ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -، توشیحگر
عنوان قراردادی:مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه .شرح
عنوان و نام پدیدآور:عرفان اسلامی / مولف حسین انصاریان ؛ ویرایش و تحقیق محسن فیضپور ،محمدجواد صابریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۶ - ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری:ج.
فروست:مجموعه آثار؛ ۳۱، ۳۲، ۳۳، ۳۴، ۳۵، ۳۶، ۳۷، ۳۸، ۳۹، ۴۰، ۴۱، ۴۲، ۴۳، ۴۴.
شابک:۷۰۰۰۰۰ ریال : دوره 978-964-96392-9-1 : ؛ ج.۱ : 978-964-96392-6-0 ؛ ج.۲ : 978-964-96392-7-7 ؛ ۷۰۰۰۰۰ ریال : ج.۳ 978-964-96392-8-4 : ؛ ج.۴ 978-964-2939-00-8 : ؛ ج.۵ 978-964-2939-01-5 : ؛ ج.۶ 978-964-2939-02-2 : ؛ ج.۷ : 978-964-2939-03-9 ؛ ج.۸ : 978-964-2939-04-6 ؛ ج.۹ : 978-964-2939-05-3 ؛ ج.۱۰ 978-964-2939-06-0 : ؛ ج.۱۱ : 978-964-2939-07-7 ؛ ج.۱۲ 978-964-2939-08-4 : ؛ ج.۱۳ 978-964-2939-09-1 : ؛ ج.۱۴ 978-964-2939-10-7 : ؛ ج.۱۵ 978-964-2939-13-8 :
یادداشت:ج.۲ - ۵، ۹ و ۱۱ (چاپ اول: زمستان ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱۲ - ۱۵ (چاپ اول: ۱۳۹۱) (فیپا).
یادداشت:جلد چهاردهم و پانزدهم فهرست میباشند.
یادداشت:ج.۷ - ۹ (چاپ دوم:۱۳۸۷).
یادداشت:ج.۱۰ (چاپ اول: ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱۰ - ۱۵ (چاپ دوم:۱۳۸۸).
یادداشت:عنوان روی جلد: عرفان اسلامی شرح مصباحالشریعه.
یادداشت:کتابنامه.
عنوان روی جلد:عرفان اسلامی شرح مصباحالشریعه.
موضوع:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق . مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه -- نقد و تفسیر
موضوع:احادیث اخلاقی -- قرن ۲ ق.
موضوع:اخلاق اسلامی -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
موضوع:عرفان -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
شناسه افزوده:فیضپور قمی، محسن، ۱۳۵۳ -، ویراستار
شناسه افزوده:صابریان، محمدجواد، ویراستار
شناسه افزوده:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق . مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه . شرح
رده بندی کنگره:BP۲۴۸/ج۷م۶۰۴۲۲۱۸۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی:۱۱۸۲۵۶۰
«الحَمدُ لِلّهِ الَّذی نَوَّرَ قُلُوبَ العَارفِینَ بِضِیاءِ مَعرِفَتِه»
خدای را سپاس که نعمتهای بی شمارش را بر بندگان ارزانی داشته و چراغ پر نور معرفت را به برکت انبیایش خصوصاً پیامبر باکرامت و اهل بیت طاهرینش در قلب بندگان خاص خود روشن نموده است.معروف العارفینی که اولین قدم برای طی کردن منازل وصال حضرتش معرفت او است که
«أوَّلُ الدّینِ مَعرِفَتُه».
حقیقت معرفت نسبت به اعمال عبادی به منزلۀ روح نسبت به کالبد است و به حق،اهل عرفان و معرفت،روح و جان جهان و جهانیان هستند.
بی تردید گوهر ناب معرفت را باید در اعماق اقیانوس معارف دین جستجو نمود که میتوان با قرار گرفتن در کشتی نجات ائمۀ اطهار علیهم السلام و مسلّح شده به سلاح قرآن کریم و تفکّر و تعقّل و تدبّر در آفاق و انفس،خود را به اهل معرفت نزدیک نمود و وجود خود را در معرض شعاع خورشید پرحرارت عرفان و معرفت قرار داد تا بتوان در حلقۀ عارفان حقیقی قرار گرفت.
آنان که نفس خود را شناخته و از بند تعلقات آزادش ساختهاند و دامن از هر آنچه انسان را از خدا دور میسازد و به هلاکت میافکند،پاک و مبرّا ساختهاند،ظاهر دنیا را ناخوش دارند و اندوهگین قیامت خویشند،دلشان ترسان و چهرۀ ایشان
شاد و خندان است،جسمشان در میان مردم و دلشان با خدای عالمیان است.
اینجاست که به یقین باید گفت:جهان و هر چه در اوست،ارزانی آنان و بر غیر ایشان نامبارک بادا. جهان و هرچه در اوست سهل و مختصر است ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار (1)
در مکتب آل الله علیهم السلام عارف،دارای چنین صفاتی است و این اوصاف،ظاهر فریبان سیاه قلب را از دایرۀ عارفان باللّه جدا میسازد.
مسلّم قدم نهادن در این راه و قرار گرفتن در صف اهل معرفت،بی مدد خضر طریق غیر ممکن و مقدّمۀ ورود به ظلمات و تاریکی میباشد؛در این راه باید سایهنشین شجرۀ طیّبۀ رسالت و ولایت بود و از ثمرۀ ناب آن متنعّم شد و پروانهصفت بر گرد شمع وجودشان گشت،چرا که«
مَن تَمَسَّکَ بِهِم نَجَی وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنهُم غَرِقَ ».
مراجعه به آثار گرانسنگ عالمان ربّانی و ارباب معرفت و بصیرت که شمع وجود خویش را در کسب معرفت و ره یافتن به کوی وصال آب نمودهاند،راهی است برای وصال به چشمۀ جوشان معارف اهل بیت علیهم السلام که همانا بالاترین دستورالعمل سلوک برای طالب حقیقی درک مقام عرفا است.
مجموعۀ حاضر که تفسیری است بر کتاب «مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة» منسوب به حجت کبرای حضرت خالق،امام به حق ناطق،مبین المشکلات و الحقایق،حضرت جعفر بن محمد الصادق علیهما السلام-کتابی که مؤلف محقق و ارزشمند «الذریعة»نیز آن را در زمرۀ کتب عرفانی شیعه نام برده و متن آن را جزء دستورات
1) 1) -حافظ.
عرفانی مذهب میداند (1)-به قلم علّامۀ محقّق،حضرت استاد حسین انصاریان مد ظله العالی شرح و تفسیر شده است و از جمله آثاری است که با عنایت خاص آن ذوات مقدس علیهم السلام با تلاشهای بی شائبۀ معظمله در طول بیش از یک دهه تحقیق و تتبّع در آثار اسلامی و عرفانی و نوآوریهای متنوع در بین کتبی که در این طریق تألیف شده،جایگاه ویژهای را به خود اختصاص داده است،تا آنجا که در زمرۀ کتب مرجع و مورد توجه خاص محققان علوم اسلامی و اندیشمندان و فرهیختگان قرار گرفت و افراد متعدّدی از فضلای حوزۀ علمیه،این اثر را مرجعی برای آثار تحقیقی خود و گروهی از اندیشمندان دانشگاهی در سطوح مختلف آن را مصدری برای پایاننامههای علمی خود قرار دادند.
شیوۀ خاص مؤلّف در تفسیر «مصباح الشریعة» -که مطالعۀ مقدّمۀ محقّقانه ایشان،خصوصاً عنایت ویژۀ استاد به تطبیق مبانی عرفانی بیان شده در متن «مصباح الشریعة» با روایات معتبر ائمۀ معصومین علیهم السلام حقایقی را از این اثر روشن میسازد-برجستگی خاصّی به این اثر بخشیده است که مؤیّدی برای این نظریّه است که نمیتوان گفت این کتاب،صادره از غیر معصوم میباشد.
مؤلّف محترم،علّت تألیف کتاب را معرفی عرفان حقیقی و جلوگیری از انحراف جویندگان معارف الهی توسط مدّعیان دروغینِ عرفان بیان نمودهاند که از زمان چاپ اوّلین دورۀ این اثر گرانسنگ در سال 1361 شمسی تا به امروز اثرات قابل ملاحظهای در جامعۀ فرهنگی از خود به یادگار نهاده است.
بی تردید مطالعۀ این اثر-که در ضوء مبانی عرفان نظری از دیدگاه ائمۀ اطهار علیهم السلام تألیف شده است-برای شناخت مبانی حقیقی عرفان اسلامی در جایگاه خود مؤثر خواهد بود.
1) 1) -الذریعة:110/21.
خدای را شاکریم که بعد از سالها نایاب بودن این اثر و تقاضای فضلا و علاقمندان به مبانی عرفان نظری،این توفیق را به ما عنایت فرمود تا بتوانیم این کتاب ارزشمند را با ویرایش و تحقیق جدید در قالبی نو به عرصۀ فرهنگی جامعه اسلامی تقدیم نماییم.
از امتیازات این اثر نسبت به چاپهای قبلی میتوان به موارد ذیل اشاره نمود:
حروفچینی و مقابلۀ متن با دستنوشتۀ مؤلّف.
بازبینی متن و اعمال بازنگری«به اشراف مؤلف».
موضوع گذاری جهت سهولت دسترسی به مطالب.
ویرایش ادبی متن فارسی و عربی.
بازنگریِ اعراب و ترجمۀ روایات.
جایگزینی ترجمۀ جدید مؤلّف از آیات قرآن کریم.
استخراج منابع و تطبیق روایات با مصادر روایی.
تنظیم فهارس متنوّع در مجلّدی مستقل.
تنظیم فهرست موضوعی مطالب در مجلّدی مستقل.
حذف برخی از مطالب که مناسب امور اجتماعی سالهای تألیف کتاب بوده و دخلی در موضوع کتاب نداشته است«به اشراف مؤلف».
در پایان،از همکاری کلیۀ عزیزانی که در نشر این اثر ما را یاری نمودند خصوصاً محقّقان محترم آقایان:محسن فیضپور-محمدجواد صابریان-عبد الرضا محییالدّینی-محمد حسین امیدوار؛ویراستار ادبی:سیّد رضا باقریان موحّد، مقابله:سید محمد رضا آصف؛حروفچینی و فهرستنگاری و صفحه آرایی:
سید حسین امامی نجفی کمال تشکّر را داریم؛امید که در درگاه احدیّت قبول افتد.
مرکز علمی تحقیقاتی دار العرفان
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و الصلوة و السلام علی سید المرسلین و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین
اگر عرفان را حالتی ملکوتی و حقیقتی روحانی و الهی بدانیم،چنان که بسیاری از بینایان و آگاهان و سالکان مسلک محبّت و عشق آن را حال میدانند و از آن تعبیر به حالت عرفانی و آسمانی میکنند،باید مایه و ریشۀ آن را در اعماق قلب و باطن جان و سرّ وجود جستجو کرد.
در این صورت،عرفان لطیفهای است الهی و حقیقتی است فطری که به صورت قوّه و استعداد در خزانۀ وجود انسان از جانب حضرت محبوب قرار داده شده که برای رسیدن به آن حالت باید معارف و اخلاق و مضامین ادعیۀ وارده از ائمه طاهرین علیهم السلام را با کمک قرآن و روایات پرورش داد،تا جایی که تمام آلودگیها از مملکت وجود آدمی رخت بر نهد و فرار را بر قرار ترجیح داده تا انسان مصداق حقیقی عارف شود.
و اگر آن را جزء مسائل نظری و علمی به حساب بیاوریم،چنان که گروهی بر این عقیدهاند،باید آن علم را از اهلش اخذ کرد و با عمل به آن در باطن وجود خود حالت عرفانی به وجود آوریم (1).
1) 1) - موضوع این علم شناخت حق و اسما و صفات اوست و بالجمله راه و روشی که اهل الله برای شناسایی حق انتخاب کردهاند،عرفان مینامند. عرفان،به معنای شناخت و در اصطلاح،معرفتی قلبی که از طریق کشف و شهود و نه از بحث و استدلال حاصل میشود.عارف،کسی است که از خودشناسی نیل به خداشناسی دارد و علم او به حقایق و معانی الفاظ است.عرفان در اسلام و نیز دیگر ادیان شرقی به صورت بالاترین دانش بوده به گونهای که تصور معین و محدودی از آن در طبیعت هست و در واقع قالبی را ارائه میدهد که در آن،علوم جهانشناسی سنتی-چنان که شایسته است-قابل فهم میگردند.عرفان از این حیث سرچشمه زندگی است و عارف،همه چیز را در آن عبارت از تجلّیاتی از اصل الهی میداند که از هر تعینّی،حتی از وجود که نخستین تعین آن است،برتر میباشد.در جهانشناسی عرفانی همۀ موجودات متجلّی خواه محسوس و خواه نامحسوس به حسب درجهای که عقل را انعکاس میبخشند و نیز به حسب هستی خود با این مرکز ارتباط دارند.«علم»هر موجود حلقه اتصال مستقیم آن به عقل کلی یا«کلمه»است که به وسیلۀ آن،همه چیز به وجود آمده است.درجۀ هستی هر آفریده تجلّیای از وجود محض در سطحی از وجود کیهانی است و به سبب همین تجلّی هر موجودی«شیئی»است و عدم نیست.معرفت عرفانی قابل تردید نیست؛زیرا معلوم در عرفان،ذات و صفات خدا است و این شناخت مبتنی بر این فرض است که او موجود واحد است و به چیزی شبیه نیست و نیز چیزی به او شبیه نیست.شناخت صفات او به این مفهوم است که او حیّ،علیم،سمیع و بصیر است.این شناخت از استدلال و شهود به دست میآید.این معرفت متضمن دو اصل است:1-فعل عقلی،پدیدارهایی که دارای خصوصیت عینیاند و در عین حال به وسیلۀ عقل درک میشوند،2-حصول،به مفهوم نتیجۀ چنین فعلی که صورت شیء در ذهن است.عارف،عالَم را از دو جنبه شهود میکند:الف-رمز مثبت،ب-وهم منفی.تجلّی که دارای جنبۀ واقعیت است مظهر درجۀ عالیتری از واقعیت است و تا حدی که از اصل جدا شده و با آن غیریّت پیدا کرده وهمی است.در عرفان اسلامی،جهان،هیکلِ«کلمه»است و چون کلمه به صورت عالم صغیر در انسان متجلّی میشود،عارف هر اندازه با سرچشمۀ نورانی هستی اتصال پیدا کند،یگانگی او با جهان بیشتر میشود.دعای عارف این است که«ببیند»معرفت هر وجود جزیی و هر مرتبهای از علم،به معرفت وجودی آن رهنمون است،این معنا زیربنای عرفان است.ملا محسن فیض کاشانی گوید:«عرفان و اشراق شجره نبوّت است».عرفان،فن نیست بلکه علمی است که دارای موضوع،مبادی و مسائل مخصوص به خود است و در عین حال با همۀ علوم سازش و ارتباط دارد. عرفان شیعی:عرفان،مصدر است به معنای شناختن و دانستن بعد از نادانی که ریشه ثلاثی مجرد آن از عُرف و عَرَف به معنای شناختن و معانی متعدد دیگری که در کتب لغت ملاحظه میگردد.مشتقّات عَرَف در 71 آیه از آیات کریمه ذکر شده است. عرفان،حالتی است که در بخش عملی به روابط انسان با خودش و جهان و خداوند میپردازد تا آنجا که آدمی به توحید کامل نایل آید و به این بخش از حالات انسانی سیر و سلوک گویند.برای عارف جهان جز خداوند،اسما و صفات و تجلیّات او چیز دیگری نیست که فرمود: «فَأَیْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ» «پس به هر جا روی آورید رو به سوی خداوند است»بقره (2):115،و نیز: «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّٰاهِرُ وَ الْبٰاطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ» «او است اول و آخر و ظاهر و باطن و او به همه چیز دانا است»حدید (57):3. عرفان،شناسایی حق و راه و روشی است که اهل الله برای شناسایی حق برگزیدهاند.خاقانی گوید: هر مؤمن که ز اهل عرفان باشد خورشید سپهر فضل و احسان باشد یا حکیم ناصرخسرو گوید: شفای درد دلها گشت عرفان ز عرفان روشن آمد جاودان جان علاوه بر آنچه در آیات قرآن کریم از نشانههای عرفانی یاد شده زندگانی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بازتابی از زندگی معنوی و سرشار از اشارات عارفانه آن حضرت بوده است.زندگی زاهدانۀ امام علی علیه السلام پرورش یافته دامان رسول الله صلی الله علیه و آله نیز در قالب سخنان گهربار آن حضرت در نهج البلاغه و اشارات و تلمیحات امام علی بن الحسین علیهما السلام در صحیفۀ سجادیه نمونه و سرمشق آشکاری برای عرفا است. امام علی علیه السلام که بنابر دلایل موجود،زندگی سرشار از زهد و پارسایی داشته و بر ظاهر و باطن امور آشنا بوده،سرمشقی برای شیعیان خود قرار داشته و عرفا و صاحبان طرائق عرفان و تصوف در قرون بعد اهتمام خاص در رسانیدن طریقشان به وجود مقدّس ایشان داشتهاند.فرازهای ادعیه اسلامی برگرفته از اشارات عرفانی است که موجب رسوخ ذکر و یاد الهی در دل و باعث سیر شهودی و کشف وجودی باری تعالی در قلوب اهل کمال است که از آن جمله میتوان به دعای کمیل و دعای ابو حمزه ثُمالی اشاره نمود. پس از امام علی علیه السلام چهار تن به عنوان ارکان شیعه معرفی شدهاند:سلمان فارسی،ابو ذر غفاری،عمّار یاسر و مقداد بن عمرو.این مجاهدان از صحابه و اهل صُفَّه بودند که میتوان آنها را از مخلصین بارگاه ربوبی و از مؤمنان پاک سرشت رسول اکرم صلی الله علیه و آله،بالاخره از یاران امام علی علیه السلام و از عرفای به حق و دانایان شیعه واقعی و عرفان خالص به حساب آورد.
گستردگی مسئله،ما را نسبت به این معنا هشدار میدهد که هر کتابی گرچه معنون به عنوان عرفان باشد و هر شخصی گرچه مشهور به عرفان باشد،قابلیّت تغذیۀ انسان را در این جهت ندارد.
کتابی که مایههای اصیل عرفان نظری در آن است،فقط کتابی است که مطالبش را از سرچشمۀ وحی و نبوّت انبیا و امامت امامان علیهم السلام گرفته باشد.
و عارف حقیقی کسی است که قواعد عرفان را از مقرّبان درگاه حق و صدّیقان و صالحان و اولیای واقعی گرفته باشد و خود را محقّق به آن حقایق نموده و جان را منوّر به نور ملکوت کرده باشد.
بنابر نظر اوّل،عرفان،عبارت از حالی ملکوتی و مایهای آسمانی و فطری است که در مرحلۀ اوّل در عمق و جان و ذات نفس همراه با نور ایمان و یقین به قیامت تجلّی میکند و سپس آثارش در اعمال و حرکات و رفتار و اخلاق آدمی ظهور مییابد.
عرفان، رشته و پیوند و اتّصال پر قدرتی است که انسان خاکنشین را،به سرّ السرّ عالم پاک،یعنی مبدأ هستی پیوند میدهد و از این طریق تمام ابواب رحمت و برکت را به روی قلب و جان آدمی باز میکند.
عرفان، از انسان موجودی برتر،وجودی والا،منبعی پرخیر،متحرّکی توانا،
سالکی خالص،رزمندهای پر توان،جهادگری با قدرت،زاهدی وارسته،عابدی مقبول و مناجات کنندهای در شب و متضرّعی در سحر و مستغفری در سجده و شیری در میدان نبرد به وجود میآورد.
عرفان، جوهرۀ حیات انسانی،صراط مستقیم الهی،حرارت روحی،عشق درونی و گرمترین شعلۀ محبّت آدمی به خدای جهان آفرین است.
عرفان، راه خدا،مسلک انبیا،مایۀ جان اولیا،طریق اصفیا و مدرسۀ پر قدرت معصومین علیهم السلام است.
عرفان، به معنای شهود عظمت حق تعالی،از طریق بینایی دل است و این بینایی محصول معرفت انسان به حضرت حق میباشد و این معرفت جز از طریق شناخت انبیا و قرآن و امامان علیهم السلام و پیروی از آنان به دست نمیآید و عبادت بدون حال عرفانی و تضرّع و انابه و توبه و زاری،ارزش چندانی ندارد.
عرفان، حقیقت عبادت،خشوع و خضوع و شکستگی و نیاز است که از شهود عظمت حق تعالی بر دل ظاهر میشود و این چنین سعادت موقوف بر محبّت است و ظهور محبّت موقوف بر متابعت سیّد اوّلین و آخرین علیه من الصلوات اتمها و من التحیّات ایمنها و متابعت موقوف بر دانستن طریق متابعت،پس به ضرورت، ملازمت علمه که وارثان دینیاند (1).
عرفان، زدودن حکومت و محبّت ما سوی اللّه از قلب و هر محبّت و کششی را تابع عشق حق قرار دادن و نیز آراسته شدن اعضا و جوارح به اعمال مورد رضایت اللّه و زیور گرفتن جان از اخلاق الهی است.
عرفان، آزادی از خودپرستی،رهایی از اسارت مادیّت و مقیّد شدن به قید
1) 1) -رشحات:628/2.
بندگی حق و منوّر شدن جان به نور و صبغۀ الهی است.
[ صِبْغَةَ اللّٰهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّٰهِ صِبْغَةً ] (1).
رنگ خدا را [ که اسلام است،انتخاب کنید ] و چه کسی رنگش نیکوتر از رنگ خداست ؟
عارف آن انسان با کرامتی است که با شعور و درایت و با اراده قدرت،بر اساس معارف الهی،در صراط مستقیم حق حرکت کرده،تا جایی که قلبش عرش خدا شده و خانۀ دلش به نور عالم ملکوت منوّر شده است.
عارف بزرگ،سیّد حیدر آملی در کتاب کم نظیر «جامع الاسرار» دربارۀ عارف مؤمن میگوید:
«فی قَلْبِ الْمؤمِنِ ثَلٰاثَةُ انْوٰار:نُورُ الْمَعْرِفَةِ،وَ نُورُ الْعَقْلِ،وَ نُورُ الْعِلْمِ.
فَنُور الْمَعرِفَةِ کَالشّمْسِ،وَ نُورُ الْعَقْلِ کَالْقَمَرِ وَ نُورُ الْعِلْمِ کَالْکَوْکَبْ.
فَنُورُ الْمَعْرِفَةِ یَسْتُرُ الْهَویٰ،وَ نُورُ الْعَقْلِ یَسْتُرُ الشّهوَةَ،وَ نُورُ الْعِلْمِ یَسْتُرُ الْجَهْلَ.
بَنُورِ الْمَعْرِفَةِ یُرَی الْحَقُّ،وَ بِنُورِ الْعَقْلِ یُقْبَلُ الْحَقُّ،و بِنُورُ الْعِلْمِ یَعْمَلُ بِالْحَقِّ (2)».
در قلب مؤمن با معرفت سه نور است:
1-نور معرفت.
2- نور عقل.
3- نور دانش.
نور معرفت چون خورشید است،نور عقل مانند ماه و نور دانش هم چون ستاره.
نور معرفت،حکومت هوی را از بین میبرد،نور عقل قدرت شهوت را
میپوشاند و نور دانش جهل را فراری میدهد.
به نور معرفت حق مشاهده میشود،به نور عقل حق پذیرفته میگردد و به نور دانش به حق عمل میشود.
سالکان مسلک عشق میگویند:
برای رسیدن به حقّ و حقیقت،بایستی مراحلی طی کرد،تا نفس بتواند از حق و حقیقت بر طبق استعداد خود آگاهی حاصل کند.
تفاوت اهل عرفان با فلاسفه این است که عارفان تنها گرد استدلال عقلی نمیگردند بلکه با وجود تصدیق آن،به یک مرحلهای که فوق آن است قائل هستند،و آن را مرحلۀ شهود مینامند؛میگویند:
پس از آن که نفس از مقام حسّ و عقل و برهان صعود کند،میتواند با ممارست معنوی و معراج روحانی به مقام بالاتری ترقّی نماید و حقایقی را بدون یاری برهان و حسّ دریابد و مشاهده کند و به طور کلی از مرحلۀ دانش به مرحلۀ بینش برسد و این چنین دانش است که در برابر حکمت استدلالی عرفان نامیده میشود.
عارف با این بینش الهی که با ریاضتهای شرعیه و تقوای خالص و توجّه به آیات قرآن و سنن مرسلین به دست آورده،به توحید شهودی رسیده و برای یافتن حق دنبال دلیل نیست که با عمق قلب این معنا را یافته که خود پیکرۀ دلیل ساخته و پرداختۀ حق است و آن را آن قدرت نیست که آینه تمام نمای حضرت محبوب باشد.
چنان که امام عارفان،وجود مقدّس امام حسین علیه السلام در دعای عرفه که عرفان خالص اسلامی است،به پیشگاه حضرت ربّ العزّة جلّ و علا در باب توحید شهودی عرضه میدارد:
کَیْفَ یُسْتَدَلُّ عَلَیْکَ بِمٰا هُوَ فی وُجُودِهِ مُفْتَقَرٌ الَیْکَ ؟
خداوندا ! چگونه با این موجودات که در وجود خود نیازمند تو میباشند راهیابی به سوی تو داشته باشم ؟
با توجه به مطالبی که در صفحات گذشته ملاحظه کردید،جستجو در تاریخ حیات انسان که چه شخصی پایه گذار مکتب عرفان بوده و یا به وسیلۀ چه گروهی از اهل دین این مدرسه بنا گذاری شده،کار با مفیدی نیست.
زیرا،وقتی حقیقتی به صورت مایه و استعداد و ذوق و شوق و نیاز و احتیاج، در ذات انسان نهفته است،باید آن را از حضرت محبوب دید.
به حقیقت که لازم است از عرفان و حال عرفانی به عنوان یک واقعیت ملکوتی و سرّ خدایی که در اعماق جان ریشه دارد یاد کرد.
این انسان است که به دور از غوغای حیات عاریت،احساس میکند که در درونش عشق به مبدأ هستی و علاقه به پاکی جان و طهارت درون و پای بندی به حقایق و واقعیتها و توجه به دانش و بینشی ما فوق دانش و بینش مادّی موج میزند.
این انسان است که میخواهد اضطراب درونش را با کمک عاملی قوی و حقیقی غیر از عوامل مادّی که خود عامل اضطرابند،تبدیل به امنیت کند.
این انسان است که در جستجوی اتّصال به حقیقت و واقعیّت مجاهده مینماید.
و این انسان است که علاقه دارد با تمام هستی وجودش در سرزمین عشق و محبّت خیمه زده و کاری کند که برای همیشه از ناراحتی وجدان راحت باشد.
این انسان است که در فطرتش مییابد،حقیقتی او را به سوی خود جذب میکند و از او میخواهد که در کنار وی قرار گیرد.
این انسان است که علاقه دارد تمام افراد بشر در کنار او راحت و در امنیت و آسایش باشند.
این انسان است که مشتاق فهم حقایق عالی هستی است و میخواهد اسرار عرصهگاه حیات بر او کشف شود.
این همه عشق و علاقه و ذوق و شوق که هم چون دریا در باطن انسان موج میزند همان مایهای است که اهل دل از آن تعبیر به استعداد عرفانی و حالت عرفان خواهی میکنند.
این قوّه و استعداد است که اگر با قوانین وحی و ریاضتهای شرعیّه رشد کند، انسان به آن چه که فطرتاً در طلب آن است،میرسد.
این واقعیت که در دل و جان ریشه دارد،همان کششی است که از جانب معشوق واقعی در اعماق هستی انسان عاشق قرار داده شده که عاشق به محض توجّه به این حقیقت در تکاپو میافتد و به دنبال آراسته شدن به حقایق حرکت میکند و در ابتدای حرکت و سلوکش حس میکند که بدون راهبری الهی و خود ساختهای ملکوتی قدرت سیر و سفر و حرکت در این راه پر خطر را ندارد،راهی که راهزنان درونی و برونی برای راهزنی در زوایای آن کمین کردهاند.
عاشق عرفان و حال باید بداند که خضر این راه در درجۀ اوّل،انبیا و امامان علیهم السلام و سپس عالمان ربّانی هستند که جانشینان آن بزرگوارانند.
بنابراین،سرچشمۀ این حالت حضرت محبوب است و اوست که این مایه را در جان قرار داده و به وسیلۀ راهنمایان راه از قوّه به فعلیت میرساند و اوست که مایۀ عشق به خودش را در دل و جان انسان قرار داده و میخواهد که انسان از تمام
وسائل و ابزار مادّی و معنوی به عنوان وسیله،برای رسیدن به معشوق حقیقی استفاده کند.
آنان که برای رشد حال عرفانی در راه انبیا و امامان علیهم السلام قرار گرفتند،به آن چه باید برسند رسیدند و آن بینشی که باید پیدا کنند،پیدا کردند و در این مسیر به خاطر رنج عبادت و حرکت در راه بندگی،از اشراق و تجلّی حق بر قلب خود برخوردار شده و به مقام معیّت رسیدند.
[ إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ ] (1).
بیتردید خدا با کسانی که پرهیزکاری پیشه کردند و کسانی که [ از هر جهت ] نیکوکارند میباشد.
[ إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الصّٰابِرِینَ ] (2).
خدا با صابران است.
قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله:اِنّ لِیَ مَعَ اللّه حٰالاٰتٍ لاٰ یَحْتَمِلُهاٰ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لاٰ نَبیٌّ مُرْسَلٌ (3).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:«به درستی که برای من با خداوند حالاتی است که نه ملک مقرّب و نه پیامبر مرسل طاقتش را ندارند».
اگر گفته شود علّت رسیدن انسان به این مقامات عالی،همان حالات درونی همراه با عبادات الهی و ملکوتی است صحیح گفته شده.
این فقیر پایه گذار عرفان را بزرگان هند یا حکمای یونان یا دانشمندان قدیم ایران
نمیداند بلکه اینان به وجود آورندۀ بعضی از قواعد فلسفه و حکمتاند و عرفان و حال حقیقتی است که ریشۀ خدایی دارد و در اعماق قلب و جان هم چون گوهری آسمانی نهفته شده که ظهور آن با ایمان به خدا و قیامت و اجرای دستورهای حق و پیروی از سنن شرعیّه میسّر است.
حالت نیازمندی انسان به حضرت حق و کششی که به آن سو دارد،حالت عرفانی است.این حالت باید به دست فرستادگان حق از قوّه به فعلیت برسد.
آنان که برای پاسخ گفتن به این حالت نیازمندی،متوسّل به مدّعیان عرفان و افرادی غیر از فرستادگان حضرت محبوب شدند،بیراهه رفته و به جایی نرسیدند.
تأمین مسائل این راه،وقف نبوّت و امامت و قرآن مجید است.
سالکان این وادی و مسافران این راه و قاصدان این معنی میگویند:
بنای برنامۀ خود را در این مسیر بر چهار حقیقت قرار ده:
1-معرفت خدا و اسماء و صفات و افعالش.
2-معرفت نفس و شرور و خطرها و خواستههای غیر شرعی آن.
3-معرفت وساوس و کیدها و و دامهای دشمن.
4-معرفت دنیای منهای حق و غرور و فتنه انگیزی و زرق و برقش.
پس غیر انبیا و قرآن و ائمه علیهم السلام،چه کسی میتواند منبع این معارف باشد،تا برای به دست آوردن این چهار رشته معرفت به او متوسّل شد ؟
هر که را بنگرید به هر جا که رسیده باشد باز نیازمند به انبیا و ائمه علیهم السلام و قرآن در این چهار حقیقت است.
من منکر نیاز انسان در طریق خدا-به وقت نبود انبیا و ائمه علیهم السلام و غیبت ولیّ عصر علیه السلام-به عالم ربّانی نیستم،ولی میدانید که عالم ربّانی و فقیه واجد شرایط
واسطهای بیش بین ما و فرستادگان خدا نیست.او از خود چیزی ندارد،آن چه میگوید از منابع وحی است،به این خاطر بالاستقلال نمیتواند قطب عارفان و مرجع سالکان باشد،بلکه خود او در راه است و با تمام وجود مجاهده میکند تا به یقین واقعی و ایمان حقیقی برسد و چون در این راه بیش از دیگران زحمت کشیده به او اجازه میدهند که دست گمراهان و عقب افتادگان را گرفته و با خود هم سفر نماید.
آیا از علمای ربّانی و واجدان شرایط احدی را سراغ دارید که بدین مقام که قطب عالم امکان،ملجأ و مرجع سالکان،فروغ قلب عارفان حضرت مولی الموحّدین امیر المؤمنین علیه السلام قدم گذاشته رسیده باشد ؟
لَوْ کُشِفَ الْغِطاٰء مَا ازْدَدْتُ یَقیناٰ (1).
اگر پرده هم کنار رود بر یقین من چیزی افزوده نخواهد شد.
در هر صورت،با این همه مایههای فطری و روحی و با توجّه به هدایت حق که مبلّغ و رسانندهاش به انسان انبیا و ائمه علیهم السلام هستند،اگر کسی در راه رشد و کمالش به مجاهده برنخیزد و برای به فعلیت آوردن استعدادهایش زحمت نکشد برابر با روایت زیر از رحمت حق محروم است.
قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله:اَلنّاٰقِصُ مَلْعوُنُ (2).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:ناقص ملعون است.
با نظر به مجموع آیات و روایات،این جمله متوجّه کسانی است که میتوانند عقل و قلب خود را تکمیل کنند،ولی هوی و هوسهای حیوانی آنها را از تکاپو در
این راه متوقّف میسازد.
ادلّۀ فراوان از نقل و عقل در دست داریم که آنان که از نظر خلقت تکوینی ناقص به دنیا میآیند،یا بدون اختیار برای آنها نقصی در این زندگانی خواه از نظر عضلانی و خواه از نظر قوای درونی ایجاد میشود،مورد رحمت و لطف الهی قرار خواهند گرفت.
در «جامع الصغیر» (1)از رسول حق صلی الله علیه و آله روایت شده:
از دست دادن چشم و یا گوش موجب بخشوده شدن گناهان است و هر چیزی که از بدن ناقص شود به همین منوال موجب لطف و عنایت خداوندی خواهد بود.
روشن است که ملاک دوری و نزدیکی به خداوند از نظر نقص و کمال مربوط به توانایی و اختیار است،خواه آن نقص و کمال مربوط به خرد بوده باشد و خواه به اجزای بدن.
به طور کلّی هر کس که بتواند در تکمیل خود بکوشد و خویش را از نقص رهایی دهد،این شخص در زندگانی موفّق شده است،ولی اگر به جهت هوی و هوس،یا تنبلی و مسامحه اقدام به رفع یا دفع نقص ننماید او ملعون است،خواه نقص مربوط به عقل و خرد باشد و خواه مربوط به مرکب مادّی (2)».
کسی که در مقام به دست آوردن رشد و کمال برآید و این راه را تا سر منزل مقصود بپیماید به معدن نور متّصل میشود،چنان چه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است:
اِتَقّوُا فَراٰسَةَ الْمُؤْمِنْ فَاِنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللّه (3).
«از بینایی درون مؤمن بپرهیزید؛زیرا او با نور خدایی مینگرد».
انبیا و امامان علیهم السلام سر حلقۀ عارفانند،کسی همانند آن بزرگواران خدا را نشناخت و به برنامههای حق عمل نکرد،حالی مانند حال آنان نبود و هم چون آنان کسی به مقام قرب نرسید.مخلصین،صابرین،متوکّلین،صالحین،صدّیقین، مقرّبین تعبیرهای بلندی است که قرآن از مقامات روحی و عملی آنان نموده،وقتی گفته میشود عباد اللّه،اصفیاء اللّه،اولیاء اللّه،مصداق اتمّ و اکمل آنانند.
آن اهل کرامت و شرافت و اصالت و معرفت و بینش راضی بقضاء اللّه،تسلیماً لامر اللّه،داعیاً الی اللّه،متوکلاً علی اللّه و هادی و مهدی بودند.
همانان بودند که بر اثر مقام عصمت و پاکی جان و طهارت باطن و حسن اخلاق و عمل و مجاهدت در راه محبوب به نبوّت و امامت رسیدند،تا همۀ انسانها را به نور حق منوّر کرده و جان و دل آنان را به آیینۀ تجلّی انوار ملکوت جلا دهند.
انبیا و امامان علیهم السلام عظیم القدر،ابتدا انسان را به مسئلۀ توحید توجّه داده و در صدد پاک کردن قلب انسان از کدورت شرک برآمده و برای خاطر زدودن زنگ کفر از عمق دل او کوشیدند و پس از فراهم آوردن زمینۀ تزکیۀ نفس،به ارائۀ نقشه و طرح و راه رسیدن انسان به خدا قیام کردند.
انبیا برای اجرا شدن مسائل اخلاقی و عملی،ضامنی چون ایمان به خدا و روز قیامت قرار دادند و در تمام شؤون حیات و زندگی،انسان را تشویق به پیاده کردن دستورهای الهی،به خصوص مقررات روحی و اخلاقی نمودند.
در زمینۀ تعالیم وحی و سنن انبیا،هر کس بیشتر دنبال فهم حقایق و واقعیّتها برآمد،بیشتر تشنۀ حرکت و عاشق رسیدن به مقام قرب شد.
گروهی آن چنان عاشقانه این راه را پیمودند که صاحب سرّ و دارندۀ علم بلایا
و منایا شده و لیاقت یافتن اسم اعظم را پیدا کردند:
«ارْواٰحُ الاَحْباٰبِ فی قَبْضَةِ الْعِزَّةِ یُکاٰشِفُهُمْ بِذاٰتِهِ وَ یُلاٰطِفُهُم بِصِفاٰتِهِ (1)».
روح عاشقان در قبضۀ عزّت معشوق است،با ذاتش بر آنان تجلّی میکند و با صفاتش با آنان ملاطفت مینماید.
عزیزی را دیدند در آن وقت که حال بر وی تنگ شده بود،طرب و شادی میکرد،گفتند:این چه طرب است؛گفت:در این طرب چه عجب است؛
«وَ قَدْ قَرُبَ وِصاٰلُ الحبیبِ وَ فِراٰقُ الْعَدّوِّ (2)».
«وصال محبوب نزدیک شد و نقطۀ جدایی از دشمن که نفس امّاره است رسید».
با رسیدن به مقامی که وحی برای انسان مقرّر نموده،همۀ شؤون آدمی خدایی میشود:
حرکت به دستور خدا و برای خدا و از خدا و به خدا و این است عاقبت خلوص و متابعت از روش انبیا.
[ إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ ] (3).
ما مملوک خداییم و یقیناً به سوی او بازمیگردیم.
هنگامی که انسان با کمک حق و با پیروی از تعالیم انبیا و امامان علیهم السلام،با همّتی والا و ارادهای قوی،به حرکت در راه مستقیم الهی موفّق شد و به فهم این حقیقت رسید که آن چه در میدان وجود خودنمایی میکند و همه علل و اسباب و ابزاری
است که برای رسیدن به مقام قرب در اختیار انسان نهاده شده،دیگر چیزی را به عنوان هدف انتخاب نمیکند و درگیر برنامههای ظاهری نمیشود بلکه از تمام وسائل برای رسیدن به قرب معشوق بهره میگیرد و بالاتر این که از تماشای علل و اسباب هم چشم پوشیده جز به حق نظری برای او نمیماند.
حق جلّ جلاله اسما و صفات خود را بر عالم جلوه کرد تا عاشقان در کار آمدند،مشتاقان در طلب دیدار آمدند،به حکم عزّت پردۀ کبریا ببست،علم عظمت بزد،نعمت تعزّز سراپردۀ جلال خود گردانید تا دلهای عزیزان کباب گشت و دیدههای محبّان معدن آب.
هر بار که در اهتزاز آیند و در طلب راز آیند از ستّارات جمال صمدیّت ندای احدیّت میآید که «بُعْدَاً بُعْداً».
ای مشتی خاک ! تو را چه یارای آن بود که گرد ساحت فردانیّت گردی و هر بار که کأس یأس بنوشند و قرطۀ افلاس بپوشند و سر در گریبان حیرت کشند و از یافت نومید شوند،از سرادقات جمال الهیّت ندای لطفآمیز میآید که «صبراً صبراً» هم بر درگاه جلال ما به هر امید مشاهدۀ جمال ما روزگار میگذارید و در میان آتش خوش میباشید،اگر چه شب و تاریک است،دل قوی دارید که طلوع صبح نزدیک است.
او جلّ جلاله شمشیر قهر خود بر فرشتگان به کار نداشت،بر شما به کار داشت؛ زیرا که حیات حقیقت شما راست:
[ وَ لِیُبْلِیَ الْمُؤْمِنِینَ مِنْهُ بَلاٰءً حَسَناً ] (1).
و مؤمنان را از سوی خود به آزمایشی نیکو بیازماید؛زیرا خدا شنوا و داناست.
1) 1) -انفال (8):17.
ای فرشتگان،شما خزائن تسبیح و تقدیس آباد میکنید و «سبحان اللّه» و «الحمد للّه» میگویید که آدمیان گاه گداختۀ بلای مااند و گاه نواخت عطای مااند، گاهشان به شمشیر قهر بسمل میکنیم و گاهشان به نظر لطف مرهم مینهیم.
اهل دلی عاجز راه گشته بود و عمر در رنج بسر برده،به آخر روزی چند جان میکند،پس سپری شد،بر سینۀ وی دیدند نبشته که «هذاٰ قَتیلُ اللّه» (1)! !
این نکته را نباید ناگفته گذاشت که پس از رشد حالت عرفانی،توقّف در هیچ یک از منازل آن جایز نیست بلکه تمام وجود انسان باید به طرف محبوب تا رسیدن به اوج وصال در حرکت باشد و لحظه به لحظه باید از خطراتی که به وسیلۀ هوای نفس متوجّه انسان است برحذر بود و ایمنی،خروج از دنیا همراه با ایمان و حالت تسلیم به حق است.
در سطور گذشته بیان شد که عرفان واقعیّتی است الهی که به صورت جذبه و حال در نهاد انسان ریشه دارد و سرچشمۀ آن رحمت و عنایت خداست و رشد دهندهاش نبوّت انبیا و امامت امامان علیهم السلام و نصایح و مواعظ عالمان ربّانی است، عالمانی که شاگردان مخلص مکتب نبوّت و امامتاند.
متأسّفانه در تاریخ حیات گروهی از این جذبه و کشش و حال درونی انسان سوء استفاده کرده و جدای از قواعد الهی و حکمت ربّانی،قواعد و دستورها و مسائلی از پیش خود ساخته و بشر جستجوگر را به سوی خود دعوت نموده و او را به راهی غیر از راه حضرت محبوب انداختند و از حریم نبوّت و امامت دور کرده،به ضلالت
1) 1) -این کشتۀ ما است؛روح الارواح:350.
و گمراهی کشیده و بین آنان و حقیقت تفرقه ایجاد کردند.
من فکر نمیکنم مدّعیان عرفان در یونان و هند و ایران قدیم از انبیای الهی خبر نداشتند،چنان چه رؤسای صوفیّۀ اهل تسنّن در عصر بنی امیّه و بنی عبّاس بی خبر از امامت امامان معصوم شیعه نبودند.
ولی هوای نفس مدّعیان مکاتب عرفانی اجازه نداد مردم نیازهای باطنی خود را به وسیلۀ وحی برطرف کنند،چنان چه سردمداران صوفیگری در عصر ائمه علیهم السلام اجازه ندادند مردم متوسّل به ولایت شده و از آن منبع تغذیه کنند.
تأسّف بارتر این که هر روز در گوشهای هوی پرستی،با علم به نبوّت انبیا، ادّعایی سر داد و در نتیجۀ گرایش گروهی به او مکتبی به وجود آمد.
تعداد این مکتبها به اندازهای است که تا کنون شمارۀ دقیقی از آنها به دست نیامده.
در یک مجلّۀ علمی خواندم که در هندوستان فعلی بیش از پانزده میلیون مکتب که قسمت عمدهای از آن مدّعی عرفان است وجود دارد ! !
اگر مکاتب قدیم یونان و اسکندریّه و ایران را هم به آنها اضافه کنیم معلوم نیست چه عددی شود.
قواعد آن مکتبها از آن جا که ساخته و پرداختۀ فکر محدود بشری است نه این که سود چندانی برای دنیا و آخرت مردم نداشت بلکه از جهاتی برای انسان و انسانیّت ضرر به بار آورد.
آگاهان راه،علمای عامل،سالکان طریق،عارفان عاشق و خلاصه آنان که صد در صد مورد قبول شرع مطهّرند،اگر از عرفان دم میزنند،اگر به عارفان دعوات میکنند،مقصود عرفان محصول یونان و هند و ایران و اسکندریّه نیست،بلکه عرفانی که آنان میگویند حقایق قرآنیّه و دعاهای ملکوتیّه و روایات باب معارف
است که از هر جهت کامل و جامع و قابل عمل و مهذّب نفس و تضمین کنندۀ سعادت دنیا و آخرت و رشد دهندۀ انسان در تمام امور ظاهری و باطنی است.
این عارفان بر مبنای الهیّت اللّه و نبوّت انبیا و امامت امامان علیهم السلام است.
کتاب این مدرسه قرآن،معلّمش عالم ربّانی و مکانش مسجد و حاصلش بندگی خالصانۀ انسان در تمام شؤون حیات در برابر حضرت ربّ العزّه است.
در این مدرسه عارف حقیقی کسی است که آگاه از مسائل الهی و عامل به آنها و متخلّق به اخلاق حق و مجری سنن انبیا و ائمه علیهم السلام است.
برادران مؤمن و علمای دین و خدمتگزاران به اسلام نباید از اسم عارف و مسئلۀ عرفان وحشت داشته باشند و نباید تصوّر کنند که منظور از عرفان، یافتههای یونانیان و مصریان و هندیان و ایرانیان قدیم است که قسمتی از آنها با رنگ و آب اسلامی وارد حوزۀ دین شده !
بلکه منظور از عرفان در زبان پاکان و عارفان حقیقی،حال باطنی انسان نسبت به مبدأ هستی و عشق و علاقۀ او به حضرت محبوب و قرآن و نهج البلاغة و دعاهای مهم از قبیل کمیل،عرفه،ابو حمزه،خمس عشر،امین اللّه و مناجات حضرت مولا در مسجد کوفه است.
عارف در مکتب اسلام کسی است که از هر جهت تسلیم حق و راضی به قضای الهی است.
عارف کسی است که از تمام پیشامدهای روزگار براساس قواعد الهی استفاده کرده و خود را در حوادث ایّام،انسانی میداند که حضرت حق وی را در معرض امتحان آورده است.
آنان که در طلب طهارت قلب و جان و روح و نفس و روانند،آنان که در جستجوی عالیترین مراحل اخلاقند،آنان که مشتاق تخلّق به اخلاق حقّند،
آنان که میخواهند به حقیقت خلیفة اللّه باشند و علاقهمندند تمام حرکات و سکنات آنان برابر با دستورهای مولا باشد و عاشق این حقیقتند که معنا و معنویّت بر تمام وجودشان حکومت داشته باشد و برای رسیدن به تمام این حقایق متوسّل به قرآن و انبیا و امامان علیهم السلام و دعاهای وارده میشوند و از مناجات نیمه شب و استغفار در سحر غفلت ندارند،عارفند.
کسی که میخواهد دلش از همۀ قیود مادّی آزاد شود و دنیا و عناصرش او را محکوم خود نکنند بلکه در زندگی وسیلهای برای رسیدن به مقام قرب باشد،کسی که نمیخواهد به هیچ چیز دنیا به عنوان هدف بنگرد،آن که عاشق بهره گرفتن از تمام نعمتها برای رسیدن به حق است و از هیچ مجاهدهای در این راه دریغ ندارد، کسی که میخواهد در همۀ زمینهها تسلیم حق باشد و قلبش آراسته به مقام رضا گردد و جز به پروردگار تکیه نکند،عارف و آراسته به عرفان است.
جلوۀ توحید در قلب بدان گونه است که تردید و شکّ و وسوسه و شیطنت و نفاق و شرک در آن راه نداشته باشد،بدان صورت که اگر صاحبش با ارّه او را ذرّه ذرّه کند و با آتش بسوزاند،در عشقش به خدا خلل وارد نشود و هم چنین مسائلی از قبیل:تسلیم،رضا،توکّل،زهد،ورع،تقوا،تضرّع،انابه،توبه،اتّصال به نبوّت،پیوند با ولایت،طهارت باطن،خشوع،خضوع،بندگی خالصانه،خدمت به خلق،رعایت حقوق همه و...از پایهها و مسائل اصیل عرفان و آراسته به این واقعیّتها عارف است.
عنایت دارید که اینها مسائلی نیست که از آنها به عنوان مسائل وارداتی یاد کرد.
شناخت واقعی حق،آگاهی به اهداف انبیا و امامان علیهم السلام،اجرای فرامین الهی و آراسته شدن به حسنات اخلاقی محض عرفان و عرفان محض است.
باید دانست که توجّه به این برنامهها و سیر به سوی این واقعیّتها فقط بستگی به حال خالص و احوالات الهی درون دارد،آن حالی است که سراسر جذبه و کشش و خواستن و عشق و محبّت است.
از آن جا که حال برای تمام این امور به منزلۀ ریشه است،انبیا و امامان علیهم السلام قسمت عمدهای از همّ خود را در جهت تزکیۀ باطن مصروف داشتند.
سر خیل انبیا و قافله سالار هادیان راه فرمودهاند:
بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکاٰرِمَ الْاَخْلاٰقْ.
برانگیخته شدم تا مکارم اخلاق را به پایان کار رسانده و تکمیل نمایم.
بنابراین سیر عارفانه،از تزکیۀ درون و تصفیۀ نفس و تحقق دادن حال و آراستن دل به جذبه و محبّت و عشق شروع میشود و با انجام تکالیف شرعیّه و سپس اتّصال به ملکوت و رسیدن به مقام حاکمیّت بر نفس و منزل قرب و لقای حق در پایان زندگی و شروع حیات آخرتی خاتمه پیدا میکند.
مؤلّف واقعی این کتاب تاکنون ناشناخته مانده و شاید از شدّت خلوص نخواسته نامش روشن شود.کتاب دارای صد فصل است و در هر فصلی روایتی از دریای حقایق،امام جعفر صادق علیه السلام،حاوی عالیترین مسائل عرفانی و اخلاقی نقل کرده است.
یادگیری مسائل مطرح شده در این کتاب آسان و عمل به آن در خور قدرت هر مکلّفی است.
بعضی از کتابهایی که تحت عنوان عرفان تنظیم شده،خالی از مسائل
وارداتی،یا قصّههای عجیب و غریب نبوده بلکه مخلوطی از فرهنگ بشری و الهی است و نمیتوان به تمام مطالب آن تکیه کرد.
امّا کتاب «مصباح الشریعة» کتابی است که بیش از نود درصد آن با آیات قرآن و روایات مستند وارده از رسول حق صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام مطابقت دارد و بهگونهای نیست که نتوان به آن اعتماد کرد.
این کتاب همواره به عنوان منبعی عرفانی و اخلاقی که مطالبش از سرچشمۀ حقیقی عرفان و اخلاق یعنی دریای بیکرانۀ دانش امام معصوم گرفته شده،مورد توجّه بسیاری از بزرگان دین بوده و بعضی از عاشقان سیر و سلوک بر آن شرح نوشتهاند.بعضی از شروح نسبتاً مبسوط و بعضی نیمه تمام و تعدادی هم ترجمۀ تحت اللفظی و در بعضی از فصول همراه شرح مختصر است.
شایان ذکر است که این کتاب،از نظر علمای بزرگ شیعه مورد توجّه قرار گرفته است.در یک جمعبندی نظر بزرگان را در جهتگیری به آن پنج دسته میبینیم.
1-گروهی که در نفی و اثبات و ردّ و قبولش سکوت کردهاند.
2-دانشمندان و بزرگانی که عقیده دارند،مؤلّف عارف این کتاب،از فرهنگ بهجاماندۀ حضرت صادق علیه السلام،این صد باب را تنظیم کرده و انشای آن از خود مؤلّف است نه کلمات مستقیم امام علیه السلام.
3-بیشتر بزرگان دین و پرچمداران تربیت و اخلاق و عرفان به این کتاب به دیدۀ احترام نگریسته و آن را قابل قبول و عمل دانسته و عقیده دارند که مؤلّف کتاب از مجموع روایات حضرت صادق علیه السلام این کتاب را تألیف کرده است؛چیزی که هست از دهها روایت جملاتی انتخاب کرده و آن جملات را به هم پیوسته تا برای هر فصلی روایتی تنظیم کرده باشد.
4-عدّهای که به این کتاب با نظر بدبینی نگریسته و آن را از ساختههای صوفیّه یا
دستپخت فضیلِ عیاض دانستهاند و به طور کلی این مجموعه را مردود شمردهاند.
5-دستهای از دانشمندان که در قبول و ردّش جانب احتیاط را مراعات کرده و فرمودهاند:گرچه سند آن قطعی نیست ولی عمل به محتویات آن-که قسمت مهمّی از مطالبش موافق آیات و روایات مستند است-مانعی ندارد.علّامۀ مجلسی رحمه الله از این گروه است و این فقیر بیمایه هم پس از بررسیهای لازم این نظر را انتخاب کردهام.
از آنان که این کتاب را مردود دانستهاند شیخ حرّ عاملی صاحب «وسائل» در کتاب «هدایة الامّة» و دیگر صاحب «ریاض العلماء» است،و از آنان که به این خزانۀ پر گوهر به دیدۀ احترام نگریسته و آن را قابل اعتماد و عمل دانسته و در صدورش از سرچشمۀ ولایت تردیدی به خود راه ندادهاند یکی سیّد رضی الدّین علیّ بن طاووس رضوان اللّه علیه است که در فصل هفتم از باب ششم کتاب «امان الاخطار» این چنین فرموده است:
«مسافر با خود بردارد کتاب «مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة» را که از حضرت صادق علیه السلام است؛زیرا آن کتابی است لطیف و شریف که راه و رسم سیر و سلوک به سوی خدا را برای سالکان آن راه معرّفی میکند و روش اقبال به خدا را به انسان یاد میدهد و اسرار مطویّه خود را در اختیار و دسترس خواننده میگذارد.خلاصۀ کلام آن که فواید این کتاب بسیار و حجم آن کم است.به عبارت دیگر کثیر المعنی و قلیل اللفظ است».
و از کسانی که در قبول این کتاب به خود تردید راه نداده است شهید ثانی است.
او در کتاب «التّنبیهات العلیّة علی اسرار الصلاة» و در «کشف الریبة» و در «منیة المرید» و هم چنین در «مسکِّن الفؤاد» از «مصباح الشریعة» مطالبی را نقل میکند
و به طوری که از دقّت در موارد نقل برمیآید،فهمیده میشود که وی بر این کتاب اعتماد داشته و اخبار آن را از حضرت صادق علیه السلام میدانسته و در صحّت آن کتاب و ثبوت انتساب این گوهر به آن حضرت تردید و اضطرابی نداشته است.
فیض کاشانی نیز از کسانی است که در کتابهای اخلاقی و عرفانی خود از این کتاب مطالبی را نقل کرده و از ملاحظه در موارد نقل استفاده میشود که آن مرحوم نیز کتاب را معتبر دانسته و نسبت آن را به امام صادق علیه السلام مسلّم و قطعی تلقّی مینماید و هیچ شک و شبههای در این موضوع ندارد.
حاج میرزا ابوالقاسم ذهبی شیرازی،نظر عالم بزرگوار مرحوم مجلسی رحمه الله را نسبت به کتاب عرفانی و اخلاقی «مصباح الشریعة» چنین نقل میکند:
«بر تو باد که بر کتاب «مصباح الشریعة» ملازمت نمایی،شهید ثانی آن را به اسناد خود از حضرت صادق علیه السلام نقل کرده و حاجت به نقل سند نیست؛زیرا متن آن دلالت بر صحّت این کتاب دارد».
گروه بسیاری از علمای شیعه و از معتبرترین و موثّقترین دانشمندان بزرگوار و کمنظیر از جمله:ابن فهد حلّی در «عدّة الدّاعی» ،کفعمی در «مجموع الغرائب» ، سیّد هاشم بحرانی در مقدّمۀ «برهان» ،نراقی در «جامع السعادات» ،مرحوم سیّد حسین قزوینی در بحث پنجم «جامع الشّرایع» ،سیّد علی خان در «شرح صحیفۀ سجّادیّه» ،عالم عارف شریف لاهیجی در تفسیر نفیس خود و مرحوم امام خمینی رحمه الله در کتابهای اخلاقی و عرفانی خویش احادیثی از این خزانۀ پر مایه نقل کردهاند.
ذهبی شیرازی در ابتدای «مناهج انوار المعرفة» که نام شرح او بر «مصباح» است میگوید:
پس از تفحّص در آثار حضرت سیّد المرسلین و اخبار آل طه و یس علیهم سلام
اللّه ربّ العالمین،مجموعهای جامعتر از رسالۀ «مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة» که حاوی اسرار و بطون و حقایق شریعت مقدّسه باشد نیافتم و چون این رساله منسوب و مستند به حضرت امام بحقّ ناطق جعفر بن محمّد الصّادق علیه السلام است، لهذا بزرگان اهل دین و معرفت را بهترین سند است.
از بزرگانی که در صحّت و اعتبار این کتاب تردید نکرده است،پرچمدار دانش حدیث و درایت و روایت مرحوم حاج میرزا حسین نوری طبرسی است.
این مرد بزرگ در خاتمۀ «مستدرک» که دارای فواید عظیمهای است بحث گسترده و مبسوطی دارد و دلایل آنان که کتاب را مردود دانسته یا در صحّت آن تردید کردهاند نقل میکند و با براهین آشکار و دلیلهای روشن و منطق محکم جواب داده و این کتاب شریف را معتبر دانسته و اخبار آن را در کتاب با عظمت «مستدرک» روایت نموده است.این مرد بزرگ در پایان بحث خود دربارۀ «مصباح الشریعة» میفرماید:
«وَ قَدْ أَطْنَبْنا الکلامَ فی شرح حالِ المِصْباح،مَع قِلّةِ ما فیه مِن الأَحْکامِ حِرْصاً عَلی نَشْرِ المآثِر الْجَعْفَریَّة وَ الآدابِ الصّادِقیّة وَ حِفْظاً لابنِ طاووسَ وَ الشّهیْد وَ الْکَفْعَمی رحمهم الله عَن نِسْبَةِ الوَهْمِ وَ الإِشْتِباهِ إِلَیْهِمْ وَ اللّهُ الْعاصِمْ» (1).
قاطع و جازم میگویم که دربارۀ کتاب «مصباح الشریعة» با این که کتاب فقهی نیست،سخن را گسترده کردم و تحقیقم را طولانی نمودم و این به خاطر حرص و ولعی است که به پخش آثار اهل بیت علیهم السلام و آداب مکتب حضرت صادق علیه السلام دارم و برای این که بگویم بزرگانی چون سیّد بن طاووس و شهید و کفعمی که از طرف عدّهای به خاطر این کتاب،متّهم به خیال و اشتباه شدهاند،دامن علم و عمل و آبرو
1) 1) -خاتمة المستدرک:216/1.
و اعتبارشان منزّه و پاک از این تهمت است.بزرگانی چون اینان در قبول صحّت این کتاب به اشتباه نرفته و دچار اوهام غلط نشدهاند.
از کسانی که به این کتاب اعتماد کرده،عارف کمنظیر،مرحوم حاج میرزا جواد آقای ملکی تبریزی است.
وی در کتاب «اسرار الصلاة» آن قسمت از روایت «مصباح الشریعة» را که متناسب با کتاب خود دیده آورده و بر آنها اعتماد کرده است.
مرحوم حجة الاسلام و المسلمین حاج شیخ حسن مصطفوی در مقدّمۀ شرح مختصرش بر این کتاب مینویسد:
«این کتاب به طور مسلّم از مراکز وحی و الهام گرفته شده و به وسیلۀ شخصیّتی که ارتباط با عالم غیب داشته تألیف شده است.
در این کتاب دقایق معارف و اسرار حقایق و لطایف اخلاقیّات،مراحل سیر و سلوک و خصوصیّات مراتب ایمان،به اندازهای دقیق و تحقیقی و عمیق ذکر شده است که کمترین نقطۀ ضعف و انحراف و سستی در خلال جملات و مطالب آن دیده نمیشود و آنچه مسلّم است این کتاب در مرتبۀ فوق کتب مؤلّفۀ متداولۀ علما و محقّقان و عرفا است».
این بود بخشی از نظریّات محقّقان و بزرگان شیعه دربارۀ کتاب «مصباح الشریعة» که من آن را به عنوان یک منبع اصیل عرفانی و اخلاقی انتخاب کرده و به وسیلۀ مطالب آن،عارف و عرفان را شناسانده و ثابت کردهام که عرفان،حالی الهی و احوالی ملکوتی بارقهای آسمانی در عمق جان انسان است که رشد و ظهور آن در گرو معرفت،ایمان،تبعیّت از انبیا و امامان علیهم السلام و عبادت خالصانه است و نباید برای اهل ایمان اصطلاح عارف و عرفان موجب وحشت و ترس باشد،تا بدون تحقیق و بررسی از آن فرار کرده و اهلش را مورد تهمت قرار داده و خدای ناخواسته
آنچه خدا راضی نیست در حق آنان بگویند.
به آنان که کتاب را مردود دانستهاند،باید گفت:اگر به دقّت در تمام مطالب آن توجّه میکردند،حدّ اقل مانند علّامۀ مجلسی رحمه الله نظر میدادند و از مردود دانستن تمام آن یا نسبت دادنش به صوفیّه امتناع میورزیدند.
خلاصه میتوان گفت:عمدۀ مطالب کتاب «مصباح الشریعة» از چشمۀ جوشان ولایت مطلقه و دریای علوم اوّلین و آخرین،حضرت امام صادق علیه السلام است و جای هیچگونه تردید و شک نیست و لازم است هر مؤمن متعهّد و هر عاشق سالکی، برای رشد حال عرفانی خود به این مجموعه مراجعه کند و تا جایی که در قدرت اوست به آن عمل کند.
برنامهای که این فقیر در شرح این دریای با عظمت دارد این است:
نقل تمام روایت هر فصل در ابتدا،شرح جمله به جملۀ آن با کمک قرآن، روایات،کتابهای اخلاقی،اشعار حکیمانهای که با متن مطالب تناسب دارد.البتّه در ضمن تفسیر و شرح،آنچه از جانب حق به قلبم اشراق شود و از سوی حضرت محبوب ملهَم گردم متذکّر میشوم و از حضرت ربّ العزّه میخواهم که مرا از لغزش و خطا مصون بدارد و خوانندگان را جهت تأمین خیر دنیا و آخرتشان توفیق عمل دهد و آنان را در حدّ اعلا از این معارف ملکوتی بهرهمند سازد.
فقیر حسین انصاریان
بسم الله الرحمن الرحیم
أَلْحَمْدُ للّهِ الَّذی نَوَّرَ قُلُوبَ الْعارِفینَ بِذِکْرِهِ،وَ قَدَّسَ أَرْواحَهُمْ بِسِرِّهِ وَ بِرِّهِ،وَ طَهَّرَ أَفْئِدَتَهُمْ لِفِکْرِهِ،وَ شَرَحَ صُدُورَهُمْ بِنُورِهِ، وَ أَنْطَقَهُمْ بِبَیانِهِ،وَ شَغَلَهُمْ بِخِدْمَتِهِ،وَ وَفَّقَهُمْ لِعِبادَتِهِ، وَ اسْتَعْبَدَهُمْ بِالْعِبادَةِ عَلیٰ مُشاهِدَتِهِ،وَ دَعاهُمْ إِلیٰ رَحْمَتِهِ، وَ صَلَّی اللّهُ عَلیٰ مُحَمَّدٍ إِمامِ الْمُتَّقینَ،وَ قائِدِ الْمُوَحِّدینَ، وَ مُونِسِ الْمُقَرَّبینَ وَ عَلیٰ آلِهِ الْمُنْتَخَبینَ.
أَلْحَمْدُ للّهِ
تمام سپاس و حمد و مدح و شکر برای خداوندی است که مستجمع جمیع صفات کمالیّه و منزّه از تمام عیوب و نقایص است.
اختصاصِ تمام سپاس و ستایش برای خداوندی متعال،به خاطر این است که وجود مقدّسش خالق و صاحب جهان و پرورش دهنده و حافظ تمام موجودات، مبدأ رحمت و عنایت نسبت به تمام عوالم ظاهر و باطن است.
یکی از عارفان دل سوخته در حمد حضرت احدیّت چنین تقریر فرموده است:
ریاض حمد و ثنا و حدائق سپاس بیمنتها،مختص واجب الوجودی است جلّ شأنه و عمّ احسانُه که از فیض بینهایت و فرط مرحمت،ریاحین موجودات را از گلشن عدم به چمن وجود جلوه داده است.
کریمی که از کمال احسان،نهال وجود بنیآدم را به آبیاری [ وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ ] (1)به ثمرِ [ إِنِّی جٰاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً ] (2)مثمر و بارور فرمود. من صورتی به صورت انسان ندیدهام آیینهای بدین صفت و شان ندیدهام
از کوی دوست آمدهام تا به کوی دوست
رحیمی که بساتین قلوب مقرّبان درگاه را به دستیاریِ
«قَلْبُ المُؤْمِنِ بَیْنَ إصْبَعَیْنِ مِنْ أَصابِعِ الرَّحمٰن» (1)به اشجار [ أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ] (2)مُخْضر و رَیّان نمود.
غفوری که از گلزارِ [ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ ] (3)گلهای [ إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً ] (4)رویانید.
مهربانی که در بهارستان [ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ ] (5)زواهر [ یُبَدِّلُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِهِمْ حَسَنَاتٍ ] (6)برویانده.
بیمانندی که ادراک از سیاحت بیدای معرفتش
«ما عَرَفْناکَ حَقّ مَعْرِفَتِک» گویان که پویندگان دانش به پیمودن صحرای کمالش در وادیِ [ لاٰ عِلْمَ لَنٰا إِلاّٰ مٰا عَلَّمْتَنٰا ] (7)پویان
«لا أُحْصی ثَناءَ عَلَیْکَ أَنْتَ کَما أَثْنَیْتَ عَلیٰ نَفْسِکَ».
منعمی که بلبل زبان و طوطی بیان در شاخسار نعماء و شکرستان آلاء او أبکم
[ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا ] (1).
قادری که خرد خردهدان و عقل دوربین در تماشای گلستان صنایع و بوستان بدایع او حیران [ وَ مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ ] (2).
خداوندی که جمیع موجودات به زبان بیزبانی ادای ثنای بیمنتهای او نمودهاند و به قدم عجز و ناتوانی سپاس بیقیاس او پیمودهاند.
عندلیبان روضۀ ایجاد از هر غنچه کتابی خوانند و هر ورقی از اشجار امکان را بابی دانند.
اطفال چمن ممکنات همگی در تسبیح و تحمید و نو رسیدگان گلشن مکوّنات جملگی در تحلیل و تمجید.اگر سرو است در هوایش پا در گِل افتاده و اگر چنار است کف تضرّع گشاده و اگر صنوبر است به بندگیش قد کشیده و اگر بید است واله و مجنونش گردید و اگر ارغوان است ز عشقش غرقه در خون و اگر تاک است به دارش سرنگون و اگر شمشاد است به خدمتش در قیام و اگر نخل است از ذکرش شیرین کام و اگر بنفشه است از غمش سوگوار و اگر لاله است ز وردش داغدار و اگر سنبل است پریشانیش از اوست،اگر گل سوری است از مهرش سرخ روست،اگر خار است از گلزار آن نگار است و اگر نرگس است بیمار آن دلدار است،اگر سوسن است حمد او گوید و اگر سمن است راه تسبیح او جوید (3)[ وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ ] (4).
روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم***نظری سیر بر آن روی چو گلنار زنیم
مشتری وار سر زلف مه خود گیریم***فتنه و غلغله اندر همه بازار زنیم
اندرافتیم در آن گلشن چون باد صبا***همه بر جیب گل و جعد سمن زار زنیم
نفسی کوزه زنیم و نفسی کاسه خوریم***تا سبووار همه بر خم خمار زنیم
تا به کی نامه بخوانیم گه جام رسید***نامه را یک نفسی در سر دستار زنیم
خاک زر می شود اندر کف اخوان صفا***خاک در دیده این عالم غدار زنیم
پاره پاره شود و زنده شود چون که طور***گر ز برق دل خود بر کُه و کهسار زنیم (1)
1) 1- شمس تبریزی
[ الَّذی نَوَّرَ قُلُوبَ الْعارِفینَ بِذِکْرِهِ ]
پروردگاری که دلهای عارفان را از تیرگی غفلت و غبار ظلمت نجات داد و به نور یادش روشن نمود.
شاید بتوان گفت:منظور از ذکر در این جمله قرآن مجید است،چنان که در بسیاری از آیات،از آن به عنوان ذکر یاد فرموده:
[ إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ ] (1).
همانا ما قرآن را نازل کردیم،و یقیناً ما نگهبان آن [ از تحریف و زوال ] هستیم.
لذا معنا این میشود که عارفان با توفیق حضرت حق،به کتاب الهی تسلیم شده و موفّق به شناخت مفاهیم ملکوتی آن شدند و از پی معرفت به اجرای فرامین آن برخاستند و از این طریق،تاریکی جهل و ظلم بر نفس و بیایمانی را زدوده و خانۀ قلب را به نور ملکوتی قرآن روشن کردند و با این چراغ پر فروغ الهی در بین مردم زیستند:
1) 1) -حجر (15):9.
[ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النّٰاسِ ] (1).
و برای وی نوری قرار دادیم تا در پرتو آن در میان مردم [ به درستی و سلامت ] حرکت کند.
از برکت این نور،به یقین رسیدند و از پی آن یقین آراسته به حسنات اخلاقی و عملی شدند و با عنایت حق حیات طیّبه به دست آوردند:
[ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً ] (2).
از مرد و زن،هر کس کار شایسته انجام دهد در حالی که مؤمن است،مسلماً او را به زندگی پاک و پاکیزهای زنده میداریم.
قرآن مجید نور الهی است،چنانچه خود قرآن به این معنا شهادت میدهد:
[ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِیناً ] (3).
و نور روشنگری [ مانند قرآن ] به سوی شما نازل کردیم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
فَاِذَا الْتَبَسَتْ عَلَیْکُمُ الْفِتَنْ لِقَطْع اللّیلِ الْمُظْلِم فَعَلَیْکُمْ بِالْقُرآن (4).
هرگاه فتنهها هم چون شب تاریک به شما هجوم کرد بر شما باد قرآن.
قرآن نور زندگی و ذخیرۀ قیامت و شفیع محشر و نجات دهندۀ از عذاب و وسیلۀ
رشد و کمال انسان است.
قرآن معرفت و نور و کرامت و اصالت و شرافت و سعادت دنیا و آخرت نصیب انسان میکند.
ارتباط حقیقی با قرآن از انسان،عارفی شوریده،حکیمی بزرگ و سالکی واصل میسازد.
صدر المتألّهین شیرازی در مقدّمۀ کتاب با عظمت «اسرار الآیات» میگوید:
تو را سپاس مینماییم ای آن که ملکوت و باطن زمین و آسمان به دست قدرت توست ! و ای آن که اشیاء مشتاقانه به سوی تو در حرکتند و به شوق تو در گردش ! ای حقیقت حیات و ای مقوّم موجودات ! مقصود ما تو و مقصد نماز و روزۀ ما تویی،تو مقوّم وجود و عطا کنندۀ خیر و فرو فرستندۀ برکات و خیرات و نهایت تمایلات و غایت حرکات و مصدر اشراق و پایان اشواق و گردانندۀ امور وجود و ذات تو نور و بخشندۀ حیات عالمیان و خالق زمین و آسمانی.
ما را به انوار کلمات مبارکت یاری و قلبهایمان را به اسرار کتاب و آیات شریفهات نورانی و نفوس ما را از تاریکی طبیعت و نادانی پاک و ما را از پلیدی عالم ظلمات خارج کن و به مشاهدۀ انوار و دیدار اشراق نورت و همنشینی با نزدیکان و مقرّبانت و هم صحبتی با ساکنان عالم ملکوتت و با فرشتگانی که لحظهای از تسبیح تو غافل و بیخبر نیستند سرفراز نما و ما را با پیغمبران و صدّیقان مخصوصاً محمّد صلی الله علیه و آله که او را مبعوث به تمام خلایق فرمودی و اهل بیت پاکیزه و برگزیدۀ او که بر آنان بالاترین درود درود فرستندگان و پاکترین سلام سلام دهندگان باد،محشور فرما.
اما بعد از این مقدّمه:فروترین خلق خدا و محتاجترینشان به کرم پروردگار جهانیان،محمّد که صدرالدّین نامیده میشود چنین گوید:
[ هٰذٰا بَیٰانٌ لِلنّٰاسِ وَ هُدیً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ ] (1).
این [ قرآن ] برای مردم،بیانگر [ حوادث و واقعیتها ] و برای پرهیزکاران سراسر هدایت و اندرز است.
[ قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی وَ سُبْحٰانَ اللّٰهِ وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ ] (2).
بگو:این راه من است که من و هر کس از من پیروی کرد با بصیرت و بینایی به خدا دعوت میکنیم،و خدا منزّه است و من از مشرکان نیستم.
این انوار علوم الهی و اسرار مسائل ربّانی و مقصود نهایی از قرآن است که از آیات کتاب روشن او استفاده و از نزد پروردگار عالمیان با عنایت و توجّه او به خلق فرو فرستاده شده است،و این انوار کلیدهایی هستند که توسط آن درهای بهشت و رضوان باز و گنجهای خزائن رحمانی ظاهر و جواهر و نهانیهای ملکوت مشاهده و انوار عالم جبروت یعنی عالم عقول کشف و هویدا میگردد و در آن نور چشم و روشنی دیدۀ رهروان و درمان سینههای مؤمنان و یکتاپرستان است.
فیلسوف بزرگ جهان اسلام باز در «اسرار الآیات» در قاعدۀ چهارم میگوید:
یکی از نامهای قرآن نور است؛زیرا قرآن نوری است عقلی که به توسط آن احوال مبدأ و معاد،کشف و آشکار میگردد و به آن نور حقایق اشیاء دیده و درک میشود.و توسّط آن نور در قیامت انسان راهنمایی یافته و راه بهشت را میپیماید، چنان که میفرماید:
[ مٰا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتٰابُ وَ لاَ الْإِیمٰانُ وَ لٰکِنْ جَعَلْنٰاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِنٰا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ] (1).
تو [ پیش از این ] نمیدانستی کتاب و ایمان چیست ؟ ولی آن [ کتاب ] را نوری قرار دادیم که هر کس از بندگانمان را بخواهیم به وسیلۀ آن هدایت میکنیم؛ بیتردید تو [ مردم را ] به راهی راست هدایت مینمایی.
آری،قلب توسّط قرآن نور میگیرد و این نور عبادت از همان ایمان به خدا و یقین به آخرت و ایمان به فرشتگان و انبیا و امامان علیهم السلام و جلوۀ دیگرش عمل صالح و اخلاق حسنه است.
صدر المتألّهین در گفتاری بسیار عمیق،فرق ما گرفتاران عالم مادّه را با عارفان حقیقی چنین بیان میکند:
ما و امثال ما از قرآن غیر از سیاهی کلمات چیزی مشاهده نمیکنیم؛زیرا ما در دنیای ظلمت و سیاهی هستیم و هرچه در آن است امتداد مداد مادّه است.
مقصودم مادّهای نمیباشد که دارای ابعاد و اجساد و هیولی و اعداد و اضداد است و از آنجا که درک کننده چیزی را درک نمیکند مگر آن که در قدرت و استطاعت قوّۀ ادراک او باشد،پس حسّ جز محسوسات را و خیال جز متخیّلات را و عقل جز معقولات را درک نمیکند و به عبارت دیگر هر جنس همجنس خود را مییابد و درک میکند.پس نور را جز به نور درک نتوان نمود.خداوند میفرماید:
[ وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ ] (2).
و کسی که خدا نوری برای او قرار نداده است،برای او هیچ نوری نیست.
پس ما به سیاهی این چشم جز سیاهی نوشتههای کلام و اشکال کتاب را درک نمیکنیم،وقتی از این وجود مجازی خارج شویم و از این شهری که اهلش تمام، ظالم و در ظلمتند بیرون رویم و به سوی خدا و رسول او در قطع منزلهایی که بین ما و مطلوب ماست هجرت کنیم و ما را مرگ از این نشأت و اطواری که بعضی صورتهای حسّی و بعضی خیالی و بعضی وهمی و بعضی عقلی هستند حاصل گردد و نظرمان را از تمام ما سوی اللّه قطع و بریده نماییم به وجود خودمان که همان نور و پرتو وجود حقیقی الهی است،در وجود کلام اللّه محو گردیم،خداوند ما را بعد از مرگمان زنده میکند و از مرتبۀ محو به عالم صعود هشیاری و از عالم فنا به بقا و از مرگ به زندگی،یعنی زندگی ثابت و باقی که به بقای خداوند تعالی بسته است میرساند.
دیگر بعد از این ما از قرآن مطلقاً سیاهی ندیده و هرچه میبینیم سفیدی و نور خالصی است که ظلمت و تاریکی بدان آلوده نشده است و یقین خالصی پیدا میکنیم که دیگر شکّ و تردید بدان راه نیابد و به فرمودۀ حق متحقّق و موصوف میگردیم که فرمود:
[ وَ لٰکِنْ جَعَلْنٰاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِنٰا ] (1).
ولی آن [ کتاب ] را نوری قرار دادیم که هر کس از بندگانمان را بخواهیم به وسیلۀ آن هدایت میکنیم.
[ وَ عَلَّمْنٰاهُ مِنْ لَدُنّٰا عِلْماً ] (2).
و از پیشگاه خود دانشی ویژه به او آموخته بودیم.
در این موقع ما آیات الهی را از نسخۀ اصل که امام مبین و ذکر حکیم و کسی که علم کتاب نزد اوست و او امیر المؤمنین علیه السلام است میخوانیم،خداوند میفرماید:
[ وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتٰابِ لَدَیْنٰا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ ] (1).
و همانا که آن در امّ الکتاب [ که لوح محفوظ است ] نزد ما بلند مرتبه و حکیم است.
و به همین جهت به آن کلامی که بدان ناطق گشت فرمود:
من نقطۀ زیر«باء»هستم.
و به سینۀ شریفش اشاره کرده که آگاه باشید در اینجا علوم بزرگی است،ای کاش برای آن،کسانی مییافتم (2).
باید توجه داشت که فسق و عصیان،کفر و ریا و شرک و کدورت و تنگدلی و هر نوع ظلم و فساد و فحشا و منکرات،محصول ظلمت دل و غفلت قلب است.
انسان باید با توجّه به خدا و دستورهای انبیا و عمل به قرآن و متابعت از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه طاهرین علیهم السلام از دچار شدن به غفلت قلب،خود را حفظ کند.
این واقعیّتها سبب روشنی دل و بیداری جان و پدید آمدن نور در قلب است.
چون قلب به یاد او روشن گشت،آن نور بر کلیّۀ حرکات و سکنات انسان حاکم گشته و پس از این که آن نور در اثر عمل و تقوا با وجود انسان یکی شد،آدمی عارفی کامل و سالکی خبیر خواهد شد.
بنابراین اگر ذکر در اوّلین جملۀ خطبۀ کتاب به معنای قرآن باشد،معنا این میشود که حضرت حق قلوب عارفان را به قرآنش منوّر کرد و اگر ذکر به معنای توجّه باشد یا به معنای نماز،یا به معنای اورادی که در کتب دعا وارد شده باز برگشت به همان معنای قرآنی دارد؛زیرا قرآن حاوی تمام حقایق و جامع همۀ واقعیّتها است.
[ وَ قَدَّسَ أَرْواحَهُمْ بِسِرِّهِ وَ بِرِّهِ ]
گروه بسیاری از روشن ضمیران و آگاهان راه و عرفای شامخین،به پیروی از انبیا و امامان علیهم السلام و اولیای خاصّ الهی معتقدند روح از عالم الهی است که برای تکامل و رشد و آراسته شدن به حقایق از عالم امر،یا عالم ملکوت برابر با آیۀ [ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی ] (1)به این کالبد مادّی سفر داده شده و پس از کمال به اصل خود برخواهد گشت و در آنجا در حالی که کالبد مادّیش را به او برمیگردانند [ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ ] (2)قرار خواهد گرفت.
کمال روح به این است که به دو قوّۀ علم و عمل،علم به حق،علم به معاد،علم به معاش،علم به روابط صحیح انسان با انسان،علم به حقایق و عمل به آنها آراسته شود و منظور از قداست و تقدّس روح همین است و سرّ و برّ خداوند همان عنایات و الطاف اوست که به صورت معرفت وکار و عمل و جهاد و کوشش در عرصه گاه حیات انسان تجلّی میکند و باعث میگردد که ارواح از کدورات و اوساخ تعلّقات خسرانآور پاک گشته و به عالم عشق و جهان قداست بپیوندد و اعضا و جوارح را نیز به دنبال خود به حرکت آورد و در نتیجه از انسان موجودی
ملکوتی و معنوی ساخته و او را تبدیل به منبع خیر و برکت نماید.
در زمینۀ قوّۀ علمیّه و عملیّه که دو علّت برای قداست و پاکی روح است یکی از بزرگان عصر به سورۀ و العصر تکیه کرده و عقیده دارد آنان که از بند خسارات آزادند،همانانند که منوّر به نور علم و متحرّک به حرکت عملی هستند و این معنایی است که از سورۀ مبارکه و العصر استفاده میشود.
قسم به زمان،انسان در زیان است،یعنی آنان که مشغول به امور مادّی طبیعی شده و جز این دنیا و آنچه در اوست چیزی نشناختهاند و جان آنان هم چون ماهی در آب دریا،در حیوانیّت محض غرق است.
مگر آنان که ایمان آوردند،یعنی دل آنان و عقلشان به نور معرفت و آگاهی به معاد و شناخت پیامبران و امامان علیهم السلام و وظایف و مسئولیّتها که عبارت از قوّۀ نظریه است روشن شد.
و به اجرای دستورها و انجام عمل صالح برخاستند،یعنی در جهت عمل به کلّیۀ برنامههای الهی کامل شدند.
و مردم را به حق سفارش کردند،یعنی در مقام تعلیم مردم نسبت به توحید و نبوّت و امامت و فضائل انسانی برآمدند.
و مردم را به صبر سفارش کردند،یعنی راه متخلّق شدن به اخلاق الهی را به مردم نمایانده و تا جایی که جان آنان را از آلودگیها پاک کنند کوشیدند.
در هر صورت،سرّ و برّ الهی که باعث تقدّس ارواح عارفان شده،همان علم و عملی است که خداوند آنان را با لطف و رحمتش به آن هدایت فرموده.
عارف رومی در مقام نصیحت انسان چنین سروده:
پیشتر آ پیشتر ای بوالوفا***از من و ما بگذر و زوتر بیا
پیشتر آ درگذر از ما و من*** پیشتر آ تا نه تو باشی نه ما
کبر و تکبر بگذار و بگیر ***در عوض کبر چنین کبریا
گفت الست و تو بگفتی بلی ***شکر بلی چیست کشیدن بلا
سر بلی چیست که یعنی منم ***حلقه زن درگه فقر و فنا
هم برو از جا و هم از جا مرو ***جا ز کجا حضرت بیجا کجا
پاک شو از خویش و همه خاک شو***تا که ز خاک تو بروید گیا
[ وَ طَهَّرَ أَفْئِدَتَهُمْ لِفِکْرِهِ ]
و باطن دلهای آنان را از تیرگیها پاک نموده تا توفیق اندیشه و توجّه نسبت به او را پیدا کنند.
قلب یا به تعبیر دیگر«فؤاد»عضو بسیار مهمّ و حسّاسی است،صالح بودن قلب و پاک بودنش علّت صالح بودن و پاک بودن تمام وجود و فاسد بودنش مورث فساد در تمام اعضا و جوارح است.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده:
فِی الإِنْسانِ مُضْغَةٌ إِذا هِیَ سَلُمَتْ وَ صَحَّتْ سَلُمَ بِها سائِرُ الْجَسَدِ،فَإِذا سَقُمَتْ سَقُمَ بِها سائِرُ الْجَسَد وَ فَسَدَ وَ هِیَ القَلْب (1).
در آدمیزاد پاره گوشتی است،اگر صحیح و سالم باشد،به سلامت او تمام جسد سالم و اگر مریض باشد به مرض او تمام جسد مریض است و آن پاره گوشت قلب است.
در روایت دیگر آمده:
1) 1) -الخصال:31؛روضة الواعظین:413؛بحار الأنوار:50/67 حدیث 4،باب 44،القلب و صلاحه و فساده.
إِذا طابَ قَلْبُ الْمَرءِ طابَ جَسَدُهُ،وَ إِذا خَبَثَ الْقَلْبِ خَبَثَ الْجَسَدْ (1).
زمانی که قلب انسان پاکیزه شده،جسدش پاکیزه میشود و هرگاه قلب دچار خباثت گردد،جسد هم به تبع آن آلوده میشود.
امام صادق علیه السلام در توضیح آیۀ شریفۀ [ إِلاّٰ مَنْ أَتَی اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ ] میفرماید:
قلبی است که از اسارت دنیا آزاد باشد و از عشق شدید به مادّیت که باعث انواع گناهان است پاک باشد (2).
عظمت و ظرفیّت قلب به اندازهای است که رسول خدا صلی الله علیه و آله دربارۀ آن میفرماید:
إِنَّ الْقَلْبَ خَزانَةُ اللّه تَعالی (3).
قلب خزانۀ خدای تعالی است.
اسلام عزیز و معارف ملکوتی این دین مبین علل حیات و مرگ قلب را به نحو مفصّل بیان کردهاند که مشروح آن در جلد دوم خواهد آمد.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید:
مَنْ قَلَّ وَرَعُهُ ماتَ قَلْبُه وَ مَنْ ماتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النّار (4).
آن که ورع و پاکدامنیاش کم است قلبش میمیرد و هرکس به مرگ قلب دچار شود،وارد آتش جهنّم میگردد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
ثَلاٰثَةٌ مُجٰالِسَتُهُمْ تُمِیتُ القَلبَ:مُجٰالَسَةُ الأَنْذالِ وَ الحَدیثُ مَعَ النّساءِ وَ مُجالَسَةُ الأغنِیاءِ (1).
سه چیز باعث مرگ قلب است:همنشینی با کسی که در تمام احوالاتش پست است و گفتگو با زنان و مجالست با ثروتمندان (2).
