ghaemiyeh.com
سرشناسه : طباطبائی، سیدمحمدحسین، ۱۲۸۱ - ۱۳۶۰.
عنوان قراردادی : المیزان فی تفسیر القرآن. فارسی
عنوان و نام پدیدآور : ترجمه تفسیرالمیزان/ محمدحسین طباطبائی؛ ترجمه ناصر مکارم شیرازی ... [و دیگران].
مشخصات نشر : قم:بنیاد علمی و فرهنگی علامه طباطبایی؛تهران:رجاء،۱۳۶۷.
مشخصات ظاهری : 20 ج.
شابک : ۲۸۰۰۰ریال(دورهکامل) ؛ دوره:9646286356 ؛ ج. ۱ (چاپ هفتم):9646286128 ؛ ج. ۲ (چاپ هفتم):9646286135 ؛ ج. ۳ (چاپ هفتم):9646286143 ؛ ج. ۴ (چاپ هفتم):9646286151 ؛ ج. ۵ (چاپ هفتم):964628616X ؛ ج. ۶ (چاپ هفتم):9646286178 ؛ ج. ۷ (چاپ هفتم):9646286186 ؛ ج. ۸ (چاپ هفتم):9646286194 ؛ ج. ۹ (چاپ هفتم):9646286208 ؛ ج. ۱۰ (چاپ هفتم):9646286216 ؛ ج. ۱۱ (چاپ هفتم):9646286224 ؛ ج. ۱۲ (چاپ هفتم):9646286232 ؛ ج. ۱۳ (چاپ هفتم):9646286240 ؛ ج. ۱۴ (چاپ هفتم):9646286259 ؛ ج. ۱۵ (چاپ هفتم):9646286267 ؛ ج. ۱۶ (چاپ هفتم):9646286275 ؛ ج. ۱۷ (چاپ هفتم):9646286283 ؛ ج. ۸ (چاپ هفتم):9646286291 ؛ ج. ۱۹ (چاپ هفتم):9646286305 ؛ ج. ۲۰(چاپ هفتم):9646286313 ؛ ۱۶۰۰۰ یال (دوره، چاپ اول)
یادداشت : جلد ۱۲ کتاب حاضر توسط محمدباقر موسویهمدانی ترجمه و با همکاری انتشارات امیرکبیر منتشر شده است.
یادداشت : ج. ۱. ۲۳ (چاپ هفتم: ۱۳۸۶) (فیپا).
یادداشت : ج.۱۲ (چاپ اول: بهار ۱۳۶۳).
یادداشت : ج.۱۷ (چاپ اول: تابستان ۱۳۶۳).
یادداشت : ج.۱۹ (چاپ چهارم: ۱۳۷۰).
یادداشت : عنوان عطف: ترجمه تفسیر المیزان.
عنوان عطف : ترجمه تفسیرالمیزان.
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ - مترجم
شناسه افزوده : بنیاد علمی و فکری استاد علامه سید محمدحسین طباطبائی
رده بندی کنگره : BP۹۸/ط۲۵م۹۰۴۱ ۱۳۶۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷۲۶
شماره کتابشناسی ملی : م۶۸-۵۳۱
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
وَ الطُّورِ (1) وَ کِتابٍ مَسْطُورٍ (2) فِی رَقٍّ مَنْشُورٍ (3) وَ الْبَیْتِ الْمَعْمُورِ (4)
وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ (5) وَ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ (6) إِنَّ عَذابَ رَبِّکَ لَواقِعٌ (7) ما لَهُ مِنْ دافِعٍ (8) یَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً (9)
وَ تَسِیرُ الْجِبالُ سَیْراً (10)
به نام خدای رحمان و رحیم.
سوگند به کوه طور (1).
و کتاب نوشته شده (ای که در این کوه نازل شد) (2).
کتابی که در اوراق استنساخ و منتشر میشود (3).
و سوگند به خانهای (که همواره) آباد است (4).
و سوگند به (آسمان که) سقف بلند است (5).
و به دریایی که مالامال از آتش افروخته است (6).
که محققا عذاب پروردگارت واقع خواهد شد (7).
و هیچ چیز جلوگیرش نمیتواند باشد (8).
(و این عذاب در) روزی واقع میشود که آسمان (چون دود) به حرکت در میآید (9).
و کوهها در اثر زلزلههای شدید به راه خواهند افتاد (10).
غرض این سوره تهدید و انذار کسانی است که هر آیتی را تکذیب نموده و همواره با حق عناد میورزند. میخواهد اینگونه کفار را به عذابی که برای روز قیامتشان آماده کرده بیم دهد و به همین منظور با سوگندهایی غلیظ، از وقوع چنین عذابی و تحقق آن در قیامت خبر میدهد و میفرماید: عذاب آن روز، ایشان را رها نخواهد کرد تا بر آنان واقع شود، و هیچ گریزی از آن ندارند.
سپس پارهای از صفات آن عذاب و آن ویل را که عذابی است عمومی و جدا ناشدنی بیان میکند، و در مقابل، قسمتی از نعمتهای اهل نعیم آن روز را که همان متقین هستند شرح میدهد، همانهایی که در دنیا در میان اهل خود به شفقت رفتار میکردند، و خدا را به ایمان میخواندند، و به یکتایی میستودند.
و آن گاه شروع میکند به توبیخ مکذبین، که نسبتهای ناروایی به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و به قرآن و دین حقی که بر آن جناب نازل شده میدادند.
و در پایان، سوره را با تکرار همان تهدیدها ختم نموده، رسول گرامی خود را دستور میدهد به اینکه پروردگار خود را تسبیح گوید. و این سوره به شهادت سیاق آیاتش، در مکه نازل شده است.
" و الطور" بعضی (1)از مفسرین گفتهاند: " طور" به معنای مطلق کوه است، و هر کوهی را طور میگویند، و لیکن استعمالش در آن کوهی که موسی (علیه السلام) با خدای تعالی سخن گفت غلبه یافته، و در آیه مورد بحث هم مناسبتر آن است که همان کوه منظور باشد، چون سوگند همواره به چیزی میخورند که نوعی قداست داشته باشد، و از میان کوهها این کوه است که خدای تعالی مقدسش دانسته، و پر برکتش ساخته است، هم چنان که در آیه" وَ طُورِ سِینِینَ" (2)نیز به آن سوگند یاد کرده و در آیه" وَ نادَیْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَیْمَنِ" (3)از آن نام
برده، و در آیه" فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً" (1)آن را وادی مقدس خوانده، و در آیه" نُودِیَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ" (2)آن را بقعهای مبارک دانسته که در کرانه دست راست وادی، قرار دارد.
بعضی (3)
(4 و 5)مجمع البیان، ج 9، ص 163.
هم گفتهاند: " مراد مطلق کوهها است و خدا به همه کوهها سوگند یاد کرده از این جهت که در کوهها انواع نعمتها را قرار داده و در باره آنها فرموده: " وَ جَعَلَ فِیها رَواسِیَ مِنْ فَوْقِها وَ بارَکَ فِیها- خداوند در زمین و بر بالای آن کوههایی پا بر جا قرار داده و برکتها در آن نهاده"." وَ کِتابٍ مَسْطُورٍ فِی رَقٍّ مَنْشُورٍ" بعضی (4) گفتهاند: کلمه" رق" به معنای مطلق چیزهایی است که در آن چیزی نوشته شود، مانند کاغذ.
بعضی (5) دیگر گفتهاند: به معنای و رق است.
و بعضی (4)
(7 و 8 و 9)مجمع البیان، ج 9، ص 163.
گفتهاند: به معنای خصوص ورقهایی است که از پوست حیوانات درست میکردند.و کلمه" نشر" که مصدر کلمه" منشور" است به معنای گستردن و متفرق کردن است.
و مراد از" کتابی که مسطور و در رقی منشور است" به گفته بعضی (7) لوح محفوظ است که خدا تمامی حوادث عالم را آنچه بوده و هست و خواهد بود در آن نوشته، و ملائکه آسمان، آن را میخوانند (و اجراء میکنند).
بعضی (8) هم گفتهاند: مراد از آن قرآن کریم است که خدا آن را در لوح محفوظ نوشته.
و بعضی (9) گفتهاند: تورات است که در سابق در کاغذهای پوستی نوشته میشد، و هر وقت میخواستند آن را بخوانند لوله کاغذ را باز میکردند و میخواندند.
و به نظر ما مناسبتر با آیه قبلی آن است که بگوییم: منظور از آن همان قول اخیر
است.
" وَ الْبَیْتِ الْمَعْمُورِ" بعضی (1)گفتهاند: مراد از" بیت معمور" کعبه مشرفه است، چون کعبه اولین خانهای بود که برای عبادت مردم بنا شد، و همواره از اولین روز بنایش تا کنون آباد و معمور بوده است، هم چنان که قرآن کریم در بارهاش میفرماید: " إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبارَکاً وَ هُدیً لِلْعالَمِینَ" (2).
ولی، در روایات وارده، آمده که" بیت معمور" خانهای است در آسمان، برابر کعبه که محل زیارت ملائکه است.
و اگر کلمه" کتاب" در این آیه نکره و بدون الف و لام آمده برای این است که اشاره کند به اینکه چنین کتابی بینیاز از تعریف است، و این قسم نکره آوردن، خود نوعی تعریف و مستلزم آن است.
" وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ" منظور از" سقف برافراشته"، آسمان است.
" وَ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ" راغب در مفردات میگوید: کلمه" سجر" که مسجور از آن گرفته شده به معنای شعلهور کردن و تیز کردن آتش است (3).
ولی صاحب مجمع البیان گفته: " مسجور به معنای مملو است، مثلا وقتی گفته میشود: " سجرت التنور"، معنایش این است که من تنور را پر از آتش کردم" (4).
و آیه شریفه به هر دو معنا تفسیر شده، مؤید معنای اول آیه" وَ إِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ" (5)است، و در حدیث آمده که در روز قیامت دریاها آتشی افروخته میشوند.
بعضی (6)هم گفتهاند: مراد از" بحر مسجور" دریایی است که آبش خشک شده و در
1) مجمع البیان، ج 9، ص 163.
2) به درستی اولین خانهای که برای عبادت مردم بنا شد همان خانهای است مبارک که در مکه بنا شده، و سبب هدایت عالمیان است سوره آل عمران، آیه 96.
3) مفردات راغب، ماده" سجر".
4) مجمع البیان، ج 9، ص 162.
5) وقتی که دریاها افروخته میشود. سوره تکویر، آیه 6.
6) تفسیر قرطبی، ج 17 ص 61.
بسترش آتش افروخته میشود.
" إِنَّ عَذابَ رَبِّکَ لَواقِعٌ ما لَهُ مِنْ دافِعٍ" این آیه، جواب سوگند سابق است، و مراد از عذابی که از واقع شدنش خبر میدهد عذاب روز قیامت است، همان عذابی که کفار تکذیب کننده آیات خدای را، به آن تهدید میکرد، هم چنان که آیه بعدی هم به آن اشاره میکند و میفرماید: روزی که آسمان به سرعت به حرکت در میآید، و جمله" ما لَهُ مِنْ دافِعٍ" دلالت دارد بر اینکه این عذاب از اموری است که قضایش رانده شده و گریزی از وقوعش نیست، هم چنان که در جای دیگر، همین معنا آمده میفرماید: " وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لا رَیْبَ فِیها وَ أَنَّ اللَّهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ" (1).
" عَذابَ رَبِّکَ"- اگر عذاب را به رب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نسبت داده و فرموده است" عذاب پروردگارت"، با اینکه میتوانست بفرماید: " عذاب اللَّه- عذاب خدا" برای این است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را علیه آنهایی که دعوتش را تکذیب کردند تایید نماید و آن جناب را دلگرم کند که پروردگارش در چنین روزی خوارش نمیسازد، و بییاورش نمیگذارد. هم چنان که همین مضمون را در جای دیگر آورده میفرماید: " یَوْمَ لا یُخْزِی اللَّهُ النَّبِیَّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ" (2).
" یَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً وَ تَسِیرُ الْجِبالُ سَیْراً" کلمه" یوم" ظرف است برای جمله" إِنَّ عَذابَ رَبِّکَ لَواقِعٌ"، میفرماید عذاب مذکور در چنین روزی و در چنین ظرفی محقق میشود.
و کلمه" مور"- به طوری که در مجمع البیان (3)آمده- به معنای تردد و آمد و رفت چیزی چون دود است، هم چنان که دود در فضا میپیچد و آمد و شد میکند تا از بین برود.
راغب هم قریب به این معنی را بیان کرده و گفته: " به معنای جریان سریع است" (4).
به هر حال در این آیه شریفه، اشارهای است به درهم پیچیده شدن عالم آسمانها که در آیه شریفه" إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ وَ إِذَا الْکَواکِبُ انْتَثَرَتْ" (5)و آیه شریفه
1) به درستی که قیامت آمدنی است، هیچ شکی در آن نیست، و به درستی خدا همه آنهایی را که در قبورند مبعوث خواهد کرد. سوره حج، آیه 7. [.....]
2) روزی که خدای تعالی پیغمبر و همراهانش و پیروانش رای خوار نمیسازد. سوره تحریم، آیه 8.
3) مجمع البیان، ج 9، ص 163.
4) مفردات راغب، ماده" مور".
5) هنگامی که آسمان شکافته و ستارگان غباری پراکنده میشوند. سوره انفطار، آیه 1 و 2.
" یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ" (1)و آیه" وَ السَّماواتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ" (2)نیز آمده.
هم چنان که جمله" وَ تَسِیرُ الْجِبالُ سَیْراً" اشاره است به آن زلزله عظیمی که قبل از قیام قیامت در زمین رخ میدهد، و قرآن کریم در چند جا از آن یاد کرده، مانند آیه شریفه" إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا فَکانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا" (3)و آیه" وَ سُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکانَتْ سَراباً" (4).
در تفسیر قمی در ذیل آیه" وَ الطُّورِ وَ کِتابٍ مَسْطُورٍ" میگوید: طور کوهی است در طور سیناء (5)
(6 و 7 و 8)مجمع البیان، ج 9، ص 163.
. (و به گفته وی معلوم میشود در سیناء سرزمینی است به نام طور که کوه طور در آن واقع شده).و در مجمع البیان در ذیل آیه" وَ الْبَیْتِ الْمَعْمُورِ" به نقل از ابن عباس و مجاهد میگوید: بیت معمور خانهای است در آسمان چهارم، و درست مقابل کعبه، و از بس ملائکه برای عبادت در آن آمد و شد دارند همیشه معمور و آباد است. و از امیر المؤمنین (صلی الله علیه و آله) هم روایت شده که فرموده: در هر روز هفتاد هزار فرشته داخل آن میشوند، و چون بر میگردند دیگر تا ابد آنجا را زیارت نمیکنند (6) .
مؤلف: این مطلب را که بیت معمور خانهای است در آسمان که ملائکه پیرامون آن طواف میکنند، در روایات شیعه و سنی هر دو آمده، اما این روایات در تعیین محل خانه مذکور اختلاف دارند، در بیشتر آنها آمده که در آسمان چهارم واقع است (7) . و در بعضی آمده که در آسمان اول است (8) . و بعضی دیگر محل آن را آسمان هفتم دانسته (6).
و نیز صاحب مجمع البیان از علی (علیه السلام) نقل کرده که در تفسیر آیه
1) روزی که آسمان رای در هم میپیچیم آن طور که کاغذ رای لوله میکنند. سوره انبیاء، آیه 104.
2) آسمانها به دست قدرت او درهم پیچیدهاند. سوره زمر، آیه 67.
3) زمانی که زمین به شدت بلرزد و کوهها ریز ریز و نرم شوند و غباری پراکنده گردند. سوره واقعه، آیه 4- 6.
4) کوهها رای به حرکت در میآورند تا در آخر سرابی شود. سوره نبا، آیه 20.
5) تفسیر قمی، ج 2، ص 331.
6) الدر المنثور، ج 6، ص 117.
" وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ" فرموده: سقف مرفوع، همان آسمان است (1).
و در تفسیر قمی از امام (علیه السلام) نقل کرده که فرمود: سقف مرفوع، آسمان، و بحر مسجور، دریاها است، که در روز قیامت افروخته میشود (2).
و در مجمع البیان در معنای بحر مسجور گفته: یعنی دریایی مملو- نقل از قتاده. و بعضی گفتهاند: یعنی افروخته و سرخ شده مانند تنور- نقل از مجاهد و ضحاک و اخفش و ابن زید. بعضی هم گفتهاند: دریاها در روز قیامت آتش میشود و چون آهن سرخ میگردد، آن گاه همه را به هم راه داده و به آتش دوزخ راه میدهند (3)..]
فَوَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ (11) الَّذِینَ هُمْ فِی خَوْضٍ یَلْعَبُونَ (12) یَوْمَ یُدَعُّونَ إِلی نارِ جَهَنَّمَ دَعًّا (13) هذِهِ النَّارُ الَّتِی کُنْتُمْ بِها تُکَذِّبُونَ (14) أَ فَسِحْرٌ هذا أَمْ أَنْتُمْ لا تُبْصِرُونَ (15)
اصْلَوْها فَاصْبِرُوا أَوْ لا تَصْبِرُوا سَواءٌ عَلَیْکُمْ إِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (16) إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَعِیمٍ (17) فاکِهِینَ بِما آتاهُمْ رَبُّهُمْ وَ وَقاهُمْ رَبُّهُمْ عَذابَ الْجَحِیمِ (18) کُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِیئاً بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (19) مُتَّکِئِینَ عَلی سُرُرٍ مَصْفُوفَةٍ وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عِینٍ (20)
وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمانٍ أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ کُلُّ امْرِئٍ بِما کَسَبَ رَهِینٌ (21) وَ أَمْدَدْناهُمْ بِفاکِهَةٍ وَ لَحْمٍ مِمَّا یَشْتَهُونَ (22) یَتَنازَعُونَ فِیها کَأْساً لا لَغْوٌ فِیها وَ لا تَأْثِیمٌ (23) وَ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ غِلْمانٌ لَهُمْ کَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَکْنُونٌ (24) وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَساءَلُونَ (25)
قالُوا إِنَّا کُنَّا قَبْلُ فِی أَهْلِنا مُشْفِقِینَ (26) فَمَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا وَ وَقانا عَذابَ السَّمُومِ (27) إِنَّا کُنَّا مِنْ قَبْلُ نَدْعُوهُ إِنَّهُ هُوَ الْبَرُّ الرَّحِیمُ (28)
پس در آن روز وای به حال تکذیب کنندگان (11).
که هر آیتی روشن را بازیچه و مورد بگو مگو قرار میدهند (12).
روزی که آنان به شدتی وصف ناپذیر، به سوی جهنم رانده میشوند (13).
و به ایشان گفته میشود این همان آتشی است که در دنیا همواره آن را تکذیب میکردید (14).
حال آیا باز هم این آتش سحر است؟ (هم چنان که در دنیا سحرش میخواندند) یا امری است دیدنی ولی شما بینایی ندارید؟ (15).
بچشید سوزش آن را چه صبر بکنید و چه نکنید برایتان یکسان است، چون جزایی که به شما داده میشود همان اعمالی است که میکردید (16).
به درستی که مردم با تقوا در بهشتها و در نعیمند (17).
در حالی که با یکدیگر در باره آنچه پروردگارشان به آنان داده گفتگو میکنند و لذت میبرند، و پروردگارشان از عذاب دوزخ محفوظشان داشت (18).
و به ایشان گفته میشود بخورید و بنوشید، گوارایتان باد به خاطر آن اعمال خیری که میکردید (19).
بهشتیان در حالی میخورند و مینوشند که بر کرسیهای بهم پیوسته تکیه دادهاند، و ما ایشان را با حور العین تزویج کردهایم (20).
و کسانی که ایمان آوردند و ذریهشان هم با ایمان خود- هر چند ضعیفتر از ایمان پدرانشان باشد- ملحق به ایشان شدند، ما نیز ذریهشان را به ایشان ملحق نموده، چیزی از پاداش آنان کم نمیکنیم، برای اینکه هر کس در گرو عملی است که کرده (21).
در بهشت آنچه از میوه و گوشت که هوس کنند پی در پی در اختیارشان قرار میدهیم (22).
قدح شراب در بینشان دست به دست میگردد، شرابی که نه مانند شراب دنیا لغوی در آن است و نه گناه (23).
و غلامان بهشتی که در حسن و صفا چون لؤلؤ دست نخوردهاند پیرامون ایشان و در خدمتگزاریشان آمد و شد دارند (24).
و بهشتیان به یکدیگر روی آورده احوال هم را میپرسند (25).
میگویند: ما قبل از این که در دنیا بودیم نسبت به خویشاوندان خود خیرخواه بودیم، و از خطر هلاکت زنهارشان میدادیم (26).
(و به خاطر همین خیرخواهی) خدای تعالی بر ما منت نهاد، و از عذاب درون سوز جهنم، حفظمان فرمود (27).
آری روش ما قبل از این چنین بود که همواره او را میخواندیم، چون میدانستیم که او نیکوکار مهربان است (28).
این آیات نشانه کسانی را که این عذاب بر سرشان میآید بیان میکند، عذابی که در آن و در وقوعش هیچ شکی نمیتوان کرد، و حال آن اشخاص را در آن روز بیان میکند، و غرض اصلی این سوره همین است- هم چنان که قبلا هم خاطر نشان کردیم- اما اینکه در این میان نامی هم از متقین میبرد و شرح حالی از آنان بیان میکند از باب تطفل (1)است، و میخواهد انذار و تهدید کفار را تاکید کند.
" فَوَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ" این جمله تفریع و نتیجهگیری از آیات قبل است که از وقوع حتمی عذاب قیامت سخن میگفت، میفرماید: وقتی مطلب از این قرار بود، و هیچ مفری از وقوع عذاب نبود، پس وای به حال کسی که این عذاب بر سرش آید که مسلم آنها دروغگویانند یعنی وای به حال کسی که آیات خدای را تکذیب میکند، که قدر متیقن از جهنمیان، همینها هستند. پس، این جمله به دلالت التزامی دلالت دارد بر اینکه معذبهای روز قیامت مکذبین در دنیا هستند، و به دلالت مطابقی دلالت دارد بر اینکه حال آن روزشان واویلاست. (به عبارت سادهتر اینکه آیه شریفه صریحا نمیفرماید مکذبین داخل آتش میشوند، لیکن چیزی در باره آنان میگوید که لازمهاش دخول در آتش است، و آن این است که وای به حال مکذبین).
ممکن هم هست تقدیر کلام را اینطور بگیریم که وقتی مسلم شد که این عذاب واقع شدنی است، و مسلم نخست شامل حال مکذبین میشود، چون آنها هستند که به خدا کفر میورزند و روز قیامت را تکذیب میکنند، پس وای به حال ایشان از آن روز، در نتیجه جملهای که دلالت میکند بر عذاب مکذبین جمله" عذاب ربک" است، برای اینکه عذاب خدا کسی را میگیرد که خدا او را دعوت کند، و او اجابت ننماید و دعوتش را تکذیب کند.
" الَّذِینَ هُمْ فِی خَوْضٍ یَلْعَبُونَ" کلمه" خوض" به معنای دخول در سخن باطل است. راغب میگوید: خوض عبارت است از ورود در آب و عبور کردن در آن، ولی به طور استعاره در ورود در امور و کارها نیزد.
1) تطفل این است که مطلبی را که خیلی مربوط به غرض از کلام نیست به مناسبتی در کلام بیاورند.
استعمال میشود، و بیشتر مواردی که در قرآن استعمال شده در مورد اموری است که شروع در آن مذموم است (1). و اگر کلمه مذکور را در آیه شریفه بدون الف و لام و با تنوین تنکیر" خوض" آورده، برای این است که بفهماند این کلمه صفتی دارد که حذف شده و تقدیر آن" خوضی عجیب" است.
و از آنجایی که اشتغال به سخن باطل نتیجه حق نمیدهد، و به جز نتایج خیالی که قوه وهم آن را برای خوض کننده زینت میدهد و میآراید فایدهای ندارد. لذا چنین خوضی را لعب و بازیچه خواند، چون عملی که بازیچه باشد آن عملی است که غیر از آثار خیالی اثری ندارد.
و معنای جمله این است که: " آنهایی که به طور مستمر در خوضی عجیب بازی میکنند، و سرگرم مجادله در آیات خدا و انکار آن و استهزای به آن هستند، ویل بر آنان باد".
" یَوْمَ یُدَعُّونَ إِلی نارِ جَهَنَّمَ دَعًّا" کلمه" دع"- با تشدید عین- به معنای دفع و پرت کردن به شدت است، و ظاهرا کلمه" یوم" بیان باشد برای کلمه" یومئذ".
" هذِهِ النَّارُ الَّتِی کُنْتُمْ بِها تُکَذِّبُونَ" یعنی به ایشان گفته میشود: این همان آتشی است که به آن تکذیب میکردید، که البته منظور از تکذیب آتش، تکذیب خبرهایی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به وحی الهی از وجود آن خبر میداده و میفرموده: به زودی مجرمین با آن آتش معذب میشوند.
و خلاصه، معنای آیه این است که: میبینید مصداق همان آتشی است که انبیاء از وجودش خبر میدادند، و شما تکذیبشان میکردید، (و یا آن آتش را تکذیب میکردید).
" أَ فَسِحْرٌ هذا أَمْ أَنْتُمْ لا تُبْصِرُونَ" این جمله، تفریع و نتیجهگیری از آیه قبل است، و استفهام در آن استفهام انکاری است، استفهامی است به منظور تفریع و سرزنش آنان، و معنایش این است که: وقتی این آتش همان آتش است که تکذیبش میکردید، پس دیگر این خبری که قرآن میدهد نمیتواند سحر باشد، هم چنان که شما پنداشتهاید و اخبار انبیا را سحر خواندید. و نیز نمیتواند امری موهوم و خرافی باشد، آن طور که شما بدان تفوه میکردید و به زبان میآوردید،".
1) مفردات راغب، ماده" خوض".
بلکه امری است روشن و عیان، پس آیه شریفه در معنای آیه" وَ یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ أَ لَیْسَ هذا بِالْحَقِّ" (1)خواهد بود.
و به بیانی که گذشت و معنایی که برای آیه کردیم روشن شد که کلمه" أم" در جمله" أَمْ أَنْتُمْ لا تُبْصِرُونَ" أم متصله است و اینکه بعضی (2)گفتهاند: " ام منقطعه و به معنای" لکن" است" خالی از بعد نیست.
" اصْلَوْها فَاصْبِرُوا أَوْ لا تَصْبِرُوا سَواءٌ عَلَیْکُمْ إِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ" ماده" صلی"- به فتحه صاد و سکون لام- که مصدر" اصلوا" و این امر از آن است، به معنای چشیدن و تحمل کردن حرارت آتش است، و در نتیجه معنای جمله" اصلوها" این است که: " بچشید آن را" یعنی بچشید و تحمل کنید حرارت آتش دوزخ را.
و جمله" فَاصْبِرُوا أَوْ لا تَصْبِرُوا" به خاطر اینکه فای تفریع بر سرش در آمده نتیجهای است که از دستور" بچشید حرارت آتش را" گرفته، و اگر این نتیجه را با تردید بین امر و نهی بیان کرده، و فرموده: " صبر بکنید و یا نکنید" خواسته است به طور کنایه بفهماند صبر کردن و نکردن شما یکسان است. و به همین جهت دنبال این جمله به طور صریح فرموده: " سَواءٌ عَلَیْکُمْ"، یعنی این چشیدن آتش برایتان حتمی است و از شما جدا شدنی نیست، چه صبر بکنید و چه نکنید، نه اینکه صبر کردن، عذاب را از شما بر میدارد و یا حد اقل آن را تخفیف میدهد، و نه اینکه بیصبری و جزع و فزع سودی به حالتان دارد.
و جمله" سَواءٌ عَلَیْکُمْ" خبری است برای مبتدایی تقدیری، و تقدیر کلام" هما سواء علیکم- آن دو بر شما یکسانند" میباشد، و اگر کلمه" سواء" را مفرد آورد، با اینکه در کلام دو چیز بودند که با هم یکسان بودند، یکی صبر و یکی بیصبری، از این جهت است که کلمه" سواء" در اصل مصدر است، و مصدر همه جا مفرد میآید.
و جمله" إِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ"، در مقام تعلیل برای لازم بودن عذاب مذکور، و یکسان بودن صبر و جزع است، و معنایش این است که: اینکه گفتیم این عذاب برایتان حتمی است، و از شما جدا شدنی نیست، برای این بود که ما این عذاب را از جای دیگر نیاوردهایم، بلکه عین عمل خود شما است، همان کارهایی است که میکردید، و معقول نیست میان عمل و صاحب عمل سلب نسبت شود، و همواره این نسبت برقرار است، یعنی الی
الابد این عمل، عمل آن عامل است، پس به همین جهت اگر در ظرف قیامت عمل به صورت آتش جلوه کند، تا ابد به جان عامل خود میافتد، و اگر هم بگوییم تقدیر کلام" انما تجزون جزاء ما کنتم تعملون" است، باز هم این ملازمه صحیح است، و معنایش این است که ما از جایی دیگر آتش نیاوردهایم، و این آتش جزای اعمال شما و آثار همان کارهایی است که میکردید." إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَعِیمٍ" کلمه" جنت" به معنای بستانی است که درختان، آن را پوشانده باشد، (چون از ماده" جن" گرفته شده که به معنای ستر است)، و کلمه" نعیم" به معنای نعمت بسیار است.
و معنای آیه این است که: مردم با تقوا و آنها که در زندگی از خدا پروا دارند در روز قیامت در بستانها سکونت میکنند، و نعمتی فراوان بر آنان احاطه دارد.
" فاکِهِینَ بِما آتاهُمْ رَبُّهُمْ وَ وَقاهُمْ رَبُّهُمْ عَذابَ الْجَحِیمِ" کلمه" فاکهه" که" فاکهین" از آن گرفته شده، به معنای مطلق میوه است.
و بعضی (1) گفتهاند: به معنای همه میوهها، به جز انگور و انار است، وقتی گفته میشود" فلان تفکه و یا فلان فکه" هم معنایش این است که میوه را به یکدیگر دادند، و هم این است که آن را تناول کرد، و در آیه شریفه به هر دو معنا تفسیر شده.
بعضی (2) گفتهاند: یعنی اهل بهشت با یکدیگر در باره نعمتهایی که خدای تعالی به ایشان داده با هم گفتگو میکنند.
و بعضی (3) دیگر معنا کردهاند به اینکه: میوه و فاکهههایی را که خدا به ایشان داده میگیرند.
بعضی (1)هم گفتهاند: معنایش این است که: از آن احسانها که پروردگارشان به ایشان میکند لذت میبرند. و برگشت این معنا به همان معنای اول است.
بعضی (2)هم گفتهاند: معنایش این است که: از آن چه خدا به ایشان داده شگفتی میکنند. که شاید برگشت این هم به معنای دوم باشد.
و اگر کلمه" ربهم" را در جملهای کوتاه دوباره آورد، برای این است که بفهماند پروردگارشان به ایشان عنایتی دارد.
" کُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِیئاً بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ" یعنی به ایشان گفته میشود بخورید و بنوشید، خوردنی و نوشیدنی گوارا، که در حقیقت کلمه" هنیئا" صفت است که در جای مفعول مطلق نشسته، و یا مفعول به است. و جمله" بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ" یا متعلق است به جمله" کُلُوا وَ اشْرَبُوا"، و یا به کلمه" هنیئا".
" مُتَّکِئِینَ عَلی سُرُرٍ مَصْفُوفَةٍ وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عِینٍ" کلمه" متکئین" جمع اسم فاعل از باب افتعال است که مصدر آن اتکاء میباشد، و" اتکاء" به معنای تکیه دادن به پشتی و یا مثل آن است. و کلمه" سرر" جمع سریر است، (که به معنای تخت و به اصطلاح امروز" مبل" است). و کلمه" مصفوفة" از ماده" صف" است، که به معنای ردیف قرار گرفتن چند نفر در یک خط است، (مانند صف لشکر و یا صف نماز)، پس معنای مصفوفه این است که: اهل بهشت به یکدیگر وصلند و اتصال دارند.
و معنای آیه این است که: ایشان بر پشتیها و بالشها تکیه دارند، در حالی که بر روی مبلهای ردیف هم، قرار گرفته باشند.
" وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عِینٍ"- منظور از" تزویج" قرین شدن دو نفر با همند. و معنای جمله این است که: ما ایشان را قرین حور العین کردیم، نه اینکه میان آنان عقد زناشویی برقرار ساختیم، به دلیل اینکه فرموده: " بحور عین" و تزویج را با حرف" باء" متعدی کرده و اگر منظور از تزویج نکاح به عقد بود احتیاج به حرف باء نبود، هم چنان که در جای دیگر قرآن بدون حرف مذکور مفعول خود را گرفته از آن جمله آیه" زَوَّجْناکَها" (1)است، که- به طوری که گفتهاند- (2)معنایش این است که ما زینب را به ازدواج تو در آوردیم.
" وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمانٍ أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ..."
بعضی (3)گفتهاند: فرق میان" اتباع" و" لحوق" با اینکه در هر دو تقدم و تاخر هست،- این است که در اتباع باید تابع و متبوع هر دو در مورد اتباع مشترک باشند، هر جا که متبوع میرود و هر کاری که او میکند تابع هم برود و بکند، آن وقت است که میگوییم فلانی از فلان کس تبعیت کرد، به خلاف لحوق که لازم نیست در کار و راه ملحوق، شرکت داشته باشد.
کلمه" ألتناهم" از ماده" لوت" است که به معنای نقص است، ماضی ثلاثی مجردش" لات" و باب افعالش" ألات" میشود، پس معنای" ما التناهم" این است که ما با الحاق ذریه مؤمنین به مؤمنین، چیزی از عمل خود آنان ناقص نمیکنیم.
و از ظاهر آیه شریفه بر میآید که در مقام منت نهادن است، خدای سبحان بر مؤمنین منت میگذارد که به زودی ذریه ایشان را- البته آنهایی را که در ایمان از پدران خود پیروی کردند- به خود آنان ملحق میکند. و بدین وسیله چشم پدران را روشن میسازد، و همین معنا خود قرینهای است بر اینکه تنوین در کلمه" بایمان" برای این است که بر نوعی غیر مشخص از ایمان دلالت کند، نه برای تعظیم ایمان.
در نتیجه معنای آیه این میشود که: ما از میان ذریههای مؤمنین، آنهایی را که در ایمان به خدا به نوعی از پدران پیروی کنند به پدرانشان ملحق میکنیم، هر چند که ایمانشان به درجه ایمان پدرانشان نرسد. چون اگر تنها آن ذریهای را به پدران مؤمن ملحق کند که ایمانشان یا مساوی و یا کاملتر از ایمان پدران باشد، دیگر منت نهادن معنا ندارد.
از سوی دیگر، از اینکه اتباع در ایمان را مطلق و بیقید آورد، و همواره کلام مطلق منصرف به فرد روشنش میشود، ناگزیر باید بگوییم منظور از این اتباع، اتباع فرزندان بالغ است، چون خردسالانی که هنوز به حد تکلیف نرسیدهاند، ایمانشان هنوز ایمان صحیح نشده، پس قهرا مراد از ذریه، فرزندان کبیرند که مکلف به ایمان هستند. بنا بر این، آیه شریفه، شامل صغار از اولاد که قبل از بلوغ از دنیا میروند نمیشود، و این منافات ندارد با اینکه اولاد صغار مؤمنین هم شرعا محکوم به ایمان باشند.
مگر اینکه بگوییم: نکره آمدن ایمان عمومیت را میرساند، و معنا چنین میشود:
ذریه ایشان در ایمان، که از پدران خود پیروی کردهاند، حال چه اینکه آن ایمان، ایمان واقعی باشد، یا ایمان به حسب حکم شرع باشد.
مطلب دیگر اینکه سیاق امتنان، قرینه است بر اینکه ضمیر جمع در جمله" ما التناهم" و در" من عملهم" به" الذین امنوا" بر میگردد، هم چنان که دو ضمیر در" اتبعتهم" و در" ذریتهم" به ایشان بر میگردد، چون وقتی فرمود: " ما اینان را به آنان ملحق میکنیم"، جای این توهم بود که نکند خدا میخواهد از پاداش پدران کم نموده به فرزندان بدهد، لذا با جمله" وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ" خواست این توهم را دفع کند و بفرماید:
کم کردن از پاداش پدران با امتنان منافات دارد، و معلوم است که آنچه با امتنان منافات دارد این است که از ثواب پدران کم کند نه از ثواب فرزندان. پس این بهترین دلیل است که دوضمیر" ما التناهم" و" من عملهم" هم به همان پدران مؤمن بر میگردد.
پس حاصل کلام این شد که: جمله" وَ الَّذِینَ آمَنُوا..." جملهای است استینافی که خدای تعالی در آن بر مؤمنین منت میگذارد که به زودی اولادشان را که به نوعی از ایمان، پدران خود را پیروی کردهاند به پدران ملحق میکند، هر چند که ایمان فرزندان به درجه ایمان پدران نرسیده باشد. و این کار را بدان جهت میکند که پدران خشنود گشته چشمشان روشن شود، و در عین حال از پاداش پدران چیزی کم نمیکند، و از ثواب پدران چیزی به فرزندان نمیدهد، که مزاحم حق پدران نباشد، و خدا خودش بهتر میداند که چه جور بدهد.
و در معنای آیه مورد بحث، اقوال دیگری هست که هیچ یک خالی از سخافت و سستی نیست.
مثل این قول که بعضی (1)گفتهاند: جمله" وَ الَّذِینَ آمَنُوا" عطف است بر کلمه" حور عین"، و معنایش این است که: ما مؤمنین را با دو طایفه تزویج میکنیم یکی با حور العین تا از عروسی با آنان لذت ببرند، و دوم با" الَّذِینَ آمَنُوا" تا از رفاقت و همنشینی با آنان بهرهمند شوند.
بعضی (2)دیگر گفتهاند: مراد از کلمه" ذریه" تنها اولاد صغار است.
و بعضی (3)گفتهاند: ضمیر در جمله" ما ألتناهم" و در" من عملهم" به ذریه بر میگردد، و معنایش این است که: ما با ملحق کردن ذریه به پدران چیزی از عمل ذریه کم نمیکنیم، بلکه اعمال ذریه را تمام و کامل به او میدهیم، چه خیر باشد و چه شر، آن گاه ملحق به پدرش میکنیم.
" کُلُّ امْرِئٍ بِما کَسَبَ رَهِینٌ"- این جمله به طوری که از سیاق بر میآید تعلیل است برای جمله" وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ"، و کلمه" رهن" و" رهین" و" مرهون" به طوری که راغب گفته هر سه به معنای آن چیزی است که به عنوان وثیقه و گرو به کسی میدهی و از او چیزی قرض میکنی. راغب میگوید: و چون هر جا این کلمه به چشم بخورد تصوری از معنای حبس و نگهداری به ذهن میرسد، لذا این کلمه را در حبس هر چیزی نیز استعمال کردند، هر چند که ربطی به وثیقه نداشته باشد (4)..]
و چه بسا همین معنای استعاری در آیه مورد بحث، منظور باشد، و خود انسان رهنی باشد محفوظ و حبس شده نزد خدای سبحان در مقابل عملی که از نیک و بد کرده، تا جزای آن را که یا ثواب است و یا عقاب به او بدهد، و اگر از عمل او چیزی کم کرده باشد و تمامی اعمالش را جزا نداده باشد، قهرا خود انسان وثیقه و گرو همه اعمالش نمیشود، بلکه گرو بعضی از اعمالش میشود، و بعضی دیگر از اعمالش را دیگران، یعنی همان ذریهای که به او ملحق شده تملک کرده است.
و اینکه در جای دیگر فرموده: " کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ إِلَّا أَصْحابَ الْیَمِینِ" (1)به طوری که از سیاق بر میآید و به شهادت دو آیه بعدش که میفرماید: " فِی جَنَّاتٍ یَتَساءَلُونَ عَنِ الْمُجْرِمِینَ" (2)مراد این است که هر کس در گرو عذاب روز قیامت است.
بعضی (3)هم گفتهاند: مراد از اینکه فرمود هر کس بدانچه کرده رهین است، این است که: در گرو عمل زشت خویش است، هم چنان که آیه سوره مدثر هم به همین دلالت میکرد، چون اصحاب یمین را استثناء مینمود، و آیه مورد بحث، جمله معترضهای است از صفات اهل عذاب که در بین صفات اهل بهشت قرار گرفته.
زمخشری- صاحب تفسیر کشاف- آیه مورد بحث را حمل بر نوعی استعاره و مجاز گویی کرده، و به این وسیله تنافی بین آیه مورد بحث که میفرماید: " هر کس در گرو اعمال خویش است، چه نیک باشد و چه بد". و آیه سوره مدثر که میفرماید: " هر کس در گرو اعمال بد خویش است" برداشته و گفته: " گویا نفس عبد نزد خدا در گرو اعمال صالحی است که از او خواسته، هم چنان که یک انسان، کارگر خود را گرو میگیرد تا عملی که از او خواسته تمام کند، اگر تمام کرد رهایش میکند، خدا هم تمامی بندگان را چه نیکان و چه بدان را گرو میگیرد، اگر آنچه از ایشان خواسته بود انجام داده بودند، رهاشان میکند، و گر نه، شکنجهاش میدهد" (4).
ولی خواننده محترم توجه دارد صرف این بیان نمیتواند اتصال جمله" کُلُّ امْرِئٍ بِما کَسَبَ رَهِینٌ" را به ما قبلش توجیه کند.
" وَ أَمْدَدْناهُمْ بِفاکِهَةٍ وَ لَحْمٍ مِمَّا یَشْتَهُونَ" این آیه پارهای از لذات و نعمتهای اهل بهشت را که به طور اجمال در آیه قبلی نام آنها را برد و فرمود: " کُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِیئاً..." بطور تفصیل بیان میکند.
و کلمه" امداد" به معنای آوردن چیزی است به طور دائم و پشت سر هم، که البته هم در خیر استعمال میشود، مانند آیه مورد بحث که میفرماید: پشت سر هم و لا ینقطع میوه و گوشت از هر نوعش که بخواهند برایشان میفرستیم، و هم در شر و عذاب استعمال میشود، مانند آیه شریفه" وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ الْعَذابِ مَدًّا" (1).
و معنای آیه این است که: ما اهل بهشت را به میوه و هر گوشتی که میل داشته باشند روزی میدهیم، یک روزی پشت سر هم و ساعت به ساعت و لا ینقطع.
" یَتَنازَعُونَ فِیها کَأْساً لا لَغْوٌ فِیها وَ لا تَأْثِیمٌ"" تنازع در کاس" به معنای به یکدیگر تعارف نمودن و اجتماع کردن بر تناول آن است، و" کاس" به معنای قدح است، که البته وقتی به قدح کاس گفته میشود که در آن شراب باشد. و مراد از" لغو"، سخن لغوی است که از شرابخواران دنیا سر میزند. و" تاثیم" به معنای آن است که شخصی را گناهکار کنی، که این نیز از آثار شرابهای دنیا است که شرابخوار را گناهکار میکند. و همین که فرمود: " در آن قدحها لغو و تاثیم نیست"، قرینه است بر اینکه منظور از کاس که بر سر آن تنازع میکنند قدح شراب است، اما شرابی که آثار زشت شراب دنیا را ندارد.
" وَ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ غِلْمانٌ لَهُمْ کَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَکْنُونٌ" مراد از" طواف کردن غلمان در پیرامون بهشتیان" آمد و شد آنان برای خدمت است.
بعضی (2)از مفسرین گفتهاند: اینکه بطور نکره فرمود: " غلمان لهم- غلمانی که دارند" و نفرمود:
" غلمانهم- غلمانشان"، برای این است که شنونده توهم نکند مراد از آن غلمان همان خدمتکارانی هستند که در دنیا داشتند، و بفهماند که غلمان نیز مانند حور از مخلوقات بهشتیند، که از شدت زیبایی و صفا و حسن مانند لؤلؤای هستند که از ترس دستبرد اجانب در گنجینهاش جای میدهند.
" وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَساءَلُونَ" یعنی به یکدیگر روی میآورند و هر یک از دیگری میپرسند در دنیا چه حالی داشته و چه عملی او را به سوی بهشت و نعیم الهی کشانیده؟
" قالُوا إِنَّا کُنَّا قَبْلُ فِی أَهْلِنا مُشْفِقِینَ" راغب میگوید: " اشفاق" به معنای عنایتی آمیخته با ترس است، چون مشفق نسبت به کسی که به او اشفاق دارد هم محبت دارد و هم میترسد که مبادا بلایی متوجه او گردد، و این کلمه در قرآن آمده، میفرماید: " وَ هُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ- ایشان از قیامت بیمناکند" پس این کلمه هر وقت با حرف" من" متعدی شود معنای ترس در آن روشنتر از محبت است، و اگر با حرف" فی" متعدی گردد معنای عنایت و محبت در آن روشنتر از ترس به ذهن میرسد، هم چنان که در قرآن فرموده: " إِنَّا کُنَّا قَبْلُ فِی أَهْلِنا مُشْفِقِینَ" (1).
پس معنای آیه چنین میشود که: ما در دنیا نسبت به خانواده خود اشفاق داشتیم، هم آنان را دوست میداشتیم و به سعادت و نجاتشان از مهالک و ضلالتها عنایت داشتیم، و هم از اینکه مبادا گرفتار مهالک شوند میترسیدیم، و به همین منظور به بهترین وجهی با آنان معاشرت میکردیم، و نصیحت و دعوت به سوی حق را از ایشان دریغ نمیداشتیم.
" فَمَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا وَ وَقانا عَذابَ السَّمُومِ" کلمه" من" به طوری که راغب گفته: به معنای انعام کردن به نعمت پر ارج و گرانمایه است (2). و این منت اگر با عمل انجام گیرد از کارهای نیک است، و اگر با زبان انجام شود از کارهای زشت خواهد بود، مگر از خدای تعالی که منت نهادن قولی او هم نیکو است، که در آیه شریفه" یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَیَّ إِسْلامَکُمْ بَلِ اللَّهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَداکُمْ لِلْإِیمانِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ" (3)هم از منت نهادن مردم سخن رفته، و هم از منت نهادن خدا.
و منت نهادن خدا بر اهل بهشت این است که ایشان را با داخل شدن در بهشت سعادتمند کرد، و با نگهداری از عذاب سموم مشمول رحمت خود قرار داد. و کلمه" سموم" به طوری که طبرسی در مجمع البیان گفته به معنای حرارتی است که تا داخل سوراخهای رگ
بدن فرو میرود، و بدن از آن متالم میگردد، و ریح سموم را هم از همین جهت سموم گفتهاند (1).
" إِنَّا کُنَّا مِنْ قَبْلُ نَدْعُوهُ إِنَّهُ هُوَ الْبَرُّ الرَّحِیمُ" این آیه شریفه، جمله" فَمَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا" را تعلیل میکند، و در آن اهل بهشت به یکدیگر میگویند: اینکه خداوند بر ما منت نهاد، برای این بود که ما در دنیا همواره او را میخواندیم، و جمله" إِنَّهُ هُوَ الْبَرُّ الرَّحِیمُ" هم این تعلیل را تعلیل میکند که میگویند: و اگر همواره او را میخواندیم بدین جهت بود که او پروردگاری نیکوکار و مهربان بود.
این آیه با دو آیه قبلش، این معنا را میفهماند که اهل بهشت در دنیا خدای را به یکتایی میخواندند، یعنی تنها او را میپرستیدند و تسلیم امر او بودند، و نسبت به خانواده خود دلسوز بودند و آنها را به حق نزدیک و از باطل دور میکردند، و همین علت شد که خدا بر آنان منت نهد و از عذاب سموم حفظشان کند، و علت اینکه چنین میکردند این بود که خدای تعالی نیکوکار و مهربان بود و به هر کس که او را میخواند احسان و رحم میکرد.
پس آیات سهگانه در معنای آیات شریفه" إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ" (2)است چون این آیات نیز اهل بهشت را منحصرا کسانی میداند که به خدا ایمان دارند و اعمال نیک میکنند، و دیگران را به حق و به خویشتنداری در انجام فرامین حق سفارش میکنند.
و کلمه" بر"- به فتحه باء- یکی از اسمای حسنای خدای تعالی است، و از بر- به کسره باء- گرفته شده، که به معنای احسان است. و بعضی (3)از مفسرین آن را به لطف تفسیر کردهاند.
در کافی به سند خود از ابن بکیر از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که در تفسیر آیه" وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمانٍ أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ" فرمود: مربوط به آن
فرزندانی است که در عمل صالح نتوانستند به پایه پدران برسند، خدای تعالی برای اینکه چشم پدران روشن شود آن فرزندان را به پدران ملحق میسازد (1).
مؤلف: این روایت را صاحب کتاب توحید هم به سند خود از ابو بکر حضرمی از آن جناب نقل کرده (2).
و در تفسیر قمی است که پدرم از سلیمان دیلمی از ابو بصیر از امام صادق (علیه السلام) برایم حدیث کرد که آن جناب فرمود: اطفال شیعیان ما نیز از مؤمنین هستند، فاطمه (علیه السلام) آنان را تربیت میکند، و اینکه خدای تعالی فرمود: " أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ" معنایش این است که: روز قیامت آن اطفال را به سوی پدران خود هدایت میکند (3).
مؤلف: و در مجمع البیان ذیل این حدیث را- البته بدون ذکر سند- از آن جناب نقل کرده (4)و در کتاب توحید به سند خود از ابو بصیر روایت آورده که گفت: امام صادق (علیه السلام) فرمود: وقتی طفلی از اطفال مؤمنین از دنیا میرود، یک منادی در ملکوت آسمانها و زمین ندا در میدهد که: آگاه باشید فلانی پسر فلان شخص از دنیا رفت، آن گاه وارسی میکنند، اگر قبل از آن طفل پدر و مادرش و یا یکی از آن دو و یا بعضی از خویشاوندان طفل قبلا مرده بودند، طفل را به او میسپارند تا تغذیهاش کند، و گرنه، او را به دست فاطمه (سلام اللَّه علیها) میدهند تا او غذایش دهد، تا پدر و مادرش و یا یکی از آن دو و یا یکی دیگر از بستگانش که از مؤمنین باشد از راه برسد، آن وقت فاطمه (سلام اللَّه علیها) طفل را به او میسپارد (5).
و در فقیه است که در روایت حسن بن محبوب، از علی، از حلبی، از امام صادق (علیه السلام) آمده که فرمود: خدای تبارک و تعالی ابراهیم و ساره را به کفالت اطفال مؤمنین مامور کرده تا ایشان را در قصری از در نگهداری نموده و از درختی که در بهشت است و لولههایی مانند سر پستان گاو دارد غذا دهند، و چون روز قیامت شود لباس نو در تن ایشان کنند، و به بوی خوش معطر ساخته به عنوان هدیه نزد پدرانشان بفرستند، پس این اطفال با پدرانشان در بهشت پادشاهانند، و این همان معنایی است که آیه شریفه
" وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمانٍ أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ" در صدد بیان آن است (1).
و در مجمع البیان است که زاذان از علی (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مؤمنین با فرزندانشان در بهشتند، آن گاه این آیه را تلاوت فرمود (2)
(3 و 4)الدر المنثور، ج 6، ص 119.
.و در الدر المنثور است که بزاز و ابن مردویه از ابن عباس روایت کردهاند که او بدون ذکر واسطه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت کرده که فرمود: خدای تعالی ذریه مؤمن را آن قدر بالا میبرد تا به درجه پدرش برسد، هر چند که در عمل به پایه پدر نباشد، آن گاه این آیه را تلاوت فرمود: " وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمانٍ أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ"، آن گاه فرمود: یعنی و هر چه به فرزندان بدهیم از سهم پدران کم نمیکنیم (3) .
و نیز در آن کتاب است که طبرانی و ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: وقتی آدمی داخل بهشت میشود از پدر و مادر خود سراغ میگیرد، و از ذریه و فرزندان خود پرسش میکند. به او میگویند: آنها به درجه تو نرسیدند، و عمل تو را نداشتند. میگوید: پروردگارا من اگر عمل کردم به نیت خودم و آنان عمل کردم، آن وقت دستور میرسد: ایشان را هم به وی ملحق کنند، آن وقت ابن عباس این آیه را تلاوت کرد: " وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمانٍ..." (4) .
مؤلف: این آیه پدرانی را که در حدیث نامشان برده شده شامل نمیشود، چون تنها میفرماید: ذریه مؤمنین را به ایشان ملحق میکنیم، و برای شامل شدن پدران مناسبتر آن بود که ابن عباس دعای ملائکه را بخواند که گفتند: " رَبَّنا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِی وَعَدْتَهُمْ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّیَّاتِهِمْ" (3).
و در تفسیر قمی در ذیل جمله" لا لَغْوٌ فِیها وَ لا تَأْثِیمٌ"، میگوید: امام (علیه السلام) فرمود: در بهشت غناء و فحش نیست، مؤمن شراب مینوشد ولی گناه نمیکند. و در ذیل جمله" وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَساءَلُونَ" فرمود: یعنی در بهشت این سؤال را میکنند (4).
فَذَکِّرْ فَما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِکاهِنٍ وَ لا مَجْنُونٍ (29) أَمْ یَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ (30) قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصِینَ (31) أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلامُهُمْ بِهذا أَمْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ (32) أَمْ یَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لا یُؤْمِنُونَ (33)
فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ إِنْ کانُوا صادِقِینَ (34) أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُونَ (35) أَمْ خَلَقُوا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بَلْ لا یُوقِنُونَ (36) أَمْ عِنْدَهُمْ خَزائِنُ رَبِّکَ أَمْ هُمُ الْمُصَیْطِرُونَ (37) أَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ یَسْتَمِعُونَ فِیهِ فَلْیَأْتِ مُسْتَمِعُهُمْ بِسُلْطانٍ مُبِینٍ (38)
أَمْ لَهُ الْبَناتُ وَ لَکُمُ الْبَنُونَ (39) أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ (40) أَمْ عِنْدَهُمُ الْغَیْبُ فَهُمْ یَکْتُبُونَ (41) أَمْ یُرِیدُونَ کَیْداً فَالَّذِینَ کَفَرُوا هُمُ الْمَکِیدُونَ (42) أَمْ لَهُمْ إِلهٌ غَیْرُ اللَّهِ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ (43)
وَ إِنْ یَرَوْا کِسْفاً مِنَ السَّماءِ ساقِطاً یَقُولُوا سَحابٌ مَرْکُومٌ (44)
پس (حال که جهنمی و بهشتی چنین در پی دارند) تو به دعوت خود ادامه بده، چون تو هر تذکری میدهی به حق است، و آن طور که تکذیب گران به تو نسبت میدهند و کاهن و مجنونت میخوانند نیستی (29).
و یا میگویند شاعری است که امیدواریم و منتظریم مرگش برسد، و از مزاحمتش آسوده گردیم (30)
بگو: منتظر باشید، که من هم با شما از منتظرانم (31).
(با این تهمتها که نمیتوانند حق را باطل سازند، پس مدرکشان چیست) آیا عقلشان اینطور حکم میکند؟ (که عقل هم هرگز حق را با این اباطیل باطل نمیکند) یا اینها مردمی سرکش و یاغی هستند (32).
و یا میگویند: این قرآن را به دروغ به خدایش نسبت میدهد (همه اینها بهانه است، علت اصلی این است که) اینان ایمان ندارند (33).
خوب، اگر به این قرآن ایمان نمیآورند در صورتی که درست میگویند خودشان سخنی نظیر آن را بیاورند (34).
(نه، اینطور سؤال میکنیم که) آیا این تکذیبگران از چیز دیگری خلق شدهاند غیر آن چیزی که سایر افراد بشر از آن پدید آمدهاند؟ و یا آنکه اصلا خودشان خالقند؟ (35).
(باز هم طور دیگر سؤال میکنیم) آیا بر فرض که خود خالق خویشند، آیا آسمانها و زمین را هم ایشان آفریدهاند؟ نه، منشا تکذیبشان اینها نیست، بلکه منشا این است که دارای یقین نمیشوند (36).
(این بار اینطور میپرسیم که) آیا خزانههای رحمت پروردگارت نزد ایشان است؟ که به هر کس خواستند نبوت بدهند و یا نه، بلکه اصلا غالب بر خدا و خدا مغلوب ایشان است؟ (37).
یا آنها را نردبانی است (به سوی آسمان) که بدان میشنوند؟ (اگر چنین است) پس شنونده ایشان دلیلی روشن بیاورد (38).
و یا نه، بلکه از شدت بیعقلی پسران را از خود و دختران را از آن خدا میدانند؟ (39).
و یا نه، بلکه تو از ایشان مزدی خواستهای، و سنگینی پرداخت آن وادار به تکذیبشان کرده؟ (40).
و یا نه، بلکه لوح محفوظ نزد ایشان است و از روی آن مینویسند؟ (41).
و یا نه، بلکه نقشهای دارند؟ اگر این است کفار بدانند که نقشههایشان علیه خودشان نتیجه خواهد داد (42).
و یا نه، بلکه معبودی بغیر خدا دارند خدا منزه از شرکی است که میورزند (43).
خوی تکذیبشان آن قدر قوی است که حتی اگر قطعهای از آسمان که نشانه عذاب است ببینند میگویند: چیزی نیست، ابری متراکم است (44).
بعد از آنکه از عذاب روز قیامت خبر داد که به زودی تکذیب کنندگان آیات خدای را
خواهد گرفت، در حالی که مردم متقی در بهشتها با چشمی روشن و دلی خرسند قرار دارند، اینک در این آیات به رسول گرامیش دستور میدهد دعوت خود را هم چنان ادامه دهد و تذکر خود را متوقف نسازد، و اشاره میکند به اینکه آن جناب صلاحیت اقامه دعوت حقه را دارد، و این تکذیب کنندگان در تکذیب او و رد دعوتش هیچ عذری ندارند. و آنچه را که عذر برای آنان تصور میشود همه را نفی کرده. و آن عذرها، شانزده عذر است که بعضی از آنها مربوط به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است، که اگر موجه باشد معنایش این است که: آن جناب صلاحیت برای پیروی ندارد، عذرهایی است که از قبول سخن او جلوگیری میکند، مانند اینکه آن جناب کاهن، یا جن زده یا شاعر و یا دروغپرداز بر خدا باشد، و یا خواسته باشد با دعوتش مردم را سرگرم کند. و قسمتی دیگر از آنها مربوط به خود تکذیبکنندگان است، مثل اینکه ایشان بدون خالق به وجود آمده باشند، و یا خود، خالق خویشتن باشند، و یا عقلشان حکم کند به اینکه باید دعوت آن جناب را تکذیب کنند، و از این قبیل عذرهایی دیگر، و آیات مورد بحث علاوه بر رد این اعذار، کفار را بر تکذیبشان شدیدا توبیخ میکند.
" فَذَکِّرْ فَما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِکاهِنٍ وَ لا مَجْنُونٍ" این آیه نتیجهای است که از اخبار مؤکد به وقوع عذاب الهی در روز قیامت، و از اینکه فرموده بود متقین از آن عذاب محفوظ و در جنات نعیم کامیابند، گرفته میشود.
پس این آیه شریفه در معنای این است که گفته شود: حال که آن اخبار حق است، پس تو به کار تذکر دادن خود بپرداز و بدان که تو به حق تذکر میدهی و انذار میکنی، و آن طور که به تو نسبت میدهند کاهن و مجنون نیستی.
و اینکه کاهن نبودنش را مقید کرد به قید" بنعمة ربک"، خواست تا بر خصوص آن جناب منت گذارد.
و خلاصه، خواست بفرماید کاهن نبودن و مجنون نبودن، اختصاص به تو ندارد، بیشتر مردم همینطورند، ولی در تو نعمت خاصی است که نمیگذارد در معرض چنین صفاتی قرار بگیری. و کوتاه سخن اینکه: کهانت و دیوانگی و امثال آن از تو محال است، بخلاف سایر مردم که در معرض آن هستند.
" أَمْ یَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ" کلمه" أم" منقطعه و به معنای" بلکه" است، نه متصله و به معنای" و یا". و کلمه" تربص" به معنای انتظار است.
در مجمع البیان میگوید: تربص به معنای انتظار مخصوص است، و آن اینکه فلان
چیزی که مورد تربص ما است دچار انقلاب و دگرگونی شده، حالش به حالی مخالف، برگردد، و کلمه" منون" و نیز کلمه" منیة"، هر دو به معنای مرگ است، و کلمه" ریب" به معنای قلق و اضطراب است، و در نتیجه ریب المنون به معنای اضطراب مرگ است (1).
و حاصل معنا این است که: بلکه میگویند او یعنی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شاعر است و ما منتظر مرگ او هستیم، تا بعد از مردنش یادش از دلها برود و اسم و رسمش فراموش شود، و ما از دست او راحت شویم.
" قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصِینَ" در این آیه، رسول گرامی خود را دستور میدهد که به ایشان بگو: همانطور که خود برای خود پسندیدهاید، منتظر باشید. و این امری است تهدیدی و میرساند که در این میان آیندهای هست که جا دارد منتظر وقوعش باشند. و من نیز مثل شما منتظر آن هستم، اما آنکه میآید، علیه شما و به نفع من است، و آن عبارت است از هلاکت شما و وقوع عذاب بر شما.
" أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلامُهُمْ بِهذا" کلمه" أحلام" جمع" حلم" است که به معنای عقل است، و کلمه" أم" در اینجا منقطعه است، و استفهامی در تقدیر است، و اشاره" هذا" به سخنانی است که به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) میگفتند و منتظرش بودند.
و معنایش این است که: بلکه آیا عقول خود آنان به ایشان دستور میدهد چنین چیزی را بگویند و منتظر مرگ خود باشند؟ کدام عقلی حق را رد میکند و به اینگونه أباطیل اجازه میدهد آن را دفع کند؟!" أَمْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ" یعنی، نه، عقل ایشان چنین دستوری نمیدهد، بلکه داعی آنان در این سخنان این است که ایشان مردمی طاغی هستند.
" أَمْ یَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لا یُؤْمِنُونَ" در مجمع البیان میگوید: کلمه" تقول" به معنای این است که آدمی بخواهد چیزی را به زحمت بگوید، و تنها در مورد دروغگویی استعمال میشود، چون دروغگو میخواهد به زحمت، باطل را به صورت حق جلوه دهد، و به این منظور خود را به زحمت میاندازد (2).
و معنای آیه این است که بلکه میگویند: قرآن، ساخته و پرداخته خود او است، که
به دروغ به خدا نسبت میدهد، و به او افتراء میبندد، نه، بلکه از آنجا که ایمان ندارند قرآن را با چنین سخنانی منسوب میدارند.
" فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ إِنْ کانُوا صادِقِینَ" این جمله، پاسخ از سخن ایشان است که میگفتند: " تقوله"، میفرماید: اگر این قرآن، کلام رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود، باید کلامی بشری و نظیر سایر کلامها میبود، و سایر کلامها مثل آن بودند، در نتیجه باید سایر مردم هم بتوانند سخنی مثل آن بیاورند، و ما در سابق- در تفسیر آیه 23 سوره بقره- بحثی پیرامون اعجاز قرآن گذراندیم، و در آنجا مفصل صحبت کردیم.
ممکن هم هست آیه شریفه را رد همه مطالب گذشته کفار بگیریم که میگفتند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مجنون یا شاعر است، یا میگفتند: این سخنان را خود او درست کرده و به خدا نسبت میدهد، و آن وقت بگوییم آیه شریفه در رد این سخنان میگوید، عجز بشر از آوردن مثل آن اجازه نمیدهد که قرآن کلام غیر خدا باشد. ولی ظهور آیه در آنچه به نظر ما رسید بیشتر است.
" أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُونَ" اینکه در این آیه کلمه" شیء" بدون الف و لام و به اصطلاح، نکره آمده، به تقدیر صفتی است که مناسب با مقام باشد، مثلا بگوییم تقدیر کلام اینطور است: " و یا ایشان از غیر آن چیزی که دیگران از آن خلق شدهاند، خلق شدهاند".
و معنای آیه چنین است: بلکه میپرسیم: آیا این تکذیب کنندگان از غیر آن چیزی که سایر افراد بشر از آن آفریده شدهاند، خلق شدهاند؟ و در نتیجه سایر افراد بشر صلاحیت دارند که خدا رسولانی به سویشان بفرستد و آن رسولان به سوی حق دعوتشان بکنند و ایشان با عبودیت خدا به کمال مطلوب خود برسند، و اما این تکذیب کنندگان به خاطر اینکه خلقتشان از چیزی دیگر است اصلا تکلیفی ندارند، و امر و نهیی متوجهشان نمیشود و ثواب و عقابی در کارشان نیست؟
مفسرین در معنای آیه، أقوالی دیگر دارند، که ذیلا از نظر خواننده میگذرد:
(1)آیا این مکذبین، بدون خالقی خلق شدهاند و بدون مقدری این چنین تقدیری بدیع و محیر العقول به خود گرفتهاند تا احتیاجی به خالق و مدبری که امورشان را تدبیر کند نداشته باشند؟ (1) .
1) روح المعانی، ج 27، ص 37.
(2) آیا این تکذیب کنندگان، بدون مبدأ حیاتی و مثل جمادات خلق شدهاند تا امر و نهی و تکلیفی متوجهشان نباشد؟ (1) .
(1)آیا اینان بدون علت و پدید آورندهای، و بدون غرض و هدفی، و بدون ثواب و عقابی خلق شدهاند که به سخنان قرآن گوش نمیدهند؟ (2) . (4) آیا اینان به باطل خلق شدهاند تا حساب و کتاب و امر و نهیی در کارشان نباشد؟ (3) .
این وجوهی بود که در معنای آیه ذکر کردهاند، ولی وجهی که ما آوردیم هم به لفظ آیه نزدیکتر است، و هم عمومیتر است، چون تکذیب کنندگان، نسبت به عموم بشر بافتهای جدا تافته، فرض میشوند.
" أَمْ هُمُ الْخالِقُونَ"- و یا اینکه خودشان خود را آفریدهاند؟ و در نتیجه مخلوق خدای سبحان نیستند تا خدا به تربیت آنان پرداخته با اوامر و نواهی خود، امورشان را تدبیر کند؟
" أَمْ خَلَقُوا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بَلْ لا یُوقِنُونَ" یعنی نه، بلکه اینطور میپرسیم که: مگر این آقایان همه عالم را آفریدهاند؟ و در نتیجه خودشان ارباب و آلهه عالم هستند، و در نتیجه شانشان أجل از این شده که کس دیگری را بندگی کنند و زیر بار تکالیف عبودیت بروند، نه، هیچ یک از اینها نیست، بلکه تنها مرضشان این است که مردمی بییقین هستند.
" أَمْ عِنْدَهُمْ خَزائِنُ رَبِّکَ أَمْ هُمُ الْمُصَیْطِرُونَ" یعنی نه، باز هم طور دیگر میپرسیم، و آن این است که میگوییم: نکند خزانههای پروردگار تو نزد ایشان است که هر کسی را که ایشان پیغمبر کنند پیغمبر است، و چون تو را پیغمبر نمیدانند تو پیغمبر نیستی؟!" أَمْ هُمُ الْمُصَیْطِرُونَ"- اصل کلمه" مصیطرون" از سیطره- با سین- است، چیزی که هست گاهی سین آن را به صاد قلب میکنند و" سیطره" به معنای غلبه و قهر است، و معنای جمله این است که: نه، این بار میگوییم نکند که این تکذیب کنندگان بر خدا هم غالبند، و آن چنان بر او سیطره دارند که اگر او نبوت و رسالت به تو روزی کرده میتوانند آن را از تو سلب کنند؟
1) مجمع البیان، ج 9، ص 168.
" أَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ یَسْتَمِعُونَ فِیهِ فَلْیَأْتِ مُسْتَمِعُهُمْ بِسُلْطانٍ مُبِینٍ" کلمه" سلم" به معنای نردبان چند پله است که به وسیله آن به بام و یا هر نقطهای بلند، بالا میروند. و کلمه" استماع" در اینجا متضمن معنای صعود هم هست، و کلمه" سلطان" به معنای حجت و برهان است.
و معنای آیه این است که: نه، بلکه میگوییم نکند اینان نزد خود نردبانی دارند که با آن به آسمان صعود میکنند، و با صعود خود، وحی آسمان را میشنوند، آنچه به خودشان وحی میشود میگیرند و آنچه به تو و به دیگران وحی شده رد میکنند و نمیپذیرند، پس اگر چنین نردبانی دارند، بگو آن شخصی که با آن نردبان بالا آمده و مدعی شنیدن وحی است، دلیل خود را بیاورد.
" أَمْ لَهُ الْبَناتُ وَ لَکُمُ الْبَنُونَ" بعضی (1)گفتهاند: منظور از این جمله اثبات بیعقلی ایشان است که همان چیزی را که از خدا نفی میکردند به او نسبت میدهند.
" أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ" راغب میگوید: کلمه" غرم"- به ضمه غین و سکون راء- ضرر و خسارتی است که انسان بدون اینکه جنایت و یا خیانتی مرتکب شده باشد، از مال خود بپردازد (در نتیجه کلمه مغرم به معنای چنین کسی خواهد بود) (2). و کلمه" اثقال"- به کسر همزه- مصدر باب افعال است که اسم مفعول آن" مثقل" و جمع این کلمه" مثقلون" میآید و اثقال به معنای تحمیل ثقل، و کنایه است از مشقت.
و معنای آیه این است که: نه، بلکه میپرسیم نکند تو از ایشان دستمزدی در مقابل تبلیغ رسالتت مطالبه کردهای، و ایشان برای تحمل این خسارتی که بدون جرم باید بپردازند به زحمت افتادهاند؟
" أَمْ عِنْدَهُمُ الْغَیْبُ فَهُمْ یَکْتُبُونَ" بعضی (3)از مفسرین گفتهاند: مراد از" غیب"، لوح محفوظ است، که همه غیبها در- آن نوشته شده، و معنایش این است که: نه، بلکه میگوییم نکند لوح محفوظ نزد ایشان باشد، و از آن نسخهبرداری نموده به مردم خبر میدهند، و از آن جمله این حرفهایی است که به تو
میزنند؟ و خلاصه شاعر و یا مجنون بودن تو هم از غیبهایی است که هیچ تردیدی در آن نیست.
بعضی (1) دیگر گفتهاند: مراد از غیب، علم غیب، و مراد از" کتابت"، اثبات است، و معنای جمله این است که: نه، بلکه میگوییم نکند علم غیب نزد ایشان باشد، و آنچه را میدانند به عنوان شرع برای مردم اثبات میکنند، و بر مردم واجب است که ایشان را در آنچه اثبات کردهاند اطاعت کنند.
و بعضی (2) دیگر گفتهاند: معنای جمله" یکتبون"" یحکمون" است، یعنی بدانچه از غیب میدانند حکم میکنند.
" أَمْ یُرِیدُونَ کَیْداً فَالَّذِینَ کَفَرُوا هُمُ الْمَکِیدُونَ" کلمه" کید" به طوری که راغب میگوید: به معنای نوعی حیلهگری است (1)
(4 و 5)مجمع البیان، ج 9، ص 169.
. ولی صاحب مجمع البیان آن را به مکر معنا کرده. بعضی دیگر گفتهاند: کید به معنای هر عملی است که مایه خشم پنهانی گردد (4) .از ظاهر سیاق بر میآید که مراد از کید مکذبین، مکری است که با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) میکردند، و نسبتهایی است که به آن جناب میدادند، از قبیل: کهانت، جنون، شاعر بودن، و تقول، تا به این وسیله مردم را از روی آوردن به وی روگردان کنند، و از او دور سازند، و به این وسیله دعوتش باطل و بیاثر و نورش خاموش شود، و این کید (با همه ماهرانه بودنش) کید به خودشان بود، چون در مرحله اول خود را از سعادت ابدی و از افتادن به راه حق محروم میسازند، بلکه میتوان گفت: (هر چند پیش خود خیال میکنند که علیه آن جناب نقشه میریزند ولی خبر ندارند که) این خداست که به دست خودشان توفیق را از ایشان سلب نموده، دارد مهر بر دلهایشان میزند.
بعضی (5) از مفسرین گفتهاند: مراد از کیدی که در این آیه آمده، خصوص آن عملی است که در دار الندوه انجام دادند، و مراد از" فَالَّذِینَ کَفَرُوا" هم که از آنان به مکذبین تعبیر فرموده، همان افراد دار الندوهاند که خدا کیدشان را درست علیه خود آنان به جریان انداخت، و در جنگ بدر به کشتنشان داد.
و بنا به گفته این مفسر، آیه شریفه یکی از پیشگوییهای قرآن میشود، چون سوره طور
1) مفردات راغب، ماده" کید".
خیلی قبل از جنگ بدر نازل شده، ولی چه کنیم که از سیاق آیات دور است.
" أَمْ لَهُمْ إِلهٌ غَیْرُ اللَّهِ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ" نه، بلکه میگوییم: نکند معبودی به غیر از خدا سراغ دارند- سبحان اللَّه- خدا منزه است از آنچه مشرکین برایش درست میکنند، چون اگر غیر از خدا معبودی دیگر میداشتند باید همان معبود، خالق و مدبر ایشان باشد، و دیگر احتیاجی به خدای سبحان نداشته باشند، تا چه رسد به اینکه محتاج به پذیرفتن دعوت رسول او باشند، و باید آلهه آنان عذابی را که خدا مکذبین را با آن تهدید کرده و رسولش بدان انذار کرده از ایشان دفع کنند.
و جمله" سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ"، تنزیه خدای تعالی است از اینکه شریکی برایش باشد، آن چنان که مشرکین ادعا میکنند، و کلمه" ما" در جمله" ما یشرکون"، مصدریه است، و به جمله چنین معنا میدهد: خدای تعالی منزه از شرک ایشان است.
" وَ إِنْ یَرَوْا کِسْفاً مِنَ السَّماءِ ساقِطاً یَقُولُوا سَحابٌ مَرْکُومٌ" کلمه" کسف"- به کسره کاف و سکون سین- به معنای قطعه است، و کلمه" مرکوم" به معنای غلیظ و متراکم است که روی هم افتاده باشد. و معنای آیه این است که:
کفری که دارند و اصراری که بر تکذیب دعوت حقه میورزند، به حدی رسیده که اگر قطعهای از آسمان را ببینند که دارد بر سرشان فرود میآید میگویند: نه، این آسمان نیست، بلکه ابری است غلیظ و روی هم افتاده، به هیچ وجه نشانه عذاب نیست. بنا بر این، آیه مورد بحث نظیر آیه" وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَیْهِمْ باباً مِنَ السَّماءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ لَقالُوا إِنَّما سُکِّرَتْ أَبْصارُنا" (1)خواهد بود.
1) و اگر دری از آسمان به رویشان باز کنیم، و شروع کنند از آن در به آسمان بالا روند، باز هم ایمان نمیآورند و میگویند قطعا چشم ما عوضی میبیند. سوره حجر، آیه 14 و 15.
فَذَرْهُمْ حَتَّی یُلاقُوا یَوْمَهُمُ الَّذِی فِیهِ یُصْعَقُونَ (45) یَوْمَ لا یُغْنِی عَنْهُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ (46) وَ إِنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا عَذاباً دُونَ ذلِکَ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ (47) وَ اصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنا وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ حِینَ تَقُومُ (48) وَ مِنَ اللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ وَ إِدْبارَ النُّجُومِ (49)
حال که با هیچ برهانی به راه نمیآیند رهایشان کن، تا روز خود را دیدار کنند، روزی که در آن هلاک میشوند (45).
روزی که نقشه آنان دردی از ایشان را دوا نخواهد کرد، و نه کسی را دارند که یاریشان کند (46).
و به درستی برای کسانی که ظلم کردند عذابی جلوتر از عذاب قیامت هست، و لیکن بیشترشان نمیدانند (47).
و تو در برابر حکم پروردگارت صبر کن، که تو در تحت نظر مایی و پروردگارت را هنگامی که بر میخیزی با حمدش تسبیح گوی (48).
و (همچنین) پارهای از شب و هنگام صبح که ستارگان پنهان میشوند (49).
این آیات، سوره را ختم میکند، و در آن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را دستور میدهد که مکذبین را به حال خودشان واگذارد و متعرض ایشان نشود، و در برابر حکم پروردگار خود صبر کند و او را با حمد تسبیح گوید. و در عین حال در بین این مطالب مکذبین را تهدید میکند به همان عذابی که در آغاز سوره با آن تهدید میکرد، و آن عبارت بود از عذابی واقع که دافعی برایش نیست، و در این آیات، یک تهدید دیگر هم بر آن تهدید اضافه کرده برای ستمکاران.
" فَذَرْهُمْ حَتَّی یُلاقُوا یَوْمَهُمُ الَّذِی فِیهِ یُصْعَقُونَ" کلمه" ذرهم" امر است، و معنای" اترکهم" را میدهد، یعنی رهایشان کن، و فعل مذکور فعلی است که از میان همه مشتقاتی که یک ماده دارد- یعنی ماضی و مضارع و امر و نهی و جحد و نفی و استفهام و اسم فاعل و اسم مفعول- تنها مضارع و امر دارد، و بقیه را ندارد، و کلمه" یصعقون"، مجهول مضارع از مصدر" اصعاق" به معنای میراندن است.
بعضی (1)هم گفتهاند: ثلاثی مجرد آن یعنی" صعق" نیز معنای میراندن را میدهد، و کلمه مورد بحث از همین ثلاثی مجرد است.
خدای سبحان بعد از آنکه مکذبین دعوتش را به عذابی واقع و بدون شک انذار کرد، و تمامی عذرهایی که میآورند و یا ممکن بود آنها را بهانه قرار دهند رد نمود، و نیز بعد از آنکه به رسول گرامیش فرمود: اینان در اصرار بر باطل به حدی رسیدهاند که اگر آیت حق را به چشم ببینند باز هم تاویل میکنند، اینک در این آیه به آن جناب دستور میدهد رهایشان کند و به حال خودشان وابگذارد، و این خود به طور کنایه تهدیدی است به اینکه اگر به همین حال بمانند عذاب شاملشان خواهد شد.
و مراد از یومی که در آن یوم هلاک میشوند، روز نفخه صور است که تمامی موجودات زنده در آسمانها و زمین میمیرند، و خود یکی از علامتهای قیامت است، هم چنان که در جایی دیگر فرموده: " وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ" (2).
مؤید این معنا آیه بعدی است که میفرماید: " یَوْمَ لا یُغْنِی عَنْهُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ- روزی که کیدشان کاری برایشان نمیسازد و هیچ کس هم ندارند که یاریشان کند" چون به درد نخوردن کید، و نیز یاور نداشتن از خواص روز قیامت است که در آن روز تمامی سببها از کار میافتند، و امر در آن روز تنها به دست خدا است.
بعضی (1) از مفسرین به این آیه اشکال کردهاند که در روز نفخه صور کسانی میمیرند که زنده باشند، و مکذبین معاصر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن روز زنده نیستند تا بمیرند.
جواب این اشکال این است که در آن روز همه زندگان در زمین و در عالم برزخ میمیرند، و این مکذبین در آن روز اگر روی زمین زنده نیستند در عالم برزخ زنده هستند.
علاوه بر این ممکن است ضمیر در" یصعقون" را به زندگان آن روز برگردانیم و تهدید را عبارت بدانیم از عذابی که در همین دنیا بر سرشان آمد.
بعضی (2) هم گفتهاند: " مراد از این روز، روز بدر است"، ولی این احتمال بعید است.
بعضی (1)دیگر گفتهاند: " مراد از آن، روز مرگ است". این نیز درست نیست، زیرا با سیاق آیه که ظاهر است در تهدید به همان عذابی که در اول سوره تهدید کرده بود که همان عذاب روز قیامت باشد نمیسازد، و نمیتوانیم بگوییم مراد از آن عذاب روز مرگ است.
" وَ إِنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا عَذاباً دُونَ ذلِکَ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ" بعید نیست که مراد از" عذاب غیر از آن عذاب"، عذاب قبر باشد و جمله" وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ" اشعاری دارد به اینکه در بین کفار و مکذبین کسانی بودهاند که به حقانیت دعوت اسلام و به اینکه ستمکاران عذاب دارند، آگاه بودند، و لیکن در عین آگاهی، بر کفر و تکذیب خود اصرار میورزیدند، این بود نظر ما در باره عذاب دیگر.
بعضی (2)هم گفتهاند: مراد از آن عذاب روز بدر است، و لیکن ذیل آیه که میفرماید:
بیشترشان نمیدانند آن طور که باید با این تفسیر سازگار نیست، (برای اینکه از کفار هیچ کس نمیدانست جنگ بدری پیش میآید و فلانی و فلانی کشته میشوند).
" وَ اصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنا" این آیه عطف است به جمله" فذرهم" و از ظاهر سیاق بر میآید که مراد از حکم، حکم خدای تعالی در باره مکذبین است که ایشان را مهلت داد و بر دلهایشان مهر نهاد، و حکم خدای تعالی در باره رسول خدا (صلی الله علیه و آله) که مامورش کرده مردم را به سوی حق دعوت کند، دعوتی که مستلزم تحمل اذیتها و آزارها است در راه خدا، پس مراد از
اینکه فرمود: " فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنا" این است که: تو زیر نظر ما هستی، ما تو را میبینیم به طوری که هیچ چیزی از حالت بر ما پوشیده نیست و ما از تو غافل نیستیم. پس اینکه دستور به صبر را با چنین بیانی تعلیل کرده، در حقیقت آن دستور را تاکید و آن خطاب را تشدید میکند.
بعضی (1)
(2 و 3 و 4 و 5 و 6)مجمع البیان، ج 9، ص 170.
هم گفتهاند: " مراد از جمله" فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنا" این است که تو در حفظ و حراست مایی، چون کلمه" عین- چشم" به طور مجاز و کنایه در حفظ استعمال میشود".ولی بعید نیست که معنای قبلی با سیاق مناسبتر باشد (چون از زمینه کلام بر میآید که اذیت و آزار حتمی و قهری است، و به همین جهت فرموده: " صبر کن" و اگر خدای تعالی او را از اذیت دشمن حفظ میکرد، دیگر امر به صبر آن طور که باید معنا نمیداشت).
" وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ حِینَ تَقُومُ وَ مِنَ اللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ وَ إِدْبارَ النُّجُومِ" حرف" باء" در جمله" بحمد ربک" باء مصاحبت است، و آیه را چنین معنا میدهد: و پروردگارت را تسبیح گوی، و او را منزه بدار، اما در حالی که تسبیحت مقارن با حمد خدا باشد.
و مراد از جمله" حین تقوم"- به قول بعضی- هنگام برخاستن از خوابست. و بعضی دیگر گفتهاند: منظور برخاستن از خواب قیلوله، یعنی خواب قبل از ظهر است، و در نتیجه منظور از تسبیح در هنگامی که از خواب برمیخیزی، نماز ظهر خواهد بود. بعضی دیگر گفتهاند: مراد از قیام در آیه، برخاستن از مجلس است، بعضی گفتهاند: مراد مطلق برخاستن است. و بعضی دیگر گفتهاند: مراد برخاستن برای نماز واجب است. بعضی هم گفتهاند:
مراد از آن برخاستن برای هر نماز است. بعضی دیگر گفتهاند: مراد از آن، دو رکعت نافله نماز صبح است که قبل از نماز آن را میخوانند. و این هفت قول است که مرحوم طبرسی آن را نقل کرده (2) .
" وَ مِنَ اللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ"- یعنی در پارهای از شب، پروردگار خود را تسبیح گوی. و مراد از این" تسبیح" نماز شب است. و بعضی (3) هم گفتهاند: مراد از آن نماز مغرب و عشاء است.
" و ادبار النجوم"- بعضی (4) گفتهاند: مراد از این جمله، وقت إدبار نجوم است، و آن هنگامی است که ستارگان در اثر روشنی صبح از نظر ناپدید میشوند، و مراد از تسبیح در این هنگام دو رکعت نماز مستحبی است که قبل از نماز صبح خوانده میشود. بعضی (5) گفتهاند:
مراد از آن، خود نماز صبح است. بعضی (6) دیگر گفتهاند: مراد این است که صبح و شام و
1) روح المعانی، ج 27، ص 41.
بدون غفلت خدای تعالی را تسبیح گوید.
در تفسیر قمی در ذیل جمله" وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ حِینَ تَقُومُ" آمده که امام فرمود: منظور از آن، تسبیح در نماز شب، و منظور از جمله" فسبحه" خود نماز شب است (1).
مؤلف: این معنا در مجمع البیان از زرارة و حمران و محمد بن مسلم از امام باقر و از امام صادق (علیه السلام) روایت شده. (2)
و نیز در همان کتاب به سند خود از حضرت رضا (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: منظور از ادبار سجود، چهار رکعت نافلهای است که بعد از نماز مغرب خوانده میشود، و منظور از ادبار نجوم دو رکعت نافلهای است که قبل از نماز صبح خوانده میشود (3).
مؤلف: ذیل این روایت در مجمع البیان از امام باقر و امام صادق (علیه السلام) آمده (4)و قمی هم آن را به سند خود از زراره از امام باقر (علیه السلام) آورده است (5).
و از طرق اهل سنت هم در عدهای از روایات آمده که: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هر وقت از جای خود برمیخاست خدا را حمد و تسبیح میکرد و میفرمود: این کفاره مجلس است (6)، لیکن تفسیر بودن این معنا برای آیه خیلی روشن نیست.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
وَ النَّجْمِ إِذا هَوی (1) ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوی (2) وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی (3) إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحی (4)
عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی (5) ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوی (6) وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلی (7) ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّی (8) فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی (9)
فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی (10) ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی (11) أَ فَتُمارُونَهُ عَلی ما یَری (12) وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری (13) عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهی (14)
عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوی (15) إِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ ما یَغْشی (16) ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی (17) لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری (18)
به نام خدای رحمان و رحیم.
سوگند به اجرام آسمانی هنگامی که غروب میکنند (1).
که هرگز همنشین و دوست شما (محمد) نه عمدا از صراط مستقیم منحرف شده، و نه به خطا (2).
و هرگز از روی هوی و هوس سخن نمیگوید (3).
آنچه میگوید به جز وحیی که به وی میشود نمیباشد (4).
اسراری است که جبرئیل شدید القوی به وی آموخته است (5).
کسی که به خاطر رأی و عقل کاملش بر چنین مقامی رسیده (6).
و در بلندترین افق جای گرفته (7).
و در عین بلندی رتبهاش به خدا نزدیک و نزدیکتر شده (8).
او رسول را آن قدر بالا برد که بیش از دو کمان و یا کمتر فاصله نماند (9).
در آنجا بود که جبرئیل به بنده خدا وحی کرد آنچه را که کرد (10).
قلب پیامبر آنچه که دیده بود صادق بود (11).
با اینکه خدا بر صدق او شهادت میدهد شما مشرکین میخواهید با اصرار خود او را در آنچه دیده در شک بیندازید؟! (12).
با این که او را یک بار دیگر دیده بود (13).
نزد سدره منتهی (14).
که جنت الماوی آنجاست (15).
و هنگامی دیده بود که آنچه بر سدره احاطه داشت آن را پوشانده بود (16).
چشم او نه به کجی گراییده بود، و نه در دیدن طغیان کرده بود، (تا در نتیجه چیزی را دیده باشد که حقیقت نداشته باشد) (17).
و چطور ممکن است چشم او دچار کژبینی و طغیان شده باشد با اینکه آیات چندی از آیات کبرای پروردگارش را دیده بود (18).
غرض این سوره یادآوری اصول سهگانه اسلام، یعنی وحدانیت خدای تعالی در ربوبیت، معاد و نبوت است، ولی اول به مساله نبوت پرداخته، وحیی را که به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شده تصدیق و توصیف نموده، آن گاه متعرض مساله توحید میشود، و بتها و شرکای مشرکین را به بلیغترین وجهی نفی میکند، آن گاه به مساله سوم پرداخته وضع منتهی شدن خلقت و تدبیر عالم به خدای تعالی و زنده کردن مردگان و خنداندن و گریاندن و اغناء و اقناء و تعذیب و دعوت و انذار را توصیف نموده، گفتار را با اشاره به مساله معاد و امر به سجده و عبادت ختم میکند.
و این سوره به شهادت سیاق آیاتش در مکه نازل شده، و نباید به سخن بعضی (1)که گفتهاند: بعضی از آیاتش و یا همه آنها در مدینه نازل شده، گوش داد. این حرف کجا و آن کجا که بعضی (2)گفتهاند: این سوره اولین سورهای است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله)
مامور شد آن را علنی بخواند، و آن جناب آن را برای مؤمنین و هم برای مشرکین قرائت کرد.
و آیاتی که از این سوره آوردهایم فصل اول از فصول سهگانه آیات سوره است آیاتی است که وحیی را که به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) میشود تصدیق و توصیف میکند، لیکن در اینجا روایات بسیار زیادی از ائمه اهل بیت (علیه السلام) صادر شده که به صراحت فرمودهاند: مراد از این آیات این نیست که مطلق وحی را بیان و توصیف کند، بلکه مراد بیان یک قسم وحی است، و آن وحی بطور مشافهه و رو در رو است، که در شب معراج خدای سبحان با رسول گرامیش داشت.
پس این آیات میخواهد داستان معراج را بیان کند، و ظاهر آیات هم خالی از تایید این روایات نیست، و از کلمات بعضی از اصحاب از قبیل ابن عباس و انس و ابی سعید خدری، و غیر ایشان- به طوری که از ایشان نقل شده- نیز همین معنا استفاده میشود، و بنا بر همین معنا گفتار مفسرین جریان یافته، هر چند که در تفسیر مفردات و جملات این آیات اختلافی شدید دارند.
" وَ النَّجْمِ إِذا هَوی" ظاهر این آیه چنین مینماید که مراد از" نجم" مطلق جرمهای روشن آسمانی است، و خدای تعالی در کتاب مجیدش به بسیاری از مخلوقات خود سوگند خورده، از آن جمله به چند عدد از اجرام سماوی از قبیل خورشید، ماه، و سایر ستارگان سوگند خورده، و بنا بر این، مراد از" هوی نجم"، سقوط و افتادن آن در کرانه افق برای غروب است.
و بعضی (1) گفتهاند: مراد از نجم،" قرآن" است چون قرآن به طور نجومی (تدریجی) نازل شده. و بعضی (2) گفتهاند: مراد از نجم، ستاره" ثریا" است و بعضی (1)دیگر گفتهاند: مراد از آن ستاره" شعری" است.
و بعضی (2)از مفسرین گفتهاند: منظور از این نجم، ستارگان نیستند، بلکه شهابی است که به وسیله آنها شیاطین جن رانده میشوند، و عرب این شهاب را نجم مینامد. و کلمه" هوی" هم با این قول میسازد، و هم با قول قبلی، ولی لفظ آیه با هیچ یک از معانی مساعد نیست.
" ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوی" کلمه" ضلال" به معنای خروج و انحراف از صراط مستقیم است، و کلمه" غی" معنایی دارد مخالف با معنای کلمه" رشد" و چون رشد به معنای آن است که انسان به واقع مسائل برسد، در نتیجه غی عبارت است از اینکه انسان به خلاف واقع بیفتد.
راغب میگوید: " غی" به معنای جهلی است که ناشی از اعتقاد فاسد باشد، چون گاهی اوقات جهل آدمی ناشی از نداشتن عقیده است، چه عقیده صحیح و چه فاسد، و گاهی هم ناشی میشود از اعتقاد به چیزی که فاسد است، و کلمه" غی" به معنای آن جهلی است که ناشی از داشتن عقیده فاسد باشد، نه از بیاعتقادی، و در قرآن کریم آمده: " ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوی" (1).
و مراد از کلمه" صاحبکم- رفیقتان" رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است.
و معنای آیه این است که: همنشین شما از آن طریقی که او را به غایت و هدف مطلوبش برساند بیرون نشده، و در اعتقاد و رأیش از آن طریقه خطا نرفته. و خلاصه کلام اینکه او نه در آن هدف مطلوب یعنی سعادت بشری که همان عبودیت خدای تعالی است خطا رفته، و نه در طریقی که به آن هدف منتهی میشود.
وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی"
منظور از کلمه" هوی" هوای نفس و رأی و خواسته آن است، و جمله" ما ینطق" هر چند مطلق است، و در آن نطق به طور مطلق نفی شده، و مقتضای این اطلاق آن است که هوای نفس از مطلق سخنان پیغمبر نفی شده باشد (حتی در آن سخنان روزمرهای که در داخل خانهاش دارد)، و لیکن از آنجایی که در این آیات خطاب" صاحبتان" به مشرکین است، مشرکینی که دعوت او را و قرآنی را که برایشان میخواند دروغ و تقول و افترای بر خدا میپنداشتند، لذا باید به خاطر این قرینه مقامی بگوییم: منظور این است که آن جناب در آنچه که شما مشرکین را به سوی آن میخواند، و آنچه که از قرآن برایتان تلاوت میکند، سخنانش ناشی از هوای نفس نیست، و به رأی خود چیزی نمیگوید، بلکه هر چه در این باب میگوید وحیی است که خدای تعالی به او میکند.
" عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی" ضمیر در" علمه" به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برمیگردد، که در این".
1) مفردات راغب، ماده" غی".
صورت مفعول دوم تعلیم که یا قرآن است و یا مطلق وحی حذف شده، و تقدیر آن" علمه القرآن او الوحی- قرآن یا وحی را به او تعلیم کرده" میباشد، ممکن هم هست ضمیر در جمله مذکور به قرآن و یا مطلق وحی برگردد، و در نتیجه مفعول اول که ضمیری است راجع به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) حذف شده تقدیر آن چنین باشد" علم القرآن" و یا" علم الوحی ایاه". یعنی خدای تعالی قرآن و یا وحی را به آن جناب تعلیم کرده.
و مراد از کلمه" شدید القوی"- به طوری که گفتهاند (1)- جبرئیل است، چون خدای سبحان او را در کلام مجیدش به این صفت یاد کرده و فرموده: " إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ ذِی قُوَّةٍ عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکِینٍ" (2)
سوره تکویر، آیه 20.
، بعضی (3)هم گفتهاند: مراد از آن خود خدای سبحان است." ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوی" کلمه" مرة"- به کسره میم و تشدید راء- به معنای شدت و یا پختگی عقل و رأی است، و یا از ماده مرور گرفته شده، و قیافه کلمه، قیافه بنای نوع است، و مفسرین آیه را به هر سه معنا تفسیر کردهاند، البته آنهایی که آیه را وصف جبرئیل دانستهاند، در نتیجه این طور معنایش کردهاند: " همان جبرئیل که در راه خدا شدت به خرج میدهد، یا آن جبرئیلی که عقلی پخته دارد، یا آن جبرئیلی که به نوعی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مرور و عبور میکند، با اینکه خودش در هواست".
بعضی (4)هم گفتهاند: مراد از" ذو مرة" خود رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است، او است که در مقابل دستورات الهی شدید و سخت است، و یا دارای عقل و رأیی محکم است. و یا دارای نوعی مرور و عبور است که با داشتن آن میتواند به معراج برود.
" فاستوی"- این کلمه به معنای استقامت و مسلط شدن بر کار است، و فاعل این فعل جبرئیل است، و ضمیر فاعل آن به وی بر میگردد، و معنایش این است که: جبرئیل به همین صورت اصلیش که به آن صورت خلق شده در آمده. هم چنان که در روایت هم آمده که جبرئیل برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به صورتهای مختلفی ظاهر میشد، و تنها دو نوبت به صورت اصلیش خود را به آن جناب نشان داد. ممکن هم هست معنایش این باشد
که جبرئیل با قوت خود مسلط شد بر آنچه مامور انجامش شده بود.
همه اینها در صورتی است که فاعل جمله را جبرئیل بدانیم، و اگر فاعل آن را رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بدانیم، معنایش این میشود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) استقامت ورزید و بر انجام ماموریت خود مستقر شد.
" وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلی" کلمه افق به معنای ناحیه است.
بعضی (1)گفتهاند: مراد از افق اعلا، ناحیه شرقی از آسمان است، برای اینکه در کره زمین افق مشرق ما فوق و بلندتر از افق مغرب است، اینکه گفتیم در کره زمین برای این بود که در فضا مشرق و مغرب یکسانند.
ولی این حرف درست نیست، و ظاهرا مراد از آن افق اعلای آسمان است، بدون اعتبار اینکه طرف شرقی آن باشد.
ضمیر" هو" در این آیه به جبرئیل و یا به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر میگردد، و جمله حال از ضمیر در" استوی" است.
" ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّی" کلمه" دنو" که مصدر فعل" دنی" است به معنای نزدیکی است، و کلمه" تدلی" که مصدر فعل" تدلی" است، به معنای بسته شدن و آویزان گشتن به چیزی است، ولی به طور کنایه در شدت نزدیکی استعمال میشود.
بعضی (2)گفتهاند: به معنای امتداد به طرف پایین است، چون از واژه" دلو"- که برای انداختن در چاه ساخته شده- گرفته شده است.
و معنای آیه بنا بر اینکه هر دو ضمیر به جبرئیل برگردد این است که: جبرئیل سپس نزدیک رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شد و به دامن وی دست آویخت تا با آن جناب به آسمانها عروج کند.
و بعضی (3)گفتهاند: معنایش این است که: جبرئیل از افق اعلا پایین آمد و به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نزدیک شد تا آن جناب را به معراج ببرد.
و اما بنا بر اینکه دو ضمیر به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برگردد معنایش
این میشود که: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به خدای تعالی نزدیک شد، و قرب خود را زیاد کرد.
" فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی" در مجمع البیان میگوید: کلمه" قاب" و کلمه" قیب" مانند کلمه" قاد" و" قید" به معنای مقدار هر چیز است (1)
(2 و 3 و 4)روح المعانی، ج 27، ص 48.
.و کلمه" قوس" به معنای کمان است که در تیراندازی استعمال میشود، البته این کلمه- به طوری که گفتهاند (2) - در لغت اهل حجاز بر ذراع اطلاق میشود، و معنای جمله این است که دوری او بقدر دو قوس و یا بقدر دو ذراع و یا کمتر از آن بود.
بعضی (3) هم گفتهاند: کلمه" قاب" به معنای فاصله میان دستگیره کمان و زه آن است، پس در کلام قلب شده، معنای اصلی آن دو قاب قوس بوده.
بعضی (4) دیگر به این سخن اعتراض کردهاند که: دو قاب قوس و قاب دو قوس فرقی با هم ندارند، هر دو به یک معنا هستند، پس دیگر جهت ندارد بگوییم قلب شده.
" فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی"
ضمیر در هر دو" أوحی" به جبرئیل بر میگردد، البته این در آن فرضی است که ضمیرهای گذشته هم به او برگردد، آن وقت معنای جمله چنین میشود که: جبرئیل وحی برد نزد بنده خدا که همان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) باشد، آنچه را که وحی برد.
بعضی (2)گفتهاند: هیچ مانعی ندارد که ما این دو ضمیر را به خدای تعالی برگردانیم، و اگر کسی بگوید: آخر باید قبلا نامی از خدا برده شده باشد. میگوییم این در جایی است که مخاطب و یا خواننده به اشتباه بیفتد اما در جایی که واضح باشد که مرجع ضمیر کیست لازم نیست آن مرجع قبلا ذکر شده باشد، ممکن هم هست هر سه ضمیر را به خدای تعالی برگردانیم و بگوییم معنای آیه این است که خدای تعالی به توسط جبرئیل وحی کرد به بنده خود آنچه را که وحی کرد. هم چنان که ممکن است بگوییم: ضمیر اول به جبرئیل و دومی و سومی به خدا بر میگردد، و معنای عبارت این است که: جبرئیل آنچه را که خدا به وی وحی کرده بود به سوی بنده خدا وحی کرد.
و اما بنا بر آن فرض دیگر که ضمائر قبلی به رسول خدا (صلی الله علیه و آله)
برگردد، باید بگوییم: این سه ضمیر به خدا برمیگردد، و معنای عبارت این است که: خدای تعالی وحی کرد به بندهاش آنچه را که وحی کرد، و این معنا از معنای سابق به ذهن نزدیکتر است، چون آن معنا را ذوق سلیم نمیپسندد، هر چند که صحیح هم باشد.
" ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی" کلمه" کذب" مخالف" صدق" را معنا میدهد، گفته میشود" کذب فلان فی حدیثه- فلانی در سخنش مرتکب کذب شد"، به این عبارت هم گفته میشود: " کذبه الحدیث- به او سخنی دروغ گفت"، که در این عبارت فعل" کذب" دو مفعول گرفته است، و کلمه کذب همانطور که در سخن استعمال میشود در خطای قوای مدرکه هم به کار میرود، مثلا گفته میشود: " کذبته عینه- چشم او به وی دروغ گفت"، و منظور این است که دیدش به خطا رفت.
و در جمله مورد بحث هم که از قلب نفی کذب کرده به همین عنایت بوده، حال چه اینکه کلمه کذب را لازم بگیریم و بگوییم معنایش این است که فؤاد در آنچه دیده بود دروغ نگفت، که در این صورت هیچ مفعول نگرفته، و یا آن را متعدی به دو مفعول بگیریم که مفعول دومش کلمه" ما" و مفعول اولش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) باشد، و معنا چنین باشد که فؤاد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دروغ نگفت به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آنچه را که دیده بود. و خلاصه رؤیت فؤاد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آنچه که دید رؤیتی صادق بود.
و بنا بر این، مراد از فؤاد، فؤاد رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، و ضمیر فاعلی در" رأی" هم به فؤاد آن جناب برمیگردد، و رؤیت هم رؤیت فؤاد او خواهد بود.
و این تازگی ندارد که رؤیت را که در اصل به معنای دیدن چشم است به فؤاد نسبت داده شود، چون برای انسان یک نوع ادراک شهودی هست که ورای ادراکهایی است که با یکی از حواس ظاهری و یا باطنی خود دارد، ادراکی است که نه چشم و گوش و سایر حواس ظاهری واسطهاند، و نه تخیل و فکر و سایر قوای باطنی، مانند این که مشاهده میکنیم که ما موجودی هستیم که میبینیم که در این درک عیانی و شهودی نه چشم ما واسطه است و نه فکر ما، و همچنین از خود میبینیم که ما میشنویم و میبوییم و میچشیم و لمس میکنیم و خیال میکنیم و فکر میکنیم، که در هیچ یک از این ادراکهای شهودی ما با اینکه رؤیت و شهود است، اما نه چشمی در کار است و نه هیچ حواس ظاهری و باطنی دیگر.
آری ما همانطور که محسوسات هر یک از این حواس ظاهری و باطنی را درک میکنیم
این را هم درک میکنیم که فلان محسوس را با فلان حس درک میکنیم، و این درک دیگر ربطی به آن حس ندارد، بلکه کار نفس است که قرآن کریم از آن تعبیر به فؤاد فرموده.
و در آیه شریفه هیچ دلیلی که دلالت کند بر اینکه متعلق رؤیت خدای سبحان است و خدا بوده که مرئی برای آن جناب واقع شده، نیست بلکه آنچه مرئی آن جناب واقع شده همان افق اعلی و دنو و تدلی بوده است. و نیز این بوده که آنچه به وی وحی میشود خدا وحی کرده، و این نامبردهها همانهایی است که در آیات قبلی آمده بود که همهاش از سنخ آیات خدایی برای آن جناب بوده، مؤید این گفتار ما آیه شریفه" ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری" است، که میفرماید آنچه دیده بود، از آیات کبرای پروردگارش بود.
علاوه بر این اگر هم فرض کنیم که منظور دیدن خود خدای تعالی است باز اشکالی ندارد، چون دیدن خدا را به قلب نسبت داده، و دیدن قلب غیر از دیدن چشم است، که تنها مربوط به اجسام است و تعلقش به خدای تعالی محال است، و ما در سوره اعراف آیه 143 گفتاری در باره رؤیت قلب گذراندیم.
بعضی (1)از مفسرین گفتهاند: ضمیر در جمله" ما رای" به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برمیگردد نه به فؤاد، و معنای آیه این است که: فؤاد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بعد از آنکه آن جناب با چشم خود دید آنچه را که دید، نگفت من تو را نمیشناسم، چون اگر میگفت دروغ گفته بود. برای اینکه آن جناب همانطور که چشمش دید قلبش هم شناخت، و خلاصه کلام این مفسر آن است که فؤاد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) چشم آن جناب را در آنچه دید تصدیق کرد.
بعضی (2)دیگر گفتهاند: معنایش این است که قلب آن جناب چشمش را تکذیب نکرد بلکه چشم او را در آنچه دید تصدیق کرد، و بدان معتقد شد، مؤید این معنا قرائت آن کسی است که آیه را به صورت" ما کذب"- با تشدید ذال- خوانده.
و اشکالی که متوجه این دو مفسر است این است که: آنچه از سیاق آیات برمیآید این است که خدای تعالی خواسته است صدق آن جناب را در آنچه ادعا میکند یعنی وحی و رؤیت آیات کبرای خدا تایید کند، و اگر ضمیر در جمله" ما رأی" به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برگردد حاصل معنا این میشود که میخواهد بر صدق رؤیت آن جناب
احتجاج کند، به اینکه چون قلبش به آنچه چشمش دیده بود معتقد شد، و این معنا از دأب قرآن بعید است، چون دأب قرآن همواره این است که: خدا را شاهد و مصدق دعوت انبیاء بگیرد، نه فؤاد و مثل آن را.
به خلاف اینکه ضمیر در جمله" ما رأی" را به فؤاد برگردانیم، که در این صورت حاصل معنایش تصدیق خدا خواهد بود فؤاد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را در آنچه که دیده، نه تصدیق فؤاد رؤیت آن جناب را، و کلام هم بر طبق همان سیاق سابقش که از جمله" ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوی... إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی..." شروع میشد جاری شده است، که همواره خدا آن جناب را تصدیق میکرده است.
حال اگر بگویی: خیر، همین ادعا را قبول نداریم، برای اینکه در آیه بعدی برای اثبات صدق ادعای آن جناب استدلال میکند به رؤیت خود آن جناب، چه مانعی دارد که در آیه مورد بحث هم استدلال کند به اعتقاد فؤادش.
در پاسخ میگوییم: در آیه بعدی احتجاجی در کار نیست و نمیخواهد صدق ادعای آن جناب را اثبات کند، بلکه میخواهد مشرکین را در بگو مگو کردن ملامت کند، و بفرماید: در باره چیزی که او میگوید: من به چشم خود دیدهام، و شما نمیتوانید ببینید، چرا بگو مگو میکنید؟ آخر، ممارات و مجادله- که همان بگو مگو کردن باشد- اگر کار درستی باشد در جایی درست است که در مساله فکری و نظری باشد، و اما در مساله دیدنیها، جایی برای ممارات و بگو مگو نیست، و پیامبر (صلی الله علیه و آله) دارد خبر میدهد که من آن را به عیان و با دو چشم خود دیدم، نه اینکه فکرم و عقلم چنین حکم کرد.
" أَ فَتُمارُونَهُ عَلی ما یَری" این استفهام توبیخی است، و خطابش به مشرکین است، و ضمیر در آن به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر میگردد و ممارات به معنای اصرار ورزیدن بر مجادله است.
و معنای آیه این است که: آیا برای این در جدال خود اصرار میورزید که آن جناب به خلاف آنچه ادعای دیدنش را میکند و از دیدنش به شما خبر میدهد معتقد شود؟
" وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری" کلمه" نزلة" به معنای یک دفعه نزول است، و معنای آن نزول واحد است، و این آیه دلالت میکند بر اینکه از این آیه به بعد میخواهد از یک نزول دیگر غیر آن نزولی که در آیات سابق حکایت شده بود خود خبر دهد.
و با در نظر داشتن اینکه مفسرین فاعل" رآه" را رسول خدا (صلی الله علیه و آله)
دانسته و ضمیر مفعولی در آن را به جبرئیل برگرداندهاند، قهرا منظور از" نزلة" نازل شدن جبرئیل بر آن جناب خواهد بود، نازل شدنش برای اینکه آن جناب را به معراج ببرد. و جمله" عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهی" ظرف برای رؤیت است، نه برای نازل شدن، و مراد از رؤیت هم رؤیت آن جناب است جبرئیل را به صورت اصلیش. و معنای جمله این است که: جبرئیل یک بار دیگر به صورت اصلیش در برابر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آمد، تا به معراجش ببرد، و این جریان کنار سدرة المنتهی واقع شد.
پس از آنچه که گذشت صحت این نظریه هم روشن شد که بگوییم ضمیر مفعولی به خدای تعالی برگردد. و مراد از رؤیت هم رؤیت قلبی، و مراد از نزله اخری هم نازل شدن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در معراج در کنار سدرة المنتهی باشد، آن وقت مفاد آیه چنین میشود که: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) یک بار دیگر نزد سدرة المنتهی نازل شد، و این وقتی بود که به معراج میرفت، و در آن نزله خدا را مانند نزله اول با قلب خود دیدار کرد.
" عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهی عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوی إِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ ما یَغْشی" کلمه" سدر" به معنای جنس درخت سدر، و کلمه" سدرة" به معنای یک درخت سدر است، و کلمه" منتهی"- گویا- نام مکانی است، و شاید مراد از آن، منتهای آسمانها باشد به دلیل اینکه میفرماید: جنت ماوی پهلوی آن است، و ما میدانیم که جنت ماوی در آسمانها است، چون در آیه فرموده: " وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ" (1).
و اما اینکه این درخت سدره چه درختی است؟ در کلام خدای تعالی چیزی که تفسیرش کرده باشد نیافتیم، و مثل اینکه بنای خدای تعالی در اینجا بر این است که به طور مبهم و با اشاره سخن بگوید، مؤید این معنا جمله" إِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ ما یَغْشی" است، که در آن سخن از مستوری رفته است، در روایات هم تفسیر شده به درختی که فوق آسمان هفتم قرار دارد، و اعمال بندگان خدا تا آنجا بالا میرود، که بزودی بعضی از این روایات از نظر خواننده خواهد گذشت.
" عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوی"- یعنی بهشتی که مؤمنین برای همیشه در آن منزل میکنند، چون بهشت دیگری هست موقت، و آن بهشت برزخ است که مدتش تا روز قیامت تمام میشود، و" جنت ماوی" بعد از قیامت است. هم چنان که فرموده:
1) هم رزق شما در آسمان است و هم آن بهشتی که وعده داده شدهاید. سوره ذاریات، آیه 22.
" فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوی نُزُلًا بِما کانُوا یَعْمَلُونَ" (1)
سوره سجده، آیه 19.
، و نیز فرموده: " فَإِذا جاءَتِ الطَّامَّةُ الْکُبْری... فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی" (2)، و این جنت الماوی به طوری که آیه 22 سوره ذاریات دلالت میکرد، در آسمان واقع است. ولی بعضی (3)از مفسرین آن را به جنت برزخی تفسیر کردهاند.و در جمله" إِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ ما یَغْشی" مصدر غشیان به معنای احاطه است، و کلمه" ما" در این آیه موصوله است.
و معنای آیه این است که: آن زمان که احاطه مییابد به سدره، آنچه احاطه مییابد.
در اینجا هم خدای تعالی مطلب را مبهم گذاشته نفرموده چه چیز به سدره احاطه مییابد، چون گفتم بنای خدای تعالی بر ابهام است.
" ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی" کلمه" زیغ" که مصدر فعل" زاغ" است به معنای انحراف از حالت تعادل و استقامت است، و کلمه" طغیان" که مصدر فعل" طغی" است، در هر عملی به معنای تجاوز از حد در آن عمل است، و" زیغ بصر" به این معنا است که چشم آدمی چیزی را به آن صورت که هست نبیند، و طوری دیگر ببیند، و" طغیان بصر" به این معنا است که چیزی را ببیند که اصلا حقیقت ندارد، و منظور از" بصر" چشم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است.
و معنای آیه این است که: چشم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آنچه را که دید بر غیر صفت حقیقیش ندید، و چیزی را هم که حقیقت ندارد ندید، بلکه هر چه دید درست دید، و مراد از این دیدن رؤیت قلبی است نه رؤیت با دیده سر، چون میدانیم منظور از این دیدن همان حقیقتی است که در آیه" وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری" منظور است، چون صریحا میفرماید: رؤیت در این نزله که نزله دومی است مثل رؤیت در نزله اولی بود، و رؤیت نزله اولی رؤیت با با فؤاد بود، که در بارهاش فرمود: " ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی أَ فَتُمارُونَهُ عَلی ما یَری"- دقت بفرمایید و غفلت نورزید.
" لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری" کلمه" من" تبعیض را میرساند، و معنای آیه این است که: سوگند میخورم که او
بعضی از آیات پروردگارش را دید، و با دیدن آنها مشاهده پروردگارش برایش تمام شد. چون مشاهده خدا به قلب با مشاهده آیات او دست میدهد، زیرا آیت بدان جهت که آیت است به جز صاحب آیت را حکایت نمیکند، و از خودش هیچ حکایتی ندارد، و گرنه از جهت خودش اگر حکایت کند دیگر آیت نمیشود.
و اما دیدن ذات متعالیه حق بدون حجاب، یعنی بدون وساطت آیت، امری است محال، هم چنان که خودش فرمود: " وَ لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً" (1).
در تفسیر قمی در ذیل آیه" وَ النَّجْمِ إِذا هَوی"، امام (علیه السلام) فرموده: نجم، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است، و منظور از جمله" إِذا هَوی" سرازیر شدن آن جناب است در هنگامی که به معراج رفته بود (2).
مؤلف: قمی روایتی دیگر به سند خود از پدرش از حسین بن خالد از حضرت رضا (علیه السلام) نقل کرده که در آن هم نجم به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تفسیر شده، و البته این تفسیر به باطن است نه اینکه به معنای نجم بودن آن جناب باشد (3).
و در کافی از قمی از پدرش از ابن ابی عمیر از محمد بن مسلم روایت آورده که گفت: به امام باقر (علیه السلام) عرضه داشتم: معنای آیاتی که نظیر آیه" وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشی" و" وَ النَّجْمِ إِذا هَوی" است چیست؟ فرمود: خدای عز و جل به هر چه از مخلوقات خود خواسته سوگند یاد کرده، ولی بندگان او جز به خود او نباید سوگند یاد کنند (4).
مؤلف: و در کتاب فقیه از علی بن مهزیار از ابی جعفر دوم امام جواد (علیه السلام) نظیر این حدیث آمده (5).
و در مجمع البیان گفته: عامه از جعفر بن محمد الصادق روایت کردهاند که فرمود:
محمد (صلی الله علیه و آله) در شب معراج از آسمان هفتم نازل شد، و وقتی این سوره
نازل شد و خبر معراج بگوش عتبة بن ابو لهب رسید، نزد آن جناب آمده، دختر آن جناب را طلاق داد، و آب دهان به روی حضرتش انداخت و گفت: به رب نجم سوگند که به نجم کافر شدی، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) او را نفرین کرد و عرضه داشت: بار الها سگی از سگها را بر او مسلط کن.
این بود تا آنکه عتبه به شام سفر کرد، در یکی از منزلها پیاده شد، و خدای تعالی وحشتی در دلش بیفکند، به رفقایش گفت: شب هنگام مرا در وسط خود بخوابانید، آنان نیز چنین کردند، ولی با همه این مراقبتها در نیمه شب شیری آمد و او را که در بین رفقایش بود پاره پاره کرد» (1)
.مؤلف: طبرسی بعد از نقل این حدیث اشعاری را که حسان در این باره سروده نقل میکند. الدر المنثور هم این قصه را به طرقی مختلف روایت کرده (2).
و در کافی به سند خود از هشام و حماد و غیره روایت کرده که گفتهاند: از امام صادق (علیه السلام) شنیدیم که فرمود: حدیث من حدیث پدر من است، و حدیث پدرم حدیث جد من است، و حدیث جدم (زین العابدین) حدیث حسین بن علی است، و حدیث حسین حدیث حسن است، و حدیث حسن حدیث امیر المؤمنین است، و حدیث امیر المؤمنین حدیث رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است، و حدیث رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سخن خدای عز و جل است (3).
و در تفسیر قمی به سند خود از ابن سنان روایت آورده که در ضمن آن گفته است:
امام صادق (علیه السلام) در معنای/" قابَ قَوْسَیْنِ" فرمود: چون آن جناب، یعنی رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، نزدیکترین خلائق بود به خدا، و آن قدر نزدیک بود که در شب معراج وقتی به آسمان بالا میرفتند جبرئیل مرتب میگفت: جلوتر برو ای محمد، برو که در جایی قدم نهادهای که نه هیچ ملکی مقرب قدم نهاده و نه هیچ رسولی مرسل. و اگر روح و جان آن حضرت نمونهای از آن عالم نبود، هرگز نمیتوانست به آنجا برسد، و در نزدیکی به خدا به حدی رسید که خدای تعالی در بارهاش فرمود: " قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی" یعنی بلکه کمتر از دو قوس (4).
و در احتجاج از علی بن الحسین (علیه السلام) روایتی طولانی آورده که در ضمن آن فرمود: من فرزند کسی هستم که بلند مرتبه بود، و بلند مرتبهتر میشد، تا آنجا که از سدرة المنتهی گذشت و نسبت به خدای تعالی آن قدر نزدیک شد که بیش از دو قوس و بلکه کمتر فاصله نماند (1).
مؤلف: این معنا در روایات ائمه اهل بیت (علیه السلام) بسیار آمده.
و در الدر المنثور است که ابن منذر و ابن مردویه، از ابی سعید خدری روایت کردهاند که گفت: آن هنگام که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را شبانه به معراج بردند، آن قدر به پروردگارش نزدیک شد که فاصله نزدیکیاش قاب دو قوس و بلکه نزدیکتر شد، و آیا میدانی که قوس به" زه" آن چقدر نزدیک است، بلکه از آن هم نزدیکتر شد (2).
و نیز در همان کتاب است که ابن ابی حاتم و طبرانی و ابن مردویه، از ابن عباس روایت کردهاند که در تفسیر آیه" ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّی" فرمود: منظور رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است که به پروردگارش نزدیک شد، و سپس سرازیر گردید (3).
و در مجمع البیان است که انس در روایتی که اوائل سندش ذکر نشده گفته است:
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در ذیل آیه" قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی" فرمود: یعنی بقدر دو ذراع یا کمتر از دو ذراع (4).
و در تفسیر قمی ذیل آیه" فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی"
فرمود: این وحی، وحی رو در رو بود، (به این معنا که کسی بین خدا و آن جناب واسطه نبود) (5).
و در توحید به سند خود از محمد بن فضیل روایت کرده که گفت: من از حضرت ابی الحسن (علیه السلام) پرسیدم: آیا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پروردگارش عز و جل را دید؟ فرمود: بله اما با قلب خود دید، مگر کلام خدای عز و جل را نشنیدی که میفرماید: " ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی" پس به حکم این آیه خدا را با چشم ندید، بلکه با قلب دید (6).
و در الدر المنثور است که عبد بن حمید و ابن منذر و ابن ابی حاتم، از محمد بن کعب قرظی از بعضی از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت کردهاند کهن.
پرسیدند: یا رسول اللَّه آیا پروردگار خود را دیدهای؟ فرمود: با چشم خود ندیدم، ولی با فؤادم دو بار دیدم، آن گاه این آیه را تلاوت کرد: " ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّی" (1).
مؤلف: این معنا را نسایی هم از ابو ذر- به طوری که در الدر المنثور آمده- نقل کرده، و عبارتش چنین است: " رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پروردگار خود را با قلب خود دید نه با چشم خود" (2).
و از صحیح مسلم و ترمذی و ابن مردویه، از ابو ذر روایت کرده که گفت: من از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پرسیدم: آیا پروردگار خود را دیدهای؟ فرمود: " نورانی میبینم او را" (3).
مؤلف: کلمه" نورانی" منسوب به نور است که بر طبق قاعده باید بشود" نوری" ولی بر خلاف قاعده و قیاس" نورانی" میگویند، مانند جسمانی که منسوب به جسم است.
بعضیها عبارت مذکور را به صورت" نور انی أراه"- با تنوین و کسره همزه و تشدید نون و سپس یای متکلم- خواندهاند، یعنی نوری که من آن را میبینم، ولی ظاهرا عبارت روایت دست خورده شده باشد، هر چند که روایتی دیگر که ذیلا نقل میکنیم آن را تایید کند، و آن روایت این است که: مسلم در صحیح خود، و ابن مردویه از ابو ذر نقل کردهاند که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پرسیده: آیا پروردگارت را دیدهای؟ فرمود: نوری را دیدم (4).
چون به هر تقدیر ظاهر روایت قابل قبول نیست، مگر اینکه بگوییم مراد از رؤیت، رؤیت قلب است، در نتیجه نه رؤیت، رؤیت حسی است و نه نور، نور حسی است.
و در کافی به سند خود از صفوان بن یحیی روایت کرده که گفت: ابو قره محدث از من خواهش کرد او را نزد ابی الحسن رضا (علیه السلام) ببرم، من از آن جناب برای وی اجازه ملاقات خواستم، آن حضرت اجازه دادند، ابو قره بر آن حضرت وارد شد و مسائلی از حلال و حرام در احکام از او پرسید تا رسید به اینجا که ابو قره گفت: خدای تعالی فرموده: " وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری" این چه معنا دارد؟ حضرت ابو الحسن (علیه السلام) پاسخ دادند که بعد از این آیه، آیهای دیگر هست که میفهماند آن جناب چه دیده، و آن آیه" ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی" است، میفرماید: فؤاد محمد آنچه را که چشمهایش دید و زبانش از آنچه دید خبر داد تکذیب نکرد، و.]
اما اینکه چه دیده؟ آیه" لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری- از آیات کبرای پروردگارش بدید" پاسخ میدهد، و معلوم میشود که منظور از جمله" ما رأی" آیات پروردگار است، و آیات پروردگار غیر خود اوست (1).
مؤلف: علی الظاهر منظور امام این بوده که ابو قره را ساکت کرده باشد، چون در آغاز قبول میکند که منظور از این دیدن، دیدن حسی است، آن گاه این چنین ساکتش میکند که منظور از آن، دیدن آیات خدا است، و آیات خدا غیر خدا است، و بنا بر این دیگر نباید به روایت اشکال کرد که چرا فرموده آیات خدا غیر خدا است، با اینکه دیدن آیات خدا بدان جهت که آیات او است در حقیقت دیدن خود او است، زیرا همانطور که گفتیم و در عدهای از روایات هم آمده بود دیدن خدا مربوط به قلب است، و دیدن آیاتش مربوط به چشم.
و صاحب تفسیر قمی میگوید: پدرم از ابن ابی عمیر از هشام از امام صادق (علیه السلام) برایم حدیث کرد که فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرموده: من (در شب معراج) به سدرة المنتهی رسیدم، و دیدم که هر یک برگش سایه بر امتی از امتها دارد، آنجا بود که نسبت به مقام پروردگارم مانند فاصله دو قوس یا کمتر قرار گرفتم (2).
و در الدر المنثور است که احمد و ابن جریر از انس روایت کردهاند که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: به سدرة المنتهی رسیدم، دیدم که بارش مانند ملخ درشت و پر پشت و برگهایش چون گوش فیل است، همین که جلوهای از امر خدا آن را پوشاند بصورت یاقوت و زمرد و مثل آن در آمد (3).
و در تفسیر قمی به سند خود از اسماعیل جعفی از امام ابی جعفر (علیه السلام) روایت کرده که در ضمن حدیثی طولانی فرمود: و چون آن جناب را به سدرة المنتهی رساندند جبرئیل دیگر همراهیش نکرد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: آیا در چنین مقامی مرا تنها میگذاری؟ گفت: تو هم چنان پیش برو، به خدا سوگند تو به حدی پیش رفتهای که احدی از خلق خدا که قبل از تو بودند، به این حد پیش نرفتند، در آنجا بود که نوری از ناحیه پروردگارم دیدم، و سبحه بین من و او حائل گردید.
راوی میگوید: عرضه داشتم: فدایت شوم" سبحه" چیست؟ حضرت روی خود را به طرف زمین خم کرد با دست به آسمان اشاره نموده سه مرتبه فرمود: جلال پروردگارم، جلال
پروردگارم (1)
(2 و 3)تفسیر قمی، ج 2، ص 335.
.مؤلف: سبحه همانطور که در حدیث تفسیر شده عبارت است از جلال، و چیزی است که بر تنزه خدای تعالی از نواقص خلقش دلالت میکند که برگشت این نیز به همان جلال است، و حاصل ذیل روایت این است که: آن حضرت پروردگار خود را از راه مشاهده آیاتش بدید.
و نیز در همان کتاب در ذیل آیه" وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهی" آمده که امام فرمود در آسمان هفتم (2) .
باز در آن کتاب در ذیل آیه" إِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ ما یَغْشی" امام فرمود: وقتی حجاب از بین خدای تعالی و بین رسول گرامیش برداشته شد، نور سدره پوشیده گشت (3) .
مؤلف: و در مطالب گذشته روایاتی دیگر نیز هست، و ما در اول تفسیر سوره اسراء روایاتی را که جامع داستان معراج است نقل کردیم.
و در آنجا در ذیل همان روایات اختلافی را که علماء در معراج آن حضرت کردهاند نقل نمودیم که: بعضی گفتهاند: در خواب صورت گرفته، و بعضی گفتهاند: در بیداری بوده، آنهایی هم که گفتهاند در بیداری بوده، اختلاف کردهاند که آیا با روح و بدن مادیش هر دو به معراج رفته و یا تنها با روحش، و از ابن شهرآشوب (صاحب مناقب) نقل کردیم که گفته است: اعتقاد شیعه این است که معراج از مسجد الحرام تا مسجد اقصی با روح و جسم هر دو بوده، و آیه اسراء هم بر همین مقدار دلالت دارد، و اما از مسجد اقصی تا آسمانها، بعضی از علمای اسلام گفتهاند: آن نیز با جسم و روح هر دو بوده، و بسیاری از علمای شیعه نیز با ایشان موافقت کردهاند، و بعضی دیگر گفتهاند که: از مسجد اقصی تا آسمان تنها روحانی بوده، و بعضی از علمای متاخر نیز متمایل به این قول شدهاند.
و به نظر ما عیبی در این قول نیست- البته اگر قرائنی که همراه با آیات و روایات هست آن را تایید کند- چیزی که هست در این صورت لازم است جنت الماوی در آیه" عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوی" را حمل بر جنت برزخ کنیم، و بگوییم: منظور از اینکه فرمود: جنت الماوی نزد سدره بود، این است که بهشت برزخی با سدرة المنتهی نوعی ارتباط و بستگی دارد، هم چنان که در روایات آمده که قبر انسانها یا باغی از باغهای بهشت، و یا حفرهای از حفرههای دوزخ
1) تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 155 به نقل از تفسیر قمی.
است (1)(که از آن میفهمیم منظور وجود نوعی ارتباط یا با بهشت و یا با دوزخ است) و یا بالأخره آیات معراج را طوری توجیه کنیم که با روحانی بودن معراج به آسمان منافات پیدا نکند.
و اما اینکه معراج در خواب بوده باشد، در تفسیر سوره اسراء گفتیم: سخنی است که اصلا نباید به آن توجه شود.
بعضی هم احتمال دادهاند، و خواستهاند معراج به آسمانها را تطبیق دهند با گردش شبانه در کرات دیگر آسمان، کراتی که جزو منظومه شمسی ما هستند، یا آنهایی که در منظومههای دیگرند، و یا کراتی که در کهکشانی غیر از کهکشان ما قرار دارند. ولی این احتمالها با اخباری که در باره جزئیات این داستان وارد شده به هیچ وجه نمیسازد، بلکه با مفاد آیات قبلی همین سوره نیز وفق نمیدهد.
1) فروع کافی، ج 3، ص 242، ح 2.
أَ فَرَأَیْتُمُ اللاَّتَ وَ الْعُزَّی (19) وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْری (20) أَ لَکُمُ الذَّکَرُ وَ لَهُ الْأُنْثی (21) تِلْکَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِیزی (22) إِنْ هِیَ إِلاَّ أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ ما تَهْوَی الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدی (23)
أَمْ لِلْإِنْسانِ ما تَمَنَّی (24) فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَ الْأُولی (25) وَ کَمْ مِنْ مَلَکٍ فِی السَّماواتِ لا تُغْنِی شَفاعَتُهُمْ شَیْئاً إِلاَّ مِنْ بَعْدِ أَنْ یَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَرْضی (26) إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَیُسَمُّونَ الْمَلائِکَةَ تَسْمِیَةَ الْأُنْثی (27) وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً (28)
فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّی عَنْ ذِکْرِنا وَ لَمْ یُرِدْ إِلاَّ الْحَیاةَ الدُّنْیا (29) ذلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدی (30) وَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا وَ یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی (31) الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلاَّ اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّکَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ هُوَ أَعْلَمُ بِکُمْ إِذْ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ فَلا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقی (32)
و با اینکه دعوت او حق و نبوتش صدق است آیا هنوز هم معتقدید که لات و عزی (19).
و سومی یعنی منات (به گمان شما دختران خدایند) (20).
آیا پسران مال شما و برای خدا دختران است؟ (21).
چه تقسیم جائرانه و غیر عادلانهای (22).
این بتها هیچ حقیقتی به جز این ندارند که نامهایی از طرف شما و پدرانتان بر آنها نهاده شده، و خدای تعالی هیچ مدرکی بر الوهیت آنها نازل نکرده، ای پیامبر اینان به جز خیال و پنداری دلخواه را پیروی نمیکنند. با اینکه از ناحیه پروردگارشان هدایت برایشان آمده (23).
راستی انسانها چنین قدرتی دارند که هر چه را آرزو کنند به صرف آرزو مالک شوند؟ (24).
نه، دنیا و آخرت تنها ملک خدا است (25).
و چه بسیار فرشته در آسمان که شفاعتشان هیچ دردی را دوا نمیکند، مگر بعد از آنکه خدا اذن دهد، و برای هر کس که بخواهد و بپسندد اجازه دهد (26).
کسانی که به آخرت ایمان نمیآورند برای ملائکه نامهای زنان میگذارند و آنان را زن میپندارند (27).
با اینکه هیچ دلیلی علمی بر گفته خود ندارند، و جز خیال و گمان دنبال نمیکنند، در حالی که خیال و گمان هیچ دردی را دوا ننموده، در تشخیص حق جای علم را نمیگیرد (28).
پس تو ای پیامبر از هر کسی که از یاد ما روگردان است و جز زندگی دنیا نمیخواهد روی بگردان (29)
علمشان تا همین جا کارگر است، و تحقیقا پروردگار تو بهتر میداند که چه کسی از راه او گمراه شده، و چه کسی راه یافته است (30).
و برای خدا است آنچه در آسمانها و آنچه در زمین هست (آن وقت چگونه ممکن است حال این دو طایفه را نداند، و اینکه گفتیم از آنان روی بگردان برای این بود که) تا خدا آنهایی را که با اعمال خود بدی کردند، و آنهایی را که با نیکیهای خود نیکی نمودند، جزا بدهد (31).
و اما کسانی که از گناهان کبیره و خیلی زشت پروا کردهاند، و گناهانی کوچک مرتکب شدهاند، پروردگار تو مغفرتی وسیع دارد، او به وضع شما آگاه است، چه آن زمانی که شما را از زمین پدید میآورد، و چه آن زمانی که در شکم مادرانتان چنین بودید، پس بیهوده خویشتن را نستایید که او بهتر میداند چه کسی با تقوا است (32).
این آیات قسمتی از آیات فصل دوم سوره است، که گفتیم در سه فصل خلاصه
میشود، خدای تعالی در این آیات به مساله بتها و بتپرستیها پرداخته به شدیدترین وجه ریشه این ادعا را میزند که بتها به زودی ایشان را شفاعت میکنند، و در این آیات اشارهای هم به مساله معاد که از مطالب فصل سوم سوره است دارد.
" أَ فَرَأَیْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّی وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْری" بعد از آنکه در آیات قبلی راستگویی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را مسجل کرد، و ثابت نمود که سخنان او حقایقی است آسمانی که به وی وحی میشود، و از آن حقانیت نبوتش را نتیجه گرفت، نبوتی که بر اساس توحید و نفی شرکاء پیریزی شده به عنوان تفریع و نتیجهگیری به مساله بتها پرداخت" لات" و" عزی" و" منات" که بتهای مشرکین بودند، و مشرکین آنها را تمثالی از ملائکه میپنداشتند، و ادعا میکردند که ملائکه به طور کلی از جنس زنانند، و بعضی از مشرکین بعضی از بتها را تمثال ملائکه بعضی دیگر را تمثالی از انسانها میدانستند، چون بتپرستان قائل به الوهیت و ربوبیت خود بتها بودند، بلکه ارباب آنها را که همان ملائکه باشد مستقل در الوهیت و ربوبیت و انوثیت و شفاعت میدانستند، آیات مورد بحث اشاره به حقایقی دیگر که منتج معاد و جزای اعمال است دارد.
و کلمات" لات" و" عزی" و" منات" نام سه بت است که معبود عرب جاهلیت بودند، و در اینکه این سه بت چه شکلهایی داشتند و در کجا منصوب بودند و هر یک معبود کدام طایفه از عرب بود و در اینکه چه چیز باعث شد که آن بتها مورد پرستش قرار گیرند؟ اقوال علماء مختلف و متناقض است، به طوری که به هیچ یک از آن اقوال نمیتوان اعتماد کرد، تنها چیزی که در باره این بتها اتفاق کلمه هست همینهایی است که ما آوردیم.
و معنای آیه این است که: وقتی مطلب بدین قرار بود که گفتیم، یعنی دعوت پیامبر حق، و گفتارش که همه وحی و رسالت و از ناحیه خدای سبحان است صدق بود، پس، از لات و عزی و منات که سومی آن دو بت است و از سایر بتها به من خبر دهید، همان بتهایی که آنها را صنمها و تمثالهای ملائکه میخوانید، ملائکهای که میگویید دختران خدایند.
" أَ لَکُمُ الذَّکَرُ وَ لَهُ الْأُنْثی تِلْکَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِیزی" (آیا راستی پسران از شما و دختران از خدایند، در این صورت چه تقسیمی ظالمانه دارید) استفهام در آیه انکاری و آمیخته با استهزاء است، و" قسمة ضیزی" به معنای قسمت جائرانه و غیر عادلانه است.
و معنای آیه این است که: وقتی مطلب از این قرار باشد، و ارباب این بتها یعنی ملائکه دختران خدا باشند، با اینکه خود شما دختر را برای خود نمیپسندید و جز به پسر رضایت نمیدهید، آیا این قسمت درست است که پسران مال شما و دختران مال خدا باشد؟ چه قسمتی جائرانه و غیر عادلانه (البته فراموش نشود که گفتیم اساس این استفهام استهزاء است، و گرنه خدا نه پسر دارد و نه دختر)." إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ..."
ضمیر" هی" به بتهای مذکور یعنی لات و عزی و منات برمیگردد، و یا به آنها از این جهت که اصنامند، (تا شامل همه بتها شود) و ضمیر در" سمیتموها" به اسماء بر میگردد، و" تسمیه أسماء" به معنای اسم قرار دادن آنها است، و منظور از" سلطان"، برهان و دلیل است.
و معنی آیه این است که: این اصنام که شما الهه خود گرفتهاید چیزی به جز مشتی اسماء نیستند، که شما و پدرانتان آن سنگ و چوبها را به آن اسماء نامگذاری کردهاید، و ما ورای این أسماء مصادیق و مسمیات واقعی که خدای تعالی برهانی بر اله بودن و ربوبیت آنها نازل کرده باشد ندارند.
و حاصل آیه این است که: میخواهد گفتار مشرکین را به این دلیل که مدرکی بر الوهیت آلهه خود ندارند رد کند. و کلمه" ما" در جمله" إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَی الْأَنْفُسُ" موصول است، و ضمیری که باید از جمله به آن برگردد حذف شده، تقدیرش" و ما تهواه الانفس- و آنچه نفسها هوسش را میکنند" است.
ولی بعضی (1)از مفسرین گفتهاند: ما مصدریه است، که جمله بعد را به صورت مصدر در میآورد، و تقدیر کلام: " ان یتبعون الا الظن و هوی الانفس- پیروی نمیکنند مگر پندار و خواسته نفس را" میباشد، و کلمه" هوی" به معنای خواهشهای شهوانی نفس است و جمله مورد بحث هم در مقام مذمت مشرکین است که باطل را پیروی میکنند، و هم تاکید مطالب قبل است که میفرمود: برهانی بر عقاید خود ندارند.
و جمله" وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدی" هم که جملهای است حالیه، آن مطالب را تاکید میکند، و معنایش این است که: این مشرکین در امر خدایان خود به جز باطل متابعتی ندارند تنها پیرو باطل و هواهای شهوی نفس هستند، آری اینها را پیروی میکنند در حالی که
1) تفسیر فخر رازی، ج 28، ص 301.
از ناحیه خدا که پروردگارشان است هدایتی به سویشان آمد و آن عبارت بود از دعوت حقه پیامبر و یا قرآنی که به سوی حق هدایت میکند.
در این آیه التفاتی از خطاب قبلی به کار رفته تا به این نکته اشاره کرده باشد که مردمی که چنین هستند کوتاهفهمتر از آنند که مخاطب به این کلام قرار گیرند، علاوه بر این استعداد آن را ندارند که در کلامی برهانی مخاطب قرار گیرند، و کسانی که پیروان ظن و هوی هستند چه میفهمند که برهان چیست.
" أَمْ لِلْإِنْسانِ ما تَمَنَّی" کلمه" أم" منقطعه است، و استفهام در جمله انکاری است، و سیاق گفتار سیاق نفی این معنا است که انسان مالک آرزوهایش باشد، میفرماید صرف اینکه انسان آرزویی در سر بپروراند مالک آن آرزو نمیشود، تا مشرکین هم به صرف اینکه آرزوی شفاعت ملائکه را داشته باشند مالک شفاعت آنها بشوند ملائکهای که به گمان آنها ارباب اصنام و دختران خدا هستند. و یا به صرف اینکه آرزوی الوهیت آلهه خود کنند به آرزوهایشان برسند.
البته در این کلام اشارهای هم به این نکته هست که مشرکین به جز این آرزو هیچ دلیل قابل قبولی بر الوهیت آلهه خود و شفاعت آنها ندارند، و با آرزو هم کسی مالک چیزی نمیشود.
" فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَ الْأُولی" حرف فاء که بر سر جمله آمده جمله را فرع جمله سابقش میکند و آن را علت همان معلول میسازد تا بفهماند بین دو جمله ارتباط مستقیم هست. و این جمله علت مضمون جمله قبل است، و میفهماند که انسان به صرف آرزو مالک آرزویش نمیشود، به خاطر اینکه دنیا و آخرت تنها و تنها از آن خدای سبحان است، و او هیچ شریکی در ملک خود ندارد تا آرزوهای خام شما هم یکی از آن شرکاء باشد.
" وَ کَمْ مِنْ مَلَکٍ فِی السَّماواتِ لا تُغْنِی شَفاعَتُهُمْ شَیْئاً إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ یَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَرْضی" فرق میان" اذن" و" رضا" این است که رضا امری است باطنی، و عبارت است از حالت ملایمت نفس راضی، با آنچه از آن راضی است، ولی اذن أمر ظاهری است و اعلام صاحب اذن است، صاحب اذن میخواهد اعلام کند از قبل من هیچ مانعی نیست که تو فلان کار را بکنی، و این، هم با داشتن رضای باطنی میسازد و هم با نبودن آن، ولی رضا بدون اذن نمیسازد، حال چه رضای بالقوه و چه بالفعل.
و این آیه در صدد این است که بفرماید: ملائکه از ناحیه خود مالک هیچ شفاعتی نیستند، به طوری که در شفاعت کردن بینیاز از خدای سبحان باشند، آن طور که بتپرستان معتقدند، چون تمامی امور به دست خداست، پس اگر هم شفاعتی برای فرشتهای باشد، بعد از آن است که خدا به شفاعتش راضی باشد و اذنش داده باشد.
و بنا بر این مراد از جمله" لمن یشاء" ملائکه است، و معنای آیه این است که: چه بسیار از فرشته در آسمانها هستند که شفاعتشان هیچ اثری ندارد، مگر بعد از آنکه خدا به هر یک از ایشان که بخواهد و راضی باشد اجازه شفاعت داده باشد.
ولی بعضی (1)از مفسرین گفتهاند: مراد از جمله مذکور انسان است، و معنای آیه این است که: ملائکه شفاعت نمیکنند مگر انسانی را که خدا خواسته باشد شفاعت شود، و به آن راضی باشد چگونه راضی میشود و اجازه شفاعت به ملائکه میدهد در باره کسانی که به وی کفر میورزند و غیر او را میپرستند؟
و به هر حال از این آیه این معنا به طور مسلم بر میآید که برای ملائکه شفاعتی قائل است، چیزی که هست شفاعت ملائکه را مقید به اذن و رضایت خدای سبحان کرده است.
" إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَیُسَمُّونَ الْمَلائِکَةَ تَسْمِیَةَ الْأُنْثی" این آیه عقیده مشرکین را بر اینکه ملائکه از جنس زنانند رد میکند، همانطور که در آیه قبلی اعتقاد به شفاعت ملائکه به طور مطلق را رد میکرد، و مراد از" تسمیه مشرکین ملائکه را تسمیه انثی" همین است که میگفتند: ملائکه دختران خدایند، پس مراد از کلمه انثی جنس زن است که اعم از یکی و بیشتر است.
بعضی (2)از مفسرین گفتهاند: کلمه" ملائکه" در معنای استغراق مفرد است، در نتیجه تقدیر کلام" لیسمون کل واحد من الملائکة تسمیة الانثی" است، یعنی مشرکین تک تک ملائکه را به نام زن نامگذاری میکنند، یعنی آنها را دختر مینامند، پس این کلام بر وزن این جمله است که میگوییم: " کسانا الامیر حلة- امیر به ما خلعت پوشانید" یعنی به یک یک ما پوشانید.
بعضی (3)از مفسرین گفتهاند: اینکه نامگذاری مشرکین را وابسته به نداشتن ایمان به آخرت دانسته و فرموده: آنهایی که ایمان به آخرت ندارند چنین نامگذاریها دارند، خود اشارهای است به شناعت و زشتی این عمل، و اینکه چنین عملی مستتبع عقوبت است، و
کسی مرتکب آن نمیشود مگر آنکه از بیخ و بن ایمانی به آخرت و عقوبت در آن نداشته باشد.
" وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً" کلمه" علم" به معنای تصدیقی است صد در صد که مانع از تصدیق به ضدش باشد، به خلاف کلمه" ظن" که به معنای تصدیق مثلا شصت درصد است، که چهل درصد احتمال خلاف آن نیز هست، که این چهل درصد و یا کمتر را وهم میگویند (و اما احتمالی که با احتمال مخالفش پنجاه، پنجاه باشد شک و تردید است)، و اعتقاد به زن بودن فرشتگان همانطور که برای مشرکین معلوم و تصدیقی صد در صد نیست، همچنین مظنون و شصت درصد هم نیست، زیرا ده درصد اضافی دلیل میخواهد، که نداشتند، ولی از آنجایی که این اعتقاد موافق با هوای نفسشان بوده همین هوای نفس آن را در دلهایشان رسوخ داده، و زینت داده بود و همین باعث شد که متوجه خلاف آن نشوند و هر قدر احتمال خلاف آن به ایشان گوشزد شود از آن اعراض کنند و به همان چیزی که دوست میداشتند بچسبند، و به همین جهت قرآن کریم آن را ظن نامیده و گرنه (اگر به واقع مطلب بنگری اعتقاد به شرک اصلا اعتقاد نیست، نه تنها علم و احتمال صد در صد نیست، و نه تنها مظنه و احتمال شصت درصد و بالاتر نیست، و نه تنها احتمال مساوی یعنی شک نیست، و نه تنها احتمال مرجوح یعنی وهم و چهل درصد و پائینتر نیست، بلکه فقط و فقط) تصوری است بدون تصدیق.
با این بیان درستی گفتار آن مفسر (1)که گفته: ظن در این آیه و در آیه سابق که میفرمود: " إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَی الْأَنْفُسُ" به معنای توهم است نه اعتقاد راجح، روشن میشود. و گفتار خود را به آنچه از کلام راغب به دست میآید تایید کرده است، چون راغب گفته: بسیار میشود که کلمه" ظن" بر توهم هم اطلاق میشود (2).
" إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً"- کلمه" حق" به معنی واقعیت هر چیز است، و همه میدانیم که واقعیت هر چیزی جز به علم یعنی اعتقاد مانع از نقیض، و یا به عبارت دیگر احتمال صد در صد درک نمیشود، و غیر علم که یا ظن است و یا شک و یا وهم، واقعیت چیزی را نشان نمیدهد، پس هیچ مجوزی نیست که انسان در درک حقایق به آن اعتماد کند، خدای تعالی هم فرموده: " وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ" (3).
و اما اینکه در احکام عملی دینی به مظنه عمل میکنیم، از این جهت است که در
خصوص این مورد دلیلی از ناحیه شارع رسیده، که اطلاق آیه شریفه را مقید کرده، از خصوص این یک مورد گذشته در هیچ یک از امور اعتقادی نمیتوانیم ظن را پیروی کنیم، چون اطلاق آیه در آن باره محفوظ است.
بعضی (1)از مفسرین گفتهاند: اینکه در آیه مورد بحث به جای اکتفاء به ضمیر، اسم ظاهر را آورده، و با اینکه میتوانست بفرماید: " انه لا یغنی من الحق شیئا" دو باره کلمه" ظن" را آورده برای این بود که جمله مذکور به عنوان مثلی آورده شود.
" فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّی عَنْ ذِکْرِنا وَ لَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیاةَ الدُّنْیا" این جمله بخاطر حرف فاء که بر سر دارد، تفریع و نتیجهگیری از پیروی مشرکین از ظن و از هوای نفس میباشد، پس اینکه دستور میدهد از آنان اعراض کن نتیجه همانست که مشرکین تابع و پیرو حق و علم نبودهاند، و اگر نفرمود: " فاعرض عنهم- از ایشان اعراض کن"، و بجای آن فرمود: " فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّی عَنْ ذِکْرِنا- از کسی که از ذکر ما رویگردان است اعراض کن" برای این بوده که بفهماند علت این دستور چیست، پس گویا فرموده: این مشرکین علم را رها کرده دنبال ظن را گرفتهاند، و تابع هوای نفس خویشند و اگر چنینند برای این است که از ذکر ما رویگردان هستند، و تنها همشان زندگی دنیا است و بس، بنا بر این، بهرهشان از علم منحصر به مسائل مادی دنیوی است، و چون چنین است تو نیز از آنان اعراض کن، برای اینکه ایشان گمراهند.
و مراد از" ذکر" در این آیه، یا قرآن است که پیروان حق را به سوی حق صریح هدایت نموده و با حجتهای قاطع و براهین روشن که جای تردید در آنها نیست به سوی سعادت خانه آخرت که ورای دنیا است ارشاد مینماید.
و یا مراد از آن یاد خدا است که در مقابل غفلت از او به کار میرود، و از کسی که از چنین ذکری رویگردان است نیز باید اعراض کرد، برای اینکه یاد خدا به نحوی که لایق به ذات متعالیه او باشد، یعنی یاد خدا به اسماء و صفات خدا، بشر را به سوی حقایقی علمی در باره مبدأ و معاد هدایت میکند، هدایتی علمی که باز جای تردید باقی نمیگذارد.
" ذلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدی" اشاره با کلمه" ذلک" به امر دنیا است که هر چند کلمه امر دنیا در آیه سابق نیامده
1) روح المعانی، ج 27، ص 59.
بود، بلکه کلمه" حیاة الدنیا" آمده بود، ولی امر دنیا از آن آیه استفاده میشد، و تعبیر به اینکه" این است مقدار رسایی علم آنان" تعبیری است استعارهای، گویا علم به سوی معلوم میرود تا به آن برسد، و علم مشرکین در مسیر خود به دنیا میرسد، و همانجا از حرکت باز میماند، و دیگر از آنجا به طرف آخرت نمیرود، و لازمه این توقف علم، آن است که تنها دنیا هدف نهایی اراده و طلب آنان باشد، و توسن همشان تا همانجا پیش برود، و دیگر دل بغیر دنیا نبندند، و جز به سوی آن روی نیاورند.
" إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ..."- این جمله مضمون جمله قبلی را تاکید میکند، و شهادتی است از خدای تعالی بر صحت آن.
" وَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا وَ یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی" ممکن است بگوییم: صدر آیه شریفه حال باشد از جمله" أعلم" که در آیه قبلی بود، و کلمه" واو" در ابتدای آن واو حالیه و معنا چنین باشد: " به درستی پروردگار تو أعلم و داناتر به حال دو طایفه ضالین و مهتدین است، در حالی داناتر است که مالک همه چیزهایی است که در آسمان و زمین است، دیگر چگونه ممکن است که أعلم به حال آن دو طایفه نباشد، با اینکه مالک ایشان است".
و بنا بر این احتمال، ظاهر چنین به نظر میرسد که: جمله" لیجزی..." متعلق به جمله سابق باشد که میفرمود: " فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّی..." آن وقت معنای مجموع دو جمله چنین میشود که از ایشان اعراض کن و امرشان را به خدا واگذار نما تا جزایی چنین و چنانشان داده و تو را و نیکوکاران را چنین و چنان پاداش دهد.
ممکن هم هست بگوییم جمله" وَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ..." کلامی استینافی باشد و بخواهد بفهماند دستوری که به تو دادیم که از ایشان اعراض کن، برای این نبود که ما دست از ایشان برداشتهایم و رهایشان کردهایم، بلکه برای این بود که خواستیم هر طایفه را در برابر عملش جزا دهیم، اگر عملش بد بوده جزای بد، و اگر خوب بوده جزای خوب دهیم. و اگر با اینکه میتوانست بفرماید: " و له ما فی السماوات..." به جای ضمیر دوباره اسم جلاله" اللَّه" را آورد، برای این بود که از کمال عظمت خدای سبحان خبر داده باشد.
" وَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ"- این جمله به مالکیت خدای تعالی نسبت به تمامی عالم اشاره میکند، و معنایش این است که: هستی تمامی موجودات قائم به خدای تعالی است، چون خدا خالق و پدید آورنده آنها است، پس ملکیت ناشی از خلقت او خود علاوه بر این، منشا تدبیر هم هست. بنا بر این جمله مورد بحث بر خلقت و تدبیر دلالت دارد، گویا فرموده: خلقت و تدبیر عالم از خداست.
جمله" لیجزی..." هم که لامش لام غایت است متعلق به همین مطلب است، و معنایش این است که خلقت و تدبیر عالم از آن خداست، غایت و نتیجهاش هم این است که کسانی را که بد میکنند جزا دهد...، و مراد از جزا همان شؤون و خصوصیات قیامت است، که قرآن کریم از آن خبر داده، و مراد از اسائه و احسان، معصیت و طاعت است و تقدیر جمله" ما عملوا" جمله" جزاء ما عملوا" است، ممکن هم هست خود" ما عملوا" باشد، و معنا چنین باشد که جزای اعمالشان را خود همان اعمال را میدهد، و مراد از حسنی هم همین طور، یعنی (یا) مثوبت حسنی است (و یا خود حسنی).
و معنای آیه این است که: تا خدا کسانی را که معصیت کردهاند به معصیتشان، و یا به جزای معصیتشان کیفر دهد، و کسانی را که اطاعت کردند به مثوبتی حسنی (و یا به خود حسنی) پاداش دهد، مفسرین در این آیه احتمالات دیگری دادهاند که احتمال ما از همه بهتر به ذهن میرسد و روشنتر است.
" الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلَّا اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّکَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ..."
کلمه" اثم" به معنای گناه است، و اصل آن- به طوری که راغب (1)گفته- به معنای عملی بوده که دیر به نتیجه و ثواب برسد.
و منظور از" کَبائِرَ الْإِثْمِ"، گناهان کبیره است که به طوری که در روایات ثواب الاعمال از عباد بن کثیر النوا از امام ابی جعفر (علیه السلام) آمده، عبارت از هر گناهی است که قرآن مرتکبش را تهدید به آتش دوزخ کرده باشد (2). و در تفسیر آیه شریفه" إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ..." (3)بحثی پیرامون آن کردهایم.
و کلمه" فواحش" به معنای گناهانی است که خیلی شنیع و رسوا باشد، از آن جمله خدای تعالی زنا و لواط را دانسته، ولی بعید نیست از ظاهر آیه برآید که در اینجا فواحش و کبائر یکی باشد.
و اما در باره معنای کلمه" لمم" اختلاف کردهاند:
بعضی (1) گفتهاند: منظور از آن گناهان صغیره است. و اگر منظور این باشد باید گفت:
استثناء در آیه منقطع و نظیر استثنای" همه پسرانم آمدند مگر پسر همسایه" است.
بعضی (2) گفتهاند: " لمم" عبارت از این است که کسی تصمیم بر گناه بگیرد ولی انجام ندهد. که در این صورت نیز استثناء منقطع خواهد بود.
بعضی (1)گفتهاند: لمم، گناهی است که گهگاه ارتکاب شود، و مرتکب آن عادت بر آن نکرده باشد. که در این صورت لمم هم شامل گناهان کبیره میشود و هم صغیره، و مضمون آیه با مضمون آیه شریفه" وَ الَّذِینَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلی ما فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ" (2)که در وصف متقین و محسنین است منطبق میشود، و مضمون همان را میگوید، چون این آیه میفرماید: " متقین و نیکوکاران کسانی هستند که اگر عمل زشتی میکنند، و یا به خود ستمی روا میدارند، بسیار به یاد خدا میافتند، و برای گناهان خود طلب مغفرت میکنند، چون میدانند غیر از خدا کسی نیست که گناهان را بیامرزد، و کسانی هستند که هرگز بر آنچه کردهاند عالما عامدا اصرار نورزیدهاند".
و در روایات اهل بیت (علیه السلام) به معنای سوم تفسیر شده، مثلا در اصول کافی از ابن عمار از امام صادق (علیه السلام) روایت آمده که فرمود: لمم این است که کسی بر گناهی تصمیم بگیرد و بعد استغفار کند (3).
و نیز به سند خود از محمد بن مسلم از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: لمم این است که انسان گاهی گناهی را مرتکب شود، و دیگر تا مدتی پیرامون آن نگردد، و باز بار دیگر مرتکبش شود (4).
و باز به سند خود از ابن عمار از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: لمام آن بندهای است که پشت سر هم گناه میکند، اما طبعش خواهان آن نیست (5)(در هیچ یک از این سه روایت کلمه لمم به گناه صغیره معنا نشده).
و آیه شریفه مطلب آیه قبلی را که میفرمود: " الَّذِینَ أَحْسَنُوا" تفسیر میکند و میفرماید: همینها هستند که از گناهان کبیره اجتناب دارند و از فواحش دوری میکنند، و در عین حال ممکن هم هست از ایشان سر بزند.
و جمله" إِنَّ رَبَّکَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ" ایشان را تطمیع میکند تا به امید آمرزش خدا توبه کنند.
" هُوَ أَعْلَمُ بِکُمْ إِذْ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ"- راغب میگوید: ماده" نشا" و" نشاة" به معنای احداث چیزی و تربیت آن است» (1)
. پس بنا بر این، اینکه فرمود: او شما را از زمین انشاء کرد، معنایش این است که: او بود که شما را در آغاز خلقتتان به حالهای گوناگون متحول کرد، از مواد عنصری زمینتان بگرفت و در آخر به صورت نطفهتان در آورده، در داخل رحمها وارد کرد.
" وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ"- کلمه" أجنة" جمع" جنین" است، و این جمله عطف است بر جمله قبلی، چون بر سر هر دو کلمه" اذ" آمده، و معنایش این است که او داناتر به شما است، آن زمان که چه و چه بودید و این زمان که شما جنینهایی در رحم مادرانتان هستید، او میداند حقیقت شما چیست، و چه حال و وضعی دارید، و چه اسراری در نهانتان هست، و مال کارتان به کجا میانجامد. و جمله" فَلا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ" تفریع بر همان علم خداست، میفرماید: وقتی که خدای تعالی شما را بهتر از هر کس میشناسد، و از آغاز خلقتتان و سرانجام آن با خبر است، پس دیگر بیهوده خود را به پاکی نستایید، و او بهتر میداند پاک و با تقوا کیست".
1) مفردات راغب، ماده" نشا".
أَ فَرَأَیْتَ الَّذِی تَوَلَّی (33) وَ أَعْطی قَلِیلاً وَ أَکْدی (34) أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَیْبِ فَهُوَ یَری (35) أَمْ لَمْ یُنَبَّأْ بِما فِی صُحُفِ مُوسی (36) وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی وَفَّی (37)
أَلاَّ تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری (38) وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعی (39) وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُری (40) ثُمَّ یُجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفی (41) وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی (42)
وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکی (43) وَ أَنَّهُ هُوَ أَماتَ وَ أَحْیا (44) وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثی (45) مِنْ نُطْفَةٍ إِذا تُمْنی (46) وَ أَنَّ عَلَیْهِ النَّشْأَةَ الْأُخْری (47)
وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنی وَ أَقْنی (48) وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْری (49) وَ أَنَّهُ أَهْلَکَ عاداً الْأُولی (50) وَ ثَمُودَ فَما أَبْقی (51) وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ کانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغی (52)
وَ الْمُؤْتَفِکَةَ أَهْوی (53) فَغَشَّاها ما غَشَّی (54) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکَ تَتَماری (55) هذا نَذِیرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولی (56) أَزِفَتِ الْآزِفَةُ (57)
لَیْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ کاشِفَةٌ (58) أَ فَمِنْ هذَا الْحَدِیثِ تَعْجَبُونَ (59) وَ تَضْحَکُونَ وَ لا تَبْکُونَ (60) وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ (61) فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَ اعْبُدُوا (62)
آیا آن کس را که از انفاق رویگردان شد مشاهده کردی؟ (33).
مختصری انفاق کرد و (به خاطر گفتار رفیقش که گفت اگر ترک انفاق کردی گناهت به گردن
من) ترک انفاق نمود (34).
آیا او علم غیب دارد و میداند (که رفیقش گناهش را گردن میگیرد) (35).
یا از آن سفارشها که در تورات در باره دادن حق شده با خبر نشده؟ (36).
و در صحف ابراهیمی که حق را به حد تمام ادا کرد (37).
و نمیداند که هیچ گنهکاری گناه دیگری را تحمل نمیکند، و به گردن نمیگیرد؟ (38).
و اینکه انسان به جز کار و تلاشش سرمایهای ندارد؟ (39).
و اینکه نزد وی سعی خود را خواهد دید؟ (40).
و سپس جزای آن به کاملترین وجهش داده میشود (41).
و اینکه انتهای سیرشان به سوی پروردگار تو است (42).
و اینکه او است که اسباب خندیدن و گریستن را فراهم کرده (43).
و اینکه او است که میمیراند و زنده میکند (44).
و اینکه او است که جفت نر و ماده را آفریده (45).
از نطفهای که در رحم ریخته میشود (46).
و اینکه بر خداست که نشاه آخرت را پدید آورد (47).
و اینکه خود او است که با اموال منقول و غیر منقول بندگان خود را بینیاز میکند (48).
و اینکه او رب" کوکب شعری" است که بعضی آن را رب خود میپندارند (49).
و اینکه او نسل پیشین عاد را هلاک کرد (50).
و ثمود را که حتی یک نفر از ایشان باقی نگذاشت (51).
و قوم نوح را که قبل از آنان، و ستمکارتر و یاغیتر از آنان بودند (52).
و شهرهای قوم لوط را که زیر و رو کرد و از عذاب آنچه متوجه آنان ساخت (53).
از هر سو احاطهشان کرد (54).
پس دیگر در کدام یک از نعمتهای پروردگارت میتوانی تردید کنی (55).
این پیامبر، بیمرسانی است از سنخ بیم رسانان گذشته (56).
قیامت نزدیک شد (57).
و برای آن به غیر از خدا پرده برداری نیست (58).
آیا از این مطالب تعجب میکنید؟ (59).
و میخندید و گریه نمیکنید؟ (60).
و هم چنان سرگرم بازی خود هستید؟ (61).
پس برای خدا سجده کنید و به عبادت او بپردازید (62).
سیاق نه آیه از آیات اول این فصل روایاتی را که در شان نزول وارد شده تصدیق میکند، در آن روایات آمده که مردی از مسلمانان اموال خود را در راه خدا انفاق کرد، مردم او را سرزنش کردند که انفاق در راه خدا هم حدی دارد و او را از فنای مالش زنهار داده و از گرفتار شدن به فقر ترساندند، و به او که زیر بار نمیرفت گفتند: اگر ترک انفاق گناه داشت به گردن ما، آن مرد هم پذیرفت و دیگر انفاق نکرد، و به مناسبت این واقعه آیات نهگانه مذکور نازل شد.
که خدای سبحان به طور اشاره به این داستان متعرض آن شده، و به منظور بیان حقیقت مطلب در این مساله مطالبی از صحف ابراهیم و موسی نقل کرده، و نیز حق صریح و پوست کنده را در رد اباطیل مشرکین که در آیات گذشته بود بیان نموده، فرمود: آنها میگویند: اگر ما بتها را میپرستیم برای این است که بتها تمثالهای فرشتگان است که دختران خدایند، میپرستیم تا ما را نزد خدای سبحان شفاعت کنند. آیات فصل قبلی هم با روشنترین بیان این مساله را ابطال کرده بود.
ولی در این آیات حق مطلب در مساله ربوبیت و الوهیت را روشن کرده میفرماید:
خلقت و تدبیر تنها از آن خدا است، و تمامی آن به خدا منتهی میشود، و خدای سبحان هر چه خلق کرده و تدبیر نموده طوری خلق و تدبیر کرده که نشاهای دیگر را دنبال داشته باشد، تا در آن نشاه جزای کافر و مؤمن و مجرم و متقی را بدهد، و لازمه چنین خلقتی تشریع دین است، باید بندگان را به تکالیفی مکلف کند، و کرده، و شاهدش هم همین است که امتهای گذشته را که یکی پس از دیگری آمدند و زیر بار دین و تکالیف او نرفتند هلاک کرد، مانند قوم نوح و عاد و ثمود و مؤتفکه.
آن گاه بعد از نقل این داستانها از صحف انبیای گرامی خاطر نشان کرده که این نذیر- رسول خدا (صلی الله علیه و آله)- هم از همان نذیران امتهای گذشته است، و اینکه قیامت نزدیک است، و سپس در آخر سوره روی سخن را متوجه به ایشان نموده که برای خدا سجده و عبادت کنید.
و این سوره به شهادت سیاق آیاتش در مکه نازل شده، و از جمله آیات برجستهاش آیه
شریفه" وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی"، و آیه شریفه" وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعی" است.
" أَ فَرَأَیْتَ الَّذِی تَوَلَّی وَ أَعْطی قَلِیلًا وَ أَکْدی" کلمه" تولی" (با یاء که مصدر فعل تولی، با الف، است) به معنای اعراض است، و مراد از آن در اینجا بقرینه آیه بعدی اعراض از انفاق در راه خداست، و کلمه" اعطاء" به معنای انفاق و کلمه" اکداء"- مصدر فعل أکدی- به معنای قطع اعطا و ترک انفاق است، و حرف" فاء" که بر سر جمله" أ فرأیت" در آمده به خاطر همان مطلبی است که قبلا خاطر نشان ساختیم و گفتیم که آیات این فصل فرع و نتیجهگیری از آیات فصل قبلی است.
و معنای آیه مورد بحث این است که: به من خبر ده از آن کسی که از انفاق اعراض کرد، و مال اندکی انفاق نموده و دیگر از انفاق دست برداشت.
" أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَیْبِ فَهُوَ یَری" ضمیرهای این جمله به همان شخص که از انفاق اعراض کرده بود بر میگردد، و استفهام در آیه انکاری است، و معنایش این است که آیا او علم غیب دارد که در نتیجه بداند رفیقش که گناهش را گردن گرفته در قیامت اگر وی عذابی داشته باشد بجای او عذاب میکشد؟ مفسرین (1)جمله را اینطور معنا کردهاند، ولی از ظاهر آیه بر میآید که منظور این است که بفرماید: او نسبت به حال آیندهاش در دنیا علم غیب ندارد، و معنایش این است که آیا او که دست از انفاق کشیده علم غیب دارد که اگر به انفاق خود ادامه دهد اموالش تمام میشود و به فقر مبتلا میگردد؟ و اینکه گفتیم ظاهر آیه این است برای این بود که آن معنایی که مفسرین ارائه داده بودند معنایی است که آیه" أَلَّا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری" متعرض آن است.
" أَمْ لَمْ یُنَبَّأْ بِما فِی صُحُفِ مُوسی وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی وَفَّی" منظور از" صحف موسی" تورات و از" صحف ابراهیم" همان کتابی است که بر ابراهیم نازل شده بود، و اگر به صیغه جمع از آن تعبیر کرد، برای این است که صحف هر یک از این دو بزرگوار یکی دو تا نبوده بلکه اجزایی بسیار داشته است.
و کلمه" توفیه" که مصدر فعل" وفی" است به معنای آن است که حق صاحب حق را تمام و کمال بپردازی، و توفیه ابراهیم (علیه السلام) این بود که آن جناب هر حق بندگی که به عهده داشت تمام و کامل ادا کرد و به بهترین وجه هم ادا کرد، که خدای تعالی در
1) تفسیر کشاف، ج 4، ص 427.
ستایشش فرموده: " وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ" (1).
و اما مطالبی را که در چند آیه بعد از صحف ابراهیم و موسی میآورد، هر چند که در قرآن و قبل از این آیات به عنوان اینکه اینها در صحف آن دو بزرگوار بوده نیامده. و لیکن به عنوان حکمت و موعظه و قصص و عبرت آمده.
پس معنای دو آیه این شد که: آیا این شخص که دست از انفاق کشیده این اموری را که در صحف ابراهیم و موسی آمده ندیده؟
" أَلَّا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری" کلمه" وزر" به معنای ثقل است، ولی استعمالش بیشتر در گناه رواج یافته، و کلمه" وازرة" به معنای گنهکار است که باید سنگینی گناه را تحمل کند، و این آیه میخواهد همان مطلبی را که در صحف ابراهیم و موسی آمده حکایت کند، که البته این حکایت از این آیه شروع میشود و تا چند آیه ادامه دارد، و همه آن آیات در اولشان کلمه" أن" و کلمه" أن" در آمده که تمام هفده آیه است.
و آن معنا و مطلبی که در صحف آن دو بزرگوار آمده بوده، این بوده که: هیچ انسانی گناه انسانی دیگر را تحمل نمیکند، یعنی نفس هیچ کس به گناهی که دیگری کرده آلوده نمیشود، و قهرا هیچ کس هم به گناهی که دیگری کرده عقوبت و مؤاخذه نمیشود.
وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعی"
راغب میگوید: کلمه" سعی" به معنای راه رفتن تند و سریع است، اما نه به حدی که دویدن بر آن صدق کند، ولی در مطلق جد و جهد در هر کاری چه خیر و چه شر نیز استعمال میشود، از آن جمله در قرآن آمده: " وَ سَعی فِی خَرابِها" (2)که البته باید اضافه کنیم که استعمالش در جد و کوشش در هر کار استعمال لغوی نیست، بلکه استعارهای است.
و لام در کلمه" للانسان" لام ملک حقیقی است، مانند ملکیت انسان نسبت به چشم و گوش و سایر اعضایش، نه مانند ملکیتش نسبت به خانه و فرش که ملکیتی است اعتباری و به معنای جواز تصرف. و چون انسان به ملکیت حقیقی، مالک اعمال خویش است پس مادامی که انسان هست آن عمل هم هست، و هرگز به طبع خود از انسان جدا نخواهد شد، بنا بر این بعد از انتقال آدمی به سرای دیگر، تمامی اعمالش چه خیر و چه شر چه صالح و".
چه طالح با او خواهد بود، این معنای ملک حقیقی است، و اما آنچه که انسان ملک خود میپندارد، مال و فرزندان و زخارف و زینتهای زندگی دنیا و جاهی که در ظرف اجتماع از آن خود میداند، و رابطهای میان آنها و غیر خود نمیبیند، هیچ یک از اینها ملک حقیقی آدمی نیست (چون قوام هستیش به هستی آدمی نیست، فرش میسوزد صاحبش هم چنان هست، صاحبش میمیرد فرش هم چنان هست)، بلکه ملکی است وهمی و اعتباری (که زندگی در اجتماع ناگزیرش کرده چنین رابطههایی را قائل شود) و این ملک تا دم مرگ با آدمی هست، همین که خواست به دار الخلود و عالم آخرت منتقل شود به دست دیگری میسپارد.
پس معنای آیه چنین شد که: هیچ انسانی هیچ چیزی را به ملکیت واقعی مالک نیست، تا اثر آن ملکیت که یا خیر است یا شر یا نفع است یا ضرر عایدش شود، مگر آن عملی را که کرده و جد و جهدی که نموده، تنها آن را داراست، و اما آنچه دیگران کردهاند اثر خیر یا شرش عاید انسان نمیشود.
اینکه در بالا گفتیم: " و هرگز به طبع خود از انسان جدا نمیشود" برای این بود که مساله شفاعت را استثناء کرده باشیم، هر چند که شفاعت هم باز اثر اعمال خود آدمی است، چون شفاعت از آن گنهکاران این امت است که با سعی جمیل خود در حظیره ایمان به خدا و آیاتش وارد شدهاند و اگر مؤمن نمیشدند مشمول شفاعت نمیگشتند. و همچنین بهرهمندی انسان بعد از مردنش از استغفار مؤمنین و اعمال صالح و خیراتی که برایش میفرستند آن نیز مربوط به سعی جمیل خود آدمی است، که در زندگی داخل در زمره مؤمنین شد، و سیاهی لشکر آنان گردید، و ایمانشان را تایید کرد، و اثرش این شد که هر چه عمل خیر کردند، او نیز به قدر دخالتش سهیم گردید.
و همچنین کسانی که در زندگی سنت حسنهای باب میکنند و میروند. و مادامی که در روی زمین اشخاص به آن سنت عمل میکنند او نیز شریک است، که فرمودند: " من سن سنة حسنة فله ثوابها و ثواب من عمل بها و من سن سنة سیئة کان له وزرها وزر من عمل بها الی یوم القیامة" (1).
برای اینکه بر حسب فرض شخص باب کننده از همین جهت که سنتی را باب کرده
1) هر کس سنت خوبی باب کند، حسنه آن را دارد، و ثواب هر کس هم که به آن عمل کند دارد، و هر کس سنت بدی را باب کند هم گناه آن عمل را دارد و هم گناه هر کس که آن گناه را مرتکب شود، و این جریان تا روز قیامت ادامه دارد. ثواب الاعمال، ج 1، ص 60.
در عمل دیگران سهیم است، (چون اگر او آن عمل را باب نمیکرد، دیگران هم آن را انجام نمیدادند، و یا کمتر انجام میدادند)، هم چنان که در تفسیر آیه" وَ نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ" (1)نیز گذشت، و همچنین در تفسیر آیه" وَ لْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَیْهِمْ" (2)و در تفسیر آیه" لِیَمِیزَ اللَّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ" (3)گفتار نافعی در این مقام گذشت.
" وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُری" منظور از" سعی"، آن عملی است که در انجامش جد و جهدی کرده، و منظور از" رؤیت" مشاهده است، و ظرف این مشاهده روز قیامت است، به دلیل اینکه دنبالش مساله جزا را ذکر فرموده، پس آیه شریفه از نظر معنا قریب به آیه" یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً" (4)و آیه شریفه" یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتاتاً لِیُرَوْا أَعْمالَهُمْ فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ" (5)میباشد.
و اگر جمله" سوف یری" را به صیغه مجهول آورده، خالی از این اشاره نیست که در قیامت کسانی هستند که اعمالی به ایشان ارائه میشود که خودشان آن عمل را انجام ندادهاند.
" ثُمَّ یُجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفی" کلمه" وفاء" به معنای تمام است، چون هر چیزی که تمام باشد وافی به تمامی صفات مطلوبش هست، و" جزاء أوفی" به معنای جزای اتم است، و ضمیر در جمله" یجزیه" به سعی که همان عمل باشد بر میگردد، و معنایش این است که سپس انسان عملش- یعنی به عملش- جزا داده میشود جزایی اتم.
وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی"
کلمه" منتهی" مصدر میمی و به معنای انتهاء است، و در این آیه مطلق آورده شده،
1) و ما کردار گذشته و آثار آیندهشان را ثبت میکنیم. سوره یس، آیه 12.
2) آنها که اگر فرزندان ناتوانی از خود به یادگار بگذارند از آینده آنان میترسند (باید از ستم در باره یتیمان مردم بپرهیزند و از خدا بترسند). سوره نساء، آیه 9. [.....]
3) تا خداوند ناپاک را از پاک جدا سازد، سوره انفال، آیه 37.
4) روزی که هر انسانی آنچه از خیر و شر کرده حاضر میبینند. سوره آل عمران، آیه 30.
5) امروز است که مردم گروه گروه از گورها بیرون میشوند تا اعمالشان نشانشان داده شود، هر کس که به وزن یک ذره عمل خیری کرده باشد آن را میبیند و هر کس که به سنگینی یک ذره شری کرده باشد آن را میبیند. سوره زلزال، آیه 6- 8.
در نتیجه میفهماند مطلق انتهاء به سوی پروردگار تو است، پس آنچه موجود که در عالم وجود است در هستی و در آثار هستیش به خدای سبحان منتهی میگردد، البته به خود خداوند، حال یا با وساطت چیزی و یا بدون واسطه، و نیز هیچ تدبیر و نظامی کلی یا جزیی در عالم جریان ندارد، مگر آنکه آن هم منتهی به خدای سبحان است، چون تدبیری که بین موجودات عالم است چیز دیگری جز این نیست که بین آنها روابطی برقرار کرده که هر موجودی به خاطر آن روابطی که با سایر موجودات دارد سر پا ایستاده و هستیش حفظ شده، و معلوم است که پدید آورنده روابط موجودات همان پدید آورنده خود موجودات است، پس یگانه کسی که به طور اطلاق منتهای تمامی موجودات عالم است تنها و تنها خدای سبحان است هم چنان که در جای دیگر فرموده: " اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ لَهُ مَقالِیدُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ" (1)و نیز فرموده: " أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ" (2)
(3 و 4 و 5 و 6)روح المعانی، ج 27، ص 68.
.آیه مورد بحث از آنجایی که منتهای هر چیزی را به طور مطلق خدا دانسته، و این اطلاق شامل تمامی تدبیرها نیز میشود ناگزیر باید گفت که آیه شریفه شامل دو انتها در هر چیز میشود. یکی انتها از حیث آغاز خلقت که وقتی در باره خلقت هر چیز به عقب برگردیم به خدای تعالی منتهی میشود و دیگری از حیث معاد که وقتی از طرف آینده پیش برویم خواهیم دید که تمامی موجودات دوباره به سوی او محشور میشوند.
و از آنچه گذشت خواننده محترم خودش میتواند به اشکال وجوهی که در تفسیر آیه آوردهاند متوجه شود، مثلا یکی (3) گفته مراد از این آیه رجوع خلق به خدای سبحان است در روز قیامت. دیگری (4) گفته: معنایش این است که آخر امر به ثواب و عقاب پروردگارت منتهی میشود سومی (5) گفته: منتهای مردم به سوی حساب پروردگار تو است. و چهارمی (6) گفته افکار بشر همه جا جولان میکند و میکند تا به خدای سبحان منتهی شود، آنجا دیگر از جولان باز میماند. ولی خواننده عزیز توجه دارد که هر یک از این وجوه، اطلاق آیه را به نحوی تقیید کرده، با اینکه تقیید، دلیل مقید میخواهد.
" وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکی" این آیه و آیات بعدش تا دوازده آیه، مواردی از منتهی شدن خلقت و تدبیر به خدای
سبحان را بر میشمارد، و سیاق در همه این آیات سیاق انحصار است، میفهماند که ربوبیت منحصر در خدای تعالی است. و برای او شریکی در ربوبیت نیست، و این انحصار منافات با وساطت اسباب طبیعی و یا غیر طبیعی در آن امور ندارد. مانند واسطه بودن مسرت و اندوه درونی و اعضایی که این مسرت و اندوه را نشان میدهد در تحقق خنده و گریه، و یا واسطه شدن اسباب طبیعی و غیر طبیعی متناسب در احیاء و اماته، و در خلقت نر و ماده، و پدید آمدن غنی و فقر، و یا نابود کردن امتهای هالک، چون وقتی این اسباب هم همه مسخر امر خدا باشند و هیچ استقلالی از خود نداشته و از ما فوق خود منقطع نباشند، قهرا وجود آنها و آثار وجودیشان و آنچه که بر آنها مترتب میشود ملک خدای تعالی خواهد بود، و کسی و چیزی شریک خدا در این ملک نیست.
پس معنای جمله این است که خدای تعالی تنها کسی است که خنده را در شخص خندان و گریه را در شخص گریان ایجاد کرده، و کسی در آن شریک خدا نیست. و این منافات ندارد با اینکه ما خنده و گریه را به خود انسانها نسبت میدهیم، برای اینکه نسبت خنده و گریه و هر کار دیگر به انسان به خاطر این است که قائم به انسان است ولی نسبت دادن آن به خدای تعالی به خاطر این است که خدا آن را ایجاد کرده، و بین این دو نسبت فرق بسیار است.
و باز منافاتی نیست بین اراده الهی به خنده و گریه انسان، با اراده خود انسان به خندیدن و گریستن، و اراده الهی باعث نمیشود که اراده خود انسان باطل شود و شخص خندان مجبور به خنده باشد، برای اینکه اراده الهی به مطلق خنده تعلق نگرفته، که به هر صورت که بوده باشد صورت بگیرد، بلکه تعلق گرفته است به خنده ارادی و به اختیار، خندهای که از اراده انسان و اختیارش سر میزند، نه هر خنده و لو به اجبار، پس اراده خود انسان سبب خندیدن او است سببی که در طول سببیت اراده خدای سبحان است، نه در عرض آن، تا تزاحم و منافاتی پیش آید، و یا هر دو دخالت داشته باشند و اشکال شود که دو سبب چگونه یک مسبب را ایجاد کنند، و در نتیجه ناگزیر شویم برای رفع اشکال بگوییم:
افعال اختیاری انسان هم مخلوق خداست، و خود انسان در آن دخالتی ندارد، هم چنان که جبری مذهبان گفتهاند، و یا به عکس بگوییم: مخلوق خود انسان است، و خدای تعالی در آنها هیچ دخالتی ندارد که معتزلی مذهبان آن را میگویند.
از آنچه گذشت فساد گفتههای بعضی (1)از مفسرین روشن میشود که گفتهاند:
1) تفسیر کشاف، ج 4، ص 428.
معنای آیه این است که: خدای تعالی قوه خنده و گریه را در انسان خلق کرده. و یا بعضی (1) دیگر گفتهاند: معنایش این است که خداوند منشا خنده و گریه یعنی مسرت و اندوه را آفریده. و یا بعضی (2) گفتهاند: معنای آیه این است که: خداوند زمین را با رویاندن گیاهان خندانده و آسمان را با باریدن گریانده. و یا بعضی (3) دیگر گفتهاند: معنایش این است که: اهل بهشت را خندانده و اهل دوزخ را گریانده.
" وَ أَنَّهُ هُوَ أَماتَ وَ أَحْیا" گفتار در این آیه که موت و حیات را به خدای سبحان نسبت داده، با اینکه ارتباطی هم با اسباب طبیعی و غیر طبیعی مانند ملائکه دارند، نظیر همان گفتاری است که در باره خنده و گریه گذراندیم، و همچنین عین این بحث در آیات بعدی هم جریان پیدا میکند.
" وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثی مِنْ نُطْفَةٍ إِذا تُمْنی" کلمه" نطفه" به معنای آبی است در مرد و زن که مبدأ پیدایش فرزند است، و وقتی میگوییم: " امنی الرجل" معنایش این است که فلان مرد منی خود را ریخت.
بعضی (1)گفتهاند: معنای" تمنی" این است که: " مقدر شده باشد". و جمله" الذکر و الانثی" بیان کلمه" زوجین" است.
بعضی (2)هم گفتهاند: اینکه در آیه مورد بحث مانند آیه قبلی نفرمود: " و أنه هو" برای این بود که در مساله خلقت زوجین، کسی تصور نمیکند منسوب به غیر خدای تعالی باشد.
" وَ أَنَّ عَلَیْهِ النَّشْأَةَ الْأُخْری" کلمه" نشاه اخری" به معنای خلقت اخری است که همان خلقت دوم باشد، و ظرفش آخرت است که دار جزاء است، و اگر فرمود پیش آوردن این نشاه به عهده خداست، برای این بود که قضای حتمی الهی بود، و نیز برای این بود که وعدهاش را داده بود، و او خلف وعده نمیکند.
" وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنی وَ أَقْنی" یعنی و او کسی است که غنی و قنیه میدهد، و" قنیه" به معنای اموال ماندنی از قبیل خانه و باغ و حیوان است، و بنا بر این، ذکر جمله" أقنی" بعد از جمله" أغنی" از باب ذکر خاص بعد از عام است، به خاطر نفاست و شرافتی که در خاص است.
بعضی (1) از مفسرین گفتهاند: اغناء به معنای مالدار کردن، و اقناء به معنای راضی کردن از جهت مالداری است.
بعضی (2) دیگر گفتهاند: معنای آیه این است که: خدا است که بینیاز و فقیر میکند.
" وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْری" گویا مراد از" شعری" ستاره شعرای یمانیه باشد که یکی از ستارگان ثابت و پر نوری است که در شرق آسمان به صورت جباری آسمانی میدرخشد.
میگویند (3) : دو قبیله خزاعه و حمیر این ستاره را میپرستیدند، و نیز یکی از کسانی که آن را میپرستیده، ابو کبشه یکی از اجداد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بوده، که البته جد مادری آن جناب بوده، و مشرکین به این مناسبت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را پسر ابو کبشه مینامیدند، چون گفتیم ابو کبشه با پرستش شعری راه خود را از قوم خود جدا کرده بود.
" وَ أَنَّهُ أَهْلَکَ عاداً الْأُولی" عاد همان قوم هود پیغمبر است، و اگر آنان را" عاد اولی" نامیده، برای این بوده که قوم عاد دو نسل بودند، نسل اول آنان قوم هود پیغمبر بودند (و هلاک شدند).
" وَ ثَمُودَ فَما أَبْقی" ثمود قوم صالح پیغمبر است، که خدای تعالی کفار ایشان را تا آخرین نفر به هلاکت رسانید، هم چنان که در جای دیگر در باره آنان فرمود: " وَ نَجَّیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ" (1).
" وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ کانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغی" این جمله مانند جمله قبلیش عطف است بر کلمه" عادا"، و اینکه در این آیه به اصرار و تاکید میفرماید: قوم نوح از دو قوم عاد و ثمود- به طوری که از سیاق بر میآید- ظالمتر و طاغیتر بودند، برای این است که: قوم نوح دعوت آن جناب را نپذیرفتند، و از موعظه او پند نگرفتند، و با اینکه نزدیک هزار سال ایشان را دعوت میکرد، به جز عدهای بسیار کم دعوتش را نپذیرفتند.
" وَ الْمُؤْتَفِکَةَ أَهْوی فَغَشَّاها ما غَشَّی" بعضی (2)از مفسرین گفتهاند: مؤتفکه عبارت است از قراء و آبادیهای قوم لوط که اهل
خود را ائتفاک کرد، یعنی زیر و رو کرد. و کلمه" اهواء" که مصدر فعل" أهوی" است به معنای اسقاط است.
و معنای آیه این است که: قرای قوم لوط (مؤتفکة) را به این وسیله به زمین کوبید و ساقط کرد، که سرزمینشان را زیر و رو نموده دستخوش خسف نمود،" فَغَشَّاها ما غَشَّی" در نتیجه عذاب خدا شاملش شد و احاطهاش کرد، آن مقدار که شاملش شد و احاطهاش کرد.
احتمال هم دادهاند که مراد از" مؤتفکة" اعم از قرای قوم لوط و تمامی قریههایی باشد که سکنه آنها در تاریخ بشریت دچار عذاب شده و منقرض شدند، و خرابههای آن قریهها و علامتهایی از آنها بجای مانده.
" فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکَ تَتَماری" کلمه" آلاء" جمع" الی" به معنای نعمت است و کلمه" تماری" به معنای تشکک و خود را به طور مصنوعی مردد جلوه دادن است، و جمله متفرع بر ما قبل است که افعالی را به خدای تعالی نسبت میداد.
و معنای آن این است که: وقتی خدای تعالی همان کسی باشد که این نظام بدیع را پدید آورده و این عالم را ایجاد کرده، و تدبیر نموده، در انسانها خنده و گریه و مرگ و حیات و هلاکت قرار داده. دیگر به کدامیک از نعمتهای پروردگارت خود را مردد جلوه میدهی، و در کدامش شک میکنی؟
و اگر مساله هلاکت و گریاندن امتهای طاغیه را هم نعمت خوانده، با اینکه علی الظاهر اینها نقمت و ناگواری است، برای این بوده که هر چند برای طاغیان نقمت است ولی از آنجایی که در پدید آمدن نظام اتم و عمومی که در عالم جریان دارد، نظامی که امور را به سوی استکمال خلق و رجوع کل به سوی خدا راه میاندازد، دخالت دارد، نعمت است.
و خطاب در آیه به همان کسی است که اعراض کرد، و اندکی انفاق نموده سپس از ادامه انفاق خودداری نمود، ممکن هم هست خطاب به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از باب" پسرم به تو میگویم همسایه تو بشنو" بوده باشد، و به هر حال استفهام در این جمله استفهام انکاری است.
" هذا نَذِیرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولی" بعضی (1)از مفسرین گفتهاند: کلمه" نذیر" هم میتواند مصدر و به معنای انذار باشد،.]
1) روح المعانی، ج 27، ص 712. [.....]
و هم وصف و به معنای انذار کننده باشد، و در هر دو معنا به صورت" نذر"- به دو ضمه- جمع بسته میشود، و اشاره با کلمه" هذا" یا به قرآن است و یا به رسول خدا (صلی الله علیه و آله).
" أَزِفَتِ الْآزِفَةُ" یعنی قیامت نزدیک شد، چون کلمه" آزفه" یکی از اسمای قیامت است، هم چنان که در جای دیگر آمده: " وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الْآزِفَةِ" (1).
" لَیْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ کاشِفَةٌ" منظور از" کاشفه"،" نفس کاشفه" است، یعنی غیر خدا کسی نیست که گرفتاری آن روز را بر دارد، چون مراد از کشف، ازاله شداید و هراسها است.
پس معنایش همانطور که گفتیم این است که: هیچ کسی نیست که بتواند شداید و هراسهای آن روز را بردارد، مگر آنکه خدای سبحان بردارد.
" أَ فَمِنْ هذَا الْحَدِیثِ تَعْجَبُونَ وَ تَضْحَکُونَ وَ لا تَبْکُونَ وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ" اشاره با کلمه" هذا" به بیان گذشته است، و کلمه" سمود" که مصدر سامدون است به معنای لهو است، و آیه شریفه متفرع بر بیان گذشته، و استفهام در آن توبیخی است.
و معنایش این است که: وقتی خدای تعالی پروردگار شما است که همه امور به او منتهی میشود، و آوردن نشاه دیگر به عهده او است، و آمدن آن نشاه نزدیکتر هست و بغیر از خدا کسی نیست که عذاب و گرفتاریهایش را از شما برطرف سازد، آیا با چنین وضعی که دارید هنوز میخندید، و از کوتاهیهایی که نسبت به خدای تعالی کرده و خود را در معرض شقاوت دائمی قرار دادید نمیگریید؟ آیا از این بیانات که شما را به نجات میخواند تعجب و انکار میکنید؟ و از در استهزا به آن میخندید و گریه نمیکنید؟
" فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَ اعْبُدُوا" این جمله نیز نتیجهای است که از بیان سابق گرفته شده، و معنایش این است که وقتی برایتان معلوم شد که در چنین مخاطرهای قرار دارید، پس باید که برای او سجده نموده تنها او را بپرستید، تا مخاطره مذکور را که غیر از خدا برطرف کنندهای ندارد از شما برطرف سازد.
1) ایشان را از روز آزفه بترسان. سوره مؤمن، آیه 18
در کشاف در ذیل آیه" أَ فَرَأَیْتَ الَّذِی تَوَلَّی..." روایت کرده که عثمان مال خود را در راه خیر انفاق میکرد، عبد اللَّه بن سعد بن ابی سرح برادر رضاعیش به او گفت: اینطور که تو گرفتهای بیم آن هست که مالی برایت نماند. عثمان گفت: من خطایا و گناهانی دارم، میخواهم با این عمل خود رضای خدا را جلب کنم، امید عفو او را دارم. عبد اللَّه گفت: تو این ماده شتر خود و بارش را به من بده، من همه گناهانت را به عهده میگیرم، عثمان هم همین کار را کرد و چند نفر را شاهد معامله گرفت، و از آن پس دیگر در راه خیر چیزی نداد، بدین مناسبت بود که آیه مورد بحث نازل شد. و معنای جمله" تولی" این است که در روز احد مرکز را ترک کرد. بعد از آنکه این آیات نازل شد، عثمان بهتر و بیشتر به عمل خیر خود برگشت (1).
مؤلف: صاحب مجمع البیان (2)
(3 و 4)الدر المنثور، ج 6، ص 129.
این قصه را نقل کرده و روایت آن را به ابن عباس و سدی و کلبی و جماعتی از مفسرین نسبت داده، ولی در اینکه جمله" تولی" مربوط به جنگ احد باشد، با اینکه این سوره در مکه نازل شده جای خدشه و نظر است.و در الدر المنثور است که فاریابی، عبد بن حمید، ابن جریر، ابن منذر و ابن ابی حاتم از مجاهد روایت کردهاند که در تفسیر آیه" أَ فَرَأَیْتَ الَّذِی تَوَلَّی" گفته: این آیات راجع به ولید بن مغیره است که نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و ابو بکر میآمد و به گفتگوی آن دو گوش میداد، و منظور از اعطاء همین گوش دادن است، و منظور از جمله" و اکدی" این است که ولید این عطای خود را ترک کرد، آن وقت این جمله نازل شد:
" أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَیْبِ" میگوید: منظور از غیب، قرآن است، آیا در آن باطلی دیده، و در اثر آمد و شدش به حضور پیامبر و ابو بکر چنین دیدی پیدا کرده؟ (3) .
مؤلف: خواننده عزیز توجه دارد که ظاهر آیات مورد بحث به هیچ وجه با آنچه در این روایت آمده تطبیق نمیکند، و این هم روایت شده که آیات در باره عاص بن وائل، و در روایتی دیگر در باره مردی که نامش را نبرده نازل شده است (4) .
و در تفسیر قمی در ذیل جمله" وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی وَفَّی" میگوید امام فرموده: یعنی
ابراهیم به تمامی اوامر و نواهی خدا و حتی به ذبح پسرش وفا کرد، و به طور کامل اطاعت نمود (1).
و در کافی به سند خود از اسحاق بن عمار از امام ابو ابراهیم موسی بن جعفر (علیه السلام) روایت کرده که گفت: از آن جناب از شخصی پرسیدم که حج و عمرهاش را یا بعضی از طوافهایش را به نیت بعضی از افراد خاندانش انجام میدهد، در حالی که آن فرد از او غایب است و در شهری دیگر قرار دارد، میگوید: این را هم پرسیدم که: در این فرض آیا از ثواب عمل خودش چیزی کم میشود یا نه؟ فرمود:
این عمل هم به حساب خود او نوشته میشود و هم به حساب آن فرد، علاوه بر این ثوابی هم به عنوان صله رحم به او میدهند. پرسیدم: در صورتی که آن فرد از دنیا رفته بود، آیا این ثواب به حساب او ملحق میشود؟ فرمود: آری حتی اگر مشمول غضب خدا باشد به خاطر این عملی که تو به نیت وی انجام دادهای مشمول مغفرت خدا میگردد، و اگر در مضیقه باشد به خاطر این عمل گشایش مییابد، پرسیدم: آیا آن فرد در آنجایی که هست متوجه میشود که این ثوابی که به نامه عمل او ملحق شد از ناحیه چه کسی است؟ فرمود:
آری. پرسیدم: اگر آن فرد ناصبی یعنی دشمن علی (علیه السلام) باشد این عمل سودی به حالش دارد یا خیر؟ فرمود: بلی، باعث تخفیف او میشود (2).
مؤلف: مورد روایت هدیه دادن ثواب عمل است، نه عملی که به نیابت از طرف میت انجام میشود.
و در همان کتاب به سند خود از عبد اللَّه بن سنان از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: خدای عز و جل به آن فرشتهای که موکل بر هر مؤمن است دستور میدهد اگر آن مؤمن مریض شود آنچه در حال سلامتی انجام میداد و فعلا به خاطر بیماری از آن عمل خیر بازمانده برایش بنویس، برای اینکه این منم که او را در پناه و وثاق خود قرار دادهام (3).
و در خصال از امام صادق (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: انسان بعد از مردنش دیگر هیچ أجر و ثوابی دنبالش نمیآید، مگر از چند راه: یکی اینکه در زندگیش صدقهای پایدار تاسیس کرده باشد که تا روز قیامت ثواب آن عاید وی میشود. دوم صدقهای که به
صورت وقف در آورده باشد که دیگر ورثهاش آن را به ارث نبرند. سوم سنت هدایتی که باب کرده باشد و بعد از مرگش مردم به آن سنت عمل کنند و راه درست را بروند. و چهارم فرزند صالحی که بعد از مردن خود او برای پدر استغفار کند (1).
مؤلف: این سه روایت- که البته در این معنا روایات بسیار زیاد دیگری نیز از ائمه اهل بیت (علیه السلام) هست- در حقیقت، سعی در آیه شریفه" وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعی" را توسعه میدهد، که قبلا هم به آن اشاره کردیم.
و در اصول کافی به سند خود از سلیمان بن خالد روایت کرده که گفت: امام صادق (علیه السلام) فرمود: خدای تعالی میفرماید: " وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی"، پس باید از این کلام این نتیجه را هم گرفت که وقتی رشته بگومگوها به خدای تعالی کشیده شد، دیگر باید دم فرو بست، و در آن وادی قدم نگذاشت (2).
مؤلف: این استفادهای که امام از آیه مذکور کرده، در حقیقت توسعهای است که در معنای انتهاء داده است.
و نیز در همان کتاب به سند خود از ابی عبیده حذاء روایت کرده که گفت: امام ابو جعفر (علیه السلام) به من فرمود: ای زیاد زنهار از خصومتها بپرهیز، که خصومت آدمی را به مرض شک مبتلا میکند، و عمل انسان را حبط و بیاثر میسازد، و صاحبش را هلاک میکند، و ای بسا یک کلمه از زبان او در آید، که به جرم آن دیگر آمرزیده نشود، آری در گذشته نیز مردمی بودند که علم آن وظایفی که داشتند رها کردند، و به طلب علمی برخاستند که ربطی به وظائفشان نداشت، و در نتیجه بگومگوهایشان به خدا منتهی شد، و در آن مساله دچار حیرت شدند، به طوری که اگر یکی از آنها را از جلو صدا میزدند او به عقب سر خود بر میگشت که ببیند کیست که صدایش میزند، و یا از عقب سر صدایش میزدند، او به شخصی که پیش رویش بود پاسخ میداد، و نیز میگوید: در روایتی دیگر فرمود: در زمین سرگردان شدند (3)و در الدر المنثور است که: ابو الشیخ از ابو ذر روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: در خلقت (که آثار صنع خدا است هر چه میخواهید) تفکر بکنید، ولی در خود خدا تفکر مکنید، که هلاک میشوید (4).
مؤلف: و در نهی از تفکر در خدای تعالی روایات بسیاری دیگر هست که هم در جوامع حدیث شیعه آمده و هم در جوامع حدیث اهل سنت، و البته باید دانست که این نهی ارشادی است، و متوجه خصوص کسانی است که راه ورود به مسائل عقلی و عمیق را بلد نیستند و استعداد آن را ندارند، در نتیجه فرو رفتن در آن مسائل در حقیقت، خویشتن را در معرض هلاکت افکندن است، آن هم هلاکت دائم.
و در تفسیر قمی در ذیل آیه" وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکی" میگوید: امام فرمود: یعنی آسمان را با باریدن به گریه واداشته و زمین را با شکفتن به خنده در آورده است»(1)
.مؤلف: این طرز استفاده کردن از آیه توسعه دادن در معنای گریاندن و خنداندن است.
و در معانی الاخبار به سند خود از سکونی از جعفر بن محمد از پدران بزرگوارش (علیه السلام) روایت آورده که امیر المؤمنین (علیه السلام) در معنای آیه" وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنی وَ أَقْنی" فرمود: یعنی هر انسانی را در زندگی خود اغناء و بینیاز کرد و او را به کسبی که در دست دارد اقناء و راضی ساخت، به طوری که به کسب و کارش هر قدر هم پست باشد علاقهمند است (2).
و در تفسیر قمی در ذیل آیه" وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْری" از امام نقل کرده که فرموده:
منظور از شعری ستارهای است که قریش و قومی از عرب آن را میپرستیدند، ستارهای است که در آخر شب طلوع میکند (3).
مؤلف: اینکه فرمود: در آخر شب طلوع میکند تعریف آن ستاره از نظر زمان صدور این حدیث است که لا بد در تابستان بوده و گرنه این ستاره در تمامی سال و در تمام بیست و چهار ساعت شبانه روز در جای خود قرار دارد.
و نیز در آن کتاب در ذیل آیه" أَزِفَتِ الْآزِفَةُ" فرموده: یعنی قیامت نزدیک شد (4).
و در مجمع البیان در ذیل آیه" أَ فَمِنْ هذَا الْحَدِیثِ تَعْجَبُونَ" میگوید: منظور از این حدیث همان خبرهایی است که قبلا داده بود (5).
و در الدر المنثور است که ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده که گفت: وقتی آیه شریفه" أَ فَمِنْ هذَا الْحَدِیثِ تَعْجَبُونَ وَ تَضْحَکُونَ وَ لا تَبْکُونَ" نازل شد، دیگر کسی آن جناب را خندان ندید تا از دنیا رفت (6).
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ (1) وَ إِنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ (2) وَ کَذَّبُوا وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ وَ کُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ (3) وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنَ الْأَنْباءِ ما فِیهِ مُزْدَجَرٌ (4)
حِکْمَةٌ بالِغَةٌ فَما تُغْنِ النُّذُرُ (5) فَتَوَلَّ عَنْهُمْ یَوْمَ یَدْعُ الدَّاعِ إِلی شَیْءٍ نُکُرٍ (6) خُشَّعاً أَبْصارُهُمْ یَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ کَأَنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ (7) مُهْطِعِینَ إِلَی الدَّاعِ یَقُولُ الْکافِرُونَ هذا یَوْمٌ عَسِرٌ (8)
به نام خدای رحمان و رحیم.
قیامت بسیار نزدیک شد، و قرص ماه دو نیم گشت (1).
ولی آنان که کافر دلند هر آیتی ببینند روی میگردانند و میگویند سحری است پی در پی (2).
پیامبر و آنچه او آورده است را تکذیب کردند، و هواهای نفسانی خود را پیروی نمودند، اما به زودی هر امری در مستقر خود قرار خواهد گرفت (3).
با اینکه در کتاب او اخباری که بقدر کافی هشدار میداد آمده بود (4).
این آیات حکمتهای بالغه الهی است اما این هشدارها مؤثر نیفتاد (5).
پس تو ای رسول! روی از ایشان بگردان، که اینان منتظر روزی هستند که داعیان مردم را به سوی داهیه و عذابی سخت میخوانند (6).
در حالی که از شدت شرمساری و خشوع دیدگان خود پایین انداخته از گورها در آیند، و همچون ملخهای پراکنده به هر سو میدوند (7).
در حالی که به سوی دعوت کننده به سرعت بدوند، آن روز کافران بگویند این روز چه روز سختی است (8).
این سوره به جز دو آیه از آخرش که متقین را وعده بهشت و حضور در نزد خدای تعالی میدهد بقیه آیاتش یکسره مربوط به انذار و تهدید است، نخست در این سوره به معجزه شق القمر اشاره میکند، که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن را به خاطر مطالبه قومش آورد. و سپس میفرماید که: همان قوم او را ساحر خواندند، و نبوتش را تکذیب نموده هم چنان هواهای نفسانی را پیروی کردند، با اینکه خبرهای تکان دهندهای از اخبار روز قیامت و از داستانهای امم منقرضه در گذشته بگوششان خورد.
آن گاه دوباره به نقل پارهای از آن داستانها بر میگردد، اما پیداست که با خشم و عتاب آنها را نقل میکند و بد حالیشان در روز قیامت هنگام بیرون شدن از قبرها و حضورشان را برای حساب خاطرنشان میسازد.
و سپس به داستانهایی از قوم نوح، عاد، ثمود، قوم لوط، و دودمان فرعون، و عذابهای دردناکی که به خاطر تکذیبشان پیامبران را بر سر آنان آمد، پرداخته، میفرماید: قوم پیامبر اسلام نزد خدا عزیزتر از آنان نیستند، و ایشان هم مانند آنها نمیتوانند خدا را عاجز سازند، و در آخر همانطور که گفتیم سوره را با بشارت به متقین ختم میکند.
و این سوره به شهادت سیاق آیاتش در مکه نازل شده، و نباید به گفته آنان که گفتهاند (1): در جنگ بدر نازل شده، و یا آنها که گفتهاند (2): بعضی از آیاتش در مدینه نازل شده، اعتناء کرد. و از جمله آیات برجستهاش آیات راجع به قدر است که در آخر سوره قرار دارد.
" اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ" کلمه" اقتراب" به معنای بسیار نزدیک شدن است، پس اینکه فرمود: " اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ" معنایش این است که: ساعت خیلی نزدیک شده، و ساعت عبارت است از ظرفی که در آن ظرف قیامت بپا میشود.
و معنای اینکه فرمود: " وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ" این است که اجزای قرص قمر از هم جدا شده، دو قسمت گردید، و این آیه به معجزه شق القمر که خدای تعالی به دست رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در مکه و قبل از هجرت و به دنبال پیشنهاد مشرکین مکه جاریش ساخت اشاره میکند. روایات این داستان هم بسیار زیاد است، و به طوری که میگویند (1)همه اهل حدیث و مفسرین بر قبول آن أحادیث اتفاق دارند، و کسی از ایشان مخالفت نکرده به جز حسن، عطاء و بلخی که گفتهاند: معنای اینکه فرمود: " انْشَقَّ الْقَمَرُ" این است که به زودی در هنگام قیام قیامت قمر دو نیم میشود، و اگر فرموده: دو نیم شده، از باب این است که بفهماند حتما واقع میشود.
لیکن این معنا بسیار بیپایه است، و دلالت آیه بعدی که میفرماید: " وَ إِنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ" آن را رد میکند، برای اینکه سیاق آن آیه روشنترین شاهد است بر اینکه منظور از" آیة" معجزه به قول مطلق است، که شامل دو نیم کردن قمر هم میشود، یعنی حتی اگر دو نیم شدن قمر را هم ببینند میگویند سحری است پشت سرهم، و معلوم است که روز قیامت روز پردهپوشی نیست، روزی است که همه حقایق ظهور میکند، و در آن روز همه در بدر دنبال معرفت میگردند، تا به آن پناهنده شوند، و معنا ندارد در چنین روزی هم بعد از دیدن شق القمر باز بگویند این سحری است مستمر، پس هیچ چارهای نیست جز اینکه بگوییم شق القمر آیت و معجزهای بوده که واقع شده تا مردم را به سوی حق و صدق دلالت کند، و چنین چیزی را ممکن است انکار کنند و بگویند سحر است.
نظیر تفسیر بالا در بیپایگی گفتار بعضی دیگر است که گفتهاند: کلمه" آیة" اشاره است به آن مطلبی که ریاضیدانان این عصر به آن پیبردهاند، و آن این است که کره ماه از زمین جدا شده، همانطور که خود زمین هم از خورشید جدا شده، پس جمله" وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ" اشاره است به یک حقیقت علمی که در عصر نزول آیه کشف نشده بود، و بعد از دهها قرن کشف شد.
وجه بیپایگی این تفسیر این است که: در صورتی که گفتار ریاضیدانان صحیح باشد آیه بعدی که میفرماید: " وَ إِنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ" با آن نمیسازد، برای اینکه از احدی نقل نشده که گفته باشد خود قمر سحری است مستمر.
علاوه بر این جدا شدن قمر از زمین اشتقاق است، و آنچه در آیه شریفه آمده انشقاق
1) مجمع البیان، ج 9، ص 186.
است، و انشقاق را جز به پاره شدن چیزی و دو نیم شدن آن اطلاق نمیکنند، و هرگز جدا شدن چیزی از چیز دیگر که قبلا با آن یکی بوده را انشقاق نمیگویند.
نظیر وجه بالا در بیپایگی این وجه است که بعضی (1) اختیار کرده و گفتهاند: انشقاق قمر به معنای برطرف شدن ظلمت شب، هنگام طلوع قمر است. و نیز اینکه بعضی (2) دیگر گفتهاند: انشقاق قمر کنایه است از ظهور امر و روشن شدن حق.
البته این آیه خالی از این اشاره نیست که انشقاق قمر یکی از لوازم نزدیکی ساعت است.
" وَ إِنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ" استمرار از هر چیزی به معنای عبور از آن است، البته عبوری پی در پی، و به همین جهت بر دوام و عمومیت هر چیزی هم اطلاق میشود، پس" سحر مستمر" به معنای سحرهایی پی در پی و دائمی است.
و کلمه" آیة" نکره در سیاق شرط است، یعنی کلمه مذکور بدون الف و لام و هم در جملهای شرطیه قرار گرفته، و بر حسب قواعد ادبی عمومیت را میفهماند، و معنایش" هر آیتی" است، پس میفهماند مشرکین هر آیتی که ببینند در بارهاش میگویند: اینها همه سحرهایی است پشت سرهم.
و بعضی (3) از مفسرین، مستمر را به محکم و مورد وثوق تفسیر کردهاند.
