستش شهوت و قدمش عجب و قلبش غفلت و بیخبری و رنگش فنا و حاصل و آخرش از دست رفتن است.
تخصیص هرکدام از این صفات خبیثه به عضوی از اعضا بیعلت نیست.
چون سر،محل قوای ظاهره و باطنه است و باطنش مرکز بسیاری از امور،از جمله تخیّل است و خیالات مخالف واقع منشأ کبر و تکبر است،از این جهت کبر را به سر نسبت داده است.
و منشأ حرص غالباً چشم است،با چشم احوال کسانی که به حسب دنیا بر او زیادتی دارند میبیند و ملاحظه میکند که در خوراک و پوشاک و مسکن بسیاری افراد بر او مقدمند،به تدریج حال و هوای مثل آنان شدن در او زنده میشود و همین حرکت او را به حرص بر دنیا دچار میسازد.
در اینجا است که شریعت مقدسه به انسان میگوید:در مراتب دنیایی پستتر از
خود را ببین،تا شاکر گردی و در مراتب آخرتی بالاتر از خود را ببین تا حالت حرصت،جهت مثبت بگیرد.
و چون طمع،اکثر اوقات از گوش ناشی میشود،مثل شنیدن این که فلان کس کریم است و عطایای او به اکثر مردم رسیده و میرسد و رد سائل نمیکند،او نیز به شنیدن این خبر،رغبت دیدن او میکند و در مقام تلاش تحصیل آشنایی او میشود و رفته رفته از اهل طمع میشود،از این جهت طمع را نسبت به گوش میدهد.
و چون ریا،اعلام عمل خیر به غیرست و این اعلام تحقق پیدا نمیکند مگر به زبان،ریا را به زبان نسبت داده است.
و چون اصل و عمده خواهشهای دنیوی متعلق است،به اخذ و تناول و پس از مصرف کردن منشعب به لذات دیگر میشود،مثل خوردن و آشامیدن و پوشیدن و شهوت راندن،از این جهت شهوت را به دست نسبت داده است.و چون عجب و بزرگبینی متعلق است به محسوسات و به عبارت دیگر:چون ظهور عجب اکثراً در حرکات است،از این جهت عجب را به پا نسبت داد،مسئله قلب و غفلت آن و فناپذیری دنیا و زوال آن نیز مسائل روشنی است که نیاز به توضیح فوق العاده ندارد.
گاهی گفته میشود دنیا و منظور آن عبارت است از:نظام شگفتانگیز موجودات ارضی و سمایی اعم از جمادات و نباتات و آنچه که هست،بدون ملاحظه رابطۀ انسان با این نظام،در این صورت دربارۀ دنیا هیچ بحثی نیست که در این مرحله برای دنیا نه رنگ تصدیق هست نه جهت تکذیب.
و گاهی گفته میشود،دنیا و در این مرحله رابطۀ انسان با آن لحاظ میشود،در
اینجا باید چهرۀ دنیا را بر اساس رابطۀ انسان با آن به دو صورت ترسیم کرد،چنانچه آیات قرآن مجید و روایات اصیل اسلامی بر این مسئله دلالت دارد.
اگر رابطۀ انسان با دنیا بر مبنای قواعد الهی باشد،یعنی راه تحصیل و خرجش، هماهنگ با قواعد عالی اسلام صورت گیرد،بدون شک این گونه رابطه با دنیا، رابطهای است خدایی و به عبارت دیگر:این چهره از دنیا خیر محض و سازندۀ آخرتی آباد است و اینگونه دنیا و آخرت همان دنیا و آخرتی است که تمام انبیا برای برپا کردن آن مبعوث به رسالت شدهاند و پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله مکرر در مجالس مکه،به مردم گوشزد کردند:
إنّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِخَیْرِ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ (1).
به درستی که من برای رساندن خیر دنیا و آخرت به شما آمدهام.
و اگر رابطۀ انسان با دنیا بر اساس خواستهها و امیال و غرائز و شهوات آزاد باشد و برای تحصیل و خرجش،هیچ حقی از هیچ کسی ملاحظه نشود،البته این گونه دنیا شرّ محض و مخرّب آخرت است و آیات کتب آسمانی به خصوص قرآن مجید و همۀ انبیا و ائمه علیهم السلام از این شکل رابطه،منع کردهاند.
رابطه با مقام دنیایی اگر رابطۀ یوسفی و سلیمانی و امیر المؤمنینی است،این رابطه خیر و خیر ساز و مقدمهای برای رسیدن به نعیم آخرت است،چرا که در این رابطه شخص رابط از مقام و قدرتش برای استقرار حق و فرهنگ حق و پاسخ به دادخواهی مظلوم استفاده میکند.
و اگر رابطه با مقام دنیایی رابطۀ فرعونی و نمرودی و یزیدی و..است،این رابطه شرّ و شرساز است و حاصلی جز رساندن انسان به عذاب ابدی آخرت
1) 1) -الأمالی،طوسی:581،حدیث 1206؛بحار الأنوار:223/38،باب 65،حدیث 24.
ندارد،چرا که در این نوع رابطه حق مطرح نیست،بلکه نابودی و پایمال کردن حق و حقیقت مطرح است،در ارتباط با علم و مال و منال هم این دو صورت مطرح است.
حضرت علی علیه السلام در«نهج البلاغة»این دو شکل رابطه را این گونه ترسیم مینمایند:
وَ إنَّما الدُّنْیا مُنْتَهَی بَصَرِ الْأعْمیٰ،لا یُبْصِرُ مِمّا وَراءَها شَیْئاً وَ الْبَصیرُ یَنْفُذُها بَصَرُهُ وَ یَعْلَمُ أنَّ الدّارَ وَراءَها،فَالْبَصیرُ مِنْها شاخِصٌ وَ الْأعْمیٰ إلَیْها شاخِصٌ، وَ الْبَصیرُ مِنْها مُتَزَوِّدٌ وَ الْأعْمیٰ لَها مُتَزَوِّدٌ (1).
دنیا در نظر کور دلان آخرین مرز آفرینش است که فراسوی آن چیزی نمیبیند، به همین خاطر تمام همّتش و ماهیت و وجودش و حیثیّت و هویّتش،خرج آن میگردد و پس از به دست آوردن آن،ناگهان از دست داده و با دست تهی از دنیا میرود،اما روشن دل و انسان بصیر و بینا دیدهاش را به حقیقت باز میکند و آن را میبیند و مییابد که پس از آن جهان دیگری است،چرا که نظام عالی علم و به خصوص وضع حیات انسان اقتضا دارد که حتماً و بدون شک پس از این دنیا دنیایی دیگر برای رسیدن به نتیجه اعمال باشد.
بینا،به وسیلۀ بندگی و طاعت و ترک معصیت از افتادن به دام دنیا میگریزد و نابینا،با ترک طاعت و آلوده شدن به گناه،دچار اسارت این خانۀ فریبنده میگردد.
1) 1) -نهج البلاغة:خطبۀ 133؛غرر الحکم:132،حدیث 2277.
شخص بینا،برای آیندهاش از دنیا توشه میگیرد و نابینای بدبخت تمام وجودش را برای فراهم کردن توشه،برای دنیا خرج میکند و به عبارت دیگر:دنیا بردۀ بینا و حاکم و مولای نابیناست.
رابطۀ بینا با دنیا براساس عفاف و کفاف و انفاق و رابطۀ نابینا و کور دل با دنیا بر مبنای حرص و طمع و بخل است و این دنیا کجا و آن کجا که در این مرحله،دنیا هلاک کننده و در آن مرحله،دنیا سازنده و پرداخت کننده است.
اگر دنیا و شؤونش را فقط و فقط به خاطر حضرت حق بخواهید،نه طاعتی از دست میرود و نه به گناهی از گناهان کبیره،آلوده میگردید.
تمام بدبختیهای انسان در این دنیا با دست خودش فراهم میگردد و آن هم محصول رابطۀ غلط او با دنیاست،این دنیا همان دنیایی است که انبیا و ائمه علیهم السلام در آن زندگی کردند و هر یک به سهم خود از آن بهرهبرداری نمودند،از خوراک و مسکن و پوشاک و مقامش و سایر شؤون آن استفاده کردند و سپس با کمال عزت و با کولهباری از فیض و رحمت حضرت حق به سوی عالم بقا شتافتند،بیایید شما هم با این دنیا همانند انبیا و ائمه،رابطه برقرار کنید،با مال و منالش و جاه و مقامش و زر و زیورش و زن و فرزندش همسان با آن بزرگواران عمل کنید،تا هم در این دنیا و هم در آن دنیا از عمر و از حرکات و اعمال و اخلاق خود بهرهمند شوید.
ای که خواهی ره بری در کوی دوست***جز محبت نیست راهی سوی دوست
عقل را نشناخت کس بر آستان ***عشق باشد پاسبان کوی دوست
آنچه موسی یافت در آن نیمه شب*** یافت دل در حلقه گیسوی دوست
چون به خونم دوست بازو رنجه کرد*** بوسه باید داد بر بازوی دوست
یار خواهی دل بنه بر جور یار*** دوست خواهی صبر کن با خوی دوست
فرخ آن پیکی که آید زان دیار*** روشن آن چشمی که بیند روی دوست
بر طواف کعبه رو آرند خلق***کعبه ما هست طوف کوی دوست
جاودان کس را بقا نبود هما ***جز کسی کاو زنده شد از بوی دوست
به نظر میرسد در این زمینه نیاز به بحث مفصلی نباشد،حد اقل برای عزیزان مسلمان و مؤمن روشن است که دنیای حق چیست ؟ و دنیای باطل کدام است ؟
ولی از باب توجه و تذکر لازم است به قسمتی از آیات قرآن به خصوص آیاتی که مردم را از دنیای باطل و نامشروع،بر حذر میدارد،اشاره شود.
قرآن مجید در زمینۀ غرق شدن در دنیا،به تحریک شهوات و امیال و آرزوها و غرائز شیطانی میفرماید:
[ أُولٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا بِالْآخِرَةِ فَلاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ ] (1).
اینان کسانیاند که زندگی [ زودگذر ] دنیا را به جای آخرت خریدند؛پس نه عذاب از آنان سبک شود و نه یاری شوند.
[ وَ لٰکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّٰهِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ* ذٰلِکَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا عَلَی الْآخِرَةِ وَ أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکٰافِرِینَ* أُولٰئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصٰارِهِمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ ] (2).
هر کس پس از ایمان آوردنش به خدا کافر شود [ به عذاب خدا گرفتار آید ]؛
مگر کسی که به کفر مجبور شده [ امّا ] دلش مطمئن به ایمان است،ولی آنان که سینه برای پذیرفتن کفر گشادهاند،خشمی سخت از سوی خدا بر آنان است و آنان را عذابی بزرگ خواهد بود.*این [ خشم و عذاب بزرگ ] به سبب آن است که زندگی دنیا [ یِ زودگذر ] را بر آخرت ترجیح دادند،و مسلماً خدا مردم کفر پیشه را هدایت نمیکند.*اینان کسانی هستند که خدا بر دل و گوش و چشمشان مُهر [ شقاوت ] زده،و اینان بیخبران واقعیاند.
قرآن در زمینۀ وضع مردمی که دنیا را مقدمۀ آخرت قرار دادهاند میفرماید:
[ الَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ* لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ لاٰ تَبْدِیلَ لِکَلِمٰاتِ اللّٰهِ ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ] (1).
آنان که ایمان آوردهاند و همواره پرهیزکاری دارند.*آنان را در زندگی دنیا و آخرت مژده و بشارت است [ در دنیا به وسیلۀ وحی و در آخرت به خطاب خدا و گفتار فرشتگان ] در کلمات خدا [ که وعدهها و بشارتهای اوست ] هیچ دگرگونی نیست؛این است کامیابی بزرگ.
[ إِنَّمَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا یُؤْتِکُمْ أُجُورَکُمْ وَ لاٰ یَسْئَلْکُمْ أَمْوٰالَکُمْ ] (2).
زندگی دنیا فقط بازی و سرگرمی است،اگر ایمان بیاورید و پرهیزکاری کنید، خدا پاداشهایتان را میدهد و از شما نمیخواهد [ که ] اموالتان را [ در راه خدا انفاق کنید ].
[ اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفٰاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکٰاثُرٌ فِی الْأَمْوٰالِ
وَ الْأَوْلاٰدِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفّٰارَ نَبٰاتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرٰاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطٰاماً وَ فِی الْآخِرَةِ عَذٰابٌ شَدِیدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللّٰهِ وَ رِضْوٰانٌ وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ الْغُرُورِ ] (1).
بدانید که زندگی دنیا [ یی که دارندهاش از ایمان و عمل تهی است،] فقط بازی و سرگرمی و آرایش و فخرفروشیتان به یکدیگر،و افزون خواهی در اموال و اولاد است،[ چنین دنیایی ] مانند بارانی است که محصول [ سبز و خوش منظرهاش ] کشاورزان را به شگفتی آورد،سپس پژمرده شود و آن را زرد بینی، سپس ریز ریز و خاشاک شود ! ! [ که برای دنیاپرستان بیایمان ] در آخرت عذاب سختی است و [ برای مؤمنان که دنیای خود را در راه اطاعت حق و خدمت به خلق به کار گرفتند ] از سوی خدا آمرزش و خشنودی است، و زندگی دنیا جز کالای فریبنده نیست.
لحن روایات نسبت به دنیا،همانند قرآن دو لحن است،گاهی از دنیا تعریف میکند و منظور دنیای پاکان و صالحان و بیداران و عاشقان است و گاهی دنیای دنیاپرستان و مسرفان و مبذران و بیخبران و جاهلان و گمراهان،در این زمینه لازم است به هر دو لحن اشاره شود.
حضرت علی علیه السلام در ضمن محکوم کردن کسی که دنیا را مذمّت میکرد،فرمود:
1) 1) -حدید (57):20.
إنَّ الدُّنْیا دارُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَقَها،وَ دارُ عافِیَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْها،وَ دارُ غِنیً لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْها،وَ دارُ مَوْعِظَةٍ لِمَنْ اتَّعَظَ بِها،مَسْجِدُ أحِبّاءِ اللّهِ،وَ مُصَلّیٰ مَلائِکَةِ اللّهِ،وَ مَهْبِطُ وَحْیِ اللّهِ،وَ مَتْجَرُ أوْلیاءِ اللّهِ اکْتَسَبُوا فیها الرَّحْمَةَ وَ رَبِحُوا فیهَا الجَنَّةَ (1).
دنیا سرای راستی و درستی است برای کسی که آن را تصدیق به این حقیقت کند و سرای ایمنی از هر عذابی است برای کسی که آن را بفهمد و سرای توانگری است برای کسی که بیدار توشه برداشتن باشد و سرای پند و عبرت و موعظه است برای آن که پندگیر باشد،مرکز عبادت عبّاد خدا و نماز ملائکه الهی است،جایگاه نزول وحی و تجارت عاشقان خداست،اینان در دنیا به کسب رحمت حق موفق شدند و سود تجارتشان،بهشت الهی بود.
آری،معامله با دنیا به این کیفیت که حضرت علی علیه السلام بیان میدارد:معاملهای است که سودش ابدی و این چنین دنیا،دنیایی است که هر لحظه آن دارای ارزشی ما فوق تمام ارزشهاست و این گونه دنیا،همانست که رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله دربارۀ آن فرموده:
الدُّنْیا مَزْرَعَةُ الْآخِرَةِ (2).
دنیا،کشتزار آخرت است.
امام علی علیه السلام دربارۀ دنیا فرموده:
الدُّنْیا تَغُرُّ وَ تَضُرُّ وَ تَمُرُّ،إنَّ اللّهَ تَعالی لَمْ یَرْضَها ثَواباً لأوْلِیائِهِ وَ لا عِقاباً لِأعْدائِهِ وَ إنَّ أهْلَ الدُّنْیا کَرَکْبٍ بَیْنا هُمْ حَلّوا إذْ صاحَ بِهمْ سائِقُهُمْ فارْتَحَلُوا (3).
با زینت و آرایش خود فریب میدهد«کسانی را که از معرفت و ایمان برخوردار نیستند»و سپس زیان میرساند،آن گاه با شتاب و سرعت میگذرد.
خداوند سبحان راضی نشد که دنیا را پاداش دوستان و کیفر دشمنانش قرار دهد.
اهل دنیا،مانند کاروانی هستند که در بین فرود آمدن،ناگاه جلودارشان بانگ میزند که،پس کوچ میکنند.
إنَّ الدُّنْیا وَ الآخِرَةَ عَدُوّانِ مُتَفاوِتانِ وَ سَبیلانِ مُخْتَلِفانِ فَمَنْ أحَبَّ الدُّنْیا وَ تَوَلّاها أبْغَضَ الْآخِرَةَ وَ عاداها وَ هُما بِمَنْزِلَةِ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ ماشٍ بَیْنَهُما کُلَّما قَرُبَ مِنْ واحِدٍ بَعُدَ مِنَ الْآخَرِ وَ هُما بَعْدُ ضَرَّتانِ (1).
دنیا و آخرت دو دشمن ناجور و دو راه جدای از همند،راه بهشت و راه دوزخ، پس کسی که دنیا را دوست داشت و به آن دل بست،آخرت را دشمن داشته و از دست میدهد،این دنیا و آخرت همانند مشرق و مغرب هستند که رونده بین آن دو به هر کدام نزدیک شود از دیگری دور میگردد.
با این اختلافی که بین اینگونه دنیا و آخرت هست،مانند دو زن میمانند که دارای یک شوهر باشند،هیچ وقت با هم سر سازگاری ندارند.
کسی که به حلال دنیا از حرامش قناعت کند و از شب و روزش در جهت عبادت و خدمت به خلق بهره گیرد،دنیایی پر ارزش نصیبش شده و عاقبت این گونه دنیاداری،آخرتی خوش و سعادتی ابدی و جاودانی است.
1) 1) -نهج البلاغة:حکمت 103؛غرر الحکم:140،حدیث 2476؛بحار الأنوار:129/70،باب 122،حدیث 134.
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله به گوسفند مردهای گذشت،فرمود:میبینید که این گوسفند چگونه از نظر صاحبش افتاده و از شدت سبکی قیمتی برایش نیست.
عرضه داشتند:آری،به همین خاطر هم هست که صاحبش از آن دست برداشته.
فرمود:به خدایی که جانم در اختیار اوست،این دنیا در پیشگاه حضرت حق از این گوسفند مرده،نزد صاحبش بیارزشتر است،اگر این چنین دنیا به اندازۀ بال مگسی ارزش داشت،به اندازۀ شربت آبی به کافر داده نمیشد،از این که قسمتی از این دنیا با تمام زرق و برقش در اختیار دشمنان اوست،معلوم است در نزد حضرتش ارزشی ندارد،برای آن دنیایی است که به دستور خود او به دست آمده باشد و در راه او به خرج گذاشته شود به همین خاطر فرمود:
الدُّنْیا مَلْعُونَةٌ مَلْعُونٌ ما فیها إلّا ما کانَ لِلّهِ مِنْها (1).
دنیا از نظر خدا مطرود است و آنچه در اوست نیز مطرود است،مگر آنچه برای خداست.
و نیز فرمود:
الدُّنْیا سِجْنُ الْمُؤمِنِ وَ جَنَّةُ الْکافِرِ (2).
دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:
مَنْ أحَبَّ دُنْیاهُ أضَرَّ بِآخِرَتِهِ وَ مَنْ أحَبَّ آخِرَتَهُ أضَرَّ بِدُنْیاهُ فَآثِرُوا ما یَبْقیٰ عَلیٰ ما یَفْنیٰ (1).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:هر کس عاشق دنیایش باشد،به آخرتش ضرر میزند و هر کس عاشق آخرت باشد بسیاری از مظاهر فریبای دنیا را از دست میدهد، بیایید آنچه را باقی است بر آنچه فانی است انتخاب کنید.
وَ قالَ صلی الله علیه و آله:حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطیئَةٍ (2).
و نیز آن حضرت فرمود:دلبستگی شدید به دنیا ریشۀ همه لغزشهاست.
وَ قالَ صلی الله علیه و آله:یا عَجَباً کُلَّ الْعَجَبِ لِلْمُصَدِّقِ بِدارِ الْخُلُودِ وَ هُوَ یَسْعیٰ لِدارِ الْغُرُورِ (3).
و نیز آن حضرت فرمود:ای عجب همه عجب از کسی که تصدیق کننده آخرت ابدی است،با این حال تمام کوشش خود را صرف خانه غرور میکند.
پیامبر صلی الله علیه و آله در کنار مزبلهای ایستاد،سپس فرمود:
بیایید دنیاست،آن گاه لباس و استخوانی که کهنه شده بود از آن مزبله برداشت و فرمود:این است دنیا (4).
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
دنیا شیرین و سرسبز است،خدا شما را در آن قرار داده،پس متوجه شماست
که چگونه عمل میکنید،بنی اسرائیل زمانی که بساط دنیا برایشان پهن شد و همه چیز آماده گشت،سرگشته و گم گشته زیور و زن و خوشمزگیها و لباس آن شدند و از این راه خود را به بدبختی دچار کردند (1).
حضرت عیسی علیه السلام فرمود:
دنیا را مالک و همه کاره خود نگیرید که شما را به بندگی خویش میکشد،گنج خود را نزد کسی بگذارید که ضایعش نمیکند،دنیادار بر آفت میترسد و آن که گنجش نزد خداست از آفت وحشت ندارد (2).
و نیز فرمود:
ای جمعیت من ! آگاه باشید که دنیا را برای شما به رو در انداختم،تا شما را نفریبد،پس از من آن را از جا برندارید،از خباثت دنیا این است که خانۀ معصیت است،آخرت جز با ترک آن به دست نمیآید،از دنیا عبرت بگیرید،خیلی پی آبادی آن نروید،بدانید که اصل هر گناهی عشق به دنیاست و چه بسا شهوت ساعتی که غصه طولانی به دنبال دارد (3).
سلیمان با مرکب حکومتی در حرکت بود،پرندگان بر سرش سایه داشتند،اجنه و مردم از دو طرفش در حرکت بودند،به عابدی از عباد بنی اسرائیل گذشت،عابد
گفت:پسر داود ! به خدا قسم،خداوند ملک عظیمی به تو عنایت کرده.
سلیمان فرمود:یک تسبیح در نامۀ عمل مؤمن بهتر است از ظواهری که به فرزند داود داده شده،آنچه به پسر داود دادهاند از دست میرود،ولی تسبیح خدا در نامه انسان باقی میماند (1).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
دنیا خانۀ کسی است که خانه ندارد و به عبارت دیگر:خانۀ کسی است که دل به آخرت نبسته و مال کسی است که مال ندارد،جمع کنندۀ آن بیخرد است،کسی که آگاهی ندارد بر آن نیست،به دیگران دشمنی میورزد و کسی که فهم ندارد به خاطر آن حسادت میکند و کسی که یقین ندارد برای آن میدود (2).
و نیز آن جناب فرمود:
کسی که صبح کند و تمام همّتش دنیا باشد،نزد خدا آدم بیمقداری است،در این حالت خداوند دلش را خانۀ چهار خصلت میکند:
1-غصهای که قطع نشود.
2-گرفتاری به صورتی که از آن آزاد نگردد.
3-فقری که غنا به دنبالش نباشد.
4-آرزویی که به آخرش نرسد (3).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله روزی به جمع اصحاب وارد شد و فرمود:
از شما کسی علاقه دارد،خداوند کور دلیش را معالجه و وی را صاحب بصیرت کند ؟
بدانید:هر کس تمام میلش به جانب دنیا رود و آرزویش در این خانه دراز شود، به همان مقدار کور دلی پیدا میکند و هر آن کس نسبت به دنیا زهد بورزد و آرزویش را کوتاه نماید،علم بدون معلم پیدا میکند و هدایت بدون هادی مییابد،بعد از من جمعی خواهند آمد که مملکت جز به خونریزی و تکبر به دست نیاورند و ثروت جز با فخر و بخل نیابند و محبت به غیر خدا،جز به پیروی از هوا به دست نیاورند، هر کس چنین زمانی را دید و بر فقر حوصله کند درحالیکه توان غنی شدن داشته باشد و بر دشمنی بر غیر حق استقامت کند در حالی که قدرت بر محبت در او باشد و بر ذلت بندگی پایداری نماید، درحالیکه میتواند عزت ظاهری تحصیل کند و این همه را برای خدا بخواهد،پروردگار عالم ثواب پنجاه صدیق به او عنایت کند (1).
شخصی به حضرت علی علیه السلام گفت:دنیا را برایم وصف کن،فرمود:چه بگویم از خانهای که سالم در آن ایمن نیست و مریض در آن پشیمان است،کسی که در آنجا دچار فقر شود به غصه نشیند و هر کس دارای آن گردد گمراه شود،در حلالش حساب و در حرامش عقاب است (2).
حکمای الهی و عرفای عاشق،یعنی آنان که از علم گذشته و به معرفت رسیدهاند و به تعبیر دیگر،طعم شیرین حقیقت را چشیدهاند،نسبت به دنیا نظری جز نظر وحی و مبلغان رسالات حق ندارند.
اینان آنچه را بیان میکنند،در حقیقت شرح و توضیحی بر معارف حقۀ الهیه است.
غزالی دربارۀ دنیا میگوید:
بدان که دنیا منزلی است از منازل راه دین؛و راه گذاری است مسافران را به حضرت حق تعالی و بازاری است آراسته،بر سر بادیه نهاده،تا مسافران از وی زاد خود بر گیرند.
و دنیا و آخرت عبارت است از دو حالت:
آنچه بیش از مرگ است و آن نزدیکتر است،آن را دنیا گویند.
و آنچه پیش از مرگ آن را آخرت گویند و مقصود از دنیا،زاد آخرت است که آدمی را در ابتدای آفرینش ساده آفریدهاند و ناقص و لکن شایستۀ آن که کمال حاصل کند و صورت ملکوت را نقش دل خویش گرداند،چنان که شایستۀ حضرت الهیت گردد.
بدان معنی که راه یابد،یا یکی از نظارگیان جمال حضرت باشد و منتها سعادت وی این است و بهشت وی این است و وی را برای این آفریدهاند و نظارگی نتواند بود تا چشم وی باز نشود و آن جمال را ادراک نکند و آن به معرفت حاصل آید و معرفت جمال الهیت را،کلید معرفت عجایب صنع الهی است و صنع الهی را کلید اول این حواس آدمی است و این حواس ممکن نبود الا در این کالبد مرکب از آب و خاک،پس بدین سبب به عالم آب و خاک افتاد تا این زاد برگیرد.
و معرفت حق تعالی حاصل کند به کلید معرفت نفس خویش و معرفت جملۀ آفاق که مدرکست به حواس.
تا این حواس با وی میباشد و جاسوسی وی میکند،گویند:وی را که در دنیاست.
و چون حواس را وداع کند و وی بماند و آنچه صفت ذات وی است،پس گویند:وی به آخرت رفت،پس سبب بودن آدمی در دنیا این است.
این گفتار حکیمانه و پسندیده را خواندید،یک بار هم در مفاهیم عالی آن دقت کنید،ببینید به نظر پاک دلان و اهل بصیرت،دنیا برای انسان بهترین جایگاه، جهت به دست آوردن رشد و کمال و تحصیل معارف و ساختن آخرت و در نتیجه، محل رسیدن به مقام قرب و وصال حضرت اوست.
این است حقیقت دنیا و این است درک اهل دل از این حقیقت که دنیا خانۀ معرفت،محل کسب فضیلت،مدرسۀ تربیت،مرکز رشد و کمال و منزلگاه یافتن دوستانی حقیقی چون انبیا و اولیا و حکیمان و عارفان است و در حقیقت،سکوی پرتاب جان به مقام قرب و منزل قدس و پیشگاه مقدس حضرت ربوبی است.
لحظه لحظه اینگونه اقامت در دنیا آنچنان با ارزش است که حسابگران عالم از فهم عمق این ارزش عاجزند.
با توجه به حقیقت دنیا به دیدار وجه حق با چشم دل موفق گشت.
ای خدا این وصل را هجران مکن***سر خوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سر سبزدار ***قصد این مستان و این بستان مکن(1)
در هر صورت اینجا جای حسد،کبر،نخوت،غرور،سرکشی،بغی،فحشا، ظلم،زورگویی،دروغ،بهتان،غیبت،عیبجویی،درّندگی،حیوانیت، شیطنت،پستی،ذلت،دنائت و کسالت نیست.
دنیا محل معرفت،علم،تقوا،حقیقت،اصالت،شرف،غیرت،مروت، وجدان،شرافت،کرامت،درستی،صدق،عدل و خیر است.
1) 1)- مولوی.
چون به رذایل آلوده شوی و در نتیجه به حق خود و حقوق دیگران تجاوز کنی، دنیایت بسیار بد و مذموم است و چنین دنیایی از نظر وحی و عرفان و حکمت، مردود است.
چون به فضایل آراسته گردی و به خاطر آن،جانب حق خود و حقوق دیگران نگهداری،دنیایت دنیایی بسیار خوب و چنین دنیایی مقبول حق و انبیا و امامان و حکیمان و عارفان است.
غزالی گفتارش را بدین گونه ادامه میدهد:
پس وی را«یعنی انسان»در دنیا به دو چیز حاجت است،یکی آن دل را از اسباب هلاک نگاه دارد و غذای وی حاصل کند و دیگر آن که تن را از مهلکات نگاه دارد و غذای وی حاصل کند.
و غذای دل،معرفت و محبت حق تعالی است که غذای هر چیزی مقتضی طبع وی باشد که خاصیّت وی بود و از پیش پیدا کرده آمد که خاصیّت دل آدمی این است و سبب هلاک وی آن است که به دوستی چیزی جز حق تعالی مستغرق شود و تعهد تن برای دل میباید که تن فانی است و دل باقی و تن دل را هم چون اشترست حاجی را،در راه حج که اشتر برای حاجی باید نه حاجی برای اشتر و اگر چه حاجی را به ضرورت،تعهد اشتر باید کرد به علف و آب و جامه،تا آن گاه که به کعبه رسد و از رنج وی برهد،و لکن باید تعهد اشتر به قدر حاجت کند،پس اگر همۀ روزگار در علف دادن و آراستن و تعهد کردن وی کند،از قافله باز ماند و هلاک شود،هم چنین آدمی اگر همه روزگار در تعهد تن کند تا قوت وی بجای آرد و اسباب هلاک از وی دور دارد،از سعادت خویش باز ماند.