هنگامی که دل خانۀ شیطان شود و فکر و ذکری و همّتی جز مادّیت و متعلّقاتش در آن راه نداشته باشد،انسان منبع گناه و فساد میگردد و به هوی و هوس اتّصال پیدا کرده به هر لذت حرامی دچار میشود.
ولی وقتی قلب تسلیم به حق شود و جایگاه تجلّی نور الهی گردد،آراسته به صلاح شده و تمام وجود انسان را برای رساندن به خدا دنبال خود میبرد.
انسان بنابر آیات قرآن در برابر قلب مسئول است و بر اوست که از این خانۀ خدا مواظبت کند که مرکز بتها نشود و انسان را به بتپرستی نکشاند.
بهترین وسیله برای حیات قلب،اندیشه در خویش و جهان و مبدأ و معاد و به خصوص در آیات قرآن و معارف الهیّه است.
دل اگر سالک این مسلک گردد از هر شرّی خلاص و به هر خیری آراسته میشود و در عصمت و عافیت و محافظت حق خواهد رفت.
آزادی از اسارت شیطان،آزادی از گناهان ظاهر و باطن،اندیشه در حقایق،دل را آراسته به طهارت میکند و زمینۀ توجّه به حضرت حق و اندیشه در صفات و اسماء را برای انسان فراهم میسازد و این همه به دست نمیآید مگر به توفیق حق
و توفیق رفیق راه نمیشود مگر این که زمینۀ به دست آوردنش را خود انسان با معرفت و جهاد فراهم آورد. ای بیتو محال جان فزایی
[ وَ شَرَحَ صُدُورَهُمْ بِنُورِهِ ]
این جمله اشاره به آیۀ 22 سورۀ مبارکه زُمر است:
[ أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلیٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ ] (1).
آیا کسی که خدا سینهاش را برای [ پذیرفتن ] اسلام گشاده است،و بهره مند نوری از سوی پروردگار خویش است.
و نیز مایه گرفته از آیۀ شریفۀ:
[ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی ] (2).
گفت:پروردگارا ! سینهام را [ برای تحمل این وظیفه سنگین ] گشاده گردان.
و سرچشمۀ آن آیۀ شریفه:
[ أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ ] (3).
آیا سینهات را [ به نوری از سوی خود ] گشاده نکردیم ؟
است.
لفظ شرح در لغت به معنی باز کردن و گشادن و گستردن و فراخی بخشیدن و روشن و آشکار ساختن است.
و صدر به معنای سینه است که مجازاً به معنی دل هم میآید،چون در سینه جای دارد.
بنابراین شرح صدر یا به معنی باز کردن سینه و برطرف ساختن دلتنگی و دلگیری از کسی است،یا به معنی فراخ حوصله و با ظرفیّت و پر تحمّل گردانیدن است (1).
ملّا عبد الرزّاق لاهیجی با توجّه به آیۀ 22 سورۀ زمر میگوید:
معنی جمله چنین است:و جا داد در سینههای ایشان نور معرفت خود را که از پی این نور در برابر اسلام با تمام وجود تسلیم شدند و این توفیق پذیرش اسلام نیست،مگر اثر نوری که انداخته است خدای تعالی آن نور را در دل او.
و نیز اشارت است به چیزی که مروی است از پیامبر صلی الله علیه و آله که مضمونش این است:
نور الهی هرگاه داخل شد در دل مؤمن،دل مؤمن از تنگی و تاریکی برمیآید و وسیع و روشن میشود و نشانۀ آن نور پهلو خالی کردن اوست از سرای غرور و رجوع به دار خلود و پیدا کردن استعداد برای روز ورود.
تأخیر شرح صدر از تطهیر قلب،و ذکر شرح صدر بعد از تطهیر قلب،اشارت است به مقدّم بودن تخلیه بر تحلیه،چه تا دل از ظلمت ذنوب و کدورت تعلّقات دنیا مجلّی و مصفّا نشود،محلّی به زیور نور معرفت نمیگردد،چنان که طبیب تا به مریض جلّاب ندهد و اخلاط فاسده را از او دفع نکند به اغذیۀ لایقه و اشربۀ نافعه تقویت نمیفرماید و تا پارچۀ سپید از رنگ چرک پاکیزه نگردد به حلیۀ رنگ درنمیآید.
1) 1) -تفسیر نوین:230.
صدر،بالای سینه،قفس حفظ قلب و صندوقچۀ ریه و مجرای خون و هواست که از استخوانها و عضلات و پردههای نرم و کشداری ساخته شده و پیوسته در حال انقباض و انبساط است و چون هرگونه تأثّر فکری و نفسانی در حرکات قلب و دَوَران خون و چگونگی تنفّس ظاهر میشود،آن آثار معنوی را به این دستگاههای عضوی نسبت میدهند.
قلب یا سینه باز،روشن،گرفته،تاریک،بیمار،منحرف و...
گرفتگی قلب یا سینه،یا به اصطلاح عامّه کم حوصلگی و یأس،از نافرجامی آرزوها و شهوات و ناامیدی از رسیدن به خواستهها از آلودگی به گناه ناشی میشود و همۀ اینها از آثار جهل به حقایق و واقعیّتها و سنن حیات است که جز از طریق الهام،ارائه وحی،چنان که باید شناخته نمیشود،از این جهت بیشتر مردم برای نجات از همدم و سرنوشت مبهم و گرفتگیها،به انواع موجبات غفلت و وسائل تخدیر شعور متوسّل میشوند.
به طور کلّی ضیق صدر و گرفتگی خاطر که موجب تحیّر در تصمیم و درماندگی در کار میشود،نوعی انفعال و تأثر روحی و از آثار کشش اندیشهها و جواذب مختلف است،و همین که انسان بتواند خود را از معرض جاذبۀ مخالف و تأثیرات آن برهاند و در یک جهت مصمّم شود و به آن روی آورد،از تنگنای انفعالها و تضادها بیرون میآید و سینهاش بازمیگردد و مسیرش آسان میشود.
شاید شرح صدر راجع به اسلام و کفر در قرآن به همین معنا باشد:
[ فَمَنْ یُرِدِ اللّٰهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً ] (1).
پس کسی را که خدا بخواهد هدایت کند،سینهاش را برای [ پذیرفتن ] اسلام
1) 1) -انعام (6):125.
میگشاید و کسی را که [ به خاطر لجاجت و عنادش ] بخواهد گمراه نماید، سینهاش را چنان تنگ میکند که گویی به زحمت در آسمان بالا میرود.
معنای واقعی و نفسانی شرح صدر هرچه باشد،اثر آن بیرون آمدن از حال تردید و تصمیم در کار و تحمّل دشواریها و اطمینان نفس است و از مضمون آیاتی که دربارۀ موسی و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله آمده و سیرهای که از انبیا رسیده،معلوم میشود که پیشرفت دعوت پیامبران پس از فراگرفتن وحی و قیام به رسالت همین شرح صدر بوده که در ضمن قیام به رسالت و برخورد با دشمنیها و سختیها و یا راهنماییهای خداوند حاصل میشد (1).
هزار ساله رهست از تو تا مسلمانی***هزار سال دگر تا به حد انسانی
اگر تو سلسله عشق را بجنبانی ***درون طاس فلک مهره را بغلطانی
اگر ز نقش و ز نقاش باشدت خبری ***سمند فکر به بالای عرش بر رانی
بزرگواری نژادی به قدر اصل و نسب ***ولی چه سود که تو قدر خود نمی دانی
نرفته ای تو بدین وادی طویل آسا ***چو روز سیر در آید درو فرو مانی
بیا تو گوهر خود را درین عدم بشنو ***که هیچ غصه نباشد بتر ز نادانی
چو عیسیی تو درین دیر و موسی اندر طور ***نه طیلسان و نه ناقوس و نی چو رهبانی
1) 1) -تفسیر پرتویی از قرآن:جزء سیام،151.
چو صعوه در تک چاهی حریف یوز مشو ***که شاهبازی و سیمرغ را سلیمانی
ز جام و ساغر وحدت اگر بنوشی می ***چو خضر سر معانی ز لوح بر خوانی
ندیده صورت خود را در آینه روشن ***معانیی که حقیقت بود کجا دانی
گشادی دیده باطن درین محیط ظهور ***ببین تو در صدف آشکار لمعانی
[ وَ أَنْطَقَهُمْ بَیانَهُ ] (1)و ذات اقدس حق،با نعمت عظیم بیان،عارفان را به وادی ثنا و سپاس و شکر رهنمون شد و زبان آنان را نسبت به حقایق گویا کرد.
به آنان توفیق داد تا به نشر واقعیّتهایی که به سبب طهارت باطن و شرح صدر و جهاد در راه معرفت یافتهاند بپردازند و در مقام شناساندن خدا و شؤون او و معاد و نبوّت و امامت و اخلاق در میان جاهلان اقدام نمایند و آن تشنگان را به سرچشمۀ درستیها رهنمون شوند.
[ وَ شَغَلَهُمْ بِخِدْمَتِهِ ]
حضرت حق از باب لطف و عنایت،عارفان را در راه خود و در مسیر ایمان و اعتقاد به خدمت خود گرفت و آنان را توفیقی مرحمت فرمود که از برکت آن به خدمات مهمّی در راه عشق به حقّ و محبّت به خلق موفّق شدند.
1) 1) -در بعضی از نسخههای«مصباح الشریعة»جملۀ مورد بحث چنین آمده است:«وَ أَنْطَقَهُمْ بِثَنَائِهِ».
[ وَ وَفَّقَهُمْ لِعِبادَتِهِ ]
عبادت حقیقتی است مرکّب از یک سلسله واقعیّتها و حقایق که این مقدّمه گنجایش تفسیر و توضیح آن را ندارد،به خواست حق در ابوابی که در زمینۀ این مسئله خواهد آمد به شرح و بیانش میپردازم.
عارفان گول این چند روزۀ ظاهر را نخوردند،تن به لذّات غلط ندادند و حیات آخرت به زندگی عاریت نفروختند.
صاحب «کشف الحقائق» میگوید:
بدان که اهل شریعت و اهل حکمت میگویند:حیات دنیا چند روز بیش نیست و حیات آخرت را هرگز انقطاع نمیباشد،پس هرکه حقیقت دنیا را شناخت و غرض و مقصود دنیا را دانست و اجتماع نور را با ظلمت،یعنی اجتماع روح را که نور محض است با قالب که ظلمت محض است معلوم کرد و دانست که فایدۀ وی چیست و حیات دنیا را به همان کار که غرض و مقصود است صرف کرد و حیات دنیا را فدای حیات آخرت گردانید و در این حیات دنیا همه رنج و مجاهده اختیار کرد با قید آن که در حیات آخرت همه آسایش و مشاهده باشد،یعنی تمام حیات دنیا را به کسب عمل صالح و به طلب علم نافع که تخم حیات طیّبه و سبب لذّت دائمه است مصروف گردانید،در حیات آخرت در آسایش و راحت افتاد.
و هرکه حقیقت حیات دنیا را نشناخت و ندانست که غرض و مقصود از حیات دنیا چیست و در حیات دنیا همه راحت و آسایش اختیار کرد،یعنی تمام حیات دنیا را به طلب لذّات و شهوات بدنی که تخم عذاب و عقوبت است مصروف گردانید،در حیات آخرت به عذاب و عقوبت گرفتار باشد این است معنای
«الدُّنیا مَزْرَعَةُ الآخِرَةِ» (1).
و این است معنای کریمۀ:
[ مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مٰا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ نَصِیبٍ ] (2).
کسی که زراعت آخرت را بخواهد،بر زراعتش میافزاییم و کسی که زراعت دنیا را بخواهد،اندکی از آن را به او میدهیم،ولی او را در آخرت هیچ بهره و نصیبی نیست.
[ وَ اسْتَعْبَدَهُمْ بِالْعِبادَةِ عَلیٰ مُشاهِدَتِهِ ]
از آنان بندگی خالصانه خواست،تا از برکت آن بندگی به مشاهدۀ انوار جلال و جمال با چشم قلب موفّق شوند.
[ وَ دَعاهُمْ إِلیٰ رَحْمَتِهِ ]
و آنان را به سوی رحمت خود فراخواند.
[ وَ صَلَّی اللّهُ عَلیٰ مُحَمَّدٍ إِمامِ الْمُتَّقینَ،وَ قائِدِ الْمُوَحِّدینَ وَ مُونِسِ الْمُقَرَّبینَ وَ عَلیٰ آلِهِ الْمُنْتَخَبینَ ]
و درود و رحمت الهی بر محمّد صلی الله علیه و آله پیشوای پرهیزکاران و کشانندۀ اهل توحید به بهشت و همنشین بندگان مقرّب حضرت محبوب و بر آل او که زبدۀ کائنات و برگزیدگان حقّند.
الهی ! ای امید درماندگان ! ای یاور بیچارگان ! ای تکیهگاه از راه ماندگان ! ای سرمایۀ افتادگان ! باز هم به پیشگاهت عرضه میدارم:دستم تهی است،پروندهام خالی است،دلم سیاه و مویم سپید است،امیدم از همه چیز بریده و تنها دل به تو بستهام،از غم دنیا فارغم کن،از ملالت و کسالت نجاتم ده،مرگم را شهادت در راهت مقرّر فرما و در دنیا و آخرت دستم را از دامن لطف و رحمتت کوتاه مگردان. روی بنما به ما مکن مستور
قالَ الصَّادِقُ علیه السلام:
نَجْوَیَ الْعارِفینَ تَدورُ عَلیٰ ثَلاثَةِ أُصُولٍ:الخَوْفُ وَ الرَّجاءُ وَ الحُبُّ.
فَالْخَوْفُ فَرْعُ الْعِلْمِ،وَ الرّجاءُ فَرْعُ الیَقینِ،وَ الْحُبُّ فَرْعُ الْمَعْرِفَةِ.
فَدَلیلُ الْخَوفِ الهَرَبُ،وَ دَلیلُ الرَجاءَ الطَّلَبُ،وَ دَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلیٰ ما سِواهُ.
فَإِذا تَحَقَّقَ الْعِلمُ فی الصَّدْرِ خافَ،وَ إِذا صَحّ الخَوفُ هَرَبَ،وَ إِذا هَرَبَ نَجا،وَ إِذا أَشْرَقَ نُورُ الیَقینِ فی الْقَلْبِ شاهَدَ الفَضْلَ وَ إِذا تَمَکّنَ مِنْهُ رَجا وَ اذٰا وَجَدَ حَلٰاوَةَ الرَّجَا طَلَبَ،وَ إِذا وُفِّقَ لِلْطَّلَبِ وَجَدَ،وَ إِذا تَجَلّیٰ ضِیاءُ الْمَعْرِفَةِ فی الفُؤٰادِ هاجَ ریحُ الْمَحَبَّةِ،وَ إِذا هَاجَ ریحُ الْمَحَبَّةِ إِسْتأْنَسَ فی ظِلالِ الْمَحْبُوبِ وَ آثَرَ الْمَحبُوبَ عَلیٰ ما سِواهُ،وَ باشَرَ أَوامِرَهُ وَ اجْتَنَبَ نَواهِیهِ.
وَ إِذا اسْتَقامَ عَلی بَساطِ الأُنْسِ بِالْمَحْبُوبِ مَعَ أَداءِ أَوامِرِهِ وَ اجْتِنابِ نَواهِیهِ وَصَلَ إِلیٰ رُوحِ الْمُناجاة.
وَ مِثالُ هذِهِ الأُصُولِ الثَّلاثَةِ کَالْحَرَمِ وَ الْمَسْجِدِ وَ الْکَعْبَةِ فَمَنْ دَخَلَ الْحَرَمَ أَمِنَ مِنَ الْخَلْقِ،وَ مَنْ دَخَلَ الْمَسْجِدِ أَمِنَتْ جَوارِحُهُ أَنْ یَسْتَعْمِلَها فی الْمَعْصِیَةِ،وَ مَنْ دَخَلَ الْکَعْبَةَ أَمِنَ قَلْبُهُ مِنْ أَنْ یَشْغَلَهُ بِغَیْرِ ذِکْرِ اللّهِ.
فَانْظُرْ أَیُّهَا الْمُؤْمِنُ،فَإِنْ کانَتْ حَالَتُکَ حٰالَةً تَرْضاها لِحُلُولِ الْمَوتِ فَاشْکُرِ
اللّهَ عَلیٰ تَوْفیقِهِ وَ عِصْمَتِهِ؛وَ إِنْ تَکُنْ الأُخْریٰ فَانْتَقِلْ عَنْها بِصِحَّةِ العَزیمَةِ وَ انْدَمْ عَلیٰ ما سَلَفَ مِنْ عُمْرِکَ فی الْغَفْلَةِ،وَ اسْتَعِنْ بِاللّهِ عَلیٰ تَطْهِیرِ الظّاهِرِ مِنَ الذُّنُوبِ،وَ تَنْظیفِ الْباطِنِ مِنَ الْعُیُوبِ،وَ اقْطَعْ زِیادَةَ الْغَفْلَةِ مِنْ قَلْبِکَ وَ اطْفِ نارَ الشَّهْوَةِ مِنْ نَفْسِکَ.
[ قالَ الصَّادِقُ علیه السلام:نَجْوَیَ الْعارِفینَ ]
امام صادق علیه السلام در ابتدای این روایت میفرماید:
سرّ وجود عارفان و حقیقت باطن آنان بر سه اصل استوار است: بیم،امید، محبّت.
گرچه در سطور گذشته مسائل قابل توجّهی در رابطه با عرفان و عارف گذشت، امّا احساس میشود لازم است توضیح بیشتری در این زمینه ارائه گردد،تا عارفانی که در فرمایش امام معصوم علیه السلام آمدهاند چهرۀ روشنتری از خود نشان دهند،سپس به تفسیر سه اصل بیم،امید،محبّت اقدام شود.
عارف: انسانی است که با کمکگیری از فرهنگ وحی و سنن انبیا و روش ائمۀ طاهرین علیهم السلام به شناخت مبدأ و معاد و حقایق اصیل،و واقعیتهای مبنایی موفّق شده و عملاً به آن حقایق و واقعیّتها آراسته گشته.
عارف: انسانی است که دل به نور توحید برافروخته و با توجّه به قرآن با چشم دل به مشاهدۀ قیامت برخاسته و با تکیه بر حقیقت توحید و معاد،عقاید و اخلاق و اعمال خود را از آلودگیها پیراسته و جان و دل و اعضا و جوارح خویش را با فیوضات الهیّه آراسته و در راه علم و عمل مجاهده کرده و در مملکت پاک خلوص مسکن گرفته است.
عارف: انسانی است که جز خدا نبیند و جز خدا نداند و جز خدا نخواهد،و جز خدا نگوید و جز خدا نشنود و جز به خدا میل نکند و جز به سوی خدا نرود.
عارف: آگاه به حقوق حقّ و خلق و رعایت کنندۀ هر دو حقوق در تمام زمینههای حیات و زندگی است.
عارف: دقیقهای از عمر هدر ندهد و جز خواستۀ حضرت ربّ العزّه نطلبد و به غیر صراط مستقیم نرود و از عاشقان جمال جدا نشود و از هدایت گمراهان و علاج بیماران غفلت نکند.
عارف: برای خدا بندهای است نیکو و برای خلق خدا انسانی است خوشخو.
عارف: هم چون زمین منبع فضل و فیض و چون خورشید حرارتبخش و چون باران بهاران منشأ خیر و برکت.
عارف: هم چون زنبور عسل نوشش برای دوستان و نیشش برای دشمنان است.
عارف: غرق در دریای اطاعت،وجودی است متّحد با عبادت،حقیقتی است متّصف به کرامت و برای خلق خدا دریایی است از برکت.
عارف: انسانی است والا و در آدمیت و انسانیت در افقی است بالا و در میان مردم گوهری است اعلا و برای جامعۀ انسانی چراغی است راهگشا.
عارف: گلی است بیخار،برای دین یاور با منفعتی است و یار،در سخن گفتن با مردم موجودی است هشیار،در میان غفلتزدگان انسانی است بیدار،در برخورد با خلق خدا منبعی است دیندار،در راه حق موجودی است پرکار و واقعیتهای هستی را نقطۀ پرگار و در باغ انسانیّت درختی است پربار و از تمام حرکاتش صفات خداوندی نمودار.
عارف: فرمان حق را برده،در این پیشگاه دل سپرده و جان به عشق محبوب
زنده نموده و از شیطان بار نبرده و جز حق نگفته و غیر حق ندیده: به صحرا بنگرم صحرا تو وینم
عارف: انسانی است شاگرد مکتب انبیا و همنشین با اولیا،در بندگان حضرت اللّه از اصفیا و به راه سیر و سلوک بینا و به اجرای دستورهای مولا توانا و زبانش به عشق و ذکر حق گویا و در جستجوی حقیقت همیشه پویا و به اسرار خزانۀ محبوب دانا.
عارف: انسانی است به رموز بندگی آگاه و در تمام لحظات حیات رهرو راه و روشنیبخش دل گمراه و نجات دهندۀ سرنگون شده در چاه و به نیمه شب مونس و همدم آه و حضرت مالک الملوک را خادم درگاه و در تمام اوقات حاضر درگاه و مبرّای از آلوده شدن به حبّ جاه و فقط و فقط خواهندۀ اللّه. خوشا آنان که اللّه یارشان بی
عارف: انسانی است عاشق خدا،مجاهد فی سبیل اللّه،آراسته به اخلاق پاکان،همراه و همراز نیکان،دور کننده از کافران و مشرکان،شمع بزم شاهدان، پاک و پاکیزه از خوی ددان و طبیب درد دردمندان و دستگیر مستمندان و امید ناامیدان و در راه وصال شهیدی از شاهدان.
عارف: انسانی است با دل خاشع،از همه جهت متواضع،در برابر مردم مؤمن خاضع،مال و جان را در راه خدا بایع،نکات حیاتش برای درسآموزی نسبت به دیگران از بهترین وقایع،نور دل و جانش همه جا شایع،در علم و عمل و کرامت
و فضیلت چشمهای نابع،آثار بندگی حق از چهرهاش ساطع،در برابر دشمنان حقّ و حقیقت شمشیری است قاطع،اعماق جانش خزینهای است از ودایع،در همۀ عمر از لقمۀ حرام جائع،برای نیازمندان انسانی نافع،وسوسۀ شیطان و اهل باطل را از دل هر کسی دافع،جز از حضرت مولا ندارد توقّع منافع،از خواستههای حضرت محبوب هیچ چیز نیست او را مانع،هم اوست بین خلق و حق شافع،مقام انسانی خود را به وسیلۀ بندگی خالص رافع،دل آگاهش هم چون برق لامع،فرمان حقّ و انبیا و امامان علیهم السلام را وجودی است سامع،مقام علم و عمل و اخلاق را منبعی است جامع.
عارف: انسانی است شیدا،عباداتش عین خلوص و تقوا،قدرش مجهول و ناپیدا،مشتاق وصال مولا،تمام شؤون زندگی از او هویدا،پاک از خزی دنیا، مصون از عقاب عقبی،دارندۀ دلی با صفا،بر عهد و پیمان مولا با وفا،خلق خدا را به دور از جور و جفا،درد اهل درد را شفا،به خاطر حفظ اخلاصْ مسکن گرفته در خفا،هم چون نای فریاد غیب را بهترین نوا. ما چو ناییم و نوا در ما ز توست
عارف: انسانی است که او را نیازی به خلق خدا نیست،آنی از یاد محبوب جدا نیست،هرگز رویگردان از بلا نیست،نوایش جز مناجات با مولا نیست،با عشق حضرت جانان توجّهش به دنیا و عقبی نیست،رفیق راهش غیر اهل و لا نیست،
مکتبش جز مکتب انبیا نیست،چراغ محفلش جز نور اولیا نیست،هم چون او کسی به اسرار راه دانا نیست،جز کلام حقّ و حقیقت کتابی را خوانا نیست،اگرچه جز خدا نبیند و غیر خدا نخواهد ولی به خاطر نور بخشیدن به حیات دیگران از پیر و برنا جدا نیست،قبلۀ جانش جز مولا نیست،همّتش جز رسیدن به مقام اعلا نیست،از قید عشق دوست هرگز رها نیست،زبانش جز به ذکر دوست گویا نیست،گوشش جز در برابر خواست معشوق شنوا نیست،غیر دریای محبّت جایی در شنا نیست،با غیر محبوب ابدی آشنا نیست،هرگزش بر سر دنیا و مادیّت با کسی دعوا نیست،در درونش جز عشق شدید مولا غوغا نیست،او را در دنیا جز غم دوست بلا نیست،قدر و منزلتش در میان خلق عالم برملا نیست،در عمق جان و هستیاش ذرّهای هوس و هوی نیست،او را جز رضای دوست رضا نیست،بر زبانش جز حمد و تسبیح و تهلیل و سخن نیکو و ثنای اللّه ادّعا نیست.
عارف: در اصطلاح بیداران راه و نیازمندان درگاه و عاشقان آگاه،انسانی است که نفس خود را به حسب قوّۀ نظریّه کامل کرده و علم به حقایق را به قدر توان تحصیل نموده و از صفات رذیله و عقاید خبیثه خود را پاک ساخته و خویش را به اعتقادات حقّه و کمالات الهیّه آراسته نموده.
عارف: انسانی است که دارای علم و عمل است و تمام اوامر الهی را گردن نهاده و از آنچه نهی شده کناره گرفته و به خاطر ریاضت شرعیّه و عبادت الهیّه دارای قوّت و قدرت عملی گشته.
عارف: در زبان اهل ذوق و ارباب شوق و مستان میخانۀ عشق،انسانی است که علاوه بر کمال معرفت و عمل،جمیع قوا و اعضا و جوارح او برای خدا شده و در حقیقت دارای مقام فناء فی اللّه گشته و خلاصه جز یکی نخواهد و جز یکی نداند.
میگویند دو نفر با هم در حساب کار و کسب اختلاف داشتند،برای حلّ
اختلاف به کمک دهندهای محتاج شدند،عارفی بر آنان گذشت،از او کمک طلبیدند،چون هر کدام اعداد دفتر خویش را به او عرضه کردند،او غیر یکی نگفت.پرسیدند مگر دیوانهای که ما چون هریک از اعداد خود را به تو میگوییم غیر یکی نمیگویی و از یکی نمیگذری ؟ گفت:چه کنم که جز یکی ندانم و غیر یکی به خاطرم نمیگذرد.
عارف: انسانی است که علاوه بر دو قوّۀ علم و عمل تمام وجود او متوجّه حق باشد و در اجرای واجبات و ترک محرّمات و بجای آوردن نوافل سستی نورزد و این همه با اتّصال به فرهنگ انبیا و امامان علیهم السلام که همان فرهنگ وحی است میسّر است و چون عارف این سیر و سفر را ادامه دهد به مقام فناء فی اللّه و سپس بقاء باللّه میرسد. این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
ای روح دست برکن و بنمای رنگ خوش کاینها همه بجز کف و نقش و نگار نیست
هرجا غبار خیزد آن جای لشکرست کآتش همیشه بیتف و دود بخار نیست (1)
در سطور گذشته دانستید که عارف دارای دو قوّۀ علمیّه و عملیّه است و از واجبات و نوافل چیزی از او فوت نمیشود و از تمام محرّمات الهیّه با کمال ذوق و شوق پرهیز دارد.
وجود مقدّس امام عارفان،شمع قلب عاشقان،چراغ راه بینایان،حضرت مولی الموحّدین،امیر المؤمنین علیه السلام از اوصاف عارفان تحت عنوان صفات متّقین، در «نهج البلاغة» که ما دون کلام خالق و ما فوق کلام مخلوق است خبر میدهد.
عارف بزرگ،بلبل گلزار معنی حضرت الهی قمشهای تمام خطبه را با آن حال ملکوتی که داشت به نظم آورده،برای این که خوانندگان عزیز از مفاهیم آسمانی آن خطبه لذّت بیشتری ببرند،تا جایی که لازم افتد آن اشعار عرفانی هم همراه با بعضی از جملات خطبه زینتبخش این صفحات میگردد.
رُوِیَ أنَّ صاحِباً لأمیر الْمُؤمِنینَ علیه السلام یُقالُ لَهُ:هَمّامُ کانَ رَجُلاً عابِداً،فَقالَ لَهُ:یا أمیرَ الْمُؤْمِنینَ صِفْ لِیَ الْمُتَّقینَ حَتّی کَأنّی أنْظُرُ إِلَیْهِمْ (2).
روایت شده:
یکی از عاشقان علی علیه السلام به نام همّام که مردی عابد بود،از محبوبش امیر المؤمنین علیه السلام تقاضا کرد مرا از اوصاف اهل تقوا آن چنان آگاه ساز که گویی آنان را مشاهده میکنم. شنیدم عاشقی پروانه خویی
که کرد آن عندلیبان را به گلزار نکو فکر و نکو ذکر و نکو کار
بگو اوصاف آن پاکان که چونند
فَتَثاقَلَ علیه السلام عَنْ جَوابِهِ ثُمَّ قالَ علیه السلام:یا هَمّام اتَّقِ اللّهَ وَ أَحْسِنْ فَ [ إنَّ اللّهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا وَ الَّذینَ هُمْ مُحْسِنُونَ ]
.
فَلَمْ یَقْنَعْ هَمّامُ بِهذا القَوْلِ حَتّی عَزَمَ عَلَیْهِ فَحَمِدَ اللّهَ وَ أثْنیٰ عَلَیْهِ وَ صَلّی عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله ثُمَّ قال:
أمّا بَعْدُ فَإِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ خَلَقَ الْخَلْقَ حینَ خَلَقَهُمْ غَنِیّاً عَنْ طاعَتِهِمْ وَ أَمِناً مَعْصِیَتَهُمْ لأنَّهُ لا تَضُرُّهُ مَعْصِیَةُ مَنْ عَصاهُ وَ لا تَنْفَعُهُ طاعَةُ مَنْ أطاعَهُ فَقَسَمَ بَیْنَهُمْ مَعایِشَهُمْ وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْیا مَواضِعَهُمْ،
علی علیه السلام در پاسخ او درنگ داشت فقط به طور اجمال فرمود:
ای همّام ! اهل تقوا و نیکوکاری باش که در قرآن آمده:
[ إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ ] (1).
بیتردید خدا با کسانی که پرهیزکاری پیشه کردند کسانی که [ از هر جهت ] نیکوکارند میباشد.
همّام به شنیدن این آیه قانع نشد،به محضر مولا اصرار ورزید تا جایی که حضرت را سوگند داد.پس حضرت مولا خدای را سپاس بجای آورد و بر رسول و آلش صلوات فرستاد،آنگاه سخن آغاز کرده فرمود:
هنگامی که خدای بزرگ جهان را بیافرید،از طاعت و عبادت خلق بینیاز و از
1) 2) -نحل (16):128.
عصیان آنان بیزیان بود،پس بر وفق عدل و رحمت و به صرف لطف ازلی،وسائل معیشت را در میان مردم قسمت کرد و هرکسی را در خور شأنش مقامی داد.
فَالْمُتَّقُونَ فیها هُمْ أهْلُ الْفَضائِلِ،
در میان مردم جهان،تنها پارسایان را بر دیگران برتری و فضیلت بخشید. روان پارسایان زان میانه
*** یکی دان زان فضیلتهای بسیار
مَنْطِقُهُمُ الصَّوابُ،وَ مَلْبَسُهُمْ الإقْتِصادُ،وَ مَشْیُهُمُ التَّواضُعُ،غَضُّوا أبْصارَهُمْ عَمّا حَرَّمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ،وَ وَقَفُوا أسْماعَهُمْ عَلَی الْعِلْمِ النّافِعِ لَهُمْ،نَزَلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فی الْبَلاءِ کَالّتی نَزَلَتْ فی الرّخاءِ،وَ لَوْ لا الأجَلُ الّذی کَتَبَ اللّهُ عَلَیْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أرْواحُهُمْ فی أجْسادِهِمْ طَرْفَةَ عَیْنٍ شَوقاً إلَی الثَّوابِ،وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقابِ،
گفتارشان از روی راستی است،زندگی به اقتصاد گذرانند،با خلق خدای به تواضع و فروتنی باشند،چشم از آنچه خدا بر آنان حرام فرموده پوشیدهاند، گوش به علمی دهند که آنان را سودمند باشد،در بلا و امتحان و سختی و مشقّت آن چنان شادند که دیگران در نعمت و راحت،اگر اجل حتمی
و مقدّر الهی پایبندشان نبود از شدّت شوق به ثواب و بیم عقاب یک چشم به همزدن مرغ روحشان در قفس جان درنگ نمیکرد. گر آنان را زمان وصل محبوب
همه غمگین ز هجران حبیباند
عَظُمَ الْخالِقُ فی أنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دونَهُ فی أعْیُنِهِمْ،فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآها فَهُمْ مُنَعَّمُونَ،وَ هُمْ وَ النّارُ کَمَنْ قَدْ رَآها فَهُمْ فیها مُعَذَّبُونَ.
قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ،وَ شُرُورُهُمْ مَأمُونَةٌ،وَ أجْسادُهُمْ نَحیفَةٌ،وَ حاجاتُهُمْ خَفیفَةٌ، وَ أنْفُسُهُمْ عَفیفَةٌ،صَبَرُوا أیّاماً قَصیرَةً أعْقَبَتْهُمْ راحَةً طَویلَةً،تِجارَةً مُریحَةً یَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ،أرادَتْهُمُ الدُّنْیا فَلَمْ یُریدُوها،وَ أسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أنْفُسَهُمْ مِنْها،أَمّا اللَّیْلُ مَضافّونَ أقْدامَهُمْ تالینَ لِأَجْزاءِ القُرْآنِ یُرَتِّلُونَهُ تَرْتیلاً،
عظمت حضرت آفریدگار را درک کرده،بدین سبب خداوند در دنیای جان و دلشان بزرگ و غیر حضرت حق هرچه که هست کوچک است.
ایمان و یقینشان به بهشت آن چنان است که گویی بهشت را دیده و سالها به
خوشی در آن آرمیدهاند و آن چنان دوزخ را باور دارند چنان که پنداری در آن به سالیان دراز معذّب بوده و شکنجه دیدهاند.
قلوبشان به فراق محبوب اندوهناک،تمام خلق عالم از آزارشان در امان،تن آنان از شدّت کوشش در عبادت و خدمات به خلق لاغر و جانشان به عفّت آراسته،چند روز کوتاهی رنج اطاعت برده تا از پی آن آسایش طولانی یابند.
این احوال برای آنان تجارتی است سودمند که حضرت ربّ العزّه برای این گروه مقرّر فرموده.
چون دنیا به آنها روی کند،آنان از او رویگردانند و چون به اسارت و دامشان افکند،با جانبازی در راه معشوق خود را نجات دهند.
به وقتی که شب درآید به قیام در پیشگاه حضرت او بایستند و آیات کتاب حق را با اندیشه و تأمّل تلاوت کنند. شب آمد شب رفیق دردمندان
یُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ،وَ یَسْتَثِیرُونَ بِهِ دَواءَ دائِهِمْ،فَإِذا مَرُّوا بِآیاتِهِ فیها تَشْویقٌ رَکَنُوا إِلَیْها طَمَعاً،وَ تَطَّلَعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَیْها شَوْقاً،وَ ظَنّوا أَنَّها نَصْبُ أَعْیُنِهِمْ،وَ إِذا مَرُّوا بِآیَةٍ فیها تَخْویفٌ أَصْغَوْا إِلَیْها مَسامِعَ قُلُوبِهِمْ،وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفیرَ جَهَنَّمَ وَ شَهیقَها فی أُصُولِ آذانِهِمْ،فَهُمْ حانُونَ عَلیٰ أَوْساطِهِمْ،مُفْتَرِشُونَ لِجِباهِهِمْ وَ أَکُفِّهِمْ وَ رُکَبِهِمْ وَ أَطْرافِ أَقْدامِهِمْ،یَطْلُبُونَ إِلَی اللّهِ تَعالی فی فَکاکَ رِقابِهِمْ،وَ أَمَّا النَّهارُ فَحُلَمٰاءٌ عُلَماءٌ أَبْرارٌ أَتْقِیاءٌ،
با دلی شکسته و نالان به وسیلۀ آیات قرآن به درمان درد خویش برخیزند، چون به آیات رحمت و بشارت رسند بر وعدههای الهی دل سپرده و در آن طمع کنند و مشتقانه نظر دوزند که گویی مفهوم و معنی آن آیات در برابرشان مجسّم است.
و چون به آیات عذاب گذرند،گوش دل بر آن گشوده،گویی خروش و فریاد آتش در بن گوش آنهاست.شب را در پیشگاه محبوب،خمیده قامت به حال رکوع و یا به روی خاک در حال سجده گذرانند و از عذاب الهی درخواست نجات و آزادی کنند و از حضرت معشوق حسن عاقبت تقاضا نمایند.
چون روز درآید،بردبار،دانا،نیکوکار و اهل پرهیز و دوری از هر گناه و معصیتاند. چو روز آید ز دانش هوشیارند
سراپا محو فرمان خدا گشت به شام این جهان شمع هدی گشت
به جانش نور علم و حلم برتافت
قَدْ بَراهُمُ الْخَوْفُ بَریءَ القِداحِ،یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ النّاظِرُ فَیَحْسِبُهُمْ مَرْضیٰ وَ ما بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ،وَ یَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا وَ لَقَدْ خالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظیمٌ،لا یَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمالِهِمْ الْقَلیلَ،وَ لا یَسْتَکْثِرُونَ الْکَثیرَ،فَهُمْ لِاَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ،وَ مِنْ أَعْمالِهِمْ مُشْفِقُونَ،إِذا زُکّی أَحَدٌ مِنْهُمْ خافَ مِمّا یُقالُ لَهُ ! فَیَقُولُ:أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسی مِنْ غَیْری،وَ رَبّی أَعْلَمُ بی مِنّی بِنَفْسی،اللَّهُمَّ لا تُؤاخِذْنی بِما یَقُولُونَ،وَ اجْعَلْنی أَفْضَلَ مِمّا یَظُنُّونَ، وَ اغْفِرْ لی ما لا یَعْلَمُونَ.
خوف از عظمت حق یا از عذاب قیامت چنان اندامشان را لاغر ساخته که هرکس آنان را ببیند پندارد که بیمارند در صورتی که به تن بیمار نیستند،مردم از آنان به عنوان دیوانه یاد میکنند ولی دیوانه نیستند،امر بزرگی که عبارت از عشق حق و شهود عظمت و یقین به آخرت است دل آنان را مستغرق دریای فکر و حیرت ساخته.
از بس در احسان و نیکوکاری حریص و مشتاقند در طاعت و عبادت به عمل اندک راضی نگردند و بسیاری عبادت را هم بسیار نشمارند،از خود بدگمان و از کردارشان هراسانند،چون کسی از آنان مدح و ثنا گوید ترسان گشته و اعلام کند:من عیب خویش را بهتر از دیگران میدانم و خدای من به من داناتر از خود من است،بار خدایا ! به گفته مردم بر من مگیر و مرا بهتر از آنچه گمان بردهاند نصیب فرما و آنچه را از گناهان پنهان من نمیدانند بر من ببخشای.
چو آنان را به نیکویی ستایند
فَمِنْ عَلامَةِ أَحَدِهِمْ:أَنَّکَ تَریٰ لَهُ قُوَّةً فی دینٍ،وَ حَزْماً فی لینٍ،وَ إیماناً فی یَقینٍ، وَ حِرْصاً فی عِلْمٍ،وَ عِلْماً فی حِلْمٍ،وَ قَصْداً فی غِنیً،وَ خُشُوعاً فی عِبادَةٍ،وَ تَجَمُّلاً فی فاقَةٍ،وَ صَبْراً فی شِدَّةٍ،وَ طَلَباً فی حَلالٍ،وَ نَشاطاً فی هُدیً وَ تَحَرُّجاً عَنْ طَمَعٍ، یَعْمَلُ الأَعْمَالَ الصَّالِحَةَ وَ هُوَ عَلیٰ وَجَلٍ،یُمْسی وَ هَمُّهُ الشُّکْرُ،وَ یُصْبِحُ وَ هَمُّهُ الذِّکْرُ،یَبیتُ حَذِراً،وَ یُصْبِحُ فَرِحاً،حَذِراً لِما حَذِرَ مِنَ الْغَفْلَةِ،وَ فَرِحاً بِما أَصابَ مِنَ الْفَضْلِ وَ الرَّحْمَةِ،
نشانههای هریک از این عاشقان و عارفان آن که در کار دین بسیار نیرومند است و در امور زندگانی در عین نرمخویی و همواری مآلاندیش،در مسئلۀ ایمان به مرتبۀ یقین،در کار علم مشتاق و حریص،با وجود دانش فراوان،در برابر نادانان بردبار،در توانگری میانهرو،در عبادت با خضوع،در عین فقر با شکوه،در روز سختی شکیبا،جویای رزق حلال و طیّب،دلشاد به هدایت،دور از طریق طمع و آزار،با آن که پیوسته اهل احسان و نیکوکاری است هرگز به عمل صالح خود مغرور نشود،شبانگاه همت بر ستایش حق گماشته و صبحگاه
بر ذکر و طاعت،شب هراسان از غفلت خویش و روز شادمان به فضل و رحمت حضرت دوست.
إِسْتَصْعَبَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ فیما تَکْرَهُ،لَمْ یُعْطِها سُؤْلَهٰا فیما تُحِبُّ،قُرَّةُ عَیْنِهِ فیما لا یَزولُ،وَ زَهادَتُهُ فیما لا یَبْقیٰ،یَمْزُجُ الحِلْمَ بِالْعِلْمِ،وَ الْقَوْلَ بِالْعَمَلِ،تَراهُ قَریباً أَمَلُهُ،قَلِیلاً زَلَلُهُ،خاشِعاً قَلْبُهُ،قانِعَةً نَفْسُهُ،مَنزُوراً أُکُلُهُ،سَهْلاً أَمْرُهْ،حَرِیزاً دینُهْ، مَیِّتةً شَهْوَتُهُ،مَکْظُوماً غَیْظُهُ،الْخَیْرُ مِنْهُ مَأمُول،وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأمُون،إِنْ کانَ فی الْغافِلینَ کُتِبَ فی الذّاکِرِینَ،وَ إِنْ کانَ فی الذّاکِرینَ لَمْ یُکْتَبْ مِنَ الْغافِلینَ،
اگر نفس در عبادت و عمل نیک بر او سخت گیرد،او نیز با خواهشهای نفس به شدت مخالفت کند تا نفس خود را مطیع حق گرداند.
دل به حیات جاودان بسته و از جهان فانی ناپایدار اعراض نموده و بردباری را با دانش و گفتار را با کردار آمیخته است.
آرزویش کوتاه،دلش آگاه،لغزشش ناچیز،نفسش قانع،طعامش اندک، کارش آسان،دینداریش حقیقی،شهوتش مرده،غضبش فرو نشسته،تمام مردم به احسانش امیدوار و از شرّش در امان،اگر با غافلان نشیند نامش در دفتر آگاهان است و اگر با آگاهان باشد در شمار اهل غفلت و بیخبران نیست. اگر با غافلان یک عمر بنشست
یَعْفُوا عَمَّنْ ظَلَمَه،وَ یُعْطی مَنْ حَرَمَهُ،وَ یَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ،بَعیداً فُحْشُهُ،لَیِّناً قَوْلُهُ، غائِباً مُنْکَرُهُ،حاضِراً مَعْرُوفُهُ،مُقْبِلاً خَیْرُهُ،مُدْبِراً شَرُّهُ،فی الزَّلازِلِ وَقُور،و فی المَکارِهِ صَبُور،وَ فی الرَّخاعِ شَکُور،لا یَحیفُ عَلیٰ مَنْ یُبْغِضُ،وَ لا یَأثَمُ فیمَنْ
یُحِبُّ،یَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ یُشْهَدَ عَلَیْهِ،لا یُضَیِّعُ مَا اسْتُحْفِظَ،وَ لا یَنْسی ما ذُکِّرَ وَ لا یُنابِزُ بِالاَلْقابِ وَ لا یُضارُّ بِالْجارِ وَ لا یَشْمَتُ بِالْمَصائِبِ وَ لا یَدْخُلُ فی الْباطِلِ وَ لا یَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ،
آن که بر او ستم کند بر وی ببخشاید و آن که او را محروم نماید با وی احسان کند و هر که از او قطع نماید به او بپیوندد.
از زشتی بر کنار،در گفتار ملایم،ناپسند از او ناپدید،نیکی از وی پدیدار، خیرش به مردم روی آورده و شرّش از آنان برگشته،در سختیها زندگی با وقار و در برابر حوادث و مصائب بردبار و در دوران توانگری شاکر حق،از آنجا که دارای عدالت و انصاف است دربارۀ دشمن ستم نکند و گناه در کار محبّت دوست نیاورد،حق را هرچند به زیانش باشد اقرار نماید پیش از آن که بر او گواه آورند.
آنچه را بدو سپارند،از شدّت امانتداری ضایع نکند و آنچه را نباید از یاد بَرد به دست فراموشی نسپارد.
احدی را به نام زشت نخواند،به همسایه زیان نرساند،از پیشامدهای ناگوار، مردم را با سرزنش و نکوهش نیازارد،قدم در راه باطل نگذارد و از راه حق گام بیرون ننهد. نپوید راه باطل آن نکو نام
إِنْ صَمَتَ لَمْ یَغُمَّهُ صَمْتُهُ،وَ إِنْ ضَحِکَ لَمْ یَعْلُ صَوْتُهُ،وَ إِنْ بُغِیَ عَلَیْهِ صَبَرَ حَتّی یَکُونَ اللّهُ هُوَ الَّذی یَنْتَقِمُ لَهُ،نَفْسُهُ مِنْهُ فی عَناءٍ،وَ النّاسُ مِنْهُ فی راحَةٍ،أتْعَبَ نَفْسَهُ لآخِرَتِهِ،وَ أَراحَ النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ،بُعْدُهُ عَمَّنْ تَباعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزاهَةٌ، وَ دُنُّوهُ مِمَّنْ دَنا مِنْهُ لِینٌ وَ رَحْمَةٌ،لَیْسَ تَباعُدُهُ بِکِبرٍ وَ عَظَمَةٍ،وَ لا دُنُوُّهُ بِمَکْرٍ وَ خَدیعَةٍ،
اگر خاموش نشیند از آن خاموشی غمگین نباشد،اگر بخندد قهقهۀ بلند نکند، اگر ستمی به شخص او رسد انتقام آن را به خدا واگذارد،جان خود را به زحمت و رنج آرد تا مردم را به آسایش رساند،نفس خود را برای آسایش آخرت به زحمت افکند و مردم را از زحمت خویش به راحت رساند،از هر که دوری گزیند برای زهد و پاکیزگی است و به هر که نزدیک شود از راه لطف و مهربانی است،نه دوریش به تکبّر و مفاخرت و نه نزدیکیش به مکر و فریب است. چو دور از خلق گردد در تفرّد
بیفشان بال و پرکان طرفه صیاد بگیرد جسم و جان را سازد آزاد (1)
سخن امام عارفان که به اینجا رسید همّام فریاد زد و جان به جان آفرین تسلیم نمود.آنگاه حضرت فرمود:
ای مردم ! به خدا سوگند از چنین پیشامدی بر وی بیمناک بودم.سپس اعلام کرد:آری،اندرزها در گوش اهل دل و مردم لایق چنین تأثیر کند.
یکی از حاضران مجلس که از آگاهی محروم بود،زبان به جسارت گشود و به حضرت عرضه داشت:چرا در خود شما چنین تأثیر نکرد ؟
حضرت فرمودند:وای بر تو،اجل هر کسی را وقتی معیّن است که از او دیر یا زود نگردد و سبب خاصّی است که از آن تجاوز نکند،زنهار خاموش باش و دیگر بار بدین گونه گفتار که مسلّم شیطان بر زبانت جاری کرد لب مگشای.
عارف بزرگ سیّد حیدر آملی در کتاب «جامع الاسرار و منبع الأنوار» و در رسالۀ «نقد النقود» و فیض کاشانی آن عارف معارف الهیّه در کتاب «قرّة العیون» و در کتاب «کلمات مکنونة» از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام حدیث ذیل را نقل میکنند،تا حال و احوال عارف را بدانی و اگر خواستی،خود را به این مقام برسانی و مرتبۀ اعلی که کنار دریای رحمت و ساحل امن و امان است،برسانی.
إِنَّ للّهِ تَعالی شَراباً لِأَوْلِیائِهِ،إِذا شَرِبُوا سَکِرُوا،وَ إِذا سَکِرُوا طَرِبُوا،وَ إِذا طَرِبُوا طابُوا،وَ إِذا طابُوا ذابُوا،وَ إِذا ذابُوا خَلَصُوا،وَ إِذا خَلَصُوا طَلَبُوا،وَ إِذا طَلَبُوا وَجَدُوا،وَ إِذا وَجَدُوا وَصَلُوا،وَ إِذا وَصَلُوا اتَّصَلُوا،وَ إِذا اتَّصَلُوا لا فَرْقَ بَیْنَهُمْ
1) 1) -الهی قمشهای.
وَ بَیْنَ حَبِیبِهِمْ (1).
برای وجود مقدّس حضرت حق شرابی است مخصوص اولیایش،چون بنوشند مست شوند و چون مست گردند به نشاط آیند و چون به نشاط آراسته شوند پاکیزه گردند و چون پاکیزه شوند ذوب گردند و چون ذوب گردند از تمام شوائب خالص شوند و چون خالص شوند عاشقانه در طلب آیند و چون بطلبند بیابند و چون بیابند واصل گردند و چون واصل گردند متّصل شوند و چون متّصل شوند بین آنان و محبوبشان فرقی نماند.
این است وضع عارفان که با قدرت علم و معرفت و احسان و عمل و تقوا و زهد و ورع و پارسایی و کرامت و شرافت خود را به چنین مقام عظیمی رساندهاند !!
انصاف دهید،اگر غلبه با شهوت باشد و حاکم بر انسان هوای نفس و کارگردان حیات شیطان و بر جان و بدن مرض کسالت و همت در خور و خواب و غفلت،آیا انسان به جایی میرسد و از عنایات حضرت محبوب نصیبی میبرد ؟!
آوردهاند که محنتزدهای در راهی میرفت،مخدّرهای بس با جمال پیشش آمد،چشمش بر کمال حسن او افتاد،دلش صید آن جمال گشت،بر پی آن مخدّره میرفت،چون آن مخدّره به در سرای خود رسید،التفاتی کرد،آن محنتزده را دید بر پی وی،گفت:مقصود چیست ؟ گفت:سلطان جمال تو بر نهادِ ضعیفم سلطنت رانده است و در کمند قهر خویش آورده است،با توام دعوی عشقبازی
1) 1) -جامع الاسرار و منبع الأنوار:205؛نقد النقود:676؛قرّة العیون،مادّه (نور)؛کلمات مکنونة:35.
است و این دعوی نه مجازی است.
آن مخدّره را بر کسوت جمال،حلیّت عقل بر کمال بود،گفت:این مسئله تو را فردا جواب دهم و این اشکال تو حل کنم.روز دیگر آن ممتحن منتظر نشسته بود و دیده گشاده،تا جمال بر کمال مقصود کی آشکار گردد و واقعه او چون حل کند ؟
آن مخدّره میآمد و از پی او پرستاری آیینه در دست،گفت:ای پرستار ! آن آینه فراروی او دار تا به آن سر و روی،او را رسد که با ما عشقبازی کند و تمنّای وصال ماش بود ؟!! (1)دلْ مشتاق جمال دل دیگر است و روحش روحی غیر از ارواح،مشتاق در سلطه عشق حق است،مشتاق عاشق عبادت و دوری از گناه است،عارف دلخستۀ یار و جان نثار محبوب است،اهل حال فرمودهاند:
قُلُوبُ الْمُشْتاقینَ مُنَوَّرَة بِنُورِ اللّه فَإِذا تَحَرَّکَ اشْتِیاقَهُمْ أَضاءَ النُّورُ ما بَیْنَ السَّماءِ وَ الأَرْضِ،فَیَعْرِضَهُمُ اللّه عَلَی الْمَلائِکَةِ وَ یَقُولُ:هؤلاءِ المُشْتاقُونَ إِلَیَّ، أُشْهِدُکُمْ أَنّی إِلَیْهِمْ أَشْوَق (2).
دلهای مشتاقان حق و حقیقت روشن به نور خداست،چون شوقشان به حرکت آید،بین آسمان و زمین نور بدرخشد.حضرت حق آنان را به ملائکه نشان میدهد و میفرماید:اینان مشتاق منند،شاهد باشید که من به آنان مشتاقترم.
یکی از تربیتشدگان این مکتب میگوید:
در بعضی از سفرها به بزرگی برخوردم که سیمایش به سیمای عارفان میماند.با او همراه شده در عرض طریق بدو گفتم: «کَیْفَ الطّریقُ إِلی اللّه»؟ راه به سوی خدا چگونه است ؟
گفت: «لَوْ عَرَفْتَ اللّهَ لَعَرَفْتَ الطَّریقَ». اگر او را یافته بودی راه به سوی او را نیز آگاه میشدی.
پس گفت:ای مرد سالک ! بگذار و دور کن از خود خلاف و اختلاف را.
گفتم:علما را چگونه خلاف و اختلافی خواهد بود ؟ چه آنها مؤیّد از جانب حقّند.
گفت:چنین است که میگویی الّا فی التجرید التوحید.
بدو گفتم:معنای این جمله چیست ؟
گفت: «فِقْدانُ رُؤْیَةِ ما سواهُ لِوِجْدانه». با بودن او غیر را ندیدن.
که منظور از این جمله نفی هر معبود باطل و مقیّد بودن به طاعت و عبادت حق است.
بدو گفتم: «هَلْ یَکُونُ الْعارِفُ مَسْروراً»؟ آیا عارف را خوشحالی هست ؟
جواب داد:عارف را با اتّصال به خدا اندوه هست ؟
گفتم: «أَ لَیْسَ مَنْ عَرَفَ اللّهَ طالَ هَمُّهُ»؟ نه این است که هرکس او را شناخت دچار اندوه همیشگی میگردد ؟
گفت: «مَنْ عَرَفَ زالَ هَمُّهُ». هرکس او را شناخت اندوهش برای همیشه برطرف میشود که اهل معرفت را [ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ] (1).
گفتم: «هَلْ تُغَیِّرُ الدُّنْیا قُلُوبَ الْعارِفینَ»؟ آیا دنیا دلهای عارفان را تغییر و تحوّل میدهد؟
1) 1) -بقره (2):262.
گفت: «هَلْ تُغَیِّرُ العُقْبیٰ قُلُوبَ الْعارِفینَ حَتّی تُغَیِّرَها الدُّنْیا»؟ آیا آخرت دل آنان را حالی به حالی میکند تا چه رسد به دنیا ؟!
گفتم: «أَ لَیْسَ مَنْ عَرَفَ اللّهَ صارَ مُسْتَوْحِشاً»؟ کسی که خدا را شناخت آیا دچار وحشت نمیگردد ؟
گفت: «مَعاذَ اللّه أَنْ یَکُونَ الْعارِفُ مُسْتَوْحِشاً». محال است عارف با شناختن معبود حقیقی دچار وحشت و ترس شود. «وَ لکِنْ یَکُونُ مُهاجِراً مُتَجَرّداً». اما عارف در عین تنهایی مسافر به سوی دوست است.
گفتم: «هَلْ یَتَأَسَّفُ الْعارِفُ عَلی شَیْءٍ غَیْرَ اللّه»؟ آیا عارف به چیزی غیر خدا تأسّف میخورد ؟
جواب داد: «هَلْ یَعْرِفُ العارِفُ غَیْرَ اللّهِ فَیَتَأَسَّفُ عَلَیْهِ»؟ آیا عارف غیر خدا چیزی میشناسد تا بر او غصّه بخورد ؟
گفتم: «هَلْ یَشْتاقُ الْعارِفُ إِلی رَبِّهِ»؟ آیا عارف مشتاق به حضرت ربّ است ؟
گفت: «هَلْ یَکُونُ الْعارِفُ غائِباً طَرْفَةً حَتّی یَشْتاقَ إِلَیْهِ»؟ آیا عارف یک چشم به هم زدن از او غائب است تا مشتاق او باشد ؟!
گفتم: «مَا اسْمُ اللّهِ الأَعْظَمُ»؟ اسم اعظم خدا چیست ؟
گفت: «أَنْ تَقُولَ اللّهَ وَ أَنْتَ تَهابَهُ». آن است که بگویی اللّه و از او در دلت دارای مهابت شوی.
گفتم: «کَثیراً ما أَقُولُ وَ لا تُداخِلُنی الْهِیْبَةَ». زیاد خدا میگویم ولی در دلم مهابت پیدا نمیشود.
گفت: «لِأَنَّکَ تَقُولُ مِنْ حَیْثُ أَنْتَ لا مِنْ حَیْثُ هُوَ». برای آن که نامش را آن چنان که هستی میگویی نه آن چنان که هست.
گفتم:ای بزرگ ! دیگر بار مرا موعظتی فرمای،از گفتههای تو پند بلیغ بگیرم.
گفت:کفایت است از برای موعظت و نصیحت تغییراتی که در روزگار میبینی، نیک بنگر و آن را به جهت خود پندی بزرگ دان (1).
یکی از سالکان راه و حقیقتجوی دل آگاه میگوید:
وقتی صفت یکی از بزرگان را که ساکن یمن بود شنیدم که به افتادگی و فروتنی موصوف و به عقل و حکمت و فضل معروف،در ظاهر متلبّس به لباس اهل جهاد، در باطن از اهل سیر و صلاح و سداد.
چون زمان حج نزدیک شد و از اعمال و عبادات آن سال فراغتی حاصل گشت، قاصد دیدار او شدم تا کلام او را شنیده و مواعظ او را اصغا نموده که فایدتی حاصل نمایم.
چون جماعتی از قصد من آگاهی پیدا نمودند،مرا همراهی کردند و در میان آن جماعت جوانی بود که سیمای صالحان داشت و منظر خائفان،رویی بود او را زرد بدون امراض جسمانی و چشمی سرخ و پر آب بیعلّت دمعه و رمد،پیوسته دوست خلوت بود و انیس تنهایی،از حالتش چنان ظاهر بود که او را در همان نزدیکی مصیبتی روی داده.پس نزدیک وی رفته کلمات محبّتآمیز گفتم که با من موافقت نماید و مرافقت جوید،قبول ننمود و از آن حالت او را هرچند ملامت نمودم و به صبر ترغیبش کردم سودی نبخشید و هر لحظه سیلاب اشک از دیده جاری میساخت و لسان حالش به اشعاری مترنّم بود که مضمونش این است:
ای کسانی که مرا ملامت میکنید ! بدانید که از عشق او هرگز دست برنداشته
1) 1) -نامه دانشوران:18/9.
و تسلّی نخواهم یافت،چگونه خود را تسلّی دهم که هر لحظه اندوه من رو به ازدیاد است و عظمتم در این راه مبدل به خواری شده ؟ میگویند:استخوانهای آدمی خواهد پوسید و من میگویم:که اگر استخوانهایم در وسط گور بپوسند دوستی تو از دل زائل نخواهد شد،دل من از زمانهای پیش شراب محبّت تو مینوشید،حتّی در ایّام صباوت و کودکی. در سرم فتنهای و سودایی است
بدین حال و حالت،آن جوان همراه میآمد تا بدان شهر از یمن که مقصود ما بود رسیدیم.
آن کس را که طالب دیدارش بودیم از مأوای او پرسیده،به در خانهاش رفتیم.در بکوفتیم،فی الحال یکی در باز کرد،مانند کسی بود که گویی اهل قبور است،ما را به درون خانه دعوت کرد.آن جوان بر همه سبقت نموده سلام کرد و با او مصافحه نمود.وی جواب سلام داد و با او با نحو دیگری مکالمه کرد و بشارت داد به زبان حال او را به امری که گویا نسبت به او روی خواهد داد.
پس آن جوان سبقت در کلام کرده بدو گفت:ای سیّد من ! خدای تعالی شما و امثال شما را پزشک بیماریهای دل و معالجه کنندۀ دردهای گناه قرار داده،مرا
در محلّی زخمی است که گوشت و پوست آن محل را خورده و دردی است در تن که جایگیر و مزمن شده،این دردی که از من شناختی به پارهای از مراهم محبّت و داروی توجّه آن را علاج کن.
آن بزرگ به وی گفت:بپرس آنچه را میخواهی از علاج این مرض تا من جواب آن را یک یک به تو باز گویم.
پرسید: «ما عَلامَةُ الْخُوفِ مِنَ اللّهِ تعالی». نشانۀ ترس از خدا چیست ؟
جواب داد: «أَنْ یُؤمِنَکَ خَوْفُ اللّهِ تَعالی مِنْ کُلِّ خَوْفٍ عَنْ غَیْرِ خَوْفِهِ». این که تو را از هر ترسی جز ترس از مقام خودش ایمنی دهد.
چون این بیان از آن بزرگ شنید،در حالش تغیر کلّی پدید آمد،نعرهای زد و بیهوش بیفتاد،پس از ساعتی به هوش آمد،از آن عارف پرسید:چگونه در دل بنده خوف پروردگار پدید آید ؟
گفت:چون انسان از عوالم دیگر پای بدین عالم نهد،از هیچ راه تندرستی نخواهد داشت،به منزلۀ علیل و سقیم خواهد بود و علیل دفع علّت را به ناچار با غذا خوردن کند و بر کراهت دارو صبر نماید از خوف گزیدن فنا بر بقا.
چون این الفاظ از شیخ بشنید،چنان فریادی کشید که جالسین مجلس را گمان این شد که روح از بدنش مفارقت نمود،پس از لحظهای سر برداشت پرسید:
«ما عَلامَةُ الُْمحَبَّةِ لِلّهِ تَعالی»؟ علامت عشق به خدا چیست ؟
گفت: «یا حَبیبی إِنَّ دَرَجَةَ الَْمحَبَّةِ لِلّهِ رَفیعَة». ای دوست جانی،مقام دوستی با خدا بس بلند است.
آنگاه از شیخ تمنّا کرد آنچه را گفتی برای من توضیح بده گفت:
«یا حَبیبی إِنَّ الُْمحِبِّینَ لِلّهِ تَعالی شَقَّ لَهُمْ عَنْ قُلُوبِهِمْ فَأَبْصَرُوا بِنُورِ الْقُلُوبِ إِلی جَلالِ عَظَمَةِ الإِلهِ الَْمحْبُوبِ،فَصارَتْ أَرْواحُهُمْ رُوحانِیَّةً،وَ قُلُوبُهُمْ حُجُبِیّةً،وَ عُقُولُهُمْ سَماویّةً
تَشَرَّحُ بَیْنَ صُفُوفِ الْملائِکَةِ الْکِرامِ،وَ تُشاهِدُ تِلْکَ الأُمُورِ بِالْیَقینِ وَ الْعَیانِ فَعَبَدُوهُ بِمَبْلَغِ اسْتِطاعَتِهِمْ لَهُ طَمَعاً فی جَنَّتِهِ وَ لا خَوْفاً مِنْ نارِهِ».
قلوب دوستان حق میشکافد،قدر و بزرگی و عظمت آن محبوب را به روشنایی دل میگیرند،جانهایشان صافی شده و دل آنان پردهدار عظمت حق گردد و عقلهایشان آسمانی شود،در میان صفوف ملائکه بزرگوار میروند و هرچه خواهند به یقین و عیان مشاهده کنند، در حدّ طاقت بندگی کنند و بندگی آنان خالص برای خدا باشد،نه به طمع بهشت و نه به خاطر ترس از جهنّم.
جوان چون این حقایق بشنید فریادی زد و گریه راه گلویش را گرفت و سپس بیفتاد.چون نیک بدیدند،از دنیا رفته بود.آن بزرگ سر آن عاشق جان باخته را به زانو گرفته رویش را بوسه داد و گفت:این است حال اهل ترس و این است مرتبۀ عاشقان و دوستداران (1).
به قول عارف وارسته و عاشق دلداده،فیض بزرگوار: خوشا آن دل که مأوای تو باشد
دلم با غیر تو کی گیرد آرام
عاشق سالک و عارف الهی میگوید:
وقتی در یکی از ممالک گذارم افتاد.طبیبی را که آثار دانش و آیات بینش از او ظاهر و هویدا بود در کویی دیدم به معالجت مشغول است.
جمعی کثیر از مرد و زن بر گرد او نشستهاند و منتظر گرفتن نسخه برای علاج دردند.
من نیز در گوشهای نشستم.چون از دستورالعمل بیماران خلاصی یافت روی به من کرده و گفت:
اگر تو را نیز مطلبی هستی بگوی.
گفتم:سالهاست به مرضی مبتلا هستم،اگر توانی آن را معالجت نمای.
گفت:آن کدام است ؟
گفتم:مرض گناه،اگر از برای آن دوایی داری از برای من بیان کن.
طبیب لحظهای سر به زیر افکند،پس قلم برداشت و گفت:از برای تو نسخهای بنویسم آن را نیکو فهم نمای و بدان عمل کن.
آنگاه قلم و کاغذ برداشت و این کلمات نوشت:
ریشههای فقر را برگیر،با برگهای صبر و هلیلۀ فروتنی و بلیلۀ افتادگی و روغن گل بنفشۀ ترس،با گل خطمی دوست و تمر هندی قرار،با گل سرخ راستی،چون این دواها را به میزان خود گرفتی،محل آن را در دیگ دانش قرار ده و آب بردباری و حقیقت به روی آن بریز و آتش آرزومندی زیر آن دیگ برافروز و سوزندگی بر آن بیفزای و آن را با ستام خشنودی حرکت ده و سمقونیای زاری و بازگشت بر آن اضافه کن و به روی آن مقّل طاعت بریز،سپس در عمل بکوش و آن شربت را در
1) 1) -نامه دانشوران:21/9.
دکان خلوت بنوش،پس از نوشیدن تلخی دهان را با آب وفا مضمضه کن و نیکو کن مزۀ دهان خود را به مسواک ترس و گرسنگی،سپس به جهت آن که قی عارض نگردد،سیب قناعت را ببوی و لبهای خود را به دستمال بازگشت از غیر خدا پاک نمای،پس این شرکت که از ترکیب آن دواها ساخته شد،گناهان را بَرد و تو را به خدای بزرگ و دانای رازها نزدیک میکند (1).
چون این کلمات را از آن طبیب دانشمند شنیدم،تغییر کلّی در حالت من پدید گشت و من نیز قلم برداشته این کلمات را برای وی نگاشتم:
خداوند را بندگانی است که درختان گناه را در دیده مینشانند و آنها را به آب توبه بازگشت سیراب میکنند،بار آنها اندوه و پشیمانی است،میوۀ آن را بیجنون میچینند و بلادت و بلاهت را بر خود بسته،بیآن که درماندگی در کردار یا گنگی در گفتار آنها باشد،این گروه از دانشمندانند و معرفت دار به خدا و رسول،از جام پاک وحدت مینوشند و بر درازی بلا توانایی پیدا میکنند،دلهای آنها در عالم ملکوت سرگشته و ترسان میشود و بین پردههای جبروت خیالاتشان حرکت میکند.
پناه میبرند به سایۀ برگهای پشیمانی و مطالعه میکنند کتاب گناهان خود را و روح آنان دمساز شکیبایی و ترس میگردد،تا وقتی که به اعلا درجه زهد برسند و همآغوش با نردبان ورع شوند.
شکنجه و تلخی ترک دنیا را به خود میخرند و آنگاه به ریسمان رهایی پیروز گردند و به گوشۀ آسایش و تندرستی میرسند،روحشان به بلندیها رسد،تا وقتی که به باغهای فراخی و آسودگی اقامت کنند،فرو روند در دریای حیات الهی
1) 1) -مستدرک الوسائل:171/12 حدیث 13803،روایتی به همین مضمون از«عمّار یاسر»از قول امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده است.
و محکم سازند خندقهای شکیبایی و بگذارند از پلهای نهرهای بزرگ هواهای نفسانی،آنگاه که منزل کنند به سرچشمۀ بادبانهای آن کشتیهای مراد و حرکت کنند در دریای بهبودی،تا وقتی که برسند به سواحل آسایش و معدن و محلّ بزرگی و جلالت.
یافعی میگوید:من نیز نثراً و نظماً در این معانی چیزی نگاشتهام که قسمتی از آن بدین شرح است:
چون از جانب حق به عباد،امور معنوی و ترقّیات روحی و عنایات و الطاف خاصه برسد،از خود آنچه غیر اوست دور کنند و به طرف مقامات پیوستگی سفر کرده و با کرامت و زهد و تقوا یاری جویند،تقوایی که گویا اجزائش به آب پاکی و یگانگی و پسندیدگی خمیر شده،اسبهایشان در باغ ریاضت در حرکتند و پنهان مینماید.
توسن سرکش نفس را آن چنان لجام میزنند که به غیر صاحب خود نتواند به جایی بنگرد و آنها را به تازیانۀ ترس بازدارند و به اسباب آرزومندی حرکت دهند و آنها را به منتهای آرزومندی که رسیدن به حق است،در پهنۀ سختی و رنج برانند،تا آنگاه که به جای پاکیزۀ با عظمتی برسند و دست یابند به مراتب عالی باز نیتهای سپیدی و عرایس انوار در باغات خوشی و معارف اسرار.
این راهی که طی میکنند پر است از لشکرهای آرزوهای نفسانی،ولی اینان بازدارند آن لشکرها را از هجوم به خود و بکشند نفوس آرزوها را به شمشیرهای خلاف نفس و بزنند سواران طبع سرکش را به نیزههای ترک عادات گذشته و پاکیزه کنند به آب دیده ناپاکی گناهان خود را و بدیها و سایر برنامههای زشت را،تا بیعیب شود عبادت آنها و نیاز آنان فقط نیاز به پاکیزگی جان و نماز شود،از دردهای دوستی غلط دل آنان علاج شود،درختهای بدی طبع را به آتش اندوه
دل غمین بسوزانند و با گلاب اوراد و اذکار خود را خوشبو نمایند و به نام خدا مردگان خود را زنده کنند (1).
عارفی وارسته گفت:
جوان عربی را در طواف کعبه با تنی نزار و زرد و ضعیف دیدم که گویی استخوانهایش را گداخته بود.نزدیک رفتم و به او گفتم:گمانم این است که تو محبّی و از محبّت بدینسان سوختهای.گفت:آری.گفتم:محبوب به تو نزدیک است یا دور ؟ گفت:نزدیک،گفتم:مخالف است یا موافق ؟ گفت:موافق و مهربان.گفتم: «سبحان اللّه !» محبوب به تو نزدیک و موافق و مهربان و تو بدینسان زار و نحیف ؟ گفت:
ای بطّال ! مگر تو ندانستهای که آتش قربت و موافقت بسی سوزندهتر از آتش دوری و مخالفت است ؟ چه،در قرب او بیم فراق است و زوال و در بُعد او امید وصال.مرا از گفته وی تغییر حالت پدید گشت.
این حکایت میخواهد بگوید:انسان ممکن است بعد از رسیدن به مقامات الهیّه،خدای ناخواسته دچار غرور و عجب شود و به سراشیبی سقوط افتد و آنچه را به دست آورده از دست بدهد !!
عاشق وارستهای میگوید:
1) 1) -نامه دانشوران:28/9.
یکی از بندگان حق که در سواحل شام به عبادت مشغول بود شنیدم که این سخنان را میگفت:
خداوند بزرگ را بندگانی است که با کمک نور او،نسبت به حضرت او به شناختی رسیدهاند که از آن شناخت تعبیر به یقین میکنند،دامن همت به کمر زده به خاطر این که قصد او دارند به امید آن که نظر محبّتی به آنان افکند،اندوه و سختی را به هر صورت که باشد تحمل کنند،روزگار خود را در غم او میگذرانند، با بسیاری غم و اندوه در آرامش و آسودگیاند،دنیا را به چشم محبّت نمیبینند، توشه و بهرۀ آنان از دنیا هم چون توشۀ مسافر است.
از آزمایشها در ترسند،ولی به سوی آن در شتابند،امید نجات از مهالک را دارند و لحظهای از زاری و تضرّع آسوده نیستند. زهر چه غیر یار استغفر اللّه
خونهای خود را برای خشنودی مولای خود نثار میکنند،همیشه آخرت را در
پیش نظر دارند،آنچه را باید بشنوند،به گوش دل میشنوند،چون آنان را ببینی گویی لب بسته و پژمرده حالتاند،درونشان از غم عشق دوست مجروح است، دلهاشان محزون و بدنهاشان لاغر است و دیدۀ آنان گریان،در امور دنیوی چنان سبکبالند که احتیاج به همراه و کمک ندارند،از دنیا به موادّ لازم قناعت کرده و از لباس به پوشاکی کهنه و ساده،سکونتشان در محلّات خراب و بیاهل است،از منازل دنیایی درگریزند و تنهایی را از معاشرت با مردم که باعث قطع رابطۀ انسان با حقّند گریزانند.
شب را به کاردهای بیداری میکشند و اعضای شب را به خنجر رنج در عبادت جدا میکنند،اندرونشان از تهجّد در درازی شب مجروح است،از بیخوابی سرشان گردآلود است،با کوشش و زاری در پیوندند و به هنگام انتقال از دنیا به آخرت تند روند (1).
از عارف بیدار و عاشق دلداهای پرسیدند:عارف کیست و حال او چیست ؟ گفت:عارف مردی باشد از ایشان و جدا از ایشان و هر ساعت خاشعتر بود؛زیرا به هر ساعت نزدیکتر بود و نیز عارف لازم یک حال نبود که از عالم غیب هر ساعت حالتی دیگر بر وی فرود آید تا صاحب حالات بود نه صاحب حالت و نیز ادب عارف برتر از همۀ ادبها بود؛زیرا که او را معرفت مؤدّب است و معرفت بر سه بود:یکی معرفت توحید و این معرفت عامّۀ مؤمنان است،دوّم معرفت حجج و بیان و این قسم معرفت حکما و علماست،سیّم معرفت صفات وحدانیّت و این
1) 1) -نامه دانشوران:49/9.
قسم مخصوص به اهل ولایت است و آنان جماعتی هستند که به دلهای صافی خود مشاهد حقّند و پروردگار آنچه را بر عالمیان پوشیده است بر آنان ظاهر میگرداند.
از آن عاشق دلداده،مناجاتی نقل کردهاند که انس این طایفه را با محبوب واقعی نشان میدهد.
نوشتهاند:هرگاه آماده برای نماز میشد،سخت میگریست و میگفت:الهی ! به کدام قدم به درگاه تو آیم و به کدام دیده به قبلۀ تو نگرم و به کدام زبان با حضرت تو راز گویم ؟ الهی ! از بیسرمایگی،سرمایه ساختم و به درگاه تو آمدم.الهی ! تو دانی و فضل و کرم رحمت خود.الهی ! اگر امروز ما را اندوهی پیش آید با حضرت تو گوییم،اگر فردا اندوهی از تو رسد با که گوییم ؟
الهی ! ما را به ذلّ حجاب محجوب مگردان و غشاوۀ غفلت از بصر بصیرت ما بگردان.الهی ! اگر از کرم خود بیامرزیم زهی امید و آرزومندی و اگر عقوبت و عذابم نمایی با موی سپید زهی مستمندی.الهی ! مرا روی نیاز به بخشش توست و چشم امید به رحمت تو.الهی ! اگر گویم مرا در زمرۀ نیکان محسوب دار هرچه میبینم جز بدی نکردهام و جز طریق خطا نسپردهام.الهی ! از کرم خود مرا حفظ کن تا به گرد نافرمانی و خلاف نگردم.الهی ! به درگاه تو آمدهام و از کرم تو نومید نخواهم رفت (1). از خودی ای خدا نجاتم ده
1) 1) -نامه دانشوران:67/9.
نفس امّاره قصد من دارد
اول مقام از معرفت آن است که بنده را یقینی دهند اندر سر وی که اندامهایش بدان یقین بیارامد و توکّلی دهند او را اندر جوارح که بدان توکّل اندر دنیا سلامت یابد و حیرتی بدهندش اندر دل که بدان حیرت اندر آخرت رستگاری یابد،یعنی اضطراب کردن اندر طلب از ضعف یقین است،چون بنده را یقین شود که مقدّر به طلب کردن و ناکردن من بیشتر و کمتر نگردد،از شغل سر و اضطراب جوارح فارغ گردد چنان که مصطفی صلوات اللّه علیه و آله فرمود:
و اعْلَمْ أَنَّ ما أَصابَکَ لَمْ یَکُنْ لِیُخطیَکَ وَ أَنَّ ما أَخْطاکَ لَمْ یَکُنْ لِیُصیبَکَ (1).
آنچه باید به تو برسد،هرگز از رسیدن به تو باز نماند و هرچه مقدور تو نیست هرگز به تو نرسد. گریزی نیست از کوی تو ای دوست چه سان برگردم از کوی تو ای دوست
مرا در حلقۀ زلف تو افکند
عارف آن باشد که همۀ کوششهای خویش کار بندد اندر طاعت و گذاردن حقوقهای خداوند تعالی و به حقیقت بشناسد که از خدای تعالی به وی چه آمده
1) 2) -بحار الأنوار:154/2،باب 20،حدیث 7.
است و بازگشتن وی از همه چیز به خدای تعالی درست برگردد،یعنی هرچند معرفت با کمالتر باشد ظاهر وی به خدمت با نشاطتر باشد و آنچه به وی آمده است از خدای تعالی یا امر باشد یا منّت،پس امر خداوند را بداند و بداند جز گزاردن شکر منّت روی نیست.و بازگشتن به حق تعالی بر دو معنی باشد:یا اندر محنت باشد به صبر و به مولا بازگردد،یا اندر نعمت باشد به شکر و به خداوند تعالی بازگردد.
تنها حقیقتی که محور برنامههای درونی و برونی عارفان است خداست،آنان که او را به واقعیّت شناختهاند حاضر نیستند لحظهای از او غافل به مانند و جرأت کمترین مخالفتی با حضرت او ندارند.
شریعت و طریقت و حقیقت آنان فقط و فقط در بندگی خالصانۀ او خلاصه میشود و بس.
آنان فقط دنبال این هستند که در تمام شؤون حیات خشنودی جناب او را به دست آورند و برای به دست آوردن رضایت راهی جز اطاعت از حضرتش و عبادت برای او نمیبینند.
آنها با معرفتی که نسبت به او دارند،به این نتیجه رسیدهاند که مؤثّری در عالم جز او نیست و حقیقتی غیر او در دار هستی وجود ندارد.از این جهت عبادات آنان همراه با نتیجه و محصول است.
مسئلۀ نتیجه و محصول عبادت خالصانه و عارفانه را شهید مطهّری رضوان اللّه علیه این چنین توضیح میدهد:
اساساً هر موجودی که قدمی در راه کمال مقدّر خویش پیش رود و مرحلهای از
مراحل کمالات خود را طی کند،راه قرب به حق را میپیماید.
انسان نیز یکی از موجودات عالم است و راه کمالش تنها این نیست که امروز تمدّن نامیده میشود،یعنی یک سلسله علوم و فنون که برای بهبود این زندگی مؤثّر و مفید است و تنها این نیست که در یک سلسله آداب و مراسم که لازمۀ بهتر زیستن اجتماعی است پیشرفت حاصل کند.اگر انسان را تنها در این سطح در نظر بگیریم مطلب همین است،ولی انسان راهی و بُعدی دیگر دارد که از طریق تهذیب نفس و با آشنایی آخرین هدف یعنی ذات اقدس احدیت حاصل میگردد. یا رب بریز شهد عبادت به کام ما
(1) در بدو امر به نظر میرسد که تعبیر زنندهای است:از بندگی تا خدایی !! مگر
1) 2) -«العبودیّة جوهرة کنهها الربوبیّة»مصباح الشریعة.
ممکن است بندهای از مرز بندگی خارج گردد و پا در مرز خدایی بگذارد ؟ «أَیْنَ التُّرابُ وَ رَبّ الأَرْبابِ» (1).
به قول عارف شبستری: سیه رویی ز ممکن در دو عالم جدا هرگز نشد و اللّه اعلم
راست است،ولی مقصود از ربوبیّت خدایی نیست،ربوبیّت یعنی خداوندگاری نه خدایی.
هر صاحب قدرتی خداوندگار آن چیزهایی است که تحت نفوذ و تصرّف اوست.
جناب عبد المطّلب به ابرهه که به قصد خراب کردن کعبه آمده بود گفت: «إِنّی رَبُّ الإِبِلِ وَ إِنَّ لِلْبَیْتِ رَبّاً» (2).
میدانیم که بشر طالب قدرت است،همواره در تلاش بوده و هست که راهی پیدا کند بر خود و بر جهان تسلّط پیدا کند.فعلاً دربارۀ این که چه راههایی را برای این هدف برگزیده و در آن راه کامیاب و یا ناکام شده است کاری نداریم.
در میان آن راهها یک راه است که وضع عجیبی دارد،از این نظر که انسان تنها وقتی از این راه استفاده میکند که چنان هدفی نداشته باشد،یعنی هدفش کسب قدرت و تسلّط بر جهان نباشد،بلکه هدفش در نقطۀ مقابل این هدف باشد،یعنی هدفش تذلّل،خضوع و فنا و نیستی از خود باشد.آن راه عجیب راه عبودیّت است.
کمال و قدرتی که در اثر عبودیّت و اخلاص و پرستش واقعی نصیب بشر میگردد،منازل و مراحلی دارد.
اوّلین مرحله: الهامبخش و تسلّطبخش انسان به نفس خویشتن است.به عبارت
دیگر کمترین نشانۀ قبولی عمل انسان نزد پروردگار این است که بینشی نافذ پیدا میکند،روشن و بینای خود میگردد:
[ إِنْ تَتَّقُوا اللّٰهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقٰاناً ] (1).
اگر [ در همۀ امورتان ] از خدا پروا کنید،برای شما [ بینایی و بصیرتی ویژه ] برای تشخیص حق از باطل قرار میدهد.
و نیز میفرماید:
[ وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا ] (2).
و کسانی که برای [به دست آوردن خشنودی] ما [ با جان و مال ] کوشیدند، بیتردید آنان را به راههای خود [ راه رشد،سعادت،کمال،کرامت،بهشت و مقام قرب ] راهنمایی میکنیم.
دیگر این که آدمی به نفس و قوای نفسانی خویش غالب و قاهر میگردد،ارادۀ انسان در برابر خواهشهای نفسانی و حیوانی نیرومند میگردد،آدمی حاکم وجود خویش میشود مدیریّت لایقی نسبت به دایرۀ وجود خودش کسب میکند.قرآن کریم دربارۀ نماز میفرماید:
[ إِنَّ الصَّلاٰةَ تَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ ] (3).
یقیناً نماز از کارهای زشت،و کارهای ناپسند باز میدارد.
و دربارۀ روزه میفرماید:
[ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیٰامُ کَمٰا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ] (1).
ای اهل ایمان ! روزه بر شما مقرّر و لازم شده،همان گونه که بر پیشینیان شما مقرّر و لازم شد،تا پرهیزکار شوید.
و دربارۀ هر دو عبادت میفرماید:
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ ] (2).
ای کسانی که ایمان آوردهاید ! از صبر و نماز [ در همۀ امور زندگی ] یاری جویید.
در این مرحله از عبودیّت آن چیزی که نصیب انسان میشود این است که خواهشها و تمایلات نفسانی انسان مسخّر وی میگردد.به عبارت دیگر اوّلین اثر عبودیّت،ربوبیّت و ولایت بر نفس امّاره است و در اثر این تسلّط،صفا و روشنایی و روشنبینی نیز پیدا میشود.
مرحلۀ دوم: تسلّط و ولایت بر اندیشههای پراکنده،یعنی تسلّط بر نیروی متخیّله است.این قوّه در اختیار ما نیست،بلکه ما در اختیار این قوّۀ عجیب هستیم،و لهذا هرچه بخواهیم ذهن خود را در یک موضوع معیّن متمرکز کنیم که متوجّه چیز دیگر نشود برای ما میسّر نیست،بیاختیار قوّۀ خیالْ ما را به این سو و آن سو میکشاند.مثلاً هرچه میخواهیم در نماز حضور قلب داشته باشیم،یعنی هرچه میخواهیم این شاگرد را بر سر کلاس نماز حاضر نگه داریم نمیتوانیم،یک وقت متوجّه میشویم که نماز به پایان رسیده و این شاگرد در سراسر این مدّت غایب بوده.
در حدیث آمده:
لِقَلْبِ ابْنِ آدَمَ أَشَدُّ إِنْقِلاباً مِنَ القدْرِ إِذَا اجْتَمَعَتْ غَلَیا (1).
همانا قلب فرزند آدم از دیگ در حال جوشیدن بیشتر زیر و رو میشود.
ولی آیا انسان جبراً و اضطراراً محکوم است که همواره محکوم اندیشه باشد و این نیروی مرموز که مانند گنجشکی همواره از شاخی به شاخی میپرد حاکم مطلق وجود او باشد،یا این که محکومیّت در برابر قوّۀ متخیّله از خامی و ناپختگی است و کاملان و اهل ولایت قادرند این نیروی خودسر را مطیع خود گردانند ؟
شقّ دوم صحیح است،یکی از وظایف بشر تسلّط بر هوسبازی خیال است، وگرنه این قوّۀ شیطان صفت مجالی برای تعالی و پیمودن صراط قرب نمیدهد.
برای کسب این پیروزی هیچ چیزی مانند عبادت که اساسش توجّه به خداست نمیباشد.ریاضتکشان از راههای دیگر وارد میشوند،ولی اسلام از راه عبادت بدون این که نیازی به آن کارهای ناروا باشد این نتیجه را تأمین میکند.توجّه دل به خدا و تذکّر این که در برابر ربّ الارباب و خالق و مدبّر کل قرار گرفته است،زمینۀ تجمّع خاطر و تمرکز ذهن را فراهم میکند.
ابن سینا در نمط نهم «اشارات» پس از تشریح عبادات عوامانه که تنها برای مزد است و ارزش زیادی ندارد،به عبادتهای مقرون به معرفت میپردازد و میگوید:
بندگی از نظر عارف و اهل معرفت،ورزش همتها و قوای همّیه و خیالیّه است که در اثر تکرار و عادت دادن به حضور در محضر حق،همواره آنها را از توجّه به مسائل مربوط به طبیعت و مادّه به سوی تصوّرات ملکوتی بکشاند و در نتیجه این قوا تسلیم سرّ ضمیر و فطرت خداجویی انسان گردند و مطیع او شوند،به حدّی که
1) 1) -مسند احمد:4/6.
هر وقت اراده کند که در پی جلب جلوۀ حق برآید،این قوا در جهت خلاف فعّالیت نکنند و کشمکش درونی میان دو میل علوی و سفلی ایجاد نشود و سرّ باطن بدون مزاحمت اینها از باطن کسب اشراق نماید (1).
مرحلۀ سوّم: روح در مراحل قوّت و قدرت و ربوبیّت و ولایت خود به مرحلهای میرسد که در بسیاری از چیزها از بدن بینیاز میگردد،در حالی که بدن صددرصد نیازمند به روح است.