و بعضی (4) دیگر آن را به از بین رفتنی و زائل شدن، و بعضی (5) دیگر آن را به زشت و منفور معنا کردهاند. ولی این معانی بعید است.
" وَ کَذَّبُوا وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ وَ کُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ" در این جمله صریحا نفرموده چه چیز را تکذیب میکنند، ولی به قرینه ذیل آیه میفهمیم که منظور تکذیب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و آیاتی است که آورده.
و معنای آیه این است که: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و آیاتی را که آورده تکذیب کردند، در حالی که همه امور مستقر و در مجرای خود قرار میگیرد، آن وقت فهمیده میشود که آن امر حق است یا باطل، راست است یا دروغ؟ پس به زودی خواهند دانست که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر حق و صادق، و یا بر باطل و کاذب است. بنا بر این جمله" وَ کُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ" در معنای آیه" وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِینٍ" (1)میباشد.
1) و به زودی و بعد از اندک زمانی خبرش را به طور قطع خواهی دانست. سوره ص، آیه 88.
بعضی (1)از مفسرین گفتهاند: تکذیب در آیه مورد بحث مربوط به انشقاق قمر است و معنای آیه این است که: مشرکین انشقاق قمر را تکذیب نموده باز هم هواهای نفسانی خود را پیروی کردند، ولی جمله" وَ کُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ" آن طور که باید با این تفسیر معنا نمیدهد و نمیسازد.
" وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنَ الْأَنْباءِ ما فِیهِ مُزْدَجَرٌ" کلمه" مزدجر" مصدر میمی و به معنای پندگیری است، و جمله" من الانباء" بیان همان چیزی است که در آن عبرت و پندگیری و مزدجر است، و مراد از آن" انباء"، اخبار امتهای گذشتهای است که هلاک شدند، و یا مقصود اخبار روز قیامت است، و هر دو وجه را احتمال دادهاند، و از ظاهر اینکه آیت را با بیان خبرهای روز قیامت و سپس با خبرهای عدهای از امتهای هلاک شده تعقیب کرده، بر میآید که مراد از اخباری که در آن عبرت و مزدجر هست، همه اخبار مذکور است.
" حِکْمَةٌ بالِغَةٌ فَما تُغْنِ النُّذُرُ"" حکمت" به معنای کلمه حقی است که از آن بهرهبرداری شود، و کلمه" بالغه" از ماده بلوغ است که به معنای رسیدن هر روندهای است به آخرین حد مسافت، ولی به طور کنایه در تمامیت و کمال هر چیزی هم استعمال میشود، پس" حکمت بالغه" آن حکمتی است که کامل باشد، و از ناحیه خودش نقصی و از جهت اثرش کمبودی نداشته باشد.
و حرف" فاء" در جمله" فما تغن النذر" فای فصیحه است که از حذف شدن جزئیاتی خبر میدهد، جزئیاتی که گفتار متفرع بر آنها است، و کلمه" نذر" جمع نذیر و نذیر یا به معنای منذر و بیمرسان است، و یا به معنای انذار و بیم رساندن است، و هر دو معنا صحیح است، هر چند معنای اول به فهم نزدیکتر است.
و معنای آیه این است که: این قرآن و یا آنچه به سوی آن دعوت میکند، حکمتی است بالغ، ولی آن را تکذیب کرده دنبال هواهای نفسانی خود را گرفتند، و در نتیجه منذرین و یا انذارها سودی به حالشان نبخشید.
" فَتَوَلَّ عَنْهُمْ یَوْمَ یَدْعُ الدَّاعِ إِلی شَیْءٍ نُکُرٍ" کلمه" تولی" که مصدر فعل" تول" است به معنای اعراض است، و حرف فاء که بر سرش در آمده فای تفریع است، میفهماند جمله فرع و نتیجه مطالب قبلی است که حال کفار
1) روح المعانی، ج 27، ص 78.
را توصیف میکرد، و میفرماید: وقتی مکذبین به تو، پیرو هواهای نفسانی باشند، و در نتیجه انذارها سودی به حالشان ندهد و عبرتها و مواعظ به خرجشان نرود، تو هم از ایشان روی بگردان و اصراری بر دعوتشان مورز.
راغب میگوید: انکار، ضد عرفان است، و برای اظهار اینکه من فلانی را نمیشناسم، هم گفته میشود: " أنکرت فلانا"، و هم گفته میشود: " نکرت فلانا"، و اصل معنای این کلمه این است که چیزی وارد بر قلب شود که قلب تصورش را نکرده باشد، و این خود نوعی جهل است، و در قرآن کریم آمده: " فَلَمَّا رَأی أَیْدِیَهُمْ لا تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ- وقتی دید دستشان به غذا نمیرسد ناشناس تشخیصشان داد". و نیز میگوید: کلمه" نکر" هم به معنای زیرکی است و هم به معنای امری دشوار است، که اذهان آن را نمیشناسد (1).
گفتار در بیان حال مکذبین در برابر حکمت بالغهای که به ایشان القاء میشود، و مواعظی که به عنوان انذار گوشزدشان میگردد در جمله" فَتَوَلَّ عَنْهُمْ" تمام میشود، و از جمله" یَوْمَ یَدْعُ الدَّاعِ" مجددا به قسمتی دیگر از آن مواعظی که قبلا داشت پرداخته حال و وضع مکذبین در قیامت و حال و روز امتهای مکذب گذشته را در لحن عتاب و توبیخ شدید ذکر میکند، در لحنی که دلها را برای تنبه تکان میدهد، و دیگر عذری برای اعراض اعراض کنندگان باقی نمیگذارد.
پس بنا بر این جمله" یَوْمَ یَدْعُ الدَّاعِ..." کلامی است جدای از ما قبل خود، کلامی است که میخواهد دوباره آن مواعظی را که قبلا ذکر کرده بود در مقام جواب از سؤالی تقدیری از سر گیرد، گویا بعد از آنکه فرمود: " فَتَوَلَّ عَنْهُمْ" شخصی پرسیده: خوب وقتی پیامبر از ایشان روی بگردانید مال کار آنان چه بود؟ فرمود: " یَوْمَ یَدْعُ..."، یعنی حال عاقبت دنیایشان را که گفتیم که همان حال امثال آنان از قوم نوح و عاد و ثمود و دیگران بود، چون اینها بهتر از آنها نیستند، و اما حال آخرتشان در روزی که دعوت کننده دعوت میکند...
و بنا بر این ظرف در جمله" یوم یدع" متعلق است به جملهای که به زودی میآید، و میفرماید: " یخرجون" و معنایش این است که: روزی که دعوت کننده به چیزی ندیده و نشناخته دعوت میکند، همه از قبرها خارج میشوند... و ممکن هم هست متعلق به جملهای تقدیری باشد، و تقدیر کلام" اذکر یوم یدع الداعی- بیاد آر روزی را که دعوت کننده دعوت میکند" و حاصل کلام این باشد که بیاد آر آن روز را و حال ایشان را در آن".
1) مفردات راغب، ماده" نکر".
روز. و این آیه در معنای آیه شریفه" هَلْ یَنْظُرُونَ إِلَّا السَّاعَةَ أَنْ تَأْتِیَهُمْ" (1)و آیه شریفه" فَهَلْ یَنْتَظِرُونَ إِلَّا مِثْلَ أَیَّامِ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِهِمْ" (2)میباشد.
در این آیه شریفه نام دعوت کننده را نبرده که کیست، چیزی که هست در جای دیگر این دعوت را به خود نسبت داده و فرموده: " یَوْمَ یَدْعُوکُمْ فَتَسْتَجِیبُونَ بِحَمْدِهِ" (3)
سوره اسری، آیه 52.
.و اگر از میان همه خبرهای مربوط به قیامت مساله دعوت برای خروج از قبرها و حضور برای فصل قضا و خروجشان از قبر در حال خشوع و سرعت گرفتنشان به سوی داعی را یادآور شده، برای این بود که این دعوت مقابل دعوت آنان در دنیا قرار گیرد، که ایشان را به سوی ایمان به آیات دعوت میکرد و ایشان اعراض نموده میگفتند: اینها همه سحرهایی است مستمر.
و معنای آیه این است که: به یاد آر روزی را که دعوت کننده ایشان را به امری بس دشوار دعوت میکند، و آن امر دشوار همان داوری و پاداش و کیفر است.
" خُشَّعاً أَبْصارُهُمْ یَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ کَأَنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ" کلمه" خشع" جمع خاشع است که مصدر آن خشوع به معنای نوعی ذلت است، و اگر این خشوع را به دیدگان نسبت داده، از این جهت است که حالت خشوع و ذلت بیش از هر چیز در دیدگان ظهور میکند.
و کلمه" أجداث" جمع جدث به معنای قبر است، و جراد (ملخ) حیوانی معروف است، و اگر مردم را در بیرون شدن از قبر تشبیه کرده به ملخهای منتشر، از این جهت است که ملخ وقتی منتشر میشود هر دسته داخل در دسته دیگر میشود و با هم مخلوط میشوند، با اینکه به ظاهر هر یک از آنها جهتی مخالف جهت دیگر دارد، در روز قیامت هم مردم اینچنین درهم و برهم میشوند، قرآن کریم در جای دیگر میفرماید: " یَوْمَ یَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ سِراعاً کَأَنَّهُمْ إِلی نُصُبٍ یُوفِضُونَ خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ" (4).
1) آیا جز این را منتظرند که ساعت قیامشان فرا رسد؟. سوره زخرف، آیه 66.
2) آیا منتظر غیر این هستند که بر سرشان روزی آید مانند روزهایی که بر سر امتهای گذشته آمد؟. سوره یونس، آیه 102.
3) روزی که خدای تعالی شما را دعوت میکند، و شما او را همراه با حمدش اجابت میکنید.
4) روزی که شتابان از قبرها بیرون شوند گویی به سوی علمی میدوند در حالی که دیدگانشان از خشوع افتاده است. سوره معارج، آیه 43 و 44.
" مُهْطِعِینَ إِلَی الدَّاعِ یَقُولُ الْکافِرُونَ هذا یَوْمٌ عَسِرٌ".
یعنی در حالی از گورها بیرون میشوند که به سرعت به سوی صاحب دعوت میدوند و دعوتش را اجابت میکنند، آن روز کافران گویند امروز روزی بس دشوار است.
در تفسیر قمی در معنای" اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ" آمده که: یعنی قیامت نزدیک شد، چون بعد از پیامبر اسلام دیگر پیامبری تا قیامت نخواهد آمد، و طومار نبوت و رسالت برچیده شد.
و در معنای" انْشَقَّ الْقَمَرُ" آمده که قریش از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خواست تا معجزهای برایشان بیاورد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دعا کرد، و از خدا خواست قرص قمر را برایش دو نیم کند، و خدای تعالی این کار را کرد، به طوری که مشرکین همه آن را دیدند، و دوباره آن دو قسمت به هم چسبیدند، با این حال گفتند: سحری است مستمر یعنی صحیح (1).
و در امالی شیخ به سند خود از عبید اللَّه بن علی از حضرت رضا از آباء گرامیاش از علی (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: در مکه قرص قمر دو نیم شد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: " شاهد باشید، شاهد باشید" (2).
مؤلف: مساله انشقاق قمر برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در روایات شیعه از ائمه اهل بیت (علیه السلام) در روایاتی بسیار آمده، و علما و محدثین ایشان آنها را بدون هیچ توقفی پذیرفتهاند.
و در الدر المنثور است که: عبد الرزاق، احمد، عبد بن حمید، مسلم، ابن جریر، ابن منذر، ترمذی، ابن مردویه، و بیهقی (در دلائل)، از انس روایت کردهاند که گفت: مردم مکه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) معجزهای خواستند، خدای تعالی قرص ماه را دو نیم کرد، و به دنبالش این آیه نازل شد: " اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ... سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ" یعنی سحری از بین رفتنی (3).
و در همان کتاب است که ابن جریر، ابن منذر، ابن مردویه، ابو نعیم، و بیهقی، هر
دو در کتاب دلائل خود از طریق مسروق از ابن مسعود روایت کردهاند که گفت: در عهد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) قرص قمر دو نیم شد، و قریش گفتند: این سحر ابن ابی کبشه بود، آن گاه به یکدیگر گفتند: منتظر باشیم تا مسافران از خارج بیایند، ببینیم آیا آنها هم این جریان را دیدهاند یا نه، چون محمد نمیتواند تمام مردم عالم را سحر کند، مسافران یکی پس از دیگری از راه رسیدند، و قریش جریان را از ایشان پرسیدند، گفتند: آری ما هم دیدیم که ماه دو نیم شد، راجع به این جریان بود که خدای تعالی این آیه را نازل کرد" اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ" (1).
و نیز در آن کتاب است که مسلم، ترمذی، ابن جریر، ابن منذر، ابن مردویه، حاکم، بیهقی و ابو نعیم، در دلائل از طریق مجاهد از ابن عمر روایت کردهاند که: در تفسیر آیه" اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ" گفته: این آیه مربوط به جریانی است که در عهد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پیش آمد، یعنی قرص ماه دو نیم شد، یک نیمه آن جلو کوه و نیم دیگرش پشت کوه قرار گرفت، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) عرضه داشت:
پروردگارا شاهد باش (2).
و باز در همان کتاب آمده که احمد، عبد بن حمید، ترمذی، ابن جریر، حاکم، ابو نعیم، و بیهقی از جبیر بن مطعم روایت کردهاند که در شان نزول آیه" وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ" گفته:
ما در عهد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در مکه بودیم که قرص ماه دو نیم شد، نیمی بالای این کوه قرار گرفت، و نیمی دیگر بر بالای این کوه دیگر ایستاد، مردم گفتند: محمد ما را سحر کرد، در آن میان مردی گفت اگر سحر باشد تنها میتواند برای ما سحر باشد، و او نمیتواند تمام مردم را سحر کند (3).
و نیز در آن کتاب آمده که ابن جریر و ابن مردویه و ابو نعیم (در کتاب دلائل) از ابن عباس روایت کردهاند که در تفسیر آیه" اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ" گفته: این جریان قبل از هجرت اتفاق افتاده بود، و آن از این قرار بود که ماه دو نیم شد، به طوری که همه هر دو نیمه آن را دیدند (4).
و نیز در آن کتاب است که ابن ابی شیبه، عبد بن حمید، عبد اللَّه بن احمد، در کتاب" زوائد الزهد"، و ابن جریر و ابن مردویه و ابو نعیم، از ابی عبد الرحمن سلمی روایت کردهاند که گفت: روزی در مدائن حذیفة بن یمان برای ما خطبه خواند، بعد از حمد خدا و
ثنای او گفت: " اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ"، آگاه باشید که ساعت قیامت نزدیک شد، آگاه باشید که قرص ماه در عهد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پاره شد، آگاه باشید که دنیا فراق خود را اعلام نمود آگاه باشید که امروز مسابقه و فردا روز پیروزی است (1).
مؤلف:مساله انشقاق قمر به دعای رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از این چند نفر از صحابه یعنی انس، عبد اللَّه بن مسعود، ابن عمر، جبیر بن مطعم، ابن عباس، و حذیفة بن یمان، به طرق بسیار مختلفی نقل شده.
و در روح المعانی از جمله صحابهای که این جریان از ایشان نقل شده علی (علیه السلام) را شمرده، و آن گاه از سید شریف نقل کرده که او در کتاب خود (شرح المواقف) از ابن سبکی نقل کرده که او در کتاب خود (شرح مختصر) گفته: این حدیث متواتر است، و نباید در تواترش تردید کرد (2).
خوب این حال حدیث بود از نظر اهل سنت، وضع آن را از نظر شیعه نیز دانستی، حال به بحث پیرامون این جریان بپردازیم.
معجزه شق القمر به دست رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در مکه و قبل از هجرت و به پیشنهاد مشرکین، مسالهای است که مورد قبول همه مسلمین است، و کسی از ایشان در آن تردید نکرده.
و از قرآن کریم آیاتی که به روشنی بر آن دلالت دارد یکی آیه مورد بحث است که فرموده: " اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ وَ إِنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ"، چون همانطور که قبلا اشاره کردیم کلمه" آیت" در آیه دوم جز اینکه همان باشد که در جمله" انْشَقَّ الْقَمَرُ" از آن خبر داده، با هیچ آیتی دیگر منطبق نیست، برای اینکه نزدیکترین معجزه با نزول این آیه همان معجزه شق القمر بوده که مشرکین از آن مانند سایر آیات اعراض کردند و گفتند:
سحری است مستمر.
و اما از حدیث باید دانست که روایات بیشماری بر آن دلالت دارد که شیعه و سنی
آنها را نقل کردهاند، و محدثین هر دو طایفه آنها را پذیرفتهاند، که در بحث روایتی گذشته چند روایت از آنها را نقل کردیم.
پس هم کتاب بر وقوع چنین معجزهای دلالت دارد و هم سنت، و اما اینکه یک کره آسمانی دو نیم شود، چنین چیزی فی نفسه ممکن است و عقل دلیلی بر محال بودن آن ندارد، از سوی دیگر معجزه هم امری است خارق العاده، و وقوع حوادث خارق العاده نیز ممکن است، عقل دلیلی بر محال بودن آن ندارد، و ما در جلد اول این کتاب به طور مفصل در این باره بحث نموده، هم امکان معجزه را اثبات کردیم و هم وقوع آن را، و یکی از روشنترین شواهد بر وقوع شق القمر، قرآن کریم است، پس باید آن را بپذیریم هر چند که از ضروریات دین نباشد.
ولی بعضیها به وقوع چنین معجزهای اشکال کرده و گفتهاند: اینکه معجزات پیامبر (صلی الله علیه و آله) با اقتراح و پیشنهاد مردم انجام شود، با آیه" وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآیاتِ إِلَّا أَنْ کَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ وَ آتَیْنا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِها وَ ما نُرْسِلُ بِالْآیاتِ إِلَّا تَخْوِیفاً" (1)منافات دارد، برای اینکه از این آیه یا چنین استفاده میشود که ما دیگر برای این امت معجزاتی نمیفرستیم برای اینکه هر چه معجزه برای امتهای سابق فرستادیم همه را تکذیب کردند، و این امت هم مثل همان امتها و دارای طبیعت همانها هستند، و در نتیجه اینان نیز معجزات ما را تکذیب خواهند کرد، و وقتی معجزه اثر نداشته باشد، دیگر چه فایدهای در فرستادن آن است؟
و یا استفاده میکنیم که میخواهد بفرماید: ما هیچ معجزهای برای این امت نمیفرستیم، برای اینکه اگر بفرستیم این امت نیز مانند سایر امتهای گذشته آن را تکذیب میکنند، و در اثر تکذیب معذب و هلاک میشوند، و ما نمیخواهیم این امت منقرض گشته به عذاب استیصال گرفتار آید.
پس به هر حال آیه فوق دلالت دارد که خدای تعالی هیچ معجزهای به اقتراح و پیشنهاد این امت نمیفرستد، آن طور که در امتهای گذشته میفرستاد.
البته این اشکال همانطور که اشاره شد در خصوص معجزاتی است که با اقتراح و پیشنهاد مردم جاری شود، نه آن معجزاتی که خود خدای تعالی و بدون اقتراح مردم به منظور تایید رسالت یک پیامبر جاری میکند، مانند معجزه قرآن برای پیامبر اسلام، و دو معجزه عصا و ید (بیضا) برای موسی (علیه السلام) و معجزه زنده کردن مردگان و غیره برای عیسی
1) سوره اسری، آیه 59.
(علیه السلام)و همچنین آیات نازله دیگر که همه لطفی است از ناحیه خدای تعالی، و نیز مانند معجزاتی که از پیامبر اسلام سر زد بدون اینکه مردم از او خواسته باشند.
پس به حکم آیه 59 سوره اسری هیچ پیغمبری نمیتواند به پیشنهاد مردم معجزه بیاورد، پس ما هم نمیتوانیم معجزه شق القمر را قبول کنیم چون هم به پیشنهاد مشرکین بوده- البته اگر بوده- و هم اینکه مشرکین به آن ایمان نیاوردند. و نظیر آیه سوره اسری آیه شریفه زیر است که میفرماید: " وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً... قُلْ سُبْحانَ رَبِّی هَلْ کُنْتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولًا" (1)و آیاتی دیگر غیر آن، چون از آیه مذکور نیز به دست میآید وقتی از آن جناب خواستند تا به معجزه چشمهای از زمین برایشان بجوشاند، در پاسخ خدای را تسبیح کرد، و فرمود: من که به جز یک انسان فرستاده شده نیستم (لا بد معنایش این است که بشر رسول نمیتواند از پیش خود و به دلخواه مردم معجزه بیاورد؟) در پاسخ با ذکر مقدمهای ثابت میکنیم که اولا هیچ فرقی میان معجزات پیشنهادی و غیر آن نیست، و در صورت وجود دلیل محکم نقلی هر دو قسم قابل قبول است، و ثانیا نازل نشدن عذاب بر مشرکین عرب علتی دیگر داشته، که با کنار رفتن آن علت عذاب هم بر آنان نازل شد.
توضیح مقدمه این است که: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر مشرکین عرب به تنهایی مبعوث نبود، و امت او همه جهانیان تا روز قیامت هستند، به دلیل آیه شریفه" قُلْ یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً" (2)، و آیه شریفه" وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ" (3)و آیه شریفه" وَ لکِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النبیین" (4)و آیاتی دیگر.
چیزی که هست آن جناب دعوت خود را از مکه و از میان قوم خودش که مردم مکه و اطراف آن بودند شروع کرد و جمعیت بسیاری دعوتش را پذیرفتند، ولی عامه مردم بر کفر خود باقی مانده تا آنجا که توانستند دعوتش را با دشمنی و اذیت و استهزاء مقابله نموده، تصمیم گرفتند یا او را به قتل برسانند و یا اینکه از آن شهر بیرون کنند که خدای تعالی دستورش داد که هجرت کند.
و آنهایی که به آن جناب ایمان آوردند هر چند نسبت به مشرکین کم بودند، و در
تحت شکنجه آنان قرار داشتند، اما برای خود جمعیتی بودهاند که قرآن در بارهشان فرموده:
" أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ قِیلَ لَهُمْ کُفُّوا أَیْدِیَکُمْ وَ أَقِیمُوا الصَّلاةَ" (1)حتی آن قدر زیاد بودند که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اجازه میخواستند تا با مشرکین مبارزه و نبرد کنند، ولی خدای تعالی اجازه نداد، (به روایات وارده در شان نزول آیه فوق مراجعه فرمایید).
پس معلوم میشود مسلمانان مکه عده و عدهای داشتهاند، و روز به روز به جمعیتشان اضافه میشده، تا آنکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به مدینه مهاجرت کرد و در آنجا دعوتش گسترش و اسلام نشر یافت، مدینه و قبائل اطرافش را تا یمن و سایر اطراف شبه جزیره عربستان را گرفت، و از این سرزمین پهناور تنها مکه و اطراف آن باقی ماند، و این گستردگی هم چنان ادامه یافت تا از مرز عربستان هم گذشت، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در سال ششم هجرت نامههایی به پادشاهان و بزرگان فارس و روم و مصر نوشت، و در سال هشتم هجرت مکه را هم فتح کرد، و در این فاصله یعنی فاصله هجرت تا فتح مکه عده زیادی از أهالی مکه و اطرافش به دین اسلام در آمدند. تا آنکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از دنیا رحلت نموده و انتشار اسلام به جایی رسید که همه میدانیم، و به طور مداوم جمعیتش بیشتر و آوازهاش گستردهتر شد، تا امروز که یک پنجم جمعیت دنیا را تشکیل دادهاند.
حال که این مقدمه روشن شد میگوییم: آیه مورد بحث یعنی مساله دو نیم شدن قرص ماه، معجزهای بود پیشنهادی که مشرکین مکه آن را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خواسته بودند، معجزهای که اگر تکذیبش میکردند، دنبالش عذاب بود، و تکذیبش هم کردند، برای اینکه گفتند سحری است مستمر و لیکن تکذیب مشرکین باعث آن نمیشد که خدای تعالی تمامی امت اسلام را که پیامبر اسلام رسول ایشان است هلاک کند، آری امت اسلام تمامی ساکنان روی زمین هستند، و در آن ایامی که مشرکین شق القمر را تکذیب کردند حجت بر تمامی مردم روی زمین تمام نشده بود، چون این معجزه پنج سال قبل از هجرت اتفاق افتاد، و خدای تعالی خودش فرموده: " لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ" (2).
و حتی باعث این هم نمیشد که تمامی اهل مکه را هلاک کند، چون در میان آنان جمعی از مسلمین بودند، و به همین جهت دیدیم که در صلح حدیبیه خدای تعالی مقابله مسلمانان با مشرکین را به صلح انجام داد، و وقتی مسلمانان از اینکه نتوانستند داخل مکه شوند
ناراحت شدند، فرمود: " وَ لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِساءٌ مُؤْمِناتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَؤُهُمْ فَتُصِیبَکُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَیْرِ عِلْمٍ لِیُدْخِلَ اللَّهُ فِی رَحْمَتِهِ مَنْ یَشاءُ لَوْ تَزَیَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذاباً أَلِیماً" (1).
علاوه بر این این فرض هم صحیح نبود که خدای تعالی تنها کفار مکه را هلاک نموده مؤمنین ایشان را نجات دهد، چون جمع بسیاری از همان کفار نیز در فاصله پنج سال قبل از هجرت و هشت سال بعد از هجرت و تمامی آنان در فتح مکه مسلمان شدند، هر چند که اسلام بسیاری از آنها ظاهری بود، زیرا دین مبین اسلام در مسلمانی اشخاص به اقرار به شهادتین هر چند به ظاهر باشد اکتفاء میکند.
از این هم که بگذریم عموم اهل مکه و حوالی آن اهل عناد و لجاج نبودند، و تنها صنادید و بزرگان ایشان عناد داشتند، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را استهزاء میکردند و مسلمانان را شکنجه میدادند و علیه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اقتراح (پیشنهاد) معجزه میدادند. و منظور از آیه" إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ" (2)همین طبقه بوده است و خدای تعالی همین لجبازان را که اقتراح معجزه میکردند در چند جا از کلام خود تهدید کرد به محرومیت از ایمان و به هلاکت، و به همین تهدید خود وفا هم نمود، هیچ یک از آنان ایمان نیاوردند، و در واقعه جنگ بدر هلاکشان کرد،" وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلًا" (3).
و اما اینکه صاحب اشکال تمسک کرد به آیه 59 از سوره اسری برای اینکه خدای تعالی مطلقا معجزه نمیفرستد. در پاسخش میگوییم آیه شریفه همان طور که خود او نیز اقرار کرد شامل آن معجزات که رسالت یک پیامبر را تایید میکند نمیشود، مانند قرآن برای تایید رسالت رسول اسلام، و نیز شامل آیاتی که جنبه لطف دارد نمیشود از قبیل خوارق عاداتی که از آن جناب سر میزد، از غیب خبر میداد و بیمارانی که به دعایش شفا مییافتند و (صدها) مانند آن.
1) اگر مردان و زنانی مؤمن ناشناخته در میان اهل مکه نبودند و جنگ شما باعث میشد آنان را ندانسته به قتل برسانید و گرفتار بیامد سوء آن شوید، و خدا میخواست هر که را بخواهد داخل رحمت خود کند، و نیز اگر آن مؤمنین جدای از کفار بودند، هر آینه کفار ایشان را عذابی دردناک میکردیم. سوره فتح، آیه 25.
2) آنان که کافر شدند چه انذارشان بکنی و چه نکنی ایمان نخواهند آورد. سوره بقره، آیه 6. [.....]
3) و کلام پروردگار تو با صدق و عدل به انجام رسید. سوره انعام، آیه 115.
بنا بر این بر فرض هم که آیه مذکور مطلق باشد، تنها شامل معجزات اقتراحی مشرکین مکه میشود که اقتراحاتشان نظیر اقتراحات امتهای گذشته بود، برای این نبود که با دیدن معجزه ایمان بیاورند، بلکه برای این بود که آن را تکذیب کنند، و خلاصه سر به سر پیغمبر خود بگذارند، چون طبع مشرکین مکه طبع همان مکذبین از امتهای گذشته بود، و لازمه آیه مزبور هم این است که مشرکین مکه را معذب کند، و خدا نخواست فوری آنان را عذاب کند.
البته این را هم بگوییم که در آیه مذکور دو احتمال هست. یکی اینکه حرف" باء" در جمله" و ما نرسل بالایات" زایده باشد، و کلمه" آیات" مفعول جمله" نرسل" باشد، و معنا این باشد که ما آیات را نمیفرستیم مگر برای تخویف، و احتمال دوم اینکه بای مصاحبه و به معنای" بای فارسی" باشد، در این صورت مفعول جمله" نرسل" رسول تقدیری است، و معنای آیه این است که: ما هیچ پیغمبری را با آیات نمیفرستیم مگر برای تخویف.
و اما اینکه گفتیم خدا نخواست فوری آنان را عذاب کند، علت آن را خود خدای تعالی در جای دیگر توضیح داده و فرموده: " وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ ما کانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ" (1)پس، از این آیه بر میآید که علت نفرستادن آیت و به دنبال تکذیب آن عذاب این نبوده که خدا نخواسته آیت و معجزهای بفرستد، بلکه علت این بوده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در بین آنان مانع فرستادن آیت بوده، هم چنان که از آیه شریفه" وَ إِنْ کادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ الْأَرْضِ لِیُخْرِجُوکَ مِنْها وَ إِذاً لا یَلْبَثُونَ خِلافَکَ إِلَّا قَلِیلًا" (2)نیز همین معنا استفاده میشود.
از سوی دیگر فرموده: " وَ ما لَهُمْ أَلَّا یُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ وَ هُمْ یَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ ما کانُوا أَوْلِیاءَهُ إِنْ أَوْلِیاؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ وَ ما کانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَیْتِ إِلَّا مُکاءً وَ تَصْدِیَةً فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ" (3).
1) خدا هرگز ایشان را در حالی که تو در بینشان هستی عذاب نمیکند و نیز مادامی که استغفار میکنند عذاب نخواهد کرد. سوره انفال، آیه 33.
2) و نزدیک بود تو را از این سرزمین بکشانند که از آن بیرونت کنند و از پس رفتن تو جز مدت کمی نمیماندند. سوره اسری، آیه 76.
3) مگر چه خصوصیتی دارند که خدا عذابشان نکند، اینکه از مسجد الحرام جلوگیری میکنند با اینکه صاحب اختیار آن نیستند، چون صاحب اختیار آن مسجد الحرام به جز متقین نمیتواند باشد، اما بیشترشان نمیدانند، و نماز خواندنشان نزد مسجد الحرام به جز سوت زدن و کف زدن نیست پس باید عذاب را بچشید، به جرم کفری که میورزیدید. سوره انفال، آیه 34 و 35.
و این آیات بعد از جنگ بدر نازل شد و این آیات این معنا را بیان میکند که از طرف کفار هیچ مانعی از نزول عذاب نیست، تنها مانع آن وجود رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در بین ایشان است، وقتی مانع بر طرف شود عذاب هم نازل میشود، هم چنان که بعد از خارج شدن آن جناب از بین مشرکین قریش خدای تعالی ایشان را در جنگ بدر به آن وضع عجیب از بین برد.
و کوتاه سخن آنکه مانع از فرستادن آیات، تکذیب بود، هم در امتهای گذشته و هم در این امت، چون مشرکین در خصیصه تکذیب مثل امتهای گذشته بودند، و مانع از فرستادن عذاب، وجود رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود، همین که مقتضی عذاب از قبیل سوت زدن و کف زدن موجود شد، و یکی از دو رکن مانع که عبارت بود از وجود رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در بین آنان برطرف گردید، دیگر نه مانعی برای فرستادن آیت و معجزه باقی ماند، و نه مانعی برای فرستادن عذاب، چون بعد از تکذیب معجزه، و به خاطر مقتضیات عذاب که همان سوت و کف زدن و امثال آن بود حجت بر آنان تمام گردید.
پس به طور خلاصه میگوییم مفاد آیه شریفه" وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآیاتِ..." یکی از دو احتمال است، یا این است که: مادامی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در بین ایشان است خدای تعالی از فرستادن معجزه امتناع میکند، که در این فرض آیه شریفه با فرستادن آیت" شق القمر" و" پیروزی بدر" و تاخیر عذاب تا آن جناب از میان آنان بیرون شود منافاتی نداشته، و دلالتی بر امتناع از آن ندارد، و چگونه ممکن است بر آن دلالت کند با اینکه خدای سبحان تصریح کرده به اینکه داستان بدر خود آیتی بوده، و کشته شدن کفار در آن واقعه هم عذابی بوده است.
و یا این است که فرستادن آیت وقتی است که لغو نباشد، و اگر لغو بود خدای تعالی از فرستادن آن امتناع مینمود، و چون کفار مکه مجبول و سرشته بر تکذیب بودند، لذا برای آنان آیت و معجزه نخواهد فرستاد، که در این هم آیه شریفه با فرستادن معجزه و تاخیر عذاب کفار تا بعد از هجرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) منافاتی ندارد، چون در این فرض فرستادن آیت لغو نیست، بلکه فایده احقاق حق و ابطال باطل دارد، پس چه مانعی دارد که آیت شق القمر هم از آیات و معجزاتی باشد که خدا نازل کرده، و فایدهاش این باشد که کفار را به جرم تکذیبشان عذاب کند، البته بعد از آنکه مانع عذاب بر طرف شده باشد، یعنی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از میان آنان بیرون رفته باشد، آن وقت ایشان را در جنگ بدر نابود کند.
و اما اینکه استدلال کردند به آیه" قُلْ سُبْحانَ رَبِّی هَلْ کُنْتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولًا" بر اینکه هیچ معجزهای به پیشنهاد مردم صورت نمیگیرد، در پاسخ میگوییم: مفاد آیه شریفه این نیست که خدای سبحان نبوت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را به وسیله معجزه تایید نمیکند، چون مفاد آن این است که: بگو من از آنجا که یک بشر هستم که از ناحیه خدا فرستاده شدهام، از ناحیه خود قدرتی بر آوردن معجزه ندارم.
چون اگر مفاد آن انکار معجزات از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) باشد انکار معجزه همه انبیاء هم خواهد بود، زیرا همه انبیای بشری رسول بودند، و حال آنکه قرآن کریم در ضمن نقل داستانهای انبیاء معجزاتی بسیار برای آنان اثبات کرده، و از همه آن معجزات روشنتر خود این آیه خودش را رد میکند، برای اینکه آیه شریفه یکی از آیات قرآن است که خود معجزه است، و به بانگ بلند اعلام میکند اگر قبول ندارید یک آیه به مثل آن بیاورید، پس چگونه ممکن است این آیه معجزه را انکار کند با اینکه خودش معجزه است؟
بلکه مفاد آیه این است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بشری است فرستاده شده، خودش از این جهت که بشر است قادر بر هیچ چیز نیست، تا چه رسد به آوردن معجزه، تنها امر به دست خدای سبحان است، اگر بخواهد به دست او معجزه جاری میکند، و اگر نخواهد نمیکند هم چنان که در جای دیگر فرموده: " وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لَئِنْ جاءَتْهُمْ آیَةٌ لَیُؤْمِنُنَّ بِها قُلْ إِنَّمَا الْآیاتُ عِنْدَ اللَّهِ وَ ما یُشْعِرُکُمْ أَنَّها إِذا جاءَتْ لا یُؤْمِنُونَ" (1)و نیز از قوم نوح حکایت کرده که گفتند: " قالُوا یا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَأَکْثَرْتَ جِدالَنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ قالَ إِنَّما یَأْتِیکُمْ بِهِ اللَّهُ إِنْ شاءَ" (2)و نیز فرموده: " وَ ما کانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِیَ بِآیَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ" (3)و آیات در این معنا بسیار است.
یکی دیگر از اعتراضاتی که به آیت شق القمر شده- به طوری که نقل شده- (4)این
1) تا آنجا که توانستند سوگند خوردند که اگر آیت و معجزهای برایشان بیاید به آن ایمان میآورند، بگو آیات تنها نزد خدا است و شما چه میدانید که چون معجزهای بیاید ایمان نمیآورند. سوره انعام، آیه 109.
2) ای نوح! تو با ما جدال کردی، و خیلی سر به سر ما گذاشتی، اگر راست میگویی آن عذابی که ما را از آن میترسانی بیاور، نوح گفت: تنها خداست که میتواند آن را اگر خواست بیاورد. سوره هود، آیه 32 و 33.
3) هیچ رسولی نمیتواند آیت و معجزهای بیاورد مگر به اذن خدا. سوره مؤمن، آیه 78.
4) روح المعانی، ج 27، ص 76.
است که اگر اینطور که میگویند قرص ماه دو نیم شده باشد باید تمام مردم دنیا دیده باشند، و رصدبندان شرق و غرب عالم این حادثه را در رصدخانه خود ضبط کرده باشند، چون این از عجیبترین آیات آسمانی است، و تاریخ تا آنجا که در دست است و همچنین کتب علمی هیئت و نجوم که از اوضاع آسمانی بحث میکند نظیری برای آن سراغ نمیدهد، و قطعا اگر چنین حادثهای رخ داده بود اهل بحث کمال دقت و اعتنا را در شنیدن و نقل آن بکار میزدند، و میبینیم که نه در تاریخ از آن خبری هست و نه در کتب علمی اثری.
بعضی هم پاسخی از این اعتراض دادهاند که خلاصهاش از نظر خواننده میگذرد، گفتهاند:
اولا ممکن است مردم آن شب از این حادثه غفلت کرده باشند، چه بسیار حوادث جوی و زمینی رخ میدهد که مردم از آن غافلند، اینطور نیست که هر حادثهای رخ دهد مردم بفهمند و آن را نزد خود محفوظ نگهداشته، و سینه به سینه تا عصر ما باقی بماند.
و ثانیا سرزمین حجاز و اطراف آن از شهرهای عربنشین و غیره رصد خانهای نداشتند تا حوادث جوی را ضبط کنند، رصدخانههایی که در آن ایام بر فرض که بوده باشد در شرق در هند، و در مغرب در روم و یونان و غیره بوده، در حالی که تاریخ از وجود چنین رصدخانههایی در این نواحی و در ایام وقوع حادثه هم خبر نداده و این جریان به طوری که در بعضی از روایات آمده در اوائل شب چهاردهم ذی الحجة سال ششم بعثت یعنی پنج سال قبل از هجرت اتفاق افتاده.
علاوه بر این بلاد مغرب که اعتنایی به اینگونه مسائل داشتهاند (البته اگر در آن تاریخ چنین اعتنایی داشته بودند) با مکه اختلاف افق داشتهاند، اختلاف زمانی زیادی که باعث میشد آن بلاد جریان را نبینند، چون به طوری که در بعضی از روایات آمده قرص ماه در آن شب بدر بوده، و در حوالی غروب خورشید و اوائل طلوع ماه اتفاق افتاده، و میان انشقاق ماه و دوباره متصل شدن آن زمانی اندک فاصله شده است، ممکن است مردم آن بلاد وقتی متوجه ماه شدهاند که اتصال یافته بوده.
از این هم که بگذریم، ملتهای غیر مسلمان یعنی اهل کلیسا و بت خانه را در امور دینی و مخصوصا حوادثی که به نفع اسلام باشد متهم و مغرض میدانیم.
اعتراض سومی که به مساله شق القمر شده این است که بعضی (1)گفتهاند: دو نیم
1) روح المعانی، ج 27، ص 76.
شدن ماه به هیچ وجه ممکن نیست، مگر وقتی که جاذبه میان دو نیمه آن از بین برود، و اگر از بین برود دیگر ممکن نیست دوباره به هم بچسبند، پس اگر انشقاقی اتفاق افتاده باشد باید تا ابد به همان صورت باقی بماند.
جواب از این اشکال این است که: قبول نداریم که چنین چیزی محال عقلی باشد، بله ممکن است محال عادی یعنی خارق عادت باشد، و این محال بودن عادی اگر مانع از التیام بعد از انشقاق باشد مانع از انشقاق بعد از التیام هم خواهد بود، به این معنا که از همان اول انشقاق صورت نمیگرفت، و حال آنکه انشقاق به حسب فرض صورت گرفته، و در حقیقت اساس این اعتراض انکار هر امر خارق العاده است، و گرنه کسی که خرق عادت را جایز و ممکن بداند، چنین اعتراضی نمیکند.
کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَکَذَّبُوا عَبْدَنا وَ قالُوا مَجْنُونٌ وَ ازْدُجِرَ (9) فَدَعا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ (10) فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ (11) وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُیُوناً فَالْتَقَی الْماءُ عَلی أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ (12) وَ حَمَلْناهُ عَلی ذاتِ أَلْواحٍ وَ دُسُرٍ (13)
تَجْرِی بِأَعْیُنِنا جَزاءً لِمَنْ کانَ کُفِرَ (14) وَ لَقَدْ تَرَکْناها آیَةً فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (15) فَکَیْفَ کانَ عَذابِی وَ نُذُرِ (16) وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (17) کَذَّبَتْ عادٌ فَکَیْفَ کانَ عَذابِی وَ نُذُرِ (18)
إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ (19) تَنْزِعُ النَّاسَ کَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ (20) فَکَیْفَ کانَ عَذابِی وَ نُذُرِ (21) وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (22) کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ (23)
فَقالُوا أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ (24) أَ أُلْقِیَ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنا بَلْ هُوَ کَذَّابٌ أَشِرٌ (25) سَیَعْلَمُونَ غَداً مَنِ الْکَذَّابُ الْأَشِرُ (26) إِنَّا مُرْسِلُوا النَّاقَةِ فِتْنَةً لَهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَ اصْطَبِرْ (27) وَ نَبِّئْهُمْ أَنَّ الْماءَ قِسْمَةٌ بَیْنَهُمْ کُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ (28)
فَنادَوْا صاحِبَهُمْ فَتَعاطی فَعَقَرَ (29) فَکَیْفَ کانَ عَذابِی وَ نُذُرِ (30) إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ صَیْحَةً واحِدَةً فَکانُوا کَهَشِیمِ الْمُحْتَظِرِ (31) وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (32) کَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ (33)
إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ حاصِباً إِلاَّ آلَ لُوطٍ نَجَّیْناهُمْ بِسَحَرٍ (34) نِعْمَةً مِنْ عِنْدِنا کَذلِکَ نَجْزِی مَنْ شَکَرَ (35) وَ لَقَدْ أَنْذَرَهُمْ بَطْشَتَنا فَتَمارَوْا بِالنُّذُرِ (36) وَ لَقَدْ راوَدُوهُ عَنْ ضَیْفِهِ فَطَمَسْنا أَعْیُنَهُمْ فَذُوقُوا عَذابِی وَ نُذُرِ (37) وَ لَقَدْ صَبَّحَهُمْ بُکْرَةً عَذابٌ مُسْتَقِرٌّ (38)
فَذُوقُوا عَذابِی وَ نُذُرِ (39) وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (40) وَ لَقَدْ جاءَ آلَ فِرْعَوْنَ النُّذُرُ (41) کَذَّبُوا بِآیاتِنا کُلِّها فَأَخَذْناهُمْ أَخْذَ عَزِیزٍ مُقْتَدِرٍ (42)
قبل از ایشان قوم نوح به تکذیب پرداخته، بنده ما نوح را تکذیب کرده و گفتند: جن زده شده و مضرت دیده است (9).
تا جایی که پروردگار خود را خواند و عرضه داشت: پروردگارا من مغلوب و شکست خوردهام، از تو یاری میخواهم (10).
ما نیز درهای آسمان را به آبی رگبار و تند بگشودیم (11).
و زمین را به صورت چشمههایی جوشان بشکافتیم، این دو آب به منظور اجرای فرمانی که رانده بودیم بهم برخوردند (12).
و ما نوح را بر مرکبی تختهای که در کشتی بکار رفته بود سوار کردیم (13).
و این کشتی زیر نظر ما به حرکت در آمد، و بقیه غرق شدند، و جزای یک عمر کیفر خود را دیدند (14).
ما آن کشتی را حفظ کردیم تا آیتی باشد، حال آیا عبرت گیرندهای هست؟ (15).
(اکنون بنگرید) عذاب و انذار من چگونه است (16).
و با اینکه ما قرآن را برای تذکر آسان کردهایم آیا کسی هست متذکر شود؟ (17).
قوم عاد هم (پیامبر خود را) تکذیب کرد (اکنون بنگرید) که عذاب و انذار من (در باره آنان) چگونه بود؟ (18).
ما بادی سخت طوفانی در روزی نحس مستمری بر آنان گسیل داشتیم (19).
بادی که مردم را مانند نخلی که از ریشه در آید از زمین برکند (20).
ببین که عذاب و انذار من چگونه بود؟ (21).
و با اینکه ما قرآن را برای تذکر آسان کردهایم آیا کسی هست که متذکر شود؟ (22).
طایفه ثمود هم پیامبران را تکذیب کردند (23).
گفتند آیا یک بشر را که از خود ما است پیروی کنیم؟ در این صورت خیلی گمراه و دیوانهایم (24).
چطور شده که از میان همه ما قرآن بر او نازل شده؟ نه، بلکه او دروغپردازی است جاه طلب (25).
فردا به زودی خواهند فهمید که دروغ پرداز جاه طلب کیست (26).
ما ماده شتر را برای آزمایش آنان خواهیم فرستاد، صبر کن و منتظر باش (27).
و به ایشان خبر بده که آب محل، بین آنان و شتر تقسیم است هر روز صاحب قسمت حاضر شود (28).
مردم داوطلب کشتن شتر را صدا زدند، و او متصدی کشتن آن شد (29).
پس ببین که عذاب و انذار من در باره آنان چگونه بود؟ (30).
ما فقط یک صیحه بر آنان فرستادیم، همگی چون هیزمی که باغبان جمع میکند رویهم انباشته شدند (31).
با اینکه ما قرآن را برای تذکر آسان کردیم، آیا کسی هست متذکر شود (32).
قوم لوط هم انذار را تکذیب کردند (33).
و ما بادی سنگ آور بر آنان فرستادیم، و به جز خاندان لوط که در سحرگاهان نجات دادیم همه را هلاک کردیم (34).
و نجات ایشان نعمتی بود از ما تا همه بدانند بندگان شکرگزار را اینچنین جزا میدهیم (35).
با اینکه لوط ایشان را از عذاب ما انذار کرده بود، ولی هم چنان در جدال خود اصرار ورزیدند (36).
و نسبت به میهمانان او قصد سوء و منافی عفت کردند، ما چشمهایشان را کور کردیم، و گفتیم بچشید عذاب و انذار مرا (37).
سرانجام صبحگاهان عذاب پیوسته به ایشان رسید (38).
و گفتیم بچشید عذاب و انذار مرا (39).
و با اینکه ما قرآن را برای تذکر آسان کردهایم آیا کسی هست متذکر شود؟ (40).
ما برای آل فرعون هم بیمرسان فرستادیم (41).
اما همه آیات ما را تکذیب کردند، و ما آنها را گرفتیم و مجازات کردیم گرفتن شخصی قدرتمند و توانا (42).
در این آیات به پارهای از حوادث گذشته که در آن مزدجر و اندرز هست اشاره شده، و
از میان این دسته از اخبار سرگذشت قوم نوح و عاد و ثمود و قوم لوط و آل فرعون را اختصاص به ذکر داد، و مشرکین عرب را با یاد آن اقوام تذکر داد، و بار دیگر اجمالی از آنچه سابقا از وضع آنان و سرانجام امرشان بیان کرده بود تذکر میدهد، تا بدانند در اثر تکذیبشان به آیات خدا و فرستادگان او چه عذاب الیم و عقابهایی در پی دارند، تا آیه شریفه" وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنَ الْأَنْباءِ ما فِیهِ مُزْدَجَرٌ" را بیان کرده باشد.
و به منظور اینکه تقریر داستانها و نتیجهگیری از آنها را تاکید کرده باشد، و شنوندگان بیشتر تحت تاثیر قرار گرفته، و این اندرزها بیشتر در دلها جایگیر شود، دنبال هر یک از قصهها این جمله را تکرار کرد که: " فَکَیْفَ کانَ عَذابِی وَ نُذُرِ"، و همین تاکید را با ذکر غرض از انذار و تخویف دو برابر نموده، فرمود: " وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ".
" کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَکَذَّبُوا عَبْدَنا وَ قالُوا مَجْنُونٌ وَ ازْدُجِرَ" در این آیه کلمه تکذیب دو بار آمده، اولی به منزله انجام دادن دومی است، و معنایش" فعلت التکذیب" است، و جمله" فَکَذَّبُوا عَبْدَنا" آن را تفسیر میکند، و این تعبیر نظیر تعبیر در آیه" وَ نادی نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ" (1)است، که اول میفرماید نوح پروردگار خود را صدا زد، و بار دوم میفرماید پس بگفت...
بعضی (2)از مفسرین گفتهاند: مراد از تکذیب اول تکذیب مطلق پیامبران، و مراد از تکذیب دوم تکذیب خصوص نوح است، چون از آیه شریفه" کَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِینَ" (3)
(4 و 5)روح المعانی، ج 27، ص 81.
بر میآید که قوم نوح مطلق پیامبران را تکذیب میکردند، بنا بر این معنای آیه مورد بحث این است که قوم نوح همه رسولان را تکذیب میکردند، و در نتیجه نوح را هم تکذیب کردند، و این سخن توجیه خوبی است. بعضی (4) دیگر گفتهاند: مراد از اینکه با حرف" فاء" تکذیب دوم را متفرع بر تکذیب اول کرد، این است که اشاره کند به اینکه تکذیب قوم نوح یکی پس از دیگری و در تمامی طول زمان دعوت آن جناب بوده، هر قرنی که از آنان منقرض میشد و قرنی دیگر روی کار میآمد، آنها نیز وی را تکذیب میکردند. لیکن این معنا از ظاهر آیه بعید است.نظیر این توجیه در دوری از ظاهر آیه گفتار بعضی (5) دیگر است که گفتهاند: مراد از
تکذیب اول، قصد تکذیب، و از تکذیب دوم، خود تکذیب است.
و اگر در چنین مقامی از جناب نوح تعبیر کرد به" بنده ما" و فرمود: " فَکَذَّبُوا عَبْدَنا" به منظور تجلیل از آن جناب و تعظیم امر او، و نیز اشاره به این نکته بود که برگشت تکذیب او به تکذیب خدای تعالی است، چون او بنده خدا بود و خودش چیزی نداشت، هر چه داشت از خدا بود.
" وَ قالُوا مَجْنُونٌ وَ ازْدُجِرَ"- مراد از" ازدجار" این است که: جن او را آزار رسانده و در او اثری از جنون است، و معنایش این است که: قوم نوح تنها به تکذیب او اکتفاء نکردند، بلکه نسبت جنون هم به او دادند، و گفتند او جن زدهای است که اثری از آزار جن در او هست، در نتیجه هیچ سخنی نمیگوید، مگر آنکه اثری از آن حالت در آن سخنش هست، تا چه رسد به اینکه سخنش وحی آسمانی باشد.
بعضی (1)دیگر گفتهاند: فاعل فعل مجهول" ازدجر" جن نیست، بلکه قوم نوح است، که آن جناب را از دعوت و تبلیغ زجر داده، با انواع اذیتها و تخویفها مانع کارش شدند، ولی معنای اول شاید روشنتر باشد.
" فَدَعا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ" کلمه" انتصار" به معنای انتقام است، و منظور آن جناب از اینکه گفت" أَنِّی مَغْلُوبٌ" من شکست خورده شدم این است که از ظلم و قهر و زورگویی به تنگ آمدم، نه اینکه از نظر حجت و دلیل محکوم شدهام، و این جمله کوتاه خلاصه نفرینی است که کرده، و تفصیل آن در سوره نوح آمده، هم چنان که تفصیل حجتهایش در سوره هود و غیر آن حکایت شده.
" فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ" در مجمع البیان میگوید: کلمه" همر" مصدر ثلاثی مجرد است و به معنای ریختن اشک و باران به شدت، و انهمار به معنای انصباب و روان شدن است (2). و" فتح آسمان (جو بالای سر) به آبی منهمر و روان" کنایهای است تمثیلی از شدت ریختن آب و جریان متوالی باران، گویی باران در پشت آسمان انبار شده، و نمیتوانسته پایین بریزد همین که درب آسمان باز شده به شدت هر چه تمامتر فرو ریخته است.
" وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُیُوناً فَالْتَقَی الْماءُ عَلی أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ" در مجمع البیان میگوید: کلمه" تفجیر" به معنای شکافتن است، و" تفجیر زمین" به این معنا است که زمین را بشکافند تا آب از آن بجوشد. و کلمه" عیون" جمع عین است، و عین، آن آبی را گویند که از زمین بجوشد و مانند چشم جانداران بچرخد (1)(و به همین مناسبت این کلمه در لغت هم به معنای چشم است و هم چشمه).
و معنای جمله این است که: ما زمین را چشمههای شکافته شده کردیم که از تمامی شکافهایش آب جوشیدن گرفت" فَالْتَقَی الْماءُ" در نتیجه آب آسمان و آب زمین بهم متصل شدند، و در به کرسی نشاندن امری که تقدیر شده بود دست به دست هم دادند، یعنی به همان مقداری که خدا خواسته بود بدون کم و زیاد، و بدون تندی و کندی این معاضدت را انجام دادند.
بنا بر این، کلمه" ماء" اسم جنسی است که در اینجا آب آسمان و آب زمین از آن اراده شده، و به همین جهت نفرمود: " ماءان- دو آب"، و مراد از" امری که مقدر شده بود" آن صفتی است که خدا برای طوفان مقدر کرده بود.
" وَ حَمَلْناهُ عَلی ذاتِ أَلْواحٍ وَ دُسُرٍ" منظور از" ذاتِ أَلْواحٍ وَ دُسُرٍ" کشتی است و کلمه" ألواح" جمع لوح و به معنای تختههایی است که در ساختن کشتی به یکدیگر متصل میکنند، و کلمه" دسر" جمع دسار است، که به معنای میخهایی است که با آن تختههای کشتی را به یکدیگر میکوبند.
بعضی (2)از مفسرین در خصوص این آیه معانی دیگری ذکر کردهاند، ولی آن طور که باید با آیه سازگاری ندارد.
" تَجْرِی بِأَعْیُنِنا جَزاءً لِمَنْ کانَ کُفِرَ" یعنی کشتی مذکور زیر نظر ما بر روی آبی که محیط بر زمین شده بود میچرخید، و خلاصه ما مراقب و حافظ آن بودیم.
بعضی (3)از مفسرین گفتهاند: منظور از اینکه کلمه" عین- چشم" را جمع آورده، دیدگان اولیای خدا بوده، میفرماید کشتی زیر نظر ملائکهای که ایشان را موکل بر آن کشتی کرده بودیم میچرخید.
" جَزاءً لِمَنْ کانَ کُفِرَ"- یعنی جریان کشتی مذکور در عین اینکه باعث نجات سرنشینان بود، کیفر کسانی هم بود که کفر ورزیدند، جزایی بود علیه کفار و به نفع کسی که نبوتش انکار شده بود، و آن نوح بود که قومش به دعوتش کفر ورزید. بنا بر این، آیه شریفه در معنای آیه" وَ نَجَّیْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ... إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ" (1)میباشد.
" وَ لَقَدْ تَرَکْناها آیَةً فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ" ضمیر در جمله" ترکناها" به سفینه بر میگردد، چون هر چند این کلمه قبلا ذکر نشده بود ولی از سیاق فهمیده میشد و لام در اول جمله لام قسم است.
و معنای آیه این است که: سوگند میخورم که ما آن کشتی که نوح و مؤمنین همراه او را که در آن بودند نجات دادیم، هم چنان نگه داشتیم و آن را آیتی کردیم مایه عبرت، حال آیا متذکری هست که از آن عبرت گرفته به وحدانیت خدای تعالی پی ببرد و بفهمد که دعوت انبیای او حق است؟ و اینکه عذاب او دردناک است؟ و لازمه این آیه آن است که کشتی نوح تا ایامی که این آیات نازل میشده محفوظ مانده باشد، تا علامتی باشد که به وقوع طوفان دلالت کند و آن را یادآور شود. و اتفاقا بعضی (2)از مفسرین- به طوری که نقل میکنند- در تفسیر این آیه گفتهاند: خدای سبحان کشتی نوح را بر فراز کوه جودی محفوظ داشته بود، حتی مردم دست اول این امت آن را دیده بودند، این جریان را الدر المنثور از عبد الرزاق، عبد بن حمید، ابن جریر و ابن منذر از قتاده روایت کرده.
و ما در تفسیر سوره هود در آخر بحثهایی که پیرامون داستان کشتی نوح داشتیم خبری را نقل کردیم که راوی میگفت: ما در بعضی از قلههای کوه آرارات که نامش جودی است قطعاتی از چوبهای کشتی نوح را دیدیم که متلاشی شده بود، خواننده محترم بدانجا مراجعه کند.
بعضی (3)از مفسرین گفتهاند: ضمیر مذکور به سفینه بر نمیگردد، بلکه به قصه بر میگردد، و اینکه فرموده ما آن قصه را باقی گذاشتیم بدین جهت است که بقای خاطره نوح، کار خدای تعالی است.
" فَکَیْفَ کانَ عَذابِی وَ نُذُرِ" کلمه" نذر" جمع نذیر است و" نذیر" به معنای انذار میباشد.
بعضی (1)گفتهاند: کلمه مذکور خودش مصدر و به معنای انذار است، و ظاهرا کلمه" کان" ناقصه و دارای اسم و خبر باشد، اسمش کلمه" عذابی" و خبرش کلمه" فکیف" باشد، ممکن هم هست تامه باشد و دیگر خبر نخواهد، و فاعلش کلمه" عذابی" و کلمه" فکیف" حالی از آن باشد.
به هر حال استفهام در آن استفهام تهویل و ایجاد هول و هراس است، و میخواهد با آن استفهام، شدت عذاب و صدق انذار را برساند.
" وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ" کلمه" یسرنا" متکلم مع الغیر از ماضی است، و مصدر آن تیسیر است که به معنای آسان کردن است، و" آسان کردن قرآن برای ذکر" این است که آن را طوری به شنونده القاء کند، و به عباراتی در آورد که فهم مقاصدش برای عامه و خاصه برای فهمهای ساده و عمیق آسان باشد، هر یک به قدر فهم خود چیزی از آن بفهمد.
ممکن هم هست مراد از آن این باشد که حقایق عالیه و مقاصد بلندش را که بلندتر از افق فهمهای عادی است در مرحله القاء در قالب عباراتی عربی آوردیم تا فهم عامه مردم آن را درک کند، هم چنان که این معنا از آیه" إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ" (2)استفاده میشود.
و مراد از" ذکر"، ذکر خدای تعالی است به أسماء و صفات و افعالش. در مفردات میگوید: گاهی کلمه ذکر گفته میشود و از آن هیئتی نفسانی اراده میشود که با بودش آدمی میتواند هر شناختی را که به دست میآورد ضبط کند، و تقریبا نظیر حافظه است با این تفاوت که به این اعتبار حافظهاش میگویند که معرفتی است به دست آمده، و به این اعتبار آن را ذکر (یاد) میگویند که همین الآن در نظر است، (چون ممکن است بسیاری مطالب و اسامی در حافظه باشد ولی الآن در یاد آدمی و حاضر در ذهن نباشد).
و گاهی دیگر کلمه" ذکر" گفته میشود و منظور از آن حضور چیزی است یا در قلب و یا در زبان، و به همین جهت گفتهاند ذکر دو جور است یکی به قلب، و یکی هم به زبان، و
هر یک از این دو قسم ذکر خود دو قسم است، یکی ذکر با نسیان و فراموشی، یکی هم ذکر بدون فراموشی و با ادامه حفظ، البته به هر قولی هم ذکر میگویند (1).
و معنای آیه این است که: سوگند میخورم که ما قرآن را آسان کردیم تا به وسیله آن متذکر شوند، و خدای تعالی و شؤون او را یاد آورند، آیا متذکری هست که با قرآن متذکر گشته به خدا ایمان آورد، و به دین حقی که به آن دعوت میکند متدین شود؟! پس آیه شریفه دعوتی است عمومی به تذکر به قرآن بعد از مسجل کردن صدق انذار و شدت عذابی که از آن انذار کرده.
" کَذَّبَتْ عادٌ فَکَیْفَ کانَ عَذابِی وَ نُذُرِ" از اینجا داستانی دیگر از داستانهایی که در آن ازدجار و انذار است آغاز میکند، و اگر این قصه را عطف به سابق نکرده و بدون کلمه" واو" فرمود: " کذبت"، و همچنین قصههای بعدی را هم بدون واو عاطفه آورد، برای این بود که هر یک از این داستانها مستقل و جدای از دیگری است، و خودش به تنهایی کافی در ازدجار و انذار، و رساندن عظمت عذاب است، اگر کسی با آن پند پذیرد.
جمله" فَکَیْفَ کانَ عَذابِی وَ نُذُرِ" در مقام توجیه دادن دلهای شنونده به چیزی است که به ایشان القاء میکند، و آن عبارت است از کیفیت عذاب هولناکی که بیانش با جمله" إِنَّا أَرْسَلْنا..." شروع میشود، و این جمله مانند جمله قبلیش در مقام هولانگیزی و تسجیل شدت عذاب و تصدیق انذار نیست تا تکرار جمله" فَکَیْفَ کانَ..." باشد، و این وجه خوبی است همانطور که دیگران (2)نیز گفتهاند.
" إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ" این جمله بیان همان مطلبی است که در جمله قبلی از آن استفهام میکرد و میفرمود: " پس عذاب من چگونه بود؟". و کلمه" صرصر"- به طوری که در مجمع البیان آمده (3)- به معنای باد سخت و تند است، و کلمه" نحس"- به فتحه نون و سکون حاء- مانند کلمه" نحوست" مصدر و به معنای شوم است، و کلمه" مستمر" صفتی است برای نحس، و معنای فرستادن باد در روزی نحس مستمر این است که خدای تعالی آن باد را در روزی فرستاد که نسبت به ایشان نحس و شوم بود، و نحوستش مستمر بود، چون دیگر امید خیر و نجاتی
برایشان نبود.
و مراد از کلمه" یوم" قطعهای از زمان است، نه روز لغوی که یک هفتم هفته است، چون در جای دیگر فرموده: " فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی أَیَّامٍ نَحِساتٍ" (1)و باز در جای دیگر در باره همین قوم فرموده: " سَخَّرَها عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیالٍ وَ ثَمانِیَةَ أَیَّامٍ حُسُوماً" (2).
بعضی (3)هم کلمه نحس را به سرد معنا کردهاند.
" تَنْزِعُ النَّاسَ کَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ" فاعل فعل" تنزع" ضمیری است که به کلمه" ریح" بر میگردد، و معنایش این است که باد انسانها را از زمین میکند، و همچنین تنههای درخت خرما را از" أعجاز" آنها یعنی از پایین آنها میکند، و کلمه" منقعر" به معنای چیزی است که از ریشه کنده شود، و معنای آیه روشن است، چیزی که از آیه استفاده میشود و باید خاطرنشان کرد این است که:
قوم عاد مردمی قوی هیکل بودهاند.
" فَکَیْفَ کانَ عَذابِی... مُدَّکِرٍ" تفسیر این دو آیه قبلا گذشت.
نحوست(4)روز و یا مقداری از زمان به این معنا است که در آن زمان بغیر از شر و بدی حادثهای رخ ندهد، و اعمال آدمی و یا حد اقل نوع مخصوصی از اعمال برای صاحب عمل برکت و نتیجه خوبی نداشته باشد، و سعادت روز درست بر خلاف این است.
و ما به هیچ وجه نمیتوانیم بر سعادت روزی از روزها، و یا زمانی از ازمنه و یا نحوست آن اقامه برهان کنیم، چون طبیعت زمان از نظر مقدار، طبیعتی است که اجزا وا.
ابعاضش مثل هم هستند، و خلاصه یک چیزند، پس از نظر خود زمان فرقی میان این روز و آن روز نیست، تا یکی را سعد و دیگری را نحس بدانیم، و اما عوامل و عللی که در حدوث حوادث مؤثرند، و نیز در به ثمر رساندن اعمال تاثیر دارند، از حیطه علم و اطلاع ما بیرونند، ما نمیتوانیم تکه تکه زمان را با عواملی که در آن زمان دست در کارند بسنجیم، تا بفهمیم آن عوامل در این تکه از زمان چه عملکردی دارند، و آیا عملکرد آنها طوری است که این قسمت از زمان را سعد میکند یا نحس، و به همین جهت است که تجربه هم بقدر کافی نمیتواند راهگشا باشد، چون تجربه وقتی مفید است که ما زمان را جدای از عوامل در دست داشته باشیم، و با هر عاملی هم سنجیده باشیم، تا بدانیم فلان اثر، اثر فلان عامل است، و ما زمان جدای از عوامل نداریم، و عوامل هم برای ما معلوم نیست.
و به عین همین علت است که راهی به انکار سعادت و نحوست هم نداریم، و نمیتوانیم بر نبودن چنین چیزی اقامه برهان کنیم، همانطور که نمیتوانستیم بر اثبات آن اقامه برهان کنیم، هر چند که وجود چنین چیزی بعید است، ولی بعید بودن، غیر از محال بودن است، این از نظر عقل.
و اما از نظر شرع در کتاب خدای تعالی نامی از نحوست ایام آمده، در همین سوره آیه 19 فرموده: " إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ" و جایی دیگر فرموده: " فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی أَیَّامٍ نَحِساتٍ" (1).
و هر چند از سیاق داستان قوم عاد که این دو آیه مربوط بدانست استفاده میشود که نحوست و شئامت مربوط به خود آن زمانی است که در آن زمان باد به عنوان عذاب بر قوم عاد وزید، و آن زمان هفت شب و هشت روز پشت سر هم بوده، که عذاب به طور مستمر بر آنان نازل میشده اما بر نمیآید که این تاثیر و دخالت زمان به نحوی بوده که با گردش هفتهها دوباره آن زمان نحس برگردد. این معنا به خوبی از آیات استفاده میشود، و گرنه همه زمانها نحس میبود، بدون اینکه دائر مدار ماهها و یا سالها باشد.
در مقابل زمان نحس نامی هم از زمان سعد در قرآن آمده و فرموده: " وَ الْکِتابِ الْمُبِینِ إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍ" (2)و مراد از آن شب، شب قدر است، که در وصف آن فرموده:
" لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ" (1)، و این پر واضح است که مبارک بودن آن شب و سعادتش از این جهت بوده که آن شب به نوعی مقارن بوده با اموری بزرگ و مهم از سنخ افاضات باطنی و الهی، و تاثیرهای معنوی، از قبیل حتمی کردن قضاء و نزول ملائکه و روح و سلام بودن آن شب، هم چنان که در باره این امور فرموده: " فِیها یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ" (2)و نیز فرموده: " تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ سَلامٌ هِیَ حَتَّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ" (3)
سوره قدر، آیه 4 و 5.
.و برگشت معنای مبارک بودن آن شب و سعادتش به این است که عبادت در آن شب دارای فضیلت است، و ثواب عبادت در آن شب قابل قیاس با عبادت در سایر شبها نیست، و در آن شب عنایت الهی به بندگانی که متوجه ساحت عزت و کبریایی شدهاند نزدیک است.
این بود آن مقدار از معنای سعادت و نحوست که در قرآن آمده بود، و اما در سنت، روایات بسیار زیادی در باره سعد و نحس ایام هفته و سعد و نحس ایام ماههای عربی و نیز از ماههای فارسی و از ماههای رومی رسیده، که در نهایت کثرت است، و در جوامع حدیث نقل شده، و در کتاب بحار الانوار احادیث زیادی از آنها نقل شده، و بیشتر این احادیث ضعیفند، چون یا مرسل و بدون سندند، و یا اینکه قسمتی از سند را ندارند، هر چند که بعضی از آنها سندی معتبر دارد البته به این معنا که خالی از اعتبار نیست (4).
و اما روایاتی که ایام نحس را میشمارد، و از آن جمله چهارشنبه هر هفته، و چهار شنبه آخر ماه، و هفت روز از هر ماه عربی، و دو روز از هر ماه رومی، و امثال آن را نام میبرد، در بسیاری از آنها و مخصوصا روایاتی که نحوست ایام هفته و ایام ماههای عربی را نام میبرد، علت این نحوست هم آمده، و آن عبارت است از اینکه در این روزهای نحس حوادث ناگواری به طور مکرر اتفاق افتاده، آن هم ناگوار از نظر مذاق دینی، از قبیل رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و شهادت سید الشهداء (علیه السلام) و انداختن ابراهیم (علیه السلام) در آتش، و نزول عذاب بر فلان امت، و خلق شدن آتش و امثال اینها.
و این ناگفته پیداست که نحس شمردن چنین ایامی استحکام بخشیدن به روحیها)
تقوی است، وقتی افرادی فقط به خاطر اینکه در این ایام بتشکنان تاریخ، ابراهیم و حسین (علیه السلام) گرفتار دست بتهای زمان خود شدهاند، دست بکاری نمیزنند، و از اهداف و لذتهای خویش چشم میپوشند، چنین افرادی روحیه دینیشان قوی میگردد، بر عکس، اگر مردم هیچ حرمتی برای چنین ایامی قائل نباشند و اعتنا و اهتمامی به آن نورزند، و هم چنان افسار گسیخته سرگرم کوشش در برآوردن خواستههای نفسانی خود باشند، بدون توجه به اینکه امروز چه روزی است و دیروز چه روزی بود، و بدون اینکه اصلا روز برایشان مطرح باشد، چنین مردمی از حق رویگردان خواهند بود، و به آسانی میتوانند حرمت دین را هتک کنند و اولیای دین را از هدایت خود نومید و در نتیجه ناراحت سازند. بنا بر این، برگشت نحوست این ایام به جهاتی از شقاوتهای معنوی است، که از علل و اسباب اعتباری منشا میگیرد، که به نوعی از ارتباط، مرتبط به این ایام است، و بیاعتنایی به آن علل و اسباب باعث نوعی شقاوت دینی میشود.
و نیز در عدهای از این روایات آمده که برای دفع نحوست این ایام باید به خدا پناه برد. یا روزه گرفت یا دعا کرد، یا مقداری قرآن خواند، و یا صدقهای داد، و یا کاری دیگر از این قبیل کرد.
مانند روایت ابن الشیخ که در کتاب مجالس به سند خود از سهل بن یعقوب ملقب به ابی نواس، از امام عسکری (علیه السلام) نقل کرده که در ضمن حدیثی گفته است: من به آن حضرت عرضه داشتم: ای سید من در بیشتر این ایام به خاطر آن نحوستها که دارند، و برای دفع وحشتی که انسان از این روزها دارد، و این نحوست و وحشت نمیگذارد انسان به مقاصد خود برسد، چه کند؟ لطفا مرا به چیزی که رفع این نگرانی کند دلالت بفرما، برای اینکه گاهی حاجتی ضروری پیش میآید، که باید فورا در رفع آن اقدام کرد، و وحشت از نحوست، دست و پا گیر آدم است، چه باید کرد؟
به من فرمود: ای سهل! شیعیان ما همان ولایتی که از ما در دل دارند حرز و حصنشان است، آنها اگر در لجه دریاهای بیکران و یا وسط بیابانهای بی سر و ته و یا در بین درندگان و گرگان و دشمنان جنی و انسی قرار گیرند از خطر آنها ایمنند، به خاطر اینکه ولایت ما را در دل دارند، پس بر تو باد که به خدای عز و جل اعتماد کنی و ولایت خود را نسبت به امامان طاهرینت خالص گردانی، آن وقت هر جا که خواستی برو، و هر چه خواستی بکن، (تا آخر حدیث) (1).
1) بحار الانوار، ج 56، ط جدید، باب 15، ح 7.
و سپس در آخر او را دستور میدهد به خواندن مقداری از قرآن و دعا، تا به این وسیله نحوست و شومی را از خود دفع نموده، به دنبال هر هدفی میخواهد برود.
و در خصال به سند خود از محمد بن ریاح فلاح روایت آورده که گفت: من امام ابو ابراهیم موسی بن جعفر (علیه السلام) را دیدم که روز جمعه حجامت میکرد، عرضه داشتم: فدایت شوم، چرا روز جمعه حجامت میکنید؟ فرمود: من آیة الکرسی خواندهام، تو هم هر وقت خونت هیجان یافت چه شب باشد و چه روز آیة الکرسی بخوان و حجامت کن (1).
باز در خصال به سند خود از محمد بن احمد دقاق روایت کرده که گفت: نامهای به امام ابو الحسن دوم (علیه السلام) نوشتم، و از مسافرت در روز چهارشنبه آخر ماه پرسیدم، در پاسخم نوشتند: کسی که در چهارشنبه آخر ماه علی رغم اهل طیره (و خرافهپرستان) مسافرت کند، از هر آفتی ایمن خواهد بود، و از هر گزندی محفوظ مانده، خدا حاجتش را هم بر میآورد.
همین شخص نوبتی دیگر نامه به آن جناب نوشته از حجامت در چهارشنبه آخر ماه پرسید، و امام (علیه السلام) در پاسخش نوشته است: هر کس علی رغم اهل طیره (که به نفوس معتقدند و میگویند: النفوس کالنصوص) حجامت کند، خداوند از هر آفتی عافیتش داده، از هر گزندی حفظش میکند، و محل حجامتش کبود هم نمیشود (2)(این جمله اشاره است به رد پارهای از روایات که در آنها آمده: هر کس در روز چهارشنبه آخر ماه و یا هر چهارشنبه حجامت کند محل حجامتش کبود میشود و خلاصه عفونت پیدا میکند و در بعضی دیگر آمده که ترس آن هست که محل حجامتش عفونت پیدا کند).
و در معنای این حدیث روایتی است که در تحف العقول آمده، که حسین بن مسعود گفت: روزی خواستم به حضور ابی الحسن امام هادی (علیه السلام) شرفیاب شوم، در آن روز هم انگشتم به سنگ خورد، و هم سوارهای به سرعت از من گذشت، و به شانهام زد و شانهام صدمه دید، و هم اینکه وقتی میخواستم وارد شوم از بس شلوغ بود لباسم را پاره کردند، با خود گفتم: خدا مرا از شرت حفظ کند چه روز شومی هستی، و چون شرفیاب شدم حضرت فرمود:
ای حسن این چه پنداری است؟ تو که همواره دور و بر ما هستی نباید گناهت را گردن کسی که بیگناه است بگذاری.
امام با این گفتار خود عقل مرا بیدار کرد، و فهمیدم که خطا رفتهام، عرضه داشتم:
ای مولای من، از خدا برایم طلب مغفرت کن، فرمود: ای حسن روزها چه گناهی دارند که شما هر وقت به کیفر اعمالتان میرسید آن ناراحتی را به گردن روز گذشته، آن روز را روزی شوم میخوانید؟ عرضه داشتم: من به نوبه خود از این گناه و خطا برای ابد استغفار میکنم، و همین توبه من است یا بن رسول اللَّه.
فرمود: این تنها کافی نیست که شما از تفال به ایام دست بردارید و سودی به حالتان ندارد، چون خدا شما را از این جهت عقاب میکند که ایام را به جرمی مذمت کنید که مرتکب نشدهاند، ای حسن تا حالا متوجه این معنا نشدهای که این خدای تعالی است که ثواب و عقاب در دست او است، و اوست که ثواب و عقاب بعضی از کارها را فوری و در همین دنیا داده، و ثواب و عقاب بعضی دیگر را در آخرت میدهد؟ عرضه داشتم: بله ای مولای من، فرمود: هیچ وقت تندروی نکنید، و برای ایام هیچ دخالتی در حکم خدای تعالی قائل مشوید، عرضه داشتم: چشم ای مولای من (1).
و از روایات قبلی هم- که نظایری دارد- استفاده میشود که ملاک در نحوست ایام نحس صرفا تفال زدن خود مردم است، چون تفال و تطیر اثری نفسانی دارد، که بیانش میآید، ان شاء اللَّه. و این روایات در مقام نجات دادن مردم از شر تفال (و نفوس) است، میخواهد بفرماید اگر قوت قلبت به این حد هست که اعتنایی به نحوست ایام نکنی که چه بهتر، و اگر چنین قوت قلبی نداری دست به دامن خدا شو، و قرآنی بخوان و دعایی بکن.
بعضی از علما آن روایاتی را که نحوست بعضی از ایام را مسلم گرفته حمل بر تقیه کردهاند، و خیلی هم بعید نیست، برای اینکه تفال به زمانها و مکانها و اوضاع و احوال، و شوم دانستن آنها از خصایص عامه است، که خرافاتی بسیار نزد عوام از امتها و طوایف مختلف آنان یافت میشود، و از قدیم الایام تا به امروز این خرافات در بین مردمان مختلف رایج بوده، و حتی در بین خواص از اهل سنت در صدر اول اسلام روایاتی بوده که آنها را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نسبت میدادند، در حالی که احدی جرأت نکرده آنها را رد کند، هم چنان که در کتاب مسلسلات به سند خود از فضل بن ربیع روایت کرده که گفت: روزی با مولایم مامون بودم، خواستیم به سفری برویم، چون روز چهارشنبه بود مامون گفت امروز سفر کردن مکروه است، زیرا من از پدرم رشید شنیدم میگفت: از مهدی شنیدم که میگفت، ازت.
1) تحف العقول، ص 357، ط بیروت.
منصور شنیدم میگفت، از پدرم محمد بن علی شنیدم میگفت، من از پدرم علی شنیدم میگفت، من از پدرم عبد اللَّه بن عباس شنیدم میگفت، از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم میفرمود: آخرین چهارشنبه هر ماه روز نحسی است مستمر (1).
و اما روایاتی که دلالت دارد بر سعادت ایامی از هفته و یا غیر هفته، توجیه آنها نیز نظیر اولین توجیهی است که قبلا در اخبار داله بر نحوست ایام بدان اشاره کردیم، برای اینکه در این گونه روایات سعادت آن ایام و مبارک بودنش را چنین تعلیل کرده که چون در فلان روز حوادثی متبرک رخ داده، حوادثی که از نظر دین بسیار مهم و عظیم است، مانند ولادت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و بعثتش، هم چنان که روایت شده که خود آن جناب دعا کرد و عرضه داشت: بار الها روز شنبه و پنجشنبه را از همان صبح برای امتم مبارک گردان (2).
و نیز روایت شده که خدای تعالی آهن را در روز سهشنبه برای داوود نرم کرد (3).
و اینکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روز جمعه به سفر میرفت (4).
و اینکه کلمه" أحد- یکشنبه" یکی از اسمای خدای تعالی است (5).
پس از آنچه گذشت هر چند طولانی شد این معنا روشن گردید که اخباری که در باره نحوست و سعادت ایام وارد شده بیش از این دلالت ندارد که این سعادت و نحوست به خاطر حوادثی دینی است، که بر حسب ذوق دینی و یا بر حسب تاثیر نفوس یا در فلان روز ایجاد حسن کرده، و یا باعث قبح و زشتی آن شده، و اما اینکه خود آن روز و یا آن قطعه از زمان متصف به میمنت و یا شئامت شود، و تکوینا خواص دیگری داشته باشد، که سایر زمانها آن خواص را نداشته باشد، و خلاصه علل و اسباب طبیعی و تکوینی آن قطعه از زمان را غیر از سایر زمانها کرده باشد از آن روایات بر نمیآید، و هر روایتی که بر خلاف آنچه گفتیم ظهور داشته باشد، باید یا حمل بر تقیه کرد و یا به کلی طرح نمود.
در این فصل راجع به این مطلب بحث میکنیم که آیا اوضاع کواکب آسمانی در سعید بودن و یا نحس بودن حوادث زمین تاثیر دارند یا خیر؟
و گفتار در این بحث از نظر عقل همان گفتاری است که در مساله سعادت و نحوست ایام گذشت، در اینجا نیز راهی برای اقامه برهان بر هیچ طرف نداریم، نه میتوانیم با برهان، سعادت خورشید و مشتری و قران سعدین را اثبات کنیم، و نه نحوست مریخ و قران نحسین و قمر در عقرب را، (و نه نفی اینها را).
بله منجمین قدیم هند معتقد بودند که حوادث زمین ارتباطی با اوضاع سماوی دارند، و به طور مطلق چه ثوابت آسمان و چه سیاراتش در وضع زمین اثر دارند. و بعضی دیگر از منجمین غیر هند این ارتباط را تنها میان اوضاع سیارات هفتگانه آن روز و حوادث زمین قائل بودند، نه ثوابت، و آن گاه برای اوضاع مختلف آنها آثاری شمردهاند که به آنها احکام نجوم میگویند، که هر یک از آن اوضاع پیش آید میگویند به زودی در زمین چنین و چنان میشود.
و همین منجمین در باره خود ستارگان اختلاف کردهاند: بعضی گفتهاند: این اجرام موجوداتی هستند دارای نفوسی زنده، و دارای اراده، و کارهایی که میکنند به عنوان یک علت فاعلی میکنند. و بعضی دیگر گفتهاند: اجرامی هستند بدون نفس، ولی در عین حال هر اثری که از خود بروز میدهند به عنوان یک علت فاعلی بروز میدهند. بعضی دیگر گفتهاند: اصلا علت فاعلی آثار خود نیستند، بلکه زمینه فراهم ساز فعل خدایند و فاعل حوادث خدای تعالی است. جمعی دیگر گفتهاند: کواکب و اوضاع آن صرفا علامتهایی هستند برای حوادث، و اما خود آنها هیچ کارهاند، و حوادث نه فعل آنها است و نه آنها زمینه چین فعل خدا در آن حوادثند. بعضی هم گفتهاند: اصلا هیچ ارتباطی میان اوضاع کواکب و حوادث زمینی نیست، حتی آن اوضاع علامت حدوث آن حوادث هم نیستند، بلکه عادت خدا بر این جاری شده که فلان حادثه زمینی را مقارن با فلان وضع آسمانی پدید آورد.
و هیچ یک از این احکام که گفته شد دائمی و عمومی نیست، و چنان نیست که در هنگام پدید آمدن فلان وضع آسمانی بتوان حکم قطعی کرد به اینکه فلان حادثه زمینی حادث میشود، گاهی این پیشگوییها درست در میآید، و گاهی هم دروغ میشود، و لیکن داستانهای عجیب و حکایات غریبی که از استخراجات این طائفه به ما رسیده، این معنا را مسلم میکند که چنان هم نیست که میان اوضاع آسمانی و حوادث زمینی هیچ رابطهای نباشد، بلکه رابطه جزئی هست، اما همانطور که گفتیم رابطه جزئی، نه رابطه صد در صد، و
اتفاقا در روایاتی هم که از ائمه معصومین (علیه السلام) در این باب آمده، این مقدار تصدیق شده است.
بنا بر این، نمیتوان حکم قطعی کرد به اینکه فلان کوکب یا فلان وضع آسمانی سعد است یا نحس، و اما اصل ارتباط حوادث زمینی با اوضاع آسمانی را هیچ دانشمند اهل بحثی نمیتواند انکارش کند، و این مقدار، از نظر دین ضرری به جایی نمیرساند حال چه اینکه بگویند این اجرام دارای نفس ناطقه هم هستند، یا این را نگویند، علی ای حال با هیچ یک از ضروریات دینی مخالفت ندارد.
مگر اینکه کسی توهم کند که اعتقاد به چنین تاثیری شرک است، چون در حقیقت کسی که ستارگان را در پدید آوردن حوادث زمین مؤثر میداند آنها را خالق آن حوادث میشمارد، و میتواند خلقت حوادث را منتهی به خدای تعالی نسازد. لیکن این توهم صحیح نیست، چون احدی چنین حرفی نزده، حتی وثنی مذهبان از صابئه که کواکب را میپرستند چنین ادعایی نکردهاند.
ممکن است کسی اشکال کند که وقتی ستارگان پدید آورنده حوادث زمینند پس در حقیقت مدبر نظام کون و مستقل در تدبیر آن هستند، در نتیجه دارای ربوبیت هستند، که خود مستوجب معبودیت نیز هست، و این همان شرک در پرستش است، که صابئه ستارهپرست بر آنند.
و اما روایات وارده در اینکه اوضاع ستارگان در سعادت و نحوست اثر دارند و یا ندارند بسیار زیاد و بر چند قسمند:
بعضی از آن روایات به ظاهرش مساله سعادت و نحوست را پذیرفته، مانند روایتی که صاحب رسالة الذهبیه در کتاب خود از حضرت رضا (علیه السلام) نقل کرده، که فرمود: بدان که جماع با زنان در وقتی که قمر در برج حمل (فروردین) و یا برج دلو (بهمن) است بهتر است، و از آن بهتر وقتی است که قمر در برج ثور (اردیبهشت) باشد، که شرف قمر است (1).
و در بحار از نوادر و او به سند خود از حمران از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: کسی که مسافرت و یا ازدواج کند، در حالی که قمر در عقرب باشد، هرگز خوبی نخواهد دید (تا آخر حدیث) (2).
و ابن طاووس در کتاب نجوم از علی (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: مسافرت کردن در هر ماه وقتی که قمر در محاق است، و همچنین وقتی که در عقرب است خوب
نیست (1).
و ممکن است امثال این روایات را حمل کنیم بر تقیه که البته دیگران هم اینطور حمل کردهاند، و نیز ممکن است حمل شود بر مقارنه این اوقات با تفالی که عامه میزنند، هم چنان که عدهای از روایات نیز به آن اشعار دارد، چون در آن روایات دستور دادهاند برای دفع نحوست صدقه دهید، مانند روایتی که راوندی به سند خود از موسی بن جعفر از پدرش از جدش نقل کرده که در حدیثی فرمود: در هر صبحگاه به صدقهای تصدق ده تا نحوست آن روز از تو بر طرف شود، و در هر شامگاه به صدقهای تصدق ده تا نحوست آن شب از تو دور گردد، (تا آخر حدیث) (2).
ممکن هم هست بگوییم: این روایات نظر به ارتباط خاص دارد که بین وضع آسمان و حادثه زمینی به نحو اقتضا هست، نه به نحو علیت.
دسته دوم از روایات آن روایاتی است که به کلی تاثیرات نجوم در حوادث را انکار و تکذیب نموده و به شدت از اعتقاد بدان و نیز اشتغال به علم نجوم نهی میکند، مانند کلام امیر المؤمنین در نهج البلاغه که میفرماید: " و المنجم کالکاهن و الکاهن کالساحر و الساحر کالکافر و الکافر فی النار" (3).
و از اخباری دیگر بر میآید که آن را تصدیق کرده، و اجازه داده که در نجوم نظر کنند و فرمودهاند: نهی از اشتغال به علم نجوم برای این است که مبادا کسی آنها را مستقل در تاثیر بپندارد، و کارش منجر به شرک شود.
دسته سوم از آن روایات، احادیثی است که دلالت دارد بر اینکه نجوم در جای خود حق است چیزی که هست اندک از این علم فایده ندارد و زیادش هم به دست کسی نمیآید، هم چنان که در کافی به سند خود از عبد الرحمن بن سیابه روایت کرده که گفت: به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتم: فدایت شوم، مردم میگویند تحصیل علم نجوم حلال نیست، و من این علم را دوست میدارم، اگر به راستی مضر به دین من است، دنبالش نروم، چون مرا به چیزی که مضر به دینم باشد حاجتی نیست، و اگر مضر به دینم نیست بفرما، که به خدا قسم خیلی به آن علاقهمندم، و خیلی اشتهای تحصیل آن را دارم؟ فرمود: اینطور که مردم
میگویند نیست، نجوم ضرری به دینت نمیزند، آن گاه فرمود: لیکن شما میتوانید مختصری از این علم را به دست آورید و یک قسمت از آن را تحصیل کنید، که تازه زیاد همان قسمت را هم نمیتوانید به دست آورید، و اندکش هم به دردتان نمیخورد (تا آخر حدیث) (1).
و در بحار از کتاب نجوم ابن طاووس از معاویة بن حکیم از محمد بن زیاد از محمد بن یحیی خثعمی روایت کرده که گفت: من از امام صادق (علیه السلام) از علم نجوم پرسیدم، که آیا حق است یا نه؟ فرمود: بله حق است. عرضه داشتم: آیا در روی زمین کسی را سراغ دارید که این علم را دارا باشد؟ فرمود: بله، در روی زمین کسی هست که آن را میداند (2).
و در عدهای از روایات آمده که کسی به جز یک خانواده هندی و خانوادهای از عرب از آن آگهی ندارد (3).
و در بعضی از آن روایات به جای خانوادهای از عرب خانوادهای از قریش آمده.
و این روایات مطلب سابق ما را تایید میکند که گفتیم بین اوضاع کواکب و حوادث زمین ارتباطی جزئی هست.
بله در بعضی از این روایات آمده که خدای تعالی مشتری را به صورت مردی به زمین فرستاد، و او در زمین به مردی از عجم (غیر عرب) برخورد، و علم نجوم را به او تعلیم کرد، تا آنجا که پنداشت که کاملا فرا گرفته، بعد از او پرسید: حالا ببین مشتری کجا است؟ آن مرد گفت: من ستاره مشتری را در فلک نمیبینم، و نمیدانم کجا است، مشتری فهمید که او درست نیاموخته او را عقب زد، و دست مردی از هند را گرفته علم نجوم را به او تعلیم داد، تا جایی که پنداشت کاملا یاد گرفته، آن گاه پرسید: حالا بگو ببینم مشتری کجا است؟ او گفت محاسبات من دلالت دارد بر اینکه مشتری خود تو هستی، همین که این را گفت صیحهای زد و مرد، و علم او به اهل بیتش به ارث رسید، و علم نجوم در آن خانواده است (4). ولی این روایت خیلی شباهت دارد به روایات جعلی.
و این تفال را که اگر خیر باشد تفال، و اگر شر باشد تطیر میخوانند، عبارت است از استدلال به یکی از حوادث به حادثهای دیگر، که بعدا پدید
میآید، و در بسیاری از مواردش مؤثر هم واقع میشود، و آنچه را که انتظارش دارند پیش میآید، چه خیر و چه شر، چیزی که هست فال بد زدن مؤثرتر از فال خیر زدن است (و این تاثیر مربوط به آن چیزی که با آن فال میزنند نیست، مثلا صدای کلاغ و جغد نه اثر خیر دارد و نه اثر شر بلکه)، این تاثیر مربوط است به نفس فال زننده، حال ببینیم در شرع در باره این مطلب چه آمده؟
قبل از این رسیدگی باید بگوییم که: اسلام بین فال خوب و فال بد فرق گذاشته، دستور داده مردم همواره فال نیک بزنند، و از تطیر یعنی فال بد زدن نهی کرده، و خود این دستور شاهد بر همان است که گفتیم اثری که در تفال و تطیر میبینیم مربوط به نفس صاحب آن است.
اما در باره تفال در روایاتش این جمله از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل شده که فرموده: " تفالوا بالخیر تجدوه- همواره فال نیک بزنید تا آن را بیابید".
و نیز از آن بزرگوار نقل شده که بسیار تفال میزده، هم چنان که در داستان حدیبیه دیدیم که وقتی سهیل بن عمرو از طرف مشرکین مکه آمد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: حالا دیگر امر بر شما سهل و آسان شد (1).
و نیز در داستان نامه نوشتنش به خسرو پرویز آمده که وی را دعوت به اسلام کرد، و او نامه آن جناب را پاره کرد و در جواب نامه مشتی خاک برای آن حضرت فرستاد، حضرت همین عمل را به فال نیک گرفت و فرمود: به زودی مسلمانان خاک او را مالک میشوند (2)و این گونه تفالها را در بسیاری از مواقفش داشته.
و اما تطیر و فال بد زدن را در بسیاری از موارد، قرآن کریم از امتهای گذشته نقل کرده که آن امتها به پیامبر خود گفتند ما تو را شوم میدانیم، و فال بد به تو میزنیم و به همین جهت به تو ایمان نمیآوریم، و آن پیامبر در پاسخشان گفته که: تطیر، حق را ناحق و باطل را حق نمیکند و کارها همه به دست خدای سبحان است، نه به دست فال، که خودش مالک خودش نیست تا چه رسد به اینکه مالک غیر خودش باشد و اختیار خیر و شر و سعادت و شقاوت دیگران را در دست داشته باشد، از آن جمله فرموده: " قالُوا إِنَّا تَطَیَّرْنا بِکُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَ لَیَمَسَّنَّکُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِیمٌ قالُوا طائِرُکُمْ مَعَکُمْ" (3)یعنی آن چیزی که شر را به سوی
شما میکشاند با خود شما است نه با ما، و نیز فرموده: " قالُوا اطَّیَّرْنا بِکَ وَ بِمَنْ مَعَکَ قالَ طائِرُکُمْ عِنْدَ اللَّهِ" (1)یعنی آن چیزی که خیر و شر شما به وسیله آن به شما میرسد نزد خداست، و این خداست که در میان شما تقدیر میکند آنچه را که میکند، نه من و نه این همراه من، ما مالک هیچ چیزی نیستیم. این چند شاهد از قرآن کریم بود.
و اما در روایات اخبار بسیار زیادی در نهی از آن و اینکه برای دفع شومی آن بیاعتنایی نموده و به خدا توکل کنید، و به دعا متوسل شوید، رسیده، و این روایات نیز بیان گذشته ما را تایید میکند، که گفتیم: تاثیر تفال و تطیر مربوط به نفس صاحب آن است، از آن جمله در کافی به سند خود از عمرو بن حریث روایت کرده که گفت: امام صادق (علیه السلام) فرمود: طیره و فال بد زدن را اگر سست بگیری و به آن بیاعتنا باشی و چیزی نشماری سست میشود، و اگر آن را محکم بگیری محکم (2)میگردد (3). پس دلالت این حدیث بر اینکه فال چیزی نیست هر چه هست اثر نفس خود آدمی است بسیار روشن است.
و نظیر این روایت حدیثی است که از طرق اهل سنت نقل شده که فرمود: سه چیز است که احدی از آن سالم نیست، یکی طیره است، و دوم حسد و سوم ظن. پرسیدند: پس ما باید چه کار کنیم؟ فرمود: وقتی فال بد زدی بیاعتنایی کن و برو، و چون دچار حسد شدی در درون بسوز ولی ترتیب اثر عملی مده و ظلم مکن، و چون ظن بد به کسی بردی در پی تحقیق برمیا، (و یا ظن خودت را مپذیر) (4).
و نیز در این معنا روایت کافی است که از قمی از پدرش از نوفلی از سکونی از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده که فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: کفاره
1) گفتند ما به تو و به آنکه همراه تو است فال بد زدهایم، او گفت طائر و سرنوشت بدتان نزد خداست. سوره نمل، آیه 47.
2) روضه کافی، ج 8، ص 169، ح 235.
3) خود اینجانب تجربه کردهام کسانی که سیزده را نحس میدانند اگر سیزده بدر نروند به طور جدی صدمه میخورند، و یا اگر در کاری که میخواهند شروع کنند کسی عطسه بزند، و این را بطور جدی علامت آن بدانند که این کار صدمه دارد، اگر به آن کار اقدام کنند سخت صدمه میخورند، و کسانی که هیچ اعتنایی به سیزده و عطسه ندارند هیچ ضرری نمیبینند." مترجم".
4) نهایه ابن اثیر، ج 3، ص 152.
فال بد زدن توکل به خداست (1)(تا آخر حدیث) و جهتش روشن است، برای اینکه معنای توکل این است که تاثیر امر را به خدای تعالی ارجاع دهی، و تنها او را مؤثر بدانی، و وقتی چنین کردی دیگر اثری برای فال بد نمیماند تا از آن متضرر شوی.
و در معنای این حدیث روایتی است که از طرق اهل سنت نقل شده، و به طوری که در کتاب نهایه ابن اثیر آمده فرموده: طیره شرک است، و هیچ یک از ما خالی از طیره نیستیم، و لیکن خدای تعالی اثر آن را به وسیله توکل خنثی میکند (2).
و باز در معنای حدیث سابق روایتی است که از موسی بن جعفر (علیه السلام) نقل شده که فرمود: آنچه برای مسافر در راه سفرش شوم است هفت چیز است: 1- اینکه کلاغی از طرف دست راستش بانگ بر آورد 2- اینکه سگی جلو او در آید و دم خود افراشته باشد 3- اینکه گرگی گرسنه و درنده در روی او زوزه بکشد، در حالی که روی دم نشسته باشد، و سپس سه مرتبه دم خود را بلند کند و بخواباند 4- اینکه آهویی پیدا شود، و از طرف راست او به طرف چپش بگریزد 5- اینکه جغدی بانگ بر آورد 6- اینکه زنی با موی جو گندمی در برابرش قرار گیرد و چشمش بصورتش افتد 7- اینکه الاغ عضبان یعنی گوش بریده (و یا بینی بریده) ای ببیند، پس اگر از دیدن اینها در دل احساس دلواپسی کرد بگوید: " اعتصمت بک یا رب من شر ما اجد فی نفسی- پروردگارا از شر آنچه در دل خود احساس میکنم به تو پناه میبرم" که اگر این را بگوید از شر آن محفوظ میماند (3).
و این خبر آن طور که در بحار الانوار آمده به همان عبارت در کافی (4)و خصال (5)و محاسن (6)و فقیه (7)نیز آمده، ولی با عبارتی که ما نقل کردیم در بعضی از نسخههای فقیه آمده است.
بحث دیگری هست که آن نیز ملحق به این بحثهایی است که گذشت و همه حرفهایی که زده شد در آن بحث نیز میآید، و آن بحث از سایر اموری است که در نظر عامه
مردم، شوم و نحس است، مانند شنیدن یک بار عطسه در هنگام تصمیم گرفتن بر کاری از کارها (1)، و در روایات از تطیر به آنها نهی شده، و دستور دادهاند که در برخورد با آنها به خدا توکل کنید، و روایات این امور در ابواب مختلفی متفرق است، مثلا در حدیثی نبوی که از طریق شیعه و سنی نقل شده آمده که: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: عدوی، طیره، هامه، شوم، صفر، رضاع بعد از فصال، تعرب بعد از هجرت، روزه از سخن در یک شبانه روز، طلاق قبل از نکاح، عتق قبل از ملک و یتیمی بعد از بلوغ، در اسلام نیست (2).
و مراد از" عدوی" سرایت مرضهای مسری مانند جرب، وبا، آبله و امثال آن است، چون کلمه عدوی مانند کلمه" اعداء" مصدر و به معنای تجاوز است، و منظور از اینکه فرموده:
عدوی در اسلام نیست، به طوری که از مورد روایت استفاده میشود این است که: ما خود واگیری را عامل مستقل بیماری بدانیم، به طوری که خدای تعالی و مشیت او در آن هیچ دخالتی نداشته باشد.
و مراد از" هامه" یک اعتقاد خرافی در بین مشرکین و اهل جاهلیت است که معتقد بودند اگر کسی کشته شود روحش به شکل مرغی در میآید، و در قبر او لانه میکند، و همواره مینالد، و از عطش شکوه میکند، تا انتقامش را از قاتلش بگیرند. و مراد از" صفر"، سوت زدن در هنگام آب دادن به حیوان است، و" رضاع بعد از فصال" یعنی طفل را بعد از آنکه از شیر گرفتند دوباره شیرخوارش کنند. و" تعرب بعد از هجرت" به معنای بازگشتن به زندگی بدوی است بعد از آنکه از آنجا مهاجرت کرده (و این کنایه است از کفر بعد از اسلام).
" کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ" در کلمه" نذر" سه احتمال هست:
احتمال اول اینکه: به قول بعضیها مصدر باشد که در این صورت معنای آیه این میشود که: قوم ثمود انذار پیامبرشان صالح (علیه السلام) را تکذیب کردند.
احتمال دوم اینکه: جمع نذیر باشد، البته نذیر به معنای منذر، که در این صورت معنا چنین میشود: قوم ثمود همه منذران یعنی همه انبیا را تکذیب کردند، چون تکذیب یک پیامبر تکذیب همه انبیا است، به خاطر اینکه رسالت همه یکی است، و اختلافاتی در رسالت آنان.]
نیست و بنا بر این، آیه مورد بحث در معنای آیه" کَذَّبَتْ ثَمُودُ الْمُرْسَلِینَ" (1)خواهد بود.
احتمال سوم اینکه: جمع نذیر به معنای انذار باشد، که برگشت آن به یکی از دو معنای قبلی خواهد بود، زیرا در این صورت یا آیه را معنا میکنیم به اینکه ثمود انذارهای صالح را تکذیب کردند، که این همان معنای اول است. و یا میگوییم: قوم ثمود انذار صالح و انذار آن پیامبر دیگر و آن دیگر و بالأخره انذارهای همه انبیا را تکذیب کردند، که در این صورت همان معنای دوم خواهد بود.
" فَقالُوا أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ" این جمله تفریع و نتیجهگیری از تکذیب در جمله قبلی است، و کلمه" سعر" جمع سعیر به معنای آتش شعلهور است، احتمال هم دارد به معنای جنون باشد، و این احتمال با سیاق مناسبتر است، و ظاهرا مراد از کلمه" واحد" واحد عددی باشد، و معنای آیه این است که: قوم ثمود پیامبر خود صالح را تکذیب کرده، گفتند: آیا بشری را که از نوع خود ما یک نفر تک و تنها است، نه نیرویی دارد و نه جمعیتی با او است، پیروی کنیم؟ راستی اگر کار ما بدینجا بکشد خیلی بیچاره هستیم، و به ضلالتی عجیب و جنونی غریب دچار گشتهایم.
در نتیجه این سخن توجیهی است از قوم ثمود برای پیروی نکردن از صالح، و از آن بر میآید که قوم نامبرده عادت کرده بودند از کسی پیروی کنند که مانند ملوک و اعاظم قوم دارای نیرو و جمعیت باشند و صالح که یک نفر بیعده و عده بود ایشان را دعوت میکرد به اینکه او را اطاعت کنند، و اطاعت عظما و بزرگان خود را رها سازند، هم چنان که همین معنا را در جای دیگر از قول خود صالح (علیه السلام) حکایت کرده که گفت: " فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُونِ وَ لا تُطِیعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِینَ" (2).
و اگر کلمه" واحد" را به معنای واحد نوعی بگیریم، معنای آیه چنین میشود: آیا بشری را که خود یکی از ما است، یعنی او نیز مثل ما و از نوع ما است پیروی کنیم؟ که در این صورت آیه بعدی مفسر این آیه میشود.
" أَ أُلْقِیَ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنا بَلْ هُوَ کَذَّابٌ أَشِرٌ" این استفهام نیز مانند استفهام سابق انکاری است، و معنای آیه این است که: آیا از میان همه ما وحی تنها بر او نازل شده، و او به این امتیاز مختص گشته، با اینکه هیچ فضیلتی
بر ما ندارد؟ نه، چنین چیزی هرگز شدنی نیست، و اینکه تعبیر به القاء ذکر کرد، و نفرمود" ا انزل الذکر علیه" و یا تعبیری نظیر آن، برای این بوده که بفهماند چطور یک مرتبه و به عجله چنین شد- اینطور گفتهاند (1).
احتمال هم دارد منظور این نباشد که چرا او به چنین خصیصهای اختصاص یافته، بلکه منظور این باشد که چرا ما مثل او مورد وحی قرار نگیریم؟ وقتی بنا باشد که وحی به یک انسان که مانند سایر انسانها است ممکن باشد، باید نزول آن بر همه جایز و ممکن باشد، پس چه معنا دارد که تنها بر او چیزی نازل شود، که میتواند بر همه نازل گردد، در نتیجه آیه شریفه نظیر آیه در سوره شعراء است، که میفرماید: " ما أَنْتَ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا" (2).
" بَلْ هُوَ کَذَّابٌ أَشِرٌ"-" کذاب" یعنی دروغپرداز، و" أشر" یعنی پر افاده و متکبر.
میگویند: او میخواهد بدین وسیله بر ما بزرگی کند.
" سَیَعْلَمُونَ غَداً مَنِ الْکَذَّابُ الْأَشِرُ" این جمله حکایت کلام خدای تعالی است به صالح (علیه السلام) همانطور که دو آیه بعد هم دنبال همین کلام است.
و منظور از کلمه" غد- فردا" عاقبت است، (مثل اینکه به فارسی هم میگوییم فردا که پیر شدی چنین و چنان میشود در عربی هم میگویند با امروز فردایی است) و خدای تعالی در این جمله اشاره میکند به عذابی که به زودی بر آنان نازل میشود، و آن وقت به عیان میدانند که کذاب و أشر، صالح است یا ایشان؟!" إِنَّا مُرْسِلُوا النَّاقَةِ فِتْنَةً لَهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَ اصْطَبِرْ" این آیه در مقام تعلیل همان خبری است که داد، و فرمود: به زودی عذاب بر آنان نازل میشود، و مفاد این تعلیل این است که: اینکه گفتیم به زودی عذاب بر ایشان نازل میشود، علتش این است که ما بنا داریم چنین و چنان کنیم، و کلمه" فتنه" به معنای امتحان و ابتلاء است.
و معنای آیه این است که: ما- بر طریقه اعجاز- و به عنوان امتحان ایشان، ماده شتری را که درخواست کردهاند خواهیم فرستاد، ایشان را منتظر بگذار، و بر آزار و اذیتشان صبر کن.
" وَ نَبِّئْهُمْ أَنَّ الْماءَ قِسْمَةٌ بَیْنَهُمْ کُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ" ضمیر جمع اولی به قوم ثمود و ناقه هر دو بر میگردد، و اگر نفرمود: " نبئهما" از باب غلبه دادن جانب قوم بوده، و کلمه" قسمت" به معنای مقسوم است، و کلمه" شرب" به معنای سهمی از نوشیدن آب است.
و معنای آیه این است که: به قوم خود خبر بده که بعد از آنکه ما ناقه را فرستادیم آب محل بین قوم و بین ناقه تقسیم شده است، هر یک از دو طرف از سهم خودش بهره بگیرد، مردم در هنگام شرب خود بر سر آب حاضر شوند، و ناقه هم در هنگام شرب خودش حاضر شود، و در این باره در جای دیگر فرموده: " قالَ هذِهِ ناقَةٌ لَها شِرْبٌ وَ لَکُمْ شِرْبُ یَوْمٍ مَعْلُومٍ" (1).
" فَنادَوْا صاحِبَهُمْ فَتَعاطی فَعَقَرَ" منظور از صاحب قوم ثمود، همان شخصی است که ناقه را کشت، و کلمه" تعاطی" که مصدر فعل" تعاطی" است به معنای دست بکار شدن است.
و معنای آیه این است که: قوم ثمود قاتل ناقه را صدا زدند، پس او دست بکار شد، و ناقه را پی کرد و کشت.
" فَکَیْفَ کانَ عَذابِی وَ نُذُرِ إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ صَیْحَةً واحِدَةً فَکانُوا کَهَشِیمِ الْمُحْتَظِرِ" کلمه" محتظر" به معنای صاحب حظیره است، یعنی چهار دیواری که برای دامداری ساخته میشود (و به زبان فارسی آن را قلعه و یا بهاربند گویند) و" هشیم محتظر" درختهای خشکیده و مانند آن است، که صاحب حظیره آن را برای مصرف کردن در قلعه خود جمع میکند.
و معنای آیه روشن است، میفرماید فقط یک صیحه بر آنان فرستادیم، و همگی مانند چوب خشک رویهم ریختند.
" وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا..."
تفسیر این آیه گذشت.
" کَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ" تفسیر این آیه نیز در نظیر آن گذشت.
1) گفت:اینک ناقهای است که برای آن شربی، و برای شما شرب روزی است که باید معین شود. سوره شعراء، آیه 155.
" إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ حاصِباً إِلَّا آلَ لُوطٍ نَجَّیْناهُمْ بِسَحَرٍ" کلمه" حاصب" به معنای بادی است که با خود، ریگ و سنگ بیاورد، و مراد از آن، بادی است که بر قوم لوط مسلط شد، و سجیل منضود بر سر آنان ریخت.
در مجمع البیان میگوید: کلمه" سحر" زمانی که نکره باشد (و با تنوین استعمال شود) به معنای سحری از سحرها است، در این حال گفته میشود" رأیت زیدا سحرا من الاسحار- من زید را در سحری از سحرها دیدم" ولی هنگامی که منظورت از آن سحر همین امروز باشد (بدون تنوین استعمال میشود) مثلا میگویی" أتیته بسحر" و" أتیته سحر" (1). و معنای آیه روشن است.
" نِعْمَةً مِنْ عِنْدِنا کَذلِکَ نَجْزِی مَنْ شَکَرَ" کلمه" نعمة" مفعول له برای فعل" نجیناهم" است، و معنی مجموع فعل و مفعولش این است که: ما ایشان را نجات دادیم، برای اینکه این نجات نعمتی باشد از ناحیه ما، نعمتی که ایشان را بدان اختصاص دادیم، چون ایشان نسبت به ما شاکر بودند، و جزای شکر در درگاه ما نجات است.
" وَ لَقَدْ أَنْذَرَهُمْ بَطْشَتَنا فَتَمارَوْا بِالنُّذُرِ" ضمیر فاعلی در جمله" أنذرهم" به لوط بر میگردد، و معنای جمله این است که:
لوط ایشان را انذار کرد. و کلمه" بطشه" به معنای گرفتن و دستگیر کردن با شدت است، و کلمه" تماری" که مصدر فعل" تماری" است به معنای اصرار بر جدال، و طرف را به شک انداختن است، و کلمه" نذر" به معنای انذار است.
و معنای آیه این است که: سوگند میخورم که لوط قوم خود را از دستگیر کردن به شدت ما زنهار داد، ولی آنها با وی در انذار و زنهارش مجادله کردند.
" وَ لَقَدْ راوَدُوهُ عَنْ ضَیْفِهِ فَطَمَسْنا أَعْیُنَهُمْ فَذُوقُوا عَذابِی وَ نُذُرِ" منظور از" مراوده قوم لوط از میهمانان او" این است که از او خواستهاند میهمانان خود را که همان فرشتگان باشند تسلیم ایشان کند، و منظور از" طمس دیدگان ایشان" محو دیدگان ایشان است، و در جمله" فَذُوقُوا..." التفاتی از غیبت به خطاب شده، چون در اول آیه قوم لوط غایب فرض شده بودند، و در این جمله روی سخن به خود آنان کرده، میفرماید:
پس بچشید عذاب مرا، و غرض از این التفات این بوده که بیشتر توبیخشان کرده باشد، و کلمه
1) مجمع البیان، ج 9، ص 192.
" نذر" مصدری است به معنای اسم مفعول (البته مفعول به) یعنی آن چیزی که مردم را با آن انذار میکنند، و آن عبارت است از عذاب، و معنای آیه روشن است.
" وَ لَقَدْ صَبَّحَهُمْ بُکْرَةً عَذابٌ مُسْتَقِرٌّ" در مجمع البیان میگوید: کلمه" بکرة" ظرف زمان است، حال اگر ظرفی معین و شناخته شده باشد، مثلا منظورت از این کلمه، صبح همین امروزت باشد، میگویی: " أتیته بکرة و غدوة" بدون تنوین- هر چند که گاهی همین نکره را نیز تنوین میدهند. و مراد از" استقرار عذاب" وقوع عذاب بر ایشان و دست بر نداشتن از ایشان است (1).
" فَکَیْفَ کانَ عَذابِی... مِنْ مُدَّکِرٍ" (2)
(3 و 4)تفسیر روح المعانی، ج 27، ص 84.
تفسیر این آیات در سابق گذشت." وَ لَقَدْ جاءَ آلَ فِرْعَوْنَ النُّذُرُ کَذَّبُوا بِآیاتِنا کُلِّها فَأَخَذْناهُمْ أَخْذَ عَزِیزٍ مُقْتَدِرٍ" در اینجا نیز منظور از کلمه" نذر" انذار است نه اینکه جمع نذیر باشد، و اگر جمله" کَذَّبُوا بِآیاتِنا" را بدون واو آورد، و در نتیجه عطف به ما قبل نکرد، برای این بود که این جمله پاسخی بود از سؤالی تقدیری، گویا بعد از آنکه فرمود: " آل فرعون هم انذار شدند"، کسی پرسیده: خوب آنها چه کردند؟ در پاسخ فرموده: " کَذَّبُوا بِآیاتِنا- آیات ما را تکذیب کردند" و آن گاه نتیجه گرفته که" به همین جهت ما ایشان را بگرفتیم، گرفتن سلطانی عزیز و مقتدر".
در روح المعانی در ذیل آیه" وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ" میگوید: ابن ابی حاتم از ابن عباس روایت کرده که گفت: اگر نبود که خدای تعالی خواندن قرآن را بر زبان آدمیان آسان کرد، هرگز احدی از خلایق نمیتوانست لب به کلام خدا بگشاید (3) .
و نیز گفته: دیلمی در روایتی که سند آن را تا انس ذکر نکرده، نظیر این معنا را از انس نقل کرده، آن گاه خود دیلمی گفته: بعید نیست که خبر انس اگر صحیح باشد تفسیر آیه نبوده، بلکه مطلبی بوده که خودش در ذیل این آیه گفته است (4) .
مؤلف: بعید هم نیست که مراد همان معنای دومی باشد که ما در تفسیر آیه ذکر کردیم.
و در تفسیر قمی در ذیل آیه" فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ" میگوید: کلمه" منهمر" به معنای ریختن آب است، نه باراندن قطرههای باران، و در ذیل جمله" وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُیُوناً فَالْتَقَی الْماءُ" گفته یعنی آب آسمان و آب زمین بهم پیوستند،" عَلی أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ وَ حَمَلْناهُ" یعنی ما نوح را" عَلی ذاتِ أَلْواحٍ وَ دُسُرٍ" بر آن مرکبی که دارای تختهها و میخها بود سوار کردیم، یعنی بر کشتی نشاندیم (1).
و نیز در همان کتاب در ذیل آیه" فَنادَوْا صاحِبَهُمْ" گفته یعنی قدار، همان کسی که ناقه را پی کرد. و در معنای هشیم گفته یعنی گیاه خشک و تر (2).
و در کافی به سند خود از ابی یزید از ابی عبد اللَّه روایت کرده که در ضمن حدیثی که داستان لوط را نقل کرده فرموده: پس قوم لوط با او به مکابره و زورگویی پرداختند، تا آنکه داخل خانهاش شدند، جبرئیل به لوط بانگ زد که رهاشان کن، همین که داخل شدند جبرئیل با انگشت خود اشارهای به آنان کرد، همه کور شدند، اینجاست که خدای تعالی میفرماید: " فطمسنا اعینهم" (3).
أَ کُفَّارُکُمْ خَیْرٌ مِنْ أُولئِکُمْ أَمْ لَکُمْ بَراءَةٌ فِی الزُّبُرِ (43) أَمْ یَقُولُونَ نَحْنُ جَمِیعٌ مُنْتَصِرٌ (44) سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ الدُّبُرَ (45) بَلِ السَّاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَ السَّاعَةُ أَدْهی وَ أَمَرُّ (46) إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ (47)
یَوْمَ یُسْحَبُونَ فِی النَّارِ عَلی وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ (48) إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ (49) وَ ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ (50) وَ لَقَدْ أَهْلَکْنا أَشْیاعَکُمْ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (51) وَ کُلُّ شَیْءٍ فَعَلُوهُ فِی الزُّبُرِ (52)
وَ کُلُّ صَغِیرٍ وَ کَبِیرٍ مُسْتَطَرٌ (53) إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ (54) فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ (55)
آیا فکر میکنید کفار شما بهتر از آن کفارند (و به همین جهت گرفتار آن جزا نمیشوند)؟ و یا راستی در کتب آسمانی برائتی برای شما آمده؟ (43).
و یا نه بلکه میگویند چون در کفر خود اتحاد داریم، از هر کس بخواهد عذابمان کند انتقام میگیریم (44).
(ولی بدانید که) این جمع متحد به زودی در جنگی شکست میخورند و پا به فرار میگذارند (این شکست دنیایی که چیزی نیست) (45).
بلکه قیامت موعدشان است، و قیامت بلایی بس عظیمتر و تلختر است (46).
به درستی مجرمین از موطن سعادت یعنی از بهشت گمراه و در آتش افروخته قرار دارند (47).
در روزی که به سوی آتش با رخسارهها کشیده میشوند، (و به آنها گفته میشود) بچشید حرارت دوزخ را (48).
که ما هر چیزی را با اندازهگیری قبلی آفریدیم (49).
و أمر ما تنها یکی، آن هم به سرعت چشم گرداندن است (50).
و با اینکه ما امثال شما را هلاک کردیم باز هم کسی نیست که متذکر شود (51).
بدانند که آنچه کردهاند در نامهها ضبط است (52).
و هر کوچک و بزرگی در آن نوشته شده (53).
به درستی مردم با تقوا در بهشتها و در وسعتند (54).
در جایگاهی که همه قرب و نعمت و سرور و بقا است، قرب مالکی مقتدر (55).
این آیات به منزله نتیجهگیری از مطالب و اخبار عبرتانگیزی است که جلوتر آن را مکرر ذکر کرده بود، و آن اخبار نخست راجع به قیامت بود، و بار دوم راجع به داستان امتهای هالک بود، پس در حقیقت این آیات در درجه اول انعطافی به اخبار امتهای هالکه دارد، و در نتیجه خطابی است به قوم رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، که کفار شما بهتر از کفار امتهای طاغی و جبار گذشته نیستند، و همانطور که خدای تعالی آنها را به ذلت بارترین وجه هلاک کرد، اینان را نیز هلاک میکند، و کفار شما برائتی از آتش دوزخ ندارند، و چنین مدرکی برایشان نوشته نشده، تا با کفار امتهای گذشته فرق داشته باشند، عده و عده شان هم در جلوگیری از عقاب خدا سودی به حالشان نخواهد داشت.
و در درجه دوم به اخبار مربوط به قیامت که در سابق گذشت انعطاف دارد، میفرماید:
اگر هم چنان مرتکب جرم شوند، و دعوت تو را تکذیب کنند، بلای قیامتشان عظیمتر و تلختر خواهد بود، و در آخر اشارهای به منزلگاه متقین در آن روز نموده، سوره را ختم میکند.
" أَ کُفَّارُکُمْ خَیْرٌ مِنْ أُولئِکُمْ أَمْ لَکُمْ بَراءَةٌ فِی الزُّبُرِ" ظاهرا خطاب در این آیه به قوم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است، چه مسلمانشان و چه کفارشان، چون کفار را به ایشان نسبت داده فرموده: " آیا کفار شما بهترند..."، و منظور از بهتری، بهتری در وضع دنیا و زخارف زندگی آن از مال و فرزندان است، ممکن هم هست منظور بهتری از حیث اخلاق عمومی و اجتماعی از قبیل سخاوت وشجاعت و شفقت بر ضعفا باشد و اشاره با کلمه" اولئکم" به اقوامی است که اخبارشان ذکر شده، یعنی قوم نوح و عاد و ثمود و قوم لوط و آل فرعون. و استفهام در آیه انکاری است.
و معنای آیه چنین است: آنهایی که از شما کفر میورزند بهتر از این امتها که به عذاب خدا هلاک شدند نیستند، تا آنان مشمول عذاب بشوند، و اینان نشوند.
و ممکن است خطاب در جمله" ا کفارکم" به عموم مسلمانان و کفار نباشد، بلکه تنها به کفار باشد، به این عنایت که کفار، قوم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بودند، و معلوم است که کفار در میان کفار بودند، چون خود آنان بودهاند، و از این جهت فرموده: کفار شما.
و ظاهرا جمله" أَمْ لَکُمْ بَراءَةٌ فِی الزُّبُرِ" نیز این است که: خطاب در آن به عموم مسلمانان و کفار باشد، و کلمه" زبر" جمع زبور است، و زبور به معنای کتاب است. ولی بعضیها (1)گفتهاند: مراد از زبر کتابهای آسمانی است، که بر انبیا (علیه السلام) نازل شد.
و معنای آیه این است که: نه، آن طور نمیپرسیم، بلکه میپرسیم آیا در کتب آسمانی از ناحیه خدا سندی نوشته شده که شما ایمن از عذاب و بازخواست هستید هر چند که کافر باشید و هر جرمی را مرتکب شوید؟!" أَمْ یَقُولُونَ نَحْنُ جَمِیعٌ مُنْتَصِرٌ" کلمه" جمیع" به معنای مجموع است، و مراد از آن یکی شدن مجتمع آنان از حیث اراده و عمل است، و کلمه" انتصار" به معنای انتقام، و یا به معنای یاری کردن یکدیگر است، هم چنان که در قرآن آنجا که گفتگوی مردم در قیامت را حکایت میکند فرموده: " ما لَکُمْ لا تَناصَرُونَ" (2).
و معنای آیه این است که: نه، بلکه میپرسیم آیا کفار میگویند ما مردمی هستیم مجتمع و متحد که از هر کسی که بخواهد به ما صدمهای وارد آورد انتقام میگیریم؟ و یا این است که ما یکدیگر را یاری میکنیم و شکست نمیخوریم؟
" سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ الدُّبُرَ" الف و لام در کلمه" الجمع" الف و لام عهد ذکری است، میفهماند گفتار در باره همان جمعی است که قبلا ذکر شده بود، و الف و لام در کلمه" الدبر" الف و لام جنس.]
است، و معنای" تولی دبر" پشت به جنگ کردن و عقبگرد کردن است، و معنای آیه این است که: همین جمعیتی که به آن میبالند به زودی شکست خورده و عقبگرد میکنند و پا به فرار میگذارند.
و در این آیه از شکست کفار و تفرق جمعیت آنان پیشگویی میکند، و دلالت دارد بر اینکه این شکست و مغلوبیت ایشان در جنگی واقع خواهد شد که خودشان به راه میاندازند، و همین طور هم شد، یعنی جنگ بدر پیش آمده و کفار شکست خوردند، و این خود یکی از پیشگوییهای قرآن کریم است.
" بَلِ السَّاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَ السَّاعَةُ أَدْهی وَ أَمَرُّ" کلمه" أدهی" اسم تفضیل از دهاء است، و" دهاء" عبارت است از بلای عظیم و سختی که راهی برای نجات از آن نباشد، پس" ادهی" به معنای بلایی است عظیمتر، و همچنین کلمه" أمر" اسم تفضیل از مرارت (تلخی) است، که ضد حلاوت (شیرینی) است، و در آیه شریفه از تهدید به شکست و عذاب دنیوی اعراض شده، تهدیدشان میکند به اینکه به زودی در قیامت بلایی عظیمتر و تلختر از شکست به سرشان خواهد آمد، و قبلا هم در آغاز خبرهای تهدیدآمیز مساله قیامت ذکر شده بود، و گفتار در این جمله ترقی او را میرساند.
و معنای آیه این است که: تمامی عقوبت آنان در شکست و عذاب دنیوی خلاصه نمیشود، بلکه عقوبتی که در قیامت دارند و قبلا هم بدان اشاره کرده بودیم که موعد ایشان است عظیمتر از هر داهیه و عذاب، و تلختر از هر تلخی دیگر است.
" إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ" کلمه" سعر" جمع سعیر است، و" سعیر" به معنای آتش شعلهور است، و در این آیه مطلب آیه قبل تعلیل شده، و در نتیجه معنای مجموع دو آیه چنین میشود: علت اینکه گفتیم قیامت بلایی عظیمتر و تلختر است این است که ایشان مجرمند، و مجرمین از نظر موطن سعادت یعنی بهشت در ضلالتند، و در عوض در آتشی شعلهور قرار دارند.
" یَوْمَ یُسْحَبُونَ فِی النَّارِ عَلی وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ" کلمه" سحب" که مصدر فعل مجهول" یسحبون" است به معنای این است که انسانی را با صورت روی زمین بکشند، و کلمه" یوم" ظرفی است برای جمله" فِی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ"، و کلمه" سقر" یکی از اسامی جهنم است، و" مس کردن سقر" به این است که: سقر با حرارت و عذابش به ایشان برسد.
و معنای آیه این است که: اینکه گفتیم مجرمین از نظر رسیدن به منزلگاه سعادت در
ضلالتند، و در عوض راه آتش را در پیش دارند، این جریان در روزی صورت میگیرد که با صورت در آتش کشیده میشوند، و آن وقت به ایشان گفته میشود: بچشید آنچه را که جهنم با حرارت و عذابش به شما میدهد.
" إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ" کلمه" کل شیء"- با فتحه لام- منصوب به فعل مقدر است، فعلی که جمله" خلقناه" بر آن دلالت میکند، و تقدیر کلام" انا خلقنا کل شیء خلقناه" است، و جمله" بقدر" متعلق است به جمله" خلقناه"، و باء آن مصاحبت را میرساند.
و معنای آیه این است که: ما هر چیزی را با مصاحبت قدر" توأم با اندازهگیری" خلق کردیم.
و قدر هر چیز عبارت است از مقدار و حد و هندسهای که از آن تجاوز نمیکند، نه از جهت زیادی و نه از جهت کمی، و نه از هیچ جهت دیگر، خدای تعالی در این باره میفرماید: " وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ" (1)پس برای هر چیزی در خلقتش حدی است محدود، که از آن تجاوز نمیکند، و در هستیش صراطی است کشیده شده که از آن تخطی نمیکند، و تنها در آن راه سلوک مینماید.
و آیه مورد بحث در مقام تعلیل عذاب مجرمین در قیامت است که دو آیه قبل از آن سخن میگفت، گویا شخصی پرسیده: چرا کیفر مجرمین ضلالت و سعیر در قیامت و چشیدن مس سقر، شد؟ در پاسخ فرموده: برای اینکه ما هر چیزی را به قدر خلق کردهایم، و حاصلش این است که: برای هر چیزی قدری است، و یکی از قدرها که در انسان معین شده این است که خدای سبحان او را نوعی کثیر الافراد خلق کرده، طوری خلق کرده که با ازدواج و تناسل، افرادش زیاد شود، و نیز مجبور باشد در زندگی دنیائیش اجتماعی زندگی کند، و از زندگی دنیای ناپایدارش برای آخرت پایدارش زاد و توشه جمع کند، و نیز یکی دیگر از قدرها این است که در هر عصری رسولی به سوی ایشان بفرستد، و به سوی سعادت دنیا و آخرت دعوتشان کند، هر کس دعوت آن رسول را بپذیرد رستگار گردد و سعادتمند شود، و داخل بهشت و در جوار پروردگارش قرار گیرد، و هر کس آن را رد کند و مرتکب جرم شود در ضلالت و آتش قرار گیرد
1) و هیچ چیز نیست مگر آنکه خزانههایش نزد ما است، و ما هیچ چیز را جز بقدر و به اندازه نازل نمیکنیم. سوره حجر، آیه 21.
و این اشتباه است که بعضی پنداشتهاند که: به این نحو جواب دادن مصادره به مطلوب (و عین ادعا را دلیل قرار دادن) است، که در قواعد استدلال ممنوع است، بیان این مصادره چنین است که سؤال از این که چرا خداوند ایشان را به خاطر جرائمشان با آتش کیفر میدهد؟ که در حقیقت سؤال از علت چنین تقدیر است، در معنا این است که سؤال شده باشد: چرا خداوند مجازات با آتش را برای مجرمین تقدیر کرد؟ و معنای جواب عین همین سؤال است، چون میفرماید: خدا آتش را برای مجازات مجرمین مقدر کرده.
و یا معنای سؤال این است که: چرا خدا مجرمین را داخل آتش میکند؟ و معنای جواب این است که: برای اینکه خدا آنان را داخل آتش میکند، و این همان مصادره و عین مدعا را دلیل و عین سؤال را جواب قرار دادن است.
و بیان خطا بودن این پندار این است که: بین کارهای ما و کارهای خدای تعالی فرق هست، ما در کارهای خود تابع اصول و قوانین کلیهای هستیم که از عالم خارج و وجود عینی موجودات انتزاع شده، و این قوانین حاکم بر ما هستند، و اراده و افعال ما را محکوم خود دارند، اما وقتی به علت گرسنگی، غذا و به علت تشنگی، آب میخوریم، منظورمان از خوردن سیر شدن، و از نوشیدن سیراب شدن است چون این قانون کلی را از خارج گرفتهایم، که غذا خوردن انسان را سیر میکند، و آب نوشیدن سیرابی در پی دارد، و وقتی هم بپرسیم چرا میخوری جواب همین خواهد بود که میخواهم سیر شوم.
و کوتاه سخن اینکه: افعال ما تابع قواعدی کلی و ضوابطی عمومی است، که از وجود خارجی انتزاع میشود، و اما افعال خدای تعالی اینطور نیست، بلکه فعل او عین وجود عینی خارجی است، و اصول و ضوابط کلی عقلی از فعل او گرفته میشود، و بعد از فعل او است.
و خلاصه بعد از آنکه خدا عالمی آفرید، و نظامی در آن جاری ساخت، ما از آن نظام قوانینی کلی اتخاذ میکنیم، پس قوانین ما بعد از فعل خدا و محکوم به حکم خدا است، نه اینکه آن ضوابط و قوانین حاکم بر فعل خدا، و جلوتر از آن باشد، و به همین جهت است که فرموده: " لا یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُونَ" (1)و نیز فرموده: " إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ ما یَشاءُ" (2)و نیز فرموده: " الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ" (3).
بنا بر این دیگر نباید در فعل خدا چون و چرا کرد، به این معنا که علت خارجی آن را پرسش کرد، چون غیر از خود خدا علت دیگری برای کار او نیست، تا آن علت، وی را در کارش مساعدت کند، و نه به این معنا که از اصلی کلی و عقلی جستجو کرده پرسید: مصحح و مجوز فعل خدا چیست؟ چون گفتیم: اصول عقلی منتزع از فعل او است نه جلوتر از فعل او.
بله، در کلام خود خدای سبحان فعل خدا به یکی از سه وجه تعلیل شده:
اول: به غایت و نتیجهای که از فعل او عاید خلق میشود، و فوایدی که خلق از آن بهرهمند میگردد، نه خود او، لیکن این قسم تعلیل در حقیقت تعلیل اصل فعل است، نه تعلیل فعل خدا، خلاصه علت فعل را بیان میکند، نه علت اینکه چرا خدا چنین کرد، بلکه میخواهد بیان کند که این فعل هم یکی از حلقههای زنجیر علل و معلول است، و حلقه دوم این فعل فلان خاصیت است، هم چنان که فرموده: " وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ قالُوا إِنَّا نَصاری ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ" (1)و نیز فرموده: " وَ ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْکَنَةُ... ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا یَعْتَدُونَ" (2).
دوم: به یکی از اسما و صفات خدا که مناسب با آن فعل است تعلیل کرده، مانند تعلیلهای بسیار که در کلامش به مثل" إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ" و" هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ" و" هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ" و امثال این اسماء به کار برده و تعلیل فعل خدا به اسماء در قرآن کریم شایع است، که اگر در موارد آنها خوب دقت کنی خواهی دید که در حقیقت صفت جزئی در فعل، فعل جزئی را به صفت عمومی فعل خدا تعلیل میکند، و اسمی از اسمای خدای تعالی وجه خاص در فعل جزئی را به وجه عام در آن تعلیل مینماید، و این جریان در آیه" وَ کَأَیِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ یَرْزُقُها وَ إِیَّاکُمْ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ" (3)به روشنی به چشم میخورد، چون بر آوردن حاجت جنبندگان و انسان به غذا و رزق را که به زبان حاجت درخواست میکنند تعلیل میکند به اینکه خدا شنوای دانا است، یعنی او هر چیزی را خلق کرده و
1) تو به یقین خواهی دید که در مودت با مؤمنین، مسیحیان نزدیکتر از دیگرانند، و علت این مودت آن است که جمعی از این مسیحیان قسیس و رهبانند، و این قسیسها بنای تکبر و خود بزرگبینی ندارند. سوره مائده، آیه 82.
2) ذلت و مسکینی سرنوشت حتمی یهود است... و این به خاطر آن است که یهود عصیانگر است، و تا بوده سرکش بوده است. سوره بقره، آیه 61.
3) و چه بسیار جنبنده که تو رزق آنها را نمیدهی، و خدا رزق او و رزق شما را میدهد، و او شنوا و داناست. سوره عنکبوت، آیه 60.
درخواستهای همه مخلوقات برای او شنیده شده و احوال آنها دانسته شده است، و این" شنوایی" و" دانایی" دو صفت از صفات عمومی فعل خدا است.
و باز نظیرش آیه" فَتَلَقَّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ" (1)است که میبینید توبه آدم را تعلیل کرده به اینکه خدا به طور کلی تواب و رحیم است، یعنی صفت فعل او توبه و رحمت است.
سوم: به فعل عمومیش، و برگشت این قسم تعلیلها به همان وجه دوم است، مانند آیه مورد بحث که ضلالت دنیایی مجرمین و آتش دوزخشان را تعلیل میکند به یک مساله عمومی، و آن این است که: به طور کلی هر چیزی را با اندازهگیری آفریده، میفرماید: " إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ... إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ"، چون قدر که در هر چیز عبارت از این است که محدود به حدی باشد که در مسیر هستیش از آن تجاوز نکند، فعل عمومی خدای تعالی است، هیچ یک از موجودات خالی از این فعل و از این نظام نیست، پس تعلیل عذاب به قدر، تعلیل فعل خاص خداست به فعل عام او، و در حقیقت بیان کننده این معنا است که این فعل خاص من مصداقی از مصادیق فعل عام ما، یعنی قدر است، آری همانطور که تمامی موجودات را با قدر خود آفریده، در باره انسان نیز چنین تقدیری کرده، که اگر دعوت نبوت را رد کند روز قیامت معذب گشته داخل آتش شود.
و نیز مانند آیه شریفه" وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وارِدُها کانَ عَلی رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا" (2)که ورود در جهنم را تعلیل میکند به قضا، که خود فعل عام خدای تعالی است، و ورود در جهنم یکی از مصادیق آن است.
پس روشن شد که آنچه در کلام خدای تعالی تعلیل دیده میشود تعلیل فعلی از افعال خدا است به فعل دیگر خدا که عمومیتر از آن است، تعلیل فعل خاصی است به صفتی عام، و خلاصه و به عبارتی دیگر علتی را که میآورد علت در مقام اثبات است، نه در مقام ثبوت، بنا بر این اشکالی که کردند وارد نیست، و تعلیل تقدیر آتش برای مجرمین به تقدیر آتش برای مجرمین مصادره نیست، و به هیچ وجه از باب اتحاد مدعا و دلیل نمیباشد.
" وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ" در مجمع البیان میگوید: کلمه" لمح" به معنای نظر کردن فوری و به عجله است، که آن را" خطف البصر" نیز میگویند (1).
و مراد از کلمه" أمر" همان معنای فرمودن است، که مقابلش کلمه نهی است، چیزی که هست همین فرمودن دو جور است: یکی تشریعی (مانند اوامری که بزرگتران به کوچکتران میکنند)، و یکی هم تکوینی، که عبارت است از اراده وجود یافتن چیزی که خدای تعالی در جای دیگر در بارهاش فرموده: " إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ" (2)پس امر خدا عبارت است از کلمه" کن"، و شاید به همین اعتبار که امر او کلمه" کن" است صفت آن را در آیه مورد بحث مؤنث آورده، فرموده: " واحدة".
آنچه که سیاق کلام افاده میکند که امر خدا واحد است منظور این است که: امر او تکرار نمیخواهد به این معنا که وقتی تحقق و هستی چیزی را اراده کند هست شدن آن چیز احتیاجی به اینکه بار دیگر و بار دیگر امر را تکرار کند ندارد، بلکه همین که یک بار کلمه" کن" را القاء کند متعلق آن هست میشود، آن هم به فوریت، مانند نگاه کردن بدون تانی و درنگ، و معلوم است وقتی به فوریت محقق میشود دیگر احتیاجی به تکرار امر نیست.
و اگر محقق شدن متعلق امر به فوریت را تشبیه به" لمح بصر" کرده برای این نبوده که بفهماند زمان تاثیر امر کوتاه، و نظیر کوتاهی لمح بصر است، بلکه میخواهد بفهماند تاثیر امر اصلا احتیاج به زمان هر چند کوتاه ندارد، آری تشبیه به لمح بصر در کلام کنایه از همین بیزمانی است، پس أمر خدای تعالی که همان ایجاد و اراده وجود است احتیاجی نه به زمان دارد و نه به مکان، و نه به حرکت، و چگونه ممکن است محتاج به اینگونه امور باشد با اینکه زمان و مکان و حرکت همه به وسیله همان امر موجود شدهاند.
و آیه شریفه هر چند بر حسب مؤدایش فی نفسه حقیقتی عمومی در مساله خلقت موجودات را افاده نموده، میفهماند هستی موجودات از آن جهت که فعل خدا است چون لمح بصر فوری است، هر چند که از حیث اینکه وجود موجودی زمانی و تدریجی است، و کم کم به وجود میآید، الا اینکه بر حسب وقوع این آیه در سیاق تهدید کفار به عذاب روز قیامت، باید گفت:
ناظر به آمدن قیامت است، میخواهد بفرماید: برای قیام قیامت یک امر او کافی است، به محض اینکه امر کند خلایق همه دوباره موجود میشوند، و بعث و نشور محقق میگردد، پس این آیه شریفه متمم همان حجتی است که با جمله" إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ" اقامه کرده بود.
در نتیجه مفاد آیه اولی این میشود که: عذاب کفار به آتش بر وفق حکمت است، و از نظر اراده الهی به هیچ وجه تغییر پذیر نیست، چون این نیز یکی از مصادیق قدر است.
و مفاد آیه مورد بحث این است که: تحقق قیامت که کفار در آن معذب میشوند، و یا به عبارتی به کرسی نشستن اراده الهی و تحقق متعلق اراده او در این باره هیچ هزینهای برای خدای سبحان ندارد، چون در این جریان همین مقدار کافی است که خدا یک بار امر کند، آری امر او چون لمح به بصر است.
" وَ لَقَدْ أَهْلَکْنا أَشْیاعَکُمْ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ" کلمه" اشیاع" جمع شیعه است، و مراد از آن- به طوری که گفتهاند (1)- اشباه و امثال در کفر و تکذیب انبیاء از امتهای گذشته است، و مراد از این آیه و دو آیه بعدش تاکید حجت سابق است، که بر این معنا اقامه کرده بود که عذاب خدا به طور قطع شامل ایشان میشود.
و حاصل معنای آیه این است که: آن انذاری که شما را از عذاب دنیا و آخرت کردیم صرف خبری نبود که به شما داده باشیم، و از این باب نبود که با شما حرفی زده باشیم، این امثال و هم مسلکان شما از امتهای گذشتهاند که این انذار در آنان شروع شد، و ما هلاکشان کردیم، و به عذاب دنیائیشان مبتلا ساختیم، و به زودی عذاب آخرت را خواهند دید، چون اعمالشان همه نوشته شده و در نامههای محفوظ نزد ما ضبط گردیده، به زودی بر طبق آن نوشتهها به حسابشان میرسیم، و به آنچه کردهاند جزاشان میدهیم.
" وَ کُلُّ شَیْءٍ فَعَلُوهُ فِی الزُّبُرِ وَ کُلُّ صَغِیرٍ وَ کَبِیرٍ مُسْتَطَرٌ" کلمه" زبر" به معنای نامههای اعمال است، و تفسیر آن به لوح محفوظ بسیار سخیف و بیمعنا است، و مراد از" صغیر" و" کبیر" اعمال صغیر و کبیر است از سیاق آیه همین استفاده میشود.
" إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ" یعنی پرهیزکاران در بهشتهایی عظیم الشان و وصف ناپذیر و نهری این چنین قرار دارند.
1) روح المعانی، ج 27، ص 95.
بعضی (1) گفتهاند: مراد از" نهر" جنس نهر است.
و بعضی (2) دیگر گفتهاند: نهر به معنای سعه و فراخی است.
" فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ" کلمه" مقعد" به معنای مجلس است، و" ملیک"- به طوری که گفتهاند (1)- صیغه مبالغه از ملک است، نه اینکه از ملک به کسره لام باشد، و کسره مذکور را اشباع کرده باشند از اشباع آن یایی پدید آمده باشد، و کلمه" مقتدر" به معنای قادری عظیم القدرة است، که همان خدای سبحان است.
و مراد از کلمه" صدق" راستی عمل و ایمان متقین، (و یا به عبارتی دیگر راستگویی متقین در عمل و در ادعای ایمان است)، بنا بر این اضافه شدن کلمه" مقعد" بر کلمه" صدق" از این بابت است که میان مجلس آنان و صدق عمل و ایمانشان رابطهای هست، ممکن هم هست مراد از صدق این باشد که مقام متقین و هر چه در آن مقام دارند صدقی است خالص و نیامیخته با کذب، حضوری است نیامیخته با غیبت، قربی است که بعدی با آن نیست، نعمتی است که نقمت با آن نیست، و سروری است که غمی با آن نمیباشد، و بقایی است که فنایی با آن نیست. ممکن هم هست مراد از صدق، صدق همین خبر باشد، چون جمله در مقام بشارت دادن و وعده جمیل به متقین است، میفرماید: این وعدهها که دادیم مجلسی است صدق و تخلف ناپذیر.
و بنا بر این در آیه شریفه نوعی مقابله میان مشخصات عاقبت متقین و مجرمین شده است، زیرا مجرمین را به عذاب آخرت و ضلالت دنیا تهدید میکرد، و آن گاه چنین تقریرش نمود که: این عذاب یکی از مصادیق قدر است، و به همین جهت تخلف نمیپذیرد، و از سوی دیگر متقین را به ثواب و حضور نزد پروردگارشان خدای ملیک مقتدر وعده میداد، و آن گاه اینطور تقریرش میکرد که: این وعده و این مجلس، مجلس صدقی است که دروغ در آن نیست.
در کمال الدین به سند خود از علی بن سالم از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده.]
1) روح المعانی، ج 27، ص 96. [.....]
که گفت: از حضرتش پرسیدم: آیا افسون میتواند چیزی از قدر را دفع کند؟ فرمود: خود افسون نیز از قدر است.
و فرمود: قدریه، مجوس این امتند، همان کسانی هستند که خواستند خدا را به عدالت بستایند، او را از سلطنتش عزل کردند (و قدرتش را محدود ساختند)، در باره همینها بود که آیه" یَوْمَ یُسْحَبُونَ فِی النَّارِ عَلی وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ" نازل گردید (1).
مؤلف: منظور از" قدریه" کسانی هستند که منکر قدرند، و این مسلک معتزله است، که قائل به تفویضند (میگویند خدا بعد از خلقت دیگر دخالتی در امور عالم ندارد)، و اینکه فرمود: قدریه، مجوس این امتند بدین جهت است که قدریه میگویند: خالق افعال اختیاری انسانها خود انسانهایند، و خدا خالق چیزهای دیگر است، در نتیجه قائل به دو اله شدند، همانطور که مجوس قائل به دو اله بودند، یکی خالق خیر و یکی هم خالق شر.
و اینکه فرمود: " خواستند خدا را به عدالت بستایند او را از سلطنتش خارج کردند"، از این نظر بود که قدریه برای فرار از جبر که منافات با عدالت دارد و به منظور اثبات عدالت خدا سلطنت او را نسبت به اعمال اختیاری بندگان سلب کردند و گفتند: هیچ رابطهای میان افعال بندگان و خدا وجود ندارد.
و اینکه فرمود: " آیه مذکور در باره آنان نازل شده..." منظور این بوده که آیات مذکور نسبت به این قوم هم صادق است، نه اینکه آیات در باره ایشان نازل شده باشد، و ایشان مورد نزول آنند، برای اینکه در تفسیر آن توجه فرمودید که گفتیم بیان آیه از نظر سیاق بیانی است عمومی، البته در این باره که آیات مذکور در باره قدریه نازل شده به جز روایت بالا روایاتی دیگر نیز هست، که از امام ابی جعفر باقر و امام صادق (علیه السلام) و نیز از طرق اهل سنت روایاتی در این معنا از ابن عباس و ابن عمر و محمد بن کعب و دیگران نقل شده.
و در الدر المنثور است که احمد از حذیفة بن یمان روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: برای هر امتی مجوسی است و مجوس این امت کسانی هستند که میگویند قدری در کار نیست... (2).
مؤلف: این روایت را صاحب ثواب الاعمال به سند خود از امام صادق (علیه السلام)
از آبای گرامیاش از علی (علیه السلام) روایت کرده، ولی عبارت آن چنین است: برای هر امتی مجوسی است، و مجوس این امت کسانیند که میگویند قدری در کار نیست (1)
(2 و 3)الدر المنثور، ج 6، ص 139.
.و نیز در همان کتاب است که: ابن مردویه به سندی که از ابن عباس روایتش کرده آمده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: منظور از کلمه" نهر" فضا و وسعت است، نه نهر آب (2) .
و نیز در همان کتاب آمده که ابو نعیم از جابر روایت کرده که گفت: روزی در وقتی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در مسجد مدینه (نشسته) بود بعضی از اصحابش سخن از بهشت به میان آوردند، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: ای أبا دجانه مگر متوجه نشدهای که هر کس ما را دوست بدارد و با محبت ما آزمایش شده باشد خدای تعالی او را با ما محشور خواهد کرد؟ آن گاه این آیه را تلاوت فرمود: " فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ" (3) .
و در کتاب روح المعانی در ذیل جمله" فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ..." گفته: جعفر صادق (رضی اللَّه عنه) در این باره فرموده: معنای اینکه خدای تعالی در این آیه مکان و مجلس را با کلمه" صدق" ستوده این است که: در آن مجلس به جز اهل صدق کسی نخواهد نشست (2).
قدر" که عبارت است از هندسه و حد وجودی هر چیز، از کلماتی است که ذکرش در کلام خدای تعالی مکرر آمده، و غالبا در آیاتی آمده که سخن از خلقت دارد، از آن جمله آیه شریفه" وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ" (3)است که ترجمهاش در خلال همین فصل گذشت، و از ظاهر آن بر میآید که قدر، امری است که جز با انزال از خزائن موجود نزد خدای تعالی صورت نمیگیرد، و اما خود خزائن که ناگزیر از ابداع خدای تعالی است محکوم به قدر نیست، چون گفتیم تقدیر ملازم با انزال است (هر چیزی که از خزانه غیب خدا نازل و در خور عالم ماده میگردد بعد از تقدیر و اندازهگیری نازل میشود)، و نازل شدن عبارت است از همان درخور گشتن برای عالم ماده و مشهود، به شهادت اینکه تعبیر
به انزال، همواره در باره موجودات طبیعی و مادی بکار میرود، مثلا میفرماید: " وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ" (1)و یا میفرماید: " وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِیَةَ أَزْواجٍ" (2)
(3 و 4)المحاسن، ص 244، ح 237 و 238.
.مؤید این معنا روایاتی است که کلمه قدر را به طول و عرض و سایر حدود و خصوصیات طبیعی و جسمانی تفسیر کرده، مانند روایتی که صاحب محاسن از پدرش از یونس از ابی الحسن الرضا (علیه السلام) آورده، که فرمود: هیچ حادثهای رخ نمیدهد مگر آنچه خدا خواسته باشد و اراده کرده باشد، و تقدیر نموده، قضایش را رانده باشد. عرضه داشتم: پس معنای" خواست" چیست؟ فرمود: ابتدای فعل است. عرضه داشتم: پس معنای" اراده کرد" چیست؟ فرمود: پایداری بر همان مشیت و ادامه فعل است. پرسیدم: پس معنای" تقدیر کرد" کدام است؟ فرمود: یعنی طول و عرض آن را معین و اندازهگیری کرد. پرسیدم:
معنای قضا چیست؟ فرمود: وقتی خدا قضایی براند آن را امضا کرده و این آن مرحلهای است که دیگر برگشت ندارد (3) .
و این معنا را از پدرش از ابن ابی عمیر از محمد بن اسحاق از حضرت رضا (علیه السلام) در خبری مفصل آورده، و در آن آمده که فرمود: هیچ میدانی قدر چیست؟
عرضه داشت: نه، فرمود: قدر به معنای هندسه هر چیز، یعنی طول و عرض و بقاء (و فناء) آن است (تا آخر خبر) (4) .
و از اینجاست که معلوم میشود مراد از جمله" کل شیء" در آیه" وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً" (3)و آیه" إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ" (4)، و آیه" وَ کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ" (5)، و آیه" الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی" (6)تنها موجودات عالم مشهود است، موجودات طبیعی که تحت خلقت و ترکیب قرار میگیرند، (و اما موجودات بسیطه که از ابعاضی مرکب نشدهاند مشمول این گونه آیات نیستند).
1) و فرستادیم آهن را، سوره حدید، آیه 25.
2) و برای شما هشت زوج از چهار پایان نازل کردیم. سوره زمر، آیه 6.
3) و همه چیز را آفرید و دقیقا اندازهگیری کرد. سوره فرقان، آیه 2.
4) ما هر چیزی را به اندازه آفریدیم. سوره قمر، آیه 49.
5) و هر چیز نزد او مقدار معین دارد. سوره رعد، آیه 8.
6) کسی که به هر موجودی آنچه لازمه آفرینش او بود داده، سپس رهبریش کرده است. سوره طه، آیه 50.
ممکن هم هست بگوییم: تقدیر دو مرحله دارد، یک مرحله از آن تمامی موجودات عالم طبیعت و ما ورای طبیعت و خلاصه ما سوی اللَّه را شامل میشود، و این تقدیر در این مرحله عبارت است از تحدید اصل وجود به حد امکان و حاجت، و معلوم است که این تقدیر شامل تمامی ممکنات میشود، و تنها موجودی که حد امکان و حاجت ندارد خدای سبحان است، که واجب الوجود و غنی بالذات است، و هستیش از چهار چوب حد بیرون است، هم چنان که خودش فرمود: " وَ کانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطاً" (1).
یک مرحله دیگر تقدیر مخصوص به عالم مشهود ما است، که تقدیر در این مرحله عبارت است از تحدید وجود اشیای موجود در آن، هم از حیث وجودش و هم از حیث آثار وجودش و هم از حیث خصوصیات هستیش، بدان جهت که هستی و آثار هستیش با امور خاصه از ذاتش یعنی علل و شرایط ارتباط دارد، و به خاطر اختلاف همین علل و شرایط هستی و احوال او نیز مختلف میشود، پس هر موجود که در این عالم فرض کنیم و در نظر بگیریم به وسیله قالبهایی از داخل و خارج قالبگیری و تحدید شده، عرض، طول، شکل، قیافه و سایر احوال و افعالش مطابق و مناسب آن علل و شرایط و آن قالبهای خارجی میباشد.
پس تقدیر الهی موجودات عالم ما را که عالم مشهود است به سوی آنچه در مسیر وجودش برایش تقدیر و قالبگیری کرده هدایت میکند، هم چنان که فرمود: " الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّی وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدی" (2)یعنی آنچه را خلق کرده به سوی آنچه که برایش مقدر نموده هدایت فرمود، و سپس همین تقدیر و هدایت را با امضای قضا تمام و تکمیل کرد، و در معنای همین تقدیر و هدایت آیه شریفه زیر است که میفرماید: " مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ" (3)که با جمله" ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ" اشاره میکند به اینکه تقدیر منافاتی با اختیاری بودن افعال اختیاری ندارد.
و این نوع از قدر فی نفسه غیر قضایی است که عبارت است: حکم قطعی خدای تعالی به وجود یافتن چیزی، همان حکمی که در آیه" وَ اللَّهُ یَحْکُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ" (4)آن را
1) خدا همواره بر همه چیز محیط بوده است. سوره نساء، آیه 126. [.....]
2) تسبیح کن پروردگارت را که هر چه آفرید بدون نقص آفرید، و هر چه را خلق کرد نخست قالبگیری و سپس هدایت نمود. سوره اعلی، آیه 2 و 3.
3) او را از نطفه آفرید، پس اندازهگیریش نمود، و سپس راه را برایش هموار کرد. سوره عبس، آیه 19 و 20.
4) و خداوند حکومت میکند و هیچ کس را یارای جلوگیری یا رد احکام او نیست. سوره رعد، آیه 41.
خاطر نشان میسازد، چون بسیار میشود که خدا چیزی را تقدیر میکند ولی دنبال تقدیر قضایش را نمیراند، مانند قدری که بعضی از علل و شرایط خارج آن را اقتضا داشته، ولی به خاطر مزاحمت مانعی، آن اقتضا باطل میشود، و یا سببی دیگر و یا اقتضایی دیگر جای سبب قبلی را میگیرد، چون خود خدای تعالی فرموده: " یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ" (1)و نیز فرموده:
" ما نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها" (2)، و چه بسا چیزی مقدر بشود و قضای آن نیز رانده شده باشد، مثل اینکه از جمیع جهات یعنی هم از جهت وجود علل و شرایط، و هم از جهت نبودن موانع تقدیر شده باشد که در این صورت آن چیز محقق میشود.
و به همین نکته اشاره میکند این جمله که در روایت محاسن آمده بود که فرمود: " و چون قضایی براند آن را امضا میکند، و چنین قضایی است که برگشت ندارد"، و نزدیک به این عبارت عبارتی است که در عدهای از اخبار قضا و قدر آمده که قدر ممکن است تخلف کند، اما برای قضا برگشتی نیست.
و از علی (علیه السلام) به طرق مختلف و از آن جمله در کتاب توحید به سند صدوق از ابن نباته روایت آمده که: روزی امیر المؤمنین از کنار دیواری مشرف به خرابی به کنار دیواری دیگر رفت، شخصی از آن جناب پرسید: یا امیر المؤمنین آیا از قضای خدا میگریزی؟ فرمود:
آری از قضای خدا به سوی قدر خدای تعالی (3)میگریزم (4).
و بحث عقلی نیز مسائلی را که گفتیم تایید میکند، برای اینکه اموری که علل مرکب دارند یعنی فاعل و ماده و شرایط و معدات و موانع دارند، قطعا برای هر یک از اینها تاثیری در آن امر هست، تاثیری هم سنخ خودش، تاثیر شرط هم سنخ خودش، تاثیر فاعل همین طور، و تاثیر ماده همین طور، پس مجموع این تاثیرها در حقیقت قالب و چارچوبی است که".
1) خدا هر چه بخواهد محو و (هر چه را بخواهد) اثبات میکند. سوره رعد، آیه 39.
2) هیچ آیتی را نسخ نمیکنیم مگر آنکه بهتر از آن و یا مثل آن را میآوریم. سوره بقره، آیه 106.
3) توحید صدوق، ص 369 ح 8.
4) پس حاصل کلام این شد که نوع دوم از قدر فی نفسه غیر قضا و حکم قطعی است، و اما نوع اول از قدر که عبارت بود از قدر حاکم بر تمامی موجودات چه موجودات عالم مشهود ما و چه غیر آن که هستی آنها را محدود به امکان و حاجت میکند و بس، قدر در آنها با قضا یکی است، چون قدر آنها ممکن نیست از تحقق جدا باشد، برای اینکه گفتیم قدر به معنای اول عبارت است از حد امکان و حاجت هر چیز، و چون هر چیزی غیر خدا این محدودیت را دارد، پس قضای این محدودیت نیز رانده شده، بنا بر این، قضاء و قدر در آنها همواره با همند." مترجم".
امور در آنها قالبگیری میشود، و هر امری و هر موجودی هیئت و خصوصیات قالب خود را دارد، و این همان قدر است، و اما علت تامه که عبارت است از وجود تمامی آنها، یعنی وجود و اجتماع فاعل و ماده و شرط و معد و نبودن مانع، وقتی محقق شد آن وقت به معلول خود ضرورت وجود میدهد، و این همان قضایی است که برگشت ندارد، و ما در تفسیر آیات اول سوره اسراء گفتاری در باره قضاء داشتیم، که مطالعه آن برای بهتر فهمیدن بحث اینجا خالی از فایده نیست، پس بدانجا نیز مراجعه کنید.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
الرَّحْمنُ (1) عَلَّمَ الْقُرْآنَ (2) خَلَقَ الْإِنْسانَ (3) عَلَّمَهُ الْبَیانَ (4)
الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ (5) وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدانِ (6) وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمِیزانَ (7) أَلاَّ تَطْغَوْا فِی الْمِیزانِ (8) وَ أَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لا تُخْسِرُوا الْمِیزانَ (9)
وَ الْأَرْضَ وَضَعَها لِلْأَنامِ (10) فِیها فاکِهَةٌ وَ النَّخْلُ ذاتُ الْأَکْمامِ (11) وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَ الرَّیْحانُ (12) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (13) خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخَّارِ (14)
وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ (15) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (16) رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَیْنِ (17) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (18) مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ (19)
بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ (20) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (21) یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (22) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (23) وَ لَهُ الْجَوارِ الْمُنْشَآتُ فِی الْبَحْرِ کَالْأَعْلامِ (24)
فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (25) کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ (26) وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ (27) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (28) یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ (29)
فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (30)
به نام خدای رحمان و رحیم.
همان رحمان (1).
که قرآن را تعلیم کرد (2).
انسان را بیافرید (3).
و بیانش بیاموخت (4).
خورشید و قمر با نظم و حسابی که او مقرر کرده در حرکتند (5).
روییدنیهای بیساقه و با ساقه برایش سجده میکنند (6).
آسمان را بر افراشته و میزان نهاده (7).
تا شما هم در سنجیدنها خیانت نکنید (8).
و باید که وزن را با رعایت عدالت برقرار نموده و کم و زیاد نکنید (9).
و زمین را برای مردم گسترده کرد (10).
زمینی که در آن میوهها و نخل دارای غلاف هست (11).
و دانههای دارای سبوس و گیاهان معطر است (12).
پس ای جن و انس! دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را کفران میکنید؟ (13).
انسان را از لایه خشکیدهای چون سفال آفرید (14).
و جن را از شعلهای از آتش خلق کرد (15).
پس ای جن و انس! دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را کفران میکنید؟ (16).
پروردگاری که پروردگار دو مشرق و دو مغرب (تابستانی و زمستانی) است (17).
پس ای جن و انس دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را کفران میکنید؟ (18).
دو دریا (یکی شیرین در مخازن زیر زمینی و یکی شور در اقیانوسها) را بهم متصل کرد (19).
و بین آن دو فاصلهای قرار داد تا به یکدیگر تجاوز نکنند (20).
پس ای جن و انس دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (21).
و از آن دو لؤلؤ و مرجان بیرون میآید (22).
پس دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (23).
و برای او است کشتیهایی که در دریا چون کوه پدید آمده (24).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (25).
هر چه بر گرده زمین است نابود میشود (26).
تنها ذات پروردگارت باقی میماند، چون او دارای صفات جلال و جمال است (27).
پس دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (28).
همه کسانی که در آسمانها و زمینند از او درخواست میکنند، و او همه روزه مشغول کاری نو است (29).
پس دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید (30).
این سوره در این مقام است که خاطر نشان سازد که خدای تعالی عالم و اجزای آن از قبیل زمین و آسمان و خشکیها و دریاها و انس و جن را طوری آفریده و نیز اجزای هر یک را طوری نظم داده که جن و انس بتوانند در زندگی خود از آن بهرهمند شوند، و قهرا عالم به دو قسمت و دو نشاه تقسیم میشود، یکی نشاه دنیا که به زودی خودش با اهلش فانی میشود، و یکی دیگر نشاه آخرت که همیشه باقی است، و در آن نشاه سعادت از شقاوت و نعمت از نقمت متمایز میگردد.
با این بیان روشن میشود که عالم هستی از دنیایش گرفته تا آخرتش نظامی واحد دارد، تمامی اجزا و ابعاض این عالم با اجزا و ابعاض آن عالم مرتبط است، و اجزای عالم هستی ارکانی قویم دارد، ارکانی که یکدیگر را اصلاح میکنند، این جزء، مایه تمامیت آن جزء دیگر، و آن مایه تمامیت این است.
پس آنچه در عالم هست چه عینش و چه اثرش از نعمتها و آلای خدای تعالی است، و به همین جهت پشت سر هم از خلایق میپرسد و با عتاب هم میپرسد که: " فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ- کدامیک از آلای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟" و این خطاب عتابآمیز در این سوره سی و یک مرتبه تکرار شده است.
و باز به همین مناسبت است که این سوره با نام رحمان آغاز گردید، که صفت رحمت عمومی و همگانی خداست، رحمتی که مؤمن و کافر و دنیا و آخرت را در بر دارد، و در آخر نیز، سوره با آیه" تَبارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ" ختم میشود.
و این سوره از نظر مکی بودن و مدنی بودن دو احتمال دارد، هر چند که سیاق آن به مکی بودن شبیهتر است، و در قرآن کریم این تنها سوره است که بعد از بسم اللَّه با یکی از اسمای خدای عز و جل آغاز شده.
و در مجمع البیان (1)از امام موسی بن جعفر از آبای گرامیاش (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت آورده که فرموده: برای هر چیزی عروسی و جلوهگاه حسنی
1) مجمع البیان، ج 9، ص 195.
هست، و عروس قرآن سوره الرحمن است.
سیوطی هم این روایت را در الدر المنثور از بیهقی از علی (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل کرده (1).
" الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ" کلمه" الرحمن" همانطور که در تفسیر سوره حمد گفتیم صیغه مبالغه از رحمت است، و بر زیادی رحمت دلالت میکند، رحمت به وسیله بذل نعمت، و به همین جهت مناسب آمد که در این سوره نعمتهای عمومی را به رخ بکشد، چه نعمتهای دنیایی مؤمن و کافر را و چه نعمتهای آخرتی مؤمن را، و چون نام رحمان دلالت بر رحمت عمومی خدا داشت در اول این سوره واقع شد که در آن انواع نعمتهای دنیوی و اخروی که مایه انتظام عالم انس و عالم جن است ذکر شده است.
بعضی (2)از مفسرین گفتهاند: نام رحمان از اسامی خاص به خدای تعالی است، غیر خدا را رحمان نمینامند، به خلاف نام رحیم و راحم، که بر دیگران نیز نهاده میشود.
جمله" عَلَّمَ الْقُرْآنَ" آغاز شمارش نعمتهای الهی است، و از آنجایی که قرآن کریم عظیمترین نعمتهای الهی بود و در قدر و منزلت مقامی رفیعتر از سایر نعمتها داشت، چون کلامی است از خدای تعالی که صراط مستقیم را ترسیم میکند، و متضمن بیان راههای سعادت است، سعادتی که آرزوی تمامی آرزومندان و هدف تمامی جویندگان است، لذا آن را جلوتر از سایر نعمتها قرار داد، و تعلیم آن را حتی از خلقت انس و جنی که قرآن برای تعلیم آنان نازل شده جلوتر ذکر کرد.
در این آیه مفعول اول تعلیم حذف شده، و تقدیر آن: " علم الانسان القرآن- و آن را به انسان بیاموخت" و یا" علم الانس و الجن القرآن- قرآن را به انس و جن بیاموخت" میباشد، و احتمال دومی هر چند در کلمات مفسرین نیامده، لیکن به نظر ما از احتمال اولی به ذهن نزدیکتر میآید، چون در این سوره هر چند یک بار، جن و انس را مخاطب قرار میدهد، و اگر تعلیم قرآن مخصوص انسانها بود، و شامل جن نمیشد صحیح نبود مرتب جن و انس هر دو را مخاطب کند.
بعضی (1)هم گفتهاند: مفعول اول آن که گفتیم حذف شده رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و یا جبرئیل است، یعنی خدا قرآن را به محمد (صلی الله علیه و آله) و یا به جبرئیل آموخته. ولی آنچه به نظر ما رسید به سیاق آیه نزدیکتر است.
خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ"
در این جمله از میان همه مخلوقات نخست خلقت انسان را ذکر کرده، انسانی که در آیات بعد خصوصیت خلقتش را بیان نموده، میفرماید: " خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخَّارِ" و این به خاطر اهمیتی است که انسان بر سایر مخلوقات دارد، آری انسان یا یکی از عجیبترین مخلوقات است، و یا از تمامی مخلوقات عجیبتر است، که البته این عجیبتر بودن وقتی کاملا روشن میشود که خلقت او را با خلقت سایر مخلوقات مقایسه کنی، و در طریق کمالی که برای خصوص او ترسیم کردهاند دقت به عمل آوری، طریق کمالی که از باطنش شروع شده، به ظاهرش منتهی میگردد، از دنیایش آغاز شده به آخرتش ختم میگردد، هم چنان که خود قرآن در این باره فرمود: " لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ" (2)و کلمه" بیان" در جمله مورد بحث به معنای پردهبرداری از هر چیز است، و مراد از آن در اینجا کلامی است که از آنچه در ضمیر هست پرده بر میدارد، و خود این از عظیمترین نعمتهای الهی است، و تعلیم این بیان از بزرگترین عنایات خدایی به انسانها است، (آری اینکه خدای سبحان ابزار سخن گفتن را به ما داده، و طرز آن را به ما آموخته، تا آنچه در دل خود داریم به دیگران منتقل کنیم، و به آنها بفهمانیم که چه میخواهیم و چه میفهمیم، به راستی از عظیمترین نعمتها است) پس کلام، صرف آواز نیست، که ما آن را با بکار بردن ریه و قصبه آن و حلقوم از خود سر دهیم، همانطور که حیوانات از خود سر میدهند، و نیز صرف تنوع دادن به صوتی که از حلقوم بیرون میشود نیست، که در نتیجه فرق ما با سایر حیوانات این باشد که ما میتوانیم از حلقوم خود صدا در آورده، و در فضای دهن آن را تکه تکه نموده به اشکال مختلف در آوریم.
بلکه انسان با الهامی طبیعی که موهبتی است از ناحیه خدای سبحان با یکی از این صوتهای تکیهدار بر مخرج دهان که آن را حرف مینامند، و یا با چند حرف از این حروف که با هم ترکیب میکند علامتی درست میکند که آن علامت به مفهومی از مفاهیم اشاره
میکند، و به این وسیله آنچه از حس شنونده و ادراکش غایب است را برای او ممثل میسازد، و شنونده میتواند بر احضار تمامی اوضاع عالم مشهود چه روشن و درشت آن و چه باریک و دقیقش، چه موجودش و چه معدومش، چه گذشتهاش و چه آیندهاش در ذهن خود توانا شود، و پس از حضور مفاهیم به هر وضعی از اوضاع معانی غیر محسوس (که تنها راه درکش نیروی فکر آدمی است و حس ظاهری راهی بدان ندارد) دست یابد، و خلاصه گوینده با صدایی که از خود در میآورد، با حروف ترکیب نیافته و ترکیب یافتهاش تمامی اینها را که گفتیم در ذهن شنونده خود حاضر سازد، و در پیش چشم دلش ممثل سازد، به طوری که گویی دارد آنها را میبیند، هم اعیان آنها را و هم معانی را.
و مقدار دخالت این نعمت، یعنی نعمت سخن گفتن در زندگی انسان حاجت به بیان ندارد، چون همه میدانیم زندگی آدمیان اجتماعی و مدنی است، و این زندگی در آغاز پیدایش بشر صورت نگرفت، و به ترقی و تکامل امروزیش نرسید مگر از همین راه که برای هر چیزی نامی نهاد، و بدین وسیله باب تفهیم و تفهم (فهمیدن و فهماندن) را به روی خود بگشود، و اگر این نبود هیچ فرقی میان او و حیوان بیزبان نبود، زندگی او نیز مانند حیوانات جامد و راکد میماند.
و بهترین و قویترین دلیل بر اینکه الهام الهی بشر را به سوی بیان هدایت نموده، و اینکه مساله بیان و سخن گفتن ریشه از اصل خلقت دارد، اختلاف لغتها و زبانها در امتهای مختلف و حتی طوایف مختلف از یک امت است، چون میبینیم که اختلاف امتها و طوایف در خصایص روحی و اخلاق نفسانی و نیز اختلاف آنان به حسب مناطق طبیعی که در آن زندگی میکنند اثر مستقیم در اختلاف زبانهایشان دارد، هم چنان که قرآن کریم به این نعمت عظمی اشاره نموده میفرماید: " وَ مِنْ آیاتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ" (1).
و منظور از اینکه فرمود: " عَلَّمَهُ الْبَیانَ" این نیست که خدای سبحان لغات را برای بشر وضع کرده، و سپس به وسیله وحی به پیغمبری از پیامبران و یا به وسیله الهام به همه مردم، آن لغات را به بشر تعلیم داده باشد، برای اینکه خود انسان بدان جهت که به حکم اضطرار در ظرف اجتماع قرار گرفت طبعا به اعتبار تفهیم و تفهم وادار شد، نخست با اشاره و سپس با صدا
1) و از آیات او خلقت آسمانها و زمین، و اختلاف زبانها و رنگهای شما است. سوره روم، آیه 22.
و در آخر با وضع لغات یعنی قرارداد دسته جمعی به این مهم خود بپرداخت، و این همان تکلم و نطق است، که گفتیم اجتماع مدنی بشر بدون آن تمام نمیشد.
علاوه بر این فعل خدای تعالی عبارت است از تکوین و ایجاد، و قهرا شامل امور اعتباری نمیشود، چون امور اعتباری عبارت است از قرارداد دسته جمعی (1). و این امر اعتباری حقیقت خارجی ندارد، تا خلقت و تکوین خدای تعالی شامل آن نیز شده باشد و بگوییم زبانهای مختلف را خدا خلق کرده، آنچه خدا خلقت کرده انسان و فطرت او است، فطرتی که او را به تشکیل اجتماع مدنی، و سپس به وضع لغات واداشت، و او را به این معنا رهنمون شد که الفاظی را علامت معانی قرار دهد به طوری که وقتی فلان کلمه را به شنونده القا میکند ذهن شنونده منتقل به فلان معنا شود، مثل اینکه گوینده خود معنا را به او نشان داده باشد. و نیز او را رهنمون شد به اینکه اشکال مخصوصی از خط را علامت آن الفاظ قرار دهد، پس خط خود مکمل غرض کلام است، و کلام را ممثل میسازد، همانطور که کلام معنا را مجسم میساخت.
و کوتاه سخن اینکه: بیان قدرت بر سخن از اعظم نعمت و آلای ربانی است، که برای بشر موقف انسانیش را حفظ نموده، به سوی هر خیری هدایتش میکند.
این بود آن معنایی که به نظر ما از دو آیه مورد بحث به ذهن تبادر میکند، ولی مفسرین دیگر در معنای آن دو اقوالی دیگر دارند:
بعضی (2)
(3 و 4 و 5)روح المعانی، ج 27، ص 99.
گفتهاند: منظور از انسان در جمله" خَلَقَ الْإِنْسانَ" آدم، و منظور از" بیان" در جمله" عَلَّمَهُ الْبَیانَ" همان اسمایی است که به آدم تعلیم داد، (و در سوره بقره داستان را حکایت نموده فرمود: " وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها").بعضی (3) دیگر گفتهاند: منظور از انسان پیامبر اسلام، و منظور از بیانی که به وی تعلیم کرد قرآن است، که آن را به آن جناب تعلیم کرد، و یا منظور تعلیم آن جناب قرآن را به مؤمنین است.
بعضی (4) دیگر گفتهاند: منظور از بیان، خیر و شر است، که خدای تعالی تشخیص آن دو را به انسان یاد داده.
بعضی (5) دیگر گفتهاند: مراد از آن راه هدایت و راه ضلالت است. و از این قبیل اقوالی
دیگر که در آیه مورد بحث گفتهاند، که همه آنها اقوالی است دور از فهم.
" الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ" کلمه" حسبان" مصدر و به معنای حساب کردن است، و کلمه" الشمس" مبتداء و کلمه" قمر" عطف است بر آن، و آن نیز مبتداء و کلمه" بحسبان" خبر آن است، و این جمله یعنی این دو مبتدا یا خبرش خبر دومی است برای" الرحمن"، و تقدیر کلام چنین است:
خورشید و ماه با حسابی از خدای تعالی در حرکتند، یعنی در مسیری و به نحوی حرکت میکنند که خدای تعالی برای آن دو تقدیر فرموده.
وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدانِ"
میگویند: مراد از" نجم" هر روییدنی است که از زمین سر بر میآورد و ساقه ندارد، و کلمه" شجر" به معنای روییدنیهایی است که ساقه دارند، و این معنای خوبی است، مؤیدش این است که کلمه نجم را با کلمه شجر جمع کرده، هر چند که آمدن نام شمس و قمر قبل از این آیه چه بسا آدمی را به این توهم میاندازد که نکند مراد از نجم ستاره باشد.
و اما اینکه فرمود: گیاه و درخت برای خدا سجده میکنند، منظور از این سجده خضوع و انقیاد این دو موجود است، برای امر خدا، که به امر او از زمین سر بر میآورند، و به امر او نشو و نما میکنند، آن هم- به قول بعضیها (1)- در چهارچوبی نشو و نما میکنند که خدا برایشان مقدر کرده، و از این دقیقتر اینکه نجم و شجر رگ و ریشه خود را برای جذب مواد عنصری زمین و تغذی با آن در جوف زمین میدوانند، و همین خود سجده آنها است، برای اینکه با این عمل خود خدا را سجده میکنند، و با سقوط در زمین اظهار حاجت به همان مبدئی مینمایند که حاجتشان را بر میآورد، و او در حقیقت خدایی است که تربیتشان میکند.
و اما اعراب این کلمات، یعنی" وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدانِ" با در نظر داشتن اینکه این آیه عطف است بر آیه" الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ" اعرابش نیز مانند اعراب آن است (یعنی نجم مبتدا، و شجر عطف بر آن، و یسجدان خبر مبتدا است) و تقدیر کلام" و النجم و الشجر یسجدان له" میباشد، یعنی گیاه و درخت برای او سجده میکنند.
در کشاف در خصوص ارتباط این دو آیه با کلمه" الرحمن" سؤالی پیش کشیده، میگوید: اگر بپرسی چطور این دو جمله با الرحمن متصل میشود، آن گاه در پاسخ میگوید:
از آنجایی که این جملات اتصال معنوی با کلمه" الرحمن" داشتند، بینیاز بودند از اینکه
1) روح المعانی، ج 27، ص 100.
اتصال لفظی هم داشته باشند، لذا در ظاهر لفظ نفرمود: " الشمس و القمر بحسبانه" و النجم و الشجر یسجدان له"، چون همه میدانستند. حسبان، حسبان خداست و سجده هم برای او است نه برای غیر او.
آن گاه سؤالی دیگر پیش میکشد که: چرا جملات مذکور با حرف عطف نیامد؟ و نفرمود: " الرحمن علم القرآن و خلق الانسان و علمه البیان و الشمس و القمر یسجدان"؟ و حاصل پاسخی که میدهد این است که: در جملههای اول که بدون واو عاطفه آورده خواسته است حساب انگشتشماری را پیش گرفته باشد، تا هر یک از جملهها مستقل در توبیخ کسانی باشد که منکر نعمتهای رحمان و خود رحمانند، مثل اینکه شما خواننده وقتی میخواهی شخص ناسپاسی را سرزنش کنی انگشتان خود را یکی یکی تا کرده میگویی:
آخر فلانی تو را که مردی فقیر و تهی دست بودی بینیاز کرد (این یکی)، و تو را که مردی خوار و خفیف بودی عزت و آبرو داد (این هم یکی) و تو را که مردی بیکس و کار بودی صاحب کس و کار و فامیل و فرزندت کرد (این هم یکی) و با تو رفتاری کرد که احدی با احدی نمیکند، آن وقت چگونه احسان او را انکار میکنی؟
در آیات اول این روش را پیش گرفت، و سپس کلام را بعد از آن توبیخ دوباره به روش اولش برگرداند، تا آنچه که به خاطر تناسب و تقارب وصلش واجب است وصل کرده باشد، و به این منظور واو عاطفه را بر سر جمله" وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدانِ" و جمله" وَ السَّماءَ رَفَعَها..." در آورد (1).
" وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمِیزانَ" در صورتی که مراد از کلمه" سماء" جهت بلندی و بالا باشد معنای رفع آن عبارت میشود از اینکه سماء را در اصل بلند و بالا آفرید، نه اینکه بعد از خلقت آن را بلند کرد و به بالا برد، و در صورتی که مراد از آن خود جهت بالا نباشد، بلکه أجرامی باشد که در جهت بالا قرار دارند، آن وقت معنای رفع آن تقدیر محلهای آنها خواهد بود، و معنای جمله این خواهد بود که: خدای تعالی محل ستارگان را نسبت به زمین بلند قرار داد، و این تقدیر را آن روز کرد که زمین و آسمان همه یکپارچه بود، بعدا آنها را فتق و جدای از هم کرد، هم چنان که فرمود:
" أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ کانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما" (2)و به هر تقدیر چه آن باشد
و چه این، منظور از رفع، رفع حسی است نه معنوی.
و اگر منظور از رفع سماء، منازل ملائکه و مصادر امر الهی و از آن جمله وحی بوده باشد، در این صورت مراد از رفع، رفع معنوی خواهد بود، البته ممکن هم هست منظور از رفع را اعم از حسی و معنوی بگیریم.
و اما اینکه فرمود: " وَ وَضَعَ الْمِیزانَ" مراد از" میزان" همان چیزی است که به وسیله آن هر چیزی را میسنجند و اندازهگیری میکنند اعم از اینکه میزان برای عقیده باشد یا فعل و یا قول و از مصادیق آن میزانی است که اشیای سنگین را به وسیله آن وزن میکنند، چیزی که هست میزان هر چیزی به حسب خود آن چیز است، (مثلا میزان حرارت، چیزی است و میزان طول چیزی دیگر، میزان کاه چیزی است و میزان طلا چیزی دیگر و میزانی که با آن عقاید و اخلاق و گفتار و کردارها را میسنجند چیزی دیگر است) و در آیه مورد بحث منظور از میزان همان معنایی است که در آیه" لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ" (1)
(2 و 3)روح المعانی، ج 27، ص 101.
منظور است.و از ظاهر آن بر میآید که منظور از آن هر چیزی است که به وسیله آن حق از باطل و راست از دروغ و عدل از ظلم و فضیلت از رذیلت تمیز داده شود، چون شان رسول همین است که از ناحیه پروردگارش چنین میزانی بیاورد.
بعضی (2) گفتهاند: مراد از میزان، عدالت است، و معنای جمله این است که: خداوند عدالت را در بین شما برقرار کرد تا مساوات را میان اشیاء برقرار سازید، و هر چیزی را در جای خودش بکار بسته، حق هر چیزی را به آن بدهید.
بعضی (3) دیگر گفتهاند: مراد از میزان همین ترازوی معمولی است که وزنها را با آن معین میکنند، ولی معنای اول وسیعتر و عمومیتر است.
" أَلَّا تَطْغَوْا فِی الْمِیزانِ وَ أَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لا تُخْسِرُوا الْمِیزانَ" ظاهرا مراد از" میزان" در این آیه غیر از میزان در آیه قبلی است، در آنجا گفتیم منظور مطلق هر چیزی است که وسیله سنجش باشد، ولی در این آیه منظور خصوص ترازوهای معمولی است، که سنگینیها را با آن میسنجند، و بنا بر این اینکه فرمود: " أَلَّا تَطْغَوْا..." در حقیقت خواسته است از یک حکم کلی یعنی حکم" وَ وَضَعَ الْمِیزانَ" حکمی جزئی بیرون
1) با اینکه ما رسولان خود را با معجزاتی روشن فرستادیم، و با ایشان کتاب و میزان نازل کردیم، تا مردم رعایت عدالت کنند. سوره حدید، آیه 25.
بکشد، و معنایش این است که لازمه اینکه ما با وضع میزان حق و عدل را در بین شما تقدیر کردیم، این است که در سنجش اجناس خود نیز رعایت درستی ترازو و سنجش را بکنید.
و اما بنا بر آن تفسیری که در جمله قبلی میگفت: منظور از وضع میزان همان ترازوی معمولی است، این آیه شریفه بیانگر همان وضع میزان میشود، و چنین معنا میدهد: اینکه در آیه قبلی گفتیم خداوند میان شما میزان وضع کرده معنایش این است که شما باید در کشیدن و سنجیدن سنگینیها رعایت عدالت را بکنید، و در آن طغیان روا مدارید، (که وقتی جنسی را میخرید با سنگی سنگینتر بکشید، و چون میفروشید با سنگی سبکتر بفروشید) و به هر حال چه آن معنا منظور باشد، و چه این، ظاهر کلمه" أن" در جمله" أَلَّا تَطْغَوْا" این است که تفسیری باشد، و جمله" لا تطغوا" نهی از طغیان در وزن کردن است، و جمله" وَ أَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ" امری است که به آن نهی عطف شده، و کلمه" قسط" به معنای عدل است، و جمله" وَ لا تُخْسِرُوا الْمِیزانَ" نیز نهی دیگری است که به آن امر عطف شده، و نهی قبلی یعنی جمله" أَلَّا تَطْغَوْا" را بیان و تاکید میکند، و کلمه" اخسار" که مصدر فعل" لا تُخْسِرُوا" است در مورد سنجیدن به معنای کم فروختن و زیاد خریدن است، به نحوی که باعث خسارت فروشنده یا خریدار شود.
بعضی (1)
(2 و 3)روح المعانی، ج 27، ص 103.
از مفسرین حرف" لا" را در جمله" أَلَّا تَطْغَوْا" نافیه، و حرف" أن" را ناصبه گرفتهاند، و تقدیر کلام را" لئلا تطغوا- برای اینکه طغیان نکنید" دانستهاند. آن گاه به ایشان اشکال شده که چگونه ممکن است جمله انشایی عطف بر جمله خبری شود و با اینکه در اینجا خبر میدهد از اینکه خدای تعالی چنین و چنان کرد تا شما طغیان نکنید، چگونه ممکن است یکباره بگوید: وزن را به عدالت بپا دارید؟ در پاسخ از این اشکال دچار زحمت و تکلف شدهاند." وَ الْأَرْضَ وَضَعَها لِلْأَنامِ" کلمه" انام" به معنای کلمه" مردم" است.
ولی بعضی (2) گفتهاند: به معنای جن و انس است.
بعضی (3) دیگر گفتهاند: به معنای هر جنبندهای است که روی زمین راه برود.
و اگر از خلقت زمین تعبیر کرده به وضع، برای این بود که در باره آسمان تعبیر کرده
1) روح المعانی، ج 27، ص 102.
بود به رفع، خواست تا بفهماند زمین پایین و آسمان بالا است، چون در عرب هر افتاده و پست را وضیع میگویند، و این خود لطافتی در تعبیر است.
" فِیها فاکِهَةٌ وَ النَّخْلُ ذاتُ الْأَکْمامِ" مراد از" فاکهة" میوههای غیر خرما است، و کلمه" اکمام" جمع" کم"- به ضمه کاف و کسره آن و تشدید میم- است که منظور از آن غلاف خرما است، که آن را طلع نیز میگویند، و اما آستین پیراهن و هر جامه دیگر که آن را نیز کم میگویند تنها به ضمه کاف و تشدید میم تلفظ میشود، و به کسره کاف به این معنا نمیآید- اینطور گفتهاند (1).
" وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَ الرَّیْحانُ" کلمه" حب- دانه" عطف است بر کلمه" فاکهة" و تقدیر کلام" و فیها الحب و الریحان" است، یعنی در زمین دانه و ریحان نیز هست، و منظور از دانه هر چیزی است که قوت و غذا از آن درست شود، مانند گندم و جو و برنج و غیره، و کلمه" عصف" به معنای غلاف و پوسته دانههای مذکور است، که در فارسی آن را سبوس گویند. البته بعضی (2)آن را به برگ مطلق زراعت و بعضی (3)دیگر به برگ خشک زراعت تفسیر کردهاند، و کلمه" ریحان" به معنای همه گیاهان معطر (چون نعناء و مرزه و ریحان فارسی و آویشن و پونه و امثال اینها) است.
" فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ" کلمه" آلاء" جمع الی (بر وزن شنی) است، که به معنای نعمت است، و خطاب در آیه متوجه عموم جن و انس است، به دلیل اینکه در آیات بعد که میفرماید: " سَنَفْرُغُ لَکُمْ أَیُّهَ الثَّقَلانِ" وا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ..."
، و" یُرْسَلُ عَلَیْکُما شُواظٌ..."، صریحا خطاب را متوجه جن و انس کرده.
پس نباید به گفته بعضی (4)از مفسرین گوش داد که گفتهاند: خطاب در آیه متوجه مرد و زن از بنی آدم است. و یا بعضی (5)دیگر گفتهاند: خطاب در" ربکما" در حقیقت دو خطاب به یک طایفه است، و دو بار انسان را خطاب کرده فرموده" ربک ربک" یعنی ای انسان به کدام یک از نعمتهای پروردگارت پروردگارت تکذیب میکنی. مثل اینکه به دو پلیس دستور دهند: " اضربا عنقه- بزنید گردنش را" که در حقیقت به منزله آن است که گفته
باشی: " اضرب عنقه اضرب عنقه".
و به خاطر همین که خطاب را متوجه کل جن و انس نموده توانسته در خلال بر شمردن نعمتها و آلای رحمان از شداید روز قیامت و عقوبتهای مجرمین و اهل آتش خبر دهد، و آنها را هم جزو نعمتها بر شمارد، آری همین شداید و عقوبتها وقتی با کل انس و جن مقایسه شود نعمت میشود، چون در نظام هستی (بین دوغ و دوشاب فرق نهادن و) بدکاران و اهل شقاوت را به سرنوشتی که مقتضای عمل ایشان و اثر کردار خود آنان باشد سوق دادن، از لوازم صلاح و نظام عام جاری در کل و حاکم بر جمیع است، و خود نعمتی نسبت به کل عالم جن و انس است، هر چند که نسبت به طایفهای خاص یعنی مجرمین نقمت و عذاب باشد.
و این نظیر همان سنتها و قوانینی است که میبینیم در جوامع بشری جریان دارد، و همه جوامع در این معنا اذعان دارند که سختگیری در باره اهل بغی و فساد شرط قوام زندگی جامعه و بقای آن است، و فایده این کار تنها عاید اهل صلاح نمیشود و همچنین عکس قضیه، یعنی فایده مدح و پاداش اهل صلاح تنها عاید اهل صلاح نمیشود، بلکه مایه قوام زندگی کل جامعه و بقای آن است.
پس آنچه از عذاب و عقاب که در آتش برای اهل آتش است، و آنچه از کرامت و ثواب که در بهشت برای اهلش آماده شده، هر دو نوع آلاء و نعمتهای خدا است برای کل جن و انس همانطور که خورشید و قمر و آسمان بلند و زمین پست و نجم و شجر و غیر اینها آلاء و نعمتهایی است برای اهل دنیا.
و از این آیه بر میآید که جن هم مانند انس فی الجمله از نعمتهای مذکور بهرهمند میشود، چون اگر چنین نبود نمیبایست جن را هم در ملامتهایی که کرده شریک انسانها نموده، هر دو را ملامت کند، و از اول سوره تا به آخر یکسره بفرماید: " فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ".
" خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخَّارِ" کلمه" صلصال" به معنای گل خشکیدهای است که وقتی زیر پا میماند صدا میکند، و کلمه" فخار" به معنای سفال است.
و مراد از" انسان" در اینجا نوع آدمی است، و منظور از" خلقت انسان از صلصالی چون سفال" این است که: خلقت بشر بالأخره منتهی به چنین چیزی میشود.
بعضی (1)هم گفتهاند: مراد از انسان شخص آدم (علیه السلام) است.
1) روح المعانی، ج 27، ص 105.
" وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ" کلمه" مارج" به معنای زبانه خالص و بدون دود از آتش است.
و بعضی (1)گفتهاند: به معنای زبانه آمیخته با سیاهی است.
و مراد از" جان" نیز مانند انس نوع جن است، و اگر جن را مخلوق از آتش دانسته به اعتبار این است که خلقت جن منتهی به آتش است.
و بعضی (2)گفتهاند: مراد از کلمه" جان" پدر جن است، (همانطور که گفتند: مراد از انس، پدر انسانها، آدم (علیه السلام) است).
" رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَیْنِ" منظور از" دو مشرق"، مشرق تابستان و مشرق زمستان است، که به خاطر دو جا بودن آن دو چهار فصل پدید میآید، و ارزاق روزیخواران انتظام میپذیرد.
بعضی (3)هم گفتهاند: مراد از دو مشرق، مشرق خورشید و مشرق ماه است، و مراد از دو مغرب هم دو مغرب آن دو است.
" مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ" کلمه" مرج"- با سکون راء- که مصدر فعل ماضی" مرج" است به معنای مخلوط کردن و نیز به معنای رها و روانه کردن است، هم موقعی که میخواهی به طرف بفهمانی که فلانی فلان چیز را مخلوط کرد، میگویی" مرجه"، و هم هنگامی که میخواهی بفهمانی فلان چیز را رها و یا روانه کرد، میگویی" مرجه"، ولی در آیه مورد بحث معنای اول روشنتر به ذهن میرسد و ظاهرا مراد از" بحرین- دو دریا" دریایی شیرین و گوارا، و دریایی شور و تلخ است، هم چنان که در جایی دیگر از این دو دریا یاد کرده فرموده:
" وَ ما یَسْتَوِی الْبَحْرانِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ وَ مِنْ کُلٍّ تَأْکُلُونَ لَحْماً طَرِیًّا وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْیَةً تَلْبَسُونَها" (4).
و قابل قبولترین تفسیری که در باره این دو آیه کردهاند این است که: مراد از دو دریا دو دریای معین نیست، بلکه دو نوع دریا است، یکی شور که قریب سه چهارم کره زمین را در
1) روح المعانی، ج 27، ص 105.
2) مجمع البیان، ج 9، ص 201. [.....]
3) مجمع البیان، ج 9، ص 201. [.....]
4) این دو دریا یکسان نیستند که یکی شیرین و گوارا و نوشیدنش بلا مانع، و این یکی دیگر شور و تلخ است و با اینکه یکسان نیستند شما از هر دو بهرهمند میشوید، گوشت تازه میخورید، و مروارید و مرجان استخراج نموده آرایش خود میکنید. سوره فاطر، آیه 12.
خود فرو برده، که بیشتر اقیانوسها و دریاها را تشکیل میدهد، و یکی هم دریاهای شیرین است که خدای تعالی آنها را در زیر زمین ذخیره کرده و به صورت چشمهها از زمین میجوشد، و نهرهای بزرگ را تشکیل میدهد، و مجددا به دریاها میریزد، این دو جور دریا یعنی دریاهای روی زمین و دریاهای داخل زمین همواره به هم اتصال دارند، هم در زیر زمین و هم در روی زمین، و در عین اینکه" یلتقیان- برخورد و اتصال دارند" نه این شوری آن را از بین میبرد و نه آن شیرینی این را، چون بین آن دو حاجز و مانعی است که نمیگذارد در وضع یکدیگر تغییری بدهند، و آن مانع، خود مخازن زمین و رگههای آن است، که نه میگذارد دریای شور به دریای شیرین تجاوز نموده، و آن را مثل خود شور کند، و در نتیجه زندگی جانداران را تهدید نماید، و نه دریای شیرین به دریای شور تجاوز نموده بیش از اندازه از زمین بجوشد، و زیاده از اندازه به دریا بریزد، و دریا را شیرین سازد، و در نتیجه مصلحتی را که در شوری آب دریاها است که یا تصفیه هوا است و یا مصالحی دیگر از بین ببرد.
و نیز به طور دائم دریاهای شور، دریاهای شیرین را از این راه کمک میکند، که آب خود را به ابرها داده، و ابرها آن را بر زمین میبارد، و زمین باران را در خود فرو برده مخازن خود را پر میکنند، و همین مخازن هم دریاهای شور را کمک نموده، همانطور که گفتیم از زمین میجوشد و به صورت نهرهای کوچک و بزرگ به دریا میریزد.
پس معنای این دو آیه- و خدا داناتر است- این است که: خدای تعالی دو دریای شیرین و گوارا و شور و تلخ را مخلوط کرده، در عین اینکه تلاقی آن دو دائمی است، به وسیله مانعی که بین آن دو قرار داده نمیگذارد که یکدیگر را در خود مستهلک کنند، و این صفت گوارایی آن را از بین ببرد و آن صفت شوری این را، و در نتیجه نظام زندگی جانداران و بقای آن را تهدید کنند.
یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ" یعنی از این دو دریای گوارا و شور،" لؤلؤ" و" مرجان" بیرون میآید، و این خود یکی از فوایدی است که انسان از آن بهرهمند میشود، و ما در باره تفسیر این آیه آنچه را که گفتنی است در تفسیر آیه 12 از سوره فاطر گفتهایم.
" وَ لَهُ الْجَوارِ الْمُنْشَآتُ فِی الْبَحْرِ کَالْأَعْلامِ" کلمه" جواری" جمع جاریه است، که به معنای کشتی است، و کلمه" منشئات" اسم مفعول از ماده انشاء است، و انشاء هر چیز به معنای احداث و ایجاد و تربیت آن است، و کلمه" أعلام" جمع" علم"- به فتحه عین و لام- است که به معنای کوه است.
و اگر کشتیها را ملک خدای تعالی دانسته با اینکه کشتی را انسانها میسازند، بدین جهت است که تمامی سببهایی که در ساختن کشتی دخالت دارند، از چوب و آهن و سایر اجزایی که کشتی از آن ترکیب مییابد، و انسانی که این اجزا را ترکیب میکند، و صورت کشتی به آن میدهد، و نیز شعور این انسان و فکر و ارادهاش همه مخلوق خدا و مملوک اوست، قهرا نتیجه عمل انسان هم که یا کشتی است و یا چیز دیگر ملک خدای تعالی است.
پس منعم حقیقی کشتیها به انسان، خدا است، چون خدای تعالی به انسانها الهام کرد که چگونه کشتی بسازند و اینکه چه منافع و آثاری مترتب بر این صنع هست، و نیز راه استفاده از منافع بسیار آن را او الهام فرمود.
" کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ" ضمیر" علیها" به زمین بر میگردد، و معنای آیه این است که: هر جنبنده دارای شعوری که بر روی زمین است به زودی فانی خواهد شد، و این آیه مساله زوال و فنای جن و انس را مسجل میکند، و اگر فرمود: " کُلُّ مَنْ عَلَیْها- هر کس بر روی زمین است" و نفرمود" کل ما علیها- هر چیز که بر روی زمین است" و خلاصه اگر مساله فنا و زوال را به صاحبان شعور اختصاص داد، نه از این جهت بوده که موجودات بیشعور فانی نمیشوند، بلکه از این بابت بوده که زمینه کلام زمینه شمردن نعمتهایی است که به صاحبان شعور ارزانی داشته، نعمتهای دنیایی و آخرتی، و معلوم است که در چنین زمینهای مناسب همان است که در باره فنای این طبقه سخن بگوید.
در ضمن با توجه به اینکه کلمه" فان- فانی" ظهور در آینده دارد، و سیاق آیه نیز ظهور در این دارد که از آیندهای خبر میدهد، از جمله" کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ" این نکته هم به طور اشاره استفاده میشود که مدت و أجل نشاه دنیا با فنای جن و انس به سر میآید و عمرش پایان میپذیرد، و نشاه آخرت طلوع میکند، و هر دو مطلب یعنی فنای جانداران صاحب شعور زمین، و طلوع نشاه آخرت که نشاه جزا است، از نعمتها و آلای خدای تعالی است، چون زندگی دنیا حیاتی است مقدمی برای غرض آخرت و معلوم است که انتقال از مقدمه به غرض و نتیجه، نعمت است.
با این نکته گفتار بعضی (1)از مفسرین پاسخ داده میشود که گفتهاند: فناء چه نعمتی هست که آیه شریفه آن را از آلاء و نعمتهای الهی شمرده؟ و حاصل جواب این است که:
1) مجمع البیان، ج 9، ص 202.
حقیقت این فنا انتقال از دنیا به آخرت، و رجوع به خدای تعالی است، هم چنان که در بسیاری از آیات کریمه قرآن این فناء به انتقال مذکور تفسیر شده و فهمانده که منظور از آن فنای مطلق و هیچ و پوچ شدن نیست.
" وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ"- وجه هر چیزی عبارت است از سطح بیرونی آن، (و از آنجایی که خدای تعالی منزه است از جسمانیت و داشتن حجم و سطح، ناگزیر معنای این کلمه در مورد خدای تعالی بعد از حذف محدودیت و نواقص امکانی عبارت میشود از نمود خدا) و نمود خدا همان صفات کریمه او است، که بین او و خلقش واسطهاند، و برکات و فیض او به وسیله آن صفات بر خلقش نازل میشود، و خلایق آفرینش و تدبیر میشوند، و آن صفات عبارتند از علم و قدرت و شنوایی و بینایی و رحمت و مغفرت و رزق و امثال اینها، و ما در تفسیر سوره اعراف در اینکه صفات خدای تعالی واسطههای فیض اویند بحثی گذراندیم.
" ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ"- در معنای کلمه" جلال" چیزی از معنای اعتلا و اظهار رفعت خوابیده، البته رفعت و اعتلای معنوی در نتیجه جلالت با صفاتی که در آن بویی از دفع و منع هست سر و کار و تناسب دارد، مانند صفت علو، تعالی، عظمت، کبریاء، تکبر، احاطه، عزت، و غلبه.
خوب وقتی همه این معانی در کلمه" جلال" خوابیده، باید دید برای کلمه" اکرام" چه باقی میماند؟ برای این کلمه از میان صفات، آن صفاتی باقی میماند که بویی از بهاء و حسن میدهد، بهاء و حسنی که دیگران را واله و مجذوب میکند، مانند صفات زیر: علم، قدرت، حیات، رحمت، جود، جمال، حسن، و از این قبیل صفات که مجموع آنها را صفات جمال میگویند، هم چنان که دسته اول را صفات جلال مینامند، و اسمای خدایی را به این دو قسمت تقسیم نموده، هر یک از آنها که بویی از اعتلا و رفعت دارد صفت جلال، و هر یک که بویی از حسن و جاذبیت دارد صفات جمال مینامند.
بنا بر این، کلمه" ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ" نامی از اسمای حسنای خدا است، که به مفهوم خود تمامی اسمای جلال و اسمای جمال خدا را در بر میگیرد.
و مسمای به این نام در حقیقت ذات مقدسه خدایی است، هم چنان که در آخر همین سوره خود خدای تعالی را به این اسم نامیده و فرموده: " تَبارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ"، و لیکن در آیه مورد بحث نام وجه خدا شده، حال یا به خاطر این بوده که در خصوص این جمله از معنای وصفیت افتاده، و صفت وجه واقع نشده، و بلکه مدح و ثنای رب قرار گرفته، و تقدیرش" و یبقی وجه ربک هو ذو الجلال و الاکرام- و تنها وجه پروردگارت که او دارای جلال و اکرام است باقی میماند" میباشد، و یا اینکه مراد از وجه همانطور که گفتیم صفت کریمه و اسم مقدس خدای تعالی است، و معلوم است که برگشت اجرای اسم بر اسم، اجرای آن بر ذات است.
و معنای آیه شریفه بنا بر اینکه منظور از وجه اسم بوده باشد، و با در نظر گرفتن اینکه بقای اسم یعنی آن ظهوری که اسم لفظی، از آن حکایت میکند فرع بقای مسمی است چنین میشود: " و پروردگارت- عز اسمه- با همه جلال و اکرامش باقی میماند، بدون اینکه فنای موجودات اثری در خود او و یا دگرگونی در جلال و اکرام او بگذارد".
و بنا بر اینکه مراد از وجه خدا هر چیزی باشد که دیگران رو به آن دارند که قهرا مصداقش عبارت میشود از تمامی چیزهایی که به خدا منسوبند، و مورد نظر هر خداجویی واقع میگردد، مانند انبیا و اولیای خدا و دین او و ثواب و قرب او و سایر چیزهایی که از این قبیل باشند معنای آیه چنین میشود: " همه زمینیان فانی میگردند، و بعد از فنای دنیا آنچه نزد او است و از ناحیه او است، از قبیل انواع جزا و ثواب و قرب به او باقی میماند، هم چنان که در جای دیگر فرموده: " ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ" (1).
در سابق هم در تفسیر آیه شریفه" کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ" (2)، مطالبی گفتیم که به درد اینجا هم میخورد.
" یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ" منظور از درخواست تمامی آسمانیان و زمینیان درخواست به زبان نیست، بلکه درخواست به احتیاج است، چون احتیاج خودش زبان است، و معلوم است که موجودات زمین و آسمان از تمامی جهات وجودشان، محتاج خدایند، هستیشان بسته به خدا، و متمسک به ذیل غنای وجود اویند، هم چنان که فرمود: " أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ" (3)و نیز در اینکه منظور از درخواست، درخواست زبانی نیست، بلکه درخواست حاجتی است، فرموده: " وَ آتاکُمْ مِنْ کُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ" (4)، (5).".
1) هر چه نزد شما است فانی میگردد، و هر چه نزد خدا است باقی میماند. سوره نحل، آیه 96.
2) سوره قصص، آیه 88.
3) همه شما محتاج خدایید، و تنها کسی که محتاج کسی نیست خداست. سوره فاطر، آیه 15.
4) از هر چه که درخواست کردید به شما داد. سوره ابراهیم، آیه 34.
5) چون ما سراپای وجودمان حاجت است، و این حوایج را با زبان سر از خدا نخواستیم، از او چشم و گوش و کبد و معده و چه و چه نخواسته بودیم، پس منظور از این سؤال، سؤال به زبان حاجت است، و معنای آیه سوره ابراهیم این است که از هر چه محتاج بودید چیزی و مقداری به شما داد." مترجم".
" کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ"- اگر کلمه" شان" را در اینجا نکره یعنی بدون الف و لام آورد، برای این بود که تفرق و اختلاف را برساند در نتیجه معنای جمله چنین شود: خدای تعالی در هر روزی کاری دارد، غیر آن کاری که در روز قبل داشت، و غیر آن کاری که روز بعدش دارد، پس هیچ یک از کارهای او تکراری نیست، و هیچ شانی از شؤون او از هر جهت مانند شان دیگرش نیست، هر چه میکند بدون الگو و قالب و نمونه میکند، بلکه به ابداع و ایجاد میکند، و به همین جهت است که خود را بدیع نامیده، فرموده: " بَدِیعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ" (1)البته این را هم بگوییم که: منظور از کلمه" یوم" در جمله" کل یوم- هر روز" احاطه خدای تعالی در مقام فعل و تدبیر اشیاء است، در نتیجه او در هر زمانی هست ولی در زمان نیست، و در هر مکانی هست لیکن در مکان نمیگنجد، و با هر چیزی هست لیکن نزدیک به چیزی نیست.
در کافی میگوید: محمد بن منکدر از جابر بن عبد اللَّه روایت کرده که گفت: وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سوره الرحمن را برای مردم خواند، مردم چیزی نگفتند، حضرتش فرمود: پاسخ و عکس العمل جن در برابر این سوره بهتر بود از عکس العمل شما، برای اینکه وقتی جن این آیه را شنید: " فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ" گفتند: " لا و لا بشیء من الاء ربنا نکذب- نه، به هیچ یک از آلای پروردگارمان تکذیب نمیکنیم" (2).
مؤلف: این معنا در الدر المنثور هم از عدهای از اصحاب حدیث و صاحبان جوامع اخبار روایت شده، و صاحب الدر المنثور نقل آن را از پسر عمر از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقلی صحیح دانسته (3).
و در عیون به سند خود از حضرت رضا (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: مردی شامی در ضمن سؤالاتی که از علی (علیه السلام) کرد پرسید: نام پدر بزرگ طایفه جن
چیست؟ فرمود: " شومان" و این شخص همان کسی است که خدای تعالی او را از آتشی خالص بیافرید (1).
و در احتجاج از علی (علیه السلام) روایت کرده که در ضمن حدیثی فرمود: و اما اینکه فرموده: " رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَیْنِ" منظور از آن مشرق زمستان علیحده، و مشرق تابستان علیحده است، آیا این (مطلب) را از دوری و نزدیکی خورشید نمیشناسی؟ (2)مؤلف: این معنا را قمی هم در تفسیر خود آورده، و لیکن سند آن را ذکر نکرده، و نام علی (علیه السلام) را نبرده، بلکه فرموده: " از آن جناب" (3).
و در الدر المنثور است که: ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده که در تفسیر آیه" مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ" گفته: منظور از دو دریا علی و فاطمه است، و منظور از برزخ و حائل میان آن دو رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است، و در تفسیر آیه" یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ" گفته است: منظور از لؤلؤ و مرجان حسن و حسین است (4).
مؤلف: نظیر این حدیث را الدر المنثور (5)از ابن مردویه از انس بن مالک و نیز صاحب مجمع البیان (6)از سلمان فارسی و سعید بن جبیر و سفیان ثوری روایت کردهاند، چیزی که هست باید دانست که این تفسیر، تفسیر به باطن است نه اینکه بخواهد بفرماید: معنای بحرین و برزخ و لؤلؤ و مرجان این است.
و در تفسیر قمی در ذیل آیه" کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ" آمده که امام در بیان جمله" کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ" فرموده: یعنی هر کس که بر روی زمین قرار دارد، و در معنای جمله" وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ" فرموده: منظور از وجه پروردگار دین او است، و امام علی بن الحسین فرموده: وجه خدا که مردم رو به سوی آن میآیند ماییم (7).
و در مناقب ابن شهراشوب در ذیل آیه" وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ" آمده که: امام صادق (علیه السلام) فرمود: وجه اللَّه ماییم (8).
مؤلف: و در معنای این دو روایت روایاتی دیگر نیز هست، و ما در سابق بیانی داشتیم که تفسیر وجه اللَّه، به دین و امام را توجیه میکند.
و در کافی در خطبهای که از علی (علیه السلام) نقل کرده آمده که فرمود: " الحمد للَّه الذی لا یموت و لا ینقضی عجائبه لانه کل یوم هو فی شان من احداث بدیع لم یکن" (1).
و در تفسیر قمی در ذیل همین آیه آمده که امام فرمود: یعنی زنده میکند و میمیراند زیاد میکند و کمی و نقصان میآورد (2).
و در مجمع البیان از ابو درداء از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت آورده که در ذیل جمله" کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ" فرمود: یک شان او این است که گناهانی را بیامرزد، یکی دیگر اینکه در اندوه و گرفتاریها فرج و گشایش دهد، یکی اینکه مردمی را بلند کند، مردمی دیگر را از بالا به پایین آورد (3).
مؤلف: این روایت را الدر المنثور هم از آن جناب نقل کرده، و در معنای آن حدیثی از ابن عمر از آن جناب به این عبارت آورده که فرمود: گناهی را بیامرزد و اندوهی را برطرف سازد (4).
