کیمیای سعادت خلاصه و شرح و تعلیق کتاب عظیم القدر و شریف اصول کافی

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:کلینی، محمدبن یعقوب، - 329ق.

AlKulayni, Muhammad ibn Ya’qub

عنوان قراردادی:الکافی .اصول .فارسی .برگزیده

عنوان و نام پدیدآور:کیمیای سعادت: خلاصه و شرح و تعلیق کتاب عظیم‌القدر و شریف اصول کافی/ محمدبن یعقوب کلینی؛ با شرح و تعلیق اثر عبدالله عصام‌رودسری.

مشخصات نشر:ساری: انتشارات الحاوی، 1401.

مشخصات ظاهری: [5] ، 755 ص.؛ 21× 14 س‌م.

شابک:978-622-97404-9-1

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

یادداشت:کتاب حاضر برگزیده‌ای از کتاب اصول کافی تالیف محمدبن یعقوب کلینی است.

موضوع:کلینی، محمدبن یعقوب، - 329ق.

موضوع:AlKulayni, Muhammad ibn Ya’qub

موضوع:احادیث شیعه -- قرن 4ق.

Hadith (Shiites) -- Texts -- 10th century

شناسه افزوده:عصام رودسری، عبدالله، 1334 -، گردآورنده

رده بندی کنگره:BP129

رده بندی دیویی:297/212

شماره کتابشناسی ملی:7499595

اطلاعات رکورد کتابشناسی:فاپا

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

کیمیای سعادت

خلاصه و شرح و تعلیق کتاب عظیم‌القدر و شریف اصول کافی

علامه محمدبن یعقوب کلینی رضوان الله تعالی علیه

اثر: کلب آستان حضرت

علامه امینی رضوان الله تعالی علیه

«عبدالله عصام رودسری»

« بسم الله الرحمن الرحیم »

این اثر را نگارنده تقدیم می‌نماید به ذات اقدس احدیت و تمامی مقدسین درگاه او و در صدر آنان محمد و آل محمد علیهم السلام و عجل فرجهم و امید دارد تا مورد رضایت خدا و رسول او و ائمه اطهار و مقربین درگاه آنان واقع شود و خداوند علی اعلی، اجرت عمل و تلاش او را فرج مهدی آل محمد علیه السلام و عجل فرجهم قرار دهد. آمین آمین آمین یا رب العالمین.

عبدالله عصام رودسری

"مقدمه"

این اثر شریف خلاصه ی کتاب اصول کافی مولانا المجاهد فی سبیل الله حضرت علامه عالی قدر شیخ ابوجعفر محمد بن یعقوب بن اسحاق کلینی رحمه الله تعالی علیه یعنی یار و یاور دین خدا و خادم محمد و آل محمد علیهم السلام و عجل فرجهم است و نگارنده در این اثر تلاش نموده است تا از نقل احادیثی که فهم آن غامض است خودداری نموده و نیز به جهت رعایت اصول خلاصه نویسی از درج بعضی از قسمت های روایات که تکراری است و نیز آن قسمت از احادیث که در آن ها استناد به آیات کتاب خدا شده است در صورت لزوم ذکر شود زیرا ترجمه های تحت لفظ هرگز زیبایی و شیوایی کلام خدا را ندارد و لذا محقق می تواند در صورت نیاز به اصل روایت مراجعه نماید که روایت عظیم مولانا المظلوم حضرت موسی بن جعفر به هشام نمونه ی بارز آن است.

و من الله توفیق و علیه التکلان

کلب آستان حضرت علامه امینی

عبدالله عصام رودسری

بسم الله الرحمن الرحیم

ستایش خدای راست که برای نعمتش ستایش شده و برای قدرتش پرستیده گشته، در سلطنت خویش فرمان رواست و به جهت شوکتش از او بیم دارند و خدا به وسیله ی پیشوایان هدایت که خاندان پیغمبر ما می باشند دینش را آشکار نمود و راه های راست خود را روشن ساخت و حقیقت چشمه های دانش خویش را برگشود، ایشان را طریق معرفتش و نشانه های دینش و دربانان بین خود و خلقش و باب شناسایی حقش قرار داد و محرم اصرار نهفته ی خویش ساخت.

پس سزاوارتر چیزی که عاقل برگیرد و متفکر باهوش آن را جوید و شخص با توفیق و درست رو در آن کوشد همانا علم دین و شناختن روش عبادتی است که خدا از خلقش خواسته و آن توحید و مقررات و احکام و امر و نهی و جلوگیری ها و آداب او می باشد و امام علیه السلام فرموده است کسی که از روی علم داخل ایمان شود ثابت ماند و ایمانش او را سود بخشد و کسی که بدون علم داخل شود همچنان که داحل شده خارج می شود و نیز فرموده است هر که دینش را از کتاب خدا و سنت پیغمبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) برگیرد از کوه ها استوارتر است و کسی که دینش را از دهان مردم گیرد همان مردمش از دین برگردانند و باز فرمود هر که امر امامت ما را از قرآن نفهمد از فتنه ها بیرون نرود.

(کتاب عقل و جهل)

1- امام باقر (علیه السلام) فرماید: چون خدا عقل را آفرید از او بازپرسى كرده باو گفت پیش آى پیش آمد، گفت باز گرد، بازگشت، فرمود بعزت و جلالم سوگند مخلوقى كه از تو به پیشم محبوب‌تر باشد نیافریدم و ترا تنها بكسانیكه دوستشان دارم بطور كامل دادم. همانا امر و نهى كیفر و پاداشم متوجه تو است

2- اصبغ بن نباته از على علیه السلام روایت مى‌كند كه جبرئیل بر آدم نازل شد و گفت: اى آدم من مأمور شده‌ام كه ترا در انتخاب یكى از سه چیز مخیر سازم پس یكى را بر گزین و دو تا را واگذار. آدم گفت چیست آن سه چیز؟ گفت: عقل و حیاء و دین آدم گفت عقل را برگزیدم، جبرئیل بحیاء و دین گفت شما باز گردید و او را واگذارید، آن دو گفتند اى جبرئیل ما مأموریم هر جا كه عقل باشد با او باشیم. گفت خود دانید و بالا رفت.

3- شخصى از امام ششم علیه السلام پرسید عقل چیست؟ فرمود چیزى است كه بوسیله آن خدا پرستش شود و بهشت بدست آید آن شخص گوید: گفتم پس آنچه معاویه داشت چه بود؟ فرمود: آن نیرنگست، آن شیطنت است، آن نمایش عقل را دارد ولى عقل نیست.

4- حسن بن جهم گوید: از امام رضا علیه‌السلام شنیدم كه مى‌فرمود: دوست هر انسانى عقل او است و دشمن او جهلش.

حسن بن جهم گوید: بحضرت ابوالحسن علیه السلام عرض كردم نزد ما دسته‌اى هستند كه دوستدار امامند ولى آن تصمیم راسخ را ندارند (كه بتوانند از راه عقیده خویش از جان و مال بگذرند) همین قدر است كه از محبت امام دم مى‌زنند.

5- فرمود آنها (بواسطه كوتاهى عقل و قصور اداركشان) از جمله كسانى كه مورد سرزنش خدا قرار گرفته‌اند نیستند. همانا خدا مى‌فرماید: عبرت گیرید اى صاحبان بصیرت (و ایشان صاحب بصیرت نمى‌باشند).

6- اسحاق بن عمار گوید: امام صادق علیه السلام فرمود: هر كه عاقل است دین دارد و كسى كه دین دارد ببهشت مى‌رود (پس هر كه عاقل است ببهشت مى‌رود).

7- ابو جارود از امام پنجم علیه السلام نقل مى‌كند: خدا در روز قیامت نسبت بحساب بندگانش باندازه عقلى كه در دنیا به آنها داده است باریك بینى مى‌كند.

8- سلیمان دیلمى گوید: به امام صادق علیه السلام عرض كردم فلانى در عبادت و دیانت و فضیلت چنین و چنانست فرمود: عقلش چگونه است؟ گفتم نمى‌دانم، فرمود، پاداش باندازه عقل است، همانا مردى از بنى اسرائیل در یكى از جزایر دریا كه سبز و خرم و پر آب و درخت بود عبادت خدا مى‌كرد یكى از فرشتگان از آنجا گذشت و عرض كرد پروردگارا مقدار پاداش این بنده‌ات را به من بنما خداوند باو نشان داد و او آن مقدار را كوچك شمرد، خدا باو وحى كرد همراه او باش پس آن فرشته بصورت انسانى نزد او آمد عابد گفت تو كیستى؟ گفت مردى عابدم چون از مقام و عبادت تو در این مكان آگاه شدم نزد تو آمدم تا با تو عبادت خدا كنم پس آن روز را با او بود، چون صبح شد فرشته باو گفت: جاى پاكیزه‌اى دارى و فقط براى عبادت خوب است. عابد گفت: اینجا یك عیب دارد. فرشته گفت: چه عیبى؟ عابد گفت: خداى ما چهارپائى ندارد، اگر او خرى مى‌داشت در اینجا مى‌چراندیمش براستى این علف از بین مى‌رود! فرشته گفت: پروردگار كه خر ندارد، عابد گفت: اگر خرى مى‌داشت چنین علفى تباه نمى‌شد، پس خدا بفرشته وحى كرد: همانا او را باندازه عقلش پاداش مى‌دهم (یعنى حال این عابد مانند مستضعفین و كودكان است كه چون سخنش از روى ساده دلى و ضعف خرد است مشرك و كافر نیست لیكن عبادتش هم پاداش عبادت عالم خداشناس را ندارد).

9- امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلى الله و آله نقل مى‌كند كه: چون خوبى حال مردى (مانند نماز و روزه بسیارش) بشما رسید، در خوبى عقلش بنگرید زیرا به میزان عقلش پاداش مى‌یابد.

10- ابن سنان گوید بحضرت صادق علیه السلام عرض كردم: مردیست عاقل كه گرفتار وسواس در وضو و نماز مى‌باشد: فرمود چه عقلى كه فرمانبرى شیطان مى‌كند؟ گفتم: چگونه فرمان شیطان مى‌برد؟ فرمود از او بپرس وسوسه‌ایكه باو دست میدهد از چیست؟ قطعا بتو خواهد گفت از عمل شیطانست.

11- پیغمبر فرمود: خدا به بندگانش چیزى بهتر از عقل نبخشیده است، زیرا خوابیدن عاقل از شب بیدارى جاهل بهتر است و در منزل بودن عاقل از مسافرت جاهل (به سوى حج و جهاد) بهتر است و خدا پیغمبر و رسول را جز براى تكمیل عقل مبعوث نسازد (تا عقلش را كامل نكند مبعوث نسازد) و عقل او برتر از عقول تمام امتش باشد و آنچه پیغمبر در خاطر دارد، از اجتهاد مجتهدین بالاتر است و تا

بنده‌اى واجبات را به عقل خود در نیابد آنها رإ؛ انجام نداده است همه عابدان در فضیلت عبادتشان بپاى عاقل نرسند. عقلا همان صاحبان خردند كه درباره ایشان فرموده: تنها صاحبان خرد اندرز مى‌گیرند.

12- هشام بن حكم گوید: موسى بن جعفر علیهم‌السلام به من فرمود: اى هشام خداى تبارك و تعالى صاحب عقل و فهم را در كتاب مژده داده است و فرموده اى هشام همانا خداى متعال بواسطه عقل حجت را براى مردم تمام كرده و پیغمبران را بوسیله بیان یارى كرده و بسبب برهانها بر ربوبیت خویش دلالتشان نموده و فرموده است اى هشام خدا اینها را دلیل بر شناسائى خود قرار داده كه مسلما مدبرى دارند، پس فرموده است اى هشام پس خداوند صاحبان عقل را اندرز داده و به آخرت تشویقشان نموده و فرموده است.

اى هشام سپس خدا كسانى را كه كیفرش را تعقل نمى‌كنند بیم داده و فرموده. اى هشام عقل همراه علم است و خدا فرموده اى هشام خدا اكثریت را نكوهش نموده و فرموده اى هشام سپس اقلیت را ستوده و فرموده اى هشام سپس خداوند از صاحبان عقل به نیكوترین وجه یاد نموده و ایشان را بهترین زیور آراسته و فرموده اى هشام خداى تعالى در كتابش مى‌فرماید (37 سوره 50) همانا در این كتاب یاد آورى است براى كسى كه دلى دارد (یعنى عقل دارد) و فرموده (12 سوره 31) (((همانا بلقمان حكمت دادیم))) فرمود مقصود از حكمت عقل و فهم است. اى هشام لقمان بپسرش گفت: تابع حق باش تا عاقلترین مردم باشى همانا زیركى در برابر حق ناچیز است پسر عزیزم دنیا دریاى ژرفى است كه خلقى بسیار در آن غرقه شدند (اگر از این دریا نجات مى‌خواهى) باید كشتیت در این دریا تقواى الهى و آكنده آن ایمان و بادبانش توكل و ناخدایش عقل و رهبریش دانش و لنگرش شكیبائى باشد. اى هشام براى هر چیز رهبرى است و رهبرى عقل اندیشیدن و رهبر اندیشید خاموشى است و براى هر چیزى مركبى است و مركب عقل تواضع است، براى نادانى تو همین بس كه مرتكب كارى شوى كه از آن نهى شده‌ئى. اى هشام‌خدا پیغمبران و رسولانشرا بسوى بندگان نفرستاد مگر براى آنكه از خدا خردمند شوند (یعنى معلومات آنها مكتسب از كتاب و سنت باشد نه از پیش خود) پس هر كه نیكوتر پذیرد معرفتش بهتر است و آنكه بفرمان خدا داناتر است عقلش نیكوتر است و كسیكه عقلش كاملتر است مقامش در دنیا و آخرت بالاتر است: اى هشام خدا بر مردم دو حجت دارد: حجت آشكار و حجت پنهان، حجت آشكار رسولان و پیغمبران و امامانند علیه السلام و حجت پنهان عقل مردم است. اى هشام عاقل كسى است كه حلال او را سپاسگزارى باز ندارد و حرام بر صبرش چیره نشود. اى هشام هر كه سه چیز را بر سه چیز مسلط سازد بویرانى عقلش كمك كرده است: آنكه پرتو فكرش را به آروزى درازش تاریك كند و آنكه شگفتیهاى حكمتش را بگفتار بیهوده‌اش نابود كند و آنكه پرتو اندرز گرفتن خود را بخواهشهاى نفسش خاموش نماید (هر كه چنین كند) گویا هوس خود را برویرانى عقلش كمك داده و كسى كه عقلش را ویران كند دین و دنیاى خویش را تباه ساخته است. اى هشام چگونه كردارت نزد خدا پاك باشد كه دل از فرمان پروردگارت باز داشته و علیه عقلت از هوست فرمان برده باشى. اى هشام صبر بر تنهائى نشانه قوت عقل است. كسى كه از خدا خردمندى

گرفت از اهل دنیا و دنیاطلبان كناره گیرد و به آنچه نزد خداست بپردازد و خدا انیس وحشت او و یار تنهائى او و اندوخته هنگام تنگدستى او و عزیز كننده اوست بى‌فامیل و تبار. اى هشام حق براى فرمانبردارى خدا بپا داشته شد، نجاتى جز بفرمانبردارى نیست و فرمانبردارى بسبب علم است و علم با آموزش بدست آید و آموزش بعقل وابسته است و علم جز از دانشمندان الهى بدست نیاید و شناختن علم بوسیله عقل است.

اى هشام كردار اندك از عالم چند برابر پذیرفته شود و كردار زیاد از هواپرستان و نادانان پذیرفته نگردد. اى هشام همانا عاقل به كم و كاست دنیا با دریافت حكمت خشنود است و با كم كاست حكمت و رسیدن به دنیا خشنود نیست از این رو تجارتشان سودمند گشت. اى هشام همانا خردمندان زیاده بر احتیاج از دنیا را كنار نهادند تا چه رسد به گناهان با اینكه ترك دنیا فضیلت است و ترك گناه لازم.اى هشام عاقل به دنیا و اهل دنیا نگریست و دانست كه دنیا جز با زحمت دست ندهد و به آخرت نگریست و دانست كه آن هم جز با رحمت نیاید پس با زحمت در جستجوى پاینده‌تر آن برآمد (یعنى چون دید به دست آوردن دنیا و آخرت هر دو احتیاج به زحمت دارد با خود گفت چه بهتر كه این زحمت را در راه تحصیل آخرت پاینده متحمل شوم). اى هشام خردمندان از دنیا رو گردانیده به آخرت روى آوردند زیرا ایشان دانستند كه دنیا خواهان است و خواسته و آخرت هم خواهان است و خواسته و كسى كه خواهان آخرت باشد دنیا او را بجوید تا روزیش را بطور كامل از دنیا برگیرد و كسى كه دنیا طلبد آخرت او را جوید یعنى مرگش در رسد و دنیا و آخرتش را تباه سازد. اى هشام كسى كه ثروت بدون مال و دل آسودگى از حسد و سلامتى دین خواهد باید با تضرع و زارى از خدا بخواهد كه عقلش را كامل كند زیرا عاقل به قدر احتیاج قناعت كند و آنكه به قدر احتیاج قناعت كند بى‌نیاز گردد و كسى كه بقدر احتیاج قناعت نكند هرگز بى‌نیازى نیابد. اى هشام خدا از مردمى شایسته حكایت كند كه آنها گفته‌اند (8 سوره‌3) (((پروردگارا بعد از آنكه ما را هدایت فرمودى دلهاى مان را منحرف مساز و ما را از نزد خویش رحمتى بخشاى كه تو بخشاینده‌اى))) چون دانستند كه دلها منحرف شوند و به كورى و سرنگونى گرایند. همانا از خدا نترسد كسى كه از جانب خدا خردمند نگردد و كسى كه از جانب خدا خرد نیابد دلش بر معرفت ثابتى كه بدان بینا باشد و حقیقتش را دریابد بسته نگردد و كسى كه به دین سعادت رسد كه گفتار و كردارش یكى شود و درونش با برونش موافق باشد زیرا خدایى كه اسمش مبارك است بر عقل درونى پنهان جز به ظاهرى كه از باطن حكایت كند دلیلى نگذاشته است. اى هشام امیر المؤمنین علیه السلام مى‌فرمود: خدا با چیزى بهتر از عقل پرستش نشود و تا چند صفت در انسان نباشد عقلش كامل نشده است مردم از كفر و شرارتش در امان و به نیكى و هدایتش امیدوار باشند. زیادى مالش بخشیده زیادى گفتارش بازداشت شده باشد. بهره او از دنیا مقدار قوتش باشد. تا زنده است از دانش سیر نشود. ذلت با خدا را از عزت با غیر خدا دوست‌تر دارد. تواضع را از شرافت دوست‌تر دارد. نیكى اندك دیگران را زیاد و نیكى بسیار خود را اندك شمارد همه مردم را از خود بهتر داند و خود را از همه بدتر و این تمام مطلب است. اى هشام عاقل دروغ نگوید اگر چه دلخواه او باشد. اى هشام كسى كه مردانگى ندارد دین ندارد كسى كه عقل ندارد مردانگى ندارد. با ارزش‌ترین مردم كسى است كه

دنیا را براى خود منزلى نداند. همانا براى هدفهاى شما بهائى جز بهشت نیست پس آنرا به غیر بهشت نفروشید. اى هشام امیر المؤمنین علیه السلام مى‌فرمود: از جمله علامات عاقل این است كه سه خصلت در او باشد.

1-چون از او پرسند جواب دهد 2- و چون مردم از سخن در مانند او سخن گویند 3- و رأیى اظهار كند كه به مصلحت همگنان باشد كسى كه هیچ یك از این صفات ندارد احمق است، امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: در صدر مجلس نباید نشیند مگر مردى كه این سه خصلت یا یكى از آنها را داشته باشد و كسى كه هیچ ندارد و در صدر نشیند احمق است. و حسن بن على علیه السلام فرمود حاجات خود را از اهلش خواهید عرض شد اهلش كیانند اى پسر پیغمبر؟ فرمود: آنها كه خدا در كتابش بیان كرده و یاد نموده و فرموده: تنها صاحب دلان پند گیرند. و آنها خردمندانند. و على بن حسین علیهما السلام فرمود: همنشینى با خوبان صلاح انگیز است و حسن اخلاق دانشمندان عقل خیز و فرمانبرى از حاكمان عادل كمال عزت است و بهره بردارى از ما كمال مردانگى و رهنمائى مشورت خواه اداى حق نعمت است و خوددارى از آزار نشانه كمال عقل است و آسایش تن در دنیا و آخرت. اى هشام عاقل به كسى كه بترسد تكذیبش كند خبر ندهد و از آنكه نگرانى مضایقه دارد چیزى نخواهد و به آنچه توانإ؛ نیست وعده ندهد و به آنچه در امیدواریش سرزنش شود امید نبندد و به كارى كه بترسد در آن درماند اقدام نكند.

13- امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: عقل پرده‌ایست پوشاننده محبت. و فضل جمالى است هویدا پس نادرستیهاى اخلاقت را به فضلت به پوشان و با عقلت هوست را بكش تا دوستى مردم برایت سالم ماند و محبت تو بر آنها آشكار گردد.

14- سماعه گوید خدمت حضرت صادق علیه السلام بودم و جمعى از دوستانش هم حضور داشتند كه ذكر عقل و جهل به میان آمد حضرت فرمود: عقل و لشكرش و جهل و لشكرش را بشناسید، سماعه گوید من عرض كردم قربانت گردم غیر از آنچه شما به ما فهمانیده‌اید نمى‌دانیم. حضرت فرمود: خداى عزوجل عقل را از نور خویش و از طرف راست عرش آفرید و آن مخلوق اول از روحانیین است پس بدو فرمود: پس رو او پس رفت سپس فرمود پیش آى پیش آمد خداى تبارك و تعالى فرمود: ترا با عظمت آفریدم و بر تمام آفریدگانم شرافت بخشیدم سپس جهل را تاریك و از دریاى شور و تلخ آفرید به او فرمود پس رو پس رفت فرمود پیش بیا پیش نیامد فرمود: گردن كشى كردى؟ او را از رحمت خود دور ساخت سپس براى عقل هفتاد و پنج لشكر قرار داد. چون جهل مكرمت و عطاء خدا را نسبت به عقل دید دشمنى او را در دل گرفت و عرض كرد پروردگارا این هم مخلوقى است مانند من. او را آفریدى و گرامیش داشتى و تقویتش نمودى من ضد او هستم و بر او توانایى ندارم آنچه از لشكر به او دادى به من هم عطا كن فرمود بلى مى‌دهم ولى اگر بعد از آن نافرمانى كردى ترا و لشكر تو را از رحمت خود بیرون مى‌كنم عرض كرد خشنود شدم پس هفتاد و پنج لشكر به او عطا

كرد. و هفتاد و پنج لشكرى كه به عقل عنایت كرد (و نیز هفتاد و پنج لشكر جهل) بدین قرار است:

نیكى و آن وزیر عقل است و ضد او را بدى قرار داد؛ كه آن وزیر جهل است؛ و ایمان و ضد آن كفر؛ و تصدیق حق و ضد آن انكار است؛ و امیدوارى و ضد آن نومیدى؛ و دادگرى و ضد آن ستم؛ و خشنودى و ضد آن قهر و خشم؛ و سپاسگذارى و ضد آن ناسپاسى؛ و چشمداشت رحمت خدا و ضد آن یأس از رحمتش؛ و توكل و اعتماد به خدا و ضد آن حرص و آز؛ و نرم دلى و ضد آن سخت دلى؛ و مهربانى و ضد آن كینه توزى و دانش و فهم و ضد آن نادانى؛ و شعور و ضد آن حماقت؛ و پاكدامنى و ضد آن بى‌باكى و رسوائى و پارسائى و ضد آن دنیا پرستى؛ و خوشرفتارى و ضد آن بدرفتارى؛ و پروا داشتن و ضد آن گستاخى؛ و فروتنى و ضد آن خودپسندى؛ و آرامى و ضد آن شتابزدگى؛ و خردمندى و ضد آن بى‌خردى و خاموشى و ضد آن پرگوئى؛ و رام بودن و ضد آن گردنكشى؛ و تسلیم حق شدن و ضد آن تردید كردن، و شكیبایى و ضد آن بى‌تابى؛ و چشم پوشى و ضد آن انتقامجوئى؛ و بى‌نیازى و ضد آن نیازمندى؛ و به یاد داشتن و ضد آن بى‌خبر بودن؛ و در خاطر نگه داشتن و ضد آن فراموشى؛ و مهرورزى و ضد آن دورى و كناره‌گیرى؛ و قناعت و ضد آن حرص و آز؛ و تشریك مساعى و ضد آن دریغ و خوددارى؛ و دوستى و ضد آن دشمنى؛ پیمان دارى و ضد آن پیمانشكنى؛ و فرمانبرى و ضد آن نافرمانى سرفرودى و ضد آن بلندى جستن؛ و سلامت و ضد آن مبتلا بودن؛ و دوستى و ضد آن تنفر و انزجار؛ و راستگوئى و ضد آن دروغگوئى؛ و حق و درستى و ضد آن باطل و نادرستى؛ و امانت و ضد آن خیانت؛ و پاكدلى و ضد آن ناپاكدلى؛ و چالاكى و ضد آن سستى و زیركى و ضد آن كودنى؛ و شناسایى و ضد آن ناشناسائى؛ و مدارا و رازدارى و ضد آن رازفاش كردن؛ و یك روئى و ضد آن دغلى؛ و پرده پوشى و ضد آن فاش كردن؛ و نماز گزاردن و ضد آن تباه كردن نماز؛ و روزه گرفتن و ضد آن روزه خوردن؛ و جهاد كردن و ضد آن فرار از جهاد؛ و حج گزاردن و ضد آن پیمان حج شكستن و سخن نگهدارى و ضد آن سخنچینى؛ و نیكى به پدر و مادر و ضد آن نافرمانى پدر و مادر؛ و با حقیقت بودن و ضد آن ریاكارى؛ و نیكى و شایستگى و ضد آن زشتى و ناشایستگى؛ و خودپوشى و ضد آن خود آرائى و تقیه و ضد آن بى‌پروائى؛ و انصاف و ضد آن جانبدارى باطل؛ و خودآرائى براى شوهر و ضد آن زنا دادن؛ و پاكیزگى و ضد آن پلیدى؛ و حیا و آزرم و ضد آن بى‌حیائى؛ و میانه روئى و ضد آن تجاوز از حد؛ و آسودگى و ضد آن خود را به رنج انداختن؛ و آسان‌گیرى و ضد آن سختى گیرى؛ و بركت داشتن و ضد آن بى‌بركتى؛ و تن درستى و ضد آن گرفتارى؛ و اعتدال و ضد آن افزون طلبى؛ و موافقت با حق و ضد آن پیروى از هوس و سنگینى و متانت و ضد آن سبكى و جلفى؛ و سعادت و ضد آن شقاوت؛ و توبه و ضد آن؛ اصرار برگناه؛ و طلب آمرزش و ضد آن بیهوده طمع بستن؛ و دقت و مراقبت و ضد آن سهل‌انگارى؛ دعا كردن و ضد آن سرباز زدن؛ و خرمى و شادابى و ضد آن سستى و كسالت؛ و خوشدلى و ضد آن اندوهگینى؛ مأنوس شدن و ضد آن كناره گرفتن و سخاوت و ضد آن بخیل بودن.

پس تمام این صفات ( هفتاد و پنج گانه) كه لشگریان عقلند جز در پیغمبر و جانشین او و مؤمنینى كه خدا دلش را به ایمان آزموده جمع نشود اما دوستان دیگر ما برخى از اینها را دارند و متدرجا همه را دریابند و از لشكریان جهل پاك شوند آنگاه با پیغمبران و اوصیاءشان در مقام اعلى همراه شوند و این سعادت جز با شناختن عقل و لشكریانش و دورى از جهل و لشكریانش به دست نیاید خدا ما و شما را به فرمانبرى و طلب ثوابش موفق دارد.(در متن جنود عقل و جهل را هفتاد و پنج ذكر كرده و در توجیه هفتاد و هشت و ظاهرا بعضى به عبارت دیگر تكرار شده).

15- حضرت صادق علیه السلام فرمود: هیچگاه پیغمبر با مردم از عمق عقل خویش سخن نگفت بلكه مى‌فرمود: ما گروه پیغمبران مأموریم كه با مردم به اندازه عقل خودشان سخن گوئیم.

16- امیرالمومنین علیه السلام فرمود: دلهاى نادانان را طمع‌ها از جا بر مى‌كنند و آرزوهاى بى‌جا در گروشان مى‌گذارند و نیرنگها به دامشان مى‌اندازند.

17- حضرت صادق علیه السلام فرمود با عقل ترین مردم خوش خلق‌ترین آنها است.

18- ابو هاشم گوید: خدمت حضرت رضا علیه السلام بودم و از عقل و ادب گفتگو مى‌كردیم حضرت فرمود: اى ابو هاشم عقل موهبت خدا است و ادب با رنج سختى بدست آید پس كسى كه در كسب ادب زحمت كشد آن را بدست آرد و كسى كه در كسب عقل رنج برد بر نادانى خویش افزاید.

19- اسحاق بن عمار گوید: به حضرت صادق عرض كردم: قربانت گردم من همسایه‌اى دارم كه نماز خواندن و صدقه دادن و حج رفتنش بسیار است و عیب ظاهرى ندارد فرمود عقلش چطور است گفتم: عقل درستى ندارد فرمود: پس با آن اعمال درجه‌اش بالا نمى‌رود.

20- ابن سكیت گوید به امام دهم علیه السلام عرض كردم: چرا خود حضرت موسى را با وسیله عصا و ید بیضا و ابزار ابطال جادو فرستاد و حضرت عیسى را با وسیله طبابت و حضرت محمد را كه بر او و خاندانش و پیغمبران درود باد به وسیله كلام و سخنرانى حضرت فرمود: چون خدا موسى علیه السلام را مبعوث كرد جادوگرى بر مردم آن زمان غلبه داشت پس او از طرف خدا چیزى آورد كه مانندش از توانائى آنها خارج بود و به وسیله آن جادوى آنها را باطل ساخت و حجت را بر ایشان ثابت كرد و عیسى علیه السلام را در زمانى فرستاد كه فلج و زمینگیرى زیاد شده بود و مردم نیاز به طب داشتند پس او از جانب خدا چیزى آورد كه مانندش را نداشتند پس به اجازه خدا مردگان را زنده كرد و كور مادرزاد و پیس را درمان نمود و حجت را بر ایشان ثابت كرد. و حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را در زمانى فرستاد كه خطبه خوانى و سخنورى به گمانم شعر را هم فرمود زیاد شده بود، پس آن حضرت از طرف خدا پندها و دستوراتى شیوا آورد كه گفتار آنها را باطل كرد و حجت را بر ایشان تمام نمود. ابن سكیت گفت به خدا هرگز مانند تو را ندیده‌ام بفرمائید در این زمان حجت خدا بر مردم چیست فرمود: عقل است كه بوسیله آن امام راستگو مى‌شناسد و تصدیقش مى‌كند و دورغگو را

مى‌شناسد و تكذیبش مى‌نماید. ابن سكیت گفت به خدا جواب درست همین است.

21- حضرت صادق علیه السلام فرمود: حجت خدا بر بندگان پیغمبر است و حجت میان بندگان و خدا عقل است.

22- و فرمود: پایه شخصیت انسان عقل است و هوش و فهم و حافظه و دانش از عقل سرچشمه مى‌گیرند. عقل انسان را كامل كند و رهنما و بینا كننده و كلید كار اوست و چون عقلش به نور خدائى مؤید باشد دانشمند و حافظ و متذكر و با هوش و فهمیده باشد و از این رو بداند چگونه و چرا و كجاست و خیرخواه و بدخواه خود را بشناسد و چون آنرا شناخت روش زندگى و پیوست و جدا شده خویش بشناسد و در یگانگى خدا و اعتراف بفرمانش مخلص شود و چون چنین كند از دست رفته را جبران كرده بر آینده مسلط گردد و بداند در چه وضعى است و براى چه در اینجاست و از كجا آمده و به كجا مى‌رود؟ اینها همه از تأیید عقل است.

23- حضرت صادق علیه السلام فرمود عقل راهنماى مؤمن است.

24- امام صادق علیه السلام از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل مى‌كند كه فرمود: اى على هیچ تهیدستى سخت‌تر از نادانى و هیچ مالى سود بخش‌تر از عقل نیست.

25- امام باقر علیه السلام فرمود چون خدا عقل را آفرید به او فرمود پیش بیا، پیش آمد فرمود برگرد، برگشت فرمود بعزت و جلالم مخلوقى بهتر از تو نیافریدم، امر نهى و پاداش و كیفرم متوجه تو است.

26- اسحاق بن عمار گوید به حضرت صادق علیه السلام عرض كردم: نزد مردى مى‌روم و بعضى از سخنم را مى‌گویم او تمام مقصود مرا مى‌فهمد و مردى دیگر نزد او مى‌روم و تمام سخنم را به او مى‌گویم او طبق گفته من جواب مى‌دهد و مردى دیگر نزد او مى‌روم و سخنم را مى‌گویم او ( چون مقصود مرا نمى‌فهمد) مى‌گوید دوباره بگو. فرمود: اى اسحاق مى‌دانى چرا چنین است؟ گفتم: نه، فرمود: آنكه تمام سخن ترا از بعضى گفتارت مى‌فهمد، كسى است كه نطفه‌اش با عقلش خمیر شده است و آنكه پس از اتمام سخنت جواب تو را مى‌گوید كسى است كه عقلش در شكم مادر به او آمیخته است و آنكه چون سخنش گوئى گوید: دوباره بگو كسى است كه پس از بزرگ شدن عقلش به او آمیخته شده او است كه مى‌گوید دوباره بگو

27- امام صادق علیه السلام از پیغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: چون مردى را پرنماز و روزه دیدید به او ننازید تا بنگرید عقلش چگونه است.

28- امام صادق علیه السلام فرمود: اى مفضل كسى كه تعقل نكند رستگار نگردد و تعقل نكند كسى كه نداند، كسى كه بفهمد نجیب مى‌شود، كسى كه صبر كند پیروز شود، دانش سپر بدبختى است و راستى عزت است و نادانى زلت، فهمیدن بزرگوارى و سخاوت كامیابى و خوش خلقى دوستى آورنده است، كسى كه به اوضاع زمانش آگاه باشد اشتباهات بر او هجوم نیارد، دوراندیشى همان بدبینى

است واسطه بین انسان و رسیدن به حقیقت نعمت وجود عالم است و نادان در این میان بدبخت است، خدا دوست كسى است كه او را شناخت و دشمن آنكه خودسرانه خویش را در زحمت شناسائیش انداخت خردمند عیب پوش است و نادان فریبنده اگر خواهى بزرگوار شوى ملایم باش و اگر خوار شوى درشتى كن شریف طینت نرم دل است بداصل سخت دل كس كه كوتاهى كند به پرتگاه افتد و كسى كه از عاقبت بیم كند از نسنجیده كارى سالم ماند، كسى كه ندانسته و ناگاه بكارى در آید بینى خود را بریده است (خود را بنهایت خوارى و مذلت انداخته است). هر كه نداند نفهمد و هركه نفهمد سالم نماند و آنكه سالم نماند عزیز نگردد و هر كه عزیز نگردد خرد شود. و آنكه خرد شود سرزنش شود و هر كس چنین باشد سزاوار است كه پشیمان شود.

29- امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: كسى را كه آگاه شوم بر یكى از صفات خوب استوار است، بپذیرم و از نداشتن صفات دیگرش بگذرم ولى از نداشتن عقل و دین چشم نمى‌پوشم زیرا جدائى از دین جدائى از امنیت است و زندگى با حراس گوارا نباشد و فقدان عقل فقدان زندگى است ( زیرا بى‌خردان) فقط با مردگان مقایسه شوند و بس.

30- و نیز فرمود: خود بینى انسان دلیل بر سستى خودش مى‌باشد.

31- حسن بن جهم گوید: جمعى از یاران ما خدمت حضرت رضا علیه السلام سخن از عقل به میان آوردند. امام فرمود: دیندارى كه عقل ندارد اعتنائى به او نباشد. گفتم: قربانت گردم. بعضى از مردمى كه به امامت قائلند ما نقصى بر آنها نمى‌بینیم در صورتى كه به اندازه عقلشان عقل شایسته ندارند فرمود: ایشان مورد خطاب خدا نیستند (زیرا خدا عاقل را امر و نهى مى‌كند و به اندازه عقلشان پاداش و كیفر مى‌دهد) خدا عقل را آفرید به او فرمود: پیش آى پیش آمد، برگرد، برگشت فرمود به عزت و جلالم بهتر و محبوبتر از تو چیزى نیافریدم باز خواست و بخششم متوجه تو است.

ب صفوان گوید شنیدم امام صادق علیه السلام مى‌فرمود: مكنتى پر نعمت‌تر از عقل نیست و تنگدستى پست‌تر از حماقت نى. و در هر كار پشتیبانى فزونتر از مشورت نیست.

(کتاب فضل علم)

اشاره

(باب وجود دانش و آموختن آن و تشویق بدان)

1- رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: دانشجوئى بر هر مسلمانى واجب است، همانا خدا دانشجویان را دوست دارد.

2- حضرت صادق علیه السلام فرمود: دانشجوئى واجب است.

3- از حضرت ابوالحسن علیه السلام سؤال شد كه: مردم را مى‌رسد كه از آنچه نیاز دارند نپرسند فرمود: نه.

4- امیر المؤمنین علیه السلام مى‌فرمود: اى مردم بدانید كمال دین طلب علم و عمل بدانست، بدانید كه طلب علم بر شما از طلب مال لازم‌تر است زیرا مال براى شما قسمت و تضمین شده. عادلى (كه خداست) آنرا بین شما

قسمت كرده و تضمین نموده و به شما مى‌رساند ولى علم نزد اهلش نگهداشته شده و شما مأمورید كه آنرا از اهلش طلب كنید، پس آنرا بخواهید.

5- پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود طلب علم واجب است و در حدیث دیگر فرمود طلب علم بر هر مسلمانى واجب است. همانا خدا دانشجویان را دوست دارد.

6- على بن أبى حمزه گوید شنیدم كه حضرت صادق علیه السلام مى‌فرمود دین را خوب بفهمید زیرا هر كه دین را خوب نفهمد مانند صحراگرد است. خداوند در كتابش مى‌فرماید (124 سوره‌9) تا در امر دین دانش اندوزند و چون بازگشتند قوم خود را بیم دهند شاید آنها بترسند.

7- مفضل گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم كه مى‌فرمود: بر شما باد كه در دین خدا دانشمند شوید و صحراگرد نباشید زیرا آنكه در دین خدا دانشمند نشود خدا روز قیامت به او توجه نكند و كردارش را پاكیزه نشمارد.

8- و فرمود: مى‌خواهم با تازیانه بر سر اصحابم بزنند تا دین را خوب به فهمند.

9- مردى به امام صادق علیه السلام عرض كرد: قربانت مردیست كه امر امامت را شناخته و در خانه نشسته و با هیچ یك از برادران دینیش آشنائى ندارد فرمود: این مرد چگونه دینش را مى‌فهمد.

(باب توصیف و فضیلت علم و فضل دانشمندان)

1- امام هفتم علیه السلام فرمود: چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد مسجد شد دید جماعتى گرد مردى را گرفته‌اند فرمود: چه خبر است گفتند علامه‌اى است. فرمود: علامه یعنى چه؟ گفتند: داناترین مردم است به دودمان عرب و حوادث ایشان و به روزگار جاهلیت و اشعار عربى. پیغمبر فرمود: اینها علمى است كه نادانش را زیانى ندهد و عالمش را سودى نبخشد سپس فرمود: همانا علم سه چیز است: آیه محكم، فریضه عادله، سنت پابرجا، و غیر از این فضل است.

2- امام صادق علیه السلام فرمود: دانشمندان وارثان پیمبرانند براى اینكه پیمبران پول طلا و نقره به ارث نگذارند و تنها احادیثى از احادیثشان بجاى گذارند هر كه از آن احادیث برگیرد بهره بسیارى بر گرفته است. پس نیكو بنگرید كه این علم خود را از كه می گیرید، زیرا در خاندان ما اهل بیت در هر عصر جانشینان عادلى هستند كه تغییر دادن غالیان و بخود بستگى خرابكاران و بد معنى كردن نادانان را از دین برمى‌دارند.

شرحخرابكارى در دین طبق این روایت سه گونه است: 1- كلمه یا جمله قرآن و حدیث را به نفع و سلیقه خویش تغییر دادن و این عمل گاهى از غلاة و مسلمین كاسه از آش داغتر سر مى‌زند 2- كسانى كه مسلمان و متدین نیستند خود را به اسلام و دین ببندند یا مطلبى كه از دین نیست به دین نسبت دهند 3- قرآن و حدیث را از معنى حقیقى خود برگردانیده و طبق سلیقه شخص خویش معنى كنند. و در هر دوره امامان یا علماى عادلى هستند كه از این اعمال جلوگیرى كنند.

3- فرمود: چون خدا خیر بنده‌اى خواهد او را در دین دانشمند كند.

4- امام باقر علیه السلام فرمود: كمال انسان و نهایت كمالش دانشمند شدن در دین و صبر در بلا و اقتصاد در زندگى است.

5- امام صادق علیه السلام فرمود: دانشمندان امینند و پرهیزگاران دژها و جانشینان سروران و روایت دیگر دانشمندان برجهاى نورافكن و پرهیزگاران دژها و جانشینان سرورانند.

6- حضرت صادق علیه السلام به بشیر فرمود: هر یك از اصحاب ما كه فهم دین ندارد خیرى ندارد، اى بشیر هر مردى از ایشان كه از نظر فهم دین بى‌نیاز نباشد به دیگران نیاز پیدا مى‌كند و چون به آنها نیازمند شد او را در گمراهى خویش وارد كنند و او نفهمد.

7- رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: در زندگى جز براى دو نفر خیرى نیست: عالمى كه فرمانش برند. و شنونده نگهدار (آنكه چون مطلبى از دین شنید حفظ كند و عمل نماید).

8- امام باقر علیه السلام فرمود: عالمى كه از علمش بهره برد (یا بهره برند) بهتر از هفتاد هزار عابد است.

9- معاویه بن عمار گوید: به امام صادق علیه السلام عرض كردم: مردى است كه از شما روایت بسیار نقل كند و میان مردم انتشار دهد و آن را در دل مردم و دل شیعیانتان استوار كند و شاید عابدى از شیعیان شما باشد كه در روایت چون او نباشد كدامیك بهترند؟ فرمود: آنكه احادیث ما را روایت كند و دلهاى شیعیانمان را استوار سازد از هزارعابد بهتر است.

(باب انواع مردم)

1- امیر مؤمنان علیه السلام مى‌فرمود: پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مردم به سه جانب روى آورند: 1- به عالمى كه رهبرى خدایى داشت و خدا او را به آنچه مى‌دانست از علم دیگران بى‌نیاز ساخته بود (قطعا این عالم خود آن حضرت بود و آن مردم سلمان و مقداد و ابوذر و امثال آنها) 2- به نادانى كه مدعى علم بود و علم نداشت، به آنچه در دست داشت مغرور بود، دنیا او را فریفته بود و او دیگران را. 3- به دانش آموزى كه دانش خود را از عالمى كه در راه هدایت خدا و نجات گام برداشته پس آنكه ادعا كرد هلاكت شد و آنكه دروغ بست نومید گشت.

2- امام صادق علیه السلام فرمود: مردم سه دسته‌اند دانشمند و دانشجو و خاشاك روى آب (كه هر لحظه آبش به جانبى برد مانند مردمى كه چون تعمق دینى ندارند هر روز به كیشى گروند و دنبال صدایى برآیند).

3- و آن حضرت به أبى حمزه فرمود: یا دانشمند باش و دانشجو و یا دوستدار دانشمندان و چهارمى (یعنى دشمن اهل علم) مباش كه بسبب دشمنى آنها هلاك شوى.

4- و فرمود: مردم به سه دسته شوند: دانشمند و دانشجو و خاشاك روى آب، ما دانشمندانیم و شیعیان ما دانشجویان و مردم دیگر خاشاك روى آب.

(باب ثواب دانشمند و دانشجو)

1- رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: كسیكه در راهى رود كه در آن دانشى جوید خدا او را به راهى سوى بهشت برد، همانا، فرشتگان با خرسندى بالهاى خویش به راه دانشجو فرو نهند و اهل زمین و آسمان تا برسد به ماهیان دریا براى دانشجو آمرزش طلبند و برترى عالم بر عابد مانند برترى ماه شب چهارده است بر ستارگان دیگر و علما وارث پیامبرانند زیرا پیامبران پول طلا و نقره به جاى نگذارند بلكه دانش بجاى گذارند، هر كه از دانش ایشان برگیرد بهره فراوانى گرفته است.

2- امام باقر علیه السلام فرمود: آنكه از شما شیعیان به دیگرى علم آموزد مزد او به مقدار مزد دانشجو است با قدرى بیشتر پس از دانشمندان دانش آموزید و آنرا به برادران دینى خود بیاموزید چنانچه دانشمندان به شما آموخته‌اند.

3- ابو بصیر گوید شنیدم كه امام صادق علیه السلام مى‌فرمود: كسى كه به دیگرى چیزى آموزد براى اوست مثل پاداش كسى كه به آن عمل كند. عرض كردم: اگر باز به دیگرى آموزد همین پاداش براى او هست؟ فرمود: اگر به همه مردم بیاموزد همان ثواب درباره او جارى است، گفتم: اگر چه معلم بمیرد فرمود: اگر چه بمیرد.

4- حضرت باقر علیه السلام فرمود: هركه به مردم درى از هدایت آموزد مثل پاداش ایشان دارد بدون اینكه از پاداش آنها چیزى كم شود و كسى كه به مردم درى از گمراهى آموزد مثل گناه ایشان دارد بدون اینكه از گناه آنها چیزى كم شود.

5- امام چهارم علیه السلام فرمود: اگر مردم بدانند در طلب علم چه فایده‌ایست آن را مى‌طلبند اگر چه با ریختن خون دل و فرو رفتن در گردابها باشد. خداوند تبارك و تعالى به دانیال وحى فرمود كه: منفورترین بندگان من نزد من نادانى است كه حق علما را سبك شمرد و پیروى ایشان نكند و محبوبترین بندگانم پرهیزكارى است كه طالب ثواب بزرگ و ملازم علماء و پیرو خویشتن‌داران و پذیرنده حكما باشد.

6- حفص گوید امام صادق علیه السلام به من فرمود: هر كه براى خدا علم را بیاموزد و بدان عمل كند و بدیگران بیاموزد در مقامهاى بلند آسمانها عظیمش خوانند و گویند: آموخت براى خدا، عمل كرد براى خدا، تعلیم داد براى خدا.

(باب صفت علماء)

1- امام صادق علیه السلام مى‌فرمود: دانش آموزید با وجود آن خود را با خویشتندارى و سنگینى بیارائید و نسبت به دانش آموزان خود تواضع كنید و نسبت به استاد خود فروتن باشید و از علماء متكبر نباشید كه رفتار باطلتان حق شما را ضایع كند.

2- امام صادق علیه السلام راجع به قول خداى عزو جل (تنها بندگان دانشمند خدا از او ترس دارند) فرمود: مراد به دانشمند كسى است كه كردارش گفتارش را تصدیق كند و كسى كه چنین نباشد عالم نیست

3- امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: آیا از آنكه به حقیقت فقیه است به شما خبر ندهم؟ او كسى است كه مردم را از رحمت خدا ناامید نكند و از عذاب خدا ایمن نسازد و به آنها رخصت گناه ندهد و قرآن را ترك نكند از روى اعراض و به چیز

دیگر متوجه شود. همانا در علمى كه فهم نباشد خیرى نباشد همانا در خواندنى كه تدبر نباشد خیرى نباشد همانا در عبادتى كه تفكر نباشد خیرى نباشد. و در روایت دیگریست: همانا در علمیكه فهم نباشد خیرى نیست همانا در خواندنیكه تدبر نباشد خیرى نیست همانا در خداپرستى كه فقه نباشد خیرى نیست همانا در عبادتیكه در آن پرهیزكارى نباشد خیرى نیست.

4- امام رضا (علیه السلام) فرمود: از نشانه‌هاى فهمیدن دین خویشتندارى و خاموشى است.

5- امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: سفاهت و فریفتگى (ناآزمودگى) در دل عالم نیست.

6- امام علیه السلام از عیسى بن مریم نقل مى‌كند كه او گفت: اى گروه حواریون: مرا به شما حاجتى است، آن را برآورید: گفتند حاجتت رواست یا روح الله! پس برخاست و پاهاى ایشان را بشست، آنها گفتند: ما به شستن سزاورتر بودیم یا روح الله فرمود: همانا سزاروارترین مردم به خدمت نمودن عالم است من تا این اندازه تواضع كردم تا شما پس از من در میان مردم چون من تواضع كنید سپس عیسى علیه السلام فرمود: بناى حكمت بوسیله تواضع ساخته شود نه بوسیله تكبر چنانچه زراعت در زمین نرم مى‌روید نه در كوه.

7- امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: اى دانشجو همانا دانشمند را سه علامت است: علم و خویشتندارى و خاموشى. و عالم نما را سه علامت است با نافرمانى نسبت به مافوق خود كشمكش كند و بوسیله چیرگى به زیر دست خود ستم كند. و از ستمكاران پشتیبانى نماید.

(باب حق عالم)

1- امیرالمؤمنین علیه السلام مى‌فرماید: از جمله حقوق عالم است كه از او زیاد نپرسى و جامه‌اش نگیرى چون بر او وارد شدى و گروهى نزد او بودند به همه سلام كن و او را نزد آنها بتحیت مخصوص گردان، مقابلش بنشین و پشت سرش منشین، چشمك مزن، با دست اشاره مكن، پرگوئى مكن كه فلانى و فلانى برخلاف نظر او چنین گفته‌اند و از زیادى مجالستش دلتنگ مشو زیرا مثل عالم مثل درخت خرماست باید در انتظار باشى تا چیزى از آن بر تو فرو ریزد و پاداش عالم از روزه‌دار شب زنده دارى كه در راه خدا جهاد كند بیشتر است.

(باب مردن علماء)

1- امام صادق علیه السلام فرمود: مرگ هیچ كس نزد شیطان محبوب‌تر از مرگ عالم نیست.

2- و فرمود چون مؤمن عالمى بمیرد، رخنه‌ئى در اسلام افتد كه چیزى آن را نبندند.

3- امام هفتم علیه السلام فرمود چون مؤمن بمیرد فرشتگان و مکان های زمینى كه خدا را در آن عبادت مى‌كرده و درهاى آسمانیكه اعمالش از آنها بالا میرفته بر او گریه كنند و در اسلام رخنه‌ئى افتد كه چیزى آنرا نبندد زیرا مؤمنین دانشمند دژهاى اطراف شهر.

4- امام صادق علیه‌السلام فرمود: مرگ هیچیك از مؤمنین نزد شیطان محبوبتر از مرگ عالم نیست.

5- زین العابدین علیه‌السلام مى‌فرمود: زود مردن و كشته شدن ما خانواده را گفتار خدا بر من گوارا مى‌كند (41 سوره‌13) (((مگر نمى‌بینند كه ما بر زمین در آئیم و از اطرافش كاهش دهیم))) كاهش اطراف زمین همان از دست رفتن علماست.

(باب همنشینى و همدمى باعلما)

1- امام فرماید: لقمان به پسرش گفت: پسر عزیزم همنشین را از روى بصیرت انتخاب كن. اگر دیدى گروهى خداى عزوجل را یاد مى‌كنند با ایشان بنشین كه اگر تو عالم باشى علمت سودت بخشد و اگر جاهل باشى ترا بیاموزند و شاید خدا بر آنها سایه رحمت اندازد و ترا هم فرا گیرد. و چون دیدى گروهى بیاد خدا نیستند با آنها منشین زیرا اگر تو عالم باشى علمت سودت ندهد و اگر جاهل باشى نادانترت كنند و شاید خدا بر سرشان كیفرى آرد و ترا هم فرا گیرد.

2- موسى بن جعفر علیهماالسلام فرمود: گفتگوى با عالم در خاكروبه بهتر از گفتگوى با جاهل است روى تشكها.

3- رسول خدا فرمود: حواریین بعیسى علیه السلام گفتند یا روح‌الله با كه بنشینیم فرمود: با كسیكه دیدارش شما را بیاد خدا اندازد و سخنش دانشتان را زیاد كند و كردارش شما را به آخرت تشویق كند.

4- رسول خدا فرمود: همنشینى با اهل دین شرف دنیا و آخرتست.

5- امام باقرعلیه السلام فرمود: نشستن نزد كسیكه باو اعتماد دارم از عبادت یكسال برایم اطمینان بخش‌تر است.

(باب پرسش از عالم و مذاكره با او)

1- یكى از اصحاب گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم كه مردى آبله‌دار جنب شده بود او را غسل دادند و مرد، فرمود: او را كشتند! چرا نپرسیدند، همانا دواى نفهمى پرسش است.

2- حضرت صادق بحمران راجع بسؤالیكه كرده بود فرمود: همانا مردم هلاك شدند چون نپرسیدند.

3- و فرمود: بر در این علم قفلى است كه كلید آن پرسش است.

4- و فرمود: مردم در فراخى و گشادگى نیستند مگر اینكه بپرسند و بفهمند و امام خویش بشناسند و بر آنها رواست كه به آنچه امام گوید عمل كنند اگرچه از روى تقیه باشد.

5- ابوجارود گوید شنیدم امام باقر علیه السلام مى‌فرمود: خدا رحمت كند بنده‌ئى را كه علم را زنده كند. گفتم زنده كردن علم چیست؟ فرمود: اینستكه با اهل دین و اهل پرهیزكارى مذاكره شود.

6- رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: با یكدیگر مذاكره و ملاقات و گفتگو كنید زیرا حدیث صیقل دلهاست همانا دلها مانند شمشیر زنگار مى‌گیرد و صیقل آنها حدیث است.

(باب بذل علم)

1- امام صادق علیه‌السلام فرماید: در كتاب على علیه‌السلام خواندم كه: خدا از نادانها پیمانى براى طلب علم نمى‌گیرد تا آنكه از علماء پیمان گیرد كه به نادانان علم آموزند زیرا كه علم بر جهل مقدم است (یعنى خلقت موجودات عالم مانند لوح و قلم و ملائكه و آدم بر خلقت مردم جاهل مقدم است و ابتدا خدا از آنها پیمان گرفته است سپس از نادانان).

2- امام باقر علیه‌السلام فرمود: زكاة علم این است كه آن را به بندگان خدا بیاموزى.

(باب نهى از ندانسته گوئى)

1- امام باقر علیه السلام فرمود: هر كه ندانسته و رهبرى نشده بمردم فتوى دهد فرشتگان رحمت و فرشتگان عذاب او را لعنت كنند و گناه آنكه بفتوایش عمل كند دامنگیرش شود.

2- امام باقر علیه السلام فرمود: آنچه مى‌دانید بگوئید و آنچه نمى‌دانید بگوئید خدا داناتر است. همانا مرد آیه‌اى از قرآن بیرون مى‌كشد از این رو بفاصله‌اى دورتر از میان آسمان و زمین سرنگون گردد.

3- براى عالم رواست كه چون از او سؤالى شود كه نداند گوید: خدا داناتر است ولى براى غیر عالم شایسته نیست كه چنین گوید (بلكه او باید صریحا بگوید نمیدانم و اگر او بگوید خدا داناتر است روا نیست (معنى تضمنى این جمله آنستكه من دانایم اما خدا داناتر است.

4- زوارة گوید از امام باقر علیه السلام پرسیدم: حق خدا بر بندگان چیست؟ فرمود آنچه مى‌دانند بگویند و از آنچه نمى‌دانند باز ایستند.

5- ابن شبرمه گوید حدیثى از امام صادق علیه السلام شنیده‌ام كه هر گاه یادم مى‌آید نزدیك است دلم شكافته شود فرمود: خبر داد مرا پدرم از جدم تا برسد به رسول خدا ابن شبرمه گوید بخدا سوگند كه نه پدرش بر جدش دروغ بست و نه جدش به رسول خدا كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود هر كه بقیاسها عمل كند خودش سخت هلاك شده و مردم را هلاك كرده است و كسى كه ندانسته فتوى دهد و او ناسخ را از منسوخ و محكم را از متشابه تشخیص ندهد سخت هلاك شده و هلاك كرده است.

(باب كسی كه ندانسته عمل كند)

1- امام صادق علیه السلام مى‌فرمود: هر كه بدون بصیرت عمل كند مانند كسى است كه بیراهه میرود هر چند شتاب كند از هدف دورتر گردد.

2- رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: كسیكه ندانسته عملى انجام دهد خراب كردنش از درست كردنش بیشتر است.

(باب بكار بستن علم)

1- سلیم گوید شنیدم امیرالمؤمنین را كه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر مى‌داد كه آن حضرت در سخنش مى‌فرمود مردم دانشمند دو قسمند: دانشمندى كه علم خود را به كار بسته و این رستگار است و دانشمندى كه علمش را كنار گذاشته و این

هلاك شده است. همانا دوزخیان از بوى گند عالم بى‌عمل در اذیتند و میان دوزخیان ندامت و حسرت آنكس سخت‌تر است كه در دنیا بنده‌اى را به سوى خدا خوانده و او پذیرفته و اطاعت خدا كرده و خدا به بهشتش در آورده است و خود دعوت كننده را به سبب عمل نكردن و پیروى هوس و در ازاى آرزویش به دوزخ درآورده است، پیروى هوس از حق جلو گیرد و درازى آرزو آخرت را از یاد برد.

2- امام صادق علیه السلام فرمود: علم با عمل همدوش است (نجات و رستگارى انسان به هر دو مربوط است) هر كه بداند باید عمل كند و هر كه عمل كند باید بداند، علم عمل را صدا زند اگر پاسخش گوید بماند و گرنه كوچ كند (مثلا كسى كه مى‌داند اطاعت خدا خوب است و لازم گویا همان دانستن او را به زبان حال صدا مى‌زند و مى‌گوید تو كه مى‌دانى اطاعت خدا خوب است اطاعت كن، اگر فرمان برد علمش ثابت و بر جا ماند و گرنه با شك و شبهه و فراموشى از میان برود).

3- و فرمود: چون عالم بعلم خویش عمل نكند اندرزش از دلهاى شنوندگان بلغزد چنانچه باران از سنگ صاف بلغزد.

4- مردى خدمت امام چهارم علیه السلام آمد و از او مسائلى پرسید و آنحضرت جواب داد سپس بازگشت تا همچنان بپرسد حضرت فرمود: در انجیل نوشته است كه: تا بدانچه دانسته‌اید عمل نكرده‌اید از آنچه نمیدانید نپرسید، همانا علمى كه به آن عمل نشود جز كفر (ناسپاسى) داننده و دورى او را از خدا نیفزاید.

5- امیرالمؤمنین علیه السلام در سخنرانى منبر خویش فرمود: اى مردم چون دانا شدید به آن عمل كنید شاید هدایت شوید. عالمى كه برخلاف عملش عمل كند چون جاهل سرگردانى است كه از نادانى به هوش نیاید بلكه حجت بر او تمام‌تر و حسرت این عالمى كه از علم خویش جدا شده بیشتر است از حسرت جاهل سرگردان در جهالت و هر دو سرگردان و خوابند. تردید و دو دلى به خود راه ندهید تا به شك افتید و شك نكنید تا كافر شوید و به خود اجازه ندهید (از خود سلب مسؤلیت نكنید) تا سست شوید و در راه حق سست نشوید تا زیان یابید. از جمله حق اینست كه دین را بفهمید و از فهمیدن است كه فریب نخورید. همانا خیر خواه‌ترین شما نسبت به خود مطیع‌ترین شماست خدا را و خائن‌ترین شما با خود نافرمانترین شماست خدا را، كسیكه اطاعت خدا كند ایمن گردد و مژده یابد و آنكه نافرمانى خدا كند نومید گردد و پشیمان شود.

(باب كسیكه از علمش روزى خورد و به آن بنازد)

1- امیرالمؤمنین علیه السلام گوید رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: دو پر خورند كه سیر نشوند: دنیا طلب و دانشجو، كسى كه از دنیا به آنچه خدا برایش حلال كرده قناعت كند سالم ماند و كسى كه دنیا را از راه غیر حلالش بدست آورد هلاك گردد مگر اینكه توبه كند و بازگشت نماید، (مال حرام را بصاحبش بر گرداند) و

كسى علم را از اهلش گرفته و به آن عمل كند نجات یابد و كسى منظورش از طلب علم مال دنیا باشد بهره‌اش همانست (و در آخرت بهره ندارد).

2- امام صادق علیه السلام فرمود كسى كه حدیث ما را براى سود دنیا خواهد در آخرت بهره‌ای ندارد و هر كه آن را براى خیر آخرت جوید خداوند خیر دنیا و آخرت به اوعطا فرماید.

3- و فرمود: هر كه حدیث را براى سود دنیا خواهد در آخرت بهره‌ئى ندارد.

4- و فرمود: چون عالم را دنیا دوست دیدید او را نسبت بدینتان متهم دانید (بدانید دینداریش حقیقى نیست) زیرا دوست هر چیزى گرد محبوبش مى‌گردد، و فرمود خدا بداود وحى فرمود كه: میان من و خودت عالم فریفته دنیا را واسطه قرار مده كه ترا از راه دوستیم بگرداند زیرا كه ایشان راهزنان بندگان جویاى منند، همانا كمتر كارى كه با ایشان كنم اینستكه شیرینى مناجات مرا از دلشان بر كنم.

5- رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: دانشمندان فقیه تا هنگامیكه وارد دنیا نشده‌اند امین پیغمبرانند. عرض شد یا رسول الله! معنى ورودشان در دنیا چیست؟ فرمود: پیرو سلطان، پس چون چنین كنند نسبت بدینتان از ایشان بر حذر باشید.

6- امام باقر علیه السلام فرمود: هر كه علم جوید براى اینكه بر علما ببالد یا برسفها ستیزد یا مردم را متوجه خود كند باید آتش دوزخ را جاى نشستن خود گیرد همانا ریاست جز براى اهلش شایسته نیست.

(باب ثبوت حجت بر عالم و سختى امرش)

1- امام صادق علیه السلام بحفص بن غیاث فرمود: اى حفص هفتاد گناه جاهل آمرزیده شود پیش از آنكه یك گناه عالم آمرزیده شود.

2- و حضرت صادق علیه السلام فرمود: عیسى بن مریم علیه السلام فرمود: واى بر علماء بد كه چگونه آتش دوزخ بر آنها زبانه كشد.

3- و حضرت صادق علیه السلام فرمود، چون جان باینجا رسد با دست بگلویش اشاره كرد براى عالم توبه‌اى نیست سپس این آیه را قرائت فرمود (17 سوره 4) قبول توبه بر خدا فقط نسبت بكسانى است كه از روى نادانى بدى میكند.

4- امام باقر علیه السلام راجع بگفتار خداى عزوجل (94 سوره 26) گمراه كنندگان و گمراه شدگان بدوزخ سرنگون گردند مى‌فرماید: ایشان گروهى باشند كه عدالت را بزبان بستایند (ولى در مقام عمل) مخالفت نموده بستم گرایند (عادل را ستایند و بظالم گرایند).

(باب نوادر- متفرقات)

1- امیرالمؤمنین علیه السلام مى‌فرمود: جان خود را بمطالب شگفت حكمت استراحت دهید زیرا جان هم چون تن خسته شود.

2- مردى خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: یا رسول الله علم چیست؟ فرمود: سكوت كردن، گفت سپس چه؟ فرمود: گوش فرا دادن، گفت سپس چه؟ فرمود: حفظ كردن، گفت سپس چه؟ فرمود به آن عمل كردن، گفت سپس چه اى رسول خدا: فرمود: انتشارش دادم.

3- امام صادق علیه السلام فرمود: همانا روایت كنندگان قرآن بسیارند و رعایت كنندگانش كم، چه بسا مردمیكه نسبت به حدیث خیرخواه و نسبت به قرآن خیانتگرند، علما از رعایت نكردن غمگینند و جاهلان از حفظ روایت (از اینكه نتوانند روایت را حفظ كنند غمگینند)، یكى در پى حفظ حیات خود است و دیگرى در پى هلاك خویش، در اینجاست كه دو دسته رعایت كننده اختلاف پیدا مى‌كنند و از هم جدا مى‌شوند (در صورتیكه به حسب ظاهر و در نظر مردم جاهل هر دو دسته ستایش شوند).

4- و فرمود: كسى كه چهل حدیث از احادیث ما را حفظ كند خدا او را روز قیامت عالم و فقیه مبعوث كند.

5- زید شحام از امام باقر درباره گفتار خداى عز وجل (24 سوره 80) باید انسان به خوراك خویش نظر داشته باشد پرسید معنى خوراك چیست؟ فرمود: علمى را كه فرا مى‌گیرد نظر كند از كه فرا مى‌گیرد (زیرا علم و غذاى روح است و خوبش موجب صحت و بدش باعث مرض روح مى‌گردد).

6- حضرت باقر علیه السلام فرمود: از امر مشتبه باز ایستادن بهتر است از به هلاكت افتادن و واگذاردنت حدیثى را كه روایت آن برایت ثابت نشده بهتر است از روایت كردنت حدیثى را كه بر آن احاطه ندارى.

شرح -این حدیث شریف را از لحاظ كلمه ((تروه)) و احتمالاتیكه در تلفظ آن داده‌اند معانى مختلفى كرده‌اند ولى تمام آن احتمالات این معنى را در بردارد كه حدیثى كه از همه جهات برایت روشن و واضح نیست و از مصادیق امر مشتبه است باز ایستادن از آن و واگذاشتن آن بهتر از روایت كردنش مى‌باشد.

7- ابن طیار بر حضرت صادق بعضى از سخنرانیهاى پدرش علیهماالسلام را عرضه كرد تا به جمله‌اى از آن رسید فرمود: بایست و ساكت باش. سپس فرمود: در اموریكه با آن مواجه مى‌شوید و حكمش را نمى‌دانید وظیفه‌اى جز باز ایستادن و درنگ كردن و ارجاع دادن آنرا به ائمه هدى (علیهم السلام) ندارید، تا ایشان شما را بر اعتدال (راه راست یإ؛ت‌ت هدفتان) وادارند و گمراهى را از شما بردارند و حق را بشما بفهمانند خدایتعالى فرموده (42 سوره 16) اگر نمى‌دانید از اهل قرآن بپرسید.

8- امام صادق علیه السلام مى‌فرمود: همه علم مردم را در چهار چیز یافتم: اول اینكه پروردگار خود را بشناسى. دوم اینكه بدانى تا تو چه كرده (بخلقت موزون و حكیمانه‌ات و نعمت عقل و حواس و ارسال رسل و انزال كتب پى ببرى) سوم اینكه بدانى او از تو چه خواسته است، چهارم اینكه بدانى چه چیز ترا از دینت خارج كند (گناهان و موجبات شرك و ارتداد را بشناسى).

9- هشام گوید: به امام صادق علیه السلام عرض كردم: حق خدا بر مردمان چیست! فرمود اینكه آنچه دانند بگویند و از آنچه ندانند باز ایستند، چون چنین كنند حق خدا را به او پرداخته‌اند. (از علم خود مضایقه نكنند و ندانسته چیزى نگویند).

10- امام صادق علیه السلام فرمود: منزلت مردم را به اندازه روایتى كه از ما مى‌كنند بشناسید. (هر كه بیشتر و بهتر روایت كند مقامش بالاتر است).

11- امیرالمؤمنین علیه السلام در بعضى از سخنرانیهایش مى‌فرمود: بدانید كسیكه از سخن ناحقی كه به او گویند از جا كنده شود عاقل نیست، و آنكه به ستایش نادان خرسند گردد حكیم نیست، مردم فرزند كارهاى نیك خود هستند و ارزش هر كس به اندازه كاریست كه بخوبى انجام دهد، سخن علمى گوئید تا ارزشتان هویدا شود.

12- عبدالله بن سلیمان گوید مردى از اهل بصره كه نامش عثمان اعمى بود به امام باقر علیه السلام عرض كرد: حسن بصرى عقیده دارد كسانیكه علم را كتمان كنند گند شكمشان اهل دوزخ را اذیت كند. امام فرمود: بنابراین مؤمن آل فرعون هلاك شده است! (در صورتیكه قرآن او را به كتمان ایمان ستاید) از زمان بعثت نوح علم پنهان بوده است. حسن بصرى به هر راهى كه خواهد برود. بخدا علم جز در این خاندان یافت نشود.

(باب روایت كتب و توسل به آنها و حدیث و فضیلت نوشتن)

1- ابوبصیر از امام صادق علیه السلام راجع به آیه (18 سوره 39) كسانیكه گفتارها را مى‌شنوند و از بهترش پیروى مى‌كنند پرسید حضرت فرمود: او مردى است كه حدیثى را شنود سپس آن را چنانكه شنیده بى‌كم و زیاد باز گوید.

2- محمد بن مسلم گوید به امام صادق علیه السلام عرض كردم: من از شما حدیث مى‌شنوم و در آن كم و زیاد مى‌كنم. فرمود: اگر مقصودت بیان معانى آن باشد عیب ندارد: (اگر مقصودت شرح و توضیح باشد بنحوى كه معنى را تغییر ندهد عیب ندارد).

3- امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: چون حدیثى بشما گویند در مقام نقل آنرا به گوینده‌اش نسبت دهید اگر درست باشد بنفع شماست و اگر دروغ باشد بزیان گوینده است.

4- امام صادق علیه السلام فرمود: دل به نوشته اطمنیان پیدا مى‌كند.

5- و فرمود: احادیث را بنویسید زیرا تا ننویسید حفظ نمیكنید.

6- و فرمود: نوشتجات خود را محفوظ دارید كه در آینده به آن نیاز پیدا میكنید.

7- مفضل گوید: امام صادق علیه السلام بمن فرمود: بنویس و علمت را در میان دوستانت منتشر ساز و چون مرگت رسید آنها را به پسرانت میراث ده زیرا براى مردم زمان فتنه و آشوب مى‌رسد كه آن هنگام جز با كتاب انس نگیرند.

8- و فرمود از دروغ مفترغ بپرهیزید، عرض شد دروغ مفترغ چیست؟ فرمود: اینكه مردى بتو حدیثى گوید و تو در مقام نقل گوینده را رها كنى و آنرا از كسیكه گوینده از او خبر داده روایت كنى (یعنی اگر راوی جاعل باشد، جعلی بودن آن روایت پنهان می شود).

شرح -در حدیث 7 از امیرالمؤمنین علیه‌السلام نقل شد كه حدیث را به گوینده‌اش نسبت دهید تا اگر دروغ باشد زیانش دامنگیر او شود و در این حدیث میفرماید اگر بگوینده نسبت ندهى و به آنكه گوینده از او نقل كرده نسبت دهى یك نوع دروغ است زیرا میگوئى از فلانى شنیدم در صورتیكه چنین نبوده اما معنى كردن كلمه

(((مفترع))) را بفارسى براى ما لازم نیست زیرا معنى حقیقى آنرا خود امام علیه‌السلام بیان فرموده و از سؤال اصحاب با آنكه اهل لسان بودند پیداست كه استعمال این كلمه در این مورد از ابتكارات و اصطلاحات خود آن حضرت است نظیر استعمال الفاظ صوم و صلوة در معانى شرعیه ولى اگر بخواهیم با قطع نظر از بیان امام علیه‌السلام معنى فارسى برایش بگوئیم باید گفت: (((دروغ غیر اصلى یا دروغ میان پاره))) تا بیان امام علیه السلام با معنى لغوى آن تطبیق كند.

9- و فرمود: حدیث من حدیث پدرم است و حدیث پدرم حدیث جدم و حدیث جدم حدیث حسین و حدیث حسین حدیث حسن و حدیث حسن حدیث امیرالمؤمنین و حدیث امیرالمؤمنین حدیث رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و حدیث رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گفتار خداى عزوجل.

(باب تقلید)

1- ابوبصیر گوید از امام صادق (علیه السلام) در باره آیه (31 سوره‌9) (((علما و راهبان خویش را پروردگار خود گرفتند نه خدا را))) پرسیدم فرمود: بخدا سوگند كه علما و راهبان مردم را به عبادت خویش نخواندند و اگر هم مى‌خواندند آنها نمى‌پذیرفتند ولى حرام خدا را براى آنها حلال و حلالش را حرام كردند بنابراین آنها ندانسته و نفهمیده عبادت ایشان كردند.

2- امام صادق علیه‌السلام در تفسیر آیه (31 سوره 9) (((غیر خدا علما و راهبان خود را پروردگار گرفتند))) مى‌فرماید: بخدا براى آنها روزه نگرفتند و نماز نگزاردند بلكه بر ایشان حرامرا حلال و حلال را حرام ساختند و ایشان هم پذیرفتند.

(باب بدعت ها و رأى و قیاسها)

1- امیرالمؤمنین علیه السلام براى مردم سخنرانى كرد و فرمود: اى مردم همانا آغاز پیدایش آشوبها فرمانبرى هوسها و بدعت نهادن احكامى است بر خلاف قرآن كه مردمى بدنبال مردمى آنرا بدست گیرند، اگر باطل برهنه مى‌بود بر خردمندى نهادن نمى‌گشت و اگر حق ناآمیخته مى‌شود اختلافى پیدا نمى‌شد ولى مشتى از حق و از باطل گرفته و آمیخته شود و با هم پیش آیند، اینجاست كه شیطان بر دوستان خود چیره شود و آنها كه از جانب خدا سبقت نیكى داشتند نجات یابند.

2- رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: زمانیكه در امتم بدعتها هویدا گشت بر عالم است كه علم خویش را آشكار كند، هر كه نكند لعنت خدا بر او باد.

3- در حدیث است: كسى كه نزد بدعتگزارى آید و تعظیمش كند در خرابى اسلام كوشیده است.

4- رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خدا از قبول توبه بدعتگزار خوددارى فرموده. عرض شد چرا چنین است؟

5- رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: براى هر بدعتى كه پس از من براى نیرنگ زدن با ایمان پیدا شود سرپرستى از خاندانم گماشته شده كه از ایمان دفاع كند و به الهام خدا

سخن گوید و حق را آشكار و روشن كند و نیرنگ نیرنگبازان را رد كند و زبان ناتوان باشد، اى هوشمندان پند گیرید و بخدا توكل كنید.

6- امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: مبغوض‌ترین مردم نزد خدا دو نفرند:

1-مردیكه خدا او را بخودش وا گذاشته از راه راست منحرف گشته، دلباخته سخن بدعت شده، از نماز و روزه هم دم میزند، مردمى بوسیله او بفتنه افتاده‌اند، راه هدایت پیشینیانش را گم كرده و در زندگى و پس از مرگش گمراه كننده پیروانش گشته، باربر خطاهاى دیگرى شده و در گرو خطاى خویش است.

2-مردى كه نادانى را در میان مردم نادان قماش خود قرار داده، اسیر تاریكیهاى قتنه گشته، انسان نماها او را عالم گویند در صورتیكه یكروز تمام را صرف علم نكرده، صبح زود بر خاسته و آنچه را كه كمش از زیادش بهتر است (مال دنیا یا علوم بیفائده) فراوان خواسته چون از آب گندیده سیر شد و مطالب بیفائده را انباشته كرد، بین مردم بر كرسى قضاوت نشست و متعهد شد كه آنچه بر دیگران مشكل بوده حل كند، اگر با نظر قاضى پیشینش مخالفت مى‌كند اطمینان ندارد كه قاضى پس از او حكم او را نقض نكند چنانكه او با قاضى پیشین كرد، اگر با مطالب پیچیده و مشكلى مواجه شود ترهاتى از نظر خویش براى آن بافته و آماده مى‌كند و حكم قطعى مى‌دهد شبهه بافى او مثل تار بافتن عنكبوت است، خودش نمى‌داند درست رفته یا خطا كرده، گمان نكند در آنچه او منكر است دانشى وجود داشته باشد و جز معتقدات خویش روش درستى سراغ ندارد، اگر چیزى را به چیزى قیاس كند (و بخطا هم رود) نظر خویش را تكذیب نكند و اگر مطلبى بر او تاریك باشد براى جهلى كه در خود سراغ دارد آن را پنهان مى‌كند تا نگویند نمى‌داند سپس گستاخى كند و حكم دهد اوست كلید تاریكیها (كه در نادانى بر مردم گشاید) شبها ترا مرتكب شود، در نادانیها كوركورانه گام بر دارد، از آنچه نداند پوزش نطلبد تا سالم ماند و در علم ریشه‌دار و قاطع نیست تا بهره برد. روایات را در هم مى‌شكند همچنانكه باد گیاه خشكیده را، میراثهاى بناحق رفته از او گریانند، و خونهاى بناحق ریخته از او نالان، زناشوئى حرام بحكم او حلال گردد، و زناشوئى حلال حرام شود، براى جواب دادن بمسائلى كه نزدش میآید سرشار نیست و اهلیت ریاستى را كه بواسطه داشتن علم حق ادعا مى‌كند ندارد.

توضیح فرق میان این دو نفر اینستكه اولى در اصول دین خرابكارى كند و بدعت گذارد و دومى مقام قضاء و فتوى را بناحق غصب كند.

7- امام صادق علیه السلام مى‌فرمود: قیاس كنندگان علم را از راه قیاس جستند و قیاس جز دورى از حق بر آنهإ؛چچ نیفزود، همانا دین خدا با قیاس درست نمى‌شود.

توضیح قیاس یكى از ادله شرعیه است نزد ابوحنیفه و پیروانش فقها شیعه با استناد به احادیث این باب قیاس در احكام شرعى را ممنوع و قدغن دانستنه‌اند.

امام باقر و امام صادق علیه‌السلام فرمودند: هر بدعتى گمراهى و هر گمراهى راهش بسوى دوزخ است.

8- محمدبن حكیم گوید: به حضرت ابوالحسن علیه السلام عرض كردم: قربانت ما در دین دانشمند شدیم و از بركت شما خدا ما را از مردم بى‌نیاز كرد تا آنجا كه جمعى از ما در مجلسى باشیم: كسى از رفیقش چیزى نپرسد چون آن مسأله و جوابش را در خاطر دارد بواسطه منتى كه خدا از بركت شما بر ما نهاده، اما گاهى مطلبى براى مإ؛چچ پیش مى‌آید كه از شما و پدرانت درباره آن سخنى به ما نرسیده است پس ما به بهترین وجهى كه در نظر داریم توجه مى‌كنیم و راهى را كه با اخبار از شما رسیده موافق‌تر است انتخاب مى‌كنیم. فرمود: چه دور است، چه دور است این راه از حقیقت، به خدا هر كه هلاك شد از همین راه هلاك شد اى پسر حكیم سپس فرمود: خدا لعنت كند ابوحنیفه را كه مى‌گفت: على چنان گفت و من چنین گویم. ابن حكیم به هشام گفت به خدا من از این سخن مقصودى نداشتم جز اینكه مرا به قیاس اجازه دهد.

9- یونس گوید به موسى بن جعفر علیه السلام عرض كردم: به چه وسیله خدا را به یگانگى پرستم؟ فرمود: اى یونس: بدعت گزار مباش كسى كه به رأى خویش توجه كند هلاك شود و هر كه خانواده پیغمبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) را رها كند گمراه گردد و كسى كه قرآن و گفتار پیغمبرش را رها كند كافر گردد.

10- ابو بصیر گوید به امام صادق علیه السلام عرض كردم مطالبى براى ما پیش مى‌آید كه حكمش را از قرآن نمى‌فهمیم و حدیثى هم نداریم كه در آن نظر كنیم (مى‌توانیم به رأى و قیاس عمل كنیم؟) فرمود: نه، زیرا اگر درست رفتى پاداش ندارى و اگر خطا كنى بر خدا دروغ بسته‌اى.

11- رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر بدعتى گمراهى و هر گمراهى در آتش است.

12- سماعه گوید: به امام هفتم عرض كردم: اصلحك الله ما انجمن مى‌كنیم و وارد مذاكره مى‌شویم، هر مطلبى كه پیش آید، راجع به آن نوشته‌اى داریم، این هم از بركت وجود شماست كه خدا به ما لطف كرده است، گاهى مطلب كوچكى پیش مى‌آید كه حكمش را حاضر نداریم و به یكدیگر نگاه مى‌كنیم و چون نظیر آن موضوع را داریم آن را به بهترین نظیرش قیاس مى‌كنیم. فرمود: شما را با قیاس چه كار؟! همانا پیشینیان شما كه هلاك شدند بواسطه قیاس هلاك شدند، سپس فرمود: چون مطلبى براى شما پیش آمد كه حكمش را مى‌دانید بگوئید و چون آن چه را نمى‌دانید پیش آمد، این با دست به لبهاى خویش اشاره فرمود (یعنى سكوت كنید یا حكمش را از دهان من جوئید) پس فرمود: خدا ابوحنیفه را لعنت كند كه مى‌گفت على چنان گفت و من چنین گویم، اصحاب چنان گفتند و من چنین گویم، پس فرمود: در مجلسش بوده‌اى؟ گفتم: نه ولى این سخن اوست؟ پس گفتم اصلحك الله آیا پیغمبر احتیاجات مردم زمان خویش را كامل آورد؟ فرمود: بلى و آنچه را هم تا قیامت محتاجند، گفتم: آیا چیزى هم از دست رفت؟ گفت نه، نزد اهلش محفوظ است (یعنی تمامی آنچه لازم است در کلام معصومین وجود دارد).

13- امام صادق علیه السلام فرمود: دانش ابن شبرمه در برابر جامعه كه به املاء پیغمبر و دست خط على علیه السلام است گمشده و نابود است، جامعه براى كسى جاى سخن نگذاشته، در آن است علم حلال و حرام، همانا اصحاب قیاس عمل را بوسیله قیاس جستند لذا از راه حق دورتر شدند. همانا دین خدا با قیاس درست نمى‌شود.

توضیح راجع به جامعه در كتاب حجت توضیح بیشترى مى‌آید.

14- حضرت صادق علیه السلام به ابان بن تغلب فرمود: احكام اسلامى را نمى‌توان قیاس كرد، نمى‌بینى كه زن حائض روزه‌اش را قضا كند و نمازش را قضا كند اى ابان احكام اسلامى اگر قیاس شود دین از میان برود.

15- عثمان بن عیسى گوید از حضرت موسى بن جعفر راجع به قیاس پرسیدم. فرمود: شما را با قیاس چه كار؟! از خدا پرسش نشود چگونه حلال و چگونه حرام كرده است.

16- مسعدة گوید امام صادق از پدرش علیهماالسلام خبر داد كه على صلوات الله علیه فرمود است: هر كه خود را بر كرسى قیاس نشاند همیشه عمرش در اشتباه است و كسیكه براى خود خداپرستى كند همیشه عمر در باطل فرو رفته است. و امام باقر (علیه السلام) فرمود: كسى كه به رأى خویش به مردم فتوى دهد ندانسته خدا پرستى كرده است و آنكه ندانسته خدا پرستى كند مخالفت خدا نموده چون كه آنچه را ندانسته حلال و حرام كرده است.

17- امام صادق علیه السلام فرمود: شیطان خود را به آدم قیاس كرد و گفت: (12 سوره 7) مرا از آتش و شیطان را از خاك آفریدى. و اگر گوهرى را كه خدا آدم را از آن آفرید با آتش قیاس مى‌كرد آن گوهر درخشنده‌تر و روشن‌تر از آتش بود.

18- زرارة گوید از امام صادق علیه السلام راجع به حلال و حرام پرسیدم فرمود: حلال محمد همیشه تا روز قیامت حلال است و حرامش همیشه تا روز قیامت حرام، غیر حكم او حكمى نیست و جز او پیغمبرى نیاید و على علیه السلام فرمود هیچ كس بدعتى ننهاد جز آنكه به سبب آن سنتى را ترك كرد.

19- ابوحنیفه بر امام صادق علیه الس لام وارد شد. حضرت فرمود: به من خبر رسیده كه تو قیاس مى‌كنى گفت آرى فرمود: قیاس نكن زیرا نخستین كسى كه قیاس كرد شیطان بود، آنگاه كه گفت: مرا از آتش آفریدى و آدم را از خاك، او بین آتش و خاك قیاس كرد و اگر نورانیت آدم را با نورانیت آتش قیاس مى‌كرد امتیاز میان دو نور و پاكیزگى یكى را بر دیگرى مى‌فهمید.

20- قتیبه گوید مردى از امام صادق علیه السلام مسأله‌اى پرسید و حضرت جوابش داد سپس گفت: بر رأى شما اگر چنین و چنان باشد جوابش چیست؟ فرمود خاموش باش، هر جوابى كه من به تو مى‌دهم از قول رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است، ما از خود رأیى نداریم.

21- امام باقر علیه السلام فرمود: غیر خدا را براى خود تكیه گاه و محرم راز مگیرید كه مؤمن نباشید زیرا هر وسیله و پیوند و خویشى و محرم راز و بدعت و شبهتى

نزد خدا بریده و بى‌اثر است جز آنچه را كه قرآن اثبات كرده است (و آن علم و ایمان و تقوى است).

(باب رجوع به قرآن و سنت و اینكه همه حلال و حرام و احتیاجات مردم در قرآن یا سنت موجود است)

1- امام صادق علیه السلام فرمود: خداى تبارك و تعالى در قرآن بیان هر چیز را فرو فرستاده تا آنجا كه بخدا سوگند چیزى را از احتیاجات بندگان فروگذار نفرموده: و تا آنجا كه هیچ بنده‌ئى نتواند بگوید ایكاش این در قرآن آمده بود جز آنكه خدا آن را در قرآن فرو فرستاده است.

2- امام باقر علیه السلام مى‌فرمود: خداى تبارك و تعالى چیزى از احتیاجات امت را وانگذاشت جز آنكه آنرا در قرآنش فرو فرستاد و براى رسولش از آن مرز تجاوز كند كیفرى قرار داد.

3- امام صادق علیه السلام فرمود: خدا حلال و حرامى نیافریده جز آنكه براى آن مرزى مانند مرز خانه هست آنچه از جاده است جزء جاده محسوب شود و آنچه از خانه است بخانه تعلق دارد تا آنجا كه جریمه خراش و غیر خراش و یك تازیانه و نصف تازیانه (در حلال و حرام خدا) معین شده است.

4- و فرمود: چیزى نیست جز آنكه در باره‌اش آیه قرآن یا حدیثى هست.

5- ابوجارود گوید: امام باقر علیه السلام فرمود: چون بشما از چیزى خبر دهم از من بپرسید كجاى قرآنست آنگاه حضرت ضمن گفتارش فرمود: پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از قیل و قال و تباه ساختن مال و زیادى سؤال نهى فرموده است، بحضرت عرض شد، پسر پیغمبر! همینكه فرمودید در كجاى قرآنست؟ فرمود: خداى عزوجل مى‌فرماید: (114 سوره 4) در بسیارى از سر گوشیهاى مردم خیرى نیست جز آنكه بصدقه یا نیكى یا اصلاح میان مردم دستور دهد. و فرمود (5 سوره 4) اموالتان را كه خدا اقوام كار شما قرار داده بكم خردان میدهد، و فرموده (101 سوره 5) از چیزهائیكه اگر بر شما عیان شود غمگینتان كند سؤال نكنید.

6- امام صادق علیه السلام فرمود: هیچ امرى نیست كه دو نفر در آن اختلاف نظر داشته باشند جز آنكه براى آن در كتاب ریشه و بنیادى است ولى عقلهاى مردم به آن نمیرسد.

7- امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: اى مردم خداى تبارك و تعالى پیغمبر را بسوى شما فرستاد و قرآن حق را بر او نازل فرمود در حالى كه شما از قرآن و فرستنده قرآن بى‌خبر بودید و هم از پیغمبر و فرستنده او، در زمان تعطیلى پیغمبران و خواب دراز ملتها و گسترش نادانى و سركشى فتنه و گسیختن اساس محكم و كورى از حقیقت و سرپیچى ستم و كاهش دین و شعله‌ورى آتش جنگ، همزمان با زردى گلستان باغ جهان و خشكیدن شاخه‌ها و پراكندگى برگها و نومیدى از میوه و فرو رفتن آبهاى آن، پرچمهاى هدایت فرسوده و پرچمهاى هلاكت افراشته بود، دنیا برخسار مردم عبوس و روى درهم كشیده بود، به آنها پشت گردانیده روى خوش نشان نمى‌داد: میوه دنیا آشوب و خوراكیش مردار بود نهانش ترس و

آشكارش شمشیر بود: بند از بند شما جدا گشته و پراكنده بودید، دیدگان مردم جهان نابینا و روزگارشان تاریك بود پیوند خویشى خود را بریده و خون یكدیگر را مى‌ریختند، دختران خود را در جوار خود زنده بگور كردند، زندگى خوش و رفاه و آسایش از ایشان دور گشته بود، نه از خدا امید پاداشى و نه از او بیم كیفرى داشتند، زنده ایشان كورى بود پلید و مرده آنها در آتش و نومید. در آن هنگام پیغمبر اكرم نسخه‌اى از كتب آسمانى نخستین بر ایشان آورد كه كتب جلوترش را تصدیق داشت و حلال را از حرام مشكوك جدا ساخت، این نسخه همان قرآنست، از او بخواهید تا با شما سخن گوید، او هرگز سخن نگوید، ولى. من از او بشما خبر مى‌دهم، در قرآنست علم گذشته و علم آینده تا روز قیامت میان شما حكم مى‌دهد و اختلافات شما را بیان مى‌كند، اگر از من قرآن را بپرسید به شما مى‌آموزم.

8- عبدالاعلى گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى‌فرمود: من زاده رسول خدایم و به قرآن دانایم، در قرآنست آغاز خلقت و آنچه تا روز قیامت رخ دهد و خبر آسمان و زمین و خبر بهشت و دوزخ و خبر گذشته و خبر آینده تمام اینها را میدانم چنانچه بكف دست خود مینگرم، همانا خدا مى‌فرماید: در قرآنست بیان آشكار هر چیز (و توجه نما که این خبر در راستای نفی اختیار و اراده نیست و ما قبلا کلام خود را در این خصوص مذکور نمودیم).

9- و فرمود: قرآنست كه هر خبرى كه پیش از شما برده و هر خبرى كه بعد از شما باشد در آنست و داور میان شما است و ما آن را میدانیم.

10- سماعة به امام كاظم (علیه السلام) عرض كرد: همه چیز در كتاب خدا و سنت پیغمبرش موجود است یا شما هم در آن گفتارى دارید؟ فرمود: همه چیز در كتاب خدا و سنت پیغمبرش مى‌باشد.

(باب اختلاف حدیث و روایت عظیم امیرالمومنین علیه السلام)

1- سلیم بن قیس گوید: به امیرالمؤمنین علیه السلام عرض كردم. من از سلمان و مقداد و ابى‌ذر چیزى از تفسیر قرآن هم احادیثى از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیده‌ام كه با آنچه در نزد مردم است مخالفست و باز از شما مى‌شنوم چیزى كه آنچه را شنیده‌ام تصدیق مى‌كند، و در دست مردم مطالبى از تفسیر قرآن و احادیث پیغمبر مى‌بینم كه شما با آنها مخالفید و همه را باطل مى‌دانید، آیا عقیده دارید مردم عمدا بر رسول خدا دروغ مى‌بندند و قرآن را به رأى خود تفسیر مى‌كنند؟ سلیم گوید: حضرت به من توجه كرد و فرمود، سؤالى كردى اكنون پاسخش را بفهم.

همانا نزد مردم حق و باطل و راست و دروغ و ناسخ و منسوخ و عام و خاص و محكم و متشابه و خاطره درست و نادرست همه و در زمان پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مردم بر حضرتش دروغ بستند تا آنكه میان مردم بسخرانى ایستاد و فرمود: (((اى مردم همانا دروغ بندان بر من زیاد شده‌اند هر كه عمدا بمن دروغ بندد باید جاى نشستن خود را دوزخ

داند.))) سپس بعد از او هم بر او دروغ بستند همانا حدیث از چهار طریقى كه پنجمى ندارد بشما میرسد.

اول- شخص منافقى كه تظاهر بایمان مى‌كند و اسلام ساختگى دارد عمدا دروغ بستن به پیغمبر پروا ندارد و آن را گناه نمى‌شمارد، اگر مردم بدانند كه او منافق و دروغگوست از او نمى‌پذیرند و تصدیقش نمى‌كنند لیكن مردم میگویند این شخص همدم پیغمبر بوده و او را دیده و از او شنیده است مردم از او اخذ كنند و از حالش آگهى ندارند در صورتى كه خداوند پیغمبرش را از حال منافقین خبر داده و ایشان را توصیف نموده و فرموده است (3 سوره 63) (((چون ایشان را بینى از ظاهرشان خوشت آید و اگر سخن گویند بگفتارشان گوش دهى ))) منافقین پس از پیغمبر زنده ماندند و به رهبران گمراهى و كسانیكه با باطل و دروغ و تهمت مردم را بدوزخ خوانند پیوستند و آنها پستهاى حساسشان دادند و بر گردن مردمشان سوار كردند و بوسیله آنها دنیا را بدست آوردند زیرا مردم همراه زمامداران و دنبال مى‌روند مگر آنرا كه خدا نگهدارد این بود یكى از چهار نفر.

دوم- كسى كه چیزى از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیده و آن را درست نفهمیده و بغلط رفته ولى قصد دروغ نداشته آن حدیث در دست او است. به آن معتقد است و عمل مى‌كند و بدیگران مى‌رساند و مى‌گوید من این را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم. اگر مسلمین بدانند كه او بغلط رفته نمى‌پذیرندش و اگر هم خودش بداند اشتباه كرده و آن را رها مى‌كند.

سوم- شخصى كه چیزى از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیده كه به آن امر مى‌فرمود سپس پیغمبر از آن نهى فرموده و او آگاه نگشته یا نهى چیزى را از پیغمبر شنیده و سپس آنحضرت به آن امر فرموده و او اطلاع نیافته پس او منسوخ را حفظ كرده و ناسخ را حفظ نكرده اگر او بداند منسوخست تركش كند و اگر مسلمین هنگامیكه از او مى‌شنوند بدانند منسوخ است تركش كنند.

چهارم- شخصى كه بر پیغمبر دروغ نبسته و دروغ را از ترس خدا و احترام پیغمبر مبفوض دارد و حدیث را هم فراموش نكرده بلكه آنچه شنیده چنانكه بوده حفظ كرده و همچنانكه شنیده نقل كرده، به آن نیفزوده و از آن كم نكرده و ناسخ را از منسوخ شناخته، بناسخ عمل كرده و منسوخ را رها كرده، زیرا امر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم مانند قرآن ناسخ و منسوخ (و خاص و عام) و محكم و متشابه دارد، گاهى رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به دو طریق سخن مى‌فرمود: سخنى عام و سخنى خاص مثل قرآن. و خداى عزوجل در كتابش فرموده (7 سوره 59) آنچه را پیغمبر برایتان آورده اخذ كنید و از آنچه نهیتان كرده باز ایستید، كسى كه مقصود خدا و رسولش را نفهمد و درك نكند و بر او مشتبه شود، اصحاب پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كه چیزى از او مى‌پرسیدند همگى كه نمى‌فهمیدند، بعضى از آنها از پیغمبر مى‌پرسیدند ولى (بعلت شرم یا احترام یا بى‌قیدى) فهم جوئى نمى‌كردند و دوست داشتند كه بیابانى و رهگذرى بیاید و از پیغمبر بپرسد تا آنها بشنوند.

اما من هر روز یك نوبت و هر شب یك نوبت بر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد مى‌شدم با من خلوت مى‌كرد و در هر موضوعى با او بودم (محرم رازش بودم و چیزى از من پوشیده نداشت) اصحاب پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مى‌دانند كه جز من با هیچكس چنین رفتار نمى‌كرد، بسا بود كه در خانه خودم بودم و پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نزدم مى‌آمد، و این همنشینى در خانه من بیشتر واقع مى‌شد از خانه پیغمبر و چون در بعضى از منازل بر آنحضرت وارد مى‌شدم، زنان خود را بیرون مى‌كرد و تنها با من بود و چون براى خلوت به منزل من مى‌آمد فاطمه و هیچیك از پسرانم را بیرون نمى‌كرد، چون از او مى‌پرسیدم جواب مى‌داد و چون پرسشم تمام مى‌شد و خاموش مى‌شدم او شروع مى‌فرمود، هیچ آیه‌ئى از قرآن بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل نشد جز اینكه براى من خواند و املا فرمود و من بخط خود نوشتم و تأویل و تفسیر و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و خاص و عام آن را به من آموخت و از خدا خواست كه فهم و حفظ آن را بمن عطا فرماید، و از زمانى كه آن دعا را در باره من كرد هیچ آیه‌ئى از قرآن و هیچ علمى را كه املا فرمود و من نوشتم فراموش نكردم و آنچه را كه خدا تعلیمش فرمود از حلال و حرام و امر و نهى گذشته و آینده و نوشته‌اى كه بر هر پیغمبر پیش از او نازل شده بود از طاعت و معصیت به من تعلیم فرمود و من حفظش كردم و حتى یك حرف آن را فراموش نكردم، سپس دستش را بر سنیه‌ام گذاشت و از خدا خواست دلم را از علم و فهم و حكم و نور پر كند، عرض كردم اى پیغمبر خدا پدر و مادرم قربانت از زمانى كه آن دعا را در باره من كردى چیزى را فراموش نكردم و آنچه را هم ننوشتم از یادم نرفت، آبا بیم فراموشى بر من دارى؟ فرمود! نه بر تو بیم فراموش و نادانى ندارم.

2- محمد بن مسلم گوید به حضرت صادق علیه السلام عرض كردم، چه مى‌شود مردمى را متهم به دروغ نیستند حدیثى را بواسطه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت مى‌كنند ولى از شما خلافش به ما مى‌رسد؟ فرمود: حدیث هم مانند قرآن نسخ مى‌شود.

3- ابن حازم گوید: چه مى‌شود كه من از شما مطلبى مى‌پرسم و شما جواب مرا مى‌گویید و سپس دیگرى نزد شما مى‌آید و به او جواب دیگرى مى‌فرمائید! فرمود: ما مردم را به زیاد و كم ( به اندازه عقلشان) جواب مى‌گوییم. عرض كردم، بفرمایید آیا اصحاب پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر آن حضرت راست گفتند یا دروغ بستند! فرمود: راست گفتند. عرض كردم پس چرا اختلاف پیدا كردند؟ فرمود: مگر نمى‌دانى كه مردى خدمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مى‌آمد و از او مسأله‌اى مى‌پرسید و آن حضرت جوابش مى‌فرمود و بعدها به او جوابى مى‌داد كه جواب اول را نسخ مى‌كرد پس بعضى از احادیث بعضى دیگر را نسخ كرده است.

4- زیاد گوید: امام باقر علیه السلام فرمود: اگر ما به یكى از دوستان خود فتوائى از روى تقیه دهیم چه مى‌گویى! عرض كردم؛ قربانت شما بهتر مى‌دانید. فرمود: اگر همان را اخذ كند برایش بهتر و پاداشش بزرگتر است و در روایت دیگر است كه فرمود: اگر آن را أخذ كند پاداش یابد و اگر رها كند به خدا كه گناه كرده است.

5- زراره گوید: از امام باقر علیه السلام مطلبى پرسیدم و جوابم فرمود، سپس مردى آمد و همان مطلب را از او پرسید و او برخلاف جواب من به او گفت، سپس مرد دیگرى آمد و به او جوابى برخلاف هر دو جواب داد، چون آن دو مرد رفتند، عرض كردم پسر پیغمبر! دو مرد از اهل عراق و از شیعیان شما آمدند و سؤالى كردند و شما هریك را برخلاف دیگرى جواب دادید!! فرمود: اى زراره این گونه رفتار براى ما بهتر و ما و شما را بیشتر باقى دارد و اگر اتفاق كلمه داشته باشید، مردم متابعت شما را از ماه تصدیق مى‌كنند (و اتحاد شما را علیه خود مى‌دانند) و زندگى ما و شما ناپایدار گردد.

زراره گوید سپس به امام صادق علیه السلام عرض كردم: شیعیان شما چنانند كه اگر آنها را به سوى سرنیزه و آتش برانید مى‌روند با این حال از شما جوابهاى مختلف مى‌شنوند.آن حضرت هم به مانند پدرش به من جواب داد.

6- امام صادق علیه السلام فرمود: كسى كه مى‌داند ما جز حق نگوئیم باید همان علمش به ما او را بس باشد پس اگر از ما خلاف آنچه را كه مى‌داند (گفتارى به ظاهر ناحق) شنید باید بداند كه آن گفتار براى دفاع ماست از او.

7- سماعه گوید از امام صادق علیه السلام پرسیدم: مردیست كه دو نفر از هم مذهبانش نسبت به مطلبى دو روایت مختلف برایش نقل مى‌كنند، یكى امرش مى‌كند و دیگرى نهیش مى‌نماید، او چه كند! فرمود: تأخیرش اندازد تا آنكه را بواقع خبرش مى‌دهد (امام زمانش را) ملاقات كند، و تا زمان ملاقاتش خود مختاراست. و در روایت دیگر است، به هر كدام از آندو روایت كه با رضایت خاطر عمل كنیم تو را روا است.

8- راوى گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: بگو بدانم. اگر من امسال حدیثى به تو گویم و سال آینده كه نزد من آئى خلاف آنرا به تو گویم به كدام یك از دو حدیث عمل مى‌كنى! عرض كردم؛ بدومى فرمود خدایت بیامرزد.

9- ابن خنیس گوید به امام صادق علیه السلام عرض كردم: اگر حدیثى از امام سابق رسد و حدیثى بر خلاف از امام لاحق به كدامیك عمل كنیم! فرمود: به یكى از آندو (به حدیث امام لاحق عمل كنید ملاصدرا -) تا از امام زنده بیانى رسد و چون از امام زنده بیانى رسید به آن عمل كنید، سپس فرمود: به خدا ما شما را براهى در آریم كه در وسعت باشید و در روایت دیگر است: به حدیث تازه‌تر عمل كنید.

(باب اخذ به قول پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و شواهد قرآن)

1- رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: براى هر امر حقى و حقیقى موجود است (كه به سوى آن حق رهبرى مى‌كند) و بر سر هر امر درستى نورى موجود است، پس آنچه موافق قرآنست اخذ كنید و آنچه مخالف قرآنست ترك نمائید (زیرا قرآن نور است و حقیقت كه مردم را به حق و صواب دلالت كند).

2- ابن ابى یعفور گوید از امام صادق علیه السلام پرسیدم درباره اختلاف حدیث كه آنرا روایت كند كسى كه به او اعتماد داریم و كسى كه به او اعتماد نداریم (و در

مضمون مختلف باشند) فرمود: چون حدیثى به شما رسید و از قرآن یا قول پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گواهى بر آن یافتید اخذش كنید و گرنه براى آورنده‌اش سزاوارتر است. (شما نپذیرید و به كسى كه نقل مى‌كند برگردانید).

3- امام صادق علیه السلام فرمود: هر موضوعى باید به قرآن و سنت ارجاع شود و هر حدیثى كه موافق قرآن نباشد دروغیست خوش‌نما.

4- و فرمود: حدیثى كه با قرآن موافقت نكند دروغیست خوش‌نما.

5- پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در منى سخنرانى كرده فرمود: اى مردم آنچه از جانب من به شما رسید و موافق قرآن بود آنرا من گفته‌ام و آنچه به شما رسید و مخالف قرآن بود من آنرا نگفته‌ام.

6- امام صادق علیه السلام فرمود: كسیكه با قرآن و سنت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) مخالفت كند كافر است.

توضیح كلمه (((سنت))) در معانى بسیارى بكار میرود مانند 1- طریقه موافق دین در مقابل بدعت 2- مستحب مقابل واجب 3- حدیث و خبریكه از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیده است 4- روش عملى پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم). و اینجا دو معنى اخیر مناسب است و نگارنده قول چهارم را به علاوه ی اجماع اجل اسلام از مصادیق سنت می داند.

7- امام چهارم علیه السلام فرمود: شریفترین اعمال نزد خدا عمل به سنت است اگر چه كم باشد.

8- ابان بن تغلب گوید: از امام باقر علیه السلام مسأله‌اى پرسیده شد و حضرت پاسخ فرمود، مرد سائل گفت: فقها چنین نگویند: فرمود: واى بر تو! تو هرگز فقیهى دیده‌اى؟! فقیه حقیقى، زاهد در دنیا، مشتاق آخرت، چنگ زننده به سنت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است.

9- رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هیچ گفتارى جز با كردار ارزش ندارد و هیچ گفتار و كردارى جز با نیت ارزش ندارد هیچ گفتار و كردار و نیتى جز با موافقت سنت ارزش ندارد.

10- امام باقر علیه السلام فرمود: هر كسى را جوشش و آرامشیست، آنكه آرامشش به سوى سنت باشد رهبرى شده و و آنكه آرامشش بسوى بدعت باشد گمراه گشته.

11- امام باقر علیه السلام فرمود: هر كه از سنت تجاوز كند باید به سنت برگردد.

12- امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: سنت دو گونه است: سنتى است در واجب كه عمل به آن هدایت و تركش گمراهى است، و سنتى است در غیر واجب كه عمل به آن فضیلت است و ترك آن غیر گناه.

توضیح دو معنى اخیرى كه براى (((سنت))) در حدیث ششم گفته شد در اینجا مناسب است زیرا كه سخن پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گاهى امر به عمل واجب است و گاهى امر به عمل مستحب و همچنین عمل خود آن حضرت گاهى انجام عمل واجبى است و گاهى انجام عمل مستحب.

كتاب فضل علم به پایان رسید و الحمدلله رب العالمین و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.

کتاب توحید

(باب حادث بودن جهان و اثبات پدید آورنده آن)

1- هشام بن حكم گوید: در مصر زندیقى بود كه سخنانى از حضرت صادق علیه السلام باو رسیده بود بمدینه آمد تا با آنحضرت مباحثه كند در آنجا بحضرت برنخورد، باو گفتند به مكه رفته است، آنجا آمد، ما با حضرت صادق علیه السلام مشغول طواف بودیم كه بما رسید: نامش عبدالملك و كینه ی او ابو عبدالله بود، در حال طواف شانه‌اش را بشانه امام صادق علیه السلام زد، حضرت فرمود: نامت چیست؟ گفت نامم: عبدالملك، (بنده سلطان): فرمود: كینه‌ات چیست؟ گفت: كنیه ام ابوعبدالله (پدر بنده خدا) حضرت فرمود: این ملكى كه تو بنده او هستى؟ از ملوك زمین است یا ملوك آسمان و نیز بمن بگو پسر تو بنده خداى آسمانست یا بنده خداى زمین، هر جوابى بدهى محكوم مى‌شوى (او خاموش ماند)، هشام گوید: بزندیق گفتم چرا جوابش را نمى‌گوئى؟ از سخن من بدش آمد، امام صادق (علیه السلام) فرمود: چون از طواف فارغ شدم نزد ما بیا زندیق پس از پایان طواف امام علیه‌السلام آمد و در مقابل آنحضرت نشست و ما هم گردش بودیم، امام بزندیق فرمود: قبول دارى كه زمین زیر و زبرى دارد؟ گفت: آرى فرمود: زیر زمین رفته‌اى؟ گفت: نه، فرمود: پس چه مى‌دانى كه زیر زمین چیست؟ گفت: نمى‌دانم ولى گمان مى‌كنم زیر زمین چیزى نیست! امام فرمود: گمان درماندگى است نسبت به چیزیكه به آن یقین نتوانى كرد. سپس فرمود: به آسمان بالا رفته‌اى؟ گفت: نه فرمود: میدانى در آن چیست؟ گفت: نه فرمود: شگفتا از تو كه به مشرق رسیدى و نه به مغرب، نه به زمین فرو شدى و نه به آسمان بالا رفتى و نه از آن گذشتى تا بدانى پشت سر آسمانها چیست و با اینحال آنچه را در آنها است (نظم و تدبیرى كه دلالت بر صانع حكیمى دارد) منكر گشتى، مگر عاقل چیزى را كه نفهمیده انكار مى‌كند؟!! زندیق گفت: تا حال كسى غیر شما با من اینگونه سخن نگفته است امام فرمود: بنابراین تو در این موضوع شك دارى كه شاید باشد و شاید نباشد! گفت شاید چنین باشد. امام فرمود: اى مرد كسى كه نمى‌داند بر آنكه مى‌داند برهانى ندارد، ندانى را حجتى نیست‌اى برادر اهل مصر از من بشنو و دریاب ما هرگز درباره خدا شك نداریم، مگر خورشید و ماه و شب و روز را نمى‌بینى كه بافق در آیند، مشتبه نشوند، بازگشت كنند ناچار و مجبورند مسیرى جز مسیر خود ندارند، اگر قوه رفتن دارند؟ پس چرا بر مى‌گردند، و اگر مجبور و ناچار نیستند چرا شب روز نمى‌شود و روز شب نمى‌گردد؟ اى برادر اهل مصر بخدا آنها براى همیشه (به ادامه وضع خود ناچارند و آنكه ناچارشان كرده از آنها فرمانرواتر (محكمتر) و بزرگتر است، زندیق گفت: راست گفتى، سپس امام علیه‌السلام فرمود: اى برادر اهل مصر براستى آنچه را به او گرویده‌اند و گمان مى‌كنید كه دهر است، اگر دهر مردم را میبرد چرا آنها را بر نمى‌گرداند و اگر بر مى‌گرداند چرا نمى‌برد؟ اى برادر اهل مصر همه ناچارند، چرا آسمان افراشته و زمین نهاده شده چرا آسمان بر زمین نیفتد، چرا زمین بالاى طبقاتش سرازیر

نمى‌گردد و آسمان نمى‌چسبد و كسانیكه روى آن هستند بهم نمى‌چسبند و زندیق بدست امام علیه‌السلام ایمان آورد و گفت: خدا كه پروردگار و مولاى زمین و آسمانست آنها را نگه داشته، حمران (كه در مجلس حاضر بود) گفت: فدایت اگر زنادقه بدست تو مؤمن شوند عجیب نیست زیرا كفار هم بدست پدرت ایمان آوردند پس آن تازه مسلمان عرض كرد: مرا بشاگردى بپذیر، امام علیه‌السلام بهشام فرمود: او را نزد خود بدار و تعلیمش ده هشام كه معلم ایمان اهل شام و مصر بود او را تعلیم داد تا پاك عقیده شد و امام صادق علیه‌السلام را پسند آمد و محتمل است كه ضمیر كان راجع به مؤمن باشد.

2- مردى گوید: من و ابن ابى‌العوجاء و ابن مقفع در مسجدالحرام بودیم، ابن مقفع با دست اشاره بمحل طواف كرد و گفت: این مردمرا كه مى‌بینى كسى از ایشانرا شایسته نام انسانیت نمى‌دانیم مگر آن شیخ نشسته - مقصودش امام صادق علیه‌السلام بود اما دیگران ناكسانند و چهارپایان؛ ابن ابى‌العوجاء گفت: چگونه این نام را تنها شایان این شیخ دانى گفت: براى اینكه آنچه را نزد او دیدم از علم و كیاست نزد آنها نیافتم ابن ابوالعوجاء گفت: لازمست گفته‌ات را درباره او بیازمایم، ابن مقفع گفت: اینكار مكن كه مى‌ترسم عقیده‌ات را فاسد كند: گفت: نظر تو این نیست بلكه مى‌ترسى نظرت نسبت به مقام شامخى كه براى او توصیف كردیم نزد من سست شود، ابن مقفع گفت: چون چنین گمانى به من برى برخیز و نزد او برو و تا توانى خود را از لغزش نگهدار و مهار از دست مده كه تو را در بند كند و آنچه به سود یا زیان تو باشد كه بر او عرضه كنى علامت گذار یا آزمایش كن راوى گوید: ابن ابى‌العوجاء برخاست و من و ابن مقفع نشسته بودیم، چون ابن ابى‌العوجاء برگشت، گفت: واى بر تو پسر مقفع گفت: (كه مقام او را كوچك دانستى، به عقیده من) این مرد از جنس بشر نیست بلكه اگر دنیا روحى باشد كه هرگاه خواهد با كالبد هویدا شود و هرگاه روحى ناپیدا گردد، این مرد است!!، ابن مقفع گفت: چطور، گفت: نزد او نشستم چون دیگران رفتند و من تنها ماندم، بى‌پرسش من فرمود اگر حقیقت چنان باشد كه اینها مى‌گویند و همان طور هم هست (مقصودش مسلمین طواف كننده بود) آنها رستگارند و شما هلاكید و اگر چنان باشد كه شما گوئید در صورتى كه چنان نیست شما با آنها برابرید من گفتم: خدایت رحم كند مگر ما چه مى‌گوئیم و آنها چه مى‌گویند، گفته ما و آنها یكى است و فرمود: چگونه گفتار تو با آنها یكى است:؛ در صورتى كه آنها معتقدند كه معاد و پاداش و كیفرى دارند و معتقدند كه در آسمان معبودى است و آنجا (با وجود فرشتگان) آباد است و شما عقیده دارید آسمان خراب است و كسى در آن نیست، ابن ابى‌العوجاء گوید من این سخن را از او غنیمت دانستم و گفتم: اگر مطلب چنان است كه اینها مى‌گویند (و خدائى هست) چه مانعى دارد كه بر مخلوقش آشكار شود و آنها را به پرستش خود خواند تا حتى دو نفر از مردم با هم اختلاف نكنند، چرا از آنها پنهان گشت و فرستاده‌گانش را بسوى ایشان گسیل داشت اگر خود بى‌واسطه این كار را مى‌كرد، راه ایمان مردم به او نزدیك‌تر مى‌شد،

به من فرمود واى بر تو! چگونه پنهان گشته بر تو كسیكه قدرتش را در وجود خودت به تو ارائه داده است، پیدا شدنت بعد هیچ بودنت، بزرگسالیت بعد كودكى، نیرومندیت بعد ناتوانى و ناتوانیت پس از نیرومندى، بیماریت بعد تندرستى و تندرستیت پس از بیمارى، خرسندیت بعد از خشم و خشمت بعد از خرسندى، و اندوهت بعد از شادى و شادیت پس از اندوه دوستیت بعد دشمنى و دشمنیت پس از دوستى تصمیت بعد درنگت و درنگت پس از تصمیم خواهشت بعد از نخواستن و نخواستنت پس از خواهش، تمایلت بعد هراست و هراست پس از تمایل. امیدت بعد از نومیدى و نومیدیت پس از امید، بخاطر آمدنت آنچه در ذهنت نبود و ناپیدا گشتن آنچه مى‌دانى از ذهنت، به همین نحو پشت سر هم قدرت خدا را كه در وجودم بود و نمى‌توانستم انكار كنم برایم مى‌شمرد كه معتقد شدم بزودى در این مبارزه بر من غالب خواهد شد.

راوى گوید روز دیگر ابن ابى‌العوجاء برگشت و در مجلس امام صادق علیه‌السلام خاموش نشست و دم نمى‌زد، امام فرمود: گویا آمده‌اى كه بعضى از مطالبى را كه در میان داشتیم تعقیب كنى؟ گفت: همین را خواستم اى پسر پیغمبر! امام باو فرمود تعجب است از اینكه تو خدا را منكرى و باینكه من پسر رسول خدایم گواهى دهى!! گفت عادت مرا باین جمله وادار مى‌كند؟ امام فرمود: پس چرا سخن نگویى؟ عرض كرد: از جلال و هیبت شما است كه در برابرتان زبانم به سخن نیاید من دانشمندان را دیده و با متكلمین مباحثه كرده‌ام ولى مانند هیبتى كه از شما به من دست دهد هرگز به من روى نداده است فرمود: چنین باشد ولى من در پرسش به رویت باز مى‌كنم سپس به او توجه كرد و فرمود: تو مصنوعى یا غیر مصنوع (ساخته شده‌اى یا نساخته و خود رو پیدا شده‌اى) عبدالكریم بن ابى العوجاء گفت ساخته نشده‌ام، امام فرمود: براى من بیان كن كه اگر ساخته شده بودى چگونه مى‌بودى؟ عبدالكریم مدتى دراز سر به گریبان شده پاسخ نمى‌داد و به چوبى كه در مقابلش بود ور میرفت و میگفت: دراز، پهن؛ گود، كوتاه، متحرك، ساكن همه اینها صفت مخلوق است، امام فرمود اگر براى مصنوع صفتى جز اینها ندانى باید خودت را هم مصنوع بدانى زیرا در خود از این امور حادث شده مى‌یابى. عبدالكریم گفت: از من چیزى پرسیدى كه هیچ كس پیش از تو نپرسیده و كسى بعد از تو هم نخواهد پرسید، امام فرمود فرضا در گذشته از تو نپرسیده‌اند از كجا مى‌دانى كه در آینده نمى‌پرسند علاوه بر این كه با این سخن گفتار خود را نقض كردى زیرا تو معتقدى كه همه چیز از روز اول مساوى و برابر است پس چگونه چیزى را مقدم و چیزى را مأخر مى‌دارى؟ (یعنى تو كه منكر صانه هستى نسبت وجود و عدم را به اشیاء و حوادث برابر مى‌دانى و تقدم و تأخرى قائل نیستى پس چگونه در كلامت گذشته و آینده آوردى) اى عبدالكریم؟ توضیح بیشترى برایت دهم: بگو بدانم اگر تو كیسه جواهرى داشته باشى و كسى به تو گوید در این اشرفى هست و تو بگوئى نیست، او به تو بگوید اشرفى را براى من تعریف كن و تو اوصاف آن را ندانى، آیا تو مى‌توانى ندانسته بگوئى اشرفى در كیسه نیست؟ گفت: نه امام فرمود، جهان هستى كه درازا و پهنایش از كسیه جواهر بزرگتر است شاید در

این جهان مصنوعى باشد زیرا تو صفت مصنوع را از غیر مصنوع تشخیص نمى‌دهى، عبدالكریم درماند ولى بعضى از رفقایش اسلام آورند و بعضى هم با او به كفر باقى ماندند.

روز سوم برگشت و گفت مى‌خواهم كه من پرسش كنم، امام فرمود: هرچه خواهى برایت عرض كرد: دلیل بر حدوث اجسام چیست (ظاهرا مقصودش همان بحث مشهود حدوث و قدم ماده است كه مجادلات دامنه دار و طولانى بین دانشمندان طبیعى و اسلامى به وجود آورده است)؟ فرمود: من هیچ چیز كوچك و بزرگ را نمى‌بینم مگر اینكه چون چیزى مانندش به آن ضمیمه شود بزرگتر شود، همین است نابود شدن (چیز كوچك) و انتقال از حالت اول (كه كوچك بود به حالت دوم كه بزرگ گشت و همین است معنى حدوث) و اگر قدیم بودى نابود و متغیر نگشتى زیرا آنچه نابود و متغیر شود رواست كه پیدا شود و از میان برود پس با بود شدنش بعد از نابودى داخل، در حدوث شود و با بودنش در ازل داخل در عدم گردد (اگر آن چیز كوچك را ازلى فرض كنیم اكنون معدوم است زیرا اكنون به جاى او چیز بزرگ وجود دارد) و صفت و ازل و عدم و حدوث و قدم در یك چیز جمع نشود نكته عبدالكریم گفت: فرض در صورت جریان حالت كوچكى و بزرگى و زمان صابق و لاحق مطلب چنان باشد كه فرمودى و بر حدوث اجسام استدلال نمودى ولى اگر چیزها همگى بكوچكى خود باقى ماند از چه راه بر حدوث آنها استدلال مى‌كنید؟ اما فرمود: بحث ما روى همین جهان موجود است اگر این جهان موجود را بر داریم و جهان دیگرى به جاى آن گذاریم هیچ چیز از این جهان نابود شده و همین نابود شدن و به وجود آمدن دیگرى دلالتش بر حدوث بیشتر نیست ولى باز هم من از همین راه كه فرض كردى بر ما احتجاج كنى جوابت گویم ما مى‌گوئیم اگر همه چیز پیوسته به حال این كوچكى باقى ماند در عالم فرض جایز و صحیح است كه اگر بهر چیز كوچكى چیزى مانندش را ضمیمه كنیم بزرگتر گردد و جایز بودن این تغییر آن را از قدم خارج كند و حدوث داخل نماید، اى عبدالكریم دیگر سخنى ندارى، عبدالكریم در ماند و رسوا گشت (حاصل استدلال امام علیه‌السلام را منطقیین براى مثال شكل اول از اشكال اربعه به این صورت بیان مى‌كنند (((العالم متغیر و كل متغیر حادث. فالعالم حادث ))) و براى اثبات صغرى و كبرى این قضیه مفصل استدلال مى‌كند ولى به عقیده ما بیان امام علیه‌السلام و بسیار روشن و واضح و دور از اصطلاحات گنگ و مبهم ایشان مى‌باشد).

چون سال آینده شد امام علیه‌السلام در حرم مكه باو برخورد یكى از شیعیان به حضرت عرض كرد: ابن ابى‌العوجاء مسلمان شده؟ فرمود او نسبت به اسلام كور دل است، مسلمان نشود چون ابن ابى‌العوجاء چشمش به امام افتاد: گفت: اى آقا و مولاى من!! امام فرمود: براى چه اینجا آمدى؟ گفت: براى عادت تن و سنت میهن و براى اینكه دیوانگى و سر تراشى و سنگ پرانى مردم را ببینم امام فرمود اى عبدالكریم تو هنوز بر سركشى و گمراهیت پا بر جائى؟ عبدالكریم رفت سخنى گوید كه امام علیه‌السلام فرمود: در حج مجادله روا نیست و عبایش را تكان داد و فرمود: اگر حقیقت چنان باشد كه تو گوئى در صورتى كه چنان نیست ما و تو رستگاریم اگر حقیقت

چنان باشد كه ما گوئیم و چنان هم هست ما رستگاریم و تو هلاك، عبدالكریم رو به اطرافیان خود كرد و گفت در دلم دردى احساس مى‌كنم مرا بر گردانید، چون او را برگشت دادند جان سپرد خدایش نیامرزد.

3- خادم حضرت رضا علیه‌السلام گوید: مردى از زادقه خدمت امام آمد وقتى كه جمعى حضورش بودند امام علیه‌السلام فرمود: به من بگو اگر قول حق گفته شما باشد با اینكه چنان نیست مگر نه این است كه ما و شما همانند و برابریم، آنچه نماز گزاردیم و روزه گرفتیم و زكواة دادیم و ایمان آوردیم كه به ما زیانى نداد، آن مرد خاموش بود، سپس امام علیه‌السلام فرمود: و اگر قول حق گفته ما باشد. با آنكه گفته ماست مگر نه این است كه شما هلاك شدید و ما نجات یافتیم، گفت خدایت رحمت كند، به من بفهمان كه خدا چگونه و در كجاست، فرمود: واى بر تو اى راه كه رفته‌اى غلط است، او مكان را مكان قرار داد بدون اینكه براى او مكانى باشد و چگونگى را چگونگى قرار داد بدون اینكه براى خود او چگونگى باشد ( آن زمان كه خدا بود هیچ چیز دیگر نبود كلمه آن زمان هم از باب ضیق تعبیر و تنگى قافیه است نه جسمى بود و نه روحى نه مكانى نه كمى و كیفى و نه زمینى و نه آسمانى خودش بود و خودش و سپس به تدریج همه چیز را آفرید و او هم كه جسم و ماهیت نیست تا در مكانى باشد و مركب نیست تا چگونگى داشته باشد) پس خدا به چگونگى و مكان گرفتن شناخته نشود و به هیچ حسى درك نشود و با چیزى سنجیده نگردد.

آن مرد گفت: در صورتى كه او به هیچ حسى ادراك نشود پس چیزى نیست، امام علیه‌السلام فرمود، واى بر تو كه چون حواست از ادراك او عاجز گشت منكر ربوبیتش شدى ولى ما چون حواسمان از اداركش عاجز گشت یقین كردیم او پروردگار ماست كه بر خلاف همه چیزهاست (ما دانستیم كه تنها جسم و ماده است كه به حس درك شود و آنچه كه به حس درك شود ممنوع و حادث و محتاج است و خالق و صانع اشیاء محالست كه مصنوع و حادث باشد ولى تو چون به این حقیقت پى نبردى در نقطه مقابل ما ایستادى).

آنمرد گفت: به من بگو خدا از چه زمانى بوده است، اما فرمود: تو به من بگو چه زمانى بوده كه او نبوده تا بگویم از چه زمانى بوده است. آنمرد گفت: دلیل بر وجود او چیست امام فرمود: من چون تن خود را نگریستم كه نتوانم در طول و عرض آن زیاد و كم كنم و زیان و بدى‌هارا از او دور و خوبیها را به او برسانم یقین كردم این ساختمان رإ؛ع‌ع سازنده‌اى است و به وجودش اعتراف كردم علاوه بر این كه مى‌بینیم گردش فلك به قدرت اوست و پیدایش ابر و گردش بادها و جریان خورشید و ماه و ستارگان و نشانه‌هاى شگرفت و آشكار دیگر را كه دیدم دانستم كه این دستگاه را مهندس و مخترعى است. ( در حدیث 277 توضیح بیشترى براى این حدیث بیان مى‌كنیم).

4- عبدالله دیصانى از هشام پرسید: تو پروردگارى دارى، گفت: آرى گفت: او قادر است؟ گفت: آرى قادر و هم قاهر است گفت: مى‌تواند تمام جهان را در تخم مرغى بگنجاند كه نه تخم مرغ بزرگ شود و نه جهان كوچك: هشام گفت: مهلتم

بده، دیصانى گفت: یك سال به تو مهلت دادم و بیرون رفت. هشام گفت: مهلتم بده، دیصانى گفت: یكسال بتو مهلت دادم و بیرون رفت. هشام سوار شد و خدمت امام صادق علیه‌السلام رسید و اجازه خواست و حضرت به او اجازه داد، هشام عرض كرد: یأبن رسول الله عبدالله دیصانى از من سؤالى كرده كه در آن تكیه‌گاهى جز خدا و شما نباشد. امام فرمود: چه سؤالى كرده: عرض كرد: چنین و چنان گفت. حضرت فرمود: اى هشام چند حس دارى! گفت: پنج حس. فرمود كدام یك كوچكتر است! گفت باصره (یعنى چشم). فرمود: اندازه بیننده چه قدر است، گفت: اندازه یك عدس یا كوچكتر از آن پس فرمود: اى هشام به پیش رو و بالاى سرت بنگر و بمن بگو چه مى‌بینى، گفت: آسمان و زمین و خانه‌ها و كاخها و بیابانها و كوهها و نهرها مى‌بینم. امام علیه‌السلام فرمود آنكه توانست آنچه را تو مى‌بینى در یك عدس یا كوچكتر از عدس در آرد مى‌تواند جهانرا در تخم مرغ در آورد بى‌آنكه جهان كوچك و تخم مرغ بزرگ شود، آنگاه هشام بجانب حضرت خم شد و دست و سر و پایش بوسید و عرض كرد مرا بس است اى پسر پیغمبر و به منزلش بازگشت. دیصانى فردا نزد او آمد و گفت این هاشم من آمدم كه به تو سلام دهم نه این كه از تو جواب خواهم، هشام گفت اگر براى طلب جواب هم آمده‌ئى اینست جوابت (جواب حضرت را به او گفت) دیصانى از نزد او خارج شد و در خانه امام صادق علیه‌السلام آمد و اجازه خواست، حضرت به او اجازه داد، چون نشست گفت: اى جعفربن محمد مرا به معبودم راهنمائى فرما، امام صادق به او فرمود: نامت چیست؟ دیصانى بیرون رفت و اسمش را نگفت رفقایش به او گفتند چرا نامت را به حضرت نگفتى؟ جواب داد؟ اگر مى‌گفتم نامم عبدالله (بنده خدا) است مى‌گفت: آنكه تو بنده‌اش هستى كیست؟ آنها گفتند باز گرد و بگو ترا به معبودت دلالت كند و اسمت را نپرسد. او باز گشت و گفت: مرا به معبودم راهنمائى كن و نامم مپرس حضرت به او فرمود: بنشین، در آنجا یكى از كودكان امام علیه‌السلام تخم مرغى در دست داشت و با آن بازى مى‌كرد: حضرت به او فرمود: این تخم مرغ را به من ده آن را به وى داد امام علیه‌السلام فرمود: اى دیسانى این تخم سنگریست پوشیده كه پوست كلفتى دارد و زیر پوست كلفت پوست نازكى است و زیر پوست نازك طلائى است روان و نقره ایست آب شده كه نه طلاى روان به نقره آب شده آمیزد و نه نقره آبشده با طلاى روان در هم شود و به همین حال باقى است، نه مصلحى از آن خارج شده تا بگوید من آنرا اصلاح كردم و نه مفسدى درونش رفته تا بگوید من آن را فاسد كردم و معلوم نیست براى تولید نر آفریده شده یا ماده ، ناگاه مى‌شكافد و مانند طاووس رنگارگ بیرون مى‌دهد آیا تو براى این مدبرى در مى‌یابى، دیصانى مدتى سر بزیر افكند و سپس گفت: گواهى دهم كه معبودى جز خداى یگانه بى‌شریك نیست و اینكه محمد بنده و فرستاده اوست و تو امام و حجت خدائى بر مردم و من از حالت پیشین توبه گزارم.