مرحلۀ چهارم: خود بدن از هر لحاظ تحت فرمان و ارادۀ شخص درمیآید به طوری که در حوزۀ بدن خود شخص اعمال خارقالعاده سر میزند.این مطلب دامنۀ بحث زیادی دارد،حضرت صادق علیه السلام میفرماید:
ما ضَعُفَ بَدَنٌ عَمّا قَوِیَتْ عَلَیْهِ النِیَّةُ (2).
آنچه که همت و ارادۀ نفس در آن نیرومند گردد و جداً مورد توجّه نفس واقع شود بدن از انجام آن ناتوانی نشان نمیدهد.
مرحلۀ پنجم: بالاترین مراحل است،این است که حتّی طبیعت خارجی نیز تحت نفوذ ارادۀ انسان قرار میگیرد و مطیع انسان میشود.معجزات و کرامات انبیا و اولیای حق از این مقوله است.
معجزه بدان جهت صورت میگیرد که به صاحب آن از طرف خداوند نوعی قدرت و اراده داده شده که میتواند به اذن و امر پروردگار در کائنات تصرّف کند، عصایی را اژدها نماید،کوری را بینا سازد،حتّی مردهای را زنده کند،از نهان آگاه
سازد.این قدرت و آگاهی برای او تنها از طریق پیمودن صراط قرب و نزدیک شدن به کانون هستی پیدا میشود و ولایت و تصرّف جز این چیزی نیست.
همۀ این مراحل نتیجۀ قرب به خداست و قرب به حق یک حقیقت واقعی است نه یک تعبیر مجازی و اعتباری.
عبادت موجب تقرّب و تقرّب موجب محبوبیّت نزد خداست،یعنی با عبادت انسان نزدیک به خدا میشود و در اثر این نزدیکی قابلیّت عنایت خاص مییابد و در اثر آن عنایتها گوش و چشم و زبان و دست او حقّانی میگردد،با قدرت الهی میشنود و میبیند و میگوید و حمله میکند،دعایش مستجاب و خواستهاش برآورده میگردد.
طبق بینش مذهب تشیّع،عبودیّت یگانه وسیلۀ وصول به مقامات انسانی است و طیّ طریق عبودیّت به صورت کامل و تمام،جز با عنایت معنوی و قافلهسالاری انسان کامل که ولیّ و حجّت خداست میسّر نیست (1).
بُنِیَ الإِسْلامُ عَلیٰ خَمْسٍ:عَلَی الصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ وَ الْوِلایَةِ وَ لَمْ یُنادَ بِشَیْءٍ کَما نُودِیَ بِالْوِلایَةِ (2).
اسلام بر پنج پایه بنا شده:نماز،زکات،روزه،حج،رهبری انسان کامل و حجّت خدا و چیزی به اهمیّت رهبری معصوم و انسان کامل نیست.
آری،نفس و قوای آن با عبادت خالصانه،آن هم تحت سرپرستی انسان کامل، در اختیار حق قرار میگیرد و از این طریق انسان تبدیل به یک موجود الهی و با کرامت میگردد.
من در این قسمت لازم میبینم بحثی کوتاه از آیات و روایات و کتابهای قابل توجّه اخلاقی و عرفانی و تربیتی دربارۀ نفس به محضر عزیزان تقدیم کنم،باشد که دری دیگر از معرفت و بینش به روی ما باز شود.
مسئلۀ نفس در مباحث عرفانی از مباحث محوری است،چرا که عرفان در تمام مسائلی که مطرح میکند تزکیه و تصفیۀ نفس را مورد توجّه قرار میدهد.
کسی که نفس سرکش را رام نکرده و غرایز و شهواتش را با برنامههای الهی مقیّد ننموده و از خود نگذشته و روی دل به جانب قبلۀ حقیقی نکرده،نمیتواند عارف باشد.
تهذیب و تزکیۀ نفس از اهداف عمده و اساسی انبیای الهی بود.
تمام بدبختیهایی که در دورۀ حیات گریبانگیر بشر بود،علّت و منشائی جز هوای نفس نداشته.
از صاحب نفس شریره نمیتوان توقّع خیر داشت و اگر خیری هم از او صادر شود به دایرۀ حبط کشیده میشود.
نفس مهذّب و تزکیه شده در آخرت آراسته به چهار سرمایۀ عظیم و ابدی میشود:
1-علم بدون جهل،
2-ثروت بدون فقر،
3-عزّت بیذلّت،
4-حیات بیموت.
آراستگی نفس به این چهار برنامه آخرتی از مادۀ فلاح که در قرآن جهت تزکیۀ
نفس به کار رفته استفاده میشود،چنان که راغب اصفهانی در «المفردات» متذکّر شده است.
[ وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا* فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا* قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّٰاهٰا ] (1).
و به نفس و آن که آن را درست و نیکو نمود،*پس بزهکاری و پرهیزکاریاش را به او الهام کرد.*بیتردید کسی که نفس را [ از آلودگی پاک کرد و ] رشد داد،رستگار شد.
از اهمّ وظایف انسان که باید گفت:در رأس وظایف است،مخالفت با خواستههای غیر مشروع نفس است که در آثار اسلامی از این مخالفت تعبیر به جهاد اکبر شده.
عاشقان حق و ارادتمندان یار و سالکان طریق عشق،تا زنده بودند از شرّ نفس در وحشت بودند،تا جایی که بزرگمردی مانند رسول اسلام صلی الله علیه و آله در دعاهای خود به پیشگاه محبوب عرضه میداشت:
نَعُوذُ بِاللّهِ مِنْ شُرُورِ أَنْفُسِنا (2).
پناه میبرم به خدا از بدیهای نفس خودمان.
راستی در صورت آلوده بودن نفس به رذایل و اسیر بودن به دست انواع گناهان میتوان دعوی محبّت حضرت او را اعلام داشت ؟! میتوان خود را بنده و مؤمن به او معرّفی کرد ؟!
عارفان عاشق برای نفس هفت منزل شمردهاند که باید برای رسیدن به مقصود، به درجۀ نهایی آن که حالت مرضیّه بودن است رسید.
در این مرحله-چنان که در سورۀ یوسف آیۀ 53 بدان اشارت رفته-نفس حیوانی در زندگی انسان غلبۀ کامل و سلطۀ شدید دارد.با بودن حالت امّارة بالسّوء،نفس ناطقه به هیچ وجه نمیتواند رخسارۀ ملکوتی خود را تجلّی دهد.در اینگونه مردم جز آثار حیوانیّت و بهمیّت سر نمیزند.همۀ کارها و حرکات و سکنات انسان در این مرتبه نشانی از طبیعت حیوانی است و نفس او همیشه به شرارت و بدی امر میکند.
انسان آلوده به گناه باید بداند هنوز دچار نفس امّاره است و تغذیۀ نفس با گناه همراه با خسارت ابدی است.
انسان در این مرتبۀ پایین،فرق زیادی با حیوان ندارد و بلکه در پارهای خصوصیّات از حیوان پستتر است.
این نفس امّارۀ خطرناک امروزه در اکثریّت مردم روی زمین و حتّی در میان ملل متمدّن که غرق هوسرانی و مادّهپرستی هستند نفوذ و غلبه دارد.
انسان سالک در این مرحله بیشتر با غلبه کردن به قوّههای حیوانی و مادّی جسم سر و کار دارد و باید آنها را براساس قواعد الهی رام کند.
در این مرحله که آیۀ دوم سورۀ قیامت به آن اشاره دارد،قوای عقلی کمکم شروع به نشو و نما میکند و انسان بیدار شده،میان کارهای نیک و بد تمیز میدهد و یک حسّ درونی در دل او پیدا میشود که او را از ارتکاب بدی میترساند،ولی این امر درونی هنوز ضعیف است و تأثیر سنگینی ندارد،آنچه هست این است که پس از
ارتکاب هر کار بدی یک نوع پشیمانی حاصل میشود.
ولی آنهایی که مراقب نفس خود هستند و سبب حقیقی بیقراری دل خود را میفهمند،شروع به مذمّت کردن نفس میکنند.
این توبیخ و ملامت از نفس حیوانی سر نمیزند بلکه صدای نفس ناطقه و یا روح ملکوتی است که انسان را دعوت به کسب فضیلت مینماید.
این که اغلب بزرگان دین و اولیای مبین و عرفای آگاه گوشهنشینی و اشتغال به مناجات و نماز و روزه و دوری از زندگی روزانه را برای چند ساعت توصیه نمودهاند،فقط برای این بوده که انسان لحظاتی به خود آید و از وساوس نفس حیوانی آزاد و فارغ شود و تحریکهای خارجی را فراموش نماید و آتش حرصها و شهوتهای خود را مدّتی خاموش سازد تا بتواند آن ندای آسمانی روح را از درون خود بشنود.
سالک در این مرحله نیز باید به رام کردن و مطیع نمودن همان حسها و نیروهای نفس مشغول شود.
در این مرحله قوّۀ تفکّر و تمیز در نفس انسانی بخوبی ظهور کرده و نشو و نمای محسوسی پیدا میکند.
البتّه قدرت نفس در این مرحله نتیجه و مزد کوششی است که انسان نسبت به تربیت نفس و تهذیب و تزکیه آن داشته:
[ وَ مَنْ جٰاهَدَ فَإِنَّمٰا یُجٰاهِدُ لِنَفْسِهِ ] (1).
1) 1) -عنکبوت (29):6.
و کسی که [ در راه خدا ] بکوشد فقط به سود خودش میکوشد.
این سه مرحلۀ نخستین برای سالک دورۀ غلبه و تسلّط بر نفس است و وظیفۀ او مراقبت و هدایت و بلکه گاهی جنگ با نفس میباشد.
در این مراحل باید سینه را به سختیها و زحمتها و رنجهای فراوان سپر ساخت،ولی به این معنا باید یقین داشت که هیچ رنج و دردی بیسود و بدون مکافات نمیماند.
در این رنجها و کوششها مقصود کشتن نفس نیست،بلکه رام کردن او و انداختن قوایش در مجراهای جدید صالح سودمند و علوی است،به طوری که همۀ هوسها و حسها با الهام گرفتن از وحی،خادم قلب پاک و ارادۀ عقلی و الهی نفس ناطقه شوند.
در این مرحله قوّۀ تعقّل نشو و نمای کامل و با قوۀ ارادۀ عقلی تجلّی و ظهور میکند.
در این مرحله فقط عقل حکمفرما گشته و به وسیلۀ ارادۀ عقلی نیز احکام و اوامر عقل در همۀ شؤون زندگی جاری خواهد گشت:
[ وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا* فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا ] (1).
و به نفس و آن که آن را درست و نیکو نمود،*پس بزهکاری و پرهیزکاریاش را به او الهام کرد.
این دوره را بنابر آیات گذشته از این رو مرحلۀ نفس ملهمه میتوان نامید که در نفس سالک،نخستین بار پرتو الهام ربّانی نورپاش میگردد.
1) 1) -شمس (91):7-8.
این مرحلۀ چهارم از آنجا که برزخی است در میان سه مرحلۀ اول و سه مرحلۀ بعد،از این رو به موجب قانون تکامل و برزخیّت دارای اشکال و صور و قوای هر دو طرف بالا و پایین میباشد.
در این مرحله قوای سفلی و حیوانی آخرین درجات قوّت و زور خود را به کار خواهند برد تا موقعیّت خود را نگاهداری کنند و از این حیث هم در دل سالک که مشغول تزکیۀ نفس میباشد،عصیانها و انقلابها و طوفانهای بسیار قوی و بلکه خونی سر میزند،ولی بالاخره قوای پست و فرودین حیوانی و آمال و هوسهای خود پرستانۀ نفسانی،مغلوب انوار قاهرۀ قوای علوی معنوی گشته،ظلمت جهالت و غفلت مغلوب نور معرفت و فضیلت خواهد شد.
چون این حقیقت در دل عارف ظهور کرد،با نور الهام و سکوت و آرامش،مشام جان او از فیض آسایش درونی و استراحت وجدانی که نتیجۀ پیروزی بر نفس حیوانی است برخوردار خواهد گشت و لذّت غلبۀ بر نفس را خواهد چشید.
انسان سالک در این مرحلۀ از تزکیۀ نفس،کمکم شروع میکند به چیدن میوۀ شیرین زحمتها و کوششها و ناکامیها و ریاضتها و مقاومتها که با متانت و توکّل و ایمان تحمّل نموده است.
[ وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا ] (1).
و کسانی که برای [به دست آوردن خشنودی] ما [ با جان و مال ] کوشیدند، بیتردید آنان را به راههای خود [ راه رشد،سعادت،کمال،کرامت،بهشت و مقام قرب ] راهنمایی میکنیم.
از این تاریخ عملاً وارد مراحل بالاتر گشته،واقعیّت آن همه حقایق را که دربارۀ
1) 1) -عنکبوت (29):69.
مقام و حالات گوناگون تزکیۀ نفس،مانند مکاشف و الهام و جذبه و ذوق و اشتیاق شنیده بود،حالا از روی عمل و یقین احساس مینماید و قوّت قلب و قوّۀ توکّل و ایمان و اعتمادش بر الطاف و فیوضات و هدایت پروردگار روز به روز قویتر میگردد.
در مرحلۀ چهارم،با وجود تکامل یافتن قوّۀ تعقّل و ارادۀ عقلی،باز زندگی انسان خواه فردی خواه اجتماعی،بکلّی از خطا و گناه آزاد نخواهد ماند،چون که قوای نفسانی و حیوانی بکلّی ریشهکن نشده و به عبارت درستتر تبدیل به قوای روحانی نگشته و هنوز خام و نارساند.
از اینرو در اکثر اوقات،همان قوای حیوانی سر خود را بلند کرده و اظهار حیات و زور و قدرت خواهند نمود.
این حال در زندگی عارف سالک بارها پیش میآید و گاهی اوقات او را گرفتار وحشت و حیرت و نومیدی میسازد،وی راهبران بینادل که این تجربهها را پشت سر گذاشتهاند،از پیدایش این احوال ما را آگاهی و دلداری دادهاند.پس در این حال و در اینگونه برگشتها و تنزّلهای ناگهانی نباید دل از دست داد و نومید و مضطرب گردید،بلکه باید به مراقبت افزود و با جان و دل آن حادثههای ناگوار و حالهای پر اضطرار را پذیرفت و به رفع آنها کوشید؛زیرا که شرط سلوک و مقتضیات تزکیۀ نفس همین است.
ولی در این مرحله که نفس عنوان صفت مطمئنّه به خود میگیرد،طوری در مقام خویش استوار و پا فشار و برقرار خواهد بود که دیگر ترس لغزیدن و پایین افتادن و مغلوب هوسها و فریبهای نفس حیوانی و گرفتار وساوس شیطانی شدن باقی نخواهد ماند.
آسمان حیاتش بکلّی از ابرهای قوای منفی آزاد گشته،شاهد دلربای روح ملکوتی با کمال عظمت و شکوه و جلال مانند آفتاب جهانتاب جمال کبریایی و نورپاش خود را در آن آسمان پاک و صاف تجلّی خواهد داد و آیینۀ دل غیبنمای عارف بکلّی صاف از زنگ هوسهای نفسانی گشته،مظهر جلوههای روح سبحانی خواهد گردید.
در این مقام است که جنگ با نفس خاتمه مییابد و نفس حیوانی رام و فرمانبر گشته،عارف از زنجیر هوسها و تحریکها و هیجانهای شدید نفسانی آزاد میشود و حتی بدن هم پیرو ارادۀ الهی شده بار سنگینی بر وی نمیشود،بلکه یک راهوار باربرداری میگردد.
این مرحله مقام عشق و وادی هولناک رضا و تسلیم است.در این مرحله نفس انسانی به محک امتحان سنجیده و در بوتۀ مصائب درونی و روحی در آتش شک و شبهه و تزلزل و بیم و امید که آنها را مغلوب کرده بود یک بار دیگر گداخته خواهد شد تا بکلّی صافی و خلوص خود را ثابت کند و پایدار سازد.
بنابراین،این مرحله مقام فدای نفس و میدان جانبازی است،نفس ناطقۀ انسانی باید اثبات کند که شایسته لطف و محبّت روح ملکوتی و سزاوار عنایت و فیض جبروتی و لاهوتی شده است و در راه عشق خدایی برای فدا کردن هر چیز و حتّی زندگی خود نیز حاضر و بلکه مشتاق است.
این مقام عرصۀ عشقبازی مجازی نیست بلکه در اینجا با جان باید به طور حقیقی بازی کرد و حتّی هزاران جان را فدای نام و عشق محبوب باید ساخت و پای کوبان و رقصان به پای دار باید شناخت.
در اینجاست که دیگر فرقی بین مشیّت آفریدگار و ارادۀ بندۀ او نخواهد ماند و انسان از روی معرفت حقیقی اجرا کنندۀ اراده بلکه یاری دهندۀ اجرای نقشۀ آفرینش و تکامل جهان خواهد گشت.
این مرحله از یک طرف مقام فدای نفس و تسلیم و رضای محض است و از طرف دیگر نیز موقع تجلّی انوار کشف و الهام و وصال است.در این مقام سایۀ جدایی و پردۀ ناتوانی دیگر وجود ندارد؛زیرا که نور عشق و معرفت سرتاسر زندگی باطنی و ظاهری عارف را فرامیگیرد و او خطی جز در رضای حق و تسلیم شدن به اوامر و ارادۀ او نمیبیند و نمیشناسد.
در این مقام وصل در زیر شعلۀ آتش جانسوز عشق خدایی،همۀ نیروهای مخالف و اضداد طبیعت گداخته و با هم درآمیخته مبدّل به قوّههای زندگیبخش میگردند.
این مرتبه بالاترین و آخرین مقام کمال نفس انسانی است؛این مرتبه مقام وصل و یگانگی نفس ناطقه با روح ملکوتی است.
در مرحلۀ ششم رضا و خرسندی از طرف عاشق بود،ولی این عاشق از رضای معشوق به طور کامل مطمئن نبود.و فقط آثاری از خرسندی محبوب را گاهی احساس مینمود،ولی در این مقام هفتم اطمینان قلبی برای نفس ناطقه حاصل میشود،بدین جهت نفس در این مرتبه مرضیّه خوانده شده است،به این معنی که خداوند نیز رضای خود را از نفس ناسوتی اظهار و عشق خود را به وی اثبات و اعلام مینماید.
در این مقام،نفس ناطقه با یقین عینی و بلکه با حقّ الیقین میداند و میفهمد که
عشق از دو طرف بوده،یعنی محبوب نیز پا بستۀ مهر او بوده است،لکه او شوریدهتر از این مجنون ناسوتی است،چنان که در حدیث قدسی آمده:ای فرزند آدم ! من دلباختۀ توام و این برای تو پنهان است،پس تو هم دلباختۀ من باش.
آری،در این مقام،پرده از روی آن سرّ مخفی که آفریدگار آشفتۀ آفریدۀ خود است،از پیش چشم عارف برداشته میشود.
از عارفی عاشق نقل شده که گفته:سی سال خدا را میطلبیدم،چون بنگریستم او طالب بود و من مطلوب !!
احساس و ادراک این لطف که واصل به مقام هفتم هر روز و هر ساعت و بلکه هر دم در دل خود ذوق آن را خواهد چشید،خود بزرگترین حظّ روحانی و فیض آسمانی و شادی جاودانی است.
در این مقام است که نفس ناسوتی ندای «أنت الحبیب و أنت المحبوب» (1)از خود میشنود و بلکه شرکت در صفات محبوب میکند،چه در این مقام اراده و آرزوی هر دو عاشق و معشوق یعنی نفس ناطقه و حق یکی شده است.
البتّه برای رسیدن به مرحلۀ نهایی که مرتبۀ هفتم است باید دو توشه برداشت:
یکی اراده و دیگر عمل،آن هم عمل به قواعدی که تنها از طریق انبیا و امامان علیهم السلام به ما رسیده است.
در این سیر و سفر پیروی کردن از دستورهای غیر خدا و مکتبهای عرفانی دستپخت بشر عین گمراهی است و نه این که آدمی را به جایی نمیرساند،بلکه در وادی هلاکت انداخته و عمر را ضایع میسازد.
سَأَلَ کُمَیْلُ بْنُ الزِّیاد النَّخَعی عَنْ مَولَی الْعارِفینَ،سَیِّدِ الْمُوَحِّدینَ
1) 1) -تویی دوست و تویی دوست داشته شده.
أَمیرِ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام:یا عَلِیّ مَا الْحَقیقَةُ ؟ قالَ علیه السلام:ما لَکَ وَ الْحَقیقَةُ ؟ قالَ:أَ وَ لَسْتُ صاحِبَ سِرِّکَ ؟ قالَ:بَلیٰ وَ لکِنْ یَرْشَحُ عَلَیْکَ ما یَطْفَحُ مِنّی،قالَ:أَ وَ مِثْلُکَ تُخَیِّبُ سائِلاً؛فَقالَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ:الحَقیقَةُ کَشْفُ سَبَحاتِ الْجَلالِ مِنْ غَیْرِ إِشارَةٍ،فَقالَ:
زِدْنی بَیاناً،فَقالَ علیه السلام:مَحْوُ الْمُوْهُومِ مَعَ صَحْوِ الْمَعْلُومِ،فَقالَ:زِدْنی بَیاناً، فَقالَ علیه السلام:هَتْکُ السِّتْرِ لِغَلَبَةِ السِرِّ،فَقالَ:زِدْنی بَیاناً،فَقالَ علیه السلام:جَذْبُ الأَحَدِیَّةِ لِصِفَةِ الْتَوْحیدِ،فَقالَ:زِدْنی بَیاناً،فَقالَ علیه السلام:نُورٌ یَشْرُقُ مِنْ صُبْحِ الأَزَلِ فَیَلُوحُ عَلی هَیاکِلِ التَّوْحِید آثارُهُ،فَقالَ:زِدْنی بَیاناً،فقال علیه السلام:أَطْفِ السِّراجَ فَقَدْ طَلَعَ الصُّبْحُ.
این حدیث شریف بواسطۀ کمیل از امیر المؤمنین علیه السلام نقل شده (1):
کمیل روزی وقت را غنیمت شمرده از مولای عارفان پرسید:حقیقت چیست ؟
عدّهای گفتهاند:مقصود از حقیقت مقام حقیقة الحقایق و هوهویت و سر السرّ و غیب الغیوب است که در سورۀ اخلاص به آن اشاره شده «قل هو» ،هو همان مقام هوهویت است که مستور و غیب مطلق است و این اسم را عارفان اسم اعظم دانند، چنانچه در «فصول المهمّة» شیخ حرّ عاملی از امیر المؤمنین علیه السلام نقل شده که یک شب قبل از لیلۀ بدر،خضر را خواب دیدم،بدو گفتم:مرا چیزی بیاموز که بر دشمنان ظفر یابم،گفت:بگو: «یا هو یا من لا هو إلّا هو» .صبح خوابم را به پیامبر صلی الله علیه و آله عرضه داشتم،فرمود:یا علی ! دانای اسم اعظم شدهای.لذا اهل اللّه آن
1) 1) - گلشن راز:202؛مجالس المؤمنین (مرحوم قاضی) 10/2؛شرح الاسماء الحسنیٰ (ملا هادی سبزواری) 133/1
را به عنوان اسم اعظم برای اذکار قلبی و لسانی به اهل سیر و سلوک تعلیم دادهاند.
برخی حقیقت را مقام ظهور آن که مرتبه الهیت است و در سوره توحید به اللّه احد تعبیر شده دانستهاند،وعدهای حقیقت را به حقیقت محمّدیه توجیه کردند.
شاید منظور کمیل از این سؤال حقیقت هر چیزی است،حقیقت مبدأ و معاد، نبوت و ولایت،حقیقت حال مؤمن و کافر،حقیقت سرّ مقام خلافت که بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله چرا باب علمش خانهنشین گشته و فرزندانش شهید شوند و حقایق قرآنی و اسرار و لطایف علوم آسمانی بر مردم پوشیده بماند.
و شاید مراد از حقیقت،حقیقت ولویه غائب قائم و سر السرّ عالم و آدم است که مظهر حقیقت و حقایق شریعت و قدرت و عدالت است.
و شاید مقصود کمیل حقیقت حال نفس ناطقه در سیر و سلوک به مقامات عالیه معرفة اللّه است و در حقیقت میخواسته بگوید:یا علی ! حقیقت حال انسان در تزکیۀ نفس و صفای باطن و مقام نهایی او در سلوک الی اللّه چیست و کی از عالم مجاز و اغراض جسمانی و اوهام باطل رهیده و حجاب نورانی و ظلمانی از چشم باطن او افتاده و از دنیا و آخرت و تمام غایات وسطیه مجازی وصول به غایت الغایات خواهد یافت و به مقام شهود حق که غایت آمال عارفان است تواند رسید و طریق وصول بدین مقام چیست ؟
و شاید مراد سیر روح و نفس کلیّه الهیه باشد که همان معنای سابق است،لکن از جهت و حیثیت،دیگر یعنی از سیر ما بعد از سیر تجردی و وصول فنا بلکه در مراتب بینهایت فنای از فنا که بعد از طی تمام اسفار اربعه که 1-من الخلق إلی الخلق 2-من الحق إلی الحق 3-من الحق فی الحق 4-من الحق إلی الخلق است.
به هر حال شاید مراد از حقیقت مفهوم کلّی آن است که شامل تمام این معانی میگردد.
و باید دانست که حضرت او را بر خود هیچ حجابی نیست و تمام هستی از مقام (هو) یعنی هویت ذات یکتا که به مقام غیب الغیوب تعبیر شود و مقام تجلّی که مقام الهیت و ذات مستجمع جمیع اسماء و صفات کمالیه است و مقام تجلیات اسمایی که نزد حکیم،عالم ربوبی و عالم عنایت و نظام ربانی است و نزد عارف، عالم تجلّی فیض اقدس و ظهور علمی ماهیات امکانی در حضرت علمیه یا نشئۀ اعیان ثابته است،تا مقامات تجلّیات افعالی فیض مقدس که حقایق آفرینش و ظهورات عینی خلقی است،یعنی تمام عوالم لاهوت و جبروت و ملکوت و ناسوت و کرات بیحد و نهایت این فضای نامتناهی کلاً و جزءاً بر ذات او آشکار و هیچ خفا و غیبت در سماوات عوالم ارواح مجرّده و اراضی اشباح مادیه،بر آن حقیقت محیط بر کل نخواهد بود،لکن آن ذات یگانه یکتا را از خلق خود حجابهای بسیار بلکه نامتناهی است؛زیرا هریک از وجودات نامتناهی که تجلیات حقند و هریک از ماهیات بینهایت که مظهر تعینات اسماء الهیاند،بر رخسار آن وجود صرف و حقیقت مطلقه و هستی محض حجاب خواهند بود و هیچیک از مراتب خلقی از مقام عقل اول و حقیقت محمدیّه تا سایر قوای ادراکی آن شاهد کل الجمال را بیحجاب نتوانند دید و جز خود او هیچکس آن حسن کلی را بیپرده و به کنه مشاهده نتواند کرد و به طور کلّی آن حجب بینهایت بر دو قسم است:نورانی و ظلمانی.
حجاب ظلمانی توجه به لذّات و شهوات حیوانی و آمال و امیال نفسانی و نظر به ماهیات امکانی و توجه به خود و خلق از جهت خلقی است.
امّا حجاب نورانی دو نوع است:یکی سبحات و انوار جلال که در این حدیث به
آن اشاره شده و دیگر انوار جمال.
اما انوار جلال آن اشراقاتی است که از فرط عظمت و نورانیت بینهایت،عاشق را از خود به عتاب لن ترانی دور میسازد و معشوق به قهر «یحذّرکم اللّه نفسه» (1)عاشق را در حمای حیرات بازمیدارد و از آن اشراق،عارف خود را ابداً در بعد و فراق بیند و مقام وصال را بر خویش ممتنع داند.
و انوار جمال آن اشراقاتی است که عاشق را امیدوار به وصال کند و عارف را به نوای «وصلک منی نفسی و لقائک قرّة عینی» (2)مترنّم گرداند و به ندای [ فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ ] (3)دعوت به مشاهده جمال خود در آینه آفاق و انفس کند، «و لا یسعنی أرضی و لا سمائی و لکن یسعنی قلب عبدی المؤمن» (4)گوید و آیینه قلب عارف عاشق را مظهر تجلّی جمال یکتا گرداند.
خلاصه عارف را به اشراق جلال حال یأس از وصال دست دهد و حال دهشت و خوف و حیرت و بعد از حضرت ذو الجلال و به اشراق جمال مقام وصل و انس و قرب و شهود آن حسن بیمثال حاصل شود و دست عاشق را گرفته از آوارگی بیابان حیرت به خلوت خانه وصال خواند،امّا به مقتضای لکلّ جلال جمال باز در هر قهری آن معشوق را لطفی است و همان سبحات جلال و اشراق عظمت که عاشق را از معشوق میراند و به آتش فراق مینشاند،در همان احراق باز لطف او دست عاشق را گرفته و در بهشت لقا و جنّت شهود میکشاند؛زیرا عارف سالک وقتی خود را در منتهای بعد و دوری از معشوق حقیقی بیند که کمال قرب را یافته است،لذا در هر قهر لطفی است و در هر جلال جمالی و با هر منع اعطایی خواهد بود و منع او و تخدیر و ردع وی به حقیقت و در باطن عطا و رأفت و دعوت اوست.
و مقصود آن سلطان حقیقت شاید،این باشد که آن کس که مشتاق سر السرّ عالم است و عاشق شهود حقیقة الحقایق وجود،آنگاه به این مراد نایل تواند شد که سبحات جلال و انوار و اشراقات جمال الهی،پرده از روی قلب وی برافکند،تا عاشق حجب انیّت خود را براندازد و پرده اغیار و خودبینی و خودنمایی که ساتر چشم حقیقتبین است برطرف سازد،تا حقیقت خود آشکار گردد،چهره شاهد مقصود را به دیده دل بیحجاب ظلمانی مشاهده کند،امّا بدون اشاره حسّی و عقلی؛زیرا چون آن ذات بینشان بسیط یکتا فوق نامتناهی الوجود است و منزه از جسم و جسمانیات است،پس اشاره حسی که خاصّ اجسام است نسبت به او محال و چون او را ماهیت نیست بلکه صرف هستی است،لذا اشاره عقلی که خاص معانی و ماهیات کلیّه است در او ممتنع است،و چون تعیّن و تشخّص او عین ذات مقدّس اوست و بینونتش از خلق بینونت وصفی است نه عزلی،پس هیچ تمییز و تعیّن وی را نیست و هیچگونه اشاره روحی و معنوی هم در مقام روح سرّ خفی و اخفی به آن ذات غیب الغیوبی نتوان کرد؛زیرا هرچه به اشاره حسّ یا عقل یا روح درآید متمیز و محدود باشد و در آن اشاره حسّ و عقل بر او احاطه کند،در صورتی که اللّه به کلّ شیء محیط است،پس چون بر عارف سالک الی اللّه انوار و اشراقات الهی کشف شود و خدا را در درون از سراپردههای جلال (و جمال) حجب قهر و لطف به چشم قلب مشاهده کند،این شهود عین وصال و عین فراق است و در عین معرفت عجز از معرفت است؛زیرا این مشاهده به طوری است که هیچ اشاره حسّی و عقلی و روحی و غیره در عین شهود به او نتوان کرد و در حقیقت عارف آنجا ادراک شهودی کند که فانی در مُدرَک است و به کلّی از خود فارغ و فانی شده و به حق وجود یابد،تا به چشم یار ببیند یار را.
در اینجا کمیل از آن دریای عرفان و موج فنا و بقا درخواست توضیح بیشتر
کرد،حضرت فرمود:حقیقت محو الموهوم مع صحو المعلوم است،محو یعنی چیزی را نابود ساختن،یا نشان چیزی را نابود کردن است،موهوم در اصطلاح یعنی آنچه در ادراک قوّۀ وهم درآید و اینجا شاید مراد مطلق ادراک قوای باطنه از خیال و وهم و عقل باشد.
و صحو به معنی هشیار گشتن و از مستی به هوش آمدن است و معلوم اینجا به معنی واقع و متحقّق و یقین،و ثابت الهویه و حاصل الذات است و مقصود آن بزرگوار،از این عبارت آن است که عارفان و عاشقان الهی که سالکان دیار حقیقتاند و مسافران اقلیم قدس،باید چشم وهم کثرتبین را ببندند و دیده قلب خدابین را بگشایند؛زیرا آن که طالب وصال معشوق حقیقی است و مشتاق جمال شاهد ازلی،آنگاه به شهود آن حس کلّ رسد که پرده موهوم عالم را از چشم بصیرت براندازد و به شهود معشوق خود،عالم و عالمیان را در آتش عشق بسوزد و همه را محو و فانی در حق بیند،تا معلوم و مشهود که حقیقت است چهره بنماید و جمال دلآرای حق را پس از محو حجب موهوم مشاهده کند؛زیرا تا پرده موهوم حجاب،چشم قلب است.دیده بصیرت از شهود شاهد حقیقت محروم است و سالک در سراپرده اوهام که قرقگاه آستان حقیقت و حمای (1)پیشگاه سلطان عزت است بازماند و سرگرم به تماشای مظاهر او گشته و مفتون به شؤون تجلیّات وی گردد،لذا حسن اعظم اتم الهی که بیرون از حجب جسم و جان و پرده صورت و معناست بر او چهره ننماید و طالب دیدار بدون محو موهوم و با سرگرم شدن به نعمت از دیدار منعم باز ماند.
اینجاست که باید همه بدانند،مقصود از بعثت رسولان حق و از بسط سیاسیات
1) 1) -الحِمٰا:چیز قرق شده،چیز حمایت شده.
الهیه و حکمت وضع احکام و انواع عبادات،تزکیه و تصفیه نفس و تهذیب روح و ایجاد عواطف و انس و محبّت به نوع است و نیز مقصود از رسالت انبیا تشکیل مدینه فاضله و ایجاد جامعه بر اساس قسط و عدل و تأمین سعادت ملّت با پیاده کردن آثار روح و معنویت و صفا و وفا و حقیقت است و هم چنین منظور آن بزرگواران تعلیم اخلاق و ادب و نشر علوم و معارف ربانی است و هم این برنامهها برای استکمال روح و باز غرض نهایی وصول به این مقام است که خلق خدا نخست عارف باللّه شوند و سپس با سیر و سلوک علمی و عملی به مراتب عالیه معرفت خدا رسند،تا آنجا که محو موهوم که عبارت از ما سوی اللّه است کرده و کشف و شهود کلّ الجمال حق و حقیقت کنند،آن حقیقتی که منتهای آمال عارفان است.
باز کمیل عطش اشتیاقش افزود و تقاضای تشریح مقصود کرد،حضرت فرمود:
هتک الستر لغلبة السر هتک یعنی:پرده دریدن و پرده برانداختن و چیزی که پنهان در حجاب است آشکار ساختن،ستر به معنی پرده و هر ساتری،سرّ یعنی امر پنهان و پوشیده و چیز مخفی از افکار و ادراک.
شاید مقصود حضرت این است که آن کس که جویای مقام حقیقت و وصل و شهود حضرت احدیّت است،نخست به غلبه عشق هر پرده و هر مانع را از پیش نظر عقل وهمی براندازد و حجب نورانی عقل تا چه رسد به ظلمانی وهم همه را بر درد و در هیچ مرحله از سیر الی اللّه باز نایستد و از هر حجاب نور و ظلمت خلقی و وصفی بگذرد،تا سرّ احدیّت بر روح او مسلّط و تمام مشاعر و قوای ادراکی او را مقهور و مغلوب گرداند و حقیقت را به واسطه غلبه سرّ حق بر باطن عارف شهود کند.
در حالی که عارف در فنای شهودی تمام مدارک حسّی و عقلی او به واسطه مشاهده نور تجلّی وجه اللّه تعطیل شود و از خویش فارغ و از وسوسه مشاعر حسّی
آسوده و از مدرکات و لذات عقلی هم بیخبر و غافل باشد و به همراهی قلب و همه قوای ادراکی به صقع (1)شتابد،تا به اشراق انوار جمال و جلال الهی بدون جهت و اشارت و کیفیت نایل شود.پس آن حال که حال غلبه سر اللّه است بر قلب عارف و بر جمیع قوای ادراکی او حال ادراک حقیقت است و در این حال (که شاهد حقیقی
فإذا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الّذی یَسْمَعُ بِهِ،وَ بَصَرَهُ الّذی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسانَهُ الّذی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ التی یَبْطِشُ بها) (2)رخ نماید و قهر و غلبه و استیلای کامل سر الهی بر باطن و ظاهر عارف دست دهد،از خود فانی شده و به چشم حق روی حقیقت را عیان بیند.
پس تا به واسطه غلبه سرّ خدا هر فکر و اندیشه از دل بیرون نرود و تمام مدارک و حواسّ بشری تعطیل شود و جبل انیّت عارف مندک بلکه محترق نگردد،هنوز سالک را از آن صرف حقیقت و حقیقت صرف آگاهی نه و در آن سراپرده وحدت راه نیست. تا بود باقی بقایای وجود
باز کمیل لب تشنه حقیقت،از آن بزرگوار تقاضای تشریح کرد،حضرت فرمود:
جذبُ الأحدیّة لصفة التوحید، حقیقت:جذب عشق احدیت است دل عارف را به سمت اقلیم توحید.
جذب در لغت به معنی کشیدن و از جایی به جایی بردن و سیر به سرعت و غیره است.
و صفت توحید یعنی پاک شدن عارفان سالک از هرگونه شائبه شرک خفی و جلی و از هر توجه جز توجه به خدا و فراغ کامل قلب از هرچه به غیر عشق و شهود حق و مشاهده آن حسن مطلق است.
پس معنی کلام گهربار،آن دریای بیپایان عرفان است که حقیقت را کسی درک خواهد کرد که عشق احدیّت او را مجذوب به عالم خود کند و از توجه به عالم کثرتش به کلّی فارغ سازد و وحدانی الجهت به شطر کعبه مقصود کشاند و در عبارت اشارت است که تا محبّت و عشق و جذبه مقام احدیت به لطف خاص ازلی شامل حالِ اهل سلوک نگردد،به کوشش و جدّ و جهد تنها وصول به این مقام میسّر نیست،بلکه در هیچ مرحله به جدّ و کوشش،بیلطف و عنایت حق به جایی نتواند رسید.
بنابراین آن جناب کمیل را به این سرّ الهی آگه میسازد که وصول به مقام حقیقت که منتهای مقصد سالکان راه خداست،به جذب احدیّت عارف را میسّر شود و تا آن جذبه پنهانی معشوق،عاشق را دعوت نکند،عاشق قدم به کوی وصال نگذارد و عشق معشوق چون به عاشق رخصت دیدار دهد،در مرحله ثانی عشق عاشق پدید آید،و سالک تا طی مراتب عشق و سیر مقامات عاشقی نکند،هرگز به مقام وصال نرسد و به خلوتگاه شهودش راه ندهند و خلاصه نخست حبّ حق به خلق و جذبه عشق او که اثر عشق به ذات خود است،مبدأ عشق عاشق است،آنگاه عشق و شوق عاشق منشأ سیر و صعود او به درگاه شهود است.
باز کمیل را شوق و هیجان افزوده گشت و از حضرت توضیح بیشتر خواست، حضرت فرمود:
نور یشرق من صبح الأزل فیلوح علی هیاکل التوحید آثاره، یعنی آن
حقیقتی که مورد سؤال توست،نور الهی است که صبح ازل،اشراق بر هیاکل توحید کرد،یعنی بر ماهیات که از خود وجود ندارند و وجودشان آیت وحدت حق است.
و مراد از صبح ازل،میتوان عالم عنایت ازلی و عالم ربوبیت و نظام ربانی مقصود باشد،پس مراد به تابش نور حق و شمس حقیقة الوجود و اشراق معشوق مطلق بر هیاکل توحید،ظهور آثار تجلی در مظاهر و مجالی اوست و به عبارت دیگر،مراد از تجلّی نور حق در ماهیّات امکانی،به ظهور پیوستن اشیا و کلیه مراتب از ذات و ذاتیات ماهیات و جواهر و اعراض و مجرد و مادی و بسیط و مرکب و ملک و ملکوت از صبح ازل وجه اللّه و انا اللّه است.
و برای آن وجود تام فوق التمام جهان به منزله آیینه است و انسان که در وجود او تمام جهان آفرینش به وحدت و بساطت منطوی است،آیینه دیگر است در مقابل وجه اللّه که خود در قرآن فرمود:
[ سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ ] (1).
به زودی نشانههای خود را در کرانهها و اطراف جهان و در نفوس خودشان به آنان نشان خواهیم داد.
پس عالم و آدم،نور ظهور حقیقت عینیه و به چشم شهود،شاهد حضرت ربوبیّت است.
و مراد از هیاکل توحید حقایق عقلی و ارواح کلّی و نفوس قدسی است که تنها آناناند که بر این معنی به علم و شهود آگاهند و شاید مراد کلیّه اشیاء باشند به اعتبار جنبه یل الرّبی و تدلّی (2)و ارتباطشان به حق که:
و فی کلّ شیء له آیة تدلّ علی أنّه واحد (1)
و ممکن است افراد کامل مکمّل از نفوس قدسیّه انبیا و اولیا مقصود باشد که مظهر وجه اللّهاند،آری،آنان هیاکل توحید و مظهر آثار و مظهر توحید و خلیفة اللّه و رحمة للعالمیناند.
کلام حضرت که به اینجا رسید،کمیل عاشق حق از آن مظهر ربّ تقاضای اشراق دیگر میکرد،چون پاسخ «اطف السراج فقد طلع الصبح» (2)شنید،چراغ انیّت خود و شهود و توجّه و طلب و اراده و اشتیاق خویش را به کلّی خاموش و غیر خدا،همه را فراموش کرد که خورشید معرفت و صبح حقیقت بر او طالع گردید و دیجور قلب آن عارف را به نور خویش روشن گردانید.
آری،هنگامی که عارف به دیده باطن،آفتاب وجود حق و اشراق اعظم تام فوق التمام الهی را دید و آن نور ابهر،انور،اشد فوق نامتناهی را به چشم قلب مشاهده کرد،دیگر انوار ضعیف،وجود خود و وجودات ظلّی فقری عالم از نظرش به کلّی ناپدید گردد و در مقابل آن خورشید اعظم انور،فوق حدّ و نهایت،شمع وجود محدود خلق و انیّت خود را خاموش سازد.
نظری که دید در خود به صفای دل خدا را***به خدا دگر نبیند نه خود و نه کدخدا را
بگشای چشم حیرت که جمای یار بینی***که بسوخت برق غیرت پر عقل و هوش ما را
به چراغ عقل کم جوی زبی نشان نشانی***بر آفتاب تابان چه بها بود سها را
رخ یار لن ترانی ز هزار پرده بینی***بزدایی ار ز آیینه دل تو ما سوا را
آری،کمیل تا ابد خاموش گشت و تا اندازهای که لایق بود از حقیقت آگاه و به معشوق نایل آمد (1).
تا اینجا به اندازۀ امکان کلمۀ عارف-که در متن روایت امام صادق علیه السلام آمده بود - و عرفان و مقامات و سیر و سلوک عارفان و قواعد سیر و سلوک الی اللّه توضیح داده شد و اینک به ترجمه و توضیح اصل روایت و اولین قسمت آن که خوف است و از اصول حال عارفان است اقدام کرده و در این زمینه از خدای بزرگ طلب مدد میکنم که بیمدد او هیچ برنامه مثبتی صورت نمیگیرد.
أَزِمَّةُ الأُمُورِ طُرَّاً بِیَدِهِ ***وَ الْکُلُّ مُسْتَمِدَّةٌ مِنْ مَدَدِهِ (2)
[نَجْوَی الْعارِفینَ تَدُورُ عَلیٰ ثَلاثَةِ أُصُولٍ:الخَوْفُ وَ الرّجاءُ وَ الْحُبُّ ]
عقیدۀ بیداران راه و عاشقان اللّه بر این است که خوف بر سه نوع است:
1-خوف طبیعی.
2-خوف مذموم.
3-خوف ممدوح.
خوف طبیعی هم چون حالات واقعی دیگر،از خطوط اصلی نفس است و این حالت برای حفظ جان از حوادثی چون بیماری،تصادف،دور شدن از منطقه خطر،چگونگی مواجهه با حیوانات درنده،زلزله،رعد و برق،سیل،بادهای خطرناک،به کار گرفته میشود.
اگر این حالت عالی نفسانی،به انسان عنایت نمیشد و آدمی در برابر آنگونه حوادث و پیشآمدها بر خود نمیهراسید،در مقام حفظ نفس برنمیآمد و در این صورت از هیچ حادثهای در امان نمیماند و حیات انسان در کره خاک در معرض نابودی قرار میگرفت.
انسانی که از وقوع بیماری میترسد،یا به هنگام بیماری از تلف شدنش وحشت
دارد،از پیش آمدن مرض پیشگیری کرده،یا به هنگام درد و رنج به علاج برمیخیزد و این ترس باعث میگردد،انسان اصول بهداشت را در همه زمینهها مراعات نماید.
کسی که وقوع زلزله،باد،سیل،یا حمله حیوانات را به خود و برنامههای زندگیش پیشبینی مینماید،حالت ترسش با او کمک میدهد،تا برای جلوگیری از هر نوع خطر احتمالی به مبارزه برخیزد.هیچ انسانی را در زمینه چنین خوفی نباید سرزنش کرد؛زیرا این خوف یکی از بهترین ابزار مبارزه با حوادث است.
خوف مذموم خوفی است که ارتباطی با مسائل خطرآفرین و نیز ربطی به مسائل عالی الهی از قبیل ترس از عذاب فردا،یا ترس از مقام و هیبت حق ندارد،بلکه علّت آن تصوّرات باطل و وهم و خیالات فاسده نسبت به پارهای از امور است که انسان با اندکی تأمّل نسبت به آن امور که زاییده خیالات و اوهام است،حس میکند که خوفش امری بیهوده و حالتی غیر منطقی است.
معلّم بزرگ اخلاق،مرحوم ملّا مهدی نراقی،خوف مذموم را مفصّل شرح داده که خلاصهای از آن را در این ورق پاره میخوانید.
1-ترس از برنامهای که وقوعش حتمی است و انسان به هیچ عنوان قدرت جلوگیری از آن را ندارد،مانند اجل طبیعی که برای انسانها و پدر و مادر و خویشان و همنوعانش و فرزندان و رفیقان و دوستانش حتمی است،انسانی که از هماکنون برای چنان واقعه اجتنابناپذیری در ترس فرو میرود،از این ترس چه نفعی عاید او میگردد،یا چه ضرری از او دور میشود.
این خوف،چگونه میتواند،او را برای جلوگیری از وقوع حادثهای که حتمی
است کمک کند،برای انسان،از اینگونه خوف جز رنج و مشقت برای بدن و عذاب برای روح و اضطراب در فکر و اندیشه حاصلی نیست و باید گفت:برای این ترس در وجود انسان،علّتی به جز غفلت و جهل وجود ندارد.
2-ترس از برنامههایی که وقوع و عدم وقوعش مساوی الطرفین است،مثل این که نهالی را بکارد و در ترس فرو رود که این نهال ثمر میدهد یا نه.
راستی ترس در این زمینه و امثال آن چه معنا دارد ؟ در این مرحله انسان وظیفه دارد تخم را بنشاند و قواعد کشاورزی را در جنب آن رعایت نماید،اگر به محصول نشست،از عنایت و فضل اوست،اگر بدون ثمر ماند،باید به جستجوی علّتش برآمد و مانع به ثمر نشستن نهال را از راه نهال دور کرد،علاوه بر این باید دانست که موجودات این جهان مادی،در معرض حادثهاند و گاهی حادثه متوجه زراعت و محصول انسان میشود و این حادثه خود بابی از ابواب ابتلا از طرف حق برای رشد بندگان است،در اینجا به جای ترس باید خوشحال بود که خداوند بزرگ انسان را جهت آزمایش انتخاب کرده است و گاهی هم حادثه جریمهای است برای جرمهایی که از انسان سرزده،عاقل کسی است که از حادثه پند گرفته و خود را در میدان رشد و کمال و جبران نواقص قرار بدهد.پس ترس در اینگونه امور،کاری است بیهوده و زیان آن فقط متوجه اعصاب خود انسان است.
3-ترس از اموری که بدون برهان عقلی و دلیل منطقی،از زمانهای قدیم زمینهساز وحشت شده،مثل ترسیدن از جنازه میت،یا جنّ،یا تنها بودن به وقت شب در خانه،سبب این ترس مغلوبیّت عقل در برابر قوّه وهم است و راه علاج این ترس،تمرین و ریاضت است.
4-ترس از فرا رسیدن مرگ که این ترس دارای عللی است که با شناخت آن علل و علاجش،انسان از مسئله وحشت از مرگ نجات یافته و نسبت به سفر آخرت حالت شوق پیدا خواهد کرد.
اما علل ترس از مرگ:
اوّل: وحشت از این که با رسیدن مرگ،همه چیز به پایان میرسد،البتّه این وحشت مخصوص مادیگران،دنیاپرستان،غرق شدگان در شکم و شهوت است، آنان که با تمام وجود به این دنیای محدود دل بستهاند و غیر آن چیزی نمیشناسند و به غیر آن محبّت ندارند و هرچه را میخواهند برای امروز میخواهند،اینان از مرگ سخت در وحشتاند؛زیرا مرگ به خیال فاسدشان،افتادن در چاه نیستی است و تصوّر میکنند موت پایان همه پیوندها و علت گسسته شدن همه روابط و درهم ریختن خطوط انس است !!
ولی علاج این ترس و درمان این خوف امر مشکلی نیست،اینان باید اندکی در قرآن و فرهنگ انبیا و حیات اولیا فکر کرده،تا از مجموع این واقعیتها برای آنان روشن شود که بدون شک پس از این جهان،عالمی دیگر به نام عالم آخرت وجود دارد و خط عدل که بر تمام اجزای خلقت گسترده شده،اقتضا دارد که آن جهان وقوعش حتمی باشد و اگر چنین نبود،خدای بزرگ در قرآن و صد و بیست و چهار هزار پیامبر صادق القول و دوازده امام بر وقوع عالم بعد اصرار نمیورزیدند،اینان باید فکر کنند که معاد و برنامههای پس از مرگ،یکی از مهمترین پایههای دین و از تجلّیات عدل الهی در میدان آفرینش است.
اعتقاد به جهان بعد،از مؤثّرترین عوامل،در اصلاح اخلاق و عمل است و گمان نمیرود کسی که مؤمن به عالم بعد است و از ایمان خود در راه تهذیب و تزکیه نفسش بهره برده از مرگ بترسد و از در رسیدن موت به خود وحشت راه بدهد.
بنابراین ترس از مرگ به عنوان پایان همه چیز،علتی جز بیخبری از حقایق
ندارد و این ترسی است،فوق العاده مذموم و ناروا که آیات کتاب و سنّت آن را مردود دانستهاند.
دوّم: ترس از این که به هنگام انتقال از این جهان،دچار الم و دردی شود که در دنیا بینمونه بوده،این ترس هم بیهوده و بیجاست؛زیرا از امروز برای رنج فردا، ترسیدن صحیح نیست،با توجه به این که درد از عوارض جسم است،چه انسان بترسد،چه نترسد،بدن در معرض درد و الم است،علّت درد مرض باشد،یا علت رنج خروج جان از بدن،علاوه بر این،اگر انسان آراسته به حقایق ایمان و عمل صالح باشد،بهترین ساعت او هنگام خروج از این جهان و ورود به آن جهان است،مگر لذّت برخورد با الطاف دوست و شوق لقای حضرت جانان،زمینهای برای احساس درد باقی میگذارد.
انسان مؤمن به وقت مرگ مخاطب به خطاب:
[ یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً* فَادْخُلِی فِی عِبٰادِی* وَ ادْخُلِی جَنَّتِی ] (1)
به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، باز گرد.پس در میان بندگانم درآیو در بهشتم وارد شو.
میشوی مگر برای او دردی باقی میماند ؟
این درد عین لذّت و سرور است،در این زمینه هیچگاه به خود ترس راه مدهید؛ زیرا عاشق حق،فقط به فکر حق است و تحمّل آن مقدار درد به هنگام پرواز به سوی محبوب بسیار آسان است و برای مؤمن از اینگونه دردها جای هیچگونه نگرانی نیست.
1) 1) -فجر (89):27-30.
از درد منالید که مردان ره دوست با درد بسازند و نخواهند دوا را (1)
سوم: وحشت از این که مرگ سبب نقصان و علت بطلان خط حرکت به سوی کمال است.
اینگونه ترس هم ناشی از جهل به حقیقت موت و واقعیت وجودی انسان است،کسی که به شناخت حقیقت موت و شناخت واقعیت انسان،آراسته شده، میداند که مرگ متمّم انسان و مکمّل آثار مثبت اوست،تا جایی که عدّهای از عاشقان دوست،در تعریف انسان موت را جزو حدّ منطقی انسان گرفته و گفتهاند:
«الانسان حیّ ناطق مائت» (2)و حدّ شیء از علل کمال انسان است نه نقص و پستی،مگر در زیارت سرور آزادگان و سالار شهیدان نمیخوانید:
أَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلاةَ وَ آتَیْتَ الزَّکاةَ وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أَطَعْتَ اللّهَ حَتّی أَتاکَ الیَقینَ (3).
گواهی میدهم که تو بپاداشتی نماز را و زکات دادی و امر به معروف کردی و نهی از منکر نمودی و خدا را اطاعت کردی تا اینکه مرگ تو را در رسید.
مگر ندای عاشقانه امام عارفان را از زاویه محراب عبادت،به هنگام فرا رسیدن مرگ نشنیدی که با تمام شوق گفت:
فُزت و ربّ الکعبة (4).
مگر نمیدانی حضرت علیاکبر در برابر شنیدن خبر شهادتش از پدر مهربانش عرضه داشت:ما را باکی از موت نیست (5)؟
1) 1) -وحدت.
2) 2) -انسان حیات و نطق و مرگ دارد،جامع السعادات:197/1.
3) 3) -بحار الأنوار:359/98،باب 31؛مفاتیح الجنان:805؛مصباح الکفعمی:501،دعای عرفه.
4) 4) -قسم به خدای کعبه ! رستگار شدم،بحار الأنوار:2/41،باب 99،حدیث 4؛اعلام الوری:86،باب 4.
5) 5) -«لٰا نُبٰالی بالْمَوْت»بحار الأنوار:367/44،باب 37؛اللهوف:70.
مگر انبیا و اولیا و ائمه علیهم السلام بزرگ مشتاق رسیدن به لقای حق نبودند ؟
مگر نشنیدی گفتهاند:هرکس مُرد تمام شد ؟
راهرو راه دوست نه این که مرگ را علت نقصان نمیداند،بلکه آن را علت کمال دانسته و عاشق رسیدن به آن است.
برای پاکان و نیکان،صالحان و عاشقان رسیدن مرگ نوبت خروج از دار ظلمت و جدایی از شرور و ورود به عالم نور و پیوستن به نتیجۀ نیکیها و درستیهاست.
هنگام مرگ وقت قرار گرفتن در ارواح طیّبه و پیوند خوردن با عقول قدسیه و نفوس طاهره است.
کدام عاقل این زندگی چند روزه را در برابر آن حیات عالی معامله میکند،کدام خردمند این چند روزه پر از درد و رنج،آغشته به آسیب و مشقّت،دارای نقصان و عیب را با آن حیات جاودانی و کمال انسانی عوض میکند ؟!
چه رنجها که باید در این ظلمت خانه کشید،تا نور لطف حق را در همه برنامههای حیات حفظ کرد،چه دردها باید تحمّل کرد تا ضربه خطرات شخصیّت انسان را نابود نکند،چه مواظبتها باید داشت،تا آدمی از خط بندگی حق به میدان بردگی شیطان نیفتد ؟ و همه این بلاها با رسیدن مرگ تمام شده و با پایان گرفتن این سیر و سلوک با همه زحمت و رنجی که داشت،انسان به اللّه میرسد و در حقیقت باید گفت:مرگ نقطه وصل و زمان به پایان رسیدن فراق است.
هان ای عزیزم ! از خواب غفلت برخیز و از مستی طبیعت به درآی و به تقویت شوق خود نسبت به واقعیّتها که در ذاتت مایه دارد اقدام کن،تا عاشق عالم حقیقی و مقرّ اصلی گردی.
از این پوست بیارزش هیولایی بدر آی و روان پر از زشت را از غبار کدورتهای مادی بشوی و نفس خداییات را از آلودگیهای خاک و غرور دنیایی پاک کن.
این قفس خاک تن را بشکن و با بال همت به سوی عالم رحمت به حرکت آی،
از پستی جهل آزاد شو و به اوج عزّت و معرفت سفر کن،از تنگنای زندان ناسوتی بیرون آی و به فضای قدس لایتناهی قدم نه،وای چه شد که عهدت را فراموش کردی و پیمانت را با حضرت ربّ شکستی و به همنشینی با آنچه که آن را بقا و دوامی نیست راضی شدی ؟! با خضر دانش یار شوی ای موسی دل
چهارم: ترس از این که پس از مرگ اولاد و عیالش ضایع شده و دچار گرفتاری و مشقت گردند.
اینگونه ترس بدون شک از وساوس شیطانی و از امواج هواجس نفسانی است.
راستی مگر منشأ عزّت و کمال غیر و علّت عظمت و شخصیّت دیگران ما هستیم،مگر انسان در ایجاد قدرت و قوّت و مروّت و مکنت و عزّت و ذلّت دیگران علّت تامه است ؟
منشأ این ترس جهل به قضا و قدر الهی و جهل به لطف و عنایت و مرحمت خداوند به بندگان است.
خدای بزرگ نسبت به همۀ شؤون موجودات و به خصوص انسان خدای کریمی است که فیض اقدس و لطف مقدسش،اقتضا کرده که هر ذرّهای از ذرّات عالم را به کمال لایق او برساند و او را به هدفی که به خاطر آن او را آفریده برساند و در این زمینه کلیه موجودات عالم و به خصوص بنیآدم را غرق در قوانین لازم اعم از تکوین و تشریع نموده و هریک را به تناسب اتصالشان به آن قوانین برای رسیدن به کمال مطلوب کمک میدهد و احدی قدرت بر تغییر و تبدیل سنّتهای حتمیّه الهی ندارد.
چه بسیار مردمی که برای تربیت فرزندان خود رنج فراوان بردند،امّا آنان بسوء اختیار خود پذیرای سعادت نشدند،چه بسیار ثروتمندانی که برای راحت اهل و عیال خود پس از خود ثروت بیکران نهادند،ولی آن ثروت در مدّت کوتاهی از دست بازماندگان رفت و همه را گدای راهنشین کرد !!
چه بسا فرزندانی که از سایه لطف پدر و مادر محروم شدند و کمترین مالی هم برای آنان نماند،در عین حال به خاطر حس اختیار و به کار بردن اندیشه و اتصال به مقرّرات پاک الهی،از نظر تربیت به بهترین مدارج آدمیّت رسیده و در سایه سعی و کوشش خود ثروتی به دست آورده،آن را با خدای مهربان معامله کردند.
چه بسا یتیمانی که ترقّی مادی و معنوی آنان،با کودکانی که در دامن محبّت پدران و مادران و در کنار ثروت زیاد بزرگ شدند،قابل مقایسه نیست.
تاریخ بشر نشانگر این معناست که انتقال مال و قدرت به فرزندان و اطمینان به این که بعد از انسان اهل و عیالش با ثروت و قدرت باقیمانده راحتند امری است بیهوده و چه بهتر این که انسان اولاد و عیالش را به ربّ الارباب واگذارد و با فراهم آوردن زمینه تربیت آنان را به خدا بسپارد که خدای مهربان بهترین وکیل و برترین نگهدارنده است،چه ثروتها که از پدران باقی ماند و علّت سیهروزی فرزندان شد،چه قدرتها که به نسل بعد منتقل شد و علّت ذلّت نسل گردید !!
در پایان این قسمت لازم است به گوشهای از حکمتهای سر حلقه عاشقان و مولای عارفان علی علیه السلام که در این زمینه آمده اشاره شود،تا این ترس مذموم معالجه شده و انسان از قید آن آزاد گردد.
حکمت 344:قالَ علیه السلام لِبَعْضِ أَصْحابِهِ:لا تَجْعَلَنّ أَکْثَرَ شُغْلِکَ بِأَهْلِکَ وَ وَلَدِکَ،فَإِنْ یَکُنْ أَهْلُکَ وَ وَلَدُکَ أَوْلِیاءَ اللّهِ فَإِنَّ اللّهَ لا یُضیعُ أَوْلِیائَهُ وَ إِنْ یَکُونُوا أَعْداءَ اللّهَ فَما هَمُّکَ وَ شُغْلُکَ بِأَعْداءِ اللّهِ ؟!
امام علیه السلام به دستهای از یارانش فرمود:بیشترین همت و کوشش خود را برای زن و فرزند قرار ندهید،اگر آنان از دوستان حقّند که خداوند دوستانش را ضایع نمیکند و اگر از دشمنان پروردگارند برای چه همت و کار خود را صرف دشمنان خدا میکنید ؟!
این کوشش و فعالیت روی چه معیاری است،مگر نه این که تقویت دشمنان خدا باعث کیفری سخت برای انسان است.
حکمت 408:قالَ علیه السلام لابْنِهِ الْحَسَن:یا بُنَیَّ لا تَخْلِفَنَّ وَراءَکَ شَیْئاً مِنَ الدُّنْیا فَإِنَّکَ
تُخْلِفُهُ لأَحَدِ رَجُلَیْنِ:إِمّا رَجُلٌ عَمِلَ فیهِ بِطاعَةِ اللّهِ فَسَعَدَ بِما شَقِیْتَ بِهِ وَ إِمّا رَجُلٌ عَمِلَ فیهِ بِمَعْصِیَةِ اللّهِ فَتَشْقیٰ بِما جَمَعْتَ لَهُ فَکُنْتَ عَوْناً لَهُ عَلیٰ مَعْصِیَتِهِ وَ لَیْسَ أَحَدُ هذَیْنِ حَقیقاً أَنْ تُؤْثِرَهُ عَلیٰ نَفْسِکَ.
امام به فرزندش حضرت مجتبی فرمود:چیزی از مال دنیا برای بعد از خود مگذار؛زیرا آنچه پس از تو میماند نصیب یکی از دو نفر است:یا وارثی است که ثروت ارث برده را در راه خدا به کار میبرد،در این صورت او به وسیلۀ چیزی که تو بدان بدبخت شدهای خوشبخت شده و یا وارثی است که با مال تو به میدان معصیت دویده و دچار هوای نفس گشته و به سیهروزی مبتلا شده است،در این صورت تو با گذاردن مال برای او به شقاوت و بدبختیاش کمک کردی !! این را بدان که هیچیک از این دو وارث،سزاوار این نیستند که آنان را بر خود مقدّم بداری.
چه بهتر که وارث به خدا سپرده شود و خود انسان از مالی که به دست آورده برای آباد کردن قیامتش بهره بگیرد.
حکمت 421:قالَ علیه السلام:إِنَّ أَعْظَمَ الْحَسَراتِ یَوْمَ القِیامَةِ حَسْرَةُ رَجُلٍ کَسَبَ مالاً فی غَیْرِ طاعَةِ اللّهِ فَوَرَثَهُ رَجُلٌ فَأَنْفَقَهُ فی طاعَةِ اللّهِ سُبْحانَهُ فَدَخَلَ بِهِ الْجَنَّةَ وَ دَخَلَ الأَوَّلُ بِهِ النّار.
بزرگترین اندوهها در قیامت،اندوه مردی است که از راه حرام کسب دارایی کرده و آن را مردی به ارث برد که در طاعت و بندگی خدا خرج کند،اندوه برای این که به خاطر کسب حرام باید به عذاب رود و حسرت برای این که میبیند وارثش برای انفاق مال در راه خدا به بهشت میرود !!
راستی عجب است،آنجا که وارث انسان از مال حلال آدمی ارث ببرد انسان
مسئول پس دادن حساب آن است و آنجا که وارث از مال حرام ارث ببرد،و با معیارهای الهی آن را پاک کرده،در راه خدا خرج کند،انسان باید در قیامت به جهنم رفته و شاهد بهشت رفتن وارث خود باشد.
بنابراین ترس برای اهل و عیال برای بعد از خود ترس بیجایی است و این ترس با ارث گذاشتن و انتقال قدرت به زن و فرزند،نباید معالجه شود و اصولاً انسان نباید چنین ترسی به خود راه بدهد،بلکه کسی باید برای بعد از خود،بر اهل و عیالش بترسد که آنان را با دست خود از مدار بندگی حق خارج کرده و از آراسته شدن به تربیت الهی محروم کرده است !!
روی هم رفته،این چند نوع ترس و هر آنچه مشابه آن است،از نظر بیداران راه مذموم است و ریشه و علّت آن تنها جهل به واقعیّتها و دور ماندن از حقایق است.
خوف ممدوح،خوفی است که هم چون حالات عالی دیگر روانی برای انسان از ضروریات است.
بدون این خوف راهی برای ترقی و تعالی وجود ندارد و منهای این خوف آدمی را در پیشگاه قرب حضرت او جایی نیست.
این خوف از اوصاف عالی موقنین و از آثار برجسته وجود متّقین و نشانهای از اتّصال محبّین به جناب اوست.
عاشقان حضرتش هرگز از این خوف جدا نبوده و بدون این حالت عالی زیست نداشتند.
خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله میفرمود:
أَنَا أَخْوَفُکُمْ مِنَ اللّهِ (1).
خائفترین شما از خدا من هستم.
چه مسائل مهمّی که از خوف انبیا در قرآن و کتب اسلامی نقل شده و چه برنامههای پر اهمیّتی در این زمینه از اولیای خدا و ائمۀ هدی علیهم السلام و عارفان الهی به ما رسیده،نشنیدهاید که سر حلقه عارفان و روح عاشقان،علی علیه السلام شبی چند بار از خوفی که از عظمت حق داشت و از اوضاع جهان بعد نسبت به آنان که مورد لطف نخواهند بود از خود بیخود میشد !!
سالکان راه میگویند:
کمترین درجه خوف آن است که در اعمال و اطوار تجلی کند،آنجا که انسان از هر گناهی کناره گیرد،معلوم میشود از خوف بهرهور است و تازه این خودداری از گناهان در فرهنگ الهی ورع شمرده شده و چنانچه انسان از شبهات بپرهیزد دارای تقوا گشته و چون نظر از غیر حق بردارد و هیچ نفسی جز به یاد او نکشد دارای صدق شده و در زمره صدیقان آمده است.
خوف پر و بالی است که به وسیلۀ آن بندگان حضرت حق،به سوی هر مقام شایستهای پرواز کرده و به سبب آن از منازل پر هول آخرت با کمال اطمینان عبور میکنند.
کسی که غرق در شهوات است و آلوده به هر لذّت حرام و ترسی که او را از افتادن در لجنزار گناه حفظ کند نداشته باشد،چگونه میخواهد از عذاب فردا در امان باشد ؟
در خبر مهمّی از حضرت صادق علیه السلام چنین میخوانیم:
1) 1) -جامع السعادات:203/1.
لا یَکُونُ مُؤْمِنٌ مُؤْمِناً حَتّی یَکُونَ خائِفاً راجِیاً،وَ لا یَکُونُ خائِفاً راجِیاً حَتّی یَکُونُ عامِلاً لِما یَخافُ وَ یَرْجُو (1).
کسی را مؤمن نمیگویند مگر این که دارای بیم و امید باشد و بیم و امید در کسی نیست مگر آن که به مقتضای بیم و امید عمل کند.
راستی انسان دارای ترس،از گناه خودداری میکند و دارنده امید برای بهره بردن در دنیا و آخرت به دستورهای حق گردن مینهد !
جملهای را بدین مضمون از بعضی از حکما نقل کردهاند:
«من خافَ شَیْئاً هَرَبَ مِنْهُ وَ مَنْ خافَ اللّهَ هَرَبَ إِلَیْهِ».
کسی که از چیزی ترس دارد،از آن فرار میکند و هرکس از خدا میترسد با حرص و ولع به سویش میرود.
آری،اگر انسان از گناه و عواقب آن بترسد،از آن فرار میکند و هرکس از مقام خدا بترسد برای تبدیل ترسش به حالت امن به او پناه میبرد.
خوف ممدوح خوفی است که در دنیا و آخرت به وجود آورنده امنیت باطن و آرامش فکر و جان است چنانچه در قرآن مجید آمده:
[ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً ] (2).
و یقیناً ترس و بیمشان را تبدیل به امنیت کند.
که ایمان و عمل صالح و ترس از خدا و وحشت از گناه و عذاب فردا،علّت امنیت در دنیا و آخرت است.
صاحبان این خوف در قرآن مجید و روایات و اخبار مورد تمجید قرار گرفته و از
آنان به عنوان عباد صالح یاد شده است.
این خوف در هرکس نباشد ناقص است و بنا به فرموده نبیّ بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله:
ناقص ملعون است.
اگر این خوف،یعنی خوف از عظمت حق و کوچکی خود،خوف از مقام خدا، خوف از جریمه جرم،خوف از سوء عاقبت بر اثر عدم تربیت در آدمی نباشد چه علّتی برای رشد و تکامل و مصون ماندن از خطرات درونی و بیرونی وجود دارد ؟ اگر این خوف نباشد،چگونه انسان بندۀ حق میشود و به چه سبب از گناه خودداری میکند و چگونه درصدد دور کردن خود از عذاب فردا برمیآید ؟!
بدون این خوف چگونه،انسان،انسان است و با چه وسیلهای،میتواند با دشمنان شرف و فضیلتش مبارزه کند ؟
قرآن مجید در آیات گوناگونی حکمت را-که مجموعهای از واقعیتها الهامی و عقاید حقّه و اعمال پسندیده و نورانیّت الهیّه و حالات عالی درونی است-از اعظم نعمتها و بهترین نیکیها دانسته و اصل حکمت و آراستگان به آن را ستوده است.
در سورۀ بقره میفرماید:
[ یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشٰاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً ] (1).
حکمت را به هر کس بخواهد میدهد،و آن که به او حکمت داده شود،بیتردید او را خیر فراوانی دادهاند.
1) 1) -بقره (2):269.
در سورۀ لقمان (1)حضرت لقمان را به داشتن حکمت ستوده،آنجا که میفرماید:
[ وَ لَقَدْ آتَیْنٰا لُقْمٰانَ الْحِکْمَةَ ] (2).
و به راستی ما به لقمان حکمت عطا کردیم.
در سورۀ بقره میفرماید:
[ وَ قَتَلَ دٰاوُدُ جٰالُوتَ وَ آتٰاهُ اللّٰهُ الْمُلْکَ وَ الْحِکْمَةَ ] (3).
و داود [ جوان مؤمن نیرومندی که در سپاه طالوت بود ] جالوت را کشت، و خدا او را فرمانروایی و حکمت داد.
در سورۀ نساء آل ابراهیم را به آراسته بودن به حکمت ستوده،میفرماید:
[ فَقَدْ آتَیْنٰا آلَ إِبْرٰاهِیمَ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ ] (4).
تحقیقاً ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم.
[ وَ إِذْ عَلَّمْتُکَ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ التَّوْرٰاةَ وَ الْإِنْجِیلَ ] (5).
و آن گاه که تو را کتاب و حکمت و تورات و انجیل آموختم.
و در سورۀ بقره آیۀ 129 و در سورۀ آل عمران آیۀ 164 و سورۀ جمعه آیۀ 2 یکی از اهداف بزرگ رسالت رسول اللّه صلی الله علیه و آله را تعلیم حکمت قلمداد کرده است.
حکیم کسی است که وجودش محکم به ریشههای قوانین و اصول الهی است
و وجودش برای دیگران منبع خیر و فیض است و جامعه حکیم جامعهای است که براساس ضوابط و معیارهای اسلامی زندگی میکند.
با توجّه به اهمیّتی که قرآن برای حکمت قائل شده و با توجه به ستایشی که از حکیمان در قرآن و روایات آمده،میبینیم پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله در روایتی میفرماید:
رَأْسُ الْحِکْمَةِ مَخافَةُ اللّهِ (1).
اصل و ریشۀ حکمت ترس از خداست.
و از این جمله و امثال آن به موقعیّت ترس از خدا و این که از ضروریّات حیات عباد شایسته است پی میبریم.
و در حدیث قدسی آمده:
رأْسُ الْحِکْمَةِ خَشْیَةُ اللّهِ (2).
حقیقت و ریشۀ حکمت در خشیت از خداست.
1-خوف از پیش آمدن خطر برای مردم و اعلام آن برای نجات آنان.
2-خوف از سوء عاقبت.
3-خوف از نافرمانی خدا.
4-خوف از عذاب گناهان انجام گرفته و این که این خوف بهترین علت برای توبه است.
5-خوف از نقصان در عبادت یا قلّت آن در برابر عظمت حق.
6-خوف از ناچیزی خود،در برابر عظمت بینهایت در بینهایت حق.
خوف از پیش آمدن خطر برای جامعه و اعلام آن برای بیداری مردم،مخصوص انبیا و اولیا و ائمه و حکیمان و دلسوزان دوراندیش است.
همین خوف که برخاسته از دلسوزی آنان نسبت به خلق بود،آنان را وادار کرد که با تمام وجود برای سعادت دنیا و آخرت قیام کنند و آنان را از گرفتار شدن به وادی گمراهی حفط نمایند.
قرآن کریم دربارۀ ترس نوح نسبت به قومش میفرماید:
[ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلیٰ قَوْمِهِ فَقٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ ] (1).
به یقین،نوح را به سوی قومش فرستادیم،پس به آنان گفت:ای قوم من ! خدا را بپرستید که شما را جز او معبودی نیست،من قطعاً از عذاب روزی بزرگ بر شما میترسم.
و نیز میفرماید:
[ وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلیٰ قَوْمِهِ إِنِّی لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ* أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ إِنِّی
1) 1) -اعراف (7):59.
أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ أَلِیمٍ ] (1).
بیتردید نوح را به سوی قومش فرستادیم [ که به آنان بگو:] من برای شما بیم دهندهای آشکارم.*که جز خدا را نپرستید؛من بر شما از عذاب روزی دردناک بیمناکم.
قرآن مجید دربارۀ ترس شعیب نسبت به آینده قومش و خطراتی که آنان را تهدید میکرد میفرماید:
[ وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ وَ لاٰ تَنْقُصُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ إِنِّی أَرٰاکُمْ بِخَیْرٍ وَ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ مُحِیطٍ ] (2).
و به سوی [ مردم ] مَدین،برادرشان شعیب را [ فرستادیم ] گفت:ای قوم من ! خدا را بپرستید،شما را جز او هیچ معبودی نیست و از پیمانه و ترازو مکاهید،همانا من شما را در توانگری و نعمت[ی که بینیاز کننده از کم فروشی است ] میبینم و بر شما از عذاب روزی فراگیر بیمناکم.
و دربارۀ حضرت هود،خطاب به قومش چنین میگوید:
[ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ ] (3).
بیتردید من بر شما از عذاب روزی بزرگ میترسم.
از پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله نسبت به ترسی که از آینده امت داشتند چنین نقل
شده:
إِنَّ أَخْوَفَ ما أَخافُ عَلیٰ أُمَّتی:اَلْهَویٰ وَ طُولُ الأَمَلِ،أَمّا الْهَویٰ فَإِنَّهُ یَصُدُّ عَنِ الحَقِّ وَ أَمّا طُولُ الأَمَلِ فَیُنْسی الآخِرَةَ وَ هذِهِ الدُّنْیا قَد ارْتَحَلَتْ مُدْبَرَةً وَ هذِهِ الآخِرَةُ قَدْ ارْتَحَلَتْ مُقْبَلَةً وَ لِکُلِّ وٰاحِدَةٍ مِنْهُمٰا بَنُونٌ فَإِنْ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَکُونُوا مِنْ أَبْناءِ الآخِرَةِ وَ لا تَکُونُوا مِنْ أَبْناءِ الدُّنْیٰا فَافْعَلُوا فَاِنَّکُمُ الْیَوْمَ فی دارِ عَمَلٍ وَ لا حِسابٍ وَ أَنْتُمْ غَداً فی دارِ حِسابٍ وَ لا عَمَلٍ (1).
ترسناکترین چیزی که نسبت به آن بر امتّم میترسم دو چیز است:هوای نفس و آرزوی دراز،هوای نفس شما را از قرار گرفتن در مدار حق بازمیدارد،در این صورت از شما منبعی آلوده به هر گناه میسازد،و آرزوهای طولانی شما را از آباد کردن خانه آخرت بازمیدارد.
این دنیا در حال گذشتن،آخرت در حال ماندن است و برای هریک از این دو فرزندانی است و اگر میخواهید فرزند آخرت باشید،و از ضربههای دنیا مصون بمانید،به دستورات خداوند عمل کنید؛زیرا امروز در خانه عمل هستید و حسابی بر شما نیست،ولی فردا در خانه حساب هستید و قدرتی بر انجام یک عمل در آن روز برای شما نیست.
از علی علیه السلام در پایان یکی از خطبهها چنین نقل شده:
وَ إِنَّ أَخْوَفُ ما أَخافُ عَلَیْکُم اثْنَتٰانِ اتّباعُ الهَویٰ وَ طُولُ الأَمَلِ فَتَزَوَّدُوا فی الدُّنْیا مِنَ الدُّنْیا ما تَحْرُزُونَ بِهِ أَنْفُسَکُمْ غَداً (2).
وحشتناکترین چیزی که مرا نسبت به شما ترسانده،پیروی از هوای نفس و آرزوهای طولانی است،از دنیا برای رهایی از عذاب فردا توشه برگیرید، وقت خود را در دنیا به ایمان و عمل صالح تمام کنید.
پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله نسبت به سه برنامه خطرزا برای امت چنین اعلام وحشت میکند:
إِنَّما أَخافُ عَلیٰ أُمَّتی ثَلاثاً:شُحّاً مُطاعاً،وَ هَوًی مُتَّبَعاً وَ إِماماً ضالّاً (1).
از سه چیز بر امّتم میترسم:بخلی که بر آنان غلبه کند و نگذارد از مال خویش در راه خدا بهره گیرند و هوای نفسی که آنان را آلوده به لذّتگرایی نماید و پیشوای گمراهی که بر آنان سلطه یابد و باعث جدایی امّت از فرهنگ الهی گردد.
از حضرت سیّدالشهدا امام حسین علیه السلام دربارۀ پرسش نسبت به کسانی که مسئولیتهای خود را در برابر خدا و رسول الهی صلی الله علیه و آله و خلق مظلوم و مستضعف انجام نمیدهند،چنین نقل شده:
ای کسانی که آرزوی هر نوع لطف و عنایت از خدا دارید،من بر شما میترسم که دچار انتقام سختی از جانب خدا شوید و بلایی از بلاهای الهی شما را فرا گیرد، شما به مقامی از کرامت خدا رسیدهاید که نسبت به دیگران بر اثر این کرامت برتری یافتهاید.
خدای بزرگ فراوان بندۀ مؤمن دارد ولی بندگان ناشناخته،به همین خاطر در بین مردم از احترام آن چنانی برخوردار نیستند.اما شما را به خاطر این که وابسته به خدا میدانند سخت احترام میکند،ولی در برابر این لطف حق،شما به رعایت حقوق الهی برنخاستهاید؛زیرا مشاهده میکنید که پیمانهای در جامعه بر باد رفته و شما نه هراسی دارید و نه فریاد برمیکشید،با آن که در برابر یک پیمانشکنی پدران خود به جزع و فزع میافتید،یعنی پیمان خدا به اندازه پیمان پدرانتان قیمت ندارد !!
وای که تعهّدهای رسول خدا صلی الله علیه و آله در بین مردم بیمقدار شده و کورها و کرها
1) 1) -تحف العقول:57.
و زمینگیرها در همه شهرها دچار بدبختی گشته و بیسرپرست ماندهاند و کسی به آنان رحم نمیکند.
شما به اندازه مقام خود و در خور تکلیف و مسئولیّت خویش عمل نمیکنید و در برابر انسانهای والایی که ادای مسئولیت مینمایند تواضع ندارید،با مسامحه و سازش با ظالمان خویش را آسوده میدارید.
اینها برنامههای عالی آسمانی است که خداوند جهان شما را به آن فرمان داده و مسائل خطرناکی است که همه شما را از آن نهی کرده،امّا شما از معروف و منکر بازشناسانده شده غافلید.
آن هنگام که دست انتقام حق به سوی شما دراز شود،بدبختی و بیچارگی شما از همه بیشتر است؛زیرا شما منزلت علم و علما را در جامعه حفظ نکردید و اگر در این راه از کوشش و جهاد دریغ نمیورزیدید،هرآینه ستمگران این جایگاه بلند الهی را که ضامن حفظ حقوق مردم است اشغال نمیکردند !! (1)حضرت علی علیه السلام به فرزندش محمّد حنفیّه میفرماید:
یا بُنَیّ إِنّی أَخافُ عَلَیْکَ الْفَقْرَ فَاسْتَعِذْ مِنْهُ فَإِنَّ الْفَقْرَ مَنْقَصَةٌ فی الدِّینِ مُدْهِشَةٌ لِلْعَقْلِ،داعِیَةٌ لِلْمَقْتِ (2).
پسرم بر تو از نداری و فقر میترسم،از پیش آمدن این مصیبت به خدای بزرگ پناه ببر؛زیرا تنگدستی علّت کم شدن دین انسان است؛زیرا بر اثر نداری و فقر انسان از آلوده شدن به گناهانی چون دروغ،خیانت،دزدی و سایر اعمال ناروا مصون نخواهد بود و نیز آدم ندار از نظر تعقّل و تفکّر حیران و سرگردان است و در معرض دشمنی مردم است.
امام علی بن ابی طالب علیه السلام میفرماید:
فَإِنَّهُ لا سِواءٌ إِمامُ الْهُدیٰ وَ إِمامُ الرَّدیٰ وَ وَلِیُّ النَّبِیّ وَ عَدُوُّ النَّبِیِّ وَ لَقَدْ قَالَ لی رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:إِنّی لا أَخافُ عَلیٰ أُمّتی مُؤمِناً وَ لا مُشْرِکاً أَمّا الْمُؤْمِنُ فَیَمْنَعُهُ اللّهُ بِإِیمانِهِ،وَ أَمّا الْمُشْرِکُ فَیَقْمَعُهُ اللّهُ بِشِرْکِهِ وَ لکِنّی أَخافُ عَلَیْکُمْ کُلَّ مُنافِقِ الْجَنانِ عالِمِ اللِّسانِ یَقُولُ ما تَعْرِفُونَ وَ یَفْعَلُ ما تُنْکِرُونَ (1).
پیشوای هدایت،و رهبر ضلالت و تبهکاری،دوست پیامبر و دشمن رسول اکرم صلی الله علیه و آله مساوی نیستند،من بر امّتم از مؤمن و مشرک نمیترسم؛زیرا مؤمن را خداوند با کمک ایمانش از تعدّی و جور حفظ میکند و مشرک را به خاطر شرکش قلع و قمع مینماید،اما ترس و وحشت من از مردم منافق و انسانهای دو چهره است که دل آنان با ظاهرشان یکی نیست،آنچه را شما میپسندید به زبان جاری میکنند،و انجام میدهند آنچه را به ضرر شماست.
آری،پیامبر صلی الله علیه و آله با آن عظمت از شرّ منافقان نسبت به امّت اسلامی وحشت داشت.
و نیز امام در «نهج البلاغة» میفرماید:
أَخافُ عَلَیْکُمْ مِنْ عِقابِهِ (2).
من بر شما از عقاب خدا به خاطر این همه تبهکاری و گناه میترسم.
بیداران راه حق بر این عقیدهاند که انسان تا آخرین لحظه عمر با دو نوع دشمن
روبروست:دشمنان باطنی،دشمنان ظاهری،باطنی همانند هوای نفس و توابع آن از قبیل ریا،نفاق،کبر،نخوت،غرور،حسد،بخل و...ظاهری مانند ابلیس، انواع شیاطین انسی،دوستان آدمنما،قدرتهای استبدادی،نیروهای استعماری که همه این دشمنان میکوشند انسان را از صراط الهی منحرف کرده و به وادی ضلالت و بیخبری بکشند.
بدون شک انسان نمیتواند به سادگی از بند این دشمنان برهد،بلکه نیاز مبرم به شناخت آنان و مبارزهای سرسخت علیه آنان دارد.
اولیای خدا با توجه به وجود این خطرات،همیشه از عاقبت خود نگران بودند و نسبت به پایان کار خویش که آیا عاقبت پیروزی با آنان است،یا با دشمنان ظاهری و باطنی،در وحشت بسر میبردند و همین ترس و وحشت ارزنده بود که به آنان حال مراقبت و مواظبت بخشیده و ایشان را به شناخت دشمنان و مبارزه با آنان وادار میکرد و از آنها انسانهایی آگاه و بینا و فعّال و مجاهد میساخت.
نبیّ اسلام صلی الله علیه و آله در این زمینه چقدر زیبا میفرماید:
لا یَزالُ الْمُؤْمِنُ خائِفاً مِنْ سُوءِ الْعاقِبَةِ لا یَتَیَقَّنُ الْوُصُولَ إِلَی رِضْوانِ اللّهِ حَتّی یَکُونَ وَقْتَ نَزْعِ روحِهِ وَ ظُهورِ الْمَلَکِ الْمَوْتِ له (1).
به طور دائم مؤمن نسبت به سوء عاقبت خود در وحشت و نگرانی است،او تا هنگام جان دادن و روبرو شدن با ملک الموت،اطمینانی به وصال به رضوان اللّه ندارد،وقتی شرّ همه دشمنان و غارتگران ایمان و عمل صالح و حالات عالی روحی را پشت سر گذاشت و با کمال سلامت به مقام لقای حق رسید به نجات خود مطمئن میگردد.
1) 1) -سفینة البحار:209/2.
قرآن مجید به سوء عاقبت افرادی از امم گذشته و بعضی از افراد مسلمان اشاره کرده و از مردم میخواهد از داستان اینان عبرت گرفته و به مواظبت و مراقبت خویش توجه داشته،و خود را از افتادن در ننگ سوءِ عاقبت حفظ کنند.
[ کَمَثَلِ الشَّیْطٰانِ إِذْ قٰالَ لِلْإِنْسٰانِ اکْفُرْ فَلَمّٰا کَفَرَ قٰالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخٰافُ اللّٰهَ رَبَّ الْعٰالَمِینَ ] (1).
[ داستان منافقان که کافران از اهل کتاب را با وعدههای دروغ فریفتند ] چون داستان شیطان است که به انسان گفت:کافر شو.هنگامی که کافر شد،گفت:
من از تو بیزارم،من از خدا که پروردگار جهانیان است،میترسم.