سَنَفْرُغُ لَکُمْ أَیُّهَ الثَّقَلانِ (31) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (32) یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ إِلاَّ بِسُلْطانٍ (33) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (34) یُرْسَلُ عَلَیْکُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ (35)
فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (36) فَإِذَا انْشَقَّتِ السَّماءُ فَکانَتْ وَرْدَةً کَالدِّهانِ (37) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (38) فَیَوْمَئِذٍ لا یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ (39) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (40)
یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیماهُمْ فَیُؤْخَذُ بِالنَّواصِی وَ الْأَقْدامِ (41) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (42) هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی یُکَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ (43) یَطُوفُونَ بَیْنَها وَ بَیْنَ حَمِیمٍ آنٍ (44) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (45)
وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ (46) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (47) ذَواتا أَفْنانٍ (48) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (49) فِیهِما عَیْنانِ تَجْرِیانِ (50)
فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (51) فِیهِما مِنْ کُلِّ فاکِهَةٍ زَوْجانِ (52) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (53) مُتَّکِئِینَ عَلی فُرُشٍ بَطائِنُها مِنْ إِسْتَبْرَقٍ وَ جَنَی الْجَنَّتَیْنِ دانٍ (54) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (55)
فِیهِنَّ قاصِراتُ الطَّرْفِ لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانٌّ (56) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (57) کَأَنَّهُنَّ الْیاقُوتُ وَ الْمَرْجانُ (58) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (59) هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلاَّ الْإِحْسانُ (60)
فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (61) وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ (62) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (63) مُدْهامَّتانِ (64) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (65)
فِیهِما عَیْنانِ نَضَّاخَتانِ (66) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (67) فِیهِما فاکِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ (68) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (69) فِیهِنَّ خَیْراتٌ حِسانٌ (70)
فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (71) حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِی الْخِیامِ (72) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (73) لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانٌّ (74) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (75)
مُتَّکِئِینَ عَلی رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِیٍّ حِسانٍ (76) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (77) تَبارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ (78)
به زودی ای جن و انس به حسابتان خواهیم رسید (31).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (32).
ای گروه جن و انس اگر میتوانید از کرانههای آسمان و زمین راه فراری یافته بگریزید این کار را بکنید، لیکن از حساب ما و عذاب ما گریزی ندارید، مگر با حجت و عذر موجه (33).
پس دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگار خود را تکذیب میکنید؟ (34).
آتشی بدون دود و آتشی دیگر با دود بر شما مسلط میکند، و دیگر نمیتوانید یکدیگر را یاری کنید (35).
پس کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (36).
پس روزی که آسمان شکافته شود، آن وقت مانند روغن مذاب سرخ میگردد (37).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (38).
در آن روزنه ز انس و گناهش سؤال میشود و نه از جن (39).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (40).
مجرمین از چهرهشان شناخته میشوند، و موی سر و پاهایشان را میگیرند و در آتش میافکنند (41).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (42).
این همان جهنمی است که مجرمین تکذیبش میکردند (43).
بین آن و بین آبی در نهایت جوش، آمد و شد دارند (44).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (45).
و آن کسی که از مقام پروردگارش بیمناک است دو بهشت دارد (46).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید (47).
بهشتهایی که انواع میوهها دارند (48).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (49).
در آن دو بهشت دو چشمه جاری است (50).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (51).
در آن دو از هر میوه دو صنف شناخته و ناشناخته هست (52).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (53).
در حالی که بر فرشهایی تکیه کردهاند که آسترش از ابریشم است و میوههای رسیده آن دو باغ در دسترس است (54).
دیگر کدام یک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (55).
در آنها همسرانی هست که چشم به غیر از شوهران نیفکنده نه انسی قبلا با آنان تماس گرفته و نه جنی (56).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (57).
آنها همچون یاقوت و مرجانند (58).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (59).
آری مگر جزای احسان جز احسان میتواند باشد؟ (60).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (61).
قبل از آن دو بهشت، دو بهشت دیگر دارند (62).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (63).
بهشتها که از شدت سبزی میل به سیاهی دارند (64).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (65).
در آن دو نیز دو چشمه چون فواره هست (66).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (67).
در آن دو میوه و نخل و انار است (68).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (69).
در آنها همسرانی خوش صورت و نیکو سیرت است (70).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (71).
سیاه چشمانی که هرگز از خیمهها بیرون نمیشوند (72).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (73).
زنانی که قبلا نه انسانی با آنها تماس گرفته و نه جنی (74).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (75).
در حالی که بر بالشهای سبز رنگ ابریشمین تکیه کردهاند که بهترین بافت را دارد و بسیار زیبا است (76).
دیگر کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید؟ (77).
چه پر برکت است نام رحمان خدا که پروردگار تو و دارای صفات جلال و جمال است (78).
این آیات فصل دوم از آیات سوره است، که نشاه دوم جن و انس را توصیف میکند، نشاهای که به سوی خدا بر میگردند و به جزای اعمال خود میرسند و آلاء و نعمتهایی را که خدا در آن نشاه به ایشان ارزانی میدارد بر میشمارد، هم چنان که در فصل گذشته نشاه اول را توصیف میکرد، آلای خدا در آن نشاه را بر میشمرد.
" سَنَفْرُغُ لَکُمْ أَیُّهَ الثَّقَلانِ" وقتی میگویند: فلانی برای فلان کار فارغ شد میفهماند که قبلا مشغول کاری دیگر بوده، آن را به خاطر این کار رها کرده، چون این کار را مهمتر دانسته.
و بنا بر این، معنای جمله" سَنَفْرُغُ لَکُمْ" این میشود که ما به زودی بساط نشاه اول خلقت را در هم میپیچیم، و به کار شما مشغول میشویم. آن گاه آیات بعدی بیان میکند که منظور از مشغول شدن خدا به کار جن و انس این است که ایشان را مبعوث نموده، و به حسابشان رسیدگی نموده، و بر طبق اعمالشان جز ایشان میدهد، خیر باشد خیر و شر باشد شر، پس فراغ برای جن و انس تعبیری است استعاره به کنایه از تبدل نشاه دنیا به نشاه آخرت.
ممکن است در اینجا این شبهه به ذهن خواننده عزیز برسد که اگر منظور از فراغ چنین معنایی باشد، آیه شریفه با آیهای دیگر که میفرماید: " هیچ کاری خدا را از کار دیگر باز نمیدارد" منافات خواهد داشت، ولی این شبهه وارد نیست، برای اینکه فراغ مذکور تنها ناظر به تبدل نشاه است، و اما آن دلیل که میفرماید: " لا یشغله شان عن شان- هیچ کاری او را از کار دیگر باز نمیدارد" ناظر است به اینکه قدرت خدای تعالی مطلق و وسیع است، و این دو مطلب ربطی به هم ندارد، تا منافات داشته باشد.
و همچنین هیچ منافاتی میان جمله" کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ" با دلیل مذکور که میگفت: " هیچ کاری او را از کار دیگر باز نمیدارد" وجود ندارد.
و منظور از" ثقلان" جن و انس است، و ضمیر جمع در کلمه" لکم" و کلمه" استطعتم" و غیر این دو کلمه به همان ثقلان بر میگردد، با اینکه کلمه مزبور تثنیه است، و علی القاعده باید ضمیر تثنیه به آن برگردد، و بفرماید: " لکما" و" استطعتما"، و اگر ضمیر جمع برگردانده، بدین جهت است که هر چند جن و انس دو طایفه از خلقند، لیکن افراد این دو طایفه بسیارند.
" یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا..."
خطاب به گروه جن و انس در این آیه شریفه به طوری که از سیاق استفاده میشود از خطابهای روز قیامت است، و خطابی است تعجیزی، یعنی میخواهد بفرماید: روز قیامت هیچ کاری نمیتوانید بکنید.
و مراد از استطاعت، قدرت، و مراد از نفوذ از اقطار، فرار از کرانههای محشر است، چون کلمه اقطار جمع قطر است که به معنای ناحیه است و معنای آیه این است که: ای گروه جن و انس- در ضمن باید دانست اینکه جن را جلوتر از انس آورد، برای این بود که طایفه جن در حرکات سریع تواناتر از انسان است- اگر توانستید از حساب و کتاب قیامت بگریزید، این شما و این نواحی آسمانها و زمین، ولی به هر طرف بگریزید بالأخره به ملک خدا گریختهاید، و شما نمیتوانید از ملک خدا درآیید، و از مؤاخذه او رها شوید.
" لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ"- یعنی قادر بر نفوذ نخواهید بود، مگر با نوعی سلطه که شما فاقد آن هستید. و منظور از سلطان، قدرت وجودی است، و سلطان به معنای برهان و یا مطلق حجت است، و سلطان به معنای ملک نیز هست.
بعضی (1)از مفسرین گفتهاند: مراد از نفوذی که در این آیه نفی شده نفوذ علمی در آسمانها و زمین، و دستیابی به اقطار آن دو است (و نتیجه گرفتهاند که آیه شریفه پیشگویی از این آینده است که روزی بشر قدرت نفوذ علمی پیدا میکند، و به اقطار آسمانها دست
1) روح المعانی، ج 27، ص 112.
مییابد) لیکن همانطور که ملاحظه فرمودید: سیاق آیه با این معنا سازگار نیست (چون در این آیات گفتگو در باره قیامت است، و در وسط چنین گفتگویی ناگهان به مسالهای از مسائل دنیا پرداختن درست به نظر نمیرسد).
" یُرْسَلُ عَلَیْکُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ" کلمه" شواظ" به طوری که راغب گفته (1)به معنای شعله بیدود آتش است. مجمع البیان (2)هم آن را به شعله سبز رنگی معنا کرده که از آتش برمیخیزد، و این معنا نزدیک به همان معنایی است که راغب کرده، و کلمه" نحاس" به معنای دود است، و راغب آن را به شعله بیدود معنا کرده، میفرماید: آتشی سبز رنگ و بدون دود، و یا به شکل دود بر شما مسلط میکند، و آن وقت دیگر نخواهید توانست یکدیگر را یاری کنید.
" فَلا تَنْتَصِرانِ"- این کلمه از باب افتعال است، که وقتی تثنیه و دو طرفی میشود معنای باب تفاعل" تناصر" را میدهد، که اصلا بر این بنا شده، که عملی طرفینی را تفهیم کند، پس جمله" لا تنتصران" معنای" لا تتناصران" را میدهد، یعنی نمیتوانید یکدیگر را نصرت دهید، و بلا را از یکدیگر برطرف نموده، در نتیجه همگی از رنج آن رهایی یابید، برای اینکه آن روز همه اسباب از کار میافتند، و هیچ حافظی از امر خدا وجود ندارد.
" فَإِذَا انْشَقَّتِ السَّماءُ فَکانَتْ وَرْدَةً کَالدِّهانِ" یعنی ناگهان آسمان شکافته میشود، و چون چرمی سرخ رنگ قرمز میشود.
" فَیَوْمَئِذٍ لا یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ" از این آیه تا به آخر سوره وضع حساب و جزا و حال مجرمین و متقین را که در دنیا از مقام پروردگار خود پروا داشتند و نیز مال کار آنان را بیان میکند.
سپس آیه شریفه سرعت حساب را بیان میکند، (و میفرماید: حسابرسی او این قدر سریع است که از هیچ جن و انسی نمیپرسند چه گناهی کردهای) و در جای دیگر صریحا فرموده: " وَ اللَّهُ سَرِیعُ الْحِسابِ" (3)و مراد از کلمه" یومئذ" روز قیامت است.
و سؤالی که در آیه نفی شده و فرموده: " از کسی سؤال نمیشود" سؤال به طور معمول و مالوف در بین خود ما انسانها است، چنین سؤالی را نفی کرده، پس این آیه منافاتی با آیه
" وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ" (1)و آیه" فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ" (2)ندارد، برای اینکه روز قیامت مواقف مختلفی دارد، در بعضی از آن مواقف مردم بازخواست میشوند، و در بعضی دیگر مهر بر دهانهایشان زده میشود، و در عوض اعضای بدنشان سخن میگوید، و در بعضی مواقف دیگر از سیماشان شناخته میشوند.
" یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیماهُمْ فَیُؤْخَذُ بِالنَّواصِی وَ الْأَقْدامِ" این آیه در مقام پاسخ از پرسشی تقدیری است، گویا کسی میپرسد: خوب وقتی از گناهشان پرسش نمیشوند پس از کجا معلوم میشود گنهکارند؟ در پاسخ فرموده: " مجرمین از سیمایشان شناخته میشوند..."، و به همین خاطر جمله مورد بحث را با واو عاطفه عطف به ما قبل نکرد، و نفرمود: " در آن روز کسی از جن و انس از گناهش سؤال نمیشود، و مجرمین از سیمایشان شناخته میشوند" بلکه بدون واو عاطفه فرمود: " مجرمین..." تا بفهماند این جمله پاسخ از سؤالی است که در کلام نیامده، و منظور از سیما نشانهای است که از چهره مجرمین نمودار است.
" فَیُؤْخَذُ بِالنَّواصِی وَ الْأَقْدامِ"- این جمله به خاطر اینکه حرف" فاء" بر سرش در آمده، فرع و نتیجه شناسایی مذکور است، و کلمه" نواصی" جمع ناصیه است، که به معنای موی جلو سر است، و کلمه" اقدام" جمع قدم است، و جمله" بالنواصی" نائب فاعل جمله" یؤخذ" است، معنای تحت اللفظی آن" موی جلو سرها گرفته میشود" است.
و معنای آیه این است که: احدی از گناهش پرسش نمیشود- مجرمین با علامتی که در چهرههاشان نمودار میگردد شناخته میشوند، در نتیجه موی جلو سرشان و پاهایشان را میگیرند و در آتش میاندازند.
" هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی یُکَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ یَطُوفُونَ بَیْنَها وَ بَیْنَ حَمِیمٍ آنٍ" این دو آیه حکایت گفتاری است که در آن روز به مجرمین گفته میشود، چیزی که هست جمله" یقال- گفته میشود" از ابتدای آن حذف شده، و تقدیر کلام" یقال هذه جهنم التی..." است، یعنی آن روز به مجرمین گفته میشود: این است آن جهنمی که مجرمین تکذیبش میکردند.
مرحوم طبرسی در مجمع البیان گفته: ممکن است خطاب در این جمله به رسول خدا.]
(صلی الله علیه و آله) باشد، بعد از آنکه خبر داد که مجرمین به زودی بازخواست میشوند، و موی پیشانی و پاهایشان را گرفته در آتش میاندازند، در این آیه روی سخن به رسول گرامی خود کرده فرموده باشد، این آن جهنمی است که مجرمین از قوم تو آن را تکذیب میکردند، و به زودی وارد آن خواهند شد، و باید که سرنوشت آنان در نظرت بیاهمیت باشد (1).
و کلمه" حمیم" به معنای آب داغ است، و کلمه" ان" که اصلش" انی" است به معنای داغی است که داغیش به نهایت رسیده باشد. و بقیه الفاظ آیه روشن است (و معنایش این است که: این است آن جهنمی که مجرمین آن را دروغ میشمردند، اینک بین این آتش و بین آبی به نهایت داغ میآیند و میروند).
وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ"
از این آیه به بیان اوصاف و احوال سعدای از جن و انس شروع نموده، موضوع بحث کسانی را قرار میدهد که از مقام پروردگارشان پروا داشتند، و کلمه" مقام" مصدر میمی و به معنای قیام است، که به فاعل خودش یعنی کلمه" رب" اضافه شده، و مراد از قیام خدای تعالی علیه وی، این است: که خداوند در هنگامی که بندهاش عملی انجام میدهد بالای سرش ایستاده و ناظر عمل او است، اما نه ایستادن یک کارفرما و سرکارگر بالای سر کارگر، بلکه معنای قیام خدا احاطه و علم خداست به آنچه بنده میکند، و ضبط عمل بنده و جزا دادن به وی است، هم چنان که در جای دیگر فرموده: " أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلی کُلِّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ..." (2).
ممکن است کلمه" مقام" را اسم مکان و به معنای محل قیام بگیریم، و اضافه شدن آن بر کلمه" رب" را لامیه بدانیم، که معنایش" مقام برای خدا" میشود، و بگوییم منظور از مقامی که برای رب است مقامی است که خدای تعالی نسبت به بندهاش دارد، و آن مقام این است که خدا رب او است، کسی است که امر بنده را تدبیر میکند، و یکی از تدابیر او این است که وی را به زبان رسولانش به سوی ایمان و عمل صالح دعوت میکند، و چنین قضا رانده که او را بر طبق عملش جزا دهد، خیر باشد خیر و شر باشد شر. علاوه بر این خدای تعالی محیط به او و با او است، و آنچه وی میگوید او میشنود، و آنچه وی انجام میدهد او
میبیند، و او لطیف و با خبر است.
و اما اینکه خوف از مقام پروردگار چیست؟ باید بگوییم: خوف هم مانند عبادت مراحلی دارد، بعضیها از عقاب خدا میترسند، و از ترس عذاب او کفر نمیورزند و گناه نمیکنند، قهرا لازمه چنین خوفی این است که عبادت صاحبش عبادت کسی باشد که از عذاب خدا میترسد، عبادت میکند تا گرفتار عذاب او نگردد، در نتیجه عبادتش محضا برای خدا نباشد، و این قسم عبادت عبادت بردگان است که موالی خود را از ترس سیاست و شکنجه اطاعت میکنند، هم چنان که بعضی دیگر او را به طمع ثواب و پاداشش بندگی میکنند، عبادت میکنند تا به رسیدن به آنچه دلخواهشان است رستگار گردند، اینان هم عبادت خدا را محضا للَّه انجام نمیدهند، عبادتشان یک قسم تجارت است، هم چنان که در روایاتی هم آمده، و بعضی از آنها در سابق نقل شد.
و خوف در جمله" وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ" ظهور در هیچ یک از این دو قسم خوف، یعنی خوف از عذاب و خوف از فوت لذتهای نفسانی در بهشت ندارد، چون این دو نوع خوف غیر از خوف از قیام و آگاهی خدا نسبت به اعمال بندگان است، و نیز غیر از خوف از مقامی است که خدای تعالی نسبت به بندهاش دارد، چون خوف از آگهی خدا و نیز خوف مقام پروردگار تاثر خاصی است که برای بنده بدان جهت که بنده است، در برابر ساحت عظمت و کبریایی مولایش حقیر و ذلیل است دست میدهد، و باعث میشود آثاری از مذلت و خواری و اندکاک در قبال عزت و جبروت مطلقه خدای تعالی از او ظهور کند.
و عبادت خدای تعالی از ترس او- البته ترس به این معنا- عبارت است از خضوع در برابر او بدین جهت که او اللَّه است، ذو الجلال و الاکرام است، نه بدین جهت که جهنم دارد، و نه بدین جهت که بهشت دارد، وقتی عبادت به این انگیزه انجام شود خالصا لوجه اللَّه صورت میگیرد.
و این معنای از خوف، همان خوفی است که خدای تعالی ملائکه مکرمین خود را بدان ستوده، و گرنه اگر خوف منحصر در خوف از عذاب و ترک ثواب میبود، با در نظر داشتن اینکه ملائکه معصوم و ایمن از عذاب مخالفت و تبعات معصیتند نباید آنان را به داشتن خوف بستاید، ولی میبینیم ستوده و فرموده: " یَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ" (1).
پس از آنچه گذشت روشن گردید آن کسانی از جن و انس که جمله" و لمن خاف"
1) از پروردگارشان که ما فوقشان است میترسند. سوره نحل، آیه 50.
اشاره به ایشان است، عبارتند از اهل اخلاص، آنهایی که خاضع در برابر جلال خدای تعالی هستند، و او را بدین جهت عبادت میکنند که او اللَّه (عز اسمه) است، نه بدین جهت که جهنم دارد، و نه به طمع بهشت و ثوابی که میدهد، و بعید نیست این طایفه همان کسانی باشند که در سوره بعدی بعد از آنکه مردم را سه دسته میکند، در باره دسته سوم میفرماید: " وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ" (1)
سوره واقعه، آیه 10 و 11.
(2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7 و 8)روح المعانی، ج 27، ص 116.
.و اما اینکه فرموده: این خائفان دو بهشت دارند، مفسرین در معنایش حرفها زدهاند:
بعضی (2) گفتهاند: یک بهشت منزل شخصی او است، که دوستانش در آنجا زیارتش میکنند، و یکی هم منزل خدمتکاران و همسران او است (به عبارت سادهتر منظور از دو بهشت بیرونی و اندرونی است).
بعضی (3) دیگر گفتهاند: منظور از دو بهشت باغی است که بیرون قصر دارد، و باغی که داخل قصرش دارد (باز نظیر توانگران دنیا که یک باغچه در منزل دارند، و در آن گلکاری میکنند، و باغی در بیرون شهر و در ییلاق دارند، که در آنجا انواع میوهها و چمنزارها درست میکنند).
بعضی (4) دیگر گفتهاند: معنایش این است که: در آخرت دو بهشت جدای از هم دارد، تا هر گاه از این بهشت خسته شد به آن بهشت دیگر رود، تا لذتش به حد کمال برسد.
بعضی (5) دیگر گفتهاند: یک بهشت در برابر عقاید حقهاش به او میدهند، و بهشتی دیگر در برابر اعمال صالحی که کرده.
بعضی (6) دیگر گفتهاند: یک بهشت در برابر اعمال صالحه و اطاعتهایی که کرده، و یک بهشت دیگر در برابر ترک گناهانی که میتوانسته است مرتکب شود.
بعضی (7) دیگر گفتهاند: یک بهشت جسمانی است و یکی روحانی، و این اقوال به طوری که ملاحظه میفرمایید اقوالی است که هیچ دلیلی در آیه مورد بحث و یا در سراسر قرآن کریم بر آنها وجود ندارد، (و در حقیقت از مقایسه آخرت با وضع دنیا ناشی شده است).
بعضی (8) هم گفتهاند: یک بهشت را به خاطر استحقاقی که دارد به او میدهند، و یک بهشت دیگر را فقط به عنوان تفضل ارزانیش میدارد. در بین همه أقوالی که ملاحظه کردید ممکن است بگوییم این قول بهتر است، چون آیه شریفه
1) و (سومین گروه) پیشگامان پیشگام (که در ایمان بر همه پیشی گرفتند) آنان مقربان درگاهند.
" لَهُمْ ما یَشاؤُنَ فِیها وَ لَدَیْنا مَزِیدٌ" (1)
(2 و 3)روح المعانی، ج 27، ص 117.
هم اشعاری بدان دارد، البته آن طور که ما تفسیرش کردیم این اشعار را دارد." ذَواتا أَفْنانٍ" کلمه" ذواتا" تثنیه ذات (دارای) است، و در خصوص کلمه" افنان" دو احتمال هست یکی اینکه جمع" فن" باشد که معنای نوع را میدهد، و معنای جمله این است که: آن دو بهشت دارای انواعی از میوهها و سایر لذاتند. و یکی دیگر اینکه جمع" فنن" یعنی شاخه تر و نرم باشد، که در این صورت معنای جمله این میشود که: آن دو بهشت دارای درختانی نرم هستند.
" فِیهِما عَیْنانِ تَجْرِیانِ" در این جمله کلمه" عینان" نکره و بدون الف و لام و بدون توضیح آمده، تا دلالت کند بر عظمت امر آن دو چشمه که در آن دو بهشت است.
" فِیهِما مِنْ کُلِّ فاکِهَةٍ زَوْجانِ" یعنی در آن دو بهشت از هر میوهای دو زوج هست، و منظور از" دو زوج" دو صنف است.
و بعضی (2) از مفسرین در باره این دو صنف میوه گفتهاند: یک صنف از آن میوههایی است که آن را میشناسند، چون آنها را در دنیا دیده بودند، و صنف دیگری هست که آن را نمیشناسند، چون در دنیا نبوده و ندیده بودند. بعضی (3) دیگر وجوهی دیگر گفتهاند ولی در خود آیه شریفه هیچ دلیلی بر هیچ یک از آن وجوه نیست.
" مُتَّکِئِینَ عَلی فُرُشٍ بَطائِنُها مِنْ إِسْتَبْرَقٍ..."
کلمه" فرش"- به ضمه فاء و راء- جمع فراش است، و کلمه" بطائن" جمع بطانه است، که به معنای باطن و جوف هر چیز است، در مقابل آن ظهائر که جمع ظهاره است به معنای ظاهر و سطح بیرونی آن است. (و لذا آستر جامه را بطانه و رویه آن را ظهاره میگویند)، و کلمه" استبرق" به معنای پارچه ابریشمین درشتباف است.
در مجمع البیان میگوید: اگر در آیه شریفه بطانه یعنی آستر فراش را نام برد، و از ظهاره یعنی رویه آن نامی نبرد، برای این بود که معمولا آستر جامه و فراش پستتر است از رویه آن، و وقتی فراشی آسترش از ابریشم باشد هر کسی میفهمد که رویه آن گرانبهاتر و
1) مؤمنان هر چه بخواهند در بهشت دارند، ولی ما اضافه هم میدهیم. سوره ق، آیه 35.
ما فوق استبرق است (مثلا حریر است یعنی جامهای ابریشمین ریزبافت) (1).
" وَ جَنَی الْجَنَّتَیْنِ دانٍ"- کلمه" جنی" به معنای میوه رسیدهای است که وقت چیدنش شده باشد، و کلمه" دان" (که در اصل دانی بوده) اسم فاعل از مصدر" دنو"- با ضمه دال و نون و تشدید واو- است، که به معنای نزدیکی است، پس دانی یعنی نزدیک، و معنای جمله این است که میوههای چیدنی درختان بهشتی نزدیک و در دسترس است.
" فِیهِنَّ قاصِراتُ الطَّرْفِ..."
ضمیر جمع مؤنث به فراشها بر میگردد، و معنایش این است که: در آن بسترها همسرانی چنین و چنان هستند. بعضی (2)هم احتمال دادهاند ضمیر مذکور به جنان یعنی جنتها برگردد، هر چند کلمه جنان قبلا در سخن نیامده بود، ولی وقتی برای هر یک از اولیای خدا دو تا جنت باشد، قهرا در آخرت جنتهای بسیاری خواهد بود، پس به این قرینه میشود ضمیر جمع به آن برگردانید، و کلمه" طرف" به معنای کاسه چشم است، و مراد از" کوتاهی طرف" این است که: همسران بهشتی به شوهران خود اکتفاء میکنند، و چشم داشتی به دیگران ندارند.
" لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانٌّ"- کلمه" طمث" که فعل" لم یطمث" از آن مشتق شده، به معنای ازاله بکارت و نکاحی است که با خونریزی همراه باشد.
و معنای آیه این است که: حوریان بهشتی دست نخوردهاند، و قبل از همسران هیچ جن و انسی ازاله بکارت از ایشان نکرده.
" کَأَنَّهُنَّ الْیاقُوتُ وَ الْمَرْجانُ" همسران نامبرده در صفای رنگ و بهاء و تلألؤ چون یاقوت و مرجانند، (لبها چون یاقوت و چهره چون مرجان).
" هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ" این استفهام انکاری است، و میخواهد احسانی را که خدا با دادن دو بهشت به اولیای خود کرده بود و نعمتهای گوناگونی که در آن بهشتها قرار داده بود تعلیل کند، و بفرماید علت این احسانها آن بود که ایشان نیز اهل احسان بودند، یعنی با ترس از مقام پروردگارشان هر چه میکردند احسان بود.
البته از این آیه شریفه تنها این مقدار استفاده میشود که احسان بنده بدون تلافی و جبران نیست، خداوند پاداش آن را به احسانی نظیر آن میدهد. و اما نکته دیگری که از آیات دیگر استفاده میشود که احسان خدا بیش از احسان بنده است، و اضافه بر جزای اعمال او است، در این آیات متعرضش نشده، مگر اینکه بگوییم: احسان از ناحیه خدای تعالی وقتی تمام میشود که بیشتر از احسانی باشد که محسنین و نیکوکاران در راه او میکنند، پس جمله" الا الاحسان" دلالت بر این زیادتی هم دارد.
" وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ" ضمیر تثنیه به دو جنتی بر میگردد که در آیات گذشته توصیف شد، و معنای جمله" من دونهما" این است که: دو بهشت دیگر نیز هست که هر چند محتوی و نعمتهایی که در آنها است شبیه دو بهشت اول است، ولی از نظر درجه فضل و شرف پایینتر از آن دو است، در سابق هم گفتیم که: آن دو بهشت مخصوص اهل اخلاص است، که ترسشان از عذاب خدا و از فوت ثوابهای او نیست، بلکه از مقام او است، پس این دو بهشت مخصوص مؤمنینی است که درجه ایمانشان پایینتر از درجه ایمان اهل اخلاص است، مؤمنینی که خدای سبحان را به این جهت عبادت میکنند که از آتش او میترسند، و یا به ثواب و بهشت او طمع دارند، و این دسته از مؤمنین همان اصحاب یمین در سوره واقعهاند.
بعضی (1)از مفسرین جمله" من دونهما" را به نزدیکی دو بهشت اول معنا کردهاند، و اگر چنین باشد از سیاق استفاده میشود که این دو بهشت هم از آن صاحبان دو بهشت اول است. بلکه بعضی (2)ادعا کردهاند که این دو بهشت افضل و بهتر از دو بهشت سابقند، و صفاتی که در آن دو بود به درجه عالیتری در این دو بهشت هست.
لیکن خواننده عزیز اگر در بیان سابق ما که در ذیل آیه" وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ" داشتیم دقت فرماید، و نیز آیات سوره واقعه را در نظر بگیرد، که اهل بهشت را دو صنف میکند، یکی مقربین که اهل اخلاصند، و یکی هم اصحاب یمین، آن وقت متوجه میشود که وجه قبلی قویتر است.
" مُدْهامَّتانِ" کلمه" ادهیمام" که مصدر باب افعیلال است، از ثلاثی مجرد" دهمة" گرفته شده، و دهمة به معنای سبز پر رنگ است، به طوری که از شدت سبزی رنگش متمایل به سیاهی شده
باشد (و شاید در فارسی بتوان رنگ یشمی را مصداق آن دانست)، در این جمله در وصف دو بهشت مذکور میفرماید: آن قدر سبز است که سبزیش و غرور و ابتهاج درختانش به نهایت رسیده، و برگها متمایل به سیاهی شده.
ِیهِما عَیْنانِ نَضَّاخَتانِ"
یعنی در آن دو بهشت دو چشمه هست که چون فواره با شدت میجوشند.
" فِیهِما فاکِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ" مراد از" فاکهه" و" رمان" (میوه و انار) درخت آن دو است، چون بین فاکهه و رمان نخل را آورده، که به معنای درخت خرماست نه خود خرما.
" فِیهِنَّ خَیْراتٌ حِسانٌ" ضمیر" فیهن" به جنان (بهشتها) بر میگردد به اعتبار اینکه دو بهشت دو بهشتها که در آخرت است تعداد بسیاری بهشت میشود، در نتیجه صحیح است که ضمیر جمع را به دو بهشت برگردانید.
ولی بعضی (1)از مفسرین مرجع ضمیر را همین چهار بهشتی دانستهاند که ذکرش در آیات آمده.
و بعضی (2)دیگر ضمیر را به فاکهه و نخل و رمان برگردانیده، گفتهاند: در این میوهها خیرات است.
اما کلمه" خیر" باید دانست که مورد استعمال بیشترش در معانی است، هم چنان که مورد استعمال بیشتر کلمه" حسن" در نقشها و صورتها است، و بنا بر این معنای خیرات حسان این میشود که: همسران بهشتی هم اخلاق خوبی دارند، و هم صورتهای زیبا، و به عبارتی دیگر سیرت و صورتشان هر دو خوب است.
" حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِی الْخِیامِ" کلمه" خیام" جمع خیمه است، که فارسیان هم آن را خیمه گویند، و اینکه فرموده:
" حوریان مقصور در خیمههایند"، معنایش این است که: از دستبرد اجانب محفوظند، زنانی مبتذل نیستند، که غیر شوهران نیز ایشان را تماشا کنند.
" لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانٌّ" عین این آیه در سابق گذشت، و معنایش کردیم.
" مُتَّکِئِینَ عَلی رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِیٍّ حِسانٍ" در کتاب صحاح میگوید: کلمه" رفرف" به معنای پارچه سبزی است که با آن مجلس آذین درست میکنند (1).
بعضی (2)هم گفتهاند: به معنای بالش یا متکا است. و بعضی دیگر معنای دیگر گفتهاند. و کلمه" خضر" جمع أخضر (سبز) است که صفت رفرف قرار گرفته.
و کلمه" عبقری" به گفته بعضی (3)به معنای جامههای بافت حیره، و به گفته بعضی (4)دیگر به معنای طنفسه (نوعی جامه) و به گفته جمعی (5)دیگر به معنای جامههای بافته از مخلوط پشم و نخ، و به گفته جمعی (6)دیگر به معنای دیبا است.
" تَبارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ" این آیه ثنایی است جمیل برای خدای تعالی، که چگونه دو نشاه دنیا و آخرت مالامال از نعمتها و آلاء و برکات نازله از ناحیه او شده و رحمتش سراسر دو جهان را فرا گرفته، با همین بیان روشن میشود که مراد از" اسم متبارک خدای تعالی" همان رحمان است، که سوره با آن آغاز شده، و کلمه" تبارک"- به ضمه راء- مصدر باب تفاعل است، و کثرت خیرات و برکات صادره را معنا میدهد.
پس اینکه فرمود: " تَبارَکَ اسْمُ رَبِّکَ" معنایش این میشود که: متبارک است اللَّه که به رحمان نامیده شد، بدان جهت متبارک است که این همه آلاء و نعمتها ارزانی داشته، و افاضه فرموده.
و جمله" ذِی الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ" اشاره به این است که: خدای سبحان خود را به اسمایی حسنی نامگذاری کرده، و به مدلول آن اسمای حسنی متصف هم هست، و معانی وصفی و نعوت جلال و جمال را واقعا دارا و واجد است، و معلوم است که صفات فاعل در افعالش ظهور و أثری دارد، و از این دریچه خود را نشان میدهد، و همین صفات است که فعل را به فاعلش ارتباط میدهد، پس خدای تعالی هم اگر خلقی را بیافرید و نظامی در آن جاری ساخت بدین جهت بود که دارای صفتی بود که اقتضای چنین افعالی را داشت، برای این بود که او خالق و مبدی و بدیع بود، و اگر کارهایش هم متقن و بدون نقطه ضعف است، باز برای این است که او دارای صفاتی است که فعل متقن را اقتضا میکند، و آن صفات این است که
او علیم و حکیم است، و اگر اهل اطاعت را جزای خیر میدهد، این عملش ترشح و نمودی از صفتی در او است، که چنین اقتضایی دارد، و آن این است که او ودود، شکور، غفور و رحیم است، و اگر اهل فسق را جزای شر میدهد، باز برای این است که در او صفتی وجود دارد که چنین قسم جزا دادن را اقتضا دارد، و آن صفت منتقم و شدید العقاب است.
پس اگر کلمه" رب" را که در آیه" وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ" به سعه رحمت ستایش شده بود در اینجا به صفت" ذِی الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ" ستوده، برای این بود که بفهماند اسمای حسنای خدا و صفات علیایش در نزول برکات و خیرات از ناحیه او دخالت دارند، و اشاره کند به اینکه نعمتها و آلای او همه به مهر اسمای حسنی و صفات علیای او مارک خورده.
در مجمع البیان میگوید: در خبر هم آمده در آن روز دستور میرسد ملائکه و آتش مردم را در محاصره خود بگیرند و با زبانی از آتش ندایشان دهند: " یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ... یُرْسَلُ عَلَیْکُما شُواظٌ مِنْ نارٍ" (1) مؤلف: این معنا از مسعدة بن صدقه از کلیب از امام صادق (علیه السلام) روایت شده (2) .
و در کافی به سند خود از داوود رقی از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که در تفسیر آیه" وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ" فرمود: کسی که بداند خدا او را میبیند و آنچه میگوید میشنود، و آنچه میکند چه خیر و چه شر اطلاع دارد، همین علم او را از اعمال زشت باز میدارد، و همین است آن کسی که از مقام پروردگارش خائف است، و نفس خود را از پیروی هوی نهی میکند (وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی) (1).
و در الدر المنثور است که ابن ابی شیبه، احمد، ابن منیع، حکیم (در کتاب نوادر الاصول)، نسایی، بزار، ابو یعلی، ابن جریر، ابن ابی حاتم، ابن منذر، طبرانی، و ابن مردویه، از ابی الدرداء، روایت کردهاند که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله)
1) اصول کافی، ج 2، ص 70، ح 10.
وقتی این آیه را خواند که" وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ" من عرضه داشتم: یا رسول اللَّه هر چند زنا کرده باشد و مرتکب سرقت شده باشد؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بار دیگر خواند: " وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ" من نیز برای بار دوم پرسیدم: هر چند زنا و سرقت کرده باشد؟ بار سوم خواندند: " وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ"، من نیز پرسیدم: هر چند زنا و سرقت کرده باشد؟ فرمود: بله، هر چند بینی ابی الدرداء به خاک مالیده شود، (و او مخالف باشد) (1) .
مؤلف: این روایت خالی از اشکال نیست، برای اینکه در سابق خائف از مقام رب را معرفی کردیم، و کسی که چنین باشد چگونه مرتکب اینگونه گناهان مهلک میشود، علاوه بر این، از خود همین ابی الدرداء روایتی نقل شده که خط بطلان بر این حدیث میکشد، و آن روایت را الدر المنثور چنین آورده: ابن جریر، ابن منذر، از یسار مولای آل معاویه از ابی الدرداء روایت کردهاند که در تفسیر آیه" وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ" گفت: وقتی این آیه خوانده شد شخصی از ابی الدرداء پرسید: هر چند زنا و سرقت کرده باشد؟ در پاسخ گفت:
کسی که از مقام پروردگار خود پروا دارد، هرگز زناکار و سارق نبوده است (2) .
و در تفسیر قمی در ذیل جمله" قاصِراتُ الطَّرْفِ" از امام نقل کرده که فرمود: حور العین آن قدر نورش روشن است که چشم را میزند، و نمیشود بدو خیره شد (1).
و در الدر المنثور است که ابن مردویه از جعفر بن محمد از پدرش از جدش از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت کرده که در معنای جمله" قاصِراتُ الطَّرْفِ" فرموده:
یعنی جز به همسران خود نظر نمیافکنند (2).
و در مجمع البیان در ذیل آیه" کَأَنَّهُنَّ الْیاقُوتُ وَ الْمَرْجانُ" میگوید: در حدیث آمده که زنان بهشتی آن قدر لطیفند که مغز استخوان ساقشان دیده میشود، هر چند که هفتاد جامه از حریر پوشیده باشند (3).
مؤلف: این معنا در عدهای از روایات وارد شده.
و در تفسیر عیاشی به سند خود از علی بن سالم روایت کرده که گفت: من از امام صادق (علیه السلام) شنیدم میفرمود: " آیهای در کتاب خداست که این مطلب را مسجل
میکند" پرسیدم: کدام آیه است؟ فرمود: این کلام خدای عز و جل که میفرماید: " هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ"، چون این آیه مساله لزوم جبران احسان را هم در مؤمن جاری دانسته و هم در کافر، هم در نیک و هم در فاجر، پس بنا بر این، هر کس که به وی احسانی شد، باید در مقام تلافی و جبرانش برآید، و جبران احسان مردم به این نیست که به اندازه احسان به او احسان کنی، چون در این صورت باز احسان او افضل از احسان تو است، زیرا احسان او ابتدایی بود، و احسان تو تلافی آن بود، پس باید تو احسان خود را زیاد کنی، تا درست مطابق آن شود (1).
و در مجمع البیان در ذیل آیه" هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ" میگوید: روایتی از انس بن مالک رسیده که گفت: وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) این آیه را خواند، و سپس فرمود: هیچ میدانید پروردگارتان میخواهد چه بفرماید: اصحاب عرضه داشتند: خدا و رسولش داناترند. فرمود: پروردگارتان میفرماید: آیا جزای کسی که ما او را از نعمت توحید برخوردار کردهایم، چیزی جز بهشت میتواند باشد؟ (2).
و در تفسیر قمی در ذیل همین آیه میگوید: امام فرمود: جزای کسی که من او را از نعمت معرفت برخوردار کردهام چه چیزی جز بهشت میتواند باشد (3).
مؤلف: این روایت هم از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل شده، و هم از ائمه اهل بیت (علیه السلام). در کتاب توحید آن را به جعفر بن محمد نسبت داده، که آن جناب از آبای گرامیاش از علی (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت کرده، و عبارت آن چنین است: خدای عز و جل میفرماید: جزای کسی که من او را از نعمت توحید بهرهمند کردهام چه چیزی به جز بهشت میتواند باشد (4).
و در کتاب علل آن را از حسن بن علی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل کرده و عبارت آن در این نقل چنین است: آیا جزای کسی که میگوید: " لا اله الا اللَّه" چه چیزی جز بهشت میتواند باشد (5).
و الدر المنثور این روایت را به الفاظ مختلف و سندهایی گوناگون نقل کرده، و جمله
" انعمت علیه- بهرهمندش کردم" اشاره است به اینکه احسان عبد در حقیقت احسان خدا است به او، که او را موفق به کار نیک کرد (1).
و در مجمع البیان در ذیل آیه" وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ" از علاء بن سیابه از ابی عبد اللَّه امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که علاء گفت: به آن جناب عرضه داشتم: مردم از این اعتقاد ما تعجب میکنند، که میگوییم بعضی از مردم از آتش دوزخ در میآیند، و داخل بهشت میشوند، آری مردم به ما میگویند: لا بد این دوزخیان با اولیای خدا محشور و همنشین هم میشوند؟ حضرت فرمود: ای علاء بهشت تنها بهشت اولیا نیست، از بهشت ایشان پایینتر نیز بهشت هست، خدای تعالی میفرماید: " وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ"، پس لازمه بیرون شدن گنهکاران از دوزخ این نیست که با اولیای خدا محشور هم باشند (2).
و در الدر المنثور است که ابن جریر، ابن ابی حاتم و ابن مردویه، از ابو موسی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت کردهاند که در تفسیر دو آیه" وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ" و" وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ" فرموده: دو بهشت اول از طلا، و برای مقربین، و دو بهشت دوم از نقره و برای اصحاب یمین است (3).
مؤلف: این دو روایت بیان گذشته ما در تفسیر دو آیه مذکور را تایید میکند.
و نیز در آن کتاب است که طبرانی و ابن مردویه از ابی ایوب روایت کردهاند که گفت: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) معنای آیه" مُدْهامَّتانِ" را پرسیدم، فرمود:
یعنی دو بهشت سر سبز (4)
(5 و 6)تفسیر قمی، ج 2، ص 346.
.و قمی در تفسیرش به سندی که به یونس بن ظبیان دارد از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که در تفسیر جمله" نضاختان" فرمود: یعنی دو چشمه فوار و جوشان (5) .
و باز در همان کتاب در معنای جمله" فِیهِنَّ خَیْراتٌ حِسانٌ" آمده که: معصوم فرمود:
منظور دخترانی است که چون گیاه بر لب شط کوثر میرویند، هر قدر از آنها گرفته شود دوباره به جایش میروید (6) .
و در مجمع البیان در ذیل جمله" خیرات حسان" از ام سلمه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله)
نقل کرده که فرموده: زنان بهشتیند که خیرات در اخلاق، و حسان در رخسارند (1).
و در فقیه از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: خیرات حسان از جنس زنان اهل دنیایند، که از حور العین هم زیباترند (2).
و در روضه کافی به سند خود از حلبی روایت کرده که گفت: از امام صادق (علیه السلام) معنای این کلام خدای عز و جل را پرسیدم که میفرماید: " فِیهِنَّ خَیْراتٌ حِسانٌ" فرمود: منظور از آن بانوان صالحه و با ایمان و معرفت است (3).
مؤلف: منطبق شدن آیه شریفه با در نظر داشتن سیاق آن، بر مورد این دو روایت ابهام دارد، و آن طور که باید انطباقش روشن نیست.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ (1) لَیْسَ لِوَقْعَتِها کاذِبَةٌ (2) خافِضَةٌ رافِعَةٌ (3) إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا (4)
وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا (5) فَکانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا (6) وَ کُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً (7) فَأَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ (8) وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ (9)
وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ (10)
به نام خدای رحمان و رحیم.
وقتی قیامت واقع شود (مؤمنین رستگار، و کفار زیانکار میشوند) (1).
وقوع قیامت دروغ نیست (2).
این واقعه تمامی روابط و معیارها را زیر و رو میکند (3).
و با زلزلهای واقع میشود که زمین را به شدت تکان میدهد (4).
به طوری که کوهها چون آرد خرد شوند (5).
و سپس به صورت غباری در فضا پراکنده گردند (6).
و شما در آن روز سه طایفه خواهید بود (7).
اول" اصحاب میمنه" و تو چه میدانی که اصحاب میمنه چه شان عظیمی دارند (8).
دوم" اصحاب مشئمه" (شامت و نحوست) و تو چه میدانی اصحاب مشئمه چه شقاوتی عظیم دارند (9).
سوم آنهایی که در دنیا به سوی خیرات و در آخرت به سوی مغفرت و رحمت سبقت میگیرند (10).
این سوره، قیامت کبری را که در آن مردم دوباره زنده میشوند و به حسابشان رسیدگی شده جزا داده میشوند شرح میدهد، نخست مقداری از حوادث هول انگیز آن را ذکر میکند، حوادث نزدیکتر به زندگی دنیایی انسان، و نزدیکتر به زمینی که در آن زندگی میکرده، میفرماید: اوضاع و احوال زمین دگرگون میشود و زمین بالا و پایین و زیر و رو میگردد، زلزله بسیار سهمگین زمین کوهها را متلاشی، و چون غبار میسازد، آن گاه مردم را به طور فهرستوار به سه دسته سابقین و اصحاب یمین و اصحاب شمال، تقسیم نموده، سرانجام کار هر یک را بیان میکند.
آن گاه علیه اصحاب شمال که منکر ربوبیت خدای تعالی و مساله معاد و تکذیب کننده قرآنند که بشر را به توحید و ایمان به معاد دعوت میکند استدلال نموده، در آخر گفتار را با یادآوری حالت احتضار و فرا رسیدن مرگ و سه دسته شدن مردم خاتمه میدهد.
و این سوره به شهادت مضمون و سیاق آیاتش در مکه نازل شده است.
" إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ" وقوع حادثه عبارت است از حدوث و پدید آمدن آن، و کلمه" واقعه" صفتی است که هر حادثهای را با آن توصیف میکنند، (میگویند: واقعهای رخ داده، یعنی حادثهای پدید شده) و مراد از" واقعه" در آیه مورد بحث واقعه قیامت است، و اگر در اینجا به طور مطلق و بدون بیان آمده، و نفرموده آن واقعه چیست، تنها فرموده: " چون واقعه رخ میدهد" مثل اینکه شما بگویید: " هر وقت زید آمد چنین و چنان کن"، بدین جهت بوده که بفهماند واقعه قیامت آن قدر معروف است که توضیح آن و ذکر موصوفش مثل این میماند که در مثال بالا بگویی" هر وقت زید بقال آمد چنین و چنان کن" با اینکه شنونده شما زید را به خوبی میشناسد، و به همین جهت است که گفتهاند: اصلا کلمه" واقعه" یکی از نامهای قیامت است، که قرآن این نامگذاری را کرده، هم چنان که نامهای دیگری چون" حاقة"، و" قارعة"، و" غاشیة" بر آن نهاده است.
و جمله" إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ" به طور ضمنی بر معنای شرط هم دلالت دارد، و جا داشت جزای آن شرط را بیان کند، و بفرماید: " چون قیامت بپا میشود چه میشود"، ولی جزا را نیاورد، تا بفهماند آنچه میشود آن قدر عظیم و مهم است که به بیان نمیگنجد، ولی به هر حال از سیاق آیاتی که در این سوره اوصاف قیامت را ذکر کرده فهمیده میشود که آن جزا چه چیز است، و مردم در آن روز چه وضعی دارند، پس میشود گفت که مثلا تقدیر کلام: " اذا وقعت الواقعة فاز المؤمنون و خسر الکافرون- چون قیامت بپا شود مؤمنین رستگار و کفار زیانکار میشوند" میباشد.
" لَیْسَ لِوَقْعَتِها کاذِبَةٌ" در مجمع البیان میگوید: کلمه" کاذبة" مانند کلمه" عافیة" و کلمه" عاقبة" مصدر است (1).
و بنا به گفته وی معنای آیه چنین میشود: " در وقوع و تحقیق قیامت هیچ دروغی نیست".
ولی بعضی (2)دیگر گفتهاند: کلمه مذکور همان اسم فاعل است، چیزی که هست در اینجا صفتی است برای موصوفی که حذف شده، و تقدیر کلام" لیس لوقعتها قضیة کاذبة" میباشد، یعنی برای وقوع قیامت هیچ عامل که اقتضای دروغ شدنش را داشته باشد و آن را دروغ کند وجود ندارد.
" خافِضَةٌ رافِعَةٌ" این دو کلمه دو خبر است برای ضمیری که به واقعه بر میگردد، و تقدیر کلام" هی خافضة و هی رافعة" است، یعنی قیامت خافض و رافع است. و خفض درست معنای خلاف رفع را میدهد، و اما اینکه به چه حساب قیامت پایین آورنده و بالا برنده است باید گفت که:
این تعبیر کنایه است از اینکه قیامت نظام عالم را زیر و رو میکند، مثلا باطن دلها را که در دنیا پنهان بود ظاهر میکند، و آثار اسباب که در دنیا ظاهر بود، همه میدانستند آب چه اثری و آتش چه اثری دارد، در قیامت پنهان میشود، یعنی اسباب به کلی از اثر میافتد، و روابط جاری میان اسباب و مسببات به کلی قطع میگردد، در دنیا جمعی دارای عزت بودند، و آنان اهل کفر و فسق بودند، که عزتشان همه جا ظاهر بود، و همچنین جمعی دیگر یعنی اهل تقوا
ذلتشان هویدا بود، ولی در قیامت اثر از عزت کفار و فساق و نشانهای از ذلت متقین نمیماند.
" إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا" کلمه" رج" که از ماده" راء، جیم، جیم" است، به معنای تکان دادن به شدت چیزی است، و در این آیه منظور از آن زلزله قیامت است، که خدای سبحان در آیه" إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ" (1)آن را بس عظیم توصیف کرده، در خود آیه مورد بحث نیز با آوردن کلمه" رجا" همین عظمت را فهمانده، چون معمولا آوردن مفعول مطلق برای افاده اینگونه نکتهها است (وقتی میگویی: من فلان کس را زدم و چه زدنی معنایش این است که نحوه زدنم طوری بود که دیگر قابل بیان نیست) در آیه مورد بحث نیز میفرماید: چون زمین زلزله میشود زلزلهای که شدتش قابل وصف نیست، و جمله مورد بحث بدل از جمله" إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ"، و یا عطف بیان برای آن است، به هر حال در مقام توضیح آن است.
" وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا فَکانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا" این آیه عطف است بر کلمه" رجت"، و کلمه" بس"- با تشدید سین- به معنای خرد کردن است، یعنی جسمی را که دارای حجمی بوده آن قدر بکوبی تا مانند آرد به صورت ذراتی در آید.
بعضی (2)هم گفتهاند: کلمه" بس" به معنای به راه انداختن چیزی است، در حقیقت" بس جبال"، همان معنایی را میرساند که آیه شریفه" وَ سُیِّرَتِ الْجِبالُ" (3)میرساند.
و کلمه" هباء" به معنای غبار است.
بعضی (4)هم گفتهاند: به معنای یک دانه ذره از غبار است، که وقتی نور آفتاب از پنجره به درون خانه میتابد این دانهها در شعاع آن نور دیده میشوند. و کلمه" منبث" اسم فاعل و یا مفعول از مصدر باب انفعال، یعنی" انبثاث" است، و انبثاث به معنای متفرق شدن، و متلاشی شدن چیزی است، و معنای آیه روشن است.
" وَ کُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً" کلمه" زوج" به معنای صنف است، پس ازواج سهگانه یعنی اصناف سهگانه، و خطاب در این جمله که میفرماید: " در آن روز شما اصنافی سهگانه خواهید بود" به عموم
بشر است.
" فَأَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ" این جمله به خاطر اینکه حرف" فاء" بر سر دارد فرع و نتیجه جملات قبل است، فرعیتی که بیان بر مبین دارد، پس این آیه و دو آیه بعدش بیانگر اصناف سهگانه مذکور است.
و کلمه" میمنة" از ماده" یمن" است که مقابل شوم است و معنایی بر خلاف آن دارد پس" اصحاب میمنة" اصحاب و دارندگان یمن و سعادتند، و در مقابل آنان" اصحاب مشئمة" هستند، که اصحاب و دارندگان شقاوت و شئامتند.
و اینکه بعضی (1)از مفسرین میمنه را به یمین یعنی دست راست معنا کرده و گفتهاند:
اصحاب میمنه نامه اعمالشان به دست راستشان داده میشود، به خلاف دیگران، تفسیر صحیحی نیست، برای اینکه در این آیه در مقابل اصحاب میمنه أصحاب مشئمه قرار گرفته، و اگر میمنه به معنای دست راست بود باید در مقابلش اصحاب میسره یعنی طرف دست چپ قرار گیرد، هم چنان که در آیات بعدی در مقابل اصحاب یمین اصحاب شمال آمده، و نادرستی این تفسیر روشن است.
کلمه" ما" در جمله" ما أصحاب المیمنة" استفهامی است، و مبتدایی است که خبرش جمله" أَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ" است، و مجموع جمله خبر است برای جمله" فَأَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ"، و منظور از این استفهام بزرگداشت و تعظیم شان ایشان است.
" وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ" کلمه" مشئمه" مانند کلمه" شؤم"- به ضمه شین و سکون همزه- مصدر است، همانطور که میمنه مانند کلمه" یمن" مصدر است، و میمنه و مشئمه به معنای سعادت و شقاوت است.
" وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ" در قرآن کریم آیهای که صلاحیت تفسیر سابقون اول را داشته باشد آیه شریفه" فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِإِذْنِ اللَّهِ" (2)و آیه شریفه.]
َ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیها فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ"
(1)و آیه شریفه" أُولئِکَ یُسارِعُونَ فِی الْخَیْراتِ وَ هُمْ لَها سابِقُونَ" (2)است.
که از این آیات به دست میآید مراد از سابقون، کسانی هستند که در خیرات سبقت میگیرند، و قهرا وقتی به اعمال خیر سبقت میگیرند، به مغفرت و رحمتی هم که در ازای آن اعمال هست سبقت گرفتهاند. و لذا در آیه" سابِقُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ" (3)به جای امر به سبقت در اعمال خیر، دستور فرموده: به مغفرت و جنت سبقت گیرند، پس سابقون به خیرات، سابقون به رحمت و مغفرتند، در آیه مورد بحث هم که میفرماید: " السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ" مراد از سابقون اول، سابقین به خیرات، و مراد از سابقون دوم سابقین به اثر خیرات یعنی مغفرت و رحمت است، این نظریه ما بود.
ولی بعضی (4)
(5 و 6 و 7)روح المعانی، ج 27، ص 132.
از مفسرین گفتهاند: مراد از سابقون دوم هم همان سابقون اول است و این تعبیر نظیر تعبیر شاعر است که میگوید: " أنا ابو النجم و شعری شعری- من ابو النجم هستم که شعر من شعر من است".و جمله" السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ" بنا به گفته ما که هر یک سبقت در چیزی دیگر است، مبتدا و خبرند، اولی مبتدا و دومی خبر است، و معنایش این است که: سبقتگیرندگان به اعمال خیر سبقتگیرندگان به مغفرتند، و بنا به گفته مفسرینی که هر دو را یکی دانستهاند، دومی تاکید اولی میشود، و جمله" أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ" خبر مبتدا واقع میشود.
و مفسرین در تفسیر سابقین اقوال دیگری دارند:
بعضی (5) گفتهاند: منظور سبقت گیرندگان به هر عمل و اعتقادی است که خدا بدان دعوت کرده.
بعضی (6) دیگر گفتهاند: منظور کسانی هستند که به ایمان و اطاعت سبقتی خستگی ناپذیر دارند، و در آن کاهلی ندارند.
بعضی (7) دیگر گفتهاند: منظور انبیاء (علیه السلام) هستند که پیشگامان اهل هر دین هستند.
بعضی (1) دیگر گفتهاند: مراد مؤمن آل فرعون و حبیب نجار است که داستانش در سوره یس آمده، و نیز علی (علیه السلام) است که در ایمان به رسول خدا از دیگران سبقت داشت، و از آنان أفضل بود.
بعضی (2) دیگر گفتهاند: منظور از سابقین کسانی هستند که در مکه مسلمان شدند، و بعد از هجرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هجرت کردند.
بعضی دیگر (3) گفتهاند: منظور سبقت گیرندگان در نمازهای پنجگانهاند.
و بعضی (4) گفتهاند: کسانی که به دو قبله نماز گزاردند (یعنی قبل از سال اول هجرت به اسلام در آمدند). بعضی (5) دیگر گفتهاند سبقت گیرندگان به جهادند. و بعضی دیگر حرفهایی دیگر دارند. و دو قول اول (که یکی میگفت: سبقت گیرندگان به هر عمل و اعتقادی است که خدا بدان دعوت کرده، و دیگری میگفت کسانی هستند که به ایمان و اطاعت سبقتی خستگی ناپذیر دارند) به همان معنایی که ما گفتیم بر میگردد، و سوم و چهارم را باید به تمثیل حمل کرد (و گفت: نمیخواستهاند بگویند: سابقون اولون فقط افرادی مانند انبیاء و مؤمن آل فرعون و حبیب نجار و علی بن ابی طالب (علیه السلام) هستند) و بقیه وجوه اصلا ربطی به آیه ندارد، مگر اینکه آنها را هم به نحوی حمل بر تمثیل کنیم.
در کتاب خصال از زهری روایت آورده که گفت: از علی بن الحسین (علیه السلام) شنیدم میفرمود: کسی که بین خود و خدا نسبت و رابطهای برقرار نکرده باشد در دنیا عمرش به حسرت میگذرد، و دلش از حسرت پاره پاره میشود، به خدا سوگند دنیا و آخرت وضعی دارند که تنها میتوان به دو کفه ترازو تشبیهش کرد، هر یک از دو کفه به هر مقدار سنگین شود، کفه دیگر به همان مقدار نادیده گرفته میشود، آن گاه این کلام خدای عز و جل را تلاوت کرد که میفرماید: " إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ" منظور از واقعه قیامت استَیْسَ لِوَقْعَتِها کاذِبَةٌ خافِضَةٌ"
قسم به پروردگار: قیامت پایین میبرد دشمنان خدا را در آتش" رافعة" قسم به پروردگار: قیامت بلند میکند دوستان خدا را به سوی بهشت (1).
1) خصال، ج 1، ص 64، ح 95.
و در تفسیر قمی است که راجع به آیه" إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ لَیْسَ لِوَقْعَتِها کاذِبَةٌ" فرمود:
در وقوع قیامت کذبی نیست بلکه حق است، و" خافضة" دشمنان خدا را پایین میآورد و" رافعة" اولیای خدا را بلند میکند،" إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا"، فرمود: یعنی ابعاض زمین به یکدیگر کوفته میشود" وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا"، یعنی کوهها از ریشه کنده میشوند، فَکانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا" فرمود: " هباء" آن ذرههایی است که هنگام تابش نور خورشید از پنجره به درون خانه، در ستون نورش دیده میشود،" وَ کُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً"، یعنی در روز قیامت شما مردم سه دسته خواهید بود، اول اصحاب میمنه، و چه اصحاب میمنهای، و دوم اصحاب مشئمه، و چه اصحاب مشئمهای، و سابقین (در عمل خیر که سابقین در مغفرت و رحمتند، و) جلوتر از هر کس دیگر به بهشت در میآیند (1)
(2 و 3)الدر المنثور، ج 6، ص 154.
.مؤلف: اینکه فرمود: " جلوتر از هر کس دیگر به بهشت در میآیند" تفسیر سابقین دوم است.
و در الدر المنثور است که: عبد بن حمید و ابن جریر و ابن منذر، از علی بن ابی طالب (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: " هباء منبث" عبارت است از ذرات سرگردان در فضا و" هباء منثور" به معنای غباری است که در ستون شعاع خورشید تابیده از پنجره دیده میشود (2) .
و نیز در همان کتاب آمده که ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده که در تفسیر جمله" وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ" گفته: این آیه در باره حزقیل مؤمن آل فرعون، و حبیب نجار، که داستانش در سوره یس آمده، و علی بن ابی طالب (علیه السلام) نازل شده، که هر یک از آنان پیشگام امت خود بوده، و علی از همه آنان افضل است (3) .
و در مجمع البیان از ابی جعفر (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: سابقین چهار کس هستند: اول پسر آدم، که به دست برادرش کشته شد، و دوم پیشگام امت موسی بود، که همان مؤمن آل فرعون است، سوم پیشگام امت عیسی، یعنی حبیب نجار است، و چهارم پیشگام امت اسلام، یعنی علی بن ابی طالب (علیه السلام) است (2).
مؤلف: این معنا در روضة الواعظین از امام صادق (علیه السلام) نیز روایت شده (3).
و شیخ طوسی در امالی خود به سندی که از ابن عباس دارد از او روایت کرده که
گفت: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) معنای آیه شریفه" وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ" را پرسیدم، فرمود: جبرئیل به من گفت: اینان عبارتند از علی، و شیعیان او، آری علی و شیعیانش جلوتر از هر کس دیگر به بهشت در میآیند و به کرامت و احترامی که نزد خدا دارند مقرب درگاه خدایند (1).
و در کمال الدین به سند خود از خیثمه جعفی از امام ابی جعفر (علیه السلام) روایت کرده که در ضمن حدیثی فرمود: " السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ" ماییم، و آخرون هم که در بارهاش فرموده: " وَ قَلِیلٌ مِنَ الْآخِرِینَ" ما هستیم (2).
و در عیون در باب" ما جاء عن الرضا (علیه السلام) من الاخبار المجموعة" به سند خود از علی (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: آیه شریفه" وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ" در باره من نازل شده است (3).
و در مجمع البیان در ذیل همین آیه از علی (علیه السلام) نقل کرده که فرمود: منظور سبقت گرفتن به انجام نمازهای پنجگانه است»
.مؤلف: همانطور که در سابق هم گفتیم، باید این احادیث را حمل بر تمثیل کرد.(4)
أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ (11) فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ (12) ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ (13) وَ قَلِیلٌ مِنَ الْآخِرِینَ (14) عَلی سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ (15)
مُتَّکِئِینَ عَلَیْها مُتَقابِلِینَ (16) یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ (17) بِأَکْوابٍ وَ أَبارِیقَ وَ کَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ (18) لا یُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا یُنْزِفُونَ (19) وَ فاکِهَةٍ مِمَّا یَتَخَیَّرُونَ (20)
وَ لَحْمِ طَیْرٍ مِمَّا یَشْتَهُونَ (21) وَ حُورٌ عِینٌ (22) کَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَکْنُونِ (23) جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ (24) لا یَسْمَعُونَ فِیها لَغْواً وَ لا تَأْثِیماً (25)
إِلاَّ قِیلاً سَلاماً سَلاماً (26) وَ أَصْحابُ الْیَمِینِ ما أَصْحابُ الْیَمِینِ (27) فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ (28) وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ (29) وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ (30)
وَ ماءٍ مَسْکُوبٍ (31) وَ فاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ (32) لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ (33) وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ (34) إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً (35)
فَجَعَلْناهُنَّ أَبْکاراً (36) عُرُباً أَتْراباً (37) لِأَصْحابِ الْیَمِینِ (38) ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ (39) وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِینَ (40)
وَ أَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ الشِّمالِ (41) فِی سَمُومٍ وَ حَمِیمٍ (42) وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ (43) لا بارِدٍ وَ لا کَرِیمٍ (44) إِنَّهُمْ کانُوا قَبْلَ ذلِکَ مُتْرَفِینَ (45)
وَ کانُوا یُصِرُّونَ عَلَی الْحِنْثِ الْعَظِیمِ (46) وَ کانُوا یَقُولُونَ أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ (47) أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ (48) قُلْ إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ (49) لَمَجْمُوعُونَ إِلی مِیقاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (50)
ثُمَّ إِنَّکُمْ أَیُّهَا الضَّالُّونَ الْمُکَذِّبُونَ (51) لَآکِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ (52) فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ (53) فَشارِبُونَ عَلَیْهِ مِنَ الْحَمِیمِ (54) فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهِیمِ (55)
هذا نُزُلُهُمْ یَوْمَ الدِّینِ (56)
سابقین همان مقربین درگاه خدایند (11).
در باغهای پر نعمت بهشت جای دارند (12).
این طایفه در گذشتگان بیشتر هستند (13).
و در آیندگان کمتر (14).
اینان بر تختهایی به هم پیوسته قرار دارند (15).
رو به روی هم تکیه میزنند (16).
و غلامانی بهشتی پروانهوار به خدمتشان میپردازند (17).
با ظرفهایی چون تنگ و آفتابه، و قدح شراب معین میآورند (18).
شرابی که نه سر درد میآورد و نه عقلشان را زایل میسازد (19).
و از میوهها هر چه اختیار کنند (20).
و از گوشت مرغ از هر نوع که اشتها کنند (21).
و حور العینهایی (دارند) (22).
که از شدت صفا چون لؤلؤ دست نخوردهاند (23).
همه اینها پاداش کارهایی است که همواره میکردند (24).
در بهشت نه سخن بیهوده میشنوند، و نه تهمت و گناه (25).
هر چه هست سلام است و سخن سالم (26).
اما اصحاب یمین نامه اعمالشان به دست راستشان داده میشود و وصفی ناگفتنی دارند (27).
در سایه سدری بیخار (28).
و موزی که میوههایش رویهم چیده شده (29).
و سایهای گسترده و همیشگی (30).
و آبشاری لا ینقطع (31).
و میوههایی بسیار (32).
که در هیچ فصلی قطع و در هیچ حالی ممنوع نمیشود (33).
و جایگاهی بلند (و یا در جوار همسرانی بلند مرتبه) قرار دارند (34).
ما آنان را به وصفی ناگفتنی ایجاد کردیم (35).
و همیشه بکر قرارشان دادیم (36).
و نیز شوهر دوست و هم سن شوهران (37).
این سرنوشت مخصوص اصحاب یمین است (38).
که هم در گذشتگان بسیارند (39).
و هم در آیندگان (40).
و اما اصحاب شمال چه اصحاب شمالی؟ (نامه اعمالشان به نشانه جرم به دست چپشان داده میشود) (41).
که در آتشی نافذ و آبی جوشان (42).
و در سایهای از دود سیاه قرار دارند (43).
که نه خنکی دارد، و نه سودی میبخشد (44).
چون ایشان قبل از این در دنیا عیاش و طاغی بودند (45).
و بر شکستن سوگند محکم و عظیم، اصرار میورزیدند (46).
و بارها میگفتند آیا اگر بمیریم و خاک و استخوان شویم دوباره زنده و مبعوث میگردیم؟ (47).
آیا پدران گذشته ما نیز مبعوث میشوند (48).
بگو انسانهای اولین و آخرین (49).
به طور قطع برای اجتماع در میقات روزی معلوم جمع خواهند شد (50).
آن گاه شما ای گمراهان تکذیبگر (51).
از درختی از زقوم خواهید خورد (52).
و شکمها را از آن پر خواهید ساخت (53).
و آن گاه از آب جوشان متعفن روی آن خواهید نوشید (54).
پس از آن باز هم خواهید نوشید، آن چنان که شتر هیماء و دچار بیماری استسقاء مینوشد، و رفع عطش میکند (55).
تازه همه اینها پذیرایی ابتدایی ورودشان به قیامت است (56).
این آیات حال و وضعی که هر یک از آن سه طایفه در قیامت دارند شرح میدهد.
" أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ" اشاره با کلمه" اولئک" به سابقین است، و جمله" اولئک المقربون" مبتدا و خبر، و جملهای استینافی و ابتدایی است و ربطی به ما قبل ندارد.
ولی بعضی (1) از مفسرین گفتهاند: جمله مذکور که مرکب از مبتدا و خبر است، خود خبری است برای کلمه سابقون.
بعضی (2) دیگر گفتهاند: " اولئک" مبتدا، و مقربون صفت آن، و خبرش جمله" فی جنات النعیم" است، (بنا بر اینکه مبتدا و خبر باشد معنایش این میشود که اینان مقربان درگاه خدایند، و در جنات نعیم هستند، و بنا بر وجه دوم معنایش این میشود که سابقون همین مقربین هستند که در جنات نعیمند. و بنا بر وجه سوم معنایش این میشود که این مقربین در جنات نعیمند)، ولی از این سه احتمال اولین وجه از نظر سیاق که نخست مردم را سه قسم میکند، و سپس مال کار هر یک را به تفصیل شرح میدهد سازگارتر و موجهتر است (1).
و مساله قرب و بعد دو معنای نسبی هستند که اجسام به حسب نسبت مکانی به آن دو متصف میشوند، (میگوییم فلان چیز به ما نزدیک و آن دیگری از ما دور است)، ولی در استعمال آن توسعهای داده، در زمان و غیر زمان هم استعمال کردهاند، مثلا میگویند فردا به امروز نزدیکتر است تا پس فردا، و یا میگویند عدد چهار به عدد سه نزدیکتر است تا عدد پنج، و یا رنگ سبز به رنگ سیاه نزدیکتر از رنگ قرمز است، و باز توسعه بیشتری به استعمال آن داده، از اجسام و جسمانیات تجاوز کرده معانی و حقایق را هم با آن دو توصیف کردهاند (مثلا فرمودهاند مسلمان بخیل دورتر از کافر سخی است به نجات، و به عکس کافر سخی نزدیکتر به نجات است از مسلمان بخیل).
حتی کلمه" قرب" در مورد خدای تعالی به خاطر احاطهای که به هر چیز دارد، استعمال شده، خود خدای تعالی فرموده: " وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ" (2)و یا فرموده:
1) چون گفتیم از جمله مورد بحث شروع به تفصیل مال کار هر یک از آن سه طایفه شده، پس باید جمله را استینافی و ابتدایی گرفت، که وجه اول هم همین است، به خلاف وجه دوم که جمله را خبر برای مبتدایی میگرفت، که در فراز قبل قرار داشت، و به خلاف وجه سوم که آن نیز جمله را تتمه مطلبی میگرفت که گویا قبلا آغاز شده." مترجم".
2) و چون بندگانم سراغ مرا از تو میگیرند من نزدیکم. سوره بقره، آیه 186.
" وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ" (1)و نیز فرموده: " وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ" (2)و این معنا یعنی نزدیکتر بودن خدای تعالی به من از خود من، و به هر چیزی از خود آن چیز، عجیبترین معنایی است که از مفهوم قرب تصور میشود، و ما در تفسیر آیه 16 از سوره" ق" به تصویر آن اشاره کردیم.
و نیز از مواردی که کلمه قرب در امور معنوی استعمال شده مورد بندگان در مرحله بندگی و عبودیت است، و چون نزدیک شدن بنده به خدای تعالی امری است اکتسابی، که از راه عبادت و انجام مراسم عبودیت به دست میآید، کلمه را در این مورد در صیغه تقرب استعمال میکنند، چون تقرب به معنای آن است که کسی بخواهد به چیزی و یا کسی نزدیک شود، بنده خدا با اعمال صالح خود میخواهد به خدا نزدیک گردد، و این نزدیکی عبارت است از اینکه در معرض شمول رحمت الهی واقع شود، و در آن معرض شر اسباب و عوامل شقاوت و محرومیت را از او دور کنند.
و نیز اینکه میگوییم: خدای تعالی بنده خود را به خود نزدیک میکند، معنایش این است که: او را در منزلتی نازل میکند که از خصایص وقوع در آن منزلت رسیدن به سعادتهایی است که در غیر آن منزلت به آن نمیرسد، و آن سعادتها عبارت است از اکرام خدا، و مغفرت و رحمت او، هم چنان که فرمود: " کِتابٌ مَرْقُومٌ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ" (3)و نیز فرموده: " وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنِیمٍ عَیْناً یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ" (4).
پس مقربون بلند مرتبهترین طبقات اهل سعادتند، هم چنان که آیه شریفه" وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ" نیز به این معنا اشاره دارد، و معلوم است که چنین مرتبهای برای کسی حاصل نمیشود مگر از راه عبودیت و رسیدن به حد کمال آن، هم چنان که فرمود: َنْ یَسْتَنْکِفَ الْمَسِیحُ أَنْ یَکُونَ عَبْداً لِلَّهِ وَ لَا الْمَلائِکَةُ الْمُقَرَّبُونَ"
(5)و عبودیت تکمیل نمیشود مگر وقتی که عبد تابع محض باشد، و اراده و عملش را تابع اراده مولایش کند، هیچ چیزی
1) و ما از شما به او نزدیکتریم. سوره واقعه، آیه 85.
2) و ما نزدیکتر به او هستیم از رگ گردن. سوره ق، آیه 16.
3) کتابی مرقوم که تنها مقربین آن را مشاهده میکنند. سوره مطففین، آیه 20.
4) چاشنی آن از تسنیم است یعنی از چشمهای است که مقربان مینوشند. سوره مطففین، آیه 27 و 28.
5) نه مسیح از اینکه بندهای برای خدا باشد استنکاف میورزد، و نه ملائکه مقرب. سوره نساء، آیه 172.
نخواهد، و هیچ عملی نکند، مگر بر وفق اراده مولایش، و این همان داخل شدن در تحت ولایت خدا است، پس چنین کسانی اولیاء اللَّه نیز هستند، و اولیاء اللَّه تنها همین طایفهاند.
" فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ"- یعنی هر یک نفر از این مقربین در یک جنت نعیم خواهد بود، در نتیجه همه آنان در جنات النعیم هستند، آوردن" جنات" به صیغه جمع به این اعتبار بوده، ممکن هم هست به این اعتبار باشد که هر یک نفر از مقربین در جنتهای نعیم باشد، و لیکن این احتمال از این نظر بعید است که در آخر سوره صریحا میفرماید: مقربین هر یک در یک جنتند: " فَأَمَّا إِنْ کانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ فَرَوْحٌ وَ رَیْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ" (1).
در سابق هم مکرر گفتیم که نعیم عبارت است از ولایت و جنت نعیم عبارت است از جنت ولایت، و این نکته با مطلب چند سطر قبل ما هم تناسب دارد که گفتیم: " و این همان داخل شدن به ولایت خدا است".
" ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ قَلِیلٌ مِنَ الْآخِرِینَ" کلمه" ثلة"- به طوری که گفتهاند (2)
(3 و 4)روح المعانی، ج 27، ص 135.
- به معنای جماعت بسیار انبوه است، و مراد از کلمه" اولین" امتهای گذشته انبیای سلف است، و مراد از کلمه" آخرین" امت اسلام است، چون معهود از کلام خدا همین است، که هر جا سخن از اولین و آخرین گفته منظورش از اولین، امتهای گذشته، و از آخرین امت اسلام است، مانند آیهای که در همین سوره میآید و میفرماید: " أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ قُلْ إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ لَمَجْمُوعُونَ إِلی مِیقاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ"، بنا بر این معنای آیه مورد بحث این شد که: مقربین از امتهای گذشته جمعیت بسیاری بودند، و از این امت جمعیت کمتری.با بیانی که گذشت این معنا روشن شد اینکه: بعضی (3) از مفسرین گفتهاند مراد از اولین مسلمانان صدر اول اسلام، و مراد از آخرین مسلمانان آخر این امت است تفسیر صحیحی نیست.
" عَلی سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ مُتَّکِئِینَ عَلَیْها مُتَقابِلِینَ" کلمه" وضن" به معنای بافتن است. بعضی (4) هم گفتهاند: هر بافتنی را وضن نمیگویند، بلکه تنها بافتن زره را وضن میگویند، و اگر در اینجا بافتن" تخت را وضن
خوانده" از باب استعاره است، خواسته است از محکمی بافت آن خبر داده باشد (1)
(2 و 3 و 4)روح المعانی، ج 27، ص 136. [.....]
." مُتَّکِئِینَ عَلَیْها"- این دو جمله دو تا حال برای ضمیری است که به مقربین بر میگردد و مرجع ضمیر" علیها" کلمه" سرر" است، و معنایش این است که: مقربین بر تختهای بافتهای قرار دارند، در حالی که بر آنها تکیه کردهاند، و در حالی که رو به روی هم نشستهاند. ممکن هم هست جمله اول حال برای مقربین و جمله دوم حال برای ضمیر جمله اول باشد، که در این صورت معنا چنین میشود: مقربین در حالی بر تختهای بافتهای قرار دارند که بر آن تکیه کردهاند، و در حالی بر آن تکیه کردهاند که رو به روی هم نشستهاند، و اما اینکه رو به روی هم نشستن چه معنا دارد؟ باید گفت معنای تحت اللفظی آن منظور نیست، بلکه کنایه از نهایت درجه انس و حسن معاشرت و صفای باطن ایشانست، میخواهد بفرماید:
مقربین به پشت سر یکدیگر نظر نمیکنند، و پشت سر آنان عیبگویی ندارند، غیبت نمیکنند، بلکه هر چه دارند رو به روی هم میگویند.
" یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ" کلمه" ولدان" جمع ولد- فرزند- است، و طواف کردن پسرانی بهشتی بر پیرامون مقربین کنایه است از حسن خدمتگزاری آنان، و کلمه" مخلدون" اسم مفعول از باب تفعیل از ماده خلود است، که به معنای دوام است، یعنی پسرانی بهشتی به آنان خدمت میکنند که تا ابد به همان قیافه پسری و جوانی باقیند، و گذشت زمان اثری در آنان نمیگذارد.
بعضی (2) از مفسرین گفتهاند: مخلدون از ماده" خلد"- به فتحه خاء و لام- است که به معنای گوشواره است و مراد این است که خدمتکاران نامبرده گوشواره بگوشند.
" بِأَکْوابٍ وَ أَبارِیقَ وَ کَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ" کلمه" اکواب" جمع کوب است، که در عرب به معنای ظرفی است که نه دسته داشته باشد و نه لوله به خلاف اباریق که جمع ابریق است و به معنای ظرفی است که هم دسته دارد، و هم لوله، و در فارسی به آن آفتابه میگویند.
و بعضی (3) گفتهاند: ابریق به معنای ظرفی است که تنها لوله داشته باشد.
و کلمه" کاس" همان کاسه فارسی است.
بعضی (4) از مفسرین در پاسخ از این سؤال که چرا اکواب و اباریق را جمع آورد، و در.]
1) در عرب معمول است که کف نیمکتها را با لیف خرما میبافند، هم چنان که در غیر عرب آن را از سیم میبافند، و نامش را تخت فنری میگذارند" مترجم".
خصوص کاس آن را به صیغه مفرد آورد، گفتهاند: جهتش این است که کلمه کاس تنها در موردی بر ظرف اطلاق میشود که پر باشد، و کاسه خالی را کاس نمیگویند.
و مراد از" معین" خمر معین است، یعنی شرابی که پیش روی آدمی جریان داشته باشد.
" لا یُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا یُنْزِفُونَ" یعنی مقربین از نوشیدن آن کاسهها دچار صداع و خماری که دنبال خمر هست نمیشوند، و شراب بهشت مانند شراب دنیا خمارآور نیست، و عقل آنان به خاطر سکری که از نوشیدن شراب حاصل میشود زایل نمیگردد، در عین اینکه مست میشوند عقلشان را هم از دست نمیدهند.
" وَ فاکِهَةٍ مِمَّا یَتَخَیَّرُونَ وَ لَحْمِ طَیْرٍ مِمَّا یَشْتَهُونَ" کلمه فاکهه و طیر در این آیه شریفه عطف است بر کلمه" اکواب"، و معنای آن این است که پسران بهشتی پیرامون مقربین در آمد و شدند، یکی میوه میآورد هر میوهای که خود او اختیار کرده باشد، دیگری مرغ بریان میآورد هر مرغی که خود او هوس کرده باشد.
در اینجا ممکن است کسی اشکال کند که در روایات آمده که اهل بهشت هر وقت اشتهای میوهای کنند شاخهای که حامل آن میوه است خودش به سوی ایشان خم میشود و ایشان میوه را میچیند، و چون اشتهای گوشت مرغی کنند خود آن مرغ در حالی که بریان شده در دست ایشان میافتد، و هر چه بخواهند از آن میخورند، دوباره مرغ زنده شده پرواز میکند.
ولی این اشکال وارد نیست، برای اینکه اهل بهشت هر چه بخواهند در اختیار دارند، یکی از چیزهایی که انسان میخواهد تنوع و تفنن در زندگی است، گاهی انسان میخواهد خدمتگزارانش برایش آنچه میخواهد حاضر کنند، و مخصوصا در وقتی که آدمی با دوستان خود مجلسی فراهم کرده دوست میدارد خدمتکاران از دوستانش پذیرایی کنند، هم چنان که گاهی هم هوس میکند بدون وساطت خدمتکاران خودش برخیزد و از درخت میوه بچیند.
" وَ حُورٌ عِینٌ کَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَکْنُونِ" کلمه" حور عین" مبتدایی است که خبرش حذف شده، از سیاق چنین بر میآید، و تقدیر آن" لهم حور عین..." است، و یا" و فیها حور عین..." است. و حور العین نام زنان بهشت است، و در سابق در تفسیر سوره دخان معنای حور العین گذشت، و این حور العین مانند لؤلؤ مکنون است یعنی لؤلؤیی که در صدف خود مخزون و محفوظ و دست نخورده است، و این تعریف نشان دهنده منتهای صفای حور است.
" جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ" این آیه شریفه قیدی است برای همه مطالب قبل، و کلمه" جزاء" مفعول له و بیانگر علت است.
و معنای آیه این است که: همه آنچه که با اهل بهشت کردیم برای این بود که پاداشی باشد در قبال آن اعمال صالحی که به طور مستمر انجام میدادند.
" لا یَسْمَعُونَ فِیها لَغْواً وَ لا تَأْثِیماً"" سخن لغو" آن سخنی است که فایده و اثری بر آن مترتب نشود، و" تاثیم" به معنای آن است که نسبت اثم (گناه) به کسی بدهی.
و معنای آیه این است که: در بهشت کسی لغو و تاثیم از دیگری نمیشنود، و کسی نیست که ایشان را به سخنی مخاطب سازد که فایدهای بر آن مترتب نباشد، و کسی نیست که ایشان را به گناهی نسبت دهد، چون در بهشت گناهی نیست.
بعضی (1)از مفسرین کلمه تاثیم را تفسیر کردهاند به دروغ.
" إِلَّا قِیلًا سَلاماً سَلاماً" این جمله استثنایی است منقطع از لغو و تاثیم، و کلمه" قیل" مانند کلمه" قول" مصدر است، و کلمه" سلاما" بیان کلمه" قیل" است، و تکرار آن صرفا برای تاکید وقوع آن است.
و معنای آیه این است که: اهل بهشت لغو و تاثیمی نمیشنوند، مگر سخنی که سلام است و سلام.
بعضی (2)از مفسرین گفتهاند: ممکن است کلمه" سلاما" مصدر به معنای وصف باشد، یعنی صفت قیلا باشد، که در این صورت معنایش چنین میشود: " مگر سخنی که این صفت دارد سالم است".
" وَ أَصْحابُ الْیَمِینِ ما أَصْحابُ الْیَمِینِ" از این آیه شروع میشود به تفصیل مال حال اصحاب میمنه، و اگر به جای تعبیر به اصحاب میمنه تعبیر کرد به اصحاب یمین، برای این بود که بفهماند هر دو تعبیر در باره یک طایفه است، و آن یک طایفه کسانی هستند که نامه اعمالشان به دست راستشان داده
میشود، و جمله دوم استفهامی است که در مقام بزرگداشت امر آنان و به شگفت آوردن شنونده از حال ایشان است، و این جمله استفهامی خبر است برای جمله اول یعنی" وَ أَصْحابُ الْیَمِینِ".
" فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ"" سدر" نام درختی است که بارش را عرب نبق و فارس کنار مینامد و" مخضود" هر شاخهای است که تیغش بریده شده باشد، و دیگر خار در آن نباشد.
" وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ" کلمه" طلح" نام درخت موز است.
بعضی (1)گفتهاند: طلح، موز نیست، بلکه درختی است که سایهای خنک و مرطوب دارد.
بعضی (2)دیگر گفتهاند: درخت ام غیلان است، که شکوفههایی خوشبو دارد.
و کلمه" منضود" اسم مفعول از مصدر نضد" چیدن به ردیف" است، پس منضود از هر چیز، رویهم چیده شده آن است.
و معنای آیه مورد بحث این است که: اصحاب یمین در درختان موز هستند که میوههایش روی هم چیده شده از پایین درخت تا بالای آن.
" وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ وَ ماءٍ مَسْکُوبٍ" بعضی (3)از مفسرین گفتهاند: " ممدود از سایهها" آن سایهای است که: همیشگی باشد و نور خورشید آن را از بین نبرد و" ماء مسکوب" آبی است که دائما در جریان باشد و هرگز قطع نگردد.
" وَ فاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ" یعنی درختانی که میوههایش فصلی نیست و مانند درختان دنیا نیست که در زمستان بار نداشته باشد، ممنوعه هم نیست نه از ناحیه خود بهشتیان، که مثلا از آن سیر و خسته شده باشند، و نه از ناحیه خارج از خودشان، که مثلا دوری محل و یا وجود خارهای شاخه که نگذارد میوه آن را بچینند و یا مانعی دیگر.
" وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ" کلمه" فرش" جمع فراش است، که به معنای گستردنیها است، و کلمه" مرفوعة"
به معنای عالی و بلند است.
بعضی (1)از مفسرین مراد از فرش مرفوعه را زنان ارجمندی دانستهاند که در عقل و جمال و کمال قدر و منزلتی بلند دارند، و استدلال کردهاند به اینکه: کلمه فراش در مورد زنان نیز استعمال دارد، و اتفاقا آیه بعدی هم که میفرماید: " إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً..." با این وجه تناسب دارد.
" إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً فَجَعَلْناهُنَّ أَبْکاراً عُرُباً أَتْراباً" یعنی ما آن زنان را ایجاد و تربیت کردیم، ایجادی خاص و تربیتی مخصوص. در این آیه اشارهای هم به این نکته هست که وضع زنان بهشتی از نظر جوانی و پیری و زیبایی و زشتی اختلاف ندارد، و معنای اینکه فرمود: " فَجَعَلْناهُنَّ أَبْکاراً" این است که: ما زنان بهشتی را همیشه بکر قرار دادهایم، به طوری که هر بار که همسران ایشان با آنان بیامیزند ایشان را بکر بیابند.
کلمه" عرب" جمع عروب است، و عروب به معنای زنی است که به شوهرش عشق میورزد، و یا حد اقل او را دوست بدارد و در برابرش ناز و کرشمه داشته باشد، و کلمه" اتراب" جمع ترب- به کسره تاء و سکون راء- به معنای مثل است، میفرماید: ما زنان بهشتی را امثال یکدیگر کردیم، و یا از نظر سن و سال، هم سن شوهرانشان کردیم.
" لِأَصْحابِ الْیَمِینِ ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِینَ" معنای این آیه از آنچه گذشت استفاده میشود، احتیاج به توضیح مکرر ندارد، چیزی که در اینجا باید گفت این است که: از این آیات استفاده میشود اصحاب یمین در اولین و آخرین جمعیتی کثیر هستند، به خلاف سابقین مقربین که در اولین، بسیار بودند، و در آخرین وعدهای کمتر.
" وَ أَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ الشِّمالِ" این جمله مرکب است از مبتدای" أَصْحابُ الشِّمالِ"، و خیر" ما أَصْحابُ الشِّمالِ"، و استفهام در جمله دوم استفهام شگفتانگیزی و هولانگیزی است، و اگر اصحاب مشئمه در آیات قبل را در این آیات اصحاب شمال خواند، برای این بود که اشاره کند به اینکه اصحاب مشئمه در قیامت نامههای اعمالشان به دست چپشان داده میشود، هم چنان که نظیرش در اصحاب یمین گذشت.
1) مجمع البیان، ج 9، ص 219.
" فِی سَمُومٍ وَ حَمِیمٍ وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ لا بارِدٍ وَ لا کَرِیمٍ" کلمه" سموم"- به طوری که در کشاف (1)آمده- به معنای حرارت آتش است، که در" مسام بدن" (2)فرو رود، و کلمه" حمیم" به معنای آب بسیار داغ است، و تنوین در آخر سموم و حمیم عظمت آن دو را میرساند. (در فارسی هم وقتی میخواهیم بفهمانیم فلانی شجاعت عجیبی به خرج داد، میگوییم: فلانی شجاعتی کرد، یعنی شجاعتی وصف ناپذیر)، و کلمه" یحموم" به معنای دود سیاه است، و ظاهرا دو کلمه" لا بارِدٍ وَ لا کَرِیمٍ" دو صفت باشد برای ظل نه برای یحموم، چون ظل است که از آن انتظار برودت میرود، و مردم بدان جهت خود را به طرف سایه میکشانند، که خنک شوند، و استراحتی کنند و هرگز از دود انتظار برودت ندارند، تا بفرماید یحمومی که نه خنک است و نه کریم.
" إِنَّهُمْ کانُوا قَبْلَ ذلِکَ مُتْرَفِینَ" این آیه علت استقرار اصحاب شمال در عذاب را بیان میکند، و اشاره با کلمه" ذلک" به همان عذاب آخرتی است که قبلا ذکر کرده بود، و" اتراف" که مصدر کلمه" مترفین" است به معنای آن است که نعمت، صاحب نعمت را دچار مستی و طغیان کند، کسی که نعمت چنینش کند میگویند او اتراف شده، یعنی سرگرمی به نعمت آن چنان او را مشغول کرده که از ما ورای نعمت غافل گشته، پس مترف بودن انسان به معنای دل بستگی او به نعمتهای دنیوی است، چه آن نعمتهایی که دارد، و چه آنهایی که در طلبش میباشد، چه اندکش و چه بسیارش (3).
این را بدان جهت گفتیم که دیگر اشکال نشود به اینکه بسیاری از اصحاب شمال از متمولین و دارای نعمتهای بسیار نیستند، چون نعمتهای الهی همه در داشتن مال خلاصه نمیشود، مال یکی از آن نعمتها است، و آدمی غرق در انواع نعمتهای خدایی است، ممکن است مردی تهیدست به یکی دیگر از آن نعمتها دچار طغیان بشود.
و به هر حال معنای آیه این است که: اگر گفتیم ما اصحاب شمال را به فلان عذاب گرفتار میکنیم، علتش این است که آنان قبل از این در دنیا دچار طغیان بودند، و به نعمتهای خدا اتراف شده بودند.".
" وَ کانُوا یُصِرُّونَ عَلَی الْحِنْثِ الْعَظِیمِ" در مجمع البیان میگوید: کلمه" حنث" به معنای شکستن عهد و پیمان مؤکد به سوگند است، و اصرار در شکستن چنین عهدی به این است که: به این عمل ناستوده هم چنان ادامه دهد، و به هیچ وجه دست از آن برندارد (1)
(2 و 3 و 4)روح المعانی، ج 27، ص 144.
.و شاید این معنا از سیاق استفاده بشود که اصرار بر حنث عظیم عبارت است از اینکه استکبار از پرستش و بندگی پروردگار خود دارند، عبادتی که بر حسب فطرت بر آن پیمان بسته بودند، و در عالم ذر بر طبق آن میثاق داده بودند، و در عین سپردن چنین پیمانی فطری غیر پروردگار خود را اطاعت کنند، و این پیمان شرک مطلق است.
بعضی (2) هم گفتهاند: اصلا کلمه" حنث" به معنای گناه عظیم است، و اگر با این حال کلمه مذکور را به وصف عظیم توصیف کرده، با اینکه عظیم در معنای خود کلمه خوابیده، برای مبالغه است، و منظور از حنث عظیم شرک به خدا است.
بعضی (3) دیگر گفتهاند: حنث عظیم به طور کلی به معنای هر گناه کبیره است.
بعضی (4) هم گفتهاند: سوگند خوردن بر این ادعا است که قیامت دروغ است، و این سوگند در آیه شریفه" وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لا یَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ یَمُوتُ" (2)حکایت شده میفرماید: مشرکین سوگندهای غلاظ و شدادی به خدا میخورند که خدا مردگان را زنده نمیکند، ولی لفظ آیه مورد بحث مطلق است، نه از آن خصوص عهدشکنی متبادر است، و نه شرک به خدا، و نه گناهان کبیره، و نه سوگند بر نبودن معاد، و چون آیه مطلق است پس با احتمال ما بهتر میسازد که گفتیم: عبارت است از اطاعت غیر خدا که این نیز مطلق است و شامل همه آن احتمالات میشود.
" وَ کانُوا یَقُولُونَ أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ" سخنی است از منکرین معاد که ریشه و اساسی به جز استبعاد ندارد، و به همین علت استبعاد حشر خود را با حشر پدران خود تاکید کردند، چون حشر پدران پوسیده به نظر آنان بعیدتر است، و تقدیر کلام" او آباؤنا الاولون مبعوثون" است، یعنی آباء و پدران گذشته ما نیز مبعوث میشوند؟
" قُلْ إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ لَمَجْمُوعُونَ إِلی مِیقاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ" در این آیه خدای تعالی به رسول گرامی خود دستور میدهد از استبعاد آنان نسبت به معاد پاسخ داده، آن را تثبیت کند، و آن گاه به ایشان خبر دهد که در روز قیامت چه زندگیی دارند، طعام و شرابشان چیست؟ طعامشان زقوم و شرابشان حمیم است.
و حاصل پاسخ این است که: اولین و آخرین هر دو دسته به سوی میقات روزی معلوم جمع میشوند، و اینکه بین خود و اولین فرق گذاشتند بعث خود را امری بعید و بعث آنان را بعیدتر دانستند صحیح نیست.
و کلمه" میقات" به معنای وقت معینی است، که امری را با آن تحدید کنند، و منظور از" یوم معلوم" روز قیامت است که نزد خدا معلوم است، پس اضافه میقات به کلمه" یوم معلوم" با اینکه گفتیم خود میقات به معنای وقت معین است اضافهای است بیانی.
" ثُمَّ إِنَّکُمْ أَیُّهَا الضَّالُّونَ الْمُکَذِّبُونَ لَآکِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ" این آیات تتمه کلامی است که گفتیم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مامور بوده با منکرین معاد در میان بگذارد، و در این آیات از مال کار آنان در روز قیامت و وضعی که آن روز دارند، و طعام و شرابی که دارند خبر میدهد.
و اگر آنان را به خطاب ضالین و مکذبین مخاطب کرد، برای این بود که به علت شقاوت و ملاک خسرانشان در روز قیامت اشاره کرده باشد، و آن ملاک این است که:
ایشان از طریق حق گمراه بودند، و این گمراهی در اثر استمراری که در تکذیب و اصراری که بر حنث داشتند در دلهایشان رسوخ کرده، و اگر تنها گمراه بودند و دیگر تکذیب نمیداشتند، امید آن میرفت که نجات یابند، و هلاک نگردند اما دردشان تنها گمراهی نبود.
و کلمه" من" در جمله" من شجر" ابتدایی است، و در جمله" من زقوم" بیانیه است.
احتمال هم دارد" من زقوم" بدل باشد از" من شجر". و ضمیر" منها" به شجر و یا به ثمر بر میگردد، و این دو نام هم جایز است ضمیر مؤنث به آن برگردد و هم ضمیر مذکر، و بخاطر همین در اینجا ضمیر مؤنث به آن برگردانیده، و در آیه بعدی ضمیر مذکر آورده، فرموده: " فَشارِبُونَ عَلَیْهِ"، و بقیه الفاظ آیه روشن است. میفرماید: سپس شما ای گمراهان تکذیب کننده از درختی (و یا از میوه درختی) از زقوم خواهید خورد، و شکمها از آن پر خواهید کرد.
" فَشارِبُونَ عَلَیْهِ مِنَ الْحَمِیمِ فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهِیمِ" کلمه" علی" در" علیه" که استعلاء را میرساند در مورد این آیه میفهماند منظور
نوشیدن بلافاصله بعد از خوردن است، (در فارسی هم میگوییم روی غذا آب نوشید) و کلمه" هیم" جمع هیماء است، و" هیماء" آن شتری را گویند که مبتلا به بیماری هیام- به ضمه هاء- شده باشد، و بیماری" هیام" آفتی است که شتران بدان مبتلا میشوند، مانند بیماری استسقاء (در آدمیان) که حیوان از شدت عطش آب میخورد، ولی رفع عطش نمیشود، و هم چنان مینوشد تا بمیرد، و یا به معنای درد شدیدی است که بدان مبتلا میگردد، و از شدت درد میمیرد.
بعضی (1)گفتهاند: منظور از هیم، ریگزار است که هیچ وقت از آب سیر نمیشود.
و معنای آیه این است که: شما ای گمراهان تکذیب کننده، پس از خوردن از درخت زقوم از آبی جوشان خواهید نوشید، مانند نوشیدن شتر هیماء، و یا نوشیدن ریگزار که هرگز از نوشیدن سیراب نمیشود. این جمله آخرین جملهای است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مامور شد کفار را به آن مخاطب سازد.
" هذا نُزُلُهُمْ یَوْمَ الدِّینِ" این است پذیرایی از ایشان در روز دین، یعنی روز جزا، و کلمه" نزل" به معنای هر خوردنی و نوشیدنی است که میزبان به وسیله آن از میهمان خود پذیرایی میکند و حرمتش را پاس میدارد.
و معنای آیه این است که: اینها که در باره طعام و شراب آنان گفتیم، پذیرایی گمراهان تکذیبگر است. پس در اینکه عذاب آماده شده آنان را، پذیرایی خوانده، نوعی تهکم و طعنه زدن است، و آیه شریفه کلام خدای تعالی است خطاب به رسول گرامیش، چون اگر این جمله نیز کلام رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود، و خطاب در آن به ضالین بود، باید میفرمود: " هذا نزلکم- این است پذیرایی از شما" ولی میبینیم که فرموده: " این است پذیرایی از ایشان".
در الدر المنثور است که ابن مردویه و ابن عساکر از طریق عروة بن رویم از جابر بن عبد اللَّه روایت کرده که گفت: وقتی سوره واقعه نازل شد و در آن آمده: " ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ قَلِیلٌ مِنَ الْآخِرِینَ"
1) روح المعانی، ج 27، ص 146.
عمر عرضه داشت: یا رسول اللَّه جمعی کثیر از اولین، و اندکی از آخرین؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: بیا و بشنو که این آیه هم نازل شده: " ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِینَ".
آگاه باش که از آدم تا من جزء ثله اولین است، و امت من ثله آخرین است، و ما هنوز ثله خود را تکمیل نکردهایم، وقتی تکمیل میشود که بتوانیم شتران خود را در بیابانهای سودان بچرانیم. (و یا سودانیان ما را در چراندن شتران کمک کنند) در حالی که از گویندگان لا اله الا اللَّه باشند، و شهادت دهند که برای خدا شریکی نیست. سیوطی بعد از نقل این حدیث میگوید: ابن ابی حاتم این حدیث را به وجهی دیگر و بدون سند از عروة بن رویم نقل کرده است (1).
و در همان کتاب آمده که ابن مردویه از ابو هریره روایت کرده که گفت: وقتی آیه" ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ قَلِیلٌ مِنَ الْآخِرِینَ" نازل شد، اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اندوهناک شدند، و پیش خود فکر کردند که به جز اندکی از ما از امت محمد نیست (چون میفرماید: مقربون جمع کثیری از گذشتگان، و اندکی از آیندگانند، و ما آیندگان آن گذشتگانیم) و به همین جهت ظهر همان روز این آیه نازل شد که: " ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِینَ"، تا ثله اولین و ثله آخرین به اندازه هم و مقابل هم شوند، در نتیجه آیه" ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ قَلِیلٌ مِنَ الْآخِرِینَ" نسخ شد (2).
مؤلف: زمخشری در کشاف در تفسیر این آیه میگوید: اگر بگویی که در حدیث آمده همین که این آیه نازل شد مسلمانان ناراحت شدند، و هم چنان اظهار ناراحتی میکردند، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به طور مداوم به پروردگار خود مراجعه میکرد، تا آیه" ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِینَ" نازل شد، در پاسخ میگویم: این حدیث به دو دلیل درست نیست، اول اینکه این آیه شریفه با کمال وضوح در باره سابقین است، که میفرماید: در اولین زیاد بودند، و در آخرین کمتر. و آیه دوم که مصادیق خود را در اولین و آخرین بسیار دانسته مربوط به اصحاب یمین است، و لذا میبینید که این طبقه را و وعدهای را که به ایشان داده با حرف" واو" بر طبقه سابقین و وعدهای که به ایشان داده عطف کرده است (و اگر هر دو آیه راجع به یک طایفه بود، حاجت به عطف نداشت، و ذکر آن طایفه به عنوان اصحاب
یمین تقریبا تکراری میبود).
دلیل دوم این است که: نسخ در مورد احکام است، که ممکن است حکمی از احکام تا مدتی موقت مصلحت داشته باشد، و بعد از آن مدت حکمی دیگر آن را نسخ کند، و اما خبر دادن از یک جریان و یا یک داستان چیزی نیست که نسخ بپذیرد، و آیات مورد بحث دارد از آینده سابقین و اصحاب یمین خبرهایی میدهد، اینجا چه جای نسخ است؟ (1).
بعضی (2)دیگر از این اشکال پاسخ دادهاند که: ممکن است روایت را حمل کرد بر اینکه وقتی اصحاب، آیه اولی را که بین اولین و آخرین فرق میگذاشت شنیدند، گمان کردند امت اسلام هم چنین وضعی دارند، یعنی اصحاب یمین از این امت اندکی از ایشان است، در نتیجه رستگاران به بهشت در این امت کمتر از بهشتیان در امتهای گذشته است، لذا آیه شریفه" ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِینَ" نازل شده، اندوه آنان را از بین برد، و اینکه در حدیث آمده که آیه بعدی آیه قبلی را نسخ کرد، منظورش همین بوده که آیه دوم آن پنداری را که مسلمانان نامبرده از آیه اول داشتند از بین برد.
لیکن خواننده عزیز توجه دارد که حمل مذکور هیچ شاهد و دلیلی در لفظ آیه ندارد، علاوه بر این، لفظ آیه با آن منافات دارد، و مخصوصا اینکه حمل کردند نسخ را بر ازاله پندار، عبارت خود حدیث آن را تحمل نمیکند، حال روایت اولی هم مخصوصا از جهت ذیلش حال همین روایت است.
و در مجمع البیان در ذیل آیه" یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ" میگوید در معنای ولدان اختلاف است، بعضی گفتهاند همان فرزندان اهل دنیا هستند، که (به خاطر کوچکی سن) نه حسناتی دارند تا مستقلا برای خود پاداشی داشته باشند، و نه گناهانی تا عقاب شوند، ناگزیر این پست را به آنان محول کردهاند.
آن گاه میگوید: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هم روایت شده که وقتی پرسیدند اطفال مشرکین در آخرت چه وضعی دارند؟ فرمود: خدمتگزاران اهل بهشتند (3).
مؤلف: این روایت را الدر المنثور هم از حسن نقل کرده، لیکن روایتش ضعیف و غیر قابل اعتماد است (4).
و در الدر المنثور است که ابن ابی الدنیا در کتاب" صفة الجنة"، و بزار، ابن مردویه، و بیهقی در کتاب" البعث"، از عبد اللَّه بن مسعود روایت کردهاند که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به من فرمود: همین که در بهشت نگاهت به مرغی بیفتد و هوس بریان شده آن را بکنی، همان مرغ در حالی که بریان شده پیش رویت میافتد (1).
مؤلف: در این معنا روایات بسیاری رسیده و در بعضی از آنها آمده که مؤمن هوس هر چیز را بکند برایش حاضر میشود، و او از آن چیز میخورد، و بقیهاش به همان حالت اول بر میگردد، مثلا اگر مرغ باشد به سوی محل خود پرواز میکند، و تازه در بین مرغان افتخار هم میکند.
و در تفسیر قمی در ذیل آیه شریفه" لا یَسْمَعُونَ فِیها لَغْواً وَ لا تَأْثِیماً" امام فرموده: لغو و تاثیم عبارت است از فحش و دروغ و غنا(2).
مؤلف: شاید مراد از" غنا"، لهو باشد، و ممکن هم هست کلمه غنا تصحیف شده" خناء" باشد، یعنی ناقل حدیث آن را درست ننوشته باشد و خناء به معنای ناسزاگویی و فحش است.
و نیز در همان کتاب در ذیل آیه" وَ أَصْحابُ الْیَمِینِ ما أَصْحابُ الْیَمِینِ" نقل میکند که امام فرمود: اصحاب یمین عبارتند از علی بن ابی طالب و شیعیان او (3).
مؤلف: این روایت نظر دارد به روایاتی که در تفسیر آیه" یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ فَمَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ"»
وارد شده، که در آن روایات کلمه یمین به امام حق معنا شده. و معنای روایت قمی این میشود که: یمین، علی (علیه السلام) است، و اصحاب یمین اصحاب آن جناب و شیعیان او هستند. و به هر حال روایت از باب نشان دادن مصداق بارز آیه است، نه اینکه بخواهد بفرماید آیه شریفه در خصوص علی (علیه السلام) و شیعیانش نازل شده.(4)
باز در آن کتاب در ذیل آیه" فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ" آمده که این سدر درختی است که نه برگ دارد و نه خار، و وقتی امام صادق (علیه السلام) آیه" وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ" را تلاوت کرد، در معنایش فرمود یعنی رویهم چیده شده (5).
و در الدر المنثور است که حاکم (وی حدیث را صحیح دانسته)، و بیهقی در کتاب" البعث"، از ابی امامه روایت کردهاند که گفت: اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) همواره میگفتند خدای تعالی همیشه ما را به وسیله دهاتیها سود میرساند، دهاتیها به شهر میآیند و از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مسائلی میپرسند و ما استفاده میکنیم، هم چنان که روزی یک اعرابی نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شد و عرضه داشت: یا رسول اللَّه قرآن کریم نام درختی موذی را برده، و ما انتظار نداشتیم که در بهشت درختی موذی وجود داشته باشد، و صاحبش را اذیت کند. حضرت پرسید: کدام درخت است؟ اعرابی گفت: درخت سدر، که دارای خار است. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مگر قرآن نفرموده: " فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ"؟ خودش فرموده که خدا آن را خضد میکند، یعنی خارش را از آن میگیرد، و به جای دانه دانههای خارش میوه به آن میدهد، آری سدر بهشتی میوهای میآورد وقتی آن را میشکافند هفتاد و دو رقم طعام داخل آن است، طعامهایی که هیچ یک به رنگ دیگری نیست (1).
و در مجمع البیان میگوید: عامه از علی (علیه السلام) روایت کردهاند که شخصی نزد آن جناب این آیه را خواند" و طلح منضود" حضرت فرمود: طلح نیست بلکه آیه شریفه" طَلْحٍ مَنْضُودٍ" است، هم چنان که در جای دیگر فرموده: " وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضِیمٌ"، شخصی عرضه داشت: چرا پس قرآن را تغییر نمیدهید، تا همه بخوانند" و طلع"؟ فرمود: قرآن امروز به هم خورده نمیشود، این روایت را فرزند آن جناب حسن بن علی (علیه السلام) و قیس بن سعد نیز از آن جناب نقل کردهاند (2).
و در الدر المنثور است که: عبد الرزاق، فاریابی، هناد، عبد بن حمید، و ابن مردویه، از علی بن ابی طالب روایت کردهاند که در ذیل آیه" و طلح منضود" فرمود: منظور موز است (3).
و در مجمع البیان گفته: در خبر آمده که در بهشت درختی است که یک نفر سواره اگر بخواهد سایه آن را طی کند، و صد سال راه برود باز هم آن را طی نخواهد کرد، و شما اگر خواستید بخوانید" وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ". و نیز در خبر آمده که هوای بهشت همواره مانند هوای صبحگاهان تابستان نه سرد است و نه گرم (4).
مؤلف: روایت اولی در الدر المنثور از ابی سعید و انس و غیر آن دو از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل شده (1).
و در روضه کافی به سندی که به علی بن ابراهیم دارد، از او، از ابن محبوب، از محمد بن اسحاق مدنی، از امام ابی جعفر (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت کرده که در ضمن حدیثی که در آن وصف بهشت و اهل بهشت را توصیف کرده، فرموده: اهل بهشت به زیارت یکدیگر میروند، و در بهشت همگی در زیر سایههای کشیده شدهای که هوایش و روشنیش مانند هوا و روشنی ما بین طلوع فجر و طلوع خورشید، و بلکه پاکیزهتر از آن است متنعم میشوند (2).
و در تفسیر قمی در ذیل آیه" إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً" فرموده: منظور حور العین در بهشت است،" فَجَعَلْناهُنَّ أَبْکاراً عُرُباً" فرمود: یعنی جز به زبان عربی سخن نمیگویند (3).
و در الدر المنثور است که: ابن ابی حاتم، از جعفر بن محمد، از پدرش روایت کرده که فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در معنای کلمه" عربا" فرمود: کلام حوریان بهشت عربی است (4).
مؤلف: و در روایاتی دیگر آمده که کلمه" عرب" جمع عروب است، که به معنای زن با ناز و کرشمه است (5).
و نیز در همان کتاب است که مسدد در مسند خود، و ابن منذر و طبرانی و ابن مردویه، به سند حسن از ابی بکره از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت کردهاند که در تفسیر آیه" ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِینَ" فرمود: این دو گروه هر دو در این امتند و منظور، اولین این امت و آخرین آنند (6).
مؤلف: این معنا در روایات بسیاری وارد شده و لیکن ظاهر آیات این سوره این است که تقسیمبندی آن مربوط به تمام بشر است، نه مخصوص به این امت و شاید مراد این روایات این باشد که در این امت نیز از هر قسمی مصداقی هست، هر چند که این احتمال از ظاهر
روایات بعید است، و همچنین مراد از روایاتی که وارد شده که اصحاب یمین اصحاب امیر المؤمنینند، و روایاتی که دارد اصحاب شمال دشمنان آل محمدند، خواستهاند بیان مصداق کنند.
و در محاسن به سند خود از معاویة بن وهب از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که گفت: از آن جناب از نوشیدن به یک نفس پرسیدم، حضرتش آن را مکروه دانست و فرمود: این شرب، شرب هیم است، پرسیدم هیم چیست؟ فرمود شتر (1).
و نیز در آن کتاب به سند خود از حلبی از امام صادق (علیه السلام) روایت آورده که گفت: آن جناب کراهت داشت از اینکه مردم شبیه به هیم باشند، و آن گاه گفت: پرسیدم: هیم چیست؟ فرمود: ریگ (2).
مؤلف: این هر دو معنا در روایاتی دیگر نیز آمده (3).
نَحْنُ خَلَقْناکُمْ فَلَوْ لا تُصَدِّقُونَ (57) أَ فَرَأَیْتُمْ ما تُمْنُونَ (58) أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ (59) نَحْنُ قَدَّرْنا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ (60) عَلی أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ (61)
وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولی فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ (62) أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ (63) أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ (64) لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ (65) إِنَّا لَمُغْرَمُونَ (66)
بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ (67) أَ فَرَأَیْتُمُ الْماءَ الَّذِی تَشْرَبُونَ (68) أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ (69) لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ أُجاجاً فَلَوْ لا تَشْکُرُونَ (70) أَ فَرَأَیْتُمُ النَّارَ الَّتِی تُورُونَ (71)
أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَها أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِؤُنَ (72) نَحْنُ جَعَلْناها تَذْکِرَةً وَ مَتاعاً لِلْمُقْوِینَ (73) فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ (74) فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ (75) وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ (76)
إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ (77) فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ (78) لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ (79) تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ (80) أَ فَبِهذَا الْحَدِیثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ (81)
وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ أَنَّکُمْ تُکَذِّبُونَ (82) فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ (83) وَ أَنْتُمْ حِینَئِذٍ تَنْظُرُونَ (84) وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لکِنْ لا تُبْصِرُونَ (85) فَلَوْ لا إِنْ کُنْتُمْ غَیْرَ مَدِینِینَ (86)
تَرْجِعُونَها إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ (87) فَأَمَّا إِنْ کانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ (88) فَرَوْحٌ وَ رَیْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ (89) وَ أَمَّا إِنْ کانَ مِنْ أَصْحابِ الْیَمِینِ (90) فَسَلامٌ لَکَ مِنْ أَصْحابِ الْیَمِینِ (91)
وَ أَمَّا إِنْ کانَ مِنَ الْمُکَذِّبِینَ الضَّالِّینَ (92) فَنُزُلٌ مِنْ حَمِیمٍ (93) وَ تَصْلِیَةُ جَحِیمٍ (94) إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْیَقِینِ (95) فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ (96)
ما شما را آفریدهایم، پس چرا تصدیق نمیکنید (57).
به من خبر دهید آیا نطفهای که در رحمها میریزید (58).
آیا شما آن را میآفرینید و یا ما خالق آنیم؟ (59).
این ماییم که مرگ را بین شما مقرر کردهایم، و کسی نیست که از تقدیر ما سبقت بگیرد (60).
ما بر این اساس مقدر کردهایم که جماعتی مثل شما جایگزین شما شوند، و شما را به خلقتی دیگر که از آن خبر ندارید ایجاد کنیم (61).
و شما با اینکه نشاه نخستین را دیدید، چرا متذکر نمیشوید؟! (62).
آیا هیچ در باره آنچه کشت میکنید اندیشیدهاید؟ (63).
آیا شما آن را میرویانید، و یا رویانندهاش ماییم؟ (64).
و اگر بخواهیم میتوانیم آن را بوته خشکی کنیم، و شما از شدت حادثه تعجب کنید (65).
(و به یکدیگر بگویید) در خسارت سنگینی قرار گرفتیم (66).
بلکه به کلی از رزق محروم شدیم (67).
آیا در باره این آب (تصفیه شده و شیرین آسمانی) که مینوشید اندیشیدهاید؟ (68).
شما آن را از تصفیه خانه ابر نازل کردید، و یا نازلکنندهاش ماییم؟ (69).
و اگر میخواستیم (مانند قبل از تصفیه و همانند آب دریاها) تلخ و شورش میکردیم، پس چرا هنوز هم شکر نمیگزارید (70).
آیا در باره آتشی که میافروزید فکر کردهاید؟ (71).
آیا درختش را که بعدا هیزم شد شما ایجاد کردید، و یا پدید آورندهاش ما بودیم؟ (72).
ما آن را مایه تذکر و وسیله زندگی شما مردم تهیدست بیکس قرار دادیم (73).
پس به نام پروردگار عظیمت تسبیح کن (74).
مطلب آن قدر روشن است که حاجت نیست به اینکه به سقوط ستارگان سوگند یاد کنیم (75).
(ولی یاد میکنیم) و این سوگند اگر بدانید بسیار عظیم است (76).
که این قرآنی است ارجمند (77).
(که قبلا) در کتابی پنهان از بشر بود (78).
که جز پاکان کسی از آن آگاه نیست (79).
تنزیلی از ناحیه رب العالمین است (80).
آیا هنوز هم به این امر مهم بیاعتنایی و سهلانگاری میکنید؟ (81).
و بهره خود را در تکذیب آن قرار میدهید (82).
پس چرا وقتی جان یکی از شما به حلقوم میرسد (توانایی بازگرداندن آن را ندارید؟) (83).
و در آن هنگام همه تماشا میکنید که او دارد از دستتان میرود (و کاری از دستتان ساخته نیست) (84).
در حالی که ما از شما به او نزدیکتریم، ولی شما نمیبینید (85).
پس چرا اگر روز جزایی ندارید (86).
جان او را بر نمیگردانید اگر راست میگویید؟ (87).
(پس بدانید که روز جزایی دارید، و شما مردم در آن روز هم سه طایفه هستید. مقربین و اصحاب یمین و مکذبین)، اگر آنکه جانش به حلقوم رسیده از مقربین باشد (88).
راحتی و رزق و جنت نعیم دارد (89).
و اما اگر از اصحاب یمین باشد (90).
ای پیامبر! در آن روز به تو سلام خواهد کرد (91).
و اما اگر از تکذیبگران و گمراهان باشد (92).
پذیرایی وی از آب جوشان (93).
و حرارت آتش خواهد بود (94).
به درستی که این همان حق الیقین است (95).
پس به نام پروردگار عظیمت تسبیح گوی (96).
بعد از آنکه رشته کلام خدای سبحان منتهی شد به بیان عاقبت امر طوایف سهگانه، که آخرین ایشان اصحاب شمال بود، و فرمود: عاملی که ایشان را به چنین سرنوشتی سوق داد یکی شکستن عهدی بود که در ازل سپرده بودند که به مراسم عبودیت قیام کنند، و دیگری تکذیب بعث و جزا بود، و نیز بعد از آنکه رسول گرامی خود را دستور داد به اینکه گفتار آنان را
با تقریر بعث و جزا و بیان کیفرها و پاداشهای قیامت رد کند، اینک در این آیات ایشان را بر سر اینکه معاد و جزا را انکار کردند توبیخ میکند، به اینکه آورنده خبر بعث و جزا خدا است، که آفریدگار ایشان و مدبر امر ایشان و کسی است که مرگ و ایجاد بعد از مرگ را برایشان مقدر کرده، او میداند که از آغاز خلقتشان تا منتها الیه امرشان چه حوادثی بر آنان جریان مییابد، و نیز توبیخ میکند به اینکه آن کتابی که ایشان را از معاد خبر میدهد قرآن کریم است، که از بازیچه دست شیطانها شدن و اولیای گمراه آنان مصون است.
سپس دوباره بر سر سخن شده حال طوایف سهگانه را یک بار دیگر بیان میکند، و خاطر نشان میسازد که اختلاف احوالی که این طوایف دارند، از روز مرگشان شروع میشود.
و در اینجا سوره خاتمه مییابد.
" نَحْنُ خَلَقْناکُمْ فَلَوْ لا تُصَدِّقُونَ" سیاق این آیه سیاق گفتگو در باره قیامت و جزا است، در زمینهای سخن میگوید که مشرکین قیامت و جزا را انکار و تکذیب کرده بودند، و در چنین زمینهای جمله" فَلَوْ لا تُصَدِّقُونَ" تحریک و تشویق به تصدیق مساله معاد و ترک تکذیب آن است، و به طوری که از حرف" فاء" که بر سر جمله مذکور درآمده استفاده میشود جمله قبلی تعلیل این جمله است، و خلاصه میفهماند اینکه شما را تشویق میکنیم به تصدیق معاد، و دست برداشتن از تکذیب و انکار آن، علتش این است که آخر ما خالق شما هستیم، (ما شما را آفریدهایم، پس چرا گفته ما را در باره معاد تصدیق نمیکنید؟).
خواهید گفت: به چه جهت خلقت خدا ایجاب میکند که مردم جزا و آمدن قیامت و وجود معاد را تصدیق کنند؟ جواب میگوییم به دو جهت:
اول اینکه: وقتی خدای تعالی پدید آورنده انسانها از هیچ و پوچ باشد او میتواند برای بار دوم هم ایشان را خلق کند، هم چنان که در جای دیگر همین مطلب را آورده میفرماید:
" قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ" (1).
جهت دوم اینکه: وقتی پدید آورنده مردم و مدبر امورشان و کسی که خصوصیات و امرشان را او تقدیر و اندازهگیری میکند خدای تعالی است، پس او به آنچه با آنها میکند و
1) آن منکر معاد پرسید: چه کسی این استخوانهای پوسیده را زنده میکند؟ بگو: همان کسی زنده میکند که برای اولین بار و بدون سابقه و الگو آنها را بیافرید، و او به هر خلقی دانا است. سوره یس، آیه 78 و 79.
حوادثی که برایشان پیش میآورد داناتر است، و چون داناتر است وقتی به ایشان خبر میدهد که به زودی مبعوثشان میکند، و بعد از مردن بار دیگر زندهشان نموده جزای اعمالشان را چه خیر و چه شر میدهد، دیگر چارهای جز تصدیقش ندارند، پس هیچ عذری برای تکذیب کنندگان خبرهایی که او در کتابش داده باقی نمیماند، و یکی از آن خبرها بعث و جزا است، هم چنان که خودش فرمود: " أَ لا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ" (1)و نیز فرموده:
" کَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ وَعْداً عَلَیْنا إِنَّا کُنَّا فاعِلِینَ" (2).
پس حاصل مفاد آیه این شد که: ما شما را خلق کردهایم، و میدانیم که با شما چه میکنیم، و به زودی آنچه بنا داریم در باره شما انجام خواهیم داد، و اینک به شما خبر میدهیم که به زودی زندهتان میکنیم، و در برابر آنچه میکردید جزایتان خواهیم داد، با این حال چرا خبرهایی را که در کتاب نازل بر شما به شما میدهیم تصدیق نمیکنید؟
در این آیه و آیات بعدیش التفاتی از غیبت به خطاب بکار رفته، چون قبلا مردم غایب فرض شده بودند، میفرمود: " هذا نُزُلُهُمْ یَوْمَ الدِّینِ- این پذیرایی از ایشان است در روز جزا"، ولی در ابتدای آیات مورد بحث مردم مخاطب قرار گرفتهاند، روی سخن به ایشان کرده میفرماید: " نَحْنُ خَلَقْناکُمْ"، و این دگرگون کردن سیاق برای این بوده که در آیات مورد بحث بنای توبیخ آنان را داشته، و در توبیخ، خطاب مؤکدتر از غیبت است، و گفتن اینکه شما چنین و چنانید مؤثرتر از گفتن ایشان چنین و چنانند میباشد.
" أَ فَرَأَیْتُمْ ما تُمْنُونَ" کلمه" تمنون" مضارع جمع حاضر از مصدر امناء است، و" امناء" به معنای ریختن نطفه است، که منظور از آن در اینجا ریختن در رحم زنان است، و معنای آیه این است که: به من خبر دهید در خلقت انسانها شما پدران و مادران غیر از ریختن نطفه چه نقشی دارید؟
" أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ" آیا شما آن نطفه را به صورت انسانی مثل خود در میآورید، یا خالق آن ماییم و تبدیلش به صورت بشر به دست ما صورت میگیرد؟
" نَحْنُ قَدَّرْنا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ" آری (1)
" مترجم".
تدبیر امور خلق به جمیع شؤون و خصوصیاتش از لوازم خلقت و افاضه وجود است، وقتی خدای تعالی به انسان هستی میدهد، هستی محدود میدهد، از همان اولین لحظه تکوینش تا آخرین لحظه زندگی دنیائیش، و تمامی خصوصیاتی که در طول این مدت به خود میگیرد و رها میکند، همه از لوازم آن محدودیت است، و جز و آن حد است و به تقدیر و اندازهگیری و تحدید خالق عز و جلش است، که یکی از آن خصوصیات هم مرگ او است، پس مرگ انسان مانند حیاتش به تقدیری از خدا است، نه اینکه خدا نتوانسته انسان را برای همیشه آفریده باشد، و چون او از چنین خلقتی عاجز بوده، و قدرتش همین قدر بوده که آفریدهاش مثلا هفتاد سال دوام داشته باشد، قهرا بعد از هفتاد سال دستخوش مرگ شود (العیاذ باللَّه).و نه اینکه خدا او را برای همیشه زنده ماندن خلق کرده باشد، و لیکن اسباب و عوامل مخرب و ویرانگر بر اراده خدای عز و جل غلبه کرده، و مخلوق او را بمیراند، چون لازمه این دو فرض این است که: قدرت خدای تعالی محدود و ناقص باشد، در فرض اول نتوانسته باشد دوام بیشتری به مخلوق زندهاش بدهد، و در فرض دوم نتوانسته باشد از هجوم عوامل ویرانگر جلوگیری کند، و این در مورد خدای تعالی محال است، برای اینکه قدرت او مطلق و ارادهاش شکستناپذیر است.
از این بیان روشن شد که منظور از جمله" نَحْنُ قَدَّرْنا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ" این است که بفهماند اولا مرگ حق است، و در ثانی مقدر از ناحیه او است، نه اینکه مقتضای نحوه وجود یک موجود زنده باشد، بلکه خدای تعالی آن را برای این موجود مقدر کرده، یعنی او را آفریده تا فلان مدت زنده بماند، و در رأس آن مدت بمیرد.
و نیز روشن گردید که مراد از جمله" و ما نحن بمسبوقین"- با در نظر گرفتن اینکه کلمه سبق به معنای غلبه و مسبوق به معنای مغلوب است- این است که: ما در عروض مرگ بر".
1) در اینجا این سؤال پیش میآید که: چرا به جای اینکه در پاسخ از آن سؤال بفرماید: ما نطفه را انسان میکنیم، فرمود ما مرگ را در بین شما مقدر کردهایم، و هیچ چیز ما را مغلوب نمیکند؟ در پاسخ میگوییم: از آنجایی که بعد از شنیدن پاسخ مذکور به ذهن میرسید که وقتی خلقت به دست خدا است، پس باید این خلقت هم چنان باقی بماند، و دستخوش مرگ و میر نگردد، و اگر میگردد لا بد عوامل مرگ بر اراده خدا چیره و غالبند، لذا برای رفع این توهم فرمود: مرگ را هم خود ما در بین شما قرار دادهایم.
یک مخلوق زنده از عوامل ویرانگر شکست نمیخوریم، و چنان نیست که حیاتی دائمی به شما افاضه کنیم، ولی آن اسباب بر اراده ما غلبه کنند، و حیاتی را که ما خواستهایم همیشه باشد، باطل سازند.
" عَلی أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ" کلمه" علی" متعلق است به جمله" قدرنا"، و جمله جار" علی" و مجرور" ان نبدل" در واقع حال است برای" قدرنا"، و معنایش این است که: ما مرگ را بین شما مقدر کردیم، در حالی که آن مرگ بر این اساس تقدیر شد که جا برای امثال شما باز شود، و دیگران جای شما را بگیرند، و شما را در خلقتی دیگر که نمیدانید در آوریم.
و کلمه" امثال" جمع مثل- به کسره میم و سکون ثاء- است، و مثل هر چیزی عبارت است از چیزی که در نوعیت با آن یکی باشد، و سادهتر بگویم: فردی دیگر از نوع آن باشد مانند زید که مثل عمرو است، یعنی فردی دیگر از نوع انسان است، و مراد از جمله" أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ"
این است که: شما را با امثالی از بشر تبدیل کنیم، و یا امثال شما را بجای شما تبدیل کنیم، و به هر حال معنای آن این است که: جماعتی از بشر را با جماعتی دیگر، نسلی را با نسلی دیگر عوض و تبدیل کنیم، اخلاف بیایند و جای اسلاف را بگیرند.
کلمه" ما" در جمله" وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ"
موصوله است، و مراد از آن خلقت است، و جمله عطف است بر جمله" نبدل"، و تقدیر کلام چنین است: " علی ان نبدل امثالکم و علی ان ننشئکم" یعنی ما مرگ را بر این اساس مقدر کردیم که نسلی دیگر مثل شما را جایگزین شما کنیم، و بر این اساس که به شما خلقتی دیگر دهیم که نمیدانید چگونه است، و آن خلقت دیگر عبارت است از هستی آخرتی که از جنس هستی ناپایدار دنیا نیست.
و حاصل معنای دو آیه این است که: مرگ در بین شما به تقدیری از ما مقدر شده، نه اینکه ناشی از نقصی در قدرت ما باشد، به این معنا که ما نتوانیم وسیله ادامه حیات را برای شما فراهم کنیم و نه اینکه اسباب ویرانگر و مرگ و میرآور بر اراده ما غالب شده، و ما را در حفظ حیات شما عاجز کرده باشد، بلکه خود ما شما را بر این اساس آفریدیم که پس از أجلی معین بمیرید، چون خلقت ما بر اساس تبدیل أمثال است یعنی طبقهای بمیرند، و جا برای طبقهای دیگر باز کنند، اسلاف را بمیرانیم و اخلاف را به جای آنان بگذاریم، و نیز بر این اساس است که بعد از مردن شما خلقتی دیگر ورای خلقت ناپایدار دنیوی به شما بدهیم، پس مرگ عبارت است از انتقال از خانهای به خانهای دیگر، و از خلقتی به خلقتی بهتر، نه اینکه عبارت باشد از انعدام و فناء.
بعضی (1)از مفسرین احتمال دادهاند کلمه" امثال" در آیه شریفه جمع مثل- به دو فتحه- باشد، که به معنای وصف است، و در نتیجه دو جمله" عَلی أَنْ نُبَدِّلَ"
و" نُنْشِئَکُمْ..."
هر دو یک معنا را افاده کنند، و آن این است که ما مرگ را بر این اساس مقدر کردهایم که اوصافتان را دگرگون سازیم، و در آخرت به خلقتی شما را مبعوث کنیم که خودتان نمیدانید، مثلا بعضی از شما را به صفت و شکل سگ محشور کنیم، بعضی دیگر را به صورت خوک و یا اشکال و صور دیگر، بعد از آنکه در دنیا بر صفت انسان بودید، ولی معنای قبلی جامعتر و پرفایدهتر است.
" وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولی فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ" مراد از" نشاه اولی" دنیا است، و مراد از" علم به آن"، علم به خصوصیات آن است، که مستلزم اذعان به نشاهای دیگر و جاودانه است، نشاهای که در آن به اعمال جزا میدهند، برای اینکه از نظام حیرتانگیز عالم دنیا این معنا به طور یقین به دست میآید که لغو و باطلی در عالم هستی نیست، و قطعا برای این نشاه فانی غایت و هدفی است باقی، و نیز از ضروریات نظام دنیا این است که میبینیم هر موجودی به سوی سعادت نوعیهاش هدایت شده، و انسانها هم باید از طریق بعث رسل و تشریع شرایع و توجیه امر و نهی به سوی سعادتشان هدایت شوند، و این نیز صورت نمیگیرد مگر اینکه در برابر اعمال نیک پاداشی و در مقابل اعمال زشت کیفری مقرر شود، و چون دنیا برای پاداش و کیفر تنگ است، ناگزیر باید در عالمی دیگر که همان نشاه آخرت است صورت بپذیرد (به آیه 27 و 28 از سوره ص مراجعه شود).
و اما اینکه چگونه ممکن است انسانها یک بار دیگر زنده شوند، دلیل این امکان نیز در همین نشاه دنیا است، چون در این نشاه دیدند و فهمیدند که آن خدایی که این عالم را از کتم عدم به هستی آورد، و چنین قدرتی داشت، او بر ایجاد بار دومش نیز قادر است: " قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ" (2)و این خود برهانی است بر امکان معاد، و بر طرف کردن استبعاد منکرین آن.
و کوتاه سخن اینکه: با علم به نشاه دنیا برای انسانها علمی نیز به مبادی این برهان پیدا میشود، برهانی که امکان بعث را اثبات میکند، و استبعادی را که منکرین نسبت به
آن دارند برطرف میسازد، پس با اثبات امکان دیگر استبعاد معنایی ندارد.
و این برهان- به طوری که ملاحظه کردید- برهان بر امکان حشر بدنها است، و حاصلش این است که: بدنی که در قیامت زنده میشود، و پاداش یا کیفر میبیند مثل بدن دنیوی است، و وقتی جایز باشد بدنی دنیایی خلق شود و زنده گردد، بدنی اخروی نیز ممکن است خلق و زنده گردد، چون این بدن مثل آن بدن است، و حکم امثال در جواز و عدم جواز، یکی است.
و تعجب از زمخشری است که در تفسیر این آیه گفته است: این آیه دلالت دارد بر اینکه قیاس، عملی است صحیح، برای اینکه منکرین معاد را توبیخ میکند که چرا قیاس نکردید، و با مقایسه نشاه آخرت به نشاه دنیا به امکان آن پی نبردید؟ (1).
و تعجب ما از این جهت است که وی میان قیاس برهانی و قیاس فقهی فرق نگذاشته، آنچه در آیه شریفه آمده قیاسی است برهانی و منطقی، و آنچه وی برایش استدلال کرده قیاسی است فقهی که (اولا آیه شریفه هیچ دلالتی بر حجیت و اعتبار آن ندارد، و ثانیا قیاس برهانی مفید علم است، و قیاس فقهی) مفید ظن است، و هیچ ربطی بهم ندارند.
در روح المعانی در ذیل آیه شریفه که فرموده: " فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ" میگوید: چرا متوجه نمیشوید، که آن کس که قادر بر خلقت نشاه اول است نسبت به نشاه دوم قادرتر است، برای اینکه صنع آن کمتر است و کار کمتری میبرد، زیرا در نشاه اول چیزی در دست نبود، ولی در نشاه دوم مواد اصلی در دست است، و هر موجودی فرمولش معین شده و الگویش مشخص گشته، و بنا بر این استدلالی که با آیه شریفه کردهاند برای اعتبار قیاس درست میشود، و لیکن بعضی اشکال کردهاند که آیه تنها دلالت دارد بر قیاس اولویت، نه بر قیاس اصطلاحی، چون آنچه در آیه آمده قیاس اولویت است. سادهتر اینکه: آیه تنها میفرماید خدا به طریق اولی قادر بر بعث است (2).
همان اشکالی که به زمخشری وارد بود به وی نیز وارد است، به اضافه این اشکال که قیاس در آیه، قیاس اولویت هم نیست، زیرا جامع بین نشاه اولی و نشاه آخرت این است که:
این دو نشاه مثل همند، و مبدأ قیاس این است که حکم امثال در جواز و عدم جواز یکی است.
و اما اینکه گفت بپا کردن نشاه قیامت کار کمتری میبرد، چون مواد اصلی و فرمول هر موجود در دست است، این نیز ممنوع است، چون مواد اصلی همانطور که پدید آمدنش احتیاج به افاضه وجود دارد، بقایش نیز محتاج به افاضه وجود است، و همچنین فرمول هر موجود همانطور که اصل پدیدهاش احتیاج به افاضه الهی دارد، بقایش نیز محتاج افاضه او است، پس برای خدای تعالی نشاه اول و دوم هیچ فرقی ندارد، اینجاست که بطلان قیاس اولویت هم روشن میشود.
و اما اینکه گفت: نشاه اول بدون الگو بود، و نشاه دوم الگو دارد، این نیز صحیح نیست، و در حقیقت میان مثل و مثال خلط کرده، چون بدن آخرتی از این نظر که بدن است مثل بدن دنیوی است، نه مثال آن، وقتی مثال آن میشود که همه آن خصوصیات و اجزا که بدن دنیوی داشت از سلولها و گلبولها و سایر مواد داشته باشد، و در آن صورت دیگر بدن اخروی نمیشود، بلکه همان بدن دنیوی است، و فرض ما این است که بدن در آن روز بدنی است اخروی، چیزی که هست مثل بدن دنیوی است.
حال اگر بگویی: اگر بدن اخروی مثل بدن دنیوی باشد، با در نظر گرفتن اینکه مثل هر چیزی غیر آن چیز است باید انسان در آخرت غیر انسان در دنیا باشد، چون مثل آن است نه عین آن.
در پاسخ میگوییم: در مباحث سابق مکرر گذشت که شخصیت انسان به روح او است، نه به بدنش، و روح هم با مرگ منعدم نمیشود، آنچه با مرگ فاسد میشود بدن است، که اجزایش متلاشی میگردد، پس اگر همین بدن برای نوبت دوم ساخته و پرداخته شد، مثل همان بدنی که در دنیا بود، و روح آدمی بدان متعلق گشت، انسان عین انسانی خواهد شد که در دنیا میزیست، هم چنان که میبینیم زید در حال پیری عین زید در حال جوانی است، با اینکه از دوره جوانیش تا دوره پیریش چند بار بدنش عوض شده و هر لحظه در حال عوض شدن است، و این وحدت شخصیت را همان روح او حفظ کرده است.
" أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ... مَحْرُومُونَ" بعد از آنکه منکرین معاد را به کیفیت خلقتشان و تقدیر مرگ و میر در بینشان تذکر داد، و فرمود که: همه اینها مقدمه است برای معاد و جزا، و نیز همه اینها از لوازم ربوبیت خدای تعالی است، از این آیه به بعد شروع میکند به شمردن سه تا از مهمترین حوایج زندگیشان: یکی مساله زراعتی است که با آن قوت خود را فراهم میکنند، دوم آب است که آن را مینوشند، و سوم آتش است که با آن گرم میشوند و بسیاری از حوایج خود را به وسیله آن فراهم میسازند، و به این وسیله ربوبیت خود را برای آنان اثبات میکند، پس ربوبیت چیزی، به جز تدبیر مالک امور ملک خود را نمیباشد.
نخست میفرماید: " أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ" کلمه" حرث" که مصدر فعل" تحرثون" است به معنای کار کردن در زمین یعنی شخم و پاشیدن بذر است." أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ" آیا این شمایید که آن را میرویانید و رشد میدهید به حدی که دانه بدهد؟ (یا کار شما تنها افشاندن تخم است)، و ضمیر" ها" در جمله" تزرعونه" به بذر و یا به زراعت بر میگردد، و در سابق کلمه بذر و نیز کلمه زراعت ذکر نشده بود، تا ضمیر به آن برگردد، ولی از زمینه کلام معلوم است (و این تنها در اینجا نیست که ضمیر به چیزی برگشته که در کلام نیامده، در قرآن کریم موارد نظیر آن بسیار است)" أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ"، و یا اینکه ما افشانده شما را میرویانیم و نمو میدهیم، تا به حدی که کامل شود، و دانه دهد،" لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً" و اگر نمیخواستیم شما را روزی دهیم، و زراعت را به ثمر برسانیم، میتوانستیم آن را گیاهی به درد نخور کرده، قبل از رسیدن به ثمر بخشکانیم، و با وزش بادها خرد و متلاشی کنیم،" فظلتم" آن وقت است که از سرنوشت خود" تفکهون" تعجب میکردید، و از آفتی که به زراعتتان رسیده افسوس میخوردید، و ماجرا را برای یکدیگر بازگو نموده میگفتید: " إِنَّا لَمُغْرَمُونَ"، به راستی در غرامت و خسارت سنگینی واقع شدیم، مالمان از دست رفت، و وقتمان تلف شد، و زحماتمان هدر گشت،" بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ"، همه اینها به جهنم، این را چه کنیم که دیگر چیزی نداریم بخوریم، و یا بفروشیم و حوایج زندگی خود را فراهم سازیم.
در اینجا این سؤال پیش میآید که: چطور در این آیه زراعت را از مردم نفی کرده و به خدا نسبت داده، با اینکه دخالت مردم و اسباب طبیعی در رویش و نمو زرع قابل انکار نیست؟
در پاسخ میگوییم هم آن درست است، و هم این، و هیچ منافاتی در بین نیست، چون زمینه گفتار این نیست که بخواهد تاثیر عوامل طبیعی را انکار کند، بلکه میخواهد بفرماید: آیا تاثیر این اسباب از خود آنها است و یا از خدا است؟ و اثبات کند که اگر اسباب طبیعی سببیت و تاثیری دارند، خدا این موهبت را به آنها داده، و همچنین خود اسباب را خدا آفریده، و نیز اسباب و عواملی که این اسباب را پدید میآورند، هم خودشان و هم اثرشان آفریده خدا هستند، و بالأخره سر نخ تمامی اثرها و مؤثرها به خدا منتهی میگردد.
" أَ فَرَأَیْتُمُ الْماءَ الَّذِی تَشْرَبُونَ... فَلَوْ لا تَشْکُرُونَ" کلمه" مزن" به معنای ابر است، و جمله" فَلَوْ لا تَشْکُرُونَ- پس چرا شکرنمیگزارید" تحریک بر شکرگزاری است، و شکرگزاری خدا به این است که به زبان و عمل اظهار کنی که این نعمتها از خداست، و این همان عبادت است، و بقیه الفاظ آیه روشن است.
" أَ فَرَأَیْتُمُ النَّارَ الَّتِی تُورُونَ... وَ مَتاعاً لِلْمُقْوِینَ" در مجمع البیان میگوید: کلمه" تورون" در اصل" تورءون" بوده، و" تورءون" مضارع از باب افعال" ایراء" است، و ایراء به معنای روشن کردن آتش و اظهار آن است، گفته میشود: " أوری- یوری" و نیز وقتی میگویند: " فلان قدح فاوری"، معنایش این است که فلانی کبریت زد و آتش را بر افروخت و ظاهر ساخت، و اگر کبریت بزند ولی آتش نگیرد میگویند: " قدح فاکبی". و نیز صاحب مجمع البیان گفته کلمه" مقوین" (که در اصل مقوئین بوده است) جمع اسم فاعل از باب افعال" اقواء" است، و اقواء به معنای وارد شدن و ماندن در بیابانی است که احدی در آن نباشد، وقتی میگویند: " أقوت الدار"، معنایش این است که خانه از اهلش خالی شد (1).
و معنای آیه روشن است (میخواهد بفرماید آیا این آتشی که شما روشن میکنید خود شما چوبش را پدید آورده درختش را ایجاد کردهاید و یا پدید آورندهاش ما بودیم؟ این ما بودیم که آن را وسیله تذکر و مایه زندگی شما کردیم شمایی که اگر دستگیری ما نبود سرگردان و بیچاره بودید).
" فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ" خطاب در این آیه به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است، بعد از آنکه شواهد ربوبیت خود را برای کفار ذکر کرد و فرمود: او کسی بود که شما را خلق کرد و امورتان را تدبیر نمود، و او به زودی مبعوثتان میکند، تا جزای اعمالتان را بدهد، و چون کفار با شنیدن این بیانات هم چنان به تکذیب خود ادامه دادند، روی سخن را از ایشان برگردانیده متوجه رسول گرامی خود کرد، تا بفهماند این مردم حرف به خرجشان نمیرود، لذا دستور میدهد تا آن جناب خدا را از شرکی که مردم میورزند و نیز از تکذیبی که در باره بعث و جزا دارند منزه بدارد.
پس حرف فاء که بر سر جمله" فَسَبِّحْ بِاسْمِ" آمده تفریع را میرساند، و میفهماند دستور به تسبیح نتیجه و فرع بیان سابق است، و حرف" باء" در کلمه" باسم" بای استعانت و.]
1) مجمع البیان، ج 9- ص 222. [.....]
یا بای ملابست است، و معنای جمله این است که: حال که چنین است پس تو خدای را با استعانت به نام او تسبیح گوی و منزه بدار، ممکن هم هست مراد از اسم نامبرداری و ذکر خدا باشد، چون اسم خدا را بردن ذکر او نیز هست، هم چنان که دیگران نیز این احتمال را دادهاند، و نیز ممکن است حرف باء برای تعدیه باشد، چون تنزیه اسم خدا تنزیه خدا است، و معنایش این است که: اسم پروردگارت را از اینکه برایش شریکی ذکر شود، و یا بعث و جزایش انکار گردد منزه بدار، و کلمه" عظیم" صفت برای کلمه" اسم" و یا برای کلمه" رب" است.
" فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ" کلمه" لا اقسم" رویهم سوگند است.
بعضی (1)گفتهاند: کلمه" لا" در آن زیادی و بیمعنا است، (و تنها به منظور تاکید آورده شده)، و کلمه" اقسم" به معنای" سوگند میخورم" است.
بعضی (2)دیگر گفتهاند: کلمه" لا" نافیه است، و میخواهد بفرماید: من سوگند نمیخورم.
و کلمه" مواقع" جمع" موقع" است، که به معنای محل است و معنای آیه چنین است که: من سوگند میخورم به محلهای ستارگان، به آن جایی که هر ستاره در آسمان دارد.
بعضی (3)از مفسرین گفتهاند: کلمه" مواقع" جمع" موقع" هست لیکن موقع مصدر میمی و به معنای وقوع و سقوط است، و آیه میخواهد به سقوط ستارگان در روز قیامت، و یا به افتادن شهابها بر سر شیطانها، و یا به محل سقوط ستارگان در هنگام غروب اشاره کند. ولی وجه اول بهتر است و به ذهن زودتر میرود.
" وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ" این آیه شریفه میخواهد سوگند قبلی را بزرگ جلوه دهد، و مطلبی را که با آن سوگند تاکید و اثبات میکرد بیشتر تاکید کند.
" إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ" از آنجایی که کفار مساله وحدانیت خدا را در ربوبیت و الوهیت و همچنین مساله بعث و جزا را انکار داشتند، و انکار خود را با انکار قرآن که به رسول اسلام نازل شده و در آن
داستان توحید و معاد آمده اظهار میداشتند، در حقیقت انکارشان منشعب به دو انکار میشد، اول انکار اصل توحید و بعث، دوم انکار قرآنی که مشتمل بر مساله توحید و بعث است، و یا به عبارت دیگر توحید و بعثی که قرآن از آن خبر میدهد، به همین جهت خدای تعالی در این سوره دو جور با آنان صحبت کرد اول اینکه با ذکر شواهدی از آیات و ادله توحید و بعث این دو مساله را اثبات نمود، که این استدلال از جمله" نَحْنُ خَلَقْناکُمْ" شروع شده، و در جمله" مَتاعاً لِلْمُقْوِینَ" ختم میشود.
نوع دوم به بیانی آن را اثبات نمود که در عین اثبات مطلب، کلام اللَّه بودن قرآن را نیز اثبات میکند، و مسجل میسازد که قرآن کلام خدا و محفوظ نزد او و نازل شده از ناحیه او است، و بالأخره آن را به بهترین وصفی توصیف کرد.
پس جمله" إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ" جواب قسم سابق است، و ضمیر در آن به قرآنی که از سیاق استفاده میشود بر میگردد، و از توصیف خدای تعالی قرآن را به لفظ کریم و بدون هیچ قید- البته با در نظر داشتن اینکه مقام آیه مقام مدح است- چنین بر میآید که قرآن به طور مطلق کریم و محترم است، و هم نزد خدا کریم و عزیز است، و هم بدین جهت کریم است که صفاتی پسندیده دارد، و هم بدین جهت که سودرسان برای خلق است، سودی که هیچ چیز جای آن را نمیگیرد، چون مشتمل بر اصول معارفی است که سعادت دنیا و آخرت بشر را تضمین میکند.
و جمله" فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ" توصیف دوم قرآن است، میفرماید: قرآن محفوظ و مصون از هر دگرگونی و تبدیل است، چون در کتابی است که آن کتاب اینطور است و آن کتاب عبارت است از لوح محفوظ، هم چنان که در جای دیگر فرموده: " بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِیدٌ فِی لَوْحٍ مَحْفُوظٍ" (1).
و جمله" لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ" صفت کتاب مکنون و لوح محفوظ است، البته احتمال این نیز هست که صفت سومی برای قرآن باشد، و بنا بر اینکه حرف" لا" در آن لای نافیه باشد برگشت هر دو احتمال به یک معنا است.
و معنایش این است که: آن کتاب مکنون که قرآن در آن است و یا قرآنی که در آن کتاب است، از دسترس اغیار و ناپاکان محفوظ است، و به جز پاکان کسی با آن مساس ندارد.
1) بلکه آن قرآن مجید است که در لوح محفوظ است. سوره بروج، آیه 21 و 22.
و به هر تقدیر کلام در سیاق بزرگداشت امر قرآن است، میخواهد قرآن را تجلیل کند، و از همین جا میفهمیم که منظور از مس قرآن دست کشیدن به خطوط آن نیست، بلکه علم به معارف آن است، که جز پاکان خلق کسی به معارف آن عالم نمیشود، چون فرموده: قرآن در کتابی مکنون و پنهان است، و آیه شریفه" إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ" (1)نیز به آن اشاره میکند.
و کلمه" مطهرون" اسم مفعول از باب تفعیل تطهیر است، و منظور از" مطهرون" کسانی هستند که خدای تعالی دلهایشان را از هر رجس و پلیدی یعنی از رجس گناهان و پلیدی ذنوب پاک کرده، و یا از چیزی که از گناهان هم پلیدتر و عظیمتر و دقیقتر است، و آن عبارت است از تعلق به غیر خدای تعالی، و این معنای از تطهیر با کلمه" مس" که گفتیم به معنای علم است مناسبتر از طهارت به معنای پاکی از حدث و یا خبث است، و این خیلی روشن است.
پس مطهرون عبارتند از کسانی که خدای تعالی دلهایشان را پاک کرده، مانند ملائکه گرامی و برگزیدگانی از بشر که در باره آنان فرموده: " إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً" (2)ولی بعضی (3)از مفسرین که متاسفانه بیشتر ایشان میباشند بدون هیچ دلیلی آیه را مختص ملائکه کردهاند.
بعضی (4)هم کلمه" لا" در جمله" لا یَمَسُّهُ" را لای ناهیه گرفته، و گفتهاند: مراد از مس، دست کشیدن به قرآن است، و مراد از طهارت هم طهارت از حدث و خبث، و یا تنها از حدث است، و کلمه" مطهرون" را هم با دو تشدید قرائت کردهاند، یعنی تشدید طاء و تشدید هاء و کسره هاء که در اصل متطهرون بوده. و خلاصه آیه شریفه میخواهد بفرماید: کسی نباید دست به خطوط قرآن بکشد، مگر آنکه وضو گرفته باشد، و یا هم با وضو باشد و هم بدنش پاک باشد.
آیه را با فرض اینکه کلمه" لا" نافیه باشد نیز میشود حمل بر این معنا کرد، و گفت که: جمله مذکور جملهای است خبری، که منظور از آن انشاء است و این مسلم است که انشاء
1) ما آن را کتابی خواندنی و عربی کردیم، تا شاید شما تعقل کنید، و گرنه قرآن در ام الکتاب است که نزد ما مقامی بلند و فرزانه دارد. سوره زخرف، آیه 3 و 4.
2) خدای تعالی خواسته است تا رجس را از شما اهل بیت دور کند، و شما را به نوعی تطهیر نماید. سوره احزاب، آیه 33.
3) روح المعانی، ج 27، ص 154.
4) روح المعانی، ج 27، ص 154.
به صورت اخبار بلیغتر است، (مثلا اگر بجای اینکه به بیمار بگوییم: دوایت را بخور و ترشی مخور، بگوییم: دوایت را میخوری و ترشی هم نمیخوری، بلیغتر و مؤکدتر است).
در کشاف میگوید: و اگر جمله" لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ" را صفت قرآن بگیری، معنایش این میشود که: سزاوار نیست کسی قرآن را لمس کند، مگر آنکه با طهارت باشد، چنین کسی میتواند به نوشتههای قرآن دست بکشد (1).
و خواننده عزیز توجه فرمود که این نیز صحیح است که منظور از مس، علم و اطلاع باشد، هم در صورتی که آیه صفت قرآن باشد، و هم در صورتی که توصیف کتاب مکنون باشد.
جمله" تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ" وصف دیگری است برای قرآن، و کلمه تنزیل مصدری است به معنای اسم مفعول، یعنی نازل شده، پس قرآن کتابی است نازل شده از ناحیه خدا به سوی شما، آن را نازل و در خور فهم شما کرد، تا آن را بفهمید و تعقل کنید، بعد از آنکه کتابی بود مکنون که جز پاکان کسی با آن مساس نداشت.
و تعبیر از خدای تعالی به رب العالمین به این منظور است که اشاره کند به اینکه ربوبیت او گسترده بر سراسر همه عوالم است، که این منکرین معاد جزئی از آن عوالمند، پس خدای تعالی رب ایشان نیز هست، و وقتی رب ایشان باشد، بر ایشان است که به کتاب او ایمان آورده کلامش را بشنوند، و بدون تکذیب تصدیقش کنند.
" أَ فَبِهذَا الْحَدِیثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ" اشاره با کلمه" هذا الحدیث" به قرآن کریم است، و کلمه" مدهنون" جمع اسم فاعل از مصدر" ادهان" است، و ادهان به معنای سهلانگاری است، که البته در اصل به معنای روغن مالی به منظور نرم کردن چیزی بوده، و به عنوان استعاره در سهلانگاری استعمال شده است، و استفهام در آیه استفهام سرزنشی است، ایشان را سرزنش میکند به اینکه قرآن را یک دستی گرفتند، و آن را چیزی غیر قابل اعتناء دانستند.
" وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ أَنَّکُمْ تُکَذِّبُونَ" بعضی (2)از مفسرین گفتهاند: مراد از" رزق" بهره از خیر است، و معنای آیه این است که: شما تکذیبکنندگان قرآن و منکرین معاد حظ و بهره خود را از قرآن این قرار دادهاید که
آن را تکذیب کنید، با اینکه میتوانستید آن را در موقعیتی که دارد، قرار دهید، و خیر بسیاری از آن عایدتان گردد.
بعضی (1)دیگر گفتهاند: مراد از رزق بودن قرآن این است که: خدای تعالی قرآن را روزیشان کرد، و معنای آیه این است که: آیا شما این رزقی را که خدا روزیتان کرده با تکذیب معاوضه میکنید؟.
و بعضی (2)گفتهاند: در کلام چیزی که مضاف بر رزق است، و کلمه رزق مضاف الیه آن است حذف شده، و تقدیر کلام" و تجعلون شکر رزقکم انکم تکذبون" است، یعنی خداوند به شما نعمتی ارزانی داشت، و شما به جای اینکه شکر آن را به جای آرید شکر آن را این قرار دادید که تکذیبش کنید، خلاصه تکذیب را به جای شکر بکار بستید.
" فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ... صادِقِینَ" در اینجا با بکار بردن" فاء" تفریع میفهماند که به اول گفتار برگشته، میفرماید: اگر شما در نفی بعث راه صحیحی رفتهاید، و در انکار این قرآن که شما را از بعث خبر میدهد روش درستی دارید، جان محتضری را که دارد میمیرد و تا حلقوم او رسیده، به او برگردانید، مگر جز این است که میگویید مرگ به تقدیر خدای تعالی نیست؟ و مگر معنای این گفتارتان این نیست که مساله مرگ و میر امری تصادفی و اتفاقی است، پس باید بتوانید برای یک بار هم که شده جان یک محتضر را به او برگردانید، چون امر تصادفی همانطور که پیش آمدنش تصادفی است، برگشتنش هم تصادفی است، و میشود با چارهجویی آن را برگردانید، و از تحققش جلوگیری کرد، و اگر نمیتوانید بگیرید، پس بدانید که مرگ مسالهای است حساب شده و مقدر از ناحیه خدا، تا جانها را به وسیله آن به سوی بعث و جزا سوق دهد.
بنا بر این بیان، جمله" فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ" تفریع بر تکذیب کفار به قرآن است، و به آنچه قرآن از آن خبر داده، که یکی از آنها مساله بعث و جزا است، و کلمه" لو لا" تحریک را میرساند، (نظیر کلمه" پس چرا" در فارسی)، البته تحریک به کاری که شنونده از عهده آن بر نمیآید، تا به این وسیله او را وادار به تسلیم در برابر ادعای خود کنی، و ضمیر مؤنث در جمله" بلغت" به نفس برمیگردد، و رسیدن جان به حلقوم کنایه است از مشرف شدن به مرگ.
و معنای اینکه فرمود: " وَ أَنْتُمْ حِینَئِذٍ تَنْظُرُونَ" این است که: شما محتضر را تماشا
میکنید که دارد از دستتان میرود و پیش رویتان میمیرد، و شما هیچ کاری نمیتوانید بکنید، و معنای اینکه فرمود: " وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لکِنْ لا تُبْصِرُونَ" این است که: شما او را تماشا میکنید، در حالی که ما از شما به وی نزدیکتریم، چون ما به سراسر وجود او احاطه داریم، و فرستادگان ما که مامور قبض روح او هستند نیز از شما به وی نزدیکترند، اما شما نه ما را میبینید و نه فرستادگان ما را.
و اینکه مساله قبض روح را هم به خدا نسبت دادیم و هم به فرستادگان او، به خاطر این است که قرآن کریم این کار را کرده، یک جا مساله قبض روح را به خدا نسبت داده، میفرماید: " اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها" (1)، و در جای دیگر آن را به ملک الموت نسبت داده، و فرموده: " قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ" (2)، و جای دیگر آن را به رسولان خدا نسبت داده میفرماید: " حَتَّی إِذا جاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا" (3).
و جمله" فَلَوْ لا إِنْ کُنْتُمْ غَیْرَ مَدِینِینَ" تکرار همان" لولا" ای است که گذشت، و این تکرار به خاطر تاکید است، و کلمه" مدینین" به معنای" مجزیین- جزا دادهشدگان" است، از ماده" دان- یدین" است، که معنای" جزی- یجزی" را میدهد، میفرماید: پس چرا او را بر نمیگردانید اگر جزایی در کار نیست و شما جزا داده نمیشوید، و ثواب و عقابی ندارید.
" تَرْجِعُونَها إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ"- یعنی اگر راست میگویید و در ادعای خود که بعث و جزایی نیست، صادقید، چرا او را بر نمیگردانید؟ پس معلوم شد که در واقع جمله" ترجعونها" مدخول" لولا" است، و تقدیر کلام چنین است: " فلولا ترجعونها اذا بلغت الحلقوم، ان کنتم صادقین- اگر راست میگویید پس چرا جان او را که به حلقوم رسیده بر نمیگردانید".
" فَأَمَّا إِنْ کانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ فَرَوْحٌ وَ رَیْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ" در اینجا به بیان حال طوایف سهگانه که در اول سوره به طور اجمال و تفصیل گذشت برگشته، وضع آنان در حال مرگ و بعد از مرگ را بیان میکند. و ضمیر" کان" به شخص محتضر بر میگردد، که بعد از حالت احتضار میمیرد، و مردنش از سیاق کلام فهمیده
میشود، و مراد از مقربین همان سابقون مقربون است که در اول سوره در باره آنان میفرمود:
" وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ" و کلمه" روح" به معنای راحت، و کلمه" ریحان" به معنای رزق است.
بعضی (1)گفتهاند: ریحان به معنای همان گیاه خوشبو است، اما بهشتی آن، که در هنگام مرگ آن را برای مقربین میآورند همین که آن را بویید از دنیا میرود.
و معنای آیه این است که: اما آن محتضر اگر از مقربین باشد جزای خوبیهایش این است که از هر هم و غمی و درد و المی راحت است، و رزقی از رزقهای بهشتی دارد، و بعد از مردن هم جنت نعیم را دارد.
" وَ أَمَّا إِنْ کانَ مِنْ أَصْحابِ الْیَمِینِ فَسَلامٌ لَکَ مِنْ أَصْحابِ الْیَمِینِ" در باره" لام" در کلمه" لک" چند احتمال هست، یکی اینکه لام اختصاص ملکی باشد، و معنای جمله" سلام لک" این باشد که: تو در میان اصحاب یمین که همه قرینان تو و رفقای تو هستند دارای سلامت هستی، و از آنان به تو جز خیر و سلامت نخواهد رسید.
احتمال دوم که بعضی (2)دادهاند این است که: لام به معنای علی باشد، و معنای جمله این باشد که: اصحاب یمین بر تو سلام میفرستند، احتمالات دیگری دادهاند که از نقلش صرفنظر میکنیم.
در این آیه التفاتی از غیبت به خطاب بکار رفته، چون تا اینجا خطاب به منکرین معاد بود، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) گویا غایب حساب شده بود، و در اینجا روی سخن به شخص آن جناب کرد، برای اینکه میخواست سلام اصحاب یمین را برای او نقل کند، و بفرماید: " سلام لک من اصحاب الیمین"" وَ أَمَّا إِنْ کانَ مِنَ الْمُکَذِّبِینَ الضَّالِّینَ فَنُزُلٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ تَصْلِیَةُ جَحِیمٍ"" تصلیه آتش" به معنای آن است که چیزی را در آتش داخل کنی.
بعضی (3)گفتهاند: به معنای چشیدن حرارت و عذاب آن است.
و معنای آیه این است که: و اما اگر چنانچه آن مرده از اهل تکذیب و ضلالت باشد، پذیرایی و ضیافتی از آب سخت داغ و نوش جانی از حرارت آتش خواهد داشت، خدای تعالی دوزخیان را به مکذبین و ضالین توصیف کرده، و تکذیب را جلوتر از ضلالت ذکر فرموده، و این بدان جهت است که عذابی که میچشند همه به خاطر تکذیب و عنادشان با حق بود،".
چون اگر تنها دچار ضلالت بودند، و هیچ تکذیبی نسبت به حق نمیداشتند، عذاب نداشتند، برای اینکه چنین مردمی در حقیقت مستضعف هستند، که قرآن آنان را دوزخی نمیداند (1). و اگر در آیات قبل فرمود: " ثُمَّ إِنَّکُمْ أَیُّهَا الضَّالُّونَ الْمُکَذِّبُونَ" و کلمه" ضالون" را جلوتر از کلمه" مکذبون" ذکر کرد، از جهت مقام و موقعیت آیه بود، چون آیه مذکور در مقام رد گفته کفار است که میگفتند: " أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ..." یعنی آیا وقتی مردیم و خاک شدیم، دوباره ما مبعوث میشویم؟ هرگز چنین چیزی ممکن نیست، و در چنین مقامی مناسبتر آن است که اول ضلالت آنان به میان آورده شود، بعد تکذیبشان (2).
" إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْیَقِینِ" کلمه" حق" به معنای علم است، اما نه تنها علم، بلکه علم به چیزی از آن جهت که علم با خارج و واقعیت مطابق است، (پس هر علمی حق نیست، آن علمی حق است که معلوم آن با واقعیت خارجی مطابق باشد، مانند علم به اینکه واحد نصف دو تا است) و" یقین" عبارت است از علمی که در آن نقطه ابهام و تردیدی نباشد، (بسا میشود افرادی ساده لوح به چیزی علم پیدا میکنند، و لیکن با مختصر تشکیک و وسوسه میتوان علمشان را مبدل به شک کرد، چنین علمی علم الیقین نیست) پس اینکه در آیه شریفه کلمه" حق" را اضافه کرد به کلمه" یقین" این اضافه به حسب اصطلاح اضافه بیانیه است، که خاصیت تاکید را دارد، و میخواهد وضع مضاف را بیان کند.
و معنای آیه این است که: این بیانی که ما در باره حال طوایف سهگانه مردم کردیم حقی است که هیچ نقطه ابهام و تردیدی در آن نیست، و علمی است که با هیچ دلیل و بیانی نمیتوان آن را مبدل به شک و تردید کرد.
" فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ" تفسیر این جمله گذشت، چون در چند آیه قبل هم عین این عبارت آمده بود، تنها".
1) و نباید هم بداند، برای اینکه افراد مستضعف یا اصلا نیروی درک حقیقت را ندارند، چون افرادی بسیار ساده لوح و عامی هستند، و یا کسانی هستند که اگر دارای چنین نیرویی هم بودهاند کسی نبوده که آنان را رشد فکری بدهد، و بغیر از تقلید از آداب و رسوم خانوادگی مربی دیگری نداشتهاند، چنین مردمی دارای ضلالت هستند، و در عین حال دوزخی هم نیستند." مترجم". [.....]
2) باید اول فهماند استدلالی که میکنید عین گمراهی است، و نادرست و باطل است، بعد فهماند که این دلیل شما را به انکار معاد وا نداشته، بلکه واقع مطلب این است که شما خوی دشمنی با حق را دارید." مترجم".
چیزی که در اینجا باید گفت نکتهای است که حرف" فاء" آن را میرساند، و میفهماند این جمله تفریع و نتیجهگیری از بیان سابق است، که در باره قرآن و شرح حال طوایف سهگانه در قیامت داشتیم.
و معنایش این است که: وقتی قرآن دارای چنین صفاتی بود، و در آنچه از حال مردم بعد از مرگشان خبر میداد صادق بود، پس پروردگارت را که چنین کتابی بر تو نازل کرده تسبیح گوی، و او را از هر عیبی منزه بدار، در حالی که از نام او استقامت بجویی، و یا مظهر نام او باشی، و از عقیده و ادعایی که این مکذبین و ضالین دارند اعراض نمایی.
در مجمع البیان در ذیل آیه" أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ" میگوید: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت شده که فرمود: هیچ وقت نگویید من زراعت کردم، بلکه بگویید من حرث کردم (1).
مؤلف: این روایت را الدر المنثور هم از عدهای از صاحبان کتب حدیث از ابو هریره از آن جناب نقل کرده (2).
و در تفسیر قمی در ذیل آیه" أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ" میگوید: از معصوم روایت شده که فرمود: " مزن" ابر است و در ذیل جمله" نَحْنُ جَعَلْناها تَذْکِرَةً" فرمود: یعنی آتش را وسیله یادآوری آتش روز قیامت کردیم،" وَ مَتاعاً لِلْمُقْوِینَ" فرمود یعنی وسیله زندگی محتاجان (3).
و در مجمع البیان در ذیل آیه شریفه" فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ" میگوید: در روایتی صحیح از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمده که وقتی این آیه نازل شد، فرمود: همین آیه را ذکر رکوع خود کنید (و بگویید سبحان ربی العظیم) (4).
مؤلف: این روایت را کتاب فقیه (5)نیز به طور مرسل، یعنی بدون ذکر سند آورده، و
الدر المنثور هم آن را از جهنی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل کرده است (1).
و در الدر المنثور است که نسایی و ابن جریر و محمد بن نصر و حاکم (وی حدیث را صحیح دانسته) و ابن مردویه و بیهقی (در کتاب شعب الایمان) از ابن عباس روایت کردهاند که گفت: قرآن کریم در شب قدر از آسمان بالا به آسمان دنیا یکباره نازل شد، و پس از آن (در طول بیست و سه سال) تکه تکه نازل گردید. و در عبارتی دگر آمده که گفت: " ثم نزل من السماء الدنیا الی الأرض نجوما ثم قرء فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ- سپس از آسمان دنیا تکه تکه بر زمین نازل گردید"، آن گاه این آیه را قرائت کرد: " فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ" (2).
مؤلف: ظاهر این روایت این است که: ابن عباس خواسته است مواقع نجوم را به اوقات نزول تکه تکههای قرآن تفسیر کند، چون در گفتارش داشت: " ثم نزل من السماء الدنیا الی الأرض نجوما- سپس از آسمان دنیا نازل شد به زمین نجوما یعنی قطعه قطعه".
و در تفسیر قمی در ذیل آیه" فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ" از امام (علیه السلام) نقل کرده که فرمود: معنای" لا اقسم"" اقسم" است، و کلمه لا به معنای نفی نیست (3).
و در الدر المنثور است که: ابن مردویه به سند خود از ابن عباس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در معنای آیه" إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ" فرمود: قرآن نزد خدا در مصحفی مطهر بود، و در معنای آیه" لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ" فرمود: کسی به جز مقربین با آن تماس ندارد (4).
مؤلف: تفسیر مطهرون به مقربین مؤید همان بیان گذشته ما است، و ما در تفسیر آیه شریفه" هذا کِتابُنا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ بِالْحَقِّ..." (5)حدیثی از امام صادق (علیه السلام) در معرفی کتاب مکنون نقل کردهایم (6).
و در مجمع البیان در ذیل آیه" لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ" گفته است: علما گفتهاند که برای شخص جنب و زن حائض و کسی که حدثی از او سر زده (یعنی یکی از چیزهایی که وضو را باطل میکند از او سر زده، و بعد از آن وضو نگرفته) نباید با خطوط قرآن تماس بگیرد،
(نقل از محمد بن علی (علیه السلام) (1).
مؤلف: منظور از تماس مصحف به دلیل روایاتی دیگر تماس کتابت و خطوط مصحف است.
و در کافی به سند خود از داوود بن فرقد از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که گفت: از آن جناب از تعویذ (حرز) پرسیدم: که حائض بر خود آویزان کرده آیا جائز است؟
فرمود: عیبی ندارد، و اضافه کرد که حتی میتواند قرآن را بخواند و یا بنویسد، و دست به آن نکشد (2)
(3 و 4)الدر المنثور، ج 6، ص 162.
.و در الدر المنثور است که: عبد الرزاق و ابن ابی داود و ابن منذر، از عبد اللَّه بن ابو بکر از پدرش ابو بکر روایت کردهاند که گفت: در نامهای که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به عمرو بن حزم نوشته آمده است: قرآن را مس نکن مگر با داشتن طهارت (3) .
مؤلف: روایات در این باب هم از طرق شیعه و هم از طرق اهل سنت بسیار است.
و باز در الدر المنثور است که مسلم و ابن منذر و ابن مردویه از ابن عباس روایت کردهاند که در عهد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بارانی آمد حضرت فرمود مردم دو دستهاند بعضی شاکر و بعضی کافر، آنها که نعمت خدای را کفران کردند گفتند این باران لطفی است که فلان ستاره به ما کرده در اینجا بود که آیات" فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ...
وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ أَنَّکُمْ تُکَذِّبُونَ" نازل شد (4) .
مؤلف: این حدیث به طرق زیادی از طرق اهل سنت نقل شده، و به اصطلاح علمای حدیث مستفیض است، و در همه آنها آمده که این آیات در باره" انواء" (3)
لسان العرب، ماده" نوء"، ص 176.
نازل شده، گو اینکه1) مجمع البیان، ج 9، ص 226.
2) فروع کافی، ج 3، ص 106، ح 5. [.....]
3) قبل از اسلام در بین عرب جاهلیت این اعتقاد رواج داشت که حوادث جوی از قبیل باران و باد و حرارت و سردی هوا را به ستارگانی نسبت میدادند و بیست و هشت ستاره به نامهایی معین میشناختند که هر یک از آنها سیزده شب در آسمان بوده و در شب چهاردهمش غروب میکرد و در همان ساعت ستاره دوم از مشرق طلوع نموده سر بر میآورد میگفتند نوء فلان غروب کرد و نوء فلان سر بر آورد و معتقد بودند حوادث جوی در همین هنگام یعنی در هنگام غروب یک نوء و طلوع دیگری رخ میدهد در نتیجه اگر باران میآید میگفتند ستاره فلانی به ما باران داد و همچنین حوادث دیگر را به یکی از آن انواء نسبت میدادند. و نیز معتقد بودند که ماه هر شب در یکی از آن بیست و هشت منزل قرار دارد و هر منزلی را هم به نامی مسمی کرده بودند زجاج در امالی خود نقل کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: هر کس بگوید به وسیله ستاره باران آمد و ما مشروب شدیم به ستاره ایمان آورده و به خدای تعالی کافر شده است و کسی که بگوید خدا مشروبمان کرد به خدا ایمان آورده و به ستاره کفر ورزیده.
ظاهر آیات این است که: در مدینه نازل شده باشد، الا اینکه سیاق آیاتش با این معنا سازگار نیست، هم چنان که در اول سوره گفتیم که سیاق آیات آن شهادت میدهد بر اینکه در مکه نازل شده باشد.
و در مجمع البیان آمده که در قرائت علی (علیه السلام) و ابن عباس و در روایتی که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل شده به جای" وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ" آمده" و تجعلون شکرکم" (1).
مؤلف: این روایتی را که مجمع البیان اشاره کرده الدر المنثور از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و از علی (علیه السلام) نقل کرده است (2)
(3 و 4)تفسیر قمی، ج 2، ص 350.
.و در تفسیر قمی در ذیل جمله" غَیْرَ مَدِینِینَ" امام فرموده معنایش این است که: اگر شما در برابر اعمالتان جزا داده نمیشوید" ترجعونها" آن را یعنی روحی را که تا حلقوم آمده به بدن برگردانید،" إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ" اگر در عقیده خود راستگویید (3) .
و نیز در همان کتاب به سند خود از ابو بصیر روایت کرده که گفت: از امام صادق (علیه السلام) شنیدم میفرمود: منظور از روح و ریحان در آیه" فَرَوْحٌ وَ رَیْحانٌ" روح و ریحان در قبر است، ولی جنت نعیم در آخرت است (4) .
و در الدر المنثور است که: قاسم بن منده در کتاب" الاحوال و الایمان بالسؤال عن سلمان" گفته: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: اولین بشارتی که به مؤمن میدهند این است که: در دم مرگش او را به روح و ریحان و جنت نعیم بشارت میگویند، و اولین چیزی که مؤمن در قبرش بشارت داده میشود این است که: به او میگویند: مژده باد تو را که خدا از تو راضی است، و مژده باد تو را در بهشت آمدی و چه خوش آمدی، خدا همه آنهایی را که تا قبرت مشایعتت کردند بیامرزید، و شهادت همه آنهایی را که به خوبی تو شهادت دادند، پذیرفت، و دعای همه کسانی را که برای تو طلب مغفرت نمودند مستجاب
کرد (1).
و در همان کتاب است که ابن جریر و ابن منذر از ابن عباس روایت کرده که در ذیل آیه" فَسَلامٌ لَکَ مِنْ أَصْحابِ الْیَمِینِ" گفته: ملائکه نزد او میآیند، و با سلامی از ناحیه خدا میآیند، سلام خدا را به او میرسانند، و به او خبر میدهند که جزو اصحاب یمین است (2).
مؤلف: این معنایی که ابن عباس برای آیه کرده مبنی بر این است که آیه شریفه حکایت و نقل کلام ملائکه باشد، و تقدیر آیه چنین باشد" قالت الملائکه سلام لک حالکونک من اصحاب الیمین- ملائکه گفتند سلام بر تو در حالی که از اصحاب یمین هستی" در این صورت آیه شریفه هم سلام ملائکه است و هم بشارت.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (1) لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یُحْیِی وَ یُمِیتُ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (2) هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (3) هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یَعْلَمُ ما یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَ ما یَخْرُجُ مِنْها وَ ما یَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما یَعْرُجُ فِیها وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (4)
لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ (5) یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهارِ وَ یُولِجُ النَّهارَ فِی اللَّیْلِ وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (6)
به نام خدای رحمان و رحیم.
آنچه در آسمانها و زمین است برای خدا تسبیح میگویند به خاطر اینکه او عزیز و حکیم است (1).
ملک آسمانها و زمین از آن او است، او زنده میکند و میمیراند و او بر هر چیزی توانا است (2).
او اول و آخر و ظاهر و باطن است، و او به هر چیزی دانا است (3).
او کسی است که آسمانها و زمین را در شش روز بیافرید، و سپس بر عرش (مقام صدور اوامر) مستولی گشت، و به تدبیر امر عالم پرداخت، او میداند چه قطره آبی، و چه تخم گیاهی داخل زمین شد و چه گیاهی سر از زمین بدر آورد، چه شعاعی از آفتاب به زمین تابید، و چه فرشتهای نازل و چه فرشتهای از زمین برگشت، چه بخاری از زمین بالا رفت و چه عملی از بندگان صعود کرد، و او با شما است، هر جا که باشید، و خدا به آنچه میکنید بینا است (4)
ملک آسمانها و زمین از آن او است، و بازگشت همه امور به سوی خداست (5).
او است که شب را در روز فرو میبرد، و روز را داخل در شب میکند، و او بدانچه در خاطرها و دلها است آگاه است (6).
غرض این سوره تحریک و تشویق مؤمنین به انفاق در راه خداست، هم چنان که تکرار امر صریح به این معنا در خلال آیاتش اشعار بدان دارد، یک جا میفرماید: " آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ..." و جای دیگر میفرماید: " مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً..." و باز جای دیگر میفرماید: " إِنَّ الْمُصَّدِّقِینَ وَ الْمُصَّدِّقاتِ وَ أَقْرَضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً" و در تشویق مردم به این عمل همین بس که انفاق مردم را قرض دادن آنان به خدای عز اسمه دانسته، و معلوم است که خدای عز و جل عالیترین و مقدسترین و بهترین مطلوبست، او هرگز خلف وعده نمیکند، و او وعدهشان داده که اگر به وی قرض بدهند مضاعف و چند برابر بر میگرداند، و نیز وعده داده که در عوض انفاقشان اجری کریم و بسیار زیاد بدهد.
و نیز اشاره کرده به اینکه این انفاق منشاش تقوا و ایمان به رسول است، و اثر آمرزش گناهان و داشتن دو برابر از رحمت و ملازمت با نور، و بلکه ملحق شدن به صدیقین و شهداء در نزد خدای سبحان است.
و در خلال آیات سوره معارفی هم راجع به مبدأ و معاد آمده، و دعوت به تقوا و اخلاص ایمان و زهد دارد، و نیز مشتمل بر مواعظی است.
و این سوره به شهادت سیاق آیاتش در مدینه نازل شده.
و بعضی (1)از مفسرین ادعا کردهاند که مدنی بودن این سوره اجماعی است.
و چون تشویق و تحریک مردم به انفاق، و اینکه انفاق قرض دادن به خدا است این توهم را ایجاد میکند که مگر خدا به مال ما محتاج است، لذا از همان آغاز سخن یعنی اولین کلمه سوره مساله نزاهت خدا از احتیاج را خاطر نشان نموده، فرموده: " آنچه در زمین و آسمانها است خدا را تسبیح میگویند". و نیز عدهای از اسمای حسنای خدا را که رساننده این نزاهت
1) روح المعانی، ج 27، ص 164.
است ذکر کرد، و همه سورههایی که با تسبیح خدا آغاز شده، یعنی سوره حشر، صف، جمعه و تغابن، که بعضی با کلمه" سبح" و بعضی دیگر با کلمه" یسبح" آغاز شدهاند، نظیر سوره مورد بحث است.
" سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ" تسبیح که مصدر فعل" سبح" است، به معنای منزه داشتن است، و منزه داشتن خدا به این است که هر چیزی را که مستلزم نقص و حاجت و ناسازگاری با ساحت کمال او باشد از ساحت او نفی کنی، و معتقد باشی که خدای تعالی دارای چنین صفات و اعمالی نیست، و کلمه" ما" در جمله مورد بحث موصوله است، و مراد از آن تمامی موجوداتی است که در آسمانها و زمین هستند، چه آنها که مانند ملائکه و جن و انس دارای عقل و شعورند، و چه آنهایی که چون جمادات فاقد عقلند، و اگر بگویی کلمه" ما" راجع به موجودات فاقد عقلند، (و در فارسی به" چیزی" ترجمه میشود)، و علی القاعده باید شامل عقلا نشود، در پاسخ میگوییم: بلی همین طور است، لیکن در جایی که قرینهای باشد که بفهماند منظور از کلمه" ما" عقلا و غیر عقلا هر دو است، اشکالی ندارد، و در آیه مورد بحث قرینهای که دلالت کند بر اینکه منظور عموم موجودات است چه عقلا و چه غیر عقلا وجود دارد، و آن قرینه این است که اسمایی از خدای سبحان بر میشمارد که مخصوص عقلا است، مانند" احیاء" و" علم بذات الصدور"، یعنی علم و آگاهی به نیتهایی که در درون دلها است و معلوم است که این دو صفت مربوط به موجودات دارای شعور، و صفت دوم مربوط به عقلا است.
پس معنای آیه این شد که: تمامی موجوداتی که در آسمانها و زمین است، و خلاصه تمامی عالم، خدای سبحان را منزه میدارد. و مراد از تسبیح خدای تعالی حقیقت معنای تسبیح است، نه اینکه خواسته باشد به طور مجاز نسبت تسبیح به آنها داده باشد، یعنی خواسته باشد بفرماید: هر موجود که در آسمانها و زمین است با هستی خود دلالت میکند بر اینکه پدید آورندهای منزه از هر نقص و متصف به کل کمال دارد، و نه اینکه خواسته باشد به طور عموم مجاز نسبت تسبیح به آنها داده باشد، یعنی بفهماند که تمامی موجودات دلالت دارند بر نزاهت خدای تعالی از هر نقص و عیب. چیزی که هست عقلای از موجودات این دلالت را با زبان سر ایفا میکنند و میگویند: " سبحان اللَّه سبحان اللَّه" و یا به فارسی میگویند: " خدا منزه از هر نقص و حاجت است" و غیر عقلا این دلالت را به لسان حال ایفا میکنند، بلکه همانطور که گفتیم معنای حقیقی کلمه منظور است، و موجودات چه عقلا و چه غیر عقلا همه خدا را به تمام معنی الکلمه و به حقیقت معنی الکلمه تسبیح میگویند، بدلیل اینکه در جای
دیگر به طور صریح و به بیانی که نه میتوان حمل بر مجازش کرد، و نه حمل بر عموم مجاز، فرموده: " وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ" (1)چون اگر منظور از تسبیح، تسبیح مجازی بود، دیگر جا نداشت بفرماید: شما تسبیح آنها را نمیفهمید، زیرا تسبیح مجازی این است که: موجودی با هستی خود دلالت کند بر وجود خالق و صانعش و این دلالتش حجتی باشد علیه منکرین صانع، و یا این است که هر موجودی با زبان حال تسبیح و حمد خدا بگوید، و این دو نوع دلالت را همه کس میفهمد، و نمیبایست بفرماید: " و لیکن شما تسبیح آنها را نمیفهمید".
پس تسبیح تمامی موجوداتی که در آسمانها و زمین هست تسبیح با زبان، و تنزیه به حقیقت معنای کلمه است، هر چند که ما زبان آنها را نفهمیم، نفهمیدن ما دلیل بر این نیست که مثلا جمادات زبان ندارند، قرآن کریم تصریح دارد بر اینکه تمامی موجودات زبان دارند و فرموده: " قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ" (2).
" وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ"- یعنی خدای سبحان دارای مقامی منیع است، به طوری که تمامی قدرتها را در هم میشکند، و هیچ قدرتی نیست که او را شکست دهد، و حکیم است، یعنی فعل او متقن و محکم است، آن قدر محکم است که هیچ عارضهای فعل او را فاسد نمیکند، (و چون افعال ما در معرض فساد و تباهی نیست)، و نیز آن قدر متقن است که جای هیچ اعتراض کردنی در آن نیست.
" لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یُحْیِی وَ یُمِیتُ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ" از آنجایی که در ابتدای آیه خبر مقدم بر مبتدا ذکر شده و حق کلام این بود که بفرماید:
" ملک السماوات و الأرض له- ملک آسمانها و زمین از آن خدا است" ولی چنین نفرمود، بلکه فرمود: " از آن خدا است ملک آسمانها و زمین"، و این عبارت انحصار را میرساند، در نتیجه میفهماند که: مالک آسمانها و زمین تنها خداست، او به تنهایی است که هر حکمی بخواهد در عالم میراند، برای اینکه پدید آورنده همه او است، پس آنچه در آسمانها و زمین هست قیام و وجود آثار وجودش به خداست، پس هیچ حکمی نیست مگر اینکه حاکم در آن خداست، و هیچ ملک و سلطنتی نیست مگر آنکه صاحبش او است.
" یحیی و یمیت"- این دو جمله اشاره است به دو نام از نامهای خدای تعالی یعنی زنده کننده و میراننده، (محیی و ممیت) و اگر خود اسم را نیاورد، و به جای آن فعل مضارع آورد، برای این بود که اشاره کرده باشد به شمول و عمومیت آن نسبت به هر احیاء و هر اماته، تا در نتیجه شامل ایجاد ملائکه هم بشود، چون حیات ملائکه مسبوق به مرگ نیست، و نیز زنده کردن جنین در شکم مادرش، و زنده کردن مردگان در روز قیامت، و پدید آوردن جمادات مرده که قبلا زنده نبودند، تا میراندن در باره آنها صادق باشد، و میراندن انسان در دنیا و برای بار دوم در برزخ که آیه شریفه" رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ" (1)به آن اشاره دارد، علاوه بر این، در تعبیر به مضارع دلالت بر استمرار نیز هست.
" وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ"- این جمله اشاره دارد به صفت قدرت خدای تعالی، و اینکه قدرت او مطلق است، و مقید به چیزی دون چیزی نیست، و اگر در آخر آیه مورد بحث این جمله را گنجاند، برای مناسبتی بود که با مساله احیاء و اماته داشت، چون ممکن بود کسی توهم کند که چطور ممکن است خدای تعالی مردهای را که نه عینی از آن بجا مانده و نه اثری، زنده کند؟ و جمله مذکور این توهم را دفع نموده میفرماید: او بر هر چیزی قادر است.
هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ"
بعد از آنکه معلوم شد که خدای تعالی بر هر چیزی که فرض شود قادر است، قهرا با احاطه قدرتش به هر چیزی از هر جهت محیط هم هست، پس هر چیزی که فرض شود اول باشد خدا قبل از آن چیز بوده، پس او نسبت به تمام ماسوای خود اول است، نه آن چیزی که ما اولش فرض کردیم، و همچنین هر چیزی که ما آخرینش فرض کنیم خدای تعالی بعد از آن هم خواهد بود، چون گفتیم قدرتش احاطه به آن چیز دارد، هم به ما قبلش و هم به ما بعدش، پس آخر خدا است، نه آن چیزی که ما آخرینش فرض کردیم، و هر چیزی را که ما ظاهر فرض کنیم خدا ظاهرتر از آن است به خاطر احاطهای که قدرتش بر آن چیز دارد، و چون احاطه دارد پس از جهت ظهور هم ما فوق آن است، پس خدا ظاهر است، نه آن چیزی که ما ظاهرش فرض کردیم، و همچنین هر چیزی که باطن فرض شود خدا به خاطر احاطه قدرتش بر آن باطنتر از آن است، و ما ورای آن قرار دارد، چون او است که آن چیز را باطن کرده، پس باطن هم
1) (کافران در روز قیامت گویند:) پروردگارا! تو ما را دو بار میراندی و دو بار زنده کردی. سوره مؤمن، آیه 11.
خداست، نه آن چیزی که ما باطنش فرض کردیم، پس معلوم شد که خدا اول و آخر و ظاهر و باطن علی الاطلاق است، و از این صفات آنچه در غیر خدا هست نسبی است نه علی الاطلاق (1).
البته این را هم باید بدانیم که اولیت خدای تعالی و آخریتش و همچنین ظهور و بطونش زمانی و مکانی نیست، و چنین نیست که در ظرف زمان اول و آخر باشد، و گرنه باید خود خدا جلوتر از زمان نباشد، و از زمانی و مکانی بودن منزه نباشد، و حال آنکه منزه از آن است، چون خالق زمان و مکان و محیط به تمامی موجودات است، بلکه منظور از اولیت و آخریت و همچنین ظاهر و باطن بودنش این است که: او محیط به تمام اشیاء است، به هر نحوی که شما اشیاء را فرض و به هر صورت که تصور بکنی (اگر فلان چیز را اول فرض کنی او به احاطهاش اولتر از آن است، اگر آخر فرض کنی او آخرتر است، اگر چیزی را ظاهر فرض کنی او ظاهرتر، و اگر باطن فرض کنی او باطنتر است، به همان دلیلی که گذشت).
پس از آنچه گذشت روشن گردید که این اسمای چهارگانه یعنی اول و آخر و ظاهر و باطن چهار شاخه و فرع از نام" محیط" است، و محیط هم شاخهای از اطلاق قدرت او است، چون قدرتش محیط به هر چیز است، ممکن هم هست نامهای چهارگانه مورد بحث را شاخههایی از احاطه قدرتش ندانیم، بلکه شاخههایی از احاطه وجود او بگیریم، چون وجود او قبل از وجود هر چیز و بعد از وجود هر چیز است، او قبل از آنکه چیزی ثبوت پیدا کند ثابت بود، و بعد از آنکه هر چیز دارای ثبوتی فانی گردد باز هم ثابت است، او از هر چیز دیگری نزدیکتر و ظاهرتر است، و از دید و درک اوهام و عقول هر صاحب عقلی از چیز دیگری باطنتر و پنهانتر است.
و همچنین اسامی چهارگانه نامبرده به نوعی بر علم خدای تعالی بستگی و تفرع دارند (2). و به همین مناسبت است که میبینیم در ذیل آیه علم خدا را هم آورده میفرماید: ".
1) فلان چیز نسبت به فلان چیز دیگر اول است، و آن دیگری نسبت به سومی آخر است، و آن سومی نسبت به چهارمی ظاهر است، و آن چهارمی نسبت به پنجمی باطن است، هیچ موجودی در عالم سراغ نداریم که علی الاطلاق اول و یا آخر و یا ظاهر و یا باطن باشد." مترجم".
2) برای اینکه هر چیزی رای که ما اول فرض کنیم، قبل از وجودش خدای تعالی احاطه علمی به او داشته، پس خدا اول است نه آن چیز، و هر چه رای که ما آخر فرض کنیم بعد از فنایش هم خدا احاطه علمی به آن دارد، پس باز خدا آخر است نه آن، و هر چه رای که ما ظاهر فرض کنیم، خدای تعالی ظاهرتر از آن است، چون ظهور آن از خداست، و چگونه ممکن است از خود خدا ظاهرتر باشد و همچنین." مترجم".
" وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ".
بعضی (1) از مفسرین اسمای چهارگانه را اینطور معنا کردهاند که: او اول است، برای اینکه قبل از هر چیز بوده، و آخر است چون بعد از هلاک و فنای هر چیز هست، و ظاهر است چون ادلهای بسیار بر وجودش دلالت میکند، و باطن است چون عالم به تمامی اشیاء هست، و احدی نیست که از او داناتر باشد.
بعضی (2) دیگر گفتهاند: اول یعنی بیابتدا، و آخر یعنی بیانتها، و ظاهر یعنی بدون اقتراب، و باطن یعنی بدون احتجاب (1).
البته در این میان اقوال دیگری نیز هست که دلچسب نیست و لذا از نقل آنها صرفنظر کردیم.
" هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ" تفسیر این آیه در سوره اعراف و یونس و هود و فرقان و قاف گذشت.
" ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یَعْلَمُ ما یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَ ما یَخْرُجُ مِنْها وَ ما یَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما یَعْرُجُ فِیها" تفسیر و بحث مفصل پیرامون معنای عرش در سوره اعراف آیه 54 گذشت، و در آنجا گفتیم که" استوای بر عرش" کنایه است از شروع در تدبیر ملک وجود (2)، و به همین جهت است که دنبال استوای بر عرش مساله علم به جزئیات احوال موجودات آسمانی و زمین را ذکر کرده، چون علم از لوازم تدبیر است.
" یَعْلَمُ ما یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَ ما یَخْرُجُ مِنْها وَ ما یَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما یَعْرُجُ فِیها"- کلمه" ولوج" که مصدر فعل مضارع" یلج" است- به طوری که راغب گفته- (3)به معنای داخل شدن چیزی در محلی تنگ است، و کلمه" عروج" به معنای بالا رفتن است، و معنای آیه این".
1) هر چیزی که ظاهر میشود به خاطر نزدیک شدن است، و هر چیزی که باطن میشود به خاطر حجاب است، و خدا بدون نزدیک شدن ظاهر و بدون در پرده شدن باطن است." مترجم".
2) چون ما در عرف بشری خود تخت سلطنتی را عبارت از مکانی میدانیم که همه اوامر مربوط به اداره کشور از آنجا صادر، و همه لوائح و نامهها در آنجا به توشیح میرسد، قرآن نیز به حکم" چون که با کودک سر و کارت فتاد..." به زبان بشری سخن گفته، مقام تدبیر خدای تعالی و مصدریت اوامرش را عرش خوانده، نه اینکه خواسته باشد العیاذ باللَّه برای او تختی پایهدار اثبات کند." مترجم".
3) مفردات راغب، ماده" ولج".
است که: خدای تعالی از آنچه در زمین فرو میرود و نفوذ میکند از قبیل آب باران و تخم گیاهان و غیر اینها آگاه است، و نیز از آنچه که از زمین سر بر میآورد چون نباتات و حیوانات و آب خبر دارد، و از آنچه که به زمین نازل میشود چون بارانها و اشعه اجرام نورانی و ملائکه و غیره با اطلاع است، و از آنچه که از زمین به طرف آسمان بالا میرود مانند دودها و بخارها و ملائکه و اعمال بندگان با خبر است.
" وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ" او هر جا که باشید با شما است، برای اینکه به شما احاطه دارد، و در هیچ مکان و پوششی از او غایب نیستید. در اینجا سؤالی پیش میآید، و آن این است که: خدای تعالی در هر حال بر ما احاطه دارد، و در هر زمان و مکان محیط به ما است، با این فرض چرا تنها مساله مکان آمده، و چرا نفرمود: " و هو معکم اینما کنتم و فی ای زمان و ای حال کنتم- او با شما است هر جا و هر زمان و در هر حال که باشید"؟
در پاسخ میگوییم: درست است که احاطه خدای تعالی به ما تنها احاطه مکانی نیست، بلکه در همه احوال و اوقات نیز به ما احاطه دارد، لیکن از آنجایی که معروفترین ملاک در جدایی چیزی از چیزی دیگر و غایب شدنش از آن جدایی مکانی است، و هر کس بخواهد از کسی دیگر جدا شود، مکان خود را عوض میکند، از این جهت تنها معیت مکانی را ذکر کرد، و گرنه نسبت خدای تعالی به مکانها و زمانها و احوال یک نسبت است.
بعضی (1)هم گفتهاند: مراد از این معیت، معیت مجازی است، که منظور از آن احاطه علمی است.
" وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ" این آیه نظیر فرع و نتیجهای است که بر مطالب قبل مترتب میشود، که میفرمود: او با شما است هر جا که باشید، و او به هر چیزی عالم است، چون نتیجه حاضر بودن او نزد مردم و جدا نشدنش از ایشان و عالم بودنش به هر چیز این است که بینای به اعمال ایشان نیز باشد، ظاهر اعمالشان را ببیند و باطن آن را که همان نیتها و مقاصد درونی ایشان است، ناظر باشد.
" لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ" با اینکه در سه آیه قبل فرموده بود: " لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ"، در اینجا نیز آن را
1) مجمع البیان، ج 9، ص 231.
خاطر نشان کرد، و این تکرار برای این بود که بهتر بفهماند مساله بازگشت به خدا مبتنی بر عمومیت ملک او است، بار اول تنها میخواست مالکیت خدا را افاده کند، و در نوبت دوم خواست این ابتناء را بفهماند، هم چنان که در آیهای دیگر میبینیم مساله معاد را با مالکیت خدای تعالی با هم آورده، میفرماید: " یَوْمَ هُمْ بارِزُونَ لا یَخْفی عَلَی اللَّهِ مِنْهُمْ شَیْءٌ لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ" (1).
در جمله" وَ إِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ" کلمه" امور" جمع است، و چون الف و لام بر سر دارد و به اصطلاح ادبی جمع محلی به الف و لام است، افاده عمومیت میکند، همانطور که در جمله" أَلا إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ" (2)نیز چنین است، در نتیجه هیچ چیز نیست مگر آنکه به سوی خدا برمیگردد، و هیچ کس نمیتواند او را از برگشتن به سوی خدای تعالی باز بدارد، و هیچ عاملی که آن چیز را به سوی خدا برمیگرداند به جز اختصاص ملک به خدا نیست. سادهتر بگویم: تنها عاملی که امور را به سوی خدا بر میگرداند، این است که ملک عالم مختص به او است، پس امر و فرمان و حکمرانی هم تنها از آن او است.
در این جمله و همچنین در جمله" وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ" که قبلا بود با اینکه ممکن بود بفرماید: " و الیه ترجع الامور" و" و هو بما تعملون بصیر" لفظ اللَّه را ذکر کرد، و شاید وجه آن این بوده باشد که این دو جمله مانند یک مثل معروف دلنشین شود، و دلها را برای تاثر از یاد روز قیامت و پاداشهای بزرگی که در قیامت به انفاق کنندگان در راه خدا میدهند، و در آیات بعد ذکرش میآید آمادهتر سازد.
" یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهارِ وَ یُولِجُ النَّهارَ فِی اللَّیْلِ وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ"" ایلاج شب در روز" و" ایلاج روز در شب" به معنای اختلافی است که شب و روز در کوتاهی و بلندی دارند، و این اختلاف در دو نیم کره شمالی و جنوبی درست به عکس همند، در فصلی که در نیم کره شمالی شبها بلند است، در نیم کره جنوبی کوتاه است، و در فصلی که در نیم کره شمالی شبها کوتاه و روزها بلند است، در نیم کره جنوبی به عکس آن است، و مساله اختلاف شب و روز را در کلام خدای تعالی چند بار دیدیم.
و مراد از" ذات الصدور" افکار پنهانی و نیات نهفتهای است که در سینهها جا گرفته
و از آنجا به بیرون نمیآید، چون این نیات منسوب به دلها است، و دلها هم در قفسه سینهها قرار دارد، و این جمله یعنی جمله" وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ" احاطه علم خدای تعالی به نیات درونی را بیان میکند، هم چنان که جمله" وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ" احاطه بینایی آن جناب به ظواهر اعمال آنان را بیان میکرد.
در الدر المنثور است که احمد، ابو داوود، ترمذی (وی حدیث را حسن دانسته) نسایی، ابن مردویه، و بیهقی (در کتاب شعب الایمان)، از عرباض بن ساریه روایت کردهاند که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) همواره قبل از خواب سورههایی که در آغازش مساله تسبیح ذکر شده میخواند و میفرمود: در این سورهها آیهای است که از هزار آیه بهتر است (1) .
مؤلف: این روایت را از ابن ضریس از یحیی بن ابی کثیر نیز از آن جناب نقل کرده (2) .
و در کافی به سند خود از عاصم بن حمید روایت کرده که گفت: شخصی از علی بن الحسین (علیه السلام) از توحید سؤال کرد، حضرت فرمود: خدای تعالی میداند که در آخر الزمان مردمی خواهند آمد اهل تعمق و تحقیق، و به همین جهت سوره" قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ" و آیات سوره حدید تا جمله" عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ" را نازل کرد، و اگر کسی بخواهد در معارف توحید بیش از این کنجکاوی کند هلاک و گمراه میشود (1).
و در تفسیر قمی در ذیل آیه: " سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ" آمده که: امام فرمود: این همانست که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در بارهاش فرمود: " اوتیت جوامع الکلم- کلمات جامع را به من دادهاند" (2)
و همچنین در سایر سورههایی که در آغازش مساله تسبیح ذکر شده." مترجم".
و در معنای جمله" هُوَ الْأَوَّلُ" فرمود: یعنی او قبل از هر چیز بوده است،" و الآخر" یعنی او بعد از فنای هر چیز باقی است،" وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ" یعنی او به ضمیرها آگاه است (3).و در کافی آمده که در روایتی از آن جناب یعنی از علی (علیه السلام) پرسیدند:
پروردگار ما قبل از اینکه آسمان و زمین را خلق کند کجا بود؟ فرمود: کلمه" کجا بود" سؤال از مکان است، و در مورد خدای تعالی صحیح نیست، زیرا خدای تعالی (که خالق مکان است) بود در حالی که مکانی نبود (1).
و در توحید خطبهای از حسن بن علی (علیه السلام) نقل کرده که در آن فرموده:
" الحمد للَّه الذی لم یکن له اول معلوم و لا اخر متناه و لا قبل مدرک و لا بعد محدود فلا تدرک العقول و اوهامها و لا الفکر و خطراتها و لا الالباب و أذهانها صفته فتقول متی و لا بدیء مما و لا ظاهر علی ما و لا باطن فیما" (2).
مؤلف: اینکه فرمود: اولی معلوم ندارد، (قید معلوم احترازی نیست، یعنی نمیخواهد بفرماید: اول دارد، ولی برای ما معلوم نیست، بلکه) قیدی توضیحی است، میخواهد بفرماید:
اول ندارد برای اینکه اگر اول میداشت تعلق علم به آن اول ممکن بود، و چون علم راهی برای پیدا کردن اول او ندارد، و بلکه آن را جایز نمیداند، لذا اول ندارد." و لا آخر متناه" قید متناهی نیز در اینجا مانند قید معلوم در جمله قبل توضیحی است، میخواهد بفرماید: اگر آخر میداشت متناهی و محدود میشد (3).
" و لا قبل مدرک" یعنی قبل ندارد چون اگر میداشت قابل درک میبود،" و لا بعد محدود" بعدی هم ندارد، چون اگر داشته باشد محدود میشود،" و لا بدیء مما"، یعنی خدای تعالی از چیزی آغاز نشده، تا اول داشته باشد،" و لا ظاهر علی ما"، یعنی تفوق او بر عالم مانند تفوق یک موجود مادی بر موجود دیگر که بالای آن قرار بگیرد نیست. درست است که تفوق دارد اما نه چون تفوق جسمانیات بر یکدیگر،" و لا باطن فیما" یعنی خدا خود را در داخل چیزی پنهان نکرده، و در چیزی مستتر نگشته.
و در نهج البلاغه آمده: " کل ظاهر غیره غیر باطن و کل باطن غیره غیر".
1) اصول کافی، ج 1، ص 90، ذیل ح 5.
2) یعنی: حمد خدایی را که در بارهاش اولی معلوم و آخری متناهی و قبلی قابل درک و بعد محدود، صادق نیست، در نتیجه نه عقول و اوهام آن صفت او را درک میکنند، و نه فکرها و جولان آن، و نه باطنها و تصوراتش تا بتوانند بپرسند کی و از چه وقت بوده، آخر خدای تعالی از هیچ چیز آغاز نگشته، و بر هیچ چیز ظاهر و قاهر نشده و در هیچ چیز نهان نگشته. توحید، ص 45، ح 5.
3) و محال است واجب الوجود محدود باشد، زیرا اولا محتاج به ما فوقی میشود که او را تحدید کرده باشد، و ثانیا در خارج از حد، وجود نداشته باشد." مترجم".
ظاهر" (1).
مؤلف: و معنای آن این است که: حیثیت و نحوه ظهور در غیر خدای تعالی، غیر نحوه بطون و پنهانی آن است، هر چیزی غیر خدای تعالی اگر از جهتی ظاهر است از عین آن جهت باطن نیست، بلکه از جهت دیگری باطن است، و به عکس اگر از حیثی و جهتی پنهان است، به عین آن جهت ظاهر نیست، بلکه به غیر آن جهت ظاهر است، و اما خدای تعالی به خاطر اینکه احدی الذات است، مانند ما مخلوقاتش متقسم و متجزی به جهات مختلف نیست (توضیح اینکه اگر ما عالم هستیم بدین جهت است که در وجود ما ابزاری برای علم هست، و اگر قادریم به خاطر داشتن آن ابزار نیست، بلکه به خاطر داشتن ابزاری دیگر است، پس ما بدان جهت که عالمیم قادر نیستیم، و بدان جهت که قادریم عالم نیستیم، اما خدای تعالی به عین آن جهت که عالم است قادر وحی است)، لذا خدای تعالی به همان جهت که ظاهر است باطن نیز هست، و به عین آن جهت که باطن است ظاهر است، پس خدای تعالی از شدت و کمال ظهورش باطن است، و از کمال بطونش ظاهر است (مثالی که تا حدی ذهن را به مطلب نزدیک کند قرص خورشید و سرچشمه نور است، با اینکه ظاهر است، و نه تنها ظاهر است بلکه ظهور هر چیز دیگر هم بواسطه نور آن است، در عین حال از شدت ظهور، کسی نمیتواند به خود قرص، نگاه کند).
و در آن کتاب این جمله نیز آمده: " الحمد للَّه الأول فلا شیء قبله و الآخر فلا شیء بعده و الظاهر فلا شیء فوقه و الباطن فلا شیء دونه" (2)
نهج البلاغه فیض الاسلام، ص 282، خطبه 95.
.مؤلف: و مراد از" قبلیت و بعدیت"، قبلیت و بعدیت زمانی نیست، نمیخواهد یک امتداد زمانی در این بین فرض کند، که هم در گذشتهاش غیر متناهی باشد، و هم در آینده، و عالم هستی در وسط این دو طرف قرار گرفته باشد، در قطعهای از زمان که هر دو طرف آن غیر متناهی است و خود عالم هر دو طرفش متناهی، در نتیجه وجود خدای تعالی منطبق بر سراسر زمان غیر متناهی باشد، به طوری که هیچ یک از دو طرفش خالی از خدا نباشد، هر چند که هر دو طرف آن غیر متناهی باشد، و باز در نتیجه هستی خدا از حیث زمان مقدم بر عالم و مؤخر
1) غیر از خدا هر چیزی که ظاهر و پیداست نهان نیست، و هر چیزی که پنهان است ظاهر نیست. نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه 64. [.....]
2) حمد آن خدایی را که اول است، و در نتیجه چیزی قبل از او نیست، و آخرست و در نتیجه چیزی بعد از او نیست و ظاهر است، پس هیچ چیزی فوق او نیست، و باطن است پس هیچ چیزی دون او نیست.
از آن باشد، چون اگر خدای سبحان ازلی و ابدی زمانی بود، باید ذات مقدس او هم مانند همه زمانیات، هم در ذاتش و هم در احوالش متغیر باشد، چون زمان متغیر است، و نسبت به او نیز متجدد میشود، علاوه بر این اشکال، قبلیت و بعدیت او به تبع قبلیت و بعدیت زمان خواهد بود، پس در حقیقت زمان، اول و آخر اصلی است، نه ذات مقدس او.
و همچنین مساله ظاهریت و باطنیت خدای تعالی به حسب مکان نیست- به همان بیانی که در اولیت و آخریت گفتیم- بلکه خدای تعالی به نفس ذات متعالیهاش بر هر چیزی که فرض شود سبقت دارد، و به نفس ذاتش از هر امری که آخر فرض شود مؤخر است، و به همین معنا ظاهر و باطن است و زمان (و مکان) مخلوق او و متاخر از او است.
و در الدر المنثور است که ابو الشیخ (در کتاب عظمت) از ابن عمر و ابو سعید از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت کرده که فرمود: ناگزیر مردم از شما در باره خدا چیزهایی میپرسند تا برسند به اینکه بپرسند: این خدا که شما میگویید قبل از هر چیز بوده، قبل از او چه بوده؟ اگر سؤالشان به اینجا منتهی شد، بگویید: او قبل از هر چیز اول بوده، و نیز بعد از هر چیز آخر است، پس دیگر چیزی بعد از او نخواهد بود، و او ظاهر و ما فوق هر چیزی، و باطن و نهانتر از هر نهان است، و او به هر چیز دانا است (1).
و در توحید به سند خود از ابو بصیر روایت کرده که گفت: از امام صادق (علیه السلام) شنیدم میفرمود: همواره خدای عز و جل پروردگار ما بوده، و علم ذات او بود، بدون اینکه معلومی داشته باشد، و بعد از آنکه موجودات را آفرید آن وقت علمش بر آن مخلوقات تعلق گرفت، و علمش دارای معلوم شد (2).
مؤلف: مراد از این علم، چیزی نظیر علم ما که عبارت است از صورتهای ذهنی، نیست، و علم او به عالمی که بعدها آفرید نظیر علم یک معمار به قیافه خانهای که بعدها میخواهد بسازد نیست، یک معمار وقتی میخواهد خانهای را بسازد صورتی از آن خانه را در ذهن خود ترسیم نموده، طبق آن نقشه بنا را میسازد، به طوری که اگر بعد از ساختنش خرابش کرد، باز آن صورت ذهنی به حال خود باقی است، چنین علمی را علم کلی مینامند، که در مورد خدای تعالی صدقش محال است، بلکه علم او عبارت است از ذات او، و ذاتش عین علم او به معلومات است، و وقتی هم که معلوم در خارج تحقق مییابد ذات آن معلوم عین علم
خدای تعالی به آن است چیزی که هست علم اولی علم ذاتی و صفت ذات اوست، و علم دومی علم فعلی و صفت فعل اوست.