5- هشام بن حكم گوید: قسمتى از سخن امام صادق علیه‌السلام به زندیقى كه خدمتش رسید این بود: اینكه گوئى خدا دوتاست بیرون از این نیست كه یا هر دو قدیم و قویند و یا هر دو ضعیف یا یكى قوى و دیگرى ضعیف: اگر هر دو قویند پس چرا یكى از آنها دیگرى را دفع نكند تا در اداره جهان هستى تنها باشد (زیرا خدا باید فوق همه قدرتها باشد و اگر قدرتى در برابرش یافت شود نشانه عجز و ناتوانى است) و اگر یكى را قوى و دیگرى را ضعیف پندارى گفتار ما ثابت شود كه خداى یكى است بعلت ناتوانى و ضعفى كه در دیگرى آشكار است (و اگر هر دو ضعیف باشند پیداست كه هیچیك خدا نخواهد بود) (این بیان امام (علیه السلام) ساده و روشن و مطابق فهم عامه مردم است، اكنون همین مطلب را با استدلالى دقیقتر كه مناسب فهم خواص و نكته سنجانست بیان مى‌فرماید از ملاصدرا) اگر بگوئى خدا دو تاست بیرون از این نیست كه یا هر دو در تمام جهات برابرند یا از تمام جهات مختلف و متمایزند، چون ما امر خلقت را منظم مى‌بینم و فلك را در گردش و تدبیر جهانرا یكسان و شب و روز و خورشید و ماه را مرتب: درستى كار و تدبیر و هماهنگى آن دلالت كند كه ناظم یكى است بعلاوه اگر ادعاى دو خدا كنى بر تو لازمست میانه‌اى بین آنها قائل شوى تا دوئیت آنها درست شود بنابراین آن میانه خداى سومى قدیمى است بین آن دو پس سه خدا گردنگیر شود و اگر سه خدا ادعا كنى بر تو لازم شود آنچه در دو خدا گفتم كه بین آنها میانه باشد بنابراین خدایان پنج مى‌شوند و همچنین در شماره بالا مى‌رود و زیادى خدا بى‌نهایت مى‌شود، هشام گوید از جمله سؤال زندیق این بود كه گفت. دلیل بر وجود خدا چیست؟ امام علیه‌السلام فرمود: وجود ساخته‌ها دلالت دارد بر اینكه سازنده‌اى آنها را ساخته، مگر نمى‌دانى كه چون ساختمان افراشته و استوارى بینى یقین كنى كه بنائى داشته اگر چه تو آن بنا را ندیده و مشاهده نكرده باشى، زندیق گفت خدا چیست؟ فرمود: خدا چیزى است بر خلاف همه چیز به عبارت دیگر ثابت كردن معنائى است و اینكه او چیزى است به حقیقت (((چیز بودن))) جز این كه جسم و شرك نیست، دیده نشود، لمس نگردد، به هیچ یك از حواس پنجگانه درك نشود: خیالها او را در نیابند، و گذشت زمان كاهشش ندهد و دگرگونش نسازد.

6- امام باقر علیه‌الس لام فرمود: خلقت پروردگار غالب و سلطنت پروردگار زبر دست و شكوه پروردگار ظاهر و نور پروردگار مسلط و دلیل پروردگار صادق و اعترافى كه از زبان بندگان گذرد و آنچه پیغمبران آورده‌اند و آنچه بر بندگان نازل شده، كافى است كه بر خردمندان راهنماى پروردگار باشد.

(باب جواز تعبیر از خدا به شی ((چیز)) )

1- ابن ابى نجران گوید: از امام جواد (علیه السلام) راجع به توحید سؤال كردم و گفتم: میتوانم خدا را چیزى تصور كنم؟ فرمود: آرى ولى چیزى كه حقیقتش درك نمى‌شود و حدى ندارد زیرا هر چیز كه در خاطرت در آید خدا غیر او باشد، چیزى مانند او

نیست و خاطره‌ها او را درك نكنند، چگونه خاطره‌ها دركش نكنند، در صورتیكه او بر خلاف آنچه تعقل شود در خاطر نقش بندد مى‌باشد، درباره خدا تنها همین اندازه بخاطر گذرد: (((چیزیكه حقیقتش درك نشود و حدى ندارد))).

2- از امام باقر علیه السلام سؤال شد: رواست كه بخدا گویند چیزیست؟ فرمود: آرى چیزى كه او را از حد تعطیل (خدائى نیست) و حد تشبیه (مانند ساختن او را بمخلوق) خارج كند (یعنى چون گوئى خدا چیزیست اعتراف بوجودش كرده‌اى پس كافر و طبیعى نیستى اما باید بدانى كه او چیزیست ببمانند).

3- امام باقر علیه‌السلام فرمود: ذات خدا از مخلوقش جدا و مخلوقش از ذات او جداست (به هیچ وجه شباهتى در میان نیست) و هر آنچه نام (((چیز))) بر او صادق باشد جز خدا مخلوقست.

4- امام صادق علیه‌السلام فرمود: ذات خدا از مخلوق جدا و مخلوقش از ذات او جداست و هر آنچه نام (((چیز))) بر او صادق باشد جز خدا مخلوقست و خدا خالق همه چیز است، پر خیر منزه است آنكه چیزى مانندش نیست و او شنوا و بیناست.

5- و فرمود: ذات خدا از مخلوقش از ذات او جداست و هر آنچه نام (((چیز))) بر او صادق آید جز خداى تعالى مخلوقست و خدا خالق همه چیز است.

6- هشام بن حكم گوید: امام صادق علیه‌السلام بزندیقى كه از او پرسید: خدا چیست؟ فرمود: او چیزیست بخلاف همه چیز گفته من برگشتش باثبات معنائى است براى خدا (همینقدر كه باو اعتراف كنى و منكرش نشوى و بدانیكه) او چیزیست بحقیقت معنى (((چیز))) جز اینكه جسم نیست، صورت نیست، دیده نشود، لمس نگردد، و بهیچ یك از حواس پنجگانه در نیاید، خاطرها دركش نكنند و گذشت روزگار كاهشش ندهد و سپرى شدن زمان دگرگونش نسازد، سائل گفت: مى‌گوئید خدا شنوا و بیناست؟ فرمود: او شنوا و بیناست: شنواست بى‌عضو گوش، بیناست، بى‌ابزار چشم، بلكه بنفس خود شنود و بنفس خود بیند، اینكه گویم: شنواست و بنفس خود شنود، بیناست و بنفس خود بیند معنیش این نیست كه او چیزیست و نفس چیز دیگرى بلكه خواستم آنچه در دل دارم بلفظ آورم چون از من پرسیده‌اى و مى‌خواهم بتو كه سائلى بفهمانم (لذا باید با الفاظى كه تو با آنها مأنوسى مقصود مرا ادا كنم) حقیقت اینستكه او باتمام ذاتش مى‌شنود و معنى تمام این نیست كه او را بعضى باشد بلكه خواستم بتو بفهمانم و مقصود مرا بلفظ آورم، و برگشت سخنم باینستكه او شنوا، بینا دانا و آگاه است بى‌آنكه ذات و صفت اختلاف و كثرت پیدا كند.

سائل گفت: پس او چه باشد؟ امام فرمود: او رب (پروردگار) است، او معبود است، او الله است، اینكه گویم: الله است، (رب است) نظرم اثبات حروف: الف، لام، هاء، راء، باء، نیست، بلكه بازگرد بمعنائى و چیزیكه خالق همه چیز است و سازنده آنها و مصداق این حروف و معنائیكه، الله، رحمن، رحیم، عزیز و اسماء دیگرش نامیده مى‌شود و او است پرستیده شده بزرگ و والا، سائل بحضرت عرض كرد: هر چیز كه در خاطر گذرد

مخلوقست حضرت فرمود: اگر چنین باشد كه تو گوئى خداشناسى از ما ساقط است زیرا ماجز بشناختن آنچه در خاطر گذرد مكلف نیستم، بلكه ما مى‌گوئیم هر چیز كه حقیقتش بحواس در آید و درك شود و در حواس محدود و مثل گردد مخلوقست (و چون حقیقت خدا بحواس در نیاید و در آنجا محدود و مثل نگردد پس مخلوق نیست بلكه او خالقست) (خالق اشیاء باید از او دو جهت ناپسندیده بركنار باشد، یكى از آندو جهت نفى است) (یعنى نبود خدا و انكارش جمله‌ایكه در بین دو قلاب ترجمه كردیم در كتاب توحید و احتجاج هست و از قلم مرحوم كلینى یا كاتب افتاده است -) زیرا كه نفى نبودنست و جهت دوم تشبیه است زیرا كه تشبیه (مانند چیزى بودن) صفت مخلوقست كه اجزایش بهم پیوستگى و هماهنگى آشكارى دارد، بنابراین چاره‌اى نیست جز اثبات صانع (و اعتراف به آن) بجهت بودن مصنوعین و آفریدگان و ناگزیرى آنها از اعتراف باینكه آنها مصنوعند و صنانعشان غیر آنهاست و مانند آنها نیست زیرا هر چیز كه مانند آنها باشد با آنها شباهت دارد در ظاهر پیوستگى و هماهنگى پیكر و در بودن بعد از نبودن و انتقال از كودكى ببزرگى و از سیاهى به سفیدى و از نیرومندى بناتوانى و حالات موجود و معلوم دیگریكه نیازى بتوضیح آنها نیست زیرا كه عیانند و موجود.

سائل گفت چون وجود خدا را ثابت كردى پس او را محدود ساختى (و قبلا فرمودى كه خدا محدود نشود) امام فرمود: محدودش نكردم بلكه اثباتش كردم زیرا بین نفى و اثبات منزلى نیست (یعنى نتیجه استدلالات من همین قدر است كه صانعى موجود است در مقابل آنها كه گویند موجود نیست و استدلال من از هیچ راه دلالت بر محدود ساختن او ندارد).

سائل گفت: خدا را انیت و مائیت باشد؟ فرمود: آرى جز با انیت و مائیت چیزى ثابت نشود (انیت و مائیت را باید با الفاظى مانند خودى و ذاتیت معنى كرد و اصطلاح فلسفى آنرا در شرح بیان مى‌كنیم).

سائل گفت، خدا كیفیت (چگونگى) دارد فرمود: نه زیرا كیفیت جهت صفت و احاطه است (چون چیزى متصف بچیزى یا محاط بچیزى باشد كیفیتى پیدا مى‌كند مثلا كاغذ چون بنازكى متصف شده و سفیدى بر آن احاطه دارد كیفت مخصوصى پیدا كرده ولى چون صفات خدا عین ذات او است و محاط بچیزى نیست كیفت ندارد) ولى بناچار او از جهت تعطیل و تشبیه خارج است (نباید نفیش نمود و نه بچیزى مانندش كرد) زیرا كسیكه نفیش كند منكرش گشته و ربوبیتش را رد كرده و ابطالش نموده است و هر كه او را بچیز دیگرى مانند سازد صفت مخلوق ساخته شده‌اى را كه سزاوار ربوبیت و بر خدا احاطه نكند و جز او كسى نداند برایش ثابت و اعتراف نمود (یعنى خداوند كیفیت بمعنى سابق را ندارد ولى اگر مقصود توصیفش باین صفات باشد كه از حد تعطیل و تشبیهش خارج كند بناچار باید برایش ثابت كرد)

سائل گفت: رنج كارها را خودش متحمل شود؟ امام فرمود: او برتر از اینستكه زحمت كارها را بتصدى خود بدوش كشد زیرا این طرز عمل شأن مخلوقست كه انجام كارها

براى او بدون تصدى و زحمت ممكن نیست ولى خدا مقامش عالیست، اراده و خاستش نافذ است، آنچه خواهد انجام دهد.

7- از حضرت ابى جعفر علیه‌السلام سؤال شد كه: رواست گفته شود: خدا چیزیست؟ فرمود: آرى چیزیكه او را از حد تعطیل و تشبیه خارج كند (این حدیث در ص 109 گذشت).

(باب آنكه خدا را جز بخودش نتوان شناخت)

1- امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: خدا را بخدا بشناسید و رسولرا برسالتش و صاحبان فرمان را بامر بمعروف و دادگرى و نیكوكارى. (مؤلف كتاب مرحوم كلینى ره فرماید): معنى سخن حضرت كه (((خدا را بخدا بشناسید، اینستكه: خدا اشخاص و انوار و جواهر و اعیانرا خلق فرمود، اعیان پیكرها (موجودات جسمانى) و جواهر روحهاست و خداى عزوجل شباهتى با جسم و روح ندارد هیچ كس را در آفریدن روج حساس دراك دستور و وسیله‌اى نبوده، خدا در خلقت ارواح و اجسام یكتا بوده، پس چون كسى شباهت خدا را با موجودات جسمانى و روحانى از میان برد خدا را بخدا شناخته و چون او را بروح یا جسم یا نور تشبیه كند خدا را به خدا نشناخته است.

شرح - مراد باولى‌الامر (صاحبان فرمان) ائمه معصومین (صلی الله علیه و آله و سلم) است و مراد بجمله (((اعرفوا الله بالله، بقرینه دو جمله بعد (((اعرفوا الله بالالوهیة))) مى‌باشد، پس مقصود از جمله اول اینستكه خدا را بسبب شؤون و امتیازات خدائى بشناسید یعنى چون شأن الوهیت اینستكه قدیم وحى و عالم و قادر و بى‌مانند باشد و جسم و شریكدار و محتاج و مركب نباشد، اگر خدا را اینگونه شناختید او را بالوهیت شناخته‌اید و برگشت این معنى بكلام مرحوم كلینى (قدّس سرّه) مى‌باشد و از این معنى مى‌توان نتیجه گرفت كه خدا را با معرفى خودش كه توسط پیمبران و كتب آسمانى نموده بشناسید، خدا را با استحسان و عقل ناقص خود نشناسید، خدا را با نور خدائى كه در دل بندگان شایسته‌اش پرتو افكند بشناسید، یا با اطاعت و تضرع در خانه او شناسائیش را بخواهید، چون كسى خدا را بغیر این صفات معرفى كرد نپذیرید همه اینها از لوازم معنائى است كه از كلام مرحوم كلینى (قدّس سرّه) استفاده مى‌شود: و اما جمله دوم یعنى پیغمبر را بشؤن و امتیازات پیغمبرى بشناسید چون شأن پیغمبر آوردن معجزه و شریعت مستقیم و دین و كتابى است كه با موازین عقلى و قوانین فطرى و عدالت و حكمت موافق باشد پس پیغمبر را باید از روى این امور شناخت و لازمه این سخن آنستكه درباره پیغمبر علو نشود و خدایش ندانند و نیز از مقام واقعیش نكاهد و همچنین شأن امام علیه‌السلام امر بمعروف و اقامه عدل و احسانست كه باید امامرا بوسیله آنها شناخت پس كسیكه ادعاى امامت كند و اقامه عدل و احسان نكند دروغگو است.

2- از امیرالمؤمنین علیه‌السلام سؤال شد كه پروردگارت را بچه شناختى؟ فرمود: به آنچه خودش خود را برایم معرفى كرده. عرض شد: چگونه خودش را به تو معرفى كرده؟ فرمود: هیچ صورتى شبیه او نیست و بحواس درك نشود و بمردم سنجیده نشود، در عین دورى نزدیك است و در عین نزدیكى دور (با آنكه از رگ گردن

به بندگانش نزدیك‌تر است، بندگان در نهایت پستى و او در نهایت علو است) برتر از از همه چیز است و گفته نشود چیزى برتر از اوست، جلو همه چیز است و نتوان گفت جلو دارد (پس او بودنش به معنى تقدم رتبه و علت بودن اوست نه جلو بودن مكانى) در اشیاء داخل است نه مانند داخل بودن چیزى در چیزى (بلكه به معنى احاطه علم و تدبیر و فیضش با جزاء ممكنات) از همه چیز خارجست نه مانند چیزى كه از چیزى خارج باشد (بلكه بمعنى شباهت نداشتن بهیچ چیز) منزه است آنكه چنین است و جز او چنین نیست، و او سر آغاز همه چیز است.

3- منصوربن حازم گوید: بامام صادق علیه‌السلام عرض كردم: با مردمى مناظره كردم و بایشان گفتم: خداى جل جلاله، بزرگوارتر و ارجمندتر و گرامیتر است از اینكه بسبب مخلوقش شناخته شود بلكه بندگان بسبب خدا شناخته شوند. فرمود: خدایت رحمت كناد.

(باب كمترین درجه خداشناسى)

1- فتح بن یزید گوید: از حضرت ابوالحسن علیه‌السلام راجع بكمترین حد خداشناسى پرسیدم: فرمود: اقرار داشتن باینكه جز او خدائى نیست و مانندى (در صفات) و نظیرى (در الوهیت) ندارد و او قدیم است و پا برجا، موجود است و گم نشدنى و اینكه چیزى مانندش نیست.

2- طاهربن حاتم در زمانى كه عقیده درست داشت (و غالى نشده بود) بامام نوشت: در خداشناسى مقدارى كه بكمتر از آن اكتفا نشود چیست؟ حضرت باو نوشت، اینكه خدا همیشه دانا و شنوا و بیناست، آنچه خواهد انجام دهد. و حضرت ابوجعفر (علیه السلام) را پرسیدند از مقداریكه در خداشناسى بكمتر از آن اكتفا نشود، فرمود: اینكه چیزى مانند و شبیه او نیست، همیشه دانا و شنوا و بیناست.

3- امام صادق علیه‌السلام فرمود: همه امر خدا شگفت‌آور است جز اینكه بمقداریكه از خود بشما معرفى كرده مسؤلتان دانسته است (كه او را بهمان مقدار بشناسید و فرمان برید).

(باب معبود پرستش شده )

1- امام صادق علیه‌السلام فرمود: كسى كه خدا از روى خیال خود پرستد كافر است، كسى كه تنها نام خدا را بدون صاحب نام پرستد كافر است كسى كه نام و صاحب نام را با هم پرستد مشرك است، كسى كه صاحب نام پرستد و با صفاتى كه خود را به آن ستوده نامها را هم بر آن تطبیق كند و دل بدان محكم كند و در نهان و آشكارش بزبان آورد اینها اصحاب حقیقى امیرالمؤمنین علیه‌السلام مى‌باشند.

و در حدیث دیگر است: ایشان مؤمنین حقیقى مى‌باشند.

2- هشام بن حكم گوید از حضرت صادق راجع باسماء خدا و اشتیاق آنها پرسیدم كه الله از چه مشتق است؟ فرمود: از (((الاه))) واله مألوهى (آنكه پرستشش كنند) لازم دارد و نام غیر صاحب نام است، كسى كه نام را بدون صاحب نام پرستد كافر است و چیزى نپرسیده، و هر كه نام و صاحب نام را پرستد كافر است و دو چیز

پرستیده و هر كه صاحب نام را پرستد نه نام را این یگانه پرستى است، اى هشام فهمیدى عرض كردم: بیشتر بفرمائید. فرمود: خدا را نود و نه نام است؟ اگر هر نامى همان صاحب نام باشد باید هر كدام از آنها معبودى باشد، ولى خدا خود معنائى است كه این نامها بر او دلالت كنند و همه غیر خود او باشند، اى هشام كلمه خبز (نان) نامى است براى خوردنى و كلمه ماء (آب) نامى است براى آشامیدنى و كلمه ثوب (لباس) نامى است براى پوشیدنى و كلمه نار (آتش) نامى است براى سوزنده، اى هشام طورى فهمیدى كه بتوانى دفاع كنى و در مبارزه با دشمنان ما و كسانیكه همراه خدا چیزى دیگرى پرستند پیروز شوى، عرض كردم آرى، فرمود: اى هشام خدایت بدان سود دهد و استوارت دارد. هشام گوید: از زمانیكه از آن مجلس برخاستم تا امروز كسى در مباحثه توحید بر من غلبه نكرده است.

3- ابن ابى نجران گوید: بامام باقر علیه‌السلام نوشتم، یا گوید: زبانى عرض كردم: خدا مرا قربانت كند، ما مى‌توانیم بخشنده مهربان یگانه یكتاى بى‌نیاز را پرسش كنیم؟ فرمود: هر كه تنها نام را بدون آنكه بدان نامیده شده پرستد مشرك و كافر و منكر است و چیزى نپرستیده، بلكه خداى یگانه یكتاى بى‌نیازى را كه به این نامها نامیده شده پرستش كن نه خود نامها را زیر نامها صفاتى هستند كه خدا خود را به آنها ستوده.

(باب بودن و مكان)

1- نافع بن ازرق بامام باقر علیه‌السلام عرض كرد: بمن بفرمائید: خدا از چه زمانى بوده؟ فرمود: مگر چه زمانى نبوده تا بتو گویم از چه زمانى بوده، منزه باد آنكه همیشه بوده و همیشه باشد، یكتا و بى‌نیاز است، همسر و فرزند نگیرد.

2- مردى از پشت نهر بلخ آمد و خدمت حضرت رضا (علیه السلام) رسید و عرض كرد: من از شما مسأله‌اى مى‌پرسم، اگر چنانچه مى‌دانم جواب گوئى به امامت معتقد شوم. امام فرمود: هر چه خواهى بپرس، عرض كرد: بمن بگو پروردگارت از كى بوده (و كجا بوده) و چگونه بوده و تكیه‌اش بر چیست؟ امام فرمود خداى تبارك و تعالى مكانرا مكان كرد بى‌آنكه خود مكانى داشته باشد و چگونگى را چگونگى ساخت بى‌آنكه خود چگونگى داشته باشد و بر قدرت خود تكیه دارد، آنمرد برخاست و سر آنحضرت را بوسید و گفت گواهى دهم كه شایان پرستش جز خدا نیست و محمد فرستاده اوست و على وصى پیغمبر و سرپرست دعوت او پس از وى میباشد و شمائید پیشوایان راستگو و توئى جانشین بعد از آنها (راجع بتوضیح حدیث به صفحه 101 مراجعه شود، حدیث 3 باب اول).

3- مردى خدمت امام باقر علیه‌السلام آمد و عرض كرد: به من بگو پروردگارت از كى بوده؟ فرمود: واى بر تو، به چیزى كه در زمانى نبوده گویند، از كى بوده، همانا پروردگار من تبارك و تعالى همیشه بوده و زنده است بدون چگونگى، براى او بود شدنیست (جمله (((بود شد))) نسبت بخدا غلط است زیرا این جمله را بكسى گویند كه نباشد و سپس پیدا شود) و بودنش را چگونه بودن نباشد، (زیرا

او وجود بحت بسیط است و هیچگونه تركیبى ندارد تا چگونگى داشته باشد) مكانى ندارد، در چیزى نیست و بر چیزى قرار ندارد، و براى منزلت خود مكانى پدید نیاورده، پس از آنكه چیزها را آفرید نیرومند نگشت و از پیش از آنكه چیزى آفریند ناتوان نبود، پیش از آنكه چیزى پدید آورد ترسان نبود، به آنچه در لفظ آید و بخاطر گذرد مانند نیست، پیش از آفریدنش هم از سلطنت جدا نبود و پس از رفتن آفریدگان نیز از آن جدا نباشد همیشه زنده است بدون زندگى جداى از ذاتش، پیش از آنكه چیزى آفریند پادشاه توانا بود و پس از ایجاد جهان هستى پادشاه مقتدر است، براى او چگونگى و مكان و حدى نیست و بوسیله شباهبت به چیزى شناخته نشود، هر چه بماند پیر نگردد، او از چیزى نترسد بلكه تمام چیزها از ترس او قالب تهى كنند، زنده است بدون زندگى پدید آمده و بود قابل وصفى و چگونگى محدودى و مكانیكه در آن ایستد و مكانى كه مجاور چیزى باشد، بلكه زنده‌ایست (كه به آثار قدرت و زندگى) شناخته شده و پادشاهى است كه همیشه قدرت و پادشاهى دارد، آنچه را خواست بمحض آنكه خواست بمشیت خود پدید آورد، نه محدود است و نه داراى اجزاء وفانى نگردد، او سر آغاز هستى است بدون كیفیت (هر چیز كه آغاز چیز دیگر باشد براى او كیفیتى از آن حاصل شود جز آغاز بودن خداوند) و انجام هستى است بدون مكان (مؤخر بودن هر چیز واقع شدن اوست در مكانى عقب‌تر از پیشینیان جز ذات بارى كه اولیت و آخریتش عین ذات اوست) همه چیز نابود است جز ذات او (زیرا همه چیز به منزله سایه و پرتوى از وجود اوست كه چون از ارتباط و تعلقشان باو صرفنظر شود جز نابودى چیزى نباشند)، آفرینش و فرمان بدست اوست، پر خیر است پروردگار جهانیان، واى بر تو اى سؤال كننده، همانا پروردگار من خاطره‌ها او را فرا نگیرد و شبهات بر او فرود نیابند و سرگردان نشود (همه چیز نزدش روشن و قطعى است) چیزى به نزدیكى او نرسد، پیش آمدها بر او وارد نشود مسؤل چیزى واقع نگردد و بر چیزى پشیمان نگردد، چرت و خوابش نبرد، هر چه در آسمانها و زمین و میان آنها وزیر خاكست از آن اوست.

4- یهود گردد رأس الجالوت (بزرگ عالم یهود) اجتماع كرده به او گفتند: این مرد عالم است مقصودشان امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود ما را نزد او ببر تا از او سؤال كنیم، نزدش آمدند، به آنها گفتند: حضرت در خانه خویش است، به انتظار نشستند تا در آمد رأس الجالوت عرض كرد: آمده‌ایم از شما پرسشى كنیم. فرمود: اى یهودى بپرس از هر چه بخاطرت گذرد، گفت: از پروردگارت مى‌پرسم كه از چه زمانى بوده؟ فرمود: خدا بوده است بدون پدید آمدن ( بدون بودنى زاده برانیت و حقیقتش او همان حقیقت وجود بحت است) و بدون چگونگى (پس صفاتش عین ذاتش باشد) همیشگى است بدون كمیت و كیفیت زمانى (زیرا زمان از مجعولات و مخلوقات است و محال است كه در ذات او تأثیرى كند) چیزى پیش از او نبوده او خود بدون پیشى پیش از هر پیش است (چون اولیت او عین ذاتش باشد پس اولیتى زائد بر ذات ندارد و چون مبدء المبادى و علت العلل است بر

هر پیشى مقدم است) او پایان و نهایتى ندارد، پایان از او منقطع است و او پایان هر پایان است (چون آخریت به او عین ذاتش باشد پس آخریت زائدى ندارد و چون همه چیز پایدار پایان یابد و او باقى باشد پس پایان پایان است) رأس الجالوت گفت: بیائید برویم كه او از آنچه هم درباره‌اش گویند دانشمندتر است.

5- امام صادق علیه‌السلام فرمود: یكى از دانشمندان یهود نزد امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمد و گفت: اى امیرمؤمنان پروردگارت از كى بوده؟ فرمود: مادرت بى‌تو شود، خدا كى نبوده تا گفته شود از كى بوده، پروردگارم بدون پیشى پیش از هر پیشى بوده و بدون بعدى پس از هر بعدى است، براى پایانش پایان و نهایتى نیست، پایان‌ها نزد او منقطع شوند پس او نهایت هر پایان است، گفت یا امیرالمؤمنین تو پیغمبرى فرمود: واى بر تو، پس بنده‌اى از بندگان محمدم (صلی الله علیه و آله و سلم) و روایت شده كه از آنحضرت سؤال شد: پروردگار ما پیش از آنكه آسمان و زمینى آفریند كجا بود؟ فرمود: كلمه این (كجا) پرسش از مكان است و خدا بوده و مكانى نبوده (به توضیح حدیث پیش رجوع شود).

6- امام صادق علیه‌السلام فرمود: رأس الجالوت به یهود گفت: مسلمین گمان كنند على از همه مردم بحاث‌تر و داناتر است، مرا نزدش برید: شاید از او چیزى پرسم و خطایش را ثابت كنم خدمت حضرت آمد و عرض كرد: اى امیرمؤمنان مى‌خواهم از شما مسأله‌اى پرسم. فرمود هر چه خواهى بپرس گفت:اى امیرمؤمنان پروردگار ما از كى بوده؟ فرمود: اى یهودى از كى بوده را به كسى گویند كه زمانى نبوده آنجا درست است از كى بوده، ولى خدا موجود است بدون بودن پدید آمده‌ئى، بوده است بدون هیچ كیفیتى آرى اى یهودى باز هم آرى اى یهودى چگونه براى او قبلى باشد؟ در صورتى كه او پیش از پیش است، بدون پایان، و پایانش نهایت ندارد، پایان به او نرسد، پایانها نزد او منقطع شوند، اوست پایان هر پایان، یهودى گفت: گواهى دهم كه دین تو حق است و آنچه مخالف آن است باطل (به حدیث 4- رجوع شود).

7- زرارة گوید به حضرت باقر علیه‌السلام عرض كردم: آیا خدا بوده و چیزى نبوده فرمود: آرى خدا بوده چیزى نبوده، گفتم: پس كجا بوده؟ حضرت تكیه كرده بود، راست نشست و فرمود: سخن محالى گفتى اى زراره، چون از مكان لا مكان پرسیدى.

8- امام صادق علیه‌السلام فرمود: یكى از دانشمندان یهود نزد امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمد و گفت اى امیر مؤمنان! پروردگارت از كى بوده؟ فرمود: واى بر تو، از كى بوده را به چیزى گویند كه زمانى نبوده ولى به آنچه بوده گفته نشود از كى بوده، او بدون پیشى پیش از هر پیش است و بدون بعدى پس از هر بعدى است و او را نهایت پایانى نیست تإ؛لل پایانى نیست تا پایانش بانتها رسد: عرض كرد: آیا تو پیغمبرى؟ فرمود مادرت مرگت بیند همانا من بنده‌اى از بندگان رسول خدایم.

شرح - از مجموع این 8 روایت استفاده مى‌شود كه كلمه (((كان الله))) (بوده است خدا) را نسبت به خدا گفتن از باب ضیق تعبیر یا از نظر مشاكلت با الفاظ پیش و پس جمله است زیرا لفظ (((كان))) اگر چه تامه باشد چون به صیغه ماضى است كیفتى را براى بودن ثابت كند در صورتى كه مكرر در این احادیث فرمودند بودن خدا كیفیت ندارد یعنى او بود مطلق و هستى صرف است.

(باب انتساب و خویشى)

1- امام صادق علیه‌السلام فرمود: یهود از رسول خدا (صلى‌الله علیه و آله) سؤال كرد و گفتند نسب پروردگار تو را براى ما بیان كن، حضرت سه روز درنگ كرد و پاسخشان نداد سپس سوره (قل هو والله احد) تا آخرش نازل شد.

2- حماد نصیبى گوید از امام صادق علیه‌السلام درباره (((قل هوالله احد))) پرسیدم فرمود: نسبت خداست به مخلوقش یكتاست، مقصود مخلوق (بى‌خلل) است، همیشگى است، نیاز مخلوق به اوست او را دست آویزى نباشد كه نگاهش دارد، بلكه او همه چیز را با دست آویزشان نگهدارد، مجهول را شناسد و نزد هر جاهلى معروفست (زیرامعرفت حق فطرى بشر است و آثار وجودش عالم و جاهل را فرا گرفته است) یكتاست، نه مخلوقش در او باشند و نه او در مخلوقش، محسوس نیست و بلمس در نیاید، دیدگان دركش نكنند، بلند است تا آنجا كه نزدیكست (رتبه علم و قدرتش به قدرى بالاست كه به همه مخلوقش از نزدیك احاطه دارد) نزدیكست تا آنجا كه دور است (از شدت ظهورش مخفى است) نافرمانى شود و بیامرزد. اطاعت شود و پاداش دهد، زمینش او را فرانگیرد و آسمانهایش حامل او نگردند، او با قدرتش همه چیز را برداشته، بى‌پایان و بى‌آغاز است فراموش نكند بیهوده‌گرى ننماید غلط نرود، بازى نكند، خواستش را منعى نیست (هر چه خواهد فورا پدید آید) داوریش (در قیامت) پاداش است (ستم و جور در آن نیست) و فرمانش جاریست: فرزند ندارد تا ارثش برند (چیزى از او جدا نشده تا قسمتى از او به دیگرى منتقل شده باشد) زائیده نیست تا شریكش باشند (تا پدرانش انباز او بلكه بالاتر از او باشند) (از چیزى جدا نشده تا آن چیز در صفات و خصوصیات شریك و مانندش باشد) و هیچ كس همتاى او نیست.

3- از امام چهارم علیه‌السلام راجع به توحید پرسش شد، فرمود: خداى عزوجل دانست كه در آخرالزمان مردمى محقق و موشكاف آیند از این رو و سوره (((قل هوالله احد))) و آیات سوره حدید را كه آخرش (((و هو علیم بذات الصدور))) است نازل فرمود، پس هر كه براى خداشناسى غیر از این جوید هلاك است.

4- عبدالعزیز گوید از حضرت رضا علیه‌السلام راجع به توحید پرسیدم، فرمود: هر كه (((قل هو الله احد))) را بخواند و به آن ایمان آورد توحید را شناخته است، عرض كردم: این سوره را چگونه بخواند؟ فرمود چنانكه مردم مى‌خوانند و خود حضرت این جمله را افزود: چنین است پروردگارم (چنین است پروردگارم) (افزودن این جمله پس از پایان سوره مستحب است و مانند گفتن (((صدق

الله العلى العظیم))) پس از پایان قرآن و گفتن (((لبیك)))بعد از (((یا ایها الذین آمنوا))) مى‌باشد.

(باب نهى از سخن گفتن در چگونگى )

1- امام باقر علیه‌السلام فرمود: درباره خلق خدا سخن گوئید و راجع به خدا سخن نگوئید زیرا سخن راجع به خدا جز سرگردانى براى گوینده زیاد نكند. و در روایت دیگرى از حریز است درباره هر چیزى سخن گوئید ولى راع به ذات خدا سخن نگوئید.

2- امام صادق علیه‌السلام گوید: خداى عزوجل مى‌فرماید (43 سوره 53) همانا پایان و سرانجام سوى پروردگارت باشد. پس چون سخن به خدا رسید باز ایستید.

3- و به محمد بن مسلم فرمود: اى محمد مردم همیشه و از هر درى سخن گویند تا آنجا كه درباره خدا هم سخن گویند چون شما آنرا شنیدید، بگوئید: شایسته پرسش جز خداى یكتاى بیمانند نیست.

4- امام باقر به زیاد فرمود: اى زیاد از گفتگوهاى دشمنى خیز بپرهیز كه موجب شك شود و عمل را تباه كند و صاحبش را هلاك نماید و ممكن است در آن میان كسى سخنى گوید و آمرزیده نشود، در زمان گذشته مردمى علمى را كه واگذارشان شده بودند ترك كردند و در طلب علمى كه از آن نهى شده بودند رفتند تا آنجا كه سخنشان به خدا رسید و سرگردان شدند و كارشان ( در حیرت و دهشت) به جائى رسید كه مردى را از پیش او صدا مى‌زدند و او به پشت سرش جواب مى‌داد و از پشت سرش صدا مى‌كردند و او به پیش رو پاسخ مى‌گفت و در روایت دیگر است: تا آنجا كه در زمین سرگردان شدند.

5- امام صادق علیه‌السلام فرمود: هر كه درباره خدا فكر كند كه او چگونه است هلاك گردد.

6- و فرمود: پادشاه والا مقامى در انجمنش نسبت به پروردگار تبارك و تعالى ناروا سخن گفت پس از آن گم گشت و معلوم نشد كجا رفت.

7- امام باقر علیه‌السلام فرمود: از تفكر درباره خدا بپرهیزید، ولى اگر خواستید در عظمتش بیندیشید در عظمت خلقش نظر كنید.

8- امام ششم علیه‌السلام فرمود: اى پسر آدم: اگر دل ترا پرنده‌اى بخورد سیرش نكند و اگر بر چشمت سوراخ سوزنى نهند آنرا بپوشانید، تو خواهى با این دو (عضو كوچك) سلطه آسمانها و زمین را بشناسى، اگر راست مى‌گوئى این خورشید است كه مخلوقى از مخلوقات خداست، اگر توانستى چشمت را به آن بدوزى چنانست كه تو مى‌گوئى.

9- و فرمود: یك یهودى كه نامش (((سبحت))) بود خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض كرد: اى رسول خدا: آمده‌ام تا درباره پروردگارت از تو سؤال كنم.اگر پاسخ مرا دادى مى‌پذیرم و گرنه بر مى‌گرددم. فرمود: از آنچه خواهى بپرس گفت: پروردگارت در كجاست؟ فرمود: او در همه‌جاست و در جاى محدودى نیست، گفت: خدا چگونه است؟ فرمود: چگونه توانم پروردگار مرا بچگونگى توصیف كنم

در صورتیكه چگونگى مخلوقست و خدا بمخلوقش توصیف نشود (زیرا وصف هر چیزى مختص خود او است و دیگرى آن را وصف را ندارد نتوان بدان توصیفش كرد) گفت: از كجا بدانیم تو پیغمبر خدائى؟ چون بگفت هر سنگ و چیز دیگرى كه در اطرافش بود بلغت عربى واضح گویا شدند كه: اى (((سبحت))) او فرستاده خداست، سبحت گفت: تا امروز مطلبى واضحتر از این ندیده‌ام سپس گفت: گواهم كه معبودى جز خدا نیست و توئى فرستاده خدا.

10- ابن عتیك گوید: سؤالى درباره صفت خدا از امام باقر علیه‌الس لام نمودم حضرت دستش بسوى آسمان بلند كرد و فرمود: والاست خداى جبار، والاست خداى جبار، هر كه به آنچه آنجاست دست درازى كند هلاك گردد.

(باب ابطال دیدن خدا)

1- یعقوب بن اسحاق گوید: بامام حسن عسكرى علیه‌السلام نوشتم كه: چگونه بنده پروردگارش را پرستد در صورتیكه او را نبیند، آنحضرت نوشت: اى ابایوسف: آقا و مولا ولى نعمت من و پدرانم بزرگتر از آنستكه دیده شود. گوید از آنحضرت سؤال كردم آیا پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پروردگارش را دیده است، در جواب نوشت خداى تبارك و تعالى از نور عظمتش بقلب پیغمبرش آنچه دوست داشت ارائه فرمود.

2- صفوان بن یحیى گوید: ابوقره محدث از من خواست كه او را خدمت حضرت رضا (علیه السلام) برم، از آنحضرت اجازه خواستم، اجازه فرمود، ابوقره بمحضرش رسید و از حلال و حرام و احكام دین پرسش كرد تا آنكه سؤالش بتوحید رسید و عرض كرد: براى ما چنین روایت كرده‌اند كه خدا دیدار و هم سخنى خویش را میان دو پیغمبر تقسیم فرمود: قسمت هم سخنى را بموسى و قسمت دیدار خویش را به محمد عطا كرد. حضرت فرمود: پس آنكه از طرف خدا بجن و انس رسانید كه: دیده‌ها او را درك نكند، علم مخلوق باو احاطه نكند، چیزى مانند او نیست، كى بود؟ مگر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نبود؟ عرض كرد:

چرا، فرمود: چگونه ممكن است مردى بسوى تمام مخلوق آید و به آنها گوید كه از اجانب خدا آمده و آنها را بفرمان خدا بسوى خدا خواند و بگوید: دیده‌ها خدا را در نیابند و علمشان باو احاطه نكند و چیزى مانندش نیست سپس همین مرد بگوید: من بچشمم خدا را دیدم و باو احاطه علمى پیدا كردم و او بشكل انسانست!!! خجالت نمى‌كشید؛! زنادقه نتوانستند چنین نسبتى باو دهند كه او چیزى از جانب خدا آورد و سپس از راه دیگر خلاف آنرا گوید.

ابوقره گفت: خدا خود فرماید: (13 سوره 53) بتحقیق او را در فرود آمدن دیگرى دید. حضرت ابوالحسن (علیه السلام) فرمود: بعد از این آیه، آیه ایست كه دلالت دارد بر آنچه پیغمبر دیده، خدا فرماید: (آیه 11) دل آنچه را دید دروغ نشمرد یعنى دل محمد آنچه را چشمش دید، دروغ ندانست سپس خدا آنچه را محمد دیده خبر دهد و فرماید (آیه 18) پیغمبر از آیات بسیار بزرگ پروردگارش دید، و آیات خدا غیر خود خداست، و باز خدا فرماید: مردم احاطه علمى بخدا پیدا نكنند، در صورتیكه اگر دیدگان او را بینند علمشان باو احاطه كرده و دریافت او واقع شده است. ابوقره عرض كرد: پس

روایات تكذیب مى‌نمائید. فرمود: هرگاه روایات مخالف قرآن باشند تكذیبشان كنم، و آنچه مسلمین بر آن اتفاق دارند اینستكه: احاطه علمى باو پیدا نشود، دیدگان او را درك نكنند، چیزى مانند او نیست.

3- محمد بن عبید گوید: بحضرت رضا (علیه السلام) نامه نوشتم و درباره دیدن خدا و آنچه عامه و خاصه روایت كرده‌اند سؤال كردم و خواستم كه این مطلب را برایم شرح دهد، حضرت بخط خود نوشت: همه اتفاق دارند و اختلافى میان آنها نیست كه شناسائى از راه دیدن ضرروى و قطعى است، پس اگر درست باشد كه خدا بچشم دیده شود قطعا شناختن او حاصل شود، آنگاه این شناخت بیرون از این نیست كه یا ایمان است و یا ایمان نیست، اگر این شناسایى از راه دین ایمان باشد پس شناسائى در دنیا كه از راه كسب دلیل است ایمان نباشد زیرا این شناسایى ضد آن است و باید در دنیا مؤمنى وجود نداشته باشد زیرا ایشان خدا عز ذكره را ندیده‌اند و اگر شناسائى از راه دیدن ایمان نباشد، شناسائى از راه كسب دلیل بیرون از آن نیست كه یا در معاد نابود شود و نباید نابود شود (و یا نابود نشود،) این دلیل است بر اینكه خداى عز وجل به چشم دیده نشود زیرا دیدن به چشم به آنچه گفتیم مى‌رسد.

4- احمد بن اسحاق گوید: بامام حسن عسكرى علیه‌السلام نامه نوشتم و از دیدن خدا و اختلاف مردم در آن سؤال كردم. آنحضرت نوشت: تا وقتیكه میان بیننده و دیده شده (هدف دید) هوائیكه دید در آن نفوذ كند نباشد دیدن صورت نگیرد، پس اگر چنین هوائى از میان بیننده و هدف قطع شود دیدن درست نشود و در صورت درستى هم مانند شدن بیننده بهدف است (در اینكه هر دو جایگزین شده و در جهت مخصوصى هستند) زیرا بیننده چون برابر هدف قرار گرفت از نظر شرط دیدن میان آنها تشبیه واقع شود، و این همان بشبیه ممتنع است (كه خدا رإ؛ه‌ه مانندى باشد) زیرا اتصال بین اسباب و مسببات حتمى است.

5- مردى از خوارج خدمت امام باقر علیه‌السلام رسید و عرض كرد: اى أبا جعفر چه چیز را مى‌پرسى؟ فرمود: خداى تعالى را، گفت او را دیده‌ئى فرمود: دیدگان او را بینائى چشم نبینند ولى دلها او را بحقیقت ایمان دیده‌اند، با سنجش شناخته نشود و با حواس درك نشود و به مردم مانند نیست، با آیاتش توصیف شده و با علامات شناخته شده، در داوریش ستم نكد، اوست خدا سزاوار پرستشى جز او نیست، مرد خارجى بیرون رفت و میگفت: خدا داناتر است كه رسالت خویش را كجا قرار دهد.

6- امام صادق علیه‌السلام فرمود: عالمى خدمت امیرالمؤمنین رسید و گفت اى امیرمؤمنان: پروردگارت را هنگام پرستش او دیده‌ئى! فرمود: واى بر تو! من آن نیستم كه پروردگارى را كه ندیده‌ام بپرستم، عرض كرد: چگونه او را دیده‌اى؟ فرمود: واى بر تو دیدگان هنگام نظر افكندن او را درك نكنند ولى دلها با حقایق ایمان او را دیده‌اند.

7- عاصم بن حمید گوید: با امام صادق علیه‌السلام درباره آنچه راجع بدیدن خدا روایت كنند مذاكره میكردم، حضرت فرمود: این خورشید یك هفتادم نور كرسى است و كرسى یك هفتادم نور عرش و عرش یك هفتادم نور حجاب و حجاب یك هفتادم نور ستر، اگر آنها راست گویند چشم خود را بهمین خورشید وقتیكه در ابر نباشد بدوزند.

8- حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مى‌فرمود: چون مرا به آسمان بردند، جبرئیل مرا بجائى رسانید كه جبرئیل هیچگاه به آنجا گام ننهاده بود، سپس از پیش دیده پیغمبر پرده بر داشته شد و خدا از نور عظمت خویش به آنحضرت آنچه دوست داشت ارائه فرمود: (درباره آیه شریفه (((دیدگان او را در نیابند ولى او دیدگان را دریابد.

9- ابن سنان گوید: امام صادق علیه‌السلام راجع به آیه (104 سوره 6) دیدگان او را در نیابند، فرمود: مقصود احاطه وهم است (یعنى معنى مقصود از آیه شریفه اینستكه خدا در خاطرها نگنجد و چشم دل باو دست نیابد) مگر نمى‌بینى خدا چه مى‌فرماید (آیه 104 سوره انعام) از پروردگارتان بصیرتها سوى شما آمده، كه مقصود بینائى بچشم نیست (و نیز در آیه 104 سوره 6) فرماید هر كه بینا شد بسود خودش باشد كه مقصود بینائى بچشم نیست، (سپس فرماید) و هر كه كور گشت بزیان خودش باشد، كه مقصود كورى چشم نیست، همانا مقصود احاطه وهم است چنانكه مى‌گویند فلانى بشعر بیناست و فلانى بفقه بیناست و فلانى بسكه پول بیناست و فلانى بلباس بیناست، خدا بزرگوارتر از اینست كه بچشم دیده شود. (خلاصه اینكه چون دیدن خدا بچشم محالست و هیچكس خیال آنرا نمى‌كند آیه شریفه آنرا نفى نكرده است تا از قبیل توضیح واضح باشد بلكه مقصود از آیه شریفه احاطه وهم است بخدا و گنجیدن كنه ذات در خاطر انسان كه چون توهم این معنى ممكن است آیه شریفه آنرا نفى نموده.

10- ابوهاشم گوید: بامام رضا (علیه السلام) عرض كردم: مى‌توان خدا را توصیف نمود؟ فرمود: مگر قرآن نمى‌خوانى؟ عرض كردم: چرا فرمود: مگر نخوانده‌ئى گفته خدایتعالى را (((أبصار دركش نكنند و خاطرات دلها از بینائى چشمها قویتر است، خاطرات او را درك نكنند و او خاطرات را درك كند.

11- ابوهاشم گوید: بحضرت جواد (علیه السلام) آیه (((لاتدركه الابصار وهو یدرك الابصار))) را عرض كردم، فرمود: اى ابا هاشم خاطره دلها دقیقتر از بینائى چشمهاست، زیرا تو گاهى با خاطره دلت سند و هند و شهرهائیكه به آنها نرفته‌اى درك مى‌كنى ولى با چشمت درك نمیكنى، خاطره دلها خدا را درك نكنند تا چه رسد به بینائى چشمها.

12- هشام بن حكم گوید: تمام اشیاء با دو چیز درك شوند: حواس پنجگانه و دل، و ادراك حواس بر سه قسم است: 1- ادراك بوسیله دخالت 2- ادراك بوسیله لمس كردن 3- ادراك بدون دخالت و لمس کردن. اما ادراك بوسیله دخالت در صداها و بوئیدنیها و چشیدنیها است (كه صوت داخل گوش شود و هواى متعفن داخل

بینى و چشیدنى داخل بصاق و زبان) و اما ادراك بلمس در شناختن اشكال هندسى مانند مربع و مثلث (چنانچه در تاریكى دست روى جسم مثلث و مربع گذاریم) و نیز در شناختن نرمى و زبرى و گرمى و سردى است و اما ادراك بی دخالت و لمس کردن با چشم است زیرا كه چشم چیزها را درك مى‌كند بدون لمس و دخالت در جانب خود و نه در جانب آنها (مثلا انسان كه قلمرا مى‌بیند نه قلم بچشم او در آید و به آن ساید و نه چشم بطرف قلم رود و اینكار كند) و ادراك بچشم راه و وسیله مخصوصى دارد، راهش هوا و وسیله‌اش روشنى است كه چون راه بین چشم و هدف متصل شد و وسیله برجا بود، چشم آنچه را در ملاقاتش باشد مانند رنگها و پیكرها درك كند و اگر چشمرا بچیزى وادارند كه راهى برایش نباشد بازگشت كند و پشت سرشرا (كه پیكر بیننده است) نشان دهد، مانند كسیكه در آینه بنگرد چشمش در آینه نفوذ نكند و چون راه نفوذ در آینه را ندارد بازگشت كند و پشت سرشرا نشان دهد، همچنین كسیكه در آب صاف بنگرد بینائیش بر گردد و پشت سر شرانشان دهد زیرا راهى براى نفوذ چشمش نیست و اما دل تسلطش بهوا و فضاى جهانست، و او آنچه را در فضاست درك كند و بخاطر گذراند، و اگر دل را بدرك آنچه در فضا نیست وادار كند و آن شناختن خداى جل و عز است زیرا كسى كه چنین كند غیر آنچه در فضاست درك نكند چنانچه راجع بچشم گفتیم، خدا بزرگتر از اینستكه مانند خلقش باشد.

توضیج این روایت مرسل و موقوفست یعنى سندش بامام (علیه السلام) نرسیده و تنها از قول هشام بن حكم كه از اكابر اصحاب حضرت صادق و بلكه شاگرد اول مكتب آنحضرت است نقل شده است پس سخن او متخذ از فرمایش امام علیه‌السلام و یا عین كلام آنحضرتست.

(باب نهى از توصیف خدا به غیر آنچه خود توصیف نموده)

1- ابن عتیك گوید: بامام صادق علیه‌السلام نامه نوشتم و توسط عبدالملك بن اعین فرستادم كه: مردمى در عراق خدا را بشكل و ترسیم وصف میكنند، اگر صلاح دانید خدا مرا قربانت كند روش درست خداشناسى را برایم مرقوم دارید. حضرت بمن چنین نوشت: خدایت رحمت كناد از خداشناسى و عقیده مردم معاصرت سئوال كردى، برتر است آنخدائیكه چیزى مانند او نیست و او شنوا و بیناست، برتر است از آنچه توصیف كنند: توصیف كنندگانیكه او را بمخلوقش تشبیه كنند و بر او تهمت زنند، بدان كه خدایت رحمت كنادروش درست خدا بر كنار ساز، نه سلب درست است و نه تشبیه (یعنى نه نفى و انكار خدا و نه تشبیه او بمخلوق) اوست خداى ثابت موجود، برتر است خدا از آنچه واصفان گویند، از قرآن تجاوز نكنید كه پس از توضیح حق گمراه شوید.

2- ابو حمزة گوید: امام چهارم علیه‌السلام بمن فرمود: اى ابا حمزة: همانا خدا بهیچ محدودیتى توصیف نشود، پروردگار ما بزرگتر از وصف است، چگونه بمحدودیت

وصف شود آنكه حدى ندارد بینائیها او را درك نكنند و او بینائیها را درك كند و او لطیف و آگاهست.

3- خزرازو محمد بن حسین گویند: خدمت حضرت رضا شرفیاب شدیم و براى آنحضرت نقل كردیم، روایتیكه: محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پروردگارش را بصورت جوان آراسته سى ساله دیده و گفتم: هشم و بن سالم و صاحب طلاق و میثمى میگویند: خدا تا ناف میان خالى بود و باقى تنش توپر، حضرت براى خدا بسجده افتاد و فرمود: منزهى تو، ترا نشناختند و یگانه‌ات ندانستند، از این رو برایت صفت ترا شیدند، منزهى تو، اگر ترا میشناختند به آنچه خود را توصیف كرده‌ئى توصیف میكردند، منزهى تو، چگونه بخود اجازه دادند كه ترا بدیگرى تشبیه كنند بار خدایا، من ترا جز به آنچه خود ستوده‌ئى نستانم و بمخلوقت مانند نسازم، تو هر خیرى را سزاوارى، مرا از مردم ستمگر قرار مده سپس بما توجه نمود و فرمود: هر چه بخاطرتان گذشت خدا را غیر آن دانید، بعد فرمود: ما آل محمد طریق معتدلى (صراط مستقیمى) باشیم كه غلو كننده بما نرسد و عقب افتاده از ما نگذرد (مثل آنكه ما امیرالمؤمنین علیه‌السلام را خلیفه بلافصل دانیم ولى یكدسته غلو كرده او را خدا دانند و یكدسته عقب افتاده در رتبه چهارمش دانند، ایندو دسته باید در عقیده خود را بما كه در حد وسطیم رسانند تا نجات یابند) اى محمد هنگامیكه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بعظمت پروردگارش نظر افكند جوان آراسته و در سن سى سالگى بود اى محمد! پروردگار عزوجل من بزرگتر از اینست كه بصفت آفریدگان باشد. عرض كردم: قربانت گردم، كى بود كه دو پایش در سبزه بود؟ فرمود: محمد (صلى‌الله علیه و اله وسلم) بود كه چون با دل متوجه پرودگارش شد، خدا او را در نورى مانند نور حجت (معارف و عقول) قرار داد تا آنجا كه آنچه در حجت بود برایش هویدا گشت، همانا نور خدا که از او خلقت شده، نور سبز و سرخ و سفید و رنگهاى دیگر است، اى محمد! عقیده ما همان است كه قرآن و حدیث به آن گواهى دهد.

4- امام چهارم علیه‌السلام فرمود: اگر اهل آسمان و زمین انجمن كنند كه خدا را به عظمتش توصیف كنند نتوانند:

5- سهل از قول همدانى گوید كه من نوشتم به امام كه دوستان شما در این شهر در توحید اختلاف دارند: بعضى گویند: او جسم است و بعضى گویند صورتست، حضرت بخط خود نوشت: منزه باد آنكه محدود نباشد و به وصف در نیاید چیزى مانند او نیست و او شنوا و داناست (سهل گوید كه همدانى گفت: دانا) یا گفت بینا.

6- محمد بن حكیم گوید: موسى بن جعفر علیه‌السلام به پدرم نوشت: خدا بالاتر و والاتر و بزرگتر از این است كه حقیقت صفتش درك شود، پس او را به آنچه خود توصیف نموده بستائید و از غیر آن باز ایستید (از پیش خود چیزى نگوئید).

7- مفصل گوید از حضرت ابوالحسن علیه‌السلام مطلبى از صفت خدا پرسیدم، فرمود: از آنچه در قرآن است تجاوز نكنید.

8- كاشانى گوید: به امام علیه‌السلام نوشتم كه معاصرین ما درباره توحید اختلاف دارند، حضرت نوشت منزه باد آنكه محدود نباشد و به وصف در نیاید، چیزى مانند او نیست و او شنوا و بیناست.

9- نیشابورى گوید: بامام علیه‌السلام نوشتم كه مردم زمان ما درباره توحید اختلاف دارند: بعضى گویند: او جسم است و بعضى گویند صورت است، حضرت به من نوشت: منزه باد اونكه محدود نباشد و به وصف در نیاید، چیزى مانند او نیست و او به چیزى نماند و او شنوا و بیناست.

10- سهیل گوید: در سال 255 به حضرت عسكرى نوشتم كه اصحاب ما شیعیان در توحید اختلاف دارند: برخى گویند او جسم است و بعضى گویند او صورت است اگر صلاح بدانى به چاكر خود لطف كنید و به من بیاموزید آنچه را كه بر آن بایستم و از آن تجاوز نكنم انجام میدهم، حضرت به خط خود مرقوم فرمود از توحید پرسیدى در صورتى كه از شما بركنار است (وظیفه شما نیست) خدا یگانه و یكتاست، نزاده و زاده نشده و چیزى همتاى او نیست، او خالق است و مخلوق نیست خداى تبارك و تعالى هر چه خواهد از جسم و غیر جسم بیافریند و خودش جسم نیست، آنچه خواهد صورتگرى كند و خودش صورت نیست، سپاسش بزرگست و نامهایش مقدستر از آنكه برایش مانندى جز خود او باشد، چیزى مانندش نیست و او شنوا و بیناست.

11- امام صادق علیه‌السلام فرمود: همانا خدا را توصیف نتوان كرد چگونه توان توصیفش نمود كه در كتابش فرماید: (91 سوره 6) خدا را چنانكه شأن اوست نشناختند، پس خدا با هیچ مقیاسى توصیف نشود جز آنكه بزرگتر از آنست.

12- امام صادق علیه‌السلام فرمود: خدا بزرگست و با بندگان توصیفش نتوانند و به حقیقت عظمتش نرسند، بینائیها او را درك نكنند و او بینائیها را درك كند و او لطیف و آگاهست، به چگونگى و جایگزینى و چه سوئى توصیف نشود (نتوان گفت خدا چگونه است یا به كجاست یا در چه سواست) چگونه توانم او را به چگونگى وصف كنم با اینكه چگونگى را او آفرید تا چگونگى شد و بوسیله چگونگى كه براى ما قرار داد چگونگى شناخته شد یا چگونه توانم او را به جایگزینى وصف كنم در صورتیكه او جا را آفرید تا جا محقق شد و ما به وسیله جایگزینى كه براى ما قرار داد معنى جایگزینى را فهمیدیم، یا چگونه توانم او را به در چه سواست وصف كنم در صورتیكه او سو و جهت آفرید تا آن محقق شد و ما به وسیله جهتى كه براى خود ما قرار داد سو و جهت را فهمیدیم، پس خداى تبارك و تعالى در همه جا داخل و از همه چیز خارج است (علم و قدرتش به همه جا احاطه دارد و ذاتش غیر همه چیز است) بینائیها دركش نكنند و او بینائیها را درك كند (چشم در حالیكه همه چیز را مى‌بیند خودش را و دیدنش را و ابزار دیدنش را درك نمى‌كند اما خدا اینها را درك مى‌كند تا چه رسد به چیزهائیكه چشم مى‌بیند چنانچه در آیه دیگر فرماید نگاه خیانت آمیز را مى‌داند) شایسته پرستشى جز خداى فراز و بزرگ نیست و او لطیف است و آگاه.

(باب نهى از جسم و صورت درباره خدا)

1- ابن ابى حمزة گوید: بامام صادق علیه‌السلام عرض كردم: من از هشام بن حكم شنیدم كه از شما روایت میكرد كه: خدا جسمى است، توپر، نورانى شناختنش ضرورى، بهر كس از مخلوش كه خواهد منت نهد، حضرت فرمود: منزه باد، آنكه كسى جز او نداند كه او چگونه است، چیزى مانندش نیست و او شنوا و بیناست. محدود نگردد، بحس در نیاید، سوده نشود، حواس دركش نكنند، چیزى بر او احاطه نكند نه جسم است و نه صورت و نه ترسیم و نه محدود.

2- حمزة بن محمد گوید: حضرت ابى‌الحسن علیه‌السلام نوشتم و درباره جسم و صورت از او پرسیدم، حضرت نوشته است كه منزه باد آنكه چیزى مانندش نیست، نه جسم است و نه صورت.

3- محمد بن زید گوید خدمت حضرت رضا شرفیاب شدم و درباره توحید پرسیدم، حضرت برایم دیكته كرد: ستایش خدا را است كه همه چیز را بدون نقشه پدید آورد و بقدرت و حكمت خویش اختراعشان كرد آنها را از چیزى نیافرید تا اختراع صادق نیاید و علت و سببى در میان نبود تا ابتكار صحیح نباشد آنچه را خواست چنانچه خواست با یكتائى خویش براى اظهار حكمت و حقیقت ربوبیتش آفرید، خردها او را به دست نگیرد و خاطرها به او نرسند، بینائیها دركش نكنند و در اندازه نگنجد، در آستانش تعبیر ناتوان و بینائى‌ها در مانده‌اند هر گونه ستایش در مقام او نارسا است، بى‌پرده نهان است و بى پوشش پوشیده، نادیده شناخته شده و بى‌تصور ستوده گردیده و بى‌جسم توصیف شده، شایسته ستایشى جز خداى بزرگ متعال نیست.

4- محمد بن حكیم گوید: براى موسى بن جعفر علیه‌السلام گفتار جوالیقى را بیان كردم و گفتار هشام بن حكم را حكایت نمودم: خدا جسم است، حضرت فرمود: خداى تعالى را چیزى مانند نیست، چه دشنام و ناسزائى بزرگتر است از گفته كسى كه خالق همه چیز را به جسم یا صورت یا مخلوقش یا محدودیت و اعضاء توصیف كند خداى از این گفتار بسیار برترى دارد.

5- ابن فرج گوید: به حضرت ابوالحسن علیه‌السلام نوشتم درباره قول هشام بن حكم كه خدا جسم است و هشام بن سالم كه او صورت است پرسیدم حضرت نوشت: سرگردانى حیرت‌زده را از خود دور كن و از شیطان به خدا پناه بر این گفتار، گفتار آن دو هشام نیست. (زیرا این دو نفر از بزرگان و ثقات اصحاب مى‌باشند).

(باب صفات ذات)

1- ابوبصیر گوید: شنیدم كه امام صادق علیه‌السلام مى‌فرمود خداى عزوجل همیشه پروردگار ما و علم عین ذاتش بوده آنگاه كه معلومى وجود نداشت و شنیدن عین ذاتش بود زمانیكه شنیده شده‌اى وجود نداشت و بینائى عین ذاتش بوده آنگاه كه دیده شده‌ئى وجود نداشت و قدرت عین ذاتش بوده زمانیكه مقدورى نبود، پس چون اشیاء را پدید آورد و معلوم موجود شد علمش بر معلوم منطبق گشت و شنیدنش بر شنیده شد و بینائیش بر دیده شده و قدرتش بر مقدور ابوبصیر

گوید: عرض كردم: پس خدا همیشه متكلم است؟ فرمود: كلام صفتى است پدید شونده ازلى و قدیم نیست، خداى بود و متكلم نبود.

2- امام باقر (علیه السلام) فرمود: خداى عزوجل بود و چیزى با او نبود و همیشه عالم بود به آنچه پدید مى‌آید و علم او به آن پیش از بودنش مانند علم اوست به آن بعد از بودنش.

3- كاهلى گوید: درباره جمله (((سپاس خدا راست تا نهایت علمش))) كه در دعائى است بحضرت ابوالحسن علیه‌السلام نوشتم و پرسیدم. حضرت بمن نوشت: نگو (((نهایت علمش))) زیرا علمش را نهایى نیست بلكه بگو (((نهایت رضایتش))) (زیرا كه رضایت او مربوط باعمال صالح بندگانست كه محدود و متناهى است).

4- ایوب بن نوح گوید: بحضرت ابوالحسن علیه‌السلام نوشتم و از او پرسیدم: آیا خداى عزوجل عالم بود به هر چیز پیش از آنكه آنها را بیافریند و پدید آرد یا آنكه نمى‌دانست تا آنها را آفرید و آفرینش و بودن آنها را اراده كرد و علم پیدا كرد به مخلوق هنگامیكه خلق كرد و بموجود هنگامى كه موجود كرد؟ پس به خط خود مرقوم فرمود: خدا همیشه به همه چیز علم دارد پیش از خلقت آنها مانند علم داشتنش به آنها بعد از خلقتشان.

5- جعفر بن محمد بن حمزة گوید نوشتم بامام علیه السلام و پرسیدم كه دوستان شما درباره علم خدا اختلاف دارند بعضى گویند: خدا پیش از خلقت اشیاء هم عالمست و بعضى گویند: ما نمى‌گوئیم خدا همیشه عالمست، زیرا معنى مى‌داند، خلق مى‌كند است پس اگر علم همیشگى براى او ثابت كنیم: چیزى همیشگى با او ثابت كرده‌ایم (و قائل بدو قدیم شده‌ایم) اگر صلاح بدانید خدایم قربانت كند نسبت باین موضوع چیزى بمن بیاموزید تا بر آن بایستم و از آن در نگذرم، حضرت بخط خود مرقوم فرمود خدا همیشه عالم است پرخیر و بلند است یاد او.

6- فضیل گوید: بامام باقر علیه السلام عرضه داشتم: قربانت، اگر صلاح بدانید بمن بفهمانید كه آیا خداى جل وجهه پیش از اینكه مخلوق را بیافریند مى‌دانست كه یكتاست؟ زیرا دوستان شما اختلاف كرده، بعضى گویند: پیش از آنكه مخلوقى آفریند عالم بود و بعضى گویند معنى مى‌دانید خلق مى‌كند است پس خدا امروز مى‌داند كه پیش از خلقت اشیاء یگانه بوده و اینها گویند اگر ثابت كنیم كه او همیشه بیگانگى خود عالم بوده در ازل با او چیز دیگرى ثابت كرده‌ایم. آقاى من اگر صلاح دانید بمن بیاموزید چیزى را كه از آن تجاوز نكنم: حضرت نوشت: خداى تبارك و تعالى ذكره همیشه عالم است.

(باب دیگرى كه از جمله باب اولست)

1- از علی بن ابراهیماز امام صادق علیه السلام که فرمودند در صفت قدیم که او واحد، صمد و یكتا معنى است، معانى زیاد و مختلفى ندارد (علم و قدرت و سایر صفاتش همه بذاتش بر مى‌گردند بلكه عین ذاتند (عرض كردم مردمى از اهل عراق معتقدند كه او مى‌شنود بوسیله غیر

آنچه مى‌بیند و مى‌بیند بوسیله غیر آنچه مى‌شنود، فرمود دروغ گفتند و از دین منحرف شدند و خدا را تشبیه كردند خدا برتر از آنست خدا شنوا و بیناست، مى‌شنود به آنچه مى‌بیند و مى‌بیند به آنچه مى‌شنود، عرض كردم: آنها عقیده دارند كه خدا بیناست به همان معنائیكه آنها از بینائى تعقل مى‌كنند فرمود: خداى برتر است، تعقل شود هر چیز كه بصفت مخلوق باشد و خدا چنین نیست.

2- امام صادق بزندیقى كه به آن حضرت عرض كرد: آیا خدا شنوا او بیناست؟ فرمود: خدا شنوا و بیناست شنواست بدون عضو، بیناست بدون ابزار، بلكه بذات خود مى‌شنود و بذات خود مى‌بیند و اینكه گویم بذات خود مى‌شنود معنیش این نیست كه او چیزیست و ذات چیز دیگر، ولى چون تو از من پرسیدى براى فهمانیدن بتو خواستم آنچه در دل دارم بلفظ آورم، پس مى‌گویم خدا مى‌شنوم به تمام ذاتش ولى نه به آن معنى كه ذاتش بعض و پاره داشته باشد چنانكه تمام ما داراى بعض است بلكه مقصودم فهمانیدن بتو و تعبیر از ضمیرم بود و بازگشت سخنم به این است كه او شنوا، بینا، دانا: آگاهست بدون آنكه ذات و صفتش اختلاف پیدا كند (براى این

(باب اراده از صفات فعل است و سایر صفات فعل)

1- عاصم گوید: بامام صادق علیه السلام عرض كردم: خدا همیشه مرید (با اراده) است؟ فرمود: مرید نمى‌باشد مگر با بودن مراد (اراده شده) با او، خدا همیشه عالم و قادر است و سپس اراده كرده است (هنگامى كه خواست چیزى خلق كند).

2- بكیربن اعین گوید: بامام صادق علیه السلام عرض كردم علم و مشیت خدا با هم فرق دارند یا یك چیزند فرمود: علم غیر مشیت است (دانستن غیر خواستن است) مگر نمى‌بینى كه خودت مى‌گوئى این كار خواهم كرد و اگر خدا بخواهد و نمى‌گوئى این كار خواهم كرد اگر خدا بداند، پس اینكه گوئى اگر خدا بخواهد دلیل است بر اینكه خدا نخواسته و چون خواست، آنچه را خواست چنانچه خواست واقع شود، پس علم خدا پیش از مشیت اوست.

3- صفوان گوید: بحضرت ابوالحسن علیه السلام عرض كردم، اراده خدا و اراده مخلوق را برایم بیان كنید، فرمود: اراده مخلوق ضمیر و آهنگ درونى او است و آنچه پس از آن از او سر مى‌زند، و اما اراده خداى تعالى همان پدید آوردن اوست نه چیز دیگر، زیرا او نیندیشد و آهنگ نكند و تفكر ننماید، این صفات در او نیست و صفات مخلوقست، پس اراده خدا همان فعل او است نه چیز دیگر، به هر چو خواهد موجود شود گوید (((باش پس مى‌باشد))) (موجود شو بلافاصله موجود شود) بدون لفظ و سخن بزبان و آهنگ و تفكر، و اراده خدا چگونگى ندارد چنانچه ذات او چگونگى ندارد.

4- یكى از شیعیان از محضر امام باقر علیه السلام شرفیاب شد كه عمروبن عبید وارد شد و گفت: قربانت خداى تبارك و تعالى كه فرماید: (((هر كه غضب من به او در آید سقوط كند))) معنى این غضب چیست؟ فرمود آن كیفر است، اى عمرو كسیكه گمان كند خدا از حالى به حال دیگر در آید او را بصفت مخلوق توصیف

نموده است، خداى تعالى را چیزى از جا نكند تا تغییرش دهد (او مخلوق است كه غضب از جایش بكند و تغییرش دهد).

5- هشام بن حكم گوید: از جمله پرسش زندیق از امام صادق علیه السلام این بود كه: خدا خشنودى و خشم دارد؟ حضرت فرمود آرى ولى خشم و خشنودى او طبق آنچه در مخلوقین پیدا مى‌شود نیست، زیرا كه خشنودى حالتى است كه به انسان وارد مى‌شود و او را از حالى به حالى بر مى‌گرداند چونكه مخلوق تو خالى ساخته شده و به هم آمیخته است، هر چیز در او راه دخولى دارد و خالق ما را راه دخولى بر اشیاء نیست زیرا او یكتاست، ذاتش یگانه و صفتش یگانه است، پس خرسندى او پاداش او و خشمش كیفرش مى‌باشد بدون اینكه چیزى در او تأثیر كند و او را برانگیزاند و از حالى به حالى گرداند، زیرا این تغییرات از صفات مخلوقین ناتوان نیازمند است.

(باب حدوث اسماء)

1- امام صادق علیه السلام فرمود: خداى تبارك و تعالى اسمى آفرید كه صداى حرفى ندارد، بلفظ ادا نشود تن و كالبد ندارد، بتشبیه موصوف نشود، برنگى آمیخته نیست، ابعاد و اضلاع ندارد، حدود و اطراف از او دور گشته، حس توهم كننده باو دست نیابد، نهانست بى‌پرده، خداى آن را یك كلمه تمام قرار داد داراى چهار جزء مقارن كه هیچ پیش از دیگرى نیست، سپس سه اسم آن را كه خلق به آن نیاز داشتند هویدا ساخت و یك اسم آن را نهان داشت و آن همان اسم مكنون و مخزونست، و آن سه اسمى كه هویدا گشت ظاهرشان (((الله))) تبارك و تعالى است، و خداى سبحان براى هر اسمى از این اسماء چهار ركن مسخر فرمود كه جمعا 12 ركن مى‌شود، سپس در برابر هر ركنى 30 اسم كه به آنها منسوبند آفرید كه آنها، رحمن رحیم، ملك، قدوس، خالق بارئى و مصور، حى قیوم، بى‌چرت و خواب و علیم، خبیر. سمیع، بصیر حكیم، عزیز، جبار، متكبر، على، عظیم، مقتدر، قادر، سلام، مؤمن، مهیمن، منشى، بدیع رفیع جلیل، كریم، رزاق: زنده كننده، مى‌راننده، باعث، وارث، مى‌باشد، این اسماء با اسماء حسنى تا 360 اسم كامل شود فروع این سه اسم مى‌باشند و آن سه اركانند و آن یك اسم مكنون مخزون بسبب این اسماء سه‌گانه پنهان شده، اینست معنى قول خداوند (110 سوره 17) بگو خدا را بخوانید یا رحمان را بخوانید هر كدام را بخوانید نامهاى نیكو از اوست.

توضیح مرحوم مجلسى ره گوید: این حدیث از احادیث متشابه و اسرار غامض است كه جز خدا و راسخین در علم تأویل آن ندانند پس بهتر اینستكه نسبت به آن سكوت كنیم و اقرار نمائیم كه فهم ما عاجز از درك آن است. ولى با وجود این مى‌فرماید بواسطه پیروى از دیگران كه در این حدیث سخن گفته‌اند سخنى بر سبیل احتمال مى‌گوئیم.

(باب معانى اسماء و اشتقاق آنها)

1-ابن سنان گوید: از امام صادق علیه السلام تفسیر (((بسم الله الرحمن الرحیم))) را پرسیدم، فرمود: باء بهاء (روشنى) خدا و سین سناء (رفعت) خداست و میم مجد (بزرگوارى) خداست و بعضى روایت كرده‌اند كه میم ملك (سلطنت) خداست و الله معبود هر چیزیست، رحمن مهربان است بتمام خلقش، رحیم مهربانست بخصوص مؤمنین.

2- هشام بن حكم از امام صادق علیه السلام راجع باشتقاق اسماء خدا پرسید، الله از چه مشتق است؟ فرمود: اى هشام الله مشتق از اله (پرستش شده) است و پرستش شده شایسته پرستشى لازم دارد، و نام غیر صاحب نام است كسیكه تنها نام را بدون صاحب نام پرستد كافر گشته و در حقیقت چیزى نپرستیده است و هر كه نام و صاحب نام است را پرستد مشرك گشته و دو چیز پرستیده است و كسیكه صاحب نامرا پرستد نه نام را آنست یكتا پرستى، اى هشام فهمیدى؟ عرض كردم: توضیح بیشترى برایم دهید، فرمود: خدا را نودونه نام است اگر نام همان صاحب نام باشد باید هر اسمى از آنها معبودى باشد، ولى خدا معنى (و ذات یگانه) ایستكه همه این اسماء بر او دلالت كند و همه غیر او باشند، اى هشام نان اسم خوردنى‌ست و آب اسم آشامیدنى و جامه اسم پوشیدنى و آتش اسم سوختنى، فهمیدى اى هشام بطوریكه بتوانى دفاع كنى و بر دشمنان ما كه با خدا دیگرى را شریك گرفته‌اند در مباحثه غلبه كنى؟ عرض كردم آرى، فرمود اى هشام خدایت به آن سود دهد و بر آن پا بر جایت دارد، هشام گوید: از زمانیكه از آنمجلس بر خاستم دیگر در بحث توحید كسى بر من غلبه نكرد.

3- از حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) راجع به معنى الله سؤال شد فرمود: خدا بر هر چیز كوچك و بزرگ تسلط دارد (چون استیلاء و تسلط بر همه موجودات لازمه معنى الوهیت است حضرت بلازم معنى پاسخش داد.)

4- ابن هلال گوید: از حضرت رضا (علیه السلام) تفسیر قول خدا (آیه 36 سوره 24) خدا نور آسمانها و زمین است را پرسیدم فرمود: خدا هادى اهل آسمانها و هادى اهل زمین است و در روایت برقى بلفظ مصدر یا ماضى وارد شده.

5- ابن ابى یعفور گوید: از حضرت صادق علیه الس لام راجع بقول خدا (((او اول و آخر است))) پرسیدم و گفتم. معنى اول را فهمیدم و اما آخر را شما تفسیرش را برایم بیان كنید. فرمود: هر چیز جز پروردگار جهانیان نابود شود و دگرگون گردد یا نابودى و دگرگونى از خارج باو را یابد یا رنگ و شكل و وصفش عوض شود و از زیادى بكمى و از كمى بزیادى گراید، تنها اوست كه همیشه بیك حالت بوده و باشد اوست اول و پیش از هر چیز و اوست آخر براى همیشه، صفات و أسماء گوناگون بر او وارد نشود چنانكه بر غیر او وارد شود، مانند انسان كه گاهى خاك و گاهى گوشت و خون و گاهى استخوان پوسیده و نرم شده است و مانند غوره خرما كه گاهى بلح و گاهى بسر و گاهى خرماى تازه و گاهى خرماى خشك است كه اسماء و صفات مختلف بر آن وارد شود و خداى عز وجل بخلاف آنست -.

شرح -بلح و بسر دو دو مرحله از مراحل خرماى نارس است كه در فارسى اسمى براى آن نیافتم مقصود این است كه خرما شكل و رنگ و مزه‌اش بمرور زمان تغییر مى‌كند و طبق این تغییر اسمش هم تغییر مى‌كند ولى خداى عزوجل را هیچ گونه تغییرى نیست.

6- چون از امام صادق علیه السلام راجع باول و آخر سؤال شد، فرمود: اولى است كه پیش از او اولى نبوده و آغازى او را سبقت نگرفته (از چیزى پیش از خود پدید نیامده) و آخریست كه آخریتش از ناحیه پایان نیست چنانكه از صفت مخلوقین فهمیده مى‌شود (چنانكه گوئیم جمعه آخر هفته است كه آخر بودن جمعه از ناحیه پایان هفته بودنش مى‌باشد) ولى خدا قدیمست، اولست، آخر است، همیشه بوده و همیشه مى‌باشد بدون آغاز و بدون پایان پدید آمدن بر او وارد نشود و از حالى بحالى نگردد، خالق همه چیز است.

7- ابوهاشم گوید خدمت حضرت جواد علیه السلام بودم كه مردى از آنحضرت پرسید و گفت بمن بگوئید آیا اسماء و صفاتیكه در قرآن براى پروردگار هست، آن اسماء و صفات، خود پروردگار است حضرت فرمود: سخن تو دو معنى دارد، اگر مقصود تو كه گوئى اینها خود او هستند اینستكه خدا متعدد و متكثر است كه خدا برتر از آنست ( كه متكثر باشد) و اگر مقصودت این است كه این اسماء و صفات ازلى (همیشگى) مى‌باشند، ازلى بودن دو معنى دارد: (اول) و اگر بگوئى خدا همیشه با آنها علم داشته و سزاوار آنها بوده، صحیح است (دوم) و اگر بگوئى تصویر آنها و الفباى آنها و حروف مفرده آنها همیشگى بوده، پناه مى‌برم بخدا كه با خدا چیز دیگرى در ازل بوده باشده بلكه خدا بود و مخلوقى نبود، سپس این اسماء و صفات را پدید آورد تا میان او و مخلوقش واسطه باشند و بوسیله آنها بدرگاه خدا تضرع كنند و او را پرستش نمایند و آنها ذكر او باشند، خدا بود و ذكرى نبود و كسى كه بوسیله ذكر یاد شود همان خداى قدیمست كه همیشه بوده و اسماء و صفات مخلوقند و معانى آنها و آنچه از آنها مقصود است همان خدائیستكه اختلاف و بهم پیوستگى او را سزاوار نیست، چیزیكه جزء دارد اختلاف و بهم پیوستگى دارد (نه خداى یگانه یكتا) پس نباید گفت: خدا بهم پیوسته است و نه خدا كم است و نه زیاد است بلكه او بذات خود قدیمست، زیرا هر چیز كه یكتا نباشد تجزیه پذیر و خدا یكتاست و تجزیه پذیر نیست و كمى و زیادى نسبت به او تصور نشود هر چیز كه تجزیه پذیرد و كم و زیادى نسبت باو تصور شود مخلوقى است كه بر خالق خویش دلالت كند، اینكه گوئى خدا تواناست خبر داده‌اى كه چیزى او را ناتوان نكند و با این كلمه ناتوانى را از او برداشته‌اى و ناتوانى را غیر او قرار داده‌اى و نیز اینكه گوئى خدا عالمست، با این كلمه جهل را از او بر داشته‌اى و جهل را غیر او قرار داده‌اى و چون خدا همه چیز را نابود كند، صورت تلفظ و مفردات حروف را هم نابود كند و همیشه باشد آنكه علمش همیشگى است.

آن مرد عرض كرد (اگر الفاظ از بین رود) پس چگونه پروردگار خود را شنوا مى‌نامیم؟ فرمود: از آن جهت كه آنچه با گوش درك شود بر خدا پوشیده نیست ولى او را بگوشى كه در سر فهمیده مى‌شود توصیف نمى‌كنم، همچنین او را بینا مى‌نامیم از آن جهت كه آنچه درك شود مانند رنگ و شخص و غیر اینها بر او پوشیده نیست ولى او را به بینائى نگاه چشم توصیف نكنیم و همچنین او را لطیف نامیم براى آنكه بهر لطیفى داناست (چیز كوچك و دقیق) مانند پشه و كوچكتر از آن و محل نشو و نماى او و شعور و شهوت جنسى او و مهرورزى به اولادش و سوار شدن بعضى بر بعض دیگر بردن خوردنى و آشامیدنى براى اولادش در كوهها و كویرها و نهرها و خشكزارها، از اینجا دانستیم كه خالق پشه لطیف است بدون كیفیت، كیفیت تنها براى مخلوقست كه چگونگى دارد، و همچنین پروردگار خود را توانا نامیم نه از جهت توانائى مشت كوبى كه میان مخلوق معروف است، اگر توانائى او توانائى مشت كوبى معمول میان مخلوق باشد تشبیه به مخلوق مى‌شود و احتمال زیادت برد و آنچه احتمال زیادت برد احتمال كاهش برد و هر چیز كه ناقص و كاست باشد قدیم نباشد و چیزى كه قدیم نیست عاجز است، پس پروردگار ما تبارك و تعالى نه مانند است و نه ضد و نه همتا و نه چگونگى و نه پایان و نه دیدن بچشم، بر دلها تحریم شده است كه تشبیهش كنند و بر خاطرها كه محدودش كنند و بر اندیشه‌ها كه پدید آمده‌اش دانند، او از ابزار مخلوقش و نشانه‌هاى آفریدگانش بالا و بر كنار است، و از آن برترى بسیارى دارد.

8- مردى خدمت امام صادق علیه السلام عرض كرد: الله اكبر (خدا بزرگتر است) فرمود، خدا از چه بزرگتر است؟ عرض كرد: از همه چیز، فرمود: خدا را محدود ساختى، عرض كرد: پس چه بگویم؟ فرمود: بگو خدا بزرگتر از آنستكه وصف شود.

9- جمیع گوید: امام صادق علیه السلام از من پرسید: معنى الله اكبر چیست؟ عرض كردم خدا بزرگتر از همه چیز است، فرمود: مگر آنجا چیزى بود كه خدا بزرگتر از آن باشد، عرض كردم: پس چیست؟ فرمود: خدا بزرگتر از آنستكه وصف شود.

10- جوالیقى گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم گفته خداى عز و جل (((سبحان الله))) معنیش چیست؟ فرمود: تنزیه اوست.

11- ابوهاشم گوید: از امام جواد علیه السلام پرسیدم: معنى خدا یكتاست چیست؟ فرمود اتفاق همه زبانها بر یكتائى او چنانچه خودش فرماید: اگر از آنها بپرسى كى آنها را آفریده؟ محققا میگویند: خدا.

(باب دیگریكه جزء باب اولست جز اینكه فرق میان معانى اسماء خدا و اسماء مخلوق را اضافه دارد)

1- جرجانى گوید: شنیدم كه حضرت ابوالحسن علیه السلام مى‌فرمود: خدا لطیف، آگاه، شنوا، بینا، یگانه، یكتا و بى‌نیاز است، نزاده و زاده نشده و هیچكس همتاى او نیست، اگر او چنان باشد كه مشبهه گویند نه خالق از مخلوق شناخته شود و نه آفریننده از آفریده ولى اوست آفریننده، میان او و كسى كه جسم و صورتش داده و ایجادش كرده فرق است، زیرا چیزى مانند او نیست و او مانند چیزى

نباشد، عرض كردم: آرى خدایم قربانت گرداند ولى شما فرمودید او یكتا و بى‌نیاز است و فرمودید چیزى مانند او نیست در صورتیكه خدا یكتا است و انسان هم یكتا است، مگر یكتائى او شبیه یكتائى انسان نیست؟ فرمود: اى فتح محال گفتى، خدایت پا برجا دارد، همانا تشبیه نسبت بمعانى است، اما نسبت به اسمها همه یكى است و آنها بر صاحب نام دلالت كنند، بیانش اینستكه چون گفته شود انسان یكى است این گفته خبر دادن از آن است كه انسان یك پیكر است و دو پیكر نیست ولى خود انسان یكى نیست زیرا اعضاء و رنگهایش مختلف است، كسیكه رنگهایش مختلف است یكى نیست، اجزاءش قابل تقسیم است، یكنواخت نیست، خونش غیر گوشتش و گوشتش غیر خونش باشد، عصبش غیر رگهایش و مویش غیر پوستش و سیاهیش غیر سفیدى او است همچنین است مخلوقهاى دیگر، پس انسان اسمش یكى است، معنایش یكى نیست، و خداى جل جلاله‌یكتاست یكتائى جز او وجود ندارد، در او اختلاف و تفاوت و زیادى و كمى نیست، اما انسان مخلوق و مصنوع است، از اجزاء مختلف و مواد گوناگون تركیب شده، جز اینكه در حال جمع اجزاء یك چیز است، عرض كردم: قربانت گردم، رهائى و آسودگیم بخشیدى، خدایت فرج دهد، لطیف و آگاه بودن خدا را كه فرمودى برایم تفسیر كن چنانكه یكتا را تفسیر كردى، من مى‌دانم كه لطف او غیر از لطف مخلوق است به جهت فرق (میان خالق و مخلوق) ولى دوست دارم برایم شرح دهید، فرمود: اى فتح اینكه گوئیم خدا لطیف است بجهت آفریدن چیز لطیف و دانائیش بچیز لطیف است، مگر نمى‌بینى خدایت توفیق دهد و ثابت دارداثر ساخت و هنر او را در گیاه لطیف و غیر لطیف و در آفرینش لطیف مثل جاندار كوچك و پشه و كوچك آن و كوچكتر از آن كه بچشم در نیاید بلكه بواسطه كوچكى نر و ماده و نوزاد و پیش زاد آن تشخیص داده نشود و ما چون كوچكى این حیوان را با لطافتش دیدیم و نیز رهبرى شدنش بنزدیكى با ماده و گریز از مرگ و گرد آوردن منافع خویش و جاندارانیكه در گردابهاى دریا و پوستهاى درختان و كویرها و بیابانها و فهمانیدن برخى از آنها اندكى از سخنش را و آنچه به بچه‌هاى خود مى‌فهماند و خوراك برایشان مى‌برد و باز موضوع رنگ آمیزى آنها، سرخ با زرد و سفید با قرمز و اینكه از خردى اندام به چشم ما هویدا نگردند، نه چشمان ما آن را بیند و نه دستهاى ما آن را لمس نماید، از ملاحظه تمام اینها دانستیم كه خالق این مخلوق لطیف در خلقت آنچه نام بردیم لطافت بكار برده بدون رنج بردن و استعمال ابزار و آلت و نیز دانستیم كه هر كه چیزى سازد از ماده‌اى سازد ولى خداى خالق لطیف بزرگوار خلقت و صنعش از ماده‌اى نبوده.

2- حضرت امام رضا (علیه السلام) به یكى از اصحاب فرمود: بدان خدایت خیر آموزد خداى تبارك و تعالى قدیم است و قدیم بودن صفتى است براى او كه خردمند را رهبرى مى‌كند به اینكه چیزى پیش از او نبوده و در همیشگى بودنش شریك ندارد، پس به اعتراف داشتن عموم خردمندان این صفت معجزه را (یعنى قدیم بودنى كه از

درك آن عاجزند) براى ما روشن گشت كه چیزى پیش از خدا نبوده كه نسبت به دوامش هم چیزى به او نیست (همه چیز فانى شوند و او باقى است (و گفته آنكه معتقد است كه پیش از او یا همراه او چیزى بوده باطل گشت زیرا اگر چیزى همیشه با او باشد خدا خالق او نخواهد بود چونكه او همیشه با خدا بوده پس چگونه خدا خالق كسى باشد كه همیشه با او بوده و اگر چیزى پیش از او باشد او اول خواهد بود نه این و آن كه اول است سزاور است كه خالق دیگرى باشد، آنگاه خداى تبارك و تعالى خود را به نامهائى توصیف نموده كه چون مخلوق را آفرید و پرستش و آزمایشش آنرا خواست، ایشان را دعوت كرد كه او را به آن نامها بخوانند، پس خود را شنوا، بینا، توانا، قائم، گویا، آشكار، نهان، لطیف، آگاه، قوى، عزیز، حكیم، دانا و مانند اینها نامید و چون بدخواهان تكذیب كننده این اسماء را ملاحظه كردند و از طرفى از ما شنیده بودند كه از خدا خبر مى‌دادیم كه چیزى مانند او نیست و مخلوقى حالش چون او نباشد گفتند: شما كه عقیده دارید خدا مانند و نظیرى ندارد پس چگونه در اسماء حسناى خدا را شریك او ساختید و همه را نام خود پذیرفتید، این خود دلیل است كه شما در تمام یا بعضى حالات مانند خدا هستید زیرا نامهاى خوب را براى خودتان هم جمع كردید.

ما به آنها جواب گوئیم همانا خداى تبارك و تعالى بندگانش را به اسمائى از اسماء خویش با اختلاف معانى الزام نموده است چنانكه یك اسم دو معنى مختلف دارد، دلیل بر این مطلب گفته خود مردم است كه نزد آنها پذیرفته و مشهور است و خدا هم مخلوقش را به همان گفته خطاب كرده و به آنچه مى‌فهمند با آنها سخن گفته تا نسبت به آنچه ضایع كردند حجت بر آنها تمام باشد، گاهى به مردى گفته مى‌شود:

سگ، خر، گاو، شیلم، تلخ، شیر، تمام اینها بر خلاف حالات مرد است، و این اسمامى به معانى كه براى آنها نهاده شده بكار نرفته است، زیرا انسان نه شیر است و نه سگ، این را بفهم خدایت بیامرزد.

خدا هم كه عالم نامیده مى‌شود، بواسطه علم حادثى نیست كه چیزها را به آن دادند و بر نگهدارى امر آینده‌اش و تفكر در آنچه آفریند تباه كند آنچه را از مخلوقش نابود كرده استعانت جوید كه اگر این علم نزدش حاضر نبود و از او غیبت كرده بود نادان و ناتوان باشد، چنانكه علما مخلوق را مى‌بینیم براى علم پدید آمده آنها عالم نامیده شوند زیرا پیش از آن نادان بودند بسا باشد كه همان علم از آنها دورى كند و بنادانى برگردند، و خدا را عالم نامند زیرا به چیزى نادان نیست، پس خالق و مخلوق در اسم عالم شریك شدند و معنى چنانكه دانستى مخلتف بود.

و باز پروردگار ما شنوا نامیده شد نه به این معنى كه سوراخ گوشى دارد كه با آن آواز را بشنود و با آن چیزى نبیند مانند سوارخ گوش ما كه از آن مى‌شنویم ولى با آن نتوانیم دید، اما خدا خود خبر دهد كه هیچ آوازى بر او پوشیده نیست و این بر طبق آنچه ما اسم مى‌بریم نیست، پس او هم در اسم شنیدن با ما شریك است، ولى معنى مختلف است، همچنین است دیدن او با سوراخ چشم نیست چنانكه ما با سوراخ چشم

خود ببینیم و از آن استفاده دیگرى نكنیم ولى خدا بیناست و به هرچه توان نگاه كرد نادان نیست، پس در اسم بینائى با ماست و معنى مختلف است.

او قائم است ولى نه با این معنى كه راست ایستاده و سنگینى روى ساق پا انداخته چنانچه چیزهاى دیگرى ایستند بلكه معنى آن این است كه خدا حافظ و نگهدار است چنانكه كسى گوید فلانى قائم بامر ماست (مانند قیم صفار) و خدا بر هر جانى نسبت به آنچه انجام داده قائم است، و نیز (((قائم))) در زبان مردم بعضى باقى است و معنى سرپرستى را هم میدهد، چنانكه بمردى گوئى: بامر فرزندان فلانى قیام كن یعنى سرپرستیشان نما، و قائم از ما كسى كه روى ساق ایستاده، پس در اسم شریك او شدیم و در معنى شریك نگشتیم، اما لطیف بودنش بمعنى كمى و باریكى و خردى نیست بلكه به معنى نفوذ در اشیاء (علمش بهمه جا احاطه دارد) و دیده نشدن اوست، چنانكه بمردى گوئى: این امر از من لطیف شد و فلانى در كردار و گفتارش لطیف است، باو خبر مى‌دهى عقلت در آن امر درمانده و جستن از دست رفته و بطورى عمیق و باریك گشته كه اندیشه دركش نكند، همچنین لطیف بودن خداى تبارك و تعالى از این نظر است كه به حد و وصف درك نشود، و لطافت ما به معنى خردى و كمى است، پس در اسم شریك او شدیم و معنى مختلف گشت.

و اما خبیر (آگاه) كسى است كه چیزى بر او پوشیده نیست و از دستش نرفته، خبیر بودن خدا از نظر آزمایش و عبرت گرفتن از چیزها نیست كه اگر آزمایش و عبرت باشد بداند و چون نباشد نداند زیرا كسى كه چنین باشد نادان است و خدا همیشه نسبت به آفریدگانش آگاه است ولى آگاه در میان مردم كسى است كه از نادانى دانش آموز خبرگیرى كند (كه پس از نادانى آگاه و دانا شده) پس در اسم شریك او شدیم و معنى مختلف شد.

اما ظاهر بودن خدا از آن نظر نیست كه روى چیزها بر آمده و سوار گشته و بر آنها نشسته و به پله بالا بر آمده باشد بلكه بواسطه غلبه و تسلط و قدرتش بر چیزهاست چنانچه مردى گوید (((بر دشمنانم ظهور یافتم و خدا مرا بر دشمنم ظهور داد))) او از پیروزى و غلبه خبر مى‌دهد همچنین است ظهور خدا بر چیزها، و معنى دیگر ظاهر بودنش این است كه براى كسى كه او را طلب كند ظاهر است (و براى خدا هم همه چیز ظاهر است) و چیزى بر او پوشیده نیست و اوست مدبر و هر چه آفریده، پس چه ظاهرى از خداى تبارك و تعالى ظاهرتر و روشن‌تر است زیرا هر سو كه توجه كنى صنعت او موجود است و در وجود خودت از آثار او بقدر كفایت هست، و ظاهر از ما كسى است كه خودش آشكار و محدود و معین باشد پس در اسم شریكیم و در معنى شریك نیستیم. بدرون چیزها راه دارد،

چنانكه كسى گوید (((ابطنته))) یعنى خوب آگاه شدم و راز پنهانش دانستم و باطن در میان ما كسى است كه در چیزى نهان و پوشیده گشته، پس در اسم شریكم و معنى مختلف است.

و اما قاهر بودن خدا به معنى رنج و زحمت و چاره جوئى و ملاطفت و نیرنگ نیست چنانكه بعضى از بندگان بر بعضى قهر كنند و مقهور قاهر شود و قاهر مقهور گردد،

ولى قاهر بودن خداى تبارك و تعالى این است كه تمام آفریدگانش را در برابر او كه آفریدگار است لباس خوارى و زبونى پوشیده‌اند، از آنچه خدا نسبت به آنها اراده كند قدرت سرپیچى ندارند، به اندازه چشم به هم زدنى از حكومت او كه گوید: باش و مى‌باشد خارج نشوند، قاهر در میان آنگونه است كه بیان و وصف كردم، پس در اسم شریكیم و معنى مختلف است، همچنین است تمام اسماء خدا، و اگر ما تمام آنها را بیان نكردیم براى آنكه به مقدارى كه بتو گفتیم پند گرفتن و نیك اندیشیدن كفایت كند خداست یاور تو و یاور ما در هدایت و توفیقمان -.

(باب تاویل صفت ((صمد)))

1- جعفرى گوید: به امام جواد علیه السلام عرض كردم: فدایت گردم، معنى صمد چیست؟ فرمود: آقائیكه در هر كم و زیاد باو توجه شود.

2- جابر گوید: از امام باقر علیه السلام مطلبى از توحید پرسیدم، فرمود: خدائیكه اسماعش كه به آنها خوانندش، پر خیز و بركت است و در علو حقیقتش تعالى دارد، یكتاست، در حال یكتائى خودش (كه چیزى با او نبود) بیگانه دانستن خود منفرد بود (در یكتائى منفرد است، یكتاى دیگرى چون او نیست) سپس این توحید را میان خلقش جارى ساخت پس او، یكتا، صمد، قدوس است، همه چیز پرستشش كند و بسوى او نیاز برد و علمش همه چیز را فرا گرفته است.

(كلینى فرماید:) این است معنى صحیح در تأویل صمد نه آنچه مشبهه معتقد شده‌اند كه تأویل صمد: توپرى است كه جوف ندارد، زیرا كه توپرى صفت جسم است و خداى جل ذكره از آن برتر است او بزرگتر و والاتر است از اینكه اوهام بوصفش رسد یا حقیقت عظمتش درك شود و اگر تأویل صمد كه صفت خداى عزوجل است توپر باشد بر خلاف گفته خداى عزوجل است كه فرموده: چیزى مانند او نیست، زیرا توپرى صفت اجسامیست كه پرند و جوف ندارند مثل سنگ و آهن و سایر چیزهاى توپر بى‌جوف، مقام خداى از این صفت بسیار بلند است.

اما اخباریكه در این باره وارد شده است خود امام علیه السلام داناتر است بگفته خویش و اینكه (در دو روایت مزبور) فرمود صمد بمعنى سید و آقای مورد نیاز است معنائیست صحیح و موافق گفتار خداى عزوجل (((چیزى مانند او نیست))) و در لغت هم مصمود بمعنى مقصود است.

ابوطالب در بعضى اشعارش كه پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را مدح نموده گفته است (معنى شعر): سوگند بجمره عقبه، زمانیكه براى پرانیدن سنگها بسر او متوجهش شوند، (((صمد و الها))) یعنى بسوى او متوجه شوند و سنگش زنند، مراد بجنادل سنگهاى كوچكى است كه جمار نامیده شود.

یكى از شعراء جاهلیت گوید: (معنى شعر) گمان ندارم در اطراف مكه خانه آشكارى براى خدا باشد كه كه متوجهین شوند، و ابن زبرقان گوید: رهیبة جز سید صمد نیست (رهیبة نام مردیست و صمد شاهد مثال است كه به معنى مورد توجه آمده).

و شدادین معاویه درباره حذیفة بن بدر گوید (معنى شعر) شمشیرى روى سرش بلند كردم و گفتم اى حذیفة آنرإ؛ف‌ف بگیر كه سید و مورد توجهى، و مانند این مثالها

زیاد است، و خداى عزوجل سید صمدى است كه تمام مخلوق از جن و انس در حوائج باو متوجه شوند و در گرفتاریها باو پناه برند و از او امید گشایش و دوام نعمت دارند كه گرفتاریها را از آنها بر دارد.

(باب حركت و انتقال)

1- جعفرى گوید، در خدمت حضرت موسى بن جعفر علیه السلام گفته شد: مردمى عقیده دارند خداى تبارك و تعالى به آسمان پائین فرود آید حضرت فرمود: خدا فرود نیاید و نیازى به فرود آمدن ندارد: دیدگاه او نسبت به نزدیك و دورر برابر است (همچنانچه آسمان بالا را مى‌بیند آسمان پائین را هم مى‌بیند) هیچ نزدیكى از او دور نشده و هیچ دورى از به او نزدیك نگشته، او به چیزى نیاز ندارد بلكه نیاز همه به اوست، او عطا كننده است شایسته پرستشى جز او نیست عزیز و حكیم است، اما گفته وصف كنندگانى كه گویند خداى تبارك و تعالى فرود آید (درست نیست) و این سخن كسى گوید كه خدا را به كاهش فزونى نسبت دهد (زیرا جسم محدود است و هر محدودى كم و زیاد مى‌شود) به علاوه هر متحركى احتیاج به محرك یا وسیله حركت دارد، كسیكه این گمانها را به خدا برد هلاك گردد، بپرهیزید از اینكه راجع به صفات خدا در حد معین بایستید و او را به كاهش و یا فزونى یا تحریك یا تحرك یا انتقال یا فرود آمدن یا برخاستن یا نشستن محدود كنید، خداى از توصیف واصفان و ستایش و ستایندگان و توهم متوهمان والا و گرامى است بر خداى عزیز مهربانى كه تو را هنگام ایستادن و گشتنت میان سجده كنان مى‌بیند توكل نما.

2- امام كاظم علیه السلام فرمود: اینكه گویم خدا قائم است باین معنى نیست كه او را از مكانش جدا سازم (چنانكه هر نشسته هنگام ایستادن از مجلسش جدا شود) (او را از منزلت و مقام مجردش دور سازم و به اجسامش مانند كنم) و نیز او را بمكان معینى كه در آن باشد محدود نسازم و به حركت اعضاء و جوارح محدود نسازم و بتلفظ از شكاف دهن محدود نسازم ولى چنان گویم كه خداى تبارك و تعالى فرماید (كار او وقتى چیزى را اراده كند فقط این است كه باو گوید): باش و وجود یابد بدون تردد خاطر، (تفكر) او صمد است و یگانه بشر یكى احتیاج ندارد كه امور سلطنت او را یادش آورد و درهاى علمش را برویش گشاید (بلكه خودش بتهائى ایجاد كند و سپس نگهدارى نماید و چیزى را از یاد نبرد و علم كامل و محیطش دستخوش تغیر و نقصان نگردد).

3- عیسى بن یونس گوید: ابن ابى العوجاء در بعضى از مباحثاتش با امام صادق علیه‌السلام به آنحضرت عرض كرد: شما نام خدا بردى و بنا پیدائى حواله دادى، حضرت فرمود: واى بر تو! چگونه ناپیداست كسیكه نزد مخلوقش حاضر است، از رگ گردن (كه باعث حیات است) بایشان نزدیكتر است، (پس او زندگى بخش و مدبر انسانست) سخنشان را میشنود و خودشانرا مى‌بیند و رازشان را مى‌داند، ابن ابى‌العوجاء گفت: مگر او در همه جاهست وقتى در آسمانست چگونه در زمین باشد و هنگامى كه در زمین است چگونه در آسمان باشد، حضرت فرمود: تو (با

این بیانت) مخلوقى را توصیف كردى كه چون از مكانى برود، جائى او را فرا گیرد و جائى از او خالى شود و در جائیكه آمد از جائیكه بوده خبر ندارد كه پیش آمد كرده، ولى خداى عظیم الشأن و سلطان جزا بخش هیچ جا از او خالى نیست و هیچ جا او را فرا نگیرد و بهیج مكانى نزدیكتر از مكان دیگر نیست.

(راجع به قول خدای تعالی ((هر راز گویی که میان سه نفر باشد، خدا چهارمین آن هاست)))

4- امام صادق علیه‌السلام راجع بقول خدایتعالى (7 سوره 58) (((راز گوئى میان سه نفر نباشد جز اینكه خدا چهارمین آنهاست و نه میان پنجنفر جز اینكه او ششمین آنهاست))) فرمود: او یكتا و ذاتش یگانه و از خلقش جداست و خود را اینگونه توصیف نموده است (كه فرموده: چیزى مانند او نیست) و او بهمه چیز احاطه دارد (نه بطور احاطه ظریف بر مظروف بلكه) بطور زیر نظر داشتن و فراگرفتن و توانائى، هموزن ذره و نه سبكتر و نه سنگین‌تر از آن نه در آسمانها و نه در زمین از علم او پنهان نیست از نظر احاطه و علم نه از نظر ذات و حقیقت، زیرا اماكن بچهار حد (راست، چپ، جلو و عقب) محدود و مشتمل است، اگر از نظر ذات و حقیقت باشد لازم آید كه در برگیرد.

(راجع بقول خدایتعالى ((خداى رحمان بر عرش استواری دارد)))

5- از حضرت صادق علیه السلام راجع بقول خدایتعالى (5 سوره 20) (((رحمان بر عرش استواری دارد))) سئوال شد، حضرت فرمود: او بر همه چیز صاحب استواری است چیزى به او نزدیكتر از چیز دیگر نیست.

6- و باز در این باره فرمود: نسبت به همه چیز برابر است چیزى به نزدیكتر از چیز دیگر نیست:

7- ابن حجاج گوید: از امام صادق علیه السلام راجع بقول خدایتعالى (((رحمان بر عرش استواری دارد))) پرسیدم فرمود: او در همه چیز استواری دارد، چیزى به او نزدیكتر از چیز دیگر نیست، هیچ دورى از او دور نیست و هیچ نزدیكى باو نزدیك نیست، او نسبت به همه چیز برابر است. (مخلوقست كه چون مكان معینى دارد بعضى از چیزها باو نزدیك و برخى از او دور میشود.)

8- ابوبصیر گوید: امام صادق علیه‌السلام فرمود: هر كس معتقد شود كه خدا از چیزیست یا در چیزیست كافر است، عرض كردم برایم توضیح دهید فرمود: مقصودم این است چیزى او را فرا گیرد یا او را نگهدارد یا چیزى بر او پیشى گیرد. و در روایت دیگریست: هر كه گمان كند خدا از چیزیست، او را پدید آمده قرار داده و هر كه گمان كند در چیزیست، او را در حصار قرار داده و هر كه گمان كند بر چیزیست، او را قابل حمل قرار داده.

شرح -كلمه (((استوى))) كه از ماده (((سوى))) مشتق است بمعنى برابرى و اعتدال و یك نسبت داشتن است و مساوات و تساوى و تسویه هم از همین ماده مشتق است چون بحرف (((على))) متعدى شد از اینجهت بیشتر مفسرین آیه را به معنى غلبه و استیلاء گرفته‌اند ولى امام صادق علیه‌السلام در این سه حدیث استوى را به معنى

اصلى آن كه برابرى و اعتدالست تفسیر فرموده یعنى علم و قدرت خدا نسبت به همه چیز جهان برابر است یا مهر و لطف او نسبت بهمه یكسانست در حالی که حدیث معارض آن وجود ندارد پس رجوع به معنی دیگر بی معنی است.

(راجع بقول خداى تعالى ((اوست كه در آسمان معبود و در زمین معبود است)))

9- هشام بن حكم گوید: ابو شاكر دیصانى گفت: آیه‌اى در قرآن است كه گفته ما را میرساند گفتم: كدام آیه؟ گفت: (آیه 83 سوره 43) (((اوست كه در آسمان معبود و در زمین معبود است، هشام گوید من نفهمیدم چگونه جوابش گویم مغلوب شدم (سپس بحج رفتم) و بامام صادق علیه‌السلام گزارش دادم، حضرت فرمود این سخن زندیقى خبیث است، چون بسویش بازگشتى باو بگو، اسم تو در كوفه چیست، او میگوید: فلان، سپس بگو اسم تو در بصره چیست، او میگوید همان فلان، پس بگو همچنین است خداى پروردگار ما در آسمان معبود است و در زمین معبود است و در دریاها معبود است و در بیابانها معبود است و در همه جا معبود است، هشام گوید: من باز گشتم و نزد ابو شاكر آمدم و باو باز گفتم، او گفت، این جواب از حجاز آمده است.

(باب عرش و كرسى)

1- ابو قرة محدث بر حضرت امام رضا علیه‌السلام وارد شد و از مسائل حلال و حرام پرسید، سپس عرض كرد: شما قبول دارید كه خدا محمولست؟ حضرت فرمود: هر محمولى فعلى بر او واقع شده كه بدیگرى نسبت دارد (و آن فعل حمل است كه بحامل نسبت دارد) و (((محمول))) اسمى است كه در تعبیر دلالت بر نقص دارد و (((حامل))) فاعل است و در تعبیر دلالت بر مدح دارد و همچنین است قول آنكه گوید: زبر، زیر، بالا، پائین، (كه زبر و بالا دلالت بر مدح دارد و زیر و پائین دلالت بر نقص) و خدا فرموده است (110 سوره 17) (((خدا را نامهاى نیكوست، او را به آنها بخوانید))) و در هیچیك از كتب آسمانى خود نفرموده است كه او محمولست بلكه گفته است او حامل است در خشكى و دریا (فرزندان آدمرا در آیه 70 سوره 18) و نگهدار آسمانها و زمین است از افتادن (در آیه 41 سوره 35) و غیر خدا محمولست و هیچگاه از كسیكه بخدا و عظمتش ایمان دارد شنیده نشده كه در دعاى خود گوید (((یا محمول))) ابوقرة گفت: خدا خود فرموده است: در آنروز عرش پروردگار ترا هشت نفر در بالایشان حمل كنند))) و باز فرموده است (7 سوره 40) كسانى كه عرش را حمل میكنند))) حضرت ابو الحسن علیه‌السلام فرمود: عرش كه خدا نیست عرش نام علم و قدرتست و عرشى است كه همه چیز در اوست (اشاره بمعنى اول و دومیست كه در توضیح بیان كردیم) آنگاه فعل حملرا بغیر خود كه مخلوقى از مخلوقاتش باشد نسبت داده است بدین جهت كه از آن مخلوق بسبب حمل عرشش عبادت خواسته است، حاملان عرش حاملان علم خدایند و مخلوقى هستند كه گرد عرش او تسبیح گویند و بعلم او كار كنند و فرشتگانى هستند كه كردارهاى بندگانش را نویسند

و از اهل زمین بسبب طواف گرد خانه خویش عبادت خواسته است (پس از هر مخلوقى بنوعى خاص عبادت خواسته است) و خدا بر عرش تسلط دارد چنانچه فرمود (و در باب سابق بیان شد) و عرش و آنها كه حملش كنند و آنها كه گردش باشند (همگى نسبت بخدا محمولند) و خدا حامل آنها و حافظ آنها و نگهدارنده آنهاست و بپا دارنده هر جان و بالاى هر چیز و بر همه چیز است و نسبت بخدا كلمه محمول و اسفل بتنهائى بدون اینكه بكلمه دیگرى بچسبد نباید گفت تا لفظ و معنى خراب شود (زیرا اسماء خدایتعالى توفیقى است (((و محمول و اسفل))) علاوه بر اینكه دلالت بر نقص و احتیاج دارد در هیچ دعائى نسبت بخدا گفته نشده است ولى جایز است بكلمه دیگر بچسبد و مثلا گفته شود عرش خدا خشم كند، فرشتگانیكه عرش را حمل میكنند از سنگینى دوش خود خشم او را دریابند و بسجده در افتند و چون خشم خدا برود و دوش آنها سبك شود و بجایگاه خویش (حالت اولیه) برگردند، حضرت فرمود: بمن بگو از زمانیكه خدا شیطانرا لعنت كرده و بر او خشمگین شده است تا امروز كى از او خشنود گشته است طبق بیان تو كه خدا همیشه بر شیطان و دوستان و پیروانش خشمگین است (پس باید از آنزمان تا حال حاملان عرش در سجود باشند، بعلاوه) چگونه جرأت میكنى كه پروردگار ترا به دگرگون شدن از حالى بحالى نسبت دهى و بگوئى آنچه بر مخلوق وارد میشود بر او هم وارد شود، او منزه است. متعالى‌ست، پا بر جاست همراه نابود شوندگان، بى‌دگرگونیست همراه دگرگونان، بى‌عوض شدنست همراه عوض شوندگان، هر چیز جز او در قبضه او و تحت تدبیر اوست و همگى باو محتاج و او از غیر خود بى‌نیاز است.

2- توضیح مجلسى ره فرماید حدیثى از حضرت امام كاظم (علیه السلام) رسیده است كه حاملین عرش روز قیامت هشت نفرند چهار نفر از پیشینیان و آنها نوح و ابراهیم و موسى و عیسى باشند و چهار نفر از آخرین و آنها محمد و على و حسن و حسین باشند.

3- داود رقى گوید: از امام صادق (علیه السلام) راجع بقول خداى عزوجل (((و عرش خدا بر آب بود)))پرسیدم فرمود: در این‌باره چه مى‌گویند؟ عرض كردم: میگویند عرش روى آب بود و پروردگار بالاى آن، فرمود: دروغ گویند، هر كه این گمان كند خدا را محمول قرار داده و او را به صفت مخلوق وصف كرده است و او را لازم آید كه چیزیكه خدا را حمل مى‌كند تواناتر از او باشد. عرض كردم قربانت گردم شما برایم بیان كنید، فرمود: پیش از آنكه زمین یا آسمانى یا جن و انسى یا خورشید و ماهى باشد، خدا دینش را و عملش را به آب عطا فرمود، (مقصود از آب ماده‌اى است كه قابلیت خلق پیغمبران را دارد مرآت) چون خدا خواست مخلوق را بیافریند ایشان را در برابر خویش پراكنده ساخت و به آنها گفت: پروردگار شما كیست؟ نخستین كسى كه سخن گفت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرالمؤمنین علیه‌السلام و ائمه صلوات الله علیهم بودند كه گفتند: توئى پروردگار ما، خدا بایشان علم و دین عطا كرد سپس به فرشتگان فرمود: اینان حملان دین و علم

من و امینان من در میان خلقم و مسؤلانند، آنگاه به فرزندان آدم گفت: بربوبیت خدا و ولایت و اطاعت این اشخاص اعتراف كنید، گفتند، آرى اى پروردگار ما اعتراف نمودیم، پس خدا بفرشتگان فرمود: گواه باشید، فرشتگان گفتند: گواهى دهیم و این پیمان براى آن بود كه فردا نگویند ما از آن بى‌خبر بودیم یا آنكه بگویند: پدران ما از پیش مشرك شدند و ما هم فرزندان پس از آنها بودیم، ما را به آنچه اهل باطل كردند هلاك میكنى؟ اى داود ولایت ما در زمان پیمان‌گیرى بر ایشان مؤكد گشته است.

(باب روح )

1- احول گوید: از حضرت صادق علیه‌السلام درباره روحیكه در آدم (علیه السلام) دمیده شد پرسیدم كه خدا فرماید: (38 سوره 11) (((چون او را برابر ساختم و از روح خود در او دمیدم))) حضرت فرمود: آن روح مخلوقست و هم روحیكه در عیسى بود مخلوق بود.

2- حمران گوید: از امام صادق علیه‌السلام راجع بقول خداى عزوجل (((و روح منه))) پرسیدم، فرمود آن روح آفریده است كه آنرا خدا در آدم و عیسى پدید آورد.

3- محمد بن مسلم گوید از امام صادق علیه‌الس لام راجع بقول خداى عزوجل (((و از روح خود در او دمیدم))) پرسیدم كه آن دمیدن چگونه بود؟ فرمود: روح مانند باد متحركست و براى آن روحش نامند كه نامش از ریح (باد) مشتق است و چون أرواح هم جنس باد باشند روح را از لفظ ریح بیرون آورد و آن را بخود نسبت داد زیرا كه آن را بر سایر ارواح بر گزید چنانكه نسبت بیك خانه از میان همه خانه‌ها 1- فرموده خانه من (و آن كعبه است) و نسبت بیك پیغمبر (ابراهیم) از میان پیغمبران فرموده است خلیل من و نظایر اینها (چنانكه گوید: دین من، بنده من، رسول من) و همه اینها مخلوق و ساخته شده و پدید آمده و پروریده و تحت تدبیرند.

4- محمد بن مسلم گوید از امام باقر (علیه السلام) پرسیدند راجع به آنچه روایت کنند که: خدا آدم را به صورت خود آفریده است، حضرت فرمود: آن صورتی است پدیده و آفریده که خدا آن را انتخاب کرده و بر سایر صورت های مختلف برگزیده است و به خود نسبت داده است همچنان که کعبه و روح را به خود نسبت داده و فرموده است: خانه ی من و دمیدم در او از روحم.

(باب كلیات توحید)

1- امام صادق علیه‌السلام فرمود: امیرالمؤمنین (علیه السلام) براى مرتبه دوم مردم را به جنگ معاویه برانگیخت چون مردم انجمن گشتند بسخنرانى برخاست و فرمود: ستایش خدایراست كه یگانه و یكتا و بى‌نیاز و تنهاست، بود او از چیزى نیست و آفرینشش از چیزى نبوده، تنها با قدرتى آفریده كه بسبب آن از همه چیز جدا شده و همه چیز از او جدا گشته است، براى او صفتی كه بدان توان رسید نباشد و حدیكه براى آن مثل آورند نیست آرایش لغتها از توصیف او ناتوان و ستودنهاى گوناگون در

آنجا گم گشته و حیران است: راههاى عمیق اندیشه نسبت بملكوت او سرگردان و تفاسیر جامع از نفوذ در علمش بریده گشته، پرده‌هاى ناپیدا نزد كنه پنهانش حایل شده و خردهاى تندرو نسبت بمطالب دقیق در نزدكترین در جاتش گم گشته، پر بركت باد خدائیكه دوربینى همتها باو نرسد و زیركیهاى عمیق او را در نیابد، متعالى است آنكه وقت قابل شماره و عمر دراز و صفت محدود ندارد (عمر دراز براى كسى است كه دورانش پایان داشته باشد) منزه باد آنچنان خدائیكه نه آغازى دارد كه از آن شروع شود و نه انجامیكه به آن پایان یابد و نه آخریكه در آنجا نابود گردد. او منزه است، او چنانستكه كه خود را، وصف كنندگان بستایش او نرسند، همه چیز را هنگام آفرینش محدود ساخت تا از همانندى خودش (كه محدود نیست) جدا باشند و او از همانندى آنها جدا باشد در چیزها درون نشده تا بتوان گفت در آنها جا دارد و از آنها دور نگشته تا بتوان گفت او از آنها بیگانه است و از آنها بر كنار نگشته تا توان گفت: در كجاست، ولى خداى سبحان علمش همه چیز را فرا گرفته و صنعش آنها را محكم ساخته و یادش آنها را شماره كرده، پنهانی هاى هواى ناپیدا (مانند امواج و برق و قواى ناقل صدا) و پوشیده‌هاى نهان تاریكى شب و آنچه در آسمان هاى بالا و زمینهاى پائین است از او نهان نیست، براى هر چیزى از جانب او نگهبان و گماشته‌ایست و چیزى نیست جز اینكه بچیز دیگر احاطه دارد و آنكه بهمه احاطه كنندگان احاطه دارد خداى یگانه یكتاى بى‌نیازیست كه گردش زمان دگرگونش نسازد و ساختن هیچ چیز او را خسته نكند، فقط به آنچه خواهد گوید: باش موجود شود، آنچه را آفریده بدون نمونه قبلى و بدون رنج و تلاش اختراع نموده، هر كسى كه چیزى سازد آن را از ماده‌اى سازد و خدا بى‌ماده ساخته است، هر دانشمندى پس از نادانى دانا گشته و خدا نادان نبوده و دانش نیاموخته علمش بهمه چیز پیش از بودن آنها احاطه كرده و از پیدایش آنها علمش افزون نگشته، علم او به آنها پیش از پدید آمدنشان چون علم اوست به آنها پس از پدید آوردنشان، چیزها را نیافریده تا سلطنتش استوار شود یا بیم نابودى و كاهشش برود یا در برابر مخالف ستیزه‌گر و همانند افزودن طلب و انبار گردنكش كمك گیرد بلكه همه آفریدگان پروریده و بندگان سر بزیرند.

منزه باد خدائیكه آفرینش آنچه اختراع كرده و سرپرستى آنچه آفریده برنجش نینداخته، از ناتوانى و خستگى نیست كه بهمین قدر كه آفریده اكتفا كرده (بلكه در آفرینش بیش از این مقدار حكمت و مصلحت ندیده) آنچه را آفریده دانسته و آنچه را بصلاح دانسته آفریده است و اثر اندیشه و علم پیدا شده‌ئى نبوده كه در آفرینش خطا نكرده، و آنچه را نیافریده بواسطه تردیدش نبوده بلكه آفرینش او قضاء و فرمانیست ناگسستنى و دانشى است محكم و فرمانیست استوار، بربوبیت یگانه گشته و خود را بیگانگى مخصوص گردانیده و بزرگوارى مخصوص است، از گرفتن فرزندان برتر است و از آمیزش زنان پاكیزه، و مقدس است، از همسایگى انبازان عزیز و والاست در آنچه آفریده ضدى ندارد و در آنچه مالك شده همانندى ندارد؟ هیچكس در ملك او شریك

نگشته، یگانه و یكتا و بى‌نیاز است، نابود كننده همیشگى و جایگزین پایان است (هر دراز عمرى را خدا نابود كند و خودش همیشه باقیست) آنكه همیشه بوده و همیشه باشد، یگانه است و ازلى پیش از آغاز روزگار بوده و پس از گذشت امور باشد، نابود نگردد، و تمام نشود، بدینگونه پروردگارم را میستایم، شایسته پرستشى جز خدا نیست شگفتا از بزرگى كه چه بزرگست و از والائى كه چقدر والاست و از عزیزى كه چه اندازه عزیز است و از آنچه ستمگران درباره‌اش گویند بلندى بسیار دارد (ثقة الاسلام كلینى ره فرماید) این خطبه از خطبه‌هاى مشهور آنحضرتست و از زیادى شهرت عامه مردم آنرا كوچك شمرده‌اند در صورتیكه همین خطبه براى كسیكه علم توحید جوید كافى است اگر در آن بیندیشد و آنرا بفهمد، زیرا اگر تمام جن و انس جز پیغمبران همزبان شوند كه توحید را مانند آنچه آنحضرت پدر و مادرم فدایش فرموده بیان كنند نتوانند و اگر بیان آنحضرت علیه‌السلام نبود مردم نمى‌دانستند چگونه در راه توحید قدم بردارند، مگر نظر نمى‌كنى كه مى‌فرماید: او از چیزى بود نشده و آنچه بوده از چیزى نیافریده كه با گفته (((او از چیزى بود نشده))) معنى حدوث و پدید شدن خدا را نفى كرده و نمى‌بینى كه چگونه بر آنچه خدا پدید آورده صفت آفریدگى و اختراع بدون ماده و نمونه ثابت كرده است تا گفته كسانى را كه گویند هر چیزى از چیز دیگر پدید آمده نفى كند و گفتار ثبویه (معتقدین بدو خدا) را كه معتقدند خدا چیزى را بى‌ماده نیافریده و بدون نقشه‌گیرى ایجاد نكرده باطل كند، آنحضرت با جمله (((و آنچه بوده از چیزى نیافریده))) تمام ادله و اشكالات ثنویه را رد كرده، زیرا مهمتر دلیلى كه ثنویه در حدوث عالم به آن تكیه دارند این است كه مى‌گویند: از این بیرون نیست كه خدإ؛یی چیزها را یا از چیزى آفریده و یا از هیچ، از چیزى آفریدن را كه قبول ندارید و باطل دانید و از هیچ آفریدن هم تناقض و محالست زیرا كلمه (((من))) چیزى را ثابت مى‌كند و كلمه (((لاشئى))) آنرا نفى مى‌كند ولى امیرالمؤمنین علیه‌السلام این كلمه را بر سایرین و درست‌ترین تعبیر ادا نموده و فرموده است (((آنچه بوده از چیزى نیافریده))) (و بسیار فرقست بین از هیچ آفریده و از چیزى نیافریده) (((من))) را كه دلالت بر اثبات چیزى مى‌كند برداشته و چیزى را هم نفى كرده، زیرا آنچه را خدا آفریده و پدید آورده از مایه و ماده نیافریده است چنانكه ثنویه گویند خدا چیزها را از ماده‌اى قدیم آفریده و پدید آورده از مایه و ماده نیافریده است چنانكه ثنویه گویند خدا چیزها را از ماده‌اى قدیم آفریده و تدبیر چیزى بدون نقشه‌گیرى ممكن نیست، سپس این جمله آنحضرت علیه‌السلام را ملاحظه كن كه مى‌فرماید (((براى او وصفى نیست كه توان بدان رسید و حدیكه برایش آورند نباشد، آرایش لغتها از توصیفش ناتوان است))) با این جمله گفته مشبهه را باطل كرده است كه گویند خدا مانند شمش و بلور است و گفته‌هاى دیگرى كه درازى قامت و و جایگزینى برایش ثابت كنند و نیز آنچه گویند كه تا دلها كیفیتى از او درك نكنند و هیبتى ثابت نشوند، چیزى تعقل نكنند و صانعى ثابت نشود؟ امیرالمؤمنین علیه‌السلام تشریح فرموده كه: او یگانه است بدون كیفیت و دلها به او معرفت دارد بدون تصویر و فرا گرفتن و باز گرفتن و بازنگر گفتار آنحضرت را كه؛ دوربینى همتها باو نرسد و زیركیهاى

عمیق او را در نیابد، متعالیست خدائیكه وقت معدود و پایان دراز و وصف محدود ندارد) سپس گفتار آنحضرت كه: (((در چیزها درون نشده تا گویند در آنها جا دارد و از آنها دور نگشته تا گویند از آنها بر كنار است))) كه با این جمله دو صفت اعراض و اجسام را از خدا نفى كرده، زیرا صفت اجسام دورى و بر كنارى از یكدیگر است و صفت اعراض بودن در اجسامست بطور درون شدن بى‌تماس و فاصله گرفتن و دورى از آنها (بطور مقوله وضع یا این) بعد از این فرمود، (((ولى علمش به چیزها احاطه دارد و صفتش آنها را محكم ساخته))) یعنى بودن او در چیزها بمعنى احاطه علم و تدبیر اوست بدون تماس جسمى.

2- امام صادق علیه‌السلام فرمود: خداى تبارك كه نامش پر بركت و یادش متعالى و ثنایش بزرگست، منزه و مقدس است، تنها و یگانه است همیشه بوده و همیشه باشد، اولست و آخر، ظاهر است و باطن، تا آغازست، رفیعست در بالاترین درجه بلندى، اركانش شامخ، دستگاهش رفیع، سلطنتش بزرگ، نعمش فراوان، بزرگواریش درخشان است، وصف كنندگان از حقیقت صفتش عاجز گشته و توانائى تحمل معرفت خدائى او را ندارند، نتوانند محدودش ساخت زیرا با بیان كیفیت باو نتوان رسید.

3- جرجانى گوید، در بین راه مراجعتم از مكه و رفتن حضرت ابوالحسن علیه‌السلام بعراق با آنحضرت برخورد كردم و از او شنیدم كه میفرمود: (((هر كه از نافرمانى خدا بپرهیزد هیبتش نگهدارد و هر كه فرمان خدا برد فرمانش برند))) من با ملایمت و لطف بسویش رفتم و چون خدمتش رسیدم سلام كردم، جواب گفت سپس فرمود: اى فتح هر كه خدا را خشنود كند باید از خشم مخلوق باك نداشته باشد و هر كه خدا را بخشم آورد سزاوارست كه خدا خشم مخلوق را بر او مسلط سازد، خداى خالق جز به آنچه خود را ستوده نباید توصیف شود، چگونه توان توصیف نمود آنكه را حواس از دركش ناتوان گشته و اوهام از رسیدنش و خاطرها از تحدیدش و بینائیها از در خود گنجانیدنش، از آنچه واصفان ستایندش بزرگ‌تر و از آنچه مداحیش كنند برتر است، دور است در عین نزدیكى، نزدیك است در عین دورى، پس با وجود دورى نردیكست و با وجود نزدیكى دور (چون او واجب است و مخلوق ممكن بلندى مقامش از آنها بسیار دور است و چون علم و قدرت و تدبیرش بذرات وجود مخلوق احاطه دارد از هر نزدیكى به آنها نزدیكتر است) او كیفیت را بوجود آورده پس باو كیف گفته نشود و او جایگیزینى را آفریده پس نسبت باو (((كجاست))) گفته نشود زیرا او از چگونگى و جایگزینى بر كنار است.

4- امام صادق علیه‌السلام فرمود: در آن میان كه امیرالمؤمنین علیه‌السلام در كوفه بر منبر سخنرانى مى‌فرمود مردیكه نامش ذعلب بود برخاست و او مردى شیوا سخن و قوى القلب بود، پس گفت اى امیر مؤمنان آیا پروردگار تو را دیده‌ئى؟ امام فرمود: واى بر تو ذعلب من پروردگارى كه ندیده‌ام عبادت نكنم عرض كرد اى امیرمؤمنان، او را چگونه دیده‌اى؟ فرمود واى بر تو اى ذعلب دیدگان او را بنگاه چشم نبینند بلكه دلها او را با ایمان حقیقى دریابند: واى بر تو ذعلب،

پروردگار من لطافتش لطیف است بى‌لطافت جسمانى (یعنى لطیف بودن خدا لطف خاصى دارد، او جسمى ندارد تا لطیف باشد) عظمتش عظیمست بدون بزرگى جسمانى، بزرگواریش بزرگست بدون بزرگوارى انسانى جلالتش جلیل است بدون غلظت و كلفتى پیش از همه چیز است بدون پیشى چیز دیگر بر او: بعد از همه چیز است (همه چیز نابود شود و او باقى باشد) بدون اینكه او را بعد گویند (بدون اینكه او را بعدى باشد كه در آنجا پایان پذیرد) چیزها را كه خواسته بدون اندیشه بوده، خوب درك كند بى‌نیرنگ و حیله، در همه چیز است بدون آمیختگى به آنها و نه بركنارى از آنها، ظاهر است نه به معنى بشره نمودن، تجلى دارد و نیازى نیست كه در پى دیدنش باشند، دور است بدون بعد مسافت، نزدیكست بدون همجوارى، لطیف است بدون لطافت جسمانى، موجود است، نه پس از نیستى فاعلست نه به ناچارى (آفرینش و تدبیر تنها باراده و خواست خود اوست)، اندازه‌گیر است بدون جنبش، اراده كند بدون اندیشه، شنواست بدون آلت، بیناست بدون ابزار، اماكنش در خود نگنجانند و اوقاتش در بر نگیرند و اوصافش محدود نكنند خوابهایش فرا نگیرند، بود او بر اوقات پیشى گرفته (او بود و زمان نبود) وجودش بر عدم (پیش از همه چیز است و حادث نیست) و ازلیتش بر آغاز (هر آغازیكه برایش تصور شود او پیش از آن بوده) بساختنش مشاعر را دانسته شد كه او را مشعرى نیست (و مشاعر آلات درك و شعور است مانند فكر و عقل و خیال) و از جوهر ساختنش دانسته شد كه او را جوهرى نیست، و از ضد آفرینى او دانسته شد كه ضد ندارد و قرین ساختنش دلیل بى‌قرینى اوست، روشنى را ضد تاریكى ساخت و خشكى را ضد ترى، درشتى را ضد نرمى و سردى را ضد گرمى، ناجورها را هماهنگ ساخت (چون روح و بدن) و هماهنگها را از هم جدا كرد (مانند از هم پاشیدن اجزاء بدن پس از مرگ) تا جدائیشان دلالت كند بر جدا كننده و هماهنگیشان دلالت كند بر هماهنگ سازنده (زیرا هر مصنوعى را صانعى باید و هر معلولى را علقى شاید) و همینست معنى گفتار خدایتعالى (49 سوره 51) (((از هر چیز دو تاى جفت هم آفریدیم شاید متذكر شوید))) (كه آنها آفریدگارى دارند بى‌جفت و تركیب خدا) بین پیش و پس جدائى انداخت (یعنى زمان را آفرید) تا دانسته شود او را پیش و پسى نیست (اول و آخر ندارد) و تا آفریدگان بغرائز خود (بطبائع ذاتى خود یا یا بغرائز نفسانى خود مانند شجاعت و سخاوت) گواهى دهند كه غریزه دهنده آنها غریزه ندارد و بموقت بود نشان گزارش بى‌وقتى وقت گذارشان را دهند، میان بعضى از آنها را با بعض دیگر پرده افكند (چنانچه جماد و نبات و حیوان از حقیقت انسان و از حال یكدیگر بى‌خبرند چون همه ظلمتند و جهل) تا دانسته شود میان او و مخلوقى پرده‌ئى نیست (زیرا او صرف نور است و مخلوق تاریكى محض و بین آندو مانعى جز ذات خود تاریكى نیست) او پروردگار بود آنگاه كه پروریده‌اى نبود و شایان پرستش بود زمانیكه پرستیده‌اى نبود، دانا بود و هنوز دانسته‌ئى وجود نداشت، شنوا بود گاهیكه آواز قابل شنیدنى موجود نبود.