و حاجت تن در دنیا سه چیز است،خوردنی برای غذاست و پوشیدنی و مسکن برای سرما و گرما تا اسباب هلاک از وی باز دارد،پس ضرورت آدمی از
دنیا برای تن بیش از این نیست،بلکه اصول دنیا خود این است و غذای دل معرفت است و هر چند بیش باشد بهتر و غذای تن طعام است و اگر زیادت از حد خویش بود،سبب هلاک گردد،اما آن است که حق تعالی شهوتی بر آدم موکل کرده است تا متقاضی وی باشد در طعام و مسکن و جامه،تا تن وی که مرکب وی است،هلاک نشود.
و آفرینش این شهوت چنان است که بر حدّ خود نایستد و بسیار خواهد و عقل را بیافریده است تا وی را بر حد خویش بدارد و شریعت را بفرستاده است بر زبان انبیاء علیهم السلام تا حدودی پیدا کند،لیک این شهوت به اول آفرینش بنهاده است در کودکی که به وی حاجت بود و عقل از پس آفریده است،پس شهوت از پیش جای گرفته است و مستولی شده و سرکشی همی کند،عقل و شرع پس از آن بیامد تا همگی وی را به طلب قوت و جامه و مسکن مشغول نکند و بدین سبب خود را فراموش نکند و بداند که این قوت و جامه برای چه مییابد و وی خود در این عالم برای چیست ؟ و غذای دل که زاد آخرت است فراموش نکند،ابو حامد پس از توضیح انواع صناعات و معاملات و مشغولیّتهای مادی میگوید:
پس بدین وجه مشغلههای دنیا بسیار شد و در هم پیوست و خلق در میان آن خویشتن را گم کردند و ندانستند که اصل و اول این همه سه چیز بیش نبود،طعام و لباس و مسکن،این همه برای این سه میباید و این سه برای تن میباید و تن برای دل میباید تا مرکب وی باشد و دل برای حق عز و جل میباید،پس خود را و حق را فراموش کردند،مانند حاجی که خود را و کعبه را و سفر را فراموش کند و همۀ روزگار خویش با تعهّد اشتر آورد.
پس دنیا و حقیقت دنیا این است که گفته آمد،هر که در وی بر سر پای و مستوفر نباشد،چشم بر آخرت ندارد و مشغلۀ دنیا بیش از قدر حاجت درپذیرد،وی دنیا را
نشناخته باشد و سبب این جهل است که رسول خدا صلی الله علیه و آله گفته است:
دنیا جادوتر است از هاروت و ماروت،از وی حذر کنید (1).
و چون دنیا بدین جادویی است،فریضه باشد مکر و فریفتن وی را بدانستن و تمثال کار وی خلق را روشن کردن،پس اکنون وقت آن است که مثالهای وی بشنوی:
مثال اول: بدان که اول جادویی دنیا آن است که خویشتن را به تو نماید،چنان که تو پنداری که وی ساکن است و با تو قرار گرفته و وی جنبان است و بر دوام از تو گریزان است،و لکن به تدریج و ذره ذره حرکت میکند و مثل وی چون سایه است که در وی نگری،ساکن نماید و وی بر دوام همی رود و معلوم است که عمر تو هم چنین بر دوام میرود و به تدریج هر لحظتی کمتر میشود و آن دنیاست که از تو میگریزد و تو را وداع میکند و تو از آن بیخبر ! !
مگر نمرود را چون هشت صد سال***برآمد تیره شد حالی بر او حال
اگر چه از تکبر پیل تن بود*** ولی یک پشه او را راهزن بود
یقینش شد که چون انکار کردست*** خدا این پشه را اغیار کردست
مثال آخر: دیگر سحر وی آن است که خویشتن را به تو دوستی بنماید،تا تو را عاشق کند و فراتو نماید که تو را ساخته خواهد بود و به کسی دیگر نخواهد شد
1) 1) - مجموعة ورام:131/1.
و آن گاه ناگاه از تو به دشمن تو شود و مثل آن،چون زنی نابکار مفسدست که مردان را به خویشتن غره کند تا عاشق کند و آن گاه به خانه برد و هلاک کند.
عیسی علیه السلام دنیا را دید در مکاشفات خویش در صورت پیرزنی گفت:چند شوهر داری گفت:در عدد نیاید از بسیاری،گفت:بمردند یا طلاق دادند،گفت:نه که همه را بکشتم،گفت:پس عجب از این احمقان دیگر،میبینند که با دیگران چه میکنی و آنگه در تو رغبت میکنند و عبرت نمیگیرند (1)!
عارفی شد به خواب در فکری***دید دنیا چو دختر بکری
کرد از وی سؤال کی دختر*** بکر چونی به این همه شوهر
گفت دنیا که با تو گویم راست ***که مرا هر که مرد بود نخواست
هر که نامرد بود خواست مرا*** این بکارت از آن بجاست مرا
مثال آخر: دیگر سحر دنیا آن است که ظاهر خویش را آراسته دارد و هر چه بلا و محنت است پوشیده دارد،تا جاهل به ظاهر وی نگردد و غرّه شود و مثل وی چون پیرزنی است زشت که روی دربندد و جامههای دیبا و پیرایه بسیار بر خود کند،هر که از دور وی را ببیند فتنه شود و چون چادر از وی باز کند،پشیمان شود و فضایح وی میبیند.
در خبر است:
دنیا را روز قیامت بیاورند بر صورت عجوزهای زشت،سبز چشم و دندانهای
1) 1) -مجموعة ورام:146/1؛ارشاد القلوب:186/1؛بحار الأنوار:328/14،باب 21،حدیث 55.
وی بیرون آمده و چون خلق در وی نگرند،گویند:نعوذ باللّه این چیست بدین فضیحت و زشتی ؟ گویند:این آن دنیاست که به سبب این،حسد و دشمنی ورزیدند با یک دیگر و خونها ریختند و رحم ببریدند و به وی غرّه شدند،آن گاه وی را به دوزخ اندازند،گوید:خدایا ! کجایند دوستان ؟ بفرماید تا ایشان را نیز ببرند و به دوزخ اندازند (1)!
حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانهای***گفت یا خوابی است یا وهمی است یا افسانه ای
گفتمش احوال عمر ای دل بگو با ما که چیست؟***گفت یا برقی است یا شمعی است یا پروانه ای
گفتمش این پنج روز نحس چون باید گذشت؟*** گفت با خلقی و یا دلقی و یا ویرانه ای
گفتمش اینان که می بینند چون دل بسته اند؟*** گفت یا کورند یا مستند یا دیوانه ای(2)
مثال آخر: کسی که حساب برگیرد تا چند بوده است،از ازل که در دنیا نبود و در ابد چندست که نخواهد بود و این روزی چند،در میان ازل و ابد چندست ؟
داند که مثل دنیا چون راه مسافری است که اول منزل وی مهد است و آخر منزل وی لحدست و در میان وی منزلی چندست معدود،هر سالی چون منزلی و هر ماهی چون فرسنگی و هر روزی چون میلی و هر نفسی چون گامی.و وی بر دوام
میرود،یکی را از آن راه فرسنگی مانده و یکی را کم و یکی را بیش و وی ساکن نشسته که گویی همیشه اینجا خواهد بود،تدبیر کارهایی کند که تا ده سال باشد که بدان محتاج نشود و وی تا ده روز زیر خاک خواهد شد ! !
به مثنوی زیر که حاوی نکاتی بس ارزنده و در شرح حال کسانی که از حقیقت بیخبرند سروده شده،توجه کنید،تا معلوم گردد که باید دنیا را به عنوان مقدمۀ آخرت نگریست،نه جایی مستقل که مستقل نگریستن دنیا و خود خرج کردن برای آن عین حماقت و صرف بدبختی و خسارت است،اگر انسان دنیا را وسیلهای برای ساختن آخرت انتخاب کند،هم دنیا دارد و هم آخرت و اگر از دنیا برای عیش و نوش محض استفاده کند،نه دنیا دارد نه آخرت.
در این خاکی طلسم سست بنیاد***شنیدم وقتی از فرزانه استاد
خوش الحان طایری در بوستانی*** به شاخی ریخت طرح آشیانی
به محنت خار و خاشاکی کشیدی*** بر آن شاخش به صد امید چیدی
خس خشکی چو بر خاری فزودی*** نمودی از شعف دلکش سرودی
چو طرفی زان خراب آباد کردی*** زشادی نغمه ها بنیاد کردی
چو وقت آمد که بختش یاور آید*** گل امیدش از گلبن برآید
در آن فرخنده جا منزل گزیند ***در آن خرّم سرا خوشدل نشیند
که ابری ناگهان دامن کشان شد*** وزان برقی عجب دامن فشان شد
شراری ریخت بر کاشانه او*** که در هم سوخت عشرت خانه او
بجا نگذاشت در اندک زمانی ***از آن جز مشت خاکستر نشانی
چو دید این بازی از چرخ غم اندوز*** کشید از دل چو برق آهی جهان سوز
نه دستی آن که با گردون ستیزد*** نه پایی آن که از دوران گریزد
بگرییدی گهی بر خویشتن سخت*** بخندیدی گهی از سستی بخت
دلش هر چند زخمی بس عجب داشت***ولی درمان صبر از دست نگذاشت
غبار از خاطر آشفته می رُفت*** فریب خویش می داد و می گفت
به دل گو باش خاشاکی به خاکی*** چو در کف هست خاکی نیست باکی
جهان گر جمله از من رفت گو رو*** زمشتی خاک ریزم طرحش از نو
مثال آخر: بدان که مثل اهل دنیا در لذتی که مییابند،باز آن رسوایی و رنج که از دنیا خواهند دید در آخرت،هم چون کسی است که طعام چرب و شیرین بسیار بخورد تا معده وی تباه شود،آن گاه فضیحتی از معده و نفس و قضای حاجت خویش میبیند و تشویر میخورد و پشیمان میشود که لذت گذشت و فضیحت بماند و چنان که هر چند طعام خوشتر،ثقل وی گندهتر،هر چند لذت دنیا بیشتر، عاقبت آن رسواتر و این خود در وقت جان کندن پدیدار آید که هر که را نعمت و باغ و بستان و کنیزکان و غلامان و زر و سیم بیش بود،به وقت جان کندن،رنج فراق بیش بود از آن کس که اندک دارد و آن رنج و عذاب به مرگ زایل نشود،بلکه زیادت شود که آن دوستی صفت دل است و دل بر جای خویش باشد و نمیمیرد.
بر جهان دل منه از مهر و مشو زان دلشاد ***کاین عروسی است که کشته است هزاران داماد
مثال آخر: بدان که کارهای دنیا که پیش آید،مختصر نماید و مردم پندارند که شغل وی دراز نخواهد بود و باشد که از صد کار وی یکی پدیدار آید و عمر آن شود و عیسی علیه السلام میگوید:
مثل جویندۀ دنیا چون مثل خورندۀ آب دریاست،هر چند بیش خورد تشنهتر میشود،میخورد و میخورد تا هلاک شود و هرگز آن تشنگی از وی نرود (1).
و رسول ما علیه افضل الصلوات و اکمل التحیات میگوید:هم چنان که روا نباشد که کسی در آب رود و تر نگردد،روا نباشد که کسی در دنیا شود و آلوده نگردد ! !
این کهن باغ که گل پهلوی خار است در او***نیست یک دل که نه زان خار فکار است در او
برگ راحت مطلب میوه مقصود مجوی ***برگ بی برگی و غم میوه و بار است در او
چون جهان در خم چوگان فضا گوی صفت*** بی قرار است چه امکان قرار است در او(2)
مثال آخر: مثل کسی که در دنیا آید،مثل کسی است که مهمان شود نزدیک میزبانی که عادت وی آن بود که همیشه سرای آراسته دارد برای مهمانان و ایشان را میخواند،گروهی پس از گروهی و طبق زرین پیش وی نهد،بر وی نقل و مجمره سیمین با عود و بخور تا وی معطر شود و خوش بوی گردد و نقل بخورد و طبق مجمره بگذارد تا قوم دیگر در رسند،پس هر کس رسم وی داند و عاقل باشد،عود و بخور برافکند و خوش بوی شود و نقل بخورد و طبق و مجمره به دل خوش بگذارد و شکر بگوید و برود و کسی که ابله باشد پندارد که،این بوی دادند تا با خویشتن ببرد،چون به وقت رفتن بازستانند،رنجور و دلتنگ شود و فریاد درگیرد،
دنیا نیز هم چون مهمان سرای است،سبیل بر راه گذران تا زاد برگیرند و در آنچه در سرای است،طمع نکنند.
پیش صاحبنظران ملک سلیمان باد است***بلکه آن است سلیمان که زملک آزاد است
آن که گویند که بر آب نهادست جهان***مشنو ای خواجه که تا در نگری بر باد است
خیمه انس مزن بر در این کهنه رباط*** که اساسش همه بی موقع و بی بنیاد است(1)
مثال آخر: مثال اهل دنیا در مشغولی ایشان به کار دنیا و فراموش کردن آخرت، چون مثل قومی است که در کشتی باشند و به جزیرهای رسیدند،برای قضای حاجت و طهارت بیرون آمدند و کشتیبان منادی کرد که هیچ کس مباد که روزگار بسیار برد و جز به طهارت مشغول شود که کشتی به تعجیل خواهد رفت.
پس ایشان در آن جزیره پراکنده شدند،گروهی که عاقلتر بودند سبک طهارت کردند و بازآمدند،کشتی فارغ یافتند،جایی که خوشتر و موافقتر بود بگرفتند و گروهی دیگر،در عجایب آن جزیره عجب بماندند و به نظاره بازایستادند و در آن شکوفهها و مرغان خوش آواز و سنگریزههای منقش و ملون نگریستند،چون بازآمدند در کشتی هیچ جای فراخ نیافتند،جای تنگ و تاریک بنشستند و رنج آن میکشیدند.
1) 1)- خواجوی کرمانی.
گروهی دیگر،نظاره اختصار نکردند،بلکه آن سنگریزههای غریب و نیکوتر چیدند و با خود بیاوردند و در کشتی جای آن نیافتند،جای تنگ بنشستند و بارهای آن سنگریزهها بر گردن نهادند و چون یک دو روز برآمد،آن رنگها نیکو بگردید و تاریک شد و بویهای ناخوش از آن آمدن گرفت،جای نیافتند که بیندازند، پشیمانی خوردند و بار و رنج آن بر گردن میکشیدند.
و گروهی دیگر،در عجایب آن جزیره متحیّر شدند،تا از کشتی دور افتادند و کشتی برفت و منادی کشتی به آن نشنیدند و در جزیره میبودند تا بعضی هلاک شدند از گرسنگی و بعضی را سباع هلاک کرد.
آن گروه اول،مثال مؤمنان پرهیزکار است و گروه پسین،مثل کافران که خود و خدای را عزّ و جلّ و آخرت را فراموش کردند و همگی خود را به دنیا دادند که:
[ اسْتَحَبُّوا الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا عَلَی الْآخِرَةِ ] (1).
این [ خشم و عذاب بزرگ ] به سبب آن است که زندگی دنیا [ یِ زودگذر ] را بر آخرت ترجیح دادند.
و آن دو گروه میانین،مثل عاصیان است که اصل ایمان نگاه داشتند و لیکن دست از دنیا بنداشتند،گروهی با درویشی تمتّع کردند و گروهی با تمتع،نعمت بسیار جمع کردند تا گران بار شدند ! !
بدین مذمّت که دنیا را کرده آمد،گمان مبر که هر چه در دنیاست مذموم است بلکه در دنیا چیزهاست که آن نه دنیاست،چه علم و عمل در دنیا باشد و آن نه از دنیا بود که در آن صحبت آدمی به آخرت رود،اما علم به عینه با وی بماند و اما عمل اگر چه به عینه نماند،اثر آن بماند و این دو قسم بود:
1) 1) -نحل (16):107.
یکی:پاکی و صفای جوهر دل که از ترک معاصی حاصل شود و یکی:انس به ذکر خدای عز و جل که از مواظبت بر عبادت حاصل شود،پس این جمله باقیات صالحات است که حق عز و جل گفت:
[ وَ الْبٰاقِیٰاتُ الصّٰالِحٰاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ] (1).
ولی اعمال شایستۀ پایدار نزد پروردگارت از جهت پاداش بهتر و از لحاظ امید داشتن به آنها نیکوتر است.
و لذت علم و لذت مناجات و لذت انس به ذکر خدای تعالی بیشترست و آن از دنیاست و نه از دنیاست،پس همه لذتها مذموم نیست،بلکه لذتی که بگذرد و به نماند و آن نیز جمله مذموم نیست که این دو قسم است:
یکی آن است که اگر چه وی از دنیاست و پس از مرگ به نماند،و لکن معین است بر کار آخرت و بر علم و عمل و بر بسیار گشتن مؤمنان چون:قوت و نکاح و لباس و مسکن که به قدر حاجت بود که این شرط راه آخرت است،هر کس از دنیا بر این قدر قناعت کند و قصد وی از این فراغت بود بر کار دین،وی از اهل دنیا نباشد.
پس مذموم از دنیا آن باشد که مقصود از وی نه کار دین باشد،بلکه وی سبب غفلت و بطر و قرار گرفتن دل در این عالم و نفرت گرفتن وی از آن عالم بود و برای این بود که رسول علیه السلام گفت:
الدُّنْیا مَلْعُونَةٌ وَ مَلْعُونٌ ما فیها إلّا ذِکْرُ اللّهِ وَ ما وٰالاهُ (2).
دنیا و هر چه در آن است ملعون است الا ذکر خدای تعالی و آنچه بر آن معاونت کند.
[ فَمَنْ أحَبَّها أوْرَثَتْهُ الْکِبْرَ،وَ مَنِ اسْتَحْسَنَها أوْرَثَتْهُ الْحِرْصَ، وَ مَنْ طَلَبَها أوْرَثَتْهُ الطَّمَعَ،وَ مَنْ مَدَحَها ألْبَسَتْهُ الرّیاءَ،وَ مَنْ أرادَها مَکَّنَتْهُ مِنَ الْعُجْبِ،وَ مَنِ اطْمَأنَّ إلَیها أرْکَبَتْهُ الْغَفْلَةَ، وَ مَنْ أعْجَبَهُ مَتاعُها فَتَنَتْهُ وَ لا تَبْقی لَهُ،وَ مَنْ جَمَعَها وَ بَخِلَ بِها أوْرَدَتْهُ مُسْتَقَرَّها وَ هِیَ النّارُ ]
امام صادق علیه السلام در دنبالۀ روایت میفرماید:
هر کس با امور مادی و ظاهری و به تعبیر حضرت با دنیا بر اساس هوا و هوس رابطه داشته باشد،هر نوع رابطهاش و هر شکل ارتباطش،علّت گناه و عصیان و خطا است و چون از طریق روابط غلط،گناه فراوان کسب شد،قرارگاه آدمی آتش دوزخ میشود.
عشق به دنیا مورث کبر،نیکو دانستن آن برخلاف قواعد الهیه علت حرص، خواستن آن باعث طمع،مدح آن سازندۀ ریا،ارادۀ آن به وجودآورندۀ عجب، اطمینان به آن فراهم کنندۀ غفلت،خوش آیند آن مفتون کننده و سپس از دست رونده است و هر کس برخلاف دستورهای حق به جمع مال بپردازد و نسبت به آن بخل ورزد به قرارگاهش که آتش است درافتد.
حضرت علی علیه السلام میفرماید:
دارٌ بِالْبَلاءِ مَحْفُوفَةٌ وَ بِالْغَدْرِ مَوْصُوفَةٌ لا تَدُومُ أحْوالُها وَ لا یَسْلَمُ نُزّالُها (1).
دنیا سرایی است پیچیده به گرفتاریها و موصوف به مکر و بیوفایی،احوالش یک نواخت نمیماند و منزلداران در آن از غم و اندوه مرگ،جان به سلامت نمیبرند.
دارٌ هانَتْ عَلیٰ رَبِّها فَخُلِطَ حَلالُها بِحَرامِها وَ خَیْرُها بِشَرِّها وَ حُلْوُها بِمُرِّها (2).
دنیا خانهای است که نزد پروردگارش بسی بیارزش و خوار و حلالش به حرام و خیرش به شرّ و شیرینش به تلخش آمیخته است.از پس هر خندهاش،گریه و به دنبال هر راحتش،رنج و پس حیاتش،مرگ است.
دارُ الْفَناءِ مَقیلُ الْعاصینَ وَ مَحَلُّ الْأشْقِیاءِ وَ الْمُعْتَدینَ (3).
این سرای ناپایدار،منزل گنهکاران و جای تیرهبختان و مرکز زندگی گردنکشان است،محلی نیست که بر آن دل ببندند و به امورش دل خوش کنند.
ملا عبد الرزاق لاهیجی در توضیح بسیار مختصری که به جملات پایانی این حدیث،دربارۀ ظاهر فریبای امور مادی و مغرور شدگان به آن دارد،میگوید:
حاصل آن که:این خبیثۀ دنیّه که از صفت او از هزار یکی و از بسیار اندکی به قلم آمد،هر که را در حبایل غرور خود،دانهخوار حرص و امل گردانید و مکاید و شرور او،هر که را به مکر و تزویر مبتلا و اسیر شهوت و شره ساخت،یقین بباید دانست
که طریق خیر و صلاح دینی بر او مسدود شد و امید سعادت و فلاح اخروی از او منقطع گشت،چنان که خالق عالم فرموده که:
[ مٰا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ ] (1).
و آنان را در آخرت هیچ بهرهای نیست.
این محروم بینصیب از آخرت که ارادۀ دنیا در ضمیرش متمکن است و حبّ دنیا و خواهش وی در خاطرش ثابت و راسخ،موافق خواهش و رغبت او مراد او را در کنارش مینهند چنان که فرموده:
[ مَنْ کٰانَ یُرِیدُ الْعٰاجِلَةَ عَجَّلْنٰا لَهُ فِیهٰا مٰا نَشٰاءُ لِمَنْ نُرِیدُ ] (2).
هر کس [ همواره ] دنیای زودگذر را بخواهد [ چنین نیست که هر چه بخواهد بیابد بلکه ] هر چه را ما برای هر که بخواهیم،به سرعت در همین دنیا به او عطا میکنیم،آن گاه دوزخ را در حالی که نکوهیده و رانده شده از رحمت خدا وارد آن میشود،برای او قرار میدهیم.
با آن که در حقیقت این دنیا که با زحمت بسیار در کف مرادش میگذارند،به مثابۀ خیالی است سریع السیر،چنان که خفته در خواب بیند و معانی و صورت چند که به رسم از شدت کوفت و استیلای مرض مشاهده نماید،خداوند عزیز در کلام مجید از حال بندگان خود خبر داده و فرموده:
[ مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ الدُّنْیٰا وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ الْآخِرَةَ ] (3).
برخی از شما دنیا را میخواست و برخی از شما خواهان آخرت بود.
و در این آیۀ شریفه ارادۀ خاص و عام را بیان فرموده و قصۀ نیک و بد را شرح داده،دشمن را از دوست جدا کرده و دور و نزدیک را پیغام فرستاده،طالب دنیا به نزد طالب عقبی کافر است و طالب عقبی به نزد طالب مولا مشرک.
آدمی،باید در صحیفۀ احوال و در مرآت اعمال خود تأملی و تدبری واجب داند و به نور بصیرت در دایرۀ فکر طوفی کند،تا مشاهده کند که ارادۀ کدام طرف از نهاد او سر میزند و به علم خود قیاس برگیرد که از کدام طایفه است.جهد کن تا از آن قوم نباشی که حق سبحانه و تعالی خبر میدهد:
[ مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذٰلِکَ لاٰ إِلیٰ هٰؤُلاٰءِ وَ لاٰ إِلیٰ هٰؤُلاٰءِ ] (1).
منافقان میان کفر و ایمان متحیّر و سرگردانند،نه [ با تمام وجود ] با مؤمنانند و نا با کافران.
طلّاب دنیا را صفت مینماید که:
[ وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غٰافِلُونَ ] (2).
و آنان از آخرت [ که سرای ابدی و دارای نعمتهای جاودانی و حیات سرمدی است ] بیخبرند.
و سعی کن که از اهل آخرت بلکه از طلاب مولا باشی که در نعت اول میفرماید که:
و سعی کن که از اهل آخرت بلکه از طلاب مولا باشی که در نعت اول میفرماید:
[ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ ] (1).
و به آخرت یقین دارند.
و در صفت ثانی فرموده:
[ وَ الَّذِینَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لاٰ یُشْرِکُونَ ] (2).
و آنان که به پروردگارشان شرک نمیورزند.
حدیث است که:
شیرینی دنیا تلخی آخرت است و تلخی دنیا شیرینی آخرت (3).
و نیز حدیث است که:
دنیا مانند مار و افعی است،ظاهرش نرم است و باطنش زهر قاتل (4).
از حضرت صادق علیه السلام روایت است که:
روزی حضرت داود علیه السلام از منزل خود بیرون رفت و زبور میخواند و چنان بود که هرگاه آن حضرت زبور میخواند از حسن صوت او جمیع وحوش و طیور و جبال و صخور حاضر میشدند و گوش میکردند و هم چنان میرفت تا به دامنۀ کوهی رسید که به بالای آن کوه پیغمبری بود حزقیل نام و در آن جا به عبادت مشغول بود.
چون آن پیغمبر صدای مرغان و وحوش و حرکت کوهها و سنگها دید و شنید،
دانست که داود است که زبور میخواند.
حضرت داود به او گفت:ای حزقیل ! اجازه میدهی که بیایم پیش تو ؟ عابد گفت:نه،حضرت داود به گریه افتاد،از جانب حضرت باری به او وحی رسید:
داود را اجازه ده،پس حزقیل دست داود را گرفت و پیش خود کشید.
حضرت داود از او پرسید:هرگز قصد خطیئه و گناهی کردهای ؟ گفت:نه، گفت:هرگز عجب کردهای ؟ گفت:نه،گفت:هرگز تو را میل به دنیا و لذات دنیا به هم میرسد ؟ گفت:به هم میرسد،گفت:چه میکنی که این را از خود سلب میکنی و این خواهش را از خود سرد مینمایی ؟ گفت:هرگاه مرا این خواهش میشود،داخل این غار میشوم که میبینی و به آنچه در آنجاست نظر میکنم،این میل از من برطرف میشود.
حضرت داود به رفاقت او داخل آن غار شد،دید که یک تختی در آنجا گذاشته است و در روی آن تخت،کلّۀ آدمی و پارهای استخوانهای نرم شده گذاشته و در پهلوی او لوحی دید از فولاد و در آنجا نقش است که من فلان پادشاهم که هزار سال پادشاهی کردم و هزار شهر بنا کردم و چندین بواکر ازاله بکارت کردم و آخر عمر من این است که میبینی که خاک فراش من است و سنگ بالش من و کرمان و مارها همسایه منند،پس هر که زیارت من میکند،باید فریفتۀ دنیا نشود،گول او نخورد (1)! !
شیر خدا رهبر اهل یقین***حیدر صفدر شه دنیا و دین
سوی قبورش بفتادی گذار*** گفت که ای معتکفات مزار
1) 1) -الأمالی،صدوق:99،المجلس الحادی و العشرون،حدیث 8؛کمال الدین:524/2،باب 46،حدیث 6؛بحار الأنوار:25/14،باب 2،حدیث 3.
باغ و سرا سیم و زر و خانمان***آنچه نهادید شد از دیگران
این خبر خانه و مال و شما ***چیست در آن مرحله حال شما
بهر اجابت ز شه ارجمند***از طرفی گشت ندایی بلند
کآنچه که خوردیم از آن خورده بیش*** سود نبردیم از اموال خویش
وآنچه نهادیم به ملک جهان***حاصل ما زان نشد الا زیان
وآنچه از آن روی طمع یافتیم*** پیش فرستاده کنون یافتیم(1)
در سطور گذشته به این معنا واقف شدید که مقصود از دنیا زمین و آسمان، خورشید و ماه،مأکولات و ملبوسات و چشمهها ورودها نیست که این همه نعمتهای الهی است که کسی قدرت ارزیابی ارزش آنها را ندارد،بلکه مقصود رابطۀ غلط و ظالمانه و غاصبانه و عاصیانه با نعمتهای الهی است،آن که از حرام به دست میآورد و در حرام مصرف میکند،یا آن که از حلال به دست میآورد و در حرام مصرف مینماید،یا آن که به دست میآورد و نسبت به آن بخل میورزد او اهل دنیا است.
پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید:
شب معراج به من خطاب رسید:ای احمد ! دنیا و اهل آن را دشمن دار و آخرت و اهل آن را عاشق باش،پرسیدم اهل دنیا کیانند و اهل آخرت چه مردمی هستند ؟
خداوند خطاب فرمود:
این است نشانههای اهل دنیا:
پرخوری،خندۀ زیاد،خواب بیاندازه،کثرت خشم،قلّت رضا و خشنودی نسبت به حق و خلق و عدم عذرخواهی در برابر رفتار سویی که نسبت به دیگران
1) 1)- صفیر اصفهانی.
داشته،قبول نکردن عذر خواه،کسالت در طاعت،بیباکی در معصیت،آرزوی دراز،نزدیکی مرگ،عدم محاسبۀ نفس،کم سود،پر حرف،کم ترس،خوشحالی زیاد به وقت خوردن،عدم شکر به هنگام راحتی،بیصبری به وقت بلا و آزمایش، بسیاری مردم به پیش نظرشان کم است و به آنچه که انجام ندادهاند از خویش ستایش میکنند،نسبت به آنچه ندارند ادعا میکنند،احسان خود را بازگو کرده و از گفتن بدیهای مردم پروا ندارند،نیکی مردم را از نظر دور داشته و پنهان میکنند !
عرضه داشتم:غیر از این عیوب،برای اهل دنیا عیب دیگری هم هست ؟ خطاب رسید:عیب اهل دنیا زیاد است،جهل و حماقتشان بسیار و نسبت به استادان خود متکبر و پیش خود عاقل،ولی نزد عارفان احمقند.
اما اهل آخرت:
دارای چهرههایی شرمگین،کثیر الحیا،کم حمق و وجودشان پرمنفعت و مکرشان کم است.
مردم از آنان در راحت،ولی آنان برای راحت مردم در رنج،دارای کلامی موزون و سنگین و حسابگر نفس،در مسیر برنامههای مثبت،اهل رنج و زحمت.
چشمشان خواب،ولی دلشان بیدار است،دیدگانی پر اشک و قلبی ذاکر دارند.
به وقتی که نام مردم را در دیوان غفلت مینویسند،آنان را در دفتر ذاکران ثبت نام میکنند.