و در همان کتاب خطبهای از امیر المؤمنین (صلوات اللَّه علیه) نقل کرده، و در آن آمده که علم خدا به وسیله ابزار و آلات نیست، و جز به ذات او نمیباشد، و بین او و معلوماتش علمی که غیر ذات او باشد واسطه نیست (1).
مؤلف: منظور از این کلام این است که: ذات خدای تعالی عین علم او است، نه اینکه صورت علمیهای زاید بر ذات او واسطه باشد.
1) توحید صدوق، ص 72، ح 27.
آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ فَالَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ أَنْفَقُوا لَهُمْ أَجْرٌ کَبِیرٌ (7) وَ ما لَکُمْ لا تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ لِتُؤْمِنُوا بِرَبِّکُمْ وَ قَدْ أَخَذَ مِیثاقَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (8) هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ عَلی عَبْدِهِ آیاتٍ بَیِّناتٍ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَ إِنَّ اللَّهَ بِکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (9) وَ ما لَکُمْ أَلاَّ تُنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ لِلَّهِ مِیراثُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا یَسْتَوِی مِنْکُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قاتَلَ أُولئِکَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِینَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قاتَلُوا وَ کُلاًّ وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنی وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (10) مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ (11)
یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ یَسْعی نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ بُشْراکُمُ الْیَوْمَ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ (12) یَوْمَ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ قِیلَ ارْجِعُوا وَراءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ (13) یُنادُونَهُمْ أَ لَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ قالُوا بَلی وَ لکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْکُمُ الْأَمانِیُّ حَتَّی جاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَ غَرَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ (14) فَالْیَوْمَ لا یُؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْیَةٌ وَ لا مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مَأْواکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلاکُمْ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ (15)
به خدا و رسولش ایمان آورید، و از آنچه ما از دست دیگران گرفته به شما دادیم انفاق کنید، پس کسانی که از شما ایمان بیاورند و انفاق کنند اجری بزرگ خواهند داشت (7).
و چرا به خدا و رسول ایمان نیاورید، با اینکه رسول شما را میخواند به اینکه به پروردگارتان ایمان بیاورید، و با اینکه او از شما پیمان گرفته بود، اگر به پیمان خود ایمان دارید (8).
او کسی است که آیاتی روشن بر بنده خود نازل کرد، تا شما را از ظلمتها به سوی نور بیرون کند، و به درستی خدا نسبت به شما رؤوف و رحیم است (9).
و چرا باید در راه خدا انفاق نکنید؟! با اینکه میراث آسمانها و زمین از آن خدا است، و از شما آنان که قبل از فتح انفاق کردند و کارزار نمودند با دیگران برابر نیستند، آنان درجهای عظیمتر دارند، تا کسانی که بعد از فتح انفاق نموده و کارزار کردند، البته خدا به هر دو طایفه وعده احسان داده، و خدا به آنچه میکنید آگاه است (10).
آن کیست که قرض خوبی به خدا دهد، و خدا آن را برایش مضاعف کند، و خدا اجری ارجمند دارد (11).
و آن در روزی است که مردان و زنان مؤمن را میبینی که نورشان از پیش رو و از دست راستشان در حرکت است، بشارت باد شما را در امروز به جناتی که نهرها از دامنهاش روان است، و شما در آن جاودانید، و این خود رستگاری عظیم است (12).
و در روزی است که مردان و زنان منافق به مردم با ایمان بگویند: کمی مهلت دهید تا برسیم، و از نور شما اقتباس کنیم. به ایشان گفته میشود به عقب برگردید، به زندگی دنیایتان، و از آنجا نور بیاورید، در همین هنگام است که دیواری میان این دو طایفه زده میشود که در باطنش (طرف مؤمنین) رحمت و در ظاهرش (سمت منافقین) عذاب است (13).
منافقین به مؤمنین میگویند که مگر ما با شما نبودیم؟ جواب میدهند: چرا بودید و لیکن شما خود را فریفتید و هلاک کردید، چون همواره در انتظار گرفتاریها برای دین و متدینین بودید، و در حقانیت دین شک داشتید، و آرزوی اینکه به زودی نور دین خاموش میشود شما را مغرور کرد، تا آنکه مرگتان رسید، و بالأخره شیطان شما را به خدا مغرور کرد (14).
در نتیجه دیگر امروز از شما و از کفار فدیه و عوض پذیرفته نمیشود، منزلگاهتان آتش و سرپرست شما همان است، که بازگشت گاهی بس بد است (15).
در این آیات دستور مؤکد میدهد به اینکه مسلمین در راه خدا و مخصوصا در جهاد انفاق کنند، و از آیه شریفه" لا یَسْتَوِی مِنْکُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ" به خوبی برمیآید که دستور مذکور در مورد جهاد مؤکدتر است، و همین خود مؤید آن قولی است که میگوید: آیه شریفه" آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا..." در جنگ تبوک نازل شد.
" آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ..."
از سیاق آیات برمیآید که خطاب در این آیه به کسانی است که به خدا و رسول ایمان آوردهاند، و شامل کفار نمیشود، تا چه رسد به اینکه خطاب متوجه کفار باشد.
و اینکه بعضی (1)گفتهاند: شامل هر دو طایفه میشود درست نیست. خواهی گفت:
آخر در این آیه امر به ایمان کرده، و معنا ندارد مؤمنین را امر به ایمان کند.
در پاسخ میگوییم: معنای امر مؤمنین به ایمان این است که آثار ایمانی را که دارند بر ایمان خود مترتب کنند، میخواهد بفرماید: ایمان وقتی متحقق میشود که آثار آن را بر آن مترتب کنند، چون اگر ایمان و یا صفتی دیگر از صفات نفس چون سخاوت و عفت و شجاعت در نفس آدمی ثابت باشد، و حقیقتا ثابت باشد، اثرش ظاهر میشود، و اگر از یکی از این صفات مذکور اثر خاص به آن ظاهر نشود، معلوم میشود صفت مذکور آن طور که باید در نفس جای خود را نگرفته و ثابت نشده، و یکی از آثار ایمان به خدا و رسول او اطاعت از دستوراتی است که خدا و رسول دادهاند.
و از همین جا است که روشن میگردد اولا امر کردن خدای تعالی مؤمنین را به ایمان در حقیقت امر کردن به افرادی است که مرتبهای از ایمان را دارند، به اینکه مرتبهای بالاتر از آن را دارا شوند، و این نوع امر کردن اشاره به این است که آن مقدار ایمانی که مامور دارد برای آمر قانع کننده و رضایتآور نیست، مامور باید مرتبه بالاتری را کسب کند، و ثانیا اینکه جمله" آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا" امر به انفاق است، با اشاره به اینکه انفاق اثر صفتی است که ایشان متصف به آنند، پس باید به خاطر همان صفت باز انفاق کنند، در نتیجه باید گفت:
برگشت جمله مورد بحث به این است که میخواهد انفاق مؤمنین را با ایمان آنان تعلیل کند.
1) مجمع البیان، ج 9، ص 232.
" وَ أَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ"-" استخلاف انسان" به معنای خلیفه کردن او است، و مراد از" خلیفه کردن انسان" یا این است که خدای سبحان انسان را در زمین جانشین خود کند، هم چنان که آیه شریفه" إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً" (1)به آن اشاره میکند.
حال باید دید بنا بر این فرض به چه ملاحظه از اموالی که در دست مؤمنین است تعبیر کرده به چیزی که خدا ایشان را در آن خلیفه خود کرده؟
جواب این سؤال این است که: این تعبیر هم واقعیتی را بیان میکند، چون واقعا آدمی در آنچه که دارد خلیفه خداست، (چون هم خودش و همه اموالش ملک خدا است)، و هم ایشان را در انفاق کردن تشویق مینماید، چون وقتی مؤمنین متوجه و متذکر شوند که مال ایشان ملک خدا است، و ایشان در آن اموال خلیفه خدا و وکلای از ناحیه اویند، هر تصرفی بکنند به اذن او میکنند قهرا انفاق کردن بر آنان آسان میشود، و در این عمل خیر، احساس سنگینی نمیکنند.
و یا مراد از خلیفه کردن انسان این است که: خدا ایشان را جانشین پیشینیان خود در آن اموال کرده، قبلا این اموال در دست دیگران بود، بعد از درگذشت آنان به ایشان منتقل گردید، و در چنین فرضی اگر از اموال اینطور تعبیر کرده، برای این بوده که باز به بیانی دیگر تشویقشان به انفاق کرده باشد، چون وقتی بیاد آورند که این اموال قبلا در دست دیگران بوده، و به آنان وفا نکرده، متوجه میشوند که به ایشان نیز وفا نخواهد کرد، و به زودی آن را برای دیگران خواهند گذاشت، و با دست تهی خواهند رفت، پس چه بهتر که تا اختیار آن را در دست دارند برگ عیشی بگور خود بفرستند، و معلوم است که انسان با داشتن طرز تفکری این چنین در مساله انفاق دست و دل بازتر میشود، و آسانتر دل از مال دنیا بر میکند، و در راه خدایش خرج میکند.
" فَالَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ أَنْفَقُوا لَهُمْ أَجْرٌ کَبِیرٌ"- در این جمله وعده اجری بزرگ در برابر انفاق میدهد، تا مؤمنین را به بیانی دیگر تشویق به انفاق نموده، تشویقهای قبلی را تاکید کند. و مراد از" ایمان" در اینجا ایمان به خدا و رسول است (2).".
1) همانا من در روی زمین جانشین و حاکمی قرار خواهم داد. سوره بقره، آیه 30.
2) و بعید نیست حرف" فاء" که تفریع و نتیجهگیری را میرساند این معنا را افاده کند که بنا بر آنچه گفته شد که شما خلیفه خدا و یا خلیفه نیاکان خود در اموال هستید، باید بدانید که انفاق بدون ایمان به خدا ارزش و اجری ندارد آن انفاقی اجر و ارزش دارد که توأم با ایمان به خدا باشد." مترجم".
" وَ ما لَکُمْ لا تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ لِتُؤْمِنُوا بِرَبِّکُمْ..."
مراد از" ایمان" ایمانی است که دارای اثر باشد، که یکی از آثار آن انفاق در راه خدا است- و اگر خواستی اینطور بگو- مراد از ایمان این است که: آثار آن مقدار ایمانی را که دارند مترتب کنند.
در جمله" وَ الرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ لِتُؤْمِنُوا بِرَبِّکُمْ" از خدای تعالی تعبیر به" رب" کرده، و رب را به ضمیر" کم- شما" اضافه کرده، تا به علت دعوت و امر اشاره کرده باشد، گویا فرموده: شما را به این علت دعوت به ایمان به خدا کرده که خدا رب شما است، و واجب است که به وی ایمان آورید.
" وَ قَدْ أَخَذَ مِیثاقَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ"- این جمله توبیخی را که از اول آیه فهمیده میشد تاکید میکند، و ضمیر در" اخذ- گرفت" به خدای سبحان برمیگردد، البته ممکن هم هست که به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برگردد، (چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هم از مسلمانان بیعت و میثاق میگرفت) و به هر حال منظور از میثاقی که گرفته شده همان چیزی است که شهادت هر مسلمانی بر آن دلالت دارد، آری شهادت مسلمان بر وحدانیت خدا و رسالت رسول او در آن روزی که اسلام میآورد دلالت داشت بر اینکه از همین روز تسلیم و مطیع خدا و رسول است.
بعضی (1)از مفسرین گفتهاند: مراد از میثاق آن عهدی است که در روز ا لست در عالم ذر از هر انسانی گرفتهاند، و بنا بر این احتمال ضمیر در" اخذ" تنها میتواند به خدای سبحان برگردد، و لیکن این احتمال از سیاق که سیاق احتجاج علیه مؤمنین است بدور است، برای اینکه مؤمنین به یاد چنین میثاقی نبودند. علاوه بر این، میثاق در عالم ذر اختصاص به مؤمنین ندارد، کفار و منافقین هم، چنین میثاقی سپردهاند.
" هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ عَلی عَبْدِهِ آیاتٍ بَیِّناتٍ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ..."
مراد از" آیات بینات" آیات قرآن کریم است، که فرائض دینی را برای آنان بیان میکند، و فاعل" لِیُخْرِجَکُمْ- تا خارجتان کنند" ضمیری است که به خدا و یا به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برمیگردد، گو اینکه برگشت احتمال دوم هم به همان احتمال اول است، (چون به هر حال خداست که انسانها را هدایت میکند و رسول او واسطه است) پس میثاق هم میثاق او است، که یا آن را بدون واسطه گرفته، و یا به وساطت رسولش گرفته
1) روح المعانی، ج 27، ص 170.
است، هم چنان که ایمان به او و به رسولش نیز ایمان به او است و به همین جهت در صدر آیه فرمود: " چرا به خدا ایمان نمیآورید"، و نام رسولش را نبرد، تا اشاره کرده باشد که ایمان به رسولش نیز ایمان به او است.
" وَ إِنَّ اللَّهَ بِکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ"- در اینکه آیه شریفه را با ذکر رأفت و رحمت خدا ختم کرد اشارهای است به اینکه آن ایمانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ایشان را به سویش میخواند خیر ایشان و صلاح ایشان است، چون تنها کسانی که از آن ایمان بهرهمند میشوند خود ایشانند، نه خدا از آن سودی میبرد و نه رسولش، پس در این خاتمه آن ترغیب و تشویق بر ایمان و انفاق که در صدر بود تاکید شده است.
" وَ ما لَکُمْ أَلَّا تُنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ لِلَّهِ مِیراثُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ" کلمه" میراث" به معنای مالک شدن مالی است که از میت به بازماندگانش منتقل میشود، و اضافه میراث به آسمانها و زمین اضافه بیانیه است، یعنی میخواهد بفرماید آسمانها و زمین با آنچه در آن دو است همان میراث است، پس آنچه خدا در آسمانها و زمین خلق کرده و صاحبان عقل چون انسان آنها را ملک خود پنداشته ملک خدا است. خلاصه اینکه میخواهیم بگوییم کلمه آسمانها و زمین شامل موجوداتی هم که از مواد آسمانها و زمین خلق شدهاند و انسانها آنها را به خود اختصاص داده و در آن تصرف میکنند میشود، و اختصاص مذکور ملکی است اعتباری، که خدا ایشان را هدایت کرد به اینکه آن را اعتبار کنند، و با اعتبار آن جهات زندگی دنیای خود را نظم بخشند.
چیزی که هست نه انسانها باقی میمانند، و نه آن ملکهای اعتباری برایشان باقی میماند، بلکه انسانها میمیرند و آن ملکها به افراد بعد از ایشان منتقل میشود، و همچنین انسانها میمیرند، و اموال دست به دست میگردد تا باقی نماند مگر خدای سبحان.
پس مثلا زمین و آنچه در آن است و آنچه بر روی آن است و برای بشر جنبه مالیت دارد یکپارچه و همیشه میراث است، چون هر طبقه از طبقات ساکنین زمین آنها را از طبقه قبل ارث میبرد، در نتیجه میراثی دائمی است، که دست به دست میچرخد، از جهت دیگری نیز میراث است، برای اینکه روزگاری خواهد رسید که تمامی انسانها از بین میروند، و برای آن نمیماند مگر خدایی که انسانها را خلیفه خود بر زمین کرده بود.
پس به هر دو جهت و هر دو معنا میراث آسمانها و زمین برای خدا است، اما به معنای اول، به خاطر اینکه خدای تعالی مال دنیا را به اهل دنیا تملیک کرده بود، البته تملیکی که
در عین حال خودش باز مالک بود و هست، و لذا فرموده: " لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ" (1)و نیز فرموده: " وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ" (2)و باز فرموده: " وَ آتُوهُمْ مِنْ مالِ اللَّهِ الَّذِی آتاکُمْ" (3).
و اما به معنای دوم، برای اینکه از ظاهر آیات قیامت از قبیل آیه" کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ" (4)و غیر آن بر میآید که همه انسانهای روی زمین فانی میشوند، و آنچه از آیه مورد بحث زودتر به ذهن میرسد این است که مراد از میراث بودن آسمانها و زمین همین معنای دوم باشد.
و به هر حال در آیه شریفه توبیخ سختی از بخیلها شده، که از مال خدا در راه خدا انفاق نمیکنند، با اینکه وارث حقیقی اموال خدای تعالی است، و اموال نه برای آنان باقی میماند، و نه برای غیر ایشان، و اگر نفرمود: " و له میراث السماوات و الأرض"، با اینکه میتوانست اینطور بفرماید، چون قبلا نام اللَّه برده شده بود، و اگر به جای ضمیر دوباره اسم ظاهر اللَّه را آورده فرمود: " وَ لِلَّهِ مِیراثُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ" برای این بود که در توبیخ آنان تشدید کرده باشد.
" لا یَسْتَوِی مِنْکُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قاتَلَ أُولئِکَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِینَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قاتَلُوا..."
کلمه" استواء" که مصدر فعل" لا یَسْتَوِی" است به معنای همان تساوی معروف است، میخواهد بفرماید: بین این دو طایفه تساوی نیست، و این دو طایفه عبارتند از:
1- کسانی که قبل از جنگ انفاق کردند، و در جنگ شرکت هم جستند. 2- کسانی که بعد از پایان جنگ انفاق کردند و قتال نمودند، و این طایفه دوم در آیه شریفه حذف شده، چون جمله" أُولئِکَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِینَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قاتَلُوا" بر آن دلالت میکرد.
و مراد از فتح- به طوری که گفتهاند- (5)فتح مکه و یا فتح حدیبیه است، و اینکه قتال را عطف بر انفاق کرده، خالی از این اشاره و بلکه دلالت نیست که مراد از انفاق در راه خدا که در این آیات مردم را به انجام آن تشویق کرده انفاق در جهاد است.
و گویا آیه شریفه در این مقام است که این معنا را بیان کند که در انفاق در راه خدا
هر قدر بیشتر عجله شود نزد خدا محبوبتر و منزلت و اجرش بیشتر است، (و خلاصه آیه شریفه در مقام تربیت انسانها است، و میخواهد توصیه کند عمل خیر و از آن جمله انفاق را که به خاطر اینکه خیر است و مرضی خداست دوست بدارند، و در آن عجله کنند، و چون فرصت طلبانی که صبر میکنند تا وقتی پیروزی قطعی شد آن وقت دست به جیب میکنند نباشند)، و گرنه اگر این نکته در بین نبود، گفتن اینکه در حوادث گذشته و انفاق کنندگان دو طایفه بودند، آنها که قبل از جنگ و فتح انفاق کردند اجر بیشتری دارند، تا آنهایی که بعد از فتح انفاق کردند، مطلبی روشن بود، چون همه میدانند که این آیات بعد از فتح مکه و جنگ محتملی که مسلمانان اقدام به آن نمودند، و بعضی جنگها که بعد از فتح مکه رخ داد نازل شده.
" وَ کُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنی"- یعنی خدای تعالی وعده اجری نیکو به هر دو طایفه داده، چه آنهایی که قبل از فتح قتال و انفاق میکنند، و چه آنهایی که بعد از فتح انفاق و قتال میکنند، هر چند که طایفه اول اجر و درجهای عظیمتر از طایفه دوم دارند، این وعده میخواهد طایفه دوم را که دیر جنبیدند دلخوش سازد، و بفرماید: آنها نیز مشمول رحمت خدا میشوند، و چنان نیست که از آن محروم شوند، پس جای آن نیست که از رحمت خدا نومید باشند، هر چند که دیر جنبیدند.
" وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ"- این ذیل مربوط به همه مطالب گذشته است، و میخواهد هم توبیخ قبلی را شدت بخشد، و هم برابر نبودن دو طایفه از انفاقگران و وعده حسناتی که خدا به هر دو طایفه داده را تثبیت کند، ممکن هم هست تنها مربوط به جمله اخیر یعنی جمله" وَ کُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنی" باشد، ولی تعلقش به همه مطالب گذشته فایده عمومیتر دارد.
" مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ" راغب میگوید: آن مالی را که آدمی به دیگری میدهد به شرط آنکه مثل آن را پس بدهد قرض مینامند (1).
ولی صاحب مجمع البیان میگوید: معنای اصلی این کلمه قطع است، و اگر عمل قرض گیرنده را هم قرض خواندهاند به این مناسبت بوده که او آن مال را از صاحبش- البته با اذن او- بریده، و شرط کرده که عوض آن را به وی بدهد، و سپس در معنای مضاعفه گفته است: این کلمه به معنای دو چندان و یا چند برابر هر چیز است، (مثلا عدد بیست مضاعف و چند برابر عدد چهار است) (2).
و در باره کلمه" اجر" راغب گفته: کلمه اجر و اجرت عبارت است از پاداش و ثوابی که در مقابل عمل ما به خودمان برمیگردد، حال چه اینکه دنیایی باشد (مانند اجرت خیاطت و زراعت و امثال اینها)، و یا اجر اخروی باشد. و سپس اضافه میکند که این کلمه جز در مورد سود و فایده استعمال نمیشود، یعنی اثر بدی که از عمل بد من عایدم میشود اجر نامیده نمیشود، به خلاف کلمه" جزا" که هم در نفع بکار میرود، و هم در ضرر، (هم عذاب دوزخ را جزای تبهکاران مینامند، و هم نعیم بهشت را جزای نیکوکاران)- این بود خلاصه گفتار وی» (1)
البته در مورد عطایای خدایی باید دانست که آنچه خدا به عنوان پاداش در برابر اعمال خیر به بندگان میدهد تفضلی است از او، نه اینکه بنده از او طلبکار و مستحق آن باشد، چون عبد و آنچه میکند همه ملک طلق خدای سبحان است، ملکی که قابل نقل و انتقال نیست، (ملکی که بعد از تملیک به غیر، باز باقی است)، چیزی که هست خدای تعالی خودش به اعتبار قانونی، عبد را مالک اجر و ثواب اعتبار کرده، و او را نخست مالک عمل خود و سپس مالک آثار عمل خویش از قبیل کیفر و پاداش دانسته، و این معنا با اینکه مالک عبد و عمل خود او است، تفضل دیگری است از او، آن گاه از میان همه اعمال عبد آنچه محبوب او است و خیر است انتخاب نموده، وعده ثوابی در برابرش داده، و این ثواب را خود او اجر خوانده (با اینکه در واقع اجر و جزا نیست) و این هم تفضل دیگری است از او، چون خود خدای تعالی از اینگونه اعمال عبد استفاده نمیکند، نه در دنیا و نه در آخرت، بلکه تنها خود عبد است که از پاداش اعمال نیکش بهرهمند میشود، مع ذلک پاداش آن را اجر خوانده و فرموده: " لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِیمٌ" (2)، و نیز فرموده: " إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ" (3)و در جایی دیگر بعد از توصیف بهشت و نعیم آن میفرماید: " إِنَّ هذا کانَ لَکُمْ جَزاءً وَ کانَ سَعْیُکُمْ مَشْکُوراً" (4)، و از سوی دیگر همین که این تفضل خود را شکری از ناحیه
1) مفردات راغب، ماده" اجر".
2) برای کسانی از بندگان من که نیکی نموده تقوا پیشه کنند اجری عظیم هست. سوره آل عمران، آیه 172.
3) کسانی که ایمان آورده و عملهای صالح انجام دادند اجری بدون منت دارند. سوره حم سجده، آیه 8.
4) این بهشت و نعیمش جزای شما است، و کوشش شما همواره مشکور بوده است. سوره انسان، آیه 22.
خود نسبت به بنده خواند، و آن را عطایی بدون منت نامید، نیز تفضلی دیگر است.
در آیه مورد بحث تشویقی بالغ به انفاق در راه خدا شده، که ما فوق آن تصور ندارد، چون از یک سو سؤال کرده که آیا کسی هست که چنین قرضی به خدا دهد؟ و از سوی دیگر انفاق او را قرض دادن به خدای سبحان نامیده، که پرداخت آن بر قرض گیرنده واجب است، و از سوی سوم چنین مقاطعه و طی کرده که هرگز عین آنچه گرفته پس نمیدهد، بلکه به اضعاف مضاعف میدهد، و به این هم اکتفاء ننموده اجری کریم بر آن اضافه کرده، فرموده:
خدا در آخرت قرض خود را به اضعاف مضاعف ادا میکند، و اجری کریم هم میدهد و اجر کریم، اجری است که در نوع خودش پسندیدهترین باشد و اجر اخروی همین طور است، چون اجری است ما فوق آنچه ممکن است به تصور در آید، و در هنگام حاجتی است حیاتیترین هنگام حاجتی که تصور شود.
" یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ یَسْعی نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ..."
کلمه" یوم" ظرف است برای جمله" لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ"، یعنی در روز چنین و چنان اجری کریم دارد، و مراد روز قیامت است، و خطاب در جمله" تری- میبینی" به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و یا به تمامی افرادی است که حس شنوایی دارند، و خطاب به آنان صحیح است، (و مانند خطاب به دیوانگان لغو نیست)، و ظاهرا حرف باء در جمله" بایمانهم" به معنای حرف" فی" باشد.
و معنای آیه این است که: هر کس قرضی نیکو به خدا بدهد اجری کریم دارد، در روزی که- تو ای پیامبر و یا تو ای شنونده و بیننده عاقل- میبینی دارندگان ایمان به خدا از مرد و زن نورشان پیشاپیش جلوتر از آنان و بدان سوی که سعادت آنان آنجاست میدود.
این آیه شریفه مطلق است، شامل مؤمنین هر امتی میشود، و اختصاصی به امت اسلام ندارد، و اگر از" تابیدن نور" تعبیر به" سعی و دویدن" کرده برای این بود که اشاره کرده باشد به اینکه چنین کسانی به سوی درجاتی از بهشت که خداوند برایشان تهیه دیده میشتابند، در حالی که هر لحظه و یکی پس از دیگری درجات و جهات سعادت و مقامات قرب برایشان روشن میگردد، تا جایی که دیگر نورشان به حد تمام و کمال برسد، هم چنان که در جایی دیگر فرموده: " وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَی الْجَنَّةِ زُمَراً" (1)و نیز فرموده:
1) کسانی رای که در دنیا تقوا پیشه کردند دسته دسته به سوی بهشت سوق میدهند. سوره زمر، آیه 73.
" یَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِینَ إِلَی الرَّحْمنِ وَفْداً" (1)و باز فرموده: " یَوْمَ لا یُخْزِی اللَّهُ النَّبِیَّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ یَسْعی بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا" (2).
مفسرین در تفسیر مفردات این آیه اقوالی مختلف دارند، که به خاطر بیدلیل بودن آنها در لفظ خود آیه، از نقلش صرفنظر کردیم، و به زودی تفسیری که در روایات از آنها شده در بحث روایتی آینده از نظرتان خواهد گذشت.
" بُشْراکُمُ الْیَوْمَ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها"- این قسمت از آیه حکایت بشارتی است که در روز قیامت به مؤمنین و مؤمنات میدهند، و دهنده آن ملائکه است، که به دستور خدای تعالی و تقدیر او میگویند: بشارتتان امروز جناتی است که از دامنه آنها نهرها جاری است، و شما در آن جاودانید. و مراد از بشارت مژده خوشحال کننده است، که در آیه همان بهشت است. و بقیه الفاظ آیه روشن است.
" ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ"- این جمله حکایت کلام خود خدای تعالی است، و اشاره با کلمه" ذلک" به مطالب گذشته است که عبارت بود از پیش رفتن نور آنان و بشارتشان به بهشت، ممکن هم هست جمله مورد بحث را تتمه کلام ملائکه گرفته و اشاره مذکور را به همان جنات و خلود در آنها دانست.
یَوْمَ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ..."
کلمه" نظر" که مصدر فعل" انظرونا" است، اگر بدون وسیله حرف" الی" مفعول بگیرد، معنای انتظار و نیز معنای مهلت دادن را میدهد، و اگر با حرف" الی" متعدی شود، مثلا گفته شود: " فلان نظر الیه- فلانی به آن نظر کرد"، معنای نگاه کردن را میدهد، و اگر با حرف" فی" متعدی شود معنای دقت و تامل را میدهد، و کلمه" اقتباس" که مصدر فعل" نقتبس" است به معنای گرفتن قبسی (قطعهای) از آتش است.
و از سیاق آیه چنین بر میآید که منافقین و منافقات در روز قیامت در ظلمتی هستند که از هر سو احاطهشان کرده و مانند خیمهای محاصرهشان نموده. و نیز برمیآید که مردم در آن روز مجبور به رفتن به سوی خانه جاودانه خویشند. چیزی که هست مؤمنین و مؤمنات این مسیر را با نور خود طی میکنند، نوری که از جلو ایشان و به سوی سعادتشان در حرکت است،
در نتیجه راه را میبینند، و هر جا آن نور رفت میروند تا به مقامات عالیه خود برسند، و اما منافقین و منافقات که فرو رفته در ظلمتند نمیتوانند راه خود را طی کنند، و نمیدانند به کدام طرف بروند. (و نکته مهمی که از آیه استفاده میشود این است که: این دو طایفه که یکی غرق در نور و دیگری غرق در ظلمت است در قیامت با همند)، منافقین همانطور که در دنیا با مؤمنین و در بین آنان بودند، و بلکه مردم آنان را جزو مؤمنین میشمردند، در قیامت نیز با مؤمنین هستند، اما مؤمنین و مؤمنات پیش میروند، و به سوی بهشت راه خود را پیش میگیرند، و منافقین و منافقات در ظلمتی که از هر سو احاطهشان کرده عقب میمانند، از مؤمنین و مؤمنات درخواست میکنند قدری مهلتشان دهند، و در انتظارشان بایستند تا ایشان هم برسند، و مختصری از نور آنان گرفته راه پیش پای خود را با آن روشن سازند.
" قِیلَ ارْجِعُوا وَراءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً"- به ایشان گفته میشود به دنیا برگردید، و برای خود نوری به دست آورید، گوینده این پاسخ یا ملائکهاند. و یا طایفهای از بزرگان و نخبگان مؤمنین از قبیل اصحاب اعراف.
به هر حال از هر که باشد به اذن خدا و از طرف او است و خطاب به اینکه" به ورای خود برگردید و نوری جستجو نمایید" به قول بعضی (1)از مفسرین خطابی است طعنهآمیز و استهزایی، و این عکس العمل همان استهزایی است که در دنیا به مؤمنین میکردند، و بنا به گفته این مفسرین به نظر روشنتر چنین میرسد که: مراد از کلمه" وراء" دنیا باشد، و حاصل معنا این باشد که: به دنیایی که پشت سر گذاشتید، و در آن هر چه کردید بر اساس نفاق کردید، برگردید، و از آن اعمالی که میکردید نوری بگیرید، چون نور امروز که روز قیامت است یا از اعمال است، و یا از ایمان، و شما در دنیا نه ایمان داشتید و نه عمل.
البته ممکن است همین وجه را طور دیگری توجیه کرد که هم وجهی جداگانه باشد، و هم مشتمل بر استهزا نباشد، به اینکه بگوییم: جمله" ارجعوا" امر میکند به اینکه به دنیا برگردند، و در آنجا ایمان واقعی و اعمال صالح کسب بکنند، و لیکن نمیتوانند برگردند، در نتیجه گوینده نمیخواهد منافقین و منافقات را استهزا کند، بلکه میخواهد بگوید: کار از کار گذشته و دستتان بجایی بند نیست.
هم چنان که نظیر این امر در آیه زیر که آن نیز مربوط به قیامت است آمده، میفرماید:
" یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ فَلا یَسْتَطِیعُونَ...
1) روح المعانی، ج 27، ص 176.
وَ قَدْ کانُوا یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ" (1).
بعضی (2)دیگر گفتهاند: منظور این است که: به آن محلی که نور را تقسیم میکردند بر گردید، و برای خود نوری بگیرید، و منافقین بدانجا برمیگردند، و اثری از نور نمییابند، دو مرتبه به سراغ مؤمنین و مؤمنات میآیند، اما به دیواری بر میخورند که بین ایشان و مؤمنین زده شده، و این خود خدعهای است از خدای تعالی، که با منافقین میکند، همانطور که منافقین در دنیا با خدا نیرنگ میکردند، و قرآن در باره نیرنگشان فرموده: " إِنَّ الْمُنافِقِینَ یُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ"
(3).
" فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ"" سور شهر" به معنای دیوار دور شهر است که در قدیم دور هر شهری میکشیدند، و ارتباط شهر را با خارج قطع مینمودند. و ضمیر" هم" در جمله" فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ"، به مؤمنین و منافقین هر دو برمیگردد، و معنای جمله این است که: بین مؤمنین و منافقین دیواری کشیده میشود که این دو طایفه را از هم جدا میکند، و مانع ارتباط آن دو با یکدیگر میشود.
و در اینکه این دیوار چیست؟
بعضی (4)از مفسرین گفتهاند: اعراف است. این احتمال بعیدی نیست هم چنان که ما نیز در تفسیر آیه شریفه" وَ بَیْنَهُما حِجابٌ وَ عَلَی الْأَعْرافِ رِجالٌ..." (5)این احتمال را دادیم.
و بعضی (6)دیگر منظور از آن دیوار را غیر اعراف دانستهاند.
و معنای اینکه فرمود: " له باب" این است که: دیوار مذکور دری دارد، و این، در حقیقت تشبیهی است از حالی که منافقین در دنیا داشتند، چون منافقین در دنیا با مؤمنین
1) روزی که بساط خلقت برچیده میشود و قیامت بپا میگردد، و دعوت به سجود میشوند، اما نمیتوانند سجده کنند... و همینها بودند که در دنیا در حالی که سالم بودند و میتوانستند سجده کنند وقتی به سجده دعوت میشدند امتناع میورزیدند. سوره قلم، آیه 42 و 43.
2) روح المعانی، ج 27، ص 177.
3) منافقین با خدا نیرنگ میکنند، و خدا هم با آنان نیرنگ خواهد کرد. سوره نساء، آیه 142.
4) روح المعانی، ج 27، ص 177.
5) سوره اعراف، آیه 46. [.....]
6) روح المعانی، ج 27، ص 177.
اتصال و ارتباط داشتند (و مانند کفار یکسره رابطه خود را با مؤمنین قطع نکرده بودند)، و با اینکه با مؤمنین ارتباط داشتند، در عین حال با حجابی خود را از مؤمنین پنهان کرده بودند، (یعنی واقعیت خود را پنهان کرده بودند، و مؤمنین حتی احتمال هم نمیدادند که این افراد ظاهر الصلاح گرگانی در لباس میش بوده باشند) و علاوه بر این که در و دیوار مذکور وضع دنیایی منافقین را- ممثل میکند، این فایده را هم دارد که منافقین از آن در، وضع مؤمنین را میبینند، و بیشتر حسرت میخورند، و سر انگشت ندامت میگزند.
" باطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ"- کلمه" باطنه" مبتدا، و جمله" فِیهِ الرَّحْمَةُ" مبتدا و خبر، و جملگی خبر است برای" باطنه". و همچنین کلمه" ظاهره" مبتدا، و جمله" مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ" مبتدا و خبر و جملگی خبر" ظاهره". و ضمیر در" فیه" و در" قبله" به باطن و ظاهر برمیگردد، و از اینکه فرمود: باطن دیوار در آن رحمت و ظاهر دیوار از ناحیه دیوار عذاب است، چنین برمیآید که دیوار محیط به مؤمنین است، و مؤمنین در داخل دیوار، و منافقین در خارج آن قرار دارند.
و اینکه دیوار مذکور داخلش که به طرف مؤمنین است طوری است که مشتمل بر رحمت است، و ظاهرش که به طرف منافقین است مشتمل بر عذاب است، با وضعی که ایمان در دنیا دارد مناسب است، چون ایمان هم در دنیا نظیر همان دیوار آخرت، برای اهل اخلاص از مؤمنین نعمت و رحمت بود، و از داشتن آن شادی و مسرت میکردند و لذت میبردند، و همین ایمان برای اهل نفاق عذاب بود، از پذیرفتنش شانه خالی میکردند، و اصلا از آن ناراحت و متنفر بودند (1).
یُنادُونَهُمْ أَ لَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ..."
این آیه مطلبی استینافی را به عنوان پاسخ از سؤالی تقدیری بیان میکند، گویا شخصی بعد از شنیدن آیه قبلی پرسیده: منافقین و منافقات بعد از آنکه با آن دیوار برخورد میکنند، و آن عذاب را از پشت دیوار مشاهده مینمایند چه تدبیری میاندیشند و چه میکنند؟ در پاسخ فرموده: " ینادونهم- فریاد بر میآورند".
و معنای آیه این است که: منافقین و منافقات، مؤمنین و مؤمنات را بانگ میزنند که
1) پس دیوار مذکور تجسم ایمان در دنیا است، که برای متحصنین به آن حصن، رحمت، و برای کسانی که خارج آن حصن بودند عذاب و نفرت است، در اینجا بیاد آن حدیث قدسی معروف میافتیم که خدای تعالی در آن فرمود: " کلمة لا اله الا اللَّه حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی"، عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 37.
مگر ما در دنیا با شما نبودیم؟ و منظورشان از این سخن این است که: در دنیا در ظاهر دین با مؤمنین و مؤمنات بودند، (آنان نماز میخواندند و اینان نیز میخواندند، و هر کار دیگری که مؤمنین میکردند اینان نیز میکردند، با این تفاوت که مؤمنین و مؤمنات هر چه میکردند برای رضای خدا و تقرب بدو میکردند، و اینان هر چه میکردند به این انگیزه میکردند که با زبان شکار، سخن گفته باشند، تا زودتر شکار را در دام خود بیفکنند).
و جمله" قالُوا بَلی" تا آخر آیه پاسخ مؤمنین و مؤمنات است به ایشان، که بله، شما با ما بودید،" وَ لکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ" و لیکن شما در امتحان به هلاکت افکندید" انفسکم" خود را،" وَ تَرَبَّصْتُمْ" و همواره منتظر بودید و آرزو داشتید دعوت دینی و متدینین گرفتار بلا و مصیبتی شوند،" وَ ارْتَبْتُمْ"، و در دین خود در شک و تردید بودید،" وَ غَرَّتْکُمُ الْأَمانِیُّ"، و آرزوهای گوناگون و از آن جمله آرزوی خاموش شدن نور دین و برگشتن متدینین از دین، شما را مغرور کرد،" حَتَّی جاءَ أَمْرُ اللَّهِ"، تا آنکه امر خدا یعنی مرگ فرا رسید،" وَ غَرَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ" کلمه" غرور"- به فتحه غین- به معنای شیطان است، و معنای جمله این است که شیطان شما را به خدا مغرور ساخت.
و این آیه شریفه به طوری که ملاحظه میفرمایید این معنا را افاده میکند که زنان و مردان منافق در روز قیامت از زنان و مردان مؤمن کمک میطلبند، تا شاید به کمک آنان از ظلمتی که در آنند نجات یابند، و دستآویز و بهانهشان این است که آخر ما در دنیا با شما بودیم، و سپس میفهماند که مردان و زنان مؤمن در پاسخشان میگویند: درست است که با ما بودید، ولی دلهایتان مطابق با ظاهر حالتان نبود، چون شما دلهای خود را گمراه و مفتون کرده بودید و همواره در انتظار بلا و گرفتاری برای مسلمانان بودید، و در دینی که اظهارش میداشتید شک و تردید داشتید، آرزوهای خام و شیطان، شما را فریب داد، و این صفات خبیثه همه آفات قلب است، پس دلهای شما سالم نبود، و در امروز که روز قیامت است تنها کسانی سود میبرند که از دنیا با قلبی سالم آمده باشند، هم چنان که قرآن کریم فرمود: " یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ" (1).
" فَالْیَوْمَ لا یُؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْیَةٌ وَ لا مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا..."
این آیه تتمه گفتار مردان و زنان با ایمان است، که در خطاب به منافقین و منافقات
1) روزی که مال و فرزندان سودی ندهد، مگر کسی را که با دلی سالم نزد خدا آمده باشد. سوره شعراء، آیه 88 و 89.
میگویند، و در این خطاب خود کفار را هم اضافه میکنند، چون منافقین هم در واقع کافرند، و تنها فرقی که کفار با ایشان دارند این است که کفر خود را علنی و اظهار میکنند، و مؤمنین در این خطاب میگویند امروز هر کسی در گرو عمل خویش است، هم چنان که در قرآن کریم فرموده بود: " کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ" (1)اینجا مثل دنیا نیست که بتوانید با دادن رشوه جرم خود را بخرید، امروز از کسی فدیه و عوض نمیگیرند، و شما نمیتوانید از این راه خود را از عذاب خلاص کنید، چون راه نجات یافتن از هر گرفتاری یا دادن عوض است، که انسان بدهد و خود را از گرو آن عذاب درآورد، و یا پارتی و یاری یاوران است که شما هیچ یک را ندارید، اولی را با جمله" فَالْیَوْمَ لا یُؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْیَةٌ..." نفی کردند، و دومی را با جمله" مَأْواکُمُ النَّارُ".
" مَأْواکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلاکُمْ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ"- در این جمله به طور کلی هر نوع ناصری که بتواند منافقین و کفار را یاری دهد و از آتش برهاند نفی کرده، مگر یک یاور را، آن هم خود آتش است، که میفرماید: " هِیَ مَوْلاکُمْ- تنها آتش یاور شما است"، چون جمله مذکور انحصار را میرساند، و منظور از" مولی" همان ناصر است، و جمله مذکور نوعی طعنه زدن است، (مثل اینکه به جنایت کاری بگویند: راه نجات و تنها یاورت چوبه دار است).
ممکن هم هست کلمه" مولی" در اینجا به معنای متصدی امر باشد، چون کفار در دنیا برای برآوردن حوایج زندگیشان از خوردنی و نوشیدنی و جامه و همسر و مسکن غیر خدا را میخواندند، و حقیقت غیر خدا همان آتش است، پس همانطور که مولای ایشان در دنیا غیر خدا بود، در آخرت هم مولایشان آتش خواهد بود، چون همین آتش است که حوائج آنان را بر میآورد، طعامی از زقوم، و شرابی از حمیم، و جامهای بریده از آتش، و همسرانی از شیطانها، و مسکنی در درون دوزخ برایشان فراهم میکند، و خدای سبحان در جاهای دیگر کلامش، در آیاتی بسیار از آن خبر داده.
در الدر المنثور است که ابن جریر، ابن ابی حاتم، ابن مردویه، و ابو نعیم (در کتاب دلائل) از طریق زید بن اسلم، از عطاء بن یسار، از ابی سعید خدری، روایت کرده که گفت:
1) هر کسی در گرو اعمالی است که کرده. سوره مدثر، آیه 38.
در سال حدیبیه در رکاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از مدینه بیرون شدیم تا به عسفان رسیدیم، در آنجا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: ممکن است مردمی نیایند که شما وقتی اعمال خود را با اعمال آنان مقایسه کنید اعمال خود را ناچیز بشمارید.
پرسیدیم: یا رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله) آن مردم چه کسانیند آیا از قریشند؟ فرمود:
نه، و لیکن اهل یمنند، که دلهایی رقیقتر و قلوبی نرمتر دارند، پرسیدیم: آیا آنها بهتر از ما هستند یا رسول اللَّه؟ فرمود: اگر هر یک از آنان کوهی از طلا در راه خدا انفاق کنند هرگز به یک چهارم اجر شما و بلکه به نصف آن هم نمیرسند، و همین فصل ممیز میان ما و سایر مسلمانان آینده است، که ما قبل از فتح مکه در راه خدا انفاق کردیم،" لا یَسْتَوِی مِنْکُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قاتَلَ..." (1)
مؤلف: این معنا به چند طریق و با عبارتی قریب به هم روایت شده، ولی این اشکال متوجه آن هست که از سیاق آیات مورد بحث برمیآید که بعد از فتح نازل شده که منظور از آن فتح، فتح حدیبیه است و یا فتح مکه است، و این روایات میگویند: آیه قبل از فتح نازل شده، پس با آیه انطباق ندارد.
و نیز در همان کتاب است که عبد بن حمید و ابن منذر از عکرمه روایت کردهاند که گفت: وقتی آیه شریفه" لا یَسْتَوِی مِنْکُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قاتَلَ" نازل شد ابو دحداح گفت: به خدا سوگند امروز مبالغ هنگفتی انفاق میکنم، تا درجه آن کسانی را دریابم که قبل از فتح انفاق کرده بودند، و بعد از من هم کسی نتواند این رکورد مرا بشکند.
آن گاه گفت بارالها هر چه را که ابو دحداح مالک است نصفش در راه تو باشد، و تمامی اموالش را نصف کرد، تا رسید به لنگه کفشش گفت: حتی این هم (2).
و در تفسیر قمی در ذیل آیه" یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ یَسْعی نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ" میگوید: در روز قیامت نور در بین مردم طبق درجات ایمانشان تقسیم میشود، و نوری که به منافق میرسد تنها بین انگشت ابهام پای چپش را فرا میگیرد، منافق به نور خود مینگرد، و سپس به مؤمنین میگوید: بایستید تا من از نور شما اقتباس کنم. مؤمنین به ایشان میگویند: به عقب برگردید و در آنجا برای خود کسب نور کنید، در این هنگام است که بین این دو طایفه دیواری زده میشود، دیواری که دارای دری است، از پشت دیوار مؤمنین را صدا میزنند که مگر ما در دنیا با شما نبودیم؟ میگویند: بله بودید، و لیکن شما خود را
مفتون و هلاک کردید، امام فرمود: یعنی با نافرمانی خدا خود را هلاک کردید" و تربصتم و ارتبتم" فرمود: یعنی همواره در انتظار بودید و شک داشتید.
و سپس در باره جمله" فَالْیَوْمَ لا یُؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْیَةٌ" فرمود: به خدا سوگند منظور یهود و نصاری نیست، بلکه همین مسلمان اهل قبله است: " مَأْواکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلاکُمْ" فرمود یعنی آتش اولی و سزاوارتر است برای شما (1).
مؤلف: منظور امام از اهل قبله، منافقین از مسلمانان هستند.
و در کتاب کافی به سند خود از ابان بن تغلب روایت کرده که گفت: از امام صادق (علیه السلام) شنیدم میفرمود: زنهار، از آرزوی (دور و دراز) بپرهیزید، که خرمی زندگی شما را میبرد، و دیگر هیچ یک از نعمتهایی که به شما دادهاند در نظرتان خرم و قانع کننده نمیشود، همین آرزوها باعث میشود آنچه موهبت و عطا که خدای عز و جل به شما ارزانی داشته در نظرتان کوچک و بیارزش شود، و چون آنچه دارید ناچیز و بیارزش شد، و آنچه ندارید و آرزویش را میپرورانید به دست نمیآورید سراسر عمرتان به حسرت میگذرد (2).ی.
أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ (16) اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها قَدْ بَیَّنَّا لَکُمُ الْآیاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (17) إِنَّ الْمُصَّدِّقِینَ وَ الْمُصَّدِّقاتِ وَ أَقْرَضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً یُضاعَفُ لَهُمْ وَ لَهُمْ أَجْرٌ کَرِیمٌ (18) وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَحِیمِ (19) اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطاماً وَ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِیدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ (20)
سابِقُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها کَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ (21) ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی أَنْفُسِکُمْ إِلاَّ فِی کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ (22) لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ (23) الَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ (24)
آیا وقت آن نشده آنان که ایمان آوردهاند دلهایشان به ذکر خدا و معارف حقی که نازل کرده نرم شود؟ و مانند اهل کتاب که پیش از این میزیستند نباشند، ایشان در اثر مهلت زیاد دچار قساوت قلب شده بیشترشان فاسق شدند (16).
بدانید که خدا است که زمین را بعد از مردنش زنده میکند، ما آیات را برایتان بیان کردیم تا شاید تعقل کنید (17).
به درستی مردان و زنانی که صدقه میدهند و به خدا قرضی نیکو میدهند پاداششان مضاعف خواهد شد، و اجری ارجمند دارند (18).
و کسانی که به خدا و رسولان او ایمان آوردند ایشان نزد پروردگارشان همان صدیقین و شهدا هستند، و اجر و نور آنان را دارند، و کسانی که کافر شده آیات ما را تکذیب کردند، ایشان اصحاب دوزخند (19).
بدانید که زندگی دنیا بازیچه و لهو و زینت و تفاخر بین شما و تکاثر در اموال و اولاد است مثل آن بارانی است که کفار از روییدن گیاهانش به شگفت درآیند، و گیاهان به منتها درجه رشد برسند، در آن هنگام به زردی گراییده خشک میشوند، دنیای کفار نیز چنین است، البته در آخرت عذاب شدیدی است، و هم مغفرت و رضوانی از ناحیه خداست، و زندگی دنیا جز متاعی فریبنده نمیباشد (20).
به سوی مغفرتی از پروردگارتان و بهشتی که عرض آن چون عرض آسمان و زمین است بشتابید، که برای کسانی آماده شده که به خدا و رسولان او ایمان آوردند، و این فضلی است از خدا که به هر کس بخواهد میدهد، و خدا دارای فضلی عظیم است (21).
هیچ مصیبتی در زمین و نه در نفس خود شما به شما نمیرسد مگر آنکه قبل از اینکه آن را حتمی و عملی کنیم در کتابی نوشته شده بود، این برای خدا آسان است (22).
این را بدان جهت خاطر نشان ساختیم تا دیگر از آنچه از دستتان میرود غمگین نشوید، و به آنچه به شما عاید میگردد خوشحالی مکنید، که خدا هیچ متکبر و فخرفروش را دوست نمیدارد (23).
همانهایی که بخل میورزند، و مردم را هم به بخل وا میدارند، و کسی که از انفاق اعراض کند باید بداند که خدای تعالی بینیازی است که تمامی اعمالش ستوده است (24)
این قسمت از آیات سوره همان هدف و غرضی را دنبال میکند که قسمت قبلی دنبال میکرد، و آن تشویق و ترغیب به ایمان به خدا و رسول او و انفاق در راه خدا بود، البته در ضمن، مؤمنین را عتاب میکند که چرا باید علائم و نشانههایی از قساوت قلب از ایشان بروز کند، و به منظور تاکید در تحریک و تشویق به انفاق درجه انفاقگران نزد خدا را بیان نموده، و با این لحن دستور به انفاق میدهد. که: هان! بشتابید به مغفرت و جنت. و نیز دنیا و اهل دنیا را که بخل میورزند، و مردم را هم به بخل میخوانند مذمت میکند.
و در خلال آیات، ناگهان سیاق را که مخصوص مسلمانان بود به سیاقی تغییر داده که شامل مسلمین و اهل کتاب هر دو بشود، و به زودی توضیحش خواهد آمد.
" أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ..."
کلمه" یان" در اصل" یانی" (مضارع أنی) بوده، به خاطر حرف" لم" که کارش جزم دادن است حرف" یاء" از آن افتاده، و این ماده به معنای رسیدن وقت هر چیز است، و خشوع قلب آن تاثیری است که قلب آدمی در قبال مشاهده عظمت و کبریایی عظیمی به خود میگیرد، و منظور از ذکر خدا هر چیزی است که خدا را به یاد آدمی بیندازد، و منظور از" ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ" قرآن است، که از ناحیه خدای تعالی نازل شد، و کلمه" من الحق" برای بیان آن نازل شده است، و آیه شریفه میخواهد بفرماید: شان یاد خدا چنین شانی است، که هر گاه نزد مؤمن به میان آید بلادرنگ دنبالش خشوعی در دل مؤمن میآید، هم چنان که حق نازل از ناحیه خدا هم، چنین شانی دارد، که در دل کسانی که به خدا و رسولان او ایمان دارند ایجاد خشوع میکند.
بعضی (1)گفتهاند: مراد از ذکر خدا و آن حقی که نازل شده قرآن است، و بنا به گفته وی بردن نام قرآن با وصف حق بودنش و ذکر خدا بودنش اشاره به این است که هر یک از این دو وصف قرآن کافی است که مؤمن را به خشوع وادارد، پس قرآن بدین جهت که ذکر خداست مقتضی خشوع است، هم چنان که بدین جهت که حق است و از ناحیه خدا نازل شده مقتضی خشوع است.
1) تفسیر ابی السعود، ج 8، ص 208.
و در این آیه شریفه عتابی است به مؤمنین به خاطر قساوتی که دلهایشان را گرفته، و در مقابل ذکر خدا خاشع نمیشود، حقی هم که از ناحیه او نازل شده آن را نرم نمیکند، و در آخر حال ایشان را به حال اهل کتاب تشبیه میکند، که کتاب خدا بر آنان نازل شد، و در اثر آرزوهای طولانی دلهایشان دچار قساوت گردید.
" وَ لا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ"- این قسمت از آیه عطف است بر جمله" أَنْ تَخْشَعَ..." و معنای آیه این است که: آیا وقت آن نرسیده که" تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ" دلهایشان خاشع شود" وَ لا یَکُونُوا" و مانند اهل کتاب نباشند...، و کلمه" أمد" به معنای زمان است.
راغب میگوید: فرق بین" زمان" و" أمد" این است که زمان عام است ولی أمد به معنای زمان خاصی است، أمد عبارت است از لحظهای که عمر و مهلت چیزی به سر میرسد، ولی زمان به معنای از آغاز تا انجام عمر آن است. و لذا بعضی گفتهاند: که دو کلمه" مدی" و" أمد" معنایی نزدیک بهم دارند (1).
خدای تعالی با این کلام خود به این حقیقت اشاره نموده که دلهای مسلمانان مانند دلهای اهل کتاب دچار قساوت شده، و قلب قاسی از آنجا که در مقابل حق خشوع و تاثر و انعطاف ندارد، از زی عبودیت خارج است، و در نتیجه از مناهی الهی متاثر نمیشود، و با بیباکی مرتکب گناه و فسق میشود، و به همین مناسبت در آیه شریفه در ردیف جمله" فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ" جمله" وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ" را آورد.
" اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها..."
در اینکه دنبال آن عتاب که به مؤمنین کرد، و بر قساوت قلب ملامتشان نمود این تمثیل را آورده که خدا زمین مرده را زنده میکند، تقویتی است از حس امید مؤمنین و ترغیبی است به خشوع.
ممکن هم هست این جمله را تتمه همان عتاب سابق گرفت، و گفت: این جمله میخواهد مؤمنین را متوجه کند به اینکه خدای تعالی این دین را به حال خود وا نمیگذارد، که مردم هر عکس العملی نشان دادند خدای تعالی عکس العملی نشان ندهد، بلکه همواره مراقب آن است اگر ببیند جمعی از مؤمنین دچار قساوت قلب شدهاند، و دیگر در برابر اوامر او خاشع و تسلیم نیستند، دلهایی زنده و خاشع پدید میآورد تا او را آن طور که خودش میخواهد".
1) مفردات راغب، ماده" أمد".
بپرستند (و در برابر اوامرش خاشع باشند، آری این همان خدایی است که زمین مرده را زنده میکند، برای او آوردن دلهایی زنده کاری ندارد).
در نتیجه آیه شریفه در معنای آیه زیر میباشد: " ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ تُدْعَوْنَ لِتُنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَمِنْکُمْ مَنْ یَبْخَلُ وَ مَنْ یَبْخَلْ فَإِنَّما یَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ وَ اللَّهُ الْغَنِیُّ وَ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لا یَکُونُوا أَمْثالَکُمْ" (1).
و باز به همین مناسبت که قبلا چنین آیهای نازل شده بود در ذیل آیه فرمود: " قَدْ بَیَّنَّا لَکُمُ الْآیاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ- ما آیات را برایتان بیان کردیم تا شاید تعقل کنید".
" إِنَّ الْمُصَّدِّقِینَ وَ الْمُصَّدِّقاتِ وَ أَقْرَضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً یُضاعَفُ لَهُمْ وَ لَهُمْ أَجْرٌ کَرِیمٌ" این آیه شریفه داستان" اجر کریم" و" مضاعف" را دوباره خاطر نشان کرد، تا به این وسیله نیز ترغیب در انفاق در راه خدا کرده باشد، در سابق انفاقگران را قرض دهندگان به خدا میخواند، و در این آیه صدقه دهندگان را نیز (قرض دهندگان به خدا) خوانده، و اصل دو کلمه" مصدقین" و" مصدقات" که هم حرف صاد در آنها تشدید دارد، و هم حرف دال، در اصل متصدقین و متصدقات، و از باب تفعل هستند، و بر حسب یک قاعده صرفی حرف تاء مبدل به صاد شده. و جمله" وَ أَقْرَضُوا اللَّهَ" عطف است بر مدخول الف و لام در" المصدقین"، و اینکه گفتیم مدخول الف و لام برای این بود که الف و لامی که بر سر اسم فاعل در میآید معنای" الذی" را میدهد.
پس معنای آیه چنین است: آن کسانی که صدقه میدهند و به خدا قرضی نیکو میپردازند، خداوند آنچه را که دادهاند چند برابر نموده أجری کریم هم دارند.
" وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ..."
در این آیه شریفه نفرمود: " امنوا باللَّه و رسوله" همانطور که در اول سوره میفرمود:
" آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا"، و همان طور که در آخر سوره میفرماید: " یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ"، بلکه کلمه رسول را جمع آورده، فرمود: " و رسله"، و این به خاطر
1) اینک شما مسلمانان حاضر، دعوت میشوید به اینکه در راه خدا انفاق کنید، و بعضی از شما بخل میورزند، باید بدانند که هر کس بخل بورزد از سود خودش بخل ورزیده، و خدا بینیاز است، و شما محتاجانید، و اگر روی بگردانید و از دستورات خدا متاثر نشوید، خداوند شما را با قومی دیگر عوض میکند، که مثل شما نباشند. سوره محمد، آیه 38.
آن بود که قبل از آیه مورد بحث پای اهل کتاب هم به میان آمده بود، و میفرمود: " وَ لا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلُ" ناگزیر به سیاق سابق که سیاقی عمومی بود، هم مسلمین مورد گفتگو بودند و هم اهل کتاب برگشته، در آیه مورد بحث فرمود" آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ"، و در آیات بعد از آن نیز همه جا سخن از رسولان میگوید، (یک جا میفرماید: " أُعِدَّتْ لِلَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ" و جای دیگر یعنی در اولین آیه فصل بعدی) میفرماید: " لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ" و" مَنْ یَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ"، و اما دو آیه اول و آخر سوره که کلمه" رسول" را مفرد آورده بدین جهت بوده که خطاب در آن دو به خصوص مؤمنین این امت بود.
و مراد از ایمان به خدا و پیامبران خدا ایمان خالص است که طبیعتا جدای از اطاعت و پیروی نیست، همانطور که در آیه" آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ" نیز اشاره کردیم، و مراد از جمله" أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَداءُ" این است که مؤمنین را به صدیقین و شهداء ملحق سازد، و بفرماید: اینان نیز به آنان میپیوندند، به قرینه اینکه فرمود: " عند ربهم" یعنی اینان نزد پروردگارشان صدیق و شهیدند، و نیز فرمود: " لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ" یعنی اینان نیز اجر و نور آنان را دارند، پس معلوم میشود هر چند در ظاهر آیه مؤمنین را صدیق و شهید خواند، ولی به قرینه دو جمله مذکور میفهمیم که منظور این است که ملحق به صدیقان و شهداء هستند، و با ایشان معامله آنان را میکنند، و نور و اجری که به آنان میدهند به اینان نیز میدهند.
و ظاهرا مراد از صدیقین و شهدا همانهایی باشند که در آیه شریفه" وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً" (1)ذکر شدهاند، و ما در تفسیر آن گفتیم: مراد از" صدیقین" کسانی هستند که ملکه صدق در گفتار و کردارشان سرایت کرده، در نتیجه آنچه میگویند انجام هم میدهند، و آنچه میکنند میگویند، و" شهدا" عبارتند از کسانی که گواهان اعمال مردم در روز قیامتند، نه کشته شدگان در راه خدا.
در نتیجه میفهمیم کسانی که ایمان به خدا و رسولان خدا دارند به صدیقان و شهدا میپیوندند، و نزد خدا منزلتی چون منزلت آنان به ایشان میدهند، و به حکم خدا (نه اینکه خودشان از نظر مقام با آنان برابر باشند، بلکه به حکم خدا) پاداش و نوری نظیر پاداش و نور آنان خواهند داشت.
1) و کسانی که اطاعت کنند خدا و رسول را پس اینها با کسانی هستند که خداوند به آنان نعمت داده است از پیامبران و راستگویان و شهدا و صالحان، و اینها خوب رفیقی هستند. سوره نساء، آیه 69.
" لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ"- ضمیر در" لهم" به مؤمنین و دو ضمیر" اجرهم" و" نورهم" به صدیقین و شهدا برمیگردد، و معنای جمله این است: " برای مؤمنین است اجر و نوری از نوع اجر و نور صدیقین و شهداء" و همین معنا منظور کسی است که آیه را معنا کرده به اینکه" مؤمنین اجر و نوری دارند نظیر اجر و نور آنان".
و چه بسا گفته (1)باشند که: آیه شریفه میخواهد این معنا را بیان کند که مؤمنین، همان صدیقین و شهدای حقیقی هستند، نه اینکه ملحق به آنان باشند، و معامله آنان را با ایشان بکنند، پس مؤمنین، خود صدیقین و شهدایند، و اجر و نور خودشان را دارند، ولی بعید نیست بگوییم سیاق با این معنا مساعدت ندارد.
و چه بسا بعضی (2)دیگر گفته باشند: کلمه" شهدا" عطف بر کلمه" صدیقون" نیست، بلکه مطلبی نو را میفهماند، مبتدایی است که یک خبرش جمله" عند اللَّه" و خبر دیگرش" لَهُمْ أَجْرُهُمْ" است، پس در جمله" وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ" مطلب تمام میشود، و مطلبی از نو از کلمه" شهدا" آغاز کرده میفرماید: " وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ- شهدا نزد پروردگارشان هستند..." همانطور که در جای دیگر فرموده:
" بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ" (3)و در نتیجه منظور از شهدا همان کشتگان در راه خدا خواهند بود، و آن گاه کلام را با جمله" لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ" تمام کرده است.
" وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَحِیمِ"- یعنی و آنهایی که کفر ورزیدند و آیات ما را تکذیب کردند اصحاب دوزخ میباشند، و منظور از" اصحاب دوزخ بودن" این است که از آن جدا نخواهند شد، و دائما در آن هستند.
خدای سبحان در آیه مورد بحث متعرض حال دو طایفه از مردم شده، یکی آنان که ملحق به صدیقین و شهدا هستند، یعنی برجستگان از مردم، و به طور قطع اهل نجاتند، و یکی دیگر کفاری که آیات او را تکذیب کرده، و به طور قطع اهل هلاکتند، و آنان عبارتند از شرار مردم که به هیچ وجه به راه خدا نمیآیند، باقی میماند طایفه سومی که نه نجاتشان قطعی است و نه هلاکتشان، و آن طایفه عبارتند از: مردمی که ایمان دارند، و در عین حال مرتکب گناهانی هم میشوند، که البته اینان هم در بین خود طبقاتی هستند و درجه گناهکاری و تمردشان از اطاعت خدا و رسول او مختلف است. و این که دو طایفه را نام برد و وضع آنان را.]
بیان کرد، و طایفه سوم را نام نبرد، دأب قرآن و رسم آن است، که در بسیاری از مواردی که متعرض بیان حال مردم در قیامت میشود طبقه سوم را نام نمیبرد و بیان نمیکند، که این طبقه چه وضعی دارند.
چون میخواهد این طایفه را در میان خوف و رجاء نگه دارد، و خوف و رجای آنان را تحریک کند، تا به این وسیله تشویق و تحریک شوند به اطاعت از خدا و رسول و به دست آوردن سعادت خود، و اجتناب بورزند از تمرد، و در نتیجه از هلاکت.
و به همین جهت دنبال آیه مورد بحث به مذمت زندگی دنیا پرداخته، دنیایی که عدهای را وادار کرد از انفاق در راه خدا امتناع بورزند، و بعد از مذمت دنیا دعوتشان کرده به اینکه به سوی مغفرت و جنت سبقت گیرند، و سپس اشاره کرده به اینکه آنچه مصیبت بر سرشان میآید چه مصیبتهای مالی و چه جانی همه در کتابی از سابق نوشته شده، و قضایش رانده شده بود، پس جا دارد که هیچگاه از فقر نترسند، و ترس از فقر ایشان را از انفاق در راه خدا باز ندارد، و به بخل و امساک واندارد، و نیز از مرگ و کشته شدن در راه خدا نهراسند، و ترس از آن، ایشان را به تخلف از جنگ و تقاعد ورزیدن از پیکار واندارد.
" اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ..."
کلمه" لعب" به معنای بازی نظامداری است (که دو طرف بازی به نظام آن آشنایی دارند، مانند الکدولک و نظایر آن) که اطفال به منظور رسیدن به غرضی خیالی آن را انجام میدهند. و کلمه" لهو" به معنای هر عمل سرگرم کنندهای است که انسان را از کاری مهم و حیاتی و وظیفهای واجب باز بدارد. و کلمه" زینت" به اصطلاح علم صرف" بنای نوع" است، یعنی میفهماند که مثلا فلانی به نوعی مخصوص خود را آراسته، و چه بسا منظور از آن وسیله آرایش باشد، و به این منظورش استعمال کنند و" آرایش"، عبارت از آن است که چیز مرغوبی را ضمیمه چیز دیگری کنی تا مردم به خاطر جمالی که از این ضمیمه حاصل شده مجذوب آن چیز شوند، (مثلا آرایش زنان عبارت از این است که زن با طلا و جواهرات و یا رنگهای سرخ و سفیدی خود را جلوه دهد، و از ضمیمه کردن آنها به خود جمالی کسب کند، به طوری که بیننده مجذوب جمال او شود). و" تفاخر" به معنای مباهات کردن به حسب و نسب است. و" تکاثر در اموال و اولاد" به این معنا است که شخصی به دیگری فخر بفروشد که من مال و فرزند بیشتری دارم.
و زندگی دنیا عرضی است زائل، و سرابی است باطل که از یکی از خصال پنجگانه
زیر خالی نیست: یا لعب و بازی است، یا لهو و سرگرم کننده، یا زینت است، (که حقیقتش جبران نواقص درونی خود با تجمل و مشاطهگری است)، یا تفاخر است، و یا تکاثر، و همه اینها همان موهوماتی است که نفس آدمی بدان و یا به بعضی از آنها علاقه میبندد، اموری خیالی و زائل است که برای انسان باقی نمیماند، و هیچ یک از آنها برای انسان کمالی نفسانی و خیری حقیقی جلب نمیکند.
و از شیخ بهایی (رحمه اللَّه) نقل شده که گفته است: این پنج خصلتی که در آیه شریفه ذکر شده، از نظر سنین عمر آدمی و مراحل حیاتش مترتب بر یکدیگرند، چون تا کودک است حریص در لعب و بازی است، و همین که به حد بلوغ میرسد و استخوانبندیش محکم میشود علاقهمند به لهو و سرگرمیها میشود، و پس از آنکه بلوغش به حد نهایت رسید، به آرایش خود و زندگیش میپردازد و همواره به فکر این است که لباس فاخری تهیه کند، مرکب جالب توجهی سوار شود، منزل زیبایی بسازد، و همواره به زیبایی و آرایش خود بپردازد، و بعد از این سنین به حد کهولت میرسد آن وقت است که (دیگر به اینگونه امور توجهی نمیکند، و برایش قانع کننده نیست، بلکه) بیشتر به فکر تفاخر به حسب و نسب میافتد، و چون سالخورده شد همه کوشش و تلاشش در بیشتر کردن مال و اولاد صرف میشود.
" کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطاماً"- این قسمت از آیه، زندگی دنیا را که انسان فریب خورده دل به آن میبندد، و چیزی نمیگذرد که به حکم اجبار همه را از کف میدهد، با مثالی تشریح و بیان میکند.
کلمه" غیث" به معنای باران است، و کلمه" کفار" جمع کافر به معنای زراعت کار است (1)و کلمه" یهیج" از هیجان است، که به معنای حرکت است، و کلمه" حطام" به معنای گیاهی است که از شدت خشکیدگی میشکند.
و معنای آیه این است که: مثل زندگی دنیا در بهجت و فریبندگیش و سپس در زوال و از دست رفتنش، مانند بارانی است که به موقع میبارد، و باعث روییدن گیاهان و زراعتها میشود و زراعتکاران از روییدن آنها خوشحال میشوند، و آن زراعت و گیاه هم چنان رشد میکند تا به حد نهایی نموش برسد، و رفته رفته رو به زردی بگذارد، و سپس گیاهی خشکیده و شکسته شود، و بادها از هر سو به سوی دیگرش ببرند.د.
1) اینکه گفته به زارع و کشاورز، کافر میگویند به خاطر این است که بذر را در زیر خاک پنهان میکند، و این که کافر را هم کافر میگویند به خاطر این است که حق را پنهان میکند.
" وَ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِیدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ"- در این قسمت از آیه" مغفرت" قبل از" رضوان" آمده، برای اینکه کسی که میخواهد به رضوان خدا درآید، باید قبلا به وسیله مغفرت خدا شستشو و تطهیر شده باشد. و نیز در این جمله مغفرت را توصیف کرد به اینکه از ناحیه خداست، ولی عذاب را چنین توصیفی نکرد، تا به قول بعضیها (1)اشاره کرده باشد به اینکه مطلوب اصلی و آن غرضی که خلقت به خاطر آن بوده مغفرت است نه عذاب، و این خود انسان است که باعث عذاب میشود، و با خروجش از زی بندگی و عبودیت آن را پدید میآورد.
" وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ"- یعنی دنیا جز متاعی نیست که با آن تمتع میشود و از آن بهرهمند میگردند، و بهرهمندی از آن همان فریب خوردن با آن است، البته این فریب خوردن مخصوص کسانی است که به دنیا دل بسته باشند.
و این کلام یعنی جمله" وَ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِیدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ" به دو روی زندگی آخرت اشاره میکند، تا شنونده بر حذر شود، و از مغفرت و رضوان که یک روی آخرت است، و عذاب که روی دیگرش است، مغفرت و رضوان را اختیار کند. و جمله" وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ" میخواهد شنونده را بیدار و هوشیار کند، تا مبادا زندگی دنیا با آن غرور خاص به خود مغرورش سازد.
" سابِقُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها کَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ..."
کلمه" مسابقه" که مصدر فعل امر" سابقوا" است به معنای غلبهجویی در رسیدن به هدف است، به اینکه هر یک از دو طرف مسابقه حرکت خود را سریعتر از حرکت حریفش کند، پس در معنای مسابقه چیزی زیادتر از معنای مسارعت هست، چون مسارعت تنها به معنای کوشش در سرعت دادن به حرکت است، ولی مسابقه هم این معنا را میرساند و هم این را میفهماند که سرعت دادن باید طوری باشد که زیادتر از سرعت حریف شود.
و بنا بر این، جمله" سابِقُوا إِلی مَغْفِرَةٍ..." تکلیفی را میرساند که زاید بر تکلیفی است که آیه شریفه" وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ" (2)افاده میکند.
و با این بیان، نادرستی این قول روشن میشود که بعضی (1)گفتهاند: آیه آل عمران در باره سابقین مقربین است، (که در سوره واقعه در باره آنان میفرمود: " وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ") و آیه مورد بحث در باره عموم مؤمنین است. و استدلال کردهاند به دو دلیل:
اول به اینکه:در آیه مورد بحث تنها ایمان به خدا و رسولان او ذکر شده، به خلاف آیه آل عمران که آیات بعدش نشانههای ایمان را که همان اعمال صالح است بیان میکند.
و دوم به اینکه: در آنجا بهشت موعود را به این وصف توصیف میکند که" عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ" ولی در آیه مورد بحث میفرماید: " عَرْضُها کَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ" آنجا پهنای بهشت را به پهنای همه آسمانها و زمین تشبیه میکند، و اینجا به پهنای یک آسمان و زمین، پس معلوم میشود بهشت سابقین مقربین پهناورتر از بهشت عموم مؤمنین است.
وجه نادرستی این استدلال همان است که گفتیم، و توجه کردید که (درست مطلب به عکس است، یعنی مشمولین آیه مورد بحث از نظر رتبه و مقام بلندترند از مشمولین آیه آل عمران برای اینکه) سبقت معنایی زاید بر معنای سرعت را افاده میکند، و کلمه" سماء" در این آیه به معنای یک آسمان نیست، تا بگویی پس بهشت مشمولین آیه آل عمران پهناورتر از بهشت مشمولین این آیه است، بلکه به معنای تمامی آسمانها است، چون الف و لام آن الف و لام جنس است، پس سماء در این آیه با سماوات در آن آیه منطبق است.
و اگر در این آیه مغفرت را جلوتر از جنت ذکر کرده به خاطر (همان وجهی است که در جمله" وَ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِیدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ"، خاطرنشان کردیم، و گفتیم جلوتر آوردن مغفرت از رضوان برای) این است که زندگی در بهشت یک زندگی طیب و طاهر در عالمی طاهر است، و کسی موفق به آن میشود که قبلا آلودگیها و قذارتهای گناهانش ریخته شده باشد.
و مراد از کلمه" عرض" گشادی و وسعت بهشت است، نه عرض در مقابل طول و این استعمال استعمالی شایع است، و گویا خواسته است نهایت درجه وسعت را بفهماند.
ولی بعضی (2)گفتهاند: مراد از عرض همان عرض مقابل طول است و اگر تنها عرض بهشت را ذکر کرد، و نامی از طول آن نبرد برای این بود که این کلمه به معنای خط کوتاهتر از دو خط امتداد است، و معلوم است که وقتی عرض بهشت مانند عرض آسمان و زمین باشد قهرا
طول آن بیشتر از طول آسمان و زمین خواهد بود.
لیکن این وجه خالی از تحکم و بدون دلیل سخن گفتن نیست، برای اینکه هیچ دلیلی نداریم که طول و عرض آسمان و زمین برابرند، و طول بهشت از عرض آن زیادتر است، تا لازمهاش این باشد که وقتی عرض بهشت برابر عرض آسمان و زمین بود طولش از طول آن دو بیشتر باشد، چون ممکن است گاهی طول و عرض برابر هم باشند، مانند طول و عرض در مربع و دائره و در سطح کره و غیره، گاهی هم میشود که طول بیشتر از عرض باشد.
" أُعِدَّتْ لِلَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ"- در ذیل آیه" آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ" و آیه" وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ" گفتیم که مراد از" ایمان به خدا و رسولان او" مرتبه عالی از ایمان است، که همواره آثارش بر آن مترتب است، یعنی کسی که دارای چنین مرتبهای از ایمان باشد، همواره اعمال صالح میکند، و از فسوق و گناه اجتناب میورزد.
و با همین بیان فساد گفتار بعضی (1)روشن میشود که گفتهاند: در این آیه بشارتی است برای عموم مؤمنین، (هر چند که بعضی از ایشان فسق و فجور هم مرتکب بشوند)، برای اینکه فرموده: چنین بهشتی آماده شده برای کسانی که به خدا و رسولان او ایمان داشته باشند، و این ایمان را مقید به عمل صالح و یا ترک گناه نکرده.
و وجه فساد این گفتار آن است که: هر چند ظاهر آیه خطاب به عموم کافران و مؤمنین صالح و طالح است، لیکن روی سخن در آن به مؤمنین است، و ایشان را دعوت میکند که به آن مقدار از ایمان که دارند اکتفاء نکنند، بلکه ایمانی کسب کنند که ملازم با عمل صالح باشد، و اگر منظور از ایمان به خدا و رسولان او صرف ایمان باشد هر چند که توأم با عمل صالح نبوده باشد، و بهشت آماده شده نیز برای عموم مؤمنین، حتی مؤمنین نامبرده باشد، با در نظر داشتن اینکه آیه شریفه ایشان را دعوت میکند به اینکه به مغفرت و جنت سبقت گیرند، باید خطاب" سابقوا" متوجه کفار باشد، چون مؤمنین از همان روز اولی که ایمان آوردند چنین سبقتی را گرفتند، دیگر معنا ندارد باز هم به ایشان گفته شود که سبقت بجویید، و حال آنکه میدانیم سیاق آیه با این وجه سازگار نیست.
" ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ"- و خدا خواسته است این فضل خود را به کسانی بدهد که به خدا و رسولانش ایمان آورده باشند، و اینکه چرا پاداش خدا به مؤمنین را فضلی از ناحیه خدا دانسته؟ بیانش در سابق گذشت، و در آنجا گفتیم که بندگان مستحق و طلبکار
1) روح المعانی، ج 27، ص 186.
هیچ پاداشی از خدای تعالی نیستند.
" وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ"- این جمله اشاره است به عظمت فضل او، و اینکه مغفرت و جنتی که خدا به عنوان پاداش به ایشان میدهد فضل عظیمی است از او.
" ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی أَنْفُسِکُمْ إِلَّا فِی کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها..."
کلمه" مصیبت" به معنای واقعه و حادثهای است که به انسان یا هر چیز اصابت کند، و اسم فاعل از مصدر اصابت است، و از اصابه تیر به هدف منشا گرفته، و هر چند اصابه حادثه از نظر مفهوم اعم است، هم شامل اصابه حوادث خیر میشود و هم اصابه حوادث شر، و لیکن استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتیجه هر وقت کلمه" مصیبت" اطلاق شود بلاء و گرفتاری به ذهن تبادر میکند، و در آیه مورد بحث هم به همین معنا است، و مراد از" مصیبتی که در زمین و از ناحیه آن به انسانها میرسد" قحطی و آفت میوهها و زلزلههای ویرانگر و امثال آن است، و مراد از" مصیبتی که به جان آدمی روی میآورد" بیماری و جراحت و شکستن استخوان و مردن و کشته شدن و امثال آن است، و مراد از" برء" که مصدر فعل" نبرأها" است خلقت از عدم است، و ضمیر در فعل مذکور به مصیبت بر میگردد.
ولی بعضی از مفسرین گفتهاند: ضمیر مذکور به" انفس" برمیگردد.
و بعضی دیگر گفتهاند: به کلمه" ارض".
و بعضی» دیگر گفتهاند: به همه این سه کلمه، یعنی" ارض" و" انفس" و" مصیبت" برمیگردد.
مؤید احتمال اول که همان برگشتن ضمیر به مصیبت باشد این است که مقام آیه مقام بیان مصائبی است که در دنیا واقع میشود، و باعث نقصی در اموال و انفس میگردد، و این نیز باعث میشود که مردم از انفاق دست برداشته از شرکت در جهاد تخلف کنند.
و مراد از" کتاب" لوحی است که در آن همه آنچه بوده و هست و تا قیامت خواهد بود نوشته شده، هم چنان که آیات و روایات هم بر آن دلالت دارد، و اگر از میان مصائب تنها به آنچه از زمین و از وجود خود انسانها ناشی میشود اکتفاء کرد برای این بود که گفتگو در باره آنها بود.
بعضی» از مفسرین گفتهاند: اگر مصیبتی را مقید کرد به قید در زمین و در انفس،
برای این بود که مطلق مصائب در لوح محفوظ نوشته نشده، چون لوح متناهی است، ولی حوادث نامتناهی است، و معلوم است که متناهی گنجایش آن را ندارد که ظرف غیر متناهی شود.
و از این گفتار پیداست که صاحب گفتار لوح را یک لوحی فلزی و امثال آن گرفته، که در ناحیهای از نواحی جو آویزان است، حوادث را با یکی از لغات (یا فارسی یا عربی یا غیر آن) در آن نوشتهاند، و با خطی نوشتهاند که ما مقاصد خودمان را با آن مینویسیم، ولی ما در سابق لوح و قلم را معنا کردیم و به زودی تتمهای نیز از نظر خواننده خواهد گذشت.
بعضی (1)هم در باره کتاب گفتهاند که: مراد از آن علم خدای تعالی است، ولی این معنا خلاف ظاهر است، مگر اینکه منظورشان از علم همان کتابی باشد که حوادث که مراتبی از علم فعلی خداست در آن نوشته شده است.
آیه شریفه با جمله" إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ" ختم شده، تا دلالت کند بر اینکه تقدیر حوادث قبل از وقوع آن، و راندن قضای حتمی آن برای خدای تعالی صعوبتی ندارد.
" لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ..."
این جمله بیانگر علت مطلبی است که در آیه قبل بود البته اشتباه نشود که در آیه قبل دو چیز بود یکی خبری که خدا میداد از نوشتن حوادث قبل از وقوع آن، و یکی هم خود حوادث، و آیه مورد بحث بیانگر خبر دادن خدا است، نه خود حوادث، و کلمه" أسی" که مبدأ فعل" تاسوا" است به معنای اندوه است، و منظور از" ما فات" و نیز از" ما اتی" نعمت فوت شده، و نعمت داده شده است.
و معنایش این است که: اینکه ما به شما خبر میدهیم که حوادث را قبل از اینکه حادث شود نوشتهایم، برای این خبر میدهیم که از این به بعد دیگر به خاطر نعمتی که از دستتان میرود اندوه مخورید، و به خاطر نعمتی که خدا به شما میدهد خوشحالی مکنید، برای اینکه انسان اگر یقین کند که آنچه فوت شده باید میشد، و ممکن نبود که فوت نشود، و آنچه عایدش گشت باید میشد و ممکن نبود که نشود، ودیعهای است که خدا به او سپرده چنین کسی نه در هنگام فوت نعمت خیلی غصه میخورد، و نه در هنگام فرج و آمدن نعمت، (مثل کارمندی میماند که سر برج حقوقی دارد و بدهیهایی هم باید بپردازد نه از گرفتن حقوق شادمان میشود و نه از دادن بدهی غمناک میگردد).
1) روح المعانی، ج 27، ص 186.
بعضی (1)از مفسرین در پاسخ این سؤال که چرا فوت شدن را به خود فوت شدنیها نسبت داد و فرمود: " ما فاتَکُمْ- آنچه از شما فوت میشود" ولی نعمتهای تازه رسیده را به خدا نسبت داده، و فرمود: " ما اتیکم- آنچه خدا به شما میدهد"؟ گفتهاند: علتش این است که آمدن نعمت احتیاج به علت دارد، ولی فوت آن احتیاجی به مفوت (کسی که آن را فوت کند) ندارد، چون فوت و فنا، ذاتی هر چیز است، اگر به طبع خودش واگذار شود فوت میشود و باقی نمیماند، به خلاف حاصل شدن نعمت و بقای آن که علت میخواهد، و آن خداست، پس باید بقای نعمت و خود نعمت را به خدا نسبت داد.
" وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ"-" مختال" به کسی میگویند که دچار خیلاء و تکبر شده باشد، و تکبر را از این جهت خیلاء میگویند که متکبر چیزی را که در خود سراغ دارد فضیلتی برای خود خیال میکند- راغب چنین گفته. (2)و" فخور" به معنای کسی است که زیاد افتخار و مباهات میکند، و اختیال (که مصدر است برای کلمه مختال)، و نیز افتخار ناشی از این میشود که انسان توهم کند که آنچه نعمت دارد به خاطر استحقاق خودش است، و این بر خلاف حق است، چون او فعلی را که باید مستند به تقدیر خدا کند به استقلال نفس خود کرده، و این اختیال و افتخار هر دو از رذائل نفسند، که خدا آن را دوست نمیدارد.
" الَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ..."
این جمله صفت و نشانی کل مختال فخور را میدهد، و میفهماند که اگر خدا آن دو را دوست نمیدارد، چرا نمیدارد، برای اینکه اگر بخل میورزند انگیزهشان این است که مال خود را که تکیهگاه آنان در این اختیال و افتخار است از دست ندهند، و اگر به مردم هم سفارش میکنند که آنها هم بخل بورزند برای این است که هر چه را برای خود میخواهند برای دیگران نیز میخواهند، و نیز میخواهند که سخاوت و بذل و بخشش در مردم شایع نشود، چون اگر شایع شود بخل آنان بیشتر نمود میکند، و مردم بیشتری میفهمند که فلانی بخیل است.
" وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ"- یعنی کسانی از انفاق در راه خدا رو گردانند، و از مواعظ او پند نمیگیرند که اطمینان قلبی برایشان حاصل نمیشود، که صفت دنیا و نعمت بهشت همان است که خدا بیان کرده، و همچنین باور ندارند که تقدیر امور به دست او".
است، چون او غنی است و احتیاجی به انفاق آنان ندارد، و حمید هم هست، در آنچه میکند محمود و ستوده است.
این آیات سهگانه که از جمله" ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ" شروع میشود، و در جمله" الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ" ختم میگردد، به طوری که ملاحظه میفرمایید مردم را به انفاق و مبارزه با بخل و امساک دعوت و تشویق میکند، و میخواهد تا مردم از اندوه بر آنچه از ایشان فوت میشود و شادی به آنچه به ایشان میرسد زهد بورزند، برای اینکه امور از ناحیه خدا مقدر است، و قضایش از ناحیه او رانده شده، و در کتابی نوشته شده، کتابی که هر چیزی را قبل از قطعی شدنش نوشته است.
در الدر المنثور در ذیل آیه" أَ لَمْ یَأْنِ" آمده که: ابن مبارک، عبد الرزاق و ابن منذر از اعمش روایتی آوردهاند که گفت: وقتی اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به مدینه آمدند، و از زندگی مرفهی که در مکه داشتند به یک زندگی فلاکتباری دچار گشته، در نتیجه نسبت به پارهای وظایف سست شدند، در این آیه مورد عتاب قرار گرفتند، که مگر وقت آن نشده کسانی که ایمان آوردهاند دلهایشان برای ذکر خدا نرم شود (1).
مؤلف: این روایت معتدلترین روایات وارده در شان نزول سوره است، و گرنه روایتی دیگر از ابن مسعود نقل شده که گفت: بین اسلام ما و بین عتابی که خدا با آیه" أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ" به ما کرد بیش از چهار سال فاصله نشد (2).
از ظاهر این روایت برمیآید که این سوره در مکه نازل شده.
و باز در معنای آن روایتی است که نقل شده مشعر بر اینکه عمر بعد از نزول این سوره مسلمان شد (3). که این نیز دلالت دارد بر اینکه سوره در مکه نازل شده، چون اسلام عمر در مکه بود، لیکن خواننده توجه فرمود که سیاق آیات سوره به هیچ وجه با نزول آن در مکه سازگار نیست، و ممکن است روایت ابن مسعود را حمل کرد بر اینکه خصوص آیه" أَ لَمْ یَأْنِ..."، و یا آن آیه و آیه بعدش در مکه نازل شده، و بقیه در مدینه.
و در روایتی که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل شده آمده که مهاجرین بعد از نزول قرآن هفده سال در انتظار بودند، و خداوند دلهایشان را هم چنان منتظر نگهداشت، تا آنکه آیه" أَ لَمْ یَأْنِ..." نازل شد (1). و لازمه این روایت این است که سوره مورد بحث سال چهارم و یا پنجم از هجرت نازل شده باشد.
و در روایتی دیگر از ابن عباس آمده که خدای تعالی دلهای مهاجرین را به انتظار گذاشت، تا بعد از سیزده سال از نزول قرآن فرمود: " أَ لَمْ یَأْنِ..." (2). و لازمه این روایت این است که سوره مورد بحث در ایام هجرت نازل شده باشد، و این دو روایت نیز با سیاق آیات سوره نمیسازد.
و نیز در الدر المنثور است که: ابن جریر از براء بن عازب روایت کرده که گفت: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم میفرمود: مؤمنین امت من شهیدانند، آن گاه این آیه را تلاوت فرمود: " وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ" (3).
و در تفسیر عیاشی به سند خود از منهال قصاب روایت کرده که گفت: به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتم: دعا بفرما خدا شهادت را روزیم کند. فرمود: مؤمن خود شهید است، و آن گاه این آیه را خواند (4).
مؤلف: در این معنا روایتی دیگر است، و ظاهر بعضی از آنها مانند همین روایت این است که میخواهد شهادت را به کشته شدن در راه خدا تفسیر کند.
و در تفسیر قمی به سند خود از حفص به غیاث روایت آورده که گفت: به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتم: فدایت شوم حد زهد در دنیا چیست؟ فرمود: حد آن را خدای تعالی در کتابش بیان کرده، فرموده: " لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ" (5).
و در نهج البلاغه امام (علیه السلام) فرموده: زهد تمامیش بین دو کلمه از قرآن خلاصه شده، آنجا که میفرماید: " لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ"، و کسی کهی.
بر گذشته تاسف نخورد، و به آینده نیز خوشحال نباشد، هر دو طرف زهد را گرفته است (1).
مؤلف: آن اساسی که دو طرف زهد بر آن اساس بنا شده، دل نبستن به دنیا است، هم چنان که در حدیثی معروف آمده: " حب الدنیا رأس کل خطیئة" (2)".
لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ لِیَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ (25) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَ إِبْراهِیمَ وَ جَعَلْنا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْکِتابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ (26) ثُمَّ قَفَّیْنا عَلی آثارِهِمْ بِرُسُلِنا وَ قَفَّیْنا بِعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ وَ آتَیْناهُ الْإِنْجِیلَ وَ جَعَلْنا فِی قُلُوبِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً وَ رَهْبانِیَّةً ابْتَدَعُوها ما کَتَبْناها عَلَیْهِمْ إِلاَّ ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللَّهِ فَما رَعَوْها حَقَّ رِعایَتِها فَآتَیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ (27) یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (28) لِئَلاَّ یَعْلَمَ أَهْلُ الْکِتابِ أَلاَّ یَقْدِرُونَ عَلی شَیْءٍ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَ أَنَّ الْفَضْلَ بِیَدِ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ (29)
(و چگونه از انفاق شانه خالی میکنید؟) با اینکه ما رسولان خود را همراه با معجزات روشن گسیل داشتیم، و با ایشان کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم را به عدالت خوی دهند، و آهن را که نیروی شدید در آن است و منافع بسیاری دیگر برای مردم دارد نازل کردیم، تا با سلاحهای آهنین از عدالت دفاع کنند، و تا خدا معلوم کند چه کسی خدا و فرستادگان او را ندیده یاری میکند، آری خدا خودش هم نیرومند و عزیز است (25).
و با اینکه نوح و ابراهیم را فرستادیم، و نبوت و کتاب را در ذریه او قرار دادیم، در عین حال بعضی از آنان راه یافته و بسیاری از ایشان فاسق شدند (26).
به دنبال آن رسولان خود را گسیل داشتیم، و عیسی بن مریم را فرستادیم، و به او انجیل دادیم، و در دل پیروانش رأفت و رحمت و رهبانیتی قرار دادیم که خود آنان بدعتش را نهاده بودند، و ما بر آنان واجب نکرده بودیم، اما منظور آنان هم جز رضای خدا نبود، اما آن طور که باید رعایت آن رهبانیت را نکردند، و در نتیجه به کسانی که از ایشان ایمان آورده بودند، اجرشان را دادیم و بسیاری از ایشان فاسق شدند (27).
ای کسانی که ایمان آوردهاید، به این پایه از ایمان اکتفاء نکنید، تقوا پیشه کنید، و به رسول او ایمان بیاورید، تا دوباره رحمت خود را به شما بدهد، و برایتان نوری قرار دهد که با آن زندگی کنید، و شما را بیامرزد و خدا آمرزگار و رحیم است (28).
این بدان جهت بود که اهل کتاب نپندارند که مؤمنین به اسلام، راهی به فضل خدا ندارند، و اینکه بدانند که فضل به دست خداست، آن را به هر کس بخواهد میدهد، و خدا دارای فضلی عظیم است (29).
خدای تعالی پس از اشاره به قساوتی که دلهای مؤمنین را فرا گرفته، و در نتیجه در امتثال تکالیف دینی و مخصوصا انفاق در راه خدا که مایه قوام امر جهاد است تثاقل ورزیدند، و آن گاه ایشان را به اهل کتاب تشبیه کرد که در اثر طولانی شدن مهلت خدا به آنان دلهایشان دچار قساوت گردید، اینک در این آیات غرض الهی از فرستادن رسولان و نازل کردن کتاب و میزان همراه ایشان را بیان کرده، میفرماید: غرض از این ارسال رسل و انزال کتب این بود که انبیا مردم را به عدالت عادت دهند، تا در مجتمعی عادل زندگی کنند، و آهن را نازل کرد تا بندگان خود را در دفاع از مجتمع صالح خود و بسط کلمه حق در زمین بیازماید، علاوه بر منافع دیگری که آهن دارد، و مردم از آن بهرهمند میشوند.
آن گاه فرمود که نوح و ابراهیم (علیه السلام) را فرستاد، و نبوت و کتاب را در ذریه آن دو بزرگوار قرار داد، و یکی پس از دیگری رسولانی گسیل داشت، و این سنت هم چنان در تمامی امتها استمرار یافت، و نتیجه کار همواره این بود که عدهای از مردم راه حق را یافته، اکثریتی از ایشان فاسق شدند، و سپس سوره را با دعوت مردم به این معنا ختم میکند که
ایمان خود را تکمیل کنند، تا از رحمت خدا دو چندان عایدشان گردد.
لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ..."
این آیه مطلب تازهای از سر گرفته، و با آن معنای تشریع دین از راه ارسال رسل و انزال کتاب و میزان را بیان میکند و میفرماید که: غرض از این کار این است که مردم به قسط و عدالت عادت کرده و خوی بگیرند، و نیز به این وسیله و با انزال حدید امتحان شوند، و برایشان معلوم شود که چه کسی خدای نادیده را یاری میکند، و چه کسی از یاری او مضایقه مینماید، و نیز بیان کند که امر رسالت از آغاز خلقت مستمرا در بشر جریان داشته، و به طور مداوم از هر امتی جمعی هدایت یافته، و بسیاری فاسق شدهاند.
پس منظور از کلمه" بینات" در جمله" لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ" آیات بینات است، آیاتی که به وسیله آن بیان میکند که رسولان، فرستاده از جانب اویند، و آن آیات یا عبارت است از معجزات باهره، و یا بشارت واضح، و یا حجتهای قاطع.
" وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ"- منظور از کتاب وحیی است که صلاحیت آن را دارد که نوشته شود و به صورت کتاب در آید، (نه اینکه کتاب جلد شده از آسمان بفرستد) بلکه دستوراتی است که میشود آن را نوشت، دستوراتی که مشتمل است بر معارفی دینی، از قبیل عقاید حق و اعمال صالح، و این کتابهای آسمانی که معنایش معلوم شد، عبارتند از پنج کتاب 1- کتاب نوح، 2- کتاب ابراهیم، 3- کتاب تورات، 4- کتاب انجیل، 5- کتاب قرآن.
" وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ"- مفسرین،" میزان" را به همان ترازو که دارای دو کفه است و سنگینیها را با آن میسنجند تفسیر کردهاند، و جمله" لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ" را غایت و غرض انزال میزان گرفته، گفتهاند: معنای جمله این است که: ما ترازو را نازل کردیم تا مردم را به عدالت در معاملات خود عادت دهیم، و در نتیجه دیگر خسارت و ضرری نبینند، و اختلالی در وزنها پدید نیاید، و نسبت میان اشیاء مضبوط شود، چون قوام زندگی بشر به اجتماع است، و قوام اجتماع هم به معاملاتی است که در بین آنان دائر است، و یا مبادلاتی که با دادن این کالا و گرفتن آن کالا صورت میگیرد، و معلوم است که قوام این معاملات و مبادلات در خصوص کالاهایی که باید وزن شود به این است که نسبت میان آنها محفوظ شود، و این کار را ترازو انجام میدهد.
تفسیر دیگری که احتمالا میشود برای میزان کرد- و خدا داناتر است- این است که:
منظور از میزان، دین باشد، چون دین عبارت است از چیزی که عقاید و اعمال اشخاص با آنسنجیده میشود، و این سنجش هم مایه قوام زندگی سعیده انسان اجتماعی و انفرادی است، و این احتمال با سیاق کلام که متعرض حال مردم از حیث خشوع و قساوت قلب و جدیت و سهلانگاریشان در امر دین است سازگارتر است.
بعضی هم گفتهاند: مراد از میزان، عقل است.
" وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ"- ظاهرا این انزال نظیر انزال در آیه" وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِیَةَ أَزْواجٍ" (1)باشد، و ما در تفسیر سوره زمر گفتیم: اگر خلقت مخلوقات زمینی را انزال نامیده، به این اعتبار است که خدای تعالی ظهور اشیا در عالم هستی را بعد از عدم انزال خوانده، به این اعتبار که هر موجودی از موجودات نزد خدا و در عالم غیب خزینهها دارد، و آن موجود پس از آنکه اندازهگیری شده، و در خور عالم شهادت شده به ظهور پیوسته است، و این خود نوعی نزول است، هم چنان که فرموده: " وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ" (2).
" فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ"- کلمه" باس" به معنای تاثیر شدید است، لیکن غالبا در شدت در دفاع و جنگ استعمال میشود، و بدین جهت فرموده در آهن باسی شدید است، که بطور مدام جنگها و مقاتلات و انواع دفاعها نیاز به آهن داشته، چون اقسام سلاحهایی که درست میکردهاند از آهن بوده، و بشر از دیر باز به این فلز دست یافته، و متوجه منافعش شده، و آن را استخراج کرده است.
و اما منافع دیگری که این فلز برای مردم دارد احتیاج به بیان ندارد، چون میبینیم که آهن در تمامی شعب زندگی و صنایع مربوط به آنها و دخالت دارد.
" وَ لِیَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَیْبِ"- این جمله غایتی است عطف بر غایتی که حذف شده، و تقدیر کلام چنین است" و انزلنا الحدید لکذا و لیعلم اللَّه من ینصره..."، یعنی ما آهن را برای این و... نازل کردیم، و نیز برای اینکه خدا معلوم کند چه کسی او و رسولان- او را یاری میکند...
و مراد از" یاری کردن پیامبران خدا" جهاد در راه او است، تا از مجتمع دینی دفاع نموده، کلمه حق را بسط دهند، و منظور از اینکه فرمود: این نصرت را به غیب میکنند، این است که در حال غیبت رسول او را یاری میکنند، حال یا غیبت رسول از ایشان، و یا غیبت ایشان از رسول، و مراد از اینکه فرمود: " تا خدا بداند..." این است که خدا یاوران خود و
فرستادگان خود را از آنهایی که یاری نمیکنند، متمایز و جدا سازد.
" إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ"- این جمله خاتمه آیه است، و ختم کردن آیه با این جمله گویا اشاره باشد به اینکه دستور خدای تعالی به جهاد برای همین بوده که امتثال کنندگان را از دیگران جدا کند، نه اینکه خدای تعالی احتیاجی به نصرت ناصری داشته باشد، چون خدا قویای است که به هیچ وجه ضعف در او راه ندارد، و عزیزی است که ذلت به سویش راه نمییابد.
" وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَ إِبْراهِیمَ وَ جَعَلْنا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْکِتابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ" از اینجا به بیان این نکته شروع شده که اهتدا و فسق در امتهای گذشته نیز همواره جریان داشته، و تا امروز جریان دارد، پس اینطور نیست که این امت و یا امتی از امتها با تمامی افرادش به صلاح گراییده باشند و یا بگروند، بلکه همواره چنین بوده و چنین خواهد بود، که عده بسیاری از افراد امت به فسق گراییدهاند.
و ضمیر در" فمنهم" و نیز در" منهم" به ذریه بر میگردد، و بقیه الفاظ آیه روشن است.
" ثُمَّ قَفَّیْنا عَلی آثارِهِمْ بِرُسُلِنا وَ قَفَّیْنا بِعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ وَ آتَیْناهُ الْإِنْجِیلَ..."
در مجمع البیان میگوید: کلمه" تقفیه" که مصدر فعل" قفینا" است، به معنای این است که چیزی را به طور مستمر دنبال چیزی دیگر قرار دهی، و به همین جهت آخرهای شعر را قافیه شعر میگویند، چون همه شعرها به دنبال شعر اول و از نظر قیافه و وزن تابع آن هستند (1).
و ضمیر در جمله" عَلی آثارِهِمْ" به نوح و ابراهیم و سابقین از ذریه آن دو بزرگوار بر میگردد، به دلیل اینکه بعد از نوح هیچ پیامبری مبعوث نشد مگر آنکه از ذریه آن جناب بود، چون نسل بعد از نوح نسل خود آن جناب بود، به شهادت اینکه عیسی بن مریم با اینکه از ذریه ابراهیم (علیه السلام) است مع ذلک خدای تعالی در باره نوح (علیه السلام) فرموده: " وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقِینَ" (2)و باز فرموده: " وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ... وَ عِیسی" (3)، پس معلوم میشود منظور از جمله" ثُمَّ قَفَّیْنا عَلی آثارِهِمْ بِرُسُلِنا..." در پی آوردن لاحقین از ذریه آن دو
بزرگوار است بعد از آن دو، که سابقین ذریه آن دو بودند، و در جمله" علی اثارهم" اشارهای است به اینکه طریقهای که بشر باید در پیش بگیرد یک طریقه است، که آیندگان باید آن را به دنبال گذشتگان پیش بگیرند.
" وَ قَفَّیْنا بِعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ وَ آتَیْناهُ الْإِنْجِیلَ وَ جَعَلْنا فِی قُلُوبِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً"- واژه" رأفت"- به طوری که گفتهاند (1)- با واژه رحمت مترادفند.
ولی از بعضی (2)دیگر نقل شده که میان آن دو فرق گذاشته و گفتهاند: رأفت در مورد دفع شر، و رحمت در مورد جلب خیر استعمال میشود.
و ظاهرا مراد از قرار دادن رأفت و رحمت در دلهای پیروان عیسی (علیه السلام) این باشد که خدا آنان را موفق به رأفت و رحمت در بین خود کرده، در نتیجه بر پایه کمک به یکدیگر و مسالمت زندگی میکردند، هم چنان که یاران پیامبر اسلام را نیز به این خصلت ستوده و فرموده: " رُحَماءُ بَیْنَهُمْ" (3).
بعضی (4)هم گفتهاند: مراد از قرار دادن رأفت و رحمت در دلهای آنان این است که ایشان را امر بدان نموده، و تشویق در آن فرموده، و وعده ثواب در مقابل آن داده است.
" وَ رَهْبانِیَّةً ابْتَدَعُوها ما کَتَبْناها عَلَیْهِمْ"- کلمه" رهبانیت" از ماده" رهبت" به معنای خشیت و ترس است، و عرفا اطلاق بر ترک دنیا میشود، به اینکه کسی رابطه خود را از مردم قطع کند و یکسره به عبادت خدا بپردازد، و انگیزهاش از این کار خشیت از خدا باشد. و کلمه" ابتداع" به معنای این است که انسان چیزی را جزو دین کند که جزو دین نباشد، سنت و عملی را باب کند که در هیچ دینی نبوده باشد، و جمله" ما کتبناها علیهم" در معنای پاسخ از سؤالی تقدیری است. گویا کسی پرسیده: معنای بدعتگذاری آنان چیست؟ فرموده:
اینکه چیزی را جزو دین کنند که ما بر آنان ننوشتهایم.
و معنای آیه این است که: پیروان مسیح (علیه السلام) از پیش خود رهبانیتی بدعت نهادند که ما آن را برای آنان تشریع نکرده بودیم.
" إِلَّا ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللَّهِ فَما رَعَوْها حَقَّ رِعایَتِها"- این استثنا به اصطلاح استثنایی است منقطع، و معنایش با جمله قبل این است که ما آن رهبانیت را بر آنان واجب نکرده بودیم،
لیکن خود آنان برای خوشنودی خدا و به دست آوردن رضوان او آن را بر خود واجب کردند، ولی آن طور که باید همان رهبانیت خود ساخته را حفظ نکردند، و از حدود آن تجاوز کردند.
و در این گفتار اشارهای است به اینکه آن رهبانیتی که یاران مسیح از پیش خود ساختند، هر چند خدای تعالی تشریعش نکرده بود، ولی مورد رضایت خدای تعالی بوده.
" فَآتَیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ"- این آیه اشاره است به این که آنها مانند امتهای رسولان سابق هستند، برخی مؤمنند و بر اساس ایمان خودشان ماجورند و بیشتر آنها فاسقند، و غلبه با فسق است.
" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ..."
در این آیه کسانی را که ایمان آوردهاند امر میکند به تقوا و به ایمان به رسول، با اینکه این اشخاص دعوت دینی را پذیرفتهاند، و قهرا به خدا و نیز به رسول ایمان آوردهاند، پس همین امر مجدد به ایمان به رسول دلیل بر این است که مراد از این ایمان، پیروی کامل و اطاعت تام از رسول است، چه اینکه امر و نهی رسول مربوط به حکمی از احکام شرع باشد، و چه اعمال ولایتی باشد که آن جناب بر امور امت دارد، هم چنان که در جای دیگر فرمود: " فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً" (1).
پس ایمانی که در آیه مورد بحث بدان امر شده ایمانی است بعد از ایمان، و مرتبهای است از ایمان، بالاتر از مرتبهای که قبلا داشتند، و تخلف از آثارش ممکن بود، مرتبهای است که به خاطر اینکه قوی است اثرش از آن تخلف نمیکند، و به همین مناسبت فرمود:
" یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ"، و کفل به معنای حظ و نصیب است پس کسی که دارای این مرتبه بالای از ایمان باشد ثوابی روی ثواب دارد، هم چنان که ایمانی روی ایمان دارد.
بعضی (2)از مفسرین گفتهاند: مراد از دادن دو کفل از رحمت، دادن دو أجری است که به اهل کتاب هم وعدهاش داده، گویا فرموده به شما هم دو اجر میدهد، همان دو اجری که به مؤمنین اهل کتاب وعده داده بود، چون شما هم در ایمان آوردن به رسولان گذشته خدا و.]
به آخرین رسول او مثل ایشانید، شما هم میان احدی از رسولان او فرق نمیگذارید.
" وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ"- بعضی (1)از مفسرین گفتهاند: منظور این است که در روز قیامت نوری به آنان میدهد که با آن در بین مردم آمد و شد میکنند. و این همان نوری است که در آیه" یَسْعی نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ" به آن تصریح میکرد.
لیکن این حرف درست نیست، چون مقید کردن آیه است به قیدی که هیچ دلیلی بر آن نیست، و اطلاق آیه دلالت دارد که این مؤمنین، هم در دنیا نور دارند و هم در آخرت، هم چنان که در باره نور دنیایی آنان آیه شریفه زیر بر آن دلالت دارد: " أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیْسَ بِخارِجٍ مِنْها" (2)
انعام، آیه 122.
و در باره نور آخرتشان آیه شریفه زیر دلالت میکند: " یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ یَسْعی نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ" (3)." وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ"- در این جمله وعدهای را که از رحمت خود و نور دادن به آنان داده تکمیل کرده است.
" لِئَلَّا یَعْلَمَ أَهْلُ الْکِتابِ أَلَّا یَقْدِرُونَ عَلی شَیْءٍ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ..."
از ظاهر سیاق برمیآید که در آیه شریفه التفاتی از خطاب به مؤمنین که در" یَجْعَلْ لَکُمْ" بود به خطاب به شخص رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به کار رفته باشد، و خطاب در آیه و روی سخن در آن متوجه شخص شخیص آن جناب باشد. و مراد از" علم" مطلق اعتقاد است هم چنان که کلمه" زعم" هم به همین معنا است و کلمه" ان" مخفف" أن" است، و ضمیر" یقدرون" به مؤمنین بر میگردد، و در این کلام تعلیلی است برای مضمون آیه قبلی.
و معنای آیه این است که: اگر ما ایشان را با اینکه مرتبهای از ایمان داشتند امر به ایمان کردیم، و وعدهشان دادیم که دو کفل از رحمت به آنان میدهیم و نور و مغفرتشان ارزانی میداریم، همه برای این بود که اهل کتاب خیال نکنند مؤمنین هیچ قدرتی ندارند، و
1) روح المعانی، ج 27، ص 193.
2) آیا کسی که مرده بود، سپس ما او را زنده کردیم، و برایش نوری قرار دادیم که با آن در بین مردم آمد و شد میکند، مانند کسی است که در ظلمتهایی بسر میبرد که بیرون شدنی برایشان نیست؟
3) روزی که مؤمنین و مؤمنات را میبینی که نورشان پیشاپیش آنان در حرکت است. سوره حدید، آیه 12.
به هیچ وجه دستشان به فضل خدا نمیرسد، و تنها مؤمنین اهل کتابند که اگر ایمان داشته باشند اجرشان دو چندان داده میشود.
بعضی (1)از مفسرین گفتهاند: " لا" در" لئلا" زایده است، و ضمیر در جمله" یقدرون" به اهل کتاب بر میگردد، و معنای آیه چنین است که: اگر ما به مؤمنین آن وعدهها را دادیم، برای این بود که اهل کتاب که معتقدند و میگویند: اگر مؤمنین ما به کتاب اسلام ایمان بیاورند دو اجر دارند، و اگر نیاورند یک اجر (پس واجب نیست ایمان بیاورند)، بدانند که در اشتباهند، و اگر به کتاب اسلام ایمان نیاورند دستشان به هیچ جا بند نیست، و به هیچ فضلی از خدا دست نمییابند، این گفته آن مفسر است، لیکن اینطور معنا کردن، لقمه را از پس گردن به دهان بردن است.
" وَ أَنَّ الْفَضْلَ بِیَدِ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ"- این قسمت از آیه عطف است بر جمله" ان لا یعلم"، و معنایش این است که: اگر ما آن وعدهها را دادیم، برای این بود که چنین و چنان شود، و نیز برای این بود که فضل به دست خدا است و خدا دارای فضلی عظیم است.
البته در آیه شریفه اقوال و احتمالات دیگری نیز هست، که در نقل و بحث پیرامون آنها فایدهای نیست.
از جوامع الجامع نقل کردهاند که گفته است: جبرئیل میزان را نازل کرد و آن را به نوح (علیه السلام) داده گفت: به قوم خود دستور بده اجناس خود را با این وزن کنند (2).
و در احتجاج از علی (علیه السلام) روایت کرده که در حدیثی فرمود: معنای انزال در جمله" وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ" خلقت است، پس معنای جمله این است که: ما آهن را خلق کردیم، (نه اینکه از آسمان نازل کرده باشیم) (3).
و در مجمع البیان از ابن مسعود روایت کرده که گفت: من در پشت سر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سوار بر الاغ بودم، به من فرمود: ای ابن ام عبد! هیچ میدانی بنیف.
اسرائیل مساله رهبانیت را از کجا بدعت کردند؟ عرضه داشتم: خدا و رسولش بهتر میدانند.
فرمود: سلاطین جور بعد از عیسی (علیه السلام) بر آنان مسلط شدند، و معصیتها را رواج دادند، اهل ایمان به خشم آمده با آنان به جنگ برخاستند، و در آخر شکست خوردند و این کار سه نوبت صورت گرفت، و در هر سه نوبت شکست نصیب آنان شد، و در نتیجه از مؤمنین به جز عدهای اندک نماند.
این بار گفتند: اگر دشمنان، ما را بشناسند و ما خود را به آنان نشان دهیم تا آخرین نفر ما را نابود خواهند کرد، و دیگر احدی باقی نمیماند که به سوی دین دعوت کند، پس بیایید در روی زمین پراکنده و پنهان شویم، تا خدای تعالی پیغمبری را که عیسی وعدهاش را داده مبعوث کند، و منظورشان از آن پیغمبر، من (محمد) بودم، ناگزیر متفرق شده به غارهای کوه پناه برده، از آن موقع رهبانیت را پی نهادند. بعضی از آنان متمسک به دین خود شده، و بعضی دیگر به کلی کافر شدند، آن گاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) این آیه را خواند: " وَ رَهْبانِیَّةً ابْتَدَعُوها ما کَتَبْناها عَلَیْهِمْ...".
آن گاه فرمود: ای ابن ام عبد! آیا میدانی رهبانیت امت من چیست؟ عرضه داشتم:
خدا و رسولش داناترند، فرمود: رهبانیت امت من هجرت و جهاد و نماز و روزه و حج و عمره است (1).
و در کافی به سند خود از ابی الجارود روایت کرده که گفت: به امام ابی جعفر (علیه السلام) عرضه داشتم: (من فکر میکنم) خدای تعالی به اهل کتاب خیر بسیاری داده.
پرسید: چه خیری؟ عرضه داشتم: همین که در باره آنان فرموده: " الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ یُؤْمِنُونَ... أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِما صَبَرُوا". میگوید: امام در پاسخ فرمود:
خدای تعالی به شما مسلمانان نیز همان را داده که به ایشان داده بود، و این آیه را تلاوت کرد:
" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ"، که منظور از نوری که با آن آمد و شد کنید امامی است که به وی اقتدا کنید (2).
و در مجمع البیان از سعید بن جبیر روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) جعفر (طیار) را با هفتاد سوار به سوی نجاشی روانه کرد تا او را دعوت کند، جعفر به نجاشی وارد شد و دعوتش کرد، و او دعوت وی را پذیرفت، و به رسول خدا (صلی الله علیه و آله)
ایمان آورد، همین که جعفر خواست برگردد جمعی از افرادی که به دعوت اسلام ایمان آورده بودند و از اهل مملکت نجاشی بودند و عدهشان به چهل نفر میرسید به نجاشی گفتند: به ما اجازه بده به دیدن این پیامبر برویم و به دست وی اسلام آوریم.
این جمع به اتفاق جعفر آمدند، و از نزدیک، شدت فقر و تنگدستی مسلمین را دیدند، و از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اجازه دیدار خواسته به شرف حضورش نایل شده گفتند: یا نبی اللَّه ما دارای ثروت بسیاری هستیم، و ما شدت فقر مسلمانان را دیدیم، اگر اجازه دهی به وطن خود برگردیم و اموال خود را با خود آورده با مسلمانان در آن اموال مواسات کنیم، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اجازه داده نامبردگان برگشته اموال خود را با خود آوردند، و در بین مسلمانان تقسیم کردند، و خدای تعالی این آیه را در باره عمل آنان نازل کرد: " الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ یُؤْمِنُونَ... وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ" که منظور از انفاق همان مواساتی است که با مسلمانان کردند.
این آیه و مخصوصا جمله" أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِما صَبَرُوا" بگوش بقیه اهل کتاب که به اسلام ایمان نیاورده بودند رسید، به اصطلاح سوژهای به دست آورده به مسلمانان روی آوردند که به حکم این آیه هر کس از ما به کتاب شما ایمان بیاورد دو تا اجر دارد، یکی اجر ایمان به قرآن، و یکی هم اجر ایمان به کتابهای آسمانی قبل از قرآن، و هر کس ایمان نیاورد تنها یک اجر دارد، پس ما که اسلام نیاوردهایم یک اجر داریم، و شما هم که قبلا اهل کتاب نبودید و تنها اسلام را قبول کردهاید یک اجر دارید، پس دیگر چه مزیتی بر ما دارید؟
در پاسخ این گفتار اهل کتاب آیه زیر نازل شد که میفرماید: " یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ..."، و به حکم آن برای مسلمانان نیز دو اجر قرار داد، به اضافه نور و مغفرت، و در آخر فرمود: " لِئَلَّا یَعْلَمَ أَهْلُ الْکِتابِ" تا اهل کتاب بدانند که اشتباه کردهاند(1).
1) مجمع البیان، ج 9، ص 244.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِی تُجادِلُکَ فِی زَوْجِها وَ تَشْتَکِی إِلَی اللَّهِ وَ اللَّهُ یَسْمَعُ تَحاوُرَکُما إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ (1) الَّذِینَ یُظاهِرُونَ مِنْکُمْ مِنْ نِسائِهِمْ ما هُنَّ أُمَّهاتِهِمْ إِنْ أُمَّهاتُهُمْ إِلاَّ اللاَّئِی وَلَدْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْکَراً مِنَ الْقَوْلِ وَ زُوراً وَ إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ (2) وَ الَّذِینَ یُظاهِرُونَ مِنْ نِسائِهِمْ ثُمَّ یَعُودُونَ لِما قالُوا فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسَّا ذلِکُمْ تُوعَظُونَ بِهِ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (3) فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیامُ شَهْرَیْنِ مُتَتابِعَیْنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسَّا فَمَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَإِطْعامُ سِتِّینَ مِسْکِیناً ذلِکَ لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تِلْکَ حُدُودُ اللَّهِ وَ لِلْکافِرِینَ عَذابٌ أَلِیمٌ (4)
إِنَّ الَّذِینَ یُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ کُبِتُوا کَما کُبِتَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ قَدْ أَنْزَلْنا آیاتٍ بَیِّناتٍ وَ لِلْکافِرِینَ عَذابٌ مُهِینٌ (5) یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِیعاً فَیُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا أَحْصاهُ اللَّهُ وَ نَسُوهُ وَ اللَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (6)
به نام خدای رحمان و رحیم.
خدای تعالی سخن آن کس را که با تو در مورد همسرش مجادله میکرد و به خدا شکایت میبرد شنید و خدا گفتگوی شما را میشنود که خدا شنوای دانا است (1).
کسانی از شما که زنان خود را ظهار میکنند (و به ایشان میگویند: تو نسبت به من به منزله مادرم هستی) به صرف این گفتار همسرانشان، مادر ایشان نمیشوند. مادران تنها همانهایند که ایشان را زاییدهاند و این مردان سخنی ناپسند و خلاف حقیقت میگویند و خدا دارای عفو و مغفرت است (2).
و کسانی که بعضی از زنان خود را ظهار میکنند و سپس از آنچه گفتهاند پشیمان میشوند کفاره عملشان آزاد کردن یک برده قبل از تماس با زنان است. این اندرزی است که با آن موعظه میشوید و خدا بدانچه میکنید با خبر است (3).
حال اگر کسی نتوانست برده آزاد کند کفارهاش دو ماه روزه پشت سر هم و قبل از تماس با آن همسر است. پس اگر کسی توانایی این را هم نداشت کفارهاش اطعام شصت مسکین است و این بدان جهت است که به خدا و رسولش ایمان آورید. و آنچه گفته شد حدود خدا است و کافران عذابی دردناک دارند (4).
بطور یقین کسانی که با خدا و رسولش مخالفت میکنند خوار و ذلیل میشوند هم چنان که پیشینیان آنان ذلیل شدند چون با اینکه ما آیاتی روشن نازل کردیم هیچ بهانهای برای مخالفت ندارند و کافران عذابی خوار کننده دارند (5).
و این عذاب در روزی است که خدا همه آنان را مبعوث میکند و بدانچه کردهاند خبر میدهد چون خدا اعمال آنان را شمرده و خود آنان فراموش کردهاند و خدا بر هر چیزی ناظر و گواه است (6).
این سوره متعرض مطالب گوناگون از احکام و آداب و صفات است. قسمتی از آن مربوط به حکم ظهار است، قسمتی هم مربوط به نجوی و بیخ گوشی سخن گفتن است.
قسمتی هم مربوط به آداب نشستن در مجلس. و قسمتی راجع به اوصاف کسانی است که با خدا و رسولش مخالفت میکنند، و یا با دشمنان دین دوستی میورزند، و کسانی را که از دوستی با آنان احتراز میکنند معرفی نموده، به وعدهای جمیل در دنیا و آخرت دلخوش میسازد.
این سوره به شهادت سیاق آیاتش در مدینه نازل شده.
" قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِی تُجادِلُکَ فِی زَوْجِها وَ تَشْتَکِی إِلَی اللَّهِ وَ اللَّهُ یَسْمَعُ تَحاوُرَکُما..."
در مجمع البیان میگوید: کلمه" اشتکاء" که مصدر فعل" تشتکی" است، به معنای اظهار ناراحتی است، و فرقش با کلمه" شکایت" این است که شکایت به معنای
ناملایماتی است که دیگری برای آدمی فراهم ساخته، و" اشتکاء" اظهار ناراحتیهایی است که خودش پیش آمده. و کلمه" تحاور" به معنای مراجعه به یکدیگر در سخن گفتن است، که آن را" محاوره" نیز میگویند. وقتی گفته میشود" حاوره، محاورة" معنایش این است که فلانی با فلان کسی گفتگو کرد (1).
آیات چهارگانه و یا ششگانه اول سوره در باره ظهار نازل شده، که در عرب جاهلیت یکی از اقسام طلاق بوده، به این صورت که وقتی میخواسته زنش را بر خود حرام کند میگفته: " انت منی کظهر امی- تو نسبت به من مانند پشت مادرم هستی". با گفتن این کلام زنش از او جدا و تا ابد بر او حرام میشده. بعد از ظهور اسلام یکی از مسلمانان مدینه (انصار) همسر خود را ظهار کرد، و بعدا از کار خود پشیمان شد. همسرش نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رفته جریان را عرضه داشت، و راه چارهای خواست تا دوباره شوهرش به او برگردد و با آن جناب مجادله میکرد و به درگاه خدا شکوه مینمود. در اینجا بود که آیات شریفه مورد بحث نازل گردید.
و مراد از" سمع" در جمله" قَدْ سَمِعَ اللَّهُ" استجابت دعا و برآوردن حاجت است. و کنایه آوردن از برآوردن حاجت و استجابت دعا به کلمه" سمع" در گفتگوها شایع است.
دلیل این معنا جمله" تُجادِلُکَ فِی زَوْجِها وَ تَشْتَکِی إِلَی اللَّهِ" است که ظهورش در این است که زن نامبرده در تلاش پیدا کردن راهی بوده که از شوهرش جدا نشود، اینها که گفته شد راجع به جمله" قَدْ سَمِعَ اللَّهُ" بود. اما" سمع" در جمله" وَ اللَّهُ یَسْمَعُ تَحاوُرَکُما" به همان معنای معروفش (شنیدن) است.
و معنای آیه این است که: خدای تعالی درخواست آن زن را که با تو در مورد شوهرش مجادله میکرد مستجاب کرد، زنی که شوهرش او را ظهار کرده بود، و او از اندوه و بدبختی خود شکایت میکرد و خدا گفتگوی تو را با او و او را با تو شنید، که خدا شنوای صوتها و بینای دیدنیها است.
" الَّذِینَ یُظاهِرُونَ مِنْکُمْ مِنْ نِسائِهِمْ ما هُنَّ أُمَّهاتِهِمْ إِنْ أُمَّهاتُهُمْ إِلَّا اللَّائِی وَلَدْنَهُمْ..."
در این آیه میفرماید: کسانی که همسران خود را ظهار میکنند، با این عمل، همسرشان مانند مادرشان نمیشود. مادرشان تنها آن کسی است که ایشان را زاییده. و با
1) مجمع البیان، ج 9، ص 246.
این بیان، حکم ظهار که در جاهلیت بین مردم عرب معروف بود لغو و اثرش را که حرمت ابدی بود نفی نموده، اثر دیگرش را که مادر شدن همسر برای شوهر باشد انکار مینماید.
پس معنای جمله" ما هُنَّ أُمَّهاتِهِمْ" این است که: از نظر اعتبار شرع همسران به مادران ملحق نگشته، و ظهار، آنان را برای ابد حرام نمیسازد. آن گاه برای تاکید این معنا فرموده: " إِنْ أُمَّهاتُهُمْ إِلَّا اللَّائِی وَلَدْنَهُمْ" یعنی همسرانشان مادران ایشان نمیشوند، بلکه مادران تنها همان زنانی هستند که ایشان را زاییدهاند.
سپس برای بار دوم مطلب را با جمله" وَ إِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْکَراً مِنَ الْقَوْلِ وَ زُوراً" تاکید فرموده، چون سیاق این جمله سیاق تاکید است، میفرماید: اینان که زنان خود را ظهار میکنند با گفتار خود (که پشت تو مثل پشت مادرم است) هم سخن ناپسندی میگویند و هم دروغی آشکار. اما سخنشان ناپسند است، برای اینکه شرع (که ملاک هر پسند و ناپسندی است) آن را منکر میداند، و بدین جهت تشریعش نکرد، و تشریع جاهلانه مردم جاهلیت را صحه نگذاشت. و اما دروغ است، برای اینکه با آنچه در خارج و واقع است مخالفت دارد، (زیرا در خارج، مادر مادر است و همسر همسر). پس آیه شریفه میفهماند که عمل ظهار افاده طلاق نمیکند، و این با وجوب دادن کفاره منافات ندارد، زیرا ممکن است چنین زنی مانند قبل از ظهار، زن ظهار کننده و محرم او باشد، ولی نزدیکی با وی قبل از دادن کفاره حرام باشد.
جمله" وَ إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ" اگر دلالتی روشن بر گناه بودن عمل ظهار نداشته باشد، خالی از دلالت هم نیست، الا اینکه ذکر کفاره در آیه بعد و سپس آوردن جمله" وَ تِلْکَ حُدُودُ اللَّهِ" و جمله" وَ لِلْکافِرِینَ عَذابٌ أَلِیمٌ" بعد از آن چه بسا دلالت کند بر اینکه آمرزش گناه ظهار مشروط به دادن کفار است.
وَ الَّذِینَ یُظاهِرُونَ مِنْ نِسائِهِمْ ثُمَّ یَعُودُونَ لِما قالُوا فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسَّا..."
این کلام در معنای شرط است، و به همین جهت حرف" فاء" بر سر جمله خبریه در آمده، چون در معنای جزاء است. و حاصل آن این است: کسانی که زنان خود را ظهار میکنند و آن گاه اراده میکنند به او برگردند، باید یک برده آزاد کنند.
و اینکه فرمود: " مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسَّا" دلالت دارد بر اینکه حکم در آیه، مخصوص کسی است که ظهار کرده و سپس اراده کرده به آن وضعی که قبل از ظهار با همسرش داشت برگردد، و این خود قرینه است بر اینکه مراد از برگشتن به آنچه گفتهاند، برگشتن به نقض
پیمانی است که با ظهار بستهاند.
و معنای آیه چنین میشود: کسانی که بعضی از زنان خود را ظهار میکنند و سپس تصمیم میگیرند برگردند به آنچه که به زبان آوردهاند، (یعنی به کلمه ظهار)، و آن را نقض نموده با همسر خود همخوابگی کنند، باید قبل از تماس یک برده آزاد کنند.
بعضی از مفسرین (1)گفتهاند: مراد از برگشتن به آنچه گفتهاند ندامت از ظهار است. و این تفسیر درستی نیست، زیرا ندامت از ظهار لازمه برگشت است، نه معنای تحت اللفظی برگشتن بدانچه گفتهاند.
بعضی (2)دیگر گفتهاند: مراد از برگشتن بدانچه گفتهاند، برگشتن به همان صیغه ظهار است که به زبان جاری کردهاند، و منظور این است که بخواهند دوباره آن را به زبان بیاورند.
این معنا هم درست نیست، برای اینکه لازمهاش این است که همیشه کفاره، مخصوص ظهار دوم باشد اما ظهار اول کفاره نداشته باشد، و آیه شریفه چنین چیزی را نمیفهماند، و سنت هم صرف تحقق ظهار را باعث کفاره دانسته، نه تعدد آن را.
سپس این دنباله را برای جمله مورد بحث آورده که" ذلِکُمْ تُوعَظُونَ بِهِ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ" تا اعلام کرده باشد به اینکه دستور آزاد کردن برده توصیهای است از خدای تعالی، ناشی از آگاهی او به عمل شما، چون خدا عالم به اعمال انسانها است. پس کفاره، این خاصیت را دارد که آثار سوء ظهار را از بین میبرد.
" فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیامُ شَهْرَیْنِ مُتَتابِعَیْنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسَّا..."
این جمله بیانگر خصلت دوم از خصال سهگانه کفاره است که مترتب بر خصلت اول است، یعنی کسی این وظیفه را دارد که قدرت بر آزاد کردن برده نداشته باشد، چنین کسی است که میتواند به جای آن، دو ماه پی در پی روزه بگیرد که بعد از دو ماه روزه، جماع برایش حلال میشود. در این جمله هم برای بار دوم قید" مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسَّا" را آورده تا کسی خیال نکند این قید مخصوص خصلت اولی است.
" فَمَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَإِطْعامُ سِتِّینَ مِسْکِیناً"- این جمله خصلت سوم را بیان نموده میفرماید: اگر ظهار کننده نتوانست برده آزاد کند، و در مرحله دوم نتوانست دو ماه روزه بگیرد، در مرحله سوم شصت مسکین را طعام دهد که تفصیل هر یک از این خصال سهگانه در کتب فقه آمده است.
" ذلِکَ لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ"- یعنی این که چنین حکمی تشریع نموده، و این که چنین کفارههایی واجب کردیم، و به این وسیله رابطه همسری را حفظ نمودیم، تا هر کس بخواهد بتواند به همسر خود برگردد. و از سوی دیگر اینکه او را به این کفارات جریمه کردیم تا دیگر به سنتهای دوران جاهلیت برنگردد، همه اینها برای این است که شما به خدا و رسولش ایمان آورده، رسوم جاهلیت را کنار بگذارید.
" وَ تِلْکَ حُدُودُ اللَّهِ وَ لِلْکافِرِینَ عَذابٌ أَلِیمٌ"- کلمه" حد" در هر چیزی به معنای آن نقطهای است که آن چیز بدان منتهی میشود. و از آن فراتر نمیرود، این کلمه در اصل به معنای منع بوده. و منظور از جمله مورد بحث این است که خصال سهگانه بالا را بدین جهت واجب کردیم، و یا به طور کلی احکامی که در شریعت مقرر نمودیم همه حدود خدایند و با مخالفت خود از آن تعدی نکنید، و کفار که حدود ظهار و یا همه حدود و احکام تشریع شده ما را قبول ندارند عذابی دردناک دارند.
و ظاهرا مراد از کفار، همان کسانی هستند که حکم خدا را رد میکنند و ظهار را به عنوان یک سنت مؤثر و مقبول میپذیرند. مؤید این ظهور جمله" ذلِکَ لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ" است که میفرماید: این سخن را بدان جهت گفتیم تا اذعان و یقین کنید، که حکم خدا حق است، و رسول او صادق و امین در تبلیغ است، علاوه بر تاکیدی که کرده و فرموده: " وَ تِلْکَ حُدُودُ اللَّهِ". البته احتمال هم دارد که مراد از کفر، کفر عقیدتی نباشد، بلکه کفر عملی یعنی نافرمانی باشد." إِنَّ الَّذِینَ یُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ کُبِتُوا کَما کُبِتَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ..."
کلمه" محادة" که مصدر فعل" یحادون" است به معنای ممانعت و مخالفت است. و کلمه" کبت" به معنای اذلال و خوار کردن است.
و این آیه شریفه و آیه شریفه بعدش هر چند ممکن است مطلبی جدید و از نو بوده باشد، و بخواهد بفهماند که مخالفت خدا و رسول او چه عواقبی در پی دارد، و لیکن از ظاهر سیاق برمیآید که به آیه قبل نظر دارد و میخواهد ذیل آن را تعلیل نموده، بفهماند که اگر از مخالفت و تعدی از حدود خدا نهی کردیم، و دستور دادیم که به خدا و رسول ایمان بیاورید، برای این بود که هر کس با خدا و رسول مخالفت کند ذلیل و خوار میشود هم چنان که امتهای قبل از این امت، به همین خاطر ذلیل شدند.
آن گاه مطلب را با جمله" وَ قَدْ أَنْزَلْنا آیاتٍ بَیِّناتٍ وَ لِلْکافِرِینَ عَذابٌ مُهِینٌ" تاکید نموده، میفرماید: هیچ شکی در این نیست که این دستورات از ناحیه ما است، و اینکه رسول
ما در تبلیغ رسالت ما صادق و امین است، و آنهایی که این دستورات را رد میکنند عذابی خوار کننده دارند.
" یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِیعاً فَیُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا..."
کلمه" یوم" ظرف است برای جمله" و کافران عذابی الیم دارند" یعنی در چنین روزی این عذاب را دارند، در روزی که خدا مبعوثشان میکند که روز حساب و جزاء است، و آن گاه آنان را از حقیقت همه آنچه کردهاند با خبر میسازد.
" أَحْصاهُ اللَّهُ وَ نَسُوهُ"- کلمه" احصاء" به معنای احاطه داشتن به عدد هر چیز است، به طوری که حتی یک عدد از آن از قلم نیفتد. راغب میگوید: احصاء به معنای به دست آوردن عدد واقعی هر چیز است، میگویند" أحصیت کذا". و اصل این کلمه از ماده" حصا" است که به معنای سنگریزه است. و اگر شمردن را از این ماده ساختهاند، برای این بوده که عرب در شمردن هر چیزی به سنگریزه اعتماد میکرده، هم چنان که ما با انگشتان خود چیزی را میشماریم (1).
" وَ اللَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ"- این جمله تعلیل است برای جمله" احصیه اللَّه" میفرماید: اگر گفتیم خدا عمل آنان را شمرده دارد، و خود آنان فراموش کردهاند، برای این است که خدا ناظر و شاهد بر هر چیز است.
و ما در تفسیر آخر سوره حم سجده معنای شهادت خدا بر هر چیز را بیان کردیم.
در کتاب الدر المنثور است که: ابن ماجه، ابن ابی حاتم، و حاکم- وی حدیث را صحیح دانسته- و ابن مردویه، و بیهقی از عایشه روایت آوردهاند که گفت: بزرگ است آن خدایی که شنوائیش به وسعت جهان وسیع است، و هر چیزی را میشنود، من آن روز که خوله دختر ثعلبه به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مراجعه کرده بود کلامش را میشنیدم- اما در عین حال همهاش را نفهمیدم- که داشت در باره همسرش به آن جناب شکایت میکرد، عرضه میداشت: یا رسول اللَّه! شوهرم از جوانی من استفاده کرد، و من رحم خود را در اختیارش گذاشتم، تا اینکه امروز که پیر شدم و دیگر فرزند نمیآورم مرا ظهار کرده، خدایا،".
1) مفردات راغب، ماده" حصا".
من از دست او نزد تو شکایت میآورم. هنوز از جا برنخاسته بود که جبرئیل این آیات را آورد:
" قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِی تُجادِلُکَ فِی زَوْجِها" و همسرش اوس بن صامت بود (1).
مؤلف: البته روایاتی که در شان نزول این آیات از طرق اهل سنت رسیده بسیار زیاد است، و در اینکه نام آن زن و نام پدرش و نام همسر و پدر همسرش چه بوده اختلاف دارند. از همه معروفتر همین است که نام او خوله و نام پدرش ثعلبه و نام همسرش اوس بن صامت انصاری بوده. قمی هم اجمال داستان را در تفسیر خود آورده، البته روایت دیگری نقل کرده که به زودی از نظرتان خواهد گذشت.
و در مجمع البیان در تفسیر آیه شریفه" وَ الَّذِینَ یُظاهِرُونَ مِنْ نِسائِهِمْ ثُمَّ یَعُودُونَ لِما قالُوا" گفته: و اما نظریه ائمه اهل بیت (علیه السلام) این است که مراد از برگشتن به آنچه گفتهاند، این است که بخواهند با همین زن همخوابگی نموده، ظهاری را که کرده بودند نقض کنند، چون وطی چنین زنی قبل از کفاره جائز نیست، و حکم ظهار باطل نمیشود مگر بعد از کفاره (2).
و در تفسیر قمی آمده که: علی بن الحسین برای ما حدیث کرد و گفت: محمد بن ابی عبد اللَّه، از حسن بن محبوب از ابی ولاد از حمران از امام باقر (علیه السلام) برایم نقل کرد که فرمود: زنی از مسلمانان نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رفت و عرضه داشت: یا رسول اللَّه! فلانی همسر من است که عمری رحم خود را در اختیارش گذاشتم، و در امور دنیا و آخرتش یاریش کردم، و هیچ ناملایمی از من ندیده میخواهم از او شکایت کنم. فرمود: از چه شکایت کنی؟ عرضه داشت: به من گفته تو بر من حرامی، همان طور که پشت مادرم حرام است، و مرا از خانهام بیرون کرده، حال در کار من چارهای بیندیش. حضرت فرمود:
خدای تعالی در باره این مساله آیهای نازل نفرموده تا طبق آن میان تو و شوهرت حکم کنم، و من نمیخواهم از کسانی باشم که پاسخ روشن نمیدهند. زن شروع کرد به گریه کردن، و شکوه نمودن به درگاه خدای عز و جل، و از نزد رسول خدا بیرون رفت.
راوی میگوید: خدای تعالی گفتگوی او با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و شکایتش در امر شوهرش را شنید، و این آیات را نازل کرد: " بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِی تُجادِلُکَ فِی زَوْجِها- تا جمله- وَ إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ"..]
سپس اضافه کرده است: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرستاد به دنبال آن زن، و به وی فرمود برو شوهرت را بیاور. زن شوهرش را آورد. حضرت به او فرمود: آیا تو به همسرت چنین و چنان گفتهای؟ عرضه داشت: بله گفتهام تو بر من حرامی همانطور که پشت مادرم حرام است. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود خدای تعالی در باره کار تو و همسرت، قرآنی (آیاتی) نازل کرده، و آیات را برایش خواند: " بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِی تُجادِلُکَ فِی زَوْجِها- تا جمله- إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ". بنا بر این همسرت را به خانه ببر، زیرا تو سخنی منکر و نامشروع گفتهای، و خدا از جرمت گذشت، و دیگر چنین کاری را تکرار مکن.
راوی میگوید: مرد برگشت، در حالی که از آنچه به همسرش گفته بود پشیمان بود، و خدای تعالی برای اینکه مؤمنین دچار چنین ندامتی نشوند، این آیه را فرستاد: " کسانی که همسر خود را ظهار میکنند، و پشیمان میشوند..." یعنی از این به بعد، و بعد از آنکه این مرد چنین کرد و خدا او را عفو فرمود، اگر کسی چنین کند، بر او واجب میشود قبل از همخوابگی با همسرش بردهای آزاد کند." ذلِکُمْ تُوعَظُونَ بِهِ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ"، و اگر کسی نمیتواند برده آزاد کند، قبل از تماس دو ماه پی در پی روزه بگیرد، و کسی که استطاعت این را هم ندارد شصت مسکین را طعام دهد. آن گاه فرمود: خدای تعالی عقوبت کسی را که بعد از این نهی ظهار کند این خصال قرار داده و فرموده: " ذلِکَ لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تِلْکَ حُدُودُ اللَّهِ" یعنی این است حد ظهار- تا آخر حدیث (1).
مؤلف: این آیه با در نظر گرفتن سیاقش و مخصوصا مضمون جمله آخرش که مساله عفو و مغفرت را آورده، با مضمون این حدیث بهتر مطابقت دارد، و حدیث از حیث سند هم عیبی ندارد، چیزی که هست با ظاهر خود عبارت آیه که میفرماید: " وَ الَّذِینَ یُظاهِرُونَ مِنْ نِسائِهِمْ ثُمَّ یَعُودُونَ لِما قالُوا" سازگار نیست، برای اینکه از ظاهر آیه برمیآید که شوهرش پشیمان شده، و روایت میگوید: شوهرش پشیمان نشد، بلکه زن او اعتراض کرده.
1) تفسیر قمی، ج 2، ص 353.
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلاَّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنی مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْثَرَ إِلاَّ هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ ما کانُوا ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّ اللَّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (7) أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ نُهُوا عَنِ النَّجْوی ثُمَّ یَعُودُونَ لِما نُهُوا عَنْهُ وَ یَتَناجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِیَةِ الرَّسُولِ وَ إِذا جاؤُکَ حَیَّوْکَ بِما لَمْ یُحَیِّکَ بِهِ اللَّهُ وَ یَقُولُونَ فِی أَنْفُسِهِمْ لَوْ لا یُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِما نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ یَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمَصِیرُ (8) یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا تَناجَیْتُمْ فَلا تَتَناجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِیَةِ الرَّسُولِ وَ تَناجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوی وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ (9) إِنَّمَا النَّجْوی مِنَ الشَّیْطانِ لِیَحْزُنَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَیْسَ بِضارِّهِمْ شَیْئاً إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (10) یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اللَّهُ لَکُمْ وَ إِذا قِیلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (11)
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا ناجَیْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقَةً ذلِکَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (12) أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقاتٍ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللَّهُ عَلَیْکُمْ فَأَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ وَ أَطِیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ اللَّهُ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ (13)
مگر نمیدانی که خدا آنچه را که در آسمانها و زمین است میداند. هیچ نجوای سه نفری نیست مگر آنکه او چهارمیشان است و هیچ پنج نفری نیست مگر اینکه او ششمی آنها است و هیچ کمتر و بیشتری نیست مگر اینکه او با ایشان است هر جا که باشند. آن گاه در روز قیامت به ایشان خبر میدهد که چه کردند، چون خدا به هر چیزی دانا است (7).
آیا ندیدی کسانی را که از نجوی نهی شدند و باز بدانچه نهی شدند برگشتند و به گناه و دشمنی و نافرمانی رسول نجوی کردند و چون نزدت میآیند تحیتی به تو میدهند که خدای تعالی آن طور تحیتی به تو نداده و در دل خود و یا نزد همفکران خود اظهار دلواپسی میکنند که نکند خدا به جرم آنچه میگوییم عذابمان کند، ایشان را مگر همان جهنم چاره کند و در آن خواهند افتاد و چه بد محل بازگشتی است (8).
هان! ای کسانی که ایمان آوردهاید وقتی با یکدیگر نجوی میکنید به گناه و دشمنی و نافرمانی رسول نجوی مکنید بلکه به احسان و تقوا نجوی کنید و از خدایی که به سویش محشور میشوید بترسید (9).
نجوی تنها و تنها از ناحیه شیطان است تا کسانی که ایمان آوردهاند اندوهگین شوند ولی هیچ ضرری به ایشان نمیزند مگر به اذن خدا و مؤمنین باید بر خدا توکل کنند (10).
هان! ای کسانی که ایمان آوردهاید وقتی به شما گفته میشود در مجالس به یکدیگر جا بدهید جا دهید تا خدا هم جای شما را در بهشت وسعت دهد، و وقتی هم گفته میشود برخیزید تا شخص محترمی بنشیند برخیزید خدای تعالی مؤمنین را به یک درجه، و علم داده شدگان را به چند درجه برتری داده و خدا بدانچه میکنید با خبر است (11).
ای کسانی که ایمان آوردهاید وقتی با رسول نجوی میکنید قبلا صدقه بدهید این برای شما بهتر و به پاکی نزدیکتر است، حال اگر نداشتید خدا آمرزگار رحیم است (12).
گویا از دادن صدقه قبل از هر نوبت نجوی دریغ داشتید حال که صدقه نمیدهید و خدا هم از نافرمانیتان گذشت پس به نماز و زکات و اطاعت خدا و رسول بپردازید و خدا از آنچه میکنید با خبر است (13).
این آیات راجع به نجوی و پارهای آداب مجالست است.
" أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ" استفهام در این آیه انکاری است. و منظور از رؤیت، علم یقینی است، که بر اساس استعاره آن را رؤیت خوانده. و این جمله مقدمهای است که مضمون جملات بعدی را تعلیل میکند. و حاصل مجموع آیه این است که: اگر گفتیم اهل نجوی هر چند نفر باشند خدا هم یک نفر است با ایشان، برای این است که خدا آنچه را در آسمانها و زمین است میداند.
" ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ..."
کلمه" نجوی" مصدر و به معنای" تناجی" یعنی با یکدیگر بیخ گوشی سخن گفتن است. و ضمیرهای مفرد در آیه همه به خدای سبحان برمیگردد. و مراد از دو جمله" رابعهم" و" سادسهم" کسی است که با شرکت خود عدد سه را چهار و عدد پنج را شش میسازد.
میفرماید: اگر اهل نجوی سه نفر باشند چهارمیشان خدا است، و اگر پنج نفر باشند ششمی آنها خدا است، چون خدا با ایشان و عالم به اسرار ایشان است. همان طور که گفتیم در اول آیه مساله آگاهی خدا را ذکر کرد، و فرمود: " أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ..."، و در آخر آیه برای بار دوم میفرماید: " إِنَّ اللَّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ".
" وَ لا أَدْنی مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْثَرَ"- یعنی و نه کمتر از اینها و نه بیشتر. با آوردن این دو کلمه اطلاقی به کلام داد که شامل تمامی اعداد اهل نجوی بگردد. اما کلمه" أدنی" شامل کمتر از سه نفر یعنی دو نفر و شامل کمتر از پنج نفر یعنی چهار نفر میشود. و اما کلمه" اکثر" شامل عدد شش و بالاتر میشود.
و از لطف سیاق این آیه آن است که با آوردن عدد سه، چهار، پنج، و شش، ترتیب اعداد را رعایت کرده، بدون اینکه یکی از آنها را تکرار کرده باشد، چون ممکن بود بفرماید: هیچ نجوای سه نفری نیست مگر آنکه خدا چهارمی آنان است، و هیچ نجوای چهار نفری نیست، مگر آنکه او پنجمی آنان است، و هیچ نجوای پنج نفری نیست، مگر آنکه او ششمی ایشان است.
" إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ ما کانُوا"- منظور از" با ایشان بودن خدا" با ایشان بودن از حیث علم و آگاهی به سخنانی است که بیخ گوش یکدیگر میگویند، میفرماید: خدای تعالی در این نجوی شریک ایشان است.
با این بیان روشن میشود که منظور از چهارم بودن خدا برای سه نفر اهل نجوی و ششم بودن برای پنج نفر اهل نجوی همین است که: خدا با ایشان است در علم، و مشترک با آنان است در اطلاع بر سخنان سری آنها، نه اینکه خدای تعالی عدد سه نفر آنان را به صورت یک انسانی مجسد چهار نفر کند، زیرا خدای سبحان منزه از جسمیت و بری از مادیت است.
توضیح اینکه: مقتضای وحدت سیاق این است که: منظور از دو استثنای" إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ" و" إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ" یک چیز باشد، و در هر دو بخواهد بفهماند چیزی بر خدا پوشیده نیست. پس در حقیقت برگشت معنای این دو استثناء به یک استثناء است، و آن" إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ" است. و این معیت یا معیت علمی است، و معنایش این است که: خدا در هر حال مشارک ایشان است در آگاهی. و یا معیت وجودی است، و معنایش این است که: هر جا قومی فرض شود که مشغول نجوی هستند، خدای تعالی همانجا هست، و شنوا و دانای به سخنان ایشان است.
و منظور از جمله" أَیْنَ ما کانُوا" این است که مطلب را از نظر مکان عمومیت دهد، و بفهماند وقتی معیت خدا با اهل نجوی معیت علمی است، نه نزدیکی جسمانی، دیگر تفاوت نمیکند که آن مکان نزدیک باشد یا دور. پس هیچ مکانی از خدای سبحان خالی نیست، در عین اینکه او در مکان نمیگنجد.
از آنچه گذشت این معنا هم روشن میشود که مفاد آیه مورد بحث- یعنی چهارمی بودن خدا برای سه نفر اهل نجوی، و ششمی بودنش برای پنج نفر اهل نجوی- منافاتی با آیه شریفه" لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ" (1)که میفرماید: " آنها که معتقدند خدا سومی سه خدا است کافر شدند" ندارد، چون در ذیل این آیه مفصلا بیان کردیم که منظور صاحبان این عقیده این بوده که خدا واحدی است عددی که با انضمام دو خدای دیگر میشوند سه خدا، و حال آنکه وحدت خدا عددی نیست، او احدی الذات است، و محال است چیزی غیر او با او فرض شود تا دوم او باشد. پس مراد از چهارمی بودن خدا برای سه نفر اهل نجوی و ششمی بودنش برای پنج نفر، همین است که گفتیم: او عالم به سخنان سری ایشان است.
آنچه از نظر آنان سری شمرده میشود برای خدا عز و جل مکشوف و ظاهر است. منظور این است، نه اینکه خدا مانند اهل نجوی وجودی محدود دارد، وجودی که دومی و سومی هم برایش فرض میشود، تا بپرسی چرا در آیه سوره مائده گویندگان به اینکه خدا ثالث ثلاثه است را کافر خوانده، و آن گاه خودش را در این آیه چهارمی سه نفر اهل نجوی، و ششمی پنج نفر آنان معرفی کرده است.
" ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ"- یعنی روز قیامت اهل نجوی را به حقیقت هر
1) سوره مائده، آیه 73.
عملی که کردهاند- که یکی از آنها نجوی است- خبر میدهد.
" إِنَّ اللَّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ"- این جمله، جمله قبلی را تعلیل میکند، و نیز علم خدا را به آنچه که در آسمانها و زمین است- که در اول آیه مورد بحث بود- تاکید مینماید. و نیز تاکید میکند که چگونه خدا با اهل نجوی است.
این آیه میتواند در عین تایید و تاکید مطالب قبل تمهید و زمینهچینی برای آیات بعد هم باشد، و ذیل آن که لحنی شدید دارد بیارتباط با آیات بعد که در مقام مذمت و تهدید است نباشد.
" أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ نُهُوا عَنِ النَّجْوی ثُمَّ یَعُودُونَ لِما نُهُوا عَنْهُ..."
سیاق آیات دلالت دارد بر اینکه در بین جمعی از منافقین و بیماردلان از مؤمنین نجوی کردن علیه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و مؤمنین حقیقی شایع شده بوده، و سخنان بیخ گوشیشان پیرامون گناه و دشمنی و نافرمانی از آن جناب بوده تا به این وسیله مؤمنین واقعی را آزار دهند، و آنها را محزون کنند، و گویا بر این عمل اصرار هم میورزیدند، حتی از نهی خدا هم منتهی نشدند، لذا این آیات نازل شد.
بنا بر این، آیه مورد بحث مذمت و توبیخ غیابی از ایشان است، و در آن روی سخن را متوجه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کرد، و مستقیما با خود آنان سخن نگفت، تا بیشتر تحقیرشان کرده باشد و بفهماند اهل نجوی لیاقت آن را ندارند که به شرف همکلاسی و خطاب خدا مشرف شوند، و امرشان هم آن قدر اهمیت ندارد که خدای تعالی به خاطر آن روی سخن با ایشان کند.
و معنای آیه این است که: آیا ندیدی چگونه آنها که از نجوی نهی شدند دوباره عمل نکوهیده خود را تکرار کردند، و هم چنان مؤمنین را محزون میکنند. و در اینکه فرمود:
" یعودون- برمیگردند" و به صیغه مضارع تعبیر آورد برای این است که استمرار را برساند، و اگر با اینکه ممکن بود بفرماید" یعودون الیها" دوباره از نجوی تعبیر به موصول و صله آورد، برای این است که به علت مذمت و توبیخ خود اشاره کرده باشد، و بفهماند اگر ایشان را مذمت میکنم به خاطر این است که عملی را تکرار میکنند که قبلا از آن نهی شده بودند.
" یَتَناجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِیَةِ الرَّسُولِ"- مقابلهای که در این آیه شریفه بین اثم و عدوان و معصیت رسول واقع شده میفهماند که منظور از" اثم" آن قسم اعمالی است که اثر سوء دارد، ولی اثر سوئش از مرتکب آن به دیگران تجاوز نمیکند، نظیر میگساری و قمار و بینمازی که صرفا مربوط به حق اللَّه است. و منظور از کلمه" عدوان" آن اعمال زشتی است
که ضررش دامنگیر دیگران میشود، و گناهان مربوط به حق الناس است که مردم از آن متضرر و متاذی میشوند. و این دو قسم هر دو از موارد معصیت اللَّه است. و سومی که معصیت الرسول باشد عبارت است از اعمالی که مخالفت با خدا نیست، اعمالی که از نظر شرع جائز است، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از طرف خدای تعالی در باره آنها نه امری فرموده و نه نهیی کرده، لیکن از طرف خودش و به منظور تامین مصالح امت دستوری صادر فرموده، مانند نجوایی که مشتمل بر معصیت خدا نیست، لیکن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) که ولی امت است، و از خود امت اختیاراتش در امور مربوط به امت بیشتر است، دستور داده که از آن اجتناب ورزند.
بنا بر این، نجوی دو قسم میتواند باشد، یکی اصل این عمل، صرفنظر از اینکه معصیت خدا باشد یا نباشد، که آیه شریفه" الَّذِینَ نُهُوا عَنِ النَّجْوی ثُمَّ یَعُودُونَ لِما نُهُوا عَنْهُ" مرتکبین آن را مذمت و توبیخ میکرد، و میفرمود که مسلمین از این عمل نهی شدهاند. و دوم آن نجوایی که مشتمل بر انواعی از گناهان باشد که آیه مورد بحث از آن نهی و مرتکبین آن را مذمت و توبیخ میکند، و این مرتکبین عبارتند از منافقین و بیماردلان از مؤمنین که بسیار نجوی میکردند، و با این عمل خود مؤمنین را ناراحت و اندوهگین میساختند.
بعضی از مفسرین (1)گفتهاند: منافقین با یهودیان نجوی و رازگویی میکردند، و با این عمل خود مؤمنین را اندوهگین، و ایجاد دلهره و فزع مینمودند، و در تصمیمهای آنان وهن و سستی ایجاد میکردند. اما به نظر ما این نظریه درست نیست، برای اینکه ظاهر آیه" الَّذِینَ نُهُوا عَنِ النَّجْوی..."، این است که منظور مسلمین هستند، که از نجوی نهی شدهاند.
" وَ إِذا جاؤُکَ حَیَّوْکَ بِما لَمْ یُحَیِّکَ بِهِ اللَّهُ"- یعنی و چون نزد تو میآیند درودی به تو میفرستند که خدا آن طور درودی به تو نفرستاده، چون درود و تحیت خدا سلام است، که تحیتی است مبارک و طیب، ولی آنها (یهودیان) سلام نمیکردند، وقتی نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) میآمدند میگفتند" السام علیک" و کلمه" سام" به معنای مرگ است، و طوری وانمود میکردند که گفتهاند: " السلام علیک"- این نظریه جمعی از مفسرین است. ولی با ظاهر آیه خیلی سازگار نیست، برای اینکه ضمیر" اذا جاءوک" و" حیوک" به موصولی برمیگردد که در جمله" الَّذِینَ نُهُوا عَنِ النَّجْوی" است، و خواننده توجه فرمود که این جمله به روشنی نمیتواند شامل یهود باشد.
1) مجمع البیان، ج 9، ص 250.
" وَ یَقُولُونَ فِی أَنْفُسِهِمْ لَوْ لا یُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِما نَقُولُ"- این جمله عطف است بر جمله" حیوک"، و ممکن است حال باشد. و از ظاهر آن برمیآید که این گفتار، گفتار زبانی ایشان نبوده، بلکه حدیث نفس بوده که در دل با خود میگفتند، و این جمله تحریک است به صورت طعنه (مثل اینکه به کسی که تهدیدت میکند میگویی همین حالا بزن چرا نمیزنی؟). پس این سخن از منافقین انکار رسالت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر اساس کنایه است، و معنایش این است که: اینان به تو تحیتی میدهند که خدا چنان تحیتی به تو نفرستاده، و در دل با خود میگویند که: تو پیامبر خدا نیستی، اگر بودی ایشان را به خاطر آن تحیت عذاب میکردی.
بعضی از مفسرین (1)گفتهاند: مراد از جمله" وَ یَقُولُونَ فِی أَنْفُسِهِمْ" این نیست که در دل با خود میگفتند، بلکه این است که در بین خود و برای یکدیگر میگفتند، و این معنا کمی از سیاق آیه به دور است.
" لَوْ لا یُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِما نَقُولُ"- خدای تعالی این احتجاج منافقین را با جمله" حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ یَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمَصِیرُ" پاسخ داده، میفرماید: منافقین در اینکه عذاب خدا را انکار کردند اشتباه کردند، و به طور قطع به آن عذابی که به آن تهدید شدهاند خواهند رسید، و آن عذاب جهنم است که داخلش خواهند شد، و حرارتش را خواهند چشید، و همین جهنم برای عذابشان بس است.
گویا همین منافقین و بیماردلان بودند که بعد از آنکه از مناهی و گناهان خدا دست برنداشتند آیه سوره احزاب در بارهشان نازل شد که میفرماید: " لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَةِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لا یُجاوِرُونَکَ فِیها إِلَّا قَلِیلًا مَلْعُونِینَ أَیْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلًا" (2).
" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا تَناجَیْتُمْ فَلا تَتَناجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِیَةِ الرَّسُولِ..."
سیاق آیات خالی از این دلالت نیست که آیه شریفه در مقام تخفیف و رخصت نازل شده، و در آن خطاب را متوجه مؤمنین واقعی کرده، میفرماید: شما میتوانید نجوی کنید، به
1) مجمع البیان، ج 9، ص 250.
2) اگر منافقان از توطئه و کسانی که در دلهایشان بیماری است و آنانی که خبرهای اراجیف در شهر مدینه پخش میکنند دست برندارند هر آینه تو را بر دفع آنان بگماریم تا دیگر مجاور تو نباشند مگر زمانی اندک، اینان ملعونند هر کجا یافت شوند باید به خواری کشته شوند. سوره احزاب، آیه 60 و 61.
شرطی که نجوایتان توأم با اثم و عدوان و معصیت رسول نباشد، بلکه تناجی به بر و تقوا باشد.
منظور از" بر" تمامی کارهای خیر است که در مقابل کلمه" عدوان" قرار گرفته، و منظور از" تقوی" آن عملی است که" اثم" نباشد. آن گاه مطلب را با أمر به مطلق تقوا و تهدید از قیامت تاکید نموده، میفرماید: " وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ".
" إِنَّمَا النَّجْوی مِنَ الشَّیْطانِ لِیَحْزُنَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَیْسَ بِضارِّهِمْ شَیْئاً إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ..."
مراد از" نجوی"- به طوری که از سیاق استفاده میشود- نجوایی است که آن روز در بین منافقین و بیماردلان جریان داشته، نجوایی که از ناحیه شیطان بوده. به این معنا که شیطان این عمل را در دلهایشان جلوه داده بود و تشویقشان کرده بود که با یکدیگر نجوی کنند تا مسلمانان را اندوهگین و پریشان خاطر کنند، تا خیال کنند میخواهد بلایی بر سرشان بیاید.
خدای سبحان بعد از آنکه نجوی را با آن شرایط برای مؤمنین تجویز کرد، مؤمنین را دلگرم و خاطر جمع کرد که این توطئهها نمیتواند به شما گزندی برساند، مگر به اذن خدا، چون زمام امور همه به دست خدا است، پس بر خدا توکل کنید، و از ضرر نجوای منافقین اندوهگین نشوید که خدا تصریح کرده به اینکه: " وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ" (1)و وعده داده که هر کس بر او توکل کند خدا برایش کافی است، و با این وعده وادارشان میکند بر توکل و میفرماید: که توکل از لوازم ایمان مؤمن است، اگر به خدا ایمان دارند باید بر او توکل کنند که او ایشان را کفایت خواهد کرد. این بود معنای" وَ لَیْسَ بِضارِّهِمْ شَیْئاً إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ".
" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اللَّهُ لَکُمْ..."
مصدر" تفسح" به معنای فراخی است. همچنین کلمه" فسح". و کلمه" مجالس" جمع" مجلس" است که به معنای مکان جلوس است. و منظور از" فراخی دادن در مجالس" این است که آدمی خود را جمع و جور کند تا جای آن دیگری فراخ شود، و" فسحت دادن خدا به چنین کس" به این معنا است که جای او را در بهشت وسعت دهد.
این آیه شریفه ادبی از آداب معاشرت را بیان میکند، و از سیاق آن برمیآید که قبل از این دستور وقتی اصحاب در مجلس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) حاضر میشدند،
1) هر کس بر خدا توکل کند خدا او را بس است. سوره طلاق، آیه 3.
به صورتی مینشستند که جا برای سایرین نمیگذاشتند، و واردین جایی برای نشستن نمییافتند که آیه شریفه ایشان را ادب آموخت. البته این دستور اختصاص به مجلس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ندارد، هر چند آیه شریفه در آن مورد نازل شده، لیکن دستور عمومی است.
و معنای آیه این است که: ای کسانی که ایمان آوردهاید وقتی به شما گفته میشود جمع و جور بنشینید و جا بدهید تا دیگران هم بتوانند بنشینند، وسعت بدهید تا خدا هم در بهشت به شما وسعت دهد.
" وَ إِذا قِیلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا"- این جمله متضمن یک ادب دیگر است. کلمه" نشوز"- به طوری که گفتهاند- به معنای بلند شدن از سر چیزی و برگشتن از آن است، و نشوز از مجلس به این است که آدمی از مجلس برخیزد تا دیگری بنشیند، و بدین وسیله او را تواضع و احترام کرده باشد.
و معنای جمله این است که: اگر به شما پیشنهاد میشود که از جای خود برخیزید تا دیگری که افضل و عالمتر و با تقواتر از شما است بنشیند، بپذیرید و جای خود را به او بدهید.
" یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ"- در این معنا هیچ تردیدی نیست که لازمه ترفیع خدا درجه بندهای از بندگانش را باعث زیادتر شدن قرب او به خدای تعالی است، و این خود قرینه و شاهدی است عقلی بر اینکه مراد از اینهایی که موهبت علمشان دادهاند، علمایی از مؤمنین است. بنا بر این، آیه شریفه دلالت میکند بر اینکه مؤمنین دو طایفه هستند، یکی آنهایی که تنها مؤمنند، دوم آنهایی که هم مؤمنند و هم عالم، و طایفه دوم بر طایفه اول برتری دارند، هم چنان که در جای دیگر فرموده: " هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ" (1).
با این بیان روشن گردید که مساله بالا بردن درجاتی که در آیه شریفه مورد بحث آمده، مخصوص علمای از مؤمنین است. آنها هستند که کلمه" رفع درجات" در موردشان صادق است، و اما بقیه مؤمنین ارتقائشان به چند درجه نیست، بلکه تنها به یک درجه است.
بنا بر این، تقدیر آیه شریفه چنین است: " یرفع اللَّه الذین امنوا منکم درجة و یرفع الذین اوتوا العلم منکم درجات" و در این آیه شریفه تعظیم و احترامی از علمای امت شده که بر هیچ کس پوشیده نیست. و جمله" وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ" مضمون آیه را تاکید میکند.
1) آیا آنان که میدانند با آنان که نمیدانند برابرند؟. سوره زمر، آیه 9.
" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا ناجَیْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقَةً..."
منظور از جمله" وقتی با رسول نجوی میکنید"،" وقتی میخواهید با رسول نجوی کنید" است. میفرماید: هر وقت خواستید با آن جناب گفتگوی سری بکنید، قبل از آن صدقهای بدهید.
" ذلِکَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ أَطْهَرُ"- این جمله علت تشریع صدقه قبل از نجوی را بیان میکند، نظیر جمله" وَ أَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ" (1)که مطالب قبل خود را تعلیل میکند. و در اینکه منظور از جمله مورد بحث خیر بودن و أطهر بودن برای نفوس و قلوب است، هیچ شکی نیست، و شاید وجهش این باشد که ثروتمندان از مسلمین زیاد با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نجوی میکردند، و میخواستند این را برای خود نوعی امتیاز و تقرب به رسول به حساب آورده، در برابر فقراء خود را از خصیصین رسول وانمود کنند، در نتیجه فقراء از این بابت ناراحت میشدند، و دلهایشان میشکست، لذا خدای تعالی به آنها دستور داد هر وقت خواستند با آن جناب در گوشی سخن بگویند، قبلا به فقراء صدقه دهند، که این عمل باعث میشود اولا دلها به هم نزدیک شود و ثانیا حس رحمت و شفقت و مودت و پیوند دلها بیشتر گشته، کینهها و خشمهای درونی زدوده گردد.
در کلمه" ذلک" التفاتی به کار رفته، چون قبلا خطاب به عموم مؤمنین بود، و در این کلمه خطاب را متوجه شخص رسول (صلی الله علیه و آله) کرد، و با این تغییر لحن، تجلیلی لطیف از آن جناب نمود، چون حکم صدق مربوط به نجوای با آن جناب بود، و اگر التفات را متوجه آن حضرت کند، افاده عنایت بیشتری نسبت به آن جناب میکند.
" فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ"- یعنی اگر چیزی نیافتید که آن را صدقه دهید، در این صورت تکلیف صدقه قبل از نجوی ساقط میشود، و خدای تعالی به شما رخصت میدهد که با آن جناب نجوی کنید، و از شما عفو کرد که او غفور و رحیم است. بنا بر این بیان، جمله" فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ" از باب به کار بردن سبب در جای مسبب است، (زیرا مسبب که باید در آیه ذکر میشد این بود که بفرماید: " فان لم تجدوا عفی اللَّه عنکم و غفر لکم و رحمکم" ولی مسبب را ذکر نکرد، سبب را که همان غفور و رحیم بودن خدا است ذکر نمود).
در این آیه شریفه دلالتی هست بر اینکه تکلیف دادن صدقه مخصوص توانگران است،
1) سوره بقره، آیه 184.
و بینوایان مکلف بدان نیستند، هم چنان که همین معنا قرینه است بر اینکه منظور از وجوب در" فقدموا" وجوب صدقه بر توانگران است.
" أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقاتٍ..."
این آیه شریفه حکم صدقه در آیه قبلی را نسخ کرده، و در ضمن عتاب شدیدی به اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و مؤمنین فرموده که به خاطر ندادن صدقه به کلی از نجوای با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) صرفنظر کردند، و به جز علی بن ابی طالب احدی صدقه نداد و نجوی نکرد، و تنها آن جناب بود که ده نوبت صدقه داد و نجوی کرد. و به همین جهت این آیه نازل شد، و حکم صدقه را نسخ کرد.
کلمه" اشفاق" به معنای ترس است، و جمله" أَنْ تُقَدِّمُوا" مفعول این کلمه است، و معنای آیه این است که: آیا ترسیدید صدقه دهید که نجوی را تعطیل کردید؟ احتمال هم دارد که مفعول کلمه مذکور حذف شده و تقدیر کلام" ء اشفقتم الفقر..." باشد، یعنی آیا از فقر ترسیدید که به خاطر صدقه ندادن نجوی نکردید.
بعضی از مفسرین (1)گفتهاند: اگر کلمه" صدقه" را به صیغه جمع آورد و فرمود" صدقات" برای این است که ترس صحابه از یک بار صدقه دادن نبود، چون یک بار صدقه دادن کسی را فقیر نمیکند، بلکه ترسشان از دادن صدقات بسیار برای نجواهای بسیار بوده.
" فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللَّهُ عَلَیْکُمْ فَأَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ..."- یعنی حال که از عمل بدانچه مکلف شدید سر باز زدید، و خدا هم از این سرپیچیتان صرفنظر نموده، به عفو و مغفرت خود به شما رجوع نمود، اینک رجوع او را غنیمت شمرده در امتثال سایر تکالیفش چون نماز و روزه کوشش کنید.
بنا بر این، جمله" وَ تابَ اللَّهُ عَلَیْکُمْ" دلالتی بر این معنا هم دارد که ترک نجوی به خاطر ندادن صدقه گناه بوده، چیزی که هست خدای تعالی ایشان را آمرزیده.
و در اینکه جمله" فَأَقِیمُوا الصَّلاةَ" را با آوردن حرف" فاء" بر سرش، متفرع کرد بر جمله" فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا..." دلالتی است بر اینکه حکم وجوب صدقه قبل از نجوی نسخ شده.
و در جمله" وَ أَطِیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ" دلالتی هست بر عمومیت حکم اطاعت نسبت به این تکلیف و سایر تکالیف، و اینکه اطاعت به طور مطلق واجب است. و در جمله" وَ اللَّهُ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ" نوعی تشدید هست که حکم وجوب اطاعت خدا و رسول را تاکید میکند.
1) روح المعانی، ج 28، ص 31.
در مجمع البیان آمده که: حمزه و رویس روایت کردهاند که: یعقوب آیه را به صورت" ینتجون" و بقیه قاریان به صورت" یتناجون" قرائت کردهاند. شاهد قرائت حمزه کلام رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است، که در باره علی (علیه السلام) در پاسخ کسانی که پرسیدند: چرا با علی تناجی میکنی و با ما نمیکنی؟ فرمود: " ما انا انتجیته، بل اللَّه انتجاه" من به دستور خود با او نجوی نکردم، بلکه خدا دستور داد نجوی کنم (1)
(2 و 3)الدر المنثور، ج 6، ص 184.
.و در الدر المنثور است که احمد، عبد بن حمید، بزار، ابن منذر، طبرانی، ابن مردویه، و بیهقی در- کتاب شعب الایمان- به سندی خوب از ابن عمر روایت آوردهاند که گفت:
یهودیان همواره به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) میگفتند: " سام علیک" و منظورشان ناسزاگویی به آن جناب بود، آن گاه در دل و در بین خودشان اظهار نگرانی میکردند که نکند خدا به خاطر اینگونه سلام کردن عذابمان کند. در این زمینه بود که آیه شریفه" وَ إِذا جاؤُکَ حَیَّوْکَ بِما لَمْ یُحَیِّکَ بِهِ اللَّهُ" نازل شد (2) .
و در همان کتاب است که عبد الرزاق، ابن ابی حاتم، و ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده که در باره آیه مذکور گفته است: منافقین وقتی به رسول خدا میرسیدند، میگفتند" سام علیک" و بدین جهت آیه نازل شد (3) .
مؤلف: این روایت به باور کردن، نزدیکتر از روایت قبلی است، برای اینکه در تفسیرش گفتیم این آیات آن طور که باید شامل یهود نمیتواند باشد. و در روایت قمی که در تفسیر خود آورده آمده که به جای" السلام علیک" صبحها میگفتند" انعم صباحا" و بعد از ظهرها میگفتند" انعم مساء" و این تحیت مشرکین و اهل جاهلیت بود (2).
و در مجمع البیان در تفسیر آیه" یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ" گفته است: در حدیث این معنا هم آمده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: عالم یک درجه بر شهید برتری دارد، و شهید یک درجه بر عابد، و نبی یک درجه بر عالم. و برتری قرآن بر سایر گفتارها نظیر برتری خدا بر سایر مخلوقاتش است. و برتری عالم بر
سایر مردم نظیر برتری من بر پستترین آنان است. این روایت را جابر بن عبد اللَّه از آن جناب نقل کرده (1).
مؤلف: ولی ذیل روایت خالی از اشکال نیست، برای اینکه ظاهر جمله" أدناهم- پستترین آنان" این است که ضمیر به کلمه" ناس- مردم" برگردد، و ظاهر این برگشتن این است که روایت خواسته برای مردم مراتبی قائل شود، بعضی در بلندترین مرتبه، و بعضی در مرتبهای متوسط، و بعضی پست، و بعضی پستتر، و وقتی برتری عالم بر سایر مردم- با فرض اینکه در بین آنان دارندگان بلندترین مرتبه نیز هست- نظیر برتری پیغمبر بر پستترین مردم باشد، نتیجهاش این میشود که عالم از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) افضل باشد، برای اینکه به حکم این حدیث رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از پستترین مردم افضل است، و عالم از همه مردم چه پستترین و چه بلند مرتبهترین آنان. و این قطعا درست نیست.
مگر آنکه بگوییم: منظور از کلمه" أدنی" پستترین نیست، بلکه نزدیکترین است، یعنی نزدیکترین مردم به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) که قهرا همان علماء خواهند بود، هم چنان که از جمله" و پیغمبر از عالم یک درجه برتری دارد" نیز همین معنا استفاده میشود، در نتیجه مفاد روایت این میشود که: فضل عالم بر سائر مردم نظیر برتری من است بر نزدیکترین مردم به من، که همان عالم باشد.
و در الدر المنثور است که سعید بن منصور، ابن راهویه، ابن ابی شیبه، عبد بن حمید، ابن منذر، ابن ابی حاتم، ابن مردویه، و حاکم- وی حدیث را صحیح دانسته- از علی بن ابی طالب روایت کردهاند که گفت: در کتاب خدا آیهای است که احدی قبل از من و بعد از من به آن آیه عمل نکرده، و نمیکند، و آن آیه" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا ناجَیْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقَةً" است، که من یک دینار داشتم، آن را به ده درهم فروختم، هر بار که با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نجوی کردم قبل از نجوی یک درهم صدقه دادم، و بعد از آن آیه نسخ شد، پس احدی به جز من به آن عمل نکرد، و آیه شریفه" أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقاتٍ..." نازل شد، و حکم صدقه را نسخ کرد (2).
و در تفسیر قمی به اسنادی که به ابی بصیر دارد از حضرت ابی جعفر (علیه السلام).]
روایت کرده که گفت: من از آن جناب از کلام خدای عز و جل پرسیدم، که میفرماید: " إِذا ناجَیْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقَةً" فرمود: علی بن ابی طالب (علیه السلام) تنها کسی بود که قبل از نجوی صدقه داد، و پس از آن به وسیله" أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقاتٍ" نسخ شد (1).
مؤلف: در این معنا روایات دیگری نیز از طرق شیعه و سنی وارد شده است.
1) تفسیر قمی، ج 2، ص 357.
أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ ما هُمْ مِنْکُمْ وَ لا مِنْهُمْ وَ یَحْلِفُونَ عَلَی الْکَذِبِ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (14) أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذاباً شَدِیداً إِنَّهُمْ ساءَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ (15) اتَّخَذُوا أَیْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ فَلَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ (16) لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ مِنَ اللَّهِ شَیْئاً أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ (17) یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِیعاً فَیَحْلِفُونَ لَهُ کَما یَحْلِفُونَ لَکُمْ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلی شَیْءٍ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْکاذِبُونَ (18)
اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِکْرَ اللَّهِ أُولئِکَ حِزْبُ الشَّیْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ (19) إِنَّ الَّذِینَ یُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِکَ فِی الْأَذَلِّینَ (20) کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ (21) لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (22)
آیا ندیدی مردمی را که روی از حق گرداندند و خدا بر آنان غضب کرد، آنان نه از شمایند و نه ازایشان سوگند به دروغ میخورند با اینکه میدانند (14).
خدای تعالی برای آنان عذابی سخت آماده کرده چون اعمالی را که انجام میدهند بد است (15).
سوگندهای خود را سپر قرار داده از راه خدا جلوگیری کردند به همین جهت عذابی خوار کننده دارند (16).
مالها و فرزندان (به اندازه خردلی) از خدا بینیازشان نمیکند ایشان یاران دوزخ و در آن جاودانند (17).
روزی که خدا همگیشان را مبعوث میکند برای او هم سوگند میخورند همانطور که برای شما سوگند میخوردند و گمان میکنند که تکیهگاهی محکم دارند آگاه باشید که آنان دروغگویند (18).
شیطان بر آنان مسلط شده یاد خدا را از دلهایشان برده اینان حزب شیطانند آگاه که حزب شیطان زیانکارند (19).
به طور قطع کسانی که با خدا و رسولش مخالفت و دشمنی میکنند در زمره خوارترینند (20).
خدای تعالی چنین تقدیر کرده که من و رسولانم سرانجام غالبیم، آری خدا قوی و عزیز است (21).
هیچ قومی نخواهی یافت که ایمان به خدا و روز جزاء داشته باشد و در عین حال با کسانی که با خدا و رسولش دشمنی میکنند دوستی کند هر چند دشمن خدا و رسول پدران و یا فرزندان و یا برادرانشان و یا قوم و قبیلهشان باشد، برای اینکه خداوند در دلهایشان ایمان را نوشته و به روحی از خودش تاییدشان کرده و در جناتی که نهرها در زیر درختانش جاری است داخلشان میکند تا جاودانه در آن باشند خدا از ایشان راضی شد و ایشان از خدا راضی شدند اینان حزب خدایند، آگاه! که تنها حزب خدا رستگارند (22).
این آیات سرگذشت دستهای از منافقین را ذکر میکند که با یهودیان دوستی و مودت و با خدا و رسولش دشمنی داشتند، و ایشان را به خاطر همین انحراف مذمت نموده، به عذاب و شقاوت تهدید میکند، تهدیدی بسیار شدید. و در آخر به عنوان حکمی قطعی و کلی میفرماید: ایمان به خدا و روز جزا نمیگذارد انسانی با دشمنان خدا و رسولش دوستی کند، حال این دشمنان هر که میخواهند باشند. و سپس مؤمنین را مدح میکند به اینکه از دشمنان دین بیزارند، و ایشان را وعده ایمان میدهد، ایمانی مستقر در روح و جانشان، ایمانی از ناحیه خدا و نیز وعده بهشت و رضوان میدهد.
" أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ..."
منظور از قومی که خدا بر آنان غضب فرموده و منافقین آنان را دوست میدارند یهود است، که در بارهشان فرموده: " مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَیْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازِیرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ" (1).
" ما هُمْ مِنْکُمْ وَ لا مِنْهُمْ"- ضمیر" هم" به منافقین و ضمیر در" منهم" به یهود بر میگردد، میخواهد بفرماید: این منافقین به خاطر تحیر و سرگردانیشان بین کفر و ایمان وقتی به شما میرسند اظهار مسلمانی، و وقتی به یهود میرسند اظهار دوستی میکنند، اینان نه از شما مسلمانان هستند و نه از یهود: " مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذلِکَ لا إِلی هؤُلاءِ وَ لا إِلی هؤُلاءِ" (2).
و این صفت منافقین بر حسب ظاهر حالشان است، و گرنه واقعیت حالشان این است که ملحق به یهودند، چون خدای تعالی در جای دیگر فرموده: " وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ" (3)بنا بر این منافاتی میان" ما هُمْ مِنْکُمْ وَ لا مِنْهُمْ" با جمله" فانه منهم" نیست، اولی بر حسب ظاهر حالشان است، و دومی بر حسب واقعیتشان.
بعضی از مفسرین (4)احتمال دادهاند ضمیر" هم" به قوم برگردد، و منظور از قوم، یهود باشد، و ضمیر در" منهم" به موصول" الذین" برگردد، و مراد از موصول منافقین باشد که در این صورت معنا چنین میشود: آیا نمیبینی کسانی را که دوستدار یهود شدند، با اینکه یهود از شما نیستند، چون شما مؤمنید، و از خود منافقین هم نیستند، بلکه اجنبی و بیزار از هر دو طائفهاند، و این تعبیر نوعی مذمت است، ولی معنای بعیدی است.
" وَ یَحْلِفُونَ عَلَی الْکَذِبِ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ"- یعنی برای شما به دروغ سوگند میخورند که از شمایند، و مثل شما ایمان دارند، با اینکه خودشان خوب میدانند که در سوگندشان دروغ میگویند.
" أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذاباً شَدِیداً إِنَّهُمْ ساءَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ" کلمه" اعداد" که مصدر فعل" أعد" است به معنای تهیه کردن است. و جمله" إِنَّهُمْ ساءَ..." تعلیل اعداد است. و در جمله" کانُوا یَعْمَلُونَ" دلالتی هست بر اینکه منافقین در این
1) کسانی که خدا لعنتشان کرده، و بر آنان غضب فرموده و بعضی از ایشان را به صورت میمون و خوک مسخ نموده، و بعضی را پرستندگان طاغوت کرد. سوره مائده، آیه 60.
2) سرگردان بین دو گروه، نه به سوی اینان و نه به سوی آنان. سوره نساء، آیه 143.
3) هر کس از شما یهودیان را دوست بدارد، از همانان خواهد بود. سوره مائده، آیه 51.
4) روح المعانی، ج 28، ص 32.
عمل خود مداومت و استمرار داشتهاند. و معنای آیه این است که: خدای تعالی برای آنان عذابی سخت تهیه دیده، به علت اینکه در عمل زشت خود مداومت دارند.
" اتَّخَذُوا أَیْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ فَلَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ" کلمه" أیمان"- به فتح همزه- جمع" یمین- سوگند" است. و کلمه" جنة"- به ضم جیم- به معنای پرده و پوششی است که با آن خود را از شر حفظ میکنند، سپر را هم به همین جهت" جنة" مینامند. و کلمه" مهین"- به ضم میم- اسم فاعل از مصدر اهانت و به معنای اذلال و خوار نمودن است.
و معنای آیه این است که: منافقین سوگندهای خود را پرده و پوشش خود کردند تا به وسیله آن، تهمت و سوء ظن را از خود دفع کنند. هر جا عملی از آنان سر زد که مؤمنین را در عقایدشان به شک و تردید انداخته آنان را مثل خود از راه خدا که همان اسلام است منصرف سازد، و با سوگندهای دروغ خود را تبرئه میکردند، و به همین جهت عذابی خوار کننده دارند.
" لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ مِنَ اللَّهِ شَیْئاً أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ" یعنی آن انگیزهای که وادارشان میکرد چنین وضعی به خود بگیرند متاع زندگی دنیا است که همان اموال و اولاد است، و لیکن با در نظر داشتن عذاب جاودانهای که دارند، و خدای تعالی آن را برایشان معین فرموده، و اینکه چقدر احتیاج به خلاصی از آن دارند، آن متاع دنیا به هیچ وجه نمیتواند در خلاصی آنان مؤثر باشد، پس تا دیر نشده به خدا ایمان بیاورند، و او را بپرستند.
" یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِیعاً فَیَحْلِفُونَ لَهُ کَما یَحْلِفُونَ لَکُمْ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلی شَیْءٍ..."
کلمه" یوم" ظرف است برای مضمون جمله" أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذاباً شَدِیداً"، و یا برای مضمون جمله" أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ". و معنای جمله" فَیَحْلِفُونَ لَهُ کَما یَحْلِفُونَ لَکُمْ" این است که: در روز قیامت هم برای خدا سوگند خواهند خورد، همان طور که در دنیا برای شما سوگند میخورند.
و ما در تفسیر آیه شریفه" ثُمَّ لَمْ تَکُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلَّا أَنْ قالُوا وَ اللَّهِ رَبِّنا ما کُنَّا مُشْرِکِینَ" (1)گفتیم که سوگند دروغ خوردنشان در روز قیامت با اینکه آن روز روز کشف حقایق است، از
1) سوره انعام، آیه 23.
این باب است که ملکات آنان در آن روز کشف میشود، و مساله دروغگویی در دلهای آنان ملکه شده، در دنیا به دروغ عادت کرده بودند، همیشه بنا را بر این داشتند که باطل را سرپوشی برای حق کنند، و آن را با سوگند دروغین به صورت حق جلوه دهند. پس منافقین هم مانند هر صاحب ملکهای دیگر آن طور که زندگی میکنند میمیرند، و آن طور که میمیرند زنده میشوند.
و یکی از همان دروغهایشان این است که در آن روز درخواست برگشتن به دنیا میکنند، و یا از خدا میخواهند از آتش در آیند. و یکی دیگر گفتگوهایی است که در آتش دارند، و امثال اینها همه مظاهر دروغگوییهای ایشان است که قرآن آنها را بیان کرده است، و هیچ یک از آنها با وضع قیامت سازگار نیست، چون قیامت عالم مشاهده حقایق است، روز جزاء است، نه روز عمل، و در چنین روزی جای این حرفها نیست، و لیکن همانطور که گفتیم این سخنان از ملکات آنان تراوش میکند.
و اما اینکه فرمود: " وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلی شَیْءٍ" معنایش این است که: گمان میکنند بر وضعی استوارند که در آن وضع میتوانند برای همیشه حق را بپوشانند، و از بر ملا شدن دروغ خود جلوگیری به عمل آورند، و با انکار و دروغگویی و امثال اینها دروغ خود را حفظ کنند.
بنا بر این، ممکن است جمله مذکور قیدی باشد برای جمله" کَما یَحْلِفُونَ لَکُمْ" که در این فرض اشارهای خواهد بود به وضعی که در دنیا داشتند، و گمان میکردند سوگند دروغشان سودی برای آنان دارد، و شما را راضی میکند. و جمله" أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْکاذِبُونَ" قضاء و داوری خدا در حق آنان است، میفرماید: خدای تعالی در باره آنان چنین داوری کرده که ایشان دروغگویند، و نباید به هذیانهایشان توجه کرد و به سوگندهایشان اعتناء نمود.
ممکن هم هست قیدی باشد برای جمله" فَیَحْلِفُونَ لَهُ" که در این فرض از قبیل ظهور ملکات در قیامت خواهد بود که بیانش در چند سطر قبل در معنای سوگند خوردن منافقین گذشت. آن وقت جمله" أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْکاذِبُونَ" داوری خدای تعالی به دروغگویی آنان در روز قیامت و یا در دنیا و آخرت میشود.
" اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِکْرَ اللَّهِ أُولئِکَ حِزْبُ الشَّیْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ" کلمه" استحواذ" به معنای استیلاء و غلبه است. و بقیه الفاظ آیه روشن است.
" إِنَّ الَّذِینَ یُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِکَ فِی الْأَذَلِّینَ" این آیه مضمون آیه قبلی را که میفرمود" منافقین از حزب شیطان و از زیانکارانند" تعلیل میکند، میفرماید: به این علت از خاسرینند که با مخالفت و لجبازی خود با خدا و رسولش دشمنی میکنند، و دشمنان خدا و رسول در زمره خوارترین خلق خدایند.
بعضی از مفسرین (1)گفتهاند: علت اینکه تعبیر به" اذلین" آورد، این بوده که به طور کلی ذلت یکی از دو متخاصم به مقدار عزت طرف دیگر است، و وقتی یک طرف متخاصم خدای عز و جل است، که همه عزتها از او است، قهرا برای طرف دیگر که دشمن او است چیزی نمیماند مگر ذلت.
" کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ" منظور از کتابت خدا قضایی است که میراند.
و ظاهر اطلاق غلبه و بدون قید آوردنش این است که خدا از هر جهت غالب باشد، هم از جهت استدلال و هم از جهت تایید غیبی، و هم از جهت طبیعت ایمان به خدا و رسول.
اما از حیث استدلال، برای اینکه درک حق و خضوع در برابر آن فطری انسان است، اگر حق را برایش بیان کنند، و مخصوصا از راهی که با آن راه مانوس است روشن سازند، بدون درنگ آن را میفهمد، و وقتی فهمید فطرتش به آن اعتراف میکند، و ضمیرش در برابر آن خاضع میگردد، هر چند که عملا خاضع نشود، و پیروی از هوی و هوس و یا هر مانع دیگر از خضوع عملیش مانع شود.
و اما غلبه از حیث تایید غیبی، و به نفع حق و به ضرر باطل قضاء راندن، بهترین نمونهاش انواع عذابهایی است که خدای تعالی بر سر امتهای گذشته که دعوت انبیاء را تکذیب کردند آورد، مانند قوم نوح که همه را غرق کرد، و قوم هود که زنده زنده در زیر سنگ و خاک دفنشان نمود، و قوم صالح و لوط و شعیب و آل فرعون و دیگران که هر یک را به عذابی دچار فرمود. و در کلام مجیدش در باره همین نوع تایید فرموده: " ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا کُلَّ ما جاءَ أُمَّةً رَسُولُها کَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنا بَعْضَهُمْ بَعْضاً وَ جَعَلْناهُمْ أَحادِیثَ فَبُعْداً لِقَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ" (2)و سنت الهی به همین منوال جریان یافته که آیه زیر آن را به طور اجمال خاطرنشان ساخته،
میفرماید: " وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذا جاءَ رَسُولُهُمْ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ" (1).
و اما غلبه از حیث طبیعتی که ایمان به خدا و رسول دارد، دلیلش این است که ایمان مؤمن به طور مطلق و بدون هیچ قیدی او را به دفاع از حق و قیام در برابر باطل دعوت میکند، چنین کسی معتقد است که اگر کشته شود رستگار میگردد، و اگر هم بکشد رستگار میشود، و ثبات و مقاومت او در دفاع از حق مقید به هیچ قیدی، و محدود به هیچ حدی نیست، به خلاف کسی که اگر از حق دفاع میکند نه بدان جهت است که حق است، بلکه بدان جهت است که هدفی از اهداف دنیایی او را تامین میکند، چنین کسی در حقیقت از خودش دفاع کرده، و به همین دلیل اگر ببیند که مشرف به هلاکت شده، و یا نزدیک است گرفتار خطری شود، پا به فرار میگذارد. پس دفاع او از حق شرط و حدی دارد، و آن شرط سلامتی نفس و آن حد تامین منافع خودش است، و این واضح است که عزیمت بیقید و شرط، بر چنین عزیمتی مقید و مشروط، غالب میشود. یکی از شواهدش جنگهای پیامبر اسلام است که مسلمانان در عین نداشتن عده و عده همواره غلبه میکردند، و جنگها جز به پیشرفت مسلمانان خاتمه نمییافت (2).
و این غلبه و فتوحات اسلامی متوقف نشد، و جمعیت مسلمین به تفرقه مبدل نگشت، مگر وقتی که نیاتشان فاسد، و سیرت تقوا و اخلاصشان در گسترش دین حق، به قدرتطلبی و گسترش و توسعه مملکت (و در نتیجه حکمرانی بر انسانهایی بیشتر، و به دست آوردن اموال زیادتر) مبدل شد، در نتیجه آن فتوحات متوقف گردید. آری، خدای تعالی هرگز نعمتی را که به مردمی داده تغییر نمیدهد، مگر وقتی که مردمی نیاتشان را تغییر دهند، و خدای تعالی در آن روزی که دین مسلمانان را تکمیل نمود و از شر دشمنان ایمنشان ساخت، با آنان شرط کردم.
1) برای هر امتی رسولی است همین که رسولشان بیاید، خدای تعالی در بینشان به عدالت حکم راند، و ستمی نبینند. سوره یونس، آیه 47.
2) شخصی از مترجم پرسید آوردن ضمیر" أنا" و به دنبال آن کلمه" رسلی" در آیه مورد بحث چه نکتهای را افاده میکند، و با اینکه میتوانست بفرماید: " من و رسولانم غالبیم" چرا فرمود: " لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی" نکتهای که به ذهنم رسید این بود که در عبارت اول رسولان در مقابل خدای تعالی قرار میگرفتند با آوردن ضمیر" أنا" خواست بفرماید اینکه گفتم" من غالبم" منظورم من و همه کارگردانان درگاهم است، پس جمله" أَنَا وَ رُسُلِی" احتمالا میتواند بدل باشد از ضمیری که در کلمه" أغلبن" مستتر است و بخواهد اتصال رسولان به خدای تعالی را برساند. و به همین جهت باز احتمالا میتوان گفت که معنای" رسلی" منحصر در فرستادگان بشری خدا نباشد بلکه معنایش همه فرستادگان خدا باشد چه بشری و چه ملکی و خلاصه بخواهد بفرماید من و کارگردانان درگاهم بطور قطع غالبیم مترجم.
که تنها از او بترسند، و فرمود: " الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ" (1)و در مسلم بودن این غلبه کافی است که در آیه 139، در سوره آل عمران مؤمنین را خطاب نموده میفرماید: " وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ" (2).
" لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ..."
در این آیه شریفه یافتن قومی با چنین صفتی را نفی نموده، میفرماید: چنین مؤمنینی نخواهی یافت. و این کنایه است از اینکه ایمان راستین به خدا و روز جزا با چنین صفاتی نمیسازد آن کس که واقعا به خدا و رسول و روز جزا ایمان دارد، ممکن نیست با دشمنان خدا دوستی کند، هر چند که همه قسم سبب و انگیزه دوستی در آنان وجود داشته باشد، مثل اینکه پدرش یا پسرش یا برادرش باشد، و یا قرابتی دیگر داشته باشد، برای اینکه این چنین دوستی با ایمان به خدا منافات دارد.
پس روشن گردید که جمله" وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ..." به مطلق اسباب مودت اشاره دارد. و اگر تنها مودت ناشی از قرابت را ذکر کرد، به خاطر آن است که مودت خویشاوندی قویترین محبت، و هم با ثباتترین آن است و زوالش از دل به آسانی صورت نمیگیرد.
" أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ"- کلمه" اولئک" اشاره به مردمی است که به خاطر ایمانی که به خدا و روز جزا دارند با دشمنان خدا هر چند پدر و یا پسر یا برادرشان باشد دوستی نمیکنند. و" کتابت" به معنای اثبات غیر قابل زوال است. و ضمیر در" کتب" به خدای تعالی برمیگردد. و این آیه تصریح و نص در این است که چنین کسانی مؤمنین حقیقی هستند.
وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ"
را به روحی از جنس ایمان تقویت کرد، و دلهایشان را با آن روح زنده ساخت. این معنا هم عیبی ندارد.
بعضی (1) هم گفتهاند: مراد از" روح" جبرئیل است. و بعضی (2) گفتهاند: قرآن است.
بعضی (3) دیگر گفتهاند حجت و برهان است. و همه این اقوال وجوهی ضعیف است که از جهت لفظ آیه شاهدی ندارد.
نکتهای که در اینجا هست این است که" روح" به طوری که از معنای آن به ذهن تبادر میکند عبارت است از مبدأ حیات، که قدرت و شعور از آن ناشی میشود. بنا بر این، اگر عبارت" وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ" را بر ظاهرش باقی بگذاریم، این معنا را افاده میکند که در مؤمنین به غیر از روح بشریت که در مؤمن و کافر هست، روحی دیگر وجود دارد که از آن حیاتی دیگر ناشی میشود، و قدرتی و شعوری جدید میآورد، و به همین معنا است که آیه" أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیْسَ بِخارِجٍ مِنْها" (1)به آن اشاره نموده. و نیز آیه شریفه زیر به آن اشاره نموده، میفرماید: " مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً" (2).
و حیات طیبی که در آیه است ملازم با اثر طیب است. اثر حیات- که قدرت و شعور است- در زندگی طیب، طیب خواهد بود، و وقتی قدرت و شعور طیب شد، آثاری که متفرع بر آن است یعنی اعمالی که از صاحب چنین حیاتی سر میزند، همه طیب و صالح خواهد بود، و این قدرت و شعور طیب، همان است که در آیه سوره انعام که چند سطر پیش گذشت از آن تعبیر به نور کرد، و همچنین آیه" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ" (3).
و این حیات، زندگی خاصی است کریم که آثاری خاص و ملازم با سعادت ابدی انسان دارد. حیاتی است وراء حیاتی که مشترک بین مؤمن و کافر است، و آثارش هم
1) آیا کسی که مرده بود، و ما او را زنده کردیم، و برایش نوری قرار دادیم تا با آن در بین مردم زندگی کند، مثل کسی است که در ظلمتهایی قرار دارد که بیرون شدن از آن برایش ممکن نیست. سوره انعام، آیه 122.
2) هر کس از مرد و زن عملی صالح کند در حالی که ایمان داشته باشد، او را به زندگی طیبی زنده میکنیم. سوره نحل، آیه 97.
3) سوره حدید، آیه 28.
مشترک بین هر دو طایفه است. پس این زندگی مبدئی خاص دارد، و آن روح ایمانی است که آیه شریفه آن را روحی سوای روح مشترک بین مؤمن و کافر میداند.
و بر این اساس دیگر اجباری نداریم وجهی را که در این باب ذکر کردهاند، بپذیریم و بگوییم: مراد از روح نورانیت قلب است- که همان نور علم باشد- که به وسیله آن آرامش و اطمینان حاصل میشود، و اگر این نور قلب را روح خوانده تسمیهای است مجازی، از باب مجاز مرسل (1). چون همین آرامش قلبی است که مایه حیات طیب و ابدی است. و یا از باب استعاره است چون نور قلب همواره ملازم با وجوهی از علم است، که بر قلب آدمی افاضه میشود. و معروف است که میگویند: علم مایه حیات قلب، و جهل، مرگ قلب است. پس علم شبیه روحی است که به جسمی بیجان افاضه میشود، تا زنده گردد (2). این بود آن وجهی که گفتیم در معنای روح ذکر کردهاند.
" وَ یُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها"- این جمله وعده جمیلی است که به مؤمنین واقعی داده، و در آن اوصاف حیات طیبه آخرت ایشان را ذکر نموده است.
" رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ"- این جمله استینافی و ابتدایی است، میخواهد جمله قبلی را تعلیل نموده، بفرماید: به این علت خدا ایشان را به چنان بهشتی که گفته شد در میآورد که از ایشان راضی بوده است، و رضایت خدا عبارت است از رحمت او که مخصوص افرادی است که در ایمانشان به خدا خالص باشند. ایشان هم از خدا راضیند، برای اینکه با رسیدن به آن زندگی طیب و آن بهشت، شادمان و خرسند میگردند.
" أُولئِکَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ"- این جمله تشریف و بزرگداشتی است از همان افراد مخلص، میفرماید: اینها که دارای ایمانی خالصند حزب خدای تعالایند، هم چنان که آن منافقین که در ظاهر اظهار اسلام میکنند، و در باطن کفار و دشمنان خدا را دوست میدارند، حزب شیطانند، اینها رستگارند هم چنان که آنها زیانکارند.
در جمله" أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ" با اینکه کلمه" حزب اللَّه" قبلا ذکر شده بود، و میتوانست بفرماید" الا انهم هم المفلحون" دوباره اسم ظاهر" حزب اللَّه" را به جای ضمیر ذکر کرد، تا کلام جنبه مثلی معروف بخود بگیرد.
در مجمع البیان در تفسیر آیه" کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی" میگوید: روایت شده که مسلمانان وقتی دیدند که خدای تعالی فتوحاتی نصیبشان کرد، به یکدیگر گفتند: به زودی خدا روم و فارس را هم برایمان فتح خواهد نمود. منافقین گفتند: شما خیال کردهاید که روم و فارس مانند دیگر شهرهایی است که بر آنها غلبه یافتهاید؟ و خدای تعالی در پاسخشان این آیه را نازل کرد (1)
(2 و 3 و 4)الدر المنثور، ج 6، ص 186.
.مؤلف: ظاهرا این حدیث از باب تطبیق آیه بر داستان مذکور میباشد، نه اینکه آیه در خصوص این داستان نازل شده باشد. و نظائر این تطبیق در میان احادیث مربوط به شان نزول بسیار است، و از همین باب است که در روایات آمده آیه شریفه" لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ" در باره ابی عبیدة بن جراح نازل شده، که پدرش را در جنگ بدر کشت (2) . و در بعضی از روایات آمده که در شان پدر ابو بکر نازل شده که وقتی به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ناسزا گفت پسرش ابو بکر چنان بر سرش کوبید که به زمین افتاد، و آیه نامبرده در شان وی نازل شد (3) . و در بعضی دیگر آمده که: در شان عبد الرحمن بن ثابت بن قیس بن شماس نازل شده که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اجازه خواست به زیارت داییاش که از مشرکین بود برود، و حضرت اجازهاش داد. همین که برگشت و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) وارد شد حضرت و مسلمانانی که در اطراف آن جناب بودند این آیه را برایش خواندند (4) .
لیکن هیچ یک از این روایات با سیاق و مضمون آیات مورد بحث نمیسازد، برای اینکه آیه مورد بحث جدای از سایر آیات قبل و بعدش نیست، و اتصالی روشن به آنها دارد.
و در الدر المنثور است که طیالسی و ابن ابی شیبه از براء بن عازب، روایت کردهاند که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: محکمترین و مورد اعتمادترین دستاویزهای ایمان، حب در راه خدا، و بغض در راه خدا است (2).
و در کافی به سند خود از ابان بن تغلب از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که
فرمود: هیچ مؤمنی نیست مگر آنکه در باطن قلبش دو گوش هست، در یکی از آن دو شیطان وساوس خود را بر او میخواند، و در یکی دیگر فرشته خدا میخواند، و خدای تعالی بنده مؤمنش را به وسیله فرشته تایید میکند، و این همان است که قرآن میفرماید: " وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ" (1).
مؤلف: معنای این حدیث این نیست که بگوید روح به معنای فرشته است، بلکه میخواهد بفرماید فرشته همواره با روح است، و با آن کار میکند، هم چنان که قرآن هم فرموده خدا همواره فرشته را با روح نازل میکند: " یُنَزِّلُ الْمَلائِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ" (2).
و در همان کتاب به سند خود از ابن بکیر روایت کرده که گفت: به امام باقر (علیه السلام) عرضه داشتم: معنای اینکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرموده: " اگر مردی زنا کند روح ایمان از او قهر میکند و جدا میشود" چیست؟ فرمود: این کلام ناظر به همان کلام خدای تعالی است که میفرماید: " وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ" این روح خدایی است که از مرد زناکار جدا میشود (3).
باز در همان کتاب است که محمد بن سنان از ابی خدیجه روایت کرده که گفت:
داخل شدم بر ابی الحسن (علیه السلام) به من فرمود: خدای تعالی مؤمن را به روحی تایید میکند که همواره در هر عمل نیکی که میکند و تقوایی که به خرج میدهد به سراغش میآید، و هر وقت عمل زشتی مرتکب شود و یا تجاوزی بکند، از او غایب میشود. پس روح خدا در هنگام عمل خیر مؤمن از خوشحالی به اهتزاز درمیآید، و در هنگام گناه و عمل زشتش به زمین فرو میرود. حال که چنین است ای بندگان خدا قدر نعمتهای خدا را بدانید، و دل خود را اصلاح کنید تا یقین شما زیاد گشته، سود نفیس و پر قیمت ببرید، خدا رحمت کند شخصی را که تصمیم بر عمل خیری بگیرد، و آن را انجام دهد، و چون تصمیم بر عمل زشتی میگیرد از آن صرفنظر کند. آن گاه فرمود: ما روح را با اطاعت خدا و عمل برای او کمک و تایید میکنیم (4).
مؤلف: از آنچه در ذیل آیه گذشت روشن شد که این روح یکی از مراتب روح انسانی است که تنها مؤمن آن هم بعد از آنکه ایمان خود را به حد کمال رسانید به آن مرتبه
میرسد، و دیگر از آن جدا نمیشود، همانطور که روح نباتی و حیوانی و انسانی که بین مؤمن و کافر مشترک است، از مراتب روح آدمی است، و هرگز از آن جدا نمیگردد. چیزی که هست این مرتبه از روح بعد از آنکه در نفس پیدا شد، گاهی هم چنان در نفس باقی میماند، و رو به رشد میگذارد، و در نفس هیئتی و صورتی خوب پدید میآورد. و گاهی دچار هیئت زشتی میشود، هیئتی که در اثر گناه پیدا شده، و با آن معارضه میکند، و پس از توبه یا عوامل دیگر از شر آن خلاصی یافته، موانع ناسازگارش از بین میرود، تا آنکه خودش در نفس مستقر گشته، آن صورت نیکو در نفس رسوخ یابد، و دیگر دستخوش زوال و دگرگونگی نشود.
با این بیان روشن میشود که مراد امام (علیه السلام) از" روحی که به سراغش میآید" و اینکه فرمود: " این روح همواره با او هست" این است که صورت آن روح در نفس پیدا میشود، چون این صورت است که گاهی در اثر برخورد با صورتی زشت از بین میرود، نه اصل روح. و نیز روشن شد که مرادش از اینکه فرمود: " در زمین فرو میرود" این است که بطور کنایه بفهماند آن صورت خوب از بین میرود. و همچنین است مرادش در روایت قبلی که میفرمود: " روح ایمان از او جدا میشود".
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (1) هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ مِنْ دِیارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ أَنْ یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ وَ أَیْدِی الْمُؤْمِنِینَ فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصارِ (2) وَ لَوْ لا أَنْ کَتَبَ اللَّهُ عَلَیْهِمُ الْجَلاءَ لَعَذَّبَهُمْ فِی الدُّنْیا وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذابُ النَّارِ (3) ذلِکَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ یُشَاقِّ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ (4)
ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِینَةٍ أَوْ تَرَکْتُمُوها قائِمَةً عَلی أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِیُخْزِیَ الْفاسِقِینَ (5) وَ ما أَفاءَ اللَّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لا رِکابٍ وَ لکِنَّ اللَّهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلی مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (6) ما أَفاءَ اللَّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُری فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ کَیْ لا یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ (7) لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِینَ الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً وَ یَنْصُرُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ (8) وَ الَّذِینَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإِیمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ یُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَیْهِمْ وَ لا یَجِدُونَ فِی صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (9)
وَ الَّذِینَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونا بِالْإِیمانِ وَ لا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّکَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ (10)
به نام خدای رحمان و رحیم،
آنچه در آسمانها است و آنچه در زمین است برای خدا تسبیح میگوید و او عزیز و حکیم است (1).
او کسی است که برای اولین بار کافرانی از اهل کتاب را از دیارشان بیرون کرد با اینکه شما احتمالش را هم نمیدادید و میپنداشتید دژهای محکمی که دارند جلوگیر هر دشمن و مانع آن میشود که خدا به ایشان دست یابد ولی عذاب خدای تعالی از راهی که به فکرشان نمیرسید به سراغشان رفت و خدا رعب و وحشت بر دلهایشان بیفکند چنان که خانههای خود را به دست خود و به دست مؤمنین خراب کردند، پس ای صاحبان بصیرت عبرت بگیرید (2).
و اگر نه این بود که خدا جلای وطن را برای آنان مقدر کرده بود هر آینه در دنیا عذابشان میکرد و به هر حال در آخرت عذاب آتش دارند (3).
این بدان جهت است که ایشان با خدا و رسولش دشمنی کردند و هر کس با خدا دشمنی کند (همین سرنوشت را دارد) چون خدا شدید العقاب است (4).
شما مسلمانان هیچ نخلی را قطع نمیکنید و هیچ یک را سر پا نمیگذارید مگر به اذن خدا و همه اینها برای این است که خدا فاسقان را خوار کند (5).
خدا هر غنیمتی از آنان به رسول خود رسانید بدون جنگ شما رسانید شما بر اموال آنان هیچ اسب و شتری نتاختید لیکن این خدا است که رسولان خود را بر هر کس که خواهد مسلط میکند که او بر هر چیزی قادر است (6).
آنچه خدا از اموال اهل قری به رسول خود برگردانید از آن خدا و رسول او و از آن خویشان رسول و فقیران و مسکینان و درماندگان در راه است تا اموال بین توانگران دست به دست نچرخد. و هر دستوری که رسول به شما داد بگیرید و از هر گناهی نهیتان کرد آن را ترک کنید و از خدا بترسید که خدا عقابی سخت دارد (7).
از غنائم سهمی برای فقرای مهاجرین است، آنان که به دست دشمن از اموال و خانههای خود بیرون شدند، و به امید رسیدن به فضل و رضوان خدا ترک وطن کردند و همواره خدا و رسولش را یاری میدهند اینان همان صادقانند (8).
و نیز سهمی از آن غنائم از آن کسانی از اهل مدینه است که در مدینه و در قلعه ایمان جای دارند و قبل از مهاجرین ایمان آورده بودند و هر مؤمنی را که از دیار شرک به سویشان هجرت میکند دوست میدارند و وقتی اسلام به آنان چیزی میدهد در دل خود نیازی به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمیکنند و مهاجرین را بر خود مقدم میدارند هر چند که خود نیز محتاج باشند. و کسانی که بخل درونی خود را به توفیق خدای تعالی جلو میگیرند رستگارند (9).
و سهمی از آن کسانی است که بعدها به اسلام در میآیند میگویند: پروردگارا ما را و برادران ایمانیمان را که در ایمان از ما سبقت گرفتند بیامرز و کینه کسانی را که ایمان آوردند در دلهای ما میفکن که تو رؤوف و رحیمی (10).