شرح :

قسمتى از این خطبه شریفه را مرحوم سید رضى با اندكى اختلاف در نهج البلاغه آورده است و دانشمندان بزرگ شارحین نهج البلاغه و اصول كافى در بیان عبارات دقیق و پرمغزش قلمفرسائى‌ها كرده و كم و بیش بعجز و قصور خویش اعتراف كرده‌اند، نیمه اول خطبه مشتمل بر مطالبى است كه در صفحات گذشته بطور متفرق توضیح داده شده و نیمه اخیر آن در بیان این مطلب است كه خدا بمخلوق صفات و خصائصى داده است كه وجود آنها در مخلوق دلالت دارد بر اینكه خدا آن صفات و خصائص را ندارد. شارحین بزرگوار نهج البلاغه و كافیرا در بیان این استدلال طرق مختلف و وجوه و احتمالات بسیاریست كه بیان مرحوم فیض بعد از مقایسه اصح و اوضح بنظر رسید، آنعارف خبیر گوید: بساختن مشاعرش دانسته شد كه او را مشعرى نیست زیرا كه با ساختن آنها خداى عزوجل فهمانده است كه آنها احتیاج به آفریننده‌اى دارند و اگر خداى عزوجل هم مشعرى داشت باید مشعر آفرینى داشته باشد زیرا خودش نمیتواند براى خود مشعر آفریند و در آنصورت ذاتش محتاج باشد و بدانكه بخشیدن كمالات بایشان دلیل براینست كه خودش آنها را بطور تمام و كامل دارد زیرا كسى كه كمالیرا بدیگرى میبخشد ممكن نیست كه ذات خودش از آن خالى باشد.

(ذات نایافته از هستى بخش كى تواند كه شود هستى بخش)

و نیز دلالت دارد كه آن كمال در خود او بى‌نقصان است زیرا كه نقصان كمالى در خدا منافى الوهیت و ربوبیت و بى‌نیازى حقیقى او است؟ پس همچنانكه ما از بخشیدن او علم و قدرت و ادراك را بما استدلال میكنیم كه خود او علم و قدرت و ادراك دارد از نقص اینها در خود ما استدلال میكنیم. كه در او كامل و تمامست یعنى علم ما پس از جهل است و قدرت ما پس از عجز و ادراك ما بوسیله مشاعر ولى، علم و قدرت خدا سابقه جهل و عجز ندارد و ادراك او محتاج بمشاعر نیست و در سایر عبارات این خطبه هم مانند جوهر ساختن و ضد آفریدن و قرین نمودن نیز همینطور مى‌گوئیم.

5- ابن قتیبة گوید: من با عیسى شلقان بمحضر امام صادق علیه‌السلام رفتیم، حضرت خود آغاز سخن كرد و فرمود: تعجب است از مردمیكه بامیرالمؤمنین علیه‌السلام نسبت مى‌دهند چیزیرا كه او هرگز به آن لب نگشوده است (میگویند او خداست و قابل پرستش در صورتیكه) آنحضرت در كوفه براى مردم خطبه خواند و فرمود ستایش خدایراست كه ستایششرا به بندگان خود الهام فرمود و شناسائى ربوبیتش را سرشت ایشان ساخت، بوسیله خلقش بر وجود خود رهنمون گشت و بحادث بودن مخلوقش بر ازلى بودن خود و بمانند بودن آنها بر بیمانندى خود دلالت كرد، آیات خود را گواه قدرتش گرفت، ذاتش از پذیرش صفات امتناع دارد (زیرا تمام صفات كمال عین ذاتش باشد و محالست كه صفت زائدى پذیرد) و دیدنش از بینائیها و در خود گنجانیدنش نسبت به خاطرها محالست، بودشرا سرآغازى نیست و دوامش را انجامى نباشد، ابزار درك او را فرا نگیرد و پرده‌ها او را نپوشاند پرده میان او و مخلوقش همان طرز خلقت آنهاست زیرا آنچه لایق بذات مخلوقست نسبت به او ممتنع است و آنچه نسبت به وى ممتنع است مخلوقرا

سزاوار است (جهل و عجز و فقر و نابودى نسبت به وى محالست و همه اینها براى مخلوق ضرورى و لازمست، این است پرده میان خالق و مخلوق) و نیز بجهت فرق میان سازنده و ساخته شده و میان محدود كننده و محدود شده و میان پروردگار و پروریده، یكتاست نه بمعنى عدد (یك بلكه باین معنى كه مركب نیست و مانند ندارد) آفریننده است نه بمعنى جنبش اعضاء (چنانكه هر سازنده‌ئى اعضائش حركت كند) بیناست بدون ابزار، شنواست بدون آلت، حاضر است بدون تماس جسمى، باطن است نه به زیر پرده، ظاهر است و بر كنار نه به معنى دورى مسافت، (چنانكه كسیكه از ما بر كنار است بین ما و او مسافتى است) ازلیتش جلوگیر تاختن افكار است (توسن فكر هر چه بتازد آغازى برایش نیابد) و همیشگیش مانع سركشیهاى خرد، كنه و حقیقت او دیدگان تیزبین را در مانده كرده و وجودش خاطرهاى تندرو را از بن كنده، هر كه خدا را توصیف كند محدودش كرده و هر كه محدودش كند بشماره‌اش آورده و هر كه او را بشماره آورد ازلیتش را باطل كرده و هر كه گوید: كجاست نهایتى برایش قائل شده (یعنى ذات او را در مكان محدودى منتهى دانسته) و هر كه گوید روى چیست جائى را از او خالى دانسته و هر كه گوید: در چیست؟ او را گنجانیده است.

6- فتح بن عبدالله گوید: بحضرت موسى بن جعفر نوشتم و مطلبى راجع بتوحید از او پرسیدم، حضرت بخط خود نوشت، ستایش خداى را است كه ستایشش را ببندگانش الهام كرد و همان روایت (قبل علی بن محمد از) سهل بن زیاد (از ابن قتیبه) سابقرا تا جمله (((وجودش خاطرهاى تندرو را از بن كنده))) ذكر نموده سپس افزوده است: آغاز اعتقاد بخدا شناسائى اوست و كمال شناسائیش یگانه دانستن او و كمال یگانه دانستنش نفى صفات (زائد پر ذات) از او بواسطه گواهى دادن هر صفتى كه آن غیر موصوفست و گواهى هر موصوفى كه آن غیر صفت است و بهمراه یكدیگر گواه دوئیت باشند كه ازلیت را نشاید (اگر بگوئیم صفات خدا غیر ذاتش و زائد بر آن میباشد قائل به تركیب و تعدد قدیم و احتیاج آنها بیكدیگر شده‌ایم) هر كه خدا را توصیف كند محدودش كرده و هر كه محدودش كند معدودش نموده و هر كه معدودش نماید ازلیتشرا را باطل كرده و هر كه گوید چگونه است، جویاى وصف او شده و هر كه گوید در چیست؟ او را گنجانیده و هر كه گوید روى چیست؟ او را نشناخته و هر كه گوید كجاست، جائى را از او خالى دانسته و هر كه گوید ذات او چیست؟ تعریفش نموده و هر كه گوید: تا كى باشد، متناهیش دانسته، عالمست آنگاه كه معلومى نبود خالقست زمانیكه مخلوقى نبود (پس همیشه توانائى خلقت دارد) پروردگار است گاهیكه پروریده‌ئى نبود، پروردگار ما اینگونه توصیف شود بلكه او بالاتر از توصیف واصفانست.

7- حارث اعور گوید روزى بعد از عصر امیرالمؤمنین خطبه‌اى خواند كه مردم را از خوشستائى و بزرگداشتن خداى جل جلاله را خوش آمد ابواسحاق گوید بحارث گفتم آن سخنرانیرا حفظ كرده‌اى؟ گفت آنرا نوشته‌ام، سپس از نوشته خود براى ما املا كرد كه: سپاس از آن خدائیكه مرگ ندارد و عجائبش پایان نیاید زیرا او

هر روز در كار جداگانه‌ایست و آن ایجاد چیز تازه ایست كه سابقه نداشته است، (لعنت خدا بر یهود كه گفتند دست خدا بسته است) خدائیكه نزائیده تا در عزت شریك داشته باشد و زائیده نشده تا بمیرد و ارث گذارد (بحدیث 241 رجوع شود) دستخوش اوهام مردم نگردد تا بصورت دور نمائى اندازه‌گیریش نمایند و بینائیها دركش نكند تا پس از باز گرفتن نظر از وى دگرگون شود (باینكه در برابر دیده نباشد) (تا پس از باز گرفتن خیالى بیش نباشد) خدائیكه براى اولیتش نهایتى نیست (كه از آنجا شروع شود) و براى آخریتش حد و انجامى نیست، (كه به آنجا پایان یابد) خدائیكه وقتى بر او سبقت نداشته و زمانى از او جلوتر نبوده و دستخوش افزونى و كاهش نگردد و كجا و چرا درباره‌اش گفته نشود مكانى ندارد، خدائیكه علمش در باطن امور پنهان نفوذ دارد (حقیقت ذاتش از امور پنهانى پنهانتر است) و بسبب نشانه‌هاى تدبیریكه در خلقش دیده میشود در خردها آشكار است، خدائیكه او را از پیغمبران پرسیدند ایشان باندازه و جزء توصیفش نكردند بلكه او را بافعالش سودمند و به آیاتش نشان دادند، خردهاى مردم متفكر توانائى انكارش ندارند، زیرا كسیكه آسمانها و زمین و درونى‌هاى آن و فضا و آفرینش او و او صانع آنهاست، قدرتش انكار ناپذیر است، خدائیكه از خلق بدور است و از این رو چیزى مانندش نیست، خدائى كه مخلوقشرا براى پرستش آفرید و بوسیله ابزارى كه به ایشان داد آنها را بر اطاعتش توانا كرد و به سبب حجتها (كه عقل خود مردم و پیمبران و ائمه باشند) عذر را از ایشان برداشت، پس آنكه هلاك شد با وجود حجت هلاك شد و آنكه نجات یافت با منت و لطف خدا بود، از آغاز تا بازگشت تفضل از آن خداست، سپس خدا كه ستایش از آن او است ستایش را براى خود آغاز كرد و امر دنیا و مكانت آخر ترا با ستایش خویش پایان داد و (در كتابش) فرمود: میان آنها بدرستى داورى شد و گفته شد: ستایش از آن خداى پروردگار جهانیان است.

ستایش خداى را كه لباس كبریائى در بر كرده بى‌آنكه مجسم باشد ورداى شكوه پوشیده بى‌آنكه مثل باشد و بدون نابودى بر عرش مسلط گشته، بر مخلوقش فراز گرفته بدون دورى از ایشان و بدون تماس با ایشان، براى او حدى نیست كه به آن حد پایان یابد و مانندى ندارد تا بمانندش شناخته شود، جز او هر كه جبارى كند خوار است و جز او هر كه گردن فرازى نماید خرد و ناچیز است، همه چیز در برابر عظمتش فروتنى كرده و در دربار سلطنت و عزتش رام و زبون گشته، حركت چشمها از دركش وامانده و اوهام مخلوق از رسیدن به صفتش كوتاه شده، او آغاز است و پیش از همه چیز و پیش از او چیزى نیست و آخر است و بعد از همه چیز و پس از او چیزى نیست با قهر و سلطه خود بر همه چیز غلبه جسته و همه جا را بدون انتقال بسوى آن دیده و حاضر شده، هیچ لامسه‌اى او را نسوده و هیچ حسى دركش ننموده، اوست كه در آسمان معبود است و در زمین معبود و او فرزانه و داناست، از میان آنچه دورنمائى مى‌كرد (قابلیت آفرینش داشت) آنچه را كه اراده فرمود بیافریند بدون نقشه و نمونه قبلى محكم و متقن آفرید بى‌آنكه در آفرینش آن خستگى عارضش شود،

آنچه را اراده كرد آغاز باشد اول آفرید و آنچه را خواست از دو ثقل هستى كه جن و انس باشند چنانكه خواست ایجاد كرد تا ربوبیتش بشناسد و اطاعتش در میان آنها جایگزین گردد. او را ببالاترین درجه ستایش بر تمام نعمتش میستائیم و براى اصلاح امور خود از او راهنمائى میجوئیم و از كردارهاى زشت خود باو پناه میبریم و نسبت بگناهانیكه از ما سر زده از او آمرزش میطلبیم و گواهى دهیم كه شایان پرستشى جز خدا نیست و محمد بنده و فرستاده اوست، او را بدرستى برانگیخت تا نشانش دهد و بسویش رهنما باشد، خدا ببركت آنحضرت از گمراهى براهمان آورد و از نادانى نجاتمان بخشید، هر كه اطاعت خدا و رسولش كند بكامیابى بزرگى رسد و ثواب نیكى دریابد و هر كه نافرمانى خدا و رسولش كند زیان آشكارى برد و سزاوار عذابى دردناك گردد. در انجام وظیفه خود كه شنیدن و فرمانبردن و خیر خواهى مخلصانه و حسن مساعدت است جدا بكوشید و با جدا نشدن از راه راست و بر كنارى از كارهاى زشت خود را یارى كنید، حق را میان خود بگردانید و نزد من با آن یكدیگر را كمك دهید، دست ستمگر نادانرا ببندید به كار نیك دستور دهید و از كار زشت جلوگیرى كنید، اهل فضل را قدر شناسید، خدا ما و شما را به راه هدایت نگه دارد و بر جاده تقوى پابرجایمان دارد، براى خود و شما از خدا آمرزش مى‌طلبیم.

(باب نوادر )

1- حارث بن مغیرة گوید از امام صادق علیه‌السلام درباره قول خداى تبارك و تعالى (88 سوره 28) (((همه چیز نابود است جز وجه خدا))) پرستش شد حضرت فرمود: در این‌باره چه میگویند؟ عرض كردم میگویند همه چیز هلاك شود جز وجه خدا، فرمود منزه است خدا، سخن درشتى گفتند مقصود از وجه راهى است كه بسوى خدا روند.

2- امام صادق علیه‌السلام راجع به قول خداى عزوجل (((همه چیز نابود است جز وجه خدا))) فرمود: هر كه از راه اطاعت محمد با انجام آنچه مأمور شده است بسوى خدا رود، وجهى است كه نابود نگردد چنانچه فرماید، (79 سوره 4) هر چه اطاعت پیغمبر كند اطاعت خدا كرده است.

3- امام صادق علیه‌السلام فرمود: مائیم آن مثانى كه خدا به پیغمبر ما محمد صلى الله علیه و آله وسلم عطا فرموده است (یعنى همدوش قرآنیم كه پیغمبر فرموده: و چیز سنگین میان شما گذاشته‌ام) و مائیم وجه خدا كه در زمین میان شما رفت و آمد كنیم مائیم دیده خدا میان خلقش (ناظر و شاهد كردار مخلوقیم) و در باز و رحمت و بندگانش شناخت هر كه ما را شناخت (و خوشا به حالش) و پیشوائى پرهیزكاران را نشناخت هر كه ما را نشناخت (و چه زیان بزرگى كرد كه مرگش در پیش است و آنگاه زیان خود در یابد).

4- و آن حضرت راجع به قول خداى عزوجل (((خدا را نامهاى نیكوست او را با آنها بخوانید))) فرمود: سوگند بخدا مائیم آن نامهاى نیكو كه خدا عملى را از بندگان نپذیرد مگر آنكه با معرفت ما باشد، (بدستور و راهنمائى ما باشد).

5- امام صادق فرمود: خدا ما را آفرید و آفرینش ما را نیكو ساخت (زیرا طینت ما را از علیین قرار داد و استعداد كمالاترا در ما فوق‌العاده ساخت) و ما را صورتگرى كرد و نیكو صورتگرى كرد (اخلاق حمیده و صفات فاضله را در سرشت ما گذاشت) و ما را در میان بندگان دیده خویش قرار داد (تا كردار آنها را بنگریم و نزد او گواهى دهیم) و در میان خلقش زبان گویا قرار داد (تا معارف و حلال و حرام او را براى آنها بیان كنیم) و دست مهر و رحمت گشوده بر سر بندگانش ساخت و وجه خود قرار داد كه از آن سوى باو گرایند (به حدیث دوم رجوع شود) و ما در دریكه او را نشان دهد قرار داد (پس هر كه از در وارد شود بمعرفت و اطاعت او رسد) و گنجینه‌دار میان آسمان و زمینش نمود (تا معارف و بلكه تمام خیرات او از بركت ما به مردم رسد) و از بركت وجود ما درختان بارور گردند و میوه‌ها برسند و نهرها جارى شوند و از بركت ما باران از آسمان ببارد و گیاه از زمین بروید (زیرا شناختن و پرستش خداى یكتا و ظهور كمالات نفسانى مخلوق میوه‌ایست كه از درخت وجود انسان مطلوبست و بدست آمدن این میوه شرایط و معداتى لازم دارد كه در اثر تبلیغات فرستادگان و برگزیدگان خدا حاصل آید) و بوسیله عبادت ما خدا پرسش شد و اگر ما نبودیم خدا پرستش نمى‌گشت (زیرا پرسش كامل و واجد تمام شرایطى كه خدا مى‌خواهد، ما میدانیم و میگوئیم و انجام میدهیم).

6- امام صادق علیه‌السلام راجع بقول خداى عزوجل (54 سوره 43) (((چون ما را بافسوس آوردند از ایشان انتقام گرفتیم))) فرمود: خداى عزوجل چون افسوس ما افسوس نخورد لیكن او دوستانى را براى خود آفریده كه آنها افسوس خورند و خشنود گردند. و ایشان مخلوقند و پروریدگان و خداوند خشنودى آنها را خشنودى خود و خشم آنها را خشم خود قرار داده زیرا ایشان را مبلغین خود و دلالت كنندگان بسوى خود مقرر داشته است و از اینجهت است كه آن مقامرا دارند، معنى آیه آن نیست كه افسوس دامن خدایتعالى را گیرد چنانكه دامنگیر مخلوق شود بلكه معنى آن چنانستكه در این‌باره گفته است (((هر كه بیكى از دوستان من اهانت كند بپیكار من آمده و مرا به مبارزه خوانده است و فرموده (80 سوره 4) (((هر كه فرمان پیغمبر برد فرمان خدا برده است))) و نیز فرموده است (10 سوره 48) (((همانا كسانیكه با تو بیعت كنند با خدا بیعت كرده‌اند و دست خدا روى دست ایشانست))) تمام این عبارات و آنچه مانند اینهاست معنایش همانست كه برایت گفتم و همچنین است خشنودى و خشم و غیر ایندو از صفات دیگر مانند آنها، اگر بنا باشد كه افسوس و دلتنگى دامن خدا را هم بگیرد در صورتیكه خود او خالق و پدید آورنده آنها است روا باشد كه كسى بگوید روزى شود كه خداى خالق نابود گردد، زیرا اگر خشم و دلتنگى بر او در آید دگرگونى عارضش شود و چون دگرگونى عارضش شود از نابودى ایمن نباشد، بعلاوه در این صورت میان پدید آورنده و پدید شده و میان قادر و آنچه زیر قدرتست و میان خالق و مخلوق فرقى نباشد، خدا از چنین گفتار برترى بسیار

دارد، او خالق همه چیز است بدون آنكه به آنها نیازى داشته باشد و چون بى‌نیاز است اندازه و چگونگى نسبت باو محالست مطلب را بفهم ان‌شاءالله تعالى.

7- اسودبن سعید گوید خدمت امام باقر (علیه السلام) بودم كه خود حضرت بدون آنكه من چیزى بپرسم شروع كرد و فرمود: ما حجت خدائیم ما باب خدائیم، ما زبان خدائیم، ما وجه خدائیم، ما دیده خدا در میان خلقش باشیم، مائیم سرپرستان امر خدا در میان بندگانش (امر خدا همان فرمانهاى خداست نسبت به بندگانش و یا به معنى مطلق كار و مطلب خدائى است مانند امر توحید و معاد و نبوت و عبادات و معاملات از نظر شرع و معانى سایر جملات در دو حدیث قبل بیان شد).

8- جنبى گوید: از امیرالمؤمنین علیه‌السلام شنیدم كه مى‌فرمود: منم چشم خدا، منم دست خدا، منم جنب خدا (یعنى بخدا نزدیكم و مردم باید از ناحیه من بخدا تقرب حویند) منم باب خدا (هر كه معرفت و خشنودى خدا طلبد باید از طریق من داخل شود).

9- موسى بن جعفر علیه‌السلام راجع بقول خداى عزوجل (55 سوره 39) (((دریغا بر من از آنچه در جنب خدا قصور ورزیدم))) فرمود: جنب خدا امیرالمؤمنین علیه‌السلام و همچنین اوصیاء بعد از او تا آخرین آنها در مقام بلندى باشند.

10- امام باقر علیه‌السلام فرمود: بوسیله ما خدا پرستش شد و بوسیله ما خدا شناخته شد و بوسیله ما خداى تبارك و تعالى رایگانه شناختند و محمد پرده‌دار خداى تبارك و تعالى است (تا واسطه میان او و مخلوقش باشد).

11- زرارة گوید: از امام باقر علیه‌السلام راجع بقول خداى عزوجل (54 سوره 2) (((بما ستم نكردند بلكه به خودشان ستم كردند))) پرسیدم،فرمود: همانا خداى تبارك و تعالى بزرگتر و عزیزتر است و جلیل‌تر و والاتر است كه ستم شود ولى ما را به خود پیوسته و ستم بما را ستم بخود انگاشته و ولایت ما را ولایت خود قرار داده، آنجا كه مى‌فرماید: (60 سوره 5) (((همانا ولى شما فقط خداست و پیغمبر او و كسانى كه ایمان دارند كه مراد از آنها امامان از خاندان مایند (و از همچنان كه در این آیه ولایت ما را به ولایت خود پیوسته) در جاى دیگر (ستم به ما را ستم به خود دانسته) و فرموده است (((به ما ستم نكردند بلكه به خود ستم كردند))) و سپس مانند این در قرآنش ذكر كرده است (مانند خوشنودى و غضب و افسوس كه آنها را به خود نسبت داده و مقصود مائیم) (و در موضع دیگر قرآن این آیه را فرموده است).

(باب بداء)

1- زراة از یكى از دو امام (پنجم یا ششم) نقل میكند كه فرمود: خدا بچیزى چون بداء پرستش نشده است و در روایت ابن ابى عمیر از هشام بن سالم است كه امام صادق علیه‌السلام فرمود: خدا بچیزى چون بداء بزرگ شمرده نشده است.

شرح -چنانچه از ابواب سابق معلوم شد صفاتى را كه نسبت بخدایتعالى مى‌دهیم از لحاظ مفهوم و معنى با صفات مخلوق فرق دارد علم خدا غیر از علم مخلوقست، دیدن و شنیدن و یكتا بودن و لطیف بودن و ظاهر بودن و قاهر بودن خدا غیر از این صفاتست در مخلوق چنانچه تمام اینها در ابواب گذشته خصوصا در حدیث 317 318 توضیح داده شد، اكنون مى‌گوئیم بدا هم نیز چنین است، بدا نسبت بخدا غیر از بداى نسبت بمخلوقست و در هر یك معنى جداگانه‌اى دارد: بدا نسبت بمخلوق عبارت از اینستكه شخصى نزد حود نقشه كارى را طرح كند و سود و زیان آنرا بسنجد و چون جانب سود را ترجیح دهد در آنكار وارد شود و اقدام كند، ناگاه در وسط كار یا جلوتر و دنبال‌تر بجهتى متوجه شود كه قبلا آنرا نمى‌دانست و آنجهت زیان و آسیبى باشد كه از ناحیه آنكار وارد شود و چند برابر سودى باشد كه او خیال كرده بود، در آنجا دست از كار بكشد و بگوید: برایم بدا حاصل شد، پیداست كه چنین بدائى نسبت بخداى تبارك و تعالى محالست، خدا پیش از آفرینش مخلوق همه چیز را مى‌دانسته و سود و زیان هر چیز نزدش هویدا و آشكار بوده است، او هرگز چیزى خلق نكند و فرمانى ندهد كه بعدا پشیمان شود و منصرف گردد. چنانچه امام صادق علیه‌السلام در حدیث 9 و 10 این باب باین معنى تصریح مى‌فرماید، و اما بداء نسبت بخدا باین معنى‌ست كه خدا چیزى را مطابق اوضاع و شرایطى مقرر دارد و سپس بواسطه تغییر اوضاع و شرایط آنرا تغییر دهد و چون ما خدا را فعال مایشاء میدانیم و میدانیم كه او چه را مصلحت داند مى‌كند و هر روز در كار تازه‌ایست و او دست بسته و كنار نشسته نیست باید این تغییر را بدهد و از این جهت است كه عقیده ببدا در در روایت او 3 و 12 و 13 این باب با اهمیت تلقى شده است دانشمندان اسلامى‌اگر چه در معنى بداى خدا نسبت به مقام ثبوت نظرهاى مختلفى دارند، میرداماد ره گوید بدا در مقام قضا و جناب قدس حق و مفارقات محضه و متن دهر نیست بلكه در قدر و امتداد زمانست و شاگردش ملاصدرا هم از او تبعیت كرده، سید مرتصى فرموده است بدا همان نسخ در احكامست، مجلسى ره قائل بلوح محفوظ و لوح محو و اثبات شده است ولى تمام این بزرگان این معنى را قبول دارند كه خدا آنچه را تغییر مى‌دهد پیش از آنكه چیزیرا بیافریند مى‌دانسته است یعنى او مى‌دانسته كه مثلا در هزار سال بعد كودكى متولد مى‌شود كه عمرش را 50 سال مقرر مى‌دارد ولى آن كودك بزرگ مى‌شود و گناهانیكه موجب كوتاهى عمر است مانند زنا و قطع رحم انجام مى‌دهد و او عمرش را از 50 به 40 مى‌آورد و در آن سن مى‌میرد و جز خدا كسى این را نداند و این بزرگان چون به این مطلب عقیده دارند ناچار مى‌شوند كه در مقام ثبوت بدا دو مرحله قائل شوند و شاید بیان مرحوم مجلسى مطابق اخبار باشد، خلاصه تمام دانشمندان شیعه باور دارند كه بدا باین معنى اولا وقوع دارد و ثانیا خدایتعالى از اول به آن عالم بوده است و اما علت اینكه خداوند از اول چیزى را مقرر مى‌دارد و سپس تغییر مى‌دهد چند وجه است: اول اینكه بندگان بكارهاى نیك چون صله رحم و احسان به فقرا راغب باشند. دوم امتحان حسن اطاعت بندگان است كه خدا ببیند آیا در موقع تغییر بندگان تمرد و سرپیچى مى‌كنند و در مقام اعتراض و اشكال بر میآیند چنانچه درباره تغییر قبله

بعضى باعتراض برخاستند یا آنكه تسلیم و منقاد حكم خدا مى‌شوند. سوم چون بندگان بدانند كه ممكن است شخصیكه نزد خدا شقى بوده بر گردد و سعید شود از دعا و تضرع به پیشگاه حضرت احدیت رونگردانند و همیشه بحالتى میان خوف و رجا باشند. مرحوم مجلسى ره سه جهت دیگر غیر از آنچه ما گفتیم در مرآت صفحه 100 بیان كرده است، بعضى از دانشمندان سنى كه معنى بدا را بمذاق شیعه نفهمیده و خیال كرده است شیعه بداى نسبت بخدا را بهمان معنى بدا نسبت بانسان مى‌داند به آنها اعتراض كرده و سخنان زشتى نسبت داده است: مجلسى ره مى‌فرماید این سخنان ناشى از عصبیت بیجاست زیرا كه در اخبار آنها مطالبیكه بدا را تصدیق مى‌كند بسیار است ولى چون آنها نسبت بخدا مطالب ناروائى مى‌گویند كه شیعه آنها را باطل مى‌كند و خدا را از آنها با دلیل روشن منزه مى‌سازد و آنها سر افكنده مى‌شوند و نمى‌توانند جواب گویند به بهتان و افترا كه شیوه ناتوانانست متمسك مى‌شوند.

2- امام صادق علیه‌السلام راجع به آیه (41 سوره 13) (((و خدا آنچه را خواهد محو مى‌كند و ثبت مى‌كند))) فرمود: مگر نه این است كه محو شود چیزى كه ثابت بوده و ثبت شود چیزى كه نبوده (و بدا چیزى جز این نیست).

3- امام صادق علیه‌السلام فرمود: خدا هیچ پیغمبرى را مبعوث نفرمود جز اینكه سه خصلت را از او پیمان گرفت: 1- اقرار به بندگى خدا 2 كنار زدن شریكها و مانندها براى خدا 3- اقرار باینكه خدا هر چه را خواهد مقدم دارد و هر چه را خواهد بتأخیر اندازد (و همین است معنى بدا و از این روایت اهمیت موضوع (((بدا)) معلوم مى‌شود، زیرا كه در ردیف خداپرستى و توحید قرار گرفته است).

4- حمران گوید از امام باقر راجع بقول خداى عزوجل (3 سوره 6) (((مدتى معین كرد و مدتى معین نزد اوست پرسیدم، حضرت فرمود: مقصود دو مدت است: مدتى حتمى و مدتى مشروط.

5- مالك جهنى گوید: امام صادق علیه‌السلام راجع بقول خدایتعالى (68 سوره 19) (((مگر انسان بیاد ندارد كه ما او را آفریدیم و هیچ نبود))) پرسیدم: فرمود: نه اندازه‌گیرى و نه هست شده بود و راجع به قول خدا (اول سوره 77) (((آیا بر انسان زمانى از روزگار گذشت كه چیز قابل ذكرى نبود))) پرسیدم: فرمود: اندازه‌گیرى شده بود ولى قابل ذكر نبود.

6- امام باقر (علیه السلام) فرمود: علم دو گونه است: 1- علمیكه نزد خدا در خزانه است و كسى از مخلوق از آن آگاه نیست 2- علمیكه خدا بفرشتگان و پیغمبرانش تعلیم كرده، علمى كه بفرشتگان و پیغمبرانش تعلیم كرده (مطابق آنچه تعلیم كرده) واقع خواهد شد زیرا خدا نه خودش را تكذیب كند و نه فرشتگان و پیغمبرانش را و علمى كه نزدش در خزانه است هر چه را خواهد پیش دارد و هر چه را خواهد پس اندازد و هر چه را خواهد ثبت كند.

7- و فرمود: بعضى از امور نزد خدا مشروط است، هر چه را از آنها كه خواهد پیش دارد و هر چه را كه خواهد پس اندازد.

8- امام صادق علیه‌السلام فرمود: همانا: خدا را دو علم است: 1 علم نهفته و در خزانه كه جز او كسى نداند و بدا از این علم باشد 2- علمیكه بملائكه و رسولان و پیغمبرانش تعلیم داده كه ما آنرا میدانیم.

9- براى خدا نسبت به چیزى بدا حاصل نشد جز اینكه پیش از اینكه بدا حاصل شود خدا آن را میدانست (یعنی لاجبر و لاتنفیض بل امر بین امرین) بلکه ناشی از اختیار در پیروی از عقل و یا هوا و هوس است.

10- بدا نیست بخدا ناشى از جهل نیست (چنانچه نسبت بمخلوقش است)

11- از امام علیه‌السلام سؤال شد كه خدا چگونه داند؟ فرمود: خدا بداند و بخواهد و اراده كند و مقدر سازد و حكم كند و امضاء فرماید پس امضاء كند آنچه را حكم كرده و حكم كند آنچه را مقدر ساخته و مقدر كند آنچه را اراده كرده، بنابراین از علمش مشیت خیزد و از مشیتش اراده و از اراده‌اش تقدیر و از تقدیرش حكم و از حكمش امضاء و علمش مقدم بر مشیت است، مشیت در مرتبه دوم است و اراده در مرتبه سوم و تقدیر بر حكم مقرون و بامضاء واقع شود، و براى خداى تبارك و تعالى بداست نسبت به آنچه بداند هر گاه كه خواهد و نسبت به آنچه اراده كند براى تقدیر چیزها ولى اگر حكم مقرون بامضاء گشت دیگر بدا نیست و علم بهر معلومى پیش از بودن اوست و مشیت نسبت بخواسته شده پیش از وجود آنست و اراده پیش از بر پا شدن مراد است و تقدیر این معلومات پیش از آنستكه جدا شوند و بهم پیوندند در وجود مشخص و از لحاظ وقت و حكم مقرون بامضاء انجام شدنیهاى قطعى میباشند كه داراى جسمند و بحواس درك شوند مانند آنچه رنگ و بو دارد و پیمانه شود و آنچه در زمین بجنبد و بخرامد كه انسان و جن و پرندگان و درندگان و جز اینها باشد كه بحواس درك شود، براى خداى تبارك و تعالى نسبت به آنچه وجود خارجى ندارد بدا میباشد و چون وجود خارجى قابل فهم و درك بیابد، بدا نباشد و خدا آنچه خواهد بكند، بعلم خود همه چیز را پیش از پدید آمدنشان دانسته و با مشیت خود صفات و حدود آنها را شناخته و پیش از اظهار آنها انشائشان كرده و بوسیله اراده تعیین رنگ و صفاتشان نموده و با تقدیر خود روزیشانرا اندازه‌گیرى نموده و آغاز و پایان آنها را شناخته و بسبب حكمش اماكن آنها را براى مردم هویدا ساخته و به آنها رهبریشان نموده و با امضائش علل آنها را تشریح كرده و امرشانرا آشكار نموده، اینست، تقدیر خداى عزیز دانا.

(باب مشیت و اراده)

1- امام رضا علیه‌السلام فرمود: خداى تعالى فرماید: اى پسر آدم بخواست من است كه تو هر چه براى خودخواهى توانى خواست و به نیروى من است كه واجبات میدهى و بنعمت من است كه بر نافرمانیم توانا میشوى. من ترا شنوا، بینا، توانا ساختم، هر نیكى كه بتو رسد از جانب خداست و هر بدى كه بتو رسد از خدا تو

است و این براى آنستكه من بكارهاى نیك تو از خودت سزاوارتر و تو بكارهاى زشت از من سزاوارترى و علت این آنستكه من از آنچه میكنم باز خواست نشوم ولى مردم بازخواست شوند.

شرح -انسان با نیرو و نعمتیكه خدا باو عطا فرمود راه مى‌رود و مى‌بیند و مى‌شنود ولى باختیار خود گاهى راه مسجد و زمانى طریق میخانه مى‌سپارد و در هر صورت نیروى گام بر داشتنش از خداست ولى باید انسان رفتنش را بخدا نسبت دهد و میخانه رفتنش از نظر اینكه نیرو و قدرت از خداست و آن نیرو را براى صرف در راه طاعت باو داده و بدان امر فرموده است ولى بنده آنرا از راه مستقیم خود منحرف كرده و در راه طاعت باو داده و بدان امر فرموده است ولى بنده آنرا از راه مستقیم خود منحرف كرده و در راهیكه او نهى فرموده مصرف كرده است پس سزاوار است كه بخود او انتساب یابد سپس بطور تفریع یا تعطیل مى‌فرماید (((من از آنچه مى‌كنم باز خواست نمى‌شوم و مردم بازخواست شوند))) زیرا آنچه او كرده خلقت بنده و اعطاء قدرت و اختیار است نسبت به وى كه همه خیر است و احسان و نباید از آن بازخواست نمود ولى آنچه بنده نافرمان بجا آورده صبركردن نعمت منعم و خالق خویش است در راه خلاف رضاى او و ناسپاسى كفران نسبت به وى كه عقلا موجب بازخواست و سؤال است.

(باب جبر و قدر و امر بین الامرین )

1- امیرالمؤمنین (علیه السلام) پس از بازگشت از جنگ صفین در كوفه نشسته بود كه پیرمردى آمد و در برابر آن حضرت زانو زد و سپس عرض كرد: اى امیر مؤمنان، بفرمائید كه آیا رفتن ما بجنگ اهل شام بقضا و قدر خدا بود؟ حضرت فرمود: آرى اى پیرمرد بهیچ تلى بالا نرفتید و به هیچ دره‌اى سرازیر نشدید مگر بقضا وقدر خدا، پیرمرد گفت: اى امیر مؤمنان رنجیكه من در این راه بردم بحساب خدا گذارم؟ (یعنى چون رفتن من بقضاء و قدر خدا بوده است پس من اجرى نخواهم داشت) حضرت فرمود: ساكت باش اى پیرمرد بخدا سوگند كه خدا اجر بزرگى نسبت برفتن آنجا و اقامت در آنجا و بازگشت از آنجا بشما داده است، و شما نسبت بهیچ یك از حالات خود مجبور و ناچار نبودید پیرمرد گفت: چگونه مى‌شود كه ما در هیچ یك از حالات مجبور و ناچار نباشیم با آنكه رفتن و حركات و بازگشت ما بقضا و قدر خدا باشد؟ حضرت باو فرمود: مگر تو گمان كنى كه آن قضا حتمى بود و آن قدر لازم اگر چنین مى‌بود ثواب و عقاب و امر و نهى و بازداشت خدا بیهوده بود و نوید و بیم دادن انسان معنى ندارد نه گنهكار سزاوارى سرزنش دارد و نه نیكوكار اهلیت ستایش، بلكه گنهكار از نیكوكار سزاوارتر باحسانست و نیكوكار از گنهكار بعقوبت سزاورتر است این سخن گفتار برادران بت پرستان و دشمنان خداى رحمان و حزب شیطان و اهل قدر و مجوس این امت است، خداى تبارك و تعالى تكلیف با اختیار نموده و براى بیم دادن نهى فرموده و بركردار اندك ثواب بسیار عطا فرموده، نافرمانى از او غلبه جوئى بر او نیست و فرمانبرى از او باكراه و زور نباشد بمردم آن ملكیت نداده كه یكباره واگذار كرده باشد و

آسمانها و زمین و فضا را بیهوده نیافریده و پیغمبران را بدون جهت مژده گویان و بیم رسان مبعوث نساخته، این عقیده كافران آست، واى بر كافران از آتش دوزخ و پیرمرد (كه عقده دلش باز شده و از شادى در پوست خود نمى‌گنجید یك رباعى باین مضمون) انشاء نمود و مى‌گفت: توئى آن امامیكه بسبب اطاعت او از خداى رحمان در روز قیامت امید آمرزش داریم، از امر دین ما هر چه مشكلش بود روشن ساختى، در برابر این احسان پروردگارت بتو جزاى احسان عنایت كند.

2- امام صادق علیه‌السلام فرمود: هر كه معتقد باشد كه: خدا خلقش را به بى‌عفتى و زشتكارى فرمان مى‌دهد بر خدا دروغ بسته است و هر كه معتقد شود كه كار نیك و بد از اوست بر خدا دروغ بسته است.

3- و شاء گوید از حضرت رضا (علیه السلام) پرسیدم و عرض كردم: خدا كار را به خود بندگان واگذاشته است؟ فرمود: خدا قادرتر از اینست، عرض كردم: پس ایشان را بر گناه مجبور كرده است؟ فرمود خدا عادلتر و حكیم‌تر از اینست، سپس فرمود: خدا فرماید: اى پسر آدم من بكارهاى نیك تو از خود تو سزاوارترم و تو بكارهاى زشتت از من سزاورترى (به حدیث 383 رجوع شود) مرتكب گناه مى‌شوى بسبب نیروئى كه من در وجودت قرار داده‌ام.

4- امام باقر و امام صادق علیهماالسلام فرمودند: خدا بمخلوقش مهربانتر از آنستكه ایشانرا مجبور بر گناه كند و سپس بجهت آن عذابشان نماید و خدا عزیزتر از آنستكه چیزى را بخواهد و نشود راوى گوید از آن دو حضرت سؤال شد كه: مگر میان جبر و تفویض منزل سومى است، فرمودند: آرى منزلى است فراختر از میان آسمان تا زمین.

5- راوى گوید مردى بامام صادق علیه السلام عرض كرد: قربانت گردم خدا بندگان را بر گناه مجبور كرده است؟ فرمود: خدا دادگرتر از آنستكه ایشان را برگناه مجبور كند و سپس به آنجهت عذابشان نماید، آنمرد گفت، قربانت گردم: پس كار را ببندگان واگذاشته است؟ فرمود اگر بایشان واگذار كرده بود در تنگناى امر و نهیشان قرار نمى‌داد، عرض كرد: پس میان این دو، منزل دیگریست؟ فرمود آرى، فراختر از میان آسمان و زمین.

6- احمد بن محمد گوید: بحضرت رضا (علیه السلام) عرض كردم: بعضى از اصحاب ما شیعیان قائل بجبر و بعضى قائل باستطاعتند حضرت فرمود بنویس: (((بسم الله الرحمن الرحیم، على بن الحسین فرمود خداى عزوجل فرموده است: اى پسر آدم، تو بخواست من مى‌خواهى و بقوت من واجباتم را انجام دهى و بوسیله نعمت من بر نافرمانیم توانا گشتى، من ترا شنوا و بینا كردم، هر نیكى كه بتو رسد از خداست و هر بدى كه بتو رسد از خود تو است زیرا من به نیكیهایت از تو سزاوارترم و تو به بدیهایت از من سزاوارترى زیرا من از آنچه كنم بازخواست نشوم و مردم بازخواست شوند (سپس امام علیه‌السلام فرمود یا خدا فرماید) هر چه مى‌خواستى برایت برشته درآوردم.

7- امام صادق علیه السلام فرمود: نه جبر درست است و نه تفویض بلكه امرى است میان این دو امر، راوى گوید: گفتم امر میان دو امر چیست؟ فرمود مثلش اینستكه مردى را مشغول گناه بینى و او را نهى كنى او نپذیرد و تو او را رها كنى و او آن گناه را انجام دهد، پس چون او از تو نپذیرفته و تو او را رها كرده‌اى نباید گفت تو او را بگناه دستور داده‌اى.

(باب استطاعت)

1- توضیح این باب هم مربوط بباب (((جبر و تفویض و اختیار))) است و مراد باستطاعت در اینجا قوه و نیروئى است كه انسان بوسیله آن كارى را انجام دهد یا ترك كند و فرق استطاعت با قدرت اینستكه قدرت توانائى بر اختیار فعل و ترك است و استطاعت توانائى بر فعل یا تركست باین معنى كه چون بنده كارى را انجام داد گوئیم استطاعت بر فعل آن داشت و چون ترك كرد گوئیم استطاعت بر ترك آن داشت.

على بن اسباط گوید: از حضرت رضا علیه السلام راجع باستطاعت پرسیدم، فرمود؛ استطاعت بنده پس از چهار خصلت حاصل مى‌شود: 1- اینكه راهش باز باشد 2- تندرست باشد 3- اعضائش سالم باشد 4- براى او سببى از جانب خدا برسد. گفتم: قربانت گردم: سبب از جانب خدا را برایم توضیح دهید، فرمود: بعد از آنكه بنده راهش باز باشد، تندرست باشد، اعضائش سالم باشد، مى‌خواهد زنا كند زنى را پیدا نمى‌كند و سپس پیدا مى‌كند، آنگاه یا خود را نگه مى‌دارد و سر باز مى‌زند چنانچه حضرت یوسف علیه السلام سر باز زد یا خود را تسلیم خواست و اراده‌اش مى‌كند و زنا مى‌كند وزانى نامیده مى‌شود: نه خدا را بزور اطاعت كرده و نه با نافرمانى خود بر او چیره گشته است.

(باب حجت‌هاى خدا بر خلقش)

1- امام صادق (علیه السلام) فرمود: برای خدا بر مردم حقی نیست که بشناسند بلکه برای مردم بر خداست که به آن ها بشناساند و چون به ایشان شناسانید حقی است از خدا بر آن ها که بپذیرند.

2- عبدالاعلى گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم كسى كه چیزى را نشناسد مسؤلیتى دارد؟ فرمود: نه (زیرا مؤاخذه غافل عقلا قبیح است).

3- و فرمود: هر چه را خدا از بندگان پوشیده داشته از گردن ایشان ساقط است (پس هر كه چیزى را نداند باكى بر او نیست بشرط اینكه در تحصیلش مقصر نباشد).

4- حمزة بن طیار گوید: امام صادق علیه السلام بمن فرمود بنویس، سپس برایم املا كرد: از عقیده ماست كه خدا نسبت به آنچه بیندگان داده و بایشان معرفى كرده احتجاج كند. بسوى ایشان فرستاده و برایشان كتاب نازل كرده كه در آن امر فرموده و نهى فرموده، بنماز و روزه امر فرموده (روزى بین الطلوعین دروادى معرس) پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را از انجام نماز خواب ربوده (و نماز صبحش قضا شد) خدایش فرمود: من ترا بخواب برم و من ترا بیدار كنم هر وقت از خواب برخاستى نماز بخوان تا مردم بدانند اگر از نماز خوابشان ربوده باید چه كنند، چنان نیست

كه ایشان گویند: چون پیغمبر از نماز خوابش ربود، هلاك گشت و هم چنین است موضوع روزه (خدایتعالى فرماید) من مریضت مى‌كنم و من بهبودت میدهم. چون شقایت بخشیدم روزه را قضا كن، سپس امام صادق (علیه السلام) فرمود: همچنین در هر چیز (از او امر خدا) كه بنگرى هیچكس را در تنگى و فشار نمى‌بینى، كسى را نمى‌بینى جز اینكه خدا بر او حجت دارد و خدا را نسبت بكار او مشیت است، من نمى‌گویم مردم هر چه خواهند بكنند (چنانكه تفویضى مذهب گوید) سپس فرمود: خداست كه راه را نشان دهد و نشان ندهد (پس كار مردم بدست اوست و بخود واگذار نیستند) و باز فرمود: مردم به كمتر از طاقتشان مأمورند و نسبت بهر چه مأمورند توانائى دارند و هر چه از طاقتشان خارجست از عهده ایشان ساقط است ولى در مردم خیرى نیست (زیرا ایشان پس از چنین منت و اتمام حجت و توسعه سهولت ناسپاسى خدا كنند و در پرسش و طاعتش كوتاهى ورزند) سپس (آیه 92 سوره توبه را كه در باره جهاد است) تلاوت فرمود (((بر ناتوان و بیماران و كسانیكه مالى ندارند تا انفاق كنند تكلیفى نیست))) پس جهاد را از ایشان برداشت (و بعد از یك جمله فرماید) (((بر نیكوكاران راه اعتراضى نیست و خدا آمرزنده و مهربانست و تكلیفى نیست بر كسانیكه چون پیش تو آمدند كه مركو بشان دهى گفتى چیزى كه شما را بر آن سوار كنم -))) پس از اینها هم كه مركوب نداشتند جهاد را برداشت.

(كتاب حجت)

(باب ناگزیرى از حجت)

(ابو جعفر محمد بن یعقوب كلینى منصف این كتاب رحمة الله گوید كه براى ما حدیث كرد).

1- هشام بن حكم گوید: امام صادق علیه السلام بزندیقى كه پرسید: پیغمبران و رسولان را از چه راه ثابت مى‌كنى؟ فرمود: چون ثابت كردیم كه ما آفریننده و صانعى داریم كه از ما و تمام مخلوق برتر و با حكمت و رفعت است و روا نباشد كه خلقش او را به بینند و لمس كنند و بى‌واسطه با یكدیگر برخورد و مباحثه كنند، ثابت شد كه براى او سفیرانى در میان خلقش باشند كه خواست او را براى مخلوق و بندگانش بیان كنند و ایشان را بمصالح و منافعشان و موجبات تباه و فنایشان رهبرى نمایند، پس وجود امر و نهى كنندگان و تقریر نمایندگان از طرف خداى حكیم دانا در میان خلقش ثابت گشت و ایشان همان پیغمبران و برگزیده‌هاى خلق او باشند، حكیمانى هستند كه بحكمت تربیت شده و بحكمت مبعوث گشته‌اند، با آنكه در خلقت و اندام با مردم شریكند در احوال و اخلاق شریك ایشان نباشند. از جانب خداى حكیم دانا بحكمت مؤید باشند، سپس آمدن پیغمبران در هر عصر و زمانى بسبب دلائل و براهینى كه آوردند ثابت شود، تا زمین خدا از حجتى كه بر صدق گفتار و جواز عدالتش نشانه‌اى داشته باشد، خالى نماند.

2- منصور بن حازم گوید: بامام صادق علیه السلام عرض كردم، همانا خدا برتر و بزرگوارتر از اینست كه بخلقش شناخته شود (زیرا صفات مخلوق در او نیست و معرفت او موهبتى است از خودش و پیغمبران فقط راهنمائى مى‌كنند) بلكه مخلوق بخدا شناخته شوند، (بوسیله نور وجودى كه از خدا بمخلوق افاضه شود و آنها پدید آمده‌اند (بلكه مخلوق خدا را بسبب خود او بشناسند) یعنى بوسیله صفاتى كه خود او براى خودش بیان كرده است) فرمود: راست گفتى. عرض كردم: كسى كه بداند براى او پروردگاریست سزاوار است كه بداند براى آن پروردگار خرسندى و خشم است و خرسندى و خشم او جز بوسیله وحى یا فرستاده او معلوم نشود. و كسیكه بر او وحى نازل نشود باید كه در جستجوى پیغمبران باشد و چون ایشان را بیابد باید بداند كه ایشان حجت خدایند و اطاعتشان لازمست، من بمردم (اهل سنت) گفتم: آیا شما مى‌دانید كه پیغمبر حجت خدا بود در میان خلقش؟ گفتند: آرى. گفتم: چون پیغمبر در گذشت، حجت خدا بر خلقش كیست؟ گفتند: قرآن، من در قرآن نظر كردم و دیدم سنى و تفویضى مذهب و زندیقى كه به آن ایمان ندارد، براى مباحثه و غلبه بر مردان در مجادله به آن استدلال مى‌كنند، (و آیات قرآن را به رأى و سلیقه خویش بر معتقد خود تطبیق مى‌كنند) پس دانستم كه قرآن بدون قیم (سرپرستى كه آنرا طبق واقع و حقیقت تفسیر كند) حجت نباشد و آن قیم هر چه نسبت به قرآن گوید حق است، پس بایشان گفتم: قیم قرآن كیست؟ گفتند: ابن مسعود قرآن را مى‌دانست، عمر هم مى‌دانست، حذیفة هم مى‌دانست، گفتم تمام قرآن را؟ گفتند: نه، من كسى را ندیدم كه بگوید كسى جز على علیه السلام تمام قرآن را مى‌دانست و چون مطلبى میان مردمى باشد كه این گوید: نمى‌دانم و این گوید نمى‌دانم و این (على بن ابیطالب) گوید مى‌دانم، پس گواهى دهم كه على علیه السلام قیم قرآن باشد و اطاعتش لازم است و اوست حجت خدا بعد از پیغمبر بر مردم و اوست كه هر چه نسبت بقرآن گویید حق است، حضرت فرمود: خدایت رحمت كند.

3- جمعى از اصحاب كه حمران و ابن نعمان و ابن سالم و طیار در میانشان بودند خدمت امام صادق علیه السلام بودند و جمع دیگرى در اطراف هشام بن حكم كه تازه جوانى بود، نیز حضور داشتند، امام صادق علیه السلام فرمود: اى هشام: گزارش نمى‌دهى كه (در مباحثه) با عمروبن عبید چه كردى و چگونه از او سؤال نمودى؟ عرض كرد: جلالت شما مرا مى‌گیرد و شرم مى‌دارم و زبانم نزد شما بكار نمى‌افتد، امام صادق علیه السلام فرمود: چون بشما امرى نمودم بجاى آرید. هشام عرض كرد: وضع عمروبن عبید و مجلس مسجد بصره او بمن خبر رسید، بر من گران آمد، بسویش رهسپار شدم، روز جمعه‌اى وارد بصره شدم و به مسجد آنجا در آمدم، جماعت بسیارى را دیدم كه حلقه زده و عمروبن عبید در میان آنهاست، جامه پشمینه سیاهى بكمر بسته و عبائى بدوش انداخته و مردم از او سؤال مى‌كردند، از مردم راه خواستم، بمن راه دادند تا در آخر مردم بزانو نشستم: آنگاه گفتم: اى مرد دانشمند من مردى غریبم، اجازه دارم مسأله‌اى بپرسم؟ گفت: آرى.

گفتم: شما چشم دارید گفت: پسر جانم این چه سؤالى است، چیزى را كه مى‌بینى چگونه از آن مى‌پرسى؟!! گفتم: سؤال من همین طور است.گفتم: بپرسم، گفتم شما چشم دارید؟ گفت: آرى، گفتم: با آن چكار مى‌كنید؟ گفت: با آن رنگها و اشخاص را مى‌بینم، گفتم بینى دارید؟ گفت: آرى گفتم: با آن چه مى‌كنى گفت: با آن مى‌بویم، گفتم: دهن دارید؟ گفت آرى گفتم: با آن چه مى‌كنید؟ گفت: با آن مزه را مى‌چشم گفتم: گوش دارید؟ گفت آرى گفتم: با آن چه مى‌كنید؟ گفت: با آن صدا را مى‌شنوم گفتم: شما دل دارید گفت آرى گفتم: با آن چه مى‌كنید گفت: با آن هر چه بر اعضاء و حواسم در آید، تشخیص مى‌دهم، گفتم مگر با وجود این اعضاء از دل بى‌نیازى نیست؟ گفت، نه، گفتم چگونه؟ با آنكه اعضاء صحیح و سالم باشد (چه نیازى بدل دارى)؟ گفت پسر جانم هر گاه اعضاء بدن در چیزیكه ببوید یا ببیند یا بچشد یا بشنود تردید كند، آنرا بدل ارجاع دهد تا تردیدش برود و یقین حاصل كند، من گفتم: پس خدا دل را براى رفع تردید اعضاء گذاشته است؟ گفت: آرى، گفتم: دل لازمست و گرنه براى اعضاء یقینى نباشد گفت: آرى گفتم، اى ابا مروان (عمروبن عبید) خداى تبارك و تعالى كه اعضاء ترا بدون امامى كه صحیح را تشخیص دهد و تردید را متیقن كند وانگذاشته، این همه مخلوق را در سر گردانى و تردید و اختلاف واگذارد و براى ایشان امامى كه در تردید و سرگردانى خود به او رجوع كنند قرار نداده. در صورتیكه براى اعضاء تو امامى قرار داده كه حیرت و تردیدت را باو ارجاع دهى؟ او ساكت شد و بمن جوابى نداد، سپس بمن متوجه شد و گفت: تو هشام بن حكمى؟ گفتم: نه گفت: از همنشین‌هاى او هستى؟ گفتم: نه گفت: اهل كجائى؟ گفتم: اهل كوفه، گفت: تو همان هشامى. سپس مرا در آغوش گرفت و بجاى خود نشانید و خودش از آنجا بر خاست و تا من آنجا بودم سخن نگفت، حضرت صادق علیه السلام خندید و فرمود: این را كى بتو آموخت؟ عرض كردم: آنچه از شما شنیده بودم منظم كردم، فرمود بخدا سوگند این مطلب در صحف ابراهیم و موسى مى‌باشد.

4- یونس بن یعقوب گوید: خدمت امام صادق علیه السلام بودم كه مردى از اهل شام بر آنحضرت وارد شد و گفت: من علم كلام و قفه و فرائض میدانم و براى مباحثه با اصحاب شما آمده‌ام. امام صادق (علیه السلام) فرمود سخن تو از گفتار پیغمبر است یا از پیش خودت؟ گفت: از گفته پیغمبر و هم از خودم، امام فرمود: پس تو شریك پیغمبرى؟ گفت: نه: فرمود: از خداى عزوجل وحى شنیده‌اى كه به تو خبر دهد؟ گفت: نه: فرمود: چنانكه اطاعت پیغمبر را واجب میدانى اطاعت خود ترا هم واجب میدانى؟ گفت: نه، حضرت بمن متوجه شد و فرمود، اى یونس پسر یعقوب! این مرد پیش از آنكه وارد بحث شود خودش را محكوم كرد (زیرا گفته خودش را حجت دانست بدون آنكه دلیلى بر حجیتش داشته باشد) سپس فرمود: اى یونس اگر علم كلام خوب مى‌دانستى با او سخن مى‌گفتى، یونس گوید: (من گفتم) واى افسوس. سپس گفتم: قربانت من شنیدم كه شما از علم كلام نهى

مى‌نمودى، و مى‌فرمودى واى بر اصحاب علم كلام زیرا مى‌گویند این درست مى‌آید و این درست نمى‌آید (مى‌گویند: سلمنا، لانسلم) این به نتیجه نمى‌رسد، این را مى‌فهمیم و این را نمى‌فهمیم: امام فرمود: من گفتم واى بر آنها اگر گفته مرا رها كنند و دنبال خواسته خود بروند، سپس بمن فرمود: برو بیرون و هر كس از متكلمین را دیدى بیاور، یونس گوید من حمران بن اعین و احوال و هشام بن سالم را كه علم كلام خوب میدانستند آوردم و نیز قیس بن ماصر كه بعقیده من در كلام بهتر از آنها بود و علم كلام را از على بن حسین علیه السلام آموخته بود آوردم: چون همگى در مجلس قرار گرفتیم، امام صادق علیه السلام سر از خیمه بیرون كرد و آن خمیه‌اى بود كه در كوه كنار حرم براى حضرت میزدند كه چند روز قبل از حج آنجا تشریف داشت. چشم حضرت بشترى افتاد كه به دو مى‌آمد فرمود: به پروردگار كعبه كه این هشام است، ما فكر مى‌كردیم مقصود حضرت هشام از فرزندان عقیل است كه او را بسیار دوست میداشت، كه ناگاه هشام بن حكم وارد شد و او در آغاز روئیدن موى رخسار بود و همه ما از او بزرگسالتر بودیم، امام صادق برایش جا باز كرد و فرمود: هشام با دل و زبان و دستش یاور ماست سپس فرمود: اى حمران با مرد شامى سخن بگو. او وارد بحث شد و بر شامى غلبه كرد سپس فرمود: اى طاقى تو با او سخن بگو. او هم سخن گفت و غالب شد سپس فرمود: اى هشام بن سالم تو هم گفتگو كن او با شامى برابر شد (هر دو عرق كردند) سپس امام صادق علیه السلام بقیس ماصر فرمود: تو با او سخن بگو او وارد بحث شد و حضرت از مباحثه آنها مى‌خندید زیرا مرد شامى گیر افتاده بود پس بشامى فرمود با این جوان یعنى هشام بن حكم صحبت كن، گفت حاضرم، سپس بهشام گفت: اى جوان درباره امامت این مرد از من بپرس؛ هشام (از سوء ادب او نسبت بساحت مقدس امام (علیه السلام)) خشمگین شد بطورى كه میلرزید، سپس بشامى گفت: اى مرد آیا پروردگارت بمخلوق خیر اندیش‌تر است یا مخلوق بخودشان، گفت بلكه پروردگار نسبت به مخلوقش خیراندیش‌تر است، هشام در مقام خیراندیشى براى مردم چه كرده است؟ شامى براى ایشان حجت و دلیلى بپا داشته تا متفرق و مختلف نشوند و او ایشان را با هم الف دهد و ناهمواریهاشان را هموار سازد و ایشان را از قانون پروردگارشان آگاه سازدهشام - او كیست؟ شامى رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است. هشام بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) كیست؟ شامى قرآن و سنت است. هشام قرآن و سنت براى رفع اختلاف امروز ما سودمند است؟ شامى آرى . هشام پس چرا من و تو اختلاف كردیم و براى مخالفتى كه با تو داریم از شام باینجا آمدى! شامى خاموش ماند، امام صادق علیه السلام باو گفت چرا سخن نمیگوئى، شامى گفت: اگر بگویم قرآن و سنت از ما رفع اختلاف مى‌كنند باطل گفته‌اند زیرا عبارات كتاب و سنت معانى مختلفى را متحمل است (چند جور معنى مى‌شود) و اگر بگویم اختلاف داریم و هر یك از ما مدعى حق مى‌باشیم، قرآن و سنت بما سودى ندهند (زیرا كه هر كدام از ما آن را به نفع خویش توجیه مى‌كنیم) ولى همین استدلال بر له من و علیه هشام است، حضرت

فرمود: از او بپرس تا بفهمى كه سرشار است، شامى اى مرد: كى بمخلوق خیر اندیش‌تر است: پروردگارشان یا خودشان! هشام پروردگارشان از خودشان خیراندیش‌تر است. شامى آیا پرودگار شخصى را بپا داشته كه ایشان را متحد كند و ناهمواریشان هموار سازد و حق و باطل را بایشان باز گوید؟ هشام در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) یا امروز؟ شامى در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) كه خود آنحضرت بود، امروز كیست؟ هشام همین شخصى كه بر مسند نشسته (اشاره بامام صادق علیه السلام كرد) و از اطراف جهان سویش رهسپار گردند. بمیراث علمى كه از پدارنش دست بدست گرفته خبرهاى آسمان و زمین را براى ما باز گوید: شامى من چگونه مى‌توانم این را بفهمم؟ هشام هر چه خواهى از او بپرس شامى عذرى برایم باقى بگذاشتى، بر من است كه بپرسم امام صادق علیه السلام فرمود: اى شامى! مى‌خواهى گزارش سفر و راهت را بخودت بدهم؟ چنین بود و چنان بود، شامى با سرور و خوشحالى مى‌گفت: راست گفتى، اكنون بخدا اسلام آوردم، امام صادق علیه السلام فرمود نه، بلكه اكنون بخدا ایمان آوردى، اسلام پیش از ایمان است، بوسیله اسلام از یكدیگر ارث برند و ازدواج كنند و بوسیله ایمان ثواب برند (تو كه قبلا بخدا و پیغمبر ایمان داشتى مسلمانى بودى كه ثواب عبادت نداشتى و اكنون كه مرا بامامت شناختى خدا بر عباداتت هم بتو ثواب خواهد داد) شامى عرض كرد: درست فرمودى، گواهى دهم كه شایسته عبادتى جز خدا نیست و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رسول خداست و تو جانشین اوصیاء هستى، سپس امام صادق علیه السلام رو بحمران كرد و فرمود: تو سخنت را دنبال حدیث مى‌برى (مربوط سخن میگوئى) و بحق میرسى و بهشام بن سالم متوجه شد و فرمود: در پى حدیث مى‌گردى ولى تشخیص نمى‌دهى (مى‌خواهى مربوط سخن بگوئى ولى نمى‌توانى) و متوجه احوال شد و فرمود: بسیار قیاس میكنى از موضوع خارج مى‌شوى مطلب باطل را بباطلى رد مى‌كنى و باطل تو روشنتر است. سپس متوجه قیس ماصر شد و فرمود: تو چنان سخن میگوئى كه هر چه خواهى بحدیث پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باشد دورتر شود حق را باطل مى‌آمیزى با آنكه حق اندك از باطل بسیار بى‌نیاز مى‌كند: تو و احوال از شاخه‌اى به شاخه‌اى مى‌پرید و با مهارتید. یونس گوید بخدا كه من فكر میكردم نسبت بهشام هم نزدیك به آنچه در باره آندو نفر فرمود، مى‌فرماید ولى فرمود: اى هشام تو بهر دو پا بزمین نمى‌خورى (بطورى كه هیچگونه جوابى برایت نباشد) تا خواهى بزمین برسى پرواز میكنى (بمحض اینكه نشانه مغلوبیت هویدا گردد خودت را نجات مى‌دهى) مانند توئى باید با مردم سخن گوید. خود را از لغزش نگهدار، شفاعت ما دنبالش مى‌آید انشاءالله.

5- احول گوید: زید بن على بن حسین علیهما السلام زمانیكه متوارى و پنهان بود مرا خواست، نزدش رفتم، بمن گفت اى ابا جعفر اگر از ما خانواده كسى نزد تو آید (و ترا بیارى طلبد) چه جواب مى‌دهى، با او بجبهه جنگ مى‌روى؟ باو گفتم: اگر پدرت یا برادرت مرا بخواهند مى‌روم، زید گفت من مى‌خواهم به جنگ این قوم (بنى امیه) بروم با من بیا، گفتم: نه قربانت گردم. بمن گفت: جان خودت را

بر من ترجیح مى‌دهى؟! گفتم من یك نفرم (یك جان بیش ندارم) اگر در روى زمینى امامى جز تو باشد، هر كس از تو كناره گیرد نجات یافته و هر كس با تو آید هلاك گشته و اگر براى خدا امامى روى زمین نباشد، كسى كه از تو كناره كند با آنكه همراهیت كند برابرست، بمن گفت: اى اباجعفر من با پدرم سر یك سفره مى‌نشستم، او پاره گوشت چرب را برایم لقمه مى‌كرد و لقمه داغ را براى دلسوزى به من سرد مى‌كرد، او از گرمى آتش دوزخ به من دلسوزى نكرده است؟ از روش دیندارى بتو خبر داده و بمن خبر نداده است؟!! عرض كردم قربانت گردم، چون از آتش دوزخ بتو دلسوزى كرده خبرت نداده است، زیرا مى‌ترسید كه تو نپذیرى و از آن جهت بدوزخ روى ولى به من خبر داده كه اگر بپذیرم نجات یابم و اگر نپذیرم از دوزخ رفتم من باكى بر او نباشد (زیرا هر چه باشم فرزند او نیستم پس به من فرموده با بنى امیه نجنگ ولى تو نفرمود) سپس به او گفتم: قربانت گردم، شما بهترید یا پیغمبران؟ فرمود: پیغمبران گفتم: یوسف به یعقوب مى‌گوید (((داستان خوابت را ببرادرانت مگو، مبادا برایت نیرنگى بریزند))) او خوابش را نگفت و پنهان داشت كه برایش نیرنگى نریزند، همچنین پدر تو مطلب را از پنهان كرد زیرا بر تو بیم داشت، زید فرمود: اكنون كه چنین گوئى بدانكه مولایت در مدینه بمن خبر داد كه: من كشته مى‌شوم و در كناسه كوفه بدار روم و خبر داد كه كتابى نزد اوست كه كشتن و بدار رفتن من در آن نوشته است، احوال گوید من به حج رفتم و گفتگوى خودم را با زید به حضرت صادق عرض كردم، فرمود: تو كه راه پیش و پس و راست و چپ و زبر را بر او بستى و نگذاشتى براهى قدم بر دارد (هر چه گفت جوابش رادادى).

توضیح موضوع قیام و نهضت جناب زیدبن على بن الحسین علیه السلام و منظور و هدف او از آن نهضت در كتب تاریخ حدیث و تحقیق است. از روایاتى استفاده مى‌شود كه قیام او براى سرنگون ساختن خلاف جابرانه و غاصبانه بنى امیه و نصب امام بحق بوده است، از روایات دیگرى هم جور دیگر استفاده مى‌شود چنانكه این روایت هم دو پهلو است. از اینها گذشته مناسب این روایت با عنوان باب كه (((الاضطرار الى الحجة))) است براى ما معلوم نشد.

(طبقات پیغبران و رسولان و ائمة (علیه السلام))

1- امام صادق علیه السلام فرمود: پیغمبران و رسولان چهار طبقه باشند: 1- پیغمبریكه تنها براى خودش پیغمبر است و بدیگرى تجاوز نمى‌كند (و خدا بوسیله‌اى وظائف شخصى او را باو مى‌فهماند) 2- پیغمبریكه در خواب مى‌بیند و آواز هاتف را مى‌شنود ولى خود او را در بیدارى نمى‌بیند و بر هیچكس مبعوث نیست و خود او امام و پیشوائى دارد. چنانچه ابراهیم بر لوط امام بود 3- پیغمبریكه در خواب مى‌ببیند و صدا را مى‌شنود و فرشته را مى‌بیند و بسوى گروهى كم یا زیاد مبعوث است مانند یونس، خدا باو فرماید: (147 سوره 37) (((ما او را بسوى صد هزار نفر بلكه بیشتر فرستادیم))) امام فرمود: مقدار بیشتر سى هزار بود و یونس را پیشوائى بود (كه جناب موسى باشد و او شریعت موسى

را ترویج مى‌كرد) 4- پیغمبریكه در خواب مى‌بیند و صدا را مى‌شنود و در بیدارى مى‌بنید و او امام است مانند پیغمبران اولواالعزم، ابراهیم علیه السلام مدتى پیغمبر بود و امام نبود تا خدا فرمود: (124 سوره‌2) (((من ترا امام مردم قرار دادم ابراهیم گفت از فرزندان من هم؟))) خدا فرمود (((پیمان من بستمكاران نرسد))) كسى كه غیر خدا یا بتى را پرستیده امام نگردد.

توضیح كلمه (((عهد))) را كه به پیمان معنى كردیم، مجلسى (قدّس سرّه) گوید، مقصود از عهد معنائیست كه شامل امامت شود و بمعنى فرمانیكه بفرمانداران نویسند، مى‌آید و در اینجا كنایه از مقام خلافت خداست در زمین، و چون آیه شریفه امامت و پیشوائى امت را از ستمكاران نفى كرد، دلالت دارد بر ثبوت آن براى عادلان و همین آیه دلیل است بر اینكه امام باید معصوم باشد و گناهى از او سر نزند، زیرإ؛پپ غیر معصوم نسبت بخود یا دیگرى ستمگر است.

2- امام صادق علیه السلام مى‌فرمود. خداى تبارك و تعالى ابراهیم را بنده خود گرفت پیش از آنكه پیغمبرش نماید و او را بپیغمبرى برگزید پیش از آنكه رسولش كند و رسول خود ساخت پیش از آنكه خلیش گرداند و خلیش گرفت پیش از آنكه امامش قرار دهد، پس چون همه این مقامات را برایش گرد آورد فرمود، (((همانا من ترا امام مردم قرار دادم))) چون این مرتبت در چشم ابراهیم بزرگ جلوه نمود، عرض كرد (((از فرزندان من هم))) خدا فرمود. (((پیمان من بستمكاران نرسد))) شخص كم خرد امام شخص پرهیزكار نگردد (و ستمگر از نظر خدا كم خرد است و ممكن نیست كه او پیشواى امتى گردد كه در میان ایشان مردم پرهیزكار باشد.

3- و فرمود، آقا و سرور پیغمبران و رسولان پنج نفرند كه ایشان اولواالعزم رسولانند و آسیاى نبوت و رسالت گرد آنها مى‌چرخد و ایشان: نوح و ابراهیم و موسى و عیسى و محمد است درود خدا بر محمد و خاندانش و بر تمام پیغمبران.

4- جابر گوید: شنیدم كه امام باقر علیه السلام مى‌فرمود: همانا خدا ابراهیم را به بندگى به پذیرفت پیش از آنكه به پیغمبرى پذیرد و به پیغمبریش پذیرفت پیش از آنكه برسالتش گیرد و برسالتش گرفت پیش از آنكه خلیلش گیرد و خلیلش گرفت پیش از آنكه امامش گیرد و چون این مقامات برایش فراهم نمود امام پنج انگشت خود را (براى نمودن این پنج مقام) جمع كرد به ابراهیم گفت. اى ابراهیم همانا من ترا امام مردم گردانیدم. از بس این مرتبت در چشم ابراهیم بزرگ آمد، گفت. پروردگارا و از فرزندان من هم؟، خدا فرمود: پیمان من بستكاران نرسد.

(فرق میان رسول و نبى و محدث)

1- معروفى بامام رضا (علیه السلام) نوشت: قربانت گردم، بفرمائید، چه فرقست بین رسول و نبى و امام؟ حضرت نوشت - یا شفاها فرمود فرق میان رسول و نبى و امام اینستكه رسول جبرئیل بر او نازل شود و او را به بیند و سخنش را بشنود و بر او وحى نازل شود (كند) و گاهى باشد كه در خواب بیند مانند خواب دیدن ابراهیم (دستور سر بریدن پسرش را) و نبى گاهى سخن جبرئیل را مى‌شنوند و گاهى

شخص او را مى‌بیند و سخنش را نمى‌شنود و امام آنستكه سخن را شنود و شخص را نبیند.

(در اینكه زمین خالى از حجت نماند)

1- حسین بن ابى العلاء گوید: بامام صادق عرض كردم: ممكن است زمین باشد و امامى در آن نباشد؟ فرمود: نه، گفتم: دو امام در یك زمان مى‌شود؟ فرمود: نه مگر اینكه یكى از آنها خاموش باشد (و بوظائف امامت قیام نكند مانند حضرت حسین در زمان امام حسن علیهماالسلام).

2- امام صادق مى‌فرمود: همانا زمین در هیچ حالى از امام خالى نگردد براى آنكه اگر مؤمنین چیزى (در اصول یا فروع دین) افزودند آنها را برگرداند و اگر چیزى كم كردند براى آنها تكمیل كند.

3- حسین بن ابى العلاء گوید: به امام صادق عرض كردم زمین بدون امام باقى مى‌ماند؟ فرمود: نه.

4- امام صادق علیه السلام فرمود: خدا برتر و بزرگتر از آنستكه زمین را بدون امام عادل واگذارد.

5- امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: خداوندا تو زمینت را از حجت خود بر خلقت خالى نگذارى.

6- حضرت ابوالحسن امام دهم علیه السلام فرمود: زمین از حجت خالى نماند، بخدا آن حجت منم.

7- ابوحمزة گوید بامام صادق علیه السلام عرض كردم: زمین بدون امام مى‌ماند؟ فرمود: اگر زمین بدون امام باشد فرو رود (و نظمش از هم بپاشد).

8- حضرت باقر علیه السلام فرمود چنانچه امام از زمین برگرفته شود زمین با اهلش مضطرب گردد چنانچه دریا.

(شناختن امام و مراجعه باو)

1- ابوحمزة گوید: امام باقر علیه السلام بمن فرمود: همانا خدا را كسى پرستد كه او را بشناسد و اما كسى كه خدا را نشناسد او را اینگونه (مانند عامه از مردم) گمراهانه مى‌پرسد، عرض كردم قربانت گردم معرفت خدا چیست؟ فرمود: باور داشتن خداى عزوجل و باور داشتن پیغمبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) و دوست داشتن على علیه السلام و پیروى از او و از ائمه هدى علیهم السلام و بیزارى جستن بخداى عزوجل از دشمن ایشان، این چنین شناخته مى‌شود خداى عزوجل.

2- زرارة گوید: بامام باقر علیه السلام عرض كردم: بمن بفرمائید كه آیا معرفت امام از شما خانواده بر تمام خلق واجبست؟ فرمود: خداى عزوجل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را بر تمام مردم بعنوان مردم بعنوان رسول و حجت خدا بر همه خلقش در روى زمین مبعوث فرمود، پس هر كه بخدا ایمان آورد و به محمد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان نیاورد و از او پیرویش كند و تصدیقش نماید معرفت امام از ما خانواده بر او واجبست و كسى كه بخدا و رسولش ایمان نیاورد و از او پیروى نكند و تصدیقش ننماید و حق خدا و رسولش را نشناسد، چگونه معرفت امام بر او واجب باشد در

صورتیكه به خدا و رسولش ایمان نیاورده و حق آنها را نشناخته است (بلكه بر او واجب است اولا خدا و رسولش را بشناسد و از رسول پیروى كند) عرض كردم: پس چه مى‌فرماید در باره كسى كه به خدا و رسولش ایمان آورده و پیغمبر را نسبت به آنچه خدا بر او نازل كرده باور دارد، بر چنین اشخاص حق معرفت شما لازمست؟ فرمود: آرى مگر اینان (عامه و اهل سنت) بفلان و فلان (ابوبكر و عمر) معرفت ندارند؟ عرض كردم: چرا (از سؤال حضرت استفاده مى‌شود كه هر كس به خدا و رسولش ایمان آورد لازمست براى جانشینى پیغمبر و حفظ و ترویج شریعت به پیشوائى معتقد شود، چنانچه اهل سنت هم این قاعده را قبول دارند ولى آنها در تعیین امام و خلیفه باشتباه رفته‌اند) امام فرمود: مگر عقیده دارى كه خدا معرفت فلان و فلان را در دل ایشان انداخته است؟ بخدا آن را كسى جز شیطان در دل ایشان نینداخته است، نه به خدا، حق ما را كسى جز خدا بمؤمنین الهام نكند (یعنى اى زرارة این را هم بدان كه معرفت ما گوهریست ربانى و توفیقى است الهى كه جز به مردم سالم و پاك فطرت نرسد، چنانچه پیروى از پیشوایان ناحق عقیده‌ایست شیطانى كه در اثر خبث باطن نصیب افراد دیگرى گردد).

3- امام باقر علیه السلام مى‌فرمود: تنها كسى خداى عزوجل را شناسد و پرستش كند كه هم خدا را بشناسد و هم امام از ما خاندان را و كسى كه خداى عزوجل را نشناسد و امام از ما خاندان را نشناسد غیر خدا را شناخته و عبادت كرده، اینچنین (مانند عامه مردم) كه بخدا گمراهند (خدائى كه بوسیله غیر ائمه هدى معرفى شود جوان خویش سیمائى است كه در قیامت براى مردم جلوه‌گرى كند پس هر كه به چنین خدائى معتقد باشد، حقا خدا را نشناخته است).

4- امام صادق علیه السلام فرمود: خدا خوددارى و امتناع فرموده كه كارها را بدون اسباب فراهم آورى پس براى هر چیز سبب و وسیله‌اى قرار داد و براى هر سببى شرح و گشایشى مقرر داشت و براى هر شرحى نشانه‌اى (دانشى) گذاشت و براى هر نشانه درى گویا نهاد، عارف حقیقى كسى است كه این در را نشناخت و نادان حقیقى كسى است كه باین در نادان گشت، این در گویا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است و ما.

شرح -اگر چه خدا قادر است كه امور جهان را بدون علل و اسباب فراهم آورد، چنانچه گاهى عیسى را بدون پدر ایجاد مى‌كند و آتش را بدون اسباب معمولى بر ابراهیم سرد و سلامت مى‌نماید ولى بطور عموم و كلى عادتش بر این جارى گشته كه امور جهان را با وسائل و اسبابى مخصوص جریان دهد و فراهم آورد، و ترتیب اسباب در این در حدیث شریف چنانستكه خدا براى سعادت و نجات مردم سببى قرار داده كه آن معرفت و اطاعت خدا و رسول است و براى این سبب شرحى قرار داده كه آن مقررات و قوانین دینى است و براى این شرح :نشانه یا دانشى گذاشته كه آن قرآن است و براى قرآن در گویائى مقرر داشته كه آن پیغمبر و ائمه معصومینند (صلی الله علیه و آله و سلم) پس هر كه خواهد بسعادت و نجات رسد باید این طرق را بپیماید.

5- محمد بن مسلم گوید شنیدم كه امام باقر علیه السلام مى‌فرمود: هر كه دیندارى خداى عزوجل كند به وسیله عبادتى كه خود را در آن بزحمت افكند ولى امام و پیشوائى كه خدا معین كرده نداشته باشد، زحمتش ناپذیرفته و خود او گمراه و سرگردانست و خدا اعمال او را مبغوض و دشمن دارد، حكایت او حكایت گوسفندى است كه از چوپان و گله خود گم شده و تمام روز سرگردان میرود و برمیگردد، چون شب فرا رسد گله‌اى باشبان بچشمش آید، بسوى آن گراید و به آن فریفته شود و شب را در خوابگاه آن گله بسر برد، چون چوپان گله را حركت دهد، گوسفند گمشده گله و چوپان را ناشناس بیند، باز متحیر و سرگردان در جستجوى شبان و گله خود باشد كه گوسفندانى را با چوپانش به بیند، بسوى آن رود و به آن فریفته گردد، شبان او را صدا زند كه بیا و بچوپان و گله خود پیوند كه تو سر گردانى و از چوپان و گله خود گمگشته‌اى، پس ترسان و سرگردان و گمراه حركت كند و چوپانیكه او را بچراگاه رهبرى كند و یا بجایش برگرداند نباشد، در همین میان گرگ گمشدن او را غنیمت شمارد و او را بخورد، بخدا اى محمد كسى كه از این امت باشد و امامى هویدا و عادل از طرف خداى عزوجل نداشته باشد چنین است، گم گشته و گمراهست و اگر با این حال بمیرد با كفر و نفاق مرده است، بدان اى محمد كه پیشوایان جورو پیروان ایشان از دین خدا بر كنارند، خود گمراهند و مردم را گمراه كنند، اعمالى را كه انجام میدهند چون خاكسترى است كه تند بادى در روز طولانى به آن تازد، از كردارشان چیزى دست گیرشان نشود. اینست گمراهى دور. (آرى بخدا سوگند هر كه از تحت سرپرستى شما فرار كند گرفتار دین سازان و مذهب تراشان دغل و مخبط مى‌شود پدر و مادرم بفداى شما -).

6- امام صادق علیه السلام مى‌فرمود: ابن كوا نزد امیرالمؤمنین آمد و گفت: اى امیر مؤمنان (آیه 46 سوره 7) (((بر اعراف مردانى باشند كه همه كس را از رخسارشان شناسند))) یعنى چه؟ فرمود: مائیم بر اعراف كه یاران خود را برخسارشان میشناسیم و مائیم اعراف كه خداى عزوجل جز از طریق معرفت ما شناخته نشود و مائیم اعراف كه خدا ما را در روز قیامت بر روى صراط معرفت قرار دهد، پس داخل بهشت نشود مگر كسى كه ما او را شناسیم و او ما را شناسد و بدوزخ نرود جز آنكه ما او را ناشناس دانیم و او ما را، خداى تبارك و تعالى اگر میخواست خودش را بیواسطه به بندگانش مى‌شناسانید ولى ما را درو جاده و راه و طریق معرفت خود قرار داد، كسانى كه از ولایت مارو گردانیده و دیگران را بر ما ترجیح دهند از صراط مستقیم منحرفند (در قیامت از صراط بسر در آیند) برابر نیست كسانیكه مردم به آنها پناه گیرند (كه ما اهل بیت پیغمبر باشیم) با كسانى كه خود محتاج پناهندگى بدیگران باشند (كه پیشوایان عامه باشند) زیرا آن مردم (پیروان پیشوایان عامه) بسوى چشمه‌هاى آب تیره اندك كه از چشمه‌اى بچشمه دیگر ریزد رفتند و كسانیكه سوى ما آمدند بسوى چشمه‌هاى صافى آمدند كه آبش بامر پروردگار جاریست و تمام شدن و خشك شدن ندارد.

توضیح علومى را كه ابوحنیفه و امثال او دارند تشبیه فرمود بچشمه آبى كه تیره و كم است اولا علم حقیقى نیست و مخلوط بجهل است و ثانیا محدود و متناهى است و یك سلسله اصطلاحاتى است كه دست بدست مى‌گردد و علوم ربانى خود را تشبیه بچشمه صاف لایزال فرمود. یعنى آنچه ما داریم اولا عین و حقیقت علم است و ثانیا رشته‌اى باقیانوس نامحدود علم خدا متصل است كه بریدن و تمام شدن ندارد، هر چه از ما بپرسید جواب گوئیم و آنچه گوئیم عین حقیقت و واقعست.

7- ابوحمزة گوید: امام باقر به من فرمود: اى اباحمزة: هر یك از شما كه خواهد چند فرسخى پیماید براى خود راهنمائى گیرد. تو كه بر راههاى آسمان نادانترى تا براههاى زمین، پس براى خود راهنمائى طلب كن (و آن راهنما غیر از اهلبیت پیغمبر نباشد زیرا از آسمان وحى در خانه آنها نازل شده و راه بهشت و جهنم را آنها دانند).

8- امام صادق علیه السلام راجع بقول عزوجل (273 سوره 2) (((بهر كه حكمت دادند خیر بسیارى دادند))) فرمود: مراد بحكمت اطاعت خدا و معرفت امام است.

9- امام باقر فرمود: ابو عبدالل ه جدلى بر امیرالمؤمنین علیه السلام وارد شد حضرت فرمود اى ابوعبدالله نمى‌خواهى ترا خبر دهم از قول خداى عزوجل (91 سوره 27) (((هر كه كار نیكى آورد بهتر از آن را پاداش گیرد و از هراس روز قیامت ایمن باشند))) و هر كه كار بدى آورد برو در دوزخ افتد، مگر ممكن است جز آنچه كرده‌اید جزا بینید))) عرض كرد چرا اى امیر مؤمنان قربانت گردم، فرمود:

كار نیك شناختن ولایت و دوستى ما اهل بیت است و كار بد، انكار ولایت و دشمنى ما اهل بیت است و باز هم آن آیه را تلاوت فرمود.

(وجوب اطاعت ائمه)

1- امام باقر علیه السلام فرمود: بلندى و كوهان و كلید و در همه چیز و خرسندى خداى رحمان تبارك و تعالى اطاعت امامست بعد از معرفت او، سپس فرمود: خداى تبارك و تعالى مى‌فرماید: (83 سوره 4) (((هر كه اطاعت پیغمبر نماید، اطاعت خدا كرده و هر كه رو گرداند (او را رها كن، زیرا) ما ترا نگهبان او نفرستاده‌ایم))).

2- بشیر عطار گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى‌فرمود: ما خانواده گروهى هستیم كه خدا اطاعت ما را واجب كرده و شما پیروى مى‌كنید از كسیكه مردم بنادانى او معذور نیستند (پس اگر اهل سنت در قیامت گویند ما اهل بیت پیغمبر را نمى‌شناختیم تا از آنها پیروى كنیم، اگر مستضعف نباشند خدا معذورشان ندارد زیرا امامت ایشان براهین روشن دارد).

3- امام باقر علیه السلام در باره قول خداى عزوجل (54 سوره 4) (((به آنها سلطنت بزرگى دادیم))) فرمود مقصود اطاعت آنها كه بر مردم واجبست.

4- امام صادق علیه السلام مى‌فرمود: وجوب اطاعت میان اوصیاء و پیغمبران مشترك است (و بر امت استكه از هر دو طایفه اطاعت كنند).

5- و فرمود: ما گروهى باشیم كه خداى عزوجل اطاعت ما را واجب كرده، انفال (غنیمت در جنگ و مباحات اولیه) از ماست و برگزیده از مال (اشیاء نفیس جنگى) بما اختصاص دارد: ما در دانش ریشه داریم و ما هستیم حسد برده شدگان كه خدا فرماید (58 سوره 4) (((آیا بر مردم حسد مى‌ورزند بواسطه آنچه خدا از فضل خود بایشان داده است))) (درباره انفال و برگزیده از مال و نیز درباره اینكه ائمة علیه السلام محسودند بعد از این بتفصیل بیان مى‌شود).

6- حسین بن ابى العلاء گوید: گفتار خود را درباره اوصیاء كه اطاعتشان واجبست بامام صادق علیه السلام عرض كردم فرمود: آرى ایشانند همان كسان كه خداى تعالى فرماید (59 سوره 4) (((اطاعت كنید خدا را و اطاعت كنید پیغمبر و والیان امراز خودتان را))) (یعنى مقصود از والیان امر، اوصیاء باشند) و ایشانند همان كسان كه خداى عزوجل فرموده است (61 سوره 5) (((ولى شما فقط خداست و رسولش و كسانیكه ایمان آورده‌اند))).

شرح -راجع به آیه اول مجلسى (قدّس سرّه) از مجمع البیان نقل مى‌كند كه عامه و اهل سنت اولى الامر را بزمامداران و یا علما تفسیر مى‌كنند و اما مفسرین شیعه باستناد روایات وارده از حضرت باقر و صادق علیهماالسلام بائمة و اهلبیت علیهم السلام تفسیر مى‌كنند و ایشانند كه خدا اطاعتشان را بدون قید و شرط در این آیه واجب كرده است و جایز نیست كه خدا اطاعت كسى را بى‌قید و شرط واجب كند، جز آنكه معصوم باشد و ظاهر و باطنش یكى باشد و اشتباه نكند و بكار زشت دستور ندهد و زمامداران و علماء ایگونه نیستند و خدا منزه است از اینكه مردم را امر كند از گنهكار و یا كسانیكه عقاید مختلف دارند اطاعت نمایند زیرا اطاعت نمودن از چند عالمى كه هر یك رأى جداگانه‌اى دارد محالست و ممكن هم نیست كه آنها در عقیده متحد شوند و یك قول را اختیار كنند.

اما راجع به آیه دوم كه مهمترین آیه ایستكه مفسرین و متكلمین شیعه بر امامت امیرالمؤمنین علیه السلام استدلال كرده‌اند و آن موضوع خاتم بخشى آن حضرت در حال ركوع است كه این آیه در شأنش نازل گشته است چنانچه این مطلب را مفسرین از عامه و اهل سنت هم اعتراف دارند، فخررازى و زمخشرى و بیضاوى و سیوطى كه از بزرگان علما سنتند در تفاسیر خود نزول آیه شریفه را در شأن امیرالمؤمنین علیه السلام و موضوع خاتم بخشى آنحضرت دانسته‌اند و خلاصه اخبار در این باره متواتر است.

7- مردى پارسى از امام كاظم علیه السلام پرسید اطاعت شما واجبست؟ فرمود: آرى، گفت: مثل اطاعت فرمود: آرى.

8- ابو بصیر گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم: همه امامان در فرمان و وجوب اطاعت یكسانند فرمود: آرى.

9- طبرى گوید: من در خراسان بالاى سر امام رضا (علیه السلام) بخدمت ایستاده بودم و جمعى از بنى هاشم كه اسحاق بن موسى در میانشان بود، خدمت آنحضرت بودند، امام فرمود: اى اسحاق بمن خبر رسید كه مردم (اهل سنت)

مى‌گویند: ما عقیده داریم كه مردم برده ما هستند، نه سوگند بخویشى و قرابتى كه با پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دارم نه من هرگز این سخن نگفته‌ام و نه از پدرانم شنیده‌ام و نه بمن خبر رسیده كه یكى از آنها گفته باشد ولى من مى‌گویم: عبید لنا فی طاعه، مواللنا فی دین هر كس حاضر است بغائبین برساند.

10- امام صادق علیه السلام مى‌فرماید: مائیم كه خدا اطاعت ما را واجب ساخته، مردم راهى جز معرفت ما ندارند و بر نشناختن ما معذور نباشند. هر كه ما را شناخت مؤمن است و هر كه انكار كند كافر است و كسى كه نشناسد و انكار هم نكند گمراهست تا زمانیكه بسوى هدایتى كه خدا بر او واجب ساخته و آن اطاعت حتمى ماست بر گردد و اگر بهمان حال گمراهى بمیرد خدا، هر چه خواهد با او كند.

11- ابن فضل گوید: از امام علیه السلام پرسیدم بهترین وسیله تقرب بندگان بخداى عزوجل چیست؟ فرمود بهترین وسیله تقرب بندگان بسوى خداى عزوجل اطاعت خدا و اطاعت رسول و اطاعت والیان امر است امام باقر (علیه السلام) فرمود: دوستى ما ایمان و دشمنى ما كفر است.

12- حسین بن ابى‌العلاء گوید بامام صادق علیه السلام عرض كردم، اوصیاء پیغمبر اطاعتشان واجبست؟ فرمود: بلى، ایشانند كه خداى عزوجل درباره آنها فرموده (63 سوره 4) (((و اطاعت كنید خدا را و اطاعت كنید پیغمبر و صاحبان امر از خودتان را))) و ایشانند كه خدا درباره آنها فرموده (91 سوره 5) (((ولى شما خداست و رسولش و كسانیكه ایمان آورده و نماز مى‌گذارند و در حال ركوع صدقه مى‌دهند))) (بحدیث هفتم همین باب مراجعه شود).

(ائمه، گواهان خدای عز و جل باشند بر خلقش)

1-امام صادق علیه السلام راجع به قول خداى عزوجل (45 سوره 4) (((پس چطور باشد زمانیكه از هر امتى گواهى آوریم و ترا بر آنها گواه آوریم)) فرمود: تنها درباره امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده، در هر قرنى امامى از ما بر ایشان گواه و ناظر است و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) گواه و ناظر بر ماست. (یعنى بر گفتار و كردار ایشان ناظر است و روز قیامت نزد خدا گواهى دهد، پس مواظب باشید و تقوى پیشه كنید كه گواهان شما عادل و مقبولند).

2- برید عجلى گوید: از امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل (138 سوره 2) (((و اینگونه شما را امتى میانه (عادل) قرار دادیم تا بر مردم گواه باشید))) پرسیدم، فرمود: ما هستیم امت میانه و مائیم گواهان خدا بر خلقش و حجتهاى او در زمینش. عرض كردم: قول خداى عزوجل (78 سوره 22) (((ملت پدر شما ابراهیم))) یعنى چه؟ فرمود: خصوص ما مقصود است (دنبال آیه و تفسیر آن) (((او شما را از پیش مسلمان نامیده))) یعنى در كتابهاى گذشته (((و در این))) یعنى قرآن (((تا پیغمبر بر شما گواه باشد))) پس پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گواه و ناظر بر ماست نسبت به آنچه از طرف خداى عزوجل به مردم رسانیده‌ایم و ما گواهانیم

بر مردم، هر كه ما را تصدیق كند، روز قیامت تصدیق كنیم و هر كه ما را تكذیب كند روز قیامت تكذیبش كنیم.

3- حلال گوید از حضرت ابوالحسن علیه السلام در باره قول خداى عزوجل (21 سوره 11) (((آیا كسیكه از پروردگار خود دلیل دارد و گواهى از خودش در پى اوست))) پرسیدم، فرمود امیرالمؤمنین (صلی الله علیه و آله و سلم) گواه در پى رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از پروردگار خود دلیل دارد (و آن قرآنست).

4- برید عجلى گوید از امام باقر علیه السلام در باره قول خداى تبارك و تعالى (138 سوره 2) (((و همچنین شما را امت میانه قرار دادیم تا بر مردم گواه باشید و پیغمبر بر شما گواه باشد))) پرسیدم، فرمود: مائیم امت میانه گواهان خداى تبارك و تعالى بر خلقش و حجتهاى او در زمینش گفتم: خدا فرماید: (77 سوره 22) (((اى اهل ایمان ركوع كنید و سجده كنید و پرودرگارتان را بپرستید و نیكى كنید شاید رستگار گردید و در راه خدا كار زار كنید چنانكه سزاوار كارزار كردن براى او است او شما را بر گزید))) فرمود: خدا ما را قصد كرده و مائیم بر گزیدگان و خداى تبارك و تعالى در دین حرجى قرار نداده، حرج از تنگ گرفتن سخت‌تر است، و اینكه فرماید: (((ملت پدرتان ابراهیم))) تنها ما را قصد كرده و (((شما را مسلمان نامیده))) خدا ما را مسلمان نامیده (((از پیش))) یعنى در كتابهاى گذشته (((و در این))) یعنى قرآن (((تا پیغمبر بر شما گواه باشد و شما بر مردم گواه باشید))) پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گواه بر ماست نسبت بدانچه از جانب خداى تبارك و تعالى تبلیغ نموده‌ایم و ما بر مردم گواهیم در روز قیامت، هر كه ما را تصدیق كند تصدیقش كنیم و هر كه تكذیب كند تكذیبش نمائیم.

5- امیرالمؤمنین (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداى تبارك و تعالى ما را پاكیزه نمود و نگهدارى فرمود و ما را بر خلقش گواه ساخت و در زمینش حجت نهاد و ما را همراه قرآن و قرآن را همراه ما قرار داد، نه ما از آن جدا شویم و نه او از ما جدا شود ( كردار و گفتار ما با حقیقت معانى و مضامین قرآن منطبق است و جدائى ممكن نیست زیرا ما سر موئى هم از قرآن تجاوز مى‌كنیم).

(در اینكه رهنمایان تنها ائمۀ باشند)

1- فضیل گوید از امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل (7 سوره 13) (((و هر گروهى را رهبریست))) پرسیدم، فرمود: هر امامى رهبر است در دور اینكه در میان مردم است (رهبر مردم دوران خویش است).

2- برید عجلى گوید از امام باقر علیه السلام در باره قول خداى عزوجل (((همانا تو بیم دهنده‌اى و براى هر گروهى رهبریست))) پرسیدم، فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بیم دهنده است و در هر زمانى یكى از ما اهلبیت رهبریست كه مردم را به آنچه پیغمبر از طرف خدا آورده رهبرى كند، رهبران بعد از پیغمبر اول على است و پس از او اوصیااش یكى پس از دیگرى.

3- ابوبصیر گوید بامام صادق علیه السلام آیه (((همانا توئى بیم دهنده و براى هر گروهى رهبریست))) را عرض كردم، فرمود: بیم دهنده رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است و رهبر على است. اى ابو محمد آیا امروز رهبرى هست؟ عرض كردم: آرى فدایت گردم، همیشه از شما خانواده رهبرى پس از رهبر دیگرى بوده تا بشما رسیده است، فرمود خدایت رحمت كناد: اى ابامحمد: اگر چنین مى‌بود كه چون آیه‌اى در باره مردى نازل مى‌شد و آن مرد مى‌میرد آیه هم از بین مى‌رفت (و مصداق دیگرى نداشت) كه قرآن مرده بود ولى قرآن همیشه زنده است بر باز ماندگان منطبق مى‌شود چنانچه بر گذشتگان منطبق مى‌شد.

4- قصیر گوید از امام باقر (علیه السلام) در باره گفته خداى تبارك و تعالى (((همانا))) توئى بیم دهنده و براى هر قومى رهبریست))) پرسیدم فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بیم دهنده است و على رهبر است، هان بخدا سوگند كه مقام هدایت و رهبرى از میان ما خانواده نرفته و تا اكنون هم در میان ما هست.

(در اینکه ائمه (علیه السلام) ولی امر خدا و خزانه دار علم او هستند)

1- امام صادق علیه السلام مى‌فرمود: ما ولى امر (امامت و خلافت) خدا و گنجینه علم خدا و صندوق وحى خدا هستیم.

2- امام باقر علیه السلام فرمود: بخدا كه ما خزانه‌دار خدائیم در آسمان و زمینش، نه آنكه خزانه‌دار طلا یا نقره باشیم، بلكه خزانه‌دار علمش هستیم.

3- سدیر گوید: بامام باقر علیه السلام عرض كردم: قربانت، شما چه سمتى دارید؟ فرمود: ما خزانه‌دار علم خدائیم، ما مترجم وحى خدائیم: ما حجت رسائیم بر هر كه در زیر آسمان و روى زمین است.

4- رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداى تبارك و تعالى فرماید، حجت من بر اشقیاء امت تو كامل و تمامست، آنهائى كه ولایت على و اوصیاء بعد از تو را ترك گفتند، زیرا روش و رفتار تو و پیغمبران پیش از تو در ایشان موجود است و بعلاوه ایشان خزانه‌دار علم من بعد از تو مى‌باشند، سپس پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: همانا جبرئیل نام ایشان و نام پدرانشان را بمن خبر داد.

5- ابن ابى یعفور گوید: امام صادق علیه السلام بمن فرمود: اى پسر ابى‌یعفور: همانا خدا یكتاست و در یكتائى یگانه است (بى‌شریكست و بسیط مطلق و حتى صفاتش زائد بر ذاتش نیست) در كار خود یكتاست پس مخلوقى را آفرید و ایشان را براى این كار (خلافت و امامت) سنجید و مقدر كرد و ما هستیم آن مخلوق اى پسر ابى‌یعفور، و ما هستیم حجت خدا در میان بندگانش و خزانه دار علمش و باین كار (امامت و خلافت) قیام كرده‌ایم.

6- امام صادق علیه السلام فرمود: خداى عزوجل ما را آفرید و آفرینش ما را نیكو ساخت و ما را صورتگرى كرد و نیكو تصویر نمود و ما را در آسمان و زمینش خزانه دار ساخت و براى ما درخت سخن گفت و بوسیله عبادت ما خداى عزوجل عبادت شد و اگر ما نبودیم، خدا پرستیده نمى‌شد.

شرح -دو جمله اول در حدیث 353 بیان شد و مقصود از سخن گفتن درخت یا همان تكلم معمولى است كه بعنوان معجزه براى پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و بعضى از ائمه علیه السلام رخ داده است و یا استنباط علوم و معارفى از درختان و برگ آنهاست كه براى دیگران میسر نیست چنانكه از بعضى اخبار استفاده مى‌شود ( مرآت العقول).

(در اینكه ائمه علیه السلام خلفاء خدایند در زمین و درهاى توجه به اویند)

1- امام رضا علیه السلام مى‌فرمود: ائمه خلفاء خداى عزوجل در زمینش باشند.

2- امام صادق علیه السلام فرمود: اوصیاء پیغمبر درهاى توجه بسوى خداى عزوجل باشند و اگر ایشان نبودند، مردم خداى عزوجل را نمى‌شناختند و خداى تبارك و تعالى بوسیله ایشان بر خلقش احتجاج كند.

3- ابن سنان گوید از امام صادق علیه السلام پرسیدم تفسیر قول خداى جل جلاله را (55 سوره 24) (((خدا از میان شما كسانى را كه ایمان آورده و كار شایسته كرده‌اند وعده فرموده است كه در زمین بخلافت گمارد چنانكه پیشینیان ایشان را بخلافت گماشت))) فرمود: ایشان ائمه هستند (و در روایت است كه این آیه در باره حضرت مهدى قائم علیه السلام و اصحاب او است و اگر از دنیا نماند مگر یك روز خدا آنروز را دراز كند تا آنحضرت ظهور كند و در روى زمین فرمانروائى نماید و زمین را پر از عدل و داد كند چنانچه پر از ظلم و جور شده باشد).

(در اینكه ائمه علیه السلام نور خداى عزوجل باشند)

1- ابو خالد كابلى گوید از امام باقر علیه السلام پرسیدم تفسیر قول خداى عزوجل را (8 سوره 64) (((بخدا و رسولش و نورى كه فرستاده‌ایم ایمان آورید))) فرمود: اى ابا خالد بخدا سوگند كه مقصود از نور ائمه از آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) باشند تا روز قیامت، بخدا كه ایشانند همان نور خدا كه فرو فرستاده، بخدا كه ایشانند نور خدا در آسمانها و زمین، بخدا اى ابا خالد، نور امام در دل مؤمنین از نور خورشید تابان در روز، روشن‌تر است، بخدا كه ائمه دلهاى مؤمنین را منور سازند و خدا از هر كس خواهد نور ایشان را پنهان دارد، پس دل آنها تاریك گردد، بخدا اى ابا خالد بنده‌اى ما را دوست ندارد و از ما پیروى نكند تا اینكه خدا قلبش را پاكیزه كرده باشد و خدا قلب بنده‌اى را پاكیزه نكند تا اینكه با ما خالص شده باشد و آشتى كرده باشد (یك رنگ شده باشد و سازگار) و چون با ما سازش كرد خدا از حساب سخت نگاهش دارد و از هراس بزرگ روز قیامت ایمنش سازد.

2- امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى تعالى (157 سوره 7) (((كسانى كه پیروى مى‌كنند از رسول و پیغمبرى كه درس ناخوانده است و اوصافش را در توراة و انجیل نزدشان نوشته مى‌یابند، ایشان را بكار نیك وا مى‌دارد و از كار زشت نهى مى‌كند و پاكیزه‌ها را براى ایشان حلال و پلیدى‌ها را بر ایشان حرام مى‌سازدتا آنجا كه فرماید و پیروى كنند از نورى كه با او نازل شده، تنها ایشان رستگارند))) فرمود مقصود از نور در اینجا (على) امیرمؤمنان و ائمه علیه السلام مى‌باشند.

3- ابى جارود گوید بامام باقر علیه السلام عرض كردم: خدا باهل كتاب خیر بسیارى داده است، فرمود: آن چیست؟ عرض كردم: قول خود خداى تعاى است (54 سوره 28) (((كسانى را كه پیش از آن به آنها كتاب دادیم باو مى‌گروند تا آنجا كه فرماید آنها براى شكیبائیشان دو مرتبه اجر گیرند))) امام فرمود: خدابشما هم عطا كرده چنانكه بایشان عطا كرده است، سپس تلاوت فرمود (29 سوره 57) (((اى گروندگان از خدا باك دشته باشید و برسولش ایمان آورید تا دو بهره از رحمت خود بشما دهد و براى شما نورى قرار دهد كه در پرتوش حركت كنید))) یعنى امامى كه باو اقتدا كنید.

4- صالح بن سهل همدانى گوید امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى تعالى (آیه 80 سوره نور كه به آیه نور معروفست در تأویل آن چنین فرمود) (((خدا نور آسمانها و زمین است، حكایت نور او چون فانوسى است))) آن فانوس فاطمه علیهاالسلام است (((كه در آن فانوس چراغى ست))) آن چراغ حسن است (((چراغ در آبگینه است))) آبگینه حسین است (((آبگینه مانند اختر درخشانى است))) آن اختر درخشان فاطمه است در میان زنان جهان (((از درخت پر بركتى برافروزد))) آن درخت حضرت ابراهیم (علیه السلام) است (((درخت زیتونى است نه خاورى و نه باخترى ))) نه یهودى و نه نصرانى (((كه نزدیكست روغنش بر افروزد))) نزدیكست علم از آن بجوشد (((اگر چه آتشى باو نرسد، نوریست روى نورى))) از فاطمه امامى پس از امامى آید (((خدا هر كه را خواهد بنور خود رهبرى كند)))

هر كه را خدا خواهد بامامان رهبرى كند (((و خدا براى مردم مثلها مى‌زند))) همدانى گوید: عرض كردم: (تأویل این كلمات را بفرمائید) (((یا مانند تاریكیها))) فرمود: اولى و رفیقش باشند (((موجى او را فرا گرفت))) سومى است روى آن موجى بود، (((اینها ظلماتى است))) آن موج دومى است (((كه برخى زبر برخى متراكمند))) معاویه لعنه الله و فتنه‌هاى بنى‌امیه است (((چون كسى دستش را بیرون كند نزدیك نیست كه آن را ببیند))) حال مؤمن است در تاریكى فتنه بنى امیه (فجایع بین امیه بر مؤمنین احاطه كند و آنها را سرگردن نماید) و كسى كه خدا براى او نورى مقرر نفرموده))) یعنى امامى از اولاد فاطمه علیهما السلام ندارد (((هیچ نورى براى او نباشد))) روز قیامت امامى نداشته باشد، و در باره قول خدایتعالى (12 سوره 57) (((نور آنها از پیش رو و طرف راست مى‌شتابد))) فرمود: روز قیامت ائمه مؤمنین از پیش رو و طرف راست مؤمنین مى‌شتابند تا ایشان را بمنازل اهل بهشت وارد سازند.

5- محمد بن فضیل گوید از حضرت ابوالحسن علیه السلام راجع بقول خداى تعالى (8 سوره 61) (((مى‌خواهند نور خدا را با پف دهان خود خاموش كنند))) پرسیدم، فرمود: یعنى مى‌خواهند ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام را با پف دهانشان خاموش كنند، گفتم سپس خداى تعالى فرماید: (((و خدا كامل كننده نور خویش است))) فرمود یعنى و خدا كامل كننده امامت است و امامت همان نور است و

همانست كه خداى عزوجل فرماید (((بخدا و رسولش و نوریكه فرو فرستاده‌ایم ایمان آورید))) مقصود از نور همان امام است.

(ارکان زمین ائمه می باشند)

1- امام صادق علیه السلام فرمود: آنچه على علیه السلام آورده انجام مى‌دهم و از آنچه نهى فرموده باز مى‌ایستم، براى او همان فضیلت آمده كه براى محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را بر تمام مخلوق خداى عزوجل فضیلت است، خرده‌گیر بر حكمى كه على آورده مانند خرده‌گیر بر خدا و رسولش باشد و كسى كه در موضوعى كوچك یا بزرگ على را رد كند در مرز شرك بخداست، امیرالمؤمنین علیه السلام باب منحصر بفرد خداشناسى است و راه بسوى خداست، هر كه جز آن پوید هلاك شود و این امتیازات همچنین براى ائمه هدى یكى پس از دیگرى جاریست. خدا ایشان را اركان زمین قرار داده تا اهلش را نجنباند (اختلال نظام و سر گردانى عمومى پیش نیاید) و حجت رساى خویش ساخت براى مردم روى زمین و زیر خاك (مردگان یا ساكنان آن روى زمین) خود امیرالمؤمنین علیه السلام صلوات الله علیه بسیار مى‌فرمود: من از طرف خدا قسمت كننده بهشت و دوزخم (میان آن دو مكان ایستاده موالیانم را ببهشت و دشمنانم را بدوزخ راهنمائى مى‌كنم) و من بزرگترین فرق گذارم (میان حق و باطل یا میان بهشتى و دوزخى) و من صاحب عصا و میسمم، تمام ملائكه و روح القدس و پیمبران بفضیلت من اقرار نمودند چنانكه بفضیلت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) اقرار كردند. مرا بر مسندى مانند مسند او نشانیده‌اند و آن مسند (هدایت و خلافت) خدائى‌ست (مركوب من در قیامت همان مركوب پیغمبر و از جانب خداست رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) (در قیامت) خوانده شود و جامه در بر شود من هم خوانده شوم و جامه در بر شوم، او باز پرسى شود و من هم بازپرسى شوم و طبق گفته او سخن گویم، بمن خصلتهائى عطا شده كه هیچكس نسبت به آنها بر من پیشى نگرفته است: مرگ مردم و بلاها و نژادها و فصل‌الخطاب (قرآن یا تشخیص حق از باطل) را مى‌دانم، آنچه پیش از من بوده از دستم نرفته و آنچه نزدم حاضر نیست (از امور آینده) بر من پوشیده نیست، باجازه خدا بشارت مى‌دهم و از جانب او اداى وظیفه مى‌كنم، همه اینها از طرف خداست كه او بعلم خود مرا نسبت به آنها توانا ساخته است.

2- امام باقر (علیه السلام) فرمود: فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام این است كه هر چه آورده من به آن عمل مى‌كنم و از هر چه نهى كرده ترك مى‌كنم، اطاعت او بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همان اطاعت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است و فضیلت براى محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است. هر كه از او پیش افتد چون كسى است كه از خدا و رسولش پیش افتاده و كسى بر او برترى جوید مانند كسى است كه بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برترى جسته و هر كه در امر كوچك یا بزرگى او را رد كند در مرز شرك بخداست، زیرا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) باب منحصر معرفت خدا بود، و راهى بود كه هر كه آن را پوید بخداى عزوجل رسد و همچنین است امیرالمؤمنین پس از وى و ائمه علیه السلام یكى پس از دیگرى هم به همین روشند، خداى عزوجل ایشان را اركان زمین مقرر

فرموده تا اهلش را نلرزاند و ستونهاى اسلام و مزدور راه هدایت ساخته. كسى جز با هدایت ایشان هدایت نشود و كسى كه از طریق هدایت خارج شده و گمراه گشته فقط بواسطه تقصیر در حق آنهاست، آنها بر علم و عذر و بیمى كه خدا (در قرآنش) نازل كرده امینند، و حجت رسا بر مردم روى زمینند، براى آخرین آنها از جانب خدا جارى شود مثل آنچه بر نخستینیان جارى بود (همگى در علم و وجوب اطاعت و سایر كمالات برابرند) و كسى جز بیارى خدا بدین درجه نرسد، امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: من در میان بهشت و دوزخ مقسم خدایم، كسى جز طبق تقسیم من به بهشت یا دوزخ نرود، من پیشواى مردم پس از خود و رساننده از جانب پیش از خود (پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله وسلم) مى‌باشم، كسى جز احمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بر من پیشى ندارد و من و او در یك روشیم، جز اینكه نبوت تنها بنام اوست، و به من شش فضیلت عطا شده است 1- علم آجال و مرگهإ؛ 2- علم بلاها 3- علم وصایا (آنچه اوصیاء پیغمبران مى‌دانند) 4 فصل الخطاب (قرآن یا داورى میان حق و باطل و یا بیان و سخن واضح) 5 و من صاحب كرات (حمله‌هاى مشهور میدان جنگ یا عالم بحوادث و وقایع گذشته و آینده) و دولت حاكم بر همه دولتهایم 6- و من صاحب عصا و میسم و جنبده‌اى كه با مردم سخن گوید مى‌باشم.

شرح -مراد بعصا یا چوبدستى مخصوصى است كه از پیغمبران باوصیائشان رسیده و همانست كه دست حضرت موسى علیه السلام بوده و دست بدست گشته تا پیغمبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) و از به امیرالمؤمنین علیه السلام رسیده است و یا آنكه كلمه (((عصا))) كنایه از قدرت و تصرفست و اما میسم در لغت به معنى آلت نشانه گذارى و آهنى است كه با آن گوسفند را داغ مى‌كنند و نشانه مى‌گذارند تا با گوسفندان دیگر اشتباه نشوند و بدین مناسب بعضى از شراح گفته‌اند: مقصود از اینكه على علیه السلام صاحب عصا و میسم است این است كه او چوپان و گله‌دار امت است بعد از رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و عصا و میسم از خصائص چوپانست و از روایاتى استفاده مى‌شود كه امیرالمؤمنین علیه السلام در قیامت ابزارى در دست دارد كه میان دو چشم اهل ایمان علامت (((مؤمن))) و میان دو چشم كفار علامت (((كافر))) مى‌گذارد و اما جنبنده سخنگو اشاره دارد به آیه شریفه (82 سوره 27) (((و چون فرمان بر آنها اجرا شود جنبده‌اى از زمین بیرون آریم تا بدانها نگوید كه این مردم آیات ما را باور نمى‌كرده‌اند))) این جنبنده در روایات بسیارى تأویل بامیرالمؤمنین شده است در زمانى كه مؤمنین و كفار را نشانه گذارى مى‌كند.

(باب مخصوص و جامع در فضیلت و صفات امام)

1- عبدالعزیز بن مسلم گوید: ما در ایام حضرت رضا در مرو بودیم، در آغاز ورود، روز جمعه در مسجد جامع انجمن كردیم، حضار مسجد موضوع امامت را مورد بحث قرار داده و اختلاف بسیار مردم را در آن زمینه بازگو مى‌كردند، من خدمت آقایم رفتم و گفتگوى مردم را در بحث امامت بعرضش رسانیدم حضرت علیه السلام لبخندى زد و فرمود: اى عبدالعزیز این مردم نفهمیدند و از آراء صحیح خود فریب

خورده و غافل گشتند. همانا خداى عزوجل پیغمبر خویش را قبض روح نفرمود تا دین را برایش كامل كرد و قرآن را بر او نازل فرمود كه بیان هر چیز در اوست حلال و حرام و حدود و احكام و تمام اختیاجات مردم را در قرآن بیان كرده و فرمود (38 سوره 6) (((چیزى در این كتاب فرو گذار نكردیم))) و در حجة الوداع كه سال آخر عمر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود این آیه نازل فرمود (3 سوره 5) (((امروز دین شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و دین اسلام را براى شما پسندیدم))) و موضوع امامت از كمال دین است (تا پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جانشین خود را معرفى نكند تبلیغش را كامل نساخته است) و پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا نرفت تا آنكه نشانه‌هاى دین را براى امتش بیان كرد و راه ایشان را روشن ساخت و آنها را بر شاهراه حق واداشت و على علیه السلام را بعنوان پیشوا و امام منصوب كرد و همه احتیاجات امت را بیان كرد پس هر كه گمان كند خداى عزوجل دینش را كامل نكرده قرآن را رد كرده و هر كه قرآن را كند به آن كافر است.

مگر مردم مقام و منزلت امامت را در میان امت میدانند تا روا باشد كه باختیار و انتخاب ایشان واگذار شود، همانا امامت قدرش والاتر و شأنش بزرگتر و منزلش عالى‌تر و مكانش منیعتر و عمقش گودتر از آنستكه مردم با عقل خود به آن رسند یا به آرائشان آن را دریابند و یا به انتخاب خود امامى منصوى كنند، همانا امامت مقامى است كه خداى عزوجل بعد از رتبه نبوت و خلت در مرتبه سوم بابراهیم خلیل علیه السلام اختصاص داده و به آن فضیلت مشرقش ساخته و نامش را بلند و استوار نموده و فرموده (124 بقره) (((همانا من ترا امام مردم گردانیدم))) ابراهیم خلیل علیه السلام از نهایت شادیش به آن مقام عرض كرد (((از فرزندان من هم؟))) خداى تبارك و تعالى فرمود (((پیمان بر گزیده گذاشت، سپس خداى تعالى ابراهیم را شرافت داد و امامت را در فرزندان برگزیده و پاكش قرار داد و فرمود (72 انبیاء) (((و اسحق و یعقوب را اضافه باو بخشیدیم و همه را شایسته نمودیم و ایشان را امام و پیشوا قرار دادیم تا بفرمان ما رهبرى كنند و انجام كارهاى نیك و گزاران نماز و دادن زكوة را بایشان وحى نمودیم آنها پرستندگان ما بودند))) پس امامت همیشه در فرزندان او بود در دوران متوالى و از یكدیگر ارث مى‌بردند تا خداى تعالى آن را به پیغمبر ما (صلی الله علیه و آله و سلم) به ارث داد و خود اوجل و تعالى فرمود (68 سوره 3) (((همانا سزاوارترین مردم بابراهیم پیروان او و این پیغمبر و اهل ایمانند و خدا ولى مؤمنانست))) پس امامت مخصوص آن حضرت گشت و او بفرمان خداى تعالى و طبق آنچه خدا واجب ساخته بود، آنرا بگردن على نهاد و سپس در میان فرزندان بر گزیده او كه خدا به آنها علم و ایمان داده جارى گشت و خدا فرموده (56 سوره 30) (((آنها كه علم و ایمان گرفتند، گویند در كتاب خدا تا روز رستاخیز بسر برده‌اید))) پس امامت تنها در میان فرزندان على است تا روز قیامت، زیرا پس از محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پیغمبرى نیست این نادانان از كجا و بچه دلیل براى خود امام انتخاب مى‌كنند: همانا امامت مقام پیغمبران و میراث اوصیاء است، همانا امامت خلافت خدا و خلافت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و مقام امیرالمؤمنین علیه السلام و میراث علیه السلام و میراث حسن و حسین علیهما السلام است. همانا امامت

زمانه دین و مایه نظام مسلمین و صلاح دنیا و عزت مؤمنین است: همانا امامت ریشه با نمو اسلام و شاخه بلند آنست، كامل شدن نماز و زكوة و روزه و حج و جهاد و بسیار شدن غنیمت و صدقات و اجراء حدود و احكام و نگهدارى مرزها و اطراف بوسیله امامست، امامست كه حلال خدا را حلال و حرام او را حرام كند و حدود خدا را بپا دارد و از دین خدا دفاع كند و با حكمت و اندوز و حجت رسا مردم را بطریق پروردگارش دعوت نماید، امام مانند خورشید طالع است كه نورش عالم را فرا گیرد و خودش در افق است بنحوى كه دستها و دیدگان به آن نرسد. امام ماه تابان چراغ فروزان، نور درخشان و ستاره ایست راهنما در شدت تاریكى‌ها و رهگذر شهرها و كویرها و گرداب دریاها (یعنى زمان جهل و فتنه و سرگردانى مردم) امام آب گواراى زمان تشنگى و رهبر بسوى هدایت و نجات بخش از هلاكت گاههاست هر كه از او جدا شود هلاك شود. امام ابریست بارنده، بارانیست شتابنده، خورشیدیست فروزنده سقفى است سایه دهنده، زمینى است گسترده، چشمه ایست جوشنده و بركه و گلستانست، امام همدم و رفیق، پدر مهربان، برادر برابر، مادر دلسوز به كودك، پناه بندگان خطا در گرفتارى سخت است، امام امین خداست در میان خلقش و حجت او بربندگانش و خلیفه او در در بلادش و دعوت كننده بسوى او و دفاع كننده از حقوق او است، امام از گناهان پاك و از عیبها بر كنار است، بدانش مخصوص و بخویشتن دارى نشانه داراست، موجب نظام دین و عزت مسلمین و خشم منافقین و هلاك كافرین است، امام یگانه زمان خود است، كسى بهمه طرازى او نرسد، دانشمندى با او برابر نباشد، جایگزین ندارد: مانند و نظیر ندارد، به تمام فضیلت مخصوص است بى‌آنكه خود او در طلبش رفته و بدست آورده باشد، بلكه امتیازیست كه خدا بفضل و بخشش باو عنایت فرموده.

كیست كه امام تواند شناخت یا انتخاب امام براى او ممكن باشد، هیهات، در اینجا خردها گمگشته، خویشتن داریها بیراهه رفته و عقلها سرگردان و دیده‌ها بى‌نور و بزرگان كوچك شده و حكیمان متحیر و خردمندان كوتاه فكر و خطیبان درمانده و خردمندان نادان و شعرا وامانده و ادبا ناتوان و سخندانان درمانده‌اند كه بتوانند یكى از شئون و فضائل امام را توصیف كنند همگى بعجز و ناتوانى معترفند، چگونه ممكن است تمام اوصاف و حقیقت امام را بیان كرد یا مطلبى از امر امام را فهمید و جایگزینى كه كار او را انجام دهد برایش پیدا كرد؟!! ممكن نیست، چگونه و از كجا؟!! در صورتى كه او از دست یازان و وصف كنندگان اوج گرفته و مقام ستاره در آسمان را دارد، او كجا و انتخاب بشر؟!! او كجا و خزد بشر؟!! او كجا و مانندى براى او؟!! گمان برند كه امام در غیر خاندان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) یافت شود؟!! بخدا كه ضمیرشان بخود آنها دروغ گفته (تكذیبشان كند) و بیهوده آرزو بردند، بگردنه بلند و لغزنده‌اى كه بپائین مى‌لغزند بالا رفتند و خواستند كه با خرد گمگشته و ناقص خود و با آراء گمراه كننده خویش نصب امام كنند و جز دورى از حق بهره نبردند (خدا آنها را بكشد، بكجا منحرف مى‌شوند؟!!) آهنگ مشكلى كردند و دروغى پرداختند و بگمراهى دورى افتادند و در سرگردانى فرو رفتند كه با چشم بینا امام را ترك گفتند (28 سوره 29) (((شیطان

كردارشان را در نظرشان بیاراست و از راه منحرفشان كرد با آنكه اهل بصیرت بودند))).

از انتخاب خدا و انتخاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیتش روى گردان شده و بانتخاب خود گرائیدند در صورتى كه قرآن صدا برآورد كه: (66 سوره 28) (((پروردگارت هر چه خواهد بیافریند و انتخاب كند اختیار بدست آنها نیست خدا از آنچه با او شریك مى‌كنند منزه و والاست))) و باز خداى عزوجل فرماید (36 احزاب) (((هیچ مرد و زن مؤمنى حق ندارد كه چون خدا و پیغمبرش چیزى را فرمان دادند، اختیار كار خویش داشته باشد))) و فرموده است (36 سوره 68) (((شما را چه شده، چگونه قضاوت مى‌كنید؟!! مگر كتابى دارید كه آن را مى‌خوانید، تا هر چه خواهید انتخاب كنید، در آن كتاب بیابید یا براى شما تا روز قیامت بر عهده ما پیمانهاى رسا هست كه هر چه قضاوت كنید حق شماست، از آنها بپرس كدامشان متعهد این مطلب است و یا مگر شریكانى دارید، اگر راست گویند، شریكان خویش بیاورند))) و باز خداى عز و جل فرموده است (24 محمد) (((چرا در قرآن اندیشه نمى‌كنند یا مگر بر دلها قفل دارند و فرموده (((مگر خدا بر دلهاشان مهر نهاده كه نمى‌فهمند))) و یا (20 سوره 8) (((گفتند شنیدیم ولى نمى‌شنیدند و همانا بدترین جانوران بنظر خدا مردم كر و لالند كه تعقل نمى‌كنند، و اگر خدا در آنها خیرى سراغ داشت به آنها شنوائى مى‌داد و اگر شنوائى هم مى‌داشتند پشت مى‌كردند و روى گردان بودند))) و یا (((گفتند شنیدیم و نافرمانى كردیم))) (منصب امامت اكتسابى نیست) بلكه فضلى است از خدا كه بهر كس خواهد مى‌دهد پس چگونه ایشان را رسد كه امام انتخاب كنند در صورتیكه امام عالمى است كه نادانى ندارد، سرپرستى است كه عقب نشینى ندارد كانون قدس و پاكى و طاعت و زهد و علم و عبادتست، دعوت پیغمبر به او اختصاص دارد، از نژاد پاك فاطمه بتول است، در دودمانش جاى طعن و سرزنشى نیست و هیچ شریف نژادى باو نرسد، از خاندان قریش و كنگره هاشم و عترت پیغمبر و پسند خداى عز و جل است، براى اشراف شرفست و زاده عبد منافست، عسش در ترقى و حلمش كاملست، در امامت قوى و در سیاست عالمست، اطاعتش واجبست، باو خداى عز و جل قائمست، خیرخواه بندگان خدا و نگهبان دین خداست: خدا پیغمبران و امامان را توفیق بخشیده و از خزانه علم و حكم خود آنچه بدیگران نداده به آنها داده، از این جهت علم آنها برتر از علم مردم زمانشان باشد كه خدایتعالى فرموده (35 یونس) (((آیا كسى كه سوى حق هدایت میكند شایسته‌تر است كه پیرویش كنند یا كسیكه هدایت نمیكند جز اینكه هدایت شود، شما را چه شده؟ چگونه قضاوت مى‌كنید؟!! و گفته دیگر خدایتعالى (359 بقره) (((هر كرا حكمت دادند خیر بسیارى دادند))) و باز گفته خدایتعالى درباره جناب طالوت (247 بقره) (((خدا او را بر شما برگزید و بعلم و تن بزرگیش افزود خدا ملك خویش بهر كه خواهد دهد و خدا وسعت بخش و داناست))) و به پیغمبر خویش (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: (113 نساء) (((خدا بر تو كتاب و حكمت نازل كرد و آنچه را نمى‌دانستى بتو تعلیم داد، كرم خدا نسبت بتو بزرگ بود))) و نسبت بامامان از اهل بیت و عترت و ذریه پیغمبر علیهم السلام فرمود: (54 نساء) و یا بمردم نسبت

به آنچه خدا از كرم خویش بایشان داده حسد میبرند حقا كه ما خاندان ابراهیم را كتاب و حكمت دادیم و به آنها ملك عظیمى دادیم كسانى به آن گرویدند و كسانى از آن روى گردانیدند و جهنم آنها را بس افروخته آتشى است))) همانا چون خداى عزوجل بنده‌اى را براى اصلاح امور بندگانش انتخاب فرماید سینه‌اش را براى آن كار باز كند و چشمه‌هاى حكمت در دلش گذارد و علمى باو الهام كند كه از آن پس از پاسخى در نماند و از درستى منحرف نشود، پس او معصومست و تقویت شده و با توفیق و استوار گشته، از هر گونه خطا و لغزش و افتادنى در امانست، خدا او را باین صفات امتیاز بخشیده تا حجت رساى او باشد بر بندگانش و گواه بر مخلوقش و این بخشش و كرم خداست بهر كه خواهد عطا كند و خدا داراى كرم بزرگیست))) آیا مردم چنان قدرتى دارند كه بتوانند چنین كسى انتخاب كنند و یا ممكن است انتخاب شده آنها اینگونه باشد تا او را پیشوا سازند بخانه خدا سوگند كه این مردم از حق تجاوز كردند و كتاب خدا را پشت سر انداختند مثل اینكه نادانند، در صورتیكه هدایت و شفا در كتاب خداست، اینها كتاب خدا را پرتاب كردند و از هوس خود پیروى نمودند، خداى جل و تعالى هم ایشان را نكوهش نمود، و دشمن داست و تباهى داد و فرمود: (50 سوره 28) (((ستمگرتر از آنكه هوس خویش را بدون هدایت خداى پیروى كند كیست؟ خدا گروه ستمكاران را هدایت نمى‌كند))) و فرمود: (7 سوره 47) (((تباهى باد بر آنها و اعمالشان نابود شود))) جبارى مهر مى‌نهد))) بزرگست در دشمنى نزد خدا و نزد مؤمنان. خدا اینگونه بر هر دل گردنكش جبارى مهر مینهد))) درود و سلام فراوان خدا بر محمد پیغمبر و خاندان او.

