ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -، توشیحگر
عنوان قراردادی:مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه .شرح
عنوان و نام پدیدآور:عرفان اسلامی / مولف حسین انصاریان ؛ ویرایش و تحقیق محسن فیضپور ،محمدجواد صابریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۶ - ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری:ج.
فروست:مجموعه آثار؛ ۳۱، ۳۲، ۳۳، ۳۴، ۳۵، ۳۶، ۳۷، ۳۸، ۳۹، ۴۰، ۴۱، ۴۲، ۴۳، ۴۴.
شابک:۷۰۰۰۰۰ ریال : دوره 978-964-96392-9-1 : ؛ ج.۱ : 978-964-96392-6-0 ؛ ج.۲ : 978-964-96392-7-7 ؛ ۷۰۰۰۰۰ ریال : ج.۳ 978-964-96392-8-4 : ؛ ج.۴ 978-964-2939-00-8 : ؛ ج.۵ 978-964-2939-01-5 : ؛ ج.۶ 978-964-2939-02-2 : ؛ ج.۷ : 978-964-2939-03-9 ؛ ج.۸ : 978-964-2939-04-6 ؛ ج.۹ : 978-964-2939-05-3 ؛ ج.۱۰ 978-964-2939-06-0 : ؛ ج.۱۱ : 978-964-2939-07-7 ؛ ج.۱۲ 978-964-2939-08-4 : ؛ ج.۱۳ 978-964-2939-09-1 : ؛ ج.۱۴ 978-964-2939-10-7 : ؛ ج.۱۵ 978-964-2939-13-8 :
یادداشت:ج.۲ - ۵، ۹ و ۱۱ (چاپ اول: زمستان ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱۲ - ۱۵ (چاپ اول: ۱۳۹۱) (فیپا).
یادداشت:جلد چهاردهم و پانزدهم فهرست میباشند.
یادداشت:ج.۷ - ۹ (چاپ دوم:۱۳۸۷).
یادداشت:ج.۱۰ (چاپ اول: ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱۰ - ۱۵ (چاپ دوم:۱۳۸۸).
یادداشت:عنوان روی جلد: عرفان اسلامی شرح مصباحالشریعه.
یادداشت:کتابنامه.
عنوان روی جلد:عرفان اسلامی شرح مصباحالشریعه.
موضوع:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق . مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه -- نقد و تفسیر
موضوع:احادیث اخلاقی -- قرن ۲ ق.
موضوع:اخلاق اسلامی -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
موضوع:عرفان -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
شناسه افزوده:فیضپور قمی، محسن، ۱۳۵۳ -، ویراستار
شناسه افزوده:صابریان، محمدجواد، ویراستار
شناسه افزوده:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق . مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه . شرح
رده بندی کنگره:BP۲۴۸/ج۷م۶۰۴۲۲۱۸۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی:۱۱۸۲۵۶۰
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
إذا أرَدْتَ الْحَجَّ فَجَرِّدْ قَلْبَکَ لِلّهِ تَعالی مِنْ کُلِّ شاغِلٍ وَ حِجابِ کُلِّ حاجِبٍ وَ فَوِّضْ امُورَکَ کُلَّها إلیٰ خالِقِکَ وَ تَوَکَّلْ عَلَیْهِ فی جَمیعِ ما یَظْهَرُ مِنْ حَرَکاتِکَ وَ سَکَناتِکَ وَ سَلِّمْ لِقَضائِهِ وَ حُکْمِهِ وَ قَدرِهِ وَ دَعِ الدُّنْیا وَ الرّاحَةَ وَ الخَلْقَ،وَ اخْرُجْ مِنْ حُقُوقٍ تَلْزَمُکَ مِنْ جِهَةِ الْمَخْلُوقینَ.
وَ لا تَعْتَمِدْ عَلیٰ زادِکَ وَ راحِلَتِکَ وَ أصْحابِکَ وَ قُوَّتِکَ وَ شَبابِکَ وَ مالِکَ مَخافَةَ أنْ یَصیرُوا لَکَ عدُوّاً وَ وَبالاً.
فَإنَّ مَنِ ادَّعیٰ رِضا اللّهِ وَ اعْتَمَدَ عَلیٰ شَیءٍ صَیَّرَهُ عَلَیْهِ عَدُوّاً وَ وَبالاً لِیَعْلَمَ أنَّهُ لَیْسَ لَهُ قُوَّةٌ وَ لا حیلَةٌ وَ لا لِأَحَدٍ إلّا بِعِصْمَةِ اللّهِ وَ تَوْفیقِهِ.
وَ اسْتَعِدْ إسْتِعْدادَ مَنْ لا یَرْجُو الرُّجُوعَ وَ أحْسِنِ الصُّحْبَةَ وَ راعِ أوْقاتِ فَرائِضِ اللّهِ وَ سُنَنِ نَبِیّهِ صلی الله علیه و آله وَ ما یَجِبُ عَلَیْکَ مِنَ الأدَبِ وَ الاحْتِمالِ وَ الصَّبْرِ وَ الشُّکْرِ وَ الشَّفَقَةِ وَ السَّخاءِ وَ ایثارِ الزّادِ عَلیٰ دَوامِ الأوْقاتِ.
ثُمَّ اغْسِلْ بِماءِ التَّوْبَةِ الْخالِصَةِ ذُنُوبَکَ وَ الْبَسْ کِسْوَةَ الصِّدْقِ وَ الصَّفاءِ وَ الْخُضُوعِ وَ الْخُشُوعِ.وَ أَحْرِمْ مِنْ کُلِّ شَیءٍ یَمْنَعُکَ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ یَحْجُبُکَ عَنْ طاعَتِهِ.
وَ لَبِّ بِمَعنیٰ إجابَةٍ صافِیَةٍ زاکِیَةٍ لِلّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فی دَعْوَتِکَ لَهُ مُتَمَسِّکاً بِعُرْوَتِهِ الْوُثْقیٰ.
وَ طُفْ بِقَلْبِکَ مَعَ الْمَلائِکَةِ حَوْلَ الْعَرْشِ کَطَوافِکَ مَعَ الْمُسْلِمینَ بِنَفْسِکَ حَوْلَ الْبَیْتِ.
وَ هَرْوِلْ هَرْوَلَةً مِنْ هَواکَ وَ تَبرِّیاً مِنْ جَمیعِ حَوْلِکَ وَ قُوَّتِکَ.فاخْرُجْ مِنْ غَفْلَتِکَ وَ زَلّاتِکَ بِخُرُوجِکَ إلیٰ مِنیٰ وَ لا تَتَمَنَّ ما لا یَحِلُّ لَکَ وَ لا تَسْتَحِقُّهُ.
وَ اعْتَرِفْ بِالخَطایا بِعَرَفاتٍ وَ جَدِّدْ عَهْدَکَ عِنْدَ اللّهِ بِوَحْدانِیَّتِهِ.وَ تَقَرَّبْ إلی اللّهِ ذا ثِقَةٍ بِمُزْدَلِفَةٍ.
وَ اصْعَدْ بِرُوحِکَ إلَی الْمَلَأِ الْأَعْلیٰ بِصُعُودِکَ إلَی الجَبَلِ،وَ اذْبَحْ حَنْجَرَتَیِ الْهَویٰ وَ الطَّمَعِ عِنْدَ الذَّبیحَةِ،وَ ارْمِ الشَّهَواتِ وَ الْخَساسَةَ وَ الدِّناءَةَ وَ الذَّمیمَةَ عِنْدَ رَمْیِ الْجَمَراتِ،وَ احْلِقْ الْعُیُوبَ الظّٰاهِرَةَ وَ الْبٰاطِنَةَ بِحَلْقِ رَأْسِکَ.
وَ ادْخُلْ فی أمٰانِ اللّهِ وَ کَنَفِهِ وَ سِتْرِهِ وَ کَلٰاءَتِهِ مِنْ مُتٰابَعَةِ مُرٰادِکَ بِدُخُولِکَ الْحَرَمَ.
وَ زُرِ الْبَیْتَ مُتَحَقِّقاً لِتَعْظیمِ صاحِبِهِ وَ مَعْرِفَةِ جَلالِهِ وَ سُلْطانِهِ،وَ اسْتَلِمِ الْحَجَرَ رِضیً بِقِسْمَتِهِ وَ خُضُوعاً لِعِزّتِهِ،وَ وَدِّعْ ما سِواهُ بِطَوافِ الْوَداعِ.
وَ صَفِّ رُوحَکَ وَ سِرَّکَ لِلِقاءِ اللّهِ یَوْمَ تَلْقاهُ بِوُقُوفِکَ عَلَی الصَّفاءِ،وَ کُنْ ذا مُرُوَّةٍ بِفَناءِ أوْصافِکَ عِنْدَ الْمَرْوَةِ.
وَ اسْتَقِمْ عَلیٰ شُرُوطِ حَجِّکَ هذا وَ وَفاءِ عَهْدِکَ الَّذی عاهَدْتَ بِهِ مَعَ رَبِّکَ وَ أوْجَبْتَهُ إلی یَوْمِ القیامة.
وَ اعْلَمْ بِأنَّ اللّهَ تَعالی لَمْ یَفْتَرِضِ الْحَجَّ وَ لَمْ یَخُصَّهُ مِنْ جَمیعِ الطّاعاتِ إلّا بالإضافَةِ إلیٰ نَفْسِهِ بِقَوْلِهِ تَعالی: [ وَ لِلّٰهِ عَلَی النّٰاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطٰاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً ] (1).
1) 1) -آل عمران (3):97.
وَ لا سَنَّ نَبِیُّهُ صلی الله علیه و آله فی حَلالٍ وَ حَرامٍ وَ مناسِکَ الّا للإسْتِعْدادِ وَ الإشارَةِ إلَی الْمَوْتِ وَ الْقَبْرِ وَ الْبَعْثِ وَ الْقیامَةِ وَ فَصْلِ بَیانِ السابِقَةِ مِنَ الدُّخُولِ فِی الْجَنَّةِ أهْلِها وَ دُخُولِ النّارِ أهْلِها بِمُشاهَدَةِ مَناسِکِ الْحَجِّ مِنْ أوَّلِها إلی آخِرِها لِأُولِی الْأَلْبابِ وَ اولِی النُّهیٰ.
[ إذا أرَدْتَ الْحَجَّ فَجَرِّدْ قَلْبَکَ لِلّهِ تَعالی مِنْ کُلِّ شاغِلٍ وَ حِجابِ کُلِّ حاجِبٍ وَ فَوِّضْ امُورَکَ کُلَّها إلیٰ خالِقِکَ وَ تَوَکَّلْ عَلَیْهِ فی جَمیعِ ما یَظْهَرُ مِنْ حَرَکاتِکَ وَ سَکَناتِکَ وَ سَلِّمْ لِقَضائِهِ وَ حُکْمِهِ وَ قَدرِهِ وَ دَعِ الدُّنْیا وَ الرّاحَةَ وَ الخَلْقَ،وَ أخْرُجْ مِنْ حُقُوقٍ تَلْزِمُکَ مِنْ جِهَةِ الْمَخْلُوقینَ ]
امام صادق علیه السلام میفرماید:چون آهنگ حج خانۀ حق کردی،دل خود را برای خدا از هر شاغل و حاجب تنها کن،آن چنان که در این سفر گرانقدر روحانی و معراج پر ارزش ملکوتی جز به حضرت دوست توجهی نداشته باشی،تمام امور خویش را اعم از مادی و معنوی به آفرینندۀ خود واگذار و در تمام حرکات و سکنات خود بر او تکیه کن و در برابر قضا و حکم و قدر او تسلیم محض باش و دنیا و راحتی و آن مردمی که مانع از این حرکت معنوی تو هستند رها کن و خویش را از تمام حقوق خلق آزاد نما.
مسئلۀ با عظمت حج از اعظم مسائل الهیه و از مهمترین برنامههای عالی مکتب انسان ساز اسلام است.
مسلمانان جهان اگر به حقایق پرقیمت این عمل عبادی اسلام توجه کنند و برنامههای این سفر آسمانی را،چنان که شایسته است انجام دهند،به رفع
بسیاری از مشکلات دنیایی،سیاسی،اجتماعی،اخلاقی و آخرتی خود موفق خواهند شد.
معنویت کعبه دورنمایی از عظمت و جلال و جبروت صاحب آفرینش و خالق هستی است،مسلمانان اگر شرایط واقعی حج را در اعمال خود تحقق دهند،به عظمتی ما فوق تمام عظمتها و جلالی ما فوق تمام جلالتها میرسند.
در مناسک حج تمام عوامل تکامل انسان قرار داده شده و حاجی باید با انجام مناسک تمام خلأهای فکری و روحی و اخلاقی و به خصوص ایمانی خود را جبران نماید و اگر بدین صورت در اتصال به خانۀ حق از آن جایگاه باعظمت استفاده ننماید،حج خانه را بجای نیاورده و اعمالی همآهنگ با واقعیتهای الهی از او بروز و ظهور نکرده است.
کعبه،قبلۀ دلها و ارواح و افکار است و علامتی برای جهت دادن تمام موجودیت انسان به سوی اللّه.
کعبه،محوری است که باید انسان با گردش به دور آن محور از تمام رذایل بیرون آمده و به تمام حسنات آراسته گردد.
کعبه،خانۀ عبادت و بندگی و مرکز عشق و عاشقی و جایگاه پاکان و نیکان و مرکز به خاک افتادن صالحان و صدیقان است.
کعبه و مسجد الحرام جایگاه با عظمتی است که انبیای بزرگ الهی و امامان بزرگوار،به آن روی عشق داشته و شبهای عمر خود را تا صبح در آن مکان مقدس با کمال خضوع و خشوع به عبادت گذراندهاند.
زائر بیت اللّه قبل از حرکت به آن مکان شریف،واجب و لازم است که دل از
تمام کدورتها پاک و از همۀ آلایشها صاف کند.
کعبه،قلب معنویت و مرکز عبودیت و جایگاه خلوص و محل خضوع و خشوع است و دلی که از این اوصاف عالی رنگ ندارد در آنجا جای ندارد،بدون نفس تزکیه شده و قلب آراسته به حقایق و اوصاف الهی،نمیتوان راهی به آن حریم مقدس و حرم با عظمت پیدا کرد که راه واقعی انسان به سوی حضرت معبود فقط از راه قلب سلیم است و بس و قلب سلیم،قلب خاشع و خاضع و مؤمن و متقی و رقیق و رحیم و رؤوف و کریم و آراسته به یقین است.
تا از خودیتهای شیطانی بیخود نگردی و از شرارتهای نفس پاک نشوی و از چاه تاریک رذایل بیرون نیایی و خودیت الهی خود را باز نیابی و خویشتن را از بیگانگان و دشمنان بینیاز نسازی،به خانۀ حق راه پیدا نکنی.
آری،چون دل از غیر فارغ ساختی و نفس از رذایل پرداختی و لباس شیطنت از تمام وجود انداختی و هویت خود را به تمام معنی به حضرت مولا باختی،لیاقت ورود در حرم را برای خود ساختی که بدن و جسم را به آن حریم دعوت نکردهاند، بلکه دعوت از بارگاه قدس متوجه به انسان است و انسان آن موجودی است که به صفات حضرت دوست متصف باشد.
فیلسوف و فقیه بزرگ،مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی معروف به کمپانی در خطاب به انسان میفرماید:
گهی به کعبۀ جانان سفر توانی کرد***که در منای وفا ترک سرتوانی کرد
به راه عشق توانی که رهسپر گردی*** اگر که سینه خود را سپر توانی کرد
به چار بالش خواب آنگهی تو تکیه زنی*** که تن نشانه تیر سه پر توانی کرد
نسیم صبح مراد آنگهی کند شادت ***که خدمت از سر شب تا سحر توانی کرد
جدا مشو زدر دوست مفتقر هرگز*** که چاره دل ازین رهگذر توانی کرد
کعبه و رابطۀ معنویت قلب با آن محور باعظمت هدایت و شرح آن از حدود این کتاب محدود خارج است؛تماشای عظمت کعبه و معنویت قلب و رابطۀ این دو حقیقت با یکدیگر چشمی الهی و قلبی پاک از تمام شوائب لازم دارد که با کمال تأسف این فقیر خاکنشین از هر دو بیبهره است چه بهتر که از اینجا به شرح ظاهر حدیث بپردازم،باشد که در مسیر شرح،خداوند مهربان قلبی پاک برای دریافت حقایق و چشمی الهی برای تماشای وقایع اصلی هستی به همۀ ما عنایت بفرماید که این عنایت از لطف و کرم حضرت دوست دور نیست.
نتیجۀ فرامین ملکوتی حضرت صادق علیه السلام در ابتدای روایت باب حج این است که قبل از شروع سفر به داد قلب برسید و این بیت معنوی را از تمام آلودگیها و عیوب و قیود پاک کنید که دلِ گرفتار هوا و محبتهای غیر خدایی و دچار همّ و غم دنیا و وابستۀ به مردم شیطان صفت و اسیر حقوق مالی مردم،لایق قرار گرفتن در حضور دوست نیست که حضرت یار حقیقت قلب و پاکی جان میخواهد،نه آرایش ظاهر و قیافۀ جسم.
قبل از حرکت از وطن،در مقام کسب معرفت برآیید و دل را به نور صفات حضرت دوست منور کنید و این مطاف عظیم حقایق ربانیه و حسنات ملکوتیه را از قیود شیطانی و طواف جنود ابلیسی برهانید.
چون کسب معرفت کردید،قلب غرق در عشق حضرت حق میشود و عشق هم چون قویترین موتور،اعضا و جوارح شما را در راه خدمت حضرت یار به حرکت آورده و شما را لایق حضور آن جناب مینماید و هم چون بنیانگذار حج حضرت ابراهیم خلیل الرحمن به دیدار حقایق ملکوتی با چشم قلب و دیدۀ سر
نایل خواهید گردید.
[ وَ کَذٰلِکَ نُرِی إِبْرٰاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ ] (1).
و این گونه فرمانروایی و مالکیّت و ربوبیّت خود را بر آسمانها و زمین به ابراهیم نشان میدهیم تا از یقینکنندگان شود.
در کتب روایی ما آمده که:
انسان مؤمن و تصفیه شده و آراسته به حسنات و پیراسته از رذایل،عزیز الوجودتر از کبریت احمر و برتر از ملائکه حتی ملائکۀ مقرب و دارای حرمتی بزرگتر از حرمت کعبه است (2).
و این همه عظمت و حرمت و فضیلت در سایۀ حرکت معنوی قلب و آراستگی دل بدست میآید.
عین القضاة،عارف معروف در«تمهیدات»میگوید:
ای عزیز ! بدان که راه خدا نه از جهت راست است و نه از جهت چپ و نه بالا و نه زیر و نه دور و نه نزدیک و راه خدا در دل است و یک قدم است.«دَعْ نَفْسَکَ وَ تَعالْ»خود را از همه آلودگیها بری و پاک کن و بالاترین رذیلت که منیت است و آن اساس تمام بدبختیهاست از خود بریز و آن گاه به جوار قرب حرکت کن.
مگر از مصطفی نشنیدهای که او را پرسیدند:
أین اللّه ؟ فقال صلی الله علیه و آله:عِنْدَ المُنْکَسِرَةِ قُلُوبُهُمْ (1).
خدا کجاست ؟ پس فرمود:نزد قلبهای شکستۀ مؤمنان.
ای عزیز ! حج صورت کار همه کس باشد،اما حج حقیقت نه کار هر کسی باشد.در راه حج زر و سیم باید فشاندن،در راه حق جان و دل باید فشاندن،این که را مسلم باشد ؟ آن را که از بند جان برخیزد، [ مَنِ اسْتَطٰاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً ] (2)این باشد.
در هر فعلی و حرکتی در راه حج سری و حقیقتی باشد،اما کسی که بینا نباشد خود نداند.
طواف کعبه و سعی و حلق و تجرید و رمی حجر و احرام و احلال و قارن و مفرد و ممتنع در همه احوالهاست.
[ وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعٰائِرَ اللّٰهِ فَإِنَّهٰا مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ ] (3).
و هر کس شعایر خدا را بزرگ شمارد،بدون تردید این بزرگ شمردن ناشی از تقوای دلهاست.
هنوز قالبها نبود و کعبه نبود که روحها به کعبه زیارت میکردند،دریغا که بشریت نمیگذارد که به کعبۀ ربوبیت رسیم و بشریت نمیگذارد که ربوبیت رخت بر صحرای صورت نهد !
هر که نزد کعبۀ گل رود خود را بیند و هر که به کعبۀ دل رود خدا را بیند،ان شاء که خدا ما را حج حقیقی روزی کند.
چون دل تصفیه کردی و آن را به نور معرفت آراستی و بر یقین و عشقش استوار نمودی،حرمتی ما فوق حرمت کعبه برای آن کسب کردی،با چنین دل به حج خانۀ حق برو که خود را با معنویت کعبه یعنی آن نوری که در قیامت از حقیقت آن خانه به شفاعتت آید هماهنگ نموده و به موقفی عظیم و مقامی جلیل دست یافتهای و بدان که حرمت دل در صورتی که به حقیقت بیت اللّه و عرش اللّه گردد با حرمت کعبه قابل نسبت نیست.
پروین اعتصامی در این زمینه چه نیکو سروده:
گه احرام روز عید قربان***سخن می گفت با خود کعبه زین سان
که من مرآت نور ذوالجلالم*** عروس پرده بزم وصالم
مرا دست خلیل اللّه برافراشت*** خداوند عزیزم نامور داشت
نباشد هیچ اندر خطه خاک ***مکانی هم چو من فرخنده و پاک
چو بزم من بساط روشنی نیست*** چو ملک من سرای ایمنی نیست
بسی سرگشته اخلاص داریم*** بسی قربانیان خاص داریم
اساس کشور ارشاد از ماست*** بنای شوق را بنیاد از ماست
چراغ این همه پروانه ماییم*** خداوند جهان را خانه ماییم
پرستشگاه ماه و اختر اینجاست*** حقیقت را کتاب و دفتر اینجاست
در اینجا بس شهان افسر نهادند***بسی گردن فرازان سر نهادند
در این درگاه هر سنگ و گل و کاه*** خدا را سجده آرد گاه و بیگاه
انا الحق می زنند اینجا در و بام*** ستایش می کنند اجسام و اجرام
در اینجا عرشیان تسبیح خوانند*** سخنگویان معنی بی زبانند
بلندی را کمال از درگه ماست ***پر روح الامین فرش ره ماست
در اینجا رخصت تیغ آختن نیست*** کسی را دست بر کس تاختن نیست
نه دام است اندرین جانب نه صیاد*** شکار آسوده است و طائر آزاد
خوش آن استاد کاین آب و گل آمیخت*** خوش آن معمار کاین طرح نکو ریخت
خوش آن درزی که زرین جامه ام دوخت ***خوش آن بازارگان کاین حله بفروخت
مرا زین حال بس نام آوری هاست*** به گردون بلندم برتری هاست
بدو خندید دل آهسته کای دوست *** زنیکان خود پسندیدن نه نیکوست
چنان رانی سخن زین توده گل*** که گویی فارغی از کعبه دل
ترا چیزی برون از آب و گل نیست*** مبارک کعبه ای مانند دل نیست
ترا گر ساخت ابراهیم آذر*** مرا بفراشت دست حی داور
ترا گر آب و رنگ و خاک و سنگ است ***مرا از پرتو جان آب و رنگ است
ترا گر گوهر و گنجینه دادند*** مرا آرامگاه از سینه دادند
ترا در عیدها بوسند درگاه ***مرا باز است در هرگاه و بی گاه
ترا گر بندهای بنهاد بنیاد*** مرا معمار هستی کرد آباد
ترا تاج ار زچین و کشمر آرند*** مرا تفسیری از هر دفتر آرند
زدیبا گر تو را نقش و نگاری است*** مرا در هر رگ از خون جویباری است
تو جسم تیرهای ما تابناکیم*** تو از خاکی و ما از جان پاکیم
ترا گر مروهای هست و صفایی*** مرا هم هست تدبیری و رایی
در اینجا نیست شمعی جز رخ دوست*** وگر هست انعکاس چهره اوست
ترا گر دوستدارند اختر و ماه*** مرا یارند عشق و حسرت و آه
ترا گر غرق در پیرایه کردند*** مرا با عقل و جان همسایه کردند
در این عزلتگه شوق آشناهاست ***در این گم گشته کشتی ناخدا ماست
به ظاهر ملک تن را پادشاییم*** به معنی خانه خاص خداییم
در اینجا رمز، رمز عشق بازی است*** جز این یک نقش هر نقشی مجازی است
در این گرداب قربان هاست ما را*** بخون آلوده پیکان هاست ما را
تو خون کشتگان دل ندیدی*** از این دریا بجز ساحل ندیدی
کسی کاو کعبه دل پاک دارد*** کجا زآلودگی ها باک دارد
چه محرابی است از دل با صفاتر ***چه قندیلی است از جان روشناتر
خوش آن کو جامه از دیبای جان کرد*** خوش آن مرغی کزین شاخ آشیان کرد
خوش آن کس کز سر صدق و نیازی ***کند در سجده گاه دل نمازی
کسی بر مهتران پروین مهی داشت ***که دل چو کعبه زآلایش تهی داشت
آری،در این سفر معنوی و سیر ملکوتی دل از غیر خدا بردار و هر شاغل و حاجبی که تو را از دوست باز میدارد از خود نفی کن و امورت را به حضرت او واگذار و در تمام حرکات و سکنات بر او تکیه کن و تسلیم قضا و حکم و قدر او باش و دنیا و راحت آن را در این مسافرت رها کن و از معاشرت ناباب بپرهیز و از حقالناس خود را پاک کن.
حق معنوی و حق مالی مردم دو حق بسیار مهم است که اسلام برای هر دو حق ارزش فوق العاده قائل است.
از نظر قرآن و روایات مسلمان واقعی کسی است که از حقوق معنوی و اقتصادی مردم پاک باشد.
دارندۀ حیات طیبه کسی است که حق معنوی و مادی مردم را ادا کند و به وقت مرگ،آزاد از حقوق مردم بمیرد.
در باب چهل و پنجم کتاب«مصباح الشریعة»حدیثی در باب معاشرت از
حضرت صادق علیه السلام نقل شده که در ضمن شرح آن،به حقوق معنوی مردم از نظر قرآن و سنت اشاره خواهد شد،در توضیح حقالناس در این فصل لازم است به روایات مهم اسلامی از معتبرترین کتب حدیث و داستانهایی آموزنده در این زمینه توجه داده شود.
عَنْ أبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ:کُلُّ ذَنْبٍ یُکَفِّرُهُ الْقَتْلُ فی سَبیلِ اللّهِ إلّا الدَّیْنِ فَإنَّهُ لا کَفّارَةَ لَهُ إلّا أداؤُهُ أوْ یَقْضی صاحِبُهُ أوْ یَعْفُوَ الَّذی لَهُ الْحَقّ (1).
امام باقر علیه السلام فرمود:شهادت در راه خدا کفارۀ هر گناهی است مگر بدهکاری مالی که کفارۀ آن ادای آن،یا پرداختش به وسیلۀ آشنا و همراه او یا بخشش طلبکار.
عَنْ أبی سَعیدِ الْخدْری قالَ:سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقُولُ:أعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الْکُفْرِ وَ الدَّیْنِ،قیلَ:یا رَسُولَ اللّهِ أ یَعْدِلُ الدَّیْنُ بِالْکُفْرِ ؟ فَقالَ:نَعَمْ (2).
أبو سعید خدری میگوید:از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم میفرمود:خداوندا پناه به تو از کفر و بدهکاری،عرضه داشتند:یا رسول اللّه ! آیا بدهی انسان با کفر برابر است ؟ فرمود:آری.
قالَ أبو عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:السُّرّاقُ ثَلاثَةٌ مانِعُ الزَّکاةِ وَ مُسْتَحِلُّ مُهُورِ النِّساء وَ کذلِکَ مَنِ اسْتَدانَ وَ لَمْ یَنْوِ قَضائَهُ (3).
1) 1) -الکافی:94/5،باب الدین،حدیث 6؛وسائل الشیعة:324/18،باب 4،حدیث 23771؛الخصال:12/1،حدیث 4؛بحار الأنوار:10/97،باب 1،حدیث 13.
2) 2) -علل الشرایع:527/2،باب 312،حدیث 3؛الخصال:44/1،حدیث 39؛وسائل الشیعة:317/18،باب 1،حدیث 23753.
3) 3) -تهذیب الأحکام:153/10،باب 10،حدیث 42؛الخصال:153/1،حدیث 190؛بحار الأنوار:146/100،باب 3،حدیث 1.
امام صادق علیه السلام فرمود:دزدان سه نفرند،منع کنندۀ زکات و آن کس که عدم پرداخت مهر زنان را حلال شمارد و هر کس که پولی قرض کند و نخواهد آن پول را به صاحبش برگرداند.
عن النَّبیِّ صلی الله علیه و آله فی حَدیثِ الْمَناهی أنَّهُ قالَ:مَنْ مَطَلَ عَلیٰ ذی حَقٍّ حَقَّهُ وَ هُوَ یَقْدِرُ علیٰ أداءِ حَقِّهِ فَعَلَیْهِ کُلَّ یَوْمٍ خَطیئَةُ عَشّارٍ (1).
در حدیث مناهی از رسول اسلام صلی الله علیه و آله آمده:کسی که حق صاحب حقی را امروز و فردا کند،در حالی که به پرداخت آن قدرت دارد،هر روز در پروندهاش معادل گناه یک گمرکچی دولت ظالم ثبت میشود.
عَنْ أبی جَعْفَرٍ:أوَّلُ قَطْرَةٍ مِنْ دَمِ الشَّهیدِ کَفّارَةٌ لِذُنُوبِهِ إلّا الدَّیْنِ فَانَّ کَفّارَتَهُ قَضائُهُ (2).
امام باقر علیه السلام فرمود:اولین قطرۀ خون شهید کفارۀ گناهان اوست مگر مسئلۀ بدهکاری که کفارۀ آن ادای آن است.
در روایت آمده:
مردی از انصار فوت کرد در حالی که دو دینار بدهکار بود،نبی اکرم صلی الله علیه و آله بر او نماز نخواند،تا بعضی از اقوامش ضامن ادای دین او شدند،آن گاه رسول اکرم صلی الله علیه و آله بر او نماز خواند (3).
أبو ثمامه یکی از شیعیان حضرت جواد علیه السلام است،به آن جناب عرضه داشت:
میخواهم معتکف مکه و مدینه شوم،ولی بدهکارم،حضرت فرمود:
به منطقۀ خود برگرد تا بدهی خود را بپردازی،سعی کن خدا را با قرض داشتن ملاقات نکنی که مؤمن خیانت نمیکند (1).
عَنْ عَلیٍّ علیه السلام قالَ:سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقُولُ:مَطَلُ الْمُسْلِمِ الْمُوسِرِ ظُلْمٌ لِلْمُسْلِمینَ (2).
علی علیه السلام میفرماید:از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم فرمود:مسامحه و امروز و فردا کردن کسی که توانایی بر پرداخت بدهی دارد ستم به مسلمانان است.
حضرت صادق علیه السلام میفرماید:
شدیدترین حال انسان در قیامت وقتی است که مستحقین زکات و خمس جلوی انسان را بگیرند و بگویند:خداوندا ! این شخص خمس یا زکات ما را به ما نپرداخته،پس خداوند از حسنات این شخص به آنها عوض میدهد (3).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
اهل آتش از بوی چهار نفر در اذیت و آزارند،اینان از حمیم جهنم میآشامند و فریادشان به واویلا بلند است،یکی از آنها در صندوقی از آتش است و آن کسی است که از دنیا رفته و حقی از حقوق مردم بر گردن او مانده (4).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
کسی که حق مؤمنی را حبس کند خداوند وی را در قیامت پانصد سال سر پا نگاه میدارد،در حدی که از رگهایش خون بریزد،سپس یک منادی از جانب حق ندا کند،این ستمگری است که حق مؤمن را حبس کرده،آن گاه به مدت چهل روز او را توبیخ کنند،سپس به آتش ببرند (1).
بنابر روایات بسیار مهم،اگر کسی در زمان حیاتش مال مردم را به مردم برگرداند،یا پس از مرگش وارثانش حق مردم را به مردم بدهند از عذاب الهی در برزخ و قیامت در امان خواهد بود.
کسی که ارادۀ حج دارد باید برابر با دستورهای عالی اسلام خود را از حقوق معنوی و مادی مردم پاک کند،ورنه حج او ارزش چندانی نخواهد داشت،در زمینۀ حقالناس به چند داستان واقعی توجه کنید.
عارف بزرگوار،مرحوم حاج شیخ محمود یاسری که بارها برای استفادۀ معنوی به محضر او مشرف شدم،میفرمودند:
در محل ما مردی زندگی میکرد که به حسنات اخلاقی آراسته بود و دارای یک زندگی سالم و با نشاط بود،تنها چیزی که او را رنج میداد نداشتن اولاد بود.
سالها به پیشگاه مقدس حضرت حق ناله کرد تا خداوند مهربان پسری به او عنایت کرد.از این نعمت بسیار دلشاد شد،هفت بهار از عمر طفل گذشت،او را به مدرسه فرستاد،تا سال چهارم دبستان را طی کرد.
این پسر برای خانواده هم چون چراغ روشنی بود که پدر و مادر در کنارش
1) 1) -وسائل الشیعة:388/16،باب 39،حدیث 21837؛لآلی الأخبار:198/3.
فوقالعاده در خوشحالی بودند،ولی دست تقدیر آن طفل را به آستانۀ مریضی کشید.
اطبای زمان از علاجش عاجز شدند.کودک در سن بین یازده و دوازده از دنیا رفت و او را در ابن بابویه نزدیک مرقد شیخ صدوق دفن کردند.پدر بر اثر شدت علاقه به فرزند،یکی از قاریان قرآن را برای قرآن خواندن جهت شادی روح طفل اجیر کرد.
پدر هر روز کنار مرقد فرزند میرفت،ساعتی را بر سر خاک طفل میگریست سپس برمیگشت.یک روز وقتی به سر قبر فرزند رفت قاری قرآن به او گفت:شب گذشته فرزندت را به خواب دیدم،گفت:به پدرم بگو:در مدرسه یک خودنویس از یکی از بچهها گرفتم،نه آن را به او دادم و نه پولش را و اکنون به خاطر آن قلم مورد مؤاخذهام،مرا نجات بده.
پدر از شنیدن این خواب فوقالعاده ناراحت شد به سرعت به تهران آمد و به مدرسۀ کودک رفت و از مدیر مدرسه تقاضا کرد طفلی را که با فرزندش دوست بوده و خودنویس به کودکش داده معرفی کند،طفل معرفی شد،پدر صاحب قلم را خواستند و از حق آن قلم،کودک خویش را پاک کرد،تا در آخرت از مؤاخذه راحت شود ! !
آری،طبق فرهنگ با کمال اسلام حق الناس ارتباطی به ایام تکلیف ندارد،بلکه از هر زمان انسان دست به مال مردم ببرد،حق مردم بر عهدهاش تعلق میگیرد،اگر در ایام کودکی ولیّ آدمی مال مردم را به مردم برگرداند انسان از حق مردم پاک میشود و اگر خود آدمی در همان ایام یا ولیّ انسان اقدام به برگرداندن حق نکرد، وقتی انسان به تکلیف رسید واجب است دینی که بر عهدهاش آمده ادا کند،اسلام هیچگونه رضایت به بودن مال مردم نزد انسان ندارد،چه نیکوست مسلمان از ابتدا تا آخر عمر خود را گرفتار حقالناس نکند.
دوستی داشتم دارای کمالات ایمانی و فوق العاده عاشق حضرت سیدالشهداء علیه السلام،نزدیک عید غدیر از دنیا رفت،خودم متکفل کفن و دفن و غسل او بودم.
با وصیت جالبی که داشت تصور میکردم در عالم برزخ از هر جهت آزاد است، ولی چند روز پس از مرگش،به خواب یکی از عاشقان حق که وصیّ او نیز بود آمد و به او گفت:گوشۀ یکی از دفاتر مغازهام هفده ریال مربوط به حساب فلان شخص است که از قلم افتاده،آن را بپردازید،دفاتر را بررسی کردند همانطور بود که گفته بود؛هفده ریال را به صاحبش برگرداندند و او را از رنج آن راحت کردند.
شبی در مجلس فرزند بزرگوار محدث قمی صاحب«سفینة البحار»و«مفاتیح الجنان»بودم،میفرمودند:
روزی که پدرم از دنیا رفت و او را در کنار مرقد مطهر حضرت شاه اولیا امیر المؤمنین علیه السلام دفن کردیم،شب آن روز برادرم پدر را در خواب دید که فرمود:
یک جلد از کتاب«بحار الأنوار»علامۀ مجلسی رحمه الله متعلق به فلان عالم پیش من امانت بود،آن را به صاحبش ندادهام،هر چه سریعتر آن را به مالکش بدهید،صبح آن شب در حالی که کتاب را برای تحویل به صاحبش میبردیم،کنار درب خانه از دست ما روی زمین افتاد،آن را برداشته و گرد و غبار از روی جلدش زدوده سپس به صاحبش برگرداندیم،شب آن روز پدر بزرگوار در عالم خواب به ما فرمودند:امروز «بحار الأنوار»از دست شما افتاد و بر جلد آن خراش وارد شد،روزی که من آن را
به امانت گرفتم جلد آن سالم بود،مسئلۀ خراش روی جلد را حتماً از صاحب آن حلالیت بطلبید ! !
در اکثر سخنرانیهای مذهبی خود،پیرمرد سالخوردهای را میدیدم که چهرۀ شکسته او نشان دهندۀ مسائل بسیار مهمی بود !
یک روز در کنار او نشستم و از او خواهش کردم قسمتی از حقایقی که در مدت حیات خویش آموخته برایم بازگو کند.
پاسخ داد نزدیک به صد سال عمر دارم،شصت سال قبل وجه مختصری فراهم کردم و به زیارت عتبات مشرف شدم.
سه ماه بنا داشتم در نجف اشرف بمانم،پولم تمام شده بود،با خود وسایل پینهدوزی همراه داشتم،به مغازهداری در بازار نجف گفتم:اجازه بده در کنار جرز مغازهات مدتی مشغول کسب باشم،با خوشرویی پذیرفت.
چند روزی گذشت،بین من و صاحب مغازه دوستی گرمی برقرار شد،روزی از او پرسیدم:نکتۀ مهمی که در مدت عمرت بیاد داری برایم بگو،گفت:دوستی داشتم کامل و جامع،با یکدیگر بنا گذاشتیم هر یک زودتر از دنیا رفت،به خواب دیگری بیاید و از اوضاع برزخ خبری بدهد.
او زودتر از دنیا رفت.شبی او را به خواب دیدم،در حالی که از چهرۀ او رنج و ناراحتی میبارید،سبب پرسیدم،گفت:یک بار به قصابی محل رفتم و چند لاشۀ گوشت او را با دست ارزیابی کردم،هیچ قسمتی را نپسندیدم،بدون این که به صاحب مغازه بگویم از چربی گوشت مغازهات به دستم رسیده از مغازه بیرون رفتم.اکنون در برزخ ناراحت آن مقدار چربی منتقل شده به دستم هستم،از تو
میخواهم دوستی خود را با رضایت گرفتن از قصاب،در حق من کامل کنی.
یکی از عباد شهر کربلا،پس از انتقال به عالم برزخ،به خواب دوستش آمد و به او گفت:
روزی از یک مهمانی برمیگشتم،ذرهای از غذا در لابهلای دندانم مرا رنج میداد،از حصیر خرما فروشی که روی سکوی درب صحن امام حسین علیه السلام جای داشت به اندازۀ یک خلال برداشتم،دندان خود را پاک کرده،سپس خلال را به زمین انداختم،صاحب حصیر حاضر نبود که از او حلالیت بطلبم،از مسئله غافل ماندم تا از دنیا رفتم،اکنون ناراحت آن خلال هستم،از آن خرما فروش جهت من رضایت بگیر تا با رضایت او از رنج و سوز رهایی یابم.
در کتاب«الواعظ»نوشتۀ عالم بافضیلت حاج شیخ محمّد علی ربانی اصفهانی که در چند جلد تدوین شده و محصولی از آیات قرآن و روایات است،خواندم:
دو نفر تصمیم قطعی گرفتند خود را برای دیدن ولیّ زمان امام دوازدهم آماده کنند،به تزکیۀ نفس مشغول شدند،چون در خود لیاقت زیارت آن جناب را یافتند به مکه شتافتند،یکی از آنان به وقت طواف به محضر مقدس ولی امر رسید، عرضه داشت:اگر اجازه بفرمایید دوستم نیز خدمت شما برسد،حضرت فرمود:
او لایق دیدار من نیست؛زیرا در راه سفر به مکه به زمین گندمزاری رسیدید،او یک دانه گندم از خوشه چید برای این که ببیند گندم رسیده یا هنوز خام است،پس از بررسی کردن،آن یک دانه گندم را به همان زمین انداخت،کسی که بدون اذن
صاحب مال به مال دستدرازی کند لایق دیدار حجت خدا نیست ! !
دو نفر از عباد حضرت حق با یکدیگر پیمان بستند هر یک زودتر از دنیا رفت، خبری از عالم برزخ در عالم خواب به دوست خود بدهد.یکی از آنان از دنیا رفت، پس از مدتی به خواب دوستش آمد،به او گفت:در برزخ گرفتارم،علت گرفتاریم این است که روزی به مغازۀ عطاری محل رفته بودم،ساعتی کنار عطار نشستم در جنب من یک ظرف گندم بود،ناخودآگاه یک عدد گندم برداشتم و با دندان پیشین خود آن را نصف کردم سپس هر دو نصفه را به ظرف برگرداندم،این مسئله را با صاحب گندم در میان نگذاشتم،اکنون در برزخ ناراحت آن مسئلهام،برای خدا پیش صاحب مغازه برو و برای رهایی من از او رضایت بگیر.
محدث خبیر،مرحوم علّامۀ مجلسی رحمه الله در«بحار الأنوار»به نقل از«الکافی»از علی بن أبی حمزه حکایت میکند:
دوستی داشتم از کاتبان حکومت ننگین بنی امیه بود،روزی به من گفت:علاقه دارم شرفیاب محضر مقدس حضرت صادق شوم،برای من جهت زیارت آن جناب از آن حضرت اجازه بگیر.
از امام صادق علیه السلام اجازه گرفتم،حضرت اجازه دادند،مشرف حضور حضرت صادق شد و پس از سلام نشست،سپس گفت:فدایت شوم،من دفتردار این قوم بودم و از این راه به ثروت سنگینی رسیدهام و در تحصیل این ثروت حلال و حرام خدا را رعایت نکردهام.
امام صادق علیه السلام فرمود:اگر برای بنی امیه کاتب و آورندۀ غنیمت و مدافع نبود، حق ما از بین نمیرفت،اگر مردم آنان را رها میکردند آنان به چیزی از مال و حکومت نمیرسیدند.
آن مرد به حضرت عرضه داشت:تکلیف من چیست ؟ آیا برای من راه نجاتی هست ؟
حضرت فرمود:اگر تو را راهنمایی کنم به راهنمایی من توجه میکنی ؟
گفت:آری.
حضرت فرمود:از آنچه با تکیه بر بنی امیه جمع کردهای خود را آزاد کن،هر کس را میشناسی،مالی از او پیش تست آن را به او برگردان و هر که را نمیشناسی از جانب او در راه خدا صدقه بده،اگر این چنین برنامهای که گفتم انجام دهی بهشت را برای تو ضامن میشوم.
علی بن ابی حمزه میگوید:آن جوانمرد با ما به کوفه برگشت و چیزی در دست خود بفرمان حضرت صادق علیه السلام باقی نگذاشت،حتی لباس بدن خود را هم از خود دور کرد.
من چیزی به او دادم و لباسی برای او خریدم و برایش خرجی فرستادم،چیزی بر او نگذشت که مریض شد،از او عیادت کردیم،پس از آن روزی به سراغش آمدم که در حالت نزع بود،چشمش را گشود و گفت:ای علی بن حمزه ! به خدا قسم امام صادق به عهدش وفا کرد،آن گاه از دنیا رفت،تا دفن او متولی امرش شدیم، پس از مدتی به محضر امام صادق علیه السلام شتافتم،به من نظر کرد و فرمود:و اللّه نسبت به دوستت به عهدم وفا کردم.
عرضه داشتم:فدایت درست میگویی،به خدا قسم همین مسئله را وقت
مرگش گفت (1).
ای کسانی که ارادۀ حج دارید،هم چون این جوانمرد،خود را از حقوق معنوی و مالی مردم پاک کنید که پاک شدن از حق مالی مردم ثوابش بسیار عظیم و اجرش بسیار بزرگ است و نیز مقدمهای برای قبولی حج است.
به انسانیت احترام کنید،به حقایق توجه نمایید،از ظلمتها خویش را رهانیده و به نور واقعیتهای اسلام منور نمایید.
چند گویی که نشنوندت راز***چند جویی که می نیابی باز
بد مکن خو که طبع گیرد خوی*** ناز کم کن که آز گردد ناز
تا نیابی مراد خویش بکوش*** تا نسازد زمانه با تو بساز
گر عقابی مگیر عادت جغد*** ور پلنگی مگیر خوی گراز
به کم از قدر خود مشو راضی*** بین که گنجشک را نگیرد باز
چند باشی به این و آن مشغول*** شرم دار و بخویشتن پرداز
شرف دودمان آدم را*** به حقیقت تویی و خلق مجاز
همه فردای تو به از امروز*** همه انجام تو به از آغاز
حاج میرزا حسین نوری صاحب«مستدرک الوسائل»از دارالسلام نوری حکایت میکند:
از عالم زاهد سید هاشم حائری که مبلغ یک صد دینار که معادل ده قران عجمی
1) 1) -الکافی:106/5،باب عمل السلطان و جوائزهم،حدیث 4؛وسائل الشیعة:199/17،باب 47،حدیث 22343؛بحار الأنوار:382/47،باب 11،حدیث 105.
بود از یک نفر یهودی به عنوان قرض گرفتم که پس از بیست روز به او برگرداندم، نصف آن را پرداختم و برای پرداخت بقیۀ آن او را ندیدم جستجو کردم،گفتند:به بغداد رفته.
شبی قیامت را در خواب دیدم،مرا در موقف حساب حاضر کردند،خداوند مهربان به فضلش مرا اذن رفتن به بهشت داد.
چون قصد عبور از صراط کردم،زفیر و شهیق جهنم مرا بر صراط نگاه داشت و راه عبورم را بست،ناگاه طلبکار یهودی چون شعلهای از جهنم خارج شد و راه بر من گرفت و گفت:بقیۀ طلب مرا بده و برو.من تضرع کردم و به او گفتم:من در جستجویت بودم تا بقیۀ طلبت را بپردازم ولی تو را نیافتم.گفت:راست گفتی ولی تا طلب مرا ندهی از صراط حق عبور نداری.گریه کردم و گفتم:من که در اینجا چیزی ندارم که به تو بدهم.یهودی گفت:پس بجای طلبم بگذار انگشت خود را بر یک عضو تو بگذارم.به این برنامه راضی شدم تا از شرش خلاص شوم،چون انگشت بر سینهام گذاشت از شدت سوزش آن از خواب پریدم (1)! !
مرحوم علامۀ مجلسی رحمه الله از شهید اول از احمد بن ابی الجوزی نقل میکند که:
آرزو داشتم در عالم خواب ابو سلیمان دارانی را که از عباد و زهاد بود ببینم،پس از گذشت یک سال از فوتش او را دیدم و گفتم:خداوند با تو چه معامله کرد ؟ گفت:
ای احمد ! وقتی در دنیا بودم از باب صغیر میآمدم بار شتری را دیدم یک چوب کوچک به اندازۀ خلال از آن گرفتم،نمیدانم با آن خلال کردم یا دور افکندم،اکنون
1) 1) -دارالسلام:268.
یک سال است که مبتلا به سختی حساب آن هستم (1).
آری،امیر المؤمنین علیه السلام در نامهای به محمد بن ابی بکر به این حقیقت اشاره میفرماید:
وَ اعْلَمُوا عِبٰادَ اللّهِ انَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ سٰائِلُکُمْ عَنِ الصَّغیرِ مِنْ عَمَلِکُمْ وَ الْکَبیرِ مِنْ عَمَلِکُمْ (2):
ای بندگان خدا ! بدانید که خداوند عز و جل از کوچک و بزرگ عمل شما در قیامت خواهد پرسید.
شهید بزرگوار مرحوم دستغیب از جناب سید حسن بن سید علی اصفهانی نقل میکند که فرمود:
هنگام فوت پدرم در نجف اشرف مشغول تحصیل بودم و کارهای پدرم بدست بعضی از برادرانم برگزار شده بود و مرا هیچ اطلاعی از گزارش آنها نبود.چون هفت ماه از فوت پدرم گذشت،مادرم در اصفهان درگذشت و جنازهاش را به نجف اشرف حمل کردند.
در آن اوقات،شبی پدرم را در خواب دیدم و گفتم:شما در اصفهان فوت کردید،اکنون در نجف هستید ؟ فرمود:بلی،پس از فوت مرا اینجا جای دادند.
پرسیدم:مادرم نزد شماست ؟ فرمود:در نجف است اما در مکان دیگری
است،دانستم که هم درجۀ پدرم نیست.
گفتم:پدر حال شما چگونه است ؟ فرمود:در شدت و سختی بودم و الان بحمد اللّه راحتم.
تعجب کردم،گفتم:آیا مثل شما گرفتار بودید ؟ فرمود:آری،حاج رضا پسر آقا بابا مشهور به نعلبند از من طلبی داشت و مطالبه میکرد به آن خاطر حالم بد بود.
از ترس بیدار شدم و به برادرم که وصی پدر بود صورت خواب را نوشتم و سفارش کردم تحقیق کند چنین شخصی از پدرم طلب داشته یا نه.در جواب نوشت:دفترها را تفتیش کردم،اسم حاج رضا جزء طلبکاران نبود.
دوباره نوشتم آن شخص را پیدا کن و از خودش سؤال نما آیا از پدرم طلبی داشته ؟ در جواب نوشت:او را یافتم و از او پرسیدم،گفت:آری،مبلغ هیجده تومان از پدر شما طلب داشتم و جز خداوند کسی را بر آن اطلاع نبود،پس از فوت آن مرحوم از شما سؤال کردم نام من جزء طلبکاران هست ؟ شما گفتید:نه،من هم سندی برای اثبات نداشتم از این که چرا نام مرا در دفتر ننوشته دلتنگ شدم.
خواستم هیجده تومان را به او بدهم قبول نکرد،گفت:پدر شما را از بدهیای که بمن داشت حلال کردم (1).
بیایید به این گفتار با عظمت حضرت صادق علیه السلام که ضامن نجات شماست و آن جناب در باب حج به آن سفارش فرموده عمل کنید:
[ وَ اخْرُجْ مِنْ حُقُوقٍ تَلْزَمُکَ مِنْ جَهَةِ الْمَخْلُوقینَ ]
خود را با تمام وجود از حقوق مردم خلاص کن و از این بار سنگین خویش را در دنیا و آخرت راحت کن.
1) 1) -گناهان کبیره:15/1.
[ وَ لا تَعْتَمِدْ عَلیٰ زادِکَ وَ راحِلَتِکَ وَ أصْحابِکَ وَ قُوَّتِکَ وَ شَبابِکَ وَ مالِکَ مَخافَةَ أنْ یَصیرُوا لَکَ عدُوّاً وَ وَبالاً فَإنَّ مَنِ ادَّعیٰ رِضا اللّهِ وَ اعْتَمَدَ عَلیٰ شَیءٍ صَیَّرَهُ عَلَیْهِ عَدُوّاً وَ وَبالاً لِیَعْلَمَ أنَّهُ لَیْسَ لَهُ قُوَّةٌ وَ لا حیلَةٌ وَ لا لِأَحَدٍ إلّا بِعِصْمَةِ اللّهِ وَ تَوْفیقِهِ ]
حکیمانهتر از جملات بالا نمیتوان سخن گفت،امام صادق علیه السلام کاملترین مفاهیم و مفیدترین ارشادات و بهترین راهنماییها را در زیباترین کلمات در میدان حیات انسان قرار داده است.
آن حضرت علاقه دارند انسان خود را از انواع ظلمتها برهاند و به نور صدق و صفا،و عشق و علاقه به حقایق آراسته کند و جز اللّه محوری در زندگی برای خود باقی نگذارد،از خودیت خود خویش را نجات داده و با تمام وجود در حرارت حقیقت آب شود.
از وادی حدود به در آید و به فضای بیکران معنی قدم گذاشته،شربت فنای فی اللّه را بچشد و به بقای حضرت سرمد باقی شود.
امام صادق علیه السلام در قسمت دوم روایت چنین میفرمایند:
در این سفر با عظمت معنوی بر توشۀ راه و مرکب سواری و دوستان و قدرتت و جوانیت و مالت اصلاً تکیه مکن چه بسا آنچه را به زحمت تحصیل کردهای و بر
آن اعتماد نمودهای دشمن تو گردند و وبال تو شوند و حاصل آنها برای تو جز زحمت و مرارت و رنج و مشقت و عذاب آخرت چیزی نباشد.
آری،کسی که ادعا کند من به دادۀ او خشنودم و جز رضای حق چیزی نخواهم ولی اعتماد و دلگرمیش به غیر باشد،خداوند عالم آن غیر را دشمن او مینماید و وبال او میکند تا هم چون آفتاب برای او روشن شود که نه برای او و نه برای غیر او قوت و قدرت و نقشه و حیلهای در هیچ کاری نیست،آنچه قدرت و قوت است مخصوص به جناب اوست،باید با تکیه بر حول و قوت او حرکت کرد که اعتماد بر غیر،اعتماد بر هوا و آب است.
در کلام امام صادق علیه السلام چند قسمت لازم به تذکر است:
1-دوستان
2-قوت و قدرت
3-طروات جوانی
4-ثروت و مال
در ادوار تاریخ بسیاری از مردم،این چهار مرحله را برای خود تکیهگاه گرفتند و بر اثر تکیه کردن به این چهار ناحیه از وجود مقدس حضرت غافل شده و چنان غرق در هوا و هوس گشتند،به طوری که برای خود در عاقبت امر ساحل نجاتی نیافتند،در آلودگیهای عملی و اخلاقی خود آن قدر دست و پا زدند تا دچار هلاکت ابدی شدند.
اگر رفیق شفیقی که واجد شرایط الهی باشد و دوستی با او باعث ازدیاد ایمان و هدایت گردد و دوستی و رفاقتش فقط و فقط برای خدا باشد،اعتماد بر او در حقیقت اعتماد بر خداست.
این چنین دوست و دوستی با او لذت دنیا و آخرت است و اسلام سفارش به چنین دوستی را به انسان نموده و دوستی با او را کلید خوشبختی دنیا و آخرت میداند.
اما دوستی که دوست هوا و هوس و دوست شکم و سفره و دوست سیاست غلط و ریاست پوشالی است و دوستی او مایۀ اتلاف عمر و فساد عمل و اخلاق است،اعتماد بر او زندقه و فسق و تکیه بر او گناه و معصیت است و این دوستی نه این که پایدار نیست،بلکه روزی فرا خواهد رسید که این دوستی نقطۀ دشمنی و عامل هلاکت خواهد شد.
تاریخ آل برمک را بخوانید تا بر شما معلوم شود که دوستیهایی که بر اساس مسائل الهی پایدار نیست چه اندازه سست و بیپایه است،آل برمک هارون و حکومت او را برای خویش قویترین تکیهگاه میدانستند،ولی شمشیر تیز هارون در چند شبانه روز به عمر آنان بیرحمانه خاتمه داد که گویی چنین خاندانی اصلاً وجود خارجی نداشتند.
قائم مقام فراهانی آن مرد سیاست و کیاست،برای به سلطنت رساندن محمد شاه قاجار به اندازۀ یک عمر خون دل خورد،ولی پس از این که محمد شاه بر تخت سلطنت استقرار یافت،وزیر دانشمند خود را در باغ نگارستان با کمال شقاوت خفه کرد و آن چراغ روشن سیاست و درایت را از لباس هستی عریان نمود.
میرزا تقی خان امیرکبیر برای به تخت نشاندن ناصر قاجار کمال زحمت و مشقت را بر خود هموار کرد،اما ناصر قاجار در همان اوائل صدارت امیر در کمال ناجوانمردی آن مرد بزرگ را در حمام فین کاشان کشت.
اینگونه مسائل در تاریخ بشر آنقدر زیاد است که برای بازگو کردن آنها دفاتری جداگانه و کتابهایی مفصل لازم است.
اگر با دیدۀ تحقیق و با چشم بصیرت بر اوضاع هستی و به خصوص زندگی آدمیان بنگریم به این حقیقت واقف میشویم که در تمام جهان حول و قوهای به جز حول و قوۀ حضرت حق نیست و آنچه قوه و قدرت در اختیار موجودات است از آن خداست.
ما باید قوه و قدرت خود را امانتی الهی بدانیم و از این سرمایۀ خدایی در راه خدا و خدمت به خلق خدا استفاده کنیم.
به قوه و قدرت خویش مغرور نشویم که اگر ابر غرور نسبت به قوه و قدرت خویش بر زندگی ما سایه بیندازد،صاعقۀ آتشزایی از آن بیرون میآید و به خرمن هستی ما آتشی میاندازد که ذرهای از خاکستر ما برای تماشای تماشاگران بر جای نماند.
تمام ستمگران تاریخ بدون استثنا در آتش ستم خویش سوختند و قدرت و قوت آنان مهمترین عامل هلاکت و نابودی آنان گشت.
قدرت کدامیک از قلدران تاریخ به قوت حوادث روزگار رسید و چه قدرتمندی توانست در برابر امراض غیر قابل علاج،یا انقلاب ملل مظلوم یا مرگ،از خود دفاع کند ؟
زیبایی صورت در ادوار حیات مایۀ غرور و کبر و نخوت و روگردانی از حق برای بسیاری از فرزندان آدم بوده.
چهرۀ زیبا برای کسی ماندنی نیست،خوشبخت آن انسان زیبا چهرهای که، زیبایی خود را نعمت خدا و زمینهای برای ابتلا و آزمایش خویش بداند.
در روایتهای کتب عالی اسلامی آمده:
آن کس که نشاط جوانی را صرف عبادت و بندگی کند،در قیامت در سایۀ رحمت حق قرار خواهد داشت (1).
به زیبایی صورت و طروات و نشاط جوانی،به عنوان بهرهای الهی نظر کنید و مواظب باشید،این نعمت برای شما تبدیل به نقمت و این عنایت نسبت به شما تبدیل به بلا و مصیبت نگردد.آنان که با چهرۀ زیبای خود،به فریب دیگران دستآلودند و به خاطر جذابیت خود،هزاران بستر گناه برای دیگران پهن کردند، پس از فرو ریختن کاخ جمال به خاک پشیمانی و حسرت دچار شدند و از آن حسرت و اندوه سودی نبردند.
جوانی را هم چون بهار طبیعی حساب کنید که باید در فضای آن با کمک هدایت الهی تمام استعدادهای شما ظهور و بروز کند،نه قدرتی مستقل و فضایی از نخوت که در آتش آن تمام قوای شما بسوزد و در ایام پیری جز بدبختی و فلاکت و هزاران رنج و محنت و امراض مهلک برای شما به جای گذارد و علاوه بر همۀ آنها در دادگاه عدل الهی،دچار شدیدترین پرسش نسبت به ایام جوانی شوید،ولی از
1) 1) -بحار الانوار:377/66،باب 38،حدیث 30.
پاسخ دادن به صاحب خلقت عاجز باشید و در برابر حضرت او سر ننگ بزیر بیندازید.
ای به خدا پشت کرده رو به خدا کن***راه تو خطاست ترک خطا کن
روی زتسبیح ذوالجلال چه پوشی*** پشت به درگاه لایزال دوتا کن
کعبه توحید را به خلق نشان ده*** در ره ارشاد کار قبله نما کن
در ره آن کآفریده هر دو سرا را*** خاک شو و خاک بر سر دو سرا کن
چهره اخلاص را چو بنده مخلص*** پاک زگرد و غبار چون و چرا کن
تا زر و مال تو ارث غیر نگشته*** خود همه را صرف جود و وقف سخا کن
تکیه بر مال و مغرور شدن بر ثروت،کار مردم نادان و بیخبر از حقایق است، ثروت امانتی است الهی که از آن باید به عنوان وسیله برای رسیدن به لقای حق استفاده کرد.
از مال و ثروت اگر در راه خدا استفاده نکنید،جز وزر و وبال برای شما نخواهد داشت،قرآن مجید در آیات نورانی و سعادتبخشش برای مال و ثروت برنامههای بسیار مهم و مفیدی قرار داده که اگر با ثروت و مال هماهنگ با آن آیات عمل شود، علت تأمین خیر دنیا و آخرت میگردد.
با خواست حضرت حق در باب سیام«مصباح الشریعة»که در ارتباط با حرص است،توضیح مفصلی در باب مال و ثروت خواهد آمد.
[ وَ اسْتَعِدْ إسْتِعْدادَ مَنْ لا یَرْجُو الرُّجُوعَ وَ أحْسِنِ الصُّحْبَةَ وَ راعِ أوْقاتِ فَرائِضِ اللّهِ وَ سُنَنِ نَبِیّهِ صلی الله علیه و آله وَ ما یَجِبُ عَلَیْکَ مِنَ الأدَبِ وَ الاحْتِمالِ وَ الصَّبْرِ وَ الشُّکْرِ وَ الشَّفَقَةِ وَ السَّخاءِ وَ ایثارِ الزّادِ عَلیٰ دَوامِ الأوْقاتِ ]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
در این سفر وضع خود را آن چنان قرار بده که انگار برای تو بازگشتی از این سفر نیست،کسی که خبر مرگش را میدهند،چگونه به تدارک و جبران گذشته برمیخیزد و سعی میکند از حقوق اللّه و حقوق الناس خود را پاک کند،تو هم با سفر حج همین معامله را انجام بده.
اوقات واجبات حضرت حق را با کمال جدیت رعایت کن که چیزی در این عالم ارزش واجبات الهی را ندارد که هرکس به هر جا رسید از ادای واجبات و ترک محرمات رسید.به تمام برنامههای پیامبر صلی الله علیه و آله و آداب و سنن آن جناب احترام کن که نجات و سعادت در سایۀ هماهنگی با برنامههای پیامبر گرامی میسر است.
سختیها و مشقتهای این سفر را،چه سختی راه،چه آزاری که از همسفران میبینی برای خدا تحمل کن و راه صبر و شکر و مهربانی و سخا پیشه کن و در تمام اوقات آنچه در قدرت داری در گردونۀ ایثار قرار بده.
[ ثُمَّ اغْسِلْ بِماءِ التَّوْبَةِ الْخالِصَةِ ذُنُوبَکَ وَ ألْبِسْ کِسْوَةَ الصِّدْقِ وَ الصَّفاءِ وَ الْخُضُوعِ وَ الْخُشُوعِ ]
سفر بسیار مهمی در پیش داری،نتیجۀ این سفر دخول در حرم قدس دوست و ملاقات با حضرت اوست،ورود به آن حرم با معنی و رسیدن به نقطۀ باعظمت لقای کار هر کس نیست،این سفر و نتیجۀ آن که وصول به مقام لقای است مقدماتی لازم دارد،اولین مقدمه آن پاک شدن از گناهان نهان و آشکار به وسیلۀ آب توبۀ خالص است،پس به حقیقت توبه کن،توبهای که قابل پذیرش دوست باشد و ترا از تمام گناهان اخلاقی و عملی و مالی پاک کند که اگر بدین صورت توبه کنی به حریم حضرت یار راه پیدا نمیکنی و از لقای آن حضرت محروم خواهی ماند و از سفر خویش جز خرج کردن مقداری مال و خستگی راه،چیزی نصیبت نخواهد شد.
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند*** که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی
امروز این سفر به نظر آسان میآید،انجام مراسم و مناسک و اعمال با آسایش و رفاه کامل طی چند روز و بازگشت به شهر و دیار،ولی این حج نیست،حج اگر از دیدگاه قرآن و روایات به خصوص آیات و روایات عرفانی دیده شود،دریای
پرموجی از معنویت مشاهده میشود که ساحلش ناپیداست و سفری دیده میشود که پایانش مهمانی حضرت حق است و هر کس به طور عادی لایق این مهمانی نیست.
مهمان باید دارای شرایطی باشد که لیاقت حضور برای او محقق گردد و آن شرایط یا آن مقدمات به فرمودۀ امام صادق علیه السلام غسل فکر و نفس با توبۀ خالص است و پوشیدن لباس صدق و صفا و خضوع و خشوع.
در اینجا لازم است به واقعیتهای این سفر و مناسک آن اشاره رود تا بر زائران بیت یا در حقیقت زائران صاحب بیت معلوم شود که کجا میروند و برای چه میروند و به خاطر که میروند.
در این زمینه ناصر خسرو قصیدۀ زیبایی دارد که ذکر آن قصیده بدون سود نیست.
حاجیان آمدند با تعظیم***شاکر از رحمت خدای کریم
آمده سوی مکه از عرفات*** برده لبیک عمره از تعظیم
یافته حج و عمره کرده تمام*** بازگشته به سوی خانه سلیم
من شدم ساعتی به استقبال*** پای کردم برون زحد گلیم
مرمرا در میان قافله بود*** دوستی مخلص و عزیز و کریم
گفتم او را بگوی چون رستی*** زین سفر کردن به رنج و به بیم
شاد گشتی از آن که حج کردی*** چون تو کس نیست اندرین اقلیم
بازگوتا چگونه داشته ای*** حرمت آن بزرگوار حریم
چون همی خواستی گرفت احرام*** چه نیت کردی اندر آن تحریم
جمله بر خود حرام کرده بدی*** هر چه مادون کردگار عظیم
گفت نی، گفتمش زدی لبیک *** از سر علم و از سر تعظیم
میشنیدی ندای حق و جواب***باز دادی چنان که داد کلیم
گفت نی، گفتمش چو در عرفات ***ایستادی و یافتی تقویم
عارف حق شدی و منکر خویش*** به تو از معرفت رسید نسیم
گفت نی، گفتمش چو می رفتی*** در حرم هم چو اهل کهف و رقیم
ایمن از شر نفس خود بودی*** در غم حرقت عذاب جحیم
گفت نی، گفتمش چو سنگ جمار*** همی انداختی به دیو رجیم
از خود انداختی برون یکسو *** همه عادات و فعل های ذمیم
گفت نی، گفتمش چو گشتی تو*** گوسپند از پی اسیر و یتیم
قرب حق دیدی اول و کردی*** قتل قربان نفس دون و لئیم
گفت نی، گفتمش چو گشتی تو ***مطلع از مقام ابراهیم
کردی از صدق اعتقاد و یقین*** خویشی خویش را به حق تسلیم
گفت نی، گفتمش به وقت طواف*** که دویدی به هروله چو ظلیم
از طواف همه ملائکیان*** یاد کردی به گرد عرش عظیم
گفت نی، گفتمش چو کردی سعی*** از صفا سوی مروه بر تقسیم
دیدی اندر صفای خود کونین*** شد دلت فارغ از جحیم و نعیم
گفت نی، گفتمش چو گشتی باز ***مانده از حجر کعبه دل به دو نیم
کردی آنجا به گور مر خود را*** همچنانی کنون که گشته رمیم
گفت از این باب هر چه گفتی تو*** من ندانستم از صحیح و سقیم
گفتم ای دوست پس نکردی حج*** نشدی در مقام محو مقیم
رفته و مکه دیده آمده باز*** محنت بادیه خریده به سیم
گر توخواهی که حج کنی پس از این*** این چنان کن که کردمت تعلیم
محدث خبیر،مرحوم حاج میرزا حسین نوری در کتاب«مستدرک الوسائل»خبر مهمی نقل میکند که در آن خبر وجود مقدس حضرت زین العابدین علیه السلام به توضیح حج حقیقی و معنای مناسک برخاسته و از این راه زائران خانۀ حق را به بسیاری از واقعیتها آشنا فرموده است.
زائر با توجه به این روایت تکلیفی دیگر پیدا میکند و سعی مینماید قبل از رفتن به این سفر با آب توبه غسل حقیقی کند و وجود خویش را به لباس صدق و صفا و خضوع و خشوع بپوشاند.
چهارمین رهبر بزرگ شیعه،گهر گرانبهای صدف هستی،زینتبخش عبادت عباد،حضرت سجاد علیه السلام پس از ادای مراسم حج به مدینه باز میگشتند،مردی به نام شبلی به استقبال آن پیشوای عارفان و امام آگاهان آمد و پس از ادای احترام،این چنین از طرف امام مورد پرسش قرار گرفت:
آیا هیچ به حج خانه رفتهای ؟
عرضه داشت:آری.
فرمود:در آن هنگام که به میقات رفتی و از لباسهای دوختۀ خود درآمدی و غسل کردی،در نیتت بود که خود را از اشتباهات و لغزشها در دو مرحلۀ ظاهر و باطن برای همیشه پاک کنی ؟گفت:نه.
فرمود:آه،پس نه به میقات وارد شدی و نه از لباس دوخته بیرون آمدی و نه غسل حقیقی بجای آوردی ! !
فرمود:آیا خود را پاکیزه کردی و سپس احرام بستی و پیوند خود را مبدأ عالم به وسیلۀ حج استوار نمودی ؟ گفت:آری.
فرمود:در آن هنگام در نیت داشتی که خود را از تمام آلودگیها به نور توبه برهانی ؟ گفت:نه.
فرمود:بوقت احرام هر برنامهای را که دوست نمیپسندد و به خاطر مصلحت بر بندگانش ممنوع نموده بر خود حرام دانستی ؟ گفت:نه.
فرمود:به وقت بستن پیوند حج و هنگامی که آن را با عمره محکم میکردی در نیت داشتی که هر عقد و پیمان و هرگونه قرارداد غیر خدایی را از برنامههایت باز کرده و جز با حضرت دوست پیوند و قرارداد نداشته باشی ؟ گفت:نه.
فرمود:پس در حقیقت خود را پاکیزه نکرده و احرام نبسته و پیمان حج را محکم و استوار نکردی ! !
فرمود:به میقات وارد شدی و دو رکعت نماز احرام به جای آوردی و تلبیه گفتی ؟ عرض کرد:آری.
فرمود:به هنگام ورود به میقات در نیت تو بود که به زیارت حق آمدهای و این نماز و احرام و تلبیه،مقدمات لقای اوست ؟ گفت:نه.
فرمود:وقتی دو رکعت نماز خواندی در اراده داشتی که به ارزندهترین برنامهها و بزرگترین حسنات و بهترین اعمال وسایل قرب به آن حضرت را آماده کنی ؟ گفت:نه.
فرمود:وقتی تلبیه گفتی در نیت داشتی که به هر برنامۀ صحیحی در پیشگاه حق به اقرار آمدهای در حال پیمان بستن با اویی که در تمام جوانب حیات از فرمانش پیروی کنی و از هر معصیت و خطایی روی بگردانی ؟گفت:نه.
فرمود:پس در حقیقت وارد میقات نگشته و نماز احرام بجای نیاورده و تلبیه نگفتی ! !
سپس فرمود:آیا وارد مسجد الحرام شدی و پای در حرم مبارک حق گذاشتی
و کعبه را با دیدۀ خود دیدی و در برابر آن نماز گزاردی ؟گفت:آری.
فرمود:به هنگام ورود در حرم آیا در ضمیرت بود که از هر گونه بدگویی پشت سر برادران مسلمان دوری جویی و عیب گفتن اهل قبله را ترک نمایی ؟گفت:نه.
فرمود:زمانی که وارد مسجد خیف شدی و نماز خواندی آیا اراده کردی که از هیچ برنامهای جز مخالفت با امر خداوند نترسی و به چیزی جز رحمت الهی امید نداشته باشی ؟ گفت:نه.
فرمود:وقتی گوسپند قربانی را سر بریدی آیا نیت کردی که حلقوم طمع را جدا کنی و آیا به هنگام قربانی توجه داشتی که راه ابراهیم را میروی آن بزرگ انسانی که یگانه فرزند عزیز خود را به قربانگاه آورد تا برای محبوب خود فدا کند ؟گفت:نه.
فرمود:هنگام بازگشت به مکه و طواف بیت در قصد و نیت داشتی که از دریای عنایت حق بهره برده و به مسیر بندگی و عبودیت روی آورده و به رشتۀ محبت و ولایت او دست آویخته و واجبات حضرتش را ادا کرده به مقام قدس و رحمت او تقرب جویی ؟ گفت:نه.
در این حال بود که صدای گریۀ امام بلند شد و شدت تأثر و ناراحتی او به اندازهای بود که گویا مفارقت روح از بدنش نزدیک شده،میگریست و پی در پی میگفت:آه آه !
آن گاه فرمود:ای شبلی ! آن کس که دست به حجر الأسود بگذارد به مانند آنست که با خدای خود دست داده.
نکو بنگر ای بندۀ ناچیز شکسته ! و ای موجود ضعیف افتاده ! که کجایی و چه میکنی،پاداشی را که خدای بزرگ بر این برنامۀ عالی قرار داده ضایع مکن و عهدی که با دوست بستهای مشکن،آگاهی و میدانی که روی گردانی از امر او گناه و معصیت است و مخالفت با فرمانش بزرگترین عامل شکستن پیمان تو با اوست.
سپس فرمود:ای شبلی ! آن زمان که در مقام ابراهیم ایستادی،اراده داشتی که از آن هنگام به بعد کنار هر فرمانی از فرامین الهی ایستادی مقاومت کنی و تا فرمانش را نبری از پای ننشینی و از هر گناهی دوری جسته و خویشتندار باشی ؟گفت:نه.
فرمود:به هنگام نماز در آن مقام بزرگ عزم داشتی که از خطوط بندگی ابراهیم پیروی کنی و دماغ شیطان را به خاک بمالی ؟ گفت:نه.
فرمود:پس در حقیقت در مقام ابراهیم نایستاده و در آن جای مقدس نماز بجا نیاوردهای.
فرمود:کنار آب زمزم رفتی و از آن چشمۀ آب نوشیدی ؟گفت:آری.
فرمود:نیت داشتی که هم اکنون کنار مرز عبادت رسیده و باید از آن پس چشم از گناه پوشید ؟ گفت:نه.
فرمود:در واقع بر سر آن چاه نرفته و از آبش نیاشامیدهای.
آن گاه فرمود:بین صفا و مروه سعی کردی ؟ گفت:آری.
فرمود:در آن وقت نیت داشتی که در حال بیم و امید در پیشگاه الهی قدم میزنی،در اندیشۀ این که آیا مرا میپذیرند یا نه رفت و آمد میکردی ؟گفت:نه.
فرمود:در حقیقت سعی صفا و مروه نکرده و در آن جایگاه باعظمت قدم نزدهای.
سپس فرمود:ای شبلی ! آیا به سرزمین منی رفتی ؟گفت:آری.
فرمود:در آنجا توجه داشتی که مردم مسلمان را از خطر دست و زبانت ایمن بداری ؟گفت:نه.
فرمود:پس به منی نرفتی.
آن گاه فرمود:به زمین عرفات وقوف کردی و خود را آمادۀ پذیرفتن رحمت الهی نمودی و وادی نمره را شناختی و حضرت دوست را در نزد علائم و نشانهها
خواندی ؟گفت:آری،این برنامهها را انجام دادم.
فرمود:آیا موقف عرفات که مقام عرفان و شناسایی است دانستی که خدای عزیز چه برنامههای فوق العادهای از علوم و معارف را برای رشد و تکامل انسان قرار داده و بیدار بودی که یار بر تمام اسرار تو آگاه است و فرداست که نامۀ اعمال و پروندۀ کردارت را به دستت خواهد داد ؟ گفت:نه.
فرمود:چون کنار جبل رحمت رفتی،به نظر آوردی که خدای مهربان هر مرد و زن با ایمان را مورد لطف قرار میدهد و مشمول عنایت خود میکند و همۀ مردم مؤمن را دوست دارد ؟ گفت:نه.
فرمود:وقتی وارد وادی نمره شدی به این مسئله توجه داشتی تا خود بندۀ حق نباشی دیگری را به بندگی او مخوان و تا خود از گناه باز نایستی دیگری را نهی مکن ؟ گفت:نه.
پرسید:به هنگامی که نزد نشانهها و علائم،توقف کردی،هیچ در نظر آوردی که خالق عالم و نگهبان آفرینش،آسمان و زمین و ملائکه مأمور برنامههای هستی را مراقب برنامههای تو قرار داده ؟ گفت:نه.
فرمود:در حقیقت به عرفات وقوف نکرده و به جبل رحمت برنیامده و وادی نمره را نشناخته و خدای مهربان را نخواندهای ! !
سپس فرمود:آیا در وادی مزدلفه وارد شدی و سنگریزههای جمره را از آنجا برداشتی و به سرزمین مشعر درآمدی ؟ گفت:آری.
فرمود:در آنجا نماز خواندی و متوجه بودی که آن شب،لیلۀ عید است و نماز مخصوص به آن شب کلید حل هر مشکلی است ؟ گفت:نه.
فرمود:زمانی که بین دو شانه راه میرفتی و از منحرف شدنت به جانب راست و چپ نگران بودی و سعی داشتی مستقیم حرکت کنی،در نظر داشتی که از راه
حق انحراف حاصل نکرده و از دل و دست و زبانت خطایی سر نزند ؟ گفت:نه.
فرمود:وقتی در وادی مزدلفه قدم میزدی و سنگریزههای جمره را جمع میکردی توجه داشتی که خود را از هر گناه و پلیدی برکنار داشته و در تمام برنامههای حق ثابت و استوار بمانی ؟ گفت:نه.
فرمود:وقتی وارد مشعر شدی آیا درونت را به شعار اهل تقوی بیدار کردی ؟ گفت:نه.
فرمود:پس در واقع به نشانههای حرم مرور نکرده و در آن بقاع متبرکه نماز بجای نیاورده و از آن سرزمین مقدس سنگریزه برنچیده و به مشعر گذر نکردهای.
سپس فرمود:به زمین منی رفتی و رمی جمرات کردی و سر خود را تراشیدی و قربانی نمودی و در مسجد خیف نماز خواندی و برای بقیۀ اعمال به مکه بازگشتی ؟ گفت:آری.
فرمود:چون به منی رسیدی و رمی جمرات کردی،به نظر آوردی که به هدف خود رسیده و هر خواستۀ صحیحی داشتی خدایت اجابت فرمود ؟ گفت:نه.
فرمود:وقتی رمی جمره میکردی،در نیت داشتی که دشمن دیرین خود ابلیس و سپاهش را از خود میرانی ؟ گفت:نه.
فرمود:وقتی موی سر را زدی توجه داشتی که خود را از هرگونه پلیدی و ناپاکی تمیز کرده و از گناهان بیرون آیی،آن چنان که فرزند از مادر متولد میشود ؟ گفت:
نه.
فرمود:در حقیقت به منی نرفتی و رمی جمرات نکرده و حلق رأس ننمودهای و قربانی سر نبریده و در مسجد خیف نماز نخواندهای و به سوی حضرت حق حرکت ننمودهای ! !