این سوره به داستان یهودیان بنی النضیر اشاره دارد که بخاطر نقض پیمانی که با مسلمین بسته بودند محکوم به جلای وطن شدند. و نیز به این قسمت از داستان اشاره دارد که سبب نقض عهدشان این بود که منافقان به ایشان وعده دادند که اگر نقض عهد کنید ما شما را یاری میکنیم، ولی همین که ایشان نقض عهد کردند، منافقین به وعدهای که داده بودند وفا ننمودند. و در ضمن این اشارات مطالبی دیگر نیز در این سوره آمده، و از آن جمله مساله حکم غنیمت بنی النضیر است.
و از آیات برجسته این سوره هفت آیه آخر آن است که خدای سبحان در آنها بندگان خود را دستور میدهد به اینکه از طریق مراقبت نفس و محاسبه آن آماده دیدارش شوند، و عظمت کلام و جلالت قدر خود را در قالب بیان عظمت ذات مقدسش، و اسمای حسنی و صفات علیایش، بیان میفرماید. و این سوره به شهادت سیاقش در مدینه نازل شده.
" سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ" این آیه آغاز سوره میباشد و سوره با مضمونی افتتاح شده که با همان مضمون ختم میشود، چون در آخر سوره باز سخن از تسبیح تمامی موجودات آسمانها و زمین رفته، میگوید: " یُسَبِّحُ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ".
و اگر سوره را با مساله تسبیح افتتاح نمود، به خاطر مطالبی است که در خلال سوره آمده، و آن- همان طور که گفتیم- خیانت یهود و نقض عهدش، و وعده فریبکارانه منافقین
به یهودیان است، خواسته بفهماند این گونه مکرها بر دامن کبریایی خدا گردی نمینشاند. و اگر آیه را با جمله" عزیز" و" حکیم" ختم کرد، برای این است که باز در این سوره سرانجام کار یهود و منافقین را تشبیه کرده به اقوامی که در قرنهای نزدیک به عصر یهودیان و منافقین وبال فریبکاریهای خود را چشیدند، و این خود شاهد عزت و اقتدار خداست. و نیز اگر دچار عذاب شدند، بدین جهت بوده که عذابشان بر طبق حکمت و مصلحت بوده، و این خود شاهد حکمت خدا است.
" هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ مِنْ دِیارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ" این آیه تسبیح موجودات و عزت و حکمت خدای را که در آیه قبلی آمده بود تایید میکند، و مراد از جمله" آنان که از اهل کتاب کافر شدند و خدا بیرونشان کرد" قبیله بنی النضیر است که یکی از قبائل یهود بودند، و در بیرون شهر مدینه منزل داشتند، و بین آنان و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) عهدی بر قرار شده بود که همواره با هم به مسالمت زندگی کنند، دشمنان هر یک دشمنان دیگری و دوستان هر یک دوستان دیگری باشد. ولی بنی النضیر این پیمان را شکستند، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دستور داد تا جلای وطن کنند که- ان شاء اللَّه- شرح داستانشان در بحث روایتی آینده میآید.
کلمه" حشر" به معنای بیرون کردن است اما نه بیرون کردن یک نفر، بلکه یک جمعیت، و نه به اختیار، بلکه به اجبار. و اضافه" اول الحشر" اضافه صفت به موصوف، و به معنای حشر اولی است. و لام در" لاول" به معنای" فی- در" است، نظیر لامی که بر سر کلمه" دلوک" در جمله" أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ" (1)آمده، یعنی" نماز بخوان در هنگام دلوک شمس".
و معنای آیه این است که: خدای تعالی همان کسی است که یهودیان بنی النضیر را برای اولین بار از جزیرة العرب از خانه و زندگیشان بیرون کرد.
آن گاه به اهمیت این جریان اشاره نموده، میفرماید: " ما ظَنَنْتُمْ أَنْ یَخْرُجُوا" یعنی:
هیچ احتمال نمیدادید که دست از وطن خود کشیده بیرون روند، چون شما از این قبیله قوت و شدت و نیرومندی سابقه داشتید." وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ" خود آنها هم هرگز چنین احتمالی نمیدادند، آنها پیش خود فکر میکردند قلعههای محکمشان نمیگذارد خدا آسیبشان برساند، و ما دام که در آن قلعهها متحصن هستند، مسلمانان بر آنان غلبه نمییابند. در
1) سوره اسری، آیه 78.
این آیه با اینکه میتوانست بفرماید" مانعتهم حصونهم من المسلمین" فرمود" من اللَّه" و این بدان جهت است که در آیه قبلی اخراج آنان را به خدا نسبت داده بود. و همچنین در ذیل آیه، القای رعب در دلهای آنان را به خدا نسبت داد. از لحن این آیه استفاده میشود که بنی النضیر چندین قلعه داشتند، نه یکی، چون فرموده" حصونهم".
آن گاه به فساد پندار آنان، و خبط و اشتباهشان پرداخته، میفرماید: " فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا" خدای تعالی از جایی و از دری به سراغشان آمد که هیچ خیال نمیکردند.
و منظور از" آمدن خدا" نفوذ اراده او در میان آنان است، اما نه از راهی که آنان گمان میکردند- که همان دژها و درها است- بلکه از طریق باطنشان که همان راههای قلبیشان است، لذا میفرماید: " وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ". و کلمه" رعب" به معنای خوفی است که دل را پر کند،" یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ"، خانههایشان را به دست خود ویران میکردند که به دست مسلمانان نیفتد. و این از قوت سیطرهای بود که خدای تعالی بر آنان داشت، برای اینکه خانمانشان را به دست خود آنان و به دست مؤمنان ویران کرد. و اینکه فرمود: " و به دست مؤمنان" بدین جهت است که خدا به مؤمنان دستور داده، و آنان را به امتثال دستور و به کرسی نشاندن ارادهاش موفق فرموده بود." فَاعْتَبِرُوا" پس پند بگیرید ای صاحبان بصیرت، چون میبینید که خدای تعالی یهودیان را به خاطر دشمنیشان با خدا و رسول چگونه در بدر کرد.
بعضی از مفسرین (1)گفتهاند: خود یهودیان خانههایشان را خراب کردند، تا بهتر بتوانند فرار کنند، و مؤمنین خانههای ایشان را خراب کردند تا به آنان برسند.
بعضی (2)دیگر گفتهاند: منظور از تخریب خانهها اختلال نظام زندگی است. یهودیان به خاطر نقض عهد، خانههای خود را خراب کردند. و منظور از خراب کردن آن به دست مؤمنین، این است که مؤمنین مامور شدند با ایشان قتال کنند.
ولی هیچ یک از این دو قول به نظر درست نمیرسد، زیرا ظاهر جمله" یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ..." این است که بیان باشد برای جمله" فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا" و معلوم میشود که تخریب بیوت اثر نقض عهد است، و بعد از آن واقع شده است، و وجه اول میخواست بگوید: تخریب خانهها به نقشه خود یهود بود، نه نقشه الهی. و وجه دوم میخواست بگوید: تخریب خانهها عین نقض عهد است، نه اینکه به راستی خانهها را خراب.]
کرده باشند.
" وَ لَوْ لا أَنْ کَتَبَ اللَّهُ عَلَیْهِمُ الْجَلاءَ لَعَذَّبَهُمْ فِی الدُّنْیا وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذابُ النَّارِ" گفتیم جلاء به معنای ترک وطن است. و" نوشتن جلاء علیه یهود" به معنای راندن قضاء آن است، و مراد از عذاب دنیوی آنان، عذاب انقراض و یا کشته شدن و یا اسیر گشتن است.
و معنای آیه این است که: اگر خدای تعالی این سرنوشت را برای آنان ننوشته بود که جان خود را برداشته و جلای وطن کنند، در دنیا به عذاب انقراض یا قتل یا اسیری گرفتارشان میکرد، همانطور که با بنی قریظه چنین کرد، ولی در هر حال در آخرت به عذاب آتش معذبشان میسازد.
" ذلِکَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ یُشَاقِّ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ" کلمه" مشاقة" به معنای مخالفت از روی دشمنی است. و اشاره با کلمه" ذلک" به همان مساله بیرون راندن بنی النضیر، و استحقاق عذاب آنان در صورت عدم جلاء است. در این آیه شریفه نخست مشاقه با خدا و رسول را ذکر نموده، سپس خصوص مشاقه با خدا را آورده، و این اشاره است به اینکه مخالفت با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هم مخالفت با خداست. و بقیه الفاظ آیه روشن است.
" ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِینَةٍ أَوْ تَرَکْتُمُوها قائِمَةً عَلی أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِیُخْزِیَ الْفاسِقِینَ" راغب میگوید: کلمه" لینة" به معنای درخت خرمای خرم و پر بار است، حال هر نوع خرما که باشد (1). روایت هم شده که رسول خدا دستور داده بودند که نخلستان بنی النضیر را قطع کنند، همین که دست به قطع چند درخت زدند، یهودیان فریاد زدند: ای محمد تو همواره مردم را از فساد نهی میکردی، حال این درختان خرما چه گناهی دارند که قطع میشوند. به دنبال این جریان بود که آیه مورد بحث نازل شد، و پاسخ آنان را چنین داد که:
هیچ درخت خرم و پرباری را قطع نمیکنید، و یا آن را باقی نمیگذارید مگر به اذن خدا، و خدا در این فرمانش نتائجی حقه و حکمتهایی بالغه در نظر دارد که یکی از آنها خوار ساختن فاسقان، یعنی بنی النضیر، است.
بنا بر این حرف" لام" در جمله" وَ لِیُخْزِیَ الْفاسِقِینَ" لام تعلیل است. و این جمله که".
1) مفردات راغب، ماده" لین".
حرف عطف" واو" بر سر آن آمده عطف است بر جملهای محذوف، و تقدیر آن این است که:
قطع کردن و نکردن درختان بنی النضیر به اذن خدا بود، تا چنین و چنان کند، و تا فاسقان را خوار سازد. بنا بر این، عطف در این آیه نظیر عطف در آیه" وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ" (1)است، که میفرماید: و ما این چنین ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم تا چنین و چنان شود، و تا از صاحبان یقین گردد.
" وَ ما أَفاءَ اللَّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لا رِکابٍ وَ لکِنَّ اللَّهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلی مَنْ یَشاءُ..."
مصدر" افائه" که فعل ماضی" أفاء" مشتق از آن است، به معنای ارجاع است، چون خود آن مصدر از مصدر ثلاثی مجرد" فیء" گرفته شده، که به معنای رجوع است. و ضمیر در" منهم" به بنی النضیر برمیگردد، که البته منظور خود آنان نیست، بلکه اموال ایشان است.
و مصدر" ایجاف" که فعل" اوجفتم" از آن گرفته شده وقتی در مورد حیوانات سواری استعمال میشود، معنای راندن حیوان به سرعت و به اجبار است. و کلمه" خیل" به معنای اسبان، و کلمه" رکاب" به معنای شتران است. و جمله" مِنْ خَیْلٍ وَ لا رِکابٍ" مفعول فعل" اوجفتم" و کلمه" من" در آن زائده است که کلیت را افاده میکند.
و معنای آیه این است که: آنچه خدای تعالی از اموال بنی النضیر به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برگردانید- و ملک آن را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اختصاص داد- بدین جهت به آن جناب اختصاص داد و شما مسلمانان را در آن سهیم نکرد که در گرفتن قلعه آنان مرکبی سوار نشدید، و به خاطر اینکه راه قلعه تا مدینه نزدیک بود پیاده بدانجا رفتید، و خدای تعالی پیامبران خود را بر هر کس بخواهد مسلط میسازد، و خدا بر هر چیزی قادر است. و اینک رسول اسلام را بر بنی النضیر مسلط ساخته، در نتیجه فیء (غنیمت) و اموالی که از این دشمنان به دست آمده خاص آن جناب است، هر کاری که بخواهد در آن اموال میکند.
" ما أَفاءَ اللَّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُری فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ..."
از ظاهر این آیه برمیآید که میخواهد موارد مصرف فیء در آیه قبلی را بیان کند. و فیء در آن آیه را که خصوص فیء بنی النضیر بود به همه فیءهای دیگر عمومیت دهد، و
1) سوره انعام، آیه 75.
بفرماید حکم فیء مخصوص فیء بنی النضیر نیست، بلکه همه فیءها همین حکم را دارد.
" فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ"- یعنی قسمتی از فیء مخصوص خدا و قسمتی از آن مخصوص رسول خدا است. و منظور از اینکه گفتیم مخصوص خداست، این است که باید زیر نظر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در راه رضای خدا صرف شود، و آنچه سهم رسول خدا است در مصارف شخصی آن جناب مصرف میشود. پس اینکه بعضی (1)گفتهاند: " ذکر نام خدا در بین صاحبان سهم تنها به منظور تبرک بوده" سخن درستی نیست، و نباید بدان توجه کرد.
" وَ لِذِی الْقُرْبی"- منظور از ذی القربی، ذی القربای رسول خدا و دودمان آن جناب است، و معنا ندارد که ما آن را به قرابت عموم مؤمنین حمل کنیم- دقت فرمایید-. و مراد از کلمه" یتامی" ایتام فقیرند، نه مطلق هر کودکی که پدرش را از دست داده باشد. خواهی گفت: اگر منظور این بود کافی بود تنها مساکین را ذکر کنند، چون یتیم فقیر هم مسکین است، جواب این است که: بله این سخن درست است، لیکن این که ایتام را جداگانه ذکر کرد برای این بوده که اهمیت رسیدگی به این طایفه را برساند.
و از ائمه اهل بیت (علیه السلام) روایت شده که فرمودهاند: منظور از ذی القربی، اهل بیت، و مراد از یتامی و مساکین و ابن السبیل هم یتیمان و مساکین و ابن السبیل آنها است.
" کَیْ لا یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ"- یعنی حکمی که ما در باره مساله فیء کردیم، تنها برای این بود که این گونه درآمدها" دولة" میان اغنیاء نشود، و" دولة" چیزی را گویند که در بین مردم متداول است و دست به دست میگردد.
" وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا"- یعنی آنچه را که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از فیء به شما میدهد- هم چنان که به هر یک از مهاجرین و بعضی از اصحاب مقداری داد- بگیرید، و آنچه نداد و شما را از آن نهی فرمود شما هم دست بردارید، و مطالبه نکنید، پس هرگز پیشنهاد نکنید که همه فیء را در بین همه مؤمنان تقسیم کند. پس روشن شد که چرا اینگونه غنیمتها را فیء نامید و چرا در آیه فرمود: امر آن را به رسول ارجاع داد، و معنای ارجاع دادن این شد که باید زیر نظر آن جناب مصرف شود.
و این آیه با صرفنظر از سیاقی که دارد، شامل تمامی اوامر و نواهی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) میشود، و تنها منحصر به دادن و ندادن سهمی از فیء نیست، بلکه شامل همه اوامری که میکند و نواهیی که صادر میفرماید هست.
1) روح المعانی، ج 28، ص 46.
" وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ"- این جمله مسلمانان را از مخالفت دستورات آن جناب بر حذر میدارد و در عین حال، جمله" ما آتاکُمُ الرَّسُولُ..." را تاکید میکند.
" لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِینَ الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ یَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً..."
بعضی از مفسرین (1)گفتهاند: کلمه" للفقراء" بدل است از جمله" ذی القربی" و جملات بعدیاش. و آوردن نام" اللَّه" صرفا به منظور تبرک است، در نتیجه هر فیء که در اسلام آن روز به دست میآمده، مخصوص رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله) و فقرای مهاجرین بوده. در روایت هم آمده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فیء بنی النضیر را بین مهاجران تقسیم نمود، و به انصار نداد، الا به دو نفر، و یا سه نفر از فقرای ایشان.
بعضی (2)دیگر گفتهاند: بدل است از یتامی و مساکین و ابن سبیل، در نتیجه صاحبان سهم عبارت بودهاند از رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، و ذی القربی- چه اینکه فقیر باشند و یا غنی- و فقرای مهاجرین و ایتام و مساکین آنان، و در راه ماندگان ایشان. و شاید مراد از قول آن کس که گفته: جمله" لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِینَ" بیان مساکین در آیه قبلی است، نیز همین باشد.
ولی آنچه با روایاتی که ما قبلا از ائمه اهل بیت (علیه السلام) نقل کردیم مناسبتر است، این است که بگوییم جمله" لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِینَ..."، بیان مصداق و موارد فیء در راه خداست، که کلمه" فلله" بدان اشاره است، نه اینکه فقرای مهاجرین یکی از سهامداران فیء باشند، بلکه به این معنا است که اگر در مورد آنان صرف شود در راه خدا صرف شده است.
در این صورت حاصل معنای آیه چنین میشود: خدای عز و جل امر فیء را به رسول خود ارجاع داد، او به هر نحو که بخواهد میتواند مصرف کند- آن گاه به عنوان راهنمایی آن جناب به موارد صرف فیء فرموده: یکی از موارد آن راه خدا است، و یکی هم سهم رسول است، و یکی ذی القربی، و چهارم یتامی، و پنجم مساکین، و ششم ابن السبیل. و سپس موارد راه خدا و یا بعضی از آن موارد را نام برده، میفرماید: یکی از موارد سبیل اللَّه فقرای مهاجرین است که رسول هر مقدار که مصلحت بداند به آنان میدهد.
بنا بر این، مناسب آن است که آن روایاتی را هم که میگوید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فیء بنی النضیر را در بین مهاجرین تقسیم کرد، و به انصار چیزی نداد، الا به سه نفر از فقرای آنان: ابو دجانه سماک ابن خرشه، و سهل بن حنیف، و حارث ابن صمه، به این وجه حمل نموده، بگوییم اگر در بین مهاجرین تقسیم کردند نه از این باب بوده که مهاجرین سهمی از فیء داشتند، بلکه از این باب بود که صرف در بین آنان مورد رضای خدا بوده، و از مصادیق سبیل اللَّه بوده است.
و به هر حال منظور از فقرای مهاجرین که میفرماید: " لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِینَ الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ" مسلمانانی هستند که قبل از فتح مکه از مکه به مدینه هجرت کردند، و آنان تنها کسانی هستند که کفار مکه مجبورشان کردند از شهر و وطن خود بیرون شده خانه و اموال خود را بگذارند، و به مدینة الرسول کوچ کنند.
" یَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً"- کلمه فضل به معنای رزق است، میفرماید از خانه و دیار خود بیرون شدند تا از خدا رزقی برای دنیا و رضوانی برای آخرتشان طلب کنند.
" وَ یَنْصُرُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ"- یعنی خدا و رسولش را با آن اموال و با جانهایشان یاری کنند.
" أُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ"- اینهایند راستگویان. این جمله راستگویی مهاجرینی را که چنین صفاتی داشتهاند تصدیق میکند.
" وَ الَّذِینَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإِیمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ یُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَیْهِمْ..."
بعضی از مفسرین (1)گفتهاند: این آیه مطلبی جدید را بیان میکند، میخواهد انصار را که از فیء سهم نخواستند مدح فرماید، تا دلگرم شوند. و جمله" الَّذِینَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ" مبتداء است، و خبر آن جمله" یحبون" میباشد، و منظور از این کسان همان انصارند، و مراد از" تبوی دار" تعمیر خانه گلی نیست، بلکه کنایه است از تعمیر بنای مجتمع دینی، به طوری که همه صاحبان ایمان در آن مجتمع گرد آیند. و کلمه" ایمان" عطف است بر کلمه" الدار". و منظور از" تبوی ایمان" و تعمیر آن، رفع نواقص ایمان از حیث عمل است، چون ایمان دعوت به سوی عمل صالح میکند، و اگر جو زندگی جوی باشد که صاحب ایمان نتواند عمل صالح کند، چنین ایمانی در حقیقت ناقص است، و وقتی کامل میشود که قبلا جوی درست شده باشد که هر صاحب ایمانی بتواند دعوت ایمان خود را لبیک گوید، و مانعی بر سر
1) تفسیر ابی السعود، ج 8، ص 228.
راهش نباشد.
بعضی از مفسرین (1)احتمال دادهاند که ایمان عطف بر کلمه" دار" نباشد، بلکه عطف باشد بر مساله تبوی دار، و فعلی که عامل در آن است حذف شده، و تقدیر آیه چنین باشد: " و الذین تبوؤا الدار و آثروا الایمان".
بعضی (2)دیگر گفتهاند: جمله" وَ الَّذِینَ تَبَوَّؤُا..." عطف است بر کلمه" مهاجرین".
بنا بر این نظریه، انصار هم در فیء شریک مهاجرین خواهند بود. این مفسر سپس گفته اگر کسی اشکال کند که در روایت آمده" رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فیء بنی النضیر را تنها به مهاجرین داد، و به انصار نداد، مگر به سه نفر از فقرای ایشان" در پاسخ میگوییم این روایت خود دلیل بر عطف است، نه استیناف، برای اینکه اگر جائز نبوده به انصار بدهد، به آن سه نفر هم نمیداد، و حتی به یک نفر هم نمیداد، پس اینکه به بعضی داده خود دلیل بر شرکت انصار با مهاجرین است. چیزی که هست از آنجا که امر فیء ارجاع به رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله) شده، او میتوانسته به هر نحو که صلاح بداند به مصرف برساند، و آن روز و در شرایط آن روز مصلحت دیده آن طور تقسیم کند.
از نظر ما هم مناسبتر آن است که جمله" وَ الَّذِینَ تَبَوَّؤُا..." و همچنین جمله بعدی را که میفرماید: " وَ الَّذِینَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ" عطف بر کلمه" المهاجرین" بگیریم، نه استیناف، برای اینکه کلمه" للفقراء" بیان مصادیق سهم سبیل اللَّه است.
بلکه روایتی هم که میفرماید: " به سه نفر از انصار سهم داد" همان طور که آن مفسر گفت خود مؤید این نظریه است، برای اینکه اگر سهیم در فیء تنها مهاجرین بودند و بس، به سه نفر از انصار سهم نمیداد، و اگر فقرای انصار هم مانند مهاجرین سهم میبردند، با در نظر گرفتن اینکه به شهادت تاریخ بسیاری از انصار فقیر بودند باید به همه فقرای انصار سهم میداد، نه فقط به سه نفر، و همان طور که دیدیم به تمامی مهاجرین سهم داد، (و خلاصه کلام این شد که اولا اختیار فیء به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سپرده شد، و در ثانی ذکر مهاجرین صرفا به منظور بیان مصداق بوده، نه اینکه مهاجرین سهم داشتهاند، و ثالثا جمله" و الذین..." عطف به ما قبل است، و جملهای جدید نیست).
پس بنا بر این، ضمیر" هم" در جمله" وَ الَّذِینَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإِیمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ" به
مهاجرین برمیگردد. و مراد، قبل از آمدنشان و هجرتشان به مدینه است.
" یُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَیْهِمْ"- یعنی مردم مدینه کسانی را که از مکه به سویشان هجرت میکنند به خاطر اینکه از دار کفر به دار ایمان و به مجتمع مسلمین هجرت میکنند دوست میدارند.
" وَ لا یَجِدُونَ فِی صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمَّا أُوتُوا"- ضمیر در" لا یجدون" و در" صدورهم" به انصار برمیگردد، میفرماید: انصار در باطن خود حاجتی نمییابند. و ضمیر" أوتوا" به مهاجرین برمیگردد، و منظور از حاجت بدانچه به مهاجرین دادند، این است که چشم داشتی به فیء بنی النضیر نداشتند. و کلمه" من" در" مما أوتوا" به قول بعضی (1)بیانیه، و به قول بعضی (2)دیگر تبعیضی است. و معنای جمله این است که: انصار حتی به خاطرشان هم نگذشت که چرا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از فیء بنی النضیر به مهاجرین داد و به ایشان نداد، و از این بابت نه دلتنگ شدند، و نه حسد ورزیدند.
بعضی (3)هم گفتهاند: مراد از حاجت، معلول حاجت است و آن حالتی است که حاجت انسان را دچار آن میسازد، یعنی حالت غیظ. و معنای جمله این است که: انصار در دل خود از این بابت خشمی احساس نمیکنند.
" وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ"-" ایثار" به معنای اختیار و انتخاب چیزی بر غیر آن است. و کلمه" خصاصة" به معنای فقر و حاجت است. راغب گفته: کلمه" خصاص البیت" به معنای شکاف خانه است، و اگر فقر را" خصاصه" خوانده است، بدین جهت است که فقر نمیتواند شکاف حاجت را پر کند، و به همین جهت است که از آن به کلمه" خلة" نیز تعبیر میکنند (4).
و معنای آیه این است که: انصار، مهاجرین را بر خود مقدم میدارند، هر چند که خود مبتلا به فقر و حاجت باشند. و این توصیف از توصیف سابق در مدح رساتر، و گرانقدرتر از آن است. پس در حقیقت این آیه در معنای این است که بفرماید: " نه تنها چشمداشتی ندارند.
بلکه مهاجرین را مقدم بر خود میدارند".
" وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ"- راغب میگوید: کلمه" شح" به معنای بخل توأم با حرص است، البته نه در یک مورد، بلکه در صورتی که عادت شده باشد (5).".
و کلمه" یوق" که در اصل" یوقی" بوده، مضارع مجهول از مصدر" وقایه" است که به معنای حفظ کردن است. و معنای آیه چنین است: هر کس که خدا او را از شر تنگ چشمی و بخل حفظ فرموده، در نتیجه نه خودش از بذل مال مضایقه دارد، و نه از اینکه دیگران مالدار شوند ناراحت میشود، چنین کسانی رستگارند.
" وَ الَّذِینَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونا بِالْإِیمانِ" این آیه هم میتواند عطف به آیه قبل باشد، و هم استینافی و جدید، همان طور که آیه" وَ الَّذِینَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإِیمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ یُحِبُّونَ" دو احتمال داشت. و بنا بر این که استینافی باشد موصول" الذین" مبتداء، و جمله" یَقُولُونَ رَبَّنَا..." خبر آن خواهد بود، و منظور از آمدن این طایفه بعد از آمدن آن طایفه، این است که این طایفه، یعنی انصار، بعد از مهاجرین و بعد از پایان یافتن دوران هجرت، یعنی بعد از فتح مکه به اسلام در آمدند. بعضی (1)هم گفتهاند: مراد مردمی است که بعد از مسلمانان صدر اول میآیند.
و جمله" رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونا بِالْإِیمانِ" دعایی است به جان خودشان، و به جان مؤمنینی که قبل از ایشان بودند، دعائی است به مغفرت. و اگر از مسلمانان قبل از خود تعبیر کردند به" اخوان" برای این بود که اشاره کنند به اینکه ایشان را از خود میدانند، هم چنان که قرآن در باره همه مسلمانان فرموده: " بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ" (2)پس مسلمانان یکدیگر را دوست میدارند، همان طور که خود را دوست میدارند، و برای یکدیگر دوست میدارند، آنچه را که برای خود دوست میدارند.
و به همین جهت انصار بعد از آن دعای خود گفتند: " وَ لا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنا غِلًّا لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّکَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ" از خدا خواستند که هیچ غلی، یعنی عداوتی، از مؤمنین در دلشان قرار ندهد. و در جمله" لِلَّذِینَ آمَنُوا" همه مساله را نسبت به همه مؤمنین تعمیم دادند، چه مؤمنین از بین خودشان، یعنی انصار، و چه از مهاجرین، که قبل از ایشان ایمان آورده بودند. و هم اشاره کردند که به جز ایمان هیچ غرض و هدفی ندارند.
در تفسیر قمی در ذیل آیه شریفه" هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ مِنْ دِیارِهِمْ"
گفته: سبب نزول این آیه چنین بود که در مدینه سه طایفه و دودمان از یهودیان زندگی میکردند، یکی بنی النضیر بود، و یکی بنی قریظه، و یکی بنی قینقاع. و این سه طایفه با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) عهدی داشتند که تا مدتی مورد احترام بود، و بعدا یهودیان آن عهد را شکستند.
و سبب این عهدشکنی در بنی النضیر این بود که مردی از اصحاب آن جناب دو نفر را ترور کرده بود، و قرار شد که به صاحبان خون، دیه و خونبها بپردازند، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به میان بنی النضیر آمد تا از آنان مقداری پول برای این منظور قرض کند. در بین افراد بنی النضیر کعب بن اشرف بود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر وی در آمد. کعب گفت: مرحبا ای ابو القاسم، خوش آمدی. و برخاست و چنین وانمود کرد که میخواهد طعامی درست کند، ولی در دل نقشه کشتن آن جناب را میریخت، و در سر میپروراند که بعد از کشتن آن جناب بر سر اصحابش بتازد. در همین حال جبرئیل نازل و جریان را به آن جناب اطلاع داد. حضرت برخاست و به مدینه برگشت، و به محمد بن مسلمه انصاری فرمود: برو در قبیله بنی النضیر، و به مردم آنجا بگو که خدای عز و جل توطئه شما را به من خبر داد، یا از سرزمین ما بیرون شوید، و یا آماده جنگ باشید. آنان گفتند از بلاد تو بیرون میشویم.
از سوی دیگر عبد اللَّه بن ابی شخصی را نزد ایشان فرستاد که بیرون نروید، و هم چنان در محل خود بمانید، و با محمد جنگ کنید که اگر چنین کنید من با قوم خود و هم سوگندانم شما را یاری خواهم کرد، و اگر هم بیرون بروید من نیز با شما بیرون میآیم، و اگر قتال کنید با شما در قتال همدست میشوم. قبیله بنی النضیر چون این وعده را شنیدند دلگرم شده، تصمیم گرفتند بمانند، و به اصلاح قلعهها پرداخته آماده جنگ شدند، و شخصی را نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرستادند که ما از دیار خود بیرون نمیرویم، هر کاری که میخواهی بکن. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برخاست و تکبیر گفت، اصحابش یکصدا تکبیر گفتند. به امیر المؤمنین فرمود: تو پیشاپیش لشکر به قبیله بنی النضیر برو. امیر المؤمنین بیرق جنگ را برداشت، و به راه افتاد، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) قلعه آنان را محاصره کرد، و عبد اللَّه بن ابی به کمک آنان نیامد، و بدینسان ایشان را فریب داد.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به هر یک از قلعههای ایشان که نزدیک میشد آن قلعه را خراب میکردند، و به قلعه بعدی منتقل میشدند. و با اینکه بعضی از یهودیان خانههای گران بها داشتند، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دستور داد درختان
خرمای آنان را قطع کنند. یهودیان به جزع در آمدند، و گفتند: ای محمد! مگر خدای تعالی تو را امر به فساد کرده، اگر این درختان از تو شد بگذار سالم از آن تو باشد، و اگر از ما است چرا قطع میکنی.
یهودیان وقتی چنین دیدند گفتند: ای محمد! ما حاضریم از سرزمین تو بیرون شویم، به شرطی که اموال ما را به ما بدهی. حضرت فرمود: این کار را نمیکنم، و لیکن به شما اجازه میدهم از اموالتان آن مقدار را که شتران شما حمل کند با خود ببرید. یهودیان قبول نکردند، و چند روزی هم ماندند، آن گاه گفتند میرویم، و به مقدار بار شتران از اموال خود میبریم. فرمود: نه باید بروید و هیچ چیز با خود نبرید، هر کس از شما را ببینیم که با خود چیزی میبرد او را خواهیم کشت.
یهودیان از قلعههای خود بیرون شده، جمعی از ایشان به فدک، و جمعی به وادی القری، و گروهی به شام رفتند. در این باره بود که آیات زیر نازل شد: " هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا... فَإِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ". و در باره اعتراضی که یهودیان به آن جناب در مورد قطع اشجار کرده بودند، فرمود: " ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِینَةٍ أَوْ تَرَکْتُمُوها قائِمَةً عَلی أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللَّهِ...
رَبَّنا إِنَّکَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ".
و در باره عبد اللَّه بن ابی، و همفکرانش این آیه نازل شد: " أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ نافَقُوا...
ثُمَّ لا یُنْصَرُونَ" (1).
و در مجمع البیان از ابن عباس روایت آورده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مردم بنی النضیر را محاصره کرد، به طوری که کاملا در چنگال او قرار گرفتند، و به ناچار حاضر شدند هر چه آن جناب خواست بدهند، و در آخر این طور با ایشان مصالحه کرد که جان خود را سالم برگرفته از سرزمین و وطن خود بیرون شوند، و ایشان را به اذرعات شام گسیل بدارد. و برای هر سه نفر از ایشان یک شتر و یک مشک آب داد.
یهودیان به اذرعات شام، و به اریحا رفتند، مگر دو خانواده از آنان یکی خانواده ابی الحقیق، و یکی خانواده حی بن اخطب، که به خیبر رفتند. و طایفهای هم خود را به حیره رساندند (2).
و نیز در همان کتاب از محمد بن مسلمه روایت آورده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله)
مرا به سوی طایفه بنی النضیر فرستاد و دستور داد تا به ایشان سه شب مهلت دهم تا در این سه شب از سرزمین خود کوچ کنند (1).
و نیز از محمد بن اسحاق روایت آورده که گفت: بیرون کردن بنی النضیر از قلعههایشان بعد از مراجعت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از جنگ احد اتفاق افتاد، و فتح بنی قریظه بعد از مراجعتش از جنگ احزاب رخ داد، ولی نظر زهری این است که اخراج بنی النضیر شش ماه بعد از واقعه بدر، و زمانی اتفاق افتاد که هنوز جنگ احد واقع نشده بود (2)
(3 و 4)مجمع البیان، ج 9، ص 9260.
.باز از ابن عباس روایت کرده که گفت: آیه شریفه" ما أَفاءَ اللَّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُری..." در باره اموال کفار" اهل قری" نازل شد. و اهل قری عبارت بودند از بنی النضیر و بنی قریظه که در مدینه بودند، و اهل فدک که سرزمینی است در سه میلی مدینه، و اهل خیبر و دهات عرینه و ینبع که خدای تعالی اختیار اموال اینان را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سپرد، تا به هر نحوی که خواست در آن حکم کند، و خبر داد که تمامی این اموال ملک شخصی او است، و لذا عدهای اعتراض کردند که چرا این اموال را تقسیم نمیکند، در پاسخشان آیه مذکور نازل شد (3) .
و نیز در مجمع البیان از ابن عباس نقل شده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حادثه بنی النضیر به انصار فرمود: اگر میل دارید آنچه از مال و خانه و زمین دارید با مهاجرین تقسیم کنید، و در غنائم بنی النضیر هم با آنان شریک باشید، و اگر بخواهید میتوانید مال و خانه و زمین شما مال خودتان باشد، و غنائم بنی النضیر تنها در بین مهاجرین تقسیم گردد. انصار در پاسخ گفتند: هم اموال و زمینهای خود را با آنان تقسیم میکنیم، و هم غنائم بنی النضیر را به آنان واگذار مینماییم، و از آن سهم نمیخواهیم. در این مورد بود که آیه شریفه" وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ..." نازل گردید (4) .
مؤلف: در ایثار انصار و اینکه آیه شریفه در باره آن نازل شده داستانهایی دیگر روایت شده. و ظاهرا همه این روایات از باب تطبیق آیه بر یک واقعه و داستان بوده، نه اینکه آیه تنها در باره فلان قصه نازل شده باشد. معانی سابق در الدر المنثور به طرق بسیار مختلف نیز نقل شده (3).
و در کتاب توحید از علی (علیه السلام) روایت شده که در پاسخ شخصی که آیاتی از قرآن برایش مشتبه شده بود در مورد آیه" فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا ا" که معنای آمدن خدا چیست؟ فرمود: یعنی عذابی بر آنان فرستاد (1).
و در تهذیب به سند خود از حلبی از امام صادق (علیه السلام) روایت آورده که فرمود:
فیء در آیه شریفه" ما أَفاءَ اللَّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ" عبارت است از آن اموالی که بدون جنگ و خونریزی از دشمن گرفته شده باشد. و کلمه" أنفال" شامل این قسم غنیمت هم میشود، و در حقیقت فیء به منزله انفال است (2).
و در مجمع البیان آمده که منهال بن عمر از علی بن الحسین (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: منظور از ذی القربی و یتامی و مساکین و ابن السبیل در آیه" وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ" قربای ما، و مسکینان ما، و ابن السبیل ما است (3).
مؤلف: این معنا در تهذیب از سلیم بن قیس از امیر المؤمنین (علیه السلام) نیز روایت شده. و در مجمع البیان بعد از نقل روایت منهال گفته است: همه فقهاء گفتهاند که منظور آیه، یتامای عموم مردم است، و همچنین مساکین و ابنای سبیل. و این معنا از ائمه (علیه السلام) هم روایت شده (4).
و در کافی به سند خود از زراره نقل کرده که از حضرت باقر و حضرت صادق (علیه السلام) شنیده که فرمودند: خدای تعالی امور خلق خود را به پیامبرش تفویض نموده تا معلوم کند اطاعتشان چگونه است، آن گاه این آیه را تلاوت فرمودند: " ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا" (5).
مؤلف: روایات در این معنا از ائمه اهل بیت (علیه السلام) بسیار وارد شده، و مراد از" واگذار نمودن امور خلق" به طوری که از روایات برمیآید، امضایی است که خدای تعالی از تشریعات رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نموده، و اطاعت آن جناب را در آن تشریعات واجب ساخته، و ولایت و سرپرستی مردم را به آن جناب واگذار نموده. این است معنای تفویض نه اینکه از خود سلب اختیار نموده، و امور را به کلی به آن جناب واگذار کرده
باشد، چون چنین چیزی عقلا محال است.
و نیز در همان کتاب به سند خود از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که در ضمن حدیثی فرمود: ایمان اجزایی دارد که به هم متصلند، پس ایمان خود یک خانه است، هم چنان که اسلام یک خانه، و کفر یک خانه است (و لذا میگویند: فلان جا دار الایمان است، یا دار الکفر است) (1).
و در کتاب محاسن به سند خود از ابی عبیده از امام باقر (علیه السلام) روایت شده که در ضمن حدیثی فرمود: ای زیاد! وای بر تو، مگر دین بجز حب چیز دیگری است. مگر نمیبینی کلام خدای را که میفرماید: " إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ". آیا به کلام خدا نظر نمیکنید که به محمد (صلوات اللَّه علیه) فرموده: " حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ- ایمان را محبوب دلهایتان کرد، و آن را در دلهایتان بیاراست". و نیز فرموده: " یُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَیْهِمْ- دوست میدارند مسلمانانی را که به سویشان هجرت میکنند". آن گاه فرمود: پس دین همان حب است، و حب هم دین است (2).
و در مجمع البیان میگوید: در حدیثی آمده که بخل و ایمان در قلب هیچ مسلمانی جمع نمیشود، و همچنین غبار در راه خدا و دود جهنم در جوف مرد مسلمانی جمع نمیشود (3).
و در کتاب فقیه آمده که: فضل بن ابی قره سمندی گفته است: امام صادق (علیه السلام) به من فرمود: آیا میدانی" شحیح" کیست؟ عرضه داشتم: شحیح همان بخیل است. فرمود: نه، شحیح از بخیل بدتر است، برای اینکه بخیل به معنای کسی است که از آنچه خودش دارد بخل میورزد، و در راه خدا نمیدهد، ولی شحیح کسی است که حتی از آنچه در دست مردم است بخل میورزد، نه خودش به کسی چیزی میدهد، و نه میگذارد دیگران بدهند، و حتی هیچ چیزی در دست مردم نمیبیند، مگر اینکه آرزو میکند از آن او میبود، چه از حلال و چه از حرام، و به هیچ رزقی از خدای عز و جل قانع نمیشود (4)..]
أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ نافَقُوا یَقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ وَ لا نُطِیعُ فِیکُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّکُمْ وَ اللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ (11) لَئِنْ أُخْرِجُوا لا یَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا یَنْصُرُونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَیُوَلُّنَّ الْأَدْبارَ ثُمَّ لا یُنْصَرُونَ (12) لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِی صُدُورِهِمْ مِنَ اللَّهِ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ (13) لا یُقاتِلُونَکُمْ جَمِیعاً إِلاَّ فِی قُریً مُحَصَّنَةٍ أَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدِیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِیعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّی ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْقِلُونَ (14) کَمَثَلِ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِیباً ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ (15)
کَمَثَلِ الشَّیْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِینَ (16) فَکانَ عاقِبَتَهُما أَنَّهُما فِی النَّارِ خالِدَیْنِ فِیها وَ ذلِکَ جَزاءُ الظَّالِمِینَ (17)
آیا به وضع کسانی که نفاق ورزیدند نیندیشیدی که به برادران خود، یعنی به آنهایی که از اهل کتاب کافر شدند، میگویند: اگر مسلمانان شما را از دیارتان بیرون کنند ما نیز مطمئنا با شما بیرون خواهیم شد و در باره شما احدی را ابدا اطاعت نخواهیم کرد و اگر با شما جنگ کنند بطور یقین و حتما یاریتان خواهیم نمود و خدا شهادت میدهد به اینکه ایشان دروغگویند (11).
و مسلما اگر بنی النضیر از دیارشان بیرون شوند این منافقین با آنان بیرون نخواهند رفت و اگر با ایشان بجنگند یاریشان نخواهند نمود و بر فرض هم که یاریشان کنند در وسط کارزار فرار خواهند کرد و آن وقت خودشان هم یاری نخواهند شد (12).
شما مسلمانان در نظر آنان ترسناکترید از خدا و این بدان جهت است که ایشان مردمی نفهمند (13).
اینها دسته جمعی با شما نمیجنگند مگر در داخل قریههای محکم و یا از پس دیوارها. شجاعتشان بین خودشان شدید است تو آنان را متحد میبینی ولی دلهایشان پراکنده است و این بدان جهت است که مردمی بیتعقلاند (14).
وضع آنان درست مثل کسانی است که قبل از ایشان در همین سالهای نزدیک وبال کار خود را چشیدند و عذابی الیم هم در پی دارند (15).
درست مثل شیطان که به انسان گفت کافر شو و چون کافر شد گفت من از تو بیزارم من از خدا میترسم که رب العالمین است (16).
در نتیجه عاقبت آن شیطان و آن انسان کافر این شد که هر دو برای ابد در آتشند و همین است کیفر ستمکاران (17).
این آیات به حال منافقین و وعدههایی که به مردم بنی النضیر دادند که اگر با مسلمین بجنگید کمکتان میکنیم، و اگر بیرون بروید با شما میآییم، و نیز به خلف وعدهشان اشاره میکند.
" أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ نافَقُوا یَقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ..."
کلمه" اخوان" جمع" اخوة" است، و کلمه" اخوة" جمع" أخ- برادر" است. و کلمه" اخوة"- به ضم همزه و ضم خاء- به معنای مشترک بودن دو نفر در انتسابشان به یک پدر است. این معنای اصلی اخوت است، ولی بعدها در معنایش توسعه داده، در افراد مشترک در یک عقیده، و یا مشترک در صداقت و امثال آن نیز استعمال شده، البته کلمه" اخوة" بیشتر در همان معنای اصلی به کار میرود. و به طوری که گفتهاند: بیشتر مورد استعمال" اخوان" اشتراک در اعتقاد و امثال آن است.
استفهامی که در ابتدای آیه آمده استفهام تعجبی است. و منظور از جمله" الَّذِینَ نافَقُوا"
عبد اللَّه بن ابی و یاران او است. و مراد از" برادران ایشان از اهل کتاب" به طوری که سیاق شهادت میدهد همان یهودیان بنی النضیر است، برای اینکه مفاد آیات این است که این کفار از اهل کتاب که برادران منافقین بودهاند مردمی بودهاند که امرشان دائر شده بین ماندن و جنگیدن بعد از جنگیدن قومی دیگر، و یا ترک وطن کردن و رفتن. و چنین مردمی جز همان مردم بنی النضیر نمیتوانند باشند، چون تنها آنها بودند که بعد از بنی قینقاع چنین سرنوشتی پیدا کردند.
" لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ وَ لا نُطِیعُ فِیکُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّکُمْ"- این آیه حکایت کلام منافقین است، و حرف لام در جمله" لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ" لام قسم است. و معنایش این است که: ما سوگند میخوریم که هر گاه مسلمانان شما را از دیارتان بیرون کنند ما نیز از دیار خود بیرون شده، همه جا با شما میآییم، نه از شما جدا شویم، و نه در جدا شدن از شما سخن کسی را گوش دهیم. و اگر مسلمانان به جنگ شما آیند به یاریتان آییم.
" وَ اللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ"- در این جمله آشکار و صریح میفرماید: منافقین به این وعده خود وفا نخواهند کرد.
" لَئِنْ أُخْرِجُوا لا یَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا یَنْصُرُونَهُمْ" در جمله قبلی به طور اجمال وعده منافقین را تکذیب میکرد. و در این قسمت از آیه به طور تفصیل آن را تکذیب نموده، لام سوگند را به منظور تاکید تکرار میکند. و معنایش این است که: سوگند میخورم، که اگر بنی النضیر از دیارشان بیرون شوند، منافقین با ایشان بیرون نخواهند رفت. و باز سوگند میخورم که اگر به جنگ مبتلا شوند یاریشان نخواهند کرد (1)
مترجم.
." وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَیُوَلُّنَّ الْأَدْبارَ ثُمَّ لا یُنْصَرُونَ" این جمله اشاره است به اینکه: بر فرضی که جنگی واقع شود- که ابدا واقع نمیشود و نشد- جنگی با دوام نخواهد بود، و یاری منافقین سودی به حال یهودیان نخواهد داشت، بلکه خود آنان پا به فرار خواهند گذاشت، و بدون اینکه کسی یاریشان کند همه هلاک خواهند شد.م.
1) این آیه شریفه را باید از اخبار غیبی قرآن شمرد، برای اینکه هم در عصر نزول به صحت رسید و منافقین با همه تاکیدی که در حمایت خود از بنی النضیر نمودند در هنگام کوچ کردن بنی النضیر حمایتی از آنان نکردند و حتی یک نفر هم از ایشان با بنی النضیر کوچ نکرد با اینکه بسیاری از آنان خود از قبیله بنی النضیر بودند، و هم در قرون گذشته به صحت رسیده که هیچگاه به وعدههای پوچ خود وفا نکردند.
" لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِی صُدُورِهِمْ مِنَ اللَّهِ..."
همه ضمیرهای جمع به منافقین برمیگردد. و کلمه" رهبة" به معنای خشیت و ترس است. و این آیه شریفه جمله" وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَیُوَلُّنَّ الْأَدْبارَ" را تعلیل نموده، بیان میکند که چرا در فرض یاری دادن فرار میکنند. میفرماید: علتش این است که منافقین از شما مسلمانان بیشتر میترسند تا از خدا، و به همین جهت اگر به جنگ شما آیند در مقابل شما تاب مقاومت نمیآورند. این علت را با علتی دیگر تعلیل نموده، میفرماید: علت بیشتر ترسیدنشان این است که مردمی نادان هستند: " ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ". و اشاره با کلمه" ذلک" به بیشتر ترسیدنشان از مؤمنین است، و معنایش چنین است: اینکه گفتیم از شما بیشتر میترسند تا از خدا، علتش این است که مردمی بیشعورند، یعنی آن طور که باید نمیفهمند. و اگر حقیقت امر را میفهمیدند، دستگیرشان میشد که زمام امر به دست خداست، نه به دست غیر خدا، حال این غیر خدا چه مسلمانان باشند، و چه دیگران غیر از خدای تعالی کسی قادر بر هیچ عمل خیر یا شر و نافع و ضاری نیست مگر به حول و قوه او.
پس منافقین نباید از کسی جز خدا بترسند.
" لا یُقاتِلُونَکُمْ جَمِیعاً إِلَّا فِی قُریً مُحَصَّنَةٍ أَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ..."
این آیه شریفه هم اثر رهبت منافقین از مسلمین را بیان میکند، و هم اثر بزدلی یهودیان را. میفرماید: بنی النضیر و منافقین هر دو طایفه از جنگیدن با شما در فضای باز خودداری میکنند، و جز در قلعههای محکم و یا از پس و پشت دیوارها با شما کارزار نمیکنند.
" بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدِیدٌ"- یعنی شجاعت و دلاوریشان در بین خودشان شدید است، اما همین که با شما روبرو میشوند خدای تعالی رعبی از شما به دلهایشان میافکند، و در نتیجه از شما سخت میترسند.
" تَحْسَبُهُمْ جَمِیعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّی"- تو ای پیامبر! ایشان را متحد و متشکل میبینی، و میپنداری که با هم الفت و اتحاد دارند، ولی اینطور نیست، دلهایشان متفرق و پراکنده است، و همین عامل قوی برای خواری و بیچارگی ایشان است. و علت آن پراکندگی هم این است که مردمی فاقد تعقلند، چون اگر تعقل میداشتند متحد گشته آرای خود را یکی میکردند.
" کَمَثَلِ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِیباً ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ" کلمه" وبال" به معنای عاقبت بد است. و کلمه" قریبا" قائم مقام ظرف است، و به همین جهت منصوب شده، یعنی" در زمانی نزدیک".
و جمله" کمثل" خبری است که مبتدای آن حذف شده، تقدیرش" مثلهم کمثل..." است. و معنای آیه این است که: مثل یهودیان بنی النضیر در عهدشکنی، و در اینکه منافقین وعده دروغی نصرت به آنان دادند، و سرانجام کارشان به جلای وطن انجامید، مثل اقوامی است که در این نزدیکیها قبل از ایشان بودند. و منظور از آن اقوام" بنی قینقاع" است که تیره دیگری از یهودیان مدینه بودند، آنها هم بعد از جنگ بدر عهدشکنی کردند، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از سرزمین مدینه بیرونشان کرد، و به سرزمین اذرعات فرستاد. منافقین به آنها هم نیرنگ زدند وعده داده بودند که در باره آنان با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) صحبت میکنند و نمیگذارند آن جناب بیرونشان کند. و بنی قینقاع فریب آنان را خورده سرانجام از مدینه بیرون شدند، و وبال کار خود را چشیدند، و در آخرت عذابی الیم دارند.
بعضی از مفسرین (1)گفتهاند: منظور از جمله" الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ" کفار مکه است که در جنگ بدر وبال کفر خود را چشیدند. ولی بیان قبلی با سیاق آیه بهتر میسازد.
به هر حال مثلی که در آیه شریفه زده شده برای قوم بنی النضیر است، نه برای منافقین، چون از سیاق این طور استفاده میشود.
" کَمَثَلِ الشَّیْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ..."
از ظاهر سیاق برمیآید که این مثل بیانگر حال منافقین باشد، که بنی النضیر را فریب داده، وعده نصرتشان دادند، و به آن عمل نکرده، در هنگام حاجت و سختی تنهایشان گذاشتند.
و باز از ظاهر سیاق استفاده میشود که منظور از شیطان، ابلیس، و منظور از انسان، آدم ابو البشر نیست، بلکه منظور از اولی جنس شیطان، و از دومی جنس آدمیان است که شیطان هر انسانی او را به سوی کفر دعوت نموده و برای اینکه دعوتش را بپذیرد متاعهای زندگی دنیا را در نظرش زینت داده، و روگردانی از حق را با وعدههای دروغی و آرزوهای بیجا در نظر وی جلوه میدهد، و او را گرفتار کفر میسازد، به طوری که در طول عمر از کفر خود خرسندی هم میکند تا آنکه نشانههای مردن یکی پس از دیگری برسند، آن وقت به تدریج میفهمد آرزوهایی که شیطانش در دلش افکنده سرابی بیش نبوده و یک عمر فریب آن
1) مجمع البیان، ج 9، ص 264.
سراب را خورده، و با خیال بازی میکرده، آن وقت همان شیطان خود را کنار کشیده، میگوید: من از تو و رفتار تو بیزارم، و نه تنها به وعدههایش عمل نمیکند، بلکه این سوز را هم به او میگذارد که" إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِینَ".
و کوتاه سخن آنکه: مثل منافقین در اینکه مردم بنی النضیر را به مخالفت با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) واداشته، و وعده نصرتشان دادند، و سپس بیوفایی کرده، وعده خود را خلف نمودند، نظیر مثل شیطان است در اینکه انسان را به سوی کفر میخواند، و با وعدههای دروغیاش فریبش داده، به کفر وادارش میکند. و در آخر از او بیزاری جسته، بعد از یک عمر کفر ورزیدن، در روزی که بسیار به کمک نیازمند است تنهایش میگذارد.
بعضی از مفسرین (1) گفتهاند: مراد از آوردن این مثل، اشاره به داستان برصیصای عابد است که شیطان زنای با زنی را در نظرش جلوه داد، و در آخرش به کفرش هم کشانید که داستانش در بحث روایتی آینده- ان شاء اللَّه تعالی- خواهد آمد.
بعضی (2) دیگر گفتهاند: منظور از این مثل که فرمود" کَمَثَلِ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِیباً" بیان حال کفار مکه در روز جنگ بدر است که نقل این قول در سابق هم گذشت. و مراد از کلمه" انسان" در این مثل ابو جهل است. و منظور از اینکه فرموده" شیطان به او گفت کفر بورز" همان داستانی است که خدای تعالی در این خصوص نقل نموده است: " وَ إِذْ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ وَ قالَ لا غالِبَ لَکُمُ الْیَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَ إِنِّی جارٌ لَکُمْ فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَکَصَ عَلی عَقِبَیْهِ وَ قالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکُمْ إِنِّی أَری ما لا تَرَوْنَ إِنِّی أَخافُ اللَّهَ وَ اللَّهُ شَدِیدُ الْعِقابِ" (1).
بنا بر این احتمال، گفتار شیطان که گفت" إِنِّی أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِینَ" کلامی جدی بوده است، چون میترسیده همان فرشتگانی که در بدر نازل شده بودند تا مؤمنین را یاری کنند، او را عذاب کنند. و اما بنا بر دو وجه قبلی، گفتار مذکور جدی نبوده، بلکه نوعی استهزاء و خوار داشتن بوده است.
1) زمانی که شیطان برای ایشان اعمالشان را جلوه داد و گفت که امروز احدی از مردم نیست که بتواند شما را شکست دهد، و من به شما تامین میدهم، ولی همین که دو صف در برابر هم قرار گرفتند، پای خود را عقب کشید و گفت من از شما بیزارم، من چیزهایی میبینم که شما نمیبینید، و من از خدا میترسم که خدا شدید العقاب است. سوره انفال، آیه 48.
" فَکانَ عاقِبَتَهُما أَنَّهُما فِی النَّارِ خالِدَیْنِ فِیها وَ ذلِکَ جَزاءُ الظَّالِمِینَ" از ظاهر آیه برمیآید که ضمیرهای تثنیه به شیطان و انسان برمیگردد که نامشان در ضمن مثل گذشته آمده بود. در نتیجه در این آیه عاقبت شیطان در فریبکاریاش و عاقبت انسان در فریب خوردن و گمراه شدنش بیان شده، و در آن اشاره شده که این عاقبت هم عاقبت منافقین است در وعدههای دروغین که به بنی النضیر دادند، و هم عاقبت بنی النضیر است در فریب خوردنشان از وعدههای دروغی منافقین، و در اصرارشان بر مخالفت با رسول خدا (صلی الله علیه و آله). و معنای آیه روشن است.
در الدر المنثور است که ابن اسحاق، ابن منذر، و ابو نعیم- در کتاب دلائل- از ابن عباس روایت کردهاند که گروهی از قبیله بنی عوف بن حارث- که عبد اللَّه بن ابی بن سلول، و ودیعة بن مالک، و سوید، و داعس از ایشان بودند- شخصی را نزد بنی النضیر فرستادند که قلعههای خود را خالی نکنید، و ایستادگی کنید و ما به آسانی شما را تسلیم دشمن نمیکنیم، و اگر کارتان به جنگ بیانجامد با دشمن شما میجنگیم، و اگر به جلای وطن بکشد، با شما میآییم، و ما نیز جلای وطن میکنیم. بنی النضیر به امید یاری آنان تن به جنگ دادند، ولی منافقین یاریشان نکردند، برای اینکه خدا ترس از مسلمانان را در دلهایشان بیفکند.
به ناچار بنی النضیر از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خواهش کردند به ریختن خون ایشان نپردازد، و به جلای وطن ایشان رضایت دهد، و قبول کردند که بیش از بار یک شتر از اموال خود نبرند، و هر چه حلقه (گویا منظور طلا آلات باشد) دارند نیز با خود نبرند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هم این تقاضا را پذیرفت. و بنی النضیر (برای اینکه خانههایشان سالم به دست مسلمین نیفتد) آنها را خراب کردند، و آن را (گویا منظور اثاث است) بر پشت شتر خود نهاده روانه خیبر شدند، و بعضی هم به شام رفتند (1).
مؤلف: این روایت با تعدادی از روایات که میگفت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آغاز شرط کرد که بیش از بار یک شتر نبرند، منافات دارد، چون در آن روایات آمده که بنی النضیر اول این پیشنهاد را نپذیرفتند، و در آخر وقتی از روی ناچاری پذیرفتند، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) قبول نکرد، و فرمود: اجازه ندارید به غیر از زن و بچه خود
1) الدر المنثور، ج 6، ص 199.
چیزی ببرید. و آنها ناگزیر شدند دست خالی بیرون شوند، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به هر سه نفر از آنان یک شتر و یک مشک آب داد.
و نیز در همان کتابست که ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده که در تفسیر آیه شریفه" أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ نافَقُوا" گفته است: اینها عبارت بودند از عبد اللَّه بن ابی بن سلول، رفاعة بن تابوت، عبد اللَّه بن نبتل، اوس بن قیظی، و برادرانشان (1)از بنی النضیر (2).
مؤلف: منظور روایت این نیست که تنها این نامبردگان، در این توطئه دست داشتهاند، پس با روایت قبلی که افراد دیگری را نام میبرد منافات ندارد.
و باز در الدر المنثور است که ابن ابی الدنیا- در کتاب مکائد الشیطان- و ابن مردویه، و بیهقی در- کتاب شعب الایمان- از عبید بن رفاعة دارمی- و او سند را میرساند به رسول خدا- که راوی گفت، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: در بنی اسرائیل راهبی بود. شیطان، دختری را بیمار کرد، و به دل خانوادهاش انداخت که دوای درد دخترتان نزد فلان راهب است. دختر را نزد راهب بردند، او از نگهداری دختر امتناع میکرد، و ایشان اصرار میکردند تا سرانجام قبول کرد، و دختر نزد راهب بماند.
روزی شیطان راهب را وسوسه کرد، و کامگیری از او را در نظر وی زینت داد، و هم چنان او را وسوسه کرد تا آنکه دختر را حامله کرد، بعد از آنکه دختر حامله شد، شیطان به دلش انداخت که هم اکنون رسوا خواهی شد او را بکش، و اگر خانوادهاش آمدند که دختر ما چه شد بگو دخترتان مرد. راهب دختر را کشت، و دفن کرد. از سوی دیگر شیطان نزد خانواده دختر رفت، و گفت: راهب دخترتان را حامله کرد و سپس او را کشت، خانواده دختر نزد راهب آمدند که دختر ما چه شد؟ گفت دخترتان مرد، خانواده دختر، راهب را دستگیر کردند.
شیطان به سوی او برگشت، و گفت: من بودم که جنایت تو را به خانواده دختر گزارش دادم، و من بودم که تو را به این گرفتاری دچار ساختم، حال اگر هر چه گفتم اطاعت کنی نجات مییابی، راهب قبول کرد. گفت: باید دو نوبت برایم سجده کنی. راهب دو بار برای شیطان سجده کرد. و آیه شریفه" کَمَثَلِ الشَّیْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اکْفُرْ..." اشاره به این داستان دارد (3).
مؤلف: این قصه معروف است، و به طور مختصر و یا مفصل در روایات بسیاری آمده است.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ (18) وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ (19) لا یَسْتَوِی أَصْحابُ النَّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ (20) لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ (21) هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ (22)
هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ (23) هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی یُسَبِّحُ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (24)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! از خدا بترسید. و هر انسانی منتظر رسیدن به اعمالی که از پیش فرستاده باشد. و از خدا بترسید چون خدا با خبر است از آنچه میکنید (18).
و مانند آن کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند و خدا هم خود آنان را از یاد خودشان ببرد و ایشان همان فاسقانند (19).
اصحاب دوزخ و اصحاب بهشت یکسان نیستند و معلوم است که بهشتیان رستگارند (20).
اگر، این قرآن را بر کوهی نازل کرده بودیم مسلما او را میدیدی که خاشع و از ترس خدا متلاشی میشود. این مثلهایی است که برای مردم میزنیم تا شاید به فکر بیفتند (21).
او اللَّه است که هیچ معبودی به جز او نیست عالم به غیب و آشکار است او رحمان و رحیم است (22).
او اللَّه است که هیچ معبودی جز او نیست ملک و منزه است، سلام و ایمنی دهنده است مسلط و مقتدر است جبار و متکبر است، آری اللَّه منزه است از آن شرکها که برایش میورزند (23).
او اللَّه است که آفریننده و پدید آورنده و صورتگر است او اسمایی حسنی دارد آنچه در آسمانها و زمین است تسبیحگوی اویند و او عزیزی است حکیم (24).
مضمونی که این آیات شریفه دارد به منزله نتیجهای است که از آیات سوره گرفته میشود. در سوره به مخالفت و دشمنی یهودیان بنی النضیر و عهدشکنی آنان اشاره شده که همین مخالفتشان آنان را به خسران در دنیا و آخرت افکند. و نیز در سوره آمده که منافقین، بنی النضیر را در مخالفت با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تحریک میکردند، و همین باعث هلاکتشان شد، و سبب حقیقی در این جریان این بود که این مردم در اعمال خود، خدا را رعایت نمیکردند و او را فراموش نموده، و خدا هم ایشان را به فراموشی سپرد، نتیجهاش این شد که خیر خود را اختیار نکردند، و آنچه مایه صلاح دنیا و آخرتشان بود بر نگزیدند، و در آخر سرگردان و هلاک شدند.
پس بر کسی که ایمان به خدا و رسول و روز جزا دارد واجب است که پروردگار خود را به یاد آورد، و او را فراموش ننماید، و ببیند چه عملی مایه پیشرفت آخرت او است، و به درد آن روزش میخورد که به سوی پروردگارش برمیگردد. و بداند که عمل او هر چه باشد علیه او حفظ میشود، و خدای تعالی در آن روز به حساب آن میرسد، و او را بر طبق آن محاسبه و جزا میدهد، جزائی که دیگر از او جدا نخواهد شد.
و این همان هدفی است که آیه" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ" دنبال نموده، مؤمنین را وادار میکند که به یاد خدای سبحان باشند، و او را فراموش نکنند، و مراقب اعمال خود باشند، که چه میکنند، صالح آنها کدام، و طالحش کدام است، چون سعادت زندگی آخرتشان به اعمالشان بستگی دارد. و مراقب باشند که جز اعمال صالح انجام ندهند، و صالح را هم خالص برای رضای خدا به جای آورند، و این مراقبت را استمرار دهند، و همواره از نفس خود حساب بکشند، و هر عمل نیکی که در کردههای خود
یافتند خدا را شکرگزارند، و هر عمل زشتی دیدند خود را توبیخ نموده، نفس را مورد مؤاخذه قرار دهند، و از خدای تعالی طلب مغفرت کنند. و ذکر خدای تعالی به ذکری که لایق ساحت عظمت و کبریایی او است یعنی ذکر خدا به اسمای حسنی و صفات علیای او که قرآن بیان نموده تنها راهی است که انسان را به کمال عبودیت میرساند، کمالی که انسان، ما فوق آن، دیگر کمالی ندارد.
و این بدان جهت است که انسان عبد محض، و مملوک طلق برای خدای سبحان است، و غیر از مملوکیت چیزی ندارد، از هر جهت که فرض کنی مملوک است و از هیچ جهتی استقلال ندارد. هم چنان که خدای عز و جل مالک او است، از هر جهت که فرض شود.
و او از هر جهت دارای استقلال است. و معلوم است که کمال هر چیزی خالص بودن آنست، هم در ذاتش و هم در آثارش. پس کمال انسانی هم در همین است که خود را بندهای خالص، و مملوکی برای خدا بداند، و برای خود هیچگونه استقلالی قائل نباشد، و از صفات اخلاقی به آن صفتی متصف باشد، که سازگار با عبودیت است، نظیر خضوع و خشوع و ذلت و استکانت و فقر در برابر ساحت عظمت و عزت و غنای خدای عز و جل. و اعمال و افعالش را طبق اراده او صادر کند، نه هر چه خودش خواست. و در هیچ یک از این مراحل دچار غفلت نشود، نه در ذاتش، و نه در صفاتش و نه در افعالش.
و همواره به ذات و افعالش نظیر تبعیت محض و مملوکیت صرف داشته باشد، و داشتن چنین نظری دست نمیدهد مگر با توجه باطنی به پروردگاری که بر هر چیز شهید و بر هر چیز محیط، و بر هر نفس قائم است. هر کس هر چه بکند او ناظر عمل او است و از او غافل نیست، و فراموشش نمیکند.
در این هنگام است که قلبش اطمینان و سکونت پیدا میکند، هم چنان که فرموده:
" أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ" (1)، و در این هنگام است که خدای سبحان را به صفات کمالش میشناسد، آن صفاتی که اسمای حسنایش حاکی از آن است. و در قبال این شناسایی صفات عبودیت و جهات نقصش برایش آشکار میگردد، هر قدر خدا را به آن صفات بیشتر بشناسد خاضعتر، خاشعتر، ذلیلتر، و فقیرتر، و حاجتمندتر میشود.
و معلوم است که وقتی این صفات در آدمی پیدا شد، اعمال او صالح میگردد و ممکن نیست عمل طالحی از او سر بزند، برای اینکه چنین کسی دائما خود را حاضر درگاه میداند، و همواره به یاد خداست، هم چنان که خدای تعالی فرموده:
1) سوره رعد، آیه 28.
" وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَ خِیفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ وَ لا تَکُنْ مِنَ الْغافِلِینَ إِنَّ الَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ لا یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ یُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ یَسْجُدُونَ" (1)، و نیز فرموده: " فَإِنِ اسْتَکْبَرُوا فَالَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ یُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ هُمْ لا یَسْأَمُونَ" (2).
و آیه شریفه" لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ"- تا آخر آیات مورد بحث- با در نظر گرفتن سیاقی که دارند، به همین معارفی که ما خاطرنشان کردیم- یعنی شناختن خدا به صفات کمالش، و شناختن نفس به صفاتی مقابل آن صفات، و به عبارتی دیگر: به صفات نقص و حاجت- اشاره میکنند.
" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ..."
در این آیه شریفه مؤمنین را به تقوی و پروای از خدا امر نموده، و با امری دیگر دستور میدهد که در اعمال خود نظر کنند، اعمالی که برای روز حساب از پیش میفرستند. و متوجه باشند که آیا اعمالی که میفرستند صالح است، تا امید ثواب خدا را داشته باشند، و یا طالح است. و باید از عقاب خدا بهراسند، و از چنان اعمالی توبه نموده نفس را به حساب بکشند.
اما امر اول، یعنی تقوی، که در احادیث به ورع و پرهیز از حرامهای خدا تفسیر شده، و با در نظر گرفتن اینکه تقوی هم به واجبات ارتباط دارد، و هم به محرمات، لا جرم عبارت میشود از: اجتناب از ترک واجبات، و اجتناب از انجام دادن محرمات.
و اما امر دوم، یعنی نظر کردن در اعمالی که آدمی برای فردایش از پیش میفرستد، امری دیگری است غیر از تقوی. و نسبتش با تقوی نظیر نسبتی است که یک نظر اصلاحی از ناحیه صنعتگری در صنعت خود برای تکمیل آن صنعت دارد، همان طور که هر صاحب عملی و هر صانعی در آنچه کرده و آنچه ساخته نظر دقیق میکند، ببیند آیا عیبی دارد یا نه، تا اگر عیبی در آن دید در رفع آن بکوشد، و یا اگر از نکتهای غفلت کرده آن را جبران کند، همچنین یک مؤمن نیز باید در آنچه کرده دوباره نظر کند، ببیند اگر عیبی داشته آن را برطرف سازد.
پس بر همه مؤمنین واجب است از خدا پروا کنند، و تکالیفی که خدای تعالی متوجه ایشان کرده به نحو احسن و بدون نقص انجام دهند، نخست او را اطاعت نموده، از نافرمانیش بپرهیزند، و بعد از آنکه اطاعت کردند، دوباره نظری به کردههای خود بیندازند، چون این
1) پروردگارت را در نفس خود و از روی تضرع و ترس و بدون سر و صدا صبح و شام بیاد آر، و از غافلان مباش. آنان که نزد پروردگار تواند از عبادت او سرپیچی نداشته، تسبیحش میگویند، و برایش سجده میکنند. سوره اعراف، آیه 205 و 206.
2) حال اگر استکبار ورزیدند باکی نیست، برای اینکه آنان که نزد پروردگار تواند او را شب و روز تسبیح گفته، و خسته نمیشوند. سوره حم سجده، آیه 38.
اعمال مایه زندگی آخرتشان است که امروز از پیش میفرستند، با همین اعمال به حسابشان میرسند تا معلوم کنند آیا صالح بوده یا نه. پس خود آنان باید قبلا حساب اعمال را برسند تا اگر صالح بوده امید ثواب داشته باشند، و اگر طالح بوده از عقابش بترسند، و به درگاه خدا توبه برده، از او طلب مغفرت کنند.
و این وظیفه، خاص یک نفر و دو نفر نیست، تکلیفی است عمومی، و شامل تمامی مؤمنین، برای اینکه همه آنان احتیاج به عمل خود دارند، و خود باید عمل خود را اصلاح کنند، نظر کردن بعضی از آنان کافی از دیگران نیست. چیزی که هست در بین مؤمنین کسانی که این وظیفه را انجام دهند، بسیار کمیاباند، به طوری که میتوان گفت نایاباند. و جمله" و لتنظر نفس" که کلمه نفس را مفرد و نکره آورده، به همین نایابی اشاره دارد.
پس اینکه فرمود: " وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ" خطابی است به عموم مؤمنین، و لیکن از آنجا که عامل به این دستور در بین اهل ایمان و حتی در بین اهل تقوی از مؤمنین در نهایت قلت است، بلکه میتوان گفت وجود ندارد، برای اینکه مؤمنین و حتی افراد معدودی که از آنان اهل تقوی هستند، همه مشغول به زندگی دنیایند، و اوقاتشان مستغرق در تدبیر معیشت و اصلاح امور زندگی است، لذا آیه شریفه خطاب را به صورت غیبت آورده، آن هم به طور نکره و فرموده: نفسی از نفوس باید که بدانچه میکند نظر بیفکند. و این نوع خطاب با اینکه تکلیف در آن عمومی است، به حسب طبع دلالت بر عتاب و سرزنش مؤمنان دارد. و نیز اشاره دارد بر اینکه افرادی که شایسته امتثال این دستور باشند در نهایت کمی هستند.
" ما قدمت لغد"- این جمله استفهامی از ماهیت عملی است که برای فردای خود ذخیره میکند، و هم بیانگر کلمه" نظر" است. ممکن هم هست کلمه" ما" را در آن موصوله بگیریم، و بگوییم موصول وصلهاش متعلق به نظر است.
در صورت استفهام معنا چنین میشود: " باید نفسی از نفوس نظر کند چه عملی برای فردای خود از پیش فرستاده". و بنا بر این که موصول وصله باشد معنا چنین میشود: " باید نفسی از نفوس نظر کند در آنچه برای فردای خود از پیش فرستاده".
و مراد از کلمه" غد- فردا" روز قیامت است، که روز حسابرسی اعمال است. و اگر از آن به کلمه" فردا" تعبیر کرده برای این است که بفهماند قیامت به ایشان نزدیک است، آن چنان که فردا به دیروز نزدیک است، هم چنان که در آیه" إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیداً وَ نَراهُ قَرِیباً" (1)به این نزدیکی تصریح کرده است.
1) ایشان آن را دور میپندارند، ولی ما نزدیکش میبینیم. سوره معارج، آیه 6.
و معنای آیه چنین است: ای کسانی که ایمان آوردهاید با اطاعت از خدا تقوی به دست آورید، اطاعت در جمیع اوامر و نواهیاش، و نفسی از نفوس شما باید در آنچه میکند نظر افکند، و ببیند چه عملی برای روز حسابش از پیش میفرستد، آیا عمل صالح است، یا عمل طالح. و اگر صالح است عمل صالحش شایستگی برای قبول خدا را دارد، و یا مردود است؟
و در جمله" وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ"، برای بار دوم امر به تقوی نموده، میفرماید: علت اینکه میگویم از خدا پروا کنید این است که" إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ" او با خبر است از آنچه میکنید. و تعلیل امر به تقوی به اینکه خدا با خبر از اعمال است، خود دلیل بر این است که مراد از این تقوی که بار دوم امر بدان نموده، تقوای در مقام محاسبه و نظر در اعمال است، نه تقوای در اعمال که جمله اول آیه بدان امر مینمود، و میفرمود: " اتَّقُوا اللَّهَ".
پس حاصل کلام این شد که: در اول آیه مؤمنین را امر به تقوی در مقام عمل نموده، میفرماید عمل شما باید منحصر در اطاعت خدا و اجتناب گناهان باشد، و در آخر آیه که دوباره امر به تقوی میکند، به این وظیفه دستور داده که هنگام نظر و محاسبه اعمالی که کردهاید از خدا پروا کنید، چنان نباشد که عمل زشت خود را و یا عمل صالح ولی غیر خالص خود را به خاطر اینکه عمل شما است زیبا و خالص به حساب آورید.
اینجاست که به خوبی روشن میگردد که مراد از تقوی در هر دو مورد یک چیز نیست، بلکه تقوای اولی مربوط به جرم عمل است، و دومی مربوط به اصلاح و اخلاص آن است. اولی مربوط به قبل از عمل است، و دومی راجع به بعد از عمل. و نیز روشن میگردد اینکه بعضی (1) گفتهاند: " اولی راجع به توبه از گناهان گذشته، و دومی مربوط به گناهان آینده است" صحیح نیست. و نظیر این قول گفتار بعضی (2) دیگر است که گفتهاند: امر دومی تاکید امر اولی است و بس.
وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ..."
کلمه" نسیان" که مصدر فعل" نسوا" است به معنای زایل شدن صورت معلوم از صفحه خاطر است، البته بعد از آنکه در صفحه خاطر نقش بسته بود. این معنای اصلی" نسیان" است، ولی در استعمال آن توسعه دادند، و در مطلق روگردانی از چیزی که قبلا مورد توجه بوده نیز استعمال نمودند. آیه شریفه" وَ قِیلَ الْیَوْمَ نَنْساکُمْ کَما نَسِیتُمْ لِقاءَ یَوْمِکُمْ هذا وَ مَأْواکُمُ النَّارُ وَ ما لَکُمْ مِنْ ناصِرِینَ" (1)، در معنای دوم استعمال.]
1) و گفته میشود: امروز ما شما را فراموش میکنیم، همان طور که شما در دنیا دیدار امروزتان را فراموش کرده بودید، در نتیجه منزلگاهتان آتش است، و از یاوران هیچ قسم یاوری نخواهید داشت. سوره جاثیه، آیه 34. [.....]
شده.
آیه شریفه مورد بحث به حسب لب معنا، به منزله تاکیدی برای مضمون آیه قبلی است، گویا فرموده: برای روز حساب و جزاء عمل صالح از پیش بفرستید، عملی که جانهایتان با آن زنده شود، و زنهار زندگی خود را در آن روز فراموش مکنید. و چون سبب فراموش کردن نفس فراموش کردن خدا است، زیرا وقتی انسان خدا را فراموش کرد اسمای حسنی و صفات علیای او را که صفات ذاتی انسان ارتباط مستقیم با آن دارد نیز فراموش میکند، یعنی فقر و حاجت ذاتی خود را از یاد میبرد، قهرا انسان نفس خود را مستقل در هستی میپندارد، و به خیالش چنین میرسد که حیات و قدرت و علم، و سایر کمالاتی که در خود سراغ دارد از خودش است، و نیز سایر اسباب طبیعی عالم را صاحب استقلال در تاثیر میپندارد، و خیال میکند که این خود آنهایند که یا تاثیر میکنند و یا متاثر میشوند.
اینجا است که بر نفس خود اعتماد میکند، با اینکه باید بر پروردگارش اعتماد نموده، امیدوار او و ترسان از او باشد، نه امیدوار به اسباب ظاهری، و نه ترسان از آنها، و به غیر پروردگارش تکیه و اطمینان نکند، بلکه به پروردگارش اطمینان کند.
و کوتاه سخن اینکه: چنین کسی پروردگار خود و بازگشتش به سوی او را فراموش میکند، و از توجه به خدا اعراض نموده، به غیر او توجه میکند، نتیجه همه اینها این میشود که خودش را هم فراموش کند، برای اینکه او از خودش تصوری دارد که آن نیست. او خود را موجودی مستقل الوجود، و مالک کمالات ظاهر خود، و مستقل در تدبیر امور خود میداند.
موجودی میپندارد که از اسباب طبیعی عالم کمک گرفته، خود را اداره میکند، در حالی که انسان این نیست، بلکه موجودی است وابسته، و سراپا جهل و عجز و ذلت و فقر، و امثال اینها. و آنچه از کمال از قبیل وجود، علم، قدرت، عزت، غنی و امثال آن دارد کمال خودش نیست، بلکه کمال پروردگارش است، و پایان زندگی او و نظائر او، یعنی همه اسباب طبیعی عالم، به پروردگارش است.
حاصل اینکه (1): علت فراموش کردن خویش فراموش کردن خدا است. و چون چنین بود آیه شریفه نهی از فراموشی خویشتن را به نهی از فراموش کردن خدای تعالی مبدل کرد، چون انقطاع مسبب به انقطاع سببش بلیغتر و مؤکدتر است، و به این هم اکتفاء نکرد که از فراموش کردن خدا نهیی کلی کند، و مثلا بفرماید: " و لا تنسوا اللَّه فینسیکم انفسکم- زنهار خدا رام.
1) چون فراموشی واقعی از جانب خدا محال است، و منظور از این فراموشی همین است که شما که مخلوق ما و مورد توجه ما بودید، امروز دیگر مورد اعراض ما قرار دارید. مترجم.
فراموش نکنید، که اگر بکنید خدا خود شما را از یادتان میبرد" بلکه مطلب را به بیانی اداء کرد که نظیر اعطای حکم به وسیله مثال باشد، و در نتیجه مؤثرتر واقع شود، و به قبول طرف نزدیکتر باشد، لذا ایشان را نهی کرد از اینکه از کسانی باشند که خدا را فراموش کردند. و در این تعبیر اشارهای هم به سرنوشت یهودیانی کرد که قبل از این آیه سرگذشتشان را بیان نموده بود، یعنی یهودیان بنی النضیر، و بنی قینقاع. و نیز منافقینی که حالشان در دشمنی و مخالفت با خدا و رسولش حال همان یهودیان بود.
و لذا فرمود: " وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ" و دنبالش به عنوان نتیجهگیری فرمود:
" فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ" که در حقیقت نتیجهگیری مسبب است از سبب. آن گاه دنبالش فرمود:
" أُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ" و با این جمله راهنمایی کرد بر اینکه چنین کسانی فاسقان حقیقی هستند، یعنی از زی عبودیت خارجند.
و آیه شریفه هر چند از فراموش کردن خدای تعالی نهی نموده، و فراموش کردن خویشتن را فرع آن و نتیجه آن دانسته، لیکن از آنجا که آیه در سیاق آیه قبلی واقع شده، با سیاقش دلالت میکند بر امر به ذکر خدا، و مراقبت او. سادهتر بگویم: لفظ آیه از فراموش کردن خدا نهی میکند ولی سیاق به ذکر خدا امر مینماید." لا یَسْتَوِی أَصْحابُ النَّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ" راغب میگوید کلمه" فوز" به معنای دست یافتن به خیر با حصول سلامت است (1)و سیاق آیه شهادت میدهد به اینکه مراد از" اصحاب نار" همان کسانی هستند که خدا را از یاد بردهاند. و مراد از" اصحاب جنت" آنهایند که به یاد خدا و مراقب رفتار خویشند.
و این آیه شریفه حجتی تمام بر این معنا اقامه میکند که بر هر کس واجب است به دسته یادآوران خدا و مراقبین اعمال بپیوندد، نه به آنهایی که خدا را فراموش کردند. بیان این حجت آن است که این دو طائفه- یعنی یادآوران خدا و فراموشکاران خدا و سومی ندارند- و سایرین بالأخره باید به یکی از این دو طائفه ملحق شوند، و این دو طائفه یکسان نیستند تا پیوستن به هر یک نظیر پیوستن به دیگری باشد، و آدمی از اینکه به هر یک ملحق شود پروایی نداشته باشد، بلکه یکی از این دو طائفه راجح، و دیگری مرجوح است، و عقل حکم میکند که انسان طرف راجح را بگیرد، و آن را بر مرجوح ترجیح دهد و آن طرف یادآوران خدا است، چون تنها ایشان رستگارند، نه دیگران، پس ترجیح در جانب ایشان است، در نتیجه بر هر انسانی واجب است پیوستن به آنان را اختیار کند.".
1) مفردات راغب، ماده" فوز".
" لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ..."
در مجمع البیان گفته: کلمه" تصدع" به معنای پراکنده شدن بعد از التیام است.
کلمه" تفطر" هم به همین معنا است (1).
باید دانست که زمینه آیه شریفه زمینه مثل زدن است، مثلی که اساسش تخیل است، به دلیل اینکه در ذیل آیه میفرماید: " وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ..."
و منظور آیه شریفه تعظیم امر قرآن است، به خاطر استعمالش بر معارف حقیقی و اصول شرایع و عبرتها و مواعظ و وعد و وعیدهایی که در آن است، و نیز به خاطر اینکه کلام خدا عظیم است. و معنای آیه این است که: اگر ممکن بود قرآن بر کوهی نازل شود، و ما قرآن را بر کوه نازل میکردیم، قطعا کوه را با آن همه صلابت و غلظت و بزرگی هیکل و نیروی مقاومتی که در برابر حوادث دارد، میدیدی که از ترس خدای عز و جل متاثر و متلاشی میشود، و وقتی حال کوه در برابر قرآن چنین است، انسان سزاوارتر از آن است که وقتی قرآن بر او تلاوت میشود و یا خودش آن را تلاوت میکند قلبش خاشع گردد. بنا بر این، بسیار جای تعجب است که جمعی از همین انسانها نه تنها از شنیدن قرآن خاشع نمیگردند، و دچار ترس و دلواپسی نمیشوند، بلکه در مقام دشمنی و مخالفت هم برمیآیند.
در این آیه شریفه التفاتی از تکلم مع الغیر به غیبت به کار رفته، و این بدان جهت است که بر علت حکم دلالت کرده، بفهماند اگر کوه با نزول قرآن متلاشی و نرم میشود، علتش این است که قرآن کلام خدای عز و جل است.
" وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ"- این جمله از باب به کار بردن حکمی کلی در موردی جزئی است تا دلالت کند بر اینکه حکم این مورد حکمی نو ظهور نیست، بلکه در همه موارد دیگری- که بسیار هم هست- جریان دارد.
پس اینکه فرمود: " لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلٍ" مثلی است که خدای تعالی برای مردم در امر قرآن زده تا عظمت و جلالت قدر آن را از این نظر که کلام خدا است و مشتمل بر معارفی عظیم است به ذهن مردم نزدیک سازد تا در باره آن تفکر نموده، و آن طور که شایسته آن است با آن برخورد کنند، و در صدد تحقیق محتوای آن که حق صریح است برآمده، به هدایتی که از طریق عبودیت پیشنهاد کرده مهتدی شوند، چون انسانها برای رسیدن به کمال و سعادتشان طریقی بجز قرآن ندارند، و از جمله معارفش همان مساله مراقبت و محاسبه است که آیات قبلی بدان سفارش میکرد.
1) مجمع البیان، ج 9، ص 266.
" هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ" این آیه با دو آیه بعدش هر چند در مقام شمردن طائفهای از اسمای حسنای خدای تعالی و اشاره به این نکته است که او دارای بهترین اسماء و منزه از هر نقصی است، و آنچه را که در آسمانها و زمین است شاهد بر این معنا میگیرد، و لیکن اگر آن را با مضمون آیات قبل که امر به ذکر میکرد در نظر بگیریم، از مجموع، این معنا استفاده میشود که افرادی که یادآور خدایند او را با اسمای حسنایش ذکر میکنند، و به هر اسمی از اسمای کمال خدا بر میخورند، به نقصی که در خویشتن در مقابل آن کمال است پی میبرند- دقت فرمایید.
و اگر آن را با مضمون آیه قبلی و مخصوصا جمله" مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ" در نظر بگیریم، به علت خشوع کوه و متلاشی شدن آن از ترس خدا پی میبریم. و معنای مجموع آنها چنین میشود: چگونه کوهها از ترس او متلاشی نشود، با اینکه او خدایی است که معبودی بجز او نیست، و عالم به غیب و آشکار و چنین و چنان است.
" هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ"- موصول" الذی" وصله آن، مجموعا اسمی از اسمای خدا را معنا میدهد، و آن وحدانیت خدا در الوهیت و معبودیت است. در سابق هم پارهای مطالب راجع به معنای تهلیل در تفسیر آیه شریفه" وَ إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ" (1)آوردیم.
" عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ"- کلمه" شهادت" به معنای چیزی است که مشهود و حاضر در نزد مدرک باشد، هم چنان که غیب معنای مخالف آن را میدهد. و این دو، معنایی اضافی و نسبی است، به این بیان که ممکن است یک چیز برای کسی یا چیزی غیب و برای شخصی و یا چیزی دیگر شهادت باشد. در شهود، امر دائر مدار نوعی احاطه شاهد بر موجود مشهود است، یا احاطه حسی، یا خیالی، یا عقلی، و یا وجودی. و در غیب دائر مدار نبودن چنین احاطه است.
و هر چیزی که برای ما غیب و یا شهادت باشد، از آنجا که محاط خدای تعالی و خدا محیط به آنست، قهرا معلوم او، و او عالم به آن است. پس خدای تعالی هم عالم به غیب و هم عالم به شهادت است، و غیر او هیچ کس چنین نیست، برای اینکه غیر خدا هر که باشد وجودش محدود است، و احاطه ندارد مگر بدانچه خدا تعلیمش کرده، هم چنان که قرآن کریم فرموده: " عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ" (2)و اما خود خدای تعالی غیب علی الاطلاق است، و احدی و چیزی به هیچ وجه نمیتواند به او احاطه یابد،
هم چنان که باز قرآن کریم در این باره فرموده: " وَ لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً" (1).
و اما جمله" هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ" از آنجا که در سوره فاتحه در تفسیر این دو اسم سخن رفت، دیگر تکرار نمیکنیم.
" هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ..."
کلمه" ملک"- به فتح میم و کسره لام- به معنای مالک تدبیر امور مردم، و اختیاردار حکومت آنان است. و کلمه" قدوس" مبالغه در قدس و نزاهت و پاکی را افاده میکند. و کلمه" سلام" به معنای کسی است که با سلام و عافیت با تو برخورد کند، نه با جنگ و ستیز، و یا شر و ضرر. و کلمه" مؤمن" به معنای کسی است که به تو امنیت بدهد، و تو را در امان خود حفظ کند. و کلمه" مهیمن" به معنای فائق و مسلط بر شخصی و یا چیزی است.
و کلمه" عزیز" به معنای آن غالبی است که هرگز شکست نمیپذیرد، و کسی بر او غالب نمیآید. و یا به معنای کسی است که هر چه دیگران دارند از ناحیه او دارند، و هر چه او دارد از ناحیه کسی نیست. و کلمه" جبار" صیغه مبالغه از" جبر" یعنی شکسته بند و اصلاح کننده است، و بنا بر این" جبار" کسی است که ارادهاش نافذ است. و اراده خود را بر هر کس که بخواهد به جبر تحمیل میکند. و" متکبر" آن کسی است که با جامه کبریایی خود را بنمایاند.
" سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ"- این جمله ثنائی است بر خدای تعالی، هم چنان که در- سوره بقره بعد از نقل این مطلب که کفار گفتند خدا فرزند گرفته، فرمود: " سبحانه" (2).
" هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ..."
کلمه" خالق" به معنای کسی است که اشیایی را با اندازهگیری پدید آورده باشد. و کلمه" بارئ" نیز همان معنا را دارد، با این فرق که" بارئ" پدید آورندهای است که اشیایی را که پدید آورده از یکدیگر ممتازند. و کلمه" مصور" به معنای کسی است که پدید آوردههای خود را طوری صورتگری کرده باشد که به یکدیگر مشتبه نشوند. بنا بر این، کلمات سهگانه هر سه متضمن معنای ایجاد هستند، اما به اعتبارات مختلف که بین آنها ترتیب هست، برای اینکه تصویر فرع این است که خدای تعالی بخواهد موجودات را متمایز از یکدیگر خلق کند، و این نیز فرع آنست که اصلا بخواهد موجوداتی بیافریند.
در اینجا سؤالی پیش میآید، و آن این است که چرا در دو آیه قبل بعد از نام" اللَّه"
بلافاصله کلمه توحید" لا اله الا اللَّه" را ذکر نمود و سپس اسمای خدا را شمرد، ولی در آیه مورد بحث بعد از نام" اللَّه" به شمردن اسماء پرداخت، و کلمه توحید را ذکر نکرد؟ جوابش این است که بین صفاتی که در آن دو آیه شمرده شده که یازده صفت، و یا یازده نام است، با نامهایی که در آیه مورد بحث ذکر شده فرق است، و این فرق باعث شده که در آن دو آیه کلمه توحید را بیاورد و در این آیه نیاورد، و آن فرق این است که صفات مذکور در دو آیه قبل الوهیت خدا را که همان مالکیت توأم با تدبیر است اثبات میکند، و در حقیقت مثل این میماند که فرموده باشد: " لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ" معبودی به جز خدا نیست، به دلیل اینکه او عالم به غیب و شهادت، و رحمان و رحیم و... است. و این صفات به نحو اصالت و استقلال خاص خدا است، و شریکی برای او در این استقلال نیست، چون غیر او هر کس هر چه از این صفات دارد، خدا به وی داده، پس قهرا الوهیت و استحقاق معبود شدن هم خاص او است، و به همین جهت در آخر آیه دوم فرمود: " سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ". و با این جمله اعتقاد شرک را که مذهب مشرکین است رد نمود.
و اما صفات و اسمایی که در آیه مورد بحث آمده صفاتی است که نمیتواند اختصاص الوهیت به خدا را اثبات کند، چون صفات مذکور عبارتند از: خالق، بارئ و مصور، که مشرکین هم آنها را قبول دارند. آنان نیز خلقت و ایجاد را خاص خدا میدانند، و در عین حال مدعی آنند که به غیر خدا ارباب و الهه دیگر هست که در استحقاق معبودیت شریک خدایند.
و اما اینکه در ابتدای هر سه آیه اسم جلاله" اللَّه" آمده، به منظور تاکید و تثبیت مقصود بوده، چون این کلمه علم (اسم خاص) است برای خدا، و معنایش ذات مستجمع تمامی صفات کمال است، و قهرا تمامی اسمای الهی از آن سرچشمه میگیرد.
" لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی"- این جمله اشاره به بقیه اسمای حسنی است، چون کلمه" الاسماء" هم جمع است، و هم الف و لام بر سرش آمده، و از نظر قواعد ادبی جمع دارای الف و لام افاده عموم میکند.
" یُسَبِّحُ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ"- یعنی هر آنچه مخلوق که در عالم است حتی خود آسمانها و زمین تسبیحگوی اویند. و ما در سابق مکرر پیرامون اینکه تسبیح موجودات چه معنا دارد بحث کردیم.
این آیات سهگانه با جمله" وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ" ختم شده یعنی او غالبی است شکست ناپذیر، و کسی است که افعالش متقن است، نه گزاف و بیهوده. پس نه معصیت
گناهکاران او را در آنچه تشریع کرده و بشر را به سویش میخواند عاجز میسازد، و نه مخالفت معاندان، و نه پاداش مطیعان و اجر نیکوکاران در درگاهش ضایع میگردد.
و همین عنایت که گفتیم باعث شد گفتار در سه آیه با ذکر اسم" عزیز" و" حکیم" ختم شود، و به طور اشاره بفهماند که کلام او هم عزیز و حکیم است، باعث شد که در آغاز هر سه آیه نام اللَّه تکرار شده، و مقدم بر سایر اسماء ذکر شود. و نیز باعث شد که اسم عزیز با اسم حکیم دوباره ذکر شود، با اینکه در وسط آیه دوم ذکر شده بود.
و اینکه گفتیم توصیف خدا به دو وصف عزیز و حکیم اشاره دارد به اینکه کلامش هم، عزیز و حکیم است، از این بابت بود که در قرآن کریم کلام خود را هم عزیز و حکیم خوانده، یک جا فرموده: " وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ" (1)، و جایی دیگر فرموده: " وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ" (2).
در مجمع البیان در تفسیر جمله" عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ" از امام ابی جعفر (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: غیب عبارت است از چیزی که تا کنون نبوده، و شهادت چیزهایی است که بوده (3).
مؤلف: البته این تفسیر تفسیر به بعضی از مصادیق است، نه اینکه معنای غیب و شهادت تنها همین باشد که در روایت آمده. و ما روایاتی را که در تفسیر اسم جلاله و دو اسم رحمان و رحیم آمده در سوره فاتحه آوردیم.
و در توحید به سند خود از ابی بصیر از امام ابی جعفر باقر (علیه السلام) روایت کرده که در ضمن حدیثی فرمود: خدای تعالی از ازل حی و زنده بوده، اما حی بدون حیات. و از ازل ملک و قادر بوده، حتی قبل از اینکه چیزی را ایجاد کرده باشد، و بعد از آنکه خلق را بیافرید ملکی جبار شد (4).
مؤلف: اینکه فرمود: " حی بدون حیات" معنایش این است که حیات او مانند حیات موجودات زنده چیزی غیر از ذات و زائد بر ذاتش نیست، بلکه حیاتش عین ذات او
است. و اینکه فرمود" قبل از خلقت عالم ملکی قادر بود و بعد از خلقت ملکی جبار شد" در حقیقت خواسته است ملک را که از صفات فعل است، به قدرت ارجاع دهد، که از صفات ذات است تا تحققش قبل از ایجاد فرض داشته باشد.
و در کافی به سند خود از هشام جوالیقی روایت کرده که گفت: از امام صادق (علیه السلام) از معنای کلام خدا که میفرماید: " سُبْحانَ اللَّهِ" پرسیدم که منظور از آن چیست؟ فرمود: منظور منزه بودن خدا (از نواقص) است (1).
و در نهج البلاغه است که: خدای تعالی خالق است، اما نه با حرکت و رنج (2).
مؤلف: ما تعدادی از روایات وارده در اسمای حسنای خدا و شمار آنها را در بحث از اسمای حسنی در جلد ششم این کتاب آوردیم.
و در روایت نبوی معروف آمده که: " حاسبوا انفسکم قبل ان تحاسبوا وزنوا قبل ان توزنوا و تجهزوا للعرض الاکبر- از نفس خود حسابکشی کنید، قبل از آن که از شما حساب بکشند، و خود را بسنجید، قبل از آن که شما را بسنجند، و برای روز قیامت آماده شوید" (3).
و در کافی به سند خود از ابی الحسن ماضی (علیه السلام) روایت آورده که فرمود:
کسی که روز به روز به حساب نفس خود رسیدگی نمیکند از ما نیست (آن کس از ما است که روز به روز به حساب خود برسد) اگر عمل نیکی داشت شکرش نسبت به خدا بیشتر شود و اگر عمل زشتی داشت از خدا طلب مغفرت نموده، توبه کند (4).
مؤلف: قریب به این معنا روایاتی دیگر است، و ما روایاتی از ائمه اهل بیت (علیه السلام) در معنای ذکر خدا در ذیل تفسیر آیه" فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ..." (5)و آیه" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً" (6)نقل کردیم، اگر کسی بخواهد میتواند بدانجا مراجعه کند.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ کَفَرُوا بِما جاءَکُمْ مِنَ الْحَقِّ یُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِیَّاکُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّکُمْ إِنْ کُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهاداً فِی سَبِیلِی وَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِی تُسِرُّونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَیْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ وَ مَنْ یَفْعَلْهُ مِنْکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِیلِ (1) إِنْ یَثْقَفُوکُمْ یَکُونُوا لَکُمْ أَعْداءً وَ یَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ وَ وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ (2) لَنْ تَنْفَعَکُمْ أَرْحامُکُمْ وَ لا أَوْلادُکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ یَفْصِلُ بَیْنَکُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (3) قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ کَفَرْنا بِکُمْ وَ بَدا بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتَّی تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلاَّ قَوْلَ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ وَ ما أَمْلِکُ لَکَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْءٍ رَبَّنا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنا وَ إِلَیْکَ أَنَبْنا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ (4)
رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلَّذِینَ کَفَرُوا وَ اغْفِرْ لَنا رَبَّنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (5) لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِیهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ (6) عَسَی اللَّهُ أَنْ یَجْعَلَ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الَّذِینَ عادَیْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً وَ اللَّهُ قَدِیرٌ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (7) لا یَنْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ (8) إِنَّما یَنْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ قاتَلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ أَخْرَجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ وَ ظاهَرُوا عَلی إِخْراجِکُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ (9)
به نام خداوند رحمان و رحیم.
ای کسانی که ایمان آوردهاید دشمن مرا و دشمن خودتان را دوستان خود مگیرید، آیا مراتب دوستی خود را به ایشان تقدیم میکنید با اینکه به شریعتی که برای شما آمده و حق است کفر میورزند و نیز رسول و شما را به جرم اینکه به خدا، پروردگارتان ایمان آوردهاید بیرون میکنند؟! اگر برای رضای من و جهاد در راه من مهاجرت کردهاید نباید آنان را دوست خود بگیرید و پنهانی با ایشان دوستی کنید چون من بهتر از هر دانایی میدانم چه چیزهایی را پنهان میدارید و چه چیزهایی را اظهار میکنید و هر کس از شما چنین کند راه مستقیم را گم کرده (1).
اگر کفار به شما دست پیدا کنند دشمنان شما خواهند بود و دست و زبان خود را به آزار شما دراز خواهند کرد و آرزومند آنند که شما هم کافر شوید (2).
خویشاوند و اولاد شما (که به خاطر سلامتی آنان با کفار دوستی میکنید) در روز قیامت به درد شما نمیخورند روز قیامت همه این روابط عاطفی قطع میشود، شما میمانید و عملتان، و خدا بدانچه میکنید بینا است (3).
شما الگوی خوبی در ابراهیم و پیروان او دارید، به یاد آرید آن زمان را که به قوم خود گفتند ما از شما و از آنچه به جای خدا میپرستید بیزاریم، به شما کافریم و از همین امروز برای ابد اعلام قطع رابطه خویشاوندی و اعلام دشمنی و کینه میکنیم تا روزی که به خدای یگانه ایمان آورید. باقی میماند سخنی که ابراهیم به پدرش گفت، و آن بود که من فقط میتوانم از خدا برایت طلب مغفرت کنم و از ناحیه خدا هیچ کار دیگری نمیتوانم صورت دهم. و همگی گفتند پروردگارا بر تو توکل و به سوی تو انابه نمودیم که بازگشت به سوی تو است (4).
پروردگارا تو ما را مایه امتحان و فتنه کسانی که کافر شدند قرار مده و ما را بیامرز که تو، آری، تنها تو عزیز و حکیمی (5).
از میان شما آنهایی که امیدوار به خدا و روز جزایند همواره در ابراهیم و یارانش الگو داشتهاند و اما آنهایی که از شما هنوز هم کفار را دوست میدارند خدای تعالی بینیاز و ستوده است (6).
امید است که خدای سبحان بین شما و همان کفار (که به خاطر خدا با ایشان دشمنی کردید) مودت برقرار سازد و خدا توانا است و خدا آمرزگار رحیم است (7).
(این فرمان تنها مربوط به کفاریست که شما را بیرون کردند و با شما جنگیدند) و اما آنهایی که چنین نکردند خدا شما را از احسان به آنان و رفتار عادلانه با ایشان نهی نکرده زیرا خدا عدالتکاران را دوست میدارد (8).
خدا تنها از دوستی کسانی نهی کرده که با شما سر جنگ دارند و تنها بر سر مساله دین با شما جنگیدند و شما را از دیارتان بیرون کردند و در بیرون کردنتان پشت به پشت هم دادند خدا شما را از اینکه آنان را دوست بدارید نهی فرموده و هر کس دوستشان بدارد پس آنها ستمکارند (9).
این سوره متعرض مساله دوستی مؤمنین با کفار است، و از آن به سختی نهی میکند، هم در ابتدای سوره متعرض آنست، و هم در آخرش، و در خلال آیاتش متعرض احکامی در باره زنان مهاجر و بیعت زنان شده، و مدنی بودن این سوره روشن است.
" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ..."
از زمینه آیات استفاده میشود که بعضی از مؤمنین مهاجر در خفا با مشرکین مکه رابطه دوستی داشتهاند، و انگیزهشان در این دوستی جلب حمایت آنان از ارحام و فرزندان خود بوده، که هنوز در مکه مانده بودند. این آیات نازل شد و ایشان را از این عمل نهی کرد.
روایاتی هم که در شان نزول آیات وارد شده این استفاده را تایید میکند، چون در آن روایات آمده که حاطب بن ابی بلتعة نامهای سری به مشرکین مکه فرستاد، و در آن از اینکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تصمیم دارد مکه را فتح کند به ایشان گزارش داد، و منظورش این بود که منتی بر آنان گذاشته و بدین وسیله ارحام و اولادی که در مکه داشت از خطر مشرکین حفظ کرده باشد. خدای تعالی این جریان را به پیامبر گرامیاش خبر داد، و این آیات را فرستاد. و- ان شاء اللَّه- شرح این داستان در بحث روایتی آینده از نظر خواننده میگذرد.
کلمه" عدو" به معنای دشمن است که هم بر یک نفر اطلاق میشود، و هم بر جمع دشمنان، و مراد آیه شریفه جمع آن است، به قرینه اینکه فرموده" اولیاء خود نگیرید" و نیز به قرینه ضمیر جمع در" الیهم" و قرائن دیگر. و منظور از این دشمنان مشرکین مکهاند، و دشمن بودنشان برای خدا به خاطر مشرک بودنشان است، به این علت که برای خدا شرکائی قائل بودند، و خدا را نمیپرستیدند، و دعوت او را نمیپذیرفتند، و رسول او را تکذیب میکردند. و دشمن بودنشان برای مؤمنین به خاطر این بود که مؤمنین به خدا ایمان آورده بودند، و مال و جان خود را در راه خدا فدا میکردند، و معلوم است کسانی که با خدا دشمنی دارند، با مؤمنین هم دشمن خواهند بود.
خواهی گفت: در آیه شریفه ذکر دشمنی مشرکین با خدا کافی بود، چه حاجت بود به اینکه دشمنی با مؤمنین را هم ذکر کند. در پاسخ میگوییم: از آنجا که زمینه آیه زمینه نهی مؤمنین از دوستی با مشرکین بود، یادآوری دشمنی آنان با ایشان نهی و تحذیر را تاکید میکند، گویا فرموده: کسی که با خدا دشمنی کند، با خود شما هم دشمن است، دیگر چه جا دارد که با آنان دوستی کنید.
کلمه" مودت" مفعول کلمه" تلقون" است، و حرف" باء" که بر سر آن در آمده زائد است، همان طور که در آیه" وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ" (1)چنین است. و مراد از" القاء مودت" اظهار مودت و یا ابلاغ آن به مشرکین است، و این جمله، یعنی جمله" تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ" صفت و یا حال از فاعل" لا تَتَّخِذُوا" است.
" وَ قَدْ کَفَرُوا بِما جاءَکُمْ مِنَ الْحَقِّ"- منظور از" حق" دین حق است، که کتاب خدا آن را توصیف نموده، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هم به سوی آن دعوت میکند، و این جمله جملهای است حالیه.
" یُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِیَّاکُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّکُمْ"- این جمله نیز حالیه است. و منظور از اخراج رسول و اخراج مؤمنین این است که با بد رفتاری خود رسول و مؤمنین را ناچار کردند از مکه خارج شوند، و به مدینه مهاجرت کنند. و در جمله" أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّکُمْ" لامی در تقدیر است، و جمله را متعلق به" یخرجون" میکند، و معنایش این است که: رسول و شما را مجبور به مهاجرت از مکه میکنند، به خاطر اینکه به پروردگارتان ایمان آوردهاید.
در این جمله نام" اللَّه" را با کلمه" ربکم" توصیف کرده تا بفهماند مشرکین مکه مؤمنین را بر امری مؤاخذه میکنند که حق و واجب است، و جرم نیست، برای اینکه ایمان هر انسانی به پروردگارش امری است واجب، نه جرم قابل مؤاخذه.
" إِنْ کُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهاداً فِی سَبِیلِی وَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِی"- این جمله متعلق است به جمله" لا تتخذوا" یعنی اگر مهاجرتتان جهاد در راه من، و به منظور خشنودی من است، دیگر دشمنان مرا دوست مگیرید. و در این جمله جزای شرط حذف شده، برای اینکه همان" لا تتخذوا" میفهماند جزائی که حذف شده یک" لا تتخذوا" ی دیگر است. و کلمه" جهادا" مصدر است، و در اینجا مفعول له واقع شده. و کلمه" ابتغاء" به معنای طلب است. و کلمه
1) سوره بقره، آیه 195.
" مرضاة" مانند کلمه" رضا" مصدر و به معنای خشنودی است. و معنای جمله این است که:
اگر در راه رضای من و جهاد در راه من بیرون شدید، دیگر دشمن مرا و دشمن خودتان را دوست مگیرید.
شرطی که در آیه شریفه کرده از باب اشتراط حکم به امری محقق الوقوع است، که هم نهی را تاکید میکند، و هم ملازمه میان شرط و مشروط را اعلام میدارد، مثل این میماند که پدری به فرزند خود بگوید" اگر پسر من هستی فلان کار را مکن" که این تعبیر هم نهی را تاکید میکند، و هم میفهماند میان شرط و مشروط ملازمه است، و کسی که فرزند من است ممکن نیست فلان کار را بکند.
" تُسِرُّونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَیْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ"- وقتی گفته میشود" أسررت الیه حدیثا"، معنایش این است که من فلان قصه را پنهانی به فلان کس رساندم، پس معنای" تُسِرُّونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ" این است که در خفا به مشرکین اطلاع میدهید که دوستشان دارید- راغب (1)این طور معنا کرده. و کلمه" اعلان" ضد اخفاء و به معنای آشکار ساختن است. و جمله" أَنَا أَعْلَمُ" حال از فاعل" تسرون" است. و کلمه" أعلم" اسم تفضیل است، (یعنی من داناترم). بعضی از مفسرین (2)احتمال دادهاند که" اعلم" صیغه متکلم وحده از مضارع باشد، که با حرف" باء" متعدی شده است، چون ماده" علم" گاهی با حرف" باء" متعدی میشود، و گاهی بدون آن.
این جمله استینافیه است، اما نه به طوری که ربطی به ما قبل نداشته باشد، بلکه بیان ما قبل است، گویا شنونده وقتی آیه قبلی را شنیده، پرسیده: مگر ما چکار کردهایم؟ در این آیه پاسخ میدهد: شما پنهانی به مشرکین اطلاع میدهید که ما دوستتان داریم، و حال آنکه من از هر کسی بهتر میدانم، و بهتر خبر دارم آنچه را که پنهانی و یا آشکارا انجام میدهید، یعنی من گفتار و کردار شما را به علمی میدانم که اخفاء و اظهار شما نسبت به آن یکسان است.
پس معلوم میشود مجموع دو جمله" بِما أَخْفَیْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ" یک معنا را میرساند، و آن این است که اخفاء و اظهار نزد خدا یکسان است، چون او به آشکار و نهان یک جور احاطه دارد، پس دیگر نباید ایراد کرد که آوردن جمله" بِما أَخْفَیْتُمْ" کافی بود، و احتیاج به آن
جمله دیگر نبود، برای اینکه کسی به نهانها آگاه است، به طریق أولی به آشکارها عالم است.
و در جمله" وَ مَنْ یَفْعَلْهُ مِنْکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِیلِ" کلمه" ذلک" اشاره است به پنهان ساختن مودت با کفار، و به تعبیر دیگر: اشاره است به دوستی با آنان. و کلمه" سواء السبیل" از باب اضافه صفت به موصوف است، و معنایش" سبیل السواء" یعنی طریق مستقیم است. و کلمه مذکور مفعول" ضل" است البته احتمال این نیز هست که منصوب به حذف حرف جر باشد، و تقدیر آن" فقد ضل عن سواء السبیل" بوده باشد. و منظور از کلمه" سبیل"،" سبیل اللَّه" است.
إِنْ یَثْقَفُوکُمْ یَکُونُوا لَکُمْ أَعْداءً..."
راغب گفته" ثقف"- به فتحه حرف اول، و سکون حرف دوم- به معنای حذاقت در ادراک و انجام چیزی است. و اضافه کرده که وقتی گفته میشود: " ثقفت کذا" معنایش این است که من آن را با حذاقتی که در دید دارم دیدم. این معنای لغوی کلمه است، ولی به عنوان مجاز در همه ادراکها هم استعمال میشود، هر چند که ثقافت و حذاقتی در بین نباشد (1). و دیگران (2)کلمه مذکور را به ظفر و دستیابی معنا کردهاند، و شاید این معنا را به کمک مناسبت مقام آیه فهمیدهاند، و هر دو معنا بهم نزدیکند.
زمینه این آیه بیان این نکته است که پنهان کردن دوستی با کفار به منظور جلب محبت آنان، و رفع عداوتشان هیچ سودی به حالشان ندارد، و مشرکین علی رغم این مودتها که بعضی از مؤمنین اعمال میدارند، اگر به ایشان دست یابند دشمنی خود را اعمال میکنند، بدون اینکه دوستیهای مؤمنین تغییری در دشمنی آنها داده باشد.
" وَ یَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ وَ وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ"- این جمله به منزله عطف تفسیر است، برای جمله" یَکُونُوا لَکُمْ أَعْداءً". و" بسط أیدی بالسوء" کنایه است از کشتن و اسیر کردن و سایر شکنجههایی که یک دشمن غالب نسبت به مغلوب روا میدارد. و" بسط زبانها به سوء" کنایه است از ناسزا و بدگویی.
و ظاهرا جمله" وَ وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ" عطف باشد بر جزاء یعنی جمله" یَکُونُوا لَکُمْ أَعْداءً"، و ماضی" ودوا" معنای مضارع را میدهد، چون شرط و جزاء اقتضاء دارد که ماضی
مزبور به معنای مضارع باشد. و معنای آیه این است که: اگر مشرکین به شما دست یابند، دشمن شما خواهند بود، و دست و زبان خود را به بدی به سوی شما دراز میکنند، و دوست میدارند که شما کافر شوید، هم چنان که در مکه مؤمنین را شکنجه میدادند، و به این امید که شاید از دینشان برگردند- و خدا داناتر است.
" لَنْ تَنْفَعَکُمْ أَرْحامُکُمْ وَ لا أَوْلادُکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ" این آیه توهمی را که ممکن است به ذهن کسی برسد، دفع میکند، و آن توهم این است که پیش خود خیال کند دوستی با مشرکین مکه به خاطر حفظ ارحام و اولاد شرعا اشکالی نباید داشته باشد. آیه شریفه پاسخ میدهد: اگر این تشبثات دارای فایدهای میبود عیبی نداشت، اما اگر حفظ ارحام به قیمت عذاب دوزخ برایتان تمام شود چطور؟ قطعا و عقلا نباید در صدد حفظ آنان برآیید، برای اینکه ارحام و اولاد که به خاطر حفظ آنان امروز با دشمنان خدا دوستی کردید، در روزی که کیفر معصیت و اعمال زشت خود را که یکی از آنها همین دوستی با کفار است میبینید به درد شما نمیخورند، و دردی از شما دوا نمیکنند.
" یَفْصِلُ بَیْنَکُمْ"- یعنی روز قیامت خدای تعالی با از کار انداختن اسباب دنیوی، میان شما جدایی میاندازد، هم چنان که در جای دیگر فرموده: " فَإِذا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ" (1)و علت سقوط اسباب و از آن جمله خویشاوندی ظاهری این است که خویشاوندی که معنایش منتهی شدن نسبت دو نفر یا بیشتر به یک رحم (و یا یک صلب) است، تنها آثارش را در ظرف دنیا که ظرف حیات اجتماعی است بروز میدهد، و باعث مودت و الفت و معاضدت و عصبیت، و یا خدمت و امثال آن میگردد، چون ظرف اجتماع است که بالطبع و بر حسب آراء و عقائد، انسان را محتاج به این امور میسازد، آراء و عقائدی که آن را هم فهم اجتماعی در انسان ایجاد میکند، و در خارج از ظرف حیات اجتماعی خبری از این آراء و عقائد نیست.
در قیامت وقتی حقائق آشکارا جلوه میکند، و رفع حجاب و کشف غطاء میشود،- اثری از آراء و پندارهای دنیایی نمیماند، و رابطی که میان اسباب و مسببات بود، و آن استقلالی که ما در دنیا برای اسباب و تاثیرش در مسببات میپنداشتیم، به کلی از بین
1) وقتی در صور دمیده میشود، دیگر انساب و خویشاوندی بین آنان نخواهد بود. سوره مؤمنون، آیه 101.
میرود، هم چنان که قرآن کریم در جای دیگر فرموده: " لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ وَ ضَلَّ عَنْکُمْ ما کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ" (1)و نیز فرموده: " وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ" (2).
پس در قیامت رابطه اسباب و انساب وجود ندارد، و هیچ خویشاوندی از خویشاوندیاش بهرهمند نمیشود، پس سزاوار انسان عاقل نیست که به خاطر خویشاوندان و فرزندان، به خدا و رسولش خیانت کند، چون اینان در قیامت دردی از او دوا نمیکنند.
بعضی از مفسرین (3)گفتهاند: مراد این است که روز قیامت خدای تعالی صحنهای هول انگیز به پا میکند که هر کس از هر کس دیگر فرار میکند، هم چنان که قرآن کریم در جای دیگر فرموده: " یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ" (4)
(5 و 6)مجمع البیان، ج 9، ص 270. [.....]
، لیکن وجه سابق با مقام مناسبتر است.بعضی (5) دیگر گفتهاند: مراد آیه این است که روز قیامت خدای تعالی شما را از یکدیگر جدا میسازد، اهل ایمان و اطاعت را داخل بهشت، و اهل کفر و معصیت را داخل جهنم میکند، در نتیجه یک خویشاوند بهشتی، خویشاوند دوزخی خود را نمیبیند، چون در آتش است.
این وجه هر چند در جای خود سخن صحیحی است، لیکن (همان طور که در وجه قبل گفتیم) با مقام آیه تناسب ندارد، برای اینکه در آیه شریفه سخنی از کفر ارحام و اولاد مؤمنین نرفته.
بعضی (6) دیگر گفتهاند: مراد از این فصل و جدا سازی، فصل قضاء است، و معنای آیه این است که: خدای تعالی در روز قیامت بین شما داوری میکند.
این وجه هم همان اشکال را دارد که وجه قبلی داشت، برای اینکه در جایی سخن از داوری میرود که مورد اختلاف باشد، و مقام آیه چنین مقامی نیست، و لذا در آیه شریفه" إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فِیما کانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ" (5)به خاطر اینکه سخن از اختلاف
1) رشتهها در بینتان از هم گسیخت، و آنچه را میپنداشتید نخواهید یافت. سوره انعام، آیه 94.
2) عذاب را دیدند و رشتهها را گسیخته یافتند. سوره بقره، آیه 166.
3) روح المعانی، ج 28، ص 69.
4) روزی که هر کس از برادرش، و مادر و پدرش، و رفیق و فرزندانش میگریزد، برای هر انسانی وصفی است که نمیگذارد به سایرین توجهی داشته باشد. سوره عبس، آیه 34- 37.
5) سوره سجده، آیه 20.
رفته، کلمه" یفصل" را به داوری معنا میکنیم، و میگوییم معنایش این است که:
پروردگار تو در قیامت بین آنان در آنچه در بارهاش اختلاف میکنند داوری خواهد کرد.
" وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ"- این جمله متمم جمله" لَنْ تَنْفَعَکُمْ" و به منزله تاکید آن است، و معنایش این است که: روز قیامت أرحام و اولاد، شما را در برطرف کردن آثار این خیانت و امثال آن سودی نخواهند داشت، و خدا بدانچه میکنید بینا است و چیزی بر او پوشیده نیست، و به عظمت این خیانت شما آگاه است، و خواه ناخواه شما را بر آن مؤاخذه خواهد نمود.
" قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ... أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ" در این جمله خطاب را متوجه مؤمنین کرده. و جمله" أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ" معنایش اتباع و اقتداء نیکو به ابراهیم است. و جمله" وَ الَّذِینَ مَعَهُ" به ظاهرش دلالت دارد بر اینکه غیر از لوط و همسر ابراهیم کسانی دیگر نیز به وی ایمان آورده بودند.
" إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ"- یعنی ما از شما و از بتهای شما بیزاریم، و این بیان همان چیزی است که باید در آن اسوه و اقتداء داشته باشند.
" کَفَرْنا بِکُمْ وَ بَدا بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتَّی تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ"- این قسمت از آیه برائت را به آثارش معنا میکند، و آثار برائت همین است که به عقیده آنان کفر بورزند، و ما دام که مشرکند با آنان دشمنی کنند تا روزی که خدای واحد سبحان را بپرستند.
و مراد از کفر ورزیدن به آنان، کفر ورزیدن به شرک آنان است، به دلیل اینکه فرموده: " حَتَّی تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ- تا زمانی که به خدای واحد ایمان بیاورید" و معنای کفر به شرک آنان این است که با شرک آنان عملا مخالفت شود، هم چنان که عداوت مخالفت و ناسازگاری قلبی است.
خود آنان برائتشان از مشرکین را به سه امر تفسیر کردهاند: اول مخالفت عملی با شرک آنان، دوم عداوت قلبی با ایشان، و سوم استمرار این وضع ما دام که بر شرک خود باقیاند. مگر اینکه دست از شرک برداشته، به خدای واحد ایمان آورند.
" إِلَّا قَوْلَ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ وَ ما أَمْلِکُ لَکَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْءٍ"- این جمله استثنایی است از کلیتی که جملههای قبل بر آن دلالت میکرد، و آن این بود که ابراهیم و مؤمنینی که با وی بودند، از قوم مشرک خود به طور کلی و مطلق، تبری جستند، و هر رابطهای که ایشان را به آنان پیوسته کند قطع نمودند، به جز یک رابطه، و آن گفتار ابراهیم به پدرش بود که گفت: " لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ...".
و این جمله معنایش اظهار دوستی ابراهیم نسبت به پدر نیست، بلکه وعدهای است که به وی داده، تا شاید از شرک توبه کند، و به خدای یگانه ایمان آورد، به دلیل اینکه قرآن کریم در جای دیگر فرموده: " وَ ما کانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِیَّاهُ فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ" (1)که از آن استفاده میشود وقتی ابراهیم به پدرش وعده استغفار داده که برایش روشن نبوده که وی دشمن خدا است، و دشمنی با خدا در دلش رسوخ یافته، و در شرک ثابت قدم است، بدین جهت امیدوار بوده که از شرک به سوی خدا برگردد، و ایمان بیاورد. و وقتی برایش معلوم شد که عداوتش با خدا در دلش رسوخ یافته، و در نتیجه از ایمانش مایوس شد، از او بیزاری جست.
علاوه بر اینکه از آیهای که داستان احتجاج ابراهیم با پدرش را نقل میکند، و میفرماید: " قالَ سَلامٌ عَلَیْکَ سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبِّی إِنَّهُ کانَ بِی حَفِیًّا وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ" (2)استفاده میشود که در همان مجلسی که وعده استغفار به پدرش میدهد، بلافاصله میگوید: من از شما و آنچه به جای خدا میخوانید کنارهگیری میکنم، و اگر وعده استغفار از روی محبت و دوستی پدر بود، جا داشت بگوید" و من از قوم کنارهگیری میکنم" نه اینکه بفرماید: " من از همه شما کنارهگیری میکنم" و پدر را هم داخل قوم کند، و از همه کنارهگیری کند که همان تبری است.
بنا بر آنچه گفتیم استثناء در آیه، استثناء متصل است، و مستثنی منه آن این است که نامبردگان با مشرکین سخنی نگفتند، مگر در باره تبری، در نتیجه معنایش این میشود که:
مؤمنین و ابراهیم به غیر از تبری هیچ سخنی با مشرکین نداشتند، الا سخنی که ابراهیم فقط با پدرش داشت، و آن این بود که گفت: " لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ"، و معلوم است که این سخن نه تبری است و نه تولی، بلکه وعدهای است که به پدر داده، به این امید که شاید به خدا ایمان بیاورد.
لیکن در اینجا نکتهای هست که با در نظر گرفتن آن ناگزیر میشویم استثناء را منقطع بگیریم، و آن این است که از آیه سوره توبه استفاده میشود که تبری جازم و قاطع ابراهیم بعد از آن زمانی بوده که به او وعده استغفار داده، و بعد از آنکه فهمید پدرش دشمن خداست، به طور قاطع از او تبری جسته" فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ" و آیه مورد بحث از همین تبری قاطع خبر میدهد، و در آخر وعده ابراهیم به پدر را استثناء میکند. پس معلوم
میشود جمله آخر آیه، یعنی جمله استثناء، غیر از جنس جمله مستثنی منه است، و استثنای منقطع هم همین است.
و بنا بر این فرض، ممکن است بگوییم جمله" إِلَّا قَوْلَ إِبْراهِیمَ" استثناء از مضمون همه آیه است یعنی از اینکه فرمود: " قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ" با در نظر داشتن قیدی که به آن خورده، یعنی قید" إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْکُمْ" و در نتیجه معنای آیه چنین میشود: به تحقیق برای شما اقتدایی نیکو است از ابراهیم، و آنان که با او بودند در اینکه از قوم مشرک خود تبری جستند (مگر قول ابراهیم که به پدرش وعدهای چنین و چنان داد).
و اما بر فرض اینکه استثناء متصل باشد، وجه اتصالش همانست که ما در سابق بیان کردیم. بعضی از مفسرین (1)در وجه اتصال چنین گفتهاند که: مستثنی منه، جمله" قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ" است، و معنای مجموع آیه این است که: شما مسلمانان در ابراهیم و مؤمنین به وی اقتدایی نیکو دارید، و باید در همه رفتار و صفات او اقتداء کنید، الا در یک خصلتش و آن این است که به پدرش چنین و چنان گفت.
ولی این وجه درست نیست، چون زمینه آیه مورد بحث که میفرماید" لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ" این نیست که بخواهد تاسی به ابراهیم (علیه السلام) را در تمامی خصالش بر مسلمانان واجب کند و استغفار یا وعده استغفار را استثناء کند، تا این یک خصلت از خصال ابراهیم مستثنی باشد، بلکه زمینه آیه این است که تنها مردم مسلمان را در خصوص بیزاریاش از قوم مشرک خود وادار به تاسی کند، و اما وعده به استغفار در صورتی که امید توبه و ایمان در بین باشد، از مصادیق تبری و بیزاری جستن نیست، تا استثنای آن از بیزاری جستن ابراهیم (علیه السلام) از قوم مشرکش استثنای متصل باشد، هر چند که از مصادیق تولی نیز نیست.
" وَ ما أَمْلِکُ لَکَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْءٍ"- این جمله تتمه گفتار ابراهیم (علیه السلام) و بیان حقیقت امر در مساله طلب مغفرت است، و اینکه اگر از خدا جهت پدر طلب مغفرت کردم، نه چون طلب هر طلبکار از بدهکار خویش بود، بلکه منشا آن فقر عبودیت، و ذلت آن در برابر غنای ربوبیت و عزت او است. و این خدای تعالی است که یا به وجه کریمش اقبال نموده و بر بندهاش ترحم میکند، و یا اعراض نموده از رحمت دریغ میدارد، چون احدی از
1) مجمع البیان، ج 9، ص 271.
خدا مالک و طلبکار چیزی نیست، و او مالک هر چیز است، هم چنان که خودش فرموده: " قُلْ فَمَنْ یَمْلِکُ مِنَ اللَّهِ شَیْئاً" (1).
و کوتاه سخن اینکه: جمله" ما أَمْلِکُ..."، یک نوع اعتراف به عجز در مقامی است که ممکن است کسی از شنیدن" لاستغفرن لک" بویی از اثبات قدرت استشمام کند، لذا برای دفع این توهم بلافاصله به عجز خود اعتراف کرد، نظیر کلام شعیب که بعد از گفتن" إِنْ أُرِیدُ إِلَّا الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ- من جز این نمیخواهم که تا آنجا که بتوانم اصلاح کنم" بلافاصله گفت: " وَ ما تَوْفِیقِی إِلَّا بِاللَّهِ" تا اصالت و استقلالی را که ممکن است کسی از جمله اولش استفاده کند از خود نفی کرده باشد، و بفهماند که هیچ گونه قدرت و استطاعتی از خود ندارد.
" رَبَّنا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنا وَ إِلَیْکَ أَنَبْنا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ"- این جمله نیز تتمه کلامی است که قرآن کریم از ابراهیم و مؤمنین به وی نقل کرده بود، و مسلمانان را به تاسی به وی وا میداشت. و این جمله دعائی است از نامبردگان به درگاه پروردگارشان، و مناجاتی است دنبال آن تبری که از قوم خود کردند، چون تبری جستن آنهم به آن شدت، ممکن است اثار سویی به بار آورد، و ایمان را از آدمی سلب کند، لذا دعا کردند که پروردگارا به تو توکل میکنیم، و به سوی تو توبه میآوریم، و بازگشت به سوی تو است.
جمله مذکور مقدمهای است برای دعائی که بعدا میآید، در حقیقت دعای خود را با این مقدمه افتتاح کردند، و در آن مقدمه موقعیتی را که در بیزاری از اعداء دارند ذکر نموده، گفتند" پروردگارا توکل ما بر تو است، و به سوی تو برمیگردیم" و منظورشان این بوده که ما در موقعیتی از زندگی قرار داریم که ممکن است فکر کنیم زمام نفس ما در دست خود ما است، و این خود ما هستیم که امور خود را تدبیر میکنیم، ولی ما نسبت به نفس خود به تو رو میآوریم، و آن را به تو رجوع میدهیم، و نسبت به امورمان که باید تدبیرش کنیم، آن را هم به خود تو وا میگذاریم، و خلاصه مشیت تو را جایگزین مشیت خود میسازیم، تویی وکیل ما در امور، آن را به هر گونه که خودت میخواهی تدبیر فرما.
آن گاه گفتند: " وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ" و منظورشان این بوده که بازگشت هر چیز چه فعل و چه فاعل فعل به سوی تو است. و خلاصه اگر در انابه آوردنمان به سوی تو خود را به تو سپردیم، و در توکلمان بر تو تدبیر امورمان را به تو واگذار نمودیم، راهی را پیش گرفتیم که مطابق با
1) بگو پس آن کیست که از خدا چیزی را مالک و طلبکار باشد؟. سوره مائده، آیه 17.
حقیقت امر است، چون حقیقت امر این است که بازگشت همه امور به تو است.
" رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلَّذِینَ کَفَرُوا وَ اغْفِرْ لَنا رَبَّنا"- این قسمت از آیه متن دعای ایشان است، و جملات قبلی همان طور که گفتیم مقدمه بود. در این دعای خود از خدا میخواهند که از آثار سوء تبریشان از کفار پناهشان دهد، و ایشان را بیامرزد.
کلمه" فتنة" به معنای وسیله امتحان است، و معنای این که" فتنه برای کفار قرار گیرند" این است که کفار بر آنان مسلط شوند، تا مورد امتحان قرار گرفته، آنچه فساد در وسع خود دارند بیرون بریزند، ابراهیم و مؤمنین را به انواع آزارها شکنجه کنند که چرا به خدا ایمان آوردهاید، و خدایان ما را رها کرده، از آنها و از عبادتشان بیزاری جستهاید.
ابراهیم (علیه السلام) و یارانش در دعای خود ندای" ربنا" را پی در پی تکرار کردهاند تا به این وسیله رحمت الهی را به جوش آورند.
" إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ"- یعنی تویی آن غالبی که هرگز مغلوب نشود، و کسی که همه افعال او متقن است، و از استجابت دعای ما عاجز نگردد تویی. و تنها تویی که میتوانی ما را از کید دشمنان خود حفظ کنی، و میدانی از چه راهی حفظ کنی.
مفسرین در تفسیر این دو آیه نظرهای مختلفی غیر آنچه ما گفتیم دارند که به منظور رعایت اختصار از نقلش خودداری نمودیم، اگر کسی بخواهد باید به تفاسیر مطول مراجعه کند.
" لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِیهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ..."
در این آیه به منظور تاکید، مساله اسوه را تکرار کرده تا علاوه بر تاکید، این معنا را هم بیان کرده باشد که این اسوه تنها برای کسانی است که به خدا و روز جزا امید داشته باشند، و نیز تاسی این گونه افراد به ابراهیم (علیه السلام) تنها در بیزاری جستن از کفار نیست، بلکه در دعا و مناجات هم از آن جناب تاسی میکنند.
و ظاهرا مراد از امید خدا، امید ثواب خدا در برابر ایمان به او است. و مراد از امید آخرت، امید پاداشهایی است که خدا وعده آن را به مؤمنین داده، پس امید به آخرت کنایه است از ایمان به آخرت.
" وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ"- این جمله بینیازی خدای تعالی از امتثال بندگان را میرساند، میفرماید بیزاری جستن از کفار به نفع خود شما است، و خدا از آن بهرهمند نمیشود، چون خدای تعالی از مردم و از اطاعتشان غنای ذاتی دارد، و او در اوامری که به ایشان میکند و در نواهیاش حمید، و دارای منت است، اگر امر و نهی میکند برای اصلاح حال خود مردم و برای سعادت زندگیشان است، نه برای خودش.
" عَسَی اللَّهُ أَنْ یَجْعَلَ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الَّذِینَ عادَیْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً وَ اللَّهُ قَدِیرٌ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ" ضمیر در" منهم" به کفاری برمیگردد که مسلمانان موظف شدهاند با آنان دشمن باشند، و ایشان کفار مکه بودند. و مراد از اینکه میفرماید: " امید است خداوند بین شما مؤمنین و آنهایی که شما دشمنشان داشتید مودت قرار دهد" این است که خدای تعالی آن کفار را موفق به اسلام کند، هم چنان که در جریان فتح مکه موفقشان کرد، پس منظور آیه این نیست که خواسته باشد حکم دشمنی و تبری را نسخ کند.
و معنای آیه این است که: از درگاه خدای تعالی این امید هست که بین شما مؤمنین و کفاری که دشمنشان داشتید- یعنی کفار مکه- مودت ایجاد کند، به این طریق که آنان را موفق به اسلام بفرماید، و معلوم است که وقتی مسلمان شدند آن دشمنی مبدل به مودت خواهد شد، و خدای تعالی قدیر بر این کار هست. و نیز آمرزگار گناهان بندگان خویش، و رحیم به ایشان است. و در صورتی که از گناهان خود توبه کنند، و به اسلام در آیند خدای تعالی از گذشتههایشان میگذرد، پس بر مؤمنین است که از خدا این امید را داشته باشند، و بخواهند تا به قدرت و مغفرت و رحمت خود این دشمنی را مبدل به دوستی و برادری کند.
" لا یَنْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ..."
در این آیه شریفه و آیه بعدش نهی وارد در اول سوره را توضیح میدهد. و مراد از آن کفاری که با مؤمنین بر سر دین قتال نکردند و مؤمنین را از دیارشان بیرون نساختند، کفار نقاط دیگر و غیر مکه است، مشرکینی است که با مسلمانان معاهده داشتند. و کلمه" بر" که مصدر فعل" تبروهم" است، به معنای احسان است. و کلمه" اقساط" که مصدر فعل" تقسطوا" است، به معنای معامله به عدل است. و جمله" أن تبروهم" بدل است از کلمه" الذین...". و جمله" إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ" تعلیل است برای جمله" لا یَنْهاکُمُ...".
و معنای آیه این است که: خدا با این فرمانش که فرمود: " دشمن مرا و دشمن خود را دوست نگیرید" نخواسته است شما را از احسان و معامله به عدل با آنهایی که با شما در دین قتال نکردند، و از دیارتان اخراج نکردند، نهی کرده باشد، برای اینکه احسان به چنین کفاری خود عدالتی است از شما، و خداوند عدالتکاران را دوست میدارد.
بعضی از مفسرین (1)گفتهاند: این آیه شریفه با آیه" فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ" (2)نسخ شده. لیکن این نظریه درست نیست، برای اینکه آیه مورد بحث با اینکه مطلق است، شامل غیر اهل ذمه و اهل معاهده نمیشود، و کفاری که با اسلام سر جنگ دارند مشمول این آیه نیستند، تا آیه سوره توبه ناسخ آن باشد، چون آیه مذکور تنها به کفار حربی و مشرکین نظر دارد، با این حال چطور میتواند ناسخ آیه مورد بحث باشد، با اینکه هیچ مزاحمتی بین آن دو نیست.
" إِنَّما یَنْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ قاتَلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ أَخْرَجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ وَ ظاهَرُوا عَلی إِخْراجِکُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ..."
منظور از" الَّذِینَ قاتَلُوکُمْ..." مشرکین مکهاند. و معنای" ظاهَرُوا عَلی إِخْراجِکُمْ" این است که یکدیگر را در بیرون کردن شما کمک کردند. و جمله" أَنْ تَوَلَّوْهُمْ" بدل است از جمله" الَّذِینَ قاتَلُوکُمْ".
و در جمله" وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ" قصر افراد به کار رفته (یعنی حکم کلی" لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی..."، را که به اطلاقش شامل دوستی با همه کفار میشد، منحصر کرد در یک طائفه از کفار، یعنی کفار مشرک مکه و یاوران ایشان)، در نتیجه معنای آیه چنین میشود: دوستداران مشرکین مکه و دوستداران یاران مشرکین که علیه مسلمین آنها را کمک کردند، تنها آنان ستمکار و متمردان از نهی خدایند، نه مطلق دوستداران کفار. ممکن هم هست جمله مورد بحث از باب قصر و حصر نباشد، بلکه تنها برای تاکید نهی" لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی..." باشد.
در تفسیر قمی در ذیل آیه شریفه" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ..." میگوید: این آیه در شان حاطب ابن ابی بلتعه نازل شده، هر چند لفظ آیه عام است، و لیکن معنایش خاص به این شخص است، و داستانش بدین قرار بود که: حاطب ابن ابی بلتعه در مکه مسلمان شد، و به مدینه هجرت کرد، در حالی که عیالش در مکه مانده بودند. از سوی دیگر کفار قریش ترس آن را داشتند که لشگر رسول خدا (صلی الله علیه و آله)
بر سر آنان بتازد، ناچار نزد عیال حاطب رفته، از این خانواده خواستند تا نامهای به حاطب بنویسند، و از وی خبر محمد (صلی الله علیه و آله) را بپرسند که آیا تصمیم دارد با مردم مکه جنگ کند یا نه؟
خانواده حاطب نامهای به او نوشته، جویای وضع شدند. او در پاسخ نوشت: آری رسول خدا (صلی الله علیه و آله) چنین قصدی دارد، و نامه را به دست زنی به نام صفیه داد، و او نامه را در لای گیسوان خود پنهان نموده به راه افتاد. در همین میان جبرئیل نازل شد، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را از ماجرا خبر داد.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) امیر المؤمنین علی (علیه السلام) و زبیر بن عوام را به طلب آن زن فرستاد، این دو تن خود را به او رساندند. امیر المؤمنین پرسید: نامه کجاست؟ صفیه گفت: نزد من چیزی نیست. حضرت علی و زبیر زن را تفتیش کردند، و چیزی همراه او نیافتند. زبیر گفت: حال که چیزی نیافتیم برگردیم. امیر المؤمنین فرمود: به خدا سوگند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به ما دروغ نگفته، و جبرئیل هم به آن جناب دروغ نگفته، و او هم به جبرئیل دروغ نمیبندد، و جبرئیل هم به خدا دروغ نمیبندد، و به خدا سوگند ای زن یا نامه را در میآوری و میدهی، و یا سر بریدهات را نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) میبرم. صفیه گفت: پس از من دور شوید تا در آورم. آن گاه نامه را از لای گیسوانش درآورد. امیر المؤمنین نامه را گرفت و نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آورد.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از حاطب پرسید: این چکاری است؟ حاطب عرضه داشت: یا رسول اللَّه! به خدا سوگند این کار را از روی نفاق نکردم، و چیزی تغییر و تبدیل ندادم، و من شهادت میدهم به اینکه جز خدا معبودی نیست، و اینکه تو رسول بر حق اویی، و لیکن اهل و عیال من از مکه به من نوشتند که قریش با ما خوشرفتاری میکنند، من خواستم در حقیقت حسن معاشرت آنان را با خدمتی تلافی کرده باشم. بعد از سخنان حاطب خدای تعالی این آیه را فرستاد: " یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ... وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ" (1).
و در الدر المنثور است که احمد، حمیدی، عبد بن حمید، بخاری، مسلم، ابو داوود، ترمذی، نسایی، ابو عوانه، ابن حیان، ابن جریر، ابن منذر، ابن ابی حاتم، ابن مردویه، بیهقی، و ابو نعیم- هر دو در کتاب دلائل- از علی (علیه السلام) روایت کردهاند که فرمود: رسول خدا
1) تفسیر قمی، ج 2، ص 361.
(صلی الله علیه و آله) من و زبیر و مقداد را ماموریت داد، و فرمود: راه بیفتید تا برسید، به روضه خاخ (1)، در آنجا به زن مسافر برمیخورید، نامهای با او است از او بگیرید و برایم بیاورید.
ما از مدینه بیرون شدیم، و تا روضه رفتیم، در آنجا به آن زن مسافر برخوردیم، و گفتیم نامه را بیرون بیاور، گفت: نامهای با من نیست. گفتیم نامه را بیرون بیاور و گرنه مجبورت میکنیم لباسهایت را بکنی. او نامه را از لای گیسوی خویش در آورد.
نامه را نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آوردیم، دیدیم حاطب در نامهاش پارهای از تصمیمات رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را به جمعی از مشرکین گزارش داده. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به حاطب فرمود: این چکاری بود که کردی؟
عرضه داشت: علیه من اقدام فوری مفرما یا رسول اللَّه! من مردی هستم که با قریش سخت پیوستگی دارم، ولی از آنان نیستم، و در میان مهاجرینی که با تو هستند افرادی هستند که در مکه خویشاوندانی مشرک دارند، و به وسیله آنان از مال و اولادی که در مکه دارند حمایت میکنند، من نیز خواستم این موقعیت را از دست ندهم، و به خویشاوندان مشرکم احسانی کنم تا آنان متقابلا خانوادهام را مورد حمایت قرار دهند، این نامه به این انگیزه نوشته شده، نه اینکه انگیزهاش کفر و یا ارتداد من از دینم باشد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) او را تصدیق کرد، و فرمود راست میگوید.
عمر گفت: یا رسول اللَّه اجازه بده تا گردنش را بزنم، حضرت فرمود: او در جنگ بدر شرکت داشت، و تو چه میدانی، شاید خدای تعالی نسبت به اهل بدر عنایت خاصی داشته باشد، و فرموده باشد: هر چه میخواهید بکنید، که شما را آمرزیدهام، پس آیه شریفه" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ" نازل شد (2).
مؤلف: این معنا در تعدادی از روایات از چند نفر از صحابه مانند انس، جابر، عمر، ابن عباس، و جمعی از تابعین از قبیل حسن، و غیره آمده. لیکن از نظر متن خالی از اشکال نیست.
برای اینکه اولا از ظاهر آن- بلکه صریح آن- برمیآید که حاطب ابن ابی بلتعه به خاطر عملی که کرده بود مستحق اعدام و یا کیفری دیگر کمتر از اعدام بوده، و تنها به خاطر شرکتش در جنگ بدر مجازات نشده، چون بدریها در برابر هیچ گناهی مجازات نمیشوند، برای اینکه بر حسب این روایت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به عمر فرمود: " او در جنگ بدر شرکت داشته". و در روایت حسن آمده که فرمود: اینها اهل بدرند از اهل بدر حذر
کن، اینها اهل بدرند، از اهل بدر حذر کن، اینها اهل بدرند، از اهل بدر حذر کن (1).
در حالی که روایات وارده در داستان افک معارض آنند، چون در آن روایات آمده بعد از آنکه آیه شریفه در برائت عایشه نازل شد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) یکی از تهمت زنندگان به عایشه، یعنی مسطح بن اثاثة، را حد زد و کیفر کرد، با اینکه این مرد از سابقین اولین است، و از مهاجرین و از شرکت کنندگان در جنگ بدر است، و این روایات در صحیح بخاری و مسلم، و در روایات بیشماری که در تفسیر آیات افک رسیده آمده است.
و ثانیا اینکه در این حدیث آمده که خدای تعالی به اهل بدر فرموده" هر چه میخواهید بکنید، که من شما را آمرزیدهام" با هیچ منطقی درست در نمیآید، چون از این جمله فهمیده میشود که اهل بدر هر گناهی که بکنند آمرزیدهاند و این حرف مستلزم آن است که اهل بدر هیچ تکلیف و وظیفهای دینی نداشته باشند، نه چیزی بر آنان واجب باشد، و نه چیزی حرام و نه مستحبّ و نه مکروه، برای اینکه وقتی مخالفت تکلیف عقاب نداشته باشد، و انجام و ترک آن برابر باشد، تکلیف معنا ندارد، و اصلا جمله مزبور صریح است در اینکه تمامی اعمال برای اهل بدر مباح است.
و لازمه این حرف این است که آمرزش اهل بدر شامل همه گناهان حتی گناهانی که عقل آنها را جز با توبه قابل عفو نمیداند بگردد، مانند بتپرستی، و رد بر خدا و رسول، و تکذیب رسالت رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، و افتراء بر خدا و رسول، و مسخره کردن دین و احکام ضروری آن، و گناهانی دیگر مثل آن، همچون کشتن یک انسان بیگناه از روی ظلم و فساد در زمین، و تباه ساختن حرث و نسل، و مباح دانستن جان و عرض و مال مردم خواهید گفت: خداوند اهل بدر را از ارتکاب چنین گناهانی حفظ فرموده. در پاسخ میگوییم بحث ما در باره فعلیت این گونه اعمال نبود تا بگویی اهل بدر چنین گناهانی مرتکب نشدند، و خدا آنان را از امثال آن گناهان حفظ کرده، بلکه در باره امکان آمرزش امثال این گناهان در فرض ارتکاب است.
و ثانیا کلام خدای تعالی اگر فرموده باشد: " هر چه میخواهید بکنید" باید تمامی عمومات را که در تمامی احکام شرعی یعنی عبادات و معاملات وارد شده، تخصیص بزند، و هیچ یک از آن عمومات شامل اهل بدر نشود، و اگر چنین چیزی وجود میداشت باید در بین صحابه معروف میشد، و برای آنان مسلم میبود که این دسته از صحابه که در جنگ بدر شرکت داشتند از تمامی تکالیف دینی هر قدر هم اهمیت داشته باشد آزادند، و حد اقل باید در
1) الدر المنثور، ج 6، ص 204.
بین خود اهل بدر معروف باشد، و حال آنکه در روایات وارده در باره اخبار اهل بدر، و سرگذشت آنان، اثری از آن دیده نمیشود، بلکه از سیره اهل بدر، و مخصوصا روشی که در فتنههای بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اتفاق افتاد، خلاف آن دیده میشود که احدی نمیتواند آن را انکار کند.
از همه اینها که بگذریم آزاد شدن یک گروه از بین همه مسلمانان و رهایی آنان از قید تکلیف، به طوری که هر کاری خواستند بکنند و هر مخالفتی را با خدا و رسول بتوانند مرتکب شوند هر قدر هم عظیم باشد، مناقض با مصلحتی است که دعوت دینی و فریضه امر به معروف و نهی از منکر و نشر معارف الهی از راه نشر روایات صادره از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر اساس تامین آن مصلحت بنا شده است، چون وقتی مردم بدانند که اصحاب جنگ بدر در گفتن هر نوع دروغ و افتراء و ارتکاب زشتترین گناه و فحشاء آزادند، دیگر چگونه دعوت آنان به سوی دین را بپذیرند، و با چه تامینی به گفتهها و نقل احادیث آنان اعتماد کنند.
عین این اشکال در مورد شخص رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله) هم وارد میشود، به این بیان که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سید و سرور اهل بدر بود و خدا او را به عنوان شاهد و مبشر و نذیر فرستاد، و به حکم آیه 45 و 46 سوره احزاب داعی به سوی خدا به اذن خدا و سراج منیر بوده، و اگر قرار باشد اهل بدر هر کاری بخواهند بکنند و مسئولیتی نداشته باشند، یکی از اهل بدر شخص آن جناب بود، پس باید به حکم این روایت آن جناب هم در ارتکاب هر کذب و افتراء و فحشاء و منکری آزاد باشد، و اگر این طور باشد دلها و نفوس بشر چگونه بپذیرد که چنین شخصی شاهد و نذیر و مبشر و داعی الی اللَّه و سراج منیر است، و اصلا چگونه حکمت خدا اجازه میدهد پست شهادت و دعوت را به کسی واگذار کند که در هیچ حال و یا گفتارش امنیتی ندارد، و چگونه چنین کسی را سراج منیر خوانده، با اینکه به او اجازه داده که باطل را احیاء کند، همان طور که حق را روشن میسازد، و اذنش داده که همان طور که مردم را هدایت میکند گمراه هم بکند، و خلاصه هر کاری دلش خواست بکند، چه خوب و چه بد، و این از حکمت خدا به دور است، و آیات کریمه قرآن هم که متعرض عصمت انبیاء (علیه السلام) و متعرض حفظ وحی و قرآن است با چنین چیزهایی نمیسازد.
از این هم که بگذریم اصلا چنین حرفی خطابهای الهی را در بیشتر آیاتی که در آن به صحابه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و مؤمنین عتاب شده- العیاذ باللَّه- خطابهایی
بیهوده میسازد، زیرا صحابهای که خود خدا اجازه داده هر گناهی خواستند بکنند، دیگر نباید به خاطر بعضی تخلفاتشان در آیاتی نظیر آیات مربوط به داستان بدر، احزاب، حنین، و امثال آنها مورد عتاب قرار دهد که چرا فرار کردید، و آنان را در مقابل فرار از جنگ به آتش دوزخ تهدید کند.
یکی از روشنترین آیات در این باب، آیات مربوط به داستان افک است، یکی از آنها که مرتکب شده بودند مسطح بن اثاثه بوده که خود یکی از شرکت کنندگان در جنگ بدر بوده، و در این آیات میخوانیم: " لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ" (1)و احدی از مرتکبین را استثناء نکرد، و نفرمود: جز آن کسی که در جنگ بدر شرکت داشته. و نیز میخوانیم" وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیمٌ" (2)و باز میخوانیم: " یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ" (3)
سوره نور، آیه 17. [.....]
یعنی مرتکب چنین کاری ایمان ندارد، هر چند که در جنگ بدر شرکت داشته باشد (4).و باز از روشنترین آیاتی که این احادیث را رد میکند و لوازم معنای آنها را نمیپذیرد، خود آیاتی است که روایات مذکور در شان نزول آنها وارد شده، برای اینکه در این آیات در باره دوستی با کفار میخوانیم" وَ مَنْ یَفْعَلْهُ مِنْکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِیلِ" (5)و میخوانیم" وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ" (6).
پس معلوم میشود اگر آیات مورد بحث خطاب و عتاب را متوجه به عموم مؤمنین کرده، و همه را در برابر روابط پنهانی با کفار عتاب میکند به اعتبار این بوده که این عمل از بعضی از آنان- یعنی حاطب بن ابی بلتعه- سرزده، و به اسلام و مسلمانان خیانت کرده، و آیات شریفه عمل بعضی را به همه نسبت داده، و تهدید را هم متوجه همه کرده، (تا بدانند عمل بد برای همه بد است، نه تنها برای شخص معینی).
و اگر حاطب به خاطر اینکه بدری است در چنین عملی آزاد بوده، و قلم تکلیف را از
1) هر یک از آنان که مرتکب افک شدند، به قدر جرمشان کیفر دارند. سوره نور، آیه 11.
2) افک نزد خدا از گناهان عظیم است. سوره نور، آیه 15.
3) خدا شما را زنهار میدهد از اینکه بار دیگر چنین کاری را تکرار کنید، البته اگر ایمان دارید.
4) و شرکت در جنگ بدر و یا صحابی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بودن چیزی نیست که ایمان انسان را تا آخر عمر بیمه کند، به طوری که هر گناهی هم که مرتکب شود با ایمانش منافات نداشته باشد و جعل این روایات به منظور این بوده که از آنها مترسکی بسازند تا مسلمانان جرأت نکنند در برابر خلافکاریهای خلفاء اعتراض کنند. مترجم.
5) هر کس از شما با کفار دوستی کند راه مستقیم را گم کردهاند. سوره ممتحنه، آیه 1.
6) سوره ممتحنه، آیه 60.
او برداشته بودند، و به او فرموده بودند: " هر چه میخواهی بکن که تو آمرزیدهای" دیگر چرا باید او را راه گم کرده و ظالم بخوانند، و مورد عتاب و تهدید قرار دهند، بقیه مسلمانان هم که چنین کاری نکرده بودند، پس اصلا چرا باید این آیات نازل شده باشد، و در آن عمل ناشایستی را که اگر از غیر حاطب سر زده بود ناشایست میشد و چون از او سر زده هیچ ناشایستگی ندارد، به همه مؤمنین نسبت دهند، و همه را مورد تهدید قرار دهند.
و کلام خدای عز و جل، أجل از این است که مردم را به خاطر عملی که نکردهاند، بلکه شخصی کرده که او هم اجازه داشته مورد عتاب و تهدید قرار دهد.
باز در همان کتاب است که بخاری، ابن منذر، نحاس و بیهقی- در کتاب شعب الایمان- از اسماء دختر ابی بکر روایت کرده که گفت: مادرم که زنی مشرک بود و در عهد مشرکین قریش و پیمان ایشان با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) قرار داشت، به دیدنم آمده بود من از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پرسیدم آیا اجازه هست به دیدنش بروم، و صله رحم کنم؟ در پاسخ من بود که آیه شریفه" لا یَنْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ" نازل شد، و حضرت فرمود: بله بدیدنش برو و صله کن (1) .
و نیز در همان کتاب آمده که ابو داوود در تاریخ خود، و ابن منذر از قتاده روایت کردهاند که گفته است: آیه شریفه" لا یَنْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ"، به وسیله آیه" فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ" نسخ شده است (2) .
مؤلف: خواننده عزیز توجه فرمود که گفتیم این حرف درست نیست، برای اینکه نسخ در جایی است که دو آیه دو دلالت ضد هم داشته باشند، و این دو آیه هیچ ضدیتی با هم ندارند، و هر یک در جای خودش درست است.
و در کافی به سند خود از سعید اعرج از امام صادق (علیه السلام) روایت آورده که گفت: امام فرمود: از محکمترین دستآویزهای ایمان یکی این است که به خاطر خدا و در راه او دوستی کنی، و در راه او دشمنی کنی، در راه او بدهی، و در راه او از عطاء دریغ نمایی (1).
و قمی به سند خود از اسحاق بن عمار از امام صادق (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: هر کسی را دیدید که دوستیاش به خاطر دین نبود، و دشمنیاش به خاطر دین نبود، بدانید که او دین ندارد (2).
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا جاءَکُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِیمانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَی الْکُفَّارِ لا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لا هُمْ یَحِلُّونَ لَهُنَّ وَ آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ أَنْ تَنْکِحُوهُنَّ إِذا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ وَ سْئَلُوا ما أَنْفَقْتُمْ وَ لْیَسْئَلُوا ما أَنْفَقُوا ذلِکُمْ حُکْمُ اللَّهِ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (10) وَ إِنْ فاتَکُمْ شَیْءٌ مِنْ أَزْواجِکُمْ إِلَی الْکُفَّارِ فَعاقَبْتُمْ فَآتُوا الَّذِینَ ذَهَبَتْ أَزْواجُهُمْ مِثْلَ ما أَنْفَقُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ (11) یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذا جاءَکَ الْمُؤْمِناتُ یُبایِعْنَکَ عَلی أَنْ لا یُشْرِکْنَ بِاللَّهِ شَیْئاً وَ لا یَسْرِقْنَ وَ لا یَزْنِینَ وَ لا یَقْتُلْنَ أَوْلادَهُنَّ وَ لا یَأْتِینَ بِبُهْتانٍ یَفْتَرِینَهُ بَیْنَ أَیْدِیهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لا یَعْصِینَکَ فِی مَعْرُوفٍ فَبایِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (12) یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ قَدْ یَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ کَما یَئِسَ الْکُفَّارُ مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ (13)
ای کسانی که ایمان آوردهاید زنانی که به عنوان اسلام و ایمان (از دیار خود) هجرت کرده و به سوی شما آمدند خدا (به صدق و کذب) ایمانشان داناتر است شما از آنها تحقیق کرده و امتحانشان کنید اگر با ایمانشان شناختید آنها را (بپذیرید) و دیگر به شوهران کافرشان برمگردانید که هرگز این زنان مؤمن بر آن کفار و آن شوهران کافر بر این زنان حلال نیستند، ولی مهر و نفقهای را که شوهران مخارج آن زنان کردهاند
به آنها بپردازید و باکی نیست که شما با آنان ازدواج کنید در صورتی که اجر و مهرشان را بدهید و هرگز تمسک مکنید به عصمتهای زنان کافر و شما (اگر زنانتان از اسلام به کفر برگشتند) از کفار مهر و نفقه مطالبه کنید آنها هم (اگر زنانشان ایمان آوردند) مهر و نفقه بطلبند، این حکم خداست میان شما بندگان و خدا به حقایق امور دانا و به مصالح خلق آگاه است (10).
و اگر از زنان شما کسانی (مرتد شده) به سوی کافران رفتند شما در مقام انتقام برآیید و به قدر همان مهر و نفقهای که خرج کردهاید به مردانی که زنانشان رفتهاند بدهید و از خدایی که به او ایمان آوردهاید بترسید و پرهیزکار شوید (11).
ای پیغمبر! چون زنان مؤمن آیند که با تو بر ایمان بیعت کنند که دیگر هرگز شرک به خدا نیاورند و سرقت و زنا نکنند و اولاد خود را به قتل نرسانند، و بر کسی افتراء و بهتان میان دست و پای خود نبندند (یعنی فرزندی که میان دست و پای خود پرورده و علم به آن از انعقاد نطفه دارند به دروغ به کسی نبندند) و با تو در هیچ امر به معروفی (که به آنها کنی) مخالفت نکنند بدین شرایط با آنها بیعت کن و بر آنان از خدا آمرزش و غفران طلب کن که خدا بسیار آمرزنده و مهربانست (12).
ای اهل ایمان هرگز قومی را که خدا بر آنان غضب کرده (یعنی جهودان) یار و دوستدار خود مگیرید که آنها از عالم آخرت به کلی مایوسند چنان که کافران از اهل قبور نومیدند (13).
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا جاءَکُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ..."
سیاق و زمینه این آیه شریفه چنین میرساند که بعد از صلح حدیبیه نازل شده. و در عهدنامههایی که بین رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و مردم مکه برقرار گردیده نوشته شده است که اگر از اهل مکه مردی ملحق به مسلمانان شد، مسلمانان موظفند او را به اهل مکه برگردانند، ولی اگر از مسلمانان مردی ملحق به اهل مکه شد اهل مکه موظف نیستند او را به مسلمانان برگردانند. و نیز از آیه شریفه چنین برمیآید که یکی از زنان مشرکین مسلمان شده، و به سوی مدینه مهاجرت کرده و همسر مشرکش به دنبالش آمده و درخواست کرده که رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله) او را به وی برگرداند، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در پاسخ فرموده: آنچه در عهدنامه آمده این است که اگر مردی از طرفین به طرف دیگر ملحق شود باید چنین و چنان عمل کرد، و در عهدنامه در باره زنان چیزی نیامده، و به همین مدرک رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله) آن زن را به شوهرش نداد، و حتی مهریهای را
که شوهر به همسرش داده بود به آن مرد برگردانید. اینها مطالبی است که از آیه استفاده میشود، و آیه شریفه دلالت بر احکامی مناسب این مطالب نیز دارد، البته احکام مربوط به زنان.
پس اینکه در آیه" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا جاءَکُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ" زنان را قبل از امتحان و پی بردن به ایمانشان" مؤمنات" خوانده از این جهت بوده که خود آنان تظاهر به اسلام و ایمان میکردند.
" فَامْتَحِنُوهُنَّ"- یعنی ایمان آن زنان را بیازمایید، یا افرادی به ایمان آنان شهادت دهند، و یا خودشان سوگند یاد کنند به طوری که یقین و یا اطمینان پیدا کنید که به راستی ایمان آوردهاند. و در اینکه فرمود: " اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِیمانِهِنَّ" اشاره است به اینکه شما مسلمانان نمیتوانید به واقعیت امور علم پیدا کنید، چنین علمی خاص خدای تعالی است، و اما شما کافی است که علم عادی به دست آورید. و در جمله" فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَی الْکُفَّارِ" میتوانست بفرماید: " فان علمتموهن صادقات" ولی چنین نفرمود، بلکه صفت ایمان را دوباره ذکر کرد، و فرمود: " اگر دیدید مؤمنند" و این برای آن است که به علت حکم اشاره نموده، فهمانده باشد اینکه گفتیم چنین زنانی را نزد خود نگهدارید، برای ایمان آنان است، چون ایمان باعث انقطاع علقه زوجیت بین زن مؤمن و مرد کافر است.
و دو جمله" لا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ" و" وَ لا هُمْ یَحِلُّونَ لَهُنَّ" مجموعا کنایه است از همان انقطاع رابطه همسری، نه اینکه بخواهد حرمت زنان مؤمن بر مردان کافر و به عکس را توجیه کند.
" وَ آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا"- یعنی شما مسلمانان مهریهای را که مردان کافر به زنان مؤمن خود دادهاند به آنان بدهید.
" وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ أَنْ تَنْکِحُوهُنَّ إِذا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ"- کلمه" أجر" در این آیه به معنای مهریه است، میفرماید: وقتی مهریه آن زنان را به همسران کافرشان دادید، دیگر مانعی برای ازدواج شما با آن زنان باقی نمیماند.
" وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ"- کلمه" عصم" جمع" عصمت" است که به معنای عقد و ازدواج دائمی است، و بدین جهت آن را عصمت نامیدهاند که زن را حفظ و ناموسش را نگهداری میکند. و" امساک عصمت" به معنای این است که در صورت کافر بودن زن باز هم عقد ازدواج او را ابقاء دارند. پس به حکم این جمله مردان مسلمان باید در اولین روزی که به اسلام در میآیند، زنان کافر خود را رها کنند، چه اینکه زنان مشرک باشند، و یا یهود و یا نصاری و یا مجوس.
در سابق یعنی در تفسیر آیه شریفه" وَ لا تَنْکِحُوا الْمُشْرِکاتِ حَتَّی یُؤْمِنَّ" (1)و نیز در
1) سوره بقره، آیه 221.
تفسیر آیه شریفه" وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ" (1)گفتیم که: بین این دو آیه و آیه مورد بحث نسخی واقع نشده.
" وَ سْئَلُوا ما أَنْفَقْتُمْ وَ لْیَسْئَلُوا ما أَنْفَقُوا"- ضمیر جمع در کلمه" و اسئلوا" به مؤمنین، و ضمیر در" یسئلوا" به کفار برمیگردد، و معنای جمله مورد بحث این است که: اگر زنی از شما مسلمانان به کفار پیوست، شما نیز باید از کفار مهریهای که به آن زن دادهاید مطالبه کنید، هم چنان که آنها میتوانند مهریه زنی را که به شما مسلمانان پیوسته از شما مطالبه کنند، آیه شریفه با جملهای ختم شده که در آن به این معنا اشاره شده است، که احکام مذکور در آیه حکم خداست، میفرماید: " ذلِکُمْ حُکْمُ اللَّهِ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ".
وَ إِنْ فاتَکُمْ شَیْءٌ مِنْ أَزْواجِکُمْ إِلَی الْکُفَّارِ فَعاقَبْتُمْ فَآتُوا الَّذِینَ ذَهَبَتْ أَزْواجُهُمْ مِثْلَ ما أَنْفَقُوا..."
راغب گفته: کلمه" فوت" به معنای دور شدن چیزی از آدمی است، به نحوی که دسترسی به آن ممکن نباشد، و در آیه" وَ إِنْ فاتَکُمْ شَیْءٌ مِنْ أَزْواجِکُمْ إِلَی الْکُفَّارِ" به همین معنا است (2)
(3 و 4)روح المعانی، ج 28، ص 79.
و کلمه" معاقبه" و" عقاب" به معنای رسیدن به آخر و عاقبت هر چیز تفسیر شده، و منظور از آن در آیه این است که اگر از کفار غنیمتی که عاقبت جنگ است به شما رسید. و بعضی (3) گفتهاند که: " عاقبتم" با اینکه از باب مفاعله است به معنای" عقبتم"- با تشدید قاف- از باب تفعیل است. بعضی (4) دیگر گفتهاند: از عقبه به معنای توبه گرفته شده.و آنچه به ذهن نزدیکتر میرسد این است که مراد از کلمه" شیء" در آیه شریفه مهریه باشد، و حرف" من" در جمله" من ازواجکم" ابتدای غایت را برساند، و جمله" الی الکفار" متعلق باشد به جمله" فاتکم" و مراد از جمله" الَّذِینَ ذَهَبَتْ أَزْواجُهُمْ" بعضی از مؤمنین باشد، و ضمیر در" انفقوا" به همانان برگردد، در نتیجه معنای آیه چنین باشد: و اگر از شما مهریهای از همسران کافرتان نزد کفار مانده و از دست رفته باشد، و همسرانتان به کفار پیوسته باشند، اگر مؤمنین در جنگ به غنیمتی رسیدند، مهریه این گونه افراد را به همان مقداری که از چنگشان رفته به آنان بدهند.
البته آیه شریفه به وجوهی دیگر نیز تفسیر شده، اما وجوهی است که از فهم دور است، و به همین جهت از نقل آنها چشم پوشیدیم.
" وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ"- در این جمله امر به تقوی نموده، و خدای تعالی را
با صله و موصول توصیف کرده، تا علت لزوم تقوی را بیان کرده باشد، در نتیجه معنایش این میشود که: از خدا پروا کنید، برای اینکه به او ایمان دارید.
" یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذا جاءَکَ الْمُؤْمِناتُ یُبایِعْنَکَ..."
این آیه شریفه حکم بیعت زنان مؤمن با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را معین میکند، و در آن اموری را بر آنان شرط کرده است که بعضی مشترک بین زنان و مردان است، مانند شرک نورزیدن، و نافرمانی نکردن از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در کارهای نیک، و بعضی دیگر ارتباطش به زنان بیشتر است، مانند احتراز جستن از سرقت و زنا، و کشتن اولاد، و اولاد دیگران را به شوهر نسبت دادن که این امور هر چند به وجهی مشترک بین زن و مرد است، و مردان هم میتوانند چنین جرائمی را مرتکب شوند، و لیکن ارتباط آنها با زنان بیشتر است، چون زنان به حسب طبع عهدهدار تدبیر منزلند، و این زنانند که باید عفت دودمان را حفظ کنند، و اینها چیزهایی است که نسل پاک و فرزندان حلالزاده به وسیله آنان حاصل میشود.
بنا بر این، جمله" یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذا جاءَکَ الْمُؤْمِناتُ یُبایِعْنَکَ" جملهای است شرطیه، و جواب شرط جمله" فَبایِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ" میباشد.
و جمله" عَلی أَنْ لا یُشْرِکْنَ بِاللَّهِ شَیْئاً" شرط اول را بیان میکند، میفرماید با ایشان شرط کن که هیچ چیزی را شریک خدا نگیرند، نه بت، و نه اوثان، و نه ارباب اصنام را. و این شرطی است که هیچ انسانی در هیچ حالی از این شرط بینیاز نیست.
" وَ لا یَسْرِقْنَ"- این شرط دوم است میفرماید: و نیز از شوهران و از غیر شوهران چیزی ندزدند. و از سیاق استفاده میشود که بیشتر، منظور ندزدیدن از شوهران مورد عنایت است." وَ لا یَزْنِینَ" یعنی با گرفتن دوستان اجنبی و با هیچ کس دیگر زنا نکنند، و چنین نباشد که از راه زنا حامله شوند، آن وقت فرزند حرامزاده، را به شوهر خود ملحق سازند که این عمل کذب و بهتانی است، که با دست و پای خود مرتکب شدهاند، چون زن وقتی بچه میآورد، بچهاش بین دست و پایش میافتد، و این شرط غیر از شرط قبلی است که از زنا جلوگیری میکرد، چون دو عمل است و دو تا نهی لازم دارد.
" وَ لا یَعْصِینَکَ فِی مَعْرُوفٍ"- در این جمله فرموده تو را معصیت نکنند، و نفرموده خدا را معصیت نکنند، با اینکه معصیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و نافرمانی نسبت به آن جناب هم، منتهی به نافرمانی خدا میشود، و این بدان جهت بوده که بفهماند آنچه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در مجتمع اسلامی سنت و مرسوم میکند، برای جامعه اسلامی عملی معروف و پسندیده میشود، و مخالفت با آن در حقیقت تخلف از سنت اجتماعی و بیاعتبار کردن آن است.
از این بیان روشن میشود که عبارت" معصیت در معروف" عبارتی است که هم شامل ترک معروف، از قبیل نماز، روزه، و زکات میشود، و هم شامل ارتکاب منکر، از قبیل تبرج، و عشوهگری زنان- که از رسوم جاهلیت اولی است- میشود.
" إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ"- این جمله بیان مقتضای مغفرت است، و هم حس امید را در آن زنان تقویت میکند.
" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ..."
مراد از این" قوم" یهود است که در قرآن مجید مکرر به عنوان" الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ" از ایشان یاد شده، از آن جمله در باره آنان فرموده: " وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ" (1)شاهد اینکه منظور یهود است ذیل آیه است که از ظاهر آن برمیآید که غیر از کفار سابق الذکر است.
" قَدْ یَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ کَما یَئِسَ الْکُفَّارُ مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ"- مراد از آخرت، ثواب آخرت است، و مراد از" کفار" در این جمله همان طور که گفتیم کفار در آیه قبلی است که منکر خدا و قیامت بودند میفرماید: یهودیان مغضوب علیهم مانند کفار مشرک بتپرست منکر معادند. بعضی از مفسرین (2)گفتهاند: مراد از این کفار فقط مشرکین مکهاند، چون الف و لام در" الکفار" الف و لام عهد است، و حرف" من" در جمله" مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ" برای ابتدای غایت است. خدای تعالی میخواهد در این آیه شقاوت دائمی و هلاکت ابدی یهود را به یاد مؤمنین بیاورد تا از دوستی با آنان و نشست و برخاست با ایشان پرهیز کنند، میفرماید: یهودیان از ثواب آخرت مایوسند، همان طور که منکرین قیامت از مردگان خود مایوسند، یعنی برای آنها وجود و حیاتی قائل نیستند، چون مرگ را هیچ و پوچ شدن میدانند.
بعضی از مفسرین (3)گفتهاند: مراد از کفار، معنای معروف آن نیست، بلکه منظور همه مردگان است که در قبر نهفته شدهاند، چون کلمه" کفر" به معنای ستر و نهفتن است. در نتیجه به قول این مفسرین معنا چنین میشود: همانطور که نهفته شدگان در قبر مایوسند.
بعضی دیگر گفتهاند: (4)مراد از کفار همان کفار اصطلاحی است، و کلمه" من" بیانیه است، و معنای جمله این است که: یهودیان از ثواب آخرت مایوسند، همانطور که کفار مدفون.]
در قبور از میان همه أهل قبور مایوس از آنند، چون در آیهای دیگر فرموده: " إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ کُفَّارٌ أُولئِکَ عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ" (1).
در مجمع البیان از ابن عباس روایت آورده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حدیبیه با مشرکین مکه صلح کرد به اینکه هر کس از اهل مکه نزد مسلمانان آید، به اهل مکه برگردانند، و هر کس از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به مکه آید، اهل مکه او را به آن جناب برنگردانند، و این صلح نامه را نوشتند و مهر کردند.
بعد از این جریان، زنی به نام سبیعة دختر حارث اسلمیه در همان حدیبیه مسلمان شد، و نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمد. به دنبالش شوهر کافرش- که بنا به روایتی نامش مسافر و از قبیله بنی مخزوم بوده، و به قول مقاتل، صیفی بن راهب بوده- به طلب همسرش آمد، و عرضه داشت: ای محمد! زن مرا به من برگردان، چون تو شرط کردی که هر کس از ما نزد تو آید به ما برگردانی، و مهر عهدنامه تو هنوز خشک نشده، در همین بین بود که آیه شریفه" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا جاءَکُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ- من دار الکفر الی دار الاسلام- فَامْتَحِنُوهُنَّ" نازل گردید.
ابن عباس میگوید: امتحان زنان نامبرده این بود که سوگند بخورند که بیرون آمدنشان از دار الکفر فقط به خاطر محبتی بوده که به خدا و رسولش داشتهاند، نه اینکه از شوهرشان قهر کرده باشند، و یا مثلا از زندگی در فلان محل بدشان میآمده، و از فلان سرزمین خوششان میآمده، و یا در مکه در مضیقه مالی قرار داشتهاند، و خواستهاند در مدینه زندگی بهتری به دست آورند، و یا در مدینه عشق مردی از مسلمانان را در دل داشتهاند، بلکه تنها و تنها انگیزهشان در بیرون آمدن عشق به اسلام بوده. و سوگند را به این عبارت یاد کنند" به خدایی که به جز او هیچ معبودی نیست، من جز به خاطر علاقه به اسلام از شهر خود بیرون نیامدهام" سبیعه دختر حارث اسلمیه این سوگند را خورد، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مهریهای را که او از شوهر کافر خود گرفته بود به شوهرش داد. مخارجی هم که برای او کرده بود داد، و خود او را به وی رد نکرد، و عمر بن خطاب با وی ازدواج نمود.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هر مردی که از طرف کفار به مدینه میآمد به
1) کسانی که کافر شدند، و با حالت کفر مردند، لعنت خدا شامل حالشان است. سوره بقره، آیه 161.
کفار پس میداد، ولی زنان را نگه میداشت تا امتحان کند، بعد از امتحان مهریهشان را به همسران کافرشان میرسانید.
سپس میگوید: زهری گفته است: وقتی این آیه نازل شد، که در آن میفرماید: " وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ" عمر بن خطاب دو تا از زنان خود را که در مکه و مشرک بودند، طلاق گفت، یکی از آن دو قرینه (و یا قریبه) دختر ابی امیة بن مغیره بود که بعد از طلاق عمر، معاویة بن ابی سفیان با او ازدواج کرد، و هر دو در مکه بودند، و مشرک میزیستند. و دیگری ام کلثوم دختر عمرو بن جرول خزاعی، مادر عبد اللَّه بن عمر بود که بعد از طلاق عمر ابو جهم بن حذافة بن غانم که یکی از مردان قبیله خزاعه بود با وی ازدواج نموده، و مشرک در مکه زندگی کردند.
از آن جمله" اروی" دختر ربیعة بن حارث بن عبد المطلب، همسر طلحة بن عبید اللَّه بود که اسلام بین آن دو جدایی انداخت، چون فرموده بود: " وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ" طلحه مسلمان شد، و مهاجرت کرد، و اروی هم چنان در مکه نزد فامیل خود بماند، ولی چیزی نگذشت که مسلمان شد، و بعد از طلحه شوهر اولش خالد بن سعید بن عاص بن امیه با او ازدواج نمود. البته وی نیز از آن زنانی بود که از مکه فرار کرد و به سوی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به مدینه آمد، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) او را نگه داشت، و پس از چندی او را به عقد خالد در آورد.
یکی دیگر امیه دختر بشر بود که در مکه همسر ثابت بن دحداحه بود، و مسلمان شد و از مکه به سوی مدینه فرار کرد، چون شوهرش در آن ایام کافر بود. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) او را نگه داشت و به عقد سهل بن حنیف در آورد، و از سهل دارای فرزندی به نام عبد اللَّه بن سهل شد.
باز میگوید: شعبی گفته: (یکی دیگر) زینب دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) همسر ابو العاص بن ربیع بود، که مسلمان شد، و خود را در مدینه به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رسانید، و شوهرش ابو العاص مشرک و کافر در مکه بماند، و پس از چندی به مدینه آمد، و زینب به او امان داد، و سرانجام مسلمان شد، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) همسرش را به او برگردانید.
و از جبائی نقل میکند که گفته: در مواد صلح نامه حدیبیه بیش از این نیامده بود که اگر مردی از کفار مکه به مدینه آمد باید مسلمانان او را به اهل مکه برگردانند، و نامی از زنان برده نشده بود، و به همین جهت وقتی ام کلثوم دختر عقبة بن ابی معیط مسلمان شد، و به مدینه مهاجرت کرد، دو برادرش به مدینه آمدند، و از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خواستند خواهرشان را به ایشان رد کند، حضرت فرمود شرط میان ما و شما در خصوص مردان بود، و به همین دلیل ام کلثوم را به ایشان نداد (1).
1) مجمع البیان، ج 9، ص 273 و 274.
مؤلف:این معانی در روایت دیگر از طرق اهل سنت وارد شده، و بسیاری از آن روایات را سیوطی در تفسیر الدر المنثور خود آورده (1)و نیز داستان امتحان این گونه زنان، و بر نگرداندن آنان به کفار، و دادن مهریههایشان را به شوهرانشان در تفسیر قمی آمده (2).
در آن تفسیر میگوید: زهری گفته: و اما زنانی که از حوزه اسلام گریختند و به کفار پیوستند، مجموعا شش نفر بودند: 1- ام الحکم دختر ابی سفیان که همسر عیاض بن شداد فهری بود 2- فاطمه دختر ابی امیة بن مغیرة، خواهر ام سلمه که همسر عمر بن خطاب بود، و داستانش چنین بود که وقتی عمر بن خطاب خواست مهاجرت کند فاطمه حاضر نمیشد، و در آخر از دین اسلام برگشت و در مکه باقی ماند 3- بروع دختر عقبه همسر شماس بن عثمان 4- عبده دختر عبد العزی بن فضله بود که همسر عمرو بن عبد ود بود 5- هند دختر ابی جهل بن هشام، همسر هشام بن عاص بن وائل 6- کلثوم دختر جرول، همسر عمر که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مهریههای این زنان را از غنیمت به شوهرانشان داد، و شوهرانشان، آن مهریه را به همسران سابق خود رساندند (3).
و در کافی به سند خود از زراره از امام باقر (علیه السلام) روایت کرده که فرمود:
سزاوار نیست مسلمان با اهل کتاب ازدواج کند. عرضه داشتم فدایت شوم! حرمت این عمل در کجای قرآن است. فرمود" وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ" (4).
مؤلف: این روایت بر این اساس درست است که" امساک بعصم" عمومیت داشته باشد و در نکاح دائمی، هم شامل حدوث آن باشد، و هم شامل بقائش.
و نیز در همان کتاب است که زراره از امام باقر (علیه السلام) معنای آیه" وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ" را پرسید، فرمود: این آیه به وسیله آیه" وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ" نسخ شده (5).
مؤلف: شاید مراد از نسخ آیه مذکور به وسیله آیه" وَ لا تُمْسِکُوا..." این باشد که آیه سوره مائده یعنی آیه" وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ" ازدواج با زنان اهل کتاب هم به طور دائم را شامل میشده و هم به طور متعه را، و آیه" وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ" تنها نکاح دائم با آنان را نسخ کرده و اما نکاح متعه آنان هم چنان بر جواز خود باقی است. و بنا بر این، پس منظور از نسخ، نسخ اصطلاحی نیست، بلکه منظور تخصیص است، و چطور میتواند نسخ اصطلاحی باشد با اینکه آیه مورد بحث قبل از آیه سوره مائده نازل شده، و معنا ندارد آیهای که قبلا نازل شده، آیهای را که بعدا نازل خواهد شد نسخ کند. خواهی گفت این اشکال در تخصیص هم وارد است. میگوییم: خیر، آیهای که قبلا نازل شده تنها یک قسم نکاح با زنان اهل کتاب را حرام میکرده، و آن نکاح دائمی بوده، و آیه سوره مائده آن قسم دیگرش را حلال کرده. علاوه بر این، آیه مائده در زمینه منتگذاری نازل شده، و خواسته است گشایشی به کار مؤمنان بدهد، و آیهای که چنین زمینهای دارد قابل نسخ نیست.
و در مجمع البیان در ذیل آیه" وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ" میگوید: ابی الجارود از امام ابی جعفر (علیه السلام) روایت کرده که این آیه به وسیله آیه" وَ لا تَنْکِحُوا الْمُشْرِکاتِ حَتَّی یُؤْمِنَّ" و نیز به وسیله آیه" وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ" نسخ شده است (1).
مؤلف: این روایت غیر از ضعف راویاش از یک جهت دیگر ضعیف است، و آن این است که آیه" وَ لا تَنْکِحُوا الْمُشْرِکاتِ..."، تنها شامل زنان مشرک از بتپرستان میشود، و آیه شریفه" و المحصنات..." این معنا را افاده میکند که ازدواج با زنان اهل کتاب جائز است، و بین این دو آیه منافات و معارضهای نیست تا یکی از آن دو ناسخ دیگری باشد. ما در سابق در باره نسخ شدن آیه" و المحصنات..." به وسیله آیه" وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ" بحث کردیم، و در تفسیر آیه" وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ" نیز مطالبی گذشت که مفید مطالب این بحث است.
و در تفسیر قمی در روایت ابی الجارود از امام ابی جعفر (علیه السلام) آمده که در ذیل جمله" وَ إِنْ فاتَکُمْ شَیْءٌ مِنْ أَزْواجِکُمْ" فرمود: یعنی اگر زنانی از شما مسلمانان به طرف کفاری که با آنان عهدنامه نوشتهاید رفتند، مهریه آنان را از ایشان بگیرید، و اگر از زنان کفار افرادی به شما پیوستند، شما هم مهریه آنان را به شوهران کافرشان بدهید. این حکم خدای شما است که در بینتان مقرر نموده (2).
مؤلف: از ظاهر این حدیث برمیآید که امام (علیه السلام) خواسته است کلمه" شیء" را به" زن" تفسیر کند.
و در کافی به سند خود از ابان از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود:
بعد از آنکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مکه را فتح کرد با مردان بیعت فرمود. سپس زنان آمدند تا بیعت کنند، خدای تعالی این آیه را فرستاد" یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذا جاءَکَ الْمُؤْمِناتُ یُبایِعْنَکَ...". هند گفت: خدا شرط کرده که اولاد خود را به قتل نرسانیم و ما این کار را کردهایم، بچههایی را بزرگ کردیم و بعد کشتیم. ام حکیم دختر حارث بن هشام همسر عکرمة بن ابی جهل هم عرضه داشت: یا رسول اللَّه! این معروفی که خدا شرط کرده تو را در مورد آن معصیت نکنیم، چیست؟ فرمود: این است که لطمه به صورت نزنید، و چهره خود را نخراشید، و موی خود مکنید، و گریبان چاک نکنید، و جامه سیاه نپوشید، و صدا به واویلا بلند نکنید. زنان مکه پذیرفتند، و با آن جناب بر طبق این شرایط بیعت کردند.
هند پرسید: چه جور بیعت کنیم، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: من با زنان مصافحه نمیکنم، لذا دستور داد قدحی آب آوردند، خودش دست در آب نهاد، و بیرون آورد و فرمود حال دست خود را در این آب کنید (1).
مؤلف: روایات در این معانی بسیار زیاد وارد شده، هم از طرق شیعه و هم از طرق اهل سنت.
و در تفسیر قمی به سند خود از عبد اللَّه بن سنان روایت آورده که گفت: من از امام صادق (علیه السلام) از معنای جمله شریفه" وَ لا یَعْصِینَکَ فِی مَعْرُوفٍ" سؤال کردم، فرمود:
معروف همان اموری است که خدای تعالی بر زنان واجب کرده، مانند نماز و زکات و هر عمل خیر دیگری که به ایشان دستور داده(2).
مؤلف: این روایت شاهد روایاتی است که" معروف" را تفسیر میکرد به اینکه لطمه به صورت نزنید، و چه نکنید و چه نکنید، و در بعضی از آنها آمده که فرمود: و عشوهگریهای دوران جاهلیت را ترک کنید. و همه اینها از باب اشاره به بعضی از مصادیق آن است.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (1) یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ (2) کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ (3) إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ (4)
وَ إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِی وَ قَدْ تَعْلَمُونَ أَنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقِینَ (5) وَ إِذْ قالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ یا بَنِی إِسْرائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْبَیِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِینٌ (6) وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَری عَلَی اللَّهِ الْکَذِبَ وَ هُوَ یُدْعی إِلَی الْإِسْلامِ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (7) یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ (8) هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ (9)
به نام خدای رحمان رحیم،
آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است برای خدا تسبیح میگوید و او خدایی عزیز و حکیم است (1).
هان ای کسانی که ایمان آوردهاید چرا چیزهایی که خود عمل نمیکنید به مردم میگویید (2).
خشم بزرگی نزد خدا منتظر شما است اگر بگویید آنچه را که عمل نمیکنید (3).
محققا خدا دوست میدارد کسانی را که در راه او به صف کارزار میایستند تو گویی بنیانی ساخته شده از قلعند (4).
و چون موسی به قوم خود گفت: هان ای قوم چرا مرا آزار میدهید با اینکه میدانید که من فرستاده خدا به سوی شمایم پس وقتی مردم از راه حق منحرف شدند خدا دلهایشان را منحرف کرد (انحراف ظاهریشان را به انحراف باطنیشان سرایت داد) و خدا مردم فاسق را هدایت نمیکند (5).
و چون عیسی بن مریم به بنی اسرائیل گفت: من فرستاده خدا به سوی شمایم در حالی که کتاب آسمانی قبل از خود یعنی تورات را تصدیق دارم و به آمدن رسولی بعد از خودم که نامش احمد است بشارت میدهم ولی همین که آیات روشن برایشان آورد گفتند این سحری است آشکار (6).
و چه کسی ستمکارتر است از کسی که دروغ را بر خدا افتراء ببندد با اینکه به سوی اسلام دعوت میشود و خدا مردم ستمکار را هدایت نمیکند (7).
میخواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند و خدا تمام کننده نور خویش است هر چند که کافران کراهت داشته باشند (8).
او کسی است که رسول خدا را به هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر همه ادیان غلبه دهد هر چند که مشرکین کراهت داشته باشند (9).
این سوره، مؤمنین را ترغیب و تحریک میکند بر اینکه در راه خدا جهاد نموده، با دشمنان دین او کارزار نمایند. و خبر میدهد که این دین نوری است درخشان از جانب خدای سبحان که کفار اهل کتاب میخواهند آن را با دهان خود خاموش کنند، ولی خدا نور آن را تمام میکند، هر چند که کافران کراهت داشته باشند، و دین خود را بر تمامی ادیان غلبه میدهد هر چند که مشرکین نخواهند. و این پیغمبری که به وی ایمان آوردهاند فرستادهای است از طرف خدای سبحان، او را فرستاده تا هدایت باشد، و دین حق را به شما برساند، و این همان است که عیسی بن مریم (علیه السلام) بنی اسرائیل را به آمدنش بشارت داد.
پس بر مؤمنین است که کمر همت بر اطاعتش ببندند، و آنچه امر میکند امتثال کنند، و در راه خدا جهاد نموده، خدا را در دینش یاری کنند، تا خدای تعالی به سعادت آخرتشان رسانیده، یاریشان کند، و در دنیا فتح و پیروزی نصیبشان کند، و بر دشمنانشان غالب و مسلط نماید.
و نیز بر مؤمنین است که هرگز آنچه را که خود عمل نمیکنند به دیگران نگویند، و در آنچه وعده میدهند تخلف ننمایند، که این گونه اعمال ایشان را مستوجب خشمی از خدا نموده، رسول را آزار میدهد. و این خطر را هم دارد که خدا دلهایشان را منحرف سازد، همان طور که با قوم موسی (علیه السلام) چنین کرد، چون با اینکه میدانستند آن جناب رسول خدا به سوی ایشان است، مع ذلک آزارش دادند. و خدا مردم ستمکار را هدایت نمیکند.
این سوره به شهادت زمینه آیاتش در مدینه نازل شده است.
" سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ" تفسیر این آیه در سوره حشر گذشت. و اگر سوره مورد بحث را با تسبیح و تنزیه خدا از هر نقص آغاز کرده برای این است که در این سوره سخن از بدیها و توبیخ مؤمنین به میان آمده که چرا چیزی را میگویند که خود عمل نمیکنند، و آن گاه تهدیدشان کرده به اینکه اگر به خود نیایند، دچار خشم خدا گشته، و خدا دلهای تبهکاران را منحرف میسازد.
" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ" کلمه" لم" مخفف کلمه" لما" است، و حرف" ما" در آن استفهامی است، و حرف" لام" برای تعلیل است. و گفتار آیه در زمینه توبیخ است، میخواهد مؤمنین را به خاطر اینکه بدانچه میگویند عمل نمیکنند توبیخ کند. و اینکه بعضی از مفسرین (1)گفتهاند" مراد از جمله" ای کسانی که ایمان آوردهاید" منافقین هستند و آیه شریفه این طائفه را سرزنش میکند، نه مؤمنین را، زیرا مؤمنین از نظر قرآن محترمند" درست نیست، و نباید به آن گوش فرا داد، برای اینکه قرآن پر است از آیاتی که مؤمنین را توبیخ و عتاب میکند، مخصوصا آیاتی که در باره جنگها و متعلقات آن نازل شده، از قبیل آیات راجع به جنگ احد، احزاب، حنین، صلح حدیبیه و جنگ تبوک، و مساله انفاق در راه خدا و امثال آن. و مؤمنین صالح اگر صالح شدند و جلالت قدر یافتند، به خاطر همین توبیخها بوده که خدای تعالی از آنان نمود، و به این وسیله به تدریج تربیتشان کرد، و گرنه صلاح نفسانی و جلالت قدر را از پیش خود در نیافتند.
و مورد توبیخ در آیه مورد بحث هر چند بر حسب ظاهر لفظ آیه مطلق است، و در خصوص تخلف کردار از گفتار و خلف وعده، و نقض عهد است، و درست هم هست، چون وقتی ظاهر انسان موافق باطنش نشد، همه این اعمال از او سر میزند، و لیکن سیاق و زمینه
1) مجمع البیان، ج 9، ص 278.
آیات مورد بحث که آیه" إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا" در آن قرار گرفته، و آیه" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلی تِجارَةٍ" در آیات بعد از آن واقع شده، و همچنین آیاتی نظیر اینها که در آن است میفهماند که گویا بعضی از مؤمنین قبل از جنگ وعده پایداری داده بودند که به هیچ وجه پشت به جنگ نکنند، و پا به فرار نگذارند و یا از بیرون شدن برای جنگ تثاقل نورزند، و یا از انفاق در تهیه ابزار جنگ برای خود و دیگران مضایقه ننمایند، ولی در موقع عمل خلف وعده کردهاند." کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ" کلمه" مقت" به معنای خشم شدید است. این آیه میخواهد مضمون آیه قبلی را تعلیل کند، و بفرماید: خدای تعالی از همه اعمال انسان بیش از همه از این عملش سخت به خشم میآید که چیزی را بگوید که بدان عمل نمیکند، چون این خود از نشانههای نفاق است.
البته باید توجه داشت اینکه انسان چیزی را بگوید که بدان عمل نمیکند، غیر از آن است که عمل نکند به آنچه که گفته است، (گاهی میشود که انسان موفق نمیشود بدانچه قبلا گفته عمل کند، و یا رسما خلف وعده میکند، و گاه میشود که از اول که وعده میدهد، بنای عمل نکردن به آن را دارد، این قسم دوم نفاق است نه اولی) چون قسم اول ناشی از ضعف اراده و سستی همت است که البته خود یکی از رذائل اخلاقی، و منافی با سعادت نفس انسانی است، چون خدای تعالی سعادت نفس بشر را بر این اساس تامین نموده که به اختیار خود اعمال خیر کند و حسناتی کسب نماید، و کلید کسب این حسنات داشتن عزم راسخ و همت بلند است، و اگر دیدیم کسی وعده میدهد ولی در مقام عمل سست میشود، و خلف وعده میکند، میفهمیم که مردی سست عنصر و ضعیف الاراده است، و از چنین انسانی امید خیر و سعادت نمیرود.
" إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ" کلمه" صف"- بنا به گفته راغب- به معنای این است که چند چیز، مثلا چند نفر انسان و یا درخت، در خطی مستقیم قرار بگیرند (1). این کلمه در آیه شریفه و در همه جا مصدری است که معنای اسم فاعل را میدهد، و به همین جهت است که جمع بسته نمیشود. و اگر منصوب آمده برای این است که حال از ضمیر فاعل در جمله" یقاتلون" میباشد. و معنای آیه این است که: خدا دوست میدارد کسانی را که در راه او قتال".
1) مفردات راغب، ماده" صف".
میکنند، در حالی که به صف ایستادهاند.
کلمه" بنیان" به معنای بناء، و کلمه" مرصوص" به معنای ساختمانی است که با رصاص (1)محکم کاری شده، به طوری که در مقابل عوامل انهدام، مقاوم باشد.
این آیه شریفه جنبه تعلیل را دارد- البته با دلالت التزامی- و توبیخ قبلی را تعلیل میکند. به این بیان که وقتی خدای تعالی از مقاتلان آن کسانی را دوست میدارد که چون کوه ایستادگی کنند، قهرا از مقاتلاتی که وعده پایداری میدهند، ولی پایداری نمیکنند و پا به فرار میگذارند، خشمگین خواهد بود.
" وَ إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِی وَ قَدْ تَعْلَمُونَ أَنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ..."
این آیه شریفه به طور اشاره میفهماند که بنی اسرائیل با لجاجت خود رسول خدا.
حضرت موسی را آزار داده بودند، تا جایی که خدای تعالی به کیفر این رفتارشان دلهایشان را منحرف ساخت. و این خود نهیی است برای مؤمنین از این که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را اذیت کنند، و کارشان بدانجا انجامد که کار قوم موسی بدانجا کشید، و دلهایشان منحرف گشت، هم چنان که در آیه زیر به طور صریح روی سخن به امت اسلام نموده، میفرماید: " إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِیناً" (2).
و آیه مورد بحث بدان جهت که نهیی الزامی در آن هست، در معنای آیه" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ آذَوْا مُوسی فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قالُوا وَ کانَ عِنْدَ اللَّهِ وَجِیهاً یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِیداً" (3)میباشد.
این دو آیه از سوره احزاب که در مقام تبرئه موسی (علیه السلام) است، دلالت دارد بر اینکه منظور از اذیت آن جناب به عملی که خدا او را از آن عمل تبرئه نموده، نافرمانی خود بنی اسرائیل نسبت به دستورات وی، و بیرون شدن از اطاعت آن جناب نبوده، چون اگر این طور بود معنا نداشت خدا آن جناب را تبرئه کند، پس یقینا بنی اسرائیل به آن جناب نسبت
1) رصاص سفید قلع، و رصاص سیاه سرب است.
2) کسانی که خدا و رسول را اذیت میکنند، خداوند در دنیا و آخرت لعنتشان کرده، و عذابی خوار کننده برایشان تهیه نموده است. سوره احزاب، آیه 57. [.....]
3) ای کسانی که ایمان آوردهاید! چون کسانی مباشید که موسی را آزردند و خدا آن جناب را از آن تهمت که به وی زدند تبرئه نمود، و او نزد خدا آبرومند بود. ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا پروا کنید، و سخن سدید و سنجیده بگویید. سوره احزاب، آیه 69 و 70.
ناروایی داده بودند، که مایه آبروریزی آن جناب میشده، و او از این تهمت آزرده شده، و خدا از آن تبرئهاش کرده. آیه بعد هم که فرمود: " از خدا پروا کنید، و سخن سنجیده بگویید" مؤید این معنا است.
باز مؤید این احتمال که بنی اسرائیل به موسی (علیه السلام) و امت اسلام به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تهمت زده بودند، و آیه مورد بحث به مسلمانان میفرماید مانند بنی اسرائیل نباشید، این است که خدای تعالی در همان سوره به پارهای از مصادیق ایذای زبانی و عملی اشاره نموده، میفرماید: " یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلَّا أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلی طَعامٍ غَیْرَ ناظِرِینَ إِناهُ وَ لکِنْ إِذا دُعِیتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَ لا مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ إِنَّ ذلِکُمْ کانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ... وَ إِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ... وَ ما کانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَ لا أَنْ تَنْکِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِکُمْ کانَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیماً" (1).
پس تا اینجا به دست آمد که در جمله" وَ إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ" اشارهای است به نهی مسلمانان از ایذای رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، به زبان و عمل، با علم به اینکه رسول خدا است. هم چنان که ذیل آیه هم که سخن از انحراف قلوب دارد، نوعی تخویف و تهدید مسلمین است به اینکه ایذای رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فسقی است که چه بسا به انحراف دلها بینجامد.
" فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقِینَ"- ماده" زیغ" که کلمه" زاغوا" ماضی ثلاثی مجرد و کلمه" أزاغ" ماضی باب افعال آن است، به معنای منحرف کردن از استقامت است که لازمهاش انحراف از حق به سوی باطل است.
و" ازاغه کردن خدای تعالی" به این است که رحمت خود را از صاحبان چنین دلی دریغ داشته، هدایت خود را از آنان قطع کند، چون از تعلیل، این معنا به خوبی استفاده میشود، برای اینکه ازاغه خدا را تعلیل کرده به هدایت نکردن. البته باید توجه داشت که این
1) ای کسانی که ایمان آوردهاید، بدون اجازه داخل خانههای رسول اللَّه مشوید، مگر آنکه برای صرف طعامی دعوت شده باشید، در آن صورت هم به ظرف طعام آن جناب خیره مشوید، و لیکن هر وقت دعوت شدید داخل شوید، و به محضی که طعام خوردید پراکنده شوید، و سرگرم سخن گفتن نشوید، که این عملتان رسول خدا را آزار میدهد... و چون چیزی درخواست میکنید، از پشت پرده درخواست کنید... و این برای شما شایسته نیست که فرستاده خدا را اذیت کنید، و یا بعد از مرگش با همسرش ازدواج کنید، این عملتان نزد خدا جرمی بزرگ است. سوره احزاب، آیه 53.
ازاغه ابتدایی نیست، بلکه بر سبیل مجازات است، زیغ خود آنان را تثبیت کردن است، چون فسق آنان سبب این مجازات شده، هم چنان که گمراه کردن خدا هم هیچ وقت ابتدایی نیست. و اینکه فرموده: " یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَ یَهْدِی بِهِ کَثِیراً وَ ما یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِینَ" (1)به خوبی گویای این حقیقت است که گمراه کردن خدا به وسیله قرآن کریم از باب مجازات فاسقان به خاطر فسقشان است، و گرنه ساحت خدای عز و جل منزه از آن است که ابتدائا و بدون جرم کسی را ازاغه و اضلال کند.
از اینجا فساد این گفتار روشن میشود که بعضی (2)گفتهاند: مراد از جمله" أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ" ازاغه از ایمان نیست، برای اینکه اولا خدای تعالی کسی را از ایمان ازاغه نمیکند.
و ثانیا اگر منظور از آن را ازاغه از ایمان بدانیم، کلام از فایده ساقط میشود، چون اگر مسلمانی از ایمان ازاغه شد، دیگر مسلمان نیست، و معنا ندارد به یک کافر بگویند خدا او را به جرم اینکه کافر شده کافر میکند.
وجه فسادش این است که دلیل اولش به طور مطلق صحیح نیست، و نمیتوان گفت به طور کلی هیچ کفری مستند به خدا نیست، آنچه بر خدا جائز نیست این است که بندهای را ابتدائا و بدون هیچ جرمی از نعمت ایمان محروم کند، و یا از راه راست گمراه سازد، و اما به عنوان مجازات چرا جایز نباشد؟ با اینکه برگشت معنای چنین ازاغه و اضلال، در حقیقت به این است که خدا رحمت خود را از چنین کسی دریغ ندارد، و هدایت خود را از او قطع کند، به خاطر اینکه بنده با فسق و اعراض از رحمت او خود را از لیاقت رحمت و هدایت انداخته است، و چنین مجازاتی را نه عقل منع میکند و نه نقل.
و دلیل دومش که گفت" کلام از فایده داشتن ساقط میشود" به هیچ وجه درست نیست برای اینکه آنچه از زیغ منسوب به خود بنده است آن مقداری است که به خاطر فسقی که دارد در دلش پیدا میشود، و سبب حد معینی از کفر میگردد، و آنچه که به خدا نسبت داده میشود تثبیت و پا بر جا کردن این کفر در قلب بنده است پس زیغ بنده از ایمان به خاطر فسق و پدید آمدن کفر در دلش مطلبی است و تثبیت کفر در دل او بر طریق مجازات مطلبی دیگر است.
وَ إِذْ قالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ یا بَنِی إِسْرائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ"
در آغاز کلام گفتیم که این آیه و آیه قبلیاش و سه آیه بعدش در مقام این است که رسالت و نبوت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را که نزد مردم با ایمان مسلم است، برای سایرین مسجل سازد و بفهماند که آن جناب را با هدایت و دین حق فرستاده تا بر همه ادیان غلبهاش دهد، هر چند که کافران از اهل کتاب را خوش نیاید، و نیز دینی که او آورده نوری ساطع از طرف خدای تعالی است، و مشرکین میخواهند آن را با دهنهایشان خاموش کنند، در حالی که خدا نور خود را تمام میکند، هر چند که مشرکین را خوش نیاید.
پس بر مؤمنین است که او را با اینکه میدانند فرستاده خدا به سویشان است، آزار ندهند، بلکه یاریاش کنند، و در راه پروردگارشان و برای احیای دین او و نشر کلمه توحید جهاد کنند.
از اینجا معلوم میشود که جمله" وَ إِذْ قالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ یا بَنِی إِسْرائِیلَ..." به منزله مقدمه و زمینهچینی است برای مطلب بعدی که میفرماید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرستادهای است مبشر که عیسی (علیه السلام) به آمدنش بشارت داده، و او کسی است که خدای تعالی او را به هدایت و دین حق گسیل داشته، و دین او نوری است که مردم با آن راه سعادت را مییابند.
و این مطلبی که قرآن کریم از عیسی (علیه السلام) حکایت کرده، که فرمود" ای بنی اسرائیل من فرستاده خدا به سوی شمایم، و تورات را که قبل از من نازل شده تصدیق دارم، و من این بشارت را آوردهام، که بعد از من رسولی میآید به نام احمد"، خلاصه دعوتی است که آن جناب داشته. نخست با جمله" إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ" اصل دعوت خود را اعلام داشته، اشاره میکند به اینکه هیچ شانی و پستی و امتیازی به جز این ندارد، که حامل رسالتی از طرف خدا به سوی ایشان است، و آن گاه متن رسالت خود را شرح میدهد تا رسالت خود را ابلاغ کرده باشد، میگوید: " مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ..."، هم نبوت و کتاب قبل از خودم را تصدیق میکنم و هم از نبوت بعد از خود خبر میدهم.
پس اینکه گفت" مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْراةِ" این معنا را بیان میکند که دعوتش مغایر با دین تورات، و مناقض با شریعت آن دین نیست، بلکه آن را تصدیق دارد، و احکامش را نسخ نمیکند، مگر اندکی را. و تازه نسخ، معنایش مناقضت نیست، بلکه معنایش این است که از سرآمد عمر منسوخ خبر میدهد، و خلاصه میگوید فلان حکم تورات
از همان روز اول نزول تورات عمرش تا امروز بود، نه اینکه بگوید این حکم همیشگی تورات را من باطل میکنم، و به همین جهت بود که در گفتار خود (در سوره آل عمران) هم فرمود:
" مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ لِأُحِلَّ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی حُرِّمَ عَلَیْکُمْ" (1)و به حکم آیه" قَدْ جِئْتُکُمْ بِالْحِکْمَةِ وَ لِأُبَیِّنَ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُونِ" (2)از میان مسائلی که مورد اختلاف بنی اسرائیل بود تنها پارهای را بیان کرد.
" وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ"- این قسمت از آیه به قسمت دوم از رسالت آن جناب اشاره دارد، هم چنان که جمله" مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْراةِ" به قسمت اول از رسالتش اشاره داشت.
و این را هم میدانیم که بشارت عبارت است از خبری که شنونده از شنیدنش خوشحال گردد، و معلوم است که چنین خبری چیزی جز از خیری که بشنونده برسد و عاید او شود، نمیتواند باشد، و خیری که از بعثت پیامبر و دعوت او انتظار میرود این است که با بعثتش باب رحمت الهی به روی انسانها باز شود، و در نتیجه سعادت دنیا و عقبایشان به وسیله عقائد حقه، و یا اعمال صالح، و یا هر دو تامین گردد. و بشارت به آمدن پیامبری بعد از پیامبری دیگر- با در نظر گرفتن اینکه پیغمبر سابق دعوتش پذیرفته شده، و جا افتاده، و با در نظر داشتن وحدت دعوت دینی در همه انبیاء- وقتی تصور دارد و دارای خاصیت بشارت است که پیامبر دوم دعوتی پیشرفتهتر، و دینی کاملتر آورده باشد، دینی که مشتمل بر عقائد حقه بیشتر، و شرایع عادلانهتر برای جامعه، و نسبت به سعادت بشر در دنیا و آخرت فراگیرتر باشد، و گرنه انسانها از آمدن پیامبر دوم چیز زائدی عایدشان نمیشود، و از بشارت آمدنش خرسند نمیگردند.
با این بیان روشن گردید که جمله" وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی" هر چند از این نکته خبری نداده، اما معنایش میفهماند که آنچه پیامبر احمد (صلی الله علیه و آله) میآورد پیشرفتهتر و کاملتر از دینی است که تورات متضمن آن است، و آنچه عیسی (علیه السلام) بدان مبعوث شده در حقیقت واسطهای است بین دو دعوت.
در نتیجه کلام عیسی بن مریم را این طور باید معنا کرد: " إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقاً..."، من فرستادهای هستم از ناحیه خدای تعالی به سوی شما تا شما را به سوی
شریعت تورات و منهاج آن دعوت کنم" وَ لِأُحِلَّ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی حُرِّمَ عَلَیْکُمْ": و بعضی از آنچه را که بر شما حرام شده برایتان حلال کنم، و این همان شریعتی است که خدای تعالی به دست من برایتان آورده، و به زودی آن را با بعثت پیامبری به نام احمد (صلی الله علیه و آله) که بعد از من خواهد آمد تکمیل میکند.
از نظر اعتبار عقلی هم مطلب از این قرار است، چون اگر در معارف الهی که اسلام بدان دعوت میکند، دقت کنیم خواهیم دید که از شریعتهای آسمانی دیگر که قبل از اسلام بوده دقیقتر و کاملتر است، مخصوصا توحیدی که اسلام بدان میخواند- و یکی از اصول عقائد اسلام است، و همه احکام اسلام بر آن اساس تشریع شده، و بازگشت همه معارف حقیقی بدانست- توحیدی است بسیار دقیق که ما در مباحث سابق این کتاب پارهای مطالب در باره آن گذراندیم.
و همچنین شرایع و قوانین عملی اسلام که در دقت آن همین بس که از کوچکترین حرکات و سکنات فردی و اجتماعی انسان گرفته تا بزرگترین آن را در نظر گرفته، و همه را تعدیل نموده، و از افراط و تفریط در یک یک آنها جلوگیری نموده، و برای هر یک حدی معین فرموده، و در عین حال تمامی اعمال بشر را بر اساس سعادت پایهریزی کرده و بر اساس توحید تنظیم فرموده است.
آیه شریفه" الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ" (1)نیز به همین نکته اشاره نموده است و نظیر این آیه آیات دیگری است که در توصیف قرآن آمده.
و این جمله، یعنی" وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی" هر چند تصریح به بشارت کرده، الا اینکه دلالت ندارد بر اینکه در کتاب عیسی (علیه السلام) وجود داشته، اما آیه سوره اعراف که در چند سطر قبل نقل و ترجمه شد، از این ابهام پرده برداشت، و فرمود" یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ". و همچنین آیه 39 سوره فتح که در وصف رسول خدا فرموده" ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ" بر این معنا دلالت دارد.
1) آنهایی که پیروی میکنند از پیامبری درس نخوانده که قبل از آمدنش نام او را در تورات و انجیل خود یافته بودند، و او ایشان را به همه نیکیها امر میکند، و از همه بدیها نهی میکند، و همه پاکیزهها را برایشان حلال، و همه پلیدیها را بر آنان حرام میسازد، و بارهای سنگین دوششان را میاندازد، و آن زنجیرهایی را که بر دست و پا دارند باز میکند. سوره اعراف، آیه 157.
جمله" اسمه احمد" با کمک سیاق دلالت دارد بر اینکه این تعبیر را عیسی (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کرده. و نیز دلالت دارد بر اینکه اهل تورات و انجیل آن جناب را به این نام و نیز به نام" محمد" میشناختند، و این دلالت روشن است، و خفایی در آن نیست.
حسان بن ثابت هم که گفته است:
صلی الاله و من یحف بعرشه و الطیبون علی المبارک احمد (1)
نیز مؤید این معنا است.
و همچنین شعر ابو طالب که میگوید:
و قالوا لاحمد أنت امرء خلوف اللسان ضعیف السبب
ألا ان أحمد قد جاءهم بحق و لم یاتهم بالکذب (2)
دلالت دارد بر این که در آن روز آن جناب را به نام احمد میشناختند.
و نیز در هنگامی که میخواست از دنیا برود، به برادرانش عباس، و حمزه، و فرزندانش جعفر، و علی چنین وصیت کرد:
کونوا فدی لکم امی و ما ولدت فی نصر أحمد دون الناس أتراسا (3)
و نیز شعر دیگر ابو طالب که در آن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را به نام محمد نام برده:
أ لم تعلموا أنا وجدنا محمدا نبیا کموسی خط فی أول الکتب (4)
و از این یک بیت شعر استفاده میشود که مردم مکه نیز بشارت آمدن آن جناب را در کتب آسمانی که در آن ایام نزد اهل کتاب بوده دیدهاند.