2- امام صادق در خطبه‌ایكه حال و صفات امامان علیهم السلام را بیان مى‌كند مى‌فرماید: همانا خداى عزوجل بوسیله ائمه هدى از اهلبیت پیغمبر ما دینش را آشكار ساخت و امامش را روشن نمود و براى آنان باطن چشمه‌هاى علمش را گشود، هر كه از امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) حق واجب امامش را شناسد طعم و شیرینى ایمانش را بیابد و فضل خرمى اسلامش را بداند (خدایا در اینجا این عاصى هم بدرگاه رحمتت چشم امید دوزد) زیرا خداى تبارك و تعالى امام را به پیشوائى خلقش منصوب كرده و بر روز یخوران اهل جهانش حجت قرار داده و تاج وقارش بر سر نهاده و از نور جباریتش بدو افكنده با رشته‌اى الهى تا آسمان كشیده كه فیوضات خدا از او منقطع نشود و آنچه نزد خداست جز از طریق وسائل او بدست نیاید و خدا اعمال بندگان را جز با معرفت او نپذیرد آنچه از امور مشتبه تاریك و سنت‌هاى مشكل و فتنه‌هاى ناآشكار بر او وارد شود، حكمش را مى‌داند خداى تبارك و تعالى همیشه امامان را براى رهبرى خلقش از اولاد حسین علیه السلام و از فرزندان بلاواسطه هر امامى براى امامت برگزیند و انتخاب كند و ایشان را براى خلقش بپذیرد و بپسندد، هرگاه یكى از ایشان رحلت كند از فرزندان او امامى بزرگوار آشكار و رهبرى نور بخش و پیشوائى سرپرست و حجتى دانشمند براى خلقش نصب كند ایشان از طرف خدا پیشوایند، بحق هدایت كنند و بحق داورى نمایند، حجتهاى خدا و داعیان بسوى خدایند، از طرف خدا مخلوق را

سرپرستى كنند، بندگان خدا برهبرى آنها دیندارى كنند و شهرها بنورشان آبادان شود و ثروتهاى كهنه از بركتشان فزونى یابد، خدا ایشان را حیات مردم و چراغهاى تاریكى و كلیدهاى سخن و پایه‌هاى اسلام قرار داده و مقدرات حتمى خدا بر این جارى شده،

پس امام همان برگزیده پسندیده و رهبر محرم اسرار و امید بخشى است كه بفرمان خدا قیام كرده است، خدا او را براى این بر گزیده و در عالم ذركه او را آفریده، زیر نظر خود پروریده و در میان مردم، او را همچنان ساخته است، در عالم ذر پیش از آنكه جاندارى پدید آید، امام را مانند سایه‌اى در سمت راست عرش آفریده و با علم غیب خود، باو حكمت بخشیده و او را برگزیده و براى پا كیش انتخابش كرده است، باقى مانده خلافت آدم علیه السلام باور رسیده و از بهترین فرزندان نوح علیه السلام است، برگزیده خاندان ابرهیم علیه السلام و سلاطه اسماعیل و انتخاب شده از عترت محمد صلى الله علیه و آله است، همیشه زیر نظر خدا سر پرسشى شده و پرده خود حفظ و نگهبانیش نموده و دامهاى شیطان و لشكرش را از او كنار زده و پیش آمدهاى شب هنگام و افسون جادوگران را از دور ساخته است، روى آوردن بدى را از او بر گردانیده از بلاها بر كنار است، از آفتها پنهانست، از لغزشها نگهدارى شده و از تمام زشتكاریها مصونست.

در جوانى بخویشتن دارى و نیكوكارى معروفست و در پیرى به پاكدامنى و علم و فضیلت منسوب، امر امامت پدرش باو رسیده و در زمان حیات پدرش از آن گفتار خاموش بوده، چون ایام پدرش گذشت و مقدرات و خواست خدا نسبت باو پایان یافت و اراده خدا او را بسوى محبت خود رسانید و به پایان دورانش رسید، او در گذشت و امر خدا پس از او بوى رسید، خدا امر دینش را بگردن او نهاد و او را بر بندگانش حجت كرد و در بلادش سرپرست نمود و بروح خود قوتش داد و از علم خود باو داد و از بیان روشن (گفتار حق) آگاهش نمود و راز خود بدو سپرد و براى امر بزرگش (رهبر تمام مخلوق) دعوت فرمود و فضیلت بیان علمش را باو خبر داد و براى رهبرى خلق منصوبش ساخت و بر اهل عالم حجتش نمود و مایه روشنائى اهل دین و سرپرست بندگانش كرد، او را براى امامت خلق پسندیده و راز خود بدو سپرد و بر علم خویش نگهبانش كرد و حكمتش را در او نهضت و سرپرستى دینش را از او خواست و براى امر بزرگش او را طلبید و راههاى روشن و احكام و حدود خویش باو زنده كرد.

امام هم با نور درخشان و درمان مفید، هنگام سرگردانى نادانان آراستن اهل جدل، بعدالت قیام كرد در حالیكه با حق واضح و بیان از هر سو روشن همراه بود و براه مستقیمى كه پدران درستكارش علیهم السلام رفته بودند، گام برداشت، پس حق چنین عالمى را جز بدبخت نا دیده نگیرد و جز گمراه نومید منكرش نشود و جز دلیر بر خداى جل و علا برایش كار شكنى نكند.

(ائمه علیهم السلام والیان امر و حسد برده شدگانى هستند كه خداى عزوجل در قرآن فرموده)

1- برید عجلى گوید: از امام باقر علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل (61 سوره 4) (((اطاعت كنید خدا را و اطاعت كنید پیغمبر و والیان امر را))) پرسیدم، جواب حضرت این بود كه (55 سوره 4) (((مگر آنكسانرا كه از كتاب آسمانى بهره‌اى بایشان داده‌اند نمى‌بینى كه به بت و طغیانگر گروند و درباره كافران گویند: این گروه از مؤمنان هدایت یافته‌ترند))) یعنى این مردم درباره پیشوایان گمراهى و رهبران بدوزخ مى‌گویند: آنها از آل محمد صلى الله علیه و آله هدایت یافته‌ترند، (((ایشان همان كسانند كه خدا لعنتشان كرده و هر كه را خدا لعنت كند هرگز یاورى براى او نخواهى یافت. مگر آنها را از ملك بهره‌اى هست؟))) یعنى ملك امامت و خلافت (((كه در آنصورت تقیرى هم بمردم ندهند))) ما هستیم آن مردمى‌كه خدا قصد كرده و نقیر نقطه میان هسته خرماست (و مقصود بیان كمال بخل و خست ایشانست كه اگر بمقام سلطنت هم مى‌رسیدند، قسمتى از هسته خرما را از ما مضایقه مى‌كردند، تا چه رسد بچیز شریف‌تر و گرانبهاتر).

(((و یا بمردم نسبت به آنچه خدا از كرم خویش به آنها داده حسد مى‌برند))) ما هستیم آن مردم حسد برده شده، براى منصب امامتیكه خدا بما داده و بهیچ كس دیگر نداده (((حقا كه ما خاندان ابراهیم را كتاب و حكمت و ملك بزرگى دادیم))) یعنى پیغمبران و رسولان و امامان را، از آل ابراهیم قرار دادیم، پس چگونه این مردم این مقام را نسبت به آل ابراهیم علیه السلام اعتراف دارند و درباره آل محمد صلى الله علیه و آله منكر مى‌شوند (بنابراین مقصود از والیان امر كه پرسیدى آل محمد صلى الله علیه و آله است).

(((برخى به آن گرویدند و برخى رویگردان شدند و جهنم براى ایشان افروخته آتشى است كافى، كسانیكه آیه‌هاى ما را انكار كرده‌اند، بزودى به آتشى درونشان كنیم كه هر وقت پوستهایشان بسوزد، پوستهاى دیگرشان دهیم تا عذاب را خوب بچشند، همانا خدا نیرومند و فرزانه است.)))

توضیح راجع بوالیان امر در حدیث 480 سخن گفتیم و از قول مجلسى (قدّس سرّه) اثبات شد كه چنانچه اطاعت خدا و رسول واجبست، اطاعت والیان امر هم كه ائمه معصومین علیهم السلام باشند، واجب و لازمست و نیز باید ایشان معصوم و پاك از خطا و گناه باشند و راجع بجبت و طاغوت مجلسى (قدّس سرّه) گوید: جبت ابتدا نام بت مخصوصى بود و سپس براى هر معبود باطلى بكار بردند و گفته‌اند در اصل (((جبس))) بوده است و سین بتاء بدل شده است و جبس چیز بى‌خبر است و اما طاغوت بمعنى هر امر باطلى است، معبود باشد یا غیر معبود و جبت و طاغوت در روایات بر اولى و دومى تاویل شده است.

2- ابن فضیل از حضرت ابوالحسن علیه السلام درباره قول خداى تبارك و تعالى (((و یا بمردم نسبت به آنچه خدا از كرمش به آنها داده حسد مى‌برند))) گوید كه آنحضرت فرمود: مائیم حسد برده شدگان.

3- حمران بن اعین گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم قول خداى عزوجل را (((همانا آل ابراهیم كتاب دادیم))) فرمود: مقصود نبوت است، گفتم: حكمت

چیست؟ فرمود: فهمیدن و قضاوتست گفتم: (((و به آنها ملك بزرگ دادیم؟))) فرمود: اطاعت است.

4- ابوالصباح گوید: از امام صادق علیه السلام قول خداى عزوجل (((و یا به مردم نسبت به آنچه خدا از كرمش به آنها داده حسد مى‌برند))) را پرسیدم، فرمود: اى ابوالصباح بخدا ما هستیم آن مردم حسد برده شده.

5- برید اجلى گوید: امام باقر علیه السلام درباره قول خداى عزوجل تبارك و تعالى (((ما به آل ابراهیم كتاب و حكمت و ملك بزرگ دادیم))) فرمود: خدا پیغمبران و رسولان و امامان را از آل ابراهیم قرار داد، پس چگونه این مردم نسبت به آل ابراهیم علیه السلام این مقام را مختلفند ولى درباره آل محمد صلى الله علیه و آله وسلم انكار مى‌كنند. عرض كردم (((و به ایشان ملك بزرگى دادیم))) چیست؟ فرمود: ملك بزرگ این است كه امامان را در آن خانواده قرار داد، هر كه اطاعت آنها كند اطاعت خدا كرده و هر كه نافرمانى آنها كند نافرمانى خدا كرده است، این است ملك بزرگ.

(ائمه علیهم السلام نشانه هایی هستند كه خداى عزوجل در كتابش یاد فرموده)

1- داود جصاص گوید: از امام صادق علیه الس لام راجع به آیه (16 نحل) (((و علاماتى گذاشت و بوسیله ستاره هدایت شوند))) پرسیدم فرمود: ستاره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است و علامات ائمه علیهماالسلام مى‌باشند.

2- هیثم از امام صادق علیه السلام راجع به قول خداى عزوجل (((و علاماتى گذاشت و بوسیله ستاره هدایت شوند))) پرسید، امام فرمود: رسول خدا صلى آله علیه و آله ستاره است و علامات ائمه علیهماالسلام‌اند.

3- وشاء گوید: از حضرت رضا(علیه السلام) راجع به قول خداى تعالى (((و علاماتى گذاشت و بوسیله ستاره هدایت شوند))) پرسیدم فرمود: ما هستیم علامات و ستاره رسول خدا صلى الله علیه و آله است. در این كه مراد به آیاتیكه خداى عزوجل در كتابش فرموده ائمه علیهم السلام هستند.

(در اینکه مراد به آیاتی که خدای عز و جل در کتابش فرموده ائمه علیهم السلام هستند)

1- داود رقى گوید، از امام صادق علیه‌السلام درباره قول خداى تبارك و تعالى (101 سوره 10) (((این آیه‌ها و بیم دادن‌ها گروهى را كه مؤمن شدنى نیستند سود ندهد))) پرسیدم، فرمود: آیه‌ها امامان و بیم دادنها پیغمبران علیهم‌السلام میباشند. (واضحست كه امامان علیهم‌السلام آیات الله العظمى میباشد و وظیفه پیغمبران بیم دادن مردمست از عواقب سوئیكه بر گناهانشان مترتب میشود و وجود امامان و بیم دادن پیغمبران، براى اهل ایمان و افراد شایسته سودمند است و براى مردم سرسختى كه ایمان نیاورند سودى ندارد.

2- امام باقر علیه‌السلام درباره قول خداى عزوجل (42 سوره 54) (((تمام آیات ما را تكذیب كردند))) فرمود: مقصود از آیات، اوصیاء است.

3- ابوحمزة گوید: بامام باقر علیه‌السلام عرض كردم: قربانت گردم، شیعه از شما تفسیر این آیه را مى‌پرسند (((از چه از یكدیگر مى‌پرسند؟ از خبر بزرگى میپرسند!))) فرمود: اختیار با من است، اگر خواهم با آنها بگویم و اگر خواهم نگویم، سپس فرمود: ولى من تفسیرش را برای تو می گویم عرض كردم: (((از چه از یكدیگر مى‌پرسند؟))) فرمود: این آیه درباره امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است، آنحضرت علیه‌السلام مى‌فرمود: خدا را آیه‌اى بزرگتر از من نیست، خدا را خبرى بزرگتر از من نیست.

(واجب دانستن خداى عزوجل و پیغمبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) همراه بودن با ائمه علیه السلام را)

1- برید گوید: از امام باقر علیه‌السلام درباره قول خداى عزوجل (120 سوره‌9) (((از خدا باك داشته باشید و با صادقان باشید))) پرسیدم فرمود: مقصود ما هستیم.

2- ابن ابى‌نصر گوید: از حضرت رضا علیه‌السلام راجع بقول خداى عزوجل (((اى گروندگان از خدا باك داشته باشید و با صادقان باشید))) پرسیدم فرمود: صادقان همان امامان و باور دارندگان اطاعت ایشانند (صادقان و صدیق همان امامانند بواسطه اطاعتشان خدا را)

3- امام باقر(علیه السلام) فرماید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كه خواهد مانند پیغمبران زندگى كند و مانند شهیدان بمیرد و در بهشتى كه خداى رحمن كاشته، ساكن شود، باید از على پیروى كند و با دوست او دوستى كند و بامامان پس از وى اقتدا كند: زیرا ایشان عترت منند و از طینت من آفریده شده‌اند. خدایا فهم و علم مرا بایشان روزى كن، واى بر آنها كه از امت من مخالف ایشان باشند خدایا شفاعت مرا به آنها مرسان (خدایا ما را هم توفیق پیروى على و دوستى دوستانش و رسیدن بشفاعت رسولت عطا فرما).

4- رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداوند تبارک و تعالی می فرماید: حجت من بر اشقیاء امت تو كامل و تمامست، آنهائى كه ولایت على را ترك گفته و با دشمنانش دوستى نموده و فضیلت او و اوصیاء بعد از او را انكار كردند. زیرا فضیلت تو فضیلت ایشان است و اطاعت تو اطاعت ایشان، و حق تو حق ایشان و نافرمانى تو نافرمانى ایشان، و آنهایند امامان راهبر بعد از تو، روح تو در كالبد ایشانست و روح تو همانست كه از اطراف پروردگارت در تو دمیده شده و ایشان عترت تو میباشد و از طینت و گوشت و خون تو سرشته‌اند.

خداى عزوجل سنت و روش تو و پیغمبران پیش از تو را در ایشان جارى داشته و ایشان پس از تو خزانه‌دار علم منند، اینها حقى است بر من (بخودم سوگند) ایشانرا برگزدم و انتخاب كردم و پاك ساختم و پسندیدم، هر كه ایشانرا دوست دارد و از آنها پیروى كند و فضیلتشان را معترف باشد، نجات یافته است همانا جبرئیل علیه‌السلام

نام ایشان و نام پدرانشان و دوستانشان و معترفین بفضیلت ایشانرا براى من آورده است.(بحدیث 503 رجوع شود).

5- امام صادق علیه‌السلام از قول رسول خدا صلى الله علیه و آله میفرماید: كسیكه خواهد زندگى و مرگش زندگى و مرگ من باشد و ببهشت برینى كه پروردگارم بدست قدرت خود كاشته درآید باید پیروى على بن ابیطالب كند و با دوستش دوستى و با دشمنش دشمنى نماید و نسبت باوصیا پس از وى تسلیم باشد زیرا ایشان از خاندان من و از گوشت و خون منند و خدا فهم و علم مرا بایشان عطا فرموده است: بخدا شكایت میكنم از حال آن امتم كه فضیلت ایشانرا منكر گشته، پیوند مرا با ایشان قطع كنند (رعایت قرابت آنها را كه اجر رسالت من است نكنند) بخدا سوگند كه دو فرزندم را میكشند خدا شفاعتم را به آنها نرساند.

6- پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: هر كه را خوش آید كه چون من زندگى كند و چون من بمیرد و در بهشتى كه خدا مرا وعده داده درآید و بشاخه‌ایكه پروردگارم بدست خود كاشته دست آویزد، باید على بن ابیطالب و جانشین را اطاعت كند، زیرا آنها شما را بهیچ در گمراهى درنیاورده و از هیچ در هدایت خارج نكنند شما بایشان یاد ندهد كه آنها از شما داناترند من از پروردگارم خواستم كه میان آنها و قرآن جدائى نیندازد تا سر حوض بر من وارد شوند، اینچنین دو انگشت (سبابه) خود را بهم چسبانید پهناى آن حوض بمسافت میان صنعاء تا ایلة است و بعدد ستارگان جامهاى سیمین و زرین دارد.

شرح -مقصود از جدا نشدن ائمه علیه‌السلام از قرآن اینستكه: ایشان همیشه حافظ قرآن و مفسر قرآن و عمل كننده بقرآن و دعوت كننده مردم بسوى قرآنند و هیچگاه از این روش تعدى و تجاوز نكنند و صنعاء شهرى است در یمن وایله نام كوهى است میان مكه و مدینه و نیز نام شهریست در طرف مصر و امكنه دیگر هم باین نام میباشد، ولى پیداست كه مقصود روایت بیان بزرگى حوض است نه تحدید حقیقى آن، چنانكه سنجیدن كاسه‌هاى آبخورى آن را بتعداد ستارگان نیز از این بابست.

7- امام باقر علیه‌السلام (از قول پیغمبر صلى الله علیه و آله چنانكه مجلسى گوید) فرمود: همانا نسیم رحمت و آسودگى و پیروزى و كمك و كامیابى و بركت و بزرگوارى و آمرزش و ایمنى و توانگرى و مژده و رضوان و تقرب و یارى و توانائى و امید و دوستى خداى عزوجل، براى كسى است كه على را دوست بدارد.

و اطاعتش كند و از دشمنش بیزارى جوید و بفضیلت او و جانشینانش معترف باشد، بر من است كه ایشانرا در شفاعتم در آورم و بر پروردگار تبارك و تعالى (من است كه شفاعت مرا نسبت بایشان بپذیرد، زیرا آنها پیرو منند و هر كه پیروى من كند از آن من است.

توضیح تصدیق و پذیرش این روایات، براى امامیه و شیعیانى كه باصول و مبانى مذهبى خود آشنائى دارند، بسیار ساده و آسانست، زیرا از مبانى مذهبى متقن و كامل شیعه از بركت روایات ائمة هدى كه همین كتاب كافى بهترین مجموعه آنست، چنین استفاده مى‌شود كه: نظام دقیق و متقن جهان هستى گواه صانع و مدبرى حكیم و

قادر و مهربان است و او والاتر از اینست كه بچشم كوچك و محدود بندگانش دیده شود و از طرفى هم حكمت و رأفت او اقتضا مى‌كند كه این مخلوق ضعیف و جاهل را خود سر رها نكند و بدون سرپرست و رهنما نگذارد.

بدینجهت از میان تمام مخلوق در هر عصرى فردى شایسته براى رهبرى آنها، بعنوان پیغمبر یا امام انتخاب مى‌كند و آن رهبر اولا انسانست و همجنس خود آنها، تا بتوانند با او بنشینند و از دل گویند و با او انس و الفت گیرند و مشكلات زندگى خود را با او در میان گذارند و ثانیا در مقام علم و عمل از همه آنها بهتر و بالاتر است تا بتواند بتمام سؤالات ایشان جواب گوید و مردم، با عقیده و ایمان از او بپذیرند.

آن رهبر عالیقدر با صداى رسا بگوش تمام دانشمندان عصرش مى‌رساند كه: برگزیده خدا باید از تمام مردم اعلم و داناتر باشد بطوریكه هر چه از او بپرسند بتواند جواب گوید و منم آن برگزیده خدا (((سلونى قبل ان تفقدونى))) تا من زنده‌ام هر چه مى‌خواهید بپرسید، مى‌گوید اى بشر عاقل و متفكر شما همگى با میلیونها فكر و تجربه و دانش آموزى، یكطرف و من درس نخوانده تنها یكطرف، صریح و روشن بشما مى‌گویم: من برگزیده خدا و رهبر شمایم و برگزیده خدا باید هر چه از او بپرسند جواب گوید، بیائید و هر چه مى‌خواهید از من بپرسید و سخنان مرا بنویسید زیرا همچنانكه امروز رهبر حاضر شما هستم و بوسیله منطق و زبانم شما را رهبرى مى‌كنم، فردا هم رهبر غایب نسل آینده شما هستم و آنها را با سخنان نوشته‌ام بنام روایات و احادیث رهبرى مى‌كنم.

گاهى با دست اشاره بسینه نموده و مى‌فرماید در اینجا علم فراوانیست بیائید و بپرسید گاهى مى‌فرماید صحیفه و جفر و جامعه و مصحف فاطمه كه علوم گذشته و آینده در آنهاست نزدماست بیائید و بپرسید بهر لغت و زبانیكه از ما سؤال كنید بهمان لغت بشما پاسخ مى‌گوئیم و ما كتاب تورات و انجیل و زبور را مى‌دانیم بیائید و بپرسید اهل ذكریكه خدا در قرآنش دستور داده كه از آنها بپرسید ما هستیم بیائید و بپرسید راسخین در علم مائیم علامات و آیات و متوسمینى كه خدا در قرآنش فرموده ما هستیم بیائید و بپرسید علوم تمام پیغمبران و اوصیاء گذشته نزد ماست و روز برورز و ساعت بساعت علم ما زیاد مى‌شود خصوصا شبهاى جمعه و شبهاى قدر بیائید و بپرسید همه علوم قرآن را تنها ما مى‌دانیم بیائید و بپرسید و باز خودشان مى‌فرمودند (((ممكن نیست كه از امام چیزى بپرسند و او بگوید نمى‌دانم))) آیا تاكنون بشرى روى زمین بوده كه بگوید (((لا ادرى = نمى‌دانم))) در قاموس زندگى من نیست؟.

شیعه مى‌گوید: خدا را شكر كه این نداى مقدس جامه عمل پوشید: دوازده نفر امام یكى پس از دیگرى بدون اینكه در مكتب بشر زانو بزنند، در جوانى و پیرى، در خانه و زندان، در سفر و حضر، در صلح و جنگ در مرأى و منظر مردم بودند، دانشمندان زمان، از دور و نزدیك بمحضرشان رسیدند و هر گونه سؤالى از مشكل و آسان، از دنیا و عقبى، از زمین و آسمان، از محسوس و معقول، از گذشته و آینده، از حق و باطل از ایشان كردند و آنها نیز همه را پاسخ گفتند و قسمتى از آن پرسش و پاسخها نوشته

شد و براى قضاوت امروز ما باقى ماند كه تنها همین كتاب كافى مشتمل بر 15176 حدیث مفصل و كوتاه آنست.

ما در این ذخائر گرانبهاى خود مى‌بینیم كه دانشمندان طبیعى و یهود و نصارى و مجوس و غیره بنام ابن ابى‌العوجاء و ابن مقفع و جاثلیق و دیصانى و رأس الجالوت و بوحنیفه و امثالش، با مغزى متكبر و مغرور بمحضر ائمه هدى علیهم‌السلام رسیده و انصافا سؤالاتى پر مغز و مشكل نموده‌اند ولى پاسخ امام علیه‌السلام گاهى آن مشكلات را گره بگره باز كرده و گاهى چون خورشیدى تابان طلوع كرده و ظلمت متراكم شك و شبه را یك مرتبه محو و نابود كرده است و سؤال كنندگان مغرور بعضى تسلیم شده و ایمان آورده‌اند و برخى با سكوت و خاموشى و خجلت و شرمسارى از مجلس برخاسته‌اند.

مأمون عباسى خلیفه كشور پهناور اسلام بهر منظورى كه بود بزرگترین دانشمندان زمان خود را از نقاط دور و نزدیك كشور، جمع مى‌كرد و اركان و رجال دولت را طلب مى‌نمود و مجالسى تاریخى و شاهانه ترتیب میداد و براى مناظره و مباحثه با این نوابغ بشر، امام هشتم شیعیان حضرت على بن موسى الرضا علیه‌السلام و ارواحنا فداه را دعوت مى‌كرد، شاید مأمون گمان مى‌كرد، امام رضا(علیه‌السلام) در این مجالس حاضر نخواهد شد و اگر حاضر شود سكوت خواهد كرد و اگر سخن گوید از عهده جواب همه برنیاید، ولى خدا خواست كه آن مجالس تاریخى باشكوه برگزار شود، بزرگ دانشمندان یهود و نصارى و مجوس هر چه در مدت عمر فرا گرفته بودند از حضرتش سؤال مى‌كردند و پاسخ مى‌شنیدند ولى همگى در برابر سؤالات كوتاه آنحضرت عاجز مى‌شدند همه آن سؤالات و جوابها بتفصیل نوشته شده و براى قضاوت امروز ما باقى مانده است.

من نویسنده خدا را شاهد مى‌گیرم كه ایمانى كه از مطالعه همین احادیث و اخبار و جوابهائیكه ائمه علیهم السلام گفته‌اند و نوشته‌اند برایم حاصل مى‌شود، راسختر و محكمتر از بیان هر معجزه و فضیلت است زیرا اگر همه چیز قابل جعل و تزویر باشد جواب علمى جعل بردارنیست زیرا تا جاعل به آن درجه اعلاى از علم و دانش نرسد كه بتواند هر سؤال مشكلى را جواب گوید نمى‌تواند جعل كند و بنویسد، این است مقام علم امام.

و اما در مقام عمل از مبانى مذهبى ماست كه امامان و رهبران ما از گناه و خطا معصومند یعنى با استعداد و لیاقتى كه خدا نسبت به آنها مى‌دانسته، ایشان را پاك و معصوم آفریده است و گناه و اشتباه از آنها سر نزند، همین مطلب را هم خود آنها فرموده‌اند تا اشاره كنند كه اى بشر كنجاو و خرده گیر، شما خود را مى‌بینید كه چگونه سراپا نقص و آلودگى دارید و در برابر مال و مقام و زیبائى عقل و دین خود را مى‌بازید، عربده مى‌كشید و شكم یكدیگر را پاره مى‌كنید ولى ما صریحا مى‌گوئیم كه طلا ونقره زرد و سفید ما را نمى‌فریبد خلافت و سلطنت شما نزد ما بیك نعلین پاره نمى‌ارزد اگر تمام دنیا را بما دهند كه بمورى ستم كنیم، نمیپذیریم ما دروغ نمى‌گوئیم

ما براى اطاعت حق شهادت و زندان را بر تعدى و تجاوز ترجیح مى‌دهیم؟ ما در میان شما و مانند شما ساخته شده‌ایم، اگر مى‌توانید بر ما خورده‌اى بگیرید.

متجاوز از دویست سال این رهبران الهى در میان همین مردم بودند و با آنها ازدواج و معاشرت كردند واحدى نتوانست لغزشى العیاذبالله بر آنها بگیرد چگونه بشر مى‌تواند بر آنها لغزشى بگیرد، در صورتیكه معناى لغزش را آنها مى‌دانند و خود آنها بشر فهمانیده‌اند.

پس از تأمل و دقت در آنچه گفتیم، روشن مى‌شود كه چرا خدا مردم را بایشان ارجاع داده و چرا اطاعت على و امامان پس از او را واجب كرده است و چرا على‌بن ابیطالب علیه السلام مقسم بهشت و جهنم است و چرا راه نجاتى جز در خانه ایشان نیست و چرا دشمنان ایشان در خسارت و زیانند و در آتش دوزخ بسر مى‌برند و چرا باید ما از آنها بیزارى جوئیم و چرا.. و چرا..

(اهل ذكریكه خدا مردم را بپرسش از ایشان امر فرموده ائمه هستند)

1- امام باقر (علیه السلام) راجع به قول خداى عزوجل (43 سوره 16) (((اگر خودتان نمى‌دانید از اهل ذكر بپرسید))) از قول پیغمبر صلى الله علیه و آله مى‌فرماید: مقصود از ذكر من هستم و امامان اهل ذكر باشند و راجع بقول خداى عزوجل (44 سوره 43) (((همانا قرآن براى تو و قوم تو ذكر است و بزودى از آن بازخواست مى‌شوید))) خود امام فرمود: مائیم قول او و مائیم بازخواست شدگان (سؤال شوندگان).

2- ابن كثیر گوید: از امام صادق علیه السلام آیه (((اگر خودتان نمى‌دانید، از اهل ذكر بپرسید))) را پرسیدم، فرمود. مقصود از ذكر محمد صلى الله علیه و آله است و ما هستیم اهل او كه پرسیده مى‌شویم، بحضرت عرض كردم: خدایتعالى فرماید: (((قرآن ذكر است براى تو و قومت و بزودى از آن پرسیده مى‌شوید))) فرمود: تنها ما را قصد كرده، مائیم اهل ذكرو مائیم پرسش شوندگان.

3- وشاء گوید بحضرت رضا(علیه السلام) عرض كردم: قربانت گردم (((اگر نمى‌دانید از اهل ذكر بپرسید))) یعنى چه؟ فرمود: مائیم اهل ذكر و مائیم پرسش شوندگان عرض كردم: شما پرسش شونده و ما پرسش كننده‌ایم؟ فرمود، آرى:، عرض كردم، بر ماست كه از شما بپرسیم؟ فرمود، آرى عرض كردم: بر شماست كه بما پاسخ دهید؟ فرمود: نه، اختیار با ماست، اگر خواستیم پاسخ دهیم و اگر نخواستیم پاسخ ندهیم، مگر نمى‌شنوى قول خداى تبارك و تعالى را (39 سوره 38) (((اینست بخشش بى‌حساب ما خواهى ببخش یا نگهدار (این بخشش ما است خواهى ببخش یا نگهدار حسابى بر تو نیست).

4- باز امام صادق علیهم السلام در باره آیه (44 سوره زخرف) فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله ذكر است و اهل بیتش علیهم السلام پرسش شوندگان و اهل ذكر باشند.

5- و آنحضرت راجع بهمین آیه فرمود: همانا مراد بذكر قرآنست و ما هستیم قوم او و ما هستیم پرسش شوندگان.

6- ابوبكر حضر مى‌گوید: خدمت امام باقر علیه السلام شرفیاب بودم كه ورد برادر كمیت (كه از شعراء معروف عرب و مداح اهل بیت است) وارد شد و عرض كرد: خدا مرا قربانت كند، هفتاد سؤال حاضر كرده بودیم كه از شما بپرسم و اكنون یكى از آنها راهم بخاطر ندارم. (در اینجا این شعر با تصحیف مناسب است)

گفته بودم چو بیایم غم دل با تو بگویم چه بگویم كه غم از دل برود چون برت آیم

حضرت فرمود: اى ورد یكى را هم بخاطر ندارى؟!! عرض كرد: چرا یكى از آنها بخاطرم آمد فرمود: آن چیست؟ عرض كرد، قول خداى تبارك و تعالى (((اگر نمى‌دانید از اهل ذكر بپرسید))) ایشان كیانند؟ فرمود: ما هستیم عرض كرد: بر ماست كه از شما بپرسیم؟ فرمود: آرى، عرض كردم: بر شماست كه بما جواب گوئید؟ فرمود: اختیار با ماست.

7- محمد بن مسلم بامام باقر علیه السلام: عرض كرد: همشهریان ما گمان كنند، قول خداى عزوجل (((اگر نمى‌دانید از اهل ذكر بپرسید))) اهل ذكر یهود و نصارى هستند، فرمود: بنابراین آنها شما را بدین خود دعوت كنند!!! سپس با دست بسینه‌اش اشاره كرد و فرمود: ما هستیم اهل ذكر و ما هستیم سؤال شوندگان.

8- حضرت امام رضا از على الحسین علیهماالسلام نقل مى‌فرماید: بر امامان چیزى واجبست كه بر شیعیانشان واجب نیست (مانند لباس خشن پوشیدن و غذاى درشت خوردن مجلسى (ه) و بر شیعیان ماست چیزیكه بر ما نیست، (و آن امور دین خود را از ما پرسیدن است) خداى عزوجل ایشان را امر فرموده كه از ما بپرسند زیرا فرموده است (((اگر نمى‌دانید از اهل ذكر بپرسید))) بایشان فرمان داده كه از ما بپرسند ولى پاسخ بر ما لازم نیست، اگر بخواهیم پاسخ دهیم و اگر بخواهیم باز ایستیم.

9- محمد بن ابى نصر گوید: بامام رضا (علیه السلام) نامه‌اى نوشتم: كه قسمتى از آن این بود خداى عزوجل فرماید: (((اگر نمى‌دانید از اهل ذكر بپرسید))) و نیز فرموده است (122 سوره 9) (((مؤمنین همگى نتوانند سفر كنند، پس چرا از هر گروه ایشان، دسته‌اى سفر نكند، تا در امر دین دانش آموزنده و چون باز گشتند، قوم خویش را بیم دهند، شاید آنها بترسند))) بنابراین بر مردم پرسش واجب گشته و بر شما پاسخ واجب نیست، امام علیه السلام مرقوم فرمود: خداى تبارك تعالى فرماید: (50 سوره 28) (((اگر از تو نپذیرفتند، بدان كه فقط از هوسهاى خود پیروى مى‌كنند، گمراه‌تر از كسیكه پیروى هوس خود كند كیست؟))).

(كسانى را كه خداى تعالى در قرآنش عالم نامیده ائمه مى‌باشند)

1- امام باقر علیه‌السلام راجع بقول خداى تعالى عزوجل (9- سوره 39) (((آیا كسانى كه دانند با كسانیكه ندانند یكسانند، تنها خردمندان بیاد مى‌گیرند))) فرمود: ما هستیم كسانى كه مى‌دانند و آنها كه نمى‌دانند دشمنان مایند و شیعیان ما خردمندانند.

2- و باز راجع باین آیه فرموده است: ما هستیم كسانى كه میدانند و دشمنان ما نادانانند و شیعیان ما خردمندان.

(راسخون در علم همان ائمه علیهم السلام مى‌باشند)

1- امام صادق علیه‌السلام فرمود: مائیم راسخون در علم و ما تأویل قرآن را مى‌دانیم.

2- یكى از دو امام باقر یا صادق (علیهما السلام) راجع بقول خداى عزوجل (6 سوره‌3) (((و جز خدا و راسخون در علم تأویل قرآن را نمیدانند))) فرمود: پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بهترین راسخ در علم است.

خداى عزوجل همه آنچه را از تنزیل (معنى مطابقى) و تأویل (معنى التزامى) نازل فرمود باو آموخته است، چیزى را كه خدا تأویلش را باو نیاموخت بر او نازل نفرمود و اوصیاء پس از وى هم تمام آنرا مى‌دانند، و كسانیكه تأویل نمیدانند (شیطان) هرگاه عالمان چیزى از روى علم بفرماید (ایمان مى‌آورند و مى‌پذیرند) چنانچه خدا ایشان را پذیرفته و فرموده است (((میگویند ایمان آوردیم، همه قرآن از جانب پروردگار ماست))) و قرآن خاص و عام و محكم و تشابه و ناسخ و منسوخ دارد و راسخون در علم همه را میدانند.

3- امام صادق علیه‌السلام فرمود: راسخون در علم امیرالمؤمنین و امامان پس از وى علیهم السلام میباشند.

شرح -آیه شریفه (6سوره 3) تمامش چنین است: (((خداست كه این كتاب را بر تو نازل كرده قسمتى از آن آیاتى ست محكم كه آنها اصل و پایه قرآنست و قسمتى از آن آیاتى است متشابه. كسانیكه در دلشان خللى است، از قرآن آنچه را متشابه است، در طلب فتنه و بقصد تأویل پیروى میكنند، در صورتیكه جز خدا تأویل آنرا نداند و راسخون در علم گویند: ایمان آوردیم، همه قرآن از جانب پروردگار ماست و جز خردمندان اندرز نگیرند))).

مفسرین و دانشمندان اسلامى راجع بمحكم و متشابه بتفصیل بحث كرده و كتابهاى جداگانه در این موضوع نوشته‌اند كه معروفترین آنها رساله سید مرتضى است، این دانشمندان در رسائل خود اقوال مختلفى را كه راجع بمعنى محكم و متشابه و تعیین مصداق آنها و علت آمدن آیات متشابه در قرآن است، بحث میكنند ولى آنچه مسلم است، آیات متشابه معنى واضح و روشنى چون آیات محكم ندارد، بلكه چند معنى شبیه بهم از آنها استفاده میشود و بحكم آیه شریفه، مردمیكه در دل خود خللى دارند، براى آشوبگرى و گمراه كردن مردم و تباهى دین، آیات متشابه را دست‌آویز خود قرار داده، طبق رأى و سلیقه خویش تأویل میكنند، در صورتیكه جز خدا كسى تأویل آنرا نداند و طبق این سه روایت، خداى عزوجل تأویل قرآن را بپیغمبر و امام (صلی الله علیه و آله و سلم) آموخته است و اگر به آنها نمى‌آموخت، فایده‌اى نداشت كه كلام مبهم و نامعلومى را بر آنها نازل كند و این منافات ندارد بااینكه بگوئیم: جز خدا كسى تأویل قرآن نمى‌داند، زیرا كه ایشان هم شاگرد مكتب خدایند و علم ایشان همان علم خداست.

این در صورتى كه در مقام قرائت بر كلمه (((الله ))) وقف كنیم و (((الراسخون))) را مبتدا بگیریم ولى بنابر قرائت دیگر كه (((والراسخون ))) را عطف بالله دانسته‌اند اشكالى در میان نیست و راسخ در علم، كسى است كه در علم ریشه دارد و آنرا خوب ضبط كرده و در آن استاد است كه افراد كاملش همان پیغمبر و امامان هدى (علیهم السلام)

میباشند و بنابر روایت دوم شیعیان پاك و مخلص كه تأویل قرآن را نمى‌دانند تصدیق اجمالى نموده و میگویند: ما میدانیم كه همه قرآن، چه محكم و چه متشابهش را پروردگار ما نازل كرده است و على علیه‌السلام هم در اول خطبه 89 نهج البلاغه این موضوع را بیان میكند.

(علم بأئمه داده شده و در سینه آنها ثبت است)

1- ابوبصیر گوید: از امام باقر علیه‌السلام شنیدم كه این آیه را قرائت مى‌فرمود (48 سوره 29) (((بلكه قرآن آیه‌هائیست روشن))) در سینه كسانیكه به آنها علم داده‌اند))) و با دست اشاره بسینه خود فرمود.

2- امام صادق علیه السلام در باره قول خداى عزوجل (آیه 48 سوره 29) فرمود: ایشان ائمه علیهم السلام مى‌باشند.

3- ابوبصیر گوید: امام باقر علیه السلام این آیه (48 سوره 29) را قرائت نمود و سپس فرمود: بخدا اى ابا محمد! خدا نفرمود: قرآن آیه‌هائیست میان دو جلد قرآن (تا مردمى گویند قرآن كه حجت خداست بر ما، همین آیات میان دو جلد یعنى از صفحه آخر است و محتاج بامامیكه آن را تفسیر كند نمى‌باشیم) عرض كردم: قربانت گردم كیانند ایشان؟ (دانشمندانیكه حقایق قرآن در سینه آنهاست) فرمود: توقع مى‌رود كه جز ما چه اشخاصى باشند؟!

4- هارون بن حمزة گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم كه راجع به آیه (48 سوره 29) مى‌فرمود: آنها تنها ائمه مى‌باشند.

5- محمدبن فضیل گوید: از آنحضرت راجع بقول خداى عزوجل (48 سوره 29) پرسیدم، فرمود: ایشان تنها ائمه علیهم السلام مى‌باشند.

(كسانى را كه خدا از میان بندگانش برگزیده و قرآن را به ارثشان داده ائمه علیهم السلام مى‌باشند)

1- سالم گوید: از امام باقر علیه السلام پرسیدم راجع بقول خداى عزوجل (22 سوره 35) (((آنگاه این كتاب را بكسانیكه از میان بندگان خود انتخاب كرده‌ایم، بارث دادیم. بعضى از ایشان به خود ستم كنند و بعضى معتدلند و بعضى باذن خدا بسوى نیكیها شتابانند، فرمود: شتابنده بسوى نیكها امامست و معتدل امام شناس است و ستمگر بخویش كسى است كه امام را نمى‌شناسد.

2- سلیمان بن خالد گوید: از امام صادق علیه السلام راجع بقول خدایعالى (((آنگاه این كتاب را بكسانى كه از میان بندگان خود انتخاب كرده‌ایم، بارث دادیم))) پرسیدم، فرمود: شما در این باره چه مى‌گوئید؟ عرض كردم: ما مى‌گوییم: این آیه درباره فرزندان فاطمه علیهاالسلام است، (گویا مقصودش اولاد امام حسن است) فرمود: چنانكه تو پندارى نیست، كسى كه شمشیر كشد و مرد مرا بمخالفت دعوت كند، در این آیه داخل نیست. عرض كردم: پس ستمگر بخویش كیست؟ فرمود: كسى است كه در خانه خود نشیند و حق امام را نشناسد و معتدل كسى است كه حق امام را شناسد و شتابنده به نیكیها امام است.

3- احمد بن عمر گوید: از حضرت رضا(علیه السلام) راجع به آیه (22 سوره 35) (((آنگاه این كتاب را بكسانى كه از میان بندگان خود انتخاب كرده‌ایم، بارث داده‌ایم))) پرسیدم فرمود: اولاد فاطمه علیهاالسلام هستند (باستثناى ساداتى كه با كشیدن شمشیر مردم را بمخالفت مى‌خوانند. تا با حدیث سابق موافق شود.

پاورقى فاضل متتبع جناب آقاى غفارى (ج 1 ص 215 -) و شتابنده بسوى نیكی ها امامست و معتدل امام شناس است و ستمگر بخویش كسى است كه امام را نشناسد.

4- ابى‌ولاد گوید: از امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل (121 بقره) (((كسانیكه به آنها كتاب داده‌ایم و آن را چنانكه شایسته است مى‌خوانند، بدان ایمان آورده‌اند))) پرسیدم، فرمود: ایشان ائمه علیهم السلام باشند ( و تلاوت شایسته آنستكه الفاظش را شمرده و با تانى ادا كنند و در معانى آن تفكر نمایند و در نتیجه طبق آن عمل كنند.)

(امامان در قرآن دو قسمند: امامیكه بخدا خواند و امامیكه بدوزخ كشاند)

1- امام محمد باقر علیه السلام فرمود: چون آیه (71 سوره 17) (((روزیكه هر دسته از مردم را بامامشان خوانیم ))) نازل شد، مسلمین عرض كردند:اى فرستاده خدا! مگر شما امام همه مردم همه مردم نیستند؟ پیغمبر فرمود: من از جانب خدا بسوى همه مردم فرستاده شده‌ام ولى بعد از من امامانى از خاندانم بر مردم منصوب شوند، ایشان در میان مردم قیام كنند و مردم آنها را تكذیب كنند و امامان كفر و گمراهى و پیرونشان بر ایشان ستم كنند، هر كه آنها را دوست دارد و از آنها پیروى كند و تصدیقشان نماید، از من است و با من است و مرا ملاقات خواهد كرد و آگاه باشید كسى كه بایشان ستم كند و تكذیبشان نماید، از من نیست و با من نیست و من از او بیزارم.

2- امام صادق علیه السلام فرمود: ائمه در كتاب خداى عزوجل دو دسته‌اند: 1- خداى تبارك و تعالى فرماید (74 سوره 21) (((و آنها را امامانى قرار دادیم كه به امر هدایت كنند))) نه به امر مردم، امر خدا را بر امر مردم مقدم دارند و حكم خدا را پیش از حكم مردم دانند. 2- و باز فرموده است ( 41 سوره 28) (((آنها را امامانى قرار دادیم كه بسوى دوزخ بخوانند))) ایشان امر مردم را بر امر خدا مقدم دارند و حكم مردم را پیش از حكم خدا دانند و بر خلاف آنچه در كتاب خداى عزوجل است، طبق هوس خویش رفتار كنند.

(قرآن بسوى امام هدایت مى‌كند)

1- حسن بن محبوب گوید: از حضرت رضا(علیه السلام) راجع بقول خداى عزوجل پرسیدم (آیه 33- سوره 4) (((همه را در تركه پدران و مادران خویشان، بستگانى قرار داده‌ایم و كسانى را كه با آنها دست (بیعت یا پیمان) داده‌اید،))) (بهره آنها را بدهید) حضرت فرمود: مقصود ائمه علیه السلام باشند كه خداى عزوجل پیمان شما را با ایشان بسته است.

2- امام صادق علیه السلام راجع بقول خدایتعالى (9 سوره 17) (((همانا این قرآن بدانچه استوارتر است، راهنمائى كند))) فرمود: بسوى امام راهنمائى مى‌كند (مانند آیاتى كه در ابواب گذشته و آینده بوجود امام علیه السلام تأویل شده است و نیز از نظر آیات مشكل و متشابه قرآن كه وجود مفسر و شارح بصیرى را طلب مى‌كند و آن غیر از امام نتواند بود)

(نعمتى را كه خداى عزوجل در كتابش ذكر فرموده ائمه علیهم السلامند)

1- امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: چگونه باشد حال مردمی كه سنت پیغمبر صلى الله علیه و آله را دگرگون ساختند و از وصى او رو گردان شدند؟ ایشان نمى‌ترسند كه نعمت خدا را بناسپاسى تغییر دادند و قوم خویش را بدوزخ كه سراى هلاكت است، در آوردند))) سپس فرمود: ما هستیم آن نعمتى كه خدا ببندگانش انعام فرموده هر كه در روز قیامت كامیاب شود بوسیله ما است.

توضیح تغییر نعمت بناسپاسى اینست كه بجاى شكر و سپاسگزارى از نعمت، كفران و ناسپاسى كند، پس خدا آن نعمت را از او بگیرد و عقوبت ناسپاسى برایش باقى ماند.

2- ابو یوسف بزاز گوید: امام صادق علیه‌السلام آیه ( 69 سوره‌7) (((نعمتهاى خدا را بیاد آورید))) را تلاوت نمود و فرمود: میدانى نعمتهاى خدا چیست؟ عرض كردم: نه، فرمود: مقصود بزرگترین نعمتهاى خداست بر خلقش و آن ولایت ماست.

3- ابن كثیر: از امام صادق علیه‌السلام راجع بقول خداى عزوجل (29- سوره 4) (((مگر آنكسانرا ندیدى كه نعمت خدا را بناسپاسى تغییر دادند تا آخر آیه))) پرسیدم، فرمود: مقصود، همه قریش است، آنكسان كه با رسول خدا صلى الله علیه و آله دشمنى كردند و جنگ نمودند و وصیت او را درباره جانشین انكار كردند.

(المتوسمین یعنی آن ((باریك بینانى كه خدایتعالى در كتابش ذكر فرموده كه راه حق در خاندانشان پابرجاست ائمه علیهم السلام هستند)))

1- اسباط گوید: خدمت امام صادق علیه‌السلام بودم كه مردى از آنحضرت راجع بقول خداى عزوجل (سوره 15) (((براى باریك بینان در آن امر نشانه‌هاست و آن قریه در راهى پابرجاست))) سؤال كرد، حضرت فرمود: مائیم باریك بینان و آن راه در خاندان ما پابرجاست.

2- اسباط بن سالم گوید: خدمت امام صادق علیه السلام بودم از اهل (((هیت))) (شهریست بالاى فرات) وارد شد و بامام گفت.- اصلحك الله چه مى‌فرمائید درباره قول خداى عزوجل (((براى باریك بینان در آن امر نشانه هاست؟))) فرمود: مائیم باریك بینان و آنراه در خاندان ما پابرجاست.

3- امام باقر علیه السلام درباره قول خداى عزوجل (((براى باریك بینان در آن امر نشانه‌هاست ))) فرمود: ایشان ائمه علیهم السلام هستند. پیغمبر صلى الله و آله فرمود: از زیركى مؤمن پروا كنید، زیرا كه او در پرتو نور خداى عزوجل مینگرد، خداى تعالى فرموده است (((براى باریك بینان در آن امر نشانه هاست )))

4- امام صادق علیه السلام درباره قول خداى عز و جل (((براى باریك بینان در آن امر نشانه‌هاست))) فرمود: ایشان ائمه هستند (((و آن در خاندان ایشان پابرجاست))) هیچگاه از میان ما خارج نشود.

5- امرالمؤمنین علیه السلام درباره قول خدایتعالى (((براى باریك بینان در آن امر نشانه هاست))) فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله باریك بین بود و پس از او من و امامان از ذریه من باریك بینانیم. شرح : سیاق آیه شریفه درباره هلاكت قوام لوط وزیرو شدن دیار ایشان است و ظاهر معنى آیه اینستكه: دیار خرابشده قوم لوط در كناره جاده و گذرگاه است،اى مردم بافر است و باریك بینى كه از آنجا میگذرید از عاقبت وخیمیكه براى این مردم هرزه پیش آمد نمود، عبرت گیرید ولى تأویلش چنان بود كه در این پنج روایت ذكر شد یعنى باریك بینان و عبرت گیران حقیقى امامانند و راه حق و عبرت در میان ایشان پابرجاست.

(عرض اعمال بر پیغمبر و ائمه صلى الله وآله)

1- ابوبصیر گوید امام صادق علیه‌السلام فرمود: در هر بامداد كردار بندگان نیكوكار و فاسق‌تر رسول خدا صلى الله علیه و آله عرضه میشود، پس بر حذر باشید (از كردار ناشایست) و همین است معنى قول خدایتعالى (105 سوره 9) (((در عمل كوشید كه خدا و رسولش كردار شما را میبینند))) و ساكت شد.

توضیح نظر باینكه در آیه شریفه بعد از كلمه (((ورسوله))) كلمه (((والمؤمنون))) است كه بائمه علیهم السلام تفسیر شده است، امام صادق علیه‌السلام آن كلمه را از لحاظ تقیه یا واضح بودن مطلب نفرمود و سكوت نمود.

2- یعقوب بن شعیب گوید: از امام صادق علیه‌السلام راجع بقول خداى عزوجل (105- سوره‌9) (((در كار باشید كه خدا و پیغمبر و مؤمنین كردار شما را مى‌بینند))) پرسیدم، فرمود: مؤمنین ائمه هستند.

3- سماعة گوید: از امام صادق علیه‌السلام شنیدم كه مى‌فرمود: شما را چه مى‌شود كه پیغمبر صلى الله علیه و آله را ناخوش و اندوهگین میكنید؟ مردى گفت: ما او را ناخوش مى‌كنیم؟!! فرمود: مگر نمیدانید؟ كه اعمال شما بر آنحضرت عرضه میشود و چون گناهى در آن بیند، اندوهگینش میكند؟ پس نسبت بپیغمبر بدى نكنید و او را (با عبادات و طاعات خویش) مسرور سازید.

4- عبدالله بن ابان زیات كه نزد حضرت رضا علیه‌السلام منزلى داشت، گوید به آنحضرت عرض كردم: براى من و خانواده‌ام بدرگاه خدا دعا بفرما. فرمود: مگر من دعا نمى‌كنم؟! بخدا كه اعمال شما در هر صبح و شام بر آنحضرت عرضه میشود، عبدالله گوید: من این مطلب را بزرگ شمردم، بمن فرمود: مگر تو كتاب خداى عزوجل را نمى‌خوانى كه فرماید؟ (((بگو (اى محمد) در عمل كوشید كه خدا و رسولش و مؤمنان كردار شما را مى‌بینند))) بخدا كه آن مؤمن على بن ابیطالب است.

5- امام باقر (علیه السلام) این آیه (105 سوره‌9) را یاد نمود و فرمود: بخدا كه آن مؤمن على بن ابیطالب علیه‌السلام است.

6- امام رضا علیه‌السلام مى‌فرمود: همانا كردار نیك و بد بندگان به رسول خدا صلى الله علیه و آله عرضه میشود.

(روشی كه بر پایدارى آن ترغیب شده ولایت على علیه السلام است)

1- حضرت ابى‌جعفر علیه‌السلام درباره قول خدایتعالى (16 سوره 82) (((و اگر بر آن روش استوار شوند، آبى فراوانشان نوشانیم))) فرمود: یعنى اگر بر ولایت على بن ابیطالب امیر مؤمنان و اوصیاء از فرزندان او استوار شوند و اطاعت آنها را در امر و نهیشان بپذیرند (((آب فراوانى به آنها نوشانیم))) یعنى ایمانرا در دلشان جایگزین كنیم و مقصود از (((طریقه = روش))) ایمان بولایت على و جانشینان اوست.

2- محمدبن مسلم گوید: از امام صادق علیه‌السلام درباره قول خداى عزوجل پرسیدم (30 سوره 41) (((كسانیكه گفتند: پروردگار ما خداست و سپس استوار شدند))) فرمود: یعنى بر امامان یكى پس از دیگرى استوار بماندند (((فرشتگان بر ایشان نازل شوند كه بیم مدارید و اندوهگین مباشید و ببهشتى كه به آن وعده مییافتید، شادمان باشید))).

توضیح استوارى بر ایمان بمعنى پایدارى بر شرایط و لوازم آنست، مانند اطاعت و فرمانبردارى از دستورات دینى و عدم انحراف در عقاید قلبى و امام رضا علیه‌السلام بیكى از شیعیان فرمود: استوارى بر ایمان همین است كه شما شیعیان دارید یعنى كسانیكه از طریقه شما منحرفند استوار نیستند و نزول فرشتگان در هنگام مرگ، یا در قبر و یا در قیامت است كه بمؤمنین استوار گویند: از عقاب مترسید و بر از دست رفتن ثواب اندوهگین مباشید و یا آنكه بر اهل و مال و فرزند خود اندوهگین مباشید مختصرى از مجمع البیان -.

(ائمه كانون علم و درخت نبوت و آمد و شدگاه فرشتگانند)

1- على بن الحسین علیهماالسلام فرمود: مردم چه خرده‌گیرى بر ما دارند؟ بخدا كه ما درخت نبوت و خانه رحمت و كانون علم و آمد و شدگاه فرشتگانیم.

2- امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: ما خانواده درخت نبوت و محل رسالت و آمد و شدگاه فرشتگان و خانه رحمت و كانون دانشیم.

3- خیثمة گوید: امام صادق علیه‌السلام بمن فرمود: اى خیثمه، ما درخت نبوت و خانه رحمت و كلید حكمت و كانون دانش و محل رسالت و آمد و شدگاه فرشتگان و محل راز خدائیم، ما هستیم امانت خدا در میان بندگانش و ما هستیم حرم بزرگ خدا (پس رعایت و احترام ما از كعبه بیشتر است) ما هستیم امان خدا، ما هستیم پیمان خدا، هر كه بپیمان ما وفا كند بپیمان خدا وفا كرده و هر كه با ما پیمان شكنى كند پیمان و عهد خدا را شكسته است.

(ائمه وارثان دانشند، یكى پس از دیگرى دانش را به ارث میبرند)

1- امام صادق (علیه‌السلام) فرمود: على علیه‌السلام عالم بود و علم به ارث منتقل میشود و هرگز عالمى نمیرد جز اینكه پس از او كسى باشد كه علم او را بداند یا آنچه را خدا خواهد پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که مقصود علم لدنی

است که به ارث در میان امام معصوم منتقل می شود و گرنه علم اکتسابی به ارث داده نمی شود.

2- امام باقر علیه‌السلام، فرمود: علمیكه با آدم علیه‌السلام فرود آمده بالا نرفت و علم به ارث منتقل میشود و على علیه‌السلام عالم این امت بود و هیچگاه عالمى از ما خانواده نمیرد، جز اینكه از خاندانش جانشین او شود كسى كه مانند علم او یا آنچه خدا خواهد بداند (و علم نزول کرده یا آدم همان علم لدنی است).

3- امام باقر علیه‌السلام فرمود: علم بارث منتقل مى‌شود و عالمى نمیرد جز اینكه كسى را كه مانند او یا آنچه خدا خواهد بداند بجا گذارد (یعنی علم لدنی و علم الهی).

4- امام صادق علیه‌السلام مى‌فرمود: در على علیه‌السلام سنت هزار پیغمبر بود (چنانچه پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود هر كه خواهد علم آدم و عبادت نوح و خلت ابراهیم و سطوت موسى و زهد عیسى را ببیند به على بن ابیطالب نظر كند) و علمى كه با آدم علیه‌السلام فرود آمد، بالا نرفت و عالمى ( یعنی امام معصومی) نمیرد كه علمش از میان برود و علم بارث منتقل مى‌شود.

5- امام باقر علیه السلام فرمود: علمى كه با آدم علیه السلام فرود آمد بالا نرفت، و عالمى نمیرد، كه عملش از میان برود (یعنی امام معصومی از جهان نمی رود که علمش از میان برود).

6- امام باقر علیه‌السلام فرمود: مردم رطوبت را مى‌مكند و نهر بزرگ را رها مى‌كنند، عرض شد: نهر بزرگ چیست؟ فرمود: رسول خداست و علمى كه خدا به او عطا فرموده است. همانا خداى عزوجل سنتهاى تمام پیغمبر آنرا از آدم تا برسد بخود محمد صلى الله علیه و آله براى او گرد آورد، عرض شد آن سنتها چه بود؟ فرمود: همه علم پیغمبران، و رسول خدا صلى الله علیه و آله تمام آنرا به امیرالمؤمنین علیه‌السلام تحویل داد. مردى عرض كرد: اى پسر پیغمبر! امیرالمؤمنین أعلم است یا بعضى از پیغمبران امام باقر (باطرافیان توجه كرد و) فرمود: گوش دهید این مرد چه میگوید؟!! همانا خدا گوشهاى هر كه را خواهد باز مى‌كند من باو میگویم: خدا علم تمام پیغمبران را براى محمد صلى الله علیه و آله جمع كرد و آنحضرت همه را بامیرالمؤمنین تحویل داد، باز او از من مى‌پرسید كه على اعلم است یا بعضى از پیغمبران (و نمى‌فهمد كه معنى سخن من اینست كه آنچه همه پیغمبران مى‌دانستند على بتنهائى میدانست).

توضیح مقصود از مكیدن رطوبت اینستكه علومى كه در دست ابوحنیفه و امثالش میباشد كه از راه قیاس و اجتهاد و آراء و افكار خود بدست آورده‌اند، مانند رطوبت و نمى است كه در گودالى باقى مانده و منبع و سرچشمه ندارد و پیروان ایشان با عشق و علاقه فراوانى مانند عشق و علاقه طفل بپستان مادر براى یاد گرفتن آنها مى‌كوشند ولى علوم ما را كه از نظر اتصالش باقیانوس علم خدا مانند نهرى بزرگ در جریانست رها مى‌كنند (خداوندا رشته اتصال ما را تا دم مرگ از این نهر بزرگ قطع مفرما).

7- امام باقر (علیه السلام) فرمود: علم بارث منتقل مى‌شود، پس عالمى نمیرد، جز اینكه كسى را كه مانند او یا آنچه را خدا خواهد بداند بجا گذارد (یعنی علم امامت و علم لدنی الهی).

8- امام صادق مى‌فرمود همانا علمى كه با آدم علیه‌السلام فرود آمد (یعنی علم لدنی)، بالا نرفت و عالمى نمیرد، جز اینكه علمش بارث رسد، همانا زمین بدون عالم باقى نمیماند.

(ائمه علم پیغمبر خاتم و تمام پیغمبران و اوصیاء پیشین خود را به ارث برده‌اند)

1- از عبدالله جندب روایت شده كه حضرت رضا علیه‌السلام باو نوشت: اما بعد همانا محمد صلى الله علیه و آله امین خدا بود در میان خلقش و چون آنحضرت صلى الله علیه و آله در گذشت، ما خانواده و ارث او شدیم، پس ما هستیم امین خدا در زمین، علم بلاها و مردنها و نژاد عرب و تولد اسلام نزد ماست (یعنى نژاد صحیح و فاسد عرب را مى‌شناسیم و از محل تولد اسلام كه دل انسانست آگاهیم) و چون هر مردى را ببینیم مى‌شناسیم كه او حقیقة مؤمن است یا منافق و نام شیعیان ما و نام پدرانشان، نزد ما ثبت است.

خدا از ما و آنها پیمان گرفته (كه ما رهبر آنها باشیم و آنها پیرو ما) بر سر هر آبى كه ما وارد شویم آنها هم وارد شوند و در هر جا در آئیم درآیند (اشاره بحوض كوثر و بهشت و مقام علیین دارد و یا متابعت در مقام عمل را مى‌رساند) جز ما و ایشان كسى در كیش اسلام نیست، مائیم نجیب و رستگار و مائیم بازماندگان پیغمبران و مائیم فرزندان اوصیاء و ما در كتاب خداى عز و جل خصوصیت داریم و ما بقرآن سزاوارتریم تا مردم دیگر و ما بپیغمبر نزدیك‌تریم تا مردم دیگر، و خدا دینش را براى ما مقرر داشته و در قرآنش فرموده (13 سوره 42) (((مقرر فرمود براى شما (اى آل محمد) از دین آنچه را كه بنوح سفارش نمود (بما سفارش كرد آنچه را بنوح سفارش كرد) و آنچه را بتو وحى كردیم (اى محمد) و آنچه را بابراهیم و موسى و عیسى سفارش كردیم (بما آموخت و رسانید آنچه را باید بدانیم و علوم این پیغمبر آنرا بما سپرد، ما وارث پیغمبران اولوالعزم هستیم) و آن سفارش این بود كه دین را بپا دارید (اى آل محمد) در آن تفرقه نیندازید (و با هم متحد باشید) گران و ناگوار است بر مشركین (آنها كه بولایت على مشرك شدند) آنچه را بدان دعوتشان كنید (كه ولایت على است) همانا خدا (اى محمد) هدایت كند كسى را كه باو رجوع كند))) یعنى كسى كه ولایت على علیه‌السلام را از تو بپذیرد.

2- ابوبصیر گوید: امام صادق علیه‌السلام بمن فرمود، اى ابا محمد خداى عزوجل چیزى پیغمبران عطا نفرمود، جز آنكه آنرا بمحمد صلى الله علیه و آله عطا كرد و همه آنچه را بپیغمبران داد، بمحمد هم عطا فرمود و آن صحفى كه خداى عزوجل (19 سوره 87) فرماید (((صحف ابراهیم و موسى))) نزد ماست، عرض كردم: آن صحف همان الواحست؟ فرمود: بلى.

3- ابراهیم گوید: پدرم گفت، بامام كاظم علیه‌السلام عرض كردم: قربانت گردم، بمن بفرمائید كه: آیا پیغمبر ما صلى الله علیه و آله وارث تمام پیغمبران است؟ فرمود: آرى، عرض كردم: از زمان آدم تا بخود آنحضرت برسد؟ فرمود: خدا هیچ پیغمبرى را مبعوث نفرمود، جز اینكه محمد صلى الله علیه و آله از او اعلم بود، عرض كردم: عیسى بن مریم مردگان را باذن خدا زنده مى‌كرد، فرمود: راست گفتى و سلیمان هم نطق پرندگان را مى‌فهمید و پیغمبر صلى الله علیه و آله هم بر این مراتب توانائى داشت، سپس فرمود: چون سلیمان شانه سر را حاضر نیافت و در امر او بشك افتاد، گفت: (20 سوره 27) (((چرا شانه سر را نمى‌بینم مگر او غایب است؟ (((پس بر او خشمگین شد و گفت، (((او را عذابى سخت مى‌كنم و یا سرش را مى‌برم و یا باید دلیل روشنى آرد))) و خشم سلیمان بر شانه سر براى این بود كه او سلیمان را بمحل آب راهنمائى مى‌كرد، (موقعى كه سلیمان و همراهانش بوسیله باد در هوا حركت میكردند) خدا باین پرنده چیزى عطا كرده بود كه بسلیمان عطا نفرموده بود، در صورتیكه باد و مور و انس و جن و شیاطین و سركشان مطیع او بودند ولى او جاى آبرا در زیر هوا نمیدانست و پرنده میدانست.

خدا در كتابش فرماید (29 سوره 13) (((و اگر قرآنى باشد كه كوهها با آن حركت كنند یا زمین بدان شكافته شود (بوسیله آن طى الارض شود) یا مردگان بدان سخنگو شوند))) ما وارث آن قرآنیم كه آنچه كوهها بوسیله آن حركت كند در آنست و بوسیله آن بكشورها مسافرت شود و مردگان بدان سخنگو شوند، ما آب را در زیر هوا تشخیص میدهیم و همانا در كتاب خدا آیاتى است كه بوسیله آنها چیزى خواسته نشود جز اینكه خدا به آن اجازه دهد (هر دعائى از بركت آن آیات مستجاب شود) علاوه بر آنچه خدا براى پیغمبران گذشته اجازه فرموده است (علومى كه به آنها عطا كرده است مرآت ) همه اینها را خدا در قرآن براى ما مقرر فرموده است، همانا خدا میفرماید (75 سوره 27) (((هیچ نهفته‌اى در آسمانها و زمین نیست، جز اینكه در كتابى آشكار است))) و باز فرماید (29 سوره 34) (((آنگاه این كتاب را بكسانیكه از میان بندگان خود انتخاب كرده‌ایم بارث دادیم))) و مائیم كسانیكه خداى عزوجل انتخابمان كرده و این كتاب را كه بیان همه چیز در آنست بارثمان داده.

(هر كتابى را كه خدا نازل كرده نزد ائمه است و به هر لغتى كه باشد آنرا میدانند)

1- چون هشام بن حكم با بریه خدمت امام صادق آمد، بحضرت موسى بن جعفر برخوردند، هشام داستان بریه را براى آنحضرت نقلكرد، چون پایان یافت، حضرت ابوالحسن علیه‌السلام به بریه فرمود: اى بریه: علمت بكتاب دینت تا چه حد است؟ گفت: آنرا میدانم فرمود: تا چه حد اطمینان دارى كه معنیش را بدانى؟ گفت، آنرا خوب مى‌دانم و بسیار اطمینان دارم، سپس امام علیه‌السلام بخواندن انجیل شروع فرمود، بریه گفت: پنجاه سال است كه من ترا یا مانند ترا میجستم، پس او به خدا ایمان آورد و خوب هم ایمان آورد وزنى هم كه با او بود، ایمان آورد، سپس هشام و بریه و آن زن، خدمت امام صادق علیه‌السلام آمدند، هشام گفتگوى

میان حضرت ابوالحسن و بریه را نقلكرد، امام صادق (آیه 34 سوره 3) (((نژاد ابراهیم و عمران بعض آن از بعض دیگر است و خدا شنوا و داناست))) را قرائت فرمود بریه گفت: تورات و انجیل و كتب پیغمبران از كجا بشما رسیده؟ فرمود: اینها از خودشان بما بارث رسیده و چنانكه آنها مى‌خواندند ما هم مى‌خوانیم و چنانكه آنها بیان مى‌كردند ما هم بیان مى كنیم، خدا حجتى در زمینش نمى‌گذارد كه چیزى از او بپرسند و او بگوید نمیدانم.

شرح -بریه مصغر ابراهیم است و در بعضى از نسخ كافى بریهه ضبط شده است. مرحوم مجلسى در صفحه 170 ج اول مرآت العقول داستان او را از توحید صدوق بتفصیل نقل مى‌كند كه خلاصه‌اش اینست كه:

بریه از دانشمندان بزرگ هفتاد ساله نصارى بود كه بوجود او افتخار مى‌كردند و او مدتى بود كه عقیده‌اش نسبت بدین مسیح سست شده بود و در جستجوى دین حق بود و با بسیارى از مسلمین مباحثه كرده ولى چیزى بدست نیاورده بود او زنى خدمتگزار داشت كه مطالب را با او در میان مى‌گذاشت شیعیان او را بهشام بن حكم معرفى كردند.

روزى با جمعى از نصارى بدكان هشام رفت كه عده‌ئى نزد او قرآن مى‌آموختند، بهشام گفت: با همه متكلمین اسلام مباحثه كردم و چیزى دست گیرم نشد، آمده‌ام كه با تو مناظره كنم، هشام خندید و گفت: اگر از من معجزات مسیح مى‌خواهى، ندارم. سپس سؤالاتى درباره اسلام از هشام كرد و جواب كافى شنید، آنگاه هشام از او سؤالاتى درباره نصرانیت نمود و او نتوانست جواب گوید، خودش شرمسار و اطرافیانش پشیمان شدند كه با آمدند و متفرق گشتند.

چون بریه بخانه آمد و داستان را براى زن خدمتگزارش نقلكرد، او گفت: اگر طالب حقى اندوهگین مباش و هر كجا حق را دیدى بپذیر و لجبازى را كنار گذار، بریه سخن او را پذیرفت و روز دیگر نزد هشام آمد و گفت،: تو معلم و پیشوائى هم دارى؟ گفت آرى. بریه شرح :حال خواست، هشام اندكى درباره نژاد و عصمت و سخاوت و شجاعت حضرت صادق توضیح داد و سپس گفت: اى بریهة خدا هر حجتى را كه بر مردم دوران اول نصب فرموده براى مردم دوران وسط و اخیر هم اقامه كرده است و هیچگاه حجت خدا و دین و سنت از میان نرود، بریه گفت: سخن بسیار درستى است، سپس با هشام و زن خدمتگزار عازم مدینه و تشرف خدمت امام صادق علیه‌السلام شدند، چنانكه ذكر شد.

2- مفضل بن عمر گوید: ما در خانه امام صادق علیه‌السلام آمدیم و مى‌خواستیم اجازه تشرف خدمتش گیریم، شنیدم حضرت سخنى میگوید كه عربى نیست و خیال كردیم بلغت سریانى‌ست، سپس آنحضرت گریه كرد و ما هم از گریه او بگریه در آمدیم، آنگاه غلامش بیرون آمد و بما اجازه داد، ما خدمتش رسیدیم، من عرض كردم: اصلحك الله ما آمدیم كه از شما اجازه ورود گیریم، شنیدیم بلغتى كه عربى نیست و بخیال ما سریانى بود، سخن مى‌گفتید، سپس شما گریه كردید و ما هم از گریه شما بگریه در آمدیم.

فرمود: آرى بیاد الیاس پیغمبر افتادم كه از عباد پیغمبران بنى اسرائیل بود و دعائى كه او در سجده مى‌خواند، مى‌خواندم، سپس آن دعا را بلغت سریانى پشت سر هم مى‌خواند كه بخدا من هیچ كشیش و جاثلیقى را شیوإ؛تت لهجه‌تر از او ندیده بودم و بعد آنرا براى ما بعربى ترجمه كرد و فرمود: او در سجودش مى‌گفت:

خدایا ترا بینم كه مرا عذاب كنى، با آنكه روزهاى آتشبار بخاطر تو تشنگى كشیدم؟!؟ ترا بینم كه مرا عذاب كنى، در صورتیكه رخسارم را براى تو روى خاك مالیدم؟!؟ ترا بینم كه مرا عذاب كنى، با آنكه از گناهان بخاطر تو دورى گزیدم؟!؟ ترا بینم كه مرا عذاب كنى، با آنكه براى تو شب زنده دارى كردم؟!؟ پس خدا باو وحى كرد: سرت را بردار كه ترا عذاب نمى‌كنم الیاس گفت: اگر فرمودى عنایت نمى‌كنم و سپس عذابم كردى چه مى‌شود! مگر نه اینستكه من بنده تو و تو پروردگار منى! باز خدا باو وحى كرد سرت را بردار كه من ترا عذاب نمى‌كنم و چون وعده‌اى دادم به آن وفا مى‌كنم (وعده من مشروط و مفید نیست كه تو ترس از عاقبت و نبودن شرط دارى بلكه وعده مطلق است مرات -).

شرح :

دانشمندان نصارى بدین ترتیب درجه بندى مى‌شوند: پاپ، کاردینال، اسقف اعظم، اسقف، کشیش.

(همه قرآن را غیر ائمه جمع نكرده و تنها ایشان همه آنرا میدانند)

1- و فرمود: جز او صیاء پیغمبر كسى را نرسد كه ادعا كند ظاهر و باطن تمام قرآن نزد اوست.

2- سلمة گوید: شنیدم امام باقر علیه‌السلام مى‌فرمود: از جمله علومى‌كه بما داده شده، علم تفسیر و احكام قرآن و علم تغییر زمان و حوادث آنست (مسائل روز و مقتضیات زمان) هرگاه خدا نسبت بمردمى خیرى خواهد به آنها بشنواند و اگر بكسى كه حاضر بشنیدن نیست بشنواند پشت مى‌كند و رو مى‌گرداند، مثل اینكه نشنیده است، سپس اندكى سكوت نمود و بعد فرمود: اگر راز نگهداران یا مورد اطمینانى را مى‌دیدم مى‌گفتم و خداست كه همه از او كمك خواهند.

3- امام صادق علیه‌السلام مى‌فرمود: بخدا كه من كتاب خدا را از آغاز تا پایانش مى‌دانم، (((چنانكه گوئى در كف دست منست))) در قرآنست خبر آسمان و خبر زمین و خبر گذشته و خبر آینده، خداى عزوجل فرماید: (((بیان هر چیز در آنست))).

4- ابن كثیر گوید: امام صادق علیه‌السلام درباره آیه شریفه (40 سوره 27) (((كسى كه دانشى بكتاب داشت (آصف بن برخیا بقول مشهور) گفت من آن تخت را نزد تو آورم، پیش از آنكه چشمت را بهم زنى))) آنگاه انگشتانش را باز كرد و بر سینه‌اش گذاشت و سپس فرمود: بخدا كه همه علم كتاب نزد ماست (ولى آصف اندكى از آنرا میدانست و از بركت همان مقدار بود كه توانست تخت بلقیس را در چشم زدنى نزد سلیمان حاضر كند و خدایتعالى این داستان را در سوره نمل بیان مى‌كند).

5- برید بن معاویه گوید بامام باقر آیه شریفه (43 سوره 13) (((بگو خدا و كسى كه علم كتاب نزد اوست، براى گواهى میان من و شما كافى است))) را عرض كردم، فرمود: خدا ما را قصد كرده و على بعد از پیغمبر صلى الله علیه و آله اول ما و افضل ما و بهتر ما خاندانست (یعنى اى كفار قریش اگر در رسالت من شك و تردید دارید، حقیقت مرا همان بس كه گواهانى چون خدا و جانشینانم دارم، گواهى خدا این است كه مرا تنهائى در میان شما مردم خونخوار مبعوث كرده و حفظ مى‌كند و نصرت مى‌دهد و كلامى چون قرآن بر من نازل كرده و از خطا و لغزشم نگه میدارد و گواهى جانشینانم به برترى علم و صفات و كمال آنهاست بر تمام مردم و باینكه یگانه مردى مانند على گوید: من یكى از بندگان محمدم (صلی الله علیه و آله و سلم).

(آنچه از اسم اعظم خدا بائمه عطا شده است)

1- امام باقر علیه‌السلام فرمود: اسم خدا هفتاد و سه حرفست و تنها یك حرف آن نزد آصف بود، آصف آن یك حرف را گفت و زمین میان او و تخت بلقیس در هم نوردید تا او تخت را بدست گرفت، سپس زمین بحالت اول باز گشت، و این عمل در كمتر از یك چشم بهم زدن انجام شد و ما هفتاد و دو حرف از اسم اعظم را داریم و یك حرف هم نزد خداست كه آنرا در علم غیب براى خود مخصوص ساخته و لاحول و لاقوة الا بالله العظیم.

2- حضرت ابوالحسن عسكرى علیه‌السلام مى‌فرماید: اسم اعظم خدا هفتاد و سه حرفست، آصف یك حرف را داشت. و چون بزبان آورد، زمین میان او و شهر سبا شكافته شد، او تخت بلقیس را بدست گرفت و به سلیمان رسانید، سپس زمین گشاده گشت و این عمل در كمتر از چشم بهم زدنى انجام شد و نزد ما هفتاد و دو حرف از اسم اعظم است و یك حرف نزد خداست كه در علم غیب بخود اختصاص داده است.

(آیاتى كه از پیغمبران نزد ائمه علیه السلام است)

1- امام صادق علیه السلام مى‌فرمود، الواح موسى علیه السلام و عصاى او نزد ماست و ما وارث پیغمبرانم.

2- امام باقر علیه السلام فرمود: شبى بعد از نماز عشا امیرالمؤمنین علیه السلام بیرون رفت و مى‌فرمود همهمة همهمة (صداى مخصوصى است كه در سینه بگردد و گرفتگى داشته باشد) و شب تاریك است، امام بر شما در آمده است، پیراهن آدم را پوشیده و انگشتر سلمیان و عصاى موسى علیهم السلام را در دست دارد.

(اسلحه و متاعى كه از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نزد ائمه است)

1- سعید سمان گوید: نزد امام صادق علیه السلام بودم كه دو مرد زیدى مذهب بر آنحضرت وارد شدند و گفتند: آیا در میان شما امامى كه اطاعتش واجب باشد هست؟ (و مقصودشان اثبات امامت زیدبن على بن الحسین علیهماالسلام بود) فرمود: نه (امامیكه مقصود شماست در میان ما نیست) آندو نفر گفتند: مردمان موثق بما خبر دادند كه شما به آن فتوى دهى و اعتراف كنى و عقیده دارى و آن

خبر دهندگان فلان و فلان هستند كه نام مى‌بریم و ایشان داراى تقوى و كوشش در عبادتند و دروغ نگویند، امام صادق علیه السلام در غضب شد و فرمود: من به آنها چنین دستورى نداده‌ام، چون آندو نفر آثار غضب چهره امام دیدند، بیرون رفتند.

حضرت بمن فرمود: ایندو نفر را مى‌شناسى؟ عرض كردم: آرى، اینها اهل بازار ما هستند و از طایفه زیدیه مى‌باشند و عقیده دارند كه شمشیر پیغمبر صلى الله علیه و آله نزد عبدالله بن حسن است، فرمود: خداى‌لعنتشان كند، دروغ مى‌گویند. بخدا كه عبدالله بن حسن آنرا ندیده نه با یك چشم و نه با دو چشمش و پدرش هم آنرا ندیده، جز اینكه ممكن است آنرا نزد على بن حسین دیده باشد، اگر راست مى‌گویند، چه علامتى در دسته آنست؟ و چه نشانه و اثرى در لبه تیغ آنست؟ همانا شمشیر صلى الله علیه و آله نزد من است همانا پرچم و جوشن و زره و خود پیغمبر صلى الله علیه و آله نزد من است، اگر راست مى‌گویند، در زره پیغمبر صلى الله علیه و آله چه علامتى است؟ همانا پرچم ظفر بخش پیغمبر صلى الله علیه و آله نزد من است، همانا الواح موسى و عصاى او نزد من است، همانا انگشتر سلیمان بن داود، نزد منست وطشتى كه موسى قربانى را در آن انجام مى‌داد، نزد منست، همانا اسمى كه نزد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و چون (در جبهه جنگ) آنرا میان مسلمانان و كفار مى‌گذاشت، چوبه تیرى از كفار به مسلمین نمى‌رسید نزد من است و من آنرا مى‌دانم همانا آنچه را فرشتگان (از اسلحه براى پیغمبران سابق) آورده‌اند نزد من است و داستان سلاح در خاندان ما همان داستان تابوتست در بنى اسرائیل بر در هر خاندانیكه تابوت پیدا مى‌شد، نشانه اعطاء نبوت بود و سلاح بهر كس از ما خانواده رسد امامت باو داده مى‌شود، همانا پدرم زره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را پوشیده و دامنش اندكى بزمین مى‌كشید و من آنرا پوشیدم همچنان بود (گاهى بزمین مى‌كشید و گاهى نمى‌كشید و اختلاف محسوسى نداشت) و قائم ما كسى است كه چون آنرا پوشید باندازه قامتش باشد انشاءالله.

توضیح مرحوم مجلسى فرماید: تابوت صندوقى بود براى تورات از چوب شمشاد و طلا كارى شده بحجم سه ذراع در دو زاع، چون موسى بجنگى مى‌رفت، تابوت را در که ملائکه خداوند حمل می نمودند لشكر مى‌بردند تا لشكریان آرامش دل یابند و فرار نكنند.

2- امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله در میان كالاى خویش شمشیرى و زرهى و نیزه‌ئى و زینى و استر شهبائى داشت كه در تركه او بود و همه بعلى بن ابى‌طالب بارث رسید (یعنى چون این اسلحه نشانه امامت و جانشینى آن حضرت بود، باو منتقل شد و اینها مانند دین و وصیت از تركه خارج است).

3- احمد بن ابى عبدالله گوید: از حضرت رضا (علیه السلام) پرسیدم كه ذوالفقار شمشیر رسول خدا صلى الله علیه و آله از كجا آمد؟ فرمود: جبرئیل علیه السلام آنرا از آسمان آورد و زیور آن از نقره بود و آن نزد من است.

4- حمران گوید: از امام باقر علیه السلام پرسیدم درباره آنچه مردم گویند كه نامه مهر شده‌ئى بام سلمه داده شد، امام علیه السلام فرمود: چون پیغبر صلى الله علیه و آله

در گذشت. علمش و سلاحش و هر چه نزد او بود (از نشانه‌هاى امامت) به على بارث رسید، سپس بحسن و پس از او بحسین علیهماالسلام رسید و چون نگران شدیم كه گرفتار شویم (و در داستان كربلا آن اسلحه بدست دشمن افتد) حسین علیه السلام آنرا بام سلمه سپرد. سپس على بن الحسین علیهماالسلام آنرا باز گرفت، من عرض كردم: آرى چنین است، سپس به پدرت رسید و پس از وى بشما رسید؟ فرمود: بلى.

5- عمر بن ابان گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم راجع به آنچه مردم مى‌گوید كه نامه مهر شده‌ئى بام سلمه داده شد، امام فرمود چون پیغمبر صلى الله علیه و آله در گذشت، علمش و سلاحش و آنچه از میراث انبیاء داشت، به علیه السلام بارث رسید، سپس بحسن و پس از او بحسین علیهماالسلام رسید، عرض كردم: سپس به على بن حسین و پس از او بپسرش و سپس بشما رسید؟ فرمود: آرى.

(در شان انا انزلناه فى لیلة القدر و تفسیر آن)

1-امام جواد علیه السلام فرماید: امام صادق علیه السلام فرمود: در آن میان كه پدرم طواف كعبه مى‌نمود، مردى نقاب زده ناگهانى پیدا شد و هفت شوط او را قطع كرد و او را بخانه كنار صفا آورد و دنبال من هم فرستاد تا سه نفر شدیم، آن مرد بمن گفت خوش آمدى پسر پیغمبر! سپس دستان را بر سرم نهاد و گفت: خیر و بركت خدا بر تو باد اى امین خدا پس از پدرانش! (سپس متوجه پدرم شد و گفت) اى ابا جعفر! اگر مى‌خواهى تو به من خبر ده و اگر مى‌خواهى من به تو خبر دهم، مى‌خواهى از من بپرس یا من از تو بپرسم، مى‌خواهى تو مرا تصدیق كن یا من تو را تصدیق كنم، پدرم فرمود: همه اینها را مى‌خواهم (و با هیچیك مخالف نیستم) آنمرد گفت: پس مبادا كه در جواب سؤال من زبانت چیزى گوید كه در دلت چیز دیگر باشد، فرمود: این كار را كسى مى‌كند كه در دلش دو علم مختلف باشد و خداى عزوجل از علمى كه در آن اختلاف باشد امتناع دارد (پس علم ما هم كه از علم خدا سرچشمه مى‌گیرد اختلاف ندارد).

آنمرد گفت: سؤال من همین بود كه شما یك سرش را گفتى، بمن خبر دهید: این علمیكه در آن اختلاف نیست، چه كسى آن را مى‌داند، پدرم فرمود: اما تمام این علم نزد خداى جل ذكره مى‌باشد و اما آنچه براى بندگان لازمست، نزد اوصیاء است، آنمرد نقابش را باز كرد و راست نشست و چهره‌اش شكفته شد و گفت: من همین را مى‌خواستم و براى همین آمدم.

بعقیده شما علمیكه اختلافى در آن نیست نزد اوصیاء است، اكنون بفرمائید: چگونه آنرا میدانند و بدست میآورند؟ فرمود: همچنانكه رسول خدا صلى الله علیه و آله میدانست (یعنى همه بالهام و وحى خدا میدانند) جز اینكه ایشان آنچه را پیغمبر مى‌دید نمى‌بینند، زیرا او پیغمبر بود و ایشان محدثند و پیغمبر (در معراجهاى خود) بر خداى عزوجل وارد مى‌شد و وحى را مى‌شنید و ایشان نمى‌شنوند، آنمرد گفت: راست گفتى پسر پیغمبر، اكنون مسأله مشكلى از شما میپرسم!

بفرمائید كه این علم بدون اختلاف، چرا همیشه آشكار نشود، چنانچه با پیغمبر آشكار میگشت (چرا اوصیاء گاهى تقیه میكنند و واقع را بى‌پرده نمى‌گویند چنانچه پیغمبر

مى‌گفت) پدرم خندید و فرمود: خداى عزوجل نخواسته كه بر علم او اطلاع پیدا كند مگر كسیكه در ایمان بخدا امتحانش را داده باشد، چنانكه خدا برسولش حكم فرموده بود كه بر آزار قومش صبر كند و جز بفرمان خدا با ایشان مبارزه نكند، پیغمبر چه اندازه پنهانى دعوت كرد تا باو دستور رسید (94 سوره 15) (((آنچه را مأموریت دارى آشكار كن و از مشركین روى برگردان))) (پس پیغمبر هم مانند اوصیاء گاهى علمش را آشكار نمیكرد).

بخدا سوگند، اگر پیغمبر پیش از این دستور هم دعوتش را آشكار میكرد در امان بود ولى نظر او اطاعت امت بود و از مخالفتشان بیم داشت كه از دعوت آشكار باز ایستاد.

دلم میخواست با چشمت مهدى این امت (امام دوازدهم) را میدیدى در حالیكه فرشتگان، ارواح كفار مرده را با شمشیر آل داود بین زمین و آسمان، عذاب میكنند و ارواح زندگان مانند ایشانرا (كه در زمین هستند) به آنها ملحق مى‌نمایند.

آنمرد شمشیرى بر آورد و گفت: هان اى شمشیر از همان شمشیرها است، پدرم فرمود: آرى بحق خدائیكه محمد را بر بشر برگزید، آنمرد نقابش را كنار زد و گفت: من الیاسم، اینكه از وضع شما پرسیدم بخاطر بى‌اطلاعیم نبود، بلكه میخواستم این حدیث، موجب قوت اصحاب شما باشد و بشما خبر خواهم داد آیه‌ئى را كه خود میدانید و اصحاب شما اگر به آن آیه احتجاج كنند، پیروز شوند.

پدرم فرمود: اگر میخواهى من آن آیه را بتو بگویم؟ گفت: میخواهم، فرمود: شیعیان ما اگر بمخالفین ما (اهل سنت) بگویند: خداى عزوجل پیغمبرش مى‌فرماید،: ما قرآن را در شب قدر نازل كردیم تا آخر سوره (كه معنى آیات اینست: تو چه دانى كه شب قدر چیست؟ شب قدر از هزار ماه بهتر است، در شب قدر فرشتگان و جبرئیل باجازه پروردگار خود، براى هر مطلبى نازل شوند و تا دمیدن صبح آنچه نازل میشود سلام است (براى هر مطلب سلامتى نا سپیده دم نازل شوند).

آیا رسول خدا صلى الله علیه و آله چیزى میدانست كه در آنشب نداند و در غیر آنشب هم جبرئیل علیه السلام براى او نیاورد؟ (یعنى آیا پیغمبر علمى از غیر طریق وحى هم داشت؟) مخالفین خواهند گفت: نه، به آنها بگو: آیا آنچه را پیغمبر میدانست، جایگزینى براى اظهارش داشت؟ (یعنى چاره جوئى داشت كه دعوتش را تبلیغ نكند؟) خواهند گفت: نه، به آنها بگو: آیا در آنچه پیغمبر صلى الله علیه و آله از علم خداى عز ذكره اظهار میكند (و بمردم میگوید،) اختلافى هست؟ اگر گویند: نه، بایشان بگو: پس كسیكه بر مسند حكم خدا نشسته و در حكمش اختلاف میباشد (مانند اجتهادات متناقص اهل سنت) آیا مخالفت پیغمبر صلى الله علیه و آله كرده است؟ خواهند گفت: آرى، و اگر بگویند: نه، سخن اول خود را باطل كرده‌اند (كه گفتند: علم پیغمبر تنها از طریق وحى و مأخوذ از علم بى‌اختلاف خداست).

سپس به آنها این آیه را تذكر بده (7 سوره 3) (((تأویل قرآن را جز خدا و راسخین در علم نمى‌دانند))) اگر بگویند: او كیست؟ بگو: پیغمبر صلى الله علیه و آله داراى این علم بود، ولى آیا پیغمبر علم خود را تبلیغ كرد یا نه؟ اگر بگویند: تبلیغ كرد، بگو: آیا پیغمبر صلى الله علیه و آله كه وفات كرد، جانشین پس از او، آن علم بى‌اختلاف را

میدانست؟ اگر بگویند: نه، بگو: جانشین پیغمبر صلى الله علیه و آله (مثل خود پیغمبر از جانب خدا) مؤید است و نیز پیغمبر جانشین خود نكند، جز كسى را كه بحكم او حكم كند و در همه چیز مانند او باشد، جز منصب نبوت و اگر پیغمبر صلى الله علیه و آله (مثل خود پیغمبر از جانب خدا) مؤید است و نیز پیغمبر جانشین خود نكند، جز كسى را كه بحكم او حكم كند و در همه چیز مانند او باشد، جز منصب نبوت و اگر پیغمبر صلى الله علیه و آله كسى را جانشین علم خود معین نكند، كسانى را كه در پشت پدرانند و پس از او بدنیا مى‌آیند ضایع كرده (و بدون رهبر دینى گذاشته) است. (پس از تمهید این مقدمات، چنین نتیجه مى‌گیریم كه جانشین پیغمبر باید مثل خود او عالم بتأویل قرآن و مصون از خطا و اشتباه بوده، اختلاف در حكم و فتوى نداشته باشد و مؤید از طرف خدا باشد.

اگر به تو بگویند: علم پیغمبر تنها از قرآن بود (و از راه دیگرى در شب قدر برایش علمى پیدا نمى‌شد) تو به آنها بگو: (همان قرآن در سوره 44 فرماید) (((حم قسم باین كتاب روشن كه ما آنرا در شبى مبارك نازل كرده‌ایم، ما بیم دهنده‌ایم (سپس مى‌فرماید: در آنشب هر امر محكم و درستى فیصل داده شود، فرمانیست از جانب ما، همانا ما فرستنده رسولانیم))) این آیه دلالت دارد كه علم پیغمبر و جانشینانش در شبهاى قدر زیاد مى‌شود، زیرا فیصل دادن هر امر محكم به آنها ابلاغ مى‌شود) اگر بتو بگویند: خداى عزوجل این امر را جز بسوى پیغمبر نفرستد، تو بگو: آیا این امر محكم كه فیصل داده مى‌شود و بتوسط فرشتگان و جبرئیل فرود مى‌آیید آنها از آسمانى به آسمانى نزول كنند یا از آسمان به زمین؟ اگر گویند: تنها از آسمانى به آسمانى نزول كنند، (درست نیست) زیرا در آسمان كسى نیست كه از اطاعت بمعصیت گراید (و فیصل دادن در مورد گناه و طغیان و اختلافست) و اگر بگویند: از آسمان بزمین آیند و اهل زمین بفیصل دادن احتیاج زیادى دارند، تو بگو: پس ایشان چاره‌ئى جز این دارند كه سید و بزرگترى داشته باشند و نزدش محاكمه كنند؟

اگر گویند: خلیفه وقت حاكم ایشانست، تو بگو (256 بقره) (((خدا سرپرست كسانى است كه كه ایمان آوردند، ایشان را از تاریكیها بسوى نور برد تا آنجا كه فرماید -: در دوزخ جاودانند))) بجانم قسم كه در زمین و آسمان، سرپرستى از طرف خداى عز ذكره نیست، جز اینكه مؤید است و كسیكه تأیید شود خطا نكند و در روى زمین دشمنى براى خدا نباشد، جز اینكه بى‌یاور باشد و هر كه بى‌یاور باشد، بحق نرسد همچنانكه لازمست از آسمان براى مردم زمین فرمان و قانون نازل شود، لازمست حاكمى هم باشد.

اگر گویند: آن حاكم را نمى‌شناسم، به آنها بگو. هر چه خواهید بگویید، خداى عزوجل نخواسته است كه بندگان را بعد از محمد صلى الله علیه و آله بدون حجت گذارد.

امام صادق علیه السلام فرماید: الیاس ایستاد و گفت: اى پسر پیغمبر در اینجا موضوعى است مشكل، بمن بفرمائید: اگر آنها گویند حجت خدا تنها قرآنست، (چه باید گفت؟) فرمود: آنگاه من به آنها مى‌گویم: قرآن زبان ندارد كه امر و نهى كند ولى قرآن اهلى دارد كه آنها امر و نهى مى‌كنند (و جزئیات و مصادیق كلى قرآن را تفسیر و تعیین

مى‌كنند) و نیز مى‌گویم: گاهى براى بعضى از اهل زمین، بلا و فتنه‌ئى پیش آمد كند كه در سنت پیغمبر و حكم مورد اجماع امت وجود نداشته باشد و در قرآن هم نباشد، براى علم خدا روا نیست كه چنین فتنه‌ئى در زمین پیدا شود و در محكمه عدالت او كسیكه آن فتنه را رد كند و بگرفتاران فرج بخشد، وجود نداشته باشد.

الیاس گفت: در اینجا شما پیروز مى‌شوید اى پسر پیغمبر! گواهى دهم كه هر بلا و معصیتى كه در زمین به مخلوق رسد، یا نسبت به جان ایشان در موضوع دین یا غیر دین، پیش آمد كند، خداى عز ذكره مى‌داند و قرآن را راهنماى آنها قرار داده است، سپس گفت: اى پسر پیغمبر! مى‌دانى كه قرآن دلیل چیست؟ امام باقر علیه‌السلام فرمود: آرى كلیات حدود خدا در قرآنست و تفسیر آنها نزد حاكم (حجت معصوم خدا) است.

الیاس گفت: خدا امتناع دارد كه بنده‌اى بمصیبتى نسبت بدین یا جان و یا مالش گرفتار شود و در روى زمینش حاكمیكه نسبت به آن مصیبت بدرستى قضاوت كند، وجود نداشته باشد. آنمرد (الیاس) گفت: در این موضوع شما بكمك برهان پیروزى دارید، مگر اینكه دشمن شما دروغى بخدا ببندد و گوید: براى خداى جل ذكره‌حجتى نیست:

بمن خبر دهید از تفسیر (20 سوره 57) (((تا براى آنچه از دستتان رفته غم مخورید))) (امام باقر علیه السلام فرمود:) این از مختصات على است (((و نسبت به آنچه بدستتان آمده شادى نكنید))) درباره ابى‌فلان و یاران اوست كه یكى در جلو و یكى دنبالست (((براى آنچه از دستتان رفته غم مخورید))) مخصوص على علیه السلام است و براى آنچه بدستتان آمده شادى نكنید، راجع بفتنه ایست كه بعد از پیغمبر صلى الله علیه و آله پیش آمد، آنمرد (الیاس) گفت: گواهى دهم كه شما دارندگان همان حكمى هستید كه در آن اختلاف نیست، سپس آنمرد برخاست و رفت و من او را ندیدم.

2- امام صادق علیه السلام فرمود: در آنمیان كه پدرم نشسته بود و افرادى هم نزد او بودند، ناگهان او را خنده‌ئى گرفت كه دو چشمش پر از اشك شد، سپس فرمود: میدانید چه مرا بخنده آورد؟ گفتند: نه، فرمود: ابن عباس معتقد است كه از جمله كسانى كه (30 سوره 41) (((گفته‌اند: پروردگار ما خداست و سپس استقامت كردند - دنباله آیه: - فرشتگان برایشان نازل شوند كه بیم مدارید و غم مخورید ))) من باو گفتم: ابن عباس! تو فرشتگان را دیده‌ئى كه دوستى خود را نسبت بتو در دنیا و آخرت و ایمنى ترا از بیم و اندوه خبر دهند؟! ابن عباس گفت: خداى تبارك و تعالى فرماید: (10 سوره 49) (((همانا مؤمنین برادر یكدیگرند))) پس تمام امت در این حكم شریكند (یعنى همچنانكه من فرشتگان را ندیده‌ام، سایر مؤمنین با استقامت هم ندیده‌اند).

امام علیه السلام فرماید: من خندیدم (شاید جهت خنده حضرت اینستكه: مقصود از استقامت در آیه، استقامت بر حق است در هر گفتار و كردار و آن ملازم با عصمت و مختص بائمه علیهم السلام است و ابن عباس گمان میكند كه هر گونه استقامت و هر مومنى را شامل مى‌شود) و باو گفتم: راست گفتى (مؤمنین برادر یكدیگرند) ولى ابن

عباس! ترا بخدا آیا در حكم خداى جل ذكره اختلافى هست؟ گفت: نه، گفتم: رأى تو چیست درباره مردیكه با شمشیر انگشتان دست مردى را بیندازد و فرار كند و مرد دیگرى بیاید و كف دست او را قطع كند، اگر تو قاضى باشى و او را نزد تو آورند، چه خواهى كرد؟ گفت: بكسى كه كف دست را بریده میگویم: باید دیه كف دست او را بدهى و بدست بریده میگویم با او بهر چه خواهى مصالحه كن و او را نزد دو عادل میفرستم (تا دیه كف او را معین كنند).

من گفتم: در حكم خداى عز ذكره اختلاف پیدا شد (زیرا اول گفتى مصالحه كنند و سپس گفتى نزد دو عادل میفرستم) و سخن اولت را باطل كردى (كه گفتى در حكم خدا اختلاف نیست) خداى عز ذكره هرگز نخواسته كه موضوعى راجع بحدود در میان خلقش پیدا شود و تفسیر و حكمش در زمین نباشد، درست كسى كه كف را بریده قطع كن و دیه انگشتان را باو برگردان (وسائل ج 3 ص 481 این حدیث را با سه طریق ذكر نموده و طبق آن فتوى داده است و مجلسى ره گوید: بیشتر اصحاب ما باین حدیث عمل كرده‌اند مرآت ص 179) حكم خدا در شبى كه بر امتش نازل كرده است، (شب قدر) چنین است. اگر تو بعد از آنكه از پیغمبر صلى الله علیه و آله شنیده‌اى آنرا انكار كنى، خدایت بدوزخ فرستد، همچنانكه چشمت را كور كرد، روزیكه على بن ابیطالب را انكار كردى. ابن عباس گفت: بهمان جهت چشمم كور شد (؟) امام علیه السلام فرمود: تو از كجا این را دانستى؟ بخدا كه چشم او جز از ضربه پر فرشته كور نشد، سپس خندیدیم و او را در آنروز بواسطه سستى عقلش رها كردم.

سپس او را دیدم و گفتم: ابن عباس! تو هیچگاه مثل دیروز راست نگفتى، على بن ابیطالب علیه السلام به تو فرمود: شب قدر در هر سالى هست و امر آن سال (حكم خدا و مقدر بندگان) در آن شب نازل مى‌شود و براى آن امر (كه نازل مى‌شود) و الیانى بعد از پیغمبر صلى الله علیه و آله تعیین شده است. تو گفتى: آنها چه كسانند؟ على علیه السلام فرمود: من و یازده نفر امامان محدث از صلب من مى‌باشیم، تو گفتى: من عقیده ندارم كه شب قدر جز با پیغمبر باشد (یعنى پس از وفات پیغمبر صلى الله علیه و آله امر خدا در شب قدر بر كسى نازل نشود) آنگاه فرشته‌ایكه با او سخن مى‌گفت، مجسم شد و گفت: ابن عباس! دروغ گفتى، من با دو چشمم فرشته‌اى را كه با على علیه السلام سخن مى‌گفت، دیده‌ام ولى على علیه السلام فرشته را با چشمش ندیده بلكه با قلبش دریافته (و آواز او) در گوشش قرار گرفته سپس با پر خود بتو زد كه كور گشتى.

ابن عباس گفت: در هر چه ما با یگدیگر اختلاف كنیم، حكمش با خداست. امام علیه السلام فرماید: من گفتم مگر خدا در هیچیك از احكامش، دو گونه حكم مى‌كند؟ (در حكم خدا اختلاف پیدا مى‌شود؟) گفت: نه فرمود: همینجاست كه هلاك شدى و هلاك كردى (یعنى چون علم بدون اختلاف كه فقط بواقع و حقیقت ناظر است و متصل بوحى الهى‌ست، تنها نزد ماست كه جانشینان پیغمبر صلى الله علیه و آله مى‌باشیم و علومى كه در دست مردمست، همه متناقض و مختلف است، اگر تو هم به علم خویش متكى شود، خودت هلاك گشته و دیگران را هلاك كرده‌اى).

توضیح علامه مجلسى (قدّس سرّه) گوید: مناظره بین امام باقر علیه السلام و ابن عباس لابد در زمان كودكى امام و حیات پدرش زین العابدین علیهما السلام بوده است، زیرا تولد امام باقر علیه السلام در سال 57 هجرى بوده و وفات ابن عباس در سال 68 و وفات امام چهارم در سال 95 بوده است، و اما راجع بشب قدر میان امامیه خلاقى نیست كه بعد از پیغمبر صلى الله علیه و آله تا انقراض دنیا شب قدر و فضیلتش باقى‌ست و در شب قدر هر سال ملائكه و روح نازل مى‌شوند و بیشتر و عامه هم چنین معتقدند.

3- امام محمد تقى علیه السلام فرماید: خداى عزوجل راجع بشب قدر فرموده است (4 سوره 44) (((در آنشب هر امر محكمى فیضل داده شود))) خدا مى‌فرماید: هر امر محكمى از آسمان نازل مى‌شود و محكم دو چیز نیست، بلكه تنها یك چیز است، پس هر كه حكم بى‌اختلاف كند، حكمش حكم خداى عزوجل است و هر كه حكمى كند كه در آن اختلافى باشد و خود را مصیب داند، بحكم طاغوت (باطل) حكم كرده است.

همانا سال بسال در شب قدر تفسیر و بیان كارها بر ولى امر (امام زمان) نازل مى‌شود، در آن شب امام علیه السلام درباره كار خودش چنین دستور مى‌گیرد و راجع بكار مردم هم بچنین و چنان مأمور مى‌شود، و نیز براى ولى امر غیر از شب قدر هم در هر روزیكه خداى عزوجل صلاح داند، مانند آنشب امر مخصوص و پوشیده و شگفت در گنجینه پدید میآید، سپس قرائت فرمود: (آیه 27 سوره 31) را (((اگر همه درختانى كه در زمین هست قلم باشد، و دریا و هفت دریاى دیگر بكمك او مركب شود، كلمات خدا تمام نشود، زیرا كه خدا نیرومند و فرزانه است))).

4- على علیه السلام غالبا مى‌فرمود كه: هرگاه تیمى و عدوى (ابوبكر و عمر) خدمت پیغمبر صلى الله علیه و آله بودند و آنحضرت سوره (((انا انزلناه))) را با خشوع و گریه تلاوت مى‌فرمود، مى‌گفتند: چقدر در این سوره دلت مى‌سوزد، پیغمبر صلى الله علیه و آله مى‌فرمود: براى آنچه چشمم (فرشتگان را در شب قدر) دیده و دلم (به آن امر محكم را در آنشب) فهمیده و نیز براى آنچه دل این شخص (على علیه السلام) پس از من در مى‌یابد آن ها مى‌گفتند: مگر شما چه دیده‌ئى و او چه مى‌بیند؟ حضرت براى آنها روى خاك مى‌نوشت (((تنزل الملائكة و الروح فیها باذن ربهم من كل امر))) سپس مى‌فرمود: پس از اینكه خداى عزوجل فرماید (((هر امرى))) دیگر چیزى باقى مى‌ماند؟ مى‌گفتند: نه، مى‌فرمود مى‌دانید آنكه هر امرى بر او نازل مى‌شود كیست؟ مى‌گفتند: تو هستى اى رسول خدا، مى‌فرمود: آرى، اما شب قدر بعد از من هم مى‌باشد؟ مى‌گفتند آرى، مى‌فرمود: در شبهاى قدر پس از من هم آن امر نازل مى‌شود؟ مى‌گفتند: آرى. مى‌فرمود: به چه كسى نازل مى‌شود؟ مى‌گفتند: نمى‌دانیم، پیغمبر دست بر سر من مى‌گذاشت و مى‌فرمود: اگر نمى‌دانید، بدانید، آنشخص پس از من این مرد است، سپس آندو نفر شب قدر را بعد از رسول خدا صلى الله علیه و آله مى‌شناختند، بواسطه هراس سختى كه در دل آنها می افتاد.

5- امام محمد تقى علیه السلام فرمود: اى گروه شیعه: با سوره (((انا انزلناه))) (با اهل سنت) مخاصمه و مباحثه كنید تا پیروز شوید، به خدا كه آن سوره پس از پیغمبر حجت خداى تبارك و تعالى است بر مردم و آن سوره سرور دین شماست (بزرگترین دلیل مذهب شماست) و نهایت دانش ماست (زیرا كاشف از شب قدر است و در آنشب مكنونات علمى براى ما هویدا مى‌گردد) اى گروه شیعه با آیات (((حم و الكتاب المبین انا انزلناه فى لیلة مباركة انا كنا منذرین))) مخاصمه كنید، زیرا این آیات مخصوص والیان امر امامت است بعد از پیغمبر صلى الله علیه و آله.

اى گروه شیعه! خداى تبارك و تعالى مى‌فرماید: (22 سوره 35) (((هیچ امتى نیست مگر آنكه بیم رسانى در میان آنها بوده است))) شخصى گفت: اى ابا جعفر بیم رسان امت، محمد صلى الله علیه و آله است فرمود: درست گفتى ولى آیا پیغمبر در زمان حیاتش چاره‌ئى از فرستادن نمایندگان در اطراف زمین داشت؟ (یعنى مى‌توانست آنها را نفرستد) گفت: نه: امام فرمود: بمن بگو مگر فرستاده پیغمبر بیم رسان او نیست چنانكه خود پیغمبر صلى الله علیه و آله فرستاده خداى عزوجل و بیم رسان او بود؟ گفت: چرا، فرمود: پس همچنین پیغمبر صلى الله علیه و آله براى پس از مرگ خود هم فرستاده و بیم رسان دارد، اگر بگوئى ندارد، لازم آید كه پیغمبر آنهائى را كه در صلب مردان امتش بودند، ضایع كرده (و بدون رهبر گذاشته) باشد.

آنمرد گفت: مگر قرآن براى آنها كافى نیست؟ فرمود: چرا در صورتیكه مفسرى براى قرآن داشته باشند، گفت: مگر پیغمبر صلى الله علیه و آله قرآن را تفسیر نفرموده است؟ فرمود: چرا تنها براى یك مرد تفسیر كرد و شأن آن مرد را كه على بن ابیطالب است بامت خود گفت.

مرد سائل گفت، اى ابا جعفر، این مطلبى است خصوصى كه عامه از مردم زیر بار آن نروند، فرمود خدا حتما مى‌خواهد كه در نهان پرستش شود تا برسد هنگام و زمانى كه دینش آشكار شود، همچنانكه (سالهاى اول بعثت) پیغمبر صلى الله علیه و آله با خدیجه در نهان پرستش خدا مى‌كرد تا زمانى كه مأمور باعلان گشت.

مرد سائل گفت: آیا صاحب این دین باید آنرا نهان كند؟ فرمود: مگر على ابیطالب علیه السلام از روزى كه بإ؛نن رسول خدا صلى الله علیه و آله اسلام آورد آنرا نهان نكرد تا زمانى كه امرش ظاهر گشت؟ كار ما نیز همچنین است تا نوشته خدا مدتش برسد (و هنگام ظهور امام زمان علیه السلام و آشكار شدن دین فرا رسد.)

(ائمه تمام علومیكه بملائكة و پیغمبران و رسولان رسیده است میدانند)

1- امام صادق علیه السلام فرمود: خداى تبارك و تعالى را دو گونه علم است: 1- علمى كه ملائكه و پیغمبران و رسولانش را به آن آگاه ساخته، پس آنچه ملائكه و رسولان و پیغمبرانش را به آن آگاه ساخته ما هم میدانیم. 2- علمى كه بخودش اختصاص داده و هرگاه در موضوعى از آن علم بدا حاصل شود، ما را آگاه سازد و بر امامان پیش از ما هم عرضه شود.

2- و فرمود: خداى عزوجل را دو گونه علم است: 1- علمى كه نزد خود اوست و هیچكس از مخلوقش را از آن آگاه نساخته است 2- علمى كه بسوى ملائكه و رسولانش افكنده، آنچه بسوى ملائكه و رسولانش افكنده، بما رسیده است.

3- ضریس گوید: شنیدم امام باقر علیه السلام مى‌فرمود: خداى عزوجل را دو گونه علم است:

1-علم بذل شده 2- علم نگهدارى شده. اما نسبت بعلم بذل شده، هر چه ملائكه و رسولان دانند، ما هم میدانیم و اما علم نگهدارى شده آنست كه نزد خداى در اصل كتاب (لوح محفوظ) است كه چون از آن در آید نفوذ كند (و بدیگران رسد، چنانچه در حدیث 652 گفته شد).

4- و فرمود خداى عزوجل را دو گونه علم است: 1- علمى كه جز خود او نداند. 2- علمى كه بملائكه و رسولانش آموخته است، آنچه بملائكه و رسولانش علیهم السلام آموخته است ما میدانیم.

(باب نادر در آن ذكرى از علم غیب است)

اشاره

1- معمربن خلاد گوید: مردى از اهل فارس بحضرت ابوالحسن علیه السلام: عرض كرد: شما علم غیب میدانید؟ امام فرمود، حضرت ابوجعفر علیه السلام فرمود: چون علم الهى براى ما گشوده شود بدانیم و چون از ما گرفته شود ندانیم، علم راز خداى عزوجل است كه آنرا با جبرئیل علیه السلام در میان گذارد و جبرئیل آنرا بمحمد صلى الله علیه و آله براز گوید و محمد بهر كه خواهد (از امامان علیه السلام) براز گوید.

2- سید صیرفى گوید: شنیدم كه حمران بن اعین از امام باقر علیه‌السلام راجع بقول خداى عزوجل (101 سوره 6) (((خدا ایجاد كننده آسمانها و زمین است))) مى‌پرسید: امام فرمود: خداى عزوجل همه چیز را با علمش ایجاد كرد، بدون آنكه نمونه قبلى داشته باشد، آسمانها و زمینها را آفرید در صورتیكه پیش از آن آسمان و زمین نبود، مگر نمى‌شنوى گفتار خودش را (7 سوره 11) (((و عرش خدا روى آب بود))) (پس اگر آسمان و زمین میبود، عرش خدا روى آبها قرار میگرفت) حمران عرض كرد: بفرمائید معنى گفتار خداى جل ذكره را (27 سوره 72) (((خدا غیب میداند و كسى را بر علم غیب خود آگاه نكند))) امام علیه السلام (دنبال آیه را) فرمود: (((مگر پیغمبرى كه مورد پسند او باشد))) بخدا كه محمد از پسندیدگان او بود و اما اینكه فرماید: (((خدا غیب مى‌داند))) همانا خداى عزوجل عالم است به آنچه از خلقش غایب است نسبت به آنچه در علمش تقدیر میكند و حكم مى‌دهند پیش از آنكه آنرا بیافریند و فرشتگانش اضافه كند، اى حمران! این علم نزد او نگهداشته است و نسبت به آن مشیت دارد، هرگاه بخواهد طبق آن حكم دهد (و آنرا بمورد اجرا گذارد) و گاهى نسبت به آن بدا حاصل شود و بمورد اجرایش نگذارد: و اما علمى كه خداى عزوجل آنرا نقدیر و حكم و

امضاء فرموده علمیست كه اولا پیغمبر صلى الله علیه و آله و سپس بما رسیده است.

شرح -چنانچه در باب بدا گفتیم، علمى كه در آن بدا حاصل میشود، مختص بذات خدایتعالى‌ست. و هیچكس از آن اطلاع ندارد. آنچه بفكر قاصر ما رسیده در ضمن مثالى بیان میكنیم تنها خدا و حجتهاى او عالمند به آنچه میگویند.

خداى متعال عمر بنده‌اى را پنجاه سال مقدر میكند و بتوسط پیغمبران و امامان علیهم السلام دستور مى‌دهد كه هرگاه شخصى صله رحم كند، عمرش زیاد میشود و آن بنده صله رحم میكند و عمرش بشصت سال بالا میرود، در اینجا میگوئیم اگر خدا بخواهد بپیغمبر و امام اطلاع میدهد كه عمر آن بنده پنجاه سال مقدر شده است ولى نسبت باینكه آن بنده صله رحم میكند و عمرش بشصت میرسد، تنها بذات احدیث اختصاص دارد و دیگرى از آن آگاه نیست.

اما نسبت به امرى كه تقدیر و امضاء شده و بد در آن حاصل نشود تغییر نیابد و بپیغمبر و امامان (صلی الله علیه و آله و سلم) اطلاع داده مى‌شود، مانند عمر بنده‌ایكه پنجاه سال معین شده و او هم صله رحم نمیكند و در پنجاه سالگى مى‌میرد.

3- سدیر گوید: من و ابوبصیر و یحیاى بزاز و داود بن كثیر در مجلس نشسته بودیم كه امام صادق علیه السلام با حالت خشم وارد شد، چون در مسند خویش قرار گرفت فرمود: شگفتا از مردمى كه گمان میكنند ما غیب میدانیم!! كسى جز خداى عزوجل غیب نمیداند. من میخواستم فلان كنیزم را بزنم، او از من گریخت و من ندانستم كه در كدام اطاق منزل پنهان شده است.

سدیر گوید: چون حضرت از مجلس برخاست و بمنزلش رفت، من و ابوبصیر و مسیر، خدمتش رفتیم و عرض كردیم: قربانت گردیم، آنچه درباره كنیزت فرمودى، شنیدم و ما میدانیم كه شما علم زیادى دارید و علم غیب را بشما نسبت ندهیم(؟).

فرمود: اى سدیر! مگر تو قرآن را نمیخوانى؟ عرض كردم: چرا، فرمود: در آنچه از كتاب خداى عزوجل‌خوانده‌ئى؟ این آیه (40 سوره 27) را دیده‌اى؟ (((مردمى كه به كتاب دانشى داشت: گفت: من آنرا پیش از آنكه چشم بهم زنى نزد تو آورم))) عرض كردم: قربانت گردم، این آیه را خوانده‌ام. فرمود: آن مرد را شناختى و فهمیدى چه اندازه از علم كتاب نزد او بود؟ عرض كردم: شما بمن خبر دهید. فرمود: باندازه یك قطره آب نسبت بدریاى اخضر (بحر محیط) عرض كردم: قربانت گردم، چه كم!! فرمود: اى سدیر! چه بسیار است آن مقدارى كه خداى عزوجل نسبت داده است بعلمى كه اكنون بتو خبر میدهم (چه بسیار است آن مقدار براى كسیكه خداى عزوجل او را بعلمى كه اكنون بتو خبر میدهم نسبت نداده است.)

اى سدیر! باز در آنچه از كتاب خداى عزوجل خوانده‌ئى این آیه (43 سوره 13) را دیده‌ئى؟ (((بگو (اى محمد) گواه بودن خدا و كسیكه علم كتاب نزد اوست میان من و شما بس است))) (كسیكه علم كتاب نزد اوست على و امامان از فرزندان او مى‌باشند چنانچه در حدیث 493 گذشت) عرض كردم: قربانت، این آیه را هم خوانده‌ام. فرمود:

آیا كسیكه تمام علم كتاب را میداند آنگاه حضرت با دست اشاره بسینه‌اش نمود و فرمود: بخدا تمام علم كتاب نزد ماست، بخدا تمام علم كتاب نزد ماست.

و اما مناسبت جواب حضرت باسؤال سدیر بیكى از دو وجه است:

1- با آنكه امام علیه السلام تمام علم كتابرا میداند و علمش نسبت بعلم آصف مانند دریاى محیط است نسبت بیك قطره، گاهى حكمت و مصلحت اقتضا مى‌كند كه یك امر جزئى و كوچك را مانند بودن كنیز در اطاق نداند زیرا علم آنها از طرف خداى تعالى افاضه میشود و هر چه را خدا به آنها عطا فرماید میدانند.

3- ممكن است در آن مجلس كه امام علیه السلام خشمگین بود، كسانى بوده‌اند كه باید از آنها تقیه كرد یا شیعیان ضعیف العقلى بوده‌اند كه به امام نسبت الوهیت و خدائى مى‌داده‌اند. امام علیه السلام در برابر آنها فرمود: من نمى‌دانم كنیزم در كدام اطاقست و منظورش این بود كه از روى اسباب ظاهر و از آن نظر كه من هم مانند شما بشرى هستم و با قطع نظر از علم امامتم این موضوع را نمى‌دانم ولى اكنون كه در مجلس خصوصى هستیم بشما كه اصحاب خاص من هستید، مى‌گویم: من همه علم كتاب را میدانم و معلومست كه این وجه واضحتر و بهتر است، زیرا همان عوض شدن مجلس بهترین دلیل گفتار ماست، علاوه بر آنكه با اخبار دیگر هم مناسب است ما این مطلب را در حدیث بعد توضیح بیشترى مى‌دهیم.

4- عمار ساباطى گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم كه آیا امام غیب میداند؟ فرمود: نه، ولى هرگاه بخواهد چیزى را بداند خدا آنرا باو بیاموزد.

شرح -علم غیب طبق تقسیمكه مناسب این مقامست بر سه قسمت:

اول- علم غیبى كه منحصر به ذات قدیم بارى تعالى و خداى یكتا است واحدى را بر آن اطلاعى نیست حتى پیغمبران و امامان و جبرئیل و فرشتگان هم از آن خبر ندارند و مصلحت نیست كه خدا به آنها بفهماند، و صریح آیات و روایاتى بر این مطلب دلالت دارد مانند:

1-(آیه 59 سوره انعام) و عنده مفتاح الغیب لایعلمها الاهو (((كلیدهاى غیب نزد خداست جز او كسى از آنها آگاه نیست))).

2-(آیه 20 سوره یونس) انما الغیب لله (((غیب را تنها خدا مى‌داند))).

3-(آیه 67 سوره نمل) قل لا یعلم من فى السماوات و الارض الغیب الا الله (((بگو كسى در آسمانها و زمین غیب نداند جز خدا))).

4- روایاتى كه بدین مضمون در سابق ذكر شد و این علم را بنام علم مخزون یا مكنون نامیدند، مانند روایات 367 و 373 و 653 و 656.

دوم- معلوماتى كه از نظر نوع مردم پنهان و پوشیده است و تنها عده كمى از فراست و كیاست ذاتى دارند آن امور را مى‌فهمند و از آینده خبر مى‌دهند و همانطور هم واقع مى‌شود، مانند پیش بینى‌هاى بعضى از علماء سیاست و اقتصاد و مرتاضین و تعبیر خوابهاى ابن سیرین و تفرسات و داستانهائى كه از ایاس قاضى القضات معروف قرن دوم در تاریخ مذكور است.

این قسم اگر چه از لحاظ لغت مشمول علم غیب باشد ولى از نظر قرآن و حدیث داخل در علم غیب نیست، زیرا غیب در لسان قرآن و حدیث آنست كه ماغاب عن الخلق علمه و خفى مأخذه‌منهاج البراعة ج 8 ص 213 (((علمش از مخلوق پوشیده و راه وصولش پنهان باشد، و لذا مى‌بینم كه ماده (((غیب))) در 58 مورد از قرآن و 69 مورد از نهج البلاغه ذكر شده و در هیچ موردى باین معنى استعمال نشده است.

سوم- اموری است كه میان این دو قسم قرار دارد، و آن امورى است كه نه مردم آنها را مى‌دانند و نه مختص به خداست اینگونه امور را به مقدارى كه خداى تعالى صلاح بداند و در هر زمان و مكانى كه حكمتش اقتضا كند، بملائكه و پیغمران و ائمه صلوات الله علیهم اجمعین اصلاع میدهد و مقدارش براى پیغمبران و ائمه چنانچه در حدیث 637 گذشت باندازه احتیاج بشر روى زمین است، زیرا خدا ایشان را براى راهنمائى بشر انتخاب فرموده و براى اینكه هر كس هر گونه سؤالى از امر دین و معارف و اخلاق و توحید و معاد از ایشان بنماید جواب گویند واحدى در روى زمین داناترا از ایشان نبوده و كلمه (((نمى‌دانم))) در قاموس زندگى آنها نبوده باشد.

خداوند حكیم هم وسیله و ابزار این مأموریت را در اختیار ایشان گذاشته است چنانچه جناب عزرائیل را كه براى قبض ارواح معین فرموده، باید آجال و هنگام مردن مردم را در اختیار او گذارده و باو اطلاع دهد و همچنین فرشتگان دیگرى را كه براى هر كارى معین كرده، علم مربوط به آن كار را در اختیار ایشان خواهد گذاشت.

و خلاصه بهر كس معلوماتى طبق شؤن و مأموریتش مى‌دهد، اگر خواننده محترم در گفته ما درست دقت كند و اگر نفهمید از دانشمندان فهمیده بپرسد مى‌داند كه هیچ منافاتى ندارد كه امام علیه السلام تمام علوم گذشته و آینده را بداند و پنهان شدن كنیز را در اتاق نداند و ما مى‌توانیم طبق فرمایش جناب مجلسى (قدّس سرّه) در وجه اول، كلام آنحضرت را بمعنى حقیقى و مطابقیش حمل نمائیم و به امام علیه السلام نسبت توریة و تجوز ندهیم و افتخار كنیم بچنین رهبرانى كه واقع و حقیقت را بدون پرده مى‌گویند تا مردم آنها را بشئون حقیقى خود بشناسند و درباره آنها غلو و مبالغه نكنند زیرا دلیلى نداریم كه دانستن مخفى گاه كنیز از شئون امام و خارج از قوانین عادى و طبیعت بشرى بوده و دانستن آن از طریق معجزه و خرق عادت براى امام لازم باشد، چون اگر بناى معجزه و خرق عادت مى‌بود، امام در مسند خود مى‌نشست و امر مى‌فرمود تا كنیز در هر مكانى كه هست بطرف او كشیده شود، چنانچه در موقعى كه از پیغمبر معجزه خواستند و اثبات نبوت متوقف بر آن بود، بدرخت امر فرمود تا پیش آمد و نیز منافاتى ندارد كه بگوئیم پیغمبر كه علوم اولین و آخرین را داراست زمانى را كه در جنگ احد سنگ دشمن بطرف دندان مباركش مى‌آمد نمى‌دانست زیرا اگر بنا بود در جنگها با علم غیب كار كند، یكنفر كشته نمى‌داد و از كفار هم یكنفر باقى نمى‌گذاشت و در نتیجه براى او شأن و مقامى نبود كه با نیروى علم غیب بر دشمن پیروز شود، این است كه قرآن كریم از قول او مى‌فرماید (188 سوره 7) (((اگر من غیب مى‌دانستم سود بسیارى مى‌بردم و بدى به من نمى‌رسید))).

حاصل سخن آن كه پیغمبر و امام علیهم السلام علم غیب و شهود و هر چه را كه مى‌دانند. علم ذاتى نیست، بلكه همه با عطاء و بخشش خداى تعالى است و خدا هم هر چه را صلاح بداند و مطابق شؤون و مأموریت آنها باشد بایشان عنایت مى‌كند تا براى رهبرى بشر روى زمین آمادگى داشته باشند اما تفصیل جزئیات و مصادیق آنها و اینكه چگونه مطالبى را خدا به آنها الهام مى‌كند و چگونه مطالبى را از آنها باز مى‌گیرد و به خود اختصاص مى‌دهد بر ما معلوم نیست و شاید بر خود آنها هم معلوم نباشد و الحمدلله رب العالمین.

(ائمه علیه السلام هر گاه خواهند بدانند، بدانند)

1- امام صادق علیه السلام فرمود: امام هرگاه خواهد بداند، بداند.

2- و فرمود: امام هر گاه خواهد بداند، بوى اعلام شود.

3- و فرمود: هر گاه امام بخواهد چیزى را بداند، خدا آن را (به وسیله الهام یا روح القدس) به وى اعلام كند.

(ائمه علیه السلام باختیار خود مى‌میرند و زمانش را مى‌دانند)

1- امام صادق علیه السلام فرمود: هر امامى كه نداند چه به سرش مى‌آید (از خیر و شر و بلا و عافیت) و به سوى چه مى‌رود (از مرگ و شهادت) او حجت خدا بر خلقش نیست.

2- ابن بشار گوید: شیخى سنى از اهل قطیعةالربیع بغداد كه از او روایت نقل مى‌شد، به من گفت: من یكى از این خاندان (امامان شیعه) را كه فضیلتش زبانزد مردم بود، دیدم كه در فضیلت و عبادت مانند او هرگز ندیده بودم گفتم: او كه بود و حالش را چگونه دیدى؟ گفت: در ایام زندانبانى سندى‌بن شاهك، ما را كه هفتاد تن از آبرومندان و نیكوكاران نزد مردم بودیم، جمع كرد، و به حضور موسى بن جعفر علیهما السلام برد (زمانى كه مسمومش كرد، و هنوز اثر زهر در بدن مباركش هویدا نگشته بود) سندى به ما گفت: به این مرد نگاه كنید و ببینید: آیا نسبت به او پیشآمدى رخ داده است؟ زیرا مردم گمان مى‌كنند كه چنین شده و این سخن را بسیار مى‌گویند، این است منزل و استراحتگاه او كه در كمال وسعت و بدون سختى و فشار است، امیرالمؤمنین (هارون) نسبت باو سوء قصدى ندارد و فقط باین انتظار است كه امیرالمؤمنین از سفر بر گردد و با او مناظره و مباحثه كند، او را مى‌بیند كه صحیح و سالم و از همه در وسعت است، شما از خود او بپرسید.

شیخ سنى گوید: (منظره امام بقدرى ما را جذب كرده بود كه بسخن سندى توجهى نداشتیم) و هدفى جز دیدار او و نظر بفضل و هیئت جذاب او نداشتیم، لذا موسى بن جعفر علیهما السلام خودش فرمود: اما راجع به توسعه زندگى و مانند آن آنچه میگوید، چنانست كه مى‌گوید، ولى من بشما جمعیت خبر میدهم كه در هفت دانه خرما بمن زهر داده‌اند و فردا رنگ من سبز مى‌شود و پس فردا مى‌میرم.

شیخ سنى گوید: من بسندى بن شاهك نگاه كردم، دیدم او مضطرب شد و مثل شاخه خرما مى‌لرزید.

3- امام جعفر صادق علیه السلام از پدرش نقل مى‌فرماید كه: در شب وفات على بن الحسین علیهم السلام برایش شربتى برد و گفت: اى پدر، این شربت را بنوش، او فرمود: پسرجان امشب من قبض روح مى‌شوم و رسول خدا صلى الله علیه و آله هم در همین شب قبض روح شد. (یعنى در همین شب از لحاظ ماه و یا لحاظ هفته و در هر صورت اینقول خلاف مشهور است.)

4- حسن بن جهم گوید: بحضرت رضا علیه السلام عرض كردم: همانا امیرالمؤمنین علیه السلام قاتل خود را شناخته بود و میدانست كه در چه شبى و در چه مكانى كشته مى‌شود، و چون نعره مرغابیان را در خانه شنید خودش فرمود: (((اینها نعره زنانى هستند كه نوحه گرانى پشت سر دارند))) و چون ام كلثوم باو عرض كرد: (((كاش امشب در خانه نماز به خوانى و براى نماز جماعت دیگرى را بفرستى))) از او پذیرفت و در آنش بدون اسلحه در وقت و آمد بود، در صورتى كه مى‌دانست ابن ملجم لعنة الله او را با شمشیر مى‌كشد و اقدام بچنین كارى جایز نیست.

امام فرمود: آنچه گفتى درست است ولى خودش اختیار فرمود كه در آنشب مقدرات خداى عزوجل اجرا شود.

توضیح در باره كلمه (((خیر))) كه در جمله اخیر روایت بیان شده است، مرحوم مجلسى (قدّس سرّه) دو نسخه بدل ذكر مى‌كند: 1- حیر 2- حین. بنابر اول معنى جمله اینست:

ولى حضرت در آنشب فراموش كرد و غفلت نمود، تا مقدرات خدا اجرا شود. و بنابر نسخه دوم: ولى آنحضرت در آنشب معین شده بود، تا مقدرات خداى عزوجل اجرا شود. و خود مجلسى (قدّس سرّه) نسخه اول را قبول نمى‌كند زیرا مخالف با روایات دیگر است ولى نسخه دوم را واضحتر و روشنتر از همه مى‌داند و سپس توضیح مى‌دهد كه:

اصل اشكال و اعتراض در اینجا اینست كه: حفظ نفس بحكم عقل و شرع واجبست و جایز نیست كه انسان خود را بهلاكت اندازد، پس چرا على علیه السلام آنشب بمسجد رفت، آنگاه در مقام جواب مى‌فرماید: و چه خوب مى‌فرماید.