فرمود:پس از بازگشت به مکه آیا در دل این چنین قصد داشتی که به سوی او در
حرکتی و به خاطر تقرب به مقام او از خانۀ خود بیرون آمدهای ؟ گفت:نه.
فرمود:پس در حقیقت وارد حرم نشده و خانۀ کعبه را ندیده و در آنجا نماز بجای نیاوردی ؟
فرمود:پس از ورود به مکه طواف خانه نمودی و دست بر ارکان گذاشتی و آخرین سعی صفا و مروه نمودی ؟ گفت:آری.
فرمود:وقت سعی در نظر داشتی که از همه روی تافته و به سوی او گریخته و به بارگاه قدس او آمد و شد میکنی ؟ گفت:نه.
فرمود:در حقیقت طواف خانه نکرده و استلام ارکان ننموده و سعی صفا و مروه بجای نیاوردهای،برگرد دوباره حج بجای آر؛زیرا تو این سفر را به آن معنایی که از تو خواستهاند نرفتهای و مطابق با اهداف عالیۀ این برنامۀ بزرگ الهی قدم برنداشتهای و خود را مستعد و آمادۀ ورود به حریم قدس یار ننمودهای ! !
شبلی سخت گریست و از آن ساعت به کوشش برخاست تا خدایش برای سال بعد موفق به آن سفر روحانی و سیر الهی و مشی ملکوتی کرد و به آنچه به وسیلۀ حضرت زین العابدین علیه السلام آگاه شده بود در آن سفر عمل کرد (1).
آری،آنجا حرم امن،حریم قدس،بارگاه معنی،مهبط ملائکه و منبع هدایت و مشعل نور محبوب است،مگر هر کسی در آنجا راه دارد و هر بیسر و پایی را در آنجا مقام و محل است،آنجا جایگاه پاکان و موقف صالحان و پناه اولیا و تکیهگاه نیکان و جای ورود پاکان است.
آنجا از نظر معنی،بلندترین نقطۀ اوج حقیقت و با ارزشترین محل صدق و صفاست که اهل دل از همان جا با چشم دل نگران جمال پاک محبوب و ناظر
1) 1) -مستدرک الوسائل:166/10،باب 17،حدیث 11770.
حضرت یارند و با زبان حال در محضر آن یکتا به گفتۀ عارف بزرگ حاجی سبزواری عرضه میدارند:
دل و جانم فدای حضرت دوست***نی فدای گدای حضرت دوست
هر دمی صد جهان زجان خواهم*** تا فشانم به پای حضرت دوست
هست پاداش نیستی هستی*** نیست شو در هوای حضرت دوست
گر فنا شد وجود ما گو شو ***باد دائم بقای حضرت دوست
از دل و دین و هست و نیست برست*** هر که شد مبتلای حضرت دوست
خلد و کوثر به جرعه ای بفروش*** غیر مگزین به جای حضرت دوست
در کتاب باعظمت الهی میخوانیم:
[ إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّٰاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبٰارَکاً وَ هُدیً لِلْعٰالَمِینَ ] (1).
یقیناً نخستین خانهای که برای [ نیایش و عبادت ] مردم نهاده شد،همان است که در مکه است که پر برکت و وسیلۀ هدایت برای جهانیان است.
در توضیح این آیه باید گفت:
ارزیابی عظمت،و اهمیت برنامههای اسلامی و نقشی که برای به پا داشتن یک نظام عادلانه در مجتمع انسانی قواعد و مقررات الهی دارند،تنها از طریق دقت در آیات قرآن مجید و روایاتی که در معتبرترین مدارک دینی تدوین شده میسر است.
میتوان از نتایجی که از عمل به اصول الهی عاید جامعۀ بشری میگردد به اصالت و حقیقت حقوق اسلامی در تمام جوانب حیات پی برد.
1) 1) -آل عمران (3):96.
قرآن مجید حاوی کلیات مسائل اسلامی و روایات و اخبار شرح و توضیح آن کلیات است.
حفظ حقوق انسان در تمام زمینههای زندگی و تأمین سعادت دنیا و آخرت بشر از عمل به برنامههای الهی به دست میآید.
مسئلۀ حج و روی آوردن به کعبه به شرط خلوص و معرفت،از مسائلی است که درد دنیا و آخرت مسلمانان را دوا میکند.
در آیهای که ذکر شد میخوانیم:
همانا اول خانهای که برای مردم به جهت عبادت و بندگی قرار داده شد خانهایست که در مکه برپاست،آنجا مرکز خیر و برکت و منبع نفع و سود و محور هدایت و راهنمایی است.
آری،هدف حق از قراردادن آن خانه در شهر مکه و در وسط مسجد الحرام برای اجرای مراسم بندگی و عبودیت از طرف مردم است و برای این که مردم در اتصال به آن جایگاه عظیم خود را به مقام قرب برسانند و از تمام علایق و وابستگیهای غلط برهانند و حاکمیت معبودهای باطل را از زندگی خود ریشهکن کرده،تمام توجه خود را متوجه حضرت حق نمایند.
ای خوشا دل کاندر او از عشق تو جانی بود***شادمان جانی که او را چون تو جانانی بود
خُرّم آن خانه که باشد چون تو مهمانی در او*** مقبل آن کشور که او را چون تو سلطانی بود
زنده چون باشد دلی کز عشقِ تو بویی نیافت*** کی بمیرد عاشقی کو را چو تو جانی بود
هر که رویت دید و دل را در سر زلفت نبست*** در حقیقت آدمی نبود که حیوانی بود
در همه عمر ار بر آرم بی غم تو یک نفس*** زان نفس بر جان من هر لحظه تاوانی بود
آفتاب رویِ تو گر بر جهان تابد دمی*** در جهان هر ذره ای خورشید تابانی بود
آتش رخسار خوبت گر بسوزاند مرا ***اندر آن آتش مرا هر سو گلستانی بود
روزی آخر از وصالِ تو به کام دل رسم*** این شبِ هجرِ تو را گر هیچ پایانی بود(1)
در کعبه نشانههای روشنی از خداوند قرار دارد،مقام ابراهیم آنجاست،آن کس که خود را بدان جایگاه برساند در حریم امن قرار گرفته،بر بندگان است که در حال توانایی به سوی آن مکان بشتابند و اعمال و مناسک آنجا را طبق دستور الهی با خلوص و معرفت به جای آرند،هر کس از اجرای این دستور سعادتبخش سر باز زند،به دایرۀ ناسپاسی قدم گذاشته،همانا خدای بیانباز از همه عالمیان بینیاز است.
آری،هدف حضرت حق از قرار دادن آن خانه در شهر مکه،جهت اجرای مراسم بندگی و عبودیت در آن شکل خاص از طرف مردم است و این که
1) 1)- فخر الدین عراقی.
خداخواهان و حقپرستان و حقجویان و اهل عشق آن را وسیلهای برای تحصیل بندگی قرار دهند و به واسطۀ اجرای مقررات و مناسک آن،به پرستش خداوند و عبادت خالصانه برخاسته و رسوم بندگی را در محضر حضرت دوست به جای آرند.مگر نه این است که تاریخ حیات بشر نشان داده که به دست آوردن سلامت دو جهان و خوشبختی و سعادت در تمام زوایای حیات از طریق درک توحید و توجه به شؤون حق میسر است،مگر جز از راه آشنایی با حق و حفظ حقوقی که برای حفظ کیان انسان و انسانیت بر عهدۀ آدمی نهاده شده خیری به دست میآید، کعبه و شؤون آن جهتی است برای نشان دادن عمق توحید و به دست آوردن فضایل انسانی و اخلاق الهی از طریق ادای مناسک آن.
عاشقانه به آن وادی سفر کنید و عاشقانه در آن حریم قدم بگذارید و عارفانه در آن جایگاه که جای سر به خاک گذاشتن انبیا و امامان و اولیا بوده قرار بگیرید و چون به کعبه نزدیک شدید خالصانه در مطاف قرار گرفته و دور خود او بگردید و با زبان حال در محضر آن جناب عرضه بدارید:
ای راحت روانم دور از تو ناتوانم***باری بیا که جان را در پایِ تو فشانم
این هم روا ندارم کآیی برای جانی*** بگذار تا برآید در آرزوت جانم
بگذار تا بمیرم در آرزوی رویت*** بی روی خوبت آخر تا چند زنده مانم
گیرم که من نگویم لطف تو خود نگوید*** کین خسته چند نالد هر شب بر آستانم
باری عراقی این دم بس ناخوشست و درهم ***حال دلش دگر دم تا چون شود چه دانم (1)
[ مُبٰارَکاً وَ هُدیً لِلْعٰالَمِینَ ] (2).
که پر برکت و وسیلۀ هدایت برای جهانیان است.
آن روز که ابراهیم بزرگ آن قهرمان توحید و معنی،هاجر و اسماعیل را به سرزمین مکه آورد،از قطرهای آب و ذرهای علف سبز در آن منطقه خبری نبود،بنا به نقل قرآن مجید عرضه داشت:
پروردگارا ! من زن و فرزندم را نزد خانۀ تو،در سرزمینی خشک و غیر قابل کشت،سکونت دادم،خداوندا ! به خاطر این که نماز به پای دارند،تو ای آگاه بر تمام احوال،دل مردمان را به ایشان توجه ده و از انواع میوهها و نعمتهایت آن مردم را بهره ده تا به شکر تو برخیزند.
نتیجۀ مبارک بودن آن جایگاه و قبول شدن خواستۀ ابراهیم را در مسافرت میلیونی مسلمانان به آن جایگاه میبینید.
این مسئله از یک جهت و از جهت دیگر مبارک بودن این خانه در این است که با کشش معنویش هزاران دل را منقلب کرده و هزاران نفس را از آلودگی پاک و هزاران معصیت کار را به صحنۀ باعظمت توبه میکشد.
هدف از هادی بودن آن جایگاه هم در این است که مردم در آن محل و محیط
مسجد الحرام و مقامات دیگر،به شرط اجرای مناسک به طور صحیح،راه تحصیل خیر دنیا و آخرت را یافته و به مقام قرب حق و خشنودی آن جناب نزدیک میشوند.
مسلم است که از زمان بنای کعبه که همزمان شروع حیات آدم در کرۀ خاک بوده، این مرکز مبدأ و منبع پخش نور و برکت و مرکز هدایت بندگان و راهنمایی ایشان به سوی حقایق عالی بوده و همان جاست که قرآن مجید برای هدایت بشر و دستگیری انسان و ایجاد تحول همه جانبه در حیات،نازل شده و راه بینش وسیع به وسعت ظاهر و باطن جهان را به روی آنان گشوده است.
کعبه،آری کعبه،همان مرکزی که در آن و از برکت و هدایت آن مناسک عالی حج انجام میگیرد و با توجه به مناسک آن و دقت در اسرارش،آدمی از شرک و زندقه،نفاق و دورویی،قومیت و عصبیت،تکبر و نخوت،اسارت و ذلت، و سایر پلیدیها دور شده و به جمیع مراتب هدایت اگر بخواهد میرسد.
کعبه،به آدمی میآموزد که بندۀ پاک از شوائب محبوب خداست،تعلیم میدهد که جامعه اسلامی باید در تمام شؤون زندگی دارای وحدت کلمه باشد و به اهل استطاعت درس میدهد که از استطاعت مالی و بدنی خود در راه اعتلای کلمۀ حق بکوشید و به ندای تمام مظلومان و مستمندان و دردمندان جواب مثبت داده و همه ساله با تشکیل دادن این اجتماع عظیم،به رفع نیازها و گرفتاریهای ملل اسلامی اقدام کنید و گرفتاران در بند اسارت را برهانید و برای حفظ استقلال مادی و معنوی امت اسلامی ایجاد ضمانت نمایید.
کعبه،درس محبت و دوستی و درس اخوت و برادری و درس عدل و مواسات و صفا و صمیمیت میدهد.
کعبه،در پرتو عظمت و معنویتی که دارد،راهنمای مسلمانان به سوی سعادت
دنیا و آخرت است و به غیر مسلمانان هم راه ایجاد اتفاق و اتحاد را آموخته و به آنان میگوید:برای رفع مشکلات اجتماعی،نیاز مبرم به یک مجتمع سالم و پاک دارند.
[ هُدیً لِلْعٰالَمِینَ ] .
و وسیلۀ هدایت برای جهانیان است.
در پایان خطبۀ اول«نهج البلاغة»،حضرت مولی الموحدین،امام العارفین، امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید:
شما را به حج خانهاش که آن را قبلۀ مردم قرار داده مکلف کرده،تا چون جانداران که با حرص و ولع به چشمۀ زلال وارد میشوند،در حال تسلیم،به آن جایگاه درآیید و کبوتروار به آن حرم امن پناهنده شوید،حکمت الهی اقتضا دارد که بندگانش آزادانه در برابر عظمت ربوبیاش،در آن جایگاه مقدس سر فرود آرند، شنوندگانی از بندگانش را انتخاب کرد تا دعوت او را پاسخ گویند و مشیت حضرتش را تسلیم گردند.
این عباد بهرهور از گوش شنوا،به آن حریم مقدس میروند و در آن جایگاه قدس که انبیای عظام الهی وظیفۀ بندگی به جای آوردند،رو به معبود قرار گرفته و خود را شبیه فرشتگان طواف کننده به دور عرش مینمایند،در آن تجارتگاه الهی سودها برده و به وعدهگاه عفو و احسان حق روی میآوردند.
خداوند سبحان،کعبه و وظایفش را شعار جاودانی برای اسلام و جایگاه امن برای پناهندگانش قرار داده،در آن معبد عظیم اعمالی را واجب و ادای حق آن حرم
مقدس را بر بندگانش لازم و ورود به آن معبد و دیدارش را به کسانی که توانایی دارند حکم نموده است (1).
شارح«ترجمه و تفسیر نهج البلاغة»در توضیح فرامین امام عاشقان میفرماید (2):
حج خانۀ خدا و اعمالی که بایستی در آن مقدسترین معبد الهی انجام بگیرد،به قدری در سازندگی فرد و اجتماع مؤثر است که قابل توصیف با قضایای معمولی نیست،به طوری که میتوان گفت:
اگر انسانی به آن عمل سازنده توفیق یابد و با این حال دگرگونی در وضع او موجود نیاید و به مسیر تکامل وارد نگردد،حتماً یا به حکمت آنچه که دیده و عمل کرده است،آگاهی نداشته و یا نیروی غرایز حیوانی و خودخواهی او به قدری مقاومت داشته است که اگر خود حق و حقیقت را هم میدید و در جاذبۀ آن قرار میگرفت،پا به فرار میگذاشت و کمترین نتیجهای را از آن مشاهده نکرده و قرار گرفتن در جاذبۀ حق و حقیقت را بدست نمیآورد.
برای توضیح مقداری از عظمت حج بیت اللّه،این عمل دگرگونکننده مطالبی را مطرح میکنیم:
1-مسلم است که در همۀ جوامع و همۀ دورانها،مخصوصاً در آن
جمعیتهایی که پیامبران و خداشناسان وجود داشتهاند،جایگاه مخصوصی برای عبادت و تفکرات معنوی ساخته شده است.
این معابد در حقیقت رصدگاههایی برای نظاره به بینهایت و ایجاد رابطه میان بینهایت بزرگ«خدا»و بینهایت کوچک«انسان»میباشند.
در این رصدگاههاست که آدمیان بدون واسطه با خویشتن روبرو میشوند و با امواج مقدس وجدان خویش،با خدا به راز و نیاز میپردازند.
در هیچ یک از جایگاهها و مسکنهایی که بشر با دست خود میسازد مصالح ساختمانی از آنچه که هستند،تغییری پیدا نمیکنند،مگر مصالح ساختمان معابد که با آجر بالا میرود و مبدل به روح و جان شفاف میشود و انوار الهی را در دلها منعکس میسازد.
این معابد مانند چشمهسارهایی زلال،در میان سنگلاخها و دشتهای سوزان زندگی حیوانی آدمیان قرار گرفته است،انسانها با شستشو در این چشمهسارها طراوت و شادابی روح را در مییابند.
بیت اللّه الحرام که کعبه و مکه نیز نامیده شده است،اولین معبد جهانی است که برای همۀ مردم با دست ابراهیم خلیل علیه السلام ساخته شده است.
دومین خانۀ جهانی که به عنوان معبد عمومی بنا شده است،مسجد الأقصی است که به وسیلۀ حضرت سلیمان در سال 1005 پیش از میلاد پس از قرنها از تاریخ بنای کعبه ساخته شده است.
البته پیش از کعبه و مسجد الأقصی معابد زیادی وجود داشته است؛زیرا به گفتۀ بعضی از انسانشناسان:
تاریخ معابد مساوی تاریخ انسانهاست،خصوصیت این دو معبد به جهت عمومی بودن و خالی بودن از رنگ و شکل محلی و خصوصیات نژادی و غیره است.
روایتی از امیر المؤمنین علیه السلام دربارۀ این که کعبه اولین معبد الهی است آمده است که:
مردی از امیر المؤمنین علیه السلام پرسید:آیا اولین خانۀ خدا کعبه بوده است ؟ آن حضرت فرمودند:نه،پیش از کعبه خانههایی برای عبادت ساخته شده است ولی کعبه اولین خانۀ مبارک و وسیلۀ هدایت و رحمت و برکت است و اولین کسی که آن را بنا نموده است ابراهیم خلیل بوده،سپس جرهم از قبیلۀ عرب آن را تجدید بنا کرد و بار دیگر منهدم شد و عمالقه آن را تجدید کردند.
2-کعبه در جایگاهی بنا شده است که هیچگونه وسیلۀ تفریح و مناظر طبیعی خوشایندی ندارد،سنگلاخی در میان اقیانوسی از ریگزارها و دیدگاههای خشن که مجالی به اندیشههای گسترده و عمیق و فوق ضرورتهای زندگی معمولی نمیدهد.
حکمت بالغهایست که کعبه را در این جایگاه خسته کننده قرار داده است که انسانها از محیطهای زیبا و خوش آب و هوای بهشتی روی به آن بیاورند و هدفی جز چشیدن طعم تکلیف نداشته باشند.
در حج خانۀ خدا هیچ یک از عوامل طبیعی و نفسانی و اجتماعی دخالتی در انجام تکلیف ندارد،بلکه در آن تکاپو،انسان است و خدایش که رویارویش قرار گرفته است.
همین نکته را اگر انسان در این سفر ملکوتی بفهمد،به جایی میرسد که چشمی ندیده و گوشی نشنیده،در آن صورت است که تمام وجود انسان فریاد دوست دوست خواهد زد.
من از سر همه عالم گذشتم الا دوست***نعیم دنیی و عقبی تو را و ما را دوست
مراد هر دو جهان میکنند بر ما عرض ***دل از میان همه میکند تمنا دوست
رسد به مرتبهای اتحاد ما با او*** که هیچ فرق نماند میان ما با دوست
طواف کعبه دل کن که هست خانه او*** نه هر کجا که کنی فرض باشد آنجا دوست
3-شگفتانگیزترین حکمتی که در حج بیت اللّه وجود دارد احساس وحدت و یگانگی است که در حد اعلای مفهوم انسانیت به وجود میآید.
عالم و جاهل،کوچک و بزرگ،زن و مرد،سیاه و سپید،کسی که عالیترین مقام جامعۀ خویش را داشته باشد و کسی که گمنامترین فرد جامعۀ خود باشد،همه و همه با دو قطعه لباس سفید با جدیترین قیافۀ حیات میجوشند و میخروشند و میروند و مینشینند.
تضادها و تنوعاتی که انسانها را از یکدیگر جدا کرده-هر یک را مانند گرگی در برابر دیگری قرار داده،آنان را به جنگ و پیکار در کارزارهای رنگارنگ وادار کرده است-مبدل به هماهنگی و وحدتی میگردد که تنها در شعر و سخنان مبلغان آرمان اعلای انسانی دیده میشود.
این احساس است که اگر ادامه یابد و مربیان جوامع آن را به طور جدی در تعلیم و تربیتها اجرا کنند،دردهای بشری را که هر روز با کیفیت دیگری به سراغ افراد و جوامع میآید مداوا خواهد کرد.
4-در این عمل که فوقالعاده سازنده است،خودخواهی،آن عامل درندۀ آدمی با ضربۀ قاطعی از پای در میآید و فضای درون را برای خداخواهی خالی میکند.
به راستی انسان آگاه در اعمال گوناگون حج،بارها تجرد روح و فوق طبیعی بودن آن را به خوبی احساس میکند.
روح در این عمل با بازکردن زنجیرهای سنگین محیط و اجتماع و خواستههای طبیعی خویش،به قدرت پرواز خود در بیکرانهها آگاه میشود و حیات خود را در افق بسیار والایی که هدف اساسی خود را در سطوح مختلفش جای داده است مشاهده میکند.
در آن حریم مقدس به درک این مسئله میرسند که هیچ چیز در این عالم استقلال ندارد و قابل تکیه زدن نیست و به این حقیقت واقف میگردند که خلأ روح جز با عشق و محبت و اطاعت از جناب او پر نمیشود و به این واقعیت آگاه میگردند که هر چه هست اوست و ما سوای او جز سایهای بیش نیست و تنها سکوی پرواز و مایۀ ارزش برای انسان نقطۀ اتصال به جناب اوست.
به گفتۀ نکتهپرداز شیرین سخن همای شیرازی:
آنان که خیمه بر سر کوی فنا زنند*** از جام نیستی می هستی فزا زنند
نی بیم از فنا و نه خرسند از بقا***یک باره بر بقا و فنا پشت پا زنند
مرغان آشیانه قدسند و عاقبت ***زین آشیانه خیمه بر آشنا زنند
با صد هزار قدس ملایک برابر است***این قوم یک نفس که به یاد خدا زنند
این قوم را مبین به حقارت که این گروه*** خاک رهند و پا به سر کیمیا زنند
از تیغ عشق دوست هما گر شوی شهید*** حوران خلد روح تو را مرحبا زنند
5-در آن اجتماع الهی،افراد اجتماعات گوناگون از همه نقاط دنیا به خوبی میتوانند از دردها و ناگواریهای خویشتن اطلاع پیدا کنند.
از حوادث و رویدادهای سالیانۀ خود یکدیگر را آگاه سازند،از امتیازات و احتیاجات یکدیگر با خبر گردند،دربارۀ آیندۀ خویش بیندیشند و راههای گوناگون تکامل و جلوگیری از سقوط را در میان بگذارند و ارتباطات خود را تا حد ارتباطات اعضای یک خانواده بالا ببرند.
6-هر یک از اعمال متنوع حج،عامل مستقلی برای بارور ساختن بعدی از ابعاد شخصیت آدمی است که مجموعاً در چند روز محدود،حیوانی را مبدل به یک انسان میسازند و انسان را به یک موجود الهی مبدل میکنند.
دو قطعه پارچۀ سپید به نام لباس احرام،عاریتی بودن لباسهای فاخر و رنگارنگ معمولی را برای انسان قابل درک میسازد،همین دو قطعه پارچۀ سفید به خوبی میتواند اثبات کند که حیات را نباید قربانی وسیلۀ حیات نمود.
آدمی با جملۀ:«لَبَّیْکَ اللّهُمَّ لَبَّیْکَ لَبَّیْکَ.»میتواند عقدههای حقارتی را که یک عمر روان او را مختل نموده است،دریابد و مرتفع سازد و ارزش و عظمت موجودیت خود را لمس کند؛زیرا او با این لبیک پاسخی به دعوت الهی به سوی خود میدهد.
با این ذکر روحانی سازنده وابستگی خود را به خداوند اعلا که او را به سوی خود خوانده است درک میکند.
پس این بینهایت کوچک شایستگی تماس با آن بینهایت بزرگ را داراست که این صدا را در گوش او طنینانداز کرده است که:
باز آ باز آ هر آن که هستی باز آ
آدمی،با طواف خانۀ خدا که ظاهراً چیزی بیش از چند سنگ روی هم نهاده نیست،میتواند شفافیت در و دیوار عالم طبیعت را که پردههای کمیت و کیفیت روی آن را پوشانده است دریابد و بداند که همین سنگها در مقابل روح سبکرو و بلند پرواز آدمی،تیرگی و سختی خود را کنار میگذارد و به شکل رصدگاهی برای نظاره و انجذاب به بارگاه ربوبی برمیآید.
دو رکعت نماز مقام ابراهیم بزرگترین حقیقتی را که تعلیم میدهد،اینست که معبدی که در روی زمین بنا میشود و جایگاهی که کاملترین مردم در آنجا میایستند و با خدای خود رابطه برقرار میکند،برای همگان یکسان است.
چه حکمت والایی در سعی و تکاپو میان صفا و مروه وجود دارد که قابل توصیف نیست،این حکمت میگوید:
اگر انسانی بکوش،حرکت کن،راکد و جامد مباش،عنصر پایدار روح آدمی کوشش و تکاپوست.
[ یٰا أَیُّهَا الْإِنْسٰانُ إِنَّکَ کٰادِحٌ إِلیٰ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاٰقِیهِ ] (1).
ای انسان ! یقیناً تو با کوشش و تلاشی سخت به سوی پروردگارت در حرکتی، پس او را [ در حالی که مقام فرمانروایی مطلق و حکومت بر همه چیز ویژۀ اوست و هیچ حکومتی در برابرش وجود ندارد،] دیدار میکنی.
1) 1) -انشقاق (84):6.
بدین ترتیب هر یک از اعمال حج یکی از عناصر سازندۀ آدمیان را بارور و تقویت مینماید و به فعلیت میرساند.
در هر صورت تمام اعمال عبادی و ترک همۀ معاصی میخواهند بگویند:ای انسان ! راه تو به سوی رسیدن به مقام قرب باز است و اگر این صراط مستقیم الهی را طی نکنی بدون شک بجایی نخواهی رسید و همۀ استعدادهای الهی تو به صورت قوه باقی خواهد ماند و بدون عبادت،از وجود تو جز حیوانی پست در دنیا و جز عنصری مستحق عذاب در آخرت نخواهد ماند.
به قول عارف معارف عماد فقیه:
بر سر کوی تو جز بیسر و پا نتوان بود***پای در بند تو در بند ریا نتوان بود
پیش ما جان عزیز ار چه گرامی است ولی*** زو توان بود جدا وز تو جدا نتوان بود
همه عالم به جمال تو گواهی دادند*** منکر قدرت بی چون خدا نتوان بود
دست و پایی نزنم بر سرم ار تیغ زنی*** غرقه در بحر قضا جز به رضا نتوان بود
دلم از هجر تو جویای فنا گشت آری*** بی وصال تو طلبکار بقا نتوان بود
قرآن مجید،در رأس تمام برنامههای الهی است،بدون فهم قرآن و عمل به این کتاب عظیم آسمانی کسی به جایی نمیرسد.
در این سفر سودمند که برای تصفیۀ روح و تزکیۀ نفس قرار داده شده،توصیۀ زیادی از طرف اولیای الهی شده که قرآن بخوانید و بفهمید و به دستورهای سعادتبخشی که در این کتاب است عمل کنید،اصولاً هدف از نزول قرآن فهم آن و عمل به واقعیتهای آن است.
در صورت فهم قرآن و عمل به این کتاب خیر دنیا و آخرت انسان تأمین میشود.
قرآن مجید،ضامن سعادت انسان در همۀ جوانب حیات است،در صورتی که مردم مسلمان با کمک عقل و اندیشه به فهم آن موفق شوند و با کمال شوق در اجرای برنامههای آن بکوشند و به خصوص در این مسیر با عظمت حیات از گناه و عصیان بپرهیزند که گناه تیرگی میآورد و تیرگی مانع فهم قرآن و علت واقعی بیتوفیقی انسان در عمل به کتاب خداست.
هیچ برنامهای در قرآن نیست،مگر این که عمل به آن دارای نفع دنیوی و اخرویست و نیز برنامهای در این کتاب نیست مگر این که ضامن حقوق طبیعی و معنوی انسان در دو قلمرو فرد و اجتماع است.
مطالعه در تاریخ صدر اول اسلام نشان میدهد که زمان عمل به برنامههای الهی،زمان نور،زمان پیروزی،زمان فتح و غلبه،زمان معنویت،زمان فضیلت و برتری و پرچمداری اهل قرآن بر سایر ملتها و امتها بود.
از زمانی که امت اسلامی روی از قرآن تافتند و عمل به این کتاب را کنار گذاشتند،زمان ظلمت و ذلت و اسارت و بیچارگی شروع شد.
شاید گروهی برای درک روز عزت و ذلت مسلمانان به خود زحمت مطالعه در تاریخ حیات مسلمانان را ندهند،باید از آنان خواست تا چهرۀ فعلی زندگی ملت اسلام را بنگرند و به این واقعیت توجه کنند که ملت اسلام امروز دومین جمعیت
روی کرۀ زمیناند و از نظر قوای انسانی ملت کوچکی نیستند و از نظر مواد اولیه چون نفت و طلا و سایر معادن غنیترین ملت عالمند و از نظر مکتب تربیتی و حقوقی به خاطر داشتن قرآن و فقه غنی در رأس تمام ملل جهانند ولی با این همه دارایی با مشکلات گوناگونی دست بگریبانند و از همۀ جوانب زندگی آنان فقر میبارد و اختلاف بین آنان بیداد میکند و همۀ طوایف مسلمانان زیر بار زنجیر سنگین استعمارگران دست و پا میزنند و در تمام شؤون زندگی دست نیاز و گدایی به طرف بیگانگان دراز دارند.
اما در صدر اسلام،آن لحظۀ پرشکوهی که اولین آیۀ قرآن مجید در حریم مقدس کعبه در کنار غار حرا بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد،مردم در تمام زوایای زندگی دچار فساد و گرفتار شیطنت بودند.
انحراف در تصور مسئلۀ حیات،سستی عقیده و ایمان،کژی خلق،بینظمی در شؤون زندگی،فسق در عمل،آلودگی در مسائل نفسی،گسیختگی نظام اجتماعی و خانوادگی،گریبانگیر مردم زمان بود.
متلاشی بودن نظام اخلاق،ظلم و بیدادگری،قتل و غارت و تجاوز،به اسارت کشیدن انسانها برای اشباع تمایلات حیوانی،روی گردانی از علم و دانش، دورویی و نفاق،بیعفتی و دزدی،قماربازی و شرابخواری،مسائلی بودند که انسان با آنها روبرو بود.
در این میان ملت عرب از هر ملتی فاسدتر و در برنامههای زندگی از همه رسواتر و روزگارشان از همۀ جوامع تیرهتر بود.
در میان تمام مناطق عربنشین،مردم مکه از همه فاسدتر و در تیرهبختی از همه بیچارهتر بودند.
ولی قرآن مجید به تدریج تمام این مفاسد را معالجه کرد و از مردم تیرهبخت زمان نزول،مردمی سعادتمند،عالم،بزرگوار و در یک کلمه شجرۀ طیبه ساخت.
مردم تیره روزگار،سوسمار خور و غفلتزدۀ جاهل،با روی آوردن به قرآن و عمل به این کتاب به جایی رسیدند که بزرگترین قدرت را در جهان آن روز تشکیل دادند و در تمام جهان ندای علم و فضیلت در دادند و نور علم و فضیلت را در بستر حیات تاباندند و این همه از منافع آن ندای آسمانی بود.
ندای آسمانی،آری ندای آسمانی یعنی وحی و مقررات خداوندی که به تمام زوایای حیات نظر داشت و در پرتو فراگیری و عمل به آن انسانها به سعادت و رشد و کمال و خوشبختی و مجد و عظمت میرسیدند،تا اعماق وجود مردم صدر اول اسلام اثر کرد و از آنان ملت رشید و بیداری ساخت.
این ندا از شهر مکه طنینانداز شد،امین وحی از طرف خداوند مهربان،بزرگ سفیر حق را مأموریت داد تا به وسیلۀ قرآن بدون وقفه برای نجات بشریت از چنگال شیطان و شیطان صفتان و انواع معبودهای باطل و طاغوتها قیام کند.
آری،مکه مهبط وحی و نور و فضیلت و سیادت است و مکه با قبول نزول قرآن و با مناسکی که دارد هدایت برای عالمیان است.
حج برای تزکیۀ نفس،نورانی شدن قلب و زدوده شدن زنگار از روح و جان است و اگر آلودهای به مکه برود و پاک برنگردد حج نرفته است.
در حریم حرم کعبه از رهبر عالیقدر اسلام دعوت شد،تا با کمک قرآن مجید در تمام جبهههای حیات ایجاد انقلاب کند،انقلابی که انسان را به تمام اهداف الهی برساند.
مردم در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله از برکت قرآن مجید دارای اعتقادی راسخ به حقایق،ارادهای استوار،عزمی آهنین،اندیشهای تابناک،اعمالی شایسته،
اتحادی بیسابقه،قدرتی فوق قدرتها،دانشی آمیخته با تربیت الهی،بینشی به وسعت وجود انسان و جهان،عقلی رشید،روشی استوار،طرحی جامع، برنامههایی عالی در تمام شؤون زندگی شدند و تمام این سرمایههای کلان و سودبخش را از گنجی چون قرآن بدست آوردند؛امروز هم همان قرآن در بین مسلمانان است و هزاران منبع مادی در دست اینان است،پس چرا اینگونه ذلیل بیگانگان هستند ؟ آیا عامل این ذلت دوری از قرآن نیست ؟
حج سیر و حرکتی است که اگر انسان به واقعیت انجام دهد،او را از آلودگی باطن و خطای ظاهر پاک میکند.
آری،انسان به هنگام ادای مناسک این سفر معنوی،از غفلت گذشتۀ خود پشیمان میشود و آیندۀ روشنی را در برابر دیدۀ قلب برای خویشتن میبیند.
با انجام این چنین حج،انسان حاضر نخواهد شد روی از حق برگرداند و از حرکت در راه الهی باز ایستد،عنایت و لطف و رحمت حق به چنین زائری حتمی است.
امام عارفان در آخرین ساعات عمر خود چنین وصیت میکند:
خدا را خدا را بر شما باد به مسئلۀ حج،تا زندهاید خانۀ حق را خالی نگذارید که اگر خلوت بگذارید،با عذاب حق روبرو میشوید و از عنایت خداوند محروم گشته شخصیت شما متلاشی خواهد شد (1).
ابان بن عثمان از مردی حدیث میکند که میگفت:
1) 1) -نهج البلاغة:نامۀ 47؛بحار الأنوار:99/75،باب 18،حدیث 2.
به امام باقر علیه السلام عرضه داشتم:چرا حج را حج میگویند ؟
فرمود:فلان کس حج گزارد یعنی رستگار شد (1).
آری،کسی که از نظر ظاهر به زیارت خانه و از نظر باطن به زیارت صاحبخانه مشرف شود،به رستگاری رسیده،کدام برنامه برای انسان در تمام طول زندگیش از این مسئله عظیمتر است که پروردگار بزرگ عالم اجازۀ ورود به حریم قدسش را به او بدهد و دلش را مهبط انوار خود کند و قلبش را هم چون آیینه صفا و جلا بدهد، در حدی که از عمق قلب چشمۀ عشق بجوشد و انسان این ذرۀ بیمقدار،در مدار بینهایت در بینهایت موفق به طواف گردد و دست گدایی به دامن غنای او زند.
پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
کسی که بمیرد و قدرت بر حج داشته،ولی بجای نیاورده به مرگ یهودی یا نصرانی مرده (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:
آن کس که به خاطر فلاکت،یا نداشتن قدرت جسمانی،یا مانع شدن ستمگر، نتوانست حج کند معذور و در غیر این صورت به هنگام مرگ یا یهودی یا نصرانی از دنیا خواهد رفت (3).
شیخ طوسی در کتاب باعظمت«تهذیب»در حدیث صحیحی از امام صادق علیه السلام روایت کرده که:
1) 1) -علل الشرایع:411/2،باب 148،حدیث 1؛وسائل الشیعة:103/11،باب 38،حدیث 14356؛بحار الأنوار:2/96،باب 1،حدیث 1.
2) 2) -محجة البیضاء:145/2،کتاب أسرار الحج.
3) 3) -الکافی:268/2،باب من سوف الحج و هو مستطیع،حدیث 1؛من لا یحضره الفقیه:448/2،باب تسویف الحج،حدیث 2935؛وسائل الشیعة:29/11،باب 7،حدیث 14162؛محجة البیضاء:145/2،کتاب اسرار الحج.
شخصی به دیدن رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و گفت:من برای انجام حج حرکت کردم اما به مقصد نرسیدم و از این بهرۀ بزرگ محروم شدم،اکنون ثروت هنگفتی در اختیار من است،مال خود را در چه برنامهای خرج کنم تا تلافی حج شود و سودی همانند ثواب حج ببرم ؟
رسول اسلام صلی الله علیه و آله به او نگاهی کرد و فرمود:به کوه ابو قبیس بنگر،اگر این کوه برایت طلای احمر شود و آن را در راه خدا خرج کنی به ثواب یک حاجی نخواهی رسید،حاجی به هنگام تدارک سفر هرچه از جای بردارد و آنچه بر زمین بگذارد، برای او ده حسنه نوشته میشود و ده گناه بخشیده میگردد و ده درجه به او میرسد و همین که سوار مرکب گردد،به هر گامی که برمیدارد خداوند برایش به مثل آنچه گفتم مینویسد.
همین که طواف خانۀ حق کند از گناه خارج میگردد و چون سعی صفا و مروه نماید از معاصی پاک شود و به هنگام وقوف به عرفات از ذنوب خود خارج گردد و به خاطر رمی جمرات بیگناه میشود.
در هر صورت رسول عزیز اسلام صلی الله علیه و آله در فرامین خود به یک یک از برنامههای حج و موقفها اشاره فرمود و نظیر ثواب و بهرههای گفته شده را برای تمام مواقف بیان داشت،سپس به آن مرد گفت:آنچه برای یک حاجی فراهم میشود،کجا برای تو بدست خواهد آمد (1).
صدوق بزرگوار در«من لا یحضره الفقیه»در باب حج نقل میکند:
مسافری که مسیر سفرش به سر حد حرم برسد،در صورتی که فرود آید و غسل
1) 1) -تهذیب الأحکام:19/5،باب 3،حدیث 2؛وسائل الشیعة:113/11،باب 42،حدیث 14385.
کند و نعلین خود را بدست گرفته با پای برهنه در حالت تواضع،به خاطر خدای عز و جل و عزت و جلال او داخل حرم شود،پروردگار صد هزار حسنه به او عنایت کرده و مشابهش گناه از او محو میکند و صد هزار درجه به او میدهد (1).
در اخبار حج آمده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
هر مالی در مصرفش سؤال و جواب هست و برای خرج کننده مسؤولیت دارد، مگر مالی که در راه حج و یا جهاد در راه خدا خرج شود (2).
امام صادق علیه السلام بنا به نقل صدوق در«من لا یحضره الفقیه»میفرماید:
یک درهم خرج کردن در راه حج بهتر است از صد هزار درهم در راه دیگر که آن هم حق باشد و یک درهم حق امام را به امام پرداختن بهتر است از هزار درهم در راه حج (3).
حاجی باید به این واقعیت توجه داشته باشد که:مسلمان باید همیشه درآمدش از راه حلال باشد و هرگز اجازۀ ورود درهمی حرام به اموال خود ندهد و اگر خدای نکرده به هنگام آماده شدن برای سفر حج به مال خود اطمینان ندارد،یا حق امام، یا حق دیگران در مال اوست،مال خود را پاک کند و حقوق مردم را به مردم برگرداند؛زیرا اگر به این مسئلۀ مهم توجه نکند،از ثوابهایی که برای حج شمرده شده محروم خواهد شد،بلکه به هنگام لبیک گفتن در جوابش«لا لبیک و لا سعدیک»خواهند گفت،چنانچه در روایت آمده:
کسی که با مال حرام سفر کند به هنگام لبیک به او جواب رد داده خواهد شد (1).
محدث خبیر،صدوق بزرگوار در«من لا یحضره الفقیه»از طریق صحیح از کتاب حسن بن محجوب از کتاب محمّد بن قیس روایت کردهاند که محمّد بن قیس میگوید:شنیدم از ابو جعفر محمّد بن علی الباقر علیهما السلام که در مکه این حدیث را برای مردم میفرمود:
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نماز صبح را با مردم خواند،سپس با آنان به گفتگو نشست تا آفتاب طلوع کرد،مردم یک یک از مجلس برخاسته و رفتند بجز دو نفر یکی از انصار و یکی از اعراب بادیه از طایفۀ ثقفی.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به آن دو نفر فرمود:میدانم شما را حاجتی است و آن پرسش از یک مسئله است،اگر بخواهید من قبل از سؤال شما به پاسخ اقدام کنم،اگر نه بپرسید تا به شما جواب بگویم.
گفتند:شما ما را خبر ده؛زیرا گفتن شما بدون پرسش ما بهتر چشم کور را روشنی است و از شک و تردید دورتر و ایمان ما را نسبت به آنچه باید مؤمن باشیم راسختر میکند.
رسول اسلام صلی الله علیه و آله از آن مرد انصاری خواست تا نوبتش را به آن مرد بیابانی بدهد و فرمود:ای برادر انصاری ! شما نوبت خود را به دوستت واگذار؛زیرا تو از قومی هستی که دیگران را بر خود مقدم داشته و ایثار میکنند.
در هر صورت آیا حاضری او حاجتش را بر تو مقدم بدارد،چون تو اهل شهری
1) 1) -من لا یحضره الفقیه:317/2،حدیث 2557؛وسائل الشیعة:145/11،حدیث 14478.
و او از بادیه؛مرد انصاری گفت:با کمال رغبت حاضرم.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله روی به آن بیاباننشین کرد و فرمود:اما تو آمدهای از من دربارۀ وضو و نماز بپرسی که چه اندازه بهره دارد،جوابش را گفت و سپس به مرد انصاری فرمود:اما پرسش تو دربارۀ حج و عمره است که برای آن چه اندازه ثواب قرار داده شده،آگاه باش چون عزم حج کردی و توجهت به زیارت خانۀ حق قرار گرفت و خود را برای رفتن آماده کردی و بر مرکب سوار شدی و به نام خدا آغاز سفر نمودی،به هر قدمی که مرکب از زمین بر میدارد و بر زمین میگذارد،خدای بزرگ برای تو حسنهای نوشته و سیئهای محو میکند و همین که احرام بستی و لبیک گفتی،خداوند به هر لبیک ده حسنه قرار داده و ده سیئه دور میکند.
چون طواف بیت کردی برای تو نزد حق به خاطر آن،عهد و پیمانی ذخیره شده که حضرت حق از عذاب تو حیا خواهد داشت و همین که در مقام ابراهیم به دو رکعت نماز قیام کردی،به خاطر آن دو رکعت ثواب دو هزار رکعت نماز قبول شده به تو عنایت میشود.
و چون به سعی صفا و مروه برآمدی و هفت بار آن راه را طی کردی،برایت نزد حق اجر کسی است که از شهر خود پیاده به حج آمده باشد و همانند کسی است که هفتاد بندۀ مؤمن را از بردگی رهانده باشد.
و چون وقوف به عرفات را تا غروب انجام دادی،اگر خطایت به عدد ریگ صحرای عالج عربستان و به عدد کف دریاها باشد خدایت میآمرزد و همین که به منی آمدی و سنگریزهها را به جمرات زدی برای تو به خاطر هر ریگ ده حسنه نوشته میشود و این ثواب برای تو در بقیۀ عمرت همواره ثبت میگردد.
و چون سر تراشیدی برای تو به عدد هر مویی که جدا شود،حسنهای نوشته و این ثواب در آیندۀ عمر نیز برایت محفوظ خواهد بود.
و چون قربانی کردی،یا به نحر شتر برخاستی به عدد هر قطره خونی که از او به زمین میرسد برایت حسنهای ثبت و مشابه آن هم برای آیندۀ عمرت هست.
و همین که از منی بازگشتی و طواف بیت را به جا آورده و در مقام ابراهیم نماز خواندی ملکی به پشت شانهات زده میگوید:اما از گذشتۀ عمرت هر چه بود آمرزیده شد،پس عمل خود را از سر گیر اکنون تا صد و بیست روز (1).
آری،خداوند عزیز برای مهمانش اینگونه تدارک دیده و این از آقایی صاحب بیت است و این ثوابها برای عموم مردم است،اما آنان که اهل معرفت هستند و عاشقوار به دیار معشوق آمدهاند برای آنان ثواب لقای حق است و کسی از عهدۀ بیان یا شمارش اینگونه ثواب بر نمیآید.
عاشق،حرکتش و سفرش و حالش و دید باطنش و اعمال و مناسکش با همه فرق میکند.
عارف فرزانۀ فقیه،عماد کرمانی میگوید:
هر که بر لوح بصر نقش خیال تو کند***هوس عمر به امید وصال تو کند
چشم بی خواب مرا کی دهد این دولت دست*** که شبی دست در آغوش خیال تو کند
ظاهر آن است که از دست بلا جان نبرد ***مرغ دل گر هوس دانه خال تو کند
1) 1) -من لا یحضره الفقیه:202/2،باب فضائل الحج،حدیث 2138؛الأمالی،شیخ صدوق:549،المجلس الحادی و الثمانون،حدیث 22؛بحار الأنوار:3/96،باب 2،حدیث 3.
طوطی روح من آن دم که بود طالب قوت***گذری برشکرستان مقال تو کند
طایر قدسی جانم چو شود تشنه وصل*** میل خاک در چون آب زلال تو کند
آه کز دست رقیبان تو می ترسد دل ***گر نسیم سحری پرسش حال تو کند
گر گذاری بسر تربتم آری روزی ***دیده در خاک تماشای جمال تو کند
هر نفس گر ندهد خاک درت بوسه عماد*** سبب آنست که فکری زملال تو کند
این که روایات ثواب حج در عین صحیح بودن با هم تفاوت دارند،با این که مردم از نظر مناسک وحدت عمل دارند،به خاطر این است که اشخاص از نظر حال و معرفت و کیفیت عمل با هم متفاوتند.
صاحب«آفاق الکعبه»-که از مشایخ روایت این حقیر است و دارای هفتاد جلد کتاب علمی است-در حل تفاوت اخبار ثواب حج میفرماید:
تفاوت ثواب حج به اعتبار تفاوت معرفت اشخاص،تفاوت نیات و اعتقادات، تفاوت قوۀ دریافت افراد،تفاوت در ادب و خضوع،تفاوت در اخذ به آداب و هشیاری در برابر مقامات،تفاوت در فهم و دستگاه فهم،تفاوت در دستگاه گیرنده و دهندۀ اشخاص،تفاوت در عمق اثر حج در بنیۀ فکر اشخاص،تفاوت در
وسعت زاویۀ نشر آثار متخذۀ دریافت شده در دیگران،تفاوت جهات دیگر و دیگر است.علی هذا،ثواب حج در احادیث به تفاوت آمده،فاصله دو سر حد آن از هر قدمی«ده حسنه»تا«صد حسنه»تفاوتی است که همه صدق و صحیح است.
در حج درجات پایینتر و پایینتر تا آخرین نقطۀ حد هم هست که ثوابی نمیدهند،فقط خداوند به برکت این که در سپاه امن وارد وادی امن شده،محضاً اهل و عیال او را از حادثه نگه میدارد تا برگردد،چنین زائری آن کس است که حج او قبول نشده باشد.
در«من لا یحضره الفقیه»نقل شده که:
حاجیان بر سه دستهاند:
دستۀ اول: که نصیب و بهرۀ آنان افزونتر است و آن کسی است که گناهان ما تقدم و تأخر او آمرزیده شود و خداوند او را از عذاب قبر مصون و محفوظ خواهد داشت.
دستۀ دوم: آنان که در جنب دستۀ اول گناهان گذشتهاش آمرزیده شود و آیندۀ عمر باید عمل از سر بگیرد.
دستۀ سوم: مردی که در اهل و مالش حفظ شده و در روایت آمده که وی آن کس است که حج او قبول نشده (1).
صدوق بزرگوار روایت کرده:
چون موسی بن عمران حج کرد،از امین وحی پرسید:برای کسی که بدون نیت
1) 1) -من لا یحضره الفقیه:226/2،باب فضائل الحج،حدیث 2253.
پاک و مال حلال حج انجام دهد چه بهرهایست ؟
به جبرئیل خطاب رسید بگو:حق خود را به او بخشیده و خلق خود را از وی خشنود کنم.
پرسید:برای کسی که با قصد صحیح و مال حلال این برنامه را عمل کند چه سودیست ؟
خداوند پاسخ گفت:او را در رفیع اعلا با پیامبران و راستین مردم و شهدا و صالحان قرار دهم و اینان نیکو رفیقانند (1).
با توجه به این همه عظمت که در مسئلۀ حج هست،اگر کسی مانع رفتن مسلمانی به حج شود گناه بزرگی مرتکب شده.
صدوق بزرگوار از اسحاق بن عمار روایت میکند که:
به امام صادق علیه السلام گفتم:مردی دربارۀ حج با من مشورت کرد،به خاطر این که ضعیف الحال بود به او گفتم:از این سفر صرفنظر کن،امام فرمود:سزاوار و مستحقی که به خاطر جلوگیری از حج او تا یک سال در بستر بیماری افتی،اسحاق میگوید:یک سال تمام مریض شدم (2).
در روایت دیگر میگوید:
امام ششم فرمود:زنهار بترسید و پرهیز کنید که یکی از شما از رفتن حج کسی
مانع شود که او را در دنیا فتنهای خواهد رسید،علاوه بر آن این عمل ناپسند در آخرت برای او ذخیره میگردد (1).
آری،کسانی که از راه تبلیغات سوء،یا محدود کردن افراد،یا پیشگیری ستمگرانه از سفر حج جلوگیری کنند در صف مقدم متجاوزان به حقوق الهی و بندگان خدا هستند و در دنیا و آخرت از غضب و عذاب الهی ایمن نخواهند بود.
پیشوای هفتم حضرت موسی بن جعفر علیه السلام میفرمودند:
سه چیز را از اصل مال خود،یا خالص در اختیار خود میپردازیم:
1-مهریۀ زنان.
2-پول کفن.
3-خرج سفر حج.
این جملات را هنگامی فرمود که مبلغی در حدود چهارصد درهم در یک کیسۀ چرمی،برای بانویی پرهیزکار و مؤمنه به نام شطیطه به وسیلۀ نمایندۀ مردم خراسان ابو جعفر محمّد بن علی فرستاد و فرمود:
این مقدار از خالص مال ماست که برای خرج کفن و دفن جهت آن بانوی مؤمنه اختصاص میدهم.
1) 1) -من لا یحضره الفقیه:221/2،باب فضائل الحج،حدیث 2235؛وسائل الشیعة:138/11؛باب 48،حدیث 14462؛بحار الأنوار:15/96،باب 2،حدیث 45.
مقداری از این پول را تا وقتی زنده است مصرف کند و بقیه را جهت کفن و دفن بگذارد،ما اهل بیت پول کفن و دفن و مهریۀ زنان و مصرف حج را از مال خالص و طاهر خود خرج میکنیم.
هان ! ای ابو جعفر ! چون به نیشابور رسیدی،به فاصلهای کوتاه در حدود چند روز بعد از ورود تو آن بانو از دنیا میرود و من قبل از دفن برای نماز بر او حاضر خواهم شد.
به آن هنگام که برای نماز بر جنازۀ او حاضر شوم تو مرا خواهی دید،این توجه فوق العادۀ امام نسبت به شطیطه و سهیم کردن او در شؤون زندگانی خصوصی خود و خانوادهاش،پاداش اخلاص آن بانو بوده که از زحمت چرخریسی خود به قدر یک دستمال،یا یک کلاف نخ،یا یک سکۀ طلا از سهم امام به وسیله ابو جعفر محمد بن علی از نیشابور به مدینه فرستاد،تا خمس دسترنج خود را به دستور خدا به امام رد کرده باشد.
ابو جعفر که امین مردم خراسان بود،گو این که در ابتدای امر کلاف و سکۀ او را نمیپذیرفت،به عذر این که اندک است و برای یک سکه نمیتوان کیسه جداگانه ساخت،ولی آن بانو در آن وقت گفت:گر چه مال من اندک است ولی چه کنم سهم امام است و مرا همین مقدار میرسیده.
ابو جعفر آن مال ناچیز را گرفت و سکه را برای نشاندار بودنش مقداری کج کرد و در کیسهای که سکۀ دیگران را ریخته بود انداخت و از خراسان به مدینه آمد.
همین که به محضر امام مشرف شد،امانات مردم خراسان را بر حضرت عرضه کرد.
امام هیچ کدام را قبول نکرد و فرمود:مال ما نیست،اینها را به صاحبانش بازگردان،اما امانتی نزد تو دارم از بانویی به نام شطیطه آن را جدا کن و به من بده.
ابو جعفر کیسه را گشود و در صدد جستجوی سکۀ شطیطه برآمد آن سکهها را روی هم میغلطاند تا آن را بیابد؛امام،خودش آن را در میان نشان داد و هم اینطور بقچهها را گشود و دستمال یا کلاف را نیز تقدیم کرد.
محمد بن علی میگوید:وقتی به وطن بازگشتم تمام صاحبان آن کالاها را فطحی مذهب دیدم،آنجا دریافتم که امام فرمود:آنها مال من نیست.
در این گیرودار مواظب وضع آن بانو بودم که سیزده روز پس از ورود من به نیشابور درگذشت،ما جنازۀ او را به صحرا بردیم،در جمعیت انبوهی که در بیابان برای نماز بر جنازۀ او حاضر بودند توجه داشتم امام را ببینم،ناگاه دیدم شتر سواری از جانب بیابان آمد،از شتر پیاده شد در حالی که سر و صورت خود را پیچیده و پوشیده بر جنازه نماز گزارد،من نزدیک شدم تا ببینم،امام را شناختم که برگشت و بر شتر سوار شده در صفحۀ بیابان از نظر غایب شد (1)! !
آری،اولیای خدا چه مرد چه زن در صفحهای از پاکی و نور و صفا زندگی میکنند و در تمام این عالم از دوست غیر دوستی نمیخواهند.
تماشای واقعیت حج،قلبی پاک،دیدهای بینا،سینهای پر از نور،روحی الهی و نفسی تزکیه شده میخواهد.
اهل بصیرت را در زمینه این سفر مسائلی است که از دسترس بسیاری از عقول دور است.
این سفر،سفری ملکوتی و سیری الهی آن هم به سوی صاحب آفرینش است،
1) 1) - المناقب:291/4؛بحار الأنوار:73/48،باب 4،حدیث 100.(مضمون روایت)
رسیدن به حضور مقدس او لیاقتی ما فوق لیاقتها و طهارتی ما فوق طهارتها لازم دارد.
در این سفر خشوعی کامل،خضوعی جامع،حالی الهی و نیتی استوار و عزمی راسخ و گذشتی به پهنای فلک لازم است.
زاد و توشۀ این راه تماماً معنوی است،زاد و توشۀ مادی به اندازهای لازم است که ضعف جسم را جبران کند.
در این سفر جز برای خدا نروید و جز برای حق نباشید و جز برای دوست نشنوید و جز برای معبود نگویید و چون وارد مسجد الحرام شدید جز خدا نبینید.
به این حدیث عجیب که مؤید جملات بالاست و شیخ متقدمین حضرت صدوق در کتاب«مجالس»نقل کرده عنایت کنید (1):
زمانی که ابن ابی العوجاء آن مادیگر خطرناک به همراه جماعتی از همراهان خود نزد امام صادق علیه السلام نشستند و آن اعتراضهای جسورانه و بیادبانه و تند را نسبت به مسئلۀ حج عنوان کرد،امام صادق علیه السلام فرمود:
برازندهترین سلطان فرمانده که باید برابر او سان داد و برابر امر او باید سر اطاعت فرود آورد و از نافرمانی او حذر کرد خداست که منشی ارواح و صور است.
ابن ابی العوجاء گفت:این سلطان فرماندۀ غایب است و تو حواله به غایب میدهی.
امام علیه السلام فرمود:غایب آن جسم است که وقتی منتقل از مکانی به مکان دیگر
1) 1) -الأمالی:616،مجلس التسعون،حدیث 4.
شد،از مکان اول غایب است و در مکان دوم حاضر است ولی خدا که جسم نیست که انتقال برایش تصور شود،پس غایب نیست و حضور دارد،ولی ما حضور نداریم مگر بواسطۀ پرچم.
ابن ابی العوجاء سرافکنده برگشت،با یاران و همراهان میگفت:من از شما خواسته بودم که مرا به روی سجادهای بنشانید،شما مرا بر زیر پاره اخگری،آتش مجمری افکندید،آنان گفتند:
تو در مجلس امام صادق بس حقیر بودی ! !
آری،آن جناب غایب نیست،غایب ما هستیم که با اطاعت از دستورهای او و پوشیدن لباس تقوا لایق حضور میشویم،تا جایی که به مقام فنا رسیده جز او چیزی را نبینیم.
حرمت این خانه را با فراهم آوردن خشوع و خضوع نگهدارید و چون خواستید به آن مقام بروید با خلوص نیت و پاکی همه جانبه حرکت کنید که بینایان راه با همۀ عظمتی که داشتند خود را در آنجا بسیار کوچک میکردند و بسیار کوچک میدیدند.
آری،بزرگان دین خود را در این راه ندیده میگرفتند و با کوچک کردن خود در تعظیم و بزرگداشت آن هر چه بیشتر میافزودند،تاجوران محیط دین با تواضع و خاکساری پی در پی خود را به این درگاه حق میرساندند،حتی در اردوی امن جهان خود را مصغر و جزء میکردند،با آن که بزرگ بودند و مکبر و کل.
از اولیای اسلام،تواضع و خاکساری را بنگرید تا چه حد و چه اندازه در این راه بوده ؟ ائمۀ مسلمانان علیهم السلام آنقدر در جنب این خانه وارد شده و خود را نادیده میگرفتند که تشخص خود را هیچگاه مانع از تکرار خاکساری بر در این خانه قرار نمیدادند.
حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام در سفرهای حج خود که بیست و پنج مرتبه بود، خاکسارانه پیاده راه میپیمود و این پیادهروی نه از راه نداشتن مال سواری بوده و نه از دریغ و مضایقه از بذل مال در راه آن،بلکه دستور میدادند مرکبهای سواری را جلو جلو یدک میکشیدهاند و خود برای تواضع پیاده میرفتند،حتی آن قدر یدکیها زیاد بود که موکب خیل باعظمت مینمود و آن قدر در شخص خواجه تواضع بود که خاکسارانه مینمود.
به احترام حضرت امام حسن علیه السلام برادر عظیمالقدرش امام حسین علیه السلام هم پیاده میشد،حسنین علیهما السلام برای تواضع و درک ثواب پیاده به راه میرفتند ولی مرکبهای آنان که یدک کشیده میشد جلو جلو میرفت همین که خلایق میدیدند که حسنین علیهما السلام از عقب موکب قدم میزدند آن ها هم پیاده میشدند.
آری،هر کس معرفتش به صاحب این بیت بیشتر باشد تواضع و انکسارش و خشوع و خاکساریش نسبت به صاحب بیت بیشتر و عشق و علاقهاش به محبوب عالم وافرتر و کاملتر است.
اینگونه انسان است که از او جز او نمیخواهد و از وی جز وی نمیطلبد و همین انسان است که با رسیدن به بیت از بیت چشم پوشیده و نگران صاحب بیت میشود و با زبان حال و اشکریزان به محضر محبوب و معشوق خود عرضه میدارد:
با جناب تو مرا قربت جانی باشد***ور دل آنجا برسد بیم گرانی باشد
قُرب روحانی اگر هست میان دل و دوست*** چه تفاوت کند ار بُعد مکانی باشد
آن نه حسنی که تغیر کند از دور زمان***وین نه عشقی که در ایام جوانی باشد
چون تو در کون و مکان هم نفسی نتوان یافت***که دمی محرم اسرار نهانی باشد
گر دلم پی به سر گنج رضای تو برد ***مایه سلطنت هر دو جهانی باشد
«1» خاطر نازکت ار شد متغیر زعماد ***گنه از جانب این بنده جانی باش
امام جعفر صادق علیه السلام در سفری از سفرهای حج خود افتخار هم سفری خود را به مالک بن انس داد.
وقتی که به میقاتگاه رسیدند مالک میگوید:
هنگام احرام که راحلۀ شتر امام علیه السلام به صحرا برسید هرچه میخواست لبیک را به صدای بلند بگوید صدا در گلوی او گلوگیر و متقطع میشد و نزدیک بود از راحله بیفتد.
من گفتم:ای پسر رسول خدا ! لبیک بگو،چارهای نیست از این که بگویی،فرمود:
ای پسر ابو عامر ! چسان جسارت و جرأت کنم که بگویم:«لَبَّیْکَ اللّهُمَّ لَبَّیْکَ».
ترس و هراس و وحشت از آن دارم که خدای عزت و جلال به من بگوید:
«لا لَبَّیْکَ» (1).
1) 2) -الخصال:167/1،حدیث 219؛الأمالی،صدوق:169،المجلس الثانی و الثلاثون،حدیث 3؛بحار الأنوار:16/47،باب 4،حدیث 1.
امام علیه السلام است که با معرفت کامل در میقاتگاه حریم الهی است،البته مشاعر آن انسان الهی مستغرق معنویات وحی آسمانی میشود و تمام اسرار حرم را در میقاتگاه درمییابد و حد و حدود خود را با حد و حدود این بارگاه تطابق میدهد، او از حد و حدود این سرحد واقف است و از همۀ جهات به حد و حدود خویشتن هم مو به مو آگاه است،البته وقتی با حد و حدود حریم کبریایی خود را مقابل میبیند،لکنت در زبان میآید و وقفه به او رخ میدهد و مالک خود نیست.
دیدهاید که در مقابل کوه،انسان چقدر خود را کوچک میبیند،عظمت کبریایی را کوه کوه از همه جانب فرض کنید که انسان از همه طرف کوچک میشود.
در مقابل آن عظمت بینهایت در بینهایت،این موجود کوچک چه کند و چگونه بایستد و چه بگوید ؟
امام صادق علیه السلام در سفر حج دیگر،افتخار همکجاوگی خود را به ابان بن تغلب داده بودند-که بزرگ اصحاب امام باقر علیه السلام بود و سی هزار حدیث از امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده وقتی به مدینه وارد میشده یک ستون از مسجد الرسول را اختصاص به او میدادهاند که جلوس کرده،تدریس کند،امام علیه السلام به او فرموده بود:
ای ابان ! در مسجد مدینه جلوس کن و فتوی بده که من دوست دارم مثل تو در شیعیان من باشد (1)-ابان میگوید:
وقتی که امام صادق علیه السلام به سرحد حرم رسید،میلههای اعلام حرم پیدا شد، دستور فرمود:
شتر را نگه داشتند و پیاده شد،ابان هم پیاده شد،ابان میگوید:امام برای ورود به حرم غسل کرد،من هم غسل کردم،بعد امام دعای ورود به حرم را خواند
1) 1) -رجال الکشی:330،حدیث 603.
و گریست،سپس برای ورود به حرم پاها را برهنه کرد و با پای برهنه در حال تواضع قدم در حرم نهاد و قدم برداشت و فرمود:
ای ابان ! هر کس این عمل را بجا آورد،برای خدا،اینطور که من بجا آوردم و تو دیدی،خدای سبحان صد هزار سیئه از او محو میکند و صد هزار حسنه برای او مینویسد و صد هزار درجه برای او ترفیع دهد و صد هزار حاجت او را برآورد (1).
چون با دیدۀ بصیرت به عمل حج بنگری،آن را معراجی ملکوتی برای روح خواهی یافت که از برکت آن معراج به فیوضات عالی الهی میرسی.
یکی از بینایان راه میگوید:
عمل حج را نمیتوان با سایر مقررات دین مقایسه نمود،چه برای بسیاری از عبادات مانند:نماز و روزه و ذکر خداوند و مانند اینها اگر چه تأثیر و نتیجۀ نیکو در روحیۀ شخص دارد،و لیکن آن اثر به هر اندازه که باشد محدود به حد معینی است،ولی عمل حج اگر از روی التفات و دارای ارکان و شرایط مقرره باشد و به علت عدم توجه به حقیقت آن تباه نشود،کارزاری است که انسان را به تمامی آنچه به شرح رفت میرساند.
حج در روان انسان نیرویی ایجاد میکند که تا انسان زنده است در پنهان و آشکار نگهبان او خواهد بود و این همان فیض الهی است که از برکت این معراج نصیب آدمی میگردد.
1) 1) -الکافی:398/4،باب دخول الحرم،حدیث 1؛وسائل الشیعة:195/13،باب 1،حدیث 17552؛بحار الأنوار:192/96،باب 34،حدیث 3.
قاصد حج هنگامی که مهیا میشود از خانهاش خارج گردد،اگر به مقصود خویش و رفعت شأن خود دانا باشد و آن را چنان که سزاوار است دریابد و به نور الهی به آن نظر افکند و خواسته باشد،آن راه را بر طبق هدایت و راهنمایی حضرت پروردگار طی نماید،دل او متوجه عالم دیگری خواهد شد و از ظواهر ناپایدار به حقایقی استوار بینا میشود.
در آن هنگام است که خواهان بینیازی و توانایی خود میگردد،نه آنچه تاکنون خواهندۀ آن بوده است و مهیای آن میشود که همۀ خواهشها و تاریکیهای طبیعت را از خود پاک سازد ! !
این نخستین اندیشه است که قاصد حج احساس میکند،یعنی تأثیر این حقیقت ملکوتی را در شناسایی مقام نفس انسانی و برتری روح از بستگی به ظواهر زندگی دنیایی.
هنگامی که حاضر میقات شد،غسل کرد و جامۀ احرام در بر نمود،دل او از جلال آن اندیشهها و ملکاتی که در نفس او پیدا شده است پر گشته و زندگی و همه شؤون آن را از خود دور میافکند.
در آنجا نمیبیند خود را،مگر فردی از لشگریان خداوند متعال که آنان را خوانده و به اجابت موفق گشتهاند.
بقول الهی آن عارف شوریده حال:
خوشا جانی که سازند آگه از اسرار پنهانش***خوشا چاهی که بیرون آید از وی ماه کنعانش
خوشا قلبی که پاک از کینه و کبر و نفاق آید***خوشا عقلی که عشق آرد بکوی دوست مهمانش
خوشا بزمی که آنجا درس عشق و عاشقی گویند***خوشا جمعی که زلف یار گرداند پریشانش
خوشا مرغی که مینالد بباغی هم چو مشتاقی*** که دور افکنده دوران سپهر از وصل جانانش
خوشا شادان دلی هم چون الهی با خیال او ***که عشق روی یاری میکند سر در بیابانش
هنگامی که حاجی پوشش و کیفیت خود را تغییر داد و خواری موقف و بیچارگی خود را آشکار نمود،بر خود لازم میداند که دلش پاک و کردارش پاکیزه و گفتارش راست و بیآلایش باشد و کسی را از خود نرنجاند و برای خشنودی حضرت پروردگار از روی صفا و حقیقت از خود بگذرد و هستی خود را از هرگونه آلودگی و آمیختگی به اغراض دور و متوجه حق تعالی سازد.
در نتیجه هنگامی که عملش را تمام نموده نور معرفت،دل او را گرفته و روشن ساخته و گوشههای قلب او از همۀ رخنههای ریز و باریک شرک و کفر پاک شده است و فایدۀ عملش در همۀ قوا و سپاهیان و دستههای مددکار آنها سرایت نموده،همه را اسلام آورنده و در راهی که خداوند متعال مقرر فرموده پشتیبان یکدیگر و همدست و همآهنگ و یگانه و خرسند میبیند و نفس او به روح تبدیل گشته و گمان و اندیشۀ بیجای او را تعقل و دانشهای بیحقیقت او را حکمت و برهان جایگزین گشته و صفات زشت او نیکو و پسندیده و شهوات او عفت و پاک دامنی و خشم او بردباری و عزم بر کارهای خیر و لذت شخصی او دوستی و محبت و نومیدی او از خیر و رحمت خداوندی امیدواری و ناسپاسی او نعمت را سپاسگزاری و آز او توکل بر خدای و توانایی او مهربانی و حماقت او فهم و زیرکی و بیپروایی و رسوایی او راه نیکی و پرستش خداوندی و خودخواهی او فروتنی
و نرمی و بیهودهگویی او خاموشی و برتری خواستن و گردنکشی او تسلیم بودن و از هر گزندی پاک شدن و جز اینها از فضائل دیگری که نتیجه و اثر حج است.
انسان جامع همۀ استعدادهاست،قوای روحانی و ملکوتی در حدی که انسان را به عالیترین مدارج کمال برساند،در انسان قرار داده شده،ظرف رسیدن به کمالات و حقایق برای فرزندان آدم دنیاست و دنیا مقتضای جسم داشتن و تبعات جسم از قبیل غریزۀ خوردن،آشامیدن و شهوت است.
اگر راه شکم و شهوت بدون حد و مرز باز باشد،انسان به تدریج محکوم این دو برنامه شده و از وجود او درّندهای غیر قابل تصور ساخته خواهد شد.
راه جلوگیری از تجاوزات شکم و شهوت که ملتهایی را به غرقاب هلاکت انداخته فقط و فقط عبادت است،آن هم عبادتی که وحی آن را برای آدمی تنظیم کرده باشد.
بندگان واقعی چراغ زندگی و گل گلستان حیات و گوهر گرانبهای صدف آفرینش هستند.
یکی از بینایان راه دربارۀ عبادت نظر متینی دارد که میخوانید:
بدان که مقصود اصلی از آفرینش انسان،معرفت خداوند متعال و رسیدن به دوستی او و مأنوس شدن به حضرت اوست.
رسیدن به این مقام موقوف است بر صفای نفس و تجرد آن،هر اندازه که صفای نفس بیشتر و وارستگی آن شدیدتر باشد،انس و علاقۀ آن نسبت به خداوند متعال افزونتر خواهد بود.
بدیهی است که صفای نفس و تجرد آن منوط است به پیراستگی از شهوتهای
نفسانی و اجتناب از لذتهای بدنی و آرزوهای پست حیوانی و عدم تعلق به مال و منال دنیوی؛زیرا همۀ اینها در صورتی که خارج از حدود شرع باشند موانعی هستند که انسان را از معارف الهی و نفحات قدسی بازمیدارد و هیچ چیز روح انسانی را از نزدیک شدن به عالم قدس که از آن نزول یافته مانع نمیشود،مگر آنچه که به نام مشتهیات نفسانی نامیده شده،از قبیل غرایز حیوانی و ناستودههای اخلاقی و کردارهای شیطانی و هم چنان که ظرف،تا هنگامی که از آب پر میباشد ورود هوا به داخل آن امکان ندارد،نفوس انسانی نیز تا خالی و وارسته از صفات و ملکات نکوهیده نباشد،نور الهی چنان که شایسته است قلوب آنان را روشن نخواهد نمود.
نفوس به هر نسبت که از این پلیدیها پاک شوند،انوار دانش بر دل آنها اشراق بیشتری یافته و بخششهای یزدانی بر آنها روی میآورد.
به عکس نفوسی که به غیر خدا اشتغال دارند،معرفت و شناسایی پروردگار و حلاوت و دوستی و انس با او در دل آنها جای نخواهد گرفت و به هر اندازه که تجرد نفس کمال یابد،ایمان و یقین بیشتر میشود و صفات عالیه و فضائل کمنظیر و بلندی که نفس انسانی در آن مرحله از صفا و تجرد خواهان است بر او فرود میآید.
بدین جهت عباداتی که به منزلۀ نردبان ترقی و راه وصول به این کمال است تشریع شده است.
چه پارهای از آنها انفاق مال و بخشیدن آنست که باعث انقطاع انسان از آزمندی به دنیاست مانند زکات و خمس و صدقات و این انقطاع همان علت غایی تشریع انفاق است که به اصطلاح دانشمندان به غرض از تشریع نامیده میشود،اگر چه بهره بردن پارهای از مردم بر آن مترتب است.
بعضی از آنها خودداری و اجتناب از شهوات و لذات است مانند روزه و پارهای از آنها به منظور پرداختن دل به یاد خداوند متعال و توجه آن به سوی او توأم با حرکات خاص گوناگون جسمی است مانند نماز.
و معرفت حاصله از فکر و نور خلقت،یا معرفتی که از به کار بردن قواعد منطقی حاصل میگردد،در حصول آنچه گفته شد،از دوستی و انس با خداوند کافی نیست و اگر به اینها توجه و انس به خداوند و دوستی او حاصل شود،سست بوده و پایدار نمیباشد.
اما آثار کامل و شایستهای که در نفس از مداومت و پیوستگی بر آن اعمال حاصل میشود ثابت و استوار خواهد بود،چه همانا میان نفس و بدن ارتباطی است و فعل و انفعالات آنها در یکدیگر مؤثر واقع میشود.
آیا هنگامی که عضوی را جراحتی برسد روان آدمی از جراحت متألم نمیشود ؟ و بالعکس در مواقع هیجانات روحی و اضطرابهای روانی که در نتیجۀ عوامل مختلفی از قبیل مرگ عزیزان یا انجام کارهای وحشتزا به انسان رویآور میشود نمیبینی که اعضای بدن نیز متأثر شده و قطعۀ گوشت میان پهلو و کتف به لرزه میآید.
و به عبارت دیگر:عکس العمل خود را به صورت رعشۀ دست و پا یا پریدگی رنگ رخسار و غیره نشان میدهد.
بنابراین،همان طور که قبلاً اشاره گردید،مقصود از وضع و تشریع عبادات این است که انسان به آن وسیله مدارج کمال را قدم به قدم پیموده و به صفات ملکوتی آراسته شود،آنچه مسلم است این است که صورت ظاهری هر عبادتی نقش و اثر مطلوبی در روح ایجاد کرده به موازات عبادات عضوی و اعمال جوارحی،آثار بسیار نیکویی در تنویر و اصلاحات نفسی از خود بجای میگذارد.
چنانچه حساً درک میکنیم طهارت ظاهری در پاکی و روشنی نفس تأثیر دارد، مثلاً هنگامی که به وضو میپردازیم و به وسیلۀ این عمل به طهارت ظاهری پیبردیم در خاتمۀ این عمل عبادی یک نوع حالت صفا و انبساط در روان خود احساس میکنیم که این حالت قبل از انجام وضو در ما نبود و علت آن همان طور که اشاره گردید راز بستگی میان روان و تن است و گرنه ظاهر بدن از عالم محسوس و روح نظر به اصل فطرتش از عالم ملکوت است و موقعیت آن در این بدن مانند کسی است که از موطن اصلی خویش دور گشته و غریب افتاده باشد،بنابراین هم چنان که از معارف نفسی آثاری به بدن فرود میآید از اعمال جوارحی هم انواری به سوی روح بالا میرود.
حج این عمل عظیم اسلامی و عبادی آنچه را که سایر عبادات در بردارد،شامل است،بعلاوه ریاضتهای خاصی را نیز دارا میباشد که عبارتست از ترک وطن، رنج دادن به تن،گذشتن از مال،گسیختگی از آرزوها،تحمل مشقتها،تجدید پیمان،حاضر شدن در مشاعر و آگاهی یافتن بر شعائر و دیدن آنهاست.
در افعال حج،خلوص نیت برای یاد خدای و روی آوردن به او به اقسام دیگر طاعات و عبادات نیز پدید میآید.
با این که بعضی از اعمال حج اموری هستند که نفوس به حکمت و رموز آن آشنایی ندارند و عقول به معانی آنها پی نمیبرند،مانند افکندن سنگریزه به جمار و رفت و آمد بین صفا و مروه بر سبیل تکرار،مع هذا نمیتوان تردید نمود که احکام خداوندی همگی دارای حکمت بالغه و مصالح و منافع عالیه است،منتهی مصلحت بعضی از آن ها روشن و بعضی پنهان و برخی به نحوی است که بیشتر عقلها به آن ها پی نمیبرند و در این قسم است که نور کمال بندگی،به تمام حقیقتش محقق میشود؛زیرا در اعمالی که حکمت و مصلحتش ظاهر باشد،
چون انسان فطرتاً مایل به کمال است،تمایل به انجام آن عمل پیدا کرده و خود این مطلب انگیزهای برای انجام عمل میشود و به فرمانبرداری کمک مینماید و کمال و حقیقت بندگی به آن آشکار نمیشود.
اما احکامی را که خداوند مقرر داشته و عقل انسان از درک حقیقت آن عاجز و به کنه معنی و اثراتی که بر آن مترتب است راه نمییابد و طبیعت آدمی به آن انس ندارد،پذیرفتن آن نیست مگر به جهت صدور فرمان و قصد امتثال آن از حیث این که فرمان و دستور است و اطاعت آن واجب میباشد.
انجام این قبیل عبادات که در تزکیۀ نفوس و برگرداندن آن ها از مقتضیات طبع و بدی و ستم و مایل گشتن نفوس به خداوند متعال و آراسته شدن به اخلاق حضرتش تأثیر کامل دارد،شایسته است که برترین انواع عبادت باشد.
ندانستن حکمت و مصلحت،خصوصیات خواسته شده در برخی از عبادات، از حیث کمیت و کیفیت،برای بعضی از مردم باعث تعجب و حیرت گشته و علت آن همانا ندانستن حقایق رازهای تعبدات و انوار مکنونه در مجاهدات است.
هر عملی که باید به قصد قربت انجام گیرد هر اندازه که دور از تصرفات عقلی باشد،خصوصاً اگر انسی به آن عمل نباشد و کلفت و مشقتی نیز در بر داشته باشد حصول مقام بندگی و تعبد به آن عالیتر و ارزندهتر است و به انجام اینگونه عبادات است که جان آدمی در برابر حضرت حق تعالی قرار میگیرد و در دو جهان به راهی که پایدار است رهنمون میشود.
چه عالی و شیرین است که انسان در برابر صدور تمام فرامین مولا که سرچشمه در علم و عدل و حکمت او دارد و چیزی جز جلب منفعت برای انسان و دفع ضرر از او در بر ندارد تسلیم باشد و آن فرامین،محض خاطر آن عزیز انجام گیرد و در درون و برون و ظاهر و باطن آدمی نسبت به آن فرامین هیچ چون و چرایی وجود
نداشته باشد که چون و چرا کار متکبران و دوری از اجرای قوانین حق،راه مفسدان است.
این قسمت از مجموع آیاتی که در سورههای بقره،آل عمران،توبه،ابراهیم، حج،بلد،تین آمده استفاده شده و برای این که خوانندگان عزیز،بیشتر با قرآن کریم مأنوس شوند،آنان را به قرائت و تدبر در آیات این سورهها دعوت کرده و در اینجا فقط به دورنمایی از حقیقت این آیات اشاره میشود.
حج بپا خاستن و گرویدن و آهنگ کردن است،آهنگ کردن موجودی کوچک، ذرهای ناتوان،حقیری بیمقدار،فقیری بیمایه،در برابر بینیازی مطلق و مولایی بزرگوار و کریمی مهربان و گردش عاشق شیدایی در اطراف محبوب با توجه به جهتی که به سوی او نشان میدهد یعنی خانۀ با عظمت کعبه.
این آهنگ کردن و بپاخاستن و گرویدن،در میان عبادات دسته جمعی اسلام بزرگترین و باشکوهترین عبادتی است که مردم مسلمان بجای میآورند.