و نیز مؤید دیگر گفتار ما این است که جمعی از اهل کتاب از یهود و نصاری و در بین آنان علمایی از ایشان مانند عبد اللَّه بن سلام و غیر او به آن جناب ایمان آوردند، چون آیاتد.
1) درود خدای معبود و فرشتگان پیرامون عرشش، و همه پاکان بر احمد مبارک باد.
2) مردم در باره احمد گفتند تو مردی خلافگو هستی که حرفهایت بیپایه و اساس است. ولی بدانند که احمد دین حق را برایشان آورده، نه دروغ را.
3) مادرم و همه فرزندانی که به دنیا آورده فدایتان باد، در نصرت احمد و دفع دشمن از وی سپر او باشید.
4) مگر نمیدانید که ما محمد را پیامبری چون موسی یافتیم که در کتب آسمانی گذشته نامش و نبوتش نوشته شده بود.
قرآنی را که متعرض بشارت به آمدن رسول اسلام است شنیده بودند، و شنیده بودند که قرآن میگوید نام این پیامبر در تورات و انجیل آمده، در نتیجه آن آیات را قبول نموده، در مقام تکذیبش برنیامدند، چون شکی برایشان باقی نماند، به دلیل اینکه سخنی که حاکی از شک و تردیدشان باشد نگفتهاند. و اما اینکه انجیلهای امروز خالی از بشارت عیسی است، و اثری از آنچه قرآن صریحا بیان داشته در آنها نمیبینیم، هیچ ضرری به حال ما ندارد، برای اینکه وضع قرآن- که معجزهای است باقی- روشن، و وضع انجیلها هم روشن است، و ما در باره سند این انجیلها و اعتبارش در جلد سوم این کتاب بحث کردیم.
" فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْبَیِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِینٌ"- ضمیر در کلمه" جاء" به کلمه" احمد" برمیگردد. و ضمیر" هم" به بنی اسرائیل، و یا به ایشان و غیر ایشان برمیگردد. و مراد از کلمه" بینات" بشارت و معجزه قرآن و سایر معجزات نبوت است.
و معنای جمله این است که: چون احمد که کتب آسمانی بشارت آمدنش را داده بود مبعوث شد، و برای بنی اسرائیل و یا برای آنان و سایرین معجزاتی روشن آورد که یکی از آنها همان بشارت عیسی (علیه السلام) بود، گفتند: این سحری است آشکار. البته جمله" قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِینٌ" به صورت" هذا ساحر مبین" نیز قرائت شده.
بعضی از مفسرین (1)گفتهاند: ضمیر در" جاء" به عیسی (علیه السلام) برمیگردد. و لیکن این معنا با سیاق آیه سازگار نیست.
" وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَری عَلَی اللَّهِ الْکَذِبَ وَ هُوَ یُدْعی إِلَی الْإِسْلامِ..."
استفهام در این آیه شریفه انکاری است، میخواهد سخن کفار را که میگفتند" هذا سِحْرٌ مُبِینٌ" رد کند، چون معنای آن این بود که محمد رسول نیست، و دینی که به عنوان دین خدا تبلیغ میکند، دین خدای تعالی نیست.
و مراد از" اسلام" آن دینی است که رسول اسلام بشر را به سویش دعوت میفرمود، چون اساس این دین تسلیم شدن در برابر فرامینی است که او میخواهد و امر میکند از قبیل عقاید و اعمال. و بدون تردید مقتضای ربوبیت و الوهیت خدای تعالی هم همین است که بندگانش در برابر فرامینش تسلیم مطلق باشند، پس در نتیجه دینی که اساسش این تسلیم است، بدون شک دین حق است که عقل بر هر انسانی تدین بدان را واجب میداند، پس
1) روح المعانی، ج 28، ص 87.
گفتن اینکه این دین سحری است آشکار، گفتاری است باطل، و افترایی است بر خدا.
و از همین جا روشن میشود که جمله" وَ هُوَ یُدْعی إِلَی الْإِسْلامِ" در حقیقت استدلالی است بر بطلان سخن کفار، و اینکه سخن مزبور افترایی است بر خدای عز و جل.
و افتراء هم ظلمی است که عقل در ظلم بودن آن هیچ تردیدی ندارد، و شرع هم از آن نهی کرده است، و معلوم است که ظلم در مورد اشخاصی که به ایشان ظلم میشود از نظر اهمیت مختلف میشود، یک ظلم را اگر نسبت به یک فرد معمولی تصور کنیم، زشتیاش به مقدار آن نیست که همان ظلم در باره خدای تعالی واقع شده باشد، بنا بر این ظالمتر از کسی که بر خدا افتراء ببندد وجود ندارد.
و معنای آیه این است که: هیچ شخصی ظالمتر از آن کس که بر خدا دروغ میبندد آن گاه که دعوت میشود به اینکه دین اسلام را بپذیرد و در پاسخ دین اسلام را از خدا نفی میکند، نیست، با اینکه دین اسلام جز این که بندگان تسلیم خدا شوند چیزی نمیگوید، و حتی چنین دینی بدون شک دین خدا است، و خدا این ستمکاران را و هیچ ستمکار دیگری را هدایت نمیکند.
" یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ..."
کلمه" اطفاء" که مصدر فعل" یطفئوا" است، به معنای خاموش کردن نور، و از بین بردن تابش آن است. و خاموش کردن نور با دهان به این است که آن را با فوت خاموش کنند.
این آیه در سوره توبه نیز آمده، در آنجا میفرماید: " یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ" (1). راغب در باره فرقی که آیه مورد بحث با آیه سوره توبه دارد گفته: معنای آیه" یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا" این است که قصد خاموش کردن نور خدا را دارند، و در آیه" لِیُطْفِؤُا" این است که قصد دارند کاری بکنند که به وسیله آن کار نور خدا را خاموش کنند (2). و حاصل گفتارش این است که: متعلق اراده در جمله" یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ" خود اطفاء است، و در آیه" یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ" متعلق اراده سببی است که نتیجهاش خاموشی نور خداست، و آن عبارت است از پف کردن و خاموشی که غرض و غایت است، نه متعلق اراده.
این آیه و آیه بعدیاش به منزله شارحی است که معنای آیه قبلی را که ظلم کفار و نسبت سحر دادن به دعوت اسلامی را حکایت میکرد شرح میدهند، و حاصل این دو آیه این.]
است که: کفار با این سخنان خود که باد دهان ایشان است، میخواهند نور خدا را خاموش کنند، و لیکن خدا ایشان را به مقصدشان هدایت نمیکند، بلکه نور خود را تمام و دین خود را بر همه ادیان غلبه میدهد.
پس معنای اینکه فرمود: " یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ" این است که کفار پنداشتهاند نور خدا مانند نور شمع است که با یک پف خاموش گردد، و همین که آن را سحر بخوانند نورش خاموش گشته، رابطهاش با خدا قطع میشود.
ولی در پندار خود خطا کردند، چون دین، نور خدا است که به هیچ وجه خاموشی نمیپذیرد، نه تنها خاموش نمیشود که خدا تمامیت آن را اراده کرده، هر چند که کافران کراهت داشته باشند.
" هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ" اضافه کلمه" دین" به کلمه" حق" به طوری که گفتهاند اضافهای است بیانی، ولی ظاهرا این اضافه در اصل اضافه لامیه بوده، و عنایت لطیفی در آن به کار رفته، و آن این است که هر یک از حق و باطل برای خود دینی دارند که مطابق اقتضای خاص آنها است، و خدای تعالی از بین آن دو، دین حق را پسندیده، برای اینکه خودش حق است و بدین جهت رسول خود را به ابلاغ دین حق گسیل داشته.
کلمه" اظهار" وقتی در مورد چیزی علیه چیز دیگر استعمال میشود، معنای غلبه را میدهد، وقتی میگوییم دین اسلام را بر سایر ادیان اظهار داد، معنایش این است که آن را بر سایر ادیان غلبه داد. و منظور از همه ادیان، همه روشهای غیر خدایی است که در بین بشر سلوک میشود. و این آیه در مقام تعلیل جمله" وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ" در آیه قبلی است، و معنایش این است که: خدا نور خود را تمام میکند، برای اینکه خدا آن کسی است که رسول خود را با نورش گسیل داشت، نوری که همان هدایت و دین حق است، تا آن را بر همه ادیان غلبه دهد، هر چند که مشرکین بتپرست نخواهند.
از این دو آیه استفاده میشود که دین حق نور خدا در زمین است، هم چنان که این معنا از جمله" مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ فِیها مِصْباحٌ..." (1)نیز استفاده میشود، که تفسیرش در سوره نور گذشت.
1) سوره نور، آیه 35.
در تفسیر قمی در ذیل آیه" إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ" گفته است: یعنی چنان صف میبندند که گویی بنیانی استوار و انهدامناپذیرند (1).
و در مجمع البیان در ذیل آیه" وَ إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِی وَ قَدْ تَعْلَمُونَ أَنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ" گفته: در قصه قارون روایت شده که توطئهای علیه موسی (علیه السلام) چید، و آن این بود که زنی را وادار کرد که بگوید موسی با من زنا کرده. و نیز جمعی را وادار کرد که بگویند موسی برادرش هارون را به قتل رسانده (2).
و در تفسیر قمی در ذیل جمله" وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ..."، آمده که امام (علیه السلام) فرموده: بعضی از یهودیان- خدا لعنتشان کند- از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پرسیدند: چرا به نام احمد و محمد و بشیر و نذیر نامیده شدی. فرمود: اما محمد نامیده شدم، بدین جهت که من در زمین محمود (و از نظر دوست و دشمن ستودهام). و اما أحمد نامیده شدم بدین جهت که من در آسمان احمد (و ستودهتر از ستودگیم در زمینم). و اما بشیر خوانده شدم به خاطر این که هر کس مرا اطاعت کند به بهشت بشارت دارد. و نذیر خوانده شدم چون خدا هر کسی را که نافرمانیم کند از آتش انذار کرده (3).
و در الدر المنثور است که ابن مردویه از عرباض بن ساریه روایت کرده که در باره همان آیه گفته است: من از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که فرمود: من در ام الکتاب، عبد اللَّه و خاتم النبیین بودم در حالی که آدم در بین آب و گل خود بود، و به زودی تاویل این سخن را میگویم: من دعای ابراهیم، و بشارت عیسی و رؤیای مادرم هستم.
ابراهیم دعا کرد که نبوت را در ذریهاش قرار دهد، و عیسی به آمدنم بشارت داد، و مادرم در خواب دید که نوری از او خارج شد، که با آن کاخهای شام را برایش روشن کرد (4).
و در عیون الاخبار به سند خود از صفوان بن یحیی صاحب السابری روایت کرده که گفت: ابو قره دوست جاثلیق از من درخواست کرد وسیله دیدارش با امام رضا (علیه السلام) را
فراهم سازم. از آن جناب اجازه خواستم فرمود: بگو در آید. همین که بر آن جناب وارد شد، فرش منزل آن جناب را بوسید، و گفت: در دین ما این عمل در برابر اشراف و بزرگان اهل زمانمان واجب است.
آن گاه عرضه داشت: خدا اصلاحت کند، چه میفرمایی در باره فرقهای که ادعایی کردهاند، و فرقهای دیگر که همه عادلند به نفع ایشان شهادت دادند. فرمود: چنین ادعایی پذیرفته است. آن گاه گفت: چه میگویی در باره فرقهای دیگر که ادعایی میکند، و فرقههای دیگر به نفع ایشان شهادت نمیدهند؟ فرمود دعویشان پذیرفته نیست.
آن گاه گفت: ما مسیحیان ادعاء داریم که عیسی روح اللَّه و کلمه او است، مسلمانان هم دعوی ما را پذیرفتند، و بر صدق دعوی ما شهادت دادند. از سوی دیگر مسلمانان ادعاء کردند: محمد پیغمبر است، و ما پیرو آنان نشدیم، بنا بر این کیش مسیحیت را هر دو قبول داریم، و اسلام را یکی از ما، و آن دینی که مورد اتفاق هر دو است بهتر است.
امام ابو الحسن رضا (علیه السلام) پرسید: نام تو چیست؟ عرضه داشت: یوحنا. فرمود:
ای یوحنا ما مسلمانان که عیسی را روح اللَّه و کلمه خدا میدانیم هر عیسی نامی را، به این سمت نمیشناسیم. آن عیسایی را به این عنوان قبول داریم که به نبوت محمد ایمان داشته، و به آمدنش بشارت داده، و در باره شخص خودش هم اعتراف کرده، که بنده خدا و مربوب او است. حال اگر عیسایی که به نظر تو روح اللَّه، و کلمه او است، آن عیسایی نیست که به محمد ایمان داشته، و به آمدنش بشارت داده، و در باره خودش اعتراف کرده به اینکه خدا یکی است، و او بنده خداست، ما از چنین عیسایی بیزاریم و دیگر هر دو طائفه بر سر یک کیش اتفاق نداریم. یوحنا برخاست و به صفوان بن یحیی گفت: بلند شو که این مجلس به درد ما نمیخورد (1).
مؤلف: گویا منظورش از اینکه گفت" برخیز این مجلس به درد ما نمیخورد" این بوده که آن فایدهای که انتظار داشتم نداشت، برای اینکه حجتی که وی برای امام آورد کارگر نیفتاد.
و در کمال الدین به سند خود از یعقوب بن شعیب از امام صادق (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: بین عیسی و محمد (صلی اللَّه علیهما) پانصد سال فاصله بود که در مدت دویست و پنجاه سال آن نه پیامبری بود، و نه عالمی معروف و ظاهر. عرضه داشتم: پس مردم
1) عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 232، باب 56.
در این مدت چه وضعی داشتند؟ فرمود به دین عیسی تمسک داشتند، پرسیدم: آیا این مردم در این تمسکشان مؤمن به شمار میرفتند؟ فرمود: بله مؤمن بودند. آن گاه فرمود: هیچ گروهی از آنان بدون عالم نبودند (1).
مؤلف: منظور آن جناب از" عالم" امامی است که حجت است، و در این میان روایاتی (2)در تفسیر آیه" یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ" و آیه" هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ" وارد شده که منظور از نور و هدی و دین حق، ولایت امیر المؤمنین است، که البته این قسم تفسیر یا از باب ذکر مصداق است، و یا از باب ذکر باطن قرآن است، نه تفسیر اصطلاحی. و اما اینکه در این حدیث فاصله بین عیسی و محمد (علیه السلام) را پانصد سال دانسته، مطلبی است که با تاریخ مشهور مخالفت دارد، ولی محققین گفتهاند که تاریخ میلادی تاریخ معتبری نیست، و در آن اختلالی هست که ما در جلد سوم این کتاب در این خصوص بحث کردیم.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلی تِجارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ (10) تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (11) یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ یُدْخِلْکُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ مَساکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ (12) وَ أُخْری تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ (13) یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا أَنْصارَ اللَّهِ کَما قالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ لِلْحَوارِیِّینَ مَنْ أَنْصارِی إِلَی اللَّهِ قالَ الْحَوارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ فَآمَنَتْ طائِفَةٌ مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ وَ کَفَرَتْ طائِفَةٌ فَأَیَّدْنَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلی عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظاهِرِینَ (14)
هان ای کسانی که ایمان آوردهاید! آیا میخواهید شما را بر تجارتی راه نمایم که از عذابی دردناک نجاتتان میدهد؟ (10).
آن تجارت این است که به خدا و رسولش ایمان آورید و در راه خدا با اموال و جانهایتان جهاد کنید این برای شما خیر است اگر بدانید (11).
(اگر چنین کنید) خدای تعالی گناهانتان را میآمرزد و به جناتی داخلتان میکند که از زیر درختانش نهرها روان است و مساکنی طیب در باغهایی عدن و جاودانه دارد و این خود رستگاری عظیمی است (12).
و سود دیگر این تجارت که مورد علاقه شما هم هست نصرتی از خدا و فتحی نزدیک است. و تو ای پیامبر مؤمنین را بشارت ده (13).
هان ای کسانی که ایمان آوردهاید! یاران خدا باشید همان طور که عیسی بن مریم هم به حواریین گفت: از شما چه کسی مرا در راه خدا یاری میکند، حواریین گفتند: ماییم انصار خدا پس طائفهای از بنی اسرائیل ایمان آوردند و طایفهای کافر شدند و ما آنانی را که ایمان آوردند علیه دشمنانشان یاری کردیم و نیرومند و غالب شدند (14).
این آیات مؤمنین را به ایمان به خدا و رسول او و به جهاد در راه خدا دعوت نموده، و آنان را به مغفرت و جنت در آخرت، و نصرت و فتح در دنیا وعدهای جمیل میدهد، و ایشان را دعوت میکند به اینکه نسبت به وعده نصرت خدا و تایید او اعتماد کنند.
این دو معنایی که گفتیم غرض نهایی سوره است، و مطالبی که در آیات قبلی بود جنبه زمینهچینی برای این دو معنا را داشت.
" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلی تِجارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ" استفهام در این آیه جنبه پیشنهادی را دارد که در معنای امر است.
کلمه" تجارة"- به طوری که راغب گفته- به معنای تصرف در سرمایه به منظور به دست آوردن سود است، و در کلام عرب به غیر از این کلمه هیچ کلمهای نیست که بعد از حرف" تا" حرف" جیم" آمده باشد (1).
در این آیه شریفه ایمان و جهاد تجارت به حساب آمده که سرمایهاش جان آدمی، و ربح آن نجات از عذاب دردناک است، و آیه شریفه در معنای این آیه است: " إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ...
فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ بِهِ" (2).
خدای عز و جل با نکره آوردن کلمه" تجارة" آن را بزرگ داشته. فرمود: " شما را به
تجارتی راه بنمایم" یعنی به تجارتی مهم و عظیم و جلیل القدر. و در بیان ربح آن هم که همان نجات از عذاب است، بیان نکرد چه عذابی است، و فرمود" عذابی" تا بفهماند آن قدر بزرگ است که در بیان نمیگنجد.
و مصداق این نجات که وعدهاش را داده، همان مغفرت و جنت است، و به همین جهت در نوبت دوم جمله" یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ یُدْخِلْکُمْ جَنَّاتٍ..."، را بدل از آن نجات آورد، و اما نصرت و فتح که آن دو را نیز وعده داده، مصداق نجات نبودند، بلکه خارج از آن بودند، و به همین جهت آن دو را جداگانه ذکر کرد، و نفرمود: " یغفر لکم ذنوبکم و یدخلکم جنات و ینصرکم و یفتح لکم- نجات از عذاب همین است که گناهانتان را میآمرزد، و به جنات داخلتان میکند، و بر دشمنان پیروزتان نموده، فتح نصیبتان میکند" بلکه میان مغفرت و جنت و نصرت و فتح فاصله انداخت، و فرمود: " وَ أُخْری تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ" پس خواننده عزیز باید از این نکته غافل نماند.
" تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ..."
این آیه شریفه جمله استینافی و جدید است، که میخواهد کلمه تجارت را که در آیه قبلی پیشنهاد کرده بود برای آنان تفسیر کند، گویا شخصی پرسیده این تجارت چیست؟ و در پاسخ فرمود این" تجارت این است که به خدا و رسولش ایمان آورده، در راه او با مال و جانتان جهاد کنید". و اگر ایمان به رسول را با ایمان به خدا ذکر کرد، برای این بود که بفهماند اطاعت رسول در آنچه دستور میدهد واجب است، و گرنه ایمان به خدا بدون ایمان به رسول معنا ندارد، چون این رسول است که به ایمان به خدا دعوت میکند، هم چنان که فرموده: " إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ... أُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ حَقًّا" (1).
" ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ"- یعنی این که گفتیم: به خدا و رسولش ایمان بیاورید، و چنین و چنان کنید، خیر خود شما را در نظر گرفتیم اگر به راستی از اهل علم باشید. و اما جاهلان، اعمالشان قابل اعتناء نیست، و معیار قرار نمیگیرد.
بعضی از مفسرین گفتهاند: مراد این است که اگر شما اهل علم و فهم باشید، خیر بودن این تجارت را درک میکنید.
1) کسانی که به خدا و فرستادگانش کفر ورزیده، میخواهند میان خدا و رسولش جدایی بیندازند... اینان همان کافران حقیقی هستند. سوره نساء، آیه 150 و 151.
" یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ یُدْخِلْکُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ..."
این جمله جواب شرطی است که در ظاهر کلام نیامده، ولی از آیه قبلی فهمیده میشود، و تقدیر کلام این است که: " ان تؤمنوا باللَّه و رسوله و تجاهدوا فی سبیله یغفر لکم ذنوبکم...".
در آیه شریفه مورد بحث کلمه" ذنوبکم" مطلق آمده، یعنی نفرمود کدام گناه آمرزیده میشود. و از این اطلاق میتوانیم نتیجه بگیریم که تمامی گناهان با شرایطی که ذکر شده آمرزیده میشود. اعتبار عقلی هم مساعد با این معنا است، چون این آمرزش در آیه شریفه مقدمه داخل شدن در بهشت جاودان ذکر شده، و معنا ندارد که کسی داخل چنین بهشتی بشود، در حالی که پارهای از گناهانش آمرزیده نشده باشد. و ای بسا به منظور اشاره به همین نکته بوده که دنبال آیه فرموده: " وَ مَساکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ" یعنی جناتی ثابت و دائمی.
پس دائمی و ثابت بودن آن جنات خود اشاره است به اینکه مغفرت مزبور در آیه شامل همه گناهان میشود.
علاوه بر این، در آیه شریفه میان ثمن و مثمن معامله، مقابله واقع شده. آنچه مؤمن به خدا میدهد، متاع قلیل دنیای ناپایدار است، و آنچه خدا به مؤمن وعده داده تا او را دلخوش سازد تا با طیب نفس و ارادهای قوی به این معامله اقدام کند و خود را قربانی نماید متاع و زندگی دائمی و باقی است، و به همین جهت به منظور تاکید این مطلب در آخر فرمود: " ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ".
" وَ أُخْری تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ..."
این آیه عطف است بر جمله" یَغْفِرْ لَکُمْ..." و کلمه" اخری" صفتی است که در جای موصوف به کار رفته، و نیز خبری است برای مبتدایی که حذف شده، و جمله" نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ" بیان کلمه" اخری" است، و تقدیر کلام این است: " و لکم نعمة- و یا خصلة- اخری تحبونها و هی نصر من اللَّه و فتح عاجل- و شما نعمتی- و یا خصلتی- دیگر دارید، که دوستش دارید، و آن عبارت است از نصرتی از خدا و فتحی نزدیک و جمله" وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ" عطف است بر چیزی که از جمله سابق فهمیده میشد، گویا فرموده: " قل یا ایها الذین امنوا هل ادلکم..."،" و بشر المؤمنین".
این بشارت در مقابل بشارتی است که در آیه شریفه زیر واقع شده، میفرماید: " إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ... فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ
بِهِ"
(1)، و از این محاذات و مقابله روشن میشود که مژدهای هم که در آیه مورد بحث داده شده، در خصوص نصرت و فتح نیست، بلکه مجموع پاداشهایی است که خدا در دنیا و آخرت میدهد. همه این مطالب اموری است که از آیه شریفه به کمک سیاق و اعراب کلماتش استفاده میشود، ولی مفسرین در معنای آیه سخنانی دیگر گفتهاند که سیاق، آن طور که باید با آن مساعد نیست، و به همین جهت از نقل آن خودداری کردیم. بعضی هم احتمال دادهاند که جمله" وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ" استینافی و جدید باشد.
" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا أَنْصارَ اللَّهِ..."
یعنی آن قدر دین خدا را یاری کنید که به این علامت شناخته شوید. بنا بر این، آیه شریفه جنبه ترقی نسبت به آیه قبلی دارد که میفرمود" هَلْ أَدُلُّکُمْ..."، در نتیجه برگشت معنای هر دو آیه به این میشود: با جان و مال خود تجارت کنید، و خدا را با ایمان و جهاد در راه او یاری نمایید، و بر یاری خود دوام و ثبات داشته باشید.
و منظور از یاری کردن خدا یاری پیامبر خدا در پیش گرفتن راهی است که آدمی را با بصیرت به سوی خدا میکشاند، هم چنان که در جای دیگر فرموده: " قُلْ هذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلی بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی" (2).
دلیل بر اینکه منظور از یاری خدا، یاری دین خدا و پیامبر خدا است، این است که جمله" کُونُوا أَنْصارَ اللَّهِ" را تشبیه میکند به گفتار عیسی (علیه السلام)، میفرماید: " کما قالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ لِلْحَوارِیِّینَ مَنْ أَنْصارِی إِلَی اللَّهِ قالَ الْحَوارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ- همان طور که عیسی بن مریم به حواریین گفت: چه کسی یاور من به سوی خدا است؟ حواریین گفتند ماییم انصار خدا" پس انصار خدا بودن حواریین معنایش این بود که انصار عیسی بن مریم باشند در پیمودن راه خدا، و توجه به آن درگاه. و راه خدا همان توحید و اخلاص عبادت برای خدای سبحان است. پس، از اینکه جمله" نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ" محاذی و مقابل جمله" مَنْ أَنْصارِی إِلَی اللَّهِ" قرار گرفته، و مطابق آن واقع شده، معلوم میشود که معنای هر دو جمله یکی است، یعنی معنای جمله" نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ" هم" مَنْ أَنْصارِی إِلَی اللَّهِ" است. پس اینکه مخاطبین در جمله" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا أَنْصارَ اللَّهِ" انصار خدا باشند، معنایش این است
که انصار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در نشر دعوت و اعلای کلمه حق باشند، و در این راه جهاد کنند، و این همان ایمان آوردن به رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، و اطاعت قاطع و صادق او در اوامر و نواهی او است، هم چنان که از سیاق آیات سوره هم همین معنا استفاده میشود.
" فَآمَنَتْ طائِفَةٌ مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ وَ کَفَرَتْ طائِفَةٌ فَأَیَّدْنَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلی عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظاهِرِینَ"- این قسمت از آیه شریفه به ماجرا و سرانجام پیشنهاد عیسی (علیه السلام) اشاره نموده، بیان میکند که بنی اسرائیل دو طائفه شدند، یکی حواریین بودند که به وی ایمان آوردند، و طائفهای دیگر که کفر ورزیدند، و خدای تعالی مؤمنین را بر کفار که دشمن ایشان بودند غلبه داد، و بعد از آنکه روزگاری دراز توسری خور آنان بودند، سرور ایشان شدند.
در این قسمت از آیه اشاره است به اینکه امت پیامبر اسلام هم عین این سرنوشت را دارند، آنها نیز مانند امت عیسی دو طائفه میشوند یکی مؤمن، و دیگری کافر. و اگر مؤمنین، خدای تعالی را که در مقام نصرتخواهی از آنان برآمده اجابت کردند، و پاس حرمت دستورات او را نگه داشتند، خدای تعالی هم ایشان را علیه دشمنانشان نصرت داده، و همان طور که مؤمنین به عیسی بعد از روزگاری مذلت به آقایی رسیدند، ایشان را نیز بر دشمنان خود سروری میبخشد.
خدای تعالی در آخر داستانهای عیسی در سوره آل عمران به این داستان اشاره نموده، میفرماید: " فَلَمَّا أَحَسَّ عِیسی مِنْهُمُ الْکُفْرَ قالَ مَنْ أَنْصارِی إِلَی اللَّهِ قالَ الْحَوارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ" (1)
ما انصار خداییم. سوره آل عمران، آیه 52. [.....]
و این قصه در شش آیه از آن سوره آمده که دقت در آنها معنای آیه مورد بحث را روشن میسازد.در تفسیر قمی در روایتی که ابی الجارود از امام ابی جعفر در تفسیر آیه" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلی تِجارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ" نقل کرده فرموده: اصحاب گفتند:
چه خوب بود میفهمیدیم این تجارت چیست که اگر بفهمیم جان و مال و حتی اولادمان را.]
1) عیسی وقتی از مردم احساس کفر نمود، پرسید انصار من به سوی خدا کیانند، حواریون گفتند:
هم در به دست آوردن آن میدادیم. خدای تعالی فرمود: " تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوالِکُمْ... ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ" (1).
مؤلف: این معنا از طریق اهل سنت نیز روایت شده (2).
و در همان تفسیر در ذیل آیه" وَ أُخْری تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ" آمده که امام فرمود: یعنی فتح امام قائم. و در روایتی دیگر فرموده: یعنی فتح مکه (3).
و در کتاب احتجاج از امیر المؤمنین (علیه السلام) آمده که در ضمن حدیثی فرمود:
زمین هیچ وقت از عالمی که ما یحتاج خلق را بیان کند و متعلمی که در راه نجات به دنبال علماء میرود، خالی نبوده، هر چند که این دو طائفه همیشه در اقلیت بودهاند. و خدای تعالی این معنا را در امتهای انبیای گذشته بیان نموده است، و آن امتها را مثل برای آیندگان کرده، مثل این کلامش که در باره حواریین عیسی (علیه السلام) میفرماید: عیسی به سایر بنی اسرائیل گفت: " مَنْ أَنْصارِی إِلَی اللَّهِ قالَ الْحَوارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ اشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ" (4).
مؤلف: این روایت هر چند در تفسیر آیه آل عمران وارد شده، ولی در باره آیه مورد بحث نیز فائده میدهد.
و در الدر المنثور است که ابن اسحاق و ابن سعد از عبد اللَّه بن ابی بکر بن محمد بن عمرو بن حزم روایت کردهاند که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به آن چند نفری که در عقبه دیدارش کردند فرمود: از بین خود دوازده نفر را به عنوان کفیل قوم خود به من معرفی کنید، همان طور که حواریون عیسی بن مریم کفیل قوم خود بودند»(5)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
یُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ (1) هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ (2) وَ آخَرِینَ مِنْهُمْ لَمَّا یَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (3) ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ (4)
مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (5) قُلْ یا أَیُّهَا الَّذِینَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ (6) وَ لا یَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِینَ (7) قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلی عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (8)
به نام خداوند بخشاینده مهربان.
هر چه در زمین و آسمانهاست همه به تسبیح و ستایش خدا که پادشاهی منزه و پاک و مقتدر و داناست مشغولند (1).
اوست خدایی که میان عرب امی (یعنی قومی که خواندن و نوشتن هم نمیدانستند) پیغمبری بزرگوار از همان مردم برانگیخت تا بر آنان آیات وحی خدا تلاوت کند و آنها را از لوث جهل و اخلاق زشت پاک سازد و شریعت کتاب سماوی و حکمت الهی بیاموزد با آنکه پیش از این همه در ورطه جهالت و گمراهی بودند (2).
و نیز قوم دیگری را (که به روایت از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) مراد عجمند) چون به عرب (در اسلام) ملحق شوند هدایت فرماید که او خدای مقتدر و همه کارش به حکمت و مصلحت است (3).
این (رسالت و نزول قرآن) فضل و کرامت خداست که آن لطف را در حق هر که بخواهد میکند و خدا را (بر خلق) فضل و رحمت نامنتهاست (4).
وصف حال آنان که تحمل (علم) تورات کرده و خلاف آن عمل نمودند در مثل به حماری ماند که بار کتابها بر پشت کشد (و از آن هیچ نفهمد و بهره نبرد) آری قومی که مثل حالشان این است که آیات خدا را تکذیب کردند بسیار مردم بدی هستند و خدا هرگز (براه سعادت) ستمکاران را رهبری نخواهد کرد (5).
ای رسول ما جهودان را بگو ای جماعت یهود اگر پندارید که شما به حقیقت دوستداران خدائید نه مردم دیگر پس تمنای مرگ کنید اگر راست میگویید (که علامت دوستان خدا آرزوی مرگ و شوق لقای به خداست) (6).
و حال آنکه در اثر آن کردار بدی که به دست خود (برای آخرت خویش) پیش فرستادهاند ابدا آرزوی مرگ نمیکنند (بلکه از آن ترسان و هراسانند) و خدا از کردار ستمکاران آگاهست (7).
ای رسول ما (به جهودان) بگو عاقبت مرگی که از آن میگریزید شما را البته ملاقات خواهد کرد و پس (از مرگ) به سوی خدایی که دانای پیدا و پنهانست باز میگردید و او شما را به آنچه (از نیک و بد) کردهاید آگاه میسازد (8).
این سوره به بیانی کاملا انگیزنده، مسلمین را وادار میکند که نسبت به نماز جمعه اهتمام بورزند، و آنچه در به پاداشتنش لازم است فراهم سازند، چون نماز جمعه از شعائر بزرگ خدا است که تعظیم و اهتمام به امر آن، هم دنیای مردم را اصلاح میکند، و هم آخرتشان را، و خدای تعالی بیان این مطلب را با تسبیح و ثنای بر خود آغاز کرد که در میان قومی امی رسولی از خود آنان مبعوث کرد تا آیات او را بر آنان بخواند، و با اعمال صالح و اخلاق پاک تزکیه شان کند، و کتاب و حکمتشان بیاموزد و به همین منظور کتاب خدا و معارف دینش را به بهترین وجهی بر آنان و افرادی که به آنان ملحق میشوند، و نسلهای بعد از آنان تحمیل کرد، و زنهارشان داد از اینکه مثل یهود نباشند که خدای تعالی تورات را بر آنان تحمیل کرد، ولی آنان آن را حمل نکردند، و به معارف آن معتقد نشدند، و به احکامش عمل نکردند، در نتیجه مانند الاغی شدند که بارش کتاب باشد.
و در آخر به عنوان نتیجه دستور میدهد که وقتی بانک نماز جمعه بلند میشود بازار و دادوستد را رها نموده، به سوی ذکر خدا بشتابند. و نیز افرادی را که خلاف این دستور عمل میکنند، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را در حالی که مشغول خطبه نماز است رها نموده، به سوی دادوستد میروند، سرزنش میکند، و این رفتار را نشانه آن میداند که این گونه افراد معارف کتاب خدا و احکامش را نپذیرفتهاند. این سوره در مدینه نازل شده است.
یُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ"
کلمه" تسبیح" به معنای منزه دانستن است. وقتی میگوییم: " سبحان اللَّه" معنایش این است که طهارت و نزاهت از همه عیوب و نقائص را به او نسبت میدهیم.
و اگر از تسبیح، در آیه با صیغه مضارع تعبیر کرده، برای این است که استمرار را بفهماند. پس معنای آن این نیست که نامبردگان، در آینده تسبیح میکنند، بلکه معنایش این است که همواره و مستمرا تسبیح میکنند. و کلمه" ملک"- به فتح میم و کسر لام- کسی است که مقام حکمرانی در نظام جامعه مختص به او است. و کلمه" قدوس" صیغه مبالغه از" قدس" است، که آن نیز به معنای نزاهت و طهارت است. و کلمه" عزیز" به معنای مقتدری است که هرگز شکست نمیپذیرد. و کلمه" حکیم" به معنای متقن کار، و کسی است که هیچ عملی از وی از جهل و گزاف ناشی نمیشود، هر چه میکند با علم میکند، و برای آن مصالحی در نظر میگیرد.
این آیه شریفه مقدمه و زمینهچینی است برای آیه بعدی، یعنی" هُوَ الَّذِی بَعَثَ..."
که متعرض مساله بعثت رسول اللَّه است، و میفرماید: غرض از بعثت او این بود که مردم به کمال و به سعادت برسند، و بعد از ضلالتی آشکار که داشتند هدایت گردند.
و اما اینکه چگونه آنچه در آسمانها و زمین است خدا را تسبیح میکنند؟ جوابش این است که موجودات آسمانی و زمینی (همان طور که با آنچه از کمال دارند از کمال صانع خود حکایت میکنند همچنین) با نقصی که در آنها است و جبران کننده آن خدا است، و با حوائجی که دارند و برآورندهاش خدا است، خدا را از هر نقص و حاجت منزه میدارند، چون هیچ حاجت و نقصی نیست مگر آن که تنها کسی که امید برآوردن آن حاجت و جبران کردن آن نقص در او میرود خدای تعالی است، پس خود او مسبح و منزه از هر نقص و
حاجت است، و در نتیجه حکمرانی در نظام تکوین در بین خلق و بر طبق دلخواه هم، تنها حق او است. و همچنین حکمرانی و تشریع قانون در نظام تشریع و در بندگانش به هر طور که صلاح بداند خاص او است، و او ملکی است که میتواند در اهل مملکتش حکم براند، و بر اهل مملکت است که او را اطاعت کنند.
یکی دیگر از مقتضیات نزاهتش این است که اگر در نظام تشریع برای خلق خود دینی تشریع میکند، از این جهت نیست که احتیاجی به عبادت و اطاعت آنان داشته باشد، و بخواهد با عبادت آنان نقصی از خود جبران و حاجتی از خود برآورد، چون او قدوس و منزه از هر نقص و حاجت است.
یکی دیگر این است که اگر دینی برای خلقش تشریع کرد و آن را به وسیله رسولش به اطلاع خلق رسانید، و خلق دعوت آن رسول را نپذیرفتند، و در نتیجه خدا را اطاعت و عبادت نکردند، نقصی بر ساحت مقدسش عارض نمیشود، و بر دامن کبریاییاش گردی نمینشیند، و نه چنان است که خلق او را شکست داده باشند، چون او عزیز است، یعنی مقتدری است شکست ناپذیر.
و باز اگر به مقتضای ملک بودن و قدوس و عزیز بودنش دینی برای بندگانش تشریع میکند، ممکن نیست بیهوده و بدون نتیجه تشریع کرده باشد، برای اینکه او حکیم علی الاطلاق است، آنچه میکند جز به خاطر مصلحتی که دارد نمیکند، و نیز آنچه اراده میکند جز به نفع بندگانش و خیری که به خود آنان عاید شود نمیکند، تنها سعادت دنیا و آخرت آنان را در نظر دارد.
و کوتاه سخن اینکه: تشریع دین، و انزال کتب آسمانی، و بعث رسولان برای تلاوت آیات آن کتاب برای مردم، و تزکیه و تعلیم خلق، همهاش فضل و منتی است از خدا، و به همین جهت در آیه بعدی منت آن فضل را بر مردم میگذارد و میفرماید:
" هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ..."
کلمه" امیین" جمع کلمه" امی" است، یعنی کسی که قادر بر خواندن و نوشتن نیست. و منظور از این بیسوادان- به طوری که گفته شده- مردم عرب هستند، که در عصر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بیشترشان بیسواد بودند، و جز افرادی انگشتشمار قادر بر خواندن و نوشتن نبودند، و خود رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هم صرفنظر از رسالتش از همان اکثریت بود، و لذا فرمود: " هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ": او کسی است که در میان مردمی بیسواد رسولی از جنس خود آنان و برای همه آنان مبعوث کرد.
بعضی احتمال دادهاند که مراد از کلمه" امیین" مشرکین باشند، یعنی غیر اهل کتاب، به شهادت اینکه قرآن کریم از یهودیان نقل میکند که گفتند: " لَیْسَ عَلَیْنا فِی الْأُمِّیِّینَ سَبِیلٌ" (1).
لیکن این احتمال درست نیست، برای اینکه در ذیل آیه میفرماید: " یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ" یعنی او را مبعوث کرد تا آیات خدا را بر آن امیین بخواند، و اگر منظور از این کلمه مشرکین باشند، باید بگوییم که آیاتی از قرآن تنها بر مشرکین خوانده میشده، و حال آنکه هیچ آیهای در قرآن نیست که مخصوص غیر عرب، و غیر اهل کتاب باشد.
بعضی (2)دیگر احتمال دادهاند که منظور از امیین اهل مکه باشد، برای اینکه مکه را" ام القری" میگفتند. این نیز درست نیست، برای اینکه با مدنی بودن سوره مناسبت ندارد، زیرا بوی آن میدهد که ضمیر در" یزکیهم" و در" یعلمهم" به مهاجرین و سایر مسلمانان اهل مکه که بعد از فتح، اسلام آوردند و به نسلهای بعد ایشان برگردد. و این از مذاق قرآن به دور است.
ممکن است از آیه شریفه این معنا به ذهن کسی خطور کند، که مبعوث شدن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در بین مردم امی، و امی بودن خود آن جناب منافات دارد با اینکه آن جناب مبعوث بر آنان و بر عموم بشر باشد، لذا برای دفع این توهم میگوییم: خیر، هیچ منافاتی ندارد، که آن جناب در بین امیها مبعوث شده باشد، و آیات خدا را به آنان تعلیم داده، تزکیهشان کند، و کتاب و حکمتشان بیاموزد، و کتابش هم به لغت آنان باشد، و در عین حال مبعوث به همه جهانیان باشد، برای اینکه همه آنچه که گفته شد مربوط به مرحله اول دعوت است، و به همین جهت در همان اوائل دعوت متعرض سایر ملل و سایر اقطار عالم نشد، همین که دعوتش مستقر گردید، و تا حدی حکومت اسلامی پایدار شد، آن وقت شروع کرد به دعوت یهود و نصاری و مجوس، و نامهنگاری به سران کشورهای آن روز.
هم چنان که میبینیم در دعای ابراهیم (و اسماعیل) هم (که بعثت خاتم الانبیاء استجابت آن دعا است) بنا به حکایت قرآن آمده: " رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً... رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ" (3)، و
1) یک مشت مردم بیکتاب نمیتوانند بر ما حکومت کنند. سوره آل عمران، آیه 75.
2) مجمع البیان، ج 10، ص 284.
3) پروردگارا ما دو تن را تسلیم خود کن، و از ذریه ما امتی مسلمان پدید آور... پروردگارا و در بین آن امت رسولی برانگیز، تا آیاتت را بر آنان بخواند، و کتاب و حکمتشان آموخته، تزکیهشان کند. سوره بقره، آیه 129.
دعای آن جناب شامل همه آل اسماعیل میشود، چه عرب مضر باشند، و چه نباشند، چه اهل مکه باشند، و چه نباشند، علاوه بر اینکه منافات ندارد که آن جناب مبعوث به سوی آل اسماعیل و غیر ایشان باشد.
" یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ"- یعنی آیات کتاب خدا را بر آنان بخواند با اینکه امی است، و این جمله صفت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است.
" وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ"- کلمه" تزکیه" که مصدر" یزکیهم" است، مصدر باب تفعیل است، و مصدر ثلاثی مجرد آن" زکات" است، که به معنای نمو صالح است، نموی که ملازم خیر و برکت باشد، پس تزکیه آن جناب مردم را به معنای آن است که ایشان را به نموی صالح رشد دهد، اخلاق فاضله و اعمال صالحه را عادتشان کند، در نتیجه در انسانیت خود به کمال برسند، و حالشان در دنیا و آخرت استقامت یابد، سعید زندگی کنند، و سعید بمیرند.
و منظور از" تعلیم کتاب" بیان الفاظ و تفسیر معانی مشکل، و مشتبه آنست. در مقابلش" تعلیم حکمت" است که عبارتست از معارف حقیقتی که قرآن متضمن آنست، و اگر از قرآن یک بار تعبیر به آیات کرده، و فرموده: " یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ" و بار دیگر تعبیر به کتاب نموده و فرموده" وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ" برای این بوده که- به گفته بعضی- بفهماند برای هر یک از این دو عنوان نعمتی است که خدا به سبب آن بر بشر منت نهاده.
در این آیه شریفه مساله تزکیه را قبل از تعلیم کتاب و حکمت ذکر کرده، و در دعای ابراهیم که چند سطر قبل نقل شد تعلیم کتاب و حکمت را جلوتر از تزکیه ذکر کرد، و این بدان جهت بوده که آیه مورد بحث در مقام توصیف تربیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است مؤمنین امت را، و در مقام تربیت، تزکیه مقدم بر تعلیم علوم حقه و معارف حقیقیه است. و اما در دعای ابراهیم مقام، مقام تربیت نبود، تنها دعا و درخواست بود، از خدا میخواست که این زکات و علم به کتاب و حکمت را به ذریهاش بدهد، و معلوم است که در عالم تحقق و خارج، اول علم پیدا میشود، بعد تزکیه، چون تزکیه از ناحیه عمل و اخلاق تحقق مییابد، پس اول باید به اعمال صالح و اخلاق فاضله عالم شد، و بعد به آنها عمل کرد تا به تدریج زکات (پاکی دل) هم به دست آید.
" وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ"- کلمه" ان" در این جمله مخفف" ان" است. این جمله میخواهد بفرماید امت امی قبل از بعثت پیامبر در ضلالتی آشکار بودند. پس معلوم شد که آیه مورد بحث مشتمل است بر تسبیح، و سپس حمد و سیاقی که دارد سیاق منت
نهادن است که توضیحش خواهد آمد." وَ آخَرِینَ مِنْهُمْ لَمَّا یَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ"" واو" اول آیه، کلمه" آخرین" را عطف میکند بر" امیین" و ضمیر" منهم" به امیین برمیگردد، و حرف" من" در آن برای تبعیض است. میفرماید: خدای تعالی مبعوث کرد در میان مردم امی و مردمی دیگر که هنوز به آنان ملحق نشدهاند، و او عزیز است، یعنی غالبی است که هرگز در ارادهاش مغلوب نمیشود. و حکیم است، یعنی هیچ وقت کار لغو و گزاف نمیکند.
" ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ" اشاره با کلمه" ذلک" به همان بعثت است، و به خاطر اینکه آن را امری بزرگ و قابل احترام معرفی کند با کلمه مذکور که مخصوص اشاره به دور است مورد اشاره قرار داده. پس رسول خدا کسی است که به چنین امری بزرگ و فضلی عظیم اختصاص یافته. و معنای آیه این است که: این بعث، و اینکه آن جناب خدا را بخواند و مردم را تزکیه کند و کتاب و حکمتشان بیاموزد، خود فضل و عطائی است از خدای تعالی که به هر کس مشیتش تعلق گیرد میدهد، و مشیتش تعلق گرفت که آن را به محمد (صلوات اللَّه علیه) بدهد، و خدا دارای فضلی عظیم است.
البته این معنایی است که مفسرین برای آیه کردهاند، و احتمال میرود کلمه" ذلک" اشاره به بعث تنها نباشد، بلکه به بعث باشد با نسبتی که به اطرافش دارد، یعنی به بعث کننده و بعث شده، و مردمی که بعث برای آنها است، آن وقت معنای آیه چنین میشود:
این بعث از فضل خدا است که آن را به هر کس بخواهد میدهد، و فعلا خواسته است محمد (صلی الله علیه و آله) را به آن مخصوص کند، در نتیجه او را برای رسالت خود اختیار کرد، و امت او را برای این کار انتخاب نمود و پیامبر را از میان آنان برگزید، و به سوی آنان گسیل داشت. این آیه و دو آیه قبلش یعنی آیه" هُوَ الَّذِی بَعَثَ... الْعَظِیمِ" لحن امتنان را دارد.
مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً..."
راغب میگوید: کلمه" سفر"- به فتح سین و سکون فاء- به معنای پردهبرداری است که البته در خصوص اعیان استعمال میشود، مانند" سفر عمامه" یعنی برداشتن عمامه از سر، و" سفر خمار" یعنی برداشتن نقاب از صورت- تا آنجا که میگوید: و سفر- به کسر سین و سکون فاء- به معنای کتابی است که از حقائق پرده برمیدارد، و در قرآن آمده:
" کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً" (1).
و منظور از اینکه فرمود: " مثل آنهایی که تورات بر آنان تحمیل شد" به شهادت سیاق این است که تورات به آنان تعلیم داده شد. و مراد از اینکه فرمود" ولی آن را حمل نکردند" این است که به آن عمل نکردند، ذیل آیه هم که میفرماید" بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللَّهِ" مؤید و شاهد بر این معنا است. و منظور از" کسانی که تورات تحمیلشان شد ولی آن را حمل نکردند" یهودیانی است که خدا تورات را بر پیامبر آنان موسی (علیه السلام) نازل کرد و او معارف و شرایع آن را تعلیمشان داد، ولی رهایش کردند، و به دستورات آن عمل ننمودند، لذا خدای تعالی برایشان مثلی زد، و آنها را به الاغی تشبیه کرد که کتابهایی بر آن بار شده، و خود آن حیوان هیچ آگاهی از معارف و حقائق آن کتابها ندارد، و در نتیجه از حمل آن کتابها چیزی به جز خستگی برایش نمیماند.
وجه اتصال این آیه به آیه قبلش این است که بعد از آنکه خدای تعالی سخن را با مساله بعث پیامبری امی آغاز کرد، و بر مسلمانان منت نهاد که از میان همه اقوام امی پیامبر را در بین آنان مبعوث کرد، تا کتاب را بر آنان بخواند، و تزکیهشان کند، و کتاب و حکمتشان بیاموزد و در نتیجه از ظلمتهای گمراهی به سوی نور هدایت بیرونشان نموده، از حضیض جهل به اوج علم و حکمتشان برساند، و در آخر سوره هم به طور عتاب و توبیخ به رفتار آنان اشاره میکند، که به جای شکرگزاری در مقابل این منت چگونه به سوی لهو و تجارت شتافتند، و پیامبر را در حال خطبه جمعه تنها گذاشتند، با اینکه نماز جمعه از بزرگترین مناسک دینی است.
در بین آن آغاز و این انجام سوره مثل مذکور را برای یهودیان آورد که تورات تحمیلشان شد، ولی آن را حمل نکردند، و چون خرانی شدند که بار کتاب بر دوش دارند، و هیچ بهرهای از معارف و حکمتهای آن ندارند. پس مسلمانان باید به امر دین اهتمام بورزند و در حرکات و سکنات خود مراقب خدا باشند، و رسول او را بزرگ بدانند، احترام کنند، و آنچه برایشان آورده ناچیز نگیرند، و بترسند از اینکه خشم خدا آنان را بگیرد، همان طور که یهود را گرفت، و آنان را جاهلانی ستمگر خواند، و به خرانی که بار کتاب به دوش دارند تشبیهشان کرد.
در تفسیر روح المعانی وجه ارتباط آیه مورد بحث به آیه قبلش را چنین بیان داشته: آیه".
1) مفردات راغب، ماده" سفر".
مورد بحث متضمن اشاره به همان مطلبی است که آیات قبل بیان میکرد، و خلاصه اشاره میکند به اینکه این رسول مبعوث را خدای تعالی بر طبق همان صفاتی مبعوث کرد که در تورات و به زبان انبیای بنی اسرائیل بشارتش را داده بود، پس گویا فرموده: " هُوَ الَّذِی بَعَثَ..."، آن خدایی است که پیامبر مبشر در تورات را به همان نشانیها مبعوث کرد که یکی از آن نشانیها امی بودن، و یکی دیگر مبعوث شدن در قومی امی است، و مثل یهودیانی که آن بشارتها را دیده بودند، و این پیامبر را هم دیدند و یقین کردند که این همان است و باز ایمان نیاوردند، مثل حمار است (1).
ولی خواننده عزیز توجه دارد که این قول اولا تحکم است و ثانیا در سیاق آیه دلیلی بر صحت آن نیست.
" قُلْ یا أَیُّهَا الَّذِینَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ".
در این آیه شریفه علیه یهود استدلال شده، استدلالی که دروغگویی یهود را در ادعایش که میگوید" ما اولیای خداییم و دوستان و پسران او هستیم" کاملا آشکار میکند، و خدای تعالی ادعاهای آنان را در قرآن حکایت کرده، میفرماید" وَ قالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصاری نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ" (2)و نیز میفرماید: " قُلْ إِنْ کانَتْ لَکُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ" (3)
سوره بقره، آیه 94.
و نیز فرموده: " وَ قالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ کانَ هُوداً" (4)که در آیه اولی خود را پسران و دوستان خدا، و در دومی مالکین منحصر خانه آخرت، و در سومی دارندگان حق ورود به بهشت معرفی کردهاند.و حاصل معنای آیه این است که: یهودیان را مخاطب قرار بده، و به ایشان بگو: ای کسانی که کیش یهودیگری را به خود بستهاید، اگر معتقدید که تنها شما اولیای خدایید، و نه هیچ کس دیگر، و اگر در این اعتقادتان راست میگویید، آرزوی مرگ کنید، و خریدار آن باشید، برای اینکه ولی خدا و دوست او باید دوستدار لقای او باشد، شما که یقین دارید دوست خدایید، و بهشت تنها از آن شما است، و هیچ چیزی میان شما و بهشت و خدا حائل نمیشود
مگر مردن، باید مردن را دوست بدارید، و با از بین رفتن این یک حائل به دیدار دوست برسید، و در مهمانسرای او پذیرایی شوید، و از دار دنیای پست که به جز هم و غم و محنت و مصیبت چیزی در آن نیست آسوده گردید.
بعضی از مفسرین (1)گفتهاند: اینکه کلمه" أولیاء" را اضافه به" اللَّه" نکرد، و نفرمود:
" اولیاء اللَّه" بلکه فرمود: " اولیاء للَّه" برای اشاره به این است که ادعای یهود خالی از حقیقت است.
" وَ لا یَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِینَ" خدای عز و جل بعد از پیشنهاد تمنای مرگ به یهودیان، به پیامبر خود خبر میدهد که این یهودیان هرگز تمنای مرگ نخواهند کرد، و این تمنا نکردنشان را تعلیل میکند به آنچه در دنیا مرتکب شدهاند، میفرماید: یهودیان به خاطر" بِما قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ" هرگز چنین آرزویی نمیکنند. و جمله" بِما قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ" کنایه است از ظلم و فسوقی که در دنیا مرتکب شدهاند. پس معنای آیه این است که: یهودیان به سبب ظلمهایی که کردند آرزوی مرگ نمیکنند، و خدا دانای به ظالمان است، میداند که ستمکاران هیچ وقت لقای خدا را دوست نمیدارند، چون دشمنان خدایند، و بین خدا و آنان ولایت و محبتی در کار نیست.
و این دو آیه در معنای آیه زیرند که میفرماید: " قُلْ إِنْ کانَتْ لَکُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ وَ لَنْ یَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِینَ" (2).
" قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلی عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ" حرف فاء که در ابتدای جمله" فَإِنَّهُ مُلاقِیکُمْ" در آمده، به جمله معنای جواب شرط میدهد، و در آن یهودیان را تهدید به آمدن مرگی میکند که از آمدنش کراهت دارند، برای اینکه از آن میترسند که به وبال اعمال زشتشان گرفتار شوند. میفرماید: مرگ به زودی آنان را دیدار میکند، چه بخواهند و چه نخواهند، آن گاه به سوی پروردگارشان که با ستمکاریها و دشمنیها از زی بندگیاش خارج شده بودند، بر میگردند، و او به حقیقت اعمال آنان آگاه
است، چه اعمال ظاهریشان، و چه پنهانیشان، برای اینکه او عالم به غیب و شهادت است، و به زودی ایشان را به حقیقت اعمالشان و آثار سوء آن که همان انواع عذابها است خبر خواهد داد.
بنا بر این، در آیه شریفه نخست به ایشان اعلام میکند که فرار از مرگ خطایی است که مرتکب میشوند، برای اینکه مرگ به زودی ایشان را در مییابد. و ثانیا اعلام میدارد که اگر از مرگ کراهت دارند، برای این است که از لقاء اللَّه کراهت دارند، و این هم خطای دومی است از ایشان، چون خواه ناخواه به سوی خدا برمیگردند، و خدا به حساب اعمالشان میرسد، و سزای بدیهایشان را میدهد. و ثالثا اعلام میدارد که هیچ یک از اعمالشان بر خدا پوشیده نیست، چه اعمال ظاهریشان و چه پنهانی، و مکر و نیرنگشان جز به خودشان بر نمیگردد، چون او عالم به غیب و شهادت است.
پس در آیه شریفه چند اشاره هست: اول اشارهای است به اینکه مرگ حق است و حتمی است، هم چنان که در جای دیگر فرموده: " کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ" (1)، و باز فرموده:
" نَحْنُ قَدَّرْنا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ" (2).
دوم اشاره میکند به اینکه برگشت به سوی خدا برای پس دادن حساب اعمال حق است، و در آن شکی نیست.
و سوم اشاره دارد به اینکه به زودی به حقیقت اعمالی که کردهاند واقف گشته، تمامی اعمالشان بدون کم و کاست به ایشان برمیگردد.
و چهارم اشاره دارد به اینکه چیزی از اعمال آنان بر خدای تعالی پوشیده نیست. و به خاطر اینکه به این معنا اشاره کرده باشد جمله" عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ" را به جای کلمه" اللَّه" آورد، و گرنه میتوانست بفرماید: " ثم تردون الی اللَّه فینبئکم...".
در تفسیر قمی در ذیل آیه" هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ" از پدرش، از ابن ابی عمیر، از معاویة بن عمار، از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که در ذیل آیه فرموده:
مردم عرب مشرک با سواد بودند، و لیکن کتابی آسمانی از ناحیه خدا، و پیغمبری که به سویشان مبعوث شده باشد نداشتند، و بدین جهت خدا آنان را امی خواند (1) .
و نیز در همان کتاب در ذیل جمله" وَ آخَرِینَ مِنْهُمْ لَمَّا یَلْحَقُوا بِهِمْ" فرموده: یعنی کسانی که بعد از اهل مکه داخل در اسلام شدند (2) .
و در مجمع البیان میگوید: روایت شده که پیغمبر این آیه را قرائت میکرد، شخصی پرسید: اینها چه کسانی هستند که بعد از ما اسلام میآورند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دست بر شانه سلمان گذاشت، و فرمود: اگر ایمان در ثریا باشد مردانی از نژاد این مرد آن را به دست میآورند (1)
(4 و 5)الدر المنثور، ج 6، ص 215.
.مؤلف: این روایت را سیوطی هم در الدر المنثور از تعدادی از کتب حدیث نقل کرده که از آن جمله است صحیح بخاری، و مسلم و ترمذی، و نسایی که همگی از ابی هریره از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن را نقل کردهاند. و در روایت نامبردگان آمده: دست خود را بر سر سلمان فارسی نهاد، و فرمود: به آن خدایی که جانم به دست او است اگر علم در ثریا باشد مردانی از این نژاد به آن دست مییابند (4) .
و نیز از سعید بن منصور و ابن مردویه از قیس بن سعد بن عباده روایت شده که گفت:
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: اگر ایمان در ثریا باشد مردانی از اهل فارس آن را به دست میآورند (5) .
و در تفسیر قمی در ذیل آیه" مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ" میگوید: حمار کتابها را حمل میکند، ولی نمیداند که در آن کتابها چیست، و به دستورات آن کتابها عمل نمیکند، همچنین بنی اسرائیل که تورات بر آنان حمل شد، ولی مثل حمار آن را حمل کردند، نه فهمیدند که در آن چیست، و نه عمل کردند (2).
و در الدر المنثور است که ابن ابی شیبه، و طبرانی از ابن عباس روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: کسی که روز جمعه در حالی که امام مشغول خواندن خطبه است سخن بگوید، مانند الاغی است، که کتابها را به دوش میکشد.
و حتی آن هم که به وی میگوید: ساکت باش، جمعهاش جمعه نیست (1).
مؤلف: در این روایت بیان قبلی ما که در وجه اتصال این آیه به ما قبل داشتیم تایید شده است.
و در تفسیر قمی در ذیل آیه" قُلْ یا أَیُّهَا الَّذِینَ هادُوا" آمده که در تورات نوشته شده بود: اولیای خدا همواره آرزوی مرگ دارند (2).
و در کافی به سند خود از عبد اللَّه بن سنان از امام صادق (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: مردی نزد ابو ذر آمد، و گفت: ای أبا ذر چرا ما از مرگ بدمان میآید؟ فرمود: برای اینکه شما دنیا را آباد و آخرت را خراب کردهاید، و لذا از انتقال از خانه آباد به خانه خراب بدتان میآید (3).
انسان در زندگی محدودی که دارد، و سرگرم آبادی آن است، چارهای ندارد جز اینکه در آنچه میخواهد و آنچه نمیخواهد تابع سنتی باشد، و حرکات و سکنات و تمامی مساعی خود را بر طبق آن سنت تنظیم نماید.
چیزی که هست این سنت در اینکه چه نوع سنتی باشد، بستگی به رأی و نظریه انسان، در باره حقیقت عالم و حقیقت خودش دارد، و خلاصه بستگی به جهان بینی و انسان بینی، و رابطه میان انسان و جهان دارد. به شهادت اینکه میبینیم اختلافی که امتها و اقوام در جهان بینی و نفس بینی دارند، باعث شده که سنتهایشان هم مختلف شود.
آری، کسی که برای ما ورای عالم ماده وجودی قائل نیست، و هستی را منحصر در همین عالم ماده میداند، و پیدایش عالم هستی را مستند به اتفاق و تصادف میبیند، و انسان را موجودی میپندارد مادی محض، که هستیاش در فاصله بین تولد و مرگ خلاصه میشود، و برای خود سعادتی به جز سعادت مادی، و در اعمالش هدفی به جز رسیدن به مزایای مادی از قبیل مال و اولاد و جاه و امثال آن دنبال نمیکند، و به جز لذتگیری از متاع دنیا و رسیدن به لذائذ مادی و یا لذائذی که منتهی به مادیات میشود آرزویی ندارد، و معتقد است که مهلتش
در این کامرانی تا مدتی است که در این دنیا زندگی میکند، و بعد از مردن همه چیز تمام میشود، چنین کسی و چنین قومی سنتی که به حکم اجبار پیروی میکند غیر از آن سنتی است که یک انسان و یا یک قوم معتقد به مبدأ و معاد پیروی میکند.
کسی که معتقد است پیدایش و بقای عالم مستند به نیرویی ما فوق عالم و منزه از ماده است، و یقین دارد که در ورای این خانه خانهای دیگر، و بعد از این زندگی زندگانی دیگری هست، چنین کسی- و چنین قومی- در آنچه میکند، سعادت هر دو نشاه را در نظر میگیرد، و به همین جهت صورت اعمال این گونه مردم، و هدفهایی که دنبال میکنند، و آرایی که دارند با دسته اول مختلف است.
و چون بینشها مختلف است سنتها هم مختلف میشود، مردمی که بتپرستند چه آنها که برهماییاند و چه آنها که بوداییاند به خاطر اینکه معتقد به معاد نیستند، سنتی دارند.
و اهل کتاب، چه آنها که مجوسی و یا کلیمی و یا مسیحی و یا مسلمانند، برای خود سنتی دارند که مخالف با سنت دیگران است.
و کوتاه سخن اینکه: در میان اقوام مزبور آنها که اهل ملت و دین آسمانیاند و به معاد معتقدند، به خاطر اینکه برای خود حیاتی جاوید و ابدی قائلند، در اتخاذ سنت، آرایی که مناسب با این حیات باشد اتخاذ میکنند. آنها ادعاء میکنند که بر هر انسانی لازم است که وسیله زندگی عالم بقاء را فراهم نموده، خود را برای توجه به پروردگارش مهیا سازد، و در اشتغال به کار زندگی دنیایی که فانی است، زیاده روی نکند. و اما کسانی که ملت و دینی ندارند و تنها در برابر مادیات خضوع دارند رفتاری غیر از این دارند. و همه اینها که گفته شد جای تردید نیست.
چیزی که هست انسان از آنجایی که به حسب طبع مادیاش رهین ماده و همه زد و بندش در اسباب ظاهری مادی است، یا اسباب را به کار میزند و یا از آن اسباب متاثر و منفعل میشود، و همیشه این سبب او را به دامن آن سبب پرتاب، و آن به دامن این متوسلش میکند، و هیچ وقت از آنها فراغت ندارد، لذا به خیالش چنین میرسد که حیات دنیای فانی اصالت دارد، و دنیا و مقاصد و مزایایی که به زندگی دنیا مربوط میشود، هدف نهایی و غرض اقصای از وجود او است، و باید برای به دست آوردن سعادت آن زندگی تلاش کند.
پس زندگی دنیا چنین حیاتی است و آنچه در دست اهل دنیا از ذخیره، نعمت، آرزو، نیرو، و عزت هست حقیقتش همین است که گفتیم، و آنچه را که فقر، عذاب، محرومیت، ضعف، ذلت، مصیبت، و خسران مینامند نیز چنین چیزهایی است. و کوتاه
سخن اینکه: آنچه از خیر عاجل و یا نفع فانی در دنیا هست به نظر اهل دنیا خیر مطلق و نفع مطلق جلوه میکند، و آنچه را که دوست نمیدارد شر و ضرر میپندارد.
مردم دنیا که چنین وضعی دارند، آن دسته از آنان که اهل ملت و کتاب نیستند، عمری را با همین پندارهای خلاف واقع بسر میبرند، و از ما ورای این زندگی خبری ندارند، ولی آنهایی که اهل ملت و کتابند، اگر هم بر طبق دسته اول عمل کنند، اعتراف دارند که حقیقت خلاف آن است، و همیشه بین قول و فعلشان ناهماهنگی هست هم چنان که خدای تعالی در این باره فرمود: " کُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِیهِ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَیْهِمْ قامُوا" (1).
حال ببینیم در این میان اسلام به چه چیز دعوت میکند؟ اسلام بشر را دعوت میکند به چراغی که فروکش شدن برایش نیست، و آن عقاید و دستور العملهایی است که از فطرت خود بشر سرچشمه میگیرد، هم چنان که فرموده: " فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ" (2).
این وضع دعوت اسلام است. از سوی دیگر ببینیم فطرت به چه دعوت میکند؟ به طور قطع فطرت در مرحله علم و اعتقاد دعوت نمیکند مگر به علم و عملی که با وضعش سازگار باشد، و کمال واقعی و سعادت حقیقیاش را تامین نماید. پس، از اعتقادات اصولی مربوط به مبدأ و معاد، و نیز از آراء و عقائد فرعی، به علوم و آرایی هدایت میکند که به سعادت انسان منتهی شود، و همچنین به اعمالی دستور میدهد که باز در سعادت او دخالت داشته باشد.
و به همین جهت خدای تعالی این دین را که اساسش فطرت است، در آیاتی از کلامش دین حق خوانده، از آن جمله فرموده: " هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ" (3)، و نیز در باره قرآن که متضمن دعوت دین است فرموده: " یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ" (4).
و حق، عبارت است از رأی و اعتقادی که ملازم با رشد بدون غی، و مطابق با واقع باشد، و این همان حکمت است، چون حکمت عبارت است از رأی و عقیدهای که در صدقش.]
1) هر گاه روشنی ببینند در آن قدم بردارند و چون تاریک شود بایستند. سوره بقره، آیه 20.
2) رو به سوی دینی آر که همه معارفش عادلانه و خالی از افراط و تفریط است و از فطرتی سرچشمه میگیرد که خدای تعالی بشر را در آن فطرت آفریده و این چنین دینی دین قیم است. سوره روم، آیه 30.
3) او کسی است که رسول خود را به هدایت و دین حق فرستاد. سوره صف، آیه 9.
4) قرآن به سوی حق هدایت میکند. سوره احقاف، آیه 30. [.....]
محکم باشد، و کذبی مخلوط به آن نباشد، و نفعش هم محکم باشد، یعنی ضرری در دنبال نداشته باشد، و خدای تعالی در آیه زیر به همین معنا اشاره نموده میفرماید: " وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَیْکَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ"
(1)، و نیز در وصف کتاب خود که بر آن جناب نازل کرده میفرماید: " وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ" (2)، و نیز رسول گرامی خود را در چند جا از کلام مجیدش معلم حکمت خوانده، از آن جمله فرموده: " وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ" (3).
بنا بر این پس تعلیم قرآنی که رسول (صلی الله علیه و آله) متصدی آن و بیانگر آیات آنست، تعلیم حکمت است و کارش این است که برای مردم بیان کند که در میان همه اصول عقائدی که در فهم مردم و در دل مردم از تصور عالم وجود و حقیقت انسان که جزئی از عالم است رخنه کرده کدامش حق، و کدامش خرافی و باطل است، و نیز در سنتهای عملی که مردم به آن معتقدند، و از آن اصول عقائد منشا میگیرد، و عنوان آن غایات و مقاصد است، کدامش حق، و کدام باطل و خرافی است.
مثلا بعضی از مردم- که همان منکرین ادیانند- معتقدند که حیات مادیشان اصالت دارد، و هدف نهایی است، حتی بعضی از آنان گفتهاند: " ما هِیَ إِلَّا حَیاتُنَا الدُّنْیا" (4)ولی قرآن متوجهشان میکند به اینکه: " وَ ما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ" (5)
سوره عنکبوت، آیه 64.
، و نیز مردم معتقدند که اسباب حاکم در دنیا تنها حیات و موت، صحت و مرض، غنی و فقر، نعمت و نقمت، و رزق و محرومیت است و میگویند: " بَلْ مَکْرُ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ" (6)، و قرآن متذکرشان میکند به اینکه: " أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ" (7)، و نیز میفرماید: إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ" (8)، و از این قبیل آیات راجع به حکم و تدبیر.1) و خدا کتاب و حکمت بر تو نازل کرد. سوره نساء، آیه 113.
2) سوره یس، آیه 2.
3) سوره جمعه، آیه 2.
4) ما به جز این زندگی مادی زندگانی نداریم. سوره جاثیه، آیه 24.
5) و این زندگی دنیا چیزی به جز لهو و بازی نیست، زندگی اصلی و حقیقی خانه آخرت است.
6) تنها گردش روزگار است که چنین و چنان میکند. سوره سبا، آیه 33.
7) ایجاد و تدبیر در آن تنها به دست خداست، و گردش روزگار هم به دست او است. سوره اعراف، آیه 54.
8) حکم تنها از آن خدا است. سوره یوسف، آیه 67.
و نیز یک عده معتقدند که خودشان در مشیت و خواست مستقلاند و هر چه بخواهند میکنند، ولی قرآن تخطئهشان کرده، میفرماید: " وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ" (1)، و یا معتقدند به اینکه اطاعت و معصیت و هدایت کردن و هدایت شدن به دست انسانها است، ولی خدای تعالی هشدارشان میدهد به اینکه" إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ" (2).
باز جمعی معتقدند که نیرویشان از خودشان است، و خدای تعالی آن را انکار نموده، میفرماید: " أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً" (3)و یا معتقدند به اینکه عزتشان تنها با داشتن مال و فرزندان و یاوران حاصل میشود، و قرآن بر خلاف این پندار حکم میکند و میفرماید: " أَ یَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً" (4)، و نیز میفرماید: " وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ" (5).
و نیز جمعی که همان دسته اول و منکرین ادیانند معتقدند که کشته شدن در راه خدا مرگ و نابودی است، ولی قرآن آن را حیات دانسته میفرماید: " وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْیاءٌ وَ لکِنْ لا تَشْعُرُونَ" (6).
و معارفی دیگر از این قبیل که منکرین ادیان و دنیاپرستان در باره آنها آراء و عقائدی دارند، و قرآن تخطئهشان نموده، به سوی معارفی دیگر دعوتشان میکند، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آیه شریفه" ادْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ" (7)مامور دعوت به آن شده است.
و این معارف که نمونهای از آن ذکر شد معارف و علوم بسیار زیادی است که زندگی دنیا خلاف آن را در ذهن تصویر میکند، و همان خلاف را آن چنان آرایش میدهد که صاحب ذهن، آن را حقیقت میپندارد، و خدای تعالی در کتاب مجیدش و رسول خدا به امر
1) و نمیخواهند مگر آنکه خدا هم خواسته باشد. سوره انسان، آیه 30.
2) تو نمیتوانی هر کس را که دوست میداری هدایت کنی، بلکه خدا است که هر که را بخواهد هدایت میکند. سوره قصص، آیه 56.
3) نیرو همهاش از خداست. سوره بقره، آیه 165.
4) آیا عزت را از پیش خود طلب میکنند؟ عزت همهاش از خداست. سوره نساء، آیه 139.
5) عزت تنها از آن خدا و رسول او و مؤمنین است. سوره منافقون، آیه 8.
6) و به کسانی که در راه خدا کشته میشوند نگویید مردهاند، بلکه زندهاند ولی شما زندگیشان را درک نمیکنید. سوره بقره، آیه 154. [.....]
7) مردم را با حکمت و موعظتی نیکو به سوی راه پروردگارت دعوت کن. سوره نحل، آیه 125.
خدا در تعلیمش مؤمنین را هشدار داده، دستور میدهد که مؤمنین یکدیگر را به آنچه حقیقت است سفارش کنند، هم چنان که فرموده: " إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ" (1)، و نیز فرموده: " یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ ما یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ" (2).
پس قرآن در حقیقت میخواهد انسان را در قالبی از علم و عمل بریزد که قالبی جدید و ریختهگریاش هم طرزی جدید است، قرآن میخواهد با این ریختهگریاش انسانی بسازد دارای حیاتی که به دنبالش مرگ نیست، و تا ابد پایدار است، و به همین معنا آیه زیر اشاره نموده، میفرماید: " اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ" (3)، و نیز میفرماید: " أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیْسَ بِخارِجٍ مِنْها" (4).
و ما وجه حکمت و معنای آن را در هر آیهای که سخن از حکمت داشت ذکر کردیم، البته به آن مقداری که این کتاب مجال بحثش را داشت.
و از آنچه گذشت معلوم شد اینکه بعضی گفتهاند: " تفسیر قرآن، تلاوت آنست، و اما غور و کنجکاوی در معانی آیات قرآن تاویل، و ممنوع میباشد" فاسد و سخنی بسیار دور از ذهن است.
1) محققا همه انسانها در زیانکاریاند، مگر تنها کسانی که ایمان آورده اعمال صالح میکنند، و یکدیگر را به پیروی از حق سفارش مینمایند. سوره عصر، آیه 3.
2) خداوند به هر کس بخواهد حکمت میدهد، و به کسی که حکمت داده شد خیری بسیار داده شده، ولی به جز خردمندان متذکر این معنا نمیشوند. سوره بقره، آیه 269.
3) استجابت کنید دعوت خدا و رسول را وقتی شما را میخوانند تا زندهتان کنند. سوره انفال، آیه 24.
4) آیا کسی که مرده بود پس ما زندهاش نموده، نوری برایش قرار دادیم تا با آن در بین مردم زندگی کند، در وصف، مثل کسی است که در ظلمتهایی قرار گرفته باشد که خروجی برایش نیست سوره انعام آیه 122.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللَّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (9) فَإِذا قُضِیَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِی الْأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَ اذْکُرُوا اللَّهَ کَثِیراً لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (10) وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَیْها وَ تَرَکُوکَ قائِماً قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللَّهُ خَیْرُ الرَّازِقِینَ (11)
هان ای کسانی که ایمان آوردید هنگامی که در روز جمعه برای نماز جمعه اذان داده میشود به سوی ذکر خدا بشتابید و دادوستد را رها کنید، اگر بفهمید این برای شما بهتر است (9).
و چون نماز به پایان رسید در زمین پراکنده شوید و از فضل خدا طلب کنید و خدا را بسیار یاد کنید تا شاید رستگار گردید (10).
و چون در بین نماز از تجارت و لهوی با خبر میشوند به سوی آن متفرق گشته تو را در حال خطبه سر پا رها میکنند بگو آنچه نزد خدا است از لهو و تجارت بهتر است و خدا بهترین رازقان است (11).
این آیات وجوب نماز جمعه و حرمت معامله را در هنگام حضور نماز تاکید نموده، در
ضمن کسانی را که در حال خطبه نماز آن را رها نموده، به دنبال لهو و تجارت میروند عتاب نموده، عملشان را عمل بسیار ناپسند میداند.
" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللَّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ..."
منظور از نداء برای نماز جمعه، همان أذان ظهر روز جمعه است، هم چنان که در آیه" وَ إِذا نادَیْتُمْ إِلَی الصَّلاةِ اتَّخَذُوها هُزُواً" (1)، نیز مراد همین است.
کلمه" جمعه"- به ضم حرف جیم و میم، یا به ضم جیم و سکون میم- به معنای یک روز از هفته است، که عرب قدیم آن را" یوم العروبة" میگفتهاند، و سپس آن را جمعه خواندهاند، و این نام بیشتر مورد استعمال قرار گرفت. و منظور از" نماز روز جمعه" همان نمازی است که مخصوص روز جمعه تشریع شده. و منظور از" سعی به سوی ذکر خدا" دویدن به سوی نماز جمعه است. و مراد از" ذکر خدا" همان نماز است، هم چنان که در آیه" وَ لَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ" (2)به طوری که گفتهاند مراد نماز است.
ولی بعضی (3)گفتهاند: منظور از" ذکر خدا" در خصوص آیه مورد بحث خطبههای قبل از نماز است. و جمله" وَ ذَرُوا الْبَیْعَ" امر به ترک بیع است، و به طوری که از سیاق برمیآید در حقیقت نهی از هر عملی است که انسان را از نماز باز بدارد، حال چه خرید و فروش باشد، و چه عملی دیگر. و اگر نهی را مخصوص به خرید و فروش کرد، از این باب بوده که خرید و فروش روشنترین مصداق اعمالی است که آدمی را از نماز باز میدارد.
و معنای آیه این است که: ای کسانی که ایمان آوردهاید! وقتی در روز جمعه برای نماز جمعه اذان میگویند، تندتر بدوید، و برای رسیدن به نماز از خرید و فروش و هر عملی که شما را از نماز باز میدارد دست بردارید.
و جمله" ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ" تشویق و تحریک مسلمانها به نماز و ترک بیعی است که بدان مامور شدهاند.
" فَإِذا قُضِیَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِی الْأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ..."
منظور از" قضاء صلاة" اقامه نماز جمعه، و تمام شدن آن است. و مراد از" انتشار در ارض" متفرق شدن مردم در زمین و مشغول شدن در کارهای روزانه برای به دست آوردن فضل
خدا- یعنی رزق و روزی- است. و اگر در میان همه کارهای روزانه فقط طلب رزق را نام برد، برای این بود که مقابل ترک بیع در آیه قبلی واقع شود، لیکن از آنجایی که ما در آیه قبلی گفتیم که منظور از ترک بیع همه کارهایی است که آدمی را از نماز باز میدارد، لا جرم باید بگوییم منظور از طلب رزق هم همه کارهایی است که عطیه خدای تعالی را در پی دارد، چه طلب رزق و چه عیادت مریض، و یا سعی در برآوردن حاجت مسلمان، و یا زیارت برادر دینی یا حضور در مجلس علم، و یا کارهایی دیگر از این قبیل.
جمله" فَانْتَشِرُوا فِی الْأَرْضِ" امری است که بعد از نهی قرار گرفته، و از نظر ادبی و قواعد علم اصول تنها جواز و اباحه را افاده میکند، هر چند که امر همیشه برای افاده وجوب است، و همچنین جمله" و ابتغوا" و جمله" و اذکروا".
" وَ اذْکُرُوا اللَّهَ کَثِیراً لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ"- منظور از ذکر در اینجا اعم از ذکر زبانی و قلبی است، در نتیجه شامل توجه باطنی به خدا نیز میشود. و کلمه" فلاح" به معنای نجات از هر نوع بدبختی و شقاء است که در مورد آیه با در نظر گرفتن مطالب قبلی، یعنی مساله تزکیه و تعلیم، و مطالب بعدی، یعنی توبیخ و عتاب شدید، منظور همان زکات و علم خواهد بود، چون وقتی انسان زیاد به یاد خدا باشد، این یاد خدا در نفس آدمی رسوخ میکند، و در ذهن نقش میبندد، و عوامل غفلت را از دل ریشهکن ساخته، باعث تقوای دینی میشود که خود مظنه فلاح است، هم چنان که فرموده: " وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ" (1).
" وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَیْها وَ تَرَکُوکَ قائِماً..."
کلمه" انفضاض" که مصدر" انفضوا" است- به طوری که راغب (2)گفته- به معنای شکسته شدن چیزی، و متلاشی شدن اجزای آن است، و در مورد آیه استعاره شده برای متفرق شدن مردم از محل نماز (3).
روایات وارده از ائمه اهل بیت (4)(علیه السلام) و از طرق اهل سنت (5)متفقند در اینکه
1) از خدا پروا کنید شاید رستگار شوید سوره آل عمران آیه 200.
2) مفردات راغب، ماده" فض".
3) شاید از این تعبیر بتوان نظریهای را که آیات کریمه قرآن و احادیث در باره جامعه اسلامی دارد تایید نموده و چنین استفاده کرد که قرآن کریم جامعه اسلامی را مانند یک ظرف و دارای یک وحدت علی حده میداند و متفرق شدن این جامعه را در بین نماز به منزله شکسته شدن آن ظرف و متلاشی شدن اجزائش به حساب میآورد- مترجم.
4) تفسیر قمی، ج 2، ص 367.
5) الدر المنثور، ج 6، ص 220.
کاروانی از تجار وارد مدینه شد، و آن روز روز جمعه بود، و مردم در نماز جمعه شرکت کرده بودند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مشغول خطبه نماز بود. کاروانیان به منظور اعلام آمدن خود، طبل و دائره کوبیدند، مردم داخل مسجد، نماز و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را رها نموده، به طرف کاروانیان متفرق شدند. این آیه شریفه بدین مناسبت نازل شد. و بنا بر این منظور از" لهو" همان استعمال طبل و دائره و سایر آلات طرب به منظور جمع شدن مردم است. و ضمیر در" الیها" به تجارت برمیگردد، چون مقصود اصلی مردم از متفرق شدن همان رسیدن به تجارت بود، و طبل و دائره وسیلهای برای تجارت بوده، نه مقصود اصلی. بعضی از مفسرین (1)گفتهاند: ضمیر" الیها" به کلمه" احدهما- یکی از لهو یا تجارت" که در تقدیر است برمیگردد، گویا فرموده: " انفضوا الی اللهو"، و" انفضوا الی التجارة" یعنی: یا به طرف سر و صدای طبل متفرق شدند، و یا به طرف تجارت، چون هر یک از این دو عامل سبب جداگانهای بود، برای متفرق شدن مردم. و به همین جهت در آیه شریفه با آوردن کلمه" أو" بین آن دو تردید انداخت، و نفرمود" تجارة و لهوا"، و ضمیر مذکور هم صلاحیت برای برگشتن به هر دو عامل را دارد. خواهی گفت: باید ضمیر با مرجعش از نظر مذکر و مؤنث بودن مطابق باشد، و کلمه" لهو" مذکر، و ضمیر" الیها" مؤنث است. جواب میگوییم: بله، قاعده همین است، لیکن کلمه" لهو" چون در اصل مصدر است، لذا هم میشود ضمیر مذکر به آن برگردانید و هم مؤنث.
و باز به همین جهت است که" ما عِنْدَ اللَّهِ" را بهتر از هر دو دانسته، و فرموده: " خَیْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ" و آن دو را جدا جدا ذکر کرد، و نفرموده: " خیر من اللهو و التجارة".
" قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللَّهُ خَیْرُ الرَّازِقِینَ"- در این قسمت از آیه به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) امر میکند که مردم را به خطایی که مرتکب شدند متنبه کند، و بفهماند که کارشان چقدر زشت بوده. و مراد از جمله" ما عِنْدَ اللَّهِ" ثوابی است که خدای تعالی در برابر شنیدن خطبه و موعظه در نماز جمعه عطاء میفرماید.
و معنای جمله این است که: به ایشان بگو آنچه نزد خدا است از لهو و تجارت بهتر است، برای اینکه ثواب خدای تعالی خیر حقیقی و دائمی، و بدون انقطاع است، و اما آنچه در لهو و تجارت است اگر خیر باشد خیری خیالی و غیر دائمی و باطل است. و علاوه بر این، چه بسا خشم خدا را در پی داشته باشد، هم چنان که لهو همیشه خشم خدای تعالی را در پی دارد..]
1) مجمع البیان، ج 10، ص 289. [.....]
بعضی از مفسرین گفتهاند: کلمه" خیر" که در آیه استعمال شده معنای افعل التفضیل را ندارد (یعنی کلمه" خیر" به معنای" بهتر" نیست بلکه به معنای" خوب" است)، هم چنان که در آیه" أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ" (1)این چنین است، و این گونه استعمالها در مورد کلمه مذکور شایع است.
و در آیه شریفه که میفرماید: " وَ إِذا رَأَوْا..."، التفاتی از خطاب" فانتشروا- متفرق شوید" به غیبت" وَ إِذا رَأَوْا- و چون لهو و تجارتی میبینند"، به کار رفته، و نکته آن تاکید مفاد سیاق- یعنی آن عتاب و استهجانی که در عمل آنان بود- است، و میخواهد بفهماند این مردم که از شرافت و افتخار گوش دادن به سخنان شخصی چون خاتم انبیاء اعراض میکنند، قابلیت آن را ندارند که پروردگارشان روی سخن به ایشان بکند.
در جمله" قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ" هم اشارهای به این اعراض خدا هست، چون میتوانست خدای تعالی را گوینده قرار دهد، و بفرماید" آنچه نزد ما است بهتر است" ولی به پیامبرش فرمود از قول او به ایشان بگوید" آنچه نزد خداست بهتر است" و در همین مقدار هم به پیامبرش نفرمود" قل لهم- به ایشان بگو" تنها فرمود: " قل" هم چنان که اول آیه هم که فرمود" و اذا راوا" ضمیر آن را بدون داشتن مرجع آورد، چون قبلا نامی از ایشان نبرده بود، تا ضمیر به ایشان برگرداند، بلکه به دلالت سیاق اکتفاء نمود، و همه اینها شدت خشم و اعراض خدای تعالی را از ایشان میرساند. و کلمه" خیر الرازقین" یکی از اسمای حسنای خداست، نظیر رازق، که آن نیز نام او است. و ما در سابق در باره معنای رازقیت خدای تعالی بحث کردیم.
در کتاب فقیه روایت آمده که: در مدینه هر وقت مؤذن در روز جمعه اذان میگفت:
شخصی ندا میداد دیگر خرید و فروش مکنید، حرام است، برای اینکه حق تعالی فرموده" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللَّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ" (2)مؤلف: این روایت را الدر المنثور هم از ابن ابی شیبه، عبد بن حمید، و ابن منذر از میمون بن مهران نقل کرده، و ترجمه عبارت روایت وی چنین است. در مدینه رسم چنین بود
که هر گاه مؤذن أذان روز جمعه را میگفت، در بازارها ندا در میدادند: بیع حرام شد، بیع حرام شد (1).
و تفسیر قمی در ذیل جمله" فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللَّهِ" گفته: " سعی" به معنای سرعت در راه رفتن است، و در روایت ابی الجارود از امام باقر (علیه السلام) آمده که فرمود: وقتی گفته میشود" فاسعوا" معنایش این است که بروید و چون گفته میشود" اسعوا" معنایش این است که برای فلان هدف عمل کنید. و در آیه سوره جمعه معنایش این است که برای نماز جمعه شارب (سبیل) خود را کوتاه کنید، و موی زیر بغل را زائل سازید، ناخن بگیرید، غسل کنید، بهترین و نظیفترین جامه را بپوشید، و خود را معطر سازید، اینها سعی برای نماز جمعه است. و سعی برای روز قیامت هم این است که آدمی خود را برای آن روز مهیا کند، هم چنان که فرموده: " وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعی لَها سَعْیَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ" (2).
مؤلف: منظور امام (علیه السلام) این است که کلمه" سعی" در همه جا به معنای دویدن نیست.
و در مجمع البیان میگوید: انس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت کرده که در ذیل جمله" فَإِذا قُضِیَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِی الْأَرْضِ..." فرمود: منظور متفرق شدن برای کسب و کار و طلب دنیا نیست، بلکه منظور عیادت مریض و تشییع جنازه، و زیارت برادر مؤمن است (3).
مؤلف: این روایت را سیوطی هم در الدر المنثور از ابن جریر، از انس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، و از ابن مردویه، از ابن عباس از آن جناب نقل کرده (4).
و در همان کتاب از امام صادق (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: نماز در روز جمعه، و انتشار در روز شنبه است (5).
مؤلف: در این معنا روایات دیگری نیز هست.
باز در آن کتاب است که عمر بن یزید (6)از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده کهد.
فرمود: درست میبینید که برای برآوردن حوائج سوار میشوم، با اینکه خدای تعالی قضای حوائج را تکفل فرموده، نه برای این است که در تکفل خدای تعالی شک دارم، بلکه دوست دارم خدای تعالی مرا در حال طلب رزق حلال ببیند مگر نشنیدهای که خدای تعالی میفرماید" فَإِذا قُضِیَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِی الْأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ" تو گمان میکنی اگر مردی داخل خانهای شود، و در آن را به روی خود گل بگیرد، و پیش خود بگوید: رزق من برایم از بالا فرو میآید، آیا این منطق درست است؟ هرگز درست نیست، و چنین شخصی یکی از آن سه نفری است که دعایشان مستجاب نمیشود.
راوی میگوید عرضه داشتم: آن سه طائفه چه کسانی هستند؟ فرمود: مردی که زنی دارد و مرگ او را از خدا میخواهد، چنین دعایی مستجاب نیست، برای اینکه عصمت آن زن به دست او است، میتواند طلاقش داده آزادش کند. دوم مردی که با کسی معاملهای کرده، و یا حقی بر او دارد، و در هنگام حقدار شدن شاهدی نگرفته، و آن شخص منکر حق او شده، و علیه او نفرین میکند، چنین کسی هم دعایش مستجاب نیست، برای اینکه به وظیفه خود عمل نکرده. سوم مردی که با سرمایهای که دارد میتواند رزق خود را در آورد، ولی در خانه مینشیند و به طلب رزق بیرون نمیرود، و از خدا رزق نمیخواهد، تا همه سرمایه را بخورد، آن وقت دست به دعا برمیدارد، دعای او هم مستجاب نیست (1).
و نیز در همان کتاب آمده که جابر بن عبد اللَّه گفت: کاروانی وارد مدینه شد، در حالی که ما با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مشغول نماز بودیم، مردم (نماز را رها کرده) به سوی آن کاروان رفتند، و به جز دوازده نفر که یکی از ایشان من بودم کسی باقی نماند، و در این جریان بود که آیه شریفه" وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَیْها..." نازل گردید (2).
و از کتاب عوالی اللئالی حکایت شده که مقاتل بن سلیمان گفته: در بینی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در روز جمعه خطبه میخواند، دحیه کلبی با مال التجارة از شام آمد، و او هر وقت میآمد در مدینه هیچ کس باقی نمیماند، همه به سوی او میآمدند، چون هر وقت مال التجارة میآورد، تمامی آنچه مردم بدان نیازمند بودند میآورد، از آرد و گندم و غیر آن، و نیز هر وقت میآمد طبل میزد تا مردم از آمدنش مطلع شوند و از او جنس بخرند
آن روز که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در خطبه نماز جمعه بود، دحیه کلبی وارد شهر مدینه شد، و در آن ایام هنوز اسلام نیاورده بود، مردم آن جناب را بالای منبر تنها گذاشتند، و رفتند، و در مسجد به جز دوازده نفر کسی نماند. حضرت فرمود: اگر این دوازده نفر هم میرفتند خدای تعالی از آسمان سنگ بر آنان میبارید، اینجا بود که سوره جمعه بر آن حضرت نازل شد (1).
مؤلف:این داستان به طرق بسیاری هم از طرق شیعه (2)و هم از طرق اهل سنت (3)
(4 و 5)مجمع البیان، ج 10، ص 289. [.....]
روایت شده، و اخبار در عدد باقی ماندگان در مسجد از هفت تا چهل نفر اختلاف دارد.و نیز در مجمع البیان است که جمله" انفضوا" به معنای این است که مردم متفرق شدند. و از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که فرمود: به معنای" منصرف شدند" است.
یعنی مردم به سوی تجارت منصرف شده، و تو را سر پا بالای منبر تنها گذاشتند (4) .
جابر بن سمرة میگوید: من هیچگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را ندیدم که نشسته خطبه بخواند، پس اگر کسی برایت حدیث کرد که آن جناب نشسته خطبه خوانده دروغ گفته است (5) .
مؤلف: این معنا در روایاتی دیگر نیز آمده.
و در الدر المنثور است که ابن ابی شیبه از طاووس روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و ابو بکر و عمر و عثمان همگی ایستاده خطبه میخواندند، و اولین کسی که بالای منبر نشست، معاویة بن ابی سفیان بود (4).
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِینَ لَکاذِبُونَ (1) اتَّخَذُوا أَیْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ إِنَّهُمْ ساءَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ (2) ذلِکَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا فَطُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَفْقَهُونَ (3) وَ إِذا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّی یُؤْفَکُونَ (4)
وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ (5) سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقِینَ (6) هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّی یَنْفَضُّوا وَ لِلَّهِ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لکِنَّ الْمُنافِقِینَ لا یَفْقَهُونَ (7) یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَی الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لکِنَّ الْمُنافِقِینَ لا یَعْلَمُونَ (8)
به نام خداوند بخشنده مهربان.
ای رسول ما چون منافقان (ریاکار) نزد تو آمده گفتند که ما به یقین و حقیقت گواهی میدهیم که تو رسول خدایی (فریب مخور) خدا میداند که تو رسول اویی. و خدا گواهی
میدهد که منافقان (سخن به مکر و خدعه و) دروغ میگویند (1).
قسمهای (دروغ) خود را سپر جان خویش (و مایه فریب مردم) قرار دادهاند تا بدینوسیله راه خدا را (بروی خلق) ببندند (بدانید ای اهل ایمان) که آنچه میکنند بسیار بد میکنند (2).
برای آن (نفاق و دروغ) که آنها (بر زبان) ایمان آوردند و سپس (بدل) کافر شدند خدا هم مهر (قهر و ظلمت) بر دلهایشان نهاد تا هیچ (از حقایق ایمان) درک نکنند (3).
ای رسول تو چون (از برون) کالبد جسمانی آن منافقان را مشاهده کنی (به آراستگی ظاهر) تو را به شگفت آرند و اگر سخن گویند (بس چرب زبانند) به سخنهایشان گوش فرا خواهی داد (ولی از درون) گویی که چوبی خشک بر دیوارند (و هیچ ایمان و معرفت ندارند و چون در باطن نادرست و بد اندیشند) هر صدایی بشنوند بر زبان خویش پندارند. ای رسول (بدانکه) دشمنان (دین و ایمان) به حقیقت اینان هستند از ایشان بر حذر باش، خدایشان بکشد چقدر (به مکر و دروغ) از حق باز میگردند (4).
و هر گاه به آنها گویند بیایید تا رسول خدا برای شما از حق آمرزش طلبد سر بپیچند و بنگری که با تکبر و نخوت روی میگردانند (5).
ای رسول تو از خدا برای آنان آمرزش بخواهی یا نخواهی به حالشان یکسان است، خدا هرگز آنها را نمیبخشد که همانا قوم نابکار فاسق را خدا هیچ وقت (به راه سعادت) هدایت نخواهد کرد (6).
اینها همان مردم بد خواهند که میگویند بر اصحاب رسول انفاق مال مکنید تا از گردش پراکنده شوند در صورتی که خدا را گنجهای زمین و آسمانها است لکن منافقان درک آن نمیکنند (7).
آنها (پنهانی) میگویند اگر به مدینه مراجعت کردیم البته باید (یهودیان) اربابان عزت و ثروت مسلمانان ذلیل را از شهر بیرون کنند و حال آنکه عزت مخصوص خدا و رسول و اهل ایمان است و لیکن منافقان از این معنی آگاه نیستند (8).
این سوره وضع منافقین را توصیف میکند، و آنان را به شدت عداوت با مسلمین متهم ساخته، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را دستور میدهد، تا از خطر آنان بر حذر باشد، و مؤمنین را نصیحت میکند به اینکه از کارهایی که سرانجامش نفاق است بپرهیزند، تا به هلاکت نفاق دچار نگردند، و کارشان به آتش دوزخ منجر نشود. این سوره در مدینه نازل شده است.
" إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ
یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِینَ لَکاذِبُونَ"
کلمه" منافق" اسم فاعل از باب مفاعله از ماده" نفاق" است، که در عرف قرآن به معنای اظهار ایمان و پنهان داشتن کفر باطنی است.
و کلمه" کذب" به معنای دروغ است که ضد راستی است. و حقیقتش عبارت است از اینکه خبری که گوینده میدهد با خارج مطابقت نداشته باشد، پس صدق و کذب وصف خبر است. ولی چه بسا مطابقت" در صدق" و مخالفت" در کذب" به حسب اعتقاد خبر دهنده را هم صدق و کذب مینامند، در نتیجه خبری که بر حسب اعتقاد خبر دهنده مطابق با واقع باشد، صدق مینامند، هر چند که در واقع مطابق نباشد، و مخالفت خبر به حسب اعتقاد خبر دهنده را دروغ مینامند، هر چند که در واقع مخالف نباشد. نوع اول را صدق و کذب خبری، و نوع دوم را صدق و کذب مخبری میگویند.
پس اینکه فرمود: " إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللَّهِ" حکایت اظهار ایمان منافقین است که گفتند شهادت میدهیم که تو حتما رسول خدایی، چون این گفتار ایمان به حقانیت دین است که وقتی باز شود ایمان به حقانیت هر دستوری است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آورده، و ایمان به وحدانیت خدای تعالی و به معاد است، و این همان ایمان کامل است.
و اینکه فرمود: " وَ اللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ" تثبیتی است از خدای تعالی نسبت به رسالت رسول خدا (صلی الله علیه و آله). و اینکه با وجود وحی قرآن و مخاطبت قرآن با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) که کافی در تثبیت رسالت آن جناب بود و مع ذلک به این تثبیت تصریح کرد، برای این است که قرینهای صریح بر کاذب بودن منافقین باشد، از این جهت که بدانچه میگویند معتقد نیستند، هر چند که گفتارشان یعنی رسالت آن جناب صادق است، پس منافقین در گفتارشان کاذبند به کذب مخبری، نه به کذب خبری، پس جمله" وَ اللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِینَ لَکاذِبُونَ" منظورش کذب مخبری است نه کذب خبری.
" اتَّخَذُوا أَیْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ..."
کلمه" ایمان"- به فتح همزه- جمع" یمین" است و به معنای سوگند میباشد. و کلمه" جنة"- به ضمه جیم- به معنای سپر است، و منظور از سپر معنای مجازی آن است، یعنی هر چیزی که انسان با آن حفظ شود. و کلمه" صد"- به تشدید دال- هم به معنای جلوگیری میآید، و هم به معنای اعراض، و بنا بر معنای دوم مراد این است که منافقین از راه خدا- که همان دین باشد- اعراض نمودند. و گاهی هم به معنای برگرداندن میآید. و بنا بر
این، مراد از جمله مورد بحث این میشود که: منافقین عامه مردم را از راه دین برگرداندند، در حالی که خود را در پشت سپر سوگندهای دروغینشان حفظ کردند.
و معنای آیه این میشود که: منافقین سوگندهای دروغین خود را وقایه و سپر خود قرار داده، از راه خدا و دین او اعراض نمودند، و یا به مقداری که توانستند امور را فاسد و وارونه ساختند، و بدین وسیله مردم را از دین خدا برگرداندند.
و جمله" إِنَّهُمْ ساءَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ" تقبیح اعمال منافقین است، اعمالی که به طور استمرار- یعنی از روزی که دچار نفاق شدند تا روز نزول سوره- مرتکب شده بودند.
" ذلِکَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا فَطُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَفْقَهُونَ" اشاره با کلمه" ذلک"- به طوری که گفتهاند- به زشتی اعمال ایشان است. بعضی هم گفتهاند اشاره به همه مطالب قبل است، یعنی دروغگویی، و سپر قرار دادن سوگند دروغ، و برگرداندن مردم از راه خدا، و اعمال زشت منافقین.
و منظور از اینکه فرمود" ایمان آوردند" همان شهادت زبانی به یگانگی خدا و رسالت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است، که سپس در باطن دل از ایمان به خدا کافر شدند، هم چنان که در جای دیگر فرموده: " وَ إِذا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلی شَیاطِینِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَکُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ" (1).
البته بعید هم نیست که در بین منافقین کسانی بوده باشند که ایمان اولشان حقیقی و جدی بوده، ولی بعدا از دین برگشته باشند، و این ارتداد خود را از مؤمنین پنهان نموده، در باطن به منافقین پیوسته باشند، و مثل آنان منتظر گرفتاری رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و مؤمنین شده باشند، هم چنان که از آیات سوره توبه نظیر آیه زیر همین معنا به نظر میرسد:
" فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِی قُلُوبِهِمْ إِلی یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ" (2)و نیز در آیه زیر از منافقینی که از همان آغاز، ایمان در دلهایشان داخل نشده تعبیر کرده به اینکه" وَ کَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ" (3).
بنا بر این، پس ظاهر چنین به نظر میرسد که منظور از جمله" آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا" اظهار
1) و چون به مؤمنین برمیخورند میگویند ایمان آوردیم، و چون با شیطانهایشان دیدار میکنند، میگویند: ما با شماییم، و مؤمنین را مسخره کردهایم. سوره بقره، آیه 14.
2) در نتیجه این تکذیب (و نقض عهد) خدا هم دل آنها را ظلمتکده نفاق گردانید تا روزی که به کیفر بخل و اعمال زشت خود برسند. سوره توبه، آیه 77.
3) بعد از گفتن شهادتین کافر شدند. سوره توبه، آیه 74.
شهادتین باشد، اعم از اینکه از صمیم قلب و ایمان درونی باشد، و یا تنها گفتار بدون ایمان درونی، و کافر شدنشان بدین جهت بوده باشد که اعمالی نظیر استهزاء به دین خدا، و یا رد بعضی از احکام آن مرتکب شده باشند، و نتیجهاش خروج ایمان- اگر واقعا ایمان داشتهاند- از دلهایشان بوده.
و جمله" فَطُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَفْقَهُونَ" نتیجهگیری عدم فهم منافقین است از مهری که به دلهایشان خورده، و این نتیجهگیری بر آن دلالت دارد که طبع و مهر به دل خوردن باعث میشود دیگر دل آدمی حق را نپذیرد، پس چنین دلی برای همیشه مایوس از ایمان و محروم از حق است.
حال ببینیم مهر به دل خوردن یعنی چه؟ یعنی همین که دل به حالتی در آید که دیگر پذیرای حق نباشد، و حق را پیروی نکند، پس چنین دلی قهرا تابع هوای نفس میشود، هم چنان که در جای دیگر فرموده: " طَبَعَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ" (1)و نیز نتیجه دیگرش این است که حق را نفهمد و نشنود، و به آن علم و یقین پیدا نکند، هم چنان که فرموده: " وَ طُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَفْقَهُونَ" (2)و نیز فرموده: " وَ نَطْبَعُ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَسْمَعُونَ" (3)، و نیز فرموده: " وَ طَبَعَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَعْلَمُونَ" (4)و به هر حال باید دانست که خدای تعالی ابتداء مهر بر دل کسی نمیزند، بلکه اگر چنین میکند به عنوان مجازات است، چون مهر بر دل زدن گمراه کردن است، و اضلال جز بر اساس مجازات به خدای تعالی منسوب نمیشود، که این معنا مکرر در این تفسیر بیان شد.
" وَ إِذا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ..."
ظاهرا خطاب" و چون ایشان را ببینی" و" سخنان ایشان را میشنوی"، خطاب به شخص معینی نیست، بلکه خطابی است عمومی به هر کس که ایشان را ببیند، و سخنان ایشان را بشنود، چون منافقین همواره سعی دارند ظاهر خود را بیارایند، و فصیح و بلیغ سخن بگویند. پس تنها رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مورد خطاب نیست. و منظور این است که بفهماند منافقین چنین وضعی به خود میگیرند: ظاهری فریبنده، و بدنی آراسته دارند به طوری که هر کس به آنان برخورد کند از ظاهرشان خوشش میآید، و از سخنان شمرده و
فصیح و بجای آنان لذت میبرد، و دوست میدارد به آن گوش فرا دهد، از بس که شیرین سخن میگویند و گفتارشان نظمی فریبنده دارد.
" کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ"- در این جمله منافقین را به حسب باطنی که دارند مذمت میکند. و کلمه" خشب"- به ضمه خاء و شین- جمع کلمه" خشبة" است، که به معنای چوب است. و مصدر" تسنید" که کلمه" مسندة" اسم مفعول آن مصدر است، به معنای آن است که چیزی را طوری نصب کنی که بر چیز دیگری نظیر دیوار و مثل آن تکیه داشته باشد.
جمله مورد بحث در مقام مذمت منافقین، و متمم جمله سابق است، میخواهد بفرماید:
منافقینی که اجسامی زیبا و فریبنده و سخنانی جاذب و شیرین دارند، به خاطر نداشتن باطنی مطابق ظاهر، در مثل مانند چوبی میمانند که به چیزی تکیه داشته باشد و اشباحی بدون روحند، همان طور که آن چوب نه خیری دارد، و نه فائده بر آن مترتب میشود، اینان نیز همین طورند چون فهم ندارند.
" یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ"- این جمله مذمت دیگری است از ایشان، میفرماید منافقین از آنجا که در ضمیر خود کفر پنهان دارند، و آن را از مؤمنین پوشیده میدارند، عمری را با ترس و دلهره و وحشت بسر میبرند که مبادا مردم بر باطنشان پی ببرند، به همین جهت هر صیحهای که میشنوند خیال میکنند علیه ایشان است، و مقصود صاحب صیحه ایشان است.
" هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ"- یعنی ایشان در عداوت با شما مسلمانان به حد کاملند، برای اینکه بدترین دشمن انسان آن کسی است که واقعا دشمن باشد، و آدمی او را دوست خود بپندارد.
" قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّی یُؤْفَکُونَ"- این جمله نفرینی است بر منافقین به قتل، که شدیدترین شدائد دنیا است. و ای بسا اگر نفرمود" قتلهم اللَّه- خدا آنان را بکشد" و باب مفاعله را بکار برد، برای همین افاده شدت بوده است.
ولی بعضی از مفسرین (1)گفتهاند: منظور از مقاتله در این آیه طرد و دور کردن از رحمت است. بعضی (2)دیگر گفتهاند: عبارت مورد بحث نفرین نیست، بلکه جملهای است خبری میخواهد بفرماید: منافقین مشمول لعنت و طرد هستند، و این مشمولیت برای آنان مقرر و ثابت است. بعضی (3)دیگر گفتهاند: این کلمه به منظور برانگیختن تعجب در شنونده به کار میرود، مثلا میگویند" قاتله اللَّه ما أشعره- فلانی چه شاعر زبردستی است". ولی آنچه از
سیاق به دست میآید، همان وجهی است که ما بیان کردیم.
" أَنَّی یُؤْفَکُونَ"- این جمله برای انگیختن تعجب شنونده است، میفرماید: چگونه از حق روی برمیگردانند؟ بعضی (1)هم گفتهاند: صرف توبیخ و سرکوب کردن است، و جنبه استفهام ندارد.
" وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ..."
کلمه" تلویة" که مصدر فعل" لووا" میباشد، مصدر باب تفعیل از ماده" لوی" و مصدر ثلاثی مجردش" لی" است، که به معنای میل و انحراف است.
و معنای عبارت این است که: وقتی به منافقین گفته میشود بیایید تا رسول اللَّه برای شما از خدا طلب آمرزش کند- این پیشنهاد وقتی به آنان داده میشده که فسقی یا خیانتی مرتکب میشدند و مردم از آن با خبر میگشتند- از روی اعراض و استکبار سرهای خود را بر میگردانند و تو آنان را میبینی که از پیشنهاد کننده روی گردانیده، از اجابت او استکبار میورزند.
" سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ..."
یعنی چه برای ایشان استغفار بکنی و چه نکنی، برایشان یکسان است. و یکسانی کنایه از این است که فائدهای بر این کار مترتب نمیشود. پس معنای آیه این است که:
استغفار تو سودی به حالشان ندارد.
" إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقِینَ"- این جمله مضمون آیه را تعلیل نموده، میفهماند:
اگر گفتیم خدا هرگز ایشان را نمیآمرزد علتش این است که آمرزش، خود نوعی هدایت به سوی سعادت و بهشت است، و منافقین فاسقند، و از زی عبودیت خدا خارجند، چون در نهان خود کفر پنهان کردهاند، و خدا بر دلهایشان مهر زده، و هرگز مردم فاسق را هدایت نمیکند.
" هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّی یَنْفَضُّوا..."
کلمه" ینفضوا" مضارعی است که از مصدر" انفضاض" گرفته شده، و انفضاض به معنای متفرق شدن است، و معنای آیه این است که: منافقین همان کسانی هستند که میگویند مال خودتان را بر مؤمنین فقیر که همواره دور رسول اللَّه را گرفتهاند انفاق نکنید، چون آنها دور او را گرفتهاند تا یاریش کنند، و اوامرش را انفاذ، و هدفهایش را به کرسی بنشانند، و وقتی شما به آنها کمک نکردید از دور او متفرق میشوند و او دیگر نمیتواند بر ما
1) مجمع البیان، ج 10، ص 292.
حکومت کند.
" وَ لِلَّهِ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ"- این جمله پاسخ از گفتههای منافقین است که گفتند" لا تنفقوا". میفرماید: دین، دین خدا است و خدا برای پیشبرد دین خود احتیاج به کمک منافقان ندارد. او کسی است که تمامی خزینههای آسمان و زمین را مالک است، از آن هر چه را بخواهد و به هر کس بخواهد انفاق میکند. پس اگر بخواهد میتواند مؤمنین فقیر را غنی کند، اما او همواره برای مؤمنین آن سرنوشتی را میخواهد که صالح باشد، مثلا آنان را با فقر امتحان میکند و یا با صبر به عبادت خود وامیدارد، تا پاداشی کریمشان داده، به سوی صراط مستقیم هدایتشان کند، ولی منافقان این را نمیفهمند.
این است معنای" و لیکن منافقین نمیفهمند" یعنی وجه حکمت این را نمیدانند.
ولی بعضی (1)احتمال دادهاند که معنای آیه این باشد که: منافقین نمیدانند خزائن عالم به دست خدا است، و او رازق همه است، و غیر او رازقی نیست، پس اگر بخواهد میتواند فقراء را غنی سازد لیکن منافقین پنداشتهاند غنی و فقر به دست اسباب است، در نتیجه اگر به مؤمنین فقیر انفاق نکنند مؤمنین، رزقی پیدا نخواهند کرد.
" یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَی الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لکِنَّ الْمُنافِقِینَ لا یَعْلَمُونَ" گوینده این سخن و همچنین سخنی که آیه قبل حکایتش کرد، عبد اللَّه بن ابی بن سلول بود. و اگر نگفت" من وقتی به مدینه برگشتم چنین و چنان میکنم" و گفت" ما چنین و چنان میکنیم" برای این بوده که همفکران خود را که میداند از گفته او خوشحال میشوند با خود شریک سازد.
و منظورش از" آنکه عزیزتر است" خودش است، و از" آنکه ذلیلتر است" رسول خدا (صلی الله علیه و آله) میخواسته با این سخن خود، رسول خدا را تهدید کند به اینکه بعد از مراجعت به مدینه آن جناب را از مدینه خارج خواهد کرد. ولی منافقین نمیدانند که عزت تنها خاص خدا و رسولش و مؤمنین است، در نتیجه برای غیر نامبردگان چیزی به جز ذلت نمیماند، و یک چیز دیگر هم بار منافقین کرد، و آن نادانی است، پس منافقین به جز ذلت و جهل چیزی ندارند.
1) تفسیر مراغی، ج 28، ص 113.
در مجمع البیان میگوید: این آیات در باره عبد اللَّه بن أبی منافق و همفکرانش نازل شده، و جریان از این قرار بود که به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خبر دادند قبیله بنی المصطلق برای جنگ با آن جناب لشکر جمع میکنند، و رهبرشان حارث بن ابی ضرار پدر زن خود آن حضرت، یعنی پدر جویریه، است. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) چون این را بشنید با لشکر به طرفشان حرکت کرد، و در یکی از مزرعههای بنی المصطلق که به آن" مریسیع" میگفتند، و بین دریای سرخ و سرزمین قدید قرار داشت با آنان برخورد نمود، دو لشکر به هم افتادند و به قتال پرداختند. لشکر بنی المصطلق شکست خورد، و پا به فرار گذاشت، و جمعی از ایشان کشته شدند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اموال و زن و فرزندشان را به مدینه آورد.
در همین بینی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر کنار آن آب لشکرگاه کرده بود، ناگهان آبرسان انصار از یک طرف، و اجیر عمر بن خطاب که نگهبان اسب او و مردی از بنی غفار بود از طرف دیگر کنار چاه آمدند تا آب بکشند. سنان جهنی آبرسان انصار و جهجاه بن سعید غلام عمر (به خاطر اینکه دلوشان به هم پیچید) به جان هم افتادند، جهنی فریاد زد ای گروه انصار، و جهجاه غفاری فریاد برآورد ای گروه مهاجر (کمک کمک).
مردی از مهاجرین به نام جعال که بسیار تهی دست بود به کمک جهجاه شتافت (و آن دو را از هم جدا کرد). جریان به گوش عبد اللَّه بن أبی رسید، به جعال گفت: ای بیحیای هتاک چرا چنین کردی؟ او گفت چرا باید نمیکردم، سر و صدا بالا گرفت تا کار به خشونت کشید، عبد اللَّه گفت: به آن کسی که باید به احترام او (1)سوگند خورد، چنان گرفتارت بکنم که دیگر، هوس چنین هتاکی را نکنی.
عبد اللَّه بن ابی در حالی که خشم کرده بود به خویشاوندانی که نزدش بودند- که از آن جمله زید بن ارقم بود- گفت: مهاجرین از دیاری دیگر به شهر ما آمدهاند، حالا میخواهند ما را از شهرمان بیرون نموده با ما در شهر خودمان زورآزمایی میکنند، به خدا سوگند مثل ما وه.
1) توجه شود که نام خدا را ذکر نکرد و پیداست که ایمانی به خدا نداشته و منظورش از آن کس معبود خودش بوده.
ایشان همان مثلی است که آن شخص گفت: " سمن کلبک یاکلک- سگت را چاق کن تا خودت را هم بخورد". آگاه باشید به خدا اگر به مدینه برگشتیم تکلیفمان را یکسره خواهیم کرد، آن کس که عزیزتر است ذلیلتر را بیرون خواهد نمود، و منظورش از کلمه" عزیزتر" خودش، و از کلمه" ذلیلتر" رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود.
سپس رو به حاضران کرد، و گفت: این کاری است که شما خود بر سر خود آوردید، مهاجرین را در شهر خود جای دادید، و اموالتان را با ایشان تقسیم کردید، امروز مزدش را به شما میدهند، به خدا اگر پس مانده غذایتان را به جعالها نمیدادید، امروز سوار گردنتان نمیشدند، و گرسنگی مجبورشان میکرد از شهر شما خارج گشته به عشایر و دوستان خود ملحق شوند.
در میان حاضران از قبیله عبد اللَّه، جوان نورسی بود به نام" زید بن ارقم" وقتی او این سخنان را شنید گفت: به خدا سوگند ذلیل و بیکس و کار تویی که حتی قومت هم دل خوشی از تو ندارند، و محمد هم از ناحیه خدای رحمان عزیز است، و هم همه مسلمانان دوستش دارند، به خدا بعد از این سخنان که از تو شنیدم تو را دوست نخواهم داشت. عبد اللَّه گفت: ساکت شو کودکی که از همه کودکان بازیگوشتر بودی.
زید بن ارقم بعد از خاتمه جنگ نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رفت، و جریان را برای آن جناب نقل کرد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حال کوچ کردن بود، شخصی را فرستاد تا عبد اللَّه را حاضر کرد، فرمود: ای عبد اللَّه این خبرها چیست که از ناحیه تو به من میرسد؟ گفت به خدایی که کتاب بر تو نازل کرده هیچ یک از این حرفها را من نزدهام، و زید به شما دروغ گفته. حاضرین از انصار عرضه داشتند: یا رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله) او ریش سفید ما و بزرگ ما است، شما سخنان یک جوان از جوانان انصار را در باره او نپذیر، ممکن است این جوان اشتباه ملتفت شده باشد، و سخنان عبد اللَّه را نفهمیده باشد.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) عبد اللَّه را معذور داشت، و زید از هر طرف از ناحیه انصار مورد ملامت قرار گرفت.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) قبل از ظهر مختصری قیلوله و استراحت کرد و سپس دستور حرکت داد. اسید بن حضیر به خدمتش آمد، و آن جناب را به نبوت تحیت داد، (یعنی گفت السلام علیک یا نبی اللَّه)، سپس گفت: یا رسول اللَّه! شما در ساعتی حرکت کردی که هیچ وقت در آن ساعت حرکت نمیکردی؟ فرمود: مگر نشنیدی رفیقتان چه گفته؟
او پنداشته اگر به مدینه برگردد عزیزتر ذلیلتر را بیرون خواهد کرد. اسید عرضه داشت: یا رسول اللَّه تو اگر بخواهی او را بیرون خواهی کرد، برای اینکه او به خدا سوگند ذلیل است و تو عزیزی. آن گاه اضافه کرد: یا رسول اللَّه! با او مدارا کن، چون به خدا سوگند خدا تو را وقتی گسیل داشت که قوم و قبیله این مرد داشتند مقدمات پادشاهی او را فراهم میکردند، تا تاج سلطنت بر سرش بگذارند، و او امروز ملک و سلطنت خود را در دست تو میبیند.
پسر عبد اللَّه بن ابی- که او نیز نامش عبد اللَّه بود- از ماجرای پدرش با خبر شد، نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمد، و عرضه داشت: یا رسول اللَّه! شنیدهام میخواهی پدرم را به قتل برسانی، اگر چنین تصمیمی داری دستور بده من سر او را برایت بیاورم، چون به خدا سوگند خزرج اطلاع دارد که من تا چه اندازه نسبت به پدرم احسان میکنم، و در خزرج هیچ کس به قدر من احترام پدر را رعایت نمیکند، و من ترس این را دارم که غیر مرا مامور این کار بکنی، و بعد از کشته شدن پدرم، نفسم کینهتوزی کند، و اجازه ندهد قاتل پدرم را زنده ببینم که در بین مردم رفت و آمد کند، و در آخر وادارم کند او را که یک مرد مسلمان با ایمان است به انتقام پدرم که مردی کافر است بکشم، و در نتیجه اهل دوزخ شوم. حضرت فرمود:
نه، برو و هم چنان با پدرت مدارا کن، و ما دام که با ما است با او نیکو معامله نما.
میگویند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آن روز تا غروب و شب را هم تا صبح لشکر را به پیش راند، تا آفتاب طلوع کرد و حتی تا گرمای آفتاب استراحت نداد، آن گاه مردم را پیاده کرد، و مردم آن قدر خسته بودند که روی خاک افتادند، و به خواب رفتند، و آن جناب این کار را نکرد مگر برای اینکه مردم مجال گفتگو در باره عبد اللَّه بن ابی را نداشته باشند.
آن گاه مردم را حرکت داد تا به چاهی در حجاز رسید، چاهی که کمی بالاتر از بقیع قرار داشت، و نامش" بقعاء" بود. در آنجا بادی سخت وزید، و مردم بسیار ناراحت و حتی دچار وحشت شدند، و ناقه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آن شب گم شد. حضرت فرمود: منافقی عظیم امروز در مدینه مرد، بعضی از حضار پرسیدند: منافق عظیم چه کسی بوده؟
فرمود: رفاعة. مردی از منافقین گفت: چگونه دعوی میکند که من علم غیب دارم، آن وقت نمیداند شترش کجا است؟ آن کسی که به وحی برایش خبر میآورد چرا به او نمیگوید شتر کجا است؟ در همان موقع جبرئیل نزد آن جناب آمد، و گفتار آن منافق را و نیز محل شتر را به وی اطلاع داد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هر دو خبر را به اصحابش اطلاع داد، و فرمود: من ادعا نمیکنم که علم به غیب دارم، من غیب نمیدانم، و لیکن خدای
تعالی به من خبر داد که آن منافق چه گفت، و شترم کجا است. شتر من در دره است.
اصحاب رفتند و شتر را در همانجا که فرموده بود یافته با خود آوردند، و آن منافق هم ایمان آورد.
و همین که لشگر به مدینه برگشت دیدند رفاعة بن زید در تابوت است، و او فردی از قبیله بنی قینقاع، و از بزرگان یهود بود که در همان روز مرده بود.
زید بن ارقم میگوید: بعد از آنکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به مدینه رسید من از شدت اندوه و شرم خانهنشین شدم، تا آنکه سوره منافقون در تصدیق زید، و تکذیب عبد اللَّه بن ابی نازل شد. آن گاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) گوش زید را گرفته او را از خانهاش بیرون آورد، و فرمود: ای پسر! زبانت راست گفت، و گوشت درست شنیده بود، و دلت درست فهمیده بود، و خدای تعالی در تصدیق آنچه گفتی قرآنی نازل کرد.
عبد اللَّه بن ابی در آن موقع در نزدیکیهای مدینه بود، و هنوز داخل مدینه نشده بود، همین که خواست وارد شود، پسرش عبد اللَّه بن عبد اللَّه بن ابی سر راه پدر آمد، و شتر خود را در وسط جاده خوابانید، و از ورود پدرش جلوگیری کرد، و به پدر گفت: وای بر تو این چه کاری بود که کردی؟ و به پدر خود گفت: به خدا سوگند جز با اذن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نمیتوانی و نمیگذارم داخل مدینه شوی، تا بفهمی عزیزتر کیست، و ذلیلتر چه کسی است. عبد اللَّه شکایت خود از پسرش را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پیام داد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شخصی را فرستاد تا به پسر او بگوید مزاحم پدرش نشود. پسر گفت: حالا که دستور رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رسیده کاری به کارت ندارم. عبد اللَّه بن ابی داخل مدینه شد، و چند روزی بیش نگذشت که بیمار شد و مرد.
وقتی سوره منافقون نازل شد، و دروغ عبد اللَّه برملا گشت، مردم به اطلاعش رساندند که چند آیه شدید اللحن در بارهات نازل شده، مقتضی است نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روی تا آن جناب برایت استغفار کند، عبد اللَّه در پاسخ سری تکان داد، و گفت: به من گفتید به او ایمان آورم، آوردم. تکلیف کردید زکات مالم را بدهم دادم، دیگر چیزی نمانده که بگویید برایش سجده هم بکنم. و در همین سر تکان دادنش این آیه نازل شد که:
" وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ... لا یَعْلَمُونَ" (1).
مؤلف: جزئیات این داستان که در این حدیث آمده از چند روایت مختلف گرفته
1) مجمع البیان، ج 10، ص 292- 295.
شده که از زید بن ارقم و ابن عباس و عکرمة، و محمد بن سیرین، و ابن اسحاق، و دیگران نقل شده، و مضمون آنها در یکدیگر داخل شده است. و در تفسیر قمی در ذیل آیه" إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ..."، آمده که این آیات در جنگ مریسیع که جنگ با بنی المصطلق بود، و در سال پنجم هجرت اتفاق افتاد نازل شده. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خودش در این جنگ شرکت کرد و در مراجعت کنار چاهی کم آب فرود آمد.
انس بن سیار، همپیمان انصار و جهجاه بن سعید غفاری اجیر عمر بن خطاب در کنار چاه به هم برخوردند، و هر دو دلو در چاه انداخته تا آب بکشند، دلوها در چاه به هم پیچید.
سیار گفت: دلو من، جهجاه هم گفت دلو من. و همین باعث درگیری بین آن دو شد، جهجاه به صورت سیار سیلی زد، و خون از روی او جاری شد. سیار قبیله خزرج را و جهجاه قریش را به کمک طلبید، هر دو گروه سلاح برگرفتند، و چیزی نمانده بود که فتنهای به پا شود.
عبد اللَّه بن أبی سر و صدا را شنید، پرسید: چه خبر شده؟ جریان را برایش گفتند، و او سخت در خشم شد، و گفت: من از اول نمیخواستم این مسیر را بروم، و من امروز خوارترین مردم عرب هستم، و من هیچ پیشبینی نمیکردم که زنده بمانم و چنین سخنانی بشنوم، و نتوانم کاری بکنم، و وضع را به دلخواه خود تغییر دهم.
آن گاه رو کرد به اطرافیان خود و گفت: این کاری است که شما کردید، اینها را در منازل خود جای دادید، و مال خود را با آنان تقسیم نمودید، و با جان خود جانشان را از خطر حفظ کردید، و گردنهای خود را آماده شمشیر ساخته، زنان خود را بیوه و فرزندان را یتیم کردید (اینهم مزدی است که دریافت میدارید)، آن هم از مردمی که اگر شما بیرونشان کرده بودید وبال گردن مردمی دیگر میشدند. آن گاه گفت: " اگر به مدینه برگردیم، آن کس که عزیزتر است ذلیلتر را بیرون خواهد کرد".
یکی از حضار در آن مجلس زید بن ارقم بود که تازه داشت به حد بلوغ میرسید، و آن روز رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در هنگام گرمای ظهر در سایه درختی با جمعی از اصحاب مهاجر و انصارش نشسته بود، زید از راه رسید، و سخنان عبد اللَّه بن ابی را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) گزارش داد. حضرت فرمود: ای پسر! شاید اشتباه شنیده باشی. عرضه داشت: به خدا سوگند اشتباه نکردهام. فرمود: شاید از او خشمگین باشی. عرضه داشت: به خدا قسم هیچ دشمنی با او ندارم. فرمود: ممکن است خواسته سر بسرت بگذارد؟
عرضه داشت: نه به خدا سوگند.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به غلامش شقران فرمود: مرکب را زین، و آماده حرکت کن، و فورا سوار شد. مردم به یکدیگر خبر دادند ولی کسی باور نمیکرد که در آن گرمای ظهر حرکت کرده باشد، ولی بالأخره سوار شدند، و سعد بن عباده خود را به آن جناب رسانیده، عرضه داشت: السلام علیک یا رسول اللَّه و رحمة اللَّه و برکاته. حضرت فرمود:
و علیک السلام. عرضه داشت: شما هیچ وقت در گرمای ظهر حرکت نمیکردید. فرمود: مگر سخنان رفیقتان را نشنیدهای؟ پرسید: کدام رفیق یا رسول اللَّه؟ ما به غیر تو رفیقی نداریم؟
فرمود: عبد اللَّه بن ابی، او پیش بینی کرده که اگر به مدینه برگردد آن کس که عزیزتر است ذلیلتر را از شهر بیرون کند. سعد عرضه داشت: یا رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله) تو و اصحابت عزیزتر و او و اصحابش ذلیلترند.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن روز را تا به آخر به حرکت ادامه داد، و با احدی سخن نگفت، قبیله خزرج نزد عبد اللَّه بن ابی آمدند، و او را ملامت کردند. عبد اللَّه قسم خورد که من هیچ یک از این حرفها را نزدهام. گفتند: اگر چنین حرفی نزدهای برخیز تا نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شویم تا از آن جناب عذرخواهی کنی، عبد اللَّه سر و کله را تکان داد که نه.
شب شد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن شب را هم تا به صبح حرکت کرد، و اجازه استراحت نداد، مگر به مقدار نماز صبح. فردای آن روز رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پیاده شد، اصحاب هم پیاده شدند، در حالی که آن قدر خسته بودند که خاک زمین برایشان بهترین رختخواب شد، (و همه به خواب رفتند). عبد اللَّه بن ابی نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمد، و سوگند یاد کرد که من این حرفها را نزدهام، و به وحدانیت خدا و رسالت آن حضرت شهادت داد، و گفت: زید بن ارقم به من دروغ بسته.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) عذرش را پذیرفت، آن وقت قبیله خزرج نزد زید بن ارقم رفته شماتتش کردند که تو چرا به بزرگ قبیله ما تهمت زدی.
هنگامی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از آن منزل حرکت کرد زید با آن جناب بود، و میگفت: بار الها! تو میدانی که من دروغ نگفتهام، و به عبد اللَّه بن ابی تهمت نزدهام. چیزی از راه را نرفته بودند که حالت وحی و برحاء (1)به رسول خدا (صلی الله علیه و آله).]
1) "برحاء" حالتی است شبیه بیهوشی که در هنگام نزول وحی این حالت به رسول خدا دست میداده است. [.....]
دست داد و آن قدر سنگین شد که نزدیک بود شترش زانو بزند و بخوابد، و خود او عرق از پیشانی مبارکش میچکید، و بعد از آن که به حالت عادی برگشت، گوش زید بن ارقم را گرفته، او را از روی بار و بنهاش (و یا از روی شتر) بلند کرد و فرمود: ای پسر سخنت راست و دلت فراگیر است، و خدای تعالی قرآنی در بارهات نازل کرده.
و چون به منزل رسیدند و پیاده شدند، سوره منافقین را تا جمله" وَ لکِنَّ الْمُنافِقِینَ لا یَعْلَمُونَ" بر آنان خواند، و خدای تعالی عبد اللَّه بن ابی را رسوا ساخت (1) .
و نیز در تفسیر قمی در روایت ابی الجارود از امام باقر (علیه السلام) آمده که در تفسیر جمله" کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ" فرمود: یعنی نه میشنوند و نه تعقل میکنند،" یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ"، یعنی هر صدایی را دشمن خود میپندارند،" هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّی یُؤْفَکُونَ".
و پس از آنکه خدای تعالی رسول گرامی خود را از ماجرا خبر داد، قوم و قبیله منافقین نزد ایشان شدند، و گفتند وای بر شما، رسوا شدید، بیایید نزد رسول خدا تا برایتان طلب آمرزش کند. منافقین سری تکان دادند که نه، نمیآییم، و رغبتی به استغفار آن جناب نشان ندادند، لذا خدای تعالی فرمود: " وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ" (2) .
و در کافی به سند خود از سماعة از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود:
خدای تبارک و تعالی همه امور خود را به مؤمن واگذار کرده، ولی این که او خود را خوار کند به او واگذار ننموده، مگر ندیدی که خدای تعالی در قرآن کریم در این باره فرموده: " وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ" که به حکم این آیه مؤمن باید عزیز باشد، و ذلیل نباشد (1).
مؤلف: کافی، این معنا را از داوود رقی، و حسن احمسی و به طریقی دیگر از سماعه روایت کرده (2).
و نیز به سند خود از مفضل بن عمر روایت کرده که گفت: امام صادق (علیه السلام) فرمود: سزاوار نیست که مؤمن خود را ذلیل کند. عرضه داشتم: به چه چیز خود را ذلیل کند؟
فرمود: به اینکه کاری را انجام دهد که در آخر مجبور به عذرخواهی شود (3).
قرآن کریم در باره منافقین اهتمام شدیدی ورزیده، و مکرر آنان را مورد حمله قرار داده، و زشتیهای اخلاقی، دروغها، خدعهها، دسیسهها، و فتنههایشان را به رخشان میکشد. فتنههایی که علیه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و مسلمانان بپا کردند، و در سورههای قرآن کریم از قبیل سوره بقره، آل عمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنکبوت، احزاب، فتح، حدید، حشر، منافقین و تحریم سخن از آن را تکرار نموده.
و نیز در مواردی از کلام مجیدش ایشان را به شدیدترین وجه تهدید نموده به اینکه در دنیا مهر بر دلهایشان زده، و بر گوش و چشمشان پرده میافکند، و نورشان را از ایشان میگیرد، و در ظلمتها رهایشان میکند، به طوری که دیگر راه سعادت خود را نبینند، و در آخرت در درک اسفل و آخرین طبقات آتش جایشان میدهد.
و این نیست مگر به خاطر مصائبی که این منافقین بر سر اسلام و مسلمین آوردند. چه کیدها و مکرها که نکردند؟ و چه توطئهها و دسیسهها که علیه اسلام طرح ننمودند، و چه ضربههایی که حتی مشرکین و یهود و نصاری به اسلام وارد نیاوردند. و برای پی بردن به خطری که منافقین برای اسلام داشتند، همین کافی است که خدای تعالی به پیامبرش خطاب میکند که از این منافقین بر حذر باش، و مراقب باش تا بفهمی از چه راههای پنهانی ضربات خود را بر اسلام وارد میسازند: " هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ" (1).
از همان اوائل هجرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به مدینه، آثار دسیسهها و توطئههای منافقین ظاهر شد، و بدین جهت میبینیم که سوره بقره- به طوری که گفتهاند- شش ماه بعد از هجرت نازل شده و در آن به شرح اوصاف آنان پرداخته، و بعد از آن در سورههای دیگر به دسیسهها و انواع کیدهایشان اشاره شده، نظیر کنارهگیریشان از لشکر اسلام در جنگ احد (2)
عبد اللَّه بن ابی بن سلول منافق مرحباگویان از جای برخاسته در میان اصحاب فریاد زد همین رأی را بگیرید. و در مقابل او آنهایی که خدا دلهایشان را علاقهمند به شهادت کرده بود بپا خاسته گفتند: یا رسول اللَّه ما را به سوی دشمنانمان حرکت ده تا گمان نکنند ما از آنها ترسیدهایم. عبد اللَّه بن ابی مخالفت کرده گفت: یا رسول اللَّه در همین مدینه بمان و به سوی دشمن حرکت مکن، چه، من تجربه کردهام که به سوی هیچ دشمنی نرفتیم مگر اینکه کشته دادیم و هیچ دشمنی به سوی ما نیامد مگر اینکه ما بر آنها پیروز شدیم.
تا آنجا که میگوید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با هزار نفر از اصحاب خود حرکت کرد و ابن ام مکتوم را جانشین خود قرار داد تا در نبودن او در نماز بر مردم امامت کند هنوز لشکر اسلام به احد نرسیده بودند که عبد اللَّه بن ابی یک سوم جمعیت را از رفتن به جنگ منصرف ساخت و این عده عبارت بودند از یک تیره از قبیله خزرج به نام بنو سلمه و تیرهای از اوس به نام بنی حادثه. عبد اللَّه بهانه این شیطنت را این قرار داد که رسول خدا به حرف او اعتناء نکرد و گوش به حرف دیگران داد...
، که عده آنان تقریبا ثلث لشکریان بود، و پیمان بستن با یهود، و تشویق آنان به..1) سوره منافقون، آیه 4.
2) در کتاب قصص قرآن- نوشته مترجم و استاد علی اکبر غفاری- صفحه 477 آمده: رسول خدا با اصحاب خود مشورت کرد که چطور است شما مسلمانان در مدینه بمانید و کفار را واگذارید تا هر جا که دلخواهشان بود پیاده شوند اگر در همان جا (یعنی کنار شهر مدینه) ماندند که معلوم است کنار شهر مدینه جای ماندن ایشان نیست و اگر خواستند داخل شهر شوند آن وقت دست به شمشیر زده با آنان کارزار کنیم؟
لشکرکشی علیه مسلمین (1)و ساختن مسجد ضرار (2)و منتشر کردن داستان افک (تهمت به عایشه)، و فتنه به پا کردنشان در داستان سقایت (3)و داستان عقبه (4)
(داستان بدین قرار اتفاق افتاد که) وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) عازم شد (از غدیر خم) به طرف مدینه حرکت کند گروهی از منافقان زودتر حرکت کردند و به عقبه هرشا (هرشی) رسیده خود را پنهان نمودند و همیانها را پر از ریگ ساخته منتظر عبور رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از آن محل شدند تا وقتی خواست از آنجا عبور کند همیانها را از بالا به طرف جاده رها کنند شاید به این وسیله ناقه آن حضرت را رم دهند و حضرت به زمین افتاده او را به قتل برسانند. حذیفه گوید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) من و عمار یاسر را نزد خود طلبید و به عمار فرمود تو ناقه را از عقب بران و بمن فرمود تو هم مهار ناقه را محکم نگاهدار. من مهار ناقه را در دست داشتم و میکشیدم و میرفتیم تا نیمه شب به بالای عقبه (تنگه کوه) رسیدیم ناگاه همیانهایی پر از ریگ از بالای کوه به طرف تنگه پرتاب شد و شتر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رم کرد حضرت فرمود: ای ناقه آرام باش که باکی بر تو نیست.
حذیفه گوید: من گفتم یا رسول اللَّه این جماعت کیانند؟ فرمود: اینها منافقین دنیا و آخرتند. در آن موقع برقی ساطع گشت که من همه آنها را دیدم نه تن از آنها قریشی و پنج تن از طوائف دیگر بودند. پیغمبر اکرم وقتی از تنگه سرازیر میشد که سفیده صبح دمید حضرت پیاده شد و وضوء ساخت و منتظر آمدن اصحاب گردید و آن چهارده تن نیز به نماز حاضر شدند حضرت فرمود: هیچ کس حق نجوی ندارد. نقل از قصص قرآن نوشته مترجم، صفحه 658.
و امثال آن تا آنکه کارشان1) داستان این پیمان در تفسیر سوره حشر گذشت.
2) داستان این توطئه در تفسیر سوره توبه آیه 107 گذشت.
3) منظور داستان نزاع اجیر عمر بن خطاب و سنان جهنی در کنار چاه بنی المصطلق است که در صفحات قبل بیان گردید.
4) پس از پایان یافتن مساله نصب امیر المؤمنین به خلافت (در گودال خم) منافقین که همه آرزویشان این بود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از دنیا برود و کار امت مختل ماند تا بین اصحاب کشمکش پیدا شود (از مساله خلافت علی ع) ناراحت شده در صدد کشتن پیغمبر برآمدند لیکن خداوند که او را وعده فرموده بود تا از شر دشمنان محفوظ بدارد، حبیب خود را کفایت فرمود و از سوء قصدی که در باره وی داشتند نجاتش بخشید.
در افساد و وارونه کردن امور بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به جایی رسید که خدای تعالی به مثل آیه زیر تهدیدشان نموده فرمود: " لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَةِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لا یُجاوِرُونَکَ فِیها إِلَّا قَلِیلًا مَلْعُونِینَ أَیْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلًا" (1).
روایات هم از بسیاری به حد استفاضه رسیده که عبد اللَّه بن ابی سلول و همفکران منافقش، همانهایی بودند که امور را علیه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) واژگونه میکردند، و همواره در انتظار بلایی برای مسلمانان بودند، و مؤمنین همه آنها را میشناختند، و عدهشان یک سوم مسلمانان بود، و همانهایی بودند که در جنگ احد از یاری مسلمانان مضایقه کردند، و خود را کنار کشیده، در آخر به مدینه برگشتند، در حالی که میگفتند: " لَوْ نَعْلَمُ قِتالًا لَاتَّبَعْناکُمْ- اگر میدانستیم قتالی واقع میشود با شما میآمدیم".
و از همین جا است که بعضی نوشتهاند حرکت نفاق از بدو وارد شدن اسلام به مدینه شروع و تا نزدیکی وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ادامه داشت. این سخنی است که جمعی از مفسرین گفتهاند، و لیکن با تدبر و موشکافی حوادثی که در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رخ داد و فتنههای بعد از رحلت آن جناب، و در نظر گرفتن طبیعت اجتماع فعال آن روز، علیه این نظریه حکم میکند.
برای اینکه اولا: هیچ دلیل قانع کنندهای در دست نیست که دلالت کند بر اینکه نفاق منافقین در میان پیروان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و حتی آنهایی که قبل از هجرت ایمان آورده بودند رخنه نکرده باشد، و دلیلی که ممکن است در این باره اقامه شود،
1) اگر منافقین و آنهایی که در دل بیماری دارند از آزار پیامبر و سوء قصد نسبت به زنان مسلمان و آنها که شایعهپراکنی میکنند از عمل خود دست برندارند بطور قطع تو را به سرکوبی آنان خواهیم گمارد تا جایی که دیگر در مدینه نمانند و همسایه تو در این شهر نباشند مگر در فرصتی اندک. ملعون هستند، هر کجا که یافت شوند باید دستگیر و به خواری کشته شوند. سوره احزاب، آیه 60 و 61.
هیچ دلالتی ندارد. و آن دلیل این است که منشا نفاق ترس از اظهار باطن و یا طمع خیر است، و پیامبر و مسلمانان آن روز که در مکه بودند، و هنوز هجرت نکرده بودند، قوت و نفوذ کلمه و دخل و تصرف آن چنانی نداشتند که کسی از آنان بترسد و یا طمع خیری از آنان داشته باشد، و به این منظور در ظاهر مطابق میل آنان اظهار ایمان کنند و کفر خود را پنهان بدارند، چون خود مسلمانان در آن روز تو سری خور و زیر دست صنادید قریش بودند. مشرکین مکه یعنی دشمنان سرسخت آنان و معاندین حق هر روز یک فتنه و عذابی درست میکردند، در چنین جوی هیچ انگیزهای برای نفاق تصور نمیشود.! به خلاف بعد از هجرت که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و مسلمانان یاورانی از اوس و خزرج پیدا کردند، و بزرگان و نیرومندان این دو قبیله پشتیبان آنان شده و از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دفاع مینمودند، همان طور که از جان و مال و خانواده خود دفاع میکردند، و اسلام به داخل تمامی خانههایشان نفوذ کرده بود، و به وجود همین دو قبیله علیه عده قلیلی که هنوز به شرک خود باقی بودند قدرتنمایی میکرد، و مشرکین جرأت علنی کردن مخالفت خود را نداشتند، به همین جهت برای اینکه از شر مسلمانان ایمن بمانند به دروغ اظهار اسلام میکردند، در حالی که در باطن کافر بودند، و هر وقت فرصت مییافتند علیه اسلام دسیسه و نیرنگ به کار میبردند.
وجه اینکه گفتیم: این دلیل درست نیست، این است که علت و منشا نفاق منحصر در ترس و طمع نیست تا بگوییم هر جا مخالفین انسان نیرومند شدند، و یا زمام خیرات به دست آنان افتاد، از ترس نیروی آنان و به امید خیری که از ایشان به انسان برسد نفاق میورزد، و اگر گروه مخالف چنان قدرتی و چنین خیری نداشت، انگیزهای برای نفاق پیدا نمیشد، بلکه بسیاری از منافقین را میبینیم که در مجتمعات بشری دنبال هر دعوتی میروند، و دور هر ناحق و صدایی را میگیرند، بدون اینکه از مخالف خود هر قدر هم نیرومند باشد پروایی بکنند. و نیز اشخاصی را میبینیم که در مقام مخالفت با مخالفین خود برمیآیند، و عمری را با خطر میگذرانند، و به امید رسیدن به هدف بر مخالفت خود اصرار هم میورزند تا شاید هدف خود را که رسیدن به حکومت است به دست آورده، نظام جامعه را در دست بگیرند، و مستقل در اداره آن باشند، و در زمین غلو کنند. و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هم از همان اوائل دعوت فرموده بود که اگر به خدا و دعوت اسلام ایمان بیاورید، ملوک و سلاطین زمین خواهید شد.
با مسلم بودن این دو مطلب چرا عقلا جائز نباشد که احتمال دهیم: بعضی از
مسلمانان قبل از هجرت به همین منظور مسلمان شده باشند؟ یعنی به ظاهر اظهار اسلام کرده باشند تا روزی به آرزوی خود که همان ریاست و استعلاء است برسند، و معلوم است که اثر نفاق در همه جا واژگون کردن امور، و انتظار بلا برای مسلمانان و اسلام، و افساد مجتمع دینی نیست، این آثار، آثار نفاقی است که از ترس و طمع منشا گرفته باشد، و اما نفاقی که ما احتمالش را دادیم اثرش این است که تا بتوانند اسلام را تقویت نموده، به تنور داغی که اسلام برایشان داغ کرده نان بچسبانند، و به همین منظور و برای داغتر کردن آن، مال و جاه خود را فدای آن کنند تا به این وسیله امور نظم یافته و آسیای مسلمین به نفع شخصی آنان بچرخش در آید. بله این گونه منافقین وقتی دست به کارشکنی و نیرنگ و مخالفت میزنند که ببینند دین جلو رسیدن به آرزوها را که همان پیشرفت و تسلط بیشتر بر مردم است میگیرد که در چنین موقعی دین خدا را به نفع اغراض فاسد خود تفسیر میکنند.
و نیز ممکن است بعضی از آنها که در آغاز بدون هدفی شیطانی مسلمان شدهاند، در اثر پیشامدهایی در باره حقانیت دین به شک بیفتند، و در آخر از دین مرتد بشوند، و ارتداد خود را از دیگران پنهان بدارند، هم چنان که در ذیل جمله" ذلِکَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا..." بدان اشاره نمودیم، و هم چنان که از لحن آیاتی نظیر آیه" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ" (1)، نیز امکان چنین ارتداد و چنین نفاقی استفاده میشود.
و نیز آن افراد از مشرکین مکه که در روز فتح ایمان آوردند، چگونه ممکن است اطمینانی به ایمان صادق و خالصشان داشت؟ با اینکه بدیهی است همه کسانی که حوادث سالهای دعوت را مورد دقت قرار دادهاند، میدانند که کفار مکه و اطرافیان مکه و مخصوصا صنادید قریش هرگز حاضر نبودند به پیامبر ایمان بیاورند، و اگر آوردند به خاطر آن لشکر عظیمی بود که در اطراف مکه اطراق کرده بود، و از ترس شمشیرهای کشیده بر بالای سرشان بود، و چگونه ممکن است بگوییم در چنین جوی نور ایمان در دلهایشان تابیده و نفوسشان دارای اخلاص و یقین گشته، و از صمیم دل و با طوع و رغبت ایمان آوردند، و ذرهای نفاق در دلهایشان راه نیافت.
و ثانیا اینکه: استمرار نفاق تنها تا نزدیکی رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نبود، و چنان نبوده که در نزدیکیهای رحلت نفاق منافقین از دلهایشان پریده باشد، بله
1) ای کسانی که ایمان آوردهاید هر کس از شما از آیین خود باز گردد، خداوند در آینده جمعیتی را میآورد. سوره مائده، آیه 54.
تنها اثری که رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در وضع منافقین داشت، این بود که دیگر وحیی نبود تا از نفاق آنان پرده بردارد. علاوه بر این، با انعقاد خلافت دیگر انگیزهای برای اظهار نفاق باقی نماند، دیگر برای چه کسی میخواستند دسیسه و توطئه کنند؟
آیا این متوقف شدن آثار نفاق برای این بوده که بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تمامی منافقین موفق به اسلام واقعی و خلوص ایمان شدند، و از مرگ آن جناب تاثیری یافتند که در زندگیشان آن چنان متاثر نشده بودند، و یا برای این بوده که بعد از رحلت یا قبل از آن با اولیای حکومت اسلامی زدوبندی سری کردند. چیزی دادند و چیزی گرفتند، این را دادند که دیگر آن دسیسهها که قبل از رحلت داشتند نکنند، و این را گرفتند که حکومت آرزوهایشان را برآورد، و یا آنکه بعد از رحلت مصالحهای تصادفی بین منافقین و مسلمین واقع شد، و همه آن دو دسته یک راه را برگزیدند، و در نتیجه دیگر تصادم و برخوردی پیش نیامد؟
شاید اگر بقدر کافی پیرامون حوادث اواخر عمر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دقت کنیم، و فتنههای بعد از رحلت آن جناب را درست بررسی نماییم، به جوانب کافی این چند سؤال برسیم، منظور از ایراد این سؤالها تنها این بود که به طور اجمال راه بحث را نشان داده باشیم.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُلْهِکُمْ أَمْوالُکُمْ وَ لا أَوْلادُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ (9) وَ أَنْفِقُوا مِنْ ما رَزَقْناکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ فَیَقُولَ رَبِّ لَوْ لا أَخَّرْتَنِی إِلی أَجَلٍ قَرِیبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُنْ مِنَ الصَّالِحِینَ (10) وَ لَنْ یُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْساً إِذا جاءَ أَجَلُها وَ اللَّهُ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ (11)
هان ای کسانی که ایمان آوردید اموال و اولادتان شما را از یاد خدا به خود مشغول نسازد و هر کس چنین کند زیانکار است چون زیانکاران افرادی اینچنینند (9).
و از آنچه ما روزیتان کردهایم انفاق کنید و تا مرگ شما نرسیده فرصت را از دست ندهید و گرنه بعد از رسیدن مرگ خواهد گفت پروردگارا چه میشد تا اندک زمانی مهلتم میدادی صدقه دهم و از صالحان باشم (10).
و لیکن خدای تعالی هرگز به کسی که اجلش رسیده مهلت نخواهد داد و خدا از آنچه میکنید با خبر است (11).
در این چند آیه مؤمنین را تذکر میدهد به اینکه از بعضی صفات که باعث پیدایش
نفاق در قلب میشود بپرهیزند، یکی از آنها سرگرمی به مال و اولاد و غافل شدن از یاد خداست، و یکی دیگر بخل است.
" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُلْهِکُمْ أَمْوالُکُمْ وَ لا أَوْلادُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ..."
کلمه" تلهی" از مصدر" الهاء" گرفته شده، و این کلمه به معنای مشغول و سرگرم شدن به کاری و غفلت از کاری دیگر است، و منظور از" الهاء اموال و اولاد از ذکر خدا" این است که اشتغال به مال و اولاد انسان را از یاد خدا غافل کند، چون خاصیت زینت حیات دنیا همین است که آدمی را از توجه به خدای تعالی باز میدارد هم چنان که فرمود: " الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیاةِ الدُّنْیا" (1)و اشتغال به این زینت دل را پر میکند، و دیگر جایی برای ذکر خدا و یاد او باقی نمیماند، و نیز غیر از گفتار بیکردار، و ادعای بدون تصدیق قلبی برایش نمیماند، و فراموشی پروردگار از ناحیه عبد باعث آن میشود که پروردگارش هم او را از یاد ببرد، هم چنان که فرمود: " نَسُوا اللَّهَ فَنَسِیَهُمْ" (2)و این خود خسرانی است آشکار، هم چنان که باز در صفت منافقین فرمود: " أُولئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدی فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ" (3).
و در آیه مورد بحث به همین معنا اشاره نموده، میفرماید: " وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ".
در این آیه شریفه مال و اولاد را نهی کرده و فرموده: " مال و اولادتان شما را از یاد خدا غافل نسازد" در حالی که باید فرموده باشد: " شما سرگرم به مال و اولاد نشوید" و این به خاطر آن بوده که اشاره کند به اینکه طبع مال و اولاد این است که انسان را از یاد خدا غافل سازد، پس مؤمنین نباید به آنها دل ببندند، و گرنه مؤمنین هم مانند سایرین از یاد خدا غافل میشوند، پس نهی در آیه نهی کنایهای است، که از تصریح مؤکدتر است.
" وَ أَنْفِقُوا مِنْ ما رَزَقْناکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ..."
در این جمله مؤمنین را امر میکند به انفاق در راه خیر، اعم از انفاق واجب مانند زکات و کفارات، و مستحبّ مانند صدقات مستحبی. و اگر قید" مِنْ ما رَزَقْناکُمْ" را آورد برای اعلام این حقیقت بود که دستور فوق درخواست انفاق از چیزی که مؤمنین مالکند و خدا مالک آن نیست نمیباشد، چون آنچه را که مؤمنین انفاق میکنند عطیهای است که خدای تعالی به
آنان داده، و رزقی است که رازقش او است، و ملکی است که او به ایشان تملیک فرموده، آن هم تملیکی که از ملک خود او بیرون نرفته پس در هر حال منت خدای تعالی راست.
" مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ"- یعنی قبل از آنکه قدرت شما در تصرف در مال و انفاق آن در راه خدا تمام شود.
" فَیَقُولَ رَبِّ لَوْ لا أَخَّرْتَنِی إِلی أَجَلٍ قَرِیبٍ"- این جمله عطف است بر جمله قبلی، و اگر کلمه" اجل" را مقید به قید" قریب" کرد، برای این بود که اعلام کند به اینکه چنین کسی قانع است به مختصری عمر، به مقداری که بتواند مال خود را در راه خدا انفاق کند، تقاضای اندکی میکند تا اجابتش آسان باشد. و نیز برای این است که اجل و عمر هر قدر هم که باشد اندک است هم چنان که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: " کل ما هو آت قریب (1)- هر آنچه خواهد آمد نزدیک است".
" فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُنْ مِنَ الصَّالِحِینَ"- در این جمله کلمه" اصدق" به نصب قاف خوانده میشود تا جواب تمنای" چه میشد مرا تا مدتی اندک مهلت میدادی" باشد، و کلمه" اکن" به سکون نون خوانده میشود تا جزای شرطی تقدیری باشد، و تقدیر" ان اتصدق اکن من الصالحین- اگر تصدق دهم از صالحان خواهم بود" میباشد.
" وَ لَنْ یُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْساً إِذا جاءَ أَجَلُها" در این جمله آرزومندان نامبرده را از اجابت دعایشان و هر کس دیگر را که از خدا تاخیر اجل را بخواهد مایوس کرده میفرماید: وقتی أجل کسی رسید، و نشانههای مرگ آمد، دیگر تاخیر داده نمیشود، و این معنا در کلام خدای تعالی مکرر آمده که اجل یکی از مصادیق قضای حتمی است، از آن جمله میفرماید: " إِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَلا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ" (2).
" وَ اللَّهُ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ"- این جمله حال است از ضمیر" أحدکم" ممکن هم هست عطف بر آغاز کلام باشد، و فایده تعلیل را دارد، و معنایش این است که از خدا بیخبر نشوید و انفاق کنید، برای اینکه خدا به اعمال شما دانا است، طبق همان اعمال جزایتان میدهد.
در کتاب فقیه آمده که شخصی از امام (علیه السلام) از کلام خدا پرسید، آنجا که میفرماید: " فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُنْ مِنَ الصَّالِحِینَ"، فرمود: " اصدق" از صدقه است، یعنی تا صدقه دهم، و منظور از جمله" وَ أَکُنْ مِنَ الصَّالِحِینَ" حج است، یعنی تا حج خانه خدا کنم (1).
مؤلف: ظاهرا ذیل حدیث از قبیل اشاره به بعضی از مصادیق صلاح باشد، نه اینکه بخواهد صلاح را منحصر در حج کند.
و در مجمع البیان از ابن عباس نقل کرده که گفته است: هیچ کس از کسانی که مال زکات نداده دارند، و استطاعت حج داشتند و نرفتهاند، از دنیا نمیرود مگر اینکه هنگام مرگ از خدا درخواست بازگشتن به دنیا میکند.
شنوندگانش گفتند: ای ابن عباس از خدا بترس، این چه حرفی است که میگویی؟
ما این افراد کافر را هم میبینیم که درخواست برگشتن به دنیا را میکنند؟ گفت: من از قرآن برایتان دلیل میآورم، آن گاه این آیه را خواند: " یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُلْهِکُمْ... مِنَ الصَّالِحِینَ" آن گاه گفت: صلاح در اینجا حج است. صاحب مجمع البیان این معنا را از امام صادق (علیه السلام) نیز روایت کرده (2).
مؤلف: الدر المنثور هم آن را از عدهای از ارباب کتب حدیث از ابن عباس روایت کرده است (3).
و در تفسیر قمی به سند خود از ابی بصیر از امام باقر (علیه السلام) روایت آورده که در ذیل کلام خدا که فرموده: " وَ لَنْ یُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْساً إِذا جاءَ أَجَلُها" فرموده: نزد خدا کتابها و مقدراتی است موقوف و غیر حتمی، هر کدام را بخواهد عملی میکند، تا شب قدر برسد، در آن شب همه چیزهایی را که تا سال بعد باید رخ دهد نازل میکند، این است معنای آیه" وَ لَنْ یُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْساً إِذا جاءَ أَجَلُها" یعنی وقتی که خدا آن مقدر را در شب قدر نازل کرده باشد، و نویسندگان آسمانها آن را نوشته باشند، و این همان مقدری است که دیگر تاخیر داده نمیشود (4).
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
یُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ لَهُ الْمُلْکُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (1) هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ فَمِنْکُمْ کافِرٌ وَ مِنْکُمْ مُؤْمِنٌ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (2) خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَ صَوَّرَکُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکُمْ وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ (3) یَعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ یَعْلَمُ ما تُسِرُّونَ وَ ما تُعْلِنُونَ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (4)
أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَبَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ فَذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ (5) ذلِکَ بِأَنَّهُ کانَتْ تَأْتِیهِمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَقالُوا أَ بَشَرٌ یَهْدُونَنا فَکَفَرُوا وَ تَوَلَّوْا وَ اسْتَغْنَی اللَّهُ وَ اللَّهُ غَنِیٌّ حَمِیدٌ (6) زَعَمَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنْ لَنْ یُبْعَثُوا قُلْ بَلی وَ رَبِّی لَتُبْعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِما عَمِلْتُمْ وَ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ (7) فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنا وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (8) یَوْمَ یَجْمَعُکُمْ لِیَوْمِ الْجَمْعِ ذلِکَ یَوْمُ التَّغابُنِ وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ یَعْمَلْ صالِحاً یُکَفِّرْ عَنْهُ سَیِّئاتِهِ وَ یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ (9)
وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ خالِدِینَ فِیها وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ (10)
به نام خدای رحمان و رحیم.
تسبیح میگوید هر آنچه در آسمانها و زمین است خدای را و ملک
همهاش از او و حمد نیز همهاش برای او است و او بر هر چیز توانا است (1).
او کسی است که شما را بیافرید، بعضی از شما کافر و بعضی مؤمنند و خدا بدانچه میکنید بینا است (2).
آسمانها و زمین را به حق آفرید و شما را صورتگری کرد و صورتهایتان را زیبا کرد و بازگشت به سوی او است (3).
او آنچه را که در آسمانها و زمین است میداند و نیز آنچه را که شما پنهان کنید و آنچه را آشکار سازید میداند و خدا دانای به درون دلها است (4).
مگر خبر آن کسانی که قبل از این کافر شدند به شما نرسیده که چگونه در دنیا وبال کفر خود را چشیدند و در آخرت هم عذابی الیم دارند (5).
و این بدان جهت بود که همواره پیامبرانشان با آیات و معجزات روشن میآمدند ولی آنها میگفتند آیا یک فرد انسان، ما را هدایت کند؟ در نتیجه این تکبر کافر شدند و از پذیرفتن حق اعراض نمودند خدا هم از آنان و از ایمان آوردنشان اظهار بینیازی کرد و خدا بینیازی ستوده است (6).
کسانی که کافر شدند پنداشتند که مبعوث نمیشوند، بگو چرا، به پروردگارم سوگند که به طور قطع مبعوث میشوید و بدانچه که کردهاید خبرتان خواهند داد و این برای خدا آسان است (7).
پس به خدا و رسول او و نوری که ما نازل کردهایم ایمان بیاورید و خدا بدانچه میکنید با خبر است (8).
روزی که شما را جمع میکند برای" یوم الجمع"، آن روز روز تغابن است و کسی که به خدا ایمان آورده عمل صالح کرده باشد خدا گناهانش را میآمرزد و در جناتی داخلش میکند که از زیر درختانش نهرها روان است و در آن جنات تا ابد جاودانه خواهد بود و این خود رستگاری عظیمی است (9).
و کسانی که کافر شدند و آیات ما را تکذیب کردند آنان اهل آتش و در آتش خالدند و چه سرانجامی است (10).
این سوره از نظر سیاق و نظم شبیه به سوره حدید است، و گویی خلاصهای از آن است، و غرض سوره این است که مؤمنین را تشویق و تحریک کند به اینکه در راه خدا انفاق کنند، و غرض دیگرش این است که ناراحتیها و تاسفهایی که در اثر هجوم مصائب در دلهاشان نشسته برطرف سازد، و نوید دهد که اگر در راه ایمان به خدا و جهاد در راه او و انفاق در آن راه مشقاتی را متحمل میشوند، همه به اذن خدا است.
و آیاتی که در صدر سوره واقع شده جنبه مقدمه و زمینهچینی برای بیان این غرض را دارد، در آن آیات بیان میکند که اسمای حسنی و صفات علیای خدا اقتضا میکند که برای بشر بعث و بازگشتی فراهم سازد، تا همه به سویش برگردند و در آن بازگشت اهل ایمان و عمل صالح به سوی بهشت جاودان هدایت شوند، و اهل کفر و تکذیب به سوی آتش ابدی رانده شوند، پس این مطالب مقدمه چینی است برای آیات بعد که میفرماید: باید خدا و رسول را اطاعت کنید و بر مصائب و نیز در برابر انفاق در راه خدا خویشتندار باشید، بدون اینکه از منع موانع متاثر و از ملامت شماتتگران بیمی به خود راه دهید. و این سوره به شهادت سیاق آیاتش در مدینه نازل شده.
" یُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ لَهُ الْمُلْکُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ".
گفتار در معنای تسبیح و معنای ملک و حمد و قدرت، و نیز اینکه مراد از آنچه در آسمانها و زمین است شامل خود آسمانها و زمین نیز میشود، در سوره جمعه گذشت.
اطلاق در جمله" لَهُ الْمُلْکُ" بر اطلاق ملک خدا، و عدم محدودیت آن به هیچ حد و قیدی و هیچ شرطی دلالت دارد پس هیچ حکم نافذی غیر حکم او نیست، و او هیچ حکمی ندارد مگر آنکه طبق ارادهاش نافذ است.
و همچنین اطلاق در جمله" وَ لَهُ الْحَمْدُ" میفهماند که تمامی حمدهایی که از هر حامدی سر میزند به او برمیگردد، برای اینکه حمد عبارت است از ثنای در برابر عمل نیکی که به اختیار از کسی سر زده باشد، و وقتی خلائق همه از خداست، و امر و تدبیر خلائق هم از او است، پس هیچ ذاتی جمیل و صفتی جمیل و عملی جمیل از هیچ محمودی سرنمیزند، مگر آنکه از خدا سرزده است، همه آفرین و مرحبا و متشکرمها نیز ثنای خدا است.
و همچنین جمله" وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ" که آن نیز کلیت دارد، بر عمومیت متعلق قدرت او دلالت میکند، و میفهماند قدرت او محدود به هیچ حد، و مقید به هیچ قید و شرطی نیست.
و وقتی آیات همانطور که اشاره کردیم در مقام اثبات معاد است قهرا آیه مورد بحث به منزله مقدمه اول برای اثبات معاد میشود، و میفهماند خدای عز و جل منزه از هر نقصی و هر نقطه ضعفی در ذات و صفات و افعالش است، او مالک حکم بر هر چیز و تصرف در آن است، هر طور که بخواهد و اراده کند، و معلوم است که به جز جمیل اراده نمیکند، و قدرت
او هر چیزی را فرا گرفته، پس او میتواند در خلقش تصرف نموده و دوباره زندهاش سازد، همانطور که در آغاز تصرف کرد و ایجادش نمود، پس او میتواند مردگان را مبعوث کند، هر طوری که ارادهاش تعلق گرفته باشد، که البته جز به حکمت تعلق نمیگیرد." هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ فَمِنْکُمْ کافِرٌ وَ مِنْکُمْ مُؤْمِنٌ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ" حرف" فاء" در کلمه" فمنکم" صرف ترتب کفر و ایمان بر خلقت را میرساند، یعنی تنها میفهماند اگر خلقتی نبود کفر و ایمانی هم نبود، پس حرف مذکور نمیخواهد بفهماند کفر و ایمان هم دو مخلوق خدای تعالی هستند و یا نیستند از این جهت ساکت است، تنها میخواهد بفهماند مردم بعد از آنکه خلق شدند دو دسته شدند، بعضی کافر و بعضی مؤمن، و اگر کافر را اول ذکر کرد برای اینکه همیشه اکثریت با کافران است.
و حرف" من" در دو کلمه" فمنکم" و" و منکم" برای تبعیض است و چنین معنا میدهد که بعضی از شما کافر و بعضی مؤمنند و با جمله" وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ" توجه داد که تقسیم شدن مردم به دو قسم همانطور که گفتیم حق است، و آن دو نزد خدا از یکدیگر متمایزند، چون ملاک کفر و ایمان ظاهر و باطن اعمال است، که خدا به آن بینا است، نه چیزی از آن بر او پوشیده است، و نه به یکدیگر مشتبه میشوند.
این آیه مقدمه دوم برای اثبات معاد و حتمیت آن است، میفرماید: مردم مخلوق خدایند، و از نظر کفر و ایمان و اعمال خوب و بد برای او متمایزند.
" خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَ صَوَّرَکُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکُمْ وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ" مراد از" حق" معنایی خلاف معنای باطل است، و باطل این است که آسمانها و زمین را بدون هدف و غرضی ثابت خلق کرده باشد، هم چنان که در جای دیگر در نفی چنین خلقتی باطل فرمود: " لَوْ أَرَدْنا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لَاتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنَّا" (1)و نیز فرمود: " وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبِینَ ما خَلَقْناهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ" (2).
و در جمله" وَ صَوَّرَکُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکُمْ" منظور از" تصویر" قلم به دست گرفتن و نقشه کشیدن نیست، بلکه منظور، اعطای صورت است، و صورت هر چیز قوام و نحوه وجود آن
است، هم چنان که در جای دیگر فرمود: " لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ" (1).
و" حسن صورت" عبارت است از تناسب تجهیزات آن نسبت به یکدیگر، و تناسب مجموع آنها با آن غرضی که به خاطر آن غرض ایجاد شده، این است معنای حسن، نه خوشگلی و زیبایی منظر و یا نمکین بودن، چون حسن یک معنای عامی است که در تمامی موجودات جاری است هم چنان که فرمود: " الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ" (2).
و اگر در آیه مورد بحث تنها حسن صورت انسانها را نام برد، شاید برای این بوده که مردم را توجه دهد به اینکه خلقت انسانها طوری شده که با بازگشت آنان به سوی خدا سازگار است، برای اینکه وقتی خدای تعالی ملکی قادر علی الاطلاق است، میتواند به آنچه میخواهد حکم کند، و به هر طور که میخواهد در آن تصرف نماید. و او در افعالش منزه از هر نقص و عیب، و بلکه محمود و ستایش شده است، از سوی دیگر مردم از نظر کفر و ایمان مختلفند، و او به اعمال آنان بینا است، و خلقت هم لغو نیست، بلکه برای آن غایت و هدفی است، پس بر او واجب است که مردم را بعد از نشاه دنیا برای نشاه دیگر مبعوث کند، برای نشاه جاودانه و فناناپذیر، تا در آن نشاه به مقتضای اختلافی که از نظر کفر و ایمان داشتند زندگی کنند، و این همان جزا است که مؤمن با آن سعادتمند، و کافر شقی میشود.
و جمله" وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ" اشاره به همین نتیجه است.
" یَعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ یَعْلَمُ ما تُسِرُّونَ وَ ما تُعْلِنُونَ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ" در این آیه شریفه شبهه منکرین معاد را که به جز استبعاد اساسی ندارد دفع میکند، شبهه آنان این است که چطور ممکن است موجودات فانی و متلاشی شده در عالم، دوباره برگردند؟ با اینکه حوادث عالم و اعمال و صفات قابل شمار نیست؟ بعضی ظاهر و علنی، و بعضی باطن و سری است، بعضی به چشم دیده میشود و بعضی جزو غیب به شمار میرود؟
آیه شریفه جواب میدهد که خدا آنچه در آسمانها و زمین است- که آن نیز قابل شمار نیست- میداند، و آنچه شما در باطن خود پنهان میکنید و آنچه علنی میسازید همه را میداند.
و جمله" وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ" به گفته بعضی اعتراضی است که به عنوان دنباله سخن آورده شد، تا شمول علم خدا به" ما تُسِرُّونَ" و به" ما تُعْلِنُونَ" را کاملا روشن
سازد، و معنایش این است که وقتی خدای تعالی محیط به مضمرات و اسرار نهفته در سینههای مردم است، اسراری که خودشان هم توجهی به آنها ندارند، آن وقت چگونه ممکن است" ما تُسِرُّونَ" وَ" ما تُعْلِنُونَ" بر او پوشیده بماند.
و در جمله" وَ اللَّهُ عَلِیمٌ..."، با اینکه میتوانست بفرماید: " و هو علیم"، اگر به جای ضمیر، اسم ظاهر را آورد، برای این بود که به علت حکم اشاره کرده و فهمانده باشد اگر عالم به اسرار و آشکار شما است، برای این است که اللَّه است، و نیز برای این بود که قاعدهای کلی باشد تا نظیر مثلی معروف همه به آن تمسک کنند.
" أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَبَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ فَذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ" منظور از" وبال امر" آثار سوء کفر و فسق آنان است، و منظور از" امر" همان کفر و آثار کفر یعنی فسق است.
از آنجا که مقتضای اسمای حسنی و صفات علیای مذکور در آیات قبلی این بود که خدای عز و جل برای مردم معادی برقرار کند، و آنان را دوباره به سوی خود برگرداند، لذا لازم بود این مقتضا را اعلام نماید، و نیز آنچه که بر مردم لازم است انجام دهند، و آنچه را که واجب است اجتناب کنند، و خلاصه شرع و دینی را که لازم است برای تامین سعادت معادشان داشته باشند، اعلام بدارد، و چون طرق این شرع رسالت است لذا لازم بود رسولانی بر اساس انذار از عقاب آخرت و تبشیر به ثواب آن و یا بگو بر اساس انذار از خشم خدا و تبشیر به رضای او، گسیل بدارد.
در آیه مورد بحث به منظور اشاره به این معنا سرگذشت اقوامی را به یاد میآورد که در زمانهای پیش زندگی میکردند، و نسبت به دین خدا کفر ورزیدند، و به همین جهت وبال امر خود را چشیدند، و در آخرت عذابی دردناک دارند، آن گاه از این یادآوری منتقل میشود به اینکه چرا کفر ورزیدند؟ و میفرماید: سبب کفرشان تکذیب رسالت بود، و سبب این تکذیبشان هم انکار بعث و معاد بود.
و در آخر نتیجه میگیرد که پس بر مردم حاضر واجب است به خدا و رسولش و دینی که بر آن رسول نازل فرموده ایمان بیاورند. و مقدمه چینیهای مذکور را با تبشیر و انذار ختم فرمود، البته به طور اشاره به آنچه برای مؤمنین تهیه دیده که همان بهشت جاودانه است، و آنچه برای کفار تکذیبگر مهیا نموده که همان آتش ابدی است.
پس اینکه فرمود: " أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَبَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ" خطابش به مشرکین است، و منظورش از" خبر آنهایی که قبلا کافر شدند" داستانهای اقوام گذشته است، چون قوم نوح و
عاد و ثمود و دیگران است که خدا به کیفر گناهان هلاکشان کرده بود، و جمله" فَذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ" اشاره است به آن عذاب بنیانکن که خدا بر آنان نازل کرد و منصرفشان فرمود، و جمله" وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ" اشاره است به عذاب اخروی آنان.
" ذلِکَ بِأَنَّهُ کانَتْ تَأْتِیهِمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَقالُوا أَ بَشَرٌ یَهْدُونَنا..."
این آیه علت آن عذاب انقراض و عذاب آخرت را بیان میکند، و به همین جهت آیه را بدون عطف آورد تا به منزله جوابی از سؤالی فرضی باشد، گویا سائلی پرسیده: چرا آن عذابها بر سر آن اقوام نازل شد؟ در جواب فرموده باشد: " ذلک"، این نزول عذاب برای آن بود که آنها چنین و چنان کردند، پس کلمه" ذلک" اشاره به عذابهایی است که در آیه قبل ذکر شده بود.
و اگر از مساله آمدن رسولان و دعوت آنان تعبیر کرد به جمله" کانت تاتیهم- همیشه به سوی آنان میآمدند"، و نیز از کفر کفار و سخنان ایشان تعبیر کرد به" فقالوا" و" کفروا"، و" تولوا"، که به مقابله دلالت بر نداشتن استمرار دارد، بدین جهت بود که بفهماند کلمه و بهانه کفار در همه اعصار یک چیز بوده و بر سر همان یک کلمه پافشاری هم داشتند، و آن کلمه عبارت بود از عناد و لجبازی، و بنا بر این، آیه شریفه در معنای آیه زیر است که میفرماید: " تِلْکَ الْقُری نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبائِها وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَما کانُوا لِیُؤْمِنُوا بِما کَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ کَذلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلی قُلُوبِ الْکافِرِینَ" (1).
و نیز در معنای آیه شریفه زیر است که میفرماید: " ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِ رُسُلًا إِلی قَوْمِهِمْ فَجاؤُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَما کانُوا لِیُؤْمِنُوا بِما کَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ کَذلِکَ نَطْبَعُ عَلی قُلُوبِ الْمُعْتَدِینَ" (2).
" فَقالُوا أَ بَشَرٌ یَهْدُونَنا"- کلمه" بشر" هم به یک نفر اطلاق میشود و هم بر جمع، و مراد از آن در اینجا معنای دوم است، به دلیل اینکه دنبالش میفرماید: " یهدوننا- ما را هدایت کنند" و اگر کلمه" بشر" را نکره (بدون الف و لام) آوردند، به منظور تحقیر هدایتگران بوده، و استفهام در آیه انکاری است، میفرماید از در انکار پرسیدند: آیا افرادی از
1) این قریهها را- که نام بردیم- داستانهایش را برایت شرح دادیم، رسولانشان با آیات روشن به سویشان آمدند، ولی آنچه را که قبلا تکذیب کرده بودند، به هیچ وجه نسبت به آن ایمانآور نبودند، آری خدا این چنین بر دلهای کفار مهر میزند. سوره اعراف، آیه 101.
2) ما بعد از او یعنی بعد از نوح رسولانی به سوی قوم او فرستادیم، پس این رسولان به سوی قوم خود آمدند، و آیات بینات برایشان آوردند، ولی به هیچ وجه نسبت به چیزی که قبلا تکذیبش کرده بودند ایمان آور نبودند. و خدا این چنین بر دلهای تجاوزگران مهر میزند. سوره یونس، آیه 74.
بشر که هیچ برتری بر ما ندارند ما را هدایت کنند؟
و این سخن از ایشان به جز کبرورزی منشا دیگری نداشته، علاوه بر این، اکثر این امتها که هلاک شدند، وثنی مذهب بودند، و منکر نبوت (و معاد)، که اساس دعوت انبیا است، و به همین جهت خدای تعالی جمله" فَکَفَرُوا وَ تَوَلَّوْا" را متفرع کرد بر جمله" أَ بَشَرٌ یَهْدُونَنا"، و فهماند که کفر و اعراض خود را بر اساس تکبر خود بنا کردند.
" وَ اسْتَغْنَی اللَّهُ"- کلمه" استغناء" به معنای طلب بینیازی است، و استعمال آن در مورد خدای تعالی به این معنا نیست، چون خدای عز و جل غنی بالذات است، بلکه به معنای اظهار بینیازی است، و بدین جهت اظهار بینیازی کرده که بتپرستان علم و نیرو و استطاعت را خاص خود دانسته، میپنداشتند که همین کمالات جمع آنان را از فنا نگه میدارد، و بقا را برای آنان تضمین میکند گویا عالم وجود بینیاز از ایشان نیست، هم چنان که در جای دیگر قرآن از آنان حکایت کرده که گفتند: " ما أَظُنُّ أَنْ تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً" (1)و نیز فرموده: " وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ رَحْمَةً مِنَّا مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ هذا لِی وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً" (2).
و مال این اعتقاد در حقیقت به این است که خدا به آنان احتیاج دارد، و احتیاجی که دارد در دست اینان است، و بنا بر این، مراد از جمله" وَ اسْتَغْنَی اللَّهُ" همان بلای انقراض کفار خواهد بود، که جمله" فَذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ" نیز بر آن دلالت میکرد.
علاوه بر این، انسان طبعا خودپسند است، و پیش خود چنین میپندارد که خدای تعالی رهین منت اوست، و او حق حرمتی نزد خدا دارد، و بر خدا واجب است وی را هر جا که باشد مورد احسان قرار دهد، مثل اینکه خدای تعالی احتیاج دارد به اینکه سعادت او را تامین نموده و به وی احسان کند، هم چنان که آیه زیر نیز به این پندار باطنی انسان اشاره نموده میفرماید: " وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْها مُنْقَلَباً" (3)، و نیز فرموده: " وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُجِعْتُ إِلی رَبِّی إِنَّ لِی عِنْدَهُ لَلْحُسْنی" (4).
1) من گمان نمیکنم اینها که دارم تا ابد از بین برود. سوره کهف، آیه 35. [.....]
2) و قطعا اگر رحمتی از خود را به او بچشانیم، با اینکه دچار بلا شده، باز میگوید: این از خود من بود، و من معتقد نیستم که قیامتی برپا شود. سوره سجده، آیه 50.
3) من که هیچ احتمال نمیدهم قیامت بپا شود، و بر فرض هم که دوباره به سوی پروردگارم برگردانند، آنجا هم منزلگاهی بهتر از اینجا خواهم یافت. سوره کهف، آیه 36.
4) من که فکر نمیکنم قیامتی بپا شود، و اگر هم که بشود و مرا به سوی پروردگارم برگردانند، نزد او بهتر از این را خواهم داشت. سوره حم سجده، آیه 50.
و مال این پندار در حقیقت به این است که سعادتمند کردن آنان به هر طریق که خودشان بخواهند وظیفه خداست، مثل اینکه العیاذ باللَّه دست خدا زیر سنگ ایشان است، و در دنیا چشاندن وبال این پندار، و در آخرت عذاب کردنشان در حقیقت اظهار بینیازی او از ایشان است، بنا بر این، مراد از استغنای خدای تعالی از ایشان همان مجموعی است که از جمله" فَذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ" استفاده میشود.
پس دو وجه در معنای استغنای خدای تعالی آوردیم، و معنای دوم عمومیتر است، به هر حال چه آن مراد باشد و چه این، از جمله مورد بحث عظمت و قدرتی استفاده میشود که بر هیچ کس پوشیده نیست، و این جمله در معنای آیه شریفه زیر است که میفرماید: " ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا کُلَّ ما جاءَ أُمَّةً رَسُولُها کَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنا بَعْضَهُمْ بَعْضاً وَ جَعَلْناهُمْ أَحادِیثَ فَبُعْداً لِقَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ" (1).
و بعضی (2)از مفسرین گفتهاند: مراد از جمله مورد بحث این است که خدای تعالی بینیاز از استدلال و اقامه برهان است و در نتیجه اتمام حجت بر آنان به بیشتر از این است که آنان را ارشاد نموده به سوی ایمان رهنمون شود.
بعضی دیگر گفتهاند: مراد این است که خدای تعالی از اطاعت و عبادت آنان از ازل تا ابد بینیاز است، برای این که او غنی بالذات است. ولی این دو وجه به طوری که ملاحظه میکنید چندان دلچسب نیست.
" وَ اللَّهُ غَنِیٌّ حَمِیدٌ"- این جمله جای تعلیل مضمون آیه را گرفته، و آیه را چنین معنا میدهد: خدای تعالی در ذاتش غنی و در افعالش محمود است پس آنچه بر سر کفار بیاورد، یعنی چشاندن وبال امر آنان، و تعذیبشان به عذاب الیم در مقابل کفر و اعراضشان، همه از مقتضای غنای او و عدل او است، چون به جز مقتضای عمل خود آنان را به آنان برنگردانیده.
" زَعَمَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنْ لَنْ یُبْعَثُوا قُلْ بَلی وَ رَبِّی لَتُبْعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِما عَمِلْتُمْ وَ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ" در این آیه رکنی دیگر از ارکان کفر بتپرستان را بیان میکند، و آن این است که بتپرستان با انکار معاد، ادیان آسمانی را منکرند، چون وقتی معاد را که اثر دین است، و امر
و نهی و حساب و جزای دین بر پایه آن استوار است، منکر شدند خود دین را هم منکر گشتهاند، تنها انکار معاد است که میتواند بهانه و علت انکار رسالت باشد، چون با انکار معاد، دیگر تبلیغ و انذار و تبشیر معنا ندارد.
و در آیه مورد بحث منظور از" الَّذِینَ کَفَرُوا" عموم بتپرستان است که یک دسته آنان معاصر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بودند، و از آن میان نیز جمعی در مکه و اطراف آن زندگی میکردند. ولی بعضی (1)از مفسرین گفتهاند: منظور تنها مشرکین اهل مکه است.
و در جمله" قُلْ بَلی وَ رَبِّی لَتُبْعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِما عَمِلْتُمْ" به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دستور فرموده از پندار مشرکین پاسخ دهد، و در جواب اینکه پنداشتند" أَنْ لَنْ یُبْعَثُوا" بفرماید" بَلی وَ رَبِّی لَتُبْعَثُنَّ- به پروردگارم سوگند که به طور یقین مبعوث خواهید شد" و در این جمله مطلب به چند وسیله تاکید شده، یکی کلمه" بلی" یکی سوگند" ربی" یکی لام تاکید، و چهارم نون تاکید ثقیله.
و کلمه" ثم" در جمله" ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ" تراخی و بعدیت را میرساند، البته بعدیت بر حسب رتبه کلام، و در این جمله اشارهای هم به غرض بعث شده، و آن غرض رسیدگی به حساب خلق است، و معنای جمله" وَ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ" این است که مبعوث کردن مردم و خبر اعمالشان را به ایشان دادن، برای خدای تعالی آسان است، و هیچ دشواری ندارد، و این رد اعتقاد مشرکین است که مساله بعث را محال دانسته میگفتند: ممکن نیست خدای تعالی چنین کاری بکند، و دلیلی به جز استبعاد نداشتند. و در جای دیگر قرآن از این آسانی بعث به مثل" وَ هُوَ الَّذِی یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ" (2)تعبیر آورده، فرموده: او کسی است که خلق را بدون سابقه و از هیچ بیافرید، و سپس دوباره او را برمیگرداند، و برگرداندنش بر او آسانتر است.
و دلیل بر اینکه معاد برای خدای تعالی دشواری ندارد، همان اسماء و صفاتی است که در صدر آیات نام برد، یعنی خلق، ملک، علم، محمودیت، و منزه بودن، که جامع همه آن اسماء و صفات کلمه" اللَّه" است، که معنایش دارنده تمامی صفات کمال است.
از اینجا روشن میشود که چرا در جمله مورد بحث نفرمود" و ذلک علیه یسیر"، و چرا
نام جلاله را آورد؟ خواست تا به علت حکم اشاره کرده باشد، و فرموده باشد اگر گفتیم: معاد برای خدا آسان است، برای این بود که او اللَّه است، پس جمله مورد بحث یک حجت برهانی است، نه صرف ادعا.
مفسرین گفتهاند: آیه مورد بحث سومین آیهای است که پیغمبر گرامیش را برای وقوع معاد وادار به سوگند به پروردگار خود کرده، یکی دیگر از آن موارد آیه زیر است که میفرماید:
" وَ یَسْتَنْبِئُونَکَ أَ حَقٌّ هُوَ قُلْ إِی وَ رَبِّی" (1)و یکی دیگرش این است که میفرماید: " وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لا تَأْتِینَا السَّاعَةُ قُلْ بَلی وَ رَبِّی لَتَأْتِیَنَّکُمْ" (2)، و سومی آنها آیه مورد بحث ما است.
" فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنا وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ" این جمله نتیجهگیری از مضمون آیه قبلی است، به دلیل اینکه حرف" فاء" در اولش آمده، میفرماید: وقتی مسلم شد که شما به طور یقین مبعوث خواهید شد، و شما را به ریز و درشت آنچه کردهاید خبر خواهند داد، پس واجب است بر شما که به خدا و رسولش ایمان بیاورید و نیز به آن نوری که بر رسولش نازل کرده که همان قرآن باشد که با نور ساطع خود شما را به سوی صراط مستقیم هدایت نموده و شرایع دین را بیان میکند، ایمان بیاورید.
در جمله" وَ النُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنا"، التفاتی از غیبت" فَآمِنُوا بِاللَّهِ" به تکلم با غیر" أنزلنا" بکار رفته، و شاید نکته این التفات تکمیل حجت باشد، و بخواهد حجت قبلی را از راه شهادت که بهتر عذر را قطع میکند تکمیل نماید، چون خیلی فرق هست بین اینکه بگوییم" و النور الذی انزل" که یک جمله خبری است، و اینکه بفرماید: " وَ النُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنا" که دیگر جمله خبری نیست بلکه شهادتی است از خدای تعالی بر اینکه قرآن کتابی است آسمانی و نازل از ناحیه او، و معلوم است که شهادت تاکیدش از صرف خبر بیشتر است.
ممکن است در اینجا بپرسی که: چه فایدهای در این شهادت است با اینکه مشرکین منکر این هستند که قرآن کلام خدای تعالی است و از ناحیه او نازل شده و اگر کفار این معنا را قبول داشتند همان حجت گذشته برای اثبات معاد کافی بود، و احتیاجی به این التفات نداشت؟
در پاسخ میگوییم: قبل از این آیات خدای تعالی چند نوبت به وسیله تحدی انکار مشرکین را باطل کرده و فرموده بود: اگر شک دارید که این قرآن از ناحیه خداست، و احتمال میدهید خود محمد که یک فرد بشر است آن را ساخته و پرداخته باشد، شما مشرکین هم بشرید، و عرب هم هستید، یک سوره و حد اقل یک آیه به مثل آن بیاورید، پس در مقام آیه چنین بهانهای در کار نیست، و برای اقامه حجت شهادت مؤکدتر از صرف خبر است و حتی از خبری که مدلل است، نیز مؤکدتر است.
" وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ"- این جمله علم خدای تعالی را به یاد آنان میآورد، علمش به دقائق اعمال آنان، میخواهد دستور" فامنوا" را به این وسیله تاکید کند، و معنای آن این است که: ایمان بیاورید، و در ایمان آوردن خود کوشش هم بکنید، برای اینکه خدا به دقائق اعمالتان عالم است، هرگز از هیچ یک از آن اعمال غافل نمیماند، و او به طور قطع جزای اعمالتان را میدهد.
" یَوْمَ یَجْمَعُکُمْ لِیَوْمِ الْجَمْعِ ذلِکَ یَوْمُ التَّغابُنِ..."
کلمه" یوم" ظرف است برای جمله قبلی که میفرمود: " به طور قطع مبعوث میشوید..." و منظور از" یوم جمع" روز قیامت است که مردم همگی جمع میشوند، تا خدای تعالی بینشان فصل قضا کند، هم چنان که فرمود: " وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً" (1).
و مساله جمع شدن برای روز قیامت در قرآن کریم مکرر آمده، و امثال آیه زیر آن را تفسیر میکند و میفرماید: " إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فِیما کانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ" (2)و نیز میفرماید: " فَاللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فِیما کانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ" (3)و میفرماید: " إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فِیما کانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ" (4)، که همه این آیات اشاره دارند به اینکه جمع شدن مردم در قیامت به منظور فصل القضاء و داوری است.
" ذلِکَ یَوْمُ التَّغابُنِ"- راغب میگوید: کلمه" غبن" (که تغابن مصدر باب تفاعل آن
1) و در صور دمیده میشود و ما همه را جمع میکنیم. سوره کهف، آیه 99.
2) پروردگارت در روز قیامت در بین آنان و آنچه مورد اختلافشان بود داوری میکند. سوره جاثیه، آیه 17.
3) خدای تعالی در روز قیامت بین آنان در آنچه اختلاف داشتند حکم میکند. سوره بقره، آیه 113.
4) محققا خود پروردگارت در روز قیامت بین آنان در آنچه همواره اختلاف میکردند داوری خواهد نمود. سوره سجده، آیه 25.
است) به معنای این است که وقتی با کسی معامله میکنی از راهی که او متوجه نشود کلاه سر او بگذاری، (اگر میخری پول کمتری بدهی، و اگر میفروشی پول بیشتری بگیری)، آن گاه میگوید: منظور از" یوم التغابن" که در قرآن آمده روز قیامت است، چون در آن روز برای همه مردم کشف میشود که در معاملهای که آیات زیر بدان اشاره نموده مغبون شدهاند، و اینکه آن آیات: " وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ- بعضی از مردمند که جان خود را در برابر خوشنودیهای خدا میفروشند"،" إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ...- خدا از مؤمنین جانهایشان را خریداری کرده..." و" الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَیْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلًا- آنهایی که با عهد خدا و سوگندهاشان بهای اندکی به دست میآورند".
در روز قیامت برای همه این معاملهگران کشف میشود که مغبون شدهاند، آن کس که معامله نکرده میفهمد که از معامله نکردن مغبون شده، و آن کس که در معاملهاش بهای اندک دنیا به دست آورده میفهمد که از معامله کردنش مغبون شده، پس همه مردم در آن روز مغبون خواهند بود.
و از بعضی از مفسرین وقتی سؤال شده که" یوم التغابن" به چه معنا است؟ گفته اند: به این معنا است که در آن روز تمام اشیاء بر خلاف معیارها و مقادیر دنیایی ظهور میکنند (1).
و اینکه در آغاز کلامش گفت تغابن به معنای کلاهگذاری است، وقتی درست است که تغابن در آیه را به این معنا بگیریم که کفار معامله سودبخش را رها نموده معامله زیانآور را اختیار کردند، و هر چند این معنا معنای خوبی است، ولی با کلمه" تغابن" نمیسازد، چون این کلمه از باب مفاعله است، و مغبون کردن هر دو طرف یکدیگر را میرساند.
و آن وجه دوم که از بعضی نقل کرد وجه دقیقتری است، و آیات زیر هم آن را تایید میکند: " فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ" (2)،" لَهُمْ ما یَشاؤُنَ فِیها وَ لَدَیْنا مَزِیدٌ" (3)،" وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ ما لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ" (4)
سوره زمر، آیه 47.
.1) مفردات راغب، ماده" غبن". [.....]
2) هیچ کس نمیتواند بفهمد که چه قرة العینها برایشان تهیه دیده شده. سوره سجده، آیه 17.
3) ایشان در بهشت هر چه بخواهند در اختیار دارند و نزد ما نعمتهای اضافی دیگری هست (که به فکر هیچ کس نمیرسد). سوره ق، آیه 35.
4) از ناحیه خدا چیزهایی برایشان پیدا میشود که به هیچ وجه نمیتوانستند احتمالش را بدهند.
و مقتضای این وجه عمومیت تغابن است، یعنی بنا بر این وجه باید گفت که: هم کفار در قیامت تغابن دارند و هم مؤمنین، تغابن مؤمنین برای آن است که وقتی آن قرة العینهای در جوار رحمت حق را میبینند، ناراحت میشوند که چرا بیشتر عمل نکردند، و اما کفار تغابنشان برای این است که چرا اصلا عمل نکردند، و وجهی که بین دو طایفه مشترک است، این است که چرا در دنیا آن طور که باید روز قیامت را نشناختند.
ولی این وجه هم مثل وجه قبلی با معنای تغابن نمیسازد، برای اینکه معنای تغابن مغبون کردن یکدیگر است.
البته در این میان وجه سومی هم هست، و آن این است که تغابن را تنها مخصوص گمراهان بدانیم و بگوییم: این دسته دو طایفه هستند که هر یک به دست دیگری مغبون میشوند، یکی طایفه گمراه کننده، دیگری گمراه شونده، طایفه گمراه کننده غابن هستند، زیرا پیروان خود را وادار به دنیاپرستی و ترک آخرت و در نتیجه وادار به گمراهی نموده، آنان را مغبون میسازند، و مغبون هستند، برای اینکه همان پیروان ضعیف، ایشان را با پیروی کورکورانه خود کمک نموده، استکبارشان را بیشتر میکنند، پس هر دو طایفه هم غابناند و هم مغبون.
وجه چهارمی هم هست که طبق آن روایت هم وارد شده، و آن این است که بگوییم تمامی بندگان خدا چه خوب و چه بد در بهشت سهم و منزلی و در دوزخ هم منزلی دارند، بنده اگر اطاعت خدا کند به منزلی که در بهشت برایش فراهم شده داخل میشود، و اگر نافرمانی خدا را بکند، داخل منزلی که در آتش دارد میشود، و روز قیامت منزلهای بهشتی اهل دوزخ را به اهل بهشت میدهند، و منزل دوزخی اهل بهشت را به اهل دوزخ میدهند، پس در قیامت اهل بهشت دوزخیان را مغبون نموده، مؤمنین غابن و کفار مغبون میشوند.
بعضی (1)از مفسرین بعد از ایراد این وجه گفتهاند: تغابن در خود آیه با جمله" وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ... وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ" تفسیر شده، ولی ما آن طور که باید ظهوری در آیه ندیدیم، که چگونه آیه تغابن را تفسیر نموده است (2).م.
و اما جمله" وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ یَعْمَلْ صالِحاً... وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ" از آنجا که در طول این تفسیر مکرر معنا شده، دیگر به معنایش نمیپردازیم.
در صحیح بخاری از ابو هریره از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت آورده که فرمود: هیچ بندهای داخل بهشت نمیشود مگر آنکه منزلی را که در دوزخ دارد میبیند منزلی را که اگر نافرمانی کرده بود بدانجا میرفت، و برای این میبیند تا شکرش بیشتر شود، و هیچ بندهای داخل آتش نمیشود، مگر آنکه آن منزلی که در بهشت دارد، و اگر خوبی میکرد بدانجا منتقل میشد، میبیند تا حسرتش بیشتر شود (1).
مؤلف: در این معنا روایات بسیاری از طرق عامه و خاصه وارد شده که بعضی از آنها در تفسیر اوائل سوره مؤمنون گذشت.
و در تفسیر برهان از ابن بابویه به سند خود از حفص بن غیاث از امام صادق (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: منظور از" یوم التلاق" روزی است که اهل آسمان و زمین به هم بر میخورند، و منظور از" یوم التناد" روزی است که اهل دوزخ اهل بهشت را نداء میکنند که: " أَفِیضُوا عَلَیْنا مِنَ الْماءِ أَوْ مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ- کمی از آن آب و یا از آنچه خدا روزیتان کرده به ما افاضه کنید"، و منظور از" یوم التغابن" روزی است که اهل بهشت اهل آتش را مغبون میکنند، و منظور از" یوم الحسرة" روزی است که مرگ را میآورند و ذبح میکنند، دیگر کسی دچار مرگ نمیشود (2).
مؤلف: و در ذیل آیات اول سوره مورد بحث عدهای از روایات وارد شده که آیات را مربوط به شؤون ولایت دانسته، مانند روایتی که میگوید: منظور از ایمان و کفر ایمان به ولایت و کفر به آن در روز اخذ میثاق است (3)
(4 و 5)نور الثقلین، ج 5، ص 341.
، و روایتی که میگوید: مراد از بینات ائمه هدی (علیه السلام) هستند (4) ، و روایاتی که میگوید: مراد از نور، امام است (5) ، و باید دانست که همه این روایات به باطن آیات نظر دارند، و به هیچ وجه جنبه تفسیر الفاظ آیه را ندارند.ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ وَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (11) وَ أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَإِنَّما عَلی رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبِینُ (12) اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (13) یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْواجِکُمْ وَ أَوْلادِکُمْ عَدُوًّا لَکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (14) إِنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ وَ اللَّهُ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ (15)
فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَ اسْمَعُوا وَ أَطِیعُوا وَ أَنْفِقُوا خَیْراً لِأَنْفُسِکُمْ وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (16) إِنْ تُقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً یُضاعِفْهُ لَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اللَّهُ شَکُورٌ حَلِیمٌ (17) عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (18)
هیچ مصیبتی نمیرسد مگر به اذن خدا و کسی که به خدا ایمان آورد خدا دلش را هدایت میکند و خدا به هر چیزی دانا است (11).
و خدای را اطاعت کنید و رسول را هم در هر فرمانی که میدهد اطاعت کنید که اگر اعراض کنید او مسئول نیست، زیرا به عهده رسول ما بیش از این نیست که پیام مرا به روشنی به شما برساند (12).
اللَّه معبودی است که جز او معبود به حقی نیست و باید مؤمنان تنها بر اللَّه توکل کنند (13).
هان ای کسانی که ایمان آوردید! بعضی از همسران و فرزندان شما دشمن شمایند از آنان بر حذر باشید و اگر عفو کنید و از خطاهایشان بگذرید و بدیهایشان را ندیده بگیرید کاری خدایی کردهاید چون خدای تعالی هم غفور و رحیم است (14).
جز این نیست که اموال و اولاد شما فتنه و مایه آزمایش شمایند و نزد خدا اجری عظیم هست (15).
پس تا آنجا که میتوانید از خدا بترسید و بشنوید و اطاعت کنید و اگر انفاق کنید برای خودتان بهتر است و کسانی که موفق شده باشند از بخل نفسانی خویشتن را حفظ کنند چنین کسانی رستگاراند (16).
اگر به خدا قرضی نیکو بدهید خدا آن را برایتان چند برابر میکند و شما را میآمرزد که خدا شکرگزار و حلیم است (17).
عالم غیب و شهادت و عزیز و حکیم است (18).
در این آیات به بیان غرض سوره شروع نموده است، چون آیاتی که گذشت گفتیم همه جنبه مقدمه و زمینهچینی را دارد، و غرض سوره واداری مردم به انفاق در راه خدا، و صبر در برابر مصائبی است که در خلال مجاهدات در راه او میبینند.
و در میان همه این اغراض اول مساله مصیبتها، و صبر در برابر آنها را ذکر فرموده تا ذهن شنونده برای تاثر از سفارشات بعدی به انفاق آمادهتر و صافتر گردد، و دیگر عذری باقی نماند.
" ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ وَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ" کلمه" مصیبت" به معنای صفت و حالتی است در انسان که در اثر برخورد به هر حادثه به او دست میدهد، چیزی که هست بیشتر در مورد حوادث ناگوار استعمال میشود، حوادثی که با خود ضرر میآورد و کلمه" اذن" به معنای اعلام رخصت و عدم مانع است، و همواره ملازم با آگهی اذن دهنده نسبت به عملی است که اجازه آن را صادر میکند، و اینکه بعضی (1)این کلمه را به معنای علم گرفتهاند صحیح نیست.
پس از آنچه گفته شد چند نکته روشن گردید:
1) مجمع البیان، ج 10، ص 300.
نکته اول اینکه: اذن در آیه اذن لفظی نیست، بلکه اذن تکوینی است، که عبارت است از بکار انداختن اسباب، و یا به عبارت دیگر برداشتن موانعی که سر راه سببی از اسباب است، چون اگر آن مانع را بر ندارد سبب نمیتواند اقتضای خود را در مسبب بکار گیرد، مثلا آتش، اقتضای حرارت و سوزاندن را دارد، و میتواند مثلا پنبه را بسوزاند، ولی به شرطی که رطوبت بین آن و بین پنبه فاصله نباشد، پس برطرف کردن رطوبت از بین پنبه و آتش با علم به اینکه رطوبت مانع است و برطرف کردنش باعث سوختن پنبه است، اذنی است در عملکردن آتش در پنبه و به کرسی نشاندن اقتضایی که در ذات خود دارد، یعنی سوزاندن.
و در عرف عام معمول بود که کلمه" اذن" را مختص به مواردی میدانستند که ماذون له (کسی که دیگری به او اذن داده) از عقلا باشد. چون عامه، معنای اعلام را در مفهوم اذن شرط میدانستند، مثلا میگفتند: " من به فلانی اذن دادم که چنین و چنان کند" و هرگز نمیگفتند: " من به آتش اذن دادم که پنبه را بسوزاند"، چون فکر میکردند آتش شعور ندارد، و نمیشود چیزی را به آن اعلام نمود، و نیز نمیگفتند: " من به اسب اجازه دادم بدود".
ولی قرآن کریم در این موارد نیز استعمال کرده، در مورد عقلا فرموده: " وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ" (1)، و در مورد غیر عقلا فرموده: " وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ" (2)و بعید نیست این تعمیم بر این اساس باشد که قرآن کریم علم و ادراک را مختص ذوی العقول نمیداند، بلکه چنین افاده میکند که علم و ادراک در تمامی موجودات جریان دارد، هم چنان که در تفسیر آیه شریفه" قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ" گفته شد (3).
و به هر حال عمل از هیچ عامل و اثر از هیچ مؤثری بدون اذن خدای سبحان تمام نمیشود، پس هر سببی را که فرض کنی موانعی دارد که نمیگذارد در مسبب خود اثر کند، و اذن خدای تعالی به عمل کردن آن همین است که آن موانع را بردارد، و هر سببی را فرض کنی که در سببیت تمام باشد، یعنی هیچ مانعی جلوگیر عملش نباشد، باز عملکردش به اذن خدا است و اذن خدا در آن این است که مانعی بر سر راهش نگذاشته باشد، پس تاثیر چنین سببی هم ملازم با اذن خدا است، در نتیجه هیچ سببی بدون اذن او در مسبب خود اثر نمیگذارد.
نکته دوم اینکه: مصائب عبارت است از حوادثی که آدمی با آن مواجه بشود، و در آدمی آثار سوء و ناخوشایندی بجای گذارد، و اینکه این گونه حوادث مانند حوادث خوب به اذن خدا میرسد، برای اینکه اذن خدای تعالی تمامی مؤثرها را فرا گرفته، هر اثری به اذن او از مؤثرش صادر میشود.
نکته سوم اینکه: این اذن، اذن تشریعی و لفظی یعنی حکم به جواز نیست، بلکه اذنی است تکوینی، پس اصابه مصیبت همواره با اذن خدا واقع میشود، هر چند که این مصیبت ظلمی باشد که از ظالمی به مظلومی برسد، و هر چند که ظلم از نظر تشریع ممنوع است، و شرع به آن اذن نداده است.
و به همین جهت است که بعضی از مصائب را نباید تحمل کرد، و صبر در برابر آنها جائز نیست، بلکه واجب است آدمی در برابرش تا بتواند مقاومت کند، مثل ظلمهایی که به عرض و ناموس آدمی و یا جان آدمی متوجه میشود.
و از اینجا روشن میشود که آن مصائب که قرآن مردم را به صبر در برابرش خوانده، مصائبی نیست که دستور مقاومت در برابرش را داده و از تحمل آن نهی فرموده، بلکه مصائبی است که خود انسان در آن اختیاری ندارد، نظیر مصائب عمومی عالمی، از قبیل مرگ و میرها و بیماریها، و اما مصائبی که اختیار انسانها در آن مدخلیت دارد، از قبیل ظلمهایی که به نحوی با اختیار سر و کار دارد، در صورتی که به عرض و ناموس و جان آدمی متوجه شود، باید به مقدار توانایی در دفع آن کوشید.
" وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ"- از ظاهر سیاق بر میآید که جمله" ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ" میخواهد بفرماید: خدای تعالی به حوادثی که برای انسان ناخوشآیند و مکروه است، هم علم دارد و هم مشیت، پس هیچ یک از این حوادث به آدمی نمیرسد، مگر بعد از علم خدا و مشیت او، پس هیچ سببی از اسباب طبیعی عالمی مستقل در تاثیر نیست، چون هر سببی که فرض کنی جزو نظام خلقت است که غیر از خالقش ربی ندارد، و هیچ حادثه و واقعهای رخ نمیدهد مگر به علم و مشیت ربش، آنچه او بخواهد برسد ممکن نیست نرسد، و آنچه او نخواهد برسد ممکن نیست برسد.
و این حقیقتی است که قرآن کریم آن را به لسانی دیگر بیان نموده و فرموده: " ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی أَنْفُسِکُمْ إِلَّا فِی کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ" (1)..]
1) هیچ مصیبتی در زمین و در خود شما نمیرسد، مگر آنکه قبل از آنکه حتمیاش کنیم در کتابی بوده، و این بر خدا آسان است. سوره حدید، آیه 22. [.....]
پس خدای سبحان که رب العالمین است لازمه ربوبیت عامهاش این است که او به تنهایی مالک هر چیز باشد، و مالک حقیقی دیگری غیر او نباشد، و نظام جاری در عالم هستی مجموعی از انحای تصرفات او در خلقش میباشد، پس هیچ متحرکی و هیچ چیز ساکنی بدون اذن او حرکت و سکون ندارد، و هیچ صاحب فعلی و هیچ قابل فعلی جز با سابقه علم و مشیت او فاعلیت و قابلیت ندارد، و علم و مشیت او خطاء نمیکند، و قضایش ردخور ندارد.
پس اعتقاد به اینکه خدای تعالی اللَّه یگانه است، اعتقادات مذکور را به دنبال دارد، و انسان را به آن حقایق رهنمون شده، قلب را آرامش میبخشد، به طوری که دیگر دچار اضطراب نمیشود، چون میداند اسباب ظاهری مستقل در پدید آوردن آن حوادث نیستند، زمام همه آنها به دست خدای حکیم است، که بدون مصلحت هیچ حادثه ناگواری پدید نمیآورد، و همین است معنای جمله" وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ".
ولی بعضی (1) از مفسرین گفتهاند: معنای آن این است که هر کس به توحید خدا ایمان آورد و در برابر دستوراتش صبر کند، خدای تعالی قلبش را به گفتن" إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ" هدایت میکند. ولی این وجه درست نیست، برای اینکه صبر را در معنای ایمان اخذ کرده.
بعضی (2) دیگر گفتهاند: معنایش این است که هر کس به خدا ایمان آورد، خدا قلبش را به سوی آنچه که باید بکند هدایت میکند، در نتیجه در موارد ابتلا به گرفتاریها صبر میکند، و در موارد عطایا شکر میکند، و اگر ستمی به او برود طرف را میبخشد. و این وجه قریب به همان معنایی است که ما برای جمله کردیم.
" وَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ"- این جمله تاکید استثنای گذشته است، ممکن هم هست اشاره باشد به آنچه آیه سوره حدید افاده میکرد، و میفرمود: " ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی أَنْفُسِکُمْ إِلَّا فِی کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها" (1).
" وَ أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَإِنَّما عَلی رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبِینُ" از ظاهر اینکه کلمه" اطیعوا" را دو بار آورد، و نفرمود: " اطیعوا اللَّه و الرسول"، بر میآید که منظور از اطاعت خدا با اطاعت رسول دو چیز است، و با هم اختلاف دارند، و از
1) سوره حدید، آیه 22.
این میفهمیم که مراد از" اطاعت خدا" منقاد شدن برای او است، در آنچه از شرایع دین که تشریع کرده، و پذیرفتن آن بدون چون و چرا است، و مراد از" اطاعت رسول" انقیاد و امتثال دستوراتی است که او به حسب ولایتی که بر امت دارد میدهد، ولایتی که خدا به او داده است.
و کلمه" تولی" در جمله" فَإِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَإِنَّما عَلی رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبِینُ"، به معنای اعراض، و کلمه" بلاغ" به معنای تبلیغ است.
و معنای جمله این است: که اگر شما از اطاعت خدا در آنچه از دین تشریع کرده، و یا از اطاعت رسول بدان جهت که ولی امر شما است در آنچه به شما دستور میدهد اعراض کنید، رسول ما نمیتواند شما را مجبور بر اطاعت کند، برای اینکه او مامور به این رفتار نشده بلکه تنها مامور شده که رسالت خدا را به شما برساند، که رسانید.
از اینجا روشن میشود که آنچه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) زاید بر احکام و شرایع قرآن دستور داده، چه اوامرش و چه نواهیش، رسالت خدای تعالی است، و در حقیقت اوامر و نواهی خدا را رسانده، و اطاعت مردم در آن اوامر و نواهی نیز مانند اطاعت اوامر و نواهی قرآن اطاعت خدا است، هم چنان که اطلاق آیه زیر نیز بر این معنا دلالت میکند، چون میفرماید: " وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ" (1)، و ظاهرش این است که اطاعت رسول در آنچه امر و یا نهی میکند، به طور مطلق لازم است، چون آن جناب در آن اوامر و نواهی ماذون به اذن خدا، و اذن خدا در اطاعت رسول مستلزم علم و مشیت خدا به اطاعت اوست، و وقتی اطاعت اوامر و نواهی او را اراده کرده باشد، قهرا خود آن أوامر و نواهی را هم اراده کرده است، پس معلوم میشود امر و نهی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از مصادیق أمر و نهی خود خدا است، هر چند که در مورد غیر أحکام و شرایعی باشد که خود خدا جعل کرده است.