كسى كه مقدرات خدا و علل اسباب آنها را نمى‌داند، مى‌تواند از آنها دوزى و اجتناب ورزد و به اجتناب مكلف شود، اما كسى كه بجمیع حوادث و پیش آمدها عالم است، چگونه ممكن است او را باجتناب و دورى از آن مكلف نمود. اگر چنین تكلیفى ممكن باشد، لازم آید كه هیچ یك از مقدرات نسبت باو واقع نشود،پس امامان ما علیه السلام بجمیع حوادث و بلاهائى كه بر آنا واقع مى‌شود عالمند و تكلیف هم ندارند كه طبق این علم عمل كنند و از آن بلاها اجتناب و دورى ورزند، چنانكه پیغمبر و امیر المؤمنین صلى الله علیهما منافقین را مى‌شناختند و از عقاید فاسد آنها آگاه بودند، ولى مكلف نمودند كه از آنها دوى كنند و با آنها معاشرت و ازدواج ننمایند یا آنها را بكشند و یا طرد كنند تا زمانى كه عمل موجب قبل و طرد از آنها مشاهده نشود.

همچنین امیرالمؤمنین صلوات الله علیه با آنكه مى‌دانست كه در ظاهر بر معاویه ظفر نمى‌كند و مى‌دانست كه معاویه پس از وى خلافت مى‌كند، ولى از جنگیدن با او

كوتاهى نفرمود، بلكه نهایت كوشش را بكار برد تا شهید گشت و خود آنحضرت خبر میداد كه من كشته مى‌شوم و پس از من معاویه بر شیعیانم تسلط پیدا مى‌كند و همچنین امام حسین علیه السلام مى‌دانست كه اهل عراق با او پیمان شكنى مى‌كنند و خود او با اولاد و اصحابش كشته مى‌شود و بارها از این مطلب مى‌داد خبر مى‌داد ولى از جانب خداوند متعال مكلف نبود كه به عراق نرود و جان خود را حفظ كند.

سپس مجلسى علیه الرحمه از محقق سدید مرحوم شیخ مفید قدس الله روجه نقل مى‌كند كه ایشان هم در جواب مسائل عكبریه از این اشكال جواب داده‌اند كه در مذهب ما این مطلب مورد اتفاق نیست كه امام علیه السلام تمام حوادث و وقایعى كه پیش آمد مى‌كند با تفضیل و تشخیص مى‌داند (چنانچه در حدیث 659 راجع به پنهان شدن كنیز امام صادق علیه السلام بیان كردیم) بلكه آنچه مورد اتفاق شیعه مى‌باشد این است كه: هر قضیه و حادثه‌اى كه در روى زمین رخ دهد، امام علیه السلام حكم آن را مى‌داند و سپس مى‌گوید: و اگر هم روایتى باشد كه امیرالمؤمنین صلوات الله علیه قتل و شهادت خود را به تفضیل مى‌دانست مى‌گوئیم: آنحضرت مأمور بتسلیم و صبر بر شهادت بود، تا بدرجات بلندى كه جز وسیله شهادت به آن نتوان رسید نائل آید، و سپس نسبت بامام حسن و امام حسین علیهما السلام نزدیك بهمین بیان را مى‌فرماید و در حدیث 675 راجع باین مطلب توضیح بیشترى داده مى‌شود.

آنگاه مرحوم مجلسى از علامه حلى طیب الله تربته پاسخ این اشكال را بهمین مضمون نقل مى‌كند و خلاصه‌اش این است كه تكلیف امام غیر از تكلیف ما مى‌باشد و رواست كه امام علیه السلام با آنكه مى‌دانست در آنشب كشته مى‌شود، جان خود را در راه خدا بذل كرده باشد، چنانچه بر سرباز جبهه جهاد لازمست پایدارى ورزد اگر چه كشته شود.

آنچه بنظر ما مى‌رسد: كلام این بزرگان در نهایت متانت و استحكامست و احتمالى را كه شیخ مفید در باره علم امام فرمود، سزاوار است مورد دقت و مطالعه قرار گیرد، زیرا وقتى چنین عالم بزرگى احتمال عدم تعمیم علم امام را نسبت بتمام وقایع و حوادث بدهد، ما حق نداریم كه دایه دلسوزتر از ما در شده و شمول علم امام را به تمام وقایع و حوادث مورد اتفاق شیعه بدانیم.

آنچه در اینجا مادر بچه مرده را مى‌خنداند این است كه: مترجم معاصر ما قلم بدست گرفته و به تمام این بزرگان و مایه‌هاى افتخار شیعه تاخت و تاز كرده است او مى‌نویسد: چرا كلمات آنها بر اساس احتمالات و امكان پى‌ریزى شده و علم قطعى در موضوع نداشته و روشن نبوده‌اند، چرا اصول مسلمه مذهب را انكار كرده و در برابر اجماع مدعى اجماع شده‌اند كه اگر تحلیل و تجزیه شود نتیجه مى‌دهد اجماع شیعه رابر نادانى امام نعوذ بالله و بالاخره این مترجم پر مدعى كه كلام شیخ مفید را نفهمیده و در نتیجه چنان جسارت بزرگى بمفخر شیعه كرده است، همان جوابى را كه ایشان و علامه حلى و مجلسى قدس الله اسرارهم بعبارات مختلف بیان فرموده‌اند، بتعبیر دیگرى باتفصیلات زائد ذكر نموده است.

من نمى‌دانم اگر در اجماع شیعه مانند شیخ مفید و علامه نباشد. آن اجماع از چه اشخاصى تركیب و تشكیل مى‌شود و اما راجع باحتمالات و امكان، ما در مقدمه این كتاب توضیح مفصلى بیان كردیم.

5- موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: خداى عزوجل بر شیعه غضب كرد، پس مرا مخیر ساخت كه پا من و یا آنها فدا شویم، بخدا من با دادن جان خودم ایشان را حفظ كردم.

شرح -علامه مجلسى ره گوید: غضب خدا بر شیعه یا براى این بود كه ایشان تقیه را از دست دادند و امامت آنحضرت را فاش كردند: پس خلیفه وقت هارون الرشید چاره‌ئى نداشت، جز اینكه یا شیعیان را تعقیب كند و بكشد و یا آنحضرت را زندانى و مسموم كند، و حضرتش سلامت شیعه را به قیمت جان خود خرید. یا آنكه علت غضب خدا این بود كه شیعیان از آنحضرت اطاعت و انقیاد نكردند تا هارونیان بر آنها مسلط شدند، خدایتعالى آنحضرت را مخیر ساخت كه یا جنگ كند و جماعتى از شیعه را بكشتن دهد و یا گوشه گیرى كند و تن بزندان و شهادت دهد.

6- مسافر گوید؛ حضرت ابوالحسن امام رضا علیه السلام بمن فرمود: اى مسافر در این كاریز ماهمانى هست؟ عرض كردم: آرى قربانت گردم. فرمود: من دیشب رسول خدا را در خواب دیدم، فرمود: اى على آنچه نزد ماست براى تو بهتر است (و این جمله خبر از وفات آنحضرت بود و موضوع ماهیان كاریز براى اینست كه خواب دیدن پیغمبر نزد آنحضرت مشاهد و محسوس است مانند دیدن مسافر ماهیان را).

7- امام صادق علیه السلام فرمود: روزى كه پدرم وفات كرد، من در حضورش بودم، درباره غسل و كفن و داخل كردن قبرش بمن سفارشهائى مى‌كرد. من گفتم: اى پدر: از آغاز بیماریت ترا مثل امروز نیكو حال ندیده‌ام، من نشانه مرگ بر شما نمى‌بینم، فرمود: پسرجان مگر نشنیدى كه على بن الحسین علیه السلام از پشت دیوار فریاد كرد: اى محمد بیا و بشتاب.

8- امام باقر علیه السلام فرمود: خداى تعالى نصرت خود را بر امام حسین علیه السلام فرمود آورد تا آنجا كه میان آسمان و زمین قرار گرفت (و نزدیك شد كه او را بر كوفیان پیروزى دهد) سپس او را مخیر ساخت كه او یا پیروزى و یا ملاقات خدا را انتخاب كند، آنحضرت ملاقات خداى تعالى را اختیار كرد.

(ائمه علیهم السلام آنچه واقع شده و مى‌شود میدانند و چیزى از ایشان نهان نیست)

1- ضریس کناسی گوید: حمران عرض كرد قربانت گردم، پس بفرمائید: موضوع قیام على بن ابیطالب و امام حسن و امام حسین علیه‌السلام چگونه شد كه ایشان براى یارى دین خداى عز ذكره خروج و قیام كردند و چه بلاها از طغیانگران سركش دیدند و بالاخره هم بر ایشان غلبه كردند و امامان كشته و مغلوب شدند.

امام باقر (علیه السلام) فرمود: اى حمران خداى تبارك و تعالى آن مصیبات را براى ایشان مقدر فرموده و از مرحله قضا و امضا و حتم گذرانیده و در اختیار خود آنها گذاشته بود و پس از آنكه خود آنها آن مصیبات را اختیار كردند، خدا هم آنرا بمرحله اجرا گذاشت، پس على و حسن و حسین علیه السلام با خبرى كه قبلا از پیغمبر صلى الله علیه و آله شنیده بودند و مى‌دانستند، قیام كردند و هر كس از ما هم كه سكوت كند، سكوتش از روى علم و بصیرت است:

اى حمران! اگر ایشان در زمان گرفتارى و غلبه طغیانگران از خداى عزوجل جدا بخواهند كه سلطنت طغیانگران را زایل كند و دولتشان را نابود سازد، خدا اجابت مى‌كند و آن گرفتارى را از ایشان برمى‌دارد و پس از آن سرآمدن مدت طغیانگران و نابودى سلطنتشان از پاره شدن و از هم پاشیدن یك گلوبند برشته كشیده زودتر انجام مى‌گیرد.

اى حمران بلاهائى كه به آنها میرسد، بواسطه گناهى كه از آنها سر زده و یا براى عقوبت نافرمانى خدا نمى‌باشد، بلكه براى درجات و كرامتى است كه خدا خواسته بدان نائل آیند، نسبت بایشان گمانهاى دیگر مبر.

هشام بن حكم گوید: در منى از امام صادق علیه السلام پانصد مطلب از علم كلام پرسیدم و گفتم آنها (متكلمین) چنین و چنان مى‌گویند، امام مى‌فرمود: تو چنین و چنان بگو. (هشام از حاضر جوابى و تسلط آنحضرت بر مسائل علم كلام تعجب كرد، گوید) من گفتم: من مى‌دانم كه مسائل حلال و حرام در دست شماست و شما از همه مردم نسبت به آن داناترید ولى اینها علم كلامست؟!! بمن فرمود: واى بر تو اى هشام خداى تبارك و تعالى براى خلقش حجتى مقرر نمى‌دارد كه همه احتیاجات مردم نزد او نباشد (حجت خدا كسى است كه از هر چه پرسند جواب گوید).

3- ابو حمزه گوید: شنیدم امام باقر (علیه السلام) مى‌فرمود: نه بخدا عالم هرگز جاهل نباشد (یعنى عالمى كه خدا اطاعتش را بر مردم واجب كرده و او همان امامست) ممكن نیست چیزى را بداند و چیزى را نداند (او همه چیز مى‌داند) سپس فرمود: خدا والاتر از آنست كه فرمانبرى از بنده‌ئى را واجب كند كه علم آسمان و زمینش را از او نهان داشته است و باز فرمود: آنرا از او نهان نكند.

(خداى عزوجل هر علمى كه به پیغمبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) آموخت امر فرمود كه به امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیاموزد و او در علم وى شریكست)

1- حمران گوید: امام صادق (علیه السلام) فرمود: جبرئیل (علیه السلام) دو انار براى پیغمبر صلى الله علیه و آله، آورد، رسول خدا صلى الله علیه و آله یكى را خورد و دیگرى را دو نیمه كرد، نیمى را هم خورد و نیمى را بعلى خورانید پس پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: برادرم! مى‌دانى این دو انار چه بود؟ گفت: نه، فرمود اما اولى نبوت بود كه (مخصوص منست و) ترا از آن بهره‌جوئى نیست و اما دیگرى علم و دانش بود كه تو در آن با من شریك هستى.

من گفتم: چگونه على در علم شریك پیغمبر بود؟ فرمود: خدا هیچ علمى را بمحمد صلى الله علیه و آله نیاموخت جز آنكه باو دستور داد كه آنرا بعلى (علیه السلام) بیاموزد.

2- امام باقر (علیه السلام) فرمود: جبرئیل (علیه السلام) دو انار بهشتى آورد و هر دو را به آنحضرت داد، پیغمبر صلى الله علیه و آله یكى را خورد و دیگرى را از میان دو نیمه كرد، سپس نیمى را بعلى علیه السلام داد تا بخورد، آنگاه فرمود: اى على! انار اولى را كه من خوردم نبوت بود كه ترا در آن بهره‌ئى نیست و دیگرى علم و دانش بود كه تو با من در آن شریك هستى.

3- محمد بن مسلم گوید: شنیدم امام باقر (علیه السلام) مى‌فرمود: جبرئیل براى محمد صلى الله علیه و آله دو انار بهشتى آورد، على علیه‌السلام او را ملاقات كرد و گفت: این دو انار كه در دست دارى چیست؟ گفت اما این یكى نبوت است كه تو از آن بهره‌ئى ندارى و اما این یكى علمست، سپس رسول خدا صلى الله علیه و آله آن را دو نیمه كرد، نیمى را بعلى داد و نیمى را خود گرفت، سپس فرمود: در این تو با من شریك هستى و من با تو.

پس امام باقر (علیه السلام) فرمود: بخدا كه پیغمبر صلى الله علیه و آله از آنچه خدایش تعلیم داد حرفى نیاموخت جز آنكه آنرا بعلى تعلیم داد، سپس آن علم بما رسید، آنگاه دست بر سینه خود نهاد.

« بسم الله الرحمن الرحیم »

این اثر را نگارنده تقدیم می‌نماید به ذات اقدس احدیت و تمامی مقدسین درگاه او و در صدر آنان محمد و آل محمد علیهم السلام و عجل فرجهم و امید دارد تا مورد رضایت خدا و رسول او و ائمه اطهار و مقربین درگاه آنان واقع شود و خداوند علی اعلی، اجرت عمل و تلاش او را فرج مهدی آل محمد علیه السلام و عجل فرجهم قرار دهد. آمین آمین آمین یا رب العالمین.

عبدالله عصام رودسری

مقدمه

پس تو ای عاقل دانا و خردمند در رابطه با موضوع احادیث و روایات وارده توجه نما که نگارنده حذف می نماید تمامی آن روایاتی را که دلالت دارد بر تحریفی بودن قرآن مجید به واسطه تعصب شدیدی که راجع به عظمت کتاب خدا دارد و به هیچ وجه نمی پذیرد روایاتی را که موید این موضوع کفرآمیز باشد هرچند مخلوط باشد با روایاتی که قسمتی از آن صحیح است زیرا اعتقاد دارد امام معصوم آن قسمت صحیح را که با این تحریف کفرآمیز جعل‌شده است را یا خود در طی روایتی دیگر یا دیگر امامان در روایات دیگر بیان نمودند و نیز رد می‌نماید روایاتی را که دلالت می‌نماید که امام معصوم به واسطه تقیه احکام شریعت یا تفسیر قرآن را یا چند ...؛ را بر ضد هم بیان داشته اند زیرا از منزلت و شأن امام به دور است که خلاف واقع کلامی را بیاورد ولی می‌پذیرد تفاسیر و تعابیر متفاوت را که امام معصوم به لحاظ درجات ایمانی و تفاوت مخاطبین بر اساس حقایق قرآن به کسانی که به حضور حضرت مشرف می‌شده‌اند بفرماید یعنی حقایق ظاهر و باطن قرآن را که همگی منطبق بر حقیقت است را با توجه به وضعیت مخاطبان خود به آن ها شرح فرمایند مثلاً در شرح (کونوا مع الصادقین)، به غیر اهل ولایت بفرماید یعنی با انسان های صادق و راست‌گو باشید و این معنی بر خلاف آیات نیست زیرا مسلمان بایستی با تحری حقیقت دریابد که نماد راستی و صداقت و درستی محمد آل محمد علیهم‌السلام و عجل فرجهم هستند و نیز به اهل ولایت بفرماید که مقصود از صادقین محمد و آل‌محمد علیهم‌السلام و عجل فرجهم هستند پس این تفاسیر بر ضد هم نیستند بلکه در عرض هم و در راستای یکدیگر هستند یعنی با توجه به مخاطبان خود متفاوت ولی همگی در راستای بیان حقایق کتاب خدا است و یا رد می‌نماید تمامی روایاتی را که دلالت دارد بر علم مطلق امور غیبی تا قیامت که دلالت دارد بر جبر اعمال چه این علم را به خدا منتسب نمایند و چه به امام معصوم و رسول خدا علیهم‌السلام و عجل فرجهم زیرا مخالف است با اصل اختیار در اعمال و اختیار پیروی انسان‌ها از عقل برای رستگاری و دوری از هوی و هوس به منظور دوری از دوزخ و نیز روایاتی که برآمده و نتیجه ی آنست که این فراز در قرآن نبوده و دشمنان آن را حذف کردند مانند موضوع جفر و محدث و یا روایاتی که در شأن امام معصوم نیست و سپس در اطراف آن تأویل و توجیه داشته باشند و تسری بدهد مخاطب ارجمند در این راستا بر تمامی امور دیگر اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم یا رب العالمین پس چون آگاه شدی تو ای عاقل دانا و خردمند به علت حذف تعدادی از این‌گونه روایات پس در ادامه توجه نما به گزیده روایات عظیم وارده ی دیگر که سرور دوستان آل محمد یعنی حضرت علامه کلینی رحمه الله علیه نقل نموده است.

کلب آستان حضرت علامه امینی

عبدالله اعصام رودسری

بسم الله الرحمن الرحیم

(واگذارى امر دین به پیغمبر و ائمه علیهم السلام)

اشاره

ابواسحاق نحوى گوید: بر امام صادق علیه السّلام وارد شدم و شنیدم مى فرمود: خداى عزوجل پیغمبرش را به محبت خود تربیت كرد و سپس فرمود (((تو داراى خلق عظیمى هستى 4 سوره 68))) و آنگاه امور امت را باو واگذار كرد و فرمود (((هر چه را پیغمبر براى شما آورد بگیرید؛ و از هر چه منعتان كند باز ایستید - 7 سوره 59 ))) و باز فرمود (((هر كس از رسولخدا اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده است - 80 سوره 4 - ))) سپس امام فرمود: پیغمبر خدا كار را بعلى واگذار كرد و او را امین شمرد، شما (شیعیان ) تسلیم شدید و آن مردم (اهل سنت ) انكار كردند، بخدا ما شما را دوست داریم كه هرگاه بگوئیم بگوئید، و هرگاه سكوت كنیم ، سكوت كنید، و ما واسطه میان شما و خداى عزوجل هستیم ، خدا براى هیچكس در مخالفت امر ما خیرى قرار نداده است .

شیخ صدوق (قدّس سرّه) در رساله عقایدش گوید: اعتقاد ما شیعیان درباره غلات و مفوضه این است كه ایشان كافرند و بدتر از یهود و نصارى و مجوس و همه بدعت گزاران و گمراهان ، زیرا هیچكس مانند ایشان خدا را كوچك نكرده است - تا آنجا كه گوید: امام رضا علیه السّلام در دعایش میفرمود:

خدایا من از هر توان و نیروئى بیزارى جویم و بسوى تو گرایم ، توان و نیروئى جز از جانب تو نیست ، خدایا من بسوى تو بیزارى میجویم از كسانیكه براى ما آنچه را سزاوار نیست ادعا مى كنند، خدایا من به سوى تو بیزارى مى جویم از كسانى كه درباره ما آنچه را خود نگوئیم میگویند، خدایا آفرینش مخصوص تو و روزى از جانب تو است ، ترا مى پرستم و از تو یارى مى جویم ، خدایا تو خالق ما و خالق پدران پیشینیان و پدران آیندگانى ، ربوبیت جز براى تو سزاوار نیست و خدائى جز ترا نشاید...

شیخ مفید (قده ) فرماید: غلات مسلمان نما همان كسانند كه امیرالمؤ منین و امامان از فرزندانش را بخدائى و پیغمبرى نسبت دهند و ایشانرا در فضیلت دین و دنیا، بیشتر از مقدار واقعش ستایند، ایشان گمراه و كافرند و امیرالمؤ منین علیه السلام فرمان كشتن و سوختن آنها را داده است .

(در اینکه ائمه به کدام دسته از گذشتگان می مانند و کراهت قول بنبوت ایشان )

1- امام صادق علیه السّلام فرمود: درباره ما بدانستن حلال و حرام باید توقف كرد. اما نبوت ، نه (ما تنها حلال و حرام مى دانیم و پیغمبر نیستیم ).

2- ایوب بن حر گوید شنیدم امام صادق علیه السّلام میفرمود: خداى - عز ذكره - با پیغمبر شما بپیغمبران خاتمه داد، پس از او هرگز پیغمبرى نباشد و با كتاب شما (قرآن ) بكتب آسمانى خاتمه داد، پس بعد از آن هرگز كتابى نباشد، و بیان همه چیز را در آن نازل فرمود، و آفرینش شما و آسمانها و زمین و خبر پیش از شما و داورى میان شما و خبر بعد از شما و موضوع بهشت و دوزخ و پایان كار شما در قرآن هست .

3- بریدن بن معاویة گوید: از امام باقر و امام صادق علیه السّلام پرسیدم كه مقام و منزلت شما چیست ؟ و بكدام كس از گذشتگان میمانید؟ فرمود: مانند همدم موسى (جناب خضر یا یوشع ) و ذوالقرنین كه هر دو عالم بودند ولى پیغمبر نبودند.

4- سدیر گوید، بامام صادق علیه السّلام عرض كردم : مردمى عقیده دارند كه شما خدا و معبودید و براى دلیل عقیده خود این آیه قرآن را مى خوانند: (((اوست كه در آسمان معبود است و در زمین معبود است - 84 سوره 43-، (اینها گمان مى كنند كه معبود زمین امامانند) امام فرمود: اى سدیر! شنوائى و بینائیم ، پوست و گوشتم ، خون و مویم از اینان بیزار است و خدا از ایشان بیزار باشد، اینان دین من و دین پدران مرا ندارند. خدا در روز قیامت ، مرا با آنها گرد هم نیاورد، جز آنكه بر آنها خشمگین باشد. عرض كردم : مردمى نزد ما هستند كه عقیده دارند شما پیغمبرید! و این آیه قرآن را براى دلیل سخن خود قرائت مى كنند: (((اى رسولان از چیزهایى پاكیزه بخورید و كار شایسته كنید كه من بكردار شما دانایم - سوره 23- ))) امام فرمود: اى سدیر! شنوائى و بینائیم ، موو پوستم ، گوشت و خونم از اینها بیزار است و خدا و رسولش از اینان بیزار باشد، اینها بدین من و دین پدرانم نیستند، خدا در قیامت مرا با ایشان گرد هم نیاورد جز اینكه بر آنها خشمگین باشد. عرض كردم : پس شما چه موقعیتى دارید؟ فرمود: ما خزانه دار علم خدائیم ، ما مترجم امر خدائیم ، ما مردمى معصوم هستیم ، خداى تبارك و تعالى مردم را بفرمانبرى ما امر فرموده و از نافرمانى ما نهى نموده است ، ما حجت رسائیم بر هر كه زیر آسمان و روى زمین است .

(روحیكه خدا ائمه را به آن استوار مى سازد)

1- ابوبصیر گوید: از امام صادق علیه السّلام قول خدای تعالى (((و همچنین روحى از امر خود را بسویت وحى كردیم ، تو نمیدانستى كتاب و ایمام چیست ؟ - 52 سوره 42 -))) را پرسیدم . فرمود: آن مخلوقیست از مخلوقات خداى عزوجل ، بزرگتر از جبرئیل و میكائیل ، كه همراه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله است ، به او خبر میدهد و رهبریش مى كند و همراه امامان پس از وى هم مى باشد.

2- اسباط بن سالم گوید: من حاضر بودم كه مردى از اهل بیت (شهرى در كنار فرات بوده ) از امام علیه السّلام درباره قول خداى - عزوجل - (((و همچنین روحى از امر خود را بسوى تو وحى كردیم ))) پرسید امام فرمود: از زمانیكه خداى عزوجل آن روح را بر محمد صلى اللّه علیه و آله فرو فرستاد، به آسمان بالا نرفته است و آن روح در ما هست .

3- ابو بصیر گوید: از امام صادق علیه السّلام راجع به قول خداى عزوجل (((از تو درباره روح مى پرسند بگو روح از امر پروردگار من است 87 سوره 17 -))) پرسیدم فرمود: آن مخلوقى است بزرگتر از جبرئیل

و میكائیل كه همراه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و همراه ائمه است و آن از عالم ملكوت است (یعنى آسمانى و روحانى است ).

4- ابوبصیر گوید: شنیدم از امام صادق علیه السّلام درباره یساءلونك عن الروح قل الروح من امر ربى ))) مى فرمود: مخلوقى است بزرگتر از جبرئیل و میكائیل كه همراه هیچ یك از پیغمبران گذشته جز محمد صلى اللّه علیه و آله نبوده است ، و آن همراه ائمه مى باشد و ایشان را رهبرى مى كند، چنان نیست كه هرچه طلب شود، بدست آید (پس همراهى این روح با پیغمبر و امامان فضلى است از خداى تعالى كه به هر كس خواهد عطا كند، و با طلب و كوشش بدست نیاید).

5- سعد اسكاف (كفاش ) گوید: مردى خدمت امیرالمؤ منین علیه السّلام آمد و درباره روح پرسید كه آیا او همان جبرئیل است ؟ امیرالمؤ منین علیه السّلام به او فرمود: جبرئیل علیه السّلام از ملائكه است و روح غیر جبرئیل است - و این سخن را تكرار فرمود - او عرض كرد: سخن بزرگى گفتى !! هیچكس عقیده ندارد كه روح غیر از جبرئیل است . امیرالمؤ منین به او فرمود: تو خود گمراهى و از اهل گمراهى روایت مى كنى خداى تعالى به پیغمبرش صلى اللّه علیه و آله مى فرماید: (((فرمان خدا آمد نیست ، آن را بشتاب مخواهید، خدا منزه است و از آنچه مشركان باوى انباز مى كنند برتر است ، ملائكه روح را فرو مى آورند - 1 سوره 16 -، پس روح غیر از ملائكه صلوات الله علیهم مى باشد.

( ائمه صلوات الله علیهم در علم و شجاعت و اطاعت برابرند)

1- امام صادق علیه السّلام درباره آیه (((كسانیكه ایمان آوردند و فرزندانشان هم در ایمان از آنها پیروى كردند، فرزندانشان را به ایشان ملحق كنیم و از عملشان چیزى كمشان ندهیم (یعنى بحساب فرزندانشان نگذاریم ) (((- 21 سوره 52 -))) فرمود: كسانیكه ایمان آوردند، پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و امیر المؤ منینند، و فرزندان او، ائمه و اوصیاء صلوات الله علیهم باشند كه خدا فرماید: به آنها ملحق میكنیم و جحتى را كه محمد صلى اللّه علیه و آله درباره على آورده ، نسبت به اولادش كاهش ندهیم و حجت همه یكى است و طاعتشان هم یكى است .

2- حضرت ابوالحسن علیه السّلام فرمود: ما خانواده در علم و شجاعت برابریم و در بخشیدن (علم و مال به مردم ) بهر اندازه كه دستور داریم ، مى بخشیم .

3- حارث بن مغیرة گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: ابن مسكان ، عن الحارث بن المغیرة ، عن اءبى عبدالله علیه السلام قال : سمعته یقول : قال رسول الله صلى اللّه علیه و آله فرمود: ما نسبت به امر و فهم و حلال و حرام در یك روش هستیم و اما پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و على فضیلت خود را دارند.

( امام علیه السلام امام پس از خود را مى شناسد و آیه (((خدا به شما فرمان مى دهد كه امانات را به اهلش بپردازید درباره آنها نازل شده است )

1- برید عجلى گوید: از امام باقر علیه السلام درباره قول خداى عزوجل (((خدا بشما فرمان مى دهد كه امانتها را به صاحبانش برسانید و چون میان مردم داور شدید بعدالت حكم كنید - 62 سوره 4 ))) پرسیدم فرمود: خدا ما را قصد كرده است ، كه باید امام پیشین كتابها و علم و سلاح را به امام بعد از خود برساند (((و چون میان مردم داور شدید به عدالت حكم كنید))) یعنى به آنچه دست شماست (از احكام و قوانین خدا حكم كنید) سپس خداى تعالى به مردم فرماید: (((كسانیكه ایمان آورده اید! خدا را اطاعت كنید و رسول و والیان امر از خودتان را اطاعت كنید - 63 سوره 4 - خدا خصوص ما را قصد كرده ، (مائیم والیان امر) خدا همه مؤ منین را تا روز قیامت به اطاعت از ما امر فرموده (((و چون از نزاع و اختلاف درباره امرى ترسیدید، آن را به خدا و رسول و والیان امر از خود ارجاع دهید - آیه 59 سوره 4))) این گونه نازل شده است - چگونه ممكن است خداى عزوجل به اطاعت والیان امر فرمان دهد و نزاع و اختلاف با ایشان را رخصت فرماید،؟!! همانا امر بارجاع نسبت به ماءمورینى است كه به آنها گفته شده (((اطاعت كنید خدا را و اطاعت كنید رسول و والیان امر از خود را))). نگارنده این روایت را من‌باب نمونه مذکور نموده و این روایت و تمامی روایات مانند آن که دلالت دارد براینکه قرآن تحریف شده است را جعلی می‌داند و هیچ شکی در آن نیست و در این روایت هم فراز آخر اولی‌الامر در این روایت وجود ندارد پس روایت جعلی است.

2- احمد بن عمر گوید: از امام رضا علیه السلام درباره قول خداى عزوجل (((خدا شما را امر مى كند كه امانتها را بصاحبانش رد كنید 52 سوره 4-))) پرسیدم ، فرمود: ایشان ائمه از آل محمد صلى اللّه علیه و آله مى باشند كه باید هر امامى امانت را به امام بعد از خود بسپارد، به دیگرى ندهد و از امام هم دریغ ندارد.

(امامت عهدیست از جانب خدا كه براى هر یك از ائمه بسته شده)

1- ابو بصیر گوید: خدمت امام صادق علیه السلام بودم كه نام اوصیاء را بردند و من هم اسماعیل را نام بردم . حضرت فرمود: نه به خدا، اى ابا محمد، تعیین امام باختیار ما نیست ، اینكار تنها بدست خداست كه درباره هر یك پس از دیگرى فرو مى فرستد .

توضیح_ اسماعیل فرزند ارشد امام صادق علیه السلام است كه در زمان حیات امام وفات یافت ، با وجود این طایفه اسماعیلیه او را امام مى دانند، در این مجلس هم ابو بصیر امامت را براى او نام برد و حضرت صادق رد فرمود.

2- عمر بن اشعث گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: شما گمان مى كنید هر كس از ما امامان كه وصیت مى كند، به هركس مى خواهد وصیت

مى كند؟! نه بخدا، چنین نیست ، بلكه امر امامت عهد و فرمانى است از جانب خدا و رسولش صلى اللّه علیه و آله براى مردى پس از مردى (از ما خانواده ) تا بصاحبش برسد (یعنى تا برسد به امام دوازدهم و یا اینكه امر امامت بدست خدا و رسول است تا به اهل و مستحقش برسد).

( ائمه علیهم السلام جز بعهد و فرمان خدا كارى را انجام نداده و نمى دهند و از آن تجاوز نمى كنند )

1- امام صادق علیه السلام فرمود: خداى عزوجل پیش از وفات پیغمبر، مكتوبى بر او نازل كرد و فرمود: اى محمد! این است وصیت من به سوى نجیبان و برگزیدگان از خاندان تو، پیغمبر گفت : این جبرئیل نجیبان كیانند؟ فرمود: على بن ابیطالب و اولادش علیهم السلام ، و بر آن مكتوب چند مهر از طلا بود، پیغمبر صلى اللّه علیه و آله آنرا به امیرالمؤ منین علیه السلام داد و دستور فرمود كه یك مهر آنرا بگشاید و بآنچه در آنست عمل كند، امیرالمؤ منین علیه السلام یك مهر را گشود و به آن عمل كرد، سپس آن را به پسرش حسن علیه السلام داد، او هم یك مهر را گشود و به آن عمل كرد، سپس او آن را به حسین علیه السلام داد، او یك مهر را گشود و در آن دید نوشته است : با مردمى بطرف شهادت برو، براى آنها شهادتى جز با تو نیست ، و خود را به خداى عزوجل بفروش ، او هم انجام داد، سپس آن را به على بن الحسین علیه السلام داد. او نیز یك مهر گشو و دید در آن نوشته است : سر بزیر انداز و خاموشى گزین و در خانه ات بنشین ، و پروردگارت را عبادت كن تا مرگ فرا رسد، او هم انجام داد سپس آن را به پسرش محمد بن على علیه السلام داد، او یك مهر را گشود، دید نوشته است : مردم را حدیث گو و فتوى ده و جز از خداى عزوجل مترس : هیچكس علیه تو راهى نیابد، او هم عمل كرد و سپس آن را به پسرش جعفر علیه السلام داد، او هم یك مهر گشود، دید در آن نوشته است ، مردم را حدیث گو و فتوى ده و علوم اهل بیت خود را منتشر كن و پدران نیكو كارت را تصدیق نما و جز از خداى عزوجل مترس كه تو در پناه و امانى ، او هم عمل كرد و سپس آن را به پسرش موسى علیه السلام داد (یعنى من هم عمل كردم و سپس آنرا بپسرم موسى علیه السلام خواهم داد، راوى عبارت را تغییر داده است ) و همچنین موسى به امام بعد از حود مى دهد و تا قیام حضرت مهدى صلى اللّه علیه و آله اینچنین است

2- حمران به امام باقر علیه السلام عرض كرد: قربانت گردم بمن خبر دهید كه موضوع نهضت على و حسن و حسین علیهم السلام و قیام ایشان براى دین خداى عزوجل و مصیبتهائى كه دیدند، از كشته شدن بدست طغیانگران و پیروزى آنها بر ایشان تا آنجا كه كشته شدند و مغلوب گشتند چگونه بود؟ امام باقر علیه السلام فرمود: اى حمران : خداى تبارك و تعالى آن مصیبات را بر ایشان مقدر كرد و حكم فرمود و امضاء نمود و حتمى ساخت ،

و سپس اجرا كرد (بصیرت و علمی که از رسول خدا دریافته بودند قیام کردند و هرکس از ما امامان هم که خاموش بود از روی علم (الهی) خاموش بود.)

شرح موضوع عظیم رجعت: و آن یكى از مسائل مذهبى است كه در كتب اعتقادیه ذكر مى شود و مقصود از رجعت بازگشت بعضى از ائمه و جمعى از مؤ منین و كافران است بدنیا پیش از قیامت ، تا مؤ منین از آنها انتقام گیرند و بدولت حقه شادمان باشند.

موضوع رجعت از عقاید مخصوص به امامیه است كه بر آن اتفاق دارند، اخبار در این باره متواتر است و برخى از آیات قرآن هم بر آن دلالت دارد، علامه مجلسى (قدّس سرّه) در جلد 13 بحار الانوار بیش از دویست حدیث از چهل و چند اصل معتبر در اثبات رجعت ذكر مى كند، مجلسى (قدّس سرّه) مى گوید: اصل موضوع رجعت مورد اتفاق علماء شیعه است ، ولى درباره خصوصیات آن ، اءخبارش اختلاف دارد، مثل اینكه : آیا رجعت همزمان باظهور امام قائم علیه السلام است یا جلوتر و یا عقب تر است و نیز در مدت رجعت هر یك اختلافست ولى تحقیق این خصوصیات لزومى ندارد و ایمان اجمالى به آن كافى - انتهى -.

روایتى كه در موضوع رجعت ما را با استدلالى متین و دندان شكن مواجه مى كند این است : ابوبصیر (الصباح ) گوید: امام باقر علیه السلام بمن فرمود: (((درباره باز گشتنها از من سؤ ال مى كنى ؟ گفتم آرى ، فرمود: آن از قدرتست و جز قدریه منكر آن نباشند، چنین قدرتى را انكار مكن ))) چنانچه در موضوع معاد و زنده شدن روز قیامت آیات شریفه آخر سوره یس قدرت خدا را دلیل آن مى داند، در این روایت هم دلیل آن مى داند، در این روایت هم دلیل رجعت را همان قدرت خدا ذكر مى كند، یعنى خداوندى كه آن قدرت و توانائى داشت كه انسان را در ابتدا بدون هیچ سابقه و نمونه اى خلق كند، مى تواند او را رجعت دهد و یا در قیامت دوباره زنده كند.

(اموریكه امامت امام علیه السلام را ثابت مى كند )

1- ابو بصیر گوید: به حضرت ابوالحسن علیه السلام عرض كردم : قربانت گردم ، امام بچه دلیل شناخته شود؟ فرمود: بچند خصلت : اولش اینكه : چیزى از پدرش كه باو اشاره داشته باشد در باره اش پیشى گرفته باشد (مانند تصریح بر امامت و وصیت درباره او و سپردن علم و سلاح و سایر نشانه هاى امامت باو) تا براى حجت باشد و از هر چه بپرسند فورا جوابگوید و اگر در محضرش سكوت كنند. او شروع كند و از فردا خبر دهد و بهر لغتى با مردم سخن گوید، سپس بمن فرمود: اى ابا محمد! پیش از آنكه از این مجلس برخیزى نشانه دیگرى بتو مى نمایانم .

طولى نكشید كه مردى از اهل خراسان وارد شد و بلغت عربى با حضرت سخن گفت و امام علیه السلام بفارسى جوابش داد، مرد خراسانى گفت . قربانت گردم ، بخدا من از

سخن گفتن بلغت خراسانى با شما مانعى نداشتم جز اینكه گمان مى كردم شما آن لغت را خوب نمى دانید، فرمود: سبحان الله ! اگر من نتوانم خوب جوابت گویم چه فظیلتى بر تو دارم ؟!! سپس بمن فرمود: اى ابا محمد: همانا سخن هیچیك از مردم بر امام پوشیده نیست و نه سخن پرندگان و نه سخن چارپایان و نه سخن هیچ جاندارى ، پس هر كه این صفاترا نداشته باشد، امام نیست .

( ثبوت امامت در اعقاب و عدم رجوعش به برادر و عمو و خویشان دیگر)

1- امام صادق علیه السلام فرمود: بعد از امام حسن و امام حسین ، امامت هرگز بدو برادر نمیرسد، و از دوران على بن الحسین ، چنانكه خداى تبارك و تعالى فرماید جارى گشت : (((خویشاوندان در كتاب خدا بیكدیگر سزاوارترند -75- انفال و 6- اءحزاب -))) پس از دوران على بن ابى الحسین علیه السلام امامت جز در میان فرزندان و فرزندان آنها نباشد (یعنى پشت بپشت از پدر بپسر رسد).

2- ابن بزیع از امام رضا علیه السلام سؤال كرد: آیا امامت به عمو و دائى (امام سابق ) مى رسد؟ فرمود: نه گوید: عرض كردم . به برادر؟ فرمود: نه ؛ عرض كردم : پس به كى مى رسد؟ فرمود: به پسر من - و در آن روز امام رضا علیه السلام پسرى نداشت .(مفهوم کلام حضرت رضا علیه السلام آن است که امام تعیین و مشخص شده از ناحیه ی خداوند متعال است)

( مواردى كه خداى عزوجل و رسولش بر ائمه علیهم السلام یكى پس از دیگری تصریح كرده اند )

1- ابو بصیر گوید: از امام صادق درباره قول خداى عزوجل (((خدا را فرمان برید و پیغمبر و كارداران خود را فرمان برید - 59 نساء))) پرسیدم ، فرمود: درباره على بن ابى طالب و حسن و حسین علیهم السلام نازل شده است (زیرا در آن زمان همان سه نفر از ائمه حاضر بودند)، به حضرت عرض كردم : مردم مى گویند: چرا على و خانواده اش در كتاب خداى عزوجل برده نشده ؟ فرمود: به آنها بگو: آیه نماز، بر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله نازل شده و سه ركعتى و چهار ركعتى آن نام برده نشده تا اینكه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله خود براى مردم بیان كرد و آیه زكوة بر آن حضرت نازل شد و نامبرده نشد كه زكوة از هر چهل درهم یك درهم است ، تا اینكه خود پیغمبر آن را براى مردم شرح داد و امر بحج نازل شد و به مردم نگفت هفت دور طواف كنید تا اینكه

خود پیغمبر صلى اللّه علیه و آله براى آنها توضیح داد.

و آیه (((اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منكم ))) نازل شد و درباره على و حسن و حسن نازل شد، پس پیغمبر صلى اللّه علیه و آله درباره على علیه السلام فرمود: (((هر كه من مولا و آقایم على مولا و آقاست ))) و باز فرمود: در كتاب خدا و اهل بیتم به شما سفارش مى كنم . من از خداى عزوجل خواسته ام كه میان آنها جدائى نیندازد تا آنها را در سر حوض به من رساند، خدا خواسته مرا عطا

كرد، و نیز فرمود: شما چیزیى به آنها نیاموزید كه آنها از شما داناترند، و باز فرمود: آنها شما را از در هدایت بیرون نكنند و بدر گمراهى وارد نسازند.

اگر پیغمبر خاموشى مى گزید و درباره اهلبیتش بیان نمى كرد، آل فلان و آل فلان آن را براى خود ادعا مى كردند، ولى خداى عزوجل براى تصدیق پیغمبرش بیان آن حضرت را (كه مقصود آل پیغمبر است نه آل فلان و فلان ) در كتابش نازل فرمود (((همانا خدا مى خواهد ناپاكى را از شما اهل این خانه ببرد و پاكیزه تان كند، پاكیزه كامل - 33 سوره احزاب ) در خانه ام سلمه و على و حسن و حسین و فاطمه علیهم - السلام بودند كه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله آنها را زیر عبا گرد آورد و سپس فرمود: خدایا هر پیغمبرى اهل و حشمى داشت ، و اهل و حشم من اینهایند، ام سلمه گفت : من از اهل شما نیستم ؟ فرمود: تو به خوبى مى گرائى ، ولى اینها اهل و حشم من هستند.

بنابراین چون پیغمبر صلى الله علیه و آله وفات یافت ، براى پیشوایى مردم ، على از همه مردم سزاوارتر بود، بجهت تبلیغات بسیارى كه رسولخدا صلى الله علیه و آله نسبت به او فرموده بود، و دست او را گرفته و در میان مردم بپاداشته بود، و چون على درگذشت ، نمى توانست و اقدام هم نمى كرد كه محمد بن على و نه عباس بن على و نه هیچیك از پسران دیگرش را (غیر از حسنین علیهماالسلام ) در اهل پیغمبر داخل كند، زیرا در آنصورت حسن و حسین مى گفتند: خداى تبارك و تعالى آیه اهلبیت را درباره ما نازل فرمود، چنانكه درباره تو نازل كرد و مردم را باطاعت ما امر كرد، چنانكه باطاعت تو امر فرمود، و رسول خدا صلى الله علیه و آله نسبت به ما تبلیغ كرد، چنانكه نسبت به تو، تبلیغ فرمود و خدا ناپاكى را از ما برد چنانكه از تو برد، و چون على درگذشت ، حسن علیه السلام بامامت سزاوارتر بود براى بزرگسالیش و چون وفات نمود، نمى توانست و اقدام هم نمى كرد كه فرزندان خودش را در امر امانت داخل كند و در میان آنها قرار دهد، در صورتى كه خداى عزوجل مى فرماید: (((خویشاوندان در كتاب خدا به یكدیگر سزاوارترند))) زیرا در آن صورت حسین علیه السلام مى گفت : خدا مردم را به اطاعت من امر نمود، چنانكه به اطاعت تو و اطاعت پدرت امر فرموده و رسول خدا صلى اللّه علیه و آله درباره من هم تبلیغ كرده ، چنانكه درباره تو و پدرت تبلیغ فرموده و خدا ناپاكى را از من برده ، چنانكه از تو و پدرت برده است ، پس چون امامت به حسین رسید، هیچ یك از اهل بیت او نمى توانست بر او ادعا كند، همچنانكه او بر برادر و پدرش ادعا مى كرد، اگر آن دو مى خواستند امر امامت را از او به دیگرى بگردانند، ولى آنها چنین كارى نمى كردند، سپس زمانى كه امامت به حسین علیه السلام رسید، معنى و تاءویل آیه (((و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله ))) جارى گشت ، و بعد از حسین به على بن الحسین رسید، و بعد از على بن الحسین به محمد بن على رسید، آنگاه امام فرمود: مقصود از ناپاكى همان شك است ، به خدا كه ما درباره پروردگار خود هرگز شك نكنیم .

شرح -جمله (((من كنت مولاه فعلى مولاه ))) كه در این روایت از قول پیغمبر اكرم (صلى اللّه علیه و آله ) نقل شد، سخن روز غدیر آن حضرت است كه از بزرگترین ادله امامت و خلافت امیرالمؤ منین علیه السلام بشمار مى آید.

علامه مجلسى (قدّس سرّه) در اینجا توضیح مفصلى در این باره مى دهد كه ما خلاصه و عصاره آن را ذكر مى كنیم : استدلال به خبر غدیر براى امامت آن حضرت به دو مطلب توقف دارد. 1- اثبات اصل خبر و صدور آن كلمات از پیغمبر صلى اللّه علیه و آله 2- اثبات دلالت آن بر امامت و خلافت آن حضرت : در قسمت اول گمان ندارم هیچ خردمندى در ثبوت و تواتر این خبر شك و تردید كند، تا آنجا كه ابن جزرى شافعى در رساله (((اسنى المطالب ))) خود متواتر بودن این حدیث را ثابت كرده و منكرش را جاهل و متعصب نامیده است ، و دانشمندان بزرگ عامه مانند ابن اثیر در جامع الاصول و بغوى در مصابیح و ابن حجر در فتح البارى ، از صحیح ترمذى بسندهاى خود از زیدبن ارقم نقل كرده اند.

سید مرتضى در كتاب شافى گوید: صدور اصل خبر غدیر ظاهر و معلومست مانند غزوات پیغمبر اصل قضیه حجة الوداع و احوال معروف آن حضرت و دلیل دیگر بر صحت این خبر اجماع شیعه و سنى است بر نقل آن ، چه آنكه اعتراض و اشكال عامه بر دلالت این خبر دلیل تصدیق به صدور آن است و دلیل دیگرش اخبار متظافرى است كه احتجاج امیرالمؤ منین علیه السلام را در شورى بیان مى كند، كه آن حضرت در شورى فرمود: شما را به خدا در میان شما جز من كسى هست كه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله دست او را گرفته و گفته باشد: من كنت مولاه فهذا مولاه ، الهم و ال من و الاه و عاد من عاداه . همه گفتند: نه ، به خدا، و چون آن مردم مشهور و معروف شورى اعتراف كردند و دیگرانى هم كه بعدا آن خبر را شنیدند، انكار نكردند با وجود اینكه مى دانیم بسیار مى خواستند اگر آن سخن دروغ باشد، انكار كنند، موجب یقین به صحت آن خبر مى گردد.

و اما در مقام دوم كه مقام اثبات دلالت این خبر است بر امامت ، چون بعضى از متعصبین عامه كه نتوانسته اند اصل خبر را انكار كنند گفته اند: كلمه (((مولى ))) در سخن پیغمبر صلى اللّه علیه و آله معنى امامت و ولایت را نمى فهماند، بدین جهت علماء ما رضوان الله علیهم اجمعین از چند راه شبهه را حل كرده و توضیح داده اند.

اول - طریقه این است كه گویا شیخ صدوق علیه الرحمه مبتكر آن بوده و در معانى الاخبار و خصالش بیان كرده است ، و آن طریقه این است كه : كلمه (((مولى ))) در لغت عربى علاوه بر اینكه در معنى صاحب اختیار و سرپرست و اءولى به تصرف استعمال مى شود، به معانى دیگرى هم بكار مى رود: 2- بنده ، 3- آزاد شده 4- هم سوگند 5- آزاد كنند 6- مالك 7- همسایه 8- داماد 9- جلو 10 - دنبال 11- پسر عمو 12- نعمت پرورده 13- دوست 14- ناصر و یاور. اما مسلم است كه قرائن حال و مقام اقضا مى كند كه هیچیك از آن معانى جز معنى اول مقصود پیغمبر اكرم صلى اللّه علیه و آله نبوده است ، زیرا نسبت به معنى دوم و سوم و چهارم پیداست كه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله بنده و آزاد شده و هم قسم كسى

نبوده است تا در آن موقع حساس بفرماید: هر كس من هم قسم او بوده ام ، على هم قسم اوست . و اما 8 معنى دیگر (آزاد كننده ، مالك ، همسایه ، داماد، جلو، دنبال ، پسر عمو، نعمت پرورده ) بسیار واضح است كه اراده آنها توضیح و اضحاف و بلكه سخنى است بیهوده و خنده آور كه از هیچ عاقلى صادر نمى شود، مگر ممكن است انسان عاقل مردم را در شدت گرما وسط بیابان گرد آورد و بگوید: هركس من همسایه او هستم على همسایه اوست یا آنكه هر كس را كه من پسر عمو هستم ، على هم پسر عمویش هست ، باقى مى ماند معنى دوست و یاور كه بیشتر عامه به آن تمسك كرده اند. ولى بر هیچ خردمندى پوشیده نیست كه براى بیان این معنى پیغمبر صلى اللّه علیه و آله باید به على عله السلام سفارش كند كه هر كس را من دوست مى داشتم و یارى مى كردم تو هم دوست داشته باش و یارى كن ، نه آنكه مردم را گرد آورد و با آنها چنین سخنى بگوید و اگر بگوئید مقصود یاورى امراء است از رعایا و جلب دوستى رعایا نسبت به امرا، در این صورت دلیل بر گفته ما و امامت و خلافت آن حضرت است و نیز مى گوئید: هر گاه سلطانى رعیت خود را نزدیك وفاتش جمع كند و دست یكى از خویشان و نزدیكانش را بگیرد و بگوید: هر كه را من دوست و یاورش بوده ام ، این شخص دوست و یاور اوست ، با توجه به اینكه چنین سخنى را درباره دیگرى نگفته و براى جانشینى خودش هم هنوز كسى را انتخاب نكرده است ، هر كسى از این بیان معنى جانشینى و خلافت و ترغیب رعیت را به امتثال فرمان و دوستى او مى فهمد.

دوم - در روایات بسیارى كه عامه و خاصه نقل كرده اند چنانست كه : پیغمبر صلى اللّه علیه و آله پیش از آنكه آن جمله را درباره على بفرماید، فرمود: اءلست اولى بكم من اءنفسكم ؟ (((من نسبت به شما از خود شما اءولى نیستم ؟))) همه گفتند: چرا، سپس فرمود: هر كه را من مولاى او هستم على مولاى اوست و بسیار روشن است كه آن اولویتى را كه ابتداء از مردم ، براى خود اقرار گرفته است ، همان اولویت و سرپرستى و صاحب اختیارى است كه در جمله بعد براى على علیه السلام ثابت مى كند.

سوم - كلمه مولى در معنى اولى بتصرف حقیقت است و معانى دیگر از فروع این معنى است و محتاج به اضافه قیدى دیگر است و نیز محتاج به عنایت و قرینه است ، زیرا مالك را مولى گویند، چون نسبت به مملوك اولویت دارد و مملوك را مولى گویند. چون به اطاعت مالك اولى است و همچنین همسایه و هم قسم را مولى گویند چون آنها به یارى هم قسم و همسایه خویش اولویت دارند و همچنین نسبت به معانى دیگر پس چون لفظ مولى در معنى اول حقیقت است و قرینه ئى براى معانى دیگر نیست باید بر آن معنى حمل شود، و اگر معنى دوست و یاور را ادعا كنند مى گوئیم : اگر معنى مولى سرپرست و اولى بتصرف باشد، مقصود پیغمبر صلى اللّه علیه و آله اینست كه مردم او را دوست بدارند و متابعت كنند و یارى نمایند و اگر معنى مولى دوست و یاور باشد، مقصود اینست كه : على علیه السلام یاور و دوست مردم است و

پیداست كه دعائى كه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله به لفظ (((الهم و ال من والاه و عاد من عاده ))) مى فرماید با معنى اول مناسب است نه با معنى دوم .

چهارم - اخباریكه از طریق عامه و خاصه رسیده است به اینكه آیه شریفه الیوم اكملت لكم دینكم و اتممت علیكم نعمتى 3- سوره مائده - (((امروز دینتان را براى شما كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام كردم ، در روز عید غدیر نازل شده است دلالت دارد بر اینكه كلمه (((مولى ))) در سخن پیغمبر صلى اللّه علیه و آله در معنى امامت و خلافت به كار رفته است و مقصود آن حضرت از آن عمل در آن خطبه تعیین جانشین خود و حجت خداست بر مخلوق ، زیرا امرى كه كامل كننده دین و نعمت خدا باشد، جز نصب امام و پیشواى روحانى براى مردم نتواند بود.

پنجم - یكى از آیات دیگرى كه در آن روز نازل شد، این آیه شریفه است یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمك من الناس اى پیغمبر آنچه از پروردگارت بتو نازل شده به مردم برسان ، اگر انجام ندهى ، پیام وى را نرسانیده ئى ، خدا ترا از شر مردم حفظ مى كند مفسرین گویند: تهدیدى كه خدایتعالى پیغمبرش را مى فرماید، با وعده حفظ و نگهدارى او بزرگتر دلیل بر این است كه : امر مهمى كه خدا در این آیه یغمبرش را مى فرماید، با وعده حفظ و نگهدارى او، بزرگتر دلیل بر این است كه : امر مهمى كه خدا در این آیه به پیغمبرش تذكر مى دهد، موضوع تعیین امام و جانشین است كه اگر انجام نشود، زحمات بیست و سه ساله پیغمبر اكرم صلى اللّه علیه و آله ، پس از مرگش به هدر مى رود، و مردم یكباره به جاهلیت خود بر مى گردند، و مثل اینست كه پیغمبر رسالت و پیام خدا را نرسانیده است ، و نیز چون امیر المؤ منین علیه السلام به واسطه جنگهاى معروف و مشهورش كه پایه اسلام را محكم كرده بود. در دل منافقین كینه و خشمى ایجاد نموده بود. كه در اواخر عمر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله گاه و بیگاه اظهار مى كردند و آن حضرت هم آگاه بود كه نصب على علیه السلام به مقام پیشوائى بر آنها گران و سنگین خواهد آمد و كار شكنى و فتنه انگیزى خواهند كرد، از این جهت خداى تعالى ضمانت نگهدارى پیغمبرش را در آیه شریفه تذكر مى دهد.

ششم - جمعیتى كه در آن روز حاضر بودند و سخنان پیغمبر صلى اللّه علیه و آله را مى شنیدند، همگى مقصود آن حضرت را فهمیدند و على علیه السلام را به مقام امامت و خلافت تبریك گفتند، نخستین آنها عمر بن الخطاب بود كه گفت بخ بخ لك یا اباالحسن لقد اءصبحت مولاى و مولا كل مؤ من و مؤ منة (((خوشا به حال تو اى ابوالحسن ! كه امروز آقاى من و آقاى هر مرد و زن با ایمان گشتى ، و حسان بن ثابت نیز در آن روز اشعارى در تبریك و تهنیت آن حضرت به مقام امامت سروده كه بتواتر از او نقل شده است و همچنین شعراء دیگر صحابه و تابعین این موضوع را به تفصیل بیان كرده و همه معنى امامت و خلافت را از سخن پیغمبر فهمیده اند.

علامه مجلسى (قدّس سرّه) در اینجا راجع به جمله (((اوصیكم بكتاب الله و اهل بیتى و نیز درباره آیه شریفه (((انما یرید الله لیذهب عنكم الرجس ))) توضیحات مفیدى بیان مى كند كه ما از ترس ملال خاطر خوانندگان آن را بفصول بعد حواله مى دهیم .

2- عبدالرحیم بن روح قصیر گوید: از امام باقر علیه السلام راجع به قول خداى عزوجل (((پیغمبر به مؤ منان از خودشان سزاوارتر است و همسران او مادران مؤ منانند و خویشاوندان بعضى نسبت به بعضى در كتاب خدا سزاوارترند - 6 سوره 33-))) پرسیدم درباره كى نازل شده است ؟ فرمود درباره امر ولایت و امامت نازل شده است ، این آیه پس از حسین علیه السلام در میان اولادش جارى شد، پس ما نسبت به پیغمبر و امر امامت از مؤ منین و مهاجرین و انصار سزاوارتریم ، گفتم اولاد جعفر از امامت بهره ئى دارند؟ فرمود: نه ، گفتم : براى اولاد عباس بهره ئى هست فرمود: نه ، پس من تمام شعبه هاى فرزندان عبدالمطلب را براى آن حضرت بر شمردم ، نسبت به همه مى فرمود: نه ، ولى اولاد حسن علیه السلام را در آن مجلس فراموش كردم ، بعدا خدمتش رسیدم و عرض كردم : براى اولاد حسن از امامت بهره ئى هست ؟ فرمود نه : به خدا اى عبدالرحیم براى هیچ فردى كه به محمد منسوبست جز ما از آن بهره ئى ندارد (بحدیث 754 رجوع شود).

3- امام صادق علیه السلام راجع به قول خداى عزوجل (((همانا ولى شما خداست و رسولش و كسانیكه ایمان آورده اند))) فرمود: یعنى اولى به شما و سزاوارتر به شما و كارهاى شما و جان و مال شما خداست و رسولش و كسانیكه ایمان آورده اند، یعنى على و اولادش كه ائمه علیهم السلام هستند تا روز قیامت ، سپس خداى عزوجل ایشان را وصف كرد و فرمود: (((كسانیكه نماز مى خوانند و در حال ركوع زكوة مى دهند))).

امیرالمؤ منین مشغول نماز ظهر بود، بعد از آنكه دو ركعت را خوانده و در ركوع بود، در حالیكه حله اى كه هزار دینار قیمت داشت ، در برش بود و آن حله را نجاشى به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هدیه كرده و او به امیرالمؤ منین پوشانیده بود، مرد سائلى آمد و گفت : سلام بر تواى ولى خدا و اى كسى كه نسبت بمؤ منین از خودشان سزاوارترى ! بفقیر صدقه اى ده ، على علیه السلام آن حله را به جانب او انداخت و با دست اشاره كرد كه بردار، سپس خداى عزوجل آن آیه را در شاءن او نازل فرمود. و تصدق اولادشرا بتصدیق او متصل ساخت (و نعمت بر اولادش را بوسیله نعمت به او قرار داد) پس هریك از اولاد او كه بدرجه امامت رسد، مانند خود او همین صفت را دارد كه در حال ركوع تصدق مى دهد، و آن سائلیكه از امیرالمؤ منین تقاضا كرد از ملائكه بود، و آنها كه از ائمه اولادش سؤ ال كنند، از ملائكه مى باشند.

شرح -راجع به آیه شریفه در حدیث 480 توضیح داده شد، در آنجا بیان كردیم كه بیشتر مفسرین این آیه را در شاءن امیرامؤ منین علیه السلام و راجع بخاتم بخشى

آنحضرت در حال ركوع مى دانند ولى در این حدیث بجاى انگشتر حله ذكر شده است و آن نوعى از عبا و رولباسى مرسوم آن زمان است ، علامه مجلسى (قدّس سرّه) درباره آن روایت مى فرماید: (((حسن كالصحیح ))) درباره این روایت مى فرماید (((ضعیف على المشهور))) بنابراین آن روایت از لحاظ اعتبار و وثوق بیشتر مورد اعتماد است ، علاوه بر اینكه مانعى ندارد كه هر دو قضیه واقع شده باشد و حضرت انگشتر و حله را در یك نماز یاد و نماز تصدق داده باشد.( و نگارنده بر این معنی اعتقاد دارد.)

4- عمر بن اذینه از زراره و فضیل و بكیر و ابن مسلم و برید و ابى الجارود، همگى از امام باقرعلیه السلام روایت كنند كه فرمود: خداى عزوجل رسولش را بولایت على علیه السلام امر كرد و آیه (((سرپرست شما تنها خداست و رسولش و كسانیكه ایمان آورده ، نماز بپادارند و زكوة دهند - 55 سوره مائده -))) را بر او نازل فرمود و ولایت اولوالامر (كارداران ) را واجب ساخت ، مردم ندانستند مقصود از ولایت چیست ، خدا بمحمد صلى اللّه علیه و آله امر فرمود تا ولایت را براى آنها توضیح دهد، چنانكه نماز و زكوة و روزه و حج را توضیح داد، و چون امر بولایت از جانب خدا به پیغمبر رسید حضرتش دلتنگ شد و ترسید مردم از دین برگردند و او را تكذیب كنند، از اینجهت دلتنگ شد و بپروردگارش مراجعه كرد، خداى عزوجل با وحى فرستاد (((اى پیغمبر آنچه از پروردگارت به تو نازل شده برسان ، و اگر نكنى پیام او را نرسانیده ئى ، خدا ترا از گزند مردم حفظ میكند - 67 سوره مائده -))) او هم امر خداى - تعالى ذكره - را اعلان كرد و بامر ولایت على علیه السلام در روز غدیر خم قیام نمود و مردم را براى نماز جماعت بانگ زد و فرمان داد كه حاضرین و بغائبین برسانند.

عمر بن اذینه (كه از آن شش نفر روایت میكند) گوید: همگى جز ابى الجارود گفتند: امام باقر علیه السلام فرمود: واجبات خدا یكى پس از دیگرى نازل مى شد و امر ولایت آخرین آنها بود، كه خداى عزوجل این آیه را نازل فرمود: (((امروز دین شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم - 3 سوره مائده - امام باقر علیه السلام فرمود: خداى عزوجل مى فرماید: بعد از این واجبى بر شما نازل نكنم ، واجبات را براى شما كامل كردم .

5- ابو بصیر گوید: خدمت امام باقر علیه السلام نشسته بودم كه مردى با آن حضرت عرض كرد: مرا از ولایت على خبر ده ، كه آن از جانب خدا هست یا از جانب پیغمبر؟ حضرت خشمگین شد و فرمود: واى بر تو! پیغمبر از خدا بیمناكتر از آنستكه چیزى را كه خدا دستورش نداده بگوید، بلكه ولایت على را خدا واجب ساخت . چنانكه نماز و زكوة و روزه و حج را واجب ساخت .

6- ابى الجارد گوید: شنیدم امام باقر علیه السلام مى فرمود: خداى عزوجل پنج چیز بر بندگان واجب ساخت و آنها چهار چیزش را گرفتند و یكى ار رها كردند، عرض كردم : قربانت گردم : آنها را براى من نام مى برى ؟ فرمود: 1- نماز، و مردم نمى دانستند چگونه نماز گزارند تا جبرئیل علیه السلام

فرود آمد و گفت : اى محمد! وقتهاى نماز را به مردم خبر ده 2- زكوة پس از نماز نازل شد، جبرئیل گفت : اى محمد راجع به زكوة آنها را خبر ده چنانكه راجع به نماز خبر دادى . 3- روزه بعد از زكوة نازل شد، چون روز عاشورا مى آمد، پیغمبر صلى اللّه علیه و آله به دهات اطراف خود كس مى فرستاد تا آن روز را روزه بدارند، سپس روزه ماه رمضان ، میان شعبان و شوال نازل شد. 4- سپس امر به حج رسید، و جبرئیل علیه السلام فرود آمد و گفت : چنانكه درباره نماز و زكوة و روزه به مردم خبر دادى ، درباره حج هم خبر ده : 5- سپس امر بولایت رسید، و آن امر روز جمعه در عرفه رسید، و خداى عزوجل آیه (((امروز دینتان را براى شما كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم ))) را نازل كرد، و كمال دین به سبب ولایت على بن ابیطالب علیه السلام بود، پیغمبر صلى اللّه علیه و آله در آنجا فرمود: امت من هنوز به دوران جاهلیت نزدیكند (تازه از جاهلیت به اسلام گرائیده اند) اگر من نسبت به پسر عمویم به آنها خبرى دهم ، هر كسى نقى میزند - من این مطلب را بدون اینكه به زبان آورم در دلم مى گفتم - تا آنكه فرمان حتمى خداى عزوجل به من رسید و مرا تهدید كرد كه اگر ابلاغ نكنم ، عذابم خواهد كرد، و این آیه نازل شد (((اى پیغمبر آنچه از پروردگارت به تو نازل شده برسان ، و اگر نكنى رسالت خدا را نرسانیده ئى . خدا تو را از شر مردم نگه دارد و خدا مردم كافر را هدایت نمى كند - 67 سوره 5 -))) پس رسول خدا صلى اللّه علیه و آله دست على علیه السلام را گرفت و فرمود: اى مردم : خدا همه پیغمبران پیش از مرا عمرى معین داد و سپس به جانب خود خواند و آنها هم اجابتش كردند (از دارفانى به عالم باقى رهسپار گشتند) و نزدیك است كه مرا هم بخواند و اجابت كنم ، من مسؤ لیت دارم و شما هم مسؤ لیت دارید، اكنون شما چه مى گوئید؟ آنها گفتند: گواهى دهیم كه تو ابلاغ كردى و خیر خواهى نمودى و آنچه بر تو بود رسانیدى ، خدا بهترین پاداش پیغمبران را بتو دهد. پیغمبر سه مرتبه فرمود: خدایا شاهد باش ، سپس فرمود: اى گروه مسلمین : این (شخصى كه روى دست من و نامش على بن ابیطالب علیه السلام است ) ولى شماست پس از من ، شما كه حاضرید به غائبین برسانید.

امام باقر علیه السلام فرمود: به خدا كه على علیه السلام امین خدا بود بر خلقش و راز پنهانش و دینى كه براى خود پسندیده بود، سپس وفات رسول خدا صلى اللّه علیه و آله فرا رسید، آن حضرت على علیه السلام را طلبید و به او فرمود: اى على من مى خواهم آنچه را كه خدا مرا بر آن امین ساخته و به من سپرده . ترا بر آن امین سازم و به تو سپارم و آن راز پنهان خدا و علم خدا و مخلوق خدا و دینى است كه براى خود پسندیده - امام باقر علیه السلام فرمود: به خدا اى زیاد هیچكس را در اینها شریك على نساخت -.

سپس وفات على علیه السلام فرا رسید، آن حضرت فرزندانش را كه دوازده پسر بودند، نزد خود خواند و به آنها فرمود: فرزندان عزیزم ! خداى عزوجل اراده حتمى فرمود كه سنتى از یعقوب در من قرار دهد.

یعقوب دوازده پسر داشت ، آنها را نزد خود خواند و صاحب آنها (و جانشین خود را) به آنها معرفى كرد، آگاه باشید كه من هم صاحب شما را معرفى مى كنم ، همانا این دو، پسران رسول خدا صلى اللّه علیه و آله حسن و حسینند علیهماالسلام ، از آنها بشنوید و فرمان برید و پشتیبانى نمائید كه من آنچه را رسول خدا به من سپرده و خدا به او سپرده بود به آنها مى سپارم ، و آن چیز مخلوق خدا و راز پنهان خدا و دینى است كه او براى خود پسندیده است . پس خدا براى آنها از جانب على واجب ساخت ، آنچه را على از جانب پیغمبر صلى اللّه علیه و آله واجب ساخت (و آن شنیدن و فرمانبرى و پشتیبانى امت است از ایشان ) و هیچ یك از آن دو بر دیگرى برترى نداشت ، جز به واسطه بزرگ سالیش (كه مخصوص امام حسن علیه السلام بود) و چون حسین به محضر حسن علیهما السلام مى آمد، در آن مجلس سخن نمى گفت تا بر مى خاست .

سپس وفات حسن علیه السلام فرا رسید و او آن سپرده را به حسین تسلیم نمود، سپس وفات حسین علیه السلام فرا رسید، آن حضرت دختر بزرگترش فاطمه بنت الحسین علیه السلام را طلبید و مكتوبى پیچیده و وصیتى آشكار به او سپرد و على بن الحسین علیه السلام بیمارى از نظر معده داشت كه در حال احتضارش مى دیدند، پس فاطمه آن مكتوب را به على بن الحسین داد، سپس به خدا آن مكتوب به ما رسید.

7- ابو بصیر گوید: به امام باقر علیه السلام عرض كردم مردى از طایفه مختاریه مرا دید و عقیده داشت كه محمد بن حنفیه امامست ، امام باقر علیه السلام در خشم شد و فرمود: چیزى به او نگفتى ؟ عرض كردم نه ، به خدا، ندانستم چه بگویم ، فرمود، چرا به او نگفتى . همانا رسول خدا صلى اللّه علیه و آله به على و حسن و حسین وصیت كرد و چون على علیه السلام خوست در گذرد، به حسن و حسین وصیت كرد، و اگر وصیتش را از آنها باز مى داشت - در صورتیكه او چنین كارى نمى كرد - آنها مى گفتند: ما هم مانند تو وصى هستیم ، و امام حسن به امام حسین وصیت نمود و اگر از او باز مى داشت - در صورتیكه او چنین كارى نمى كرد - حسین علیه السلام به او مى گفت : من هم مانند تو از طرف پیغمبر و پدرم وصى هستم ، خداى عزوجل فرماید: (((خویشاوندان بعضى از بعضى دیگر سزاوارترند))) این آیه درباره ما و پدران ماست .

( اشاره و نص بر امیرالمؤمنین علیه السلام )

توضیح_ از اینجا مرحوم كلینى (قده ) دوازده باب منعقد مى كند كه در آنها احادیث و روایاتى را كه متضمن اشاره یا تصریح بر امامت ائمه دوازده گانه است بترتیب ذكر مى كند.

1- زید بن جهم هلالى گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام میفرمود: چون امر ولایت على بن ابیطالب علیه السلام نازل شد و پیغمبر صلى اللّه علیه و آله فرموده بود، بلقب (((امیرالمؤ منین ))) بعلى سلام كنید اى زید: از جمله تاءكیداتى كه خدا در آنروز بر آندو نفر (ابوبكر و عمر) نمود، این بود كه رسولخدا صلى اللّه علیه و آله به آنها فرمود: برخیزید و بعنوان (((امیرالمؤ منین ))) به على سلام كنید، آندو نفر گفتند: اى رسول خدا این امر از جانب خدا است یا از جانب رسولش ؟ رسولخدا صلى اللّه علیه و آله به آنها فرمود: از جانب خدا و رسولش ، پس خداى عزوجل این آیه نازل فرمود: (((و سوگندها را پس از محكم كردنش كه خدا را ضامن آن كرده اید مشكنید، زیرا خدا میداند چه مى كنید - 91 سوره 16 -))) مقصود فرمایش رسول خدا صلى اللّه علیه و آله است بآنها و گفته آنها كه : این امر از جانب خداست یا رسولش ؟ (((و چون آن زن مباشید كه رشته خود را پس از تابیدن ، پنبه میكرد و پراكنده مى ساخت ، شما هم سوگندهایتان را میان خودتان براى آنكه (ائمه ئى پاكتر از ائمه شما هستند) وسیله نیرنگ مسازید، زید گوید: عرض كردم : ائمه فرمودید؟ فرمود: آرى بخدا ائمه است ، عرض كردم : ما (((اءربى ))) قرائت میكنیم ، فرمود: اءربى چیست ؟ و با دست اشاره كرد و آن را افكند - (((فقط خدا شما را بوسیله آن آزمایش میكند))) یعنى بوسیله على علیه السلام (((و براى اینكه در روز قیامت آنچه را در آن اختلاف دارید، براى شما واضح سازد. اگر خدا مى خواست شما را یك امت كرده بود، ولى هر كه را خواهد گمراه كند، و هر كه را خواهد هدایت كند، و از آنچه میكرده اید، باز خواست مى شوید. سوگندهایتان را میان خود دستاویز نیرنگ مكنید، مبادا قدمى پس از استواریش بلغزد - 92 و 93 سوره 16 -))) یعنى بعد از گفته رسول خدا صلى اللّه علیه و آله درباره على (((و بسزاى بازداشتن از راه خدا بشما بدى برسد))) مقصود از راه خدا على علیه السلام است (((و براى شما غذایى بزرگ باشد 94 سوره 16 -.)))

شرح _علامه مجلسى (قدّس سرّه) راجع بزنیكه رشته هایش را پنبه میكرد، از مجمع البیان نقل میكند كه : زنى بود در قریش بنام (((ریطه ))) كه بحماقت و خرافت مشهور بود، خودش با كنیزانش از صبح تا ظهر پنبه ها را میریسیدند و بعد از ظهر بكنیزانش دستور میداد همه را واتابند و پنبه كنند - انتهى - و اما راجع بجمله (((اءن تكون ائمة هى از كى من ائمتكم ))) كه امام فرمود، این جمله در قرآن كریم باین صورتست : (((اءن تكون امة هى اءربى من امة ))) مجلسى (قدّس سرّه) گوید: شاید بنابراین تاءویل جمله (((ان تكون ..))) مفعول له براى تتخذون باشد، باین معنى كه : پیمان شكنى را در دل میگیرند تا پیشوایان گمراهى بهتر و پاكتر از پیشوایان شما كه پیشوایان هدایتند بوده باشند و یا مقصود اینستكه

: پیمان شكنى را در دل میگیرند، زیرا نمى خواهند كه پیشوایان حق بهتر و پاكتر از پیشوایان گمراه شما باشند. و ظاهر اینستكه قرائت اءئمه بهمین صورتست كه امام فرمود: و ممكن است توجیه شود كه (((اءربى ))) بمعنى (((ازكى ))) است و (((امة ))) بمعنى (((ائمه ))) است ، ولى این توجیه بعید است - پایان كلام مجلسى (نگارنده در این فراز اعتقاد به تفصیر توامان آیه ی شریفه داشته و یا فراز آخر الحاقی و جعلی باشد یعنی اگر تعبیر تحریف کتاب خدا باشد و صورت سوم متصور نیست والسلام).

2- ابو حمزه ثمالى گوید: شنیدم امام باقر علیه السلام میفرمود: چون محمد وظیفه نبوت خود را انجام داد و عمرش بپایان رسید، خدایتعالى باو وحى كرد: اى محمد! تبوتت را گذرانیدى و عمرت به آخر رسید اكنون آن دانشى كه نزد تو است و ایمان و اسم اكبر و میراث علم و آثار علم نبوت خاندان خود را بعلى بن ابیطالب بسپار، زیرا من هرگز علم و ایمان و اسم اكبر و میراث علم و آثار علم نبوت را از نسل و ذریه تو قطع نكنم ، چنانكه از ذریه هاى پیغمبران قطع نكردم .

شرح _مجلسى (قدّس سرّه) گوید: مقصود از علم علومى است كه خدایتعالى بآنحضرت وحى نموده بود و ایمان تصدیق بآنها و اطاعت و انقیاد است و اشاره دارد بآیه شریفه (((وقال الذین اوتوا العلم و الایمان ))) و مراد به اسم اكبر، اسم اعظم است یا قرآنى و سائر كتب آسمانى و مقصود از میراث علم جفر ابیض است ؛ یا خلافت كبراى الهیه و یا اخلاق خدایى را دارا بودن مراد به آثار علم نبوت تمام علوم پیغمبر است تا تاءكید سابق باشد - و مرحوم مجلسى وجوه دیگرى هم بیان میكند.

3- امام صادق (ع ) فرمود: موسى (ع ) بیوشع بن نون وصیت كرد و یوشع بن نون بفرزندان هارون وصیت كرد و بفرزندان خودش و فرزندان موسى وصیت نكرد، همانا خدایتعالى صاحب اختیار است ، هر كه را خواهد و از هر خاندانى كه خواهد اختیار كند، و موسى و یوشع مردم را بوجود مسیح (ع ) مژده دادند و چون خداى عزوجل مسیح را مبعوث ساخت ، مسیح بمردم گفت ، همانا پس از من پیغمبرى كه نامش احمد و اولاد اسماعیل است خواهد آمد كه مرا و شما را تصدیق میكند (به نبوت من و پیروى شما باور دارد) و حجت و عذر مرا و شما را مى آورد مانند من و شما احتیاج میكند (قول بالوهیت مرا از من و شما نفى میكند) و امر وصیت پس از عیسى در حواریین مستحفظ جارى گشت و از اینجهت خدا ایشان را مستحفظ نامید كه نگهدارى اسم اكبر بایشان واگذار شد و آن كتابیست كه علم هر چند از آن دانسته شود و همراه پیغمبران صلوات اللّه علیهم بوده است . خدایتعالى فرماید: (((بتحقیق كه ما رسولانى پیش از تو فرستادیم و بهمراه ایشان كتاب و میزان (قانون عدالت ) نازل كردیم - 25 سوره حدید -))) (در قرآن صدر آیه چنین است :

(لقد ارسلنا رسلنا بالبینات ) كتاب همان اسم اكبر است ، و از آنچه بنام كتاب معروفست : تورات و انجیل و فرقان (قرآن ) است ، ولى در آن كتاب ، (كه همراه اوصیاء است ) كتاب

نوح علیه السلام و كتاب صالح و شعیب و ابراهیم علیه السلام است كه خداى عزوجل خبر مى دهد (((همانا این در صحف نخستین است ، یعنى صحف ابراهیم و موسى - 18 و 19 سوره 87 -))) پس (اگر كتاب منحصر بتورات و انجیل و قرآنست ،) صحف ابراهیم كجاست ! همانا صحف ابراهیم ، اسم اكبر است و صحف موسى هم اسم اكبر است : (كه باید پیغمبر به على صلى اللّه علیه و آله سپارد) پس همیشه وصیت نسبت بعالمى پس از عالم دیگر جریان داشت ، تا آن را بمحمد صلى اللّه علیه و آله رسانیدند، و چون خداى عزوجل محمد صلى اللّه علیه و آله را مبعوث كرد، مستحفظین پسین باو اسلام آوردند و بنى اسرائیل تكذیبش نمودند، او بسوى خداى عزوجل دعوت كرد و در راهش جهاد نمود تا آنكه خداى - جل ذكره - باو امر فرستاد كه فضیلت وصیت را آشكار كن ، پیغمبر عرض كرد: پرودگارا! عرب مردمى خشنند، در میان ایشان كتابى نبوده و براى آنها پیغمبرى مبعوث نگشته و بفضیلت و شرف پیغمبران آگاه نیستند، اگر من فضلیت اهل بیتم را بآنها بگویم ، ایمان نمى آورند، پس خداى جل ذكره - فرمود: (((غم آنها را مخور - 127 سوره 16 و بگو سلام شما در آینده مى دانید 89 سوره 43 -))) پیغمبر اندكى از فضیلت وصیش تذكر داد، و در دلها نفاق افتاد: رسولخدا صلى اللّه علیه و آله آن نفاق و گفتار ایشان بدانست ، خداى - جل ذكره - فرمود: اى محمد! (((محققا ما مى دانیم كه تو سینه ات از آنچه مى گویند تنگ مى شود - 97 سوره 15 -))) ایشان ترا تكذیب نمى كنند بلكه ستمگران آیات خدا را انكار مى كنند - 33 سوره 6))) یعنى بلكه بدون اینكه دلیلى داشته باشند انكار مى كنند. رسول خدا صلى اللّه علیه و آله ایشان را الفت مى داد و بعضى را یاور بعضى دیگر مى ساخت و همیشه چیزى از فضیلت وصیش را بآنها گوشزد مى كرد، تا آنكه این سوره (انشراح ) نازل شد و پیغمبر زمانیكه از مرگ خود آگاه شد و گزارش آنرا شنید، بر آنها احتجاج كرد، و خداى - جل ذكره - فرمود: (((چون فراغ یافتى در عبادت كوش (نصب كن ) و بسوى پروردگارت راغب شو - 7 - 8 سوره انشراح -))) مى فرماید: چون (از تبلیغ رسالت ) فراغ یافتى پرچم و نشانه ات (یعنى على علیه السلام ) را نصب كن و وصیتت را آشكار نما پیغمبر هم (در روز غدیر) فضیلت على علیه السلام را آشكارا اعلام كرد. فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است ، خدایا دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن - تا سه مرتبه -.

و باز (در جنگ خیبر بعد از آنكه چند تن را پرچمدار كرد و نتوانستند فتح كنند) فرمود: همانا مردى را اعزام كنم كه او خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش او را، او فرار كننده نیست - با این جمله پیغمبر صلى اللّه علیه و آله گوشه میزند بكسیكه (از در قلعه خیبر) برگشت ، او اصحابش را ترسو مى شمرد و اصحابش او را - و باز پیغمبر صلى اللّه علیه و آله فرمود: على آقاى مؤ منین است و فرمود: على ستون دین است و فرمود: اینست همان كسیكه پس از من از روى حق با شمشیر گردن مردم را مى زند، و فرمود: بهر جانب كه على رود، حق همراه اوست ، و فرمود: همانا من دو امر در میان شما میگذارم ، اگر آنها را بپذیرید، هرگز گمراه نشوید: 1- كتاب خداى

عزوجل (قرآن ) 2- اهل بیت و عترت من ، اى مردم گوش كنید كه من تبلیغ كردم ، شما در قیامت سر حوض بر من وارد مى شوید و من از آنچه نسبت بثقلین انجام داده اید از شما بازخواست میكنم ، و ثقلین ، كتاب خدا - جل ذكره - و اءهل بیت منند، بر ایشان پیشى نگیرید كه هلاك شوید، و بایشان چیزى نیاموزید كه آنها از شما داناترند. بنابراین حجت (خدا براى مردم ) با قول پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و قرآنیكه خود مردم آنرا میخوانند ثابت شد، زیرا پیغمبر همواره فضیلت اهلبیتش را بوسیله بیان القا میفرمود و بوسیله قرآن براى مردم روشن میساخت .

آیاتى كه متضمن فضیلت اهلبیت است از اینقرار است :

1- (((خدا میخواهد ناپاكى را از شما اهل اینخانه ببرد و پاكیزتان كند، پاكیزه كامل - 33 سوره 33 -))).

2- خداى - عز ذكره - فرمود: (((بدانید كه هر چه غنیمت بدست آرید، پنج یك آن از آن خدا و پیغمبر او و خویشان او... است - 41 سوره 8 -))).

3- و سپس فرمود: (((حق خویشاوندان را بده - 26 سوره 17 -))) مقصود از خویشاوندان على علیه السلام است و حق او وصیتى است كه براى او قرار داده و اسم اكبر و میراث علم و آثار علم نبوتست.

4- و فرمود: بگو من از شما براى پیغمبرى مزدى جز دوستى خویشاوندان نمى خواهم - 23 سوره 42 -))).

5- سپس فرمود: (((و زمانیكه درباره دختر زنده بگور رفته بازخواست شود كه بچه گناهى كشته شد؟ - 8 و 9 سوره 82 -))) خدا مى فرماید درباره مودت و دوستى كه فضیلت آنرا بر شما نازل كردم از شما باز خواست میكنم و آن مودت خویشاوندان پیغمبر است كه ایشان را بچه گناه كشتید؟

6- و باز خدا - جل ذكره - فرمود: (((اگر نمیدانید از اهل ذكر بپرسید، - 43 سوره 16 -))) فرماید قرآن ذكر است و اهل قرآن آل محمدند علیه السلام كه خداى عزوجل مردم را بسؤ ال از ایشان امر كرده است ، و مردم بسؤ ال از جهال و نادانان دستور ندارند، و خداى عزوجل قرآنرا ذكر نامیده ، در آنجا كه فرماید: (((ما ذكر را بتو نازل كردیم تا براى مردم آنچه نازل شده بیان كنى شاید اندیشه كنند - 43 سوره 43 -))).

7- و خداى - عزوجل - فرمود: خدا را فرمان برید و پیغمبر و صاحبان امر از خودتان را فرمان برید - 59 سوره 4 -))).

8- و فرمود: (((و اگر آنرا (بخدا و) رسول و صاحبان امر از خود ارجاع دهند، كسانى كه از آنها اهل استنباطند، بدانند، پس مقصود از ارجاع امر، ارجاع امر مردم است بصاحبان امر از آنها كه خدا مردم را باطاعت از ایشان و رجوع بایشان دستور داده است.

و چون رسول خدا صلى اللّه علیه و آله از حجة الوداع بازگشت ، جبرئیل علیه السلام بر او نازل شد و گفت : (((اى پیغمبر؟ آنچه از پروردگارت بتو نازل شده ابلاغ كن ، و اگر رسالت او را نرسانیده ئى ، خدا ترا از شر مردم نگه مى دارد، همانا

خدا كافران را هدایت نمیكند - 69 سوره 5 -))) پیغمبر مردم را فریاد زد، تا گرد آمدند و دستور داد تا خارهاى بوته هاى خار را تراشیدند (تا بتوان روى آنها نشست و ایستاد).

سپس آنحضرت صلى اللّه علیه و آله فرمود: اى مردم ولى شما و سزاوارتر از خودم بشما كیست ؟ گفتند: خدا و رسولش ، پس فرمود: هر كه من مولاى او هستم على مولاى اوست ، خدایا دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن - تا سه بار -.

پس خار نفاق در دل آنمردم افتاد و گفتند: خدا - جل ذكره هرگز - چنین امرى بر محمد نازل نكرده بلكه او میخواهد بازوى پسر عمویش را بلند كند (او را بر ما رئیس كند) چون پیغمبر بمدینه وارد شد، انصار نزد او آمدند و گفتند: اى رسولخدا: خداى - جل ذكره - بما احسان فرمود و از بركت تشریف فرمائى شما در میان ما، بما شرافت بخشید، و دوست ما را شاد و دشمن ما را سركوب كرد، اكنون وارد دین نزد شما مى آیند و بسا چیزى ندارى كه بآنها عطا كنى و موجب شماتت دشمن میشود، ما دوست داریم كه شما یك سوم اموال ما را قبول فرمائى تا اگر از مكه اشخاصى بر شما وارد شدند، براى عطاء بآنها چیزى داشته باشى ، رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جوابى بایشان نداد و منتظر بود كه از پروردگارش چه دستور برسد. تا آنكه جبرئیل علیه السلام این آیه آورد: (((بگو من براى پیغمبرى از شما مزدى جز دوستى خویشاوندان نمیخواهم - 23 سوره 42 -))) و پیغمبر اموال ایشان را نپذیرفت : باز منافقان گفتند: خدا این را بر محمد نازل نكرده و او مقصودى جز بلند كردن بازوى پسر عمویش و تحمیل خاندان خود را بر ما ندارد، دیروز میگفت : هر كس من مولاى او هستم ، على مولاى اوست ، و امروز میگوید: (((بگو من براى پیغمبرى از شما مزدى جز دوستى خویشان نمیخواهم . سپس آیه خمس بر پیغمبر نازل گشت و باز آنها گفتند: مى خواهد اموال و غنیمت ما را بآنها دهد.

سپس جبرئیل علیه السلام نزد آنحضرت آمد و گفت : اى محمد! وظیفه پیغمبرت را انجام دادى و عمرت بآخر رسید اكنون اسم اكبر و میراث علم و آثار علم نبوت را بعلى علیه السلام بسپار، زیرا من هرگز زمین را خالى نگذارم ، از دانشمندیكه اطاعت و ولایت من بوسیله او شناخته شود و او براى كسانیكه در میان وفات پیغمبر گذشته تا آمدن پیغمبر آینده متولد میشوند حجت باشد، پس پیغمبر اسم اكبر و میراث علم و آثار علم نبوت را بعنوان وصیت بعلى سپرد و او را بهزار كلمه و هزار باب وصیت فرمود كه از هر كلمه و بابى هزار كلمه و باب گشوده میشد.

شرح ­_كلمه (((حواریین ))) كه لقب اءصحاب مخصوص حضرت عیسى است از ماده (((تحویر))) مشتق است كه بمعنى سفید كردنست ، بعضى گفته اند: ایشان لباسشوئى مى كردند و بعضى گفته اند، چونكه با پند و اندرزهاى حكیمانه خود، آلودگى گناه را از دلها مى شستند، ایشانرا (((حواریین ))) نامیدند.

آیه شریفه فاذا فرغت فانصب در قرائت مشهور بفتح صاد و از (((نصب ))) بعمنى كوشش كردن و رنج بردن مشتق است ، یعنى چون از عبادتى فارغ شدى ، در عبادت دیگر كوش و چون از جنگ فارغ شدى بعبادت پرداز و چون از نماز فارغ شدى دعا پرداز ولى مطابق

این حدیث شریف بكسر (( (صلی الله علیه و آله و سلم))) و از نصب به معنى گماشتن و بپاداشتن مشفق : یعنى چون از تبلیغ رسالت فارغ شدى جانشینت را براى رهبرى مردم نصب كن تا رشته ارتباط بین خدا و بندگانش بریده نشود، و بنابراین معنى هم ممكن است كلمه فانصب به فتح صاد باشد و تفسیر امام علیه السلام بیان یكى از مصادیق كوشش و رنج در عبادت و انجام وظیفه الهى باشد.

در این جا علامه مجلس (قدّس سرّه) از زمخشرى نقل مى كند كه او در تفسیر كشاف خود گفته است : از جمله بدعتهاى روافض این است كه گویند: فانصب به كسر صاد هم قرائت شده و معنى اش این است كه على را بامامت نصب كن ، ولى اگر این توجیه براى رافضى درست باشد، ناصبى را هم مى رسد كه بگوید: فانصب به كسر صاد بمعنى امر به كینه و دشمنى على است .

مجلسى گوید: باین متعصب بد خواه بنگر كه چگونه خدا بصیرتش را با پرده عصیبت كور كرد تا آنكه چنین سخت پست و زشتى را اظهار كرده است ، از زیرا اولا مناسبتى نیست بین فراغت از انجام وظیفه و امر بدشمنى على ولى بین فراق تبلغ رسالت و نصب جانشین كمال مناصبت است و ثانیا احتمالى كه تو دادى هیچ مسلمانى نگفته ولى احتمال كه ما گفتیم ، بیشتر مؤ منین پرهیزگار مى گویند و ثالثا آنچه شیعه میگوید: دل بخواهى و اختراعى آنها نیست ، بلكه آنان را از پیشوایان خود نقل مى كنند كه تمام مسلمین فضیلت آنها را اعتراف دارند و خود این ناصبى (زمخشرى ) هم در بسیارى موارد، قراآت و تفاسیر را از ایشان نقل میكند، آنچه از ائمه خدا نقل میكند كه كمتر از قول قناده و كعب و ابن مسعود و دیگران نیست - انتهى -.( و رابعا را نگارنده می افزاید در معنی واژگان قرآنی که معانی آن است که امامان می فرمایند نه آنچه در لغت نامه ها عنوان شده است)

بعقیده ما تنها باعث زمخشرى بر نوشتن چنین جمله ئى همان بغض و عدالت مكنونى است كه نسبت بعلى بن ابیطالب علیه السلام در نهاد هر سنى نهفته است و گاه و بیگاه از گوشه و كنار قلم و زبان آنها بى اختیار بیرون میجهد تا باطن و سریره آنها بناچار ظاهر گردد و حقایق براى مردم كنجكاو و حق جو آشكار شود، چنانچه خود مولاى متقیان امیرالمؤ منین على علیه السلام مى فرماید: ما اءضمر اءحد شیئا الا و قد یظهر فى فلتات لسانه و صفحات وجهه (((هیچكس چیزى در دل پنهان نكند، جز اینكه گاهى در سخنانیكه از دهانش مى پرد یا در تابلو رخسارش هویدا میگردد))) درست است كه زمخشرى از لحاظ عقیده با شیعه و روافض مخالفست و براى اظهار عقیده خود باید با ایشان مخالفت كند، اما چرا نسبت بعلى بن ابیطالب كه خودش او را خلیفه و امام مى داند چنین جسارتى اگر چه بنحو قضیه شرطیه است مى كند، آیا او در تمام نوشتجاتش نسبت بخلفاء دیگر چنین گفته است ؟!!

4- امام صادق علیه السلام فرماید: رسولخدا صلى اللّه علیه و آله در مرض وفات خود فرمود: دوستم را نزد من حاضر كنید، آن دو زن (حفصه و عایشه ) بدنبال پدران خود فرستادند، چون نظر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله

بر آنها افتاد، رو بگردانید و فرمود: دوستم را نزد من حاضر كنید پس بدنبال على فرستادند، چون دیدارش بعلى افتاد، باو متوجه شد و حدیثش گفت . و چون على بیرون آمد، آندو نفر (ابوبكر) و عمر را ملاقات كرد، باو گفتند: دوستت بتو چه حدیث كرد؟ فرمود: هزار باب بمن حدیث كرد كه هر هر بابى مفتاح هزار بایست .

5- امام باقر علیه السلام فرمود: رسولخدا صلى اللّه علیه و آله بعلى هزار حرف آموخت كه از هر حرفى هزار حرف گشوده گشت .

6- فضیل گوید: بامام صادق علیه السلام عرض كردم : قربانت گردم ، آیا آبیكه میت را با آن غسل مى دهند، اندازه معینى دارد؟ فرمود: همانا رسولخدا صلى اللّه علیه و آله بعلى علیه السلام فرمود: چون من مردم شش مشك از آب چاه غرس بكش و مرا غسل بده و كفن پوش و حنوطنما، و چون از غسل و كفنم فارغ شدى ، اطراف كفنم را بگیر و مرا بنشان و سپس هر چه خواهى از من بپرس ، بخدا كه از هر چه پرسى پاسخت گویم .

7- امام صادق علیه السلام فرمود: چون وفات رسولخدا صلى اللّه علیه و آله نزدیك شد، على علیه السلام نزدش آمد و سر درون برد (پیغمبر سر زیر روپوش كرد - سر على را در بر گرفت ) و فرمود: اى على ! چون من مردم غسلم بده و كفنم پوش ، سپس مرا بنشان و بپرس و بنویس .

8- یونس بن رباط گوید: من و كامل به خدمت امام صادق علیه السلام رسیدیم كامل به حضرت عرض كردم : قربانت گردم ، فلان شخص حدیثى روایت كند، فرمود: آنرا باز گو، عرض كرد: او گفت : رسول خدا صلى اللّه علیه و آله در روز وفاتش بعلى علیه السلام هزار باب حدیث كرد و هر بابى مفتاح هزار حدیث بود، كه جمعا یك میلیون باب مى شد، فرمود: آرى چنین بود، عرض كردم : قربانت ، آن بابها براى شیعیان و دوستان شما هم ظاهر شد؟ (از آن علوم آگاه گشتند؟) فرمود: اى كامل یك باب یا دو باب آن (از یكباب بیشتر و بدو باب نرسیده ) ظاهر گشت . عرض كردم : قربانت ، بنابراین ، از یك میلیون باب از فضل شما جز یك یا دو باب روایت نشده است ؟ فرمود: توقع دارید كه شما از فضل ما چه اندازه روایت كنید؟ شما از فضل ما جز یك الف غیر متصل روایت نكنید.

شرح _گویا كامل از سخن امام صادق علیه السلام چنین فهمید كه گفتار پیغمبر صلى اللّه علیه و آله با على علیه السلام درباره فضایل اهل بیت بوده است ، آنحضرت هم طبق همین معنى جواب داد كه فضائل اهل بیت بواسطه نقصان عقول بیشتر مردم از درك و فهم آن ، نسبت بعلوم دیگر كمتر منتشر شده است و آنچه منتشر شده و مردم میدانند، نسبت ، یك واند است بیك میلیون یا مانند نسبت یك اءلف ناقص است بتمام حروف و كلمات . زیرا كه حرف الف در میان حروف الفبا ساده و بسیطترین آنهاست مخصوصا وقتى كه به چیزى مانند نقطه یا حرف یا شكل

دیگر متصل نشود. و ممكن است گفتار پیغمبر صلى اللّه علیه و آله بعلى علیه السلام علومى باشد كه این مورد احتیاج بشر است و از آن سؤ ال مى كنند و پاسخ میخواهند و معنى گشوده شدن هزار باب از هر باب این است كه آن علوم قواعد كلى و قوانین جامعى بود كه هزارها مصادیق و جزئیات دارد چنانكه قواعد كلى هر علمى این امتیاز را دارد:

(باب اشاره و نص بر حسن بن على علیه السلام )

1- جابر گوید: امام باقر علیه السلام فرمود: امیرالمؤ منین علیه السلام بحسن وصیت كرد و حسین و محمد (بن حنیفه ) علیه السلام را با همه فرزندان و رؤ ساى شیعیان و خانواده اش بر آن وصیت گواه گرفت ، سپس كتاب و سلاح را تحویلش داد و باو فرمود: پسر جانم ! رسول خدا صلى اللّه علیه و آله بمن امر كرد و كتابها و سلاحش را بمن سپرد و بمن امر فرمود كه بتو امر كنم ، چون مرگت فرا رسد، آنرا ببرادرت حسین سپارى ، سپس متوجه پسرش حسین شد و گفت : رسولخدا صلى اللّه علیه و آله ترا امر كرد كه آنرا باین پسرت سپارى ، سپس دست پسرش على بن الحسین را گرفت و فرمود: پسر عزیزم از رسولخدا صلى اللّه علیه و آله بتو هم امر فرمود كه آنرا بپسرت محمد بن على سپارى و او را از جانب رسولخدا صلى اللّه علیه و آله و من سلام رسانى ، باز بپسرش حسن متوجه شد و فرمود: پسر جانم ، تو صاحب امر (امامت ) و صاحب خونى ، اگر (ابن ملجم را) ببخشى حق دارى و اگر بكشى ، بجاى یك ضربت فقط یك ضربت بزن و كار ناروا مكن .

2- یكى از اصحاب گوید: چون امیرالمؤ منین علیه السلام ضربت خورد، عیادت كنندگان گردش را گرفتند، بحضرت عرض شد: اى امیرالؤ منین ! وصیت نما، فرمود: براى من متكائى گذارید (تا بتوانم بنشینم و با شما سخن گویم ) سپس فرمود: سپاس خدا را باندازه شایستگیش ، همه از فرمانش پیروى كننده ایم ، چنانكه دوست دارد، او را میستایم ، و شایسته پرستشى جز خداى یگانه یكتاى بى نیاز نیست ، چنانكه خود را (در سوره توحید) نسبت داده است .

اى مردم هر شخصى از آنچه مى گریزد، در حالت گریزش بآن میخورد.

مدت زندگى میدان راندن جانست بسوى اجل گریز از مرگ ، در آمدن و رسیدن بمرگست ، چقدر از روزها را گذراندم و از نهان این امر كنجكاوى نمودم ، و خدا جز پنهان داشتن آنرا نخواست ، هیهات ؟ علمى است نهان و پوشیده .

اما وصیت من اینست كه چیزى را براى خداى - جل ثناؤ ه - شریك نگیرید و سنت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را ضایع نكنید (احكام و دستورهاى پیغمبر را ترك نكنید) این دو ستون را (كه یكتا دانستن خدا و عمل بدستورهاى پیغمبر است ) بپا دارید، و این دو چراغ را روشن نگهدارید، تا زمانى كه پراكنده نشوید از سرزنش بر كنار باشید، خدا هر كس را باندازه توانائیش تكلیف كرده و بر نادانان سبك گرفته شما پروردگارى مهربان ، پیشوائى دانا و دینى محكم دارید، من دیروز همدم شما بودم و امروز براى شما درس پند و

عبرتم و فردا از شما جدا میشوم . اگر جاى پا در این لغزشگاه دنیا استوار ماند، همانست مراد و مطلوب، (اگر زنده بمانم مطابق مقصود شماست و من هم بقضاء و قدر خدا خرسندم ) و اگر قدم بلغزد، بدانید كه ما در سایه شاخه هاى درختان و پراكنده هاى بادها و زیر سایه ابرى كه ، متراكمش در فضا از هم بپاشد و اثرش در زمین نابود گردد، زندگى میكنیم.

همانا من براى شما همسایه اى بودم كه تنها پیكرم چند روزى در كنار شما بود و بزودى پیكر بى روح مرا تشییع میكنید، كه بعد از حركت آرامش یافته و پس از سخنگوئى دم فرو بسته باشد، باید همان آرامش پیكرم و دیده فرو بستنم و سكون اعضایم شما را موعظه میكند، زیرا همانها براى شما از سخنور شیوا پند دهنده تر است ، بامید دیدار با شما خداحافظى میكنم . فردا روزگار حكومت مرا میفهمید و خداى - عزوجل - از اسرار كار من براى شما پرده برمیدارد و پس از آنكه مسند من خالى شد و دیگرى بجایم نشست مرا مى شناسید.

اگر زنده ماندم ، خودم صاحب اختیار خون و جانم هستم و اگر مردم ، مردن وعده گاه من است ، (اگر گذشت كنم ) آن گذشت براى من موجب قربت و براى شما حسنه و ثوابست ، پس در گذرید و چشم پوشید، مگر شما نمیخواهید كه خدا از شما در گذرد (یعنى اگر من مردم ، بجان مردم نیفتید و بخاطر من عده ئى را نكشید و یا اگر كسى نسبت بشما چنین كرد تا ممكن است از او در گذرید) اى واى ! دریغا بر آن غافلى كه عمرش علیه خود او حجت شود، یا روزگار زندگیش او را ببدبختى كشاند، خدا ما و شما را از كسانى قرار دهد كه هیچ خواهش و تمایلى او را از اطاعت خدا باز ندارد و پس از مرگ عقوبتى باو نرسد، همانا ما مملوك خدائیم و باو زنده ایم ، سپس متوجه امام حسن علیه السلام شد و فرمود: پسر جانم ، بجاى یك ضربت ، یك ضربت بزن و كار ناروا مكن .

شرح _این روایت با اندكى اختلاف در نهج البلاغه (خطبه 147) مذكور است و شارحین دانشمند نهج البلاغه و اصول كافى در بیان جملات عالى و پر مغز آنحضرت ، كم و بیش توضیحاتى داده اند كه ما خلاصه و لباب آنها را در اینجا ذكر نمودیم ، موضوعى كه از همه بیشتر مورد توجه دانشمندان گشته این است كه آیا آنحضرت كیفیت و زمان قتل خود را میدانست یا نه ؟ درباره جمله كم اطردت الایام ابحثها... از كلمات ابن ابى الحدید و ابن میثم بر میآید كه اگر چه آنحضرت كشته شدنش را با شمشیر ابن ملجم و با ضربت بسر و خون آلود شدن محاسن و در ماه رمضان میدانست ، زیرا پیغمبر اكرم صلى اللّه علیه و آله باو خبر داده بود، و خود او بارها باصحابش فرموده بود، ولى ساعت وفات و بعضى از خصوصیات دیگر را نمیدانست و معنى این جمله حضرت اینستكه : هر روز كه مى آمد، گمان میكردم مرگم در آنروز است و چون میگذشت و اجلم نمى رسید، روز دیگر را در آن انتظار بسر میبردم و بهمین ترتیب هر روز را پشت سر میگذاشتم تا امروز رسید، و دلیل سخن ما اینستكه سپس بطور تردید مى فرماید: اگر قدم بلغزد... اگر زنده ماندم ... و نیز آیه شریفه و ما تدرى نفس باى ارض تموت (((هیچكس نمیداند در چه زمینى مى میرد))) شاهد قول ماست .

از طرف دیگر صاحب منهاج البراعة این عقیده را فاسد و باطل مى داند و از آن دو فاضل اظهار تعجب مى كند كه چگونه خود آنها در یكجا مى گویند، امام عالم بگذشته و آینده است و خود على علیه السلام مى فرماید: (((پیش از آنكه مرا نبینید، هر چه مى خواهید از من بپرسید))) و ابن میثم كه عقیده دارد، امام علم منایا و بلایا دارد، چگونه در اینجا چنین مى گوید، و نیز روایت شده است كه آنحضرت بحارث اعور فرمود: هر مؤ من و منافقى كه بمیرد مرا مى بیند، پس كسیكه زمان مردن مردم را مى داند، چگونه از زمان وفات خود خبر ندارد (پس نگارنده کلام خود را در رابطه با علم امام که منطبق است با کلیاتی که بداء آن به دست خداست و نیز حد آن که وابسته به اراده ی خدا یعنی یمحو ما یشاء و یثبت است را آورده ایم).

(اشاره و نص بر حسین بن على علیهماالسلام )

1- محمد بن مسلم گوید شنیدم امام باقر علیه السلام مى فرمود: چون وفات حسن بن على علیهماالسلام نزدیك شد، بحسین علیه السلام فرمود: برادرم ! بتو وصیتى مى كنم ، آنرا حفظ كن ، چون من مردم ، جنازه ام را (با غسل و كفن و حنوط) آماده دفن كن ، سپس مرا بر سر قبر رسولخدا صلى اللّه علیه و آله ببر تا با او تجدید عهد كنم ، آنگاه مرا بطرف قبر مادرم علیها السلام بر گردان ، سپس مرا در بقیع دفن كن . و بدانكه از عایشه بمن مصیبتى رسد و منشاءش آنستكه خدا و مردم زشتكارى و دشمنى او را با خدا و پیغمبر و ما خانواده مى دانند.

چون امام حسن علیه السلام وفات یافت (و) در همانجا روى تابوتش گذاشتند، او را بمحل مصلاى پیغمبر صلى اللّه علیه و آله كه بر جنازه ها نماز مى خواند بردند، امام حسین علیه السلام بر جنازه نماز خواند و سپس برداشتند و بمسجد بردند، چون بر سر قبر رسولخدا صلى اللّه علیه و آله نگاهداشتند، جاسوسى نزد عایشه رفت و گفت : بنى هاشم جنازه حسن را آورده اند تا نزد پیغمبر دفن كنند، او روى استرى زین كرده ئى نشست و بشتاب بیرون شد - و او نخستین زنى بود كه در اسلام بر زین نشست - آمد و گفت فرزند خود را از خانه من بیرون برید، او نباید در خانه من دفن شود و حجاب رسولخدا صلى اللّه علیه و آله دریده شود، امام حسین علیه السلام باو فرمود: تو و پدرت در سابق حجاب رسولخدا را پاره كردید و در خانه او كسى را در آوردى كه دوست نداشت نزدیك او باشد (مقصود ابوبكر و عمر است ) اى عایشه خدا از این كارت از تو بازخواست مى كند.

شرح _دلالت این روایت بر امامت امام حسین علیه السلام از این جهت است كه امام حسن علیه السلام باو وصیت كرد و هم از این جهت كه او بر جنازه امام حسن علیه السلام نماز خواند و این هر دو از علائم امامت است .

2- امام صادق علیه السلام فرمود: چون وفات حسن بن على علیهماالسلام فرا رسید به قنبر فرمود: اى قنبر! ببین پشت در، مؤ منى از غیر آل محمد علیهم السلام هست ؟ عرض كرد: خدایتعالى و پیغمبر و پسر پیغمبرش آنرا بهتر از من مى دانند. فرمود: محمد بن على را (كه مادرش

حنفیه است ) نزد من آور قنبر گوید: من نزدش رفتم ، چون وارد شدم ، گفت : امیدوارم جز خیر پیش نیامده باشد. عرض كردم : ابا محمد را اجابت كن (كه ترا مى خوانند) او با شتاب بدون اینكه بند كفش خود را ببندد با من دوید، چون مقابل امام رسید سلام كرد. حسن بن على علیهما السلام باو فرمود: بنشین كه مانند تو شخصى نباید از شنیدن سخنى كه سبب زنده شدن مردگان و مردن زنده ها مى شود، غایب باشد.

شما باید گنجینه علم و چراغ هدایت باشید، زیرا برخى از نور خورشید از برخ دیگرش تابان تر است مگر نمى دانى كه خدا فرزندان ابراهیم را امام قرار داد ولى بعضى را بر بعض دیگر فضیلت بخشید و بداود علیه السلام زبور را داد، در صورتى كه میدانى محمد صلى اللّه علیه و آله را بچه امتیازى برگزید .

اى محمد بن على ! من از حسد تو مى ترسم (من از حسد تو نمى ترسم - به نسخه اعلام الورى -) زیرا خدا كافران را بآن وصف كرده و فرموده است : (بسیارى از اهل كتاب مى خواهند) با وجود اینكه حق بر آنها روشن شده بسبب حسدى كه در دل خود دارند، شما را بكفر برگردانند - 109 سوره 2 -، در صورتى كه خداى عزوجل شیطان را بر تو مسلط نساخته است اى محمد بن على ! نمى خواهى آنچه را از پدرت درباره تو شنیده ام بتو بگویم ؟ گفت : چرا، فرمود: شنیدم پدرت علیه السلام روز جنگ بصره (جنگ جمل ) مى فرمود: كسى كه مى خواهد در دنیا و آخرت به من نیكى كند، باید به پسرم محمد نیكى كند. اى محمد بن على اگر بخواهم بتو خیر دهم از زمانى كه نطفه اى بودى در پشت پدرت خبر مى دهم . اى محمد بن على ! نمى دانى كه حسین بن على علیهما السلام بعد از وفات من و بعد از جدائى روحم از پیكرم ، امام پس از من است و نزد خداى - جل اسمه - امامت بنام او در كتاب ثبت است ، امامت او از راه وراثت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله كه خداى عزوجل آن وراثت را بوراثت از پدر و مادرش هم افزوده مى باشد، خدا دانست كه شما خانواده بهترین خلق او هستید، لذا محمد صلى اللّه علیه و آله را از میان شما برگزیده و محمد على علیه السلام را انتخاب كرد و على علیه السلام مرا به امامت برگزید و من حسین علیه السلام را برگزیدم .

محمد بن على علیه السلام عرض كرد: تو امامى و تو واسطه میان من و محمدى صلى اللّه علیه و آله ، بخدا من دوست داشتم كه پیش از آن كه این سخن را از تو بشنوم مرده باشم ، همانا در سرم سخنى است كه دلوها نتوانند همه آنرا بكشند (آنقدر از فضیلت شما در خاطر دارم كه بوصف در نیاید) و ترانه و آهنگ بادها دگرگونش نسازد (یاوه گوئیهاى دشمنان عقیده مرا نسبت بشما سست نكند) آنها مانند نوشته سر به مهرى است كه ورقش مزین و منقوش است ، مى خواهم اظهارش كنم ولى مى بینم كتاب منزل خدا (قرآن ) و كتب دیگرى كه پیغمبران آورده اند، بر من پیشى گرفته اند، و آن سخنى است كه زبان هر گوینده و دست هر نویسنده از اداى آن عاجز است تا آنجا كه قلمها تمام شود و كاغذها سیاه شود و باز هم فضیلت شما بآخر نرسد، خدا نیكوكاران را چنین جزا مى دهد و هیچ نیروئى جز از خدا نیست .

حسین از همه ما داناتر و از لحاظ خویشتن دارى سنگین تر و از جهت قرابت به رسول خدا صلى اللّه علیه و آله نزدیكتر است او پیش از خلقش فقیه بوده (یعنى خدا روحش را پیش از تعلق ببدن عالم و بلكه معلم ملائكه ساخت ) و پیش از آنكه زبان باز كند وحى خدا را خوانده است و اگر خدا در شخص دیگرى خیرى میدانست ، محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را بر نمى گزید، پس چون خدا محمد صلى اللّه علیه و آله را برگزید؛ و محمد على را انتخاب كرد و على شما را بامامت برگزید و شما حسین را، ما تسلیم شدیم و رضا دادیم ، كیست كه بغیر آن رضا دهد؟ و كیست جز او كه در كارهاى مشكل خویش تسلیمش شویم ؟!!

محمد بن مسلم گوید شنیدم امام باقر علیه السلام مى فرمود: چون حسن بن على علیه السلام بحالت احتضار در آمد، بحسین فرمود، برادرم ! بتو وصیتى میكنم ، آنرا حفظ كن ، چون من مردم ، جنازه ام را آماده دفن كن سپس مرا بسوى رسولخدا صلى اللّه علیه و آله بر تا با او تجدید عهدى كنم ، آنگاه مرا بجانب مادرم فاطمه علیهاالسلام بر گردان ، سپس مرا ببر و در بقیع دفن كن و بدانكه از طرف حمیرا، (عایشه ) كه مردم از زشتكارى و دشمنى او با خدا و پیغمبر و ما خاندان آگاهند، مصیبتى بمن میرسد، پس چون امام حسن علیه السلام وفات كرد و روى تابوتش گذاردند، او را بمحلى كه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله بر جنازه ها نماز میخواند بردند، امام حسین بر جنازه نماز گذارد و چون نمازش تمام شد داخل مسجدش بردند، چون بر سر قبر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله نگهش داشتند، بعایشه خبر بردند و باو گفتند، بنى هاشم جنازه حسن بن على علیهما السلام را آورده اند تا در كنار رسول خدا صلى اللّه علیه و آله دفن كنند، عایشه بر استرى زین كرده نشست و شتافت - او نخستین زنى بود كه از دوران اسلام بر زین نشست - آمد و ایستاد و گفت : فرزند خود را از خانه من بیرون برید، كه نباید در اینجا چیزى دفن شود و حجاب پیغمبر صلى اللّه علیه و آله دریده شود.

حسین بن على صلوات اللّه علیهما فرمود: تو و پدرت از پیش حجاب پیغمبر صلى اللّه علیه و آله را دریدید و تو در خانه پیغمبر كسى را در آوردى كه دوست نداشت نزدیك او باشد (مقصود ابوبكر و عمر است ) و خدا از این كار، از تو بازخواست میكند. همانا برادرم بمن امر كرد كه جنازه اش را نزدیك پدرش رسولخدا صلى اللّه علیه و آله برم تا با او تجدید عهد كند، و بدانكه برادر من از همه مردم بخدا و رسولش و معنى قرآن داناتر بود و نیز او داناتر از این بود كه پرده رسولخدا صلى اللّه علیه و آله را پاره كند، زیرا خداى تبارك و تعالى مى فرماید: (((اى كسانى كه ایمان آورده اید، تا بشما اجازه نداده اند بخانه پیغمبر وارد نشوید - 58 سوره 33 -))) و تو بدون اجازه پیغمبر، مردانى را بخانه او راه دادى . خداى عزوجل فرماید: (((اى كسانى كه ایمان آورده اید، آواز خود را از آواز پیغمبر بلندتر نكنید - 3 سوره 49 -))) در صورتیكه بجان خودم سوگند كه تو بخاطر پدرت و فاروقش (عمر) بغل گوش بپیغمبر صلى اللّه علیه و آله كلنگ ها زدى با آنكه خداى عزوجل فرماید: (((كسانیكه نزد رسولخدا صداى خود را فرو میكشند، آنهایند كه خدا دلهایشانرا بتقوى آزمایش كرده است - 4 سوره 49 -))) بجان

خودم كه پدرت و فاروقش بسبب نزدیك كردن خودشان را بپیغمبر صلى اللّه علیه و آله او را آزار دادند و آن حقى را كه خدا با زبان پیغمبرش بآنها امر كرده بود، رعایت نكردند، زیرا خدا مقرر فرموده كه آنچه نسبت بمؤ منین در حال زنده بودنشان حرام است در حال مرده بودن آنها هم حرامست ، بخدا اى عایشه ! اگر دفن كردن حسن نزد پدرش رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) كه تو آنرا نیمخواهى ، از نظر ما خدا آنرا جایز كرده بود، میفهمیدى كه او برغم انف تو در آنجا دفن میشد سپس محمد بن حنفیه رشته سخن بدست گرفت و فرمود: اى عایشه ! یكروز بر استر مینشینى و یكروز (در جنگ جمل ) بر شتر مینشینى ؟! تو بعلت دشمنى و عداوتى كه با بنى هاشم دارى ، نه مالك نفس خودت هستى و نه در زمین قرار میگیرى ، (در صورتیكه خدا مى فرماید: نفس ببدى فرمان میدهد - 53 یوسف ))) و بزنان پیغمبر مى فرماید: در خانه خود بنشینید 33 - اخراب).

عایشه رو باو كرد و گفت : پسر حنفیه ! اینها فرزندان فاطمه اند كه سخن میگویند، دیگر تو چه میگوئى ؟! حسین علیه السلام باو فرمود: محمد را از بنى فاطمه بكجا دور میكنى ، بخدا كه او زاده سه فاطمه است : 1- فاطمه دختر عمران بن عائذ بن عمروبن مخزوم (مادر ابوطالب ) 2- فاطمه بنت اسد بن هاشم (مادر امیرالمؤ منین علیه السلام ) 3- فاطمه دختر زائدة بن اصم بن رواحة بن حجر بن عبد معیص بن عامر (مادر عبدالمطلب ) عایشه بامام حسین علیه السلام گفت : پسر خود را دور كنید و ببریدش كه شما مردمى خصومت گر هستید، پس حسین علیه السلام بجانب قبر مادرش در بقیع رفت و جنازه او را (یعنی امام حسن را) بیرون آورد (یعنی از تابوت) و در بقیع دفن كرد.

(باب (اشاره و نص بر على بن الحسین صلوات اللّه علیهما )

1- شیبانى گوید: بخدا كه من در خدمت على بن الحسین بودم و فرزندانش هم حضور داشتند كه جابر ابن عبداللّه انصارى خدمت آنحضرت رسید و سلام كرد، سپس دست ابى جعفر (امام باقر) علیه السلام را گرفت و با او خلوت كرد و عرض كرد: همانا رسولخدا صلى اللّه علیه و آله بمن خبر داد كه من مردى از اهلبیت او را كه نامش محمد بن على و كنیه اش ابا جعفر است درك میكنم ، و فرمود: چون خدمتش رسیدى ، او را از جانب من سلام برسان ، شیبانى گوید: جابر برفت و ابو جعفر علیه السلام آمد و نزد پدرش على بن الحسین علیه السلام با برادرانش نشست ، و چون نماز مغرب را گزارد، على بن الحسین به ابى جعفر علیهم السلام فرمود: جابر بن عبداللّه انصارى بتو چه گفت ؟ جواب داد: او گفت : رسول خدا صلى اللّه علیه و آله فرمود: تو مردى از اهلبیت مرا كه نامش محمد بن على و كنیه اش ابا جعفر است درك مى كنى ، سلام مرا به او برسان . پدرش به او فرمود: پسر جانم ! امتیاز و خصوصیتى را كه خدا توسط پیغمبرش از میان اهلبیتش تنها بتو داده بر تو گوارا باد. برادرانت را از این مطلب آگاه مكن ، مبادا درباره تو مكرى اندیشند،

چنانكه برادران یوسف براى یوسف اندیشیدند. (این حدیث چنانكه گفتیم تنها در نسخه صفوانى است و مناسب است كه در باب بعد ذكر شود).

(اشاره و نص بر ابى عبداللّه جعفر بن محمد الصادق علیه السلام )

1- ابى الصباح گوید: امام باقر علیه السلام بحضرت صادق نگاه كرد كه راه میرفت ، فرمود: این را میبینى ؟ این از كسانى است كه خداى عزوجل فرماید: (((ما میخواهیم بر آنكسان كه در زمین ناتوان شمرده شده اند منت نهیم و پیشوایشان سازیم و وارث زمینشان كنیم - 5 سوره 28 -))). ( یعنی از نسل او مهدی ظاهر می شود).

شرح _این آیه درباره حضرت مهدى قائم علیه السلام و امامانى كه در آن زمان رجعت میكنند تاءویل شده است و مراد بناتوان شمردن در زمین اینستكه : در دنیا بایشان ستم میكنند و حقشانرا غصب مینمایند ولى نزد خدا عزیز و بزرگوار و در آسمان صاحب قدرت و اختیارند و موضوع رجعت را در ص 35 توضیح دادیم .

2- امام صادق علیه السلام فرمود: چون وفات پدرم نزدیك شد، فرمود: اى جعفر! خیرخواهى اصحابم را بتو سفارش میكنم . گفتم : قربانت گردم : بخدا آنها را بمقامى از علم رسانم كه هر مردى از آنها در هر شهرى كه باشد، محتاج بسؤ ال از هیچكس نباشد.

3- سدیر صیرفى گوید: شنیدم امام باقر علیه السلام مى فرمود: از جمله سعادت مرد اینستكه او را فرزندى باشد كه شباهتى از خلقت و اخلاق و شمائلش در او درك شود و من شباهت خلقت و اخلاق و شمائلم را از این پسرم یعنى امام صادق درك میكنم .

4- طاهر گوید: خدمت امام باقر علیه السلام بودم كه جعفر علیه السلام آمد، آنحضرت فرمود: این بهترین مردمست (پیداست كه در این جمله خود آنحضرت از كلمه (((مردم ))) مستثنى است).( یعنی امام معصوم است).

(اشاره ونص بر ابى الحسن موسى علیه السلام )

1- فیض بن مختار گوید: بامام صادق علیه السلام عرض كردم : مرا از آتش دوزخ دستگیر، ما بعد از شما كه را داریم ؟ پس ابو ابراهیم بر آنحضرت وارد شد و او در آن روز كودك بود، امام فرمود: اینست صاحب شما، دامنش را بگیر.

2- معاذ بن كثیر گوید: به امام صادق علیه السلام عرض كردم : از خدائى كه این مقام را به شما روزى كرده مى خواهم كه تا پیش از وفات شما مانند آنرا به نسل شما هم روزى كند. فرمود: خدا اینكار را كرده است عرض كردم : قربانت گردم ، او كیست ؟ اشاره بعبد الصالح كرد كه خوابیده بود و فرمود این خوابیده و او در آنزمان كودك بود:

3- ابن حجاج گوید: در سالیكه ابوالحسن ماضى (امام هفتم ) علیه السلام را گرفتند، بعبدالرحمن گفتم : این مرد (امام هفتم علیه السلام ) بدست

این مرد (هارون ) افتاد و نمى دانم عاقبت كارش به كجا انجامد آیا نسبت به یكى از اولادش به تو خبرى رسیده است ؟ به من گفت : من گمان نمى كردم كسى این مساءله را از من بپرسد، من بمنزل جعفر بن محمد رفتم ، او در فلان اتاق خانه در محل نمازش بود و دعا میكرد و موسى بن جعفر طرف راستش بود و آمین میگفت ، بحضرت عرض كردم : خدا مرا قربانت كند: میدانید كه من تنها بشما گرویده ام و در خدمت شما بوده ام ، بفرمائید صاحب اختیار مردم بعد از شما كیست ؟ فرمود: موسى آن زره را پوشید و بقامتش راست آمد، بحضرت عرض كردم : بعد از این دیگر بچیزى احتیاج ندارم (همین سخن مرا كافیست ).

4- مفضل بن عمر گوید: خدمت امام صادق علیه السلام بودم كه ابوابراهیم (موسى بن جعفر) علیه السلام وارد شد و او جوانى بود. امام فرمود وصیت مرا درباره این بپذیر (و بدانكه او امام است ) و امر امامت را با هر كدام از اصحاب كه مورد اطمینانست در میان گذار.

5- اسحاق بن جعفر (بن محمد علیه السلام ) گوید: روزى خدمت پدرم بودم كه على بن عمر بن على (پسر امام چهارم علیه السلام ) از پدرم پرسید و گفت : قربانت گردم ما و مردم ، بعد از شما بكه پناه بریم ؟ فرمود: بكسیكه دو جامه زرد پوشیده و دو گیسو دارد و اكنون از این در بر تو در آید و هر دو لنگه در را با دو دست خود باز كند، چیزى نگذشت كه دیدم دو دست كه دو لنگه در را گرفته و آنها را گشود، ظاهر گشت ، سپس ابوابراهیم (حضرت موسی بن جعفر علیه السلام) بر ما وارد شد.

6- صفوان جمال گوید: منصور بن حازم بامام صادق علیه السلام عرض كرد: پدر و مادرم بقربانت مرگ در هر صبح و شام بسراغ جانها مى آید، اگر چنین شد، امام كیست ؟ حضرت صادق علیه السلام فرمود: اگر چنین شد اینست امام شما و با دست بشانه ابوالحسن علیه السلام زد - كه فكر میكنم شانه راست بود - و او در آنوقت پنج ساله بود (قدش پنج وجب بود) و عبداللّه بن جعفر (افطح امام طایفه فطحیه) با مادر آن مجلس نشسته بود (با وجود آنكه از پدرش چنین سخنى شنید، بعد از وفات پدر مخالفت كرد و دعوى امامت نمود) (این فرقه دو ماه بعد از ادعای دروغ او با مرگ او منقرض گردید و بطلان ادعای کذب او آشکار شد).

7- فیض بن مختار در ضمن حدیثى طولانى كه راجع به امر امامت ابوالحسن موسی بن جعفر (ع ) است به اینجا میرسد كه : امام صادق علیه السلام به او فرمود: این است صاحب اختیار تو كه درباره او پرسیدى ، نزد او برو و بحقش اعتراف كن ، من برخاستم و سر و دستش بوسه دادم و بدرگاه خداى عزوجل براى او دعا كردم .

امام صادق علیه السلام فرمود: آگاه باش كه خدا اظهار این مطلب را به كسى پیش از تو بما اجازه نفرموده است ، عرض كردم : قربانت گردم ، من به دیگرى این خبر را

باز گویم ؟ فرمود: آرى ، به اهل و اولادت ، و در آنجا اهل و اولاد و رفقایم همراه من بودند و یونس بن ظبیان از جمله رفقایم بود، چون من به آنها این خبر گفتم ، ایشان خداى عزوجل را شكر گزارى كردند ولى یونس گفت : نه . به خدا، نمى پذیرم تا از خود امام بشنوم - و عجله هم داشت - از نزد ما بیرون رفت و من هم پشت سرش رفتم ، وقتى به درخانه حضرت صادق علیه السلام رسیدم ، چون یونس پیش از من آنجا رسیده بود، شنیدم حضرت به او مى فرماید: اى یونس ! مطلب چنان است كه فیض به تو گفت ، یونس گفت : شنیدم و اطاعت كردم ، و امام صادق علیه السلام به من فرمود: اى فیض ! یونس را همراه خود داشته باشد.

8- طاهر گوید: امام صادق علیه السلام (پسر خود) عبدالله را سرزنش و نكوهش و اندرز مى نمود و مى فرمود: چرا تو مانند برادرت (موسى ) نیستى ؟ به خدا كه من در چهره او نور مى بینم ، عبدالله عرض كرد: چرا؟ مگر پدر و مادر من و او یكى نیست ؟ حضرت به او فرمود؟ او جان من است و تو پسر من هستى .

9- یعقوب سراج گوید: خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم ، آن حضرت بالاى سر ابى الحسن موسى كه در گهواره بود، ایستاده و مدتى با او راز مى گفت ، من نشستم تا فارغ شد. نزدیكش رفتم ، به من فرمود: نزد مولایت برو و سلام كن ، من نزدیك رفتم و سلام كردم ، او با زبانى شیوا به من جواب سلام گفت : سپس به من فرمود: برو و نام دخترت را كه دیروز گذاشتى تغییر ده ، زیرا خدا آن اسم را مبغوض دارد، - یعقوب گوید، براى من دخترى متولد شده بود كه نامش را حمیراء گذاشته بودم ، امام صادق علیه السلام فرمود: به دستور او رفتار كن تا هدایت شوى . پس من اسمش را تغییر دادم .

10- سلیمان بن خالد گوید: روزى امام صادق علیه السلام اباالحسن علیه السلام را نزد خود خواند و ما هم نزد آن حضرت بودیم ، به ما فرمود: ملازم این آقا باشید كه او به خدا پس از من صاحب شماست .

11- ابو ایوب نحوى گوید: نیمه شبى ابوجعفر منصور دنبال من فرستاد، من نزدش رفتم ، او روى كرسى نشسته بود و شمعى در برابر و نامه اى در دست داشت ، چون سلامش گفتم ، نامه را به طرف من انداخت و مى گریست ، سپس گفت : این نامه از محمد بن سلیمان است كه گزارش مى دهد، جعفر بن محمد وفات یافته است ، - و سه مرتبه گفت -: انالله و اناالله راجعون ، كجا مانند جعفر یافت شود؟. سپس به من گفت بنویس ، من مقدمه نامه را نوشتم ، آنگاه گفت : بنویس ، اگر او به شخص معینى وصیت كرده است او را پیش آر و گردنش را بزن ، جواب آمد كه او به پنج نفر وصیت كرده است كه یكى از آنها ابوجعفر منصور است و دیگران محمد بن سلیمان و عبدالله و موسى و حمید ماند.

شرح _محمد بن سلیمان از جانب منصور، والى مدینه بود و عبدالله پسر آن حضرت است كه در دو روایت قبل ذكر شد و حمیده مادر حضرت ابوالحسن موسى علیه السلام است و

اضافه كردن آن حضرت این چهار نفر را وصیت خود از باب تقیه و ظهور معجزه ی آن حضرت است ، زیرا عدم لیاقت آنها براى مسند امامت نزد شیعه واضح و روشن بوده است .

12- نضر بن سوید مانند روایت سابق را نقل كرده ، جز این كه مى گوید: او به ابى جعفر منصور و عبدالله و موسى و محمد بن جعفر و غلامى از خود وصیت كرده است ، ابو جعفر گفت : راهى بكشتن اینها نیست .

13- فیض بن مختار گوید: من نزد امام صادق علیه السلام بودم كه ابوالحسن موسى علیه السلام در آمد و او كودك بود، من او را در بر گرفتم و بوسیدم ، امام صادق علیه السلام فرمود: شما كشتى هستید و این ناخداى آن است (زیرا جهان با تمام وسائل مادى و افكار معنویش مانند اقیانوسى متلاطم است كه در هر لحظه فرزندان آدم را در كام نهنگان كفر و بدعت و حرص و شهوت فرو مى كشد، و تنها وسیله نجات در این اقیانوس پر خطر، دین قویم و شریعت مستقیم اسلامست كه جمعیتى به نام شیعه به صورت كشتى در آمده و ناخداى آنها ائمه هدى علیهم السلامند).