این مراسم،برای ملت اسلام اگر برابر با تمام شرایط و قواعدش انجام گیرد، بزرگترین رمز وحدت و یگانگی و نشانۀ کاملی از وارستگی شؤون مادی و برترین وسیلۀ تحکیم روابط،در بین ملل مسلمان است.
آری،جمع شدن ممتازان ملل اسلامی از تمام نقاط زمین به قصد پاکسازی درون و به نیت ایجاد همبستگی و خبردار شدن از تمام اوضاع حیاتی یکدیگر و شاهد منافع مادی و معنوی بودن هم شکوه و جلال بس عجیبی دارد و یکی از بهترین راههای علاج دردها و معالجۀ بدبختیهاست.
سالی یکبار جمع شدن عقلا و مستطیعان ملت اسلام در مرکزی که خداوند
بزرگ امنیت آن را از هر سو به وسیلۀ مقررات خاصش تأمین کرده،در میان آداب الهی از مهمترین آداب و در میان مراسم از باعظمتترین مراسم است.
البته مسلمانان از لحظۀ انعکاس نور حق در دلهاشان و از همان هنگامی که زبانشان به کلمۀ توحید و اقرار به معارف بازگردیده با طرق مختلفی که حضرت او معین فرموده،از قبیل نماز،روزه،جهاد،امر به معروف و نهی از منکر،تعاون، احسان،تقوی،عدل و داد،محبت و همبستگی و...به سوی او آهنگ کرده و برای او بپا خاستهاند و بر گرد مرکز این حقایق گردیدهاند و در هر مقامی نوعی حج بجای آوردهاند ولی مسئلۀ حج بالخصوص در ماه ذی الحجه در سرزمین مکه و کنار خانۀ خدا،امتیازات مخصوصی دارد که دیگر احکام الهی آن را ندارند.
چه نیکوست که در جنب این عمل عظیم،مکلف با بیداری دل از ابتدا تا انتهای مراسم را توجه کند و آنگونه که شایستۀ یک مهمان خداست قدم در وادی اجرای مناسک بگذارد،شاید شکوه معنوی حج دیدۀ باطنش را باز کرده،بتواند عمق مسائل را بیابد و انقلابی در روح و عقلش ایجاد شده از بند ظاهر رهیده به فضای بیکران عالم معنی قدم گذارد و با شاهباز اندیشه به سوی محبوب به پرواز آید.
مرحله نظر انداختن به اسرار و رموز و حقایق حج از دشوارترین مسائل این موضوع است.
اگر انسان بخواهد ملکوت واقعیتها را بیابد و با آن ها متحد شود،در صورتی میسر است که از بند شهوات غلط و اوهام و خیالات و اعتبارات و نفسانیات شیطانی آزاد شود و در اموری مادی به ضرورت و به اندازۀ شأن خود اکتفا کند و در تمام حرکات و سکنات سعیش بر این باشد که برای جلب رضای دوست قدم بردارد.
راستی،چگونه ممکن است انسان غرق در امور غیر الهی باشد و در این صورت به فیوضات عالی ربانی و اسرار ملکوتی برسد ؟!
گروهی از مردم برای رسیدن به حقایق ربانی و اسرار پشت پرده،دست از شهر و دیار میکشیدند و از شؤون مادی و زر و زیور دنیا روی برگردانده و از خلق عالم کنارهگیری میکردند و به شکاف کوهها و تاریکی غارها پناه برده و در حصار رهبانیت قرار میگرفتند،تا بهتر بتوانند با حضرت یار انس گرفته و از معنویات بهرهمند شوند.
ولی اسلام عزیز راه آنان را غلط دانست و برای بدست آوردن حقایق آسمانی، تکیه بر رهبانیت را ممنوع اعلام کرد و برای این که عاشقان اسرار و معارف به اهداف خود برسند،برای آنان برنامههایی بس عالی و اعمالی بس نیکو قرار داد و به آنان وعدۀ حتمی فرمود که اگر از این طرق حرکت کنند به خواستههای معنوی خود خواهند رسید و هر کس که از این دستورها پیروی کرد به حقایقی که باید برسد رسید.
در مسئلۀ رهبانیت و سیر و سفر روحی و پختگی در راه سلوک از رسول اسلام صلی الله علیه و آله سؤال میکنند که:آیا آیین شما هم به آن دعوت میکند ؟
میفرماید:رهبانیت در دین من،برای دست یافتن به فیوضات ربانی،حج خانۀ حق و جهاد است.
آری،برای سیر در هر دو مسئله باید از دیار و شهر و خانه و زن و فرزند دور شد و مدتی از آنان عزلت گزید و باید در هر دو سفر چشم از زینت و زیور دنیا و آرایش مادی پوشید،در صورت سیر در این دو سفر است که انسان عادی تبدیل به سلمان،مقداد،عمار،بلال،میثم،حجر بن عدی و...شخصیتهای دیگر میشود که هم خود به منافع عالی معنوی میرسد و هم دیگران را به عالیترین منافع معنوی میرساند.
خدای مهربان جهاد در راهش و حج خانهاش را در عوض رهبانیت و انزوا،برای ملت اسلام قرار داد،تا از مسیر صحیح و قانونی به حریم روحانیت الهی راه یابند.
پروردگار متعال خانۀ خود را مقصد بندگان ساخت و اطراف آن را حرم قرار داد و موقعیت آن را بزرگ شمرد،عرفات را میدان حرم خود ساخت و چنان در احترام آن خانه و اطرافش سفارش کرد که کسی نتواند در آنجا صید کند و از آن سرزمین پاک حتی یک گیاه بیرون آورد و بسیاری از برنامههای دیگر را از همگان منع کرد تا در این ریاضت به آدمی،درس نظم و خویشتنداری آموزد که زندگی متکی بر نظم سرشار از منافع مادی و معنوی است.
آن کس که به قصد خانۀ خدا حرکت میکند؛چنان است که به آهنگ زیارت خدا میرود و زیارت دوست عجب لذتی دارد که اگر کسی در عالم قلب و در دنیای معنی به این زیارت نائل گردد،آن چنان مست بادۀ دیدار میشود که تا ابد از آن مستی در نیاید.
ساقیا باده صبوح بده***عاشقان را غذای روح بده
باده عشق ده به ما مستان*** می بده مای ما زما بستان
در دلم نه حلاوت مستی*** تا شود نیستی من هستی
زان صراحی که جام رضوان است*** بادهای ده که جرعهاش جان است
ای که بر یاد لعل دلجویت*** باده ناخورده مستم از بویت
نفسی بازپرس مستان را*** راحتی بخش میپرستان را
سوختم سوختم در آتش شوق*** بیخودم کن دمی به باده ذوق
عجب آید مرا زباده پرست ***باده عشق ناچشیده و مست
مناسب است زائر با حال بیداری و قلبی پر از شوق و وجودی مالامال از اخلاص و با آشنایی کامل به مسائل حج،کاری کند که در میعاد معین به فیض لقای حق،یعنی مقام قرب حضرت جانان نائل گردد،مسلم است که کامیابی از مقام معنوی حق در صورتی میسر است که آدمی در تصفیۀ جان و تزکیۀ نفس و خروج از تمام گناهان ظاهر و باطن بکوشد،تا از این راه وجود خود را آمادۀ گرفتن فیض کند.
هر انسانی به اندازۀ معرفت و ظرفیت خود از حج برداشت مخصوصی دارد، ولی باید بکوشد ظرفیت وجودی خود را گسترده کند،تا به درک تمام زوایای ملکوتی و معنوی این سفر نائل گردد و به مقامات عالی الهی برسد.
حج،برای مردمی که مفهوم حقیقی آن را دریابند،نوریست که میتواند جوانب تاریک حیات را روشن کند،مسئلۀ حج قبل از این که یک امر عقیدتی یا دستور مذهبی یا سنت الهی باشد یک فرمان آموزشی و تربیتی و یک عامل بسیار مؤثر و مهم برای تحرک در همۀ شؤون وجود است.
خداوند مهربان به بندۀ با اخلاص و عبد پرقیمتش ابراهیم علیه السلام دستور داد تا مردم را برای طواف آن حریم بخواند،باشد که از این فیض عظمای الهی بهره گرفته و سود بینهایت برند.
خانۀ خدا یک آزمایشگاه است و باید از اولین نفر زائر تا آخرین فردشان در این مرکز معنوی آزمایش شوند.
این خانه از سنگهای سیاه بیآلایش،بدون زینت و نقش و نگار بنا شده،تا از طریق اعمال ظاهر و باطن آن و انجام مناسکش،مردم از کششهای مادی غلط و جاذبههای شیطانی رها شوند.
قرار داشتن خانۀ حق در دامنه کوهها،سراشیب درهها،کنار بیابان داغ و گرم و صحرایی بدون آب و علف و در میان ریگزار و سنگستان،خود یکی از اسرار است و شاید سرّ آن این باشد که مردم را با جلب به آنجا از فدا شدن در برابر زرق و برقهای پوچ رهایی دهند و به آنان بفهمانند که اگر مادیگری صرف اساس حیات بود،باید آنجا پوشش مادیاش از همه جا بیشتر باشد.
آری،این امکان بود که آن خانه را از زمرد سبز،یاقوت درخشان،لؤلؤ و مرجان و طلای ناب و نقره فام بنا کنند،اما این ساختمان با توجه به معانی بلند مناسکش، میدان سینه را از تصرف شیطان خالی کرده و کوشش و تلاش آن دشمن خطرناک را برای از بین بردن شخصیت معنوی انسان خنثی میکند.
قرآن مجید در بسیاری از آیاتش نشان میدهد که عباد حق و عاشقان الهی باید به سختیها و مشقتها آزمایش شوند،نه به راحتی و خوشیها که مقامات الهی از سینۀ عافیتطلبی در نمیآید،واقعیتها و اسرار را از دل سختیها و تحمل رنجها بیابید و بس که:
[ فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً* إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً ] (1).
پس بیتردید با دشواری آسانی است.*[ آری ] بیتردید با دشواری آسانی است.
به قول بلبل دستان بوستان عشق مرحوم حاج ملا هادی سبزواری:
دل بشد از دست یاران فکر درمانش کنید*** مرهم زخمی عجین از آب پیکانش کنید
1) 1) -انشراح (94):5-6.
شهسوارم میرود ای اشک راهش را ببند***ای سپاه ناله زود آهنگ میدانش کنید
گر رود از اشک سیل انگیز و آه شعله خیز*** شور محشر می رود یاران پشیمانش کنید
خسرو چابک سوارم عزم جولان کرده است*** معشر عشاق سرها گوی چوگانش کنید
امام صادق علیه السلام میفرماید:
چون آهنگ سفر کنی و از وطن آمادۀ رفتن به حج شوی،قبل از جدا شدن از دیار و شهر،دل خود را از هر تعلقی آزاد کن،تمام مهمات خود را به کافی المهمات واگذار،در تمام حرکات و سکنات بر خدای مهربان تکیه زن،گردن تسلیم و رضا در پیشگاه او خم نما و به تقدیر جنابش در حق خود راضی باش.
دست از مادیت بشوی،از راحت دنیا چشم گیر،از فکر ملک و املاک و تجارت و برنامههای غیر دوست بیرون شو و در این سفر در این اندیشه نباش که بعد از رفتن من چه میشود ؟
آنچه در مقدمۀ این سفر لازم است،این است که به وقت حرکت خود را از تمام حقوق الهی و خلق رهانده باشی و از جمیع مظالم خود را خلاص کرده باشی و از چاه طبیعت به در آمده باشی.
به قسمت اخیر از دستور امام صادق علیه السلام بیشتر توجه کنید،گروهی گمان میکنند اگر مقدار مال قابل خرج کردن در راه حج را پاک کنند و حقوق الهی و مردمیش را بپردازند،یا در برابر بدهیهای خود از طلبکاران رضایت بگیرند
درحالیکه قدرت بر پرداخت دارند،به مقصد نهایی حج و مقامات باطنی این سفر الهی میرسند.
در حالی که باید بدانند زائر حق باید از آنچه ظلمتآور است خارج شود و قبل از سفر وجود خود را از تعلقها و قیودی که صاحب بیت نمیپسندد آزاد کند که اگر آزاد نکند قدرت پرواز در آن فضا را نخواهد داشت،میرود و برمیگردد در حالی که اثر چندانی به حال او نگذاشته.
آری،قبل از حرکت به تعهدات مالی،اخلاقی،عقیدتی،علمی و روحی خود عمل کنید که در این وادی تنها سبکباران راه دارند و بس.
جهت توجه بیشتر به معانی این قسمت از روایت پربار حضرت امام صادق علیه السلام شایسته است این فصل،به قلم پرنور عالم بینادل،مرحوم حاج شیخ محمد بهاری همدانی-که کلمه به کلمۀ آن نوری است که دل سالک را از هر کدورتی شستشو میدهد-بانضمام شرحی مقتضی نسبت به هر موضوع از دست ناتوان خویش آراسته شود:
ای خواهان وصول به خانۀ حق ! بیدار باش که حضرت احدیت را جل شأنه العظیم بیوتات مختلفه میباشد،یکی را کعبۀ ظاهری گویند که تو قاصد او هستی، دیگری را بیتالمقدس و دیگری را بیت المعمور و دیگری را عرش و هکذا..تا برسد بجایی که خانۀ حقیقتی اصلی است که او را قلب نامند که اعظم از همۀ این خانههاست.
آری،اول باید مناسک خانۀ قلب را بجای آورد و آن تصفیۀ این خانه از بت رذایل و آراستن آن به صفات و اسمای الهیه است که تا این کعبۀ باطن را از بتها
پاک نکنی و پردۀ خبائث را از روی آن برنداری،لیاقت زیارت کعبه قرار داده شده در مکه را پیدا نکنی که راه ورود به آن حریم که در حقیقت حریم عنایت و رحمت است دل است.
ای مهربان خدای عالم ! قلب،این خانۀ اصلی خود را از این همه پیرایههای شیطانی پاک کن و آن را لایق انعکاس واقعیت نما.
شکی نیست که برای هر بیتی از بیوتات حضرت حق آداب و رسومی است که طالب هر بیت،آداب و رسوم آن بیت را باید رعایت کند،تا به حقیقت و واقعیت آن بیت برسد که بدون رعایت آداب و رسوم هر بیت رسیدن به آن بیت کاری محال و زحمت در راه آن زحمتی بیهوده و رنجی بیقیمت است.
اما معنی خانۀ او چه باشد،این اضافۀ یعنی اضافه بیت به اللّه از باب تشریف است یا طور دیگر،مقصود بیان آن نیست،غرض در این رساله،بیان آداب کعبۀ ظاهری است،غیر آن آدابی که در مناسک مسطور است،ضمناً شاید اشاره به آداب کعبۀ حقیقی هم فی الجمله بشود.
بدان،غرض از تشریع این عمل شریف این باشد که از طریق مناسک این بیت بدانی که مقصود اصلی از خلقت انسان معرفت خدا و وصول به درجۀ عشق او و انس به حضرت اوست و این ها تحصیل نمیشود مگر به تصفیۀ قلب و آن هم ممکن نیست مگر به حفظ نفس از شهوات و انقطاع از دنیای دنیّ و قرار گرفتن در راه رنج عبادات ظاهری و باطنی.
شارع مقدس عبادات را یک نسق نگردانیده،بلکه مختلف وضع کرده؛زیرا به هر یک از آن ها رذیلهای از رذائل از مکلف زائل میگردد،تا به اشتغال به تمام آن ها
تصفیۀ تمام عیار گردد،چنانچه ادای صدقات و حقوق مالیه قطع میل میکند از حطام دنیویه و صوم قطع میکند انسان را از مشتهیات نفسانیه و صلاة نهی میکند از هر فحشا و منکری و هم چنین سایر عبادات.
چون حج مجمع العناوین بود خصوصیت دیگری در بین عبادات پیدا کرد،چه این که مشتمل است بر جملهای از مشقتهای اعمال که هر یک بنفسه صلاحیت تصفیۀ نفس را دارد مانند انفاق مال کثیر،قطع از اولاد و عیال و وطن و جدایی از نفوس شریره و طی منازل بعیده و ابتلا به گرمای سخت و عطش شدید و انجام اعمال نامأنوس و خلاف طبع مانند رمی جمره و طواف و سعی و احرام و غیر آن.
و دارای فضائل عالی دیگر است مانند تذکر به احوال آخرت به هنگام تماشای اصناف خلق و اجتماع کثیر فی صقع واحد علی نهج واحد لا سیما در احرام و وقوفین و رسیدن به محل وحی و نزول ملائکه بر انبیا از آدم تا خاتم صلوات اللّه علیهم اجمعین و تشرف به محل قدمهای آن بزرگواران مضافاً بر تشرف بر حرم خدا و خانۀ او،علاوه به حصول رقت که مورث صفای قلب است به دیدن این امکنۀ شریفه با امکنۀ شریف دیگر که رساله گنجایش آن را ندارد.
نتیجه این که حج دارای جملهای از مشقتها و فضائل کثیره از اعمال است و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
رهبانیت را در این مکتب به جهاد و حج تبدیل کردم (1).
انسان با توجه به این واقعیتها باید بداند که به کرامت این سفر روحانی نمیرسد،مگر با رعایت آداب و رسوم حقیقی آن و آن چند امر است:
1) 1) - الأمالی،صدوق:66،المجلس السادس عشر،حدیث 1؛بحار الأنوار:114/67،باب 51،حدیث 1.
اول: این که هر عبادتی از عبادات باید به نیت صادقه باشد و به قصد امتثال امر شارع به جا آورده شود تا عبادت شود.
کسی که ارادۀ حج دارد اولاً باید قدری تأمل در نیت خود نماید،هوای نفس را کنار گذارد،ببیند غرضش از این سفر امتثال امر الهی و رسیدن به ثواب و فرار از عقاب اوست یا نه نستجیر باللّه غرضش تحصیل اعتبار یا خوف از مذمّت مردم یا تفسیق آن ها یا از ترس فقیر شدن است،چنانچه معروف است هر که ترک حج کند مبتلا به فقر میشود،یا امور دیگر را غرض دارد،از قبیل تجارت و خوشگذرانی و سیر در بلاد و غیر ذلک.
اگر درست تأمل کند خودش میفهمد که قصدش چیست،اگر معلوم شد که وجه همت خدا نیست باید سعی در اصلاح قصد خود کند و لا اقل ملتفت به قبح این مسئله گردد که قصد حریم ملک الملوک را نموده ولی برای این مسائل مادی و خیالی و بیفایده،در اینجاست که باید به نحو خجالت آغاز سفر کند نه به نحو غرور و غفلت.
دوم: این که تهیۀ حضور ببیند از برای مجلس روحانیین،با بجا آوردن یک توبۀ حقیقی،یعنی توبهای که تمام مقدمات در آن رعایت شود،از قبیل رد حقوق چه مالیه مانند خمس و ردّ مظالم و کفارات یا غیر مالیه مانند غیبت و اذیت و هتک عرض و سایر جنایات بر غیر که لازم است از صاحبانش حلالیت بخواهد،به آن صورتی که در کتب فقهی یا روایی آمده.
و اگر پدر و مادرش هستند آنان را از خود راضی کند تا پاک و پاکیزه از منزل درآید بلکه تمام علایق خود را جمعآوری نموده،شغل قلبی خود را از پشت سرش قطع نماید تا به تمام قلب رو به خدای خود کند،هم چنین فرض کند که دیگر بر نمیگردد.
آری،قطع علاقۀ از غیر حق در این سفر مهمترین برنامۀ این سفر است و تا قطع علائق غلط و هوسهای شیطانی و نیتهای آلوده نشود،روی به محبوب نشده و لذا روی محبوب هم به انسان نمیشود.
تمام لذت در این سفر از کسانی است که فکری جز حضرت یار و ذکری جز آن جناب و کلامی جز حول محور آن حضرت نداشته و با تمام وجود به پیشگاه باعظمت آن معشوق واقعی عرضه میدارند:
مرحبا ! مرحبا ! محبت دوست***کز درون آمدی نه از ره پوست
دلم از جز تو خانه خالی کرد*** با تو سودای لا ابالی کرد
تا غمت ساکن دل من شد ***از چراغ تو خانه روشن شد
ما گرفتار دام عشق توایم*** همه سرمست جام عشق توایم
ای که حسن رخت دل افروزست*** شب ما با خیال تو روزست
حسنت از روضه جنان خوش تر*** یادت از هر چه در جهان خوش تر
هر که در صورت تو حیران نیست*** صورتش هست لیکنش جان نیست(1)
زائر باید وصیت تام و تمامی کند و به اطلاع اشخاص خیر و دانا برساند که کیفیت وصیت باید چگونه باشد،در هر صورت کاری کند که اگر برنگردد هیچ جزئی از جزئیات کار او معوق نماند،بلکه در تمام عمر باید چنین باشد که هیچ کس از مردن خود اطلاع ندارد.
1) 1)- عشاقنامه، فخرالدین عراقی.
سوم: این که اسباب مشغلۀ قلبی در این سفر برای خود فراهم نکند،تا او را در حرکات و سکناتش که باید فقط به یاد محبوب واقعی باشد بازدارد،از قبیل رفیق ناهماهنگ یا مالالتجاره یا غیر آن بلکه اگر بتواند با کسانی هم سفر و همراه شود که بودن با آنان یاد حق را در قلب تقویت کند،یا اگر خدای ناخواسته دچار غفلت شد آنان به داد او برسند.
چهارم: تا ممکن است از مال خالص و حلال و طیب آن هم به طور زیاد بردارد و در این سفر از انفاق مضایقه ننماید؛زیرا که انفاق در راه حج،انفاق در راه خداست،از زیادی خرج در این سفر ملکوتی نباید دلگیر بود که در احادیث آمده، درهمی خرج در این سفر مساوی با هفتاد درهم است،ازهد زهاد حضرت سجاد علیه السلام وقتی در این سفر قرار میگرفتند انفاق فوقالعاده داشتند.
اگر در این سفر چیزی از امور مالی از دست برود،باید کمال ممنونیت را از حق داشت و خاطر شاد بود؛زیرا بر میزبان است که آن را در دیوان اعلی ثبت کند آن هم به اضعاف مضاعف،تا روزی به عنوان تلافی به شخص بازگردد.
نمیبینی اگر کسی تو را به میهمانی بطلبد و در اثنای راه صدمهای به تو برسد تا جایی که بتواند جبران میکند اگر چه لئیم باشد،پس چه گمان داری در حق اقدر قادرین و اکرم اکرمین ؟
پنجم: این که باید در این سفر به طور جدی حسنات اخلاقی را به کار برده و در مقام تواضع و فروتنی نسبت به رفیق و حملهدار و سایر مردم باشد و از لغو و فحش و درشتگویی و ناملایم در حذر باشد که حسن خلق تنها در این نیست که اذیت برادر مسلمان و مؤمن است و بالاتر این که در برابر اذیت غیر،خفض جناح کند و به یاد آن حدیث پرقیمت قدسی باشد که فرمود:رضای خود را در جفای مخلوق پنهان کردهام،هر که در صدد رضاجویی من است باید آزار غیر را متحمل شود.
ششم: این که نه تنها قصد حج کند و بس،بلکه در این سفر باید چندین مرحله را قصد داشته باشد از قبیل زیارت قبور مطهره شهدا و اولیا و سعی در حوایج مؤمنان و تعلیم و تعلّم احکام دینیه و ترویج مذهب اثناعشریه و تعظیم شعائر اللّه و امر به معروف و نهی از منکر و غیر ذلک.
هفتم: اسباب تجمل و تکبر برای خود فراهم نیاورد،بلکه شکسته دل و غبارآلود رو به حریم حضرت اللّه رود،چنان که در باب احرام به آن اشاره شده.
قیمت انسان در این سفر به شکسته دلی و غبارآلودی اوست،در این حریم فقط مهمان متواضع همراه با دل خاشع راه دارد و بس،متکبر را استعداد حضور در این پیشگاه والا نیست.
عشق در راه طلب راهبر مردان است***وقت مستی و طرب بال و پر مردان است
سفر آن نیست که از مصر به بغداد روی*** رفتن از جان سوی جانان سفر مردان است
ظفر آن نیست که در معرکه غالب گردی*** از خویش گذشتن ظفر مردان است
هنر آن نیست که در کسب فضائل کوشی*** به پر عشق پریدن هنر مردان است
همه دل هاست فسرده همه جان ها مرده*** گرم و افروخته آه سحر مردان است
چشمه کوثر و سرسبزی بستان بهشت***خبری از اثر چشم تر مردان است(1)
هشتم: از خانه حرکت نکند،مگر این که نفس خویش و هر چه با خود برداشته و جمیع رفقای خود و اهل خانه و هر چه تعلق به او دارد امانتاً به خالق خود جل شأنه در کمال اطمینان بسپارد و با دلی آرام از خانه خارج شود که حضرت او نعم الحفیظ و نعم الوکیل و نعم المولی و نعم النصیر است.
1) 1)- فیض کاشانی.
نهم: اعتمادش به کیسه و قوه و قدرت خود نباشد،بلکه در همه حال باید اعتمادش به صاحب بیت باشد،مقدمات این سفر بیش از این است که به رقم رفت،ولی در خانه اگر کس است یک حرف بس است.
باید تأمل کند و بداند که این سفر جسمانی الی اللّه است و یک سفر دیگری هم روحانی الی اللّه باید داشته باشد و آن این که از این بیخیالی و غفلت و جهل به این حقیقت سفر کند که برای خوردن و آشامیدن به دنیا نیامده،بلکه خلقت او برای معرفت و تکمیل نفس است که این سفر عجیب سفری است و این سیر عجایب سیری است.
و بداند همان طور که در سفر حج زاد و راحله و همسفر و امیر حاج و دلیل و خادم و غیره لازم دارد که اگر هر کدام نباشد کار لنگ است و به منزل نخواهد رسید بلکه به هلاکت خواهد افتاد،در آن سفر هم بعینه به این ها محتاج است، ورنه قدم از قدم نمیتواند برداشت و اگر بدون این ها تصور کند میتواند سیر کند قطعاً رو به ترکستان است نه کعبۀ حقیقی.
اما راحلۀ او در این سفر بدن اوست،باید به نحو اعتدال از خدمت آن مضایقه نکند و نه چنان او را سیر کند که از جلوگیری طغیانش عاجز شود و نه چنان به او گرسنگی دهد که ضعف بر او غالب شود و از کار عبادت باز ماند.
خَیْرُ الأمُورِ أوْسَطُها (1).
بهترین کارها،طریق اعتدال به دور از افراط و تفریط است.
افراط و تفریط در این زمینه و در تمام زمینهها اعم از مادی و معنوی در شرع مقدس مذموم است.
اما زاد و اعمال خارجیۀ او عبارت از فعل واجبات و ترک محرمات و مکروهات و اتیان به مستحبات است که از این مجموعه تعبیر به تقوا و پرهیز للّه میشود و آخرین درجۀ تقوا پرهیز از ما سوی اللّه است و حاصل کلام این که هر یک از ترک محرمات و اتیان به واجبات به منزلۀ زادی است که هر یک را در منازل اخرویه احتیاج افتد که اگر همراه نداشته باشی مبتلا خواهی شد و پناه به خداوند از این بلای عظیم.
و اما همسفران در این مسیر،مؤمنان هستند که به همت یکدیگر و اتحاد قلوب این منازل بعیده طی خواهد شد و به همین حقیقت اشاره در قرآن دارد:
[ تَعٰاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْویٰ ] (2).
و یکدیگر را بر انجام کارهای خیر و پرهیزکاری یاری نمایید.
استاد ما رضوان اللّه علیه میفرمود:خیلی کارها از اتحاد قلوب ساخته گردد که از متفرد بر نمیآید،نسبت به این مطلب اهتمام تام داشته باش که همۀ مفاسد زیر سر اختلاف قلوب است که شرح آن طولانی است.
اما امیر حاج در این سفر ائمۀ طاهرین علیهم السلام هستند که باید سایۀ بلندپایۀ آن بزرگواران بر سر تو باشد و متمسک به حبل المتین ولای آنان باشی و کمال التجاء به آن خانوادۀ عصمت و طهارت برایت باشد،تا بتوانی چند قدمی برداری و الا شیاطین جن و انس در قدم اول تو را خواهند ربود،چنان که عرب گرسنۀ بادیهنشین مسافر را غارت میکند.
و اما دلیل راه اگر چه ائمۀ طاهرین علیهم السلام ادلاء علی اللّه هستند ولی ما از آن پستی تربیت و منزلت که داریم،نمیتوانیم از آن بزرگواران اخذ فیوضات بلا واسطه کنیم،در این مسیر محتاج به علمای آخرت و اهل تقوا هستیم،تا به یمن قدوم ایشان و به تعلیم آن ها درک فیوضات بنماییم که بدون آنان درک فیض در کمال عسرت و تعذر است و بدون شک بدون علمای ربانی از پیش خود کاری ساخته نیست.
باری،چون زائر به میقات برسد،لباس خود را در ظاهر درآورد و ثوب احرام بپوشد و در باطن قصدش این باشد که لباس معصیت و کفر و ریا و نفاق را از خویش بدر آورده و لباس طاعت و بندگی پوشیده و همچنین ملتفت باشد که هم چنان که در دنیا خودش را به غیر لباس خود و عادت خود،غبارآلوده و سر برهنه و پا برهنه ملاقات میکند،هم چنین بعد از مردن عمال خدای خود را به کمال ذل و انکسار و عریان ملاقات خواهد کرد.
و در حال تنظیف باید قصدش تنظیف روح باشد از آلودگی معاصی و به وقت احرام هم عقد توبۀ صحیح ببندد،یعنی حرام کند بر خود،به عزم و ارادۀ صادقانه کل چیزهایی را که خداوند عالم حرام نموده بر او که دیگر بعد از مراجعت از مکۀ معظمه پیرامون معاصی نگردد و در حین لبیک گفتن باید ملتفت باشد که این اجابت دعوتی است که به او متوجه شده و در لبیک در نیتش باشد که:
اولاً:قبول کردم کل طاعتی که از برای خداوند متعال است.
ثانیاً:مردد باشد که این عمل ناقابل از او قبول خواهد شد یا نه،در آنجا قضیۀ حضرت سجاد علیه السلام را به نظر بیاورد که در احرام نمیتوانست لبیک بگوید و غش میکرد و از راحلۀ خود باز میماند،سؤال میشد این چه حال است ؟
پاسخ میداد میترسم خدای من بفرماید:لا لبیک ! و هم از این منظره به نظر بیاورد کیفیت یوم حشر را که تمام مردم به این شکل از قبر بیرون میآیند عور و سر برهنه و ازدحام آورنده،بعضی در زمره مقبولان و عدهای در گروه مردودان،بعضی متنعم و بعضی معذب و بعضی متحیر در امر،بعد از این که جمیعاً در ورطۀ اولی متردد بودند.
چون داخل حرم شود باید حالش حال رجا و امن باشد از سخط و غضب الهی مثل حال مقصری که به بن بست رسیده باشد و این حقیقت را از مفاد آیۀ:
[ وَ مَنْ دَخَلَهُ کٰانَ آمِناً ] (1).
و هر که وارد آن شود در امان است.
بیابد،اینجا جای زیادی رجا و امیدواری است،چه این که شرف بیت عظیم و صاحب آن به راجی خود کریم و اینجا جای توسعۀ رحمت است؛زیرا تو در این جا مهمان خاص اکرم الاکرمین هستی،آن جناب پی بهانه میگشت که تو را یک مرتبه در تمام عمرت به خانۀ خود دعوت کرده باشد،اگر چه همیشه مهمان او بودهای و اکنون آن مهمانی میسر شده،حاشا و کلّا از کرم او که هر چه تو از او خواهش داشته باشی او از جواب آن مضایقه کند،این چنین گمان را به بعضی از افراد سخی نباید برد فضلاً عن الجواد المطلق.
دیگر حالا تو نتوانی نیاوری یا بیاوری،نتوانی نگهداری یا از اصل ندانی چه باید خواهی یا کاری کنی بدست خود که مقتضی بذل به تو نباشد تقصیر کسی نیست، گدایی با کاهلی نمیسازد،بلی عیب در اینجاست که غالب مردم که مشرف به مکه شدند اعظم همّشان این است که زود صورت این اعمال را از سر واکنند علی سبیل الاستعجال،آن وقت آسوده در فکر خرید خود باشند،اما تمام حواس باید پیش معنای این اعمال باشد برای آنان مهم نیست،با این که همۀ حواس مهمان باید پیش میزبان باشد و چشمش به دست او و حرکات و سکناتش به میل او باشد، حتی روزۀ مستحب بدون اذن او مذموم است چه جای این که در خانۀ او هتک عرض او را بکنی و هتک عرض سلطان السلاطین اشتغال به مناهی اوست.
چه حاجیهایی که وارد مکه میشوند و حد اقل صد معصیت از قبیل دروغ، تهمت،غیبت و اذیت به غیر،سخن چینی و تعطیل حق غیر و فحش به دیگران از
1) 1) -آل عمران (3):97.
او سر میزند،پناه به خدا از چنین سفری و وای به حال چنین مهمانی !
چون شروع به طواف نماید،باید هیبت و عظمت و خوف و خشیت و رجا و عفو و رحمت سراسر وجود او را بگیرد،اگر جوارح خارجیه نلرزد اقلاً دلش بلرزد،مثل آن ملائکه که حول عرش دائماً به این نحو طواف میکنند و باید ملتفت باشد که طواف منحصر به طواف جسمانی نیست،بلکه یک طواف دیگری هم هست که طواف حقیقی اوست که آن را طواف قلبش گویند به ذکر رب البیت و اصیل بودن آن برای این است که اعمال جسمانیه را امثلۀ آن ها قرار دادهاند که انسان از این ها پی به آن ها ببرد،چنانکه مضمون روایت است.
و باید بداند که هم چنان که بیقطع علاقه از امور غیر الهی نمیتوان به این خانه آمد،آن کعبۀ حقیقی هم چنان است.
در بوسیدن حجر و ملصق شدن به مستجار و استلام حطیم و دامن کعبه را گرفتن باید حال او حال مقصری باشد که از جریمه فرار کرده و به صاحب اصلی حق ملتجی شده که از تقصیراتش بگذرد،این است که گاهی دست و پایش را میبوسد،گاهی دامن او را میگیرد،گاهی خود را به او میچسباند،گاهی گریه میکند،گاهی او را به عز اشخاص قسم میدهد،گاهی تضرع مینماید که بلکه او را از این مهلکه نجات دهد،خصوصاً اگر کسی باشد که انسان بداند غیر او ملجأ و پناهی نیست.
چون به سعی آید باید سعیش این باشد که این سعی را به منزلۀ تردد در خانۀ سلطان قرار دهد به امید عطا و بخشش.
اما در عرفات از این ازدحام خلق و بلند کردن صداهای خودشان به انواع تضرع و زاری و التماس به اختلاف زبانها و افتادن هر گروهی پی ائمۀ خودشان و نظر به شفاعت او داشتن،حکایت محشر را یاد آورد،اینجا کمال تضرع و الحاح را بنماید تا آنجا مبتلا نشود و ظن بسیار قوی داشته باشد بر حصول مراداتش؛زیرا که روز شریف و موقف عظیم و نفوس مجتمع و قلوب به سوی الهی منقطع و دستهای اولیا و غیرهم به سوی او جل شأنه بلند شده و گردنها به سوی او کشیده و چشمها از خوف او گریان و بندها از ترس او لرزان و روز روز عطیه و احسان و ابدال و اوتاد در محضر حاضر و بنای حتمی سلطان بر بخشش و انعام و هم چنین روز خلعتپوشی صدر اعظم دولت علیّه ولی امر عجل اللّه تعالی فرجه و سهل مخرجه است.
در چنین روزی استبعاد ندارد حصول فیض به اعلی مدارجه بالنسبه به کافۀ ناس و خلایق،آیا گمان به خالق خود داری که سعی تو را ضایع گرداند با این که منقطع شدهای از اهل و اولاد و وطن،آیا به غربت تو رحم نمیکند ؟ ! !
در این مسئله چه حدیث عجیبی وارد شده:
أعْظَمُ النّاسِ جُرْماً مِنْ اهْلِ عَرَفٰاتٍ الَّذی یَنْصَرِفُ مِنْ عَرَفٰاتٍ وَ هُوَ یَظُنُّ انَّهُ لَمْ یُغْفَرْ لَهُ (1).
از بزرگترین گناهان این است که زائر از عرفات بیاید و گمان کند که آمرزیده نمیشود.
1) 1) - من لا یحضره الفقیه:211/2،حدیث 2183.
چون از عرفات کوچ کند و رو به حرم آید از این اذن ثانوی به دخول حرم تفأل زند و به قبول حجش و قربش به خدای خود و مأمون بودن از عذاب الهی،چون به منی رسد رمی جمار کند،ملتفت باشد که باطن این عمل دور کردن شیطان است.
باری چون حرم را وداع کند باید در کمال تضرع و مشوش الحال باشد که هر کس او را ببیند ملتفت شود که این شخص عزیزی را گذاشته و میرود،مثل گذاشتن حضرت ابراهیم،اسماعیل و هاجر را و بنای او بر این باشد که اول زمان تمکن باز برگشت به این مکان شریف نماید و باید دائم ملتفت میزبان خود باشد که مبادا به بیادبی او را وداع نماید که دیگر او خوش نداشته باشد این میهمان ابد الآباد به خانۀ او قدم گذارد،اگر چه این میزبان سریعالرضاست،لکن مراعات ادب تا جایی که در قدرت است باید از این طرف باشد،آری زائر به وقت وداع باید دامن کعبه را بگیرد و در کمال خضوع و خشوع و با اشک به محضر حضرت محبوب عرضه بدارد:
اگر ای آرزوی جان که تویی***باز بینم تو را چنان که تویی
شوم از قید جسم و جان فارغ*** به تو مشغول و زجهان فارغ
گر تو روزی بگفتن سخنی*** التفاتی کنی بمثل منی
چون حدیث تو بشنود گوشم*** رود از حال خویشتن هوشم
دیده را دیدن تو می باید*** دیدنت گر چه شوق افزاید
جان ما را تعلقی که به توست*** با خود آوردهایم آن ز نخست (1)
حاجی چون در وطن خود،به تمام تعهدات الهی و انسانی عمل کرد و وجود خود را از بار سنگین قیود و زنجیرهای اسارت آزاد کرد،آهنگ و قصد خود را به تدریج جامۀ عمل بپوشاند و حرکت به سوی وادی امن و مقام قرب و دیار وصال آغاز نماید.
در اولین مرحلۀ اجرای برنامه،چون با مال و زن و فرزند و قوم و قبیله و دوستان و آشنایان به وداع برمیخیزد،تصور کند که هنگام انتقال از دنیا به آخرت رسیده و توجه داشته باشد که عامل به وظایف و تعهدات و مسئولیتها هنگام سفر به آخرت خوشحال و فراری از تکالیف به وقت خروج از دیار جهان ناراحت و در رنج و عذاب است.
عزم خود را برای حرکت به مکه با یاد مرگ جزم کند و به خود بقبولاند که باید برای خانۀ آخرت استعداد پیدا کند.
در راه سفر تمام سعی خود را صرف مواظبت و مراقبت بر آداب الهی نماید و با تمام هم سفران خوشرفتار باشد،در طول سفر به یاد انبیا و ائمه و اولیا باشد که با لباسی ناشناس به کاروانها میرفتند و هر خدمتی از دست آنان ساخته بود به زوار خانۀ حق انجام میدادند.
1) 1) -عشاقنامه،فخر الدین عراقی.
مسافران خانۀ حق از هر کجای جهان،با هر وسیلهای حرکت کنند،اکثر آنان به خصوص در این زمان ناچارند وارد جده شوند و از آنجا در صورت وسعت وقت به مدینه و در صورت ضیق زمان به مکه روند.
در هر صورت دیدۀ زائر اولین بار به بیابانهایی میافتد که در امتداد حرم قرار گرفته،بیابانهایی خالی از آب و علف،بیابانهایی پر از سنگ و ریگ و پستی و بلندی،سرسبزی آن خار مغیلان،آبش سراب،نرمیش سنگریزه و رمل،با دیدن این مناظر در عالم فکر خود چنین تصور کند که از دنیا رفته و وارد میقات قیامت شده؛زیرا در ورود به قیامت انسان هیچ خبری از محرمان و آشنایان و سایر برنامهها جز اعمال خود نمیبیند،آنجا دادگاه عدالت را در مقابل دیدگاه خود ملاحظه میکند و بس که در آن دادگاه بدون لحاظ زن و فرزند و مال و منال از او طلب عمل صالح و ایمان میکنند،اگر وقت ورودش به حریم آن بیابانها شب است باید یاد تنهایی قبر و سؤال مأموران حق بیفتد و با شنیدن سر و صدای حیوانات موذی،به یاد عذاب دردناک که برای مجرمان فراهم شده افتاده و به خدا پناه ببرد.
آری،در همه حال به فکر خویش افتد،به فکر گذشتۀ خویش افتد،آیندۀ خود را ببیند،نظری به وقت مرگ و افتادن در بیابان تنهایی برزخ بیندازد،شاید اینگونه افکار در روحیۀ او و در تمام جوانب وجودش ایجاد انقلاب کند،شاید با یاد چنین برنامههایی برقی از عالم ملکوت به جان او زنند تا با حرارت آن برق از این سردی و تنبلی و تنپروری و سستی و سکون در امور معنوی رها شده،دستی از او بگیرند و در بقیۀ عمرش بتواند حرکت خود را به سوی مقصد اعلی تنظیم کند.
با دیدن آن بیابانها در حالی که از همه چیز بریدهای و به حق پیوند خوردهای، مناجات فیض آن شوریده حال را زمزمه کن.
بر درگه تو حاجت خلقان روا شود***آن را که تو برانی از این در کجا شود
خود را چو حلقه بر در لطف تو می زنم*** باشد به روی من در لطف تو وا شود
آن را که رد کنی زدر خویش بولهب*** وآن کو تواش قبول کنی مصطفا شود
امر تو را کسی نتواند خلاف کرد ***هر کو سر از قضای تو پیچد کجا شود
بیچاره گمرهی که کشد سر زطاعتت*** گردد دلش سیاه و اسیر غما شود
فرخنده رهروی که اطاعت کند ترا*** چشم دلش به عالم انوار وا شود
فیض است ودرگه تو، از این در کجا رود*** کام حوائج همه زین در روا شود(1)
زائر چون وارد مدینه شود،با دیدن آن شهر به یاد آورد،اینجا جایی است که خدای مهربان برای پیامبرش اختیار کرد،شهریست که نبی اسلام صلی الله علیه و آله به دستور حق آن شهر را بعد از هجرت به عنوان مرکز پخش واقعیتهای الهی انتخاب کرد، شهریست که زمینۀ سعادت اهل اسلام در آنجا فراهم آمد.
به یاد آورد،مدینه مرکزیست که پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله با تحمل انواع شدائد و سختیها پیام الهی را به مردم رساند.
مدینه جایی است که در آن فقط برای پخش قواعد حیاتبخش اسلام،از طرف دشمنان خدا نزدیک به هشتاد جنگ بر مسلمانان صدر اول تحمیل شد، جنگهایی که مردم دور از انصاف برای متلاشی کردن ساختمان حقیقت آغاز
1) 1)- فیض کاشانی.
کردند و پیامبر و مؤمنان در مرحلۀ دفاع از حق،شهدای با فضیلتی در آن جنگها تقدیم حق کردند.
در مدینه به یاد آورد که برای تأمین خیر دنیا و آخرتش پیامبر عزیز و یارانش چقدر زحمت کشیدند.
مدینه جایی است که برای اعتلای کلمۀ حق،پیران و جوانان و مردان و زنانی در خون خود غلطیدند،مدینه محلی که برای ترویج دین خدا اشکها از دیدگان مادران داغدیده جاری شد.
مدینه شهری که سالها شاهد عالیترین خدمات صادقانه نسبت به اسلام،این مدرسۀ سعادتبخش بود.
در آنجا به یاد آر که مظهر عصمت و عفت حضرت زهرا علیها السلام با پوششی از حجاب کامل-این دستور بسیار پرارزش الهی-با جمعی از زنان قریش به مسجد آمد و علیه ستم و بیداد در یک سخنرانی بسیار مهم داد سخن داد.
زهرا علیها السلام،آری زهرا،آن منبع فضیلت و عفت و کرامت که در لحظه لحظۀ حیاتش به تمام زنان جهان تا روز قیامت درس عفت و عصمت و پوشش و حجاب و دور بودن از دسترس نامحرمان را داد.
تو ای مرد ! و تو ای زن ! در این شهر بزرگ در برابر پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمۀ بقیع و حضرت زهرا علیهم السلام قرار داری وضع ایمان و عمل خود را با آن بزرگواران بسنج و در این آزمایشگاه بزرگ الهی برای شناخت شؤون مادی و معنوی بیشتر دقت کن.
چون فضای مدینه را با آنچه از نبی اسلام صلی الله علیه و آله و ائمۀ بزرگوار علیهم السلام در بر دارد از نظر عقل و فکر و بینش و بصیرت گذراندی،اکنون آماده شو تا با یک دنیا آگاهی و خضوع و خشوع و فروتنی به طرف حرم پیامبر صلی الله علیه و آله حرکت کنی.
در آنجا با کمال ادب در برابر رسول الهی قرار گیر و به راستی و درستی
سخنگوی که پیامبر صلی الله علیه و آله عزیز صدایت را میشنود و تو را از هر جهت ارزیابی میکند،سعی کن خودت را به آن جناب به عنوان یک فرد واقعی امت بقبولانی.
پس از زیارت پیامبر صلی الله علیه و آله به سوی قبرستان بقیع حرکت کن،در آنجا نیز همانند حرم پیامبر،در برابر حضرت مجتبی و سید سجاد،و باقر العلوم و رئیس مذهب حضرت صادق علیهم السلام با کمال فروتنی و ادب بایست و به یاد آور،که آن بزرگواران برای نجات تو و تأمین سعادت دنیا و آخرتت چه رنجها بردند.
با آنان عهد و پیمان ببند که چون به وطن بازگردی،خود و زن و فرزندانت، تسلیم دستورهای آنان شوی و به اخلاق الهی آن بزرگواران آراسته شوی و دست جز به مال حلال و دنیای طیب و طاهر دراز نکنی.
تا اینجا شرح قسمتهای اول حدیث با عظمت حج که در کتاب«مصباح الشریعة»نقل شده به پایان میرسد و نوبت به قسمتهای بعد که در باب مناسک است فرا رسیده،امید است به آنچه در توضیح قسمتهای اول گذشت آراسته شویم و توفیق عمل به قسمتهای بعد از جانب حضرت حق نصیب ما گردد.
[ وَ أَحْرِمْ مِنْ کُلِّ شَیءٍ یَمْنَعُکَ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ یَحْجُبُکَ عَنْ طاعَتِهِ وَ لَبِّ بِمَعنیٰ إجابَةٍ صافِیَةٍ زاکِیَةٍ لِلّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فی دَعْوَتِکَ لَهُ مُتَمَسِّکَاً بِعُرْوَتِهِ الْوُثْقیٰ ]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
وقتی وارد میقات شدی،از هر چه تو را از یاد خدا باز میدارد و بین تو و طاعت حضرت حق حجاب است محرم شو.
در گفتن تلبیه این معنی را قصد کن که الهی ! با قلبی صاف و نفسی تزکیه شده دعوتت را اجابت میکنم و منظورم از اجابت دعوت تو قبول تمام اوامر و نواهی تو در تمام شؤون حیات است،ای مولای من ! به لطفت متشبثم و به حبل المتینت متمسکم و نسبت به یاری و مددت گدا و محتاجم.
وقتی لباس از بدن بیرون آوردی و آن دو پارچه را به دستور محبوب در میقات خواستی به خود بپوشی،آری در میقات،یعنی در جایی که به انسان هشدار میدهند وقت حرکت است،وقت بیرون آمدن از لجنزار مادیگری و بداخلاقی و بدکاری است.
آری،در میقات یعنی در جایی که در میقات جان آدمی این ندا به گوش میرسد که دیگر توقف بس است،سکون جا ندارد.
ای انسان ! ای آدم ! که خود را هم چون کرم خاکی گرفتار مشتی لجن شهوت و شکم کردهای و به این خاطر خویش را از تمام فیوضات بیبهره ساختهای،وقت آن شده که به سوی او حرکت کنی،آری به سوی او،به سوی بینهایت،به سوی کرامت،به سوی عظمت،به سوی حقیقت،به سوی اللّه،آری در میقات یعنی جایی که همه انبیا اشک ریختند و ائمه علیهم السلام سر تواضع به خاک سودند.
آری،در میقات و به وقت تلبیه در آن دو پارچۀ سپید با تمام وجود،در حالی که سیل اشک از دیدهات جاری است با نوایی عاشقانه به پیشگاه محبوب بگو:
گر ز شمعت چراغی افروزیم***خرمن خویش را بدان سوزیم
در غمت دود از آن به عرش رسد*** آتشی کز درون برافروزیم
آفتاب جمال بر ما تاب ***زان که ما بیرخت سیه روزیم
تا ببینیم روی خوبت را*** از دو عالم دو دیده بردوزیم
مایه جان و دل براندازیم*** به زعشقت چه مایه اندوزیم
هم چو طفلان به مکتب عشقت*** ابجد عشق را بیاموزیم
در غم عشق اگر رود سر ما*** ای عراقی بیا که فیروزیم(1)
آن گاه به لباس احرام و سایر البسهها با دیدۀ عقل نظر کن،ببین در سایر لباسها در طول تاریخ از باب غرور و تکبر چه جنایتها که بر بشر مظلوم نرفته و در این لباس چه بیگانهها که آشنای حرم نشدند.
وقت بدر آوردن لباس ظلم،لباس فخر،لباس کبر،لباس غضب،لباس درّندگی
1) 1)- عشاقنامه، فخرالدین عراقی.
و پوشیدن لباس توبه،لباس کرامت،لباس عام،لباس ذکر،لباس توجه،لباس مراقبت و لباس طاعت و لباس ترک گناه است.
آری،احرام ببند،تا از بار هر لباسی جز لباس حق سبک شوی،با همه در این لباس همرنگ و همگام شو،تا بدانی چیزی نیستی و آنچه در حق خود تصور میکردی خیالی بیش نبود.
در این لباس از من بمیر و به او زنده شو،از چنگال شیطان درآی و به دامن دوست آویز،از تعلقات خود را نجات ده و آن گاه وارد دنیای با عظمت نیت شو.
پس از پوشیدن لباس احرام،نوبت نیت است،نیت یعنی قصد،یعنی آهنگ، یعنی توجه،آن هم توجه به سوی اولین و آخرین مقصد و این توجه تحقق پیدا نمیکند،مگر با بریدن از ما سوی اللّه.
در این حال فقط توجه به مقصد حقیقی و مقصود واقعی داشته باش،مقصدی که بازگشت همۀ موجودات به اوست.
آری،به او باز گرد،این همه بیراهه رفتن بس است،این همه پشت به حقایق کردن کافی است،آخر باز گرد،بازگشتنی که در آن بازگشت نباشد.
با چنین عزمی آن سفر معنوی،آن سیر ملکوتی،آن حرکت الهی را شروع کن، ترا به خدا در مسئلۀ نیت دل خوش به لفظ تنها نباش،از لفظ کاری ساخته نیست هر چه هست مربوط به دل است.
نیت عزم است،آن هم عزم جزمی،عزم بر طاعت،عزم بر ترک گناه،عزم بر تقوی،عزم بر جلب رضایت دوست،عزم بر آراسته شدن به حقایق آسمانی،عزم بر نجات از آلودگیها و نجات جامعه و خانواده از بدبختیها و خلاصه نیت یعنی
منفجر کردن هستۀ فطرت با قدرت نور خدا برای یافتن حقیقت و پخش آن در بین عباد حق.
آری،نیت یعنی عزم بر آزادی از اسارت شهوات شیطانی،عزم بر خلاصی از تمام طاغوتهای درون و برون و افتادن در دریای رحمت برای پاک شدن از تمام مهالک.
چون این چنین نیت کردی،با دلی شکسته و قلبی خاشع مضمون ابیات زیر را در محضر محبوب،در مسجد شجره در حال سجده و صورت بر خاک بودن زمزمه کن سپس به دنیای باعظمت تلبیه وارد شو:
تا غمت با من آشنایی کرد***دلم از جان خود جدایی کرد
تا غم تو قبول کرد مرا ***هستی خود ملول کرد مرا
در سماع توام چو حال گرفت*** از وجود خودم ملال گرفت
آیت عشق تو چو برخواندم*** مایه جان و دل برافشاندم
هر کجا آفتاب حسن تو تافت*** عاشقان را بجست و نیک بیافت
اگر ای آفتاب جان افروز*** شب ما از رخ تو گردد روز
اندر آن بس بود زروی تو تاب*** گو دگر آفتاب و ماه متاب
ای زعشاق گرم بازارت*** به زمن عالمی خریدارت(1)
پس از آن که شرایط و آداب حضور را در خود آماده کردی،میتوانی با این شعار بلند آسمانی و حقیقت ملکوتی،آمدنت را با تمام پاکی و اخلاص و عشق و محبت
1) 1)- عشاقنامه، فخرالدین عراقی.
به پیشگاه مقدس او اعلام کنی.
ولی توجه داشته باش که آمدنت را به صورتی اعلام نمایی که به صدایت توجه کنند و آمدنت را بپذیرند.
آنجا جای پرهیزکاران و پاکان است،آنجا جای پذیرش هر کسی نیست،آنجا ایمان و توبه و عمل صالح و اخلاص وسیلۀ قبولاندن انسان به حضرت یار است.
بدون شک اگر کسی خود را آراسته به اوصاف آسمانی نکرده باشد،ندایش را نشنیده میگیرند و به حرکتش نظری نمیکنند و اعمالش را توجه نمینمایند.
«لَبَّیْکَ اللّهُمَّ لَبَّیْکَ...»آمدنت را در لباس آشنایی و آشتی خبر میدهد،هجرتت را از تمام مفاسد و معایب و آلودگیها و زشتیها اشعار میدهد،آیا همین است ؟ !
«لَبَّیْکَ اللّهُمَّ لَبَّیْکَ...»یعنی:نهادم را از تنگنای ظلم و ستم و سرکشی،به جهان عدالت و خیرخواهی انتقال میدهم.
در حال گفتن این جملات،انسان در درون خود به معانی متعددی از پاکی، قدس،خضوع و اجابت به ندای مولایش توجه پیدا کرده،بر خویش مسلم میدارد که به یکتایی او معترف است و او را در مالکیت و قدرت و فضل و بخشایش و تدبیر یگانه میداند.
آری،ای محبوب من ! ای مالک و خالق من ! ای معشوق من ! ندایت را قبول میکنم،من در آستان مقدست ایستادهام،به فرمانت گوش میدهم،به فرمانبرداری از دستورهایت شتابانم،پیمان تو را بدون تردید و تغییری نگه میدارم.
[ أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یٰا بَنِی آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا الشَّیْطٰانَ ] (1).
1) 1) -یس (36):60.
ای فرزندان آدم ! آیا به شما سفارش نکردم که شیطان را مپرستید که او بیتردید دشمن آشکاری برای شماست ؟
ای مولای من ! تو یکتا و بیهمتایی،کسی هستی که همگان باید ندایت را اجابت کنند و دعوتت را بپذیرند،نهاد همه متوجه تست،صاحب و معطی نعمتهای بیشماری،مالک آن چنان عزتی هستی که خواری به حریمش راه ندارد،نیرویی هستی که نقصان نمیپذیری،نفوذت به همه جا رسیده،خدایی جز تو وجود ندارد.
آری،ای مولای من ! ندایت را میپذیرم،ستایش و نعمت برای تست و آقایی و بیهمتایی در خور تست.
این است معنای تلبیه،با این شعار وحدت و یگانگی،پرستندگان خدای یگانه اعلام میشود،البته همۀ این واقعیتها در صورتی است که به حقیقت تلبیه توجه شود.
تلبیه گویان،خود را به آسمان نورانی تجرد که در آنجا از ظلمتهای مادی، سرکشیهای نفس و امتیازهای موجب کبر و دورویی،خبری نیست بالا میبرند.
چون تلبیه شعار ایمان است و مقصود از آن این است که آدمی مصداق واقعی آن شود و معنایش پاسخگویی به اوامر الهی است و از طرفی تحت عنوان ویژهای در مسئلۀ حج قرار گرفته،چه حج مزایای منحصر به فردی دارد،بنابراین چقدر از ایمان دورند و چه اندازه چهرۀ باطن آنان زشت است،کسانی که خود را از این حریم عالی دور نگاه داشته و راز خویشتن و جامعه خود را به شیطان واگذاشته و دربست در اختیار دشمنان دین و ملتاند ! و در شؤون حیات از فرهنگ شیاطین پیروی میکنند،این دون همّتان و پست فطرتان در هر مقامی که هستند در وقت تلبیه جز
به لفظ بیمعنی به چیز دیگر اتصال ندارند.
اینان چه اندازه از حقیقت تلبیه بیگانهاند ؟ اینان لیاقت ایستادن در صف پاکان را ندارند.
در هر صورت شما ای زائران خانه حق ! با تمام وجود مراقب این شعار باشید، به ندای مولای خود پاسخ مثبت دهید،وجود خود را پس از این کلمات نورانی و شعار ملکوتی،از اجابت دعوت شیطان،طاغوت،شهوت،بیگانه،استعمارگر، خودخواهی،یهودی،مسیحی،شرق و غرب و هر کس برای شما و دین شما ضرر دارد منع کنید.
به حقیقت،تلبیه بگویید،به راستی ندای حق را اجابت کنید،به درستی و پاکی در این مقام قرار بگیرید که اگر در این حریم قبول شوید قبول شدید و اگر قبول نشوید از بدبختترین مردم روی زمین خواهید بود.
برادر مؤمنی داشتم که از هر جهت مورد اطمینان بود،بیست و پنج سال خدمتگزاری زائران خانۀ حق را به عهده داشت،نیکان و پاکان سعی داشتند در این سفر ملکوتی در معیت او باشند.
روزی در محضر او از این مقوله سخن بود،داستان اعجابانگیزی در یکی از سفرهایش برایم تعریف کرد.
گفت:تعدادی زائر در یکی از سالها برای رفتن به حج از طریق عراق همراه من شدند،همه در اتوبوس مستقر گشته،تا طی راه نمایند،در این میان یک زن و شوهر که از چهرۀ آنان آثار عظمت و ادب و عبودیت میدرخشید برای سوار شدن به اتوبوس نزدیک شدند و این دو نفر آخرین مسافران من بودند و هر دو از اصفهان در
کاروان من نامنویسی داشتند.
با احترام هر دو را سر جای مخصوص به خودشان نشاندم،یکی از بدرقهکنندگان سفارش هر دو را با حالتی خاص به من داشت.
زیارت عالی عتبات را در عراق طی کردیم،پس از آن عازم حج شدیم،به مدینه رسیده مدتی در آنجا اقامت کردیم،سپس آمادۀ رفتن به میقات شدیم،در بین مسافران آن سال من،آن مرد و زن حال دیگری داشتند،انقلاب حال به آنان مهلت نمیداد،تا به مسجد شجره رسیدیم،جمعیت در آن ناحیه موج میزد،هر کس با سرعت هرچه تمامتر به فکر محرم شدن بود،پیرمرد از من مهلت خواست تا غسل کند،وسائل غسلش را فراهم کردم،غسل کرد و دو پارچۀ احرام را بر خود بست، گریه به او مهلت نمیداد،او را برای گفتن تلبیه حاضر کردم،سؤال کرد:معنای تلبیه چیست ؟ عرضه داشتم:یعنی:ای خدای مهربان ! مرا دعوت کردی به حریم قرب تو درآیم،آمدم؛گفت:آه معنای تلبیه این است ؟ ! یکی دو بار در شدت انقلاب حال گفت:خدایا آمدم،آمدم و ناگهان نقش زمین شد؛با کمال حیرت بالای سرش قرار گرفتم،دیدم از دنیا رفته است.
زائر چون تلبیه گفت بیست و پنج چیز بر او حرام میشود و حرمت این بیست و پنج مرحله برای این است که انسان برای رسیدن به قسمتی از درجات بندگی و اخلاص آماده گشته،بتواند به حضور مقدس آن جناب و حریم حرم آن محبوب واقعی بار یابد.
معلوم نیست آنچه در توضیح این بیست و پنج مسئله بیاید،فلسفه و اسرار آن باشد که عقل ناقص ما از درک بسیاری از حقایق عاجز است،ولی میتواند
دورنمایی از حقایق این محرمات را نشان دهد.
توجه خود را،به هنگام احرام از خدا برداشتن و متوجه صید کردن عین بیادبی نسبت به حضرت مولاست،علاوه بر این،در این مقام رقت قلب و عاطفه و مهر میپسندند و این مسئله با صید حیوان تناسب ندارد.
این سفر برای سیر به مقامات عالی الهی است،نه تفرج و خوشگذارنی،برای حفظ جان است،نه جانداری را بیجان کردن،برای مهر و عاطفه است،نه بیرحمی و سنگدلی.
بیدار باش،تو در مقامی هستی که هم اکنون با کشتی امید به سوی دریای رحمت در حرکتی و مقصدت اتصال به لطف و کرم اوست،شکار نوعی تفریح است و ترا از رسیدن به هدف باز میدارد،از طرفی در آن موقعیت آسیب رساندن به جانداران گناه است و از طرف مولایت نهی اکید شده است.
از طرفی خود تو اکنون صید عالم معنایی و مجذوب جهان ملکوت،با دنبال کردن صید،از آن مقام بلند به پستی رسیده و از آن حریم عالی جدا خواهی شد، سعی کن چشم حق بینت باز باشد و مواظب دل باش،باشد که جمال مولا در آن تجلی کرده و تو را از اسارتها نجات بخشیده و به حضورش بپذیرد.
آری،در این موقعیت عالی و گران،باید چشم انداز تو مقام عالی قرب باشد و نظر تو متوجه تکالیف و مسؤولیتهایی که از طرف حضرت دوست بر عهدۀ تو است.
چشم تماشا به اوامر و نواهی مولا انداز و از خود دیدن و خود تماشا کردن و خودبینی بپرهیز.
در هر صورت در آنجا به خود منگر که اگر با دید الهی نظر کنی،خودی برای تو نمانده و اصولاً خودی برای تو نیست.
اگر هم بنا شود به خود بنگری به نقایص و عیوبت بنگر و ببین آیا حضرت دوست تو را با این همه عیب میپذیرد ؟ !
به حقیقت که آنجا جای رفع عیب و شستشوی باطن است،آنجا جای آزادی از ما سوا و پیوند خوردن به اوست.
آری،در آنجا یک دم با کمال اخلاص گوش جان بر در دل بگذار و ببین چه میشنوی:
هر دم بشارتهای دل از هاتف جان میرسد***هر کس که از جان بگذرد آخر به جانان
می رسد
یکدم میاسا روز و شب مردی بجو دردی طلب*** چون جان زدرد آمد به لب ناگاه درمان می رسد
ره گر دراز آید تو را شیب و فراز آید ترا*** چون ترک تاز آید تو را آخر به پایان می رسد
این خانه چون ویران شود معمور و آبادان شود***این سر چو بی سامان شود ناگه به سامان می رسد
ای مبتلا ای مبتلا برکش صلا برکش صلا ***در دل اگر رنج و بلا روزی به مهمان می رسد
اندیشه و اندوه و غم رنج و تعب درد و الم ***هر یک نهد در دل قدم با حکم و فرمان می رسد
بر دل اگر باری بود بار غم یاری بود ***در پا اگر خاری بود خار از گلستان میرسد
در این سیری که برایت پیش آمده از استشمام بوی خوش عوامل ظاهری بپرهیز و جز بوی محبوب و وصال آن جناب چیزی مبوی.
از بوی عطر دوری کن تا از یاد زندگی مادی و تجملاتش آسوده بمانی،تو ای مهمانی که به گل گشت بوستان یار آمدهای،از عوامل معنوی ببوی تا به تزکیۀ وجودت از تمام آلودگیها قیام کرده باشی،در این سفر خود را به پاکان و خوشبویان حریم دوست نزدیک کن تا از این بوستان معنوی گلها بچینی.
آری،به تماشای او و استشمام بوی او اقدام کن تا در همان لحظۀ اول از شوق حضرتش به وجد آیی و سراسر وجودت را مستی و شور بگیرد و با تمام وجود بتوانی به محضر حضرت او عرضه بداری:
ببوی آن که دمی در حرم بیاسایند***هزار بادیه سهل است اگر بپیمایند
طریق عشق جفا بردنست و جانبازی*** دیگر چه چاره که با زورمند برتابند
در گریز نبسته است لیکن از نظرش*** کجا روند اسیران که بند برپایند
فدای جان تو گر جان من طمع داری*** غلام حلقه بگوش آن کند که فرمایند
حدیث حسن تو و داستان عشق مرا*** هزار لیلی و مجنون بر او بیفزایند(1)
1) 1)- سعدی شیرازی.
مهمترین مقدمۀ این سه برنامه،نظر کردن و چشم دوختن به زنان است و در آن حریم با حالت احرام فرقی نمیکند که آن زن،همسر خود انسان باشد یا دیگری، آری قویترین عامل نزدیک کنندۀ انسان به شهوات جنسی نظر بازی است.
اهل حق در این مسئله تردید ندارند که تماشا کردن چهره و بدن زنانی که پروردگار آنان را نامحرم دانسته سرچشمه و مبدأ تمام مفاسد خانمانسوز خانوادگی و اجتماعی است.
انسان غربی گو این که زمان مسیحی بودنش هم لامذهب بود،ولی این لامذهبی پس از عصر رنسانس به اوج بیقیدی و افسارگسیختگی رسید،جنس مرد پس از انقلاب صنعتی هجوم عجیبی به شخصیت زن برد.پردۀ حرمت او را گرفت،تا بتواند هر زنی را بخواهد ببیند و هرگونه تمتعی از او ببرد،مانعی برای او نباشد.
آری،انسان غربی خود را از نظر کردن به هر زن و دختری ممنوع میدید و این ممنوعیت را از چشم دین میدانست،اساس دین و اصول اخلاق را ویران کرد تا دسترسی او به جنس زن از هر جهت آسان شود و از راه رسیدن به وصال او بتواند برای ارضای غرایز حیوانیش تا آنجا که ممکن است از او استفاده کند.
ظهور مفاسد،پیدا شدن خیانتهای بیسابقه،افتادن زن و مرد در وادی گمراهی،فرار دختران از محیط خانواده،پناه بردن همه غربیها و مقلدانشان به انواع بیبندوباریها،پدید آمدن مراکز فحشا و منکرات،لاقیدی و بیبندوباری، همه و همه دلیل بر غلط بودن خط زندگی غربیان است و عجیبتر از زندگی غربیها،زندگی مقلدان شرقی و بعضی از مسلمانان از آنان است که بدون فکر و اندیشه و بدون غور در حقایق و عاقبت کار،به دنبال آنان روانند.
سراسر ممالک غربی و بعضی از ممالک شرقی،از حکومت فساد در همۀ شؤون زندگی در نالهاند و به خاطر متلاشی شدن اوضاع اجتماعی و اخلاقی به علت این بیبند و باری در عزایند.
فقط خدای عالم میداند که از این راه چه ضرر و چه ضربههای خطرناکی به حیات انسان در کرۀ زمین وارد شده.
آری،اگر مرد نتواند به هر صورت که بخواهد زن را ببیند و زن نتواند به هر صورت که میخواهد با مرد رابطه برقرار کند،این همه خسارت به بار نخواهد آمد.
در مکتب سعادتبخش اسلام،مسئلۀ حجاب و پوشش زن و مسئلۀ محرم و نامحرم در همه جا و همه وقت از ضروریات دین قلمداد شده و منکر آن با علم به ضرورت دینی آن،کافر و نجس است.
این دستور گرانبها،سدی عظیم در برابر سیل انحرافات و جنایتها و خیانتها و بیدادگریها و انواع امراض مضره و اخلاق فاسده است.
حرام بودن تماس مرد با زن خود در وقت احرام به صورت لمس بدن،یا آمیزش یا بوسیدن،تمرینی برای مرد و زن است که به فضای ملکوتی تقوا نزدیکتر شده و قدرت ارادۀ آنان برای ترک این سه برنامه در مسیر نامشروع افزون گردد.
علاوه بر این باید هر نوع لذتی در این برنامه بر مرد و زن حرام شود،تا به درک و فهم لذت وصال محبوب حقیقی نائل آیند و آن بهرۀ الهی و حظ معنوی را از آیین حج ببرند.
توجه داشته باش که در حریم مقدسی هستی،حریمی که وادی سینا و محوطه طور از آن کسب نور میکند،هم چون موسی علیه السلام کفش تعلقات از پای جان و کفش
عادی از پای بدن به در آر،سزاوار نیست در این وادی ملکوتی همراه با زر و زیور پا از قبیل کفش و جوراب حرکت کنی.
[ إِنَّکَ بِالْوٰادِ الْمُقَدَّسِ طُویً ] (1).
زیرا تو در وادی مقدس طوی هستی.
اگر بتوانی به کلی پا برهنه حرکت کن،اگر نه از کفش بسیار ساده آن هم در حدی که روی پا را نپوشاند به سوی مسجد الحرام متوجه شو،تا از نظر ظاهر نهایت تواضع را در پیشگاه کبریایی او رعایت کرده باشی و از نظر باطن به تدریج به حال خشوع برسی و برای شنیدن ندای محبوب دلربایت از وادی سینای قلب و طور جان آماده گردی.
کفش متکبران از پای به در کن،جلال و جبروت ظاهری و اعتباری را از سراسر وجود بریز،آهسته قدم بردار،با وجود مبارک مولایت زمزمه کن و حال معنوی خود را ادامه بده تا جواب آن جناب را از درون قلب بشنوی،در حالی که از دیدگانت اشک شوق یا اشک ندامت از گذشتۀ خویش بر چهرهات جاری است،با کمال ذلت و خاکساری به حریم مقدس او عرضه بدار:
کسی که روی تو دیدست حال من داند***که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
هر آدمی که دو چشمش بر آن جمال افتاد*** دلت ببخشد و بر جانت آفرین خواند
چه روزها به سر آورد جان منتظرم*** ببوی آن که شبی با تو روز گرداند
1) 1) -طه (20):12.
مگر تو روی بپوشی و گرنه ممکن نیست***که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند
به دست رحمتم از خاک آستان برگیر*** که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند
چه حاجب است به شمشیر قتل عاشق را*** حدیث دوست بگویش که جان برافشاند
پیام اهل دل است این سخن که سعدی را*** نه هر که گوش کند معنی سخن داند (1)
قواعد عالی اسلام در شرایط عادی هم،انسان را از قسم خوردن منع میکند، مگر در جایی که احتیاج به اثبات حقی آن هم در محضر قضاوت شرعی باشد.
باور کردنی نیست که زائر خانه حق و سالک الی اللّه،آن هم در مسیر حج،حقی را پایمال کند تا نیاز به قسم خوردن داشته باشد،برای محرم در حال عادی قسم خوردن ممنوع است و هرگز کار او به برنامۀ غیر عادی نخواهد کشید تا در آنجا بحثی باشد ! !
حاجیان با آهنگی واحد به سوی حریم توحید با کمک ایمان و عشق در حرکتند،سخن آنان جز خدا نیست و هم آنان حرمت نام دوست را نگاه داشته و در گفتار خود از تکیه زدن بر قسم به نام حق دوری دارند.
برای زائر در آن حریم مقدس،جز ذکر حق و یاد حق و سعی در بریدن تعلقات
1) 1) -سعدی شیرازی.
غلط چیزی نیست.
برای زائر شیرینترین حقیقت یاد محبوب است و بس و ذکری جز التجا به پیشگاه مقدس او برای بار یافتن در آن ملکوت ندارد.
زائر در حال احرام باید از هر زیور و زینتی بدور باشد؛زیرا یار او را بیرنگ و بیتعلق و آزاد خواسته.
گر چه انگشتر وزنی ندارد ولی به قصد زینت،سنگین وزن میشود و همین سنگینی از سرعت حرکت معنوی میکاهد.
مولای مهربان دوست ندارد که هر چه موجب منیت یا انحراف فکر،یا خرابی حال است با انسان همراه باشد.
بگذار با بدنی آزاد از تعلقات مادی و روحی پاک و پاکیزه از رذائل و عقلی آرام از شوائب به سوی او در حرکت باشی،با یک حلقۀ انگشتر،خود را حلقه بگوش برنامۀ دنیایی مکن،دستت را از امور مادی تهی کن تا از رحمت و عنایت پر کنند.
اینجا ذلت و مسکنت و فقر و سوز دل میپذیرند،اینجا قلب خاشع،بدن خاضع و اشک چشم هم چون سیل و ندامت از گذشته میخرند.
میدانید که در غیر برنامۀ حج،زینت کردن زن به لباس گوناگون و سایر ادوات از قبیل طلا و نقره و جواهرات برای محرم خودش،از نظر اسلام بیمانع است ولی پس از پوشیدن لباس احرام و گفتن تلبیه،تمام زینتها بر او حرام میشود،تا بدین وسیله برای مدتی بتواند از مرز مادیت خارج شده،الهی محض گردد و لذت بندگی
حق را خارج از تعلقات مادی بچشد.
در آن سرزمین پاک باید زنان به ندای بانوی دو سرا فاطمۀ زهرا علیها السلام که هنوز بعد از گذشت چهارده قرن از فضای مکه و مدینه به گوش میرسد توجه کنند که فرموده:
بهترین زینت زن،حیا و پاک دامنی است و این که مردان را نبیند و مردان او را نبینند (1).
زنان باید همه جا و همه وقت خصوصاً در این سفر،حضرت احدیت را به یاد داشته باشند و بدانند که با جلوۀ خود،چه در این سفر،چه در حضر،هزاران بلای خانمانسوز برای جامعۀ بشری به ارمغان آورده و ملتی را غرق در فساد و افساد میکنند.
آری،ای زن ! در این سفر بیش از پیش تمرین حیا و عفت کن و به جامعه و به خصوص نسل جوانش ترحم آر که جامعه و جوانانش به وسیلۀ خودنمایی و عشوههای تو به چاهی میافتند که گاهی نجات از آن چاه،برای آنان غیر ممکن مینماید.
به وقت حرکت از میقات تا رسیدن به سر منزل مقصود،هر پوششی برای سر مرد حرام است.
کلاه،دیهیم،عمامه،افسر،تاج و...در محضر مقدس او بر سر نداشته باش و بدان که کبریایی همه جا و در همه زمان برازندۀ حضرت اوست.
1) 1) -بحار الأنوار:69/37.
هر کلاهی به سر داری از سر برگیر،سرپوش تکبر از سر بردار،مرغ عقل را از جمجمۀ غرور و کبر آزاد کن تا بتواند در هوای حقیقت به پرواز آید و برایت کسب معنی کند.
راستی،این چه ننگی است که عمری،گوهر گرانبهای آفرینش،یعنی عقل را در زندان استخوانی سر به صورت اسیر نگاه داری.
حج،جای حرکت است و مرکز آزادی از زنجیرهای مرئی و نامرئی،مانعی در راه اندیشه و تفکر قرار مده،با کمک حضرت دوست و عنایت حضرت رب به ملکوت عالم به پرواز آی و در آن محضر پاک و حریم مقدس و پیشگاه معنی، عرضه بدار:
خداوندا دلم لبریز غم کن***درون درد پروردی کرم کن
زصهبای شهودم کن چنان مست*** که نشناسم سر از پا پای از دست
سر از عشق تهی در گور بادا*** هر آن که جز تو بیند کور بادا
غلط گفتم جز او کی در میان بود*** کجا از غیر او نام و نشان بود
چه گویم از جمال آفتابش ***که عین بی حجابی شد حجابش
در این سرزمین و در حال انجام برنامههای الهی،نباید سر مویی از کسی کم شود،با کندن یک موی بدن خود و دیگران،جسم آزرده میشود و تا این حد آزار رساندن به نفس خود و دیگران ممنوع است.
اگر به این دستور عالی توجه شود،معلوم میگردد که قسمتی از اعمال حج، حس بشردوستی و ترحم را در لطیفترین مرحله در قلب انسان زنده میکند و آدمی را در مسیری قرار میدهد که از آزردن خود و دیگران حتی به اندازۀ یک سر
سوزن و یک سر مو بپرهیزد.
آیا شما میتوانید در سایر مکتبها چنین قواعدی برای حفظ حقوق انسان گرچه به اندازۀ یک سر مو باشد بیابید ؟
تنها مدرسهای که به بشر اجازه نمیدهد به اندازۀ یک سر مو آلوده به تجاوز شود مدرسۀ حق و آیین الهی است.
پلیدی دروغ را احدی از افراد انسان انکار ندارد،دروغ اعتماد و اطمینان را از حریم حیات جامعه ریشه کن میکند و ضربههای سنگینی بر پیکر زندگی وارد میکند.
دروغگو،در کتاب خدا مورد لعنت قرار گرفته و محروم ماندن دروغگو از عنایت حضرت حق از بارزترین گواه بر پلیدی این گناه است.
دروغ،همه جا و در همه وقت از نظر اسلام-مگر در موارد خاصی که پای حفظ جان یا مال یا آبرو آن هم در مسیر حق در میان باشد-ممنوع و حرام است.
اعلام حرمت مسئله در هنگام احرام شاید برای این باشد که زائر با تمرین ترک این گناه بتواند از بلای خانمانسوز آن نجات پیدا کرده و ریشۀ این پلیدی،از سرزمین وجود او کنده شود.
فخرفروشی بر دیگران امریست ناپسند،چون انسانها همه از یک پدر و مادرند و برای آنان امتیازی جز به پاکی و تقوا و درستی نیست و این پاکی و درستی هم توشۀ آخرت است،نباید علت عجب برای پاکان و نیکان باشد.
شارع مقدس در چهارده قرن قبل با صدای رسا اعلام فرمود که عرب را بر عجم،سپید را بر سیاه،غنی را بر فقیر و امیر را بر رعیت فخری نیست.
فحش و ناسزا کار مردم بیایمان و سست بنیان است،در روایات عالی اسلامی آمده که:
فحش کار مردم مسلمان نیست (1).
قرآن مجید در اصول اخلاقی و تربیتی خود مردم را از فحش دادن حتی به دشمنان حق منع کرده؛مسلمانی که به وسیلۀ فحش و ناسزا،سبب رنجش خاطر دیگران است،در ارزیابی اولیای خدا آمده که مسلمان نیست.
راستی،سزاوار نیست،پس از آن که جذبۀ الهی و ندای پاک سفیرش ابراهیم، آدمی را به تماشای معانی بلند آسمانی در سفر حج کشید،وقت تماشا را صرف سرمه کرد !
این را میدانید که سرمه برای مرد و زن،جنبۀ زینت دارد و به خاطر جلب توجه دیگران و پوشاندن عیب چشم و ابروست.
جایی که جلب توجه حضرت دوست باید محور عمل باشد،احتیاجی به سرمه نیست،بهترین سرمه،خلوص در عمل و عالیترین زینت،تقوی و پرهیزکاری است.