در ابتدای نعمت سپاس گزارند و در انتهای آن شاکرند،دعایشان مرفوع و سخنشان مسموع است،ملائکه به آنان شادند،خواستههاشان در سراپردۀ ملکوت در گردش و خداوند عاشق شنیدن گفتار آنان است،چنانچه پدر عاشق شنیدن کلام فرزند.
چشم به هم زدنی از یاد حق باز نمیمانند و به زیادی غذا میل ندارند،از
پرحرفی گریزانند و لباس آنان اندک است،مردم نزد آنان مرده و حضرت حق پیش آنان زنده و پایدار و کریم است.
فراریان را با آقایی و کرامت میخوانند و برگشتگان را با مهربانی میخواهند.
دنیا و آخرت نزدشان یکی است،مردم یکبار میمیرند،ولی آنان به خاطر ریاضت و مجاهدۀ نفس و مخالفت با هوا،روزی هفتاد بار با مرگ روبرو میشوند، از حرکت باد پریشان خاطر شده،به خدا پناه میبرند که نکند بلایی آسمانی باشد.
چون در برابر من قیام میکنند،گویی بنایی بسیار محکم سر پا ایستاده،در دل ایشان مشغولیّتی به خلق نمیبینی،به عزت و جلالم آنان را به حیات طیبه زنده میکنم،به وقت مفارقت روح از بدنشان،ملک الموت را به آنان کاری نیست که جز من کسی از آنان قبض روح نمیکند،تمام درهای آسمان را به روی آنان باز کرده و کلیۀ حجابها را از پیش نظرشان بردارم،بهشت را امر میکنم جهت آنان آرایش شود و حورالعین را دستور میدهم خود را در اختیار آنان بگذارد.
ملائکه را میگویم به آنان درود فرستند و درختان برای آنان میوه دهند و اثمار جنّت بر آنان بریزد،به نسیم زیر عرش دستور میدهم کوهها از کافور و مشک با خود حمل کرده و با درخشش چشمگیر بر او وارد کنند،بین من و روحش پوششی نیست،به وقت قبض روحش میگویم:به آمدنت نزد من خوش آمدی و صفا آوردی،با کرامت و بشارت و رحمت و رضوان به سویم حرکت کن،در جنات نعیم مقیم باش و در آنجا به طور ابد قرار بگیر که نزد من دارای اجر عظیمی،اگر بینی ملائکه با او چه میکنند ؟ یکی روحش را پس از مرگ میگیرد،دیگری بخششهایم را به او میپردازد ! ! اینان از وقتی خدا را شناختند آن طور که باید از غذاهای خوشمزه لذت نبردند و از وقتی به سیئات گذشته خود توجه کردند مصائب در آنان اثری نکرد،بر گناهانشان گریه میکنند،بر نفسشان سخت
میگیرند،راحت اهل بهشت در مرگ و آخرت استراحتگاه بندگان من است، مونسشان اشک چشم و جلوسشان با ملائکۀ دست راست و چپ است، مناجاتشان با خدا است،قلوبشان جریحهدار و مرتب میپرسند چه وقت با رفتن از دار فنا به خانۀ بقا راحت میشویم (1).
آری،عاشقان حق جز حق نخواهند و جز حق ندانند و جز سخن حق نشنوند و جز به حق و برای حق کاری نکنند،دنیا برای آنان مقدمۀ آخرت و آخرت مقدمۀ رضوان اللّه و رسیدن به مقام قرب و وصل،تنها آرزوی آنان است.
تمام لذت آنان،در ایمان و عمل صالح و اخلاق حسنه است و به قول عارفان عاشق از دنیا و آخرت رسته و به حضرت دوست پیوستهاند.
حضرت علی علیه السلام در«نهج البلاغة»دربارۀ دنیایی که برای انسان سود آخرتی ندارد و جز اتلاف وقت ثمری به انسان نمیرساند و غیر غرور و غفلت و سرگردانی و حمّالی،منفعتی ندارد میفرماید:
ای مردم ! کالای دنیا،گیاه خشک خرد شدۀ وبا خیز و تباه کننده است،پس دوری کنید از چراگاهی که کوچ کردن و نماندن در آن از اقامت گزیدنش سودمندتر است و اندک روزی و خوراک آن از دارایی بسیارش پاکیزهتر،فقر و نداری برای آن که بسیار از آن جمع کند مقرر شده و نصرت به آسودگی برای بیرغبت به آن ختم گشته،آن را که زینت دنیا به شگفتی کشیده،انگار بیناست،عاشق آن دلش ظرف اندوه شود و قلبش خانۀ نگرانی،اراده و قصدی او را گرفتار سازد و غرور خواسته،
1) 1) -ارشاد القلوب:200/1؛بحار الأنوار:23/74،باب 2،حدیث 6.
وی را اندوهگین نماید.به طور دائم در کشاکش اندوهها و گرفتاریها بماند تا راه نفسش با مرگ گرفته شود،آن گاه وی را به قبرستان برده به دل خاک سپارند،در حالی که دو رگ دلش قطع شده،نابود شدنش و به وسیلۀ برادرانش به گور افتادنش،سهل و آسان است.
مؤمن با دیدۀ عبرت به دنیا نظر کند و به اندازۀ لازم و از باب ناچاری روزی خود به دست آورد،با گوش خشم سخن از دنیا بشنود،اگر بگویند فلانی ثروتمند شد، اندکی بعد میگویند بدبخت و فقیر گشت،اگر به بودش شاد شوند به نبودش غمگین گردند،این است حال انسان در دنیا.. (1).
و نیز میفرماید:
آن که به خاطر به دست نیاوردن مال دنیا اندوهگین گردد،به قضا و قدر حضرت دوست خشمگین گشته و کسی که از مصیبتی گله کند از حضرت حق به شکایت برخاسته و کسی که بر ثروتمند به خاطر ثروتش فروتنی نماید،دو سوم دینش را از دست داده و کسی که قرآن بخواند و پس از مرگ دوزخی شود،معلوم است قرآن را به مسخره گرفته و آن که دلش شیفته و عاشق امور دنیایی و مادی محض شود و جز دنیا هدفی نبیند به سه چیز مبتلا شود،اندوه همیشگی،حرص حاکم،آرزوی غیر قابل یافتن ! (2)!
و نیز فرموده:
دنیا در ابتدای امر فریب میدهد،سپس زیان میرساند،آن گاه به شتاب و سرعت از دست میرود.
خداوند راضی نشد دنیا را پاداش دوستان و عذاب دشمنان قرار دهد.
اهل دنیا،چونان کاروانی هستند که به وقت فرود آمدن،راننده و حملهدارشان فریاد زند کوچ کنند (1)! !
یکی پرسید از آن دانای فتوا***که چه بهتر بود از مال دنیا
چنین گفت او که مالی کان نباشد*** که گر باشد بجز تاوان نباشد
که گر مالی زدنیا افتد آغاز ***تو را آن مال دارد از خدا باز
ولی کی ارزد آن مال جهانی*** که از حق باز مانی تو زمانی
چو از حق باز می دارد تو را مال*** پس آن بهتر که نبود در همه حال
تو را چون عشق دنیا راه زن شد*** کجا در دین توانی بت شکن شد
همه عمرت شب است ای خفته راه***نه از روزی نه از بیداری آگاه
چو روزت صبح گرداند به زودی*** که تو در عشق بازی با که بودی
اگر در عشق حق خلوت نشینی*** حریف اژدهای آتشینی(2)
در سورۀ بیست و پنجم احادیث قدسیه آمده:
ای پسر آدم ! زاد و توشۀ خود را یاد کن که راه دور است دور،کشتی را نو کن که دریا عمیق است عمیق،بارت را سبک کن که راه دقیق است دقیق.
عمل را خالص کن که ارزیاب،بیناست بینا،خوابت را برای قبر بگذار و افتخارات را برای میزان و خوشی و لذتت را برای بهشت و راحتت را برای آخرت و کام گیریت را برای حورالعین و برای من باش تا برایت باشم،با سبک شمردن دنیا به من نزدیک شو و با دشمنی با بدکاران و عشق به نیکان،از آتش جهنم دور شو که
خداوند مزد نیکوکاران را ضایع نمیکند (1).
حضرت علی علیه السلام در«نهج البلاغة»نظر اولیا و عاشقان حق را به دنیا نظر دیگری میداند،آن جناب عقیده دارد که اهل دل به دنیا به دید الهی و عمقی مینگرند و لحظه لحظۀ دنیا را به آخرت ابدی و نعیم همیشگی حق،مبدل میکنند.
إنّ أوْلیاءَ اللّهِ هُمُ الَّذینَ نَظَرُوا إلیٰ باطِنِ الدُّنْیا إذا نَظَرَ النّاسُ إلیٰ ظاهِرِهَا وَ اشْتَغَلُوا بآجِلِها إذَا اشْتَغَلَ النّاسُ بِعاجِلِها فَأماتُوا مِنْها ما خَشَوا أنْ یُمیتَهُمْ وَ تَرَکُوا مِنْها ما عَمِلُوا أنَّهُ سَیَتْرُکُهُمْ وَ رَأوُا اسْتِکْثارَ غَیْرِهِمْ مِنْها اسْتِقْلالاً وَ دَرَکَهُمْ لَها فَوْتاً،أعْداءُ ما سالَمَ النّاسُ وَ سِلْمُ ما عادَی النّاسُ بِهِمْ عُلِمَ الْکِتابُ وَ بِهِ عَلِمُوا وَ بِهِمْ قامَ الْکِتابُ وَ بِهِ قامُوا لا یَرَوْنَ مَرْجُوَّاً فَوْقَ ما یَرْجُونَ وَ لا مَخُوفَاً فَوْقَ ما یَخَافُونَ (2).
عاشقان خدا آنانند که به حقیقت و عمق و باطن دنیا بنگرند،به وقتیکه دیگران به ظاهر فریبا و زینت و زیور از دست رفتنی آن نظر کنند و به پایان و عاقبت آن توجه کنند،هنگامی که تنگ نظران به امروز آن مشغول گردند، علل بدبختی و عذاب را با طاعت و اخلاص از بین میبرند،از ترس این که خود به دست آن علل هلاک گردند،تمام کالاهای دنیا را قلباً رها کرده و دل به آن نمیبندند؛زیرا میدانند که عناصر و اشیا و دنیا آنها را رها خواهد کرد،آن را که دیگران از امور مادی بهرۀ زیاد میبینند،آنان در مقابل بهرۀ آخرت بسیار
کم میبینند،میدانند که دریافت دنیا مساوی با از دست دادن آخرت است،با آنچه معشوق مردم است دشمنند،به وسیلۀ آنان قرآن شناخته میشود و آنان تمام حقایق را به وسیلۀ کتاب یافتند و تداوم قرآن به آنان و دوام خود آنان به کتاب خدا است،امیدی بالاتر از امید خود که امید به عنایت حق است و ترسی ما فوق ترس خود که ترس از عذاب الهی است،نمیبینند.
آری،این وضع روحی و نفسی و قلبی و عقلی اولیای خدا نسبت به دنیاست، دنیا به حقیقت که پرسودترین تجارتخانه برای بیداران و بینایان و علت بدبختی و شقاوت و پستی و حقارت برای کوردلان است،اهل معرفت دنیا را خانۀ مهمانی دانسته و در این جایگاه عالی با آراسته شدن به ایمان و عشق و اخلاق و عمل،جز رسیدن به لقای رب و وصل محبوب هدفی ندارند.
اگر بیپرده بنمایی جمالت ای جهانآرا***به دام اشتیاق آری همه مرغان دلها را
صبا زان طرّه مشکین اگر بر هم زند یک چین*** دو عالم را کند مشکین مشام از عنبر سارا
اگر بر کوه برگویی نگارا قصه عشقت*** رسد بر آسمان بی شبهه فریاد از دل خارا
زشاهی گدایان درت گر آگهی یابد*** ره فقر و فنا گیرد هزار اسکندر و دارا
یکی مخمور دیدستی که صهبا راست زان هستی*** عجب کان شوخ چشم استی چنین تأثیر را دارا
فلک در کج روی افتاد ز ابروی کجش آری***حریفی سخت عیار است و با گردون زند نارا
تو خوانی زلف و مژگانش ندانی دست سبحانش*** رقم زد در کتاب حسن این را جیم و آن را را
الهی در هوای وصل او دلخون چه گل بنشین*** سر دیدار اگر داری به پای گلشنش خارا
فیلسوف بزرگ،صدر المتألهین ملا صدرای شیرازی،در ضمن توضیح یکی از آیات سورۀ یس به نقل از«رسائل اخوان الصفا»گفتگوی دو رفیق را در زمینۀ برخوردشان به حال و وضع دنیا این چنین نقل میکند:
دوستی به یکی از دوستانش رسید و از او پرسید:حال و وضعت در این دنیا چگونه است ؟
جواب داد:خوب است،البته اگر از آفات و بلیّاتش در امان بمانم،به غیر از خیر و خوشی و عافیت،امید دیگری از دنیا ندارم،این حال من است،اکنون تو وضع خود را برای من بگو،جواب داد:میخواهی چه باشد،حال کسی که در این خانۀ غربت گرفتار و فقیر است،برای جلب منفعت،ضعیف و برای دفع ضرر، ناتوان و بیقدرت است.
پرسید:چگونه در این حالی ؟ گفت:در این دنیا در عذابیم،ولی در قیافه دارندۀ نعمت،دست بستهایم ولی در شکل موجود آزاد،مغروریم به صورت خوشبخت، آزاد محترمیم در شکل برده پست،پنج حکومت بر ما حاکم است که فشار این پنج
حکومت به سختی بر گردۀ ماست،احکام خود را بر ما جاری میکنند،بخواهیم یا نخواهیم.
دوستش گفت:از این پنج حاکم و حکومتشان مرا خبر ده،پاسخ داد:بشنو:
اوّل: جهان و این فلک گردان است که ما در درون او هم چون اسیر زندانی، محبوسیم.
انجم و ستارگانش به طور دائم در حرکتند،توقف و سکونی بر آنان نیست، گاهی شب را با ظلمت و تاریکیاش برای ما میآورند و زمانی روز را با نور و روشناییش،زمانی تابستان را با حرارتش و وقتی زمستان را با سرمایش،گاهی بادهای تند و وزنده را پدیدار میکنند و زمانی ابر و باران و برق جهنده را،وقتی صاعقۀ مهیب و زلزلۀ ویران کننده و علل وحشت و گرفتگی ماه و خورشید و زمانی قحطی و گرانی و دورهای امراض کشندۀ حیوانات و وبا و زمانی جنگ و فتنه و بلا و وقتی غم و غصۀ دائمی که از ضربه و ضرر و شر این امور و این همه تیر بلا،راه نجاتی جز مرگ نیست ! !
دوّم: طبیعت و اموری که ذاتی اوست،از حرارت گرسنگی و آتش تشنگی و سوز و شراره شهوات و آلام و امراض و کثرت حاجات که انسانی نسبت به این برنامهها،چارهای جز جلب منفعت و دفع ضرر ندارد،برنامههایی که یک چشم زدن به یک حالت نیست،به طور دائم نفس انسان در برخورد با این مسائل در مشقت و رنج و بلا و عذاب و گرفتاری و ناراحتی است و راحت انسان از این امور، جز به مرگ میسر نخواهد بود !
سوّم: قواعد عظیم و عجیب الهی است،از احکام و حدود و اوامر و نواهی و بشارت و انذار،تهدید و توبیخ،رنج رمضان و مشقت بدن در قیام به واجبات و مبارزۀ با نفس به وقت ادای واجبات مالی و رنج سفر حج و مشقت کشیدن در
وقت مهاجرت و زخم برداشتن در میدان جهاد با کفر و مسائل دیگر از قبیل:ترک لذات حرام و اجتناب از شهوات و محرمات.
چهارم: روبرو شدن با حکومت ستمگران،آن زورگویانی که خود را مالک رقاب مردم دانسته و بندگان حق را به زور به بردگی میبرند که اگر مطیع آنان بشوی،جز همّ و غم و رنج و مشقت و ضایع کردن عمر و از همه بدتر،غضب و انتقام و سخط حضرت حق را در پی نداری و بین تو و طاعت حق حجابی بدتر از خدمت به دولت ستمگر نیست و اگر از اطاعت آنان،شانه خالی کنی ظاهر زندگیت تباه و جز ناراحتی محصولی برایت نیست و از طرفی هم انسان در دنیا به تعاون و تمدن و سیاست و ریاست محتاج است ! !
پنجم: نیاز شدید به مواد و عناصر و اغذیه و اشربه و اطعمه و لباس و مسکن برای قوام بدن و ادارۀ امور زندگی که فراهم آوردنش در گرو کار طاقت فرسا و دویدن و عرق ریختن در شب و روز و یاد گرفتن صنعت و تجارت و کشاورزی و دامداری و خرید و فروش و سر و کله زدن با مردم و گرفتار شدن به حرص و طمع برای جمع مال و حفظ آن از دستبرد رندان و آفات و عوارض است،این است حال و احوال و وضع و اوضاع ما و اکثر مردم روزگار و خلاصه فرزندان این دنیای تنگ و تاریک،آنان که با این همه آفات و بلیّات و آلام و اسقام و امراض و رنجها و اختلافات و نزاعها و طوفانها و حوادث،آرزوی ماندن و خوشی دارند،یا ایمان به خدا و آخرت ندارند،یا تصور میکنند پس از مرگ خبری نیست.در هر دو حالت،هم چون کفار مردمی پست و غافل از حقیقتند.
و اما آنان که به آخرت و معاد و عظمت جهان دیگر و شرف و سرور اهلش و لذّت نیکبختان و نعمت و ملکت عالم بعد توجه دارند،برای دلبستگی به دنیا و مغرور شدن به آن و آرزوی خلود،در این مجلس و دویدن دنبال تکاثر و تفاخر
و ریاست چه عذری دارند،باید گفت:اینان در عقل دچار خلل و در ایمان و عقیده دچار فسادند و به فرمودۀ قرآن (1).
[ وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ ] (2).
و بیشترشان به خدا ایمان نمیآورند مگر آن که [ برای او ] شریک قرار میدهند.
در مسئلۀ دنیا و حقیقت ظاهر و باطن آن و برخورد اهل غفلت با دنیا و اهل خدا با این خانۀ زودگذر و این که دنیا پرستان به چه خسارتهایی در همین دنیا و آخرت دچار میشوند و اهل خدا و معرفتداران و بینایان،چه سودها در همین دنیا و آخرت عایدشان میشود آنقدر مطلب و مسئله هست که اگر در این نوشتار منعکس شود مثنوی هفتاد من شود،این فقیر تصور میکند،آنچه به طور مختصر در توضیح این حدیث پر قیمت رفت برای درس و پند کافی میباشد،امید است خدای بزرگ به همۀ ما توفیق نصیب بردن از دنیای صحیح را برای آبادی آخرت به لطف و کرمش عنایت فرماید.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
أغْلِقْ أبْوابَ جَوارِحِکَ عَمّا یَرْجِعُ ضَرَرُهُ إلیٰ قَلْبِکَ وَ یَذْهَبُ بِوَجاهَتِکَ عِنْدَ اللّهِ تَعالی وَ یُعَقِّبُ الْحَسْرَةَ وَ النَّدامَةَ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ الْحَیاءَ عَمّا اجْتَرَحْتَ مِنَ السَّیِّئاتِ.وَ الْمُتَوَرِّعُ یَحْتاجُ إلیٰ ثَلاثَةِ اصُولٍ:الصَّفْحُ عَنْ عَثَراتِ الْخَلْقِ أجْمَعَ،وَ تَرْکُ الْحُرْمَةِ فیهِمْ،وَ اسْتِواءُ الْمَدْحِ وَ الذَّمِّ.
وَ أصْلُ الْوَرَعِ دَوامُ الْمُحاسَبَةِ،وَ صِدْقُ الْمُقاوَلَةِ،وَ صَفاءُ الْمُعامَلَةِ، وَ الْخُروُجُ عَنْ کُلِّ شُبْهَةٍ،وَ رَفْضُ کُلِّ ریبَةٍ،وَ مُفارَقَةُ جَمیعِ ما لا یَعْنیهِ،وَ تَرْکُ فَتْحِ أبْوابٍ لا یَدْری کَیْفَ یُغْلِقُها،وَ لا یُجالِسَ مَنْ یُشْکِلُ عَلَیْهِ الْواضِحُ،وَ لا یُصاحِبَ مُسْتَخِفَّ الدّینِ،وَ لا یُعارِضَ مِنَ الْعِلْمِ ما لا یَحْتَمِلُ قَلْبُهُ،وَ لا یَتَفَهَّمَهُ مَنْ قابَلَهُ،وَ یَقْطَعَ مَنْ یَقْطَعُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.
[ أغْلِقْ أبْوابَ جَوارِحِکَ عَمّا یَرْجِعُ ضَرَرُهُ إلیٰ قَلْبِکَ وَ یَذْهَبُ بِوَجاهَتِکَ عِنْدَ اللّهِ تَعالی وَ یُعَقِّبُ الْحَسْرَةَ وَ النَّدامَةَ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ الْحَیاءَ عَمّا اجْتَرَحْتَ مِنَ السَّیِّئاتِ ]
از مهمترین و سودمندترین مسائل عالی اخلاقی و فضایل انسانی که مورّث راحت دنیا و آخرت و ضامن حفظ دین شخص و مولّد امنیّت باطن و سازندۀ سعادت دنیا و آخرت است مسئلۀ با عظمت ورع میباشد.
ورع،یعنی پارسایی و پاکدامنی و قدرتی که به توفیق حضرتِ حق از تکرار اجتناب از گناه و عصیان و خطا و اشتباه و دوری از محرمات در نفس پدید میآید و آدمی در سایۀ این قدرت الهی با سرعتی غیر قابل تصور به سوی کمالات و فضایل حرکت کرده و به مقام قرب جانان میرسد،لذت وصال معشوق را در نقطۀ قرب،با کام جان میچشد.
چون ابر رحمت،ورع بر آسمان حیات جامعه سایه افکند،شیاطین و دشمنان درونی و برونی به ذلت و خواری دچار میشوند و جامعه از بسیاری از فتنهها و عوامل بدبختی آسوده میگردد و خانۀ ظلم به نفس و ظلم به خلق و ظلم به مقررات الهی،از بیخ ویران میگردد.
بدون ورع،امید داشتن به رحمت حق عین بیانصافی و با نداشتن این سرمایۀ
عظیم الهی،راه یافتن به مقام ملکوت محال و با عریان بودن از این لباس قدسی، ورود به بهشت ممنوع است.
کلید ورع،حلّال تمام مشکلات است و بیورع قفل و گره بر تمام کارهاست، ورع،نسیم الهی در جان عبد و بیورعی،آتش شیطان در خرمن حیات آدمی است.
وقتی ورع و پارسایی و پاکدامنی و خویشتنداری از گناه،حاکم بر زندگی شود، دشمنان خطرناکی چون:حسد،کبر،ریا،غرور،عجب،پلیدی،سوء ظن، مجادله،مجامله،سستی،سهلانگاری،بخل،زنا،ربا،ظلم،غصب،دزدی، قمار،شرک،کفر،دروغ،تهمت،غیبت و...از خانۀ حیات،فرار را بر قرار ترجیح میدهند و فرارشان باعث میشود حجابهای بین انسان و حق،مرتفع گشته و آدمی از طریق چشم دل به دیدار جمال و زیارت جلال،نایل شود.
تصور نکنید که دشمنان شما قوی هستند،شیاطین درونی و برونی از قدرت عاریاند و این حقیقتی است که قرآن مجید به آن ناطق است.
[ فَقٰاتِلُوا أَوْلِیٰاءَ الشَّیْطٰانِ إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطٰانِ کٰانَ ضَعِیفاً ] (1).
پس شما با یاران شیطان بجنگید که یقیناً نیرنگ و توطئۀ شیطان [ در برابر ارادۀ خدا و پایداری شما ] سست و بیپایه است.
این که در بسیاری از امور شیطان بر انسان چیره میشود،از قدرت او نیست، بلکه از سستی و زبونی خود انسان است،این آدمی است که بدون عکس العمل در برابر هجوم شیطان،خود را در اختیار شیطان میگذارد و همانند مرده در دست غسّال،خویش را به شیطان میسپارد،انسان باید یوسفوار به این دشمن غدّار
1) 1) -نساء (4):76.
حمله کند که با چنین حملهای دشمن تا قیامت از انسان میگریزد و چون دشمن گریخت،هوای نفس بیعامل تحرک میماند و شعلۀ فروزان هوا به تدریج سرد و عاقبت خاموش میگردد.
به قول مولوی:
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید***در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید از این مرگ مترسید*** کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید از این نفس ببرّید ***که این نفس چو بندست و شما هم چو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان*** چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا*** بر شاه چو مردید همه شاه و وزیرید
بمیرید بمیرید وزین ابر برآیید*** چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
راستی،منافع دنیوی و اخروی ورع،قابل مقایسه با سایر فضایل نیست،ورع را عاقبت و منافعی است که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه به قلب کسی خطور کرده.
حضرت امام صادق علیه السلام در ابتدای روایت ورع میفرماید:
تمام درهای جوارح و اعضای خود را از ورود هر نوع گناهی با قدرت ورع ببندید و با این برنامه،جلوی ورود هر نوع ضرر و خسارتی را به قلب که خانۀ رحمان
و عرش اللّه اکبر و جان هستی توست با کمال قدرت بگیر که اگر خانۀ دل خراب شود،بنیان سلامت اعضا و جوارح خراب شده.
قلب را که محل معارف و چراغ پر فروغ الهی است،از آلوده شدن به گناه و تیرگی حفظ کن که اگر درب گناه به روی اعضا و جوارح باز باشد،نور ایمان در قلب خاموش میشود و مرتبه و منزلت تو در پیشگاه مقدس حضرت ربّ الأرباب پست میگردد و در قیامت،جز حسرت و ندامت محصولی بر نخواهی داشت و به سبب بازبودن درِ گناه به روی اعضا و جوارح،مرغ ملکوتی حیا از قفس وجود پر کشیده و تو را برای افتادن به چاه هر گناهی،آماده میسازد ! !
چه بدبخت انسانی که از حالت الهی ورع بینصیب است و چه زبون و بیچاره آن نفس و جانی که از نور ورع بیبهره است،بیورع همانند حصار و قلعهایست که در ندارد و از هر دیوارش روزنی برای ورود شیاطین باز است.
بیایید با سوز دل و کمال اخلاص به بارگاه مقدس حضرت ذو الجلال بنالیم،و از آن منبع فیض بخواهیم که از فضل و رحمتش ما را به فضیلت ورع آراسته فرماید،تا از این رهگذر به سعادت ابدی نایل آمده و از شقاوت و پستی و به خصوص از عذاب فردا و رنج امروز،در امان بمانیم.
به قول الهی آن عارف معارف الهیه:
چه خوش است یک شب بکشی هوا را***به خلوص خواهی زخدا خدا را
به حضور خوانی ورقی زقرآن*** فکنی در آتش کتب ریا را
شود آن که گاهی بدهند راهی*** به حضور شاهی چو من گدا را
طلبم رفیقی که دهد بشارت***به وصال یاری دل مبتلا را
مگر آشنایی ز ره عنایت ***بخرد به خاری گل باغ ما را
فلکا شکستی دل عاشقان را*** به چه روی بستی کمر جفا را
چو شکستی این دل مشو ایمن از وی***که بسوزد آهش قلم قضا را
نه حریف مایی فلکا که یارم ***شکند به نازی صف ما سوا را
بشکست رونق زبتان بت من*** زصنم بیاراست حرم خدا را
نه براه کویش سفری خرد را*** نه به باغ حسنش گذری صبا را
نه زدام شوق تو رهد الهی*** نه به درد عشقت اثری دوا را
حضرت علی علیه السلام میفرماید:
رسول اسلام صلی الله علیه و آله،شب معراج از حضرت ربّ العزه از بهترین اعمال سؤال کرد، خداوند متعال مسائلی را در پاسخ به سؤال رسول جواب داد،از جمله فرمود:
یا أحْمَدُ إنْ أحْبَبْتَ أنْ تَکُونَ أوْرَعَ النّاسِ فَأزْهَدْ فِی الدُّنیا وَ ارْغَبْ فِی الْآخِرَةِ (1).
ای احمد ! اگر علاقه داری پارساترین مردم باشی،نسبت به دنیا زاهد و به آخرت مشتاق باش.
عرضه داشت:چگونه نسبت به دنیا زهد ورزم و به آخرت عشق بورزم ؟
خطاب رسید:خوردن و آشامیدن و لباست را از دنیا سبک بردار که سبک گیری در این امور،مصونیّت حتمی از گناه است و باعث بر حفظ حقوق مردم،فردای خود،از مال دنیا انباشته مکن و بر ذکر و یاد من مداومت داشته باش.
عرضه داشت:چگونه بر یادت مداومت کنم ؟ خطاب رسید:بیدار باش،مردم تو را آن چنان مشغول نکنند که مرا از یاد ببری،از ترش و شیرین دنیا بپرهیز،شکم و خانه را از غیر ضرورت خالی دار،مانند طفلان مباش که چون سبز و زرد دنیا را
1) 1) -ارشاد القلوب:199/1،باب 54؛بحار الأنوار:21/74،باب 2،حدیث 6.
ببینند عشق ورزند و چون شیرین و ترشش را به دست آرند،مغرور گردند (1).
آری،ورع به معنای زیستن بدون گناه و تجاوز است و زندگی کردن توأم با عبادت و اطاعت و عشق ورزی به حقایق.
یا أحْمَدُ عَلَیْکَ بِالْوَرَعِ فَإنَّ الْوَرَعَ رَأْسُ الدّینِ وَ وَسَطُ الدّینِ وَ آخِرُ الدّینِ،إنَّ الْوَرَعَ یُقَرِّبُ الْعَبْدَ إلَی اللّهِ تَعالی.
یا أحْمَدُ إنَّ الْوَرَعَ کَالشُّنُوفِ بَیْنَ الْحُلِیّ وَ الْخُبْزِ بَیْنَ الطَّعامِ إنَّ الْوَرَعَ رَأْسُ الْإیمانِ وَ عِمادُ الدّینِ إنَّ الْوَرَعَ مَثَلُهَ کَمَثَلِ السَّفینَةِ کَما أنّ فِی البَحرِ لا یَنْجُو إلّا مَنْ کانَ فیها کَذلِکَ لا یَنْجُو الزّاهِدُونَ إلّا بِالْوَرَعِ...