فیض گوید: سال آینده به حج رفتم و دو هزار دینار داشتم كه هزار دینار آن را براى امام صادق علیه السلام و هزار دیگر را براى ابوالحسن موسى علیه السلام فرستادم ، چون خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم ، فرمود او را با من برابر داشتى ؟ عرض كردم : من اینكار را به فرموده شما كردم ، فرمود: به خدا من این كار نكردم ، بلكه خداى عزوجل نسبت به او انجام داده (و او را امام و ناخداى كشتى شما قرار داده است ).

(اشاره و نص بر حضرت ابوالحسن الرضا علیه السلام )

1- صحاف گوید: من و هشام بن حكم و على بن یقطین در بغداد بودیم ، على بن یقطین گفت : خدمت موسى بن جعفر علیه السلام نشسته بودم كه پسرش على وارد شد، امام فرمود: على بن یقطین ! همین على سرور اولاد من است ، همانا من كنیه خودم را (كه ابوالحسن است ) به او بخشیده ام . هشام كف دست خو را به پیشانیش زد و گفت : واى بر تو چه گفتى ؟!! ابن یقطین گفت : به خدا همین طور كه گفتم از او شنیدم . هشام گفت : با این سخن به تو خبر داده كه امر امامت پس از وى به او متعلق است .

2- نعیم قابوسى گوید: موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: همانا على بزرگترین اولاد من است و خوش رفتارترین و محبوب ترین آنهاست نزد من ، و او با من در جفر مى نگرد، در صورتیكه جز پیغمبر با وصى پیغمبر در آن نمى نگرد. ( و اما داستان جفر و ... ، نگارنده نمی پذیرد که علم لدنی امام وابسته باشد به حصول آن به نگاه کردن در یک کتاب هفتاد ذراعی و ...، بلکه علم امام مبین در قلب اوست و ...، لذا اینگونه روایات را جعلی می داند و یا تخریب حدیثی که با جعل از این راه که به آن داخل شده است بی ارزش شود)

3- داود رقى گوید: به موسى بن جعفر علیه السلام عرض كردم : قربانت گردم ، من پیر شده ام مرا از دوزخ رهائى بخش (امامم را به من بنما) حضرت با دست

اشاره به پسرش ابوالحسن علیه السلام نمود و فرمود: این پس از من صاحب شماست .

4- اسحاق بن عمار گوید: به موسى بن جعفر علیه السلام عرض كردم : مرا به كسى كه دینم را از او به دست آورم رهنمائى فرما، فرمود: همین پسرم على است ، همانا پدرم دست مرا گرفت و به سوى قبر سول خدا صلى اللّه علیه و آله برد و فرمود: پسر عزیزم خداى عزوجل فرمود: (((همانا من در زمین خلیفه قرار می دهم - 30 بقره ))) و چون خدا چیزى فرماید به آن وفا كند. (پس هیچگاه روى زمین خالى از خلیفه و حجت نباشد).

5- داود رقى گوید: به موسى بن جعفر علیه السلام عرض كردم سن من بالا رفته و استخوانم به نرمى گرائیده (به مرگ نزدیك شده ام) من از پدر شما پرسیدم ، مرا به شما ارجاع داد، شما هم مرا از جانشین خود آگاه سازید؛ فرمود: همین ابوالحسن الرضاست .

6- زیاد بن مروان قندى كه از واقفیه بوده گوید: خدمت موسى بن جعفر رسیدم ، پسرش ابوالحسن علیهما السلام نزد او بود، به من فرمود: اى زیاد: این پسرم فلانیست ، نامه او نامه منست ، سخن او سخن منست ، فرستاده او فرستاده من است و هر چه گوید درست است .

7- مخزومى كه مادرش از اولاد جعفر بن ابیطالب علیه السلام گوید: موسى بن جعفر علیه السلام (پیش از زندان رفتنش ) دنبال ما فرستاد و ما را جمع كرد و فرمود: مى دانید شما را براى چه دعوت كردم ؟ گفتم : نه ، فرمود: گواه باشید كه این پسرم وصى من است و پس از من خلیفه و كاردار من است . هر كس از من طلبى دارد، از این پسرم بگیرد، و به هر كس وعده اى داده ام ، باید وفاى آن را از او خواهد، و هر كس از ملاقات من ناگزیر است ، جز به وسیله نامه او مرا ملاقات نكند.

8- حسین بن مختار گوید، زمانیكه موسى بن جعفر علیه السلام در زندان بود، الواح نوشته ئى بما مى رسید كه دستور من به پسر بزرگترم (على بن موسى الرضا علیه السلام ) این است كه چنین و چنان كن و به فلانى چیزى مده تا ترا ببینم یا آنكه خدا به مرگ من حكم كند. (لعنت خداوند بر مامون و هارون)

9- حسین بن مختار گوید: زمانى كه موسى بن جعفر علیه السلام در بصره بود، الواحى كه از طرف عرض نوشته شده بود، از آن حضرت به ما مى رسد كه : دستور من پسر بزرگترم این است كه به فلانى این مقدار بده و به فلانى آن مقدار و به دیگرى آن مقدار و به فلانى چیزى ندهد تا خودم بیایم یا خداى عزوجل مرگ مرا برساند همانا خدا هر چه مى خواهد مى كند. (لعنت خداوند و رسول او و اهل ایمان بر هارون و سگ توله ی او مامون)

10- على بن یقطین گوید، موسى بن جعفر علیه السلام از زندان به من نوشت كه : فلانى پسر من است ، آقا و سرور فرزندان من است ، من كنیه خودم را به او بخشیده ام .

11- داود بن سلیمان گوید: به موسى بن جعفر علیه السلام عرض كردم : مى ترسم پیش آمدى كند و من شما را نبینم بفرمائید: امام بعد از شما كیست ؟ فرمود فلان پسرم ، یعنى ابوالحسن علیه السلام .

12- نصر بن قابوس گوید: به موسى بن جعفر علیه السلام عرض كردم : من از پدر شما پرسیدم كه جانشین شما كیست ؟ پدرت به من فرمود كه : جانشین او شمائید. چون امام صادق علیه السلام وفات كرد، مردم به راست و چپ گرائیدند ولى من و اصحابم به شما معتقد شدیم ، اكنون بفرمائید، كدام یك از پسران شما جانشین شما است ؟ فرمود: فلان پسرم (یعنى على بن موسى علیه السلام ).

13- داودبن زربى گوید: مالى خدمت موسى بن جعفر علیه السلام آوردم ، قدرى را برداشت و قدرى را گذاشت عرض كردم : اصلحك الله چرا نزد من گذاشتى ؟ فرمود: آن را صاحب امر از تو مطالبه خواهد كرد، چون خبر وفات آن حضرت رسید، پسرش ابوالحسن علیه السلام نزد من فرستاد و آن مال را مطالبه كرد، من هم به او تحویل دادم

14- یزید بن سلیط گوید: هنگامیكه موسى بن جعفر علیه السلام وصیت مى فرمود (ده تن را) گواه گرفت : 1- ابراهیم بن محمد جعفرى 2- اسحاق بن محمد جعفرى 3- اسحاق بن جعفر بن محمد 4- جعفر بن صالح 5- معاویه جعفرى 6- یحیى بن حسین بن زیدى بن على 7- سعد بن عمران انصارى 8- محمد بن حارث انصارى 9- یزید بن سلیط انصارى 10- محمد بن جعفر بن سعد اسلمى كه نویسنده وصیت نامه اول بود. ایشان را گواه گرفت بر اینكه :

او گواهى مى دهد كه شایسته پرستشى جز خداى یكتاى بى انباز نیست و اینكه محمد بنده و فرستاده اوست و اینكه روز قیامت بدون شك آمدنى است و اینكه خدا هر كه را در گور است زنده میكند و اینكه زنده شدن پس از مردن حق است و وعده خدا حق است و حساب حق است و داورى حق است و ایستادن در برابر خدا حق است و آنچه روح الامین (جبرئیل ) نازل كرده حق است . بر این عقیده زندگى كردم و بر این مى میرم و بر این از گور بر مى خیزم انشاء الله .

و نیز ایشان را گواه گرفت كه این وصیتنامه بخط خود من است كه وصیت جدم امیرالمؤ منین على ابن ابیطالب علیه السلام و محمد بن على (امام باقرعلیه السلام را حرف بحرف استنساخ كرده ام ، و وصیت جعفر بن محمد هم مانند اینست . همانا من بعلى وصیت میكنم و پسران دیگرم را همراه او میسازم بشرط اینكه او بخواهد و آنها را شایسته تشخیص دهد و دوست داشته باشد كه تثبیتشان كند و اگر نخواست و دوست داشت كه خارجشان كند، اختیار با اوست ، و با وجود ایشان اختیارى ندارند.

و نیز وصیت نمودم باو و به پسرانم : ابراهیم و عباس و قاسم و اسماعیل و احمد، سرپرستى موقوفات و اموال و بردگان و كودكانم را كه بازماندگان منند و نیز ام احمد را، ولى سرپرستى زنانم با على است نه با آنها و تولیت ثلث موقوفه پدرم و

ثلث خودم نیز تنها با او است كه در هر راه خواهد بمصرف رساند و نسبت بآنها حق صاحب مال را نسبت بمالش دارد، اگر خواهد بفروشد یا ببخشد یا واگذار كند یا بكسانیكه نام بردم یا دیگر اینكه نام نبردم صدقه دهد، اختیار با او است . او بجاى من است در این وصیت نسبت بمال و اهل و فرزندانم ، و اگر بخواهد برادرانش را كه در نوشته ام نام بردم ثابت بدارد، و اگر نخواهد اختیار دارد كه خارجشان كند، بر او سرزنشى نیست و كسى حق رد كردن او را ندارد. و اگر دریافت كه حال آنها نسبت به زمانیكه من از ایشان جدا مى شوم تغییر كرد (مانند عروض جنون وسفه و خیانت ) حق دارد ایشان را تحت سرپرستى خود در آورد. و اگر یكى از آنها بخواهد خواهر خود را بشوهر دهد، جز باجازه و فرمان او حق ندارد. زیرا او بامر ازدواج فامیلش آشناتر است .

و هر سلطان یا هر شخصى از مردم كه از او جلوگیرى كند، یا او را نسبت بآنچه در این مكتوب ذكر نمودم ، یا نسبت به اشخاصى كه نام بردم (از زنان و كودكان ) مانع شود، از خدا و رسولش بیزارى جسته و خدا و رسولش نیز از او بیزار باشند، و لعنت و خشم خدا و لعنت لاعنان و ملائكه مقربین و پیغمبران و مرسلین و تمام مؤ منین بر او باد. و هیچیك از سلاطین حق ندارد او را از كارى باز دارد، من از او داد خواهى و بستانكارى ندارم و براى هیچیك از فرزندانم نزد او مالى نیست و هر چه گوید درست است . اگر كم كند او خود بهتر داند و اگر زیاد كند، او همچنان راستگوست و مقصود من از وارد كردن فرزندانى را كه در وصیت وارد كردم ، تنها از نظر احترام بنام و تكریم آنها بود.

و كنیزانى كه از من اولاد دارند، آنهائیكه در منزل خود بمانند و با حجاب باشند، اگر او بخواهد آنچه در زندگى من داشتند بآنها بدهد، و هر كدام از آنها كه شوهر كند، دیگر حق ندارد بحرمسراى من باز گردد، مگر در صورتیكه على راءى دیگرى دهد، و دخترانم نیز همچنانند، و جز براءى و مشورت او نه هیچ برادر و نه مادرى و نه هیچ سلطان و نه هیچ عموئى حق دارد دخترانم را شوهر دهد، اگر این كار را بكنند با خدا و رسولش مخالفت كرده و با سلطنت خدائى جنگیده اند، على بازدواج فامیل خویش بیناتر است ، اگر خواهد بشوهر دهد میدهد، و اگر خواهد ترك كند، ترك میكند، من بآن زنها همچنانكه در مكتوبم نوشته ام ، وصیت كرده ام و خدا را بر آنها گواه گرفته ام و على و ام احمد هم گواهند.

و هیچ كس را نرسد كه وصیت مرا بر خلاف آنچه ذكر كردم و نام بردم ظاهر سازد و منتشر كند، هر كه بدى كند بر خود كرده و هر كه نیكى كند بخود كرده است ، پروردگارت ببندگان ستمگر نیست و درود خدا بر محمد و خاندانش باد، هیچ سلطان و شخص دیگرى حق ندارد، این وصیتنامه را كه پائینش را مهر كرده ام پاره كند، كسیكه چنین كند، لعنت و خشم خدا و لعنت لاعنان و ملائكه مقربین و جمعیت پیغمبران و مؤ منان از مسلمین بر او باد و تنها على حق دارد وصیت مرا بگشاید. (سپس در جاى امضا نوشت ) نوشت و مهر كرد ابو ابراهیم (موسى بن جعفر علیه السلام ) و گواهان و صلى اللّه علیه و آله .

ابوالحكم گوید: عبداللّه بن آدم جعفرى از یزید بن سلیط چنین روایت كند كه : ابو عمران طلحى قاضى مدینه بود، چون موسى بن جعفر علیه السلام درگذشت ، برادران امام هشتم ، او را بدادگاه طلحى كشانیدند. عباس بن موسى (بن جعفر) گفت : خدا اصلاحت كند و خیر رسانت سازد، همانا در پائین این وصیتنامه گنج و گوهریست (یعنى جمله ایست كه براى ما سود بسیارى دارد) و این برادر میخواهد از ما پنهان كند و خودش تنها از آن استفاده كند و پدر ما هم - خدایش رحمت كند - همه چیز را باو واگذار كرده و ما را بى چیز گذاشته است و اگر من خوددارى نمیكردم ، در برابر همه مردم بتو خبر مهمى میگفتم (شاید مقصودش موضوع امامت و جانشینى آنحضرت بوده است ).

چون او چنین گفت : ابراهیم بن محمد بر او حمله كرد و گفت : اگر آن را بگوئى ما از تو نپذیریم و تصدقت نكنیم و تو نزد ما سرزنش شده و منفور خواهى بود، ما ترا در كودكى و بزرگیت بدروغ شناخته ایم و پدرت ترا بهتر میشناخت ، اى كاش تو خیرى میداشتى ، همانا پدرت بظاهر و باطن تو شناساتر بود، او ترا بر نگهدارى دو دانه خرما امین نمى دانست . سپس عمویش اسحاق بن جعفر به او حمله كرد و دو طرف جامه اش را گرفت و گفت : تو هم كم خرد و هم ناتوان و هم نادانى ، این هم روى كارى كه دیروز كردى باشد (معلوم مى شود كه قبلا هم كار زشتى از او صادر شده است ) و حضار دیگر هم اسحاق را كمك كردند.

قاضى بعلى (بن موسى الرضاعلیه السلام ) گفت : بر خیز اى ابوالحسن : همان لعنتى كه امروز از جانب پدرت بمن رسید، مرا بس است . (یعنى لعنتى كه در وصیتنامه نوشته بود یا بجرم احضار من شما را) پدرت بتو اختیارات وسیعى داده ، نه بخدا، پسر را هیچكس بهتر از پدر نشناسد، بخدا كه پدر تو نزد ما نه سبك مغز بود و نه سست راءى .

عباس بقاضى گفت : خدایت اصلاح كند، آن مهر را بردار و نوشته زیرش را بخوان ، ابو عمران قاضى گفت : نه ، من بر نمیدارم ، همان لعنتى كه امروز از پدرت بمن رسید، مرا بس است . عباس گفت : من آن مهر را بر میگیرم ، قاضى گفت : تو خوددانى ، عباس مهر را برداشت . دیدند در آن نوشته است ، خارج كردن برادران از وصیت و پا برجا گذاشتن على بتنهائى و داخل ساختن آنها را تحت سرپرستى على چه بخواهند و یا نخواهند و خارج نمودن ایشانرا از تصرف در موقوفه و غیر موقوفه . پس باز كردن عباس وصیت نامه را موجب بلا و رسوائى و خوارى برادران و خیر و فضیلت على (بن موسى علیه السلام ) گشت .

و هم در آن وصیتنامه كه عباس مهرش را بر گرفت نام این گواهان در زیرش نوشته بود: 1- ابراهیم بن محمد 2- اسحاق بن جعفر 3- جعفر بن صالح 4- سعید بن عمران . و چون در مجلس قاضى ادعا كردند كه این زن ، ام احمد نیست ، روى او را گشودند و پرده اش را برداشتند و شناختند كه خود اوست . آنهنگام ام احمد گفت : بخدا كه آقایم (موسى بن جعفر علیه السلام ) بمن فرمود: در آینده ترا بزور میگیرند و بمجالس میكشند، اسحاق بن جعفر باو پرخاش كرد و گفت : ساكت كن كه زنان بسستى و ناتوانى منسوبند، گمان ندارم آن حضرت در این باره چیزى فرموده باشد.

سپس على (امام هشتم ) علیه السلام بعباس رو كرد و فرمود: برادرم ! من میدانم كه غرامتها و بدهكاریهائیكه دارید، شما را باین كار وا داشته است ، سعید (بن عمران )! برو و هر چه بدهكارى دارند تعیین كن و از طرف آنها از مال من بپرداز. نه بخدا كه من تا زمانیكه روى زمین راه روم از همراهى و احسان بشما دست برنمیدارم . شما هر سخنى دارید بگوئید. عباس گفت : هر چه بما دهى از زیادى اموال خود ماست و آنچه ما از تو طلبكاریم ، بیشتر از اینهاست . حضرت فرمود: هر چه خواهید بگوئید، آبروى من آبروى شماست اگر خوشرفتارى كنید بنفع خود شما نزد خدا محفوظست .

و اگر بدرفتارى كنید، خدا آمرزنده و مهربانست ، بخدا كه شما میدانید من این زمان فرزند و وارثى جز شما ندارم و اگر از اموالیكه شما گمان میكنید، چیزى نگهدارم و ذخیره كنم ، از آن شماست و بشما بازمیگردد، بخدا از وقتیكه پدر شما - رضى اللّه عنه ((2)) - وفات كرده است ، مالى بدست نیاورده ام ، جز اینكه در مواردیكه خبر دارید بمصرف رسانیده ام . عباس بر جست و گفت : بخدا كه چنین نیست ، خدا براى تو مزیت و اختیارى بر ما قرار نداده است ، ولى حقیقت اینستكه پدر ما بر ما حسد برد و چیزى را خواست كه خدا نه براى او و نه براى تو روا دانسته بود و خودت هم میدانى ، من صفوان بن یحیى فروشنده پارچه هاى صابرى را در كوفه میشناسم (صابرى پارچه نازكى بوده كه در سابور فارس میبافته اند و صفوان وكیل امام هشتم و امام نهم علیه السلام بوده است و گویا وكیل امام هفتم هم بوده است ) اگر زنده ماندم گلوى او را میگیرم و ترا هم با او.

على (بن موسى ) علیه السلام فرمود: لا حول ولاقوه الاباللّه العلى العظیم ، همانا اى برادرانم ! خدا میداند كه من مشتاق دلخوشى شمایم ، خدایا! اگر تو میدانى كه من صلاح ایشانرا میخواهم و نسبت بآنها خوشرفتار و پیوند ساز و مهربانم ، در هر شب و روز مرا براى كارهاى ایشان یارى كن و جزاى خیرم بده و اگر قصد دیگرى دارم ، تو هر پنهانى را میدانى ، مرا چنانچه سزاوارم جزا بده ، اگر قصد بدى دارم جزاى بد و اگر قصد خیرى دارم جزاى خیرم ده ، خدایا ایشانرا اصلاح كن و كارهایشانرا اصلاح كن ، و شیطانرا از من و آنها دور كن ، و آنها را بر اطاعتت یارى و بهدایتت موفق دار، همانا اى برادر! من خوشحالى شما را شائقم و بصلاح شما كوشایم ، و خدا نسبت بآنچه میگویم مورد اعتماد است .

عباس گفت : من زبان ترا خوب میشناسم ، براى بیل تو نزد ما گلى نیست (یعنى حناى تو نزد ما رنگى ندارد) و با این سخن از یكدیگر جدا شدند و صلى اللّه علیه و آله .

15- محمد بن سنان گوید: یكسال پیش از آنكه موسى بن جعفر علیه السلام بعراق آید خدمتش رسیدم پسرش على برابرش نشسته بود، حضرت بمن نگریست و فرمود: اى محمد! در اینسال جنبشى (مسافرتى ) پیش آید، بخاطر آن بیتابى مكن ، عرض كردم : قربانت گردم ، چه پیش آمدى میكند؟ سخن شما مرا، پریشان كرد، فرمود: من بسوى آن طیغانگر (مهدى عباسى ) میروم ، ولى آگاه

باش كه از خود او و از كسیكه بعد از اوست (هادى ) بدى بمن نمیرسد. عرض كردم قربانت گردم ، سپس چه میشود؟ فرمود: خدا ستمگرانرا گمراه كند و خدا آنچه خواهد میكند (اشاره بمسموم شدن آنحضرت بدست هارون است ) عرض كردم : قربانت ، مطلب چیست ، فرمود: هر كه در حق این پسرم ستم كند و امامتش را پس از من انكار نماید، مانند كسى است كه در حق على بن ابیطالب ستم كرده و امانت او را پس از رسول خدا صلى الله علیه و آله انكار نموده است ، عرض كردم : بخدا كه اگر خدا بمن عمرى دهد حق او را تسلیمش كنم و بامامتش اقرار ورزم ، فرمود: راست گفتى ، اى محمد! خدا بتو عمر میدهد و تو هم حق او را تسلیمش میكنى و بامامت او و آنكه بعد از اوست اقرار میكنى ، عرض كردم ، بعد از او كیست ؟ فرمود: پسرش محمد. عرض كردم : نسبت باو هم راضى و تسلیمم.

(اشاره و نص بر ابى جعفر دوم (امام نهم ) علیه السلام )

1- یحیى بن حبیب گوید: كسى كه (همراه رفقایش ) خدمت امام رضا نشسته بود، بمن خبر داد كه چون همه از مجلس برخاستند حضرت بآنها فرمود: ابا جعفر (امام محمد تقى ) را ملاقات كنید و باو سلام دهید و با او تجدید عهد كنید، چون آنها برخاستند، بمن متوجه شد و فرمود: خدا رحمت كند مفضل را، كه بكمتر از این هم قناعت میكرد.

شرح _از جمله ایكه حضرت در آخر روایت فرمود، ممكن است مقصود این باشد كه مفضل درباره شناختن امام و تسلیم باو بعبارت و دستورى كمتر از این هم قناعت مینمود یعنى مقصود را میفهمید و اطاعت میكرد و این جمله تعریض و ملامت است نسبت ببعضى از حضار آنمجلس كه مقصود آنحضرت را نفهمیدند و هنوز مردد بودند.

2- معمر بن خلاد گوید: از امام رضا علیه السلام شنیدم كه مطلبى (راجع بامر امامت ) گفت و سپس فرمود: شما چه احتیاجى باین موضوع دارید؟ این ابوجعفر است كه او را بجاى خود نشانیده و قائم مقام خود ساخته ام ، ما خاندانى هستیم كه خردسالانمان موبمو از بزرگسالان ارث میبرند.

3- محمد بن عیسى گوید: خدمت حضرت ابیجعفر ثانى (امام نهم ) علیه السلام رسیدم و درباره موضوعاتى با من مناظره كرد، سپس فرمود: اى ابا على ! شك و تردید از میان برفت . پدرم جز من فرزندى ندارد (اگر پدر من هم مانند امامان سابق پسران متعدد میداشت ممكن بود، نسبت بتعیین امام از میان آنها شكى پدید آید).

4- حسین بن بشار گوید: ابن قیاما (واقفى مذهب ) در نامه اى كه به امام رضا علیه السلام نوشته میگوید: شما چگونه امامى هستید كه فرزند ندارید؟! حضرت رضا - مانند شخص خشمگین - باو جواب داد، تو از كجا میدانى كه من فرزند نخواهم داشت ؟! بخدا كه شب و روز نگذرد جز اینكه خدا بمن پسرى عنایت كند كه بسبب او میان حق و باطل را فیصل دهد.

5- ابن ابى نصر گوید: ابن نجاشى بمن گفت : امام بعد از امام تو كیست ؟ من دلم میخواهد از خود او بپرسى تا بفهمم ، من خدمت امام رضا علیه السلام رسیدم و گزارش دادم . حضرت فرمود: امام پسر من است سپس فرمود: آیا كسى جراءت دارد كه بگوید: پسر من در صورتیكه اولادى نداشته باشد.

6- معمر بن خلاد گوید: پس از ولادت ابیجعفر علیه السلام خدمت حضرت امام رضا علیه السلام موضوعى مذاكره شد. حضرت فرمود: شما چه احتیاجى باین مطلب دارید، این ابو جعفر است كه او را در جاى خود نشانیده و قائم مقام خود كرده ام .

7- ابن قیاماى واسطى ، گوید: خدمت على بن موسى علیه السلام رسیدم و عرض كردم : ممكن است (در یكزمان ) دو امام وجود داشته باشد؟ فرمود: نه ، مگر اینكه یكى از آنها ساكت باشد (مانند امام حسین علیه السلام كه در زمان حیات امام حسن علیه السلام ساكت نشسته بود) عرض كردم : اینك شما امام ساكتى همراه ندارید (تا جانشین و امام بعد از شما باشد) - و در آنزمان هنوز ابو جعفر علیه السلام براى او متولد نشده بود - حضرت بمن فرمود: بخدا سوگند كه خدا از من فرزندى بوجود میآورد كه بوسیله او حق و اهل حق را ثابت كند و باطل و اهل باطل را از میان ببرد، پس بعد از یكسال ابو جعفر علیه السلام متولد شد و ابن قیاما (راوى این حدیث ) واقفى مذهب بوده است .

8- صنعانى گوید: خدمت امام رضا علیه السلام بودم كه پسر كودكش ابى جعفر علیه السلام را آوردند فرمود: این همان مولودى است كه مولودى پر بركت تر از او نسبت بشیعیان ما متولد نشده است .

9- صفوان بن یحیى گوید: بامام رضا علیه السلام عرض كردم : پیش از آنكه خدا ابى جعفر علیه السلام را بشما ببخشد (درباره جانشینتان ) از شما میپرسیدیم ، و شما مى فرمودید: خدا بمن پسرى عنایت میكند اكنون او را بشما عنایت كرد و چشم ما را روشن كرد، اگر خداى ناخواسته براى شما پیش آمدى كند، به كه بگرویم ؟ حضرت با دست اشاره بابى جعفر علیه السلام فرمود كه در برابرش ایستاده بود، عرض كردم : قربانت این پسرى سه ساله است !! فرمود: چه مانعى دارد؟ عیسى علیه السلام سه ساله بود (سه سال كمتر داشت ) كه به حجت قیام كرد.

شرح _ظاهر این روایت اینستكه : عیسى علیه السلام در سه سالگى برسالت مبعوث شده است ، چنانچه سخن گفتن او پس از ولایت و زمانیكه در گهواره بوده صریح آیه قرآن كریمست و در روایتیكه بعد از این بیان میشود، نبوت او را در هفت سالگى بیان میكند، و ممكن است مقصود این باشد كه در هفت سالگى قیام بدعوت نموده ولى آثار و علائم نبوت قبلا در او ظاهر شده است .

10- معمر بن خلاد گوید: شنیدم اسماعیل بن ابراهیم بامام رضا علیه السلام میگفت : زبان پسر من لكنت و سنگینى دارد، فردا او را خدمت شما مى فرستم

تا دست به سرش بفرستید و براى او دعا كنى كه او غلام شماست ، فرمود: او غلام ابى جعفر است ، او را فردا نزد وى فرست .

11- محمد بن حسن بن عمار گوید: من دو سال نزد على بن جعفر بن محمد (عموى امام رضا علیه السلام ) بودم و هر خبریكه او از برادرش موسى بن جعفر علیه السلام شنیده بود، مینوشتم ، روزى در مدینه خدمتش نشسته بودم كه ابو جعفر محمد بن على الرضا علیه السلام در مسجد رسول خدا صلى الله علیه و آله بر او وارد شد على بن جعفر برجست و بدون كفش و عبا نزد او رفت و دستشرا بوسید و احترامش كرد، ابو جعفر باو فرمود: اى عمو! بنشین ، خدایت رحمت كند، او گفت : آقاى من ! چگونه من بنشینم و تو ایستاده باشى ؟! چون على بن جعفر بمسند خود برگشت ، اصحابش او را سرزنش كرده ، مى گفتند: شما عموى پدر او هستید و با او اینگونه رفتار مى كنید؟!! او دست بریش خود گرفت و گفت : خاموش باشید، اگر خداى عزوجل این ریش سفید را سزاوار (امامت ) ندانست و این كودك را سزاوار دانست و باو چنان مقامى داد، من فضیلت او را انكار كنم ؟!! پناه بخدا از سخن شما، من بنده او هستم .

12- پدر خیرانى گوید: من در خراسان خدمت امام رضا علیه السلام بودم ، كه مردى بآنحضرت گفت : آقاى من ! اگر پیش آمدى كند، بكه بگرویم ، فرمود: بپسرم ابیجعفر - مثل اینكه گوینده سن ابیجعفر علیه السلام را براى امامت كم شمرد - امام رضا علیه السلام فرمود: همانا خداى تبارك و تعالى عیسى بن مریم را برسالت و نبوت برگزید و صاحب شریعت تازه اش ساخت (یعنى كتاب بر او نازل كرد و اولوالعزمش قرار داد) در سنى كمتر از سن ابیجعفر علیه السلام .

(اشاره و نص بر حضرت ابى الحسن ثالث (امام دهم ) علیه السلام )

1- اسماعیل بن مهران گوید: حضرت ابیجعفر (امام محمدتقى ) علیه السلام ، دو مرتبه از مدینه ببغداد رفت ، هنگام رفتن نخستین ، بحضرت عرض كردم : قربانت گردم ، من در این راه بر شما نگرانم ، امر امامت پس از شما كیست ؟ حضرت با لبى خندان بمن متوجه شد و فرمود: آن غیبتى كه گمان مى كنى در اینسال نیست ، چون نوبت دوم آنحضرترا بسوى معتصم مى بردند، نزدش رفتم و عرض كردم : قربانت گردم : شما بیرون میروید، امر امامت پس از شما با كیست ؟ حضرت بقدرى گریست كه ریشش تر شد، سپس بمن متوجه شد و فرمود: در اینسفر باید بر من نگران بود، امر امامت پس از من با پسرم على است .

شرح _نوبت اول ماءمون عباسى امام جواد علیه السلام را از مدینه ببغداد طلبید و دخترش ام الفضل را به او تزویج كرد، حضرت همراه ام الفضل بمدینه بازگشت و پس از چندى ماءمون درگذشت و برادرش محمد معتصم جانشینش

شد، او حضرت را از مدینه طلب كرد و به دست زوجه اش ام الفضل مسمومش نمود.

2- خیرانى از پدرش روایت كند كه او گوید: بر در خانه امام جواد علیه السلام گماشته خدمتى بوده و احمد بن محمد بن عیسى ، هر شب هنگام سحر مى آمد تا از وضع بیمارى امام علیه السلام خبر گیرد، شخص دیگرى هم بود كه بعنوان رسول و فرستاده میان امام و پدرم رفت و آمد میكرد، چون او میآمد احمد میرفت و پدرم با او خلوت میكرد، شبى من بیرون رفتم و احمد از آن مجلس برخاست ، پدرم با فرستاده خلوت كرد، احمد هم در اطراف مجلس گشت تا در گوشه اى كه سخن آنها را میشنید بایستاد؟ فرستاده بپدرم گفت : آقایت بتو سلام میرساند و مى فرماید من در میگذرم و امر امامت بپسرم على میرسد و او بعد از من بر گردن شما همان حق دارد كه من بعد از پدرم بر شما داشتم ، سپس فرستاده برفت و احمد بجاى خود بازگشت و بپدرم گفت : او بتو چه گفت ؟ پدرم گفت : سخن خیرى گفت ، احمد گفت : من سخن او را شنیدم پنهان مكن و آنچه شنیده بود باز گفت .

پدرم باو گفت : این عمل كه تو كردى ، خدا بر تو حرام ساخته بود، زیرا خدایتعالى مى فرماید: (((تجسس نكنید - 12 حجرات -))) اینك این گواهى را داشته باش ، شاید روزى محتاجش شوى ، مبادا تا وقتش رسد آنرا اظهار كنى .

چون صبح شد، پدرم موضوع گفته فرستاده را در ده ورقه نوشت و مهر كرد و به ده نفر از بزرگان قوم داد و گفت اگر من پیش از آنكه این را از شما مطالبه كنم مردم ، آنرا باز كنید و مضمونش را بمردم اطلاع دهید.

چون حضرت ابى جعفر علیه السلام درگذشت ، پدرم گوید: من هنوز از منزل بیرون نرفته بودم كه قریب چهار صد نفر بامامت حضرت على النقى علیه السلام یقین كرده بودند و رؤ ساء شیعه نزد محمد بن فرج (كه از موثقین اصحاب حضرت رضا و حضرت جواد و امام دهم علیهم السلام بود) انجمن كرده ، راجع باین امر گفتگو میكردند. محمد بن فرج بپدرم نامه اى نوشت و او را از انجمن آنها نزد خود آگاه ساخت و نیز نوشت اگر بیم شهرت نبود، خودش هم با ایشان نزد او میآمد و از وى میخواست كه به منزلش رود، پدرم سوار شد و نزد او رفت ، دید مردم نزد او گرد آمده اند. آنها بپدرم گفتند: درباره این امر چه میگوئى ؟ پدرم بكسانیكه نامه ها نزدشان بود گفت : نامه ها را بیاورید، ایشان آوردند، پدرم گفت : اینست همان مطلبى كه بآن ماءمور بودم ، بعضى از آنها گفتند: ما دوست داشتیم كه تو در اینموضوع گواه دیگرى هم میداشتى پدرم گفت : آنرا هم خداى عزوجل درست كرده است ، این ابو جعفر اشعرى است كه به شنیدن این پیام گواهى میدهد و از او خواست كه گواهى خود را بگوید: احمد انكار كرد كه در این باره چیزى شنیده باشد پدرم او را بمباهله طلبید و ملزمش ساخت ، آنگاه احمد گفت : من این پیام را شنیدم و این شرافتى بود كه میخواستم بمردى از عرب برسد نه به عجم ، پس همه آن جمعیت بحق معتقد شدند.

و در نسخه صفوانى است .

3- واسطى گوید: از احمد بن خالد خادم ابى جعفر علیه السلام شنیدم كه آنحضرت او را بر این وصیت نوشته شده گواه گرفته است :

گواهى دهد احمد بن ابى خالد خادم ابیجعفر بر اینكه : ابى جعفر محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمدبن على بن حسین بن على بن ابیطالب علیهم السلام ، او را گواه گرفت كه او بپسرش على وصیت كرد درباره امور خودش و خواهرانش و نیز امر موسى را زمانیكه باو برسد. (امام نهم علیه السلام سه دختر و یك پسر دیگر بنام موسى مبرقع داشت كه امر آنها را بامام دهم وصیت فرمود) و عبداللّه بن مساور را سرپرست املاك و اموال و مخارج و بردگان و سایر تركه خود نمود. تا زمانیكه على بن محمد بالغ شود (این عمل از نظر تقیه بود و مقصود این است كه بحد امامت برسد - مرآت -)، و آنگاه عبداللّه بن مساور آنها را باو تحویل دهد تا او بكار خود و خواهرانش قیام كند و كار موسى را بخود او واگذارد تا او هم بعد از فوت على النقى علیه السلام و ابن مساور، در كار خود مستقل شود و طبق شرط پدرشان راجع بصدقاتیكه میدهد قیام كند، بتاریخ روز یكشنبه سوم ذى الحجه سنه 220.

احمد بن ابى خالد گواهیش را با دست خود نوشت و حسن بن محمد بن عبداللّه بن حسن بن على بن حسین بن على بن ابیطالب علیهم السلام معروف به جوانى گواهى خود را مثل گواهى احمد بن ابى خالد در بالاى این مكتوب نوشت و آنرا با دست خود هم نوشت ، و نصر خادم هم گواهى داد و گواهیش را با دست خود نوشت . (و اما در عظمت منزلت سرور ما حضرت موسی مبرقع برادر عظیم الشان امام هادی است که از کوفه به قم مهاجرت و آن شهر را مانند عمه ی بزرگوار خود حضرت معصومه سلام الله علیها به نور حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم که در وجود پاک آن ها بود روشن و منور فرمودند)

(اشاره و نص بر حضرت ابى محمد (امام حسن عسكرى ) علیه السلام )

1- یحیى بن یسار قنبرى گوید: حضرت ابوالحسن (امام على النقى ) علیه السلام چهار ماه قبل از وفاتش بپسرش حسن وصیت كرد و مرا با جماعتى از دوستان گواه گرفت .

2- على بن عمر نوفلى گوید: در صحن منزل امام هادى علیه السلام خدمتش بودم كه پسرش محمد از نزد ما گذشت . بحضرت عرض كردم : قربانت گردم ، بعد از شما این صاحب ماست ؟ فرمود: نه صاحب شما بعد از من حسن است .

3- عبد اللّه بن محمد اصفهانى گوید: امام هادى علیه السلام فرمود: (((صاحب شما بعد از من كسى است كه بر من نماز خواند))) و ما تا آنروز ابا محمد (امام حسن عسگرى ) علیه السلام را نمى شناختیم ، (پس از وفات امام هادى علیه السلام ) ابا محمد علیه السلام بیرون آمد و بر جنازه آنحضرت نماز خواند. ( توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که امام دهم 4 فرزند پسر داشت که بزرگ‌ترین آن‌ها امام حسن عسکری بود که به نص خداوند و رسول او امام بود و سپس برادر گرامی او محمد که در زمان حیات پدر از دنیا رفت جلالت مقام او به قدری است که اهل سنت نیز به او احترام می‌گذارند و دیگر حسین که از بزرگان اهل اسلام بود و اما

جعفر که به واسطه ادعاهای خلاف به جعفر کذاب مشهور شد و اما گروهی تصور نمودند که جناب محمد برادر بزرگ است و با فوت او امر بداء حاصل شده است درحالی‌که روایات معارض و نص صریح بر خلاف این برداشت آن‌ها گواهی می دهد)

4- انبارى گوید: هنگام وفات ابیجعفر محمد پسر امام على النقى علیه السلام حاضر بودم كه ابوالحسن (امام دهم ) علیه السلام وارد شد، براى حضرت تختى گذاشتند و بر آن نشست و اهل بیتش گردش بودند و ابو محمد (امام حسن عسكرى ) علیه السلام در گوشه اى ایستاده بود، امام هادى علیه السلام چون از تجهیز ابیجعفر فارغ شد، متوجه ابو محمد علیه السلام شد و فرمود: پسر جان ! خداى تبارك و تعالى را شكر كن كه نسبت بتو امرى پدید آورد.

5- على بن مهزیار گوید: بحضرت ابى الحسن علیه السلام عرض كردم : اگر پیش آمدى كند - و پناه میبرم بخدا - مرجع كیست ؟ فرمود: عهد امامت من متعلق بپسر بزرگترم میباشد.

6- على بن عمر و عطار گوید: خدمت حضرت ابوالحسن عسكرى (امام دهم ) علیه السلام رسیدم ، و هنوز پسرش ابو جعفر (محمد) زنده بود و من گمان میكردم او امامست ، عرض كردم (قربانت ) كدامیك از پسرانت را امام بدانم ؟ فرمود: تا امر من بشما نرسد، هیچیك را بامامت مخصوص ندانید، عطار گوید: بعد (از وفات محمد - مرآت -) بحضرت نوشتم : امر امامت متعلق بكیست ؟ حضرت برایم نوشت (((متعلق بپسر بزرگترم ))) و ابو محمد (امام حسن عسكرى ) بزرگتر از ابى جعفر بود.

7- سعد بن عبداللّه از جماعتى از بنى هاشم كه یكى از آنها حسن بن حسن افطس است روایت میكند كه گویند: روز وفات محمد بن على بن محمد در منزل حضرت ابوالحسن بودند و او را تعزیت میگفتند، در صحن منزل براى حضرت فراشى گسترده و مردم گردش نشسته بودند، كه غیر از خادمان و مردم متفرقه ، در حدود یكصد و پنجاه تن از خاندان ابوطالب و بنى هاشم و قریش بودند ناگاه حضرت پسرش حسن بن على را كه با گریبان چاك زده آمد و در دست راستش ایستاد و ما او را نمیشناختیم ، بعد از مدتى امام هادى علیه السلام باو متوجه شد و فرمود: پسر جان ! خداى عزوجل را شكر كن كه درباره تو امرى پدید آورد. جوان گریست و خدا را شكر كرد و انا لله و انا الیه راجعون گفت و فرمود: (((ستایش خداى را كه پروردگار جهانیانست و من از خدا تمامیت نعمت او را نسبت به خود از ناحیه شما میخواهم و انا لله و انا الیه راجعون ))) ما پرسیدیم او كیست ؟ گفتند او حسن پسر امام هادى علیهما السلام است و او در آنوقت بنظر ما 20 سال یا اندكى زیادتر داشت ، در آنروز ما او را شناختیم و فهمیدیم كه امام هادى علیه السلام بامامت و جانشینى او اشاره فرمود.

8- ابو هاشم جعفرى گوید: بعد از مردن ابوجعفر، پسر امام هادى علیه السلام ، خدمت آنحضرت بودم ، و با خود فكر میكردم و میخواستم بزبان آورم كه : قصه ابو جعفر و ابو محمد (پسران امام هادى علیه السلام ) مانند قصه ابوالحسن موسى بن جعفر و اسماعیل پسران جعفر بن محمد علیهم السلام است ، زیرا بعد از ابوجعفر، امامت ابو محمد علیه السلام انتظار میرفت ، (چنانچه بعد از وفات اسماعیل هم موسى بن جعفر علیه السلام امام شد) ولى پیش از آنكه من چیزى بزبان آورم امام هادى علیه السلام بمن متوجه شد و فرمود: آرى ، اى اباهاشم ! خدا را درباره ابو محمد علیه السلام بعد از ابوجعفر بدا حاصل شد نسبت بامرى كه براى او شناخته نبود، چنانچه براى او بدا حاصل شد درباره موسى علیه السلام بعد از وفات اسماعیل نسبت بامرى كه بسبب آن حال او مكشوف گشت ، و این مطلب چنانستكه در خاطر تو گذشت ، اگر چه اهل باطل بدشان آید، پسرم ابو محمد پس از من جانشین منست ، هر چه مردم احتیاج دارند، علمش نزد او و ابزار امامت همراه اوست .(پس این روایت مخدوش است در نظر نگارنده به واسطه ی عطف به ما سبق نشدن زیرا در نص به آن گونه که معرف بداء باشد خبری در دست نیست).

9- ابوبكر فهفكى گوید: امام هادى علیه السلام بمن نوشت كه : پسرم ابو محمد، از نظر غریزه خیر خواهترین افراد آل محمد و از نظر حجت و برهان معتبرترین ایشانست ، او پسر بزرگتر و جانشین منست رشته ها و احكام امامت باو میرسد، پس هر چه میخواهى از من بپرسى از او بپرس كه تمام احتیاجات شما نزد اوست (نه نزد پسر دیگرم جعفر)،

10- شاهویه بن عبداللّه گوید: امام هادى علیه السلام بمن نوشت : تو میخواستى بعد از وفات ابى جعفر راجع بجانشین امام بپرسى ، و از آنجهت در اضطراب بودى ، غم مخور، زیرا خداى عزوجل (((هیچ مردمى را پس از آنكه هدایتشان كرده گمراه نكند تا چیزهائى را كه باید از آن بپرهیزند، برایشان بیان كند - 114 سوره 9 -))) صاحب تو بعد از من پسرم ابو محمد است ، هر چه احتیاج دارید نزد اوست (هر چه میخواهید از او بپرسید) خدا آنچه را خواهد مقدم دارد و آنچه را خواهد مؤ خر گذارد (و خودش فرماید) (((هر آیه اى را كه نسخ كنیم یا بتاءخیر اندازیم ، بهتر از آن یا مانند آنرا بیاوریم - 106 سوره 2 -))) آنچه براى صاحب خرد بیدار مطلب را روشن كند و بس باشد نوشتم .

11- داود بن قاسم گوید: شنیدم امام هادى علیه السلام مى فرمود: جانشین بعد از من حسن است چگونه خواهد بود حال شما نسبت بجانشین بعد از این جانشین ؟ عرض كردم براى چه ، خدایم قربانت گرداند؟ فرمود: زیرا شما خودش را نمى بیند و براى شما روا نیست نامش را ببرید، عرض كردم : پس

چگونه از او یاد كنیم ! فرمود: بگوئید: حجت از آل محمد علیه السلام .

(اشاره و نص بر صاحب خانه (امام زمان عجل الله تعالى فرجه و) علیه السلام)

توضیح_مقصود از خانه ، خانه پدر و جد آن حضرت است كه در آنجا غایب گشته است و چون تصریح به اسم آن حضرت جایز نبوده با كلمه (صاحب الدار - صاحب خانه ) به آن حضرت اشاره مى كرده اند.

1- محمد بن على بن بلال گوید: از جانب امام حسن عسكرى ، دو سال پیش از وفاتش پیامى به من رسید كه از جانشین بعد از خود به من خبر داد، بار دیگر سه روز پیش از وفاتش ، پیامى رسید و از جانشین بعد از خود به من خبر داد.

2- ابوهاشم جعفرى گوید: به امام حسن عسكرى علیه السلام عرض كردم : جلالت و بزرگى شما مرا از پرسش از شما باز مى دارد، اجازه مى فرمائید از شما سؤ الى كنم ؟ فرمود، بپرس ، عرض كردم : آقاى من ! شما فرزندى دارید؟ فرمود: آرى ، عرض كردم : اگر براى شما پیش آمدى كند، در كجا از او بپرسم ؟ فرمود: در مدینه از آنجا بشنود و ممكن است مقصود از مدینه همان شهر سامره باشد.

3- عمر و اءهوازى گوید: امام حسن عسكرى پسرش را به من نشان داد و فرمود، این است صاحب شما بعد از من .

4- حمدان قلانسى گوید: به عمرى (به فتح عین نامش عثمان بن سعید است و او اولین كس از نواب اءربعه امام زمان علیه السلام است ) گفتم : امام حسن عسكرى در گذشت ، به من گفت : او در گذشت ولى جانشینى در میان شما گذاشت كه گردنش به این حجم است - و با دست اشاره كرد.(یعنی سالم و تندرست و در پناه خداست)

شرح _علامه مجلسى (قدّس سرّه) گوید: یعنى انگشت ابهام و سبابه از هر دو دست را گشود و میان آنها را باز كرد تا اشاره به اندازه حجم گردن آن حضرت كند، چنانچه در میان عرب و عجم مرسومست و مقصودش این است كه گردن آن حضرت قوى و زیباست (و ممكن است با همین اشاره سن آن حضرت را هم تا حدى معین كرده باشد).

5- احمد بن عبدالله گوید: چون زبیرى ملعون كشته شد، از طرف امام حسن عسكرى علیه السلام چنین جملاتى صادر شد: (((این است كیفر كسیكه بر خدا نسبت به اولیائش گستاخى كند، گمان مى كرد مرا خواهد كشت و بدون نسل مى مانم ، چگونه نیروى حق را درباره خود مشاهده كرد؟!! و براى آن حضرت در سال 256 پسرى متولد شد كه نامش را (((م ح م د))) گذاشت .

شرح _زبیرى لقب یكى از اشقیاء زمان آن حضرت و از اولاد زبیر بوده است كه آن حضرت را تهدید به قتل مى كرده و خدا او را به دست خلیفه وقت یا دیگرى كشته است ،

بعضى آن را به فتح (((ز))) و كسر (((ب ))) قراءت كرده اند كه بدون یاء نسبت ، به معنى مرد زیرك و مكار است و گفته اند: مقصود خود مهتدى عباسى است كه به دست تركان دربارى كشته شد و تقطیع حروف اسم مبارك امام زمان علیه السلام كه همنام جدش پیغمبر صلى اللّه علیه و آله است ، به جهت این است كه نام او را بردن جایز نیست . و اما راجع به سال ولادت آن حضرت كه در این روایت 256 ذكر شده است ، خود مرحوم كلینى در باب مولد امام علیه السلام در سال 255 ذكر مى كند، ولى این یك سال اختلاف به جهت این است كه چون هجرت پیغمبر اكرم صلى اللّه علیه و آله در ماه ربیع الاول بوده بعضى همان سال را سال اول هجرى دانسته و بعضى هجرت را از محرم سال بعد به حساب آورده اند، چنانچه هجرت شهادت حضرت سیدالشهدا علیه السلام را هم بعضى به سال 60 و بعضى به سال 61 گفته اند.

6- ضوء بن على از مردى از اهل فارس كه نامش را برده نقل ، مى كند كه : به سامرا آمدم و بدر خانه امام حسن عسكرى علیه السلام چسبیدم ، حضرت مرا طلبید، من وارد شدم و سلام كردم فرمود: پس دربان ما باش ، من همراه خادمان در خانه حضرت بودم ، گاهى مى رفتم ، هر چه احتیاج داشتند از بازار مى خریدم ، و زمانیكه در خانه ، مردها بودند، بدون اجازه وارد مى گشتم .

روزى (بدون اجازه ) بر حضرت وارد شدم و او در اتاق مردها بود، ناگاه در اتاق حركت و صدائى شنیدم ، سپس به من فریاد زد: باءیست ، حركت مكن : من جراءت در آمدن و بیرون رفتن نداشتم ، سپس كنیزكى كه چیز سرپوشیدئى همراه داشت ، از نزد من گذشت : آنگاه مرا صدا زد كه درآى ، من وارد شدم و كنیز را هم صدا زد، كنیز نزد حضرت بازگشت ، حضرت به كنیز فرمود: از آنچه همراه دارى ، روپوش بردار، كنیز از روى كودكى سفید و نیكو روى پرده برداشت ، و خود حضرت روى شكم كودك را باز كرد، دیدم موى سبزى كه بسیاهى آمیخته نبود از زیر گلو تا نافش روئیده است ، پس فرمود: این است صاحب شما و بكنیز امر فرمود كه او را ببرد، سپس من آن كودك را ندیدم ، تا امام حسن علیه السلام وفات كرد

(ذكر نام كسانیكه آن حضرت علیه السلام را دیده اند )

1- حمیرى گوید: من و شیخ ابو عمرو (عثمان بن سعید عمرى نایب اول ) - رحمة الله - نزد احمد ابن اسحاق گرد آمدیم ، احمد بن اسحاق به من اشاره كرد كه راجع به جانشین (امام حسن عسكرى ) از شیخ بپرسم ، من به او گفتم ، اى با عمرو! من مى خواهم از شما چیزى بپرسم كه نسبت به آن شك ندارم ، زیرا اعتقاد و دین من این است كه زمین هیچگاه از حجت خالى نمى ماند، مگر چهل روز پیش از قیامت (یعنى ایامى كه مقدمات قیامت مانند خروج دابه و مانند آن به ظهور مى رسد) و چون آن روز برسد، حجت برداشته و راه توبه بسته شود آنگاه كسى كه از پیش ایمان نیاورده و یا در دوران ایمانش كار خیرى نكرده ، ایمان آوردنش سودش ندهد - 158 سوره 7-))) و ایشان بدترین مخلوق خداى عزوجل باشند و قیامت علیه

ایشان برپا مى شود، ولى من دوست دارم كه یقینم افزوده گردد، همانا حضرت ابراهیم علیه السلام از پروردگار عزوجل درخواست كرد كه به او نشان دهد. چگونه مردگان را زنده مى كند (((فرمود: مگر ایمان ندارى ؟ عرض كرد: چرا ولى براى اینكه دلم مطمئن شود - 260 سوره 2-))).

و ابو على احمد بن اسحاق به من خبر داد كه از حضرت هادى علیه السلام سؤ ال كردم ، با كه معامله كنم ؟ یا (پرسید احكام دینم را) از كه بدست آورم ؟ و سخن كه را بپذیرم ؟ به او فرمود: عمرى مورد اعتماد من است آنچه از جانب من به تو رساند: حقیقة از من است و هر چه از جانب من به تو گوید، قول منست ، از او بشنو و اطاعت كن كه او مورد اعتماد و امین است . و نیز ابو على به من خبر داد كه او از حضرت امام حسن عسكرى علیه السلام همین سؤ ال را كرده و او فرموده است : عمرى و پسرش (محمد بن عثمان ، نایب دوم ) مورد اعتماد هستند، هر چه از جانب من به تو رسانند، حقیقة از جانب من رسانیده اند و هر چه به تو گویند، از من گفته اند، از آنها بشنو و اطاعت كن كه هر دو مورد اعتماد و امینند، این سخن دو امامست كه درباره شما صادر شده .

ابو عمرو به سجده افتاد و گریه كرد، آنگاه گفت : حاجتت را بپرس ، گفتم : شما جانشین بعد از مام حسن عسكرى علیه السلام را دیده ئى ؟ گفت : آرى به خدا، گردن او این چنین بود و با دست اشاره كرد. (به حدیث 857 رجوع شود) گفتم : یك مساءله دیگر باقى مانده ، گفت : بگو، گفتم : نامش چیست ؟ گفت : بر شما حرام است كه نا او را بپرسید، و من این سخن از پیش خود نمى گویم ، زیرا براى من روا نیست كه چیزى را حلال یا حرام كنم ، بلكه این سخن خود آن حضرت علیه السلام است ، زیرا مطلب نزد سلطان (معتمد عباسى كه در 12 رجب 256 خلیفه شد) چنین وانمود شده كه امام حسن عسكرى وفات نموده و فرزندى از خود بجا نگذاشته ومیراثش قسمت شده و كسى كه حق نداشته (جعفر كذاب ) آن را برده و خورده است و عیالش در به در شده اند و كسى جراءت ندارد با آنها آشنا شود یا چیزى به آنها برساند. و چون اسمش در زبانها افتاد، تعقیبش مى كنند، از خدا بپرهیزید و از این موضوع دست نگهدارید.

كلینى - رحمه الله - گوید: شیخى از اصحاب ما (شیعیان ) كه نامش از یادم رفته به من گفت : ابو عمرو از احمد بن اسحاق همین پرسش را كرد و او هم همین جواب را گفت .

2- محمد بن اسماعیل بن موسى بن جعفر كه پیر مردترین اولاد پیغمبر صلى اللّه علیه و آله در عراق بود، گفت آن حضرت را میان دو مسجد (مكه و مدینه یا مسجد كوفه و سهله یا مسجد سهله و صعصعه ) دیدم و او هنوز كودكى نابالغ بود.

3- موسى بن محمد گوید: حكیمه دختر محمد بن على (امام جواد) علیها السلام كه عمه پدر آن حضرت است به من گفت كه خود او آن حضرت را در شب ولادتش و هم بعد از آن دیده است .

شرح ­_ علامه مجلسى در ص 240 مرآت العقول كیفیت ولادت آن حضرت و دیدن حكیمه آن مولود مسعود را به تفصیل بیان مى كند.

4- قلانسى گوید، به عمرى گفتم : امام حسن عسكرى علیه السلام در گذشت ، گفت او در گذشت ، ولى در میان شما كسى را كه گردنش این چنین است جانشین گذاشت - و با دست خود اشاره كرد- (به حدیث 857 رجوع شود)

5- فتح گوید: از ابا على بن مطهر شنیدم نقل مى كرد كه خود او آن حضرت را دیده و قامتش را براى او وصف كرده است .

6- كنیز ابراهیم بن عبده نیشابورى گوید: من با ابراهیم روى كوه صفا ایستاده بودم ، آن حضرت علیه السلام آمد و بالاى سر ابراهیم ایستاد و كتاب مناسكش را بدست گرفت و با او مطالبى گفت .

7- عبدالله بن صالح گوید كه خود او آن حضرت را نزد حجر الاسود دید و مردم (براى بوسیدن حجر) نزاع و كشمكش داشتند، و آن حضرت مى فرمود: به این موضع ماءمور نشده اند (بلكه اگر بوسیدن بدون مزاحمت ممكن شد باید ببوسند، وگرنه به اشاره با دست اكتفا كنند).

8- احمد بن ابراهیم بن ادریس گوید: پدرم مى گفت : من آن حضرت را بعد از وفات امام حسن عسكرى علیه السلام در سن نزدیك بلوغ دیدم و دست و سرش را بوسیدم .

9- احمد بن نضر گوید: نزد قنبرى خادم حضرت رضا علیه السلام كه از اولاد قنبر بزرگ (غلام امیرالمؤ منین علیه السلام ) است ، سخن از جعفر بن على (جعفر كذاب ) به میان آمد، او وى را نكوهش كرد، من گفتم غیر او كسى از نسل امام نیست ، مگر تو كسى را دیده ئى ؟! گفت : من ندیده ام ولى غیر من دیده است ، گفتم : كه او را دیده است ؟ گفت : جعفر دو مرتبه او را دیده و او را داستانى است .

شرح _آن داستان اینست كه : قنبرى گوید، هنگامیكه جعفر كذاب براى گرفتن میراث امام عسكرى علیه السلام نزاع و جدال مى كرد، امام عصر - عج - از جاى نامعلومى ظاهر شد و فرمود: اى جعفر! چرا متعرض حقوق من مى شوى ؟ او متحیر و مبهوت گشت و آن حضرت هم غایب شد. سپس جعفر هر چند میان مردم گشت او را ندید و بار دیگر چون جده آن جضرت ، مادر امام حسن عسكرى وفات كرد، خودش دستو داده بود كه او را در همانخانه دفن كنند، ولى جعفر با ایشان ستیزه مى كرد و مى گفت ؟ این خانه منست و نباید دیگرى در آن دفن شود، ناگاه حضرت ظاهر شد و به او فرمود: اى جعفر: این خانه از تو است ؟! سپس غایب شد و دیگر او را ندیدند - مرآت ص 241-.

10- ابى محمد و جنانى گوید: كسى كه آن حضرت را دیده بود به من خبر داد كه آن حضرت ده روز پیش از حادثه (وفات امام یازدهم علیه السلام ) از خانه بیرون آمد مى فرمود: بار خدایا تو میدانى كه اینجا (سامره كه وطن پدر و جد من است ) دوست ترین بلاد است نزد من ، اگر مرا نمى راندند - یا سخنى به این مضمون -.

11- على بن قیص از قول یكى از پاسبانهاى عراق نقل مى كند كه به همین تازگى (بعد از وفات امام عسكرى علیه السلام ) سیماء را در سامرا دیدم

كه در خانه امام عسكرى علیه السلام را شكسته بود، امام دوازدهم علیه السلام با طبرزینى كه در دست داشت ، جلو او در آمد و فرمود: در خانه من چه مى كنى ؟ سیماء گفت : جعفر عقیده دارد كه پدر شما مرده و فرزند ندارد، اگر خانه شماست ، من بر مى گردم و سپس از خانه بیرون رفت .

على بن قیس گوید: سپس یكى از خادمان خانه بیرون آمد و من راجع به این خبر از او پرسیدم ، به من گفت : كى به تو این خبر را گفته است ؟ گفتم : یكى از پاسبانهاى عراق ، گفت : چیزى از مردم پنهان نمى ماند.

شرح ­_سیماء نام ماءمور خلیفه بوده است كه براى تحقیق از حال فرزند امام عسكرى علیه السلام یا براى ضبط اموال آن حضرت براى جعفر فرستاده شده بود، و ممكنست از طرف خود جعفر ماءمور شده باشد.

12- عمرو اهوازى گوید: امام حسن عسكرى علیه السلام آن حضرت را به من نشان داد و فرمود: این است صاحب شما.

(نهى از نام بردن آن حضرت )

1- داود بن قاسم جعفرى گوید: شنیدم حضرت ابوالحسن عسكرى (امام هادى ) علیه السلام مى فرمود: جانشین پس از من حسن است ، حال شما چگونه خواهد بود، نسبت به جانشین بعد از آن جانشین ؟ عرض كردم : براى چه ، خدایم قربانت كند؟ فرمود: زیرا شما خود او را نمى بینید و براى شما روانیست كه او را بنامش یاد كنید، عرض كردم : پس چگونه یادش كنیم ؟ فرمود: بگوئید حجت از آل محمد صلوات الله علیه و سلامه (بشماره 853 رجوع شود).

2- ابو عبدالله صالحى گوید: یكى از اصحاب ما (شیعیان ) بعد از وفات ابومحمد (امام حسن عسكرى ) علیه السلام از من خواست كه راجع به اسم و مكان آن حضرت بپرسم ، جواب آمد كه : اگر اسم را به آنها بگوئى ، فاش مى كنند، و اگر مكان را بدانند، نشان مى دهند.

شرح _ابو عبدالله صالحى از جمله نواب اربعه معروف نیست ، پس ممكن است كه سؤ ال او بتوسط یكى از نواب اربعه بوده و یا خود او هم سفارت و نیابتى داشته است .

3- ریان بن صلت گوید: از حضرت رضا علیه السلام شنیدم كه چون راجع به قائم سؤ ال شد، فرمود: شخصش دیده نشود و نامش برده نشود.

4- امام صادق علیه السلام فرمود: نام صاحب الامر را جز كافر نبرد.

شرح ­_از علتى كه در روایت دوم ذكر شد، پیداست كه نهى از بردن نام آن حضرت مخوص به زمان غیبت صغرى بوده و براى این است كه نامش در افواه نباشد و دشمنان در جستجوى او بر نیایند ولى علامه مجلسى (قدّس سرّه) اخبار دیگرى هم نقل مى كند كه تا زمانیكه ظهور نكند و زمین را پر از عدل و داد نفرماید، ذكر نامش روا نیست و خود مجلسى در ص 240 مرآت مى گوید: و لاریب ان الا حوط ترك التسمیة مطلقا (((شكى نیست كه احتیاط اینست كه تا آن حضرت غایب است نامش را نبرند))) (ولى به نظر ما جز تعبد دلیل محكمى بر این قول نمى

توان یافت ، زیرا نامیدن آن حضرت را به اءلقابى مانند، حجت ، ولى عصر، امام زمان و ده ها لقبى كه در دعاى ندبه و امثال آن وارد شده مانعى ندارد و از نظر استدلال فرقى میان این القاب و كله (((م ح م د))) دیده نمى شود و نامیدن پدر آن حضرت را به كنیه (((ابو محمد))) در این روایات ذكر شده بود و نیز از لحاظ علتى كه در روایت دوم ذكر شد، فرقى میان القاب و نام نیست بلكه آن القاب بیشتر دشمنان را تحریك مى كند و به فكر جستجو مى اندازد). (و نگارنده کلام حضرت علامه مجلسی را می پذیرد زیرا رد آن مستند به دلیلی قاطع نیست)

(باب نادریست درباره غیبت )

1- امام صادق علیه السلام فرمود: زمانیكه بندگان به خداى - عزوجل - ذكر نزدیكترند و خدا از ایشان بیشتر راضى است ، زمانیست كه حجت خداى - عزوجل - از میان آنها مفقود شود و آشكار نگردد و جاى او را هم ندانند و از طرفى هم بدانند كه حجت و میثاق خداى جل ذكره باطل نگشته و از میان نرفته است (فضیلت این زمان براى بندگان ، از این جهت است كه شخص امام و معجزات او را به چشم نمى بینند و تنها از روى تفكر و تامل در آثار و براهین به وجود او معتقد مى شوند و شبهات و وساس شیاطین جن و انس هم در آن زمان بسیار است ) در آن حال در هر صبح و هر شام به انتظار فرج باشید (و با این عمل غم و اندوه را از خود بزدائید و چون وقت ظهور معلوم نیست . همیشه احتمال آن مى رود، و امید و نشاط شما را زنده نگه مى دارد، از رحمت خدا ماءیوس نباشد) زیرا سخت ترین موقع خشم خدا بر دشمنانش زمانى است كه ، حجت او از میان بندگانش مفقود باشد و آشكار نشود، و خدا مى داند كه اولیائش (در زمان غیبت امام هم ) شك نمى كنند و اگر میدانست شك مى كنند، چشم به هم زدنى حجت خود را از ایشان نهان نمى داشت ، و ظهور امام جز بز سر بدترین مردم نباشد (یعنى براى از بین بردن آنها و جایگزینى عدل و داد است . یا آنكه غضب خدا در زمان غیبت مخصوص مردم بداست ولى نسبت به مؤمنین رحمت و ثواب است ).( و این فراز که خدا می داند که اولیا او در غیبت امام زمان در وجود او شک نمی کنند از عظمت این روایت و از معجزات ذات اقدس الهی است)

2- عمار ساباطى گوید: بامام صادق علیه السلام عرض كردم : كدامیك از ایندو بهتر است ؟: عبادت پنهانى با امام پنهان از شما خانواده در زمان دولت باطل یا عبادت در زمان ظهور و دولت حق با امام آشكار از شما؟ فرمود: اى عمار! بخدا كه صدقه دادن آشكارا بهتر است ، و همچنین بخدا عبادت شما در پنهانى با امام پنهانتان در زمان دولت باطل و ترس شما از دشمن و در حال صلح با دشمن (و تقیه از او مانند دوران ائمه بعد از امام حسین علیهم السلام ) بهتر است از كسیكه عبادت كند خداى - عزوجل ذكره - را در زمان ظهور حق با امام بر حق آشكار و در زمان دولت حق . عبادت با ترس و در زمان دولت باطل مانند عبادت در زمان امنیت و دولت حق نیست

(مانند زمان پیغمبر و زمان ظهور امام عصر صلى اللّه علیه و آله زیرا عبادت پنهانى علاوه بر مشقت و صعوبتش از ریا و سمعه دورتر و با خلاص و تقرب نزدیكتر است ).

و بدانید هر كس از شما كه در این زمان نماز واجبشرا در وقتش بجماعت گزارد و از دشمنش پنهان كند و آنرا تمام و كامل بجا آورد، خدا براى او ثواب پنجاه نماز واجب بجماعت گزارده بنویسد و كسیكه از شما نماز واجبشرا فرادى و در وقتش بخواند و درست و كامل بجا آورد، و از دشمنش پنهان كند، خداى عزوجل ثواب بیست و پنج نماز واجب فرادى برایش بنویسد، و هر كس از شما كه یك نماز نافله را در وقتش بخواند و كامل ادا كند، خدا براى او ثواب ده نماز نافله نویسد. و آنكه از شما كار نیكى انجام دهد، خداى عزوجل براى او بجاى آن بیست حسنه نویسد و حسنات مؤ من از شما را خداى عزوجل چند برابر كند، اگر حسن عمل داشته باشد و نسبت بدین و امام و جان خود بتقیه معتقد باشد و زبان خود را نگه دارد، همانا خداى عزوجل كریمست .

من عرض كردم قربانت گردم ، به خدا كه شما مرا بعمل تشویق فرمودى و برانگیختى ، ولى من دوست دارم بدانم دلیلش چیست كه اعمال ما از اعمال اصحاب امامیكه آشكار باشد، در زمان دولت حق بهتر است ، با وجود اینكه همه یك دین داریم ؟ فرمود: زیرا شما در وارد شدن بدین خداى عزوجل و انجام دادن نماز و روزه و حج و هر كار خیر و دانشى بر ایشان سبقت دارید، و نیز نسبت بعبادت خداى - عز ذكره - در پنهانى از دشمن با امام پنهان سبقت دارید، در حالیكه مطیع او هستید و مثل او صبر مى كنید، و در انتظار دولت حق مى باشید، و درباره امام و جان خود از سلاطین ستمگر ترس دارید، حق امام و حقوق خود را در دست ستمگران مى بینید كه از شما باز مى گیرند و شما را بكسب و زراعت در دنیا و طلب روزى ناچار مى كنند، علاوه بر موضوع صبر شما نسبت بدین و عبادتتان و اطاعت از امام و ترس از دشمنتان ، بدینجهاتست كه خداى عزوجل ثواب اعمال شما را چند برابر فرموده است ، گوارا باد بر شما.

عرض كردم : قربانت گردم ، پس در صورتیكه ما در زمان امامت شما و فرمانبردارى از شما نیكوكارتر و با ثواب بیشتر از اصحاب دولت حق و عدالت باشیم ، شما عقیده ندارید (آرزو نكنیم ) كه ما از اصحاب حضرت قائم باشیم و حق ظاهر شود؟ فرمود: سبحان اللّه !! شما دوست ندارید كه خداى - تبارك و تعالى - حق و عدالت را در بلاد ظاهر كند؟ و وحدت كلمه پدید آورد؟ و میان دلهاى پراكنده الفت دهد؟ و مردم خدا را در روى زمینش نافرمانى نكنند؟ و حدود خدا در میان خلقش اجرا شود و خدا حق را باهلش برگرداند تا حق آشكار شود و از ترس هیچیك از مردم حق پوشیده نگردد، (اینها نتایجى است بسیار بزرگ و سودمند براى همگان كه از ظهور امام زمان و برقرارى دولت حق بدست مى آید و چگونه مى شود كه مسلمان این آرزو را نداشته باشد) هان بخدا، اى عمار! هر كدام از شما (شیعیان ) بر این حالیكه اكنون دارید (عبادت با خوف و تقیه ) بمیرد از بسیارى از شهداء بدر واحد بهتر و برتر است ، پس مژده باد شما را.

3- ابى اسحاق گوید: جمعى از موثقین اصحاب امیرالمؤ منین علیه السلام نقل كردند كه شنیدیم امیرالمؤ منین علیه السلام در یكى از خطبه هایش چنین مى فرمود: بار خدایا من میدانم كه بساط علم و دانش برچیده نمیشود و مایه هایش از میان نمیرود (یعنى هیچگاه روى زمین را كفر و ضلالت محض فرا نمیگیرد و همیشه كم و بیش آثارى از توحید و هدایت یافت میشود) و میدانم كه تو روى زمینت را از حجتى بر خلق خالى نسازى كه او یا آشكار باشد و فرمانش نبرند (مانند امیرالمؤ منین و امام حسن علیه السلام در دوران خلافت خود) و یا ترسان و پنهان (مانند امام زمان علیه السلام ) تا حجت تو باطل نگردد (و مردم بر تو حجت نداشته باشند) و دوستانت بعد از آنكه هدایتشان فرمودى گمراه نشوند، ولى آنها كجایند و چقدر؟ ایشان از لحاظ شماره بسیار اندك و از لحاظ ارزش نزد خداى - جل ذكره - بسیار بزرگند، ایشان پیرو پیشوایان دین و امامان رهبرند. همان امامانى كه به آدابشان پرورش یافته و براه آنها رفته اند.

اینجاست كه علم و دانش ایشانرا بحقیقت ایمان آگاه ساخته و روحشان نداى پیشوایان دانش را لبیك گوید و همان احادیثى كه بر دیگران مشكل آید براى ایشان دلنشین باشد و بآنچه تكذیب كنندگان ، از آن وحشت دارند و متجاوزان سرباز میزنند انس و الفت دارند. آنها پیرو دانشمندانند، براى اطاعت خداى تبارك و اولیائش با اهل دنیا معاشرت كنند و نسبت بدین و براى ترس از دشمن خویش تقیه را آئین خود سازند، روحهاى ایشان بمقام بالا مربوط است و دانشمندان و پیروانشان در زمان دولت باطل لال و خاموشند و همیشه بانتظار دولت حق نشسته اند، خدا هم با كلمات خود (ائمه یا آیات قرآن و یا تقدیر خود) حق را ثابت كند و باطل را از میان ببرد.

هاى : هاى ، خوشا بحالشان كه در زمان صلح و آرامش بر دینشان شكیبائى ورزیدند، هان از اشتیاق بدیدارشان در زمان ظهور دولتشان ، خدا ما و ایشان و پدران و همسران و فرزندان نیكوكارشان را در بهشت برین جمع خواهد كرد.

شرح _از جمله اول خطبه شریفه پیداست كه خداى قادر و مهربان هیچگاه روى زمین را از وجود حجت و رهبر آثار علم و هدایت خالى نمیگذارد، منتهى علم و هدایت شدت و ضعف دارد و امام و رهبر ظاهر و غایب میشود، مخالفین شیعه میگویند، امام غائب كه ممكن نباشد از او اخذ مسائل دینى كرد، چه ثمرى دارد ولى جوابش اینستكه : همان اعتقاد بوجود امام و حجت خدا امریست مطلوب و ركنى از اركان دین است ، مانند اشخاصى كه در زمان پیغمبر اكرم صلى اللّه علیه و آله بودند و آنحضرت را ندیدند ولى بوجودش اعتقاد داشتند مانند نجاشى و اویس قرنى از اینجاست كه پیغمبر اكرم صلى اللّه علیه و آله در حدیثى كه مورد اتفاق شیعه و سنى است فرموده است : من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة (((كسى كه بمیرد و امام زمانش را نشناسد،، مرگش مرگ جاهلیت است ))) شیعه میگوید، مراد بامام زمان در این دوران ، حجة بن الحسن حضرت مهدى علیه السلام است ، عامه میگویند: مراد بامام زمان

هر سلطان و زمامداریست كه بر مردم حكومت كند، چه عادل باشد یا فاسق ولى سخافت و زشتى سخن ایشان بر هیچ خردمندى پوشیده نیست ، زیرا شناختن سلطان ظالم چه تاءثیرى در ایمان و عقاید دارد تا كسى كه او را نشناخت و مرد، چون ، مردم زمان جاهلیت باشد، بعضى دیگر گفته اند، مراد بامام زمان قرآنست ولى جوابش اینستكه قرآن كه در هر زمانى فرق نمیكند تا هر قرآنى امام مردم زمان خود باشد، علاوه بر اینكه اگر مقصود از معرفت قرآن شناختن و یاد گرفتن كلمات و آیات آن باشد، بسیارى از مسلمین كه سواد ندارند جزء كفار محسوب خواهند شد و اگر مقصود تصدیق و عقیده بقرآن باشد، ما با شما هم عقیده ایم یعنى قرآن را قبول داریم و نباید بر ما طعنه زنید، اما پیداست كه همان جواب اول بقدرى محكم و متین است كه نوبت را باین جواب نمیدهد.

(در امر غیبت)

1- یمان تمار گوید: خدمت امام صادق علیه السلام نشسته بودیم ، به ما فرمود: همانا صاحب الامر را غیبتى است ، هر كه در آنزمان دینش را نگه دارد مانند كسى است كه درخت خارقتاد را با دست بتراشد ((قتاد درختی است که خوار بسیار دارد و کارهایش مثل سوزن است و تراشیدن خارش با این طریق است که با یک دست را بالای شاخه محکم گرفته با دست دیگر تا پایین بکشند و این جمله در عرب مثلی است برای انجام کارهای دشوار و سخت)) سپس فرمود: اینچنین و با اشاره دست مجسم فرمود - كدامیك از شما میتواند خار آن درخت را بدستش نگهدارد، سپس لختى سربزیر انداخت و باز فرمود: همانا صاحب الامر را غیبتى است ، هر بنده ئى باید از خدا پروا كند، و بدین خود بچسبد.

2- على بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر علیه السلام نقل كند كه فرمود: هرگاه پنجمین فرزند هفتمین ناپدید شود((مراد به هفتمین خود آن حضرت و مراد به فرزند پنجم حضرت صاحب‌الامر علیه‌السلام است و گویا تعبیر به این جمله به واسطه اشاره و تعریض به طایفه واقفی است که امام هفتم را صاحب غیبت می‌دانند و به پنج امام بعد از وی معتقد نیستند))خدا را، خدا را، نسبت بدینتان مواظب باشید، مبادا كسى شما را از دینتان جدا كند، پسر جان ((در عرب رسم است که به برادر کوچک‌تر از نظر تلطف و مهربانی بنی (پسرجان) می گویند و ممکن است خطاب به همه فرزندانش در حضور برادرش بوده است)) ناچار صاحب الامر غیبتى كند كه معتقدین بامامت هم از آن برگردند، همانا امر غیبت یك آزمایشى است از جانب خداى عزوجل كه خلقش را بوسیله آن بیازماید، اگر پدران و اجداد شما (امامان و پیغمبران پیشین ) دینى درست تر از این دین سراغ داشتند، از آن پیروى میكردند (پس اگر دیگران بواسطه طول غیبت امام از دین برگشتند شما ثابت و پا برجا باشید) من عرض كردم : آقاى من ! پنجمین فرزند هفتمین

كیست ؟ فرمود. پسر جان ! عقل شما از درك آن كوچكتر و مغز شما از گنجایش آن تنگتر است ولى اگر زنده باشید بدان خواهید رسید.

3- مفضل بن عمر گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: بپرهیزید از شهرت دادن و فاش كردن (خصوصیات امر امام دوازدهم علیه السلام ) همانا بخدا كه امام شما سالهاى سال از روزگار این جهان غایب شود و هر آینه شما در فشار آزمایش قرار گیرید تا آنجا كه بگویند: امام مرد، كشته شد، بكدام دره افتاد ولى دیده اهل ایمان بر او اشك بارد، و شما مانند كشتیهاى گرفتار امواج دریا متزلزل و سرنگون شوید، و نجات و خلاصى نیست ، جز براى كسى كه خدا از او پیمان گرفته و ایمان را در دلش ثبت كرده و بوسیله روحى از جانب خود تقویتش نموده ، همانا دوازده پرچم مشتبه برافراشته گردد كه هیچ یك از دیگرى تشخیص داده نشود (حق از باطل شناخته نشود).

مفضل گوید: من گریستم و عرض كردم : پس ما چكنیم ؟ حضرت بشعاعى از خورشید كه در ایوان تابیده بود اشاره كرد و فرمود: اى ابا عبداللّه : این آفتابرا میبینى ؟ عرض كردم : آرى ، فرمود: بخدا امر ما از این آفتاب روشنتر است (یعنى علوم و معجزات و اخلاق و كمالات امام زمان علیه السلام براى راهنمائى مردم بحق از آفتاب روشن تر است ).

4- سدیر صیرفى گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: همانا صاحب الامر علیه السلام شباهتهائى بجناب یوسف علیه السلام دارد، بحضرت عرض كردم : گویا امر زندگى یا امر غیبت آنحضرت را یاد میكنید، فرمود: خوك صفتان این امت چه چیز را انكار میكنند؟! همانا برادران یوست نوادگان و فرزندان پیغمبران بودند و با او (در مصر) تجارت و معامله كردند و سخن گفتند، بعلاوه ایشان برادر او و او برادر ایشان بود، با وجود این همه او را نشناختند تا آنكه خودش گفت : (((من یوسفم و این برادر منست ))) پس چرا لعنت شدگان این امت انكار میكنند كه خداى عزوجل در یكزمانى با حجت خود همان كند كه با یوسف كرد. (یعنى او را تا مدتى غایب كند كه چون او را ببینند نشناسند).

همانا یوسف سلطان (مشهور و مقتدر) مصر بود و فاصله میان او و پدرش 18 روز راه بود، اگر میخواست پدرش را بیاگاهاند میتوانست ، ولى یعقوب و فرزندانش پس از دریافت مژده یوسف ، فاصله میان ده خود و شهر مصر را در مدت نه روز پیمودند. پس این امت چرا انكار میكنند كه خداى - جل و عز - با حجت خود همان كند كه با یوسف كرد، بطوریكه او در بازارهاى ایشان راه رود و پاى روى فرش آنها گذارد (با وجود این او را نشناسند) تا خدا درباره او اجازه دهد، چنانكه بیوسف اجازه فرمود و آنها گفتند همین تو خود یوسف هستى ؟!! گفت : من یوسفم .

5- زراره گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: براى آن جوان پیش از آنكه قیام كند، غیبتى است ، عرض كردم : چرا؟ فرمود: میترسد - و با

دست اشاره بشكم خود كرد - (یعنى مى ترسد شكمش را پاره كنند) سپس فرمود: اى زراره ! اوست كه چشم براهش باشند، و اوست كه در ولادتش تردید شود: برخى گویند: پدرش بدون فرزند مرد، و برخى گویند: در شكم مادر بود (كه پدرش وفات یافت و سپس هم بدینا آمد) و برخى گویند: دو سال پیش از وفات پدرش متولد شد و اوست كه در انتظارش باشند ولى خداى عزوجل دوست دارد شیعه را بیازماید))) در زمان (غیبت ) است اى زراره كه اهل باطل شك مى كنند، زراره گوید: من عرض كردم ، قربانت ، اگر من به آن زمان رسیدم چكار كنم ؟ فرمود: اى زراره : اگر به آن زمان رسیدى ، با این دعا از خدا بخواه : (((خدایا خودت را به من بشناسان ، زیرا اگر تو خودت را به من بشناسانى ، من رسولت را نشناسم خدایا تو پیغمبرت را بمن بشناسان ، زیرا اگر تو پیغمبرت را بمن نشناسانى ، من حجت ترا نشناسم خدایا حجت خود را بمن بشناسان ، زیرا اگر تو حجتت را بمن بسناسانى ، از طریق دینم گمراه میشوم .

سپس فرمود: اى زراره ! بناچار جوانى در مدینه كشته مى شود، عرض كردم : قربانت ، مگر لشكر سفیانى او را نمى كشند؟ فرمود: نه ، بلكه او را لشكر آل بنى فلان بكشند، آن لشكر مى آید تا وارد مدینه مى شود و آن جوان را مى گیرد و مى كشد، پس چون او را از روى سركشى و جور و ستم بكشد، مهلتشان بسر آید، در آن هنگام امید فرج داشته باش انشاء اللّه (مقصود از این جوان گویا همان نفس زكیه است كه در علائم ظهور روایت شده است ).( و تو ای مخاطب ارجمند تعبیر نگارنده از بنی‌امیه همانا همه دشمنان محمد و آل محمد هستند در هر لباس که باشد مشرک، کافر، ناصبی، به ظاهر شیعه مانند مامون و ... )

6- عبیدبن زراره گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: مردم امام خود را نیابند ولی امام در موسم حج حاضر شود و مردم را ببیند ولى آنها او را نبینند.

7- اصبغ بن نباته گوید: خدمت امیرالمؤ منین علیه السلام آمدم و دیدم آنحضرت متفكر است و زمین را خط میكشد، عرض كردم : اى امیرالمؤ منین ! چرا شما را متفكر مى بینم و بزمین خط میكشى ، مگر بآن (خلافت در روى زمین ) رغبت كرده اى ؟ فرمود: نه ، بخدا، هرگز روزى نبوده كه بخلافت یا بدنیا رغبت كنم ، ولى فكر مى كردم درباره مولودیكه فرزند یازدهم من است ، او همان مهدى است كه زمین را از عدل و داد پر كند، چنانكه از جور و ستم پر شده باشد. براى او غیبت و سرگردانى است كه مردمى در آن زمان گمراه گردند و دیگران هدایت شوند، عرض كردم : یا امیرالمؤ منین ، آن سرگردانى و غیبت تا چه اندازه است ؟ فرمود: شش روز یا شش ماه یا شش سال ، عرض كردم : این امر شدنى است ؟! فرمود: آرى چنانكه خود او خلق شدنى است (غیبتش هم قطعى و مسلم است ) ولى اى اصبغ تو كجا و این امر؟ آنها (كه زمان غیبت را درك میكنند) نیكان این امت هستند که با

نیكان این عترت (یعنی با خاندان پیغمبر صلى اللّه علیه و آله ) خواهند بود، عرض كردم : پس از آن چه میشود؟ فرمود: پس از آن هر چه خدا خواهد مى شود، همانا خدا را، بداها و اراده ها و غایات و پایانهاست .

شرح _راجع بمدت غیبت كه در این روایت بطور تردید بیان شده است ، علامه مجلسى (قدّس سرّه) میگوید: ممكن است مقصود این باشد كه در مقدار غیبت امام بدا حاصل شده است ، چنانچه در آخر روایت مى فرماید، فان للّه بداءات و ممكن است بیان مقدار سرگردانى و عدم تعیین تكلیف باشد و استقرار غیبت پس از آن مدت باشد و از محدث استرابادى (قدّس سرّه) نقل میكند كه مراد این است كه آحاد مدت غیبت شش است و ظهور آنحضرت در هفتمین است و كلمه (((نیكان این عترت ))) اشاره بر جعت ائمه دیگر دارد و بداهاى خدایتعالى مربوط بامتداد غیبت و زمان ظهور آنحضرست كه بواسطه مصالح بزرگى كه برخى از آنها بعدا ذكر میشود، از خلق پنهان شده است ، و اراده هاى او از لحاظ اظهار و پنهان داشتن از خلق و غیبت و ظهور آنحضرتست ، و غایات منافع و مصالحى است كه در این امور است و نهایات از نظر پایان غیبت آنحضرتست از لحاظ آنچه از نظر بدا براى مردم ظاهر مى شود.

(و از کلام مولانا المظلوم علی علیه السلام معلوم می شود عجایت عظیم خداوند در غیبت و ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه شریف)

8- معروف بن خربوذ گوید امام باقر علیه السلام فرمود: ما ائمه مانند اختران آسمانیم كه هرگاه اخترى غروب كند، اختر دیگرى طالع شود، (هرگاه امامى از دنیا برود، امامى دیگر جانشین شود) تا زمانیكه با انگشت اشاره كنید و گردن بسویش كج كنید (یعنى تقیه را ترك كنید و امر امامتش را شهرت دهید) خدا اخترش را از شما پنهان كند و فرزندان عبد المطلب مساوى شوند و امام از غیر امام شناخته نشود، پس چون اختر شما طالع شد، (امامتان ظاهر شد) پروردگارتانرا سپاس گوئید.

9- زراره گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: همانا براى حضرت قائم علیه السلام پیش از آنكه ظهور كند غیبتى است ، عرض كردم : براى چه ؟ فرمود: زیرا او میترسد - و با دست اشاره به شكمش فرمود - یعنى از كشته شدن مى ترسد.

10- محمد بن مسلم گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: اگر خبر غیبت صاحب الامر بشما رسید منكر آن نشوید.

11- مفضل بن عمر گوید: خدمت امام صادق علیه السلام بودم ، و در اتاق مردم دیگرى هم نزدش بودند، كه من گمان كردم روى سخنش با دیگرى است ، امام فرمود، همانا بخدا كه صاحب الامر از میان شما پنهان شود و گمنام گردد، تا آنجا كه گویند، او مرد، هلاك شد، در كدام دره افتاد، و شما مانند كشتى گرفتار امواج دریا، متزلزل و واژگون شوید، و نجات نیابید جز كسى كه خدا از او پیمان گرفته و ایمان را در دلش ثبت كرده و او را با روحى از جانب خود تقویت نموده ، و همانا دوازده پرچم مشتبه برافراشته گردد

كه هیچیك از دیگرى شناخته نشود (حق از باطل مشخص نگردد) زراره گوید: من گریه كردم ، امام فرمود: چه تو را به گریه آورد، اى اباعبدالله ؟! عرض كردم ، قربانت چگونه نگریم كه شما مى فرمائید: دوازده پرچم مشتبه است و هیچیك از دیگرى شناخته نشود، زراره گوید: در مجلس آنحضرت سوراخى بود كه از آنجا آفتاب میتابید، حضرت فرمود: این آفتاب آشكار است ؟ گفتم : آرى ، فرمود: امر ما از این آفتاب روشنتر است .

12- امام صادق علیه السلام فرمود: حضرت قائم علیه السلام را دو غیبت است (غیبت صغرى و غیبت كبرى ) در یكى از آندو غیبت (كبرى ) در مواقف حج حاضر شود، و مردم را ببیند ولى مردم او را نبینند (اما در غیبت صغرى ، خواص اصحاب او را میدیدند و میشناختند).

13- یكى از اصحاب امیرالمؤ منین علیه السلام كه مورد اطمینانست گوید: این سخن را امیرالمؤ منین علیه السلام روى منبر مسجد كوفه فرموده و از او بیاد مانده است : بار خدایا! همانا ناچار حجتهائى از جانب تو روى زمینت لازمست ، كه یكى پس از دیگرى براى (راهنمائى ) خلقت بیایند و ایشانرا بدینت رهبرى كنند و علم ترا بآنها بیاموزند، تا پیروان اولیاء تو پراكنده نشوند. آن حجت یا ظاهر است و فرمانروائى نمى كند (فرمانش نمى برند) و یا پنهانست و انتظارش را مى كشند، اگر در حال صلح پیكر و شخص آن حجج از مردم نهان باشد، دانش دیرین و ثابت ایشان از مردم نهان نیست ، و آدابشان در دلهاى مؤ منین پابرجاست و طبق آن عمل كنند.

و در جاى دیگر از همین خطبه مى فرماید: ولى این (عمل به آداب ایشان ) در چه كسانست (یعنى چقدر عده آنها كم است ) از اینجهت است كه بساط علم ظاهرا برچیده شود، در آن زمانیكه یافت نشوند دانشمندانیكه دانش را نگهدارى میكنند و آن را آنگونه که از علمای خود شنیده اند، روایت مینمایند و ایشان را در آن باره تصدیق مى كنند. بار خدایا ولی من میدانم كه بساط علم برچیده نمى شود و مایه هایش از میان نمى رود و تو زمینت را از حجتى براى خلقت خالى نمیگذارى، چه آشكار و غیر مطاع یا ترسان و پنهان باشد، تا حجت تو باطل نشود و دوستانت بعد از آنكه هدایتشان كردى گمراه نگردند، ولى كجایند ایشان و چقدرند ایشان ؟، آنها كمترین شماره و بالاترین مقام را نزد خدا دارند. (بحدیث 881 رجوع شود).

14- موسى بن جعفر علیه السلام درباره قول خداى عزوجل : (((بگو بمن بگوئید اگر آب شما بزمین فرو رود كى براى شما آب روان مى آورد - 30 سوره 67 -))) فرمود: زمانى كه امام شما غایب شود، كیست (غیر خدا) كه براى شما امام تازه اى آورد؟ (امام غایب شما را ظاهر كند تا از علومش كه چون چشمه صاف جاریست استفاده كنید.)

15- محمد بن مسلم گوید: امام صادق علیه السلام میفرمود: اگر خبر غیبت صاحبتان بشما رسید منكر آن نشوید.

16- بناچار صاحب الامر غیبت كند و بناچار در زمان غیبتش گوشه گیرى كند، چه خوب منزلیست مدینه (گویا آنحضرت در ایام غیبت غالبا در مدینه و اطراف آن باشد) و در سى وحشتى نیست (یعنى آن حضرت همراه 30 یا 29 نفر از اصحاب و موالیان خود مى باشد و این عده اگر چه گوشه گیرند ولى وحشت و ترسى ندارند).

17- ابان بن تغلب گوید: امام صادق علیه السلام فرمود: چگونه باشى (عقیده تو چیست نسبت به ) زمانى كه حمله سختى میان دو مسجد واقع شود (اشاره بجنگ و پیش آمد مهمى دارد كه میان مسجد كوفه و سهله یا مكه و مدینه واقع میشود) و علم و دانش مانند ماریكه بسوراخ خود میرود، حرکت می کند، و میان شیعیان اختلاف افتد و یكدیگر را دروغگو خوانند و بصورت هم تف اندازند، عرض كردم : قربانت ، در چنان وضعى خیرى نیست، حضرت سه مرتبه فرمود: تمام خیر در آن وضع است (زیرا مردم امتحان میشوند و امام زمان علیه السلام ظهور میكند).

18- امام صادق علیه السلام میفرمود: حضرت قائم پیش از آنكه قیام كند غایب شود، زیرا او مى ترسد - و با دست اشاره بشكمش فرمود - یعنى از كشته شدن میترسد.

19- امام صادق علیه السلام فرمود: براى حضرت قائم علیه السلام دو غیبت است : یكى كوتاه و دیگرى دراز، در غیبت اول جز شیعیان مخصوص از جاى آن حضرت خبر ندارند، و در غیبت دیگر جز دوستان مخصوصش از جاى او خبر ندارند (مقصود از دوستان مخصوص خادمان و اهل بیت آنحضرت و یا همان 30 نفرى است كه در سه روایت پیش ذكر شد).

20- مفضل بن عمر گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود براى صاحب الامر دو غیبت است ، در نخستین آنها بسوى خانواده اش مراجعه مى كند. و در دیگرى مردم مى گویند: هلاك شد و در كدام وادى افتاد: عرض كردم : اگر چنان شد. ما چه كنیم ؟ فرمود: هرگاه كسى مدعى امامت شد، مسائلى از او بپرسید كه مثل امام جواب دهد (اگر پاسخ درست نگفت ، او امام نیست ).

21- ابو حمزه گوید: خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم و عرض كردم : صاحب الامر شمائید؟ فرمود نه ، گفتم : پسر شماست ؟ فرمود: نه ، گفتم ، پسر شما است ؟ فرمود: نه ، گفتم : پسر پسر پسر شماست ؟ فرمود: نه ، گفتم : پس او كیست ؟ فرمود: همان كسى است كه زمین را پر از عدالت كند، چنانكه پر از ستم و جور شده باشد، او در زمان پیدا نبودن امامان بیاید، چنانكه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله در زمان پیدا نبودن رسولان مبعوث شد.

22- ام هانى گوید: از حضرت ابا جعفر محمد بن على علیهما السلام راجع بقول خدایتعالى (((سوگند به ستارگان غروب كننده ، همان سیارات نهان شونده (15 و 16 سوره 81 -))) پرسیدم ، فرمود: آن امامى است كه در سال 260 غایب شود، سپس مانند شعله اى در شب تاریك فروزان شود، اگر زمان او را درك كنى چشمت روشن شود.

23- ام هانى گوید: ابا جعفر محمد بن على علیه السلام را ملاقات كردم و راجع بآیه (((15 و 16 سوره 81))) از آنحضرت سؤ ال كردم ، فرمود: خنس (ستارگان غروب كننده ) امامى است كه در زمان خود هنگامیكه مردم از وجود او خبر ندارند پنهان میشود، در سال 260 سپس مانند شعله درخشان در شب تار ظاهر میشود، اگر آن زمانرا را درك كنى چشمت روشن شود.

شرح _غیبت و ظهور امام زمان علیه السلام در این دو روایت تشبیه بغروب و طلوع ستاره شده است كه در روز نهان و در شب آشكار میشود، میشود، و شب تار كنایه از فرا گرفتن ستم و جهالت است جهان بشریت را و سال 260 سال وفات امام حسن عسگرى و غیبت امام دوازدهم علیهماالسلامست .

24- ابوالحسن سوم (امام هادى ) علیه السلام فرمود: هرگاه پیشواى شما از میان شما برداشته شود، از زیر پاى خود منتظر فرج باشید.

شرح _این روایت سه گونه معنى میشود: 1- هرگاه امام شما غایب شد، همیشه و در هر حال مثل اینكه چیزى را بآسانى از زیر پاى خود برمیگیرید. انتظار فرج داشته باشید، اگر چه فرج و ظهور امام نزد خدا دور باشد، 2 - هرگاه علوم و معارف دینى از میان شما برخیزد و جهان را جهالت و بى خبرى فراگیرد بدانید كه فرج نزدیكست 3 - هرگاه امام شما غایب شود سر بزیر اندازید و گوشه گیرى و شكیبائى ورزید كه شكیبائى كلید فرج و گشایش است .

25- ایوب بن نوح گوید به حضرت رضا علیه السلام عرض كردم : من امیدوارم كه شما صاحب الامر باشید، و خدا امر امامت را بدون شمشیر و خونریزى به شما رساند، زیرا براى شما (بولایت عهدى ماءمون ) بیعت گرفته شده و بنام شما سكه زده اند، حضرت فرمود: هیچ كس از ما خاندان نیست كه مكاتبات داشته باشد و با انگشت بسویش اشاره كنند و از مسئله بپرسند و اموال برایش برند، جز اینكه یا ترور شود و یا در بستر خود بمیرد (یا با شمشیر كشته شود و یا با زهر) تا زمانى كه براى این امر (امامت ) كودكى را از ما خاندان مبعوث كند و ولادت و وطن او نهانست ولى نسبت و دودمانش نهان نیست .(و این روایت از معجزات مولای مظلوم ما حضرت رضا علیه سلام است که به امر خدا موضوع امامت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه شریف را در کودکی و غیبت او را اعلام می فرمایند)

26- عبداللّه بن عطا گوید: بامام باقر علیه السلام عرض كردم : شیعیان شما در عراق بسیارند و بخدا مانند شما در خاندانت كسى نیست ، پس چرا خروج نمى كنى ؟ فرمود: اى عبداللّه بن عطا! تو گوشهایت را براى بیخردان مى گسترى (هر سخنى را از هر نادانى باور میكنى ) بخدا من صاحب شما نیستم ، گوید عرض كردم : پس صاحب ما كیست ؟ فرمود: بنگرید هر كه ولادتش از مردم نهان گشت او صاحب شماست ، همانا كسى از ما خاندان نیست كه انگشت نما شود و میان دهان مردم افتد (مشهور و معروف گردد)، جز اینكه

مرگش یا از خون دل خوردن و یا از بینیش بخاك مالیده شدن باشد.( پس در این روایت عظیم هم موضوع غیبت امام زمان علیه سلام اعلام گردیده است)

27- امام صادق علیه السلام فرمود: قائم ما قیام مى كند و در گردن او براى هیچكس پیمان و قرارداد و بیعتى نیست .

28- منصور از مردى نقل مى كند و بامام صادق علیه السلام عرض كرد: هرگاه روز را صبح و شام كنم و امامى را كه از او پیروى كنم نبینم چكنم ؟ فرمود: آنكه را باید دوست داشته باشى دوست بدار و آنكه را باید دشمن بدارى دشمن بدار (تولى و تبرى را از دست مده ) تا خداى عزوجل او را ظاهر كند.

29- زرارة بن اعین گوید، امام صادق علیه السلام فرمود: آن جوان ناچار غیبت مى كند عرض كردم : چرا؟ فرمود: میترسد - و با دست اشاره بشكمش كرد - (یعنى مى ترسد او را بكشند) و اوست كه چشم براهش باشند و او است كه مردم در ولادتش تردید مى كنند. برخى گویند در شكم مادرش بود (كه پدرش مرد) بعضى گویند: پدرش مرد و فرزندى نداشت و بعضى گویند: دو سال پیش از وفات پدرش متولد شد.

زراره گوید: من عرض كردم : چه دستور مى فرمائى اگر من به آن زمان رسیدم ، فرمود: خدا را با این دعا بخوان : خدایا خودت را به من بشناسان ، زیرا اگر تو خودت را به من نشناسانى ، من ترا نخواهم شناخت ، خدایا پیغمبرت را به من بشناسان ، زیرا اگر تو پیغمبرت را به من نشناسانى من هرگز او را نشناسم . خدایا تو حجت را به من بشناسان ، زیرا اگر تو حجتت را به من نشناسانى از طریقه دینم گمراه مى شوم احمد بن هلال (كه با دو واسطه از زراره نقل مى كند) گوید، من این حدیث را 56 سال پیش شنیده ام .

شرح _مقصود احمد بن هلال این است كه من این حدیث را پنجاه سال پیش از ولادت امام عصر علیه السلام شنیده ام پس احتمال جعل و دروغ در آن راه ندارد و نیز اخبار مربوط به غیبت آنحضرت و اوصاف و شمائلش پیش از ولادت آنحضرت در زمان پدر و جدّش و بلكه از زمان پیغمبر اكرم و امیرالمؤ منین صلوات اللّه علیهما شیوع داشته و طبق آن بوقوع پیوسته است ، شیوع این اخبار به حدى بوده كه طایفه كیسانیة گفتند: ابن الحنیفه همان امام زمان است كه غایب شده است و طایفه ناووسیة و ممطورة نسبت بامام صادق و امام كاظم علیهما السلام این عقیده را ابداع كردند. و محدثین شیعه اخبار مربوط بامام زمان علیه السلام از پیغمبر اكرم و ائمه هدى به ترتیب نقل كرده و در كتب خود آورده اند. یكى از محدثین موثق شیعه حسن بن محبوب زراد است كه كتاب مشهور و معروف مشیخة را بیش از صد سال جلوتر از غیبت نوشته است و اخبار او پس از سالها بدون اختلاف بوقوع پیوسته است و نیز از غیبت صغرى و كبرى خبر داده و چنانكه خبر داده اتفاق افتاده است (بصفحه 250 - 251 مرآت العقول مراجعه شود).(و این همه امور از عظمت اسلام و قرآن و عظمت منزلت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه شریف است).

30- مفضل بن عمر گوید: امام صادق علیه السلام درباره قول خداى عزوجل (((زمانیكه در صور دمیده شود 8 سوره 74 -))) فرمود: همانا امام پیروز و پنهان از ما خاندان است و چون خداى عز ذكره اراده كند كه امر او را ظاهر سازد، در دلش نكته اى گذارد، سپس ظاهر شود و به امر خداى تبارك و تعالى قیام كند.

شرح _آیه شریفه راجع به دمیدن در صور پیش از قیامت است كه در این روایت الهام امر ظهور را در دل امام عصر علیه السلام به آن تشبیه و تاءویل فرموده است .

3- محمد بن فرج گوید: امام باقر علیه السلام به من نوشت : زمانیكه خداى تبارك و تعالى بر خلقش خشم كند، ما را از مجاورت آنها دور كند. (پس غیبت امام علیه السلام زمان دلیل خشم خداست و بندگانش ).

(آنچه ادعاى امامت راستگو را از دروغگو معلوم میكند)

توضیح_در این باب مرحوم كلینى قده روایاتى را ذكر مى كند كه شامل امتیازات و خصائص امام علیه السلام است و از غیر امام ساخته نیست ، قسمتى از این روایات مربوط به معجزه و خرق عادت است كه متكلمین شیعه راجع به این موضوع كتابها نوشته و فرق معجزه را با سحر و شعبده و راه استدلال به آن را براى اثبات نبوت و امامت توضیح داده اند، برخى دیگر مشتمل بر جواب مسائل علمى و مطالب غامض و مشكلى است كه حل آنها و پاسخ دادن درست و صحیحش از عهده افراد معمولى خارج است ، زیرا آن علوم به كلى در مكتبهاى بشرى تدریس نمى شود و شخص امام و پیغمبر هم براى فرا گرفتن آنها نزد هیچ استادى زانو نزده و تعلم نكرده است ، و علم و دانش او تنها از سرچشمه لدنى و افاضات الهامى منشعب گشته است . ما این موضوع را در جلد اول ص 303300 توضیح بیشترى داد.

برخى دیگر از این روایات متضمن پیشگوئیها و علوم غیبى است كه حدس و نظر افراد بشر هر چند تیز و دوربین باشد بآن نمیرسد و از طرفى هم بسر حد علوم غیبى كه مختص خداى تعالى است نمیرسد. این موضوع را هم ما ذیل حدیث 659 و 668 جلد اول تا حدى تشریح كردیم .

1- امام صادق علیه السلام فرمود: طلحه و زبیر مردى از طایفه عبدالقیس را كه خداش (در وزن كتاب ) نام داشت خدمت امیرالمؤ منین صلوات اللّه علیه فرستادند و به او گفتند: ما ترا بسوى مردى مى فرستیم كه خود او و خاندانش را از دیر زمان به جادوگرى و غیب گوئى مى شناسیم و در میان اطرافیان ما، تو از خود ما هم بیشتر مورد اعتمادى كه آن را از او نپذیرى و با او مخاصمه كنى تا حقیقت امر بر تو معلوم گردد (تا حق را به او بفهمانى ) و بدان كه ادعاى او از همه مردم بیشتر است مبادا ادعاى او به تو شكستى وارد كند. و از جمله راههائی كه مردم را با آن گول مى زند،

آوردن خوردنى و نوشیدنى و عسل و روغن و خلوت كردن با مردم است ، پس طعامش را نخور و شرابش را میاشام و به عسل و روغنش دست نزن و با او در خلوت منشین ، از همه اینها بر حذر باش و به یارى خدا حركت كن و چون چشمت به او افتاد آیه سخره (54 سوره 7) را بخوان و از نیرنگ او و نیرنگ شیطان به خدا پناه بر، و چون حضورش نشستى ، تمام نگاهت را به او متوجه كن و با او انس مگیر.

آنگاه به او بگو: همانا دو برادر دینى و دو پسر عموى نسبیت ترا سوگند مى دهند كه قطح رحم نكنى (ترا به قطع رحم سوگند مى دهند) و به تو مى گویند: مگر تو نمى دانى كه ما از روزیكه خدا محمد صلى اللّه علیه و آله را قبض روح كرد، به خاطر تو مردم را رها كردیم و با فامیل خود مخالفت نمودیم (یعنى به خاطر تو با آن سه خلیفه بیعت نكردیم ) اكنون كه تو به كمترین مقامى رسیدى ، احترام ما را تباه كردى و امید ما را بریدى ، سپس با وجود دورى ما از تو و وسعت شهرهاى نزد تو، كردار و قدرت ما را نسبت به خود مشاهد كردى . كسیكه ترا از ما و پیوند با ما منصرف مى كند سودش براى تو از ما كمتر و دفاعش از تو نسبت به دفاع ما سست تر است (ما براى تو از عمار و مانند او مفیدتریم ) صبح روشن براى صاحب دو چشم بینا آشكار شده است (مطلب مانند آفتاب روشن است ) به ما خبر رسیده كه تو هتك احترام ما كرده و ما را نفرین كرده اى ، چه ترا بر این وا داشت ؟ ما ترا شجاعترین پهلوانان عرب مى دانستیم (و نفرین كار مردم ترسو است ) تو نفرین بر ما را كیش و عادت خود قرار داده ئى و گمان مى كنى این كارها را در برابر تو شكست مى دهد.

چون خداش نزد امیرالمؤ منین علیه السلام آمد، آنچه دستورش داده بودند به كار بست ، چون على علیه السلام او را دید كه با خود سخنى آهسته مى گوید، (آیه سخره را مى خواند) او را خنده گرفت و فرمود: بیا اینجا اى برادر عبدقیس ! و اشاره به مكانى نزدیك خود كرد -.

خداش گفت : جا وسیع است (همین جا مى نشینم ) مى خواهم پیغامى به شما برسانم .

على علیه السلام فرمود: چیزى بخورید و بیاشامید و لباسها را بكنید و روغنى بمالید، سپس پیغام خود را برسانید، قنبر! برخیز و او را منزل بده . خداش گفت : مرا به آنچه گفتى نیازى نیست .

على علیه السلام فرمود: مى خواهى با تو در خلوت رویم ؟ (تا اگر سخنى محرمانه دارى خجالت نكشى ).

خداش گفت : هر رازى نزد من آشكار است (سخن محرمانه ئى ندارم ):

على علیه السلام فرمود: ترا سوگند مى دهم به آن خدائیكه از خودت به تو نزدیك تر است و میان تو و دلت حائل مى شود، همان خدائیكه خیانت چشمها و راز سینه ها را مى داند: آیا زبیر آنچه را من به تو پیشنهاد كردم (از خوردن و آشامیدن و روغن مالیدن و خلوت ) به تو سفارش نكرد؟.

خداش گفت : بار خدایا، آرى ، چنین است .

على علیه السلام فرمود: اگر بعد از آنچه از تو خواستم (و ترا به آن خداى عالم سوگند دادم ) كتمان مى كردى چشم بر هم نمى گذاشتى (هلاك مى شدى ) ترا به خدا سوگند مى دهم آیا او به تو سخنى آموخت كه چون نزد من آمدى آن را بخوانى ؟ خداش گفت : به خدا آرى ، على علیه السلام فرمود آیه سخره بود؟ خداش آرى .

على علیه السلام ، آن را بخوان سپس او خواند و على علیه السلام تكرار و تقریرش مى كرد و هر جا غلط مى خواند: تصحیحش مى فرمود تا هفتاد بار آن را خواند. خداش (با خود) گفت : شگفتا: چرا امیرالمؤ منین دستور مى دهد این آیه هفتاد بار تكرار شود؟ على علیه السلام احساس مى كنى كه دلت مطمئن شد؟.

خداش آرى به خدائى كه جانم به دست اوست (پس هفتاد بار خواندن آیه سخره موجب رفع شیاطین جن و انس و اطمینان دل بر اسلام و ایمان مى گردد) على علیه السلام آن دو نفر به تو چه گفتند؟ خداش گزارش خبر را نقل كرد.

على علیه السلام به آنها بگو: سخن خود شما براى استدلال علیه شما كافیست ، ولى خدا گروه ستمكاران را هدایت نمى كند. شما گمان مى كنید كه برادر دینى و پسر عموى نسبى من هستید، نسب را منكر نیستم (زیرا مره جد اعلاى هر سه نفر ماست ) اگر چه غیرنسبى را كه خدا بوسیله اسلام پیوست داد قطع شده است (و نسبت شما با من از زمان جاهلیت مى پیوندد) و اما اینكه گفتید: برادر دینى من هستید، اگر راست گوئید، شما با كارهائیكه نسبت به برادر دینى خود كردید، با كتاب خداى عزوجل مخالفت نموده و نافرمانیش كردید و اگر راستگو نیستید، با ادعاى برادر دینى من بودن افترائى بسته و دروغى گفته اید.

و اما مخالفت شما با مردم از روزى كه خدا محمد صلى اللّه علیه و آله را قبض روح نمود، اگر از روى حق با مردم مخالفت كردید (و با من بیعت نمودید) سپس با مخالفت با من آن حق را شكستید و باطل كردید و اگر از روى باطل با مردم مخالفت كردید، گناه آن باطل با گناه كار تازه ئى كه كردید (و با من هم مخالفت ورزیدید) بگردن شماست ، علاوه بر اینكه بیعت شما با من در مخالفت با مردم (اینكه خود را مخالف مردم وصف كردید) جز براى طمع دنیا نبوده است ، شما مى گوئید: من امیدتان را قطع كردم و چنین عقیده دارید، خدا را شكر كه عیب دینى بر من نگرفتید.

و اما آنچه مرا از پیوند شما باز داشت همان (سوء عقیده و خبث باطنى شما) است كه شما را از حق برگردانید و وادار كرد كه طوق بیعت را از گردن خود بیفكنید چنانكه چارپاى سركش افسار خود را پاره مى كند، تنها خداست پروردگار من كه چیزى را با او انباز نسازم ، شما نگوئید او سودش كمتر و دفاعش سست تر است كه سزاوار نام شرك و نفاق مى گردید.

و اما اینكه گفتند: من شجاعترین پهلوانان عربم و شما از لعنت و نفرینم گریزانید، بدانید كه هر مقامى مناسب كارى است ، آنگاه كه نیزه ها از هر سو به جنبش آید و یالهاى اسبان پریشان شود، و ششهاى شما (از ترس ) و درونتان باد كند، آنجاست كه خدا مرا با دلى قوى كار گزارى كند، و اما اگر همین را ناخوش دارید كه من شما را نفرین

كرده ام ، نباید بیتابى كنید از اینكه به عقیده شما مردى جادوگر و از طایفه جادوگران بر شما نفرین كند.

بار خدایا؛ اگر طلحه و زبیر به من ستم كرده اند و افترا بسته اند (و نسبت جادوگرى و قتل عثمان به من داده اند) و شهادت خود را (نسبت به آنچه از پیغمبر صلى اللّه علیه و آله درباره من شنیدند) كتمان كردند و نسبت به من از تو و پیغمبرت نافرمانى كردند، زبیر را به بدترین وضعى بكش و خونش را در گمراهیش بریز و طلحه را خوار گردان و در آخرت بدتر از این را براى آنها ذخیره كن ، آمین بگو.

خداش گفت : آمین (خدایا مستجاب كن ) سپس خداش با خود مى گفت : به خدا من هرگز صاحب ریشى ندیدم كه خطایش از تو (خودش ) روشنتر باشد، حامل پیام و دلیلى باشد كه بعضى بعض دیگرش را نقض كند و خدا جاى درستى براى آن نگذاشته باشد، من به سوى خدا مى گرایم و از آن دو نفر بیزارم .

على علیه السلام فرمود: نزد آنها باز گرد و گفتار مرا به آنها برسان ، خداش گفت : نه به خدا سوگند، نخواهم رفت ، جز اینكه از خدا بخواهى كه مرا هر چه زودتر به سوى شما برگرداند و مرا به رضایت خود نسبت به شما موفق دارد، آن حضرت دعا كرد. دیرى نگذشت كه خداش برگشت و در جنگ جمل در ركاب آن حضرت كشته شد، خدایش رحمت كند (و هم چنین نفرین آن حضرت درباره آن دو نفر مستجاب شد، زیرا زبیر در آغاز جنگ از معركه بیرون رفت ، مردى تمیمى خود را به او رسانید و مقتولش ساخت و طلحه هم در همان آغاز جنگ كشته شد.)

2- رافع بن سلمه گوید: روز جنگ نهروان همراه على بن ابیطالب صلوات الله علیه بودم ، هنگامى كه على علیه السلام نشسته بود، سوارى آمد و گفت : السلام علیك یا على على علیه السلام فرمود: علیك السلام مادرت مرگت بیند چرا به عنوان امیرالمؤ منین بر من سلام نكردى ؟ گفت ! آرى ، اكنون علتش را به تو مى گویم : در جنگ صفین تو بر حق بودى ولى چون حكومت حكمین را پذیرفتى از تو بیزارى جستم و ترا مشرك دانستم ، اكنون نمى دانم از كى پیروى كنم ، به خدا اگر هدایت ترا از گمراهیت باز شناسم (بدانم بر حقى یا بر باطل ) براى من از تمام دنیا بهتر است .

على علیه السلام به او فرمود: مادرت مرگت ببیند، نزدیك من بیا تا نشانه هاى هدایت را از نشانه هاى گمراهى براى تو بازنمایم ، آن مرد نزدیك حضرت ایستاد، در آن میان سوارى شتابان آمد تا نزد على علیه السلام رسید و گفت : یا امیرالمؤ منین ! مژده باد ترا بر فتح ، خدا چشمت را روشن كند، به خدا تمام لشكر دشمن كشته شد حضرت به او فرمود: زیر نهر یا پشت آن ؟ گفت آرى زیر نهر، فرمود: دروغ گفتى ، سوگند به آنكه دانه را شكافد و جاندار آفریند، آنها هرگز از نهر عبور نكنند تا كشته شوند.

آن مرد گوید: بصیرتم در (باره بیزارى و مشرك بودن ) بكلى زیاده گشت (زیرا آن مرد را تكذیب كرد) اسب سوار دیگرى دوان آمد و همان مطلب را به او گفت ، امیرالمؤ منین علیه السلام به او همان جواب را گفت كه به رفیقش گفت ، مرد شاك گوید: من مى خواستم به على علیه السلام حمله كنم و با شمشیر فرقش را بشكافم ، سپس دو

سوار دیگر دوان آمدند كه اسبان آنها عرق كرده بود. گفتند: خدا چشمت را روشن كند اى امیرالمؤ منین ، مژده باد ترا به فتح ، به خدا كه همه آن مردم كشته شدند، على علیه السلام فرمود: پشت نهر یا زیر آن ؟ گفتند: نه ، بلكه پشت نهر، چون ایشان اسبهاى خود را به طرف نهروان راندند، و آب زیر گردن اسبشان رسید، برگشتند و كشته شدند. امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: راست گفتید، آن مرد از اسبش به زیر آمد و دست و پاى امیرالمؤ منین علیه السلام را گرفت و بوسه داد، سپس على علیه السلام فرمود، این است نشانه و معجزه ئى براى تو.

شرح _على علیه السلام در این روایت دو مرتبه به آن مرد فرمود: مادرت مرگت بیند. علامه مجلسى (قدّس سرّه) گوید نفرین حضرت از آن جهت بود كه هر كسى بالاخره مى میرد و یا از این جهت است كه مرگ براى او از آن عقیده فاسد بهتر است و یا این جمله از الفاظى است كه در لغت عرب مرسومست ، و گوینده قصد نفرین ندارد مانند جمله تبت یدالك قاتلك الله مرات ص 254 و اما موضوع جنگ نهروان در كتب تاریخ به تفضیل مذكور است و این مقام مناسب ذكرش نیست .

3- ابوهاشم جعفرى گوید: من خدمت ابى محمد (امام حسن عسكرى علیه السلام ) بودم كه براى مردى یمنى اجازه تشرف خواستند، سسپس وارد شد. مردى بود فربه ، بلند، تنومند، بعنوان ولایت به اما علیه السلام سلام كرد (یعنى گفت السلام علیك یا ولى الله ) و حضرت با پذیرش جواب گفت و فرمان نشستن داد، او پهلوى من نشست ، من با خود گفتم : كاش میدانستم این كیست ، امام علیه السلام فرمود: این از فرزندان آن زن عربى است كه سنگریزه ئى را دارد كه پدرانم با خاتم خویش آن را مهر كرده اند، و اكنون آن را آورده و مى خواهد من مهر كنم سپس فرمود: آنرا بده ، او سنگریزه ئى را بیرون كرد كه در یك طرفش جاى صافى بود، امام عسكرى علیه السلام آن را گرفت . سپس خاتمش را در آورد و آن را چنان مهر كرد كه نقش بر داشته شد، گویا الان نقش خاتم آن حضرت كه (((الحسن بن على ))) بود پیش چشم منست .

ابوهاشم گوید: من بیمانى گفتم : هرگز پیش از این آن حضرت را دیده بودى ؟ گفت : نه به خدا، سالهاست كه من اشتیاق دیدن او را داشتم تا آنكه همین ساعت جوانى كه او را ندیده بودم نزد من آمد و گفت : برخیز و داخل شو، من هم در آمدم ، سپس مرد یمانى برخاست و مى گفت : رحمت و بركات خدا بر شما خاندان باد، ذریه ئى هستید كه بعضى پاره تن بعضى دیگرید، بخدا سوگند كه رعایت حق شما واجبست مانند حق امیرالمؤ منین علیه السلام و امامان بعد از او صلوات الله علیهم اجمعین ، سپس او رفت و من دیگر ندیدمش .

اسحاق گوید: ابوهاشم جعفرى گفت : من اسم یمانى را پرسیدم ، گفت اسم من مهجع بن صلت بن عقبة بن سمعان بن غانم ام غانم است ، و ام غانم همان زن عرب یمانى است كه امیرالمؤ منین و نوادگانش تا حضرت رضا علیه السلام سنگریزه او را مهر كرده بودند.( و ام غانم دارای عمر طولانی بود و به عنایت حضرت علی بن الحسین نیروی جوانی او برگشت و تا امام رضا را زیارت کرد و وفق روایت قطعه سنگ کوچک را امیر المومنین

به نشانه امر امامت برای او مهر کرد و ...، و به نواده او مشرف را به خدمت امام حسن عسکری )

4- امام باقر علیه السلام فرمود: چون امام حسین علیه السلام كشته شد، محمد بن حنفیه ، شخصى را نزد على ابن الحسین فرستاد كه تقاضا كند با او در خلوت سخن گوید سپس (در خلوت ) به آن حضرت چنین گفت : پسر برادرم ! میدانى كه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله وصیت و امامت را پس از خود به امیرالمؤ منین علیه السلام و بعد از او به امام حسن علیه السلام و بعد از او به امام حسین علیه السلام واگذاشت . و پدر شما رضى الله عنه و صلى على روحه كشته شد و وصیت هم نكرد، و من عموى شما و با پدر شما از یك ریشه ام و زاده على علیه السلام هستم . من با این سن و سبقتى كه بر شما دارم از شما كه جوانید به امامت سزاوارترم ، پس با من در امر وصیت و امامت منازعه و مجادله مكن . على بن الحسین علیه السلام به او فرمود: اى عمو از خدا پروا كن و چیزى را كه حق ندارى ادعا مكن . من ترا موعظه مى كنم كه مبادا از جاهلان باشى ، اى عمو! همانا پدرم صلوات الله علیه پیش از آنكه رهسپار عراق شود به من وصیت فرمود و ساعتى پیش از شهادتش نسبت به آن با من عهد كرد. و این سلاح رسول خدا صلى اللّه علیه و آله است نزد من ، متعرض این امر مشو كه مى ترسم عمرت كوتاه و حالت پریشان شود.

همانا خداى عزوجل امر وصیت و امامت را در نسل حسین علیه السلام مقرر داشته است ، اگر میخواهى این مطلب را بفهمى بیا نزد حجرالاسود رویم و محاكمه كنیم و این موضوع را از او بپرسیم ، امام باقر علیه السلام فرماید، این گفتگو میان آنها در مكه بود، پس رهسپار شدند تا بحجر الاسود رسیدند، على بن الحسین به محمد بن حنیفه فرمود تو اول بدرگاه خداى عزوجل تضرع كن و از او بخواه كه حجر را براى تو به سخن آورد و سپس بپرس . محمد با تضرع و زارى دعا كرد و از خدا خواست و سپس از حجر خواست (كه به امامت او سخن گوید) ولى حجر جوابش نگفت . على بن الحسین علیه السلام فرمود: اى عمو اگر تو وصى و امام مى بودى جواب مى داد. محمد گفت : پسر برادر تو دعا كن و از خدا بخواه ، على بن الحسین علیه السلام به آنچه خواست دعا كرد، سپس فرمود: از تو مى خواهم به آن خدائیكه میثاق پیغمبران و اوصیاء و همه مردم را در تو قرار داده است (همه باید نزد تو آیند و به پیمان خدا وفا كنند) كه وصى و امام بعد از حسین علیه السلام را به ما خبر ده . حجر جنبشى كرد كه نزدیك بود از جاى خود كنده شود، سپس خداى عزوجل او را به سخن آورد و به زبان عربى فصیح گفت : بار خدایا همانا وصیت و امامت بعد از حسین بن على علیه السلام به على بن حسین بن على بن ابیطالب پسر فاطمه دختر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله رسیده است .

پس محمد بن على (محمد حنفیه ) برگشت و پیرو على بن الحسین علیه السلام گردید.

شرح ­_علامه مجلسى (قدّس سرّه) فرماید: راجع به محمد بن حنفیه اخبار مختلفى وارد شده است ، برخى از اخبار دلالت دارد بر جلالت قدر او، چنانكه میان شیعه مشهور است و

برخى دلالت دارد بر صدور بعضى از لغزشها از وى ، مانند همین روایت ... ولى ممكن اسن این منازعه و مخاصمه او با امام چهارم علیه السلام صورى و ظاهرى و به جهت بعضى از مصالح باشد كه مبادا ضعفاء شیعه بگویند محمد بن حنفیه از على بن الحسین علیه السلام بزرگتر و به امامت سزاوارتر است.

5- هشام بن سالم گوید: بعد از وفات امام صادق علیه السلام من و صاحب الطاق (محمد بن نعمان كه در طاق محامل كوفه صرافى داشته و بمؤ من الطاق نیز معروفست ) در مدینه بودیم و مردم گرد عبداللّه بن جعفر (عبداللّه افطح ) را گرفته و او را صاحب الامر بعد از پدرش میدانستند (بحدیث 743 رجوع شود)، من با صاحب الطاق نزدش رفتیم و مردم در محضرش بودند، توجه مردم باو از اینجهت بود كه از امام صادق علیه السلام روایت میكردند كه آنحضرت فرموده است : امر امامت بپسر بزرگتر میرسد بشرط اینكه عیبى در او نباشد.

ما هم نزدش رفتیم تا مسائلى را كه از پدرش مى پرسیدیم ، از او بپرسیم ، لذا پرسیدیم زكاة در چند درهم واجب میشود؟ گفت : در دویست درهم كه باید پنج درهم آنرا داد، گفتیم : درصد درهم چطور؟ گفت : دو درهم و نیم ، گفتیم : عامه هم چنین چیزى نمى گویند، او دستش را سوى آسمان بلند كرد و گفت : بخدا من نمیدانم عامه چه میگویند، هشام گوید: ما از نزد او گمراه و حیران بیرون آمدیم ، نمیدانستیم بكجا برویم و بكه رو آوریم ، من بودم و ابو جعفر احول ، گریان و سرگردان در یكى از كوچه هاى مدینه نشستیم نمیدانستیم كجا برویم و بكه رو آوریم و با خود میگفتیم . بسوى مرجئه رویم ؟ بسوى قدریه ؟ بسوى زیدیه ؟ بسوى معتزله ، بسوى خوارج ، در همین حال بودیم پیرمردى را كه نمیشناختیم دیدیم با دست اشاره كرد بسوى من بیائید، من ترسیدم كه او از جاسوسهاى ابوجعفر منصور باشد، زیرا او در مدینه جاسوسهائى داشت كه به بینند شیعیان امام جعفر صادق علیه السلام بامامت چه كسى اتفاق میكنند تا گردن او را بزنند، لذا من ترسیدم كه این پیرمرد از آنها باشد، به احول گفتم : از من دور بایست ، زیرا من بر خودم و بر تو ترس دارم و این پیرمرد مرا میخواهد نه تو را، از من دور بایست تا بهلاكت نیفتى و بدست خود بزیان خویش كمك نكنى ، پس اندكى از من دور شد و من بدنبال پیرمرد براه افتادم ، زیرا معتقد بودم كه از او نتوانم خلاص شد پیوسته دنبالش میرفتم و تن بمرگ داده بودم تا مرا بدر خانه ابوالحسن (موسى بن جعفر علیهما السلام ) برد. سپس مرا تنها گذاشت و رفت .

ناگاه خادمى دم در آمد و گفت : بفرما، خدایت رحمت كند، من وارد شدم ، ابوالحسین موسى علیه السلام را دیدم ، بى آنكه من چیزى بگویم ، فرمود: نه بسوى مرجئه و نه بسوى قدریه و نه بسوى زیدیه و نه بسوى معتزله ، بسوى من ، بسوى من ، عرض كردم : قربانت ، پدرت در گذشت ؟ فرمود: آرى ، عرض كردم : وفات كرد؟ فرمود: آرى عرض كردم : پس از او امام ما كیست ؟ فرمود: اگر خدا خواهد ترا هدایت

كند، هدایت میكند، عرض كردم : قربانت ، عبداللّه عقیده دارد كه او امام بعد از پدرش میباشد، فرمود: عبداللّه میخواهد، خدا عبادت نشود، عرض كردم ، قربانت امام ما بعد از تو كیست ؟ فرمود: اگر خدا بخواهد ترا هدایت كند، میكند عرض كردم ، قربانت او شمائید؟ فرمود: (((نه ، من این سخن نمیگویم ))) با خود گفتم : من راه پرسش را درست نرفتم ، سپس عرض كردم : قربانت ، شما امامى دارید؟ فرمود: نه ، (فهمیدم كه خود او امامست ) آنگاه از بزرگداشت و هیبت آنحضرت عظمتى در دلم افتاد كه جز خداى عزوجل نداند، بیشتر از آنچه هنگام رسیدن خدمت پدرش در دلم میافتاد.

سپس عرض كردم : قربانت ، از شما بپرسم آنچه از پدرت میپرسیدم ؟ فرمود: بپرس تا با خبر شوى ولى فاش مكن ، اگر فاش كنى نتیجه اش سر بریدنست سپس از آنحضرت سؤ ال كردم و فهمیدم دریاى بیكرانیست . عرض كردم : قربانت شیعیان تو و پدرت در گمراهى سرگردانند، با تعهد كتمانیكه از من گرفته اید، ایشانرا به بینم و بسوى شما دعوت كنم ؟ فرمود: هر كس از آنها كه رشد و استقامتش را در راه راست دریافتى ، مطلب را باو بگو، و شرط كن كه كتمان كند، اگر فاش كند، نتیجه اش سر بریدن است و با دست اشاره بگلویش فرمود من از نزد آنحضرت خارج شدم و بابى جعفر احول برخوردم ، بمن گفت : چه خبر بود؟ گفتم : هدایت بود، آنگاه داستان را برایش گزارش دادم ، سپس فضیل و ابو بصیر را دیدم ، ایشان هم خدمتش رسیدند و از حضرتش سؤ ال كردند و سخنش را شنیدند و بامامتش قاطع گشتند. سپس جماعتى از مردم را ملاقات كردیم ، هر كس خدمتش رسید، امامتش را باور كرد، مگر طایفه عمار (بن موسى ساباطى ) و اصحاب او، ولى عبداللّه جز چند نفرى نزدش نمیرفتند، چون چنین دید، گفت : مردم چگونه شدند؟ باو خبر دادند كه هشام مردم را از دور تو پراكند. هشام گوید: او چند نفر را در مدینه گماشته بود كه مرا بزنند.

6- محمد بن فلان واقفى گوید: من پسر عموئى داشتم كه نامش حسن بن عبداللّه بود، مردى بود زاهد و عابدترین مردم زمان خود. و بواسطه جدى بودن و كوشش او در امر دین سلطان از او پروا میكرد و بسا در پیش روى سلطان سخن درشت و دشوارى بعنوان موعظه میگفت و او را امر بمعروف و نهى از منكر مینمود سلطان هم بواسطه شایستگى و نیكوكاریش از او تحمل میكرد، حال او پیوسته چنین بود تا آنكه روزى در مسجد حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام بر او وارد شد. چون او را دید، اشاره كرد، او هم نزد حضرت آمد، امام باو فرمود: اى اباعلى ! من روش ترا بسیار دوست دارم و خوشم میآید ولى تو معرفت ندارى ، برو و معرفت بجو، عرض كرد: قربانت ، معرفت چیست ؟ فرمود: برو بفهم و كسب حدیث كن . عرض كرد: از كه كسب كنم ؟ فرمود: از فقهاء اهل مدینه ، سپس آن اءحادیث را بر من عرضه كن . او رفت و احادیثى را نوشته خدمت حضرت باز آمد و برایش قرائت كرد، امام همه را باطل دانست ، و باو فرمود، برو معرفت یاد بگیر، آن مرد بدین خود عنایت داشت و پیوسته در انتظار

استفاده از حضرت ابوالحسن علیه السلام بود تا زمانیكه آنحضرت بكشتزار خود میرفت ، در بین راه بحضرت برخورد و عرض كرد: قربانت ، من در برابر خدا با شما احتجاج و خصومت مى كنم ، مرا به معرفت راهنمایى كن ، حضرت گزارش حال امیرالمؤ منین علیه السلام و آنچه بعد از پیغمبر صلى الله علیه و آله واقع شد و نیز گزارش امر آن دو مرد (ابوبكر و عمر) را بیان فرمود، او هم پذیرفت سپس به حضرت عرض كرد: امام بعد از امیرالمؤ منین علیه السلام كیست ؟ فرمود: اگر بتو خبر دهم مى پذیرى ؟ گفت : آرى قربانت گردم ، فرمود، منم امام ، عرض كرد: چیزى مى خواهم كه بآن استدلال كنم ، (یعنى معجزه شما چیست ؟) فرمود: برو نزد آن درخت آنگاه با دست اشاره بدرخت ام غیلان كرد و باو بگو: موسى بن جعفر بتو میگوید: بیا، گوید من نزد درخت رفتم و دیدم زمین را میشكافد و میآید تا در برابر حضرت ایستاد، سپس حضرت باو اشاره كرد، تا برگشت . او بامامتش اقرار كرد و خاموشى گزید و بعبارت پرداخت و كسى پس از آن او را ندید كه سخن گوید.