اکثر مفسرین قرآن عقیده دارند،این آیه نمایشگر سوء عاقبت مردی از بنی اسرائیل به نام برصیصا است.
داستان او بدین قرار است:
مدتی طولانی خدای بزرگ را بندگی کرد،این بندگی و عبادت کارش را به جایی رساند که صاحب نفس شد و نسبت به پارهای از امور،دارای بصیرت گشت.
آنان که دچار مرض اعصاب و حالات غیر عادی روانی میگشتند معالجه میکرد و از این راه شهرتی بهسزا یافت.
زنی صاحب جمال و دارای اصل و نسب و اصالت خانواده به چنان مرضی
1) 1) -حشر (59):16.
دچار شد،وقتی از علاجش به وسیلۀ طب ناامید شدند،به توسط برادران نیرومندش به محضر عابد آورده شد،شیطان که در این موقعیّتها،برای جدا کردن انسان از خدا تمام نیرویش را به کار میبرد،به وسوسه آن مرد پرداخت !! و بالاخره او را وادار به عمل قبیح آن هم با یک زن مریض کرد !!
خبر این برنامه به شهر رسید،او را به محاکمه کشیدند و طبق قانون آن روز محکوم به مرگ شد،به هنگامی که بر بالای دار قرار گرفت،شیطان در نظرش مجسم شد و به او گفت:این خط سیری بود که من برایت فراهم آوردم،هم اکنون اگر میخواهی نجات یابی بر من سجده کن ! گفت:در حالی که بر دارم چگونه سجدهات کنم ؟ پاسخ داد:با حالت اشاره،چون به اشاره چشم و ابرو شروع به سجده کرد،طنابدار را کشیدند و با وجود سالها عبادت این گونه به سوء عاقبت و عذاب الیم دچار شد (1).
[ وَ مِنْهُمْ مَنْ عٰاهَدَ اللّٰهَ لَئِنْ آتٰانٰا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکُونَنَّ مِنَ الصّٰالِحِینَ* فَلَمّٰا آتٰاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ* فَأَعْقَبَهُمْ نِفٰاقاً فِی قُلُوبِهِمْ إِلیٰ یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِمٰا أَخْلَفُوا اللّٰهَ مٰا وَعَدُوهُ وَ بِمٰا کٰانُوا یَکْذِبُونَ ] (2).
از منافقان کسانی هستند که با خدا پیمان بستند،چنان چه خدا از فضل و احسانش به ما عطا کند،یقیناً صدقه خواهیم داد و از شایستگان خواهیم شد.*هنگامی که خدا از فضل و احسانش به آنان عطا کرد نسبت به [ هزینه
کردن ] آن [ در راه خدا ] بخل ورزیدند و اعراضکنان [ از پیمانشان ] روی گرداندند.*پس برای آن که به وعدههای خود با خدا وفا نکردند،و به سبب آن که همواره دروغ میگفتند،نفاقی [ ثابت ] را در دلهایشان تا روزی که خدا را ملاقات کنند،باقی گذاشت.
مفسران نوشتهاند،این آیات دربارۀ«ثعلبة بن حاطب»که فردی از انصار بود نازل شده است و داستان او چنین است:
ثعلبه که مردی فقیر بود و از ثروت بهرهای نداشت روزی به پیامبر صلی الله علیه و آله عرضه داشت:ای رسول خدا ! برایم دعا کن،خداوند به من ثروتی عنایت کند.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:ای ثعلبه ! مقدار مالی که در اختیار توست،اگر به ادای شکرش برخیزی؛برای تو بهتر است از ثروتی که نتوانی مسئولیت آن را تحمل کنی.آیا دوست نداری از زندگی پیامبرت درس بگیری ؟
ای ثعلبه ! به خدا اگر اراده کنم کوهها برایم طلا و نقره میشود؛امّا بهترین زندگی آن است که در آن عفاف و کفاف باشد و بهترین مال آن است که انسان بتواند شکرش را به جای آورد.
ثعلبه به بیان رسول خدا صلی الله علیه و آله قانع نشد و با اصرار از پیامبر صلی الله علیه و آله تقاضای دعا کرد و به حضرت عرضه داشت:به آن خدایی که تو را مبعوث به رسالت کرده است، اگر ثروتی به من عطا شود،به هر کس در ثروت من حق دارد حقّش را ادا خواهم کرد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله،به دنبال اصرار ثعلبه دعا کرد.پس از دعای رسول خدا صلی الله علیه و آله زندگی مادی ثعلبه دگرگون و روز به روز ثروتش زیادتر شد.اوّل چند گوسفند تهیّه کرد و مشغول دامداری شد.به مرور زمان دامنۀ اموالش چنان وسعت گرفت که به
تدریج شهر مدینه از پاسخ گفتن به نیاز او عاجز شد.به همین علت از شهر به بیابان رفت و در آنجا به کار دامداری مشغول شد و چنان سرگرم ادارۀ کار خود شد که بر اثر کثرت کار از جمعه و جماعت و زیارت پیامبر صلی الله علیه و آله محروم ماند.پس از نزول حکم زکات،به دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله،مأموران جمعآوری زکات به سراغ ثعلبه رفتند و برابر حکم خدا و رسول،از او طلب زکات کردند؛امّا او از دادن زکات بخل ورزید و در جواب گفت:زکات در ردیف جزیهای است که از اقلیّتهای مذهبی میگیرند و این برنامه،زوری است که بر ما ثروتمندان تحمیل میشود و من از دادن اینگونه مالیاتها خود را معذور میبینم !.
چون خبر بخلورزی او به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید دو بار فرمودند:وای بر ثعلبه،وای بر ثعلبه (1).
او هم چنان به جمع ثروت و اضافه کردن آن مشغول بود،تا تمام ثروت از کفش رفت و هم چنان که قرآن فرموده به سوء عاقبت دچار شد.
«زبیر»یکی از رجال برجستۀ اسلام بود،او در یاری پیامبر صلی الله علیه و آله و جهاد فی سبیل اللّه سهمی به سزا داشت.
در یکی از جنگها شمشیرش شکست،پیامبر صلی الله علیه و آله بلافاصله چوبی را برداشت و به دو طرف آن دست کشید،با عنایت خدا تبدیل به شمشیری شد و آن را به زبیر سپرد.زبیر به وسیلۀ آن در راه اسلام و پیش برد اهداف رسالت،رشادتها به خرج داد.
1) 1) -تفسیر القرطبی:209/8.
میگویند بهترین دفاع کنندگان از اسلام چهار نفر بودند:علی بن ابی طالب،زبیر بن العوام،ابو دجانه انصاری،سلمان فارسی.
زبیر یکی از چند نفری بود که بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله،دعوت امیر مؤمنان علیه السلام را برای دفاع از حق،بدون قید و شرط قبول کرد.
زبیر از چهار نفری بود که علی علیه السلام پس از وفات نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله در دفاع از حق نفر پنجمی برای آن نیافت،سه نفر دیگر سلمان و ابو ذر و مقداد بودند.
زبیر در روز شورا،حق خود را به امام علی علیه السلام واگذار کرد و خودش هم مصمّم بود با امام بیعت کند.
وی از افرادی بود که دختر پیامبر بزرگ اسلام علیها السلام وصیت کرد،باید از افرادی باشد که در مراسم تشییع من شرکت کند !
علی علیه السلام در نامهای به اصحابش نوشت:زبیر یکی از شجاعترین افراد امّت است.
اما با آن همه کرامت و فضیلت،با آن همه شجاعت و رشادت زحماتی که در راه اسلام و خاندان پیامبر کشید،در پایان کار دچار جاهطلبی شد و این مسئله او را از مدار حق خارج کرد و به دشمنی با بهترین خلق خدا واداشت.
او عاقبت با فریب معاویه و تشویق عایشه به گمراه کردن مردم بصره و سایر شهرها برخاست و چندین هزار نفر را علیه امیر مؤمنان علیه السلام که میرفت فرهنگ اصیل اسلام را پس از مدّتها به مسیر اصلی برگرداند،تحریک کرد و مدّتی آن امام بزرگوار را در میدان جنگ«جمل»به دفع دشمن گرفتار و پس از آن دچار جنگ صفّین و سپس نهروان نمود و آن امام همام آخر در میدان محراب به شرف شهادت نایل آمد و به آرزوی خود که اصلاح امت اسلامی بود،نرسید.
زبیر در میدان جنگ جمل خون هزاران بیگناه را به هدر داد و مزاحمت سختی
برای دولت حق به وجود آورد و بدون این که از این آشوب کمترین بهره مادی و دنیایی ببرد؛در بیابانی به دست مردی به قتل رسید و آن چنان به سوء عاقبت گرفتار شد که در کتب اسلامی از او به عنوان فردی از پیشوایان ضلالت و کفر نامبرده میشود (1).
آری،بیداران راه خدا و عاشقان حضرت حق،تا زندهاند،با توجه به زندگی چنین انسانهایی که در قرآن و تاریخ از آنان یاد شده است،از عاقبت خود در ترس و وحشتند،آری،از برکت چنین خوفی است که همیشه مراقب خود هستند و برای دفع خطر از حیات روحانی خود،در کوشش و فعالیّتاند.
بنابراین خوف از سوء عاقبت،واقعیّتی است که انسان مؤمن به آن نیازمند است و اگر با انسان نباشد،به برطرف نمودن موانع حُسن عاقبت اقدام نمیکند.
از دورترین ایّام حیات برای پیشگیری از وقوع جرم،جریمه و قانونهای کیفری وضع شده است جرایم و کیفرهای شخصی و اجتماعی یکی از مهمترین عوامل ایجاد ترس در برابر انجام جرم است و نقش مهمی در کاهش مفاسد و جرایم اجتماعی را به خود اختصاص داده است.
آیین الهی که حاوی تمام مقررات لازم برای انسان است و قوانین آن برای جلب مصلحت و دفع مفسده به نفع بشر وضع شده است،معمولاً برای جرمها و گناهان دو جریمه قائل است،جریمههای دنیایی که نتیجۀ اعمال و رفتار شخصی و اجتماعی انسان است و جریمههای آخرتی که آن نیز مخصوص گناهان است.
1) 1) -سفینة البحار:441/3؛دار الأسوه.
کتب آسمانی و انبیا و ائمه علیهم السلام،تمام مواضع جرم و جریمه را بیان کرده و در این زمینه چیزی فروگذار نکردهاند.
مؤمنان به خدا و روز جزا و تربیتشدگان مکتب انبیا و امامان علیهم السلام،بر اثر خوف از نافرمانی خدا،دامن به گناه آلوده نمیکنند؛زیرا به این حقیقت واقفند که گناه علت دور ماندن از رحمت و عنایت حق است.
دل عاشقان و سالکان راه حق هرگز از چنین خوفی خالی نمیماند و به خاطر همین خوف است که زندگی را به پاکی شروع کرده و به پاکی به پایان میبرند.
قرآن و روایات و اخبار برای چنین خوفی ارزش والایی قائلند و صاحبان این خوف را بندگانی حقیقی دانسته و آنان را از پاکترین عباد شایسته حق به حساب آوردهاند.
آری،علت رشد و کمال و سبب طهارت و پاکی جان و دل،چنین خوفی است که بدون آن،رسیدن به مقام قرب الهی محال است.
در این قسمت لازم است به بخشی از آیات مربوط به خوف و حالات خائفان اشاره شود،تا ارزش این خوف و جایگاهی که در پاک نگاه داشتن حیات از آلودگیها دارد،روشن گردد و معلوم شود که خوف از عذاب خدا بهترین علّت برای ایجاد امنیّت در حیات دنیا و آخرت است.
خدای متعال به رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:به مردم بگو:
[ قُلْ إِنِّی أَخٰافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ ] (1).
1) 1) -زمر (39):13.
بگو:اگر پروردگارم را نافرمانی کنم از عذاب روزی بزرگ میترسم.
و نیز میفرماید:به مردم مؤمن بگو:
[ إِنَّمٰا ذٰلِکُمُ الشَّیْطٰانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیٰاءَهُ فَلاٰ تَخٰافُوهُمْ وَ خٰافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ] (1).
در حقیقت این شیطان است که دوستانش را [ با شایعه پراکنی و گفتار وحشت زا،از رفتن به جهاد ] میترساند؛پس اگر مؤمن هستید از آنان نترسید و از من بترسید.
قرآن مجید دربارۀ اهل بیت علیهم السلام میفرماید:
[ یُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ یَخٰافُونَ یَوْماً کٰانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیراً* وَ یُطْعِمُونَ الطَّعٰامَ عَلیٰ حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً* إِنَّمٰا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّٰهِ لاٰ نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزٰاءً وَ لاٰ شُکُوراً* إِنّٰا نَخٰافُ مِنْ رَبِّنٰا یَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِیراً* فَوَقٰاهُمُ اللّٰهُ شَرَّ ذٰلِکَ الْیَوْمِ وَ لَقّٰاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً ] (2).
[ همانان که ] همواره نذرشان را وفا میکنند،و از روزی که آسیب و گزندش گسترده است،میترسند،*و غذا را در عین دوست داشتنش به مسکین و یتیم و اسیر انفاق میکنند.*و میگویند:] ما شما را فقط برای خشنودی خدا اطعام میکنیم و انتظار هیچ پاداش و سپاسی را از شما نداریم.*ما از پروردگارمان در روزی که روز عبوس و بسیار هولناکی است میترسیم.
ترس از روز جزا و خوف از مقام خدا بهترین عامل زمینهساز برای قبول احکام و فرمانهای الهی است.به همین خاطر خدا به پیامبرش میفرماید:
[ فَذَکِّرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ یَخٰافُ وَعِیدِ ] (1).
پس به وسیلۀ قرآن کسانی را که از تهدید من میترسند،بیم ده.
آری،آنان که از روز حشر و دقّت در حساب آن میترسند و میدانند که در آن روز دوست و شفیعی جز خدا نیست،هماره در راه رشد و تکاملند و حرکتشان به سوی مقام قرب است و همینانند که در کمال شوق و عشق به قبول قرآن حاضر شده و تمام شؤون حیات خویش را به آیات قرآن آراستهاند.قرآن دربارۀ خوف ممدوح میفرماید:
[ وَ أَنْذِرْ بِهِ الَّذِینَ یَخٰافُونَ أَنْ یُحْشَرُوا إِلیٰ رَبِّهِمْ لَیْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِیٌّ وَ لاٰ شَفِیعٌ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ ] (2).
و به وسیلۀ این قرآن کسانی را که از محشور شدن به سوی پروردگارشان میترسند،هشدار ده که آنان را [ در آن روز هولانگیز ] جز خدا سرپرست و شفیعی نخواهد بود؛باشد که بپرهیزند.
هم چنین میفرماید:
[ اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ وَ لاٰ یَنْقُضُونَ الْمِیثٰاقَ* وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ* وَ الَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ ] (3).
همان کسانی که به عهد خدا [ که همانا قرآن است ] وفا میکنند و پیمان را
نمیشکنند.*و آنچه را خدا به پیوند آن فرمان داده پیوند میدهند و از [ عظمت و جلال ] پروردگارشان همواره در هراسند و از حساب سخت و دشوار بیم دارند.*و برای به دست آوردن خشنودی پروردگارشان [ در برابر گناهان و انجام وظایف و حوادث ] شکیبایی ورزیدند،و نماز را بر پا داشتند، و بخشی از آنچه را روزی آنان کردیم در نهان و آشکار انفاق نمودند،و همواره با نیکیِ [ عبادت ] زشتی و پلیدی [ گناه ] را دفع میکنند [ و با خوبیهای خود نسبت به مردم،بدیهای آنان را نسبت به خود برطرف مینمایند ]،اینانند که فرجام نیک آن سرای،ویژۀ آنان است.
و نیز دربارۀ بندگان پاک و شایستهاش میفرماید:
[ رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ وَ إِقٰامِ الصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءِ الزَّکٰاةِ یَخٰافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصٰارُ ] (1).
مردانی که تجارت و داد و ستد آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات باز نمیدارد،[ و ] پیوسته از روزی که دلها و دیدهها در آن زیر و رو میشود،میترسند.
قرآن مجید با در اختیار گذاردن اوضاع قیامت نسبت به گناهکاران،زمینۀ ایجاد خوف را در دل عاشقان فراهم کرده و از این راه آنان را به میدان هدایت و پاکی فرا میخواند آنجا که میفرماید:
[ فَاعْبُدُوا مٰا شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ قُلْ إِنَّ الْخٰاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ أَلاٰ ذٰلِکَ هُوَ الْخُسْرٰانُ الْمُبِینُ* لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ
1) 1) -نور (24):37.
النَّارِ وَ مِن تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ ذٰلِکَ یُخَوِّفُ اللَّهُ بِهِ عِبَادَهُ یَا عِبَادِ فَاتَّقُونِ ] (1).
پس شما هم آنچه را میخواهید،به جای او بپرستید.بگو:بیتردید زیانکاران [ واقعی ] کسانی هستند که روز قیامت سرمایه وجودشان و کسانشان را به تباهی داده باشند؛آگاه باشید ! که آن همان زیان آشکار است.*برای آنان از بالای سرشان و از زیر پایشان سایبانهایی از آتش است،این عذابی است که خدا بندگانش را به آن بیم میدهد.ای بندگانم ! از من پروا کنید.
و نیز میفرماید:
[ وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَویٰ* فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْویٰ ] (2).
و اما کسی که از مقام و منزلت پروردگارش ترسیده و نفس را از هوا و هوس بازداشته است؛*پس بیتردید جایگاهش بهشت است.
عَنْ حَمْزَةِ بن حُمْرانِ،قالَ:سَمِعْتُ أَبا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام یَقُول:إِنَّ مِمّا حُفِظَ مِنْ خُطَبِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله انَّهُ قالَ:یٰا أَیُّهَا النّاسُ إِنَّ لَکُمْ مَعالِمَ فَانْتَهُوا إِلیٰ مَعالِمِکُمْ وَ إِنَّ لَکُمْ نَهایَةً فَانْتَهُوا إِلیٰ نَهایَتِکُمْ،أَلا إِنَّ الْمُؤْمِنَ یَعْمَل بَیْنَ مَخافَتَیْنَ:بَیْنَ أَجَلٍ قَدْ مَضیٰ لا یَدْری مَا اللّهُ صانِعٌ فیهِ،وَ بَیْنَ أَجَلٍ قَدْ بَقِیَ لا یَدْری مَا اللّهُ قاضٍ فِیه فَلْیَأخُذِ الْعَبْدُ الْمُؤْمِنُ مِنْ نَفْسِهِ لِنَفْسِهِ وَ مِنْ دُنْیا لآخِرَتِهِ،وَ فی الشَّبِیَةِ قَبْلَ الْکِبَرِ وَ فی الْحَیاتِ
قَبْلَ الْمَماتِ فَوَ الَّذی نَفْسُ مَحَمَّدٍ بِیَدِهِ مَا بَعْدَ الدُّنْیا مِنْ مُسْتَعْتَبٍ وَ مَا بَعْدَها مِنْ دارٍ إِلّا الْجَنَّةَ اوِ النَّارَ (1).
از سخنرانیهایی که از پیامبر بزرگ ضبط شده است این است که فرمود:ای مردم برای شما نسبت به برنامههای الهی نشانههایی قرار داده شده است،پس به آن نشانهها برسید.برای شما پایانی از خیر مقرّر شده است خود را به آن پایان برسانید،مؤمن بین دو ترس است:ترس از عمر گذشته که نمیداند خدا با آن چه میکند و ترس از عمر باقی مانده که نمیداند برای آن چه مقرّر شده است.مؤمن از وجود خود برای خود،از دنیایش برای آخرتش،از جوانیاش برای پیریش و از حیاتش برای مرگش بهره میگیرد.به خدایی که جانم در دست اوست،پس از دنیا جای عذری نیست و از پس دنیا جز بهشت و جهنم برای مردم چیزی وجود ندارد.
عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام فی قَوْلِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ [ وَ لِمَنْ خَافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ ]
قالَ:مَنْ عَلِمَ أَنَّ اللّهَ یَراهُ وَ یَسْمَعُ مَا یَقُولُ وَ یَعْلَمُ مَا یَعْمَلُهُ مِنْ خیرٍ أَوْ شَرٍّ فَیَحْجُزُهُ ذلِکَ عَنِ الْقَبِیحِ مِنَ الْأَعْمَالِ فَذلِکَ الَّذی خَافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَویٰ (2).
در ترجمه آیه«و لمن خاف مقام ربّه جنّتان»فرمود:کسی که میداند خدا او را میبیند و آنچه میگوید میشنود و هرچه از خیر و شر انجام میدهد آگاه است و این نحو اطلاع از خدا او را از اجرای برنامههای خلاف حق بازمیدارد،کسی است که از مقام خدا ترسیده و نفس را از خواستههای غلط بازداشته است.
عَنِ الْهِیْثَمِ بْنِ واقِدِ قالَ:سَمِعْتُ أَبا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام یَقُولُ:مَنْ خافَ اللّهَ أَخافَ اللّهُ مِنْهُ کُلَّ شَیءٍ،وَ مَنْ لَمْ یَخَفِ اللّهَ أَخافَهُ اللّهُ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ (1).
هرکس از خدا بترسد،خداوند هر چیزی را از او میترساند و هرکس از خدا نترسد،از همه چیز بترسد.
عَنْ أَبی حَمْزَةِ قالَ:قالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ:مَنْ عَرَفَ اللّهَ خافَ اللّهَ وَ مَنْ خافَ اللّهَ سَخَتْ نَفْسُهُ عَنِ الدُّنْیا (2).
هرکس خدا را بشناسد،خدا ترس میگردد و هرکس از خدا بترسد دل از دنیای نامطلوب بردارد.
قالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ:یَا إِسْحاقَ ! خَفِ اللّهَ کَأَنَّکَ تَراهُ وَ إِنْ کُنْتَ لا تَراهُ فَإِنَّهُ یَراکَ،فَإِنْ کُنْتَ تَرَی أَنَّهُ لا یَراکَ فَقَدْ کَفَرْتَ وَ انْ کُنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهُ یَراکَ ثُمَّ بَرَزْتَ لَهُ بِالْمَعْصِیَةِ فَقَدْ جَعَلْتَهُ مِنْ أَهْوَنِ النّاظِرینَ عَلَیْکَ (3).
امام صادق علیه السلام به اسحاق بن عمّار فرمود:آن چنان از خدا بترس که گویا او را میبینی،اگر تو او را نمیبینی او تو را به طور مسلّم میبیند و اگر تصوّر کنی تو را نمیبیند کافر شدی،و اگر در حالی که یقین داری تو را میبیند،گناه کنی او را از سبکترین بینندگان به حساب آوردهای.
عَنْ جَعْفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبائِهِ فی وَصِیَّةِ النَّبیِّ صلی الله علیه و آله و سلم لِعَلِیٍّ علیه السلام:یا عَلِیُّ ثَلاثٌ مُنْجِیَاتٌ؛خَوْفُ اللّهِ فی السِّرّ وَ الْعَلانِیَةِ،وَ الْقَصْدُ فی الْغِنیٰ وَ الْفَقْرِ،وَ کَلِمَةُ الْعَدْلِ
فی الرّضا وَ الْغَضَبِ (1).
پیامبر صلی الله علیه و آله این چنین به علی علیه السلام وصیّت داشت:سه چیز باعث نجات است:
ترس از خدا در آشکار و نهان،میانهروی در زمان داشتن و نداشتن،به عدل سخن گفتن به وقت خشنودی و خشم.
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّه علیه السلام قالَ:قُلْتُ لَهُ:قَوْمٌ یَعْمَلُونَ بِالْمَعاصی وَ یَقُولُونَ نَرْجُو فَلا یَزالُونَ کَذلِکَ حَتّی یَأْتِیَهُمُ الْمَوْتُ فَقالَ:هؤلاءِ قَوْمٌ یَتَرجَّحُونَ فی الأَمانِیّ کَذِبُوا لیْسُوا بِراجینَ،إِنَّ مَنْ رَجا شَیْئاً طَلَبَهُ وَ مَنْ خافَ مِنْ شَیءٍ هَرَبَ مِنْهُ (2).
مردی به امام صادق علیه السلام گفت:گروهی آلوده به گناهند و میگویند امیدوار به رحمت حقّیم و این آلودگی تا هنگام مرگ آنان ادامه دارد.فرمود:اینان به آرزوی بیجا دل خوش کردهاند،این که میگویند ما امیدواریم دروغ است، کسی که امید به رحمت دارد از طریق عمل صالح رحمت میجوید و هرکه ترس از عذاب دارد از گناه باز میایستد.
عن أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:الْمُؤْمِنُ بَیْنَ مَخافَتَیْنِ:ذَنْبٌ قَدْ مَضیٰ لا یَدْری ما صَنَعَ اللّهُ فِیهِ وَ عُمْرٌ قَدْ بَقِیَ لا یَدْری ما یَکْتَسِبُ فِیهِ مِنَ الْمَهالِکِ فَهُوَ لا یَصْبَحُ إِلّا خائِفاً وَ لا یُصْلِحُهُ إِلاَّ الْخَوْفَ (3).
1) 1) -وسائل الشیعة:105/1،باب 23،حدیث 254.
2) 2) -الکافی:68/2،باب الخوف و الرّجاء،حدیث 5؛وسائل الشیعة:216/15،باب وجوب الجمع بین الخوف و الرّجاء،حدیث 20312؛بحار الأنوار:357/67،باب الخوف و الرّجاء و حسن الخلق،حدیث 4.
3) 3) -الکافی:71/2،باب الخوف و الرّجاء،حدیث 12؛وسائل الشیعة:219/15،باب وجوب الخوف من اللّه،حدیث 9؛بحار الأنوار:365/67،باب الخوف و الرّجاء و حسن الخلق،حدیث 10.
مؤمن بین دو ترس زندگی میکند:اوّل ترس از گناهی که در عمر گذشته انجام داده و نمیداند خدا به خاطر آن با او چه خواهد کرد.دوّم ترس از آینده به این که نمیداند چه برنامهای از مهالک خواهد داشت.او زندگی نمیکند مگر با ترس و چیزی هم جز خوف از حق عامل اصلاح او نیست.
قالَ الصَّادِقُ علیه السلام:مَنْ خَلا بِذَنْبٍ فَراقَبَ اللّهَ تَعالی فیه وَ اسْتَحْییٰ مِنَ الْحَفَظَةِ غَفَر اللّهُ عَزَّ وَ جَل لَهُ جَمیعَ ذُنُوبِهِ وَ إِنْ کانَتْ مَثْلَ ذُنُوبِ الثَّقَلَیْنِ (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:کسی که در خلوت با گناهی روبرو گردد،خدا را ناظر بر خود بیند و از حافظان عمل شرم کند،خداوند تمام گناهان او را ببخشد، گرچه مانند گناه ثقلین باشد.
عَن أَمیر المُؤْمِنینَ علیه السلام قالَ:إِنَّ الْمُؤْمِنَ لا یَصْبَحُ إِلّا خائِفاً وَ إِنْ کانَ مُحْسِناً،وَ لا یَمْسِی إِلّا خائِفاً وَ إِنْ کانَ مُحْسِناً لِأَنَّهُ بَیْنَ أَمْرَیْنِ:بَیْنَ وَقْتٍ قَدْ مَضیٰ لا یَدْری مَا للّهُ صانِعٌ بِهِ،وَ بَیْنَ أَجَلٍ قَدْ اقْتَرَبَ لا یَدْری ما یُصیبُهُ مِنَ الْهَلَکاتِ أَلا وَ قُولُوا خَیْراً تَعْرِفُوا بِهِ وَ اعْمَلُوا بِهِ تَکُونُوا مِنْ أَهْلِهِ،صِلُوا أَرْحامَکُمْ وَ إِن قَطَعُوکُمْ وَ عُودُوا بِالْفَضْلِ عَلیٰ مَنْ حَرَمَکَ وَ أدُّوا الأَمانَةَ إِلیٰ مَنِ ائْتَمَنَکُمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ مَنْ عاهَدْتُمْ وَ إِذا حَکَمْتُمْ فَاعْدِلُوا (2).
مؤمن شبش را روز نمیکند مگر در حال ترس،گرچه همه ساعات شبش را به نیکی گذرانده باشد و روزش را سپری نمینماید مگر در حال وحشت،گرچه به خوبی روزش گذشته باشد،مؤمن بین دو امر است:زمانی که بر او گذشته
و نمیداند خداوند با او چه معاملهای میکند و زمانی که بر او نیامده و نمیداند دچار چه بلا و مهلکهای خواهد شد ؟!
آگاه باشید ! زبان خود را فقط به خیر باز کنید،به نحوی که شما را جز به گفتار نیک نشناسند و خوبی کنید تا خداوند شما را در شمار نیکان آورد،با خویشاوندان بپیوندید گرچه خویشاوندان با شما قطع رابطه کرده و به آن کس که روز نیاز شما از شما دریغ کرد آنچه لازم دارد بپردازید،امانت آنان که شما را امین دانستهاند برگردانید و به عهد خود وفادار باشید و به هنگام حکم کردن عدالت را مراعات نمایید.
فی مَناهِی النَّبیِّ صلی الله علیه و آله:مَنْ عَرَضَتْ لَهُ فَاحِشَةٌ أَوْ شَهْوَةٌ فَاجْتَنَبَها مِنْ مَخافَةِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ حَرَّمَ اللّهُ عَلَیْهِ النَّارَ وَ آمَنَهُ مِنْ فَزَعِ الأَکْبَرِ،وَ أَنْجَزَ لَهُ وَعْدَهُ فی کِتابِهِ فی قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لِمَنْ خَافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ (1).
کسی که در معرض کار زشت یا شهوت نابجایی قرار گیرد و به خاطر ترس از خدا خودداری کند،پروردگار آتش جهنم را بر او حرام کرده و از هول بزرگ او را امان داده و به وعدهای که در قرآن دربارۀ کنارهگیران از گناه داده عمل میکند و آن عطای دو بهشت به اهل ترس از خداست.
در حدیث قدسی آمده:
یا موسیٰ خَفْنی فی سَرائِرِکَ أَحْفَظُکَ فی عَوْراتِکَ (2).
ای موسی ! در خلوتهایت از من بترس تا در شرمگاهایت از تو محافظت کنم.
امام علی علیه السلام دربارۀ ترس از معاد و روز حساب که بهترین عامل بازدارندۀ از گناه
است و از اوصاف پاک باختگان شناخته شده است،در پایان نامهای که به«عثمان بن حُنَیف»نوشته است چنین میگوید:
فی مَعْشَرٍ أَسْهَرَ عُیُونَهُمْ خَوْفُ مَعادِهِم (1).
باید در گروهی قرار گرفت که ترس از معاد چشمهایشان را بیدار نگاه داشته است.
و نیز در وصف عاشقان میگوید:
وَ أَراقَ دُمُوعُهُمْ خَوْفَ الْمَحْشَرِ (2).
از ترس اوضاع قیامت اشکشان جاری است.
در عهدنامهای به«محمّد بن ابی بکر»مردم را نصیحت میکند و در ضمن گفتار با ارزش خود میفرماید:
وَ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ یَشْتَدَّ خَوْفَکُمْ مِنَ اللّهِ (3).
همواره در کوشش باشید که ترس شما از خدا شدید شود.
و در قسمت دیگری از آن نامه میفرماید:
وَ إِنَّ أَحْسَنَ النّاسِ ظَنّاً بِاللّهِ أَشَدُّهُمْ خَوْفاً لِلّهِ (4).
بهترین مردم از نظر گمان به عنایت خدا خوفناکترین آنها از اوست.
حضرت علی علیه السلام در دعای کمیل از خداوند بزرگ میخواهد که ترسش از پروردگار ترس اهل یقین باشد،ترسی که از ابتدای ظهورش در انسان،تا لحظۀ مرگ،نمیگذارد آدمی به گناه دچار گردد،میفرماید:
وَ أَخافَکَ مَخافَةَ الْمُوقِنین (1).
و بترسم از تو مانند ترسیدن یقینکنندگان.
حضرت سجّاد علیه السلام در زیارت امین اللّه در ارزش اشکی که به خاطر ترس خدا،از دیدگان جاری شود میفرماید:
وَ عَبْرَةَ مَنْ بَکیٰ مِنْ خَوْفِکَ مَرْحُومَةٌ.
اشک دیده آن کس که از ترس تو جاری میشود باعث آمرزش صاحب اوست.
آن حضرت با پروردگار عالم راز و نیازی دارند،تحت عنوان راز و نیاز خائفان که ترجمۀ آن بدین قرار است:
پروردگارا ! آیا پس از ایمانم به وجود مقدّست،به عذاب فردا دچارم میکنی،یا بعد از این همه عشقم به حضرتت مرا از خود دور مینمایی ؟ با امیدی که به رحمتت دارم و این که تو اهل گذشت هستی،آیا از عنایتت محرومم میداری ؟ ای کسی که به تو پناه آوردهام ! مرا وامیگذاری و از پناه دادنم خودداری میکنی ؟ نه تو آن مولایی نیستی که پناهنده را از پیشگاهت برانی.
ای کاش برایم معلوم بود که مادرم مرا برای بدبخت شدن زاییده،یا برای کشیدن بار مشقّت و تحمّل زحمت بیهودۀ تربیت کردن ؟ اگر این است که من با سوء
1) 1) -البلد الأمین:191؛مصباح الکفعمی:559،فصل الرابع و الاربعون.
اختیار خودم انتخاب میکنم،ای کاش مرا نمیزایید و در دامنش تربیتم نمیکرد.
آرزویم این است که بدانم،آیا مرا اهل سعادت قرار دادهای و برای رسیدن به قرب جوارت انتخاب کردهای تا چشمم روشن شود و روحم آرام گیرد ؟ آیا چهرههایی که در برابر بزرگیت به خاک مزلّت ساییده شده،در محشر سیاه و بیآبرو میکنی ؟ یا زبانهایی که به مدح و ثنایت باز بود لال میگردانی ؟ یا دلهای پر از محبّت را مُهر کرده و از لطفت محروم مینمایی ؟ یا گوشهایی که از شنیدن برنامههایت به خاطر ارادتی که به تو داشت لذّت میبرد از کار میاندازی ؟ یا دستهایی که به آرزو به پیشگاهت بلند میشد و امید عنایت از تو داشت میبندی ؟ یا قدمهایی که سعی در عبادت تو میکرد،به عذاب دچار میکنی ؟
پروردگارا ! درهای رحمتت را به روی بندگان غرق در توحیدت مبند و مشتاقان لقای حضرتت را از خود محروم منمای.
خدایا ! روانی که به توحید تو عزیزم کرد،چگونه به خواری هجرانت ذلیل میکنی و درونی که به عشقت گره زدم،چگونه به آتش جهنم میسوزانی ؟
خداوندا ! از رنج غضبت پناهم ده ای حنّان و منّان ! ای رحیم و رحمان ! ای جبّار و قهّار ! ای غفّار و ستّار ! با رحمت و عنایتت مرا از عذاب دوزخ برهان و از رسوایی ننگ نجاتم بده.
خداوندا ! خوبان از بدان نزد تو امتیاز دارند،احوال دگرگون شد،برنامههای تکان دهنده ایجاد فزع و وحشت کرد،نیکان به تو نزدیک شدند و بدان از تو دور گشتند،هرکسی به جزای عملش میرسد و در نزد تو،به کسی ظلم نمیشود (1).
1) 1) -مفاتیح الجنان:119،مناجات الخائفین.
امام باقر علیه السلام میفرماید:
زنی بدکاره،به قصد آلوده کردن عدهای از جوانان بنی اسرائیل،مشغول فعالیت شد،زیبایی زن آن چنان خیره کننده بود که گروهی از جوانان گفتند:اگر فلان عابد او را ببیند تسلیم او خواهد شد.
زن سخن آنان را شنید،گفت:به خدا قسم به خانه نمیروم مگر این که آن عابد را گرفتار بند شهوت کنم.
به هنگام شب بر در خانه عابد رفت و گفت:مرا راه بده،عابد از پذیرفتن آن زنِ تنها،در آن وقت شب امتناع کرد.زن فریاد برآورد:گروهی از مردان هرزه به دنبال منند و اگر مرا نپذیری کارم به رسوایی میکشد.
عابد چون سخن او را شنید،به خاطر نجات او در را باز کرد.همین که آن زن وارد خانه شد،لباس از بدن درآورد.جمال زن و بدن خیره کنندۀ همراه با عشوه و نازش عابد را مسحور کرد.پس دست به بدن زن زد،ولی ناگهان دست خود را کشید و در برابر آتشی که زیر دیگ روشن بود قرار داد.زن به او گفت:چه میکنی ؟ جواب داد:دستی که برخلاف خدا به اجرای عملی برخیزد سزاوار آتش است.زن از خانه بیرون دوید،گروهی از مردم بنی اسرائیل را دید،پس فریاد زد:عابد را دریابید که خود را هلاک کرد.مردم به سراغ آن بنده خائف حق رفتند و با کمال تعجّب دیدند از ترس عذاب الهی دست خود را به آتش سوزانده است (1).
1) 1) -بحار الأنوار:387/70.
شیخ صدوق از پدر بزرگوارش نقل میکند:
یحیی بن زکریّا،آنقدر نماز خواند و گریه کرد که صورتش آسیب دید.پارچهای از کرک به جای آسیب صورت گذاردند،تا اشک دیدگانش بر آن بریزد.او به خاطر خوف از مقام الهی این چنین گریه میکرد و بسیار کم خواب شده بود،پدر بزرگوارش به او گفت:پسرم از خدا خواستهام چنان لطف و عنایتی به تو کند که خوشحال شوی و چشمت به محبّت حق روشن گردد،عرض کرد:پدر ! جبرئیل به من گفت:قبل از آتش جهنم صحرای سوزانی است که از آن عبور نمیکند مگر کسی از خوف حق زیاد گریه کند.فرمود:پسرم گریه کن؛زیرا گریه از خوف خدا،حق توست (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
عابدی در بنی اسرائیل زنی را مهمان کرد و در آن شب نسبت به آن زن به قصد سوء نشست؛امّا بیدرنگ دست به آتش نزدیک کرد و از قصد خویش برگشت.
دوباره نیّت سوء بر او غلبه کرد،باز دست به آتش برد،تا صبح همین برنامه را داشت.هنگام صبح به زن گفت:از خانۀ من بیرون شو که بد مهمانی بودی (2)!
یکی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله میگوید:
در یکی از روزها که هوا بسیار گرم بود،من و گروهی از دوستان با رسول خدا صلی الله علیه و آله در سایۀ درختی نشسته بودیم.ناگهان جوانی از راه رسید،لباسهای خود را از بدن بیرون آورده و با پشت و روی بدن و صورت خود بر ریگهای داغ بیابان غلتید و در حال غلتیدن میگفت:ای نفس بچش؛زیرا عذابی که نزد خداست، خیلی بزرگتر از اعمال توست.
رسول خدا صلی الله علیه و آله این منظره را تماشا میکرد،چون کار جوان تمام شد و لباس پوشید و قصد حرکت کرد،حضرت او را به حضور طلبید و فرمود:ای بندۀ خدا ! کاری از تو دیدم که از کسی سراغ نداشتم،چه علّتی سبب این برنامه بود ؟
عرض کرد:خوف از خدا.فرمود:حق خوف را به جای آوردی،خداوند به سبب تو به اهل آسمانها مباهات میکند،سپس رو به یاران کرد و فرمود:هرکس در این محل حاضر است به نزد این مرد برود تا او برایش دعا کند.همه نزد او آمدند و او هم بدین گونه دعا کرد:خداوندا تمام برنامههای ما را در گردونه هدایت قرار ده و پرهیز از گناه را توشه ما کن و بهشت را نصیب ما فرموده و جایگاه ما قرار بده (1).
امام زین العابدین علیه السلام میفرماید:
مردی با خانواده خود سوار کشتی شد در میان راه،دریا به حرکت آمد و کشتی
1) 1) -بحار الأنوار:378/70.
شکست و از سرنشینان آن جز همسر آن مرد کسی نجات نیافت.زن بر تخته پارهای قرار گرفت و موج دریا وی را به یکی از جزیرههای اطراف دریا برد.در آن جزیره مرد راهزنی زندگی میکرد که هر حرامی را مرتکب میشد و به هر کار زشتی دست میزد.ناگهان آن زن را بالای سر خود دید به او گفت:آدمیزادی یا پری ؟ زن گفت:
آدمم.آن مرد دیگر سخنی نگفت،برخاست و با زن درافتاد و قصد کرد با او درآمیزد.زن بر خود لرزید.راهزن سبب وحشت و ترس آن را پرسید.آن زن با دست اشاره کرد و گفت:از خدا میترسم.راهزن گفت:تاکنون چنین عملی مرتکب شدهای ؟ زن پاسخ داد:به عزّتش سوگند،هرگز به چنین عملی دامن آلوده نکردهام.مرد راهزن گفت:با این که تو مرتکب چنین عمل خلافی نشدهای از خدا میترسی،در حالی که من این کار را به زور به تو تحمیل میکنم،به خدا قسم من برای ترس از حقّ سزاوارتر از تو هستم.
راهزن پس از این جرقّۀ بیدار کننده برخاست و در حالی که همّتی به جز توبه نداشت به نزد خاندان خود روان شد.در راه به راهبی برخورد و به عنوان رفیق راه با او همراه گشت،آفتاب هر دوی آنان را آزار میداد،راهب به راهزن جوان گفت:
دعا کن تا خدا به وسیلۀ ابری بر ما سایه افکند وگرنه آفتاب هر دوی ما را از پای خواهد انداخت.
جوان گفت:من در پیشگاه خدا برای خود حسنهای نمیبینم،تا جرأت کرده از حضرتش طلب عنایت کنم.راهب گفت:پس من دعا میکنم و تو آمین بگو.جوان پذیرفت پس راهب دعا کرد و جوان آمین گفت.در همان لحظه ابری بر آنان سایه انداخت و هر دو در سایه ابر بسیاری از راه را رفتند.تا به جایی رسیدند که باید از هم جدا میشدند،همین که از یکدیگر جدا شدند ابر بالای سر جوان قرار گرفت.
راهب گفت:تو از من بهتری؛زیرا دعا به خاطر تو به اجابت رسید،اینک داستانت
را به من بگو.جوان ماجرای برخورد خود را با آن زن گفت.راهب به او گفت:به خاطر ترسی که از خدا به دل راه دادی تمام گناهانت بخشیده شد،سپس مواظب باش اینک بنگر که در آینده نسبت به خداوند چگونه خواهی بود (1).
انسان در مسئله گناه و نافرمانیها،باید توجّه داشته باشد که از چه وجودی نافرمانی و از دستور چه کسی تخلّف و با کدام مولا به ستیز و جنگ است ؟ !
همیشه گناه و معصیت در برابر خداوندی است که به انسان زندگی بخشیده و از هنگام خلقتش،او را غرق در انواع نعمتهای مادّی و معنوی نموده است.خدایی که به انسان سلامتی عنایت کرده و او را از هر خطری حفظ نموده و در تمام گرفتاریها،به ویژه آنجا که کلیدهای مادّی از حلّ مشکل عاجز مانده است،به داد انسان رسیده است.
گناه در برابر پروردگاری که کمال عشق و محبّت را به انسان دارد و برای آن که آدمی دچار دام شیطان نگردد،صد و بیست و چهار هزار پیامبر و صد و چهارده کتاب آسمانی و دوازده امام و این همه حکیمان و مصلحان و عارفان و خیر اندیشان،برای انسان قرار داده است.
گناه در مقابل عزیزی که فقط خیر انسان را میخواهد و هیچ شرّی را،گرچه از ذرّه کمتر باشد،برای انسان نمیپسندد.
گناه در برابر مولای مهربانی که به محض عذرخواهی و توبه،از انسان درمیگذرد و از عقاب آدمی چشم میپوشد.
1) 1) -الکافی:115/3.
گناه در برابر وجود مقدّسی که همه جا با انسان و حتّی از رگ گردن به انسان نزدیکتر است.
گناه در برابر وجود پاکی که جز او کسی ناز انسان را نمیخرد و به غیر او کسی در شدائد و مصائب به فریاد آدمی نمیرسد و غیر او هیچکس خواستههای انسان را اجابت نمینماید.
به فرمودۀ حضرت سیدالشهدا علیه السلام در دعای عرفه:
ای کسی که شکرم در برابر نعمتهایت اندک بود،ولی مرا از لطف محروم نکردی و گناهم در برابرت بزرگ بود؛اما رسوایم ننمودی،مرا بر معصیت دیدی ولی خلافم را افشاء نکرده و در بین مردم به گناه شهرتم ندادی.
ای خداوندی که در کودکی از هر خطری نگاهم داشتی و در بزرگی روزیم دادی.
ای مولایی که به هنگام مرض تو را خواندم و تو شفایم دادی و به وقت عریان بودنم مرا پوشاندی و در گرسنگی سیرم کردی و در تشنگی سیرابم نمودی و در ذلّتم عزیزم کردی و نادانیم را مبدّل به علم و شناخت و آگاهی کردی و تنهاییم را با زیاد کردن افرادم جبران نمودی.
منِ غایب را،تو برگرداندی و نداری و کمبودم را به دارایی مبدّل نمودی،به وقت نیاز نصرتم دادی و آنچه به من عطا کردی از من پس نگرفتی و این همه عنایت را تو نسبت به من شروع کردی.
حمد و شکر سزاوار توست،ای خدایی که لغزشم را جبران کردی و غصّهام را برطرف ساختی و دعایم را به اجابت رساندی و عیبم را پوشاندی و گناهم را بخشیدی و مرا به خواستههایم رسانده و بر دشمنم پیروز کردی ! مگر من میتوانم نعمتها و این منتها و بزرگواریهایت را بر خود بشمارم ؟
ای آقای من ! تویی آن کس که بر من منّت داری و بر من نعمت مرحمت کردی
و به من نیکی نموده و لطف و الطافت را از من دریغ نداشتی.من غرق فضل و کمال توام.ای روزی دهندهام و ای عطا کنندۀ توفیقم ! تو به من عطا کردی.تو مرا بینیاز نمودی.تو مرا به دست آوردی.تو پناهم دادی.تو مرا از هر شرّی نگاه داشتی.
به تو هدایت یافتم.به تو حفظ شدم.به تو آبرویم به جا ماند.تو مرا بخشیدی.
تو مرا جبران کردی.تو به من تمکّن دادی.تو مرا عزیز کرده و یاری نمودی.تو پشتیبان من شدی و مرا تأیید فرمودی.
تو مرا یاری کردی و شفا و عافیت دادی و گرامیم داشتی.ای خدای تبارک و تعالی ! حمد دائم و شکر همیشگی سزاوار توست.پس ای مولای مهربان ! در برابر این همه محبّت و نعمت و واقعیتهایی که به من ارزانی داشتی،منم که به گناه اقرار دارم.از من بگذر.من بد کردم.خطا کردم.سهل انگاری داشتم.دچار نادانی گشتم.به غفلت گرفتار آمدم.اشتباه کردم.به خود دلگرم شدم.دچار برنامههای عمدی گشتم.با تو عهد بستم ولی عهد شکستم.با تو بیعت کردم پیمان گسستم.
هم اکنون اقرار و اعتراف دارم که در برابر چه خدای بزرگی و چه مولای مهربانی به گناه و معصیت برخاستم.
پروردگارا ! تو به من امر کردی،من سرپیچی نمودم.از گناه نهیم کردی،ولی آلوده شدم.چه راهی دارم که خود را نسبت به این همه گناه معذور دارم.و با چه قوّتی خود را از عذاب برهانم.و با چه پروندهای به محضرت آیم ؟.
با گوش و چشم و زبان و دست و قدم که تمامش نعمتهای تو بود،تو را معصیت کردم.
آری،چنان است خدا و چنین است عبد.او با آن همه نعمتهایش و با این همه گناهانش ! یک بار دیگر فکر کنیم که در برابر چه بزرگواری به گناه و معصیت برخاستیم و با چه جرأت و جسارتی حدود او را شکستیم ؟
آیا سزاوار نیست که با این همه آلودگی از عذاب،عقاب،انتقام و سخط او بترسیم ؟ آن هم گناهانی که به فرمودۀ معصوم در دعای بعد از زیارت حضرت رضا علیه السلام:اگر زمین از گناهم با خبر شود،مرا فرو میبرد.اگر آسمانها آگاه گردند،به سرم خراب شوند.اگر کوهها مطّلع شوند،به رویم میافتند.اگر دریاها بفهمند غرقم میکنند (1).
چه خوب است با دقّت در قرآن و روایات و اخبار،از عذاب گناهان و جریمۀ جرمها آگاه شویم.شاید این معرفت و آگاهی سبب ترس ما گردد و این ترس باعث شود،نسبت به معاصی گذشته توبه کرده و در آینده،خود را از آلوده شدن به گناه حفظ کنیم.
فَأَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا فَأُعَذِّبُهُمْ عَذَاباً شَدِیداً فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ وَ مَا لَهُم مِن نَاصِرِینَ (2)
اما کسانی که کافر شدند،آنان را در دنیا و آخرت به عذابی سخت شکنجه میکنم و برای آنان هیچ یاوری نخواهد بود.
[ یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا الَّذِینَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ کَفَرْتُمْ بَعْدَ إِیمٰانِکُمْ فَذُوقُوا الْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ ] (3).
در روزی که چهرههایی سپید و چهرههایی سیاه شود،اما آنان که چهرههایشان سیاه شده [ به آنان گویند:] آیا پس از ایمانتان کافر شدید ؟ پس
به کیفر آن که کفر میورزیدید،این عذاب را بچشید.
[ لاٰ تَعْتَذِرُوا قَدْ کَفَرْتُمْ بَعْدَ إِیمٰانِکُمْ إِنْ نَعْفُ عَنْ طٰائِفَةٍ مِنْکُمْ نُعَذِّبْ طٰائِفَةً بِأَنَّهُمْ کٰانُوا مُجْرِمِینَ ] (1).
[ بگو:نسبت به اعمال و گفتارتان ] عذرخواهی نکنید که [ عذرخواهی شما را پایه و اساسی نیست] یقیناً شما پس از ایمانتان کافر شدید؛اگر از گروهی از شما [ که تابع و دنبالهرو بودید ] درگذریم گروه دیگر را [ که سردمداران برنامههای منافقانه بودند ] به سبب آن که همواره [ در جامعه اسلامی ] دست به جرم و خطا میزدند،قطعاً عذاب میکنیم.
بنابر گفتار «تفسیر نور الثقلین» (2)گروه قابل بخشش که در آیه از آنها با لفظ«طائفة»یاد شده است چهار نفر بودند که پس از شک و تردید در برنامههای حق توبه و برای جبران خطای خود،از مال خویش در راه خدا انفاق کردند.باید دانست که اینگونه بخشش خدا مربوط به کسانی است که در دنیا از کفر توبه کرده و به اسلام بازگشتهاند و بدون شک شامل وضع کفّار در قیامت نیست.
[ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ] (3).
و کسانی که کافر شدند و آیات ما را تکذیب کردند،اهل آتشند و در آن جاودانهاند.
[ إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ مٰاتُوا وَ هُمْ کُفّٰارٌ أُولٰئِکَ عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اللّٰهِ وَ الْمَلاٰئِکَةِ وَ النّٰاسِ أَجْمَعِینَ* خٰالِدِینَ فِیهٰا لاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ
یُنْظَرُونَ ] (1).
قطعاً کسانی که کافر شدند،و در حال کفر از دنیا رفتند،لعنت خدا و فرشتگان و همۀ مردم بر آنان است.*در آن لعنت جاودانهاند نه عذاب از آنان سبک شود،و نه مهلتشان دهند [ تا عذر خواهی کنند ].
[ بَلیٰ مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً وَ أَحٰاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ فَأُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ] (2).
[ نه چنین است که میگویید ] بلکه کسانی که مرتکب گناه شدند و آثار گناه، سراسر وجودشان را فرا گرفت،آنان اهل آتشند و در آن جاودانهاند.
[ وَ الَّذِینَ کَسَبُوا السَّیِّئٰاتِ جَزٰاءُ سَیِّئَةٍ بِمِثْلِهٰا وَ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ مٰا لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ عٰاصِمٍ کَأَنَّمٰا أُغْشِیَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّیْلِ مُظْلِماً أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ] (3).
و کسانی که مرتکب بدیها شدند،کیفر هر بدی مانند همان بدی است و خواری آنان را فرامیگیرد،برای آنان از [ خشم و عذاب ] خدا هیچ حافظ و نگه دارندهای نخواهد بود؛گویی چهرههایشان با پارههایی از شب تاریک پوشیده شده؛آنان اهل آتشاند و در آن جاودانهاند.
[ وَ لَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئٰاتِ حَتّٰی إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ
إِنِّی تُبْتُ الآنَ وَ لا الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَ هُمْ کُفَّارٌ أُولٰئِکَ اعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَاباً أَلِیماً ] (1).
و برای کسانی که پیوسته کارهای زشت مرتکب میشوند،تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرا رسد [ و در آن لحظه که تمام فرصتها از دست رفته ] گوید:
اکنون توبه کردم.و نیز برای آنان که در حال کفر از دنیا میروند،توبه نیست.
اینانند که عذابی دردناک برای آنان آماده کردهایم.
[ وَ الَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئٰاتِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ وَ مَکْرُ أُولٰئِکَ هُوَ یَبُورُ ] (2).
و کسانی که حیلههای زشت به کار میگیرند برای آنان عذابی سخت خواهد بود،و بیتردید حیلۀ آنان نابود میشود.
[ وَعَدَ اللّٰهُ الْمُنٰافِقِینَ وَ الْمُنٰافِقٰاتِ وَ الْکُفّٰارَ نٰارَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا هِیَ حَسْبُهُمْ وَ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُقِیمٌ ] (3).
خدا آتش دوزخ را به مردان و زنان منافق و کافران وعده داده،در آن جاودانهاند،همان برای آنان بس است و خدا لعنتشان کرده و برای آنان عذابی پایدار است.
[ بَشِّرِ الْمُنٰافِقِینَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً ] (4).
منافقان را بشارت ده که عذابی دردناک برای آنان است.
[ إِنَّ اللّٰهَ جٰامِعُ الْمُنٰافِقِینَ وَ الْکٰافِرِینَ فِی جَهَنَّمَ جَمِیعاً ] (1).
یقیناً خدا همۀ منافقان و کافران را در دوزخ گرد خواهد آورد.
[ إِنَّ الْمُنٰافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّٰارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِیراً ] (2).
بیتردید منافقان در پایینترین طبقه از آتشاند،و هرگز برای آنان یاوری نخواهی یافت.
[ لِیُعَذِّبَ اللّٰهُ الْمُنٰافِقِینَ وَ الْمُنٰافِقٰاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکٰاتِ وَ یَتُوبَ اللّٰهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ وَ کٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً ] (3).
تا نهایتاً خدا مردان و زنان منافق،و مردان و زنان مشرک را [ به سبب خیانت در امانت ] عذاب کند و توبۀ مردان و زنان مؤمن را [ به علت لغزش در امانت ] بپذیرد و خدا همواره بسیار آمرزنده و مهربان است.
[ إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ وَ الْمُشْرِکِینَ فِی نٰارِ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا أُولٰئِکَ هُمْ شَرُّ الْبَرِیَّةِ ] (4).
به یقین کافرانِ از اهل کتاب و مشرکان در آتش دوزخاند و در آن جاودانهاند؛ اینانند که بدترین مخلوقاتاند.
[ وَ یُعَذِّبَ الْمُنٰافِقِینَ وَ الْمُنٰافِقٰاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکٰاتِ الظّٰانِّینَ بِاللّٰهِ ظَنَّ
السَّوْءِ عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سَاءَتْ مَصِیراً ] (1).
و مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرک را که به خدا گمان بد میبرند عذاب کند؛پیشامد بد زمانه فقط بر خودشان باد.خدا بر آنان خشم گرفته، و لعنتشان کرده است و دوزخ را برای آنان آماده نموده و چه بد بازگشت گاهی است.
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ قالَ:عَبَدَ اللّهُ حِبْرٌ مِن أَحْبارِ بَنی إِسْرائِیلَ حَتّیٰ صارَ مِثْلَ الْخَلالِ فَأَوْحَی اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلیٰ نَبیِّ زَمانِهِ قُلْ لَهُ:وَ عِزَّتی وَ جَلالی وَ جَبَرُوتی لَوْ أَنَّکَ عَبَدْتَنی حَتّیٰ تَذُوبَ کَما تَذُوبُ الْإِلْیَةُ فی الْقَدْرِ ما قَبِلْتُ مِنْکَ حَتّیٰ تَأتِیَنی مِنَ الْبابِ الّذی أَمَرْتُکَ (2).
از امام صادق علیه السلام روایت شده:عابدی از عابدان بنی اسرائیل آن چنان عبادت کرده که به سختی لاغر شد،خداوند به پیامبر زمانش وحی کرد به او بگو:به عزّت و جلال و جبروتم سوگند،اگر مرا آن چنان عبادت کنی که به مانند چربی درون دیگ آب شوی،از تو نمیپذیرم مگر به آن صورتی که خودم معیّن کردهام به بندگی من برخیزی و از آن دری که دستور دادهام وارد شوی.
آری،عبادت واقعی،عبادتی است که براساس فرمانهای الهی استوار باشد،
عبادت بیدستور و برنامههای منهای فرمان حق بدعت است و بدعت ضلالت است و اهل بدعت در آتشند.
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ قالَ:إِیّاکُمْ وَ الْغَفْلَةَ فَإِنَّهُ مَنْ غَفَلَ فَإِنَّما یَغْفَلُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِیّاکُمْ وَ التَّهاوُنَ لِأَمْرِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِنَّهُ مَنْ تَهاوَنَ بِأَمْرِ اللّهِ أَهانَهُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:از غفلت بپرهیزید؛زیرا غفلت به ضرر خود شماست و از سستی نسبت به دستورهای حق دوری کنید؛زیرا سست شمردن امر حق، باعث میشود که خداوند در قیامت شما را سبک بشمارد.
سرپیچی از اهل بیت علیهم السلام
عَنْ أَبی الْحَمْزَةِ قالَ لَنا عَلِیُّ بْنُ الحُسَیْنِ:أَیُّ الْبِقاعِ أَفْضَلُ ؟ قُلْتُ:اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ ابْنُ رَسُولِهِ أَعْلَمُ،قال:إِنَّ أَفْضَلَ البِقاعِ ما بَیْنَ الرُّکْنِ وَ الْمَقامِ وَ لأَنَّ رَجُلاً عَمَرَ ما عَمَرَ نُوحٌ فی قَوْمِهِ أَلْفَ سَنَةٍ إِلّا خَمْسینَ عاماً یَصُومُ نَهاراً وَ یَقُومُ لَیْلاً فی ذلِکَ الْمَقامِ ثُمَّ لَقَی اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِغَیْرِ وِلایَتِنا لَمْ یَنْتَفِعْ بِذلِکَ شَیْئاً (2).
ابی حمزه میگوید:حضرت علی بن الحسین علیه السلام از ما پرسید:برترین سرزمینها کدام است ؟ گفتم:خدا و رسول و فرزند رسول بهتر میداند،فرمود:
بهترین مکانها بین رکن و مقام است،اگر مردی به مانند نوح،نهصد و پنجاه سال در آن مکان روز را به روزه و شب را به عبادت سپری کند؛ولی عبادتش
همراه پذیرش ولایت ما نباشد،از عبادات خود بهرهای نخواهد برد.
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:مِنّا الإمامُ الْمَفْرُوضُ طاعَتُهُ،مَنْ جَحَدهُ ماتَ یَهُودِیّاً أَوْ نَصْرانیّاً وَ اللّهِ ما تُرِکَ الْأَرْضُ مُنْذُ قَبَضَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ إِلّا وَ فیها إِمامٌ یَهْتَدی بِهِ إِلَی اللّهِ حُجّةً عَلَی الْعِبادَ،مَنْ تَرَکَهُ هَلَکَ،وَ مَنْ لَزِمَهُ نَجا حَقّاً عَلَی اللّهِ (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:پیشوایی که اطاعتش واجب است ماییم،منکر رهبری ما یهودی یا نصرانی خواهد مرد،به خدا قسم پس از مرگ آدم؛زمین بدون پیشوای بر حق،نماند،پیشوایی که مردم را به سوی خدا هدایت کند،پیشوایی که در تمام برنامهها حجّت خدا بود،آری،کسی که امام هدایت را رها کند هلاک شده و هرکس زندگیش بر محور رهبری حق باشد نجات یافته است.
عَنْ أَبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله و سلم:لَأُعَذِّبَنَّ کُلَّ رَعِیَّةٍ فی الْإِسْلامِ أَطاعَتْ إِماماً جائِراً لَیْسَ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِنْ کانَتِ الرَّعِیَّةُ أَعْمالَهَا بَرَّةً تَقِیَّةً،وَ لَاَعْفُوَنَّ عَنْ کُلِّ رَعِیِّةٍ فی الْإِسْلامِ أَطاعَتْ إِماماً هادِیاً مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِنْ کانَتِ الرِّعِیّةُ فی أَعْمالِها ظالِمَةً مُسیئَةً (2).
امام باقر علیه السلام میگوید:پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:هر رعیّتی که در اسلام از پیشوای ستمکار،پیشوایی که از طرف خدا نیست پیروی کند،بدون شک او را دچار عذاب میکنم،گرچه آن رعیّت در اعمالش نیکوکار و پرهیزکار باشد و هر
رعیّتی که از پیشوای هدایت کننده به سوی حق،فرمان ببرد،او را مشمول بخشش خود قرار میدهم،گرچه در اعمالش به خود ظلم کرده و مرتکب بدی شده باشد.
این نکته را نباید فراموش کرد که اطاعت از پیشوای برحق،ارادۀ بر گناه را در آدمی به تدریج ضعیف کرده و گرایش به مسائل حق را در انسان تقویت میکند.در این صورت حسنات زیاد،باعث آمرزش سیّئات شده و ریشه گناهان را در وجود انسان خشک میکند.
قالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ فی قَوْلِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ:[ وَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ تَرَی الَّذِینَ کَذَبُوا عَلَی اللَّهِ وُجُوهُهُم مُسْوَدَّةٌ أَ لَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْمُتَکَبِّرِینَ ]
قالَ:مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ إِمامٌ وَ لَیْسَ بِإِمامٍ (1).
امام صادق علیه السلام در ترجمۀ آیهای که میفرماید:«روز جزا صورت آنان که بر خدا دروغ بستند سیاه میبینی آیا جهنّم جایگاه متکبّرین نیست ؟»فرمود:این آیه نشان دهندۀ عذاب کسی است که خود را پیشوا بداند در حالی که صلاحیّت پیشوایی را ندارد.
قالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ:مُدْمِنُ الْخَمْرِ کَعابِدِ الْوَثَنِ،وَ النّاصِبُ لِآلِ مُحَمَّدٍ شَرٌّ مِنْهُ،قُلْتُ
1) 1) -غیبة النعمانی:111،باب 5،ما روی فیمن ادعی الامامه،حدیث 1؛بحار الأنوار:113/25،باب 3،حدیث 13.
جُعِلْتُ فِداکَ وَ مَنْ أَشَرُّ مِنْ عابِدِ الْوَثَنِ ؟ فَقالَ إِنَّ شارِبَ الْخَمْرِ تُدْرِکُهُ الشَّفاعَةُ یَوْمَ القِیامَةِ وَ إِنَّ النَّاصِبَ لَوْ شَفَّعَ فیهِ أَهْلُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَمْ یُشْفَعوا (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:معتاد به خمر همانند بتپرست است و ناسزاگویی به آل محمّد که در دشمنی اهل بیت غرق است بدتر از اوست،راوی میگوید:به حضرت عرض کردم فدایت شوم،علّت بدتری او از معتاد به مشروب چیست ؟ فرمود:شفاعت شامل شرابخوار میشود،ولی اگر اهل آسمانها و زمین به شفاعت ناصبی برخیزند،در مورد او قبول نخواهد شد.
البته باید دانست که شفاعت در قیامت شامل کسی است که با توبۀ از گناه،از دنیا رفته باشد.و این واقعیّتی است که قرآن و روایات بر آن دلالت دارد.
عَنْ أَبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ:فی کِتابِ عَلِیٍّ ثَلاثُ خِصالٍ لا یَمُوتُ صاحِبُهُنَّ أَبَداً حَتّی یَریٰ وَبالَهُنَّ،الْبَغْیُ،وَ قَطیعَةُ الرَّحِمِ،وَ الْیَمینُ الکاذِبَةِ یُبارِزُ بِها (2).
امام باقر علیه السلام از کتاب علی علیه السلام نقل میکند:دارنده سه خصلت،نتیجه خصائلش را قبل از مرگ میبیند،تجاوز (زنا) قطع رحم،قسم دروغ.
قالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام:أَلْعِزُّ رِداءُ اللّهِ وَ الْکِبْرِیاءُ إِزارُه فَمَنْ تَناوَلَ شَیْئاً مِنْهُ أَکَبَّهُ اللّهُ
فی جَهَنَّمَ (1).
امام باقر علیه السلام فرمود:عزّت و کبریایی از خداست،خداوند متکبّر را در قیامت به جهنّم میاندازند.
عَنْ أَبی جَعْفَر بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبیهِ علیهما السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:مَنْ أَذْنَبَ ذَنْباً وَ هُوَ ضاحِکٌ دَخَلَ النّارَ وَ هُوَ باکٍ (2).
امام صادق علیه السلام از پدرش،از رسول اسلام صلی الله علیه و آله نقل میکند:گناهکاری که نسبت به گناهش خندان باشد،وارد جهنّم میشود در حالی که گریان است.
عَنْ أَبی بَصیرٍ قالَ:دَخَلْتُ عَلیٰ أُمِّ حَمیدَةٍ أُعَزّیها بِأَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام فَبَکَتْ وَ بَکَیْتُ لِبُکائِها ثُمَّ قالَتْ:یا أَبا مُحَمَّدٍ لَوْ رَأَیْتَ أبا عَبْدِ اللّهِ عِنْدَ الْمَوْتِ لَرَأَیْتَ عَجَباً،فَتَحَ عَیْنَیْهِ ثُمَّ قالَ:أَجْمِعُوا لِی کُلَّ مَنْ بَیْنی وَ بَیْنَهُ قرابَةً قالَتْ:فَلَمْ تُرِکَ أَحَدٌ إِلّا جَمَعْناهُ قالَتْ:فَنَظَرَ إِلَیْهِمْ ثُمَّ قالَ:إِنَّ شَفاعَتَنا لا تَنالُ مُسْتَخِفّاً بِالصَّلاةِ (3).
ابو بصیر میگوید:به خاطر تسلیت نسبت به شهادت حضرت صادق علیه السلام با ام حمیده ملاقات کردم،بس ام حمیده گریه کرد من نیز از گریه او گریستم،به من گفت:اگر به وقت شهادت امام حاضر بودی برنامۀ عجیبی میدیدی،
حضرت به هنگام انتقال از این عالم،دیده باز کرد و فرمود:بین من و هرکس خویشاوندی هست در کنار من حاضر کنید،همه را حاضر کردیم،رو به همۀ آنان فرمود:کسی که نماز را سبک بشمارد به شفاعت ما نمیرسد.
عَنْ زُرارَةٍ قالَ:سَمِعْتُ أَبا جَعْفَرٍ علیه السلام یَقُولُ:دَخَلَ رَجلٌ مَسْجِداً فیهِ رَسُولُ اللّه فَخَفَّفَ سُجُودَهُ دُونَ ما یَنْبَغی وَ دُونَ ما یَکُونُ مِنَ السُّجُودِ،فَقالَ رَسُولُ اللّهِ:نَقَرَ کَنَقْرِ الغُرابِ لَوْ ماتَ،ماتَ عَلیٰ غَیْرِ دینِ مُحَمَّدٍ (1).
زراره میگوید:از حضرت باقر علیه السلام شنیدم که فرمود:مردی وارد مسجد شد و در نماز خود آن چنان که لازم بود سجود را رعایت نکرد،پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:مانند کلاغ نوک به زمین زد،اگر با این وضع بمیرد به دین محمّد نمرده است.
عن أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:مَنْ مَنَعَ الزَّکاةَ فَلْیَمُتْ إِنْ شاءَ یَهُودِیّاً أَوْ نَصْرانیّاً (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:کسی که زکات نپردازد،پس میمیرد یا به آیین یهودیّت یا نصرانیّت.
عَنْ یُونِس بن حَمادِ الرّازی قالَ:سَمِعْتُ أَبا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام یَقُولُ:مَنْ أَفْطَرَ یَوْماً مِنْ شَهْرِ رَمَضانَ خَرَجَ روحُ الإیمانِ مِنْهِ (1).
یونس رازی میگوید:از حضرت صادق علیه السلام شنیدم که فرمود:هرکس یک روزه از ماه رمضان را بخورد،روح ایمان از او خارج شده است.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:یُعَذِّبُ اللّهُ اللّسانَ عَذاباً لا یُعَذِّبُ بِهِ شَیْئاً مِنَ الْجَوارِحِ فَیَقُولُ:أَیْ رَبِّ عَذَّبْتَنی عَذاباً لَمْ تُعَذِّبَ بِهِ شَیئاً،فَیُقٰالُ لَهُ خَرَجْتَ مِنْکَ کَلِمَةٌ، فَبَلَغْتَ مَشارِقَ الأَرْضِ وَ مَغارِبَها فَیَسْفِکُ بِها الدّمُّ الحَرامِ،وَ انْتُهِبَ بِها المالُ الحَرامِ،وَ انْتُهِکَ بِها الْفَرْجُ الْحَرامِ وَ عِزَّتی لأُعَذِّبَنَّکَ عَذاباً لا أُعَذِّبُ بِهِ شَیْئاً مِنْ جَوارِحِکَ (2).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:خداوند زبان را به عذابی دچار کند که هیچ کدام از جوارح انسان دچار چنان عذابی نشوند،زبان عرضه میدارد خداوندا چرا به عذابی مبتلایم کردهای که هیچ چیز گرفتار چنین عذابی نیست،خداوند میگوید:کلمهای از تو صادر شد که به خاطر آن خون ناحقی ریخت و مال
محترمی به غارت رفت و به آبروی محترمی لطمه خورد،قسم به عزّتم به عذابی دچارت کنم که هیچیک از جوارحت را آنگونه عذاب نکرده باشم.
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام إِنَّهُ قالَ:إِنَّ مِنْ أَشَدِّ النّاسِ عَذاباً یَوْمَ القِیامَةِ مَنْ وَصَفَ عَدْلاً وَ عَمِلَ بِغَیْرِهِ (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:کسی که دم از عدل بزند و برخلاف آن عمل کند،در قیامت دارای شدیدترین عذابها است.
عَنَ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله الغَضَبُ یُفْسِدُ الإیمانَ کَما یُفْسِدُ الخِلُّ العَسَلَ (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:خشم ایمان را فاسد میکند، چنانچه سرکه عسل را از بین میبرد (بدون شک فاسد الایمان در قیامت اهل نجات نیست).
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله مَنْ کانَ فی قَلْبِهِ حَبَّةٌ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ
عَصَبِیَّةٍ بَعَثَهُ اللّهُ یَوْمَ القِیامَةِ مَعَ أَعْرابِ الْجاهِلِیَّةِ (1).
امام صادق علیه السلام از نبیّ اسلام صلی الله علیه و آله نقل میکند،هرکس به اندازه دانهای از خردل تعصّب داشته باشد،در قیامت با اعراب جاهلی محشور میشود.
در کتب لغت در باب تعصّب گفتهاند:«آن کس که از اقوام خود در ستمکاری پشتیبانی کند و آن که برای خود و قوم و قبیله خود خشم بیجا نموده،از آنان حمایت کند و کسی که در باطل خود پافشاری ورزد».
قالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:یا یُونِسَ مَنْ حَبَسَ حَقَّ الْمُؤْمِنِ أَقَامَهُ اللّهُ یَوْمَ القِیامَةِ خَمْسَ مِأَةَ عامٍ عَلیٰ رِجْلَیْهِ حَتّیٰ یَسیلَ مِنْ عَرَقِهِ أَوْدِیَةٌ وَ یُنادی مُنادٍ مِنْ عِنْدِ اللّهِ هذَا الظّٰالِمُ الّذی حَبَسَ عَنِ الْمُؤْمِنِ حَقَّهُ فَیُوبَخُ أَرْبَعینَ یَوْماً ثُمَّ یُؤْمَرُ بِهِ إِلَی النَّارِ (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:ای یونس ! آن کس که از حق مؤمن جلوگیری کند،در قیامت پانصد سال به روی پا نگاهش میدارند،تا ظرفهای عرق از بدنش جاری گردد،آنگاه یک منادی از جانب حق فریاد کند،این است آن ستم پیشهای که نگذاشته مؤمن به حقّش برسد.سپس به مدت چهل روز او را توبیخ کرده،آنگاه امر میشود به جهنّم ببرندش.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
عیسی بن مریم با یارانش بر شهری گذشتند که مردم آن کوچهها و خانهها مرده بودند.فرمود:اینان به سخط الهی دچار شدهاند،اگر به مرگ طبیعی مرده بودند دفن میشدند.یاران گفتند:علاقهمندیم داستان آنان را بدانیم.پروردگار به عیسی فرمود:با مردگان صحبت کن،عیسی فریاد زد:ای اهل قریه ! یکی از کسانی که مرده بود لبیک گفت.عیسی پرسید داستان شما چیست ؟ گفت:در خوشی زیستیم و به بدبختی دچار هاویه شدیم.عیسی پرسید هاویه چیست ؟ آن مرد گفت:دریاهایی از آتش که در آن کوههایی از عذاب قرار دارد !
فرمود:چرا گرفتار آنجا شدید ؟ گفت:به خاطر دو گناه،بندگی طاغوت و عشق به دنیا.فرمود:محبّت به دنیا تا کجا ؟ گفت:همانند کودکی که به مادر عشق ورزد.
تا دنیا به ما رو میکرد خوشحال میشدیم،تا از ما برمیگشت محزون میگشتیم.
فرمود:پیروی شما از طاغوت چگونه بود ؟ عرضه داشت:از تمام برنامهها و دستورهایش شنوایی داشتیم.
فرمود:تو چگونه به من جواب دادی ؟ گفت:بقیه اهل شهر دهانشان به وسیلۀ دهانهبند و لجام آتشین بسته است و ملائکه غلاظ و شداد مواظب آنانند.من گرچه در بین آنان بودم ولی در عمل با آنها نبودم؛امّا وقتی عذاب آمد مرا هم گرفت و فعلاً با مویی معلّقم و میترسم که در آتش قرار بگیرم ! عیسی فرمود:خوابیدن در مزبلهها و خوردن نان جو،در صورتی که دین انسان برای انسان سالم بماند،برای
انسان آسان است (1).البته آیات و روایاتی که کیفر گناهان را بیان میکند بیش از این است،شما میتوانید مفصّل آن را در کتابهای «بحار الأنوار» ، «عقاب الأعمال» ، «الکافی» ، «محجّة البیضاء» ببینید.
آری،وقتی انسان از طریق قرآن و روایات رسیدۀ از منابع وحی،از کیفر و عذاب گناهان آگاه میشود،به خوف شدیدی دچار شده و این خوف بهترین عامل بازدارندۀ انسان از گناه و وسیلهای برای تدارک خطاهای گذشته است و این همان خوفی است که در قرآن و روایات به آن اشاره شده که برای هر انسانی لازم و ضروری است:
[ وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَویٰ* فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْویٰ ] (2).
و اما کسی که از مقام و منزلت پروردگارش ترسیده و نفس را از هوا و هوس بازداشته است؛*پس بیتردید جایگاهش بهشت است.
از«فضل بن ربیع»نقل است:
با هارون الرشید به زیارت حج رفتم.هنگام شب که من استراحت میکردم صدای دق الباب شنیدم،پرسیدم کیست ؟ پاسخ آمد:امیر را اطاعت کن،من با شتاب بیرون آمدم و او به راستی هارون بود !
گفتم:ای امیر ! اگر کسی را به دنبالم میفرستادی نزد تو میآمدم.گفت:هیجان مرا گرفته است که فقط مردی خردمند میتواند آن را فرو نشاند؛مردی را به من بنمای که بتوانم از او سؤالی کنم.
گفتم:«سفیان بن عیینه»همینجاست،گفت:مرا به نزد او راهنمایی کن-ما به طرف خانۀ او رفتیم من در زدم،پرسید:کیست که در میکوبد ؟ پاسخ دادم:از امیر اطاعت کن او با شتاب بیرون آمد و گفت:ای امیر ! اگر تو کسی از پی من میفرستادی،نزدت میآمدم،او گفت:ما برای امر مهمّی نزد تو آمدیم،آنگاه هارون زمانی با وی گفتگو کرد و سپس پرسید:آیا تو به کسی بدهکاری ؟ وی پاسخ داد:آری،هارون گفت:عباسی بدهکاریهای او را بپرداز.
از نزد او بیرون آمدیم،هارون گفت:آشنای تو به هیچ کار من نیامد ! مردی را به من بنمای که از او سؤالی کنم،گفتم:«عبد الرزّاق بن حمام»اینجاست،گفت:ما را نزد وی ببر تا از او سؤالی کنیم.نزد وی رفتیم و من در زدم،پرسید:کیست ؟ گفتم:
از امیر اطاعت کن،وی با شتاب بیرون آمد و گفت:ای امیر ! اگر مرا خبر کرده بودی خود نزدت میآمدم هارون جواب داد:ما برای امر مهمّی نزد تو آمدهایم،ساعتی با وی به گفتگو نشست و سپس پرسید:آیا تو به کسی بدهکاری ؟ گفت:آری،هارون گفت:عباسی بدهکاریهای او را بپرداز.
سپس بیرون آمدیم،هارون گفت:آشنای تو به هیچ کار من نیامد ! مردی را به من بنمای که از او سؤالی کنم،گفتم:«فضیل بن عیاض»اینجاست،گفت:ما را نزد او راهنمایی کن.
نزد او رفتیم،در جایی بلند ایستاده بود و عبادت میکرد و آیاتی از کتاب خدا را به تکرار میخواند،من در کوفتم،پرسید:کیست ؟ گفتم:از امیر اطاعت کن.در پاسخ گفت:مرا با امیر کاری نیست !! گفتم:اللّه اکبر آیا تو نباید از او اطاعت کنی ؟ جواب داد:آیا خبر نداری که پیامبر صلی الله علیه و آله گفته است:مؤمن نباید خوار شود،فضیل
پایین آمد در گشود،سپس بالا رفت شمع را خاموش کرد و در گوشهای نشست.
ما در جایی که از تاریکی جایی را نمیدیدیم به جستجوی او پرداختیم،دست رشید بر دست فضیل رسید فضیل گفت:چه نرم دستی است؛امّا آیا فردا از عذاب الهی خلاصی مییابد یا نه ؟ راوی میگوید:با خود گفتم امشب وی با او با زبانی پاک و قلبی صاف گفتگو خواهد کرد.
هارون گفت:ما برای امر مهمّی نزد تو آمدهایم،رحمت خدای بر تو باد،فضیل لب به سخن گشود و گفت:آنچه تو را به اینجا کشانید خلاف میل تو بود و همراهانت نیز برای آمدن با تو رغبتی نداشتند و اگر پرده میان تو و آنان را برگیرند و تو از آنان بخواهی که اندکی از گناهان تو را بپذیرند،آنها گردن نخواهند نهاد و در واقع از اینان آن کس که تو را بیشتر دوست دارد،بیشتر خواهد گریخت !!
ای هارون ! همین که عمر بن عبد العزیز به خلافت رسید،«سلیم بن عبد اللّه» و«محمّد بن کعب»و«رجاء بن حیات»را فرا خواند و به آنان گفت:من به زشتیهایی مبتلا شدم تدبیر من چیست ؟ او خلافت را بلیّه و زشتی میدانست بلیّه و زشتی تو و یارانت آن را سعادت و نعمت میدانید.سلیم بن عبد اللّه به او گفت:
اگر میخواهی فردا از عذاب الهی رهایی یابی،چون روزهدار دست از دنیا بکش و با مرگ افطار کن.
محمّد بن کعب به او گفت:اگر میخواهی فردا از عذاب الهی رهایی یابی، پیران مؤمنان را پدر دان،مردان میانه سال را برادر و کوچکترها را فرزند،به والدین احترام بگذار،با برادران مهربان باش و به فرزندان نیکویی کن.
رجاء بن حیات به او گفت:اگر میخواهی فردا از عذاب الهی رهایی یابی،آنچه را که برای خود دوست داری برای مؤمنان دوست بدار و آنچه را بر خود نمیپسندی بر مؤمنان نیز مپسند و سپس هرگاه خواستی بمیر.
اکنون من نیز همین را به تو میگویم و میترسم از روزی که پاهایت خواهند لرزید،چه بر سرت خواهد آمد ؟ آیا در کنار تو این مردم خواهند بود که تو را یاری دهند ؟
هارون چنان تحت تأثیر قرار گرفت که از شدت گریه از هوش رفت.من به فضیل گفتم:با امیر نرمتر باش.پاسخ داد:من با او نرمی میکنم؛امّا تو و یارانت امیر را هلاک میکنید.
چون هارون به هوش آمد،به فضیل گفت:باز بگو،فضیل گفت:ای امیر ! شنیدهام که یکی از دست نشاندههای«عمر بن عبد العزیز»از بیخوابی شکایت کرد،عمر به او نوشت:ای برادر من ! بیخوابی گناهکاران را در کام آتش دوزخ و طول ابدیّت به یاد آر،تا در خواب و بیداری راهنمای تو به سوی خدایت باشد.
امّا مواظب باش که پای تو از این راه نلغزد؛زیرا خدا به تو وعده بیشتری نمیدهد و بر تو رحم نخواهد آورد.هنگامی که حاکم نامه او را خواند،از سرزمینهای بسیاری گذشت و نزد عمر آمد،عمر از او پرسید چه چیز تو را نزد من آورد ؟ پاسخ داد:تو با نامه خود به دل من نیرو بخشیدی،من دیگر تا به خدا نرسم ولایت تو را اداره نخواهم کرد،هارون سخت گریست و گفت:باز بگو،فضیل گفت:
ای امیر ! بدان که عبّاس (عموی رسول خدا) نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت:یا رسول اللّه ! مرا منصب امارت ده پیامبر صلی الله علیه و آله گفت:ای عبّاس و ای عموی پیامبر ! نفسی را که تو زنده میداری بهتر از امارتی است که آن را حتّی نمیتوانی بخوری، در واقع امارت یعنی ندامت و پشیمانی در روز رستاخیز و اگر بتوانی امیر نباشی امیر مباش هارون دوباره سخت گریست و گفت:باز بگو خدا تو را رحمت کند.
فضیل گفت:ای امیر ! پروردگار در روز قیامت،دربارۀ همۀ این مردم از تو بازخواست خواهد کرد،اگر میتوانی روی خود را از آتش دوزخ حفظ کنی دریغ
مکن.هشیار باش که هیچ وقت در دلت نسبت به رعایا فریب نباشد که پیامبر صلی الله علیه و آله گفته است:آن که بامداد با نیّت فریب نسبت به مردم برخیزد بوی خوش باغ بهشت به او نرسد.هارون گریان شد و سپس گفت:آیا تو به کسی بدهکاری ؟ پاسخ داد:
آری،دَیْن من نزد پروردگار است که هنوز به حساب درنیامده است،وای بر من اگر او حساب کند،وای بر من اگر نتوانم پاسخ گویم.باز گفت:دَیْن خود را در عبادت میدانم.باز گفت:راستی که پروردگار چنین امری به من نکرده است؛بلکه،بل امر کرده که وعدههای او را باور کنم و از ارادۀ او اطاعت.و پروردگار گفته است:من جن و انس را خلق نکردهام مگر آن که از من اطاعت کنند و من از آنها قوّت و خوراک نمیخواهم.به راستی خداوند است که روزی میدهد و صاحب نیرو و قدرت است.
هارون به او گفت:این هزار دینار را صرف عیال و اولاد کن و با خیالی آسوده به عبادت پروردگار مشغول باش.فضیل گفت:من راه رستگاری به تو نمایاندم،تو اینها را به من میدهی ؟!
آنگاه خاموش شد و دیگر سخنی نگفت.از نزد او بیرون آمدیم،هارون به من گفت:از این پس اگر تو کسی را به من مینمایی،مردی همانند این باشد.
حکایت کنند:زنی از زنان فضیل نزد وی رفت و گفت:میبینی که ما چه تنگدستیم،اگر این پول را میگرفتی میتوانستیم کار خود را سروسامان دهیم !
فضیل در پاسخ گفت:من و شما همانند مردمی هستیم که شتری داشتند و از کار او نان به دست میآوردند،هنگامی که شتر پیر شد او را کشتند و گوشتش را خوردند،ای عیال ! از گرسنگی بمیر اما فضیل را نکش.
همین که این خبر به هارون رسید،گفت:نزد او برویم شاید پولها را بپذیرد.
فضل بن ربیع میگوید:ما رفتیم،همین که فضیل ما را شناخت،بیرون آمد و به
روی خاک نشست.هارون نیز نزد او نشست و لب به سخن گشود؛اما وی پاسخ نمیداد،ما در این حالت بودیم که کنیزکی زنگی بیرون آمد و فریاد زد:از دیشب شیخ را آزار میدهید،برخیزید و بروید،ما برخاستیم و رفتیم.
«ابو المحاسن»دربارۀ ترس فُضِیل،از مقام خدا،حکایتی از«بُشْر حافی»بدین مضمون نقل کرده است:
من با فضیل در حج بودیم،تا نیمه شب با هم مینشستیم،سپس او برخاست و تا بامداد به طواف میپرداخت.گفتم:ای ابو علی ! آیا قصد خوابیدن نداری ؟ گفت:وای بر تو آیا کسی که ذکر آتش دوزخ را میشنود،روحش آرام است که بخوابد ؟! (1)در این زمینه باز حکایتی بدین مضمون نقل شده است:
تیمور گورکانی یکی از خواصّ خود را نزد«شیخ زین الدین تایبادی»فرستاد و استدعای ملاقات کرد.شیخ پاسخ داد:مرا با امیر کاری نیست،تیمور به ناچار خود به زیارت شیخ رفت.در این ملاقات شیخ زبان به نصیحت او گشود.تیمور گفت:ای شیخ ! چرا پادشاه خود«مَلِک غیاث الدین»را ارشاد نکردی ؟ شیخ گفت:او را نصیحت کردم نشنید،به ناچار خدای تعالی تو را بر وی گماشت و اگر تو نیز با بندگان خدا به عدل رفتار نکنی دیگری بر تو مسلّط خواهد شد.تیمور پرسید:
آن کیست که بر من مسلّط شود،شیخ گفت:عزرائیل ؟! (2)آری،چنین خوفی که محصول ایمان به قرآن و روایات است،بازدارندۀ انسان از گناه در آینده و علّت جبران معاصی در گذشته است و عارف هرگز از چنین خوفی جدا نیست.