و به خاطر همین که گفتیم برگشت اطاعت رسول به اطاعت خدای تعالی است، در آیه شریفه از غیبت به خطاب التفات شده با اینکه قبلا خدا را غایب فرض کرده، فرموده بود:
" خدا را اطاعت کنید" دنبالش خدا را متکلم به حساب آورده، میفرماید: " رسول ما"، تا بفهماند گفتهها و دستورات رسول هم دستورات ما است، و مع ذلک در ضمن سخن تهدیدی هم کرده باشد، و به طور اشاره فهمانده باشد که نافرمانی او نافرمانی ما است.
1) سوره نساء، آیه 64.
اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ"
این آیه در مقام بیان علت وجوب اطاعت خداست، و علت اینکه چرا اطاعت رسول از مصادیق اطاعت خداست. توضیح اینکه اطاعت که عبارت است از گردن نهادن در برابر اوامر و نواهی مولی، خود یکی از شؤون عبودیت و بردگی برای مولی است، زیرا اگر مولی بردهای را مالک میشود، هیچ منظوری ندارد جز اینکه مالک اراده و عمل برده باشد، به طوری که بردهاش اراده نکند مگر آنچه را که مولی اراده میکند و هیچ عملی را انجام ندهد مگر آنچه را که مولایش از او بخواهد انجام دهد، پس طاعت مولی نحوهای از عبودیت عبد است، هم چنان که در آیه زیر هم بدان اشاره نموده میفرماید: " أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ" (1)با اینکه هیچ کس شیطان را به عنوان خدایی نپرستیده، پس منظور از پرستش شیطان همان اطاعت کردن اوست.
پس معلوم شد اطاعت کردن یک مطیع از مطاع خود عبادت آن مطاع است، و چون به جز خدای عز و جل معبودی نیست، پس طاعتی جز برای خدا، و یا هر کسی که خدا اطاعتش را واجب کرده باشد صحیح نیست. در نتیجه معنای آیه مورد بحث چنین میشود: خدای سبحان را اطاعت کنید، زیرا به جز معبود کسی نباید اطاعت شود، و معبود به حق هم به جز خدا کسی نیست، پس بر شما واجب است که او را عبادت کنید، و با اطاعت غیر او آن غیر را که یا شیطان است یا هوای نفس شریک خدا نسازید. و به این بیان روشن شد که چگونه جمله مورد بحث در مقام تعلیل است.
با آنچه که تا اینجا گفتیم وجه و نکته اینکه چرا نفرمود: " لا رب غیره"، و خصوص الوهیت را انتخاب نمود نیز روشن میشود.
" وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ"- این جمله معنای جمله قبلی را که میفرمود: " اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ" تاکید میکند. توضیح اینکه" توکیل" که با" توکل" از یک ماده مشتقند، به معنای آن است که انسان شخص غیر خودش را قائم مقام خود کند تا او امور انسان را اداره نماید، و لازمه این وکیلگیری این است که اراده وکیل قائم مقام اراده موکل، و فعل او فعل این باشد، و این به وجهی با معنای اطاعت منطبق است، چون مطیع هم اراده و عمل خود را تابع اراده و عمل مطاع میداند، و اراده مطاع قائم مقام اراده مطیع، و عمل مطیع متعلق اراده
1) ای فرزندان آدم! آیا با شما عهد نکردم که زنهار، شیطان را عبادت مکنید؟. سوره یس، آیه 60.
مطاع میشود، گویی عمل از خود مطاع صادر شده، و بنا بر این، اطاعت به وجهی به توکیل برگشت میکند، و توکیل به وجهی اطاعت است.
پس اطاعت بنده از پروردگار خود این است که اراده خود را تابع اراده پروردگارش کند، و عملی هم که میکند همین جنبه را داشته باشد. و به عبارتی دیگر بنده اراده خود را و آنچه را که متعلق اراده او است همه را فدای اراده و عمل پروردگارش نموده، و چنین ایثاری در راه او بکند.
پس اطاعت خدای تعالی در آنچه برای بندگانش تشریع کرده، و در متعلقات آن، خود نوعی از توکل بر خدا است، و چون اطاعت خدا برای هر خداشناس و مؤمن به خدا واجب است، پس توکل بر او نیز بر مؤمنین لازم است، و مؤمنین هم باید بر او توکل کنند و هم اطاعتش را گردن نهند، و اما کسی که او را نمیشناسد، و به او ایمان ندارد، اطاعت هم ندارد.
پس از آنچه گذشت روشن شد که ایمان و عمل صالح نوعی از توکل بر خدا است.
" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْواجِکُمْ وَ أَوْلادِکُمْ عَدُوًّا لَکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ..."
کلمه" من" در جمله" من ازواجکم" تبعیضی است، و معنای" بعضی از همسران شما" را میدهد، و سیاق خطاب به تعبیر" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا" و نیز وابسته کردن دشمنی همسران را به مؤمنین مجموعا علت حکم را میرساند و میفهماند که بعضی از همسران مؤمنین که با آنان دشمنی میورزند بدان علت میورزند که شوهرانشان ایمان دارند، و عداوت به خاطر ایمان جز این نمیتواند علت داشته باشد که این زنان بیایمان میخواهند شوهران خود را از اصل ایمان، و یا از اعمال صالحهای که مقتضای ایمان است، از قبیل انفاق در راه خدا و هجرت از دار الکفر، برگردانند و منصرف کنند، و شوهران زیر بار نمیروند، قهرا زنان با آنان دشمنی میکنند، و یا میخواهند کفر و معصیتهای بزرگ از قبیل بخل و خودداری از انفاق در راه خدا را بر آنان تحمیل کنند، چون دوست میدارند شوهران بجای علاقهمندی به راه خدا و پیشرفت دین خدا و مواسات با بندگان خدا، به اولاد و همسران خود علاقهمند باشند، و برای تامین آسایش آنان به دزدی و غصب مال مردم دست بزنند.
پس خدای سبحان بعضی از فرزندان و همسران را دشمن مؤمنین شمرده، البته دشمن ایمان ایشان، و از این جهت که دشمن ایمان ایشانند شوهران و پدران را وادار میکنند دست از ایمان به خدا بردارند، و پارهای اعمال صالحه را انجام ندهند، و یا بعضی از گناهان کبیره و مهلکه را مرتکب شوند، و چه بسا مؤمنین در بعضی از خواستههای زن و فرزند به خاطر محبتی
که به آنان دارند اطاعتشان بکنند، و لذا در آیه شریفه میفرماید: از این گونه زنان و فرزندان حذر کنید، و رضای آنها را مقدم بر رضای خدا نگیرید.
" وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ"- راغب در مفردات میگوید کلمه" عفو" به معنای قصد برای گرفتن چیزی است، مثلا وقتی گفته میشود: " عفاه"، و یا" اعتفاه"، معنایش این است که: قصد فلان چیز را کرد، در حالی که آنچه را نزد خود داشت، به دست گرفته بود- تا آنجا که میگوید- و چون گفته شود: " عفوت عنه" معنایش این است که من گناه او را زایل کردم و از او چشم پوشیدم (1). آن گاه میگوید: و کلمه" صفح" به معنای ترک ملامت است، و فرقش با عفو این است که از عفو بلیغتر است، و به همین جهت خدای تعالی در یک جمله هر دو را ذکر کرده و فرموده: " فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّی یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ"، چون گاهی میشود که انسان عفو میکند، ولی صفح نمیکند (2). و سپس گفته: و کلمه" مغفرت" که از ماده" غفر" است، به معنای آن است که جامهای در تن کسی بپوشانی که تن او را از آلودگی نگه بدارد، و از همین باب است که میبینی یکی به دیگری میگوید" اغفر ثوبک فی الوعاء" یعنی جامهات را در خم رنگ بینداز و آن را رنگ کن تا چرکتاب شود، و دیرتر چرک را نشان دهد و غفران و مغفرت از ناحیه خدای تعالی به این است که بنده را از اینکه عذاب به او برسد حفظ فرماید و در قرآن فرموده: " غُفْرانَکَ رَبَّنا"، و" مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ"، و" وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ" (3).
پس سه جمله" تَعْفُوا"، وَ" تَصْفَحُوا" وَ" تَغْفِرُوا" میخواهند مؤمنین را تشویق کنند به اینکه اگر زن و فرزندانشان آثار دشمنی مذکور را از خود بروز دادند، صرفنظر کنند، و در عین حال بر حذر باشند که فریب آنان را نخورند.
" فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ"- اگر منظور از مغفرت و رحمت مغفرت و رحمت خاصه الهی باشد آن مغفرت و رحمتی که تنها به مؤمنین میرسد به همانهایی که در آیه مورد بحث مخاطب به خطابهای" تعفوا" و" تصفحوا" و" تغفروا" هستند و معنا این باشد که اگر شما مؤمنین از خطا و دشمنی زنان و فرزندان خود چشمپوشی کنید، خدای تعالی هم با شما به مغفرت و رحمت خود معامله میکند، در این صورت جمله مورد بحث وعده جمیلی به مؤمنین است در برابر رفتار صالحی که کردهاند، هم چنان که در آیه زیر همین وعده را به مؤمنین صاحب عفو و صفح داده".
میفرماید: " وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ" (1).
و اگر منظور مغفرت و رحمت عام الهی باشد، بدون اینکه مقید به مورد خطاب باشد، در این صورت دیگر جمله مورد بحث وعده نخواهد بود، بلکه میخواهد بفرماید: اگر مؤمنین چنین کنند خود را به صفات خدا متصف و به اخلاق خدایی متخلق کردهاند، چون خدا هم غفور و رحیم است.
ِنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ وَ اللَّهُ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ"
کلمه" فتنه" به معنای گرفتاریهایی است که جنبه آزمایش دارد، و آزمایش بودن اموال و فرزندان به خاطر این است که این دو نعمت دنیوی از زینتهای جذاب زندگی دنیا است، نفس آدمی به سوی آن دو آن چنان جذب میشود که از نظر اهمیت همپایه آخرت و اطاعت پروردگارش قرار داده، رسما در سر دو راهی قرار میگیرد، و بلکه جانب آن دو را میچرباند، و از آخرت غافل میشود، هم چنان که در جای دیگر فرمود: " الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیاةِ الدُّنْیا" (2).
و تعبیر آیه مورد بحث کنایه از نهی است، میخواهد از غفلت از خدا به وسیله مال و اولاد نهی کند، و بفرماید: با شیفتگی در برابر مال و اولاد جانب خدا را رها نکنید، با اینکه نزد او اجری عظیم هست.
" فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ..."
یعنی به مقدار استطاعتی که دارید از خدا پروا کنید- چون سیاق جمله سیاق دعوت و تشویق به اطاعت خدا و انفاق و مجاهده در راه او است- و جمله مورد بحث به خاطر حرف" فاء" تفریع شده بر جملهِنَّما أَمْوالُکُمْ..."
در نتیجه معنای آن چنین میشود که: به مقدار استطاعتتان از خدا بترسید و از ذرهای از آن مقدار را از تقوا و ترس خدا کوتاه نیایید. در نتیجه آیه شریفه همان مطلبی را میرساند که آیه شریفه" اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ" (3)در مقام افاده آن است نه اینکه بخواهد بفرماید هر چه توانستید رعایت تقوی را بکنید و هر مقدار که نتوانستید تقوی را رها کنید چون خدای تعالی به حکم آیه" وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ" (4)به بیش از مقدار طاقت از
1) آنها باید عفو کنند و صرفنظر نمایند، آیا دوست نمیدارید خداوند شما را ببخشد؟. سوره نور، آیه 22.
2) مال و فرزندان زینتی برای زندگی دنیا هستند. سوره کهف، آیه 46.
3) آن چنان که حق تقوی و پرهیزکاری است از خدا بترسید. سوره آل عمران، آیه 102.
4) (پروردگارا) مجازاتهایی که طاقت تحمل آن را نداریم بر ما مقرر مدار. سوره بقره، آیه 286.
از ما نخواسته آری هر چند این معنا در جای خود صحیح است، لیکن آیه مورد بحث ناظر به آن نیست. از آنچه گذشت دو نکته روشن گردید.
نکته اول اینکه: میان آیه" فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ" و آیه" اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ" هیچ منافاتی نیست، و اختلافی که بین آن دو هست چیزی نظیر اختلاف به مقدار و کیفیت است، در جمله اولی دستور میدهد تقوای شما همه مواردی را که در سعه و قدرت شما است فرا بگیرد، و در دومی دستور میدهد تقوای شما در همه موارد متصف به حقیقت باشد، تقوای صوری و ظاهری نباشد، اولی راجع به کمیت و مقدار تقوا است، دومی مربوط به کیفیت آن است.
نکته دوم اینکه: سخن بعضی (1)از مفسرین که گفتهاند: جمله" فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ" ناسخ جمله" اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ" است، سخن درستی نیست، و فسادش روشن گردید.
" وَ اسْمَعُوا وَ أَطِیعُوا وَ أَنْفِقُوا خَیْراً لِأَنْفُسِکُمْ"- این قسمت از آیه جمله" فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ" را تاکید میکند، و کلمه" سمع" به معنای استجابت و قبول پیشنهاد و دعوت است، که مربوط به مقام التزام قلبی است، به خلاف طاعت که انقیاد در مقام عمل است، و کلمه" انفاق" به معنای بذل مال در راه خدا است (نه هر بذلی دیگر)، و کلمه" خیرا" اگر منصوب آمده به گفته صاحب کشاف (2)به خاطر عاملی است که حذف شده، و تقدیر آن" و انفقوا و امنوا خیرا لانفسکم- انفاق کنید و ایمان آورید به چیزی که برای خودتان خیر است" میباشد. احتمال هم دارد کلمه" انفقوا" در عین دلالت بر انفاق، متضمن معنای" قدموا" و یا نظیر آن هم باشد، و معنا چنین باشد" وَ أَنْفِقُوا خَیْراً لِأَنْفُسِکُمْ- انفاق کنید و با انفاق خیری را برای خود از پیش بفرستید" که در عبارت داخل گیومه کلمه" انفاق" متضمن معنای" از پیش بفرستید" شده، شما میتوانید چیز دیگری را فرض کنید که مقام آیه بر آن دلالت کند.
و اگر فرمود: " لانفسکم" و نفرمود: " لکم"، برای این بود که مؤمنین را بیشتر خوشدل سازد، و بفهماند اگر انفاق کنید خیرش مال شما است، و به جز خود شما کسی از آن بهرهمند نمیشود، چون انفاق دست و دل شما را باز میکند، و در هنگام رفع نیازهای جامعه خود
دست و دلتان نمیلرزد (1).
" وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ"- تفسیر این جمله در تفسیر سوره حشر گذشت.
" إِنْ تُقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً یُضاعِفْهُ لَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اللَّهُ شَکُورٌ حَلِیمٌ" منظور از" اقراض خدای تعالی" انفاق در راه خدا است، و اگر این عمل را قرض دادن به خدا، و آن مال انفاق شده را قرض حسن خوانده، به این منظور بوده که مسلمین را به انفاق ترغیب کرده باشد.
جمله" یُضاعِفْهُ لَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ" اشاره است به حسن جزایی که خدای تعالی در دنیا و آخرت به انفاقگران میدهد، و اسمهای" شکور"،" حلیم"،" عالم غیب و شهادت"،" عزیز" و" حکیم" پنج نام از اسمای حسنای الهی هستند، که شرحش و وجه مناسبتش با سمع و طاعت و انفاق که در آیه بدان سفارش شده است روشن است.
در تفسیر قمی در روایت ابی الجارود از امام باقر (علیه السلام) روایت شده که در ذیل آیه" إِنَّ مِنْ أَزْواجِکُمْ وَ أَوْلادِکُمْ عَدُوًّا لَکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ" فرموده: این آیه راجع به مسلمانانی است که وقتی میخواستند از وطن کافرنشین خود به دار هجرت مهاجرت کنند، زن و فرزندشان دست به دامنشان انداخته، از رفتن بازشان میداشتند، و میگفتند: تو را به خدا سوگند میدهیم که از ما دست بر مدار که بعد از رفتنت از بین خواهیم رفت، بعضی از مسلمانان تسلیم خواسته زن و فرزند خود میشدند، و در دار الکفر میماندند، و آیه شریفه آنان را از چنین زن و فرزندانی بر حذر داشته، از اطاعت آنان نهی میفرماید، بعضی دیگر از مسلمانان تسلیم نمیشدند، و راه خدا را پیش گرفته از زن و فرزند دست بر میداشتند، و میگفتند: به خدا سوگند اگر شما با من هجرت نکنید، و خدای تعالی روزی بین من و شما در دار الهجرة جمع کرد، دیگر کاری به کارتان نخواهم داشت، و تا ابد سودی به شما نخواهم رساند (2).
ولی خدای تعالی دستور داد بعد از آنکه در دار هجرت به زن و فرزند خود رسیدند از سوگند خود صرفنظر نموده، به بهترین وجهی با آنان برخورد نمایند، و صله رحم را رعایت کنند.
" وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ".
مؤلف: این معنا در الدر المنثور هم از عدهای از صاحبان کتب حدیث از ابن عباس روایت شده (1).
و در الدر المنثور است که ابن مردویه از عبادة بن صامت و عبد اللَّه بن ابی أوفی، از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل کردهاند که در تفسیر جملهِنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ"
فرمودهاند: برای هر امتی، فتنهای است، و فتنه امت من که به وسیله آن آزمایش میشوند مال است (2).
مؤلف:نظیر این روایت را نیز از ابن مردویه از کعب بن عیاض از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل کرده (3).
و باز در همان کتاب است که ابن ابی شیبه، احمد، ابو داوود، ترمذی، نسایی، ابن ماجه، حاکم و ابن مردویه، همگی از برید روایت کردهاند که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مشغول خطابه بود که حسن و حسین با پیراهنی قرمز وارد شدند، و (به طرف آن جناب) میرفتند و میافتادند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از منبر پایین آمد و هر دو را بغل کرد یکی را به این طرف و یکی را به آن طرف و به منبر بالا رفت، و سپس فرمود:
خدای تعالی درست فرموده: ِنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ"
، من وقتی چشمم به این دو پسر افتاد که میآیند و میافتند، نتوانستم طاقت بیاورم، و کلامم را قطع نکنم، بناچار برای گرفتن آن دو پایین آمدم (4).
مؤلف: این روایت بیاشکال نیست، برای اینکه درست است که اموال و اولاد فتنه است، اما نه حتی برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، که سید انبیا و سرآمد مخلصین و معصوم و مؤید به روح القدس است.
روایت دیگری هست که لحنش از این هم شنیعتر است، و آن روایتی است که باز الدر المنثور از ابن مردویه، از عبد اللَّه عمر، نقل کرده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حالی که داشت بالای منبر برای مردم ایراد خطبه میکرد چشمش به حسین بن علی افتاد که داشت میآمد، پا بر دامن خود نهاد و افتاد و گریه کرد، ناگزیر رسول خدا
(صلی الله علیه و آله) از منبر پایین آمد، مردم وقتی چنین دیدند، دویدند و حسین را برداشتند، و او را دست به دست گردانیده تا به رسول خدا رساندند، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن گاه فرمود: خدا شیطان را بکشد که فرزند چه فتنهای است، به آن خدایی که جانم به دست اوست، من متوجه نشدم که از منبر پایین آمدهام (1).
نظیر این روایت در شناعت لحن روایتی است که از ابن منذر، از یحیی بن ابی کثیر نقل شده که گفت: وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) صدای گریه حسن و حسین را شنید، فرمود: اولاد فتنه است، برای اینکه گریه این دو کودک آن چنان مرا بیخود کرد که برخاستم در حالی که عقل از من سلب شده بود (2). بنا بر این یا باید این روایات را طرد نموده قبولش نکرد، و یا آنکه تاویل و توجیهش کرد.
و در تفسیر برهان از ابن شهرآشوب از تفسیر وکیع روایت شده که گفت: سفیان بن مره همدانی از عبد خیر برایمان نقل کرد که گفته بود، من از علی بن ابی طالب از این کلام خدای تعالی پرسیدم که میفرماید: " اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ"، فرمود: به خدا سوگند غیر از اهل بیت کسی به این دستور عمل نکرده، این ماییم که همواره به یاد خداییم، و هرگز فراموشش نمیکنیم، و ماییم که شکرش را به جای آورده، هرگز کفرانش نمیکنیم، و ماییم که او را اطاعت نموده، هرگز نافرمانیش نکردهایم.
و چون این آیه نازل شد اصحاب گفتند ما توانایی چنین تقوایی را نداریم، خدای تعالی آیه" فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ" را نازل فرمود، (تا آخر حدیث) (3).
و در تفسیر قمی آمده که پدرم از فضل بن ابی مره برایم حدیث کرد که: من امام صادق (علیه السلام) را دیدم که از اول شب تا صبح طواف میکرد و میگفت: بار الها مرا از شر بخل نفسم نگه بدار. عرضه داشتم: فدایت شوم من امشب از شما به غیر از این دعا را نشنیدم. فرمود: چه بلایی بالاتر از بخل نفس سراغ داری؟ خدای تعالی میفرماید: " وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ" (4).
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ رَبَّکُمْ لا تُخْرِجُوهُنَّ مِنْ بُیُوتِهِنَّ وَ لا یَخْرُجْنَ إِلاَّ أَنْ یَأْتِینَ بِفاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ وَ تِلْکَ حُدُودُ اللَّهِ وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ لا تَدْرِی لَعَلَّ اللَّهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ أَمْراً (1) فَإِذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ أَشْهِدُوا ذَوَیْ عَدْلٍ مِنْکُمْ وَ أَقِیمُوا الشَّهادَةَ لِلَّهِ ذلِکُمْ یُوعَظُ بِهِ مَنْ کانَ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً (2) وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْراً (3) وَ اللاَّئِی یَئِسْنَ مِنَ الْمَحِیضِ مِنْ نِسائِکُمْ إِنِ ارْتَبْتُمْ فَعِدَّتُهُنَّ ثَلاثَةُ أَشْهُرٍ وَ اللاَّئِی لَمْ یَحِضْنَ وَ أُولاتُ الْأَحْمالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مِنْ أَمْرِهِ یُسْراً (4)
ذلِکَ أَمْرُ اللَّهِ أَنْزَلَهُ إِلَیْکُمْ وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یُکَفِّرْ عَنْهُ سَیِّئاتِهِ وَ یُعْظِمْ لَهُ أَجْراً (5) أَسْکِنُوهُنَّ مِنْ حَیْثُ سَکَنْتُمْ مِنْ وُجْدِکُمْ وَ لا تُضآرُّوهُنَّ لِتُضَیِّقُوا عَلَیْهِنَّ وَ إِنْ کُنَّ أُولاتِ حَمْلٍ فَأَنْفِقُوا عَلَیْهِنَّ حَتَّی یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ فَإِنْ أَرْضَعْنَ لَکُمْ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَ أْتَمِرُوا بَیْنَکُمْ بِمَعْرُوفٍ وَ إِنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْری (6) لِیُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنْفِقْ مِمَّا آتاهُ اللَّهُ لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ ما آتاها سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً (7)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر.
ای نبی اسلام! تو و امتت وقتی زنان را طلاق میدهید در زمان عده طلاق دهید (زمانی که از عادت ماهانه پاک شده و با همسرشان نزدیکی نکرده باشند) و حساب عده را نگه دارید و از خدا، پروردگارتان بترسید، آنان را از خانههایشان بیرون مکنید خودشان هم بیرون نشوند مگر اینکه گناهی علنی مرتکب شوند که در این صورت میتوانید بیرونشان کنید. و اینها همه حدود خدا است و کسی که از حدود خدا تجاوز کند به نفس خود ستم کرده تو چه میدانی شاید خدا بعد از طلاق و قبل از سر آمدن عده حادثهای پدید آورد و شوهر به همسرش برگردد (1).
پس وقتی به اواخر عده رسیدند یا این است که به خوبی و خوشی آنان را نگاه میدارید و یا به خوبی و خوشی از آنان جدا میشوید و در هر حال دو نفر از مردم خود را که معروف به عدالت باشند شاهد بگیرید و شاهد هم برای خدا اقامه شهادت کند، اینها که به شما گفته شد اندرزهایی است که افرادی از آن موعظه میشوند که به خدا و روز جزا ایمان دارند و کسی که از خدا بترسد خدا برایش راه نجاتی از گرفتاریها قرار میدهد (2).
و از مسیری که خود او هم احتمالش را ندهد رزقش میدهد و کسی که بر خدا توکل کند خدا همه کارهاش میشود که خدا دستور خود را به انجام میرساند و خدا برای هر چیزی اندازهای قرار داده (3).
و از زنان شما آن زنانی که حیض نمیبینند اگر به شک افتادید که از پیری است و یا به خاطر عارضهای است که عده طلاقشان سه ماه است. و همچنین آنهایی که از اول حیض ندیدند. و اما زنان آبستن عده طلاقشان این است که فرزند خود را بزایند. و هر کس از خدا بترسد خدا امور دنیا و آخرتش را آسان میسازد (4).
این امر خدا است که خدا آن را به سویتان نازل کرده و کسی که از خدا بترسد خدا گناهانش را تکفیر و اجرش را عظیم میکند (5).
زنان طلاقی خود را در همان منزلی که بر حسب توانایی خود مینشینید سکنی دهید و به ایشان به منظور تنگنا نهادن ضرر نرسانید و اگر دارای حملند نفقهشان را بدهید تا حمل خود را بزایند حال اگر بچه شما را شیر دادند اجرتشان را بدهید و با یکدیگر به خوبی و خوشی مشورت کنید و اگر در باره اجرت سخت گیری کردید زنی دیگر آن کودک را شیر دهد (6).
و باید مرد توانگر بقدر توانگریش و مرد فقیر بقدر تواناییش و خلاصه هر کس از آنچه خدایش داده انفاق کند که خدا هیچ کس را تکلیف نمیکند مگر به مقدار قدرتی که به او داده و خدا بعد از هر سختی گشایشی قرار میدهد (7).
این سوره مشتمل بر بیان کلیاتی از احکام طلاق است، و به دنبال آن مقداری اندرز و تهدید و بشارت، و این سوره به شهادت سیاقش در مدینه نازل شده.
" یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ..."
در آغاز سوره نخست خطاب را متوجه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) میکند، چون او است که به سوی امت فرستاده شده و پیشوای امت است، پس میشود مطالب مربوط به همه امت را به شخص او خطاب کرد، و این گونه خطابها در استعمال شایع است، خطابی است مخصوص بزرگ قوم، و مقدم بر همه آنان، ولی منظور عموم پیروان و زیردستان او است، پس دیگر وجه و دلیلی ندارد که مثل بعضی از مفسرین بگوییم تقدیر آیه" یا ایها النبی قل لامتک اذا طلقتم النساء" است، یعنی ای پیامبر به امتت بگو که وقتی زنان را طلاق دادید چنین و چنان کنید.
و معنای اینکه فرموده: " و چون زنان را طلاق دادید با عده طلاق دهید" این است که چون خواستید طلاق بدهید و نزدیک شد این کار را انجام دهید چنین و چنان کنید، چون معنا ندارد که بعد از طلاق دادن دوباره طلاق دهند، پس در حقیقت این تعبیر نظیر تعبیر در آیه زیر است که میفرماید: " إِذا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا" (1)، یعنی چون خواستید به نماز بایستید چنین کنید.
و" عده" عبارت از این است که زن در آن مدت از ازدواج جدید، خودداری کند، تا آن مدت که شرع معین کرده تمام شود، و مراد از" طلاق دادن برای عده" طلاق دادن برای زمان عده است، به طوری که زمان عده را از روز وقوع طلاق حساب کنند، و این بدین صورت میشود که طلاق در طهری واقع شود که در آن طهر عمل جنسی انجام نشده باشد، از آن تاریخ حساب عده را نگه میدارد تا سه بار حیض دیدن و پاک شدن، که بعد از آن میتواند شوهر کند.
" وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ"- یعنی عدد حیضها و پاک شدنها را که معیار عده است بشمارید و
1) و چون به نماز ایستادید دست و صورت خود را بشویید. سوره مائده، آیه 6.
حسابش را داشته باشید. و منظور از این دستور نگه داری زن است، چون زن در این مدت حق نفقه و سکنی را دارد، و همسرش باید مخارجش را بدهد، و نمیتواند از خانه بیرونش کند، البته حقی هم شوهر به او دارد، و آن این است که میتواند به طلاق خود رجوع نموده، زندگی با او را از سر گیرد.
" وَ اتَّقُوا اللَّهَ رَبَّکُمْ لا تُخْرِجُوهُنَّ مِنْ بُیُوتِهِنَّ"- ظاهر سیاق این است که جمله" بیرونشان نکنید"، بدل باشد از جمله" از خدا پروردگارتان بترسید" و خاصیت این بدل آوردن تاکید نهی در جمله" بیرونشان نکنید" است، و منظور از" من بیوتهن- از خانههایشان" همان خانههایی است که زنان قبل از طلاق در آن سکنی داشتند، و به همین جهت فرموده: " خانههایشان" با اینکه خانه مال شوهر است.
و جمله" وَ لا یَخْرُجْنَ" نهی از بیرون رفتن خود زنان از خانه است، هم چنان که جمله قبلی نهی شوهران بود از بیرون کردن آنان.
" إِلَّا أَنْ یَأْتِینَ بِفاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ"- یعنی مگر آنکه گناهی ظاهر و فاش از قبیل زنا و یا ناسزا و یا اذیت اهل خانه مرتکب شوند، هم چنان که در روایات وارده از ائمه اهل بیت (علیه السلام) وارد شده که" فاحشه" عبارت از گناهان مذکور است.
" وَ تِلْکَ حُدُودُ اللَّهِ وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ"- یعنی هر کس از احکامی که برای طلاق ذکر شده که حدود خدا است تجاوز کند، چنین و چنان میشود، آری تمامی احکام الهی حدود اعمال بندگان است، و کسی که از آن احکام تجاوز کند در حقیقت از حدود خدا تجاوز کرده و آن را رعایت ننموده، و کسی که چنین کند یعنی نافرمانی پروردگار خود کند، به خود ستم کرده است.
" لا تَدْرِی لَعَلَّ اللَّهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ أَمْراً"- یعنی تو نمیدانی، چه بسا خدای تعالی بعد از این امری پدید آورد، یعنی امری که وضع این زن و شوهر را عوض کند، و رأی شوهر در طلاق همسرش عوض شده، به آشتی با وی متمایل گردد، چون زمام دلها به دست خداست، ممکن است محبت همسرش در دلش پیدا شود، و به زندگی قبلی خود برگردد." فَإِذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ... وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ" مراد از" بلوغ أجل زنان" این است که به آخر زمان عده نزدیک و مشرف شوند، نه اینکه به کلی عدهشان سر آید، چون اگر عده سر بیاید دیگر جمله" فامسکوهن" معنا نخواهد داشت، زیرا منظور از این جمله همان رجوع است که بعد از عده دیگر رجوعی نیست و منظور از جمله" فارقوهن" این است که در این چند روزه آخر عده رجوع نکند، تا عده سر آید و جدایی به کلی حاصل گردد.
و مراد از اینکه فرمود: " امساک و نگهداری زن به طور معروف باشد"، این است که اگر شوهر خواست برگردد، و از جدایی با زن صرفنظر کند، باید که از آن به بعد با او نیکوکاری نموده، حقوقی را که خدا برای زن بر مرد واجب کرده رعایت نماید. و مراد از" مفارقت به نحو معروف" هم این است که حقوق شرعیه زن را احترام بگذارد. پس تقدیر کلام چنین میشود" فامسکوهن بمعروف من الشرع او فارقوهن بمعروف من الشرع".
" وَ أَشْهِدُوا ذَوَیْ عَدْلٍ مِنْکُمْ"- یعنی دو نفر مرد عادل از خودتان شاهد بر طلاق بگیرید. و توضیح معنای عدالت در تفسیر سوره بقره گذشت.
" وَ أَقِیمُوا الشَّهادَةَ لِلَّهِ"- توضیح این جمله نیز در سوره بقره بیان شد.
" ذلِکُمْ یُوعَظُ بِهِ مَنْ کانَ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ"- کلمه" ذلک" اشاره به مطالب قبل است، میفرماید: این امر به تقوا و پرهیز از خدا، و اقامه شهادت برای خدا، و این نهی از تعدی در باره حدود الهی که گفتیم چنین و چنان است. ممکن هم هست بگوییم اشاره است به همه مطالب گذشته، چه احکامی که بیان شد، و چه امر به تقوی و به اخلاص در شهادت و نهی از تعدی در حدود خدا، میفرماید: همه اینها مطالبی است که مؤمنین به وسیله آنها موعظه میشوند، به حق رکون نموده از باطل دل کنده میشوند، و این تعبیر در عین حال اشارهای هم به این معنا دارد که اعراض از این احکام، و یا تغییر دادن آن خارج شدن از ایمان است.
" وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ... قَدْراً" میفرماید: " وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ" و هر کس از محرمات الهی به خاطر خدا و ترس از او بپرهیزد، و حدود او را نشکند، و حرمت شرایعش را هتک ننموده، به آن عمل کند" یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً" خدای تعالی برایش راه نجاتی از تنگنای مشکلات زندگی فراهم میکند، چون شریعت او فطری است، و خدای تعالی بشر را به وسیله آن شرایع به چیزی دعوت میکند که فطرت خود او اقتضای آن را دارد، و حاجت فطرتش را بر میآورد، و سعادت دنیایی و آخرتیش را تامین میکند، و از همسر و مال و هر چیز دیگری که مایه خوشی زندگی او و پاکی حیاتش باشد، از راهی که خود او احتمالش را هم ندهد و توقعش را نداشته باشد روزی میفرماید، پس مؤمن این ترس را به خود راه ندهد که اگر از خدا بترسد و حدود او را محترم بشمارد و به این جهت از آن محرمات کام نگیرد، خوشی زندگیش تامین نشود، و به تنگی معیشت دچار گردد، نه، اینطور نیست، برای اینکه رزق از ناحیه خدای تعالی ضمانت شده و خدا قادر است که از عهده ضمانت خود بر آید.
" وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ"- و کسی که بر خدا توکل کند، از نفس و هواهای آن، و فرمانهایی که میدهد، خود را کنار بکشد و اراده خدای سبحان را بر اراده خود مقدم بدارد، و عملی را که خدا از او میخواهد بر عملی که خودش دوست دارد ترجیح بدهد، و به عبارتی دیگر به دین خدا متدین شود و به احکام او عمل کند.
" فَهُوَ حَسْبُهُ"- چنین کسی خدا کافی و کفیل او خواهد بود، و آن وقت آنچه را که او آرزو کند، خدای تعالی هم همان را برایش میخواهد، البته آنچه را که او به مقتضای فطرتش مایه خوشی زندگی و سعادت خود تشخیص میدهد، نه آنچه را که واهمه کاذبش سعادت و خوشی میداند.
و اینکه فرمود: خدا کافی و کفیل او است، علتش این است که خدای تعالی آخرین سبب است، که تمامی سببها بدو منتهی میشود، در نتیجه وقتی او چیزی را اراده کند بجا میآورد و به خواسته خود میرسد، بدون اینکه ارادهاش دگرگونی پذیرد، او است که میگوید: " ما یُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَیَّ" (1)، و چیزی بین او و خواستهاش حائل نمیگردد، چون او است که میگوید: " وَ اللَّهُ یَحْکُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ" (2)، و اما سایر اسباب که انسانها در رفع حوائج خود متوسل بدانها میشوند، سببیت خود را از ناحیه خدا مالکند، و آن مقدار را مالکند که او به آنها داده، و هر صاحب قدرتی آن مقدار قدرت دارد که به آن داده، در نتیجه در مقام فعل آن مقدار میتواند عمل کند که او اجازهاش داده باشد.
پس تنها خدا برای هر کس که بر او توکل کند کافی است، و هیچ سبب دیگر چنین نیست،" إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ" خدا به هر چه بخواهد میرسد، او است که فرموده: " إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ" (3)، و نیز فرموده: " قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْراً" پس هیچ چیز نیست مگر آنکه قدری معین و حدی محدود دارد، و خدای سبحان موجودی است که هیچ حدی او را تحدید نمیکند، و هیچ چیزی به او احاطه نمییابد، و او خودش محیط به هر چیز است.
این معنای آیه بود، از نظر اینکه در بین آیات طلاق واقع شده و با مورد طلاق منطبق میشود، و اما اگر از سیاق و مورد صرفنظر کنیم، و اطلاق خود آیه را در نظر بگیریم، جمله" و
مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ" این مفاد را به دست میدهد که هر کس از خدا بترسد و به حقیقت معنای کلمه پروا داشته باشد- که البته چنین تقوایی حاصل نمیشود مگر با معرفت نسبت به خدا و اسما و صفات او- و سپس به خاطر رعایت جانب او از محرمات و ترک واجبات- که لازمه آن این است که اراده نکند مگر فعل و ترکی را که او اراده کرده باشد، و لازمه این هم آن است که ارادهاش در اراده خدای تعالی مستهلک شده باشد- چنین کسی هیچ عملی انجام نمیدهد مگر از ارادهای از خدا.
لازمه این نیز آن است که خود را و متعلقات خود از مشخصات و افعالش را ملک خدای تعالی بداند، آن هم ملک طلق او، و او را مالک علی الاطلاق خود بداند، مالکی که به هر نحو بخواهد میتواند در ملکش تصرف کند، و این ملکیت همان ولایت خدایی است که خدا با آن ولایت متولی أمر بندهاش میباشد، پس برای بنده از ملک حقیقی چیزی باقی نمیماند مگر آنچه که خدای سبحان تملیکش کرده باشد، تازه همان را هم که او دارد باز به ملکیت خدا باقی است، و ملک همهاش از خدای عز و جل است.
اینجاست که خدای تعالی چنین بندهای را به حکم" یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً" از تنگنای وهم و زندان شرک نجات میدهد، دیگر به اسباب ظاهری دلبسته نیست و به حکم" وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ" از جایی که او احتمالش را هم ندهد رزق مادی و معنویش را فراهم میکند، اما رزق مادیش را بدون پیش بینی خود او میرساند، برای اینکه او قبل از رسیدن به چنین توکلی رزق خود را حاصل دسترنج خود و اثر اسباب ظاهری میدانست، همان اسبابی که دل به آن بسته بود، و از آن اسباب هم که بسیار زیادند جز به اندکی اطلاع نداشت، و مثلش مثل کسی بود که در شبی بس ظلمانی نور بسیار ضعیفی پیش پایش را روشن کرده باشد، و از ما ورای آن فضای اندک بیخبر باشد، و لیکن خدای سبحان از همه اسباب خبر دارد، و او است که اسباب و مسببات را پشت سر هم میچیند، و هر طوری که بخواهد نظام میبخشد، و به هر یک از آن اسباب بخواهد اجازه تاثیر میدهد تاثیری که خود بنده چنان تاثیری برای آن سراغ نداشته.
و اما رزق معنویش را- که رزق حقیقی هم همانست، چون مایه حیات جان انسانی است، و رزقی است فنا ناپذیر- بدون پیش بینی خود او میرساند، دلیلش این است که انسان نه از چنین رزقی آگهی دارد و نه میداند که از چه راهی به وی میرسد.
و کوتاه سخن اینکه: خدای سبحان که ولی و عهدهدار سرپرستی بنده متوکل خویش است، او را از پرتگاه هلاکت بیرون میکشد، و از طریقی که خود او پیشبینی آن را
نمیکند، روزی میدهد، و چنین بندهای به خاطر اینکه بر خدای تعالی توکل کرده، و همه امور خود را به او واگذار نموده، هیچ چیز از کمال و از نعمتهایی را که قدرت به دست آوردن آن را در خود میبیند از دست نمیدهد، خلاصه آنچه را که امیدوار بود به وسیله سعی و کوشش خود به دست آورد همان را خدای تعالی برایش فراهم میکند، برای اینکه او به وی توکل کرد، و کسی که بر خدا توکل کند، خدا همهکاره او میشود، و هیچ سبب از اسباب ظاهری اینطور نیست، برای اینکه هر سببی را که در نظر بگیری یک بار کارگر میافتد بار دیگر نمیافتد، ولی خدای تعالی این طور نیست،" إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ"، چون خدا به کار خود میرسد و تمامی امور در حیطه قدرت خدای تعالی است" قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْراً" و وقتی حدود و اندازه هر موجودی را خدای تعالی معین میکند، بنده متوکل هم یکی از موجودات است، او نیز از تحت قدرت خدا خارج نیست، پس اندازهها و حدود او نیز به دست خدا است.
و چنین مقامی تنها نصیب صالحین از اولیای این امت میشود، و اما افراد پایینتر یعنی افراد متوسط از اهل تقوی که درجات پایینتری از حیث معرفت و عمل دارند، از موهبت ولایت خدایی هم آن مقداری برخوردارند که با اخلاص ایمان و اعمال صالحشان مطابقت دارد، و چنان نیست که هیچ بهرهای از این موهبت نداشته باشند، چگونه محروم باشند با اینکه خدای عز و جل فرموده: " وَ اللَّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ" (1)و جای دیگر به طور مطلق فرموده: " وَ اللَّهُ وَلِیُّ الْمُتَّقِینَ" (2).
آری همین که به دین حق متدین هستند، و این سنت حیات را پذیرفته، ورود و خروجشان در امور ناشی از اراده خدای تعالی است، خود تقوی اللَّه و توکل بر او است، برای اینکه این گونه افراد مؤمن و متقی اراده خدای تعالی را در جای اراده خودشان قرار دادهاند، در نتیجه به همان مقدار از سعادت زندگی برخوردار میشوند، و خدای تعالی برایشان از هر ناملایمی مخرجی قرار میدهد، و از جایی که خود آنان به فکرشان نرسد روزیشان میدهد، و پروردگارشان کافی ایشان است، و او به کار خود میرسد و اراده خود را به کرسی مینشاند، و چگونه چنین نباشد با اینکه او است که برای هر چیزی قدر و مقداری معین کرده است.
و این مؤمنین از محرومیت از سعادت هم آن مقدار سهم دارند که شرک در ایمان و
عملشان رخنه کرده باشد، و رخنه هم میکند، چون همانطور که در بالا گفتیم غیر از صالحان از اولیای خدا، آنها که از رتبه پایینترند از شرک خالی نیستند، هم چنان که فرمود: " وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِکُونَ" (1)و از سوی دیگر به طور مطلق فرموده: " إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ" (2).
و نیز فرموده: " وَ إِنِّی لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً" (3)
سوره طه، آیه 82. [.....]
، یعنی هر کسی که از شرک توبه کند، و باز به طور مطلق فرموده: " وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ" (4).پس مؤمن به هیچ درجه از درجات ولایت اللَّه بالا نمیرود مگر با توبه از شرک خفی که هر مرحله از آن پایینتر از درجه ولایت آن مرحله است.
آیه مورد بحث از آیات برجسته قرآن است، و مفسرین در باره جمله جمله آن سخنانی پراکنده دارند، که از نقلش صرفنظر میکنیم.
" وَ اللَّائِی یَئِسْنَ مِنَ الْمَحِیضِ مِنْ نِسائِکُمْ إِنِ ارْتَبْتُمْ فَعِدَّتُهُنَّ ثَلاثَةُ أَشْهُرٍ..."
کلمه" ارتیاب" که مصدر فعل" ارتبتم" است به معنای شک و تردید، و در خصوص آیه منظور شک در یائسه شدن است، چون ممکن است زنی حیض نبیند، ولی شک داشته باشد که حیض ندیدنش به خاطر کبر سن است، یا به خاطر عارضهای مزاجی است. پس معنای آیه این است که آن زنانی که از حیض یائسه میشوند، اگر در علت یائسه شدنشان شک داشتید که آیا به خاطر رسیدن به حد یائسگی است، یا به خاطر عارضه مزاجی است در صورتی که طلاقشان دادید باید سه ماه عده نگه بدارند.
" وَ اللَّائِی لَمْ یَحِضْنَ"- این جمله عطف است بر جمله" وَ اللَّائِی یَئِسْنَ..."، و معنایش این است که زنانی که در سن حیض دیدن حیض ندیدند نیز عده طلاقشان سه ماه است.
" وَ أُولاتُ الْأَحْمالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ"- یعنی منتهای زمان عده زنانی که آبستن هستند و طلاق گرفتهاند، روزی است که وضع حمل کرده باشند.
" وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مِنْ أَمْرِهِ یُسْراً"- یعنی کسی که از خدا بترسد، خدای تعالی
1) بیشترشان به خدا ایمان نمیآورند، مگر آنکه در عین حال مشرکند. سوره یوسف، آیه 106.
2) خدا این گناه را که به وی شرک بورزند نمیآمرزد. سوره نساء، آیه 48.
3) و من به طور قطع آمرزنده هر کسی هستم که توبه کند، و ایمان آورده عمل صالح انجام دهد.
4) از خدا طلب مغفرت کنید که خدا آمرزنده مهربان است. سوره مزمل، آیه 20.
برایش آسانی قرار میدهد، یعنی شداید و مشقتهایی را که برایش پیش میآید آسان میسازد. و بعضی (1)گفتهاند: معنایش این است که امور دنیا و آخرت را برایش آسان نموده، یا فرجی دنیایی برایش میفرستد، و یا عوضی آخرتی به او میدهد.
" ذلِکَ أَمْرُ اللَّهِ أَنْزَلَهُ إِلَیْکُمْ..."
یعنی آنچه خدای تعالی در آیات قبلی بیان کرد احکامی است که او به سوی شما نازل کرد، و در اینکه فرمود: " وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یُکَفِّرْ عَنْهُ سَیِّئاتِهِ وَ یُعْظِمْ لَهُ أَجْراً" دلالتی هست بر اینکه پیروی اوامر خدا خود مرحلهای است از تقوی، مانند اجتناب از محرمات که آن هم مرحلهای دیگر از تقوی است، و شاید این دلالت برای آن باشد که امتثال اوامر هم ملازم با اجتناب از حرام است، و آن حرام عبارت است از ترک امتثال.
و معنای" تکفیر سیئات" پوشاندن آن به وسیله مغفرت است، و مراد از" سیئات" گناهان صغیره است، در نتیجه تقوی تنها برای گناهان کبیره باقی میماند، و مجموع جمله" وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یُکَفِّرْ عَنْهُ سَیِّئاتِهِ وَ یُعْظِمْ لَهُ أَجْراً" در معنای آیه شریفه زیر میباشد که فرموده:
" إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلًا کَرِیماً" (2)، و از این دو آیه شریفه بر میآید که مراد معصوم (علیه السلام) هم که در تعریف تقوی فرمود: " عبارت است از ورع از محارم خدا" همان گناهان کبیره است.
و نیز بر میآید که مخالفت با احکامی که خدای تعالی در باره طلاق و عده نازل فرموده از گناهان کبیره است چون تقوایی که در آیه شریفه ذکر شده مشتمل بر مسائل مذکور نیز میشود، و ممکن نیست که مسائل خود آیه را شامل نگردد، پس مخالفت مذکور جزو سیئات قابل تکفیر نیست، و گرنه نظم و معنای آیه مختل میشود.
" أَسْکِنُوهُنَّ مِنْ حَیْثُ سَکَنْتُمْ مِنْ وُجْدِکُمْ..."
راغب در مفردات میگوید: کلمه" من وجدکم" به معنای تمکن و مقدار توانگریتان است، چون غنی را" و جدان" و" جدة" میخوانند، و بعضی قرائت کلمه" وجد" را هم به فتحه واو حکایت کردهاند هم به ضمه و هم به کسره (3).
ضمیر" هن" به مطلقات، یعنی زنان طلاقی بر میگردد، و این معنا را سیاق تایید".
میکند. و معنای آیه این است که زنانی را که طلاق دادهاید باید در همان مسکن که خودتان ساکنید سکنی بدهید، البته هر کس به مقدار وجدش، آن کس که توانگر است به قدر توانگریش، و آنکه فقیر است باز به مقدار تواناییش.
" وَ لا تُضآرُّوهُنَّ لِتُضَیِّقُوا عَلَیْهِنَّ"- یعنی حق ندارید ضرری متوجه آنان کنید تا ماندن در آن سکنی برایشان دشوار شود، و از نظر لباس و نفقه در مضیقهشان قرار دهید.
" وَ إِنْ کُنَّ أُولاتِ حَمْلٍ فَأَنْفِقُوا عَلَیْهِنَّ حَتَّی یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ"- معنای این قسمت از آیه روشن است، میفرماید: اگر زنان طلاقی حامله باشند، باید نفقه آنان را بدهید تا فرزند خود را بزایند.
" فَإِنْ أَرْضَعْنَ لَکُمْ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ"- یعنی اگر حاضر شدند نوزاد خود را شیر دهند، بر شما است که اجرت شیر دادنشان را بدهید، چون اجرت رضاعت در حقیقت نفقه فرزند است، که به گردن پدر است.
" وَ أْتَمِرُوا بَیْنَکُمْ بِمَعْرُوفٍ"-" ائتمار" که فعل" ائتمروا" از آن مشتق است، وقتی در مورد چیزی استعمال میشود، معنای مشورت کردن در باره آن چیز را میدهد، به طوری که طرفهای مشورت به یکدیگر امر کنند، و در آیه مورد بحث که ائتمار به صیغه امر آمده و فرموده" ائتمار بکنید"، خطابش به زن و مرد است، میفرماید: در باره فرزند خود مشورت کنید تا به نحوی پسندیده و عادی به توافق برسید، به طوری که هیچ یک از شما و فرزندتان متضرر نشوید، نه مرد با دادن اجرت زیادتر از حد معمول متضرر شود، و نه زن با کمتر گرفتن، و نه فرزند با کمتر از دو سال شیر خوردن متضرر گردد، و همچنین ضررهای دیگری که ممکن است پیش آید به هیچ یک از شما متوجه نشود.
" وَ إِنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْری"- هر چند معنای تحت اللفظی این جمله این است که اگر یکی از شما خواست به طرف دیگر ضرر برساند، و اختلافتان برطرف نگردید، به زودی زنی دیگر غیر از مادر طفل او را شیر خواهد داد، ولی منظور این است که باید به زودی و قبل از آنکه کودک گرسنه شود، زنی دیگر آن کودک را شیر دهد.
" لِیُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ" باید صاحب سعه از سعه خود انفاق کند. و انفاق از سعه به معنای توسعه دادن در انفاق است، و امر در این جمله متوجه توانگران است، میفرماید مردان توانگر وقتی همسر بچهدار خود را طلاق میدهند، باید در ایام عده و ایام شیرخواری کودکشان، به زندگی مطلقه و کودک خود توسعه دهند.
" وَ مَنْ قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنْفِقْ مِمَّا آتاهُ اللَّهُ"-" قدر رزق" به معنای تنگی روزی است، و کلمه" ایتاء" به معنای عطا کردن است، میفرماید: و کسی که فقیر و در تنگنای معیشت است، و نمیتواند به زندگی همسر طلاقی و کودک شیرخوارش توسعه دهد، هر قدر که میتواند از مالی که خدای تعالی به او عطا کرده به ایشان انفاق کند.
" لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا ما آتاها"- یعنی خدای تعالی هیچ کسی را تکلیف ما لا یطاق نمیکند، هر کسی را به قدر تواناییش تکلیف میفرماید، در مساله مورد بحث هم به مرد تهی دست تکلیف توسعه نکرده است، بنا بر این، جمله مورد بحث میخواهد حرج را از تکالیف الهی که یکی از آنها انفاق همسر مطلقه است نفی کند.
" سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً"- در این جمله به اشخاص تهی دست تسلیت و دلداری داده، مژده میدهد که به زودی خدای عز و جل بعد از تنگدستی و سختی، گشایش و رفاه میدهد.
در الدر المنثور است که: ابن مردویه از ابی سعید خدری روایت کرده که گفت:
سوره نساء کوتاه، هفت سال بعد از سوره نسایی که جنب سوره بقره است نازل گردید (1).
مؤلف: منظور از سوره نساء کوتاه، همین سوره طلاق است.
و در همان کتاب آمده که مالک، شافعی، عبد الرزاق، (در کتاب المصنف)، احمد، عبد بن حمید، بخاری، مسلم، ابو داوود، ترمذی، نسایی، ابن ماجه، ابن جریر، ابن منذر، ابو یعلی، ابن مردویه، و بیهقی، (در کتاب سنن خود) همگی از پسر عمر روایت کردهاند که خود او گفت: همسر خود را در حال حیض طلاق دادم، و جریان را برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله) گفتم، حضرت در خشم شد و فرمود: باید برگردی و او را نگه بداری تا از حیض پاک شود، و دوباره حیض ببیند و باز پاک شود، آن وقت اگر خواستی طلاقش دهی، یعنی در حال طهارتش و قبل از آنکه با او عمل زناشویی انجام دهی طلاق بدهی، این است آن عدهای که خدای تعالی در بارهاش فرمود: " فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ"، آن گاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آیه را اینطور خواند که:
1) الدر المنثور، ج 6، ص 236.
" یا ایها النبی اذا طلقتم النساء فطلقوهن فی قبل عدتهن" (1).
مؤلف: اینکه آیه را" فی قبل عدتهن" نقل کرده، قرائت خود ابن عمر است، و در قرآن کریم" لعدتهن" آمده.
و در همان کتاب آمده که ابن منذر، از ابن سیرین نقل کرده که در باره جمله" لَعَلَّ اللَّهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ أَمْراً" گفته: این جمله در باره حفصه دختر عمر نازل شد که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) او را یک بار طلاق داد، و آیه شریفه" یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ... یُحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ أَمْراً" نازل شد، و به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دستور داد که به طلاق خود رجوع کند (2).
و در کافی به سند خود از زراره از امام باقر (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: هر طلاقی که بر طبق سنت و یا بر عده نباشد اعتبار ندارد. زراره اضافه کرده که به امام باقر عرض کردم" طلاق سنت" و" طلاق عده" را برایم تفسیر کن، فرمود: اما طلاق سنت این است که مردی که میخواهد همسرش را طلاق دهد، او را زیر نظر بگیرد تا حیض شود، و سپس از حیض پاک گردد، آن گاه بدون اینکه با او جماع کرده باشد یک بار طلاق دهد، و دو نفر را هم بر طلاق دادن خود شاهد بگیرد، و سپس زیر نظرش داشته باشد تا دو بار خون حیض ببیند و پاک شود، که اگر برای بار سوم خون ببیند، عدهاش تمام شده، و رابطه زوجیت بین آن دو به کلی قطع گردیده، به طوری که اگر بخواهد دوباره با او ازدواج کند، مثل سایر مردان اجنبی خواستگاری است از خواستگاران، اگر خواست میتواند با او ازدواج کند، و اگر نخواست نمیکند، و در آن مدت که او را زیر نظر داشت تا از عده در آید، نفقه و سکنایش را باید بدهد، و نیز در آن مدت اگر مرد بمیرد، زن (مطلقه در عدهاش) از او ارث میبرد، و اگر زن بمیرد، مرد از او ارث میبرد، ولی بعد از تمام شدن عده نه دیگر نفقهای هست، و نه ارثی.
سپس فرمود: و اما طلاق عده که خدای تعالی در بارهاش فرمود: " فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ"، چنین است که اگر مردی از شما خواست همسرش را طلاق عده دهد، باید او را زیر نظر بگیرد تا حیض شود، و سپس از حیض در آید، آن گاه یک بار طلاقش دهد، بدون اینکه بعد از پاک شدن با او جماع کرده باشد، و دو نفر شاهد عادل هم گواه بر طلاق بگیرد، و اگر خواست همان روز یا بعد از چند روز البته قبل از آنکه همسرش حیض ببیند، به او رجوع کند، و بر رجوع خود شاهد هم بگیرد، و با او جماع کند، و نزد خود نگه بدارد، تا حیض ببیند، و بعد
از حیض دیدن و از حیض خارج شدن، یک بار دیگر طلاقش دهد، بدون اینکه با او جماع کرده باشد، و شاهد هم بر طلاق دادنش بگیرد، و باز هر وقت خواست البته تا قبل از حیض دیدن به او رجوع کند، و بر رجوع خود شاهد هم بگیرد، و بعد از رجوع با او جماع کند، و نزد خود نگهداری کند، تا برای بار سوم حیض ببیند، و چون از حیض خارج شد، قبل از آنکه با او جماع کرده باشد طلاقش دهد، و بر طلاق دادنش گواه هم بگیرد، در این صورت دیگر رابطه زناشویی بین او و همسرش به کلی قطع شده، و دیگر نمیتواند در عده به او رجوع کند، (و یا در خارج عده او را عقد کند)، مگر بعد از آنکه آن زن با مردی دیگر ازدواج بکند، اگر او طلاقش داد آن وقت میتواند دوباره عقدش کند.
زراره میگوید: شخصی پرسید: اگر زن از کسانی باشد که هیچ خون نمیبیند چه باید کرد؟ فرمود مثل چنین زنی را باید به طلاق سنت طلاق داد (1).
و صاحب قرب الاسناد به سند خود از صفوان روایت کرده که گفت: من شنیدم از امام صادق (علیه السلام) که مردی به خدمتش آمد، و این مساله را پرسید که من همسرم را در یک مجلس سه بار طلاق دادم، فرمود اعتبار ندارد، آن گاه فرمود مگر کتاب خدا را نمیخوانی که میفرماید" یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ رَبَّکُمْ لا تُخْرِجُوهُنَّ مِنْ بُیُوتِهِنَّ وَ لا یَخْرُجْنَ إِلَّا أَنْ یَأْتِینَ بِفاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ".
آن گاه فرمود: آیا نمیبینی که میفرماید: " لَعَلَّ اللَّهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ أَمْراً" و سپس فرمود: هر چیزی که مخالف کتاب خدا و سنت باشد، باید به کتاب خدا و سنت برگردانده شود (2).
و در تفسیر قمی در معنای جمله" لا تُخْرِجُوهُنَّ مِنْ بُیُوتِهِنَّ وَ لا یَخْرُجْنَ إِلَّا أَنْ یَأْتِینَ بِفاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ"، فرموده: این عمل برای مرد حلال نیست، که زنش را بعد از آنکه طلاق داد- و در مدتی که میتواند به او رجوع کند- از خانه خود خارج سازد، و بر خود زن نیز حلال نیست که از خانه شوهرش بیرون رود، مگر آنکه زن گناهی آشکار مرتکب شود که در آن صورت مرد میتواند او را بیرون کند.
و کلمه" فاحشة" به معنای آن است که زن نامبرده یا زناکار باشد و یا از خانه شوهر سرقت کند، و یکی هم از مصادیق فاحشه سلیطه شدن بر شوهر است، که اگر زن طلاقی یکی
از این اعمال را مرتکب شود، مرد میتواند او را از خانه خود خارج سازد (1).
و در کافی به سند خود از وهب بن حفص، از یکی از دو امام صادق و باقر (علیه السلام) روایت آورده که در باره زن طلاقی که در عده است فرموده: عدهاش را در خانهاش نگه میدارد، و در آن ایام زینت خود را برای شوهرش ظاهر میسازد،" لَعَلَّ اللَّهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ أَمْراً" تا شاید خدای تعالی دوباره محبت وی را در دل شوهرش بیفکند، و نفرت و کینه او را از دل شوهرش بیرون سازد (2).
مؤلف:در این معانی و معانی جمله جمله دو آیه مورد بحث روایات دیگری از ائمه اهل بیت (علیه السلام) رسیده است.
و باز در آن کتاب به سند خود از معاویة بن وهب، از امام صادق (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: کسی که خدای تعالی سه چیز به او داده باشد، از سه چیز دیگرش دریغ نمیدارد: کسی که توفیق دعایش داده باشند از اجابت دعایش دریغ نمیدارند، و کسی که توفیق شکرش دادند از زیادتر کردن نعمتش دریغ نمیدارند، و کسی که نعمت توکلش دادند از موهبت کفایتش مضایقه نمیکنند.
آن گاه فرمود: آیا کتاب خدای عز و جل را خواندهای که میفرماید: " وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ- کسی که بر خدا توکل کند او وی را کافی خواهد بود"،" لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ- به طور قطع اگر شکرگزاری کنید نعمتتان را زیاد میکنم"، و" ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ- بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را" (3).
و نیز در همان کتاب به سند خود از محمد بن مسلم روایت آورده که گفت: از امام صادق (علیه السلام) از کلام خدای عز و جل پرسیدم که میفرماید: " وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ"، فرمود: یعنی در دنیایش به او این چنین رزق میدهد (4).
و در الدر المنثور است که: عبد بن حمید و ابن جریر و ابن ابی حاتم، از سالم بن ابی الجعد، روایت کردهاند که گفت: این آیه، یعنی آیه" وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ..." در باره مردی از قبیله اشجع نازل شد که دچار فقر و بلایی شده بود، دشمن پسرش را اسیر گرفته بود، نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شد، حضرت فرمود: " اتق اللَّه و اصبر- از خدا بترس و صبر کن" وی.
پس از چندی پسرش که اسیر شده بود برگشت، خدای تعالی آزادش کرد، به خانوادهاش ملحق شد، در بین راه به چند رأس بز دست یافته بود، آنها را هم آورده بود، و جریان را به حضور رسول خدا (صلی الله علیه و آله) عرضه داشت، در همین بین خدای تعالی این آیه را نازل کرد، حضرت فرمود: آن بزها مال خودت باشد (1) .
و باز در همان کتاب است که ابو یعلی و ابو نعیم و دیلمی، از طریق عطاء بن یسار، از ابن عباس روایت کردهاند که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در تفسیر آیه" وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً" فرمود: یعنی از شبهههای دنیا و از سکرات مرگ و از شدائد روز قیامت برایش مخرجی قرار میدهد (2) .
و نیز در همان کتاب است که حاکم (وی حدیث را صحیح دانسته)، و ابن مردویه و بیهقی، از ابو ذر روایت کردهاند که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آیه" وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ" را تلاوت کرد، و آن قدر تکرار کرد تا چرتش گرفت، و آن گاه فرمود: ای ابو ذر اگر تمامی مردم به این آیه تمسک میکردند، خدا همهشان را کفایت میکرد (3) .
و نیز در همان کتاب آمده که ابن ابی حاتم و طبرانی و خطیب، از عمران بن حصین، روایت کردهاند که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: کسی که امید خود را از خلق برید، و همه امیدش را به خدا بست، خدا هر مئونه از مئونههایش را کفایت میکند، و از جایی که خود او احتمالش را هم ندهد روزی میدهد، و کسی که همه امیدش به دنیا باشد، خدا او را به همان دنیا واگذار مینماید (4) .
و نیز آمده که: ابن ابی حاتم، از ابن عباس، و او بدون واسطه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت کرده که فرمود: هر کس دوست میدارد نیرومندترین مردم باشد، بر خدا توکل کند، و هر کس میل دارد بینیازترین مردم باشد، باید به آنچه در دست خدا دارد، اعتمادش بیشتر از آنچه در دست خود دارد بوده باشد، و کسی که میل دارد محترمترین مردم باشد از خدا بترسد (1).
مؤلف: در سابق در ذیل بحث پیرامون همین آیات مورد بحث معنایی برای این گونه روایات کردیم.
1) الدر المنثور، ج 6، ص 234.
و در کافی به سند خود از حلبی، از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود:
عده زنی که حیض نمیبیند، و مستحاضهای که خونش قطع نمیشود، سه ماه است، و عده زنی که حیض میبیند، ولی حیضش منظم نیست، سه نوبت حیض دیدن و پاک شدن است.
حلبی میگوید: از آن جناب معنای جمله" إِنِ ارْتَبْتُمْ" را پرسیدم، و عرضه داشتم: منظور از این شک و ریبه چیست؟ فرمود: حیضی که بیشتر از یک ماه طول بکشد ریبه است، و صاحبش باید سه ماه عده نگه دارد، نه اینکه معیار را حیض دیدن قرار دهد (تا آخر حدیث) (1)
(2 و 3)کافی، ج 6، ص 103، ح 1 و 2.
.و نیز در همان کتاب به سند خود از محمد بن قیس از امام ابی جعفر (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: عده زن حاملهای که مطلقه شده وضع حملش است، و بر همسر او است که در این مدت نفقه او را به طور معروف و معمول بدهد تا فرزندش را بزاید (2) .
و نیز در آن کتاب به سند خود از ابی الصباح کنانی از ابی عبد اللَّه امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که گفت: هر گاه مردی همسرش را که آبستن است طلاق دهد، باید نفقه او را بپردازد، تا فرزند به دنیا آید، همین که فرزندش را زائید مزد شیر دادنش را میدهد، و نباید به او ضرر بزند، مگر آنکه زن شیردهی پیدا شود که مزد کمتری بگیرد، اگر مادر طفل حاضر شد به آن مزد کمتر فرزندش را شیر دهد البته او مقدم بر بیگانه است، چون مادر کودک است، لذا تا روزی که بچه از شیر گرفته میشود مزد میگیرد و شیر میدهد (3) .
و صاحب کتاب فقیه به سند خود از ربعی بن عبد اللَّه و فضیل بن یسار، از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که در تفسیر جمله" وَ مَنْ قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنْفِقْ مِمَّا آتاهُ اللَّهُ" فرمود:
اگر به مقداری که از گرسنگی نمیرد به او داد، و جامهاش را هم تامین کرد، که هیچ، و گرنه باید (حاکم شرع) بین شوهر و زن طلاقیاش جدایی بیندازد (2).
مؤلف: این روایت را صاحب کافی هم به سند خود از ابی بصیر از آن جناب روایت کرده (3).
و در تفسیر قمی در ذیل جمله" وَ أُولاتُ الْأَحْمالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ"، آمده که:
زن حامله اگر مطلقه شد، سرآمد عدهاش همان وقتی است که بزاید، و آنچه در شکم دارد بگذارد، حتی اگر بین طلاق و زائیدنش یک روز فاصله شود، پس بعد از زائیدن و پاک شدن
میتواند شوهر کند، و همچنین به عکس، اگر بین طلاق و زائیدن نه ماه طول بکشد، عدهاش نه ماه است، و نمیتواند شوهر کند، مگر بعد از وضع حمل (1).
و در کافی به سند خود از عبد الرحمن بن حجاج از ابی الحسن (علیه السلام) روایت کرده که گفت: من از آن جناب از زن آبستنی سؤال کردم که شوهرش طلاقش داده، و او بچهاش را سقط کرده، آیا عدهاش با سقط جنین تمام شده یا نه؟ و اگر سقط به صورت مضغه باشد چطور؟ فرمود: هر چه را که انداخته باشد، در صورتی که مشخص باشد که همان حمل است که انداخته، چه تمام باشد و چه ناقص، عده طلاقش همان سقط است، و در عده طلاق لازم نیست خلقت بچهای که میآورد تمام شده باشد (2).
و در الدر المنثور است که ابن منذر از مغیره روایت کرده که گفت من به شعبی گفتم نمیتوانم گفتار علی بن ابی طالب را بپذیرم، که گفته است: عده زن شوهر مرده آخر دو أجل است. شعبی گفت: اتفاقا نه تنها باید آن را بپذیری، بلکه مانند روشنترین مطالبی که پذیرفتهای، باید بپذیری، برای اینکه همین علی بن ابی طالب بارها فرمود: آیه شریفه" وَ أُولاتُ الْأَحْمالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ"، تنها مربوط به زنان مطلقه (3)است (4).
و نیز در الدر المنثور است که عبد الرزاق، از عبید اللَّه بن عبد اللَّه بن عتبة، روایت کرده که گفت: ابو عمرو بن حفص ابن مغیره با علی بن ابی طالب به سفر یمن رفت، از یمن نامهای به همسرش فاطمه دختر قیس نوشت، که من تو را طلاق دادهام (و این سومین بار بود که او را طلاق داد) و به هشام و عباس بن ابی ربیعه نوشت که نفقه او را بدهند، فاطمه آن نفقه را اندک شمرد و اعتراض کرد، نامبردگان به او گفتند: به خدا سوگند تو اصلا نفقه نداری مگر این که حامله باشی، که نیستی، فاطمه نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رفت، و مساله خود را با آن جناب در میان نهاد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: تو نفقه نمیبری. از آن جناب اجازه خواست تا از منزل شوهرش منتقل شود، و حضرت اجازهاش داد (5).م.
1) تفسیر قمی، ج 2، ص 374.
2) کافی، ج 6، ص 82، ح 9.
3) الدر المنثور، ج 6، ص 237.
4) جا داشت شعبی اضافه کند که عده زن شوهر مرده در جای دیگر قرآن آمده، و فرموده: " وَ الَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَ یَذَرُونَ أَزْواجاً یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً" مترجم.
5) و این بدان جهت است که طلاق بار سوم طلاقی نیست که شوهر بتواند به او رجوع کند و نفقه مخصوص طلاق رجعی است. مترجم.
مروان نزد فاطمه فرستاد، و جریان او را پرسش نمود، فاطمه جریان را برای مروان شرح داد، مروان گفت: من تا کنون چنین چیزی نشنیدهام، مگر از یک زن، و ما با این حرفها حاضر نیستیم ناموس خود را رها کنیم، این مطلبی است که هیچ یک از مردم حاضر به آن نیستند، و خلاصه تو باید هم چنان در خانه شوهرت بمانی، فاطمه گفت: حاکم بین من و شما کتاب خداست، و خدای تعالی فرموده: " وَ لا یَخْرُجْنَ إِلَّا أَنْ یَأْتِینَ بِفاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ"، تا رسید به اینجا که میفرماید: " لا تَدْرِی لَعَلَّ اللَّهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ أَمْراً"، آن گاه فاطمه گفت: این حکم برای زنانی است که ممکن است شوهرانشان در ایام عده پشیمان شده، دو باره به زنان خود برگشته، بخواهند با آنان زندگی کنند، و این بار سوم است که همسر من مرا طلاق داده، دیگر منتظری چه حادثهای حادث شود چطور وقتی سخن از نفقه میشود میگویید: چون حامله نیست نفقه نمیبرد، و وقتی سخن از آزادی میشود میگویید: نه باید در خانه حبس باشد، برای چه حبسش میکنید.
حکم خدا این است که وقتی کسی بخواهد همسر خود را طلاق دهد، او را زیر نظر بگیرد، تا حیض شود، و از حیض پاک گردد، آن گاه یک بار طلاق دهد، در صورتی که حیض میبیند سه بار باید حیض ببیند، و اگر حیض نمیبیند عدهاش سه ماه است، و اگر حامله باشد عدهاش وضع حمل او است، و اگر شوهر در ایام عده خواست رجوع کند میتواند رجوع کند، و دو شاهد هم بر رجوع خود بگیرد، هم چنان که خدای تعالی فرمود: " وَ أَشْهِدُوا ذَوَیْ عَدْلٍ مِنْکُمْ"، و این دو شاهد را هم در هنگام طلاق دادن بگیرد، و هم هنگام رجوع کردن.
حال اگر در ایام عده رجوع کرد که همسر او است، و شوهرش دو بار دیگر میتواند او را طلاق دهد، و اگر رجوع نکرد، تا عدهاش سر آمد، دیگر نمیتواند رجوع کند، بلکه با همان یک طلاق رابطهاش به کلی قطع شده، و زن اختیار خود را دارد که با چه کسی ازدواج بکند، با شوهر سابقش و یا با غیر او (1).
1) الدر المنثور، ج 6، ص 231.
وَ کَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِساباً شَدِیداً وَ عَذَّبْناها عَذاباً نُکْراً (8) فَذاقَتْ وَبالَ أَمْرِها وَ کانَ عاقِبَةُ أَمْرِها خُسْراً (9) أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذاباً شَدِیداً فَاتَّقُوا اللَّهَ یا أُولِی الْأَلْبابِ الَّذِینَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً (10) رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اللَّهِ مُبَیِّناتٍ لِیُخْرِجَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ یَعْمَلْ صالِحاً یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً قَدْ أَحْسَنَ اللَّهُ لَهُ رِزْقاً (11) اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْماً (12)
و چه بسیار قریهها که مردمش از دستورات پروردگارشان سرپیچی کردند و فرمان پیامبران او را گردن ننهادند در نتیجه ما آنها را به حساب سختی محاسبه نموده به عذابی عجیب گرفتار کردیم (8).
آن مردم وبال سرپیچیهای خود را چشیدند و عاقبت امرشان خسران شد (9).
تازه این عذاب و خسران دنیای آنان بود و خدای تعالی برای آخرت آنان عذابی سخت تهیه دیده، پس ای خردمندان از مؤمنین از خدا بترسید، چون خداوند چیزی که مایه تذکر شما است بر شما نازل کرده (10).
رسولی فرستاده تا آیات خدا را برای شما بخواند، آیاتی که روشن است، تا خدا آنهایی را که ایمان آورده و اعمال صالح میکنند از ظلمتها به سوی نور بیرون کند. و کسی که به خدا ایمان میآورد و عمل صالح میکند خدا او را به بهشتهایی داخل میکند که نهرها از زیر درختانش جاری است بهشتهای جاودانه که ایشان تا ابد در آن خواهند بود و خدا چه نیکو کرده است رزق چنین کسان را (11).
خدایی که هفت آسمان و از زمین هم مثل آن را بیافرید و امر او در بین آنها پیوسته نازل میشود تا معلوم گردد که خدا بر هر چیزی توانا است و اینکه خدای تعالی به هر چیزی احاطه علمی دارد (12).
این آیات موعظه و تهدید و بشارت است، و با این اندرزها توصیه به تمسک به احکام خدا را تاکید میکند، و یکی از آن احکام همان احکام طلاق و عده است، و در قرآن کریم هیچ توصیهای در باره هیچ حکمی به قدر احکام راجعه به زنان تاکید نشده، و این نیست مگر به خاطر اینکه دنبال این احکام و این توصیهها خبری هست.
" وَ کَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِساباً شَدِیداً وَ عَذَّبْناها عَذاباً نُکْراً" راغب میگوید: مصدر" عتو" که فعل" عتت" از آن مشتق است، به معنای سرباز زدن از اطاعت است (1). و بنا به گفته راغب کلمه" عتو" قریب المعنای با استکبار است. و نیز در باره کلمه" نکر" گفته: این کلمه به معنای زیرکی و تیزهوشی و سیاستمداری است، و نیز به معنای پیشامد بسیار دشواری است که در انظار غیر معروف و غیر معمولی باشد»(2)
. و مراد از آن در خصوص آیه شریفه معنای دوم است.
و در مجمع البیان گفته: " نکر" به معنای منکر و کار بسیار زشتی است که نظیرش از کسی دیده نشده باشد (3).
و مراد از" قریه"، اهل قریه است، که به نحو مجاز از اهل قریه به قریه تعبیر میکنند، نظیر آیه" وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ" (4)، که منظور سؤال از اهل قریه است، و جمله" عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ" اشاره است به اینکه اهل قریه به خدا کفر ورزیدند و مرتکب شرک شدند، و کفر
دیگری به رسولان خدا ورزیدند، و دعوت آنان را تکذیب کردند، علاوه بر این، به خدا کفر ورزیدند و شرایع او را ترک کردند، و به رسولان او کفر ورزیدند و ولایت آنان را نپذیرفتند، با اینکه مامور به ولایت آنان بودند، هم چنان که نظیر این معنا در آیه" وَ أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَإِنَّما عَلی رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبِینُ" (1)گذشت و شدت حساب در جمله" فَحاسَبْناها حِساباً شَدِیداً" عبارت است از سختگیری در حساب، و به اصطلاح مته به خشخاش گذاشتن، به منظور پاداش یا کیفر تمام و دقیق دادن، کیفر و پاداشی که مو به مو با وضع صاحب عمل تطبیق کند. و مراد از این حساب، حساب دنیا است، نه حساب آخرت، به دلیل اینکه در جای دیگر میفرماید: " وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ" (2)، و نیز میفرماید: " وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ" (3).
پس آنچه مصیبت به انسان میرسد- البته آنچه که در نظر دین مصیبت است- معدل و نتیجه محاسبه اعمال آدمی است، و خدای تعالی از بسیاری از اعمال عفو نموده، مسامحه و سهلانگاری میکند، و مته به خشخاش نمیگذارد، بلکه از این سختگیری در مورد مستکبرین صرفنظر ننموده، آنهایی که عارشان میآید امر خدا و رسولان خدا را اطاعت کنند، حسابشان را سخت میگیرد، و هیچ یک از گناهانشان را از قلم نمیاندازد، در نتیجه عذابی میکند که بیسابقه و ناشناخته باشد.
و معنای آیه این است که: چه بسیار قریهها که اهلش از امر پروردگارشان گردنکشی نموده، از اطاعت پیامبر خود استکبار ورزیدند، و در نتیجه ما حساب شدیدی از آنها کشیدیم، و در محاسبه اعمالشان به سختی مناقشه کردیم، و در آخر به عذابی سخت مبتلاشان نمودیم، عذابی که معهود نبود و سابقه نداشت، و آن عبارت بود از انقراض نسلشان در دنیا.
و اینکه بعضی (4)از مفسرین گفتهاند: مراد عذاب آخرت است، و اگر با فعل ماضی
1) و اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر او را و اگر رویگردان شوید رسول ما جز ابلاغ آشکار وظیفهای ندارد. سوره تغابن، آیه 12.
2) آنچه مصیبت به شما میرسد به خاطر اعمالی است که خودتان کردید، تازه خدا بسیاری از گناهان شما را عفو میکند. سوره شوری، آیه 30.
3) و اگر اهل قریهها ایمان آورده و تقوی داشته باشند، برکاتی از آسمان و زمین به رویشان میگشاییم، ولی تکذیب کردند، و ما هم ایشان را گرفتیم به اعمالی که میکردند. سوره اعراف، آیه 96.
4) روح المعانی، ج 28، ص 141.
" عذبنا" تعبیر کرده، از نظر تحقق و حتمیت وقوع بوده، سخن درستی نیست.
این را هم بگوییم که در جمله" فَحاسَبْناها حِساباً شَدِیداً وَ عَذَّبْناها" التفاتی از غیبت (عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها) به تکلم بکار رفته، در اول آیه، خدای تعالی غایب فرض شده، و در آخر خود خدا گوینده شده است، و نکته این التفات این است که بر عظمت عذاب دلالت کند.
" فَذاقَتْ وَبالَ أَمْرِها وَ کانَ عاقِبَةُ أَمْرِها خُسْراً" مراد از اینکه فرمود: " اهل قریه وبال امر خود را چشیدند"، این است که وبال همان عتو و استکبار خود را چشیدند، و معنای آیه این است که عقوبت عتو و استکبارشان به ایشان رسید، و عاقبت عتو خسارت است، پس در حقیقت اطاعت را فروخته و عتو را در عوض گرفتند، و سود این معاملهشان همان خسران گردید.
" أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذاباً شَدِیداً" این جمله از کیفر آخرت آنان خبر میدهد، هم چنان که جمله" فَحاسَبْناها حِساباً شَدِیداً وَ عَذَّبْناها عَذاباً نُکْراً فَذاقَتْ وَبالَ أَمْرِها"، از کیفر دنیایی آنان خبر میداد، و اگر جمله مورد بحث را با واو عاطفه عطف به ما قبل ننموده، آن را از ما قبل جدا ساخت، برای این بود که این جمله در مقام پاسخ از سؤالی بود که ممکن است به ذهن کسی در آید، و گویا شنونده بعد از شنیدن جمله" وَ کانَ عاقِبَةُ أَمْرِها خُسْراً"، پرسیده منظور از خسران چیست؟ فرموده: این است که خدا برایشان عذابی سخت فراهم کرده است.
" فَاتَّقُوا اللَّهَ یا أُولِی الْأَلْبابِ الَّذِینَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً" این قسمت از آیه مورد بحث نتیجهگیری از خطاب قبلی است، به مؤمنین میفرماید:
باید بر حذر باشید و نفستان را از اینکه در مقابل امر پروردگارتان عتو و استکبار کند، و از اطاعت او شانه خالی نماید، جلوگیری کنید، تا وبال عتو و خسران عاقبت که به اهل آن قریهها رسید به شما نرسد.
و در این جمله مؤمنین را اولی الالباب (خردمندان) خوانده، فرموده: " فَاتَّقُوا اللَّهَ یا أُولِی الْأَلْبابِ الَّذِینَ آمَنُوا" یعنی حال که وضع اهل قریهها چنین شد، پس شما از خدا بترسید، ای خردمندانی که ایمان آوردهاید. و منظور از این تعبیر این بود که از عقل مؤمنین کمک بگیرد تا تقوایی که از آنان خواسته محقق شود، چون وقتی مؤمنین بشنوند که مردمی از امر پروردگارشان استکبار ورزیدند و به حساب سختی محاسبه، و به عذاب نکری و بیسابقهای گرفتار شدند، و وقتی بفهمند که عاقبت استکبار خسران است، بعد بشنوند که این سرنوشت مخصوص یک قوم و دو قوم نبوده، بلکه هر قومی که آن چنان بودهاند، به این چنین
سرنوشتی دچار شدهاند، عقلشان حکم میکند به اینکه عتو و استکبار از امر خدا، در حقیقت به استقبال عذاب شدید خدا رفتن است، و به همین جهت ایشان را هشدار میدهد، و عقلشان را بیدارتر میسازد تا به حکم عقلشان به تقوی گرایند، مخصوصا مؤمنینی که خدای تعالی برایشان کتابی تذکرآور فرستاده، آنچه نفعشان هست معین و آنچه به ضررشان هست تذکر داد، و به سوی حق و طریق مستقیم هدایتشان کرده، دیگر عقل آنان به هیچ وجه اجازه نمیدهد از چنین هدایتی منحرف گشته، راه آن قوم را بروند، و به سرنوشت آنان دچار گردند.
" رَسُولًا یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اللَّهِ مُبَیِّناتٍ..."
این آیه عطف بیان است برای کلمه" ذکرا"، و ممکن هم هست بدل از آن کلمه باشد. پس مراد از ذکری که خدا نازلش کرده، همان رسول است و اگر رسول را ذکر نامیده، به خاطر آن است که رسول وسیله تذکر است، خدا و آیات او و راه دعوت به سوی دین حق را یادآوری میکند، منظور از" رسول" شخص خاتم الانبیاء محمد (صلی الله علیه و آله) است، و ظاهر جمله" یتلوا علیکم ایات اللَّه مبینات"، این معنا را تایید میکند، و بنا بر این، مراد از انزال رسول، بعثت او از ناحیه عالم غیب، و ظهور او برای بشر به عنوان رسالت از ناحیه خداست، بعد از سالها که از چنین نعمتی بیبهره بودند، و احتمال رسیدن به آن را هم نمیدادند، هم چنان که در باره خلقت آهن هم این تعبیر را آورده و فرموده: " وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ" (1)، و معلوم است که نمیخواهد بفرماید آهن را از آسمان انداختیم، بلکه میخواهد بفرماید: این نعمت از ناحیه ما است.
و این تعبیر که در آیه شریفه در باره رسول آمده، صاحب کشاف را بر آن داشته که کلمه" رسولا" را به جبرئیل تفسیر کند، آن گاه منظور از جمله" یتلوا علیکم...- تا آیات روشن خدای را به روشنی برایتان تلاوت کند"، این میشود که جبرئیل آیات خدا را بر پیغمبر بدان جهت که رهبر و متبوع شما است تلاوت میکند (2). ولی ظاهر جمله" یَتْلُوا عَلَیْکُمْ..." غیر این معنایی است که صاحب کشاف گفته.
این احتمال هم هست که کلمه" رسولا" با فعلی تقدیری منصوب شده باشد، و تقدیر کلام" ارسل رسولا یتلوا علیکم ایات اللَّه" باشد، و مراد از ذکری که بر امت نازل شده قرآن
کریم، و یا أحکام و معارف آن باشد.
" لِیُخْرِجَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ"- تفسیر این آیه در آیات نظیر آن گذشت.
" وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ یَعْمَلْ صالِحاً یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً"- این قسمت از آیه کسانی را که به خدا ایمان آورده عمل صالح انجام دهند، وعده جمیل و بشارت به بهشت میدهد.
" قَدْ أَحْسَنَ اللَّهُ لَهُ رِزْقاً"- در این جمله احسان خدا را در آنچه به ایشان روزی کرده میستاید، و مراد از" رزق" ایمانی است که به ایشان روزی کرده، و همچنین عمل صالحی که توفیقش را به ایشان داده، و بهشتی که در آخرت به ایشان میدهد. ولی بعضی (1)از مفسرین گفتهاند: مراد از رزق تنها بهشت است.
" اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ..."
بیانی است که مضمون آیات قبل را که همانا مساله ربوبیت خدای تعالی و بعثت رسول بود تاکید میکند، میفرماید خدایی برای شما رسول فرستاده، و ذکر نازل کرده، تا او را اطاعت کنید و به احکام ذکرش عمل کنید، و نیز خدایی شما را تهدید کرده به اینکه اگر تمرد کنید و مخالفتش نمایید، حسابی شدید از شما خواهد کشید و به عذابی الیم دچار خواهد ساخت، و باز خدایی شما را بشارت داده که اگر اطاعتش کنید، به بهشت جاودانتان خواهد برد، که هفت آسمان و هفت زمین را آفریده، خدایی است قدیر و علیم.
مطالبی که میتوان در تفسیر جمله" اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ" گفت، در تفسیر سوره حم سجده گذشت.
و از ظاهر جمله" وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ" بر میآید که مراد از" مثل" مثلیت عددی است، یعنی همانطور که آسمان هفت تا است، زمین هم مثل آن هفت تا است، حال باید دید منظور از هفت تا زمین چیست؟ در این باب چند احتمال هست: اول اینکه بگوییم منظور از هفت تا زمین هفت عدد از کرات آسمانی است، که ساختمانش از نوع ساختمان زمینی است که ما در آن زندگی میکنیم. دوم اینکه بگوییم منظور از آن تنها زمین خود ما است، که دارای هفت طبقه است، که (چون طبقات پیاز) رویهم قرار دارند، و به تمام کره احاطه دارند، و سادهترین طبقاتش همین طبقه اولی است که ما روی آن قرار داریم. سوم اینکه
1) مجمع البیان، ج 10، ص 310.
بگوییم منظور از زمینهای هفتگانه اقلیمها و قسمتهای هفتگانه روی زمین است، که (علمای جغرافی قدیم) بسیط زمین را به هفت قسمت (و یا قاره) تقسیم کردهاند این چند وجه وجوهی است که هر یک طرفدارانی دارد، و چه بسا با مراجعه به مطالبی که در تفسیر سوره حم سجده گذشت، بتوان به احتمال چهارم دست یافت.
و چه بسا گفته باشند که مراد از جمله" وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ"، این است که خدای تعالی از زمین چیزی خلق کرده، مثل آسمانهای هفتگانه، و آن عبارت است از انسان که موجودی است مرکب از ماده زمینی، و روحی آسمانی، که در آن روح نمونههایی از ملکوت آسمانی است.
و از ظاهر جمله" یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ"، بر میآید که ضمیر در آن به کلمه" سماوات" و" ارض" هر دو بر میگردد، و منظور از کلمه" امر" همان امر الهی است که آیه شریفه" إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ" (1)تفسیرش کرده، میفرماید امر خدا همان کلمه ایجاد است، و آن وقت منظور از تنزل امر بین آسمانها و زمین، شروع کردن به نزول از مصدر امر به طرف آسمانها است که از یکی به سوی دیگری نازل میشود تا به عالم ارضی برسد، تا آنچه خدای عز و جل اراده کرده تکون یابد، چه اعیان موجودات و چه آثار و چه ارزاق و چه مرگ و زندگی و چه عزت و ذلت و چه غیر اینها، هم چنان که در جای دیگر قرآن آمده: " وَ أَوْحی فِی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها" (2)، و نیز فرموده: " یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَی الْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ" (3).
بعضی (4)از مفسرین گفتهاند: مراد از امر دستورات شرعی است، که ملائکه وحی آنها را از آسمان به سوی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) وحی میکنند، چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در زمین قرار داشت، لیکن این مفسرین آیه را بدون هیچ دلیلی تخصیص زدهاند و کلمه" امر" را منحصر در أوامر تشریعی نمودهاند، علاوه بر این، ذیل آیه شریفه که میفرماید: " لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ..." با این تخصیص نمیسازد.
1) فرمان نافذ خدا (در عالم) چنین است که هر گاه اراده خلقت چیزی را بکند به محض اینکه بگوید باش، موجود میشود. سوره یس، آیه 82.
2) در هر آسمانی امر آن آسمان را وحی کرد. سوره حم سجده، آیه 12.
3) از آسمان تا زمین تدبیر امر میکند، آن گاه به سوی آن عروج مینماید، در روزی که مقدارش هزار سال از سالهایی است که شما میشمارید. سوره الم سجده، آیه 5.
4) مجمع البیان، ج 10، ص 311.
" أَنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْماً"- این قسمت از آیه یکی از نتائج مترتب بر خلقت آسمانهای هفتگانه و از زمین مثل آن را ذکر میکند، و در آن خلقت و امر به خدای تعالی نسبت داده شده و مخصوص آن جناب شده است، و همین طور هم هست، چون هیچ متفکری که در مساله خلقت غور کند، در این معنا شکی برایش باقی نمیماند که قدرت خدای تعالی شامل هر چیز و علمش محیط به هر چیز است، پس بر چنین کسی یعنی بر همه خردمندان مؤمن واجب است که از مخالفت امر او بپرهیزند، چون سنت این خدای قدیر علیم بر این جاری شده که مطیعان اوامرش را پاداش، و اهل عتو و استکبار را مجازات فرماید، هم چنان که خودش در باره این سنت فرموده: " وَ کَذلِکَ أَخْذُ رَبِّکَ إِذا أَخَذَ الْقُری وَ هِیَ ظالِمَةٌ إِنَّ أَخْذَهُ أَلِیمٌ شَدِیدٌ" (1).
در تفسیر قمی در ذیل آیه شریفه" وَ کَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ"، آمده که: منظور از قریه اهل قریه است (2).
و در تفسیر برهان از ابن بابویه نقل شده که وی به سند خود از ریان بن صلت از حضرت رضا (علیه السلام) روایت کرده که در گفتگویش با مامون فرموده: منظور از ذکر، رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، و ما اهل آن جناب هستیم، و این معنا در کتاب خدا هم آمده، آنجا که در سوره طلاق فرموده: " فَاتَّقُوا اللَّهَ یا أُولِی الْأَلْبابِ الَّذِینَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً رَسُولًا یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اللَّهِ مُبَیِّناتٍ" که در آن منظور از ذکر را رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دانسته، پس ذکر، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و ما اهل بیت او هستیم.
و در تفسیر قمی است که پدرم از حسین بن خالد از ابی الحسن رضا (علیه السلام) برایم حدیث کرد که وی گفت: من به آن جناب عرضه داشتم: مرا از معنای کلام خدای عز و جل آنجا که میفرماید: " وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُکِ" خبر بده، فرمود: آسمان محبوک به زمین.]
است، آن گاه امام انگشتان خود را در هم کرد و فرمود: اینطور محبوک به زمین است، عرضه داشتم: چطور آسمان محبوک به زمین است، با اینکه خدای تعالی میفرماید: " رَفَعَ السَّماواتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها- خدا آسمان را بدون ستونهایی که به چشم شما بیاید بر افراشته"، (و معلوم است که از این آیه بر میآید آسمان به زمین تکیه ندارد، پس چگونه شما میگویید آسمان و زمین به هم فرو رفتهاند؟) فرمود: سبحان اللَّه مگر این خدای سبحان نیست که میفرماید:
" بدون ستونهایی که به چشم شما بیاید؟" عرضه داشتم: بله. فرمود: پس معلوم میشود ستونهایی هست، ولی به چشم شما نمیآید.
عرضه داشتم: خدا مرا فدایت کند، آن ستونها چگونه است؟ حسین بن خالد میگوید: امام (علیه السلام) کف دست چپ خود را باز کرد و دست راست خود را در آن قرار داد و فرمود: این زمین دنیا است، و آسمان دنیا بر بالای زمین قبهای است، و زمین دوم بالای آسمان دنیا، و آسمان دوم قبهای است بر بالای آن، و زمین سوم بالای آسمان دوم قرار گرفته، و آسمان سوم قبهای است بر بالای آن، و زمین چهارم بالای آسمان سوم است، و آسمان چهارم بر بالای آن قبه است، و زمین پنجم بالای آسمان چهارم است، و آسمان پنجم قبهای است روی آن، و زمین ششم بر بالای آسمان پنجم است، و آسمان ششم قبهای است روی آن، و زمین هفتم بالای آسمان ششم واقع است، و آسمان هفتم قبهای است بالای آن، و عرش رحمان تبارک و تعالی بر بالای آسمان هفتم قرار دارد، و این کلام خدای تعالی است که میفرماید: " الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ".
و اما منظور از صاحب امر، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و وصی بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است، که قائم بر وجه زمین است، که امر الهی تنها به سوی او نازل میشود، یعنی از آسمانهای هفتگانه و زمینهای هفتگانه فرود میآید.
عرضه داشتم: ما که بیش از یک زمین زیر پای خود نمیبینیم، فرمود: آری زیر پای ما تنها یک زمین است، و آن شش زمین دیگر فوق ما قرار دارند (1).
مؤلف: و از طبرسی از عیاشی از حسین بن خالد از حضرت رضا (علیه السلام) نظیر این روایت حکایت شده (2).
و این حدیث در باب خودش حدیثی نادر است، و با در نظر گرفتن ذیل آن که سخن از تنزل امر دارد، این معنا به ذهن نزدیکتر میرسد که امام خواستهاند از باطن عالم خبر دهند نه از ظاهر آن و خلقت مادیش، و خدا داناتر است.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
یا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَکَ تَبْتَغِی مَرْضاتَ أَزْواجِکَ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (1) قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَکُمْ تَحِلَّةَ أَیْمانِکُمْ وَ اللَّهُ مَوْلاکُمْ وَ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ (2) وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِیُّ إِلی بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِیثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَیْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَکَ هذا قالَ نَبَّأَنِیَ الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ (3) إِنْ تَتُوبا إِلَی اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِیلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمَلائِکَةُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهِیرٌ (4)
عَسی رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَکُنَّ أَنْ یُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَیْراً مِنْکُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ ثَیِّباتٍ وَ أَبْکاراً (5) یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَیْها مَلائِکَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ (6) یا أَیُّهَا الَّذِینَ کَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْیَوْمَ إِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (7) یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَی اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسی رَبُّکُمْ أَنْ یُکَفِّرَ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ یُدْخِلَکُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ یَوْمَ لا یُخْزِی اللَّهُ النَّبِیَّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ یَسْعی بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا وَ اغْفِرْ لَنا إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (8) یا أَیُّهَا النَّبِیُّ جاهِدِ الْکُفَّارَ وَ الْمُنافِقِینَ وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ (9)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر.
ای پیامبر! چرا به منظور خوشدل ساختن همسرانت حرام میکنی آنچه را که خدا برایت حلال کرده؟ و خدا آمرزنده و رحیم است (1).
خداوند راه چاره شکستن سوگند را برای شما بیان کرد و خدا سرپرست شما است و او دانای حکیم است (2).
و چون پیامبر مطلبی را سری به بعضی از همسران خود گفت و همسر نامبرده آن سر را فاش ساخت و خدا پیامبر خود را از این افشاگری همسرش خبر داد و پیامبر گوشهای از این خیانت را به وی اعلام داشت و از همه جزئیات آن خودداری کرد وقتی به او فرمود تو چنین کردی پرسید: چه کسی از این عمل من به تو خبر داد؟ فرمود خدای علیم خبیر به من خبر داد (3).
و شما دو زن اگر به سوی خدا توبه ببرید (امید است خدا دلهایتان را از انحراف به استقامت برگرداند)، چون دلهای شما منحرف گشته و اگر هم چنان علیه پیامبر دست به دست هم بدهید بدانید که خداوند مولای او و جبرئیل و مؤمنین صالح و ملائکه هم بعد از خدا پشتیبان اویند (4).
امید است پروردگار او اگر او شما را طلاق دهد همسرانی بهتر از شما روزیش کند همسرانی بدل از شما که مسلمان، مؤمن، ملازم بندگی و خشوع، تائب و عابد و صائم باشند، که یا بیوه باشند و یا بکر (5).
هان ای کسانی که ایمان آوردهاید! خود و اهل خود را از آتشی که آتشگیرانهاش مردم و سنگ است حفظ کنید، آتشی که فرشتگان غلاظ و شداد موکل بر آنند فرشتگانی که هرگز خدا را در آنچه دستورشان میدهد نافرمانی ننموده بلکه هر چه میگوید عمل میکنند (6).
ای کسانی که کفر ورزیدید! امروز دیگر معذرت نخواهید برای اینکه کیفر شما جز آنچه میکردید چیز دیگری نیست (7).
ای کسانی که ایمان آوردید به سوی خدا توبه ببرید توبهای خالص شاید پروردگارتان گناهانتان را تکفیر نموده در جناتی داخلتان کند که نهرها از زیر درختانش روان است در روزی که خدا نبی و مؤمنین با او را خوار نمیسازد نورشان جلوتر از خودشان در حرکت است از جلو و طرف راست حرکت میکند میگویند پروردگارا نور ما را تمام کن و ما را بیامرز که تو بر هر چیز توانایی (8).
ای پیامبر! با کفار و منافقین جهاد کن و بر آنان سخت بگیر و خشونت به خرج ده و جایگاه ایشان در جهنم است که چه بد بازگشت گاهی است (9).
این سوره با داستانی که بین رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و بعضی از همسرانش اتفاق افتاد آغاز شده، و آن این بود که به خاطر حادثهای که شرحش میآید پارهای از حلالها را بر خود حرام کرد، و بدین سبب در این آیات آن جناب را مورد عتاب قرار میدهد که چرا به خاطر رضایت بعضی از همسرانت، حلال خدا را بر خود حرام کردی، و در حقیقت و به طوری که از سیاق بر میآید عتاب متوجه همان همسر است، و میخواهد رسول گرامی خود را علیه آن همسر یاری کند.
بعد از نقل این داستان مؤمنین را خطاب میکند به اینکه جان خود را از عذاب آتشی که آتشگیرانهاش انسان و سنگ است نگه بدارند، و بدانند که به جز اعمال خود آنان به ایشان جزایی نمیدهند، جز ایشان خود اعمالشان است، و معلوم است که هیچ کس نمیتواند از عمل خود بگریزد پس هیچ کس از این جزا خلاصی ندارد، مگر پیغمبر و آنهایی که به وی ایمان آوردند، آن گاه بار دیگر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را به جهاد با کفار و منافقین خطاب میکند. در آخر، سوره را به آوردن مثلی ختم میکند، مثلی از زنان کفار، و مثلی از زنان مؤمنین، و در اینکه سیاق سوره ظهور در مدنیت آن دارد حرفی نیست.
" یا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَکَ تَبْتَغِی مَرْضاتَ أَزْواجِکَ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ" خطابی است آمیخته با عتاب، که چرا آن جناب پارهای از حلالهای خدا را بر خود حرام کرده، ولی تصریح نکرده که آنچه حرام کرده چیست، و قصه چه بوده؟ چیزی که هست جمله" آیا خشنودی همسرانت را میخواهی؟" اشاره دارد بر اینکه آنچه آن جناب بر خود حرام کرده، عملی از اعمال حلال بوده، که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن را انجام میداده، و بعضی از همسرانش از آن عمل ناراضی بوده، آن جناب را در مضیقه قرار میدادند و اذیت میکردهاند، تا آن جناب ناگزیر شده سوگند بخورد که دیگر آن عمل را انجام ندهد.
پس اگر در جمله" یا أَیُّهَا النَّبِیُّ" خطاب را متوجه آن جناب بدان جهت که نبی است کرده، و نه بدان جهت که رسول است، دلالت دارد که مساله مورد عتاب مساله شخصی آن جناب بوده، نه مسالهای که جزو رسالتهای او برای مردم باشد، و معلوم است که وقتی
صحیح و مناسب بود بفرماید: " یا ایها الرسول" که مساله مورد بحث مربوط به یکی از رسالتهای آن جناب باشد.
و مراد از" تحریم" در جمله" لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَکَ"، تحریم از طرف خدا نبوده، بلکه تحریم به وسیله نذر و سوگند بوده، آیه بعدی هم بر این معنا دلالت دارد، چون در آنجا سخن از سوگند کرده میفرماید: " قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَکُمْ تَحِلَّةَ أَیْمانِکُمْ" معلوم میشود آن جناب با سوگند آن حلال را بر خود حرام کرده، چون خاصیت سوگند همین است که وقتی به عملی متعلق شود آن را واجب میکند، و چون به ترک عملی متعلق شود آن عمل را حرام میسازد، پس معلوم میشود آن جناب سوگند به ترک آن عمل خورده، و آن عمل را بر خود حرام کرده، اما حرام به وسیله سوگند.
آری منظور از تحریم چنین تحریمی است، نه اینکه حرمت آن عمل را برای شخص خودش تشریع کرده باشد، چون پیغمبر نمیتواند چیزی را که خدا حلالش کرده بر خود و یا بر همه تحریم کند، و چنین اختیاری ندارد.
" تَبْتَغِی مَرْضاتَ أَزْواجِکَ"- یعنی تو با این تحریم میخواهی رضای زنان خود را به دست بیاوری، و این جمله بدل است از جمله" لم تحرم". ممکن هم هست حال از فاعل آن باشد، و این جمله خود قرینهای است بر اینکه عتاب مذکور در حقیقت متوجه زنان آن حضرت است، نه خود او، جمله" إِنْ تَتُوبا إِلَی اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما..." و نیز جمله" وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ" این معنا را تایید میکند.
" قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَکُمْ تَحِلَّةَ أَیْمانِکُمْ وَ اللَّهُ مَوْلاکُمْ وَ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ" راغب گفته: هر جا کلمه" فرض" در مورد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در قرآن آمده، و با حرف" علی" متعدی شده، دلالت دارد بر وجوب آن عمل بر همه امت، که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هم داخل آنان است، و هر جا این کلمه در مورد آن جناب به وسیله حرف" لام" آمده، دلالت دارد بر اینکه آن عمل برای آن جناب ممنوع و حرام نیست، مثلا وقتی میبینیم فرموده: " ما کانَ عَلَی النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ"، و یا فرموده: " قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَکُمْ تَحِلَّةَ أَیْمانِکُمْ"، باید بفهمیم که آن جناب در این موارد منعی ندارد (1).
و کلمه" تحلة" در اصل" تحللة" بر وزن تذکرة و تکرمة بوده، و این کلمه مانند".
1) مفردات راغب، ماده" فرض".
کلمه" تحلیل" مصدر است. راغب گفته: معنای آیه" قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَکُمْ تَحِلَّةَ أَیْمانِکُمْ" این است که خدای تعالی راه چاره شکستن سوگند را که همان دادن کفاره است برای شما بیان کرده (1).
در نتیجه معنای آیه چنین میشود: خدای تعالی برای شما تقدیر کرد- گویی شکستن سوگند سود و بهرهای است که خدای تعالی به انسان داده، و از آن منع نفرموده، چون فرمود:
" لکم"، و نفرمود: " علیکم"- که سوگند خود را با دادن کفاره بشکنید، و خدا ولی شما است، چون تدبیر امورتان به دست او است، و او است که برایتان تشریع احکام میکند و هدایتتان مینماید، و او است دانای فرزانه.
این آیه دلالت دارد بر اینکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به ترک عملی سوگند خورده بوده، و به وی دستور میدهد سوگند خود را بشکند، چون فرموده: " فَرَضَ اللَّهُ لَکُمْ تَحِلَّةَ أَیْمانِکُمْ"، و نفرمود" فرض اللَّه لکم حنث ایمانکم"، و" تحلة" از حل به معنای گشودن است، معلوم میشود سوگندی که آن جناب خورده بود آزادیش را سلب کرده بوده، و این با سوگند بر ترک عملی مناسب است، نه سوگند بر انجام فعلی.
" وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِیُّ إِلی بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِیثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَیْهِ...
قالَتْ مَنْ أَنْبَأَکَ هذا قالَ نَبَّأَنِیَ الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ" کلمه" سر" به معنای مطلبی است که در دل خود پنهان کرده باشی و نخواهی دیگران از آن خبردار شوند، و کلمه" اسرار" که باب افعال همان" سر" است، به معنای این است که همان مطلب را برای کسی فاش سازی و سفارش کنی که آن را پنهان بدارد و به کسی اطلاع ندهد، و ضمیر در" نبات به" به همان بعض ازواج بر میگردد، و ضمیر" به" به حدیث، و ضمیر در" أظهره" به رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، و ضمیر" علیه" به" انباء" یعنی افشای سر، و ضمیر در" عرف" و در" أعرض" به رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، و ضمیر در" بعضه" به حدیث بر میگردد، و اشاره به" هذا" به" انباء" یعنی افشای سر است.
و حاصل معنای آیه این است که: " و زمانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سری از اسرار خود را نزد بعضی از همسرانش- یعنی حفصه دختر عمر بن خطاب- افشا کرد، و به وی سفارش فرمود که این مطلب را به کسی نگوید، همین که حفصه آن سر را".
1) مفردات راغب، ماده" حل".
بر خلاف دستور آن جناب به دیگری گفت، و قسمتی از سر آن جناب را فاش نموده از فاش کردن بقیه آن سر خودداری نمود، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) جریان را به عنوان اعتراض به خود او خبر داد، یعنی خبر داد که تو سر مرا فاش کردی، آن زن پرسید چه کسی به تو خبر داد که من این کار را کردهام، و سر تو را فاش ساختهام؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود خدای علیم و خبیر به من خبر داد، و او خدایی است که عالم به سر و علانیه، و با خبر از سرائر و اسرار است.
" إِنْ تَتُوبا إِلَی اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِیلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمَلائِکَةُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهِیرٌ" یعنی: اگر شما دو زن به سوی خدا برگردید که هیچ، وسیله توبه خود را فراهم کردهاید، و اگر علیه آن جناب دست به دست هم دهید، بدانید که مولای او خدا است...
تمامی روایات اتفاق دارند بر اینکه منظور از آن دو زن حفصه و عایشه دو همسر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هستند.
و کلمه" صغت" فعل ماضی از ماده" صغو" است، و" صغو" به معنای میل است، که البته در اینجا منظور میل به باطل و خروج از حالت استقامت است. خوب، پس مسلم شد که این دو زن، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را آزردند و علیه او دست به دست هم دادند، و دست به دست هم دادن علیه آن جناب از گناهان کبیره است، به دلیل اینکه فرموده:
" إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِیناً" (1)، و نیز فرموده: " وَ الَّذِینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ" (2)
سوره توبه، آیه 61.
.در این آیه خطاب را متوجه دو تا از همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کرده، و با اینکه دو نفر دو تا قلب دارد، قلب را به صیغه جمع آورده (3)و این صرف استعمالیم.
1) کسانی که خدا و رسول را آزار میدهند، خدای تعالی در دنیا و آخرت لعنتشان کرده و برایشان عذابی خوار کننده آماده کرده است. سوره احزاب، آیه 57.
2) و کسانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را آزار میدهند، عذابی دردناک دارند.
3) و این یا به خاطر آن است که قلب حالات گوناگون دارد، حالاتی که واقعیتهای گوناگون به صاحبش میدهد، آن چنان که گویی صاحب دل امروز آن شخص دیروزی نیست، به کلی دگرگون شده، و انسانی دیگر شده است. مترجم.
است که نظائرش بسیار است، (در فارسی هم خطاب به دو نفر میگوییم: مگر دلهایتان چدنی است، و نمیگوییم مگر دو دل شما چدنی است).
" وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ..."- کلمه" تظاهر" به معنای پشت به پشت هم دادن، و کمک کردن است، و اصل این کلمه" تتظاهرا" بوده، و ضمیر فعل" هو" برای این آورده شده که بفهماند خدای سبحان عنایت خاصی به آن جناب دارد، و به همین جهت بدون هیچ واسطهای از مخلوقاتش خود او وی را یاری میکند، و متولی امور او میشود، و کلمه" مولی" به معنای ولی و سرپرستی است که عهدهدار امر" متولی علیه" باشد و او را در هر خطری که تهدیدش کند یاری نماید. و کلمه" جبریل" عطف است بر اسم جلاله (اللَّه)، و کلمه" صالح المؤمنین" عطف است بر کلمه" جبریل"، و منظور از" صالح المؤمنین"- به طوری که گفتهاند (1)- صلحای از مؤمنین است، و اگر کلمه" صالح" را مفرد آورده، معنای جمع از آن اراده کرده است، هم چنان که خود ما نیز میگوییم: هیچ آدم حسابی چنین کاری نمیکند، که منظورمان از آدم جنس انسان است، و منظورمان از کار هم جنس آن کار است نه یک کار. و نیز میگوییم:
من در سامر و حاضر بودم، با اینکه کلمه" سامر" در عین اینکه مفرد است به معنای جماعتی است که در شب در بیابان پیاده شوند و به گفتگو بپردازند، و کلمه" حاضر" به معنای جمعیتی است که این کار را در شهر انجام دهند، پس این دو کلمه مفرد است، و معنای جمعیت را میدهد.
ولی این سخن درست نیست، صاحب این قول مضاف به جمع- صالح المؤمنین- را مقایسه کرده با مفرد دارای الف و لام، از قبیل الصالح و السامر و الحاضر، و گمان کرده همانطور که مفرد دارای الف و لام جنس را میرساند، مضاف به جمع هم همین طور، در حالی که چنین نیست، و ظاهر" صالح المؤمنین" معنایی است غیر آن معنایی که عبارت" الصالح من المؤمنین" آن را افاده میکند دومی افاده جنس میکند، ولی اولی جنسیت و کلیت را نمیرساند.
و در روایت وارده از طرق اهل سنت هم آمده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مراد از صالح المؤمنین تنها علی (علیه السلام) است، و این معنا در روایات وارده از طرق شیعه از ائمه اهل بیت (علیه السلام) نیز آمده، که به زودی از نظر خواننده گرامی خواهد گذشت، ان شاء اللَّه. و مفسرین در اینکه منظور از صالح المؤمنین کیست اقوالی دیگر
1) مجمع البیان، ج 10، ص 316.
دارند، که چون هیچ یک دلیل نداشت از نقلش صرفنظر کردیم.
وَ الْمَلائِکَةُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهِیرٌ"
" ملائکه بعد از خدا و جبریل و صالح مؤمنین پشتیبان اویند" برای این بود که پشتیبانی ملائکه را بزرگ جلوه دهد، گویی نامبردگان در اول آیه یک طرف، و ملائکه به تنهایی یک طرف قرار دارند.
و در آیه شریفه در اظهار و پیروز ساختن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر دشمنان، و تشدید عتاب به آنهایی که علیه او پشت به پشت هم دادهاند، لحنی عجیب بکار رفته، اولا خطاب را متوجه خود رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نموده، او را به خاطر اینکه حلال خدا را حرام کرده عتاب نموده، بعد دستور میدهد سوگندش را بشکند، و این لحن در حقیقت تایید و نصرت آن جناب است به صورت عتاب.
خدای تعالی در آیه بعدی خطاب را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به سوی مؤمنین بر گردانیده، فرمود: " وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِیُّ إِلی بَعْضِ أَزْواجِهِ" تا به وسیله این التفات قصه را برای مؤمنین نقل کند، و در نقل قصه نامی از آن همسر نبرد، و مطلب را مبهم ذکر کرد، و این نام نبردن، و نیز تاییدی که قبل از نقل قصه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کرده بود، و همچنین اصل پردهبرداری از این ماجرا، و نیز نقل آن به طور سربسته همه و همه نوعی تایید بیشتر از آن جناب به شمار میرود.
و سپس التفاتی دیگر بکار برده، خطاب را از مؤمنین برگردانیده، متوجه آن دو زن کرد، و به آن دو فرمود: دلهایتان در اثر عملی که کردید منحرف شده، و به جای اینکه به آن دو دستور دهد که توبه کنند، خاطرنشان ساخت که شما دو نفر بین دو امر قرار گرفتهاید، یا اینکه از گناه خود توبه کنید، و یا علیه کسی که خدا مولای او است، و جبرئیل و صالح مؤمنین و ملائکه پشتیبان اویند، به اتفاق یکدیگر توطئه کنید، آن گاه اظهار امید کرده که اگر پیامبر طلاقشان دهد، خدای تعالی زنان بهتری نصیب آن جناب فرماید، و سپس به پیامبر امر میکند که با کفار و منافقین بجنگد، و آنان را در فشار قرار دهد.
و در آخر رشته کلام بدینجا منتهی میشود که دو تا مثل بیاورد، یکی برای کفار، و یکی برای مؤمنین.
خدای تعالی بعد از آنکه در آیه" إِنْ تَتُوبا إِلَی اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما وَ إِنْ تَظاهَرا
عَلَیْهِ..."
متعرض حال آن دو زن گردید، کلام خود را بین دو طرف ایمان و کفر به دوران انداخت، در یک آیه خطاب به مؤمنین کرد و فرمود: " یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ..." و یکی را خطاب به کفار کرد و فرمود: " یا أَیُّهَا الَّذِینَ کَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا..."،
دو باره خطاب را به مؤمنین کرد و فرمود: " یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا..."، و بار دیگر خطاب را از مؤمنین برگردانیده متوجه رسول گرامی خود نمود و فرمود: " یا أَیُّهَا النَّبِیُّ جاهِدِ الْکُفَّارَ..."،
و باز خطاب را متوقف نموده مثالی برای کفار زد و فرمود: " ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِینَ کَفَرُوا..."، و مثالی برای مؤمنین زد و فرمود: " وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِینَ آمَنُوا...".
" عَسی رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَکُنَّ أَنْ یُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَیْراً مِنْکُنَّ..."
در این آیه بینیازی خدا را خاطرنشان ساخته، میفرماید: هر چند شما به شرف زوجیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مشرف شدهاید، لیکن کرامت نزد خدا به این حرفها نیست، بلکه تنها به تقوی است و بس، هم چنان که در جای دیگر نیز فرموده: " فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْکُنَّ أَجْراً عَظِیماً" (1)یعنی خدای تعالی اگر برای شما زنان پیامبر اجر عظیم مهیا ساخته، برای این نیست که همسر اویید، بلکه برای این است که نیکوکارید، پس هر یک از شما که نیکوکار نباشد، نزد خدا پاداشی ندارد.
خواننده گرامی کلمه" منکن" را از نظر، دور ندارد، چون حرف" من" برای تبعیض است، میفرماید: اجر عظیم مخصوص بعضی از شما همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است، و آن بعض همان نیکوکاران است، معلوم میشود همسران آن جناب همه نیکوکار نبودهاند.
و نیز میفرماید: " یا نِساءَ النَّبِیِّ مَنْ یَأْتِ مِنْکُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ یُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَیْنِ وَ کانَ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیراً وَ مَنْ یَقْنُتْ مِنْکُنَّ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صالِحاً نُؤْتِها أَجْرَها مَرَّتَیْنِ وَ أَعْتَدْنا لَها رِزْقاً کَرِیماً" (2)از این آیه و مخصوصا از کلمه" منکن" نیز بر میآید که همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از نظر هدایت و ضلالت و خوبی و بدی دو جور بودند، و همه یکسان نبودند.
و به همین جهت بود که دنبال اظهار بینیازی خدا اظهار امید کرد، که اگر آن
جناب طلاقتان دهد خدای تعالی زنانی بهتر از شما به او روزی کند، زنانی که مسلمان، مؤمن، عابد، توبهکار، قانت و سائح (روزهگیر) باشند، زنانی بیوه یا دوشیزگانی بکر.
پس هر زنی که با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ازدواج میکرد، و متصف به مجموع این صفات بوده، بهتر از آن دو زن بوده، و این بهتری نبود مگر به خاطر اینکه دارای قنوت و توبه بودند، و یا دارای قنوت به تنهایی بوده و در سایر صفات با سایر زنان اشتراک داشتند و قنوت عبارت است از ملازمت به اطاعت و خضوع.
این معنایی که برای قنوت کردیم با جملهای که در آخر سوره در باره مریم آمده که" وَ کانَتْ مِنَ الْقانِتِینَ" تایید میشود، پس قنوت همان چیزی است که بعضی از زنان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فاقد آن بودند، و آن عبارت بود از اطاعت رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، که اطاعت خدا هم در آن است و آن دو زن نداشتند، و نیز تقوی از نافرمانی رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، و پرهیز از آزار او، که باز فاقد آن بودند.
با بیانی که گذشت فساد این گفتار روشن میشود که بعضی گفتهاند: وجه بهتری زنان فعلی از زنان قبلی آن حضرت این است که زنان فعلی آن جناب دارای شرافت همسری با آن جناب هستند، و زنان قبلی به خاطر جدایی از آن جناب این شرافت را از دست دادند، وجه فساد این سخن این است که اگر ملاک بهتری که در آیه شریفه آمده صرف همسری با آن جناب باشد، باید هر زنی که با آن جناب ازدواج میکرده افضل و اشرف از زنان مطلقه آن جناب باشد، هر چند آن صفاتی که در آیه ملاک کرامت و برتری است نداشته باشد، و در این صورت شمردن آن صفات در آیه شریفه هیچ مورد نداشته، (و چون خدای عز و جل منزه از بیمورد سخن گفتن است، پس ملاک برتری، زوجیت و همسری نیست، بلکه همان صفاتی است که در آیه ذکر شده).
در کشاف آمده که اگر بپرسی چرا در این آیه صفات را بدون" واو" عاطفه شمرده، و تنها بین دو صفت" ثیب" و" بکر" واو عاطفه آورده، در پاسخ میگوییم: صفاتی که در اول آیه شمرده، مانعة الجمع نیستند، و ممکن است همه آنها در یک نفر یافت شود، و به همین جهت واو عاطفه لازم نداشت، به خلاف دو صفت ثیب و بکر، ممکن نیست در آن واحد در یک فرد جمع شود، زیرا زنان یا بیوهاند، و یا دوشیزه (1).
1) تفسیر کشاف، ج 4، ص 567.
" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ..."
کلمه" قوا" جمع امر حاضر از مصدر وقایه است، و" وقایه" به معنای حفظ کردن چیزی است از هر خطری که به آن صدمه بزند، و برایش مضر باشد، و کلمه" وقود"- به فتحه واو- اسم هر چیزی است که با آن آتش را بگیرانند، چه آتش هیزم و چه مانند آن، و مراد از کلمه" نار" آتش جهنم است، و اگر انسانهای معذب در آتش دوزخ را آتشگیرانه دوزخ خوانده، بدین جهت است که شعله گرفتن مردم در آتش دوزخ به دست خود آنان است، هم چنان که در جای دیگر فرموده: " ثُمَّ فِی النَّارِ یُسْجَرُونَ" (1)، در نتیجه جمله مورد بحث یکی از ادله تجسم اعمال است هم چنان که ظاهر آیه بعدی هم که میفرماید: " یا أَیُّهَا الَّذِینَ کَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا..."، همین معنا است، برای اینکه در آخرش میفرماید: تنها و تنها اعمال خودتان را به شما به عنوان جزا میدهند. و اما کلمه" حجارة" را بعضی (2)تفسیر کردهاند به بتها.
" عَلَیْها مَلائِکَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ"- یعنی بر آن آتش ملائکهای موکل شدهاند تا انواع عذاب را بر سر اهل دوزخ بیاورند، ملائکهای غلاظ و شداد.
کلمه" غلاظ" جمع" غلیظ" است، و غلیظ ضد رقیق است، و مناسبتر با مقام این است که منظور از" فرشته غلیظ" و" فرشتگان غلاظ" فرشتگانی باشد که خشونت عمل دارند، (چون فرشتگان مثل ما آدمیان قلب مادی ندارند تا متصف به خشونت و رقت شوند) در آیهای هم که بعدا میآید غلظت را عبارت از غلظت در عمل دانسته، فرموده: " جاهِدِ الْکُفَّارَ وَ الْمُنافِقِینَ وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ" کلمه" شداد" هم جمع شدید است، که به معنای پهلوان و قهرمان و نیرومند در تصمیم و عمل است.
و جمله" لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ" به منزله تفسیری است برای جمله" غلاظ شداد"، میفرماید: منظور از غلاظ و شداد این است که فرشتگان نامبرده ملازم آن ماموریتی هستند که خدای تعالی به آنان داده، و غیر از خدا و اوامرش هیچ عامل دیگری از قبیل رقت و ترحم و امثال آن در آنان اثر نمیگذارد، و خدا را با مخالفت و یا رد، عصیان نمیکنند، هر چه را مامور باشند مو به مو اجرا میکنند، بدون اینکه چیزی از خود آنان فوت شود، و یا به خاطر ضعف و خستگی از ماموریت کم کنند، (نتیجه عذابی که آنان به انسانها میدهند عذابی است که اگر انسانی آن را انجام میداد، میگفتیم فلانی شکنجهگری
غلاظ و شدید، و مردی بیرحم و بیشفقت است، و خلاصه اینکه) وقتی عمل چنین عملی بود، میتوان صاحب عمل را غلیظ و شدید خواند.
و با این بیان روشن میشود که جمله" لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ" ناظر به این است که این فرشتگان ملتزم به تکلیف خویشند، و جمله" یفعلون" ناظر به این است که عمل را طبق دستور انجام میدهند، پس شما خواننده عزیز مانند بعضی (1)از مفسرین خیال نکنید که جمله دومی تکرار جمله اول است، خیر، جمله اول راجع به دست نکشیدن از کار است، و جمله دوم راجع به این است که کار را مو به مو طبق دستور خدا انجام میدهند.
فخر رازی در تفسیر کبیر خود در ذیل آیه شریفه مورد بحث گفته: در این آیه اشارهای است به اینکه ملائکه در آخرت مکلف به تکالیف میشوند (همانطور که ما انسانها در دنیا مکلف هستیم) آنها در آخرت مورد تکالیف و اوامر و نواهی میگردند، و عصیان ملائکه به همین است که با امر و نهی خدا مخالفت کنند (2)ولی این حرف درست نیست، چون در آیه چنین اشارهای وجود ندارد آیه شریفه تنها میخواهد بفرماید: ملائکه محض اطاعتند، و در آنها معصیت نیست، و به اطلاقش شامل دنیا و آخرت هر دو میشود، پس ملائکه نه در دنیا عصیان دارند و نه در آخرت، پس هیچ وجهی ندارد که رازی تکلیف ملائکه را مختص به آخرت بداند.
و نیز تکلیف ملائکه از سنخ تکلیف معهود در مجتمع بشری ما نیست، چون در بین ما انسانهای اجتماعی تکلیف عبارت از این است که تکلیف کننده اراده خود را متعلق به فعل مکلف کند، و این تعلق امری است اعتباری، که دنبالش پای ثواب و عقاب به میان میآید، یعنی اگر مکلف موجودی دارای اختیار باشد، و به اختیار خود اراده تکلیف کننده را انجام بدهد، مستحق پاداش میشود، و اگر ندهد سزاوار عقاب میگردد، و در چنین ظرفی یعنی ظرف اجتماع، و نسبت به چنین تعلقی یعنی تعلق اعتباری البته، هم فرض اطاعت هست و هم فرض معصیت، هم ممکن است مکلف فعل مورد اراده تکلیف کننده را بیاورد و هم ممکن است نیاورد.
اما در غیر ظرف اجتماع مثلا در بین ملائکه که زندگیشان اجتماعی نیست، و اعتبار در آن راه ندارد، تا فرض اطاعت و معصیت هر دو در آن راه داشته باشد، تکلیف هم معنای دیگری دارد، آری ملائکه خلقی از مخلوقات خدایند، دارای ذواتی طاهره و نوریه، که اراده
نمیکنند مگر آنچه خدا اراده کرده باشد، و انجام نمیدهند مگر آنچه او مامورشان کرده باشد، هم چنان که فرمود: " بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ" (1)، و به همین جهت در عالم فرشتگان جزا و پاداشی نیست، نه ثوابی و نه عقابی، و در حقیقت ملائکه مکلف به تکالیف تکوینیاند، نه امر و نهیهای تشریعی، و تکالیف تکوینیشان هم به خاطر اختلافی که در درجات آنان هست مختلف است، هم چنان که در جای دیگر قرآن آمده: " وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ" (2)، و نیز از خود ملائکه نقل کرده که میگویند: " وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّکَ لَهُ ما بَیْنَ أَیْدِینا وَ ما خَلْفَنا" (3).
و آیه شریفه مورد بحث بعد از آیات قبلی جنبه تعمیم بعد از تخصیص را دارد، چون خدای تعالی نخست با بیانی خصوصی همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را ادب میآموزد، و در آخر، خطاب را متوجه عموم مؤمنین میکند، که خود و اهل بیت خود را ادب کنید، و از آتشی که آتشگیرانهاش خود دوزخیانند حفظ نمایید، و میفهماند که همین اعمال بد خود شما است، و در آن جهان بر میگردد، و آتشی شده به جان خودتان میافتد، آتشی که به هیچ وجه خلاصی و مفری از آن نیست.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ کَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْیَوْمَ إِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ"
این آیه شریفه خطابی است عمومی به همه کفار، خطابی است که بعد از رسیدن کفار به آتش دوزخ (و زبان به عذر خواهی گشودن، که اگر کفر ورزیدیم، و یا گناه کردیم عذرمان این بود و این بود) به ایشان میشود که امروز سخن عذرخواهی به میان نیاورید، چون روز قیامت روز جزا است و بس. علاوه بر این، جزایی که به شما داده شد عین اعمالی است که کرده بودید، خود اعمال زشت شما است که امروز حقیقتش برایتان به این صورت جلوه کرده است، و چون عامل آن اعمال خود شما بودید، عامل بودنتان قابل تغییر نیست، و با عذرخواهی نمیتوانید عامل بودن خود را انکار کنید، چون واقعیت، قابل تغییر نیست، و کلمه عذاب که از ناحیه خدا علیه شما محقق شده باطل نمیشود. این معنایی است که از ظاهر خطاب در آیه استفاده میشود.
ولی بعضی (1)گفتهاند: عذرخواهی کفار بعد از داخل شدن در آتش است، و عذرخواهی خود نوعی توبه است، و بعد از داخل شدن در آتش، دیگر توبه قبول نمیشود، و در معنای جمله" إِنَّما تُجْزَوْنَ..." گفتهاند: معنایش این است که در مقابل اعمالی که کردهاید آن جزایی را به شما میدهند که حکمت لازمش میداند.
و در اینکه آیه مورد بحث دنباله آیات سابق قرار گرفت، و در آن خطابی قهرآمیز و تهدیدی جدی شد، اشارهای هم به این حقیقت هست که نافرمانی خدای تعالی و رسول او چه بسا کار آدمی را به کفر بکشاند.
" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَی اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسی رَبُّکُمْ أَنْ یُکَفِّرَ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ یُدْخِلَکُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ..."
کلمه" نصوح" از ماده نصح است که به معنای جستجو از بهترین عمل و بهترین گفتاری است که صاحبش را بهتر و بیشتر سود ببخشد، و این کلمه معنایی دیگر نیز دارد، و آن عبارت است از اخلاص، وقتی میگویی: " نصحت له الود" معنایش این است که من دوستی را با او به حد خلوص رساندم، و این معنایی است که راغب برای این کلمه کرده (2). و بنا بر گفته وی، توبه نصوح میتواند عبارت باشد از توبهای که صاحبش را از برگشتن به طرف گناه باز بدارد، و یا توبهای که بنده را برای رجوع از گناه خالص سازد، و در نتیجه، دیگر به آن عملی که از آن توبه کرده بر نگردد.
بعد از آنکه مؤمنین را امر فرمود که خود و اهل بیت خود را از آتش حفظ کنند، در این آیه برای نوبت دوم- البته به طور عمومی- به همه مؤمنین میفرماید: توبه کنند، و سپس با تعبیر" عسی" این امید را که خدا گناهانشان را بپوشاند، و آنان را داخل بهشتهایی کند که نهرها از زیر آن روان است، متفرع بر آن فرمان کرده است.
" یَوْمَ لا یُخْزِی اللَّهُ النَّبِیَّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ"- راغب میگوید: وقتی در باره کسی گفته میشود: " خزی الرجل"، که دچار انکسار شده باشد، یا انکسار از ناحیه خودش و یا از ناحیه دیگران، انکساری که از ناحیه خود شخص به او دست میدهد، همان حیای مفرط و برون از حد اعتدال است، که مصدرش" خزایت" میآید، و انکساری که از ناحیه دیگران به او میرسد، که نوعی خوار شمردن هم نامیده میشود، مصدرش" خزی" است و اما" اخزاء" هم از" خزایت" میآید و هم از" خزی"، آن گاه میگوید: نظیر این مطلب که در باره کلمه".
" خزی" گفتیم، در دو کلمه" ذل" و" هان" میآید، ذلت و هوانی که خود آدمی در نفس خود ایجاد میکند، و فضیلتی پسندیده است، مصدرش" هون"- به فتحه ها-، و" ذل"- به فتحه ذال- است، و ذلت و هوانی که از ناحیه غیر به انسان میرسد، و یکی از رذائل اخلاقی است، مصدرش" هون"- به ضمه هاء- و" ذل"- به ضمه ذال- است (1).
بنا بر این، کلمه" یوم" در آیه شریفه ظرف است برای مطالب قبل. و معنای آیه این است که به سوی خدا توبه کنید که امید است خدای تعالی گناهان شما را بپوشاند و داخل بهشتتان کند، در روزی که خداوند شخصیت پیغمبر و مؤمنین را نمیشکند، یعنی ایشان را از کرامت محروم نمیسازد، و وعدههای جمیلی که به آنان داده بود خلف نمیکند.
" النَّبِیَّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ"- در این آیه مطلب مقید شده به مؤمنین که با پیامبرند، و اعتبار معیت و با پیامبر بودن برای این است که بفهماند صرف ایمان آوردن در دنیا کافی نیست، باید لوازم ایمان را هم داشته باشند، و آن این است که ملازم با پیامبر باشند، و او را به تمام معنای کلمه اطاعت کنند، و مخالفت و بگو مگو با وی نداشته باشند.
احتمال هم دارد که جمله" الَّذِینَ آمَنُوا" مبتدا باشد، و کلمه" معه" خبر آن، و جمله" نُورُهُمْ یَسْعی..." خبر دومش، و جمله" یَقُولُونَ..."، خبر سومش باشد، و معنای آیه چنین باشد: روزی که خدا پیامبر خود را خوار نمیکند، و روزی که" الَّذِینَ آمَنُوا- ایمان آورندگان" با اویند، و از او جدا نمیشوند، و آن جناب هم از ایشان جدا نمیشود. و این احتمال، احتمال خوبی است، و لازمهاش این است که از خاصیتهای سهگانه عدم خزی، سعی نور، و درخواست اتمام آن، اولی مخصوص پیامبر، و دومی و سومی مخصوص مؤمنین با او باشد، مؤید این احتمال آیه سوره حدید است که مساله به راه افتادن نور در پیش پای طرف راست را خاص مؤمنین میدانست، و میفرمود: " یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ یَسْعی نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ..." (2). احتمال هم دارد که کلمه" معه" متعلق باشد به جمله" امنوا" و جمله" نُورُهُمْ یَسْعی..."، اولین خبر و آن دیگری دومین خبر برای" الذین" باشد، که بنا بر این، معنا چنین میشود: روزی که خدا پیامبرش را خوار نمیکند، و کسانی که به او ایمان آوردند، و در نتیجه با او هستند، اولا نورشان در جلو و در دست راستشان در حرکت است، و ثانیا میگویند پروردگارا نور ما را کامل کن.
" نُورُهُمْ یَسْعی بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ"- عین این مضمون در آیه شریفه" یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ یَسْعی نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ" (1)بود، و ما در آنجا مقداری پیرامونش بحث کردیم، در اینجا تنها این را اضافه میکنیم که احتمال دارد نوری که در پیش روی آنان به حرکت در میآید نور ایمان باشد، و نور دست راستشان نور عمل باشد.
" یَقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا وَ اغْفِرْ لَنا إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ"- از سیاق بر میآید مغفرتی که مؤمنین درخواست میکنند سبب تمامیت نور و یا حد اقل ملازم با تمامیت نور باشد، در نتیجه آیه شریفه میرساند که مؤمنین در آن روز نور خدا را ناقص میبینند، و چون نور آن روز ایمان و عمل صالح امروز است، معلوم میشود نقصی در درجات ایمان و عمل خود میبینند، و یا میبینند که آثار گناهان در نامه اعمالشان جای عبودیت را گرفته، و در آن نقاط عمل صالحی نوشته نشده، و آمرزش گناهان که درخواست دوم ایشان است، تنها باعث آن میشود که گناهی در نامه نماند، ولی جای خالی آن گناهان را چیزی پر نمیکند، لذا درخواست میکنند، خدا نورشان را تمام کند، یعنی آن نقاط خالی را هم پر کند، و آیه شریفه" وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ" (2)هم به این معنا اشاره دارد.
" یا أَیُّهَا النَّبِیُّ جاهِدِ الْکُفَّارَ وَ الْمُنافِقِینَ وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ" مراد از" جهاد با کفار و منافقین" بذل جهد و کوشش در اصلاح امر از ناحیه این دو طایفه است، و خلاصه منظور این است که با تلاش پیگیر خود جلو شر و فسادی که این دو طایفه برای دعوت دارند بگیرد، و معلوم است که این جلوگیری در ناحیه کفار به این است که حق را برای آنان بیان نموده، رسالت خود را به ایشان برساند، اگر ایمان آوردند که هیچ، و اگر نیاوردند با ایشان جنگ کند. و در ناحیه منافقین به این است که از آنان دلجویی کند و تالیف قلوب نماید، تا به تدریج دلهایشان به سوی ایمان گرایش یابد. و اگر هم چنان به نفاق خود ادامه دادند، جنگ با منافقان (که شاید ظاهر آیه شریفه هم همین باشد)، سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر آن جاری نشده، و آن جناب در
تمام عمر با هیچ منافقی نجنگیده، ناگزیر باید کلمه" جاهد" را به همان معنایی که کردیم بگیریم.
بعضی (1)از مفسرین گفتهاند: منظور از جهاد، سختگیری با آنان در اقامه حدود است، چون بیشتر کسانی که در عهد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) حد میخوردند، همین منافقین بودند. ولی خواننده عزیز خودش به نادرستی این سخن واقف است.
قمی در تفسیر خود به سندی که به ابن السیار دارد، از او از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که در تفسیر آیه" یا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَکَ تَبْتَغِی مَرْضاتَ أَزْواجِکَ" فرموده است: عایشه و حفصه روزی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در خانه ماریه قبطیه بودند به گوش نشستند، و بعدا به آن جناب اعتراض کردند که چرا به خانه ماریه رفتی، حضرت سوگند خورد که و اللَّه دیگر نزدیک او نمیشوم، خدای تعالی در این آیه آن جناب را عتاب کرد که چرا حلال خدا را بر خود حرام کردی، کفاره قسم را بده، و هم چنان به همسرت سر بزن (2).
و در کافی به سند خود از زراره از امام باقر (علیه السلام) روایت کرده که گفت: من از آن جناب از مردی پرسیدم که به همسرش گفته: تو بر من حرامی، حضرت فرمود: اگر من حاکم مبسوط الید بودم توی سرش میزدم و میگفتم خدا او را بر تو حلال کرده، به چه اجازهای بر خود حرامش میکنی؟ بله این مرد سخنی که گفته هیچ اثری ندارد، و زنش هم چنان زن او است، تنها دروغی به زبان خود رانده، و به حلال خدا گفته که تو بر من حرامی، و گرنه با این کلام نه طلاقی واقع شده و نه کفارهای لازم میشود.
عرضه داشتم: پس آیه شریفه" یا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَکَ"، چه میگوید؟
این آیه کفاره را واجب کرده است؟ فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ماریه را در عین اینکه همسرش بود بر خود حرام کرد، و سوگند خورد که به او نزدیک نشود، و کفارهای که بر آن جناب واجب شد کفاره سوگند بود، نه کفاره تحریم (3).
و در الدر المنثور است که ابن منذر و ابن ابی حاتم و طبرانی و ابن مردویه، به سندی صحیح از ابن عباس روایت کردهاند که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هر وقت به خانه همسرش سوده میرفت، در آنجا شربتی از عسل مینوشید، روزی از منزل سوده در آمد و به خانه عایشه رفت، عایشه گفت: من از تو بویی میشنوم، از آنجا به خانه حفصه رفت، او هم گفت من از تو بویی میشنوم. حضرت فرمود: به گمانم بوی شربتی باشد که من در خانه سوده نوشیدم، و و اللَّه دیگر نمینوشم، خدای تعالی این آیه را فرستاد که" یا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَکَ..." (1).
مؤلف: این حدیث به طرق مختلف و الفاظی مختلف نقل شده، لیکن به روشنی با آیات مورد بحث که همه در یک سیاق قرار دارند تطبیق نمیشود.
و نیز در آن کتاب است که ابن سعد و ابن مردویه، از ابن عباس روایت کردهاند که گفت: عایشه و حفصه خیلی به هم علاقمند بودند و با هم میجوشیدند، روزی حفصه به خانه پدرش عمر رفت، و با پدر گرم گفتگو شد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) وقتی خانه را از حفصه خالی دید، فرستاد کنیزش بیاید، و با کنیزش در خانه حفصه بود، و اتفاقا آن روز روزی بود که باید رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به خانه عایشه میرفت، عایشه آن جناب را با کنیزش در خانه حفصه یافت، منتظر شد تا بیرون بیاید، و سخت دچار غیرت شده بود، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کنیزش را بیرون کرد، و حفصه وارد خانه شد و گفت: من فهمیدم که چه کسی با تو بود، به خدا سوگند تو با من بدی میکنی. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود. به خدا سوگند راضیت میکنم، و من نزد تو سری میسپارم آن را حفظ کن. پرسید آن سر چیست؟ فرمود: آن این است که به خاطر رضایت تو این کنیزم بر من حرام باشد و تو شاهد آن باش. حفصه چون این را شنید نزد عایشه رفت و سر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را نزد او فاش ساخت، و مژدهاش داد که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کنیز خود را بر خود حرام کرد، همین که حفصه این عمل خلاف را انجام داد، خدای تعالی پیامبر گرامیش را بر آن واقف ساخت، و در آخر فرمود: " یا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَکَ" (2).
مؤلف: این روایت هم آن طور که باید به روشنی با آیات مورد بحث و مخصوصا با جمله" عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ" نمیسازد، زیرا ظاهر این عبارت این است که خدای تعالی بعضی از خلافکاریهای آن دو زن را بیان کرد، و همه را بیان نکرد، و ظاهر عبارت.]
" یا أَیُّهَا النَّبِیُّ" این است که همه آن اسرار را برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فاش ساخت، و به آن جناب عتاب کرد که چرا چیزی را که پروردگارت برایت حلال کرده بر خود حرام میکنی.
و نیز در آن کتاب است که طبرانی و ابن مردویه، از ابن عباس روایت کردهاند که در تفسیر آیه" وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِیُّ إِلی بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِیثاً" گفته: حفصه در خانه خودش به درون اطاق رفت و دید که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حجره او با ماریه کنیزش عمل زناشویی انجام میدهد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به حفصه فرمود: جریان را به عایشه خبر مده تا من به تو بشارتی بدهم، و آن بشارت این است که پدرت بعد از من و بعد از ابو بکر زمامدار مسلمانان میشود.
حفصه بلافاصله خبر را به عایشه رسانید، عایشه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پرسید: چه کسی به تو خبر داد که پدر من و پدر حفصه بعد از تو زمامدار میشوند؟
فرمود: خدای علیم و خبیر، عایشه گفت: من دیگر به روی تو نظر نمیکنم تا ماریه را بر خود حرام کنی، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هم او را بر خود حرام کرد، و اینجا بود که آیه شریفه" یا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ..." نازل گردید (1).
مؤلف: روایات در این باب بسیار زیاد، و بسیار مختلف است، و در بیشتر آنها آمده که ماریه را به خاطر کلام حفصه بر خود حرام کرد، نه به خاطر کلام عایشه، و گوینده" مَنْ أَنْبَأَکَ هذا- چه کسی این را به تو خبر داد" حفصه بود، نه عایشه، و منظور حفصه از این سؤال این بود که چه کسی به تو خبر داد که من جریان ماریه را به عایشه رساندم.
و این روایات با همه کثرتش در عین حال، ابهامی را که در جمله" عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ" هست، برطرف نکرده و روشن نکرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برای چه کسی بعضی از داستان را تعریف کرد، و از بعضی دیگرش صرفنظر نمود. بله در روایتی که ابن مردویه از علی (علیه السلام) نقل کرده آمده است که هیچ انسان بزرگواری به خود اجازه نمیدهد ته و توی یک ماجرا را در آورد، برای اینکه خدای عز و جل (در باره رسول گرامیش) میفرماید: " عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ" قسمتی از داستان را با پیگیری کشف کرد، و از بقیه آن صرفنظر نمود (2). و نیز در روایتی که ابن ابی حاتم، از مجاهد (3)و ابن مردویه از ابن عباس نقل کردهاند (4)آمده که آن قسمتی را که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پیگیری و کشف کرد مساله ماریه بود، و آنچه را که از پیگیریش صرفنظر نمود
مساله زمامداری ابو بکر و عمر بعد از رحلت خود بود، چون ترسید اشاعه پیدا کند.
اشکالی که متوجه این دو روایت است این است که کجای این کار کرامت و بزرگواری است، آیا افشا کردن ماجرای ماریه (که یک مساله خانوادگی است بزرگواری است)؟! و یا پنهان کردن زمامداری ابو بکر و عمر بزرگواری است؟ یا اینکه اگر کرامتی باشد در عکس این قضیه است؟ یک انسان بزرگوار همواره مسائل خانوادگی و ناموسی خود را پنهان میدارد، و مسائل اجتماعی را در اطلاع همه میگذارد.
علاوه بر این، سبب نزول آیه از عمر بن خطاب به چند طریق روایت شده، و در روایات او اسمی از این ماجرا برده نشده، مثلا در عدهای از کتب حدیث نظیر بخاری (1)و مسلم (2)و ترمذی (3)از ابن عباس روایت شده که گفت: من همواره حریص بودم، از عمر جریان دو نفر از همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را که آیه" إِنْ تَتُوبا إِلَی اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما" در باره آنان نازل شده بپرسم: تا آنکه سالی عمر به حج رفت، من نیز با او حج کردم، در بین راه عمر از جاده منحرف شد، (من حس کردم میخواهد دست به آب برساند) مشک آب را گرفتم، و با او رفتم، دیدم بله در نقطهای نشست، ایستادم تا کارش تمام شد، بعد آب به دستش ریختم تا وضو بگیرد، (و یا دست خود را بشوید).
آن گاه گفتم: ای امیر المؤمنین آن دو زن از زنان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) که خدای تعالی در بارهشان فرموده: " إِنْ تَتُوبا إِلَی اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما" کیانند؟
گفت: این از تو عجب است، ای ابن عباس، آن دو زن عایشه و حفصه بودند، آن گاه شروع کرد جریانشان را برایم نقل کرد.
و گفت: ما مردم قریش و اهل مکه زنان را توسری خور خود داشتیم، و بر آنان مسلط بودیم، و چون به مدینه مهاجرت کردیم، به مردمی برخوردیم که توسری خور زنان خود هستند، و زنانشان بر آنان تسلط دارند، رفته رفته زنان ما هم شروع کردند از زنان مدینه چیز یاد گرفتن، روزی من به همسرم غضب کردم، و با او قهر نمودم، ولی او مرتب از در آشتی در میآمد، و من آشتی نمیکردم، همسرم گفت چرا آشتی نمیکنی، (تو که از پیغمبر بالاتر نیستی)، به خدا قسم زنان پیغمبر اگر بین یکی از آنها با پیغمبر اختلافی بیفتد، این کدورت بیش از یک روز طول نمیکشد، روز قهر میکند و شب آشتی. گفتم: زنان پیغمبر هم هر کدامشان چنین
کنند زیانکارند.
آن گاه گفت: و منزل من در مدینه در محله عوالی بود، و مرا همسایهای از انصار بود، که با او نوبت گذاشته بودم، یک بار او به خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) میرفت و خبر وحی و اخبار دیگر را برای من میآورد، و یک نوبت من میرفتم. در این بین چند روزی داشتیم با آن همسایه صحبت میکردیم، که قبیله غسان دارند اسبهای خود را نعل میکنند که به جنگ ما بیایند، روزی به طرف خانه آمد و درب خانه مرا کوبید و گفت: حادثه مهمی رخ داده، پرسیدم: آیا قبیله غسان آمده؟ گفت نه، حادثهای که از حمله غسان مهمتر است، و آن این است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) زنان خود را طلاق داده. من در دلم گفتم ای داد و بیداد حفصه دخترم بیچاره شد، و من این را همیشه پیش بینی میکردم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نتواند با دختر من زندگی کند، و سرانجام او را طلاق دهد، همین که نماز صبح را خواندیم، لباس خود را پوشیدم و به طرف خانه حفصه روان شدم، دیدم حفصه گریه میکند. پرسیدم آیا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تو را طلاق داد؟ گفت: نمیدانم، ولی از من کناره گیری کرده و در مشربه (نام باغی است که ماریه در آن منزل داشت، و به همین مناسبت آن باغ را مشربه ام ابراهیم میگفتند) عزلت گزیده. من به طرف مشربه رفتم، در آنجا به غلامی سیاه برخوردم، گفتم از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اجازه بگیر داخل شوم غلام سیاه برگشت و گفت اجازه گرفتم، لیکن حضرت چیزی نفرمود، ناگزیر به طرف مسجد رفتم و پیرامون مسجد جمعیتی را دیدم که میگریستند، پهلوی آنها نشستم.
ولی نتوانستم خود را آرام کنم، دوباره برخاستم نزد غلام سیاه آمده گفتم برایم اجازه بگیر. غلام به درون رفت و برگشت، و گفت اجازه گرفتم، لیکن حضرت چیزی نگفت، همین که خواستم برگردم، غلام صدایم زد که برگرد و داخل شو، حضرت اجازه فرمودند، داخل منزل شدم دیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به حصیری تکیه کرده و خشونت حصیر در بدنش اثر گذاشته. عرض کردم: یا رسول اللَّه آیا زنان خود را طلاق گفتهای؟ فرمود: نه، عرض کردم: اللَّه اکبر، یا رسول اللَّه ما مردم قریش همواره مسلط بر زنان خود بودیم، از روزی که وارد مدینه شدهایم زنان ما بد هوا شدهاند، چون در مدینه زنان بر مردان مسلطند، روزی من به همسرم خشم کردم، ولی او بدون اینکه پروایی داشته باشد و به خشم من اعتنایی بکند با من گفت و شنود و نشست و برخاست کرد، من به او پرخاش کردم که مثلا چقدر پررویی گفت: پررویی ندارد، به خدا سوگند زنان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) همینطورند، اگر کدورتی پیش بیاید بیشتر از یک روز طول نمیکشد، شبش با آن حضرت گفت و شنود
میکنند، من در پاسخ همسرم گفتم زنان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هم بد میکنند، هر کس این کار را بکند زیانکار است، بعدا روزی به خانه دخترم حفصه رفتم، از او پرسیدم آیا شما زنان پیامبر اینطورید که سر به سر آن جناب میگذارید، و اگر قهر هم بکنید تا شب بیشتر ادامه نمیدهید؟ حفصه گفت: آری، گفتم: هر کس از شما چنین کند بدبخت و زیانکار است، برای اینکه چه امنیتی دارید، از اینکه خدای تعالی به خاطر خشم رسولش بر شما خشم کند؟ و آیا بعد از خشم خدا جز هلاکت چه خواهد بود، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) چون این را شنید تبسم کرد.
عرض کردم من همواره به حفصه سفارش کردم سر به سر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مگذار، و از او چیزی درخواست مکن، هر چه خواستی به خود من بگو تا برایت فراهم کنم، و اگر هوویت از تو قشنگتر بود، و نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) محبوبتر بود تحریک نشوی، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بار دیگر تبسم کرد.
(من چون آن جناب را خوشحال دیدم) عرض کردم اجازه میدهی خودمانی و آزاد بنشینم؟ فرمود بله. همین که اجازه داد سرم را بلند کردم و نگاهی به اطراف خانه افکندم، بجز سه قطع پوست دباغی نشده چیزی نیافتم، عرض کردم: یا رسول اللَّه دعا بفرما و از خدا وسعتی برای امتت درخواست کن، مردم فارس و روم با اینکه خدا را نمیپرستند چه زندگی مرفه و گشادهای دارند، تا این را گفتم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برخاست و نشست، آن گاه فرمود: ای پسر خطاب آیا (از دارایی روم و فارس و تهیدستی من و امتم نسبت به حقانیت دین من) به شک افتادی؟ آخر آنها مردمی کافرند، و خدای تعالی هر سهمی که از خوشی زندگی داشتهاند همه را در دنیا به آنان داده. و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) (در همان ایام) سوگند یاد کرده بود که به خانه همسران خود نرود، و خدا او را در این باب مورد عتاب قرار داده، و برایش کفاره سوگند را واجب کرده بود.
مؤلف: این داستان از عمر بن خطاب به طور مختصر و مفصل به چند طریق نقل شده،- و لیکن به طوری که ملاحظه میکنید- این روایت هیچ سخنی در باره اینکه سری که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به بعضی از همسرانش سپرده بود چه بوده؟ ندارد، و نیز در آن نیامده که آنچه افشا کرد چه بوده و آنچه از افشایش اعراض فرمود چه بوده، با اینکه مهم به دست آوردن این معانی است.
و در عین حال از ظاهر این روایت برمیآید که مراد از تحریم حلال در آیه شریفه این است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تمامی زنان خود را بر خود حرام کرده بوده، با اینکه آیه شریفه غیر این را میفرماید، چون آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه آن جناب در صدد
تحصیل رضای همسرانش بوده، و به خاطر دلخوشی آنان چیزی را بر خود حرام کرده، علاوه بر این در این روایات نیامده که چرا مساله توبه را به دو نفر از زنان آن حضرت اختصاص داد و فرمود: " إِنْ تَتُوبا إِلَی اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ...".
و در تفسیر قمی به سند خود از ابی بصیر روایت آورده که گفت: من از امام باقر (علیه السلام) شنیدم میفرمود: منظور از صالح المؤمنین در آیه شریفه" إِنْ تَتُوبا إِلَی اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِیلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِینَ" علی بن ابی طالب (علیه السلام) است (1).
و در الدر المنثور است که ابن مردویه از اسماء بنت عمیس روایت کرده که گفت:
از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم آیه" إِنْ تَتُوبا..." را تلاوت میکرد تا میرسید به جمله" و صالح المؤمنین" و میفرمود: صالح المؤمنین علی بن ابی طالب است (2).
مؤلف: صاحب تفسیر برهان بعد از نقل روایت ابی بصیر که در سابق نقل کردیم گفته است: محمد بن عباس در این معنا پنجاه و دو حدیث از طرق خاصه و عامه جمع آوری کرده، آن گاه خود صاحب برهان مقداری از آن احادیث را نقل کرده است (3).
و در کافی به سند خود از عبد الاعلی مولای آل سام از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: وقتی آیه" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً" نازل شد، مردی از مؤمنین نشست و شروع کرد به گریه کردن، و گفتن اینکه من از نگهداری نفس خودم عاجز بودم، اینک مامور نگهداری از زن و فرزند خود نیز شدهام. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به او فرمود: در نگهداری اهلت همین بس است که به ایشان امر کنی آنچه را که به خودت امر میکنی، و ایشان را نهی کنی از آنچه که خودت را نهی میکنی (4).
و نیز در کافی به سند خود از سماعه از ابی بصیر روایت کرده که ذیل آیه" قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً" گفته: از امام پرسیدم چگونه زن و فرزند را از آتش دوزخ حفظ کنم؟
فرمود: آنها را امر کن بدانچه که خدا امر کرده، و نهی کن از آنچه خدا نهی کرده، اگر اطاعتت کردند که تو ایشان را حفظ کردهای، و به وظیفهات عمل نمودهای، و اگر نافرمانیت کردند خودشان گنهکارند، تو آنچه را بر عهده داشتهای ادا کردهای (5).
مؤلف: این روایت را به طرقی دیگر از ذرعه از ابی بصیر از آن امام بزرگوار نقل کرده (6).
و در الدر المنثور است که: عبد الرزاق، فاریابی، سعید بن منصور، عبد بن حمید، ابن جریر، ابن منذر، حاکم (وی حدیث را صحیح دانسته)، و بیهقی در کتاب" المدخل"، از علی بن ابی طالب روایت آوردهاند که در تفسیر آیه" قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً" فرمود: خود و زن و بچه خود را تعلیم خیر دهید، و آنان را ادب نمایید (1).
و نیز در همان کتاب است که ابن مردویه از زید بن اسلم روایت کرده که گفت:
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آیه شریفه" قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً" شش را تلاوت کرد، و سپس در پاسخ کسانی که پرسیدند چگونه اهل خود را از آتش حفظ کنیم؟ فرمود: بدانچه خدا دوست میدارد امرشان کنید، و از آنچه خدا کراهت دارد نهی کنید (2).
و در کافی به سند خود از ابی الصباح کنانی روایت کرده که گفت: از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم آیه شریفه" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَی اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً" به چه معنا است؟ فرمود: به اینکه بنده خدا از گناهی توبه کند، و دیگر آن گناه را مرتکب نشود (این توبه نصوح و خالص است). محمد بن فضیل میگوید: من از حضرت ابی الحسن (علیه السلام) از این آیه پرسیدم. فرمود: اینکه از گناه توبه کند و دیگر آن را تکرار نکند (تا آخر حدیث) (3).
و در الدر المنثور است که ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده که گفت: معاذ بن جبل بن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) عرضه داشت: یا رسول اللَّه توبه نصوح چیست؟
فرمود: اینکه بنده خدا از گناهی که کرده پشیمان شود و به درگاه خدا عذرخواهی کند، و دیگر آن گناه را مرتکب نشود، همانطور که شیر بعد از دوشیدن دیگر به پستان برنمیگردد (4).
مؤلف: روایات در این معنا از طرق شیعه و سنی بسیار است.
و در کافی به سند خود از صالح بن سهل همدانی روایت آورده که گفت: امام صادق (علیه السلام) در تفسیر آیه" یَسْعی نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ" فرمود: اینان امامان مؤمنینند، که در روز قیامت نورشان جلو پای مؤمنین و طرف راست آنها به حرکت در میآید. در نسخهای دیگر آمده که خود امامان جلو مؤمنین و طرف راست آنان به حرکت در میآیند، و با نور خود راه مؤمنین را روشن میکنند، تا آنان را به منزلهای اهل بهشت برسانند (5).
و در تفسیر قمی آمده که ابی الجارود از امام باقر (علیه السلام) نقل کرده که در تفسیر آیه بالا فرموده: هر کس آن روز نور داشته باشد نجات مییابد، و البته هر مؤمنی در آن روز نور دارد (6)..]
ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ کانَتا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَیْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ یُغْنِیا عَنْهُما مِنَ اللَّهِ شَیْئاً وَ قِیلَ ادْخُلا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِینَ (10) وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (11) وَ مَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِیهِ مِنْ رُوحِنا وَ صَدَّقَتْ بِکَلِماتِ رَبِّها وَ کُتُبِهِ وَ کانَتْ مِنَ الْقانِتِینَ (12)
خدای تعالی برای کسانی که کافر شدند مثلی زده و آن همسر نوح و همسر لوط است که در تحت فرمان دو نفر از بندگان صالح ما بودند، و این دو زن به آن دو بنده صالح خیانت کردند و همسریشان با پیامبران هیچ سودی برایشان نکرد و از عذاب خدا جلوگیر نشد و به ایشان گفته شد داخل آتش شوید همانطور که بیگانگان با انبیا داخل میشوند (10).
و نیز خدای تعالی برای کسانی که ایمان آوردند مثلی میزند و آن داستان همسر فرعون است که گفت: پروردگارا نزد خودت برایم خانهای در بهشت بنا کن و مرا از فرعون و عمل او نجات بده و از مردم ستمکار برهان (11).
و داستان مریم دختر عمران است که بانویی پاک بود، و ما در او از روح خود دمیدیم و او کلمات پروردگار خود و کتب او را تصدیق کرد و از خاشعان بود (12).
این آیات کریمه متضمن دو تا مثل است، یکی مثلی که خدا به وسیله آن حال کفار را مجسم میکند، و یکی هم مثلی که بیانگر حال مؤمنین است، مثل اول وضع کفار را در شقاوت و هلاکت روشن نموده، بیان میکند که اگر چنین شدند به خاطر خیانتی بود که به خدا و رسولش کردند، و سرانجام خیانت به خدا و رسول همین است، از هر کس که میخواهد سر بزند، هر چند از کسی سر بزند که وابسته و متصل به انبیا باشد، و مثل دومی بیانگر این حقیقت است که سعادت و رستگاری مؤمنین هم تنها به خاطر ایمان خالصشان به خدا و رسول و قنوتشان و حسن اطاعتشان بوده، و اتصال و خویشاوندی که با کفار داشتند ضرری به حالشان نداشت، پس معلوم میشود ملاک کرامت نزد خدا تنها و تنها تقوی است و بس.
و برای مجسم کردن این معنا نخست حال این طایفه اول را به حال دو تا زن تاریخ مثل میزند، که هر دو همسر دو پیامبر بزرگوار بودند، دو پیامبری که خدای تعالی عبد صالحشان نامیده- و چه کرامتی بزرگتر از این- و با این حال این دو زن به آن دو بزرگوار خیانت کردند، و در نتیجه فرمان الهی رسید که با سایر دوزخیان داخل دوزخ گردند، پس این دو زن همسر و هم بستر دو پیامبر بزرگوار بودند، اما همسری آنان سودی به حالشان نبخشید، و بدون کسب کمترین امتیازی در زمره هالکان به هلاکت رسیدند.
و طایفه دوم را به دو زن دیگر تاریخ مثل میزند، یکی همسر فرعون است، که درجه کفر شوهرش بدانجا رسید که در بین مردم معاصر خود (با کمال بیشرمی و جنون) فریاد زد:
" رب اعلای شما منم"، اما این همسر به خدا ایمان آورد، و ایمانی خالص آورد، و خدای تعالی او را نجات داد و داخل بهشتش کرد، و قدرت همسری چون فرعون و کفر او نتوانست به ایمان وی خدشهای وارد سازد، دومی مریم دختر عمران است، مریم صدیقه و قانته که خدایش به کرامت خود گرامیش داشت، و از روح خود در او بدمید.
و در این تمثیل تعریض و چوبکاری سختی به دو همسر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شده، که آن دو نیز به آن جناب خیانت کردند و سر او را فاش ساخته، علیه او دست به دست هم دادند و اذیتش کردند، و مخصوصا وقتی میبینیم سخن از کفر و خیانت و فرمان (داخل دوزخ شوید) دارد، میفهمیم که این تعریض تا چه حد شدید است.
" ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ کانَتا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَیْنِ فَخانَتاهُما..."
راغب میگوید: کلمه" خیانت" و کلمه" نفاق" هر دو به یک معنا است، با این تفاوت که خیانت را در خصوص نفاقی بکار میبرند که در مورد عهد و امانت بورزند، و نفاق را در خصوص خیانتی بکار میبرند که در مورد دین بورزند، این معنای اصلی و موارد استعمال اصلی این دو کلمه بود، ولی بعدها درهم و برهم شد، پس خیانت به معنای مخالفت با حق به وسیله نقض سری عهد است، و مقابل خیانت امانت است، هم گفته میشود: " خنت فلانا- من به فلانی خیانت کردم" و هم گفته میشود: " خنت امانة فلان- من به امانت فلانی خیانت کردم" (1).
در باره جمله" لِلَّذِینَ کَفَرُوا" دو احتمال هست، یکی اینکه این جمله متعلق باشد به مثل، که در آن صورت معنا چنین میشود: خدای تعالی مثلی زده که با آن حال کسانی را که کافر شدند ممثل کند، و بفهماند که خویشاوندیشان به بندگان صالح سودی به حالشان ندارد، هم چنان که سودی به حال همسر نوح و همسر لوط نداشت. و احتمال دوم اینکه متعلق به فعل" ضرب" باشد، که در آن صورت معنا چنین میشود: خدای تعالی زن نوح و لوط و سرگذشت آنان را مثل زده برای کفار تا عبرت بگیرند، و بفهمند که اتصال و خویشاوندی با صالحان از بندگان خدا سودی به حالشان نداشت، اینها نیز با خیانتی که نسبت به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کردند اهل آتش خواهند بود.
دو کلمه" امرأت نوح" و" امرأت لوط" مفعولند برای فعل" ضرب"، و منظور از اینکه فرمود: این دو زن در تحت دو نفر از بندگان صالح ما بودند این است که همسر آن دو بودند.
" فَلَمْ یُغْنِیا عَنْهُما مِنَ اللَّهِ شَیْئاً"- ضمیر تثنیه اولی به کلمه" عبدین"، و تثنیه دومی به کلمه" امرأتین" برمیگردد، و معنای جمله این است که آن دو بنده صالح ما ذرهای از عذاب خدا را که متوجه آن دو زن شد از آنان دور نکردند.
" وَ قِیلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِینَ"- یعنی به ایشان گفته شد، داخل آتش شوید همانطور که سایرین و بیگانگان از انبیا داخل میشوند. و منظور از" داخلین" قوم نوح و قوم لوط است، هم چنان که آیه زیر هم که در باره همسر نوح است به این معنا اشاره دارد، میفرماید: " حَتَّی إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِیها مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ وَ أَهْلَکَ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ" (2)، و آیهای دیگر که راجع به همسر لوط است، و میفرماید:
" فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلَّا امْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصِیبُها ما أَصابَهُمْ" (1)، ممکن هم هست منظور از جمله" مع الداخلین"، خصوص کفار از قوم نوح و لوط نباشد، بلکه عموم کفار باشد (ولی به هر حال لطف این جمله را از نظر دور مدار، که میخواهد اشاره کند: شما با همه اتصالی که با نوح و لوط داشتید، امروز با سایر دوزخیان هیچ فرقی ندارید، و اتصال و همسری با انبیا خردلی در سرنوشت شما دخالت ندارد).
و اگر این خطاب را در قالب" قیل- گفته شد" آورد، و نیز داخلین را مطلق ذکر کرد، برای این بود که به بیمقداری آن دو زن، و همه کفار اشاره کند، و بفهماند نزد خدا هیچ ارزش و کرامتی ندارند، و خدای تعالی هیچ باک و پروایی ندارد، که آن دو در کجا و به چه سرنوشتی هلاک میشوند.
وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ..."
بحثی که باید در باره جمله" لِلَّذِینَ آمَنُوا" داشته باشیم، همان بحثی است که در جمله" لِلَّذِینَ کَفَرُوا" داشتیم.
و در جمله" إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ"، خدای سبحان تمامی آرزوهایی را که یک بنده شایسته در مسیر عبودیتش دارد خلاصه نموده، برای اینکه وقتی ایمان کسی کامل شد ظاهر و باطنش هماهنگ، و قلب و زبانش هماواز میشود، چنین کسی نمیگوید مگر آنچه را که میکند، و نمیکند مگر آنچه را که میگوید، و در دل آرزویی را نمیپروراند، و در زبان درخواست آن را نمیکند، مگر همان چیزی را که با عمل خود آن را میجوید.
و چون خدای تعالی در خلال تمثیل حال این بانو، و اشاره به منزلت خاصهای که در عبودیت داشت، دعایی را نقل میکند که او به زبان رانده، همین خود دلالت میکند بر اینکه دعای او عنوان جامعی برای عبودیت او است، و در طول زندگی هم همان آرزو را دنبال میکرده، و درخواستش این بوده که خدای تعالی برایش در بهشت خانهای بنا کند، و از فرعون و عمل او و از همه ستمکاران نجاتش دهد. پس همسر فرعون جوار رحمت پروردگارش را خواسته، خواسته است تا با خدا نزدیک باشد، و این نزدیکی با خدا را بر نزدیکی با فرعون
1) خاندان خود را شبانه در پاسی از شب بیرون ببر، و زنهار، کسی متوجه رفتن شما نشود، اما همسرت را مبر، که او نیز به همان عذابی گرفتار میشود که قوم میشوند. سوره هود، آیه 81.
ترجیح داده، با اینکه نزدیکی با فرعون همه لذات را در پی داشته، در دربار او آنچه را که دل آرزو میکرده یافت میشده، و حتی آنچه که آرزوی یک انسان بدان نمیرسیده، در آنجا یافت میشده، پس معلوم میشود همسر فرعون چشم از تمامی لذات زندگی دنیا دوخته بوده، آن هم نه به خاطر اینکه دستش به آنها نمیرسیده، بلکه در عین اینکه همه آن لذات برایش فراهم بوده، مع ذلک از آنها چشم پوشیده، و به کراماتی که نزد خدا است، و به قرب خدا دل بسته بوده، و به غیب ایمان آورده، و در برابر ایمان خود استقامت ورزیده، تا از دنیا رفته است.
و این قدمی که همسر فرعون در راه بندگی خدا برداشته، قدمی است که میتواند برای همه پویندگان این راه، مثل باشد، و به همین جهت خدای سبحان حال او و آرزوی او و عمل در طول زندگی او را در دعایی مختصر خلاصه کرد، دعایی که جز این معنا نمیدهد که او از تمامی سرگرمیهای دنیا و هر چیزی که آدمی را از خدا بیخبر میکند قطع رابطه کرده، و به پروردگار خود پناهنده شده، و جز این آرزویی نداشته که با خدا نزدیک باشد، و در دار کرامت او منزل گزیند.
میفرماید: " امرأت فرعون"، برای مؤمنین همسر فرعون را مثل میزند، نام آن جناب به طوری که در روایات آمده آسیه بوده: " إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ"، در این دعا خانهای درخواست کرده که هم نزد خدا باشد و هم در بهشت، و این بدان جهت است که بهشت دار قرب خدا و جوار رب العالمین است، هم چنان که خود خدای تعالی فرموده: " أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ" (1)علاوه بر این، حضور در نزد خدای تعالی و نزدیکی او کرامتی است معنوی، و استقرار در بهشت کرامتی است صوری، پس جا دارد که بنده خدا هر دو را از خدا بخواهد.
" وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ"- منظورش از قوم ظالمین همان قوم فرعون است و این دعا در حقیقت بیزاری دیگری است از فرعونیان، و از خدای تعالی درخواست میکند، او را از جامعهای ستمکار نجات دهد، هم چنان که جمله قبلی درخواست نجات از مجتمع خاص خانوادگی بود.
" وَ مَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِیهِ مِنْ رُوحِنا..."
این آیه عطف است به جمله" امرأت فرعون"، و تقدیرش این است که: " و ضرب اللَّه مثلا للذین امنوا مریم...- خداوند مریم را مثل زده برای کسانی که ایمان آوردهاند...".
در خصوص مریم (علیه السلام) میبینیم که به نام مبارکش تصریح نموده، ولی در باره همسر فرعون چنین کاری نکرد، اصولا در قرآن کریم جز مریم نام هیچ زنی برده نشده، تنها آن
1) شهیدان زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند. سوره آل عمران، آیه 169.
جناب است که در حدود بیست و چند سوره و در سی و چند آیه نام او را برده است.
" الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِیهِ مِنْ رُوحِنا"- در این قسمت از آیه مریم را به خاطر عفتش میستاید، و ستایش مریم (علیه السلام) در قرآن کریم مکرر آمده، و شاید این به خاطر رفتار ناپسندی باشد که یهودیان نسبت به آن جناب روا داشته، و تهمتی باشد که ایشان به وی زدند، و قرآن کریم در حکایت آن میفرماید: " وَ قَوْلِهِمْ عَلی مَرْیَمَ بُهْتاناً عَظِیماً" (1)و در سوره انبیاء هم نظیر این قصه آمده میفرماید: " وَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِیها" (2).
" وَ صَدَّقَتْ بِکَلِماتِ رَبِّها"- یعنی مریم کلمات پروردگار خود را که به قول بعضی (3)همان وحی انبیا باشد، تصدیق کرد. بعضی (4)دیگر گفتهاند: مراد از کلمات خدای تعالی در اینجا وعده و تهدید و امر و نهی خداست. ولی این وجه درست نیست، زیرا بنا بر این، دیگر احتیاج نبود نام کتب خدا را ببرد، چون کتب آسمانی همان وعده و وعید و امر و نهی است.
" و کتبه"- منظور از کتب خدای تعالی همان کتبی است که شرایع خدای تعالی در آن است، شرایعی که از آسمان نازل شده، مانند کتاب تورات و انجیل، و اصطلاح قرآن هم در کتب آسمانی همین است، و شاید منظور از تصدیق کلمات پروردگارش و تصدیق کتب خدای تعالی این باشد که مریم (علیه السلام) صدیقه بوده، هم چنان که در آیه زیر فرموده: " مَا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّیقَةٌ" (5).
" وَ کانَتْ مِنَ الْقانِتِینَ"- یعنی مریم از زمره مردمی بود که مطیع خدا و خاضع در برابر اویند، و دائما بر این حال هستند، و اگر مریم (علیه السلام) را با اینکه زن بود، فردی از قانتین خواند با اینکه کلمه مذکور جمع مذکر است، بدین جهت بود که بیشتر قانتین مردان هستند.
مؤید اینکه قنوت به این معنا است این است که قنوت به همین معنا در آیهای دیگر، در خصوص مریم (علیه السلام) آمده، آنجا که ملائکه به حکایت قرآن کریم مریم را ندا داده میگویند: " یا مَرْیَمُ اقْنُتِی لِرَبِّکِ وَ اسْجُدِی وَ ارْکَعِی مَعَ الرَّاکِعِینَ" (6).
1) و بهتان بزرگی که به مریم زدند، سوره نساء، آیه 156.
2) و به یاد آور زنی را که دامان خود را از آلودگی به بیعفتی پاک نگهداشت و ما از روح خود در او دمیدیم. سوره انبیاء، آیه 91.
3) روح المعانی، ج 28، ص 164.
4) روح المعانی، ج 28، ص 164.
5) مسیح پسر مریم غیر از فرستادهای نبود، فرستادهای که قبل از او هم فرستادگانی بودند و مادرش صدیقه و راستگو بود. سوره مائده، آیه 75.
6) ای مریم! برای پروردگارت قنوت و سجده کن، و با راکعان رکوع کن. سوره آل عمران، آیه 43.
ولی بعضی (1)از مفسرین احتمال دادهاند مراد از قانتین خصوص قوم و قبیله خود مریم باشد، چون آن جناب از خاندان و از بیتی به وجود آمد که عموما اهل صلاح و طاعت بودند.
ولی این احتمال بعید است، اولا به خاطر وجهی که قبلا ذکر کردیم، و ثانیا به خاطر اینکه آیه شریفه در مقام تعریض به دو تن از زنان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است، و در چنین مقامی مناسب آن است که منظور از قانتین عموم اهل طاعت و خضوع برای خدا باشد.
در تفسیر برهان از شرف الدین نجفی، و او بدون ذکر سند از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که در شان نزول آیه شریفه" ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ..." فرموده: این مثل را خدای تعالی برای عایشه و حفصه زده، که علیه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و در دشمنی با آن جناب دست به دست هم داده، سر او را فاش کردند (2).
و در مجمع البیان از ابو موسی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت کرده که فرمود: از مردان، بسیاری به حد کمال رسیدند، ولی از زنان به جز چهار نفر به حد کمال نرسیدند، اول آسیه دختر مزاحم همسر فرعون، و دوم مریم دختر عمران، و سوم خدیجه دختر خویلد، و چهارم فاطمه دختر محمد (صلی الله علیه و آله) بودند (3)
(4 و 5)الدر المنثور، ج 6، ص 246.
.و در الدر المنثور است که احمد و طبرانی و حاکم، (وی حدیث را صحیح دانسته)، از ابن عباس روایت کردهاند که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرموده: افضل زنان اهل بهشت، خدیجه دختر خویلد، و فاطمه دختر محمد (صلی الله علیه و آله)، و مریم دختر عمران، و آسیه دختر مزاحم همسر فرعون است، و در فضیلت او همین بس که خدای تعالی داستانش را در قرآن برای ما ذکر کرده که گفت: " رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ" (4) .
و در همان کتاب آمده که طبرانی از سعد بن جناده روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: خدای تعالی مریم دختر عمران و همسر فرعون و خواهر موسی را در بهشت به ازدواج من در آورد (5) .
مؤلف: به طوری که از روایات برمیآید آسیه همسر فرعون به دست همسرش فرعون کشته شد، چون فرعون به دست آورده بود که وی به خدای یگانه ایمان آورده، و اما اینکه به چه صورت کشته شده، روایات اختلاف دارند.
در بعضی از آنها آمده که: وقتی فرعون مطلع شد که همسرش به خدا ایمان آورده، به او تکلیف کرد که به کفر برگردد، و او زیر بار نرفت و حاضر نشد جز خدا کسی را بپرستد، فرعون دستور داد سنگ بسیار بزرگی بر سرش بیفکنند، به طوری که زیر سنگ خرد شود، و مامورینش همین کار را کردند (1)
(2 و 3) الدر المنثور، ج 6، ص 245 و 246.
.و در بعضی دیگر آمده که: وقتی او را برای عذاب حاضر کردند، دعایی کرد که خدای تعالی آن را در قرآن کریم حکایت نموده، و آن این بود که گفت" رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ..."، و خدای تعالی دعایش را مستجاب نمود، و قبل از شهادت خانه خود را در بهشت دید آن گاه جان شریفش از کالبد جدا شد، و سپس صخره بسیار بزرگی را بر جسد بیجانش انداختند (2) .
و در بعضی دیگر آمده که فرعون او را با چهار میخ به زمین کوبید، و از ناحیه سینه شکنجهاش داد، و در آخر سنگ آسیایی روی سینهاش گذاشت، و در برابر تابش خورشید رهایش کرد (3) - و خدا داناتر است.
1) الدر المنثور، ج 6، ص 245 و 246. [.....]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
تَبارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (1) الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْغَفُورُ (2) الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً ما تَری فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَری مِنْ فُطُورٍ (3) ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنْقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسِیرٌ (4)
وَ لَقَدْ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابِیحَ وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّیاطِینِ وَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذابَ السَّعِیرِ (5) وَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ (6) إِذا أُلْقُوا فِیها سَمِعُوا لَها شَهِیقاً وَ هِیَ تَفُورُ (7) تَکادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ کُلَّما أُلْقِیَ فِیها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ (8) قالُوا بَلی قَدْ جاءَنا نَذِیرٌ فَکَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللَّهُ مِنْ شَیْءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ فِی ضَلالٍ کَبِیرٍ (9)
وَ قالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنَّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ (10) فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعِیرِ (11) إِنَّ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ کَبِیرٌ (12) وَ أَسِرُّوا قَوْلَکُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (13) أَ لا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ (14)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر،
پر برکت است خدایی که ملک به دست اوست و او بر هر چیزی توانا است (1).
کسی که موت و حیات را آفریده تا شما را بیازماید که کدامتان خوشرفتارترید و او عزیزی آمرزنده است (2).
آن خدایی که هفت طبقه آسمان را آفرید تو در خلق رحمان هیچ تفاوتی نمیبینی به دقت نظر کن آیا هیچ فطور و اختلالی در نظام عالم به چشمت میخورد؟ (3).
نه، مسلما اگر دوباره هم نظر بیندازی پلک چشمت از خستگی میافتد و اختلالی نخواهی یافت (4).
ما آسمان دنیا را با چراغهایی زینت دادیم و آنها را وسیله رجم شیطانها قرار دادیم (تا برای شنیدن اخبار غیبی به آسمان نزدیک نشوند) و برای آن شیطانها عذابی دردناک تهیه کردهایم (5).
و کسانی هم که به پروردگار خود کافر شدند عذاب جهنم دارند و چه بد بازگشت گاهی است (6).
زمانی که در آتش افکنده میشوند از آتش صدای نفسی میشنوند که با همان نفس ایشان را چون هوا به داخل خود میکشد در حالی که فوران میکند (7).
گویی از شدت غضب میخواهد متلاشی شود هر فوجی که داخل آن میشود خازنان آتش میپرسند مگر پیامبری بیمرسان برایتان نیامد؟ (8).
میگویند چرا آمد ولی ما تکذیب کردیم و گفتیم خدا هیچ پیامی نازل نکرده و شما با سایرین هیچ فرقی ندارید جز اینکه در ضلالتی بزرگ هستید (9).
و نیز میگویند (وا حسرتا) اگر گوش داده بودیم و تعقل میکردیم از دوزخیان نمیبودیم (10).
و در آخر به گناه خود اعتراف میکنند، پس خرد و نابود باد یاران دوزخ (11).
محققا کسانی که از پروردگار خود با اینکه او را ندیدهاند حساب میبرند و نگرانی دارند آمرزش و اجری کبیر دارند (12).
و شما سخن خود را چه فاش بگویید و چه پنهان بدارید، او دانای به اسرار نهفته در سینهها است (13).
آیا کسی که موجودات را آفریده از حال آنها آگاه نیست؟ در حالی که او از اسرار دقیق با خبر و نسبت به همه چیز عالم است (14).
غرض این سوره بیان عمومیت ربوبیت خدای تعالی برای تمامی عالم است، در مقابل
مسلک وثنیها که معتقدند برای هر یک از نواحی عالم ربی جداگانه است که یا از خیل فرشتگان است، و یا از مخلوقات دیگر، و خدای عز و جل رب همه عالم نیست، بلکه تنها رب آن ارباب است و بس.
و به همین جهت در این سوره بسیاری از نعمتهای الهی از خلقت و تدبیر را نام میبرد، چون در حقیقت ذکر این نعمتها استدلالی است بر ربوبیت عامه الهی.
و نیز به همین مناسبت است که سخن را با کلمه" تبارک" آغاز کرده، چون این کلمه به معنای کثرت صدور برکات از ناحیه خدای عز و جل است، و نیز مکرر جناب ربوبی را به صفت رحمان که مبالغه در رحمت است میستاید، چون رحمت، همان عطیه در قبال استدعای حاجتمند است، و در این سوره سخنی هم از انذار و تهدید آمده، و در آخر به مساله حشر و قیامت منتهی میگردد.
و مضامین آیات آن به دو مساله خلاصه میشود: یکی دعوت به اینکه یگانگی او در ربوبیت را بپذیرند، و دوم اینکه به معاد معتقد شوند و این سوره به شهادت سیاق آیاتش در مکه نازل شده است.
" تَبارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ" کلمه" تبارک" در باره هر چیزی استعمال شود از کثرت صدور خیرات و برکات از آن چیز خبر میدهد.
و جمله" الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ" از آنجا که مطلق است شامل تمامی ملکها میگردد، و این تعبیر یعنی" خدایی که ملک به دست اوست" استعاره به کنایه است، میخواهد به طور کنایه از کمال تسلط خدا بر ملک خبر دهد، و بفهماند آن چنان ملک در مشت او است که به هر نحو بخواهد در آن تصرف میکند، همانطور که یک انسان نیرومند موم را در دست خود به هر شکل بخواهد در میآورد و میچرخاند، پس خدای تعالی به نفس خود مالک هر چیز و از هر جهت است، و نیز مالک ملک هر مالک دیگر است.
پس توصیف خدای عز و جل به اینکه ملک به دست اوست، توصیفی است وسیعتر از توصیف او به" ملیک" در جمله" عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ" (1)، و صریحتر و مؤکدتر است از توصیف او در جمله" لَهُ الْمُلْکُ" (2).
و جمله" وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ" اشاره است به اینکه قدرت خدای تعالی محدود
به هیچ حدی و منتهی به هیچ نهایتی نیست، و لازمه اطلاق ملک هم به حسب سیاق همین است، هر چند که صرف نظر از سیاق، مطلق آوردن ملک (که از صفات فعل است) از لوازم اطلاق قدرت است که از صفات ذات است.
در این آیه شریفه علاوه بر آنچه افاده نمود، اشارهای هم به حجتی دارد که با آن حجت بر امکان معاد استدلال میشود، و توضیحش به زودی میآید.
" الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْغَفُورُ" کلمه" حیات" در مورد چیزی بکار میرود که آن چیز حالتی دارد که به خاطر داشتن آن حالت دارای شعور و اراده شده است. و کلمه" موت" به معنای نداشتن آن حالت است، چیزی که هست به طوری که از تعلیم قرآن برمیآید معنای دیگری به خود گرفته، و آن عبارت از این است که همان موجود دارای شعور و اراده از یکی از مراحل زندگی به مرحلهای دیگر منتقل شود، قرآن کریم صرف این انتقال را موت خوانده با اینکه منتقل شونده شعور و اراده خود را از دست نداده، هم چنان که از آیه" نَحْنُ قَدَّرْنا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ... فِی ما لا تَعْلَمُونَ"
(1)این معنا استفاده میشد، بنا بر این دیگر نباید پرسید: چرا در آیه مورد بحث فرموده: " خدا موت و حیات را آفریده" مگر مرگ هم آفریدنی است؟ چون گفتیم: از تعلیم قرآن برمیآید که مرگ به معنای عدم حیات نیست، بلکه به معنای انتقال است. امری است وجودی که مانند حیات خلقتپذیر است. علاوه بر این اگر مرگ را امر عدمی بگیریم، همانطور که عامه مردم هم چنین میپندارند، باز خلقت پذیر هست، چون این عدم با عدمهای صرف فرق دارد و مانند کوری و تاریکی، عدم ملکه است، که حظی از وجود دارد.
جمله" لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا" بیانگر هدف از خلقت موت و حیات است، و با در نظر گرفتن اینکه کلمه" بلاء" (که مصدر لیبلوکم است) به معنای امتحان است، معنای آیه چنین میشود: خدای تعالی شما را اینطور آفریده که نخست موجودی زنده باشید، و سپس بمیرید، و این نوع از خلقت مقدمی و امتحانی است، و برای این است که به این وسیله خوب شما از بدتان متمایز شود، معلوم شود کدامتان از دیگران بهتر عمل میکنید، و معلوم است که این امتحان و این تمایز برای هدفی دیگر است، برای پاداش و کیفری است که بشر با آن مواجه خواهد شد.
1) ما در میان شما مرگ را مقدر ساختیم... در آنچه که نمیدانید. سوره واقعه، آیه 60 و 61.
آیه مورد بحث علاوه بر مفادی که گفتیم افاده میکند، اشارهای هم به این نکته دارد که مقصود بالذات از خلقت رساندن جزای خیر به بندگان بوده، چون در این آیه سخنی از گناه و کار زشت و کیفر نیامده، تنها عمل خوب را ذکر کرده و فرموده خلقت حیات و موت برای این است که معلوم شود کدامیک عملش بهتر است. پس صاحبان عمل نیک مقصود اصلی از خلقتند، و اما دیگران به خاطر آنان خلق شدهاند.
ذیل آیه هم که میفرماید: " وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْغَفُورُ" مطالب صدر را تایید نموده میفهماند او عزیز است، چون ملک مطلق و قدرت مطلقه خاص او است، پس هیچ کس نیست که بر او غالب شود، و اگر مخالفین و عاصیان خود را قدرت مخالفت و عصیان داده به منظور آزمایش بوده، و به زودی از آنان انتقام میگیرد. و نیز میفهماند او غفور است، چون از بسیاری گناهان در دنیا عفو میکند، و بسیاری از آنها را به طوری که وعده داده در آخرت میآمرزد.
و در عین حال با آوردن این دو نام، هم عاصیان را تخویف کرد و هم تطمیع نمود، چون وقتی این دو نام در سیاق دعوت ذکر شوند، تخویف و تطمیع را میرساند.
این را هم باید دانست که مضمون آیه شریفه صرف ادعای بدون دلیل نیست، و آن طور که بعضی پنداشتهاند نمیخواهد مساله خلقت مرگ و زندگی را برای آزمایش، در دلها تلقین کند. بلکه مقدمهای بدیهی و یا نزدیک به بدیهی است که به لزوم و ضرورت بعث برای جزا حکم میکند. برای اینکه انسانی که به زندگی دنیا قدم نهاده، دنیایی که دنبال آن مرگ است، ناچار عملی و یا به عبارتی اعمالی دارد که آن اعمال هم یا خوب است یا بد ممکن نیست عمل او یکی از این دو صفت را نداشته باشد، و از سوی دیگر به حسب فطرت مجهز به جهازی معنوی و عقلایی است، که اگر عوارض سویی در کار نباشد او را به سوی عمل نیک سوق میدهد، و بسیار اندکند افرادی که اعمالشان متصف به یکی از دو صفت نیک و بد نباشد و اگر باشد در بین اطفال و دیوانگان و سایر مهجورین است.
و آن صفتی که بر وجود هر چیزی مترتب میشود، و در غالب افراد سریان دارد، غایت و هدف آن موجود به شمار میرود، هدفی که منظور آفریننده آن از پدید آوردن آن همان صفت است، مثل حیات نباتی فلان درخت که غالبا منتهی میشود به بار دادن درخت، پس فلان میوه که بار آن درخت است هدف و غایت هستی آن درخت محسوب میشود، و معلوم میشود منظور از خلقت آن درخت همان میوه بوده، و همچنین حسن عمل و صلاح آن، غایت و هدف از خلقت انسان است، و این نیز معلوم است که صلاح و حسن عمل اگر مطلوب است برای خودش مطلوب نیست، بلکه بدین جهت مطلوب است که در به هدف رسیدن موجودی دیگر
دخالت دارد. آنچه مطلوب بالذات است حیات طیبهای است که با هیچ نقصی آمیخته نیست، و در معرض لغو و تاثیم قرار نمیگیرد، بنا بر این بیان، آیه شریفه در معنای آیه زیر است که میفرماید: " کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً" (1).
" الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً..."
آن خدایی که هفت آسمان را آفرید، در حالی که طباق هستند، یعنی مطابق و مثل همند. البته مفسرین اینطور احتمال دادهاند. و ما در تفسیر سوره" حم سجده" مطالبی که میتوانستیم در این باره ایراد کنیم ایراد نمودیم.
" ما تَری فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ"- راغب میگوید: کلمه" فوت" به معنای دور شدن چیزی است از انسان، به طوری که دست یافتن به آن دشوار باشد. و در قرآن کریم آمده که: " وَ إِنْ فاتَکُمْ شَیْءٌ مِنْ أَزْواجِکُمْ إِلَی الْکُفَّارِ- اگر از زنان شما چیزی نزد کفار مانده باشد" آن گاه میگوید: کلمه" تفاوت" که مصدر باب" تفاعل" از ماده" فوت" است، به معنای اختلاف دو چیز در اوصاف و خصوصیات است، گویا این از آن دور و آن از این دور است، خصوصیات این در آن نیست و خصوصیات آن در این نیست، این کلمه هم در قرآن آمده میفرماید: " ما تَری فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ- در خلقت خدا چیزی که از مقتضای حکمت خارج باشد وجود ندارد" (2).
پس منظور از نبودن تفاوت در خلق، این است که تدبیر الهی در سراسر جهان زنجیروار متصل به هم است، و موجودات بعضی به بعض دیگر مرتبطند، به این معنا که نتایج حاصله از هر موجودی عاید موجود دیگر میشود، و در نتیجه دادنش به موجوداتی دیگر وابسته و نیازمند است. در نتیجه اصطکاک اسباب مختلف در عالم خلقت، و برخوردشان نظیر برخورد دو کفه ترازو است که در سبکی و سنگینی دائما در حال مقابله میباشند، این میخواهد سبکی کند او نمیگذارد، او میخواهد سنگینی کند این نمیگذارد، این میخواهد بلند شود او نمیگذارد، او میخواهد بلند شود این مانع میشود، و نتیجه این کشمکش آن است که ترازودار بهرهمند میشود. پس دو کفه ترازو در عین اختلافشان در به دست آمدن غرض ترازودار اتفاق دارند، و یا به عبارتی دیگر اختلاف آنها است که باعث میشود ترازودار جنس کشیدنی خود را بکشد و وزن آن را معلوم کند.
پس منظور از نبودن تفاوت در خلق این شد که خدای عز و جل اجزای عالم خلقت را".
طوری آفریده که هر موجودی بتواند به آن هدف و غرضی که برای آن خلق شده برسد، و این از به مقصد رسیدن آن دیگری مانع نشود، و یا باعث فوت آن صفتی که برای رسیدنش به هدف نیازمند است نگردد.
خطاب در جمله" ما تَری- نخواهی دید" خطاب به شخص رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نیست، بلکه خطاب به هر کسی است که میتواند ببیند، و اگر کلمه" خلق" را به کلمه" رحمان" اضافه کرد، و به نام مقدس رحمان نسبت داد، برای این است که اشاره کند به اینکه غایت و هدف از خلقت، رحمت عام او است، و اگر کلمه" تفاوت" را نکره- بدون الف و لام- آورد، با در نظر گرفتن این که این نکره در سیاق نفی قرار دارد و نکره در سیاق نفی عمومیت را میرساند، در نتیجه معنا چنین میشود که: در سراسر جهان هیچ تفاوتی نمیبینی.
" فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَری مِنْ فُطُورٍ"- کلمه" فطور" به معنای اختلال و بینظمی است. و مراد از" ارجاع بصر"، تکرار نظر است، و این کنایه است از اینکه اگر بخواهی یقین کنی که در سراسر خلقت تفاوتی نیست باید با دقت نظر کنی.
" ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنْقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسِیرٌ" کلمه" خاسئ" اسم فاعل از ماده" خسا" است، و این ماده به معنای نارسایی در دید چشم، و یا به قول راغب (1)سرسری دیدن و گذشتن است. راغب در معنای کلمه" حاسر" گفته: این ماده به معنای خستگی در اثر تمام شدن نیرو است، به چنین کسی، هم حاسر میگویند و هم محسور، اما حاسر به این تصور که خود او خودش را خسته کرده، و اما محسور به این تصور که تمام شدن نیرو خستهاش کرده. و اینکه فرمود: " یَنْقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسِیرٌ" هم ممکن است به معنای حاسر باشد، و هم به معنای محسور (2).
و کلمه" کرتین" تثنیه کرة است که به معنای رجعت و برگشتن است، و اگر به صیغه تثنیه آورده صرفا برای این بوده که تکثیر و تکرار را برساند، و چنین معنا دهد که در خلقت آسمانها و زمین بنگر، آیا هیچ تفاوت و ناسازگاری در بین موجودات آن میبینی؟ و دوباره و سه باره و چند باره برگرد و نظر بیفکن، که اگر چنین کنی نظرت خسته میشود و از کار میافتد، و هیچ تفاوتی نخواهی دید.
پس در این دو آیه به این نکته اشاره شده که نظام جاری در عالم نظامی است واحد و".
متصل الاجزاء و مرتبط الأبعاض.
وَ لَقَدْ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابِیحَ..."
کلمه" مصابیح" جمع مصباح (چراغ) است، و اگر ستارگان را چراغ نامیده به خاطر نوری است که از آنها تلألؤ میکند، و ما قبلا- در سوره حم سجده- در این باره بحث کردیم.
" وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّیاطِینِ"- یعنی ما ستارگان را که آسمان را با آنها زینت دادیم رجمهایی- تیرها- قرار دادیم، و با آنها شیاطینی را که به آسمان نزدیک میشوند تا خبرهای آسمانی را استراق سمع کنند، تیرباران میکنیم، هم چنان که در جای دیگر فرمود: " إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِینٌ" (1)، و نیز فرموده: " إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ" (2).
بعضی از مفسرین گفتهاند جمله مورد بحث دلالت دارد بر اینکه مراد از کواکب که آسمان را زینت داده تمامی ستارگان آسمان است، چه ثوابت و سیارات، و چه شهابها، چون ثوابت و سیارات هر یک در جای خود، و در مدار خود قرار دارد، و نمیتواند منظور از رجوم باشد، و دو کلمه" کواکب" و" نجم"، همانطور که بر ستارگان فعلی اطلاق میشود، بر شهابها نیز اطلاق میشود.
بعضی (3)دیگر گفتهاند: شهابها تکههایی هستند که از کواکب جدا میشوند، و به وسیله آنها شیطانها رجم میشوند، و اما خود کواکب به هیچ وجه فرو نمیریزند، مگر وقتی که خدا بخواهد همه را فانی سازد. این وجه با نظریههای علمی امروز موافقتر است، و اما اینکه رجم شیطانها به وسیله شهابها چه معنا دارد، قبلا مختصری در بارهاش بحث کردهایم.
" وَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذابَ السَّعِیرِ"- یعنی ما برای شیطانها که همانا اشرار از جنیان هستند عذاب دوزخ را تهیه کردهایم که آتشی است مشتعل.
" وَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ" بعد از آنکه پارهای از نشانیهای ربوبیت خدای تعالی را ذکر کرد، به دنبالش تهدید کافران و منکران به ربوبیت او را آورد، و قرار این سوره بر همین منوال است که حجتها را آمیخته با تهدید و انذار بیاورد.
و مراد از" لِلَّذِینَ کَفَرُوا" عموم کسانی هستند که به ربوبیت خدا کافر باشند، چه وثنیهای بتپرست، که به کلی ربوبیت خدا را برای عالم منکرند، و میگویند خدای تعالی تنها رب اربابهای ایشانست، و چه آنهایی که اصلا منکر ربوبیت هستند، و چه آنهایی که مثل یهود و نصاری بین خدا و پیامبرانش جدایی انداخته، یکی آن خدایی را قبول دارد که موسی را فرستاده، و آن دیگری خدایی را میپرستد که عیسی را فرستاده، و هر یک به خدا و پیغمبر دیگری کافر شدند.
آیه شریفه در عین اینکه جنبه تداخل را دارد، چنان هم نیست که نسبت به ما قبل خود مربوط و متصل نباشد بلکه هم به آیه" الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْغَفُورُ" اتصال دارد (چون در آن سخن از مرگ و مغفرت رفته، و در این سخن از عذاب جهنم رفته است) و هم به آیه قبلیش اتصال دارد. چیزی که هست نسبت به آیه قبلیش جنبه تعمیم بعد از تخصیص را دارد، در آیه قبلی عذاب سعیر را در خصوص شیطانها ذکر میکرد، و در این آیه عذاب جهنم را شامل عموم کافران میداند.
" إِذا أُلْقُوا فِیها سَمِعُوا لَها شَهِیقاً وَ هِیَ تَفُورُ تَکادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ" راغب میگوید: کلمه" شهیق" به معنای طولانی شدن زفیر است، و" زفیر" به معنای رد نفس، و به عبارت دیگر" بازدم" است، البته بازدمی کشیده (1).
و" فوران" که مصدر فعل" تفور" است، بنا به گفته صاحب مجمع البیان (2)به معنای ارتفاع جوشش است. و کلمه" تمیز" به معنای تقطع و تفرق است، و کلمه غیظ به معنای شدت خشم است.
و معنای آیه این است که: وقتی کفار در جهنم ریخته میشوند، صدای شهیقی از آن میشنوند، شهیقی که چون مغناطیس آنان را به داخل خود میکشاند، همانطور که با شهیق هوا داخل سینه کشیده میشود، در حالی که جهنم جوشان است، و ایشان را مانند نخودی که در دیک جوشان بالا و پائین میشود بالا و پائین میکند، به طوری که گویی از شدت غضب میخواهد متلاشی شود.
" کُلَّما أُلْقِیَ فِیها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ" هر دستهای که داخل جهنم میشوند خازنان جهنم از ایشان میپرسند: مگر برای شما
پیامبری نیامد، و شما را از چنین عذابی انذار نکرد؟ کلمه" فوج"- به طوری که راغب (1)میگوید- به معنای جماعتی است که به سرعت از جایی عبور کنند، و در این جمله اشاره است به اینکه کفار دسته دسته داخل دوزخ میشوند، هم چنان که آیه زیر هم به این معنا اشاره نموده، میفرماید: " وَ سِیقَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلی جَهَنَّمَ زُمَراً" (2)، و این به خاطر آن است که هر متبوعی با تابعین گمراه خود داخل میشوند، هم چنان که در آیه زیر فرموده: " وَ یَجْعَلَ الْخَبِیثَ بَعْضَهُ عَلی بَعْضٍ فَیَرْکُمَهُ جَمِیعاً فَیَجْعَلَهُ فِی جَهَنَّمَ" (3)، که در ذیل آیهای از سوره انفال توضیح این معنا گذشت.
کلمه" خزنة" جمع خازن است، که به معنای نگهبان چیزی است که ذخیرهاش کرده باشند، و منظور از خزنه ملائکهای است که موکل بر آتشند، و انواع عذابهای جهنم را تدبیر میکنند و در باره همانها است که میفرماید: " عَلَیْها مَلائِکَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ" (4)، و نیز میفرماید: " وَ ما أَدْراکَ ما سَقَرُ... عَلَیْها تِسْعَةَ عَشَرَ وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلَّا مَلائِکَةً" (5).
و معنای آیه این است که: هر دستهای که در جهنم ریخته میشوند و یا به سوی آن سوق داده میشوند، ملائکه موکل بر دوزخ و نگهبانان آن از در توبیخ میپرسند: مگر برای شما نذیر، یعنی پیامبری که شما را از چنین عذابی بترساند نیامده؟!" قالُوا بَلی قَدْ جاءَنا نَذِیرٌ فَکَذَّبْنا..."
این جمله حکایت پاسخی است که دوزخیان به فرشتگان خازن دوزخ میدهند، و در آن اعتراف میکنند به اینکه نذیر برایشان آمد، و از آتش دوزخ انذارشان کرد، ولی تکذیبش کردند و افترا به او بستند.
" وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللَّهُ مِنْ شَیْءٍ"- این جمله بیان تکذیب ایشان است، و همچنین جمله" إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا فِی ضَلالٍ کَبِیرٍ".
ولی بعضی (6)گفتهاند: جمله دومی کلام فرشتگان نامبرده است، که به دوزخیان- بعد
1) مفردات راغب، ماده" فوج". [.....]
2) کسانی که کافر شدند دسته دسته به سوی دوزخ سوق داده میشوند. سوره زمر، آیه 71.
3) خبیثها را روی هم قرار داده، جمع میکند، و در جهنم قرار میدهد. سوره انفال، آیه 37.
4) آتشی که بر آن فرشتگانی موکلند که خیلی سختگیر و خشن هستند. سوره تحریم، آیه 6.
5) و تو نمیدانی دوزخ چیست؟... نوزده نفر (از فرشتگان عذاب) بر آن گمارده شدهاند! ما کسی را به جز ملائکه صاحبان دوزخ نکردیم. سوره مدثر، آیات 27- 31.
6) مجمع البیان، ج 10، ص 324.
از آنکه اعتراف کردند- میگویند: شما در ضلالتی روشن بودهاید. ولی این احتمال و همچنین احتمال دیگری که بعضی (1)دادهاند که: جمله مذکور کلام ملائکه نامبرده از زبان پیامبران آن کفار باشد، از سیاق آیه بعید است.
" وَ قالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنَّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ" کلمه" سمع" گاهی در معنای شنیدن صدا و سخن اطلاق میشود، و گاهی در غرضی که عقلا از شنیدن سخن دارند، و غرض عقلا از شنیدن سخن این است که به مقتضای آن ملتزم شوند، اگر مقتضای آن این است که کاری را انجام دهند یا ترک کنند انجام داده و یا ترک کنند، و اما ماده" عقل" بیشتر در نیروی تشخیص خیر از شر و نافع از مضر استعمال میشود، البته گاهی هم در غایت و غرض از این تشخیص به کار میرود، و غرض از تشخیص خیر و شر این است که آدمی به مقتضای آن عمل کند، و به آن ملتزم و معتقد باشد، در مقام به دست آوردن خیر و نافع برآید، و شر و مضر را ترک کند. آیه شریفه زیر، عقل و سمع را در غرض از عقل و سمع استعمال کرده، میفرماید: " لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ" (2)، چون معنای این کلام این است که با این وسائل درک، مطالب را درک میکنند، ولی به مقتضای آن ملتزم نیستند، و عمل نمیکنند.
و چون بیشتر مردم تنها از نیروی سمع استفاده میکنند، نه از نیروی عقل، چون از درک دقائق امور و ادراک حقیقت آن و راهیابی به مصالح و مفاسد واقعی عاجزند، و از نیروی عقل تنها خواص از مردم بهرهمند میشوند، لذا در آیه اول کلمه" نسمع" را و سپس" نعقل" را آورد.
" لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ"- منظور از" سمع"، استجابت دعوت رسولان، و التزام به مقتضای سخن ایشان است، که خیرخواهان امینند، و منظور از" عقل"، التزام به مقتضای دعوت به حق ایشان است، تا آن را تعقل کنند و با راهنمایی عقل بفهمند که دعوت ایشان حق است، و باید انسان در برابر حق خاضع شود.
و معنای آیه این است که: دوزخیان در پاسخ فرشتگان میگویند: اگر ما در دنیا رسولان را در نصایح و مواعظشان اطاعت کرده بودیم، و یا حجت حق آنان را تعقل میکردیم،
امروز در زمره اهل جهنم نبودیم، و همانند ایشان در آتش جاودانه، معذب نمیشدیم.
بعضی (1)از مفسرین گفتهاند: اگر در آیه، هم سمع را آورد و هم عقل را، برای این بود که تکالیف دینی دائر مدار ادله سمعی و عقلی است.
" فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعِیرِ" جمله قبلی را از روی ندامت گفتند، ندامت از اینکه چرا در برابر خدای تعالی کوتاهی نموده و خیری را که خدا برایشان در نظر گرفته بود از دست دادند و در این جمله اعتراف میکنند به اینکه آنچه کردهاند اثرش همین است که امروز داخل آتش شوند، و جا داشت که آن طور عمل نکنند، و آن گناه و ذنبی که به آن اعتراف میکنند همین است.
و اگر کلمه" ذنب" را مفرد آورد، از این بابت است که منظور از آن معنای مصدری است، هر چند که در اصل مصدر است و کلمه" سحق" در جمله" فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعِیرِ"- به طوری که راغب (2)گفته- به معنای آن است که چیزی را با دست تکه تکه و خرد کنی، و این جمله نفرینی است به آنان.
" إِنَّ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ کَبِیرٌ" بعد از آنکه حال کفار و جزایی که در برابر کفر دارند بیان کرد، در مقابل آن حال مؤمنین به غیب را بیان کرد تا تقسیم را تمام کرده باشد، و از اوصاف مؤمنین خصوص خشیت و ترس از خدا را آورد، چون مقام، مقام انذار و وعید بود، و اگر خشیت آنان را خشیت به غیب خواند، برای این است که آن عذابی که به آن ایمان آوردهاند و از آن میترسند عذابی است در پرده غیب، نه عذابی که امروز با حواس خود آن را احساس کنند.
وَ أَسِرُّوا قَوْلَکُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ"
در این جمله شبههای را که ممکن بود در دلها خلجان کند برطرف نموده و آن شبهه به غیر از استبعاد، اساسی ندارد. توضیح اینکه: بعد از آنکه رشته سخن به بیان ربوبیت برای تمامی موجودات کشیده شد، و معلوم شد که همین معنا مستلزم بعث قیامت برای کیفر و پاداش است، و نیز بعد از آنکه سخن از ملک مطلق و قدرت مطلقه خدا و خلقت و تدبیر او به میان آمد، و سخنی از آگاهی خدا و احاطه به احوال و اعمال موجودات نرفت، با اینکه مساله بعث و جزا بدون علم خدا تصور ندارد، لذا جا داشت کسی توهم کند که اعمال موجودات با کثرت بیرون از شماری که دارد چگونه برای خدا ممکن است همه آنها را ضبط کند،".
مخصوصا نیات درونی انسانها که راهی برای به دست آوردن آن نیست، چگونه به حساب میآید؟ و این توهم ناشی از این است که انسان هر چیزی را با وضع خودش مقایسه میکند، و با سنگ و ترازوی خودش میسنجد، و چون خودش قادر به چنین آمارگیری و ضبط گستردهای نیست، تا چه رسد به ضبط نیات درونی که اعمال قلب و پنهان در زوایای دل است، لذا از خود میپرسد خدا چطور اینها را ضبط میکند؟!.
آیه شریفه این شبهه را دفع نموده، میفرماید: سخن چه آهسته باشد و چه با صوت بلند، نسبت به خدای تعالی یکسان است، چون او دانای به نیات است. سیاق آیه شهادت میدهد به اینکه منظور از این یکسانی، یکسانی همه اعمال ظاهری و پنهانی نسبت به خدای تعالی است چه سخنان و چه اعمال دیگر نه تنها سخنان آهسته و بلند. و اگر آن را در خصوص سخنان ذکر کرد از این جهت بود که معنای پنهان و آشکار در سخنان روشنتر بود، (یک عمل را اگر بخواهیم پنهانی انجام دهیم باید مکانی خلوت پیدا کنیم، و به زحمت بیفتیم، لیکن یک سخن را به آسانی میتوان پنهان و آشکار کرد، و بیش از این هزینهای ندارد که آن را با صدای بلند و یا آهسته و بیخ گوش طرف بگوید).
" أَ لا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ" استفهامی است انکاری، که حجتی را بر علم خدا به اعمال ظاهری و باطنی، و سری و علنی خلق در بر دارد. بیان آن حجت این است که اعمال خلق- که یکی از آنها اعمال اختیاری خود او است-، هر چند که نسبتی به خود او دارد، و لیکن در حقیقت این خدای سبحان است که آن عمل را اراده و از طریق اختیار بندهاش و اقتضای سایر اسباب ایجاد میکند، پس در حقیقت خالق آن اعمال هم خدا است، چون او است که صاحب عمل را آفریده، و صاحب عمل با همه آثار و اعمالش و روابطی که بین او و بین آثارش موجود است، و او را به آثارش میرساند و آثارش را از او ظاهر میکند، همه و همه مخلوق خدایند،" اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ" (1)،" الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّی وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدی" (2)، پس خدای سبحان محیط به خلایق است، هم به عین و جسم آنها، و هم به آثار و اعمالشان، چه ظاهرش و چه باطنش، چه اینکه پنهان بدارند، و چه آشکار کنند، و چگونه تصور دارد که محیط باشد ولی آگاه نباشد؟!