7- محمد بن ابى العلاء گوید: بعد از آنكه یحیى بن اكثم قاضى سامرا را آزمایش كردم و با او مباحثه و گفتگو نمودم و رفت و آمد كردم و راجع به علوم آل محمد پرسیدم شنیدم كه مى گفت : روزى داخل (مسجد مدینه ) شدم و قبر رسولخدا صلى اللّه علیه و آله را طواف میكردم ، در آن میان محمد بن على الرضا علیه السلام را دیدم مشغول طواف است ، درباره مسائلى كه در نظرم بود، با او مناظره كردم ، همه را بمن جواب داد، من به او عرض كردم بخدا كه من میخواهم از شما یك مساءله ئى بپرسم ، عرض كردم : بخدا سؤ ال من همین است ، پس فرمود: منم امام ، عرض كردم : علامتش چیست ؟ در دست حضرت عصائى بود كه بسخن در آمد و گفت : همانا مولاى من امام این زمانست و اوست حجت خدا.

8- حسین بن عمر بن یزید گوید: خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدم و در آنزمان واقفى مذهب بودم (امامت آنحضرت را قبول نداشتم ) و همانا پدر من از پدر او هفت مساءله پرسیده بود كه شش تاى آن را جواب گفته و هفتمینش را پاسخ نگفته بود، من گفتم : بخدا كه آنچه را پدرم از پدرش پرسیده ، من از او مى پرسم اگر مانند پدرش جواب گفت ، دلیل بر امامت اوست ، پس من پرسیدم و او هم آن شش مساءله را مانند جواب پدرش بپدرم پاسخ گفت ، و در مقام جواب حتى حرف (((واو))) و (((یائى ))) هم زیاد نكرد و از هفتمینش خود دارى كرد، و پدرم بپدر او گفته بود: من روز قیامت نزد خدا علیه شما احتجاج میكنم ، براى اینكه عقیده دارى عبداللّه (برادر بزرگترت ) امام نیست حضرت دست بگردنش نهاد و فرمود: آرى نزد خداى عزوجل بر این مطلب علیه من احتجاج كن ، هر گناهى داشت بگردن من باشد.(عبدالله بن جعفر معروف به عبدالله افطح کسی بود که بعد از شهادت امام

صادق ادعای امامت کرد ولی هفتاد روز بعد از دنیا رفت و فرقه ی او متلاشی شد).

چون من با آنحضرت خداحافظى كردم فرمود: هیچیك از شیعیان ما نیست كه ببلائى گرفتار شود و یا بیمار گردد و بر آن بلا و مرض شكیبائى ورزد، جز اینكه خدا اجر هزار شهید برایش نویسد، من با خود گفتم : بخدا راجع به این موضوع كه سخنى در میان نبود!! چون رهسپار شدم در بین راه عرق المدینى در آوردم (و آن ریشه اى است كه در پاى انسان پیدا میشود و دردش شدت میكند) و من از این مرض سختى كشیدم ، چون سال آینده شد بحج رفتم و خدمتش رسیدم ، هنوز اندكى از درد باقیمانده بود، من بحضرت شكایت كردم و عرض نمودم : قربانت ، به پایم دعاى دفع بلائى بخوانید و پایم را در برابرش دراز كردم بمن فرمود این پایت را باكى نیست ، پاى سالمت را بمن نشان ده ، من آن پایم را در برابرش دراز كردم . حضرت دعاى تعویذ خواند، چون بیرون رفتم ، طولى نكشید كه آن ریشه بیرون آمد و دردش اندك بود.

9- ابن قیاماى واسطى كه از واقفیه بوده گوید: خدمت على بن موسى الرضا علیه السلام رسیدم و عرض كردم ممكن است دو امام (در یكزمان ) بوده باشد؟ فرمود: نه ، مگر اینكه یكى از آن دو ساكت باشد، عرض كردم اینك شما هستید كه امام ساكت همراه ندارید و در آنزمان هنوز ابو جعفر (محمد تقى علیه السلام ) برایش متولد نشده بود بمن فرمود: بخدا: كه خدا از من فرزندى بوجود آورد كه حق را با اهلش بوسیله او پابرجا كند و باطل را با اهلش بوسیله او از میان ببرد، بعد از یكسال دیگر ابو جعفر علیه السلام متولد شد، پس به ابن قیاما گفتند: آیا این آیت و معجزه تو را كافى نیست ؟ او گفت : بخدا كه این آیت بزرگى است ولى چكنم با آنچه امام صادق علیه السلام درباره پسرش فرموده است ؟.(یعنی قادر به تشخیص روایت جعلی نبود)

شرح _علامه مجلسى (( (قدّس سرّه))) (از محدث استرابادى نقل میكند كه گویا مقصودش از آنچه امام صادق علیه السلام درباره پسرش فرموده روایتى است كه واقفیه آنرا جعل كرده اند كه : امام صادق علیه السلام فرمود: (((ما خانواده هشت محدث داریم كه هفتم آنان قائمست ))) شیخ لوسى (( (قدّس سرّه))) اخبارى كه طایفه واقفیه جعل كرده اند در كتاب غیبت خود ذكر نموده و همه را رد كرده است و نیز در این خبر كه ائمه را هشت تن دانسته و قائم را هفتم آنها شمرده تشویشى است ظاهر و توجیه كردن هشت محتاج بتكلف سختى است .

10- وشاء گوید: من بخراسان رفتم و از طایفه واقفیه بودم و متاعى را همراه خود برده بودم در میان آنها جامه گلدارى در یكى از بغچه ها بود كه من نفهمیده بودم و جایش را هم نمیدانستم . چون بر او وارد شدم و در منزلى فرود آمدم ، بدون سابقه مردى مدنى كه در مدینه متولد شده بود آمد و بمن گفت : همانا ابوالحسن الرضا علیه السلام بتو میگوید: آن جامه گلداریكه نزد تو هست ، براى من بفرست ، من گفتم : كى ورود مرا بابوالحسن

خبر داده ؟ من اكنون وارد میشوم ، و جامه گلدارى نزد من نیست ، او رفت و برگشت و گفت : میگوید: چرا آن جامه در فلان جا و سارغ آن چنین و چنانست ، من آن سارغ را گشتم و آن جامه را در زیر بغچه پیدا كردم و نزدش فرستادم .

شرح _وشاء همان حسن بن على بن زیاد است كه پارچه هاى رنگ كرده و گلدار میفروخته . مدت كوتاهى واقفى مذهب بود، سپس بواسطه مشاهده این معجزه و معجزات دیگر از آن عقیده برگشت و از بزرگان و اصحاب خاص حضرت رضا علیه السلام گشت .

11- عبداللّه بن مغیره گوید: من واقفى مذهب بودم كه بحج رفتم ، چون بمكه رسیدم ، شكى در دلم (راجع بمذهبم ) خلجان كرد، خودم را بملتزم (دیوار مقابل در خانه كعبه كه مستحب است سینه و شكم را بآنجا چسبانیده و دعا كنند) چسبانیدم و گفتم : بار خدایا تو خواست و اراده مرا میدانى ، مرا ببهترین دینها هدایت كن ، پس در دلم افتاد كه خدمت حضرت رضا علیه السلام بروم . بمدینه آمدم و در خانه حضرت ایستادم و بغلامش گفتم : به آقایت بگو، مردى از اهل عراق بر در خانه است ، آنگاه صداى حضرترا شنیدم كه میفرمود: بفرما اى عبداللّه بن مغیره ! بفرما اى عبداللّه بن مغیره ، چون مرا دید فرمود: خدا دعایت را اجابت كرد و بدین خودش هدایتت فرمود: من عرض كردم : گواهى دهم كه توئى حجت خدا و امین او بر خلقش .

12- جعفر بن زید بن موسى از پدرش و او از پدرانش ائمه معصومین علیهم السلام چنین نقل كند: روزیكه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله در منزل ام سلمه بوده ام، ام سلمه خدمت آنحضرت آمد، از ام سلمه پرسید: پیغمبر صلى اللّه علیه و آله كجاست ؟ گفت دنبال كارى رفته و الساعه میآید، او نزد ام سلمه در انتظار نشست تا آن حضرت آمد، ام اسلم عرض -كرد: پدر و مادرم قربانت یا رسول اللّه ! من كتابها را خوانده ام و پیغمبران و اوصیاء را میشناسم موسى در زمان حیات خود وصیى داشت (هارون ) و پس از وفاتش وصى دیگرى داشت (یوشع ) و همچنین عیسى (وصى زمان حیاتش كالب بن یوفنا و وصى پس از وفاتش شمعون بود) وصى شما كیست اى رسولخدا؟ فرمود: اى ام سلمه وصى من در حیاتم و بعد از وفاتم یكى است ، سپس فرمود: اى ام اءسلم ، هر كه این كار مرا كند، او وصى منست ، سپس با دست مبارك بسنگریزه ئى كه در روى زمین بود، زد و آنرا با انگشتش مالید تا مانند آردش كرد، آنگاه خمیرش نمود و با خاتمش آنرا مهر كرد و فرمود: هر كه این كار من كند، او وصى منست ، در زمان حیات و پس از وفاتم .

من از نزد حضرت بیرون شدم و خدمت امیرالمؤ منین علیه السلام رسیدم و عرض كردم : پدر و مادرم بقربانت شمائید وصى رسولخدا صلى اللّه علیه و آله ؟ فرمود: آرى ، اى ام اءسلم ، سپس با دستش بسیگریزه ئى زد و آنرا مالید تا مانند آردش كرد، آنگاه آنرا خمیر

كرد و با خاتمش مهر نمود و فرمود: اى ام اسلم : هر كه این كار من كند، او وصى منست .

من نزد حسن علیه السلام آمدم و او هنوز كودكى نابالغ بود، عرض كردم : آقاى من تو وصى پدرت هستى ؟ فرمود: آرى ، اى ام اسلم و با دست سنگریزه ئى را برداشت و مانند كار آندو حضرت انجام داد، من از نزدش بیرون آندم و نزد حسین علیه السلام رسیدم و سنش بنظرم كوچك میرسید باو عرض كردم : پدر و مارم بقربانت تو وصى برادرت هستى ؟ فرمود، آرى ، اى ام اءسلم ! سنگریزه ئى بمن ده ، آنگاه مانند كار آنها انجام داد.

ام اسلم زنده بود تا بعد از شهادت حسین علیه السلام و برگشتن على بن الحسین بمدینه ، خدمت حضرت رسید و پرسید: شما وصى پدرت هستى ؟ فرمود: آرى ، سپس مانند كار آنها انجام داد صلوات اللّه علیهم اجمعین .

13- زید بن على بن الحسن ، خدمت امام باقر علیه السلام رسیدو نامه هائى از اهل كوفه همراه داشت كه او را بطرف خود خوانده و از اجتماع خود آگاهش نموده و دستور نهضت داده بودند، امام باقر علیه السلام باو فرمود: این نامه ها از خود آنها شروع شده یا جواب نامه ایستكه بآنها نوشته ئى و ایشانرا دعوت كرده ئى ؟ گفت : ایشان شروع كرده اند، زیرا حق ما را میشناسند و قرابت ما را با رسول خدا صلى اللّه علیه و آله میدانند و در كتاب خداى عزوجل وجوب دوستى و اطاعت ما را مى بینند و فشار و گرفتارى و بلا كشیدن ما را مشاهده میكنند.

امام باقر علیه السلام فرمود: اطاعت (مردم از پیشوا) از طرف خداى عزوجل واجب گشته و روشى است كه خدا آنرا در پیشینیان امضاء كرده و در آخرین همچنان اجرا میكنند، و اطاعت نسبت بیك نفر از ماست و دوستى نسبت بهمه ما و امر خدا (امامت و وجوب اطاعت یا خروج و نهضت یا صبر بر اذیت ) نسبت باولیائش جارى میشود طبق حكمى (متصل از امامى بامام دیگر) و فرمانى قطعى و آشكار و حتمى بودنى انجام شدنى و اندازه ئى بى كم و زیاد و موعدى معین در وقتى معلوم (حاصل اینكه امور مربوط بامام از طرف خدا اندازه و مدتش معین میشود و حتمى و قطعى و لایتغیر است ) مبادا كسانیكه ایمان ثابتى ندارند، ترا سبك كنند، ایشان ترا در برابر خواست خدا هیچگونه بى نیازى ندهند، شتاب مكن كه خدا بواسطه شتاب بندگانش شتاب نمیكند (زمان رسیدن دولت حق را پیش نمیاندازد) تو بر خدا سبقت مگیر كه گرفتارى ناتوانت كند و بخاكت اندازد.

زید در اینجا خشمگین شد و گفت : امام از ما خاندان آنكس نیست كه در خانه نشیند و پرده را بیندازد و از جهاد جلوگیرى كند. امام از ما خاندان كسى است كه از حوزه خود، دفاع كند و چنانكه سزاوارست در راه خدا جهاد كند و نیز از رعیتش دفاع كند و دشمن را از حریم و پیرامونش براند.

امام باقر علیه السلام فرمود: اى برادر، تو آنچه را بخود نسبت دادى ، حقیقة هم در خود مى بینى بطورى كه بتوانى براى آن دلیلى از كتاب خدا یا برهانى از

قول پیغمبر صلى اللّه علیه و آله بیاورى و یا نمونه و مانندى براى آن ذكر كنى ؟ (یعنى تو كه خود را براى جهاد و زمامدارى مسلمین آماده كرده ئى چنین شایستگى را در خود سراغ دارى ؟) همانا خداى عزوجل حلال و حرامى وضع فرموده و چیزهائى را واجب ساخته و مثلهائى زده و سنتهائى را مقرر داشته و براى امامى كه بامر او قیام میكند نسبت باطاعتیكه براى او واجب ساخته ، شبهه و تردیدى باقى نگذاشته تا امام بتواند امرى را پیش از رسیدن وقتش انجام دهد یا در راه خدا پیش از فرا رسیدن موقعش جهاد كند. در صورتیكه خداى عزوجل درباره شكار مى فرماید: (((وقتى كه محرم هستید شكار را نكشید 95 سوره 5))) آیا كشتن شكار مهمتر است یا كشتن انسانیكه خدایش محترم شمرده ، خدا براى هرچیز موعدى معین كرده ، چنانچه مى فرماید: (((چون از احرام در آمدید شكار كنید 3 سوره 5 -))) و فرموده است (((شعائر خدا و ماههاى حرام را حلال نكنید 2 سوره 5 -))) و ماهها را شماره معلومى قرار داد (12 ماه ) و چهار ماه از آن را حرام ساخت و فرمود: (((چهار ماه در زمین گردش كنید و بدانید كه شما خدا را ناتوان نسازید 2 سوره 9 -))) سپس فرمود: (((چون ماههاى حرام سپرى شد، مشركین را در هر كجا یافتید بكشید 5 سوره 9 -))) پس براى كشتن موعدى قرار داد و باز فرموده است : (((قصد بستن عقد زناشوئى نكنید تا مدت مقرر بسر رسد))) (عده زن سپرى شود) پس خدا براى هر چیزى موعدى و براى هر موعدى نوشته اى مقرر داشته است .

اكنون اگر تو از پروردگارت گواهى دارى و نسبت بامر خود یقین دارى و كارت پیشت روشن است خود دانى وگرنه امرى را كه نسبت بآن شك و تردید دارى پیرامونش نكرد، و براى از میان رفتن سلطنتى كه روزیش را تمام نكرده و بپایان خود نرسیده و موعد مقررش نیامده قیام مكن ، كه اگر پایانش برسد و روزیش بریده شود و موعد مقررش برسد، حكم قطعى بریده شود (فاصله ایكه براى دولت حق رخ داده بود بریده شود) و نظام حق پیوسته گردد و خدا براى فرمانده و فرمانبر (دولت باطل ) خوارى و زبونى در پى آرد، بخدا پناه میبرم از امامیكه از وقت شناسى گمراه گردد، (وقت قیام و خروج خود را نشناسد) و فرمانبران نسبت بآن داناتر از فرمانده باشند (یعنى امام بر حقیكه بحكم خدا سكوت و گوشه گیرى اختیار كرده از پیشواى باطلیكه بیجا و بیموقع قیام كرده داناتر باشد).

برادرم ! تو مى خواهى ملت و آیین مردمى را زنده كنى كه به آیات خدا كافر شدند و نافرمانى پیغمبرش كردند و بدون رهبرى خدا پیرو هواى نفس خود شدند و بدون دلیلى از جانب خدا و فرمانى از پیغمبرش ادعاى خلافت كردند؟

برادرم ! ترا در پناه خدا مى برم از اینكه فردا در كناسه بدار آویخته شوى آنگاه چشمان حضرت جوشید و اشكش جارى شد و فرمود: میان ما و آنكه پرده ما را درید و حق ما را انكار كرد و راز ما را فاش ساخت و ما را به غیر جدمان نسبت داد و درباره ما چیزى گفت كه خود نگفتیم ، خدا داور باشد.

شرح _اخبار و روایات جلالت مقام و تقدیس و تكریم از جناب زید بن على بن الحسین و دعا و ترحم و گریستن امام باقر و صادق علیهما السلام نسبت بوى بسیار

است . و این روایت چنانچه پیداست یك مصاحبه و مشاوره دوستانه و صمیمى است میان امام باقر علیه السلام و جناب زید براى چاره جوئى درباره بررسى اوضاع مسلمین و تحقیق از مقتضیات وقت و كسب وظیفه دینى و خشمگین شدن جناب زید از نظر مشاهده اوضاع رقت بار مسلمین و طغیانگرى و لجام گسیختگى خلفاء وقت بوده و از فرمایشات امام باقر علیه السلام هم جز نصیحت و خیر خواهى جناب زید مطلب دیگرى استفاده نمى شود.

عبدالله بن ابراهیم گوید: (باجماعتى ) نزد خدیجه دختر عمر بن على بن حسین بن على بن ابیطالب علیهم السلام رفتیم تا او را به وفات پسر دخترش تسلیت گوئیم ، در حضور او موسى بن عبدالله بن حسن را دیدیم كه در گوشه اى نزدیك زنان نشسته بود، ما به آنها تسلیت گفتیم و متوجه موسى شدیم ، موسى به دختر ابى یشكر كه نوحه خوان بود گفت : بخوان ، او چنین خواند: بشمار رسول خدا را و پس از وى شیر خدا حمزه و در مرتبه سوم عباس (برادر حمزه ) را و بشمار على نیكوكار و بشمار جعفر و عقیل را بعد از او كه همه رئیس بودند.

موسى به او گفت : احسنت : مرا به طرف آوردى ، بیشتر بخوان ، او هم دنبال كرد و گفت :

پیشواى پرهیزگاران محمد از خاندان ماست و حمزة و جعفر پاك از خاندان ماست

على پسر عم و داماد پیغمبر از خاندان ماست او پهلوان پیغمبر و امام مطهر است

ما نزد خدیجه بودیم تا شب نزدیك شد، سپس خدیجه گفت : من از عمویم محمد بن على صلوات الله علیه شنیدم كه مى فرمود: (((همانا زن در ماتم و مصیبت نوحه گر مى خواهد كه اشكش جارى شود، و براى زن شایسته نیست كه سخن زشت و بیهوده (دروغى نسبت به میت یا شكایتى از قضا خدا) گوید، پس چون شب فرا رسید ملائكه را با نوحه خود آزار مى دهد))) ما از نزدش بیرون آمدیم و باز فردا صبح رفتیم و مذاكره جدا كردن منزلش را از خانه امام جعفر صادق علیه السلام به میان آوردیم .

راوى گوید: آن خانه دارالسرقة (خانه دزدى ) نامیده مى شد، خدیجه گفت : این موضوع و مهدى ما اختیار كرد مقصودش از مهدى محمد بن عبدالله بن حسن (نوه امام مجتبى علیه السلام ) بود و با این كلمه با او شوخى مى كرد زیرا محمد بن عبدالله ادعاء مهدویت مى نمود، و ممكن است موسى گفته باشد این خانه سرقت است ، زیرا كه محمد بن عبدالله در آنجا غصب خلافت و ادعاء مهدویت كرد) موسى ابن عبدالله گفت : به خدا من اكنون خبرى شگفت براى شما نقل مى كنم .

چون پدرم رحمه اللّه شروع كرد كه براى محمد بن عبداللّه بن حسن (نوه امام حسن علیه السلام ) بیعت گیرد و تصمیم گرفت كه دوستانش را به بیند، گفت : من فكر میكنم تا جعفر بن محمد (امام ششم ) علیهما السلام را نه بینم این كار درست نشود، پس براه و (از كثرت ضعف و سالخوردگى ) بمن تكیه داشت ، من هم همراه او رفتم تا بامام صادق علیه السلام رسیدیم و در خارج منزل باو برخوردیم كه آهنگ مسجد داشت ، پدرم او را نگه داشت و با او بسخن پرداخت ، امام صادق علیه السلام فرمود: میان

راه جاى این سخن نیست ، یكدیگر را ملاقات مى كنیم انشاءاللّه ، پدرم شادمان برگشت (زیرا گمان كرد، آن حضرت مخالف نیست ) پدرم صبر كرد تا فردا یا روز بعد شد، باز هم نزد آنحضرت رفتیم ، پدرم شروع بسخن كرد، و از جمله سخنانش این بود: قربانت ، تو میدانى كه من سنم از شما زیادتر است و در میان فامیلت هم از شما بزرگسال تر هست ولى خداى عزوجل بشما فضیلتى ارزانى داشته كه براى هیچیك از فامیلت نیست و من بواسطه اعتمادى كه بنیكو كارى شما دارم خدمتت رسیدم ، و بدان قربانت گردم اگر شما از من بپذیرى ، هیچیك از اصحابت از من عقب نشینى نكنند و حتى دو نفر قرشى یا غیر قرشى با من مخالفت نورزند.

امام صادق علیه السلام فرمود: تو مطیع تر از مرا مى توانى پیدا كنى و به من نیازى ندارى . به خدا كه تو میدانى من آهنگ رفتن بیابان مى كنم و یا تصمیم آن را مى گیرم (ولى به واسطه ضعف و ناتوانى ) سنگینى مى كنم و به تاءخیر مى اندازم و نیز قصد رفتن حج مى كنم و جز با خستگى و رنج و سختى به آن نمى رسم . به فكر دیگران باش و از آنها بخواه و به ایشان مگو كه نزد من آمده ئى ، پدرم گفت ، گردن مردم به سوى شما دراز است ، اگر شما از من بپذیرى هیچكس عقب نشینى نمى كند، و شما هم از جنگ كردن و ناراحت شدن معافى .

موسى گوید: ناگهان جماعتى از مردم وارد شدند و سخن ما را قطع كردند، پدرم گفت : قربانت چه مى فرمائى ؟ امام فرمود: یكدیگر را ملاقات خواهیم كرد انشاء الله ، پدرم گفت : همانطور است كه من مى خواهم ؟ فرمود: همانطور است كه تو مى خواهى انشاء الله با در نظر گرفتن اصلاح و خیر خواهى براى تو.

پدرم به خانه برگشت و كس نزد محمد (نوه امام حسن علیه السلام ) فرستاد كه در كوه اشقر جهینه((اشقر نام کوه مخصوصی است که محمد در آنجا بوده و جهینه نام قبیله ای است که در آن کوه زندگی میکردند)) بود و از مدینه تا آنجا دو شب راه بود و او را مژده داد كه بحاجت و مطلوبش رسیده است ، و پس از سه روز باز گشت من و پدرم رفتیم و در خانه حضرت ایستادیم ، در صورتیكه هر گاه مى آمدیم از ما جلوگیرى نمى شد و فرستاده (ئیكه رفت براى ما اجازه ورود بگیرد) دیر آمد، سپس به ما اجازه داد، ما خدمتش رسیدیم ، من گوشه اطاق نشستم . و پدرم نزدیك حضرت رفت و سرش را بوسید و گفت :

قربانت گردم بار دیگر امیدوار و آرزومند خدمتت رسیدم ، امید و آرزویم گسترده و بسیار است ، امیدوارم بحاجت خود نائل آیم ، امام صادق علیه السلام به او فرمود: من ترا به خدا پناه مى دهم از اینكه متعرض این كار شوى كه صبح و شام در فكر آن هستى ، و مى ترسم كه این اقدام ، شرى به تو رساند، گفتگوى آنها ادامه پیدا كرد و سخن به جائى رسید كه پدرم نمى خواست ، و از جمله سخنان پدرم این بود كه بچه جهت حسین به امامت سزاوارتر از حسن شد؟ (چرا امامت به فرزندان حسین رسید و به فرزندان حسن نرسید؟) امام صادق علیه السلام فرمود: خدا رحمت كند حسن را و رحمت كند حسین را،براى چه این سخن به میان آوردى ؟ پدرم گفت زیرا اگر حسین علیه السلام عدالت مى ورزید، سزاوار بود امامت را در بزرگترین فرزند امام حسن علیه السلام

قرار دهد. امام صادق علیه السلام فرمود: همانا خداى تبارك و تعالى كه به محمد صلى اللّه علیه و آله وحى فرستاد، بخواست خود وحى فرستاد و با هیچكس از مخلوقش مشورت نكرد، و محمد صلى اللّه علیه و آله على علیه السلام را به آنچه خواست دستور داد و او هم چنانچه دستور داشت عمل كرد، ما درباره على نگوئیم ، جز همان بزرگداشت و تصدیقى را كه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله فرموده است ، اگر حسین دستور مى داشت كه به بزرگسال تر وصیت كند یا آنكه امامت را میان فرزندان خود و امام حسن نقل و انتقال دهد عمل مى كرد، او نزد ما متهم نیست كه امامت را براى خود ذخیره كرده باشد، در صورتیكه او مى رفت و امامت را مى گذاشت او به آنچه ماءمور بود، رفتار كرد، و او (از طرف مادرت ) جد تو(( مادر عبدالله فاطمه بنت الحسین علیه سلام بوده است)) و (از طرف پدرت ) عموى تست اگر نسبت به او خوب گوئى ، چقدر براى تو شایسته است ، و اگر زشت گوئى خدا ترا بیامرزد، پس عمو! سخن مرا بشنو و اطاعت كن ، به خدائیكه جز او شایسته پرستشى نیست ، من نصیحت و خیر خواهى را از تو باز نداشتم ، چگونه (باز دارم در صورتیكه تو پسر عمو و بزرگتر فامیل منى ؟!) ولى ترا نمى بینم كه عمل كنى (حال تو چگونه باشد، در صورتیكه ترا عمل كننده نبینم )، و امر خدا هم برگشت ندارد.

پدرم در اینجا خوشحال شد (زیرا از جمله اخیر حضرت فهمید كه خدا به آنها پیشرفتى مى دهد، اگر چه به عقیده امام صادق نابجا و باطل شد) امام صادق علیه السلام (چون خوشحالى نابجاى او را دید) به او فرمود: به خدا تو میدانى كه او (یعنى محمد پسر تو كه مدعى امامت و در مقام خروج است ) همان لوچ چشم موى پیشانى برگشته ، سیاه رنگى است كه در ته سلیگاه سده اشجع ((سده (بضم سین) در خانه است و اشجع نام قبیله ایست از قطفان) كشته مى شود (خبرى غیبى باین مضمون از پیغمبر یا امامان سابق صادر شده بود كه خود عبدالله هم آنرا مى دانست ) پدرم گفت : او آن نیست . به خدا سوگند كه او در برابر یك روز (ظلم بنى امیه و بنى عباس ) یك روز مى جنگد و در برابر یكساعت ، یك ساعت و در برابر یك سال ، یكسال ، و به خونخواهى تمام فرزندان ابیطالب قیام مى كند.

امام صادق علیه السلام به او فرمود: خدا ترا بیامرزد، چقدر مى ترسم كه این (مصراع ) بیت بر رفیق ما (پسر تو) منطبق شود.

منتك نفسك فى الخلاء ضلالا (((نفست در خلوت به تو وعده هاى دروغ و محال داده )))

نه به خدا، او بیشتر از چهار دیوار مدینه را به دست نمى آورد، و هر چه تلاش كند و خود را به مشقت افكند، دامنه فعالیتش بطائف نرسد، این مطلب ناچار واقع شود، از خدا بترس و بر خود و برادرانت رحم كن ، به خدا من او را نامباركترین نطفه ئى مى دانم كه صلب مردان بزهدان زنان ریخته است (زیرا به ناحق ادعاء امامت كرد و موجب كشته شدن و حبس و ذلت فامیل و امام زمانش گردید) به خدا كه او در میان خانه هاى سده اشجع كشته مى شود، گویا اكنون او را برهنه و روى خاك افتاده مى بینم كه خشتى میان دو پایش هست ، و این جوان هم هرچه بشنود سودش ندهد موسى بن عبدالله گوید:

مقصودش من بودم او هم همراهش خروج كند وشكست خورد و رفیقش (محمد) كشته شود، سپس موسى برود و با پرچم دیگرى خروج كند و سپهبد آن (ابراهیم كه به خون خواهى برادرش محمد قیام كند) كشته شود و لشكرش پراكنده شود، اگر (این پسر یعنى موسى ) از من بپذیرد، باید در آنجا از بنى عباس امان خواهد، تا خدا فرج دهد و به تحقیق من مى دانم كه این امر عاقبت ندارد و تو هم مى دانى و ما هم مى دانیم كه پسر چشم لوچ سیاه رنگ موى پیشانى بر گشته تو، در ته رودخانه سده اءشجع در میانه خانه ها كشته خواهد شد.

پدرم برخاست و مى گفت : بلكه خدا ما را از تو بى نیاز مى كند و تو هم (چون دولت ما را ببینى ). خودت از این عقیده بر مى گردى یا آنكه خدا ترا بر مى گرداند با دیگران ، و از این سخنان مقصودى ندارى جز اینكه دیگران را از ما بگردانى و تو وسیله سرپیچى آنها شوى ، امام صادق علیه السلام فرمود: خدا میداند كه من جز خیر خواهى و هدایت ترا نمى خواهم و من جز كوشش در این راه تكلیفى ندارم .

پدرم برخاست و از شدت خشم جامه اش بزمین مى كشید، امام صادق علیه السلام خود را به او رسانید و فرمود به تو خبر دهم كه من از عمویت كه دائى تو هم هست (یعنى امام چهارم علیه السلام كه هم دائى عبدالله است به واسطه اینكه فاطمه دختر امام حسین علیه السلام مادر اوست و هم پسر عموى او، كه به واسطه احترامش او را عمو خوانده است ) شنیدم مى فرمود: تو و پسران پدرت كشته مى شوید، اگر از من مى پذیرى و عقیده دارى كه بنحو احسن دفاع كنى ، بكن ، به خدائیكه جز او شایان پرستشى نیست و او به پنهان و آشكار داناست و رحمان و رحیم است و بزرگوار و برتر از خلق خود است ، من دوست دارم همه فرزندان و عزیزترین آنها و عزیزترین خانواده ام را قربانت كنم ، و نزد من چیزى با تو برابر نیست ، خیال مكن كه من با تو دوروئى كردم .

پدرم متاءسف و خشمگین از نزدش خارج شد، سپس حدود بیست شب گذشت كه ماءمورین ابى جعفر (منصور خلیفه عباسى ) آمدند و پدر و عموهایم : سلیمان بن حسن و حسن بن حسن و ابراهیم بن حسن ، و داود بن حسن و على بن حسن و سلیمان بن داود بن حسن و على بن ابراهیم بن حسن بن جعفر بن حسن و طباطباء ابراهیم بن اسماعیل بن حسن و عبدالله بن داود را گرفتند و به زنجیز بستند و بر محملهاى بى فرش و روپوش نشانیدند و ایشانرا در نمازگاه عمومى نگه داشتند تا مردم سرزنششان كنند، ولى مردم بحال آنها رقت كرده و از سرزنش خوددارى كردند، سپس آنها را بردند و جلو در مسجد پیغمبر صلى اللّه علیه وآله نگه داشتند.

عبدالله بن ابراهیم جعفرى گوید: خدیجه دختر عمر بن على به ما گفت : چون آنها را جلو در مسجد كه باب جبرئیلش گویند نگه داشتند، امام صادق علیه السلام پیدا شد و (از شدت غضب ) همه عبایش روى زمین بود، آنگاه از در مسجد بیرون آمد و سه مرتبه فرمود: خدا شما را لعنت كند، اى گروه انصار. شما براى چنین كارى با پیغمبر معاهده و بیعت نكردید، (چرا با اولادش چنین رفتار مى كنید؟) همانا به خدا من آزمند بودم (و از نصیحت كوتاهى نكردم ) ولى مغلوب شدم ، قضاى خدا بازگشت ندارد، سپس حركت كرد و یكتاى نعلینش را بپا كرد و دیگرى در دستش بود و تمام دنباله

عبایش را به زمین مى كشید و به خانه خود رفت و بیست شب تب كرد و شب و روز گریه مى كرد كه ما نسبت به او نگران شدیم (كه مبادا جان سپارد) این بود گفتار خدیجه -.

جعفرى گوید: موسى بن عبدالله بن حسن نقل كرد كه چون محملهاى ایشان پیدا شد امام صادق علیه السلام از مسجد برخاست و به جانب محملى كه عبدالله بن حسن در آن بود، برفت تا با او سخن گوید، ولى به شدت از او جلوگیرى كرد و پاسبانى به او حمله كرد و او را كنار زد و گفت : از این مرد دور شو، همانا خدا ترا و دیگران را كارگزارى كند، سپس ایشان را به كوچه ها بردند و امام صادق علیه السلام به منزلش برگشت و هنوز به بقیع نرسیده بودند كه آن پاسبان ببلاى سختى گرفتار شد، یعنى شترش به او لگدى زد كه رانش خرد شد و همانجا در گذشت . آنها را بردند و ما مدتى بودیم تا محمد بن عبدالله بن حسن آمد و خبر داد كه ابو جعفر پدر و عموهاى او را كشت ، غیر از حسن بن جعفر و طباطبا و على بن ابراهیم و سلیمان بن داود و داوود بن حسن و عبدالله بن داود.

در این هنگام محمد بن عبدالله ظهور كرد و مردم را به بیعت خود دعوت نمود و من سومین كسى از بیعت كنندگانش بودم ، مردم اجتماع كردند (مردم را گرد آورد، مردم عهد و پیمان بستند) و هیچ یك از قریش و انصار و عرب با او مخالفت نكرد.

موسى گوید: محمد با عیسى بن زید (بن على بن الحسین ) كه مورد اعتماد و رئیس لشكرش بود مشورت كرد كه براى بیعت دنبال بزرگان قومش فرستد. عیسى بن زید گفت : آنها را با نرمى خواندن سود ندارد، زیرا نمى پذیرند، جز اینكه بر ایشان سخت گیرى . آنها را به من واگذار. محمد گفت : تو هر كس از آنها را كه خواهى متوجهش شو. عیسى گفت : نزد رئیس و بزرگ آنها یعنى جعفر بن محمد علیه السلام فرست زیرا اگر تو با او سخت گیرى كنى ، همه مى فهمند كه با آنها همان رفتار خواهى كرد كه با امام صادق علیه السلام كردى .

موسى گوید: چیزى نگذشت كه امام صادق علیه السلام را آوردند و در برابرش نگه داشتند، عیسى بن زید به او گفت : اءسلم تسلم (((تسلیم شو تا سالم بمانى ))) امام صادق علیه السلام فرمود: مگر تو بعد از محمد صلى اللّه علیه و آله پیغمبرى تازه ئى آورده ئى ؟ (محمد صلى اللّه علیه و آله در نامه هاى خود بسلاطین كفار مى نوشت اءسلم تسلم ) محمد گفت : نه ، بلكه مقصود این است كه : بیعت كن تا جان و مال و فرزندانت در امان باشد و به جنگ كردن هم تكلیف ندارى ، امام صادق علیه السلام فرمود: من توانائى جنگ و كشتار ندارم و به پدرت دستور دادم و او را از بلائیكه به او احاطه كرده بر حذر داشتم ولى حذر در برابر قدر سودى نبخشد، پسر برادرم ! بفكر استفاده از جوانها باش و پیروان را واگذار. محمد گفت : سن و من و تو خیلى نزدیك بهم است .

امام صادق علیه السلام فرمود، من در مقام مبارزه با تو نیستم و نیامده ام تا نسبت به كاریكه در آن مشغولى بر تو پیشى گیرم . محمد گفت : نه به خدا، ناچار باید بیعت كنى ، امام صادق علیه السلام فرمود برادر زاده ! من حال باز خواست و جنگ

ندارم ، همانا من مى خواهم به بیابان روم ، ناتوانى مرا باز میدارد و بر من سنگینى مى كند تا آنكه بارها خانواده ام در آن باره به من تذكر مى دهند ولى تنها ناتوانى مرا از رفتن باز مى دارد، ترا به خدا و خویشاوندى میان ما كه مبادا از ما رو بگردانى و ما بدست تو بدبخت و گرفتار شویم . محمد گفت : اى ابا عبدالله ! به خدا ابوالدوانیق یعنى ابو جعفر منصور در گذشت . امام صادق علیه السلام السلام فرمود: از مردن او با من چكار دارى ؟ گفت مى خواهم بسبب تو زینت و آبرو پیدا كنم ، فرمود: بدانچه مى خواهى راهى نیست ، نه به خدا الوالدوانیق نمرده است ، مگر اینكه مقصودت از مردن بخواب رفتن باشد. محمد گفت : به خدا كه خواه یا نا خواه باید بیعت كنى و در بیعتت ستوده نباشى ، حضرت بشدت امتناع ورزید، و محمد دستور داد امام را به زندان برند. عیسى بن زید گفت : اگر امروز كه زندان خرابست و قفلى ندارد، او را به زندان اندازیم ، مى ترسیم از آنجا فرار كند، امام صادق علیه السلام خندید و فرمود: لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم عقیده دارى مرا زندان كنى ؟ گفت : آرى ، به حق آن خدائیكه محمد صلى اللّه علیه و آله را به نبوت گرامى داشت بزندانت افكنم و بر تو سخت گیرم . سپس عیسى بن زید گفت : او را در پستو خانه زندان كنید، همانجائی كه اكنون طویله اسبان است (خانه ریطه دختر عبدالله است ).

امام صادق علیه السلام فرمود: همانا به خدا من مى گویم و تصدیقم خواهند كرد (من عواقب وخیم این تصمیم شما را تذكر مى دهم و چون مردم صدق گفتار مرا دیدند، ناچار تصدیقم مى كنند) عیسى بن زید گفت اگر بگوئى دهنت را خرد مى كنم . امام صادق علیه السلام فرمود: همانا بخدا اى موى پیشانى برگشته ! اى چشم سبز! گویا من مى بینم كه تو براى خود سوراخى میجوئى كه در آن در آئى ، و تو در روز جنگ قابل ذكر نیستى ، (لیاقت سربازى هم ندارى ) من نسبت بتو عقیده دارم كه هر گاه از پشت سرت صدائى بلند شود، مانند شتر مرغ رمنده پرواز مى كنى ، محمد با شدت و خشونت به عیسى دستور داد: او را زندان كن و بر او سخت بگیر و خشونت كن ،

امام صادق علیه السلام فرمود: همانا به خدا گویا مى بینم ترا كه از سده اشجع خارج شده و بسوى رودخانه میروى و سوارى نشان دار كه نیزه كوچكى نیمى سفید و نیمى سیاه در دست دارد و بر اسب قرمز پیشانى سفیدى سوار است بر تو حمله كرده و با نیزه به تو زده ولى كارگر نشده است و تو بینى اسب او را ضربت زده و بخاكش انداخته ئى ، و مرد دیگرى كه گیسوان بافته اش از زیر کلاه خودش بیرون آمده و سبیلش كلفت است از كوچه هاى آل ابى عمار دئلیان بر تو حمله كرده و او قاتل تو باشد: خدا استخوان پوسیده او را هم نیامرزد (یعنى او را هرگز نیامرزد).

محمد گفت : اى اباعبداللّه ! حساب كردى ولى بخطا رفتى ، سپس سراقى بن سلخ حوت بطرف امام حمله برد و بپشت حضرت كوبید تا بزندانش انداخت و اموال او و اموال خویشانش را كه با محمد همكارى نكرده بودند، به غارت بردند. سپس اسماعیل بن عبداللّه بن جعفر بن ابیطالب كه پیرمردى سالخورده و ناتوان بود و یك چشم و دو پایش را از دست داده بود و او را بدوش مى كشیدند حاضر كردند، و محمد از او بیعت خواست ، اسماعیل گفت : برادر زاده ! من پیرى سالخورده و ناتوانم

و به احسان و یارى شما نیازمندترم ، محمد گفت : ناچار باید بیعت كنى ، اسماعیل گفت : از بیعت من چه سود میبرى ؟ بخدا كه اگر نام مرا در بیعت كنندگانت بنویسى جاى نام یك مرد را تنگ میكنم ، گفت : ناچارى كه بیعت كنى و نسبت باو سخنان درشت گفت . اسماعیل باو گفت : جعفر بن محمد را نزد من دعوت كن ، شاید با یكدیگر بیعت كنیم ، محمد امام صادق علیه السلام را طلب كرد، اسماعیل بحضرت عرض كرد: قربانت گردم ، اگر صلاح میدانى كه حقیقت را براى او بیان كنى بیان كن ، شاید خدا شر او را از ما باز گیرد. فرمود: تصمیم گرفته ام با او سخن نگویم ، درباره من هر نظرى دارد اجرا كند.

اسماعیل به امام صادق علیه السلام عرض كرد: ترا بخدا آیا یادت مى آید روزیكه من خدمت پدرت محمد ابن على علیه السلام آمدم و دو حله زرد پوشیده بودم ، پدرت بمن نگاهى طولانى كرد و گریست ، من عرض كردم : چرا گریه كردى ؟ فرمود: گریه ام براى اینستكه ترا در پیرى بیهوده مى كشند، و دو بز هم در خون تو شاخ نمى زنند (كسى از تو خونخواهى نمى كند یا خون تو بواسطه سالخوردگیت بسیار كم است ) عرض كردم : كى چنین میشود؟ فرمود: زمانیكه ترا به باطلى دعوت كنند و تو سرباز زنى ، همان زمان كه ببینى چشم لوچ نامبارك فامیلش را كه گردن فرازى كند و از خاندان امام حسن علیه السلام باشد، بر منبر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله بالا رود و مردم را بجانب خود خواند، و نامى را كه از او نیست (مانند مهدى ، صاحب نفس زكیه ) بخود بندد. پس تو در آن هنگام هر پیمانى دارى انجام ده (با ایمان و میثاقت تجدید عهد كن ) و وصیت را بنویس ، زیرا همان روز یا فردایش كشته میشوى (این تردید اگر از امام باشد جهتش اینستكه مردم نسبت باو غلو نكنند و بدانستن علم غیبش معتقد نشوند).

امام صادق علیه السلام باو فرمود: آرى ، (یادم مى آید) به پروردگار كعبه . این مرد (محمد بن عبداللّه ) جز اندكى از ماه رمضان را روزه نگیرد، ترا بخدا مى سپارم ، اى ابوالحسن ، خدا در مصیبت بما اءجر بزرگ دهد و از بازماندگانت نیكو نیابد و سرپرستى كند و انالله و انا الیه راجعون (((ما از آن خدائیم و بسوى او باز میگردیم ))) سپس اسماعیل را بدوش كشیدند و امام صادق علیه السلام را بزندان باز گشت دادند. بخدا هنوز شب نیامده بود كه پسران برادرش یعنى پسران معاویة بن عبداللّه بن جعفر بر او در آمدند و او را لگد مال كردند تا كشتند و محمد بن عبداللّه كس فرستاد و امام جعفر علیه السلام را رها كرد، سپس بودیم تا ماه رمضان فرا رسید، بما خبر دادند كه عیسى بن موسى (برادر زاده منصور) خروج كرده و رهسپار مدینه است .

محمد بن عبداللّه (بجنگ عیسى ) پیش آمد و یزید بن معاویة بن عبداللّه بن جعفر سر لشكرش بود و سرلشكر عیسى بن موسى ، اولاد حسن بن زید بن حسن بن حسن و قاسم و محمد بن زید و على و ابراهیم فرزندان حسن بن زید بودند، یزید بن معاویه شكست خورد و عیسى بن موسى وارد مدینه گشت و جنگ در مدینه در گرفت ، سپس عیسى به كوه ذباب فرود آمد و لشكر سیاه پوشان از پشت سر بر ما در آمدند، محمد هم با اصحابش بیرون آمد تا آنها را به بازار رسانید و خودش رفت ،

سپس بدنبال آنها برگشت تا بمسجد خوامین (پوست خام فروشان ) رسید، آنجا را میدانى خالى از سیاه پوش (لشكر بنى عباس ) و سفید پوش (لشكر محمد) دید، جلوتر رفت تا به شعب فزاره رسید، سپس وارد قبیله هذیل شد و از آنجا بجانب اءشجع رفت . در آنجا همان سواریكه امام صادق علیه السلام فرموده بود، از كوچه هذیل در آمد و از پشت سر بر او حمله كرد، او را نیزه زد ولى كارگر نیفتاد، محمد باو حمله كرد و بینى اسبش را با شمشیر بزد، سوار دیگر باره باو نیزه زد و در زرهش فرو برد، محمد بجانب او برگشت و او را ضربت زد و مجروحش ساخت محمد از آن سوار تعقیب میكرد و او را ضربت میزد كه حمید بن قحطیه از كوچه عماریین بر او حمله كرد و نیزه اش را در تن او فرو برد، ولى چون نیزه اش شكست ، محمد بر حمید حمله كرد، حمید هم با آهن ته نیزه شكسته اش بر او زد و روى خاكش انداخت ، سپس از اسب فرود آمد و او را ضربت میزد تا مجروحش كرد و بكشت و سرش را بر گرفت ، و لشكر عیسى از هر سو بمدینه در آمد و آنرا تصرف كرد، و ما جلاى وطن كردیم و در شهر ما پراكنده شدیم .

موسى بن عبداللّه گوید: من رهسپار شدم تا بابراهیم بن عبداللّه رسیدم ، دیدم عیسى بن زید نزد او پنهان شده است ، من او را از تدبیر بدش خبر دادم و همراه او بیرون آمدیم تا او هم كشته شد خدایش رحمت كندسپس با برادر زاده ام اءشتر، عبداللّه بن محمد بن عبداللّه بن حسن براه افتادم تا او هم در سند كشته شد و من آواره و گریزان برگشتم ، در حالیكه به هیچ شهرى جا نداشتم ، چون روى زمین بر من تنگ آمد و ترس بر من غلبه كرد، بیاد فرمایش امام صادق علیه السلام افتادم .

نزد مهدى عباسى (كه در ذیحجه سال 158 خلیفه شد) رفتم ، زمانیكه او بحج رفته و در سایه دیوار كعبه براى مردم خطبه مى خواند، بدون اینكه مرا بشناسد، از پاى منبر برخاستم و گفتم : یا امیرالمؤ منین ، اگر ترا بخیر خواهى كه مى دانم رهنمائى كنم ، بمن امان میدهى ؟ گفت : آرى . آن خیرخواهى چیست ؟ گفتم : موسى بن عبداللّه بن حسن را بتو نشان مى دهم ، گفت : آرى تو در امانى ، گفتم : بمن مدركى بده كه خاطرم جمع باشد، از او عهود و پیمانها (مانند امضا و شاهد و قسم ) گرفتم و از خود اطمینان یافتم ، سپس گفتم : خود من موسى بن عبداللّه ام ، گفت : بنابراین گرامى هستى و بتو عطا میشود، گفتم : مرا بیكى از خویشان و فامیلت بسپار تا نزد خودت عهده دار زندگى من باشد، گفت : هر كه را خواهى انتخاب كن ، گفتم : عمویت عباس بن محمد باشد، عباس گفت : من بتو احتیاجى ندارم ، گفتم ولى من بتو احتیاج دارم ، از تو میخواهم بحق امیرالمؤ منین كه مرا بپذیرى ، او خواه ناخواه مرا پذیرفت .

مهدى بمن گفت : كى ترا میشناسد؟ در آنجا بیشتر رفقاى ما اطرافش بودند من گفتم : این حسن بن زید است كه مرا مى شناسد و این موسى بن جعفر است كه مرا مى شناسد، و این حسن بن عبداللّه بن عباس است كه مرا مى شناسد، همه گفتند: آرى یا امیرالمؤ منین ، (با آنكه مدتى است او را ندیده ایم ) گویا هیچ از نظر ما پنهان نگشته است ، سپس من بمهدى گفتم : یا امیرالمؤ منین همانا این پیش آمد را پدر این مرد بمن خبر داد و بموسى بن جعفر اشاره كردم -.

موسى بن عبداللّه گوید: در آنجا دروغى هم بامام جعفر صادق علیه السلام بستم و گفتم : و بمن امر كرد كه بتو سلام برسانم و فرمود: او پیشواى عدالت و سخاوتست ، مهدى دستور داد پنجهزار دینار بموسى بن جعفر تقدیم كنند، آنحضرت دو هزار دینارش را بمن داد و به تمام اصحابش صله بخشید و با من (با آنكه نصایح پدرش را نشنیده بودم ) خوب صله رحم كرد. (نتیجه نقل این داستان مفصل اینكه ) هر گاه نام فرزندان محمد بن على بن الحسین علیهم السلام برده شد: بگوئید: درود خدا و فرشتگان و حاملین عرش و كاتبین كرام بر آنها باد و امام صادق علیه السلام را از میان آنها بپاكیزه ترین درود اختصاص دهید، و خدا موسى ابن جعفر را از جانب من جزاى خیر دهد، زیرا بخدا كه من بعد از خدا بنده ایشانم .

15- عبداللّه بن مفضل گوید: چون حسین بن على ، كشته شده در فخ که از نوادگان امام مجتبی بود خروج كرد و مدینه را بتصرف در آورد، موسى بن جعفر را براى بیعت طلب كرد، حضرت تشریف آورد و باو فرمود: پسر عمو! بمن تكلیفى مكن كه پسر عمویت (محمد بن عبداللّه ) به عمویت امام صادق كرد، تا از من چیزیكه نمیخواهم سر زند؟ چنانكه از امام صادق علیه السلام چیزى سر زد كه نمى خواست (مقصود سخنان درشتى است كه میان آنها رد و بدل شد و اخباریكه امام علیه السلام باو گفت : كه در حدیث سابق بیان گردید).

حسین بحضرت عرض كرد: مطلبى بود كه من بشما عرض كردم : اگر خواهى در آن خارج شو و اگر نخواهى شما را در آن مجبور نمى كنم خدا یاور است و سپس خداحافظى كرد.

ابو الحسن موسى بن جعفر هنگام خداحافظى به او فرمود: پسر عمو! تو كشته خواهى شد، پس نیكو جنگ كن (ضربت را جدى بزن ) زیرا این مردم فاسقند، اظهار ایمان مى كنند و در دل مشركند و انالله و انا علیه راجعون من مصیبت شما جماعت را (خویشانم را) بحساب خدا میگذارم ، سپس حسین خروج كرد و كارش بدانجا رسید كه رسید، یعنى همگى كشته شدند، چنانچه آنحضرت علیه السلام فرمود.

شرح_ این حسین پسر على بن حسین بن حسن بن امام حسن مجتبى علیه السلام است و مادرش زینب دختر عبداللّه بن حسن است كه در زمان موسى الهادى نوه منصور خروج كرد و فخ نام چاهیست در یك فرسخى مكه ، داستان جنگ و كشته شدن او در تواریخ مذكور است و علامه مجلسى (قدّس سرّه) هم در صفحه 268 مرآت العقول ذكر كرده است .

16- یحیى بن عبداللّه بن حسن بموسى بن جعفر علیهما السلام نوشت : اما بعد من خودم را بتقواى خدا سفارش میكنم ، و ترا هم به آن سفارش مى كنم زیرا تقوى سفارش خداست نسبت به پیشینیان و پسینیان ، یكى از یاوران دین خدا و ناشرین اطاعتش بر من وارد شد و خبر داد كه بر من ترحم كرده ئى (كه كشته میشوم ) و ما را كمك نخواهى كرد؟ من دعوت بسوى آن كس از آل محمد صلى اللّه علیه و آله را كه مردم بپسندند (با تو) مشورت كردم

و تو حاضر نشدى و پیش از تو هم پدرت حاضر نشد، شما از زمان قدیم چیزى را ادعا مى كنید كه در خورتان نیست و آرزوى خود را بجائى كشانیده اید كه خدا بشما عطا نكرده است ، پس هواپرست شدید و گمراه گردید، و من ترا برحذر میدارم از آنچه خدا ترا نسبت بخود برحذر داشته است .

حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام باو نوشت : از جانب موسى پسر (ابى ) عبداللّه جعفر و هم پسر على (بن ابیطالب ) كه هر دو در بندگى و اطاعت خدا شریكند بسوى یحیى بن عبداللّه بن حسن . اما بعد همانا من ترا و خودم را از خدا بیم مى دهم و تو را از عذاب دردناك و عقاب سخت و كیفر كاملش آگاه مى سازم و تو و خودم را به تقواى خدا سفارش میكنم ، زیرا تقوى موجب زینت سخن و پابرجائى نعمتهاست ، نامه ات بمن رسید، در آنجا نوشته بودى كه من و پدرم از زمان پیش مدعى (مقام و منصب ) بوده ایم ، در صورتیكه تو چنین ادعائى از من نشنیده ئى و (خدایتعالى در سوره زخرف فرماید) (((گواهى آنها نوشته شود و مورد بازخواست قرار گیرند))) حرصیكه اهل دنیا بدنیا و خواستنیهاى آن دارند، تمام خواسته هاى آخرت آنها را هم در دنیا تباه كرده است (از اینجهت عبادات و اعمال آخرت خود را هم باغراض دنیوى مشوب میسازند چنانكه تو امر بمعروف را بافتراء بر من و انكار حق مشوب ساختى ) و نوشته بودى كه من بواسطه آرزو داشتن آنچه نزد توست (یعنى ادعاء امامت ) مردم را از تو میرانم . در صورتیكه اگر راهى را كه تو پیش گرفته اى مایل باشم ، ناتوانى از دانستن روش و كم بصیرتى بدلیل جلوگیر من نباشد (معرفت و بصیرت من از تو خیلى بیشتر است ولى میدانم اكنون وقتش نیست ) اما خداى تبارك و تعالى مردم را معجونى مركب آفریده و قوائى شگفت آور غرائزى گوناگون باو عطا كرده است ، من دو كلمه درباره انسان از تو مى پرسم ، (تا بدانى كه تو بناحق ادعا میكنى ، بمن بگو).

عترف در بدن تو چیست ؟ و صهلج در انسان كدامست ؟ جوابش را بمن بنویس ، من بتو سفارش میكنم و از نافرمانى خلیفه بر حذرت میدارم ، و بفرمانبردارى و اطاعتش تشویقت میكنم و دستور میدهم كه براى خود امانى بگیرى پیش از آنكه در چنگال افتى و از هر طرف گلوگیر شوى و از هر سو بخواهى نفس كشى ، راهى نیابى ، تا خدا باحسان و فضل خود و دلسوزى خلیفه اءبقاه الله بر تو منت نهد و خلیفه امانت دهد و بر تو مهربانى كند و خویشان پیغمبر صلى الله علیه و آله را نسبت بتو (بواسطه تو) حفظ كند، درود بر كسیكه از هدایت پیروى كند (((بما وحى رسیده كه عذاب براى كسى است كه تكذیب كند و رو بگرداند- 47 سوره 20-))).

جعفرى مى گوید: بمن خبر رسید كه نامه موسى بن جعفر علیه السلام بدست هارون افتاد، چون آنرا قرائت كرد گفت : مردم مرا بر موسى بن جعفر مى آغالند، در صورتیكه او از آنچه متهمش میكنند منزه است .

شرح _علامه مجلسى (قدّس سرّه) گوید: عترف و صهلج دو عضو است در انسان كه نزد اطباء بدین نام شناخته نشده سپس از كتاب عمدة الطالب و مقاتل ابوالفرج تاریخ خروج یحیى بن عبداللّه را كه بصاحب الدیلم معروفسست ذكر مى كند و گریختن و پناهندگى او را ببلاد دیلم تا مردنش را در زندان هارون الرشید با اختلافاتى كه مورخین بیان مى كنند نقل كرده است مرآت ص 270 -.

پایان جزء دوم از كتاب كافى ! دنبالش جزء سوم است كه (((باب كراهیة توقیف ))) مى باشد و الحمداللّه رب العالمین و الصلواة و السلام على محمد و آله الجمعین .

(كراهیت تعیین وقت ظهور امام علیه السلام )

1- ابو حمزه ثمالى گوید: شنیدم امام باقر علیه السلام میفرمود: اى ثابت همانا خداى تبارك و تعالى این امر را هفتاد وقت گذاشت ، چون حسین صلوات اللّه علیه كشته شد، خشم خداى تعالى بر اهل زمین سخت گشت ، آنرا تا صد و چهل بتاءخیر انداخت . سپس كه ما به شما خبر دادیم ، آن خبر را فاش كردید و از روى پوشیده پرده برداشتید، بعد از آن خدا براى آن وقتى نزد ما قرار نداد. خدا هر چه را خواهد محو كند و ثابت گذارد اصل كتاب نزد اوست .

ابو حمزه گوید: من این حدیث را بامام صادق علیه السلام عرض كردم ، فرمود: چنین بوده است .

2- عبدالرحمن بن كثیر گوید: خدمت امام صادق علیه السلام نشسته بودم كه مهزم وارد شد و عرض كرد: قربانت : بمن خبر دهید: این امرى كه در انتظارش هستیم كى واقع میشود؟ فرمود: اى مهزم ! دروغ گفتند تعیین کنندگان وقت و هلاك شدند شتاب كنندگان و نجات یافتند تسلیم شوندگان .

شرح _ظهور امام زمان علیه السلام از جمله اموریستكه وقتش معلوم نیست لذا در این روایت تصریح شده است كه كسانیكه براى آن وقت معین كنند دروغگویند. و كسانیكه درباره ظهور آنحضرت شتاب زده شوند یعنى بخدا اعتراض و اشكال كنند كه چرا آنحضرت را ظاهر نمیكند، خدا را نشناخته و بقضاء و قدر او راضى نگشته و در نتیجه بشقاوت و هلاكت رسیده اند. و اما انتظار فرج و دعا كردن براى ظهور آنحضرت و در عین حال راضى بودن بخواست و قضاء خدا و تسلیم در برابر فرمانش مقتضاى عبودیت و بندگى و محبوب خداى متعال و موجب نجاتست .

3- ابو بصیر گوید: از امام صادق علیه السلام راجع بقائم علیه السلام پرسیدم ، فرمود: تعیین کنندگان وقت دروغگویند، ما خانواده ئى هستیم كه تعیین وقت نكنیم .

4- احمد باسناد خود گوید: آنحضرت فرمود: خدا نخواهد جز آنكه با وقتیكه تعیین کنندگان وقت تعیین كنند مخالفت كند (پس هر كه براى ظهور آنحضرت وقتى معین كند، واقع و حقیقت و زمانیكه خدا آنحضرترا ظاهر كند بر خلاف آنست ).

5- فضیل بن یسار گوید: بامام باقر علیه السلام عرض كردم : براى این امر وقتى هست ؟ فرمود تعیین کنندگان وقت دروغ گویند، تعیین کنندگان وقت دروغ گویند، تعیین کنندگان وقت دروغ گویند. همانا موسى علیه السلام چون (در طور سینا) بپروردگار خود براى پیغام بردن وارد شد، قومش را وعده سى روز دارد، و چون خدا ده روز بر سى روز افزود قومش گفتند: موسى با ما خلف وعده كرد، و كردند آنچه كردند (یعنى گوساله پرست شدند) پس اگر ما خبرى بشما گفتیم و طبق گفته ما واقع شد، بگوئید: خدا راست فرموده است تا دو پاداش گیرید.

6- على بن یقطین گوید: موسى بن جعفر علیه السلام بمن فرمود: دویست سالست كه شیعه بآرزوها تربیت میشود: (چون على این خبر را براى پدرش نقل كرد) یقطین كه در دستگاه سفاح و منصور خدمت میكرد) به پسرش على بن یقطین گفت : چرا آنچه درباره ما گویند (از پیشرفت دولت بنى عباس ) واقع شود و آنچه درباره شما گوید (از ظهور دولت حق ) واقع نشود؟ على به پدرش گفت : آنچه درباره ما و شما گفته شده از یك منبع است ، (و آن منبع وحى است كه به توسط جبرئیل و پیغمبر و ائمه علیهم السلام به مردم مى رسد) جز اینكه امر شما چون وقتش رسیده بود خالص و واقعش به شما عطا شد، و مطابق آنچه به شما گفته بودند واقع گشت ، ولى امر ما وقتش نرسیده است ، لذا به آرزوها دلگرم گشته ایم . اگر به ما بگویند: این امر (ظهور دولت حق ) تا دویست یا سیصد سال دیگر واقع نمى شود، دلها سخت شود بیشتر مردم از اسلام برگردند، ولى مى گویند: چقدر زود مى آید، چقدر به شتاب مى آید، براى اینكه دلها گرم شود و گشایش نزدیك گردد.

شرح _على بن یقطین در سال 182 یعنى یك سال پیش از وفات موسى بن جعفر علیه السلام وفات یافته است . و هر وقت امام علیه السلام این حدیث را به او فرموده باشد، از دویست سال كمتر است ولى پیداست كه در هر لغتى رؤ وس اعداد مانند ده ، صد، دویست ، سیصد، هزار در اءلسنه و افواه معروف است و به كسور آن توجهى نمى شود، در اینجا هم امام علیه السلام طبق همین اصطلاح و معمول لغت تكلم فرموده است .

و امام آنچه على بن یقطین به پدرش گفت مطلبى است صحیح و متین كه مضمون آن را هم مرحوم صدوق در علل الشرایع خود از حدیثى نقل مى كند، و توضیحش این است كه : موضوع امید و آرمان در اخبار و روایت و هم در علم روانشناسى امروز از مؤ ثرترین موجبات پیشرفت و ترقى انسان به شمار آمده است ، و بر عكس یاءس و نومیدى از بزرگترین بلاها و موجبات سقوط و انحطاط معرفى شده است تا آنجا كه یاءس از رحمت خدا در ردیف گناهان كبیره قرار گرفته است . امر ظهور و فرج امام زمان علیه السلام و پیشرفت دولت حق و عزت مؤ منین ، امریست قطعى و مسلم و ضرورى نزد شیعه ، ولى مصلحت و واقع بینى خداى تعالى چنین اقتضاء كرده است كه به آن سرعتى كه اصحاب ائمه علیهم السلام ، انتظارش را داشتند واقع نشود، بلكه

براى مدت مدید و نا معلومى به طول انجامید، تا مؤ منین راسخ از منافقان ظاهرى مشخص گردند و نیز همه شیعیان با آرزو و امیدى كه نسبت به ظهور آن حضرت دارند، چون وقتش را نمى دانند و احتمال مى دهند در زندگى آنها آن حضرت ظهور فرماید، از این جهت با روحى زنده و با نشاط وظایف دینى و اجتماعى خود را انجام مى دهند و نزدیك بودن علاوه بر آن كه امریست نسبى ، از نظر علم شامل و محیط خداى تعالى ، هر دورى نزدیك است چنانچه راجع به روز قیامت هم مى فرماید (((اقتربت الساعة ))) به خلاف آنكه اگر به آنها بگوید ظهور دولت حق تا دویست یا سیصد یا هزار و بیشتر به طول مى انجامد كه در آن صورت ملال و افسردگى همه را فرا گیرد و بلكه از آن جهت كه انسان طبعا به آروز و امید راغب تر و شایق تر است ، دینى كه او را ملول و افسرده كند، رها مى كند و در پى كسى مى رود كه به او وعده هاى زود و خوش ظاهر دهد. اگر چه پوشالى و توخالى باشد.

7- مهزم پدر ابراهیم مى گوید: خدمت امام صادق علیه السلام از سلاطین آل فلان (بنى عباس ) سخن به میان آوردیم حضرت فرمود: مردم به واسطه شتابشان براى این امر هلاك گشتند. همانا خدا براى شتاب بندگان ، شتاب نمى كند، براى این امر پایانى است كه باید به آن برسد، و اگر مردم به آن پایان رسیدند ساعتى پیش و پس نیفتند.

( بررسى و آزمایش )

توضیح_تمحیص درلغت بمعنى گداختن طلا و جدا كردن غش آنست و در اینجا مقصود از آن آزمایش انسان است بواسطه تكالیف سخت و دشوار تا خوبان از بدان جدا شوند.

1- امام صادق علیه السلام فرمود: چون از بعد از كشتن عثمان با امیر المؤ منین علیه السلام بیعت شد، آنحضرت بر منبر برآمد و سخنرانى و خطبه اى القاء كرد كه امام صادق علیه السلام آن را ذكر كرد و در ضمن آن چنین فرمود: همانا بلیه و گرفتارى شما (كه خدا براى امتحان و آزمایشتان مقدر كرده است ) مانند روزى كه خدا پیغمبرش صلى اللّه علیه و آله را مبعوث ساخت رجوع كرده است ، سوگند بآنكه او را بحق برانگیخت كه شما وساوس و آراء مختلف پیدا كنید و غربال شوید، تا آنجا كه افراد پایین از شما فراز گیرند و بالائیها بزیر گرایند، و پیشى گیرندگانى كه كوتاهى مى كردند، بپیش تازند، و پیشى گیرندگانى كه پیش مى تاختند كوتاهى كنند، بخدا كه هیچ نشانه اى (از نشانه هاى حق ) از من پوشیده نگشته و دروغى بمن گفته نشده ، و بتحقیق كه این مقام و این روز را بمن آگاهى داده اند.

شرح _پیغمبر صلى اللّه علیه وآله در اوائل بعثت با محیط مردمى روبرو شد كه جهل و باطل دامنگیر آنها شده بود، از پیشواى دلسوز و رهبر داناى خود روگردان شده و بعبادت بتها و عادات زشت جاهلیت سرگرم بودند، پیغمبر اسلام كه خداى تعالى او را مایه امتحان مردم قرار داد و مبعوثش ساخت با مجاهدت و مساعى بى نظیر خود و غزوات و جنگهاى متعدد، بت پرستان را خداپرست كرد و آدمكشان

خونخوار را، مانند برادر مهربان در یك صف و تعقیب از یك هدف قرار داد و قوانین عادله اجتماعى را در میان آنها مجرى ساخت و بیت المال را طبق حق و عدالت تقسیم مى فرمود، ولى متاءسفانه پس از وفات پیغمبر اكرم صلى اللّه علیه وآله مسلمین آن عادات و اخلاق حسنه اسلامى را رفته رفته كنار گذاشتند تا آنجا كه مى توان گفت : در زمان خلافت عثمان یكمرتبه بقهقرا برگشتند و زمان جاهلیت را تجدید كردند.

اكنون پس از قتل عثمان امیرالمؤ منین علیه السلام ، با محیط و مردمى روبرو شده است كه نمونه زمان جاهلیت است و براى ارجاع قوانین حق و عدالت و سركوبى طغیانگران باید جهاد كند و از خود گذشتگى نشان دهد، پس قهرا مردمى بپذیرد و اطاعت نمایند و دسته اى تمرد نافرمانى كنند، و از میان آنها برخى از مسلمین كه نسبت بحق آنحضرت كوتاهى كرده و با دیگران بیعت كردند بپیش تازند و اطاعت آنحضرترا گردن نهند و در ركابش جهاد كنند و بعضى دیگر مانند طلحه و زبیر كه با وجود آنكه در زمان پیغمبر اسلام سوابق درخشانى كسب كرده بودند از اطاعت و انقیاد آنحضرت سرپیچى كرده ، طغیان و سركشى آغاز كنند.(و البته نگارنده در کتاب شریف در جست و جوی رستگاری خود اثبات نموده است نفاق طلحه را در زمان حیات رسول خدا و عضویت او را در گروه الذین فی قلبوبهم مرض و لذا به این فراز فقط برای زبیر صادق است)

2- ابن ابى یعفور گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: واى بر سركشان عرب از امریكه نزدیك است ، (واى بر آنها در زمان ظهور امام قائم (علیه السلام ) كه نزدیكست چنانچه در حدیث 938 بیان شد) عرض كردم : قربانت گردم ، چند نفر از عرب همراه حضرت قائم خواهند بود؟ فرمود: چند نفر اندك ، عرض كردم بخدا كسانیكه از ایشان از این امر سخن مى گویند (اظهار عقیده به امام زمان مى كنند) بسیارند، فرمود مردم ناچار باید بررسى شوند و جدا گردند و غربال شوند و مردم بسیارى از غربال بیرون ریزند.

3- منصور گوید: امام صاق علیه السلام : به من فرمود: اى منصور: این امر (ظهور امام دوازدهم ) به شما نمى رسد جز بعد از ناامیدى و نه به خدا (به شما نمى رسد) تا (خوب از بد) جدا شود و نه به خدا تا بررسى شود و نه به خدا تا شقاوت به شقى رسد و سعادت به سعید.

4- معمر بن خلاد گوید: شنیدم حضرت ابوالحسن علیه السلام مى فرمود: (((الم ))) مگر مردم پنداشته اند بصرف اینكه گویند ایمان داریم رها شوند و امتحان نشوند:! اول سوره عنكبوت -))) سپس به من فرمود فتنه (امتحان ) چیست ؟ عرض كردم : قربانت گردم : آنچه ما مى دانیم امتحان در دین است ، حضرت فرمود: امتحان مى شوند، چنانكه طلا امتحان مى شود، و باز فرمود: خالص و پاك مى شوند، چنانكه طلا پاك مى شود.

5- مردى از حضرت ابى جعفر علیه السلام نقل مى كند كه فرمود: دلهاى مردم از حدیث شما (شیعه كه معتقد به غیبت امام عصر مى باشید) مى رمد و تنفر دارد، پس هر كه به آن اقرار كرد بیشترش گوئید و هركه منكر شد از او

دست بردارید. همانا ناچار باید آزمایشى پیش آید كه هر فرد خصوصى و محرم رازى در آن سقوط كند، تا آنجا كه كه آنكس (از كمال باریك بینى و دقت ) مو را دو نیمه مى كند سقوط كند تا آنجا كه جز ما و شیعیان ما باقى نماند.( یعنی آن را توضیح دهید تا جویای حقیقت راه یابد و شخص معاند معلوم شود).

6- منصور صیقل گوید: من و حارث بن مغیره با جماعتى از اصحابمان (شیعیان ) خدمت امام صادق علیه السلام نشسته بودیم (و از ظهور دولت حق سخن مى گفتیم ) آن حضرت سخن ما را مى شنید، سپس فرمود كجائید شما؟ هیهات ، هیهات ، نه به خدا آنچه به سویش چشم مى كشید واقع نشود، تا غربال شوید، نه بخدا آنچه بسویش چشم مى كشید واقع نشود، تا بررسى شوید، نه بخدا آنچه چشم مى كشید واقع نشود. تا جدا شوید. نه بخدا آنچه بسویش چشم مى كشید واقع نشود، جز بعد از نومیدى . نه بخدا، آنچه بسویش چشم مى كشید واقع نشود، تا شقاوت بشقى برسد و سعادت بسعید.(یعنی معاندین و منکرین از طالبان حق و حقیقت جدا شوند)

( آنكه امامش را شناسد تقدم و تاءخر این امر زیانش نرساند )

1- زراره گوید: امام صادق علیه السلام فرمود: امامت را بشناس ، زیرا هرگاه امامت را شناختى تقدم یا تاءخر این امر زیانت ندهد (یعنى چه آنكه دولت حق زود ظاهر شود و یا دیر، براى تو مساویست و زیانى نكرده ئى ، همانا زیان براى كسى است كه امامش را نشناسد).(و این حدیث البته از معجزات عظیم امام صادق علیه سلام است )

2- فضیل بن یسار گوید: از امام صادق علیه السلام درباره قول خدایتعالى (((روزیكه هر دسته از مردم را بامامشان مى خوانیم 71 سوره 17 -))) پرسیدم . فرمود: اى فضیل ! تو امامت را بشناس ، زیرا هرگاه امامت را شناختى تقدم یا تاءخر این امر زیانت ندهد، كسیكه امامش را بشناسد و پیش از قیام صاحب الامر بمیرد، مانند كسى است كه در لشكر آنحضرت بوده است ، نه بلكه مانند كسیكه زیر پرچم آنحضرت نشسته باشد. در اینجا یكى از اصحابش گفت : مانند كسى است كه در ركاب رسولخدا صلى اللّه علیه وآله شهید شده باشد.

3- ابوبصیر گوید: بامام صادق علیه السلام عرض كردم : قربانت گردم ، كى فرج و گشایش باشد؟ فرمود اى ابا بصیر! تو هم از جمله دنیا خواهانى ؟ كسى كه این امر را بشناسد، براى او بواسطه انتظارش فرج حاصل شده .( و این فراز هم البته از معجزات عظیم و خبرهای عظیم غیبی است که برای هر طالب حق، حقیقت آن محرز و مسلم است)

4- اسماعیل بن محمد خزاعى گوید: من شنیدم كه ابوبصیر از امام صادق علیه السلام مى پرسید: شما عقیده دارید كه من حضرت قائم علیه السلام را درك مى كنم ؟ فرمود: اى ابابصیر! مگر نه این است كه امامت را مى شناسى

عرض كرد: چرا بخدا، شمائید امام من و دست حضرت را گرفت حضرت فرمود: اى ابابصیر! بخدا از اینكه در سایه خیمه قائم صلوات الله علیه بشمشیرت تكیه نكرده ئى باك نداشته باش (یعنى ثواب چنان كسى براى تو هست ).

5- فضیل بن یسار گوید، شنیدم امام باقر علیه السلام مى فرمود: كسیكه بمیرد و امامى نداشته باشد، مانند مردم جاهلیت مرده و هر كه بمیرد و به امامش شناسا باشد، تقدم یا تاءخر این امر او را زیان ندهد، هر كه بمیرد و به امامش شناسا باشد: مانند كسى است كه در زیر خیمه امام قائم همراه او باشد.

6- امام باقر علیه السلام فرمود: براى كسیكه در انتظار امر (فرج و ظهور) ما مرده است زیانى نیست (چه زیانى است ) كه در میان خیمه حضرت مهدى و در میان قشون او نمرده باشد.

7- عمر بن ابان گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: علامت را بشناس (یعنى امامت را بشناس به حدیث 527 رجوع شود) چون او را شناختى تقدم یا تاخر این امر به تو زیانى نرساند، همانا خداى عزوجل مى فرماید: (((روزى كه هر دسته از مردم را بامامشان (همراه امامشان ) مى خوانیم 71 سوره 17-))) پس هر كه امامش را شناسد مانند كسى است كه در خیمه امام منتظر باشد.

( درباره نااهلیكه ادعاء امامت كند و كسیكه همه ائمه یا بعضى از ایشان را انكار كند وآنكه امامت را براى نااهل اثبات كند)

1- سورة بن كلیب گوید: از امام باقر علیه السلام راجع به قول خداى عزوجل (((و روز قیامت كسانى را كه درباره خدا دروغ گفته اند روسیاه بینى 60 سوره 39 -))) پرسیدم ، فرمود: كسى است كه بگوید من امامم و امام نباشد، عرض كردم : اگر چه علوى باشد؟ فرمود: اگر چه علوى باشد، عرض كردم ؟ اگر چه از اولاد على بن ابیطالب باشد؟ فرمود: اگر چه باشد.

شرح _سؤال سوم یا تاءكید سؤ ال دو مست و یا به جهت دفع احتمالى كه ممكن است مراد بعلوى ، شیعه على علیه السلام یا سایر خویشان آن حضرت باشد.

2- امام صادق علیه السلام فرمود: هر كه ادعاء امامت كند و اهلش نباشد، كافر است .

3- حسین بن مختار گوید: بامام صادق علیه السلام عرض كردم : قربانت (((روز قیامت كسانى را كه بخدا دروغ بستند مى بینى 60 سوره 39))) (تفسیرش چیست ؟) فرمود: درباره كسى است كه خود را امام داند و امام نباشد، عرض كردم : اگر چه از فرزندان فاطمه و على باشد؟ فرمود: اگر چه از فرزندان فاطمه و على باشد.(و این حقیقت محض است که ذات اقدس احدیت به واسطه ی منزلت عظیم عصمت برای امامان معصوم علیه سلام و عجل فرجهم مقرر فرموده است)

4- ابن ابى یعفور گوید: شنیدم ، امام صادق علیه السلام مى فرمود: سه كسند كه در روز قیامت خدا با آنها سخن نگوید و پاكشان نكند و عذابى دردناك دارند: 1- هر كه ادعاء امامت از طرف خدا كند و حق نداشته باشد. 2- كسیكه امام از طرف خدا را انكار كند. 3- آنكه معتقد باشد كه این دو گروه نام برده شده از اسلام بهره ئى دارند.

5- امام صادق علیه السلام مى فرمود: این امر (امامت ) را غیر صاحبش ادعا نكند، جز اینكه خدا عمرش را قطع كند.

6- و فرمود: كسیكه با امامیكه امامتش از جانب خدا است كسى را شریك كند كه امامتش از جانب خدا نیست : بخدا مشرك گشته است .(و این کلام حضرت در شرح معنی واژگان قرآنی است که بهره گیری از آن ها مقدم است از مراجعه به کتب لغت)

7- محمد بن مسلم گوید: بامام صادق علیه السلام عرض كردم : مردى بمن گفت : امام آخر را بشناس ، نشناختن امام اول زیانت ندهد، حضرت فرمود: خدا او را لعنت كند، من او را نمى شناسم و دشمن دارم ، مگر امام آخر جز بوسیله امام اول شناخته شود؟.

8- ابن مسكان گوید: از شیخ درباره ائمه علیهم السلام پرسید: هر كه یكى از زنده ها را منكر شود امامان را منكر شده است .

شرح _گویا مرادش امام كاظم علیه السلام است ، اگرچه کلمه ی شیخ از روی تقیه برای امام صادق علیه السلام بیشتر به کار می رود ولى ابن مسكان از آنحضرت بیش از چند روایت نقل نكرده و بعضى گفته اند: تنها یك روایت مشعر را نقل كرده است ، اما شیخ صدوق در كمال الدین همین روایت را از امام صادق علیه السلام نقل كرده است و در هر حال تعبیر بشیخ از نظر تقیه مى باشد و انكار امام زنده از آنجهت مستلزم انكار امامان مرده است كه امامت زنده از قول آنها ثابت شده و دلیل امامت میان همگى مشترك است ، پس وقتى امام زنده را نشناسد، دلیل امامت را نشناخته ، و اعتقاد بى دلیل ثمرى ندارد، و نیز كسیكه زنده را نشناسد، امام دیگرى را كه اهلیت ندارد، براى خود انتخاب مى كند، و این خود دلیلى است كه امامان سابق را آنگونه كه باید نشناخته است .

9- محمد بن منصور گوید: از آن حضرت راجع به قول خداى عزوجل (((و چون كار بدى كنند، گویند پدران خود را مرتكب آن دیده ایم و خدا ما را بدان فرمان داده است ، بگو خدا بكار زشت فرمان نمى دهد چرا درباره خدا چیزى كه نمى دانید مى گوئید؟ 28 سوره 7-))) پرسیدم . فرمود: آیا كسى را دیده ئى كه معتقد باشد خدا بزنا كردن و شراب نوشیدن و مانند این محرمات فرمان داده است ؟ عرض كردم : نه ، فرمود: پس این كار زشتى كه ادعا مى كنند خدا آنها را بدان فرمان داده است چیست ؟ عرض كردم : خدا داناتر است و ولیش ، فرمود: این مطلب درباره امامان جور (غاصب امامت ) است كه مردم ادعا كردند خدا ایشان را به پیروى از مردمى فرمان داده است كه خدا پیروى از آنان

دستور نداده پس خدا ادعاء ایشان را رد كرده و خبر داده كه درباره خدا دروغ گفته اند و این عملشان را فاحشه (كار زشت ) نامیده است .

10- محمد بن منصور گوید: از عبد صالح (حضرت موسى بن جعفر علیه السلام ) درباره قول خداى عزوجل که فرمود (((بگو پروردگار من همه كارهاى زشت را، آنچه عیانست و آنچه نهانست حرام كرده 31 سوره 7 -))) پرسیدم ، فرمود: براى قرآن ظاهرى است و باطنى ، همه آنچه را خدا در قرآن حرام كرده ظاهر قرآن است و باطن آن پیشوایان جورند و همه آنچه را خدایتعالى در قرآن حلال فرموده ظاهر قرآنست و باطن آن پیشوایان حق (ائمه معصومین علیهم السلام ) هستند

شرح _قرآن كریم در آیات مباركاتش بایمان و اسلام و یقین و تقوى و نماز و زكوة و حج و روزه و سایر طاعات و عبادات فرمان مى دهد و این امور از نظر ظاهر كالبد و پیكرهایى هستند كه هر یك از لحاظ اجرا شرایط و اجزاء مخصوصى دارند، ولى از نظر اینكه این امور در وجود ائمه ی معصومین علیهم السلام مجسم و ممثل گشته و ایشان آینه تمام نماى همین طاعات و عبادات مى باشند، زیرا ایشان باین امور امر مى كنند و آموزگار آن مى باشند و خود بطور كامل آنها را انجام مى دهند، بدین جهت تمام اوامر با آنها متحد شده و ایشان روح و باطن اوامر قرآن گشته اند و بوجود آنها تاءویل مى شود، لذا آیه شریفه ان الصلاة تنهى عن الفحشاء و المنكر بوجود امیرالمؤ منین علیه السلام تاءویل شده است یعنى ظاهر نماز همین ركعات مخصوصى است كه هر مسلمان در اوقات معین انجام دهد، و باطن و حقیقت و روح و معنى نماز مطابق بیانیكه ذكر شد امیرالمؤ منین علیه السلام است همچنین كفر و نفاق و شرك و زنا و قتل و شرب خمر و امثال آن اموریستكه قرآن از آنها نهى و جلوگیرى فرموده و آن ظاهر قرآنست ، ولى باطن و واقعش پیشوایان جور و ستم و مدعیان بنا حق امامتند كه مجسمه این امور و وادار كننده مردم را بآنها مى باشند.

11- جابر گوید: از امام باقر علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل (((بعضى از مردم سواى خدا همتاها (مانند بت و گاو و سایر معبودهاى باطل ) گیرند و آنها را چون خدا دوست دارند 164 سوره 2-) پرسیدم ، فرمود: ایشان به خدا اولیاء فلان و فلانند كه آنها را پیشواى خود گرفتند، نه آن امامى را كه خدا پیشواى مردم قرار داده . بدین جهت خدا فرموده است : (((كاش آن كسان كه ستم مى كنند مى دانستند كه وقتى عذاب را مشاهده كنند، توانائى یكسره براى خداست و عذاب خدا بسیار سخت است ، زمانى كه پیشوایان از پیروان بیزارى جویند و عذاب را ببینند و روابطشان قطع شود و پیروان گویند: اى كاش براى ما بازگشتى بود تا از آنها بیزار مى شدیم ، چنانكه از ما بیزار شدند، این چنین خدا اعمالشان را به آنها مایه افسوس و پشیمانیها نشان مى دهد، و ایشان از آتش بیرون نشوند 165 تا 167 سوره 2))) امام باقر علیه السلام فرمود: اى جابر! ایشان به خدا، پیشوایان و پیروان ایشانند.

12- ابن ابى یعفور گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: سه كسند كه در روز قیامت بآنها نظر نكند و پاكشان نسازد و عذابى دردناك دارند: كسیكه امامتى را كه از جانب خدا ندارد ادعا كند و هر كه امام از جانب خدا را انكار كند و آنكه معتقد باشد ایندو از اسلام بهره ئى دارند.

(كسیكه خداى عزوجل را بدون امامى از جانب او دیندارى كند )

1- ابن ابى نصر گوید: حضرت ابوالحسن علیه السلام درباره خداى عزوجل (((گمراه تر از آنكه هوس خویش را بدون هدایت خدا پیروى كند كیست ؟- 50 سوره 28 -))) فرمود: یعنى كسیكه راءیش دینش باشد بدون امامى از ائمه هدى . (یعنى بدون راهنمایی امامى را كه خدا رهبر و هادى او قرار داده و او را رها كند و طبق راءى سلیقه خویش براى خود امامى بتراشد و در اصول و فروع دین بقیاس و استحسان و نظرات شخصى (او و) خویش اكتفا كند).

2- محمد بن مسلم گوید: شنیدم امام باقر علیه السلام مى فرمود: هر كه دیندارى خدا كند با عبادتى كه خود را در آن بزحمت افكند ولى پیشوائى از جانب خدا براى خود نگرفته باشد، كوشش او پذیرفته نیست و او گمراهست و سرگردان و خدا كردار او را ناپسند دارد و حكایت او حكایت گوسفندى است كه از چوپان و گله خویش گم شود و تمام روز را با تلاش در رفت و آمد باشد و چون شب بر او پرده افكند، گله ئى را كه از چوپان خودش نیست ببیند، بسوى آن گراید و بآن فریب خورد و در خوابگاه آن گله بخوابد. هنگامیكه چوپان گله خود را حركت دهد، آن چوپان و گله ناشناس بیند، باز با شتاب و سرگردانى در جستجوى چوپان و گله خود برآید، گوسفندانى را با چوپانش به بیند، بسوى آن گراید و بدان فریفته شود، چوپان هم او را فریاد زند كه بیا و بچوپان و گله خود پیوند كه تو از چوپان و گله خود گم گشته و سرگردانى ، آن گوسفند هراسان و سرگردان و تنها باین سو و آن سو زند و چوپانى هم ندارد كه بچراگاهش رهبرى كند یا بمنزلش رساند.

در همین هنگام گرگ گمشدن او را مغتنم شمارد و او را بخورد، چنین است بخدا اى محمد! حال كسیكه از جمله این امت باشد و او را امامى آشكار (یعنى امامتش با دلیل متقن ثابت شده ) و عادل از طرف خداى عزوجل نباشد، او گمشده و گمراهست اگر بر این حال بمیرد، با كفر و نفاق مرده است .

بدان اى محمد! كه پیشوایان ستمگرى و پیروانشان از دین خدا بركنارند، خود گمراه گشته و مردم را گمراه كرده اند، اعمالیكه بجا مى آورند، مانند خاكسترى باشد كه تند بادى در روز طوفانى بدو زند چیزى از آنچه كسب كرده اند بدستشان نیاید، اینست همان گمراهى دور.

3- عبدالله بن ابى یعفور گوید: به امام صادق علیه السلام عرض كردم : من كه با مردم آمیزش دارم بسیار تعجب مى كنم از مردمیكه از شما پیروى نمى كنند و بدنبال فلان و فلان مى روند ولى امین و

راستگو و باوفایند، و مردمى هستند كه بدنبال شمایند، ولى امانت و وفاء و راستگوئى آنها را ندارند.

امام صادق علیه السلام راست نشست و مانند خشمناكى به من متوجه شد، سپس فرمود: هر كه خدا را با پیروى از امام ستمگریكه از جانب خدا نیست دیندارى كند، دین ندارد و سرزنش نیست بر كسیكه با پیروى از امام عادل از جانب خدا دیندارى كند، عرض كردم : آنها، دین ندارند و براینها، سرزنشى نیست ؟!! فرمود: آرى آنها دین ندارند و بر اینها سرزنشى نیست ، سپس فرمود: مگر قول خداى عزوجل را نمى شنوى ؟ (((خدا كار ساز كسانیست كه ایمان آورده اند و از ظلمات بنورشان مى برد 257 سوره 2 -) یعنى از ظلمات گناهان بنور توبه و آمرزششان مى برد، بواسطه پیرویشان از هر امام عادلیكه از جانب خداست . و باز فرموده است : (((و كسانى كه كافر شده اند كارسازشان طغیانگران سركشند كه نور بظلمتشان مى برند))) مقصود از این آیه اینست كه آنها نور اسلام داشتند، ولى چون از هر امام ستمگرى كه از جانب خدا نبود پیروى كردند، بواسطه پیروى او از نور اسلام بظلمات كفر گرائیدند، سپس خدا براى ایشان همراه بودن با كفار را در دوزخ واجب ساخت (آنها دوزخیانند و در آن جاودان باشند).(و این شرح و تفسیر از فرازهای عظیم کتاب خدا و متمایزکننده ی حق از باطل است).

4- امام باقر علیه السلام فرمود: خداى تبارك و تعالى فرموده است : هر آینه عذاب میكنم هر جمعیتی را كه در اسلام با پیروى از امام ستمگرى كه از جانب خدا نیست دیندارى كند، اگر چه آن جمعیت نیست باعمال خود نیكوكار و پرهیزگار باشد و هر آینه در مى گذرم از هر جمعیتی كه در اسلام با پیروى از امام عادل از جانب خدا دیندارى كند، اگر چه آن جمعیت نیست بخود ستمگر و بدكردار باشد.

5- امام صادق علیه السلام فرمود: خدا شرم نمى كند كه عذاب كند هر امتى را كه با امامیكه از جانب خدا نیست دیندارى كند اگر چه نسبت ؟ باعمالش نیكوكار و پرهیزگار باشد، همانا خدا شرم مى كند امتى را عذاب كند كه با امام از جانب خدا دیندارى كند، اگر چه نسبت به اعمالش ستمگر و بدكردار باشد.

شرح_این چند روایت دو اصل تولى و تبرى را در اسلام استوار و تثبیت مى كند، ما تحت عنوان توضیح ذیل حدیث 537 (ج 1 ص 300) مستدل و مبرهن ثابت نمودیم كه خدایتعالى بعد از پیغمبر اكرم صلى اللّه علیه وآله براى رهبرى و پیشوائى خلق دوازده نفر معین و مشخص را انتخاب نموده و منصوب ساخته است ، علم رهبرى و مقررات و قوانین دین خود را تنها به آنها عنایت فرموده و استعداد و قابلیت دعوت و تبلیغ دین خویش را در وجود ایشان از نظر فطرت و اكتساب تكمیل نموده است ، بنابراین هر فردى غیر ایشان كه دعوى پیشوائى و امامت كند دروغگو نیرنگ باز است ، خود گمراه است و دیگران را گمراه مى كند و به خود و پیروانش ستمى بزرگ مرتكب مى شود، بدینجهت در این دو روایت از ایشان به كلمه ستمگر و منحرف تعبیر شده است .

در تاریخ اسلام پس از وفات پیغمبر اكرم صلى اللّه علیه وآله چنین افرادى با دعا برخاسته و پس از اندكى حكمفرمائى با زور و سرنیزه ، خویشتن و پیروان خویش را مفتضح و رسوا نموده و لعنت و نفرین را از بازماندگان براى خود بیادگار گذاشته اند. مردمیكه در حزب چنین افراد نام نویسى كنند و در شمار آنها درآیند و بر عده آنها بیفزایند و موجب مزید شوكت و قدرتشان گردند، اگر چه از نظر وظیفه شخصى ، مردمى نیكوكار و با تقوى باشند، باین معنى كه فقط اسم خود را در لیست آنها نوشته و بمرام نامه و اساسنامه و مقررات حزبى آنها رفتار نمیكنند، بلكه در وظایف شخصى و اجتماعى پیرو مقررات اسلامند، اینگونه افراد بحكم این چند روایت در نظر خدا منفور و مبغوض و محكوم بعذاب و عقوبت مى باشند، زیرا همان یك عمل بظاهر كوچك وسیله ترویج باطل و مسلط ساختن شخص غاصب و ستمگر را بر افراد مسلمان و پایمال نمودن حقوق و حدود خدا و مسلمین و در نتیجه موجب ضعف و اضمحلال مقررات دین اسلام و خانه نشستن پیشواى بر حق میگردد، پیداست كه معاویه و یزید و هشام و منصور اگر تنها مى بودند، هیچگاه آن همه جنایت و ستم مرتكب نمى شدند، بلكه اگر اطرفیان و حواشى آنها منحصر بیك عده كارگردان و ماءمور هم مى بود جراءت چنان هتاكیها را نمیداشتند، بطور مسلم آن ستمگران از ثبت نام افراد بسیار در حزب خود استفاده مى كردند و غرور و نخوت بیشترى بكار مى بردند و در ظلم و تعدى خویش گامهاى فراترى میگذاشتند. تا اینجا بیان و توضیح قسمت اول از این روایت شریف بود.

و اما راجع بقسمت دوم یعنى كسیكه از امام بحق پیروى كند و در اعمال شخصى خود مرتكب گناه و آلودگى شود، پیداست كه او بواسطه اینكه در مقدمه و سرلوحه اعمالش سطر درخشانى بنام ولایت و تعهد پیروى از امامان عادل و منصوب از جانب خدا را ثبت كرده ، و از پیشواى گمراه كننده و منحرف روگردان شده است ، در نتیجه بر عده مؤ منین افزوده و از اهل باطل كاسته و باندازه یك تن نیروى اسلام و عفو و بخشش را تقویت نموده ، و نیروى نفاق و باطل را تضعیف و تخریب كرده است ، و شایسته و سزاوار است كه عفو و بخشش الهى آلودگیهاى كوچكش را فرا گیرد، و خداوند حكیم و مهربان بواسطه یك عمل مهم و با ارزش او از چندین خطا و لغزش دیگرش در گذرد. براى این دو فرد در تشكیلات اجتماعى مى توانم بدو بنده و نوكرى مثال بزنیم كه یكى از آنها در خانه آقا وولینعمت خویش را انتخاب كرده و در آنجا سر سپرده و بیعت كرده است ، ولى گاهى هم از او خطا و لغزش و سرپیچى و تمرد مشاهده میشود. و دیگرى از آقا وولینعمت خود رو گردان شده و در خانه دشمن او سر سپرده و ثبت نام كرده ولى كردار و رفتارش را آنجا با دستورات ولینعمتش مطابق و موافق است ، شما خود بیندیشید و قضاوت كنید.

(كسیكه بمیرد و پیشوائى از ائمه هدى نداشته باشد و این باب جزء باب سابق است)

1- فضیل بن یسار گوید: روزى امام صادق علیه السلام خود براى ما شروع بسخن كرد و فرمود: رسولخدا صلى اللّه علیه وآله فرموده است : هر كه بمیرد و پیشوائى نداشته باشد، بمردن جاهلیت مرده است . عرض كردم این سخن پیغمبر است ؟! فرمود: آرى بخدا او فرموده است ، عرض كردم : پس هر كه بمیرد و پیشوائى نداشته باشد، مرگش مرگ جاهلیت است ؟! فرمود: آرى .(مرگ جاهلیت یعنی در گمراهی یعنی به سوی دوزخ)

شرح_مقصود از نداشتن پیشوا اینستكه : پیغمبر یا امامى را كه خدا در زمان او تعیین فرموده نپذیرد و اطاعت او را بر خود واجب نداند و مراد به جاهلیت حالتى است كه اعراب پیش از آمدن اسلام داشتند، كه خدا و پیغمبر را نمیشناختند و دین و شریعت را كنار گذاشته و بنژاد و تبار خویش مى بالیدند و خود خواهى و گردنكشى و كارهاى زشت دیگر در میان آنها رواج داشت .

2- ابن ابى یعفور گوید: از امام صادق علیه السلام راجع بقول رسولخدا صلى اللّه علیه وآله (((هر كه بمیرد و او را پیشوائى نباشد مرگش مرگ جاهلیت است ))) پرسیدم و گفتم : مقصود مردن در حالت كفر است؟ فرمود: مردن در حالت گمراهى است . عرض كردم : هر كه در این زمان هم بمیرد و او را پیشوائى نباشد، مرگش مرگ جاهلیت است ؟ فرمود: آرى .

3- حارث بن مغیره گوید: بامام صادق علیه السلام عرض كردم : پیغمبر فرموده است : هر كه بمیرد و پیشوایش را نشناسد بمرگ جاهلیت مرده است ؟ فرمود: آرى . عرض كردم : جاهلیت كامل یا جاهلیتى كه امامش را نشناسد فرمود: كفر و نفاق و گمراهى .

شرح­_مراد بجاهلیت چنانچه در دو روایت پیش توضیح دادیم عقاید باطل و عادات زشتى است كه عرب قبل از اسلام دچارش بودند، و چون در حدیث پیغمر اكرم صلى اللّه علیه و آله ، مردن كسى كه امامش را نشناسد بمردن بر حالت جاهلیت تشبیه و تنظیر شده است ، راوى سؤ ال مى كند كه آیا مقصود از جاهلیت تمام عقاید فاسد و اخلاق زشت آنهاست یا تنها از نظر نشناختن امام است ؟ حضرت مى فرماید: از نظر كفر و نفاق و گمراهى است . یعنى اگر نشناختن امام از آنجهت باشد كه او را منكر شود و در مقام مخالفت و ستیزه با او بر آید، از لحاظ كفر با مردم جاهلیت شریكست ، همچون ظلالت و گمراهى كه از كفر و نفاق پائین تر و وبال و كیفرش سبكتر است ، و درجاتش نسبت بقاصر و مقصر و مستضعف مختلف و متفاوتست .

4- امام صادق علیه السلام فرماید: هر كه بدون شنیدن و فرا گرفتن از امامى صادق خدا را پرستش كند قطعا خدا ملازم رنج و مشقتش سازد (خدا ملازم سرگردانى و رنج و مشقتش نماید) و كسى كه ادعاى مردن كند از غیر درى كه خدا آنرا گشوده ، مشرك است و (امام معصوم) آن درى است ایمن (و نهاده ) بر حصار راز پنهان خدا.

(درباره سادات حقشناس و منكر حق )

1- سلیمان بن جعفر گوید: شنیدم حضرت رضا مى فرمود: همانا على بن عبداللّه بن حسین بن على بن حسین بن على بن ابیطالب علیهم السلام و همسر و پسرانش اهل بهشتند. سپس فرمود: هر كس از اولاد على و فاطمه علیهما السلام عارف باین امر (امامت ) باشد، مانند مردم دیگر نیست . شرح_علامه مجلسى (قدّس سرّه) گوید: ظاهرا بجاى عبداللّه ، عبیداللّه صحیح است چنانچه گفته صاحب عمدة الطالب و مقاتل الطالبین و مورخین دیگر بر آن دلالت دارد، سپس از عمدة الطالب نقل میكند كه اولاد حضرت على بن الحسین علیهما السلام از شش پسر باقى ماندند: 1- امام محمد باقر علیه السلام 2- عبد اللّه باهر 3- زید شهید 4- عمر اشرف 5- حسین اصغر 6- على اصغر.

یكى از پسران حسین اصغر عبید اللّه اعرج است كه این على بنام على صالح است پسر اوست ، او را زنى صالحه بنام ام سلمه بود كه از شدت اخلاص و ارادتى كه بحضرت رضا علیه السلام داشت ، روزى كه آنحضرت بعیادت شوهرش تشریف آورده بود، او از پشت پرده به آنحضرت مى نگریست و چون از مجلس برخاست ، محل جلوس امام علیه السلام را مى بوسید و بعنوان تبرك بر آن دست میمالید. حضرت رضا علیه السلام از خانواده على صالح تجلیل فرموده و بهشت را براى آنها وعده داده و در آخر فرموده است : ساداتى كه به امامت عارف باشند مانند دیگر مردم نیستند، یعنى ثواب آنها از سایر مردم بیشتر است بواسطه شرافت نسب ایشان ، چنانچه خدا درباره همسران پیغمبر صلى اللّه علیه و آله این امتیاز را قائل شده است ، یا بجهت اینكه ایمان و اطاعت ایشان از امامى كه از خویشان و فامیل خود آنهاست دشوار و مشكل تر است نسبت به سایر مردم ، زیرا اسباب حسد و كینه در آنجا قویتر و خضوع و كوچكى كردن در برابر فامیل سخت تر و گرانتر است و لذا شیطان ایشانرا بادعاء امامت بیشتر وسوسه مى كند، بعضى گفته اند: علتش این است كه طاعت و عبادت سادات ، ثوابش دو برابر مردم دیگر است ، چنانكه عقوبت گناه و نافرمانى ایشان هم دو برابر است .

2- احمد بن عمر گوید: بحضرت ابوالحسن علیه السلام عرض كردم : بمن بفرمائید كسیكه فرزند فاطمه باشد و با شما دشمنى كند و حق شما را نشناسد از لحاظ مجازات با سایر مردم برابر است ؟ فرمود على بن الحسین علیهما السلام مى فرمود: عقاب ایشان دو چندانست .

3- عبد الرحمن بن ابى عبداللّه گوید: بامام صادق علیه السلام عرض كردم : منكر امر امامت از خاندان بنى هاشم و دیگران برابرند؟ فرمود: مگو منكر، بلكه بگو جاحد از خاندان بنى هاشم و دیگران . ابوالحسن (على بن اسمعیل میثمى ) گوید: من در این باره فكر كردم ، و قول خداى عزوجل درباره برادران یوسف بیادم افتاد (((فعرفهم و هم له منكرون 58 سوره 12))) یوسف آنها را شناخت و آنها یوسف را منكر بودند (نشناختند).(از این فراز اثبات می گردد مقدم بودن

معنی واژگان کتاب خدا از لسان قرآن و امامان معصوم بر آنچه در افواه مردم و لغت نامه هایی است که چند صد سال بعد تدوین شده است)

شرحفرق منكر و جاحد این است كه : منكر در برابر عارف و عالم بكار مى رود یعنى كسیكه چیزى را نشناخته و ندانسته است چنانچه آیه سوره یوسف كه بیاد ابوالحسن افتاد، شاهد آن است . اما جاحد كسى است كه مطلبى را فهمیده و دانسته رد كند و نپذیرد، از اینجهت امام علیه السلام فرمود: نسبت به بنى هاشم كه امام را نمى پذیرند، باید جاحد گفت نه منكر، زیرا امام از خداندان خود آنهاست و او را خوب مى شناسند اگر كسى از آنها امام را نپذیرد، بواسطه حسد و اغراض دنیوى دیگر است و عذاب و عقاب او از دیگران بیشتر باشد، زیرا خدا حجت را براى او كاملتر و تمامتر كرده كه از آن خاندانش قرار داده است و نیز ناسپاسى ایشان از این نعمت و منت بزرگ خداوند زشت تر و شدیدتر است و یا بجهت این است كه گناه و خطا از اشراف زشت تر و ناپسنده تر است و لذا خدا لغزشهائى را بر پیغمبران مى گیرد و از آنها مؤ اخذه مى كند كه از دیگران در گذشته و بخشیده مى دارد.

4- ابن ابى نصر گوید: بحضرت رضا علیه السلام عرض كردم : آنكه جاحد (امر امامت ) باشد از خاندان شما با دیگران برابر است ؟ فرمود: براى جاحد از خاندان ما دو گناه و براى نیكوكار دو ثوابست .

(آنچه هنگام درگذشت امام بر مردم واجبست )

1- یعقوب بن شعیب گوید: بامام صادق علیه السلام عرض كردم : چون براى امام پیش آمدى كند مردم چه كنند؟ فرمود: قول خداى عزوجل كجاست كه مى فرماید. (((چرا از هر گروه از مؤ منین دسته ئى سفر نكنند تا درباره دین ، دانش آموزند و چون بازگشتند، قوم خویش را بیم دهند، شاید آنها بترسند 122 سوره 9 -))) سفر كنندگان تا زمانیكه دنبال طلب دانشند معذورند و آنها كه در انتظارند، تا زمان بازگشت رفقاى خود معذورند.

شرح_راجع به آیه شریفه در ج 1 ص 307 توضیحى بیان كردیم و در اینجا میگوئیم بقرینه سؤال و جواب ، مراد این است كه چون امام وفات كند، بر مؤمنینى كه در بلد امام نیستند، لازمست از میان خود عده اى را انتخاب كرده براى تعیین امام به آن شهر بفرستند و تا زمانیكه به آنجا نرسیده و در بلاتكلیفى بسر مى برند، از نداشتن امام و پیشوا معذورند و همچنین كسانیكه ایشانرا فرستاده اند تا زمان رسیدن خبر به آنها معذورند.(در ادامه ی روایتی مذکور می گردد که جعلی بودن آن محرز است و در آن راوی به دنبال تقدیس افراد دیگر بوده بدون داشتن شاخصه ی امامت که عصمت و نص رسول خداست می باشد.)

2- عبدالاعلى گوید: از امام صادق علیه السلام راجع بقول عامه پرسیدم كه گویند: رسولخدا صلى اللّه علیه وآله فرموده : (((هر كه بمیرد و امامى نداشته باشد، بمرگ جاهلیت مرده است ))) فرمود: درست است بخدا. عرض كردم : امامى (در مدینه ) وفات كرده و مردى در خراسانست و نمیداند وصى او

كیست ، همین دورى از امام براى او عذر نیست ؟ فرمود: براى او عذر نیست . همانا چون امام بمیرد. برهان وصیش بر كسانى است كه در بلد او هستند (پس آنها باید وصى امام را با برهان امامت تعیین كنند) و بر كسانیكه در بلد امام نیستند، چون خبر وفات او را شنیدند، لازمست كوچ كنند، همانا خداى عزوجل مى فرماید: (((چرا از هر گروه از مؤ منان ، دسته اى كوچ نكنند تا درباره دین ، دانش آموزند و چون باز گشتند قوم خویش را بیم دهند، شاید آنها بترسند))).

عرض كردم : اگر دسته ئى كوچ كردند و بعضى از آنها پیش از آنكه (بشهر امام ) برسد و بداند بمیرد؟ فرمود: خداى جل و عز مى فرماید: (((و هر كه براى مهاجرت بسوى خدا و رسولش از خانه خویش در آید، آنگاه مرگ وى فرا رسد، پاداش او بعهده خدا باشد 99 سوره 4 -))).

عرض كردم : اگر بعضى از آنها ببلد امام رسیدند شما در خانه خود را بسته و بروى خود پرده انداخته اید، نه خود شما مردم را بسوى خود خوانید و نه دیگرى ایشانرا بشما راهنمائى كند، بچه وسیله امام را بشناسند؟ فرمود: بوسیله كتاب منزل خدا.

عرض كردم : خدا جل و عز (در قرآن ) چگونه مى فرماید؟ امام فرمود: بنظرم پیش از این هم در این باره سخن گفته ئى ؟ (از من پرسیده ئى ؟) عرض كردم : آرى . آنگاه حضرت آیاتى را كه خدا درباره على نازل فرموده و آنچه را خدا به على علیه السلام اختصاص داده و وصیتى را كه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله راجع به او نموده و نصبش فرموده و مصیباتیكه بآنها میرسد و اعتراف حسن و حسین را به آن و وصیتش را به حسن و تسلیم كردن حسین امر امامت را طبق قول خدا (((پیغمبر بمؤ منان از خودشان سزاوارتر است و همسران وى مادران ایشانند و خویشاوندان در كتاب خدا، بعضى نسبت به بعضى سزاوارترند 6 سوره 33 -))) همه را یاد آور شد. (فرمود بیادآور).

(تا معلوم شود امامت على و حسن و حسین علیهم السلام بدلیل آیات قرآن و احادیث پیغمبر صلى اللّه علیه وآله بوده و از آن پس بدلیل آیه شریفه اولوالارحام).

عرض كردم : مردم درباره امام باقر علیه السلام اعتراض كرده و میگفتند: چگونه شد كه امامت از میان تمام فرزندان پدرش بدر شد و بوى رسید، با آنكه در میان آنها كسانى بودند كه از نظر قرابت مثل او و از نظر سن بزرگتر از او (مانند زید بن على ) بودند. در صورتیكه امامت به كوچكتران از او (بواسطه كوچكتر بودنشان ) نرسید؟ فرمود: صاحب امر امامت به سه خصلت شناخته مى شود كه مختص به اوست و در غیر او نیست : 1 او نسبت به امام پیشین سزاوارتر (نزدیكتر و منسوب تر) از سایر مردمست . 2 وصى او است . 3 سلاح و وصیت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله نزد اوست .

و اینها نزد من است ، كسى با من در این باره نزاع نكند (بحدیث 617 رجوع شود) عرض كردم اینها از ترس سلطان پنهانست ؟ فرمود: پنهان نیست بلكه دلیلى

روشن دارد، همانا پدرم هر چه آنجا (مخزن و دایع امامت ) بود بمن سپرد و چون وفاتش نزدیك شد، فرمود: گواهانى را نزد من حاضر كن ، من چهار تن از قریش را كه نافع غلام عبداللّه بن عمر یكى از آنها بود، حاضر كردم . فرمود: بنویس :

این است آنچه یعقوب پسرانش را بدان وصیت مى كند (((پسرانم همانا خدا این دین را براى شما برگزید نمیرید جز اینكه مسلمان باشید 122 سوره 2 -))) و محمد بن على بپسرش جعفر بن محمد وصیت كرد و دستورش داد كه او را با بردیكه در آن نماز جمعه میخواند، كفن پوشد و با عمامه خودش او را عمامه بندد و قبرش را چهار گوش ساخته ، چهار انگشت از زمین بلند كند و سپس آنرا واگذارد (از چهار انگشت بلندتر نكند).

آنگاه فرمود: وصیت نامه را درهم پیچید و بگواهان فرمود: بروید خدا شما را رحمت كند. پس از رفتن ایشان من گفتم : پدرم ! در این وصیت نامه چه احتیاجى بگواه گرفتن بود؟ فرمود: من نخواستم كه تو (پس از مرگ من ) مغلوب باشى و مردم بگویند: او وصیت نكرده است و خواستم تو دلیلى داشته باشى كه هرگاه مردى به این بلد آید و گوید وصى فلانى كیست ! بگویند فلانى .

من گفتم : اگر در وصیت شریك داشته باشد امام چگونه تعیین میشود؟) فرمود: از او سؤ ال مى كنید (مسائل مشكل علمى و امور غیبى را از او مى پرسید) مطلب براى شما روشن مى شود.

3- محمد بن مسلم گوید: به امام صادق علیه السلام عرض كردم : اصلحك الله خبر بیمارى شما بما رسید و ما را نگران كرد، اى كاش ما را آگاه مى ساختى (یا فرمود بما مى آموختى ) وصى شما كیست ؟ فرمود: همانا على (بن ابیطالب ) علیه السلام عالم (امام ) بود و علم به ارث میرسد، و هیچ عالمى نمیرد جز اینكه پس از وى كسى باشد كه مانند علم او یا آنچه خدا خواهد (كمتر یا زیادتر) بداند، عرض كردم براى مردم رواست كه چون امامى بمیرد، امام بعد از او را نشناسد؟ فرمود: اما براى اهل این شهر یعنى مدینه روا نیست (زیرا باید فورا سؤ ال كنند و وصى امام را بشناسند) و نسبت به شهرهاى دیگر معذوریت آنها به اندازه رسید نشان تا مدینه است ، همانا خدا مى فرماید: (((همه مؤ منین نتوانند كوچ كنند، پس چرا از هر گروه ایشان دسته اى سفر نكنند تا در امر دین دانش اندوزند و چون باز گشتند، قوم خویش را بیم دهند شاید آنها بترسند122 سوره 9 -))) عرض كردم : بفرمائید اگر كسى در این راه بمیرد، چه مى شود؟ فرمود: او به منزله كسى است كه براى مهاجرت بسوى خدا و رسولش از منزكش بیرون شده ، سپس مرگش فرا رسد كه پاداش او برخداست . عرض كردم : وقتى وارد مدینه شدند، بچه دلیل امام خود را مى شناسند؟ فرمود: به امام آرامش و وقار و هیبت عطا شود (یعنى امام را مى بینند كه اطمینان قلب و عدم شك و تزلزل در گفتار و رفتار و وجناتش هویدا است ).( پس این روایت که جعلی بودن آن اظهر من الشمس است به‌عنوان نمونه ذکر می شود زیرا راوی صرفاً به دنبال اثبات موضوع امامت از طریقی است که بر هر شخص دیگر ممکن است مانند

اقامه شعور و یا داشتن وقار و هیبت درحالی‌که امام معصوم و خبر داده شده از سوی از رسول خدا و از قبل تعیین‌شده است بازبینی این روایات و اشکالاتی که راوی در ذهن مخاطبان ایجاد می کند گواه صادق و شاهد عادل در جعلی بودن این روایات است)

(زمانى كه امام میفهمد امر امامت باو رسیده است )

( از عنوان این باب نیز به‌سادگی می‌توان به جعلی بودن روایات مربوط به آن به لحاظ موضوعی واقف شد زیرا با شئون امامت که علم لدنی خداوند است منافات دارد و لذا ما هر آنچه را به لحاظ موضوعی بر خلاف منزلت امام معصوم دانستیم نیاوردیم مگر آخرین حدیث این باب را که صحیح می‌دانیم و دلیل قاطع آن نیز احادیث معارض باب بعدی است)

مسافر گوید: هنگامیكه ابوابراهیم (موسى بن جعفر) علیه السلام را (بسوى بغداد) میبردند بامام رضا علیه السلام دستور داد كه همیشه تا وقتى كه خودش زنده است ، هر شب در منزل آنحضرت بخوابد تا خبرش باو برسد، مسافر گوید: ما هر شب بستر امام رضا را در دهلیز خانه مى انداختیم ، و آن حضرت بعد از شام مى آمد و مى خوابید، و صبح بمنزل خویش مى رفت ، تا چهار سال بدین منوال گذشت ، شبى از شبها بستر حضرت را انداختند ولى او دیر كرد و بالاخره هم نیامد، اهل خانه نگران و هراسان شدند و ما را از نیامدنش دهشتى گرفت .

چون فردا شد، آنحضرت بمنزل آمد و نزد اهل خانه رفت و متوجه ام احمد شد و باو فرمود: آنچه را پدرم بتو سپرده بیاور، ناگاه ام احمد فریاد كشید و سیلى برخسارش زد و گریبانش را درید و گفت : بخدا آقایم مرد، حضرت او را جلو گرفت و فرمود: (((مبادا سخنى بگوئى و آنرا اظهار كنى تا خبر بحاكم برسد))) سپس ام احمد زنبیلى را با دو هزار دینار یا چهار هزار دینار نزد او آورد و همه را به امام رضا داد، نه به دیگران (زیرا از اموال شخصى آن حضرت نبود تا میان همه وراث تقسیم شود).

و ام احمد كه برگزیده و محرم راز امام هفتم علیه السلام بود گفت آن حضرت روزى محرمانه به من فرمود: این امانت را نزد خود حفظ كن ، كسى را از آن آگاه نساز تا من بمیرم ، چون من در گذشتم هر كس از فرزندانم نزد تو آمد و آن را از تو خواست تحویلش ده و بدان كه من مرده ام . اكنون به خدا نشانه اى كه آقایم فرموده بود ظاهر شد (و دانستم كه او در گذشته است ) امام رضا علیه السلام آنها را از او گرفت و همه را دستور خود دارى داد تا زمانیكه خبر رسید، سپس باز گشت و براى خوابیدن شب هم چنانكه مى آمد، نیامد، تا چند روزى بیش نگذشت كه پاكت نامه خبر وفات امام هفتم رسید. ما روزها را شمردیم و حساب كردیم ، معلوم شد همان وقتیكه امام رضا براى خوابیدن نیامد و امانت را گرفت ، آن حضرت در گذشته است .

(حالات ائمه علیهم السلام از نظر سن )

1- یزید كناسى گوید: از امام باقر علیه السلام پرسیدم كه آیا عیسى بن مریم زمانى كه در گهواره سخن گفت ، حجت خدا بود بر اهل زمانش ؟ فرمود: او آن زمان

پیغمبر و حجت غیر مرسل خدا بود (یعنى در آن زمان مامور بتبلیغ و دعوت نبود) مگر نمى شنوى گفته خود او را كه مى گوید (((من بنده خدایم (تا مردم نگویند عیسى خداست ) خدا به من كتاب داده و پیغمبرم ساخته و هر جا باشم (اگر چه در گهواره و با ) بر كنم قرار داده و تا زنده باشم مرا به نماز و زكاة سفارش كرده 31 سوره 19 -،))).

عرض كردم : در آن زمان و در همان حالیكه در گهواره بود، حجت خدا بود بر زكریا؟ فرمود: عیسى در همان حال براى مردم آیت بود و رحمت خدا بود براى مریم ، زمانیكه سخن گفت و از جانب او دفاع كرد و پیغمبر بود و حجت بر هر كه سخنش را در آن حال شنید. سپس سكوت نمود و تا دو ساله شد، سخن نگفت ، و حجت خداى عزوجل بر مردم بعد از سكوت عیسى تا دو سال زكریا بود، سپس زكریا در گذشت و پسرش یحیى ، كتاب و حكمت را از او ارث برد، در حالیكه كودكى خرد سال بود. مگر نمى شنوى گفته خداى عزوجل را؟ (((اى یحیى كتاب (تورات ) را با قوت بگیر و ما حكم نبوت را در كودكى به او دادیم 12 سوره 19 -))) (یعنى ما كه ترا در كودكى حكم نبوت دهیم ، نیرو و استعداد آن را هم به تو مى بخشیم ).))

چون عیسى هفت ساله شد و خدا یتعالى به او وحى فرستاد، از نبوت و رسالت خود سخن گفت ، و بر یحیى و همه مردم حجت گشت . اى ابا خالد! از روزیكه خدا آدم علیه السلام را آفرید و در زمینش ساكن ساخت یك روز زمین ، بدون حجت خدا بر مردم . نباشد عرض كردم : قربانت . آیا على علیه السلام در زمان حیات رسول خدا صلى اللّه علیه وآله بر این امت از طرف خدا و رسولش حجت بود؟ فرمود. آرى ، روزى كه پیغمبر او را براى مردم بپا داشت و براى پیشوائى منصوبش ساخت و ایشان را بولایتش دعوت كرد و باطاعتش دستور داد.

عرض كردم : اطاعت على علیه السلام در زمان حیات و بعد از وفات پیغمبر صلى اللّه علیه وآله بر مردم واجب بود؟ فرمود: آرى ، ولى در زمان رسول خدا صلى اللّه علیه و آله خاموش بود و سخن نمى گفت . و در زمان حیات پیغمبر صلى اللّه علیه و آله اطاعت از پیغمبر صلى اللّه علیه و آله بر امت و بر على علیه السلام واجب بود و بعد از وفات آن حضرت اطاعت از على علیه السلام از جانب خدا و رسولش بر همه مردم واجب بود، و على علیه السلام حكیم و عالم بود (اشاره به آیه شریفه (((و انه فى ام الكتاب لدینا لعلى حكیم ))) دارد).

2- صفوان بن یحیى گوید: به امام رضا علیه السلام عرض كردم : پیش از آنكه خدا ابا جعفر را بشما ببخشد، از شما (درباره جانشینت ) مى پرسیدم ، مى فرمودید: خدا به من پسرى عطا مى كند. اكنون خدا او را به شما عطا كرد و چشم ما روشن گشت خدا آن روز را به ما نشان ندهداگر پیش آمدى كند بسوى كه برویم ؟ حضرت با دست اشاره به ابى جعفر علیه السلام كرد كه در برابرش ایستاده بود، من عرض كردم : قربانت این پسر سه ساله است !! فرمود:

هیچ زیانى به امامت او ندارد، همانا عیسى بن مریم علیه السلام قیام بحجت كرد، زمانیكه كمتر از سه سال داشت (به حدیث 833 رجوع شود).

3- مردى گوید: به امام محمد تقى علیه السلام عرض كردم : مردم درباره خردسالى شما سخن مى گویند: فرمود: همانا خدایتعالى بداود وحى كرد كه سلیمان را جانشین كند و او كودكى بود كه گوسفند مى چرانید، عابدان و دانشمندان بنى اسرائیل او را نپذیرفتند، خدا بداود علیه السلام وحى كرد كه عصاهاى معترضین و عصاى سلیمان را بگیر و در خانه اى بگذار و با خاتمهاى مردم مهرش كن فردا عصاى هر كس (مانند درخت سبزى ) بر گدار و میوه دار شد، او جانشین است . داود علیه السلام این خبر را به آنها گفت (و چون فردا عصاى سلیمان را سبز دیدند) گفتند: راضى شدیم و پذیرفتیم .

4- ابو بصیر (نابینا) گوید: خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم و كودك پنجساله نا بالغى عصاكش من بود: حضرت بمن فرمود: حال شما چگونه باشد زمانى كه حجت بر شما همسال ، این كودك باشد؟ (یا فرمود: همسال این كودك بر شما ولایت داشته باشد) (مقصود امام جواد علیه السلام است كه در ابتداى امامتش بقول مشهور 8 سال و چند ماه داشت .

5- اسماعیل بن بزیع گوید: از حضرت ابیجعفر علیه السلام راجع بامر امامت پرسیدم و گفتم : ممكن است امام از هفت سال كمتر داشته باشد؟ فرمود: آرى كمتر از پنج سال هم مى شود (اشاره به امام دوازدهم علیه السلام دارد) سهل گوید على بن مهزیار این حدیث را در سال 221 بمن گفت .

6- پدر خیرانى گوید: در خراسان برابر حضرت رضا علیه السلام ایستاده بودم كه مردى به او عرض كرد اگر پیش آمدى كند، بسوى كه رویم ؟ فرمود بسوى پسرم ابى جعفر مثل اینكه گوینده سن ابى جعفر علیه السلام را كوچك شمرد امام رضا علیه السلام فرمود: خداى تبارك و تعالى عیسى بن مریم علیه السلام را بنبوت و رسالت و شریعت تازه مبعوث ساخت در سنى كوچكتر از سن ابى جعفر.

7- على بن اسباط گوید: امام محمد تقى علیه السلام را دیدم كه بطرف من مى آید، من نگاهم را به او تیز كردم (با دقت باو نگریستم ، شروع بنگریستنش كردم ) و بسر و پایش نگاه مى كردم تا اندازه قامتش را براى اصحاب اهل مصر خود (شیعیان ) وصف كنم ، در آن میان كه من ورانداز مى كردم ، حضرت بنشست و فرمود: اى على ، خدا حجت درباره امامت را بمانند حجت درباره نبوت آورده و فرموده است (((حكم نبوت را در كودكى به او دادیم 13 سوره 19 -))) (((و چون برشد رسید - 22 سوره 12 -))) (((و به چهل سالگى رسید 15 سوره 46 -))) پس رواست كه بشخصى در كودكى حكمت

داده شود (چنانچه بیحیى داده شد) و رواست كه در چهل سالگى داده شود (چنانچه بیوسف داده شد).

8- على بن حسان به امام جواد علیه السلام عرض كرد: آقاى من ! مردم بخرد سالى شما اعتراض دارند، فرمود: چه اعتراضى دارند، در صورتى كه خداى عزوجل به پیغمبرش صلى اللّه علیه وآله فرموده است (((بگو راه من اینست ، من از روى بصیرت بسوى خدا میخوانم ، با آنكه از من پیروى كرده 108 سوره 12 -))) بخدا كسى جز على علیه السلام از او پیروى نكرده و او نه سال داشت و من هم نه ساله ام .

شرح­_میان خاصه و عامه مورد اتفاق است كه اولین مردى كه بپیغمبر صلى اللّه علیه وآله ایمان آورد و اسلام پذیرفت على بن ابیطالب علیه السلام بود و خود آنحضرت هم همیشه بدان افتخار مى كرد و آن را دلیل افضلیت خود مى دانست و پیغمبر صلى اللّه علیه وآله هم به فاطمه مى فرمود: تو خرسند نیستى كه شوهرت دادم به كسى كه در ایمان بر همه مقدم است و باز فرمود: اولین كسى كه از این امت بر سر حوض وارد شود، اولین كسى است كه اسلام آورده و آن على بن ابیطالب علیه السلام است .

اما راجع بسن آنحضرت در زمان پذیرفتن اسلامش اختلافست و میان هفت سال تا پانزده سال گفته اند (و اما پاسخ ناصبی معاند را در خصوص کمی سن امامان معصوم، ذات اقدس احدیت در کتاب خود داد به شرطی که مذکور شد)

( امام را جز یكى از ائمه غسل نمى دهد )

1- وشاء گوید: احمد بن عمر بود یا دیگرى كه گفت : به حضرت رضا علیه السلام عرض كردم : آنها (واقفیه كه منكر امامت امام رضا علیه السلام و نیز منكر وفات پدرش هستند) با ما مشاجره مى كنند و مى گویند: امام را جز امام غسل نمى دهد (پس چگونه میگوئید موسى بن جعفر در بغداد وفات یافته ، در صورتیكه شما در مدینه بودید) فرمود: آنها چه میدانند كى او را غسل داده است ؟ تو به آنها چه جواب دادى ؟ عرض كردم : قربانت ، من به آنها گفتم : اگر مولایم بگوید، خودم او را در زیر عرش پروردگار غسل داده ام راست گفته است و اگر بگوید در دل زمین غسل داده ام راست گفته ، فرمود: اینچنین نیست ، عرض كردم پس چه بگویم ؟ فرمود: به آنها بگو، من غسلش داده ام . عرض كردم : شما غسلش داده اید؟ فرمود: آرى .( یعنی به امر ذات اقدس احدیت و به طی الأرض و معجزه و حضور ملائک مقرب خدا)

2- ابو معمر گوید: از امام رضا علیه السلام پرسیدم كه امام را امام غسل میدهد؟ فرمود: سنتى است از موسى بن عمران علیه السلام .

3- طلحه گوید: به امام رضا علیه السلام عرض كردم : امام را جز امام غسل نمیدهد؟ فرمود: آیا نمى دانید چه كسى براى غسلش حاضر میشود؟ كسى حاضر شود كه بهتر است از آنكه از او غایب است همان كسانى كه در چاه نزد یوسف حاضر شدند زمانیكه ابوین و خانواده اش از او غایب بودند.

شرح_از این روایت استفاده مى شود كه جبرئیل و ملائكه براى غسل امام حاضر شوند، زیرا آنها بودند كه در چاه بیارى یوسف رسیدند، ولى این روایت غسل دادن امام را هم نفى نمى كند و شاید از نظر تقیه صادر شده باشد. در هر حال علامه مجلسى (قدّس سرّه) اخبارى نقل میكند كه حضرت رضا براى غسل پدرش موسى بن جعفر علیهما السلام از مدینه به بغداد حاضر شد و همچنین امام جواد براى غسل دادن پدرش علیهما السلام از مدینه به طوس آمد، كه در صورت صحت و ثبوت این اخبار ممكن است این روایات را هم مؤ ید همان معنى دانست . چنانچه مجلسى (قدّس سرّه) استفاده كرده است ، در صورت خدشه و ضعف آن اخبار پیداست كه این روایات صراحت و ظهورى در آن معنى ندارد، بعلاوه پیداست كه تحقیق درباره این موضوع در این زمان نتیجه عملى و بلكه اعتقادى هم ندارد و از ضروریاتى نیست كه بر اقرار و انكار آن ، اثر مهمى ثابت شود، چنانچه از جملات : ما یدریهم عن غسله سنة موسى بن عمران اما تدرون من حضر لغسله این معنى ظاهر مى شود.

(كیفیت ولادت ائمه علیهم السلام )

1- حسن بن راشد گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: زمانى كه خداى تبارك و تعالى بخواهد امام را خلق كند به فرشته ئى دستور دهد كه شربتى از آب زیر عرش گرفته به پدر امام بیاشاماند، پس آفرینش امام از آن شربت است ، آنگاه چهل شبانه روز در شكم مادر است و صدا نمى شنود و بعد از آن گوشش براى شنیدن سخن باز مى شود، و چون متولد شود همان فرشته مبعوث شود و میان دو چشم امام بنویسد كلمه پرودگارت براستى و عدالت پایان یافت كلمات او را دگرگون كننده ئى نیست و او شنوا و داناست و چون امام پیش از وى در گذرد، براى او مناره ئى از نور افراشته شود كه به وسیله آن كردار همه مردم را ببیند، و خدا بر خلقش بدان احتجاج كند.

شرح_گویا نوشتن میان دو چشم امام كنایه از این است كه نور علم و ولایت از پیشانى امام ظاهر شود و چون پیشانى آئینه اى است كه شخصیت معنوى انسان را مى نماید، مى توان گفت : نور علم و ولایت در سراپاى امام و در همه حركات و سكناتش هویدا گردد، پس میان این روایت با روایاتیكه نوشتن آن جمله را ببازوى راست امام نسبت مى دهد تناقضى نیست ، و احتیاج خدا بر خلقش توسط امامى است كه با نور خدا داده كردار را دیده است و راهى براى انكار و تزویر آنها باقى نگذاشته است .