یا أحْمَدُ الْوَرَعُ یَفْتَحُ عَلَی الْعَبْدِ أبْوابَ الْعِبادَةِ فَیُکْرَمُ بِهِ عِنْدَ الْخَلْقِ وَ یَصِلُ بِهِ إلَی اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ (2).
ای احمد ! بر تو باد به پارسایی و خودداری از برنامههای غیر خدایی که ورع و پارسایی سر دین و وسط دین و آخر دین است.
ورع،عبد را به مقام قرب حق میرساند،ورع مانند گوهرهایی است که بر آویزۀ گوش میزنند و مانند نان در میان سفره است،ورع سر ایمان و ستون دین و همانند کشتی است،همان طور که نجات از دریا برای کسی است که سرنشین کشتی است،همان طور نجات زاهدان در دنیا به ورع است.
ای احمد ! ورع،درهای عبادت و بندگی را به روی عبد باز میکند و باعث بزرگواری و کرامت او در خلق عالم میشود و با ورع است که عبد به مقام وصال حضرت اللّه میرسد.
فی تَوْراتِ مُوسیٰ علیه السلام:لا عَقْلَ کَالدّینِ،وَ لا وَرَعَ کَالْکَفِّ وَ لا حَسَبَ کَحُسْنِ الْخُلْقِ (1).
در تورات موسی آمده:پای بندی همانند دینت و نگهداری چون ورع و حسبی همانند حسن خلق نیست.
یَا ابْنَ آدَمَ تَوَرَّعْ تَعْرِفُنی (2).
ای فرزند آدم ! پارسایی و پاکدامنی پیشه کن تا به شناخت من نائل شوی.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:کُنْ وَرِعاً تَکُنْ أعْبَدَ النّاسِ وَ کُنْ قَنِعاً تَکُنْ أشْکَرَ النّاسِ وَ أحبَّ لِلنّاسِ ما تُحِبُّ لِنَفْسِکَ تَکُنْ مُؤمِناً وَ أحْسِنْ مُجاوَرَةَ مَنْ جاوَرَکَ تَکُنْ مُسْلِماً وَ أقِلَّ الضِّحْکَ فَإنَّ کَثْرَةَ الضِّحْکِ تُمیتُ الْقَلْبِ (3).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:پرهیز کار و پارسا باش،تا از همه عابدتر باشی، قناعت کن تا شکرگزارتر باشی،آنچه برای خود دوست داری برای دیگران هم دوست داشته باش تا مؤمن باشی،با همسایگان به نیکی رفتار کن تا مسلمان باشی و کمتر بخند که خندۀ زیاد،مرگ دل است.
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:کُنْتُ مَعَ أبی حَتَّی انْتَهَیْنا إلَی الْقَبْرِ وَ الْمِنْبَرِ وَ إذا اناسٌ مِنْ أصْحابِهِ فَوَقَفَ عَلَیْهِمْ فَسَلَّمَ وَ قالَ:
وَ اللّهِ إنّی لَاُحِبُّکُمْ وَ احِبُّ ریحَکُمْ وَ أرْواحَکُمْ فَأعینُونی عَلیٰ ذلِکَ بِوَرَعٍ وَ اجْتِهادٍ فَإنَّکُمْ لَنْ تَنالُوا وَلایَتَنا إلّا بِالْوَرَعِ وَ الْاجْتِهادِ... (4)
حضرت صادق علیه السلام میفرماید:با پدرم بودم تا به قبر و منبر پیامبر رسیدیم عدهای از یاران پدرم آنجا بودند،حضرت کنار آنان ایستاد و پس از سلام به آنان فرمود:به خدا قسم عاشق شما هستم،بوی شما و روح شما را دوست دارم،مرا در این عشق و دوستی نسبت به خودتان به ورع و کوشش در راه خدا کمک کنید،مسلماً بدون ورع و کوشش به ولایت ما ائمه نخواهید رسید.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:إنَّما أصْحابی مَنِ اشْتَدَّ وَرَعُهُ وَ عَمِلَ لِخالِقِهِ وَ رَجا ثَوابَهُ فَهؤُلَاءِ أصْحابی (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:یاران من فقط کسانی هستند که ورع آنان شدید است، برای خدا عمل میکنند و امید به ثواب او دارند،پس اینان اصحاب منند.
عَنْ أبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ:قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ:ابْنَ آدَمَ اجْتَنِبْ ما حَرَّمْتُ عَلَیْکَ تَکُنْ مِنْ أوْرَعِ النّاسِ (2).
امام باقر علیه السلام میفرماید:خداوند فرمود:پسر آدم ! از آنچه بر تو ممنوع کردم بپرهیز تا پارساترین مردم باشی.
عَنْ أبِی الحَسَنْ الْأوَّلِ قالَ:کَثیراً ما کُنْتُ أسْمَعُ أبی یَقُولُ:لَیْسَ مِنْ شیعَتِنا مَنْ لا تَتَحَدَّثُ الْمُخَدَّراتُ بِوَرَعِهِ فی خُدُورهِنَّ وَ لَیْسَ مِنْ أوْلیائِنا مَنْ هُوَ فی قَرْیَةٍ فیها عَشَرَةُ آلافِ رَجُلٍ فیهِمْ مِنْ خَلْقِ اللّهِ أوْرَعُ مِنْهُ (3).
حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام میفرماید:بسیار زیاد از پدرم شنیدم که میفرماید:شیعه ما نیست کسی که زنان پشت پرده از ورعش سخن نگویند و از دوستان ما نیست کسی که در قریهای باشد که آن قریه را ده هزار جمعیّت باشد و در بین آنان با ورعتر از او زندگی کند.
راستی،ورع چه عظمتی دارد،کدام نردبان بعد از ایمان به خدا از ورع مهمتر است،ورع چه صفت بسیار عظیمی است که به واسطۀ آن انسان محبوب انبیا و ائمه و ولیّ خدا میشود،مگر در روایات باب ورع نخواندید که ورع وسیلۀ قرب و علت رسیدن به مقام وصل و بازکنندۀ ابواب عبادت و رحمت به روی انسان است ! !
بیایید با اجتناب از صغائر و کبائر و آراسته شدن به حسنات به کسب ورع اقدام کنیم،تا از این ره به دیدار جمال و جلال موفق شده و خیمۀ زندگی و حیات را به عالم ملکوت و بارگاه قدس کشیده و همنشین روحانیون عرشی و ملکوتیان آسمانی گردیم و از رسیدن به مقام قرب و وصل آن لذتی را بیابیم که نه گوشی شنیده و نه قلبی آن را درک کرده است،بیایید خود را به جایی برسانیم که دست ملک از آنجا کوتاه است و در آنجا در کمال عشق و محبت و پیشگاه محبوب عرضه بداریم.
دلم را بهر عشقت خانه کردم***به دست خود دلم دیوانه کردم
زنور عشق تو چون آتش طور ***گرفتم یک قبس گیرانه کردم
نهال عشقم از نور خدا بود*** به شاخ آتشینش لانه کردم
زمهرت آتشی بر دل فکندم ***فروزان خاک این کاشانه کردم
زدم آتش به کاخ خودپرستی*** دلم را با رضا ویرانه کردم
مگر عشقت خلیل بت شکن بود*** که او را وارد بتخانه کردم
شکست عشق تو بتهای هوا را***نبردی با هوس مردانه کردم
در این جنگی که با نفس و هوا شد*** دلم را خالی از بیگانه کردم(1)
عَنْ حَدیدِ بْنِ حَکیم قالَ:سَمِعْتُ أبا عَبْدِ اللّه علیه السلام یَقُولُ:اتّقُوا اللّهَ وَ صُونُوا دینَکُمْ بِالْوَرَعِ (2).
حدید بن حکیم میگوید،از امام صادق علیه السلام شنیدم میفرمود:تقوای خدا پیشه کنید و دین خود را با ورع محافظت نمایید.
عَنْ یَزیدَ بْنِ خَلیفَةَ قالَ:وَعَظَنا أبو عَبْدِ اللّهِ علیه السلام فَأمَرَ وَ زَهَّدَ ثُمَّ قالَ:عَلَیْکُمْ بِالْوَرَعِ فَإنَّهُ لا یُنالُ ما عِنْدَ اللّهِ إلّا بِالْوَرَعِ (3).
یزید بن خلیفه میگوید:حضرت صادق علیه السلام ما را موعظه میفرمود:امر به طاعت و عبادت و زهد داشت،سپس فرمود:بر شما باد به ورع که جز با ورع به فضل و عنایت و رحمت خدا نمیرسید.
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:لا یَنْفَعُ اجْتِهادٌ لا وَرَعَ فیهِ (4).
امام صادق علیه السلام فرمود:کوشش بدون ورع سودی ندارد.
به این حقیقت عالی،با کمال جدّیت و کوشش باید آراسته شد؛زیرا کوشش کنندۀ بیورع مانند مریضی است که برابر دستور طبیب دارو استعمال کند،ولی از آنچه طبیب او را منع کرده پرهیز ننماید.
قالَ أبُو جَعْفَرٍ علیه السلام:إنَّ أشَدَّ الْعِبادَةِ الْوَرَعُ (5).
حضرت باقر علیه السلام فرمود:سختترین عبادت،ترک محرمات و برنامههای شبههناک است.
در کتاب شریف«الکافی»از امام صادق علیه السلام آمده:
بر شما باد به پرهیزکاری و ورع و کوشش در راه خدا و راستی در گفتار و ادای امانت و حسن خلق و نیکی به همسایه و به دعوت کردن مردم به راه خدا با اعمال و کردارتان،از شما میخواهیم که باعث زینت ما باشید نه عامل اهانت به ما،رکوع و سجود را طولانی کنید،وقتی رکوع و سجود شما طولانی میشود شیطان به دنبال شما فریاد برمیدارد:وای این اطاعت کرد،من معصیت؛او سجده کرد،من سرپیچی (1).
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:إنّا لا نَعُدُّ الرَّجُلَ مُؤمِناً حَتّیٰ یَکُونَ لِجَمیعِ أمْرِنا مُتَّبِعاً مُریداً،ألا و إنَّ مِنِ اتِّباعِ أمْرِنا وَ إرادَتِهِ الْوَرَعَ،فَتَزَیَّنُوا بِهِ یَرْحَمْکُمُ اللّهُ وَ کَبِّدُوا أعْدائَنا بِهِ یَنْعَشْکُمُ اللّهُ (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:ما کسی را مؤمن نمیدانیم،مگر همۀ برنامههای ما را اطاعت کند و متابعت و ارادت نسبت به امر ما،ورع است،خود را با پرهیز از محرمات زینت دهید و با ورع،زبان مذمّت دشمنان را از خود قطع نمایید که خداوند با آراسته بودنتان به ورع به شما درجه میدهد.
سُئِلَ أمیرُ الْمُؤمِنینَ علیه السلام:أیُّ الْأعْمالِ أفْضَلُ عِنْدَ اللّهِ ؟ قالَ:التّسلیمُ وَ الوَرَعُ (3).
از امیر المؤمنین علیه السلام از برترین عمل پرسیدند فرمود:تسلیم به حق و ورع و پارسایی.
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام أنَّهُ قالَ:إتَّقُوا اللّهَ إتَّقُوا اللّٰهَ،عَلَیْکُمْ بِالْوَرَعِ وَ صِدْقِ الْحَدیثِ وَ أداءِ الْأمانَةِ وَ عِفَّةِ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ تُکُونُوا مَعَنا فِی الرَّفیعِ الْأعلیٰ (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:پرهیزکاری،پرهیزکاری،بر شما باد به ورع و راستگویی و ادای امانت و عفت شکم و شهوت که با این برنامهها در رفیع اعلی با ما خواهید بود.
عَنِ الصّادِقِ علیه السلام قالَ:أما وَ اللّهِ إنَّکُمْ لَعَلیٰ دینِ اللّهِ وَ مَلائِکَتِهِ فَأعینُونا عَلیٰ ذلِکَ بِوَرَعٍ وَ اجْتِهادٍ،عَلَیْکُمْ بِالصَّلاةِ وَ الْعِبادَةِ،عَلَیْکُمْ بِالْوَرَعِ (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:به خدا قسم شما شیعیان ما بر دین خدا و ملائکه هستید،ما را با ورع و کوشش بر این دین کمک کنید،بر شما باد به نماز و عبادت و بر شما باد بر ورع.
ابن سیرین مردی بزّاز بود،میگوید:
در بازار شام در مغازۀ خود برای فروش پارچه نشسته بودم،زنی جوان وارد مغازه شد در حالی که حجاب کامل اسلامی را رعایت کرده بود !
از من درخواست چند نوع پارچه کرد،آنچه میخواست به او عرضه کردم،
گفت:پسر سیرین ! اینبار پارچه سنگین است و مرا طاقت حمل آن به منزل نیست،شما اینبار را به خانۀ من بیاور و در آنجا قیمتش را از من بستان.
من بیخبر از نقشه شومی که او برای من کشیده،بار پارچه را به دوش گذاشته و به دنبال او روان شدم،چون وارد دالان خانه گشتم درب را قفل زد و حجاب از روی و موی برداشت و در برابر من کمال طنازی و عشوهگری آغاز نمود،تازه بیدار شدم که به دام خطرناکی گرفتار آمدهام،بدون این که خود را ببازم،همراهش به اطاق رفتم،او را خام کردم،سپس محل قضای حاجت را از او پرسیدم،گفت:
گوشۀ حیات است،به محل قضای حاجت رفتم،در آنجا از افتادن به خطر زنا به حضرت دوست نالیدم،آن گاه تمام هیکل و لباسم را به نجاست آلوده کردم و با همان منظره نفرتآور بیرون آمدم.
چون زن جوان مرا به این حال دید سخت عصبانی شد و انواع ناسزاها را نثار من کرد.سپس درب خانه را گشود و مرا از خانه بیرون کرد،به منزل خود رفتم، لباسهایم را عوض کردم و بدن را از آلودگی شستم،عنایت خدا به خاطر و رعی که به خرج دادم هم چنان که به خاطر ورع یوسف،شامل حال یوسف شد شامل حالم شد و از آن پس در غیب به روی دلم باز شد و علم تعبیر خواب به من مرحمت شده و بخشیده شد.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
در زمانهای گذشته جوانی بود وارسته،از گناه پیراسته،به حسنات الهی آراسته.
اهل محل به خصوص جوانان معصیت کار را به طور دائم امر به معروف و نهی از
منکر میکرد،بیادبان و دریدگان تحمّل امر به معروف وی را نداشتند،نقشهای خائنانه برای ضربه زدن به شخصیّت او طرح کردند و آن این بود که زن بدکارۀ جوانی را دیدند،پولی در اختیارش گذاشتند و به او گفتند:به وقت تاریکی شب با اضطراب و ناراحتی در این خانه را بزن،چون در باز شد بدون معطلی به درون خانه برو و بگو زنی شوهر دارم،عدهای از جوانان مرا دنبال کردهاند،به من پناه بده، چون به اطاق رفتی خود را به او عرضه کن تا ما اهل محل را خبر کنیم به خانۀ او بیایند و ببینند که این عابد مقدس چون به خلوت میرود آن کار دیگر میکند ! !
نقشه عملی شد،جوان عابد که در خلوت آن خانه،شبها را به عبادت قیام داشت،زن را پذیرفت،هوا سرد بود،جوان منقل آتش آورد،زن بیحیا از حجاب خارج شد،چشم جوان به جمالی به مثال حور افتاد،آتش شهوت شعله کشید، ولی او برای خدا و فرو نشاندن شعلۀ خطرناک آتش غریزه دو دست خود را روی آتش منقل گرفت بوی سوزش و سوختن و کباب شدن بلند شد.
زن فریاد زد:چه میکنی ؟ گفت:مزۀ این آتش را در برابر خطر آتش شهوت به خود میچشانم تا از عذاب قیامت در امان باشم.
زن با عجله از خانه خارج شد،در میان کوچه داد و فریاد کرد،قبل از این که جوانان بیتربیت مردم را خبر کنند تا آبروی آن عبد حق را ببرند،زن مردم را با فریاد خود جمع کرد و گفت:با عجله به خانۀ جوان عابد بروید که خود را سوزاند.
مردم به خانه ریختند جوان را از کنار آتش کنار کشیدند،چون سرّ قضیه و علت داستان فاش شد آبروی آن جوان بزرگوار و کریم در میان مردم دو چندان شد و از آن شب احترام او در میان مردم شهر افزوده گشت.
ایامی که در قم تحصیل میکردم در مسجدی برای نماز حاضر میشدم که امام مسجد از مدرسان بزرگ و از مجتهدان عالی مقام و صاحب صد و چند جلد تألیف علمی بود و زهد و ورع و پارسایی و فرار از ریاست و هوا از وجود او میبارید و جز اهل علم او را نمیشناختند.
به تدریج با او آشنا شدم،پارهای از مشکلات روحیم را با او در میان میگذاشتم از او سؤال کردم این همه دانش وافر را چگونه و در چند سال آموختید و این همه توفیق برای تألیف از کجا یافتید ؟ !
فرمود:در شهر خود که زمستان کم نظیر دارد،در سن جوانی و در بحبوحۀ شهوت طلبه بودم،برف زیادی باریده بود،سرما کولاک میکرد،هوا تازه تاریک شده بود،زن جوانی درب حجرهام را زد،باز کردم،گفت:از قریۀ چند فرسخی برای خرید به شهر آمده بودم وقت گذشت،اگر بخواهم تنها برگردم خطر دچار شدن به گرگ و دیگر خطرها در پی دارم،امشب مرا بپذیر،پس از نماز صبح میروم.
راست میگفت،دلم به حالش سوخت.او را پذیرفتم،زیر کرسی نشست و پس از مدتی خوابش برد.
شیطان به سختی وسوسهام کرد،برای رضای خدا با عبایی پاره از حجره بیرون آمدم و به مسجد مدرسه رفتم.سرما سنگ را متلاشی میکرد تا صبح در مسجد به سر بردم،از شدت برف و کولاک و سرما خوابم نبرد،اذان صبح را گفتند،نماز خواندم،در حالی که چند بار هیولای مرگ را بالای سرم دیده بودم به حجره رفتم، زن بیدار شده بود،از من تشکّر کرد و رفت.
از آن روز به بعد عقلی دیگر و نفس و روحی دیگر پیدا کردم علوم را به سرعت درس میگرفتم و به سرعت میفهمیدم و ترقی میکردم و از لطف خداوند این همه تألیف به یادگار گذاشتم ! !
به کعبه رفتم و زانجا هوای کوی تو کردم***جمال کعبه تماشا به یاد روی تو کردم
شعار کعبه چو دیدم سیاه دست تمنا*** دراز جانب شعر سیاه موی تو کردم
چو حلقه در کعبه به صد نیاز گرفتم*** دعای حلقه گیسوی مشکبوی تو کردم
نهاده خلق حرم سوی کعبه روی عبادت*** من از میان همه روی دل به سوی تو کردم
مرا به هیچ مقامی نبود غیر تو گامی*** طواف و سعی که کردم به جستجوی تو کردم
به موقف عرفات ایستاده خلق دعا خوان*** من از دعا لب خود بسته گفتگوی تو کردم
فتاده اهل منی در پی منی و مقاصد*** چو جامی از همه فارغ من آرزوی تو کردم(1)
ابن بطوطه در سفرنامۀ خود مینویسد:
1) 1)- فاتحة الشباب، نورالدین عبدالرحمن جامی.
در طول سفر خود گذرم به شهر ساوه افتاد،گروهی را دیدم که از نظر قیافه و اطوار بر سایر مردم برتری دارند،سؤال کردم:اینان کیانند ؟ گفتند:مریدان و شاگردان شیخ جمال،پرسیدم شیخ جمال کیست ؟ گفتند:مدرسی بود عالم و شخصیتی بود با کمال،در عین داشتن زیبایی باطن از جمال ظاهر هم برخوردار بود،به همین خاطر به او میگفتند شیخ جمال.
از منزل تا مدرسهای که درس میداد مقداری راه بود و او هر روز آن راه را طی میکرد،زنی شوهردار او را دید و عاشق او شد،اندکی حوصله کرد تا شوهرش به سفر رود،میدانست که شیخ جمال با قدرت و قوت ایمانی که دارد به دام نمیافتد،نقشهای خائنانه طرح کرد،پیر زنی را دید،پولی در اختیار او گذاشت به او گفت:درب خانۀ من بایست،چون شیخ به اینجا رسید به او بگو:جوانی دارم مدتهاست به سفر رفته،نامهای از او برای من رسیده این نامه را برای من بخوان ولی سعی کن او را به دهلیز خانه بیاوری،نقشه عملی شد،شیخ وارد دهلیز شد درب خانه را زن جوان قفل کرد و به شیخ گفت:اگر در برابر من مقاومت کنی به بام رفته و اهل محل را خبر میکنم که در نبود شوهر من،این مرد به من قصد خیانت دارد !
شیخ وقار خویش را حفظ کرد و با زن به اطاق رفت،چون او را به خود دلگرم نمود،محل قضای حاجت را از وی پرسید،زن محل قضای حاجت را نشان داد، شیخ به آنجا رفت و با قلم تراش خود موی سر و صورت و ابروان خود را از بیخ و بن تراشید،شکل کریهی پیدا کرد،از محل قضای حاجت بیرون آمد،زن با دیدن او سخت متنفر شد،قفل درب را گشود و وی را از خانه بیرون کرد داستان ورع و پاکدامنی او در میان مردم پیچید،گروهی برای اتصال به رشتۀ هدایت به او گرویدند و هم اکنون در این شهر به شاگردان و مریدان شیخ جمال مشهورند.
آری،مردان خدا،محبوب خود را همه جا حاضر و ناظر میبینند و آخرت ابدی و نعمت مقیم و سرمدی را با لذت چند لحظهای دنیا معامله نمیکنند،کمال لذت آنان در اطاعت و اجتناب از محرمات است و راز و نیازشان با معشوق حقیقی عالم.
خوشتر از کوی توام مسکن و مأوایی نیست***که به از کوی محبت به جهان جایی نیست
شاهد دهر در آیینه ما زشت نماست*** ور نه زیباتر از آن شاهد رعنایی نیست
آتش فتنه چنان آدم خاکی افروخت ***که امیدی دیگر امروز به فردایی نیست
در کتابی که فیلسوف بزرگ،علامه طباطبایی مقدمهای بر آن نگاشته بود خواندم:
شاه عباس صفوی در شهر اصفهان با اندرونی خود سخت عصبانی شده و خشمگین میشود،در پی غضب او،دخترش از خانه خارج شده و شب بر نمیگردد،خبر بازنگشتن دختر به شاه میرسد،بر ناموس خود که از زیبایی خیره کنندهای بهره داشت سخت به وحشت میافتد،ماموران تجسّس در تمام شهر به تکاپو افتاده ولی او را نمییابند.
دختر به وقت خواب وارد مدرسۀ طلّاب میشود و از اتفاق به درب حجره محمد باقر استرآبادی که طلبهای جوان و فاضل بود میرود،درب حجره را میزند،محمد باقر درب را باز میکند،دختر بدون مقدمه وارد حجره شده و به او
میگوید:از بزرگزادگان شهرم و خانوادهام صاحب قدرت،اگر در برابر بودنم مقاومت کنی تو را به سیاست سختی دچار میکنم.طلبۀ جوان از ترس او را جا میدهد،دختر غذا میطلبد،طلبه میگوید:جز نان خشک و ماست چیزی ندارم، میگوید:بیاور،غذا میخورد و میخوابد،وسوسه به طلبه حمله میکند،ولی او با پناه بردن به حق دفع وسوسه میکند،آتش غریزه شعله میکشد،او آتش غریزه را با گرفتن تکتک انگشتانش به روی آتش چراغ خاموش میکند،مأموران تجسّس به وقت صبح گذرشان به مدرسه میافتد،احتمال بودن دختر را در آنجا نمیدادند،ولی دختر از حجره بیرون آمد،چون او را یافتند با صاحب حجره به عالیقاپو منتقل کردند.
عباس صفوی از محمد باقر سؤال میکند که شب گذشته در برخورد با این چهرۀ زیبا چه کردی ؟ انگشتان سوخته را نشان میدهد،از طرفی خبر سلامت دختر را از اهل حرم میگیرد،چون از سلامت فرزندش مطلع میشود،بسیار خوشحال میشود،به دختر پیشنهاد ازدواج با آن طلبه را میدهد،دختر از شدت پاکی آن جوانمرد بهت زده بود،قبول میکند،بزرگان را میخوانند و عقد دختر را برای طلبۀ فقیر مازندرانی میبندند و از آن به بعد است که او مشهور به میر داماد میشود و چیزی نمیگذرد که اعلم علمای عصر گشته و شاگردانی بس بزرگ هم چون ملا صدرای شیرازی تربیت میکند !
ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او*** شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او
معشوق را جویان شود دکان او ویران شود ***بر روی و سر پویان شود چون آب اندر جوی او (1)
عارفان عاشق برای ورع معنایی بس وسیع و گسترده دارند و این معنا را از مفاهیم آیات و روایات استفاده کرده و به عباد حق تعلیم دادهاند.
در ابتدای توضیح ورع به آیۀ شریفه:
[ وَ مٰا مِنّٰا إِلاّٰ لَهُ مَقٰامٌ مَعْلُومٌ ] (2).
و هیچ یک از ما فرشتگان نیست مگر این که برای او مقامی معین است.
متوسل شده و فرمودهاند:
اول مقام،همانا مقام انتباه است و این بیرون آمدن بنده است از حدّ غفلت.
پس توبه است و آن رجوع است از ما سوای خدای تعالی،پس از آن که رفته باشد،با آن که پیوسته پشیمان باشد و استغفار بسیار کنند.
پس انابت و آن رجوع از غفلت است سوی ذکر و بعضی گفتهاند:توبه ترسیدن است و انابت رغبت و قومی گویند:توبه در ظاهر است و انابت در باطن.پس ورع و آن ترک کردن چیزی است که بر او مشتبه گشته باشد.
پس محاسبت نفس است و آن نگاه داشتن زیادت آن از نقصان است،آنچه سود او باشد و زیان او.
پس ارادت است و آن استدامت رنج است و ترک راحت.
پس زهد است و آن ترک کردن حلال از دنیاست و رغبت از آن و شهوتهای آن بگردانیدن.
پس فقر است و آن نابودن املاک است و خالی شدن دل از آنچه دست از او خالی باشد.
پس صدق است و آن راستی نهان و آشکار است.
پس تصبّر است و آن تحمل نفس است بر دشواریها و چشیدن تلخیها و این آخر مقامهای مریدان است.
پس صبر است و آن ترک شکایت است.
پس رضاست و آن لذت یافتن به بلاست.
پس اخلاص است و آن بیرون کردن خلق است از معاملۀ حق.
پس توکل است بر خدای و آن اعتماد کردن است بر او که طمع از جمله زایل کند به جز از او (1).
آری،هر کس با این اوصاف به محضر آن جناب رود،به حضورش پذیرند و از شراب عشق جمال به کامش ریزند،آن چنان که تا ابد مست شده و محو زیبای مطلق گردد.
به قول عارف عاشق حکیم صفای اصفهانی:
در رحمت ابد بر من خسته باز کردی***که دلم زدست بردی و محلّ راز کردی
تو هزار بار کشتی و نمردم و نمیری*** که به کشتگان عشق ازلی نماز کردی
1) 1) -آداب المریدین:74.
همه من شدی به مستی و چو هشیار گشتم***زمن ای بلای هوش و خرد احتراز کردی
تو گدای را توانی ملک الملوک کردن*** که به صعوه بال و پر دادی و شاهباز کردی
نگهی که باز کردی زتجلّی ولایت*** به شب امیدواران زره نیاز کردی
به صفا توان رسیدن زره فنای هستی*** تو که هست خویش را بر سر حرص و آز کردی
ارباب دین و اخلاص،آگاهان عارف،بیداران واقف،از باب سوز دل،برای بیداری گرفتاران آب و گل به ذکر مسائلی پرداختهاند که اگر با گوش دل به آن نصایح توجه شود،مرغ دل به سوی باغ ملکوت به پرواز آید و زنجیر اسارتها و تحمیلات شیطانی پاره گردد.
مؤید الدین جندی در«نفحة الروح»گوید:
اول تقدیم نصیحتی مشفقانه و تنبیهی محققانه کنیم که ممهّد قواعد گردد،ای خفته خواب غرور و غفلت و مست شراب سرور شرور و شهوت ! برخیز که در دل خاک،بسی خواهی خفت و از گفت و شنود عادتی،خاموشی گزین که در دوزخ حسرت.
[ رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْهٰا ] (1).
1) 1) -مؤمنون (23):107.
پروردگارا ! ما را از دوزخ بیرون آر.
بسیار خواهی گفت،مالی و جاهی که بیاختیار به دشمنان و اشرار خواهی گذاشت،به اختیار خویش به دوستان اخیار بازگذار.
از دشمنان دوست روی و دوستان دشمن خوی که دوستی کاذب ایشان:
[ یَوْمُ یَنْفَعُ الصّٰادِقِینَ صِدْقُهُمْ ] (1).
این روزی است که راستان را راستی و صدقشان سود دهد.
[ یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ ] (2).
روزی که هیچ مال و اولادی سود نمیدهد.
دشمن صادق گردد،روی به دوستان صادق گردان.
افکار بیفایده که مفرّق در جمع مال و خدم مقدم میداری،پیش از تفرقه و جمع.
[ یَوْمَ یَجْمَعُکُمْ لِیَوْمِ الْجَمْعِ ] (3).
[ بیتردید برانگیخته میشوید در ] روزی که شما را در روز اجتماع [ که روز قیامت است ] جمع میکند.
[ یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النّٰاسُ أَشْتٰاتاً لِیُرَوْا أَعْمٰالَهُمْ ] (4).
آن روز مردم [ پس از پایان حساب ] به صورت گروههای پراکنده [ به سوی منزلهای ابدی خود بهشت یا دوزخ ] باز میگردند،تا اعمالشان را [ به صورت تجسم یافته ] به آنان نشان دهند.
در تفرقۀ آن بر جمعی از اهل جمع نه بر فرق اهل فرق و صدع مقدّم دار،ابقای هر چه جمع کردهای و در این دار فنا با تو بقا نخواهد کرد،بیابقا افنا کن،تا تو را از این مشغولهای بیمنفعت و فراغتهای پر مضرّت برای اشتغال بسیار،مسرت فراغت بخشد.
روزِ کار روزگار خویش به بیگاری ضایع مدار و کاری که سبب نجات ابدی و خلاصه مهمی که موجب خلاص سرمدی توست پس پیش گیر.