این خوف،یکی از عالیترین مراحل کمال انسانی و از بهترین عوامل حرکت بیشتر و به دست آوردن مقام برتر است.
با کمک این خوف،انسان از عبادات و اطاعتِ مولا،کوشش بیشتری خواهد کرد و سعی خواهد نمود،عباداتش واجد تمام شرایط باشد.
کسی که قلبش به نور شناخت حقّ منوّر گردد و خدای خود را به حقیقت بشناسد و به عظمت و بزرگی او راه بَرَد،البتّه عبادت خود را هرچند زیاد و خالص باشد،در کنار بزرگی او،کوچک دیده و به حساب نخواهد آورد.
راستی در برابر عظمت بینهایت در بینهایت او،انسان دچار وحشت شده و برای جبران این وحشت ناچار است هرچه در توان دارد،مصرف نماید.
انسان با آشنایی به قرآن و معارف الهی،به این نتیجه خواهد رسید که علم حضرت دوست به هر چیزی محیط است و هیچ ذرّهای از ذرّات عالم هستی،از دایرۀ علم آن جناب بیرون نیست.با این آشنایی و توجّه،ناگهان به خود آمده و فریاد برمیآورد:آه شاید در خدمت من و عبادت و اطاعتم نقص و قصوری باشد که من به خاطر محدود بودن علم و آگاهیم از آن بیخبرم و ممکن است این نقص باعث شود که عمل من مورد قبول حبیب من نشود و یا اگر نقصی نداشته باشد، عمل من در برابر بزرگی او ناچیز و یا هیچ است.با این محاسبه انسان دچار خوف شدید میشود و برای جبران آن دست به اطاعت و عبادت همیشگی میزند.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده،وقتی در محراب عبادت میایستاد به پیشگاه حق عرضه میداشت:
ما عَرَفْناکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ وَ ما عَبَدْناکَ حَقَّ عِبادَتِکَ (1).
آن طور که شایسته توست تو را نشناخته و به عبادت تو اقدام نکردهایم ! !
عاشق او،هرچه به او نزدیکتر میشود،به عظمت و جلال او بیشتر پی میبرد و در این صورت دچار خوف عظیمتر شده و عبادت خود را هرچند زیاد باشد ناچیز میبیند.به دنبال این خوف کثرت عبادت هست،تا وقتی که سالک به مقام قرب نایل شده و به وصال و لقای محبوب میرسد.آن زمان است که خوف او مبدّل به امْن گشته و به عالیترین درجات انسانی دست یافته است.
اینگونه سیر و حرکت و این نحو شور و اشتیاق و این شکل خوف و کثرت عبادت را در وجود امام عارفان،مولای موحّدان،سرحلقۀ عاشقان، امیر مؤمنان علیه السلام میتوان یافت.
در این زمینه بهتر است که به گفتار«ضرار بن ضمره»عاشق دلباختۀ علی علیه السلام در برابر معاویه توجه کرد.
معاویه به ضرار گفت:علی را برایم توصیف کن،ضرار گفت:مرا از این برنامه معاف بدار،معاویه گفت:هیچ راهی جز توصیف علی نداری،ضرار گفت:اکنون که ناچارم میگویم:
به خدا قسم،شناخت علی از درک عقل و اندیشه ما بسیار دور بود.بر همه چیز توان داشت،گفتارش میزان شناخت حق و باطل بود و جز به عدالت حکمی از حضرتش صادر نگشت.
از سراسر وجود او دانش و علم میریخت و تمامی نواحی هویّت و ماهیّتش گویای حکمت بود.
1) 1) -بحار الأنوار:23/68،باب 61،حدیث 1.
از دنیا و شکوهش وحشت داشت و با تاریکی شب انسی عجیب برقرار میکرد اشکش به خاطر ترس از عظمت حق،فراوان بود.
همیشه در اندیشه و تفکّر به سر میبرد و لباس زبر و خشن را دوست داشت و غذایش را جز نان جوین و مواد بسیار عادی که لذّتی در آن نبود چیزی تشکیل نمیداد.
به هنگامی که بین ما بود با ما فرقی نمیکرد.از جواب هر خواسته مشروعی که داشتیم امتناع نداشت،وقتی از او دعوت میکردیم اجابت میفرمود.
به خدا قسم با این که به او نزدیک بودیم و او هم با ما نزدیک بود،ولی انگار از عظمت و بزرگیاش یارای سخن گفتن با او را نداشتیم.
اهل دین را فوق العاده گرامی میداشت و با افتادگان نشست و برخاست مینمود.
در زمان حکومتش هیچ قدرتمندی از ترس عدالتش جرأت اعمال زور و سلطهاش را نداشت و هیچ ضعیفی از رسیدن به عدل علی مأیوس نبود.
خدا را به شهادت میطلبم که شاهد شبهای علی بودم،زمانی که پرده تاریک شب به رخسار جهان در میافتاد و ستارگان در آسمان دنیا به جلوهگری مینشستند،او محاسن خود را به دست میگرفت و چون آدم مار گزیده به خود میپیچید و چون انسان غصهدار اشک میریخت و میگفت:دنیا برو غیر مرا گول بزن.خود را به من عرضه مکن و برای جلب من،متوسّل به هفت قلم آرایش مشو.
چه دور است،چه دور است که بتوانی مرا فریب دهی،من تو را سهطلاقه کردهام و جای هیچگونه رجوعی برای تو باقی نگذاشتهام مدّت تو بسیار کوتاه و خطرت برای فرزند آدم بزرگ است و عیش و خوشیت اندک.
آه که توشهام برای سفر آخرت کم است وای که عبادتم برای دفع وحشت از
راهی که در پیش دارم اندک است.
ناگهان معاویه گریست و گفت:خدا رحمت کند ابوالحسن را؛که به خدا قسم این چنین بود.سپس گفت:ای ضرار ! حزن و اندوهت نسبت به او چگونه است ؟ گفت:مانند کسی که فرزندش را در لانهاش سر بریده و گریه گلوگیر او شده و از غصه آرام نمیگیرد و اندوهش به پایان نمیرسد !! (1)
نوشتهاند:
حضرت سکینه جابر بن عبد اللّه انصاری را طلبید و به او فرمود:شما مورد محبّت و احترام خانواده ما هستی،از شما میخواهم با برادرم حضرت سجّاد علیه السلام ملاقات کرده و از خودت از او بخواهی در گریه و عبادتش تخفیف دهد؛زیرا همه ما بر جان او ترسناکیم !!
جابر میگوید:به محضر حضرت زین العابدین علیه السلام مشرف شدم و خواسته خود را با آن بزرگوار در میان گذاشتم.امام به خدمتکار خانه فرمود،آن کتاب را بیاور خدمتکار کتاب را به امام داد و حضرت سجاد علیه السلام هم کتاب را در برابر من گذاشت و فرمود:در این کتاب از عبادات پدرم علی یاد شده است،آن را بخوان تا از من تقاضای کم کردن عبادت نکنی،ای جابر ! عبادت من کجا و عبادت پدرم علی کجا (2).
راستی چقدر عجیب است مردی که آن همه عبادت داشت،امامی که پس از
نماز صبح سر بر سجده میگذاشت و هزار بار میگفت: «لا إله إلّا اللّه حقّاً حقّاً،لا إله إلّا اللّه عبودیّتاً و رقّاً لا إله إلّا اللّه إیماناً و تصدیقاً» (1).
انسانی که چهل سال پس از واقعه کربلا قسمتی از وقت شب خود را با کشیدن انبان غذا بر دوش،به داد بینوایان میرسید،آقایی که سالی دو بار پینههای پیشانی و زانوی او را از کثرت رکوع و سجود قیچی میکردند.بزرگواری که در تربیت انسانهای والا،با کمال قدرت و توان کوشید.آن وقت عبادت خود را در برابر خدا آن قدر ناچیز میبیند و این چنین ناچیز دانستن عبادت در برابر عظمت حق او را به وحشت میاندازد ؟
به طور قطع این خوف بهترین علّت رشد و کمال و این خود ندیدن از عالیترین مراحل تواضع در برابر حق و خلق است.
در شب عرفات از فضیل پرسیدند:حال این مردمان را چگونه میبینی ؟ گفت:
همه آمرزیدهاند اگر من در میان ایشان نبودمی !! (2)استاد اخلاق،مرحوم حاج شیخ محمود یاسری رحمه الله میفرمود:
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به جبرئیل فرمود:از عجایبی که دیدهای برایم بازگو.
امین وحی گفت:در زمانهای گذشته،در حالی که بنا بود به یکی از انبیای خدا نازل شوم،عابدی را در جزیرهای دیدم که با کمال شوق به عبادت حق مشغول بوده و از خدا میخواست مرگش در حال سجده بر حق فرا رسد !
عبادتش را نیکو یافتم،زمان بندگیش را چهارصد سال دیدم،دعایش را مستجاب مشاهده کردم،علاقهمند شدم وضع قیامتش را ببینم،برایم اعجابآور بود !
روز قیامتش نشان میداد که اعمالش مورد قبول حق واقع شده است،به او خطاب میرسد:
«أُدْخُلْ جَنَّتی بِرَحْمَتی» (1).
عرضه میدارد:
«أَدْخُلُ جَنَّتَکَ بِعَمَلی» (2).
من به بهشت میروم ولی با دلگرمی به عمل و عبادتم !
خطاب میرسد:ای قاضیان دادگاه ! اکنون که پای معامله به میان آمده است، تمام نعمتهای مادّی و معنویم را که به این عابد عنایت کردم با عبادتش بسنجید، چنانچه عبادت او گرانتر آمد به بهشت رود و اگر نعمتهای من گرانتر شد به جهنم رود !!
از نعمت بینایی شروع کردند،این نعمت از نظر ارزش خدایی بر تمام عبادتش سنگینتر آمد،چون او را به سوی دوزخ بردند،عرضه داشت:خدایا ! برنامههای دیگری نیز داشتم که محاسبه نشد،خطاب میرسد چیست؟ میگوید:امید بر کرم تو،حسن ظنّ بر عنایت تو و از همه بالاتر نیاز و فقر و ناچیزی خودم.خطاب میرسد او را از مسیر عذاب برگردانده و به خاطر امید و حسن ظنّش به بهشت ببرید،چون در مسیر بهشت قرار میگیرد عرضه میدارد:
«أَدْخُلُ جَنَّتَکَ بِرَحْمَتِکَ» به خاطر رحمت تو داخل بهشت میشوم.
آری،بندگیهای ما هر چند زیاد باشد،باز معلول لطف،توفیق و عنایت اوست و بندگی ما کجا و عظمت و بزرگی و جلال او کجا ؟!
بیایید ما نیز چون پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله فریاد بزنیم:
ما عَبَدْناکَ حَقَّ عِبادَتِکَ (1).
و چون علی بن ابی طالب علیه السلام نالۀ جانسوز برآریم که:
آه مِنْ قِلَّةِ الزّادِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ (2).
انسان از نظر جسم و روح و عقل محدود است.و ادّعای عظمت و بزرگی برای موجود محدود زیبنده نیست.علّت ادّعای بزرگی،خود فراموشی است.عزّت و بزرگی انسان تنها در صورت اتّصال به مقام حقّ که همان اتّصال به فرامین الهی،به خصوص تقوا است قابل تحصیل است.این بزرگی و عظمت ذاتی انسان نیست؛ بلکه مقامی است که با قدم نهادن در طریق الهی به دست میآید.بدون این اتّصال و پیوند،انسان چون ذرّهای از ذرات مادّی زمین است،زمینی که موجودیّتش در برابر منظومۀ شمسی چیزی نیست.منظومهای که در برابر کهکشان شیری رنگ فضا،قابل ملاحظه نیست.کهکشانی که در برابر آسمان اوّل و یا سایر کهکشانها و سحابیها،بیش از ذرّهای به حساب نمیآید.آسمان اوّلی که در برابر آسمان دوم از ارزن گم شدهای در فضای با عظمت جهان،کوچکتر است و هفت آسمانی که در برابر عرش الهی چیزی نیست. شنیدستم که هر کوکب جهانی است
تو خود بنگر کزین خشخاش چندی سزد تا بر غرور خود بخندی (1)
انسان با این موجودیّت ناچیز خود که بدون ارتباط به حق،مشتی استخوان پوسیده و گوشت و پوستی بیقدر است،چه جای آن دارد که خود را بزرگ بنامد ؟ انسان واقعبین با توجّه به کوچکی خود و عظمت حق،چنان دچار وحشت و ترس میگردد که برای علاج این ترس چارهای جز آویختن به دامن او نمیبیند.
آری،به فرمودۀ امام حسین علیه السلام در مناجات روز عرفه:
ای خدای بینیاز ! من خود را از تو دارم،من خود را ایجاد نکردهام،مشرف به جهان هستی هم نیستم،به اجبار آمدهام و به اجبار هم خواهم رفت،نیروهای محدودم اجازۀ فعالیّت نامحدود نمیدهد.چراغ هستیام در مقابل گردباد وحشتانگیز نیستی و نابودی آن مقدار میتواند مقاومت نشان دهد که چراغ ضعیفی در مقابل توفان بنیان کن و وحشتناک صحرایی مقاومت میکند.
بیایید آیاتی که در قرآن مجید،صفات بینهایت در بینهایت حق را از قبیل اراده،علم،قدرت،احاطه،امر و خلق و...بیان میکند به دقّت مطالعه کنید، بیایید به خانه با عظمت آفرینش که نمونۀ بسیار کوچک و ناچیزی از پرتو عظمت اوست بنگرید،بیایید کوچکی بینهایت در بینهایت خود را توجه کنید تا ببینید چگونه دچار خشیت شده و برای جبران این کوچکی وحشتزا،چگونه به حرکت میآیید تا با ارتباط با او خود را از این خوف رهانیده و از کوچکی به بزرگی رسانده و از خوف به امنیّت نایل آیید.
البتّه این خوف یا به تعبیر لطیفتر این خشیت تنها از طریق آگاهی به جلال و جمال و بزرگی کبریا و اطلاع بر عظمت نامحدود حق حاصل میگردد.
شما به تاریخ زندگی انبیا و اولیا و بندگان خاص الهی بنگرید،آن عزیزانی که در همه عمر حتی لحظهای فکر گناه بر آنان نگذشت،چگونه در برابر مقام خدای
1) 1) -نظامی.
متعال به گریه و استغاثه برمیخاستند و با آن همه اخلاص و عمل خود را چیزی نمیشمردند.
میگویند:آدم پس از هبوط به زمین و خروج از بهشت بسیار گریست و نوح همان گونه که از نام مقدّسش پیداست گریههایی شدید و بس طولانی داشت (1).ابراهیم عرضه میداشت:در مغفرت پروردگار طمع دارم،آن چنان که میل دارم در قیامت از من بگذرد.
فکر کنید ابراهیم با آن مقامی که خداوند در قرآن برایش بیان کرده،در برابر خدا چه میگفت تا به وسیلۀ امین وحی به حضرت او خطاب رسید:آیا دیدهای دوست دوستش را دچار رنج و عذاب کند ؟ به جبرئیل گفت:نه ولی هرگاه خطایم را یاد میکنم دوستی را از یاد میبرم،در حالی که قرآن بر عصمت و پاکی همۀ انبیا، تصریح کرده است.این خطایی که در کلام ابراهیم آمده چیست ؟ همان احساس بینهایت کوچک بودن در برابر اللّه است.
به دعاهای وارده از پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمۀ معصومین علیهم السلام،به خصوص دعای کمیل، مناجات شعبانیه،مناجات خمس عشر،دعای عرفه،دعای ابو حمزۀ ثمالی-که انشاء حضرت سجاد علیه السلام است-بنگرید تا ببینید با آگاهی به عظمت حق و توجه به خدای بزرگ و کوچکی خویش،انسان چگونه دچار خشیت و خوف میشود و برای جبران کوچکی خود چگونه به بندگی با اخلاص و حرکت معنوی به سوی مقام قرب اقدام میکند ؟
1) 1) -مرحوم مجلسی رحمه الله روایت کرده است:نام حضرت نوح«عبد الغفار»بوده است؛امّا به خاطر گریههای شدید به«نوح»شهرت یافت.«عن ابی عبد اللّه علیه السلام قال:کٰان اسمُ نوحٍ علیه السلام عَبْدَ الْغَفّٰارِ و انَّمٰا سُمِّیَ نُوْحاً لِاَنَّه کٰانَ یَنُوحُ عَلیٰ نَفْسِهِ».
در اینجا مناسب است فرق خوف و خشیت را از زبان خواجه نصیر الدین طوسی ذکر کنیم،تا معلوم شود عاشقان خدا برای چه دچار خشیت و ریزش اشک چشم چون ابر بهاری بودند.
خواجه میگوید:
خوف و خشیت گرچه در لغت یک معنی دارند ولی از نظر صاحبدلان میان آنها جدایی است؛زیرا خوف نگرانی دل است از انتظار بد و کیفری که به سبب احتمال ارتکاب خلاف و ترک طاعت باشد و برای بیشتر مردم حاصل است،اگر چه مراتب بسیاری دارد و مرتبۀ عالی آن برای اندکی از مردم باشد.امّا خشیت حالتی است در نفس که از درک بزرگواری،هیبت،خوف محجوبیت و حرمان از لطف و نظر او در دل پیدا میشود.و این حالت به دست نمیآید،مگر برای کسی که بر جلال کبریا آگاه شود و لذّت قرب را بچشد (1).
بنابراین گریه و تضرّع،ندبه و ناله و خشیت و خوف عاشقان حق،به خاطر آگاهی آنان از عظمت او بوده و این خشیت و زاری و اعمال پر مشقت عبادی برای این است که نیازمندی و فقر و درویشی خود را با رسیدن به قرب او جبران کنند.
مرحوم«ملا احمد نراقی»آن عاشق وارسته،در کتاب«طاقدیس»در باب گریههای اعجاب انگیز حضرت شعیب علیه السلام چنین میگوید:
گریه کرد از بس شعیب تاجدار*** روزهای روشن و شبهای تار
هر دو چشمش کور و نابینا نشست***باز دادش چشم سلطان الست
1) 1) -الکافی:115/3.
آن که او را دیده از آغاز داد***کور چون شد باز چشمش باز داد
داد چشمش هین به عبرت کن نظر*** باز باید دیده عبرت نگر
باز گاه و بیگه و شام و سحر*** این قدر بگریست کافتاد از نظر
کور شد باز آن دو چشم پاک بین*** باز دادش چشم آن چشم آفرین
بار سیم گریههای زار زار*** کرد اندر شهر و دشت و کوهسار
روز و شب بگریست تا بار دگر*** کور شد نورش نماند اندر بصر
کور گشت و گریه او کم نشد*** ساعتی بیسوز و بیماتم نشد
شامها در گریههای های های*** روزها در نالههای وای وای
این قدر بگریست تا طیر و وحوش*** آمدند از گریهاش اندر خروش
تا شبی او را ندایی شد زغیب*** تا به کی میگریی آخر ای شعیب
گریه تو خلق را گریان کند*** سوز جان مر جسم را سوزان کند
تو چو جانی و رعیت جسم تو*** تو چو معنی این خلایق اسم تو
هرکسی از بهر یک چیزی گریست*** ای شعیب این گریههایت بهر چیست
گر زبیم دوزخ است و آن جحیم*** ما در دوزخ به تو بربستهایم
آتش دوزخ بود بر تو حرام*** همچو آن جنّت به کفّار لئام (1)
ور بود این گریهات بهر بهشت*** شوق وصل حوریان خوش سرشت
ما بهشت از بهر تو آمادهایم*** حوریان را زیب و زینت دادهایم
حوریان از بهر تو در روز و شب ***چشم بر راهند و دلها در طرب
این بهشت این حور این تو ای شعیب*** هر زمان خواهی برو بیمنع و ریب
چون شعیب از عالم غیب این شنید*** از دل پر درد آهی برکشید
1) 1-لئام:ج لئیم،به معنای پست است
کای خدا آرام جان مستهام (1)*** من که و دوزخ چه و جنّت کدام
دل کجا تا فکر این و آن کنم *** یا از آن غمگین به آن شادان دلم
چیست دوزخ تا از آن ترسان شوم *** تا زبیم تفّ آن گریان شوم
من خود اندر آتش استم سالها *** اندر آتش کرده ام نشو و نما
من که عمری شد در این آتش خوشم *** کی زدوزخ روی درهم می کشم
اینان با توجه به عظمت الهی،هر چیزی را کوچک میدیدند و حقیر و ناچیز میدانستند،چنانچه امیر مؤمنان علیه السلام در خطبه«متقین»در اوصاف آن عاشقان میگوید:
عَظُمَ الخالِقُ فی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دُونَ فی أَعْیُنِهِمْ.
خدا را در وجود خود بزرگ میدیدند و غیر حضرتش برای آنان کوچک بود.
به همین خاطر دل به هیچ چیز نمیبستند و از آمدن نعمتهای دنیا و رفتن آن خوشحال و اندوهگین نمیشدند،هر مصیبتی برای آنان،جز مصیبت فراق او، آسان بود.به خاطر دنیا با کسی نزاع نداشتند.گذشت آنان از مال دنیا بسیار بود.
گرفتار هیچیک از زشتیهای اخلاقی نبودند؛زیرا منبع رذایل اخلاقی آلوده بودن انسان به دنیاست و چون آنان دنیا را ناچیز میدانستند آلوده نبودند.
عشقی به جز عشق نداشتند.قبلهای غیر کوی او نمیشناختند.امر و نهی غیر او را اطاعت نمیکردند.از هیچ چیز جز مقام او هراس نداشتند.به هیچ وجه گرد گناه نمیگشتند و فکر گناه هم نمیکردند.پاکترین اندیشه و عمل از آنان بود.
وجودشان برای جهان و جهانیان با برکت بود و جز خیر و کرامت از آن بزرگواران توقع نمیرفت.در عین این که آراسته به تمام خوبیها و دور از همه زشتیها بودند،خود را نیازمندترین نیازمندان و کم عملترین عاملان و مهجورترین
1) 1) -مستهام:آن که از عشق به سرگردانی دچار آید.
مهجوران به حساب میآوردند.به این خاطر در اجرای دستورهای حق و گریه از خشیت الهی و توبه در پیشگاه او از فقر و قصور در عمل از همه عالم مقدّمتر بودند.
اینک به شمّهای از احوال و زبان حال ایشان توجّه کنید:
حضرت امیر المؤمنین علی علیه السلام با آن همه عظمت و جلال-که از طریق بندگی حق کسب کرده بود-در دعای کمیل میفرماید:
فَکَیْفَ لِی وَ أَنَا عَبْدُکَ الضَّعیفُ الذَّلیلُ الحَقیرُ المِسْکینُ المُسْتَکین (1)!!
من بندۀ ناتوان ذلیل و حقیر و فقیر و دورماندۀ تو چگونه تاب آن عذاب دارم.
امام زین العابدین علیه السلام در صحیفه میفرماید:
وَ أَنَا أفْقَرُ الفُقَراءِ إلَیْکَ (2)!!
من نیازمندترین نیازمندان به توام.
و امام حسین علیه السلام در دعای عرفه میفرماید:
إِلهی کُلَّمَا أَحْرَسَنی لُؤْمی أَنْطَقَنی کَرَمُکَ (3).
پروردگارا ! تبهکاریها و دیو صفتیهایم گاهی آن چنان به رخم خیره میشوند و مرا رو در روی ناشایست خود آن چنان قرار میدهند که یارای سخنگویی از من سلب میگردد.
با که سخن بگویم ؟ با خود ! زشت سیرت آن چنان چهرهام را هولناک نموده است که نمیخواهم با صورت خود روبرو شوم.
خداوندا ! با تو سخن بگویم ؟ هرگونه راه پیوستگی را به روی خود بسته میبینم،معاصی و گناهانم زبانم را بسته و لال نموده است.
با دیگران سخن بگویم ؟ لا بد زشتی سیرت،نهان خود را مخفی ساخته،از نیکیها و زیباییهای خود سخن خواهد گفت،در این موقع است که قیافۀ هولناکم کثیفتر و زشتتر خواهد شد؛زیرا به آن زشتی و پلیدی خود،دورویی و ریاکاری را هم اضافه خواهم نمود.
با که سخن بگویم ؟ با جهان طبیعت که خاموش و بدون جنجال تسلیم قوانین است ؟ آن موجودی که خود را در مقابل قانونگزار ازل و ابد تسلیم نموده است چه سنخیّتی با من متمرّد دارد که حتّی در راه تمایلاتم به مبارزۀ با خود نیز حاضر نشدهام ؟!
ای خدای عزیز و مهربانم ! دیگر کسی نمانده است که این موجود گمگشته با او به گفتگو نشنیده چگونه در عین زشتی و پلیدی راه فراری را که میجوید پیدا کند ؟ فقط یک تکیهگاه باقی مانده است،آن هم کرم وجود بینهایت توست.چه قدر خوب بود که به زبان آوردن الفاظ نیازی نداشتم،تا مفاهیم آن الفاظ بیشتر شرمندهام ننماید (1).
آری،این است نظر سالکان راه و توجه بیداران سیر الی اللّه که با همۀ آثار بندگی از حضرت حق،خود را در برابر عظمت او چیزی حساب نمیکنند،تا آثاری بر آنان بار شود و به خاطر این آگاهی و شعور زیاد است که هرچه پیش میروند و به مقام قرب آن جناب نزدیک میگردند،به لا شیئی خود بیشتر رسیده و خشیت سنگینتری سراپای آنان را احاطه میکند،اینان به همینگونه سیر خود را ادامه
1) 1) -نیایش حسین:54.
میدهند،تا وقتی که به دروازۀ عالم پس از مرگ برسند،آنگاه که خطاب:
[ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ ] (1).
مترسید و اندوهگین نباشید و شما را به بهشتی که وعده میدادند،بشارت باد.
و [ یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً ] (2).
ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته !*به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است،باز گرد.
به آنان برسد و سراسر خشیت آنان و ترس ایشان مبدّل به حالت امن گردد و با اتّصال به مقام حضرت دوست،از احساس نقص همهجانبۀ خود درآیند.
راستی اولیای الهی نسبت به خود چه نظری دارند ؟ آری،انسان که از بسیاری از موجودات برتر است،هر مقدار به فقر و نداری،نیاز و احتیاج و لاشیئیّت خود بیشتر آگاه شود،عظمت و بزرگی،جلال و جمال دوست در خانۀ دلش بیشتر تجلّی میکند و هرچه تجلّی جمال معشوق در دل عاشق بیشتر شود و عاشق به بزرگی معشوق واقف و به ذلّت و حقارت خود در برابر او آگاه گردد،خشیت بیشتری او را میگیرد و با این مرکب روحی به حرکت بیشتری ادامه داده و برای برطرف نمودن ذلّت و حقارت خود،با نزدیک کردن خویش به دوست،فعالیّت چشمگیرتری میکند.
[ فَالْخَوْفُ فَرْعُ العِلْمِ ]
امام صادق علیه السلام علم و آگاهی را ریشۀ خوف میدانند و این عین واقعیّت و حقیقت است؛زیرا خوف از امور قلبی است و به دست آوردنش اختیاری نیست،بلکه امری است قهری که حصولش با کمک مقدّمات اختیاری امکان دارد و بهترین مقدّمه یا مؤثّرترین عامل برای به دست آوردن خوف و خشیت علم و آگاهی است.
انسان آگاه به مقام حق و عالم به گناه خویش،به طور قطع از خدا میترسد و به سوی توبه و انابه روی خواهد آورد،عالم به عذاب و جریمه،سعی در ترک گناه میکند،آگاه به نقصان در عبادت،آن هم در برابر خدای بزرگ،به جبران نقص خویش برخواهد خواست و آن کس که به وسیلۀ تعلیم انبیا و مطالعۀ قرآن و فرهنگ اهل بیت علیهم السلام خدا را شناخته و عظمت حضرتش را یافته و کوچکی و حقارت خود را درک کرده،البتّه دچار خشیت و ترس میشود.چنانچه خداوند عزیز در قرآن کریم فرموده:
[ إِنَّمٰا یَخْشَی اللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ الْعُلَمٰاءُ ] (1).
1) 1) -فاطر (35):28.
از بندگان خدا فقط دانشمندان از او میترسند.
با توجه به این که دانش و علم،آن هم دانش و علم به حق و شؤون حضرت او، پایه خوف است،به قسمتی از آیات و روایاتی که در باب علم آمده است اشاره میکنیم.قبل از ورود به بحث لازم است بدانیم که شرافت و برتری علم بستگی به شرافت موضوع آن دارد و چون خداوند عزیز و برنامههایش اشرف از هر چیزی هستند،علم به او و شؤونش نیز اشرف علوم است.مصداق کامل آیات و روایات علم،علم به حق و برنامههای وابسته به حق است که آگاهی به اللّه و مسائل مربوط به او ریشۀ خوف و خشیت و عالیترین علّت برای پاکی و تربیت انسان است.
فَلَوْ لاٰ نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طٰائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذٰا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ (1).
چرا از هر جمیعتی گروهی [ به سوی پیامبر ] کوچ نمیکنند تا در دین آگاهی یابند و قوم خود را هنگامی که به سوی آنان بازگشتند،بیم دهند،باشد که [ از مخالفت با خدا و عذاب او ] بپرهیزند.
[ أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّیْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ] (2).
[ آیا چنین انسان کفرانکنندهای بهتر است ] یا کسی که در ساعات شب به
سجده و قیام و عبادتی خالصانه مشغول است،از آخرت میترسد و به رحمت پروردگارش امید دارد ؟ بگو:آیا کسانی که معرفت و دانش دارند و کسانی که بیبهره از معرفت و دانشاند،یکسانند ؟ فقط خردمندان متذکّر میشوند.
در این آیه تمام آثار بندگی واقعی از پرتو علم و فهم عبد نسبت به خدا و شؤون آن ذات مقدّس است.
[ وَ مٰا یَسْتَوِی الْأَعْمیٰ وَ الْبَصِیرُ* وَ لاَ الظُّلُمٰاتُ وَ لاَ النُّورُ* وَ لاَ الظِّلُّ وَ لاَ الْحَرُورُ* وَ مٰا یَسْتَوِی الْأَحْیٰاءُ وَ لاَ الْأَمْوٰاتُ ] (1).
نابینا و بینا [ کافر و مؤمن،] یکسان نیستند،*و نه تاریکیها و نه روشنایی، *و نه سایه و نه باد گرم سوزان،*و زندگان و مردگان هم یکسان نیستند.
امامان پاک شیعه این آیه را اینگونه ترجمه کردهاند:
کافر تاریک جان و کوردل،با مؤمن روشن روان و بینا یکسان نیست.زندگی روشن از پرتو هدایت،با حیاتِ آمیختۀ به کفر و شیطنت یکی نیست.بهرهمند از سایۀ لطف حق،یا قرار گرفتۀ در سایۀ ایمان به خدا،با افتاده در آتش عصیان و شقاوت مساوی نیست.و زندگی همراه با علم و ایمان و حیات آراسته به دانایی و آگاهی،با حیات آلوده شده به جهل و نادانی برابر نمیباشد.
مگر کسی که به شناخت حق،آگاهی به رسالت انبیا،امامت امامان علیهم السلام و علم به جهان آینده اقدام کرده و از پرتو این معرفت به تمام برنامههای لازم انسانی دست یافته است،با کسی که چون حیوانات همّتی جز آب و علف ندارد یکی است ؟
[ یَرْفَعِ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ ] (2).
تا خدا مؤمنان از شما را به درجهای و دانشمندانتان را به درجاتی [ عظیم و باارزش ] بلند گرداند.
عَنِ الصّادِقِ علیه السلام:إِنَّ رَسُولَ اللّه صلی الله علیه و آله قالَ:أَعْلَمُ النّاسِ مَنْ جَمَعَ عِلْمَ النّاسِ إِلی عِلْمِهِ،وَ أَکْثَرُ النّاسِ قِیمةً أَکْثَرُهُمْ عِلْماً،وَ أَقَلَّ النّاسِ قیمَةً أَقَلُّهُمْ عِلْماً (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:داناترین مردم کسی است که دانستنیهای مردم را به خود اضافه کرده باشد و بالاترین قیمت و ارزش از کسی است که از همه عالمتر باشد و کسی که کمتر میداند ارزش کمتری دارد.
فی خُطْبَةٍ خَطَبَها أَمِیرُ المُؤْمِنینَ علیه السلام بَعْدَ فَوْتِ النَّبیِّ صلی الله علیه و آله:وَ لا کَنْزَ أَنْفَعُ مِنَ الْعِلْمِ (2).
علی علیه السلام پس از درگذشت رسول خدا صلی الله علیه و آله در یکی از خطابههایش فرمود:
گنجی پر منفعتتر از دانش نیست.
قالَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ عَلِیُّ بنُ أبی طالبٍ علیه السلام:تَعَلَّمُوا الْعِلْمَ فَاِنَّ تَعَلُّمَهُ حَسَنَةٌ، وَ مُدٰارَ سَتَهُ تَسْبیحٌ،وَ الْبَحْثُ عَنْهُ جِهادٌ،وَ تَعْلیمُهُ لِمَنْ لا یَعْلَمُهُ صَدَقَةٌ،وَ هُوَ أَنیسٌ فی الْوَحْشَةِ،وَ صاحِبٌ فی الْوَحْدَةِ،وَ سَلاحٌ عَلَی الأَعْداءِ،وَ زَیْنُ الأَخِلّاءِ، یَرْفَعُ اللّهُ بِهِ قوماً یَجْعَلُهُمْ فی الخَیْرِ أَئِمَّةً یَقْتَدی بِهِمْ،تَرْمَقُ أَعْمالُهُمْ،وَ تُقْتَبَسُ آثارُهُمْ تَرْغَبُ الْمَلائِکَةُ فی خُلَّتِهِمْ،تَمْسَحُونَهُمْ بِأَجْنِحَتِهِمْ فی صَلاتِهِمْ لِأَنَّ الْعِلْمَ
حَیاةُ القُلُوبِ وَ نُورُ الأَبْصارِ مِنَ العَمیٰ،وَ قُوَّةُ الأَبْدانِ مِنَ الضَّعْفِ،وَ یُنَزِّلُ اللّهُ حامِلَهُ مَنازِلَ الأَبْرارِ،وَ تَمْنَحُهُ مُجالِسَةَ الأَخْیارِ فی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ،بِالْعِلْمِ یُطاعُ اللّهُ وَ یُعْبَدُ،وَ بِالْعِلْمِ یُعْرَفُ اللّهُ وَ یُوَحِّدُ،وَ بِالْعِلْمِ تُوصَلُ الأَرْحامُ وَ بِهِ یُعْرَفُ الْحَلالُ وَ الْحَرامُ،وَ الْعِلْمُ أَمامُ الْعَقْلِ،وَ الْعَقْلُ تابِعُهُ،یُلْهِمُهُ اللّهُ السُّعَداءَ وَ یُحَرِّمُهُ الأَشْقِیاءَ (1).
امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام میفرماید:دانش را فرا گیرید؛زیرا یاد گرفتن مسائل لازم،نیکی است،تحقیق و کاوش در علم تسبیح و بحث و گفتگوی از آن جهاد است.یاد دادن به کسی که نمیداند صدقه در راه خداست،دانش انیس انسان،به هنگام وحشت و رفیق آدمی به وقت تنهایی است.علم اسلحه انسان علیه دشمنان و زینت دوستان است.
خدا به وسیلۀ دانش،گروهی را به مقامات عالی رسانده و آنان را در برنامههای خیر،پیشوای دیگران قرار میدهد.اعمال دانشمندان مورد نظر دیگران است و آثار آگاهان قابل پیروی است.ملائکه در دوستی با دانشمندان راغبند و وقتی عالمان به نماز میایستند،ملائکه بال و پر خود را به بدن آنان میکشند؛زیرا دانش حیات دلهاست.برای اجرای دستورهای حق علم،مایۀ روشنی دیدگان دل از کوری است و قدرت بدنها از ضعف و ناتوانی در عمل است.خدا دانشمندان را در جایگاه ابرار و نیکان بندگانش قرار میدهد و در دنیا و آخرت همنشینی با خوبان را به آنان عطا مینماید.آری،در سایۀ دانش،خدا اطاعت و عبادت میشود و از برکت علم خدای بزرگ شناخته شده و انسان به توحید واقعی میرسد.از منافع علم صله رحم است و به واسط آن
1) 1) -بحار الأنوار:166/1،باب 1،حدیث 7؛تحف العقول:28،ذکره صلی الله علیه و آله العلم و العقل و الجهل.
آدمی حلال و حرام خدا را خواهد شناخت.دانش،رهبر عقل است و خرد در تصحیح برنامههایش تابع علم است.این علم تنها نصیب اهل سعادت است و مردم شقی از آن بهرهای ندارند.
این روایت یکی از بهترین روایات باب علم است.در این روایت نشان داده شده است که درجات روحی و عملی انسان بستگی به علم دارد.شریفترین علوم علم به اللّه،علم به آخرت،علم به حلال و حرام است.علمی که آدمی را با ویژگیهای هستی آشنا میکند و چون نردبان ترقی انسان به سوی کمالات واقعی است.
عَنْ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله قالَ:أَفْضَلُ الْعِبادَةِ الفِقْهُ وَ أَفْضلُ الدِّینِ الوَرَعُ (1).
از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود:بهترین عبادت فهم و برترین دین پاکدامنی است.
عَنْ أَبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ:ما مِنْ عَبْدٍ یَغْدُو فی طَلَبِ الْعِلْمِ وَ یَرُوحُ إِلّا خٰاضَ الرَّحْمَةُ خَوْضاً (2).
بندهای شب و روز در به دست آوردن دانش حرکت نمیکند،مگر این که در رحمت الهی خود را غرق میکند.
قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:فَقیهٌ واحِدٌ أَشَدُّ عَلی إِبْلِیسَ مِنْ أَلْفِ عابِدٍ (3).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:یک نفر دانای به اسلام،وجودش برای ابلیس از هزار عابد سنگینتر است.
قالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله:مَنْ یُرِدِ اللّهُ بِهِ خَیْراً یُفَقِّهْهُ فی الدّینِ (1).
نبیّ مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:خداوند برای کسی که خیر بخواهد او را دانای در دین میکند.
و قالَ صلی الله علیه و آله:مَنْ لَمْ یَصْبِرْ عَلیٰ ذُلِّ التَعلُّمِ ساعَةً بَقِیَ فی ذُلِّ الْجَهْلِ أَبَداً (2).
پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:کسی که یک ساعت سختی یادگیری را تحمّل نکند،برای همیشه در بدبختی جهل بماند.
قالَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام:الشاخِصُ فی طَلَبِ الْعِلْمِ کَالْمُجاهِدِ فی سَبیلِ اللّهِ،إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ فَریضَةٌ عَلی کُلِّ مُسْلِمٍ وَ کَمْ مِنْ مُؤمِنٍ یَخْرُجُ مِنْ مَنْزِلِهِ فی طَلَبِ الْعِلْمِ فَلا یَرْجِعُ إِلّا مَغْفُوراً (3).
کسی که برای فراگیری دانش عزیمت کند،همانند مجاهد در راه خداست.به دست آوردن دانش بر هر مسلمانی واجب است،چه بسیار مؤمنی که برای یادگیری دانش از خانه درآید،برنگردد مگر این که مورد بخشش حق قرار گیرد.
وَ قالَ علیه السلام:لا عِلْمَ کَالتَفَکُّرِ وَ لا شَرَفَ کَالْعِلْمِ (4).
و نیز آن حضرت فرمود:دانشی به مانند اندیشه در امور نیست و شرفی برای انسان بالاتر از علم نیست.
قالَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام:یا مُؤْمِنُ إِنَّ هذَا الْعِلْمِ وَ الأَدَبِ ثَمَنُ نَفْسِکَ،فَاجْتَهِدْ فی تَعَلُّمِهَا فَما یَزیدُ مِنْ عِلْمِکَ وَ أَدَبِکَ یَزیدُ فی ثَمَنِکَ وَ قَدْرِکَ،فَإِنَّ بِالْعِلْمِ تَهْتَدی إِلیٰ رَبِّکَ وَ بِالْأَدَبِ تَحْسُنُ خِدْمَةَ رَبِّکَ وَ بِأَدَبِ الْخِدْمَةِ یَسْتَوْجِبُ الْعَبْدُ وِلایَتَهُ وَ قُرْبَهُ، فَأَقْبَلِ النَّصیحَةَ کَیْ تَنْجُوَ مِنَ الْعَذابِ (1).
امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:ای مؤمن ! این دانش و ادب قیمت وجود توست،هر اندازه به دانش و ادبت اضافه شود،به قیمت و ارزشت اضافه میگردد.به کمک علم،به پروردگارت راه مییابی و به ادب نیکو خدمت حق را به جای آوری و به ادب در خدمت،عبد لایق ولایت و قرب حق میگردد.پس این نصیحت را بپذیر تا از عذاب الهی برهی.
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ عَنْ آبائِهِ علیهم السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:طالِبُ الْعِلْمِ بَیْنَ الجُهّالِ کَالْحَیِّ بَیْنَ الأَمْواتِ (2).
امام صادق علیه السلام از پدرانش علیهم السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند:خواهندۀ علم، بین مردم نادان،همانند زنده در میان مردگان است.
قالَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام:إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِالْأَنْبِیاءِ أَعْلَمُهُمْ بِما جاؤُوا بِهِ ثُمَّ تَلا علیه السلام:
[ انَّ اوْلَی النّاسِ بِاِبْراهیمَ لَلَّذینَ اتَّبَعُوهُ وَ هَذَا النَّبِیُّ وَ الَّذینَ آمَنُوا ]
،ثُمَّ قالَ:
إِنَّ وَلِیَّ مُحَمَّدٍ مَنْ أَطاعَ اللّهَ وَ إِنْ بَعُدَتْ لُحْمَتُهُ،و انَّ عَدُوَّ مُحَمَّدٍ مَنْ عَصَی اللّهَ وَ إِنْ قَرُبَتْ قَرابَتُهُ (3).
امام علی علیه السلام میفرماید:نزدیکترین مردم به انبیا آگاهترین آنان به فرامین
و قوانین و برنامههای آنها است.سپس این آیه را تلاوت کرد:[ نزدیکترین مردم به ابراهیم،تابعین او هستند و این پیامبر و مردم مؤمناند که به خاطر شناخت و عمل،نزدیکترین مردم به ابراهیماند ] سپس فرمود:دوست محمّد صلی الله علیه و آله کسی است که خدا را اطاعت کند گرچه هیچگونه خویشاوندی با پیامبر نداشته باشد و دشمن پیامبر کسی است که از برنامههای خدا سرپیچی کند گرچه با پیامبر خویشاوند باشد.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:مَنْ طَلَبَ الْعِلْمَ فَهُوَ کَالصَّائِمِ نَهارَهُ الْقائِمَ لَیْلَهُ وَ إِنَّ باباً مِنَ الْعِلْمِ یَتَعَلَّمَهُ الرَّجُلُ خَیْرٌ لَهُ مِنْ أَنْ یَکُونَ لَهُ أَبُو قُبَیْسُ ذَهَباً فَأَنْفَقَهُ فی سَبیلِ اللّهِ (1).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:آن کس که طالب علم است مانند کسی است که روزش به روزه و شبش به عبادت بگذرد،فراگیری یک رشته علم برای انسان بهتر است از این که به اندازۀ کوه«ابو قبیس»در راه خدا طلا انفاق کند.
فَقَالَ صلی الله علیه و آله:مَنْ جاءَهُ الْمَوْتُ وَ هُوَ یَطْلُبُ الْعِلْمَ لِیُحْیِیَ بِهِ الْإسْلامَ کانَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الأَنْبِیاءِ دَرَجَةٌ واحِدَةٌ فی الْجَنَّةِ (2).
و نیز آن حضرت فرمود:اگر در حال اندوختن دانش مرگ کسی برسد،دانشی که برای زنده کردن اسلام فرا میگرفت،بین او و بین انبیا در بهشت یک درجه تفاوت است.
دقّت در آیات و روایات باب علم نشان میدهد که منظور از علم در درجۀ اوّل «علم دین»است؛چنانچه در بعضی از آیات و روایات به طور صریح به آن اشاره
شده و این علم است که انسان را در درجۀ عارفان،عاملان،متّقیان،خاشعان و خائفان قرار میدهد و با توجّه به این علم است که انسان علاوه بر آگاهی به حلال و حرام و قوانین و مقررات الهی،حضرت حق را شناخته،به عظمت و بزرگی او پی میبرد و نیز خود را شناخته و کوچکیاش را در برابر بزرگی حق مییابد و برای جبران کوچکیاش که سخت او را به وحشت میاندازد،اقدام به بهترین عبادت برای رسیدن به مقام قرب کرده،تا در آن مقام به جبران نقص و نیازمندی و ذلّت و حقارت خویش نایل آید.
هم چنین به سبب این علم،به عاقبت اعمال نیک آگاه شده و در پی انجام هر کار نیکی برمیآید و از نتایج اعمال بد مطلع شده و از هر گونه بدی اجتناب کرده،یا برای جبران بدیهای گذشتهاش به توبه آراسته میگردد.چنین شخصی که به این علم میرسد از خوف گناه و نتیجهاش همیشه نگران و اشکریزان است و برای ترس از کوچکیاش در برابر خداوند دچار خشیت شده و متوسّل به عبادت و جهاد و هر کوششی در راه خدا میگردد.او از این راه وجودش همانند وجود انبیا منبع خیر و برکت میشود.و به همین خاطر است که حضرت صادق علیه السلام هرگونه خوف مثبتی را نتیجه این علم دانسته و میفرماید:فَالْخَوْفُ فَرْعُ الْعِلْمِ.
[ وَ الرَّجاءُ فَرْعُ الْیَقینِ ]
دوّمین اصلی که زندگی عارفان بر محور آن میچرخد،«امید»است.امید به لطف حق.امید به رحمت دوست.امید به عنایت او.امید به خداوندی که بدون درخواست از او،انسان را از فیض وجود بهرهمند نمود و از ابتدای تکوین نطفه،تا بیرون رفتن از دنیا،در همۀ شؤون حیات،آدمی را غرق در نعمت و لطف و عنایت خود فرموده است.
امیدِ انسان به حضرت دوست،میوۀ یقین او به واقعیّتهایی است که از خداوند مهربان نسبت به انسان صادر شده است.و این امید یکی از بهترین سرمایههای معنوی است که با کمک آن،انسان به کمالاتی که ما فوق تصوّر است میرسد.
امید شیرینترین میوهای است که قلب انسان چشیده و برترین سرمایهای است که آدمی به وسیلۀ آن سودمندترین تجارت را انجام داده است.
برای به دست آوردن یقینی که سازندۀ امید است باید سه حقیقت را در نظر گرفت:
1-رفتار خداوند با انسان.
2-برخورد حضرت حق با گنهکاران پشیمان.
3-توجّه به آیات و روایاتی که دربارۀ امید رسیده است.
در مسئله رفتار خداوند با انسان که چگونه از باب لطف و محبّتش او را آفریده و چه اسراری در آفرینش او به کار برده و چه نعمتهایی بدون این که مستحق باشد به او ارزانی داشته هزاران کتاب نگاشته شده است.در حالی که این همه کتاب هرگز نتوانسته حتّی گوشهای از محبّتهای آن وجود مقدّس را نسبت به انسان بازگو کند.
چگونه میتوان در چند صفحۀ محدود و با فکری ناقص و نارسا عنایت او را نسبت به بندگان بازگو کرد !
در اینجا به خلاصهای از فرمایش امام صادق علیه السلام که نشانگر لطف خدای متعال به بندگان است و آن حضرت برای«مفضّل»بیان کردهاند اشاره میکنیم تا پس از مطالعه این سطور،از خواب غفلت بیدار شده،و آن همه ابر تیره را از روی چهره آن همه محبّت آن حضرت کنار زده و چراغ پر نور امید در دلهایمان روشن گردد.
و این امید باعث میشود به دامن رحمتش درآویخته و به سوی مقام قرب جنابش به پرواز آییم.
ای مفضّل ! اول عبرتها تدبیری است که،حق تعالی در رحم مادر دربارۀ جنین مبذول میدارد،در حالی که او پنهان است در سه ظلمت یعنی تاریکی شکم، تاریکی رحم و تاریکی بچهدان.هنگامی که در طلب غذایی،دفع اذیّتی و بلایی و یا جلب منفعتی و دفع مضرّتی چارهای ندارد؛پس به سوی او از خون حیض،آن مقدار که غذای او شود،جاری میشود.چنانچه آب غذا میشود و پیوسته این غذا به او میرسد تا خلقتش تمام میشود و بدنش مستحکم،پوستش برای تحمّل فشار هوا آماده و آن چنان قدرت میگیرد که از سردی و گرمی در امان بماند.
چشمان او قدرت دیدن روشنایی را پیدا میکند.در این حال مادرش را درد زاییدن میگیرد تا طفل متولد گردد.چون از تنگنای رَحِم به میدان جهان درآید و به نوع دیگر از غذا محتاج باشد،مدبّر حقیقی،همان خون کثیف را که در رحم مادر غذای او بود به شیر لطیف مبدّل گرداند و کسوت گلگون خون را از او کنده،لباس سفید شیر بر او میپوشاند و مزه و رنگ و صفاتش را تبدیل کند؛زیرا در این حالت این غذا برای بدن او از غذای سابق موافقتر است و در همان ساعت که به این نوع از غذا محتاج میشود،به حکم حکیم قدیر غذای شیر برای او مهیاست و به الهام الهی زبان بیرون میآورد و لبها را میجنباند و طالب غذا میشود و در آن وقت دو پستان مادر،برای او مانند دو مشک کوچک آویخته که هر زمان احتیاج پیدا کند برایش مهیا باشد.
تا زمانی که بدنش تر و تازه و نازک و دستگاه گوارشش نرم و لطیف است و تاب غذاهای غلیظ را ندارد،به این شیر اکتفا میکند و چون نشو و نما کرد و بزرگتر و قویتر شد و احتیاج به غذای غلیظ پیدا کرد،تا بدنش بدان وسیله محکم شود و اعضایش قوت بگیرد،از برایش دندانهایی که چون آسیاهای خرد کننده است روییده میشود تا با آن غذا را بجود و فرو بردنش آسان گردد.بر این احوال رشد میکند تا به سن بلوغ برسد.هنگام بلوغ اگر مرد است به روی او موی میرویاند که علامت مردان و موجب عزت ایشان است و اگر زن باشد رویش را از موی پاک مینماید تا حسن و طراوتش باقی مانده و موجب میل مردان به سوی او گردد.
به زبان مزههای مختلف را میچشد و میان آنها فرق میگذارد که کدام تلخ و کدام شیرین و کدام ترش و کدام شور و کدام گندیده و پاکیزه است.
زبان ابزاری است برای فرو دادن طعام و آب و دندانها شکل دهندۀ لبها است که از درون دهان حافظ لبهاست تا سست نشوند و نیاویزند.برای هریک از
عضوهای بدن انسان فایدههای زیادی است.
پلک را ببین که برای چشم به منزلۀ پرده است.هر وقت بخواهند بیاویزند و هرگاه لازم باشد بالا روند و دیده را در میان گودالی قرار داده و به وسیلۀ پلک و موهای ویژه آن را در بند حفاظت کشیده است.
دل را میان سینه قرار داده و پنهان نموده و پیراهنی که به منزلۀ پردهای برای دل است به روی آن کشانده و دندهها را حافظ آن گردانیده و گوشت و پوست را روی آن دندهها قرار داده است،تا دل از عوارض خارجی محفوظ بماند.
تأمل کن در آب دهن و منفعتی که در آن است،حق تعالی مقرّر فرموده همیشه جاری باشد که دهان و گلو را رطوبت دهد؛زیرا بدون این رطوبت دهان و زبان و گلو فاسد میشد و اگر این آب نبود،غذا گوارا نمیشد.این رطوبت به منزلۀ مرکبی است که غذا را به معده میرساند.هم چنین این رطوبت به زَهْرِه میرسد و موجب سلامت حال انسان میشود (1).
آنگاه حضرت به بسیاری دگر از نعمتهای مادی و معنوی که از جانب حق به انسان عطا شده است اشاره میفرماید و از انسان دعوت میکند که در برابر این همه لطف و نعمت،فرمانبر آن وجود مقدس باشد.
آیا این همه نعمت که شبانهروز در برابر دیدگان ماست که اگر یکی از آنها نبود انسان دچار مشکلات غیر قابل حل میشد در حالی که خدای متعال همه را از راه لطف و محبّت به آدمی عنایت کرده است بدون درخواست و خواهش و اصراری، سازندۀ یقین در عمق جان و دل انسان نسبت به کرم و عنایت خدا به آدمی نیست ؟!
از هنگامی که بشر نطفهای در سلب پدر بود،تا به امروز که غرق در انواع
1) 1) -بحار الأنوار:62/3،باب 4،الخبر المشتهر بتوحید المفضّل و377/57،باب 41،حدیث 98.
نعمتهای غیر قابل شمارش است،دایم مورد احسان بوده و این احسان حتمی و حسی است که دلیل و راهنمای انسان به سوی«امید»است.و این که با وجود چنین خدای کریم و رحیمی که در همۀ امور به خصوص در مسئله قبول توبه و عذر و این که تنها حضرت اوست که از باب لطف و کرمش تمام کمبودها را جبران میکند باید به جنابش امید داشت و از یأس و نومیدی که طبق آیات سوره یوسف (1)کفر محض است،پرهیز کرد.
البته تذکر یک نکتۀ بسیار مهمّ در اینجا ضروری است و آن این است که کسی باید به حضرت حق امید ببندد که فرمان او را اجرا کرده و میکند و برای آینده و آخرتش بذر عمل بکارد و در برابر گناهان انجام گرفته به سلاح توبه مسلح شود، وگرنه از نظر قرآن و سنّت،امید انسان به مزد و بخشش پروردگار،بدون عمل و منهای جبران گناه،امید بیجایی است.
کشاورزی که زمین در اختیار دارد و در فصل پاییز،زمین را از سنگ و خار و خاشاک پاک نکرده و آن را شخم نزده و فعالیتهای لازم را انجام نداده و هیچگونه بذری در آن نکاشته است،اگر امید برچیدن محصول از آن زمین داشته باشد،این امید از کمال جهل و بیخردی است.چنین امیدی به خدا نه این که از نظر اسلام امید نیست؛بلکه امنیّت از مکر اللّه است که از گناهان کبیره و علّت عذاب در روز قیامت است.
انسان زمانی که ساز و برگِ جنگِ با دشمن درونی و بیرونی را مهیّا کرده و به میدان درآمده باشد باید،امید به پیروزی داشته و یقین کند که حق تعالی او را یاری میدهد.
1) 1) -یوسف (12):87.
انسان وقتی که تمام واجبات حق را ادا نموده و از گناهان پرهیز کرده باشد،باید، امید به لطف و محبّت حق داشته و به انتظار مزد و اجر و ثواب سرشار،باشد.
انسان وقتی که نسبت به هر گناهی توبه مخصوص آن گناه را انجام داده باشد، باید،امید به بخشش و مغفرت و قبول عذر داشته باشد.
اگر امید بعد از عمل و یا توبه نباشد،امید نیست و بدون زحمت و اجرای دستورهای دوست و کنارهگیری از محرّمات،نباید امید داشت.چنان که آیات قرآن و روایات و اخبار به طور صریح بیانگر این واقعیّت است که در بخشهای بعد ذکر خواهیم کرد.
آری،با تماشای الطاف حق،یقین به لطف و عنایت دوست به دست میآید یقین نیز عامل ایجاد امید است که روزی انسان مستحق هیچ لطفی نبود و از خداوند طلبی نداشت و طفل بیچاره و ناتوان،یا انسان تهیدست و ضعیفی بود؛امّا این همه محبّت و لطف در حق او شد.آری،امروز که به دستور خدا این همه خود را در رنج عبادت و اطاعت قرار میدهد و برای ارتکاب یک گناه این همه بیداری شب کشیده و ناله و انابه دارد.چگونه امید به مزد عمل و بخشش و مغفرت گناه نداشته باشد ؟!
روزی که عمل و توبه از او نمیخواست،این همه او را در احسان و نعمت غرق کرد،امروز که از او مزد،ثواب،بهشت و دور شدن از عذاب جهنّم را با عمل و توبه طلب میکند،چگونه در برابر فرمانبری مزد ندهد و در مقابل توبه،آدمی را غرق در رحمت و مغفرت نکند ؟! پس امید همراه عمل صحیح است.چنانچه به موسی خطاب میکند:
ما أَقَلَّ حَیاءً مَنْ یَطْمَعُ فی جَنَّتی بِغَیْرِ عَمَلٍ یا مُوسیٰ کَیْفَ أَجْوَدُ بِرَحْمَتی عَلیٰ مَنْ
یَبْخَلُ بِطاعَتی (1).
چه کم حیاست کسی که بدون عمل طمع در بهشت دارد.ای موسی ! چگونه رحمتم را با کسی که در اطاعت من بخل ورزیده معامله کنم.
راستی چه قدر عجیب است و چه لطف و کرامتی است،کسی که همه عمر را به کفر و روگردانی از حق گذرانده و لحظهای یاد خدا نبوده و عملی برابر با خواسته الهی از او سر نزده،به محض برخورد با هدایت و قبول ایمان،تمام گذشتۀ او به احترام این ارتباط آمرزیده شده و مورد عنایت حق قرار میگیرد.به طوری که اگر در حال ایمان آوردن بمیرد اهل بهشت است ؟! آه راستی چگوه به چنین خدایی نباید امید بست ؟
در آثار اسلامی آمده است:
حضرت ابراهیم علیه السلام آتشپرستی را به مهمانی دعوت کرد.هنگام خوردن غذا به او فرمود:اگر مسلمان شوی در غذا مهمان من خواهی بود.آن مردِ گبر از جا برخاست و از خانۀ ابراهیم بیرون رفت.خطاب رسید:ابراهیم ! غذایش ندادی مگر به شرط تغییر مذهبش امّا من هفتاد سال است او را با کفرش روزی میدهم.
ابراهیم به دنبال او رفت و وی را به خانه آورد و برایش سفره طعام حاضر کرد،گبر به ابراهیم گفت:چرا از شرط خود پیشمان شدی ؟ ابراهیم داستان حضرت حق را برای او گفت.آتشپرست فریاد برآورد:اینگونه خداوند مهربان با من معامله
1) 1) -روح البیان:96/2.
میکند ؟ ابراهیم ! اسلام را به من تعلیم کن،سپس قبل از خوردن غذا به خاطر آن لطف و عنایت حق مسلمان شد (1).
عارف بزرگ مرحوم نراقی در کتاب ارزشمند«طاقدیس»سلوک حق را نسبت به یکی از گنهکاران در زمان موسی چنین بیان میکند:
دید موسی کافری اندر رهی ***پیره گبری کافری و گمرهی
گفت ای موسی از این ره تا کجا*** میروی و با که داری مدعا
گفت موسی میروم تا کوه طور*** میروم تا لُجهی ی دریای نور
میروم تا راز گویم با خدا*** عذر خواهم از گناهان شما
گفت ای موسی توانی یک پیام*** با خدای خود ز من گویی تمام
گفت موسی هان پیامت چیست او ***گفت از من با خدای خود بگو
که فلان گوید که چندین گیر و دار *** هست من را از خدایی تو عار
گر تو روزی میدهی هرگز مده *** من نخواهم روزیات منت منه
زین سخن آمد دل موسی بجوش *** گفت با خود تا چه گوید حق خموش
شد روان تا طور با حق راز گفت*** راز با یزدان بی انباز گفت
اندر آن خلوت به جز او کس ندید***با خدا بس رازها گفت و شنید
چون که فارغ شد در آن خلوت ز راز *** خواست تا گردد به سوی شهر باز
شرمش آمد از پیام آن عنود *** دم زند از آنچه از او بشنیده بود
گفت حق گو آن پیام بندهام*** گفت موسی من از آن شرمندهام
شرم دارم تا بگویم این پیام *** چون تو دانایی همه دانی تمام
گو از من رو بر آن تندخو *** پس ز من او را سلامی باز گو
1) 1) -محجّة البیضاء:267/7.
پس بگو گفتت خدای دلخراش*** گر ترا عار است ز ما عار باش
ما نداریم از تو عار و ننگ نیز *** نیست ما را با تو خشم و جنگ نیز
گر نمیخواهی تو ما را گو مخواه*** ما ترا خواهیم با صد عز و جاه
روزیات را گر نخواهی من دهم *** روزیات از سفره فضل و کرم
گر نداری منت روزی ز من*** من ترا روزی رسانم بی منن
فیض من عام است فضل من عمیم*** لطف من بی انتها جودم قدیم
خلق طفلانند و باشد فیض او *** دایهای بس مهربان و نیکخو
چون که موسی بازگشت از کوه طور*** طور نی بل قلزم ذخار نور
گفت کافر با کلیم اندر ایاب*** گو پیامم را اگر داری جواب
گفت موسی آنچه حق فرموده بود*** زنگ کفر از خاطر کافر زدود
جان او آیینه پر زنگ بود*** آن جوابش صیقل خوش رنگ بود
بود گمراهی ز راه افتاده بس*** آن جوابش بود آواز جرس
سر به زیر افکند و لختی شرمگین*** آستین بر چشم و چشمش بر زمین
سر بر آورد آنگهی با چشم تر *** با لب خشک و درون پر شرر
گفت با موسی که جانم سوختی*** آتش اندر جان من افروختی
من چه گفتم ای که روی من سیاه*** وا حیاه ای خدا واخجلتاه
موسیا ایمان بر من عرضه کن*** کودکم من بر دهانم نه سُخُن
موسیا ایمان مرا بر یاد ده*** ای خدا پس جان من بر باد ده
موسی او را یک سخن تعلیم کرد*** آن بگفت و جان به حق تسلیم کرد
ای صفایی هان و هان تا چند صبر*** یاد گیر ایمان خود زان پیر گبر
گرچه گفتار تو ایمان پرور است***هم سخن هایت همه نغزتر است
ریزد از نطقت مسلمانی همه***هست گفتار تو سلمانی همه
لیک زاعمال تو دارد عار وننگ***کافر بتخانه ترسای فرنگ
مردی در بنی اسرائیل چهل سال کارش دزدی بود.روزی عیسی با عابدی از عبّاد بنی اسرائیل که از یاران و ملازمان بود بر او گذشت در حالی که عابد پشت سر عیسی در حرکت بود،دزد پیش خود گفت:این پیامبر خداست و در کنار او یکی از حواریین است،اگر من هم با آنان حرکت کنم نفر سوم آنها خواهم شد،پس به دنبال آنان به راه افتاد،میخواست به دوست عیسی نزدیک شود؛امّا سخت خودش را خوار شمرد و گفت:من کجا و او کجا.آن حواری با مشاهدۀ آن مرد با خود گفت:شخصیّتی مثل من نباید با او در حرکت باشد پس او را عقب انداخت و خود در کنار عیسی قرار گرفت.مرد دزد در حرکتش تنها شد،خداوند به عیسی وحی کرد:به هر دو نفر اینان بگو اعمال خود را از سر بگیرند،امّا حواری به خاطر عجبی که کرد،اعمالش حبط شد و اما دیگری را به خاطر خوار شمردن نفسش بخشیدم.عیسی این واقعه را به هر دو گفت و دزد را با خود همراه کرد.او نیز با جبران گذشتۀ خود،از اصحاب و یاران عیسی شد (1).
1) 1) -محجّة البیضاء:266/7.
مردی که در شرابخواری افراط داشت،روزی دوستان شرابخوار را دعوت کرد و برای عیش و نوش بیشتر،چهار درهم به غلام خود داد و گفت:با این مبلغ مقداری میوه بخر.غلام در حال عبور به درب خانۀ«منصور بن عمار»رسید.
منصور برای نیازمندی مستحق،پول طلب میکرد و میگفت:هرکس به این فقیر چهار درهم بدهد،برایش چهار برنامه از خدا میطلبم،غلام هر چهار درهم را به آن مستحق داد.منصور به غلام گفت:چه میخواهی ؟ گفت:اربابی دارم، علاقهمندم از دست او رها شوم.دیگر این که خداوند مالی روزی من کند تا با او زندگی خود را اداره کنم.سوم این که خداوند ارباب معصیتکار مرا ببخشد.چهارم پروردگار بزرگ من و ارباب من و تو و این قوم را مورد رحمت خود قرار دهد.
منصور هر چهار برنامه را از خدای مهربان درخواست کرد وقتی غلام به منزل اربابش بازگشت،ارباب به او گفت:چرا دیر آمدی ؟ داستان را گفت،مولایش پرسید:به چه دعا میکردی ؟ گفت:اوّل آزادی خود را خواستم،ارباب گفت:در راه خدا آزادی.گفت:دوّم برای خود مالی خواستم تا با آن زندگی خود را اداره کنم،ارباب گفت:چهار هزار درهم از مال من برای تو.گفت:سوّم خواستم خدا از سر تقصیرات تو بگذرد و توفیق توبه به تو عنایت کند،ارباب گفت:توبه کردم.
چهارم:خواستم من و تو و منصور بن عمار و مردم را بیامرزد،مولایش گفت:آه که من مستحق این برنامه چهارم نیستم.چون شب رسید و به بستر خواب رفت در خواب شنید گویندهای میگوید:ای مرد ! آنچه وظیفۀ تو بود انجام دادی،آیا در وجود من که خدای مهربان هستم میبینی آنچه مربوط به خدایی من است انجام
ندهم ؟ من تو را و غلامت،منصور بن عمّار و مردم را بخشیدم (1).
«معمّر»از«زُهیر»روایت کند:
روزی یکی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی که میگریست به محضر آن جناب آمد،شدّت گریه او به حدّی بود که رسول اکرم صلی الله علیه و آله از او سؤال کرد چرا گریه میکنی ؟ عرض کرد:جوانی بر در ایستاده و چنان گریه میکند که مرا نیز به گریه درآورده است.فرمود:او را به نزد من آورید.رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود:چرا گریه میکنی ؟ گفت:از گناه خود و خشم الهی میترسم،فرمود:موحّدی یا مشرک ؟ عرض کرد:موحّد،فرمود:گریه مکن که خداوند تو را میآمرزد،اگر چه گناهانت همانند هفت آسمان و هفت زمین باشد ؟!
عرض کرد:گناهم از آن عظیمتر است.رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:گناه عظیم را خدای کریم بیامرزد،سپس فرمود:مگر گناهت چیست ؟ عرض کرد:از آن شرمندهام؛زیرا از عرش عظیمتر و از کرسی سنگینتر است ؟! فرمود:گناه تو بزرگتر است یا خدا ؟ عرضه داشت:خدا،فرمود:ای جوان ! خدای عظیم گناه بزرگ را میآمرزد،این چه گناهی است که تو را به نومیدی کشانده است ؟ گفت:نبّاش بودم و هفت سال گور مردگان را میشکافتم و کفن آنان را میربودم،روزی دختری از انصار مُرد،من گورش را شکافته و کفنش را باز کردم سپس شهوت به من غلبه کرد و بر آن گناه بزرگ واداشت،پس از انجام گناه گویی ندایی شنیدم که میگفت:ای
1) 1) -محجّة البیضاء:367/7.
جوان ! وای بر تو،از حساب روز قیامت اندیشه نکردی که مرا برهنه گذاشتی و این رسوایی به من نمودی ؟ پیش خدا و رسول اسلام صلی الله علیه و آله چه خواهی گفت ؟ چون نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله این موضوع را شنید فرمود:این فاسق را بیرون کنید که کسی به دوزخ نزدیکتر از او نیست.آن جوان از مسجد بیرون آمد و روی به بیابان نهاد و روز و شب زاری کرد.یک روز عرضه داشت:الهی به حق پیامبران برگزیدهات توبۀ مرا بپذیر و از من درگذر.اگر توبه من قبول است آن را به رسولت خبر ده و الّا آتشی در من انداز تا نابود شوم.جبرئیل نازل شد و به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت:خدای متعال میفرماید:من توبۀ آن جوان را قبول کردم و از جمیع گناهان او گذشتم.او را بطلب و آتش سینه او را خاموش کن و مرهم مغفرت بر جراحتش بگذار (1).
روایت است:
در ایام«مالک بن دینار»مردی بود که تمام عمر خود را در خرابات به سر برده و روی به خیر نیاورد و اندیشۀ نیکی بر او نگذشت.نیکان روزگار از او حذر کردند، تا وقتی که فرشتۀ مرگ دست مطالبه به دامن عمرش دراز کرد.او چون دریافت وقت مرگ فرا رسیده نظر در جراید اعمال خود کرد،نقطۀ امیدی در آن ندید.به جویبار عمر نگریست شاخی که دست امید بر آن توان زد نیافت،آهی از عمق جان کشید و به سوی ربّ الارباب روی کرد و گفت:
«یا مَنْ لَهُ الدُّنْیا وَ الآخِرَةُ ارْحَمْ مَنْ لَیْسَ لَهُ الدُّنْیا وَ الآخِرَةُ» (2).
این را گفت و جان داد.
اهل شهر به مرگ او شادی کردند و بر جنازۀ او به شادی گذشتند،او را به بیرون
شهر برده به مزبله انداختند و خاک و خاشاک بر جنازهاش ریختند.
مالک بن دینار را در خواب گفتند:فلانی درگذشته و به مزبلهاش افکندهاند، برخیز او را از آنجا بردار غسل بده و در مقبرۀ نیکان دفن کن.گفت:پروردگارا ! او در میان خلق به بدکاری معروف بود؛مگر چه چیز به درگاه کبریای تو آورده که سزای چنین کرامتی شده است ؟
جواب آمد:چون به حالت جان دادن رسید که نامۀ عمل خود را نظر کرد و چون همه را خطا دید،مُفلسانه به درگاه ما نالید و عاجزانه به بارگاه ما نظر کرد،چون دست بر دامن فضل ما زد،بر دردمندی او رحم کردیم و چنان او را بخشیدم که انگار گناهی نداشته بود،از عذاب نجاتش دادیم و به نعمتهای پایدارش رساندیم،کدام درد زده به درگاه ما نالید که او را شفا ندادیم ؟ و کدام غمگین از ما خلاصی طلبید که خلعت شادکامی بر او نپوشاندیم؟! (1)
در«مجمع البیان» (2)در ذیل آیۀ:
[ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ ] (3)
مسلماً خدا این که به او شرک ورزیده شود نمیآمرزد،و غیر آن را برای هر کس که بخواهد میآمرزد.و هر که به خدا شرک بیاورد،مسلماً گناه بزرگی را مرتکب شده است.
آمده است:
وحشی و یارانش پس از به شهادت رساندن«حمزه»عموی پیامبر به مکّه فرار کردند،سرانجام از عمل خود پشیمان شدند،نامهای به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نوشتند که ما بر کرده خود پشیمانیم و علاقهمندیم به آیین اسلام رو کنیم؛ولی یکی از آیات قرآن مانع ماست آنجا که میفرماید:
[ وَ الَّذِینَ لاٰ یَدْعُونَ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ وَ لاٰ یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ لاٰ یَزْنُونَ ] (1).
و آنان که معبود دیگری را با خدا نمیپرستند،و کسی را که خدا خونش را حرام کرده است،جز به حق نمیکشند،و زنا نمیکنند.
چون ما مرتکب گناهِ شرک و قتل و زنا شدهایم،امید به رحمت نداریم.
در جواب نامۀ وحشی این آیه نازل شد:
[ إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِکَ یُبَدِّلُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ ] (2).
مگر آنان که توبه کنند و ایمان آورند و کار شایسته انجام دهند که خدا بدیهایشان را به خوبیها تبدیل میکند.
پیامبر صلی الله علیه و آله شخصی را مأمور کرد تا به مکّه رفته و این آیه را برای وحشی و یارانش بخواند.پس از آن که از آیۀ مورد نظر با خبر شدند گفتند:این شرطی شدید و تکلیفی دشوار است،ما میترسیم از عمل کنندههای این آیه نشویم.
حق تعالی این آیه را فرستاد:
[ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ ] (1).
مسلماً خدا این که به او شرک ورزیده شود نمیآمرزد،و غیر آن را برای هر کس که بخواهد میآمرزد.
چون پیامبر صلی الله علیه و آله این آیه را فرستاد گفتند:میترسیم از گروه [ لِمَنْ یَشٰاءُ] (برای کسی که بخواهد) نباشیم.
در این هنگام این آیه نازل شد:
[ قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ] (2).
بگو:ای بندگان من که [ با ارتکاب گناه ] بر خود زیاده روی کردید ! از رحمت خدا نومید نشوید،یقیناً خدا همۀ گناهان را میآمرزد؛زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است.
در ذیل آیۀ شریفه:
[ وَ عَلَی الثَّلاٰثَةِ الَّذِینَ خُلِّفُوا حَتّٰی إِذٰا ضٰاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِمٰا رَحُبَتْ وَ ضٰاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لاٰ مَلْجَأَ مِنَ اللّٰهِ إِلاّٰ إِلَیْهِ ثُمَّ تٰابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا إِنَّ اللّٰهَ هُوَ التَّوّٰابُ الرَّحِیمُ ] (3).
و [ نیز رحمتش ] شامل حال آن سه نفری [ بود ] که [ با بهانه تراشیِ واهی از شرکت در جنگ ] بازمانده بودند [ و همه مسلمانان به دستور پیامبر با آنان
قطع رابطه کردند ] تا جایی که زمین با همه وسعت و فراخیاش بر آنان تنگ شد و [ از شدت غصه،اندوه و عذاب وجدان ] دلهایشان هم در تنگی و مضیقه قرار گرفت،و دانستند که هیچ پناهگاهی از خدا جز به سوی او نیست؛پس خدا به رحمتش بر آنان توجه کرد تا توبه کنند؛زیرا خدا بسیار توبهپذیر و مهربان است.
در شأن نزول این آیه داستان سه نفر متخلّف از جهاد را میخوانیم که از عمل بسیار بد خود سخت پشیمان شدند و خدای مهربان پس از توبه و انابه،از کردار زشت آنان درگذشت.
آن سه نفر از مردم مدینه و از طایفه انصار به نامهای:کعب بن مالک،فزارة بن ربیع و هلال بن امیّه بودند.
داستان آنان با کمی اختلاف که در بعضی از تفاسیر دیده میشود بدین قرار است:
جنگی به نام«تبوک»برای مسلمانان پیش آمد.در آن جنگ به مسلمانان خیلی سخت گذشت و به فرمودۀ قرآن در آیۀ 119 سورۀ توبه برای مسلمانان ساعت عسرت و هنگامۀ سختی بود،جابر بن عبد اللّه میگوید:
ما در این جنگ گرفتار سه نوع سختی شدیم،سختی زاد و توشه،کمبود آب، گرسنگی و تشنگی چهارپایان و پیاده ماندن مردم.رهبر اسلام به فرمان خداوند از مردم برای شرکت در آن جهاد مقدّس دعوت کرد.منافقان و در مدینه و اطراف آن مشغول تبلیغات سوء شدند و برای سست کردن ارادۀ مسلمانان از شرکت در جنگ،به فعالیّت پرداختند و گفتند:این چه بساطی است که هر ماه و هر هفته باید به جهاد رفت و مال و جان به هدر داد،این چه آیینی است که ما را از زندگی
بازداشته و راحتی را از ما سلب کرده است.تبلیغات آنان در عدّهای از مردم اثر گذاشت و ایشان بدون عذر شرعی از شرکت در آن جهاد مقدّس خودداری کردند.
و اگر پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله با تبلیغات غلط آنان و خودداری آن سه چهرۀ مشهور مبارزه نمیکرد در آینده،سنّت ناپسندی گذاشته میشد و هر کسی به کمترین بهانهای از شرکت در جنگ فرار میکرد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از بازگشت از جهاد،مورد استقبال مردمی که از شرکت در جهاد معذور بودند قرار گرفت.آن سه نفر هم که به بهانۀ جمع کردن میوه و انجام کارهای عقب افتاده،در واقع به خاطر سستی و تنبلی در جهاد شرکت نداشتند به استقبال آمدند.رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور اکید دادند که احدی از مسلمانان حق معاشرت و رفت و آمد با آنان را ندارد ؟!
تمام مردم مدینه علیه آنان بسیج شدند.فروشندگان به آنان جنس نفروختند، معاشران از معاشرت با آنان پرهیز کردند،دوستان نسبت به آنان آهنگ جدایی زدند،زن و فرزند نیز از ایشان روی گرداندند.حتّی زنان آنان به مسجد آمدند و به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرضه داشتند:چنانچه خداوند به ما اجازه معاشرت با آنان را نمیدهد،ما را طلاق بگویید.پیامبر صلی الله علیه و آله رضایت به جدایی ندادند،ولی فرمودند:
ترک معاشرت را نسبت به آنان ادامه دهید.
راستی زمین با همۀ وسعتش بر آنان تنگ شد و از این بیتوجّهی جانشان به لب آمد.
آری،آنان گناهی بزرگ مرتکب شده بودند،گناه تخلّف از فرمان حق و خودداری از شرکت در جهاد با کفر.
چون وضع را بدین صورت دیدند،از شهر و دیار دست کشیده و رهسپار بیابان شدند.چهل شبانه روز گریستند و در آن مدّت همسرانشان به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله
وسائل لازم را برای آنان میبردند.پس از آن همه گریه و زاری و عذر آوردن به پیشگاه حق،خبری از عفو و مغفرت نشنیدند.«کعب»دو رفیق خود را صدا زد و گفت:علّت عدم پذیرش توبۀ ما دوستی ما با یکدیگر است حال که همه از ما بریدهاند بیایید ما هم از یکدیگر کناره گرفته و هریک به بدبختی و روسیاهی خود در پیشگاه حق بنالیم.بدین گونه عمل کردند.
سرانجام خدای مهربان آیۀ 118 سورۀ توبه را نازل نمود پیامبر عزیز صلی الله علیه و آله مردم را مأمور بازگرداندن آنان کرد و خود،در جلوی مسجد به انتظار آنان قرار گرفت.مردم با احترام ایشان را وارد مدینه کردند،چون چشم پیامبر صلی الله علیه و آله به«کعب»افتاد او را در آغوش محبّت گرفت و فرمود:ای کعب ! در تمام مدّت عمرت ساعتی به ارزش و قیمتِ ساعت قبولی توبهات وجود ندارد.
فَلَوْ لاَ فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَکُنْتُمْ مِنَ الْخَاسِرِینَ ] (1).
و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود،قطعاً از زیانکاران بودید.
[ وَ اللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ ] (2).
و خدا به بندگان مهربان است.
[ وَ اللّٰهُ یَدْعُوا إِلَی الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَ یُبَیِّنُ آیٰاتِهِ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ ] (3).
و خدا به توفیق خود به سوی بهشت و آمرزش دعوت میکند،و آیاتش را برای
مردم بیان میفرماید تا متذکّر شوند.
[ وَ لَقَدْ عَفَا اللّٰهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ ] (1).
و یقیناً خدا از آنان در گذشت؛زیرا خدا بسیار آمرزنده و بردبار است.
[ فَأُولٰئِکَ عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ کٰانَ اللّٰهُ عَفُوًّا غَفُوراً ] (2).
پس اینانند که امید است خدا از آنان درگذرد و خدا همواره گذشت کننده و بسیار آمرزنده است.
[ فَقُلْ رَبُّکُمْ ذُو رَحْمَةٍ وٰاسِعَةٍ ] (3).
بگو:پروردگارمان صاحب رحمتی گسترده است.
[ قُلْ لِلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ یَنْتَهُوا یُغْفَرْ لَهُمْ مٰا قَدْ سَلَفَ ] (4).
به کسانی که کافرند بگو:اگر از کفر خود بازایستند [ و به اسلام روی آورند ] گناهان [ ی چون جنگ با پیامبر و بازداشتن مردم از راه خدا،و منع کردن مؤمنان از ورود به مسجد الحرام ] از آنان بخشیده خواهد شد.
[ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ ] (5).
خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمیکند.
[ قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ
یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ] (1).
بگو:ای بندگان من که [ با ارتکاب گناه ] بر خود زیاده روی کردید ! از رحمت خدا نومید نشوید،یقیناً خدا همۀ گناهان را میآمرزد؛زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است؛
عَنْ جُنْدَبِ الغِفاری أَنَّ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله قالَ:إِنَّ رَجُلاً قالَ یَوْماً وَ اللّهِ لا یَغْفِر اللّهُ لِفُلانٍ،قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ:مَنْ ذَا الَّذی تَألی علی أَنْ لا أَعْفُوَ لِفُلانٍ ؟ فَإِنّی قَدْ غَفَرْتُ لِفُلانٍ وَ أَحْبَطْتُ عَمَلَ الْمُتَألّی بِقَوْلِهِ لا یَغْفِرَ اللّهُ بِفُلانٍ (2).
ابو ذر غفاری از نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند:مردی یک روز گفت:به خدا قسم خدا فلانی را نمیبخشد،خداوند فرمود:چه کسی قسم خورد که من فلانی را نمیبخشم ؟ حتماً او را آمرزیدم و عمل آن قسم خورده را به خاطر آن کلمه بیجایی که گفته بود حبط کردم.
«شیخ مفید»به اسنادش از ابو جعفر طایی واعظ و او از وهب بن مُنَبَّه نقل میکند:
قَرأتُ فی زَبُورِ دٰاوُد أَسْطُراً مِنْهٰا مٰا حَفِظْتُ وَ مِنْهٰا مٰا نَسَیْتُ،فَمٰا حَفِظْتُ قَوْلُهُ یٰا دٰاوُدُ ! اسْمَعْ مِنِّی مٰا اقُولُ مَنْ اتٰانی وَ هُوَ یُحِبُّنی ادْخَلْتُهُ الْجَنَّةَ یٰا دٰاوُدُ ! اسْمَعْ مِنّی مٰا اقُولُ وَ الْحَقُّ مَنْ أتٰانیِ وَ هُوَ مُسْتَحْی مِنْ الْمَعٰاصِی الَّتی عَصٰانی بِهٰا غَفَرْتُهٰا لَهُ
وَ انْسَیْتُهٰا حٰافِظِیْهِ یٰا داوُدُ اسْمَعْ مِنّی مٰا اقُولُ،وَ الْحَقُّ اقُولُ مَنْ أتٰانی بِحَسَنَةٍ وٰاحِدَةٍ ادْخَلْتُهُ الْجَنَّةَ قال دٰاوُدُ:یٰا رَبِّ وَ مٰا هٰذهِ الْحَسَنَةُ ؟ قٰالَ مَنْ فَرَّجَ عَنْ عَبْدٍ مُسْلِمٍ فَقٰالَ دٰاوُدُ:اِلٰهی بِذٰالِکَ لٰا یَنْبَغی لِمَنْ عَرَفَکَ انْ یَنْقَطِعَ رَجٰاءَ مِنْکَ.
جملاتی در زبور داود خواندم،قسمتی از آن را از یاد بردم و جملاتی از آن را به یاد دارم،آنچه به یاد دارم این است:هرکس به من وارد شود در حالی که علاقهمند به من است او را به بهشت میبرم،ای داود ! کلامم را بشنو که حق است کسی که بر من وارد شود و از گناهانی که کرده خجالت زده است او را ببخشم و گناهانش را از یاد محافظانش ببرم.ای داود ! از من بشنو که قول من حق است،هرکس با یک خوبی بر من وارد گردد،او را به بهشت میبرم،داود گفت:این خوبی و حسنه چیست ؟ فرمود:گرهای از کار بنده مسلمانی گشوده باشد،داود گفت:پروردگار من به همین عنایات تو است که هرکس تو را شناخت سزاوار نیست امیدش از تو قطع گردد !! (1)
عَنْ أَبی بَصیرٍ قالَ:سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرَ علیه السلام یَقُولُ:إِذَا دَخَلَ أَهْلُ الجَنَّةِ الجَنَّةَ بِأَعْمالِهِمْ فَأَیْنَ عُتَقاءُ اللّهِ مِنَ النّار.
ابی بصیر میگوید:از امام باقر علیه السلام شنیدم که میفرمود:زمانی که اهل بهشت به خاطر اعمالشان وارد بهشت شوند،پس آزادشدگان خدا از آتش جهنّم کجایند ؟
إِنَّ اللّهَ أَوْحیٰ إِلیٰ نَبِیِّهِ علیه السلام إِنّی أَجْعَلُ حِسابَ أُمَّتِکَ إِلَیْکَ فَقالَ:لا یا رَبِّ أَنْتَ أَرْحَمُ بِهِمْ مِنّی فَقالَ:إِذَنْ لا أُخْزیکَ فِیهم (2).
خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله خطاب فرمود:در قیامت حساب امّتت را به تو واگذار میکنم،عرضه داشت:الهی تو به آنان مهربانتری از من.خطاب رسید:من تو را در میان آنان سرشکسته نمیکنم.(کنایه از این که از آنان دستگیری میکنم).
عَنْ جَعْفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبائِهِ علیهم السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله قالَ اللّهُ:إِنّی لَأَسْتَحْیی مِنْ عَبْدی وَ أَمَتی یَشیبانِ فی الإسْلامِ ثُمَّ أُعَذِّبُهُما (1).
امام صادق علیه السلام از پدرانش از نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله از خداوند نقل میکند که خداوند فرمود:من از بندهام چه مرد چه زن که در اسلام پیر شدهاند حیا میکنم به عذاب گرفتارشان کنم.
دَخَلَ صلی الله علیه و آله عَلیٰ رَجُلٍ وَ هُوَ فی النَّزْعِ فَقالَ:کَیْفَ تَجِدُکَ ؟ قالَ:أَجِدُنی أَخافُ ذُنُوبی وَ أَرْجُو رَحْمةَ رَبّی فَقال صلی الله علیه و آله مَا اجْتَمَعا فی قَلْبِ عَبْدٍ فی هذا الْمَوْطِنِ إِلّا أَعْطاهُ اللّهُ ما رَجا وَ آمَنَهُ مِمّا یَخافُ (2).
رسول خدا صلی الله علیه و آله به مردی وارد شد که در حال جان دادن بود،فرمود:تو را چگونه ببینم ؟ عرضه داشت:در ترس از گناهانم و امید به رحمت پروردگارم، حضرت فرمود:در این هنگامه این دو در دل مؤمن قرار نمیگیرد مگر این که خداوند به سبب این دو واقعیّت با بندهاش عمل میکند،به آنچه امید دارد میرسد و از آنچه میترسد به او ایمنی میدهد.
قالَ عَلِیٌّ علیه السلام لِرَجُلٍ أَخْرَجَهُ الْخَوْفُ إِلَی القُنُوطِ لِکِثْرَةِ ذُنُوبِهِ:یا هذا یَأْسُکَ مِنْ
رَحْمَةِ اللّهِ أَعْظَمُ مِنْ ذُنوبِکَ (1).