چه کلاس عجیبی است و چه زمینۀ استواری برای تربیت،به مردان میگوید:
در این اجتماع بزرگ که مرد و زن در یک محوطه جمعند،از نظر کردن به روی زن
1) 1) -روایات مربوطه به فحش را میتوانید در مستدرک الوسائل:136/9،باب 138 بنگرید.
بپرهیز که نظر به او حرام است و به زنان میگوید:روی خود را مپوشانید.
آنچه مرد را با تمام وجود به سوی شهوات جنسی میکشد در برابرش آزاد میگذارند،آن گاه به او میگویند:حق استفاده از آن را و لو به یک نظر نداری.
آری،این است راه زنده کردن مایۀ تقوا در جنس مرد،آری،حریم با عظمت ایمان و وادی معناست،در این حریم خود را آلوده مکن که گناهش عظیم و بارش بسیار سنگین است.
دیده از تمام مناظر زیبا،حتی چهرۀ همسر خودت برگیر،تا به درک زیبایی مطلق نائل آیی و به تماشای رخ محبوب با دیدۀ دل موفق شوی.
در مراسم عالی حج،باید تمام کوشش زائر بر این باشد که خود را از قیود و رسوم مادی برکنار داشته و تمام وجود خویش را هم چون ماهی در آب غرق دریای رحمت کند.
اسلام عزیز در تمام شؤون حیات از آدمی میخواهد که برای خدا باشد و برای خدا زندگی کند.
وجوب نمازهای یومیه به این خاطر است که آدمی حتی یک روز از عالم معنی جدا نباشد.
مراسم حج برای این است که حقیقت بندگی در آدمی قوی گردد و توان معنوی بیشتر شود،در برنامۀ حج آن هم به وقت احرام اجازۀ روغن مالیدن به بدن را نمیدهند تا شامه و پوست و حواس خود و دیگران از حریم حضرت دوست دور نشود.
از میقات تا حرم با سر برهنه و زیر آفتاب سوزان حرکت کردن،یکی از برنامههای مهم حج است.
در این وقت است که انسان به یاد محشر کبری و قیامت عظمی میافتد.
زائران خانۀ دوست ! اینجا جای سایه انداختن بر سر نیست که سایۀ رحمت و عنایت و لطف و مرحمت بر سر تست.
تحمل این معنی احتمالاً برای این است که انسان از کسالت و تنبلی دور شده و چرخ وجودش برای فعالیتهای عالی الهی به حرکت در آید.
حاجی پس از محرم شدن در میقات،چون قصد حرکت به سوی حرم کرد،تا در خود قوت و قدرت میبیند،باید در فضای آزاد حرکت کند.
سر برهنه بودن،با دو قطعه پارچه حرکت کردن،آن هم زیر آفتاب سوزان عربستان خود ریاضتی شرعی و تحمل مشقتی الهی است.
سر برهنه،دلی شکسته،غم دوری از وطن و زن و فرزند و دوستان،حالی به انسان میدهد که آدمی از بیانش عاجز است.
چه عالی است اگر انسان در میان کاروانیان،اهل دلی پیدا کند و با اتصال به حال او حالی به او دست دهد،از فراق رها شده به فضای وصال بیاید و در برابر حضرت جانان با کمال انکسار عرضه بدارد:
دل من بیاد جانان ز جهان خبر ندارد***سر من به غیر مستی هنری دیگر ندارد
هنر دگر نباشد بر ما به غیر مستی*** نبود هنر جز آن را که زخود خبر ندارد(1)
1) 1)- ملا محسن فیض کاشانی.
کند آن که عیب مستان نچشیده ذوق مستی***خودش او تمام عیب است و یکی هنر ندارد
ز ره ملامت آیی و گر از در نصیحت*** چه کنی به مست عشقی که در او اثر ندارد
تو که زاهدی بپرهیز تو که عابدی سحر خیز*** سر من مدام مست و شب من سحر ندارد
من و باز عشق و رندی که درین خرابه دل*** همه علم و زهد کشتیم و یکی ثمر ندارد
دل ماست شاد و خرم بهر آنچه میکند دوست***غم آن نمی خورد فیض که دعا اثر ندارد
در برنامۀ حج حتی حیوانات باید از ایمنی و امنیت برخوردار باشند،در وادی امن هر جانداری باید از شر انسان مصونیت داشته باشد.
حمایت از حیوانات در آن حریم و حفظ حقوق جانداران در آن وادی مقدس صورتی حقیقی دارد،بر خلاف ادارۀ حمایت از حیوانات در غرب که باطن و ظاهرش منافقانه است.
غربیها از طرفی انجمن حمایت از حیوانات تشکیل میدهند،از طرف دیگر در ممالکی که به بند استعمار کشیدهاند روزی صدها نفر را به جرم حقخواهی، آری فقط به جرم حقخواهی،به خاک و خون میکشند.
در حال احرام،دست زدن به عملی که قبل از احرام هم از محرمات سنگین دینی است،عملی بسیار زشت و کاری فوق العاده ناپسند است.
گمان نمیرود زائری به چنین برنامۀ کثیفی دچار شود،مگر کسی که به غلط در میهمانان خدا خودش را جا زده است ! !
این برنامه یکی از ره آوردهای فرهنگ ضد انسانی غرب است و اگر انسان بخواهد،بدبختیهای این قبیل برنامهها را شرح دهد از چند جلد کتاب بیشتر میشود.
عوامل تحریک شهوت و در انداختن مردم به خصوص نسل جوان در گناه و گناهکاری به حدی است که هر حسابگری از برشمردن آن عاجز است.
اکثر مردم جهان در تمام شؤون زندگی به ناپاکی دچار شده و بر اثر انواع معاصی به بنبستهای مخوفی گرفتار شدهاند.
راه فحشا و منکرات به هر صورتش به روی مردم باز است،جهان دچار سرگردانی است،بلایی به سر بشر آمده که،گویی جز افتادن به ورطۀ هلاکت راه دیگری ندارد.
فردای قیامت کارگردانان کرۀ زمین،در دادگاههای الهی چه جوابی راجع به این همه مفاسد که خودشان شدیدترین عامل آن هستند،خواهند داد ؟ !
عمل ناپسند استمناء که در مدرسۀ الهی در همه وقت ممنوع اعلام شده،در برنامۀ حج هم بر آن تاکید شده؛زیرا عملی است که سودی جز شکستن ارکان بدن و از حرکت انداختن عقل و روح ندارد.
ورود در لباس احرام و پس از آن تلبیه گفتن و در حقیقت محرم شدن،برای اینست که انسان جز به حضرت دوست نیندیشد و عقدی جز عقد وصل او نبندد و بر چیزی جز حرکت به سوی عالم ملکوت شاهد نباشد.
آنجا که نور حق در تجلی است،انسان باید از آن تجلی به عنوان بهترین و پرسودترین فرصت استفاده کند،باید برگذشتهاش حسرت خورده و حال فعلی را غنیمت دانسته به فکر آیندهای روشن و ملکوتی باشد،شاید با این انقلاب حال، بتواند اصول سعادت دنیا و آخرت خود را تأمین کند.
به هنگام مراسم معنوی حج،اگر پوشیدن هر نوع لباسی آزاد بود،باز به پیروی از هوا و هوس مسئلۀ رنگها و خود نماییها و مفاخرتها به میان میآمد و مقصود عالی حج عملی نمیشد.
یک رنگ بودن لباس و دوخته نبودنش،برای این است که به انسان بفهماند، همۀ شما از یک حقیقت هستید،رنگ و نژاد و تعلقات ظاهری،هیچ علتی برای امتیاز طایفهای نیست.
تبعیض نژادی محصول کفر و شرک و الحاد است،و ننگ بزرگی بر تارک حیات مادیگران.
وقتی زائر لباس احرام پوشید و تلبیه گفت،باید متوجه سلامت و امنیت ظاهر
و باطن خود باشد و جز جلب عنایت حق و گرفتن عطای خدا و بیرون آمدن از گناه چیزی در نظر نداشته باشد.
آری،وقتی مهمان حضرت دوست در لباس احرام یعنی لباس مخصوص مهمانی وارد شد،دندان کشیدن،یا ناخن گرفتن،یا بیرون آوردن خون از بدن، خلاف ادب و وقار و شرایط مهمانی است،مهمان واقعی مهمانی است که حتی با تمام وجود،چشم از نعمتها برگیرد و فقط نگران صاحب نعمت باشد.
مسیر حج علی الخصوص از میقات تا حرم و تا پایان اعمال و مناسک مسیر امن،مسیر سلامت و درستی است،منظرهای ملکوتی و نمایشی از بهشت جاودانی است.
راهی است که حتی کندن مو و گرفتن ناخن و بیرون آوردن گیاه حرم و بسیاری از برنامهها ممنوع است،چرا که در این میهمانی باید از هر جهت امنیت کامل برقرار باشد.
در این مسیر هر کس موظف و مکلف به اجرای وظایف الهی و انسانی است، حمل اسلحه در این مسیر،ایمان و اراده است که باید علیه دشمن بیدادگر حقایق، شیطان رجیم که با اشکال مختلفی در زندگی راه دارد به کار گرفته شود.
بالاترین سلاح در این مسیر،دعا است که در آثار و معارف اسلامی آمده است:
الدُّعاءُ سِلاحُ الْمُؤمِنِ (1).
دعا و نیایش اسلحۀ مؤمن است.
1) 1) -الکافی:468/2،باب أن الدعاء سلاح المؤمن،حدیث 1؛عیون اخبار الرضا:37/2،باب 31،حدیث 95؛بحار الأنوار:288/90،باب 16،حدیث 1.
آری،در تمام مواقف حج باید دست نیاز به درگاه بینیاز برداشت و از آن جناب،تقاضای آمرزش گناه و خیر دنیا و آخرت برای خود و همه مسلمانان جهان داشت.
کاروان نور،پس از احرام و تلبیه و توجه به محرمات احرام،با دلی پر از صفا و دیدهای اشکبار و نیتی خالص به سوی حریم امن حق به حرکت میآید.
اولین بار که نظر آهنگکنندگان به شهر مکه میافتد به خاطر میآورند و باید به خاطر بیاورند که آنجا محیط امن،محیط نور،مرکز وحی،مهبط ملائکه و در بردارندۀ قبلۀ عبادت است.
آری،به منطقۀ امن و امان وارد میشوند،منطقهای که در آنجا از هر ستم و تجاوزی در امان هستند و همان جاست که باید با تمام وجود،برای نجات از عذاب قیامت فعالیت کنند.
به محیطی میرسند که باید در تمام لحظاتش غرق حق بود،حق شد و حق گفت و حق دید و حق شنید و به سوی حق بازگشت،بازگشتی که در آن بازگشتی نباشد.به محیطی در میآیند که رنج فراق را باید به شیرینی وصال تبدیل کنند و با توفیق صاحب بیت همۀ حجابها را از جلوی دید قلب و چشم جان بردارند.
زائر،باید در اولین نگاه به شهر مکه،به یاد آورد که اینجا شهریست که خداوند آن را به موجب نیایش ابراهیم،محل امن قرار داده و شأنش را آن چنان والا گردانده تا آنجا که به آن قسم یاد کرده و فرموده است:
[ وَ هٰذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ ] (1).
و سوگند به این [ مکه ] شهر امن
زائر با همان حال روحانی وارد محیطی میشود که برای همه چیز محیط امن است،محیطی که درختان و گیاهانش بدون این که آن ها را با زره پوش در حفاظت قرار داده باشند از تجاوز متجاوز در امان است،حتی شاخهها و ریشهها و بوتهها همه در امانند.
حرم،چهار فرسخ در چهار فرسخ است و این محیط را خداوند محیط امن قرار داده به حدی که هرگاه شاخهای از حرم سر درآورده باشد،به احترام این که ریشهاش در حرم است نمیتوان آن را برید و یا برگی از او چید و هم چنین اگر درختی در بیرون حرم باشد ولی یک شاخهاش سر به حرم آورده باشد به هیچ چیز آن درخت هم نمیتوان دست درازی کرد.
محیطی که وحش هامون و آهوانش چهار فرسخ در چهار فرسخ از تعرض مصونند،از این جهت رم نمیکنند و نمیتوان آن ها را رم داد و وحشت زده کرد، نباید به نحوی رفتار کرد که از انسان برمند و در این محل حتی با اشارۀ چشم هم نمیتوان صیدی را رماند ! !
محیطی که مرغان هوایش با سواران تماس میگیرند و نمیرمند،با آن که در پشت کوهها و پهنۀ دشتها و در همه جای دنیا آدمیان را هم وحشت هست،ولی در این منطقه و وادی،نیرویی غیبی که امان بخش است حکمفرماست، آن چنان که مرغان پناهنده را نیز چنان ایمنی داده که سواران راه مکه در بین کوههای مهیب دست به کاکل آن مرغان میکشند ولی آن ها نمیرمند،با آن که مرغ پر پرواز
1) 1) -تین (95):3.
دارد و پایی هم در گل ندارد که اگر بترسد نتواند پرواز کند.
محیطی که از بیرون آن اگر آهویی رو به حرم دارد،هر چند به حرم نرسیده باشد نمیتوان آن را هدف قرار داد،یا به کسی نشان داد تا او را هدف قرار دهد،حتی با گوشۀ چشم هم نمیتوان به او صدمه رساند و نیز نمیتوان با چشم به کسی اشاره کرد تا به آن حیوان آزار رساند.
محیطی که اگر مرغی بر شاخهای از درختی بنشیند که ریشۀ آن در حرم روئیده، اجازه نیست آن مرغ هدف قرار گیرد،یا اگر به شاخۀ درختی نشسته که یک شاخۀ آن درخت سر در حرم کشیده آن را هدف گرفت ! !
محیطی که اگر کسی دسته کبوتری را رم بدهد،برای جبران این بیانضباطی باید یک گوسپند کفاره بدهد و هر گاه آن دسته رفتند و به جای خود برنگشتند باید به عدد هر یک،یک گوسپند جریمه بدهد،محیطی که اگر در آن از کسی ظلمی صادر شود در حکم الحاد و خروج از حق و به منزلۀ بیدینی است.
محیطی که اگر کسی مال بیسرپرستی جلوی پای خود دید حق برداشتن آن را ندارد،حتی حق انگشت پا زدن به آن هم ندارد.
زائران پس از ورود به چنین محیطی که از آن به عنوان حرم یاد میشود،به تدریج برای انجام مناسک به سوی مسجد الحرام حرکت کرده و برای دیدن آن جایگاه مبارک و مقدس و انجام مناسکش آماده میشوند.
زائر پس از طی راه به درب مسجد الحرام میرسد،در اینجا باید با کمال ذلت و انکسار و شرمساری و حیا و خضوع و خشوع،صورت به دیوار مسجد الحرام گذاشته عرضه بدارد:
اللَّهُمَّ الْبَیْتُ بَیتُک و الحَرَم حَرَمُکَ وَ الْعَبْدُ عَبْدُکَ.. (1).
خدایا،خانه خانۀ توست و حرم حرم توست و بنده بندۀ توست.
زائر پس از ورود به مسجد الحرام نظرش به کعبه میافتد،آری کعبه که جلال و شکوهی بیاندازه دارد،در آن وقت است که باید تمام لحظات بندگی انبیا و ائمه و اولیا علیهم السلام و به خصوص ابراهیم و اسماعیل را به یاد آورده و با تمام وجود خود را پشت سر آنان قرار دهد و به سوی حقیقت حقۀ الهیه به حرکت آید،تا در این مسیر که مسیر بندگی و خلوص است،خیر دو جهان را برای خویش تأمین نماید.
لحظۀ دیدن کعبه چه لحظۀ پرشکوهی است،کیست که بتواند به وصف آن لحظه برخیزد،لحظۀ دیدار خانۀ خدا،آری دیدار خانۀ خدا،دیداری که در تمام عالم لحظهای پرقیمتتر از آن دیدار نمیتوان یافت،در این لحظه باید با عینکِ آیات کتاب خدا و معارف الهی،به کعبه نظر کرد.
چون با آیات و معارف نظر شود،در آیینۀ کعبه ابراهیم دیده میشود،مردی که با فرزندش بانی این بنا به دستور خدا بود و زیربنای آن را خلوص و تقوی و فداکاری قرار داد،آری باید به دقت نگریست تا از جوّ معنوی این بنای توحیدی،ابراهیم را یافت و پس از یافتن او رموز بندگی و اصول معنوی او را ادراک کرد و اگر اینگونه نباشد،زیارت ناقص و بلکه سیاحت است.
[ وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثٰابَةً لِلنّٰاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقٰامِ إِبْرٰاهِیمَ
1) 1) - من لا یحضره الفقیه:531/2،الطواف؛بحار الأنوار:342/96،باب 62،حدیث 16.
مُصَلًّی ] (1).
و [ یاد کنید ] هنگامی که ما این خانه [ کعبه ] را برای همۀ مردم محل گردهمایی و جای امن و امان قرار دادیم،و [ فرمان دادیم:] از مقام ابراهیم جایگاهی برای نماز انتخاب کنید.
جعل مثابه،یعنی بازگشتگاه،همانند جعل امامت است که در آیات شریفۀ قبل از این آیه در حق ابراهیم بیان داشته،امامتی که خدا قرار میدهد،برای این که دلها به سوی آن متوجه شود و پس از توجه دل،عقیدۀ انسان و عمل و اخلاقش در سایۀ رهبری امام بر حق،مستقیم گردد،تا در نتیجه جهان پر از عدل و داد شود و بساط بیدادگری و ظلم و خیانت برچیده شود.
قرار دادن بیت به صورت مثابه نیز بر طبق کشش نفسانی انسان به محل امن و عدل میباشد.
نفسی که طبیعتاً جویای واقعیت است،این جویایی مانند امامجویی است و توجه به چنین خانهای که فطرت حقجویی و عدل را بیدار سازد،از کششها و خواستههای درونی آدمی و به سود وی میباشد.
همان طور که مردمی به سوی شهوات و برتریجویی و محیط مناسب به آن میگرایند،مردمی هم تحت رهبری فطرت و تربیت پیامبران میکوشند تا ارزشهای انسان را بالا ببرند و قوی گردانند و خود را به محیط خیر و حق رسانند.
پس اینگونه انگیزۀ تعالیجویی و برتری خواهی از خواستههای فطرت،بلکه یگانه خواسته و جاذبۀ بشری است و خواسته و انگیزههای دیگر از ریشههای نفسی
1) 1) -بقره (2):125.
و حیوانی برمیآید.
«للناس»:در آیه گویا اشاره به همان جهت انسانیت است،اینگونه انگیزهها و مبادی عالی انسانی چون مبتلای به بندها و جاذبههای غرایز مادی است، میکوشد تا خود را از این بند برهاند و به کمالات شایستۀ خود برساند،از این رو انسان همین که امام را با ابتلائات معنوی و اتمام کلماتش شناخت شیفتۀ او میشود و میخواهد در ولایت او در آید.
[ وَ إِذِ ابْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قٰالَ لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ ] (1).
و [ یاد کنید ] هنگامی که ابراهیم را پروردگارش به اموری [ دشوار و سخت ] آزمایش کرد،پس او همه را به طور کامل به انجام رسانید،پروردگارش [ به خاطر شایستگی و لیاقت او ] فرمود:من تو را برای همۀ مردم پیشوا و امام قرار دادم.ابراهیم گفت:و از دودمانم [ نیز پیشوایانی برگزین ].[ پروردگار ] فرمود:پیمان من [ که امامت و پیشوایی است ] به ستمکاران نمیرسد.
میبینید که ستمگر از این حریم خارج است و بزرگترین ستم بر نفس، جلوگیری از شناخت امام و پیشوا است و آن کس که خود را در حریم بینایی قرار ندهد ستمگر و متجاوز است.
در هر صورت چون خود امام و ابتلائاتش و اتمام کلماتش به صورت ظاهر وجود ندارد،صورتی از ولایت امام،همین خانه است که بنا و مناسک و آداب آن معنای امامت ابراهیم را تصویر و تجسیم مینماید،چنان تصویری که نه زیان فکری و اعتقادی و راهزنی مجسمه را دارد،نه تنها شمایل ظاهری را مینمایاند و نه تنها مانند کتاب فقط شرح حال است،نه این شهر و این خانه برای این ها و اینگونه
1) 1) -بقره (2):124.
مقاصد،خارج از اصول عالی نیست،این خانه با همۀ آدابش تصویریست که چهرۀ ابراهیم را در عالیترین صورت معنوی در ضلع ظاهری در خیال ترسیم میکند و شخص خود را در هنگام اجرای مناسک با ابراهیم همقدم و همصدا و با اندیشههای بلند او آشنا مینگرد و همان کلماتی که از ضمیر ابراهیم برانگیخته شد و صورت و سیرت او به آن مبتلا گردید تا تمامش کرد و در ضمیر هر انسانی که به رموز این بیت آشنا شود و واقعیت ابراهیم را در آن بنگرد برانگیخته میشود،آری از این رهگذر باید سالی قریب یک میلیون انسان،ابراهیم وار به تمام نقاط زمین پخش شوند و ندای توحید را با تمام شرایطش،چون آن امام بزرگ در عالم پخش کنند ولی افسوس و...
در آن صورت که آدمیان،متوجه صورت معنوی ابراهیم میشوند امامت او، قلوب مستعد آنان را پیرو او میگرداند.
مثابه شدن این خانه هم که عبارت از خطوط بندگی آن رادمرد بزرگ توحید است،نفوس مستعدی را به سوی آن میکشاند،تا در گیرودار زندگی از دور و نزدیک به سوی آن روی آرند و به آنجا رفت و آمد کنند تا اندک اندک حق و کلمات او بر وجود مردم حاکم شود و نفوس از کشمکشها و تشویشها و جاذبههای مختلف و نگرانیها که از خودبینی و سوداندیشی و برتریجویی برمیآید برهند و به آرامش و امنیت خدایی گرد آیند«و امناً».
پس از روی آوردن و رفت و آمد پی در پی،چهرۀ حقیقی ابراهیم و قیام او با تمام کلمات و وظایف امامت،چهره مینماید و از میان بنای بیت و سنگ و گل آن، نقشۀ ابراهیم ظاهر میشود،همان طور که چهرۀ مردان فداکار و نمونههای غیرت و ملیت،یا پستی و شهوت،عواطف و ملیت و شهوت را بیدار مینماید،چهرۀ ابراهیم در حال انجام مناسک در آیینۀ روح انسان بیدار منعکس میگردد،تا در
سایۀ این انعکاس،فطرت حقپرستی و قیام به وظایف انسانی را برانگیزد و در صورت و حال قیام به نماز،نمایان و آغاز میگردد:
[ وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقٰامِ إِبْرٰاهِیمَ مُصَلًّی ] (1).
از مقام ابراهیم جایگاهی برای نماز انتخاب کنید.
[ وَ عَهِدْنٰا إِلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ أَنْ طَهِّرٰا بَیْتِیَ لِلطّٰائِفِینَ وَ الْعٰاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ ] (2).
و به ابراهیم و اسماعیل سفارش کردیم که خانهام را برای طواف کنندگان و اعتکافکنندگان و رکوع کنندگان و سجدهگزاران [ از هر آلودگی ظاهری و باطنی ] پاکیزه کنید.
ابراهیم علیه السلام در محیطی چشم گشود که سراسر آفاقِ آن را،اوهام شرک و ستارهپرستی فراگرفته بود.
بناهای مجلّل،هیاکل بتان و ستارگان از هر سو به آسمان کشیده شده بود و دانشمندان اخترشناس و غیبپرداز که با لباسهای سپید و چهرههای مهیب، پاسداری این معابد و هیاکل را داشتند،همۀ قلوب را مسخّر خود ساخته بودند، مردم آن سرزمین گرفتار اوهامی بودند که با دانشهای آن زمان درهم آمیخته و تقلید
و تعظیم در نفوس ریشه دوانده بود.
همۀ طبقات در برابر بتهایی که صورت پیشوایان گذشته و نقش ربوبیت و تدبیر ستارگان را مینمایاند،سر تعظیم فرود میآوردند و پیشانی نیایش به خاک میساییدند،در چه خاطری جز آنچه همه میاندیشیدند،اندیشهای راه مییافت و چه چشم عقلی جز آنچه همه میدیدند میتوانست ببیند و چه نفسی میتوانست از بند آن اوهام رهایی یابد و بطلان آن ها را دریابد و چه زبانی جرأت آن را داشت که کلمۀ مخالفی گوید و چه ارادهای میتوانست در برابر آن ها پا برجا بماند ؟ !
آیاتی از کتاب خدا مسائل مختلفی از حضرت ابراهیم و ابتلائات او را روشن میکند که مضمون آن چنین است:
پس از آن که کلمۀ حق در وجودش طلوع کرد،با پدر خواندهاش یا به تعبیر گروهی از مفسران،عمویش به محاجه برمیخیزد،اوهام شرک را طرد مینماید و محکوم میکند،قدرت ملکوت آسمانها و زمین برایش نمودار میگردد تا به مرحلۀ یقین میرسد،آن گاه از آن محیط شرکزا خود را بیرون میکشد.
در خلوتگاه خود به بررسی طلوع و غروب و تابش اختران میاندیشد،پس از نمایان شدن ملکوت و ظهور قدرت ربوبی،توحید ربوبیت را درمییابد.
آنچه مردم را از مبدأ آفرینش برگردانده بود،شرک در ربوبیت و اتخاذ ارباب بود نه شرک در مبدأ و صانع.
ابراهیم با بررسی طلوع و غروب اختران و مسخر بودن آن ها،غبار اندیشههای مردم دربارۀ روحانیت و تدبیر و ربوبیت اختران که از اوهام محیط برخاسته بود،از
برابر چشمش زایل میشود،آن گاه تجلی این حقیقت و گرداندن روی خود را به سوی آن اعلام نموده و خاطرش از اضطراب و ترس بیاسود و به امنیت گرایید و از تهدید به خشم خدایان ساخته شده و اربابان بیاثر دیگر نهراسید.
این آیات مینمایاند که چگونه کلمۀ ربوبیت ابراهیم را از محیط شرک تا مقام رؤیت ملکوت و توجیه وجه و آرامش خاطر پیش برد و این کلمه را تکمیل نمود و کلمۀ رحمت او را برای رهایی خلق از بندهایی که بر عقولشان بسته و به بندگی غیر خدایشان درآورده بود از آسایشگاه امن و آرامش برانگیخت تا با زبان دعوت و احتجاج بپاخاست و در میان آن گمراهان به راه افتاد.
آری،او پس از آن همه ابتلا و اتمام کلمات،به مقام پیشوایی و امامت برگزیده شد،چنان که از مضمون آیه و مفهوم لفظ«اماماً»و اطلاق آن استفاده میشود.
امام نمونۀ کامل همۀ کمالات عقلی و نفسانی و بدنی است و چون همۀ این خصوصیات و ابتلائات برای مقام نبوت و رسالت بیان نشده،باید مقام امامت مقامی برتر از نبی و رسولی باشد که کلمات را اتمام ننموده و به مقام امامت نرسیده است.
حال که شایستگی ابراهیم را توجه کردید،به توضیح آیۀ شریفه عنایت کنید تا بیش از پیش به واقعیت مناسک پی ببرید.
گرچه صورت واقعی و حقیقت امام به مقتضای تقاضای نفوس،گاه آشکار است و گاه پنهان،ولی مظهر و صورتی از مقام معنوی و فکری امام همیشه در میان مردم باید محسوس و باقی باشد،یا نقشۀ امامت که بزرگترین و مؤثرترین نقش رهبری و کمال خلق است،به صورت نقش ثابت و پایداری،مستقر گردد.
اگر مجسمۀ امام ساخته شود،چنان که برای باقی و زنده داشتن قهرمانان و مفاخر تاریخی و الهام گرفتن از آنان مجسمه میسازند،این خود راهزنی در حریم توحید و حقپرستی و معنا را زیر جسم پنهان داشتن و به صورت گراییدن و به جاهلیت و گمراهی برگشتن است که ابراهیم خود برای درهم شکستن مجسمههای آن بپا خاست.
باید ساختمانی بسازد که با تمام شؤونش خطوط بندگی نسبت به حق را به بندگان بیاموزد و صورت امامت و رهبریش را نسبت به انسانها برای هدایت آنان به سوی حق نشان دهد.
این ساختمان البته باید ساختمانی باشد ساده و بیآلایش و به نام خدا و توحید و پاک از صورتها و اوهام بشری و نمایانندۀ فکر و اندیشه و ابتلائات ابراهیم امام و پیشرو.
و بر خداست که چنین ساختمانی را با تمام شؤونش حفظ فرماید و تا برپا بودن نظام عالم محافظت کند که با نمایاندن صورت و نقشۀ امامت آن پیشوای موحدان، حجت بر بندگانش تمام باشد،چنانچه کلمات را بر خود ابراهیم تمام کرد و چنین ساختمان بیآلایشی بر بسیط خاک برای ابد برپا نمیشود و خطوط عالی بندگی را نشان نمیدهد مگر به دستور و عنایت مقام بلند ربوبی باشد.
[ وَ عَهِدْنٰا إِلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ ] (1).
و به ابراهیم و اسماعیل سفارش کردیم.
چون ابراهیم و اسماعیل حریم فکر و نفس خود را از آلودگیهای دنیای غبارآلود آن روز و از شرک و اوهام و گناه و پلیدیها پاک و برکنار داشتند و توحید
1) 1) -بقره (2):125.
خالص بر آنان تجلی کرد،این تجلی همان عهدی بود که خود به آن محقق شدند و با همین عهد باید حریم خانهای که به دستور او برپا کرده بودند از هر آلودگی و آثار شرک پاک نگهدارند و نظامات آن،خالص برای خدا و تطهیر نفوس باشد.
چنان که هر راه و روشی که به مطلوب برساند،عهد محققی میشود که باید شخص سالک همیشه همان راه را در پیش بگیرد و دیگران را نیز بر آن بدارند و موانع را از راه راهروان بردارد.
چون این خانه مضاف و منسوب به ذات مقدس الهی«بیتی»و مناسک آن ظهور و تمثل همان روشی است که ابراهیم و در پی او اسماعیل پیش گرفتند،تطهیر آن از آلودگی شرک و پلیدیها و انصراف از غیر حق،اولین شرط طریق و طریق پیما است.
تطهیر خانۀ خدا و مناسک آن از هر چه ذهن را از توحید منصرف کند و عاطفه و غریزه پرستی را برانگیزد و امنیت داخلی نفسانی و محیط خارج را برهم زند، تطهیر از همۀ اینها به سود این گزیدگان و آماده کردن طریق آنان است و خلاصه این بیت و آداب و واجباتش تا لباس و حرکات و اندیشۀ حاجی،همه از هر جهت باید پاک باشد ! !
آری،بیت باید از همۀ شوائب و اوهام و شرک و پلیدی پاک باشد.
[ لِلطّٰائِفِینَ وَ الْعٰاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ ] (1).
برای طواف کنندگان و اعتکافکنندگان و رکوع کنندگان و سجدهگزاران.
گویا این اوصاف چهارگانهای که در آیه آمده،اشاره به مقامات و مراتبی است که ابراهیم پیموده،همین که برای سالک این مسیر،در حریم این عبادات خالص،حق
1) 1) -بقره (2):125.
تجلی نمود،اراده و اندیشۀ او را که پیوسته به منافع و شهوات فردیست به حق میپیوندد و مانند اجزای ریز و درشت جهان به گرد مرکز حق و سود عموم میگرداند.
این حقیقت در عالم صورت،به صورت طواف پیرامون خانۀ منسوب به دست ابراهیم و منسوب و مضاف به خدا در میآید.چون طواف کننده به دور خانۀ خدا، بر اثر توجه به حقیقت مسئله و کشش روح خانه از جواذب نفسانی و شخصی یکسره آزاد شد و با حرکات دایرهای،حق را در هر جانب و هر جهت مشاهده کرد، لازم و معتکف به آن میشود.
[ الْعٰاکِفِینَ ] یا بنا به آنچه که در سورۀ حج آمده: [ الْقٰائِمِینَ ] (1)گویا اشاره به قیام به حق و وظیفۀ پس از طواف است،آن گاه عاکف یا قائم از نیم یا بیشتر وجود خود و جهان چشم میپوشد و فانی در پرتو عظمت و قدرت میگردد و در برابر آن خم شده و برای قرب به آن به صورت رکوع درمیآید، [ وَ الرُّکَّعِ ] .
پس از آن که در انوار عظمت فرو رفت و یکسره فانی شد،به صورت سجده چشم از همه چیز برداشته و سر به خاک مینهد و هستی خود را در برابر ارادۀ ازلی از دست میدهد، [ السُّجُودِ ] .
زائر همین که وارد مسجد الحرام میشود و نظر به کعبه میاندازد باید به یاد آورد که چون ابراهیم و اسماعیل برابر با عهد خداوندی خانه را آراستند حقایقی از
1) 1) -حج (22):26.
حضرت حق درخواست کردند که خداوند عزیز از آن حقایق در آیات 127-130 سورۀ بقره خبر میدهد.
[ رَبَّنٰا تَقَبَّلْ مِنّٰا ] (1).
پروردگارا ! [ این عمل را ] از ما بپذیر.
دعا کردند و درخواست نمودند،دعایی که خضوع و انقطاع آن دو را آشکار مینماید و از راز دلشان پرده برمیدارد و از زبانشان سر میزند،گویا آنان چنان در برابر عظمت و ارادۀ حق مقهور بودند که کار بنا در نظرشان ناچیز بود و نامی از آن نمیبردند.
درخواست پذیرفته شدن آن عمل را کردند و میدانید تا عمل خالص نباشد نمیتوان برای آن درخواست پذیرش کرد.
در هر صورت پذیرش هر چیزی به اینست که شخص پذیرا،آن را جزء هستی خود نماید و مقصود پیش آورنده را منظور دارد.
در این آیه مقصود از درخواست پذیرش،گویا اینست که پروردگار این بنا را مشمول ربوبیت«ربنا»ی خود گرداند و به سنگ و گلی که روی هم چیده و در معرض فناست صورت بقا دهد و در پرتو صفت ربوبیتش مانند ثابتات عالم شود و منشأ تربیت خلق گردد.
در اینجا زائر باید به این واقعیت توجه کند و خود را با تمام شؤون حیاتش به ربوبیت رب العالمین متصل گرداند تا از تمام فیوضات ربانیه بهرهمند شود.
[ رَبَّنٰا وَ اجْعَلْنٰا مُسْلِمَیْنِ لَکَ ] (2).
پروردگارا ! ما را [ با همۀ وجود ] تسلیم خود قرار ده.
خواستند تا یکسره روی آنان از غیر گردانده شود و خداوند آنان را تسلیم خود نماید و نیز این قسمت از دعا تذکریست از هدف نهایی این بنا و خانه،گویا این نیت و درخواست آمیخته با آب و گل این ساختمان است و روح بانیان را در این صورت مجسم میگرداند تا در تکمیل بنا و مناسک و آداب آن،دو فرد کامل و شاخص اسلام و از هر رو تسلیم اراده و اجرا کنندۀ امر خدا شوند و از ذریۀ او پیوسته مردمی هم فکر و هم آهنگ و به تمام معنی تسلیم حق تربیت شوند تا مانند همۀ پدیدههای جهان از ذرات تا کرات در محور حق و عدل بگردند.
[ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنٰا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ ] (1).
و نیز از دودمان ما امتی که تسلیم تو باشند پدید آر.
آری،زائر باید به این حقیقت توجه داشته باشد و سعی و کوششش بر این باشد که خود را به حریم تسلیم برساند،نه این که در آنجا به صورت ظاهر تسلیم شود و پس از بازگشت از حج دوباره همان شود که بود.
[ وَ أَرِنٰا مَنٰاسِکَنٰا وَ تُبْ عَلَیْنٰا ] (2).
و راه و رسم عبادتمان را به ما نشان ده.
از خدا میخواهند تا جزء به جزء عبادات و محلهای آن را نشان دهد،یا چنان تعلیم دهد که مانند دیدن باشد،بنابراین از آغاز تأسیس بیت همۀ مناسک طبق فرمان الهی بوده و ابراهیم به آن متعبد گشته،این مناسک از طواف و سعی شروع
میشود و به قربانی که رمز اسلام کامل است تکمیل میگردد و هر یک از این مناسک از طواف و نماز و سعی و وقوف به عرفات و مشعر و رمی و ذبح،رمز یکی از مراتب تکامل در توحید میباشد.
آن گاه از خداوند طلب توبه میکنند و گویا مراتب صعودی تسلیم در مسلمانان و تعبد در مناسک و توبه صورت دیگری است از راه برگشت به سوی بهشت و موطن نخستین آدمی که از آن هبوط یافت (1).
ای زائر خانۀ حق ! آداب حج و برنامۀ مناسک را آن چنان انجام ده که ابراهیم و اسماعیل انجام دادند.
راستی،حج بجای آر و به حقیقت دامن رحمت حضرت حق را بگیر و خویش را برای تسلیم و توبۀ حقیقی در آن مکان مبارک آماده کن.
مسلم بدان که پس از بازگشت به وطن اگر در خط عبودیت به آن معنایی که خواستهاند حرکت نکنی حج بجا نیاورده،بلکه در مقدسترین جایگاه و در حضور بانی هستی،سخنانی چند به ظاهر گفته و اعمالی مختصر،خالی از روح و محتوا بجا آوردهای.
علاوه بر خاطرههای شیرین و بیدار کنندهای که از دیدن مکه و حرم و بیت در ذهن بینندۀ بیدار نقش میبندد،خاطرۀ دیگری او را متوجه به خود میکند که خیر دنیا و آخرت او به آن بستگی دارد،خاطرهای که عامل بپا کننده عدل و دادگستری
1) 1) -برای شرح بیشتر این ماجرای اعجابانگیز به تفسیر پرتویی از قرآن،مجمع البیان،المیزان،المنار،کشف الأسرار میبدی مراجعه کنید.
در تمام شؤون حیات است و آن پیام پیامبر عظیم القدر اسلام صلی الله علیه و آله از کنار کعبه به تمام مسلمانان جهان است.
پیامی که چهار بار دیگر در سفر حجة الوداع به وسیلۀ خود پیامبر صلی الله علیه و آله ابلاغ گردید و ابلاغ مکرر آن دلیل بر عظمت آن پیام بود.
در آن پیام منشور امنیت،منشور سلامت،منشور سعادت گوشزد مسلمانان شد.
نبی اکرم صلی الله علیه و آله در این سخنرانی اینگونه دعا کردند:
خداوندا ! رحمت آر و طراوت و سرسبزی ده به آن کس که سخن مرا بشنود و بفهمد و به دیگران برساند (1).
آن شخصیت عالی آسمانی و آن انسان ملکوتی کنار خانۀ خدا ایستاد و روی مبارک خویش را به طرف جمعیت کرده و با صدای بلند فرمود:
خداوند بزرگ را سپاس و حضرتش را ثنا،از او کمک میجویم و بخشش و لطفش را میطلبم و به وجود مقدسش باز گشت ماست و از شر و خطر نفس و کردارهای ناروا به او پناه میبریم.
هر کس را خدا دستگیری کند کسی قدرت ضرر زدن به او را ندارد و آن کس را که خدا به خود واگذارد منجی و راهبری نخواهد داشت.
گواهی میدهم که جز او معبودی نیست و اقرار میکنم که حضرتش را شریکی نمیباشد و این که محمد صلی الله علیه و آله بنده و پیامبر اوست؛مردم ! من هم بشری هستم میان شما،شاید مرا دیگر در این جایگاه نبینید،پس آنچه به نفع شما میگویم بشنوید
1) 1) -تحف العقول:31؛الخصال:257/2؛بحار الأنوار:380/21؛سیرۀ ابن هشام:250/4؛تاریخ یعقوبی:باب حجة الوداع؛تاریخ طبری:168/3.
و اندیشه کنید و به مردمی که در اینجا حضور ندارند برسانید.
1-ای بندگان خدا ! شما را به خودداری از گناه و فرمان بردن از برنامههای الهی دعوت کرده و تشویق میکنم و سخنم را با بهترین دستور که تقوا است آغاز مینمایم.
ای مردم ! همان طور که امروز روز محترم و این ماه ماه محترم و این جایگاه مرکز محترمی است خون و مال و آبروی شما تا روز بپا بودن نظام عالم و برپا شدن محشر محترم است و باید هر کدام از شما نسبت به یکدیگر در این سه امر مراعات یکدیگر را بنمایید،آری ای مردم ! احترام خون و مال و عرض همدیگر را نگاه داشته و از تجاوز به این سه برنامه بترسید،خداوندا ! شاهد و گواه باش که فرمان تو را به مردم رساندم.
2-ای مردم ! هر کس امانتی نزد اوست،به صاحبش برساند و در امانت خیانت ننماید.
3-ربایی که در جاهلیت معمول بود،لغو و باطل میکنم و آن را از بین رفته حساب مینمایم و اول ربایی که پایمال میکنم ربای عمویم عباس پسر عبد المطلب است،هر کس پولی به قرض داده و در آن ربا منظور داشته،اصل مال خود را بگیرد و نسبت به فرعش چشمپوشی کند؛ای مردم ! نه ستم کنید و نه زیر بار ستم بروید.
4-خونهایی که در زد زدوخوردهای زمان جاهلیت ریخته شده،همه را از بین رفته و باطل اعلام میکنم و اول خونی را که هدر مینمایم خون حارث بن ربیعة بن حارث بن عبد المطلب است که طفلی شیرخوار و از خویشاوندان من بود و قبیلۀ بنی لیث او را کشتند،دیگر در صدد انتقام خونهایی که در جاهلیت ریخته شده برنیایید؛زیرا به حکم خداوند،انتقامجویی و کینه حرام و تعطیل است.
5-تمام مناصب زمان جاهلیت و افتخارات خانوادگی و فخرفروشی به پدران و اجداد و حسب و نسب همه را از بین بردم،هر کس باید متکی به اعمال خود باشد،فقط دو وظیفه باقی است:
محافظت از کعبه،آب دادن به حاجیان و انجام این دو وظیفه نیز نباید موجب افتخار و خودپسندی گردد و کسی حق ندارد از این راه برای خود عنوانی قائل شود.
6-هر کس بدون جهت و به ناحق کسی را بزند،یا غیر قاتل را بکشد،خطاکار و بزرگترین دشمن خداست و هر کس عمداً کسی را نابود کند،باید در عوض کشته شود و در قتل شبه عمد که آلت قتاله سنگ و چوب نباشد،یا به قصد کشتن بکار برده نشده باشد،قاتل باید صد شتر دیه بدهد و هر کس بیشتر مطالبه کند،اهل جاهلیت است.
7-ای مردم ! پس از پیدایش خانۀ کعبه و اعلام توحید،شیطان از این که کسی را در این سرزمین برای پرستش خودش یا گرایش به بت برگرداند مأیوس شده،اما آگاه باشید که ممکن است از راههای دیگر آمده و شما را در برنامههای خلاف حق مطیع خود کند،از او بترسید و در برابر کشش او خود را مسلح کنید تا شرش را از خود دفع نمایید؛مردم ! در برنامههای خلاف حق،داخل نشوید که ندانسته ابلیس شما را گمراه کند.
8-ای مردم ! شمارۀ ماهها در کتاب خدا از روز آفرینش آسمانها و زمین دوازده بود که چهار ماه آن:ذوالقعده،ذوالحجه،محرم،رجب،حرام و دارای حرمت و فضیلت است.
سه ماه آن متوالی و یکی از آن چهار ماه که رجب باشد تنها افتاده و آن بین جمادی و شعبان است.
مردم ! پس و پیش کردن این چهار ماه برای ادامۀ جنگ و خونریزی از زیادی کفر است،حرمت این ماهها را نگاه داشته و در آن از جنگ بپرهیزید.
آری،پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله،برای امنیت عموم جهانیان،چهار ماه نامبرده را در فصول مختلفه در تمام نقاط زمین حرام قرار داده و مردم را الزام به آتش بس نموده،تا عقلا و خردمندان قوم بتوانند نقشۀ صلح و مسالمت را توأم با مصالح عمومی اجتماعی عملی سازند.
9-ای مردم ! شما را دربارۀ زنان سفارش میکنم که با آنان به نیکی رفتار کنید؛ زیرا آن ها امانت خداوندند که شما به گفتۀ حق،آنان را بر خود حلال کردهاید؛ مردم ! شما را بر زنانتان حقی است و آنان را نیز بر شما حقی است،حق شما بر آن ها این است که بستر خود را فقط برای شما حفظ کنند و هر که را شما میل ندارید به خانه راه ندهند مگر اجازه دهید،آنان باید از هرزگی بپرهیزند و خود را برای شما حفظ کنند،اگر سرپیچی کردند خداوند به شما اجازه داده بر آن ها سختگیری کنید ولی این سختگیری باید در حدود اذن الهی باشد،از بستر آنان کناره جویید تا تنبیه شده و ادب شوند،البته نه به اندازهای که به آنان آزار وارد شود و زخمی برسد و دگرگونی رنگ و پوست به دنبال آورد.
پس از آن اگر از روش غلط خود باز ایستادند،بر شماست که حقوق اسلامی آن ها را رعایت کنید،خوراک و پوشاکشان را به اندازۀ متعارف تأمین کرده و با آن ها به خوبی رفتار نمایید.
10-آگاه باشید که مسلمانان برادر یکدیگرند،روا نیست مسلمان برادرش را فریب دهد و به او خیانت کند و از او غیبت نموده،خونش را بریزد و مال برادر خود را به ناحق بخورد،آیا حکم حق را رساندم ؟ خدایا ! گواه باش.
11-پس از من به کفر برنگردید،به روی هم شمشیر نکشید،به جان هم نیفتید،
چه من برای پایان دادن به نزاع و حل اختلافات داخلی و تمام امور زندگی شما دو چیز در میان شما باقی گذاردم،تا زمانی که به دستور آن دو عمل کنید هرگز گمراه نخواهید شد و آن دو:قرآن مجید و عترت من است؛خدایا ! گواه باش که حکم رساندم.
12-مردم ! تمام مسلمانان از نظر حقوق اجتماعی با هم برابرند،عرب را بر غیر عرب برتری نیست و عجم را بر عرب مزیتی نباشد؛زیرا خدای شما یکی است و پدر شما هم یکی،پدر شما آدم است و آدم از خاک،هرکس پرهیزکارتر است در پیشگاه خداوند گرامیتر است،آیا ابلاغ کردم ؟ خدایا ! شاهد باش.
13-راجع به حقوق مستخدمان،نوکر و کلفت،به شما سفارش میکنم که از آنچه میخورید و میپوشید به آنان بخورانید و بپوشانید و با تمام آن ها با مهربانی و خوشزبانی رفتار کنید.
14-ای مردم ! راستی،خداوند به هر وارثی بخشی میراث عنایت فرموده و وصیت در بیش از ثلث مال،بر هیچ وارثی نافذ نیست،فرزند مال رختخواب است،یعنی کسی حق نسبت دادن زنازادگی به کسی ندارد و کیفر زناکار سنگساری است،آن کس که از بیگانگان پیروی کند و هر کس زیر پرچم بیگانگان رود و از تبعۀ غیر مسلمان شود و هر کس که خود را به غیر پدران و نیاکان خویش انتساب دهد و دیگری را به ناحق پدر خود معرفی کند و هر کس که خود را به غیر مولای خود ببندد،ملعون است و لعنت خدا و فرشتگان و مردم بر او باد،بدانید که خدا از چنین کسی توبه و عوضی را نمیپذیرد.
15-ای مردم ! همۀ شما در برابر امر پروردگار و ابلاغ رسول او موظف و مسؤولید،باید تمام این برنامههای مرا،حاضران به غایبان برسانند،خدایا ! گواه
باش که ابلاغ کردم (1).
امام علی علیه السلام به فرماندار مکه برای رعایت وضع زائران خانۀ حق،پیام مهمی دارند که تمام فرمانداران مکه در همۀ تاریخ نسبت به این پیام سخت موظف و مسؤولند.
امام میفرماید:
ای قثم بن عباس فرماندار حجاز ! برخیز و با مردم حج بگزار و هم چنان که خداوند دستور داده،بر انبوه حجگزاران که گرد خانۀ خدا طواف میکنند و هم چون گردابی سهمناک میگردند،آیات خدا را تلاوت کن و از حق و حقیقت سخن بگوی.
در آنجا که بیگانگان و دورنشینان از فرسنگها راه جمع میشوند و چادرنشینان عرب،هم چنان با خوی صحرایی و تربیت قومی،قدم در محیط حرم میگذارند، هزاران فکر مختلف در مغز آنان است و هزاران استعداد شدید و ضعیف در نهادشان پنهانست،فرصت خوبی است که حکمران سخن راند و مرام مقدس اسلام را بر اجتماعی چنین رنگارنگ فرو خواند.
تو نیز آن چنان که سزاوار است،دامن به کمر زن و حقایق دین را بیان کن و اصول برابری و مساوات را که سرلوحۀ قانون مقدس اسلام است،خاطر نشان عموم کن.
هر بامداد و شامگاه در محضر عدالت و حکومت بنشین و نیازمندان را با فروتنی
1) 1) -الخصال:486/2؛حدیث 63؛بحار الأنوار:380/21،باب 36،حدیث 8.
و تواضع بپذیر و به مظالم و عرایض قوم،با کمال دقت رسیدگی کن.
زنهار جامۀ دگرگون مپوشی و بر دادگاه حاجب و دربان مگذاری و در انجام خدمت خود بر دیگران منت ننهی،اگر خدای ناخواسته چنین شود،تو را کیفر خودپسندان و متکبران خواهم داد ! !
خود دربان خویشتن باش و زبانت کار سفیر کند؛زیرا کسی که بر آستان عدالتخانه معطل ماند و با دربانان گفت و شنود کند،پیداست که دادخواهیش به کجا فرجام خواهد گرفت.
اموالی را که در این مأموریت از مسلمانان به نام بیت المال دریافت میدارید، باید به هنگام مصرف،دقیق رعایت شود که مستمندان کلفتمند بر همگان مقدم باشند و تا در حد کافی بینوایان از مال اللّه استفاده نکردهاند،دیناری به بینیازان نرسد.
آری،آن تهیدستان که عیال و فرزند دارند،از بیت المال بیش از دیگران حق میبرند.نمیدانم،چگونه تو را به کوی مستمندان فرستم و دربارۀ فقرای مکه با تو به چه زبان سفارش کنم ! !
وای بر تو ! اگر شبی آسوده بخوابی و در حوزۀ فرمانداریت تیرهبختی گرسنه و هراسان به سر برده باشد ! !
به اهل مکه اخطار کن که حق ندارند از میهمانان طوافگزار خویش به هیچ نام دستمزد و اجرت بگیرند؛زیرا خدای بزرگ در قرآن مجید فرموده:
بومی و بیگانه در خانۀ خدا یکساناند و هیچ یک را بر دیگری فضیلت و برتری نیست (1)(2).
[ وَ طُفْ بِقَلْبِکَ مَعَ الْمَلائِکَةِ حَوْلَ الْعَرْشِ کَطَوافِکَ مَعَ الْمُسْلِمینَ بِنَفْسِکَ حَوْلَ الْبَیْتِ ]
امام صادق علیه السلام در دنبالۀ روایت مربوط به حج میفرمایند:
چنانچه با وجود ظاهرت با تمام زائران به دور خانۀ حق طواف میکنی،با وجود باطنت و حقیقت روح و قلبت همراه ملائکۀ ملکوت که بر حول محور عرش در طوافند،طواف کن.
کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود*** حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست
چه موقعیت حساسی،چه مرحلۀ باعظمتی،طواف،آری طواف،آنهم طوافی ملکوتی،طوافی روحانی،طوافی آسمانی،طوافی که دور اولش از دور زدن به دور بیت شروع و دور آخرش به دور صاحب خانه ختم میشود.
طوافی برتر از طواف ملکوتیان که آن طوافی بر حول عرش و این طوافی بر حول صاحب عرش است.
طواف،آری طوافی من اللّه و الی اللّه و باللّه و عاقبتش فی اللّه،میفهمی کجایی ؟ و میدانی در چه مرحلهای هستی ؟ و توجه داری که وجود مقدس حضرت اللّه آن وجود بینهایت در بینهایت عظمت،تو را که وجودی بینهایت در بینهایت کوچک است،به مطاف بیت خود راه داده و اجازه فرموده دور اول
طواف را به دور بیت شروع کرده و دور هفتم را بر محور عظمت خودش به طواف آیی ؟ !
در مطاف که جای طواف عاشقان واقعی است،قدر خود را بدان و متوجه باش که در آنجا طواف حقیقی،وقتی تحقق پیدا میکند که ظاهر و باطن از تمام خبائث و آلودگیها و پلیدیها پاک باشد که از شرایط بسیار مهم طواف،طهارت است و این طهارت تنها طهارت جسم نیست،بلکه طهارت عقل و روح و قلب و نفس و روان برتر و بالاتر از طهارت ظاهر است و با طهارت باطن برای طائف امکان پرواز در آن فضای عالی معنوی هست که حضرت دوست در آن مقام باطنت را مینگرد و به تناسب پاکی درون،راه به حریم قربش برای تو میگشاید.
طواف،این مسئله باعظمت را میتوان هماهنگ با مقامات عالی الهی و ملکوتی که برای رشد و کمال انسان تعبیه شده توضیح داد و به شرح آورد،هر زائری بنا بر حکم واجب حضرت حق باید سه بار در طول حج خانۀ خدا طواف کند و هر بار هفت مرتبه و هر یک از این هفت مرتبه را معنایی و سرّی است.
این سیه باطن عاصی و تهی دست از معنویت را جرأت آن نیست که برای هر دوری از طواف توضیحی ارائه دهد،در این زمینه باید دست به دامن اولیای الهی زد که آن بزرگواران از اسرار حقایق باخبرند.
شبی از شبها در جمعی از پاکان،در این مقوله سخن بود.این اسیر هوا و گرفتار چاه طبیعت عرضه داشت:هفت دور طواف عمرۀ تمتع،اشاره به خروج از هفت زنجیر خطرناک است که هر کدامش به دست و پای وجود انسان بسته باشد برای دور ماندنش از حریم قرب و معذب شدنش به عذاب قیامت کافی است.
زائر باید به نحو حقیقت با هر دوری به دور بیت محبوب زنجیری از زنجیرهای هفتگانۀ شیطان را از دست و پای زندگی باز کند،تا به حقیقت و واقعیت طواف کرده باشد.
1-با طواف اول هستی خود را از حجاب کفر ظاهر و باطن برهاند.
2-با طواف دوم از شرک درون و برون آزاد گردد.
3-در طواف سوم از دورویی و نفاق برهد.
4-با طواف چهارم از آلودگی هوا و هوس و اسارت زرق و برق،نجات یابد.
5-با طواف پنجم از زنجیر طمع و حرص و بخل بیرون آید.
6-در طواف ششم از مرض خطرناک عجب و خودبینی علاج شود.
7-و در طواف هفتم از حالت خطرناک کبر و استغنای نفس و استعلا آزاد شود.
چون هفت دور تمام شود و از مطاف خارج گردد،به حقیقت حس کند که از زیر بار این برنامههای شیطانی رسته و با لطف و عنایت حضرت حق این زنجیرهای اسارت را از دست و پای زندگی باز نموده و آن چنان سبک بال شده که هر لحظه مرغ جانش میخواهد قفس تن را بشکند و به سوی جانان با کمال شوق و عشق به پرواز آید.
به قول عارف عاشق،الهی دل سوخته:
میروم با اشتیاق روی او***در بدر منزل به منزل سوی او
شاید از راهی به آگاهی رسم*** تا شوم از سالکان کوی او
ای صبا با آشنای زلف یار*** گو حدیثی گو زمشکین موی او
تا نگیرم من خم گیسوی دوست*** تا نبویم سنبل خوشبوی او
هم چو نی از دل بنالم زار زار*** پر کنم گیتی زهای و هوی او
چون از این طواف بهرههای معنوی لازم را یافت و وارد اعمال بعد گشت،نوبت به طواف حج تمتع میرسد،در این هفت دور نیز باید خود را از هفت برنامۀ ظاهری که مناسب پیشگاه دوست نیست برهاند.
1-از گناهان سر و اعضایی که چون چشم و گوش و زبان در سر است برای همیشه چشم بپوشد و سر و آنچه در اختیار اوست،در اختیار دوست بگذارد، یعنی با حضرت حق پیمان ببندد که جز خیال او نداشته باشد و جز به آثار او ننگرد و جز به سخن او گوش ندهد و جز سخن دوست نگوید.
و خلاصه این عضو بسیار مهم را که خود دارای اعضایی است،تسلیم حضرت یار کند و تصمیمش بر این مصمم باشد که تا زنده است سر در راه دوست داشته باشد که هر کس بدین صورت آراسته شود بندهای وارسته گردد و مورد لطف و عنایت حضرت حق شود.
قال النبیُّ صلی الله علیه و آله لِأَصْحابِهِ:إسْتَحیُوا مِنَ اللّهِ حَقَّ الحَیاءِ قالُوا یا رَسُولَ اللّهِ إنّا لَنَفْعَلُ ذلِکَ.
قال صلی الله علیه و آله:لَیْسَ ذلِکَ الحَیاءُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لکِنْ مَنِ اسْتَحییٰ مِنَ اللّهِ حَقَّ الْحَیاءِ فَلْیَحْفَظِ الرَّأسَ وَ ما حَویٰ وَ الْبَطْنَ وَ ما وَعیٰ وَ لْیَذْکُرِ الْمَوْتَ وَ الْبَلیٰ وَ مَنْ أرادَ الآخِرَةَ تَرَکَ زینَةَ الدُّنیا فَمَنْ فَعَلَ ذلِکَ فَقَدِ اسْتَحییٰ مِنَ اللّهِ حَقَّ الْحَیاءِ (1).
نبی بزرگوار صلی الله علیه و آله به یارانش فرمود:از خداوند شرم کنید حق شرم را.گفتند:یا
1) 1) -منهاج الطالبین:25؛روضة الواعظین:460/2 (با کمی اختلاف)؛کنز الفوائد:217/1 (با کمی اختلاف).
رسول اللّه ! ما دارای چنین شرمی هستیم.
فرمود:نه،شما را چنین حیایی که من میگویم از خدا نیست،کسی که حیا میکند از خدا،آن هم حق حیا باید سر و آنچه از چشم و گوش و زبان در بردارد از جمیع معاصی حفظ کند و شکم و آنچه در آن جای میگیرد توجه دقیق به آن داشته باشد و یاد مرگ و پوسیده شدن در قبر باشد،هر کس آخرت بخواهد زینتِ فریبای دنیا را رها کند،چون کسی چنین شود از خداوند حیا کرده،در حالی که حق حیای از خدا را رعایت کرده است.
2-در طواف دوم حج تمتع از جمیع گناهان و معاصی دو دست خویشتن را آزاد کند که هر کس اسیر گناهان دست از قبیل گرفتن رشوه،غصب مال،بر سر مظلوم کوفتن و باطل نویسی است،راهی به حریم قرب ندارد و این طواف او را به جایی نمیرساند.
امیر المؤمنین علیه السلام در«نهج البلاغة»میفرماید:
فَالْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسانِهِ وَ یَدِهِ (1).
پس مسلمان واقعی کسی است که تمام مسلمانان از زبان و دست او در امان باشند.
و نظیر این روایت در جوامع حدیث هم چون«الکافی»از پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده است.
3-در دور سوم طواف حج تمتع،خویشتن را از تجاوزات شکم آزاد کرده و برای ابد خود را گرسنۀ طعام معنوی کند و از دنیا و خوراک و پوشاک آن به اندازۀ
1) 1) -نهج البلاغة:خطبۀ 167؛بحار الأنوار:40/32،باب 1،حدیث 26.
لازم قناعت کند.
4-در طواف چهارم به آزادی در شهوت و به خصوص غریزۀ جنسی خاتمه دهد و آن را به قید عفت مقید کند که شهوت دیو خطرناکی است که در صورت غلبه بر انسان،عاقبتی جز سخط حق و عذاب آخرت برای انسان باقی نخواهد گذاشت.
5-در طواف پنجم،زنجیر گناه از دو پای خویش باز کند و از برداشتن قدم عصیان خود را آزاد نماید و تصمیم بگیرد با قدمهایی که در مطاف کعبه قرار داده، به جایی که رضای دوست در آن نیست،تا زنده است نرود.
6-در طواف ششم باید قلب،این حرم مقدس حضرت دوست را از کششهای غلط آزاد کرده و هر چه بیگانه در آن جا خوش کرده،از آن بیرون ریخت و یکسره این خانۀ باعظمت را تبدیل به آیینۀ تجلی اسما و صفات کرد که اگر دل اسیر بتها و شیاطین و جواذب غلط باشد،طواف،تحقق پیدا نکند.مگر در آداب ظاهر طواف در رسائل عملیۀ فقهای عظام نخواندهای،کم و زیاد در طواف مبطل طواف است،در طواف اگر دل همراه نباشد از طواف کم گذاشتهای و اگر دل با بتها و شیاطین در طواف آید از حد طواف خارج شدهای.
7-در طواف هفتم حج تمتع،از نقطۀ دوری و بعد با تمام قدرت و قوت و در کمال خلوص و اخلاص بیرون آمده و در محور قرب و وصل قرار بگیر و در این مرحله آمادۀ تماشای جمال با دو دیدۀ بصیرت شو،تا از اثر تماشای او یکپارچه در مقام ابراهیم قرار گیری و با تمام هستی سر به سجده گذاشته از دنیا و ما فیها برای ابد چشم بپوشی ! !
کس این کند که دل از یار خویش بردار***مگر کسی که دل از سنگ سخت تر دارد
که گفت من خبری دارم از حقیقت عشق*** دروغ گفت که از خویشتن خبر دارد
اگر نظر به دو عالم کند حرامش باد*** که از صفای درون با یکی نظر دارد
هلاک ما به بیابان عشق خواهد بود***کجاست مرد که با ما سر سفر دارد
گر از مقابله تیر آید از عقب شمشیر ***نه عاشق است که اندیشه خطر دار
اگر بهشت مصور کنند عاشق را ***به غیر دوست نشاید که دیده بردارد
از آن متاع که در پای دوستان ریزند*** مرا سری است ندانم که او چه سر دارد
دریغ پای که بر خاک می نهد معشوق***چرا نه بر سر و بر چشم من گذر دارد
عوام عیب کنندم که عاشقی همه عمر*** کدام عیب که سعدی خود این هنر دارد(1)
آخرین طواف در ارتباط با طواف نساء است که بعد از آن عملی باقی نیست و به تدریج آمادۀ برگشتن به وطن میشوی،در اینجا که آخرین نقطۀ اوج و کمال است باید در هر دوری وارد مقامی از مقامات عالی هفتگانۀ سلوک شوی و آن منازل به ترتیبی که در معارف الهی آمده،چنین است:
1-در طواف اول وارد منزل توبه شو،آن هم توبه از غیر دوست،کیفیت توبه و اقسام آن در باب هفتاد و نهم توضیح داده خواهد شد.
2-در دور دوم قدم در منزل باعظمت ورع بگذار،حقیقتی که به خواست حق توضیح و شرحش در باب سی و سوم خواهد آمد.
3-در طواف سوم به منزل پرقیمت زهد وارد شو،آری به منزل زهد که توضیح واقعیت آن موکول به باب سی و یکم است.
4-در دور چهارم قدم به منزل با اهمیت فقر بگذار،فقری که افتخار اولیا و عاشقان بود و حضرت ختمی مرتبت آن را بالاترین سرمایۀ معنوی میدانست
1) 1)- سعدی شیرازی.
و به آن فخر داشت و میفرمود:
الْفَقْرُ فَخْری (1).
فقر و نداری سرافرازی و افتخار من است.
و منظور از این فقر،ضد استعلا و استغنای نفس در برابر حضرت حق است، حقیقتی که با وجود تمام موجودات عجین است و هر کس به آن توجه داشته باشد، لحظهای از بندگی خالصانه نخواهد نشست.
فقر،آن واقعیتی که مایۀ اصلی عشق انسان نیازمند به حضرت بینیاز است،آن حقیقتی که انسان را با تمام وجود،در پیشگاه حضرت رب به گدایی و ذلت و طلب برای ابد نگاه میدارد.
5-در طواف پنجم،قدم در وادی الهی صبر گذار،آن حقیقتی که ضامن حفظ تو از تمام خطرات دنیا و آخرت است و توضیح آن در باب نود و یکم بیاید.
6-و در طواف ششم،به منزل با عظمت توکل درآی،واقعیتی که در باب هفتاد و پنجم به رشتۀ شرح درآید.
7-و در دور هفتم،قدم به وادی پرنور رضا بگذار که اینجا نقطۀ اوج تمام اعمال و حالات است و شرح آن در باب هشتاد و نهم به خواست حضرت حق خواهد آمد.
1) 1) -عوالی اللآلی:39/1،حدیث 38؛جامع الأخبار:111،فصل 67؛بحار الأنوار:55/69،باب 94،حدیث 85.
[ وَ هَرْوِلْ هَرْوَلَةً مِنْ هَواکَ وَ تَبرِّیاً مِنْ جَمیعِ حَوْلِکَ وَ قُوَّتِکَ ]
پس از طواف و نماز طواف برای سعی صفا و مروه میروی،در آن جایگاه عظیم که نشان قدم انبیا و ائمه و اولیا و عاشقان و عارفان پیداست،به ادب قدم بردار و با کمال وقار و طمأنینه حرکت کن،اینجا جایی است که حضرت هاجر هفت بار خالصاً لوجه اللّه جهت طلب آب برای فرزندش راهپیمایی کرد،تو نیز به نحو خلوص و اخلاص برای بدست آوردن آب رحمت و عنایت و لطف و محبت حضرت حق جهت خود و دیگران قدم بردار،آن چنان که در آخر دور هفتم از دست ساقی حقیقی به نوشیدن شراب طهور نایل آیی و با چشیدن آن مایۀ سعادت در عالم قلب،لذت اتصال به حقایق را بچشی.
در قسمتی از این جایگاه مقدس جای هروله است،به وقت هروله که تمام بدن به خاطر سرعت گرفتن در قدم برداشتن به حرکت میآید،قصد و عزمت این باشد که خانه تکانی محکمی از وجود خود بنمایی،آن چنان که تمام برگهای هوای نفس از درخت وجودت بریزد و این شجره را که به آلودگیها به خباثت کشیدهای، تبدیل به شجرۀ طیبه کنی.
از حول و قوۀ خود با تمام وجود خارج شو که آنچه به عنوان حول و قوۀ تصور میکردی،همان تصور بود،تو را و جمیع موجودات را حول و قوهای جز حول
و قوۀ حضرت حق نیست،در این مرحله با اتصال به حول و قوۀ حضرت محبوب، از تمام خواهشهای غلط نفسانی و اغواهای شیاطین درونی و برونی خود را نجات بده.
[ فاخْرُجْ مِنْ غَفْلَتِکَ وَ زَلّاتِکَ بِخُرُوجِکَ إلیٰ مِنیٰ وَ لا تَتَمَنَّ ما لا یَحِلُّ لَکَ وَ لا تَسْتَحِقُّهُ ]
به وقت حرکت کردن به طرف منی،قصد کن برای همیشه پردۀ غفلت را از برابر دیدۀ عقل و قلب برداری و از تمام لغزشهایت بیرون آمده و روی به جانب طاعت حق کنی و آنچه بر تو حلال نیست و به حقیقت مستحق آن نمیباشی آرزو نکنی.
[ وَ اعْتَرِفْ بِالخَطایا بِعَرَفاتٍ وَ جَدِّدْ عَهْدَکَ عِنْدَ اللّهِ بِوَحْدانِیَّتِهِ ]
در سرزمین عرفات که بسیار جای مبارک و مقدسی است و ناامید از رحمت حق در آن سرزمین،به حقیقت بدبختترین انسان روی زمین است،به گناهانت اقرار کن و از حضرت دوست طلب بخشش و عفو داشته باش و عهدت را با حضرت او تجدید کن.
و این واقعیت را با ذات قلب و جانت لمس کن که کارگزاری برای تو و همۀ آفرینش،جز وجود مقدس حضرت احدیت نیست.
و از همه مهمتر در هنگام بعد از ظهر در حال طهارت و رو به قبله،با اشک چشم و زاری دل و حالت خضوع و خشوع،دعای عرفۀ حضرت سیدالشهداء علیه السلام را بخوان و به وقت خواندن بفهم که دعایی هم چون آن دعا در تمام دعاها نیست.
[ وَ تَقَرَّبْ إلی اللّهِ ذا ثِقَةٍ بِمُزْدَلِفَةٍ وَ اصْعَدْ بِرُوحِکَ إلَی الْمَلَأِ الْأَعْلیٰ بِصُعُودِکَ إلَی الجَبَلِ ]
در مشعر الحرام،قرب حضرت دوست را بجوی و بر عنایت و رحمت او تکیه کن که او هیچ سائلی را از درگاهش دست خالی برنمیگرداند و به وقت بالا رفتن از کوه مشعر،روح خود-این مسافر عالی عالم معنی-را تا ملأ اعلی با کمک حضرت حق بالا ببر.
[ وَ اذْبَحْ حَنْجَرَتَیِ الْهَویٰ وَ الطَّمَعِ عِنْدَ الذَّبیحَةِ ]
در سرزمین منی به وقت ذبح کردن،حنجر هوا و هوس و طمع را با کارد تیز ایمان ببر.
که اگر گرگ هوا و حیوان طمع را در آن سرزمین قربانی نکنی،ضمانت حفظی برای سعادت دنیا و آخرتت نخواهد بود.
[ وَ ارْمِ الشَّهَواتِ وَ الْخَساسَةَ وَ الدِّناءَةَ وَ الذَّمیمَةَ عِنْدَ رَمْیِ الْجَمَراتِ ]
به حقیقت به وقت رمی جمرات،ریشههای شهوات غلط را از سرزمین هستی خویش بینداز و پستی و دنائت و صفات ذمیمه را از میدان حیات خود رمی کن.
[ وَ احْلِقِ الْعُیُوبَ الظّٰاهِرَةَ وَ الْبٰاطِنَةَ بِحَلْقِ رَأْسِکَ ]
با تراشیدن سر آن هم با تیغ تیز که یک موی برجای نمیگذارد،تمام عیوب باطن و ظاهرت را بتراش و از نفس جز آیینهای صاف و تابلویی پاک برای انعکاس حقایق و نقش واقعیتهای باقی مگذار.
[ وَ ادْخُلْ فی أمٰانِ اللّهِ وَ کَنَفِهِ وَ سِتْرِهِ وَ کَلٰاءَتِهِ مِنْ مُتٰابَعَةِ مُرٰادِکَ بِدُخُولِکَ الْحَرَمَ ]
چون از منی برگشتی،با قدم گذاشتن در حرم دوست،قدم در امان و حفظ و حراست و عنایت او بگذار و از متابعت هوا و هوس خود بگذر که با گذشتن از قید هوا،امکان دخول در امان دوست برای تو وجود دارد.
[ وَ زُرِ الْبَیْتَ مُتَحَقِّقاً لِتَعْظیمِ صاحِبِهِ وَ مَعْرِفَةِ جَلالِهِ وَ سُلْطانِهِ، وَ اسْتَلِمِ الْحَجَرَ رِضیً بِقِسْمَتِهِ وَ خُضُوعاً لِعِزّتِهِ ]
بیت حق را در حالی زیارت کن که عظمت و معرفت و جلال و بزرگواری و آقایی صاحب خانه را در خانۀ قلب راسخ و ثابت کرده باشی،نه این که بدن در کنار بیت باشد و دل جای دیگر ! !
و در نهایت فروتنی و عجز و خضوع و رضا به دادۀ حق در همۀ امور استلام حجر کن.
در حدیث است که:حضرت عزت جمیع عهود و مواثیق و آجال و ارزاق همۀ موجودات را در حجر به ودیعت گذاشته است و این فقره از روایت اشاره به همین حدیث دارد.
وَ وَدِّعْ ما سِواهُ بِطَوافِ الْوَداعِ.
به هنگام طواف وداع،جداً با ما سوای حضرت او وداع کن.
و به این نکته واقف شود که سوای حضرت او در دنیا و آخرت برای تو رفیقی وجود ندارد.
[ وَ صَفِّ رُوحَکَ وَ سِرَّکَ لِلِقاءِ اللّهِ یَوْمَ تَلْقاهُ بِوُقُوفِکَ عَلَی الصَّفاءِ ]
به وقت وقوف بر صفا،روح و باطنت را برای لقای حضرت دوست پاک و خالص کن.
[ وَ کُنْ ذا مُرُوَّةٍ بِفَناءِ أوْصافِکَ عِنْدَ الْمَرْوَةِ ]
و چون بر مروه قرار گرفتی،اوصاف و شخصیت خود را به مردانگی،در مقابل صفات پروردگار خود فانی ببین.
و منیت و انانیت خویش را برای همیشه محو کن،تا در میدان حیات تو حاکمی و متصرفی جز حضرت دوست نماند.
[ وَ اسْتَقِمْ عَلیٰ شُرُوطِ حَجِّکَ هذا وَ وَفاءِ عَهْدِکَ الَّذی عاهَدْتَ بِهِ مَعَ رَبِّکَ وَ أوْجَبْتَهُ إلی یَوْمِ القیامة ]
بر تمامی شروط حجت و وفای به عهدت مستقیم و پایدار و پابرجا باش و واقعیتهای بدست آمده از این سفر را تا روز قیامت از هجوم هر خطری حفظ کن.
[ وَ اعْلَمْ بِأنَّ اللّهَ تَعالی لَمْ یَفْتَرِضِ الْحَجَّ وَ لَمْ یَخُصَّهُ مِنْ جَمیعِ الطّاعاتِ إلّا بالإضافَةِ إلیٰ نَفْسِهِ بِقَوْلِهِ تَعالی: [ وَ لِلّٰهِ عَلَی النّٰاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطٰاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً ] (1)]
آگاه باش که خداوند بزرگ وجوب حج را اضافه به نفس خود کرده و در میان سایر عملها این عمل شریف را به ذات شریف خود نسبت داده و فرموده:بر مردم است از برای خدا به شرط استطاعت و قدرت،حج خانۀ کعبه کنند.
و غیر حج هیچ عملی را این کرامت و عزت نفرمود و نسبت به خود نداد و نگفت که از برای خدا نماز کنید یا روزه دارید.
ممکن است که وجه اختصاص،اشتمال افعال حج باشد به احوال آخرت و اشعار آن باشد به کیفیت آن روز،چنان که از برای اهل بصیرت و خبرت ظاهر میشود،چه غسل احرام شبیه است به غسل میت و پوشیدن احرام شبیه است به پوشیدن کفن و توجه حاجیان از زن و مرد و کوچک و بزرگ و حر و عبد،لبیکگویان به جانب خانۀ خدا،شبیه است به برانگیخته شدن مردگان از قبرهای خود و رفتن
1) 1) -آل عمران (3):97.
به جانب محشر،حاصل آن که چون حج منبه عظیمی است از برای استعداد موت و مذکر بلیغی است از برای احوال نشأة آخرت،اختصاصی یافت از میان سایر افعال واجب به ذات احدیت و به این معنی اشاره فرمود حضرت صادق علیه السلام:
[ وَ لا سَنَّ نَبِیُّهُ صلی الله علیه و آله فی حَلالٍ وَ حَرامٍ وَ مناسِکَ الّا للاسْتِعْدادِ وَ الإشارَةِ إلَی الْمَوْتِ وَ الْقَبْرِ وَ الْبَعْثِ وَ الْقیامَةِ وَ فَصْلِ بَیانِ السابِقَةِ مِنَ الدُّخُولِ فِی الْجَنَّةِ أهْلِها وَ دُخُولِ النّارِ أهْلِها بِمُشاهَدَةِ مَناسِکِ الْحَجِّ مِنْ أوَّلِها إلی آخِرِها لِأُولِی الْأَلْبابِ وَ اولِی النُّهیٰ ]
و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله قرار نداد هیچ طریقی از حلال و حرام و عبادات را مگر برای مستعد شدن مردم جهت موت و جدا کرد احوال پیش از دخول بهشت و جهنم را از برای اهل هر کدام به مشاهده کردن اعمال حج از اول تا آخرش برای صاحبان مغز و دارندگان هوش و فراست.
در پایان این فصل لازم است توجه شما عزیزان را یک بار دیگر به واقعیتهای حج به طور فهرستوار،در ضمن سرودهای از عارف ربانی،الهی قمشهای رحمة اللّه علیه جلب کنم،باشد که بیش از پیش برای شما تذکر و عبرتی باشد.
ای دل اگر عزم دیار یار داری*** قصد حجاز و کعبۀ دیدار داری
شوق شهود حضرت دلدار داری***اول زدل نقش سوی اللّه پاک گردان
چون سوی صحرای حجاز عشق رفتی*** اول به میقات وفا لبیک گفتی
چون بلبل افغان کردی و چون گل شکفتی*** از شوق روی گلرخی در طرف بستان
باید نخست از جامه عصیان برآیی*** با جامه طاعت به کوی دلبر آیی
بشکست اگر پایت در این ره با سر آیی*** تا گام بتوانی زدن در کوی جانان
احرام بستی در رهش از جان گذشتی*** وز دنیای دون در ره ایمان گذشتی
از هر چه جز یاد رخ جانان گذشتی*** کآنجا شوی در باغ حسن دوست مهمان
تا می توانی بخشا نوایی بی نوا را ***بر خلق بگشا درگه صلح و صفا را
از پای مظلومی بکش خار جفا را*** خار جفا برکن درخت عدل بنشان
چون در حریم قدس عزت پا نهادی***کردی هم از روز لقای دوست یادی
دل زین سفر از مهر خوبان یافت زادی*** تا ایزدت منزل دهد در بزم خاصان
محرم چو گشتی در حریم قدس داور*** رفتی در آن درگاه عزت زار و مضطر
شد دامنت گلگون از اشک دیده تر*** مقبول آن درگه شده زانعام سلطان
چون غسل کردی تن به آب توبه شستی***با عاشقان در کوی یار احرام بستی
هر عهد بستی غیر عهد حق شکستی ***تا در صف پاکان شوی زین عهد و پیمان
شستی تن از زمزم دل از آب محبت ***در بزم مشتاقان زدی ناب محبت(1)
1) 1)- اشعار از الهی قمشه ای.
از روزن دل تافت مهتاب محبت ***روشن روان گشتی به نور عشق و ایمان
در وادی عرفات و مشعر محفل راز***خواندی دعا وز پرده دل کردی آواز
گشتی بدان سلطان کل با ناله دمساز*** چون بلبلان چیدی گلی با آه و افغان
دیدی قیامت را در آن اعراف و مشعر*** دیدی در آن صحرا عیان غوغای محشر
دیدی خلایق را کفنها کرده در بر*** یاد از قیامت کن در آن دشت و بیابان
شب چون به مشعر رفتی و بیدار ماندی***ذکر و دعا با اشک و آه و ناله خواندی
از دیده بر خاک رهش گوهر فشاندی*** بگرفتی از دست دعا زان یار دامان
شب تا سحر کردی تماشای سماوات*** دیدی خدای انجم آرای سماوات
گشت از عنایت باز درهای سماوات*** آگه شدی زآه دل شب زنده داران
چون در منی رفتی ز خودبینی حذر کن***بتراش سر یعنی غرور از سر بدر کن
احرام بشکن جامه تقوی ببر کن*** نفس بهیمی ذبح کن هنگام قربان
بهر خدا کردی فقیری را زغم شاد*** درمانده ای از دام رنج و محنت آزاد
بر جان مظلومی ترحم کردی و داد*** تا شاد گردد جانت از الطاف رحمان
آنگه نمازی با نیاز و سوز و اخلاص*** بگذار و شو در قلزم توحید غواص (1)
1) 1) -اشعار از الهی قمشهای.