اگر پادشاهی یا سلطان و اگر وزیری کاردان و اگر صاحب منصبی به حکم و فرمان و اگر دهقان قهرمانی و ثروت و مال و توان و اگر درویشی ضعیف و ناتوان، از پیر و جوان به حقیقت دان که با مرگ ناگهان.
[ کُلُّ مَنْ عَلَیْهٰا فٰانٍ ] (1).
همۀ آنان که روی این زمین هستند،فانی میشوند.
چاره کردن نتوان.
چون اکثر عمر و خلاصه وقت و زمان و زبدۀ توش و توان در تدبیر صورت و جثمان و تعمیر این جهان گذران صرف شد و قطعاً از جهان جان و عمارت عالم روح و روان تا غایت وقت و زمان در غفلت و حرمان به ضلالت و خذلان بازماندهای.
باری تدارک اوقات و تلافی ما فات و باقیات صالحات در سلوک سبیل نجات از این مضیق درکات باید اندیشید و با رفیقی شفیق از اهل طریق تحقیق و نظر دقیق روزی چند برای راحت بسیار زحمتی اندک کشید و گرم و سرد و شور و تلخ راه حق
1) 1) -الرحمن (55):26.
چشید،تا آخر پای فراغت در دامن رفاهیت و رفاغت (1)و دست طلب در آستین حصول کشید و این نصیحت را بیغرض به گوش هوش از دل و جان شنید،آن گاه ثمرات و نتایج آن معاینه دید (2).
[ وَ الْمُتَوَرِّعُ یَحْتاجُ إلیٰ ثَلاثَةِ اصُولٍ:الصَّفْحُ عَنْ عَثَراتِ الْخَلْقِ أجْمَعَ،وَ تَرْکُ الْحُرْمَةِ فیهِمْ،وَ اسْتِواءُ الْمَدْحِ وَ الذَّمِّ ]
صاحب ورع به سه برنامه مهم نیاز دارد که اگر آن سه برنامه را به کار نگیرد از گردونه ورع خارج و از این حالت عالی الهی بیبهره است:
1-چشمپوشی از لغزشهای تمام مردم مسلمان که این چشمپوشی ضامن حفظ آبروی مردم است و صفح از عثرات اخلاق حضرت ربّ العزّه است و چه نیکوست که مسلمان متخلق به اخلاق حق باشد.
2-حرمت و ارزش مسلمان را نگاه دارد که چیزی در پیشگاه حق از حرمت و آبروی مؤمن بالاتر نیست.
3-تعریف و تکذیب مردم برای او یکسان باشد، چه آن انسانی که عملش برای خداست،برای او چه فرقی میکند که مردم از عملش تعریف کنند،یا او را تکذیب نمایند.
[ وَ أصْلُ الْوَرَعِ دَوامُ الْمُحاسَبَةِ،وَ صِدْقُ الْمُقاوَلَةِ،وَ صَفاءُ الْمُعامَلَةِ،وَ الْخُروُجُ عَنْ کُلِّ شُبْهَةٍ،وَ رَفْضُ کُلِّ ریبَةٍ،وَ مُفارَقَةُ جَمیعِ ما لا یَعْنیهِ،وَ تَرْکُ فَتْحِ أبْوابٍ لا یَدْری کَیْفَ یُغْلِقُها،وَ لا یُجالِسَ مَنْ یُشْکِلُ عَلَیْهِ الْواضِحُ،وَ لا یُصاحِبَ مُسْتَخِفَّ الدّینِ،وَ لا یُعارِضَ مِنَ الْعِلْمِ ما لا یَحْتَمِلُ قَلْبُهُ،وَ لا یَتَفَهَّمَهُ مَنْ قابَلَهُ،وَ یَقْطَعَ مَنْ یَقْطَعُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ]
امام صادق علیه السلام در این جملات حکیمانه،ریشه و بنیان ورع را بیان میکند و میفرماید:
تداوم حسابرسی و حسابکشی از نفس که در گذشته چه کرده و در آینده میخواهد چه کند و فعلاً آراسته به کدام یک از حقایق و یا آلوده به کدام یک از رذائل است،اصل و ریشۀ ورع است.
اگر کسی در مقام محاسبۀ نفس نباشد،به فرمودۀ اولیای الهی،نفس او هم چون حیوان چموش و سرکش خواهد شد که وی را به هر فساد و افسادی خواهد کشید و تا راکب خود را در آتش دوزخ نیفکند آرام نخواهد گرفت.
قرآن مجید در آیات زیادی،انسان را به حسابکشی و حسابرسی از نفس دعوت مینماید که توجه به آن آیات جداً از واجبات الهیه است:
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مٰا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ ] (1).
ای اهل ایمان ! از خدا پروا کنید و هر کسی باید با تأمل بنگرد که برای فردای خود چه چیزی پیش فرستاده است،و از خدا پروا کنید؛یقیناً خدا به آنچه انجام میدهید،آگاه است.
[ وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ الْعَذٰابُ بَغْتَةً وَ أَنْتُمْ لاٰ تَشْعُرُونَ* أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یٰا حَسْرَتیٰ عَلیٰ مٰا فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّٰهِ وَ إِنْ کُنْتُ لَمِنَ السّٰاخِرِینَ ] (2).
و از نیکوترین چیزی که از طرف پروردگارتان به سوی شما نازل شده است پیروی کنید،پیش از آن که ناگهان و در حالی که بیخبرید،عذاب به شما رسد؛*تا مبادا آن که کسی بگوید:دریغ و افسوس بر اهمالکاری و تقصیری که دربارۀ خدا کردم،و بیتردید [ نسبت به احکام الهی و آیات ربّانی ] از مسخره کنندگان بودم.
دیگر از ریشههای ورع،صدق گفتار است و گفتار آدمی صدق نباشد مگر این که قلب با نیتی خالص آن گفته را همراهی کند،شخص با ورع سخن نمیگوید،اگر
بگوید راست میگوید و نفرتش از سخن غیر راست هم چون نفرت اولیا از شیطان و شیطنت است،میل به دروغ که خسران دنیا و آخرت است در نفس پارسا و انسان با ورع وجود ندارد،چرا که بندۀ حق در هیچ موردی نیاز به دروغ ندارد.
دیگر از ریشههای ورع صفای در معامله است،شخص با ورع،صحیح میخرد و صحیح میفروشد،در معاملات او با مردم چه معاملات مادی چه معاملات اخلاقی و اجتماعی و چه معاملات خانوادگی،مکر و حیله و تزویر و خدعه و خیانت و تقلب دیده نمیشود که این همه از اخلاق ابلیس است و انسان با ورع در حریم قدس زندگی دارد و جز اخلاق حضرت حق خلقی ندارد.
حق سبحانه و تعالی در حق مؤمنان و اهل بهشت فرموده است که ایشان را راه نمودهاند به سخن خوش و طریقت پسندیده.
و امام حسن مجتبی علیه السلام فرموده است:
همانا بهترین نیکویی خوی نیکوست (1).
و امام علی علیه السلام فرموده است:
شریفترین خویها فروتنی و بردباری و نرمخویی است (2).
و مشایخ گفتهاند:
خُلق خوش از نشانههای اولیاست.
و گفتهاند:
هر که در خُلق نیکو زیادهتر است در طریق حق،او غالبتر است و حق تعالی رسول اللّه صلی الله علیه و آله به خلق خوش بستوده است و خلق او را در سورۀ قلم عظیم خوانده که:
[ وَ إِنَّکَ لَعَلیٰ خُلُقٍ عَظِیمٍ ] (1).
و یقیناً تو بر بلندای سجایای اخلاقی عظیمی قرار داری.
و بنیاد خلق نیکو بر دو چیز است:
یکی آن که: هر چه توانی بکنی،به قول و فعل و در آن تهاون و سستی نکنی.
دوم آن که: خود را از آن نگاهداری که از تو رنجی به ظاهر و باطن کسی رسد و این معنی از کسی درست آید که او را سه وصف باشد:
اول و دوم: علم و معرفت است آن که بداند که همۀ خلق در اخلاق و صفتهای ذاتی خود محبوس و گرفتارند و جمله خواهند که از ایشان خُلقها و صفتهای پسندیده در وجود آید.
اما بعضی از ایشان ندانند و راه بدان که چنان بهتر است و بعضی اگر چه دانند نتوانند و طاقت ندارند که چنان که دانند که بهتر است زندگانی کنند،پس بدین معرفت از ایشان به قدر و طاقت و توانستن ایشان راضی شوی از ایشان و دوام کرم است و سخاوت؛زیرا که به سخاوت نیکوییها توان کردن در داد و ستد و کارها.
سوم: صبر است؛زیرا که به قوت صبر با خلق سازگاری توان کردن و تحمل ایذا و بد خلقی ایشان کردن.
و مشایخ گفتهاند:
خُلق آن است که هر چه به تو رسد از قضای حق و جفای خلق آن را قبول کنی
1) 1) -قلم (68):4.
و هیچ ضجر (1)و قلق نکنی.
و گفتهاند:
خلق آن است که حق تعالی اختیار کرده است از بهر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و او را بدان فرموده که:
[ خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجٰاهِلِینَ ] (2).
عفو و گذشت را پیشه کن،و به کار پسندیده فرمان ده،و از نادانان روی بگردان.
و از سیرت متقیان و متقدّمان چند حکایت نقل کنیم تا طالبان صادق را آن دستوری شود و ادب و اخلاق عارفان و صالحان را بر آن قیاس کند و اقتدا کند بدان ان شاء اللّه تعالی.
نقل کردهاند از ابو ذر غفاری رحمه الله که:
او وقتی شتر خود را آب میداد بر کنار حوض،کسی دیگر خواست که شتر خود را آب دهد و صبر نکرد تا او فارغ شود و شتر خود را بر سر شتر او راند و حوض بشکست !
ابو ذر رضی الله عنه از آن در خشم شد،زود برکناری رفت و بنشست و بعد از آن به پشت باز خفت تا از وی پرسیدند:چرا چنین کردی ؟ گفت:رسول صلی الله علیه و آله ما را چنین فرموده است که چون شخص در خشم شود باید که بنشیند اگر خشم وی باز نشست و الّا باید که به پشت بازخسبد تا خشم وی بازنشیند (3).
نقل کردهاند:
ابراهیم بن ادهم رحمه الله وقتی به راهی میرفت،سواری پیش وی باز آمد و پرسید از وی که آبادانی کجاست ؟ ابراهیم اشارت کرد به گورستان و گفت:آبادانی آن است.
ترک پنداشت که وی افسوس میدارد،در خشم شد و او را میزد تا سر وی بشکست،چون از وی درگذشت با وی گفتند که این کس که تو او را بزدی خواجه ابراهیم بن ادهم بود،ترک بیامد و عذر از وی میخواست،ابراهیم گفت:آن وقت که تو مرا میزدی،من تو را از خدای عز و جل درخواستم تا تو را اهل بهشت گرداند.
گفت:از بهر چه چنین کردی با وجود چنین کاری که من با تو کردم ؟ !
ابراهیم گفت:از بهر آن که من دانستم که بدین که تو مرا میزدی من ثواب یابم، پس نخواستم که نصیب من از تو خیر باشد و نصیب تو از من شر ! !
و از ابو عثمان حیری-که از جمله مشایخ خراسان بوده است-نقل کردهاند که:
کسی خواست که او را امتحان کند در خُلق،پیش او آمد و گفت:من میخواهم که تو به خانۀ من آیی تا تو را ضیافت کنم،ابو عثمان با وی برفت،چون به در خانۀ وی رسید گفت:ای استاد ! مرا چیزی در خانه نیست و من پشیمان شدم از این کار، ابو عثمان بازگشت چون به خانۀ خود رسید دیگر بار آن مرد بیامد و گفت:ای استاد ! من بد کردم و پشیمان شدم از آن و عذر میخواست و گفت:این ساعت بیا تا به خانۀ ما رویم،دیگر بار ابو عثمان بازگشت چون به در خانه رسید آن شخص
هم بر آن طریق پیش آمد که اول و گفت:در خانه چیزی نیست و هم چنین میکرد تا سه بار و بر وی هیچ تغیّری نیافت،بعد از آن به مدح او در آمد و خُلق او بستود،ابو عثمان گفت:مرا مدح مکن به خُلقی که در همه سگان یافت میشود؛زیرا که سگ را نیز چون بخوانند بیاید و چون برانند و زجر کنند بازگردد ! !
و لقمان حکیم با فرزند خود گفته است:
سه کس را در سه وقت بتوان شناخت:حلیم را در وقت غضب و شجاع را در وقت جنگ و دوست را در وقت حاجت (1).
و از احادیث ربانی که در انجیل آمده است یکی این است که:
بندۀ من اگر تو مرا یاد کنی در آن وقت که تو در خشم روی،من نیز تو را یاد کنم و آن وقت که من در خشم باشم با تو.
و طریق طالب صادق آن است که در این ادب،نفس خود را ریاضت دهد و در این وصف به غایت بکوشد؛زیرا که خوش خویی در این طریق اصلی عظیم است و در رتبتی تمام،در دنیا و آخرت و بدخویی نقصانی قوی است و عیبی زشت در دنیا و آخرت (2).
رنج ایام ببایست فراوان دیدن***خوار گیتی شدن و محنت دوران دیدن
در پی گنج بسی رنج بباید بردن*** بی تعب می نشود گنج به دامان دیدن
باید از بهر وصال رخ محبوب همی*** کوه و صحرا و در و دشت و بیابان دیدن
غوص ناکرده به دریا نتوان در کف دست***درّ و گوهر صدف و لؤلؤ و مرجان دیدن
هر که جانان طلبد از دل و از جان گذرد*** آری آسان نتوان جلوه جانان دیدن
سنگ اگر تابش خورشید تحمل نکند ***کی تواند به شکم لعل بدخشان دیدن
به یقین دان که پس از جهد به مقصود رسی*** هیچ گاهی گل بیخار نشاید چیدن
دیگر از ریشههای ورع احتراز از شبهات است،چه قرب به شبهه موجب افتادن در حرام است،در اخبار آمده که اولیای خدا از حلال غیر ضروری پرهیز داشتند، مبادا که به شبهه افتند و از شبهه بحرام آلوده گردند !
دیگر از اصول ورع پرهیز از عوامل شک و شبهه و تردید ریب و وسوسه و دو دلی است.
از اصول دیگر ورع دوری از برنامههایی است که برای دنیا و آخرت انسان سودی ندارد.
دیگر از اصول ورع،پرهیز از ورود به دری است که بستن آن محال یا مشکل باشد،مانند سخن گفتن در برنامهای که موجب فساد شود و اصلاحش امکان نداشته باشد،یا انجام کاری که ضربهای مهلک بر خود و بر دیگران بزند و جای جبران نباشد.
دیگر از اصول ورع پرهیز از مصاحبت و رفاقت با مردمی است که امور واضحه نزد آنان مخفی نماید و به عبارت دیگر از شدت پستی و دنائت و پست فطرتی و خسّت،روز روشن را باور ندارند و حقیقت را منکرند و در واقعیتها سفسطه گرند.
از اصول دیگر ورع پرهیز از رفاقت با کسانی است که فرهنگ عالی حق را سبک میشمارند و برای دین و احکام الهی ارجی قائل نیستند.
از دیگر ریشههای ورع پرهیز از علومی است که برای شخص فهمش قابل تحمل نیست و دنبال کردنش جز سرگردانی و ضلالت و گمراهی و دیوانگی حاصل دیگری ندارد.
دیگر از اصول ورع قطع رابطه با کسی است که از خدا و انبیا و ائمه علیهم السلام و اطاعت از ایشان رو گردانده و دواسبه به سوی بیابان بدبختی و شقاوت میتازد.
ای مهربان خدای عالم ! ای رب ودود ! ای رحیم و غفور ! ای آن که به گدایان درت نظر لطف و عنایت داری و خواهنده و خوانندهای را از پیشگاه لطف محروم نمیکنی،حقیقت حقایق را به ما بچشان و توفیق آراسته شدن به ورع را به محتاجان کرامت فرما.
به توفیقم بیارای و به حشمت***کرامت کن تو بر من نور رحمت
به دورم کن تو از میدان عصیان*** به بر کن جامهای زاحسان و غفران
کفایت کن امورم را الهی*** برونم آور از چاه تباهی
زرحمت جام دل لبریز فرما ***زدوزخ بردنم پرهیز فرما
دلم زالطاف خود پر نور گردان ***هوس ها را زجانم دور گردان
نهال عشق را بر دل تو بنشان ***از این در طرد و محرومم مگردان
زبینایی کمالم بخش ای دوست*** به عشق خود جلالم بخش ای دوست
چشان شیرینی عفوت تو بر جان*** ببخشایم زنور عفو و احسان
به مسکین این گنهکار زمانه*** به لطف خود نظر کن عاشقانه
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:الْمُعْتَبِرُ فِی الدُّنْیا عَیْشُهُ فیها کَعَیْشِ النّائِمِ یَراها وَ لا یَمَسُّها وَ هُوَ یُزیلُ عَنْ قَلْبِهِ وَ نَفْسِهِ بِاسْتِقْباحِهِ مُعامَلَةَ الْمَغْرُورینَ بِها ما یُورِثُهُ الْحِسابَ وَ الْعِقابَ.
وَ یُبَدِّلُ بِها ما یُقَرِّبُهُ مِنْ رِضَا اللّهِ تَعالی وَ عَفْوِهِ وَ یَغْسِلُ بِماءِ زَوالِها مَوْضِعَ دَعْوَتِها إلَیْهِ وَ تَزْیینَ نَفْسِها إلَیْهِ.وَ الْعِبْرَةُ تُورِثُ ثَلاثَةَ أشْیاءَ:الْعِلْمُ بِما یَعْمَلُ، وَ الْعَمَلُ بِما یَعْلَمُ وَ عِلْمَ ما لَمْ یَعْلَمْ.
وَ الْعِبْرَةُ أصْلُها أوَّلٌ یُخْشیٰ آخِرُهُ وَ آخِرٌ قَدْ تَحَقَّقَ الزُّهْدُ فی أوَّلِهِ،وَ لا یَصِحُّ الاِْعْتِبارُ إلّا لِأهْلِ الصَّفاءِ وَ الْبَصیرَة،قالَ اللّهُ تَعالی: [ فَاعْتَبِرُوا یٰا أُولِی الْأَبْصٰارِ ] (1)وَ قالَ أیْضاً عَزَّ مِنْ قائِلٍ: [ فَإِنَّهٰا لاٰ تَعْمَی الْأَبْصٰارُ وَ لٰکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ ] (2).فَمَنْ فَتَحَ اللّهُ عَیْنَ قَلْبِهِ وَ بَصَرَ عَیْنِهِ بِالْإعْتِبارِ فَقَدْ أعْطاهُ اللّهُ مَنْزِلَةً رَفیعةً وَ زُلْفیً عَظیماً.
[ قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:الْمُعْتَبِرُ فِی الدُّنْیا عَیْشُهُ فیها کَعَیْشِ النّائِمِ یَراها وَ لا یَمَسُّها وَ هُوَ یُزیلُ عَنْ قَلْبِهِ وَ نَفْسِهِ بِاسْتِقْباحِهِ مُعامَلَةَ الْمَغْرُورینَ بِها ما یُورِثُهُ الْحِسابَ وَ الْعِقابَ ]
امام صادق علیه السلام در این باب-که یکی از مهمترین مباحث تربیتی و اخلاقی است - از رسول اکرم صلی الله علیه و آله حکایت میکند که آن حضرت دربارۀ بیدارانی که برای رشد و کمال خود از هر چیزی عبرت و درس میگیرند،فرمود:
آن که دنیا و ظواهر فریبای مادی و این اشیا و عناصر زر و زیور از دست رفتنی را به دیدۀ عبرت و پندگیری مینگرد،مانند کسی است که دنیا و مظاهرش را در خواب ببیند،چنانچه در خواب توجه و رغبتی به دنیا نیست و برای خواب بیننده چیزی قابل لمس نمیباشد و خواب بیننده غیر خیال و تخیل و سراب چیزی نمیبیند،نظر کننده به عبرت هم به همان گونه با دنیا و مظاهر زیبایش رابطه دارد، اما نه رابطه حقیقی،بلکه ربطش ربط اعتباری است و دنیا را فقط برای ساختن آخرت میخواهد و بس،چون با نظر عبرت نظر میکند عاشق دنیا نمیشود، و خویش را که خلیفه خداست با دنیا معامله نمینماید،معاملهاش معامله آن گروه مغرور و بدبختی نیست که از معامله خود در پایان راه جز حساب سخت و عذاب شدید حاصلی نمیبرند،بلکه معاملهاش با دنیا معاملۀ انبیا و اولیاست که در پایان
راه به مقام قرب و نقطۀ وصل و مرحلۀ رضایت دوست میرسند.
پندگیری و عبرت گرفتن،بارقه و جرقهای است الهی که از جهان ملکوت بر دنیای تاریک جان زده میشود و چراغ وجود آدمی را آن چنان روشن مینماید که در سایۀ آن روشنایی دل انسان به حقایق راه پیدا کرده و پای همت و اراده برای رسیدن به مقامات ملکوتی قدرت میگیرد.
تمام وسایل و عوامل عبرتگیری و پند اندوزی از قبیل عقل،چشم،گوش، فطرت،وجدان،علم،حوادث،مصائب زندگی گذشتگان به انسان مرحمت شده است.
انسان،به حقیقت اگر اهل پند باشد،تمام اوضاع و احوال عالم و کلیۀ حوادث و اوراق بیعدد تاریخ زندگی مردمان و ذره ذرۀ عناصر و اشیاء برای او درس و عامل عبرت است.
بیداران،عارفان،حکیمان،عاشقان حق،اهل بصیرت،اهل دل،تمام عمر پر قیمت خود را در این جهان به عبرتآموزی و پندگیری سپری کردند و هر حادثه و هر مسئله و هر برنامه و هر ورق تاریخ را به دیدۀ عبرت نگریستند و از طریق عبرتگیری و درسآموزی،دریا دریا به شخصیّت الهی و انسانی خود افزودند و از این طریق به بزرگی و کرامت و به اصالت و عظمت و به حقیقت و واقعیّت رسیدند.
عبرتگیرندگان،زندگان و بیتفاوتان در برابر اوضاع و احوال جهان و گردش خلقت و حیات بشری،مردگانند.
جهان و هر چه در آن است،برای بیدار دلان موعظه و پند و عبرت و نصیحت است.
چه بسا خفتگانی که اگر خواب غفلتشان ادامه مییافت،دست به جنایات غیر قابل جبران میزدند،ولی در برخورد به یک حادثه،با یک واقعیّت عبرت گرفته
و از خواب سنگین غفلت بیدار شدند و منشأ آثار مهم علمی و تربیتی گشتند.
چه بسا افراد ساده،گمنام و معمولی که با درس گرفتن از واقعیتها و عبرتگیری از حوادث به عالیترین مقامات راه یافتند و خود برای دیگران منبع عبرت و درس شدند،در این زمینه به گوشهای از زندگی مردمی معمولی که بر اثر عبرت گرفتن و پندآموزی به عالیترین درجات رسیدند توجه کنید.
خواجۀ کائنات دربارۀ این شترچران یمنی که مردی گمنام و شخصی ساده بود، ولی بر اثر درس گرفتن از اسلام،خیمۀ زندگی به بارگاه قدس کشیده،فرمود:
اویس از بهترین تابعین است به احسان و عطوفت.
خواجۀ انبیا گاه گاهی رو به سوی یمن میکرد و میفرمود:
إنّی لَأجِدُ نفَسَ الرَّحْمٰنِ مِنْ جَانِبِ الْیَمَنْ (1)!
به حقیقت که بوی رحمان از جانب یمن به مشام جانم میرسد.
و باز آن سرور کائنات میفرمود:
آه که مرا چه اشتیاق فراوانی به دیدار آن عزیز الهی است.
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی***چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم*** همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی
1) 1) -مجموعة ورام:154/1؛کشف الغمة:261/1.
غم و رنج و درد و محنت همه مستعد قتلم***تو ببُر سر از تن من ببر از میانه گویی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا**تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی
رسول عزیز اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
در امت من مردی است که به عدد موی گوسپندان ربیعه و مضر در قیامت شفاعت کند و گویند در عرب هیچ قبیلهای به اندازۀ آن دو قبیله گوسپند نداشت، صحابه گفتند:این کیست ؟ فرمود:عبد من عبید اللّه،گفتند:ما همه بندگان خداییم نام او چیست ؟ فرمود:اویس،گفتند:او کجاست ؟ گفت:به قرن،گفتند:
او تو را دیده است ؟ گفت:به دیدۀ ظاهر ندیده،گفتند:عجب چنین عاشق تو و او به خدمت تو نشتافته ؟ فرمود:او را به دو حالت چنین مقامی است:یکی غلبه حال،دوم تعظیم شریعت من،او را مادری پیر است که همانند فرزندش ایمان آورده،از چشم علیل و از دست و پای سست است،اویس به وقت روز شترچرانی میکند و مزد آن،بر خود و مادر خرج کند،سپس به امیر المؤمنین فرمود:علی جان ! تو او را خواهی دید،از من او را سلام برسان و بگو بر امت من دعا کن (1).
هرم بن حیان میگوید:چون حدیث رسول دربارۀ شفاعت اویس شنیدم، آرزوی دیدار او کردم،به کوفه شدم و وی را طلب کردم تا او را در کنار فرات باز یافتم،وضو میگرفت و جامه میشست،وی را از صفتی که دربارۀ او شنیدم شناختم،سلام کردم جواب داد و در من نگریست،خواستم دستش را بگیرم دست
1) 1) -رجال الکشی:99.
نداد،گفتم:رَحِمَکَ اللّهُ یا اوَیْسُ وَ غَفَرَ لَکَ (1).چگونهای ؟ آن گاه گریستم،اویس نیز بگریست و گفت:حَیّاکَ اللّهُ یا هَرَمَ بْنَ حَیّانَ (2).
چگونهای ای برادر من و تو را که به من راه نمود ؟ گفتم:ای اویس ! نام من و پدر من چون دانستی و مرا به چه شناختی که مرا هرگز ندیدهای ؟ !
گفت:ای هرم ! علیم و خبیر به من خبر داده است که روح من روح تو را شناخت که روح مؤمنان با یکدیگر آشناست،اگر چه همدیگر را ندیده باشند.
گفتم:ای اویس ! آیتی از قرآن بر من بخوان که علاقه دارم از زبان تو آیهای بشنوم،دستم گرفت و گفت:أعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ (3).سپس زار زار بگریست و گفت:چنین گوید خدای تعالی:
[ وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ ] (4).
و جن و انس را جز برای این که مرا بپرستند نیافریدیم.
[ وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا لاٰعِبِینَ ] (5).
و ما آسمان و زمین و آنچه را میان آن دو قرار دارد به بازی نیافریدهایم.
[ مٰا خَلَقْنٰاهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ] (6).
ما آن دو را جز به درستی و راستی به وجود نیاوردهایم،ولی بیشترشان [ به
حقایق ] معرفت و آگاهی ندارند.
آن گاه یک بانگ کرد،پنداشتم که عقل او زایل شد،پس گفت:ای پسر حیان ! چه تو را اینجا آورد ؟ گفتم:تا با تو انس گیرم و به تو بیاسایم،گفت:من هرگز ندانستم که کسی که خدای را بشناخت،به هیچ چیز دیگر انس تواند گرفت و به کسی دیگر تواند آسود (1).
گفتم:مرا وصیتی کن،گفت:مرگ را زیر بالین دار،چون که نخفتی و پیش چشمدار که برخیزی و در خُردی گناه منگر،در بزرگی آن نگر که در وی عاصی شوی که اگر گناه خرد داری خداوند را خرد داشته باشی و اگر بزرگ داری خداوند را بزرگ داشته باشی.
گفتم:اویس مرا دیگر وصیتی کن،گفت:ای پسر حیان ! پدرت بمرد،آدم و حوا بمرد،نوح و ابراهیم خلیل بمردند،موسی بن عمران و داود خلیفۀ خدای بمردند،محمد رسول اللّه بمرد،سپس گفت:من و تو از جملۀ مردگانیم،آن گاه صلوات فرستاد و دعایی سبک کرد و گفت:وصیت این است که کتاب خدای و راه صلاح فرا پیشگیری و یک ساعت از یاد مرگ غافل نباشی و چون به نزدیک قوم و خویش رسی،ایشان را پند ده و نصیحت از خلق خدای باز مگیر.
از سخنان اوست:
عَلَیْکَ بِقَلْبِکَ.بر تو باد بر دل.
به این معنی که دایم دل حاضر داری تا غیر در او راه نیابد که دل اگر به راه سلامت رود،همۀ اعضا و جوارح به دنبال آن به راه سلامت روند و اگر دل را مرضی حاکم گردد،همۀ موجودیّت انسان را به مرض کشد.
1) 1) - شرح نهج البلاغة،ابن ابی الحدید:43/10.
دوستان چند کنم ناله ز بیماری دل***کس گرفتار مبادا به گرفتاری دل
«1» مدت هجر زحد میگذرد صبر کجاست*** که در این واقعه صعب کند یاری دل
عاشق اصفهانی در این زمینه میگوید:
فرصتی کو که کنم فکر پرستاری دل***آخر عمر من و اول بیماری دل
عندلیبی به چمن بود و ز غم می نالید***گفتمش چیست غمت گفت پرستاری دل
کس به فریاد نیارد چو تو مظلومان را ***هست پیدا که تویی دلبرم از زاری دل
و هم سخن اویس است که فرمود:
طَلَبْتُ الرَّفْعَةَ فَوَجَدْتُهُ فِی التَّواضُعِ،وَ طَلَبْتُ الرّیاسَةَ فَوَجَدْتُهُ فی نَصیحَةِ الْخَلْقِ، وَ طَلَبْتُ الْمُرُوَّةَ فَوَجَدْتُهُ فِی الصِّدْقِ،وَ طَلَبْتُ الْفَخْرَ فَوَجَدْتُهُ فِی الْفَقْرِ،وَ طَلَبْتُ النِّسْبَةَ فَوَجَدْتُهُ فی التَّقْویٰ وَ طَلَبْتُ الشَّرَفَ فَوَجَدْتُهُ فِی الْقَناعَةِ وَ طَلَبْتُ الرّاحَةَ فَوَجَدْتُهُ فِی الزُّهْدِ وَ طَلَبْتُ الْإسْتِغْناءَ فَوَجَدْتُهُ فی التَّوَکُّلِ (1).