امیر مؤمنان به مردی که زیادی گناهش او را به ناامیدی کشیده بود فرمود:
ناامیدی تو از رحمت الهی از گناهانت بزرگتر است.
عَنْ أَبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ:إِنَّ آدَمَ علیه السلام قالَ:یا رَبِّ سَلَّطْتَ عَلَیَّ الشَّیْطانَ وَ أَجَرَیْتَهُ مِنّی مَجْرَی الدَّمِ فَاجْعَلْ لی شَیْئاً فَقالَ:یا آدَمُ جَعَلْتُ لَکَ أَنَّ مَنْ هَمَّ مِنْ ذُرِّیَّتِکَ بِسَیِّئَةٍ لَمْ تُکْتَبْ عَلَیْهِ فَإِنْ عَمِلَها کُتِبَتْ عَلَیْهِ سَیِّئَةٌ،وَ مَنْ هَمَّ مِنْهُمْ بِحَسَنَةٍ فَإِنْ لَمْ یَعْمَلْهَا کُتِبَتْ لَهُ حَسَنَةٌ وَ إِنْ هُوَ عَمِلَهَا کُتِبَتْ لَهُ عَشَراً قالَ:یا رَبِّ زِدْنی قالَ:
جَعَلْتُ لَکَ أَنَّ مَنْ عَمِلَ مِنْهُمْ سَیِّئَةً ثُمَّ اسْتَغْفَرَ غَفَرْتُ لَهُ قالَ:یا رَبِّ زِدْنی قالَ:
جَعَلْتُ لَهُمُ التَّوْبَةَ وَ بَسَطْتُ إِلَیْهِمْ التَّوْبَةَ حَتّی تَبْلُغَ النَّفَسُ هذِهِ (2).
امام باقر علیه السلام میفرماید:آدم به حضرت حق عرضه داشت:شیطان بر من تسلّط دارد و چون خونی که در بدن من روان است به من راه دارد،برنامهای برای من قرار بده،پروردگار فرمود:عنایت من به شما آدمیان این است که هرگاه گناهی را نیّت کنید من در نامه شما نمینویسم،اگر به آن نیّت عمل کردید نوشته میشود و هرکدام از شما اراده کار خیری کردید مینویسم اگرچه عمل نکنید و در صورت عمل ده برابر مینویسم،عرضه داشت:عنایت بیشتری به من بفرما،خطاب رسید:چنانچه پس از گناه توبه کنید من توبۀ شما را قبول میکنم و از کردههای بد شما گذشت مینمایم،عرض کرد:عنایت بیشتری نیازمندم،خطاب رسید:برای شما توبه را قرار دادم و برنامه توبه بر شما آن
چنان گسترده کردم که تا هنگام خروج روح از بدن توبه را میپذیرم.
عَنْ أَبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:مَرَّ عیسَی بنُ مَرْیَمَ علیه السلام عَلی قَوْمٍ یَبْکُونَ فَقالَ:عَلَیٰ ما یَبکی هؤُلاءِ فَقیلَ یَبْکُونَ عَلی ذُنُوبِهِمْ قالَ فَلْیَدْعُوها یُغْفَرْ لَهُمْ (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:عیسی بن مریم علیه السلام بر گروهی گذشت که گریه میکردند فرمود:اینان برای چه میگریند،به آن حضرت گفته شد برای گناهانشان،فرمود:دعا کنند تا خدا آنان را بیامرزد.
قالَ صلی الله علیه و آله:إِنَّ رَجُلاً یَدْخُلُ النّارَ فَیَمْکُثُ فیها أَلْفَ سَنَةٍ یُنادی یا حَنّانُ فَیَقُولُ اللّهُ تعالی جِبْرئیلَ:اِذْهَبْ فَأْتِنی بِعَبْدی قالَ فَیَجیءُ بِهِ فَیُوقِفُهُ عَلی رَبِّهِ فَیَقُولُ اللّهُ:
کَیْفَ وَجَدْتَ مَکانَکَ،فَقالَ:شَرُّ مَکانٍ قالَ:فَیَقُولُ رُدُّوهُ إِلیٰ مَکانِهِ،قالَ فَیَمْشی وَ یَلْتَفِتْ إِلی وَرائِهِ فَیَقُولُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلیٰ أَیِّ شَیءٍ تَلْتَفِتْ فَیَقُولُ:لَقَدْ رَجَوْتُ أَنْ لا تُعیدَنی إِلَیْها بَعْدَ إِذْ أَخْرَجْتَنی مِنْها فَیَقُولُ اللّهُ تَعالی إِذْهَبُوا بِهِ إِلَی الجَنَّةِ (2).
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید:مردی به جهنّم میرود و دو هزار سال در آنجا فریاد میکند:یا حنّان یا منّان،پروردگار به جبرئیل میفرماید:برو بنده مرا از جهنّم بیاور.او را میآورد.خطاب میرسد:جایت را چگونه دیدی ؟ عرضه میدارد:بدترین جایگاه،خطاب میرسد:او را به همان جا ببرید،در حالی که او را میبرند به عقب نظر میکند،خطاب میرسد:دنبال چه هستی ؟ عرضه میدارد:امید به این داشتم که مرا دوباره به جهنّم نبری،فرمان میرسد:
او را به بهشت هدایت کنید !!».
لمّا قالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله:لَوْ تَعْلَمُونَ ما أَعْلَمُ لَضَحِکْتُمْ قَلیلاً وَ لَبَکَیْتُمْ کَثیراً وَ لَخَرْجْتُمْ إِلَی الصُّعْداتِ تَلْدِمُونَ صُدُورَکُمْ وَ تَجْأَرُونَ إِلَی رَبِّکُمْ فَهَبَطَ جِبْریلُ فَقالَ:إِنَّ رَبَّکَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ:لِمَ تَقْنُطُ عِبادی فَخَرَجَ فَرِحاً وَ بَشَّرَهُمْ (1).
زمانی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله به اصحاب فرمود:اگر بدانید آنچه را من میدانم کم میخندید و زیاد گریه میکنید و هر آینه به روی خاکها و تپّهها رفته و از شدّت ناراحتی به سینه خود چنگ زده و لطمه میزنید و با کمال ذلّت به خدای خود استغاثه میبرید،ناگهان جبرئیل نازل شد و عرضه داشت:خداوند میفرماید:چرا بندگان مرا ناامید میکنی ؟!! پیامبر صلی الله علیه و آله از مسجد در حالی که خوشحال بود خارج شد و اصحاب خود را به رحمت الهی و عنایت حضرت باری بشارت داد.
عَنْ ابی جَعْفرٍ علیه السلام قٰالَ:وَجَدْنٰا فی کِتٰابِ عَلیٍّ علیه السلام انَّ رَسُولَ اللّهِ قٰالَ وَ هُوَ عَلیٰ مِنْبَرِهِ:وَ الَّذی لٰا الٰهَ الّا هُوَ مٰا اعْطِیَ مُؤمِنٌ قَطُّ خَیْرَ الدُّنْیٰا و الآخِرَةِ الّا بِحُسْنِ ظَنِّهِ بِاللّهِ وَ رَجٰائِهِ لَهُ وَ حُسْنِ خُلْقِهِ و الْکَفَّ عَنْ اغْتِیابِ الْمُؤمِنینَ،و الَّذی لا إلٰهَ إلّا هُوَ لا یُعَذِّبُ اللّهَ مُؤْمِناً بَعْدَ التَّوْبَةِ و الاسْتِغْفارِ إلاّ بِسُوءِ طَنِّهِ بِاللّهِ وَ تَقْصیرِهِ مِنْ رَجائِهِ وَ سُوءِ خُلْقِهِ و اغْتِیابِهِ لِلْمُؤمِنینَ،وَ الَّذی لا إلٰهَ إلّا هُوَ لا یَحْسُنُ ظَنَّ عَبْدٍ مُؤمِنٍ بِاللّهِ إلّا کانَ اللّهُ عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِهِ الْمُؤمِنِ؛لأَنَّ اللّهَ کَریمٌ بِیَدِهِ الْخَیْراتُ یَسْتَحیِ أنْ یَکُونَ عَبْدُهُ الْمُؤمِنُ قَدْ أحْسَنَ بِهِ الظَّنُّ ثُمَّ یُخْلِف ظَنَّهُ وَ رَجاءَهُ فَأَحْسَنُوا بِاللّهِ الظَّنَّ وَ ارْغَبُوا إلَیْهِ (2).
امام باقر علیه السلام میفرماید:در کتاب علی علیه السلام دیدیم که رسول اللّه صلی الله علیه و آله در منبر
فرمود:قسم به آن که غیر از او خدایی نیست هرگز خیر دنیا و آخرت نصیب مؤمنی نمیشود،مگر به گمان نیک و امید به فضل خدا و نیکی اخلاقش و خودداری از غیبت مؤمنان و قسم به خدایی که غیر از او خدایی نیست مؤمنی را بعد از توبه و استغفار عذاب نمیکند؛مگر به گمان بدی که به حق و کوتاهی داشتنش از امید به رحمت حق و سوء خلق و غیبتش از مؤمنان به خدایی که غیر از او خدایی نیست.گمان عبد به خدا هرگاه گمان نیک باشد خداوند با او برابر گمانش معامله میکند؛زیرا خدا کریم است و نیکیها به دست اوست، حیا میکند که عبد به او حسن ظن بورزد و او با بندهاش برخلاف ظنّ و امیدش معامله نماید.گمان نیک به خدا ببرید و به حضرت او رغبت کنید.
فی الْحَدیثِ أَنَّ أَعْرابیّاً قالَ:یا رَسُولَ اللّهِ مَنْ یَلی حِسابَ الْخَلْقِ ؟ فَقالَ:اللّهُ تَبارَکَ وَ تَعالَی قالَ:هُوَ بِنَفْسِهِ ؟ قَالَ:نَعَمْ فَتَبَسَّمَ الأَعْرابِیُّ فَقال رَسُولُ اللّهُ صلی الله علیه و آله:
مِمَّ ضَحِکْتَ یا أَعْرابِیُّ ؟ فَقالَ:إِنَّ الْکَریمَ إِذا قَدَرَ عَفا،وَ إِذا حاسَبَ سامَحَ فَقالَ النَبِیُّ صلی الله علیه و آله صَدَقَ الأَعْرابِیُّ أَلا لا کَریمَ أَکْرَمُ مِنَ اللّهِ تَعالی هُوَ أَکْرَمُ الأَکْرَمینَ ثُمَّ قالَ:فَقَّهَ الأَعْرابِیُّ (1).
عربی به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت:فردا حساب مردم با کیست ؟ فرمود:با خدای تبارک و تعالی،عرضه داشت:با خود اوست ؟ فرمود:آری،عرب خندید، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:برای چه خندیدی ؟ عرض کرد:کریم به هنگام قدرت، گذشت میکند و زمان حساب سهلانگاری مینماید.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
اعرابی راست گفت،بدانید کریمی کریمتر از خدا نیست و اوست بخشندهترین بخشندگان،سپس فرمود:اعرابی به نهایت فهم رسید.
1) 1) -محجّة البیضاء:262/7.
این روایات نمونهای از روایات زیادی است که سلوک حق را با بندگان خود نشان میدهد که به حکم
«الاسلام یجبّ ما قبله» (1)،از گناهان هفتاد ساله کافری که ایمان آورده درمیگذرد،چنان که در قرآن میفرماید:
[ قُلْ لِلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ یَنْتَهُوا یُغْفَرْ لَهُمْ مٰا قَدْ سَلَفَ ] (2).
به کسانی که کافرند بگو:اگر از کفر خود بازایستند [ و به اسلام روی آورند ] گناهان [ ی چون جنگ با پیامبر و بازداشتن مردم از راه خدا،و منع کردن مؤمنان از ورود به مسجد الحرام ] از آنان بخشیده خواهد شد.
هم چنین به محض این که ساحران زمان فرعون گفتند:[ آمنا] از تمام گذشتههای آنان درگذشت و اصحاب کهف را با وجود سابقۀ کفر و شقاوت به محض این که به حقیقت توحید دست یافتند قبول کرد و به آنان کرامت و عزّت عطا فرمود.
و اینگونه آیات و روایات محکم و متین است که انسان را به خداوند عزیز امیدوار میکند.آیاتی که در آن شکّی نیست و انسان از آن آیات که وحی الهی است،یقین حتمی داشته و امیدش بر پایه یقین استوار میگردد.این است که امام صادق علیه السلام میفرماید:و الرجاء فرع الیقین.
براستی که این جمله،جملۀ استواری است.
این همه فضل و عنایت خدا را،انسان به خود و موجودات میبیند و رفتار خدا را با بندگان خود مینگرد و این همه آیات و روایاتی که نشانگر عنایت حق به بندگان
است نظر میکند؛چگونه به یقین نرسد و چرا یقین پیدا نکند که او هم اگر به پیشگاه رحمت و عنایت الهی پناه ببرد پناهش میدهند و در دریای رحمت بینهایت و فضل بیپایان غرقش میکنند.
[ وَ الْحُبُّ فَرْعُ الْمَعْرِفَةِ ]
این یک واقعیّت است که شناخت و معرفت به هر چیزی،ریشۀ میل یا تنفّر انسان به آن چیز است.
در صورتی که انسان چیزی را بیابد که در واقع برای او منفعت دارد،به آن میل و عشق پیدا میکند و برای جلب آن و به دست آوردنش،یا شکلگیری از آن،یا کسب رضایتش نهایت فعالیت را مینماید.
انسان به مواد غذایی،لباس،پوشاک،خانه و به تمام اشیاء مورد نیاز خود علاقه دارد،چرا که به حقیقت یافته است که این اشیاء برای حیات او منفعت دارد و در مقابل،از امور بسیاری سخت متنفّر است،چرا که به این حقیقت دست یافته است که آنها برای زندگی او ضرر دارند.
آنجا که از اشیاء منفعتی دیده باشد درصدد به دست آوردن آنهاست و در جایی که اشیایی را مضر دیده است،در راه دور کردن آنها از خط زندگی خویش است.
شما به قرآن مجید و آثار اسلامی مراجعه کنید و از طریق آن آثار،خدا را بیابید که آن وجود مقدّس منبع تمام صفات کمال است.صفاتی کمالی که نامحدود
است.و دریابید که همه چیزها به دست اوست و توجّه کنید که حضرتش مبدأ وجود است و به هر چیزی هرچه را که لیاقت داشت عنایت نمود و به انسان بیش از لیاقت و استحقاقش توجّه فرمود.
شما از راه قرآن و آثار اهل بیت علیهم السلام عنایتش را به نیکوکاران؛کرم و لطف و محبّتش را به بدکارانِ توبهکار و رحمت و کرامتش را نسبت به دوستان در قیامت بنگرید.
شما آیاتی که وضع نیکوکاران را در بهشت نشان میدهد ملاحظه کنید؛روایات باب توبه و عفو و شفاعت را بنگرید؛محبّتهای بیدریغش را در همین دنیا به موجودات زنده و به خصوص انسان تماشا کنید؛قوانین عالیاش را در قرآن مجید، برای تأمین سعادت انسان ببینید؛به بخش رسالت رسولان و امامت امامان علیهم السلام و حکمت حکیمان و عرفان عارفان اندیشه کنید؛ببینید که شخص پیامبر صلی الله علیه و آله را رحمة للعالمین میخواند و به نیکوکار وعدۀ اجر غیر ممنون میدهد و مزد بیحساب و بهشت عالی در برابر اعمال محدود و کم عنایت میکند.و به گنهکاران میگوید:هرچه هستی و هرکه هستی بازگرد و گذشته را جبران کن،من از تمام گناهانت چشم میپوشم تا بیش از پیش با او آشنا شده و قهراً پس از این معرفت و آشنایی به دنیای عشق و محبّت،به خدای خود راه پیدا کند و محبّتی برتر از محبّتها و عشقی والاتر از همه عشقها برایش حاصل شود.
انسان با این معرفت،هر عشقی را دنبالۀ عشق خود قرار میدهد و خدای متعال به خاطر او از همه چیز گذشت میکند و انسان به هنگام فرا رسیدن فرمان او،با کمال محبّت از او فرمان میبرد و از آنچه نهی کرده،با کمال علاقه پرهیز میکند و با زبان حال میگوید:
ای ز دردت خستگان را بوی درمان آمده***یاد تو مر عاشقان را مونس جان آمده
صد هزاران عاشق سرگشته بینم پر امید***بر سر کوی غمت الله گویان آمده
سینه ها بینم ز سوز هجر تو بریان شده ***دیده ها بینم ز درد عشق گریان آمده
پیر انصار از شراب شوق خورده جرعه ای ***همجو مجنو ن گرد عالم مست و حیران آمده
خواجه عبد اللّه انصاری میگوید:
ای عزیز ! هر که عزیمت عاشقی دارد گو دل از جان بردارد.هر که قصد حرم دارد گو بادیه فرو گذارد.عاشق را دلی باید بیغش و سینه از شور،آتش.
عشق آتشی سوزان و بحری بیکران است.همه جان و قصّۀ بیپایان است.عقل و ادراک از فهم آن حیران است.دل در،یافت وی ناتوان.نهان کنندۀ آشکار است و آشکار کنندۀ نهان.روح روح است و فتوح فتوح.اگر خاموش باشد دلش چاک کند و از غیر خود پاک کند و اگر بخروشد وی را زیر و بر کند.و شهر را خبر کند.هم آتش است هم آب.هم ظلمت است هم آفتاب.عشق درد است لیکن به درد آورد.
چنان که علّت حیات است،سبب ممات است هرچند مایه راحت است پیرایه آفت است.
دل عاشق خانۀ شیر است،کسی درآید که از جان سیر است.از ماجرای درد عشق،حکایت خطاست و از محنت محبّت اظهار شکایت نارواست.بر هرکه پرتوی از عشق تافت سعادت دنیا و آخرت یافت. مقصود دل و مراد جانی عشق است***سرمایه عمر جاودانی عشق است
آن عشق بود کزو بقا یافته خضر***یعنی که حیات جاودانی عشق است (1)
بیتردید عشق منهای معرفت به معشوق،معنی ندارد و این عشق بدون آگاهی به معشوق حاصل نگردد.البتّه این شناخت از راه دقّت در آیات و آثار اسلامی میسّر است.اینک به قسمتی از آثار اسلامی در راه شناخت حضرت حق توجّه کنید:
یا سَیِّدَ السَّاداتِ،یا مُجیبَ الدَّعَواتِ،یا رافِعَ الدَّرَجاتِ،یا وَلِیَّ الْحَسَناتِ،یا غافِرَ الْخَطیئاتِ،یا مُعْطِیَ الْمَسْئَلاتِ،یا قابِلَ التَّوْباتِ،یا سامِعَ الأَصْواتِ،یا عالِمَ الْخَفِیّاتِ،یا دافِعَ الْبَلِیّاتِ.
ای آقای آقایان ! ای پاسخ دهندۀ خواستهها ! ای بالا برندۀ درجات ! ای صاحب اصلی نیکیها ! ای آمرزنده اشتباهات ! ای عطاکنندۀ خواستهها ! ای پذیرندۀ توبهها ! ای شنوندۀ صداها ! ای آگاه بر پنهانیها ! ای رد کننده بلاها.
یا خَیْرَ الْغافِرینَ،یا خَیْرَ الْفاتِحینَ،یا خَیْرَ النّاصِرینَ،یا خَیْرَ الْحاکِمینَ،یا خَیْرَ الرّازِقینَ،یا خَیْرَ الْوارِثینَ،یا خَیْرَ الْحامِدینَ،یا خَیْرَ الذّاکرینَ،یا خَیْرَ المُنْزِلینَ، یا خَیْرَ الْمُحْسِنینَ.
ای بهترین آمرزندگان ! ای بهترین گرهگشایان ! ای بهترین یاریکنندگان ! ای بهترین حکم کنندگان ! ای بهترین روزی بخشان ! ای بهترین وارثان ! ای بهترین ستایندگان ! ای بهترین یادکنندگان ! ای بهترین فرو فرستادگان ! ای بهترین نیکوکاران !
1) 1) -مخاطبات،خواجه عبد اللّٰه انصاری.
یا غافِرَ الْخَطایا،یا کاشِفَ الْبَلایا،یا مُنْتَهَی الرَّجایا،یا مُجْزِلَ الْعَطایا،یا واهِبَ الْهَدایا،یا رازِقَ البَرایا،یا قاضیَ المُنایا،یا سامِعَ الشَّکایا،یا باعِثَ البَرایا،یا مُطْلِقَ الاُساری.
ای در گذرندۀ از اشتباهات ! ای برطرف کنندۀ بلاها ! ای نهایت امیدها ! ای بخشندۀ عطاها ! ای عنایت کنندۀ هدیهها ! ای برآورندۀ آرزوهای قلبی ! ای شنوندۀ شکایتها ! ای برانگیزنده مردمان ! ای آزاد کننده اسیران !
یا عُدَّتی عِنْدَ شِدَّتی،یا رَجائی عِنْدَ مُصیبَتی،یا مُونِسی عِنْدَ وَحْشَتی،یا صاحِبی عِنْدَ غُرْبَتی،یا وَلِیّی عِنْدَ نِعْمَتی،یا غِیاثی عِنْدَ کُرْبَتی،یا دَلیلی عِنْدَ حِیرَتی،یا غِنائی عِنْدَ افْتِقاری،یا مَلْجَأی عِنْدَ اضْطِراری،یا مُعینی عِنْدَ مَفْزَعی.
ای توشهام در رنج و سختی ! ای امیدم به هنگام مصیبت ! ای مونسم به وقت ترس ! ای رفیقم به هنگام غربت ! ای سرپرستم در نعمت و خوشی ! ای فریادرسم زمان غمزدگی ! ای راهنمایم به وقت سرگردانی ! ای سرمایهام زمان نداری ! ای تکیهگاهم گاه اضطرار ! ای پشتیبانم در وقت پریشانی.
یا دَلیلَ المُتَحَیِّرینَ،یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ،یا صَریخَ الْمُسْتَصْرِخینَ،یا جارَ الْمُسْتَجیرینَ،یا أَمانَ الْخائِفینَ،یا عَوْنَ الْمُؤْمِنینَ،یا راحِمَ الْمَساکینَ،یا مَلْجَأَ الْعاصِینَ،یا غافِرَ الْمُذْنِبینَ،یا مُجیبَ دَعْوَةِ الْمُضْطَرّینَ.
ای راهنمای سرگردانان ! ای فریادرس فریاد کنندگان ! ای دادرس دادرس طلبان ! ای پناه پناهجویان ! ای امان ترسویان ! ای پشتیبان مؤمنان ! ای رحم کنندۀ بر افتادگان ! ای پناهگاه عاصیان ! ای آمرزندۀ گنهکاران ! ای اجابت کنندۀ خواستۀ بیچارگان !
یا مَنْ إِلَیْهِ یَرْغَبُ الزَّاهِدُونَ،یا مَنْ إِلَیْهِ یَلْجَأُ الْمُتَحَیِّرونَ،یا مَنْ بِهِ یَسْتَأْنِسُ
الْمُریدُونَ،یا مَنْ بِهِ یَفْتَخِرُ الْمُحِبُّونَ،یا مَنْ فی عَفْوِهِ یَطْمَعُ الخاطِئُونَ،یا مَنْ إِلَیْهِ یَسْکُنُ الْمُوقِنُونَ،یا مَنْ عَلَیْهِ یَتَوَکَّلُ الْمُتَوَکِّلُونَ.
ای آن که زاهدان به سویش گریزند ! ای آن که سرگردانان به او پناه برند ! ای آن که بازآیندگان به سوی او پناه برند ! ای آن که پارسایان بدو میل کنند ! ای آن که سرگردانان به او پناهنده شوند ! ای آن که خواستاران به او انس گیرند ! ای آن که عاشقان به او فخر کنند ! ای آن که اشتباهکاران در عفوش طمع ورزند ! ای آن که یقینداران به او آرامش یابند.ای آن که تکیه کنندگان به او تکیه کنند.
یا حَبیبَ الباکِینَ،یا سَیِّدَ الْمُتَوَکِّلینَ،یا هادِیَ المُضِلِّینَ،یا وَلِیَّ الْمُؤْمِنینَ،یا أَنیسَ الذّاکِرینَ،یا مَفْزَعَ الْمَلْهُوفینَ،یا مُنْجِیَ الصّادِقینَ،یا أَقْدَرَ القادِرینَ،یا أَعْلَمَ العالِمینَ،یا الهَ الْخَلْقِ اجْمَعین (1).
ای محبوب گریه کنندگان ! ای آقای تکیهکنندگان ! ای رهنمای گمراهان ! ای سرپرست مؤمنان ! ای همدم یادکنندگان ! ای پناه دلسوختگان ! ای نجاتبخش راستان ! ای تواناترین توانایان ! ای داناترین دانایان ای معبود تمام آفریدهها.
اَللّهُمَّ مَوْلایَ کَمْ مِنْ قَبیحٍ سَتَرْتَهُ وَ کَمْ مِنْ فادِحٍ مِنَ الْبَلاءِ أَقَلْتَهُ وَ کَمْ مِنْ عِثاءٍ وَقَیْتَهُ وَ کَمْ مِنْ مَکْرُوهٍ دَفَعْتَهُ وَ کَمْ مِنْ ثَناءٍ جَمیلٍ لَسْتُ أَهْلاً لَهُ نَشَرْتَهُ.
پروردگارم ! سرورم ! چه کارهای زشتی که از من پوشاندی که اگر قسمتی از آن بر مردم روشن میشد،تا پایان عمر برایم آبرو نمیماند و چه بسیار بارهای
1) 1) -دعای جوشن کبیر،مفاتیح الجنان.
سنگینی از بلا که از دوشم برداشتی و از چه لغزشهایی مرا مصون داشتی و چه برنامههای ناخوشآیندی که از من دور کردی و چه تعریفهای جمیلی که لایقش نبودم ولی از من در بین مردم پخش کردی و جامعه مرا از آن دیدگاه نظر میکند که این چنین مورد محبّت هستم.
یا مَنْ اسْمُهُ دَواءٌ وَ ذِکْرُهُ شِفاءٌ وَ طاعَتُهُ غِنی.
ای آن که نامش دوا و یادش شفا و فرمان بردنش ثروت است.
یا سابِغَ النِّعَمِ،یا دافِعَ النِّقَمِْ،یا نُورَ الْمُسْتَوْحِشینَ فی الظُّلَمِ،یا عالِماً لا یُعَلَّمُ، صَلِّ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ افْعَلْ بی ما أَنْتَ أَهْلُه.
ای سرشار دهندۀ نعمتها ! ای برطرف کنندۀ انتقامها ! ای چراغ وحشتزدگانِ در تاریکیها ! ای دانای بیتعلیم ! بر محمّد و آلش درود فرست و با من آن چنان که تو اهل آنی معامله کن.
یا وَلِیَ الْمُؤْمِنینَ،یا غایَةَ آمالِ الْعارِفینَ،یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ،یا حَبیبَ قُلُوبِ الصّادِقینَ و یَا إِلهَ الْعالَمینَ.
ای سرپرست مؤمنان ! ای نهایت آرزوی عارفان ! ای فریادرس بیچارگان ! ای محبوب دلهای راستان ! ای معبود جهانیان !
لا تُحْمَدُ یا سَیِّدی إِلّا بِتَوْفِیقٍ مِنْکَ یَقْتَضی حَمْداً لا تُشْکَرُ عَلیٰ أَصْغَرِ مِنَّةٍ إِلّا اسْتَوْجَبْتَ بِها شُکْراً فَمَتیٰ تُحْصیٰ نَعْماءُکَ یا إِلهی وَ تُجازیٰ آلاءُکَ یا مَوْلایَ وَ تُکافَئُ صَنایِعُکَ یا سَیِّدی وَ مِنْ نِعَمِکَ تَحْمَدُ الحامِدُونَ وَ مِنْ شُکْرِکَ تَشْکُرُ الشَّاکِرُونَ وَ أَنْتَ الْمُعْتَمَدُ لِلذُّنوبِ فی عَفْوِکَ وَ النَّاشرُِ عَلَی الْخاطِئینَ جَناحَ
سِتْرِکَ وَ أَنْتَ الْکاشِفُ لِلضُّرِّ بِیَدِکَ فَکَمْ مِنْ سَیِّئَةٍ أَخْفاها حِلْمُکَ حَتّی دَخِلَتْ وَ حَسَنَةٍ ضَاعَفَها فَضْلُکَ حَتّی عَظُمَتْ عَلَیْها مُجازاتُکَ.
ستایش تو ای آقای من برایم ممکن نیست،مگر این که خودت قدرت ستایش کردن به من عنایت کنی،قدرتی که برای آن هم ستایش دیگری لازم است و سپاس نشوی بر کوچکترین منّتی که بر من داری؛مگر این که برای آن سپاس مستحقّ سپاس دیگری،ای معبود من کجا نعمتهایت قابل شمارش است و چگونه ممکن است به عطایت پاداش داده شود ؟ و به چه صورت در قدرت کسی است که ساختههایت را اجر کافی دهد به برکت نعمتهایت ستایش کنندگان تو را ستایش گویند و بر سپاسپذیری تو بر تو سپاس گویند،هرکسی که بر گناهانش بر عفو تو تکیه دارد بال و پر گناه پوشیت بر خطاکاران گسترده شده،با دست قدرتت بد حالیها برطرف گشتند،چه گناهانی که بردباریت آن را پنهان نموده تا از بین رفت چه اعمال خوبی که به فضل و عنایتت چند برابر کردی تا پاداش دادنت بر آن بزرگ و عظیم باشد.
یا مَعْروفَ الْعارِفینَ،یا مَعْبُودَ الْعابِدینَ،یا مَشْکُورَ الشَّاکِرینَ،یا جَلیسَ الذَّاکِرینَ،یا مَحْمودَ مَنْ حَمِدَهُ،یا مَوْجُودَ مَنْ طلبَهُ،یا مَوْصُوفَ مَنْ وَحَّدَهُ،یا مَحْبُوبَ مَنْ أَحَبَّهُ،یا غَوْثَ مَنْ أَرادَهُ،یا مَقْصُودَ مَنْ أَنابَ إِلَیْهِ.
ای شناخته شده نزد ارباب شناخت ! ای مورد پرستش پرستندگان ! ای سپاس شده سپاسگزاران ! ای همنشین یادکنندگان ! ای ستودۀ آن کس که تو را به حق ستود ! ای محبوب دوستداران ! ای فریادرس کسی که تو را اراده کرد.ای هدف آن که به سویت بازگشت.
ما به همین بسنده میکنیم چرا که اگر بخواهیم نام آیات،روایات و دعاها را نقل
کنیم خود کتاب مستقلّی میطلبد.
آیا با توجّه به این معانی بلند و با دقّت در این مضامین عالی که نمایشگر گوشهای از صفات آن جناب است،ممکن است دل با تمام وجودش خریدار عشق او نگردد ؟ آن کدام دل است که پس از یافتن این واقعیّت،غرق در عشق او نگردد ؟ به فرمودۀ قرآن این دل،دلی است چون سنگ یا سختتر از سنگ،آنان که دلی در گروه عشق او داشتند و جان و سر از پی آن عشق روانه کردند،پس از این معرفت به آن گوهر ارزنده دست یافتند.بدون این معرفت،آن هم معرفتی که پایهاش قرآن و ریشهاش آثار محمّد و آل محمّد علیهم السلام است،آیا تحصیل این عشق ممکن است ؟ آری،آنان که این چنین عاشق شدند با کلید معرفت درب بسته شدۀ محبّت و عشق به او را به روی خود گشودند.
عاشقان حضرت دوست این چنین مویه میکنند:
دلی کو با تو شد همراه و همبر***چگونه مهر بندد جای دیگر
دلی کورا تو هم جانی و هم هوش***از آن دل چون شود یادت فراموش
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند***فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هردو جهانش بخشی***دیوانه تو هردو جهان را چه کند
ما را سر و سودای کس دیگر نیست***در عشق تو پروای کس دیگر نیست
جز تو دگری جای نگیرد در دل***دل جای تو شد جای کس دیگر نیست
یا رب ز شراب عشق سرمستم کن***وز عشق خودت نیست کن و هستم کن(1)
و نیز زمزمه میکنند:
روضه روح من رضای تو باد قبلهگاه در سرای تو باد
1) 1- باباطاهر عریان
سرمۀ دیده جهان بینم***تا بود گرد خاک پای تو باد
گر همه رأی تو فنای من است***کار من بر مراد رأی تو باد
شد دلم ذره وار در هوست***دلم این ذره در هوای تو باد(1)
همچنین ناله برمی آورند که:
کردیم عاقبت وطن اندر دیار عشق***خوردیم آب بیخودی از جویبار عشق
مستان عشق را به صبوحی چه حاجت است ؟***زیرا که دردسر نرساند خمار عشق
سی سال لاف مهر زدم تا سحرگهی***واشد دلم چو گل ز نسیم بهار عشق
فارغ شود ز دردسر عقل فلسفی***یک جرعه گر کشد ز می خوشگوار عشق
در دامن مراد نبینی گل وصال***بی ترک خواب راحت و بی نیش خار عشق
هر کس که یافت آگهی از سر عاشقی***وحدت صفت کند سر و جان را نثار عشق(2)
این جهان و آن جهان و هرچه هست***عشقان را روی معشوق است و بس
گر نباشد قبله عالم مرا***قبله من کوی معشوق است و بس(3)
1-اکسیژن مثال و نمونۀ کاملی است از آثار معجزهآسای نظام عالم خلقت.
هوای زمین مرکّب است از اکسیژن،نیتروژن،آرگون،نئون،زنون،کریپتون و مقداری بخار آب و معادل سه قسمت از ده هزار قسمتِ اسید کربنیک.
از وجود همین گازهای گرانبها است که رنگهای قرمز و آبی و سبز،بر روی صفحههای اعلان،در و دیوار به چشم میآید و از برکت وجود گاز آرگون است که اشعۀ نورانی الکتریسیته دنیا را روشن ساخته و تمدّن بشری را به این پایه از پیشرفت رسانده است.
هفتاد و هشت قسمت از هوا؛از نیتروژن و بیست و یک قسمت آن از اکسیژن است.فشارهای محیط بر سطح کرۀ زمین به مقدار تقریباً یک کیلو و نیم در هر اینچ مربع است.بقیّۀ موجودی گاز اکسیژن،به صورت ذخیره در قشر زمین جمع شده است که آبهای عالم را هم همان گاز تشکیل میدهد.
اکسیژن ریشۀ حیات تمام جانداران زمین است که جز از هوای محیط زمین،از هیچ منبع دیگری نمیتوان آن را به دست آورد.
باید دید چه شده است که این عنصر حیاتی با همۀ خواص شیمیایی و ترکیب و اختلاط آن با سایر مواد،مصون مانده است و فقط به همان مقداری که برای ادامۀ حیات موجودات جاندار لازم است که به صورت خالص در هوای محیط،باقی مانده است ؟
هرگاه مقدار اکسیژن موجود در هوا به جای 21 درصد،50 درصد میبود کلیه مواد سوختنی این عالم به حالت احتراق درمیآمد.به عنوان مثال اگر جرقۀ برقی با
درختی برخورد میکرد،جنگلی را دچار حریق میکرد و آن را دچار انفجار میساخت.
و هرگاه مقدار آن به ده درصد کاهش مییافت گرچه هر جانداری خود را با آن تطبیق مینمود؛ولی به طور قطع از بسیاری عناصری که امروزه اساس زندگی ما را تشکیل میدهد،مثل آتش،اثری دیده نمیشد.
و خلاصه اگر اکسیژن آزاد،چنانچه اشاره کردیم که فقط مقدار بسیار کوچک و ناچیزی از مواد متشکّلۀ زمین را تشکیل میدهد،با تأخیر و فاصله جذب گردد، یا به طور کلّی معدوم شود،آن وقت حیات ظاهری و حیوانی جانداران از روی زمین رخت بر خواهد بست.
تناسب عجیب و تعادل بسیار دقیقی که میان اکسیژن و اسید کربونیک برقرار است،از مهمترین علتهای دوام و استمرار حیات حیوانی و نباتی به شمار میآید.این اعجاز خدای متعال است که توجّه متفکران و اندیشمندان را به خود جلب کرده است.اهمیّت حیاتی اسید کربونیک و آثار،فواید،خواص و ویژگیهایش هنوز در نظر بسیاری از اندیشمندان کشف نشده است.
اسید کربونیک گاز سنگین و غلیظی است که نزدیک به سطح زمین قرار دارد و تجزیه آن از اکسیژن به راحتی امکانپذیر است.به عنوان مثال وقتی بر درختی آتشی افروخته شود،چوب که خود مرکب از اکسیژن و کربن و هیدروژن است،بر اثر حرارت تجزیۀ شیمیایی میشود و کربن با نهایت سرعت با اکسیژن آمیخته و تشکیل اسید کربونیک میدهد.هیدروژنِ آن نیز با همان شتاب با اکسیژن آمیخته.تشکیل بخار میدهد.دودی که بر اثر آتش پدید میآید همان کربن خالص و ترکیب نشده است.
انسان هنگام تنفّس،مقداری اکسیژن فرو میبرد و خون،آن را در تمام
قسمتهای بدن توزیع میکند.اکسیژن،غذا را در سلولهای مختلف آهسته با حرارتی ضعیف میسوزاند و اسید کربونیک و بخار آبِ پدید آمدۀ از آن،خارج میشود.به همین جهت وقتی از راه شوخی گفته میشود:فلانی مثل تنوره آتش میکشد،حقیقت درستی اظهار شده است؛چون گاز اسید کربونیکی که بر اثر احتراق غذا در سلولها ایجاد میشود،داخل ریه میگردد و با تنفّس بعدی از بدن خارج شده و به هوای محیط برمیگردد.
امام صادق علیه السلام در ضمن شناساندن خدای متعال از طریق آثار خداوندی به مفضّل میفرماید:
کیست که شُشها را چنان آفریده که بدون هیچ درنگ،پیوسته هوای خارج را بگیرد و به تمام نقاط بدن برساند ؟ ریه اگر اندکی از حرکت باز ایستد و هوای پاک و صاف خارج را به بدن نرساند آدمی تلف میگردد،آیا ممکن است این اموری که هریک مصلحتی بزرگ و حکمتی سترگ دارد خود به خود و بدون هیچ خالقی حکیم به این نظم و ترتیب صحیح،موجود شود ؟
بدین ترتیب کلیّه جانوران اکسیژن استنشاق میکنند و اسید کربونیک بیرون میدهند.
از خواصّ دیگر اکسیژن که آن را برای حیات ضروری میسازد آن است که فعل و انفعالاتی،در سایر عناصر موجود در خون به وجود میآورد.
از طرف دیگر به طوری که میدانیم زندگی نباتات بسته به همان مقدار کم اسید کربونیکی است که در هوا موجود است و نباتات با آن تنفّس میکنند.برگ نباتات در حکم ریه انسانی است که در زیر حرارت آفتاب اسید کربونیک را به عنصر کربن و اکسیژن تجزیه میکند و اکسیژن را در هوا رها میسازد و کربن در تنۀ نباتات باقی میماند و با هیدروژنی که از ریشه به ساقه و شاخهها میرسد ترکیب میگردد و بر
اثر همین ترکیبات شیمیایی حیرتآور است که طبیعت قند و«سلولز»و هزاران مواد آلی دیگر و میوهها و گلها را به وجود میآورد.
از عجایب قرآن مجید در 14 قرن قبل اشاره به این موضوعات است که علم پس از میلیونها سال به دست آورده است.
قرآن در سورۀ یس اشاره دارد:
[ وَ آیَةٌ لَهُمُ الْأَرْضُ الْمَیْتَةُ أَحْیَیْنٰاهٰا وَ أَخْرَجْنٰا مِنْهٰا حَبًّا فَمِنْهُ یَأْکُلُونَ* وَ جَعَلْنٰا فِیهٰا جَنّٰاتٍ مِنْ نَخِیلٍ وَ أَعْنٰابٍ وَ فَجَّرْنٰا فِیهٰا مِنَ الْعُیُونِ* لِیَأْکُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ وَ مٰا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ أَ فَلاٰ یَشْکُرُونَ ] (1).
و این زمین مرده برای آنان نشانهای [ آشکار بر این که ما مردگان را در قیامت زنده میکنیم ] میباشد که آن را زنده کردیم و از آن دانه بیرون میآوریم که از آن میخورند،*و در آن بوستانهایی از درختان خرما و انگور قرار دادیم، و در آن از چشمههای گوناگون روان ساختیم،*تا از میوۀ آن و آنچه دستهایشان به عمل میآورد [ مانند شیره،کشمش،شربت و...] بخورند، آیا سپاس گزاری نمیکنند ؟
خرما و انواع انگور را به فعالیّت درختان در زمین به وسیلۀ ریشه که دو نوع مواد قندی و سلولز عالی است نسبت میدهد !!
نباتات خودشان تغذیه میکنند و مقادیر زیادی غذا برای حیوانات روی زمین تدارک مینمایند.
نباتات اکسیژنی را که ما تنفّس میکنیم و بدون آن حتّی پنج دقیقه هم نمیتوانیم زیست نماییم به ما میرسانند.به همین جهت نوع بشر باید در این زمینه خیلی
1) 1) -یس (36):33-35.
شکرگزار باشد.
بنا به شرحی که گذشت همه نباتات و جنگلها و بوتهها و خزهها و به طور کلّی تمام روییدنیها،ساختمان اصلی وجودشان ترکیبی از آب و کربن است.
حیوانات کربن دفع میکنند و نباتات اکسیژن و از اینرو هرگاه این دو عملِ موجودات متوقّف میماند آن وقت یا حیوانات همه اکسیژنها را مصرف میکردند و یا نباتات کلیّه کربنها را و چون این تقسیم به هم میخورد نسل هر دو به سرعت رو به انقراض و زوال میرفت.
اخیراً کشف شده است که اسید کربونیک به مقدار اندک جزءِ ضروریّات حیات حیوانی است،هم چنان که اکسیژن لازمۀ زندگی نباتات است.
گاز هیدروژن نیز با آن که تنفس نمیشود؛اما از لوازم ضروری حیات است؛چرا که بدون هیدروژن آب وجود خارجی پیدا نمیکند و به طوری که همه میدانیم قسمت اعظم مواد وجودی نباتات و جانداران را آب تشکیل میدهد.
قرآن کریم به این واقعیّت چنین اشاره میکند:
[ أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ کٰانَتٰا رَتْقاً فَفَتَقْنٰاهُمٰا وَ جَعَلْنٰا مِنَ الْمٰاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَ فَلاٰ یُؤْمِنُونَ ] (1).
آیا کافران ندانستهاند که آسمانها و زمین به هم بسته و پیوسته بودند و ما آن دو را شکافته و از هم باز کردیم و هر چیز زندهای را از آب آفریدیم ؟ پس آیا ایمان نمیآورند ؟
اکسیژن و هیدروژن و اسید کربونیک و کربن چه به تنهایی و چه در حال ترکیب و اختلاط با یکدیگر،از ارکان اوّلیۀ حیات جانداران به شمار میروند و اساساً مبنای
1) 1) -انبیاء (21):30.
زندگانی در زمین بر آنها استوار است.
از میان میلیونها احتمال،حتی یک احتمال هم نمیرود که همۀ این گازها در آن واحد در سیّارهای جمع شوند و مقدار و کیفیّت آنها هم به طوری متعادل باشد که برای حیات کافی به نظر برسد.
از طریق علمی توضیحی دربارۀ این راز طبیعت نمیتوان داد و اگر هم بخواهیم بگوییم همۀ این نظم و ترتیبات تصادفی است،برخلاف منطق ریاضی که بر دو دو تا چهارتا است-به این معنی که هر نظمی ناظمی دارد و هر حرکتی محرکی - استدلال کردهایم (1).
این گوشهای از اسرار و منافع یک جزء از اجزای غیر قابل شمارش جهان یعنی اکسیژن است ؟ آیا وقتی با این دید به عنایت و محبّت و لطف و مهربانی به انسان نظر شود و از این طریق هم راه معرفت طی شود حاصل عشق به آن وجود مقدّس نمیگردد ؟! و راستی چه عالی است کلام امام صادق علیه السلام دربارۀ عارفان و عشق آنان که میفرماید:وَ الْحُبُّ فَرْعُ الْمَعْرَفةِ
2-تا به حال صدها و هزارها کتاب دربارۀ هاضمه و کیفیّت کار دستگاه گوارش نگاشته شده است؛ولی هر سال کشفیّات جدیدی در این زمینه منتشر میشود که گویی با موجود جدیدی رو به رو میشویم که در گذشته هرگز او را تجربه نکردهایم.
موضوع همیشه تازگی دارد و توجّه انسان را به خود جلب میکند.
اگر ما جهاز هاضمه را به یک آزمایشگاه شیمیایی تشبیه کنیم و مواد غذایی را که
1) 1) -راز آفرینش انسان:37-44.
به درون آن میرود،مواد خام این آزمایشگاه بدانیم،آن وقت حیرت میکنیم که عمل هضم ما تا آن اندازه کامل است که هر چیز خوردنی را در دستگاه هاضمه هضم میشود و به تحلیل میرود مگر خود معده که دست نخورده باقی میماند.
ما معمولاً مقداری غذای متنوّع به صورت مواد خام به این آزمایشگاه میریزیم و اصلاً به فکر آن نیستیم که این دستگاه چگونه میچرخد و فعل و انفعالات شیمیایی در جهاز هاضمه با این مواد خام چه معاملهای میکند.ما کباب،گوشت، گل کلم،بقولات،ماهی سرخ کرده،نان و سبزیجات را خورده و همه را با چند لیوان آب فرو برده و مخلوط میکنیم،گاهی نیز به عنوان دارو مواد گوگردی و عصارههای حیاتی را بلع میکنیم،آن وقت معده ما از میان همه این مواد و اغذیه،آنچه را که مفید تشخیص بدهد انتخاب و آن را با مواد شیمیایی که خود تولید کرده است خمیر و آسیاب نموده و سپس فضولات آن را دفع مینماید و بقیّه را به پروتئین تبدیل کرده و به مصرف تغذیۀ سلولهای بدن میرساند.
دستگاه گوارش از بین اغذیه،آهک و گوگرد و یُدْ و آهن و مادۀ دیگری را که مفید و لازم تشخیص بدهد جدا میکند و مراقبت کامل به عمل میآورد تا ذرّات اصلی و مفید آن از بین نرود و به مصرف تهیّه هورمونها برسد و مواد حیاتی لازم،همیشه به مقدار کافی در دسترس باشد که در صورت نیاز به کار گرفته شود.
معده چربی و مواد ضروری دیگر را ذخیره میکند،تا در صورت عدم دسترسی به غذا،بدن از گرسنگی تلف نشود.همۀ این اعمال انجام میشود بدون آن که خود انسان کوچکترین توجّهی به آن داشته باشد،یا راجع به آن فکر کند.
ما همه این مواد گوناگون را بدون رعایت خوبی و بدی و نیاز معده،به درون این آزمایشگاه میریزیم و تنها توجّه ما این است که به وسیلۀ خوردن رفع گرسنگی
کنیم؛امّا از فعالیت و سوخت و ساز معده بیخبریم و نمیدانیم که،پس از غذا به معده میرسد دوباره فعالیت از سر گرفته میشود و مواد خام پخته و آماده برای تغذیۀ سلولها میشود.
باید دانست که تعداد سلولهای بدن انسان به چند میلیارد میرسد،یعنی مقدار آن بیش از مجموع نوع بشر در روی کرۀ زمین است.مواد غذایی باید مرتّب به سلولها برسد و هر سلولی از اعضای مختلف بدن مثل استخوان،گوشت،ناخن، مو،چشم،دندان و امثال آن،همان غذایی را جذب میکند که به کار پرورش و زندگانی آن میخورد.
بنابراین موادی که در این آزمایشگاه شیمیایی،تجزیه و ترکیب و تهیه میشود، بیش از موادی است که آزمایشگاههای ساخت بشر میتواند تهیه کند !! شبکۀ ارتباطات و طریقۀ حمل و رساندن این مواد به سلولها به قدری جامع و مرتّب است که تا به حال هیچ سیستم حمل و نقلی نتوانسته است چنین نظم و انضباطی را به نمایش بگذارد.
این آزمایشگاه عجیب،از هنگام طفولیّت انسان،تا حدود سن پنجاه سالگی مرتکب هیچ اشتباه فاحشی نمیشود.در حالی که به وسیلۀ مواد و مصالحی که به این آزمایشگاه میرسد،متجاوز از یک میلیون نوع ذرّات مختلف تهیه میشود و غالب این مواد نیز از نوع سموم کشنده است.
وقتی مجاری توزیع و طریق حمل و نقل مواد غذایی بدن،بر اثر طول مدت استعمال،فرسوده و ناهموار شود،قدرت و توانایی بدن رو به کاهش میرود و سنّ پیری و کهولت فرا میرسد.
هر سلولی که مواد غذایی را جذب میکند،به وسیلۀ احتراق داخلی آن را میسوزاند و برای بدن حرارت ایجاد میکند،امّا به طوری که همه میدانیم احتراق
بدون«گیرانه»صورت نمیگیرد و اوّل باید آتش روشن شود به همین جهت طبیعت بدن،به وسیلۀ پارهای ترکیبات شیمیایی،احتراق تولید میکند که مواد غذایی را در سلولها میسوزاند و اکسیژن و هیدروژن و اسید کربونیک آن را تجزیه مینماید و بدین وسیله گرمای بدن را تأمین میکند و چنان که در مورد آتش معمولی دیده میشود بخار آب و اسید کربونیک از آن جدا میشود.
اسید کربونیک خون را به ریهها میرساند و بر اثر دفع آن تنفّس که اساس زندگی انسان است ایجاد میشود.بدن انسان در هر روز معادل یک کیلو اسید کربونیک تولید میکند و با طرز معجزه آسایی آن را دفع میکند.
در موقع هجوم میکروب امراض این آزمایشگاه عجیب،لشکری مجهّز و آماده دارد که با آن به مبارزه برمیخیزد و بیشتر،آن را منکوب مینماید و انسان را از مرگ یا بیماریهای خطرناک نجات میدهد.
همه این قضایا با ترتیب و نظم کامل انجام میگیرد و چنان که مشهود است ترتیب و نظم همیشه برخلاف تصادف و اتّفاق است (1).
در اینجاست که حضرت سیدالشهداء رهبر آزادگان حضرت حسین علیه السلام در بیابان عرفات در دعای معروفش فریاد برمیآورد:
عَمِیَتْ عَیْنٌ لا تَراکَ.
کور باد چشمی که تو را نمیبیند.
به هر روی این هم راز دیگری از گوشۀ بسیار کوچک و ناچیز و پنهان،از اسرار و شگفتیهای آفرینش توجّه به این حقیقت و سایر حقایقی که سرچشمۀ همۀ آنها برای برپایی حیات انسان و قرار گرفتن در راه توحید خداست که هرگز دل متوجّهی
1) 1) -راز آفرینش انسان:142-148.
نمیتواند خالی از عشق به او بماند.چگونه انسان پس از یافتن حقیقت و این که هر خیری از او و تأمین کنندهاش اوست،میتواند خالی از عشق او بماند ؟
آری،معرفت عارفان که در رأس آنان انبیا و امامان علیهم السلام بودند،تمام موجودیّت آنان را نسبت به حضرتش تبدیل به عشق کرده بود و حرارت این عشق آنان را به کاملترین عبادت و قبول هر نوع رنج و مصیبت واداشته است. هرکه کند روی طلب سوی او
گفت به مجنون صنمی در دمشق
معرفت،حقیقتی است که در قرآن مجید و روایات اسلامی تحت عنوان علم، فقه،عرفان،بصیرت از آن یاد شده است.آیین الهی قدر هرکس را در دنیا و آخرت برابر با معرفت او به حقایق میداند.
از امام حسین علیه السلام روایت شده است که فرمود:
سَمِعتُ جَدّی رَسول اللّه یقولُ:المَعْرُوفُ بِقَدرِ المَعْرِفَةِ (1).
1) 1) -بحار الأنوار:196/44،باب 26 مکارم اخلاقه.
و در قرآن کریم آمده است:
دانشمندان به درجاتی از دیگران برترند و اهمیّت هر دانشی بستگی به موضوع آن دارد و چه موضوعی برتر و بالاتر از توحید است ؟ و آنان که در این وادی کسب معرفت کردهاند عاشقان واقعیاند،و در پرتو این عشق به والاترین مقام انسانیّت رسیده و وجود آنان برای جهان و انسان بهترین منبع برکت شده است.
همان گونه که گذشت محبّت و عشق محصول معرفت و آگاهی به حقایق است.
اینک به ذکر آیات و روایات مربوط به محبّت میپردازیم:
[ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمٰانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیٰانَ أُولٰئِکَ هُمُ الرّٰاشِدُونَ ] (1).
ولی خدا ایمان را محبوب شما قرار داد و آن را در دلهایتان بیاراست،و کفر و بدکاری و نافرمانی را ناخوشایند شما ساخت،اینان [که دارای این ویژگیها هستند] هدایت یافتهاند.
ایمان خط ارتباط بین انسان و اللّه است.خدای متعال در این آیه به این معنی اشاره میکند که وقتی به شما توفیق شناخت حقایق عنایت شود آن حقایق محبوب شما خواهد شد.
[ قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّٰهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ] (2).
بگو:اگر خدا را دوست دارید،پس مرا پیروی کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد،و گناهانتان را بیامرزد و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
ادّعای خدا دوستی بدون شناخت پیامبر صلی الله علیه و آله و اطاعت از آن حضرت که مبلّغ فرهنگ الهی است،بیمورد است.قرآن مجید بارها از مردم دعوت کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله را بشناسند،پیامبری که پرونده قبل از بعثتش روشن است و از ابتدای ابلاغ نبوّت دلایل و براهین واضحی داشت و خدای متعال تمام نشانههای نبوت را با او قرار داده بود تا برای هیچکس عذری باقی نماند.آنان که براهین و دلایل و حجج او را دیدند و برای آنان معلوم شد که تنها عامل سعادت دنیا و آخرت آنان، پذیرش رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله بود،به او علاقهمند شدند.
علامت آن علاقه و عشق،اطاعت از قرآن و سنّت او بود که از همین راه پاکباخته خدا شدند و در راه محبوب از همه چیز خود گذشتند و در تاریخ بشر از بهترین بندگان شایستۀ حق شدند.
سلمان،ابو ذر،مقداد،عمّار،یاسر،سمیّه،بلال و چهرههایی از این قبیل، همانان بودند که پیامبر صلی الله علیه و آله را به حقیقت شناختند و دل در گرو عشق او دادند.آنان از طریق تعلیمات آن حضرت،خدا را شناختند و در صف مقدم عاشقان حق قرار گرفتند.آری،عشق به خدا محصول معرفت به پیامبر صلی الله علیه و آله و دین خداست که بدون این معرفت،ادّعای عشق به خدا پندار و خیالی بیش نیست.
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّٰهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکٰافِرِینَ یُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ لاٰ یَخٰافُونَ لَوْمَةَ لاٰئِمٍ ذٰلِکَ فَضْلُ اللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ ] (1).
1) 1) -مائده (5):54.
ای اهل ایمان ! هر کس از شما از دینش برگردد [ زیانی به خدا نمیرساند ] خدا به زودی گروهی را میآورد که آنان را دوست دارد،و آنان هم خدا را دوست دارند؛در برابر مؤمنانْ فروتناند،و در برابر کافرانْ سرسخت و قدرتمندند، همواره در راه خدا جهاد میکنند،و از سرزنش هیچ سرزنش کنندهای نمیترسند.این فضل خداست که به هر کس بخواهد میدهد و خدا بسیار عطاکننده و داناست.
راستی بدون شناخت راه اللّه چگونه انسان به چنین صفاتی که در این آیۀ شریفه آمده است،آراسته گردد ؟ انسان تا معرفت به صراط مستقیم پیدا نکند،از راهی غیر از فکر،اندیشه و معرفت و شناخت،عشق پیدا نکرده و به مراتب عارفان دست پیدا نمیکند.این راه خداست که انسان پس از مطالعه و دقّت در آن،مییابد که تنها راه نجات است.بنابراین چگونه انسان بعد از یافتن راه نجات،به آن عشق پیدا نکند و به لوازم آن دل نبدد ؟
راه نجات،راه خداست و سرانجام به او پایان میپذیرد،پیمودن این راه، محبّت به اوست و محبّت به او مهمترین راه رسیدن به عشق است.عشقی که از درجات عرفان و مرتبۀ عارفان است بنابراین هر چه شناخت و معرفت بیشتر،عشق شعلهورتر و آتشینتر خواهد بود.این است که آیۀ شریفه میفرماید:[ وَ یُحِبُّونَهُ ] انسانهایی که به شدّت به خدای متعال عشق میورزند.همین عشق عامل حرکت آنان به سوی اوست و مرکب این راه همان برنامههایی است که در آیه ذکر شده است.اینان فراق بین خود و محبوب را با انجام شایستهترین اعمال که دستور خود حق است،به وصل تبدیل میکنند.
[ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ ] (1).
ولی آنان که ایمان آوردهاند،محبّت و عشقشان به خدا بیشتر و قویتر است.
ایمان آورندگان چرا نهایت عشق را به خدا نداشته باشند ؟ مگر جز حضرت حق کسی میتواند چنین صفاتی داشته باشد:
خالق،باری،مصوّر،اول،آخر،ظاهر،باطن،رازق،بدیع،مقدّر،مدبّر، حکیم،مطهّر،منوّر،میسّر،مبشّر،منذر،مقدّم،مؤخّر،عاصم،قائم،دائم، راحم،سالم،حاکم،عالم،قاسم،قابض،باسط،غنیّ،وفیّ،علیّ،مَلیّ،حفیّ، رضیّ،زکیّ،بدیّ،قویّ،ولیّ،احد،واحد،شاهد،ماجد،حامد،راشد، باعث،وارث،ضارّ،نافع،مانع،دافع،رافع،صانع،سامع،جامع،شافع، واسع،موسع،جلیل،جمیل،وکیل،کفیل،دلیل،قبیل،مدیل،منیل،مقیل، محیل،غافر،ساتر،قادر،قاهر،فاطر،جابر،ذاکر،ناظر،ناصر،عفوّ،غفور، صبور،شکور،رؤوف،عطوف،مسئول،ودود،سبّوح،قدّوس،ناطق،صادق، فالق،فارق،فاتق،راتق،سابق،سامق،سمیع،رفیع،منیع،کبیر،قدیر،خبیر، مجیر (2).
مگر انسان با شناخت این صفات به این معنی نمیرسد که همه چیز انسان اوست و غیر او چیزی نیست،در این صورت چرا انسان کمال عشق را به فرمودۀ آیۀ شریفه،مخصوص به حقّ نگرداند.
این نکته را نیز نباید ناگفته گذاشت:آنان که از طریق معرفت عاشق حقّند، خداوند هم عاشق آنان است و در حقیقت این عشق طرفینی است،عشق عبد به حق و عشق حق به عبد،خدای بزرگ در قرآن مجید در ده مورد به بندگان عزیزش،
آنان که در عشق و عمل میسوزند،اعلام محبّت و عشق کرده است.
اینک تنها به ذکر موارد محبّت حق به عبد اشاره میکنیم و شرح هر کدام را به تناسب ذکر خواهیم نمود.
[ إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ التَّوّٰابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ ] (1).
یقیناً خدا کسانی را که بسیار توبه میکنند،و کسانی را که خود را [ با پذیرش انواع پاکیها از همۀ آلودگیها ] پاکیزه میکنند.دوست دارد.
در اینجا باید توجه داشت که منظور از طهارت در آیۀ شریفه طهارتی است که به دستور خدای متعال به دست میآید،نه این که هرکس که خود را شستشو دهد مورد محبّت خدا قرار گیرد.
[ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ ] (2).
و چون تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن؛زیرا خدا توکل کنندگان را دوست دارد.
[ قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّٰهُ ] (3).
بگو:اگر خدا را دوست دارید،پس مرا پیروی کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد.
در این آیه اطاعت از پیامبر صلی الله علیه و آله علّت محبّت حق به عبد است.
[ بَلیٰ مَنْ أَوْفیٰ بِعَهْدِهِ وَ اتَّقیٰ فَإِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ ] (1).
آری،هر که به پیمان خود [ در تعهد به اجرای احکام دین ] وفا کرد،و [ در همۀ امور زندگی ] تقوا پیشه ساخت،[ بداند که ] یقیناً خدا تقوا پیشگان را دوست دارد.
[ اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرّٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ وَ الْکٰاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعٰافِینَ عَنِ النّٰاسِ وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ] (2).
آنان که در گشایش و تنگ دستی انفاق میکنند،و خشم خود را فرو میبرند، و از [ خطاهایِ ] مردم در میگذرند و خدا نیکوکاران را دوست دارد.
[ وَ إِنْ حَکَمْتَ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ ] (3).
و اگر میانشان داوری کردی به عدالت داوری کن؛زیرا خدا عدالت پیشگان را دوست دارد.
[ وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قٰاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ فَمٰا وَهَنُوا لِمٰا أَصٰابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ مٰا ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَکٰانُوا وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الصّٰابِرِینَ ] (4).
چه بسا پیامبرانی که انبوهی دانشمندانِ الهی مسلک [ و کاملان در دینِ ] به همراه او با دشمنان جنگیدند،پس در برابر آسیبهایی که در راه خدا به آنان رسید،سستی نکردند و ناتوان نشدند و [ در برابر دشمن ] سر تسلیم و فروتنی فرود نیاوردند و خدا شکیبایان را دوست دارد.
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّٰهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ ] (1).
ای اهل ایمان ! هر کس از شما از دینش برگردد [ زیانی به خدا نمیرساند ] خدا به زودی گروهی را میآورد که آنان را دوست دارد،و آنان هم خدا را دوست دارند.
[ إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیٰانٌ مَرْصُوصٌ ] (2).
خدا کسانی را دوست دارد که صفزده در راه او جهاد میکنند [ و از ثابت قدمی ] گویی بنایی پولادین و استوارند.
عَنْ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله:مَنْ عَشَقَ وَ عَفَّ وَ کَتَمَ وَ ماتَ،ماتَ شَهیداً (3).
از رسول خدا صلی الله علیه و آله است:هرکس عاشق شد و خودداری از گناه پیشه کرد و عشق خود را از نااهلان پنهان داشت و مرد،شهید از دنیا رفته.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:أَ لا انَبِّئُکُمْ بِخیارکم قالُوا:بَلیٰ یا رَسُولَ اللّهِ قالَ:أَحٰاسِنُکُمْ أَخْلاقاً الْمُوَطَّئُونَ أَکْنافاً الَّذینَ یَأْلِفُونَ وَ یُؤْلَفُونَ (4).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:شما را خبر بدهم محبوبترین شما نزد خدا و نزدیکترین شما به من کیست ؟ عرض کردند:آری،فرمود: نیکوخلقترین شما آن کس که
دیگران در کنار او از کرامت و سهل بودنش بهرهمندند و آنان که با دیگران میجوشند و دیگران نیز با آنان میجوشند.
وَ قالَ صلی الله علیه و آله:لَمّا غَرَسَ اللّهُ جَنَّةَ الْفِرْدُوسِ غَرَسَ أَشْجارَها بِیَدِهِ وَ فَجَّرَ أَنْهارَها ثُمَّ قالَ لَها تَحْسُنی بِحُسْنی فَوَ عِزّتی وَ جَلالی لا یُجاوِرُنی فیکَ بَخِیْلٌ (1).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:زمانی که خدا بهشت را آفرید و به دست قدرتش درختان آن را نشاند و نهرهایش را جوشانید به آن خطاب کرد:به زیبایی من زیبا شو،به عزّت و جلالم در تو بخیل را جای نمیدهم ! !
راستی چه بخلی بالاتر از این است که انسان از انعکاس عشق حق به خانه دل که خانه خود اوست جلوگیری کند.و از آراستن خود به صفات الهی خودداری کند و از تابش انوار ملکوت در نفس پیشگیری کند و در مدّت عمر همانند حیوانات همّتی جز شکم و شهوت نداشته باشد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در دعای خود عرضه میداشت:
أَسْأَلُکَ بِحُبِّکَ وَ حُبِّ مَنْ یُحِبُّکَ وَ حُبِّ عَمَلٍ تُقَرِّبُنی إِلیٰ حُبِّکَ (2).
پروردگارا ! عشق خود و عشق کسی که عاشق توست و عشق عملی که مرا به عشق تو میرساند نصیبم کن.
یکی از بزرگان در توضیح و تفسیر معنای عشق میفرماید:
عشق را در یک تقسیمبندی میتوان به پنج قسم تقسیم نمود:
1-عشق الهی: آخرین و برترین مقام و مرتبههاست که تنها اهل مشاهده و توحید و حقیقت بدان دست مییابند.
2-عشق عقلی: مقامی است که نصیب اهل معرفت میشود و مربوط به عالم مکاشفه و ملکوت است.
3-عشق روحانی: ویژۀ بندگان خاص و برگزیده حضرت حق است که از لطافت و ظرافت بالایی برخوردار است.
4-عشق بهیمی: از ویژگیهای پیروان رذایل و شهوات نفسانی است.
5-عشق طبیعی: عموم مردم در آن شریکند و حتّی عقب افتادهترین مردم در دوردستترین زمانها و مکانها از آن دم میزنند.
برای هر کدام از این پنج قسم توضیحی است که بدان اشاره میکنیم:
عشق بهیمی (حیوانی) از زشتیهای خُلق است.شُرب خمر،فساد،زَمر (1)،فسق و ارتکاب معاصی،جز به تأثیر هوا نیست و این همه از خواستهها و تحریکهای نفس امّاره است که بدان فتد تا مهیّج شهوات مذمومه شود،تا به حدّی برسد که ضعف حیوانی که عین شهوت فطری است در اصل خویش،بعد از صحبت محبوب و الفت آنی که یک دم است از علاقۀ حُرقت آتش شهوت نفس اماره برهند.این در جهان عقول و نزد اهل شریعت،چون بر خلاف احکام و امر الهی است مذموم میباشد.
1) 1) -زَمر-آواز مزمور سرود یا ترانه.
عشق طبیعی از لطافت عناصر اربعه است که از یک سو تحریک کنندۀ نفس ناطقه و از سوی دیگر نفس امّاره است و هم چنین تحت تأثیر نفس کل و نیز نفس فریبنده است.اگر عقلیّات و روحانیّات غلبه کنند محمود است وگرنه که کشش و میل طبع جسمانی است و در نظر عشّاق مذموم است و چون عقل و علم در آن راه ندارد نتیجهای جز آتش و دوزخ ندارد.اینجا بدین آتش بسوزند که شهوت حیوانی است و آنجا بدان آتش بسوزند که آتش جسمانی است.
عشق روحانی آن است که آن خواصّ النّاس را باشد.جواهر صورت و معانیشان صفای روح مقدّس یافته و تهذیب از جهان عقل دیده،صورتشان همرنگ دل باشد،هرچه از مستحسنات ببینند در عشق آن به غایت استغراق برسند،مادام که به آتش مجاهدت خبث طبع انسانی محترق شده باشد و آتش شهوات از صرصر (1)انفاس خمود (2)یافته باشد،این عشق به عشق اهل معرفت پیوندد،چون نردبان پایه ملکوت باشد،لاجرم مستحسن باشد نزد مذهب اهل عشق.
اما عشق عقلی از سیر عقل کلّ در جوار نفس ناطقه در عالم ملکوت پدید آید از لوایح مشاهده جبروت،این بدایت عشق الهی است،امّا عشق الهی ذروۀ علیاست در حدّ قصوی است و آن را بدایات است،انبساط و نهایات جز از مشاهده جلالی و جمالی برنخیزد !
تذکّر این نکته نیز ضروری است که انسان به انواع محبّتها آراسته است.و این محبّتها ناشی از فطرت و طبیعت و حقیقت انسانی است و مدار زندگی انسان بر آنها استوار است.مانند محبّت به خود،به پدر و مادر،به اقوام،به فرزندان،به دوستان،به خانه،به کسب و کار و به دنیا.باید توجّه داشت که قرآن مجید
و روایات،سخت پافشاری دارند که انواع محبّتها باید با ارتباط با تربیت اسلامی، تابع محبّت و عشق به خدا باشد،تا انسان هم چنان به راه رشد و کمال و رسیدن به اصل مقصود در حرکت باشد.چنانچه محبّتها در درون انسان قدرتی بیش از محبّت به خدا کسب کنند،بدون شک انسان در خطر عظیم قرار گرفته و دچار هلاکت ابدی خواهد شد،چنانچه قرآن در آیاتی به این تصریح کرده:
[ قُلْ إِنْ کٰانَ آبٰاؤُکُمْ وَ أَبْنٰاؤُکُمْ وَ إِخْوٰانُکُمْ وَ أَزْوٰاجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوٰالٌ اقْتَرَفْتُمُوهٰا وَ تِجٰارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسٰادَهٰا وَ مَسٰاکِنُ تَرْضَوْنَهٰا أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهٰادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّٰی یَأْتِیَ اللّٰهُ بِأَمْرِهِ وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفٰاسِقِینَ ] (1).
بگو:اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و خویشانتان و اموالی که فراهم آوردهاید و تجارتی که از بیرونقی و کسادیاش میترسید و خانههایی که به آنها دل خوش کردهاید،نزد شما از خدا و پیامبرش و جهاد در راهش محبوبترند،پس منتظر بمانید تا خدا فرمان عذابش را بیاورد و خدا گروه فاسقان را هدایت نمیکند.
[ لاٰ تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولٰئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمٰانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولٰئِکَ حِزْبُ اللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ] (2).
گروهی را که به خدا و روز قیامت ایمان دارند،نمییابی که با کسانی که با خدا و پیامبرش دشمنی و مخالفت دارند،دوستی برقرار کنند،گرچه پدرانشان یا فرزندانشان یا برادرانشان یا خویشانشان باشند.اینانند که خدا ایمان را در دلهایشان ثابت و پایدار کرده،و به روحی از جانب خود نیرومندشان ساخته،و آنان را به بهشتهایی که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است درمیآورد،در آنجا جاودانهاند،خدا از آنان خشنود است و آنان هم از خدا خشنودند.اینان حزب خدا هستند،آگاه باش که بیتردید حزب خدا همان رستگارانند.
آری،بنا به فرمودۀ قرآن،باید محبّت خدا را اصل و محور و سایر محبّتها را سایه و تابع آن قرار داد.به همین مناسبت باب بسیار مهمّی در معتبرترین کتب شیعه تحت عنوان «حبّ فی اللّه و بغض فی اللّه» آمده که روایاتش از اصیلترین آثار اسلامی و بهترین راهنمای انسان به سوی محبّتهای صحیح است.
اینک به نمونهای از آن روایات توجّه کنید:
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:مَنْ أَحَبَّ لِلّهِ وَ أَبْغَضَ لِلّهِ وَ أَعْطیٰ لِلّهِ فَهُوَ مِمَّنْ کَمُلَ إِیمانُه (1).
کسی که برای خدا و در راه خدا عشق بورزد و برای خدا و در راه خدا دشمنی کند و به خاطر خدا ببخشد ایمانش کامل است.
1) 1) -الکافی:124/2،باب الحب فی اللّه،حدیث 2؛مجموعة ورّام،191/2.
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:مِنْ أَوْثَقِ عُرَی الإیمانِ أَنْ تُحِبَّ فی اللّهِ وَ تُبْغِضَ فی اللّهِ وَ تُعْطی فی اللّهِ وَ تَمْنَعَ فی اللّهِ (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:از محکمترین دستآویزهای ایمان،دوستی و دشمنی برای خداست و بخشش و منع در راه اوست.
عَنَ أَبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:وَدُّ الْمُؤْمِنِ لِلْمُؤْمِنِ فی اللّهِ مِنْ أَعْظَمِ شُعَبِ الإیمانِ،أَلا وَ مَنْ أَحَبَّ فی اللّهِ وَ أَبْغَضَ فی اللّهِ وَ أَعْطیٰ فی اللّهِ وَ مَنَعَ فی اللّهِ فَهُوَ مِنْ أَصْفِیاءِ اللّهِ (2).
امام باقر علیه السلام از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند:دوستی مؤمن با مؤمن از بزرگترین شعبههای ایمان است،همانا هرکس برای خدا دوستی و دشمنی کند و برای خدا ببخشد و دریغ کند از برگزیدگان خداست.
عَنَ أَبی بَصیرٍ،عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:سَمِعْتُهُ یَقُولُ:إِنَّ الْمُتَحابّینَ فی اللّهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ عَلیٰ مَنابِرَ مِنْ نُورٍ،قَدْ أَضاءَ نُورُ وُجُوهِهِمْ وَ نُورُ أَجْسادِهِمْ وَ نُورُ مَنابِرِهِمْ کُلَّ شَیْءٍ حَتّیٰ یُعْرَفُوا بِهِ فَیُقالَ هؤلاءِ الْمُتَحابُّونَ فی اللّهِ (3).
ابو بصیر میگوید:از حضرت صادق علیه السلام شنیدم که فرمود:کسانی که برای خاطر خدا با یکدیگر دوستی میکنند،روز قیامت بر بلندیهایی از نور میباشند،نور چهره و تن و بلندیهایی که بر آن ایستادهاند همه چیز را روشن میکند،به طوری که به وسیلۀ آن نور شناخته شوند و در حق آنان میگویند،
اینان کسانی هستند که در راه خدا دوستی کردند.
عَنْ فُضَیْلِ بْنِ یَسارِ قالَ:سَأَلْتُ أَبا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام عَنِ الْحُبِّ وَ الْبُغْضِ،أَمِنَ الإِیمانِ هُوَ ؟ فَقالَ:وَ هَلْ الإِیمانُ إِلّا الحُبُّ وَ الْبُغْضُ:«ثُمَّ تَلا هذِهِ الآیَةَ ؟ [ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمٰانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ فأذن مؤذن بینهم أن لعنت الله علی الظالمین وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیٰانَ أُولٰئِکَ هُمُ الرّٰاشِدُونَ ] (1)(2).
فضیل بن یسار میگوید:از امام صادق علیه السلام پرسیدم حب و بغض مربوط به ایمان است ؟ حضرت پاسخ داد:آیا ایمان غیر از محبّت و تنفّر است ؟ سپس این آیه را خواند:خدا ایمان را محبوب شما قرار داد و آن را در دل شما بیاراست و کفر و نافرمانی و عصیان را ناپسند شما کرد،آنانند هدایتیافتگان.
عَنَ أَبی عَبْدِ اللّهِ قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله لِأَصْحابِهِ أَیُّ عُرَی الإِیمانِ أَوْثَقُ ؟ فَقالُوا اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ وَ قالَ بَعْضُهُمْ الصَّلاةُ وَ قالَ بَعْضُهُمْ الزَّکاةُ وَ قالَ بَعْضُهُمْ الصِّیامُ وَ قالَ بَعْضُهُمْ الحَجُّ وَ الْعُمْرَةُ وَ قالَ بَعْضُهُمْ الجِهادُ،فَقالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله کُلُّ ما قُلْتُمْ فَضْلٌ وَ لَیْسَ بِهِ وَ لکِنْ أَوْثَقُ عُرَی الإیمانِ الحُبُّ فی اللّهِ وَ الْبُغْضُ فی اللّهِ وَ تَوالی أَوْلِیاءِ اللّهِ وَ التَبَرّی مِنْ أَعْداءِ اللّهِ (3).
امام صادق علیه السلام میفرماید:رسول خدا صلی الله علیه و آله به اصحابش فرمود:کدام یک از دستاویزهای ایمان محکمتر است،گفتند:خدا و رسولش داناترند،بعضی گفتند:نماز،گروهی گفتند:زکات،عدّهای گفتند:روزه،قومی گفتند:حج و عمره و دستهای گفتند جهاد.رسول اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:برای هریک از اینها
که گفتید فضیلتی است؛ولی پاسخ پرسش من نیست.محکمترین دستاویزهای ایمان دوستی برای خدا و دشمنی به خاطر اوست و پیروی از اولیای خدا و بیزاری از دشمنان الهی است.
عَنْ عَلیّ بن الحُسَیْنِ علیهما السلام قالَ:إِذا جَمَعَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الأَوَّلینَ وَ الآخِرینَ قامَ مُنادٍ فَنادیٰ یُسْمِعُ النّاسَ فَیَقُولُ:أَیْنَ الْمُتَحابُّونَ فی اللّهِ قالَ:فَیَقُومُ عُنُقٌ مِنَ النّاسِ فَیُقالُ لَهُمْ:إِذْهَبُوا إِلَی الجَنَّةِ بِغَیْرِ حِسابٍ،قالَ:فَتَلَقَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ فَیَقُولُونَ إِلی أَیْنَ ؟ فَیَقُولُونَ نَحْنُ الْمُتَحابُّونَ فی اللّهِ قالَ:فَیَقُولُونَ وَ أَیُّ شَیْءٍ کانَتْ أَعْمالُکُمْ قالُوا:کُنّا نُحِبُّ فِی اللّهِ وَ نُبْغِضُ فی اللّهِ قالَ:فَیَقُولُونَ نِعْمَ أَجْرُ الْعامِلینَ (1).
امام سجاد علیه السلام فرمود:چون خدای عزّ و جلّ اوّلین و آخرین را در محشر گرد آورد،ندا کنندهای که صدایش را همه بشنوند فریاد میزند:آنان که برای خدا دوستی کردند کجایند؛گروهی از مردم برخیزند،به آنها گفته شود بدون حساب وارد بهشت شوید.فرشتگان در برخورد با آنها میگویند:کجا میروید ؟ جواب میدهند به بهشت بدون حساب،میپرسند:مگر شما دارای چه عملی هستید ؟ میگویند:برای خدا دوستی کردیم و به خاطر او دشمنی ورزیدیم،فرشتگان میگویند چه نیکوست پاداش اهل عمل.
عَنْ جابِرِ الْجُعْفی،عَنْ أَبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ:إِذَا أَرَدْتُ أَنْ تَعْلَمَ أَنَّ فیکَ خَیْراً فَانْظُرْ إِلی قَلْبِکَ فَإِنْ کانَ یُحِبُّ أَهْلَ طاعَةِ اللّهِ وَ یُبْغِضُ أَهْلَ مَعْصِیَتِهِ فَفیکَ خَیْرٌ،وَ اللّهُ یُحِبُّکُ،وَ إِنْ کانَ یُبْغِضُ أَهْلَ طاعَةِ اللّهِ وَ یُحِبُّ أَهْلَ مَعْصِیَتِهِ فَلَیْسَ فیکَ خَیْرٌ وَ اللّهُ
1) 1) -الکافی:126/2؛وسائل الشیعة:167/16،باب 15-باب وجوب الحب فی اللّه،حدیث 21254.
یُبْغِضُکَ وَ الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ (1).
جابر جعفی (که از بزرگان اصحاب و یاران حضرت باقر و صادق علیهما السلام است) از امام باقر علیه السلام نقل میکند که حضرت فرمود:هرگاه خواستی ببینی که اهل خیر هستی یا نه،به دلت نظر کن،اگر اهل طاعت را دوست داری و از آلودگان به گناه متنفری خوبی و خدا دوستدار توست و اگر از اهل طاعت متنفری و علاقهمند به اهل گناهی در تو خیری نیست و خدا دشمن توست و مرد با هرکه مورد علاقه اوست محشور میشود.
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:قَدْ یَکُونُ حُبٌّ فی اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ حُبٌّ فی الدُّنْیا فَما کانَ فی اللّهِ وَ رَسُولِهِ فَثَوابُهُ عَلَی اللّهِ،وَ ما کانَ فی الدُّنْیا فَلَیْسَ بِشَیْءٍ (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:گاهی دوستی برای خدا و رسول است و گاهی برای دنیا، محبّتی که به خاطر خدا و رسول اوست پاداشش بر خداست و آنچه برای دنیا است اجر و مزدی ندارد.
[ فَدَلیلُ الْخَوفِ الهَرَبُ ]
امام علیه السلام به نتیجه عملی هریک از خوف،امید و عشق اشاره میکنند و ابتدا نتیجه و ثمرۀ خوف را بیان میدارند و میفرمایند:
دلیل این که خوف در دل عارف پدید میآید«گریز»است در اینجا باید دید منظور حضرت از گریز چیست ؟
انسان باید بداند که در زندگی با دو واقعیّت روبه روست:
1-مجموعۀ مسائل و برنامههایی که به نفع اوست،گرچه دارای نفع ظاهری نباشند.
2-مجموعۀ برنامههایی که به زیان اوست گرچه در ظاهر سود و منفعت باشد.
بیتردید هیچ خردمندی خواهان زیان نیست و اهل خرد از هر زیانی سخت گریزانند و این مسئله ثابت شده است که جز خدا و آنچه مربوط به اوست نه این که هیچ چیز دیگر برای انسان نفعی ندارد،بلکه زیانبار است،به همین خاطر عارفان براساس معیارهای قرآنی زندگی میکنند و در بازار دنیا جز با خدای بزرگ با کسی معامله ندارند؛زیرا میدانند خداوند مهربان تنها خریدار انسان است و از آدمی فقط ایمان و عمل صالح میخرد و در برابر آن مزد بینهایت کرامت میکند و غیر خدا تمام هستی انسان را در راه شکم و شهوت خود میبرد و در برابر این معامله
چیزی به انسان نمیدهد؛زیرا چیزی ندارد که به انسان بدهد.غیر خدا آدمی را به فقر مادی و معنوی میکشد و دنیا و آخرت انسان را به باد میدهد و وسیلۀ هلاکت ابدی آدمی را فراهم مینماید بنابراین عارف از غیر حق،رسالت انبیا،امامت امامان علیهم السلام،حکمت حکیمان،عرفان عارفان واقعی،اخلاق حسنه و اعمال پسندیده،سخت گریزان و به شدّت در ترس و وحشت است.
کسی که از امور زیانبار و خسرانآورِ غیر قابل جبران گریزان نباشد،باید بداند که هنوز ترس از مقام خدا و وحشت از عقاب فردا،در دل او جای نگرفته است گرچه خود را عارف بداند به وادی عرفان اسلامی قدم نگذاشته است.
راستی مگر رشد و کمال،بصیرت و بینایی و یافتن و رسیدن به اصل معرفت با ادّعای بدون عمل و دعوای بدون سرمایه امکانپذیر است ؟!
به طور کلّی از آیات و روایات و آثار اسلامی استفاده میشود:
انسان باید از دو چیز و هرچه وابسته به آن دو چیز است سخت گریزان باشد:
1-از همنشینی با گناهکار و فاسدی که امید بازگشت و توبه به او نمیرود از آنجا که نشست و برخاست با این افراد مانع راه رشد و کمال انسانی است،باید تا سر حدّ ریشه کن شدن ارتباط،با او به مبارزه برخاست.
2-آنچه از دیدگاه قرآن و اخبار به عنوان گناه و امر حرام معرّفی شده است.
در اینجا به بخشی از آیات و روایاتی که مربوط به این دو واقعیّت است اشاره میکنیم:
وَ ذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا وَ ذَکِّرْ بِهِ أَن تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمَا کَسَبَتْ لَیْسَ لَهَا مِن دُونِ اللّهِ وَلِیٌّ وَ لا شَفِیعٌ وَ إِن تَعْدِلْ کُلَّ عَدْلٍ لاَ یُؤْخَذْ مِنْهَا أُولٰئِکَ الَّذِینَ أُبْسِلُوا بِمَا کَسَبُوا لَهُمْ شَرَابٌ مِن حَمِیمٍ وَ عَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْفُرُونَ ] (1).
و کسانی که دینشان را بازی و سرگرمی گرفتند،و زندگی دنیا آنان را فریفت، واگذار و [ مردم را ] با قرآن اندرز ده؛که مبادا کسی [ در روز قیامت ] به [ کیفر ] آنچه [ از گناهان ] مرتکب شده [ از رحمت و ثواب ] محروم ماند [ و به هلاکت سپرده شود ] و او را جز خدا سرپرست و یاور و شفیعی نباشد و اگر [ برای رهاییاش از عذاب ] هر گونه عوض و فدیهای بدهد از او پذیرفته نشود.آنانند که به سبب آنچه [ از اعمال زشت ] مرتکب شدهاند [ از رحمت و ثواب ] محروم مانده [ و به هلاکت سپرده شده ]اند.و به خاطر آن که همواره [ به آیات الهی ] کفر میورزیدند برای آنان نوشابهای از آب جوشان و عذابی دردناک است.
آری،بنابر دستوری که خداوند در این آیه به پیامبرش داده است مردم مؤمن و عارفان باللّه،باید با این گونه مردم که دین خدا را به مسخره گرفتهاند قطع رابطه کنند و از این بیخردانِ بیخبر،بگریزند و با آنان هیچگونه معاشرتی نداشته باشند و به هنگام مبارزه-بنا به دستور قرآن در هر عصری-تا ریشهکن شدن آنان به جهاد برخاسته و راه الهی را از لوث وجود اینان پاک کنند.
1) 1) -انعام (6):70.
مسلم گروهیهایی که به عنوان قطب و درویش و فقیر الی اللّه،اعلام موجودیّت میکنند-که تشکیل دهندگان سلطنت و شاهنشاهی و دربارهای کثیف و عمودهای حکومتهای خائنانه بوده و هستند و حتّی در قالب اقطاب و به گفتۀ خودشان فقرا،مقاصد شوم و پلید خود را عملی میکنند-مورد تایید اسلام نبوده و فریبخوردگان در مسیر ضلالت و گمراهی به سر میبرند.
اینان قطب برنامههای شیطانی بوده و ذرهای از عرفان اسلامی را نچشیده بلکه گرگانی در لباس میش و به فرمودۀ پروردگار عالم در حدیث قدسی «قطّاع طریق» بندگان حق بودند.
عارف واقعی و سر حلقۀ عارفان حقیقی و قطب عرفان و هدایت،وجود مقدّس مولی الموحّدین،امام العارفین،امیر المؤمنین علیه السلام است که قسمتی از تمام عمرش را با قلدران و گردنکشان و سازندگان دربار و پایهگذاران شاهی و سلطنت و زورمداران و مانعان راه خدا،با سرسختی هرچه تمامتر مبارزه و جان شیرین خود را در این راه که راه خدا بود،در محراب عبادت نثار کرد و چه وقیحند آنان که آلوده به گناه و یار گناهکارند،آنگاه خود را عارف و درویش و وابسته به مولا میدانند !!
إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کَانُوا شِیَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِی شَیْءٍ إِنَّما أَمْرُهُمْ إِلَی اللّهِ ثُمَّ یُنَبِّئُهُم بِمَا کَانُوا یَفْعَلُونَ ] (1).
مسلماً کسانی که دینشان را بخش بخش کردند،و گروه گروه شدند،تو را هیچ پیوندی با آنان نیست،کار آنان فقط با خداست،سپس به اعمالی که همواره
1) 1) -انعام (6):159.
انجام میدادند،آگاهشان میکند.