تا چون خلیل اللّه شوی در محفل خاص***بعد از طواف هفت شوط حکم یزدان
سعی صفا و مروه مشتاقانه کردی*** با هروله ذکر و دعا مستانه کردی
وجدی زشوق روی صاحب خانه کردی ***با دوست دست افشان به عالم پای کوبان
رفتی به رکن مستجار و دامن یار***بگرفتی آنجا با فغان و ناله زار
از دل برون کردی دو عالم را به یک بار*** تا دل شود عرش خدای فرد سبحان
جان از صفا آیینه جانان نمودی*** دل از وفا خلوتگه سبحان نمودی
بر نفس کافر عرضه ایمان نمودی*** دل ساختی آیینه حق کعبه جان
در کعبه بشکستی بت نفس و هوا را***بگزیدی از جان طاعت و عشق خدا را
بگرفتی آنجا عزم تسلیم و رضا را ***تا یار بنوازد تو را در باغ رضوان
از کعبه جسم آمدی در کعبه دل ***چون عاشقان کردی به کوی دوست منزل
آیینه دل گشت با رویش مقابل*** تا سازدت حسن ازل چون ماه کنعان
وقت وداع خانه صاحب خانه دیدی***وزدیده جان طلعت جانانه دیدی
در بحر عشق آن گوهر یک دانه دیدی*** عهدش دگر مشکن به مشکین مویجانان
در مسجد خیف وصال یار رفتی*** از خوف حق با دیدۀ خونبار رفتی
چون عاشقان آنجا پی دیدار رفتی*** با حمد و تسبیح و دعا و ذکر سبحان (1)
رمی جمر کردی زدی بر دیو دون سنگ***هم بر سر نفس شریر پر فسون سنگ
انداختی بر فرق دنیای زبون سنگ*** تا جانت ایمن گردد از آفات دوران
ابلیس را راندی بدان سنگ ریاضت*** کردی به راه دوست آهنگ ریاضت
دادی زمام نفس در چنگ ریاضت*** کز نفس اهریمن رهی با لطف یزدان
گرد حرم کردی طواف عاشقانه***چون قدسیان بر عرش سلطان یگانه
با یاد حق کردی به فردوس آشیانه*** بوسیدی آن سنگ نشان کوی جانان
غسلی به آب زمزم اخلاص کردی*** ذکر و نمازی در مقام خاص کردی
روشن دل از توحید خاص الخاص کردی*** هم چون خلیل اللّه عشق پاک ایمان
بعد از وداع کعبه رفتی در مدینه***پر نور از آن سینای عشقت گشت سینه
شستی به آب توبه حرص و حقد و کینه*** تا جام می نوشی زدست حور و غلمان
رفتی چو در یثرب بر پیغمبر عشق ***کردی شهود حسن یکتا دلبر عشق
آنجا زدی ناب طهور از کوثر عشق ***کردی دل از اشراق آن شه عرش رحمان
از زهره زهرا دلت گردید روشن ***از حسن روی مجتبی جان گشت گلشن
بگرفتی از سجاد ذکر و حرز و جوشن*** تا ایمن آیی از فریب نفس و شیطان
دیدی امام مجتبی سلطان جان را ***و آن سید سجاد فخر انس و جان را (2)
و آن باقر و صادق امام راستان را ***و آن حمزه عم مصطفی،شاه شهیدان
آنجا شهیدان احد را یاد کردی***از هجر خوبان ناله و فریاد کردی
جان را زقید آب و گل آزاد کردی*** کز دام ارکان پرفشاند طایر جان
با آن دو دلبند پیمبر راز گفتی*** راز دلی با آن دو طفل ناز گفتی
یعنی به ابراهیم و قاسم باز گفتی*** از روزگارت امت و حال پریشان
با آن دو طفل مصطفی هم راز گشتی*** نالانتر از آن دو سرو ناز گشتی
با مادر شیر خدا دمساز گشتی*** گفتی غم دل را به آن بانوی امکان
چون در وطن بازآمدی ای جان هوشیار***پیوسته نقش دیده دل کن رخ یار
عهد خدا را ای بنی آدم نگهدار ***مشکن تو عهد دوست را از امر شیطان
دایم کنید ای غافلان یاد از قیامت*** وز گیر و دار برزخ و روز ملامت
ریزید بر خط خطا اشک ندامت ***شویید زآب دیدگان اوراق عصیان
گفتار که کوته حج مشتاقان همین است
اسرار حج عاشقان نظم الهی است***آداب و حکم کعبه جانان همین است
سجاد و صادق را حدیث ای جان همین است***عشق این مناسک گفت و شرع عرش بنیان(1)
اسرار حج عاشقان نظم الهی است*** سر ازل وحی ابد بر وی گواهی است
صیت(2)شرف زین خانه از مه تا به ماهی است*** بگرفته زآدم تا به خاتم عشق پیمان
یا رب به سر السر ذات بیمثالت***روشن دلم گردان به اشراق جمالت
عمریست دل دارد تمنای وصالت*** با یک نظر درد فراقم ساز درمان
نالم به کویت حالی از درد جدایی*** گریم که شاید پرده از رخ برگشایی
تو افکنی بر من نگاه دل ربایی*** من بنگرم آن حسن کل با دیده جان
ما جز تو یا رب یاور و یاری نداریم*** با حضرتت حاجت به دیاری نداریم
جز رحمتت با کس سرو کاری نداریم*** باز است بر بیچارگان درگاه سلطان
یا رب الهی را مقامی ده به کویت*** شام سیاهم روز روشن کن به رویت
جان می دهم ای جان جان در آرزویت*** چشم روانم بر جمالت ساز حیران
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
أُطْلُبِ السَّلامَةَ أیْنَما کُنْتَ وَ فی أَیِّ حالٍ کُنْتَ لدینِکَ وَ قَلْبِکَ وَ عَواقِبِ أُمُورِکَ فِی اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.
فَلَیْسَتْ مَنْ طَلَبَها وَجَدَها فَکَیْفَ مَنْ تَعَرَّضَ لِلْبَلاءِ وَ سَلَکَ مَسْلَکَ ضِدِّ السَّلامَةِ وَ خالَفَ اصُولَها بَلْ رَای السَّلامَةَ تَلَفاً وَ التَّلَفَ سَلامَةً.
وَ السَّلامَةَ قَدْ عَزَّتْ فِی الْخَلْقِ فی کُلِّ عَصْرٍ خاصّةً فی هذا الزَّمانِ وَ سَبیلُ وُجُودِها فی احْتِمالِ جَفاءِ الْخَلْقِ وَ أذیَّتِهِمْ،وَ الْصَّبْرِ عِنْدَ الرَّزایا،وَ خِفَّةِ الْمَؤُنِ وَ الْفِرارِ مِنْ أشْیاءَ یَلْزَمُکَ رِعایَتُها وَ الْقَناعَةِ بِالْأَقَلِّ وَ الْمَیْسُورِ.
فَإنْ لَمْ تَکُنْ فَالْعُزْلَةُ وَ إنْ لَمْ تَقْدِرْ فَالصَّمْتُ وَ لَیْسَ کَالْعُزْلَةِ وَ إنْ لَمْ تَسْتَطِعْ فَالْکَلامُ بِما یَنْفَعُکَ وَ لَیْسَ کَالصَّمْتِ وَ إنْ لَمْ تَجِدِ السَّبیلَ إلَیْهِ فَالْإنْقِلابُ فِی الأسْفارِ مِنْ بَلَدٍ إلیٰ بَلَدٍ وَ طَرْحُ النَّفْسِ فی بَوادِی التَّلَفِ بِسِرٍّ صافٍ وَ قَلْبٍ خاشِعٍ وَ بَدَنٍ صابِرٍ،قالَ اللّهُ تَعالی: [ إِنَّ الَّذِینَ تَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ ظٰالِمِی أَنْفُسِهِمْ قٰالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قٰالُوا کُنّٰا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قٰالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّٰهِ وٰاسِعَةً فَتُهٰاجِرُوا فِیهٰا ] (1).
وَ انْتَهِزْ مَغْنَمَ عِبادِ اللّهِ الصالِحینَ وَ لا تُنافِسِ الأَشْکالَ وَ لا تُنازِعِ الأضْدادَ وَ مَنْ قالَ لَکَ أَنَا فَقُلْ أنْتَ وَ لا تَدَّعِ شَیْئاً وَ إنْ أحاطَ بِهِ عِلْمُکَ وَ تَحَقَّقَتْ بِهِ مَعْرِفَتُکَ وَ لا تَکْشِفْ سِرَّکَ إلّا لِمَنْ هُوَ أشْرَفُ مِنْکَ فِی الدّینِ فَتَجِدُ الشَّرَفَ وَ إذا فَعَلْتَ ذلِکَ أصَبْتَ السّلامَةَ وَ بَقیتَ مَعَ اللّهِ بِلا عَلاقَةٍ.
1) 1) -نساء (4):97.
[ أُطْلُبِ السَّلامَةَ أیْنَما کُنْتَ وَ فی أَیِّ حالٍ کُنْتَ لدینِکَ وَ قَلْبِکَ وَ عَواقِبِ أُمُورِکَ فِی اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ]
امام صادق علیه السلام در قسمت اول روایت میفرماید:
هر کجا هستی و در هر حالی هستی در پی حفظ سلامت دین و قلب و عاقبت امرت در راه خدا باش.
در این کلمات نورانی و فرامین حکیمانه و سخنان الهی و آسمانی سخن از مسئلۀ مهم سلامت است،آن هم سلامت در جهت معنویت انسان،معنویتی که ضامن خیر دنیا و آخرت مردم است.
سخن از مسئلۀ با اهمیتی است که در طول تاریخ کمتر به آن توجه شده، مسئلهای که اگر به آن توجه میشد،سراسر حیات انسانی از طراوت و شادابی و فضیلت و حقیقت و درستی و پاکی و صفا و صمیمیت،برخوردار بود.
مشکلات گوناگون،مفاسد،معایب،کینه توزیها،تعصبات بیجا،تبعیض نژادی،ستمگریها،نادرستیها،ناجوانمردیها،تجاوزات،جنایات، خیانتها،عصیانها،گناهان و معاصی گوناگون،شرک و نفاق و آنچه از شیطان و هواست همه و همه محصول عدم توجه انسان به سلامت معنوی است.
اکثر مردم در طول تاریخ به بهداشت جسم و سلامت بدن،با رعایت آب و هوا و خوراک و پوشاک اهمیت میدادند و اکنون هم اهمیت میدهند،ولی به سلامت روح و قلب و عقل و نفس در تمام تاریخ کمتر بها داده و امروز هم کمتر بها میدهند.
غفلت از سلامت روح و قلب که در حقیقت غفلت از حق و ایمان و روز قیامت است و محصول آن خزی دنیا و عذاب آخرت است،از اعظم گناهان و از بدترین عیوب است.
شیخ بهایی،آن عالم عارف در باب غفلت از حق و بیتوجهی به سلامت دین و روح و قلب در کتاب«سوانح»میگوید:
«غَفْلَةُ الْقَلْبِ عَنِ الْحَقِّ مِنْ أعْظَمِ الْعُیُوبِ وَ أکْبَرِ الذُّنُوبِ وَ لَوْ کانَتْ آنا مِنَ الْأناتِ أوْ لَمْحَةٌ مِنَ اللَّمَحاتِ حَتّیٰ أنَّ أهْلَ القُلُوبِ عَدوُّ الغافِلِ فی آنِ الغَفْلَةِ مِنْ جُمْلَةِ الکُفّار»:
بیتوجهی دل،نسبت به حق خدا،انبیا،امامان،حلال و حرام و معارف و حقایق از بزرگترین عیوب و گناهان است،گرچه این غفلت آنی از آنات،یا لمحهای از لمحات باشد.
مسئلۀ غفلت به اندازهای قبیح است که اهل دل،غافل را به وقت غفلت،گرچه یک لحظه باشد از جملۀ کفار شمردهاند.
غفلت از امور معنوی و عدم توجه به سلامت باطن،به اندازهای خطرناک است که پس از مدتی انسان غافل آن چنان محجوب از حقایق میشود که سنگینی محجوب بودن را،با آن که از تمام کوههای سر به فلک کشیده سنگینتر است حس نمیکند.
در معارف الهیه آمده:
مردی به موسی گفت:تو میگویی در اثر گناه قلب آدمی سیاه میشود،پس چرا من هر اندازه گناه میکنم قلبم سیاه نمیشود ؟
موسی گفت:سیاهی و تیرگی دل از این بالاتر چیست که سیاهی و تیرگی قلب خود را درک نمیکنی !
انبیای الهی و امامان بزرگوار و عاشقان و عارفان،تا لحظۀ مرگ از غفلت و لغزش در دین و از خطراتی که متوجه قلب است،به حضرت عزت جل شأنه پناه میبرند،چرا که خسارتی اعظم از به خطر افتادن سلامت دین و عقل و جان نیست.
یا رب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری***بخداوندی و لطفت که نظر باز نگیری
درد پنهان به تو گویم که خداوند کریمی*** یا نگویم که تو خود واقف اسرار ضمیری
گر برانی به گناهان قبیح از در خویشم ***هم به درگاه تو آیم که لطیفی و خبیری
ور بنومیدی از این در برود بنده عاجز ***دیگرش جای نباشد که تو بیشبه و نظیری
دست در دامن عفوت زنم و باک ندارم*** که کریمی و عظیمی و قدیمی و قدیری(1)
1) 1)- سعدی شیرازی: (مواعظ).
دین یعنی:رابطۀ فطری و عقلی و روحی انسان با صاحب خلقت و آفرینش و عشق ورزیدن به حضرت حق.
دین یعنی:عالیترین جذبهای که بر اثر آن انسان با تمام شؤونش به جانب حضرت اللّه کشیده میشود و در کنار این کشش جان ناقابل را نثار تجلی او میکند.
دین یعنی:مجموعهای از عقاید و آرا و افکار پاک و آسمانی و اخلاق پسندیده و اعمال صالحه.
دین یعنی:حقیقتی که در پرتو آن خیر دنیا و آخرت انسان تأمین است و برای نجات از خزی دنیا و عذاب آخرت،راهی جز پیمودن راه آن نیست.
دین یعنی:مجموعه مقرراتی که برای ایجاد سلامتی در تمام شؤون حیات،از جانب حضرت حق،برای انسان مقرر شده و عمر پاک صد و بیست و چهار هزار پیامبر صلی الله علیه و آله و دوازده امام و اولیا و عاشقان و صالحان و عارفان و پاکان و نیکان و عالمان و عاملان،صرف تبلیغ آن گردیده است.
دین یعنی:راهی که،برای برپایی آن،صابران به انواع رنجها مبتلا شدند و مجاهدان فی سبیل اللّه،جان شیرین خود را در راه آن نثار کردند و پاکان امم برای برقراری آن چه رنجها که نکشیدند !
دین یعنی:نوری که در پرتو آن گذشته و آیندۀ جهان به آن معنایی که هست دیده میشود و روان انسان در سایۀ آن به امنیت میرسد و نفس آدمی در پرتو آن تزکیه میشود و عقل انسان از برکت آن رشد مییابد و جان در کنار آن ملکوتی میگردد.
دین ،اوامر و فرامین و دستورهای الهی است و حقیقتی است که ارزش خود را از شارعش یعنی حضرت اللّه کسب میکند و این ارزش،ارزشی است که اگر از طرف
دشمنان تهدید به خطر شود،بر همۀ متدینین به آن اعم از پیامبر صلی الله علیه و آله و امام و فقیه و امت،واجب است برای دفع خطر از آن قیام کنند گرچه،بر سر این معرکه تمام آنان به خون سرخ خود در افتند.
ارزش دین،ارزش خداست و روگردان از دین در حقیقت روگردان از خداست و روگردان از خدا،دچار پستی و زبونی و ذلت دنیا و عذاب آخرت است.
امیر المؤمنین علیه السلام در باب حفظ دین،تا مرحلۀ سر باختن و به خون گرم خود آغشته شدن به یارانش،در وصیتی میفرمایند:
إعْلَمُوا أنَّ الْقُرانَ هُدَی اللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ نُورُ اللَّیْلِ الْمُظْلِمِ عَلیٰ ما کانَ مِنْ جُهْدِ وَ فاقَةٍ فَإذا حَضَرَتْ بَلِیَّةٌ فَاجْعَلُوا أَمْوالَکُمْ دُونَ أنْفُسِکُمْ وَ إذا نَزَلَتْ نازِلَةٌ فَاجْعَلُوا أنْفُسَکُمْ دُونَ دینکُمْ.
فاعْلَمُوا أنَّ الْهالِکَ مَنْ هَلَکَ دینُهُ وَ الْحَریبَ مَنْ حُرِبَ دینُهُ ألا وَ إنَّهُ لا فَقْرَ بَعْدَ الْجَنَّةِ ألا وَ إنَّهُ لا غِنیٰ بَعْدَ النّارِ لا یَفُکُّ أسیرُها وَ لا یَبْرَأُ ضَریرُها (1).
آگاه باشید ! قرآن بیانگر باطل و حق و چراغ شب و روز شماست و در شب تاریک شدت و رنج و فقر و فاقه نور راه شماست.
چون بلایی متوجه هدایت و دین شما شود،تا ممکن است با مال خود دفع خطر کنید و جان خویش را حفظ نمایید و اگر بلا و خطر با مال قابل دفع نبود، از جان مایه بگذارید تا دین شما برای شما بماند که چیزی با دین قابل معامله نیست.
بدانید که هلاک شونده کسی است که دینش نابود شده و مال از دست رفته،
1) 1) -الکافی:216/2،باب سلامة الدین،حدیث 2؛بحار الأنوار:212/65،باب 23،حدیث 2.
شخصی است که دینش از دست رفته.
آگاه باشید:آن کس که از برکت دین اهل بهشت میشود،پس از بهشت روی فقر و بدبختی نخواهد دید.
و هر کس به خاطر نداشتن دین دچار عذاب جهنم شود،پس از جهنم روی غنی و خوشبختی نمیبیند که گرفتار جهنم آزادی ندارد و دردمند عذاب علاجی برایش نیست.
از آنجایی که دین خدا که حقایق آن منعکس در قرآن و روایات صحیحه است، مکتبی به تمام معنی سالم و خالی از هر عیب و نقص است و در وجود هر کس تجلی کند او را به وادی سلم و سلامت خواهد برد،سلامت در عقاید،سلامت در اخلاق،سلامت در اعمال،سلامت به وقت مرگ،سلامت در برزخ،سلامت در قیامت،سلامت در بهشت،از این جهت اسلام نامیده شده و نتیجۀ آن به عنوان سلم اعلام شده است و خداوند عزیز چون راه به دست آوردن سلامت در همۀ شؤون را در اسلام قرار داده و مکاتب دیگر از تحقق حقیقت سلامت در انسان عاجزند،اسلام را به عنوان دین،برای انسان پسندیده و در دنیا و آخرت هم جز اسلام سرمایهای از انسان قبول نخواهد کرد.
در این زمینه به گوشهای از آیات قرآن مجید توجه کنید:
[ إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّٰهِ الْإِسْلاٰمُ ] (1).
مسلماً دینِ [ واقعی که همۀ پیامبرانْ مُبلّغ آن بودند ] نزد خدا،اسلام است.
1) 1) -آل عمران (3):19.
[ وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلاٰمِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخٰاسِرِینَ ] (1).
و هرکه جز اسلام،دینی طلب کند،هرگز از او پذیرفته نمیشود و او در آخرت از زیانکاران است.
[ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً ] (2).
امروز [ با نصبِ علی بن ابی طالب به ولایت،امامت،حکومت و فرمانروایی بر امت ] دینتان را برای شما کامل،و نعمتم را بر شما تمام کردم،و اسلام را برایتان به عنوان دین پسندیدم.
[ فَمَنْ یُرِدِ اللّٰهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ ] (3).
پس کسی را که خدا بخواهد هدایت کند،سینهاش را برای [ پذیرفتن ] اسلام میگشاید.
[ أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلیٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ ] (4).
آیا کسی که خدا سینهاش را برای [ پذیرفتن ] اسلام گشاده است،و بهره مند از نوری از سوی پروردگار خویش است.
[ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ الْبَلاٰغُ وَ اللّٰهُ بَصِیرٌ
بِالْعِبٰادِ ] (1).
پس اگر تسلیم شوند،قطعاً هدایت یافتهاند،و اگر روی گرداندند [ بر تو دشوار و سخت نیاید ] که آنچه بر عهدۀ توست فقط ابلاغ [ پیام خدا ] ست و خدا به بندگان بیناست.
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ] (2).
ای اهل ایمان ! همگی در عرصۀ تسلیم و فرمانبری [ از خدا ] در آیید،و از گامهای شیطان پیروی نکنید که او نسبت به شما دشمنی آشکار است.
در اینجا لازم است که خوانندگان عزیز را به یک نکتۀ مهم توجه دهم که غفلت از آن،باعث دوری از مقام قرب و ذلت دنیا و گرفتاری در آخرت است و آن این است که مطابق روایات صد در صد صحیح و اصیل،اسلام واقعی عبارت از قرآن و امامت امامان معصوم است که عدد آنان دوازده نفر،اول آنان امیر المؤمنین علی علیه السلام و آخر آنان حضرت صاحب الزمان،ولی عصر است و پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله به نقل بسیاری از کتب اهل سنت و شیعه در زمان خودش به نام آن بزرگواران تصریح فرموده و امت را امر فرموده که پس از خودش،مفاهیم بلند قرآن و احکام اسلام را در تمام جهات زندگی از آن بزرگواران اخذ کنند.
فقاهت در شیعه،در طول تاریخی که بر اسلام گذشته،نگهبان چنین حقیقتی بوده و در این راه از بذل مال و جان تا کنون دریغ نکرده و تا ظهور امام دوازدهم نیز دریغ نخواهد کرد؛زیرا راه حق تنها همین راه است و اسلام واقعی تنها همین اسلامی است که از قرآن و اهل بیت،یعنی دوازده امام علیهم السلام به ما رسیده است.
در موضوع تصریحی پیامبر صلی الله علیه و آله به اسامی دوازده امام روایات مهمی به خصوص در کتب اهل سنت ذکر شده که از باب تبرک به یک روایت اشاره میشود:
ابو المؤید موفق بن احمد اخطب الخطبای خوارزمی در کتاب«المناقب»به سند خود از ابو سلیمان راعی نقل میکند که گفت:
شنیدم از آن حضرت که میفرمود:
در شب معراج خدای متعال به من وحی فرمود که:یا محمد ! نظر کردم به سوی اهل زمین و ترا از میان ایشان برگزیدم و نامی از نامهای خود برای تو جدا کردم.
در جایی یاد نشوم،مگر این که تو با من یاد شوی،من محمودم و تو محمد،بعد از تو علی را از میان اهل زمین برگزیدم و نامی از نامهای خود برای او جدا کردم، منم اعلی و اوست علی،یا محمد ! تو و علی و فاطمه و حسن و حسین و امامان از اولاد حسین را آفریدم از نور خود و ولایت شما را بر آسمانها و زمینها عرض کردم،پس هر کس قبول کرد از مؤمنان است و هر کس انکار کرد از کافران است،یا محمد ! میخواهی ایشان را ببینی ؟ عرض کردم:بلی،خطاب فرمود:
انْظُرْ إلیٰ یَمینِ الْعَرْشِ،فَنَظَرْتُ فَإذاً:عَلیٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ وَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ وَ عَلیُّ بْن مُوسیٰ وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ وَ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ وَ مُحَمَّدٌ الْمَهْدیُّ ابْنُ الْحَسَنِ کَأَنَّهُ کَوْکَبٌ دُرّیٌّ.
به طرف راست عرش بنگر،چون نظر کردم،ناگهان علی و حسن و حسین و علی بن حسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد و حسن بن علی و محمد مهدی بن الحسن [ علیهم السلام ] را هم چون ستارۀ درخشان دیدم.
آن گاه خطاب الهی رسید:
یا مُحَمَّدُ ! هؤُلاءِ حُجَجی عَلیٰ عِبادی وَ هُمْ أوْصِیاءُکَ (1).
ای محمد ! اینان حجج من بر بندگان و جانشینان بعد از تو هستند.
نه تنها در مواقع حساس رسول اکرم صلی الله علیه و آله به اسامی دوازده امام و وجوب متابعت از آنان اشاره فرموده،بلکه به نقل بسیاری از علمای بزرگ اهل سنت مانند ابو اسحاق حموینی در کتاب«فرائد السمطین»و عیسی بن یوسف همدانی از ابی الحسن و از سلیم بن قیس از علی علیه السلام و محمد بن مؤمن شیرازی در رسالۀ «اعتقادات»و خواجه کلان شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب سی و هشتم«ینابیع المودة»،پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله همه جا و همه وقت،جملۀ [ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ] (2)قرآن را به دوازده امام معصوم که اول آنان علی علیه السلام و آخرشان مهدی علیه السلام است تفسیر فرموده و در این زمینه جای هیچ گونه شک و ریبی برای اهل انصاف و وجدان باقی نگذاشته است و اتفاقاً شیخ سلیمان بلخی که مورد قبول تمام علمای اهل سنت است،روایات باب سی و هشتم خود را با ذکر اسامی دوازده امام تفسیر آیۀ اولوا الأمر قرار داده است (3).
روایات بسیار مفصلی در کتب شیعه و سنی،گاهی در حد تواتر و گاهی در حد استفاضه و گاهی در حد تواتر معنوی و گاهی به صورت خبر واحدی که قرآن مؤید آن است،وارد شده که این بزرگواران از مصادیق اتم و اکمل عناوین الهی و معنوی آیات قرآن مجیدند و نظر حضرت حق از ذکر آن عناوین ملکوتی و مثبت در درجۀ اول،آن بزرگواران هستند که اگر آنان نباشند،به طور یقین برای بسیاری از آیات، مصداق نخواهد ماند و بیمصداق بودن قرآن از حریم قرآن به دور و ممتنع است.
عناوینی که در آیات قرآن در شأن آنان یا دربارۀ ولایت و محبت آمده به طور مختصر به قرار زیر است:
1-ابرار
2-متقون
3-سابقون
4-مقربون
5-سبیل
6-صراط
7-صدق
8-صادقون
9-صدیقین
10-شهدا
11-صالحون
12-حسنة
13-حسنی
14-نعمة اللّه
15-فضل اللّه
16-رحمة اللّه
17-نعیم
18-نجوم
19-علامات
20-حبل اللّه
21-عروة الوثقی
22-حکمت
23-صافون
24-مسبحون
25-مقام معلوم
26-حملۀ عرش
27-سفرة الکرام البررة
28-رضوان
29-درجات
30-الناس
31-بحر
32-لؤلؤ
33-مرجان
34-ماء معین
35-بئر معطله
36-قصد مشید
37-سحاب
38-مطر
39-ظل
40-فواکه
41-نحل
42-سبع المثانی
43-أولوا النهی
44-عباد الرحمن
45-شجرۀ طیبه
46-هدایت
47-هدا
48-هادون
49-خیر امت
50-سلم
51-کلمات اللّه
52-عدل
53-معروف
54-احسان
55-قسط
56-میزان
57-جنب اللّه
58-وجه اللّه
59-ید اللّه
60-حزب اللّه
61-حق
62-صبر
63-رباط
64-ایام
65-شهور
66-اعراف
67-صلاة
68-زکات
69-حج
70-صیام (1)تمام این هفتاد کلمۀ مبارک در روایاتی که از کثرت و زیادی در جامع احادیث اهل سنت و شیعه هم چون دریا موج میزند،تأویل به این بزرگواران شده و به آنان توضیح و تفسیر و تشریح نمودهاند،آری حقیقت اسلام و واقعیت دین،قرآن و پیامبر و دوازده امام معصومند و دیندار کسی است که در حد خودش،دارای معرفت به قرآن و پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام باشد و بر اساس معرفتش به طور جدی و عاشقانه عمل کند.
البته چنین دینی که مورد پسند و رضای خداست و ضامن سعادت دنیا و آخرت انسان است،ارزشش برای احدی معلوم نیست و باید گفت تنها آگاه به ارزش این
1) 1) -توضیح مفصل این عناوین و روایاتش را در بحار الأنوار:/24ابواب 50 و51 و52 و 53 و...و کتب روایی اهل سنت ملاحظه کنید.
چنین دین،خدای عالم است و بس و در جنب این دین سزاوار بود که حضرت صادق علیه السلام به مؤمنان و پیروانش سفارش اکید کند که هر جا هستید و در هر حالی که هستید سلامت دین خود را که ارزان نیست و ارزان به دست نیامده حفظ کنید.
مسئلۀ حفظ سلامت دین و پابرجا ماندن این سلامت آن قدر مهم است که امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید:
به وقت خطبه خواندن رسول اسلام صلی الله علیه و آله در جهت معرفی عظمت ماه مبارک رمضان از جای برخاستم و عرضه داشتم:
یا رَسُولَ اللّهِ ! ما أفْضَلُ الْأعْمالِ فی هذا الشَّهْرِ ؟ فَقالَ:یا أبا الْحَسَنْ ! أفْضَلُ الأعْمالِ فی هذا الشَّهْرِ الْوَرَعُ عَنْ مَحارِمِ اللّهِ،ثُمَّ بَکیٰ،فَقُلْتُ:یا رَسُولَ اللّهِ ما یُبْکیکَ فَقالَ:یٰا عَلی ُّ ابْکی لِمٰا یُسْتَحَلُّ مِنْکَ فی هٰذَا الشَّهْرِ کَأَنّی بِکَ وَ انْتَ تُصَلَّی لِرَبِّکَ وَ قَدْ انْبَعَثَ اشْقَی الأَوَّلینَ وَ أَشْقَی الآخرینَ شَقی قُ عٰاقِرِ نٰاقَةِ ثَمُودُ فَضَرَبَکَ ضَرْبَةً عَلیٰ قَرَنِکَ فَخَضَبَ مِنهٰا لِحْیَتِکَ... (1)؟
ای رسول خدا ! بهترین عمل در این ایام چیست ؟ فرمود:ای ابا الحسن ! بهترین عمل در این ماه ورع از محرمات الهی است،سپس پیامبر اسلام گریه کرد، گفتم:یا رسول اللّه ! علت گریۀ شما چیست ؟
فرمود:برای این است که در این ماه تو را در حال نماز در پیشگاه پروردگارت میبینم،در حالی که شقیترین اولین و آخرین،رفیق پی کنندۀ ناقۀ ثمود،پشت سرت ایستاده و شمشیری بر فرقت میزند که محاسن تو به خون آن رنگین میشود.
1) 1) -بحار الأنوار:190/42،باب 126،حدیث 1.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید:عرضه داشتم:
یا رَسُولَ اللّهِ ! وَ ذلِکَ فی سَلامَةٍ مِنْ دینی ؟ فَقالَ:فی سَلامَةٍ مِنْ دینِکَ (1).
ای رسول خدا ! کشته شدنم در حال سالم بودن دینم انجام میگیرد ؟ فرمود:
آری،در عین سلامت دینت از دنیا میروی.
دین بر پایههای بسیار محکم و غیر قابل تغییری قرار گرفته که آن پایههای تجلی حکمت و علم و عدل و احسان و محبت و لطف خداست.
تحقق آن اساس و اصول،ضامن سلامت انسان در همۀ شؤون حیات در دنیا و آخرت است.
انسان،چون توفیق آراسته شدن به مکتب الهی و دین خدا را پیدا کرد و در حقیقت به منطقۀ سلامتی همه جانبه وارد شد،بر او واجب شرعی و عقلی و طبیعی است که این سلامت را که ما فوق تمام نعمتهای خداست،حفظ کند.
دین،برای سلامت قلب در جهت عقاید و برای سلامت نفس در جهت اخلاق و برای سلامت اعضا و جوارح در جهت عمل،عالیترین احکام و محکمترین قواعد را دارد و بعد از به دست آمدن آن حقایق،ارزش دارد که انسان با تمام قوا، گرچه به قیمت از دست دادن جانش تمام شود به حفظ آن حقایق اقدام کند.
1) 1) -الأمالی،صدوق:93،المجلس العشرون،حدیث 4؛روضة الواعظین:345/2؛بحار الأنوار:190/42،باب 126،حدیث 1.
سلامت قلب انسان،تنها در سایۀ ایمان به اللّه و انبیا و ائمه علیهم السلام و قیامت و ملائکه و صفات حق میسر است و بس.
کدام قلب در دورۀ حیات از قلب انبیا و اولیا و صلحا و مؤمنان واقعی سالمتر بود ؟
اخلاق و اعمال انبیا و شایستگان از عباد حق،نمایشگر سلامت عالی قلب آنان بود.
تحصیل ایمان به حق و شؤون حق کار مشکلی نیست.با کمترین دلیل میتوان به عظیمترین مسئله،یعنی وجود حق رسید.
باور کردن خدا و توجه به حضرت او و رسیدن به درجۀ یقین،راهی نیست که کسی نتواند آن را طی کند،یا قدرت تحقق نسبت به آن را نداشته باشد.
سید اجل رضی الدین ابوالقاسم علی بن موسی بن طاووس که از اعاظم علما و عرفای شیعه است،مسئلۀ رسیدن به حق و باور کردن آن و شؤونش را در ضمن وصیت نامهای به فرزند عزیزش گوشزد میکند:
فرزندم ! بسیاری از دانشمندان و علما را دیدم که راه رسیدن به حقایق عالی را که حضرت حق برای عباد و بندگانش آسان کرده،سخت گرفتند.
شناخت و باور کردن حضرت رب العزه و روی آوردن به او را که بسیار آسان است،همراه با پیچیدهترین دلایل و براهین و استدلالات فلسفی و عقلی و علمی کردند که برای تودۀ مردم فهمش بسیار مشکل و گاهی یاد گرفتنش محال مینمود.
کتب گذشتۀ آسمانی و قرآن شریف از دلایل بسیار آسان و فطری برای نشان دادن صاحب خلقت و آفرینش پر است،دلایل و براهینی که فهم و قبولش برای همه کس آسان و سهل است و نشانگر وجود مقدس به وجود آورندۀ موجودات و گردانندۀ گردنده شوندگان است.
علوم پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و همۀ انبیای گذشته،در آسان نشان دادن این راه و این که انسان مشرف به شرف تکلیف است،همان مسیر کتاب خداست.
دانشمندان ما تا اواخر زمان حضرت عسکری علیه السلام و اوایل غیبت امام عصر برای نشان دادن واقعیتهای همان راه را طی کردند که قرآن نشان داده است.
اکنون بر اساس آیات کتب آسمانی و علوم پیامبر و ائمۀ طاهرین علیهم السلام و سیرۀ اولیای الهی و دانشمندان بزرگ به تو میگویم:
چون در وجود خود دقت کنی،بدون تردید به این حقیقت متوجه میشوی که جسم و روح و حیات و عقل و آنچه که از آمال و احوال خارج از اختیار توست به دست خودت و پدرت و مادرت و پدران و مادران گذشتهات به وجود نیامده؛زیرا به حقیقت و یقین برایت روشن است که تو و آنان از تحقق این حقایق به طور مسلم عاجز هستید و چون آفتاب روز برای تو آشکار است که اگر تو و آنان قدرت بر انجام این امور را داشتید،قطعاً بین شما و آرزوها و خواستههایتان مانعی پدید نمیآمد و به کام مرگ،کشیده نمیشدید؛زیرا وقتی اختیار به وجود آمدن و آمال و آرزو دست خود انسان باشد،مسئله مانع بین انسان و خواستههایش و تبدیل حیات به مرگ،اصلاً معنا ندارد.
آری،دیگری این موجودات گوناگون و شگفتانگیز را آفریده و هم اوست که کارگردان همۀ آنان است و تو سخت نیازمند به شناخت او و صفات حضرت او هستی.
خردهای بیپرده،اندیشههای صحیح،همه و همه بدون چون و چرا به صانع و فاطر و خالق معترفند و این حقیقت را که اصل همۀ حقایق است،تصدیق دارند.
چیزی که هست در ذات و ماهیت و صفاتش،به خاطر اختلاف در مسیر اختلاف دارند و این اختلاف هم با رجوع به سفیران حقیقی او یعنی انبیا و ائمه علیهم السلام بدون تردید قابل علاج است،در هر صورت اصل مسئله را عقلا و اندیشمندان و متفکران با توجه به وضع خود و پدران و مادران خود و سایر موجودات انکار ندارند.
پسرم ! من وقتی به ساختمان محکم وجود خودم دقت میکنم،ساختمانی که عقل عقلا را حیران کرده،میبینم از جواهر و اعراض،عقل ملکوتی و نفس و روح ساخته شدهام.
آیا این جواهر و اعراض و عقل و نفس و روح،خودشان در خلقت و ترکیب و شؤون حیاتی من،دخالت داشتند ؟
فکر میکنم،دقت مینمایم،پیجویی مینمایم،انصاف میدهم،میبینم خود آنان به زبان حال به من میگویند:ما عین عجز و فقریم و اگر در خلقت و آفرینش تو دخالت داشتیم،این همه برنامههای جدید و تغییرات و دگرگونیها در تو معنا نداشت.
اینان همه فریاد میزنند:ما را در این همۀ تدبیرهای گوناگون در آفرینش تو دستی نیست.
عقل و روح و نفس به زبان حال میگویند:تو میدانی که بر ما نسیان و مرگ و ذلت و سستی عارض میشود و این همه معلول این است که ما در حکومت دیگری بسر میبریم،حکومتی که ما را از نقص به کمال و از کمال به نقص میکشاند و به هر صورتی که اراده کند در ما ایجاد دگرگونی میکند.
فرزندم ! چون این حقیقت را یافتی که جواهر و اعراض و عقول و نفوس و اروح در همۀ موجودات در عجز و فقر مساویاند،به حق و حقیقت روشن میشود که برای جمیع آفریدهها آفرینندهای هست که از هر گونه عجز و فقری که در موجودات هست،پاک و منزه است و هیچ گونه تغییر و تبدیل و تحول و دگرگونی که از عوارض ما ضعیفان و فقیران است در وجود مقدس او راه ندارد،اگر راه داشت،او هم مانند ما محتاج و فقیر بود و محتاج و فقیر نمیتواند کارگردان این خانۀ باعظمت هستی و آفریدههای گوناگونش باشد (1).
در زمینۀ شناخت خدا و یقین پیدا کردن به حضرت او و رسیدن به حریم معرفت حضرتش به آیات:164 سورۀ بقره،95 تا 99 سورۀ انعام،5 و 6 سورۀ یونس،3 و 4 سورۀ رعد،66 تا 69 سورۀ نحل،20 تا 25 سورۀ روم،3 تا 5 سورۀ جاثیه مراجعه کنید.
چون از طریق قرآن و دانش رسول اللّه و علوم ائمه علیهم السلام که آسانترین راه و محکمترین مسیر است به حضرت او یقین حاصل کردید،آن گاه به آیات دیگر قرآن که مسألۀ رسالت،امامت،ملائکه،هدایت،قیامت مطرح است رجوع کنید، تا با پیوند خوردن به آیات توحید و آیات دیگر قلب شما از تمام بیماریهای مهلک شک و تردید،وسوسه و اغراض،قساوت و ظلمت،دنائت و پستی و از همه بدتر جهل و غفلت شفا یافته و به مأمن امن و به منطقۀ سلامت برسد،در این صورت است که کارگردان وجود شما از طرفی گیرندۀ فیوضات ربانیه میشود و از طرف دیگر پخش کنندۀ آن فیوضات به تمام اعضا و جوارح و به مردم دیگر میباشد.
در اینجاست که باید با تمام هستی بر خاک تواضع سر بگذاری و از پیشگاه
1) 1) -علم الیقین:24.
مقدس او برای یافتن سلامت قلب توفیق شکر بخواهی؛زیرا به نعمتی دست یافتهای که در تمام آفرینش،ما فوق آن نعمت وجود ندارد.
بر توست که هر لحظه برای حفظ این سلامت که منشأ سلامت در نفس و روح و اخلاق و عمل است بکوشی و گاهی یا همیشه به وقت سحر برخیزی و در آن خلوت عاشقانه روی بر خاک گذاری و با تمام وجود در حال زاری و اشکریزی به محضر مقدس آن جناب عرضه بداری:
ای باد برو اگر توانی***برخیز سبک مکن گرانی
بگذر سحری به کوی جانان*** دریاب حیات جاودانی
باری تو نهای چو من مقید*** از وی به چه عذر باز مانی
خاک در او ببوس و از ماش ***خدمت برسان چنان که دانی
دارم به تو من توقع اینک ***چون خدمت من بدو رسانی
گر هیچ مجال نطق یابی*** گویی به زبان بی زبانی
ما تشنه و آب زندگانی*** در جوی تو رایگان تو دانی
با ما نظر عنایت ای دوست*** گر بهتر از این کنی توانی(1)
نفس در وجود انسان عامل حیات و مرگ ظاهر و علت حیات و مرگ باطن است.
نفس تابلویی است که در وقت ولادت هیچ نقشی جز استعدادهای محض بر آن نیست،اگر از ابتدا به این حقیقت توجه شود که این تابلو در برابر نقاش عادل و
1) 1)- فخرالدین عراقی.
عالم و حکیم یعنی حضرت حق قرار بگیرد،عالیترین محسنات اخلاقی از وجود و کرامت و فضیلت و شرف و حقیقت و سخا و درستی و مروت و مردانگی و تواضع و...بر آن نقش خواهد زد،در این صورت انسان با آن محسنات اخلاقی، دارای سلامت نفس خواهد بود و به فرمودۀ قول حضرت صادق علیه السلام به طور جدی برای حفظ آن سلامت که به توفیق حق در ناحیۀ نفس بدست آمده،باید بکوشد.
اما اگر به نفس توجهی نشود،در برابر قلم شیاطین قرار خواهد گرفت،آن گاه هر نقش ضد حقی که آنان بخواهند بر این تابلو نقاشی خواهند کرد و از انسان در جهت اخلاق رذیله و ذمایم و رذایل هیولایی خواهند ساخت که نمونهاش در هیچ صحرا و دریا و بیابان و جنگلی یافت نخواهد شد.
نفس،اگر بینقش خدایی بماند،زحمت و کوشش انسان نسبت به او در حقیقت پروراندن گرگ خطرناکی است.
نفس را باید از حالت نفسی یعنی حالت حکومت غرایز و شهوات و امیال به سوی عالم معنی و ملکوت وجود،سیر داد که در این مسافرت،آنچه نصیب انسان میشود،گوشی نشنیده و چشمی ندیده و زبانی قدرت وصف آن را پیدا نکرده است.
در حالت اولی نفس نمانید که این حالت،در ارتباط با حالت حیوانات است.
عارف بزرگوار مرحوم شاهآبادی صاحب کتاب«رشحات»میگوید:
آدمی،در مرحلۀ نفس تمام همتش مصروف به تدبیر امور ظاهر بدن و زندگانی عالم دنیا و ظواهر و مظاهر طبیعت است.
چنانچه خدای تعالی در آیۀ شریفه اشاره فرموده:
[ زُیِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ الشَّهَوٰاتِ مِنَ النِّسٰاءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَنٰاطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ
الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعٰامِ وَ الْحَرْثِ ] (1).
محبت و عشق به خواستنیها [ که عبارت است ] از زنان و فرزندان و اموال فراوان از طلا و نقره و اسبان نشاندار و چهارپایان و کشت و زراعت،برای مردم آراسته شده است؛این ها کالای زندگیِ [ زودگذرِ ] دنیاست و خداست که بازگشت نیکو نزد اوست.
کسانی که شهوات عالم دنیا از زن و فرزند و زیورآلات و وسایل سواری و دامداری و کشاورزی در نظر آنان جلوه کرده است و هم چون پیره زالی که چهرۀ کریه خود را آرایش نموده و چین و چروکهای صورتش را در زیر خمیرهای آرایشی از چشم بینندهها پنهان میدارد،دنیا نیز مظاهر شهوات خود را با آرایشهای ساختگی در چشم آنان جلوه داده و از آنهمه نعمتها و بهجتهای ابدی دائمی به این لذتهای فانی زودگذر قانعشان ساخته است.
چنین افرادی هنوز از مرتبۀ نفس پا فراتر نگذاشتهاند و هم چون چهارپایان در چراگاه دنیا میچرند.
[ یَأْکُلُونَ کَمٰا تَأْکُلُ الْأَنْعٰامُ ] (2).
و میخورند،همان گونه که چهارپایان میخورند.
و زبان حالشان گویای این دعاست:
[ رَبَّنٰا آتِنٰا فِی الدُّنْیٰا وَ مٰا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ ] (3).
پروردگارا ! به ما در دنیا [ کالای زندگی ] عطا کن.و آنان را در آخرت هیچ بهرهای نیست.
پس ای سالک مجاهد بر توست که در حالات این گونه افراد تأمل نموده و خود را هم ردیف آنان نکنی و به هر زحمتی هست خود را از این مرحله نجات بخشی.
ای دل ز غیر دوست تبرا نکردهای***جز آرزوی نفس تمنا نکرده ای
در جستجوی طلعت چون آفتاب او ***خود را چو ذره بی سر و بی پا نکرده ای
هر تیره شب به خون جگر رو نشسته ای*** هر صبحدم زیارت دل ها نکرده ای
در هر دیار خیمه عزت زدی ولی*** در خاطر شکسته دلی جا نکرده ای
هرگز به ذکر و فکر و تقرب نجسته ای*** هرگز به صبر و شکر تولا نکرده ای
هر صبح در خصومت و هر شام در بلا*** یک روز میل صلح و مدارا نکرده ای
در صورتی که عجایب معنی ندیده ای*** در خانه ای تفرج صحرا نکرده ای
امروز لاف زنده دلی می زنی عماد*** لیکن به عمر خود شبی احیا نکرده ای
یا رب کدام جرم که از ما نیامدست*** یا رب کدام فضل که با ما نکرده ای(1)
حسنات اخلاقی،عبارت از واقعیاتی است که رابطۀ انسان را با حضرت حق و جهان خلقت و عباد الهی بر اساس صحیح و در جهت تأمین خیر دنیا و آخرت قرار میدهد.
در این زمینه گذشته از آیات قرآن مجید،روایات بسیار مهمی در جوامع حدیث آمده که ذکر چند نمونه از آن روایات لازم است،امید است حقایقی که در روایات آمده،در هر خوانندهای باشد،چون عامل سعادت اوست و سلامت نفسش در گرو آنهاست،با تمام وجود در حفظش بکوشد و در هر کس نیست،برای تحقق
1) 1)- عماد فقیه کرمانی.
وجودش به آن حقایق،اقدام عاجل نماید.
بزرگی از مملکت شام خدمت امیر المؤمنین علیه السلام رسید،حضرت به او فرمودند:
ای مرد بزرگ ! خداوند عز و جل بندگانی را آفریده که از باب عنایت به آن ها دنیا را در نظرشان محل بسیار تنگی جلوه داده،پس آنان را نسبت به دنیا و ثروت دنیا بیرغبت نموده است.
اینان مردمی هستند که تمام رغبت و میل را به دار السلامی دارند که خداوند در قرآن مجید آنان را به آن جایگاه عالی دعوت فرموده است.
در تنگی معیشت،دارای صبر و استقامتند به این معنی که به خاطر ضیق معیشت به حرام دچار نمیشوند.
بر بلاها و مکروهات و پیش آمدها صابرند و به آنچه از کرامت نزد حضرت حق است،مشتاقند.
جان خود را در راه خواستۀ خدا بذل میکنند و خاتمۀ کار آنان شهادت است.
خدا را در حالی ملاقات میکنند که از آن ها خشنود است،اینان از مرگ واهمهای ندارند،چون میدانند مرگ راه درگذشتگان و باقیماندگان است.
غیر طلا و نقره برای آخرت خود توشه میگیرند،لباس آنان لباس خشن است و بر قوت در حد قناعت اهل تحملند،زیادی از رزق خود را انفاق میکنند،در راه خدا دوست دارند و برای خدا دشمنی میورزند،اینان چراغهای روشن حق در اجتماعند و اهل نعمتِ دوست در عالم آخرت و السلام (1).
امام باقر علیه السلام میفرماید:در نوشتهای از حضرت علی بن الحسین علیهما السلام یافتیم:
1) 1) -من لا یحضره الفقیه:384/4،من الفاظ رسول اللّه صلی الله علیه و آله...،حدیث 5833؛الأمالی،صدوق:395،المجلس الثانی و الستون،حدیث 4؛بحار الأنوار:272/66،باب 37،حدیث 4.
ألا إنَّ أولیاءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ.إذا أَدُّوا فَرائِضَ اللّهِ وَ أخَذُوا سُنَنَ رَسُولِ اللّهِ وَ تَوَرَّعُوا عَنْ مَحارِمِ اللّهِ وَ زَهِدُوا فی عاجِلِ زَهْرَةِ الدُّنْیا وَ رَغِبُوا فیما عِنْدَ اللّهِ وَ اکْتَسَبُوا الطَّیِّبَ مِنْ رِزْقِ اللّهِ لِوَجْهِ اللّهِ لا یُریدُونَ بِهِ التّفاخُرَ وَ التَّکاثُرَ ثُمَّ أنْفَقُوا فیما یَلْزِمُهُمْ مِنْ حُقُوقٍ وٰاجِبَةً فاولئِکَ الَّذینَ بارَکَ اللّهُ لَهُمْ فیما اکْتَسَبُوا وَ یُثابُونَ عَلیٰ قَدَّمُوا لِآخِرَتِهِمْ (1).
آگاه باشید،اولیای خدا را خوف و حزنی نیست،آن گاه این آیه را بدین صورت توضیح داده بودند:
اولیای خدا را این علامات در کار است:ادا کنندۀ واجبات حقند،اخذ کنندۀ سنن رسول اللّه،از محارم خدا در پرهیزند،به زر و زیور زودگذر دنیا زاهدند،به آنچه نزد خداست دارای میل و رغبتند،حلال از روزی را کسب میکنند و قصد تفاخر و تکاثر با آن ندارند،حقوق واجب مالی خود را میپردازند،خداوند به کسب آنان برکت داده و به آنچه به آخرت فرستادهاند از جانب حضرت حق جزا داده میشوند.
امام باقر علیه السلام میفرماید:
موسی بن عمران علی نبینا و علیه السلام به پروردگار عرضه داشت:خداوندا ! برگزیدگان از خلقت کیانند ؟
پاسخ شنید:آن کس که دارای سخاوت بسیار است،قول صادقانه دارد، متواضعانه حرکت میکند،کوه از جا کنده میشود و اینگونه عبادم از راه من منحرف نمیگردند.
عرضه داشت:کدام یک از بندگانت در دار قدس بر تو وارد میشود ؟ خطاب
1) 1) -تفسیر العیاشی:124/2،حدیث 31؛بحار الأنوار:277/66،باب 37،حدیث 11.
رسید:آنان که به دنیا نظر ندارند،اسرار دینشان فاش نمیشود،بر حکومت خویش رشوه نمیگیرند،حق در قلب آنان است،صدق بر زبانشان تجلی دارد، اینان در دنیا زیر پوشش من و در آخرت در دار قدس نزد من هستند (1).
عَنْ أبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ:سُئِلَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله عَنْ خِیارِ الْعِبادِ فَقالَ:الَّذینَ إذا أحْسَنُوا إسْتَبْشَرُوا، وَ إذا أساؤُوا اسْتَغْفَرُوا وَ إذا اعْطُوا شَکَرُوا وَ إذا ابْتَلَوا صَبَرُوا وَ إذا أغْضَبُوا غَفَرُوا (2).
امام باقر علیه السلام میفرماید:از پیامبر سؤال شد،نیکان از عباد خداوند کیانند ؟ حضرت فرمود:
زمانی که نیکی کنند،شاد میشوند و هرگاه بدی کنند،طلب مغفرت مینمایند،چون به آنان نعمتی عطا شود،شکر میکنند و چون به بلا دچار شوند،استقامت میکنند و به وقت غضب از طرف خود گذشت مینمایند.
در هر صورت این ها حقایقی است که باعث سلامت نفس انسان است و در این فضای سالم است که انسان،حق خدا و بندگان خدا را آن چنان که هست ادا خواهد کرد و این دارندگان این سلامتند که باید به فرمودۀ حضرت صادق علیه السلام در صدد حفظ آن باشند.
عظمت و کرامت انسان،پس از ایمان در ارتباط با پاکی نفس او از رذایل و آراستگیش به حسنات است.
الهی قمشهای،آن عارف عاشق میگوید: امشب چه خوش است روزگار من کآمد به کنار من نگار من
بنشست به باغ دل گل حسنش***برخاست زراه دیده خار من
نقش دل و دیده شد خیال او*** بگرفت نهان و آشکار من
آهویی چشمی چه شیر مست افکند*** مژگانش پنجه بر شکار من
چشمش که به غمزه غارت دل کرد*** زد خیمه ناز در دیار من
می کوش که قدر خویش بشناسی*** ای گوهر جان هوشیار من
چون ایمان به خدا و قیامت در خانۀ قلب تجلی کرد و چون نفس به حسنات الهی آراسته شد،زمینه برای عمل صالح و به تعبیر دیگر عمل سالم در انسان فراهم میگردد.
در اینجا لازم است حرکات اعضا و جوارح،به خصوص چشم و گوش و زبان و دست و پا هماهنگ با دستورهایی شود که در باب عمل از ناحیۀ حضرت حق و انبیا و امامان معصوم صادر شده است.
شما برای یافتن این دستورها در مرحلۀ اول به قرآن کریم و سپس به جوامع حدیث از قبیل«کافی»،«من لا یحضره الفقیه»،«وسائل الشیعة»،«بحار الأنوار»، «روضة الواعظین»،«مکارم الأخلاق»،«تحف العقول»مراجعه کنید.
در«الکافی»جلد دوم،عناوین زیبا و بسیار مهمی را میبینید که به عمل و حرکت انسان جهت الهی میدهد و اینک گوشهای از آن عناوین:
ورع،عفت،اجتناب محارم،عبادت،شکر،حسن خلق،ادای امانت،عفو، مدارا،رفق،تواضع،عجله در خیر،انصاف،عدل،صلۀ رحم،نیکی به پدر و مادر،اهتمام به امور مسلمانان،نصیحت به مسلمانان،تکریم بزرگان،زیارت برادران مؤمن،سعی در قضای حاجت مؤمن،برطرف کردن رنج مؤمن،اطعام
مؤمن،پوشاندن مؤمن،خدمت مؤمن،اصلاح بین مردم.
نتیجۀ تمام مسائل گذشته این است که اسلام حقیقی،یعنی اسلام قرآن و اهل بیت علیهم السلام علت سلامت همه جانبه در وجود انسان به خصوص سلامت در ناحیۀ قلب و نفس و عمل است و بر عباد خداست که در هر کجا هستند و در هر حالی هستند برای حفظ سلامت دین بکوشند که حفظ سلامت دین،علت عاقبت به خیری انسان است.
[ فَلَیْسَتْ مَنْ طَلَبَها وَجَدَها فَکَیْفَ مَنْ تَعَرَّضَ لِلْبَلاءِ وَ سَلَکَ مَسْلَکَ ضِدِّ السَّلامَةِ وَ خالَفَ اصُولَها بَلْ رَای السَّلامَةَ تَلَفاً وَ التَّلَفَ سَلامَةً وَ السَّلامَةَ قَدْ عَزَّتْ فِی الْخَلْقِ فی کُلِّ عَصْرٍ خاصّةً فی هذا الزَّمانِ ]
سلامت دین و قلب و عاقبت بخیری سرمایۀ ارزان و برنامۀ سادهای نیست که هر کس به راحتی بخواهد به دست آورد،کسی که دچار انواع معاصی و بردۀ انواع شیاطین و غرق در دریای شهوات است و مسیر و راه و شکل زندگیش ضد سلامت واقعی است و اصولاً به خاطر حاکمیت شهوات حیوانی،مخالف با اصول سلامت است و بلکه از این بالاتر هلاکت را نجات و نجات را هلاکت میداند،چگونه حفظ دین و سلامت دین کند،چنین شخصی ابتدا باید تمام عوامل مهلکه را از خود دور کند و به حقیقت متدین شود،آن گاه برای سلامت دینش بکوشد.
سلامت دین در بین مردم در هر زمان،به خصوص در چنین زمانی که کششها و جذبههای شرق و غرب هم چون سیل تمام هویت مردم عالم،به خصوص ممالک ضعیف را احاطه کرده حقیقتی نادر الوجود است.
بنا بر بعضی از روایات،حفظ سلامت دین،در چنین زمانهایی،همانند نگاه داشتن آتش سرخ در کف دست است.
روایاتی بس مهم از اوضاع آخرالزمان که دینداری در آن فوق العاده سخت است،در کتب مهم روایی و تفسیری نقل شده که برای توجه شما عزیزان به یک روایت اشاره میشود که امروز بسیاری از مسلمانان جهان،به آنچه در این روایت آمده دچارند،باشد که با توجه به این روایت خود را از مهالک نجات داده و از خطرات و وساوس و اغوای شیاطین حفظ کنید،تا سلامت دینتان پا برجا بماند.
قمی،در تفسیر خود از پدرش از سلیمان بن مسلم خشاب از عبد اللّه بن جریح مکی از عطاء بن ابی ریاح از عبد اللّه بن عباس نقل کرده است:
در حجة الوداع با پیامبر صلی الله علیه و آله حج نمودیم،پیامبر صلی الله علیه و آله درب کعبه را گرفته و با صورت خود به سوی ما توجه نموده و فرمود:شما را به علائم قیامت خبر ندهم ؟
سلمان که آنجا نزدیکتر از همه به آن حضرت بود گفت:چرا یا رسول اللّه،فرمود:
از علائم قیامت،ضایع کردن نماز و پیروی از شهوات و میل به هواها و بزرگداشت مال و فروش دین به دنیاست.
آن گاه دل و اندرون مؤمن از آن منکراتی که میبیند و نمیتواند تغییر دهد،هم چون نمک در آب گداخته و آب میشود.
سلمان عرض کرد:یا رسول اللّه ! این برنامهها حتماً شدنی است ؟ فرمود:آری سلمان،سوگند به آن که جانم به دست اوست،در آن وقت فرماندهانی ستمگر و وزیرانی فاسق و عارفانی ظالم و امینانی خائن بر ایشان حکومت میکنند.
سلمان گفت:یا رسول اللّه ! این شدنی است ؟ فرمود:آری سلمان،سوگند به آن که جانم به دست اوست،آن زمان بد،خوب و خوب،بد شده و خائن مورد امانت قرار گیرد و امین خیانت ورزد و دروغگو تصدیق و راستگو تکذیب میشود.
سلمان گفت:یا رسول اللّه ! این حتماً شدنی است ؟ فرمود:آری سلمان، سوگند به آن که جانم به دست اوست،آن زمان زن با شوهرش در تجارت شرکت
میکند و باران در تابستان میبارد !
شرافتمندان به غضب میآیند،فقیر اهانت میشود،بازارها نزدیک میشود، آن وقت این میگوید چیزی نفروختهام،آن میگوید سودی نبردهام،میبینی همه مذمّت خدا میکنند.
سلمان گفت:یا رسول اللّه این شدنی است ؟ فرمود:آری سلمان،سوگند به آن که جانم به دست اوست،آن گاه زنان فرمانده و کنیزان طرف مشورت میشوند، بچهها روی منبر میروند،دروغ زیبا و زکات ضرر و غنیمت و فیء مسلمانان تاراج میشود،مرد به پدر و مادر خود جفا و به دوستش نیکی میکند و ستارۀ دنبالهدار ظاهر میشود.
سلمان گفت:یا رسول اللّه ! این شدنی است ؟ فرمود:آری سلمان،سوگند به آن که جانم به دست اوست،آن گاه طلاق زیاد میشود و برای خدا حدی به پا نمیشود و به خدا ضرری نمیزند.
سلمان گفت:یا رسول اللّه ! این شدنی است ؟ فرمود:آری سلمان،قسم به آن که جانم به دست اوست،آن گاه زنان آوازه خوان و ملاهی زیاد میشود و بدان امتم بر ایشان مسلط میشوند.
سلمان گفت:یا رسول اللّه ! این شدنی است ؟ فرمود:آری سلمان،سوگند به آن که جانم به دست اوست،آن گاه ثروتمندان امتم برای تفریح به مکه میروند و متوسطین ایشان برای تجارت و فقیران برای نشان دادن و شنواندن به مردم،آن گاه مردمی پیدا میشوند که قرآن را برای غیر خدا یاد میگیرند و آن را مزمار میکنند، مردمی پیدا میشوند که فقه دینی را برای غیر خدا یاد میدهند،اولاد زنا بسیار میشود،با قرآن تغنی و آوازهخوانی میکنند و به دنیا افتخار و مباهات مینمایند.
سلمان گفت:یا رسول اللّه ! این میشود ؟ فرمود:آری سلمان،سوگند به آن که
جانم به دست اوست،این در آن وقتی است که پردۀ حرامها دریده شود،گناهها کسب گردد،بدان بر نیکان مسلط شوند،دروغ زیاد و لجاجت پیدا و فقر رایج شود.
مردم در لباس به هم مباهات کنند،باران بیوقت بر ایشان ببارد،طبل و شیپورها را بپسندند،امر به معروف و نهی از منکر را انکار میکنند،تا آنجا که مؤمن در آن وقت ذلیلترین مردم شود،میان عابدان و قاریانشان بدگویی پیدا میشود و این ها در ملکوت آسمانها،پلید و نجس خوانده میشوند.
سلمان گفت:یا رسول اللّه ! این شدنی است ؟ فرمود:آری سلمان،سوگند به آن که جانم به دست اوست،آن گاه ثروتمندان از فقر میترسند،به طوری که سائل از جمعه تا جمعۀ دیگر سؤال میکند و کسی را نمییابد که چیزی در دستش بگذارد.
سلمان گفت:یا رسول اللّه ! این میشود ؟ فرمود:آری سلمان،سوگند به آن که جانم به دست اوست،رویبضه سخن میگوید؛سلمان گفت:یا رسول اللّه رویبضه چیست،پدر و مادرم فدایت باد ؟ فرمود:کسی که در امور مردم حرفی نمیزد حرف میزند،سپس جز اندکی درنگ نکنند که زمین صدایی کند و هر دستهای گمان کنند در ناحیۀ آن ها صدا کرده،سپس آنچه خدا خواهد درنگ میکنند و در آن مدت زمین را میشکافند و زمین پارههای جگر خود«طلا و نقره»را بیرون میافکند،سپس با دست خود به ستونها اشاره کرده فرمود:مانند این،آن روز طلا و نقره سودی ندارد (1)این است معنای:
[ فَقَدْ جٰاءَ أَشْرٰاطُهٰا ] (2).
پس هنگامی که قیامت بر آنان فرا رسد.
[ وَ سَبیلِ وُجُودِها فی احْتِمالِ جَفاءِ الْخَلْقِ وَ أذیَّتِهِمْ وَ الصَّبْرِ عِنْدَ الرَّزایا،وَ خِفَّةِ الْمَؤُنِ وَ الْفِرارِ مِنْ أشْیاءَ یَلْزَمُکَ رِعایَتُها وَ الْقَناعَةِ بِالْأَقَلِّ وَ الْمَیْسُورِ ]
راه به دست آوردن سلامت و حفظ آن،تحمل جفا و آزار همنوعان از مسلمان و مؤمن بر اساس قواعد الهی است،به این معنا که آزار و جفا را به آزار و جفا پاسخ ندهی و فحش و ناسزا و جهالت دیگران را به مانند آنان تلافی ننمایی،بلکه کینهتوزیها،حسدها،تعصبات و نارواییها و آزارهایی که از مردم به تو میرسد، بر مبنای امور شرعی با آن ها روبرو شوی،گر چه اینگونه برخورد با مردم بسیار تلخ و سنگین است،ولی چارهای نیست،اگر بخواهی سلامت یابی،یا حفظ سلامت کنی،باید بر آزار مردم،بر اساس شرع تحمل کنی.
دیگر راه رسیدن به سلامت و حفظ آن،استقامت در حوادث است،حوادثی که اگر انسان در برابر آن ها صبر و استقامت نورزد،به ایمان و ارزش او لطمه میخورد، صبر باعث سلامت و حفظ دین و عدم سازش با بیگانه و شکست دشمن است.
دیگر راه رسیدن به سلامت و حفظ آن دست برداشتن از ولخرجی در زندگی، اعم از خوراکیها و نوشیدنیها و زر و زیور و مرکب و لباس است که اگر در این زمینهها به نفس و غرایز آن میدان داده شود،انسان را به اسفل سافلین هلاکت
و بدبختی خواهد کشید.
دیگر از طرق رسیدن به سلامت و حفظ آن،ترک عادات و تعارفاتی است که عرفاً از آن ناچاری،ولی چیزی جز ضایع کردن عمر و از بین بردن وقت نیست و گاهی انسان را از نظر دینی به خسارت و ضرر میکشد.
دیگر راه رسیدن به سلامت و حفظ آن،قناعت به حلال خداست گر چه خیلی کم باشد.
[ فَإنْ لَمْ تَکُنْ فَالْعُزْلَةُ وَ إنْ لَمْ تَقْدِرْ فَالصَّمْتُ وَ لَیْسَ کَالْعُزْلَةِ وَ إنْ لَمْ تَسْتَطِعْ فَالْکَلامِ بِما یَنْفَعُکَ وَ لَیْسَ کَالصُّمْتِ وَ إنْ لَمْ تَجِدِ السَّبیلَ إلَیْهِ فَالْإنْقِلابُ فِی الأسْفارِ مِنْ بَلَدٍ إلیٰ بَلَدٍ وَ طَرْحُ النَّفْسِ فی بَوادِی التَّلَفِ بِسِرٍّ صافٍ وَ قَلْبٍ خاشِعٍ وَ بَدَنٍ صابِرٍ،قالَ اللّهُ تَعالی: [ إِنَّ الَّذِینَ تَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ ظٰالِمِی أَنْفُسِهِمْ قٰالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قٰالُوا کُنّٰا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قٰالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّٰهِ وٰاسِعَةً فَتُهٰاجِرُوا فِیهٰا ] (1)]
اگر با مراتبی که در جملات گذشته بیان شد،نتوانی سلامتی بدست آری و در مقام حفظش برآیی،پس معاشرت و اختلاط و آمیزش خود را با اکثر مردم که از گناه و آزار و ظلم و اذیت به دیگران و کشاندن انسان به گناه و بدحالی و بیحالی و کسالت از عبادت خودداری ندارند قطع کن و به سنگر پر قیمت کنارهگیری از اینگونه مردم پناهنده شو.
و اگر قدرت بر چنین ترک رابطهای را نداشتی،رفیق سکوت شو و نگفتن و کم گفتن را شعار خود قرار ده،هر چند منافع سکوت با عزلت از بدان قابل مقایسه
1) 1) -نساء (4):97.
نیست،چرا که در سکوت،انسان حرف دیگران را ممکن است نزند،ولی ممکن نیست حرف دیگران را نشنود،ولی در عزلت هم حرف نمیزند و هم حرف نمیشنود.
و اگر نتوانی ملازم با سکوت شوی،پس به اندازۀ ضرورت و به طریقی که منجر به خسران معنوی نشود حرف بزن،گر چه این حرف زدن از نظر ارزش به سکوت نمیرسد،چرا که هر کس ناچار به حرف باشد،پرهیزش از سخن لغو،بسیار مشکل است.
و اگر با این مراتب،به سر بردنت مشکل است و نتوانی از این طرق به سلامت واقعی برسی و قدرت حفظ آن را نداشته باشی،لاعلاج تن به مسافرت بده و از شهری به شهری برو،نفس را در وادی تمام شدن قرار بده که با سفرهای متعدد عمر و وقت تمام شود،بهتر از آن است که دین و ایمان ضایع گردد.
در سفر مواظب باش که نفس میل به بدی و تیرگی و کدورت نکند و پاکی آیینۀ دل از دست نرود و احوال درونت از خشوع و صبر منحرف نشود،آری سفر گاهی علاج گناه و بدبختی است و اگر راه سلامت و نجات از وساوس و اغواهای شیاطین درونی و برونی سفر باشد،باید سفر رفت و طریق عالی مهاجرت پیش گرفت ورنه بر اساس آیات قرآن مسؤول ماندن در محل و از دست دادن دین،خود انسان است و به این خاطر به عذاب الهی دچار خواهد شد چنانچه در آیۀ شریفه آمده (1):
آنان که به ترک هجرت ظالم بر خود بودند،فرشتگان به وقت جان گرفتن از آنان به آنان میگویند:شما در کار دین و سعادت خود در چه چیز بودید ؟ و با چه طایفهای و در کجا به سر بردید ؟ اینان بر طریق اقامۀ عذر میگویند ما در زمین و در
1) 1) - النساء (4):97.
شهر خود جزء عاجزان و ناتوانان بودیم،در حدی که کفر و شرک و عصیان بر ما غلبه کرد ! ! فرشتگان میگویند:آیا زمین الهی،زمین با وسعتی نبود که شما از وطن خود به جای دیگر زمین روید تا ایمان و دینتان سالم بماند ؟
[ وَ انْتَهِزْ مَغْنَمَ عِبادِ اللّهِ الصالِحینَ وَ لا تُنافِسِ الأَشْکالَ وَ لا تُنازِعِ الأضْدادَ وَ مَنْ قالَ لَکَ أنا فَقُلْ أنْتَ وَ لا تَدَّعِ شَیْئاً وَ إنْ أحاطَ بِهِ عِلْمُکَ وَ تَحَقَّقَتْ بِهِ مَعْرِفَتُکَ وَ لا تَکْشِفْ سِرَّکَ إلّا لِمَنْ هُوَ أشْرَفُ مِنْکَ فِی الدّینِ فَتَجِدُ الشَّرَفَ وَ إذا فَعَلْتَ ذلِکَ أصَبْتَ السّلامَةَ وَ بَقیتَ مَعَ اللّهِ بِلا عَلاقَةٍ ]
چه در سفر،چه در حضر و چه در هر وقتی از اوقات،نشست و برخاست با عباد صالح حضرت حق را غنیمت بدان که معاشرت با اینان عامل انتقال علوم و آداب و احوالات ایشان به وجود توست و با کسانی که به ظاهر انسانند ولی در باطن و در حالات از انسانیت دورند،هم صحبت مباش و با آنان که راهشان و اخلاقشان با تو یکی نیست به منازعه و جدال و جار و جنجال بر نخیز و سعی داشته باش با این گونه دیو صفتان به مدارا و مماشات رفتار کنی.به هر چه که به آن علم داری نسبت به آن ادعای قطعیت مکن،چرا که علم قطعی،فقط علم خدا و انبیا و امامان است ولی علوم بشری علوم حتمی و قطعی نیست و جایی برای ادعای قطعیت در علوم انسانی که هر لحظه با پیشرفت دانش قابل تغییر است، نمیباشد.
سرّ و ضمیر خود را به کسی جز به آن انسانی که در دینداری قویتر از توست مگو که با سیر این طریق به شرف و مجد دست خواهی یافت،چون این برنامهها را
بکار بردی به سلامت رسیدهای و بدون حاجب و مانع به دوست حقیقی خود، حضرت رب العزه متصل شدهای.
در فضای سلامت و درستی،قلب منبع واردات الهی میگردد و نفس به مقام قدس میل پیدا میکند و روح برای پرواز در اوج ملکوت آماده میشود و انسان لذت خلوت با دوست را به کام جان خواهد چشید و در این هنگام ساقی،جام می عشق و محبت به کام عاشق خواهد ریخت،به نحوی که انسان به شور و مستی دائم دست یابد و هر لحظه با زبان حال به پیشگاه محبوب حقیقی خواهد گفت:
ای رشتۀ جانم را با وصل تو پیوندی***وز سلسله زلفت بر پای دلم بندی
نی کشور خوبی را باشد چو تو سلطانی*** نی در همه عالم باشد به تو مانندی
دل را نبود در بر بی عشق تو آرامی*** جان را نبود با تن بی مهر تو پیوندی
از بندگیت دارم صد شکر عجب نبود*** گر بندهای آزادی دارد زخداوندی
در عشق نصیحتها گویند چرا لیکن*** مشنو که شود عاقل دیوانه هر پندی
سر دل عاشق را انکار کند عاقل ***کین نکته نمی گنجد در فهم خردمندی
هم سرو قدت فارغ از نسبت همتایی*** هم ماه ماه رخت ایمن از تهمت مانندی
گر اهل دلی وقتی دل داد به جانانی*** ما جان گرامی را دادیم به دلبندی
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
صاحِبُ الْعُزْلَةِ مُتَحَصِّنٌ بِحِصْنِ اللّهِ وَ مُتَحَرِّسٌ بِحِراسَتِهِ،فَیا طُوبیٰ لِمَنْ تَفَرَّدَ بِهِ سِرّاً وَ عَلانِیَةً.
وَ هُوَ یَحْتاجُ إلیٰ عَشْرَةِ خِصالٍ:
عِلْمُ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ،وَ حُبُّ الْفَقْرِ،وَ اخْتیارُ الشِّدَّةِ،وَ الزُّهْدُ،وَ اغْتِنامُ الْخَلْوَةِ وَ النَّظَرُ فِی الْعَواقِبِ،وَ رُؤیَةُ التَّقْصیرِ فِی العِبادَةِ مَعَ بَذْلِ الْمَجْهُودِ، وَ تَرْکُ الْعُجْبِ،وَ کَثْرَةُ الذِّکْرِ بِلا غَفْلَةٍ فَإنَّ الْغَفْلَةَ مُصْطادُ الشَّیْطانِ وَ رَأسُ کُلِّ بَلِیَّةٍ وَ سَبَبُ کُلِّ حِجابٍ،وَ خَلْوَةُ الْبَیْتِ عَمّا لا یَحْتاجُ إلَیْهِ فِی الْوَقْتِ.
قالَ عیسَی بْنُ مَرْیَمَ علیه السلام:اُخْزُنْ لِسانَکَ بِعمارَةِ قَلْبِکَ وَ لْیَسَعْکَ بَیْتُکَ.
وَ احْذَرْ مِنَ الرِّیا وَ فُضُولِ مَعاشِکَ وَ ابْکِ عَلیٰ خَطیئَتِکَ وَ فَرِّ مِنَ النّاسِ فِرارَکَ مِنَ الْأسَدِ فَإنَّهُمْ کانُوا دَواءً فَصارُوا الْیَومَ داءً.
ثُمَّ اتَّقِ اللّهَ مَتیٰ شِئتَ،قالَ الرَّبیعُ بْنُ خُثَیْمٍ:إنِ اسْتَطَعْتَ أنْ تَکُونَ فی مَوْضِعٍ لا تُعْرَفُ وَ لا تَعْرِفُ فَافْعَلْ.
وَفِی الْعُزْلَةِ صِیانَةُ الْجَوارِحِ وَ فِراغُ الْقَلْبِ وَ سَلامَةُ الْعَیْشِ وَ کَسْرُ سِلاحِ الشَّیطانِ وَ الْمُجانَبَةُ مِنْ کُلِّ سُوءٍ وَ راحَةُ الْوَقْتِ،وَ ما مِنْ نَبِیٍّ وَ لا وَصِیٍّ إلّا وَ اخْتارَ الْعُزْلَةَ فی زَمانِهِ إمّا فِی ابْتِدائِهِ وَ إمّا فِی انْتِهائِهِ.
[ صاحِبُ الْعُزْلَةِ مُتَحَصِّنٌ بِحِصْنِ اللّهِ وَ مُتَحَرِّسٌ بِحِراسَتِهِ،فَیا طُوبیٰ لِمَنْ تَفَرَّدَ بِهِ سِرّاً وَ عَلانِیَةً ]
در این باب روایتی که از امام به حق ناطق حضرت صادق علیه السلام نقل شده در مسئلۀ عزلت و گوشهگیری است.
این را میدانیم که در اصول عالی اسلام و معارف حقۀ الهیه،تکلیف ما لا یطاق و وظیفهای که از استطاعت انسان خارج باشد وجود ندارد.
و این را نیز میدانیم که در اسلام عزیز قاعده و قانونی که کمترین ضربه و لطمه را به زندگی واقعی انسان چه در جهت دنیا،چه در جهت آخرت بزند وجود ندارد و اگر به عنوان یک قاعدۀ اسلامی در کتب اسلامی باشد،جعلی و غیر قابل قبول است.
و این را نیز میدانیم که کنارهگیری کامل انسان،به طوری که آدمی با هیچ کس در هیچ شأنی معاشرت و مخالطت نداشته باشد،امکان ندارد و به هیچ عنوان عملی نیست.
از طرفی میبینیم در قرآن مجید و روایات اصیل و«نهج البلاغة»،مسئلۀ عزلت و گوشهگیری به عنوان یک عامل بسیار مهم سعادت مطرح است،در اینجا لازم است،معنای این مسئله ریشهیابی شود و مقصود و منظور قرآن مجید و روایات از
مسئلۀ عزلت معلوم گردد تا کسی با انتخاب آن،بدون توجه به ریشۀ مسئله از جادۀ حق منحرف نگردد.
از آنجا که مسئلۀ عزلت در قرآن و روایات در رابطه با سعادت انسان مطرح شده باید به راحتی و بدون شک و تردید گفت:منظور از عزلت در معارف الهیه،عزلت و گوشهگیری از عامل خطر و برنامهایست که برای خیر دنیا و آخرت انسان ضرر دارد و آنچه که در طریق سعادت و سلامت آدمی است،کنارهگیری از آن موردی ندارد،بلکه حرام شرعی و عقلی است،چنانچه عزلت و کنارهگیری از عوامل خطر واجب و ضروری است.
مواردی که باید از آن عزلت گرفت چون آفتاب روشن،در آیات قرآن و روایات بیان شده که مجموع آن ها را در عناوین زیر میتوان خلاصه کرد.
1-عزلت و هجرت از گناهان شخصی،باطنی و ظاهری،چنانچه در سورۀ انعام آمده:
[ وَ لاٰ تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ ] (1).
و به کارهای زشت چه آشکار و چه پنهانش نزدیک نشوید.
بدون شک،عزلت جستن و گوشهگیری از فواحش ظاهر و باطن که عبارت است از:زنا،لواط،ظلم،پردهدری،خودآرایی زن برای دیگران،دروغ،غیبت، تهمت،حسد،شرک،عقوق والدین،قتل نفس محترمه،خوردن مال یتیم (2).
انسان مکلف و موظف است از کلیۀ این امور چه در خلوت و چه در جلوت بپرهیزد که هر یک از این گناهان عامل خطری برای رسوایی انسان در دنیا و معذب شدن او در آخرت است.
2-عزلت و گوشهگیری از شهری که انسان در آن شهر یا مملکتی که در آن مملکت،قدرت حفظ دین خود را ندارد که از این عزلت و گوشهگیری در آیات و روایات تعبیر به مهاجرت شده و به این نحو عزلت،قرآن مجید در بسیاری از آیات امر مؤکد و دستور واجب دارد.