در طلب بزرگی و شخصیّت شدم،آن را در تواضع یافتم،در جستجوی ریاست شدم،آن را در نصیحت مردم یافتم،جوانمردی خواستم،آن را در راستی ظاهر و باطن پیدا کردم،در طلب فخر و افتخار برآمدم،آن را در اندک مال حلال خود یافتم،در جستجوی نسب برآمدم آن را در پرهیزکاری دیدم،در مقام شرف برآمدم آن را در قناعت یافتم،به جستجوی راحتی
1) 2) -مستدرک الوسائل:173/12،باب 101،حدیث 13810،با کمی اختلاف.
برخاستم آن را در زهد دیدم،در مقام بینیازی برآمدم،آن را در اعتماد به حضرت رب العزه یافتم.
این چنین چهرههای پاک و گوهرهای تابناک بر فراز این خاک بسیارند که مردم باید از زندگی آنان درس گرفته و از حال و وضع آنان عبرت گیرند.
و در مقابل چهرههایی در اوراق تاریخ و بر ورق آفرینش ثبت است که از رذالت و دنائت و پستی و خیانت و ستم و جنایت عجیب موجودات خطرناکی بودند که هم آنان نیز برای مردم روزگار پند و عبرتند.
شناخت نیکان و درس گرفتن از نیکی آنان و شناخت آلودگان و عبرت گرفتن از بدبختی آنان درس بزرگی است که انسان را در این دو کلاس راه رشد و کمال،تا رسیدن به مقام قرب و وصال باز است.
بررسی مسئلۀ عبرت در قرآن مجید ما را به این واقعیّت آشنا میکند که تمام آیات قرآن،برای اهل دل آیات عبرت و پند است.
قرآن در مواقع گوناگون و مناسبتهای لازم،داستان زندگی پاکان و ستمپیشگان و عاقبت هر دو طایفه را به بهترین صورت بیان کرده و از مردم میخواهد،از زندگی پیشینیان و از به کمال رسیدن پاکان و از سرنگون شدن ستمکاران با آن همه قدرت مالی و جسمی و خدمی و حشمی،عبرت بگیرند.
قرآن،وقتی قدرت اقتصادی و سیاسی و اجتماعی ستمپیشگان را که سرنگونی آنان را کسی باور نمیکند بیان میکند،در پایان داستان نقل شده،عبرتگیری از وضع آنان را واجب میداند.
[ هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ مِنْ دِیٰارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ مٰا ظَنَنْتُمْ أَنْ یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مٰانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللّٰهِ فَأَتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ وَ أَیْدِی الْمُؤْمِنِینَ فَاعْتَبِرُوا یٰا أُولِی الْأَبْصٰارِ ] (1).
اوست که کافرانِ از اهل کتاب را در نخستین بیرون راندن دسته جمعی از خانههایشان بیرون راند.[ شما اهل ایمان ] رفتنشان را گمان نمیبردید، و خودشان پنداشتند که حصارها و دژهای استوارشان در برابر خدا [ از تبعید و در به دری آنان ] جلوگیری خواهد کرد ولی [ ارادۀ کوبندۀ ] خدا از آنجا که گمان نمیکردند به سراغشان آمد و در دلهایشان رعب و ترس افکند به گونهای که خانههایشان را به دست خود و به دست مؤمنان ویران کردند.پس ای صاحبان بینش و بصیرت ! عبرت گیرید.
[ قَدْ کٰانَ لَکُمْ آیَةٌ فِی فِئَتَیْنِ الْتَقَتٰا فِئَةٌ تُقٰاتِلُ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ أُخْریٰ کٰافِرَةٌ یَرَوْنَهُمْ مِثْلَیْهِمْ رَأْیَ الْعَیْنِ وَ اللّٰهُ یُؤَیِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ یَشٰاءُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی الْأَبْصٰارِ ] (2).
تحقیقاً برای شما در دو گروهی که [ در جنگ بدر ] با هم رو به رو شدند، نشانهای [ از قدرت خدا و حقّانیّت نبوّت پیامبر ] بود،گروهی در راه خدا میجنگیدند،و گروه دیگر کافر بودند که اهل ایمان را به چشم خویش دو برابر میدیدند [ به همین خاطر شکست خوردند ] و خدا هر که را بخواهد با یاری خود تأیید میکند؛مسلماً در این [واقعیت] عبرتی برای دارندگان بصیرت است.
خداوند در داستان موسی و فرعون،آن مرد الهی و آن قدرت شیطانی میفرماید:
[ اذْهَبْ إِلیٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغیٰ* فَقُلْ هَلْ لَکَ إِلیٰ أَنْ تَزَکّٰی* وَ أَهْدِیَکَ إِلیٰ رَبِّکَ فَتَخْشیٰ* فَأَرٰاهُ الْآیَةَ الْکُبْریٰ* فَکَذَّبَ وَ عَصیٰ* ثُمَّ أَدْبَرَ یَسْعیٰ* فَحَشَرَ فَنٰادیٰ* فَقٰالَ أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلیٰ* فَأَخَذَهُ اللّٰهُ نَکٰالَ الْآخِرَةِ وَ الْأُولیٰ* إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَعِبْرَةً لِمَنْ یَخْشیٰ ] (1).
ای موسی به سوی فرعون برو؛زیرا که طغیان کرده است.*پس به او بگو:
میخواهی [ از آلودگی شرک و طغیان ] پاک و پاکیزه شوی ؟*من تو را به سوی پروردگارت راهنمایی میکنم تا از او بترسی [ و از طغیان دست برداری.] *پس آن معجزۀ بزرگتر را به او نشان داد.*ولی [ او آن را ] تکذیب کرد و سرپیچی نمود.*سپس [ به حق ] پشت کرد [ و برای نابودی موسی ] به تلاش برخاست !پس [ قومش را ] گرد آورد،و ندا دادو گفت:من پروردگار بزرگتر شما هستم.*پس خدا هم [ به کیفر این ادعای نابجا ] او را به عذاب آخرت و دنیا دچار ساخت.*بیتردید در این سرگذشت برای کسی که [ از عذاب خدا ] بترسد عبرتی است.
شما به آیات 14 نمل،184 اعراف،103 اعراف،39 یونس،51 نمل،40 قصص،73 صافات،137 آل عمران،11 انعام،86 اعراف،36 نحل،69 نمل، 42 روم مراجعه کنید و ببینید خداوند در این آیات به وضع ظالمان،مفسدان، مجرمان،مکذبان و عاقبت آنان اشاره فرموده و مردم را دعوت میکند از بدبختی این اقوام که روزگاری بر اریکۀ قدرت تکیه داشتند و تصور نمیکردند با افتضاح
1) 1) -نازعات (79):17-26.
و آبروریزی دنیا را به سوی جهنم و عذاب ابد ترک کنند عبرت بگیرند و مواظب باشند،دچار آن احوالاتی که آنان بودند نشوند که اینان نیز هم چون آنان گرفتار خواهند شد !
در روایت آمده:
کانَ أکْثَرُ عِبادَةِ أبی ذَرٍّ رَحْمَةُ اللّهِ عَلَیْهِ خصلتین التَّفَکُّرَ وَ الْاعْتِبارَ (1).
بیشترین عبادت ابو ذر که خدایش رحمت کند،دو خصلت بود:اندیشه و پندگیری.
کَتَبَ هارونُ إلیٰ مُوسیَ بْنِ جَعْفَرٍ علیهما السلام:عِظْنی وَ أوْجِزْ قالَ:فَکَتَبَ إلَیْهِ:ما مِنْ شَیْءٍ تَراهُ عَیْنُکَ إلّا وَ فیهِ مَوْعِظَةٌ (2).
هارون به حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام نوشت:مرا موعظه کن ولی کوتاه و مختصر،حضرت نوشتند:چیزی را چشمت نمیبیند مگر آن که در آن موعظه و عبرت است.
کتاب با عظمت«نهج البلاغة»،جمعآوری سید رضی،گوشۀ بسیار کوچکی از دریای بیکران و فضای لایتناهای اندیشه حضرت یعسوب الدین مولی الموحدین،
امام عاشقان،چراغ عارفان،سرحلقۀ آگاهان،مغز بینش و سرحلقۀ آفرینش امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام است.
حاج میرزا حبیب اللّه شهیدی خراسانی،آن عارف وارسته،در وصف حضرتش گفته:
روز ازل کآدم و عالم نبود*** جلوهای از روی علی کم نبود
آدم اگر چهره نسودی به خاک***بر در پیرم علی آدم نبود
مرغ گل دریافت بتن جان و دل*** از دم عیسی به جز این دم نبود
نخله مریم نشدی بارور ***سایه اش ار بر سر مریم نبود
ای که نه گر کلک تو دادی نظام*** دفتر ایجاد منظم نبود
کعبه زمیلاد تو این رتبه یافت*** ورنه بدین پایه معظم نبود
در شب معراج که حق با رسول*** گفت سخن غیر تو محرم نبود
کیستی ای آن که همه عالمی*** نام و نشان زآدم و خاتم نبود
گر ننهادی تو بهشتی قدم***گر شکن زلف تو را خم نبود
فاش بگو کاول و آخر علی است ***در دو جهان ظاهر و باطن علی است
در کتاب شریف«نهج البلاغة»به هزاران موضوع شگفت دربارۀ حقایق ظاهر و باطن عالم برمیخوریم.
این کتاب اگر سرمشق زندگی جهانیان قرار بگیرد،معیشت،اخلاق،سیاست، خانواده،اجتماع،دنیا و آخرت تمام مردم به تمام معنی آباد میشود.
«نهج البلاغة»،غذای مغز،صافی روح،صیقل نفس،چراغ جان،خورشید هدایت،نشانۀ راه و جامع معارف و علوم عالی الهی و انسانی است.
بخشی از«نهج البلاغة»حاوی مهمترین مواعظ بیدار کننده و بخشی از آن مواعظ راهنماییهای حضرت مولا به سوی عوامل عبرت و عبرتآموزی است.
در خطبۀ بیستم با تمام محبت و علاقه از مردم میخواهد از مرگ مردگان و آنچه در ساعت مرگ و پس از مرگ برای آنان اتفاق افتاده جداً عبرت گرفته و اگر میخواهند بیدار شوند با این زنگ بیدار کنندۀ الهی بیدار شوند،حضرت علی علیه السلام این انسان آگاه و این مجسمۀ فهم و تقوی و این طایر گلشن قدس که در رأس خبرداران و آگاهان و بینایان عالم است از برخورد کسانی که به کام مرگ میافتند و به آنچه برمیخورند خبر میدهد و مجموعۀ آن اخبار را وسیلۀ عبرت برای عبرت گیرندگان قرار میدهد:
فَإنَّکُمْ لَوْ عایَنْتُمْ ما قَدْ عایَنَ مَنْ ماتَ مِنْکُمْ لَجَزَعْتُمْ وَ وَهِلْتُمْ وَ سَمِعْتُمْ وَ أطَعْتُمْ، و لکِنْ مَحْجُوبٌ عَنْکُمْ ما قَدْ عایَنُوا وَ قَریبٌ ما یُطْرَحُ الْحِجابُ،وَ لَقَدْ بُصِّرْتُمْ إنْ أبْصَرْتُمْ وَ اسْمِعْتُمْ إنْ سَمِعْتُمْ وَ هُدیتُمْ إنِ اْهْتَدَیْتُمْ،بِحَقٍّ أقُولُ لَکُمْ لَقَدْ جاهَرَتْکُمُ الْعِبَرُ وَ زُجِرْتُمْ بِما فیهِ مُزْدَجَرٌ وَ ما یُبَلِّغُ عَنِ اللّهِ بَعْدَ رُسُلِ السَّماءِ إلَّا الْبَشَرُ (1).
اگر به چشم ببینید آنچه را که مردگان شما به چشم دیدند،هرآینه غمگین میشوید و زاری مینمایید،آن وقت است که تمام اوامر و نواهی خدا و انبیا را میشنوید و پیروی میکنید،اما آنچه را رفتگان دیدند از نظر شما پنهان است،به
1) 1) -اگر شما آنچه را مردگان شما دیدند مشاهده میکردید به شیون مینشستید و اندیشناک میشدید و مستمع حق گشته به اطاعت برمیخاستید،ولی آنچه آنان دیدند از دید شما پوشیده است،و به زودی پردهها برداشته میشود (ای مردم) بینایتان کردند اگر بنگرید،و شنوایتان نمودند اگر بشنوید و هدایتتان کردند اگر هدایت پذیرید،به درستی میگویم:عبرتها برای شما آشکار است و به چیزی که عامل بازدارنده است نهی شدید و پس از فرشتگان آسمان از جانب خداوند جز انسانِ (واجد شرایط) تبلیغ حق نمیکند.نهج البلاغة:خطبۀ 20؛بحار الأنوار:244/39،باب 86،حدیث 33.
همین خاطر در عمل و اخلاق و عقیده پست هستید.
نزدیک است پردۀ بین شما و آنچه پس از مرگ است برداشته شود.
عوامل بینایی را به وسیلۀ آیات در اختیارتان گذاشته اگر بینا باشید،آنچه را باید به شما بشنوانند،شنواندهاند اگر شنوا باشید و راه هدایت را به شما نمایاندهاند اگر قبول هدایت کنید.
به شما بگویم که توسط انبیاء،عبرتها بر شما آشکار گردید،از آنچه نهی شده منعتان کردهاند،آن چنان که دیگر جای عذری برای شما باقی نیست،از جانب حق تبلیغ نمیکنند پس از رسولان آسمانی جز افراد برجسته بشری که از جانب حق مأمورند،پس منتظر ملائکه نباشید که برای تبلیغ به شما نازل شوند،به دعوت انبیا گوش فرا دهید و از آنچه برای شما گفتند پیروی نمایید و از حوادث و وقایع به خصوص مرگ آنان که از بین شما رفتند عبرت بگیرید.
آن گاه در قسمتهایی از خطبۀ 83 به مسئلۀ مرگ و آنچه بر سر مردم پس از مرگ میآید اشاره کرده میفرماید:
مدت عمر و زندگی را از شما پنهان داشته و از آثار گذشتگان برای شما عبرتها باقی گذاشته،از لذت و بهرهای که از دنیا بردند و از طول مدت و فراخی که قبل از گلوگیر شدن ریسمان مرگ نصیب آنها شده بود.
پیش از رسیدن به آرزوها،مرگ همۀ آنان را به سرعت گرفت و بین آنان و تمام آرزوهاشان جدایی انداخت،در هنگام تندرستی توشه و زاد برای آخرت برنداشتند و در جوانی و توانایی عبرت نگرفتند.
آیا کسی که در ابتدای جوانی و طراوت شباب و زندگانی است غیر از پیری
و خمیدگی چیز دیگری را انتظار میکشد،آیا کسی که در کمال تندرستی است به غیر بیماری و سستی چشم براه برنامۀ دیگری است،آیا کسی که پا برجا و برقرار است و همه چیزش مهیاست جز فنا و از بین رفتن را انتظار میکشد.
با این دوری و جدایی از دنیا و همۀ امورش از قبیل کسب و کار و خانه و تجارتخانه و زن و بچه و دوست و قوم و خویش و انتقال و کوچ کردن و لرزیدن از اضطراب و نگرانی و مصیبت و سختی جان کندن و از بسیاری غم و اندوه آب دهان فرو دادن و به اطراف برای یاری خواستن از خدمتگزاران و خویشان و دوستان را دارند،آیا شیون عزیزان سودی دارد ؟ !
بیچاره انسان که در گرو گورستان داده شده و در خوابگاه قبر تنها مانده، گزندههای خاک و مار و مور،پوست تنش را پاره پاره کردهاند و شدت و سختیهای مرگ،تازگی پوستش را پوسانده و از بین بردهاند،بادهای سخت آثارش را محو کرده و مصائب دوران نشانههای او را نابود نموده،نه در میان قبر اثری از او هست و نه در بین مردم خبر از او باقی مانده ! !
جسدها پس از طراوت و تازگی تغییر یافت و استخوانها بعد از آن استحکام پوسید و جانها در گرو بارهای گران گناه و معصیت بماند،این زمان است که این بیچارگان به تمام اخباری که انبیا و قرآن نسبت به بعد از مرگ داده بودند یقین حاصل نمودند.
بیچاره و بدبخت انسانی که در غفلت و ضلالت و گمراهی مرد،بعد از آن که در لغزش و خطای خویش اندک زمانی زیسته بود و در مقابل نعمتهایی که خداوند به او بخشیده بوده عوض و سودی نگرفت و آنچه بر وی واجب بود بجا نیاورد.پس در اواخر سرکشی و پیروی از هوای نفس و هنگام خوشحالی،اندوههای مرگ او را فرا گرفت و با دردهای سخت و بیماریهای گوناگون که بحران آن در شب است،
حیران و سرگردان روز را به شب میآورد و شب را تا به روز بیدار بود،در حالتی که برادر غمخوار و پدر مهربان و همسری که از بیصبری وای وای میگفت و دختر که از اضطراب و نگرانی به سینه میزد در اطراف او بودند و آن مرد در بیهوشی جان کندن که او را در خود مشغول میداشت،در غم و اندوه بسیار و نالۀ دردناک و جان دادن با سختی و رفتن از دنیا از روی رنج مبتلا بود.
پس در کفنها پیچیده میشود و در حالت نومیدی به سوی قبر کشیده در حالی که هیچ کاری از دستش بر نمیآید،بعد او را روی تختههای تابوت میاندازند،وامانده و از حال رفته،مانند شتر از سفر بازگشته و رنجور که از سختی بیماری لاغر گردیده،فرزندان و برادران گرد او آمده او را به دوش میکشند و تا خانۀ غربت و بیکسی،جایی که دیگر ملاقات نخواهد شد وی را میبرند.
چون تشییعکنندگان و مصیبت دیدهها از گورستان بازگردند او را در قبر مینشانند،از وحشت و ترس سؤال و لغزش در امتحان آهسته سخن میگوید.
بزرگترین بلیّه در آنجا،آب گرم نازل شده و وارد کردن به دوزخ و هیجان و شدت صدای آتش است،در عذاب سستی نیست تا او را راحتی دهد و نه آسایشی که رنج او را برطرف سازد و نه قوت و طاقتی دارد که از آن مانع گردد و نه مرگی که او را از آن همه سختی برهاند و نه چشم بر هم زدن و خواب اندکی اندوهش را بزداید،بین انواع دردها و عذابهای پی در پی مبتلاست،ما از این عذابها به خدا پناه میبریم ! !
ای بندگان خدا ! کجا هستند کسانی که خداوند به آنان عمر و زندگی داد و به نعمتهایش ایشان را متنعم نمود و آنچه باید بدانند به آنها آموخت،به طوری که فهمیدند و به آنان مهلت داد ولی اینان در بازی و بیهودگی فرصت را از دست دادند،در تندرستی و رفاه بودند اما عطای حق را فراموش کردند،به آنان مدت
زیادی مهلت داد و به ایشان نیکی کرد و از عذاب دردناک ترساندشان و به نعمتهای ابدی بهشت وعده داد،ولی از خواب غفلت بیدار نشدند.
ای بندگان خدا ! از گناهان هلاک کننده و از عیوبی که خدا را به خشم آورد دوری کنید،ای دارندگان دیدههای بینا و گوشهای شنوا و تن سالم و مال دنیا ! آیا جای هیچ گریزی یا پناهی یا فرار و بازگشتی از عذاب الهی هست یا نیست ؟
چگونه بازگشته،به کجا بازگردید،به چه چیز فریفته میشوید،بهرۀ هر یک از شما از زمین به اندازۀ درازی و پهنای قامت اوست،با رخسار خاک آلوده.
اکنون ای بندگان خدا ! فرصت را غنیمت شمرید تا وقتی که ریسمان مرگ رهاست و گلوی شما را نگرفته و روح در بدنتان هست،در این زمان که موقع هدایت و رستگاری است و بدنها راحت و اجتماع فراوان و مهلت زندگانی و اراده و اختیار برقرار و موقع توبه و بازگشت و مجال انجام حاجت و نیازمندی باقی است.برای آخرت فکری کنید و برای زاد و توشه جهت جهان بعد قدمی بردارید، پیش از آن که فرصت از دست برود و جایگاهتان گور شود و ترس از بیرون رفتن جان و رسیدن مرگ و پیش آمدن عذاب به کیفر معاصی،در برابرتان آشکار گردد.
سید رضی میگوید:
در خبر وارد شده:وقتی امیر المؤمنین علیه السلام این خطبه را بیان فرمود،بدنها به لزره درآمد و چشمها گریان شد و دلها به اضطراب و نگرانی افتاد ! (1)!
حضرت علی علیه السلام در قسمتی از خطبۀ 221 برای عبرتگیری مردم میفرماید:
1) 1) -نهج البلاغة:خطبۀ 83.
اهل گورستان همسایگانی هستند که با هم انس نمیگیرند و دوستانی که به دیدن یک دیگر نمیروند،نسبتهای آشنایی بینشان کهنه و سببهای برادری از آنها بریده شده است.
پس همگی با این که یک جا گرد آمدهاند تنها و بیکسند و با این که دوستان بودند از هم دورند،برای شب بامداد و برای روز شب نمیشناسند،هر یک از شب و روز که در آن کوچ کردهاند برایشان همیشگی است.
سختیهای آن سرا را سختتر از آنچه میترسیدند مشاهده کردند و آثار آن جهان را بزرگتر از آنچه تصور میکردند،دیدند.
پس اگر بعد از مرگ به زبان میآمدند،نمیتوانستند آنچه را به چشم دیده و دریافتهاند،بیان کنند و اگر چه نشانههای ایشان ناپدید شده و خبرهاشان قطع گردیده ولی چشمهای عبرتپذیر آنان را مینگرد و گوشها خردها از آنها میشنود که از غیر راههای گویایی بلکه به زبان حال و عبرت میگویند:
آن چهرههای شگفته و شاداب بسیار گرفته و زشت شد و آن بدنهای نرم و نازک بیجان افتاده و جامههای کهنه و پاره پاره در برداریم،تنگی گور ما را سخت به رنج افکنده و وحشت و ترس را به ارث بردیم و منزلهای خاموش به روی ما ویران گردید،اندک نیکوی ما نابود و روهای خوش آب و رنگ ما زشت و ماندن ما در منزلهای ترسناک دراز گشت و از اندوه رهایی و از تنگی فراخی نیافتیم.
پس اگر به عقل و اندیشهات حال ایشان را تصور نمایی،یا پوشیده شدگی پرده از جلوی تو برداشته شود،در حالی که گوشهاشان از جانوران زیر زمینی نقصان یافته و کر گشته و چشمشان به خاک سرمه کشیده شده و فرو رفته و زبانها بعد از تند و تیزی در دهانها پاره پاره و دلها بعد از بیداری در سینههاشان مرده و از حرکت افتاده و در هر عضو ایشان پوسیدگی تازهای که آن را زشت میسازد فساد
و تباهی کرده و راههای آسیب رسیدن به آن آسان گردیده،در حالی که اندامشان در برابر آسیب تسلیم و دستهایی نیست که آنها را دفع نماید و نه دلهایی که ناله و فریاد کند.اندوه دلها و خاشاک چشمها را خواهی دید که برای آنها در هر یک از این رسوایی و گرفتاریها حالتی است که به حالت دیگر تبدیل نمیشود و سختی است که برطرف نمیگردد.
و چه بسیار زمین،ابدان ارجمند و صاحب رنگ شگفتآوری را خورده است که در دنیا متنعّم به نعمت و پرورده خوشگذرانی و بزرگواری بوده،هنگام اندوه به شادی میگراییده و به جهت بخل ورزیدن به نیکویی زندگانیش و حرص و کارهای بیهوده و بازیچه،چون مصیبت و اندوهی به او وارد میگشت.متوجه لذت و خوشی شده خود را از اندوه منصرف مینمود،پس در حالی که او به دنیا و دنیا به او میخندید در سایه خوشی زندگانی بسیار غفلتآمیز ناگهان روزگار او را با خار خود لگدکوب کرد و قوایش را در هم شکست و از نزدیک ابزار مرگ به سویش نگاه میکرد،پس او به اندوهی دچار شد که به آن آشنا نبود و با رنج پنهانی همراز گشت که پیش از این آن را نیافته بود و بر اثر بیماریها ضعف و سستی بسیار در او به وجود آمد،در این حال هم به بهبودی خود انس و اطمینان کامل داشت و هراسان روآورد به آنچه اطبا او را به آن عادت داده بودند،از قبیل علاج گرمی به سردی و برطرف شدن سردی به گرمی،پس داروی سرد،بیماری گرمی را خاموش نساخته بلکه به آن میافزود و داروی گرم،بیماری سردی را بهبودی نداده،مگر آن را به هیجان آورده سخت مینمود و با داروی مناسب که با طبایع و اخلاط درآمیخته مزاج معتدل نگشت،مگر آن که آن طبایع هر دردی را کمک کرده میافزود،تا این که طبیب او سست شد و از کار افتاد و پرستارش فراموش کرد و زن و فرزند و غمخوارش از بیان درد او خسته شدند و در پاسخ پرسش کنندگان حال او،گنگ
گردیدند و نزد او از خبر اندوهآوری که پنهان مینمودند با یک دیگر گفتگو کردند، یکی میگفت:حال او همین است که هست،دیگری به خوب شدن او امیدوارشان میکرد و دیگری بر مرگ او دلداریشان میداد،در حالی که پیروی از گذشتگانِ پیش از آن بیمار را به یادشان میآورد،پس در اثنای این که او با این حال بر بال مفارقت دنیا و دوری دوستان سوار است،ناگاه اندوهی از اندوههایش به او هجوم آورد، پس زیرکیها و اندیشههای او سرگردان مانده از کار بیفتد و رطوبت زبانش خشک شود و چه بسیار پاسخ پرسش مهمی را دانسته،از بیان آن عاجز و ناتوان است و هر چه بسیار آواز سخنی که دل او را دردناک میکند میشنود و خود را کر مینمایاند و آن آواز یا سخن از بزرگی است که او را احترام مینموده،یا از خردسالی که به او مهربان بوده.
به تحقیق مرگ را سختیهایی است که دشوارتر است از آن که همۀ آنها بیان شود،یا عقلهای مردم دنیا آن را درک کرده،بپذیرد ! (1)!
الهی قمشهای آن عاشق فرزانه میگوید:
هر گل که به باغ دهر خندان شد***چاک از غم عالمش گریان شد
هر غنچه در این چمن تبسّم کرد***زود از غم روزگار پژمان شد
تا باد صبا نقاب گل بگشود*** از باد فنا برون ز بستان شد
هر شمع وفا که رخ به مهر افروخت*** بی مهری دهر دید و گریان شد
از پرده هزار نو عروس آمد*** در حجله ناز و باز پنهان شد
ای بس که عروس دهر شوهر کشت*** این رفت و اسیر غمزه اش آن شد
بر عالم بی وفا چه دل بندی ***پیری که عروس صد هزاران شد
1) 1) -جامع الأخبار:120؛بحار الأنوار:391/70،باب 141،حدیث 12؛منازل الآخره:117.
قالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله:أبْناءُ الْأرْبَعینَ زَرْعٌ قَدْ دَنیٰ حَصادُهُ أبْناءُ الْخَمْسینَ ما ذا قَدَّمْتُمْ وَ ما ذا أخَّرْتُمْ،أبْناءُ السِّتّینَ هَلُمُّوا إلَی الْحِسابِ،أبْناءُ السَّبْعینَ عُدُّوا أنْفُسَکُمْ فِی الْمَوْتیٰ 1.
پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:ای چهل سالهها ! محصولتان رسید،درو کردن نزدیک شده،ای پنجاه سالهها ! چه فرستادید و چه کردید،ای شصت سالهها ! آماده حساب شوید،ای هفتاد سالهها ! خود را جزء مردگان به حساب آورید.
[ وَ یُبَدِّلُ بِها ما یُقَرِّبُهُ مِنْ رِضَا اللّهِ تَعالی وَ عَفْوِهِ وَ یَغْسِلُ بِماءِ زَوالِها مَوْضِعَ دَعْوَتِها إلَیْهِ وَ تَزْیینَ نَفْسِها إلَیْهِ ]
اهل بصیرت و عاشقان حق و دلدادگان به محبوب و صاحبان نظر و عبرت به عکس اهل دنیا،لذّات غلط و ظواهر فریبنده و زر و زیور شیطانی دنیا را با لذات باقیه آخرت و با عوامل قرب به حق و رضا و عفو حضرت معبود معاوضه نمیکنند.
و نیز اهل بصیرت و بینایی،موضع دعوت دنیا را با آب زوال شستشو میدهند، به این معنا که وقتی به مقتضای بشریت میل و رغبت آنان به دنیا خارج از اندازه و بیرون از چهار چوب خواسته حق شود،فی الفور به سبب ملاحظۀ فنا و زوال دنیا آب ندامت و پشیمانی از سیل چشم عبرت بین ریخته و موضع میل به دنیا را که دل است به آب توبه و انابه و توجه به حضرت دوست شستشو داده و نفس را از کدورت و تیرگی که نتیجۀ میل غلط به دنیاست،به طهارت و نظافت معنوی که محصول توبه و توجه و عبرت است،پاک و نورانی میکنند.
[ وَ الْعِبْرَةُ تُورِثُ ثَلاثَةَ أشْیاءَ:الْعِلْمُ بِما یَعْمَلُ،وَ الْعَمَلُ بِما یَعْلَمُ وَ عِلْمَ ما لَمْ یَعْلَمْ ]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
نظر عبرت و بصیرت در حقایق و در عوالم و در امور دین مولد و مورث سه چیز است:
اول: علم و دانایی به افعال و حرکاتی که موجب سعادت دنیا و آخرت است و در حقیقت علم به حلال و حرام و فضایل و رذائل و مادیات و معنویات و علم به راه حق و باطل و عدل و ظلم میباشد.
دوم: محرک عمل و حرکت بر اساس آن معرفتی که از عبرت به دست آمده است.
سوم: عالم شدن به واقعیاتی است که نمیدانسته و در حقیقت عبرت درمان کنندۀ جهل و نادانی است،فرق میان این قسمت و قسمت اول این است که در اول علم به اعمال است و در سوم علم به اعمال و حقایق علمیه و واقعیتهای الهیه میباشد.