در این آیه تعلیم میدهد که عارف به راه از چنین پلیدانی باید گریزان باشد و از همکاری با آنان سخت بپرهیزد که اینان نابود کنندۀ دنیا و آخرت آنانند.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَکُمْ هُزُوا وَ لَعِباً مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِن قَبْلِکُمْ وَ الْکُفَّارَ أَوْلِیَاءَ وَ اتَّقُوا اللّهَ إِن کُنتُم مُؤْمِنِینَ ] (1).
ای مؤمنان ! کسانی که دین شما را مسخره و بازیچه گرفتهاند،چه از اهل کتاب و چه از کافران،سرپرستان و دوستان خود مگیرید و اگر مؤمن هستید از خدا پروا کنید.
ملّت اسلام بعد از پنج قرن تجربه،باید به این نتیجه رسیده باشد که از یهود و نصاری و کفّار و به تعبیر روشنتر از غرب و شرق جز زیان چیزی عایدش نشده و نمیشود؛بنابراین امروز،روز دوستی و ارتباط با آنان نیست،بلکه روز مبارزه و ریشهکن کردن وجود پلید آنان از سر راه بشریّت است.
یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ لاَ یَحْزُنکَ الَّذِینَ یُسَارِعُونَ فِی الْکُفْرِ مِنَ الَّذِینَ قَالُوا آمَنَّا بِأَفْوَاهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ وَ مِنَ الَّذِینَ هَادُوا سَمّاعُونَ لِلْکَذِبِ سَمّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِینَ لَمْ یَأْتُوکَ یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ یَقُولُونَ إِنْ أُوتِیتُمْ هٰذَا فَخُذُوهُ وَ إِن لَمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا وَ مَن یُرِدِ اللّهُ فِتْنَتَهُ فَلَن تَمْلِکَ لَهُ مِنَ اللّهِ شَیْئاً
1) 1) -مائده (5):57.
أُولٰئِکَ الَّذِینَ لَمْ یُرِدِ اللّهُ أَن یُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ لَهُمْ فِی الدُّنْیَا خِزْیٌ وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِیمٌ ] (1).
ای پیامبر ! کسانی که در کفر میشتابند تو را غمگین نسازند،چه آنان که به زبانشان گفتند:ایمان آوردیم و دلهایشان ایمان نیاورده،و چه آنان که یهودیاند که به شدت شنوندۀ دروغند [ با آن که میدانند دروغ است ] و به شدت گوش به فرمان گروهی دیگرند که [ از روی حسد و کبر ] نزد تو نیامدهاند.[ آن گروهی که ] کلمات [ خدا ] را پس از استواری در جایگاههایش تحریف میکنند،[ و معنای حقیقیاش را تغییر میدهند و به مقلّدان و مطیعان بیسواد خود ] میگویند:اگر [ از طرف پیامبر اسلام ] احکام [ و فرمانهایی مطابق میل ما ] به شما ابلاغ کردند بپذیرید،و اگر آن را [ مطابق میل ما ] ابلاغ نکردند [ از آن ] بپرهیزید.و کسانی که خدا عذاب [ و رسوایی و ذلت ]شان را بخواهد،تو هرگز نمیتوانی چیزی از عذاب خدا را از آنان برطرف کنی.اینانند کسانی که خدا نخواسته دلهایشان را [ از آلودگی ] پاک کند؛برای آنان در دنیا خواری و رسوایی،و در آخرت عذابی بزرگ است.
در این آیه دوری گزیدن از منافقان و جاسوسان پلید و متکبّران آلوده و هرکس با راه خدا و پیامبر مخالفت داشته و موجودیّتش به زیان امت اسلامی است،خواسته شده است.
ارتباط با اینان،انسان را دچار خسارت دنیا و عذاب آخرت خواهد کرد و کسی که ترس و بیم از خسارت در دنیا و عذاب در آخرت دارد،از چنین پلیدانی گریزان و با ایشان کاملاً بیارتباط است.
1) 1) -مائده (5):41.
وَ إِن نَکَثُوا أَیْمَانَهُم مِن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِی دِینِکُمْ فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنتَهُونَ ] (1).
و اگر پیمانهایشان را پس از تعهدشان شکستند و در دین شما زبان به طعنه و عیب جویی گشودند،در این صورت با پیشوایان کفر بجنگید که آنان را [ نسبت به پیمانهایشان ] هیچ تعهدی نیست،باشد که [ از طعنه زدن و پیمان شکنی ] بازایستند.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا آبَاءَکُمْ وَ إِخْوَانَکُمْ أَوْلِیَاءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْکُفْرَ عَلَی الإِیمَانِ وَ مَن یَتَوَلَّهُم مِنکُمْ فَأُولٰئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ ] (2).
ای اهل ایمان ! اگر پدرانتان و برادرانتان کفر را بر ایمان ترجیح دهند،آنان را دوستان و سرپرستان خود مگیرید و کسانی از شما که آنان را دوست و سرپرست خود گیرند،هم اینانند که ستمکارند.
قَاتِلُوا الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الآخِرِ وَ لا یُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ حَتَّیٰ یُعْطُوا الْجِزْیَةَ
عَن یَدٍ وَ هُمْ صَاغِرُونَ ] (1).
با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمیآورند،و آنچه را خدا و پیامبرش حرام کردهاند،حرام نمیشمارند،و دین حق را نمیپذیرند، بجنگید تا با دست خود در حالی که [ نسبت به احکام دولت اسلامی ] متواضع و فروتناند،جزیه بپردازند.
راستی این آیه با چه موضع محکمی تکلیف ملّت اسلام را در برابر یهودیها و نصرانیها به خصوص جانیان اروپا و آمریکا و اسرائیل معلوم میکند این ملّت اسلام است که باید با تمام قدرت با تکیه بر اللّه تکلیف خود را،بنابر فرمودۀ خدا در این آیه،با دشمنان خدا معلوم کند.و خدا لعنت کند آن خائنانی که تحت عنوان سردمداران ممالک اسلامی علیه اسلام و مردم مسلمان با این آدمخواران سازش کردند،اگر اینان ایمان به خدا و حساب قیامت داشتند،نه این که با آنان دوستی نمیکردند؛بلکه در برابر آنان از اسلام و ملّت مظلوم اسلام دفاع میکردند.
الْمُنَافِقُونَ وَ الْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُم مِن بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمُنْکَرِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ یَقْبِضُونَ أَیْدِیَهُمْ نَسُوا اللّهَ فَنَسِیَهُمْ إِنَّ الْمُنَافِقِینَ هُمُ الْفَاسِقُونَ* وَعَدَ اللّهُ الْمُنَافِقِینَ وَ الْمُنَافِقَاتِ وَ الْکُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فِیهَا هِیَ حَسْبُهُمْ وَ لَعَنَهُمُ اللّهُ وَ لَهُمْ عَذَابٌ مُقِیمٌ ] (2).
مردان و زنان منافق همانند و مشابه یکدیگرند،به کار بد فرمان میدهند و از کار نیک باز میدارند و از انفاق در راه خدا امساک میورزند،خدا را فراموش کردند و خدا هم آنان را [ از لطف و رحمت خود ] محروم کرد؛یقیناً منافقانند که فاسقاند.*خدا آتش دوزخ را به مردان و زنان منافق و کافران وعده داده، در آن جاودانهاند،همان برای آنان بس است و خدا لعنتشان کرده و برای آنان عذابی پایدار است.
از این نمونه آیات،در قرآن مجید فراوان است که استفاده میشود:
عارف موظف است در درجۀ اوّل چهرههای ناپاکی که در قرآن معرفی شدهاند بشناسد و به وظیفه الهی خود عمل کند.اگر وظیفهاش گریز از آنهاست بگریزد که این گریختن بر مبنای ترس از خدا است و اگر مسئولیّتش کارزار با آنان است،در راه جهاد قدم بگذارد و شرّ آنان را از راه خدا بردارد و توجّه کند که امام صادق علیه السلام دربارۀ واقعیّت و نتیجه خوف عارفان فرموده:وَ دَلیلُ الخَوْفِ الهَرَبُ،دلیل و نشانۀ این که دل عارف را ترس از خدا احاطه کرده دوری او از اهل معاصی و آلودگان به کفر و فسق و نفاق و عهدشکنی،و نیز دوری از معاصی شخصی و آنچه خدا از آن نهی فرموده است،میباشد.
گریز عارف از گناهان،یکی از اصولیترین برنامههای زندگی اوست،برای عارف مصیبتی بزرگتر از آلوده شدن به گناه نیست و تنفّر قلبی و عملی عارف از گناه تنفّری شدید است.
یکی از مهمترین پایههای اسلام اجتناب و دوری از گناه است.آن قدر که اسلام بر دوری از گناه پافشاری دارد اصرار بر عبادت ندارد.
اگر در آیین عزیز الهی دقت کنیم،میبینیم که بزرگترین عبادت و پر ارزشترین خط بندگی،دوری جستن از معاصی است.
در روایات،تقوا و خودداری از گناه به عنوان افضل عبادات و پر پاداشترین بندگیها به حساب آمده است.
عارف به اثر وضعی گناه در دنیا و عقوبت سخت آن در آخرت واقف است و براساس این آگاهی کسب خوف کرده و خوف در وجود او،بهترین عامل و شدیدترین علّت برای گریز از گناه است.
به روایاتی در این باب توجه کنید:
عَنْ أَبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ:إِنَّ الْعَبْدَ یَسْأَلُ اللّهَ الْحاجَةَ فَیَکُونُ مِنْ شَأْنِهِ قَضاءُها إِلی أَجَلٍ قَریبٍ أَوْ إِلیٰ وَقْتٍ بَطیئٍ فَیَذْنِبُ الْعَبْدُ ذَنْباً فَیَقُولُ اللّهُ تَبارَکَ وَ تَعالی:لِلْمَلَکِ لا تقض حاجَتَهُ وَ أَحْرِمْهُ إِیّاها فَإِنَّهُ تَعَرَّضَ لِسُخْطی وَ اسْتَوْجَبَ الْحِرْمانَ مِنّی (1).
امام باقر علیه السلام فرمود:بنده از خدا حاجتی میخواهد که اقتضا دارد دیر یا زود برآورده شود سپس آن بنده دچار گناهی میشود و خدای تبارک و تعالی به فرشته مأمور برآوردن حاجت میفرماید:حاجتش را اجابت مکن و او را از آن محروم دار؛زیرا خود را در معرض خشم من قرار داد و سزاوار محرومیّت شد.
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:إِنَّ الْرَجُلَ یُذْنِبُ الذَّنْبَ فَیُحْرَمُ صَلاةَ اللَّیْلِ وَ إِنَّ الْعَمَلَ
1) 1) -الکافی:271/2،باب الذنوب،حدیث 14.
السَیِّئَ أَسْرَعُ فی صاحِبِهِ مِنَ السِّکِّینَ فی اللّحْمِ (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:انسان گناه میکند،از نماز شب با آن همه خصوصیّت و آثار دنیایی و آخرتی محروم میگردد و به حق که اثر گناه در گنهکار از اثر کارد در گوشت سریعتر است.
قالَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام:لا وَجَعَ أَوْجَعُ لِلْقُلُوبِ مِنَ الذُّنُوبِ،وَ لا خَوْفَ أَشَدُّ مِنَ الْمَوْتِ،وَ کَفیٰ بِما سَلَفَ تَفَکُّراً وَ کَفیٰ بِالْمَوْتِ واعِظاً (2).
امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:دردی برای قلوب،دردناکتر از گناهان نیست و ترسی سختتر از ترس برای مرگ نیست و گذشته برای عبرت گرفتن کافی است و مرگ برای اندرز دادن بس است.
عَن أَبی الْحَسَنِ علیه السلام:إِنَّ للّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فی کُلّ یَوْمٍ وَ لَیْلَةٍ مُنادِیاً یُنادی:مَهْلاً مَهْلاً عِبادَ اللّهِ عَنْ مَعاصی اللّهِ،فَلَوْ لا بَهائِمُ رُتَّعٌ،وَ صِبْیَةٌ رُضَّعُ،وَ شُیُوخٌ رُکَّعٌ لَصُبَّ عَلَیْکُمُ الْعَذابُ صَبّاً،تُرَضُّونَ بِهِ رَضّاً (3).
حضرت رضا علیه السلام فرمود:خداوند یک منادی دارد،یک شب و روز فریاد میزند:ای بندگان خدا ! از حرکت به سوی نافرمانیها بایستید،بایستید که اگر چهارپایان چرنده و کودکان شیرخوار و پیران رکوع کننده نبودند،عذابی بر شما فرو میریخت که نرم و کوبیده شوید.
عَنْ نُعْمانِ الرّازی قال:سَمِعْتُ أَبا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام یَقُولُ:مَنْ زَنی خَرَجَ مِنَ الْإِیمانِ
وَ مَنْ شَرِبَ الْخَمْرَ خَرَجَ مِنَ الْإِیمانِ،وَ مَنْ أَفْطَرَ یَوْماً مِنْ شَهْرِ رَمَضانِ مُتَعَمِّداً خَرَجَ مِنَ الإِیمانِ (1).
نعمان رازی میگوید:از حضرت صادق علیه السلام شنیدم که فرمود:کسی که زنا کند و آن کس که شراب بنوشد و شخصی که یک روز از ماه رمضان را عمداً بخورد از ایمان خارج شده است.
عَنْ عُبَیْدَةِ بنِ زُرارة قالَ:سَأَلْتُ أَبا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام عَنِ الْکَبائِرِ:فَقالَ هُنَّ فی کِتابِ عَلی سَبْعٌ:الْکُفْرُ بِاللّهِ،وَ قَتْلُ النَّفْسِ،وَ عُقُوقُ الْوالِدَیْنِ،وَ أَکْلُ الرِّبا بَعْدَ الْبَیِّنَةِ وَ أَکْلُ مالِ الْیَتیمِ ظُلماً،وَ الْفِرارُ مِنَ الزَّحْفِ،وَ الْتَّعَرُّبُ بَعْدَ الْهِجْرَةِ،قالَ:فَقُلْتُ:فَهذا أَکْبَرُ الْمَعاصی؛قالَ نَعَمْ قُلْتُ:فَأَکْلُ درهَم مِن مالِ الْیَتیمِ ظُلْماً أَکْبَرُ أَمْ تَرْکُ الصَّلاةِ قالَ تَرْکُ الصَّلاةِ قُلْتُ:فَما عَدَدْتَ تَرْکَ الصَّلاةِ فی الْکَبائِرِ فَقالَ:أَیُّ شَیءٍ أَوَّلُ ما قُلْتُ لَکَ قالَ:قُلْتُ الْکُفْرُ قالَ:فَإِنَّ تارِکَ الصَّلاةِ کافِرٌ یَعْنی مِنْ غَیْرِ عِلَّةٍ (2).
عبیدة بن زرارة میگوید:از حضرت صادق علیه السلام دربارۀ گناهان کبیره پرسیدم، فرمود:در کتاب علی علیه السلام هفت گناه از گناهان کبیره است:
1-کفر به خدا،2- آدمکشی،3-عدم رعایت حقوق پدر و مادر،4-خوردن ربا بعد از دانستن،5-خوردن مال یتیم به ناحق،6-فرار از جهاد،7-ایمان بعد از اسلام.عرضه داشتم:اینها بزرگترین گناهانند ؟ فرمود:آری،گفتم:
گناه یک درهم خوردن مال یتیم به ناحق بزرگتر است یا ترک نماز،فرمود:
ترک نماز،عرضه داشتم:شما که ترک نماز را از کبائر نشمردی،فرمود:اوّلین چیزی که گفتم چه بود ؟ عرض کردم:کفر،فرمود:تارک نماز کافر است، البته بدون علّت و عذر.
علّامۀ مجلسی رحمه الله معتقد است که جملۀ «مِنْ غیر عِلَّةٍ» یا کلام مرحوم کلینی است یا یکی از روایت کنندگان.
مرحوم مجلسی رحمه الله از شیخ بهایی در تعریف گناهان کبیره این اقوال را ذکر میکند:
1-هر گناهی که خداوند در قرآن مجید انسان را به خاطر آن به عذاب تهدید کرده است.
2-هر معصیتی که شارع برایش حدّی معین کرده و در قرآن نسبت به آن تهدید آمده است.
3-هر گناهی که ارتکاب آن دلالت بر بیاعتنایی به دین داشته باشد.
4-هر گناهی که حرمتش به دلیل قطعی ثابت شده باشد.
5-هر معصیتی که در کتاب و سنّت به شدّت مورد تهدید قرار گرفته باشد.
6-ابن مسعود میگوید:
گناهان از اوّل سورۀ نساء تا آیه شریفۀ [ إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ ] (1)کبیره است.
7-هر گناهی کبیره است؛زیرا هر معصیتی مخالفت خداست و کوچک و بزرگی آنها نسبت به بالا و پایین است:مثلاً بوسیدن زن نامحرم نسبت به زنا صغیره و نسبت به نظر کردن به او کبیره است.
سپس علّامۀ بزرگ، خدمتگزار بینظیر مرحوم مجلسی رحمه الله میگوید:
گویا نظر کسی که همۀ گناهان را کبیره دانسته این است که گناه را نباید کوچک
1) 1) -نساء (4):31.
و ناچیز شمرد؛چنانچه در اخبار بسیاری آمده است:
گناه را کوچک نشمارید؛زیرا نافرمانی شخص بزرگ،بزرگ است و مخالفت با پروردگار جلیل سنگین (1).
ولی این موضوع منافات ندارد که برخی از گناهان نسبت به خود بزرگتر از برخی دیگر باشد و به صغائر و کبائر تقسیم گردد که اگر از کبائر کنارهگیری شود صغائر آنها آمرزیده گردد و ارتکاب کبیره و اصرار بر صغیره با عدالت منافات دارد.
امّا در رابطه با شمارۀ گناهان کبیره،برخی آنها را هفت عدد دانستهاند:
1-شرک به خدا 2- آدمکشی 3-تهمت زنا زدن به زن پاکدامن 4-خوردن مال یتیم 5-زنا 6-فرار از جنگ 7-عقوق والدین.
و عدّهای 13 گناه دیگر را به آن اضافه کردهاند:
1-لواط 2-جادوگری 3- رباخواری 4-غیبت 5-سوگند دروغ 6-شهادت ناحق 7-میخواری 8-بیاحترامی به کعبه 9-دزدی 10-پیمانشکنی 11 - تعرّب (2)بعد از هجرت 12-نومیدی از رحمت خدا 13-ایمنی از مکر پروردگار.
و بعضی دیگر از علما و بیداران راه حق،14 گناه دیگر بر گناهان بالا افزودهاند:
1-خوردن مردار 2-خوردن خون 3-خوردن گوشت خوک 4-خوردن قربانی برای غیر خدا 5-خوردن هر حرامی مانند رشوه تحت عنوان سُحْت 6 - قماربازی 7-کمفروشی 8-کمک به ظالم 9-حبس حق مردم بدون دستتنگی 10-اسراف 11-تبذیر 12-خیانت 13-اشتغال به کارهای بیهوده 14-اصرار ورزیدن بر گناهان صغیره.
علامۀ مجلسی رحمه الله سپس میگوید:
برای هیچیک از این اقوال و تعریف و شمارۀ گناهان،دلیل مطمئنی نیست و شاید پنهان بودن کبیره یا عدد آن از طرف خدا مصلحتی باشد،چنان که در نهان بودن شب قدر و صلاة وُسْطیٰ مصلحت است ! (1)برخی از بیداران میگویند:
مصلحت پنهان بودن عدد کبیره یا خود کبیره در آن است که انسان در تمام لحظات از هر گناهی خودداری کند؛مبادا که آن گناه کبیره باشد و اتّفاقاً در همان وقت انسان مورد خشم و غضب حق و سخط حضرت حق قرار بگیرد و توبه برایش مشکل شود؛چون در روایات آمده است:
از هر گناهی بپرهیزید؛مبادا که هنگام ارتکاب گناهی ناگهان مورد سخط قرار گیرید و از هیچ عبادتی روی مگردانید که رحمت او در عبادات پنهان است و ممکن است عبادتی باشد که رحمت حق را به سوی شما جلب کند و شما نسبت به آن غافل باشید (2).
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:أَرْکانُ الْکُفْرِ أَرْبَعَةٌ:الرَّغْبَةُ وَ الرَّهْبَةُ وَ السَّخَطُ وَ الْغَضَبُ (3).
امام صادق علیه السلام از رسول اسلام صلی الله علیه و آله نقل میکند که پایههای کفر چهار چیز است:
1-دلبستگی به دنیا و شهوات نفسانی،2-ترس از دست رفتن دنیا و ترس از پرداخت جهاد و زکات،3-ناخرسندی از فعل خدا نسبت به خود از تقسیم روزی و قضا و قدر،4-خشم.
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:إِنَّ أَوَّلَ مَا عُصِیَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ سِتّ:حُبُّ الدُّنْیا،وَ حُبُّ الرِئاسَةِ،وَ حُبُّ الطَّعامِ،وَ حُبُّ النَّوْمِ،وَ حُبُّ الرَّاحَةِ،وَ حُبُّ النِّساءِ (1).
امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند:سرآغاز نافرمانی از خدا شش چیز است:دوستی دنیا،ریاست،خوراک،استراحت و دوستی بیمورد نسبت به زنان.
زشتی این شش برنامه در روایت،در صورت افراط و گرایش بیش از حدّ است، به عبارت دیگر،اسلام نه افراط را میپسندد و نه تفریط را؛بلکه اعتدال از مهمترین ویژگیهای این دین الهی است که حتی در مورد عبادات نیز مورد سفارش قرار گرفته است.
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:مِنْ عَلاماتِ الشِّقاءِ جُمُودُ الْعَیْنِ وَ قَسْوَةُ القَلْبِ وَ شِدَّةُ الْحِرْصِ فی طَلَبِ الدُّنْیا (الرِّزق) وَ الإِصْرارِ عَلَی الذَّنْبِ (2).
امام صادق علیه السلام از نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که از نشانههای بدبختی خشک چشمی و سخت دلی و حرص زیاد در طلب دنیا و اصرار به گناه است.
عَنْ أَبی عَبْد اللّهِ علیه السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فیهِ کانَ مُنافِقاً وَ إِنْ صامَ وَ صَلّی وَ زَعَمَ أَنَّهُ مُسْلِمٌ:مَنْ إِذَا ائْتُمِنَ خانَ وَ إِذا حَدَّثَ کَذِبَ وَ إِذا وَعَدَ خَلَفَ، إِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قالَ فی کِتابِهِ:[ انَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْخائِنینَ ] (3)
وَ قالَ:[ أَنَّ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَیْهِ انْ کانَ مِنَ الْکاذِبینَ ] (4)
و فی قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ [ وَ اذْکُرْ فی الْکِتابِ
اسْماعیلَ إِنَّهُ کانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ کانَ رَسُولاً نَبِیّاً ] (1).
امام صادق علیه السلام از نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که سه صفت است که در هرکه باشد منافق است اگرچه اهل نماز و روزه باشد و خود را مسلمان بداند:کسی که در امانت خیانت کند،در سخن گفتن دروغ بگوید و هرگاه وعده دهد خلف وعده کند.خداوند در کتابش فرموده:خدا خیانتکاران را دوست ندارد و لعنت خدا بر او اگر از دروغگویان باشد و فرموده اسماعیل را در کتاب یاد کن همانا او درست وعده و رسول و پیامبر بود.
آنچه ذکر شد نمونهای است از ویژگیهای عارفان خائفِ از مقام حق و بیمداران از عذاب فردا.
آن کس که برای شناخت محرّمات اقدام نکند و آن کس که محرّمات را میشناسد و از آن پروا نمیکند امتیازی از مسلمانی ندارد و آن که از گنهکار و گناه پرهیز دارد و چون گوسپندی که از گرگ میگریزد از عاصیان عامد و گنهکاران معاند میگریزد عارفی است که خوف در دل او جایگزین شده است،فرار و گریزش از گناه و اهل گناه،دلیل بر خوف اوست این است معنای کلام حضرت صادق علیه السلام که فرمود:فَدَلیلُ الْخَوْفِ الْهَرَبُ.
1) 1) -مریم (19):54.الکافی:290/2،باب فی اصول الکفر و ارکانه،حدیث 8.
[ وَ دَلیلُ الرَجاءِ الطَّلَبُ ]
همانطور که در جملۀ قبل،امام صادق علیه السلام فرمودند:دلیل بر این که انسان دارای خوف است گریز اوست از هرچه که مولا از آن تنفّر دارد،در این جمله برای مسئله امید دلیل آورده و میفرماید:
هرکسی،نمیتواند ادّعا کند دارندۀ امید است،امید سرمایۀ کمی نیست،امید واقعیّت بزرگی است،امید یکی از مهمترین علل رشد و حرکت انسان است.دلیل بودن امید در دل امیدوار حالت طلب اوست.طلب کردن آنچه مولا به آن علاقه دارد.مولا همۀ نیکان عالم را که در قرآن ستوده دوست دارد و علائمی برای پاکان بیان میدارد،تا پاکان به وسیلۀ آن نشانهها در هر دورهای برای هر طلب حقیقتی، قابل شناخت باشد.پس باید به دنبال پاکان و نیکان برخاست و ارتباط با آنان را در رأس طلبها و خواستهها قرار داد و این خواسته را به سرعت و با شدّت جامۀ عمل پوشاند.مگر نه این است که قرآن مجید به عنوان امر،از انسان میخواهد تنها با صادقان عالم نشست و برخاست کند:
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّٰادِقِینَ ] (1).
1) 1) -توبه (9):119.
ای کسانی که ایمان آوردهاید ! از خدا پروا کنید و با صادقان باشید [ صادقانی که کاملترینشان پیامبران و اهل بیت رسول بزرگوار اسلام هستند ].
حضرت حق طلب آمرزش و مغفرت را دوست دارد،پس باید یکی از خواستههای مهم انسان طلب بخشش و عفو باشد،تحقّق بخشیدن به این خواسته،فقط در سایه بازگشت و توبه میسّر است.
خداوند متعال تمام عبادات و روشهای صحیح بندگی را دوست دارد،پس باید برای به دست آوردن بندگی اقدام کرد و کاسهای از شراب طهور و حیاتبخشِ عبودیّت را سر کشید.
وجود مقدسش به تمام برنامههای خیر که در قرآن و روایات معرّفی شدهاند، عشق میورزد؛پس باید به طلب کلیّۀ برنامههای خیر برخاست و برای انجام خیرات خود را به آب و آتش زد.
انسانی که به این امور بیتفاوت است یا که این برنامهها جزء خواستههای او نیست،نمیتواند ادّعای امید کند.امید مخصوص کسانی است که در مزرعۀ دنیا به پاشیدن بذر نیکی و عبادت اقدام کردهاند و به هر کار خیری آراسته شدهاند و به امید برداشت محصول در هر دو دنیا،زندگی میکنند.
این امید پس از آن همه طلب و خواسته،امید صحیحی است و بلکه اصل امید است و طلب و خواسته واقعی زاییدۀ این امید است.
قرآن میفرماید:
[ فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً ] (1).
پس کسی که دیدار [ پاداش و مقام قرب ] پروردگارش را امید دارد،پس باید
1) 1) -کهف (18):110.
کاری شایسته انجام دهد. بیا تا دست از این عالم بداریم
در اینجا به معرّفی چهرههای پاکی که لازم است انسان در تمام طول عمر با آنان همراه باشد،میپردازیم؛زیرا همراهی با آنان پر منفعتترین تأثیر را در همۀ حیات آدمی دارد.پس از آن به معرّفی پارهای از برنامههایی که باید انسان در طلب آنها باشد تا آن برنامهها را به دست آورد،خواهیم پرداخت.
لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لٰکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَومِ الآخِرِ وَ الْمَلاَئِکَةِ وَ الْکِتَابِ وَ النَّبِیِّینَ وَ آتَی الْمَالَ عَلَیٰ حُبِّهِ ذَوی الْقُرْبَیٰ وَ الْیَتَامَیٰ وَ الْمَسَاکِینَ وَ ابْنَ الْسَّبِیلِ وَ السَّائِلِینَ وَفِی الرِّقابِ وَ أَقَامَ الصَّلاَةَ وَ آتَی الزَّکَاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَاهَدُوا وَ الصَّابِرِینَ فِی الْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ أُولٰئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوْا وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ ] (1).
نیکی این نیست که روی خود را به سوی مشرق و مغرب کنید،بلکه نیکی [ واقعی و کامل که شایسته است در همۀ امور شما ملاک و میزان قرار گیرد، منش و رفتار و حرکات ] کسانی است که به خدا و روز قیامت و فرشتگان و کتاب آسمانی و پیامبران ایمان آوردهاند،و مال و ثروتشان را با آن که
1) 2) -بقره (2):177.
دوست دارند به خویشان و یتیمان و درماندگان و در راه ماندگان و سائلان و [ در راه آزادی ] بردگان میدهند،و نماز را [ با همۀ شرایطش ] بر پای میدارند،و زکات میپردازند،و چون پیمان بندند وفاداران به پیمان خویشند،و در تنگدستی و تهیدستی و رنج و بیماری و هنگام جنگ شکیبایند؛ اینانند که [ در دینداری و پیروی از حق ] راست گفتند،و اینانند که پرهیزکارند.
در این آیه دقت کنید،خدای بزرگ برای معرّفی و شناساندن نیکان روزگار پانزده خصیصه و ویژگی بیان میدارد،چنانچه این موارد عالی در وجود کسی پیدا و به این واقعیّتها آراسته شد،انسان باید در طلب دوستی با او جدیّت کند و خود را با چنین منبع لطفی پیوند زده و از درخت پر ثمر وجود او همان سود را ببرد که خود او برده است،آری،امیدوار،به چه چیزی امید دارد،اگر امید به مواد مادی عالم است و طلب تنها در آن مسیر است که این امید را همۀ حیوانات و کلیّه جانوران دارند.انسان باید غیر از امیدهای مادّی به بهترین امیدهای معنوی هم وصل گردد و از پس آن بهترین خواسته را پیدا کرده و سپس به آن خواستهها جامۀ عمل بپوشاند.این میسّر نیست مگر با چنگ زدن به دامن اولیا و اتّصال به ذیل عنایت پاکان و نیکان.
وَ الَّذِی جَاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَلَهُم مَا یَشَاؤُنَ عِندَ رَبِّهِمْ ذٰلِکَ جَزَاءُ الْمُحْسِنِینَلِیُکَفِّرَ اللَّهُ عَنْهُمْ أَسْوَأَ الَّذِی عَمِلُوا وَ یَجْزِیَهُمْ
أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ ] (1).
و آن که سخن راست و درست آورد و کسانی که آن را باور کردند،اینانند که پرهیزکارانند.*برای آنان نزد پروردگارشان آنچه بخواهند فراهم است؛این است پاداش نیکوکاران؛*تا خدا [ به رحمتش ] زشتترین اعمالی که انجام دادند از آنان محو کند،و آنان را بر پایۀ بهترین عملی که همواره انجام میدادند پاداش دهد.
منظور از راستی در این آیۀ شریفه تمام واقعیتهای الهی و ایمان به آن و اجرای آن است و به حقیقت اینان صاحبان ارزشند و معاشرت با آنان و دنبال کردن راهشان علّت سعادت دو جهان برای انسان است،کسی که امید به سعادت دارد باید به طلب اینان و راهشان برخیزد.
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا وَ جَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أُولٰئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ ] (2).
مؤمنان فقط کسانیاند که به خدا و پیامبرش ایمان آوردهاند،آن گاه [ در حقّانیّت آنچه به آن ایمان آوردهاند ] شک ننموده و با اموال و جانهایشان در راه خدا جهاد کردهاند؛اینان [ در گفتار و کردار ] اهل صدق و راستیاند.
إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِمَاتِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ الْقَانِتِینَ وَ الْقَانِتَاتِ وَ الصَّادِقِینَ وَ الصَّادِقَاتِ وَ الصَّابِرِینَ وَ الصَّابِرَاتِ وَ الْخَاشِعِینَ وَ الْخَاشِعَاتِ وَ الْمُتَصَدِّقِینَ وَ الْمُتَصَدِّقَاتِ وَ الصَّائِمِینَ وَ الصَّائِمَاتِ وَ الْحَافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحَافِظَاتِ وَ الذَّاکِرِینَ اللَّهَ کَثِیراً وَ الذَّاکِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَّغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً ] (1).
مسلماً خدا برای مردان و زنان مسلمان و مردان و زنان با ایمان،و مردان و زنان عبادتپیشه،و مردان و زنان راستگو و مردان و زنان شکیبا،و مردان و زنان فروتن،و مردان و زنان صدقه دهنده،و مردان و زنان روزهدار،و مردان و زنان حفظ کنندۀ خود از پلیدیهای جنسی،و مردان و زنانی که بسیار یاد خدا میکنند،آمرزش و پاداشی بزرگ آماده کرده است.
البتّه باید توجّه داشت که تمام این حقایق در وجود یک آشنای با خدا،اعم از مرد و زن،جمع است،اینطور نیست که مرد و زنی یکی از این صفات را داشته باشند و آنگاه برای آنان آمرزش و اجر بزرگ باشد.اصولاً مؤمن همۀ این خصوصیّات را داراست؛زیرا این واقعیتها از توابع ایمان واقعی است و هرکجا ایمان باشد این حقایق هم هست.پس چه نیکوست که انسان در طلب آنان که آراسته به این برنامهها هستند برآید و البتّه امید واقعی سازندۀ این طلب و خواسته، در وجود انسان است.
رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَ إِقَامِ الصَّلاَةِ وَ إِیتَاءِ الزَّکَاةِ
1) 1) -احزاب (33):35.
یَخَافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الأَبْصَارُ ] (1).
مردانی که تجارت و داد و ستد آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات باز نمیدارد،[ و ] پیوسته از روزی که دلها و دیدهها در آن زیر و رو میشود،میترسند.
این بیم و ترس همان است که در فصلهای گذشته به تفصیل،توضیح داده شد، بیمی که علّت خودداری انسان از هر گناهی است.
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَالَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَوَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَوَ الَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَوَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَإِلَّا عَلَیٰ أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَفَمَنِ ابْتَغَیٰ وَرَاءَ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْعَادُونَوَ الَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رَاعُونَوَ الَّذِینَ هُمْ عَلَیٰ صَلَوَاتِهِمْ یُحَافِظُونَأُولٰئِکَ هُمُ الْوَارِثُونَ الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ ] (2).
بیتردید مؤمنان رستگار شدند.*آنان که در نمازشان [ به ظاهر ] فروتن [ و به باطن با حضور قلب ] اند.*و آنان که از [ هر گفتار و کردارِ ] بیهوده و بیفایده رویگردانند،*و آنان که پرداخت کنندۀ زکاتاند،*و آنان که نگه دارندۀ دامنشان [ از شهوتهای حرام ] اند،*مگر در [ کام جویی از ]
همسران یا کنیزانشان که آنان [ در این زمینه ] مورد سرزنش نیستند.*پس کسانی [ که در بهرهگیری جنسی،راهی ] غیر از این جویند،تجاوزکار [ از حدود حق ] هستند.*و آنان که امانتها و پیمانهای خود را رعایت میکنند،*و آنان که همواره بر [ اوقات و شرایط ظاهری و معنوی ] نمازهایشان محافظت دارند.*اینانند که وارثاناند،*وارثانی که [ از روی شایستگی ] بهشت فردوس را به میراث میبرند [ و ]در آن جاودانهاند.
إِنَّ الإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ*إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ ] (1).
[ که ] بیتردید انسان در زیانکاری بزرگی است؛*مگر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند و یکدیگر را به حق توصیه نموده و به شکیبایی سفارش کردهاند.
لٰکِنِ الْرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ جَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ أُولٰئِکَ لَهُمُ الْخَیْرَاتُ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ] (2).
ولی پیامبر و کسانی که با او ایمان آوردند با اموال و جانهایشان جهاد کردند، اینانند که همۀ خیرات [دنیا و آخرت] برای آنان است و اینانند که رستگارند.
التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونَ الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ الْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللّهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ ] (1).
[ آن مؤمنان،همان ] توبهکنندگان،عبادت کنندگان،سپاسگزاران، روزهداران،رکوع کنندگان،سجدهکنندگان،فرماندهندگان به معروف و بازدارندگان از منکر و پاسداران حدود و مقرّرات خدایند و مؤمنان را [ به رحمت و رضوان خدا ] مژده ده.
وَ الَّذِینَ هَاجَرُوا فِی اللَّهِ مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُم فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَ لَأَجْرُ الآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ ] (2).
و آنان که پس از ستم دیدنشان برای به دست آوردن خشنودی خدا هجرت کردند،یقیناً آنان را در این دنیا در جایگاه و مکانی نیکو جای دهیم،و قطعاً پاداش آخرت بهتر و برتر است،اگر میدانستند [ که دارای چه کمیّت و کیفیتی است].
وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ بَعْضَهُمْ أَولِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَ یُطِیعُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِکَ
سَیَرْحَمُهُمْ اللّهُ إِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ] (1).
مردان و زنان با ایمان دوست و یار یکدیگرند؛همواره به کارهای نیک و شایسته فرمان میدهند و از کارهای زشت و ناپسند بازمیدارند،و نماز را برپا میکنند،و زکات میپردازند،و از خدا و پیامبرش اطاعت مینمایند؛ یقیناً خدا آنان را مورد رحمت قرار میدهد؛زیرا خدا توانای شکستناپذیر و حکیم است.
وَ مَن یَأْتِهِ مُؤْمِناً قَدْ عَمِلَ الصَّالِحَاتِ فَأُولٰئِکَ لَهُمُ الدَّرَجَاتُ الْعُلَیٰ ] (2).
و کسانی که مؤمن بیایند در حالی که کارهای شایسته انجام دادهاند،برای آنان برترین درجات است.
وَ عِبَادُ الرَّحْمٰنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الأَرضِ هَوْناً وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماًوَ الَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِیَاماًوَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا کَانَ غَرَاماًإِنَّهَا سَاءَتْ مُسْتَقَرّاً وَ مُقَاماًوَ الَّذِینَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کَانَ بَیْنَ ذٰلِکَ قَوَاماً* وَ الَّذِینَ لاَ یَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلٰهاً آخَرَ وَ لا یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ لا یَزْنُونَ وَ مَن یَفْعَلْ ذٰلِکَ یَلْقَ أَثَاماًیُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ یَخْلُدْ فِیهِ مُهَاناًإِلَّا مَن تَابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُولٰئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ
سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَ کَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماًوَ مَن تَابَ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَإِنَّهُ یَتُوبُ إِلَی اللَّهِ مَتَاباًوَ الَّذِینَ لاَ یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماًوَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِّرُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْهَا صُمّاً وَ عُمْیَاناً وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَ ذُرِّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً ] (1).
و بندگان رحمان کسانیاند که روی زمین با آرامش و فروتنی راه میروند، و هنگامی که نادانان آنان را طرف خطاب قرار میدهند [ در پاسخشان ] سخنانی مسالمتآمیز میگویند،*و آنان که شب را برای پروردگارشان با سجده و قیام به صبح میرسانند،*و آنان که میگویند:پروردگارا ! عذاب [ دوزخ ] را از ما بگردان که مسلماً عذاب آن پایدار و همیشگی است.*قطعاً دوزخ بد قرارگاه و بد اقامت گاهی است.*و آنان که وقتی انفاق میکنند،نه از حدّ معمول [ و متعارف ] میگذرند و نه تنگ میگیرند،و [ انفاقشان ] همواره میان این دو در حدّ اعتدال است.*و آنان که معبود دیگری را با خدا نمیپرستند،و کسی را که خدا خونش را حرام کرده است،جز به حق نمیکشند،و زنا نمیکنند و کسی که این اعمال را مرتکب شود به کیفر سختی برسد.*روز قیامت عذابش دو چندان شود،و در آن با خواری و سرشکستگی جاودانه ماند.*مگر آنان که توبه کنند و ایمان آورند و کار شایسته انجام دهند که خدا بدیهایشان را به خوبیها تبدیل میکند و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.*و هر که توبه کند و کار شایسته انجام دهد قطعاً به صورتی پسندیده و نیکو به سوی خدا باز میگردد.*و آنان که در مجلس غنا
1) 1) -فرقان (25):63-74.
و دروغپردازی و امور باطل حاضر نمیشوند،و هنگامی که بر گفتار و کردار لغو میگذرند،با بزرگواری و متانت میگذرند،*و آنان که وقتی به آیات پروردگارشان پندشان دهند،در برابر آن با حالت کری و کوری نمیافتند، [ بلکه با گوش شنوا و چشم بصیرت به آن دل میدهند ]*و آنان که میگویند:
پروردگارا ! ما را از سوی همسران و فرزندانمان خوشدلی و خوشحالی بخش، و ما را پیشوای پرهیزکاران قرار ده.
چنین بندگانی که اوصافشان ذکر شد،پاداش پایداریشان را در راه بندگی خدا، غرفههای جنّت و حفرههای بهشتی مییابند که در آنجا با تحیّت و سلام در شادمانی،یکدیگر را ملاقات کنند و در آن بهشت که جایگاه بسیار نیکو و مقامی بلند است؛تا ابد جاوید و متنعّم خواهند بود.
یکبار دیگر در تمام آیاتی که در این فصل گذشت به خصوص آیات سورۀ فرقان دقّت کنید و ببینید چه نوع مردمی قابل دوستی و معاشرت هستند و انسان خواسته و طلب خود را باید در چه مسیری قرار دهد ؟
در حقیقت باید گفت:آنان که دارای سرمایۀ امیدند-امید به حیات پاک و آخرت آباد و امید برای بدست آوردن مایههای انسانی و امید به بقای حق، و خشنودی الهی و سعادت دنیا و آخرت-بهترین حالت طلب را دارند و یک رشته طلب آنان متوجّه یافتن عاشقان خداست،تا با یاری آنان و از برکت معاشرت با آن وفاداران،به مقام قرب خدا و مقام رضایت و خشنودی او برسند.
در این سلسله روایات،به مسائل بسیار مهم الهی و انسانی اشاره شده است،
مسائلی که از پیامبر و امامان علیهم السلام که سرحلقۀ عارفاناند،نقل شده است.مسائلی که اگر انسان امید به سعادت دنیا و آخرت داشته باشد،در طلب آنها برآمده و تمام جدیّت را در آراسته شدن به آن مسائل خواهد کرد.
کسی که بگوید:من امید به نجات و سلامت حیات دار و خیر دنیا و آخرت دارم؛ولی در طلب این حقایق که سازندۀ سلامت و سعادت انسان است برنیاید، امید نداشته و در ادّعای خود صادق نیست.مگر نه این است که امام صادق علیه السلام میفرمایند:وَ دَلیلُ الرَّجاءِ الطَلَبُ.
عَنِ الصَّادِقِ عَنْ آبائِهِ علیهم السلام قالَ:قالَ أَمیر المُؤْمِنینَ علیه السلام مَنْ أَرادَ عِزّاً بِلا عَشیرَةٍ وَ هَیْبَةً مِنْ غَیْرِ سُلْطانٍ،وَ غِنًی مِنْ غَیْرِ مالٍ،وَ طاعَةً مِنْ غَیْرِ بَذْلٍ وَ فَلْیَتَحَوّلْ مِنْ ذُلّ مَعْصِیَةِ اللّهِ إِلیٰ عِزّ طاعَتِهِ فَإِنَّهُ یَجِدُ ذلِکَ کُلَّهُ (1).
امام صادق علیه السلام از پدرانش علیهم السلام از امیر مؤمنان علیه السلام روایت میکند:کسی که بدون قوم و خویش عزّت میخواهد،کسی که بدون قدرت هیبت میطلبد و آن کس که ثروت بدون مال اراده دارد،و آدمی که بدون بذل و بخشش میخواهد فرمانش را ببرند،تنها راهش خروج از پستی معصیت خدا و ورود به طاعت خداست،یقیناً به همۀ مرادهای خود میرسد.
بیتردید عمل به این روایت و طلب این واقعیّت؛یعنی ترک هر گناه و اجرای هر فرمان خدا،برای رسیدن به کمال کافی است،آری،امیدوار،به تمام آن واقعیتهایی که امیر مؤمنان علیه السلام میفرماید،تنها در طلب ترک گناه و اجرای فرمان حق میسّر است.
1) 1) -الأمالی،شیخ طوسی:524،المجلس الثامن عشر،حدیث 1161-68.
قالَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام:کانَتِ الفُقَهاءُ وَ الْحُکَماءُ إِذا کٰاتَبُوا بَعْضُهُمْ بَعْضاً کَتَبُوا بِثلاثٍ لَیْسَ مَعَهُنَّ رابِعَةً مَنْ کانَتِ الآخِرَةُ هَمَّهُ کَفاهُ اللّهُ هَمَّهُ مِنَ الدُّنْیا،وَ مَنْ أَصْلَحَ سَریرَتَهُ أَصْلَحَ اللّهُ عَلانِیَتَهُ،وَ مَنْ أَصْلَحَ فیمابَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اصْلَحَ اللّهُ لَهُ فیما بینَهُ وَ بَیْنَ النّٰاسِ (1).
امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:تیزبینان و حکما زمانی که به یکدیگر چیزی مینوشتند،سه برنامه مینوشتند و هیچگاه چهارمی نداشت،مینوشتند:کسی که همّتش آخرت است خداوند برنامههای دنیای او را کفایت میکند و کسی که درونش را اصلاح کند خداوند توفیق اصلاح بیرونش را به او مرحمت میکند و آن که بین خود و خدا را اصلاح کند،خداوند بین او و مردم را اصلاح مینماید.
عَنْ خُثَیْمَةِ الجُعْفی:قالَ:دَخَلْتُ عَلَی الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیهما السلام وَ أَنَا أُریدُ الشُّخوصَ فَقالَ:أَبْلِغْ مَوالینا السَّلامَ وَ أَوْصِهِمْ بِتَقْوَی اللّهِ وَ أَنْ یَعُودَ غَنِیُّهُمْ فَقیرَهُمْ،وَ قَوِیُّهُمْ ضَعیفَهُمْ وَ أَنْ یَعُودَ صَحیحُهُمْ مَریضَهُمْ وَ أَنْ یَشْهَدَ حَیُّهُمْ جِنازَةَ مَیِّتِهِمْ وَ أَنْ یَتَلاقُوا فی بُیُوتِهِمْ،وَ أَنَّ لِقاءَ بَعْضِهِمْ بَعْضاً حَیاةٌ لِاَمْرِنا رَحِمَ اللّهُ عَبْداً أَحْیا أَمْرَنا یا خُثَیْمَةَ إِنّا لا نُغْنی عَنْکُمْ مِنَ اللّهِ شَیْئاً إِلّا بِالْعَمَلِ،إِنَّ وَلایَتَنا لا تَنالُ إِلّا بِالْوَرَعِ،وَ إِنَّ أَشَدَّ النّاسِ حَسْرَةً یَوْمَ القِیامَةِ مَنْ وَصَفَ عَدْلاً ثُمَّ
1) 1) -الأمالی،شیخ صدوق:34،المجلس التاسع،حدیث 6.
خالَفَهُ إِلیٰ غَیْرِه (1).
خثیمۀ جعفی میگوید:به محضر حضرت صادق علیه السلام مشرّف شدم در حالی که قصد رفتن از مدینه و خداحافظی داشتم،امام فرمود:دوستان ما را سلام برسان و آنان را به خویشتنداری از گناه سفارش کن و این که دارای آنان از فقیرشان دستگیری کند و قدرتدار آنان از ضعیفشان حمایت داشته باشد و سالم آنان مریضشان را ببیند و زنده آنان مردگانشان را تشییع جنازه کنند و یکدیگر را در خانههاشان دیدن نمایند؛زیرا این دیدار باعث حیات فرهنگ ماست،خداوند مورد رحم قرار دهد آن بندهای که به زنده کردن امر ما اقدام نماید.ای خثیمه ما بجز با عمل صالح شما در پیشگاه حق برای شما کاری نمیتوانیم انجام دهیم،به ولایت ما نمیرسد مگر به ورع، حسرتخورترین مردم در قیامت کسی است که از عدل تعریف کند؛ولی خودش در اجرای آن نسبت به مردم تخلف کند.
عَنْ خَلّاد أَبی عَلی قالَ:قالَ لَنا جَعْفَرُ بن مُحَمَّدٍ علیهما السلام وَ هُوَ یُوصینا:إِتَّقُوا اللّهَ وَ أَحْسِنُوا الرُّکُوعَ وَ السُّجودَ وَ کُونُوا أَطْوَعَ عِبادِ اللّهِ فَإِنَّکُمْ لَنْ تَنالُوا وَلایَتِنا إِلّا بِالْوَرَعِ وَ لَنْ تَنالُوا ما عِنْدَ اللّهِ تَعالی إلّا بِالْعَمَلِ،وَ إِنَّ أَشَدَّ النّاسِ حَسْرَةً یَوْمَ الْقِیامَةِ لَمن وَصَفَ عَدْلاً وَ خالَفُهُ إلی غَیْرِهِ (2).
خلّاد ابی علی میگوید:امام صادق علیه السلام به ما گفت و سفارش هم میکرد:
پرهیزگار باشید و رکوع و سجود را نیکو به جا آورید و مطیعترین مردم نسبت به فرمانهای الهی باشید؛زیرا جز با پاکدامنی و پارسایی به ولایت ما نمیرسید، و از خداوند رضایت و بهشت جز از طریق عمل،دریافت نمیکنید، پرحسرتترین مردم در قیامت کسی است که از عدل تعریف کند ولی در عمل مخالف عدالت رفتار کند.
قالَ أَبُو رزین الْعَقیلی:یا رَسُولَ اللّهِ مَا الإیمانُ ؟ قالَ:أَنْ تَکُونَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَحَبَّ إِلَیْکَ مِمّا سِواهُما (1).
ابو رزین عقیلی میگوید:از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسیدم ایمان چیست ؟ فرمود:خدا و رسول پیش تو از هر چیز محبوبتر باشند.
اگر کسی بخواهد خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله در دلش از هر چیز محبوبتر باشد،باید در طلب معرفت برخیزد،چون معرفت طلب کرد،از آن،عشق و محبّت حاصل میشود و از پرتو عشق به درجات کمال خواهد رسید.
قِیْلَ انَّ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله مرّ بِقَوْمٍ فَقٰالَ لَهُمْ ما أَنْتُمْ ؟ فَقالُوا:مُؤْمِنُونَ فَقالَ:مَا عَلامَةُ إِیمانِکُمْ قالُوا:نَصْبِرُ عَلیَ الْبَلاءِ وَ نَشْکُرُ عِنْدَ الرَّخاءِ وَ نَرْضیٰ بِمَواقِعِ الْقَضا فَقالَ مُؤْمِنُونَ وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ (2).
رسول خدا صلی الله علیه و آله از گروهی از اصحابش سؤال کرد:کیستید ؟ گفتند:مردمی مؤمن،فرمود:علامت ایمان شما چیست ؟ گفتند:صبر به هنگام بلاء،شکر به وقت خوشی،رضا به هنگام قضای الهی،فرمود:به پروردگار کعبه قسم ! مؤمنید.
فی أَخْبارِ داودَ علیه السلام ما لِأَوْلِیائی وَ الهَمُّ بِالدُّنْیا إِنَّ الهَمَّ یُذْهِبُ حَلاوَةَ مُناجاتی مِنْ قُلُوبِهِمْ،یا داودُ إِنَّ مُحَبَّتی مِنْ أَوْلِیائی أَن یَکُونُوا رُوحانِیّینَ لا یَغْتَمُّونَ (1).
ای داود ! اولیایِ من و غصّه دنیا برای چه ؟ غصّه دنیا شیرینی مناجاتم را از دل آنان میبرد،ای داود ! عشق من به اولیائم به خاطر این است که آنان اهل معنی هستند و غصّه برنامههای ظاهری در آنان راه ندارد.
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:مِنْ أَشَدِّ ما فَرَضَ اللّهُ عَلَی خَلْقِهِ ذِکْرُ اللّهِ کَثیراً ثُمَّ قالَ:
لا أَعْنی سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ للّهِ وَ لا إِلهَ إِلّاَ اللّهَ وَ اللّهُ أَکْبَرُ وَ إِنْ کانَ مِنْهُ وَ لکِنْ ذِکْرُ اللّهِ عِنْدَ ما أَحَلَّ وَ حَرَّمَ فَإِنْ کانَ طاعَةً عَمِلَ بِها وَ إِنْ کانَ مَعْصِیَةً تَرَکَها (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:از برنامههایی که سخت به خلق خدا واجب شده زیاد یاد او کردن است،سپس فرمود:منظورم زیاد گفتن سبحان اللّه،و الحمد للّه، و لا الٰه الّا اللّهُ وَ اللّه اکبر نیست گرچه آن هم یاد خداست ولی یاد او در برابر
حلال و حرام است،اگر موردی در بندگی است عمل کند اگر موردی در معصیت است از آن بپرهیزد.
عَنِ الصَّادِقِ عَنْ آبائِهِ علیهم السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:اِعْمَلْ بَفَرائِضِ اللّهِ تَکُنْ مِنْ أَتْقیٰ النّاسِ،وَ ارْضِ بِقِسْمِ اللّهِ تَکُنْ مِنْ أَغْنیٰ النّاسِ،وَ کَفَّ عَنْ مَحارِم اللّهِ تَکُنْ أَوْرَعَ النّاسِ،وَ أَحْسِنْ مُجاوَرَةِ مَنْ یُجاوِرُکَ تَکُنْ مُؤْمِناً وَ أَحْسِنُ مُصاحَبَةِ مَنْ صاحَبَکَ تَکُنْ مُسْلِماً (1).
امام صادق علیه السلام از پدرانشان علیهم السلام از نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند:به واجبات الهی عمل کن تا پرهیزکارترین مردم باشی،به دادۀ خدا و قسمت حق راضی باش ثروتمندترین مردمی،از آنچه حرام شد بپرهیز پارساترین خلقی،به همسایه نیکی کن مؤمن باش،با دوستت به خوبی رفاقت کن تا مسلمان باشی.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:قالَ حَبیبی جِبْرئیلُ إِنَّ مَثَلَ هَذَا الدّینِ کَمَثَلِ شَجَرَةٍ ثابِتَةٍ الإِیمانُ أَصْلُها،وَ الصَّلاةُ عُروقُها،وَ الزَّکاةُ ماؤُها،وَ الصَّوْمُ سَعَفُها،وَ حُسْنُ الْخُلْقِ وَرَقُها،وَ الکَفُّ عَنِ الْمَحارِمِ ثَمَرُها،فَلا تَکْمُلْ شَجَرَةٌ إِلّا بِالثَّمَرِ کَذلِکَ الإِیمانُ لا یَکْمُلْ إِلّا بِالْکَفّ عَنِ الْمَحارِمِ (2).
پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله فرمود:دوستم جبرئیل گفت:مَثَل دین مانند درخت ثابت است،ایمان ریشه آن،نماز رگهای آن،زکات آب آن،روزه شاخه آن،نیک خلقی برگ آن،خودداری از گناه میوه آن و درخت بدون میوه درخت نیست، هم چنین ایمان،بدون خودداری از گناه ایمان نیست.
قالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:افْتَحُوا نهارَکُمْ بِخَیْرٍ،وَ امْلُوا عَلیٰ حَفَظَتِکُمْ فی أَوَّلِهِ وَ فی آخِرِهِ خَیْراً یُغْفَرْ لَکُمْ ما بَیْنَ ذلِکَ إِنْ شاءَ اللّهُ (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:روز خود را با کار نیک شروع کنید و در اوّل و آخر روز برای حافظان اعمالتان،نیکی املا کنید،تا بنویسند،اگر خدا بخواهد ما بین آن را بر شما خواهد بخشید.
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:سِتُّ خِصالٍ یَنْتَفِعُ بِهَا الْمُؤْمِنُ بَعْدَ مَوْتِهِ،وَلَدٌ صالِحٌ یَسْتَغْفِرْ لَهُ وَ مُصْحَفٌ یُقْرَءُ مِنْهُ،وَ قَلِیبٌ یَحْفُرُهُ،وَ غَرْسٌ یَغْرُسُهُ،وَ صَدَقَةُ ماءٍ یَجْریه،وَ سُنَّةٌ حَسَنَةٌ یُؤْخَذُ بِها بَعْدَهُ (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:مؤمن از شش برنامهای که از او به جا مانده بعد از مرگش بهره میبرد:فرزند شایستهای که برای او استغفار کند،کتاب هدایتگری از او باقی بماند،چاه آبی که حفر کرده،درختی که کاشته،آبی که جاری نموده و برنامه نیکی که مردم آن را به اجرا بگیرند و از آن متابعت کنند.
عَنْ أَبی جَعْفَرٍ علیه السلام:أَرْبَعٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ کَمُلَ إِسْلامُهُ،وَ أُعینَ عَلیٰ إِیمانِهِ،وَ مُحِصَتْ ذُنوبُهُ وَ لَقیٰ رَبُّهُ وَ هُوَ عَنْهُ راضٍ وَ لَوْ کانَ فیما بَیْنَ قَرَنِهِ إِلَی قَدَمَیْهِ ذُنُوبٌ حَطَّها اللّهُ عَنْهُ،وَ هِیَ الْوَفا بِما یَجْعَلُ للّهِ عَلیٰ نَفْسِهِ،وَ صِدْقُ اللّسانِ مَعِ النّاسِ، وَ الْحَیاءُ مِمّا یَقْبَحُ عِنْدَ اللّهِ وَ عِنْدَ النّاسِ،وَ حُسْنُ الْخُلْقِ مَعَ الأَهْلِ وَ النّاسِ (1).
امام باقر علیه السلام فرمود:چهار چیز در هرکس باشد اسلامش کامل است و بر ایمانش کمک شود و گناهش پاک شود و خدا را در حالی که از عبدش راضی است ملاقات کند و اگر از فرق تا قدمش دارای گناه باشد خدا همۀ آن را خواهد ریخت:وفا به تمام برنامههایی که به عنوان بندگی،خداوند برایش مقرّر فرموده است،راستی در زبان با تمام مردم و حیا از آنچه که نزد خدا و مردم قبیح است و خوش اخلاقی با اهل و عیال و مردم.
عَنْ أَبی مُحَمَّدٍ الْعَسْکَرِیّ عَنْ آبائِهِ علیهم السلام قالَ:قیلَ لأَمیرِ الْمُؤْمِنین علیه السلام مَا الإِسْتِعْدادُ لِلْمَوْتِ:قالَ:أَداءُ الفَرائِضِ،وَ اجْتِنابُ الْمَحارِمِ وَ الْاِشْتِمالُ عَلَی المَکارِمِ ثُمَّ لا یُبالی أَوَقَعَ عَلَی الْمَوْتِ،أَمْ وَقَعَ الْمَوْتُ عَلَیْهِ وَ اللّهِ ما یُبالی ابْنُ أَبی طالِبٍ أَوَقَعَ عَلَی الْمَوْتِ أَمْ وَقَعَ الْمَوْتُ عَلَیْهِ (2).
امام عسکری علیه السلام از پدرانش نقل میکند:به امیر مؤمنان علیه السلام گفتند:راه آماده
شدن برای مرگ چیست ؟ فرمود:ادای واجبات،دوری از محرمات،آراسته شدن به مکارم،بعد از این باکی نیست که انسان به کام مرگ درافتد،یا مرگ او را بگیرد،به خدا قسم پسر ابی طالب باکی ندارد که در کام مرگ افتد،یا مرگ بر او قرار بگیرد.
قالَ بَعْضُ الأَئِمَّةِ:حاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحاسَبُوا وَ زِنُوا أَعْمالَکُمْ بِمیزانِ الْحَیاءِ قَبْلَ أَنْ تُوزَنُوا (1).
از بعض امامان علیهم السلام نقل شده:قبل از این که به حسابتان برسند،به حساب خود برسید و قبل از این که کردارتان را وزن کنند،در ترازوی حیا وزن کنید.
قالَ أَبُو جَعْفَر علیه السلام:إِنَّ أَفْضَلَ الْعِبادَةِ عِفَّةُ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ (2).
امام باقر علیه السلام فرمود:برترین عبادت نگاه داشتن شکم و شهوت است.
عَنْ أَبی بَصیرٍ قالَ:قالَ رَجُلٌ لِأَبی جَعْفَرٍ علیه السلام:إِنّی ضَعیفُ الْعَمَلِ قَلیلُ الصِّیامِ وَ لکِنّی أَرْجُ أَنْ لا آکُلُ إِلّا حَلالاً قالَ:فَقالَ لَهُ و أَیُّ الإِجْتِهادِ مِنْ عِفَّةِ بَطْنٍ وَ فَرْجٍ (3).
ابو بصیر میگوید:مردی به امام باقر علیه السلام گفت:من در عمل ضعیفم و روزه هم کم دارم،اما امیدم به این است که جز حلال نخورم،امام فرمود:کدام کوشش بالاتر از حفظ شکم و شهوت از حرام است ؟.
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:مَنْ سَلِمَ مِنْ أُمّتی أَرْبَعَ خِصالٍ فَلَهُ الْجَنَّةِ:مرنَ الدُّخُولِ فی الدُّنْیا،وَ اتِّباعُ الْهَویٰ،وَ شَهْوَةُ الْبَطْنِ،وَ شَهْوَةُ الْفَرْجِ (1).
امام صادق علیه السلام میگوید:پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:از امّتم هرکس از چهار برنامه سالم بماند دارای بهشت است.اسیر دنیا شدن،پیروی از هوای نفس،شهوت شکم،شهوت عورت.
عَنِ الْباقِرِ،عَنْ آبائِهِ علیهم السلام عَنْ أَمیرِ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام قالَ:لا حافِظَ أَحْفَظُ مِنَ الْصَمْتِ (2).
امام باقر علیه السلام از پدرانش از علی علیه السلام نقل میکند:نگهبانی برای انسان بالاتر از سکوت نیست (3).
1) 1) -الخصال:223/1،حدیث 54.
2) 2) -بحار الأنوار:275/68،باب 78-1 سکوت و الکلام،حدیث 3.
3) 3) -میدانید که برابر با آیات قرآن و روایات،امر به معروف و نهی از منکر واجب است و راهنمایی مردم و گفتار خیر با آنان لازم.این سکوت رعایت است از خودداری از مجموع کلمات و سخنان و گفتههایی که قرآن و پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان حرام کردهاند.
عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ آبائِهِ علیهم السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:إِنَّ عَلی لِسانِ کُلِّ قائِلٍ رَقیباً، فَلْیَتَّقِ اللّهَ الْعَبْدُ،وَ لْیَنْظُرْ ما یَقُولُ (1).
امام صادق علیه السلام از پدرانش از نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند:برای زبان هرکسی محافظی قرار داده شده،عبد باید نسبت به زبانش دارای تقوا باشد و در گفتارش فکر کند.
فی وَصایا أَبی ذَرّ قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:عَلَی الْعاقِلِ أَنْ یَکُونَ بَصیراً بِزَمانِهِ مُقْبِلاً عَلیٰ شَأْنِهِ،حافِظاً لِلِسانِهِ،فَإِنَّ مَنْ حَسِبَ کَلامَهُ مِنْ عَمَلِهِ قَلَّ کَلامُهُ إِلّا فیما یُعْنیه (2).
در سفارشهای ابی ذر آمده که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:سزاوار شخص خردمند این است که بینای به زمان بوده و رویآور به برنامههایی باشد که برایش آبرو دارد و نگهدار زبانش باشد،بدون تردید کسی که گفتارش را از عملش حساب کند کم میگوید مگر آنچه برایش خیر داشته باشد.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:ثَلاثٌ مُنْجِیاتٌ تَکُفُّ لِسانَکَ،وَ تَبْکی عَلَی خَطِیئَتِکَ،وَ تُلْزَمُ
بَیْتِکَ (1).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:سه چیز عامل نجات است:حفظ زبان از هرچه حرام شده،گریه بر گناه و نشستن در خانه اگر کار خیر و عمل خداپسندانهای در بیرون نداشته باشی.
إِنَّ آدَمَ علیه السلام لَمَّا کَثُرَ وَلَدُهُ وَ وَلَدُ وَلَدِهِ کانُوا یُحَدِّثُونَ عِنْدَهُ وَ هُوَ ساکِتٌ،فَقالُوا یا أَبَهْ ما لَکَ لا تَتَکَلَّمُ فَقالَ:یا بَنِیَّ إِنَّ اللّهَ جَلَّ جَلالُه لَمّا أَخْرَجَنی مِنْ جِوارِهِ عَهَد إِلَیَّ وَ قالَ:أَقِلّ کَلامَکَ تَرْجِعُ إِلی جِواری (2).
زمانی که فرزندان آدم و فرزندان فرزندانش زیاد شدند در کنار او با هم سخن میگفتند ولی آدم ساکت بود،به او گفتند؛پدر چرا سخن نمیگویی،پاسخ داد:
فرزندانم زمانی که خداوند بزرگ مرا از جوار رحمتش اخراج کرد با من قرارداد بست در زندگی دنیا سخن کم بگو تا به جوارم بازگردی.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:تَقبَّلُوا لی سِتّ خِصالٍ أَتَقَبَّلُ لَکُمْ بِالْجَنَّةِ،إِذا حَدَّثْتُمْ فَلا تَکْذِبُوا،وَ إِذا وَعَدْتُمْ فَلا تُخْلِفُوا،وَ إِذا أتُمِنْتُمْ وَ لا تَخُونُوا وَ غُضُّوا أَبْصارَکُمْ
وَ احْفَظُوا فُروجَکُمْ وَ کَفُّوا أَیْدِیَکُمْ وَ أَلْسِنَتکُمْ (1).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:شش برنامه را از من بپذیرید تا بهشت را برای شما ضمانت کنم:به هنگام سخنگویی دروغ مگویید،به وقت رسیدن وفای به عهد خلف وعده ننمایید،در زمانی که امین قرار گرفتید خیانت نداشته باشید،دیده از حرام بپوشانید،شهوت خود را حفظ کنید و دست و زبان از آزار مردم نگاه دارید.
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:کانَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام یَقُولُ:نَبِّهْ بِالتَّفَکُّرِ قَلْبَکَ،وَ جافِ عَنِ اللَّیْلِ جَنْبَکَ،وَ اتَّقِ اللّهَ رَبَّکَ (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:امیر مؤمنان علیه السلام بارها میفرمود:دلت را با اندیشه از خواب غفلت بیدار کن،برای عبادت در تاریکی شب از رختخواب جدا شو و خدا را بترس.
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:کانَ أَکْثَرَ عِبادَةِ أَبی ذَرّ رحمه الله التَّفَکُّرُ وَ الْاِعْتِبارُ (3).
امام صادق علیه السلام فرمود:بیشترین عبادت ابو ذر،اندیشه و پند گرفتن بود.
قالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله:عَلَی الْعاقِلِ أَنْ یَکُونَ لَهُ ثَلاثُ ساعاتٍ:ساعَةٌ یُناجی فیها رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ،وَ ساعَةٌ یُحاسِبُ فیها نَفْسَهُ،وَ ساعَةٌ یَتَفَکَّرُ فیما صَنَعَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْهِ وَ سَاعَةً یَخْلُوا فیها بِحَظِّ نَفْسِهِ مِنَ الْحَلالِ (1).
پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله فرمود:بر عاقل و خردمند است که ساعاتش را بر سه قسمت تقسیم کند:ساعتی برای مناجات با حق و ساعتی برای محاسبه خویش و ساعتی اندیشه در مخلوق الهی و ساعتی که در آن سود نفسش را از حلال بنگرد (2).
عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ علیهما السلام قالَ:مَنْ مَلِکَ نَفْسَهُ إِذا رَغِبَ وَ اذا رَهِبَ وَ إِذَا اشْتَهیٰ وَ إِذا غَضِبَ وَ إِذا رَضِیَ،حَرَّمَ اللّهُ جَسَدَهُ عَلَی النَّارِ (3).
امام صادق علیه السلام فرمود:کسی که به هنگام میل و به وقت ترس و زمان اشتها و وقت غضب و رضا خویشتندار باشد،خداوند جسد او را به آتش جهنّم حرام میکند.
قالَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام لِنُوفٍ:یا نُوفُ صِلْ رَحِمَکَ یَزیدُ اللّهُ فی عُمْرِکَ،وَ حَسِّنْ خُلْقَکَ یُخَفِّفُ اللّهُ حِسابَکَ (1).
امام امیر مؤمنان علیه السلام به نوف فرمود:صله رحم کن تا خداوند به عمرت بیفزاید،و خوش خلقی کن،تا حسابت را خداوند سبک کند.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:أَ لا أَدُلُّکُمْ عَلی خَیْرِ أَخْلاقِ الدُّنْیا وَ الآخِرَةِ ؟ تَصِلُ مَنْ قَطَعَکَ، وَ تُعْطی مَنْ حَرَمَکَ،وَ تَعْفُو مَنْ ظَلَمَکَ (2).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:شما را به خیر اخلاق دنیا و آخرت راهنمایی کنم ؟ وصل کردن با کسی که با تو قطع رابطه کرده،بخشش به کسی که تو را محروم کرده،گذشت از کسی که به تو ظلم کرده.
در زمینۀ معارف،واقعیتها،حسنات اخلاقی و آنچه انسان را متخلّق به اخلاق خدا و انبیا میکند،آن قدر روایت زیاد است که اگر در این نوشتار بیاید از چند جلد بیشتر میشود و ان شاء اللّه در ضمن مباحث آینده،به تناسب هر بحثی،به روایات لازمه اشاره خواهد شد.
با توجه به آیات و روایات گذشته،روشن شد که انسان باید به چه کسانی و چه مسائلی طلب و میل داشته باشد و اگر این طلب و میل به واقعیتها در انسان
باشد،بدون شکّ آدمی آراسته به آن حقایق خواهد شد.این طلب دلالت بر امید انسان به سعادت دنیا و آخرت دارد و بنابر فرمودۀ امام صادق علیه السلام در متن روایت مورد بحث:وَ دَلیلُ الرَّجاءِ الطَّلَبُ.
[ وَ دَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلیٰ ما سِواهُ ]
در بخشهای گذشته دانستید که امام صادق علیه السلام فرمودند محبّت به خدا و آنچه وابسته به حضرت اوست،فرع معرفت انسان نسبت به خداست و هرچه معرفت و آگاهی آدمی به وجود مقدّس او بیشتر باشد،عشق به او بیشتر خواهد بود.
چنان که برای خوف و رجا در کلام امام علیه السلام دلیلی ذکر شده است-که فرمودند:
دلیل خوف،فرار از شیاطین جنی و انسی و گناهان و دلیل امید،طلب اتّصال با اولیا و عاشقان خدا و طلب کلیّه برنامههایی است که خدا برای انسان میپسندد - برای محبّت و عشق نیز دلیل باید اقامه شود و به ادّعا ثابت نمیگردد و هرکسی نمیتواند بگوید من محبّ اویم.
دلیل محبّت در کلام امام علیه السلام انتخاب محبوب بر ماسوای او و مقدم داشتن او بر هر چیزی است.او را خواستن و هر چیزی را برای او و به خاطر او خواستن است، وگرنه اگر کسی بگوید:خدا محبوب من است،ولی غیر او را بر او مقدّم بدارد جز پندار و خیالی در سر نداشته و ندارد.
چنانچه قرآن مجید به این معنا اشاره دارد:
[ قُلْ إِنْ کٰانَ آبٰاؤُکُمْ وَ أَبْنٰاؤُکُمْ وَ إِخْوٰانُکُمْ وَ أَزْوٰاجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوٰالٌ اقْتَرَفْتُمُوهٰا وَ تِجٰارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسٰادَهٰا وَ مَسٰاکِنُ تَرْضَوْنَهٰا أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهٰادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّٰی یَأْتِیَ اللّٰهُ بِأَمْرِهِ وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفٰاسِقِینَ ] (1).
بگو:اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و خویشانتان و اموالی که فراهم آوردهاید و تجارتی که از بیرونقی و کسادیاش میترسید و خانههایی که به آنها دل خوش کردهاید،نزد شما از خدا و پیامبرش و جهاد در راهش محبوبترند،پس منتظر بمانید تا خدا فرمان عذابش را بیاورد و خدا گروه فاسقان را هدایت نمیکند.
آری،معرفت،این معنی را نشان میدهد که در همه جا و در همه وقت تنها یار انسان و حافظ و نگهدار و خالق و رازق و دستگیر آدمی خداست و هرچه غیر اوست وسیله است و او تنها هدف عالم است.روی این حساب اگر به وسائل علاقه دارد به خاطر اوست،اگر به دنیا و آنچه در اوست دلبستگی دارد به خاطر اوست،اگر به انسانها محبّت دارد به خاطر اوست و محبّتِ آتشین و عشقِ عالیش متوجّه اوست و هرچه او را به او نزدیک کند به خاطر او دوست دارد و از هرچه او را از محبوب حقیقی جدا نماید متنفر است.
امیر مؤمنان علیه السلام در خطبۀ متّقین دربارۀ این پاکبازان میفرماید:
عَظُمَ الْخالِقُ فی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دونَهُ فی أَعْیُنِهِمْ (2).
خدا در جانشان بزرگ است و ما دون او در چشمشان کوچک.
آنان در سرّ سویدای دل و جان،جز او راه ندادند؛چرا که دل حرم اوست و در حرم او غیر او راه ندارد.
حضرت امام صادق علیه السلام در روایتی میفرماید:
اَلْقَلْبُ حرمُ اللّه فَلٰا تُسْکِنْ فِی حرمِ اللّهِ غَیْرَ اللّهِ (1).
قلب حرم خداست؛پس در حرم خدا غیر خدا را راه نده.
عارف بزرگ مرحوم الهی قمشهای که این واقعیّتها را چشیده بود،در ترجمه این جمله میگوید: چو آنان را جلال شاه ذو المجد
و به قول فیض آن عارف بزرگ: دل میکنمت فدا و جان هم
صاحب کتاب ارزشمند«منازل السائرین»در باب محبّت و محبّ و محبوب میگوید:
«الَْمحَبَّةُ تَعَلُّقُ الْقَلْبِ بَیْنَ الْهِمَّةِ وَ الأُنْسِ فی الْبَذْلِ وَ الْمَنْعِ عَلَی الأَفْرادِ» 1.
و شارح بزرگوار آن«کمال الدین عبد الرزاق کاشانی»توضیح میدهد که:
تعلّق قلب به محبوب سرچشمهاش همت عالی انسان است و همت عالی آن همّتی است که از ما سوی بریده و تنها به او متّصل شده است و انس نیز حاصل از تجلّی محبوب پرآیینه وجود انسان و بذل و منع هم از مقتضیات تجلی آن وجود مقدس بر دل پاک است.
بدون شک تجلّی اقتضا میکند فنای در محبوب را و این که وجود انسان یک پارچه فدای محبوب گردد و انس اقتضا میکند که دل و جان از انس گرفتن به غیر او و لذّت بردن از ماسوای او منع گردد.بنابراین عشق و محبّت به محبوب اقتضا میکند وصال را و وصال میسّر نمیشود مگر به بذل روح،انس به جمال هم اقتضا میکند قلب از التفات به غیر او ممنوع شود؛پس محبّان وقتی در محبّت خود صادقند که قلبشان تعلّق به محبوب داشته و این تعلّق نتیجۀ همت باشد و از پس این تعلّق غرقه عالم انس و منع گردند.
اوّل میوۀ عشق و محبّت به محبوب،فنای خاطر محبّ از تعلّق به غیر است و محبّت واقعی و عشق صادقانه آن است که درون را از تعلّق به دیگران پاک کرده و جز عشق او و شؤون حضرتش چیزی در ذات وجود نماند.
پس از آن چون سیل محبّت محبوب به سرزمین وجود جاری گردد،کاری از انسان جز کاری که محبوب میخواهد سر نزند و این فنای افعال است و سپس این سیل و تجلّی کاری میکند که آدمی اخلاقی جز اخلاق اللّه نداشته باشد و این فنای
1) 1) -شرح منازل السائرین:168،نقل به معنی.
صفات است و آنگاه به جایی میرسد که از خود نیز فراموش میشود و یادی جز یاد حضرتش و فعل و صفتی جز فعل و صفت محبوبش نمیماند،آن فنای ذات است.
اینجاست که محبوب،بر همه چیز مقدّم شده و ایثار محبوب بر غیر او صدق پیدا کرده است.محبّت بدون تردید همان محبّتی است که او از انسان خواسته،این است معنای:وَ دَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلیٰ ما سِواهُ. خوشا آن دل که مأوای تو باشد
آری،عاشق واقعی و محبّ حقیقی،پس از شناخت حضرت او،قدرتی برایش نمیماند تا ماسوای او را بر او مقدّم کند.
عاشق موجودی است یکتا بین،یکتاگو،یکتاخواه و در یک کلام جز او چیزی نمیبیند تا آن را بر او مقدّم بدارد.
قرآن مجید دربارۀ مردم مؤمن و تعلّق خاطر آنان به خدا در آیات گوناگونی سخن
میگوید و به خصوص به این معنی اشاره دارد که مؤمن واقعی چیزی را بر او مقدّم نمیدارد،گرچه نزدیکترین فرد او باشد،در سورۀ مبارکه«مجادله»چنین میخوانیم:
[ لاٰ تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولٰئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمٰانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولٰئِکَ حِزْبُ اللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ] (1).
گروهی را که به خدا و روز قیامت ایمان دارند،نمییابی که با کسانی که با خدا و پیامبرش دشمنی و مخالفت دارند،دوستی برقرار کنند،گرچه پدرانشان یا فرزندانشان یا برادرانشان یا خویشانشان باشند.اینانند که خدا ایمان را در دلهایشان ثابت و پایدار کرده،و به روحی از جانب خود نیرومندشان ساخته،و آنان را به بهشتهایی که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است درمیآورد،در آنجا جاودانهاند،خدا از آنان خشنود است و آنان هم از خدا خشنودند.اینان حزب خدا هستند،آگاه باش که بیتردید حزب خدا همان رستگارانند.
و این محبّت و عشق واقعیّتی است که آثارش در تمام وجود انسان آشکار گشته و قدرت پنهان کردن آن را ندارد،آثار آن بر چهره و تمام حالات آنان و کلیۀ حرکات اعضایشان و آه نَفَسشان و اشک چشمشان و گفتار زبانشان و رنگ رویشان و لاغری اندامشان و آب شدن بدنشان،سوز دلشان و ناچیزی استخوانشان و نازکی
1) 1) -مجادله (58):22.
پوستشان و یاد محبوبشان پیداست !آیا اینان با چنین آثاری،میتوانند غیر را بر یار ترجیح دهند ؟!
رسول خدا صلی الله علیه و آله«مصعب بن عمیر»را دیدند در حالی که پوست دباغی نشده گوسفندی را به کمر بسته میآید،فرمودند:
به این مرد نظر کنید که خداوند قلبش را به نور خود منوّر کرده است.من در مکّه دیدم که در دامن پدر و مادرش از بهترین غذاها و نوشیدنیها بهرهمند بود؛اما عشق خدا و رسول او را به چنین حال انداخت (1).
مصعب جوانی بود که با تمام وجود عاشق خدا و رسول شده بود،لحظهای از عمل به خواستههای محبوب آسودگی نداشت،قبل از پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه آمد و به دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله به تبلیغ فرهنگ الهی پرداخت،مدینه را آماده پذیرش اسلام و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله کرد.
او در راه خدا سختترین حوادث را تحمّل کرد،رنج هر مصیبتی را به خود خرید و عاقبت در جنگ احد در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله به شرف شهادت نایل گشت،این است مصداق و نمونۀ فرمایش امام صادق علیه السلام که فرمود:
دَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلیٰ ما سِواهُ.
عیسی بن مریم به سه نفر گذشت،لاغر اندام و رنگ پدیده،فرمود:
این چه وضعی است ؟ گفتند:از ترس آتش جهنم،گفت:بر خدا حق است که خائف را امان دهد.
1) 1) -محجّة البیضاء:5/8.
سپس بر سه نفر دیگر گذشت که لاغری و رنگپریدگی آنان بیش از سه نفر اوّل بود،پرسید:
شما را چه شده است ؟ گفتند:اشتیاق به بهشت ما را به این وضع کشانده است،گفت:بر خدا حق است که آنچه را شما به آن امید دارید به شما عنایت کند.
سپس به سه نفر دیگر گذشت که لاغری و رنگپریدگی آنان بیش از سه نفر دوم بود،پرسید:
شما را چه شده که به اینگونه تغییر بدن و رنگ مبتلا شدهاید ؟ گفتند:عشق خدا،گفت:شما بندگان مقرّبید،شما بندگان مقرّبید (1).
هرم بن حیّان میگفت:مؤمن وقتی خدا را شناخت عاشق او میشود و چون عاشق شد به سوی او حرکت میکند و هنگامی که لذّت حرکت را یافت به دیدۀ شهوت به دنیا نمینگرد و به آخرت به چشم رغبت نظر نمینماید،جسدش در دنیاست ولی روحش در آخرت است.
یحیی بن معاذ میگفت:مثقال خردلی محبّت پیش خدا محبوبتر است از هفتاد سال عبادت بدون عشق.
از بعضی از گذشتگان نقل شده:
خداوند عزیز به بعضی از پیامبران وحی کرد:برای من در میان بندگانم بندگانی است که عاشق من هستند و من عاشق آنهایم و مشتاق منند و من مشتاق آنانم،یاد منند و من یاد آنهایم و نظر به من دارند و من به آنان نظر دارم،اگر راه آنان را بپیمایی
1) 1) -شرح نهج البلاغة،ابن ابی الحدید:156/10؛ذکر الخوف و ما ورد فیه؛مجموعة ورّام:224/1؛محجة البیضاء:6/8.
تو را دوست خواهم داشت و اگر از طریق آنان روی بگردانی تو را هلاک خواهم کرد.
گفت:خداوندا ! آیا آنان را علائمی هست ؟ خداوند فرمود:در روز مساجد و منازلی که دوستان من در آنند برای عبادت من رعایت میکنند،چنانچه چوپان مهربان گوسپندان را رعایت میکند و مشتاقانه به سوی غروب آفتاب و وقت مغرب حرکت میکنند،چنانچه پرندگان در آن وقت به سوی لانههاشان پرواز میکنند.
زمانی که تاریکی شب آنان را گرفت و خیمه سیاهی همه جا را پوشانده و دیگران برای استراحت رختخواب پهن کردند و پردهها را افکندند و هر دوستی با دوستش خلوت کرد،آنان در برابر من میایستند و زمین را با چهرۀ خود در پیشگاه عظمت من فرش میکنند و با دعایی که خود به آنان تعلیم کردهام با من مناجات میکنند و مرا در برابر نعمتهایی که به آنان دادهام میستایند،کارشان در شب ناله و گریه و آه و شکوه از فراق من است،گاهی در قیام و گاهی در تشهّد،گاهی در رکوع و گاهی در سجودند،خریدار آنچه را به خاطر من تحمل میکنند،هستم و شکوه آنان را از عشقی که به من دارند میشنوم.اول چیزی که به آنان عنایت میکنم سه چیز است:
1-نورم را در دلشان قرار میدهم تا هم چنان که من از آنان خبر دارم آنان در پرتو آن نور از من باخبر شوند.
2-اگر تمام آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست از آنان باشد آن چنان در نظرشان کوچک میکنم که به خاطر تماشای آنها از من غافل نشوند.
3-به آنان روی میآورم و به هنگامی که به آنان روی آوردم آیا کسی میتواند
بفهمد من به آنان چه میخواهم عنایت کنم (1)؟ !
اگر عبد با چنان زحماتی که در راه بندگی او و عشق به جلال و جمال معبود واقعی تحمّل میکند،دلش جایگاه تجلّی او گردد،آیا پس از آن میتواند غیر او را بر او ترجیح دهد ؟ آیا امکان ترجیح غیر او هرچه باشد بر او امکان دارد ؟! اینجاست که انسان به واقعیّت سخن امام صادق علیه السلام میرسد که وقتی چنین عشقی دل را مشغول کند،معشوق آن دل و محبوب آن عشق بر همه چیز بدون اختیار ترجیح داده خواهد شد.
به قول عارف عاشق،فیض کاشانی: دل و جان منزل جانانه کردم
در این روایت دقت کنید:
وَ فی أَخْبارِ داودَ:قُلْ لِعبادی الْمُتوجِّهینَ إِلیَّ بِمَحَبَّتی ما ضرَّکُمْ إِذ احتَجَبْتُمْ عَنْ خَلْقی إذا رَفَعتِ الْحِجابُ فیما بَیْنی وَ بَیْنَکُمْ حَتّی تَنْظُرُوا إِلَیَّ بِعُیُونِ قُلُوبِکُمْ،ما ضرَّکُمْ ما زُوِیَتْ عَنْکُمْ مِنَ الدُّنْیا إِذا بَسَطْتُ دینی لَکُمْ وَ ما ضَرَّکُمْ مَسْخَطَةُ الْخَلْقِ إِذَ الْتَمَسْتُمْ رِضایَ ! (2)
در اخبار داود آمده است:خدا به او فرمود:به آنان که روی به عشق من دارند بگو:با برداشته شدن حجاب بین من و شما و این که میتوانید مرا با چشم دل ببینید جدایی خلق از شما به شما ضرری نمیرساند و با سایه انداختن دینم بر سر شما،رویگردانی دنیا برایتان ضرر ندارد و در صورت طلب خشنودی من خشم خلق در حق شما کاری نمیتواند بکند.
عاشقان خدا،خلق را هرکه باشد اگر در راه محبوب نباشد و دنیا را هرچه باشد اگر در مسیر معشوق نباشد و خشنودی خلق را اگر در راه رضای او نباشد؛هرگز بر خدا ترجیح نداده و میداند که از دست دادن هرکدام به خاطر او چیزی از انسان کم نمیکند؛بلکه به خاطر معاملۀ با خدا،بهترین سرمایه که رضایت اوست برای انسان فراهم میگردد.
تا اینجا سخن از عشق انسان به خدا بود،اما آنجا که سخن از عشق خدا به عبد است نیز دارای مسائلی است که قسمتی از آن را میخوانید.
قرآن کریم انسانی را که به پاک کردن خود از گناهان و شستشوی باطن از آلودگیها اقدام کند محبوب خدا برشمرده است:
[ إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ التَّوّٰابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ ] (1).
یقیناً خدا کسانی را که بسیار توبه میکنند،و کسانی را که خود را [ با پذیرش انواع پاکیها از همۀ آلودگیها ] پاکیزه میکنند.دوست دارد.
[ فِیهِ رِجٰالٌ یُحِبُّونَ أَنْ یَتَطَهَّرُوا وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرِینَ ] (2).
در آن مردانی هستند که خواهان پاکیزگی [ و طهارت جسم و جان ] هستند و خدا پاکیزگان را دوست دارد.