3-کنارهجویی و عزلت از گروهی که غرق در انواع معاصی و گناهانند و انسان از هدایت آنان بتمام معنی ناامید شده و ادامۀ معاشرت با آنان،ممکن است اثر سویی بر حال و اخلاق و اعمال و ایمان انسان بگذارد که بدون تردید روایت حضرت صادق در فصل بیست و چهارم کتاب باعظمت«مصباح الشریعة»بیشتر ناظر به این مورد سوم است و سعی بر این است که به توضیح این قسمت اقدام شود.
گذشته از این سه مورد،در اسلام مورد دیگری برای عزلت و گوشهگیری نیست،اگر هم باشد منطبق بر یکی از این سه مورد است.
معاشرت با عباد صالح خدا،رفتن بین مردم برای حل مشکلات خانوادگی، اقتصادی و اجتماعی آنان،ارتباط با خلق برای امر به معروف و نهی از منکر، اختلاط با جامعه برای روشنگری،رفتن دنبال زراعت و صنعت و تجارت و کسب و کار و کمک گرفتن از مردم مؤمن و مسلمان در این جهت،برای هر انسانی لازم
و بلکه در پارهای از این امور واجب شرعی است و عزلت و کنارهگیری از این ابواب خیر و عوامل سعادت،حرکتی ضد صراط الهی و بر خلاف عقل و شرع است.
یک بار دیگر تذکر این نکته ضروری است که آنچه به عنوان شرح و توضیح و تفسیر روایت میآید ناظر به قسمت سوم از معنای عزلت است،یعنی کنارهگیری و عزلت از تبهکاران و فاسدانی که امید هدایت آنان به هیچ وجه نمیرود و آمیزش انسان با آنان،باعث دور ماندن انسان از خیر دنیا و آخرت است و چنین عزلتی اگر در جوامع اسلامی به وسیلۀ خوبان امت نسبت به بدان و بدکاران صورت بگیرد، میدان عصیان و گناه از آنان گرفته میشود و قدرت بر معصیت کردن و تجاوز از آنان سلب میشود،چنانچه بنا به نقل قرآن در سورۀ توبه،رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و مسلمانان با عزلت از سه متخلف،باعث ادب و تربیت و توبه و بازگشت آنان به حق شدند.
چنانچه به زمانی برخوردید که اکثر مردم زمان دنبال فسق و فجور رفتند و گوش به حق ندادند و بودن شما در میان آنان باعث هلاکت شما بود،از آنان کناره بگیرید و عزلت انتخاب کنید و سعی نمایید آن چنان که هستید شناخته نشوید که دشمن با شناخت شما،امکان ضربه زدن به شما را خواهد یافت.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید:
وَ ذلِکَ زَمانٌ لا یَنْجُو فیهِ إلاّ کُلُّ مُؤْمِنٍ نُومَةٍ،إنْ شَهِدَ لَمْ یُعْرَفْ وَ إنْ غابَ لَمْ یُفْتَقَدْ اولئِکَ مَصابیحُ الْهُدیٰ،وَ أعْلامُ السُّریٰ،لَیْسُوا بِالْمَسابیحِ وَ لا الْمَذابیعِ الْبُدُرِ اولئِکَ یَفْتَحُ اللّهُ لَهُمْ أبْوابَ رَحْمَتِهِ وَ یَکْشِفُ عَنْهُمْ ضَرّاءَ نَقِمَتِهِ (1).
و آن زمانی است که در آن نجات از عوامل هلاکت میسر نیست مگر برای
1) 1) -نهج البلاغة:خطبۀ 103؛بحار الأنوار:273/66،باب 37،حدیث 5.
مؤمنی که گمنام باشد،گمنامیاش به این باشد که اگر در مجلسی حاضر شود او را نشناسند و اگر غایب گردد او را نجویند،چنین مؤمنانی در راه خدا چراغهای هدایتند و در شب تاریک زندگی،نشانهای سیر و حرکت به سوی صراط قویم،اینان در بین مردم با فساد و سخنچینی زندگی نمیکنند و اسرار و عیوب بندگان را فاش نمینمایند،حق تعالی درهای رحمتش را به روی آنان میگشاید و عقوبت و رنج را از آنان برمیدارد.
کتاب الهی که مبین تمام حقایق و بازگوکنندۀ واقعیتهای اصیل است در مسئلۀ اعتزال و گوشهگیری از قومی که انسان قدرت بر هدایت آنان را ندارد و بودن در بین آنان جز ضرر و خسارت برای انسان چیزی ندارد و کنارهگیری از آن قوم،تثبیت هدایت انسان و گاهی تأمین نیرو برای نجات قوم به وقت بازگشتن از مقام عزلت است،میفرماید:
[ وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ مٰا یَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّٰهَ فَأْوُوا إِلَی الْکَهْفِ یَنْشُرْ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یُهَیِّئْ لَکُمْ مِنْ أَمْرِکُمْ مِرْفَقاً ] (1).
و [ پس از مشورت و گفتگو با یکدیگر چنین گفتند:] اکنون که از آنان و آنچه غیر خدا میپرستند،کناره گرفتهاید،پس به این غار پناه گیرید تا پروردگارتان از رحمتش بر شما بگستراند و در کارتان آسایش و آسانی فراهم آورد.
این بزرگواران برای نجات دین خود،از شر نابکاران از قوم خود کناره گرفتند و بر اساس جملۀ آخر آیه در این امید بودند که در سنگر عزلت علاوه بر حفظ سلامت
1) 1) -کهف (18):16.
دین خود،خداوند به آنان قدرتی عنایت کند و اسبابی فراهم آورد که بتوانند پس از پایان عزلت،قوم را از ذلت بتپرستی نجات دهند اما ارادۀ حضرت حق،غیر آن بود که آنان میخواستند.
در اینجا لازم است عین داستان آن بزرگواران از نظر شما بگذرد،مردم «افسوس»-منطقهای در یونان یا به گفتۀ گروهی لبنان-به وقت عید،در جشنی که جهت خدایان خود ساختۀ خود برپا کرده بودند،با مراسم مخصوصی به آن معبودها تقرب میجستند.
مردی بزرگزاده و کریم،مراسم مردم برایش اطمینانآور نبود و توجهش به دین و مکتب مردم جلب نمیشد،در مسئلۀ بتها تردید داشت و در تحیر و اضطراب بود.
او از میان جمع مردم بیرون رفت تا این که به درختی رسید و در زیر سایۀ آن درخت،با غم و اندوه و تردید و حیرانی سر به گریبان شد.
چند لحظهای نگذشت که فرد دیگری به او پیوست؛زیرا او هم در عقیدۀ مردم تردید پیدا کرده بود و حیران شده بود.
سپس دیگری آمد و دیگری آمد،تا هفت نفر شدند،جمعی که دربارۀ وضع عقیدهای مردم در تردید بودند.
به زودی روح این افراد با یکدیگر آشنا شد و عقایدشان به یکدیگر نزدیک گشت و نقش واحدی آنان را متحد ساخت،گرچه خویشاوندی قریبی نداشتند، ولی با یکدیگر مأنوس شدند و تردید و شک خود را آشکار ساختند و مخالفت خود را با خدایان قلابی مردم،اظهار داشتند.
سپس با فکر نافذ و فطرت سلیم خویش به تحقیق در جهان و موجودات پرداختند،تا این که افکارشان به نور توحید روشن گردید و بر ایجاد کنندۀ موجودات و رمز وجود راهنمایی شدند و به توحید توجه نموده،روحشان از آسایش و اطمینان برخوردار شد.
این بزرگواران و کریمان،تصمیم گرفتند که خدا را در اعماق قلب خود مخفی دارند و در باطن جان او را حفظ نمایند؛زیرا سلطان مملکت بتپرست و در دین خود پابرجا بود و با تمام وجود از مشرکان پشتیبانی میکرد.
جوانان خدایافته و خداپرست،مانند مردم دیگر در کارهای عمومی و ناراحتیها شرکت میکردند،ولی آن گاه که به خلوتگاه خود میرفتند و به خود میآمدند به عبادت و نماز و ذکر خدا میپرداختند.
تا این که در یکی از شبها که گرد یکدیگر جمع بودند و انجمن آنان آراسته بود، یکی از جوانان با صدای آهسته و ترس و تردید گفت:
ای دوستان ! دیروز خبری شنیدم که اگر صحیح باشد و من اعتقاد به راستگویی آورندۀ خبر دارم،در این خبر نابودی دین و یا از دست دادن جان ما موجود است.
من شنیدهام سلطان از امر ما آگاه گردیده و عقیده و دین ما در نظر او مفتضح آمده،او از دست ما ناراحت شده و دچار هیجان گشته و تهدید نموده که اگر از عقایدی که با جان ما عجین است و با وجود ما یکی شده،دست برنداریم ما را تحت تعقیب قرار دهد.
احتمال میرود که ما را فردا احضار کند و از دم شمشیر آبدار،همۀ ما را بگذراند،در کار خود فکر کرده و تصمیم بگیرید.
نفر دوم گفت:من این خبر را قبلاً شنیده بودم و فکر میکردم از حرفهای دروغپردازان و شایعهافکنی نادانان است،ولی معلوم میشود این مطلب را اغلب
مردم میدانند و علامت صحت خبر و یا امکان وقوع آن به دست آمده است.
من معتقدم بر دین خود استوار باشیم و برای قتلی که در کمین ما نشسته است استقامت داشته باشیم،محال است که ما در برابر این مجسمههایی که این نادانان پرستش میکنند،سر تعظیم فرود آریم؛زیرا ما فساد و بطلان این مجسمهها را به دست آوردهایم و غیر ممکن است که دست از عبادت حضرت معبود برداریم،هر روزی که خورشید طلوع میکند دلیل وجود خدا را به همراه دارد و در هر جولان فکر،دلیلی برای عظمت خدا موجود است.
شایعهها راست بود،اخبار درست بود،آنان را از منازلشان و از میان جمع بستگانشان بیرون کشیدند و همه را در مقابل پادشاه ستمگر قرار دادند.
سلطان ظالم به جوانان گفت:میخواستید مطلبی را مخفی بدارید،ولی نتوانستید،کوشیدید که دین خود را پنهان دارید ولی پیروز نشدید و کارتان به آنجا رسیده که گاهی مخفی هستید و گاهی آشکار،از اخبار کم و بیش آگاهید،به من خبر رسیده که از دین پادشاه و رعیت خارج شده و به دینی روی کردهاید که من نمیدانم آن را از کجا آوردهاید ؟
برای من آسان است که شما را رها کنم که در دین خود سرگردان باشید و اختیارتان را به دست خودتان بگذارم،ولی این کار در صورتی بود که من نمیدانستم از بزرگان قوم خود هستید و از افراد برجستۀ طائفۀ خویش میباشید.
اگر مردم از وضع شما آگاه گردند،ممکن است به زودی به دین شما بیایند و آیین شما را قبول کنند و از عقاید شما پیروی نمایند و به دنبال آن رژیم و تاج و تخت من متلاشی شود و امنیت از دست برود.
من در شکنجۀ شما عجله نمیکنم،کیفر شما را به زودی متوجه شما نمیسازم، تا این که در کار خود که بر آن اقدام میکنید فکر نمایید و به ملت و آیین مردم
بازگردید و به عقاید مردم معتقد شوید و یا این که رهگذران،ناگهان میبینند سرهایی آویزان است و بدنهایی قطعه قطعه است و خون شما بر زمین جاری است.
خداوند عزیز دلهای آن خداپرستان را محکم کرد و در ایمانشان تأییدشان نمود،گفتند:ای پادشاه ! در دینی که ما وارد شدهایم از روی تقلید نبوده است و از روی اکراه و اجبار بندۀ دین نشدهایم،فطرت ما از ما دعوت کرد و ما هم پاسخ دادیم،عقل به ما روشنی بخشید و ما در کنار روشنی آن گردش نمودیم،ما را به سوی خدای یکتا دعوت کردند و ما غیر از او خدای دیگری قبول نمیکنیم.
قوم ما که به عبادت بت پرداختهاند،از روی نادانی و تقلید است،دلیلی برای کار خود ندارند،برهانی آن ها را راهنمایی نکرده است،این است آنچه ما به آن علم پیدا کردهایم و فکر ما به آن رسیده است،هر چه میخواهی دربارۀ ما انجام بده.
پادشاه گفت:امروز بروید ولی به شرط آن که فردا بیایید تا دربارۀ شما فکر و در داستان شما قضاوت کنم.
جوانان خداپرست در خود فرو رفتند و در کار خویش به مشورت و تبادل نظر پرداختند که چه عملی انجام دهند،یکی از جوانان گفت:پادشاه از وضع ما آگاه گردیده و ما دیگر نمیتوانیم در مقابل وعده و تهدیدهای او و نوید و بیم او استقامت کنیم،ما باید دین خود را حفظ نموده و به شکاف این کوه پناه ببریم؛زیرا گاهی در تاریکی شکاف کوه و تنگی آن،آسایش خاطر است و برای انسان وسعت بیشتری از این زمین پهناور که نمیتواند خدا را مطابق میل خود عبادت کند،وجود دارد.
مکانی که ما را به دینی که مورد اعتمادمان نیست دعوت مینمایند برای ما قابل
زندگی نمیباشد و در مملکتی که ما را مجبور سازند،تسلیم فکری شویم که عقیده به آن نداریم احترام و توجهی نیست.
خداپرستان بار سفر بستند و دست از وطن شستند و به خاطر حفظ دین خود، راه اعتزال و گوشهگیری و مهاجرت اختیار نمودند.
در کنار راه سگی به آنان پیوست و با ایشان همراه شد،جوانان دیدند مانعی نیست که سگ به همراهشان بیاید و از آنان نگهبانی کند،جوانان آن قدر راه رفتند تا به شکاف کوه رسیدند،در شکاف کوه خوراکهایی به دست آوردند که خوردند و آبی که نوشیدند،سپس برای این که خستگی راه را از خود بگیرند و پاهایشان آمادۀ حرکت گردد دراز کشیدند،تا سلامتی خود را بازیابند ولی هنوز سر را زمین نگذاشته بودند که چرت مختصری بر چشمانشان احساس شد و بر پلکهای آنان سنگینی کرد،بلافاصله به خواب عمیقی فرو رفتند.
شب به دنبال روز آمد و سالی پس از سال دیگر آمد و آنان در خواب بودند، گوش و چشم آنان را خواب فرو گرفته بود،بادهای هولناک و رعد و برق آن ها را بیدار نمیساخت،خورشید طلوع میکند و از روزنهای درون شکاف را روشن میسازد و نور و حرارت میبخشد،ولی اشعۀ زرین خورشید به بدن آنان نمیرسد،این مسائل پی در پی و مرتب است تا ارادۀ خدا به آن زمانی که تعلق گرفته،تمام شود.
اگر کسی در وضع آنان دقت میکرد،میدید گاهی از طرف راست به چپ و از چپ به راست میغلطند.
سیصد و نه سال از خوابشان گذشت،ناگهان از خواب برخاسته و متوجه شدند که گرسنگی سختی بر آنان غالب شده است.
یکی از آنان گفت:من گمان میکنم که ساعتهای طولانی در خواب بودهایم،
نظر شما چیست ؟
یکی از آنان پاسخ داد:من گمان میکنم یک روز خوابیده باشیم؛زیرا این گرسنگی دلیل گمان من است.
سومی گفت:ما صبح خوابیدیم و این خورشید هنوز به غروب نزدیک نشده، من گمان میکنم قسمتی از یک روز را خوابیده باشیم.
چهارمی گفت:سخن را رها کنید،خدا به مدت خواب ما آگاهتر است.من آن چنان گرسنهام که گویی چند روز است غذا نخوردهام،باید یکی از ما به شهر برود و برای جمع ما غذا تهیه کند،ولی باید هشیاری به خرج دهد که کسی او را نشناسد؛زیرا اگر مردم«افسوس»بر ما دست یابند و به مکان ما پی ببرند،ما را میکشند یا به ایمان ما ضربه زده،آن را از ما سلب میکنند.
یکی از خداپرستان به شهر رفت تا خوراک تهیه کند،چون نزدیک شهر رسید اوضاع شهر را بگونهای دیگر دید.
بناها عوض شده،خرابهها آباد و آبادیها ویران گشته،به هیچ عنوان قیافۀ شهر آشنا نیست ! !
نگاهش حیرتآمیز است،اضطراب در راه رفتن دارد،توجه مردم به او جلب شد،پرسیدند:غریبی ؟
گفت غریب نیستم،در جستجوی غذا آمدهام،ولی جایگاه فروش آن را نمیدانم.
مردی دستش را گرفت و به محل غذا فروشی برد،برای تهیۀ غذا پول به صاحب مغازه داد،صاحب فروشگاه با کمال تعجب پول را ضرب بیش از سیصد سال پیش دید،فکر کرد جوان گنجی پرقیمت یافته،اطراف جوان از طرف مردم محاصره شد،از گنج پیدا شده سؤال کردند،پاسخ داد اشتباه میکنید،این پولها
از گنجی بدست نیامده،این پولها از معاملهای است که دیروز انجام دادهام و امروز برای خرید غذا با خودم آوردهام،چرا به من تهمت میزنید و با گمان سوء با من معامله میکنید،وضع عجیبی بود،خواست به سرعت برگردد،مردم مانع شدند، با مهر و محبت با او به سخن نشستند و فهمیدند که این شخص یکی از همان اشخاصی است که سیصد و نه سال قبل از شرّ زمامدار کافر منطقه،به شکاف کوه پناه بردهاند.
جوان چون دانست،مردم فهمیدهاند اینان همان فراریان هستند،بر جان خود و دوستانش ترسید و خواست فرار کند،یکی از آنان که اطراف او بودند گفت:ای مرد ! وحشت مکن،آن زمامداری که از او میترسی،سیصد سال پیش مرده است و زمامدار فعلی ایمانش همانند ایمان شماست،به ما بگو باقی دوستان تو کجا هستند ؟
جوان تازه به واقعیت مسئله پی برد و فهمید که شکاف عمیقی از تاریخ بین آنان و مردم به وجود آمده است و اکنون به صورت شبحی بیش نیست که راه میرود و یا سایهایست که حرکت میکند،لذا به طرف گفت:مرا واگذار تا بروم و به دوستان غار داستانمان را بیان کنم؛زیرا انتظارشان طول کشیده و اضطرابشان شدید گردیده است.
سلطان وقت،از وضع آنان آگاه شد و برای دیدار آنان شتافت و به سوی شکاف کوه رهسپار گردید،در میان کوه مردمی را دید که زنده هستند و نور زندگی در پیشانی آنان میدرخشد،خون در رگهای آنان جاری است،با آنان دست داد و به آغوششان کشید و به مرکز شهر آنان را دعوت کرد که بیایند و در محل زندگی او زندگی کنند.
آنان گفتند:ما علاقهای به ادامۀ حیات نداریم؛زیرا فرزندان و بازماندگان ما از
دست رفتهاند و خانه و منزل ما خراب شده و رشتۀ زندگی ظاهر ما گسیخته است، سپس به سوی خدا توجه کردند و از خداوند خواستند آنان را برای خود برگزیند و رحمت خود را شامل حالشان گرداند،هنوز چشمی بهم نخورده بود که مانند جسدهای بیجان روی زمین افتادند.
مردم شهر گفتند:ما که این بزرگان را با این وضع یافتهایم،برای این جهت بوده که بدانیم وعدۀ حق نسبت به روز قیامت متین و صحیح است و در برپا شدن محشر شکی نیست،سپس به اختلاف نظر پرداختند؛عدّهای گفتند:ساختمانی به روی آنان بنا کنیم،گروهی که زمام کار را در دست داشتند،نظر دادند که مسجدی روی بدن آنان بنا شود،ولی خداوند از وضع آنان آگاهتر است.
[ وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَ أَدْعُوا رَبِّی عَسیٰ أَلاّٰ أَکُونَ بِدُعٰاءِ رَبِّی شَقِیًّا* فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَ مٰا یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ کُلاًّ جَعَلْنٰا نَبِیًّا ] (1).
و من از شما و معبودانی که به جای خدا میخوانید،کناره میگیرم و پروردگارم را میخوانم،امید است در خواندن پروردگارم [ از اجابت او ] محروم و بیبهره نباشم.*پس هنگامی که از آنان و آنچه جز خدا میپرستیدند،کناره گرفت،اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم و هر یک را پیامبر قرار دادیم.
این دو آیه نمایشگر دوری جستن ابراهیم از بت پرستان است،بت پرستانی که
1) 1) -مریم (19):48-49.
بر فضای زندگی حاکم بودند و ابراهیم با آنان در هیچ موردی خط مشترک نداشت.
کنارهگیری کرد تا درس کنارهگیری را به همۀ پاکان و موحدان بدهد و به مؤمنان این پیام را برساند که اگر قدرت سرنگونی طاغوت را نداشتید،از آنان کنارهگیری کنید تا وسایل کوبیدن آنان برای شما فراهم آید،ابراهیم گفت:
من از شما و بتانی که به جای معبود حق میپرستید،دوری میگزینم و خدای یکتا را میخوانم امیدوارم که از پیشگاه رحمتش محروم نشوم.
چون ابراهیم از آن قوم و بتهایی که میپرستیدند،دوری جست و گوشه گرفت و مخالفت همهجانبۀ خود را عملاً اعلام کرد،خداوند بزرگ به لطف و رحمتش، اسحاق و یعقوب را به او عنایت کرد و اسحاق و یعقوب را شرف نبوت بخشید.
هم چنان که در مقدمۀ روایت اشاره شد،عزلت در اسلام به معنای جدایی و کنارهگیری از فاسدان و ناپاکان است،برای این که انسان بتواند از اثرگیری و رنگپذیری از آنان در امان بماند و تا بتواند تا ریشهکن کردن فساد فاسدان حرکت کند.
در عزلت به این مفهوم روایات مهمی وارد شده که لازم است به قسمتی از آن ها اشاره شود.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
به یکی از انبیای بنی اسرائیل وحی شد:اگر لقای مرا در فردای قیامت در حظیرۀ قدس دوست داری،در دنیا تنها،غریب،غصه دار و وحشتزده از مردم باش، همانند پرندهای تنها که در سرزمین بیآب و علف پر میزند و از سر درختان میخورد و از آب چشمهها میآشامد و چون شب میرسد به لانۀ تنهایی میرود
و از بودن با طیور میپرهیزد،با پروردگارش انس میگیرد و از طیور وحشت میکند (1).
این تنهایی و غربت و حزن و غصه و وحشت که در روایت دستور داده شده در برابر بدکاران جامعه است،یعنی آنان که یک پیامبر صلی الله علیه و آله یا یک انسان صالح از هدایت آنان مأیوس است و بودن با آن ها،جز ضرر و خسارت،سودی برای انسان ندارد.
قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:أیُّهَا النّاسُ طُوبیٰ لِمَنْ لَزِمَ بَیْتَهُ وَ أکَلَ کَسْرَتَهُ وَ بَکیٰ عَلیٰ خَطیئَتِهِ وَ کانَ مِنْ نَفْسِهِ فی تَعَبٍ وَ النّاسُ مِنْهُ فی راحَةٍ (2).
امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:ای مردم ! خوشا به حال کسی که به خاطر حفظ خود از گناه و گناهکاران کمتر از خانه بیرون میآید و تکه نان خود را خورده و بر گناهش میگرید،خود را در تمام امور خیر به رنج و ناراحتی میاندازد،تا مردم در کنار او راحت بوده از مشکلاتشان برهند.
قالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله:ثَلاثٌ مُنْجِیاتٌ:تَکُفُّ لِسانَکَ وَ تَبْکی عَلیٰ خَطیئَتِکَ وَ تَلْزِمُ بَیْتَکَ (3).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:سه چیز باعث نجات است،نگهداری زبان و گریه بر گناه و کمتر از خانه بیرون آمدن.«کنایه از کمتر رابطه داشتن با کسانی است که انسان از آنان اثر سوء میگیرد».
عَن عَلیٍ علیه السلام قالَ:قالَ عیسَی بْنُ مَرْیَمَ:طُوبیٰ لِمَنْ کانَ صَمْتُهُ فِکْراً وَ نَظَرُهُ عَبْراً
وَ وَسْعُهُ بَیْتَهُ وَ بَکیٰ عَلیٰ خَطیئَتِهِ وَ سَلِمَ النّاسُ مِنْ یَدِهِ وَ لِسانِهِ (1).
علی علیه السلام میفرماید:عیسی بن مریم فرمود:خوشا به حال کسی که،سکوتش فکر و نظرش عبرت و جای در خانهاش داشته باشد و بر گناهانش گریه کند و مردم از دست و زبانش سالم باشند.
قالَ الکاظِمُ علیه السلام لِهُشامِ بْنِ الْحَکَمِ:
یا هُشامُ ! الصَّبْرُ عَلَی الْوَحْدَةِ عَلامَةٌ عَلیٰ قُوَّةِ الْعَقْلِ فَمَنْ عَقَلَ عَنِ اللّهِ اعْتَزَلَ أهْلَ الدُّنیا وَ الرّاغبینَ فیها وَ رَغِبَ عِنْدَ اللّهِ وَ کانَ اللّهُ أنیسَهُ فِی الوَحْشَةِ وَ صاحِبَهُ فِی الْوَحْدَةِ وَ غِناهُ فِی الْعیلَةِ وَ مُعِزَّهُ مِنْ غَیْرِ عَشیرَةٍ یا هُشامُ قَلیلُ الْعَمَلِ مَعَ الْعِلْمِ مَقْبُولٌ مُضاعَفٌ وَ کَثیرُ الْعَمَلِ مِنْ أهْلِ الْجَهْلِ مَرْدُودٌ (2).
امام کاظم علیه السلام به هشام فرمود:ای هشام ! پایداری بر تنهایی علامت قدرت عقل است،کسی که نسبت به حضرت حق متعهد است از اهل دنیا و عاشقان نسبت به آن دوری میگزیند و به آنچه نزد خداست رغبت نشان میدهد و خداوند در وقت وحشت در تنها ماندن از اهل دنیا انیس او و در وحدت رفیق اوست،حق تعالی سرمایۀ او در تنگدستی و عزت او بدون عشیره است،ای هشام ! عمل کنم و اندک در صورت معرفت داشتن به چند برابر ارزشش قبول است و بسیاری عمل با جهل و نادانی مردود است.
در این روایت بسیار مهم دقت کنید که امام کاظم علیه السلام منظور از عزلت را، خانهنشینی و جدایی مطلق از مردم نمیداند،بلکه منظور از عزلت و کنارهگیری، عزلت از اهل دنیا و راغبان نسبت به آن است،یعنی آن دسته از مردم که غرق در
مادیگری و هواها و شهوات هستند که اگر انسان با آنان آمیزش و مصاحبت داشته باشد به خزی دنیا و عذاب آخرت دچار میشود.
در هر صورت حقیقت عزلت در فرهنگ اسلام،همان ترک مراوده و معاشرت با اهل گناه است که فقهای عظام در کتب فقهی در باب امر به معروف و نهی از منکر عنوان فرمودهاند.
عارفان عاشق و آگاهان صادق در مسئلۀ عزلت،علاوه بر مطرح کردن مسائل گذشته،عقیده دارند،حقیقت واقعی عزلت،خلوت گرفتن از غیر و به خصوص از خویش است برای یافتن مقصود واقعی.
این خلوت گرفتن منافات با از منزل بیرون رفتن و کسب و کار و معاشرت با مردم،در حد لازم ندارد.
این خلوت در حقیقت خلوت دل است از تعلقات و وابستگیهای به غیر دوست و به عبارت دیگر جدایی از تمام موانع راه وصول به لقای حضرت دوست.
به قول الهی،آن بلبل مست گلزار عالم پاک:
اگر تو دیدۀ گشایی شبی به عالم پاک***به خاک ره فکنی تاج و گنج کشور خاک
عروس دهر بسی دلبر است و فتان لیک*** مکن متاع دل پاک مهر این ناپاک
جهان صورت و نقش و نگار طبع خوشست*** ولی به چشم طبیعت پر است بی ادراک
عجوز دنیی دون با کمند مکر و فسون*** فکنده رستم دستان بسی به خاک هلاک
بدان که طالب کمال را بعد از حصول استعداد،ازالت موانع واجب باشد، صاحب خلوت باید که موضعی اختیار کند که آنجا از محسوسات ظاهر و باطن، شاغلی نباشد و قوای حیوانی را مرتاض گرداند و از افکار مجازی به کلی اعراض کند و آن فکرهایی بود که غایات آن راجع به مصالح معاش و معاد باشد و مصالح معاش،امور فانی باشد«نه آنچه ضرورت دارد و به آن نیاز هست»و مصالح معاد، اموری باشد که غایات آن حصول لذات باقی باشد نفس طالب را.
و بعد از زوال موانع ظاهر و خالی کردن باطن از اشتغال به ما سوی اللّه باید که به همگی همت و جوامع نیت اقبال کند بر ترصّد سوانح غیبی و ترقّب واردات حقیقی که آن را تفکر خوانند.
چو بنشیند به خلوت یار با یار***نفس نا محرم افتد هم چو اغیار(1)
برو کنجی گزین و توشهای گیر*** ز مردم تا توانی گوشهای گیر
چو خو کردی به تنها بودن ای دوست ***شوی آگه که تنهایی چه نیکوست
هر که را از تنهایی وحشت و به خلق انس بود،از سلامت دور است،از روزگار آدم تا کنون هیچ فتنه ظاهر نشد،مگر به سبب آمیختن با خلق و از آن وقت،باز تا امروز هیچ کس سلامت نیافت،مگر آن که از اختلاط کناره گرفت.
و چون در خلوت با حق باشی،دل از وساوس در تفکر نگه دار و اگر ترسی از خدای ترس و امید بدو دار و پناه از او بدو آر؛که هر که عزلت گزیند و در عزلت به
1) 1)- عطار نیشابوری.
طمع نشیند،گو از نفس پرستی توبه کن و هر که به نفس خویش مغرور است،گو از مستی هشیار شو و هر که مست غرور است،گو از خلوت به بازار شو،به ظاهر با خلق میباش و به باطن با حق. ظاهرم با خلق عالم باطنم با حق ولی*** این سخن پوشیده دان اظهار گو هرگز مباش
و عزلت آن است که بیرون آیند از مخالطت خلق به انقطاع علایق و عوایق.
چون مردمک دیدۀ ما گوشهنشین شو ***در زاویۀ چشم در آ و همه بین شو
تو عزلت کن ز غیر او به غیرت ***که تا عالی شود هر لحظه سیرت
و یک دم همدم دیگری مشو،مگر به خدمت انسانی کامل و مکمل و به اجازات و اشارات او قیام نمایی و انسان کامل آنست که مکمل باشد در شریعت و طریقت و حقیقت به حیثیتی که دیگری را در این علوم ثلاثۀ عالم تواند گردانید.
گر بیابی این چنین صاحبدلی ***خدمت او کن که گردی مقبلی
و انسان باید که چون مردهای از انسان کامل بگذرد و رشیدانه خود را به پیروی آن وجود کامل سپارد،تا چنان که خواهد به آن ولایت و ماء ورد نبوت به هدایت صمدیت وی را بشوید و به عین عنایت،وجود او را از لوث جنابت اجنبیه و حدث حدوث نفسانیه،غسالانه غسل فرماید.
و اصل عزلت آنست که معزول گرداند حواس را به خلوت از تصرفات در محسوسات،از آن که تعلقات به ممکنات آفات و بلا و فتنۀ جان و دل است.
بنشین به در خلوت دل ای کامل***مگذار که غیر او درآید در دل
زیرا که اگر غیر درآید به وثاق ***آسان تو دشوار شود، حل مشکل(1)
و مگذار که غبار خاک تصرف محسوسات و گرد تراب تعلقات از روزن حواست
1) 1)- شاه نعمت اللَّه ولی.
درآید و گرد سراپردۀ وجودت برآید که تقویت نفس اماره و تربیت صفات ذمیمه از آن است و روح را با نفس از این معامله زیان است؛زیرا که چون با نفس خسیس مؤانست گیرد،به اتفاق به طریق نفاق،روی به اسفل السافلین نهد.
و گفتهاند که:عقل با نفس هر دو جمع شدند-دل چو فرزند در وجود آمد،اگر فرزند گرامی از غایت نادانی در عقب مادر نفسانی رود،پدر پیر عقلی نیز به محبت فرزند با هم متفق گردند و روی به دار فنای دنیا نهند.
اما اگر فرزند دل بالغ و رسیدن به امر:«فَاتَّبِعُونی»متابعت پدر حقیقی کند،مادر نفسانی نیز بر سبیل موافقت با ایشان موافقت نماید و به طریق صراط اللّه از جهان صورت ظاهره به عالم معنی باطنه مراجعت نماید.
برخیز و بیا نفس مطیع خود کن*** مگذار که روح عاجز نفس شود
و بدان که به خلوت و عزلت و عزل حواس و قطع طمع از ناس به مدد نفس الخناس،از دنیای دون شیطان ملعون منقطع و منفصل نمیشود.
بلکه عزلت هم چنان است که احتما کردن در خستگی طعام و شربت زاید ناخوردن؛زیرا که طبیب حبیب صادق حاذق در معالجۀ بیمار از برای تیمار اول احتما فرماید،بعد از آن چون مادۀ خام پخته گردد و مدد مواد فاسده که مرض از آن میانگیخت و در میآویخت باقی نماند،به سبیل نصیحت از حکمت آن طبیب، این پختۀ محتاج را به مسهل علاج فرماید و قوای طبیعی و حرارت غریزی را این سخن فرو خواند:
الحِمْیَةُ رَأسُ کُلِّ دَواءٍ (1).
پرهیز کردن ریشۀ همۀ داروهاست.
1) 1) -فقه الرضا:340،باب 90؛بحار الأنوار:260/59،باب 88،حدیث 1.
آن گاه آن طبیب،حکیمانه آن مزاج را به حُبّ،
[ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ ] (1).
که آنان را دوست دارد،و آنان هم خدا را دوست دارند.
تقویتی بخشد.
بدان که انبیا و اولیا طبیبان اخرویاند،قدم از قدم در این بیمارستان سراچۀ دنیا نهادهاند و بعد از احتما و عزلت و تنقیۀ مواد به خلوت از حکمت به صحت،رنجور مهجور منزوی طالب را از شربت شفا خانۀ:
[ وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ ] (2).
و ما از قرآن آنچه را برای مؤمنان مایۀ درمان و رحمت است،نازل میکنیم و ستمکاران را جز خسارت نمیافزاید.
نوشانیدهاند.
و بدان که خلوت مجموعهایست از چند گونه مخالفت نفس و ریاضات تألیف یافته از تقلیل طعام و قلت منام و صوم ایام و قلت کلام و ترک مخالطت انام و مداومت ذکر ملک علام و نفی خواطر و دوام مراقبه.
و سالک چون خواهد که به خلوت درآید،اول غسلی کامل برآورد و بعد از ادای صلاة صبح به خلوت متوجه شود و چون بر در خلوت ایستد،بگوید:
[ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطٰاناً نَصِیراً ] (3).
و بگو:پروردگارا ! مرا [ در هر کار و شغلی ] به نیکی وارد کن و به نیکی بیرون آور و برایم از نزد خود نیرویی یاری دهنده قرار ده.
و چون بر مصلّی رود،پای راست پیش نهد و بگوید:
اللَّهُمَّ اغْفِرْ لی ذُنُوبی وَ افْتَحْ لی أبْوابَ رَحْمَتِکَ (1).
خدایا ! گناهان مرا ببخش و درهای رحمتت را به رویم باز کن.
و بعد از طلوع آفتاب دو رکعت نماز«رجاء»بگذارد به خشوع و خضوع،از سر صدق و اخلاص و در حالت جلوس بر هیأت تشهد نشیند و بعد از فرایض و سنن به ذکر مشغول شود و بزرگان،از جملۀ اذکار،ذکر«لا إلهَ إلّا اللّه»اختیار کردهاند.
و چون ذاکر به حق و ناطق مطلق،خلوت سرای باطن را از ظلمت تعلقات حیوانیه و غبار کدورات نفسانیه طاهر گرداند،مهر و محبت احدیت از مشرق صمدیت شارق گردد،نوری از ضیا با صفای ایمان،منور به لطیفۀ رحمان در جنان اهل جنان پیدا گرداند و آتشی از عشق برافروزد و جاروب لاء نافیۀ عقل را چون عود در مجمر سینۀ مقصود بسوزد (2).
چون از اشرار خلق و مردم پست و آنان که از علاج و شفایشان ناامیدی،عزلت گرفتی و در سنگر فراموشی از یاد آنان نشستی،فوایدی در جهت امور دنیا و آخرت نصیب تو میگردد.
از جملۀ فواید عزلت به دست آوردن فراغت برای عبادت و اندیشه در حقایق و انس به مناجات خدا و قرار گرفتن در مسیر کشف اسرار حق در امر دنیا و آخرت و ملکوت آسمانها و زمین است.
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله تا قبل از بعثت از اشرار و نابکاران و متمردان و عاصیان،به عزلت غار حرا میرفت و در آنجا در عبادت و اندیشه و یافتن اسرار ملک و ملکوت بود،چون مدتی بر او گذشت مأمور به تبلیغ فرهنگ الهی و یافتههای الهی خود شد،چون به میان مردم آمد بدنش با مردم؛ولی دلش با حق و دیدۀ جانش متوجه باطن عالم بود.
معاشرت با مردم نمیتوانست بین او و معشوقش ایجاد حجاب کند،او تا آنجا که در قدرتش بود،اهل باطل را به حق پیوند داد و از آنان که ناامید بود،با تمام وجود از معاشرت و مخالطت با آن ها کنارهگیری کرد.
به بعضی از حکما گفته شد:اهل دل خلوت و عزلت برای چه انتخاب کردهاند ؟ پاسخ داد:با کمک خلوت،در طلب دوام فکر و پابرجایی حقایق در قلبند،تا به حیات طیبه دست یابند و شیرینی معرفت را با ذائقۀ جان بچشند.
در مسئلۀ عزلت و خلوت گزینی،برای انسان از سه گناه بسیار بزرگ خلاص و نجات وجود دارد:
1-غیبت.
2-ریا.
3-اثرگیری از منکرات و فحشا.
نقل شیرین مجالس بسیاری از مردم غیبت است،چون انسان اتصال به آن مجالس پیدا کند،خواهی نخواهی جاذبۀ غیبت انسان را به این گناه شرمآور خواهد کشید،حفظ زبان از غیبت،کار بندگان خاص خداست کسی که نمیتواند از این
معصیت خودداری کند،بر او واجب است از مقدمات آن که یکی معاشرت با همگان است،بپرهیزد.
و نیز در برخورد زیاد با مردم،انسان در جاذبۀ خودنمایی قرار میگیرد و به آنجا میرسد که علاقه دارد مردم او را در عبادات و طاعات و خیرات ببینند و دائم از او تعریف کرده و نیکی حال و عبادت و عملش را برای دیگران تعریف کنند.
و از طرفی در معاشرت و مخالطت زیاد،خطر اثرگیری از معاصی به خصوص معاصی لذتآور،اعم از موارد مالی یا شهوانی برای وجود انسان هست و برای محفوظ ماندن از این خطرات،چارهای جز به خلوت بردن خویش از بسیاری از مردم و به خلوت بردن دل از غیر حق،در باطن وجود نیست.
به خاطر اینهمه مقدمات سودبخش است که حضرت صادق علیه السلام میفرماید:
[ صاحِبُ الْعُزْلَةِ مُتَحَصِّنٌ بِحِصْنِ اللّهِ وَ مُتَحَرِّسٌ بِحَراسَتِهِ فَیا طُوبیٰ لِمَنْ تَفَرَّدَ بِهِ سِرّاً وَ علانِیَةً ]
آن کس که عزلت گزید،در حصار عافیت خدا قرار گرفت و محفوظ به حفظ او از تمام بلاهای دنیایی و آخرتی شد،پس خوشا به حال کسی که به خدای خود در ظاهر و باطن متفرد و یگانه شد.
[ وَ هُوَ یَحْتاجُ إلیٰ عَشْرَةِ خِصالٍ:عِلْمُ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ وَ حُبُّ الْفَقْرِ وَ اخْتیارُ الشِّدَّةِ وَ الزُّهْدُ وَ اغْتِنامُ الْخَلْوَةِ وَ النَّظَرُ فِی الْعَواقِبِ وَ رُؤیَةُ التَّقْصیرِ فِی الْعِبادَةِ مَعَ بَذْلِ الْمَجْهُودِ وَ تَرْکُ الْعُجْبِ وَ کَثْرَةُ الذِّکْرِ بِلا غَفْلَةٍ فَإنَّ الْغَفْلَةَ مُصْطادُ الشَّیْطانِ وَ رَأسُ کُلِّ بَلِیَّةٍ وَ سَبَبُ کُلِّ حِجابٍ وَ خَلْوَةُ الْبَیْتِ عَمّا لا یَحْتاجُ إلَیْهِ فِی الْوَقْتِ ]
عزلت-به معنایی که گذشت-و به دست آوردن انس با حضرت حق،نیاز به ده مسئله دارد:
1-دانستن حق و باطل که مبادا در طریق سلوک الی اللّه دچار انحراف در مسیر یا گرفتار مرشدان منحرف گردد.
2-در ریاضات و مجاهدات نفس به مرتبهای رسیده باشد که از زحمت و تعب و رنج و بلا در راه رسیدن به حقایق مشوش نشود و از این که به خاطر حرکت در راه الهی،از به دست آوردن ثروت دنیا باز میماند ناراحت نشود،بلکه به همان مقدار اندک-که وقتی جز به دست آوردن آن ندارد-قانع باشد،ورنه این حقیقت را رها کرده و به دام خطرناک عافیت و مادیت خواهد افتاد.
3-با سختی در کار و شدت در مسیر بسازد،به نحوی که اگر در وصول
برنامههای دنیایی دیر و زودی شد،مضطرب نگردد و در اساس صبر و حوصلهاش رخنهای ننماید.
4-اجتناب از محرمات و اگر بتواند مکروهات و دل برداشتن از زخارف دنیایی و زیور و زینت مادی که ارتکاب محرمات و عشق ورزی به مظاهر دلفریبای دنیا اسباب کدورت قلب و قساوت دل است و با این بازیها به وصال حضرت حق نتوان رسید،آری در راه زهد و بیرغبتی به امور غیر الهی از واجبات و ضروریات است و بدون آن راه بردن به آن پیشگاه عالی امکان ندارد.
5-غنیمت دانستن این خلوت و عزلت است،به این معنی که پس از بریدن از شرار خلق و اهل معصیت و هر چهرهای که مانع از حرکت در راه خداست،دلتنگی نکنند و دیدار آنان را هوس ننماید.
6-به توسط آیات قرآن و روایات رسیده از اهل بیت طهارت علیهم السلام عاقبت امر خود را بنگرد و بداند که عاقبتش مرگ و رفتن به عالم برزخ و ورود به قیامت و قرار گرفتن در دادگاه حق و برخورد به حساب و کتاب و بهشت و جهنم است.
7-با همۀ کوشش و مجاهدتی که در عبادت و بندگی دارد و سعی میکند برای طاعت خالصانه از تمام ظاهر و باطن وجودش مایه بگذارد،ولی آن سعی و کوشش و آن طاعت و عبادت را در برابر عظمت حضرت دوست بسیار اندک و کوچک ببیند.
8-ترک خودبینی و عجب و تخلص از تکبر است که در این راه پر واقعیت،خود بینی و خودپسندی و کبر و بزرگ دیدن خود،گناهی بس عظیم و حجابی بس خطرناک است،در این مسیر باید در هر منزل و مرتبهاش به عجز و قصور و تقصیر و کوچکی خود معترف باشی.
9-کثرت ذکر،به خصوص ذکر قلبی،یعنی توجه به حضرت حق در بیشتر
اوقات و پرهیز از غفلت،باید به نحو حقیقت مورد عشق و علاقه و توجه صاحب خلوت باشد که غفلت از حضرت دوست،اساس هر فتنه و بلیّه و دام خطرناک شیطان است.
10-خالی بودن منزل و مسکن صاحب خلوت از برنامههای غیر ضروری است و از هر چه که دل را از یاد دوست غافل مینماید که باید از عوامل دور کنندۀ از حق هم چون گوسپندی که از گرگ میگریزد،گریخت.
[ قالَ عیسَی بْنُ مَرْیَمَ علیه السلام:اُخْزُنْ لِسانَکَ بِعِمارَةِ قَلْبِکَ وَ لْیَسَعْکَ بَیْتُکَ،وَ احْذَرْ مِنَ الرّیا وَ فُضُولِ مَعاشِکَ وَ ابْکِ عَلیٰ خَطیئَتِکَ وَ فَرِّ مِنَ النّاسِ فِرارَکَ مِنَ الأسَدِ فَإنَّهُمْ کانُوا دَواءً فَصارُوا الْیَوْمَ داءً ثُمَّ اتَّقِ اللّهَ مَتیٰ شِئْتَ ]
عیسی علیه السلام فرمود:
زبان را زندان کن تا خانۀ دل آباد شود،چون دل مرکز پذیرش حقایق و معارف الهی است،وقتی از لوث کدورت و تیرگی گناه خلاص میشود که زبان مقهور و محبوس باشد و برای سالم ماندن از شر اشرار و فسق فاسقان و عصیان عاصیانی که امید به علاج آنان نیست،در خانهات قرار بگیر.
از عملی که محض خشنودی دوست نیست و آلوده به اغراض غیر الهی است، خودداری کن و از آنچه زائد بر قدر حاجت است از نگاه داشتنش بپرهیز و برای این که از آن بهره و سود نصیبت شود،آن را در راه حضرت حق خرج کن و بر گناهانت تا سر حد آمرزش گریه کن و از گرگان آدمنما هم چون فرار از شیر درنده بگریز که آدمیان وقتی دوای درد انسانند که آدم باشند،فعلاً روزگاری است که اکثر مردم در جهت زیان زدن به انسان زندگی میکنند و معاشرت با آنان جز ضربه خوردن به دنیا و آخرت انسان سودی ندارد،در هر مقامی و در هر جایی و در هر حالی تقوا پیشه کن و از گناهان و معاصی برای رسیدن به خیر دنیا و آخرت جداً بپرهیز.
[ قالَ الرَّبیعُ بْنُ خُثَیْم:إنِ اسْتَطَعْتَ أنْ تَکُونَ فی مَوْضِعٍ لا تُعْرَفُ وَ لا تَعْرِفُ فَافْعَلْ وَفِی الْعُزْلَةِ صیانَةُ الْجَوارِحِ وَ فَراغُ الْقَلْبِ وَ سَلامَةُ الْعَیْشِ الشَّیْطانِ وَ کَسْرُ سِلاحِ وَ المُجانَبَةُ مِنْ کُلِّ سُوءٍ وَ راحَةُ الْوَقْتِ ]
ربیع-که از زهاد ثمانیه است-میگوید:
اگر بتوانی به نوعی زندگی کنی که تو را نشناسند و تو هم کسی را نشناسی زندگی کن که در این نوع زندگی برای تو از شرور و آفات امان است.
یکی:حفظ اعضا و جوارح از تمام حرکتهای باطل و لغو،دیگر:آزاد بودن دل از تخیلات بیهوده،چرا که جاذبهها و کششهای الهی چه در مردم،چه در عوامل مادی زیاد است و برای ما ضعیفان سبب مشغولیت دل به اموری خواهد گشت که برای آخرت ما زیانبار است.
دیگر از فواید عزلت:سلامت زندگی و عیش از برنامههای اضافی و ترددهای بیجا و رفت و آمدهای غیر ضروری مردم بیمنفعت است.
دیگر از منافع عزلت:شکسته شدن سلاح شیطان است،چرا که شیطان در صورت ارتباط زیاد انسان با عوامل غیر الهی،قدرت نفوذ بر انسان را پیدا میکند، وقتی انسان آزاد از آن عوامل باشد در حقیقت سلاح شیطان را از دست شیطان گرفته و نیز در عزلت راه اجتناب از شر و بدی به روی انسان باز است و هم چنین در عزلت،عمر و زمان و وقت در طاعت و عبادت در نهایت آسودگی میگذرد.
[ وَ ما مِنْ نَبیٍّ وَ لا وَصِیٍّ إلّا وَ اخْتارَ الْعُزْلَةَ فی زَمانِهِ إمّا فِی ابْتِدائِهِ وَ إمّا فی انْتِهائِهِ ]
پیامبر صلی الله علیه و آله و جانشین پیامبری نبود مگر این که انواع عزلتهای بیان شده را در زمان خودش چه در مبادی حال و چه در اواخر حال برای خود انتخاب کرد که طریق عزلت چه از شرار خلق و نامردمان که امید صلاح آنان نمیرود و چه عزلت و خلوت در دنیای دل و جان بهترین طریق برای رسیدن به مطلوب و یافتن حقایق عالی ملکوتی است.
در عالم بالاست تماشایی اگر هست***بیرون زمکانست و زمان جایی اگر هست
چیزی که به ما مانده همین برگ تمناست*** در سینه عشاق تمنایی اگر هست
در غیبت خلق است اگر هست حضوری*** در ترک تماشاست تماشایی اگر هست
اشک است که در ماتم امید فشانند*** در روی زمین آب گوارایی اگر هست
آهست که از سینه افسوس برآید*** در باغ جهان نخل تمنایی اگر هست
از ساده دلی چون گذری عالم هستی است***در زیر زمین دامن صحرایی اگر هست
بر گرد جهان دور زدن بر تو حلال است ***خورشید صفت دیده بینایی اگر هست
بر طوطی جان تلخی غربت ننماید*** در خانه دل آیینه سیمایی اگر هست
گر دست فشاندن به دو عالم نتوانی ***در دامن عزلت بشکن پایی اگر هست
صائب دل پر خون بود و دیده خونبار*** در مجلس تو دیده بینایی اگر هست
قال الصادِقُ علیه السلام:
دَاوِمْ عَلیٰ تَخْلیصِ الْمُفْتَرَضاتِ وَ السُّنَنِ فَإنَّهُما الْأصْلُ فَمَنْ أصابَهُما وَ أدّاهُما بِحَقِّهِما فَقَدْ أصابَ الْکُلَّ.
فَإنَّ خَیْرَ الْعِباداتِ أقْرَبُها بِالأمْنِ وَ أخْلَصُها مِنَ الآفاتِ وَ أدْوَمُها وَ إنْ قَلَّ.
فَإنْ سَلِمَ لَکَ فَرْضُکَ وَ سُنَّتُکَ فَأنْتَ أنْتَ،وَ احْذَرْ أنْ تَطَأَ بَساطَ مَلِکِکَ إلّا بِالذُّلِّ وَ الْافْتِقارِ وَ الْخَشْیَةِ وَ التَّعْظیمِ.
وَ أخْلِصْ حَرَکاتِکَ مِنَ الرّیا و سِرِّکَ مِنَ الْقَساوَةِ.
فَإنَّ النَّبیَّ صلی الله علیه و آله قال:
الْمُصَلّی مُناجٍ رَبَّهُ فَاسْتَحِ مِنَ الْمُطَّلِعِ عَلیٰ سِرِّکَ الْعالِمُ بِنَجْواکَ وَ ما یَخْفی ضَمیرُکَ.
وَ کُنْ بِحَیْثُ یَراکَ لِما أرادَ مِنْکَ وَ دَعاکَ إلَیْهِ،وَ کانَ السَّلَفُ لا یَزالُونَ مِنْ وَقْتِ الْفَرْضِ إلیٰ وَقْتِ الْفَرْضِ فی إصْلاحِ الْفَرضَیْنِ جَمیعاً.
وَ تَری أهْلَ الزَّمانِ یَشْتَغِلُونَ بِالْفَضائِلِ دُونَ الْفَرائِضِ کَیْفَ یَکُونُ جَسَدٌ بِلا رُوحٍ.
قالَ علیُّ بْنُ الحُسَیْنِ علیه السلام:
عَجِبْتُ لِطالِبِ فَضیلةٍ تارِکِ فَریضَةٍ وَ لَیْسَ ذلِکَ إلّا لِحِرْمانِ مَعْرِفَةِ الْأمْرِ وَ تَعْظیمِهِ وَ تَرْکِ رُؤیَةِ مِنَنِهِ بِما أهْلَهُمْ لِأمْرِهِ وَ اخْتارَهُ لَهُمْ.
[ دَاوِمْ عَلیٰ تَخْلیصِ الْمُفْتَرَضاتِ وَ السُّنَنِ فَإنَّهُما الْأصْلُ فَمَنْ أصابَهُما وَ أدّاهُما بِحَقِّهِما فَقَدْ أصابَ الْکُلَّ ]
خط عبودیت و بندگی،نسبت به وجود مقدس حضرت حق تعالی برترین و والاترین نعمت و حقیقتی است که حضرت اللّه،محض محبت و عشق و عنایت و لطف نسبت به بنی آدم،برای انسان قرار داده است.
بدون شک،اگر انسان محبوب حق نبود و مورد لطف و عنایت حضرت دوست قرار نداشت،به عبادت و بندگی خدا دعوت نمیشد.
عبادت عبد نسبت به خداوند،هدف مقدس حضرت باری تعالی از خلقت انسان است و آن هم از باب نیاز و احتیاجی است که،انسان برای رشد و کمال و تأمین خیر دنیا و آخرت به آن دارد.
در عبادت حق و بندگی نسبت به او حقایق و اسراری است که در قرآن مجید و روایات و گفتار پاکان و نیکان منعکس است و قسمتی از آن به قرار زیر است:
1-عبادت و بندگی هدف آفرینش انسان است.
2-عبادت و بندگی حق،بالاترین مقام برای آدمی است.
3-عبادت علت رشد و کمال و سعادت و سلامت انسان است.
4-عبادت علت ورود به بهشت و نجات از جهنم است.
5-عبادت بهترین عامل برای برپایی نظم و عدالت در زندگی مردم است.
6-عبادت و بندگی حق،مانع رشد ظلم و ظالم و علت درهم کوبیده شدن فساد و ستم است.
در زمینۀ این شش مرحلۀ عالی،آیات و روایاتی وارد شده که توجه به قسمتی از آن آیات و روایات لازم است.
[ وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ ] (1).
و جن و انس را جز برای این که مرا بپرستند نیافریدیم.
در اینجا باید به این نکتۀ بسیار مهم توجه کنید که عبادت به آن معنایی که منظور قرآن است از تحقق چند حقیقت محقق میگردد:
معرفت نسبت به معبود،اطاعت از اوامری که از جانب او متوجه انسان میگردد و اجتناب از آنچه که حضرت او بر انسان حرام نموده که در این قسمت،نفی و رجم کامل طاغوتهای درونی و برونی لحاظ شده که بدون این سه واقعیت عبادت قابل تحقق نیست.
رشد و کمال و خیر دنیا و آخرت با این گونه عبادت بدست میآید که عبادت غیر این عبادت نیست،بلکه حرکاتی است که در جهت ارضای نفس انجام میگیرد نه جلب رضای خدا.
1) 1) -ذاریات (51):56.
سَألْتُ الصّادِقَ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ علیهما السلام:فَقُلْتُ لَهُ:لِمَ خَلَقَ اللّهُ الْخَلْقَ ؟
فقال:إنَّ اللّهَ تَبارَکَ وَ تَعالیٰ لَمْ یَخْلُقْ خَلْقَهُ عَبَثاً وَ لَمْ یَتْرُکْهُمْ سُدیً بَلْ خَلَقَهُمْ لِإظْهارِ قُدْرَتِهِ وَ لِیُکَلِّفَهُمْ طاعَتَهُ فَیَسْتَوْجِبُوا بِذلکَ رِضْوانَهُ وَ ما خَلَقَهُمْ لِیَجْلِبَ مِنْهُمْ مَنْفَعَةً وَ لا لِیَدْفَعَ بِهِمْ مَضَرَّةً بَلْ خَلَقَهُمْ لِیَنْفَعَهُمْ وَ یُوصِلُهُمْ إلیٰ نَعیمِ الْأبَدِ (1).
راوی میگوید:از حضرت صادق جعفر بن محمد علیهما السلام پرسیدم:خداوند به چه منظور انسان را آفرید ؟
فرمود:خدای تبارک و تعالی انسان را به بازیچه نیافرید و آنان را رها شده قرار نداد،آفرینش انسان برای نمایاندن قدرتش بود و برای این که آنان را به میدان تکلیف رهنمون شود تا مستوجب رضوان او گردند.
انسان را نیافرید تا از او جلب منفعت کند و به وسیلۀ او دفع ضرر نماید،بلکه آنان را به کاخ با عظمت هستی آورد،تا منفعت به آنان برساند و به نعیم جاوید برساند.
فی خُطْبَةِ أمیر المُؤمِنینَ علیه السلام:الَّذی خَلَقَ الْخَلْقَ لِعِبادَتِهِ وَ أقْدَرَهُمْ عَلیٰ طاعَتِهِ (2).
خداوند انسان را برای عبادت آفرید و سپس آنان را برای اطاعت قدرت داد.
2-در طول تاریخ به وسیلۀ افراد گوناگون و به توسط بسیاری از کتب علمی، برای انسان مقاماتی بیان شده و هر کسی یا هر دانشمندی فراخور مقام و حالش
برای انسان شأنی بیان کرده،ولی وقتی به بهترین منبع و ارزندهترین ذخیره یعنی قرآن مراجعه میکنیم،میبینیم خداوند بزرگ که صاحب آفرینش و خالق عالم و آدم است،بهترین و والاترین مقام را برای انسان مقام بندگی و عبودیت او نسبت به حضرت حق میداند.
قرآن مجید،بهترین مقامی که برای انبیا و اولیا معرفی میکند مقام عالی بندگی است،چرا که هر کس به دایرۀ بندگی قدم گذارد،از هر قید و بندی رسته و در فضای بهاری قرار گرفته که تمام استعدادهایش شکوفا خواهد شد.
بندگی حقیقی،از طرفی تمام درهای رحمت الهی را به روی انسان باز میکند و هشت در بهشت را برای انسان میگشاید و هر در شری،به خصوص هفت در جهنم را به روی انسان میبندد.
در مسیر بندگی،قلب انسان به تدریج آمادۀ پذیرفتن نور میگردد و در کنار آن نور موفق به تماشای حقایق شده و به وصال جمال خواهد رسید.
ای که با درد تو اندیشۀ درمان خوش نیست***بی تماشای جمال تو گلستان خوش نیست
بی تو ما را هوس گلشن و صحرا نبود*** زان که بی صحبت تو روضه رضوان خوش نیست
هر که عاشق نبود صورت بی جان باشد ***تو خود انصاف بده صورت بی جان خوش نیست
گر چه بسیار شنیدیم که هجران خوشتر ***ما طلبکار وصالیم که هجران خوش نیست
خوشتر اینست که انصاف و غرامت دادن ***هم چنان با من دلتنگ پریشان خوش نیست
ای دل ار طالب وصلی هوس از جان بگسل***غم جان با طلب صحبت جانان خوش نیست
طالب وصل حرم را نتوان گفت عماد*** که بیابان خطرناک و مغیلان خوش نیست(1)
قرآن مجید در سورۀ یوسف:12،مریم:63 کهف:65،فاطر:32،صافات:
81،111،122،132،171،ص:45،تحریم:10،از انبیای الهی به عنوان عباد مخلصین،عباد مؤمنین،عباد مرسلین،عباد صالحین یاد میکند و این مقام، بالاترین مقامی است که خداوند مهربان از انبیای خود به عنوان این مقام یاد میکند.
قرآن مجید،به طور مکرر از پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله به عنوان عبد یاد میکند:
[ سُبْحٰانَ الَّذِی أَسْریٰ بِعَبْدِهِ ] (2).
منزّه و پاک است آن [ خدایی ] که شبی بندهاش [ محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ] را از مسجد الحرام به مسجد الأقصی که پیرامونش را برکت دادیم،سیر [ و حرکت ] داد.
[ الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی أَنْزَلَ عَلیٰ عَبْدِهِ الْکِتٰابَ ] (3).
همۀ ستایشها ویژۀ خداست که این کتاب را بر بندهاش نازل کرد.
[ تَبٰارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقٰانَ عَلیٰ عَبْدِهِ ] (4).
همیشه سودمند و با برکت است آن که فرقان را [ که قرآن جدا کنندۀ حق از باطل است ] به تدریج بر بندهاش نازل کرد.
در تشهّد هر نماز واجب،تمام مکلفین،به دستور حضرت حق از پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله به عنوان عبد حق یاد میکنند،تا بدانند که مقام عبودیت،بالاترین مقام و بلکه ریشۀ تمام مقامات است.
«أشْهَدُ أنْ لا إلهَ إلّا اللّهَ وَحْدَهُ لا شَریکَ لَهُ وَ أشْهَدُ أنّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ».
3-انسان مجموعهای از قوا و استعدادهای الهی است،تاریخ حیات ثابت کرده که این قوا و استعدادها،جز در سایۀ عبادت مخلصانه قابل شکوفا شدن نیست.
عبادت مخلصانه عبارت است از:هماهنگ کردن تمام حرکات مادی و معنوی، اخلاقی و روانی،خانوادگی و اجتماعی با دستورهای حضرت حق.
با چنین حرکتی،انسان هم چون درختی که در شرایط لازم محاصره شده باشد، آن چنان در تمام جوانب حیات رشد میکند که منتهای این رشد پایان فراق و رسیدن به مقام قرب و اتصال است.
شما شرح حال انبیا و اولیا را در قرآن مجید ببینید،تمام کمالات و حالات عالی الهی که خداوند بزرگ برای پیامبرانش و اولیای گرانقدرش شمرده،همه و همه محصول هماهنگی حرکات آنان با دستورهای الهی است.
اولیا و انبیای الهی،هر کس را که به کمالات عالی و مدارج ربانی رساندند،از طریق فراهم آوردن زمینۀ بندگی بوده است.
تعالیم انبیا را در قرآن و ائمۀ طاهرین علیهم السلام را در روایات و اولیای الهی را در کتب اخلاق و عرفان ملاحظه کنید،تا به صدق این حقیقت واقف گردید.
عارف ربانی،مرحوم حاج شیخ محمد بهاری که افراد معمولی را به مقامات بسیار عالی رسانید،فرامین الهی و حکمت انبیا و ائمه علیهم السلام و پاکان را به آنان تعلیم میداد،سپس آنان را تشویق به عمل هماهنگ کردن تمام اعمال و کردار و اخلاقشان با آن دستورها مینمود.
به یکی از شاگردان پرقیمتش که از آن جناب دستور العملی طلب کرده بود، چنین مینویسد:
آنچه به جناب آقا شیخ احمد لازم است که تأمل درستی نماید،ببیند بنده است یا آزاد،اگر دید آزاد است خودش میداند هر کاری بخواهد بکند و اگر دانست بنده است و مولا دارد،سر خود نیست،هر کاری بکند و لو دستی حرکت دهد از وی جهت آن سؤال خواهد شد،جواب درستی باید بگوید،پس بنابراین سعیش در تحصیل رضای مولایش باشد،اگر چه دیگران راضی بر آن کار نباشند ابداً و تحصیل رضای مولای حقیقی جل شأنه نیست مگر در تحصیل تقوا.
غرض اصلی از خلقت حاصل نخواهد شد،بجز این که معرفت و محبت میان عبد و مولا باشد و تحصیل تقوا به چند چیز است که چاره ندارد از آن ها:
یکی: پرهیز از معاصی است،باید معاصی را تفصیلاً یاد بگیرد،هر یک را در مقام خود ترک نماید،از جمله معاصی است ترک واجبات،پس باید واجبات خود را هم به مقدار وسع و ابتلای به آن ها،یاد گرفته عمل نماید و این واضح است که با معصیت کاری اسباب محبت و معرفت موجود نخواهد شد،اگر اسباب عداوت نباشد.
اگر شیخ احمد بگوید:من نمیتوانم ترک معصیت بالمره کنم لا بد واقع میشود.
جواب این است که بعد المعصیة میتوان که توبه کنی،کسی که توبه کرد از گناه،مثل کسی است که گناه نکرده،پس مأیوس از این در خانه نباید شد،اگر چه هفتاد پیغمبر را سر بریده باشد،باز توبهاش ممکن است،قبول باشد.
مولای او قادر است که خصمای او را راضی کند،از معدن جود خودش جلت قدرته.
دوم این که: مهما امکن،پرهیز از مکروهات هم داشته باشد،به مستحبات بپردازد حتی المقدور،چیز مکروه به نظرش حقیر نیاید که بگوید:کل مکروه جایز، بسا میشود یک ترک مکروهی،پیش مولا از همه چیز مقربتر خواهد بود،یا اتیان مستحب کوچکی و این به تأمل در عرفیات ظاهر خواهد شد.
سیم: ترک مباحات است در غیر مقدار لزوم و ضرورت،اگر چه شارع مقدس خیلی چیزها را مباح کرده برای اغنیا،اما چون در باطن میل ندارد بندۀ او مشغول به غیر او باشد،از امورات دنیویه و لذا خوبست بنده هم نظراً به میل مولی این مزخرفات را تماماً یا بعضاً ترک نماید،اگر چه حرام نباشد ارتکاب به آن ها،اقتدای بالنبیین صلی اللّه علیهم و تأسیاً بالأئمة الطاهرین الطیبین صلوات اللّه علیهم أجمعین.
چهارم: ترک کند ما سوی اللّه را که در دل خود،غیر او را راه ندهد،چطور گفت خواجه:
نیست در لوح دلم جز الف قامت یار*** چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
اگر جناب شیخ احمد بگوید:با این ابتلای به معاش و زن و بچه و رفیق و دوست چطور میشود آدم ترک ما سوی اللّه بکند و در قلبش غیر یاد او چیزی نباشد،این فرض بحسب متعارف بعید است و شدنی نیست ؟
میگویم:آن مقدار که تو باید ترک کنی،آن هر کس است که تو را از یاد او جل
شأنه نگهدارد،با آن شخص باید به مقدار واجب و ضرورت،بیشتر محشور نباشی.
و اما هر کس که خدا را به یاد تو بیندازد،ترک مجالست او صحیح نیست، حضرت عیسی علی نبینا و آله علیهم السلام فرمودند:
معاشرت کنید با کسانی که رؤیت آن ها،خدا را به یاد شما میاندازد (1).
الحاصل:طالب خدا اگر صادق باشد،باید انس خود را،یواش یواش،از همه چیز ببرد و همواره در یاد او باشد،مگر اشخاصی را که در این جهت مطلوب بکارش بیاید و آن هم بمقدار لازمۀ آن کار،پس با آن ها بودن منافاتی با یاد خدا بودن ندارد و محبت این اشخاص هم از فروغ محبت الهی است،جل شأنه.
اگر شیخ احمد بگوید:این ها حق است،و لیکن من با این حال نمیتوانم بجا بیاورم؛زیرا که شیاطین انس و جن بدور ما احاطه کرده،متصل وسوسه میکنند، همیشه مانعاند و ما هم کناره بالمره نمیتوانیم بکشیم.
امر معاش اختلال پیدا میکند،از عهدۀ خودمان برنمیآییم،تا کار به کار کسی نداشته،مشغول خودمان باشیم،ما کجا و این حرفها کجا،جواب میگوییم:اگر امورات آنی باشد همین طور است که میگویی،از این هم بزرگتر،مثل کوه بدواً بنظر آدم میآید،کوچک نیست.
لیکن اشکال در این است که تکلیف شاق نکردهاند،امورات تدریجی است، پس همین قدر که تدریجی شد،دیگر کار درست میشود،مردم به تدریج باز و شاهین و سایر مرغهای صیدی را رام کرده بدست گرفتهاند.
1) 1) -الکافی:39/1،باب مجالسة العلماء،حدیث 3؛بحار الأنوار:331/14،باب 21،حدیث 71.
پس ملخص کلام این که در هر مرتبه که هستی آن نیم رمق که داری آن قدر را که به سهولت میتوانی به عمل آوری،اگر در آن مسامحه نکردی آن را بجا آوردی، هم چنین بر قوت تو میافزاید،بلکه زیاده؛زیرا که فرمود:
تو یک وجب بیا،من یک ذراع و اگر نه مسامحه کردی آن مقدار قوتت هم در معرض زوال است.
مثلاً شب را تا صبح خوابیدی،بنای بیداری داشتی نشد،حالا که اول صبح است،تا ملتفت شدی پاشو،بین الطلوعین را بیدار بودن این خودش هم فیض علیحده و توفیقی است از جانب حضرت اللّه جل جلاله،این را به مسامحه بر خودت تفویت مکن،به شیطان گوش مده که میگوید:حالا به وقت نماز صبح زیاد است،قدری بخواب،غرض او معلوم است.
و هم چنین در مجلسی نشستی،خیلی لغو و بیهوده گفتی،دلت سیاه شد،اما میتوانی نیم ساعت زودتر پا شوی به تدبیر و حیل،پس این نیم ساعت را از دست مده،پاشو برو و مگو چه فایده دارد،من از صبح به خرابی مشغولم،باز میتوانی به این جزئی،خیلی کارها را پیش ببری انشاء اللّه تعالی.
پس بر شیخ احمد لازم آمد،عمل کردن به این ترتیب که مینویسم:
اولاً،هر کاری دارد،باید اوقات خود را ضایع نکند،بعضی از وقت او مهمل در برود،باید برای هر چیزی وقتی قرار دهد،اوقات او منقسم گردد.وقتی را باید وقت عبادت قرار دهد،هیچ کاری در آن وقت غیر عبادت نکند،وقتی را وقت کسب و تحصیل معاش خود قرار دهد،وقتی را رسیدگی به امور اهل و عیال خود، وقتی را برای خور و خواب خود قرار دهد،ترتیب این ها را بهم نزند،تا همۀ اوقات او ضایع گردد.
مهما امکن،اول شب را وقت خواب قرار دهد،بیخود ننشیند آخر شب از او
فوت شود و متذکراً او را خواب ببرد،با طهارت بخوابد،ادعیۀ مأثوره را بخواند، خصوص تسبیح حضرت صدیقۀ طاهره علیها السلام را و در سیری شکم هیچ وقت خود را جنب نکند و پیش از صبح بیدار شود،تا بیدار شد سجدۀ شکر بجا آورد،اگر خودش هم بیدار نمیشود،اسباب بیداری فراهم بیاورد.
بعد از بیدار شدن،به اطراف آسمان نگاه کرده،به تأمل چند آیۀ مبارکه که اول آن ها:
[ إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ] و آخر آن [ إِنَّکَ لاٰ تُخْلِفُ الْمِیعٰادَ ] (1)را بخواند بعد تطهیر کرده،وضو گرفته،مسواک نموده و عطری استعمال کرده،سر سجاده خود بنشیند دعای:«الهی غارَتِ النُّجُومُ سَمائَکَ»را بخواند.
پس شروع به نماز شب نمای،به آن ترتیب که فقها رضوان اللّه علیهم نوشتهاند:
مثل شیخ بهایی علیه الرحمه در«مفتاح الفلاح»و دیگران در«مصابیح»و غیرهما، به مقدار وقتش ملاحظۀ عمل و تفصیل و اختیار آن را بنماید.
الحاصل:تا اول آفتاب را وقت عبادت قرار دهد،هیچ شغلی بجا نیاورد غیر از عبادت،کارهای دیگر را به آن وقت نیندازد،همه را در اذکار و اوراد مشروعه مشغول باشد،اگر هنوز اهل فکر نشده باشد و اما اگر مرورش به ساحت فکر افتاده، هر رشتۀ فکری که در دست داشته در خلال این اوقات اعمال نماید،اگر دید فکر جامد است،آن را ول کرده پی ذکر برود و ملاحظه نماید هر عملی را که بیشتر در وی تأثیر دارد،آن را بر همۀ اوراد مقدم دارد،چه قرائت قرآن،چه مناجات،چه ذکر،چه نماز،چه سجده.
باری بعد از آن ترتیبات،امور خانه را دستور داده به مقدار ضرورت با اهل خانه
1) 1) -آل عمران (3):190-194.
محشور شده،به بازار برود و هر کس را که دید غیر از سلام چیزی نگوید،مشغول ذکر خودش باشد،تا وارد بازار شود،ذکر مخصوصی در ورود به بازار وارد شده آن را بخواند،بساط خود را پهن نماید،متذکراً به کار خود مشغول باشد.
ذکر کردن در بازار ثواب خیلی دارد،شخص ذاکر در بازار به منزلۀ چراغی است در خانۀ ظلمانی،خود را بیخود در امور دنیویۀ مردم داخل نکند.
اگر منکری دید از کسی به طریق خوش اگر بتواند،آن را رفع کند و اما اگر دید تأثیر نخواهد کرد،یا با گفتن بدتر میکنند نباید دست بزند،کار نداشته باشد و اوقات مخصوصۀ نماز را مراعات نماید.
و مهما امکن،غالباً با طهارت باشد،بعد از نماز صبح صد مرتبه استغفار و صد مرتبه کلمۀ توحید و یازده مرتبه سورۀ توحید و صد مرتبه:«اللّهُمَّ صَلِّ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ»را ترک نکند و استغفارات خاصه بعد از نماز عصر را بخواند،با ده مرتبه سورۀ قدر،و مهما امکن،روزه را ترک نکند،خصوص سه روز از هر ماه را که پنج شنبۀ اول و آخر و چهارشنبۀ وسط هر ماه است،اگر مزاج او مساعد باشد و الّا مراعات مزاج اولی است؛زیرا که بدن مرکوب انسان است،اگر صدمه خورد از پا میافتد و لذا نباید خیلی هم به هوای آن بچرخد،تا این که یاغی شود که او را دیگر اطاعت نکند:
خَیْرُ الْأُمُورِ أوْسَطُها (1).
بهترین کارها،طریق اعتدال به دور از افراط و تفریط است.
در همه چیز جاری است،افراط و تفریط هیچ کدام صحیح نیست،در هیچ مرتبه،این است که فرمودهاند:
1) 1) - عوالی اللآلی:296/1،حدیث 199؛بحار الأنوار:168/74،باب 7،حدیث 187.
عَلَیْکَ بِالْحَسَنَةِ بَیْنَ السَّیِّئَتَیْنِ (1).
بر تو باد به کاری نیک بین دو گناهی که از تو سرزده است.
و در هر وقت از شب که بتواند خوب است که یک سجدۀ طولانی هم بجا بیاورد،به قدری که بدن خسته شود و ذکر مبارک آن را هم«سُبْحانَ رَبِّیَ الْأَعلیٰ وَ بِحَمْدِهِ».قرار دهد و مهما امکن،هر چه میخواند باید با قلب حاضر باشد، حواسش جای دیگر نباشد و مداومت هم بکند که عمل ملکه و عادت او شود تا این که ترک نگردد.
فعلاً محل بیش از این گنجایش ندارد،این چند کلمه بر سبیل اختصار قلمی گردید و اگر مطالبی دیگر هم لازم شد،شاید بعداً نوشته شود إن شاء اللّه تعالی.
4-با توجه به کتب آسمانی و نبوت انبیا و امامت امامان و فطرت سلیم و عقل نافذ،ثواب و عقاب،سعادت و شقاوت،فلاح و گرفتاری و خلاصه در پایان کار بهشت و جهنم،دائر مدار بندگی و عدم بندگی انسان است.
بهشت به فرمودۀ قرآن مجید،محصول و معلول هماهنگی اعمال انسان با قوانین حضرت حق و جهنم معلول و محصول تجاوز آدمی از مقررات پروردگار بزرگ عالم است.
در این زمینه به نمونهای از معارف بلند آسمانی توجه کنید:
1) 1) - تفسیر العیاشی:319/2،حدیث 179؛بحار الأنوار:216/68،باب 66،حدیث 19.
[ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ] (1).
و کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند،اهل بهشتاند و در آن جاودانهاند.
[ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصّٰالِحٰاتِ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لاٰ یُظْلَمُونَ نَقِیراً ] (2).
و کسانی از مردان یا زنان که بخشی از کارهای شایسته را انجام دهند،در حالی که مؤمن باشند،پس اینان وارد بهشت میشوند،و به اندازۀ گودی پشت هستۀ خرما مورد ستم قرار نمیگیرند.
[ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً وَعْدَ اللّٰهِ حَقًّا وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّٰهِ قِیلاً ] (3).
و کسانی که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته انجام دادهاند،به زودی آنان را در بهشتهایی که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است،درآوریم،در آن جاودانهاند.وعدۀ خدا حق است،و راستگوتر از خدا در گفتار کیست ؟
[ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا الْحُسْنیٰ وَ زِیٰادَةٌ وَ لاٰ یَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لاٰ ذِلَّةٌ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ] (4).
برای کسانی که نیکی کردند،[ بهترین ] پاداش و افزون [ بر آن ] است و چهرۀ
آنان را سیاهی و خواری نمیپوشاند؛آنان اهل بهشتاند [ و ] در آن جاودانهاند.
آری،رنج و مشقت و درد و بلای اهل ایمان و عمل صالح،خیلی زود به پایان میرسد و وعدۀ حق نسبت به آنان تحقق پیدا میکند.
آخر این تیره شب هجر به پایان آید***آخر این درد مرا نوبت درمان آید
چند گردم چو فلک گرد جهان سرگردان*** آخر این گردش ما نیز به پایان آید
آخر این بخت من از خواب درآید سحری*** روز آخر نظرم بر رخ جانان آید
به عراق ار نرسد باز عراقی چه عجب ***که نه هر خار و خسی لایق بستان آید(1)
در بسیاری از آیات و روایات وارد شده که:
بهشت،مزد اهل عبادت و به خصوص اهل تقوا و پرهیزکاری است و بدون عبادت و اطاعت از حق و مراعات تقوا،توقع بهشت داشتن،عین بیانصافی و معلول عدم دقت و تدبر و تفکر در آیات الهی است.
[ إِنَّ اللّٰهَ جٰامِعُ الْمُنٰافِقِینَ وَ الْکٰافِرِینَ فِی جَهَنَّمَ جَمِیعاً ] (2).
یقیناً خدا همۀ منافقان و کافران را در دوزخ گرد خواهد آورد.
[ قٰالَ اخْرُجْ مِنْهٰا مَذْؤُماً مَدْحُوراً لَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکُمْ أَجْمَعِینَ ] (1).
خدا فرمود:از این جایگاه و منزلتت نکوهیده و مطرود بیرون شو که قطعاً هر که از آنان از تو پیروی کند،بیتردید جهنم را از همۀ شما لبریز خواهم کرد.
[ لِلَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنیٰ وَ الَّذِینَ لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُ لَوْ أَنَّ لَهُمْ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ أُولٰئِکَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسٰابِ وَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهٰادُ ] (2).
برای آنان که دعوت پروردگارشان را اجابت کردند،بهترین سرانجام است و آنان که دعوت او را پاسخ نگفتند،اگر مالک دو برابر همۀ آنچه روی زمین است باشند،بیتردید آن را برای رهایی خود از عذاب خواهند داد؛آنان را حساب سختی است،و جایگاهشان دوزخ است،و دوزخ بد بستری است.
[ قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمٰالاً* اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً* أُولٰئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ وَ لِقٰائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فَلاٰ نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَزْناً* ذٰلِکَ جَزٰاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمٰا کَفَرُوا وَ اتَّخَذُوا آیٰاتِی وَ رُسُلِی هُزُواً ] (3).
بگو:آیا شما را از زیانکارترین مردم از جهت عمل آگاه کنم ؟*[ آنان ] کسانی هستند که کوششان در زندگی دنیا به هدر رفته [ و گم شده است ] در حالی که خود میپندارند،خوب عمل میکنند.*آنان کسانی هستند که آیات
پروردگارشان و دیدار [ قیامت و محاسبه اعمال ] را به وسیلۀ او منکر شدند، در نتیجه اعمالشان تباه و بیاثر شده است،پس روز قیامت میزانی برای [ محاسبه اعمال ] آنان برپا نمیکنیم.*این است [ وضع و حال زیانکاران ] به سبب آن که کفر ورزیدند و آیات من و پیامبرانم را به مسخره گرفتند.
5-در زمینۀ این که عبادت و اطاعت از حق،برپا کنندۀ نظم و انضباط و امنیت و عدالت و سلامت و رحمت در جامعۀ انسانی است،گمان نمیرود هیچ عاقل با انصافی تردید داشته باشد.
شما در درجۀ اول به قرآن مجید و در درجۀ بعد به ابواب عقاید،اخلاق، معاملات،سیاسات کتب روایی و فقهی مراجعه کنید،تا به این حقیقت واقف گردید که اطاعت از دستورها و مقررات الهی گرهگشای مشکلات،رشد دهندۀ جامعه به سوی کمالات،پدیدآورندۀ امنیت و حافظ سلامت در همۀ شؤون حیات است.
در اجرای اوامر حضرت حق و دوری از محرمات،ظاهر و باطن زندگی از منافع ابدی برخوردار خواهد شد.
6-بندگی و عبادت حق،ریشۀ فضایل و عامل پرورش قوای درون و بهترین و برترین نیرو برای حفظ حقوق حق و حفظ حقوق مردم است.
انسانی که در فضای بندگی واقعی قرار دارد،از ظلم و ستمگری پاک است؛زیرا وقتی خدا-که منبع عدل و عدالت است-محور حیات انسان باشد،بنده هم از او
رنگ میپذیرد و حقوق حقداران را رعایت میکند.
البته این شش موردی که در محور عبادت صحیح توضیح داده شد،معلول معرفت انسان به حضرت حق و اوامر و شؤون اوست.
معرفت یا به فرمودۀ قرآن مجید،بصیرت،واقعیتی است که هم چون چراغ پر نور،در شب تاریک زندگی فرا راه انسان است،تا انسان بتواند از برکت آن،حقایق و خطرات را درک کرده و با ارادهای متین و نیتی صادقانه به جلب منافع برخاسته و دفع خطر و ضرر کند.
انسان،اگر خدا و شؤون او و اوامر و نواهیش را نشناسد،چگونه سالک راه کمال و مسافر دیار رشد و حقیقت گردد ؟
صاحب«منهاج الطالبین و مسالک الصادقین»در این زمینه میگوید:
بدان که اول چیزی که بر همۀ بندگان واجب است،معرفت معبود و صانع همۀ عالم و عالمیان است و شناخت آلاء و نعماء و گزاردن شکر آن.
و رسول صلی الله علیه و آله فرموده است که:
خدای عز و جل بود و هیچ چیز با او نبود (1).
پس باید که از این حدیث معلوم کند که همۀ عالم و هر چه در آن است از آسمانها و زمینها و دریاها و هر چه در فهم و وهم انسان آید،همه مخلوق و مصنوع است و حق سبحانه و تعالی خالق و صانع آن است و قادر است که هر چه آفریده است، همه را فانی و نیست کند و دیگر بار هر چه خواهد بیافریند،چنان که فرموده:
1) 1) -بحار الأنوار:233/54،تفهیم و تتمیم.
[ إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ* وَ مٰا ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ بِعَزِیزٍ ] (1).
و باید بداند که خدای عز و جل یکی است،نه چون هر یکی،بل ذات او قدیم و ازلی است و ابدی،یعنی همیشه بود و همیشه باشد و هر چه غیر اوست،اول نبود و آخر هم نباشد.
اول و مبدأ همه چیز از اوست و آخر همه چیز و رجوع آن به اوست،ظاهر همه چیز بدوست و باطن همه چیز خود اوست.
[ هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّٰاهِرُ وَ الْبٰاطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ] (2).
اگر نه تجلی وجود،وجود او بودی،هیچ چیز را به خود وجود نبودی و اگر نه فیض و عنایت و حفظ او بودی،هیچ چیز را وجود نماندی.
از جمالت نمیشکیبد دل***می برد عقل و میفریبد دل
عشقت ای دوست می کند پیوست*** حلقه در گوش عاشقان الست
عاشقان تو پاک بازانند*** صید عشق تو شاهبازانند
ای غم تو مجاور دل من*** وز دو عالم غم تو حاصل من
هست عشق آتشی که شعله آن*** سوزد از دل حجاب هر حدثان
چون بسوزد هوای پیچا پیچ*** او بماند جز او نماند هیچ
عشق و اوصاف کردگار یکی است*** عاشق و عشق و حسن یار یکی است(3)
او را نه شریک است و نه وزیر و نه یار و نه نظیر و نشاید که گویند:کجاست و نه بر
کجاست و روا نبود که پرسند که چیست یا چون است،زندهایست که هرگز نمیرد و دانایی است که هیچ بر وی پوشیده نباشد،قادری است که از هیچ چیز عاجز نیاید،هر چه هست و باشد همه به ارادت و مشیت اوست،هر چه نیست و نباشد همه به اختیار و منع اوست.متکلم است به کلام ازلی،هر چه خواهد با هر که خواهد.
[ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ ] (1).
قرآن،کلام اوست،به کلام خلق نماند،بینایی است که هیچ چیز از نظر او غایب نشود،شنوایی است که هیچ چیز سمع او را از هیچ چیز مشغول نگرداند.
لا یَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ (2).
[ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ ] (3).
حاضری است که از هیچ کس و هیچ چیز غایب نشود و اگر کسی خواهد که از وی چیزی پنهان کند،یا بگریزد میسر نشود.
[ وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ ] (4).
نه کس او را زاد و نه کس از او زاده و نه کس او را همتاست.
[ لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ* وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ ] (5).
1) 1) - شوری (42):51.مگر از راه وحی یا از پشت حجاب غیب.
2) 2) -المناقب:247/2؛بحار الأنوار:132/39،باب 79،حدیث 4.
3) 3) -شوری (42):11.هیچ چیزی مانند او نیست و او شنوا و بیناست.
4) 4) -حدید (57):4.و او با شماست هرجا که باشید.
5) 5) -اخلاص (112):3-4.نزاده،و زاییده نشده است،*و هیچ کس [ در ذات و صفات ] همانند و همتا و شبیه او نمیباشد.
ذات و صفات او به کس نماند و هیچ کس هیچ نکند الا او بیند و داند.
[ اعْمَلُوا مٰا شِئْتُمْ إِنَّهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ ] (1).
عقل را به کنه معرفت او راه نیست و بازمانده و نادان است و عشق نیز در شناخت جمال و جلال او حیران است،هر که او وی را برگزید و خواست او را دانست و آن را که نخواست دائماً شیفته و سرگردان است و اگر چه این سرّیست که بس پنهان است،این رمز منظوم در اشارۀ معرفت او دلیل و بیان است.
عشقم که در دو کون مکانم پدید نیست*** عنقای مغربم که نشانم پدید نیست
ز ابرو و غمزه هر دو جهان صید کردهام*** منگر بدان که تیر و کمانم پدید نیست (2)
باید که محقق بداند که این است،اعتقاد درست که بنده را علم توحید و یگانگی پروردگار خود حاصل شود و این علم را سه درجه است:
علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین.
علم الیقین آن است که بنده را به قوت ایمان و طهارتی که دل وی را حاصل بود از شک و شبهت برهاند و به رؤیت آلاء و نعماء و آیات بینات و علاماتی که همه دلیل است بر وجود خدای عز و جل،برساند.
و اما عین الیقین و حق الیقین درجۀ انبیا و اولیاست،هرگاه که شخص در شرایط طریقت و ترک ما سوی اللّه درست آید،راه آن بر وی بگشایند و ذوق آن بیابد و به تدریج به تحقیق آن رسد.
عارف معارف،جمالی اردستانی گوید:
تازه نگاری طلب ای جان و دل***تا که روان بگذری از آب و گل
چشم از این نیک و بدی ها به دور*** هر چه بجز اوست سراسر بسوز
ای در آزرده مگو شرح پوست ***دوست غیور است مجو غیر دوست
قامت دلجوی دل آرام من*** برده بکلی زدل آرام من
گر بگدازی تو گدازی دلم ***ور بنوازی تو نوازی دلم
پند من ار بشنوی ای جان دل*** زود بود زود که گردی خجل
و باید که،چون بنده به قدر فهم و معرفت خود خالق و معبود خود را شناخت، همواره به عبادت و فرمانبرداری او مشغول باشد،در هر صورت و هر شغل که باشد و همۀ عمر تا به وقت مرگ در طلب مزید معرفت او سعی کند؛زیرا که این کاری است که نهایت ندارد و حق تعالی فرموده است رسول صلی الله علیه و آله را:
[ وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتّٰی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ ] (1).
و مفسران،تفسیر«یقین»در این آیت به مرگ کردهاند،یعنی خدای خود را میپرست تا به وقت مرگ.
وَ قالَ اللّه:
[ وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ ] (2).أی لِیَعْرِفُون (3).
و تفسیر پرستیدن اینجا به شناخت کردهاند.
پس باید که از این معانی،محقق بداند که عبادت و طاعت حق تعالی بر همۀ خلایق واجب است و هیچ عبادتی فاضلتر و عالیتر از طلب معرفت او نیست.
قال اللّه تعالی:
[ أَقِمِ الصَّلاٰةَ إِنَّ الصَّلاٰةَ تَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اللّٰهِ أَکْبَرُ وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تَصْنَعُونَ ] (1).
و ذکر حقیقی آن بود که با معرفت باشد و به حقیقت،اگر شخص در وجود خود و هستی و نیستی آن فکر کند،او را در معرفت معبود به هیچ دلیل و آیت حاجت نبود،بل اگر در وجود یک مور یا هر ذره از ذرات عالم او را نیابد،نشان هدایت نیست؛زیرا که:وَ فی کُلِّ شَیْءٍ لَهُ آیَةٌ دَلیلٌ عَلیٰ أنَّهُ واحِدٌ
ای گم شده دیوانه و عاقل در تو***سر رشته ذره ذره حاصل در تو
تا در دل من صبح کمال تو دمید*** گم شد دو جهان در دلم و دل درتو(2)
آیات صنع و قدرت او ظاهر و هویداست،لکن دیدهها بس ضعیف و دلها به غایت شیداست.
[ فَإِنَّهٰا لاٰ تَعْمَی الْأَبْصٰارُ وَ لٰکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ ] (3).
نعمتهای ظاهر،همه بر قدرت او و عجز ما دلالت است و نعمتهای باطن، هر که بیند داند که بینهایت است.
[ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا ] (4).
1) 1) -عنکبوت (29):45.آنچه را از این کتاب به تو وحی شده است،بخوان و نماز را برپا دار،یقیناً نماز از کارهای زشت،و کارهای ناپسند باز میدارد و همانا ذکر خدا بزرگتر است،و خدا آنچه را انجام میدهید،میداند.
2) 2)- عطار نیشابوری.
3) 3) -حج (22):46.حقیقت این است که دیدهها کور نیست بلکه دلهایی که در سینههاست،کور است !
4) 4) -ابراهیم (14):34.و اگر نعمتهای خدا را شماره کنید،هرگز نمیتوانید آن ها را بهشماره آورید.
و اگر چه به حقیقت معرفت او هیچ کس را راه نیست،اما در وجود او و وجوب عبادت او هیچ کس را اشتباه نیست.
[ وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ ] (1).
و جز خواص اهل معرفت کسی را به رؤیت آیات و تصرفات او انتباه نیست.
[ سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ ] (2).
عجز و بیاختیاری خاص و عام در معارضۀ اختیارات او پوشیده و پنهان نیست و در معرض سطوت رد و قبول او،جز تسلیم و رضا،چاره و درمان نیست.
قال اللّه تعالی:
[ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُبٰاباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبٰابُ شَیْئاً لاٰ یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّٰالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ* مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اللّٰهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ ] (3).
سریست بزرگ و من در آن حیرانم***وز حیرت خود عجب فرو می مانم
کو با من و من با وی و این می دانم*** وندر طلبش هنوز سرگردانم
1) 1) -زخرف (43):87.و اگر از آنان بپرسی:چه کسی آنان را آفریده است ؟ یقیناً میگویند:خدا.
2) 2) -فصلت (41):53.به زودی نشانههای خود را در کرانهها و اطراف جهان و در نفوس خودشان به آنان نشان خواهیم داد تا برای آنان روشن شود که بیتردید او حق است.
3) 3) -حج (22):73-74.ای مردم ! [ برای شما و معبودانتان ] مَثَلی زده شده است؛پس به آن گوش فرا دهید،یقیناً کسانی که به جای خدا میپرستید،هرگز نمیتوانند مگسی بیافرینند اگر چه برای آفریدن آن گرد آیند و اگر مگس،چیزی را از آنان برباید،نمیتوانند آن را از او بازگیرند،هم پرستشکنندگان و هم معبودان ناتوانند.*خدا را آن گونه که سزاوار اوست نشناختند،بیتردید خدا نیرومند و توانای شکستناپذیر است.
[ فَإنَّ خَیْرَ الْعِباداتِ أقْرَبُها بِالأمْنِ وَ أخْلَصُها مِنَ الآفاتِ وَ أدْوَمُها وَ إنْ قَلَّ فَإنْ سَلِمَ لَکَ فَرْضُکَ وَ سُنَّتُکَ فَأنْتَ أنْتَ ]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
بهترین عبادات،عبادتی است که از خطرات شیاطین بیرونی و عوامل مادی بازدارنده و خطرات درونی در امان باشد و تداوم پیدا کند گر چه به صورت ظاهر اندک و کم بنماید.
اگر واجبات و مستحبات تو به طور کامل و سالم انجام گیرد بدون تردید در بندگی خود و عبادت نسبت به معبود صادقی.
[ وَ احْذَرْ أنْ تَطَأَ بَساطَ مَلِکِکَ إلّا بِالذُّلِّ وَ الْافْتِقارِ وَ الْخَشْیَةِ وَ التَّعْظیمِ وَ أخْلِصْ حَرَکاتِکَ مِنَ الرّیا و سِرِّکَ مِنَ الْقَساوَةِ ]
جداً از این که بدون احساس ذلت و احتیاج و خشیت و درک عظمت دوست پا در مقام بندگی و بساط سلطان واقعیات بگذاری بپرهیز.
این مقام،جای نشان دادن ذلت،فقر،خشیت و تعظیم است که بدون این حالات،کسی را در این بساط راهی نیست و بدون این حقایق بندگی،به زیور کمال آراسته نمیشود.
تمام حرکات عبادی خود را از ریا خالص کن و دلت را که حریم حضرت مولاست از قساوت و چرک عصیان،با جذب و جلب رحمت او بشوی.
ای شده چشم جان من بتو باز***از تو در دل نیاز و در جان آز
شب اندوه من نگردد روز*** تا نبینم جمال روی تو باز
تو زما فارغی و ما داریم*** بر درت سر بر آستان نیاز
در دلم آرزوی عشق ترا ***نیست انجام اگر بود آغاز
مرغ جانم زآشیانه تن*** جز بکویت کجا کند پرواز(1)
1) 1)- عشاقنامه، فخرالدین عراقی.
[ فَإنَّ النَّبی صلی الله علیه و آله قال:الْمُصَلّی مُناجٍ رَبَّهُ فَاسْتَحِ مِنَ الْمُطَّلِعِ عَلیٰ سِرِّکَ الْعالِمُ بِنَجْواکَ وَ ما یَخْفی ضَمیرُکَ وَ کُنْ بِحَیْثُ یَراکَ لِما أرادَ مِنْکَ وَ دَعاکَ إلَیْهِ ]
توجه داشته باش که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
شخص نمازگزار به وقت نماز،در حال مناجات و راز و نیاز با خداست،پس شرم و حیا کن از جناب او که بر باطن و ظاهر تو آگاه است و به همۀ حرکات و سکناتت واقف،مواظب باش که به وقت مناجات زبانت از آلودگیها پاک و دلت از غفلت و قساوت و ریا منزه باشد.
و عبادت را به آن کمیت و کیفیتی که از تو خواستهاند بجا آر و تمام شرایط ظاهری و باطنی آن را رعایت کن تا به حقیقت عبادت برسی.
امام خمینی رحمه الله در این زمینه میگوید:
باید دانست که مناسک صوریه و عبادات غالبیه نه فقط برای حصول ملکات کاملۀ روحانیه و حقایق قلبیه است،بلکه آن یکی از ثمرات آن است.
لکن نزد اهل معرفت و اصحاب قلوب،کلیۀ عبادات،سرایت دادن معارف الهیه است از باطن به ظاهر و از سرّ به علن و چنانچه نعمت رحمت رحمانیه،بلکه رحیمیه منبسط بر تمام نشئات قلبیه و قالبیۀ انسانیه است و هر یک از مراتب را
حظی است از نعم جامعۀ الهیه،هر یک را حظ و نصیبی است از ثنای حق و شکر نعمت رحمانی و رحیمی واجب مطلق و تا از نشئۀ صوریۀ دنیویه،نفس را حظی است و از حیات ملکی نصیبی است،بساط کثرت به کلی برچیده نشود و حظوظ طبیعت مرتفع نگردد و سالک الی اللّه چنانچه قلب را نباید به غیر حق مشغول کند، صدر و خیال و ملک طبیعت را نباید در غیر حق صرف کند،تا توحید و تقدیس را در تمام نشئات قدم راسخ باشد.
و اگر جذبۀ روحی را در ملک طبیعت نتیجهای جز تعبد و تواضع برای حق حاصل شود،از انانیت نفس بقایایی مانده و سیر سالک در جوف بیت نفس است، نه سیر الی اللّه و غایت سیر اهل اللّه آن است که طبیعت و ملک بدن را منصبغ به صبغة اللّه کنند و یکی از مراتب و مواطن حدیث شریف که فرماید از لسان حق تعالی شأنه:
أنَا اللّهُ و أنَا الرَّحْمٰنُ خَلَقْتُ الرَّحِمَ وَ شَقَقْتُ لَها إِسْماً مِنْ إسْمی فَمَنْ وَصَلَها وَصَلْتُهُ وَ مَنْ قَطَعَها قَطَعْتُهُ (1).
منم اللّه و منم رحمان،خویشاوندی و رحم را من آفریدم و برای او نامی از نام خودم جدا ساختم،پس هر آن کس که آن را وصل کند و با خویشاوند بپیوندد،من نیز او را وصل میکنم و هر کس آن را ببُرد من هم او را میبُرم.
شاید همین قطع طبیعت که ام الأرواح است از موطن اصلی باشد و وصلش ارتیاض آن و ارجاع آن به موطن عبودیت باشد و فی الحدیث:
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:إسْتَوْصَوْا بِعَمَّتِکُمُ النَّخْلَةِ خَیْراً فَإنَّها خُلِقَتْ مِنْ
1) 1) -بحار الأنوار:211/47،باب 6،حدیث 54.
طینَةِ آدم (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:دربارۀ عمۀ خودتان،درخت خرما-سفارش نیک کنید که آن از طینت آدم آفریده شده است.
این حدیث شریف اشاره به همان رحمیت است که مذکور شد.
بالجمله،اخراج مملکت ظاهر را از موطن عبودیت و سرّ خود نمودن آن از غایت جهل به مقامات اهل معرفت است و از تسویلات شیطان رجیم است که هر طایفه را به طریقی از حق تعالی بازدارد،چنانچه انکار مقامات و سد طریق معارف که قرة العین اولیای خدا علیهم السلام است و تحدید نمودن شرایع الهیه را به ظاهر که حظ دنیا و ملک نفس و مقام حیوانیت آن است و غفلت از اسرار و آداب باطنیۀ عبادات که موجب تطهیر سرّ و تعمیر قلب و ترقی باطن است،از غایت جهالت و غفلت است و هر یک از این دو طایفه از طریق سعادت و صراط مستقیم انسانیت دور و از مقامات اهل معارف مهجورند.
و عارف باللّه و عالم به مقامات باید همۀ حقوق باطنیه و ظاهریه را مراعات کند و هر صاحب حقی را به حق و حظ خود برساند و از غلو و تقصیر و افراط و تفریط خود را تطهیر کند و ازالۀ قذارت انکار صورت شریعت که فی الحقیقه تحدید است و ازالۀ خباثت انکار باطن شریعت که تقیید است و هر دو از وساوس شیطانیه و اخباث آن لعین است بنماید،تا طریق سیر الی اللّه و وصول به مقامات معنویه برای او آسان شود.
1) 1) -المحاسن:528/2،باب 110،حدیث 768؛وسائل الشیعة:145/25،باب 78،حدیث 31467؛بحار الأنوار:129/63،باب 3،حدیث 13.
[ وَ کانَ السَّلَفُ لا یَزالُونَ مِنْ وَقْتِ الْفَرْضِ إلیٰ وَقْتِ الْفَرْضِ فی إصْلاحِ الْفَرضَیْنِ جَمیعاً وَ تَری أهْلَ الزَّمانِ یَشْتَغِلُونَ بِالْفَضائِلِ دُونَ الْفَرائِضِ کَیْفَ یَکُونُ جَسَدٌ بِلا رُوحٍ ]
در گذشته گروهی از بندگان خدا بودند که زمان بین دو واجب را خرج اصلاح دو واجب میکردند،به این معنی که نواقص و عیوب واجب قبل را اصلاح نموده و نسبت به واجب بعد به مراقبه و محاسبه بر میخاستند و خلاصه سعی داشتند برای ورود به واجب بعد،آراسته به شرایط الهیه و مقامات انسانیه گردند.
عدّهای در این زمان خالی از آن حال عالی ملکوتیاند،بیشتر در پی علوم مادیاند و همتی برای کسب علوم معنوی باقی نگذاشته،با این که علوم الهی و معنوی نسبت به علوم دیگر به منزلۀ روح برای جسد است.
از کمال بدبختی و پستی است که درهای رحمت الهیه از هر سو به روی انسان باز باشد،ولی آدمی از نسیم جانفزای آن رحمت،بهرهمند نگردد.
یا رب دل غفلت زدهام را خبری بخش***وزدیده صاحب نظرانم نظری بخش
چون شمع مرا اشک روان و رخ روشن ***بی زحمت دود دل و سوز جگری بخش
در مصلحت دنیی و دینم مددی کن*** بر دشمن بیگانه و خویشم ظفری بخش
این خستۀ غم را به فرح مرهم دل ساز*** وین بیسر و پا را به کرم پای و سری بخش (1)
1) 1) -عماد فقیه کرمانی.
[ قالَ علیُّ بْنُ الحُسَیْنِ علیهما السلام:عَجِبْتُ لِطالِبِ فَضیلةٍ تارِکِ فَریضَةٍ وَ لَیْسَ ذلِکَ إلّا لِحِرْمانِ مَعْرِفَةِ الْأمْرِ وَ تَعْظیمِهِ وَ تَرْکِ رُؤیَةِ مِنَنِهِ بِما أهَّلَهُمْ لِأمْرِهِ وَ اخْتارَهُ لَهُمْ ]
حضرت علی بن الحسین امام سجاد علیه السلام میفرماید:
از انسانی که در مقام به دست آوردن فضیلت یعنی علوم مادی و ظاهری است، ولی از انجام واجبات الهیه روی گردان است تعجب میکنم،چنین انسانی از شناخت حقیقت امر الهی و بزرگداشت آن و وظیفۀ خود محروم است و به همین خاطر حقیقت را سبک و خوار شمرده و از آنچه حضرت دوست،او را برای آن ساخته که رسیدن به عالیترین مقامات الهی و انسانی با عبادت و اطاعت است، غفلت نموده.
عارف با معرفت،جناب شیخ حسن مصطفوی در توضیح مختصرش نسبت به جملات بالا میگوید:
تشخیص وظیفه از امور بسیار مهم است،به طوری که سالکان کار کرده و متدینین روشن ضمیر و حتی آنان که دارای مکاشفه هستند،از تشخیص این امر مهم عاجز بوده و در این مرحله انحرافات و گمراهیهایی پیدا میکنند.
یکی وظیفهاش کسب و تأمین معاش خود و عائله است و از این جهت تسامح
میورزد،دیگری وظیفهاش تحصیل علم به فرایض و آداب و سنن است،حقیر و سبک میشمارد.
یکی دیگر موظف است که نهایت اهتمام به واجبات و محرمات داشته باشد، ولی به امور غیر لازم و کارهای مستحبی میپردازد.
آن یکی نماز نمیخواند و دم از دینداری میزند،یا روزه نمیگیرد و از فواید روزه مذاکره میکند،یا اموال مردم را میخورد و دست و صورت آب میکشد.
یا به کتاب خدا و سنت عمل نکرده و به حرف خدا و پیغمبر گوش نمیدهد و خود را عالم به حقیقت تصور میکند،یا اهل علم و دانش را مسخره کرده و عقل و برهان را کوچک شمرده و به سخن هر مدعی دروغگو تسلیم میشود،یا مرتکب صدها خیانت و جنایت و بی انصافی و ربا خواری و ظلم و دروغ و حیله و تزویر و تهمت و غیبت و بدگویی میشود و در صف اول جماعت جا میگیرد و به طور اجمال اغلب مردم متدین در مقام تشخیص وظیفه دچار اشتباه و انحراف میگردند و بسا هست که به خاطر بجا آوردن امری مستحب،ترک تکلیف واجب میکنند، یعنی آن اندازه که به امور مستحبی و یا مرسوم و عرفی و متداول اهمیت میدهند، به وظایف و فرایض لازم خود اهتمام ندارند و میتوان گفت:نود درصد از مرسومات میان مردم برخلاف شرع و عقل میباشد و این معنی با دقت کردن در رسوم متداول در مجالس جشن و عقد و تعزیت و دید و بازدید و مهمانی،خوب روشن میشود و مفهوم بدعت گاهی در بعضی از این امور صدق میکند و اگر کسی بخواهد تقوا داشته باشد و مراقب حرکات و اعمال خود باشد،میباید از این گونه مجالس و این رقم مصاحبتها بپرهیزد.
حرکاتی که به عنوان عبادت از انسان سر میزند،باید به مقتضای حال و ظرفیت عابد ارزیابی شود.
اولاً: هر حرکتی عبادت نیست و هر عبادتی،واقعی و کامل نیست،عبادت منافق،عبادت غیر مخلص،عبادت ریاکار،عبادت کسی که هدفش جلب جهات مادی است عبادت نیست،بلکه بازی با الفاظ و استهزاء به حق است.
در«تفسیر المیزان» (1)آمده است که:
خدای تعالی به یکی از سه وجه عبادت میشود:
1-خوف
2-رجاء
3-حب
و این هر سه در یک آیه جمع شده که میفرماید:
[ وَ فِی الْآخِرَةِ عَذٰابٌ شَدِیدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللّٰهِ وَ رِضْوٰانٌ وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ الْغُرُورِ ] (2).
در آخرت عذاب سختی است و [ برای مؤمنان که دنیای خود را در راه اطاعت حق و خدمت به خلق به کار گرفتند ] از سوی خدا آمرزش و خشنودی است، و زندگی دنیا جز کالای فریبنده نیست.
با توجه به این آیۀ شریفه باید هر شخص با ایمانی نسبت به حقیقت دنیا توجه
داشته باشد و بداند که دنیا متاع غرور و دام فریب است که چون سراب بیابان به نظر بینندۀ لب تشنه آب میآید و او را به سوی خود میکشاند،ولی وقتی نزدیک شد چیزی نمیبیند و اگر چنین تنبهی داشته باشد،دیگر هدف خود را از کارهایی که در زندگی انجام میدهد دنیا قرار نداده،میداند که در ورای این دنیا،جهان دیگری است که در آنجا به نتیجۀ اعمال خود میرسد،حال یا آن نتیجۀ عذابی است شدید در ازای کارهای زشت و یا مغفرتی است از خدا در قبال کارهای نیک،پس بر اوست که از آن عذاب بهراسد و به آن مغفرت امیدوار باشد،ولی اگر عالیتر از این فکر کند هدف خود را خشنودی خود قرار نمیدهد و به خاطر نجات از عذاب و رسیدن به ثواب عمل نمیکند،بلکه هر چه انجام میدهد به خاطر خدا و خشنودی او انجام میدهد.
البته طبایع مردم در اختیار یکی از این سه راه مختلف است،بعضی از مردم که اتفاقاً اکثریت را هم دارا هستند،مسئلۀ ترس از عذاب بر دلهاشان چیره گشته و از انحراف و عصیان و گناه بازشان میدارد،این ها هر چه بیشتر به تهدید و وعیدهای الهی برمیخورند،بیشتر میترسند و در نتیجه به عبادت میپردازند.
و بعضی دیگر،حس طمع و امیدشان غلبه دارد،اینان هر چه به وعدههای الهی و ثوابها و در جایی که خداوند نوید داده برمیخورند،امیدشان بیشتر شده، به خاطر رسیدن به نعمتها و کرامتها و حسن عاقبتی که خداوند به مردم باایمان و عمل صالح وعده داده،بیشتر به تقوا و التزام به اعمال صالح میپردازند،باشد که بدین وسیلۀ به مغفرت و بهشت خدایی نایل آیند.
ولی دستۀ سوم که همان طبقۀ علمای باللّه باشند هدفشان عالیتر از آن دو دسته است.
ایشان خدا را نه از ترس عبادت میکنند و نه از طمع به ثواب،بلکه او را عبادت
میکنند برای این که اهل و سزاوار عبادت است.
چون خدا را دارای اسمای حسنی و صفات علیایی که لایق شأن اوست شناختهاند و در نتیجه فهمیدهاند که خداوند عزیز،پروردگار و مالک سود ایشان و اراده و رضای ایشان و مالک هر چیز دیگری غیر ایشان است.
و اوست که به تنهایی تمام امور را تدبیر میکند،خدا را این چنین شناختند و خود را هم فقط بنده دیدند و چون بنده شأنی جز این ندارد که پروردگارش را بندگی نموده،رضای او را به رضای خود و خواست او را بر خواست خود مقدم بدارد،لذا اولاً به عبادت خدا میپردازد و ثانیاً از آنچه که میکند و آنچه که نمیکند جز روی خدا و توجه به او چیز دیگر در نظر نداشته طمع نمیدارد،نه التفاتی به عذاب دارد تا از ترس آن به وظیفۀ خود قیام نماید و نه توجهی به ثواب دارد تا امیدوار شود،گو این که از عذاب خدا ترسنده و به ثواب او امیدوار هست،و لکن محرکش برای عبادت و اطاعت خوف و رجا نیست و کلام امیر المؤمنین صلوات اللّه علیه که عرض میکند:من تو را از ترس آتشت و به امید بهشتت عبادت نمیکنم،بلکه بدان جهت عبادت میکنم که تو را اهل و سزاوار عبادت یافتم (1)،به این معنی اشاره دارد.
این دسته،از آنجایی که تمامی رغبتها و امیال مختلف خود را متوجه یکسو کردند و آن هم رضای خداست و تنها غایت و نتیجهای که در نظر گرفتند خداست، لذا محبت به خدا در دلهاشان جایگیر شده است.
آری،این دسته خدای تعالی را به همان نحوی شناختند که خود خدای تعالی خود را به داشتن آن اسما و صفات معرفی کرده و چون او خود را به بهترین اسما
1) 1) -عوالی اللآلی:11/2،حدیث 18؛بحار الأنوار:234/67،باب 54.
و عالیترین صفات معرفی و توصیف کرده و نیز از آنجایی که یکی از خصایص دل آدمی مجذوب شدن در برابر زیباییها و کمالات است،در نتیجه محبت خدایی که جمیل علی الاطلاق است در دلهایشان جایگزین میشود.
آری،از آیۀ شریفۀ:
[ ذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ فَاعْبُدُوهُ ] (1).
این است خدا پروردگار شما،جز او معبودی نیست،آفرینندۀ همه چیز است؛ پس تنها او را بپرستید.
به ضمیمۀ آیۀ:
[ الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ ] (2).
همان کسی که آنچه را آفرید نیکو ساخت.
استفاده میشود که خلقت دائر مدار حسن و این دو متلازم و متصادق با همند.
آیات دیگری بر میآید که یک یک موجودات،آیه و دلیل بر وجود خدا و آنچه در آسمانها و زمین است،آیاتی است برای صاحبان عقل و خلاصه در عالم وجود چیزی که دلالت بر وجود او نکند و جمال و جلال او را حکایت ننماید،وجود ندارد.
پس اشیا از جهت انواع مختلفی که از خلقت و حسن دارند همه بر جمال لایتناهای او دلالت نموده،با زبان حال او را حمد و بر حسن فناناپذیر او ثنا میگویند و از جهت انواع مختلفی که از نقص و حاجت دارند،همه بر غنای مطلق او دلالت نموده،با زبان حال او را تسبیح و ساحت قدس و کبریاییش را از هر عیب
و احتیاجی تنزیه میکنند،هم چنان که فرمود:
[ وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ ] (1).
و هیچ چیزی نیست مگر این که همراه با ستایش،تسبیح او میگوید.
پس این دسته از مردم در معرفت اشیا،از راهی سلوک میکنند که پروردگارشان بدان راهنمایی کرده و نشانشان داده و آن راه این است که هر چیزی را آیه و علامت صفات جمال و جلال او میدانند و برای هیچ موجودی نفسیت و اصالت و استقلال نمیبینند و به این نظر به موجودات مینگرند که آیینههایی هستند که با حسن خود حسن ماورای خود را که حسنی لا یتناهی است جلوهگر میسازند و با فقر و حاجت خود،غنای مطلقی را که محیط به آنهاست نشان میدهند و با ذلت و مسکنتی که دارند،عزت و کبریای ما فوق خود را حکایت میکنند.
و پر معلوم است که آن دسته از مردم که نظرشان به عالم هستی،چنین نظری باشد خیلی زود نفوسشان مجذوب ساحت عزت و عظمت الهی گشته و محبت به او آن چنان بر دلهاشان احاطه پیدا میکند که هر چیز دیگری و حتی خود آنان را از یادشان میبرد و رسم و آثار هوا و هوس و امیال نفسانی را،به کلی از صفحۀ دلهاشان محو میکند و دلهاشان را به دلهایی سلیم مبدل میسازد که جز خدای عز اسمه،چیز دیگری در آن نباشد،هم چنان که فرموده:
[ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ ] (2).
ولی آنان که ایمان آوردهاند،محبت و عشقشان به خدا بیشتر و قویتر است.
و لذا این طبقه،دو طریق اول را که یکی طریق خوف و دیگری طریق رجاء
است،خالی از شرک نمیدانند،چه آن کس که خدا را از ترس میپرستد،در حقیقت به منظور دفع عذاب از جان خود متوسل خدا میشود،پس او خودش را میخواهد نه خدا را و هم چنین،آن کس که خدا را به امید ثوابش عبادت میکند به منظور جلب ثواب و رستگاری به نعمت و کرامت متوسل خدا میشود،او هم خود را میخواهد نه خدا را،چه اگر راه دیگری غیر از توسل به خدا سراغ داشت، در جلب آن نفع و دفع آن ضرر،آن راه را میپیمود و با خدا و عبادت او هیچ سر و کاری نداشت.
در حدیث از امام صادق علیه السلام آمده:
هَلْ الدّینُ إلّا الحُبُّ (1).
مگر دین غیر از محبت چیز دیگری هم هست ؟
و این مقام نهفتهایست که جز پاکان با آن مساس ندارند و اگر اهل محبت را در این حدیث به عنوان پاکان خوانده،برای همین است که گفتیم:این طایفه از هوای نفس و لوث مادیت منزهند،پس جان کلام این شد که اخلاص در عبادت جز از راه محبت تمام و کامل نمیگردد.
توضیح این مسئله به این است که:عبادت خدا از ترس عذاب،آدمی را وادار میکند به زهد،یعنی:چشمپوشی از لذایذ دنیوی،برای رسیدن به نجات اخروی.
پس زاهد کارش این است که از محرمات و یا کارهایی که در معنای حرام است، یعنی ترک واجبات اجتناب کند.
آن کس هم که طمع ثواب دارد،طمعش او را وادار به کارهایی از قبیل عبادت و عمل صالح میکند تا به نعمت اخروی و بهشت برین نایلش سازد،پس کار عابد
1) 1) -الخصال:21/1،حدیث 74؛بحار الأنوار:237/66،باب 36،حدیث 5.
هم این است که واجبات یا کارهایی که در معنای واجب است،یعنی ترک حرام را بجا آورد و خلاصه،خوف زاهد او را وادار به ترک و رجا عابد او را وادار به فعل میکند و این دو طریق هر یک صاحبش را به اخلاص برای دین وامیدارد،نه اخلاص برای خدا که صاحب دین است.
به خلاف طریقۀ سوم که طریقۀ محبت است که قلب را از هر تعلقی جز تعلق خدا پاک میکند،از زخارف دنیا و زینتهای آن،از اولاد و همسران،از مال و جاه و حتی از خود و آرزوهای خود پاک میسازد و قلب را منحصراً متعلق به خدا و هر چه که منسوب به خداست،از دین و آورندۀ دین و ولیّ در دین و هر چه که برگشتش به خدا باشد میسازد،آری،محبت به هر چیز،محبت به آثار آن نیز هست.
عراقی آن عارف شوریده چه نیکو میگوید:
ای زده خیمۀ حدوث و قدم***در سرا پرده وجود و عدم
جز تو کس واقف وجود تو نیست*** هم تویی راز خویش را محرم
از تو غایب نبوده ام یک روز ***وز تو خالی نبوده ام یک دم
آن گروهی که از تو با خبرند*** بر دو عالم کشیده اند رقم
پیش دریای کبریای تو هست ***دو جهان کم زقطره ای شبنم
بی وجودت جهان وجود نداشت*** از جمال تو شد جهان خرم
چون تجلی است در همه کسوت*** آشکارست در همه عالم
که به غیر از تو در جهان کس نیست*** جز تو موجود جاودان کس نیست
آنان که به هستی،بدان گونه نگریستند و محصول نظر آنان عشق و محبت به صاحب هستی شد،از کارها آن کاری را دوست میدارند که خدا دوست دارد و آن
کاری را دشمن میدارند که خدا دشمن بدارد،به خاطر رضای خدا راضی و به خاطر خشم خدا خشمگین میشوند،این محبت نوری میشود که راه عمل را برای او روشن میسازد،چنان که فرمود:
[ أَ وَ مَنْ کٰانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النّٰاسِ ] (1).
آیا کسی که [ از نظر عقلی و روحی ] مرده بود و ما او را [ به وسیلۀ هدایت و ایمان ] زنده کردیم،و برای وی نوری قرار دادیم تا در پرتو آن در میان مردم [ به درستی و سلامت ] حرکت کند.
و روحی میشود که او را به خیرات وامیدارد،هم چنان که فرمود:
[ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ ] (2).
و به روحی از جانب خود نیرومندشان ساخته.
و همین است سرّ این که از چنین کسی جز جمیل و خیر سر نمیزند و هیچ مکروه و شری را مرتکب نمیگردد.
قال الصادِقُ علیه السلام:
إعْتَبِرْ بِما مَضیٰ مِنَ الدُّنْیا هَلْ بَقِیَ عَلیٰ أحَدٍ أوْ هَلْ أحَدٌ فیها باقٍ مِنَ الشَّریفِ وَ الوَضیعِ وَ الْغَنِیِّ وَ الْفَقیرِ وَ الْوَلِیِّ وَ الْعَدُوِّ فَکَذلِکَ ما لَمْ یَأْتِ مِنْها بِما مَضیٰ أشْبَهُ مِنَ الْماءِ بِالْماءِ.
قال رسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:
کَفیٰ بِالْمَوتِ واعِظاً،وَ بِالْعَقْلِ دَلیلاً،وَ بِالتَّقْویٰ زاداً وَ بِالْعِبادَةِ شُغْلاً وَ بِاللّهِ مُونِساً وَ بِالْقُرآنِ تِبْیاناً.
وَ قالَ صلی الله علیه و آله:
لَمْ یَبْقَ مِنَ الدُّنیا إلّا بَلاءٌ وَ فِتْنَةٌ،وَ ما نَجا مَنْ نَجا إلّا بِصِدْقِ الإلْتِجاءِ.
وَ قالَ نُوحٌ علیه السلام:
وَجَدْتُ الدُّنْیا کَبَیْتٍ لَهُ بابانِ دَخَلْتُ مِنْ أحَدِهِما وَ خَرَجْتُ مِنَ الآخَرِ.
هذا حالُ نَبِیِّ اللّهِ فَکَیْفَ حالُ مَنِ اطْمَأنَّ فیها وَ رَکَّنَ إلَیها وَ ضَیَّعَ عُمْرَهُ فی عِمارَتِها وَ مَزَّقَ دینَهُ فی طَلَبِها.
وَ الفِکْرَةُ مِرْاةُ الْحَسَناتِ،وَ کَفّارَةُ السَّیِّئاتِ،وَ ضِیاءٌ لِلْقَلْبِ،وَ فُسْحَةٌ لِلْخُلْقِ،وَ إصابَةٌ فی إصْلاحِ الْمَعادِ وَ اطّلاعٌ عَلَی الْعَواقِبِ وَ اسْتِزادَةٌ فِی الْعِلْمِ.
وَ هیَ خِصْلَةٌ لا یُعْبَدُ اللّهُ بِمِثْلِها.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:
فِکْرَةُ ساعَةٍ خَیْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَنَةٍ وَ لا یَنالُ مَنْزِلَةَ التَّفَکُّرِ إلّا مَنْ خَصَّهُ اللّهُ بِنُورِ الْمَعْرِفَةِ وَ التَّوحیدِ.
[ إعْتَبِرْ بِما مَضیٰ مِنَ الدُّنْیا هَلْ بَقِیَ عَلیٰ أحَدٍ أوْ هَلْ أحَدٌ فیها باقٍ مِنَ الشَّریفِ وَ الوَضیعِ وَ الْغَنِیِّ وَ الْفَقیرِ وَ الْوَلِیِّ وَ الْعَدُوِّ فَکَذلِکَ ما لَمْ یَأْتِ مِنْها بِما مَضیٰ أشْبَهُ مِنَ الْماءِ بِالْماءِ ]
در این فصل بسیار مهم و در این حدیث با عظمت سخن از اندیشه و تعقل و فهم و فکر است.
سخن از واقعیتی است که نسبت به تمام واقعیتها و نسبت به خیر دنیا و آخرت انسان و سعادت و سلامت آدمی،در همۀ شؤون همانند روح برای جسم و چون ریشه برای درخت و به منزلۀ بنیان و پی برای ساختمان است.
عقل و لب و فکر و قلب و مشتقات هر یک و آثار و نتایج این حقایق بلند ملکوتی،بارها در قرآن و روایات و آثار و معارف اسلامی آمده است.
دقت در آیات قرآن و اندیشه در مهمترین آثار الهی،ما را به این معنی رهنمون میشود که فکر کردن و اندیشیدن کار مغز و یافتن و فهمیدن کار قلب است.
قرآن مجید فهم را از کفار سلب ولی تفکر را برایشان اثبات کرده،میفرماید:
[ وَ مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِمٰا لاٰ یَسْمَعُ إِلاّٰ دُعٰاءً وَ نِدٰاءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ ] (1).
داستان [ دعوت کنندۀ ] کافران [ به ایمان ]،مانند کسی است که به حیوانی [ برای رهاندنش از خطر ] بانگ میزند،ولی آن حیوان جز آوا و صدا [ آن هم آوا و صدایی که مفهومش را درک نمیکند ] نمیشنود.[ کافران،در حقیقت ] کر و لال و کورند،به همین سبب [ دربارۀ حقایق ] اندیشه نمیکنند.
و در مورد دیگر دربارۀ کافری میفرماید:
[ إِنَّهُ فَکَّرَ وَ قَدَّرَ ] (2).
او [ برای باطل کردن دعوت قرآن ] اندیشید و [ آن را ] سنجید.
آری،آن کافر اندیشید ولی دنبال یافتن حقیقت آن اندیشه نرفت و به آنچه سنجیده بود،توجه نکرده و به درک آن خود را حاضر نگردانید.
در هر صورت دانستن،نتیجۀ فکر کردن و شناختن و فهمیدن،کار قلب است و این دو عضو بسیار مهم،گستردهترین و برترین نقش را در دستگاه حیات انسان دارند.
در تمام مسائلی که در شرح جملات عالی روایت مطرح میشود،توجه به عقل و قلب و مغز و دل به طور یکسان است و هر دو در زمینۀ تمام حقایقی که بازگو میشود مورد نظر است؛زیرا نظام مسئله فکر و نتیجهگیری از آن بدین صورت است:که حواس پنچگانه را باید وادار به رابطه گرفتن با حقایق مادی و معنوی
و ظاهری و باطنی و مکانی و زمانی کرد،سپس حواس یافتههای خود را به مغز داده و مغز برای رساندن انسان به واقعیتها،یافتهها را به قلب میدهد و این قلب است که برای درک نهایی،آخرین منزل و مرحله است.
مثلاً،انسان با چشم خویش خرابههای کاخهای ستمگران تاریخ را میبیند،مغز دیده را میگیرد،در این صورت واقعیت علمی در دنیای درون درست میشود، آن گاه قلب این علم را میفهمد،سپس انسان در نتیجۀ این فهم عبرت گرفته و خویش را از ستم و ستمکاری دور میکند.
دستگاههای بسیار عظیم و پیچیدهای چون:
درّاکه،حافظه،متفکره،متخیّله،متصوره،ممیزه،مدبره،در ارتباط با مغز و قلب هستند که هر یک برای خود دنیای اسرارآمیزی هستند.
برای قدم گذاشتن در راه رشد و کمال انسان با تمام وجود،نیازمند به کار گرفتن تمام این استعدادهای خدایی است،با بکارگیری حواس و دستگاههای عظیم دماغی و قلبی،میتوان به فضای باعظمت معنی و باطن و حقایق و اسرار ملکوتی قدم گذاشت و در آنجا با رسالت انبیا و امامت ائمه علیهم السلام و آیات آفاقی و انفسی و تشریعی آشنا شد و از طریق این آشنایی،به پاکی جان و دل و پاکی نفس و عمل رسید.
مغز را برای اندیشه در آنچه دستور اندیشه داده شده و قلب را برای فهم محصول مغز بکار بگیرید که تنها راه نجات و به دست آوردن سعادت دنیا و آخرت همین است.
حکیم نکته سنج،نظامی در ترغیب به اندیشه و فهم میگوید:
ای ناظر نقش آفرینش***بردار خلل زراه بینش
کین هفت حصار برکشیده*** بر هزل نباشد آفریده
هر ذره که هست اگر غبار است***در پرده مملکت بکار است
در راه تو هر که با وجود است*** مشغول پرستش و سجود است
بدون تردید میتوان گفت:هیچ کتابی در دورۀ تاریخ حیات بشر به اندازۀ قرآن مجید،انسان را تشویق و امر به تفکر و اندیشه در تمام حقایق عالم،اعم از آفاقی و انفسی و شرعی نکرده است.
قرآن مجید،کتاب اندیشه،کتاب هدایت،کتاب خیر،کتاب سعادت،کتاب فضیلت و بالاترین سرمایهایست که همانندش در تمام هستی پیدا نمیشود.
قرآن مجید،در بسیاری از آیات متفکران و اندیشهداران و آنان که در مقام فهم واقعیتها و شکلگیری از آن واقعیاتاند،به بهترین صورت تمجید کرده و آنان را که دنبال فهم واقعیتها و اندیشه در حقایق نیستند سخت مورد نکوهش قرار داده است،اینک قسمتی از آیات کتاب حق:
[ الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ ] (1).
آنان که همواره خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد میکنند، و پیوسته در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند،[ و از عمق قلب همراه با زبان میگویند:] پروردگارا ! این [ جهان با عظمت ] را بیهوده نیافریدی،تو از هر عیب و نقصی منزّه و پاکی؛پس ما را از عذاب آتش نگاهدار.
1) 1) -آل عمران (3):191.
[ أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ ] (1).
آیا در [ خلوت ] درون خود نیندیشیدهاند ؟ [ که ] خدا آسمانها و زمین و آنچه را میان آنهاست،جز به حقّ و راستی و برای مدتی معین نیافریده است.
[ وَ هُوَ الَّذِی مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِیهٰا رَوٰاسِیَ وَ أَنْهٰاراً وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ جَعَلَ فِیهٰا زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهٰارَ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ] (2).
و اوست که زمین را گسترانید،و در آن کوههایی استوار و نهرهایی پدید آورد و در آن از همۀ محصولات و میوهها جفت دوتایی [ که نر و ماده است ] قرار داد،شب را به روز میپوشاند،[ تا ادامۀ حیات برای همۀ نباتات و موجودات زنده ممکن باشد ]؛یقیناً در این امور برای مردمی که میاندیشند،نشانههایی [ بر توحید،ربوبیّت و قدرت خدا ] ست.
[ وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ ] (3).
و شب و روز و خورشید و ماه را نیز رام و مسخّر شما قرار داد،و ستارگان هم به فرمانش رام و مسخّر شدهاند؛قطعاً در این [ حقایق ] نشانههایی است [ بر توحید،ربوبیّت و قدرت خدا ] برای گروهی که تعقّل میکنند.
[ وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْهٰا وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ
مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ] (1).
و از نشانههای [ قدرت و ربوبیت ] او این است که برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید تا در کنارشان آرامش یابید و در میان شما دوستی و مهربانی قرار داد؛یقیناً در این [ کار شگفتانگیز ] نشانههایی است برای مردمی که میاندیشند.
[ خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعٰامِ ثَمٰانِیَةَ أَزْوٰاجٍ یَخْلُقُکُمْ فِی بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فِی ظُلُمٰاتٍ ثَلاٰثٍ ذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمْ لَهُ الْمُلْکُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَأَنّٰی تُصْرَفُونَ ] (2).
شما را از یک تن آفرید،سپس همسرش را از او پدید آورد،و از چهارپایان [ شتر و گاو و گوسفند و بز به اعتبار یک نر و یک ماده ] هشت زوج آفرید، شما را در شکمهای مادرانتان آفرینشی پس از آفرینشی دیگر در میان تاریکیهای سه گانه [ شکم و رحم و مشیمه ] به وجود آورد.این است خدا پروردگار شما که فرمانروایی [ مطلق بر همه هستی ] ویژۀ اوست،معبودی جز او نیست،پس چگونه شما را از حق بازمیگردانند ؟
[ أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ نَذِیرٌ مُبِینٌ ] (3).
آیا اندیشه نکردند که در همنشین آنان [ یعنی پیامبر اسلام ] هیچ نوع جنونی نیست؛او فقط بیم دهندهای آشکار [ نسبت به سرانجام شوم بدکاران ] است.
[ لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ وَ تِلْکَ
اَلْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ ] (1).
اگر این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم،قطعاً آن را از ترس خدا فروتن و از هم پاشیده میدیدی.و این مثلها را برای مردم میزنیم تا بیندیشند.
[ قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُجْرِمِینَ ] (2).
بگو:در زمین بگردید پس با تأمل بنگرید که سرانجام گنهکاران چگونه بود ؟
[ لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ ] (3).
به راستی در سرگذشت آنان عبرتی برای خردمندان است.
عَنْ أبی عبد اللّهِ علیه السلام قال:کانَ أمیرُ الْمُؤمِنینَ یَقُولُ:نَبِّهْ بِالتَّفَکُّرِ قَلْبَکَ وَ جافِ عَنِ الْلَّیْلِ جَنْبَکَ و اتَّقِ اللّهَ رَبَّکَ (4).
امام صادق علیه السلام میفرماید:امیر المؤمنین علیه السلام بارها میفرمود:دلت را با اندیشه آگاه ساز،به هنگام شب برای عبادت پهلو از بستر بردار و خدا را راه تقوا پیشهگیر.
سَئَلْتُ أبا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام عَمّا یَرْوِی النّاسُ أنَّ تَفَکُّرَ ساعَةٍ خَیْرٌ مِنْ قِیامِ لَیْلَةٍ قُلْتُ کَیْفَ یَتَفَکَّرُ ؟ قالَ:یَمُرُّ بِالْخِرْبَةِ أوْ بِالدّارِ فَیَقُولُ:أیْنَ ساکِنُوکَ أیْنَ بانُوکَ ما لکِ لا
تَتَکَلَّمینَ (1)؟
راوی بزرگوار حسین بن صیقل میگوید:به امام صادق علیه السلام عرض کردم این که مردم میگویند:یک ساعت اندیشه از یک شب عبادت بهتر است،چگونه باید اندیشید ؟ فرمود:به ویرانه یا خانه میگذرد،بگوید:
آنان که در تو ساکن بودند،آنان که تو را ساختند کجایند،چه شدند،چرا سخن نمیگویی ؟ ! !
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:أفْضَلُ الْعِبادَةِ إدْمانُ التَّفَکُّرِ فِی اللّهِ وَ فی قُدْرَتِهِ (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:بهترین عبادت،ادامۀ تفکر و اندیشه دربارۀ خدا و قدرت اوست.
عَنْ مُعَمَّرِ بْنِ خَلّادٍ قالَ:سَمِعْتُ أبَا الْحَسَنِ الرِّضا علیه السلام یَقُولُ:لَیْسَ الْعِبادَةُ کَثْرَةَ الصَّلاةِ وَ الصَّوْمِ إنِّما الْعِبادَةُ التَّفَکُّرُ فی أمْرِ اللّهِ (3).
معمر بن خلاد میگوید:از حضرت رضا علیه السلام شنیدم فرمود:بندگی حق زیادی نماز و روزه نیست،همانا عبادت اندیشه در کار خداست.
قالَ أبو عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:قالَ أمیرُ الْمُؤمِنینَ علیه السلام:التَّفَکُّرُ یَدْعُو إلیَ الْبِرِّ وَ الْعَمَلِ بِهِ (4).
امام صادق علیه السلام میفرماید:امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:اندیشه و فکر،انسان را
به نیکویی و عمل به آن میکشاند.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:عَلَی الْعاقِلِ أنْ یَکُونَ لَه ثَلاثُ ساعاتٍ:ساعَةٌ یُناجی فیها رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ،وَ ساعَةٌ یُحاسِبُ فیها نَفْسَهُ،وَ ساعَةٌ یَتَفَکَّرُ فیما صَنَعَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إلَیْهِ وَ ساعَةٌ یَخْلُو فیها بِحَظِّ نَفْسِهِ مِنَ الْحَلالِ فَإنَّ هذِهِ السّاعَةَ عَوْنٌ لِتِلْکَ السّاعَةُ (1).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:لازم است خردمند را سه ساعت باشد:
ساعتی برای مناجات با حضرت پروردگار و ساعتی برای محاسبۀ نفس و ساعتی برای اندیشیدن در صنع حق و ساعتی برای لذت بردن از حلال که این ساعت کمکی برای ساعات دیگر است.
قالَ أبو عبدِ اللّهِ علیه السلام:الخَیْرُ کُلُّهُ فی ثَلاثِ خِصالٍ:فِی النَّظَرِ وَ السُّکُوتِ وَ الْکَلامِ، فَکُلُّ نَظَرٍ لَیْسَ فیهِ اعتِبارٌ فَهُوَ سَهْوٌ،وَ کُلُّ سُکُوتٍ لَیْسَ فیهِ فِکْرَةٌ فَهُوَ غَفْلَةٌ وَ کُلُّ کَلامٍ لَیْسَ فیهِ ذِکْرٌ فَهُوَ لَغْوٌ فَطُوبیٰ لِمَنْ کانَ نَظَرُهُ اعْتِباراً وَ سُکُوتُهُ فِکْرَةٌ وَ کَلامُهُ ذِکْراً وَ بَکیٰ عَلیٰ خَطیئَتِهِ وَ أمِنَ النّاسُ شَرَّهُ (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:تمام خیر در سه خصلت است:نظر،سکوت،کلام.
هر نظری که در آن درسی برای زندگی نباشد اشتباه است و هر سکوتی که در آن اندیشیدن نباشد،غفلت و بیخبری است و هر کلامی که در آن یادآوری واقعیتی نباشد،لغو و بیهوده است.
خوش به حال کسی که نظرش پند گرفتن،سکوتش فکر و کلامش ذکر باشد،بر گناهش گریه کند و مردم از شرش در امان باشند.
از آیات و روایاتی که ذکر شد،به این نتیجه میرسیم که خداوند بزرگ و اولیای دین برای راهنمایی انسان به سوی رشد و کمال و خیر و سعادت ابدی،از او میخواهند در واقعیتهایی چون:
آسمان،زمین،شب و روز،خلقت انسان،قرآن،حیات پاکان،زندگی ناپاکان و عاقبت آنان و هر واقعیتی که در زندگی انسان اثر تربیتی دارد اندیشه و تفکر کنند، تا از حرارت اندیشه به فهم و درک واقعیتها رسیده و پس از آن هماهنگ با حقایق و واقعیتها شده تا از این طریق به سعادت ابد و خیر جاوید برسند،تا از این راه خود را اصلاح کرده و سپس به اصلاح دیگران بپردازند،تا از این مسیر به جهانهای ناشناختۀ مادی و معنوی دست یابند.
علامۀ مجلسی رحمه الله،این بزرگ مرد علم حدیث،در توضیح آیات و روایات اندیشه میگوید:
تفکر وارد در معارف اسلامی،شامل همۀ اقسام اندیشههای صحیح است.
چون اندیشه در بزرگواری خدا که دعوت به ترس از مقام او و اطاعت از حضرتش میکند و چون تفکر در فنای دنیا و لذتهای آن که این نحو اندیشه دعوت میکند به ترک فضول از آن و ترک دنیای غرور آفرین و چون تفکر در سرانجام مردمان نیک گذشته که دعوت میکند به شکلگیری از آنان و تفکر در عاقبت مجرمان که سبب است برای اجتناب از اخلاق و کردار ناپسند آنان و اندیشه در عیوب نفس و آفات آن که سبب میشود برای توجه به اصلاح آن و چون تفکر در
اسرار عبادت و هدفهای آن که سبب میشود،برای کوشش در تکمیل و رفع نقص و کاستی آن و فکر در درجات بلند آخرت که دعوت میکند به تحصیل آن و اندیشه در مسائل شریعت که دعوت میکند به فراگیری آن و عمل بر وفق آن مسائل و اندیشه و تفکر در حسن اخلاق که دعوت میکند برای تحصیل حسنات و آراسته شدن به آن.
غزالی میگوید:
اندیشه،موجب روشنایی دل و آزاد شدن از غفلت است و باید گفت:اندیشه، اصل و ریشۀ تمام نیکیهاست (1).
خواجۀ طوسی این محقق کم نظیر در توضیح مسئلۀ اندیشه میگوید:
اندیشه،حرکت باطنی از مقدمات به سوی مقاصد و نتایج عالی است و با مسئلۀ دقت و نظر،قریب المعنی است.
برای کسی حرکت از نقص به سوی کمال،جز از طریق اندیشۀ صحیح میسر نیست،مواد و مبادی اندیشه آفاق و انفس است به این که در اجزای عالم و ذرات آفرینش و اجرام علوی از افلاک و کواکب و حرکات و اوضاع و مقادیر و اختلافات و مقارنات و مفارقات و تأثیرات و تغییرات آن ها اندیشه کند و نیز در اجرام سفلی و ترتیب و تأثیر هر کدام بر یکدیگر و کیفیت و ترکیب و هم چنین معادن و حیوانات
1) 1) -بحار الأنوار:319/68،باب 80،ذیل حدیث 1.
و در اجزای انسان و اعضای او از استخوانها و عضلات و عصبات و عروق و آنچه در حقیقت از عدد بیرون است،تفکر کند و به تمام این حقایقی که از طریق فکر به دست میآورد،بر کمال صانع و عظمت و علم و قدرت و عدم ثبات غیر حضرت او استدلال کند و در حقیقت،خود را به میوۀ شیرین اندیشه که دست یافتن به معرفت و عشق و مقام قرب حضرت اوست برساند،لذت حیات واقعی را دریابد (1).
این جزوه که تنها برای مسائل تربیتی تنظیم شده و سعی دارد از مسائل پیچیدۀ علمی بپرهیزد،گنجایش بازگو کردن یک میلیونیم از یک ذره از یک ورق با عظمت خلقت و آفرینش را ندارد.
ولی از آنجایی که علاقمند است،آیات و روایات باب تفکر را تا اندازهای شرح دهد،ناچار است به گوشهای محدود از حقایق موجود اشاره نماید.
سماوات،یعنی مجموعۀ آثاری که نسبت به ما بالای سر ما قرار دارد و این مجموعه،بنا به فرمودۀ صاحب خلقت،هفت مرحله است که از آن تعبیر به آسمانهای هفتگانه میشود،هر کدامش تودههایی از میلیونها سحابی و منظومه و کهکشان است و بنابر روایات و کتب پرقیمت علمی،آسمان اول نسبت به دوم چون ذره ای در برابر شیئی عظیم و دوم نسبت به سوم و به همین نسبت،تا ششم نسبت به هفتم.
عظمت و وسعت مسئله در حدی است که اگر نوشتارهای تمام کتب علمی را
1) 1) -بحار الأنوار:319/68،باب 80،ذیل حدیث 1.
در برابر آسمان اول بگذاریم،مانند این است که عدد بسیار کوچکی را در برابر یک عدد بینهایت گذاشتهایم.
شما خورشید را از دید علمی بنگرید،این موجود پرمنفعت و این منبع حرارت،کرهایست که برای بیان عظمت آن،بهترین راه آنست که با زمین مقایسه شود.
حجم خورشید،یک میلیون و سیصد و نود و یک هزار برابر حجم کرۀ زمین است.
قطر خورشید،صد و نه برابر قطر کرۀ زمین یعنی یک میلیون و سیصد و نود و یک هزار کیلومتر است.
وزن خورشید،سیصد و سی هزار برابر وزن زمین است،یعنی اگر کرۀ خورشید را در یک کفۀ ترازو و سیصد و سی هزار کرۀ زمین را در کفۀ دیگر قرار بدهند دو کفه با هم مساوی خواهد شد.
سرعت حرکت وضعی خورشید،در هر ثانیه 2 کیلومتر و در هر ساعت هفت هزار و دویست کیلومتر است.
امروز ثابت شده که دستهای از کرات آسمانی که منظومۀ واحدی را تشکیل میدهند،متفقاً در فضا به جهت معینی حرکت میکنند.
منظومۀ شمسی نیز به طرف صورت فلکی«الجاثی علی رکبتیه»که نسبت به خورشید در شمال آسمان واقع گردیده است،حرکت مینماید،سرعت سیر این حرکت در هر ثانیه،نوزده کیلومتر و نیم میباشد.
در این مسافرت،ما ساکنان زمین نیز همراه خورشید هستیم و در مدت یک سال
615 میلیون کیلومتر از مکانی که امروز در فضای عالم اشغال کردهایم،دور میشویم.
خورشید،یکی از اعضای کهکشان است که به فاصلۀ 30 هزار سال نوری از مرکز آن واقع گردیده و با سرعت ساعتی 972 هزار کیلومتر به گرد مرکز کهکشان میچرخد.
اگر روزی این قرص آتشین سرد و خاموش شود و جمعیت چهار میلیاردی زمین بخواهند آن حرارتی را که از این مشعل جهانتاب به زمین میرسد،با افروختن زغال سنگ به وجود بیاورند،باید 61 هزار میلیارد تن زغال سنگ تهیه کنند،یعنی هر نفری در حدود 20333 تن زغال سنگ بیفروزند،تا به این منظور برسند (1).
این کرۀ بزرگ همراه با نه سیاره که عبارت است از:عطارد،زهره،زمین،مریخ، مشتری،زحل،اورانوس،نپتون و پلوتون،منظومۀ شمسی را تشکیل میدهند و با همۀ عظمتی که دارند ولی در برابر نزدیکترین کهکشان که راه شیری است فقط و فقط یک نقطۀ روشن است و حتی این مجموعه،گاهی با همۀ و سعت و عظمتش در برابر یک ستاره،آری،در برابر فقط یک ستاره چیز کوچکی است.
در کتب مهم علمی میخوانیم:
از ستارههایی که به عنوان ستارۀ بزرگ اندازهگیری شده،ستارۀ بزرگ قرمز اپسیلیون اوریگا میباشد که 2500 میلیون میل قطر دارد که تمام منظومۀ شمسی ما با مدارهایش یکجا در دل آن جا میگیرد (2).
تصور اندازۀ و مساحت عالم در مغز عملی غیر ممکن است؛زیرا وسعت آن بیاندازه زیاد و عظمت آن دور از فهم و دسترس بشر است.سرجمس جانس میگوید:
تعداد ستارگان آسمان به اندازۀ تعداد شنهای ساحل دریاها میباشد، ستارگانی که قابل دید بشرند،فقط قسمت کوچکی از عالم بیپایان به شمار میروند.
ستارگانی هست به قدری دور دست که از دسترس تلسکوپهای قوی «دوربینهای نجومی»خارجند.
نزدیکترین ستارهها به نام پروکیسما (25 بلیون) 000،000،000،000،25 میل از ما دور است (هر میل تقریباً 1600 متر است).
این فاصله اصلاً قابل تصور ما نیست،اگر یک طیاره بتواند این مسافت را به سرعت 1000 میل در ساعت طی نماید،مسافرت آن قریب 000،000،3 سال طول میکشد.
مسافت عظیم عالم را در علم نجوم با واحدی به نام سال نوری اندازه میگیرند، سال نوری فاصلهایست که نور در مدت یک سال طی مینماید،میدانید که نور در هر ثانیه 000،300 کیلومتر یا 400،186 میل طی مینماید.
با ضرب کردن این تعداد در 60،تعداد آن در دقیقه و با ضرب آن در 60 مقدار آن در ساعت و با ضرب آن در 24 مقدار آن در روز و با ضرب آن در 365 مقدار آن در سال به دست میآید که تقریباً مساوی با 000،000،000،880،5 میل میشود.
ستارهای به نام سیریوس یا کلب مقدار 8/5 سال نوری از ما دور است یعنی در واقع 000،000،000،000،50 میل با زمین فاصله دارد،این ستارۀ بسیار درخشان،نسبتاً به ما خیلی نزدیک است.
ریگل که یک ستارۀ درخشان در مجموعۀ اودیون است 500 سال نوری از ما دور است.
هنگامی که یک نفر منجم به وسیلۀ دوربین نجومی خود،به یک ستارۀ بسیار دور مینگرد در واقع به زمانهای سابق مینگرد؛زیرا نوری که از ستارهها آمده، میلیونها سال پیش شروع به حرکت کرده است.
در یک شب درخشان میتوانید،یک خط از نور رنگ پریده در وسط آسمان مشاهده کنید که سرتاسر کشیده شده است.
این کهکشان یا راه شیری است که از چندین میلیون ستاره مرکب شده که چون خیلی دور هستند بسیار کم رنگ به نظر میرسد.
این ستارگان رویهمرفته،مجموع متراکم یک خانوادۀ عظیم ستارهها را تشکیل میدهد که بسیاری از ستارگان مرئی منجمله،خورشید خود ما جزء این مجموعه هستند.
این کهکشان به شکل یک چرخ است و شعاع آن در حدود یکصد هزار سال نوری است،این چرخ در حال گردش است و هر 250 میلیون سال یکبار به دور خود میگردد.
منظومۀ شمسی ما تقریباً در قسمت خارجی و بیرونی چرخ قرار دارد و وقتی شما به کهکشان نگاه کنید،در واقع مرکز آن را مینگرید.
بسیاری کهکشانهای دیگر وجود دارد که از کهکشان ما خیلی دورترند،این ها ابرهای عظیم از گاز و ستاره هستند که به وسیلۀ نیروی جاذبه نزدیک یکدیگر قرار گرفتهاند.
برخی از آن ها به شکل توپ هستند و برخی دیگر مانند آندرومد که نزدیکترین کهکشان میباشد و تنها کهکشان دیگری است که با چشم برهنه هم دیده میشود
به شکل مارپیچ است.
فاصلۀ ستارگان یک کهکشان در واقع بسیار زیاد است،از آن بیشتر فاصلۀ بین کهکشانها میباشد کهکشان ما یا راه شیری در واقع 700 هزار سال نوری از نزدیکترین کهکشان فاصله دارد.
در خارج از کهکشان ما،1000000 کهکشان وجود دارد که مساحت آن ها تا 200000 سال نوری است.
نزدیکترین جسم فضایی خارج،ابرلرماژلانیک نزدیک صلیب جنوبی است که 185000 سال نوری با ما فاصله دارد.
دورترین سحابی که با چشم برهنه دیده میشود،سحابی مراة السلسله یا آندرومد است که به شکل مارپیچ است،فاصلۀ آن 2/3 میلیون سال نوری یا 000،000،000،000،000،000،14 میل است.
دورترین سحابی قابل رؤیت سحابی G 3-295 میباشد که فاصلۀ آن 6000 میلیون سال نوری است،این مسافت در واقع حدود مرئی عالم است (1).
ژرژ گاموف صاحب کتاب مترجم بسیار مهم یک،دو،سه،بینهایت،در صفحۀ 309 میگوید:
کهکشان خود ما ظاهراً جزء یک گروه کوچک کهکشانهاست که در زمرۀ آن ها سه کهکشان مارپیچ و شش کهکشان بیضوی و چهار کهکشان غیر منظم وجود دارند.
اما از این گروههای کهکشانها که بگذریم،به طوری که از دوربین دو متر و نیمی رصدخانۀ مانت ویلسن دیده میشود،تا فاصلۀ پانصد میلیون 000،000،500
1) 1) -نور دانش:سال 43 شمارۀ 3-:104.
سال نوری کهکشانها به طوری یک نواخت در فضا پراکندهاند،فاصلۀ بین هر دو کهکشان مجاور 000،000،2 سال نوری است و افق جهان تا جایی که دیده میشود شامل تقریباً 000،000،100 کهکشان مجزاست.
این بود دورنمایی از جهان ستارگان و آنچه در اختیار چشم برهنه یا مسلح ماست و تمام این بساط،تازه گوشهای کوچک از عالم بزرگ است که با قدرت دانش اندک ما و رصدخانهها،در برابر ما قرار گرفته.
در اینجا لازم بلکه واجب است سری هم به عناصر تشکیل دهندۀ این کرات و این نظام شگفتانگیز بزنیم و لطایف و دقایق مواد سازندۀ جهان را از نزدیک مشاهده کنیم،تا روشن شود که عجایب اصل مواد از خود ساختمان سماوات کمتر نیست.
آنچه اجسام و مواد در عالم میبینیم فقط یک منظرۀ خشن ظاهری است،ولی باطن آن در واقع خیلی لطیفتر است،یگانه حقیقتی که میتوان گفت:این است که ظاهر عالم از سه نوع مواد تشکیل شده است:پرتون،نوترون،الکترون.
این مواد انواع و اقسام اجسام و اشیای مختلف را تشکیل میدهند و انواع چیزهای عالم از این مواد تشکیل میشود و در هر کجا صورت مختلفی دارند ولی باطن و ماهیت آن ها کاملاً یکی و بهم شبیه است.
پرتونها عبارتاند از دانههای مواد،فرض کنیم که این دانهها شبیه به گلولههای رنگین«مثلاً قرمز»هستند،جرم این ها را با دقت فوق العادهای سنجیدهاند.
این طور حدس میزنند که جرم یک پرتون معادل 1/66 میلیونیم یک میلیاردیم یک میلیاردیم گرم است.
یعنی یک گرم را 000،000،000،1 قسمت کنند و آن یک قسمت را یک میلیارد قسمت نمایند و آن قسمت را یک میلیون قسمت نمایند معادل 1/66 آن میباشد.
گفتن آن آسان است ولی تصورش امکان ندارد،پس برای درست کردن یک گرم پرتون بایستی 602000 میلیارد میلیارد پرتون رویهم جمع نماییم.
برای این که بفهمیم این عدد واقعاً چیست و چه معنا دارد،فکر کنید که اگر یک فرد بشر تمام عمر خودش را صرف شمردن کند و این عمل را در تمام اوقات زندگانی حتی در ساعات خواب و خوراک ادامه دهد در سراسر عمر فقط میتواند از یک تا یک میلیارد بشمرد همین و همین.
اگر تمام سکنۀ کرۀ زمین،تمام ایام و لیالی عمر خود را صرف شمارش کنند، فقط موفق به شمارش تا دو میلیارد میلیارد خواهند شد.
پس اگر جمعیت زمین به همین اندازه که هست بماند،لازم است سیصد هزار نسل افراد بشر تمام اوقات شبانه روزی خود را صرف شمارش کنند،تا بتوانند تعداد پرتونهای یک گرم پرتون را بشمارند،حالا دانستید دنیا چقدر عجیب است (1).
آفرینش مظهر الطاف بیپایان کیست***کیست شایان آفرین را آفرین شایان کیست
خلقت اشیا چه در ماضی چه مستقبل چه حال ***جمله مشتقند مصدر ذات جاویدان کیست
جنبش ذرات با سیر و تکامل از کجاست*** تابش خورشید و ماه از نیر تابان کیست
1) 1) -نور دانش:سال 43 شمارۀ 4-:155.
روشنی بخشند در تاریکی شب اختران***این کواکب مشعل کاخ بلند ایوان کیست
آسمان را این چنین بر پا که دارد بی ستون*** یار من با این سکون در گردش از فرمان کیست
این همه اقمار و انجم این شموس و این کرات ***در فضای بی کران قائم به اطمینان کیست
اینهمه اشکال و صورت این همه نقش و نگار*** از کدامین نقش بند است از نگارستان کیست
قرآن مجید در بسیاری از آیاتش،زمین را آیتی از آیات حق و دلیل توحید و نشانۀ قدرت و علامت عنایت و محبت و لطف حضرت حق میداند.
[ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِرٰاشاً ] (1).
آن پروردگاری که زمین را برای شما بستری گسترده.
[ وَ هُوَ الَّذِی مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِیهٰا رَوٰاسِیَ وَ أَنْهٰاراً ] (2).
و اوست که زمین را گسترانید،و در آن کوههایی استوار و نهرهایی پدید آورد.
[ وَ اللّٰهُ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا ] (3).
و خدا از آسمان آبی نازل کرد،و زمین را به وسیلۀ آن پس از مردگیاش زنده ساخت.
[ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَ سَلَکَ لَکُمْ فِیهٰا سُبُلاً ] (1).
همان کسی که زمین را برای شما بستری گسترده قرار داد،و برای شما در آن [ به خاطر آسان شدن رفت و آمدتان ] راههایی پدید آورد.
[ إِنَّ اللّٰهَ یُمْسِکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولاٰ ] (2).
یقیناً خدا آسمانها و زمین را از این که از جای خود منحرف شوند [ و فرو ریزند ] نگه میدارد.
[ اللّٰهُ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ قَرٰاراً ] (3).
خداست که زمین را برای شما جایگاه امن و آسایش آفرید.
[ وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ بِسٰاطاً ] (4).
و خدا زمین را برای شما فرشی گسترده قرار داد.
[ أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ کِفٰاتاً ] (5).
آیا زمین را فراهم آورنده [ انسانها ] قرار ندادیم ؟
زمین با هزاران عوامل آسایش و رفاه،یکی از نشانههای بارز حکمت و قدرت خداوندی است،به همین جهت،قرآن مجید انسان را به اندیشه در عجایب و اسرار آن دعوت میکند.
سطح زمین دارای وسعت زیادی است،تا انسانها بر حسب امکانات علمی
و قدرتهای صنعتی خود از این عرصۀ پهناور،از این گنج خدا داده استفاده کنند و وسایل رفاه و تمدن خود را مهیا کنند.
مجموع مساحت زمین به 509 میلیون کیلومتر مربع بالغ میشود که 361 میلیون آن را دریاها فرا گرفته و 148 میلیون قسمت دیگر را خشکیها تشکیل میدهند.
وسعت زمین به اندازهای است که به هر فردی از جمعیت که به چهار هزار میلیون بالغ میگردند 170 هزار متر مربع میرسد و اگر فقط خشکیها را در نظر بگیریم سهم هر نفری 49 هزار متر مربع است.
راستی،اگر زمین این وسعت را نداشت،مردم مانند کسانی بودند که در قلعهای محصور باشند،لذا قرآن کریم در ضمن بیان نعمتهای الهی از وسعت زمین در سورۀ عنکبوت آیۀ 58 سخن گفته است.
وزن کرۀ زمین به 000،000،000،000،000،000،955،5 بالغ میگردد،تنها وزن هوایی که زمین را احاطه کرده است 000،000،000،000،000،263،6.
حجم زمین 000،000،320،083،1.
فراهم شدن وسایل حیات،معلول فصول چهارگانه است،در فصل بهار، حرارت ملایم و جانبخش خورشید،باران پر برکت و نسیم فرحانگیز،زمین را زنده میکند،چشمهها میجوشد،جویها جاری میگردد،درختها شکوفه میکند، دانهها میروید،دامن دشت و صحرا سرسبز و خرم میشود.
در فصل تابستان،اشعۀ گرم آفتاب،معادنی در اعماق زمین و دل کوهها و آغوش سنگها تربیت میکند،رشد و تکامل گیاهان تأمین میگردد و میوهها و محصولات میرسند.
در فصل پاییز،انواع نعمتها و مواهب حیات در دسترس قرار میگیرد و ذخیرۀ غذایی جانداران مهیا میشود.
در فصل زمستان،سکوت و خواب عمیقی زمین را فرا میگیرد و به یک استراحت نسبتاً طولانی میپردازد،ضمناً به جهت مساعدت و سردی هوا،باران و برف فراوان از آسمان فرو میریزد،در نتیجه زمین کهنسال برای زندگی جدیدی آماده میشود.
علت پیدایش این فصول،حرکت انتقالی زمین است که در 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 40 ثانیه،در یک مدار بزرگی که طول آن 930 میلیون کیلومتر است، یک مرتبه به دور خورشید میگردد و در نتیجۀ آن،سال پدید میآید.
سرعت حرکت انتقالی زمین در هر ثانیه 29 کیلومتر و نیم و در هر دقیقه 1770 کیلومتر است (1).
زمین منبع تمام نعمتهای مورد نیاز انسان است،چیزی در زندگی بشر لازم نیست،مگر این که وجود مقدس حضرت حق در روی زمین،یا در دریاها یا در دل زمین قرار نداده باشد.
به قول صاحب کتاب علم و زندگی (2):
«اگر لحظهای دربارۀ آنچه از فلز ساخته میشود بیندیشیم فوراً،هواپیما، کشتی،قطار،پلهای فلزی،انواع و اقسام ماشینها،بخاری،میخ،پیچ و مهره و پول و هزاران چیز دیگر در نظر مجسم میشود،آیا میتوانید تصور کنید که بدون این وسایل،زندگی ما با حالا چه فرقی داشت ؟ !»