[ وَ الْعِبْرَةُ أصْلُها أوَّلٌ یُخْشیٰ آخِرُهُ وَ آخِرٌ قَدْ تَحَقَّقَ الزُّهْدُ فی أوَّلِهِ،وَ لا یَصِحُّ الاِْعْتِبارُ إلّا فِی الصُّدُورِ لِأهْلِ الصَّفاءِ وَ الْبَصیرَة،قالَ اللّهُ تَعالی: [ فَاعْتَبِرُوا یٰا أُولِی الْأَبْصٰارِ ] (1)وَ قالَ أیْضاً عَزَّ مِنْ قائِلٍ: [ فَإِنَّهٰا لاٰ تَعْمَی الْأَبْصٰارُ وَ لٰکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ ] (2).فَمَنْ فَتَحَ اللّهُ عَیْنَ قَلْبِهِ وَ بَصَرَ عَیْنِهِ بِالْإعْتِبارِ فَقَدْ أعْطاهُ اللّهُ مَنْزِلَةً رَفیعةً وَ زُلْفیً عَظیماً ]
عبرت،ریشه و اصلی است اول که آخرش خشیت و آخری است که اولش زهد است و چشم عبرت بین حاصل نمیشود،مگر برای اهل صفا و بصیرت،خداوند تعالی میفرماید:
عبرت گیرید ای کسانی که چشم بصیرت دارید و برای شما عقل بینا هست.
و نیز در قرآن فرموده:
آنان که عبرت نمیگیرند چشمهای ظاهرشان کور نیست،بلکه چشمهای
باطنشان کور است،آن کس که خداوند مهربان چشم دلش را بینا کرد و دیدۀ باطنش را به عبرت گشوده،به طور یقین مرتبه بلند و مقام عظیمی نصیب او شده است.
هان ! ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان***ایوان مدائن را آیینه عبرت دان
یک ره زلب دجله منزل به مدائن کن*** وزدیده دوم دجله بر خاک مدائن ران
خود دجله چنان گرید صد دجله خون گویی*** کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان
از آتش حسرت بین بریان جگر دجله*** خود آب شنیدستی کآتش کندش بریان
تا سلسله ایوان بگسست مدائن را ***تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی زیوان
دندانه هر قصری پندی دهدت نونو*** پند سر دندانه بشنو زبُن دندان
گوید که تو از خاکی ما خاک توایم اکنون*** گامی دو سه بر ما نه اشکی دو سه هم بفشان
آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی***جغد است پی بلبل نوحه است پی الحان
خون دل شیرین است این می که دهد زرین*** زآب و گِل پرویز است این خم که دهد دهقان
چندین تن جباران کاین خاک فرو برده است***این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد زیشان
از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد*** این زال سفید ابرو وین مام سیه پستان
خاقانی از این درگه دریوزه عبرت کن*** تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
الْمُتَکَلِّفُ مُخْطِئٌ وَ إنْ أصابَ وَ الْمُتَطَوِّعُ مُصیبٌ وَ إنْ أخْطَأ.
وَ الْمُتَکَلِّفُ لا یَسْتَجْلِبُ فی عاقِبَةِ أمْرِهِ الّا الْهَوانَ وَفِی الْوَقْتِ إلّا التَّعَبَ وَ الْعَناءَ وَ الشَّقاءَ.
وَ المُتَکَلِّفُ ظاهِرُهُ رِیاءٌ،وَ باطِنُهُ نِفاقٌ،وَ هُما جَناحانِ یَطیرُ بِهِما الْمُتَکَلِّفُ.
وَ لَیْسَ فِی الْجُمْلَةِ مِنْ أخْلاقِ الصّالِحینَ وَ لا مِنْ شِعارِ الْمُتَّقینَ التَّکَلُّفُ مِنْ أیِّ بابٍ کانَ.
قالَ اللّه تَعالی لِنَبِیِّهِ: [ قُلْ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفِینَ ] (1)،وَ قالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله:نَحْنُ مَعاشِرَ الْأنْبیاءِ وَ الْاُمَناءِ وَ الْأتْقِیاءِ بُراءٌ مِنَ التَّکَلُّفِ.
فَاتَّقِ اللّهَ وَ اسْتَقِمْ یُغْنِکَ عَنِ التَّکَلُّفِ وَ یَطْبَعْکَ بِطِباعِ الْایمانِ،وَ لا تَشْتَغِلْ بِطَعامٍ آخِرُهُ الْخَلاءُ،وَ لِباسٍ آخِرُهُ الْبَلاءُ وَ دارٍ آخِرُهُ الْخَرابُ،وَ مالٍ آخِرُهُ الْمیراثُ،وَ إخْوانٍ آخرُهُمُ الْفِراقُ،وَ عِزٍّ آخِرُهُ الذُّلُّ وَ وَقارٍ آخِرُهُ الْجَفاءُ، وَ عَیْشٍ آخِرُهُ الْحَسْرَةُ.
1) 1) -ص (38):86.
[ الْمُتَکَلِّفُ مُخْطِئٌ وَ إنْ أصابَ وَ الْمُتَطَوِّعُ مُصیبٌ وَ إنْ أخْطَأ ]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
عبادت و کوشش بیشوق گرچه مطابق با دستور باشد خطاست و کار بر اساس اخلاص و رغبت گرچه از طرف شارع نرسیده باشد-بلکه آن عمل را بر اساس روایات مَنْ بَلَغ آورده باشد-صحیح و مقبول است.
انسان از باب حکمت و لطف و رأفت حضرت حق تعالی آفریده شده و برای رسیدن به رشد و کمال و به دست آوردن مقام قرب و وصال،متنعّم به دو سفره مادی و معنوی گشته،نعمت حضرت دوست،برای استفاده انسان،جهت رسیدن به لقای حق،بر سر دو سفره مادی و معنوی کامل است.
نعمتهای مادی حضرت حق بر دو قسم است:
1-متصل
2-منفصل
نعمتهای متصل مادی عبارت از نعمتهایی است که ساختمان بدنی انسان را
تشکیل داده،ساختمانی که درون و برونش تمام عقلای عالم و حکمای تاریخ و اندیشمندان را به اعجاب واداشته و تا کنون کسی به عظمت این ساختمان و نظام شگفت انگیزش آگاه نشده است.
نعمتهای منفصل مادی عبارت از زمین و آسمان و هرچه در اوست که انسان برای تداوم حیات و زندگی خویش با آن در ارتباط است و هر یک از آن نعمت؛ جهانی است حیرتآور و دنیایی است پر از عجایب و غرایب.
انسان را عبث و بیهوده بر سر خوان نعمتهای متصل مادی و منفصل مادی ننشاندهاند،این همه گنج و ثروت را به بازیچه در اختیار او نگذاشتهاند،این همه برای این است که راه رشد و کمال را به کمک این نعمتها برابر نقشۀ حق که به وسیلۀ انبیا و کتب آسمانی در اختیارش گذاشتهاند پیموده و عبد خالص حق گردد و چون ماهی دریا در دریای توحید غرق شود و از خود بیخود گشته به حضرت او و عنایت و لطفش زنده شود.
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ ] (1).
ای اهل ایمان ! هنگامی که خدا و پیامبرش شما را به حقایقی که به شما [ حیات معنوی و ] زندگی [ واقعی ] میبخشد،دعوت میکنند اجابت کنید.
اندیشه در نعمتهای مادی متصل و منفصل،امری لازم و واجب است و آیات کتاب به تفکر در نعم و مقصود حضرت حق از اعطای نعم دعوت فرموده که تفکر صحیح،جرقه و بارقهای الهی است و محرک موتور وجود برای حرکت انسان به سوی حضرت دوست میباشد.
بانی و معمار این رواق معظم***نور ده اختران و نیّر اعظم
1) 1) -انفال (8):24.
کشور گیتی به امر اوست منظم*** اکبر و اعظم خدای عالم و آدم
صورت خوب آفرید و سیرت زیبا
او ببرد در بهار نو اثر ازدی***قدرتش آرد شکوفه را ثمر از پی
مهر فروزان از او بود قمر از وی*** جانور از نطفه می کند شکر از نی
برگ تر از چوب خشک چشمه زخارا
آنچه به گیتی است رند و کاذب و صادق***دشمن بد خواه و نیک خواه و موافق
عارف و عامی فقیه و کافر و فاسق*** از همگان بی نیاز و بر همه مشفق
از همه عالم نهان و بر همه پیدا
خواست شبابت ثنا کند خرد آشفت***گفت که ای با هوای نفس شده جفت
گوهر معنی در این بیان که توان سفت ***سعدی از آنجا که فهم اوست سخن گفت
ورنه کمالات وهم کی رسد آنجا
نعمتهای معنوی حق نیز بر دو دسته است:
1-متصل
2-منفصل
معنوی متصل عبارت از واقعیاتی است که ساختمان باطن انسان را تشکیل داده،ساختمانی که عقول عالمیان در کیفیت و نظام آن متحیر است و هنوز کسی به کُنه یکی از آن نعمتها نرسیده،چون عقل،وهم،خیال،فطرت،وجدان،نفس و روح حقیقت و قلب و معنوی منفصل عبارت است از انبیا،امامان،کتب آسمانی،به خصوص قرآن مجید.
شما برای شناختن نِعَمِ معنوی متصل و منفصل به کتاب خدا و کتب علمی
و فلسفی و عرفانی مراجعه کنید،ببینید با چه دنیاهای با عظمتی روبرو میشوید آن گاه در این دو قسم نعمت معنوی فکر کنید که اندیشه و فکر در این دو صورت از اندیشه و فکر در آن دو صورت مادی واجبتر و لازمتر است،بنگرید و دقت نمایید که آیا این همه نعمت بدون هدف در اختیار انسان گذاشته شده است ؟ !
مگر نه این است که عقل و وجدان و شرع و دین حکم میکنند و به حق قضاوت مینمایند که این چهار نوع نعمت:دو نوع نعمت مادی و دو نعمت معنوی برای این است که انسان در درجۀ اول به این نعمتها معرفت پیدا کند که از کیست و چیست و برای چه به انسان مرحمت شده و در درجۀ بعد این نعمتها را در راه رشد و کمال خویش مصرف کند و به لقا و قرب و وصال حضرت محبوب برسد که انسان در برابر نعمتهای مادی و معنوی دارای مسؤولیتهایی سنگین و وظایفی مهم و تکالیفی فوق العاده است !
[ فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ] (1).
به پروردگارت سوگند،قطعاً از همۀ آنان بازخواست میکنیم.
[ ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ ] (2).
آن گاه شما در آن روز از نعمت ها بازپرسی خواهید شد.
آن گاه در روز قیامت،از جمیع نعمتهای مادی و معنوی اعم از بدن،اعضا و جوارح،روح و عقل،نفس و قلب،مال و منال،عمر و جوانی،خوراکی و پوشاکی،مسکن و مأوی،نبوت و ولایت،قرآن و معارف به طور حتم از انسان مؤاخذه خواهد شد و او باید در برابر تمام نعمتهایی که به او برای رشد و کمال مرحمت شده،پاسخگو باشد ! !
انسان جهان عجیبی است،موجود فوق العاده و عظیمی است،دلش خانۀ علّم الاسماء،جانش منبع نور الهی،عقلش خانۀ علم،بدنش مرکب حقایق،وجودش خلیفة اللّه،راهش هدایت،صاحبش خدا،راهنمایش انبیا و ائمه،کتابش وحی، دنیایش تجارت خانه،خودش تاجر،سودش بهشت،خسارت و ضررش ضلالت و عاقبت خسارتش جهنم است.
کسب معرفت بروی واجب،معرفت برای وی سرمایه و تجارت با آن،سرمایۀ افعال و حرکات و اخلاقیات بر او لازم است،تا خود را و خدای خود را و دنیا و مبدأ و معاد خویش را نشناسد به جایی نمیرسد،بلکه حیوان متحرکی است که مزاحم دیگران است و جز فساد و افساد از وی انتظاری نیست و عاقبتی،جز دوزخ ابدی برای وی متصور نیست.
اهل معرفت و عمل،پرارزشترین موجود روی زمین و به فرمودۀ حضرت رضا علیه السلام از ملائکه مقرب برترند،اینان با تمام هستی در برابر صاحب خود در حالی که او را شناختهاند و به خواستههایش جامۀ عمل میپوشانند عرضه میدارند:
ای گنج سودای تو را کنج دلم ویرانهای***شمع تجلای تو را شهباز جان پروانه ای
دل جای عشقت ساختم از غیر تو پرداختم ***حاشا که سازم کعبه را چون کافران بتخانه ای
در روضۀ فردوس اگر دیدار بنمایی دمی*** بینند اهل معرفت آن را کم از کاشانهای (1)
ابو حامد که از متخصصان علم اخلاق و عرفان است،میگوید:
اگر خواهی که خود را بشناسی،بدان که تو را آفریدهاند از دو چیز:یکی از کالبد ظاهر که آن را تن گویند و وی را به چشم ظاهر میتوان دید و یکی معنی باطن که آن را نفس گویند و جان گویند و دل گویند و آن را به بصیرت باطن،توان شناخت و به چشم ظاهر نتوان دید و حقیقت تو آن معنی باطن است،هر چه جز آن است همه تبع وی است و لشگر و خدمتکار وی است و ما آن را دل خواهیم نهاد و چون حدیث دل کنیم بدان که آن حقیقت آدمی را میخواهیم که گاه آن را روح گویند و گاه نفس و بدین دل نه آن گوشت پاره میخواهیم که در سینه نهاده است از جانب چپ که آن را قدری نباشد و آن ستوران را نیز باشد و مرده را باشد و آن را به چشم ظاهر بتوان دید و هر چه آن را بدین چشم بتوان دید از این عالم باشد که آن را عالم شهادت گویند.
و حقیقت دل از این عالم نیست و بدین عالم غریب آمده است و به راه گذر آمده است و آن گوشت پارۀ ظاهر،مرکب و آلت وی است و معرفت خدای تعالی و مشاهدت جمال حضرت وی و صفت وی است و تکلیف بر وی است و خطاب
1) 1) -منصور حلاج.
با وی است و عتاب و عقاب بر وی است و معرفت حقیقت وی و معرفت صفات وی،کلید معرفت خدای تعالی است،جهد آن کن تا وی را بشناسی که آن گوهر عزیز است و از گوهر فرشتگان است و معدن اصلی وی حضرت الهیت است،از آنجا آمده است و به آنجا باز خواهد رفت و این جا به غربت آمده است.و به تجارت و به حراثت آمده است و پس از این معنی تجارت و حراثت را بشناسی ان شاء اللّه تعالی.
بدان که معرفت حقیقت دل حاصل نیاید،تا آن گاه که هستی وی بشناسی،پس حقیقت وی بشناسی که چه چیز است،پس لشگر وی را بشناسی،پس علاقت وی با این لشگر بشناسی،پس صفت وی بشناسی که معرفت حق تعالی وی را چون حاصل شود و به سعادت خویش چون رسید و بدین هر یک اشارتی کرده آید.
اما هستی وی ظاهر است که آدمی را در هستی خویش هیچ شک نیست و هستی وی نه بدین کالبد ظاهر است که مرده را همین باشد و جان نباشد و ما بدین دل حقیقت روح همی خواهیم و چون این روح نباشد تن مرداری باشد و اگر کسی چشم فرا پیش کند و کالبد خویش را فراموش کند و آسمان و زمین و هر چه آن را به چشم بتوان دید فراموش کند،هستی خویش به ضرورت میشناسد و از خویشتن با خبر بود،اگر چه از کالبد و از زمین و آسمان و هر چه در وی است بیخبر بود و چون کسی اندرین نیک تأمل کند چیزی از حقیقت آخرت بشناسد و بداند که روا بود که کالبد از وی باز ستانند و وی بر جای باشد و نیست نشده باشد.
بدان که تن مملکت دل است و اندرین مملکت،دل را لشگرهای مختلف است:
[ وَ مٰا یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلاّٰ هُوَ ] (1).
و سپاهیان پروردگارت را جز خود او کسی نمیداند.
و دل را که آفریدهاند برای آخرت آفریدهاند و کار وی طلب سعادت است و سعادت وی در معرفت خدای تعالی است و معرفت خدای تعالی وی را به معرفت صنع خدای تعالی حاصل آید و این جمله عالم است و معرفت عجایب عالم وی را از راه حواس حاصل آید و این حواس را قوام به کالبد است،پس معرفت صید وی است و حواس دام وی است و کالبد مرکب وی است و جمال دام وی است،پس وی را به کالبد بدین سبب حاجت افتاد.
و کالبد وی مرکب است از آب و خاک و حرارت و رطوبت و بدین سبب ضعیف است و در خطر هلاک است،از درون به سبب گرسنگی و از بیرون به سبب آتش و آب و به سبب قصد دشمنان و ددگان و غیر آن !
پس وی را به سبب گرسنگی و تشنگی به طعام و شراب حاجت افتاد و بدین سبب به دو لشگر حاجت بود:یکی ظاهر چون دست و پا و دهان و دندان و معده و یکی باطن چون شهوت طعام و شراب و وی را به سبب دفع دشمنان بیرونی به دو لشگر حاجت افتاد،یکی ظاهر چون دست و پا و سلاح و یکی باطن چون خشم و غضب.
و چون ممکن نباشد غذایی را که نبیند طلب کردن و دشمن را که نبیند دفع کردن،وی را به ادراکات حاجت افتاد،بعضی ظاهر و آن پنج حواس است:
چون چشم و بینی و گوش و ذوق و لمس و بعضی باطن و آن نیز پنج است و منزلگاه آن دماغ است:چون قوت خیال و قوت تفکر و قوت حفظ و قوت تذکر
1) 1) -مدثر (74):31.
و قوت توهم،هر یکی را از این قوتها کاری است خاص و اگر یکی به خلل شود کار آدمی به خلل شود در دین و دنیا.
و جمله این لشگرهای ظاهر و باطن به فرمان دلاند و وی امیر و پادشاه همه است.
چون زبان را فرمان دهد در حال سخن گوید و چون دست را فرمان دهد بگیرد و چون پای را فرمان دهد برود و چون چشم را فرمان دهد بنگرد و چون قوت تفکر را فرمان دهد بیندیشد و همه را به طوع و طبع مطیع و فرمانبردار او کردهاند،تا تن را نگاه دارد و چندانی که زاد خویش برگیرد و صید خویش حاصل کند و تجارت آخرت تمام کند و تخم سعادت خویش بپراکند.
طاعت داشتن این لشگر،دل را به طاعت داشتن فرشتگان ماند حق تعالی را که خلاف نتوانند کردن در هیچ فرمان،بلکه به طبع و طوع فرمان بردار باشند.
شناختن تفاصیل لشگر دل دراز است و آنچه مقصود است تو را به مثالی معلوم شود.
بدان که مثال تن چون شهری است و دست و پای و اعضا پیشهوران شهرند و شهوت چون عامل خراج است و غضب چون شحنه (1)شهر است و دل پادشاه شهر است و عقل وزیر پادشاه است و پادشاه را بدین همه حاجت است،تا مملکت راست کند.
و لیکن شهوت که عامل خراج است،دروغ زن و فضولی و تخلیطگر است و هر
1) 1) -شحنه:داروغه،پاسبان شهر.
چه وزیر عقل گوید به مخالفت آن بیرون آید و همیشه خواهان آن باشد که هر چه در مملکت،مال است همه به بهانۀ خراج بستاند و این غضب که شحنۀ شهر است شریر و سخت تند و تیز است و همه کشتن و شکستن و ریختن دوست دارد و هم چنان که پادشاه شهر اگر مشاورت همه با وزیر کند و عامل دروغ زن و مطمع را مالیده دارد و هر چه وی برخلاف وزیر گوید نشنود و شحنه را بر وی مسلط کند،تا وی را از فضول باز دارد و شحنه را نیز کوفته و شکسته دارد،تا پای از حد خویش بیرون ننهد و چون چنین کار کند،مملکت به نظام بود.
هم چنین پادشاه دل،چون کار به اشارت وزیر عقل کند و شهوت و غضب را زیر دست و به فرمان عقل دارد،عقل را مسخر ایشان نگرداند،کار مملکت تن راست بود و راه سعادت و رسیدن به حضرت الهیت،بر وی بریده نشود و اگر عقل را اسیر شهوت و غضب گرداند مملکت ویران شود و پادشاه،بدبخت گردد و هلاک شود.
جهان آفرین کین جهان آفرید ***سراسر همه بهر جان آفرید
که در جان کند عشق را استوار*** وزان عشق گردد جهان پایدار
تن زنده را عشق چون آذری است ***کز آلایش مرگ و پیری بری است
تنی را که این عشق سوزنده نیست*** چنین تن جز از مرگ را بنده نیست
از این جمله که رفت بدانستی که شهوت و غضب را برای طعام و شراب و نگاه داشتن تن آفریدهاند،پس این هر دو خادم تنند و طعام و شراب علف تن است و تن را برای حمالی حواس آفریدهاند،پس تن خادم حواس است و حواس را برای جاسوسی عقل آفریدهاند،تا دام وی باشد که به وی عجایب صنع خدای تعالی بداند،پس حواس خادم عقلند و عقل را برای دل آفریدهاند تا شمع و چراغ وی باشد که به نور وی،حضرت الهیت را ببیند که بهشت وی است،پس عقل خادم دل است و دل را برای نظارۀ جمال حضرت ربوبیت آفریدهاند،پس چون
بدین مشغول باشد،بنده و خادم درگاه الهیت باشد و آنچه حق تعالی گفت که:
[ وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ ] (1).
و جن و انس را جز برای این که مرا بپرستند نیافریدیم.
معنی وی این است:
پس دل را بیافریدند و این مملکت و لشگر به وی دادند و این مرکب تن را به اسیری به وی دادند تا از عالم خاک،سفری کند به اعلی علیین.
اگر خواهد که حق این نعمت بگذارد و شرط بندگی بجای آرد،باید که پادشاهوار در صدر مملکت بنشیند و از حضرت الهیت قبله و مقصد سازد و از آخرت وطن و قرارگاه سازد و از دنیا منزل سازد و از تن مرکب سازد و از دست و پای و اعضا خدمتکاران سازد و از عقل وزیر سازد و از شهوت جابی (2)مال سازد و از غضب شحنه سازد و از حواس،جاسوسان سازد و هر یکی را به عالمی دیگر موکل کند تا اخبار آن عالم،جمع هم کنند و از قوت خیال که در پیش دماغ است صاحب برید سازد،تا جاسوسان،جمله اخبار نزد وی جمع همی کنند و از قوت حفظ که در آخر دماغ است خریطهدار (3)سازد،تا رقعۀ اخبار را دست صاحب برید میستاند و نگاه میدارد و به وقت خویش بر وزیر عقل عرضه میکند و وزیر بر وفق آن اخبار که از مملکت به وی میرسد تدبیر مملکت و تدبیر سفر پادشاه میکند.
چون بیند که یکی از لشگر چون شهوت و غضب و غیر ایشان نمیشدهاند بر پادشاه و پای از اطاعت وی بیرون نهادهاند و راه بر وی بخواهند زد،تدبیر آن کند
که به جهاد وی مشغول شود و قصد کشتن وی نکند که مملکت بیایشان راست نیابد،بلکه تدبیر آن کند که ایشان را به حد اطاعت آورد تا در سفری که فرا پیش دارد یاور باشند به خصم و رفیق باشند نه دزد و راهزن،چون چنین کند سعید باشد.
و حق نعمت گذارده باشد و خلعت این نعمت به وقت خویش بیابد و اگر به خلاف این کند و به موافقت راهزنان و دشمنان که یاغی گشتهاند برخیزد،کافر نعمت باشد و شقی گردد و نکال عقوبت آن بیابد. طالب توحید را باید قدم بر لا زدن***بعد از آن در عالم معنی دم از الّا زدن
تا نگویی ترک سر اندیشه زلفش مکن*** سرسری دست طلب نتوان در این سودا زدن
شرط اول در طریق معرفت دانی که چیست ***طرح کردن هر دو عالم را و پشت و پا زدن
رنگ و بویی در حقیقت گر به دست آورده ای*** چون گل صد برگ باید خیمه بر صحرا زدن
دامن گوهر به دستت از کمال معرفت ***تا توانی هم چو در لاف از دل دریا زدن
ای نسیم با مقلد سرّ حق ضایع مکن ***از تجلی دم چه حاصل پیش نابینا زدن(1)
1) 1)- عمادالدین نسیمی.
بدان که دل آدمی را با هر یکی از این دو لشگر که در درون وی است علاقتی است و وی را از هر یک صفتی و خلقی پدید آید،بعضی از آن اخلاق بد باشد که وی را هلاک کند و بعضی نیکو باشد که وی را به سعادت رساند و جملۀ آن اخلاق اگر چه بسیار است اما چهار جنساند:
اخلاق بهایم و اخلاق سباع و اخلاق شیاطین و اخلاق ملائکه،چه به سبب آن که در وی شهوت و آز نهادهاند کار بهایم کند.و چون شره (1)نمودن برخوردن و جماع کند و به سبب آن که در وی خشم نهادهاند کار سگ و گرگ و شیر کند،چون زدن و کشتن و در خلق افتادن به دست و زبان و به سبب آن که در وی مکر و حیلت و تلبیس و تخلیط و فتنه انگیختن میان خلق نهادهاند کار دیوان کند و به سبب آن که در وی عقل نهادهاند کار فرشتگان کند،چون دوست داشتن علم و صلاح و پرهیز کردن از کارهای زشت و صلاح جستن میان خلق و عزیز داشتن خود را از کارهای خسیس و شاد بودن به معرفت کارها و عیب داشتن از جهل و نادانی.
و به حقیقتگویی که در پوست آدمی چهار چیز است:سگی و خوکی و دیوی و فرشتهای که سگی نکوهیده و مذموم است نه برای صورت و دست و پای و پوست وی،بل بدان صفتی که در وی است که بدان صفت در مردم افتد و خوک نه به سبب صورت مذموم است بل به سبب معنی شره و آز و حرص بر چیزهای پلید و زشت و حقیقت روح سگی و خوکی این معانی است و در آدمی همین است و هم چنین حقیقت شیطانی و فرشتگی این معانی است که گفته آمد و آدمی را
1) 1) -شره:حرص و میل شدید.
فرمودهاند که به نور عقل که از آثار انوار و فرشتگان است،تلبیس و مکر شیطان کشف میکند تا وی را رسوا شود و هیچ فتنه نتواند انگیختن،چنان که رسول صلی الله علیه و آله گفت:
هر آدمی را شیطانی است و مرا نیز هست لیکن خدای تعالی مرا بر وی نصرت داد تا مقهور من گشت و هیچ شر نتواند فرمود و نیز آدمی را فرمودهاند که این خنزیر حرص و شهوت و کلب غضب را به ادب دار و زیر دست تا جز به فرمان وی نخیزد و ننشیند،اگر چنین کند وی را از این اخلاق و صفات نیکو حاصل شود که آن تخم سعادت وی باشد و اگر به خلاف این کند و کمر خدمت ایشان بربندد در وی اخلاق بد پدید آید که تخم شقاوت وی گردد (1)!
انبیای عظام و ائمۀ بزرگوار و کتب آسمانی و ناصحان مشفق و عارفان پاک دل مردم را به عقاید صحیح و ناصحیح،اعمال خوب و بد،حسنات و رذائل اخلاقی آشنا نموده و راه آراسته شدن به تمام نیکیها و پیراسته شدن از تمام بدیها را به انسان آموختهاند.
انسان غرق انواع نعمتهای متصل و منفصل مادی و متّصل و منفصل معنوی است و هیچ جای عذری برای او باقی نیست،با این لطف و کرمی که حضرت حق، در حق او روا داشته روا نیست که این نعمتهای گران را در راه رسیدن به کمال مصرف نکند و از آن بدتر اگر بخواهد بر عبادت و اطاعت بر نخیزد از روی جبر و تکلّف و بیرغبتی باشد که به فرموده حضرت صادق،در ابتدای روایت باب تکلّف:
1) 1) -کیمیای سعادت:10-18،عنوان اول.
هر که خود را به زور به عملی وادار کند که در شرع مطهر آمده باشد،گرچه اصل عمل به دستور انجام گرفته ولی آن عمل را ثواب و اجری نیست،بلکه کنندۀ عمل خطا کار و آثم است !
و هر که از باب،رغبت و شوق و عشق و محبت به حضرت دوست عملی انجام دهد،هر چند از طرف شارع نرسیده باشد،بلکه آن عمل را از روایات باب«من بلغ»گرفته باشد به ثوابش میرسد و اجرش در پیشگاه حضرت او ضایع نشود.
مثال در توضیح جملۀ اول:مثل نماز شب یا سایر واجبات که در آیات قرآن و روایات صحیحه حکم دارد،اگر کسی آن را از باب اجبار و زور و بیمیلی بجا آرد، خطا کار و بیثواب است.
مثال در توضیح جملۀ دوم:مثل شخصی در حدیثی دیده یا شنیده هر کس فلان عمل را انجام دهد فلان ثواب را دارد و یا اتیان واجبات و ترک محرمات این اجر را دارد و او آن عمل را که در آن روایت رسیده،گرچه در حقیقت شارع نگفته باشد،با خلوص و رغبت انجام دهد دارای همان ثواب است و این ثواب از باب لطف و مرحمت و محبت حضرت حق به عبد است.
آری،عملی که پایه در معرفت و عشق و خلوص نداشته باشد عمل نیست و آن کسی که به زور و جبر و از روی تکلف کاری میکند در حقیقت کاری نکرده،تمام ارزش عمل به معرفت و عشق است.
نعمتها از خداست،به این معنی توجه کنید،این نعمتها با هدفهایی عالی و مثبت در اختیار شما قرار گرفته بدین حقیقت هم توجه کنید،این نعمت،را با کمال شوق و رغبت و در عین عشق و محبت تبدیل به بندگی کنید تا به خیر دنیا و آخرت برسید و سعادت ابدی را دریابید،راستی به دور از فتوت و جوانمردی و صفا و وفا و مروت و شرافت است که از انسان به خاطر خیر و سعادت خودش
بخواهند،نعمتها را با کمال رغبت،در راه حضرت حق خرج کن تا به مدارج ترقی به فضای ملکوتی قرب و وصال و لقا و رضوان برسی و انسان از اجابت این درخواست سستی کند،یا اگر به انجام امر برخیزد با کسالت و سستی و تنبلی و تکلف اقدام کند،بدانید که عمل با تکلف منفور پیشگاه مقدس او است.