و آنان که به دروغ ادّعای محبّت خدا میکنند و خیال میکنند خدا هم آنان را دوست دارد،معذّب بودن آنان را ردّ بر آن ادّعا دانسته و میفرماید:
[ قُلْ فَلِمَ یُعَذِّبُکُمْ بِذُنُوبِکُمْ ] (1).
پس چرا خدا شما را به گناهانتان عذاب میکند ؟
اگر شما محبوب خدایید چرا به خاطر گناهانتان به جهنّم عذاب وجدان دچار میشوید این گرفتاری شما به عذاب دلیل بر این است که خدا شما را دوست ندارد،علامت محبّت حق به عبد،توبه عبد است و از شرایط محبّت حق به عبد غفران اوست چنانچه فرموده:
[ قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّٰهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ ] (2).
بگو:اگر خدا را دوست دارید،پس مرا پیروی کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد،و گناهانتان را بیامرزد.
شما که میگویید:عاشق خداییم از برنامههای الهی که به وسیلۀ پیامبر صلی الله علیه و آله به شما رسیده پیروی کنید؛تا خدا شما را دوست داشته و گناهانتان را ببخشد.توبه یکی از مهمترین فرمانهای حق است که عاشق خدا برای اجرای آن قیام کرده و به وسیلۀ آن تمام نواقص خود را رفع و آلودگیهای خویش را پاک میکند.و از این طریق است که محبوب حق میشود.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:أَنَّ اللّهَ یُعْطی الْمٰالَ الْبِرُّ وَ الْفٰاجِرُ وَ لا یُعْطی الإیمانَ إلّا مَنْ احَبَّ (1).
پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله فرمود:خداوند دنیا را به هرکه دوست دارد و دوست ندارد عطا میکند.ولی ایمان و عشق را فقط به کسی که علاقه دارد عنایت میکند.
البته در این زمینه باید توجّه داشت که سعی و ظرفیّت و شایستگی عبد شرط است،در صورت کوشش و یافتن ظرفیت و شایستگی،عنایت الهی متوجّه انسان میگردد و خداوند عبد را به نور ایمان منوّر میکند.این نور دلیل بر محبّت خدا به عبد است.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:إِذا أَحَبَّ اللّهُ تَعالی عَبْداً ابْتَلاهُ فَإِنْ أَحَبَّهُ الْحُبَّ الْبالِغِ اقْتَناهُ،فَقٰالُوا:وَ مٰا مَعْنٰا اقْتَناهُ،قالَ:لا یَتْرُکْ لَهُ مالاً وَ لا وَلَداً (2).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:هنگامی که خدا به بندهاش محبّت ورزد او را مبتلا میکند و هنگامی که عشق حق به عبد به درجه نهایی برسد او را به دست خواهد گرفت،عرضه داشتند:یعنی چه ؟ فرمود:برایش اهل و مالی باقی نخواهد گذاشت.(کنایه از این که وضع عبد به جایی میرسد که ذکر و فکری و عمل و اخلاقی و حرکت و سکونی جز او نخواهد داشت و هرچه در اختیار اوست فدای محبوب میکند).
و به قول فیض بزرگوار،آن فقیه ربّانی:
گرفتم ملک جان الحمد للّه***گذشتم از جهان الحمد للّه
چه جا و چه جهان چه ملک و چه ملک *** شدم تا جان جان الحمد لله
مکان را در نور دیدم به همّت *** شدم تا لا مکان الحمد لله
برون کردم سر از عالم نهادم *** قدم بر آسمان الحمد لله
زمهر فانیان دل بر گرفتم *** شدم از باقیان الحمد لله
زمحکومان بریدم رو نهادم *** سوی آن حکمران الحمد لله
زچاه طبع یوسفوار رفتم *** به سوی مصر جان الحمد لله
زخوف عقل یونسوار جستم *** به صحرای عیان الحمد لله
زبود فیض و نابودش برستم *** نه این ماند و نه آن الحمد لله
قالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله:إذا أَحَبَّ اللّهُ عَبْداً ابْتَلاهُ فَإِنْ صَبَرَ اجْتَباهُ وَ إِنْ رَضِیَ اصْطَفاهُ (1).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:هرگاه خدا بندهای را دوست داشته باشد،او را دچار آزمایش میکند،اگر در برابر آزمایشهای ربّانی استقامت ورزد او را به عنوان بنده اختیار میکند و چون راضی به برنامههای الهی شد،او را مخصوص خود میگرداند.
در این قسمت باید ابتدا از انبیای الهی و امامان علیهم السلام بزرگوار یاد کرد که در تمام مدت عمر به چیزی جز خدا فکر نکردند و هیچ چیز را بر وجود مقدّس او ترجیح ندادند.
داستان انبیای خدا را در قرآن مجید بخوانید به آیاتی که زندگی ابراهیم،
1) 1) -بحار الأنوار:142/79،باب 18،حدیث 26؛مستدرک الوسائل:427/2،باب 64،حدیث 2368-31.
موسی،یوسف،ایوب و سایر پیامبران علیهم السلام را بازگو میکند دقت کنید و ببینید که آن بزرگواران جز خدا هدفی و محبوب و معشوقی نداشتند.بذل مال،ایثار جان و گذشت کردن از آنچه در اختیار آنان بود؛برای خدا ایمان،عمل و اخلاق آنان را تشکیل میداد.
حضرت ابراهیم در این زمینه مکرّر امتحان شد،سایر پیامبران در این مرحله بارها به شداید و گرفتاریهای سخت دچار شدند؛ولی غیر او را نخواستند و جز او ندیدند و به غیر او فکر نکردند و سخنی جز سخن او را نشنیدند.
زندگی امامان شیعه علیهم السلام در اکثر کتب اسلامی بازگو شده است.آن بزرگواران نیز همانند انبیای الهی از همه چیز خود در راه اللّه گذشتند و غیر او را ترجیح ندادند.
خداوند بزرگ در قرآن مجید از آنان به عنوان ایثارگران یاد کرده است.داستان عجیب و واقعۀ حیرتانگیز حضرت امام حسین علیه السلام را همه میدانند،آن بزرگوار در راه خدا از همه چیز گذشت در حالی که دشمن حاضر بود تحت هر شرائطی با حضرت سازش کند؛ولی آن انسان آزاده،تنها با خدا معامله کرد و در این معامله از همه چیز خود دست شست و حاضر نشد دنیا و آنچه در آن است را بر یک لحظه ترجیح دهد.
در این زمینه عارف بزرگ الهی قمشهای چه نیکو سروده است:
از بر زین چون شه عشق آفرین***کرد زمین مفخر عرش برین
با تن صد چاک و دل سوزناک***ناله همی کرد به یزدان پاک
گفت الاها ملکا داورا ***پادشها ذوالکرما یاورا
در رهت ای شاهد زیبای من***شمع صفت سوخت سراپای من
عشق شده جان و تنم فی هواک*** نیست شده در نظرم ما سواک
جز تو جهان را عدم انگاشتم***غیر تو چشم از همه برداشتم
عشق تو شد عقل من و هوش من***گشته همه خلق فراموش من
مهر تو ای شاهد زیبای جان***آمده در پیکر من جای جان
وادی سینای تو شد سینه ام***پرتو عکس تو شد آیینه ام
خدای متعال در قرآن مجید،از«اصحاب اخدود»یاد کرده است.از نظر قرآن کریم اینان جرمی جز ایمان به خدا نداشتند.
داستان آنان بنا به نقل تفاسیر چنین است:
مردی وارد شهر«صنعا»پایتخت یمن شد و به سوی کاخ حکومتی«ذونواس» حرکت کرد،دربان کاخ از ورودش جلوگیری نمود و گفت:در این گرمای سوزان به چه علت به درب این خانه آمدهای ؟ گفت:خطر بزرگی پیش آمده است باید ذونواس را از این خطر آگاه کنم.
دربان گفت:پادشاه الآن از پذیرفتن تو معذور است،فعلاً قتلی را پشت سر گذاشته و از اضطراب شهر«صنعا»کاسته و مسئله یهودیّت را به مانند زمان تبّع رسانده و اکنون آماده است،تا در جنگی که در شرق و غرب روی میدهد شرکت کند،او قصد دارد یهودیّت را دین عمومی نموده و حکم تورات را در زمین حاکم کند.
در هر صورت پادشاه نزدیک غروب آماده ملاقات است،مسافر گفت:خبر من با برنامۀ شاه فاصله زیادی ندارد و مربوط به همین دین است.دربان گفت:لحظهای صبر کن تا شاه وارد باغ شود.پس از آن که ذونواس بیرون آمد دربان به او گفت:
مردی از«نجران»واقع در کشور حجاز برای ملاقات با شما آمده است و میخواهد خبر از دین جدیدی بدهد که خطر بزرگی برای یهودیّت است.
ذونواس گفت:دین جدید ! کدام دین ؟ او را پیش من آورید،مرد آمد و پس از احترام گفت:ای پادشاه ! من برای درخواست کمک نزد تو نیامدهام؛بلکه برای حادثۀ بزرگی که در«نجران»پیش آمده است به حضورت رسیدهام.
ذونواس گفت:منظورت چیست ؟ گفت:مدّتی است در نجران دین جدیدی پیدا شده و به نام عیسی مسیح بشارت میدهد،بتپرستان نجران آسایش فکر خود را در این مسلک یافته و دسته دسته به این دین میگروند.آنچه مهم است این است که عدّهای از یهودیان از دین خود دست کشیده و داخل دینی میگردند که بتپرستان با کمال اشتیاق به آن روی میآورند؛اگر پادشاه یهودیّت را حفظ نکند به زودی آثار آن از نجران معدوم میگردد.
ذونواس گفت:این دین چگونه به«نجران»راه یافت ؟ گفت:در میان عدّهای که به«نجران»آمده بودند دو نفر وارد شدند،یک مرد رومی به نام«فیمیون» و دیگری مردی به نام«صالح»یکی از بتپرستانی که درخت خرما میپرستید فیمیون را خرید،او را شخص بزرگواری یافت،میدید در کار خستگی ندارد و هیچگونه شکایتی از سنگینی کار نمیکند،تمام روز را کار کرده و شب را به اتاقی برای عبادت پناه میبرد.یک روز او را در حال نماز دید،از اتاقش بدون چراغ نوری مشاهده کرد،از کارش تعجّب کرد،از او پرسید:آیا غیر از آن درخت خرما را عبادت میکنی ؟ فیمیون گفت:من خدایی را پرستش میکنم که مالک عالم و اداره کنندۀ آن است،همان خدایی که مسیح به وجودش راهنمایی کرده و قدرتش را به ما نمایانده است.این درخت مالک نفع و ضرر نیست؛بلکه خودش را نمیتواند حفظ کند و ضرری را از خود دور نماید.اگر من بخواهم میتوانم از خداوند تقاضا کنم بادی بفرستد و آن را خشک نماید،یا آتشی فرستاده آن را بسوزاند.
ارباب گفت:آیا میتوانی چنین کاری را انجام دهی ؟ گفت:آری،اگر انجام دهم
به آیین حق میگروی ؟ گفت:بلی،فیمیون نماز خواند و از خدا خواست تا دعایش را مستجاب کند؛بادی بر درخت وزید و درخت خشک شد.در این هنگام ارباب فیمیون به حق ایمان آورد،این مسئله در نجران منتشر شد و بسیاری از مردم آیین مسیح را پذیرفتند.سپس آن مرد مطالب دیگری دربارۀ فیمیون گفت در حدّی که غضب و خشم ذونواس به جوش آمد و با لشکری انبوه به سوی نجران حرکت کرد، شهر را محاصره کرد بزرگان و صاحبان رأی را جمع نمود و گفت:قبل از این که دست به کشتار شما بزنم به شما مهلت میدهم که یا یهودیت را قبول کنید و یا اعدام و شکنجه در انتظار شماست.
مردمی که حق را یافته بودند،مردمی که لذّت حقپرستی را چشیده بودند، مردمی که از معرفت الهی برخوردار شده بودند.مردمی که میدانستند در این دنیا جز وجود او چیزی اصالت ندارد،در پاسخ آن ستمگر گفتند:این دین جدید با جان ما درهم آمیخته و به تار و پود وجود ما راه یافته است،ما از آن دست برنمیداریم چه به ما مهلت دهی،چه ما را به کام مرگ دراندازی.
ما با خدای خود معامله کردهایم و هرگز او را به هیچ چیز ترجیح نمیدهیم.دنیا محلّی است زودگذر و سهم ما از آن بسیار اندک است و ما همه چیز خود را که خداست با این سهم اندک عوض نمیکنیم.
ذونواس که پافشاری مؤمنان را به این دین ملاحظه کرد،دستور داد خندقی حفر کنند و آتشی سهمگین برافروزند،از پیرمرد زمینگیر و پیرهزن قد خمیده،از جوان رشید و طفل شیرخوار از خرد و کلان،چشم نپوشید و همه را در کام آتش افکند و آنان نیز از حقّ دست برنداشته،کشته شدن را بر ننگ دنیا ترجیح دادند و جان
خود را نثار معشوق حقیقی کردند (1).و به فرمودۀ امام صادق علیه السلام از آنان شدند که ایثار محبوب بر ما سوا کردند:وَ دَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلیٰ ما سِواهُ.
و به قول عارف بزرگوار فیض کاشانی:
خوشا آنکو انابت با خدا کرد***بحق پیوست و ترک ماسوا کرد
خوشا آنکو دلش شد از جهان سرد***گذشت از هر هوس ترک هوا کرد
خوشا آن کس که دامن چید از اغیار***بیار واحد فرد اکتفا کرد
خوشا آن کس که فانی گشت از خود***ز تشریف بقای حق قبا کرد
خوش آن کو در بلا ثابت قدم ماند***بجان و دل بعهد او وفا کرد
خوش آن کو لذت دارالفنا را***فدای لذت دارالبقا کرد
خوش آن دانا که هر دانش که اندوخت***یکایک را عمل بر مقتضا کرد
خوشا آن کو بحدس صایب عقل***مهم و نامهم از هم جدا کرد
خوشا آن کو به تنهائی گرفت انس***چو (فیض) ایام بگذشته قضا کرد
زنی عارفه و آگاه،از جماعتی پرسید:به نظر شما سخا چیست ؟ گفتند:
بخشیدن مال.گفت:این کار اهل دنیاست،سخای خواص کدام است ؟ گفتند:
بذل طاقت در طاعت،گفت:به امید ثواب،گفتند:آری،گفت:این معامله یک برده است با وجود آیۀ:
[ مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا ] (2).
هر کس کار نیک بیاورد،پاداشش ده برابر آن است.
سخا کجاست ؟
گفتند:عقیدۀ تو چیست ؟ گفت:به نظر من سخا یعنی معاملۀ با خدا نه برای بهشت نه جهنم،نه برای ثواب نه خوف از عقاب.
در تفسیر«روح البیان»آمده است:
در زمانهای دور ستمگری قصر با شکوهی بنا کرد،آنگاه از باب تکبّر و غرور فرمان داد کسی به آن قصر نزدیک نشود و گفت:مجازات تخلّف از این فرمان قتل است.
او تصوّر میکرد،جز آشنایان،هر کس به آن قصر نزدیک شود،قصد سویی دارد،از این رو آن فرمان ظالمانه را صادر کرده بود.
یکی از مردان الهی با زحمت زیاد به او راه یافت و او را نصیحت کرده از عقوبت آن همه ظلم ترساند،ولی نصایح آن سالک راه در او اثری نکرد،آن مرد از آن شهر که در آن،آن همه ظلم میدید و توان جلوگیری از آن را نداشت هجرت کرد و در منطقهای خارج از آن محدوده از نی و چوب اتاقی برای عبادت و خدمت بنا کرد.
روزی آن ستمگر با یارانش در قصر بود،فرشتۀ مرگ به صورت جوانی در برابر دیدگان آنان ظاهر شد و دور قصر میگشت و به آنان چشم میدوخت،بعضی از نزدیکان گفتند:ما جوانی را در حال گردش به دور کاخ میبینیم،ستمگر جلوی پنجره آمد و او را دید گفت:این راهگذر دیوانه و حتماً غریب است،یکی برود و او را از زندگی راحت کند.
یک نفر از آنان برای اجرای فرمانِ شاه حرکت کرد،به محض حمله،قبض روح شد و مُرد.به آن ستمگر گفتند:ندیم کشته شد،سخت برافروخته شد،فرمان داد یکی برود و او را بکشد،دوّمی هم قبض روح شد.
ستمگر سخت عصبانی شد و خودش رفت،فریاد زد:کیستی که علاوه بر نزدیک شدن به قصر من دو نفر از یاران ما را کشتی ؟ گفت:مگر مرا نمیشناسی، گفت:نه،گفت:من فرشتۀ مرگم.
سلطان از شنیدن نام او بر خود لرزید و شمشیر از کفش افتاد،خواست فرار کند فرشتۀ مرگ گفت:کجا میروی ؟ من مأمور گرفتن جان توام،گفت:به من مهلت بده،برای وصیت و خداحافظی نزد اهل و عیالم بروم،ملکالموت گفت:چرا کارهای نیکو را در زمانی که مهلت داشتی انجام ندادی ؟ این را گفت و جان آن ظالم را گرفت.
از آنجا نزد آن مرد خدا رفت و گفت:بشارت که من عزرائیل هستم شر آن ستمگر را از سر مردم بریدم ! آنگاه خواست برگردد خطاب رسید:ای ملک الموت ! عمر بندۀ صالح من سر آمده است،او را نیز قبض روح کن.ملک الموت گفت:هماکنون من مأمور قبض روح تو شدم،گفت:مرا مهلت میدهی تا به شهر رفته با زن و فرزندانم عهدی تازه کنم و با آنان خداحافظی نمایم ؟ خطاب رسید:به او مهلت بده،فرمود:مهلت داری،قدم اول را که برداشت لحظهای در فکر رفت و از رفتن پشیمان شد،گفت:ای ملک الموت ! من میترسم با دیدن زن و بچه تغییری در من حاصل شود و به خاطر آن تغییر از عنایت حق محروم شوم،من نمیخواهم ملاقات با زن و فرزند را به لقای او ترجیح دهم؛مرا قبض روح کن که خدا برای زن و فرزند من از من بهتر است !
هم چنین در آن تفسیر آمده است:
یکی از اولیای خدا برای انجام فریضۀ حج عازم سفر شد طفل ده یا دوازده سالهاش گفت:کجا میروی ؟ گفت:بیت اللّه،طفل در عالم کودکی تصوّر کرد
هرکس بیت را ببیند صاحب آن را نیز خواهد دید،روی شوق و عشق به پدر گفت:
چرا مرا با خود نمیبری ؟ پدر گفت:زمان حجِّ تو نرسیده است.طفل به شدت گریست و با اصرار از پدر خواست تا او را همراه خود ببرد.
سرانجام پدر پذیرفت و او را با خود همراه کرد.چون به میقات رسیدند مُحْرم شدند و سپس به سوی کعبه حرکت کردند،هنگام ورود به مسجد الحرام طفل،نالۀ جانسوزی کرد و جان داد،پدر به سوگ او نشست و فریاد میزد:آه کودکم کجا رفت،ناگهان از گوشۀ خانه خدا ندایی شنید که گفت:تو خانه خواستی خانه را یافتی او صاحب خانه خواست صاحب خانه را یافت.
به قول سالک راهِ دوست فیض کاشانی:
دوای درد ما را یار داند***بلی احوال دل دلدار داند
ز چشمش پرس احوال دل آری***غم بیمار را بیمار داند
و گر از چشم او خواهی ز دل پرس***که حال مست را هشیار داند
دوای درد عاشق درد باشد***که مرد عشق درمان عار داند
طبیب عاشقان هم عشق باشد***که رنج خستگان غمخوار داند
نوای راز ما بلبل شناسد***که حال زار را هم زار داند
نه هر دل عشق را در خورد باشد***نه هر کس شیوهٔ این کار داند
ز خود بگذشتهٔ چون فیض باید***که جز جانبازی اینجا عار داند
نوشتهاند:
«شقیق بلخی»سه روز بیغذا ماند،پس از سه روز در حالی که از زیادی عبادت و گرسنگی،ضعف گرفته بود،دست به درگاه حق برداشت و عرضه داشت:
«اطْعَمَنِی» خدایا ! گرسنهام غذایم بده.
پس از فراغت از دعا شخصی را دید که به طرف او میآید،به شقیق سلام کرد و گفت:همراه من بیا،شقیق حرکت کرد و به خانهای رسید.در آن خانه ظروفی از طعامهای رنگارنگ و کارگرانی مشغول پذیرایی را دید چون از غذا خوردن فارغ شد و قصد رفتن کرد صاحب خانه پرسید:کجا ؟ گفت:مسجد،گفت:ممکن است نامت را بگویی ؟ گفت:شقیق،ناگهان فریاد زد:این خانه خانۀ توست و اینان کارگران تواند،من خدمتکار و بندۀ پدرت بودم،از طرف پدرت تجارت رفتم، چون برگشتم مرده بود،تو را نمییافتم تا آنچه هست به تو بدهم،اکنون که تو را یافتم مال خود و غلامانت را برگیر.
شقیق گفت:اگر اینان غلامان منند همه در راه خدا آزادند و اگر مال از من است، بردارید و بین خود تقسیم کنید تا هریک از نداری درآیید،من نیازی به آنچه در زندگیام زیاد است ندارم،نیاز من به بینیاز است.
ذکر حقیقی است که هرکس به آن آراسته گردد،جز به او نیندیشد و جز به خاطر او کاری نکند و اخلاقی جز اخلاق او نداشته باشد.
ابو عبد اللّه راضی گفت:
پیش«ولید سقّا»رفتم و میخواستم که در فقیر از او سؤال کنم،سربرآورد و گفت:فقیر به کسی گفته میشود که هرگز جز حق در خاطره او نیامده و در قیامت از عهدۀ آن برآید (1).
1) 1) -نفحات الاُنس:37.
در تفسیر قسمتی از آیات سورۀ«یس» (1)آمده است:
چون حبیب نجّار خبر رنج و مشقّت رسولان خدا را از دست مردم«انطاکیه» شنید به شتاب،از منزل خود که در نقطهای دور دست از شهر قرار داشت،به سوی مردم آمد،این انسان فداکار از مؤمنان واقعی بود.وی از درآمد کسب و کار خود قسمتی را برای اهل و عیال و قسمتی را نیز برای دادرسی تهیدستان خرج میکرد.
هنگامی که با مردم روبرو شد فریاد زد:ای مردم ! از رسولان الهی و انسانهای پاکی که در برابر این همه زحمت و رنج،کمترین پاداشی از شما طلب نمیکنند پیروی کنید.چگونه مرا به خدایان دروغین دعوت میکنید ؟ چرا باید من خدای آفرینندۀ خود را نپرستم؛در صورتی که بازگشت شما به سوی اوست ؟ آیا من به جای خدای آفریننده،خدایی را برگزینم که اگر خدای واقعی بخواهد به من ضربهای بزند،(مرا در قیامت،عذاب دهد یا در دنیا دچار گرفتاری کند) شفاعت آن خدایان ضرری را از من دفع نکرده و نمیتوانند نجاتم دهند ؟ در این صورت آیا من از زیانکاران نخواهم بود ؟ ای رسولان الهی ! گواه باشید؛به خدای فرستندۀ شما ایمان آوردم.
امّا با این که میدانست پیروی از رسولان و دفاع از آنان مشقت زیادی به دنبال دارد،در عین حال خدا و اهداف الهی را مقدم داشت و در میدان مبارزه قدم گذاشت و محبوب خود را بر زن و فرزند و مال و جان و همه هستی خود مقدّم داشت.سرانجام بر اثر حمله مردم که با سنگ و آلات قتاله به او هجوم بردند کشته شد،سپس جنازه او را به دیوار شهر برای تماشای مردم آویختند،خدای بزرگ در
1) 1) -«وَ جَاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعَیٰ قَالَ یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ»؛(از دورترین نقطۀ شهر مردی شتابان آمد گفت:ای قوم من از این فرستادگان [ خدا ] پیروی کنید)،یس (36):20.
سورۀ مبارکۀ«یس»از او تجلیل کرده و آن چهرۀ پاک را یکی از ستارگان درخشان بهشت معرفی کرده است.آری،اینگونه مردمان که در راه حق از همه چیز گذشتند در ادّعای محبّت راستگوترین مردم بودند و چنان بودند که محبوب را بر همه ما سوا ترجیح دادند.و به فرمودۀ امام صادق علیه السلام:وَ دَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلیٰ ما سِواهُ.
حرّ بن یزید در روز عاشورا بر سر دو راه قرار گرفته بود:یکی سپهسالاری، ثروتاندوزی،زن و فرزند،مقام و منزلت مادّی و دیگر جان باختن و از هستی گذشتن؛امّا آن انسان عاقل پس از اندکی تأمّل حق تعالی را در پرتو امامت حضرت سیّدالشهدا علیه السلام بر ما سوا ترجیح داده و با خدای عزّ و جلّ معامله کرد.
در این زمینه در کتاب«نقد و تحلیل و تفسیر مثنوی» (1)میخوانیم:
انسانی که دارای ادب درونی است،هرچند که مرتکب تبهکاری شود،هرچند که خود را گاهی ببازد؛ولی سرانجام آن ادب روحی او را از سقوط نجات خواهد داد.
در داستان حرّ بن یزید ریاحی میخوانیم:
این مرد به عنوان مبارزه و دستگیری حسین بن علی علیهما السلام و سپردن آن به دست خونخوار تاریخ بشری یعنی«ابن زیاد»بیرون آمد و در برابر حسین علیه السلام قرار گرفت.
آن چنان که دو دشمن خونی رو در روی یکدیگر میایستند،بر سر راهش ایستاد.
هنگام نماز حسین علیه السلام فرمود:تو برو یک طرف و با لشکرت نماز بخوان تا ما نیز نماز خود را بخوانیم حرّ گفت:شما جلو بایست تا نمازمان را به امامت تو بخوانیم.
حر بن یزید آن روز نماز را پشت سر حسین بن علی علیهما السلام خواند،سپس هنگامی که
1) 1) -نقد و تحلیل و تفسیر مثنوی:97/1.
امام علیه السلام قصد حرکت داشت حرّ بن یزید مخالفت کرد و حسین علیه السلام با جمله تندی (مادر به عزایت گریه کند) حرّ را مخاطب قرار داد.
حرّ بن یزید بدون کوچکترین جسارتی گفت:شما میتوانید به من این جمله را بگویید؛ولی من با نظر به شخصیت شما نمیتوانم چنین جمله را بگویم ؟
این ادب روحی و این شخصیت عالی حرّ بن یزید باعث شد که در روز خونین دشت نینوا سرانجام حقیقت را تشخیص داده و از پایینترین درجه به بالاترین درجه ترقی کرده و جانب حسین علیه السلام که جانب حق و حقیقت و اللّه است را گرفته و جان خود را در راه او نثار نماید (1).
«محمّد بن ابی عمیر»یکی از برجستهترین افرادی است که تاریخ نمونه او را کمتر به یاد دارد.کتب رجالی از او مسائل مهمّی نقل کردهاند که در اینجا به ترجمه مقالۀ «رجال الکشی» دربارۀ او اکتفا میکنیم:
علی بن الحسن میگوید:
ابن ابی عمیر به خاطر جانبداری از حق گرفتار و به حبس محکوم و از نابسامانی وضع زندان و شکنجه دچار بلاهای زیادی شد.
آنچه داشت به حکم خلیفه ستمگر مصادره شد،از میان اموال او کتابهای گرانبهایی که در حدیث تألیف کرده بود نیز به غارت رفت.او نزدیک به چهل جلد از نوشتههایش را از حفظ داشت که از بازگوشدههای آن کتب،تحت عنوان«نوادر» یاد میشود.
فضل بن شاذان که خود از کمنظیرترین عاشقان بود میگوید:از محمّد بن ابی
1) 1) -بحار الأنوار:313/44،باب 37،حدیث 1.
عمیر نزد حاکم وقت شکایت شد که او نام تمام شیعیان را در عراق میداند،او را گرفتند و گفتند از تشکیلات شیعه پردهبردار،امتناع کرد،عریانش کردند و او را بین دو درخت آویختند و صد ضربه تازیانه زدند،فضل میگوید:ابن ابی عمیر گفت:
وقتی مرا میزدند و تازیانهها را یکی پس از دیگری فرود میآوردند درد شدیدی مرا گرفت،کم مانده بود که اسرار شیعه را فاش کنم؛امّا ناگهان ندای«محمّد بن یونس بن عبد الرحمن»را شنیدم که گفت:ای محمّد بن ابی عمیر ! به یاد ایستادن در برابر محضر الهی باش.از این ندا قوّت گرفتم و بر آنچه بر من رفت استقامت کردم و از این بابت خدای بزرگ را شکر میکنم.فضل بن شاذان میگوید:بر اثر آن گرفتاری بیش از صد هزار درهم به او زیان وارد شد.
هم چنین فضل بن شاذان میگوید:وارد عراق شدم،کسی را دیدم شخصی را مورد عتاب قرار داده و میگوید:تو مرد صاحب عیالی و کسب و درآمد تو برای آنان از راه نوشتن است،میترسم که طول سجدههایت به دیدگانت ضربه وارد کند !!
چون او سخن خود را تکرار و بر آن اصرار ورزید گفت:چقدر با من حرف میزنی وای بر تو،اگر بنا بود با سجدۀ طولانی چشم کسی از بین برود؛باید تاکنون چشم ابن ابی عمیر از بین رفته باشد !!
چه گمان داری دربارۀ کسی که بعد از نماز صبح سجده شکر میکند و تا هنگام زوال آفتاب سر برنمیدارد.
آری،اینان از بینظیرترین افرادی بودند که محبوبی به جز خدا نداشتند و هر محبّتی را برای او میخواستند و هیچگاه با همه پیشامدها و سختیها چیزی را بر حضرت او ترجیح نمیدادند (1).
1) 1) -رجال الکشی:584 و591.
ملّا فتح اللّه کاشانی در تفسیر خود (1)چنین میگوید:
آسیه به جهت خلوص ایمان رستگار شد و وصلت او با فرعون به او ضرری نرسانید و نقصی در قرب و منزلت او در نزد حضرت حق پیدا نشد.
نقل است:وقتی که ساحران سحر خود را نمایش دادند و موسی علیه السلام عصایش را انداخت و اژدها شد و سحر ساحران را باطل کرد آسیه ایمان آورد.و مدّتی ایمان خود را از فرعون پنهان میداشت،چون فرعون بر آن مطلّع شد،به او گفت:از دین موسی علیه السلام برگرد،امّا برنگشت بنابراین فرعون امر کرد تا او را چار میخ کرده در آفتاب بینداختند...آنگاه فرعون دستور داد:تا سنگی آوردند تا بر سینه وی نهند، آسیه چون آن سنگ را دید؛نجات از فرعون و دخول در جنّت را از خدای متعال درخواست کرد:
[ إِذْ قٰالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ ] (2).
و خدا برای مؤمنان همسر فرعون را مثل زده است هنگامی که گفت:
پروردگارا ! برای من نزد خودت خانهای در بهشت بنا کن و مرا از فرعون و کردارش رهایی بخش و مرا از مردم ستمکار نجات ده.
خدای بزرگ دعای وی را مستجاب کرد و حجاب از پیش وی برداشت.پیش از آن که سنگ بر او واقع شود خانه وی به وی نمود که از یک درّ سپید بود،وی خوشحال شد بعد از آن روح وی قبض کرد و آن سنگ بر جسد بیجان آمد و عذاب
فرعون را نچشید (1).
راستی اینگونه ایمانها در میان اینگونه بشرها از عجایب است،انسانی که مقام دوم مادی و ریاستی مملکتی است،زنی که به انواع زیور و آرایش دنیا آراسته است،فردی که همهگونه وسائل عیش و نوش مادی برایش فراهم است؛پس از درک حقیقت و یافتن محبوب واقعی،او را بر هر چیزی ترجیح دهد و به آن چه وابسته و تعلّق قلبی دارد در راه او از آن بگذرد و انواع رنجها و مشقتها را تحمل کرده و حتّی جان شیرین خود را در شیرینترین دوران زندگی یعنی جوانی نثار محبوب خود کند.
1) 1) -داستان حضرت«آسیه»که افتخار کنیزی حضرت صدیقۀ کبریٰ فاطمه زهرا علیها السلام را در قیامت دارد،این گونه نیز نقل شده است: زنی در دربار فرعون به عنوان آرایشگر دختر فرعون خدمت میکرد.روزی هنگام آرایشِ دختر فرعون شانه از دستش رها شد و روی زمین افتاد.او هنگامی که خواست شانه را بردارد نام خدا را بر زبان جاری کرد.دختر فرعون پرسید:مگر خدایی جز پدرم است ؟ زن آرایشگر گفت:آری،خدای من مالک تمام جهان و خالق آن است؛حتّی پدر تو.دختر فرعون ماجرا را برای پدرش بازگو کرد به دنبال این خبر،فرعون دستور داد تا زن آرایشگر را گرفتند و او را با میخ به زمین دوخته و زیر ضربات تازیانه گرفتند.هر چه فرعون میگفت:بگو من خدای توام،زن آرایشگر مقاومت میکرد. فرعون دستور داد:تا دو فرزند این زن موحّد عاشق را در کورهای از آتش بیاندازند ولی او هم چنان بر عقیدۀ خود استوار و پا برجا بود.در این هنگام«آسیه»همسر فرعون جلو آمد و او را به باد توبیخ گرفت. فرعون گفت:آخر این زن خدایی مرا قبول ندارد،آسیه گفت:خوب من نیز قبول ندارم.تو خدا نیستی و مخلوق خدایی.در اینجا بود که فرعون دستور داد:آسیه را نیز با میخ به زمین دوختند و سرانجام با شکنجۀ فراوانی به شهادت رساندند.
در روزگار عیسی بن مریم علیه السلام،زنی بود صالحه و عابده،چون وقت نماز فرا میرسید،هر کاری که داشت رها و به نماز و طاعت مشغول میشد.
روزی هنگام پختن نان،مؤذّن بانگ اذان داد،او نان پختن را رها کرد و به نماز مشغول شد؛چون به نماز ایستاد،شیطان در وی وسوسه کرد«تا تو از نماز فارغ شوی نانها همه سوخته میشود»زن به دل جواب داد:اگر همه نانها بسوزد بهتر است که روز قیامت تنم به آتش دوزخ بسوزد.
دیگر بار شیطان وسوسه کرد:پسرت در تنور افتاد و سوخته شد،زن در دل جواب داد:اگر خدای تعالی قضا کرده است که من نماز کنم و پسرم به آتش دنیا بسوزد من به قضای خدای تعالی راضی هستم و از نماز فارغ نمیشوم که اللّه تعالی فرزند را از آتش نگاه دارد.
شوهر زن از در خانه درآمد،زن را دید که به نماز ایستاده است.در تنور دید همه نانها به جای خویش ناسوخته و فرزند را دید در آتش بازی همی کرد و یک تار موی وی به زیان نیامده بود و آتش بر وی بوستان گشته،به قدرت خدای عزّ و جلّ.
چون زن از نماز فارغ گشت،شوهر دست وی بگرفت و نزدیک تنور آورد و در تنور نگریست،فرزند را دید به سلامت و نان به سلامت هیچ بریان ناشده،عجب ماند و شکر باری تعالی کرد و زن سجده شکر کرد خدای را عز و جلّ،شوهر فرزند را برداشت و به نزدیک عیسی علیه السلام برد و حال قصّه با وی نگفت.عیسی گفت:برو از این زن بپرس تا چه معاملت کرده است و چه سرّ دارد از خدای ؟ چه اگر این کرامت آن مردان بودی او را وحی آمدی و جبرئیل وحی آوردی او را.
شوهر پیش زن آمد و از معاملت وی پرسید،این زن جواب داد و گفت:کار
آخرت پیش داشتم و کار دنیا باز پس داشتم و دیگر تا من عاقلم هرگز بیطهارت ننشستم الّا در حال زنان و دیگر اگر هزار کار در دست داشتم چون بانگ نماز بشنیدم همۀ کارها به جای رها کردم و به نماز مشغول گشتم و دیگر هرکه با ما جفا کرد و دشنام داد،کین و عداوت وی در دل نداشتم و او را جواب ندادم و کار خویش با خدای خویش افکندم و قضای خدای را تعالی راضی شدم و فرمان خدای را تعظیم داشتم و بر خلق وی رحمت کردم وسائل را هرگز بازنگردانیدم اگر اندک و اگر بسیار بودی بدادمی و دیگر نماز شب و نماز چاشت رها نکردمی،عیسی علیه السلام گفت:اگر این زن مرد بودی پیغامبر گشتی (1).
مسئله نسوختن طفل در تنور آتش مسئلهای است که دو بار قرآن مجید بر آن شهادت داده است،یکی ابراهیم علیه السلام در زمان نمرود و دیگر موسی علیه السلام در دوران کودکی در عصر فرعون و البته هرکس با تمام وجود تسلیم حق گردد،خداوند هر مشکلی را برایش سهل و هر چیزی را به فرمان او قرار خواهد داد.چنانچه فرمودهاند:اَلْعَبُودِیَّةُ جُوْهَرَةٌ کُنْهُهُ الرُّبُوبِیَّةُ
بندگی حقیقتی است که در ذات آن مالکیت بر هر چیز نهفته است.
در این زمینه حکایات بیشماری از انبیا و اولیا نقل شده است که آیات قرآن مجید هم آن حکایات را تصدیق میکند.از جمله یکی از بزرگان گوید:
وقتی در بادیه میرفتم از کاروان بازماندم و راه گم کردم،در بادیه میگشتم چند روز برآمد،امید از خود برداشتم،ناگاه یکی پی دیدم که در آن وقت در روم بود از پی میرفتم تا رسیدم به پشتهای از ریگ.بر آن پشته رفتم محرابی دیدم در او آدمی دیدم نشسته،شادمانه شدم که آدمی دیدم،آنجا نشستم و زمانی ببودم آفتاب فرو شد.
1) 1) -منتخب رونق المجالس؛بستان العارفین؛تحفة المریدین:243.
وقت نماز شام درآمد،جوانی دیدم میآمد نیکو روی جامههای نیکو پوشیده و بر این بالا برآمد و پای بر زمین زد،چشمه آب روان گشت از آن ریگ،این جوان مرد بدان آب طهارت کرد و پارهای آب بخورد،بدان محراب باز رفت من نیز برخاستم فراز شدم از آن آب بخوردم،همه تشنگی از من بشد و هم گرسنگی و هم ماندگی از من زایل شد،پس آب دست بکردم و بایستادم و نماز کردن گرفتم چون جوان،از نماز فارغ شدم قصد رفتن کرد،من دست بر وی زدم،گفتم:از بهر خدای تعالی مرا راه بنمای که من راه گم کردهام،گفت:بیا از پس بر اثر وی برفتم هنوز گامی چند نرفته بودم که بانگ اشتر شنیدم و روشنایی مشعلهای دیدم،روی از پس کرد و مرا گفت:کاروان اینک ! گفتم:به خدای که بر نگویی که تو کیستی ؟ گفت:من زین العابدینام... (1).
و امام علی علیه السلام فرمود:
وَ اللّهِ ما قَلَعْتُ بابَ خَیْبَر وَ قَذَفْتُ بِهِ أَرْبَعینَ ذَرْعاً تُحِسَّ بِهِ أَعْضائی بِقُوَّةٍ جَسَدِیَّةٍ وَ لا حَرَکَةٍ غَذائیّةٍ وَ لکِنّی أُیِّدْتُ بِقُوَّةٍ مَلَکُوتِیَّةٍ وَ نَفْسٍ بِنُورِ رَبِّها مُضیئَةٍ (2).
به خدا قسم درب خیبر را بواسطۀ اعضاو قدرت جسمی و غذایی که خوردم نکندم و پرتاب نکردم بلکه به قدرت ملکوتی و با نور الهی کمک شدم.
[ فَاِذا تَحَقَّقَ الْعِلمُ فی الصَّدْرِ خافَ ]
زمانی که دانش انسان به خداوند بزرگ و مقام حضرت او و به جریمههایی که در دنیا و آخرت برای جرمها معیّن فرموده و به عاقبت خود که چه خواهد شد،در دل آدمی تحقّق پیدا کرد و هم چون ریشه درخت در قلب انسان ثابت گشت حالت ترس در دل او جای خواهد کرد.از آنجا که این حالت که ریشهاش دانش انسان به واقعیّتها است،ثابت خواهد شد،انواع خوف ممدوح که در گذشته در شش قسمت بیان شد برای آدمی حاصل میشود.
1-خوف از پیش آمدن حوادث ناگوار برای مردم بر اثر بیتوجّهی آنان به مسائل تربیتی و اعلام خطر به آنان و درصدد پیشگیری برآمدن از آن حوادث برای نجات خلق.
2-خوف از سوء عاقبت و فعالیت در جهتی که عمر آدمی به حسن عاقبت خاتمه یابد.
3-خوف از مقام خدا و در نتیجه پاک ماندن از گناه.
4-خوف از عذاب گناه انجام گرفته که بهترین علت برای توبه و بازگشت است.
5-خوف از نقصان در عبادت یا قلّت آن در برابر عظمت حق و در نتیجه کوشش بیشتر برای عبادت بیشتر.
6-خوف از کوچکی خود در برابر عظمت بیانتهای حضرت حق و در نتیجه، فعالیت کردن برای اتصال به حضرت او از طریق عبادات کامل جهت جبران کوچکی خویش.
[وَ إِذا صَحّ الخَوفُ هَرَبَ]
چون ترس به واقعیّت در دل جای گیرد و ترس صحیح باشد به دنبال آن مسئله گریز میآید،گریز از جاهلان،گریز از بدکارانی که توقع خوبی در آنان نمیرود،گریز از گناه و معصیت و هرچه که نزد مولا پسندیده نیست.
[ وَ إِذا هَرَبَ نَجا ]
زمانی که به خاطر خوف،انسان از تمام برنامههای خسارت بار بگریزد از شقاوت و بدبختی،از خزی دنیا و عذاب آخرت،از ریخته شدن آبرو در دو جهان نجات پیدا کرده و به فوز عظیم و رستگاری رسیده است.
امام باقر علیه السلام در روایتی میفرماید:
آنچه انسان را نجات میدهد سه چیز است:ترس از خدا در آشکار و پنهان، میانهروی در زندگی به هنگام غنا و فقر،به عدالت سخن گفتن هنگام رضا و خشم (1).
رسول اسلام صلی الله علیه و آله در روایتی میفرماید:
سه چیز آدمی را نجات میدهد:حفظ زبان،گریه بر گناه،در صورت سود نداشتن نشستن در خانه.و امام صادق علیه السلام نیز میفرماید:آنچه مایۀ نجات است عبارت است از:خوراندن به مردم،افشای سلام،نماز شب به آن هنگامی که مردم در خوابند (2).
هم چنین رهبر بزرگ اسلام در ضمن وصایایش به امیر مؤمنان علیه السلام علل گرفتاری
و خوشبختی و نجات را چنین بیان میکند:
یا علی ! تو را از سه خصلت بزرگ که گناه است نهی میکنم:حسد،حرص، دروغ که البته انسانی که دارای ترس از مقام خداست دائم از این سه خصلت و مشابه آن در حال گریز است.
یا علی ! بزرگترین اعمال سه چیز است:انصاف دادن به مردم،مواسات با برادر در راه خدا و یار حق در هر حال.
یا علی ! خوشحالی مؤمن در دنیا به سه چیز است ملاقات با برادران،افطار از روزه،عبادت در آخر شب.
یا علی ! سه چیز در هرکس نباشد برای اعمال نیکش پایداری نخواهد بود، و رعی که او را از معاصی حفظ کند،اخلاقی که بتواند با آن با مردم زندگی کند، بردباری و حالی که بتواند جهل جاهل را با آن از خود دور نماید.
یا علی ! سه چیز از حقایق ایمان است:انفاق به وقت تنگدستی،انصاف دادن به مردم و بخشش علم به کسی که برای فراگیری آن آمده.
یا علی ! سه چیز از مکارم اخلاق است،بخشش به کسی که تو را محروم کرده، صله رحم با خویشی که با تو قطع رابطه کرده و گذشت از کسی که به تو ظلم کرده (1).
آری،انسان اگر از حرص،حسد،کذب و سایر صفات رذیله بگریزد و به واقعیّتهایی که نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام سفارش کرده آراسته شود نجات پیدا کرده است.کسی که به حقیقت،نجاتِ از شر دنیا و آخرت را میطلبد باید از کلیه عوامل شر در گریز باشد،کتب آسمانی و انبیا و ائمه علیهم السلام از آنچه انسان باید بگریزد
1) 1) -من لا یحضره الفقیه:356/4،باب النوادر،حدیث 5762.
تا نجات بیابد پرده برداشته و آدمی را بگریز از عوامل شر تشویق نموده و علل بدبختی و شقاوت را برای انسان بیان کردهاند.
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام عَنْ أَبیهِ قالَ:لا یُؤمِنُ رَجُلٌ فیهِ الشُّحُّ وَ الْحَسَدُ وَ الْجُبُنُ لا یَکُونُ الْمُؤْمِنُ جُباناً وَ لا حریصاً و لا شحیحاً (1).
امام صادق علیه السلام از قول پدرش فرمود:کسی که بخل و حسد و ترس دارد ایمان ندارد،مؤمن ترسو و حریص و بخیل نیست.
امام صادق علیه السلام در روایتی میفرماید:
سه نفر بدون حساب به دوزخ میروند حاکم ستمکار،بازرگان دروغگو و پیر زناکار (2).
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:إِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یُبْغِضُ الغَنِیَّ الظَّلُومَ،وَ الشَّیْخَ الْفاجِرِ وَ الصَّعْلُوکَ الْمُختالَ ثُمَّ قالَ،أَ تَدْری ما الصَّعْلُوکَ الْمُخْتالِ ؟ قالَ:فَقُلْنا القَلِیلَ الْمالِ،قالَ:لا،هُوَ الَّذی لا یَتَقَرَّبُ إِلَی اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِشَیْءٍ مِنْ مالِهِ (3).
امام صادق علیه السلام فرمود:خداوند سه کس را دشمن میدارد،پولدار ستمکار، پیرمرد نابکار و درویش متکبّر،سپس فرمود:میدانی درویش متکبّر کیست ؟ گفتم:شخص کم بضاعت،فرمود:نه،کسی است که مالش را در راه قرب حق صرف نکند.
عَنَ أَبی الْحَسَنِ علیه السلام قالَ:لَعَنَ رَسُولُ اللّهِ ثَلاثَةً الآکِلُ زادَهُ وَحْدَهُ،وَ الرَّاکِبُ
فی الفَلاةِ وَحْدَهُ،وَ النَّائِمُ فی بَیْتٍ وَحْدَهُ (1).
امام کاظم علیه السلام فرمود:پیامبر صلی الله علیه و آله سه نفر را لعنت کرده است:مسافری که توشه خود را تنها بخورد و از همسفرهایش دریغ ورزد،کسی که در بیابان تنها مسافرت کند و هرکس در خانه تنها بخوابد.
کانَ عَلِیٌّ علیه السلام یَقُولُ:العامِلُ بِالظُّلْمِ وَ الْمُعینُ عَلَیْهِ وَ الرَّاضی بِهِ شُرَکاءٌ ثَلاثَةٌ (2).
آن که ستم میکند و آن که در آن ستم کمک میدهد و آن که ستم را میپسندد هر سه شریکند (در این گناه).
عَنْ أَبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ:الظُّلْمُ ثَلاثَةٌ:ظُلْمٌ یَغْفِرُهُ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ وَ ظُلْمٌ لا یَغْفِرُهُ اللّهُ وَ ظُلْمٌ لا یَدَعُهُ فَأَمَّا الظُّلْمُ الَّذی لا یَغْفِرُهُ اللّهُ فَالشِّرْکُ بِاللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَمَّا الظُّلْمُ الَّذی یَغْفِرُهُ اللّهُ فَظُلْمُ الرَّجُلِ نَفْسَهُ فیما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَمَّا الظُّلْمُ الَّذی لا یَدَعُهُ اللّه عزّ و جلّ فَالمُدایَنَةُ بَیْنَ العِبادِ (3).
امام باقر علیه السلام فرمود:ستم سهگونه است:ستمی که خدای عز و جل میآمرزد و ستمی که نمیآمرزد و ستمی که از نظر نمیاندازد،اما ستمی که نمیآمرزد شرک به خداست و ستمی که میآمرزد ستمی است که شخصی دربارۀ خودش کرده و ستمی که از نظر نمیاندازد حقوقی است که بندگان به یک دیگر پیدا میکنند.
آری،وقتی خوف در قلب انسان خوف صحیح و واقعیّتداری بود،انسان از هر گناهی از قبیل آنچه در روایات بالا ذکر شد فرار میکند و چون فرار کرد به طور حتم
و بدون شک نجات پیدا میکند.
[ وَ إِذا أَشْرَقَ نُورُ الیَقینِ فی الْقَلْبِ شاهَدَ الفَضْلَ ]
چون نور یقین در دل تابید،به تماشای عنایتی نایل میشود که قبل از یقین از آن عنایات بیبهره بود،این چه یقینی است که سود آن بیشتر مشمول الطاف الهی شدن است.این چه یقینی است که حصول آن در قلب و تابش آن در دل باعث میگردد که فاصله بین انسان و خدا کم شود و در نتیجه به مقام قرب رسیده و آنچه را قبل از آن نمیدید میبیند البته برای یافتن این یقین باید به کتاب خدا و روایات که منعکس کنندۀ اصول عرفان واقعی هستند مراجعه کرد.
قبل از هر چیز باید دانست که از نظر عارفان،یقین دارای سه مرتبه است:
1-علم الیقین.
2-عین الیقین.
3-حقّ الیقین.
علم الیقین به معنای تصوّر و تصدیق موضوع به صورتی است که در واقع چنان است و البته حصول این یقین جز به کمک دانش و علم و استدلال و منطق میسّر نیست.
عین الیقین به معنای دیدن و مشاهده کردن واقعیّت است و این مرتبه درجهای
از مرتبه قبل بالاتر است،چون بین چیزی را به چشم دیدن و باور کردن تا شنیدن و قبول کردن خیلی فرق است.
حق الیقین به معنای متّحد شدن وجود با واقعیّت است؛به نحوی که هیچگونه راه شک و تردیدی به آن برای انسان نماند و واقعیّت خارجی یا موجودیّت انسان یکی گردد،به قول بابا طاهر عریان: بود درد مو و درمانم از دوست
حق الیقین به معنای فنای در حق و بقای به اوست،علماً و شهوداً و حالاً و مراد از لقای حق در آیات قرآن همین مرتبه است (1)،مرتبهای که کار دلیل و برهان کار دیده نیست،بلکه نتیجه حرکت الهی قلب است،قلبی که خانه اوست و عرصه تجلّی نور او و چون دیدۀ قلب که از آن تعبیر به بصیرت میشود،به نور یقین روشن گردد انسان مستحقّ عنایات خاصّه و الطاف رحمانیه میگردد و میشنود آنچه را قبل از این یقین نمیشنید و میبیند آنچه را نمیدید و مییابد،آنچه را نمییافت.
«منازل السائرین»که یکی از بهترین کتب عرفانی است در باب یقین چنین میگوید:
و یقین را سه درجه است:
اوّل علم الیقین و آن قبول چیزی است که از حق ظاهر شده و به ما رسیده و قبول چیزی است که مربوط به حق است و از ما غایب است و استقامت بر چیزی است که قائم به حق است».
در شرح مطلب فوق میفرماید:«علم الیقین قبول برنامههایی است که از طریق انبیا از قبیل ایمان و اسلام و احکام و معجزات که همه دلالت دارند از جانب حقّند
1) 2) -مراحل السالکین:21.
به ما رسیده و نیز قبول آخرت و احوال روز قیامت و بهشت و جهنّم و هرچه که متعلّق به فرد است میباشد.
و نیز ایستادگی و پابرجایی بر اموری است که بندگان به آن هدایت میشوند و یقین آنان تقویت میگردد.
درجه دوّم عین الیقین است و آن بینیازی انسان از یافتن واقعیّت به کمک استدلال است و بینیازی انسان از خبر،به وسیلۀ دیدن است و پاره شدن حجاب علم به مشاهده واقعیّت است.
سپس در شرح میفرماید:
عین الیقین شهود اشیاء به کشف است،به همانطور که اشیاء هستند و این گونه مشاهده با کمک فطرت پاک و قلب سلیم است و در صورت پاک شدن عالم جان از غبار گناه و کدورت شک و تردید میسّر است.منظور از حجاب علم هم معلوم است که گاهی انسان،صورتی مطالب با واقع در ذهن خود تصوّر میکند و در حالی که شیء غایب از او است؛ولی در صورت حضور شیء در برابر انسان و انعکاس آن شیء برابر در قلب این عین الیقین است.
درجۀ سوم حق الیقین است و آن تلألؤ نور صبح کشف است،سپس راحت شدن از سنگینی تعیّن بر دوش جان سپس فنا در حق الیقین.
آنگاه در شرح این مطلب میفرماید:حق الیقین به تحقّق به حقیقت علم حق است با فنا از بود خود و علم خود،به این معنی که تجلّی نور حقیقت است بر ظلمت منیّت انسان،به طوری که انسان بر اثر آن تجلّی از میان برخیزد،چون از میان برخاست و خودی برجای نماند از سنگینی بار یقین رها میشود؛زیرا قبل از آن تجلّی موجودی بود آراسته به صفت یقین،ولی اکنون وجودی نمانده که حامل صفت یقین باشد و متحمّل حقیقی که یقین بر او بار کرده،بلکه به جایی رسیده که دست حق و گوش حق و چشم حق و علم حق و راه حق و قدم حق شده و او نیست
که به سیرش ادامه میدهد،بلکه او را در مسیر میبرند و از خود حرکتی ندارد، حرکتش میدهند،آنگاه فنا در حق الیقین که دیگر از او عین و اثری نمیبینی (1).
همه حق است و بس،همه فنا است و بس،همه تعلّق و ربط است و بس و به فرمودۀ امیر المؤمنین علیه السلام در مناجات مسجد کوفه:
مَوْلای یا مَوْلای أَنْتَ الْمَوْلیٰ وَ أَنَا الْعَبْدُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْعَبْدَ إِلّا الْمَوْلیٰ،مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الْمالِکُ وَ أَنَا الْمَمْلُوکُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَمْلُوکَ إِلّا الْمالِکُ،مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الْعَزیزُ وَ أَنَا الذَّلیلُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الذَّلیلَ إِلّا الْعَزیزُ،مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الْخالِقُ وَ أَنَا الْمَخْلُوقُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَخْلُوقَ إِلّا الْخالِقُ،مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الْعَظیمُ وَ أَنَا الْحَقیرُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْحَقیرَ إِلّا الْعَظیمُ،مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الْقَوِیُّ وَ أَنَا الضَّعیفُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الضَّعیفَ إِلّا الْقَویُّ،مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الغَنِیُّ وَ أَنَا الْفَقیرُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْفَقیرَ إِلّا الغَنِیّ،مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنَا السَّائِلُ وَ أَنْتَ الْمُعْطی وَ هَلْ یَرْحَمُ السَّائِلَ إِلّا الْمُعْطی،مَوْلای یا مَوْلای أَنْتَ الْحَیُّ وَ أَنَا المَیِّتُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَیِّتَ إِلّا الْحَیُّ،مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الْباقی وَ أَنَا الْفانی وَ هَلْ یَرْحَمُ الفانِیَ إِلّا الْباقی (2).
آری،به آنجا میرسد که شخصیتی مانند امیر مؤمنان علیه السلام که از نظر سرمایه
1) 1) -منازل السائرین:122.
2) 2) -مولایم ای مولای من ! تو مولایی و من بندهام،آیا رحم میکند به بنده جز مولا ؟ مولایم ای مولای من ! تو عزیزی و من خوار،آیا رحم میکند به خوار جز عزیز ؟ مولایم ای مولای من ! تو خالقی و من مخلوق،آیا رحم میکند به مخلوق جز خالق ؟ مولایم ای مولای من ! تو با عظمتی و من ناچیز،آیا رحم میکند به ناچیز جز باعظمت ؟ مولایم ای مولای من ! تو نیرومندی و من ناتوان،آیا رحم میکند به ناتوان جز نیرومند ؟ مولایم ای مولای من ! تو بی نیازی و من نیازمند،آیا رحم میکند به نیازمند جز بینیاز ؟ مولایم ای مولای من ! تو عطابخشی و من سائل،آیا رحم میکند به سائل جز عطابخش ؟ مولایم ای مولای من ! تو زندهای و من مرده،آیا رحم میکند به مرده جز زنده ؟ مولایم ای مولای من ! تو باقی هستی و من فانی،آیا رحم میکند به فانی جز باقی است ؟
ایمانی و عملی و اخلاقی پس از پیامبر صلی الله علیه و آله در تمام ادوار خلقت بینظیر است، چنان فانی در او میشود که خود را ذلیل،فقیر،ضعیف،میّت و فانی میداند و این پرثمرترین حالتی است که انسان نسبت به حق پیدا میکند و این مرحله حق الیقین است.
البته با تدبّر در آیات قرآن و روایات معلوم میشود که انسان از طریق علم الیقین به مرتبه عین الیقین و از عین الیقین به مرحله حق الیقین میرسد.در علم الیقین فعالیّت مغزی و عقلی دخالت دارد و در عین الیقین فعالیت قلب و در حقالیقین جذبۀ الهی و عنایت خداوندی که همان کشش معشوق به عاشق است میباشد. اگر از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد (1)
وَ کَذٰلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَ الأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ ] (2).
و این گونه فرمانروایی و مالکیّت و ربوبیّت خود را بر آسمانها و زمین به ابراهیم نشان میدهیم تا از یقینکنندگان شود.
حضرت ابراهیم علیه السلام دریافت که ربی در عالم و مالک و کارگردانی در هستی به جز حضرت او نیست.او یافت که نظام جهان متّکی به اراده اوست و کلمه کُنْ که فعل وجود مقدس آن جناب است در این عرصۀ هستی حاکم است،در چنین دریافتی به هیچ وجه شک و تردید راه ندارد و از این راه انسان مراتب یقین را طی کرده تا به مقام تسلیم و رضا و فنا فی اللّه و بقاء باللّه میرسد این آیه نمایانگر یقین
ابراهیم علیه السلام به حضرت اوست.
[ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ ] (1).
و به آخرت ایشان یقین دارند.
یعنی در برپایی،آن جای که براساس عدل الهی و نظام متقن حرکت در اجزای هستی است،کمترین شک و ریبی ندارند.
[ وَ فِی الْأَرْضِ آیٰاتٌ لِلْمُوقِنِینَ ] (2).
در زمین برای اهل یقین نشانههایی [ بر توحید،ربوبیت و قدرت خدا ] ست.
آری،اندیشمندان و متفکّران به هنگامی که در آثار الهی در پهنۀ زمین،در خشکیها و دریاها فکر میکنند و به این نتیجه میرسند که بدون خالقی عادل، عالمی حکیم،امکان پیدایش و فعالیت ذرّهای وجود ندارد.
اندیشمندان از تفکّر در صُنْع الهی چنین نتیجه میگیرند که زمین انبار موادی برای موجودات زنده است،موادی که قدرت،انسانها و ماشینهای حساب،از شمارش آن عاجز است؛چه رسد به تحقیق در تمام شؤون هر ذرّهای از ذرّات این مواد بیحساب.
مسئلۀ جوّ زمین که دربارۀ آن هزاران کتاب نگاشته شده است،معادن زمین که دربارۀ آن میلیونها جزوه و کتاب منتشر شده است،خشکیها،تپهها،کوهها، چشمهها،رودخانهها،صحراها،جزیرهها،دریاچهها،دریاها،اقیانوسها و عجایبی که در اقیانوسها وجود دارد و...همه این آثار،حرکت دهندۀ انسان به سوی یقیناند و به سوی مراتب یقین تا جایی که از انسانها افرادی بزرگ
و بینهایت بزرگ چون انبیا و ائمه علیهم السلام و صلحا و عارفان و اولیا به وجود آیند.
عَنْ جابِر قالَ لی أَبُو عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:یا أَخا جُعْفٍ إِنَّ الإیمانَ أَفْضَلُ مِنَ الْإِسْلامَ وَ إِنَّ الْیَقینَ أَفْضَلُ مِنَ الإِیمانِ،وَ ما مِنْ شَیْءٍ أَعَزَّ مِنَ الْیَقینَ (1).
«جابر جعفی میگوید:حضرت صادق علیه السلام به من گفت:ای برادر جعفی ایمان از اسلام برتر است،و یقین از ایمان بالاتر است،و چیزی گرانبهاتر از یقین نیست.
مجلسی بزرگ رحمه الله در توضیح این روایت میفرماید:
یقین در وجود هرکه تجلی کند،از او معصیت صادر نمیشود،امّا در ایمان اینطور نیست،به خصوص که ایمان اکثر مردم تقلیدی و ظنی است و با کمترین وسوسه نفس یا شیطان از بین میرود.نمیبینید وقتی طبیب میگوید:فلان غذا برای فلان مرض ضرر دارد،یا باعث فزونی مرض یا دیر خوب شدن است و مردم قول طبیب را سخت عمل میکنند؛امّا با این همه آیات خدا و اخباری که از انبیا و ائمه علیهم السلام دربارۀ خطرات و آثار شوم معاصی رسیده تصریح شده است که گناهان باعث هلاکت و عذاب شدید است،مردم کمتر توجه میکنند و این نیست مگر از ضعف ایمان و نبود یقین.
عَنْ أَبی الْحَسَنِ علیه السلام قالَ:سَمِعْتُهُ یَقُولُ:الإیمانُ فَوْقَ الإسْلامِ بِدَرَجَةٍ،وَ التَّقْویٰ فَوْقَ الإیمانِ بِدَرَجَةٍ،وَ الْیَقینُ فَوْقَ التَّقْویٰ بِدَرَجَة،وَ ما قُسِّمَ فی النّاسِ شَیْءٌ أَقَلَّ مِنَ الْیَقینِ (2).
از امام رضا علیه السلام روایت شده است که فرمود:ایمان درجهای از اسلام بالاتر است و تقوا درجهای برتر از ایمان است و یقین به درجهای فوق تقواست و چیزی در میان مردم کمتر از یقین تقسیم نشده.
آری،یقین پس از عبور از تمام مراحل اسلام و ایمان و تقوا به دست میآید.
کسی که این مراحل عالی را به دست آورد و به عرصه یقین قدم بگذارد البته شاهد عنایات مهمی از خدای بزرگ خواهد شد.
عَنْ یُونُس قالَ:سَأَلْتُ أَبی الْحَسَنِ الرِّضا علیه السلام عَنِ الإِیمانِ وَ الْإِسْلامِ فَقالَ:قالَ أَبُو جَعْفرٍ علیه السلام:إِنّما هُوَ الْإِسْلامُ،وَ الإِیمانُ فَوْقَهُ بِدَرَجَةٍ،وَ التَّقْویٰ فَوْقَ الْإِیمانِ بِدَرَجَةٍ وَ الْیَقینُ فَوْقَ التَّقْویٰ بِدَرَجَةٍ،وَ لَمْ یُقَسِّمْ بَیْنَ النَّاسِ شَیْءٌ أَقَلَّ مِنَ الْیَقینِ قالَ:قُلْتُ:فَأَیُّ شَیْءٍ الْیَقینُ قالَ:التَّوَکُّلُ عَلَی اللّهِ،وَ التَّسْلیمُ للّهِ،وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللّهِ،وَ التَّفْویضُ إِلَی اللّهِ قُلْتُ:فَما تَفْسیرُ ذلِکَ،قالَ هکذا قالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام (1).
یونس میگوید:از حضرت رضا علیه السلام دربارۀ ایمان و اسلام پرسیدم،فرمود:
امام باقر علیه السلام فرموده:اسلام است و ایمان به درجهای فوق آن و تقوا فوق ایمان و یقین بالاتر از تقواست و چیزی کمتر از یقین بین مردم قسمت نشده است، عرضه داشتم:یقین چیست ؟ فرمود:تکیه بر خدا،تسلیم به خدا،رضایت به قضای الهی،واگذاردن برنامه به او،عرض کردم تفسیر اینها چیست ؟ فرمود:
این طور امام باقر علیه السلام فرمود.
در این روایت مهم دقّت کنید،چگونه ممکن است کسی که در همه حال تکیه بر خدا دارد و در همۀ شؤون تسلیم حضرت اوست و به تمام دادههای خداوند راضی
1) 1) -الکافی:51/2،باب فضل الایمان،حدیث 5؛بحار الأنوار:138/67،باب 52،حدیث 4.
است و امورش را به حق واگذار کرده و به مرتبه یقین رسیده (که این چهار علامت نشان میدهد که به حق الیقین رسیده) گناه از او سر بزند ؟ آنان که به چنین مرتبهای از یقین دست مییابند هماناناند که حضرت صادق علیه السلام دربارۀ آنان میفرماید:وَ إِذا أَشْرَقَ نُورُ الیَقینِ فی الْقَلْبِ شاهَدَ الفَضْلَ.
عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:مِنْ صِحَّةِ یَقینِ الْمَرْءِ الْمُسْلِم أَنْ لا یُرْضِی النّاسَ بِسَخَطِ اللّهِ،وَ لا یَلُومَهُمْ عَلیٰ ما لَمْ یُؤْتِهِ اللّهُ،فَإِنَّ الرِّزْقَ لا یَسُوقُهُ حِرْصُ حَریصٍ وَ لا یَرُدُّهُ کِراهِیَّةُ کارِهٍ،وَ لَوْ أَنَّ أَحَدَکُمْ فَرَّ مِنْ رِزْقِهِ کَما یَفِرُّ مِنَ الْمَوْتِ لَاَدْرَکَهُ رِزْقُهُ،کَما یُدْرِکُهُ الْمَوْتُ ثُمَّ قالَ:إِنَّ اللّهَ بِعَدْلِهِ وَ قِسْطِهِ جَعَلَ الرُّوحَ وَ الرَّاحَةَ فی الْیَقینِ وَ الرِّضا وَ جَعَلَ الْهَمَّ وَ الْحُزْنَ فی الشَّکِّ وَ السَّخَطِ (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:یقین در وجود مرد مسلمان علاماتی دارد و آن این است که دارنده یقین به خاطر دنیا و شؤون آن خشنودی مردم را با سخط خدا معامله نمیکند و مردم را به آنچه خداوند از مال دنیا به آنان نداده سرزنش نمینماید؛زیرا یقین دارد که خداوند بیش از آنچه در دست اوست روزی او نکرده است.رزق چیزی نیست که عامل جلبش حرص حریص باشد،یا عوامل ردّش نگرانی شخص نگران باشد،اگر یک نفر از شما از رزق چنانچه از مرگ فرار میکند بگریزد بداند که روزی او به او میرسد چنان که مرگ به او میرسد سپس فرمود:خداوند به عدل و دادش،آرامش قلب و راحت بدن را در یقین و رضا قرار داده و غم و غصّه را در شکّ و تردید و ناخشنودی از دادهاش قرار داده.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
1) 1) -الکافی:57/2،باب فضل الیقین،حدیث 2.
رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز بامداد را با مردم گزارد و به جوانی در مسجد نگاه کرد که چرت میزد و سر به زیر داشت،رنگش زرد شده بود و تنش لاغر و دیدههایش به گودی نشسته بود.
به او فرمود:چگونه صبح کردی ؟ گفت:یا رسول اللّه در حال یقین.
رسول خدا صلی الله علیه و آله از گفته او در شگفت شد و فرمود:برای هر یقینی حقیقت و علامتی است،حقیقت یقین تو چیست ؟ جواب داد:یقین من آن است که مرا در غم فرو برده و شبم را به بیخوابی کشیده و روز گرمم را به تحمّل تشنگی واداشته، جانم از دنیا و آنچه در اوست به تنگ آمده و رویگردان شده تا جایی که میبینم عرش خداوندم برای حساب برپاست و همه مردم بر آن محشورند و من در میان آنانم،گویا مینگرم به اهل بهشت که در نعمتاند و با یکدیگر در تعارف و به پشتیها تکیه زدهاند و گویا مینگرم دوزخیان را که زیر شکنجهایند و فریاد میکنند ! خیال میکنی من الآن لغزه آتش دوزخ را میشنوم که در گوشم میگردد و میچرخد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به اصحابش فرمود:این بندهای است که خدا دلش را به نور ایمان روشن کرده.سپس فرمود:ای جوان ! آنچه داری از آن با شدت نگهداری کن.
سپس جوان گفت:یا رسول اللّه ! دعا کن که به همراه تو شربت شهادت بنوشم، پیامبر صلی الله علیه و آله برایش دعا کرد،چیزی نگذشت که در یکی از جنگها پس از نه تن شهید شد و او نفر دهم بود.
مجلسی رحمه الله در ذیل این روایت میگوید:
در قلب انسان پردههاییست تاریک و تیره که نمیگذارند نور حقیقت در آن بتابد و با خموشی و بیخوابی و گرسنگی و مراقبت دائم این پردهها دریده شود و حقیقت تجلی میکند.
سپس علامه میفرماید:
در حدیث نبوی به برخی از این پردهها اشاره شده است که فرمود:اگر شیاطین گرد دل آدمیزاد نگردند به ملکوت آسمان چشم اندازند.
البته برای از بین بردن این پردهها و غبار کدورتها،بهترین راه اجرای فرامین حق و دوری از هر گناه صغیره و کبیره است و اگر انسان بتواند چهل روز وجودش را از غیر حق پاک کند،این نور تجلی خواهد کرد و چشمههای حکمت از قلب بر زبان جاری خواهد شد،چنانچه در روایتی به همین معنا اشاره شده:
من أَخْلَصَ للّهِ أَرْبَعینَ صَباحاً ظَهَرَتْ مِنْ قَلْبِهِ عَلیٰ لِسانِهِ یَنابیعُ الْحِکْمَةَ (1).
هر کس چهل روز را مخلصانه برای خدا صبح کند چشمههای حکمت از قلبش بر زبانش آشکار میشود.
و چون آن نور درآید انسان موفق به مشاهده الطاف خاصّه ربّانی خواهد شد و به فرمودۀ حضرت صادق علیه السلام:وَ إِذا أَشْرَقَ نُورُ الیَقینِ فی الْقَلْبِ شاهَدَ الفَضْلَ وَ إِذا تَمَکّنَ مِنْهُ چون یقین در قلب انسان جای گرفت،امید به عنایات الهی و ثواب جزیل خداوندی و از همه مهمتر امید رسیدن به مطلوب و معشوق حقیقی و رسیدن به مقام قرب پروردگار پدیدار خواهد گشت.
1) 1) -بحار الأنوار:326/53؛جامع الأخبار:94.
[وَ إِذا وَجَدَ حَلاوَةَ الرَّجاءِ طَلَبَ ]
چون شیرینی و لذّت امید را یافت،آتش طلب به تمام معنی در دل او شعلهور شود و به طلب مطلوب خود که قرب الهی است با تمام جدّیّت برخواهد خواست و آن آتش به سعی او در این زمینه،قوّت خواهد گرفت و لحظهای از فعالیّت برای رسیدن به او غافل نخواهد شد که گفتهاند: وعده وصل چون شود نزدیک آتش شوق تیزتر گردد
[ وَ إِذا وُفِّقَ لِلْطَّلَبِ وَجَدَ ]
چون توفیق طلب مطلوب را یافت و به خاطر طلب به کوشش برخاست و به وسیلۀ ریاضتهای شرعی و مجاهدتهای نفسانی و آراسته شدن به حسنات و پاک گشتن از رذایل،از قیود شیطانی و هواجس نفسانی و پایبندی مادّی رهایی یافت،معشوق را مییابد و فانی در او میگردد و موجودیّت او تبدیل به یک موجودیّت الهی صرف میگردد.
این مقام همان مرحلۀ یافتن است که در این زمینه گفتهاند: «مَنْ طَلَبَ شَیْئاً وَ جَدَّ وَجَدَ وَ مَنْ قَرَعَ بٰاباً وَ لَجَّ وَلَجَ» آن کس که به طلب چیزی برآید و بر آن اصرار و جدیّت کند آن را خواهد یافت و آن کس که دری بکوبد و سرسختی نشان دهد داخل شود.
[ وَ إِذا تَجَلّیٰ ضِیاءُ الْمَعْرِفَةِ فی الفُؤٰادِ هاجَ ریحُ الْمَحَبَّةِ ]
هنگامی که عارف حجابهای ظلمانی را بر اثر دستورهای الهی از آینۀ دل و نفس زدود،وقتی که نیّتی برای عارف جز خدا نماند،زمانی که برای عارف همّتی به جز رسیدن به مقام قرب باقی نبود،نور معرفت تابیدن میگیرد؛معرفت به این که در مملکت وجود جز او دیاری نیست و چون نور معرفت در دل تجلّی کند نسیم عشق بوزد،آن عشقی که اصل اصول است و سرمایهای جز آن نیست عشق به خدا،عشق به اوامر و نواهی او،عشق به رسالت انبیا و امامت امامان علیهم السلام.
عشق به عمل صالح،عشق به اخلاق حسنه و عشق به حرکت به سوی او و قبول تحمل هر مصیبتی در راه رسیدن به مقام قربش.
[ وَ إِذا هَاجَ ریحُ الْمَحَبَّةِ اسْتأْنَسَ (فی) ظِلالِ الْمَحْبُوبِ ]
چون نسیم محبّت به آن کیفیّت که در بالا گفته شد بوزد،هیچ وحشتی از هیچ چیزی برای انسان نخواهد ماند،از برکت آن نسیم الهیه در سایۀ محبوب واقعی قرار میگیرد و با معشوق خود مأنوس شده و همنشین با دوست واقعی و مطلوب حقیقی میگردد.و چون انس به محبوب آمد،از چیز دیگری لذّت نخواهد برد و هیچ عاملی قدرت برگرداندن او را از این راه ندارد. موحد چو در پای ریزی زرش
به خاطر این انس و لذت بردن از آن که نتیجه عشق واقعی است،امام در جمله بعد میفرماید:
[وَ آثَرَ الْمَحبُوبَ عَلیٰ ما سِواهُ]
و این وقت است که محبوب را بر آنچه غیر اوست او ترجیح داده و در زندگی خود او را بر هر چیزی مقدم میدارد.اراده او و خواسته او و همت او به طور کامل اراده و خواسته معشوق خواهد شد و اگر همۀ دنیا از او برگردند،او به محبوبش انس بیشتر و عشق شدیدتر پیدا خواهد کرد.
[ وَ باشَرَ أَوامِرَهُ وَ اجْتَنَبَ نَواهِیَهُ ]
چون به محبوب برسد،در حقیقت از اختیار ناس و نفس درآمده و در اختیار مولا قرار گرفته،امری جز امر و نهی او نمیماند؛زیرا بریده از نفس و خلق چگونه محکوم نفس و خلق است ؟ و متّصل به او چگونه بریده از امر و نهی است ؟ در آنجا برایش یقینی است که اجرای اوامر و نواهی مولا باعث اتصال بیشتر است،از این جهت است که بر شدت عبادت افزوده میگردد و امر و نهی متوجّه او نخواهد شد؛ مگر این که آن را به اجرا بگذارد.
[ وَ إِذا اسْتَقامَ عَلی بَساطِ الأُنْسِ بِالْمَحْبُوبِ مَعَ أَداءِ أَوامِرِهِ وَ اجْتِنابِ نَواهِیهِ وَصَلَ إِلیٰ رُوحِ الْمُناجاة ]
چون عارف،متمکّن بر بساط انس با محبوب حقیقی شد و اوامر و نواهی او را به اجرا گذاشت روح مناجات را یافته و به جایی میرسد که،ترک عبادت آن هم نه تنها واجبات بلکه سنّتها برایش از قبیل جدا شدن ماهی از آب است و از این کلام استفاده میشود که کسالت و کاهلی در عبادت نشانۀ دوری از جناب اوست و میل و رغبت به آن دلیل قرب و علامت توجّه به جلال و جمال اوست.
از نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که در وقت رسیدن اوقات نماز به بلال میفرمود:
أَرِحنَا یَا بَلال (1)،
ما را راحت کن
یعنی:اذان بگو تا ما به عبادت حق که راحت و لذّت ما در آن است مشغول شویم.
حفظ اوامر و نواهی حق بالاترین ادب انسان به مولاست و بساط انس با او به وسیلۀ دستورهایش برای آدمی حاصل میگردد.
1) 1) - بحار الأنوار:193/79،باب 1.
با ادب به مقام انس میتوان رسید و عنایت انس آن است که دل به دوست شاد باشد و شاد بودن دل به دوست آن است که جز دوست او را به کار نیاید.
و اگر به اندازۀ هر دو عالم نعمت پیش او آرند،او را شادی نشاید،زیادت شادی به چیزی جز دوست،نشان نقصان محبّت است.
و اگر هر دو عالم بلا پیش او آرند از جا نرود،از بهر آن که چیزی از جا رفتن در وقت دعوی محبت دلیل فراغت سر است از محبت.
و معنی وحشت از غیر گرفتن،آن است کز بهر خویش،با دوست،هیچ انبساط نماند،نه تقاضای نفع و نه تقاضای دفع ضرر بلکه«مقام تسلیم».
و با دوست چنان خوش گردد که اگر عطا منع کند نگوید:چرا کردی و اگر بلا برگمارد نگوید چرا گماشتی.
و چون حق سبحانه و تعالی خواهد،دل دوستی را با خویش به انس آرد یا مادام نیکی خویش بر او متواتر دارد،یا بلای غیر خویش به او باز نماید؛تا از غیر او گریزان باشد.
و هر وقت که انس با حق شدت گیرد،وحشت از خلق فزونی یابد و علامت انس آن است که صاحب او را وحشت پدید آید از دنیا و از خلق،مگر با اولیای خدای که انس گرفتن با اولیا،انس است با خدای و هرکه با خلق انس گرفت بر بساط فرعونیان ساکن شد،خدای را باش و اگر نه خود مباش،انس آن است که از ما سوی اللّه وحشت در تو پدید آید.
و حجاب میان بنده و خدا،آسمان و زمین و عرش و کرسی نیست خیال و اوهام و منیّت تو حجاب است.از میان برگیر و به خدای بشتاب.باید که اگر در خلوت باشی خدای را ببینی و اگر با خلق باشی خدای را ببینی و هرچه جز حق بود نزدیک تو باطل بوده و تغیّر عالم سر تو را نجنباند و بلای حق مهر تو را کم نکند.
هیبت حسنش چو بر بودت زخویش***پرده حشمت براندازد زپیش
هرکه غیرست از میان بیرون شود*** پس امید از بیم مرد افزون شود
مجلس بخشایش آمد این بساط*** عشقبازان را مقام انبساط
مایه سودا از این بازار خاست*** پس کلیم اللّه حق دیدار خواست
چون نسیم این چمن پیدا شود*** بلبل جان در قفس شیدا شود
سالک از اول چو بشناسد مقام*** انس او با طاعت و ذکرت مدام
آن که صاحب حال باشد نام او*** با صفات حق بود آرام او
آن که او را انس با ذات خداست*** بحر تمکین است و غواص بقاست
[ وَ مِثالُ هذِهِ الأُصُولِ الثَّلاثَةِ کَالْحَرَمِ وَ الْمَسْجِدِ وَ الْکَعْبَةِ فَمَنْ دَخَلَ الْحَرَمَ امِنَ مِنَ الْخَلْقِ،وَ مَنْ دَخَلَ الْمَسْجِدِ امِنَتْ جَوارِحُهُ أَنْ یَسْتَعْمِلَها فی الْمَعْصِیَةِ،وَ مَنْ دَخَلَ الْکَعْبَةَ امِنَ قَلْبُهُ مِنْ أَنْ یَشْغَلَهُ بِغَیْرِ ذِکْرِ اللّهِ ]
مثال خوف و رجا و محبّت همانند حرم و مسجد و کعبه است.کسی که وارد منطقه حرم میشود از آزار خلق در امان است؛زیرا وارد در حریم،بسیاری از برنامههای عادی بر او حرام و ممنوع است چه رسد به برنامهها تحریم شده، چنان که وارد شده به حرم از دیگران در امان است،وارد شده به منطقه خوف از عذاب دنیا و آخرت در امان است،چرا ؟ برای این که خائف از مقام خدا قائم به امر و نهی الهی است و اجرای دستورهای خداوند بهترین منطقه امن از خزی دنیا و عذاب آخرت است.
کسی که وارد مسجد الحرام شود،در حقیقت وارد مرکز معشوق و منطقۀ محبوب شده است،قرآن دربارۀ وارد به مسجد میگوید:[ وَ مَنْ دَخَلَهُ کٰانَ آمِناً ] مهمان دوست و وارد به حضور مولا مگر کاری غیر از خواسته مولا انجام میدهد، مگر ممکن است جوارح او آلوده به معصیت شود،آنجا که علّتی و سببی برای گناه یافت نمیشود،آنجا فقط جای توجه به محبوب و انجام خواستههای اوست.و به همین خاطر مجری برنامۀ دوست به حضرت او حُسن ظنّ پیدا کرده و قلبش از امید
به رحمت و عنایت او آکنده میشود و خدا هم برابر با روایات گذشته با بندهاش برابر با حسن ظنّ عبد و خوفی که از مقام مولا دارد،عمل میکند.
و کسی که وارد خانه شود،جز این که مشغول به صاحبخانه باشد کاری از او ساخته نیست،هم چنین قرار گرفته در منطقۀ محبّت،عشقی به جز عشق مولا و محبّتی جز محبّت به دوست احساس نمیکند و محبّت هرگز از یاد او نرفته و پس از رسیدن به این محبّت،هیچ محبّتی را نمیتواند مقدّم بر آن بدارد.این است که فقط او را میخواهد و هرچه را هم بخواهد برای او میخواهد.
[ فَانْظُرْ أَیُّهَا الْمُؤْمِنُ،فَإِنْ کانَتْ حَالَتُکَ حالةً تَرْضاها لِحُلُولِ الْمَوتِ فَاشْکُرِ اللّهَ عَلیٰ تَوْفیقِهِ وَ عِصْمَتِهِ ]
راستی خوب فکر کن،در خویش دقت نما،به نفس اندیشه بنما،اگر حال تو نسبت به مردم چنین است که مرگ برای تو خوشایند است پس خدا را به این حال و بر این که تو را توفیق اجرای واجبات و ترک محرّمات داده و تو را از خطا و گناه و افتادن در چاه هلاکت حفظ فرموده شکر کن که چنین حالی نسبت به مرگ نتیجۀ عمل صالح و اخلاق حسنه و دوری جستن از گناه است.چنانچه حال اولیا نسبت به مرگ چنین بوده است.مگر نشنیدی امام عارفان پس از ضربت ابن ملجم مرادی گفت:
فزتُ وَ ربّ الکعبة (1)، یا علی اکبر به حضرت حسین علیهما السلام عرضه داشت:
لٰا نُبٰالِی
بِالْمَوْتِ (2)، کسی باید از مرگ بترسد که به فکر مولا و در اندیشه عقبی نبوده و نباشد.چنانچه از ابو ذر پرسیدند:چرا چنین است که بعضی از مرگ و مردن میترسند و از حلول آن خائف و هراسانند و بعضی آرزو دارند مرگ برسد و بدان راضیاند ؟ پاسخ داد:آنان که از مرگ میترسند کسانی هستند که دنیای خود را معمور و آخرتشان را خراب کردهاند و معلوم است که انتقال از آبادی به خرابی موجب ترس است و آنان که از موت راضیاند آخرت ایشان معمور است و دنیا پیش آنان
بیارزش و خرابهای بیش نیست البته انتقال از خرابی به آبادی موجب رضایت است:
الدُّنیَا سِجنُ المُؤمِن وَ جَنَّةُ الکَافِر (1).
دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است.
1) 1) -الکافی:250/2،حدیث 6.
[ وَ إِنْ تَکُنْ الأُخْریٰ فَانْتَقِلْ عَنْها بِصِحَّةِ العَزیمَةِ وَ أنْدَمْ عَلیٰ ما سَلَفَ مِنْ عُمْرِکَ فی الْغَفْلَةِ ]
اما اگر حال تو نسبت به مرگ حال اکراه و تنفّر است با عزمی درست از این حال به آن حال الهی سفر کن؛زیرا کراهت از مرگ نشانۀ قساوت قلب است.بر گذشتۀ خود که نسبت به خالق و خلق در غفلت بود و به سبب آن غفلت دچار حق اللّه و حق الناس شدی پشیمان شو و در تدارک حق الناس و حق اللّه برآی که در دنبالۀ حق اللّه و حق الناس مشکلات و گرفتاری اخروی فراوان است.
[ وَ اسْتَعِنْ بِاللّهِ عَلیٰ تَطْهِیرِ الظّاهِرِ مِنَ الذُّنُوبِ،وَ تَنْظیفِ الْباطِنِ مِنَ الْعُیُوبِ ]
از خداوند مهربان برای پاک شدن اعضایت از گناه کمک بخواه و برای طهارت باطنت از همۀ عیوب مدد بجوی و بدان که در قرآن و روایات وارد شده که بهشت جای پاکان است.
در قرآن آمده است:
[ اَلطَّیِّبٰاتُ لِلطَّیِّبِینَ ] (1).
زنان پاک برای مردان پاک.
و در روایتی آمده است:
و الجنّة لا یدخلها إلّا الطیّب (2).
داخل بهشت نمیشوند مگر پاکان.
[ وَ اقْطَعْ زِیادَةَ الْغَفْلَةِ مِنْ قَلْبِکَ ]
و زیادی غفلت را از قلب خود قطع کن و هرگز از یاد مرگ و ذکر خدا غافل مباش.قید زیاده در متن روایت اشاره به آن است که بعضی از غفلتها از لوازم حالات بشری است و احتراز از آنها ممکن نیست،پس غفلتی که امام امر به قطع آن میکند زاید بر غفلت طبیعی است.
[ وَ اطْفِ نارَ الشَّهْوَةِ مِنْ نَفْسِکَ ]
و آتش شهوت را از نفس خاموش کن و با نفس به همان مقدار معامله کن که خداوند مهربان اجازه داده،نه به آن مقداری که خود نفس از تو میطلبد که اگر خواهشهای نفسانی میدان پیدا کنند بزرگترین ضربه را بر انسان میزنند؛چنانچه نبیّ اسلام صلی الله علیه و آله فرموده:
أَعْدیٰ عَدُوّک نَفْسُکَ الَّتی بَیْنَ جَنْبَیْکَ (1).
دشمنترین دشمنانت همان نفس توست که بین دو پهلویت قرار گرفته.
خداوند مهربان به همه ما توفیق آراسته شدن به آنچه که در این روایت ذ شده مرحمت فرماید و ما را در مسیر الهی شدن و خلیفة اللّه شدن قرار بدهد.
1) 1) -بحار الأنوار:64/67،باب 45،حدیث 1؛مجموعة ورّام:59/1؛عوالی اللآلی:118/4،حدیث 187.