شکل زمین،کمیت و کیفیت زمین،پستی و بلندی زمین،موجودات زمین همه و همه در راه حیات انسان در کارند.
اگر سطح کرۀ زمین،صاف و هموار میبود،پست و بلندی نداشت،تپه و ماهوری در آن نبود،کوهسار و درههایی در آن یافت نمیشد،آبهای باران روی زمین میماندند و به دریا نمیرفتند و در آنجا انبار نمیشدند،چرا ؟ زیرا در زمین سراشیبی نبود،تا آن ها به سویی روند،جوی شوند،رود گردند،به دریا بریزند.
در اثر ماندن آن بر روی زمین،خاکستانهای زمین به باتلاقی تبدیل میگردید، دیگر جایی برای کشت یافت نمیشد،مراتع سرسبز، چمنزارهای خرم نبود، چرندگان،چراگاهی نمییافتند،در نتیجه بشر،از غذای نباتی و حیوانی محروم میشد و بشری در اثر گرسنگی باقی نمیماند.
آبهای باران در سنگستانها که میماندند میگندیدند،تولید حشرات سمی میکردند،بوی گند جهان را فرا میگرفت،حشرات زندهای را باقی نمیگذاردند، نه نباتی میماند،نه حیوانی،نه انسانی.
او جهان و جهانیان را به هم بستگی داده،سطح زمین را دندانهای قرار داده، کوهها،درهها،دشتها،پستیها،بلندیها،برای زمین درست کرده،تا خطری از سوی آب باران،برای زندگان نباشد،تا آن ها به راحتی زیست کنند،تا آن ها به مانند،تا نابود نشوند؛آیا مهربانی،لطف،دانش،قدرت،از این بالاتر میشود ؟
هفتاد و دو صدم از کرۀ زمین را آب فراگرفته است،آنجا که دریاها و اقیانوسها را تشکیل میدهد.
بیست و هشت صدم از کرۀ زمین خاک و خشکی است که قارههای ششگانۀ
زمین،از آن تشکیل میشوند.
آب دریاها و اقیانوسها،مادر بارانها و برفهای زمین میباشند،چون در اثر تبخیر آن ها،باران و برف پدید میآید و این درست به مقدار احتیاج زندگان زمینی میباشد.
اگر وضع کرۀ زمین برخلاف این بود چه میشد ؟
اگر بیست و هشت صدم سطح آن،آب بود و هفتاد و دو صدمش خاک بود، باران و برف یک سوم میشدند.
اگر آب و خاک در زمین به نسبت 50-50 بودند باران و برف از نصف مقدار موجود کمتر بودند،سطح زمین تبدیل به بیابانی خشک و صحرایی سوزان میگشت،نه گیاهی در آن میرویید و نه مرغزاری خرم در آن یافت میشد،نه باغی و نه بوستانی دیده میشد،نه محصولی بود و نه مزروعی،نه بیشهای بود نه جنگلی که انسانها و جانورها از آن ها تغذیه کنند.
تشنگی و گرسنگی همگان را فرا میگرفت و همه نابود میشدند و جانداری در روی زمین باقی نمیماند.
آیا بهتر از این نشانهای برای او میخواهی که در میان هزاران نسبت میان آب و خاک،نسبتی را آورده که دهندۀ حیات است ؟
آیا بهتر از این گواهی برای دانایی او،توانایی او،مهربانی او،میخواهی ؟ اگر انصاف در تو حکومت کند.
آری،اندیشه و تفکر در نعمت،انسان را با یک دنیا محبت با صاحب نعمت آشنا میکند و از طریق این آشنایی انسان را با مسؤولیتها روبرو کرده و در رأس تمام مسؤولیتها،مسؤولیت اطاعت از حضرت او را بر دوش وجود آدمی میگذارد و از این طریق انسان را،پروانهوار به دور شمع وجودش به حرکت میآورد.
به قول عاشقی سرمست،چون فیض شوریده حال:
دلم پیوسته با مهرش قرین است***محبت خاتم دل را نگین است
سرم دیوانه گنج الهی*** دلم دیوانه عقل آفرین است
دو عالم در سر من جای دارد*** نه پنداری وجود من همین است
گهی پرواز بالم آسمانست*** اگر چه آشیان من زمین است
سر من کرسی سلطان عشق است*** دل من معنی عرش برین است
فضای سینه ام منزلگه دوست*** درون این صدف دُرّ ثمین است
چو با حق در سخن آیم کلیمم ***کلامم آن دم آیات مبین است
مردم میگویند:باران و برف میآید،ولی حقیقت حال چنین نیست،باران و برف نمیآید،نیروی جاذبۀ زمین است که بارانها را به سوی خود میکشد و برفها را از بالا به سوی خود سرازیر میکند.
اگر زمین،بارانها و برفها را نمیتوانست جذب کند،آن ها در فضا میماندند و همان جا پخش میشدند،آیا در این صورت جانداری در زمین یافت میشد،آیا اگر جانداری یافت میشد،میتوانست زیست کند ؟
چه کسی به زمین نیروی جاذبه داده است،او...نیروی جاذبۀ زمین نشانۀ عقل او،حکمت او،دانش او،توانایی او،مهربانی او به بشر میباشد.
زمین دارای دریاهاست،در دریاها عجایبی وجود دارد،یکی از عجایب طوفانهاست.
طوفانهایی که در دریاها و اقیانوسها پدید میآید گوناگون است.
طوفانهای سرد که از مناطق سردسیر و دشتهای قطبی میآیند.
طوفانهای گرمی که از مناطق استوایی میآیند.
طوفانهای سطحی که در روی آب قرار دارند.
طوفانهای عمیقی که تا زیر آبهای دریا نفوذ میکنند.
کشتیها از طوفانها میگریزند و شهرستانهای ساحلی از دست طوفان داد دارند،ولی طوفانها آنقدر برای بشر سودمند میباشند که اندازه ندارد.
مقصود از این سود،شکستن شدت گرما در نقاط گرمسیر و شدت سرما در نقاط سردسیر که از کارهای طوفان میباشد،نیست.
مقصود این است که سود طوفان همگانی است و آن ها به تمام افراد بشر در جمیع نقاط جهان،حق حیات دارند.
اگر طوفانها نمیبودند،هیچ فردی در روی کرۀ زمین نمیتوانست زندگی کند، اگر طوفانها نبودند آبهای دریاها حرکتی نداشتند و همگی راکد بودند،در اثر رکود دائم،آبها میگندیدند و جهان را گند و تعفن پر میکرد،جو مسموم میشد،دریا مسموم میشد،گازهای مرگآور فضا را میگرفت،زمینیان همگی میمردند،دریاییان همه میمردند.
طوفان،آب دریاها را در حرکت دائم قرار میدهد،در اثر حرکت دائم،حرارت آب دریا و شوری آن پیوسته در تغییر میباشد،در نتیجه آب دریا،از یکنواخت بودن خارج شده،از خطر گندیدن دور میشود.
دهندۀ حیات با چنین پدیدهای،زندگی موجودات زنده را از خطر نابودی محفوظ نگاه داشته است.
آیا این طوفانهایی که ضامن حیات زندگان هستند،نشانۀ حکمت و دانش
و قدرت آفرینندۀ حیات نمیباشد ؟ آری.
آیا این دقتهای علمی که پس از هزاران سال کشف شده،در خور فهم مادۀ ابتدایی،مادۀ فاقد شعور و علم میباشد ؟ هرگز.
آیا این قدرت پهناور طوفانها،این اثر حیات بخش آن ها،از کجا آمده و که به آن ها داده است ؟ او... (1).
از عجایب بسیار مهم زمین گیاهان هستند،گیاهان در تداوم حیات ارزندهترین نقش را به عهده دارند و دارای انواع گوناگونی هستند و گوناگون بودن انواع آنان، نشانۀ بارز صاحب و کارگردان آفرینش است.
اگر ماشینی به طور خودکار به کار خود ادامه دهد و مغز متفکری در آن تصرف نکند،محصول آن کارخانه یکجور خواهد بود و بس.
اتومبیلی اگر به راه افتد و رانندهای نداشته باشد جز به یک سو نخواهد رفت، مگر نشیب و فراز زمین،سیر او را تغییر دهد.
از گوناگون بودن محصولات کارخانه،تشخیص میدهیم که مغزی متفکر،آن را اداره میکند.
از اختلاف سیر اتومبیل و پیچیدنش به این سو و آن سو،تندی و کندی آن، تشخیص میدهیم که اتومبیل تحت فرمان رانندهای عاقل قرار دارد.
اکنون به کارخانۀ خلقت و محصولات آن نظری میافکنیم و نمونهای بسیار کوچک را که بیشتر با انسان ارتباط دارد در نظر میآوریم.
1) 1) -نشانههایی از او:42.
به گیاهان مینگریم که برگهای سبزی دارند،ولی برگهای آن ها هیچ کدام به یک شکل نیستند،برگ هر گیاهی شکل مخصوصی دارد.
سبزی برگها یک جور نیستند،اگر برگ این درخت را نزدیک آن درخت بگذاریم،میبینیم در سبزی با هم اختلاف دارند،عدد انواع میوهجات در عالم مشکل است به شمار آید،اقسام گلها در جهان آن قدر بسیار است که به طور عادی در حساب نمیآید.
از یک میوه چندین نوع موجود است،میگویند در هند سیصد قسم انبه میباشد.
یکی از مهندسین کشاورزی میگفت:در باغ کشاورزی پاریس،بیش از پنج هزار قسم انگور موجود است و آن ها را با شماره معرفی میکنند مثلاً میگویند:انگور شمارۀ 1752.
آیا کسی میتواند انواع یک سیب را بشمارد ؟
هر میوهای که روی آن انگشت بگذارید نیز چنین است.
آیا این تنوع محصولات و گوناگون بودن فرآوردههای کارخانۀ خلقت،نشانۀ آن نیست که ارادهای متفکر،این کارخانۀ عظیم و پهناور را اداره میکند و هزاران سال است که این روش برقرار است،نه خستگی بر آن عارض شده و نه اشتباهی در کار آن رخ داده است،این اراده از آن کیست ؟ از آن او... (1).
گیاهان در همه جای زمین،از سطح خاک و اقیانوسها گرفته،تا مرتفعترین نقاط هوا یافت میشوند.
بعضی از گیاهان به حدی کوچکاند که فقط با میکروسکوپ دیده میشوند،
1) 1) -نشانههایی از او:38.
بعضی دیگر مانند درختان مشهور جنگلی کالیفرنیا«سرخ دار»به قدری بزرگند که از میان تنۀ عظیم آن ها جاده عبور دادهاند.
انواع مختلفی از گیاهان در روی زمین وجود دارند،تا کنون بیش از سیصد هزار قسم گیاه،توسط گیاهشناسان مطالعه و نامگذاری شده است که میتوانیم آن ها را به دستههایی تقسیم کرده و هر دسته را جداگانه مورد مطالعه قرار دهیم.
سلسلۀ گیاهان را به چهار دسته تقسیم کردهاند:
1-سبزینه دار و بیسبزینه یا جلبکها و قارچها.
2-خزهها.
3-سرخسها.
4-مولدین دانه.
و هر یک به جای خود نقش عمدهای در تداوم حیات در روی زمین به عهده دارند،مثلاً جلبکهای کوچک غذای جانوران کوچکی هستند که طعمۀ ماهیها واقع میشوند،ماهیهای کوچک به نوبۀ خود طعمۀ ماهیهای بزرگ میباشند، اگر در دریاچهها و رودخانهها و اقیانوسها،جلبکی وجود نداشت ماهیهای خوراکی به زودی از میان میرفتند،تمام جانوران دریایی از کوچکترین آن ها گرفته تا بزرگترینشان،مستقیماً یا غیر مستقیم،به غذاهایی که گیاهان آبی میسازند، بستگی دارند.
قارچها شامل باکتریها،کپکها،مخمرها و قارچهای چتری است،بعضی از قارچها از بهترین دوستان انسانند.
هزارها نوع قارچ وجود دارد،تقریباً در همه جا یعنی در خاک و آب و روی
اغذیه و داخل و خارج بدن موجودات زنده یافت میشوند،بعضی از قارچها به صورت گرد و خاک،زنده در هوا معلقند.
بسیاری از باکتریها برای انسان پر ارزشند،برای بعضی صنایع و در تهیۀ برخی غذاها و در کشاورزی به آن ها احتیاج است.
باکتریها در بعضی صنایع و تهیه کتان لازماند،در چرمسازی پوستها را در محلولی از پوست درخت بلوط قرار میدهند،در این جا باکتریها به نرم شدن پوست کمک میکنند.
برای تهیۀ کتان،ساقۀ بزرگ را میبرند و آن را در چاههای مرطوبی حفظ میکنند،باکتریها مادهای را که سبب اتصال رشتههای کتان میباشند میپوسانند، الیاف کتان با این عمل از هم جدا میشوند و از آن کتان تهیه میشود.
باکتریها برای تهیۀ بعضی اغذیه لازم میباشند،بعضی باکتریها الکل را به سرکه تبدیل میکنند.
قند محتوی در شیرۀ میوهجات،تحت اثر مخمرها به الکل مبدل میگردد، سپس الکل تحت اثر باکتریها به سرکه تغییر مییابد.
بعضی باکتریهای دیگر،لاکتوز شیر را به اسید لاکتیک،تبدیل میکنند،این فعل و انفعال شیر را بریدن شیر میگویند.
اسید لاکتیک برای تهیۀ پنیر ترش مانند پنیر سویس لازم است،باکتریهای مولد اسید لاکتیک برای تهیۀ کلم شور نیز مفیدند.
باکتریها به کشاورزی نیز کمک میکنند،رشد گیاهان باعث جذب مقادیر مهمی از عناصر خاک میشود.
اگر ازت و بعضی عناصر دیگر لازم دوباره به خاک نمیرسیدند،گیاهان قادر به رشد نبودند.
باکتریها به تهیۀ مجدد این عناصر کمک میکنند،وقتی گیاهان و جانوران میمیرند،باکتریها به اجساد آن ها اثر کرده،مواد درهم بدن آن ها را به صورت مواد ساده تجزیه میکنند،این مواد ساده میتوانند مورد استفادۀ گیاهان دیگر قرار گیرند.
مسئلۀ کپکها نیز مانند باکتریها از عجایب دستگاه حضرت حق است.
در بعضی غذاها وجود کپک لازم است،مثلاً مزه و رنگ پنیر«راکفور»مربوط به کپکهایی است که روی آن زندگی میکنند.
یکی از کپکهای پست،داروی شگفتآور«پنی سیلین»را به وجود میآورد که از رشد میکروب بعضی امراض در بدن انسان جلوگیری میکند.
کپکها مانند باکتریها،روی بقایای گیاهان و جانواران زندگی کرده،آن ها را تجزیه مینمایند و با این عمل زمین را حاصلخیز میکنند.
مخمرها،قارچهای کوچک تک سلولیاند و غذای خود را از قندی که به صورت محلول است میگیرند،با انجام این عمل،قند را به انیدرید کربنیک و الکل تبدیل میکنند.
این پدیده به تخمیر موسوم است،مخمرها در تهیۀ نان بکار میروند،وقتی مخمر و قند در خمیر نان با هم مجاور شدند،الکل وانیدرید کربنیک متصاعد میشوند و سبب برآمدن نان و متخلخل شدن آن میگردند،وقتی نان میپزد الکلش تبخیر شده و وارد هوا میشود.
خزهها،از جلبکها و قارچها که فاقد ریشهاند و ساقه و برگ ندارند،کاملترند، خزهها دارای برگهای ساده و اندامهایی ریشه مانند و ساقه مانند میباشند.
اندازۀ آن ها هیچ وقت از چند سانتی متر تجاوز نمیکند؛زیرا آن ها بافت چوبی را که برای نمو طولی لازم است،فاقد میباشند.
خزهها،در اماکن مختلف و دارای رطوبت کافی،به حد وفور میرویند و در نواحی قطبی و کوهستانهای مرتفع یافت میشوند،بسیاری از آن ها در آبهای شیرین و اطراف مردابهای مشجر نمو میکنند،در اماکن باتلاقی،در جنگلهایی که نور آفتاب کم است میرویند،خزهها به خرد شدن سنگها کمک میکنند و وقتی میمیرند،بقایای فاسد شدۀ آنان زمین را حاصلخیز میسازد.
گیاهان گلدار،گیاهانی هستند که ما به آن ها بیشتر آشنایی داریم و مهمترین گیاهان هستند؛زیرا که آن ها را برای غذا و مواد بافتنی و مسکن تهیه میکنند.
گیاهان گلدار،بیش از احتیاج خود غذا تهیه میکنند و از این نظر مقداری اندوخته در خود نگه میدارند،اغلب همین اندوختههاست که مورد استفادۀ انسان واقع میگردد.
گیاهان،مواد اضافی را در کجا ذخیره میکنند ؟ ممکن است در یک یا چند اندام اندوخته کنند،مانند ریشهها،ساقهها،برگها،میوهها،یا دانهها.
بعضی گیاهان نظیر کاهو و اسفناج و کلم،غذای اضافی را در برگهایشان ذخیره مینمایند؛هویج و چغندر،غذای اضافی را در ریشههایشان اندوخته مینمایند؛ گل کلم و مارچوبه در ساقههایشان ذخیره مینمایند.
گیاهان گلدار،عموماً در میوهها و دانهها اندوخته میکنند،معروفترین گیاهان گلدار درختان میوه هستند:
سیب،هلو،گیلاس،گوجه،گلابی،غلات نظیر:گندم،چاودا،ذرت،برنج، جو،دانه دار میباشند.
الیاف بعضی گیاهان به کار ساختن پارچه میآید،البسۀ گوناگونی که اکنون بر تن دارید از یک یا چند ماده از مواد زیر ساخته شدهاند:
پنبه،کتان،ابریشم مصنوعی،پشم،ابریشم،چرم؛پشم و ابریشم و چرم از
فرآوردههای حیوانی هستند،ولی به خاطر بیاورید که جانوران به گیاهان زندهاند.
فرآوردههای حیوانی قسمتی از گیاهان است که توسط حیوانات خورده شدهاند.
پنبه،از بزرگترین محصولات صنعتی جهان است و از گیاهان مهم مولد الیاف است،موارد استعمال بسیار دارد که قسمت اعظم آن بافتن پارچههای گوناگون است.
کتان از بزرک تهیه میشود،الیاف بزرک که سخت و محکم میباشند به کار ساختن لباس و طناب میآید،پارچههای کتانی،فرش،نخ قند،طنابها و تور ماهیگیری و عالیترین کاغذهای تحریر از کتان ساخته میشوند.
الیاف گیاهی بیشتر از سلولز ساخته شدهاند،سلولز برای تهیۀ ابریشم مصنوعی به کار میرود،امروزه الیاف مصنوعی نظیر نایلون که از زغال و آب و هوا ساخته میشود،به سرعت جای الیاف طبیعی،گیاهی و حیوانی را میگیرد.
لاستیک طبیعی،از عصارۀ شیری رنگ (لاتکس) درخت کائوچو گرفته میشود.
این درختان اکنون تقریباً در تمام کشورهای گرمسیر کاشته میشوند،بیشتر لاستیک خام برای ساختن لاستیک رویی و تویی چرخهای اتومبیل به کار میرود.
از موارد استعمال دیگر،تهیۀ پوتینها و کفشهای لاستیکی و لباسهای نفوذناپذیر و روکش سیمهای الکتریکی،لولههای لاستیکی و لوازم طبی و چسب است.
هزارها اشیای دیگر،از جمله داروها،قند،توتون،کاکائو،قهوه،چای،بعضی عطرها،سقز و ادویه از گیاهان به دست میآیند،احتمال دارد شما بتوانید چیزهایی دیگر نیز به خاطر بیاورید.
از جمله منابع بسیار مهم زمین جنگل است،محصولات جنگل زیاد و متنوع است.
غیر از غذا و لباس،چوب یکی از موادی است که مورد استعمال بسیار در جهان دارد.
در آمریکا به تنهایی میلیونها متر مکعب الوار در سال مصرف میگردد، جنگلها گرما و آب و هوا را تنظیم میکنند و ذخایر آب را حفظ مینمایند.
ریشۀ گیاهان ممکن است از سرعت جریان آب باران،جلوگیری به عمل آورده و مقدار زیادی خاک حاصلخیز را از شسته شدن محافظت نمایند.
در هر صورت به فرمودۀ قرآن مجید،نسبت به زمین و تمام جریانات طبیعی آن، اعم از دریاها،خشکیها،گیاهان و سایر نعمتهایی که در آن و در کوههای آن و در اعماق خاک است اندیشه کنید،باشد که از این اندیشه به معرفت و از معرفت به محبت و از محبت به عمل و از عمل به رضایت دوست و از رضایت حضرت اللّه به بهشت جاودان برسید.
فَرِّ جوانی گرفت طفلِ رضیعِ بهار***لب زلَبَن باز شست شکوفه نوبهار
باز درختان شدند بارور و باردار*** سِرِّ نهان هرچه داشت کرد عیان روزگار
چنانچه امروز گشت سِرِّ خدا آشکار
طبیعت لعل ساز لعل تراشیده باز***لعل تراشیده را پهلوی هم چیده باز
پهلوی هم چیده را به نقره پیچیده باز*** به نقره پیچیده را به حُقّه پوشیده باز
بحقه پوشیده را به نام نامید نار
درخت نارنج بود با کره و کامله***زنفخ باد بهار به باغ شد حامله
طفل سمینی بزاد بی مدد قابله*** طفل سمینش بدن پُر بود از آبله
به چهر گلگونش ماند آبلۀ آبدار
بر زبر شاخ بین سیبک سیمین زغن***نیمرخ سرخ دوست نیم رخ زرد من
عاشق و معشوق بین رفته به یک پیرهن*** نی غلطم عاشقی است کشته خونین کفن
به جرم دلدادگی زدند او را به دار
درخت امرود بین حکمتی انگیخته***صراحی ساخته شکر در او ریخته
مشک و گل زعفران به هم برآمیخته*** برابر آفتاب به شاخ آویخته
کز پی شش مه شود دوای بیمار زار
مهندس طبع ساخت ز هندوانه کُره***علوم جغرافیا دَرج در او یکسره
جزیره و بحر و بر چشمه و کوه و در***ه بعرض چون بایدش زدن خط دایره
بزن خط استوا به خط نصف النهار
روی دلآرای به از چه سبب زرد شد*** چهر مصفای او از چه پر از گرد شد
گمان برم هم چو من جفت غم و درد شد*** چنین شود هر کسی ز دلبرش فرد شد
چنانچه من گشتهام ز هجر زار و نزار (1)
از مسائل بسیار مهم زمین که قرآن مجید اندیشه در آن را تأکید دارد،مسئلۀ شب و روز است.
گویی را به سر نخی ببندید و سر دیگر نخ را به دست خود بگیرید و به دور خود بچرخید،گوی هم با دور شما خواهد چرخید.
ولی پیوسته نیم رخ توپ به سوی شما میباشد و نیمرخ دیگر به سوی مخالف شما خواهد بود.
هر چیزی که تحت تأثیر جاذبهای قرار گیرد و به گرد جاذب خود بگردد،حالش چنین خواهد بود.
زمین ما در جاذبۀ خورشید قرار دارد و به گرد خورشید میگردد،پس بایستی همیشه نیمهای از آن به سوی خورشید باشد و نیمۀ دیگرش به سوی مخالف خورشید.
اگر وضع زمین چنین بود میدانید چه میشد ؟ نیمی از زمین که رو به خورشید بود دوزخی گدازان و جهنمی فروزان بود و نیمۀ دیگر آن،شب تاریکی،سرد و سوزان بود،در نتیجه زمین قابل زیست نبوده،نه گیاهی در آن میرویید و نه جانداری در آن یافت میشد.
ولی دانش او و قدرت او و حکمت او،از این وضع جلوگیری کرده و برای زمین حرکتی قرار داده که با سرعت 30 کیلومتر در ثانیه به گرد خود بگردد و جاذبۀ
1) 1) -صفیر یا نعیم اصفهانی.
خورشید از آن جلوگیر نباشد،تا همۀ نقاط زمین از سود نور خورشید بهرهمند شوند و از زیانش دور باشند و شب و روز خوبی داشته باشند (1).
نور و حرارت در عالم آفرینش دارای موقعیت بسیار مهمی است،به طوری که اگر احتیاجات موجود زنده را در نظر بگیریم،باید نور و حرارت را جزء نیازمندیهای درجۀ اول قرار بدهیم.
پروردگار عالم،نور و گرما را به طور رایگان ولی با نظام مخصوصی در اختیار موجودات زنده قرار داده است که با توجه به همین نظام دقیق و عادلانه دری از خداشناسی به روی ما باز میگردد.
میدانیم،اگر خورشید بر یک نقطه از زمین به طور مداوم میتابید،اشعۀ سوزان آن موجودات زندۀ آن نقطه را،اعم از گیاه و حیوان میسوزاند و از بین میبرد و اگر همیشه بر همان نقطه ظلمت حکومت میکرد،سرما و یخبندان عجیبی به وجود میآمد و در نتیجه شرایط حیات محقق نمیگشت،روی همین اصل،نور و ظلمت و شب و روز با نظام معینی در کلیۀ نقاط روی زمین مقرر گردیده است.
قرآن،مسئلۀ با اهمیت شب و روز را از دلایل توحید قلمداد میکند و میفرماید:
[ قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللّٰهُ عَلَیْکُمُ اللَّیْلَ سَرْمَداً إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ مَنْ إِلٰهٌ غَیْرُ اللّٰهِ یَأْتِیکُمْ بِضِیٰاءٍ أَ فَلاٰ تَسْمَعُونَ* قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللّٰهُ عَلَیْکُمُ النَّهٰارَ سَرْمَداً إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ مَنْ إِلٰهٌ غَیْرُ اللّٰهِ یَأْتِیکُمْ بِلَیْلٍ تَسْکُنُونَ فِیهِ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ* وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ
1) 1) -نشانههایی از او:84.
فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ] (1).
بگو:به من خبر دهید،اگر خدا شب را بر شما تا روز قیامت پاینده و جاوید کند،کدام معبودی است جز خدا که برای شما روشنایی بیاورد ؟ پس آیا [ دعوت او را ] نمیشنوید ؟*بگو:به من خبر دهید اگر خدا روز را بر شما تا روز قیامت پاینده و جاوید کند،کدام معبودی است جز خدا که شبی را برای شما بیاورد تا در آن بیارامید ؟ پس آیا [ آثار قدرت او را ] نمیبینید ؟*و از رحمت خود شب و روز را برای شما قرار داد،تا در شب بیارامید و [ در روز ] رزق و روزی بجویید،باشد که سپاس گزاری کنید.
در مسئلۀ خلقت انسان و عجایب این موجود اسرارآمیز،هزاران کتاب نوشته شده،مطالعۀ قسمتی از این کتب،به اندیشه و تفکر در واقعیتهای این موجود کمک میکند،در جلد سوم عرفان به گوشهای از برنامههای خلقت انسان اشاره رفت و در این جلد به توضیح بیشتر نیازمند نیست.
از جمله مسائلی که قرآن مجید،انسان را به اندیشه در آن دعوت میکند اندیشه در خود قرآن عظیم است،شما با مطالعۀ یک تفسیر زنده و جامع،یا با اتصال به اهل قرآن به قرآن راه پیدا کرده و از این طریق به باز کردن درهای رحمت حق به سوی خود موفق خواهید شد.
قرآن مجید،از تمام مردم دعوت میکند در عاقبت نیکان و ناپاکان امم گذشته با
1) 1) -قصص (28):71-73.
چشم دل بنگرند و در داستان آنان اندیشه کنند،به صورتی که واقعیتهای حیات پاکان را در خود تحقق داده و از پلیدی پلیدان بپرهیزند،در این زمینه صحیحترین و سودمندترین داستانها،داستانهایی است که قرآن مجید نقل میکند و انسان خردمند و متفکر میتواند با مطالعۀ دقیق آن داستانها،در دریایی از معارف قرار گرفته و از این رهگذر به بهرههای عالی دنیایی و آخرتی برسد.
من در این زمینه شما را به تفاسیر قرآن و کتبی که در توضیح حیات انبیا و امم به عنوان قصص یا داستانهای قرآن نوشته شده،راهنمایی میکنم و از شرح مفصل این حقیقت چشم میپوشم.
در اینجا به ترجمۀ جملات اول حدیث باب تفکر اشاره کرده و دنبالۀ حدیث را ادامه میدهم:
امام صادق علیه السلام میفرماید:
به آنچه از دنیا و آنچه از نعمت و مصیبت و حادثه و تلخیها و خوشیها گذشته،به نظر عبرت بنگر،ببین آیا از برای کسی از آنچه مربوط به دنیا بوده، چیزی باقی مانده ؟
و آیا کسی را از بزرگ و کوچک،غنی و فقیر،دوست و دشمن،شاه و گدا مییابی که شربت مرگ را نچشیده باشد ؟
ای عزیز ! آینده را نیز همانند گذشته بدان،آنچه بر گذشته بر همگان رفت،بر آینده و آیندگان هم خواهد رفت،چنانچه آب به آب شبیه است،در این گذرگاه فقط،خوشا به حال کسی که به هر چیز و به هر کس به دیدۀ عبرت بنگرد و از این رهگذر به تصفیۀ وجود خویش از رذایل و آراستن درون و برون خویش به حسنات، اقدام نماید.
[ قال رسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:کَفیٰ بِالْمَوتِ واعِظاً،وَ بِالْعَقْلِ دَلیلاً، وَ بِالتَّقْویٰ زاداً وَ بِالْعِبادَةِ شُغْلاً وَ بِاللّهِ مُونِساً وَ بِالْقُرآنِ تِبَیاناً ]
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در جهت تحریک اندیشۀ مردم برای یافتن حقایق و دوری گرفتن از رذایل میفرماید:
برای شما یاد مرگ و دیدن مردن دیگران موعظهای کافی است،به دلالت عقل نسبت به واقعیتهای،و زادی چون تقوا و شغلی چون عبادت و مونسی چون حضرت اللّه و بیانی هم چون قرآن مجید،برای بدست آوردن خیر دنیا و آخرت اکتفا کنید.
مسئلۀ حتمیت مرگ و انتقال از این جهان به سرای آخرت،برای هیچ کس قابل تردید نیست.
دیدن مرگ اشخاص با دیدۀ بصیرت و یاد کردن از مرگ خویش ولی با قدرت تفکر از بهترین عوامل بیدار کننده و وسایل رشد و کمال است.
من شخصی را میشناختم که به انواع معاصی آلوده بود،امر به معروف و نهی از منکر در او اثر نداشت،از دین بیخبر و نسبت به هر گناهی،اهل عمل بود.
سالها او را ندیدم،تا در ماه رمضانی،دیدم انسانی با وقار و با تربیت در حالی که از احوالات الهی بهرهمند بود و از ایمان و عمل صالح وجودی سرشار
داشت به نزدم آمد و پرسید:مرا میشناسی ؟ گفتم:نه،گفت:من همانم که مدتی از عمر گرانمایه را در باطل سپری کردم.
گفتم:وسیلۀ بیداریت چه بود ؟ گفت:دوستی داشتم از دنیا رفت تا نزدیک قبر، جنازۀ او را مشایعت کردم،به فکر افتادم که بالای سر قبر بایستم و آنچه با مرده معامله میشود،ببینم.
دیدم بند کفنش را گشودند،به زیر صورتش خاک ریختند بالای سرش لحد چیدند و قبر را با گل و خاک پوشاندند،آنوقت به مشایعت کنندگان گفتند:به خانههایتان برگردید.
ناگهان از این مناظر عجیب و غریب تکان شدیدی خورده به خود آمدم و با خود گفتم:برخورد به تمام این واقعیتها برای تو هم خواهد بود،آن وقت در جواب حضرت حق که عمری به تو احسان داشت و تو در مقابل احسانش،عمری اسائۀ ادب داشتی،چه خواهی گفت ؟
از همان زمان به توفیق الهی تمام معاصی و خطاها را ترک گفتم و اکنون از برکت آن روز،به ادامۀ زندگی هماهنگ با قواعد الهی مشغولم.
به خواست خدا در باب هشتاد و سوم که دربارۀ مرگ تنظیم شده مسائل مفصلی خواهد آمد،در اینجا فقط به واقعیتهایی اشاره خواهد رفت که زمینۀ تفکر و سپس بیداری را برای ما فراهم آورد.
در این جهت به کتابهای متعددی مراجعه کردم و مقالاتی از نصایح حکما و عرفا و به خصوص انبیا و امامان دیدم،صاحب کتاب«مجمع المعارف و مخزن العوارف»،عالم ربانی مرحوم محمد شفیع بن محمد صالح در یک قسمت از
کتابش در باب توجه به مرگ به مسائلی اشاره میکند که آن مسائل محصولی از آیات و روایات و گفتار حکیمان و عارفان است و من قسمتی از آن را برای شما بازگو میکنم.
به چشم بصیرت نظر کن و از خواب غفلت بیدار شو و به گوش هوش بشنو،ای غافل از سبب هستی و ایجاد خود و بیخبر از عاقبت حال و عقبات مآل و معاد خود.
تفکر در کار خود کن و بدان که پروردگار حکیم،تو را از کتم عدم به معرکۀ وجود آورده و متوجه ساخت به انواع نعمتهای سابغه و منتهای بیمنتهای بالغه،تو را بنواخت و اعلام کرد تو را به حکمتهای واضحه و مطلبهای عظیمۀ راجحه که در خور بزرگواری صاحب مطلب تواند بود.
به آفرینش تو برافراخت،پس اسباب هدایت و آلات تحصیل معرفت از عقل و حواس و اعصاب بالتمام به تو داد،در آداب کسب سعادت ابدی و نور محبت خود.
قرآن و حکمت رسول به سوی تو فرستاد و فرمود:
[ وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ ] (1).
و جن و انس را جز برای این که مرا بپرستند نیافریدیم.
در جای دیگر میفرماید:
[ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً ] (2).
تا شما را بیازماید که کدامیک نیکوکارترید ؟
و فرمود:
[ أَ یَحْسَبُ الْإِنْسٰانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً ] (1).
آیا انسان گمان میکند بیهوده و مهمل [ و بدون تکلیف و مسؤولیت ] رها میشود ؟ !
پس به آیات بسیار به وسیلۀ پیغمبر مختار پیغام داد و خبر داد که تو را برای دنیا و لهو و لعب نیافریدم.
بلکه برای امر عظیمی و مطلب مهمی،چند روزی به جهت امتحان و تکلیف تو را به دنیا فرستادم تا به تحصیل معرفت و عمل به طاعت من،خود را قابل درگاه عزت و لایق درگاه رحمت و عنایت من ساخته،از عقبات جهالت و ضلالت،به وعدهگاه سعادت و کرامت من برسانی.
و پس از تذکر،اذعان این معنی-که لازمۀ ایمان است-لازم است که تأخیر در تدارک به غیر سفاهت و شقاوت چه جهت دارد ؟
آیا گمان داری که تا کار سازی خود را هر وقتی که باشد،نکنی نخواهی مرد و حال آن که زیر زمین پر است از حسرت و نالۀ امثال تو که به ارادۀ تدارک به طول امل،در عبادات سستی و تأخیر در عمل کردند و از حسرت و ندامت بیفایده، آرزوی رجوع به دنیا میکنند،چنانچه در احادیث و روایات وارد شده.
یا گمان میکنی که توشۀ این سفر محنت اثر،برای بعضی بدون سعی خود،مهیا میتواند شد و حال آن که حق تعالی میفرماید:
[ لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ ] (2).
و این که برای انسان جز آنچه تلاش کرده [ هیچ نصیب و بهرهای ] نیست.
و جای دیگر میفرماید:
[ وَ مٰا تُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ] (1).
و جز آنچه که همواره انجام میدادید،پاداش داده نمیشوید.
از این گونه مضامین در کتاب الهی فراوان است و از خداوند بزرگ راستگوتر کیست ! و کدام خبر صحیحتر و مستندتر و قویتر و محکمتر از قرآن به تو رسیده که با این اعمالت،خاطر جمع کردهای ؟
آیا به این مغرور شدی که به محض اسم بیمسمای شیعه و محب اهل بیت علیهم السلام بودن که علی الرسم بر خود گذاشتی،نجات خواهی یافت از آتش جهنمی که مهیا نشده،مگر از برای امثال تو از گنهکاران.
با این اوضاعی که داری و تخلفاتی که از تو سر میزند،از شداید مرگ و عقوبات قبر و عقبات قیامت که فکر آن روز و ذکر آن هول جهان سوز،شفیع قیامت و مسند رسالت را پیر کرد و آن حضرت و اهل بیت علیهم السلام و شیعیان واقعی ایشان،شب و روز از هول و عاقبت کار و عقوبت پروردگار محزون و متفکر و بیهوش و بسیار مضطرب و مدهوش شدند،نجات داری ؟
حدیث ابو درداء را دربارۀ حضرت امیر المؤمنین بخوان که بر آن معانی شاهد است و ببین که ضرار میگوید:
1) 1) -صافات (37):39.
به خدا قسم که امیر المؤمنین را دیدم که در محراب ایستاده،نزد پروردگار خود تضرع و استغاثه میکرد،مانند کسی که او را مار گزیده باشد و میگریست،مانند کسی که مصیبت عظیمی به او رسیده باشد و گویا در گوش من است که مکرر میفرمود:
آه،آه،از کمی توشه و طول سفر و وحشت و تنهایی؛آه،آه از عظمت شدت اهوالی که ناچار باید وارد آن ها شد (1).
احوال ائمه و انبیا علیهم السلام در سایر کتب و السنۀ اخبار مشهور است و خلاصۀ آن ها در«مفتاح الجنان»مذکور است،پس تو خود را نزد خدا عزیزتر و گرامیتر میدانی ؟
از خدا بترس و بر خود رحم کن و جزم بدان که اگر به راستی از شیعیان بودی عمل میکردی و فرامین اولیای خدا را به کار میبستی و از کردار دشمنان اجتناب مینمودی،امروز اسم دوستی ایشان،تو را از اصرار بر افعال شنیعه و شرکت با دشمنان ایشان در اعمال فضیحه باز نداشت،پس در حفظ از چنان فزع اکبر و هول گیرو دار محشر و رفاقت و شراکت عاصیان ایشان در روز جزا که لازمۀ هر عمل خطایی است،چگونه خاطر جمع میتوان شد ؟
از این جهت حضرت امام باقر علیه السلام بنا به نقل«اصول کافی»در باب تقوا میفرماید:
1) 1) -نهج البلاغة:حکمت 77؛المناقب:103/2؛بحار الأنوار:128/70،باب 122،حدیث 133.
ای جابر ! آیا همین بس است که تشیع را بر خود ببندد و دعوی محبت ما اهل بیت علیهم السلام بنماید ؟
و اللّه شیعۀ ما نیست مگر کسی که اطاعت خدا کند و پرهیزکار باشد؛ای جابر ! شیعیان ما شناخته نشوند،مگر به تواضع و بسیاری یاد خدا و نماز و روزه و رعایت حال همسایگان و فقرا و قرضالحسنه دادن و راستی در گفتار و تلاوت قرآن و زبان بستن از غیر نیکی مردم،از این خیالها و تصورات از راه حق دور مرو.. (1).
به این مضمون احادیث بسیار است و از امیر المؤمنین علیه السلام روایت است که فرمودند:
هر که ما را دوست دارد،میباید به اعمال ما عمل نماید و استعانت به ورع جوید که بهترین معیشتهاست در امر دنیا و آخرت (2).
حضرت صادق علیه السلام میفرماید:
شیعه ما نیست کسی که در زبان با موافق ما باشد و لکن در عمل مخالفت ما کند (3).
هر که امید چیزی دارد برای تحصیل آن سعی میکند و هر که از چیزی بترسد از آن فرار میکند.
حقیقت امید واقعی و غیر واقعی را در وضع زارع ببینید،وقتی امید به محصول دارد سعی میکند،زمین آماده میکند،شخم و دانه میافشاند و به انتظار نتیجه مینشیند؛این امید منطقی و در جای خود صحیح است و در غیر این حال،امید
یک حالت سفیهانه و ابلهانه است.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
شیعۀ جعفر نیست،مگر کسی که شکم و شهوت خود را با قدرت عفت از حرام حفظ کند و کوشش او در عبادت شدید باشد و برای خدای خود کار کند و امید به ثواب و خوف از عقاب او داشته باشد،چون چنین افرادی را ببینید،بدانید که از شیعیان من است (1).
جهان از پی شادی و دلخوشی است***نه از بهر بی داد و محنت کشی است
جهان غم نیارزد به شادی گرای*** نه کز بهر غم کرده اند این سرای
ز بهر درم تند و بدخو مباش ***تو باید که باشی درم گو مباش
مشو در حساب جهان سخت گیر ***همه سخت گیری بود سخت میر
به آسان گذاری دمی می شمار*** که آسان زید مرد آسان گذار
از حضرت رضا علیه السلام روایت شده:
اگر در مقام تمیز شیعه برآییم،نیابیم ایشان را مگر وصف کنندگان به زبان و اگر امتحان کنیم،نیابیم مگر مرتد و اگر خلاصه و زبده کنیم ایشان را از هزار،یکی خالص نباشد،تا آن که فرمود:بر مسندها تکیه میکنند و میگویند:ما شیعۀ علی هستیم و نیست شیعۀ علی،مگر کسی که فعل او قولش را تصدیق کند (2).
و از حضرت امام حسن عسکری علیه السلام مروی است که:مردی به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت:فلانی به خانۀ همسایه نگاه میکند و از دیدن نامحرم مضایقه ندارد،آن حضرت خشمناک شده فرمود:بیاورید او را،کسی گفت:یا رسول اللّه ! او از شیعۀ
شماست و اعتقاد به نبوت شما و ولایت علی دارد و از دشمنان شما بیزاری میجوید.فرمود:مگو آن شیعۀ ماست،پس به تحقیق دروغ میگوید،آگاه باش ! شیعۀ ما کسی است که ما را در اعمال ما متابعت کند و آنچه ذکر کردی از اعمال ما نیست (1).
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیثی میفرماید:
شفاعت من در روز قیامت یک حقیقت است،پس هرکه بدان ایمان نداشته باشد مشمول آن واقع نمیشود (2).
از ملاحظۀ کلام خدا و حجتهای قوی او فریب نفس و شیطان را مخور و فرصت غنیمت دانسته،به زودی از خواب غفلت بیدار شو و جمعی که ولایت ایشان را بر خود بستهای و آرزوی شفاعت آنان را داری،با خود دشمن مکن،وای بر کسی که شفعای او خصمای او باشند،آن هم در روزی مثل روز قیامت و آن هم به خاطر دریدن پردۀ محارم حق و خیانت به شریعت و حبس حقوق مال،پس چه عظیم است حسرت و عقوبت آن بدبخت و غافلی که سرمایۀ عمر را برای کسب سعادت به او دادند و او آن سرمایۀ الهیه را صرف اسباب خسارت و شقاوت ساخت،تا حدی که سستی و کاهلی از امر آخرت بر او غالب شد،در حالی که در این مدت کوتاه عمر و فرصت اندک میتوانست به درجات صالحان برسد و خویش را از عذاب سرمدی رهایی بخشد،تا کثافات سیئات و ناپاکیهای نفس و نجاسات باطنی که به هزار مرتبه بدتر از نجاسات ظاهری است،به آب توبه و اشک ندامت پاک نسازی،قابل نعیم و لایق همنشینی پاکان و نیکان نگردی،چنان که حضرت
باقر علیه السلام فرمود:
داخل بهشت نمیشود مگر پاکان (1).
در سورهای از سورههای تورات حقیقی مذکور است:
ای مردم ! تا چند در مسئلۀ توبه تأخیر میکنید ؟ و تا کی نیت تدارک ما فات را روز به روز تأخیر میاندازید ؟ آیا شما را امانی از مرگ رسیده،یا براتی از آتش جهنم تحصیل شده،یا جزم به دخول بهشت دارید ؟ !
نعمت شما را غافل کرده و طول امل شما را به خدا مغرور نموده،ای بندگان ! دنیا را نیافریدم،مگر برای آن که روزی مرا صرف کرده و در آن تخم عمل صالح بکارید.
پس شما عکس خواستۀ مرا عمل کردید،کتابم را زیر پا گذاشته و دنیا را بالای سر خود قرار دادید.
خانهها برافراشتید و به آن انس گرفتید،ولی خانههای مرا که مساجدند،پست کرده و از آن وحشت نمودید،شما را نمیتوان بنده و عبد حق گفت،بلکه آزاد هستید،آری،آزاد هستید،آسمانها و زمینها به یک اسم از اسمای من در فضای عالم بدون ستون استقامت کرد،ولی دلهای شما به هزار موعظۀ کتاب من مستقیم نشد،چنان که سنگ آب نمیشود،موعظه هم در دلهای سخت شما اثر نمیکند ! !
ای فرزند آدم ! پیش از آن که اجل به تو برسد برای مرگ آماده شو،من اگر به دنیا
1) 1) -الکافی:270/2،حدیث 7؛بحار الانوار:217/70،باب 137.
ارزش میدادم،هرآینه آن را در اختیار انبیا قرار میدادم،به تحقیق که بعضی از بندگان من هستند که میمیرند و همان لحظه پشیمان شده،درخواست برگشت میکنند،تا به تدارک عمل صالح برخیزند،ولی به آنان گفته میشود:ای احمق ! تو از همان جایی که آرزوی برگشت به آن را داری،میآیی ! !
ای پسر آدم ! محبت دنیا را از دل بیرون کن که من محبت خود را با دنیا،در یک دل مانند آب و آتش جمع نمیکنم،در جمع روزی و مال که مقسوم و مرزوق، است حرص مدار که روزی تو را دیگری نخواهد خورد.
ای فرزند آدم ! حرفی نمیزنی و نگاهی نمیکنی و قدمی بر نمیداری،مگر آن که دو ملک با تو هستند و خوب و بد تو را مینویسند،عافیت و سلامت چند روزه شما را فریب ندهد که مدت عمر بسیار محدود و ناچیز است و عدد نفسهای شما،محدود و محصور ! !
ای صاحبان عقل ! از خدای بترسید،شاید نجات یابید،آنچه برای آنجا لازم است و دوست دارید پیش بفرستید،رسول خدا صلی الله علیه و آله به ابو ذر فرموده:
با طول امل،در کارهای الهی تأخیر مکن که بگویی بعد از این خواهم بود و خواهم کرد،چه بسیارند منتظر فردا که به فردا نرسند.
ای ابو ذر ! اگر سرعت آمدن اجل را به نزد خود بینی،البته آرزوهای غلط را به سختی دشمن داشته و از فریب آن در امان مانی.
ابو ذر پرسید:یا رسول اللّه ! زیرکترین مؤمن کیست ؟ فرمود:آن که بیش از همه
یاد مرگ کند و تهیۀ بهتر بردارد (1)و در برابر او،آدم احمق است که مشغول شهوات حیوانی است و آرزوی رسیدن عنایت خدا را هم دارد.
ای عزیز ! بیا و بر خود رحم کن و همین دم میلی و رقّت قلبی،بهم رسان و به تدارک آخرت خود مبادرت نما،توبه و انابه آر و از جمیع معاصی که بدون ترک آن، نجات محال است دست بردار و حقوق از دست رفته را قضا و حقوق مردم را ادا کن،عزم را جزم نما که از این پس تتمۀ عمر را صرف جلب رضایت او کنی و از نافرمانی حضرت دوست بپرهیزی و یقین بدان که با چنین حرکتی به سوی حق سعید و محبوب شوی،گرچه از شقیترین مردم بودی.
مواظب و مراقب باش که تأخیر در عوض کردن خود نکنی و توبه و انابه را به فردا موکول ننمایی که ناگاه وقتت به سر آید و هنگامۀ فرصت بگذرد و یک مرتبه قهرمان اجل به تازیانۀ قهر در گورت افکند و وقتی از خواب غفلت برخیزی و از مستی هشیار شوی که در سکرات موت باشی و فزع عظیم بر تو غالب آمده باشد و از معاینۀ آثار شقاوت که برای مصلحت تکالیف مخفی بود،جزع الیم بر تو ظاهر و از غفلت مشوش و پریشان و از هر هول مطلع و وحشت صد هزار عقوبت که پی در پی میآید مضطرب و حیران،دوستانت لباس ماتم در بر و اطفالت خاک یتیمی بر سر و در آن وقت همه در فکرند که جیفۀ بدنت را با قرار دادن در خانۀ گور همراهی کنند ! !
آری ای عزیزان ! به فرمودۀ رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نسبت به انسان:
کَفیٰ بِالْمَوْتِ واعِظا.
1) 1) -الأمالی،شیخ طوسی:531،حدیث 1162؛بحار الأنوار:82/74؛باب 4،حدیث 3.
به دنبال جملۀ بالا رسول اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:
عقل،برای دلالت تو به راه خیر کافی و تقوا،به عنوان زاد و عبادت،به عنوان شغل و خداوند مهربان،به عنوان مونس و قرآن،به عنوان مبین حقایق برای تو بس است.
چون به این حقایق آراسته شوی،بندۀ واقعی حق گشته،در صراط او قرار گرفته و پایان کارت رضایت مولا و قرار گرفتن در بهشت است.
[ إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ* جَزٰاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّٰاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذٰلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ ] (1).
مسلماً کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند،اینانند که بهترین مخلوقاتند.*پاداششان نزد پروردگارشان بهشتهای پایندهای است که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است،در آن ها جاودانهاند،خدا از آنان خشنود است و آنان هم از خدا خشنودند؛این [ پاداش ] برای کسی است که از پروردگارش بترسد.
سعدی،در شرح حال عاشقان حق میسراید:
عجب داری از سالکان طریق***که باشند در بحر معنی غریق
خود از ناله عشق باشند مست*** زکونین بر یاد او شسته دست
به سودای جانان زجان منفعل*** به ذکر حبیب از جهان مشتغل
بیاد حق از خلق بگریخته*** چنان مست ساقی که می ریخته
نشاید به دارو دوا کردشان*** که کس مطلع نیست بر دردشان
گروهی عمل دار و عزلت نشین*** قدم های خاکی دم آتشین
سحر گر بگریند چندان که آب*** فرو شوید از دیده شان کحل خواب
1) 1) -بینه (98):7-8.
[ وَ قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:لَمْ یَبْقَ مِنَ الدُّنیا إلّا بَلاءٌ وَ فِتْنَةٌ،وَ ما نَجا إلّا بِصِدْقِ الإلْتِجاءِ ]
و نیز پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
کسی که از نور هدایت،خود را محروم کرده و دست از دامن اولیای کشیده،از تمام هویت حیات جز شکم و شهوت ندانسته،چهار چشمی نگران مادیت شده و دو دستی به دنیا چسبیده،باید بداند که در پایان کارش از اتصال به دنیا،جز بلا و فتنه که آن هم مورث عذاب و حسرت است،چیزی برایش نخواهد ماند،نجات از آن همه بلا و فتنه که به دنبالش عذاب ابدی است،برای کسی است که صادقانه و با نیتی خالص و با حالی خوش از همه شرور و وساوس شیاطین درونی و برونی، عملاً به حضرت مولا پناه برد.
دنیا،سرایی دو در است،انسان از دری وارد میشود و با سرعت از دری دیگر خارج میگردد،حیف است که انسان این دو روزه را به خاطر شکم و شهوت با آخرت ابد با آن همه نعیم مقیمش معامله کند !
به گفتۀ خبیری تیزهوش،الف تا یای زندگی خود را این چنین با فرهنگ عالی حق هماهنگ نمایید که انسانهای واقعی و عباد حقیقی اللّه کسانی هستند که:
الف: [ أَحْسِنْ کَمٰا أَحْسَنَ اللّٰهُ إِلَیْکَ ] (1)را به خاطر سپرند.
ب: بهره و نصیبی از آیۀ [ وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ ] (2)ببرند.
پ: پرهیزکار و متقی باشند.
ت: تسکین درد دردمندان دهند.
ث: ثمر زندگی را نیکوکاری دانند.
ج: جاهلان را با سلامت نفس و زبان خوش جواب دهند: [ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ الْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً ] (3).
ح: حکم به حق و عدالت دهند.
خ: خارستانی را به گلستانی مبدل سازند.
د: دوا و غذایی به بیماران مستمند دهند.
ذ: ذخیرهای از دین و دانش فراهم آورند.
ر: رستگاری را در راستی دانند.
ز: زبان را در راه خیر و صلاح جامعه کشانند.
ژ: ژندهپوشی را پوشش نو دهند.
س: سخی الطبع و کریم النفس باشند.
ش: شمع فروزانی،فرا راه خلق گردند.
ص: صادق الوعد و خوش قول باشند.
ض: ضمیری پاک و قلبی تابناک داشته باشند.
ط: طلب روزی از طریق مشروع کنند.
ظ: ظرفیت الهی خود را بالا برند.
ع: عبرتها از دنیای عبرتانگیز گیرند.
غ: غور و تأمل در نتیجۀ تصمیمات خود کنند و در عاقبت هر کاری تیزبین باشند.
ف: فرزندان شایستهای پرورش دهند.
ق: قرآن را با قلبی پاک بخوانند و به آن عمل کنند.
ک: کظم غیظ از رفتار نابخردان نمایند.
گ: گاه و بیگاه به کمک خلق خدا بشتابند.
ل: لطفی در مقام و ادبی در مقال داشته باشند.
م: مرد حق شده و از مردان الهی تجلیل کنند.
ن: نوامیس خود را حفظ نمایند.
و: ولای خانوادۀ عصمت و طهارت را در دل ثابت و در عمل آشکار نمایند.
ه: همت را متوجه والاترین مقاصد الهی و انسانی کنند.
ی: یقین به درو کردن کشتههای خود،در قیامت داشته باشند (1).
1) 1) -نور دانش:سال 47،:140.
[ وَ قالَ نُوحٌ علیه السلام:وَجَدْتُ الدُّنْیا کَبَیْتٍ لَهُ بابانِ دَخَلْتُ مِنْ أحَدِهِما وَ خَرَجْتُ مِنَ الآخَرِ هذا حالُ نَبِیِّ اللّهِ فَکَیْفَ حالُ مَنِ اطْمَأنَّ فیها وَ رَکَّنَ إلَیها وَ ضَیَّعَ عُمْرَهُ فی عِمارَتِها وَ مَزَّقَ دینَهُ فی طَلَبِها ]
از حضرت شیخ الانبیا وجود مقدس نوح مرویست که میفرمود:دنیا در نظر من،همانند خانهای دو در است که از یکی داخل شدم و از دیگری بیرون روم،این است حال کسی که گفتهاند:نزدیک به دو هزار سال و کسری طول عمر داشته، وقتی نظر چنین بیداری به دنیا چنین باشد،وای به حال کسی که با عمری بسیار کم،دل به دنیا بسته باشد،آن چنان دلبستنی که انگار،جز دنیا جایی نیست و گویا یک در برای دنیا،جز در ورود نبوده و برای این منزل در خروجی نهاده نشده ! !
هرگاه پیامبری با چنان مناعت شأن و علو مکان،حالش این باشد،یعنی خود را مسافری بداند که طول سفرش از دری تا دری است،چون باشد حال آن انسانی که اطمینان خاطر به دنیای گذشتنی بسته و عمر در پی تحصیل آن،آن هم از راه نامشروع ضایع کرده و دین خود را که در رأس تمام ارزشهاست،در طلب آن از بین برده باشد.
اگر از دنیا برای تحقق شرف و آزادگی و کمال و آبادی آخرت استفاده کنید،در
حقیقت در صراط مستقیم هستید و اگر از دنیا فقط به خاطر شکم بهره ببرید و برای جمع مال آن بکوشید،خویش را به خسارت ابدی مبتلا کردهاید.
امام علی علیه السلام در تشریح لذیذترین امور دنیای زودگذر و از دست رفتنی میفرماید:
دنیا شش چیز است:
خوردنی،آشامیدنی،بوییدنی،پوشیدنی،برنشستنی،به نکاح خواستنی.
شیرینترین خوردنیها،عسل است و آن از دهن زنبور است،شریفترین آشامیدنی،آب است و خاص و عام نسبت به آن برابرند و شریفترین پوشیدنیها،ابریشم است و آن بافتۀ یک کرم است و شریفترین بویها،مشک است و آن از خون آهو است و شریفترین بر نشستنی،اسب است و عظیمترین لذت،شهوت است که اتصال دو مرکز قذارت به یکدیگر است (1).
این است محصول ظاهر دنیا که کثیری از مردم نسبت به آن گریبان پاره کرده و خودکشی میکنند و برای به دست آوردن آن خویش را به هزار گناه و معصیت و رذیلت اخلاقی آلوده مینمایند ! !
همای شیرازی گوید:
جهان و کار او باشد فسانه***منه دل بر فسانه کودکانه
فسانه ننگری کار جهان را ***که حکمت هاست اندر این فسانه
از این زندان درآ ای مرغ قدسی ***که هستت شاخ طوبی آشیانه
1) 1) -مجموعة ورام:140/1؛بحار الأنوار:240/61،باب 10.
اگر خواهی سلیمانت دهد بار***رهایی جو دلا زین دیو خانه
تو سیمرغی به قاف وحدت ای دل ***چرا ماندی اسیر آب و دانه
در این عالم که بیت العنکبوتست*** روا نبود کند سیمرغ لانه
تو باز دست سلطان جهانی*** چرا با کرکسانی هم ترانه
هما جز گلستان مهر حیدر*** نگیرد مرغ جانم آشیانه
بجو در دوستی آل حیدر*** بهشت عدن و عیش جاودانه
[ وَ الفِکْرَةُ مِرْاةُ الْحَسَناتِ،وَ کَفّارَةُ السَّیِّئاتِ،وَ ضِیاءٌ لِلْقَلْبِ، وَ فُسْحَةٌ لِلْخُلْقِ،وَ إصابَةٌ فی إصْلاحِ الْمَعادِ وَ اطّلاعٌ عَلَی الْعَواقِبِ وَ اسْتِزادَةٌ فِی الْعِلْمِ ]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
اندیشه و فکر در آنچه باید اندیشه کرد،مانند اندیشه و نظر در دنیا و فنای آن و در خلق دنیا و اوضاع آنان،اندیشه در مسائل عالی الهی و آفرینش آسمانها و زمین و آنچه در آسمانها و زمین است،در حقیقت آیینۀ نشان دهندۀ حسنات و ریشه و مایۀ کفارۀ بدیها و روشنی قلب و گشایش مشکلات نفسانی و سبب اصلاح معاد و علت آگاهی نسبت به عواقب و زیاد شدن علم و دانش انسان است.
اندیشه در آنچه بر جهان و مردم جهان از نیک و بد گذشته به حقیقت آیینۀ نشان دهندۀ حسنات است.
چه این که وقتی انسان در وضع حقیقی جهان،به اندیشه مینشیند به این حقیقت میرسد که:
[ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً ] (1).
پروردگارا ! این [ جهان با عظمت ] را بیهوده نیافریدی.
پس وقتی نور فکر،بطالت و عبثیت را از خانۀ هستی دفع کرد،حق بودن جزء به جزء جهان آفرینش در دنیای باعظمت اندیشه ثابت میشود،در این صورت، انسان اندیشمند،ذرهای از ذرات این سفره پوشیده به حق را به باطل مصرف نخواهد کرد.
آری،انسان منصف چون به حق برسد،حق را به حق متصل کند و از حق به راه حق و برای حق مصرف کند.
علیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلیٍّ یَدُورُ حَیْثُ ما دارَ (2).
علی با حق است و حق با علی و بر محور او میگردد.
و چون انسان در احوالات امم و به خصوص گذشتگان اندیشه کرد،خوبیها و حسنات محسنین از امم را در خود تجلی داده و بدیها و سیئات بدکاران را که علت سقوط آنان در دنیا و آخرت شده،از خویش دفع خواهد کرد.
در حقیقت اندیشه در هر حقیقتی،آیینۀ نشان دهندۀ حسنه یا حسناتی است که آدمی را برای آراسته شدن به آن حسنه یا حسنات جلب خواهد کرد.
داستان اندیشۀ فضیل عیاض در یک آیۀ قرآن مشهور است،کتب رجالی
و عرفانی آن داستان را بازگو کردهاند که این دزد پرقدرت،بر اثر اندیشه در یکی از آیات سورۀ حدید،آراسته به حسنات و پاک از سیئات و آلودگیها شد.
فضیل که به خاطر قدرت زیاد و شغل کاروان زنی،جوی از ترس و وحشت برای دولت عباسی فراهم آورده بود و امنیت جادههای تجارتی و مسافرتی را بهم ریخته بود،عاشق زنی صاحب جمال گشت،قسمتی از اموال به دست آورده را،برای او میفرستاد و گاهی برای کامجویی از او به نزدیک خانۀ او میرفت،ولی زمینۀ دسترسی به آن زن برایش میسر نمیگشت.
تصمیمش برای رسیدن به وصال معشوقۀ سختگیر قطعی شد،خانوادۀ زن، در ترس و وحشت بودند،ولی از ضعف اراده و عدم توانایی،چارهای جز تسلیم در برابر آن قدرت شیطانی،در خود نمیدیدند.
کاروانی به وقت شب از نزدیکیهای محل زندگی فضیل،در بیابان مرو یا باورد عبور میکرد،یکی از کاروانیان با صدای خوش ولی آمیخته با حزن این آیه را قرائت مینمود:
[ أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّٰهِ ] (1).
آیا برای اهل ایمان وقت آن نرسیده که دلهایشان برای یاد خدا و قرآنی که نازل شده،نرم و فروتن شود ؟
آیۀ شریفه چون تیری بود که بر جان فضیل نشست،گویی آیۀ کریمه به او گفت:
ای فضیل ! تا کی تو راه مردم زنی ؟ گاه آن آمد که ما راه تو زنیم،فضیل لحظهای در آیه و در کار خود و در کار مردم و عاقبت برنامه اندیشید،بیدار شد،خجل و گریان روی به ویرانه نهاد،کاروانی در آنجا اطراق داشت،عدهای میگفتند:
1) 1) -حدید (57):16.
برویم،یکی میگفت:نتوان رفت که فضیل بر سر راه است ! !
فضیل چون این مسئله بشنید،فریاد زد:بشارت باد شما را که آن دزد خطرناک و آن منبع شرّ با خدا آشتی کرد،دیگر بیم راه نیست.
پس از آشتی با حق همه روزه،روزه گرفت و به تدریج رضایت صاحبان مال را جلب کرد و عاقبت از عارفان و عاشقان و ناصحان شد و گروهی از نفس الهی او به مدار تربیت قرار گرفتند ! !
خانمان سوز شود آتش آهی گاهی***نالهای میشکند پشت سپاهی گاهی
گر مقدر بشود سلک سلاطین پوید*** سالک بی خبر خفته به راهی گاهی
قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود*** به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع*** روسپیدی بود از بخت سیاهی گاهی
هستیم سوختی از یک نظر ای اختر عشق*** آتش افروز شود برق نگاهی گاهی
عجبی نیست اگر مونس یار است چو من*** بنشیند بر گل هرزه گیاهی گاهی
دارم امید که با گریه دلت نرم کنم***بهر طوفان زده سنگیست پناهی گاهی(1)
1) . 1)- اسرار معراج: 28
در کتاب«اسرار معراج» (1)این حدیث بسیار مهم و جالب و حیرتآور را میخوانیم:
در زمان رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در شهر مدینه،شخصی بود بسیار ظاهر الصلاح،به طوری که کسی در حق او در هیچ موردی،گمان سوء و ظن خلاف نداشت.
شاید بسیاری از مردم در برخورد با او از وی طلب دعا میکردند،ولی او بدون توجه به ظاهر آراستۀ خویش،در بعضی از شبها به خانۀ مردم مدینه،دستبرد میزد ! !
شبی برای دزدی از دیوار خانهای بالا رفت،اثاث زیادی در آن خانه بود و در میان خانه به غیر از یک زن جوان تنها کسی نبود،عجیب خوشحال شد که امشب علاوه بر به چنگ آوردن مال فراوان،در رختخواب عیش و عشرت هم شرکت خواهم کرد.
همان طور که در دل تاریکی بر سر دیوار،منظرۀ فریبندۀ اثاث خانه و چهرۀ دلربای زن را مینگریست،به فکر فرو رفت:دزدی تا کی،ننگ تا چه مدت،برای چه باید زحمات انبیا و اولیا را از یاد برد،عاقبت این همه گناه و فساد چه خواهد شد،مگر برای من مرگ و برزخ و قیامت و محاکمات الهیه نیست،در پیشگاه حق و در دادگاه عدل،جواب این همه ظلم و جنایت را چگونه باید داد ؟ ! !
آری،با ادامۀ این اعمال به روزی خواهم رسید که برای من راه گریز و فرار از
1) 1) -اسرار معراج:28.
چنگال عدالت نخواهد بود،آن روز پس از اتمام حجت حق،مبتلا به غضب خداوندی میشوم و از پس آن به زندان آتش خواهم افتاد و در آن صورت انتقام آلودگیهایم را پس خواهم داد ! !
پس از اندکی تأمل و فکر،از دزدی و تجاوز به آن زن،سخت پشیمان شد و با دست تهی به خانه بازگشت.
به وقت صبح خود را به لباس آراستگان و صلحا آراست و به مسجد به محضر مقدس رسول اکرم صلی الله علیه و آله آمد و در حضور آن جناب نشست !
ناگهان دید،زن صاحب خانهای که شب گذشته برای دزدی اثاث آن،در نظر گرفته بود به محضر رسول اکرم صلی الله علیه و آله آمد،عرضه داشت:ای رسول خدا ! زن بیشوهری هستم همراه با ثروتی زیاد،پس از چند ازدواج دیگر قصد شوهر کردن نداشتم،اما دیشب به نظرم رسید که دزدی به خانهام راه پیدا کرده،گر چه چیزی نبرده،ولی مرا وحشت زده کرده،از این پس میترسم در تنهایی ادامۀ زندگی دهم، اگر صلاح میدانید برای من همسری انتخاب کنید.
حضرت اشاره به آن مرد-یعنی به دزد شب گذشته-کردند و فرمودند:اگر میل داری،تو را به آن شخص تزویج کنم،زن به چهرۀ مرد خیره شد،او را پسندید و نسبت به او اظهار میل و رغبت کرد.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله عقد آن زن را برای آن مرد بست،سپس هر دو به منزل آمدند، دزد در کمال نشاط و شادی داستان خود را برای آن زن تعریف کرد و به او گفت:اگر شب گذشته ثروتت را میبردم و دامن عفتت را آلوده میکردم،علاوه بر این که یک شب بیشتر در کنار تو نبودم،آتش غضب همیشگی حق را،برای خود برمیافروختم،ولی در عاقبت کار فکر کردم و بر هجوم هوای نفس صبر و استقامت ورزیدم و در نتیجه برای همیشه به ثروت حلال و زوجۀ صالحه و عاقبت خوش
و سعادت ابد رسیدم ! !
به قول لسان الغیب:
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد***زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعّم که خزان می فرمود***عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب ***گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پریشانی شب های دراز و غم دل*** همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست زبد عهدی ایام هنوز ***قصه غصه که در دولت یار آخر شد
بزرگان عالم،فکر و اندیشه را مبدأ به دست آوردن سعادت دانسته و در این زمینه جملاتی بسیار زیبا به شرح زیر دارند:
«التَّفَکُّرُ عَلیٰ خَمْسَةِ أوْجُهٍ:
فِکْرَةٌ فی آیاتِ اللّهِ یَتَوَلَّدُ مِنْها التَّوْحیدُ وَ الْیَقینُ وَ فِکْرَةٌ فی نِعْمَةِ اللّهِ یَتَوَلَّدُ مِنْها الشُّکْرُ وَ الَْمحَبَّةُ؛وَ فِکْرَةٌ فی وَعیدِ اللّهِ یَتَوَلَّدُ مِنْها الرَّهْبَةُ؛وَ فِکْرَةٌ فی وَعْدِ اللّهِ یَتَوَلَّدُ مِنْها الرَّغْبَةُ؛وَ فِکْرَةٌ فی تَقْصیرِ النَّفْسِ عَنِ الطّاعَةِ مَعَ إحْسانِ اللّهِ یَتَوَلَّدُ مِنْها الْحَیاءُ» (1).
1) 1) -مواعظ العددیه:277،باب 5،فصل 8.
اندیشه بر پنج جهت است:
1-اندیشه در آیات و نشانههای آفاقی و انفسی حق که نتیجۀ آن رسیدن به توحید و یقین است.
2-اندیشه در نعمتهای ظاهری و باطنی الهی که ثمرۀ آن شکر و عشق به حضرت مولاست.
3-اندیشه در آیات عذاب که میوۀ آن ترس از گناه و خوف از مقام حق است.
4-اندیشه در وعدههای الهی نسبت به نیکوکاران که عاقبت آن رغبت و شوق به اعمال صالحه است.
5-اندیشه در تقصیر خویش از طاعت حق،با آن همه احسان الهی به عبد که نتیجۀ آن شرم و حیا از خداست.
عطاء میگوید:
همراه عبید بن عمیر به نزد عایشه رفتیم،در حالی که بین ما و او پردهای افکنده بود...ابن عمیر به عایشه گفت:عجیبترین چیزی که از رسول اکرم صلی الله علیه و آله دیدی برای ما بگو،عایشه گریه کرد و گفت:تمام زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله عجیب بود،شبی نزد من آمد،کنارش قرار گرفتم،فرمود:رهایم کن تا مولایم را عبادت کنم،برخاست به طرف آب رفت،وضو گرفت،سپس به نماز ایستاد،نماز میخواند و گریه میکرد، در حدی که محاسن مبارکش از آب چشم تر شد.آن گاه به سجده رفت و از اشک دیده،زمین را تر کرد،سپس به پهلو قرار گرفت،تا بلال آمد و او را به نماز صبح خبر کرد،بلال به حضرت عرضه داشت،گریۀ شما از چیست ؟ در حالی که گذشته و آیندهات را،خدای مهربان غرق در غفران قرار داده.
فرمود:بلال ! وای بر تو،چرا گریه نکنم در حالی که در امشب این آیه نازل شده:
[ إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ لَآیٰاتٍ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ ] (1).
یقیناً در آفرینش آسمانها و زمین،و آمد و رفت شب و روز،نشانههایی [ بر توحید،ربوبیّت و قدرت خدا ] برای خردمندان است.
سپس فرمود:وای بر کسی که این آیه را بخواند و به راه اندیشه در آسمانها و زمین و رفت و آمد شب و روز قرار نگیرد (2).
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:أُعْطُوا أَعْیُنَکُمْ حَظَّها مِنَ الْعِبادَةِ قالُوا:وَ ما حَظُّها مِنَ الْعِبادَةِ یا رَسُولَ اللّهِ ؟ قالَ:النَّظَرُ فی الْمُصْحَفِ وَ التَّفَکُّرُ فیهِ وَ الْاعْتِبارُ عِنْدَ عَجائِبِهِ (3).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:نصیب و بهرۀ عبادت را به چشم خود ببخشید،عرضه داشتند:بهرۀ چشم از عبادت چیست ؟ فرمود:نظر کردن به قرآن و اندیشه در آیات آن و پند گرفتن از عجایبش.
قلب،این مهمترین عضو آدمی که خانۀ انعکاس حقایق و مشرق انوار الهیه و جایگاه معرفت و عشق است،گاهی در سیطرۀ جواذب مادی و هواهای نفسانی و غرایز سرکش حیوانی،به تاریکی خطرناک حرص و بخل،حسد و کینه،شرک و نفاق،عجب و ریا و...آلوده گردد و صاحبش را از پی این آلودگی،به خزی دنیا
و عذاب آخرت دراندازد،طبیبان الهی اندیشه در امور و فکر در عاقبت و توجه به احوال نیکان و بدان را،سبب زایل شدن این تاریکی میدانند،چنان که تاریخ حیات ثابت کرده،هر تاریک دلی با نور اندیشه،روشن دل گشت.
بهاء الدین ولد،از پی راهنمایی گمراهان و تحقق روشنی در فضای قلب تاریک دلان،در مقالهای میگوید:
گفتم:ای اللّه ! چنان که نظر مرا بدین اسباب جهان گشاده کردی،تا چست شدم در نگاه داشتن احوال خود،هم چنان نظرم را گشاده به اسباب آخرت کن،تا احتراز کنم از این جهان.
هم چنان که در حسن صور خوبان این جهانی،چشم دادی تا این ها را میبینم، هم چنان چشم دلم را به جمال خوبان آن جهانی،گشاده کن تا منجذب به خدمتت،چشمههای علم هر دو جهانی را،از عرصههای عدم،تو گشاده میکنی.
ای اللّه ! انبیا را بر سر کدام چشمه سار،در عرصۀ عدم فرو آوردهای،یا رب ! مرا از آن چشمه،آب بده،گفتم:ثنا باید گفتن اللّه را،تا مرا این عطا به ارزانی دارد، فاتحه را آغاز کردم:
[ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ] .
همۀ ستایشها،ویژۀ خدا،مالک و مربّی جهانیان است.
گفتم:ای اللّه و ای پروردگار ! تربیت هر دو جهانی را تو توانی کردن،تربیت چه باشد که علم آن جهانی را به من تو کرامت کن.
[ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ] .
رحمتش بیاندازه و مهربانیاش همیشگی است.
ای رحمان ! شیر مهربانی این جهان را تو گشاده کردهای،تا دل نمیدهد که از سر
این شیر مهر برخیزند،ای رحیم ! هم چنان شیر مهربانی آن جهانی را در سینهام تو روان کن،تا عاشق آن جای باشم.
[ مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ إِیّٰاکَ نَعْبُدُ ] .
مالک و فرمانروای روز پاداش و کیفر است [ پروردگارا ! ] تنها تو را میپرستیم.
ای مالک یوم دین ! آرزویم هماره عبادت توست.
[ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ ] .
و تنها از تو کمک میخواهیم.
استعانت از تو میطلبم که بگشایی در نظرم را به روح آن جهانی و به تو عاشق ضروری باشم نه عاشق به تکلیف.
[ اهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ ] .
ما را به راهِ راست راهنمایی کن.
راه چشمهای نما،از چشمهسارهایی که در عدم است که راست به ملک آن جهانی میرساند.
[ صِرٰاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ ] .
راه کسانی [ چون پیامبران،صدّیقان،شهیدان و صالحان که به خاطر لیاقتشان ] به آنان نعمتِ [ ایمان،عمل شایسته و اخلاق حسنه] عطا کردی.
آن چشمه سار دانش که انبیا علیهم السلام در آن چشمه رفتهاند و از آن نوشیدهاند،مرا نیز هم از آن چشمه کرامت کن.
شما«بعضی از مردم»صواب را نمیدانید،چو شما خود را آکندهاید،صواب
کجا راه یابد در شما،چشم را به خواب آکندهاید و سر را به سودای فاسد آکندهاید و شکم را به نان آکندهاید و دل را به حرص آکندهاید و تن را به کاهلی آکندهاید،ای بیچارگان ! همهتان در زنگار عصیان ماندهاید،چنان که مرغان در دام مانند.
اکنون جهد کنید تا هر یک گره از پای یکدیگر بگشایید و رهایی یابید (1). تا به کی ای دل به اسباب جهان پرداختن
1) 1) -معارف بهاء الدین ولد:76.
در قطعهای از روایت خواندید که:
اندیشه باعث فسحت خُلق است،نفس چون بر اثر جواذب مادی و شهوانی اسیر شود،منبع رذایل و آلودگیها گردد.
در اسارت نفس در بند هوا،حرص،حسد،بخل،کینه،سوء ظن و انواع رذایل بر انسان غلبه کند و هریک از این امور فاسده،برای لغزاندن قدم به چاه بدبختی و گودال سقوط و تنور جهنم کافی است.
انسان،وقتی-با بهرهگیری از قرآن و معارف الهی-در خسارتهایی که از ناحیۀ رذایل اخلاقی-چه در دنیا و چه در آخرت-به انسان میرسد،اندیشه کند و به این معنی واقف گردد که رذایل،موجب تنگی دل و تاریکی جان و ضیق صدر و محدودیت نفس است،بدون شک به علاج اقدام میکند و راه فضای با عظمت و جهان بیکران اخلاق ملکوتی را به روی نفس باز نماید.
این گونه اندیشۀ پاک و با معنی،بهترین علت برای اصلاح وضع معاد و اطلاع بر عواقب کار و اضافه نمودن معرفت در کانون جان است.
[ وَ هیَ خِصْلَةٌ لا یُعْبَدُ اللّهُ بِمِثْلِها،قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:فِکْرَةُ ساعَةٍ خَیْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَنَةٍ وَ لا یَنالُ مَنْزِلَةَ التَّفَکُّرِ إلّا مَنْ خَصَّهُ اللّهُ بِنُورِ الْمَعْرِفَةِ وَ التَّوحیدِ ]
امام صادق علیه السلام در پایان روایت باب اندیشه میفرماید:
فکر و اندیشه و تفکر و دوراندیشی حقیقتی است که در تمام دورۀ خلقت،به مانند آن خداوند بزرگ عبادت نشده که فکر،اصل بندگی و ریشۀ عبادت و نور هر واقعیت و جان هر حقیقتی است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:یک ساعت اندیشه در وضع ظاهر و باطن خود،در دنیا و احوالات و انقلابهای آن در آسمان و زمین،در موجودات و قرآن و معارف الهیه از یک سال عبادت بهتر است و این منزلت بزرگ و مقام با عظمت برای کسی حاصل نمیشود،مگر این که حضرت حق او را به نور معرفت و توحید برگزیده باشد.
در لحظۀ پایان این جلد،این فقیر دل شکسته و مسکین بال و پر بسته،پس از ادای شکر حق از اتمام این نوشتار،دست گدایی به سوی آن بینیاز برآورد و به محضر مقدس حضرت حق عرضه داشت:
ای همه عالم ز غمت سوخته***چشم به لطف و کرمت دوخته
جمله رهین تو و انعام تو*** در گرو رحمت و اکرام تو
نام تو هر درد شفا میدهد***یاد تو بر قلب صفا می دهد
آن که تو را یافت دلش شاد*** شد یافت نجات از غم و آزاد شد
مهر تو را هر که خرید ای حبیب*** جنت عشق تواش آمد نصیب
آن که به درگاه تو آرد نیاز*** می شود او در دو جهان سرفراز
آن که تو را خواند و زاری کند*** لطف تواش یکسره یاری کند
مرهم دلهای پریشان تویی*** محور جان گرمی ایمان تویی
راحت جانهای بلا دیده ای*** مرهم هر زخم جفا دیدهای
ای غم تو داغ دل زار من*** لطف تو ای نور جهان یار من
گر چه خطاکار و دل آلوده ام*** از گنه و جرم نیالودهام
لیک به غفران تو رو کرده ام ***خود گل احسان تو بو کرده ام
روی سپیدم زکرامات کن ***بنده خود غرق عنایات کن
دیده مسکین به رخت باز کن*** جان و دلش محرم هر راز کن
الهی ! دلم را به نور معرفت روشن کن،جانم را به آتش عشقت برافروز،دستم را بگیر،از مهالکم برهان و توفیق ادامه خدمت در راهت را از گدای پیشگاهت دریغ مدار،آمین یا رب العالمین.