حضرت حق به قول فیض در مسئلۀ انجام امر و به پا کردن عمل به بندهاش خطاب دارد:
به یاد عشق ما میسوز و میساز***به درد بی وفا می سوز و می ساز
سفر دیگر مکن زینجا به جایی ***در اقلیم بلا می سوز و می ساز
چو پروانه به دل نوریت گر هست ***به گرد شمع ما می سوز و می ساز
چو بلبل گر هوای باغ داری*** درین گلزار ما می سوز و می ساز
دلت از جور ما گر تیره گردد*** به امید صفا می سوز و می ساز
به حلوای وصالت گر امید است ***درین دیگ جفا می سوز و می ساز
وفا از ما مجو ما را وفا نیست*** در این جور و جفا می سوز و می ساز(1)
آنان که پس از سفر فکری،با عشق و محبت و شوق و ذوق به دنبال معرفت رفتند و سپس سرمایۀ معرفت را با حرکات و اعمال و جهد و کوشش خود و در کمال نشاط به کار انداختند،از طرفی سود دنیا و آخرت نصیب خود کردند و از جانب دیگر،منفعت عظیمی عاید امت اسلامی کردند.
1) 1)- فیض کاشانی.
به داستان شگفتآور زیر عنایت کنید،شاید برای ما و شما جرقهای باشد که از پرتو آن دل ما نورانی گردد و ما هم چون اولیای الهی به راه کمال و رشد،قدم گذاشته و به وادی قرب و وصال حرکت کنیم.
وجود مبارک سید علی شوشتری در شهر شوشتر عالمی بزرگ و مبسوط الید بود.
وقتی نزاعی دربارۀ یک قطعه ملک وقفی به حضورش آوردند،عدهای مدعی بودند که این ملک وقف نیست،در حالی که وقف نامۀ آن را در صندوقچهای گذاشته و در محلی مخصوص که از هر چشمی دور بود دفن کرده بودند.و گروهی مدعی وقف بودند ولی سند و مدرکی در دست نداشتند،چند روز این مرد بزرگ الهی در حکم این واقعۀ مادی حیران و سرگردان بود و نمیدانست به کدام طرف حکم کند،طرفین دعوا هم اصرار داشتند مسئله با حکم سید پایان پذیرد.
رفت و آمد هر روز طرفین دعوا،برای سید ایجاد مشکل و ناراحتی کرده بود،تا روزی کسی به سوی خانۀ سید رفت و در زد،از افراد خانه به پشت در آمد و گفت:
کیستی ؟
آن مرد گفت:به آقا خبر بده مردی به نام ملا قلی جولا میخواهد شما را ببیند، درب را باز کردند،ملا قلی وارد خانه شد و به نزد سید رفت و گفت:
آمدهام به شما بگویم باید از اینجا سفر کرده و شوشتر را رها نموده به نجف بروی و در آنجا برای همیشه اقامت کنی و بدان که وقف نامۀ ملک مورد دعوا در صندوقچهای در فلان مکان دفن است.
سید علی شوشتری،ملا قلی را تا آن وقت ندیده بود و او را به هیچ عنوان
نمیشناخت،از دستورهایش یکه خورد،دستور داد موضعی که گفته بود حفر کردند و وقف نامه را آوردند،پس از این واقعۀ عجیب از قضا و قبول مرافعه دست کشید و شوشتر را به دستور آن مرد الهی ترک کرده رهسپار نجف شد تا در آنجا برای همیشه اقامت کند.
در نجف با کمال تواضع به درس فقه استاد بزرگ،فقیه سترک،خاتم المجتهدین مرحوم شیخ مرتضی انصاری حاضر شد و مرحوم شیخ هم متواضعانهتر به درس اخلاق سید حاضر میشد.
برنامه به همین صورت ادامه داشت،تا این که مرحوم آخوند ملا حسینقلی همدانی به دنبال حقیقت برخاست و در طی راه دنبال هادی راه قرار گرفت،از شهر همدان کوچ کرد،چندی نزد یکی از علما به سر برد ولی از او چیزی نیافت،به سوی نجف رخت کشید،در محضر شیخ انصاری و سید علی شوشتری حاضر شد و از محضر هر دو بزرگوار استفاده کرد و آنچه خواست نزد آن دو یافت.
به هنگامی که شیخ انصاری از دنیا رفت،آخوند ملا حسینقلی همدانی در پی نوشتن مطالب اصول و فقه شیخ برآمد.
سید شوشتری وی را از این کار منع کرد و فرمود:این کار تو نیست،دیگران هستند که فقه و اصول بنویسند،شما باید مستعدان در راه خدا را دریابید،آخوند به دستور سید،تمام نوشتهها را کنار گذاشت و از این مسئله قطع علاقه کرد و در پی تربیت قابلین برآمد.
آن مرد بزرگ الهی،عدهای را از صبح تا طلوع آفتاب و گروهی را از طلوع خورشید تا مقداری از برآمدن روز و جمعی را از سر شب،تا این که با لطف و مرحمت و عنایت حضرت ذو الجلال توانست سیصد نفر را تربیت کند به طوری که هر یک از آن تربیتشدگان به مقام با عظمت اولیای الهی رسیدند.
از جمله تربیت شدگان ملا حسینقلی همدانی میتوان مرحوم شیخ محمد بهاری،سید احمد کربلایی،حاج میرزا جواد ملکی تبریزی،شیخ علی زاهد قمی و سید عبد الغفار مازندرانی را نام برد.
صاحب«تفسیر المیزان»مرحوم علامه طباطبایی دربارۀ سید احمد کربلایی میگوید:
مرحوم سید اصلاً اصفهانی بوده،ولی نشو و نمای وی در کربلای معلا بود و بعد از ادراک و رشد به تحصیل ادبیات پرداخته و چنانچه از انواع مراسلاتی که به شاگردان و ارادت کیشان خویش نگاشته،پیداست قلمی شیوا و بیانی معجزآسا داشته.
پس از تکمیل ادبیات وارد علوم دینیه گردیده و سرانجام به حوزه درس مرحوم آخوند ملا کاظم خراسانی رضوان اللّه علیه ملحق شده و دورۀ تعلم علوم ظاهری را در تحت تربیت ایشان انجام داده و اخیراً در بوتۀ تربیت و تهذیب مرحوم آیة الحق و استاد وقت،شیخ بزرگوار آخوند ملا حسینقلی همدانی قدس سره قرار گرفته و سالیان دراز در ملازمت مرحوم آخوند بوده و از همگنان گوی سبقت ربوده و بالاخره در صف اول و طبقه نخستین تلامذه و تربیت یافتگان ایشان مستقر گردید و در علوم ظاهری و باطنی مکانی مکین و مقامی امین اشغال نمود و بعد از درگذشت مرحوم آخوند،در عتبه مقدس نجف اشرف اقامت گزیده و به درس فقه اشتغال ورزیده و در معارف الهیه و تربیت و تکمیل مردم ید بیضا نشان میداد.
جمع کثیری از بزرگان و وارستگان به یمن تربیت و تکمیل آن بزرگوار،قدم در دائره کمال گذاشته،پشت پای به بساط طبیعت زده و از سکانداران خلد و محرمان
حریم قرب شدند که از آن جمله است سید اجل آیت حق و نادره دهر،عالم عابد فقیه محدث شاعر مفلق مرحوم حاج میرزا علی قاضی طباطبایی تبریزی که در معارف الهیه و فقه و حدیث و اخلاق،استاد این ناچیز میباشد ! ! (1)خوانندگان ارجمند ! با تمام وجود به این داستان عجیب دقت کنید،عاشق شایقی مثل ملا قلی جولا از سید شوشتری میخواهد به نجف برو،سید با کمال شوق و عشق به درس فقه شیخ انصاری میرود،شیخ با محبتی جانانه به درس اخلاق سید میرود،شیخ و سید با آن شوق و عشق،آخوند ملا حسین قلی همدانی را تربیت میکنند.او با کمال شوق و در عین عشق سیصد نفر را تا سر حد اولیای خدایی به کمال میرساند،یکی از آنان سید احمد کربلایی میشود،او تعداد زیادی را در دایره شوق و عشق به مقامات الهیه میرساند،یکی از آنان مرحوم قاضی میشود،قاضی بسیاری از قابلین را تربیت مینماید،یکی از آنان علامه طباطبایی صاحب«تفسیر المیزان»میشود،علامه از نجف به قم میآید، بالاترین تحول را در حوزه علمیه در معارف الهیه و در توجه به قرآن ایجاد میکند، تا جایی که در بحرانیترین شرایط یعنی در زمان هجوم مکاتب مادی که نزدیک بود مانند سیل،اسلام و مسلمانان را در کام خود فرو برد،با قدرت حکمت و دانش و بینش خود و تربیت شدگانش در برابر آن طوفان به مبارزه برخاسته و برای همیشه خیمه لامذهبی و مادیگری را از این مرز و بوم بر میچینند !
علامه شاگردانی بزرگ چون متفکر شهید مرحوم استاد مطهری تربیت کرد که منافع وجودی آن شهید بزرگ گمان نمیرود بر کسی پوشیده باشد،نوشتهها و نزدیک به هزار سخنرانی استاد،در طول سی سال در دفاع از اسلام و ملت اسلام
1) 1) -یادنامه علامۀ طباطبایی:98.
در سطح بسیار وسیعی غوغا برپا کرد،نوشتهها و سخنرانیهای آن شهید هم چون بنیانی مرصوص به سوی ابدیت راه میپیمایند و در هر عصری از اعصار آینده، تشنگان حقیقت را سیراب خواهد کرد.
استاد علامه طباطبایی نزدیک به هزار نفر از مستعدان و قابلان را در مدرسۀ تربیتی خود به رشد و کمال رساند که هر یک جهانی از علم و اخلاقند،این فرومایۀ ناچیز وقتی که در قم مشغول تحصیل بودم،در موقعیت و سنّی نبودم که مستقیماً از محضر پر نور او درک فیض کنم،من جز دیدار او در حرم حضرت معصومه و حضرت رضا علیهما السلام بهرۀ دیگری نداشتم اما نزد تربیت شدگان آن استاد،مقداری فقه و اصول و حکمت و عرفان خواندم و به همین مقدار فیض که از خرمن تربیت شدههای مستقیم او بردم از شکرش در پیشگاه حضرت حق عاجزم.
راستی،شوق و محبت و عشق و ارادت چه میکند و تا کجا پرتو خود را میگستراند ؟ عقیده و عمل و اخلاق اگر بر پایۀ عشق و معرفت و محبت باشد دنیای قلوب و فضای جهان را روشن میکند و دریا دریا هدایت و معرفت به سوی جانها سرازیر مینماید که نمونهای از آن را در داستان نقل شده دیدید ! !
بیایید با کمک قرآن و روایات و راهنمایی عالم ربّانی وارد معرفت شویم،در وادی معرفت،خدا و خود و دنیا و آخرت و اهداف عالیه را خواهیم شناخت،این شناخت و معرفت در خانۀ دل ما آتش عشق و محبت برمیافروزد،چون نور عشق در دل جلوهگر شود،عمل و اخلاق ما آمیخته با عشق گردد،عمل و اخلاق عاشقانه سریعتر از سیر نور به پیشگاه معبود خواهد شتافت و در آنجا به حریم قبولی راه خواهد یافت،چون عمل قبول شود،درِ توفیق بیش از پیش به روی ما باز میشود،آن زمان است که به وادی سعادت دنیا و آخرت وارد شدهایم و به مقام قرب و لقا و وصال محبوب نزدیک گشتهایم،در آن وقت است که پشت پا به
طبیعت زده و در حرم هستی،جز جمال او چیزی نخواهیم دید !
رو وصال خدا طلب ای یار***بگذر از خویش و بگسل از اغیار
چشم جان برگشا ببین در دل*** متجلی است جلوه دلدار
جان حجاب است در ره جانان*** خویشتن را از آن حجاب برآر
رو به پای حریف سر مستان*** خوش بینداز این سرو دستار
دور بر دور نقطه توحید*** خط کشان می درآی چون پرگار
موج و بحر و حباب هر سه یکی است*** جز یکی نیست اندک و بسیار
وحده لا شریک له خواهی*** خوش بشنو گوش و بشنو این گفتار
که همه صورتند و معنی او*** وحده لا اله الّا هو(1)
1) 1)- نور علی شاه اصفهانی.
[ وَ الْمُتَکَلِّفُ لا یَسْتَجْلِبُ فی عاقِبَةِ أمْرِهِ الّا الْهَوانَ وَفِی الْوَقْتِ إلّا التَّعَبَ وَ الْعَناءَ وَ الشَّقاءَ،وَ المُتَکَلِّفُ ظاهِرُهُ رِیاءٌ وَ باطِنُهُ نِفاقٌ وَ هُما جَناحانِ یَطیرُ بِهِما الْمُتَکَلِّفُ ]
امام صادق علیه السلام در دنبالۀ روایت باب تکلف میفرماید:
هر کس عملش از برای خدا نباشد،بلکه از روی بیمیلی و بیرغبتی و سستی و بیحوصلگی انجام گرفته باشد عاقبتی،جز خفت و خواری ندارد؛زیرا خداوند عمل آمیخته به تکلف را نمیپسندد و صاحب عمل بعد از مردود شدن عمل دچار خفت و خواری خواهد شد،متکلّف در وقت عمل هم حاصلی،جز زحمت و تعب و سختی و مشقت ندارد و در حقیقت متکلف زیانکار دنیا و آخرت است.
ظاهر عمل متکلّف ریا است،چون متکلّف به دور از چشم مردم خود را به زحمت عمل نمیاندازد و باطن عملش نفاق است؛زیرا در وقت انجام عمل بیمیل و بیعلاقه به عمل است پس دلش با ظاهر یکی نیست و این عین نفاق است،ریا و نفاق دو بال پری است که متکلف به وسیلۀ آن دو پر به سوی غضب حق و نفرت ملائکه و افتضاح و رسوایی و در پایان کار به زندان جهنم پر میکشد ! !
[ وَ لَیْسَ فِی الْجُمْلَةِ مِنْ أخْلاقِ الصّالِحینَ وَ لا مِنْ شِعارِ الْمُتَّقینَ التَّکَلُّفُ مِنْ أیِّ بابٍ کانَ،قالَ اللّه تَعالی لِنَبِیِّهِ: [ قُلْ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفِینَ ] (1)،وَ قالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله:نَحْنُ مَعاشِرَ الْأنْبیاءِ وَ الْاُمَناءِ وَ الْأتْقِیاءِ بُراءُ مِنَ التَّکَلُّفِ ]
تکلف و بیرغبتی در ایمان و عمل از اخلاق شایستگان از عباد خدا و پرهیزکاران نیست،آنان در هر بابی از ابواب عبادت و خیر با کمال رغبت و شوق و عشق و محبت عمل میکنند.
عاشق که بود غلام معشوق***سر مست علی الدوام معشوق
از خویشتنش خبر نباشد*** دایم مست مدام معشوق
مستی نکند زآب انگور*** مستیش همه زجام معشوق
برخاسته از سر دو عالم ***پابنده شده به دام معشوق
از کام و هوای خویش رسته***کامش همه گشته کام معشوق(2)
خداوند مهربان به پیامبرش فرموده:
به مردم بگو من از شما برای این همه زحمت و رنجی که در راه هدایت کشیدم مزدی نمیخواهم و من در این بیست و سه،سال آنچه انجام دادم به هوای خواستۀ محبوب حق و با کمال میل و رغبت انجام دادم.
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله آن چنان عاشق اجرای برنامهای الهی بود که در برابر هجوم اهل مکه که از هیچ جنایتی نسبت به اسلام و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله روی گردان نبودند و این همه ظلم و ستم را برای تعطیل کار پیامبر میکردند،پیغام داد.
لَوْ وُضِعَتِ الشَّمْسُ فی یَمینی وَ الْقَمَرُ فی شِمالی ما تَرَکْتُ هذَا الْقَوْلَ حَتّی انْفِذَهُ أوْ اقْتَلَ دُونَهُ 1.
اگر آفتاب را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارید،دست از برنامهام بر نمیدارم،تا حاکمیت اللّه مستقر گردد،یا جانم در راه هدفم قربان شود.
اهل نظر که عالم تحقیق دیدهاند***عشق تو را به ملک دو عالم خریده اند
صاحب دلان به ملک کسان دل نمی دهند*** آنها که از کمال تو رمزی شنیده اند
آهسته رو که مرکب مردان مرد را*** در سنگلاخ بادیه پی ها بریده اند
نومید هم مباش که رندان باده نوش*** ناگه به یک خروش به منزل رسیده اند
انصاری از بلا چه بنالی صبور باش*** دانی که صابران چه بلاها کشیده اند
پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید:
ما گروه انبیا و امنا و تقوا پیشهگان از عمل تصنعی و کار بدون عشق و برنامه بدون محبت و شوق بیزاریم.
مگر میشود کسی اهل معرفت و به دنبال معرفت،مرد عشق و شوق باشد
و عمل خیری را متکلفانه و عبادتی را به تصنع به جای آورد،مردان راه دوست، مرد عشق و شوقند و مرغ باغ محبت و دوستی،قرآن و روایات وقتی آثار وجودی مردم با معرفت و عاشق و در حقیقت علائم مردم مؤمن را بیان میکند انسان از آن علائم و آثار میفهمد که درون مردم مؤمن و با معرفت دریایی از عشق و علاقه به حضرت حق و عبادت و اطاعت و آراسته شدن و پیراسته شدن است.
قرآن و روایات این چنین اوصاف مردان راه عشق را بیان میکند:
1-در ادای نماز سخت اهتمام داشته و دارای قلبی خاشع به وقت نمازند.
2-به ادای زکات شوق وافر دارند.
3-از شهوترانی غلط و گناهان مربوط به غریزه احتراز جسته و در عوض به سنت ازدواج اهمیت میدهند.
4-متعهد به قول و وفا کننده به عهد و پیمانند.
5-حافظ و راعی امانتند.
6-آنچه برای خود در راه صلاح و سداد و حق و حقیقت دوست دارد،برای دیگران هم به همان صورت دوست دارد و هر چه را برای خود نمیخواهد برای دیگران هم نمیپسندد.
7-برادران دینی خود را دوست دارد و خیرخواه همۀ برادران و خواهران مؤمن است.
8-اصرار به امر به معروف و نهی از منکر دارد.
9-در اطاعت از امر حق و خودداری از نواهی بینظیر است.
10-علاقۀ عجیبی به انجام هر کار خیری دارد.
11-موجودی است منبع خیر و پاک از شر،خیری از او فوت نمیشود و شری از او به کسی نمیرسد.
12-کار خیر دیگران را زیاد دیده و همه جا تعریف میکند و کار خیر خود را کم و اندک و ناچیز میبیند و به زبان نمیآورد.
13-همیشه در پی علم و دانش است و از تعلیم و تعلم و اندوختن و یاد دادن ملول نمیگردد.
14-از تحمل زحمت و رنج و مشقت و ذلت در راه دین باک ندارد.
15-نصیبش از دنیا فقط از حلال است و از هر حرامی فراری و گریزان است.
16-خود را از هیچ کس بهتر و بالاتر نمیداند.
17-قلبش به نور ایمان و عقاید حقه و عشق و محبت حق،منور است.
18-عارف و آگاه و بینای به اوضاع زمان است.
19-در هوش و فراست کم نظیر است.
20-پاک و پاکیزه و تمیز و نظیف است.
21-همواره به یاد حق و برای حق و در راه حق است.
22-در بلا و مصیبت صابر و در خوشی و لذت شاکر است.
23-به هیچ کس حتی به دشمنانش ظلم نمیکند.
24-برای خدمت به مسلمانان و مردم خود را به تعب و رنج میاندازد.
25-دوستش دانش و مشی او دانشاندوزی است.
26-وزیرش حلم،امیرش عقل،برادرش رفق و پدرش نیکی است.
27-بر روزی مقدر که به وسیلۀ کوشش و زحمت خودش به دست میآورد قانع و بر اضافۀ مال دنیا حریص نیست.
28-خوش رو،گشاده چهره و شیرین است.
29-صابر و ثابت قدم در امور دین و کار خیر است.
30-گریزان از هوا و هوس و خواهشهای غلط نفسانی و شیطانی است.
31-از هرچه که لغو و بیمعناست،محترز و روی گردان است.
32-اول فکر میکند بعد میگوید،یعنی زبانش پشت قلب اوست.
33-غضبش برای حق و نسبت به امور دنیا عصبانی نمیگردد.
34-در دنیا غریب است،یعنی کم نظیر و بیهمراه و از این غربت و از این که هم دل و هم زبانش کم است شاکی نیست.
35-به تمام امور با کمک نور خدا مینگرد،یعنی دارای ایمانی قوی و قلبی منور به نور عشق و معرفت است.
36-در امر دین چون کوه پایدار و هیچ حادثهای قدرت بیرون آوردن وی را از فضای ملکوتی دین ندارد.
37-به اقبال دنیا مغرور نشود و از ادبار دنیا محزون نمیگردد.
38-به عواقب همۀ امور فکر کرده و به این خاطر در عاقبت کار از حسرت و ندامت و پشیمانی در امان است.
39-از هر امری درس و عبرت میگیرد.
40-دلش از یاد خدا روشن و از مقام حضرت رب خائف است.
41-حقوق دیگران را در تمام امور حفظ کرده و از غیبت کردن سخت پرهیز دارد.
42-در هیچ یک از امور دینی اعم از واجبات بدنی و مالی و اجتماعی،خود را آلوده به ریا نکرده و از اخلاص خالی نمیکند.
43-در معاملات مادی جانب احکام فقهی را رعایت کرده و مطلقاً بندۀ خداست.
44-عمرش را غنیمت شمرده و از بیهوده تلف کردن میپرهیزد.
45-از تهمت به مردم خودداری میکند.
46-به خدا و رسول و قیامت ایمان یقینی داشته و شک و تردید و وسوسه در خانۀ قلبش راه ندارد.
47-خود و عائلهاش در خور شأنش از نصیب دنیایی بهرهمند است،در حالی که دنیا را مقدمۀ آخرت قرار میدهد و محرومیت خویش و عائلهاش را از مباحات هم چون بعضی از جوکیان و صوفیان نمیپسندند.
48-عاشق پیامبر و امیر المؤمنین و یازده امام و مؤمن حقیقی به ولایت حق و پیامبر و ائمه علیهم السلام و فقیه جامع الشرائط است.
49-به تعمیر مساجد و بناهای مذهبی اهتمام شدید دارد.
50-مجاهد در راه حق و عاشق شهادت و مراعات کنندۀ حقوق اقوام و اصدقا و اقرباست (1).
آری،صدور این پنجاه برنامه از مؤمن دلیل بر این است که مؤمن در فضای شوق و محبت و علاقه و نشاط،دست به هر عمل خیری میزند و محال است در چهار چوب تصنع و تکلف،این همه خیر از انسان مؤمن به منصۀ بروز و ظهور برسد ! !
عارف عاشق حکیم صفای اصفهانی میگوید:
افراد که همدم جلیلند***پیران مراد را دلیلند
هم صاحب نفخه سرافیل*** هم محرم راز جبرئیلند
بر گوهر جود بحر عمّان*** بر کشت وجود رود نیلند
از گوهر پاک گنج پنهان*** از مشرب صاف سلسبیلند
1) 1) -ایمان و وجدان:81.
خارج همه از ادارۀ قطب***با قطب برادر سبیلند
هم مالک ملکت سلیمان ***هم صاحب ثروت خلیلند
دارند به حق هزار برهان*** خاموش ولی زقال و قیلند
در مملکت وجود باقی*** بعد از انبیا بی بدیلند
در مصر ولایتند والی*** یوسف رخ و دلبر و جمیلند
اکسیر سعادتمند افراد*** پر قیمت و قابل و قلیلند
از خُلق نه از عروق و اعصاب*** برخاتم انبیا سلیلند
داود زبور خوان توحید*** با کوه به نغمه هم رسیلند
آنان که لباس جاه پوشند*** در فقر برهنه و ذلیلند
بینند حجاره های سجیل*** کاین قوم ضلال قوم پیلند
نابرده به کعبه فنا پی*** بر نفی بقای خود دخیلند
آن فرقه که زنده اند دایم*** در مسلخ عشق او قتیلند
خلاق معانیند و صورت*** امرند که خلق را کفیلند
قوت دل اولیاست تهلیل***با خاتم انبیا اکیلند
بر مسند حق خلیفة اللّه*** غوثند و خدای را وکیلند
از اسم گذشته در یم ذات*** مستغرق بلکه مستحیلند
ایجاد عیال جود افراد*** هم لم یلدند و هم معیلند
بحرند که حاوی لآلی*** ابرند که راوی غلیلند
هستی است زجودشان وایشان*** در معرض امتحان بخیلند
[ فَاتَّقِ اللّهَ وَ اسْتَقِمْ یُغْنِکَ عَنِ التَّکَلُّفِ وَ یَطْبَعْکَ بِطِباعِ الْایمانِ.وَ لا تَشْتَغِلْ بِطَعامٍ آخِرُهُ الْخَلاءُ،وَ لِباسٍ آخِرُهُ الْبَلاءُ وَ دارٍ آخِرُهُ الْخَرابُ،وَ مالٍ آخِرُهُ الْمیراثُ،وَ إخْوانٍ آخرُهُمُ الْفِراقُ،وَ عِزٍّ آخِرُهُ الذُّلُّ وَ وَقارٍ آخِرُهُ الْجَفاءُ،وَ عَیْشٍ آخِرُهُ الْحَسْرَةُ ]
در پایان روایت،امام به حق ناطق،سر حلقۀ اهل عرفان و امید هر عاشق حضرت جعفر بن محمد الصادق علیهما السلام چه عاشقانه و عارفانه و چه دلسوزانه تمام بندگان خدا را به اموری عالی و مسائلی متعالی نصیحت و سفارش مینماید:
در راه خدا از هر نوع حال و فعل شیطانی بپرهیز و بیا و به خاطر خیر دنیا و آخرتت،در راه حضرت او برای انجام هر عمل خیر و مثبتی پایداری کن و استقامت به خرج بده و انحراف از حدود الهی را واقعاً برای خود جایز مشمار،تا به توفیق حضرت رب العزه از تکلف و تصنع در عبادت و عمل خیر آزاد گردی و محبت و عشق حضرت او در دلت خانه بگیرد که اگر عشق بر کرسی دل نشیند،به خاطر میل سختی که به ملاقات با معشوق دارد و به علت رابطهای که هم چون
رابطۀ شعاع آفتاب با آفتاب بین عاشق و معشوق است،تو را به مقام قرب وصال حضرت دوست میرساند،آنجا که جز او چیزی نبینی و غیر او چیزی نخواهی.
هر کجا مینگرم حسن توام در نظر است***می نماید که مرا حسن تو نور بصر است
به جز از قصه موی تو که می رفت دراز*** قصه هر دو جهان پیش نظر مختصر است
بنده باید که نهد گردن طاعت در امر ***شرط ایمان نه به ذکر شب و ورد سحر است
به بیش از اندازۀ حاجت،خود را مشغول به خوردن،آن هم غذاهای رنگارنگ و چرب و شیرین مکن،این نوعی خوردنی که مورّث انواع امراض و باعث تردد زیاد به محل قضای حاجت است،مگر بدن چه اندازه نیاز به مواد مادی دنیا دارد ! !
فریفته لباسی مشو که آخرش کهنه شدن و بیقواره شدن به بدن است.جسم را آن ارزش نیست که وقت گران را خرج فراهم آوردن لباس رنگارنگ و گران قیمت کنی،لباس را ساده و کم خرج بگیر به اندازهای که تو را از سرما و گرما محفوظ بدارد و آبرویت را در برابر برادران حفظ کند.
خانه و مسکن را به اندازه لازم برای خود و عیالاتت فراهم کن که عاقبت تمام
این خانهها خرابی است و چیزی که پایانش خرابی است ارزش آن را ندارد که قسمت عمدهای از عمرت را بر آن ضایع کنی.
فریفته مال مشو،مجذوب درهم و دینار دنیا مگرد،به اندازۀ لازم دنبال مال باشد که سودت از مال همان مقدار خوراک و مسکن و پوشاک است و اضافۀ آن اگر به وسیلۀ خودت با خدا معامله نشود به ارث میماند و به اکثر ورّاث اطمینانی نیست که با مال بر جای مانده چه کنند ؟
اگر مال را صرف طاعت کنند،در قیامت برای تو مورّث حسرت است که با مال دیگران ثواب اخروی بردند و تو بیبهره ماندی،اگر صرف معصیت کنند تو را به عنوان شریک گناه به محاکمه میکشند ! !
به دوستیها و رفاقتهای ناپایدار مخصوصاً دوستانی که مگسانند گرد شیرینی مغرور مباش که عاقبت این روابط فراق و جدایی است و به عزت پوچ و توخالی که سرابی بیش نیست گول مخور که عاقبتش ذلت است و به وقاری که آخرش جفا و حیاتی که آخرش حسرت است مغبون مشو.
مؤمن،دل به آنچه فانی است نمیبندد و عشق به مصرف آنچه زوالپذیر است نمیرساند.مؤمن،عمر را در راهی خرج میکند که در آن راه کسب خیر دنیا و آخرت کند و از آن راه به رضایت و خشنودی حق برسد.
مؤمن،فریب نمیخورد،مغرور نمیگردد،به ذلت و هوان و خواری نمیرسد به حسرت و ندامت و پشیمانی دچار نمیگردد.مؤمن با هر چه در ارتباط شود آن را
وسیلهای برای رسیدن به حق قرار میدهد.
مؤمن،دنیا را مزرعۀ آخرت دانسته و هستی خود را در راه عشق به حضرت حق خرج کرده و نثار میکند.
گر رسد دست مرا در سر گیسوی تو باز***مو به مو شرح دهم قصه شبهای دراز
سازد آشفته تو را از موی توام باد صبا*** هر سحر گه که نماید گره از زلف تو باز
محرم کوی تو را دل نرود جای دگر*** من و طوف سر کوی تو و حاجی و حجاز
بینیاز از همه درهای جهان گردیدم ***تا نهادم به سر خاک تو من روی نیاز
روز وصل و شب هجران تو ای صبح امید*** عمر کوتاه مرا ماند و امید دراز
مطرب این نغمه جانسوز که در پرده نواخت*** ترسم از پرده عشاق برون افتد راز
ای مهربان خدای عزیز ! ای رفیق دنیا و آخرت من ! ای محبوب و معشوق دل، نسبت به تمام امور الهیه دلم را غرق شوق و نشاط و عشق و محبت کن و توفیقم رفیق راه فرما تا بقیۀ عمرم را در راه عشق تو صرف کنم و حالی به من مرحمت فرما که جز تو نخواهم و جز تو ندانم و جز تو نبینم و جز تو نخوانم،من باتمام وجود،در عین این که سراپا آلوده به جرم و گناه و تنبلی و کسالت و تکلف و معصیتم،به تو که منبع لطف و کرم و مبدأ جود و فیضی،امید دارم و هرگز با داشتن چون تو مولایی کریم و مهربان،امیدم ناامید نمیگردد.