در ضمن در این آیه اشارهای است به اینکه خلقت خدا تنها شامل جرم موجودات نیست، بلکه آثار و اعمال آنها هم مخلوق او است، برای اینکه در این آیه برای اثبات علم خدا به آثار و احوال و اعمال یک مخلوق استدلال کرده است به اینکه به خود آن مخلوق علم دارد، و اگر آثار و احوال و اعمال یک موجود از وجود خود آن موجود خارج بود، این استدلال تمام نبود.
علاوه بر این، احوال و اعمال یک موجود از مقتضیات خود آن موجود است، (و معنای فلان موجود همین است که دارای فلان احوال و اعمال باشد، و گر نه موجودی دیگر میبود) و بنا بر این، وقتی خود موجود منسوب به خداست، قهرا احوال و اعمالش هم منسوب به اوست.
" وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ"- یعنی خدای تعالی در باطن اشیا هم نفوذ دارد، (حتی از نور هم لطیفتر است)، و به جزئیات وجود اشیا و آثارش آگاه است، جمله مورد بحث جملهای است حالیه که مطالب قبل خود را تعلیل میکند و دو اسم لطیف و خبیر از اسمای حسنای خدا است، که در آخر آیه آمده، تا مضمون آن را تاکید کند.
در کافی به سند خود از سفیان بن عیینه از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که در ذیل آیه" لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا" فرموده منظور این نیست که معلوم کند کدامیک بیشتر عمل میکنید، بلکه منظور این است که معلوم کند عمل شما کدامش صوابتر و درستتر است، و درستی عمل به خشیت از خدا و نیت صادقه است، (خلاصه منظور مقدار نیست بلکه کیفیت است).
آن گاه فرمود: و مهم هم همان کیفیت است، انجام خود عمل خیلی دشوار نیست، این دشوار است که انسان آن را خالص انجام دهد، و هم چنان خالص باقیش بدارد، و آگاه باشید که عمل خالص آن عملی است که نخواهی مردم تو را در برابر آن بستایند، و جز خدا کسی را منظور نداشته باشی. آری نیت مهمتر از عمل است، آگاه و هوشیار باشید که ارزش عمل به همان نیت است. و در پایان این آیه را تلاوت کردند: " کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ" یعنی هر کسی بر نیت خود عمل میکند (1).
و در مجمع البیان آمده که ابو قتاده گفت: من از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از جمله" أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا" پرسیدم، که منظور از آن چیست؟ فرمود: منظور این است
1) اصول کافی، ج 2، ص 13، ح 4.
که کدام یک از شما عقل بهتری دارید. آن گاه فرمود: عقل آن کس از شما کاملتر است که خوفش از خدا بیشتر باشد، و بهتر در اوامر و نواهی او نظر کند، هر چند که عمل مستحبی او کمتر باشد. (1)
و نیز در همان کتاب از ابن عمر نقل کرده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آیه" تَبارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ... أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا" را تلاوت کرد، و در معنای جمله آخر فرمود: یعنی کدامتان از حرامهای خدا بیشتر میپرهیزد، و واجبات خدا را سریعتر انجام میدهد (2).
و در تفسیر قمی در ذیل آیه شریفه" الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً" آمده که یعنی روی هم قرار گرفتهاند (3).
و در همان کتاب در باره جمله" من تفاوت" فرموده: یعنی از فساد (4).
و نیز در همان کتاب در ذیل جمله" ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ" آمده که: در ملکوت آسمانها و زمین نظر بیفکن (5).
و در همان کتاب در باره جمله" بمصابیح" آمده که: یعنی به ستارگان (6).
و در همان کتاب در باره جمله" سَمِعُوا لَها شَهِیقاً" آمده: یعنی صدای افتادن در آتش را میشنوند (7).
و در همان کتاب در رابطه با جمله" تَکادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ" آمده: یعنی غیظ بر دشمنان خدا (8).
و در همان کتاب در باره جمله" وَ قالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنَّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ" آمده که فرمود: منظور این نیست که گوشها نشنیدند، و فهمها درک نکردند، نه، هم شنیدند و هم درک کردند، ولی اطاعت نکردند و نپذیرفتند، دلیل بر اینکه هم شنیدند و هم فهمیدند این است که میفرماید: " فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعِیرِ" (9).
مؤلف: معنی این آیه دلالت دارد بر اینکه منظور از نشنیدن و تعقل نکردن همان اطاعت نکردن و نپذیرفتن بعد از شنیدن و فهمیدن است، و خدای تعالی همین جمله" اگر میشنیدیم و میفهمیدیم" را اعتراف به گناه خواند، و معلوم است که وقتی عملی گناه میشود که فاعلش به بدی آن عمل علم داشته باشد، یا علم سمعی یعنی دلیل نقلی، و یا علم عقلی یعنی دلیل عقلی..]
هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فِی مَناکِبِها وَ کُلُوا مِنْ رِزْقِهِ وَ إِلَیْهِ النُّشُورُ (15) أَ أَمِنْتُمْ مَنْ فِی السَّماءِ أَنْ یَخْسِفَ بِکُمُ الْأَرْضَ فَإِذا هِیَ تَمُورُ (16) أَمْ أَمِنْتُمْ مَنْ فِی السَّماءِ أَنْ یُرْسِلَ عَلَیْکُمْ حاصِباً فَسَتَعْلَمُونَ کَیْفَ نَذِیرِ (17) وَ لَقَدْ کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَکَیْفَ کانَ نَکِیرِ (18) أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلَی الطَّیْرِ فَوْقَهُمْ صافَّاتٍ وَ یَقْبِضْنَ ما یُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ الرَّحْمنُ إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ بَصِیرٌ (19)
أَمَّنْ هذَا الَّذِی هُوَ جُنْدٌ لَکُمْ یَنْصُرُکُمْ مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ إِنِ الْکافِرُونَ إِلاَّ فِی غُرُورٍ (20) أَمَّنْ هذَا الَّذِی یَرْزُقُکُمْ إِنْ أَمْسَکَ رِزْقَهُ بَلْ لَجُّوا فِی عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ (21) أَ فَمَنْ یَمْشِی مُکِبًّا عَلی وَجْهِهِ أَهْدی أَمَّنْ یَمْشِی سَوِیًّا عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ (22)
او است آن کسی که زمین را برای شما رام کرده پس در اقطار آن آمد و شد کنید و از رزق آن بخورید و بدانید که زنده شدن بار دیگر شما به سوی او است (15).
چگونه خاطرتان جمع و ایمن از این است که فرشتگان آسمان، زمین را در زیر پایتان بشکافند یا اینکه اگر چنین کنند زمین چون گهواره درمیآید؟ (16).
و آیا ایمن هستید از اینکه آنان که در آسمانند سنگ پارهها را بر سرتان ببارند اگر اینطور است پس به زودی خواهید فهمید که تهدید چیست (17).
این غفلت تنها از شما نیست کسانی هم که قبل از شما بودند پیامبران را تکذیب کردند و نمیدانند که به چه عقوبتی گرفتار شدند (18).
مگر پرواز مرغان بر بالای سر خود را ندیدند که چگونه پر و بال خود را باز و بسته میکنند و جز رحمان کسی آنها را در فضا نگه نمیدارد. آری او به هر چیزی بینا است (19).
آیا چه کسی است آن کسی که شما او را به جای رحمان یاور و لشکر خود میپندارید تا شما را یاری کند؟ نه، کافران هیچ یک از آنچه گفتیم ندارند تنها سرمایه آنان غرور است و بس (20).
و یا کسی را که خدا میدانید اگر اللَّه به شما رزق ندهد او میدهد؟ نه، هرگز، بلکه این کفار با روشن شدن حق از آن دوری میکنند و در گریز از آن لجاجت میورزند (21).
پس آیا کسی که با صورت روی زمین میخزد هدایت یافتهتر است و یا آن کس که استوار و راست قامت در صراط مستقیم گام برمیدارد؟ (22).
در این آیات پشت سر هم، نشانههای تدبیر الهی را ذکر میکند، تدبیری که ربوبیت آن جناب را اثبات مینماید، و این نشانهها را با انذار و تخویف ذکر نموده، میفرماید: " هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ ذَلُولًا"، دنبالش میفرماید: " أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلَی الطَّیْرِ"، که بعد از انذار در آیه" الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ" و آیه" الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ..." و آیه" وَ لَقَدْ زَیَّنَّا..." قرار گرفته.
" هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ ذَلُولًا فَامْشُوا فِی مَناکِبِها وَ کُلُوا مِنْ رِزْقِهِ وَ إِلَیْهِ النُّشُورُ" کلمه" ذلول" در مرکبها به معنای مرکب رام و راهوار است، مرکبی که به آسانی میتوان سوارش شد، و اضطراب و چموشی ندارد. و کلمه" مناکب" جمع منکب است، که نام محل برخورد استخوان بازو با شانه است، و اگر نقاط مختلف زمین را منکبها خوانده، استعاره است. راغب (1)میگوید استعاره آوردن منکب برای زمین، مثل استعاره آوردن" ظهر- پشت" برای زمین در آیه 45 سوره فاطر است: " ما تَرَکَ عَلی ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ- هیچ جنبندهای بر پشت زمین زنده و باقی نمیگذاشت". و اگر زمین را- چون اسبی- رام خواند، و قطعات آن را" پشت"، (گرده) و منکب (شانه) نامید، به این اعتبار بود که زمین برای انواع تصرفات".
1) مفردات راغب، ماده" نکب".
انسان رام است، نه چموشی- زلزله- دارد، و نه از تصرفات بشر امتناع میورزد. مفسرین دیگر در توجیه ذلول بودن و منکب داشتن زمین توجیهات مختلفی دارند که تمام آنها به همین توجیه ما برمیگردد.
امر در جمله" بخورید از رزق آن" امر وجوبی نیست، بلکه تنها جواز و اباحه را میرساند. و کلمه" نشور" و همچنین کلمه" نشر" به معنای احیای مردگان بعد از مردن است، و اصل این کلمه به معنای نشر طومار و جامه، یعنی گشودن آن بعد از جمع کردن و پیچیدن آن است.
و معنای آیه این است که خدای تعالی آن کسی است که زمین را منقاد و رام شما کرد، تا بتوانید بر پشت آن قرار بگیرید، و از این قطعه به آن قطعهاش بروید، و از رزقش که او برایتان مقدر فرموده بخورید، و به انواع مختلفی برای به دست آوردن آن رزق در زمین تصرف کنید.
" وَ إِلَیْهِ النُّشُورُ"- یعنی طومار زندگی مردگان که با مرگ پیچیده شده، دوباره در قیامت در محضر او باز میشود، مردگان را از زمین درمیآورد، و برای حساب و سپس جزا زنده میکند، پس به همین دلیل رب و مدبر امر زندگی دنیایتان او است، که در زمین جایگزینتان نموده، به راه و روش زندگی در آن هدایتتان کرد، و نیز حکومت بر شما در میراندن و زنده کردن و حساب و جزاء برای او است.
و در نامیدن زمین به نام ذلول، و تعبیر اینکه بشر روی شانههای آن قرار دارد، اشارهای است روشن به اینکه زمین نیز یکی از سیارات است، و این همان حقیقتی است که علم هیئت و آسمانشناسی بعد از قرنها بگو مگو و بحث به آن دست یافته.
" أَ أَمِنْتُمْ مَنْ فِی السَّماءِ أَنْ یَخْسِفَ بِکُمُ الْأَرْضَ فَإِذا هِیَ تَمُورُ" بعد از آنکه در آیه قبل اقامه حجت کرد بر ربوبیت خدای سبحان، اینک در این آیه بشر را تهدید میکند، و نیز در برابر بیاعتنایی و سهلانگاریش در مساله ربوبیت، او را توبیخ مینماید که تا کی از خدا بیخبرید، و شکر نعمتهایش را به جا نمیآورید؟ یعنی در برابر ربوبیتش خاضع نمیشوید و شریکهای خود تراشیده را دور نمیریزید؟
و مراد از کلمه" مَنْ فِی السَّماءِ- آن کس که در آسمان است" فرشتگانی هستند که موکل بر آسمان و حوادث عالمند، و اگر ضمیر مفرد- یخسف- به کلمه" من" برگردانده، با اینکه این کلمه در معنا جمع است، به این جهت است که کلمه مذکور در لفظ مفرد است. و وقتی گفته میشود: " خسف الارض بقوم کذا" معنایش این است که زمین زیر پای فلان قوم شکافته شد، و همه را در شکم خود فرو برد. و کلمه" مور" که مصدر فعل" تمور" است، به طوری که صاحب مجمع گفته به معنای تردد درآمد و شد است، نظیر کلمه" موج" که آن نیز به همین معنا است (1) .
و معنای آیه این است که چگونه با خاطر جمع و دل آسوده به ربوبیت خدای تعالی کفر ورزیدهاید، و چه ایمنی از ملائکه ساکن آسمان و موکل بر امور عالم دارید از اینکه زمین را زیر پایتان بشکافند، و به امر خدا شما را در شکم زمین پنهان سازند، در حالی که زمین هم چنان متزلزل و مضطرب باشد و چون گهواره آمد و شد داشته باشد؟.
بعضی (2) از مفسرین گفتهاند: مراد از" کسی که در آسمان است" خدای سبحان، و منظور از" در آسمان بودن خدا" این است که سلطنت و تدبیر امور خدا در آسمان است، و گر نه معنا ندارد خدا در مکان بگنجد، و آسمان و عالمی از عوالم او را در خود جای دهد. ولی از نظر ما هر چند معنای بیاشکالی است لیکن خلاف ظاهر آیه است.
" أَمْ أَمِنْتُمْ مَنْ فِی السَّماءِ أَنْ یُرْسِلَ عَلَیْکُمْ حاصِباً فَسَتَعْلَمُونَ کَیْفَ نَذِیرِ" کلمه" حاصب" به معنای باد تندی است که ریگ و شن و سنگ با خود بیاورد. و معنای آیه این است که: " آیا از ملائکه آسمان ایمن شدهاید، که باد سنگ و ریگدار بر شما بفرستند" همانطور که بر قوم لوط فرستادند، و قرآن جریانشان را چنین حکایت کرده: " إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ حاصِباً إِلَّا آلَ لُوطٍ" (1).
" فَسَتَعْلَمُونَ کَیْفَ نَذِیرِ"- کلمه" نذیر" مصدر به معنای انذار است، و این جمله به خاطر اینکه حرف" فاء" بر سر دارد، متفرع بر مطلبی است که از آیات قبل استفاده میشود، و آن عبارت است از اینکه مشرکین به ربوبیت خدای تعالی کافر شدند، و از عذاب او ایمن گشتند، لذا در جمله مورد بحث میفرماید: پس به زودی خواهند فهمید معنای انذار چیست، و معنای آیه روشن است.
بعضی (2)از مفسرین گفتهاند: کلمه" نذیر" صفت مشبهه و به معنای بیمرسان است.
که منظور از آن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است، لیکن این سخن بیپایه است.
" وَ لَقَدْ کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَکَیْفَ کانَ نَکِیرِ" مراد از کلمه" نکیر" عقوبت و دگرگون شدن نعمت است، ممکن هم هست به
معنای انکار باشد، و این آیه نظیر شاهدی است که بر صدق جمله" فَسَتَعْلَمُونَ کَیْفَ نَذِیرِ" شهادت داده، وعید و تهدید آن را تصدیق میکند.
و معنای آیه این است که امتهای منقرض گذشته آیات مرا تکذیب کردند، پس چگونه بود عقوبت من و دگرگون ساختن نعمتم؟ و یا چگونه بود انکار من بر آنان که هلاک و منقرضشان کردم؟
در این آیه التفاتی از خطاب به غیبت به کار رفته، در آیات جلوتر مردم کافر مورد خطاب قرار گرفته بودند، و در این آیه غایب به حساب آمدهاند" مِنْ قَبْلِهِمْ- قبل از ایشان"، و نکته این التفات برای آن است که اشاره کند به اینکه کفار به خاطر جهالت و اهمالشان در تدبر در آیات ربوبیت خدا، و بیباکیشان نسبت به خشم پروردگارشان کوچکتر از آنند که خدا با آنان سخن بگوید، و آنان را به چنین شرافتی مشرف سازد، بدین جهت از آنان روی گردانیده معارفی را که میخواست بیان کند، به پیامبرش خطاب کرد.
" أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلَی الطَّیْرِ فَوْقَهُمْ صافَّاتٍ وَ یَقْبِضْنَ ما یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ بَصِیرٌ" منظور از اینکه" طیر فوق انسانها باشند" این است که بالای سر انسان در هوا پرواز میکنند، و منظور از کلمه" صافات" و کلمه" یقبضن" این است که مرغان در هوا بال خود را باز میکنند، و سپس میبندند، و اگر این دو کلمه را به صیغه جمع آورد، با اینکه سخن از طیر- مفرد- داشت نه طیور، بدان جهت بود که مراد از کلمه" طیر" جنس مرغان است، نه یک مرغ.
و جمله" ما یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ" به منزله جواب است از سؤالی تقدیری و فرضی، گویا شخصی پرسیده: منظور قرآن از اینکه توجه مردم را به سوی پرواز طیور و باز و بسته شدن بالهای آنها در هوا جلب کرده چیست؟ در این جمله پاسخ داده که منظور این است که بفهمند جز خدا کسی طیور را در فضا نگه نمیدارد.
گو اینکه ماندن طیور در فضا و ساقط نشدن آنها مستند به اسبابی طبیعی است، هم چنان که ماندن انسان در زمین هم همین طور است، و ماندن و شنا کردن ماهیهای سنگین وزن در روی آب نیز اینطور است، و همه امور طبیعی همین طور مستند به اسباب و علل طبیعی است، و لیکن همه این علل طبیعی به خدای تعالی منتهی میشود، و به همین جهت صحیح است که ماندن مرغان در هوا را به خدا نسبت دهیم. خواهی گفت: این اختصاص به مرغان ندارد، چرا در آیه خصوص مرغان را نام برد؟ جوابش این است که بعضی از اسباب طبیعی
برای همه شناخته شده نیست، مثل ماندن مرغان در فضا و آمد و شد کردن در هوا، که در بدو نظر سؤال انگیز است، و به محض مشاهده آن انسان را منتقل به خدای سبحان میکند، و میفهماند سبب حقیقی و اعلای پیدایش مرغان، خداست، و پروازشان هم مستند به او است.
و بعضی دیگر اینطور نیستند، نظیر ایستادن و زندگی کردن انسان در روی زمین، که انسان معمولی را منتقل به این معنی نمیکند، و لذا میبینیم خدای سبحان در کلامش نظر بندگان خود را به آن گونه امور جلب میکند، تا زودتر و بهتر به وحدانیت خدای تعالی در ربوبیت پی ببرند.
و در کلام الهی نمونههای بسیاری از این قبیل امور آمده، نظیر نگهداشتن آسمانها بدون ستون، و نگه داشتن زمین از متلاشی شدن، و نگه داری کشتیها بر روی آب، و اختلاف میوهها و رنگها و زبانها و امثال آن، که سبب طبیعی نزدیک آنها از نظرها پنهان است، و در نگاه اول ذهن از توجه به آن امور به آسانی منتقل میشود به اینکه خدا آنها را ایجاد کرده، و اگر بعدها در اثر دقت و تحقیق متوجه سبب طبیعی و نزدیک آن گردد، آن وقت در پدید آورنده سبب طبیعیش فکر میکند، تا در آخر باز به خدای تعالی منتهی شود، و بفهمد که" إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی".
در تفسیر کشاف در پاسخ اینکه چرا در مقابل کلمه" صافات" نفرمود: " قابضات"، و به جای آن فعل" یَقْبِضْنَ" را آورد؟ میگوید: علتش این است که اصل در طیران و پرواز، گشودن بالها است نه جمع کردن آنها، چون طیور در فضا مانند ماهیان در دریا شناورند، و اصل در شناوری باز کردن و گشودن بال است، و اما جمع کردن و بستن آن برای این است که به این وسیله جلو برود، و از بالی که زده بود نتیجه بگیرد، پس اصل در پرواز و شنا همان بال زدن است، و بدین جهت عمل اصلی را به صیغه اسم فاعل (صافات) آورد، و عمل غیر اصلی را به صیغه فعل مضارع (یقبضن) تا بفهماند عمل طیور مانند ماهیان همان بال زدن است، و اما بال جمع کردن برای نتیجهگیری از بال زدن است، و خودش مقصود اصلی نیست (1).
و این سخن وقتی درست است که آیه شریفه بخواهد یکی از آیات الهی را خاطرنشان سازد، آیتی که از مجموع جمله" صافَّاتٍ وَ یَقْبِضْنَ" استفاده میشود، و آن مساله طیران است، ولی احتمال دارد آیه شریفه بخواهد دو آیت را ارائه دهد، یکی نیفتادن مرغان در حال بال زدن،
1) تفسیر کشاف، ج 4، ص 581.
و یکی نیفتادنشان در حال بال جمع کردن.
و در اینکه بعد از یادآوری ذلول بودن زمین، و سوار بودن انسان بر منکبهای زمین، مساله پرواز طیور در هوا را آورد، لطفی نهفته است که بر کسی پوشیده نیست.
" أَمَّنْ هذَا الَّذِی هُوَ جُنْدٌ لَکُمْ یَنْصُرُکُمْ مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ إِنِ الْکافِرُونَ إِلَّا فِی غُرُورٍ" این آیه توبیخ و سرکوبی کفار است، که به جای خدای تعالی معبودهایی دیگر گرفتند تا یاریشان کنند، و به همین جهت سیاق آیه قبلی را که سیاق غیبت بود به سیاق خطاب برگردانید تا توبیخ و سرکوبی رخ به رخ انجام گیرد، و سرزنش دردناکتر شود.
و معنای جمله" أَمَّنْ هذَا الَّذِی..."، این است که: نه، بلکه میپرسم. آن چه کسی است که به آن اشاره میشود، که این یاور شما و لشکر شما است غیر از رحمان، اگر خدای رحمان سرنوشت شومی و یا عذابی برای شما مقدر کرده باشد آیا آن یاور، شما را یاری میکند؟ نه، پس غیر از خدا کسی نیست که شما را یاری کند. و این بیان اشاره است به اینکه پندار مشرکین خطا است، مشرکین بتها را نمیپرستند، مگر به خاطر همین که آنان را در شدائد یاری کنند، با اینکه این مشرکین و خدایانشان هر دو ملک خدایند، و بتها نه برای خود، مالک نفع و ضرری هستند، و نه برای دیگران.
و چون مشرکین از این توبیخ و سرکوبی خدا پاسخی نداشتند بدهند، لذا خود خدای تعالی از آن سؤال ملامتآمیز جواب داد، که: " إِنِ الْکافِرُونَ إِلَّا فِی غُرُورٍ" یعنی غرور آن چنان به آنان حملهور شده که از هر طرف احاطهشان کرده، خیال کردهاند اعتقادشان به الوهیت آلهه اعتقاد درستی است.
" أَمَّنْ هذَا الَّذِی یَرْزُقُکُمْ إِنْ أَمْسَکَ رِزْقَهُ بَلْ لَجُّوا فِی عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ" کلمه" أم" در اینجا نیز به معنای" بلکه" است، میفرماید: بلکه میپرسم آن چه کسی است که به آن اشاره میشود، و گفته میشود: این است آنکه شما را روزی میدهد، و آیا اگر خدا روزی خود را از شما دریغ بدارد، آن کس به جای خدا شما را روزی میدهد؟
آن گاه خود خدای سبحان پاسخ میدهد به اینکه: " بَلْ لَجُّوا فِی عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ"، یعنی حق برای آنان روشن شده ولی در برابر آن خاضع نمیشوند تا تصدیقش کنند، و آن گاه پیرویش نمایند، بلکه در دور شدن از حق و نفرت از آن هم چنان ادامه داده، و بیشتر جلو میروند.
" أَ فَمَنْ یَمْشِی مُکِبًّا عَلی وَجْهِهِ أَهْدی أَمَّنْ یَمْشِی سَوِیًّا عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ" کلمه" مکب" اسم فاعل از" إکباب" (باب افعال) است، و" إکباب الشیء علی وجهه" به
معنای آن است که کسی را به رو به زمین بیندازی، در کشاف گفته معنای عبارت" أکب" این است که داخل شد در کب و دارای کب شد (1)
1) تفسیر کشاف، ج 4، ص 582.
چهار قسم است، قلبی است که در آن هم نفاق است و هم ایمان، و قلبی است به کلی منکوس و زیر و رو شده، و قلبی است مطبوع و مهر شده، و قلبی است أزهر، پرسیدم قلب أزهر کدام است؟ فرمود قلبی است که در آن نوری چون چراغ هست.
و اما قلب مطبوع قلب منافق است، و قلب أزهر قلب مؤمن است، اگر خدا به او نعمتی دهد شکر میگزارد، و اگر مبتلایش کند صبر میکند. و اما قلب منکوس قلب مشرک است، آن گاه این آیه را در معنای قلب منکوس تلاوت کرد: " أَ فَمَنْ یَمْشِی مُکِبًّا عَلی وَجْهِهِ أَهْدی أَمَّنْ یَمْشِی سَوِیًّا عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ"، و اما قلبی که هم نفاق در آن هست و هم ایمان قلب مردمی است که در طایف بودند، اگر أجل یکی از آنها در حال نفاق میرسید، هلاک شده بود، و اگر در حال ایمان میمرد نجات مییافت (1).
مؤلف: این روایت را تفسیر برهان هم از ابن بابویه و او به سند خود از فضیل از سعد خفاف از ابی جعفر (علیه السلام) نقل کرده، در نقل وی آمده: قلب چهار قسم است تا آخر این حدیث نقل کرده و لیکن در" قلب ازهر" کلمه" انور" را زیادی دارد، (قلب ازهر انور) (2).
و اما اینکه امام فرمود: " قلب مردمی است که در طائف بودند" منظور از طائف چند فرسنگی مکه معظمه نیست بلکه منظور از طائف شیطانی است که بسیار به سراغ دل آدمی میآید، و پیرامون دل طواف میکند، هم چنان که فرمود: " إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ" (3)، پس معنای روایت چنین است که قومی با طائف شیطانی زندگی میکنند، و شیطان لحظه به لحظه پیرامون دلشان طواف میکند تا بمیرند، اگر در حالی که همان شیطان طوافگر با ایشان باشد بمیرند، هلاک شدهاند، و اگر در حال ایمان بمیرند نجات یافتهاند.
این را هم باید دانست که در اینجا روایاتی است که جمله شریفه" أَ فَمَنْ یَمْشِی مُکِبًّا عَلی وَجْهِهِ..." را بر منحرفین از ولایت علی (علیه السلام) و پیروان ولایت او، و دوستانش تطبیق میکند، که البته جنبه تفسیر ندارد، بلکه از باب تطبیق کلی بر مصداق است.
آیه مورد بحث استفهامی است انکاری از یکسان بودن دو حالت سر پا راه رفتن و با صورت روی زمین خزیدن، و این تعریض و توبیخی است از کفار، که در ضمن روی سخن را هم از آنان برگردانید، و از شرافت حضور و خطاب محرومشان کرد، سادهتر بگویم در آیه قبلی کفار را مخاطب قرار داده بود، ولی بعد از آنکه در آخر آن آیه سخن از لجاجت ایشان رفت، در آیه مورد بحث دیگر خطاب را ادامه نداد، بلکه آنان را غایب فرض کرد، و این خود مزید بر تعریض است، و منظور آیه این است که کفار در لجاجت و سرکشی عجیبی که دارند، و در نفرتشان از حق مثل کسی میمانند که راهی را که میخواهد طی کند با خزیدن روی زمین، آنهم به صورت، طی کند، و معلوم است که چنین کسی نه بلندیهای مسیر خود را میبیند نه پستیها را، و نه نقاط پرتگاه و سراشیبیها را، پس چنین کسی هرگز نظیر آن کس دیگر که سر پا و مستقیم راه میرود نمیتواند باشد، چون او جای هر قدم از قدمهای خود را میبیند، و احیانا اگر موانعی هم سر راهش باشد مشاهده میکند، و علاوه بر این میداند که این راه به کجا منتهی میشود، و این کفار راه زندگی خود را مثل آن شخص خزنده طی میکنند، اینها با اینکه میتوانند مستقیم راه بروند، خوابیده روی زمین میخزند، یعنی با اینکه حق را تشخیص میدهند متعمدا چشم خود را از شناختن آنچه که باید بشناسند میبندند، و خود را به ندیدن میزنند و با اینکه میتوانند طبق وظیفهای که باید عمل کنند از عمل کردن به وظیفه چشم میپوشند در برابر حق خاضع نمیشوند، و در نتیجه بصیرتی به امور ندارند، به خلاف مؤمنین که راه زندگی را تشخیص میدهند، و بر صراط مستقیم پایدار و استوارند، و در نتیجه از هلاکت ایمنند.
از آنچه گذشت روشن گردید که مثل آورده شده در آیه، مثلی است برای عموم، حال هر کافر جاهل و لجوج را که به جهل خود ادامه میدهد، و حال هر مؤمن طالب بصیرت و جویای حق را ممثل میسازد.
در کافی به سند خود از سعد از ابی جعفر (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: قلب
قُلْ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَکُمْ وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِیلاً ما تَشْکُرُونَ (23) قُلْ هُوَ الَّذِی ذَرَأَکُمْ فِی الْأَرْضِ وَ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ (24) وَ یَقُولُونَ مَتی هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ (25) قُلْ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللَّهِ وَ إِنَّما أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ (26) فَلَمَّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سِیئَتْ وُجُوهُ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ قِیلَ هذَا الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تَدَّعُونَ (27)
قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَهْلَکَنِیَ اللَّهُ وَ مَنْ مَعِیَ أَوْ رَحِمَنا فَمَنْ یُجِیرُ الْکافِرِینَ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ (28) قُلْ هُوَ الرَّحْمنُ آمَنَّا بِهِ وَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْنا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ (29) قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یَأْتِیکُمْ بِماءٍ مَعِینٍ (30)
بگو او همان کسی است که شما را هستی داد و برایتان گوش و چشم و دل قرار داد ولی شکر شما اندک است (23).
بگو او همان کسی است که شما خاکیان را در زمین خلق کرد و به سوی او محشور میشوید (24).
و (به خاطر همان عتو و نفور و ناسپاسیشان) میگویند این وعدهای که میدهید چه وقت انجام میشود اگر راست میگویید؟ (25).
بگو علم آن تنها و تنها نزد خداست و اما من فقط بیمرسانی روشنگرم (26).
همین که آن وعده را نزدیک ببینند اثر نومیدی و خسران در چهره کفار نمایان میشود و به ایشان گفته میشود این است آنچه قبلا وعدهاش را به شما دادند (و شما میپرسیدید پس کی میرسد) (27).
بگو به من خبر دهید اگر (فرضا) خدا، من و پیروان مرا هلاک کند و یا بر ما رحم کند (چه دخالتی در سرنوشت شما کفار دارد و) کافران را چه کسی از عذاب دردناک پناه میدهد (28).
بگو آن کس همان رحمان است که ما به وی ایمان آوردیم و بر او توکل کردیم پس به زودی خواهید دانست چه کسی در ضلالت آشکار است (29).
بگو اگر آبی که شما به وسیله آن زندهاید در طبقات زمین فرو برود چه کسی است که آبی گوارا برایتان بیاورد؟ (30).
این آیات نشانههای دیگری از ربوبیت خدای تعالی را به مشرکین تذکر میدهد تا به وسیله آن به وحدانیت خدا در خلقت و تدبیر رهنمونشان شود، و در آن مطالب را توأم با تخویف و تهدید بیان میکند، هم چنان که گفتیم همه سوره اینطور است، چیزی که هست باید این را در نظر بگیریم که خدای تعالی بعد از آنکه در جمله" بَلْ لَجُّوا فِی عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ" به لجاجت و عناد آنان در باره حق اشاره کرد، سیاق را از خطاب به آنان برگردانید، و روی سخن از ایشان برتافته خطاب را متوجه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کرد، و فرمود: حالا تو با آنان سخن بگو، و بگوششان بخوان، و آیات و نشانههای ربوبیت من در خلقت و تدبیر را که همه بر یگانگی من در ربوبیت دلالت دارند به یادشان بیاور، و از عذاب من انذارشان کن" قُلْ هُوَ الَّذِی..."،" قُلْ هُوَ الَّذِی ذَرَأَکُمْ..."،" قُلْ إِنَّمَا الْعِلْمُ..."،" قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَهْلَکَنِیَ اللَّهُ..."،" قُلْ هُوَ الرَّحْمنُ..."،" قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُکُمْ غَوْراً..." که در همه این آیات میفرماید: تو بگو چنین و چنان.
" قُلْ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَکُمْ وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِیلًا ما تَشْکُرُونَ" کلمه" انشاء" به معنای ایجاد ابتدایی چیزی و تربیت آن است، و در اینکه در آخر این آیه بشر را عتاب کرده به اینکه" قَلِیلًا ما تَشْکُرُونَ- چه کم است شکرگزاریتان" و همچنین در آخر نظیر این آیه مانند آیه 78 سوره مؤمنون و آیه 9 سوره الم سجده دلالت دارد بر اینکه انشای بشر و ایجاد او و مجهز کردنش به جهاز حس و فکر، از اعظم نعمتهای الهی
است، که با هیچ مقیاسی نمیتوان عظمت آن را اندازهگیری کرد.
و منظور از انشای بشر صرف خلقت او نیست، بلکه منظور خلقت بدون سابقه او است، یعنی حتی در ماده هم سابقه نداشت، و در ماده چیزی به نام انسان نبود، هم چنان که در آیه زیر خلقت جسم و ماده بشر را سابقهدار میداند، و از پدید آوردن جسمش تعبیر به خلقت میکند، ولی وقتی به خود او میرسد از ایجادش تعبیر به انشاء نموده، میفرماید: " وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِینٍ ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِی قَرارٍ مَکِینٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً... ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ" (1)
سوره مؤمنون، آیات 12- 14.
.که از آن فهمیده میشود انسان سمیع و بصیر، و متفکر شدن مضغه به وسیله ترکیب شدن نفس بشر با آن مضغه، خلقتی دیگر است، و سنخیتی با خلقت انواع صورتهای مادی قبل، یعنی صورت خاکی و گلی و نطفهای و علقهای و مضغهای ندارد، اینها همه اطواری است که ماده انسان به خود گرفته، و اما خود انسان دارای شعور در هیچ یک از این اطوار وجود نداشته، و شبیه به هیچ یک از آنها نیست، و این همان انشا است.
و نظیر آیه سوره مؤمنون" وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ" (2)است، (کلمه" اذا- ناگهان" را از نظر دور ندارید).
پس اینکه فرمود: " هُوَ الَّذِی أَنْشَأَکُمْ" اشاره است به خلقت انسان، و جمله" وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ" اشاره است به مجهز شدن انسان به جهاز حس و فکر (3)، و منظور از جعل، جعل انشایی سمع و بصر و افئده است، هم چنان که جعل نفس آدمی انشایی است، و در جای دیگر در باره انشایی بودن آنها فرموده" وَ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِیلًا ما تَشْکُرُونَ" (4).ا.
1) ما انسان را از چکیدهای از گل آفریدیم، سپس او را نطفه کرده در جایی محفوظ قرار دادیم، سپس نطفه را علقه خلق کردیم، و علقه را مضغه خلق کردیم... و سپس او را موجودی دیگر انشا نمودیم.
2) و یکی از نشانههای ربوبیت منحصره او این است که شما را از خاک خلق کرد، و سپس ناگهان بشری شدید، و منتشر گشتید. سوره روم، آیه 20.
3) پنج جهاز برای حس میباشد: " لامسه"،" ذائقه"،" شامه"،" سامعه"، و" باصره" و پنج جهاز نیز برای حواس باطنی، که همه ابزار فکرند میباشد: " حس مشترک"،" خیال"،" واهمه"،" حافظه" و" متصرفه"- مترجم.
4) او کسی است که برای شما سمع و أبصار و افئده انشا کرد، و چه اندک است شکر شما.
پس انسان هر چند که به صفات بسیاری از قبیل حواس پنجگانه ظاهری و باطنی از سایر موجودات، یعنی جمادات و نباتات ممتاز است، ولی در آیه به دو صفت سمع و بصر اکتفاء کرده، و این یا به خاطر این بوده که این دو مهمتر از سایر امتیازات است، و یا احتمالا برای این بوده که اصلا منظور از آن دو همه صفات و حواس ظاهری است، و در آیه بر جزء اطلاق شده و کل اراده شده است، و منظور از کلمه" افئدة" که جمع" فؤاد- قلب" است، نفس متفکر آدمی است که انسان با این امتیاز از سایر حیوانات ممتاز میشود.
" قَلِیلًا ما تَشْکُرُونَ"- یعنی کم شکر میگزارید، شکری که شایسته این نعمت و یا همه نعمتهای عظمای الهی باشد، بنا بر این کلمه" ما" زایده و کلمه" قلیلا" مفعول مطلق است، و تقدیر کلام" تشکرون شکرا قلیلا" میباشد.
و بعضی (1)از مفسرین کلمه" ما" را مصدریه گرفتهاند، که بنا بر این، معنای جمله" قلیلا شکرکم" میشود.
" قُلْ هُوَ الَّذِی ذَرَأَکُمْ فِی الْأَرْضِ وَ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ" مصدر" ذرء" که فعل" ذرأکم" از آن مشتق است، به معنای خلقت است، و منظور از خلق کردن ایشان در زمین این است که خلقتشان وابسته به زمین است، و کمال آنان جز به اعمالی وابسته به ماده زمینی تمام نمیشود، آری خدای تعالی مواد زمینی را در دل بشر زینت داده، به طوری که دلها به سوی آن مجذوب شود، و به این وسیله افراد صالح از طالح ممتاز گردند، هم چنان که فرمود: " إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَ إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَیْها صَعِیداً جُرُزاً" (2).
و جمله" وَ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ" اشاره است به مساله بعث و جزا و قیامت و وعدهای است قطعی.
" وَ یَقُولُونَ مَتی هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ" منظور از این وعده همان قیامت موعود است. در این جمله سخن کفار و منکرین معاد را حکایت میکند که در آمدن آن عجله کردند، البته استعجالشان به منظور استهزا بوده.
" قُلْ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللَّهِ وَ إِنَّما أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ" این جمله، جواب از استعجال ایشان است که میگفتند" پس این وعده کی
میرسد..."، و حاصل جواب این است که علم به اینکه قیامت چه وقت میرسد نزد خدا است، و غیر از خدای تعالی کسی را از آن آگاهی نیست هم چنان که خودش در جای دیگر قرآن فرموده: " لا یُجَلِّیها لِوَقْتِها إِلَّا هُوَ" (1)و من بجز اینکه نذیری آشکار هستم مسئولیت و اختیاری ندارم، من تنها مامورم به شما خبر دهم که به زودی به سوی خدا محشور میشوید، و اما اینکه چه وقت محشور میشوید، نمیدانم.
این معانی از آیه و سیاقی که آیه در آن قرار دارد یعنی سیاق سؤال و جواب استفاده میشود، و بنا بر این، لام در کلمه" العلم" لام عهد است و مراد، علم به وقت حشر است، و اما اگر الف و لام را برای جنس بدانیم، هم چنان که از جمله" إِنَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللَّهِ" با قطع نظر از چیز دیگری همین جنس استفاده میشود، در نتیجه معنایش این میشود که به طور کلی حقیقت علم نزد خداست، و احدی به هیچ مقدار از آن علم احاطه نمییابد، مگر به اذن خدای تعالی، هم چنان که فرمود: " وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ" (2)
(3 و 4)مجمع البیان، ج 10، ص 329.
و خدا نخواسته که من از آن علم بیکرانش جز این را بدانم که شما به زودی محشور میشوید، و شما را از آن روز انذار کنم، و اما اینکه وقت رسیدن آن روز چه زمانی است علمی بدان ندارم." فَلَمَّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سِیئَتْ وُجُوهُ الَّذِینَ کَفَرُوا..."
کلمه" زلفة" به معنای" قرب- نزدیکی" است. و مراد از آن" قریب- نزدیک" است، و ممکن هم هست از باب" زید عدل" باشد، و ضمیر در جمله" رأوه" به وعد، و به قول بعضی (3) به عذاب برمیگردد. و معنای آیه این است که: وقتی آن وعده و یا عذاب را نزدیک ببینند آن وقت روی کسانی که کفر ورزیدند ترش میشود، و در سیمایشان اثر خسران و نومیدی هویدا میگردد.
" وَ قِیلَ هذَا الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تَدَّعُونَ"- بعضی (4) از علمای لغت گفتهاند: " تدعون" بدون تشدید دال و" تدعون" با تشدید، هر دو به یک معنا است، مثل دو کلمه" تدخرون" بیتشدید و" تدخرون" با تشدید. و معنای جمله این است که به ایشان گفته میشود: این عذاب که میبینید همان وعدهای است که به شما دادند، و شما همواره میپرسیدید پس آن قیامت و عذاب چه وقت است، و با گفتن" مَتی هذَا الْوَعْدُ" در آمدنش عجله میکردید، و از ظاهر
سیاق برمیآید که گوینده این کلام ملائکهاند، که به امر خدا به اهل دوزخ خطاب میکنند. بعضی (1)از مفسرین گفتهاند گوینده آن خود کفارند که به یکدیگر میگویند.
" قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَهْلَکَنِیَ اللَّهُ وَ مَنْ مَعِیَ أَوْ رَحِمَنا فَمَنْ یُجِیرُ الْکافِرِینَ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ" حرف" ان" شرطیه است، که شرط و جزا میخواهد، شرط آن جمله" أَهْلَکَنِیَ اللَّهُ" و جزایش جمله" فَمَنْ یُجِیرُ الْکافِرِینَ..." است، میفرماید به ایشان بگو: به من خبر دهید ببینم اگر خدا مرا و مؤمنین را که با منند هلاک کند، و یا به ما رحم نموده، هلاکمان نکند، چه کسی کافران را- که همین شمایید و به خدا کفر میورزید، و مستحق عذاب دردناک اویید،- از عذاب دردناک او پناه میدهد؟ و در این جمله به طور قاطع کفار را تهدید میکند به اینکه هلاک شدن ما و هلاک نشدنمان هیچ سودی به حال شما ندارد، و عذابی را که به طور قطع و به خاطر کفرتان به شما خواهد رسید از شما برطرف نمیسازد.
بعضی (2)از مفسرین گفتهاند: کفار مکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و مؤمنین را به مردن نفرین میکردند، لذا خدای تعالی مامورش کرد به ایشان بگوید: چه خدا ما را هلاک کند و چه باقی بدارد، به هر حال سرنوشت ما به دست اوست، و ما از زحمت او امید خیر داریم، و اما شما چه میکنید، چه کسی را دارید که از عذاب الیم خدا که به خاطر کفرتان به خدا مستحق آن شدهاید، پناهتان دهد؟
" قُلْ هُوَ الرَّحْمنُ آمَنَّا بِهِ وَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْنا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ" ضمیر به خدایی برمیگردد که رسول اللَّه مامور شده بشر را به توحید او دعوت کند، و کفار همان خدا را میخوانند تا او را هلاک سازد. و معنای آیه این است که بگو آن خدایی که من شما را به توحید او میخوانم، و شما او را به نفرین من و علیه مؤمنین میخوانید، همان رحمانی است که نعمتش هر چیزی را فرا گرفته، و ما به او ایمان آورده بر او توکل کردهایم، بدون اینکه به چیزی غیر او متمایل شویم، و یا اعتماد کنیم، پس ای مردم کافر! به زودی خواهید فهمید چه کسی در ضلالت آشکار است؟ ما و یا شما؟
در کشاف گفته: اگر بپرسی چرا مفعول فعل" امنا" را که ضمیر در" به" باشد، بعد از فعل آورد، و مفعول فعل" توکلنا" را که ضمیر در" علیه" باشد جلوتر از فعل آورد، و خلاصه
چرا نفرمود: " امنا به و توکلنا علیه"؟ در پاسخ میگویم: علتش این بود که کلمه" آمنا" در مقام تعربض به کافران بود، که قبلا ذکرشان به میان آمده بود، پس گویا فرموده: " ایمان آوردیم به رحمان، و مثل شما به او کفر نورزیدیم، آن گاه فرمود: و بر خصوص او توکل کردیم- چون مقدم شدن کلمه (بر او) انحصار را میرساند- و توکل نکردیم بر آنچه شما بر آن توکل نمودید، شما بر رجال و اموالتان توکل کردید، و ما بر خدای رحمان و بس (1).
" قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یَأْتِیکُمْ بِماءٍ مَعِینٍ" کلمه" غور" به معنای فرو رفتن آب در زمین است، و منظور از این مصدر اسم فاعل- غائر- است، و کلمه" معین" به معنای آب جاری در روی زمین است. و معنای آیه این است که: مرا خبر دهید اگر آب شما به زمین فرو رود، و روی زمین آبی نماند، چه کسی است که در روی زمین برایتان آب جاری سازد؟
در این باره روایاتی است که آیه شریفه را بر ولایت علی (علیه السلام) و دشمنی آن جناب تطبیق میکند، که البته منظور از آنها تفسیر نیست بلکه تطبیق کلی بر مصداق است (2).
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ (1) ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ (2) وَ إِنَّ لَکَ لَأَجْراً غَیْرَ مَمْنُونٍ (3) وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ (4)
فَسَتُبْصِرُ وَ یُبْصِرُونَ (5) بِأَیِّکُمُ الْمَفْتُونُ (6) إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ (7) فَلا تُطِعِ الْمُکَذِّبِینَ (8) وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ (9)
وَ لا تُطِعْ کُلَّ حَلاَّفٍ مَهِینٍ (10) هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِیمٍ (11) مَنَّاعٍ لِلْخَیْرِ مُعْتَدٍ أَثِیمٍ (12) عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَنِیمٍ (13) أَنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنِینَ (14)
إِذا تُتْلی عَلَیْهِ آیاتُنا قالَ أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ (15) سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطُومِ (16) إِنَّا بَلَوْناهُمْ کَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَیَصْرِمُنَّها مُصْبِحِینَ (17) وَ لا یَسْتَثْنُونَ (18) فَطافَ عَلَیْها طائِفٌ مِنْ رَبِّکَ وَ هُمْ نائِمُونَ (19)
فَأَصْبَحَتْ کَالصَّرِیمِ (20) فَتَنادَوْا مُصْبِحِینَ (21) أَنِ اغْدُوا عَلی حَرْثِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صارِمِینَ (22) فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ یَتَخافَتُونَ (23) أَنْ لا یَدْخُلَنَّهَا الْیَوْمَ عَلَیْکُمْ مِسْکِینٌ (24)
وَ غَدَوْا عَلی حَرْدٍ قادِرِینَ (25) فَلَمَّا رَأَوْها قالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ (26) بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ (27) قالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ (28) قالُوا سُبْحانَ رَبِّنا إِنَّا کُنَّا ظالِمِینَ (29)
فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَلاوَمُونَ (30) قالُوا یا وَیْلَنا إِنَّا کُنَّا طاغِینَ (31) عَسی رَبُّنا أَنْ یُبْدِلَنا خَیْراً مِنْها إِنَّا إِلی رَبِّنا راغِبُونَ (32) کَذلِکَ الْعَذابُ وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ (33)
به نام خدا که در دنیا رحمتی برای عموم و در آخرت رحمتی بیکران برای خواص از بندگان دارد.
ن، سوگند به قلم و آنچه با قلم مینویسند (1).
که تو به خاطر لطفی که پروردگارت به تو کرده دیوانه نیستی (2).
و اینکه برای تو اجری است غیر مقطوع (3).
و اینکه تو ملکات اخلاقی بس بزرگی داری که بر آن مسلطی (4).
پس به زودی خواهی دید و آنها نیز خواهند دید (5).
که کدامتان مبتلا به جنونید (6).
محققا پروردگارت داناتر است به اینکه چه کسی از راه او دور و چه کسانی راه یافتگانند (7).
پس تکذیبگران را اطاعت مکن (8).
آنان همین را میخواهند که تو سازش کنی و آنها هم با تو بسازند (9).
و نیز هر فرومایه عیبجو که برای هر حق و باطلی سوگند میخورد اطاعت مکن (10).
و کسی را که در بین مردم سخن چینی و افساد میکند (11).
و کسی را که مانع رسیدن خیر به خلق میشود و تجاوزگر و گناهکار است (12).
کسی که علاوه بر همه آن عیبها، بد دهن و خشن است و مردم پدری برایش نمیشناسند (13).
کسی که تنها مایه غرورش این است که صاحب مال و فرزندان است (14).
هنگامی که آیات ما بر او خوانده میشود میگوید افسانههای قدیمی است (15).
ما در برابر غرورش به نهایت درجه، خوارش میسازیم (16).
آری ما ایشان را میآزماییم هم چنان که صاحبان آن باغ را آزمودیم که قسم خوردند و به هم قول دادند فردا میوه باغ را بچینند (17).
بدون اینکه ان شاء اللَّه بگویند (و یا بدون اینکه از آن استثنا کنند) (18).
در نتیجه بلایی فراگیر از ناحیه پروردگارت باغ را دور زد در حالی که ایشان در خواب بودند (19).
و در نتیجه باغ سوخت و چون شب سیاه شد (20).
صبح زود (قبل از بیدار شدن فقرا) یکدیگر را صدا زدند (21).
که اگر به وعده دیشبتان پای بندید برخیزید و به سوی زراعت خود بروید (22).
این را آهسته میگفتند و آهسته به سوی باغ روانه شدند (23).
تا در آن روز هیچ مسکینی داخل باغشان نشود (24).
به قصد نیامدن فقرا و زیاد شدن درآمد سحرگاهان بیرون شدند (25).
تا به باغ رسیدند، همین که وضع باغ را دیدند گفتند: محققا راه را عوضی آمدهایم (26).
یکی از آن میان گفت: نه، بلکه محروم شدهایم (27).
آنکه میانهروتر از همه بود گفت مگر به شما نگفتم (چرا باغ را رازق خود میدانید و) خدا را از داشتن شریک در رزاقیت منزه نمیدارید؟ (28).
گفتند منزه است پروردگار ما که به راستی ما ستمکارانی بودیم (29).
آن گاه رو به یکدیگر کرده گناه را به گردن یکدیگر نهادند (30).
گفتند: وای بر ما که به راستی مردمی طغیانگر بودیم (31).
امید است پروردگارمان باغی بهتر از آن به ما بدهد، که ما دل به سوی پروردگارمان نهادیم (32).
آری عذاب چنین است و البته عذاب آخرت بزرگتر است اگر مردم بنای فهمیدن داشته باشند (33).
این سوره رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را به دنبال تهمتهای ناروایی که مشرکین به وی زده و او را دیوانه خوانده بودند، تسلیت و دلداری میدهد، و به وعدههای جمیل و پاسداری از خلق عظیمش دلخوش میسازد، و آن جناب را به شدیدترین وجهی از اطاعت مشرکین و مداهنه با آنان نهی نموده، امر اکید میکند که در برابر حکم پروردگارش صبر کند.
سیاق همه آیات این سوره سیاق آیات مکی است، و از ابن عباس و قتاده نقل شده که گفتهاند: اوایل این سوره تا آیه" سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطُومِ" که شانزده آیه است- در مکه نازل شده، و ما بعد آن تا جمله" لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ" که هفده آیه است در مدینه نازل شده، و نیز بعد از آن جمله تا جمله" یکتبون" که پانزده آیه است در مکه و ما بعد آن تا آخر سوره که چهار آیه است در مدینه نازل شده (1)این نقل نسبت به هفده آیه یعنی از جمله" إِنَّا بَلَوْناهُمْ" تا جمله" لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ" بیوجه نیست، زیرا به آیات مدنی شبیهتر است تا آیات مکی.
" ن" در تفسیر سوره شوری در باره حروف مقطعه اوایل سورهها بحث کردیم.
1) مجمع البیان، ج 10، ص 330.
" وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ" معنای" قلم" معلوم است، و اما مصدر" سطر" (که فعل" یسطرون" مشتق از آن است) به فتحه سین و سکون طاء- و بنا به گفته راغب گاهی به دو فتحه نیز خوانده میشود- به معنای صفی از کلمات نوشته شده، و یا از درختان کاشته شده، و یا از مردمی ایستاده است، و وقتی گفته میشود: (سطر فلان کذا) معنایش این است که فلانی سطر سطر نوشت (1).
خدای سبحان در این آیه به قلم و آنچه با قلم مینویسند سوگند یاد کرده، و از ظاهر سیاق برمیآید که منظور از قلم مطلق قلم، و مطلق هر نوشتهای است که با قلم نوشته میشود، و از این جهت این سوگند را یاد کرده که قلم و نوشته از عظیمترین نعمتهای الهی است، که خدای تعالی بشر را به آن هدایت کرده، به وسیله آن حوادث غایب از انظار و معانی نهفته در درون دلها را ضبط میکند، و انسان به وسیله قلم و نوشتن میتواند هر حادثهای را که در پس پرده مرور زمان و بعد مکان قرار گرفته نزد خود حاضر سازد، (مثل اینکه حادثه قرنها قبل، همین الآن دارد اتفاق میافتد، و حوادث هزاران فرسنگ آن طرفتر در همین جا دارد رخ میدهد) پس قلم و نوشتن هم در عظمت، دست کمی از کلام ندارد.
و در عظمت این دو نعمت همین بس که خدای سبحان بر انسان منت نهاده که وی را به سوی کلام و قلم هدایت کرده، و طریق استفاده از این دو نعمت را به او یاد داده، و در باره کلام فرموده: " خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ" (2)و در باره قلم فرموده: " عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ" (3).
بنا بر این، سوگند خوردن خدای تعالی به قلم، و آنچه مینویسند سوگند به یکی از نعمتها است، و این تنها قلم نیست که به آن سوگند یاد کرده، بلکه در کلام مجیدش به بسیاری از مخلوقات خود بدان جهت که نعمتند سوگند یاد فرموده، مانند آسمان، زمین، خورشید، ماه، شب، روز، و امثال اینها تا برسد به انجیر و زیتون.
بعضی (4)از مفسرین گفتهاند: کلمه" ما" در جمله" و ما یسطرون" مصدریه است، و مراد از آن خود نوشتن است.
بعضی (5)دیگر گفتهاند: مراد از قلم، قلم اعلی، یعنی قلم آفرینش است، که در حدیث.]
آمده که اولین موجودی است که خدایش آفریده. و منظور از" ما یسطرون" آن اعمالی است که فرشتگان حفظه و کرام الکاتبین مینویسند.
و بعضی (1) این احتمال را هم دادهاند که تعبیر به صیغه جمع در" یسطرون" صرفا برای تعظیم باشد، نه کثرت. لیکن این احتمال درست نیست.
و نیز بعضی (2) احتمال دادهاند که: منظور آن چیزی باشد که در آن مینویسند، و آن لوح محفوظ است.
بعضی دیگر احتمال دادهاند: مراد از قلم و آنچه مینویسند صاحبان قلم، و نوشتههای ایشان باشد. اما همه این احتمالات واهی و بیاساس است.
" ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ" این جمله آن مطلبی است که خدای تعالی برای اثباتش سوگند خورده، و خطاب در آن به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است، و حرف" باء" در کلمه" بنعمة" بای سببیت و یا مصاحبت است. و معنای جمله این است که تو به خاطر نعمتی- و یا با نعمتی- که خدا به تو ارزانی داشته مجنون نیستی.
و سیاق آیه دلالت دارد بر اینکه مراد از این نعمت، نعمت نبوت است، چون ادلهای که دلالت بر نبوت آن جناب میکند، هر گونه اختلال روانی و عقلی را از آن جناب دفع میکند، زیرا اگر دفع نکند بر نبوت هم دلالت ندارد، و اگر نکند هدایت الهی که لازمه نظام حیات بشری است پا نمیگیرد، و این آیه در مقام رد تهمتی است که به آن جناب میزدند و مجنونش میخواندند. و در آخر همین سوره تهمت ایشان را حکایت کرده، میفرماید: " وَ یَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ".
بعضی (1)از مفسرین گفتهاند: مراد از نعمت، فصاحت بیان، عقل کامل، سیرت مرضیه، و برائت آن جناب از هر عیب و اتصافش به هر صفت پسندیده است، چون ظهور این صفات خود دلیل قطعی است بر اینکه چنین کسی مجنون نیست، لیکن بیان گذشته ما در حجیت قاطعتر است، و آیه مورد بحث و آیات بعدش به طوری که ملاحظه میفرمایید در مقام تسلیت دادن به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و دلخوش ساختن آن جناب است، میخواهد آن جناب را تایید کند، و در عین حال سخن کفار را تکذیب نماید.
1) مجمع البیان، ج 10، ص 333.
" وَ إِنَّ لَکَ لَأَجْراً غَیْرَ مَمْنُونٍ" کلمه" ممنون" از ماده" من" و اسم مفعول آن است، و مصدر" من" به معنای قطع است، وقتی گفته میشود: " منه السیر منا" معنایش این است که پیادهروی او را از رفتن قطع و ناتوان کرد، البته باید توجه داشت که کلمه" ممنون" اسم مفعول از منت نیز میآید، و منت به معنای آن است که نعمتی را که به کسی دادهای با زبان خود آن را بر آن شخص سنگین سازی، کلمه مذکور در آیه مورد بحث به معنای اول است. و مراد از" اجر"، اجری است که رسالت نزد خدا دارد، و این جمله در مقام دلخوش ساختن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است، میفرماید: تو زحمات رسالت خدا را تحمل کن، که اجرت نزد پروردگار قطع نمیشود، و زحماتت هدر نمیرود.
و چه بسا که کلمه" من" را به معنای همان منت نهادن گرفتهاند، به این بیان که آنچه خدای تعالی به رسول گرامیش به عنوان پاداش میدهد، در حقیقت اجرتی است در مقابل زحماتی که کشیده، پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مستحق آن اجرت و طلبکار آن از خدای تعالی است، و خدای تعالی منتی بر او ندارد. ولی این معنا درست نیست، زیرا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هم مانند همه خلائق بنده و مملوک خدا است، آن هم مملوک به حقیقت معنای ملک، هم ذاتش مملوک او است و هم صفاتش و هم اعمالش، پس اگر خدای عز و جل چیزی از آنچه ذکر شد به بندهاش میدهد عطیهای است از ناحیه او، نه اینکه دینی است که پرداخت میکند، و بنده خدا آنچه را که دارد موهبت و عطیه خدا است، و به تملیک خدا مالک شده است، و در همان حال که او مالک شده باز مالک حقیقی خود او و آنچه فعلا مالک است و آنچه قبلا مالک بوده، و یا بعدا مالک میشود، خدا است، پس آنچه خدا به بندهاش میدهد تفضلی است از ناحیه او، و اگر تفضل و عطایی را که در مقابل عمل بندهاش اجر و پاداش نامیده، و قراری را که بین اجر خود و عمل بندهاش دارد، معامله نامیده، این نیز تفضل دیگری است از او، پس منت تنها برای خدا است، او است که بر تمامی خلائق خود از انبیا گرفته تا پایینتر منت دارد، و انبیا و پائینتر از انبیا در این معنا برابرند.
" وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ" کلمه" خلق" به معنای ملکه نفسانی است، که افعال بدنی مطابق اقتضای آن ملکه به آسانی از آدمی سر میزند، حال چه اینکه آن ملکه از فضائل باشد، مانند عفت و شجاعت و امثال آن، و چه از رذائل مانند حرص و جبن و امثال آن، ولی اگر مطلق ذکر شود، فضیلت و خلق نیکو از آن فهمیده میشود.
راغب میگوید: کلمه" خلق" چه با فتحه" خاء" خوانده شود، و چه با ضمه آن، در اصل به یک معنا بوده، مانند کلمه" شرب" و" صرم" که چه با فتحه اول خوانده شوند و چه با ضمه یک معنا را میدهند، و لیکن در اثر استعمال بیشتر فعلا چنین شده که اگر به فتحه خاء استعمال شود معنای صورت ظاهر و قیافه و هیئت را که با بصر دیده میشود میرساند، و اگر به ضمه خاء استعمال شود معنای قوا و سجایای اخلاقی را که با بصیرت احساس میشود افاده میکند، پس اینکه قرآن کریم فرموده: " إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ"، معنایش این است که تو- ای پیامبر- سجایای اخلاقی عظیمی داری (1).
و این آیه شریفه هر چند فی نفسها و به خودی خود حسن خلق رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را میستاید، و آن را بزرگ میشمارد، لیکن با در نظر گرفتن خصوص سیاق، به خصوص اخلاق پسندیده اجتماعیش نظر دارد، اخلاقی که مربوط به معاشرت است، از قبیل استواری بر حق، صبر در مقابل آزار مردم و خطاکاریهای اراذل و عفو و اغماض از آنان، سخاوت، مدارا، تواضع و امثال اینها، و ما قبلا در آخر جلد ششم این کتاب احادیثی را که محاسن اخلاقی آن جناب را میشمارد نقل کردیم.
و از آنچه گذشت روشن گردید اینکه بعضی (2)از مفسرین گفتهاند: مراد از کلمه" خلق" دین- اسلام- است. تفسیر درستی نیست، مگر اینکه منظور خود را طوری توجیه کنند که به بیان ما برگشت کند.
" فَسَتُبْصِرُ وَ یُبْصِرُونَ بِأَیِّکُمُ الْمَفْتُونُ" این جمله به خاطر اینکه حرف" فاء" در اولش آمده، نتیجهگیری از خلاصه مطالب گذشته است، میفرماید: حال که معلوم شد تو دیوانه نبودی، بلکه دارای مقام نبوت و متخلق به خلق عظیمی هستی، و از ناحیه پروردگارت اجری عظیم خواهی داشت، اینک بدان که به زودی اثر دعوتت روشن خواهد گشت، و برای دیدگان ظاهری و باطنی خلق معلوم خواهد شد که مفتون به جنون کیست، آیا تویی و یا تکذیبگران تو که تهمت دیوانگی به تو میزنند؟
بعضی (3)از مفسرین گفتهاند: کلمه" مفتون" مصدری است که وزن اسم مفعول دارد، نظیر کلمات" معقول"،" میسور" و" معسور" که وقتی میگویند: " فلان لیس له معقول"
معنایش این است که فلانی عقل ندارد. و عبارت" خذ میسوره و دع معسوره" به معنای این است که از فلان کار، آنچه آسان است انجام بده، و مقدار دشوارش را رها کن. و حرف" باء" در کلمه" بایکم" به معنای حرف" فی" است، و معنای جمله این است که به زودی تو میبینی و ایشان هم میبینند که فتنه در کدام یک از دو طرف مخالف است.
" إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ" بعد از آنکه با بیانات قبلی فهماند که بالأخره در این میان ضلالت و هدایتی هست، و اشاره میکند به اینکه تهمت زنندگان به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به اینکه او دیوانه است خودشان مفتون و گمراهند، و به زودی گمراهیشان روشن گشته، و نیز معلوم میشود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هدایت یافته است و هدایت او و گمراهی آنان به بیانی از خدای سبحان ثابت شد، اینک در این جمله مطلب را چنین تاکید میکند که خدا بهتر میداند چه کسی از راه او به بیراهه رفته، و چه کسی راه او را یافته است، چون راه، راه او است و امر هدایت هم به دست او است، و معلوم است که صاحب راه و راهنما بهتر میداند چه کسی در راه او است، و چه کسی در آن نیست.
" فَلا تُطِعِ الْمُکَذِّبِینَ" این جمله به دلیل اینکه فای تفریع در آغاز آن در آمده نتیجهگیری از خلاصه معنای آیات سابق است، و الف و لام در" المکذبین" الف و لام عهد است، و منظور از کلمه" فَلا تُطِعِ" مطلق موافقت است، چه عملی و چه زبانی، و معنای جمله این است که حال که معلوم شد تکذیبگران سابق الذکر مفتون و گمراهند، پس با ایشان به هیچ وجه نه زبانی و نه عملی موافقت مکن.
" وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ" کلمه" یدهنون" از مصدر" ادهان" است که مصدر باب افعال از ماده" دهن" است، و" دهن" به معنای روغن، و ادهان و مداهنه به معنای روغن مالی، و به اصطلاح فارسی" ماست مالی" است، که کنایه است از نرمی و روی خوش نشان دادن. و معنای آیه این است که این تکذیبگران دوست میدارند تو با نزدیک شدن به دین آنان روی خوش به ایشان نشان دهی، ایشان هم با نزدیک شدن به دین تو روی خوش به تو نشان دهند، و خلاصه اینکه دوست دارند کمی تو از دینت مایه بگذاری، کمی هم آنان از دین خودشان مایه بگذارند، و هر یک در باره دین دیگری مسامحه روا بدارید، هم چنان که نقل شده که کفار به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پیشنهاد کرده بودند از تعرض به خدایان ایشان کوتاه بیاید، و ایشان هم متقابلا متعرض پروردگار او نشوند.
با آنچه گذشت روشن گردید که متعلق مودت کفار مجموع" لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ" بوده، و حرف" فاء" در کلمه دوم فای نتیجهگیری است، نه سببیت.
" وَ لا تُطِعْ کُلَّ حَلَّافٍ مَهِینٍ... زَنِیمٍ" کلمه" حلاف" به معنای کسی است که بسیار سوگند میخورد، و لازمه بسیار سوگند خوردن در هر امر مهم و غیر مهم و هر حق و باطل، این است که سوگند خورنده احترامی برای صاحب سوگند قائل نباشد، و چون سوگندها به نام خدا بوده، پس معلوم میشود سوگند خورنده، عظمتی برای خدای عز و جل قائل نیست، و همین بس است برای رذلی او، و رذالت این صفت.
و کلمه" مهین" از مصدر مهانت یعنی حقارت است، و منظور از آن، حقارت رأی و کوتاهی فکر است. ولی بعضی (1) گفتهاند: به معنای کسی است که بسیار شرارت کند.
بعضی (2) دیگر گفتهاند: به معنای کذاب است.
و کلمه" هماز" صیغه مبالغه از ماده" همز" است، و این ماده به معنای عیبجویی و طعنه زنی است، پس هماز یعنی بسیار عیبجو و طعنهزن. و بعضی (3) گفتهاند: " همز" به معنای خصوص طعنه زدن با اشاره چشم است. بعضی (1)دیگر گفتهاند: به معنای غیبت کردن است.
و جمله" مَشَّاءٍ بِنَمِیمٍ" به معنای سعایت و دو به هم زنی است، و" مشاء" به معنای نقل کننده سخنان مردمی به سوی مردمی دیگر، به منظور ایجاد فساد و تیرگی آن دو است، و" مناع خیر" به معنای کسی است که منع خیرش بسیار باشد، یا از همه مردم منع خیر میکند، و یا نسبت به اهلش چنین است و نمیگذارد چیزی به آنان برسد.
و کلمه" معتدی" اسم فاعل از اعتداء است، که به معنای از حد گذراندن ظلم و بیداد است. و کلمه" أثیم" به معنای کسی است که اثم و گناه بسیار کند، به حدی که کار همیشگی و دائمیش شود و از آن دست برندارد. و کلمه" اثم" به معنای عمل زشتی است که باعث شود آن چیزی که قرار است برسد دیرتر برسد. و کلمه" عتل"- با ضمه عین و ضمه تاء و تشدید لام- به معنای اشتلم فارسی است، یعنی سخن خشن و درشت، ولی در آیه مورد بحث به شخص بد اخلاق و جفا کار تفسیر شده، کسی که در راه باطل به سختی خصومت میکند، و
1) مجمع البیان، ج 10، ص 334.
نیز به کسی تفسیر شده که خود بسیار میخورد، و از خوردن دیگران جلوگیری مینماید، و نیز به کسی تفسیر شده که مردم را با بهانهگیریهای خود به زندان و شکنجه میکشاند.
و کلمه" زنیم" به کسی گفته میشود که اصل و نسبی نداشته باشد. بعضی (1) گفتهاند به معنای کسی است که از زنا متولد شده، و خود را به قومی ملحق کرده باشد، و در واقع از آن قوم و دودمان نباشد. بعضی (2) دیگر گفتهاند: زنیم کسی است که به لئامت و پستی مشهور باشد. بعضی (3) دیگر گفتهاند: کسی است که در شرارت علامتی داشته باشد، که با آن شناخته شود، و چون در محفلی سخن از شرارت رود، او قبل از هر شروری دیگر به ذهن در آید، و این چند معنا همه به هم نزدیکند.
پس این نه صفت رذیله، اوصافی است که خدای تعالی بعضی از دشمنان دین را که پیامبر (صلی الله علیه و آله) را به اطاعت خود و مداهنه دعوت میکردند توصیف کرده، و در حقیقت جامع همه رذائل است.
" عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَنِیمٍ"- معنایش این است که شخص مورد نظر بعد از آن معایب و رذائلی که برایش ذکر کردیم عتل و زنیم هم نیز هست. بعضی (1)از مفسرین گفتهاند از تعبیر" بعد ذلک" فهمیده میشود که دو صفت اخیر از سایر رذائلی که برایشان شمرد بدتر است.
و ظاهرا در این جمله اشارهای است به اینکه شخص مورد نظر آن قدر دارای صفات خبیث است که دیگر جا ندارد در امر حق از او اطاعت شود، و بر فرض هم که از آن خبائث صرفنظر شود، وی فردی تندخو و خشن و بیاصل و نسب است که اصلا نباید در جوامع بشری به مثل او اعتنا شود، باید از هر جامعهای طرد شود، و افراد جامعه نه به سخن او گوش دهند و نه در عملی پیرویش کنند.
" أَنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنِینَ" ظاهرا کلمه" أن" حرف لام در تقدیر دارد، و تقدیر آن" لان" باشد، و این جار و مجرور متعلق به فعلی است که از مجموع صفات رذیله مذکور استفاده میشود، و معنایش این است که: " او چنین و چنان میکند برای اینکه مالدار است". و خلاصه مالداری یاغیش کرده، به نعمت خدا کفران میورزد، و در نتیجه بیگانگی از خدا، تمامی رذائل خبیثه در دلش پیدا شده، بجای اینکه شکر خدا را در برابر آن اموال بجا آورد، و نفس خود را اصلاح کند کفران میورزد، و بنا بر این، آیه شریفه در افاده مذمت و تهکم، جاری مجرای آیه شریفه
1) روح المعانی، ج 29، ص 27.
زیر است که میفرماید: " أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِی حَاجَّ إِبْراهِیمَ فِی رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْکَ" بعضی (1)گفتهاند: کلمه" أن" متعلق به جمله" لا تطع" است، و معنایش این است که ای پیامبر او را به خاطر اینکه مالدار است اطاعت مکن، و خلاصه مال و اولادش تو را به اطاعت واندارد. ولی معنای قبلی عمومیتر و به ذهن نزدیکتر است.
بعضی (2)
(3 و 4)روح المعانی، ج 29، ص 29.
دیگر گفتهاند: نمیتواند متعلق به کلمه" قال" در جمله شرطیه" إِذا تُتْلی..." باشد، برای اینکه از نظر علمای نحو هیچ وقت ما بعد شرط در ما قبل آن عمل نمیکند." إِذا تُتْلی عَلَیْهِ آیاتُنا قالَ أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ" کلمه" اساطیر" جمع اسطوره است، و اسطوره به معنای داستانهای خرافی است، و آیه شریفه جنبه تعلیل دارد و کلمه" لا تُطِعْ" را تعلیل میکند.
" سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطُومِ" مصدر" وسم" و همچنین" سمة" به معنای علامتگذاری است، و کلمه" خرطوم" به معنای بینی است.
بعضی (3) گفتهاند: اطلاق خرطوم بر بینی آن شخص کافر، با اینکه خرطوم تنها بینی فیل و خوک است، در حقیقت نوعی توبیخ و ملامت است، و در این آیه تهدیدی است به آن شخص، به خاطر عداوت شدیدی که با خدا و رسول او و دینی که بر رسولش نازل کرده، میورزیده است.
و ظاهرا منظور از علامتگذاری در بینی او این باشد که بینهایت او را خوار میکنیم، و ذلتی نشاندار به او میدهیم، به طوری که هر کس او را ببیند با آن علامت او را بشناسد، چون بینی در قیافه و صورت انسان یکی از مظاهر عزت و ذلت است، هم میگوییم فلانی باد به دماغش انداخته، و هم میگوییم من دماغ فلانی را به خاک مالیدم، و یا دماغش را خرد کردم، و ظاهرا عمل علامتگذاری در دماغ آن شخص در قیامت واقع میشود نه در دنیا. هر چند که بعضی (4) از مفسرین آن را حمل بر رسوایی در دنیا کرده، و برای توجیه این نظریه خود را به زحمت انداخته است.
" إِنَّا بَلَوْناهُمْ کَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ... کَالصَّرِیمِ" کلمه" بلاء" که مصدر" بلونا" است به معنای امتحان، و نیز به معنای پیش آوردن
مصیبت است، و کلمه" صرم" به معنای چیدن میوه از درخت است، و کلمه" استثناء" که مصدر فعل" یستثنون" است، به معنای این است که بعضی از افراد کل را از حکم کل کنار بگذاریم، و نیز به معنای گفتن کلمه" ان شاء اللَّه" در هنگام وعده قطعی و یا هر سخن قطعی دیگر است، و اگر این کلمه را هم استثناء خواندهاند، بدین جهت است که وقتی میگویی:
" فردا ان شاء اللَّه به سفر میروم" معنایش این است که من فردا در همه احتمالات به سفر میروم مگر یک احتمال، و آن این است که خدا نخواهد به سفر بروم.
و منظور از" طائف عذاب"، آن عذابی است که در شب رخ دهد، و کلمه" صریم" به معنای درختی است که میوهاش را چیده باشند. بعضی (1)گفتهاند: به معنای شب بسیار تاریک است. بعضی (2)دیگر گفتهاند: ریگزاری بریده از ریگزار دیگر است که در آن چیزی نمیروید، و هیچ فایدهای ندارد.
آیات مورد بحث یعنی آیه" إِنَّا بَلَوْناهُمْ" تا هفده آیه، تکذیبگران نبوت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را که به آن جناب تهمت جنون میزدند تهدید میکند، و تشبیهی که در آن آمده دلالت دارد بر اینکه این تکذیبگران هم به طور قطع عذاب خواهند شد، و بلکه هم اکنون یعنی در ایام نزول آیات، عذاب در راه بوده، چیزی که هست خود کفار از آن غافل بودند، و به زودی میفهمند، امروز سرگرم و حریص در جمع مال و زیاد کردن فرزندانند، و به یکدیگر به کثرت مال و اولادشان فخر میفروشند، و همه اعتمادشان به مال و فرزندان و سائر اسباب ظاهری است، که فعلا به کام آنان و طبق هواهایشان در جریان است، بدون اینکه در برابر این نعمتها شکر پروردگارشان را به جای آورده، راه حق را پیش گیرند و پروردگارشان را عبادت کنند. و همچنین به این وضع خود ادامه میدهند تا عذاب آخرتشان و یا عذاب دنیاییشان به ناگهانی و بیخبر از ناحیه خدا برسد، هم چنان که در روز جنگ بدر رسید، و به چشم خود دیدند که همه آن اسبابهای ظاهری بیخاصیت شد، و اموال و فرزندان کمترین سودی به حالشان نبخشید، و در آخرت هم اهل بهشت نظیر این وضع را میبینند، آن وقت کفار از کردههای خود پشیمان میشوند، و به سوی پروردگار خود متمایل میگردند، اما این رغبت و تمایل، عذاب خدا را برنمیگرداند، و این پشیمانی نظیر پشیمانی صاحبان باغ است، که پشیمان شدند، و یکدیگر را ملامت نمودند و به سوی پروردگارشان متمایل شدند، و این تمایل به درد ایشان هم نخورد، عذاب خدا این چنین است، و عذاب آخرت سخت عظیمتر
است اگر بنای فهمیدن داشته باشند، این معنایی که کردیم در صورت اتصال آیه به ما قبل خود، و در فرضی بود که با آنها یکباره نازل شده باشد. و اما بنا بر آنچه در روایات آمده، که آیات مورد بحث در مورد نفرینی نازل شد که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) علیه مشرکین کرد، و عرضه داشت: " پروردگارا! رفتار ملایمت را علیه قبیله مضر مبدل به شدت فرما، و آن را به صورت قحطی بنما، نظیر قحطی یوسف". در این صورت منظور از بلاء در جمله" إِنَّا بَلَوْناهُمْ" خصوص قحطی خواهد بود، و اینکه بلای آنان را تشبیه کرد به بلای صاحبان باغ، برای همین بوده که باغ مذکور در اثر بلاء خشک شد. اما مطلبی که هست، این است که آخر داستان صاحبان باغ که یکدیگر را ملامت کردند، و قرآن فرمود: " فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَلاوَمُونَ" با داستان قحطی مکه آن طور که باید منطبق نیست.
و به هر حال معنای جمله" إِنَّا بَلَوْناهُمْ" این شد که ما ایشان را به بلاء مبتلا کردیم،" کَما بَلَوْنا". هم چنان که مبتلا کردیم" اصحاب الجنة" صاحبان باغ را، که مردمی یمنی بودند، و باغی در آنجا داشتند که داستانشان در بحث روایتی آینده میآید ان شاء اللَّه.
کلمه" اذ" ظرف زمان است برای فعل" بلونا" یعنی در زمانی مبتلاشان کردیم که" أقسموا" سوگند خوردند، که" لَیَصْرِمُنَّها" به زودی میوههای باغشان را میچینند،" مصبحین" در همین صبح فردا خواهند چید.
از این جمله برمیآید که قبل از رسیدن فردای مذکور دور هم جمع شده مشورت کردهاند که صبح همان شب میوه را بچینند" وَ لا یَسْتَثْنُونَ" بدون اینکه بگویند: ان شاء اللَّه میچینیم، بلکه همه اعتمادشان بر نفس خودشان و بر اسباب ظاهری بود، ممکن هم هست منظور از جمله" وَ لا یَسْتَثْنُونَ" این باشد که مقداری از میوهها را برای فقرا و مساکین استثناء نکردند.
" فَطافَ عَلَیْها"- پس دور زد و دوره کرد آن باغ را" طائف" بلایی دور زن، که شبانه همه اطراف باغ را احاطه نمود،" من ربک" از ناحیه پروردگارت،" وَ هُمْ نائِمُونَ" در حالی که صاحبان باغ در خواب بودند" فَأَصْبَحَتْ کَالصَّرِیمِ"، باغ مانند درختی شد که میوهاش را چیده باشند. و ممکن است به این معنا باشد که آن باغ مانند شب تار سیاه شد، چون در اثر آتشی که خدا به سوی آن فرستاد درختانش سوخت. و یا به این معنا باشد که باغ مذکور مانند بیابانی ریگزار شد، که هیچ گیاهی در آن نمیروید و هیچ فایدهای بر آن مترتب نمیشود.
" فَتَنادَوْا مُصْبِحِینَ... قادِرِینَ" کلمه" تنادی" که مصدر فعل" تنادوا" است به معنای ندا کردن یکدیگر است، این
او را ندا کند و او این را. و کلمه" اصباح" که مصدر اسم فاعل" مصبحین" است، به معنای داخل در صبح شدن است. و کلمه" صارمین" از ماده" صرم" است که به معنای چیدن میوه از درخت است، و مراد از این کلمه در آیه، خود چیدن نیست بلکه اراده چیدن است. و جمله" فتنادوا مصبحین" به معنای این است که چون داخل صبح شدند یکدیگر را به قصد رفتن به باغ و چیدن میوه صدا کردند. و کلمه" حرث" به معنای زرع، و نیز به معنای درخت است. و کلمه" خفت" که مصدر" تخافت" باب تفاعل آن است، به معنای کتمان و پنهان کردن چیزی است، و کلمه" حرد" به معنای منع و کلمه" قادرین" از ماده" قدر" است که به معنای تقدیر و اندازهگیری است.
و معنای آیه این است که" فتنادوا" یکدیگر را صدا زدند،" مصبحین" در حالی که داشتند داخل صبح میشدند" أَنِ اغْدُوا عَلی حَرْثِکُمْ"- این جمله ندای طرفینی را معنا میکند، و میفهماند که در ندا چه میگفتند؟- میگفتند: صبح شد برخیزید به سوی باغ خود روان شوید، و بنا بر این کلمه" اغدوا" که صیغه امر و به معنای صبح زود به طرف کار و کسب رفتن است، متضمن معنای" اقبلوا- روی آورید" نیز هست، و به همین جهت بود که با حرف" علی" متعدی شده، و گرنه با حرف" الی" متعدی میشد- هم چنان که زمخشری نیز به این نکته اشاره کرده است- (1)" إِنْ کُنْتُمْ صارِمِینَ" یعنی اگر قصد و تصمیم بر صرم و چیدن میوه دارید.
" فَانْطَلَقُوا"- یعنی روانه شدند و به سوی باغشان رفتند،" وَ هُمْ یَتَخافَتُونَ" در حالی که به طور آهسته و مخفیانه با یکدیگر مشورت میکردند، و میگفتند: " أَنْ لا یَدْخُلَنَّهَا الْیَوْمَ عَلَیْکُمْ مِسْکِینٌ"، امروز رفتنتان به باغ را از انظار مخفی بدارید، تا فقرا و مساکین خبردار نشوند، و گرنه آنها هم داخل باغ میشوند، و ناچارتان میکنند سهمی از میوهها را به آنان اختصاص دهید،" و غدوا" صبح زود به طرف باغ روان شدند،" علی حرد" در حالی که قرارشان بر این بود که مسکینان را منع کنند،" قادرین"، در دلهای خود چنین فرض و تقدیر میکردند که به زودی میوهها را خواهند چید، و حتی یک دانه آن را به مسکینان نخواهند داد.
" فَلَمَّا رَأَوْها قالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ" ولی همین که باغ را بدان وضع مشاهده کردند، و دیدند که چون صریم شده، و طائفی.]
1) تفسیر کشاف، ج 4، ص 590. [.....]
از ناحیه خدا دور آن طواف کرده و نابودش ساخته، با خود گفتند" إِنَّا لَضَالُّونَ" ما چه گمراه بودیم، که به خود وعده دادیم میوهها را میچینیم و یک دانه هم به فقرا نمیدهیم.
بعضی (1)اینطور معنا کردهاند که: نکند راه باغمان را گم کردهایم.
" بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ"- این جمله اعراض از جمله سابق است، و معنایش این است که نه تنها گمراهیم بلکه از رزق هم محروم شدیم.
" قالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ... راغِبُونَ"" قالَ أَوْسَطُهُمْ"، آنکه از سایرین میانهروتر و معتدلتر بود چون او همواره مردم خود را به حق یادآوری میکرد، هر چند که در مقام عمل از آنان پیروی مینمود بعضی (2)از مفسرین گفتهاند: منظور از اوسط کسی است که سن و سال متوسطی داشته. لیکن این حرف درست نیست-" أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ" آیا به شما نگفتم- معلوم میشود قبلا به آنان نصیحت کرده بود، و اگر قرآن کریم آن را نقل نکرده، برای این بود که جمله مورد بحث به خواننده میفهمانید که چنین نصیحتی قبلا شده بوده، دیگر احتیاج به ذکر آن نبود-" لَوْ لا تُسَبِّحُونَ"، چرا تسبیح خدا نمیگویید، و او را از داشتن شریکها منزه نمیدارید؟ و چرا بر قدرت خود و سایر اسباب ظاهری اعتماد میکنید و سوگند میخورید، که حتما فردا میوهها را میچینیم، و ان شاء اللَّه نمیگویید و خدا را به کلی از دخالت و سببیت و تاثیر معزول میکنید و همه تاثیرها را به خود و سایر اسباب ظاهری منسوب میکنید؟ این همان شرک است، که شما را از ارتکابش زنهار دادم.
آری اگر گفته بودند" لیصرمنّها مصبحین الا أن یشاء اللَّه" معنایش این میشد که خدا هیچ شریکی ندارد، اگر به چیدن میوه موفق میشدند به اذن خدا شده بودند، و اگر نمیشدند باز به مشیت خدا نشده بودند، پس همه امور به دست خداست، و او را شریکی نیست.
بعضی (3)گفتهاند: منظورشان از تسبیح خدا یاد خدا و توبه به درگاه او بوده، چون گناهی از ایشان سر زده بود، و آن این بود که نیت کردند مسکینان را از میوههای چیده شده محروم سازند، این وجه بد نیست البته در صورتی که منظور از استثناء کنار گذاشتن سهمی از میوه برای فقراء باشد.
" قالُوا سُبْحانَ رَبِّنا إِنَّا کُنَّا ظالِمِینَ" این جمله حکایت تسبیح صاحبان باغ مذکور است که بعد از ملامت آن شخص میانهرو متوجه خطای خود شده، خدا را تسبیح کردند، و گفتند: خدا را از شرکایی که در سوگند خود برایش اثبات کردیم منزه میداریم، تنزیهی نگفتنی، و اعتراف داریم که یگانه رب ما اوست و او است که با مشیت خود امور ما را تدبیر میکند، آری ما در اثبات شریکها برای او ستمکار بودیم. بنا بر این، جمله مورد بحث ما هم تسبیح خدا است، و هم اعترافشان است به اینکه در اثبات شرکا بر نفس خود ستم کردهاند.
و بنا بر آن قول دیگر که نقل کردیم جمله مورد بحث توبه و اعتراف ایشان است به اینکه هم به خود ستم کردند و هم به فقرا.
" فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَلاوَمُونَ" پس رو به یکدیگر نهاده بعضی بعض دیگر را به خاطر ظلمی که مرتکب شدند به باد ملامت گرفتند.
" قالُوا یا وَیْلَنا... راغِبُونَ" کلمه" طغیان" که اسم فاعل" طاغی" از آن مشتق شده به معنای تجاوز از حد است و ضمیر در" منها" به کلمه" جنة" آن هم به اعتبار میوهاش برمیگردد، چون منظورشان این بوده که امید است پروردگار ما چیزی بهتر از میوههایی که سوختند به ما بدهد.
و معنای آیه این است که: صاحبان باغ بعد از آنکه به ظلم و طغیان خود متوجه شدند گفتند: ای وای بر ما که ما مردمی متجاوز از حد بودیم، و پا از گلیم عبودیت فراتر نهادیم، برای اینکه برای پروردگار یکتای خود اثبات شریک کردیم، و او را یگانه در ربوبیت ندانستیم، و ما امیدواریم پروردگارمان بهتر از آن جنت که طائفی از عذاب، سیاهش کرد و سوزاند، چیزی به ما بدهد، چون ما دیگر از هر چیزی دیگری دل بریدیم، و دل به او بستیم.
" کَذلِکَ الْعَذابُ وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ" کلمه" العذاب" مبتدای مؤخر، و کلمه" کذلک" خبر مقدم است، و تقدیرش" العذاب کذلک" است، یعنی نمونه عذابی که ما بشر را از آن زنهار میدهیم عذاب اصحاب باغ است. و حاصلش این شد که خدای تعالی انسان را با مال و اولاد امتحان میکند، و انسان به وسیله همین مال و اولاد طغیان نموده مغرور میشود و خود را بینیاز از پروردگار احساس نموده، در نتیجه اصلا پروردگار خویش را فراموش میکند، و اسباب ظاهری و قدرت خود را شریک خدا میگیرد، و قهرا جرأت بر معصیت پیدا میکند، در حالی که غافل است
از اینکه عذاب و وبال عملش دورادور او را گرفته، و اینطور عذابش آماده شده، تا ناگهان بر سرش بتازد، و با هولانگیزترین و تلخترین شکل رخ بنماید، آن وقت از خواب غفلتش بیدار میشود، و به یاد نصیحتهایی میافتد که به او میکردند و او گوش نمیداد، آن وقت نسبت به کوتاهیهای خود اظهار ندامت میکند، از ظلم و طغیان خود شرمنده میشود، و از پروردگارش درخواست برگشتن نعمت میکند، تا این بار شکر او را به جای آورد، عینا همانطور که سرگذشت صاحبان باغ به آن انجامید. بنا بر این قرآن میخواهد با نقل این داستان یک قاعده کلی برای همه انسانها بیان کند.
و اینکه فرمود: " و هر آینه عذاب آخرت بزرگتر است اگر بفهمند"، علتش این است که عذاب آخرت از قهر الهی منشا دارد، و چیزی و کسی نمیتواند در برابرش مقاومت کند، عذابی است که خلاصی از آن نیست، حتی مرگی هم به دنبال ندارد، به خلاف عذابهای دنیوی که هم در بعضی اوقات قابل جبران است، و هم با مرگ پایان میپذیرد، عذاب آخرت از تمامی جهات وجود، محیط به انسان است، و دائمی و بیانتها است، نه چون عذابهای دنیا که بالأخره تمام میشود.
در کتاب معانی به سند خود از سفیان بن سعید ثوری روایت کرده که از امام صادق (علیه السلام) تفسیر حروف مقطعه اول سورهها را پرسیده، و آن جناب فرموده: اما حرف" نون" که در اول سوره" ن" است، نهری است در بهشت، که خدای تعالی به آن دستور داد منجمد شود، و منجمد گشته مداد شد، و به قلم فرمود تا بنویسد، قلم آنچه بوده و تا روز قیامت خواهد شد در لوح محفوظ سطر به سطر نوشت، پس مداد مدادی است از نور، و قلم هم قلمی است از نور، و لوح هم لوحی است از نور.
سفیان میگوید به او گفتم: یا بن رسول اللَّه امر لوح و قلم و مداد را برایم بیشتر شرح بده، و از آنچه خدا به تو آموخته تعلیمم بفرما. فرمود: ای ابن سعید اگر نبود که تو اهلیت پاسخ را داری پاسخت نمیدادم، بدانکه" نون" فرشتهای است که به قلم گزارش میدهد، و قلم فرشتهای است که به لوح گزارش میدهد، لوح هم فرشتهای است که به اسرافیل گزارش میدهد، و او نیز فرشتهای است که به میکائیل گزارش میدهد و میکائیل هم به جبرئیل، و جبرئیل به انبیا و رسولان. آن گاه فرمود ای سفیان برخیز برو که بیش از این را صلاحت نمیدانم (1).
1) معانی الاخبار، ص 22.
و در همان کتاب به سند خود از ابراهیم کرخی روایت کرده که گفت: از امام صادق (علیه السلام) از معنای لوح و قلم پرسیدم، فرمود: دو فرشتهاند (1).
و نیز در همان کتاب به سند خود از اصبغ بن نباته از امیر المؤمنین (علیه السلام) روایت کرده که در تفسیر آیه" ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ" فرمود: منظور از قلم، قلمی است از نور، و کتابی از نور که در لوح محفوظ قرار دارد، و مقربین درگاه خدا شاهد آنند،" وَ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً" (2).
مؤلف: در معانی گذشته روایاتی دیگر از امامان اهل بیت (علیه السلام) وارد شده، و ما در تفسیر آیه" هذا کِتابُنا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ بِالْحَقِّ" (3)حدیثی را که قمی از عبد الرحیم قصیر از امام صادق (علیه السلام) در باره لوح و قلم روایت کرده نقل کردیم، در آن آمده بود که سپس مهر بر دهان قلم زد، و دیگر از آن به بعد تا ابد قلم سخن نگفت، و نخواهد گفت، و آن عبارت است از کتاب مکنون که همه نسخهها از آنجا است (4).
و در الدر المنثور است که ابن جریر از معاویة بن قره از پدرش روایت کرده که گفت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در معنای" ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ" فرمود: لوحی از نور و قلمی از نور است که بر تمامی آنچه شده و تا قیامت میشود جریان یافته و همه را نوشته است (5).
مؤلف: در معنای این حدیث روایاتی دیگر نیز هست و اینکه در حدیث فرمود:
" جریان یافته"، منظور این است که آنچه از حوادث در متن کائنات رخ میدهد، مطابق همان چیزی است که در آن کتاب نوشته شده. نظیر این تعبیر تعبیری است که در روایت ابو هریره آمده، که فرمود: " سپس بر دهان قلم مهر نهاد، در نتیجه دیگر سخن نگفت، و تا قیامت هم سخن نخواهد گفت" (6).
و در معانی به سند خود از ابی الجارود از امام ابی جعفر (علیه السلام) روایت کرده
که در تفسیر آیه" وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ" فرمود: خلق عظیم همین اسلام است (1).
و در تفسیر قمی از ابی الجارود از حضرت امام باقر (علیه السلام) نقل شده است که در باره جمله" إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ" فرمود یعنی" علی دین عظیم" (2).
مؤلف: منظور این بوده که دین اسلام مشتمل بر کمال هر خلق پسندیده هست و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دارای آن بوده، و در روایت معروف از آن جناب نقل شده که فرمود: " بعثت لاتمم مکارم الاخلاق" (3).
و در مجمع البیان به سندی که به حاکم رسانده، و او با سندی که به ضحاک رسانده روایت کرده که گفت وقتی قریش دیدند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) علی (علیه السلام) را بر سایرین مقدم داشت، و او را تعظیم کرد، شروع کردند به بدگویی از علی (علیه السلام)، و گفتند: محمد مفتون علی شده. خدای تعالی در پاسخ آنان این آیه را نازل کرد: " ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ"، و در آن خدای تعالی سوگند خورد به اینکه ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ- تو به خاطر اینکه خدا انعامت کرده مجنون نیستی"،" وَ إِنَّ لَکَ لَأَجْراً غَیْرَ مَمْنُونٍ وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ- و تو اجری انقطاع ناپذیر داری، و تو دارای خلقی عظیم هستی"، که منظور همان قرآن است- تا آنجا که فرمود-" بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ"، که منظور از این گمراه، عدهای بودند که آن سخن را گفته بودند،" وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ"، (و او علی بن ابی طالب را بهتر میشناسد) (4).
مؤلف: این روایت را صاحب تفسیر برهان نیز از محمد بن عباس نقل کرده، و او به سند خود از ضحاک که به همین منوال حدیث را ادامه داده تا در آخر گفته است: و سبیل خدا همان علی بن ابی طالب است (5).
و باز در همان کتاب در تفسیر آیه" وَ لا تُطِعْ کُلَّ حَلَّافٍ..." آمده که: بعضی- گفتهاند منظور از حلاف، ولید بن مغیره است، که به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پیشنهاد کرد مال زیادی به آن جناب بدهد، و آن حضرت دست از دین خود بردارد، بعضی دیگر گفتهاند: منظور اخنس بن شریق است، (نقل از عطاء) بعضی دیگر گفتهاند اسود بن عبد
یغوث بوده، (نقل از مجاهد) (1).
مؤلف: در این باره روایاتی دیگر در تفسیر الدر المنثور و غیر آن آمده، که ما از نقل آنها صرفنظر کردیم، خواننده محترم میتواند به کتب حدیث مراجعه نماید (2).
و نیز در همان کتاب از شداد بن اوس روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: هیچ" جواظ" و" جعظری"، و" عتل زنیم" داخل بهشت نمیشود پرسیدم جواظ یعنی چه؟ فرمود: کسی که زیاد جمع میکند و هیچ انفاق نمیکند. پرسیدم بفرما جعظری چه معنا دارد؟ فرمود: کسی که خشن و درشت خو باشد. پرسیدم عتل زنیم کیست؟ فرمود: هر شکم باره بد اخلاق است که بسیار میخورد و مینوشد، و بسیار خشم میگیرد و ستم میکند و زنیم است (3).
و در معنای زنیم بعضی (4)گفتهاند: کسی است که اصل و نسب نداشته باشد.
و در تفسیر قمی در ذیل آیه" عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَنِیمٍ" آمده که" عتل" به معنای کسی است که کفرش عظیم باشد، و" زنیم" آن کسی است که پدرش معلوم نباشد، و او را فرزند غیر پدرش بخوانند (5).
و باز در همان کتاب است که ابی الجارود از حضرت ابی جعفر (علیه السلام) روایت کرده که در ذیل آیه" إِنَّا بَلَوْناهُمْ کَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ" فرمود: اهل مکه مبتلا شدند به گرسنگی، همانطور که صاحبان آن باغ مبتلا شدند، و آن باغ در دنیا در ناحیه یمن بود، در نه میلی صنعا قرار داشت، و به آن رضوان میگفتند (6).
و نیز در همان کتاب است که شخصی به ابن عباس گفت جمعی از همین امتند که معتقدند اگر بنده خدا گناه کند از رزق محروم میشود، ابن عباس گفت به آن خدایی که غیر او معبودی نیست، این مطلب در کتاب خدا از آفتاب نیم روز روشنتر است، و خدا آن را در ضمن قصه صاحبان باغ در سوره" ن وَ الْقَلَمِ" آورده.
جریان چنین بوده که پیر مردی باغی داشت، و هیچ میوهای از آن باغ به خانهاش برده نمیشد، مگر آنکه حق هر صاحب حقی را از آن میداد بعد از آنکه از دنیا رفت، فرزندانش
آن باغ را به ارث بردند، و آنان پنج پسر بودند، در همان سالی که پدرشان از دنیا رفت آن باغ آن قدر حاصل آورد که در هیچ سالی آن طور نیاورده بود، جوانان بعد از نماز عصر به طرف باغ روانه شدند، میوه و رزقی بسیار زیاد دیدند که تا آن روز و در حیات پدرشان چنان حاصلی به آن باغ ندیده بودند.
وقتی حاصل بسیار را دیدند طاغی و یاغی شده به یکدیگر گفتند: پدر ما پیر و خرفت شده و عقلش را از دست داده بود، بیایید با هم قرار بگذاریم امسال به احدی از فقرای مسلمین چیزی از این میوهها ندهیم، تا اموالمان زیاد شود آن گاه سالهای بعد روش پدر را دنبال کنیم، چهار نفر از برادران قبول کردند، و پنجمی ایشان در خشم شد و او همان بود که بعد از سوخته شدن باغ گفت" أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ- آیا به شما نگفتم چرا خدای را تسبیح نمیگویید؟".
همین شخصی که از ابن عباس سؤال کرده بود، پرسید: آیا نفر پنجمی أوسط از حیث سن و سال بود؟ ابن عباس گفت: نه اتفاقا از حیث سن و سال از همه کوچکتر بود، بلکه منظور از کلمه" أوسط" این است که از همه بهتر و عاقلتر بود، به دلیل اینکه قرآن کریم در باره امت محمد (صلی الله علیه و آله) که از همه امتها کوچکتر است به خاطر همین که از همه امتها بهتر است فرموده: " وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً".
" قالَ أَوْسَطُهُمْ" بهترین آن برادران به سایرین گفت از خدا بترسید، و طریقه پدر را پیش بگیرید تا سالم باشید و سود ببرید، برادران بر او خشم کردند، و او را به کتک گرفته سخت کوبیدند، وقتی آن برادر یقین کرد که برادران قصد کشتن او را دارند، تسلیم گفتارشان شد، و به اکراه و بدون رضایت درونی رأی آنان را تصویب کرد.
از آنجا به خانههای خود برگشته، هم سوگند شدند که هر وقت خواستند میوه بچینند صبح خیلی زود بچینند، و در این سوگند خود ان شاء اللَّه هم نگفتند، خدای تعالی به خاطر این جرمشان مبتلاشان نموده، بین آنان و آن رزق حائل شد، رزقی که ایام چیدنش بسیار نزدیک بود، مع ذلک حتی یک دانه هم عایدشان نشد، و این داستان را در قرآن کریم آورده فرمود: " إِنَّا بَلَوْناهُمْ کَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَیَصْرِمُنَّها مُصْبِحِینَ وَ لا یَسْتَثْنُونَ فَطافَ عَلَیْها طائِفٌ مِنْ رَبِّکَ وَ هُمْ نائِمُونَ فَأَصْبَحَتْ کَالصَّرِیمِ" یعنی مثل باغی که درختانش آتش گرفته باشد.
سائل پرسید: ای ابن عباس،" صریم" چیست؟ گفت: صریم به معنای شب بسیار تاریک است، آن گاه گفت شبی که هیچ نور و ضوئی در آن نباشد.
برادران وقتی صبح برخاستند یکدیگر را صدا زدند که زودتر به باغتان بروید، اگر
میخواهید بچینید (تا کسی با خبر نشده) بچینید، برادران به طرف باغ روانه شدند،" و هم یتخافتون" سائل پرسید: ای ابن عباس" تخافت" به چه معنا است؟ گفت به معنای تشاور است، با یکدیگر مشورت میکردند و آهسته سخن میگفتند که کسی صدایشان را نشنود، و سخن آهستهشان این بود که" لا یَدْخُلَنَّهَا الْیَوْمَ عَلَیْکُمْ مِسْکِینٌ وَ غَدَوْا عَلی حَرْدٍ قادِرِینَ"، احدی از فقرا نباید داخل باغتان شود، همه فکرشان در پیاده کردن این نقشه بود که چگونه میوهها را بچینند که هیچ یک از فقرا خبردار نشود،" قادرین" مسلم و خاطر جمع بودند که میوه را خواهند چید، و هیچ احتمال نمیدادند که میوه و باغی در کار نباشد، و عذاب خدا و خشم او ایشان را گرفته باشد.
" فَلَمَّا رَأَوْها" وقتی دیدند که چه بلایی بر آنان نازل شده" قالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ" آری خدای تعالی از آن رزق محرومشان کرد، و این به خاطر جرمی بود که کردند و خدا به ایشان ظلم نکرد.
" قالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ قالُوا سُبْحانَ رَبِّنا إِنَّا کُنَّا ظالِمِینَ فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَلاوَمُونَ" ابن عباس گفت: یعنی خود را ملامت میکردند که این چه تصمیمی بود که ما گرفتیم،" قالُوا یا وَیْلَنا إِنَّا کُنَّا طاغِینَ عَسی رَبُّنا أَنْ یُبْدِلَنا خَیْراً مِنْها إِنَّا إِلی رَبِّنا راغِبُونَ" و در آخر فرمود: " کَذلِکَ الْعَذابُ وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ" (1).
مؤلف: قریب به این مضمون و مضمون حدیث قبل از آن روایاتی دیگر رسیده، و در بعضی (2)از آنها آمده که باغ مورد بحث از مردی از بنی اسرائیل بوده، که بعد از مردنش پسرانش آن را ارث بردند و بعد دچار این سرنوشت شدند.
إِنَّ لِلْمُتَّقِینَ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتِ النَّعِیمِ (34) أَ فَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِینَ کَالْمُجْرِمِینَ (35) ما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ (36) أَمْ لَکُمْ کِتابٌ فِیهِ تَدْرُسُونَ (37) إِنَّ لَکُمْ فِیهِ لَما تَخَیَّرُونَ (38)
أَمْ لَکُمْ أَیْمانٌ عَلَیْنا بالِغَةٌ إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ إِنَّ لَکُمْ لَما تَحْکُمُونَ (39) سَلْهُمْ أَیُّهُمْ بِذلِکَ زَعِیمٌ (40) أَمْ لَهُمْ شُرَکاءُ فَلْیَأْتُوا بِشُرَکائِهِمْ إِنْ کانُوا صادِقِینَ (41) یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ فَلا یَسْتَطِیعُونَ (42) خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْ کانُوا یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ (43)
فَذَرْنِی وَ مَنْ یُکَذِّبُ بِهذَا الْحَدِیثِ سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ (44) وَ أُمْلِی لَهُمْ إِنَّ کَیْدِی مَتِینٌ (45) أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ (46) أَمْ عِنْدَهُمُ الْغَیْبُ فَهُمْ یَکْتُبُونَ (47) فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَ لا تَکُنْ کَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادی وَ هُوَ مَکْظُومٌ (48)
لَوْ لا أَنْ تَدارَکَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ (49) فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحِینَ (50) وَ إِنْ یَکادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَ یَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ (51) وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعالَمِینَ (52)
محققا برای مردم پرهیزکار در نزد پروردگارشان بهشتها و باغهای پر از نعمت است (34).
آیا ما با مسلمانان چون مجرمان رفتار میکنیم؟ (35).
شما را چه میشود و این چه حکمی است که میکنید؟ (36).
آیا کتابی دارید که از آن درس میخوانید؟ (37).
که آنچه را شما انتخاب میکنید از آن شما است؟ (38).
و یا ما سوگندهای مؤکد به نفع شما و علیه خود خوردهایم که تا روز قیامت میتوانید هر حکمی برانید؟ (39).
ای پیامبر از ایشان بپرس که این کتاب بر کدامشان نازل شده؟ (40).
نکند شرکایی دارند که در قیامت با شفاعت آنها دارای سرنوشتی مساوی با مسلمین میشوند اگر چنین است پس شرکایشان را معرفی کنند اگر راست میگویند (41).
روزی که شدت به نهایت میرسد و خلق به سجده دعوت میشوند ولی اینان نمیتوانند سجده کنند (چون کبر و نخوت ملکه ایشان شده است) (42).
در حالی که سیمای ذلت از چشمهایشان و از سراپایشان هویدا میشود و این بدان جهت است که در دنیا که سالم بودند دعوت به سجده میشدند و اجابت نمیکردند (43).
پس کیفر کسانی که به این قرآن تکذیب میکنند به خود من واگذار، ما به زودی از راهی که خودشان نفهمند تدریجا به سوی عذاب پیش میبریم (44).
و من به ایشان مهلت میدهم که کید من سخت ماهرانه است (45).
نکند تو از ایشان مزدی خواستهای و ایشان در این بدهکاری گرانبار شدهاند؟ (46).
و یا از عالم غیب اختیار دار و نویسنده قضا و قدر شدهاند؟ (47).
پس تو در برابر حکم پروردگارت صبر کن و چون یونس صاحب داستان ماهی مباش که دلگیر و خشمین ندا کرد (48).
و اگر نعمتی از ناحیه پروردگارش او را در نمییافت هر آینه با حالتی نکوهیده در بیابان بیسقف میافتاد (49).
ولی پروردگارش او را برگزید و از صالحینش کرد (50).
و محققا نزدیک است کسانی که کافر شدهاند بعد از شنیدن قرآن تو را با چشم زخم خود سرنگون کنند و میگویند او مجنون است (51).
در حالی که قرآن نیست مگر تذکر برای عالمیان (52).
این آیات دنباله تهدیدهایی است که در باره تکذیبگران رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کرده بود، و عذاب آخرتی آنان را به این بیان مسجل میسازد که مردم با تقوی در بهشتهای نعیم هستند، و اینکه تکذیبگران و متقین یکسان نیستند، پس نمیتوانند امید کرامتی از خدا داشته باشند، و چون مجرمند آنچه هم از نعمتهای دنیا در اختیار دارند استدراج و املاء (1)است نه نعمت و کرامت، و نیز در این آیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را امر میکند به اینکه در برابر حکم پروردگارش صبر کند و این امر را تاکید مینماید.
" إِنَّ لِلْمُتَّقِینَ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتِ النَّعِیمِ" این آیه شریفه بشارت و بیان حال متقین در آخرت است، در مقابل بیانی که از حال و روز آخرتی تکذیبگران کرده بود.
و اگر فرمود: " عند ربهم" و نفرمود: " عند اللَّه" برای این بود که اشاره کند به رابطهای که تدبیر و رحمت بین خدا و متقین دارد، و اینکه اگر متقین چنین نعمتی نزد خدا دارند، به خاطر این است که در دنیا ربوبیت را منحصر در او میدانستند، و عبادت را خالص برای او انجام میدادند.
و اگر کلمه" جنات" را به کلمه" نعیم" که به معنای نعمت است اضافه کرد، برای این بود که آنچه از نعمتها در بهشت است خالص نعمت است، نه چون دنیا که نعمتش آمیخته با نقمت و لذتش مخلوط با الم باشد، و ان شاء اللَّه به زودی در تفسیر آیه" ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ" (2)خواهد آمد که مراد از کلمه" نعیم"، ولایت است.
" أَ فَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِینَ کَالْمُجْرِمِینَ" در بدو نظر این احتمال به نظر میرسد که آیه شریفه میخواهد حجتی را بر مساله معاد اقامه کند، همانطور که آیه" أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی
الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ" (1)در این مقام است، که تفسیرش گذشت.
و نیز این احتمال هم به نظر میرسد که میخواهد کلام تکذیبگران را رد کند، که به مؤمنین میگفتند: اگر مساله بعث و معادی در بین باشد، در آنجا نیز مانند دنیا ما متنعم خواهیم بود، و خدای تعالی این گفتارشان را در آیه زیر حکایت فرموده که: " وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُجِعْتُ إِلی رَبِّی إِنَّ لِی عِنْدَهُ لَلْحُسْنی" (2).
و ظاهر سیاق آیات بعدی که حکم تساوی تکذیبگران و متقین را رد میکند، احتمال دوم را تایید مینماید، در روایت هم آمده که مشرکین وقتی داستان بعث و معاد را شنیدند، گفتند اگر آنچه محمد و پیروانش میگویند صحیح باشد باز هم حال ما بهتر از حال آنان خواهد بود، همانطور که در دنیا بهتر است، و حد اقل این است که برابر با حال آنان باشد.
لیکن این اشکال متوجه احتمال دوم هست، که اگر بخواهد سخن و ادعای کفار را رد کند که میگفتند: در آخرت هم یا بهتر از آنان زندگی خواهیم داشت و یا مساوی آنان، جا داشت تطابق بین رد و مردود را رعایت کند، و در مقابل گفتار مردود آنان بفرماید" ا فنجعل المجرمین کالمسلمین" نه اینکه بفرماید: " أَ فَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِینَ کَالْمُجْرِمِینَ".
دقت در سیاق، این معنا را دست میدهد که هر چند آیه شریفه میخواهد تساوی را رد کند، و لیکن نه تنها از این جهت که مجرمین با آن همه جرم مساوی با مسلمانان نیستند، بلکه نکتههای اضافی دیگری را هم به طور اشاره میفهماند، و آن این است که احترام مسلمین اجازه نمیدهد که مجرمین با ایشان برابر باشند، گویا فرموده: اینکه شما کفار میگویید در آخرت هم ما و مسلمانان یکسان هستیم سخن باطلی است، برای اینکه خدا راضی نمیشود که مسلمانان را با آن همه احترامی که نزدش دارند مانند مجرمین قرار دهد، و شما مجرمید پس با آنان حال و روز یکسانی نخواهید داشت.
بنا بر این، آیه شریفه میخواهد علیه مساوات دو طایفه اقامه حجت کند، و حجتش این است که مساوات آن دو با احترامی که مسلمانان نزد خدا دارند منافات دارد، نه اینکه این مساوات با عدالت خدا نمیسازد.
و مراد از" مسلمین" کسانی هستند که تسلیم فرمان خدایند، و جز آنچه او اراده کرده پیروی نمیکنند، اگر انجام کاری را اراده کرده انجام میدهند، و اگر ترک کاری را خواسته ترک میکنند، در مقابل این تسلیم همان کلمه" اجرام" است، و آن به این معنا است که کسی عمل زشت مرتکب بشود، و مطیع فرمان خدا نباشد.
این آیه و آیه بعدش تا جمله" أَمْ عِنْدَهُمُ الْغَیْبُ فَهُمْ یَکْتُبُونَ" در مقام رد مساله تساوی مجرمین و مسلمین است، که از طرف کفار ادعا شده بود، و چون این ادعا محتملاتی داشت، یکی یکی آنها را ایراد نموده و به صورت استفهام انکاری رد میکند.
بیان حجت چنین است که یکسان بودن مجرمین و مسلمین که کفار چنین پنداشتهاند یا از طرف خدای تعالی و موهبت و رحمتی از او است، و یا از ناحیه او نیست.
اگر از ناحیه او باشد قطعا باید یا عقل خود ما انسانها هم بدان حکم کند، که میبینیم عقل چنین حکمی ندارد، قرآن کریم هم به همین معنا اشاره نموده میفرماید: " ما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ".
و یا دلیلی نقلی بر آن دلالت کند، که چنین دلیلی هم نیست، و قرآن کریم به نبود این چنین دلیل نقلی اشاره نموده، میفرماید: " أَمْ لَکُمْ کِتابٌ...- نکند کتابی (و دلیلی نقلی و آسمانی) در دست دارید..."، و یا این است که دلیل بر این حکم که کفار کردهاند نه عقل است و نه نقل، بلکه گفت و شنودی شفاهی است که خدا با آنان کرده، و آنها از خدا قول گرفتهاند که در قیامت بین آنان و اهل تسلیم و عبادت به مساوات رفتار کند، این هم که معقول نیست، زیرا مردم عادی مانند انبیا نیستند، تا خدا شفاهی با آنان سخن بگوید. خوب تا اینجا سه تا احتمال را آوردیم، و جوابش را هم گفتیم.
احتمال چهارم اینکه: اصلا آن حکم از ناحیه خدا نباشد در اینجا نیز چند احتمال هست: یکی اینکه حکم تساوی بین مجرمین و مسلمین حکمی جدی باشد. و دیگر اینکه صرف بهانهای باشد برای فرار از مسئولیت، در صورت جدی بودن سه احتمال هست، یکی اینکه حکمی که میکنند مستند به خودشان باشد، به این معنا که خودشان کارگردان صحنه قیامت باشند و امور قیامت را به نفع خود بچرخانند، از آن جمله خود را با مسلمانان یکسان سازند هر چند که خدا نخواهد قرآن کریم از این احتمال جواب داده که: " سَلْهُمْ أَیُّهُمْ بِذلِکَ زَعِیمٌ" از ایشان بپرسید کدامشان زعیم و متولی در تدبیر امور قیامت هستند؟ و یا این است که حاکم در این حکم شرکاء و خدایان ایشانند، از این هم پاسخ داده که" أَمْ لَهُمْ شُرَکاءُ فَلْیَأْتُوا بِشُرَکائِهِمْ- نکند حاکم بر این حکم شرکاء ایشانند، اگر چنین است بگو تا شرکای خود را بیاورند".
احتمال سوم این است که نه خود را مستقل در این حکم بدانند، و نه شرکایشان را، بلکه زمام غیب به دست ایشان باشد، قضا و قدر همه امور مردم منوط به مشیت آنها باشد، هر چه آنها در غیب بنویسند همان میشود، و خودشان برای خود چنین نوشتهاند، که در عین اینکه مجرمند با مسلمانان برابر باشند. در آیات مورد بحث این احتمال رد شده میفرماید: " أَمْ عِنْدَهُمُ الْغَیْبُ فَهُمْ یَکْتُبُونَ" این هم سه احتمال دیگر.
و اما اگر این حکمشان حکمی جدی نباشد، بلکه همانطور که گفتیم بهانهای باشد برای فرار از مسئولیت برای نپذیرفتن دعوت رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، چون فکر میکنند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فردا از ایشان مزد مطالبه میکند که از بیغوله ضلالت به راه حق هدایتشان کرده، آن وقت زیر بار سنگین آن مزد خرد خواهند شد، از این هم پاسخ داده، به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خطاب میکند که" أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ" این هم هفتمین احتمال.
این بود آنچه که از تدبر در آیات مورد بحث در باره اینکه چرا مرتب در آنها تردید شده و یکی پس از دیگری فرمود" یا اینکه، یا اینکه"، استفاده میشود. ولی مفسرین دیگر در ضبط این تردیدها سخنانی دیگر دارند، اگر کسی بخواهد میتواند به تفسیرهای مطول مراجعه کند.
" ما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ"- این جمله در مقام این است که تعجب هر کسی را از حکم آنان برانگیزد، که چطور حکم کردند به اینکه مجرم و مسلم در قیامت یک وضع دارند! و این اشاره است به اینکه عقل از چنین حکمی امتناع دارد، و چنین حکمی نمیکند، و در حقیقت معنایش این است که چه اختلالی در فکر شما رخ داده، و رأی و نظریه شما را فاسد کرده که اینطور حکم میکنید؟" أَمْ لَکُمْ کِتابٌ فِیهِ تَدْرُسُونَ إِنَّ لَکُمْ فِیهِ لَما تَخَیَّرُونَ" این آیه اشاره است به اینکه برای حکمی که کردند هیچ دلیلی نقلی ندارند، هم چنان که آیه قبلی به نداشتن دلیلی عقلی بر طبق حکمشان اشاره میکرد، و منظور از کلمه" کتاب"، کتاب آسمانی است، که از ناحیه خدای تعالی نازل شده باشد، که البته چنین کتابی حجت است، و معنای" تدرسون"،" تقرؤن" است یعنی کتابی که در آن این حکم را خوانده باشید، و کلمه" تخیر" و" اختیار" که یکی از باب تفعل و دیگری از باب افتعال است، به یک معنا است. و جمله" إِنَّ لَکُمْ فِیهِ لَما تَخَیَّرُونَ" در مقام مفعول است برای جمله
" تخیرون" و استفهام در آیه انکاری است، و معنایش این است که: نه، آن طور نیست، شاید این طور باشد که کتابی آسمانی داشته باشید، و در آن خوانده باشید که ای مشرکین اختیار با شما است، هر چه دلتان خواست و در باره دنیا و آخرت و یا تنها آخرت خود اختیار کردید بکنید، و خلاصه هر نامربوطی خواستید از دهانتان بیرون بریزید، اختیار سعادت و آخرتتان با خودتان است، هر چه شما بخواهید و بگویید همان میشود.
" أَمْ لَکُمْ أَیْمانٌ عَلَیْنا بالِغَةٌ إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ إِنَّ لَکُمْ لَما تَحْکُمُونَ" این آیه اشاره است به اینکه: نه، چنین اختیاری ندارند، و خدا با عهد و سوگندی شفاهی چنین پیمانی با ایشان نبسته.
کلمه" ایمان" جمع یمین است، که به معنای سوگند است، و کلمه" بلوغ" که کلمه" بالغة" اسم فاعل آن است به معنای رسیدن به انتهای کمال است، پس" ایمان بالغه" به معنای سوگندهایی است که تاکید را به نهایت رسانده باشد، و بنا بر این، جمله" إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ" ظرفی است (به اصطلاح) مستقر و متعلق به مقدر، و تقدیر کلام" ام لکم علینا ایمان کائنة الی یوم القیامة، مؤکدة نهایة التوکید" است، یعنی نه، آن هم نیست، بلکه شاید این باشد که شما قسمتی به گردن ما داشته باشید، و خلاصه ما سوگند بسیار مؤکد خورده باشیم سوگندی که تا روز قیامت اعتبار داشته باشد که اختیار قیامت را به شما واگذار میکنیم، هر حکمی خواستید بکنید.
بعضی (1)از مفسرین کلمه" ایمان" را به عهد و پیمان معنا کردهاند، در نتیجه از باب اطلاق لازم و اراده ملزوم و تعبیری به کنایه میباشد.
بعضی (2)هم احتمال دادهاند از باب اطلاق جزء، و اراده کل باشد.
و جمله" إِنَّ لَکُمْ لَما تَحْکُمُونَ" جواب قسم است، و همان چیزی است که معاهده فرضی بر آن واقع شده، و استفهام در آن انکاری است، و معنایش این است که نه، آن هم نیست، شاید این باشد که شما ما را قسم مؤکد داده باشید، و از ما پیمان گرفته باشید پیمانی که تا قیامت دوام داشته باشد، که ما تسلیم شما باشیم، و هر حکمی که خواستید برانید.
" سَلْهُمْ أَیُّهُمْ بِذلِکَ زَعِیمٌ" در این جمله دیگر روی سخن با ایشان نیست، گویا از آنان روی گردانیده، خطاب را متوجه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کرد، تا بفهماند اینگونه افراد از اینکه لایق
خطاب باشند ساقطند، و به همین جهت در بقیه سؤالها که چهار سؤال است ایشان را غایب فرض کرد، و فرمود: " از ایشان بپرس کدامشان مسئول این تسویه شده؟" کلمه" زعیم" به معنای کسی است که قائم به امری و متصدی انجام آن باشد. و استفهام در جمله انکاری است.
معنی آیه این است که: از ایشان بپرس وقتی ثابت شد که خدا بین دو طایفه را تسویه نمیکند، چون چنین دلیلی در کار نیست، آن کدامیک از شما است که بر حسب ادعایی که میکنید متصدی امر تسویه شده باشد؟ آیا اگر چنین کسی باشد از میان این مشرکین است؟
اگر هست کیست؟ و کدامیکشان است؟ و بطلان این ادعا آن قدر واضح است که کسی بجز دیوانگان چنین سخنی نمیگوید.
" أَمْ لَهُمْ شُرَکاءُ فَلْیَأْتُوا بِشُرَکائِهِمْ إِنْ کانُوا صادِقِینَ" این جمله رد بر مشرکین است، بنا بر آن فرضی که حکمشان به تساوی مجرمین و مسلمین بر اساس این ادعایشان باشد که معبودهایشان اولا معبودند، ثانیا با خدا در ربوبیت شریکند، و ثالثا در قیامت نزد خدا شفاعتشان میکنند، و در نتیجه ایشان را با مسلمین برابر خواهد کرد. و استفهام در آیه انکاری است و میفهماند اولا معبودهای ایشان معبود نیستند، و ثانیا شریک با خدا در ربوبیت نیستند، و ثالثا چنان شفاعتی نمیتوانند بکنند.
و جمله" فَلْیَأْتُوا بِشُرَکائِهِمْ..." کنایه است از نبود شرکا، و نفی در جمله" أَمْ لَهُمْ شُرَکاءُ" را تاکید میکند.
بعضی (1)از مفسرین گفتهاند: مراد از شرکا، خدایان دروغین ایشان نیست، بلکه مراد هر کسی است که در این اعتقاد باطل شریک ایشان باشد، و اینها اگر راست میگویند آن شریکهای خود را بیاورند. ولی خواننده متوجه است که این معنا مناسب مقام محاجه نیست.
بعضی (2)دیگر گفتهاند مراد از شرکا، شهدا و گواهان هستند، و معنا این است که نه، بلکه شاید بر این قول گواهانی دارند، خوب، اگر دارند و راست میگویند بیاورند.
لیکن این تفسیری است که از جهت الفاظ آیه دلیلی بر آن ندارند، علاوه بر این، جمله مورد بحث به خاطر کلمه" ام" استدراک و اعراض از ما قبل است، و باید مطلبی غیر مطلب ما قبل را افاده کند، و مساله شهادت اگر در بین باشد لا بد شاهدانی خواهند بود که از ناحیه خدا کتابی و یا وعده و یا پیمانی دارند، و این دو احتمال یعنی داشتن کتاب و داشتن پیمان.]
قبلا رد شده بود.
بعضی (1)دیگر گفتهاند مراد از شرکا، شرکای در الوهیتی است که خود آنان معتقد بودند، لیکن منظور از آوردن آن شرکا این است که این مشرکین آن شرکا را در قیامت بیاورند، تا بر صدق اعتقاد آنان شهادت دهند، و یا نزد خدای تعالی شفاعتشان کنند. ولی خواننده محترم میداند که این بیان قانع کننده خصم نیست.
یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ فَلا یَسْتَطِیعُونَ
... وَ هُمْ سالِمُونَ" کلمه" یوم" ظرفی است متعلق به فعلی تقدیری، از قبیل" اذکر- بیاد آر" و امثال آن، و تعبیر" کشف از ساق" مثلی است برای افاده نهایت درجه شدت، چون وقتی انسان به سختی دچار زلزله یا سیل یا گرفتاری دیگر میشود، شلوار را بالا کشیده کمر را میبندد، تا بهتر و سریعتر به تلاش بپردازد، و وسیله فرار از گرفتاری را فراهم سازد، زمخشری در کشاف گفته معنای" یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ"،" روزی که شدت امر به نهایت میرسد" است، و گر نه در آن روز نه ساق پایی در بین است، و نه شلواری که از آن بالا بکشند، هم چنان که در باره یک فرد شدید البخل فرومایه میگویی: " او دستش در غل و زنجیر بسته است"، با اینکه نه دستی مطرح است، و نه بسته شدن با غل و زنجیر، و آن عبارت تنها مثلی است که در مورد بخیل میزنند (2).
این آیه تا پنج آیه بعد، مطلب معترضهای است که در بین واقع شده چون سخن از شرک مشرکین به میان آمده بود، و اینکه آنها معتقد بودند شرکا در روز قیامت اگر قیامت و حسابی باشد ایشان را به سعادت میرسانند، لذا در این چند آیه معترضه فرمود نه خدای تعالی شریکی دارد، و نه در آن روز این شرکای خیالی شفاعتی دارند، و تنها راه احراز سعادت در آخرت سجود است، یعنی خاضع شدن برای خدای سبحان و یگانگی او در ربوبیت، در دنیا را پذیرفتن، آنهم آن چنان پذیرفتنی که آدمی را دارای صفت خضوع سازد، و روز قیامت سعادتمند کند.
و اما این تکذیبگران مجرم که در دنیا برای خدا سجده نکردند، در آخرت هم نمیتوانند برای او سجده کنند، در نتیجه سعادتمند نمیشوند پس حال آنان با حال مسلمانان به هیچ وجه نمیتواند یکسان باشد، بلکه خدای سبحان به خاطر استکباری که کردند در دنیا معامله استدراج و مماشات با ایشان میکند، تا شقاوتشان به حد نهایت برسد، و مستحق عذاب الیم آخرت گردند.
پس معنای اینکه فرمود: " یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ فَلا یَسْتَطِیعُونَ" این شد که ای پیامبر به یاد آر روزی را که بر این کفار بسیار سخت خواهد شد، و چون دعوت میشوند برای خدا سجده کنند نمیتوانند بکنند، چون حالت خضوع برای خدا در دل ندارند، و در دنیا به خاطر تکبری که داشتند چنین ملکهای کسب نکردند، روز قیامت هم روز کشف باطن آدمی است، وقتی باطن در دنیا باطنی بوده که نگذاشته ایشان خاضع شوند، در آخرت هم نخواهد گذاشت.
" خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ"- این دو جمله برای نائب فاعل در جمله" یدعون" که همان کفار مجرم باشند دو حال هستند که میفرماید: در حالی که چشمهایشان از شرم به زیر افتاده است، و در حالی که ذلت قهری سراپای آنان را فرا گرفته. و اگر خشوع را به چشمها نسبت داده برای این است که اولین عضوی که خشوع قلبی را حکایت میکند چشم است.
" وَ قَدْ کانُوا یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ"- مراد از" سالم بودن"، سالم بودنشان از آفات و امراضی است که در آن روز به خاطر استکبار، گریبانشان را گرفت و نگذاشت حق را بپذیرند، و یا منظور مطلق استطاعت و قدرت بر سجود در دنیا است، میفرماید: آن روز که دعوت میشدند در برابر خدای سبحان سجده کنند با اینکه سالم بودند و میتوانستند سجده کنند و بهترین تمکن را داشتند سجده نکردند و به دعوت انبیا اعتنا ننمودند.
بعضی (1)گفتهاند: منظور از سجود نماز است. ولی درست نیست، (چون دلیلی بر آن نیست).
" فَذَرْنِی وَ مَنْ یُکَذِّبُ بِهذَا الْحَدِیثِ" منظور از کلمه" هذا الحدیث" قرآن کریم است، و جمله" فَذَرْنِی وَ مَنْ یُکَذِّبُ..."،
کنایه است از اینکه خدای تعالی به تنهایی برای عذاب آنان کافی است، و دست از ایشان بر نخواهد داشت، و این تعبیر خود نوعی تسلیت برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، و تهدیدی برای کفار نیز هست.
" سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ" این جمله، جملهای است استینافی و مستقل، و در آن کیفیت أخذ خدا و عذاب کردنشان را بیان میکند، عذاب کردنی که اجمالش از آیه" فذرنی..." استفاده میشد، و کلمه" استدراج" که مصدر فعل" نستدرجهم" است، به این معناست که درجه کسی را به تدریج و خرده خرده پایین بیاورند، تا جایی که شقاوت و بدبختیش به نهایت برسد و در ورطه هلاکت بیفتد، خدای تعالی وقتی بخواهد با کسی چنین معاملهای بکند، نعمت پشت سر
1) مجمع البیان، ج 10، ص 339.
نعمت به او میدهد، هر نعمتی که میدهد به همان مقدار سرگرم و از سعادت خود غافل میشود، و در شکر آن کوتاهی نموده، کم کم خدای صاحب نعمت را فراموش میکند، و از یاد میبرد.
پس استدراج، دادن نعمت دنبال نعمت است به متنعم تا درجه به درجه پایین آید، و به ورطه هلاکت نزدیک شود، و قید" مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ" برای این است که این هلاکت از راه نعمت فراهم میشود، که کفار آن را خیر و سعادت میپندارند، نه شر و شقاوت.
" وَ أُمْلِی لَهُمْ إِنَّ کَیْدِی مَتِینٌ" کلمه" املاء" که فعل" املی" از آن مشتق شده به معنای مهلت دادن است، و کلمه" کید" به معنای نوعی حیلهگری است، و کلمه" متین" به معنای قوی و محکم است.
و معنای آیه این است که: من به کفار مهلت میدهم تا در نعمت ما با گناه بغلتند، و هر جور دلشان خواست گناه کنند، که کید من قوی است.
و اگر در این آیه سیاق را از" ما" که عظمت را میرساند و میفهماند به هر نعمت ملکی موکل است به" من" برگردانیده، در آیه قبلی میفرمود: ما چنین و چنان میکنیم، و در این آیه میفرماید: من چنین و چنان میکنم، برای این است که املا و مهلت دادن همان تاخیر أجل است، و در قرآن کریم هر جا سخن از اجل به میان آمده، به غیر خدای سبحان نسبتش نداده، مثلا فرموده: " ثُمَّ قَضی أَجَلًا وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ" (1).
" أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ" کلمه" مغرم" به معنای غرامت است، و کلمه" اثقال"- به کسر همزه- به معنای تحمیل ثقل است، و این جمله عطف است بر جمله" أَمْ لَهُمْ شُرَکاءُ..."، و معنایش این است که شاید تو از این مجرمین که حکم کردهاند به اینکه در قیامت با مسلمین یکسانند، مطالبه اجر کردهای، و ایشان فکر کردهاند در برابر دعوت تو باید مزد سنگینی بپردازند، و بدین جهت برای خلاصی از آن غرامت این حرفها را میزنند، نه اینکه راستی سخنی جدی بوده باشد.
" أَمْ عِنْدَهُمُ الْغَیْبُ فَهُمْ یَکْتُبُونَ" از ظاهر سیاق برمیآید که مراد از غیب، غیب عالم است که همه امور با اندازهگیری محدود نازل میشود و در منصه ظهور مستقر میگردد، و بنا بر این، مراد از" نوشتن"، همان اندازهگیری و قضا، و مراد از" نزد ایشان بودن غیب" این است که مسلط بر غیب باشند، و عالم غیب ملکشان باشد.
1) پس اجلی مقدر کرد و اجل نزد او معین شده است. سوره انعام، آیه 2.
در نتیجه معنای آیه این میشود که مگر امر قضا و قدر به دست ایشان است و ایشانند که هر جور بخواهند قضا میرانند، و برای خود چنین خواستهاند که در قیامت با مسلمین وضعی برابر داشته باشند؟
بعضی (1)از مفسرین گفتهاند: مراد از اینکه غیب نزد ایشان باشد، تنها این است که علم به غیب داشته باشند، آن هم نه همه غیب، بلکه همین که حکمی که در باره خود کردهاند صحیح و مطابق غیب باشد، و مراد از کتابت هم همان معنای ظاهری کلمه است، و معنای آیه این است که: مگر علم غیب دارند به اینکه حکمی که کردهاند صحیح است، و این علم را تنها آنان دارند، و هیچ کس دیگر ندارد؟ و یا علمی است که به صورت نوشتهای نزد ایشان است، و به ارث به ایشان رسیده، و باید امروز آن را در مقابل دعوت تو اظهار بدارند؟ لیکن این معنا بعید است، بلکه اصلا نباید دنبالش را گرفت، احتمالات دیگری که در این آیات ذکر شده جایی برای این احتمال باقی نگذاشته.
و اگر قرآن کریم این احتمال را بعد از دیگر احتمالها ذکر کرد، و حتی از احتمال" أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً" هم مؤخر ذکر نمود، با اینکه ظاهر اقتضا میکرد از این یکی جلوتر ذکر شود، برای این بود که احتمال مورد بحث از همه آنها ضعیفتر و بعیدتر بود.
" فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَ لا تَکُنْ کَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادی وَ هُوَ مَکْظُومٌ" منظور از صاحب حوت- ماهی- حضرت یونس پیغمبر (علیه السلام) است، و کلمه" مکظوم" از مصدر کظم غیظ است که به معنای فرو بردن خشم است، و به همین جهت مکظوم را تفسیر کردهاند به کسی که خشم گلویش را گرفته باشد، و او نتواند به هیچ وسیلهای آن را خالی کند، در این آیه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را نهی میکند از اینکه مانند یونس (علیه السلام) باشد، که در هنگام مناجات با خدا مالامال از خشم بوده، میفرماید تو اینطور مباش، و این در حقیقت نهی از سبب خشم است، و سبب خشم این است که آدمی کم حوصله باشد، و در آمدن عذاب برای دشمنانش عجله کند.
و معنای آیه این است که: ای پیامبر! تو در برابر قضایی که پروردگارت رانده، که از راه استدراج هلاکشان کند صابر باش، و مانند صاحب حوت مباش، تا مثل او مالامال از اندوه و غیظ نشوی، و در آخر خدای را به تسبیح و اعتراف به ظلم ندا نکنی، و خلاصه صبر کن و از این معنا که مبتلا به سرنوشتی چون سرنوشت یونس و ندایی چون ندای او در شکم ماهی بشوی بر حذر باش، او به طوری که در سوره انبیاء آمده در شکم حوت گفت:
1) مجمع البیان، ج 10، ص 341.
" لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ" (1).
و بعضی (2)گفتهاند: لام در جمله" لحکم ربک" به معنای" الی- تا" است، میخواهد در عین اینکه با رسول گرامیش سخن میگوید، قوم او را تهدید کند به اینکه به زودی خدا بین او و ایشان حکم خواهد کرد، میفرماید: تا زمانی که خدا حکم کند صبر کن.
ولی وجه قبلی با سیاق آیات قبلی مناسبتر است.
" لَوْ لا أَنْ تَدارَکَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ" این آیه شریفه نهی سابق (که میفرمود چون صاحب حوت مباش) را تعلیل میکند، و کلمه" تدارک" به معنای رسیدن و پیوستن به چیزی است، و در این آیه کلمه نعمت به قبول توبه تفسیر شده، و واژه" نبذ" به معنای پرت کردن و دور انداختن است، و کلمه" عراء" به معنای زمین لخت و بدون سقف و یا گیاه است، و مذموم از ذم است که مقابل مدح را معنا میدهد.
و معنای آیه این است که: اگر یونس (علیه السلام) نعمت توبهای را از پروردگارش در نمییافت، و مافاتش را جبران نمیکرد، در بیابانی بدون سقف و گیاه افکنده میشد، در حالی که به خاطر عملی که کرده بود مذمت هم میشد.
در اینجا ممکن است بگویی: این آیه شریفه با آیه" فَلَوْ لا أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ لَلَبِثَ فِی بَطْنِهِ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ" (3)منافات دارد، برای اینکه مقتضای عمل یونس به حکم این آیه آن بود که تا قیامت در شکم ماهی بماند، و به حکم آیه مورد بحث، مقتضای عملش این بوده که جسدش در بیابانی بیسقف و گیاه، و در حالی که مذموم هم باشد بیفتد، و این دو مقتضا با هم جمع نمیشوند.
در پاسخ میگوییم دو آیه مذکور هر یک از یک مقتضای خاصی حکایت میکند، که هر یک از آن دو اثری جداگانه دارد، آیه سوره صافات این معنا را خاطرنشان میسازد که:
اگر مداومت یونس در تسبیح خدای عز و جل در طول زندگیش و قبل از ابتلایش نبود چنین و چنان میشد، چون کلمه" مسبحین" مداومت در تسبیح را میرساند، و آیه مورد بحث از این معنا خبر میدهد که خدا در شکم ماهی او را دریافت و توبهاش را قبول کرد، و به همین جهت ماهی او را در بیابان نینداخت.
در نتیجه مجموع دو آیه دلالت میکند بر اینکه بیرون رفتن یونس با خشم اقتضای این را داشته که تا روز قیامت در شکم ماهی بماند، و لیکن تسبیح دائمیش قبل از افتادن در شکم ماهی و بعد از آن از این اقتضا منع کرده، و باعث شده که مقدرش طوری دیگر شود، و آن این است که ماهی او را در بیابان بیندازد، و نیز مقتضای عملش این بود که او را به صورتی زشت و مذموم بیندازد، و لیکن مانعی دیگر از آن جلوگیری نمود، و آن نعمتی از پروردگارش بود، که او را دریافت، و نه تنها مذموم نشد، بلکه پروردگارش او را اجتبا کرد و از صالحانش قرار داد، پس بین دو آیه منافاتی نیست.
و ما در بحثهای گذشته مکرر گفتیم که: حقیقت نعمت، همانا ولایت و سرپرستی خداست، و بنا بر این به طور متعین جمله" لَوْ لا أَنْ تَدارَکَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ" معنایی دیگر خواهد داشت.
" فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحِینَ" توضیح این جمله یعنی معنای" اجتبا" و" صلاح" در مباحث گذشته گذشت.
" وَ إِنْ یَکادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ" کلمه" ان" بدون تشدید، مخفف" ان" است، و کلمه" زلق" به معنای زلل و لغزش است، و" ازلاق" به معنای ازلال، یعنی صرع است، و کنایه است از کشتن و هلاک کردن.
و معنای آیه این است که: محققا آنها که کافر شدند وقتی قرآن را شنیدند نزدیک بود با چشمهای خود تو را به زمین بیندازند، یعنی با چشم زخم خود تو را بکشند.
و مراد از این" ازلاق به ابصار"- به طوری که همه مفسرین گفتهاند- چشم زدن است، که خود نوعی از تاثیرات نفسانی است و دلیلی عقلی بر نفی آن نداریم، بلکه حوادثی دیده شده که با چشم زدن منطبق هست، و روایاتی هم بر طبق آن وارد شده، و با این حال علت ندارد که ما آن را انکار نموده بگوییم یک عقیده خرافی است.
بعضی (1)از مفسرین گفتهاند: معنای آیه این است که وقتی ذکر را یعنی قرآن را از تو میشنوند با نظری سرشار از کینه و خشم به تو نظر میکنند، به طوری که میخواهند با همان نگاه تیزشان تو را بکشند.
" وَ یَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَ ما هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعالَمِینَ" نسبت دیوانگی به آن جناب دادن در هنگامی که قرآن را از او میشنوند، خود دلیل بر این است که میخواستهاند بگویند قرآن از القائات شیطانها و جن است، و به همین جهت خدای تعالی وقتی میخواهد پاسخشان بدهد، میفرماید: قرآن به جز ذکر برای عالمیان نیست.
1) مجمع البیان، ج 10، ص 341.
و در آغاز سوره نسبت جنون به خود آن جناب را رد کرد، و فرمود: " ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ" در آخر سوره هم همان سخن آغاز سوره را آورد، تا آغاز و انجام با هم منطبق باشد.
مؤلف: کتاب معانی الاخبار به سند خود از حسین بن سعید، از ابی الحسن (علیه السلام) روایت کرده که در تفسیر آیه" یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ" فرموده: در قیامت حجابی از نور هست که وقتی کنار زده میشود مؤمنین همه به سجده میافتند، اما منافقین با اینکه میخواهند سجده کنند لیکن پشتشان خم نمیشود (1)
(2 و 3)توحید صدوق، ص 155، ط تهران.
.و در همان کتاب به سند خود از عبید بن زراره از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که گفت: از آن جناب معنای کلام خدای عز و جل را پرسیدم که میفرماید: " یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ" فرمود: آیا خدا جامه خود را بالا میزند؟! سبحان ربی الاعلی (2) .
مؤلف: صدوق (رحمة اللَّه علیه) بعد از نقل این حدیث میگوید: منظور از جمله" سبحان ربی الاعلی" تنزیه خدای سبحان است از اینکه ساق پا و جامهای داشته باشد (3) . و در این معنا روایتی دیگر نیز از حلبی از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده (2).
باز در همان کتاب به سند خود از معلی بن خنیس نقل کرده که گفت: به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتم: منظور خدای تعالی از اینکه فرمود: " وَ قَدْ کانُوا یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ" چیست؟ فرمود: یعنی در دنیا میتوانستند سجده کنند، و نکردند (3).
و در الدر المنثور است که بخاری، ابن منذر و ابن مردویه، از ابی سعید روایت آوردهاند که گفت: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم میفرمود: پروردگارمان ساق پای خود را بالا میزند، در همان هنگام تمامی زن و مرد با ایمان به سجده میافتند، باقی میماند کسانی که در دنیا به ریا و خودنمایی سجده کرده بودند، آن روز میخواهند سجده کنند ولی پشتشان (مانند یک تخته) یک پارچه میشود (4)..]
و در همان کتاب است که ابن منده در رد بر جهمی مذهبان از ابی هریره روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آیه: " یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ" را تلاوت کرد، و فرمود خدا ساق پایش را برهنه میکند (1).
و نیز در همان کتاب است که اسحاق بن راهویه (در مسند خود)، عبد بن حمید، ابن ابی الدنیا، طبرانی، و آجری، در کتاب" الشریعة"، و دارقطنی در کتاب" الرؤیة"، و حاکم (وی حدیث را صحیح دانسته) و ابن مردویه، و بیهقی در کتاب" البعث"، همگی از عبد اللَّه بن مسعود از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت کردهاند که فرمود: خدای تعالی روز قیامت همه مردم را یک جا جمع میکند، و خود خدا در چند تکه ابر پایین میآید، آن گاه یک منادی ندا در میدهد که ایها الناس؟ آیا از پروردگارتان راضی نشدهاید، با اینکه شما را بیافرید، و صورتگری کرد و رزق داد و چنین مقرر کرد که امروز هر انسانی در تحت سرپرستی ولیی باشد که در دنیا او را ولی خود میدانست، و عبادتش میکرد؟ آیا این قرار از پروردگارتان عادلانه نیست؟ همه میگویند: بله هست.
آن گاه فرمود: پس هر انسانی از شما به طرف معبودی میرود که در دنیا میپرستید، و همان معبود در آن روز برایشان ممثل و مجسم میشود، (مثلا) برای کسانی که عیسی را میپرستیدند شیطان عیسی ممثل میشود، و برای کسانی که عزیر را میپرستیدند شیطان عزیر ممثل میشود، تا آنجا که برای دستهای درخت، و برای جمعی چوب خشک، و برای عدهای سنگ ممثل میشود.
تنها اهل اسلام بدون معبود، ایستاده باقی میمانند، در این هنگام خدای تعالی برایشان ممثل میشود، و به ایشان میگوید: چرا مثل بقیه مردم به راه نمیافتید؟ میگویند:
ما پروردگاری داریم که هنوز او را ندیدهایم تا به طرفش راه بیفتیم، میفرماید: پروردگار خود را اگر ببینید به چه علامتی میشناسید؟ میگویند: ما ربی داریم که بین ما و او علامتی است، اگر او را ببینیم به آن علامت میشناسیم، میپرسد آن چه علامتی است؟ میگویند:
او ساق خود را بالا میزند! در این هنگام خدا پای خود را برهنه میکند، همه آنهایی که در دنیا برایش سجده میکردند، به خاک میافتند، مگر جمعیتی که پشتهایشان برای سجده خم نمیشود، و مانند شاخ گاو یکپارچه میشود، نمیتوانند سجده کنند (تا آخر حدیث) (2).
مؤلف: این سه روایت اساسش تشبیه است، که براهین عقلی و همچنین قرآن عزیز
آن را رد میکند و به همین جهت یا باید آنها را دور انداخت، و یا تاویل کرد.
و در کافی به سند خود از سفیان بن سمط روایت کرده که گفت: امام صادق (علیه السلام) فرمود: خدای تعالی وقتی خیر بندهای را بخواهد، هر گاه گناهی مرتکب شود، به دنبالش به یک گرفتاری مبتلایش میکند، و به این وسیله استغفار را به یادش میاندازد، و وقتی شر بندهای را بخواهد، هر گاه گناهی مرتکب شود دنبالش نعمتی به او میدهد تا استغفار را از یادش ببرد، و در نتیجه گنهکاری را ادامه بدهد، این همان است که خدای عز و جل در بارهاش میفرماید: " سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ" و منظور این است که به وسیله نعمت خود و گناه او وی را استدراج میکند (1).
مؤلف: در سابق یعنی در تفسیر آیه" سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ" (2)
(3 و 4 و 5)تفسیر قمی، ج 2، ص 383.
(6 و 7)الدر المنثور، ج 6، ص 258.
، هم پارهای از روایات استدراج را آوردیم.و در تفسیر قمی در ذیل آیه شریفه" إِذْ نادی وَ هُوَ مَکْظُومٌ" در روایت ابی الجارود از امام باقر (علیه السلام) روایت کرده که میفرمود: مکظوم به معنای مغموم است (3) .
و نیز در همان کتاب در ذیل آیه" لَوْ لا أَنْ تَدارَکَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ" فرمود: منظور از نعمت، رحمت است (4) .
و در معنای کلمه" عراء" فرموده جایی است که سقف نداشته باشد (5) .
و در الدر المنثور است که بخاری از ابن عباس روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در تفسیر آیه" وَ إِنْ یَکادُ الَّذِینَ کَفَرُوا" فرمود: مساله چشم زخم حق است (6) .
و در همان کتاب است که ابو نعیم در کتاب" الحلیه" از جابر روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود چشم زخم، مرد سالم را در قبر و شتر سالم را در دیگ قرار میدهد (7) .
مؤلف: در این میان روایاتی هست که آیات سابق را با مساله ولایت تطبیق میکند، که البته جنبه جری و تطبیق مصداق بر کلی دارد، نه اینکه تفسیر آن آیات باشد، و به همین جهت از ایراد آن خودداری کردیم.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
الْحَاقَّةُ (1) مَا الْحَاقَّةُ (2) وَ ما أَدْراکَ مَا الْحَاقَّةُ (3) کَذَّبَتْ ثَمُودُ وَ عادٌ بِالْقارِعَةِ (4)
فَأَمَّا ثَمُودُ فَأُهْلِکُوا بِالطَّاغِیَةِ (5) وَ أَمَّا عادٌ فَأُهْلِکُوا بِرِیحٍ صَرْصَرٍ عاتِیَةٍ (6) سَخَّرَها عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیالٍ وَ ثَمانِیَةَ أَیَّامٍ حُسُوماً فَتَرَی الْقَوْمَ فِیها صَرْعی کَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِیَةٍ (7) فَهَلْ تَری لَهُمْ مِنْ باقِیَةٍ (8) وَ جاءَ فِرْعَوْنُ وَ مَنْ قَبْلَهُ وَ الْمُؤْتَفِکاتُ بِالْخاطِئَةِ (9)
فَعَصَوْا رَسُولَ رَبِّهِمْ فَأَخَذَهُمْ أَخْذَةً رابِیَةً (10) إِنَّا لَمَّا طَغَی الْماءُ حَمَلْناکُمْ فِی الْجارِیَةِ (11) لِنَجْعَلَها لَکُمْ تَذْکِرَةً وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ (12)
به نام اللَّه که هم رحمان است
و هم رحیم آن روزی که مسلما واقع میشود (1).
چه روز واقع شدنی است؟ (2).
تو خبر نداری که آن روز تحقق یابنده چیست (3).
قوم ثمود و عاد قیامت کبری و عذاب کوبنده را تکذیب کردند (4).
اما قوم ثمود به وسیله صیحه (و یا زلزله) یا صاعقه هلاک شدند (5).
و اما قوم عاد به وسیله بادی بسیار سرد و تند و طغیانگر و ویران ساز به هلاکت رسیدند (6).
خداوند آن را هفت شب و هشت روز بر آنان مسلط کرد تو (اگر آنجا بودی) آن مردم را میدیدی که مانند کندههای درخت خرما سرنگون شدهاند (7).
آن وقت میپرسیدی آیا احدی از این قوم باقی ماند؟ (8).
فرعون و یاغیان قبل از او و قراء قوم لوط هم از راه عبودیت خطا رفتند (9).
در نتیجه فرستاده پروردگارشان را نافرمانی نمودند پس خدای تعالی ایشان را به عقوبتی بس شدید بگرفت (10).
(در داستان نوح این ما بودیم که) شما را در هنگامی که آب طغیان کرد بر کشتی نشاندیم (11).
تا آن را برای شما مایه تذکر و برای آیندگان عبرتگیر مایه عبرت قرار دهیم (12).
این سوره مساله" حاقه" یعنی قیامت را به یاد میآورد، در اینجا قیامت را حاقه نامیده، در جای دیگر قارعه و واقعه خوانده است، و در این آیات سخن را در سه فراز سوق داده، در فصلی به طور اجمال سرانجام امتهایی را ذکر میکند که منکر قیامت بودند، و خدای تعالی آنان را به" اخذی رابیه" (عقوبتی شدید) بگرفت. و در فصلی اوصاف حاقه را بیان میکند، و اینکه در آن روز مردم دو گروهند، یکی اصحاب یمین، و یکی اصحاب شمال، یکی اهل سعادت و دیگری اهل شقاوت. و در فصل سوم در راستی و درستی خبرها و سخنان قرآن تاکید نموده، آنها را حق الیقین معرفی میکند، و این سوره به شهادت سیاق آیاتش در مکه نازل شده.
" الْحَاقَّةُ مَا الْحَاقَّةُ وَ ما أَدْراکَ مَا الْحَاقَّةُ" گفتیم: مراد از کلمه" الحاقه" روز قیامت کبری است و اگر به این نامش نامید، برای این بود که روزی است حق و ثابت، و غیر قابل تخلف و تردید ناپذیر، و کلمه" الحاقه" از مصدر" حق" است، که به معنای ثابت و مقرر واقعی است، و کلمه" ما" در جمله" مَا الْحَاقَّةُ" استفهامی است که به منظور بزرگ شمردن قیامت آمده، (در فارسی هم میگوییم فلانی دانشمند است و چه دانشمندی) و درست به همین جهت بود که با آوردن ضمیر اکتفاء نکرد، و نفرمود: " الحاقة و ما هی" بلکه دو باره کلمه" الحاقه" را تکرار کرد. و این جمله استفهامیه خبر است برای کلمه" الحاقة".
بنا بر این، جمله" الْحَاقَّةُ مَا الْحَاقَّةُ" به غیر از بزرگداشت قیامت چیز دیگری نمیخواهد بفهماند، و با تکرار نام آن این تفخیم و بزرگداشت را افاده میکند.
" وَ ما أَدْراکَ مَا الْحَاقَّةُ"- خطاب در این جمله به هر کسی است که قابل خطاب
باشد، و در آن علم به حقیقت روز قیامت را از همه مخاطبین نفی میکند، میفرماید: تو نمیدانی قیامت چیست؟ و این تعبیر کنایه است از کمال اهمیت آن روز و نهایت درجه عظمتش، و شاید منظور از روایتی هم که از ابن عباس نقل شده همین باشد، او گفته: هر جا در قرآن جمله" ما ادراک- تو نمیدانستی" آمده رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن را درک کرده و هر جا جمله" ما یدریک- تو نمیدانی" آمده آن جناب آن مطلب را واقعا نمیداند خلاصه کلام اینکه اولی کنایه است از عظمت مطلب و دومی تصریح است.
" کَذَّبَتْ ثَمُودُ وَ عادٌ بِالْقارِعَةِ" کلمه" قارعه" نیز یکی از اسامی قیامت است، و بدین جهت آن را" قارعه- کوبنده" نامیده که آسمانها و زمین را به هم میکوبد، و به آسمان و زمینی دیگر تبدیل میکند، کوهها را به راه میاندازد، خورشید را تیره و ماه را منخسف میکند، ستارگان را میریزد و تمامی اشیا به قهر خدای تعالی دگرگون میشوند، که قرآن به همه اینها ناطق است، چیزی که هست مقتضای ظاهر کلام این بود که بفرماید: " کذبت ثمود و عاد بها- عاد و ثمود به آن تکذیب کردند"، ولی به جای ضمیر، کلمه" قارعه" را آورد، تا باز هم امر قیامت را بزرگ جلوه دهد.
این آیه و آیات بعدش تا نه آیه هر چند در صدد بیان اجمالی از داستان نوح، عاد، ثمود و فرعون و طاغوتهای قبل از او و مؤتفکات، و هلاکت آنان است، و لیکن در حقیقت میخواهد به پارهای از اوصاف" الحاقه- قیامت" اشاره کند، و بفرماید: خدای تعالی امتهای بسیاری را به خاطر تکذیب قیامت هلاک کرد، پس در حقیقت این آیات جواب" ما" ی استفهامیه است، هم چنان که جمله" فَإِذا نُفِخَ فِی الصُّورِ..." جواب دیگری است.
و حاصل معنا این است که قیامت همان کوبندهای است که ثمود و عاد و فرعون و طاغوتهای قبل از او و مؤتفکات و قوم نوح تکذیبش کردند، و خدا به اخذی شدید ایشان را بگرفت، و به عذاب انقراض هلاکشان کرد.
" فَأَمَّا ثَمُودُ فَأُهْلِکُوا بِالطَّاغِیَةِ" این جمله اثر تکذیب ثمود را به طور مفصل بیان میکند، و در اینکه مراد از" طاغیه" چیست، آیا صیحه آسمانی است و یا زلزله است و یا صاعقه؟ آیات قرآن مختلف است، در سوره هود سبب هلاکتشان را صیحه دانسته، فرموده: " وَ أَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ" (1)و در سوره
1) و آنها را که ستم کرده بودند صیحه (آسمانی) فرا گرفت. سوره هود، آیه 67.
اعراف زلزله دانسته فرموده: " فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ" (1)و در حم سجده صاعقه دانسته فرموده:
" فَأَخَذَتْهُمْ صاعِقَةُ الْعَذابِ الْهُونِ" (2).
بعضی (3)گفتهاند: کلمه" طاغیه" مانند کلمه" طغیان" و کلمه" طغوی" مصدر است، نه اسم فاعل. و معنای آیه این است که: اما ثمود به سبب طغیانشان هلاک شدند. آیه شریفه" کذبت ثمود بطغویها" (4)نیز مؤید این سخن است. و لیکن وجه اول با سیاق آیات بعدی مناسبتر است، چون آیات بعد در مقام بیان کیفیت هلاکت آنان است، که از میان چند طریقه اهلاک زیر یعنی اهلاک به وسیله باد، و یا اخذ رابیه و شدید، و یا طغیان آب، با کدام طریق هلاک شدند. پس آیه مورد بحث هم باید در مقام بیان اهلاک ثمود به وسیله عذاب طاغیه باشد، و بخواهد کیفیت اهلاک آنان را بیان کند، در نتیجه کلمه" طاغیه" صفت عذاب است، نه صفت مردم ثمود.
" وَ أَمَّا عادٌ فَأُهْلِکُوا بِرِیحٍ صَرْصَرٍ عاتِیَةٍ" کلمه" صرصر" به معنای بادی سخت سرد و بسیار تند است، و کلمه" عاتیة" از مصدر" عتو" به معنای طغیان و سرپیچی از اطاعت و ناسازگاری است.
" سَخَّرَها عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیالٍ وَ ثَمانِیَةَ أَیَّامٍ حُسُوماً فَتَرَی الْقَوْمَ فِیها صَرْعی کَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِیَةٍ" تسخیر باد صرصر بر قوم عاد به معنای مسلط کردن آن بر آنان است، و کلمه" حسوم" جمع حاسم است، هم چنان که کلمه" شهود" جمع شاهد است، و حاسم از ماده" حسم" است، که به معنای داغ کردن مکرر چند بار پشت سر هم است، و این کلمه صفت است برای کلمه" سبع"، و جمله را چنین معنا میدهد: باد صرصر را در هفت شب و هشت روز پشت سر هم بر آنان مسلط کرد و کلمه" صرعی" جمع صریع (به خاک افتاده) است، و کلمه" اعجاز"- با فتحه همزه- جمع" عجز"- با فتحه عین و ضمه جیم- (آخر و دنباله هر چیز) است، و کلمه" خاویة" به معنای چیز تو خالی است که آن را دور انداخته باشند، و معنای آیه این است که خدا باد صرصر را در هفت شب و هشت روز پی در پی بر آنان مسلط کرد، و تو (اگر بودی) آن مردم را میدیدی که مانند ریشههای تو خالی درخت خرما به زمین افتادهاند.
" فَهَلْ تَری لَهُمْ مِنْ باقِیَةٍ" یعنی" من نفس باقیة"، این جمله کنایه است از اینکه عذاب تمامی آنان را فرا گرفت، میفرماید: " آیا هیچ نفسی از آنان را باقی مانده میبینی؟" یعنی حتی یک نفر را نمیبینی که زنده مانده باشد.
بعضی (1)
(2 و 3)مجمع البیان، ج 10، ص 344.
گفتهاند: کلمه" باقیه" هر چند به شکل اسم فاعل است، لیکن به معنای مصدر است، و گاهی به معنای" بقیه" استعمال میشود، لیکن معنایی که ما کردیم به ذهن نزدیکتر است." وَ جاءَ فِرْعَوْنُ وَ مَنْ قَبْلَهُ وَ الْمُؤْتَفِکاتُ بِالْخاطِئَةِ" منظور از کلمه" فرعون" خصوص فرعون زمان موسی است، و منظور از" من قبله" امتهای قبل از وی هستند، که چون او خدا را تکذیب میکردند، و مراد از کلمه" مؤتفکات" دهات قوم لوط و اهالی آن قریهها است، و کلمه" خاطئة" باز مصدر در قیافه اسم فاعل است، و مراد از اینکه فرمود: فرعون و امتهای قبل از او و قریهنشینان قوم لوط خاطئه آوردند، این است که طریق عبودیت را به خطا پیمودند، و بقیه الفاظ آیه روشن است.
" فَعَصَوْا رَسُولَ رَبِّهِمْ فَأَخَذَهُمْ أَخْذَةً رابِیَةً" ضمیر در (عصوا) به فرعون و آن دو طایفه دیگر برمیگردد، و مراد از رسول جنس رسول است، و کلمه" رابیه" از مصدر" رباء" به معنی زیاده است، و منظور" از گرفتن آنان به گرفتنی رابیه" عقوبت شدید است.
بعضی (2) گفتهاند عقوبتی زیادتر از سایر عقوبتها است.
بعضی (3) گفتهاند: منظور از آن عقوبتی خارق العاده است.
" إِنَّا لَمَّا طَغَی الْماءُ حَمَلْناکُمْ فِی الْجارِیَةِ" این آیه اشاره است به طوفان نوح، و کلمه" جاریه" به معنای کشتی است، در این جمله خطاب را متوجه افرادی کرده که در کشتی نوح سوار بودند، که در حقیقت خطاب به عموم بشر است، که نیاکانشان همانها بودند که به وسیله کشتی نوح از غرق نجات یافتند، چون این اخلاف و آن اسلاف یک نوعند، و میتوان حال بعضی از آنان را به همه نسبت داد، و بقیه الفاظ آیه روشن است. (میفرماید: این ما بودیم که آن زمان که آب طغیان کرد شما را سوار کشتی کردیم، و از غرق نجات دادیم).
1) تفسیر قرطبی، ج 18، ص 261.
" لِنَجْعَلَها لَکُمْ تَذْکِرَةً وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ" این آیه بیان میکند که چرا ایشان را در کشتیهای نجات سوار کرد، پس ضمیر در" نجعلها" به کلمه" حمل" که از جمله" حملناکم" استفاده میشود برمیگردد، به اعتبار اینکه حمل مذکور رفتاری است از خدا با بشر، پس در حقیقت معنای جمله این است که اگر ما این رفتار را با شما کردیم برای این بود که این رفتار خود را تذکرهای- مایه تذکری- برای شما قرار دهیم، تا از آن عبرت بگیرید، و اندرز شوید.
و کلمه" تعیها" از مصدر" وعی" است، و" وعی" به معنای ریختن چیزی در ظرف است، و مراد از" وعی اذن برای آن حمل" این است که: مردم داستان حمل کشتی نوح را در گوش و هوش خود جای دهند و از یادش نبرند، تا اثر و فایدهاش که همان تذکر و اندرز گرفتن است مترتب شود.
در این آیه با هر دو جملهاش به هدایت ربوبی به هر دو نوعش یعنی" ارائه طریق" و" رساندن به مطلوب" اشاره شده است، توضیح اینکه یکی از سنتهای عامه ربوبی که در سراسر عالم جاری است این است که هر نوع از انواع موجودات را به کمال لایقش و آن هدف نهایی که بر حسب وجود خاص به خودش متوجه آن است برسد، و به همین منظور آن موجود را به جهازات و ابزاری مجهز کرده که او را در رسیدن بدان هدف کمک کند، هم چنان که قرآن کریم فرمود: " الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی" (1)، و نیز فرموده: " الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّی وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدی" (2)، که توضیح آن در تفسیر دو سوره طه و اعلی و غیر آن دو گذشت.
انسان هم در اینکه استکمالی تکوینی و راهی به سوی کمال وجودیش دارد، مانند سایر انواع موجودات مادی است، که همه به هدایت ربوبی به سوی کمال وجودیشان سوق داده میشوند، چیزی که هست انسان به هدایت دیگری اختصاص یافته، و آن هدایت تشریعی است، آری نفس انسانی استکمالی از طریق افعال اختیاری خود دارد، چون این افعال اختیاری در اثر تکرار، اوصاف و حالات درونی در او پدید میآورد، و در زندگی دنیائیش دارای ملکات و احوالی میشود که همین ملکات غایت و نتیجه زندگی او است، و با این ملکات سرنوشت زندگی ابدیش معین میشود.
و همین معنا باعث شده که در بین تمامی موجودات خصوص او، مورد عنایت بیشتری
قرار بگیرد و از راه ارسال رسولان و انزال کتب آسمانی برایش سنت دینی مقرر کنند، و به سوی آن سنت راهنماییش کنند، تا بعد از فرستادن رسولان، دیگر مردم علیه خدای تعالی حجتی نداشته باشند،" لِئَلَّا یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ" (1)که تفصیل این معنا در بحثهایی که پیرامون مساله نبوت (در جلد دوم این کتاب، و در جاهای دیگر) داشتیم گذشت.
و همه اینها، هدایت به معنای راه نشان دادن و اعلام صراط مستقیم است، که خود انسان بدون راهنمایی خدای تعالی نمیتواند آن را پیدا کند، هم چنان که فرمود: " إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً" (2)، حال اگر این راه را دنبال بکند، و از آن منحرف نشود، به زندگی طیب و سعیدی خواهد رسید، و اگر از دستش بدهد و از آن اعراض کند به شقاوتی دائمی میرسد، و حجت خدایی به هر حال علیه او تمام میشود، هم چنان که فرمود: " لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ" (3)
سوره انفال، آیه 42.
.حال که این معنا روشن شد معلوم گردید که یکی از سنتهای الهی این است که بشر را از راه ارائه طریق به سوی سعادت حیاتش هدایت کند. جمله" لِنَجْعَلَها لَکُمْ تَذْکِرَةً"
به همین معنا اشاره میکند چون تذکره به معنای این است که راه سعادت او را به یادش بیاورند، و این مستلزم آن نیست که آدمی تذکر هم پیدا بکند، و حتما راه سعادت را پیش بگیرد، ممکن است تذکر در او اثر بکند، و ممکن هم هست اثر نکند.
یکی دیگر از سنتهای الهی این است که همه موجودات را به سوی کمالشان هدایت کند، و به سوی آن نقطه به حرکتشان در آورد، و به آن نقطه برساند، جمله" وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ"
به همین معنا اشاره دارد، چون" وعی"- فرا گرفتن- یکی از مصادیق هدایت شدن به هدایت ربوبی است و اگر خدای تعالی این وعی را به خودش نسبت نداد، همانطور که تذکره را به خود نسبت داد، برای این بود که منظور از تذکره اتمام حجت است که کار خداست، و اما وعی و فرا گرفتن، کار مستقیم او نیست، هر چند که هم ممکن است به او نسبت داده شود و هم به خود انسان، و لیکن سیاق آیه سیاق دعوت و بیان اجر و ثواب است، اجری که بر اجابت دعوت مترتب میشود، و اجر و مثوبت از آثار وعی است البته بدان جهت که فعل
انسان و مستند به اوست، نه بدان جهت که توفیقی الهی و منسوب به آن جناب است.
از آیه شریفه برمیآید که حوادث خارجی در اعمال انسان اثر میگذارد، هم چنان که از آیه شریفه" وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ" (1)
(2 و 3)الدر المنثور، ج 6، ص 260.
.عکس این مطلب استفاده میشود، یعنی از آن برمیآید که اعمال انسان در حوادث خارجی اثر دارد که در تفسیر همین آیه در سوره اعراف مقداری در این باره سخن رفت.
در الدر المنثور است که: ابن منذر از ابن جریح روایت کرده که در تفسیر آیه" لِنَجْعَلَها لَکُمْ تَذْکِرَةً"
گفته است: این تذکره برای امت محمد (صلوات اللَّه علیه) است، و چه بسیار کشتیها که در گذشته در دریا غرق شده بود، و آثاری که از بین رفته بود، و بعد از قرنها امت محمد (صلی الله علیه و آله) آن آثار را یافتند، مثلا آثار کشتی نوح را در کوه جودی یافتند (2) .
مؤلف: در تفسیر سوره هود در خلال داستان نوح (علیه السلام) مطالبی رفت که مؤید این روایت است.
و در همان کتاب است که سعید بن منصور، ابن جریر، ابن منذر، ابن ابی حاتم، و ابن مردویه، از مکحول روایت کردهاند که گفت: وقتی آیه: " وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ"
نازل شد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: من از پروردگارم خواستم این اذن واعیه را علی بن ابی طالب قرار دهد، مکحول میگوید: بعد از این دعای رسول خدا (صلی الله علیه و آله) علی (علیه السلام) بارها میگفت: هیچ نشد چیزی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بشنوم و فراموش کنم (3) .
و نیز در همان کتاب است که ابن جریر، ابن ابی حاتم، واحدی، ابن مردویه، ابن عساکر، و ابن النجاری همگی از برده روایت کردهاند که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به علی فرمود: خدایم دستور فرموده تو را نزدیک کنم و دورت ندارم، و به تو تعلیم دهم و تو فراموش نکنی، و این حق برایت ثابت شده که آنچه را تعلیمت میدهم فرا بگیری، به
1) مردم قریهها اگر ایمان بیاورند و تقوی پیشه کنند برکاتی از آسمان و زمین به رویشان میگشائیم. سوره اعراف، آیه 96.
دنبال این فرمایش آیه" وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ
" نازل شد (1) .
و در همان کتاب است که ابو نعیم در کتاب حلیه از علی (علیه السلام) نقل کرده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: یا علی خدا مرا دستور داده که تو را نزدیک کنم، و تعلیمت دهم تا تو فرا بگیری، پس از آن این آیه نازل شد: " وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ"
پس ای علی تو هستی اذن واعیه (گوش فرا گیرنده) علم من (2) .
مؤلف: این معنا در تفسیر برهان هم از سعد بن عبد اللَّه آمده که او به سند خود از امام صادق (علیه السلام) آن را روایت کرده (1). و نیز از کلینی (2)است که او به سند خود از آن جناب نقل کرده. و نیز از ابن بابویه (3)است که او هم به سند خود از جابر از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است.
و باز همین مطلب را از ابن شهرآشوب از حلیة الاولیاء از عمر بن علی آورده، و از واحدی در کتاب اسباب النزول از بریده آورده، و از ابی القاسم بن حبیب، در تفسیر خود از زر بن حبیش از علی (علیه السلام) نقل کرده است (4).
و کوتاه سخن اینکه: صاحب غایة المرام این مطلب را از طرق شیعه و سنی در شانزده حدیث آورده (5). و صاحب تفسیر برهان گفته: محمد بن عباس در این باره سی حدیث از طرق شیعه و سنی آورده است (6).
فَإِذا نُفِخَ فِی الصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ (13) وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُکَّتا دَکَّةً واحِدَةً (14) فَیَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْواقِعَةُ (15) وَ انْشَقَّتِ السَّماءُ فَهِیَ یَوْمَئِذٍ واهِیَةٌ (16) وَ الْمَلَکُ عَلی أَرْجائِها وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمانِیَةٌ (17)
یَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لا تَخْفی مِنْکُمْ خافِیَةٌ (18) فَأَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ فَیَقُولُ هاؤُمُ اقْرَؤُا کِتابِیَهْ (19) إِنِّی ظَنَنْتُ أَنِّی مُلاقٍ حِسابِیَهْ (20) فَهُوَ فِی عِیشَةٍ راضِیَةٍ (21) فِی جَنَّةٍ عالِیَةٍ (22)
قُطُوفُها دانِیَةٌ (23) کُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِیئاً بِما أَسْلَفْتُمْ فِی الْأَیَّامِ الْخالِیَةِ (24) وَ أَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِشِمالِهِ فَیَقُولُ یا لَیْتَنِی لَمْ أُوتَ کِتابِیَهْ (25) وَ لَمْ أَدْرِ ما حِسابِیَهْ (26) یا لَیْتَها کانَتِ الْقاضِیَةَ (27)
ما أَغْنی عَنِّی مالِیَهْ (28) هَلَکَ عَنِّی سُلْطانِیَهْ (29) خُذُوهُ فَغُلُّوهُ (30) ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ (31) ثُمَّ فِی سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعاً فَاسْلُکُوهُ (32)
إِنَّهُ کانَ لا یُؤْمِنُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ (33) وَ لا یَحُضُّ عَلی طَعامِ الْمِسْکِینِ (34) فَلَیْسَ لَهُ الْیَوْمَ هاهُنا حَمِیمٌ (35) وَ لا طَعامٌ إِلاَّ مِنْ غِسْلِینٍ (36) لا یَأْکُلُهُ إِلاَّ الْخاطِؤُنَ (37)
پس زمانی که نفخه واحدهای در صور دمیده شود (13).
و قدرت الهی بر زمین و کوهها احاطه یافته آن را در یک لحظه متلاشی و زیر و رو کند (14).
آن وقت است که واقعه قیامت رخ میدهد! (15).
و آسمان میشکافد که در چنین روزی صولت و رفعتش مبدل به ضعف میگردد (16).
و فرشتگان در پیرامون آن ایستاده عرش پروردگارت را آن روز هشت نفر حمل میکند (17).
آن روز همگی شما بر خدا عرضه میشوید و از شما هیچ سر پنهانی بر خدا مخفی نمیماند (18).
اما کسی که نامه عملش را به دست راستش داده باشند از خوشحالی فریاد میزند بیایید نامهام را بخوانید که به سعادتم حکم میکند (19).
من در دنیا یقین داشتم که روزی حسابم را میبینم (20).
پس او در عیشی است که از آن خشنود است (21).
در بهشتی است دارای مرتبتی بلند (22).
میوههای رسیدهاش نزدیک (23).
بخورید و بنوشید که گوارایتان باد به خاطر آن اعمال نیکی که در ایام گذشته کرده بودید (24).
و اما کسی که نامه عملش را به دست چپش داده باشند میگوید ای کاش نامهام را به من نداده بودند (25).
و حسابم را نمیدیدم که چیست (26).
ای کاش همان مرگ اولی نابودم کرده بود (27).
نه مالم امروز به دردم خورد (28).
نه قدرتم بجای ماند (29).
(پس خطاب میرسد) بگیرید او را و دست و پایش را ببندید (30).
و سپس در آتشش افکنید (31).
و آن گاه او را به زنجیری که طولش هفتاد ذراع است ببندید (32).
که او در دنیا به خدای عظیم ایمان نمیآورد (33).
و بر اطعام مسکین تشویق نمیکرد (34).
در نتیجه امروز در اینجا هیچ دوستی حمایت کننده ندارد (35).
و به جز چرک و خون دوزخیان هیچ طعامی ندارد (36).
چرک و خونی که خوراک خطاکاران است و بس (37).
این آیات فصل دومی است که حاقه را با پارهای از نشانیها و مقدماتش و شمهای از وقایعی که در آن روز رخ میدهد معرفی میکند.
" فَإِذا نُفِخَ فِی الصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ" در سابق گفتیم که تعبیر" دمیدن در صور" کنایه است از مساله قیامت (هم چنان که رسم است برای اعلان مردم به اینکه مثلا فلان مال التجاره آمده، و یا فلان سفر در پیش است، همه حاضر شوید شیپور میزنند)، دمیدن در شیپور نیز کنایه است از حاضر کردن مردم برای رسیدگی به حسابهایشان، و اگر آن را به صفت" واحدة" توصیف کرده، برای اشاره به این معنا بوده که مساله حتمی است و قضائش رانده شده و امر معلقی نیست که احتیاج به تکرار نفخه داشته باشد، و آنچه از سیاق آیات به ذهن میآید این است که منظور از این نفخه واحده، نفخه دوم است که در آن مردگان زنده میشوند.
" وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُکَّتا دَکَّةً واحِدَةً" کلمه" دک"- با تشدید کاف- مصدر فعل مجهول" دکتا" است، و معنایش کوبیدن سخت است، به طوری که آنچه کوبیده میشود خرد گشته به صورت اجزایی ریز در آید، و منظور از حمل شدن زمین و جبال این است که قدرت الهی بر آنها احاطه مییابد، و اگر مصدر" دک" را (با تای وحدت" دکة" آورد، و علاوه بر آن) با کلمه" واحدة" توصیف کرد، برای این بود که به سرعت خرد شدن آنها اشاره کند، و بفهماند خرد شدن کوهها و زمین احتیاج به کوبیدن بار دوم ندارد.
" فَیَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْواقِعَةُ" یعنی در چنین روزی قیامت بپا میشود.
" وَ انْشَقَّتِ السَّماءُ فَهِیَ یَوْمَئِذٍ واهِیَةٌ" کلمه" انشقاق" در هر چیز استعمال شود معنای جدا شدن قسمتی از آن را میدهد، و کلمه" واهیه" از ماده" وهی" است، که به معنای ضعف. و به قولی به معنای پاره شدن چرم و جامه و امثال آن است.
ممکن هم هست آیه شریفه" وَ انْشَقَّتِ السَّماءُ فَهِیَ یَوْمَئِذٍ واهِیَةٌ وَ الْمَلَکُ عَلی أَرْجائِها" در معنای آیه زیر باشد که میفرماید: " وَ یَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ وَ نُزِّلَ الْمَلائِکَةُ تَنْزِیلًا"(1)..]
1) و روزی که آسمان به ابرها پاره پاره میشود، و ملائکه به طور ناگفتنی نازل میگردند. سوره فرقان، آیه 25. [.....]
وَ الْمَلَکُ عَلی أَرْجائِها وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمانِیَةٌ" راغب میگوید: " رجای چاه" و" رجای آسمان" و رجای هر چیز دیگر به معنای کناره آن است، و جمع آن أرجاء میآید، یعنی اطراف، هم چنان که در قرآن آمده: " وَ الْمَلَکُ عَلی أَرْجائِها" (1)و کلمه" ملک" به طوری که گفته شده، هم در مورد یک نفر اطلاق میشود، و هم در مورد جمع، و مراد از آن در این آیه جمع است، و ضمیر" هم" در جمله" وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمانِیَةٌ" به طوری که از مقتضای سیاق ظاهر میشود به ملائکه برمیگردد.
ولی بعضی (2)گفتهاند به همه خلائق برمیگردد.
و از ظاهر کلام خدای تعالی برمیآید که عرش در آن روز حاملینی از ملائکه دارد، هم چنان که از ظاهر آیه زیر نیز این معنا استفاده میشود میفرماید: " الَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا" (3)
سوره مؤمن، آیه 7.
، و در روایات آمده که این حاملان عرش چهار فرشتهاند، و از ظاهر آیه مورد بحث برمیآید حاملان عرش در آن روز هشت نفرند، و اما اینکه این چهار نفر و یا هشت نفر از جنس ملائکه بودند، و یا غیر ایشان؟آیه شریفه ساکت است، هر چند که سیاق آن از اشعار به اینکه از جنس ملک میباشند، خالی نیست.
ممکن هم هست- همانطور که اشاره کردیم- غرض از ذکر انشقاق آسمان، و بودن ملائکه در اطراف آن، و اینکه حاملین عرش در آن روز هشت نفرند، این باشد که بفرماید در آن روز ملائکه و آسمان و عرش برای انسانها ظاهر میشوند، هم چنان که قرآن در این باره فرموده: " وَ تَرَی الْمَلائِکَةَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ" (4).
1) مفردات راغب ماده" رجا".
2) روح المعانی، ج 29، ص 45.
3) کسانی که عرش را حمل میکنند، و کسانی که پیرامون عرش هستند، پروردگار خود را به حمد تسبیح میگویند، و به او ایمان میآورند، و برای همه کسانی که ایمان آوردهاند استغفار میکنند.
4) ملائکه را میبینی که پیرامون عرش را حلقهوار گرفتهاند، و پروردگار خود را به حمد تسبیح میگویند. سوره زمر، آیه 75.
" یَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لا تَخْفی مِنْکُمْ خافِیَةٌ" از ظاهر کلام برمیآید که مراد از جمله" تعرضون- عرضه میشوید" عرضه شدن بر خدای تعالی باشد، هم چنان که در جای دیگر فرموده: َ عُرِضُوا عَلی رَبِّکَ صَفًّا"
(1)، و کلمه" عرض" در لغت به معنای این است که فروشنده جنس خود را جلو مشتری بگسترد و به او نشان دهد، در نتیجه معنای عرض بر خدای تعالی در روز قیامت که روز جدایی حق از باطل، و روز داوری است این است که: آنچه نزد هر انسان از عقیده و عمل هست برای خدای تعالی فاش و سفره دل آدمی باز میگردد، به طوری که هیچ عقیده و هیچ فعلی از او برای خدا پنهان نماند، و همه غیبها شهادت و همه سرها علن و آشکار گردد، و این از خصائص قیامت است، آری قیامت" یَوْمَ تُبْلَی السَّرائِرُ" (2)است، و" یَوْمَ هُمْ بارِزُونَ لا یَخْفی عَلَی اللَّهِ مِنْهُمْ شَیْءٌ" (3)است، روزی است که سریرهها آشکار و همه مردم برای خدا ظاهر میشوند، و از آنان چیزی بر خدا پوشیده نمیماند. و ما در بحثهای سابق خود گفتیم که آنچه در قرآن از خصائص قیامت آمده اختصاص به قیامت ندارد، مثلا اگر فرموده روز قیامت ملک مخصوص خداست، معنایش این نیست که در دنیا غیر خدا کسانی دیگر نیز مالک باشند، و اگر فرموده: آن روز امر به دست خداست، و یا از عذاب او برای کسی پناهگاهی نیست، و یا خلائق برایش بارز و ظاهر میشوند و یا چیزی از خلائق بر او پوشیده نمیماند، و خصائص دیگر، معنایش این نیست که خدا تنها در روز قیامت چنین است، زیرا این صفات دائما برای خدا هست، بلکه مراد این است که: مردم آن روز فاش و هویدا میبینند که خدای تعالی چنین خدایی است (4). پس معنای آیه این میشود که: در آن روز برای شما آشکار میشود که در دنیا هم، در معرض علم خدا بودید، و آن روز همه فعلهایتان ظاهر میگردد، و هیچ یک از آنها پنهان نمیماند.".
1) به صف بر پروردگارت عرضه میشوند. سوره کهف، آیه 48.
2) در آن روز که اسرار پنهان آشکار میشود. سوره طارق، آیه 9.
3) آن روزی که همه (نیک و بد) خلق پدید آید و هیچ کرده آنها بر خدا پنهان نباشد. سوره مؤمن، آیه 16.
4) در دنیا خیال میکردند انسانها هم مالکند، و نمیتوانستند آن طور که باید باور کنند که غیر خدا کسی مالک نیست، ولی در قیامت به این حقیقت واقف میشوند، در دنیا خیال میکردند خدا از نیات و صفات درونی و اعمالی که در خلوت انجام میدهند بیخبر است، ولی در قیامت کاملا پی میبرند، که هیچ چیز بر خدا پوشیده نبوده و نخواهد بود." مترجم".
" فَأَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ فَیَقُولُ هاؤُمُ اقْرَؤُا کِتابِیَهْ" در مجمع البیان گفته: کلمه" هاؤم" امر به چند نفر است و به منزله" هاکم" است، و اگر طرف مرد باشد، میگویی" هاء یا رجل"، و به دو مرد میگویی" هاؤما یا رجلان"، و به جمعیتی میگویی" هاؤم یا رجال"، و به یک زن میگویی" هاء یا امرأة"- و همزه را کسره میدهی و بعد از همزه حرف" یاء" نمیآوری- و به دو زن میگویی" هاؤما"، و به چند زن میگویی" هاؤن"، و این لغت اهل حجاز است.
و اهل نمیم و قیس، در مفرد مذکر مثل اهل حجاز میگویند: " هاء" و به دو نفر میگویند: " هاءا" و به جماعت مردان میگویند: " هاؤا"، و به یک زن" هاءی"، و به چند زن" هاؤن".
و بعضی از قبایل عرب بجای همزه کاف میآورند، میگویند: " هاک، هاکما، هاکم، هاک، هاکما، هاکن" و در همه این زبانها این کلمه به معنای" بگیر" است، و این امری است که نهی ندارد (1).
این آیه شریفه و ما بعدش تا کلمه" خاطئون" بیان تفصیلی اختلاف حال مردم در روز قیامت است، اختلافی که از حیث سعادت و شقاوت دارند، و ما در سابق در تفسیر" مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ" (2)گفتاری در معنای دادن کتاب به دست راست اصحاب یمین داشتیم، و ظاهرا خطاب در جمله" هاؤُمُ اقْرَؤُا کِتابِیَهْ" به ملائکه باشد، و هاء در کلمه" کتابیه" و همچنین در آخر همه آیات بعدی، های وقف است، که اصطلاحا آن را های استراحت مینامند.
و معنای آیه این است که: اما کسی که کتابش به دست راستش داده شده رو به فرشتگان میکند و میگوید: بیایید نامه عمل مرا بگیرید و بخوانید که چگونه به سعادت من حکم میکند.
" إِنِّی ظَنَنْتُ أَنِّی مُلاقٍ حِسابِیَهْ" کلمه" ظن" در اینجا به معنای یقین است، و آیه مورد بحث آنچه را از آیه قبل فهمیده میشد تعلیل میکند، و حاصل این تعلیل این است که اگر گفتم کتاب من کتاب یمین است، و به سعادت من حکم میکند، برای این بود که من در دنیا به چنین روزی یقین داشتم، و یقین داشتم که به زودی حساب خود را ملاقات میکنم، و به پروردگارم ایمان
آوردم، و عمل خود را اصلاح کردم.
" فَهُوَ فِی عِیشَةٍ راضِیَةٍ" یعنی چنین کسی زندگی میکند به عیش راضیه، به عیشی که خودش آن را بپسندد، پس اگر رضایت را به عیش نسبت داده از باب مجاز عقلی است.
" فِی جَنَّةٍ عالِیَةٍ... الْخالِیَةِ" یعنی او در بهشتی است که دارای مقامی عالی است، و او در آن بهشت لذاتی دارد، که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده باشد، و نه بر قلب کسی خطور کرده باشد.
" قُطُوفُها دانِیَةٌ"- کلمه" قطوف" جمع قطف- به کسره قاف و سکون طاء- است، که به معنای میوهای است که به حد چیدن رسیده باشد، و معنای جمله این است که میوههای آن بهشت به وی نزدیک است، به طوری که هر جور بخواهد میتواند بچیند.
" کُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِیئاً بِما أَسْلَفْتُمْ فِی الْأَیَّامِ الْخالِیَةِ"- یعنی به ایشان گفته میشود:
بخورید و بنوشید، از همه آنچه خوردنی و نوشیدنی در بهشت است، در حالی که گوارایتان باشد، و این پاداش آن ایمان و عمل صالحی است که در دنیای گذرا و ناپایدار برای امروزتان تهیه دیدید.
" وَ أَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِشِمالِهِ فَیَقُولُ یا لَیْتَنِی لَمْ أُوتَ کِتابِیَهْ وَ لَمْ أَدْرِ ما حِسابِیَهْ" صاحبان این سخن طایفه دومند، یعنی اشقیای مجرم که نامه اعمالشان را به دست چپشان میدهند، و معنای اینکه چرا نامه اعمال مجرمین را به دست چپشان میدهند، در سوره اسراء گذشت، این طایفه در قیامت آرزو میکنند که ای کاش نامه اعمال خود را نمیدیدند، و نمیفهمیدند حسابشان چیست، و این آرزویشان از این جهت است که میبینند چه عذاب الیمی برایشان آماده شده.
" یا لَیْتَها کانَتِ الْقاضِیَةَ" مفسرین (1)گفتهاند: ضمیر در" لیتها" به" موتة الاولی" ی تقدیری برمیگردد، آن مرگ اولی که انسان را از دنیا خارج میکند»(2)
.و معنای آیه این است که: ای کاش همان مرگ اول که ما آن را چشیدیم و از دنیا خارج شدیم کار ما را یکسره کرده بود، و ما را نابود میساخت و دیگر مبعوث نمیشدیم، و درم.
این ورطه عذاب همیشگی قرار نمیگرفتیم و آنچه را میبینیم نمیدیدیم.
" ما أَغْنی عَنِّی مالِیَهْ هَلَکَ عَنِّی سُلْطانِیَهْ" این دو جمله دو کلمه حسرت است که در آن روز بعد از بینتیجه دیدن کوششهای دنیایی خود میگوید، چون او تا در دنیا بود میپنداشت کلید سعادتش در زندگی مال و قدرت است، و این دو تمامی ناملایمات احتمالی را از او دفع میکنند، و بر هر محبوب و لذتی مسلطش میسازند، و به همین خیال خام بود که تمامی سعی و توان خود را صرف به دست آوردن مال و قدرت کرد، و قهرا از یاد پروردگار خود و از هر سخن حقی که به سوی آن دعوت میشد اعراض نمود، و دعوت کننده را تکذیب میکرد، همین که سر از قبر برداشت، و دید که تمامی سببها از کار افتادهاند، و امروز دیگر مال و فرزندان بکار نمیآیند، میفهمد که مالش فایدهای نداشت، و قدرتش هم باطل شد، لذا از در حسرت و درد این دو جمله را میگوید، اما چه سودی از گفتن؟!" خُذُوهُ فَغُلُّوهُ... فَاسْلُکُوهُ" این جملات دستور خدا به ملائکه را حکایت میکند، که بگیرید او را و در آتش بیفکنید. پس تقدیر کلام" یقال للملائکة خذوه..." است، یعنی" به ملائکه گفته میشود بگیرید او را..." و کلمه" غلوه" امر از مصدر" غل" است، که به معنای بستن با غل و زنجیر است که دست و پای اسیر را به گردنش میبندد.
" ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ"- یعنی او را داخل آتش عظیم کنید، چون جحیم به معنای آتش عظیم است، و" صلوا" امر از ماده" صلو" است، که به معنای ملازم قرار دادن آدمی است با آتش.
" ثُمَّ فِی سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعاً فَاسْلُکُوهُ"- کلمه" سلسله" به معنای زنجیر و قید است، و کلمه" ذرع" به معنای طول است، و کلمه" ذراع" به معنای فاصله بین آرنج و نوک انگشتان است، که خود یک واحد طولی است، و سلوک مجرم در سلسلهای که طولش هفتاد ذراع باشد به معنای آن است که وی را در چنین زنجیری بپیچند. و حاصل کلام این است که او را در چنین قیدی مقید کنید.(1)
هفتاد ذراع؟ در پاسخ میگوییم شاید عدد هفتاد صرفا به منظور تکثیر آورده شده باشد، در فارسی نیز به همکلام خود میگوییم" صد بار گفتم که چنین و چنان مکن، و به خرجت نرفت" که در این گونه تعبیرات عدد صد صرفا مبالغه را میرساند، احتمال دارد در آیه شریفه هم عدد هفتاد به همین منظور آورده شده باشد. مترجم.
م.1) در اینجا ممکن است به ذهن خواننده خطور کند که هفتاد ذراع بودن سلسله چه خصوصیتی دارد؟ اگر عرض بیشتر معذب شدن است، که مجرم به کمتر از هفتاد ذراع هم بسته میشود، چرا فرمود:
" إِنَّهُ کانَ لا یُؤْمِنُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ وَ لا یَحُضُّ عَلی طَعامِ الْمِسْکِینِ" مصدر" حض" که فعل" یحض" مضارع از آن است، به معنای تحریک و تشویق کردن است، و دو آیه مورد بحث در مقام بیان علت دستور قبلی (بگیرید و ببندید و در آتش بیفکنید) است، میفرماید بدین علت چنین دستور دادیم که وی به خدای عظیم ایمان نمیآورد، و مردم را به اطعام مسکینان تشویق نمیکرد، بلکه در این باره مسامحه میکرد، و از رنج بینوایان احساس ناراحتی نمینمود.
" فَلَیْسَ لَهُ الْیَوْمَ هاهُنا حَمِیمٌ... الْخاطِؤُنَ" کلمه" حمیم" به معنای دوست است، و آیه شریفه به خاطر حرف" فاء" که در آغاز آن آمده نتیجهگیری از جمله" إِنَّهُ کانَ لا یُؤْمِنُ..." است. و حاصل کلام این است که او از آنجا که به خدا ایمان نمیآورد در نتیجه امروز در این عرصه، دوستی که سودش ببخشد یعنی شفیعی که برایش شفاعت کند ندارد، چون کافر آمرزش ندارد، در نتیجه شفاعتی هم نخواهد داشت.
" وَ لا طَعامٌ إِلَّا مِنْ غِسْلِینٍ"- کلمه" غسلین" به معنای چرکاب است، و گویا مراد از آن چرک و کثافاتی است که از تن اهل دوزخ میریزد، و آیه شریفه عطف است به کلمه" حمیم" در آیه قبلی، و نتیجهگیری از جمله" وَ لا یَحُضُّ..." است، و حاصل معنایش این است که او از آنجا که کسی را به اطعام مسکینان تشویق نمیکرد، امروز طعامی به جز غسلین اهل دوزخ ندارد، و جمله" لا یَأْکُلُهُ إِلَّا الْخاطِؤُنَ" کلمه" غسلین" را تعریف میکند، و خاطون عبارتند از کسانی که گناه و خطا کاری، عادتشان شده باشد.
در الدر المنثور است که ابن جریر، از ابن زید روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در معنای آیه" وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمانِیَةٌ" فرمود:
امروز عرش خدا را چهار نفر حمل میکنند، و روز قیامت هشت نفر (1).
مؤلف: در اینکه خدای تعالی حاملین عرش را در آیه شریفه مقید کرده به" یومئذ-.]
1) الدر المنثور، ج 6، ص 261. [.....]
امروز" اشعار و بلکه ظهور روشنی است در اینکه هشت نفر بودن حاملان مخصوص آن روز است.
و در تفسیر قمی آمده که امام (علیه السلام) در حدیثی دیگر فرمود: عرش را هشت نفر حمل میکنند، چهار نفر از اولین و چهار نفر از آخرین، اما چهار نفر اولین عبارتند از نوح و ابراهیم و موسی و عیسی (علیه السلام)، و اما چهار نفر آخرین عبارتند از محمد و علی و حسن و حسین (علیه السلام) (1).
مؤلف: در روایات بسیاری آمده که هشت نفر مخصوص روز قیامت است، و در بعضی آمده که حاملین عرش خدا- با در نظر گرفتن اینکه عرش خدا همان علم او است- چهار نفر از ما هستند و چهار نفر از هر کس که خدا بخواهد.
و در تفسیر عیاشی از ابی بصیر از امام صادق (علیه السلام) روایت آمده که فرمود:
چون روز قیامت بشود هر دسته از مردم به نام امامشان خوانده میشوند، امامی که در عصر آن امام مردهاند، اگر نام امام خود را بدانند و او را به امامت شناخته باشند نامه عملشان به دست راستشان داده میشود، برای اینکه خدای تعالی فرموده: " یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ فَمَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَؤُنَ کِتابَهُمْ" (2)و کلمه" یمین" به معنای معرفت و اثبات امام است، چون کتاب او همان امام او است، که میخواند- تا آنجا که امام فرمود- و کسی که امام خود را نشناسد، از اصحاب شمال است، همان کسانی که خدای تعالی در بارهشان فرموده: " وَ أَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ الشِّمالِ فِی سَمُومٍ وَ حَمِیمٍ وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ..." (3).
مؤلف: و در برخی از روایات، آیه" فَأَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ..." بر علی (علیه السلام) تطبیق شده، و در بعضی بر آن جناب و بر شیعیانش، و همچنین آیه" وَ أَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِشِمالِهِ..." بر دشمنان آن جناب تطبیق شده، که همه این روایات از باب تطبیق کلی بر مصداق است، نه از باب تفسیر.
و در الدر المنثور است که: حاکم (وی حدیث را صحیح دانسته) از ابی سعید خدری از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت کرده که فرمود: اگر یک دلو از غسلین به روی دنیا بریزند، تمام اهل دنیا را میگنداند (4).
و در همان کتاب است که بیهقی در کتاب شعب ایمان از صعصعة بن صوحان روایت کرده که گفت مردی بادیهنشین به حضور علی بن ابی طالب رسید، و پرسید: این آیه چه معنا دارد که میفرماید: " لا یَأْکُلُهُ إِلَّا الْخاطِؤُنَ"، با اینکه تمامی مردم خطوه و قدم زدن دارند، علی (علیه السلام) تبسمی کرد و فرمود: ای اعرابی: " لا یَأْکُلُهُ إِلَّا الْخاطِؤُنَ" نه" الا الخاطئون"، مرد عرب عرضه داشت: بله به خدا درست فرمودی ای امیر المؤمنین، خداوند بنده خود را تسلیم عذاب نمیکند.
آن گاه رو کرد به جانب ابی الاسود و فرمود: عجمها همه داخل دین شدند، تو برای مردم قاعدهای وضع کن تا به وسیله آن سخن گفتن خود را اصلاح کنند، و غلط حرف نزنند.
ابو الاسود هم برایشان حرکت ضمه و نصب و جر را ترسیم کرد، و معین کرد در کجا کلمه با ضمه خوانده شود و کجا با فتحه و کجا با کسره (1).
و در تفسیر برهان از ابن بابویه نقل کرده که در کتاب" الدروع الواقعیة" از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت کرده که در ضمن حدیثی فرمود: اگر یک ذراع از آن سلسلهای که خدا در کتاب خود یادآور شده بر روی همه کوههای دنیا بگذارند، از شدت حرارت آن آب میشوند (2).
فَلا أُقْسِمُ بِما تُبْصِرُونَ (38) وَ ما لا تُبْصِرُونَ (39) إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ (40) وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِیلاً ما تُؤْمِنُونَ (41) وَ لا بِقَوْلِ کاهِنٍ قَلِیلاً ما تَذَکَّرُونَ (42)
تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ (43) وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الْأَقاوِیلِ (44) لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمِینِ (45) ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِینَ (46) فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِینَ (47)
وَ إِنَّهُ لَتَذْکِرَةٌ لِلْمُتَّقِینَ (48) وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْکُمْ مُکَذِّبِینَ (49) وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَی الْکافِرِینَ (50) وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْیَقِینِ (51) فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ (52)
(هر چند حاجتی به سوگند نیست با اینحال) سوگند به همه آنچه که شما میبینید (38).
و آنچه نمیبینید (39).
که قرآن سخن رسول بزرگواری است (40).
و هرگز سخن یک شاعر نیست راستی چرا کم هستند ایمان آورندگان شما (41).
سخن کاهن هم نیست و چه اندک هستند تذکر پذیران شما (42).
بلکه نازل شده از ناحیه پروردگار عالم است (43).
و اگر پیامبر حتی یک کلمه از پیش خود جعل کند و به ما نسبت دهد (44).
با دست توانای خود او را میگیریم (45).
و سپس او را هلاک میکنیم (46).
آن وقت کسی از شما نمیتواند جلو ما را از او بگیرد (47).
و باز سوگند میخورم که قرآن مایه تذکر مردم با تقوی است (48).
و ما میدانیم که بعضی از شما تکذیبکنندهاید (49).
و همین قرآن مایه حسرت کافران است (50).
و محققا حق الیقین است (51).
پس به نام پروردگار عظیمت تسبیح گوی و نام او را منزه بدار (52).
این دسته از آیات، فصل سوم از آیات سوره است که مطالب سابق مربوط به حاقه را به لسان تصدیق قرآن تاکید میکند، تا با تصدیق قرآن حقانیت خبرهایی که از مساله قیامت داد ثابت شود.
" فَلا أُقْسِمُ بِما تُبْصِرُونَ وَ ما لا تُبْصِرُونَ" از ظاهر آیه برمیآید که با سوگند خوردن به آنچه دیدنی و آنچه نادیدنی است، و یا به عبارت دیگر به غیب و شهادت، در حقیقت به مجموع خلائق سوگند خورده، لیکن این سوگند شامل ذات متعالیه خدای تعالی نمیشود، زیرا از ادب قرآن به دور است که خدای تعالی و خلائق او را در یک صف قرار دهد، و هر دو را به یک نحو و در عرض واحد تعظیم کند.
به طور کلی در سوگند خوردن به هر چیزی، نوعی تعظیم مورد آن سوگند است، و خلق خدا که در این آیات مورد سوگند قرار گرفته بدان جهت که دستپرورده خدا است، جلیل و جمیل است، چون خود او جمیل است، و به جز جمیل نمیآفریند و چگونه چنین نباشد با اینکه خود او خلقت و فعل خود را ستوده، و خویشتن را بدان ثنا گفته و فرموده: " الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ" (1)، و نیز فرموده: " فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ" (2)، پس موجودات از ناحیه خدای تعالی جز خوبی ندارند، و هر بدی که در آنها باشد از ناحیه خودشان است، و یا از ناحیه مقایسه یکی با دیگری است.
در اینکه برای اثبات حقانیت قرآن در میان همه سوگندها سوگند به" ما تبصرون و ما لا تبصرون" را انتخاب فرموده، مناسبتی با مقام هست، که بر کسی پوشیده نیست، برای اینکه نظام واحد حاکم بر عالم، نظامی که اجزای جاری آن همه به هم مربوطند، حکم میکند بر اینکه صانع همه یکی است، و همه به سوی او در حرکتند، و نیز حکم میکند به صحت همه آثار و احکام توحید، از مساله بعث رسل و انزال کتب گرفته، تا اینکه قرآن بهترین کتاب آسمانی است، چون تمامی دعوتهایش به سوی حق و به سوی طریق مستقیم است.
از آنچه گذشت روشن شد که آنچه بعضی از مفسرین در تفسیر جمله" بِما تُبْصِرُونَ وَ ما لا تُبْصِرُونَ" گفتهاند، و ذیلا از نظر خواننده میگذرد، درست نیست.
بعضی (1)گفتهاند: منظور از جمله اول خلائق، و از جمله دوم خالق است. ولی سیاق با این تفسیر سازگاری ندارد.
بعضی (2)دیگر گفتهاند: مراد از اولی نعمتهای ظاهری، و از دومی نعمتهای باطنی است.
و بعضی (3)دیگر گفتهاند: مراد از اولی جن و انس و از دومی ملائکه و یا مراد از اولی اجسام و از دومی ارواح است، و یا از اولی دنیا و از دومی آخرت، و یا از اولی آثار دیدنی قدرت خدا و از دومی آثار ندیدنی قدرت او و اسرار خلقت است. وجه نادرستی این اقوال این است که لفظ آیه از همه اینها عمومیتر است.
إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ"
ضمیر" انه" به قرآن برمیگردد، و آنچه از سیاق برمیآید این است که منظور از" رسول کریم" پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) است، و این آیه میخواهد در مقابل سخنان کفار که او را شاعر و یا کاهن میخواندند رسالت آن جناب را تصدیق کند.
و اگر قرآن را قول رسولی کریم خوانده، باعث هیچ اشکالی نمیشود چون این نسبت به شخص آن جناب نیست، بلکه به عنوان رسالت او است، و معلوم است که رسول بدان جهت که رسول است سخنی از خود ندارد، آنچه میگوید از ناحیه فرستنده خود میگوید، و این معنا را با بیانی بیشتر در جمله" تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ" توضیح داده.
بعضی (4)گفتهاند: مراد از رسول کریم، جبرئیل است. لیکن سیاق آن را تایید نمیکند، برای اینکه اگر مراد جبرئیل بود جا داشت بفرماید: این قرآن را شیطانها نازل
نکردهاند، همان طور که در سوره شعرا اینطور فرمود، علاوه بر این آیه بعدی که میفرماید: " وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الْأَقاوِیلِ"، و همچنین آیات بعدش که سخن از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دارد با این احتمال مناسبت دارد، که منظور از رسول کریم، پیامبر عظیم الشان باشد.
" وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِیلًا ما تُؤْمِنُونَ" در این آیه شعر بودن قرآن را نفی میکند، چون آورنده آن که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است تا به آخر عمر حتی یک شعر نسرود، تا چه رسد به اینکه شاعر باشد، و جمله" قَلِیلًا ما تُؤْمِنُونَ" توبیخ مجتمع ایشان است، که اکثریت آنان ایمان نداشته، و بجز اندکی از ایشان ایمان نیاوردند.
" وَ لا بِقَوْلِ کاهِنٍ قَلِیلًا ما تَذَکَّرُونَ" در این جمله کهانت بودن قرآن و کاهن بودن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) انکار شده است، و" کهانت" به عقیده کاهنان عبارت است از اینکه کاهن پیامها و اطلاعاتی را از جن دریافت کند. و جمله" قَلِیلًا ما تَذَکَّرُونَ" نیز توبیخ مجتمع مشرکین است.
" تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ" یعنی قرآن از ناحیه رب العالمین نازل شده است، نه اینکه خود رسول آن را پرداخته و به دروغ به خدا نسبت داده باشد، که در سابق هم به این معنا اشاره فرمود.
" وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الْأَقاوِیلِ... حاجِزِینَ" وقتی کسی میگوید: فلانی بر من" تقول" کرد، معنایش این است که سخن و قولی از ناحیه خود تراشید و به من نسبت داد. و کلمه" وتین"- به طوری که راغب (1)گفته- به معنای رگی است که به جگر، خون وارد میکند، و اگر قطع شود صاحبش میمیرد.
بعضی (2)دیگر گفتهاند: به معنای رگ قلب است.
و معنای این آیات این است که: اگر این پیامبر کریم که ما رسالت خود را به دوش او نهادیم، و با قرآن کریم به سوی شما فرستادیم، پارهای اقوال را از پیش خود بتراشد و به ما نسبتش دهد،" لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمِینِ" ما او را مانند مجرمین دست بسته میکنیم، و یا ما دست راست او را قطع میکنیم، و یا با دست خود که همان قدرت ما است او را گرفته انتقام از او
میستانیم. که این احتمال اخیر در روایت قمی هم آمده (1)." ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِینَ" و سپس او را به جرم اینکه دروغ به ما بسته میکشیم،" فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِینَ"، آن وقت هیچ کس از شما نیست که بتواند او را از ما پنهان کند، و ما را از انتقام گیری از وی مانع شود، و در نتیجه از عقوبت و اهلاک ما برهاند.
این آیات تهدیدی است به پیامبر بر فرضی که آن جناب سخنی را که از خدا نیست به خدا نسبت دهد، و چگونه ممکن است این فرض تحقق یابد، با اینکه او فرستادهای است از ناحیه خدا، و خدای تعالی او را به نبوت گرامی داشته و به رسالت خود برگزیده؟! پس آیات مورد بحث در معنای آیه زیر است که میفرماید: " وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلًا إِذاً لَأَذَقْناکَ ضِعْفَ الْحَیاةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ عَلَیْنا نَصِیراً" (2)، و نیز در معنای آیه زیر که بعد از ذکر نعمتهای بزرگی که به انبیایش داده میفرماید: " وَ لَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما کانُوا یَعْمَلُونَ" (3).
پس دیگر ایراد نشود که مقتضای آیات این است که هر کس به دروغ ادعای نبوت کند و سخنانی به خدا نسبت دهد خدا او را هلاک میکند، و در دنیا به شدیدترین عقاب گرفتار میسازد، و این با آنچه در خارج میبینیم منافات دارد، زیرا چه بسیار کسانی که به دروغ ادعای نبوت کردند، و به چنین عقابی هم مبتلا نشدند.
نادرستی این ایراد بدین جهت است که تهدید در آیه مورد بحث متوجه شخص رسول صادق است، چنین رسولی که در ادعای رسالتش صادق است، اگر چیزی به دروغ به خدا نسبت دهد خدا با او چنین معاملهای میکند، نه تهدید به مطلق مدعیان نبوت، و مفتریان بر خدا در ادعای نبوت و در خبر دادن از ناحیه خدای تعالی.
" وَ إِنَّهُ لَتَذْکِرَةٌ لِلْمُتَّقِینَ" در این جمله کرامت تقوای آنان، و کرامت معارف الهی و معاد و حقائق آن را خاطرنشان ساخته، درجاتی را که متقین نزد خدا و در آخرت در بهشت دارند یادآوری میکند، و قرآنی که سخنش این است تقول و افترا نیست، بنا بر این آیه شریفه در مقام بیان.]
1) تفسیر قمی، ج 2، ص 384.
2) و اگر تو را به مدد غیبی خود حفظ نمیکردیم، نزدیک بود اندکی به طرف آنان متمایل شوی و اعتماد کنی، که اگر میکردی، در دنیا دو چندان و در آخرت دو چندان عذابت میکردیم، آن وقت کسی را نمییافتی که تو را علیه ما یاری کند. سوره اسراء، آیه 75.
3) و اگر شرک بورزند آنچه عمل خیر داشتند حبط و بیاجر میشود. سوره انعام، آیه 88. [.....]
حجتی است بر اینکه قرآن منزه از تقول و افترا است.
" وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْکُمْ مُکَذِّبِینَ وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَی الْکافِرِینَ" یعنی ما میدانیم که بعضی از شما تکذیبگرند، و همین تکذیبشان حسرتی خواهد بود برای آنان، که این حسرت را در روزی که محشور میشوند احساس خواهند کرد.
" وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْیَقِینِ فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ" در آخر سوره واقعه نظیر این دو آیه گذشت، و در بارهاش سخن گفته شد، و این دو سوره یعنی واقعه و حاقه هر دو یک غرض را دنبال میکنند، و آن بیان اوصاف روز قیامت است، سیاق هر دو و آخر آنها نیز یکی است، و آیه مورد بحث سوگندی است بر حقانیت قرآن، که از روز قیامت خبر میدهد، و این دو سوره هر دو با این نکته ختم میشوند که قرآن و آنچه خبر داده که در قیامت واقع میشود حق الیقین است، و آن گاه رسول گرامی خود را دستور میدهد به اینکه اسم پروردگار عظیم خود را تسبیح گوید، یعنی منزه بدارد از اینکه عالم را به باطل بیافریند، و برای آن هدفی به نام معاد قرار ندهد، و از اینکه معارف حقی را که قرآن در امر مبدأ و معاد بیان میکند باطل سازد.