2- یونس بن ظبیان گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: همانا خداى عزوجل چون خواهد امامى را از امامى دیگر خلق كند، فرشته ئى را مبعوث كند تا شربتى از آب زیر عرش بگیرد و به امامش دهد تا بنوشد، سپس چهل روز در رحم بماند و سخن نشنود و بعد از آن سخن شنود. و چون مادرش او را بزاید، خدا همان فرشته ئى را كه نوشابه بر گرفت بفرستد تا بر بازوى راست امام نویسد (((كلمه پروردگارت براستى و عدالت پایان یافت ، براى كلمات او دگرگون كننده ئى نیست )))

و چون به امر امامت قیام كند خدا در هر شهرى برایش مناره ئى بر افرازد كه به وسیله آن اعمال بندگان را بنگرد.

3- محمد بن مروان گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمد: همانا امام در شكم مادرش مى شنود، و چون متولد شود میان دو شانه اش نوشته شود: (((كلمه پروردگارت براستى و عدالت پایان یافت ، كلمات او را دگرگون كننده ئى نیست و او شنوا و داناست ))) و چون امر امامت به او رسد، خدا برایش عمودى از نور مقرر دارد كه به وسیله آن آنچه اهل و هر شهر انجام دهند ببیند.

4-اسحاق بن جعفر گوید: شنیدم پدرم (امام صادق علیه السلام ) مى فرمود: هنگامیكه مادران ائمه به آنها باردار شوند، سنتى مانند بیهوشى ایشان را فرا گیرد كه اگر در روز باشد یك روز و اگر در شب باشد یك شب در آن حال بسر برد، سپس در خواب بیند كه مردى او را به پسرى دانا و بردبار مژده مى دهد، او از آن مژده مسرور گردد و از خواب بیدار شود، و از طرف راستش از جانب خانه صدائى شنود كه گوید: بخیر آبستن شدى و به سوى خیر بگرائى ، و با خیر آمدى (خیر آوردى ) مژده باد ترا به پسرى بردبار و دانا، و در تن خود احساس سبكى كند و پس از آن از پهلوها و شكمش ناراحتى نبیند.

و چون ماه نهم شود در خانه ، آواز بلندى (صداى حركتى ) بگوشش رسد و چون شب زائیدنش فرا رسد، در خانه نورى ظاهر شود كه جز او و پدرش آن را نبینند (چنانكه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله فرشته را مى بیند و دیگران نمى بینند) و چون او را بزاید نشسته باشد (نه آنكه با سر فرود آید) و برایش گشایش شود تا چهار زانو بیرون آید و پس از اینكه روى زمین قرار گیرد، بچرخد تا قبله به هر طرف باشد، از آن منحرف نشود، سپس سه بار عطسه كند و با انگشت به حمد خدا اشاره كند (چنانكه مستحب است پس از عطسه انگشت را سر بینى گذاشته و حمد خدا گویند) و ناف بریده و ختنه شده باشد و دندانهاى رباعیش از بالا و پائین و دودندان نیش و دودندان ضاحكه اش بر آمده باشد (گویا نبودن دندانهاى دیگر براى این است كه پستان مادر را آزرده نكند) و در مقابلش نورى مانند شمش طلا بدرخشد و تا یك شبانه روز از دودستش نورى طلائى ساطع است و پیغمبران هم در زمان تولد چنینند (نسبت به تمام حالات ) و همانا اوصیاء آویزه (اشرف اولاد) پیغمبرانند.

5- حمیل بن دراج گوید: جماعتى از اصحاب ما نقل كردند كه آن حضرت فرمود: درباره امام سخن نگوئید، زیرا امام در شكم مادر مى شنود، و چون مادرش او را بزاید فرشته ئى میان دو چشمش نویسد (((كلمه پرودگارت براستى و عدالت پایان یافت ، كلمات او را دگرگون كننده ئى نیست و او شنوا و داناست ))) و چون به امر امامت قیام كند، در هر شهرى براى او عمودى از نور برافراشته گردد كه بوسیله آن اعمال مردم را ببیند.

6- محمد بن عیسى بن عبید گوید: من و ابن فضال نشسته بودیم كه یونس وارد شد و گفت : من خدمت امام رضا علیه السلام رسیدم و عرض كردم : قربانت

مردم درباره عمود (از نور كه براى امام بر افراشته شود) سخن بسیار گویند، بمن فرمود: اى یونس ! تو چه عقیده اى دارى ؟ خیال مى كنى عمودى از آهن است كه براى امام افراشته مى شود؟ عرض كردم : نمى دانم ، فرمود: او فرشته اى است گماشته در هر شهر كه خدا بوسیله او اعمال مردم آن شهر را بامام رساند، ابن فضال برخاست و سر او را بوسید و گفت : خدایت رحمت كند اى ابا محمد! كه همواره براى ما حدیث درستى كه خدا بدان مشكل ما را مى گشاید مى آورى .

7- امام باقر علیه السلام فرمود: امام را ده علامت است : 1- پاكیزه وختنه شده متولد شود. 2- چون بدنیا آید كف دست بزمین نهاده ، بشهادتین آواز بردارد. 3- محتلم نشود (پلیدى جنابت باو نرسد اگر چه عسل بر او واجبست ). 4- چشمش بخوابد ولى قلبش بخواب نرود. 5 دهن دره و بغل باز كردن ندارد. 6 از پشت سر ببیند چنانكه از پیش رو بیند. 7- مدفوعش بوى مشك دهد. 8- زمین وظیفه دارد آنرا بپوشاند و فرو برد. 9- چون زره رسول خدا صلى اللّه علیه وآله را پوشد بقامتش رساباشد و چون مرد دیگرى پوشد، كوتاه قد باشد و یا دراز قامت یك وجب بلندتر آید. 10- تا زمان زفاتش محدث باشد (فرشته باو خبر دهد).

(كیفیت آفرینش بدنها و روحها و دلهاى ائمه علیهم السلام)

1- امام صادق علیه السلام فرمود: خدا ما را از علیین آفرید و ارواح ما را از بالاتر آن آفرید و ارواح شیعیان ما را از علیین آفرید و پیكرشان را پائین آن آفرید، پس قرابت میان ما و آنها از این جهت است و دلهاى ایشان مشتاق ماست .

2- امام صادق علیه السلام مى فرمود: خدامیرالمؤ منین (ارواح ) ما را از نور عظمت خویش آفرید، آنگاه آفرینش ما را (یعنى پیكر ما را با صورت مثالى ما را) از گلى در خزانه و پوشیده از زیر عرش صورتگرى كرد و آن نور را در آن ، جایگزین ساخت ، و ما مخلوق و بشرى نورانى بودیم ، و براى هیچكس از آنچه در خلقت ما نهاد، بهره ئى قرار نداد و ارواح شیعیان ما را از گل ما آفرید و بدنشان را از گلى در خزانه و پوشیده پائین تر از گل ما. و خدا هیچ كس را جز انبیاء از خلقت ایشان بهره ئى نداد، از این رو ما و آنها آدمى شدیم و مردم دیگر خرمگسانى كه سزاوار دوزخند و بسوى دوزخ مى روند.( به نظر می‌رسد فراز آخر این روایت دلالت بر جبر در خلقت و تعیین بستر ازپیش‌تعیین‌شده‌ی ورود به دوزخ و بهشت باشد پس اگر چنین باشد روایات بر ضد قران و باطل است زیرا خلقت انبیاء و اوصیاء هرچند معصوم باشند در برابر ترک اولی مؤاخذه و دربرابر افعال حرام به دوزخ خداوند تهدید شده اند همان گونه که تمامی خلایق دیگر در برابر اختیار قرار دادند تا با ایمان و عمل صالح به بهشت بروند و یا با پیروی از هوی و هوس به دوزخ برود و دنیا وفق کلام رسول خدا حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و عجل فرجهم دنیا مزرعه آخرت است)

3- امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: براى خدا نهریست نزد عرش و نزد آن نهر نوریست كه خدایش فروزان ساخته و در دو جانب نهر دو روح آفریده شده : روح القدس و روح وابسته به امر خدا، و براى خدا ده طینت (سرشت ، گل ) است : پنج تاى آنها از بهشت است و پنج دیگر از زمین ، آنگاه بهشتى و زمینى را تفسیر نمود سپس فرمود: هر پیغمبر و فرشته اى را كه خدا از پیغمبر سرشته است ، یكى از این دو روح را در او دمیده ، و پیغمبر صلى اللّه علیه و آله را از یكى از آن دو قسم طینت سرشته است بجز ما خاندان راوى گوید به موسى بن جعفر علیه السلام عرض كردم : سرشتن چیست ؟ فرمود: آفریدن است همانا خداى عزوجل ما خانه آن را، از آن ده طینت آفرید و از هر دو روح در ما دمید، و چه طینت پاكیزه ئى !! و دیگرى از ابوالصامت روایت كرده كه امام علیه السلام (در تفسیر بهشتى و زمینى ) فرمود: طینت بهشتى ، بهشت عدن و بهشت ماءوى و بهشت نعیم و فردوس و خلد است . و طینت زمینى : مكه و مدینه و كوفه و بیت المقدس و حائر (امام حسین علیه السلام ) است .

4- ابوحمزه ثمالى گوید: شنیدم امام باقر علیه السلام مى فرمود: همانا خدا ما را از اعلى علیین آفرید و دلهاى شیعیان ما را از آنچه ما را آفرید، آفرید. و پیكرهایشان را از درجه پائینش آفرید، از این رو دلهاى شیعیان به ما متوجه است ، زیرا از آنچه ما آفریده شده ایم ، آفریده شده اند، سپس این آیه را قرائت فرمود: (((اصلا نامه نیكان در علیین است ، تو چه چه دانى علیین چیست ؟ كتابى است نوشته كه مقربان شاهد آنند 98 سوره 83 ))) و دشمن ما را از سجین آفرید و دلهاى پیروانشان را از آنچه آنها را آفریده آفرید و پیكرهایشان را از پائین تر آن آفرید، از این رو دلهاى پیروانشان به آنها متوجه است زیرا اینها آفریده شدند از آنچه آنها آفریده شدند سپس این آیه را تلاوت فرمود: (((اصلا نامه بدكاران در سجین است ، تو چه دانى سجین جیست ؟ كتابیست نوشته 8 سوره 83 -))).( و مقصود از این نوع روایات هم این است که در پایان کار اهل ایمان و اهل کفر و نفاق که نامه اعمال ایشان کامل می‌شود و آن‌ها در جهان براساس عقل و یا پیروی از هوی و هوس عمل می کنند نامه اعمال آن‌ها مرقوم و به آن ها عرضه می شود )

( در بیان تسلیم و فضیلت مسلمین )

توضیح_مقصود از مسلمین در این باب تسلیم شوند گانند، نه اهل اسلام در برابر یهود و نصارى ما انشاء الله در آخر این باب توضیحى راجع به تسلیم بیان مى كنیم .

1- سدیر گوید: به امام باقر علیه السلام عرض كردم : من دوستان شما را در حالى ترك گفتم (و بسوى شما آمدم ) كه اختلاف داشتند و از یكدیگر بیزارى مى جستند، فرمود: ترا با وضع آنها چكار؟ همانا مردم سه تكلیف دارند: شناختن ائمه و تسلیم بودن در برابر آنها و ارجاع اختلافات خود را به ایشان .

شرح_شدت اختلاف شیعیان در مسائل دینى و موضوعات مذهبى سدیر را ناراحت كرده ، به امام علیه السلام شكایت مى كند، حضرت مى فرماید، اختلاف آنها به تو زیانى ندارد و در آن باره فكر مكن و بدانكه تو و هر یك از شیعیان سه تكلیف دارید كه باید انجام دهید: 1- ائمه و پیشوایان خود را بشناسید تا بدام شیادان گمراه كننده نیفتید. 2- در برابر پیشوایان خود تسلیم باشید، یعنى آنها را چنانكه هستند بشناسید تا خود به خود تسلیم و منقادشان شوید و او امر و نواهى آنها را بپذیرد و به گفتار و رفتار و قیام یا خانه نشستن و سایر اعمال آنها اگر چه بر خلاف سلیقه شما باشد اعتراض نكنید، زیرا اعمال و رفتار آنها طبق دستور خدا و پیغمبر است . 3- اگر در موضوعى با یكدیگر اختلاف نظر پیدا كردید، مطلب را به آنها ارجاع دهید چنانكه خداى تعالى فرماید: (((اى مؤ منان از خدا و رسول اطاعت كنید و اگر در موضوعى اختلاف و مشاجره كردید، آن را به خدا و رسول ارجاع دهید))) و معلوم است كه ائمه اوصیاء و جانشینان پیغمبرند و در نبودن پیغمبر باید اختلافات به آنها ارجاع شود.

2- زید شحام گوید: به امام صادق علیه السلام عرض كردم : در نزد ما مردى است كه نامش كلیب است او هر دستورى كه از شما مى رسد، مى گوید من تسلیمم ، از این رو ما او را كلیب تسلیم نامیده ایم ، حضرت به او رحمت فرستاد و سپس فرمود: مى دانید تسلیم چیست ؟ ما سكوت كردیم . خودش فرمود: به خدا تسلیم فروتنى است ، خداى عزوجل فرماید: (((كسانى كه ایمان آوردند و كارهاى شایسته كردند و در برابر پرودگارشان فروتنى نمودند 23 سوره 11-))).

3- امام باقر علیه السلام درباره قول خداى تبارك و تعالى (((و هر كه كار نیكى انجام دهد، براى او نسبت به آن نیكى افزائیم 22 سوره 42 -))) فرمود: انجام دادن كار نیك ، تسلیم بودن نسبت به ما، و راست بودن به امام است و اینكه بر ما دروغ نبندد.

شرح_ مجلسى (قدّس سرّه) از مرحوم طبرسى نقل مى كند كه در تفسیر آیه گفته است : هر كه طاعت و عبادتى انجام دهد علاوه بر دادن ثواب به او، نیكى آن را مى فزائیم ، و راست بودن با ائمه مراد این است كه : اخبار راست و درست را از آنها روایت كند: و مراد بدروغ نبستن بر آنها این است كه : اخبار جعلى و دروغ را به آنها نسبت ندهد.

4- كامل تمار گوید: امام باقر علیه السلام فرمود: (((براستى كه مؤ منان رستگارند 1 سوره 23 -))) میدانى كیانند؟ عرض كردم : شما بهتر مى دانید، فرمود: براستى كه مؤ منان تسلیم شوندگان رستگارند تسلیم شوندگان همان نجیبانند، پس مؤ من غریب است و خوشا حال غریبان . (یعنى چون مؤ من با تسلیم كمیاب است پس او غریب است ، زیرا هم انس ندارد و انس تنها با خداست

5- امام صادق علیه السلام مى فرمود: هر كه را خوش آید كه تمام مراتب ایمان را كامل كند، باید بگوید: گفتار من نسبت به هر موضوعى گفتار آل محمد است در آنچه (بواسطه تقیه یا عدم

فهم مخاطب ) پنهان كنند و در آنچه آشكار دارند، در آنچه از ایشان به من برسد و در آنچه به من نرسد.

6- زراره یا برید گوید: امام باقر علیه السلام فرمود: به تحقیق كه خدا امیرالمؤ منین علیه السلام را در كتابش مخاطب ساخته است ، عرض كردم : در كجا؟ فرمود: در این قول : (((اگر آنها زمانیكه به خویش ستم كردند پیش تو آمده و از تو آمرزش خواسته بودند و پیغمبر بر ایشان آمرزش خواسته بود، خدا را توبه پذیر و مهربان مى یافتند، نه به پروردگارت سوگند ایمان ندارند تا ترا در مشاجرات خویش حاكم قرار دهند))) یعنى در پیمانیكه بستند، كه اگر خدا محمد را مى رانید، امر خلافت را به بنى هاشم بر نگردانند (((سپس در دل خود از آن چه حكم كرده ئى ))) از كشتن یا بخشیدن (((ملالى نیابند و بى چون و چرا گردن نهند))).

توضیح­_خطاب در جمله جاؤ وك متوجه امیرالمؤ منین علیه السلام است نه پیغمبر، زیرا سپس مى فرماید: و پیغمبر صلى اللّه علیه و آله بر ایشان آمرزش خواسته بود و اگر خطاب متوجه پیغمبر بود باید بفرماید و تو بر ایشان آمرزش ....

7- ابوبصیر گوید: امام صادق علیه السلام راجع به قول خداى عزوجل (((كسانیكه سخنان را مى شنوند و از نیكوتر آن پیروى مى كنند، تا آخر آیه 18 سوره 39 -))) فرمود: ایشان تسلیم شوندگان در برابر آل محمدند، همان كسانیكه چون حدیثى شنوند، كم و زیادش نكنند، و چنانكه شنیده اند تحویل دهند.

توضیح_مقصود ار روایاتیكه در این باب ذكر شد تسلیم بودن و گردن نهادن شیعیانست در برابر ائمه هدى علیهم السلام نسبت به او امر و نواهى و حالات مختلف و اوضاع گوناگون ایشان ، و عدم اعتراض و انتقاد در مقام زبان و دل نسبت به آنچه از ایشان صادر مى شود.

پیداست كه پایه و ریشه عقاید شیعه و نیز اصل واقع و حقیقت اینست كه : خدا براى رهبرى و هدایت بشر بعد از پیغمبر اسلام دوازده نفر مشخص و مخصوص را معین فرموده و ایشانرا از خطا و لغزش و گناه معصوم داشته و عین حقیقت و واقع را بآنها الهام كرده است ، غیر از ایشان هر بشرى در دنیا جایزالخطاست ، گناه و آلودگى دارد، اشتباه و فراموشى عارضش شود و از گمراهى و پشیمانى مصون نباشد، بعد از پیغمبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) تنها 12 نفر بودند كه بشهادت تاریخ و حتى دشمنانشان هیچیك از این نقائص دامنگیر آنها نبود پیداست كه وقتى انسان باور كرد كه چنین ، پیشوایانى دارد، از دل و جان تسلیم آنها میشود و رشته اطاعت و انقیادشان را بگردن میاندازد، زیرا میداند كه عقل و فكر و فراست و تیزبینى و دور اندیشى ایشان از خود او و از تمام افراد بشر معاصر خود بهتر و برتر است و هر چند عقیده او نسبت بامام و رهبرش سست تر باشد، فرمانبرى و گردن نهادن او در برابر آن رهبر كمتر و ضعیف تر است .

از روایات این باب بدست میآید كه در میان شیعه افرادیكه ائمه خود را بخوبى شناخته و تسلیم و منقاد محض ایشان گشته اند، وجود دارند، اما بسیار اندك و غریب وارند و نیز در

این روایات ذكر لازم و اراده ملزوم است ، یعنى اگر چه منطوق صریح آنها اینستكه : تسلیم امام و پیشواى خود باشید، ولى مقصود اینستكه : امام و پیشواى خود را بخوبى بشناسید تا طبعا و ناچار تسلیمش شوید و بدانید كه آنگاهست كه ایمان شما كامل شود، نماز و روزه و حج شما سود بخشد، خدا ثواب شما را زیاد كند، رستگار شوید و، و، و، پروردگارا بحق ائمه معصومین علیهم السلام آنها را چنانكه هستند بما معرفى كن تا چنانكه باید مطیع و تسلیمشان باشیم .

( در اینكه بر مردم لازمست پس از اداى حج خدمت امام آیند و معالم دینشان را بپرسند وولایت و دوستى خود را عرضه دارند)

1- فضیل گوید: امام باقر علیه السلام بمردمیكه گرد كعبه طواف میكردند، نگاه كرد و فرمود: در زمان جاهلیت اینگونه طواف میكردند. همانا مردم دستور دارند كه گرد كعبه طواف كنند و سپس سوى ما كوچ كنند و ولایت و دوستى خود را بما اعلام دارند و یارى خود را نسبت بما عرضه كنند، سپس این آیه را قرائت فرمود: (((دلهاى برخى از مردم را متوجه ما گردان 36 سوره 14))).

توضیح_از این روایت فهمیده میشود كه حج كامل و درست آنست كه حاج پس از پایان مناسك و اعمال حج و در زمان ائمه علیهم السلام باید خدمت آنها رود و از حلال و حرام و اصول عقاید خود سؤ ال كند و تجدید عهد امر ولایت نماید وگر نه تنها بجا آوردن صورت اعمال حج بدون ولایت همان حج گزاردن مردم زمان جاهلیت است .

2- امام باقر علیه السلام مردم را در مكه دید كه چه میكنند، سپس فرمود: كارهائى است مانند كارهاى جاهلیت ، همانا بخدا سوگند كه چنین دستور ندارند، آنچه دستور دارند اینستكه : حج خود را انجام دهند و بنذر خود وفا كنند و نزد ما آیند و ولایت خود را بما خبر دهند و نصرت خویش را بر ما عرضه كنند.

توضیح_مقصود از نذر همان كشتن گوسفند و شتر است و یا نذریكه قبلا كرده كه فلان عبادت را در اوقات حج بجا آورم و یا نذریكه اگر حج گزاردم چنین كنم .

3- سدیر گوید: زمانیكه امام باقر علیه السلام وارد مسجدالحرام میشد و من خارج میشدم ، دست مرا گرفت و رو بكعبه ایستاد و فرمود: اى سدیر! همانا مردم ماءمور شدند كه نزد این سنگها (كعبه ) آیند و گرد آن طواف كنند. سپس نزد ما آیند و ولایت خود را نسبت بما اعلام دارند، و همینست گفته خدا (((همانا من آمرزنده ام آنكه را ایمان آورد و كار شایسته كند و سپس رهبرى شود 82 سوره 20 -))) آنگاه با دست بسینه اش اشاره كرد و فرمود: بسوى ولایت ما (رهبرى شود).

سپس فرمود: اى سدیر: كسانیكه مردم را از دین خدا جلوگیر میشوند بتو مینمایم ، آنگاه بابوحنیفه و سفیان ثورى كه در آنزمان جلوگیر دین خدا بودند و در مسجد حلقه زده بودند، نگریست و فرمود: اینهایند كه بدون هدایت از جانب خدا و سندى آشكار، از دین خدا جلوگیرى مى كنند، همانا این پلیدان اگر در خانه هاى خود نشینند، مردم

بگردش افتند و چون كسیرا نیابند كه از خداى تبارك و تعالى و رسولش بآنها خبر دهد، نزد ما آیند، تا ما بآنها از خداى تبارك و تعالى و رسولش خبر دهم .

( فرشتگان بخانه ائمه در آیند و بر فرشتگان گام نهند و بر ایشان اخبار آورند)

1- مسمع كردین بصرى گوید: من در شبانه روز بیش از یكمرتبه غذا نمى خوردم . گاهى از امام صادق علیه السلام اجازه شرفیابى حضورش را میگرفتم كه فكر مى كردم سفره برچیده شده و حضرت را در برابر سفره نخواهم دید (تا مبادا امر بخوردن كند و مرا زیان دهد) ولى چون وارد مى شدم سفره مى طلبید من هم همراه حضرت غذا مى خوردم و از آن ناراحت نمى شدم ، ولى هرگاه در منزل دیگرى غذا روى غذا مى خوردم ، آرام نمیگرفتم و از نفخ شكم خوابم نمى برد:

من این مطلب را بحضرت یاد آور شدم و گزارش دادم كه هرگاه نزد او غذا مى خوردم آزارم نمى دهد فرمود: اى ابا سیار! تو غذاى مردم صالحى را مى خورى كه فرشتگان با آنها روى فرششان مصافحه میكنند، عرض كردم : براى شما آشكار هم مى شوند؟ حضرت دست خود را بیكى از كودكانش كشید و فرمود آنها نسبت بكودكان ما از خود ما مهربانترند.

توضیح_پیداست كه جواب امام صادق علیه السلام اثبات آشكار شدن فرشته را در نظر آنها نمى كند تا این روایت مخالف روایاتى باشد كه در سابق ذكر شد كه پیغمبر صلى اللّه علیه وآله فرشته را مى بیند و امام علیه السلام او را نمى بیند، زیرا مهربانى فرشته با كودكان هیچگونه تلازم و یا دلالتى بر رؤ یت او ندارد و همچنین روایات دیگرى كه راجع بپر فرشتگان در این باب ذكر مى شود، دلالت بر دیدن خود آنها ندارد.( تعبیر نگارنده آن است که فرشتگان احساس می شوند ولی دیده نمی‌شوند مگر خدا اراده نماید مانند فرازهایی که ذات اقدس اخدیت در کتاب خود از یاری آن‌ها به اهل اسلام در غزوات رسول خدا حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و عجل فرجهم و یا سرگذشت حضرت ابراهیم و لوط ذکر فرموده است ولی این‌که آثاری از ایشان با ماهیت فیزیکی به جای بماند و...، خارج از حد اظهار عقیده ماست )

2- حسین بن ابى العلاء گوید: امام صادق علیه السلام دستش را بمتكاهائى كه در خانه بود زد و فرمود: اى حسین ! اینها متكاهائى است كه فرشتگان بارها بر آن تكیه داده اند و ما گاهى پرهاى كوچك شان را از زمین برچیده ایم .

3- ابو حمزه ثمالى گوید. خدمت حضرت على بن الحسین علیهماالسلام رسیدم ، ساعتى در حیاط توقف كردم و سپس وارد اتاق شدم ، حضرت چیزى از زمین برمیچید و دستش را پشت پرده مى برد و بكسى كه در آن اطاق بود مى داد. من عرض كردم : قربانت ، چیست كه مى بینم برمیچینى ؟ فرمود: زیادیهائى از پر فرشتگانست كه چون از نزد ما میروند، (با ما خلوت میكنند) آنها را جمع میكنیم ، و تسبیح (بازوبند) فرزندان خود میكنیم . عرض كردم : قربانت ، فرشتگان نزد شما میآیند؟ فرمود: اى اباحمزه ! آنها روى متكاها جا را بر ما تنگ میكنند.

توضیح_راجع به پر ملائكه در مقدمه جلد اول بمناسبت توضیحى بیان كردیم .

4- موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: فرشته ئى نیست كه خدایش براى امرى بزمین فرو فرستد جز اینكه ابتدا نزد امام آید و آن امر را باو عرض كند: و رفت و آمد ملائكه از نزد خداى تبارك و تعالى بسوى صاحب الامر است .

( جن نزد ائمه آیند و مسائل دینى خود را بپرسند و در كارهاى خود بآنها روى آورند)

1- سعد اسكاف گوید: راجع ببعضى از كارهاى خود بمنزل امام باقر علیه السلام رفتم (هر چه میخواستم وارد اتاق شوم ) مى فرمود، عجله مكن تا آنكه آفتاب مرا سوخت و هر جا سایه میرفت میرفتم ناگاه بر خلاف انتظار اشخاصى از اتاق خارج شده بسوى من آمدند كه مانند ملخهاى زرد بودند، و پوستین در بر كرده . از كثرت عبادت لاغر شده بودند، بخدا كه از سیماى زیباى آنها وضع خود (انتظار در هواى گرم ) را فراموش كردم . چون خدمتش رسیدم ، بمن فرمود: گویا تو را ناراحت كردم ، عرض كردم ، آرى ، بخدا من از وضع خود فراموش كردم ، اشخاصى از نزد من نگذشتند همه یكنواخت و من مردى خوش قیافه تر از آنها ندیده بودم ، آنها مانند ملخهاى زرد بودند و عبادت لاغرشان كرده بود فرمود: اى سعد! آنها را دیدى ؟ گفتم : آرى ! فرمود: ایشان برادران تو از طایفه جن هستند، عرض كردم : خدمت شما میآیند؟ فرمود: آرى میآیند و مسائل دینى و حلال و حرام خود را از ما میپرسند.

2- ابن جبل گوید: در خانه امام صادق علیه السلام ایستاده بودیم كه مردمى شبیه سیاه پوستان سودانى بیرون آمدند كه لنگ و روپوشى در برداشتند، از امام صادق علیه السلام راجع بآنها پرسیدیم ، فرمود: ایشان برادران جن شما هستند.

3- سعد اسكاف گوید: خدمت امام باقر علیه السلام رهسپار شدم و مى خواستم اجازه ورود بگیرم كه دیدم جهازهاى شتر در خانه صف كشیده و بردیف است ، ناگاه صداهائى برخاست و سپس مردمى عمامه بسر شبیه سودانیها بیرون آمدند، من خدمت حضرت رسیدم و عرض كردم : قربانت ، امروز بمن دیر اجازه فرمودى ، و من اشخاصى عمامه بسر دیدم بیرون آمدند كه آنها را نشناختم ، فرمود: ندانستى آنها كیانند؟ عرض كردم : نه ، فرمود: آنها برادران جن شما هستند كه نزد ما میآیند و حلال و حرام و مسائل دینى خود را از ما میپرسند.

4- سدیر صوفى گوید: امام باقر علیه السلام مرا بحوائجى كه در مدینه داشت سفارش فرمود، چون بیرون شدم و در میان دره روحاء بر شتر سوار بودم ، ناگاه انسانى دیدم جامه در نوردیده ، بسویش رفتم ، گمان كردم تشنه است ، ظرف آب را باو دادم ، گفت : احتیاجى بآن ندارم ، و نامه اى بمن داد كه مهرش هنوز تر بود، چون نگاه كردم دیدم مهر امام باقر علیه السلام است ، گفتم كى نزد صاحب این نامه بودى ؟ گفت : هم اكنون ، و در نامه مطالبى بود كه حضرت

مرا بآنها دستور داده بود، چون من متوجه شدم كسى را نزد خود ندیدم (آورنده نامه غایب شد) سپس امام باقر علیه السلام وارد مدینه شد، من ملاقاتش كردم و عرض كردم : قربانت ، مردى نامه شما را بمن داد و مهرش تر بود، فرمود. اى سدیر ما خدمتگزارانى از طایفه جن داریم كه هرگاه شتاب داریم ، آنها را مى فرستیم .

و در روایت دیگر فرمود: ما پیروانى از جن داریم چنانكه پیروانى از انس داریم ، چون اراده كارى كنیم ، آنها را میفرستیم .

5- حكیمه دختر موسى بن جعفر علیه السلام گوید: امام رضا علیه السلام را دیدم در هیزم خانه ایستاده و آهسته سخن مى گوید و من دیگرى را نمى دیدم . گفتم : آقاى من ! با كى آهسته سخن میگوئى فرمود: این عامر زهرائى است كه نزد من آمده ، و چیزى میپرسد و درد دل میكند. عرض كردم : سرورم ! دوست دارم سخنش را بشنوم ، بمن فرمود: اگر تو سخنش را بشنوى یكسال تب میكنى ، عرض كردم : آقایم ! دوست دارم بشنوم . فرمود: بشنو، من گوش دادم صدائى مانند سوت شنیدم و تب مرا گرفت تا یكسال .

6- جابر گوید: امام باقر علیه السلام فرمود: در آنمیان كه امیرالمؤ منین علیه السلام (در مسجد كوفه ) بر منبر بود، اژدهائى از طرف یكى از درهاى مسجد روى آورد، مردم آهنگ كشتنش كردند امیرالمؤ منین علیه السلام كس فرستاد تا دست نگه دارند، مردم از كشتنش خوددارى كردند و او سینه كشان میرفت تا پاى منبر رسید، برخاست و روى دمش ایستاد و بامیر المؤ منین علیه السلام سلام كرد، حضرت اشاره فرمود كه بنشیند تا خطبه اش تمام شود، چون از خطبه فارغ گشت ، متوجهش شد و فرمود: كیستى گفت : من عمر و بن عثمان خلیفه شما بر طایفه جنم ، پدرم مرد و بمن سفارش كرد خدمت شما آیم و راءى شما را بدست آورم ، اكنون نزد شما آمدم تا چه دستور و نظر فرمائى .

امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: ترا بتقواى خدا سفارش میكنم و اینكه باز گردى و در میان جنیان بجاى پدرت باشى ، و تو خلیفه من هستى بر ایشان .

عمرو با امیرالمؤ منین علیه السلام خداحافظى كرد و باز گشت . و او خلیفه آنحضرتست بر جنیان من بحضرت عرض كردم : قربانت ، عمرو خدمت شما میآید و آمدن بر او واجبست ؟ فرمود: آرى .

شرح_مجلسى (قدّس سرّه) گوید: اگر چه این روایت ضعیف است ولى مضمونش محتواتر است و باب ثعبان (در اژدها) در مسجد كوفه مشهور بوده ، و گویند: بنى امیه براى از بین بردن این اسم ، فیلى بر آن در میبستند تا بباب الفیل مشهور گشت .

7- نعمان بن بشیر گوید: با جابربن یزید جعفى هم كجاوه بودم ، چون بمدینه رسیدیم ، جابر خدمت امام باقر علیه السلام رسید و از او خداحافظى كرد و شادمان از نزدش بیرون شد، تا روز جمعه به چاه اخیرجه رسیدیم و آنجا

نخستین منزلى است كه از فید بسوى مدینه بر میگردیم ، چون نماز ظهر را گزاریدم و شتر ما حركت كرد، مرد بلند قامت گندم گونى پیدا شد كه نامه ئى داشت و آنرا بجابر داد. جابر آن را گرفت و بوسید و بر دیده گذاشت ، در آن نوشته بود: از جانب محمد بن على بسوى جابر بن یزید، و بر آن نامه مهر سیاه وترى بود.

جابر باو گفت : كى نزد آقایم بودى ؟ گفت : هم اكنون ، جابر گفت : پیش از نماز یا بعد از نماز؟ گفت : بعد از نماز، جابر مهر را برداشت و شروع بخواندن كرد و چهره اش را درهم مى كشید تا به آخر نامه رسید، سپس نامه را نگهداشت و تا بكوفه رسید او را خندان و شادان ندیدم . شبانگاه بكوفه رسیدیم من خوابیدم ، چون صبح شد، بخاطر احترام و بزرگداشت او نزدش رفتم ، دیدمش بیرون شده بجانب من مى آید. و بجولها را بگردنش آویخته و بر نى سوار شده مى گوید: اءجد منصور بن جمهور اءمیراء غیر ماءمور (منصور بن جمهور را فرماندهى مى بینم كه فرمانبر نیست ) و اءشعارى از این قبیل مى خواند.

او به من نگریست و من به او، نه او چیزى بمن گفت و نه من باو، من از وضعى كه از او دیدم شروع بگریستن نمودم ، كودكان و مردم گرد ما جمع شدند. و او آمد تا وارد رحبه شد و با كودكان مى چرخید مردم مى گفتند: دیوانه شد جابر بن یزید، دیوانه شد.

بخدا سوگند كه چند روز بیش نگذشت كه از جانب هشام بن عبدالملك نامه ئى بوالیش رسید كه مردى را كه نامش جابربن یزید جعفى است پیدا كن و گردنش را بزن و سرش را براى من بفرست ، والى متوجه اهل مجلس شد و گفت : جابربن جعفى كیست ؟ گفتند: خدا ترا اصلاح كند. مردى بود دانشمند و فاضل و محدث كه حج گزارد و دیوانه شد، و اكنون در ربحه برنى سوار مى شود و با كودكان بازى مى كند والى آمد و از بلندى نگریست ، او را دید بر نى سوار است و با بچه ها بازى مى كند، گفت : خدا را شكر كه مرا از كشتن او بر كنار داشت ، روزگارى نگذشت كه منصور بن جمهور وارد كوفه شد و آنچه جابر مى گفت عملى شد.(پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که وفق آیات کتاب خدا طایفه جن وجود دارند و آنان نیز چون آدمیان دارای اختیار در عمل هستند و به واسطه سرکشی عذاب خواهند شد همانگونه که ذات اقدس احدیت در کتاب عظیم خود به آن خبر داده است و نیز امامان معصوم ما نیز علیهم‌السلام و عجل فرجهم امام بر اهل ایمان آنان هستند ولی زندگانی آن‌ها ارتباطی با آدمیان ندارد و دخالت از راه تسخیر آنان و جادو و جادوگری از سوی خلایق به کلام خدا سحر و ساحری تعبیر و برخلاف اراده خدا بوده و عامل آن طبق کتاب خدا به دوزخ بشارت داده شده است یعنی به غیر از معصومین که از سوی خداوند به امامت آن‌ها امر شده اند کسی حق دخالت و ارتباط با ایشان را ندارد و السلام)

شرح_ آنچه جابر مى گفت همان مصراع اءجد منصور بن جمهور امیرا غیر ماءمور است و این خبر غیبى را از امام باقر علیه السلام استفاده كرده بود، زیرا منصور بن جمهور از جانب یزیدبن ولید، بعد از عزل یوسف بن عمر در سنه 126 والى كوفه شد و آن 12 سال بعد از وفات امام باقر علیه السلام بوده .

(هرگاه امر امامت ائمه علیهم السلام آشكار شود بحكم داود و خاندانش حكم كنند و گواه نخواهند )

(پس تو ای مخاطب ارجمند سوال این است اگر حضرت مهدی ظهور نماید طبق قرآن عمل خواهد نمود یا بر غیر آن اگر پاسخ آن است که بر حکم قرآن پس قرآن احکام آن معلوم و مشخص است پس با این روایات در تناقض خواهد بود که ما نمونه‌ای را مذکور و از ذکر بقیه خودداری می‌نماییم)

1- امام صادق علیه السلام مى فرمود: دنیا پایان نیابد تا آنكه مردى از فرزندان من بیرون آید كه طبق حكومت آل داود حكم كند، گواه نخواهد و حق هر كس را باو عطا كند.

( سرچشمه علم از خانه آل محمد علیهم السلام است )

1- صاحب دیلم گوید: شنیدم امام جعفر علیه السلام هنگامیكه جماعتى از اهل كوفه خدمتش بودند مى فرمود: شگفتا از این مردم كه علم را از رسولخدا صلى اللّه علیه و آله گرفتند و به آن عمل كردند و هدایت شدند، و باز عقیده دارند كه اهل بیتش علم او را فرا نگرفته اند، ما هستیم اهل بیت و ذریه او كه وحى خدا در منازل ما فرود آمده و علم از ما بایشان رسیده است ، آیا عقیده دارند كه آنها دانستند و هدایت یافتند و ما ندانستیم و گمراه شدیم ؟! چنین چیزى محالست .

شرح_مجلسى (قدّس سرّه) در اینجا بمناسبت براى دلیل اءعلم بودن امیرالمؤ منین علیه السلام از ابوبكر و سایر مشابه از قول ابن خطیب اءعلم علماء اشعریین چنین گوید: على از نظر سرشت و فطرت در نهایت هوش و فهم و استعداد بود و بتحصیل علم كمال اشتیاق داشت و پیغمبر صلى اللّه علیه و آله هم به تعلیم و تربیت او نهایت علاقه و اشتیاق را نشان مى داد و على از كودكى همیشه همراه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله بود، پیداست كه چنین شاگردى در مكتب چنان استادى ببالاترین مقام علمى خواهد رسید و اما ابوبكر در پیرى خدمت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله رسید و آن هم گاهى ، شبانه روزى یكمرتبه و در مدت كوتاه پایان -.

همین دلیل را نسبت به یازده نفر از اولاد امیرالمؤ منین علیه السلام مى توان جارى ساخت . زیرا هر یك از آنها علاوه بر جنبه وراثت علم از پیغمبر، در خانه پدر خود و زیر دست او تربیت یافته اند. و از این روایت استفاده مى شود كه در زمان آن حضرت مردمى بیشعور و یا مغرض بوده اند كه علاوه بر اینكه ابوحنیفه و امثالش را بر آنحضرت ترجیح مى دادند، نسبت جهالت و گمراهى هم العیاذ بالله به آنحضرت مى داده اند.

2- حكم بن عتیبه گوید: هنگامى كه حسین بن على علیهما السلام رهسپار كربلا بود، مردى در ثعلبیه باو برخورد و خدمتش رسید و سلام كرد، حسین علیه السلام به او فرمود: از كدام شهرى ؟ عرض كرد: اهل كوفه هستم ، فرمود: هان بخدا اى برادر اهل كوفه ! اگر در مدینه بتو بر مى خوردم علامت آمدن جبرئیل را در خانه خود و وحى آوردنش را بر

جدم بتو نشان میدادم اى برادر اهل كوفه ! سرچشمه علم مردم از نزد ما بود سپس آنها عالم شدند و ما جاهل ؟!! این چیزیست نشدنى .

( هر حقى كه در دست مردمست از نزد ائمه علیهم السلام آمده و هر چه از نزد آنها نیامده باطلست)

1- محمد بن مسلم گوید: شنیدم امام باقر علیه السلام مى فرمود: نزد هیچكس از مردم مطلب حق و درستى نیست و هیچیك از مردم بحق قضاوت نكند. جز آنچه از خاندان ما بیرون آید و هنگامى كه امور مردم متشتت و پراكنده گردد، خطا از آنها و صواب از على علیه السلام است.

2- زراره گوید: خدمت امام باقر علیه السلام بودم كه مردى از اهل كوفه از آنحضرت راجع بقول امیرالمؤ منین علیه السلام : (((هر چه خواهید از من بپرسید هر چه از من بپرسید؛ شما خبر دهم ))) سؤ ال كرد، حضرت فرمود: هیچ كس علمى ندارد جز آنچه از امیرالمؤ منین علیه السلام استفاده شده ، مردم هر كجا خواهند بروند، به خدا علم درست جز اینجا نیست و با دست اشاره به خانه خود كرد (مقصود خانه وحى و نبوت است ، نه خصوص خانه ملكى آنحضرت ).

توضیح_ابن عبدالبر در كتاب استیعاب خود گوید: هیچكس از صحابه جز على بن ابیطالب نگفت (((هر چه خواهید از من بپرسید))) و احمد بن حنبل هم در مسندش این سخن را از سعید نقل مى كند.

علامه مجلسى (قدّس سرّه) در اینجا مى گوید: هر كس این ادعا را كرد رسوا شد، چنانكه موافق و مخالف اعتراف دارند.

3- امام باقر علیه السلام بسلمة بن كهیل و حكم بن عتیبه (كه هر دو زیدى مذهب و ملعون امام بودند) فرمود: بمشرق روید و بمغرب روید، علم درستى جز آنچه از ما خانواده تراوش كند، پیدا نكنید.

4- ابوبصیر گوید: (امام باقر علیه السلام ) بمن فرمود: حكم بن عتیبه از كسانى است كه خدا فرموده (((بعضى از مردم مى گویند: بخدا و روز قیامت ایمان آوردیم ، در صورتى كه مؤ من نیستند 8 سوره 2 -))) حكم بمشرق رود و بمغرب رود، بخدا كه علم را جز از خاندانى كه جبرئیل علیه السلام بر آنها نازل شده بدست نیاورد. ( مفهوم کلام این است که همانگونه که کلام خداوند شاخص حق و باطل است کلام امامان معصوم نیز شاخص حق و باطل است و السلام )

5- مخزونى گوید: خدمت امام صادق علیه السلام نشسته بودیم كه عبادبن كثیر خداپرست بصریان و ابن شریح فقیه اهل مكه وارد شدند، و میمون قداح غلام امام باقر علیه السلام هم خدمتش بود. عبادبن كثیر از امام پرسید و عرض كرد: اى اباعبداللّه ! رسولخدا صلى اللّه علیه وآله در چند پارچه كفن شد؟ فرمود: در سه پارچه : دو پارچه صحارى (صحار قریه اى

است در یمن ) و یك پارچه حبره (كه نوعى از برد یمنى است ) و برد كمیاب بود (از این جهت دو پارچه دیگر را صحارى كردند)

عبادبن كثیر از این سخن روى در هم كشید (گویا كمیاب بودن برد را انكار داشت ) امام صادق علیه السلام فرمود: درخت خرماى مریم علیهما السلام (كه پس از زائیدن عیسى ماءمور بخوردن از آن شد) خرماى عجوه (بهترین نوع خرما) بود و از آسمان فرود آمد، پس از ریشه آن روئید، عجوه شد و آنچه هسته اش از این سو و آن سو گرفته و كاشته شدلون (خرماى پست ) گردید.

چون از نزد حضرت بیرون رفتند، عباد بن كثیر به ابن شریح گفت ، بخدا من نفهمیدم این چه مثلى بود كه امام صادق علیه السلام براى من بیان كرد، ابن شریح گفت : این غلام یعنى میمون قداح بتو خبر مى دهد، زیرا او از آنهاست (چون كه در خانه آنها بزرگ شده ) میمون گفت : فرمایش او را نفهمیدى ؟ گفت نه بخدا، گفت او مثل خودش را براى تو بیان كرد و بتو خبر داد كه او فرزند رسولخدا صلى اللّه علیه وآله است و علم پیغمبر نزد آنها است ، پس آنچه از نزد آنها آید، درست است (مانند خرماى عجوه ) و آنچه از نزد دیگران آید از این سو و آن سو گرد آمده (و مانند خرماى لون ) است .

( در بیان آنچه وارد شده كه حدیث ائمه صعب و مستصعب است )

توضیح_صعب به معنى دشوار و مشكل و سركش است و مستصعب مبالغه آن است یعنى بسیار دشوار و یا آن كه (((صعب ))) چیزى است كه خودش دشوار باشد و (((مستصعب ))) آنست كه مردم او را دشوار شمرند، در هر حال ما پس از پایان ترجمه احادیث این باب ، در این باره توضیح بیشترى بیان مى كنیم انشاءاللّه تعالى .

1- امام باقر علیه السلام فرمود: رسولخدا صلى اللّه علیه وآله فرمود: حدیث آل محمد صعب و مستصعب است ، جز فرشته مقرب یا پیغمبر مرسل یا بنده اى كه خدا دلش را به ایمان آزموده ، به آن ایمان نیاورد. پس هر حدیثى كه از آل محمد صلى اللّه علیه و آله بشما رسید و در برابر آن آرامش دل یافتید و آنرا آشنا دیدید، بپذیرید. و هر حدیثى را كه دلتان از آن رمید و ناآشنا دیدید، آنرا بخدا و پیغمبر و عالم آل محمد صلى اللّه علیه وآله رد كنید، همانا هلاك شده كسى است كه تحدیثى را كه تحمل ندارد، برایش باز گو كنند، و او بگوید بخدا این چنین نیست ، و انكار مساوى كفر است .

2- امام صادق علیه السلام فرمود: روزى نزد على بن الحسین علیهما السلام سخن از تقیه پیش آمد آن حضرت فرمود: بخدا اگر ابوذر مى دانست آنچه در دل سلمان بود. او را مى كشت ، در صورتیكه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله میان آن دو برادرى برقرار كرد، پس درباره مردم دیگر چه گمان دارید؟ همانا علم علماء صعب و مستصعب است ، جز پیغمبر مرسل یا فرشته مقرب یا بنده مؤ منى كه خدا دلش را به ایمان آزموده طاقت تحمل آن را ندارد، سپس فرمود: و سلمان از این رو از جمله علماء شد كه او مردى است از ما خانواده و از اینجهت او را در ردیف علماء آوردم ،

شرح_مقصود از آنچه در دل سلمانست ، مراتب معرفت خدا و پیغمبر صلى اللّه علیه وآله و مسائل غامض قضاء و قدر و امثال آنست كه اگر آنها را به ابوذر مى گفت ، ابوذر او را بدروغ و ارتداد نسبت مى داد و محكوم بقتلش مى دانست و یا آن مطالب را بدیگران میگفت و آنها سلمان را مى كشتند.

چنانچه خود سلمان رضى اللّه عنه در خطبه خود گوید: علم زیادى بمن عطا شده ، اگر همه آنچه را مى دانم بشما بگویم ، دسته اى گویند: سلمان دیوانه شده و دسته اى گویند: خدایا كشنده سلمان را بیامرز و ممكن است فاعل قتله علم باشد و ضمیر مفعول راجع بابى ذریعنى : علومى كه سلمان به ابى ذر میگفت . او را مى كشت ، زیرا تحمل نمى كرد و انكار مى ورزید و یا آنكه تحمل كتمانش را نداشت و به مردم مى گفت و او را مرتد و كافر مى دانستند و مى كشتند.

و بودن سلمان از اهل البیت از این جهت است كه امیرالمؤ منین علیه السلام درباره او فرموده و ان سلمان منا اهل البیت و مقصود این است كه : سلمان بواسطه اختصاصى كه بما پیدا كرده و از همه بریده و بسوى ما آمده و بواسطه پرتوى كه از نور علم ما گرفته : از ما شده و منسوب بما گشته است . مرآت ص 300 -.

3- امام صادق علیه السلام فرمود: حدیث ما صعب و مستصعب است ، تحمل آنرا ندارد جز سینه هاى نورانى ، یا دلهاى سالم ، یا اخلاق نیكو، همانا خدا از شیعیان ما پیمان (بولایت ما) گرفت ، چنانكه از بنى آدم (به ربوبیت خود) پیمان گرفت و فرمود: (((آیا من پروردگار شما نیستم ؟))) پس هر كه نسبت بما (بپیمان خویش ) وفا كند، خدا بهشت را باو پاداش دهد، و هر كه ما را دشمن دارد و حق ما را بما نرساند، همیشه و جاودان در دوزخ است .

4- یكى از اصحاب گوید: بحضرت ابوالحسن العسكرى علیه السلام نوشتم : قربانت ، معنى قول امام صادق علیه السلام چیست كه فرماید: (((حدیث ما را هیچ فرشته مقرب و پیغمبر مرسل و مؤ منى كه خدا قلبش را به ایمان آزموده تحمل نكند؟))) پاسخ آمد كه همانا معنى قول امام صادق علیه السلام كه فرماید هیچ فرشته و پیغمبر و مؤ منى آن را تحمل نكند، این است كه فرشته آن را تحمل نكند تا آن را به فرشته دیگر برساند و پیغمبر آن را تحمل نكند تا به پیغمبرى دیگر برساند و مؤ من تحمل نكند و آن را به مؤ من دیگر برساند، این است معنى قول جدم علیه السلام .

شرح_تحمل حدیث در این روایت غیر از تحمل در روایات دیگر است ، زیرا در آن روایت تحمل فرشته و پیغمبر و مؤ من اثبات شده بود و در این روایات نفى شده است . پس معنى تحمل در این روایت نگه داشتن و ذخیره كردن حدیث و مضایقه كردن از نشر و تبلیغ آن است حتى نسبت به اءهلش ، ولى معنى تحمل حدیث در سایر روایات این باب پذیرفتن و گردن نهادن در برابر آن است ، كه نسبت به فرشته و پیغمبر و مؤ من این معنى اثبات شده و از دیگران نفى گردیده است .( پس براساس این 2 نوع روایات این 2 نوع استنباط حاصل می شود حالا در روایت بعدی برداشت سوم آن مذکور می‌گردد)

5- ابوبصیر گوید: امام صادق علیه السلام فرمود: اى ابا محمد! همانا به خدا كه سرى از سر خدا و علمى از علم خدا نزد ماست كه به خدا هیچ فرشته مقرب و پیغمبر مرسل و مؤ منى كه دلش را به ایمان آزموده آن را تحمل نكند، به خدا سوگند كه خدا آن را به احدى جز ما تكلیف نفرموده و عبادت با آن را از هیچ كس جز ما نخواسته است (ما وظایف خاصى كه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله علیه براى امیرالمؤ منین و حسنین علیهم السلام با وصیت تعیین كرد).

و نیز نزد ما سرى است از سر خدا و علمى است از علم خدا كه ما را به تبلیغش ماءمور فرموده و ما آن را از جانب خداى عزوجل تبلیغ كردیم و برایش محلى و اهلى و پذیرنده ئى نیافتیم تا آنكه خدا براى پذیرش آن مردى را از همان طینت و نورى كه محمد و آل و ذریه او را آفرید، خلق كرد و آنها را از فضل و رحمت خود ساخت چنانكه محمد و ذریه او را ساخت ، پس چون ما آنچه را از جانب خدا به تبلیغش ماءمور بودیم ، تبلیغ كردیم آنها پذیرفتند و تحمل كردند (تبلیغ ما به آنها رسید، ایشان هم پذیرفتند و تحمل كردند) و یاد ما به آنها رسید پس دلهاى ایشان به شناسائى و به حدیث ما متوجه گشت ، اگر آنها از آن طینت و نور خلق نمى شدند، این چنین نبود، نه به خدا آن را تحمل نمى كردند.

سپس فرمود: همانا خدا مردمى را براى دوزخ و آتش آفرید (یعنى دانست كه سركشى و نافرمانى كنند و به دوزخ و آتش گرایند) و به ما دستور داد كه به آنها تبلیغ كنیم و ما هم تبلیغ كردیم ولى آنها چهره در هم كشیدند و دلشان نفرت پیدا كرد و آن را به ما برگرداندند و تحمل نكردند و تكذیب نمودند و گفتند: جادوگر است ، دروغ گو است ، خدا هم بر دلشان مهر نهاد، و آن را از یادشان برد، سپس خدا زبانشان را به قسمتى از بیان حق گویا ساخت كه به زبان مى گویند و به دل باور ندارند (مانند سخنانى كه گاهى بعضى از كفار و فساق به نفع خداپرستان و علیه خود گویند) تا همان سخن از دوستان و فرمانبران خدا دفاعى باشد و اگر چنین نبود، كسى در روى زمین خدا را عبادت نمى كرد، و ما ماءمور شدیم كه از آنها دست برداریم و حقائق را پوشیده و پنهان داریم ، شما هم (اى گروه شیعه ) از آنكه خدا به دست برداشتن از او امر فرموده ، پنهان دارید و از آنكه به كتمان و پوشیدگى از او دستور داده پوشیده دارید.

راوى گوید: سپس امام دست به دعا برداشت و گریه كرد و فرمود: بار خدایا ایشان (شیعیان ) مردمى اندك و ناچیزند پس زندگى ما را زندگى آنها و مرگ ما را مرگ آنها قرار ده (آنها را با ما در ایمان و عمل صالح و پاداش اخروى شریك گردان ) و دشمن خود را بر ایشان مسلط مكن كه ما را به آنها مصیبت زده كنى ، زیرا اگر ما را به آنها مصیبت زده كنى ، هرگز در روى زمین پرستش نشوى و صلى اللّه على محمد و آله و سلم تسلیما .(پس در این روایت در آن فراز که با صراحت مذکور گردیده که همانا خداوند مردمی را برای دوزخ و آتش آفرید و ...، دلالت بر جبر و عدم اختیار دارد که بر ضد قرآن

است و کل و یا این فراز آن جعلی است و اما مفهوم صبر و مستصعب آنست که بعضی از روایات که بر ضد قرآن نیست درک آن سخت است والسلام)

( اوامر پیغمبر صلى اللّه علیه وآله درباره خیر خواهى ائمه مسلمین و ملازمت جماعت ومعرفى ایشان )

1- سفیان ثورى بمردى قرشى از اهل مكه گفت : ما را نزد جعفر بن محمد (امام صادق علیه السلام ) ببر، آن مرد گوید: او را خدمتش بردم هنگامیكه آن حضرت بر مركب خویش سوار شده بود. سفیان به او عرض كرد: اى اباعبدالله ؟ حدیث سخن رانى پیغمبر صلى اللّه علیه وآله را در مسجد خیف براى ما باز گو، فرمود: اكنون كه سوار شده ام بگذار دنبال كارم بروم ، وقتى آمدم برایت مى گویم ، عرض كرد: تقاضا مى كنم به حق قرابتى كه با پیغمبر صلى اللّه علیه و آله دارى ، برایم بازگو، حضرت پیاده شد، سفیان عرض كرد: امر بفرمائید برایم دوات و كاغذى بیاورند (كیست كه براى من دوات و كاغذى بیاورد؟) تا آن را بنویسم ، حضرت دوات و كاغذ خواست و سپس فرمود بنویس .

بسم الله الرحمن الرحیم

(خطبه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله در مسجد خیف ) (((خدا خرم و شادان كند (بلند قدر و نیكو مرتبه سازد) بنده ئى را كه سخن بشنود و در گوش گیرد و به كسانى كه نشنیده اند برساند، اى مردم ؟ حاضرین به غائبین برسانند، زیرا بسا حامل علمى كه دانشمند نباشد و بسا رساننده عملى كه به داناتر از خود رساند. سه چیز است كه دل هیچ فرد مسلمانى با آن خیانت نكند: خالص نمودن علم براى خدا و خیر خواهى پیشوایان مسلمین و همراه بودن با جماعت ایشان ، زیرا دعوت مسلمین افراد دنبال سرشان را فرا گیرد. مؤ منین همه برادرند، خونشان برابر است و یك دستند بر سر دیگران پست ترین آنها به قراردادشان مى كوشد))).

سفیان این حدیث را نوشت و بر امام عرض كرد، سپس حضرت سوار شد و من و سفیان آمدیم .

در بین راه سفیان به من گفت : باش تا در این حدیث نظرى كنم ، به او گفتم ، به خدا كه امام صادق علیه السلام به گردن من گذاشت كه هرگز از عهده آن برنیائیم گفت : آن چیست ؟ گفتم : اینكه فرمود: سه چیز است كه دل هیچ مرد مسلمانى با آن خیانت نكند: خالص نمودن عمل براى خدا، این مطلب را مى دانیم (ولى سپس فرمود) خیر خواهى پیشوایان مسلمین ، آیا این پیشوایان كه خیر خواهى آنها بر ما واجب است كیانند؟ آیا مقصود معاویت ابن ابى سفیان و یزید بن معاویه و مروان بن حكم و كسانى كه شهادتشان نزد ما پذیرفته نیست و نماز خواندن پشت سرشان جایز نیست مى باشند؟ سپس كه فرمود و همراه بودن با جماعت مسلمین آیا كدام جماعت از مسلمین است ؟ آیا مقصود مرجى ء است كه مى گوید: كسى كه نماز نخوانده و روزه نگیرد و غسل جنابت نكند و كعبه را خراب كند و با مادرش نزدیكى كند، ایمان جبرئیل و میكائیل را دارد؟ یا قدرى است كه عقیده دارد

آنچه خداى عزوجل خواهد واقع نشود و آنچه شیطان بخواهد واقع شود، یا حرورى است كه از على بن ابى طالب علیه السلام بى زارى جوید و بر آن حضرت گواهى به كفر دهد؟! آیا جهمى است كه عقیده هرچه هست ، همان شناختن خداى یكتاست و ایمان چیزى جز این نیست ؟

سفیان گفت : واى بر تو، مگر (شیعیان ) چه عقیده دارند؟ گفتند: آنها مى گویند: همانا به خدا كه على بن ابى طالب امام و پیشوائى است كه خیر خواهیش بر ما لازم است و جماعتى كه باید با آنها همراه بود، خاندان او هستند، سفیان نوشته را پاره كرد و گفت : این خبر را به كسى نگو.

شرح_سفیان ثورى از اهل سنت و رئیس طایفه صوفیه است كه عقیده داشت مانند معاویه و یزید و هشام و منصور پیشوایى مسلمینند و گمان مى كرد، سفارش پیغمبر صلى اللّه علیه وآله به خیر خواهى پیشوایان مسلمین ، آنها را شامل مى شود، ولى چون حقیقت و واقع را از زبان آن مرد شنید، خباثت باطنى خود را با پاره كردن حدیث پیغمبر صلى اللّه علیه وآله نشان داد و نیز خیانت دل خود را با بركنارى از سه خصلتى كه پیغمبر اكرم صلى اللّه علیه وآله فرمود اظهار كرد.

و اما راجع به جماعت مسلمین علامه مجلسى (قدّس سرّه) اخبارى نقل مى كند بدین قرار:

1- از رسول خدا صلى اللّه علیه وآله راجع به جماعت امتش پرسیدند، فرمود جماعت امت من اهل حقند اگر چه كم باشند.

2- بپیغمبر صلى اللّه علیه وآله عرض شد: جماعت امتت كیانند؟ فرمود: كسانى كه به حقند اگر چه ده نفر باشند.

3- مردى خدمت امیرالمؤ منین علیه السلام و عرض كرد: سنت و بدعت و جماعت و فرقت را برایم توضیح دهید: فرمود: سنت روشى است كه پیغمبر صلى اللّه علیه وآله آن را گذاشته و بدعت چیزى است كه بعد از آن حضرت به وجود آمده و جماعت اهل حقند اگر چه كم باشند و فرقت اهل باطلند اگر چه بسیار باشند.

2- امام باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى اللّه علیه وآله فرموده است : خداى عزوجل به سوى دوستش كه جان خود را در فرمان بردارى و خیر خواهى امامش به زحمت افكند، نظر نكند، جز هنگامى كه در ردیف رفیق اعلى همراه ما باشد.

شرح رفیق اعلى دسته اى هستند از پیغمبران و صدیقان و شهیدان و نیكوكاران كه در بهشت قرین هم باشند و در بالاترین درجات بهشت منزل گیرند.

3- امام صادق علیه السلام فرمود: كسیكه به فاصله یك وجب از جماعت مسلمین دورى گزیند (كوچكترین حدود و احكام اسلام را كنار گذارد) رشته اسلام را از گردن خود جدا كرده است .

( حقوق واجب امام بر رعیت و رعیت بر امام علیه السلام )

1- ابو حمزه گوید: از امام باقر علیه السلام پرسیدم : حق امام مردم چیست ! فرمود: حق او بر آنها اینستكه : سخنش را بشنوند وفرمانش برند. عرض كردم : حق مردم بر امام چیست ؟ فرمود: اینكه (بیت المال را) میان آنها برابر تقسیم كند و با رعیت به عدالت رفتار كند، و چون این دو اصل در میان مردم عملى گشت . امام باك ندارد از آنكه كسى این سو و آن سو زند. (چنانكه امیرالمؤ منین علیه السلام این دو اصل را در میان رعیتش جارى نمود و از سركشى مانند طلحه و زبیر پروا نكرد، زیرا خدا آنها را كیفر بخشید، و بعضى گفته اند: معنى جمله اخیر روایت این است امامى كه به وظیفه خود عمل كند، و آن دو اصل را جارى سازد، احتیاجى به موافقت مردم ندارد، هر كسى بهر راه خواهد برود، امام در برابر خدا مسؤ لیت دیگرى ندارد).

2- (در روایت دیگرى كه بعضى از رواتش غیر از روات آن است ) ابو حمزه همین گونه از امام باقر نقل كرده است جز اینكه (به جاى این سو و آن سو) گفته است : این چنین و این چنین و این چنین و این چنین یعنى پیش رو و پشت سر و طرف راست و سمت چپ ، (ولى پیداست كه از لحاظ معنى فرق ندارد و مقصود از این اطراف و جوانب ، جدا شدن از امام و احداث عقاید مختلف است ).

3- امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: با والیان خود خیانت نورزید و با رهبران خود دغلى نكنید و پیشوایان خود را نادان نخوانید و از رشته پیوند خود (جماعت مسلمین ) پراكنده مشوید كه سست شوید و شوكت و دولت شما برود. پایه كارهاى شما باید روى این مبنى باشد، و ملازم این روش باشید، زیرا اگر شما مشاهده مى كردید آنچه را مردگان از شما كه مخالف دعوت شما بودند، مشاهده كرده اند، شما هم شتاب مى كردید و بیرون مى آمدید و فرمان مى بردید (یعنى مردم پیش از شما را به جهاد و اطاعت دعوت كردند، ولى آنها مخالفت كردند و اكنون عذاب خدا را مشاهده مى كنند، شما هم اگر مشاهده كنید، به سوى جهاد مى شتابید و فرمان مى برید) ولى آنچه را آنها مشاهده كردند، از شما پوشیده شده و به زودى پرده برداشته شود (و شما هم عذاب را مشاهده كنید).

4- سدیر صیرفى گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: به پیغمبر صلى اللّه علیه وآله خبر وفاتش داده شد، در صورتى كه تن درست بود و دردى نداشت این خبر را جبرئیل آورد حضرت براى نماز همگانى جار زد و مهاجر و انصار را دستور داد تا سلاح برگیرند، مردم جمع شدند و پیغمبر صلى اللّه علیه وآله بر منبر بر آمد و خبر وفات خود را به آنها داد و سپس فرمود:

(((خدا را بوالى بعد از خود بیاد مى آورم ، از اینكه مبادا بر جماعت مسلمین رحم نكند، باید بزرگشان را احترام كند و به ضعیفشان رحم كند و عالمشان را بزرگ شمرد و به آنها زیان نرساند تا خوارشان كند و نیازمندشان نسازد تا از دینشان به در برود و در خانه خود را به روى آنها نبندد (و از حال آنها بى خبر نماند) تا توانایى آنها ناتوانشان را بخورد

و در لشگركشى آنها سختى روا ندارد (همه را در مرزها نگه ندارد) تا نسل امتم را قطع نكند، سپس فرمود: شاهد باشید كه من ابلاغ كردم و خیر خواهى نمودم.)))

امام صادق علیه السلام فرمود: این آخرین سخنى بود كه پیغمبر صلى اللّه علیه وآله بالاى منبرش فرمود:.

توضیح _علامه مجلسى (قدّس سرّه) فرماید: چنانكه از اخبار دیگر استفاده مى شود این خطبه پیغمبر صلى اللّه علیه وآله مفصل و طولانى بود و آن حضرت فضائل اهل بیتش را در آنجا یاد آور شده است و امام را تعیین فرموده است و چون منافقین پیمان بسته بودند كه جانشینى آن حضرت را از خاندانش بگردانند و زمینه فتنه و شورش آماده بود، پیغمبر صلى اللّه علیه وآله دستور داد مهاجر و انصار سلاح پوشند و به حال آماده باش در آیند.

5-حبیب بن ابى ثابت گوید: از همدان و حلوان (شهریست نزدیك بغداد) براى امیرالمؤ منین علیه السلام عسل و انجیر آوردم ، حضرت به نقیبان و رؤ ساء اءصحابش دستور داد تا یتیمان را حاضر كنند، سپس سرمشكهاى عسل را در اختیار آنها گذاشت تا بلیسند و خود عسلها را قدح ،قدح ، به مردم تسلیم مى كرد به حضرت عرض شد: اى امیرمؤ منان ؟ چرا باید یتیمان سر مشكها را بلیسند؟ فرمود: زیرا امام پدر یتیمان است و من به حساب پدرها لیسیدن آنها را به ایشان وا گذاشتم .

6- رسول خدا صلى اللّه علیه وآله فرمود: هر مؤ من و یا مسلمانى كه بمیرد و بدهى داشته باشد كه از بابت فساد و اسراف نباشد، بر امامست كه آن را بپردازد و اگر نپردازد، گناهش بگردن اوست ، همانا خداوند تبارك و تعالى مى فرماید: (((صدقات از آن فقیران و بى چیزان است تا آخر 60سوره 9-))) و او از قرض داران است و نزد امام سهمى دارد (كه بعد از فقیران و بى چیزان در آیه شریفه ذكر شده است ) و اگر امام آنرا نگهدارد گناهش بر اوست .

توضیح_ مقصود از فساد گناه است مانند كسیكه بدهیش بابت آشامیدن شراب و برگزارى مجالس فسق و فجور باشد، و اسراف آنستكه : در مخارج زیاده روى كند، اگر چه در راه مباح باشد، پس پرداختن این دیون از بیت المال واجب نیست ، و اما اینكه فرمود: اگر امام نپردازد گناهش به گردن او است ، مطلبى است كه بصورت فرضى محال براى بیان واقع و حقیقت بنحو قضیه شرطیه بیان شده است و هیچ گونه اشاره و دلالتى به وقوع آن ندارد، چنانچه فرموده است : اگر دخترم فاطمه علیهم السلام هم دزدى كند، دستش را میبرم .

7- رسولخدا صلى اللّه علیه وآله فرمود. امامت شایسته ، جز براى مردیكه داراى سه خصلت باشد: 1 تقوى و ورعیكه او را از نافرمانى خدا باز دارد، 2 خویشتن دارى كه خشمش را آن كنترل كند. 3 نیكو حكومت كردن بر افراد زیر فرمانش ، تا آنجا كه نسبت به ایشان مانند پدرى مهربان باشد.

و در روایت دیگر چنین است : تا آنجا كه نسبت برعیت مانند پدرى مهربان باشد.

8- سهل بن زیاد از معاویة بن حكیم نقل كند، و او از محمد بن اسلم ، و او از مردى طبرستانى بنام محمد معاویه گوید: سپس خودم هم محمد طبرى را دیدم و او بمن خبر داد كه شنیدم على بن موسى الرضا علیه السلام مى فرمود: هرگاه بدهكارى براى راه حقى قرض كرده باشد، تا یكسال مهلتش دهند، اگر برایش گشایشى شد، خودش میپردازد و گرنه باید امام از جانب او از بیت المال بپردازد.

توضیح_مهلت دادن قرضدار را بمدت یكسال بعضى از علماء مستحب و بعضى واجب دانسته اند، و كلمه تدین یا استدان كه در متن روایت ذكر شده است ، هر دو بمعنى قرض گرفتن است ، ولى چون معاویة بن حكیم یادش نبوده كه امام هشتم علیه السلام كدامیك از آن دو كلمه را فرموده است ، سهل بن زیاد، آن تردید و اشتباه را از او نقل میكند.

( همه زمین متعلق بامام علیه السلام )

1- امام باقر علیه السلام فرمود: در كتاب على علیه السلام (كه پیغمبر صلى اللّه علیه وآله املا كرده و على علیه السلام نوشته است ) دیدیم كه : (((زمین متعلق بخداست و بهر كس از بندگان خویش بخواهد وامى گذارد و سرانجام نیك از پرهیزگارانست 128 سوره 7 -))) من و خاندانم كسانى هستیم كه خدا زمین را بما واگذار كرده و مائیم پرهیزگاران و همه زمین از آن ماست .

(گویا سپس خود امام باقر علیه السلام فرمود) هر یك از مسلمین كه زمینى را زنده كند، باید آنرا آباد دارد و خراجش را بامام از خاندان من بپردازد، و هر چه از آن زمین استفاده كند و بخورد، حق اوست و اگر زمین را واگذارد و خراب كند و مرد دیگرى از مسلمین پس از آن وى ، آن را آباد سازد و زنده كند او نسبت بآن زمین از كسیكه آن را واگذاشته سزاوارتر است ، و باید خراجش را بامام از خاندان من بپردازد و هر چه از آن زمین استفاده كند حق اوست ، تا زمانیكه قائم از خاندان من با شمشیر ظاهر شود، آنگاه او زمین ها را تصرف كند و از متصرفین جلوگیرى نماید و آنها را از آنجا اخراج كند همچنانكه رسولخدا صلى اللّه علیه وآله زمین ها را تصرف كرد و از متصرفین جلوگیرى نمود مگر زمینهائى كه در دست شیعیان ما باشد كه حضرت قائم علیه السلام نسبت بآنچه دست ایشانست با خود آنها مقاطعه بندد و زمین را در دست ایشان باقى گذارد.

(پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که چگونه راوی تفسیر می‌نماید آیه عظیمه ی وراثت زمین را که وعده خدا به صالحین در زمان ظهور آخرین معصوم الهی یعنی حضرت مهدی عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف است را که درواقع منتهی است به برقراری عدل و عدالت جهانی خداوند و نابودی ظلم و جور و عدوان و ...، را به تصرف زمین و دادن آن به شیعیان و اخراج غیر شیعه و ...، تعمیم داده و درواقع مبانی و مفاهیم انقلاب جهانی آن حضرت را که حاکمیت عشق و عقل است را لجن‌مال نموده است درحالی‌که مقصود از ظهور آن حضرت کنده شدن خلایق از دنیا و مافی ها و پرداختن به معنی حقیقی خداپرستی است و لذا نگارنده شک در جعلی بودن اینگونه روایت‌ها ندارد زیرا بر خلاف شأن و منزلت

خداوند و ولی اعظم او حضرت مهدی عجل‌الله تعالی فرج شریف است و دلیل قاطع آن نیز روایت آخر در رابطه با درگیری ابن ابی عمیر با هشام بن حکم است به گونه ای که با هم قطع رابطه نموده اند مثل این‌که هیچ کدام تابع امام معصوم نبودند تا به او مراجعه و شک خود را برطرف نمایند)

8- سرى بن ربیع گوید: ابن ابى عمیر كسى را (در علم و فضل ) برابر هشام بن حكم نمى دانست و روزى از رفتن نزد او باز نمى ایستاد، تا آنكه با او اختلافى پیدا نمود و از او قطع رابطه كرد، و علتش این بود كه میان ابو مالك حضرمى كه با هشام رابطه داشت با ابن ابى عمیر در موضوعى راجع بامامت مشاجره شد ابن ابى عمیر گفت : تمام دنیا ملك امامست و او از كسانیكه دنیا را بتصرف دارند، سزاوارتر است و ابو مالك گفت : چنین نیست ، املاك مردم متعلق بخود آنهاست ، مگر آنچه را كه بحكم خدا از آن امام گشته است مانند فى ء و خمس و غنیمت كه متعلق بامامست و آن را نیز خدا دستور داد كه امام علیه السلام بكى باید بدهد و چگونه مصرف كند.

این مشاجره را نزد هشام بن حكم بردند و هر دو باو راضى شدند، هشام موافق ابو مالك و مخالف ابن ابى عمیر راءى داد، لذا ابن ابى عمیر خشمگین شد و پس از آن با هشام قطع رابطه كرد.

(روش امام درباره خود و وضع خوراك و پوشاكش در زمان حكومتش)

1- امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: خدا مرا پیشواى خلقش قرار داد، و بر من واجب ساخت كه درباره خود و خوراك و نوشابه و پوشاكم ، مانند مردم ضعیف و مستمند، بر خود تنگ گیرم ، تا فقیر از فقیر من پیروى كند و ثروتمند بوسیله ثروتش سركشى و طغیان ننماید.

2- معلى بن خنیس گوید: روزى بامام صادق علیه السلام عرض كردم : آل فلان (بنى عباس ) و نعمتهائى را كه دارند بیاد آوردم و با خود گفتم : اگر این نعمت براى شما مى بود، ما هم با شما در عیش و خوشى بودیم ، فرمود: هیهات ، اى معلى ! اگر چنین مى بود (و ما حكمفرما بودیم ) براى ما جز نگهبانى شبانه و تلاش روزانه و پوشاك زبر و درشت و خوراك سخت و بى خورش ، چیزى نبود، از این رو آن امر از ما بركنار شد. آیا تو دیده ئى كه هرگز خدایتعالى بردن حقى را جز این نعمت قرار دهد؟

3- زمانى كه عاصم بن زیاد عبا پوشید و جامه نرم را بیرون كرد و برادرش ربیع بن زیاد. شكایت او را خدمت امیرالمؤ منین علیه السلام آورد كه او همسرش را غمگین نموده و فرزندانش را اندوهناك ساخته حضرت فرمود: عاصم را نزد من آورید، او را خدمتش آوردند، چون حضرت او را دید، چهره درهم كشید و فرمود: از همسرت خجالت نكشیدى ؟ بفرزندانت رحم نكردى ؟ گمان میكنى كه خدا چیزهاى خوب و پاكیزه را براى تو حلال كرده و نمى خواهد از آنها استفاده كنى ، تو نزد خدا پست تر از آنى ، مگر خدا نمى فرماید: (((خدا زمین را براى استفاده مردم نهاد كه در آن میوه و نخل غلافدار است 11 سروه 55 -))) مگر خدا نمى فرماید: (((دو دریا

را. گذاشت كه بهم برسند، میانشان حائلى است كه بهم تجاوز نكنند تا آنجا كه فرماید: از آنها لؤ لؤ و مرجان بیرون میشود 22 سوره 55 -))) بخدا سوگند كه بكار بردن نعمت هاى خدا را با عمل ، نزد او محبوبتر است از بكار بردن آنها را با گفتار (یعنى شكر عملى بهتر از شكر قولى است و شكر قولى آنستكه نعمت هاى خدا را بیاد آورد و بزبان شكر كند) در صورتیكه خداى عزوجل مى فرماید: (((و اما نعمت پروردگارت را بازگو 11 سوره 93-))) (بنا براین شكر عملى لازم تر و محبوب تر است ).

عاصم گفت : یاامیرالمؤ منین ! پس چرا خود شما بخوراك سخت و پوشاك درشت ، اكتفا نموده ئى ؟ فرمود: واى بر تو!! همانا خداى عزوجل بر پیشوایان عدالت واجب ساخته كه خود را در ردیف مردم ضعیف و ناتوان گیرند، تا فقر و تنگدستى ، فقیر را از جا بدر نبرد. عاصم بن زیاد عبا را كنار گذاشت و جامه نرم در بر كرد.

4- حماد بن عثمان گوید: در محضر امام صادق علیه السلام بودم كه مردى بآنحضرت عرض كرد اصلحك الله ، شما فرمودى كه على بن ابیطالب علیه السلام لباس زبر و خشن در بر میكرد و پیراهن چهار درهمى میپوشید و مانند اینها، در صورتى كه بر تن شما لباس نو مى بینیم ، حضرت باو فرمود: همانا على ابن ابیطالب علیه السلام آن لباسها را در زمانى مى پوشید كه بد نما نبود، و اگر آن لباس را این زمان مى پوشید به بدى انگشت نما مى شد، پس بهترین لباس هر زمان ، لباس مردم آنزمانست ، ولى قائم ما اهلبیت علیهم السلام زمانیكه قیام كند، همان جامه على علیه السلام را پوشیده و بروش على علیه السلام رفتار كند. (زیرا آنحضرت هم حكمفرامائى و زمامدارى كند و وظیفه امام علیه السلام در زمان حكومتش اینستكه خود را در ردیف مردم فقیر آورد).( پس توجه نما در این روایت که جعلی بودن آن محرز است که راوی علت پوشیدن لباس زبر و خشن را آن می‌داند که پوشیدن آن در آن زمان بد نما نبوده و اگردر این زمان می‌پوشید انگشت‌نما می‌شد و این‌گونه به حضرت استهزاء می‌نماید و حال آنکه وظیفه امام و رهبر همان علت را دارد که حضرت خود به آن اشاره نموده است )

(باب نادر)

اشاره

توضیح_مرحوم كلینى در هر موردى از كتاب كافى كه (((باب نادر))) مى فرماید، مقصودش ذكر روایات متفرق و پراكنده ایست كه تحت یك عنوان گرد نمى آید.

1- ایوب بن نوح گوید: روزى خدمت امام علیه السلام بودم كه آنحضرت عطسه كرد، من عرض كردم قربانت ، چون امام عطسه كند، چه باید گفت ؟ فرمود: میگویند: صلى اللّه علیك (رحمت خدا بر تو باد).

توضیح_ایوب بن نوح ، از اصحاب حضرت رضا و امام جواد و امام هادى و امام عسكرى علیهم السلام بوده است ، ولى چون بیشتر روایاتش از امام هادى علیه السلام است ظاهر اینستكه این روایت هم از آنحضرت باشد.

2- عمر بن زاهر گوید: مردى از امام صادق علیه السلام پرسید كه بامام قائم بعنوان امیرالمؤ منان سلام مى كنند؟ فرمود: نه ، آن نام را خدا مخصوص امیرالمؤ منین (على بن ابیطالب ) علیه السلام نموده ، پیش از او كسى بدان نام ، نامیده نشده و بعد از او هم جز كافر آن نام را بر خود نبندد. عرض كردم : قربانت پس چگونه بر او سلام كنند؟ فرمود: مى گویند: السلام علیك یا بقیة الله ! سپس این آیه را قرائت فرمود: (((اگر مؤ من هستید بقیة اللّه براى شما بهتر است -86 سوره 11 -))).

3- احمد بن عمر گوید: از حضرت ابوالحسن علیه السلام پرسیدم ، چرا آنحضرت امیرالمؤ منین علیه السلام نامیده شد؟ فرمود: زیرا او مؤ منین را طعام علمى مى دهد. مگر نشنیده ئى كه خدا در كتابش مى فرماید: (((و ما خانواده خود را طعام مى دهیم 64 سوره 12 -))).

و در روایت دیگر است كه فرمود: زیرا خوراك مؤمنین از جانب اوست ، او بآنها خوراك دانش میدهد.(در نظر نگارنده این روایات سخیف است زیرا بیان اوصافی را می‌نماید که از دیگران نیز می‌تواند صادر شود و آن‌ها که این لقب مخصوص آن وجود مبارک است همانگونه که در روایتی امام معصوم فرمودند با این مضمون که ما امامان معصوم مؤمنین هستیم و علی امیر ماست و نیز به شرحی که در روایت بعد مذکور است و لذا اعتقاد نگارنده آن است که این‌گونه روایات را ناصبیان پیرو بنی‌امیه و بنی‌عباس جعل نمودند تا اطلاق این عنوان بر خلفای تبهکار خود را توجیه نمایند )

4- جابر گوید: بامام باقر علیه السلام عرض كردم : وجه تسمیه امیرالمؤ منین چیست ؟ فرمود: خدا باو این لقب را داده و در كتابش چنین فرموده : (((چون پروردگارت از پسران آدم ، از پشتهایشان ، نژادشان را برگرفت و آنها را بر خودشان گواه كرد كه مگر نه اینستكه من پروردگار شما هستم 172 سوره 7 -))) و محمد فرستاده من و على امیرالمؤ منین است ؟

(در این باب نكته ها و برگزیده هائیست از قرآن درباره ولایت )

1- سالم حناط گوید: بامام باقر علیه السلام عرض كردم : بمن خبر دهید از قول خداى تبارك و تعالى : (((جبرئیل قرآنرا بلغت عربى واضح بر دل تو فرود آورد، تا از بیم دهندگان باشى 194 سوره 26 -))) فرمود: آن ولایت امیرالمؤ منین علیه السلام است .

توضیح_یعنى قرآن كه براى بشارت و انذار مردم نازل شده است ، جز با ولایت على علیه السلام كه بمعنى معرفت و دوستى و پیروى آن حضرتست به نتیجه نرسد، زیرا قرآن كتابیست صامت و آنرا مفسر و مبینى لازمست كه معنى واقعى و حقیقتش را باز گوید و گفتار و رفتارش قرین و همدوش قرآن باشد و او همان امیرالمؤ منین علیه السلام است كه پیغمبر صلى اللّه علیه وآله او را با قرآن قرین فرموده .

2- مردى گوید: امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل : (((ما امانت را بآسمانها و زمین و كوهها عرضه كردیم ، آنها از برداشتنش سرباز زدند و از آن پرسیدند، و انسان آنرا برداشت ، همانا انسان ستم پیشه و نادانست 72 سوره 33 -))) فرمود: آن امانت ولایت امیرالمؤ منین علیه السلام است ،

توضیح_راجع بتفسیر آیه شریفه و معنى ظاهرى امانت و عرضه و حمل آن ، مرحوم مجلسى هفت قول از مفسرین بیان میكند كه چنانكه گفتیم مناسب مقام تفسیر است ، سپس معناى هشتم را مطابق این روایت ذكر مى كند كه مراد بامانت منصب امامت و خلافت كبراى الهیه است و مراد بحملش ادعاى ناحق آنست و مراد بانسان ابوبكر است ، و اخبار بسیارى در این زمینه وارد شده است .

3- امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل . (((كسانیكه ایمان آوردند و ایمان خود را بستم نیامیختند 81 سوره 6-))) فرمود: یعنى بولایتى كه محمد صلى اللّه علیه وآله آنرا آورده ایمان آوردند و آنرا بولایت فلان و فلان نیامیختند، كه آن ایمان آمیخته بستم است

4- حسن بن نعیم صحاف گوید: از امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل (((برخى از شما مؤ من و برخى كافرند 2 سوره 64 -))) پرسیدم ، فرمود: روزیكه مردم بصورت مور در صلب آدم علیه السلام بودند، خدا ایمان و كفر آنها را با ولایت ما شناخت (پس ولایت ما را در هر كس دید مؤ منش دانست و در آنكه ندید كافرش شناخت ).( پس نگارنده اعتقاد دارد اگر روایتی متضمن جبر در خلقت چه در عالم عالم ذر و یا غیر آن است پس آن روایات جعلی و بر ضد قرآن است زیرا خداوند متعال در کتاب خود خلایق را امرونهی می‌نماید پس اگر انسان‌ها فاقد اختیار باشند این امر و نهی بیهوده و عبث خواهد بود پس چون کتاب خدا حق است پس این روایات باطل است)

توضیح_ آیه شریفه در قرآن چنین است ، هوالذى خلقكم فمنكم كافر و منكم مؤ من و گویا تقدیم و تاءخیر در اینجا از اشتباهات نساخ است .( خیر نگارنده این خطا را از جعل جاعل می‌داند)

5- حضرت ابوالحسن علیه السلام درباره قول خداى عزوجل (((بنذر وفا مى كنند 6 سوره 76 -))) فرمود: بنذریكه از آنها پیمان گرفته شد و آن ولایت ماست ، وفا مى كنند.

6- امام باقر علیه السلام درباره قول خداى عزوجل (((و اگر آنها تورات و انجیل و آنچه را از پروردگارشان بر آنها نازل شده بپا دارند 66 سوره 5 -))) فرمود: آنچه نازل شده ولایت است .

7- امام باقر علیه السلام درباره قول خدایتعالى : (((بگو من از شما براى پیغمبرى مردى بجز مودت خویشاوندان نمى خواهم 23 سوره 42 -))) فرمود: خویشاوندان ائمه علیهم السلام هستند.

8- امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل (((هر كه اطاعت خدا و رسولش كند (راجع بولایت على و ولایت امامان بعد از او) بكامیابى بزرگى

رسیده است 71 سوره 33 -))) فرمود: اینگونه نازل شده است . (همانگونه که نگارنده بارها متذکر شده است اگر مقصود از (هکذا نزلت) این روایات آن باشد که قرآن تحریف شده است این روایت قطعاً جعلی است و اگر مقصود آن است که معنی آیه این است پس روایت بلااشکال است ولی ما من‌بعد تمامی این‌گونه روایات را به دلیل تعصبی که به قرآن داریم جعلی دانسته و حذف می‌نماییم)

9- یكى از ائمه علیهم السلام درباره قول خداى عزوجل چنین فرموده است : (((و شما حق نداشتید رسول خدا را آزار دهید 53 سوره 33 -)))(نسبت بعلى و ائمه ) (((مانند آن كسان كه موسى را آزار كردند و خدا او را از آنچه درباره اش گفتند تبرئه نمود 69 سوره 33 -)))

10- مردى از امام علیه السلام راجع بقول خداى تعالى : (((هر كس از هدایت من پیروى كند گمراه نشود و بدبخت نگردد 123 سوره 20 -))) پرسید، حضرت فرمود: یعنى هر كس بائمه معتقد باشد و از فرمانشان پیروى كند و از اطاعتشان بیرون نرود.

11- امام علیه السلام راجع بقول خداى تعالى (((سوگند باین شهر، در حالیكه تو در آن جاى دارى ، و سوگند بپدر و فرزندانى كه پدید آورد 3 سوره 50-))) فرمود: پدر و فرزندان امیرالمؤ منین و فرزندان او هستند كه ائمه علیهم السلام باشند.

12- امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى تعالى : (((بدانید كه هر چه غنیمت گیرید، پنج یك آن از آن خدا و پیغمبر و خویشاوندان و، و، و است 40 سوره 8 -))) فرمود: خویشاوندان امیرالمؤ منین و ائمه علیهم السلام اند.

13- ابن سنان گوید: از امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل (((از كسانى كه آفریده ایم جماعتى هستند كه بحق هدایت مى یابند و بدان باز میگردند 180 سوره 7 -))) پرسیدم ، فرمود ایشان ائمه هستند.

14- امام صادق علیه السلام درباره قول خداى تعالى : (((او كسى است كه این كتاب را بر تو نازل كرده از آن جمله آیه هائى است محكم كه اصل كتاب است ))) فرمود: آنها امیرالمؤ منین علیه السلام و ائمه هستند (((و دیگر آیه هائیست متشابه ))) فرمود: اینها فلان و فلان هستند، (((و اما آنها كه در دلشان انحرافى هست ))) یعنى اصحاب و دوستان فلان و فلان (((از این كتاب آنچه را متشابه است ، براى فتنه جوئى و بقصد تاءویل پیروى مى كنند، در صورتیكه تاءویل آن را جز خدا و ریشه داران در علم نمى دانند 7 سوره 3 -))) ریشه داران در علم ، امیرالمؤ منین و ائمه علیهم السلام اند.

15- امام باقر علیه السلام راجع بقول خداى تعالى : (((مگر پنداشتید رها مى شوید، و خدا كسانى از شما را كه جهاد كرده و غیر خدا و رسولش و مؤ منین پناهى نگرفته اند، معلوم نداشته است 17 سوره 9-))) مقصود از مؤمنین (مجاهد)

ائمه علیهم السلام السلام اند كه جز خدا و رسولش و مؤ منین پناهى نگرفته اند.

16- حلبى گوید: از امام صادق علیه السلام درباره قول خداى تعالى : (((و اگر بمسالمت میل كردند تو نیز بدان میل كن -61 سوره 8 -))) پرسیدم مسالمت چیست ؟ فرمود: وارد شدن در امر ولایت ماست . (یعنى اگر منافقین پیشنهاد كردند كه ولایت ما و امر تشیع را بپذیرند، تو هم از آنها بپذیر، اگر چه بدانى در باطن كینه و نفاق دارند).

17- امام باقر علیه السلام راجع بقول خداى تعالى : (((طبقه اى را بعد از طبقه دیگر مرتكب شوید 19 سوره 84 -))) فرمود: اى زراره ! مگر این امت بعد از پیغمبر خود طبقه اى را بعد از طبقه دیگر نسبت بامر فلان و فلان و فلان مرتكب نشد؟ (یعنى این امت هم قدم خود را جاى قدم امتهاى سابق گذاشت و بعد از پیغمبر خویش خلیفه برحق را رها كرد و دنبال گوساله و سامرى و فلان و فلان رفت ).

18- عبداللّه بن جندب گوید: حضرت ابوالحسن علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل : (((ما این گفتار را براى ایشان پى در پى كردیم ، شاید متذكر شوند. 51 سوره 28 -))) فرمود: امامى را بامامى دیگر پیوستیم (تا زمین از حجت خالى نماند و مردم را عذر و بهانه ئى نباشد).

19- امام باقر علیه السلام راجع بقول خداى تعالى : (((بگوئید بخدا و آنچه بسوى ما نازل شده ایمان آوردیم ))) فرمود: مقصود از این خطاب على علیه السلام و فاطمه و حسن و حسین است ، و پس از ایشان درباره ائمه علیهم السلام جاریست ، سپس گفتار خدا متوجه مردم مى شود و مى فرماید: (((پس اگر ایمان آوردند (یعنى مردم ) بآنچه شما ایمان آورده اید (مقصود على و فاطمه و حسن و حسین و ائمه علیهم السلام اند) هدایت یافته اند و اگر رو گردان شدند، ایشان در راه خلاف و دشمنى هستند 131 سوره 2-))).

20- امام باقر علیه السلام راجع بقول خداى تعالى : (((سزاوارترین مردم به ابراهیم ، كسانى هستند كه از او پیروى كرده و این پیغمبر و كسانى هستند كه ایمان آوردند 67 سوره 3 -))) فرمود: ایمان آورندگان ائمه علیهم السلام و پیروان ایشانند.

21- امام باقر علیه السلام درباره قول خداى عزوجل (((از پیش به آدم سفارشى كردیم ، او فراموش كرد و برایش آهنگ پایدارى ندیدیم 115 سوره 20 -))) فرمود: یعنى درباره محمد و امامان بعد از او بوى سفارش كردیم ، او ترك نمود و تصمیم نگرفت كه ایشان چنانند و پیغمبرانى كه اولواالعزم نامیده شدند، از این جهت است كه خدا درباره محمد و اوصیاء بعد از او، خصوصا درباره حضرت مهدى و روش او بایشان سفارش فرمود و آنها تصمیم خود را استوار كردند كه مطلب چنین است و اعتراف نمودند.

توضیح_یعنی این خود ترك اولائى بود كه از او صادر شد، وگرنه مقام عصمت و نبوتش مانع از این است كه درباره او قائل شویم و حتى خدا را نپذیرفته و بقضاء او راضى نگشته است مرآت ص 317 -.

22- امام باقر علیه السلام فرمود: خدا به پیغمبرش صلى اللّه علیه وآله وحى كرد: (((بآنچه بسویت وحى شده چنگ زن ، همانا تو براهى راست هستى 42 سوره 43 -))) یعنى : تو به ولایت على هستى و على همان راه راست است .

23- امام باقر علیه السلام (درباره این آیه ) فرمود: (((اگر آنها آنچه را (درباره على ) پندشان دادند، بجا آورند، بر ایشان بهتر است 66 سوره 4 -))).

24- امام باقر علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل : (((اى كسانى كه ایمان آورده اید، همگى در راه مسالمت وارد شوید، و بدنبال شیطان مروید كه او براى ش

25- مفضل بن عمر گوید: این قول خداى جل و عز را بامام صادق علیه السلام عرض كردم : (((بلكه زندگى دنیا را برگزیدند))) فرمود: یعنى ولایت آنها (پیشوایان باطل ) را (((ولى آخرت بهتر و پایدارتر است ))) فرمود: یعنى ولایت امیرالمؤ منین علیه السلام (((این در كتابهاى نخستین ، كتابهاى ابراهیم و موسى هست آخر سوره 87 -))).

26- امام باقر علیه السلام (درباره این آیه ) فرمود: (((آیا هرگاه بیاورد (محمد) براى شما چیزى را كه دلخواه شما نیست (از دوستى على ) شما گردنكشى كنید، پس دسته ئى (از آل محمد) را تكذیب كنید و دسته ئى را بكشید؟ 87 سوره 2 -)))

27- امام رضا علیه السلام درباره این قول خداى عزوجل فرمود: (((گران آمد بر مشركین (نسبت بولایت على ) آنچه ایشان را بسویش خوانى 13 سوره 42))) اى محمد! كه آن ولایت على است (حاصل اینكه تو مشركین را بولایت على مى خوانى و تحمل این مطلب بر ایشان گرانست ) در كتاب اینگونه نوشته شده .( یعنی اگر مقصود از فراز آخر معنی آیه باشد روایت صحیح و اگر دلالت بر تحریف کتاب خدا داشته باشد جعلی است)

28- امام صادق علیه السلام درباره قول خداى جل و عز (((سفارش خدائى را كه ما را به این (نعمت ) راهنمائى كرد و اگر خدا ما را راهنمائى نمى كرد، ما راه نمى یافتیم 43 سوره 7 -))) فرمود: چون روز قیامت شود، پیغمبر صلى اللّه علیه وآله و امیرالمؤمنین و امامان از فرزندان او را بخوانند و آنها براى (رسیدگى بحساب و شفاعت ) مردم منصوب شوند، چون شیعیانشان آنها را ببینند، گویند: (((ستایش خدائى را كه ما را باین (نعمت ) رهبرى كرد و اگر خدا ما را رهبرى نمى كرد، هدایت نمى شدیم ))) یعنى خدا ما را بولایت امیرالمؤ منین و امامان از فرزندانش علیهم السلام رهبرى فرمود.

29- امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى تعالى : (((از چه مى پرسند؟ از آن خبر بزرگ ؟ 1 و 2 سوره 78 -))) فرمود: خبر بزرگ ولایت است ، و از حضرت

پرسیدم این آیه را (((آنجاست ولایت براى خدا بر حق 44 سوره 18 -))) فرمود: ولایت امیرالمؤ منین علیه السلام است .

30- امام باقر علیه السلام درباره قول خداى تعالى : (((توجه خود را با اعتدال بسوى دین بدار 30 سوره 30 -))) فرمود: آن ولایت است .

31- امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى تعالى (((ما در روز قیامت ترازوهاى عدالت در میان نهیم 47 سوره 21 -))) فرمود: آن ترازوها پیغمبران و اوصیاء ایشان علیهم السلامند.

32- مفضل بن عمر گوید: از امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى تعالى : (((قرآن دیگرى بیاور یا این را عوض كن 15 سوره 10 -))) فرمود: مى گفتند یا على را عوض كن .

توضیح_ طبق این روایت ، مقصود مشركین و منافقین این بود كه اگر مى خواهى ما بتو ایمان آوریم آیاتى كه راجع بفضیلت على علیه السلام است عوض كن ، یعنى فضیلت دیگران را بجاى او بگذار یا اصلا قرآنى بیاور غیر این قرآن .

33- ادریس بن عبداللّه گوید: از امام صادق علیه السلام تفسیر این آیه را پرسیدم : (((چه چیز شما را بدوزخ كشانید؟ گویند: ما نماز گزار نبودیم 42 سوره 74 -))) فرمود: مقصود این است كه : پیروى نكردیم از امامانى كه خداى تبارك و تعالى درباره ایشان فرموده است . (((و پیشوایان پیشرو، آنهایند مقربان 11 سوره 56 -))) مگر نمى بینى كه مردم اسبى را كه در مسابقه پشت سر سابق است مصلى نامند؟ همین معنى مقصود است در آنجا كه فرماید (((ما از مصلین نبودیم ))) یعنى پیرو پیشروان نبودیم .

شرح_ امام صادق علیه السلام هم در این روایت اسب اول را سابق و اسب دوم را مصلى بیان نموده و معنى مقصود را طبق این اصطلاح بیان فرموده است ، زیرا سابقون در سوره واقعه بائمه علیهم السلام تفسیر شده است و مصلى هم طبق اصطلاح این مسابقه ، به معنى پیرو و دنبال و دومین است ، پس معنى آیه این است كه ، بهشتیان از دوزخیان پرسند براى چه به دوزخ در آمدید؟ جواب گویند: براى اینكه از امامان خود پیروى نكردیم ، و این تاءویل بسیار مناسب است با معنى لغوى و اصطلاحى لفظ مصلى و هم با تفسیرى كه مفسرین در معنى آیه گفته اند، زیرا نمازگزاردن با پیروى از ائمه به وجود مى آید و كامل مى شود.

34- امام باقر علیه السلام درباره قول خداى عزوجل : (((اگر آنها بر این طریقه استقامت ورزند، آبى فراوانشان دهم 16 سوره 72 -))) فرمود: خدا مى فرماید: ایمان را در دلشان جایگزین كنیم ، و طریقه همان ولایت على بن ابیطالب و اوصیاء او علیهم السلام است .

35- محمد بن مسلم گوید: از امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل (((كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست و سپس استقامت كردند. (((فرشتگان بر ایشان نازل شوند كه بیم مدارید و غم مخورید و به بهشتى كه وعده یافته اید شادمان باشید))).

36- ابوحمزه گوید: از امام باقر علیه السلام قول خداى تعالى را: (((بگو شما را فقط یك اندرز مى دهم 46 سوره 34))) پرسیدم ، فرمود: یعنى تنها شما را به ولایت على علیه السلام اندرز مى دهم ، ولایت على همان یك اندرزى است كه خداى تبارك و تعالى مى فرماید: (((فقط یك اندرز به شما مى دهم ))).

37- امام صادق علیه السلام درباره قول خداى عزوجل : (((آنها كه مؤ من شده و باز كافر شدند: سپس مؤ من شده و باز كافر شدند و آنگاه بر كفر خود افزودند، هرگز توبه آنها پذیرفته نگردد 137 سوره 4-))) فرمود:

1- این آیه درباره فلان و فلان (خلفاء ثلاثه ) نازل شده كه در اول امر به پیغمبر صلى اللّه علیه وآله ایمان آوردند و چون ولایت (على علیه السلام ) به آنها عرضه شد، انكار كردند، همان زمان كه پیغمبر صلى اللّه علیه وآله فرمود: هر كس من مولاى او هستم این على مولاى او است ، سپس به وسیله بیعت كردن با امیرالمؤ منین علیه السلام ایمان آوردند، و بعد چون رسول خدا صلى اللّه علیه وآله در گذشت كافر شدند، و بر بیعت خود پایدارى نكردند، سپس بوسیله بیعت گرفتن براى خود از كسانى كه با امیرالمؤ منین علیه السلام بیعت كرده بودند، بر كفر خود افزودند، پس در ایشان اثرى از ایمان باقى نماند.

توضیح_آخر آیه شریفه لم یكن الله لیغفر لهم است كه به جاى آن جمله لن تقبل توبتهم ذكر شده ، و این جمله در آیه 90 سوره آل عمران است ، ولى از لحاظ معنى فرق ندارد.

38- امام صادق علیه السلام درباره قول خداى تعالى : (((كسانیكه پس از آنكه هدایت بر ایشان روشن شده بعقب برگشتند 25 سوره 47 -))) فرمود: ایشان فلان و فلان و فلان هستند كه با ترك گفتن ولایت امیرالمؤ منین علیه السلام از ایمان بر گشتند. راوى گوید من عرض كردم : خداى تعالى فرماید: (((این بدان جهت بود كه آنها به كسانى كه آنچه را خدا نازل كرده ناپسند دارند، گویند در بعضى از امور اطاعت شما خواهیم كرد))) فرمود: به خدا این آیه درباره آن دو نفر (اولى و دومى ) و پیروان ایشان نازل شده است .

و آن قول خداى عزوجل است كه جبرئیل علیه السلام بر محمد صلى اللّه علیه وآله نازل كرده : (((این بدان جهت بود كه آنها به كسانى كه آنچه را خدا نازل كرده (درباره على علیه السلام ) ناپسند دارند، گویند در بعضى از امور اطاعت شما خواهیم كرد))).

سپس امام فرمود: آنها بنى امیه را به پیمان خود دعوت كردند كه بعد از پیغمبر صلى اللّه علیه وآله امر امامت را در خاندان ما نگذارند، و از خمس چیزى به ما ندهند، و گفتند اگر خمس را به آنها دهیم به چیزى احتیاج نخواهند داشت و از نبودن امر امامت در میان آنها باك ندارند، بنى امیه به آنها گفتند: ما شما را در بعضى از آنچه دعوتمان مى كنید اطاعت مى كنیم و آن موضوع خمس است كه به آنها چیزى ندهیم .

و اینكه خدا فرماید: (((آنچه را خدا نازل كرده ناپسند دارند))) آنچه را كه خدا نازل كرده ، ولایت امیرالمومنین علیه السلام است كه برخلقش واجب ساخته و ابوعبیده همراه آنها و كاتب پیمان نامه ایشان بود خدا (درباره پیمان سرى آنها این آیه ) نازل فرمود: (((بلكه كارى را استوار كرد، همانا ما استوار كنانیم یا پندارند كه ما نهان و رازشان را نمى شنویم - تا آخر80 سوره 43-))).

39- امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل : (((و هر كه خواهد در آنجا از روى ستم تجاوزى كند 5 سوره 22 -))) فرمود: این آیه درباره كسانى نازل شده كه وارد كعبه شدند و بر كفر و انكار خود نسبت به آنچه درباره امیرالمؤ منین علیه السلام نازل شده ، با یكدیگر پیمان و قرارداد بستند، پس در كعبه به وسیله ستمى كه نسبت به پیغمبر صلى اللّه علیه وآله و ولیش كردند: تجاوز نمودند. دورى از رحمت خدا ستمگران را باد.

40- امام باقر علیه السلام راجع به این قول خداى تعالى : (((شما گفتار مختلفى دارید فرمود (درباره امر ولایت ) منصرف شود از آن هر كه باید منصرف شود 9 سوره 51 -))) هر كس از ولایت منصرف شود، از بهشت منصرف گردد.

41- امام صادق علیه السلام درباره قول خداى عزوجل : (((خود را به گردنه نینداخته ، تو چه دانى گردنه چیست ؟ آزاد كردن بند است 130 سوره 90))) فرمود: مقصود خدا از آزاد كردن بنده ولایت امیرالمؤ منین علیه السلام است ، زیرا ولایت آزاد كردن بنده است .

توضیح_عقبه به معنى گردنه كوه و اقتحام انجام دادن كار است با سختى و دشوارى ، و خود را به گردنه كوه انداختن كه كار مشكل و دشوار است ، تفسیرش آزاد كردن بنده و تاءویلش ولایت امیرالمؤ منین علیه السلام است و مناسبت ولایت با آزادى بنده از این نظر است كه پذیرفتن ولایت على علیه السلام و پیروى از آن حضرت روح حریت و آزادى را در مردم زنده مى كند و اسارت و بردگى را كه نتیجه كفر و بى ایمانى است از دامن آنها مى زداید، در اینجا باید بگفتار و رفتار امیرالمؤ منین علیه السلام از نظر تاریخ و اخبار توجه و دقتى بسزا كرد تا آثار حریت و آزادى را از لابلاى جملات و گوشه هاى تاریخ زندگى آن حضرت كه چون اختر فروزان نمایانست استنباط نمود.

42- امام صادق علیه السلام راجع به قول خداى تعالى : (((كسانى را كه ایمان آورده اند، مژده بده كه نزد پروردگارشان پایگاه راستى و درستى دارند 2 سوره 9-))) فرمود: آن پایگاه ولایت امیرالمؤ منین علیه السلام است .

43- امام باقر علیه السلام درباره این قول خداى تعالى فرمود: (((اینها دو دشمن باشند كه درباره پروردگار خود دشمنى كردند، كسانى كه (بولایت على علیه السلام ) كافر شدند، برایشان جامه هاى آتشین بریده شده )))

44- عبدالرحمن بن كثیر گوید: از امام صادق علیه السلام راجع به قول خداى تعالى : (((آنجاست ولایت براى خدا بر حق 44 سوره 18-))) پرسیدم ، فرمود: ولایت امیرالمؤ منین علیه السلام است . (به حدیث 1113 رجوع شود).

45- امام صادق علیه السلام درباره قول خداى عزوجل : (((رنگ خدا است و كیست كه رنگ او از رنگ خدا بهتر باشد؟! 138 سوره 2-))) فرمود: خدا مؤ منین را در زمان میثاق بولایت رنگ آمیزى كرد.

46- امام صادق علیه السلام درباره قول خداى عزوجل : (((پروردگارا! مرا و پدر و مادرم را با هر كه بحال ایمان وارد خانه من شود بیامرز 28 سروه 71 -))) فرمود: مقصود ولایت است ، هر كس وارد ولایت شود، به خانه پیغمبران وارد شده است .

و مقصود از قول خداى تعالى : (((خدا مى خواهد ناپاكى را از شما خانواده ببرد و شما را به خوبى پاكیزه كند 33 سوره 33-))) ائمه علیهم السلام و ولایت آنهاست ، هر كس در ولایت آنها وارد شود در خانه پیغمبر صلى اللّه علیه وآله وارد شده است .

توضیح_آیه اول را خداى تعالى از زبان حضرت نوح علیه السلام بیان مى كند و دعائى است كه آن جناب بعد از غرق شدن كفار و بسلامت نشستن كشتى خود مى كند، و مقصود از ورود در خانه ، ورود در ولایت و پیروى اوست ، پس هر كه در ولایت ائمه علیهم السلام هم وارد شود، مشمول دعاى جناب نوح گردد.

47- محمد بن فضیل گوید: از حضرت رضا علیه السلام این آیه را پرسیدم : (((بگو به فضل و رحمت خدا باید شادمان باشند كه آن از آنچه جمع مى آورند بهتر است 58 سوره 10 فرمود: بولایت محمد و آل محمد (باید شادمان باشند) كه آن بهتر است از دنیائى كه آنها جمع مى كنند.

48- زید شحام گوید: شب جمعه اى بود و ما راه مى رفتیم كه امام صادق علیه السلام به من فرمود: قرآن بخوان ، زیرا شب جمعه است ، من این آیه را خواندم : (((وعده گاه همگى آنها روز فصل قیامت است روزى كه هیچ دوستى براى دوست خود كارى نسازد و آنها یارى نشوند، مگر آنكه خدایش ترحم كند- 42 سوره 44 -))) امام صادق علیه السلام فرمود: به خدا ما را خدا ترحم كرده و ما را خدا استثنا فرموده ولى ما از دوستان خود كارسازى كنیم .

توضیح_ فصل به معنى تمییز و جدا كردن است ، چون در قیامت اهل حق از اهل باطل جدا شوند آن روز را فصل گویند، یا به جهت این است كه هر خویشاوند و دوستى از خویشاوند و دوستش جدا مى شود. و لفظ كان در قرآن نیست ، گویا كاتبین در اینجا افزوده اند. و طبق تفسیر امام علیه السلام الا من رحم الله استثناء است از مولى اول نه از هم ینصرون . و نیز این روایت دلالت دارد بر فضیلت قرائت قرآن در شب جمعه ، مرآت ص 328-.

49- امام صادق علیه السلام : چون این آیه نازل شد: (((و گوشى شنوا آن را حفظ كند 12 سوره 69 -)))، رسول خدا صلى اللّه علیه وآله فرمود: آن گوش تو است ، اى على .

50- امام صادق علیه السلام فرمود: (((این راه على است كه مستقیم است 41 سوره 15-))).

شرح_قرائت مشهور در این آیه على به فتح لامست (حرمت جز باضافه یاء متكلم ) و بنا بر این سه معنى را متحمل است .

(1) راه آنهائى كه گول شیطان خوردند، نزد من راست است ، یعنى به كیفر كردارشان مى رسانم.

(2) گمراهان و مخلصان كه در آیه پیش ذكر شده است ، بر من گذر مى كنند و هر یك را مطابق كردارشان جزا خواهم داد.

(3) این دین مستقیم است رهبرى و بیانش با من است. و قرائت دیگر على بكسر لامست ، و در این صورت بعضى آن را برفع خوانده و صفت صراط گرفته اند یعنى راهیست عالى و بلند و بعضى بجز قرائت كرده اند، یعنى راه و طریقه على بن ابیطالب علیه السلام مستقیم است .

51- امام باقر علیه السلام درباره قول خداى تعالى : (((بگو راه من این است ، او روى بصیرت و بینائى من و آنكه پیرویم كند، به سوى خدا مى خوانیم - 108 سوره 12 ))) فرمود: خواننده بسوى خدا پیغمبر و امیرالمؤ منین و اوصیاء بعد از او هستند.

52- سالم حناط گوید: از امام باقر علیه السلام این قول خداى عزوجل را پرسیدم : (((و هر كس از مؤ منین كه در آنجا بود، بیرونش بردیم ، زیرا در آنجا جز یك خانواده از مطیعان نیافتیم 35 سوره 51 -)))امام باقر علیه السلام فرمود: در آن خانواده كسى جز آل محمد باقى نماند.

شرح_آیه شریفه در بیان داستان قوم لوطست كه همگى در كفر و طغیان سركشى كردند و به عذاب خدا گرفتار شدند، غیر از خانواده جناب لوط علیه السلام . امام باقر علیه السلام در این روایت خانواده آل محمد را هم از نظر ایمان و تقوى مانند خانواده لوط دانسته و از اهل عذاب خارج كرده است ، زیرا داستانهاى قرآن تنها از نظر یادآورى و عبرت گرفتن امت اسلامى بیان مى شود و بسا مواردى كه از آن داستان با این امت نطق مى شود، زیرا همانطور كه خانواده لوط از آن جناب پیروى كرده و بسبب ایمان و تقواى خود از عذاب رستند، خاندان پیغمبر اسلام هم كه ائمه معصومینند، از آن حضرت پیروى كرده و ایمان و تقوى را به درجه كامل دارا گشتند.

53- امام باقر علیه السلام درباره قول خداى تعالى : (((و چون عذاب را نزدیك بینند، چهره كافران زشت و بدریخت شود و به آنها گویند: این همانست كه آن را طلب مى كردید 27 سروه 67 -))) فرمود: این آیه درباره امیرالمؤ منین و آن اصحابش نازل شده كه كردند آنچه كردند (مانند طلحه و زبیر و خوارج و امثال آنها) آنها (در قیامت ) مى بینند كه امیرالمؤ منین در مقامى ست كه همه بحالش غبطه مى برند، پس چهره هاى ایشان زشت شود و به آنها گفته شود (((این همانست كه آن را مى خواستید))) همان كسى كه نامش را بخود مى بستید (یعنى لقب امیرالمؤ منین كه مختص به او بود به خود مى بستید).

توضیح_بیشتر تفاسیر مقصود از ضمیر در كلمه راءوه را عذاب دانسته اند چنانكه در ترجمه بیان كردیم ولى طبق تفسیرى كه از اعمش نقل شده و در این روایت هم بیان شد، مقصود از آن مقام قرب على بن ابیطالب علیه السلام است .

54- امام صادق علیه السلام درباره قول خداى تعالى : (((و شاهد و مشهود3 سوره 85 -) فرمود: پیغمبر صلى اللّه علیه وآله و امیرالمؤ منین است . (یعنى پیغمبر بامامت على علیه السلام گواهى داد و على علیه السلام مورد گواهى آنحضرت قرار گرفت .

55- عمر حلال گوید: از حضرت ابوالحسن علیه السلام راجع بقول خداى تعالى : (((پس فریادزننده ای میان آنها فریاد لعنت خدا برستمگران باد 44 سوره 7 -))) پرسیدم فرمود: آن فریاد کننده امیرالمؤ منین علیه السلام است .

56- امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى تعالى : (((بگفتار خوب هدایت شدند و براه ستوده هدایت یافتند 24 سوره 22- فرمود: اینها حمزه و عبیده و سلمان و ابوذر و مقداد بن اسود و عمار هستند كه بامیرالمؤ منین علیه السلام هدایت یافتند.

و قول خداى تعالى :(((خدا ایمان را محبوب شما كرد و آن را در دل شما بیاراست (مقصود از ایمان امیرالمؤ منین است ) و كفر و فسق و نافرمانى را مكروه شما كرد 7 سوره 49 -))) مقصود اولى و دومى و سومى است (پس امیرالمؤ منین علیه السلام بواسطه قوت و شدت ایمانش ، گویا عین ایمان شده و همچنین غاصبین خلافت عین كفر و فسق و عصیانند).

57- ابو عبیده گوید: از امام باقر علیه السلام درباره این آیه پرسیدم : (((اگر راست گوئید كتابى پیش از این قران یا باقیمانده علمى براى من بیاورید4 سوره 72 -))) فرمود: مقصود از كتاب تورات و انجیل است و مقصود از باقیمانده علم ، علم اوصیاء پیغمبرانست .

توضیح_ظاهرا ذكر این روایت در این باب مناسب نیست ، زیرا مقصود از این باب ولایت امیرالمؤ منین و ائمه معصومین علیهم السلام است و مراد باوصیاء پیغمبران در این روایت ، اوصیاء پیغمبران گذشته پیش از خاتم الانبیاء است .

58- حضرت ابوالحسن علیه السلام فرمود: چون رسولخدا صلى اللّه علیه وآله در خواب دید كه تیم وعدى (ابوبكر و عمر) و بنى امیه بر منبر او مى نشینند، او را هراس و غم گرفت ، خداى تبارك و تعالى آیه قرآنى نازل فرمود تا مایه دلداریش باشد: (((و چون بفرشتگان گفتیم : بآدم سجده كنید، همه سجده كردند، مگر ابلیس كه سرپیچى كرد 116 سوره 20-))) سپس بپیغمبر وحى فرستاد كه : اى محمد! من امر مى كنم و فرمان نمى برند، پس اگر تو هم درباره وصى ات امر كردى و فرمانت نبردند، بیتابى مكن .

59- موسى بن جعفر علیه السلام درباره قول خداى تعالى : (((و چاه عاطل مانده و كاخ برافراشته 45 سوره 22 -))) فرمود: چاه عاطل مانده ، امام

ساكت است ، و كاخ برافراشته امام گویاست . شرح_­چاه عاطل مانده آنستكه آب دارد و مردم از آن استفاده نمى كنند و تاءویل نمودن امام ساكت را بآن تشبیهى است بسیار مناسب ، زیرا آب مایه حیات صورى و ظاهرى و علم امام مایه حیات معنوى و روحانى است و همانگونه كه بدبختى مردم گاهى سبب مى شود كه از آب موجود صاف و زلال استفاده مى كنند گاهى هم شقاوت آنها سبب مى شود كه نتوانند از علم امام و رهبر خود استفاده كنند، مانند زمان خانه نشینى امیرالمؤ منین علیه السلام و زمان غیبت امام عصر علیه السلام و تشبیه امام ناطق بكاخ برافراشته نیز روشن و واضح است مانند زمان خلافت و حكومت آنحضرت و زمان ظهور امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف .

60- امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى تعالى : (((بتو و كسانى كه پیش از تو بوده اند، وحى شد كه : اگر شرك آورى عملت تباه مى شود65 سوره 39-))) فرمود: یعنى اگر در امر ولایت دیگرى را شریك گردانى (((بلكه خدا را عبادت كن و از شكر گزاران باش 66 سوره 39 -))) یعنى بلكه خدا را با اطاعت عبادت كن و از شكر گزاران باش ، كه برادر و پسر عمت را یاور تو ساختم .

61- امام صادق از پدرش و او از جدش علیهم السلام نقل میكند كه راجع بقول خداى عزوجل : (((نعمت خدا را میشناسند و انكار میكنند 83 سوره 16-))) فرمود: چون آیه (((سرپرست شما فقط خداست و پیغمبر و كسانیكه ایمان دارند، همانها كه نماز گزارند و در حالت ركوع زكاة دهند 55 سوره 5 -))) نازل شد، جمعى از اصحاب رسولخدا صلى اللّه علیه وآله در مسجد مدینه انجمن كردند، بعضى از آنها ببعض دیگر گفتند: درباره این آیه چه میگوئید؟ بعضى گفتند: اگر این آیه را انكار كنیم ، آیات دیگر را هم انكار كرده ایم ، و اگر باین آیه ایمان آوریم (و آنرا بپذیریم ) این خود خوارى ماست ، زیرا پسر ابیطالب بر ما مسلط مى شود، پس گفتند: ما یقین داریم كه محمد در آنچه مى گوید، راستگوست ، ولى ما از او پیروى مى كنیم و از على نسبت بآنچه دستورمان مى دهد فرمان نمى بریم . آنگاه این آیه نازل شد: (((نعمت خدا را مى شناسند و باز انكار مى كنند))) یعنى ولایت على بن ابیطالب را مى شناسند، ولى بیشترشان نسبت بولایت كافرند.

62- سلام گوید: از امام باقر علیه السلام این قول خداى تعالى را پرسیدم : (((كسانیكه بر زمین آهسته راه مى روند 63 سوره 25 -))) فرمود: ایشان اوصیاء هستند كه از بیم دشمنشان (آهسته راه مى روند).

63- اصبغ بن نباته از امیرالمؤ منین علیه السلام راجع بقول خداى تعالى : (((مرا و پدر و مادرت را سپاسگزارى كن و سرانجام بسوى منست 14 سوره 31-))) پرسید، حضرت فرمود: پدر و مارى كه خدا سپاسگزارى ایشان را واجب كرده ، آنهایند كه علم از آنها تراوش كند و حكمت را (پس از مرگ خود) به ارث گذارند و مردم به اطاعتشان ماءمورند. و خدا پس از آن فرماید:

(((سرانجام بسوى منست ))) سرانجام بندگان بسوى خداست و راهنمایش همان پدر و مادر هستند.

سپس خدا روى سخن را متوجه پسر خنتمه و رفیقش نموده (یعنى عمر و ابوبكر، زیرا خنتمه نام مادر عمر است ) و نسبت بخاص و عام (پیغمبر و سایر مردم ) فرموده است : (((و اگر با تو ستیزه كنند كه بمن شرك آورى ، یعنى از پیش خود درباره وصى ات سخنى گوئى و از آنكه دستور گوئى و از آنكه دستور اطاعتش دارى بر گردى از آنها فرمان مبر و سخنشان را مشنو.

سپس روى سخن را متوجه پدر و مادر نموده و فرموده است : (((در دنیا به نیكى همدمشان باش ))) یعنى فضیلت آنها را بمردم بشناسان و بروش آنها دعوت كن ، و همین است معنى قول خدا (((و راه كسى را كه سوى من بازگشته پیروى كن ، سپس بازگشت شما سوى من است ))) پس فرمود: اول بسوى خدا و سپس بسوى ماست . از خدا پروا كنید و نافرمانى این پدر و مادر نكنید، زیرا خرسندى آنها خرسندى خدا، و خشمشان خشم خداست .

شرح_تفسیر و ظاهر آیه شریفه درباره سفارش نسبت به پدر و مادر جسمانى و سپاسگزارى از آنها و خوشرفتارى با ایشانست ، ولى تاءویل آیه چنانكه امیرالمؤ منین علیه السلام بیان مى فرماید، بر پدران روحانى كه پیغمبر و اوصیاء آنحضرت باشند، منطبق مى شود، لیكن تطبیق مى شود، لیكن جزئیاتش چنان كه مرحوم مجلسى مى گوید: از غریب ترین تاءویلاتست و بر فرض صدورش از امیرالمؤ منین علیه السلام از بطون عمیقه است و از ظاهر معنى لفظ بسیار دور است و كسى آنرا داند كه خود فرموده است .

64- عمروبن حریث گوید: قول خداى تعالى را: (((مانند درخت پاكى كه ریشه اش بر جا و شاخه اش سر به آسمان كشیده 24 سوره 14 -))) از امام صادق علیه السلام پرسیدم ، حضرت فرمود: رسولخدا صلى اللّه علیه وآله اصل و ریشه آن درخت است و امیرالمؤمنین علیه السلام فرع (و تنه ) آن و امامان از نسل آنها شاخه هاى آن و علم امامان میوه آن و شیعیان مؤمن ایشان برگهاى آنست ، آیا در آن درخت چیز زیاد دیگرى هست ؟ عرض كردم : نه ، بخدا. فرمود: بخدا كه چون مؤ منى متولد شد، برگى در آن درخت پیدا مى شود و چون مؤ منى مى میرد، برگى از آن درخت میافتد.

شرح_در این سوره مباركه خداى متعال كلمه طیبه را بچنین درخت طیب و پاكى مثل زده و كلمه خبیثه و ناپاك را بدرخت ناپاكى كه ریشه كن شده و ثباتى ندارد تشبیه فرموده : مفسرین گفته اند: مقصود از كلمه طیبه توحید است یا هر كلامى كه عبادت خدا باشد و در این روایت امام صادق علیه السلام آن را با پیغمبر و ائمه و علم آنها و شیعیانشان منطبق فرموده است ، و مقصود از سؤ ال آن حضرت از عمرو كه (((چیز زیاد دیگرى در آن درخت هست ؟))) این است كه چون درخت غیر از ریشه و تنه و شاخه و میوه و برگ چیز دیگرى ندارد

و انطباق آنها را هم با افراد مذكور دانستى ، پس مردم دیگر با درخت خبیث و ناپاك منطبق مى شوند و در درخت طیب محلى ندارند.

65- امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل (((كسى كه از پیش (یعنى هنگام میثاق ) ایمان نیاورده و یا در ایمان خویش كار خیرى نكرده ، ایمانش سودى ندهد 158 سوره 7 -))) فرمود: مقصود، اقرار به پیغمبران و اوصیائشان و امیرالمؤ منین بالخصوص است كه خدا فرماید: ایمانش او را سود ندهد، زیرا ایمانش را سلب كرده است .

شرح_مجلسى (قدّس سرّه) گوید: مقصود از ایمان آوردن ، اقرار به پیغمبر صلى اللّه علیه وآله است و مقصود از كار خیر كردن در ایمان ، اقرار بولایت امیرالمؤ منین علیه السلام است ، پس كسى كه به پیغمبر صلى اللّه علیه وآله ایمان آورده و بولایت على ایمان نیاورد، ایمان به پیغمبرش هم سلب شود و سودش ندهد.

66- امام باقر یا امام صادق علیه السلام درباره قول خداى عزوجل : (((بلكه هر كس كار بدى كند و گناهش او را فرا گیرد 81 سوره 2 -))) فرمود: چون امامت امیرالمؤ منین علیه السلام را انكار كند، (((آنها دوزخیانند و در آنجا جاودانند))).

شرح_علامه مجلسى (قدّس سرّه) در تفسیر آیه شریفه از بیضاوى نقل مى كند كه (((هر كس گناهى مرتكب شود و پشیمان نگردد، بار دیگر بسوى آن كشیده شود و كم كم در آن گناه فرو رود و گناهان بزرگتر را هم انجام دهد تا آنجا كه گناه از همه طرف او را فرا گیرد و نواحى دلش را احاطه كند، و طبعا مایل به گناه شود و آن را لذت بپندارد و اگر كسى او را نصیحت كند تكذیبش نماید))) سپس مجلیس (قدّس سرّه) گوید: آن انسان را فرا مى گیرد تا آنجا كه در دوزخ جاودان مى گردد.

67- ابو عبیده حذاء گوید: از امام باقر علیه السلام راجع باستطاعت (( استطاعت مربوط به مسئله ی جبر و تفویض است که در جلد اول ص 225 گذشت)) گفتار مردم در آن باره پرسیدم حضرت این آیه را تلاوت نمود: (((مردم پیوسته مختلف خواهند بود (از لحاظ عقیده )، جز آنكه را پروردگارت ترحم كند (و براه حق هدایتش فرماید) و ایشانرا براى ترحم آفریده 119 سوره 12 -))) و فرمود: اى ابا عبیده ! مردم در رسیدن بقول حق مختلفند و همگى در هلاكتند (حق را كنار گذاشته از باطلها پیروى مى كنند). من عرض كردم : خدا مى فرماید (((جز كسى را كه پروردگارت ترحم كند؟))) فرمود آنها شیعیان ما هستند و خدا آنها را براى رحمتش آفریده ، از این رو فرمود: (((ایشان را براى ترحم آفرید))) یعنى براى اطاعت امام آفرید و امام همان رحمتى است كه خدا مى فرماید: (((رحمت من همه چیز را فرا گرفته 156 سوره 7-))) آن رحمت علم امامست و علم امام كه ماءخوذ از علم خداست همه چیز را فرا گرفته آنها شیعیان ما هستند (كه علم امام آنها را فرا گرفته و دیگران چون از علم امام بهره ئى نبرند، آنها را فرا نمى گیرد).

سپس خداى تعالى فرماید: (((رحمت خدا را براى كسانى كه پرهیز كنند مقرر مى دارد))) یعنى از ولایت و طاعت غیر امام پرهیز كنند، سپس فرماید: (((او را نزد خود در تورات و انجیل نوشته مى یابند))) مقصود از او پیغمبر صلى اللّه علیه وآله و وصیش و امام قائم است (((كه ایشان را امر به معروف مى كنند (زمانى كه قیام فرماید) و از منكر ((به صیغه ی اسم مفعول به معنی کار زشت است)) بازشان مى دارد))) و منكر ((به صیغه ی اسم فاعل به معنی انکارکننده و انجام دهنده ی کار زشت است)) كسى است كه فضیلت امام را نپذیرد و منكر شود (((و چیزهاى پاكیزه را براى ایشان حلال مى كند))) چیز پاكیزه بدست آوردن علم است از اهلش (((و پلیدى ها را بر ایشان حرام مى كند))) پلیدیها گفتار مخالفین است (((و بند و زنجیرهائى كه بر دوش داشتند))) و زنجیرها همان سخنانى است كه درباره ترك فضیلت امام مى گفتند، در صورتى كه بآن دستور نداشتند، پس چون فضیلت امام را شناختند، بار گران را از دوششان بنهد و بار گران همان گناهست .

سپس خداى تعالى آنها را معرفى كرده و فرموده است : (((كسانى كه به او (یعنى بامام ) ایمان آورده و گرامیش داشته و یارى اش كرده اند و از نورى كه همراه او نازل شده پیروى كرده اند ایشان رستگارانند 157 سوره 7 -))) یعنى كسانى كه از پرستش جبت و طاغوت دورى گزیدند وجبت وطاغوت . فلان و فلان و فلان است و پرستش اطاعت مردم است از ایشان .

باز خدا فرماید: (((بسوى پروردگار خود باز گردید و تسلیم او شوید54 سوره 39 -))) سپس ایشان را پاداش داده و فرموده : (((بشارت در زندگى دنیا و آخرت براى آنهاست 64 سوره 10 -))) و امام ایشان را بقیام و ظهور حضرت قائم و به كشته شدن دشمنانشان و نجات در آخرت و ورود بر محمد صلى اللّه علیه وآله الصادقین بشارت دهد.

68- عمار ساباطى گوید: از امام صادق علیه السلام این قول خداى عزوجل را پرسیدم : (((آیا كسى كه از خشنودى خدا پیروى كرده مانند كسى است كه به خشم خدا گرفتار شده و در دوزخ جایگاه دارد؟ چه بد سرانجامیست ! ایشان درجات مختلفى نزد خدا دارند 612 سوره 3 -))) حضرت فرمود: كسانى كه از خشنودى خدا پیروى كرده ائمه هستند. اى عمار! بخدا كه ایشان درجات اهل ایمانند، كه بوسیله ولایت و معرفت ایشان نسبت بما، خدا اعمال نیكشان را چند برابر كند و درجات عالى آنها را افراشته سازد.

69- امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل : (((سخنان پاك بسوى او بالا رود و كار شایسته را بالا برد 10 سوره 35 -))) فرمود: ولایت ما خانواده مقصود است ، و با دست اشاره بسینه خود نمود. و فرمود: كسى كه ولایت ما را نداشته باشد، خدا هیچ عملى را از او بالا نبرد.

70- امام صادق علیه السلام درباره خداى عزوجل : (((خدا دو بهره از رحمت خود بشما دهد 28 سوره 57 -))) فرمود: آنها حسن و حسین علیهما السلام

اند (((و نورى كه با آن راه روید، براى شما قرار مى دهد))) فرمود، آن امامى است كه پیرویش مى كنید))).

71- امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى تعالى (((از تو مى پرسند آن حقست ؟ 53 سوره 10 -))) یعنى آنچه درباره على علیه السلام مى گوئى (((بگو آرى به پروردگارم كه آنچه (درباره على ) مى گویم حق است و شما خدا را درمانده نكنید))).

72- ابان بن تغلب گوید: بامام صادق علیه السلام عرض كردم : قربانت ، خداى تعالى فرماید: (((خود را بگردنه نینداخته 11 سوره 90 -))) حضرت فرمود: كسى را كه خدا به بركت ولایت ما گرامى اش داشته از گردنه گذشته است و ما هستیم آن گردنه ئى كه هر كس وارد شود نجات یابد.

راوى گوید: من خاموش بودم ، باز حضرت فرمود: نمى خواهى بتو حرفى آموزم و افاده كنم كه از دنیا و آنچه در آنست برایت بهتر باشد؟ عرض كردم : چرا قربانت ، فرمود: آن قول خداست : (((آزاد كردن بنده 13 سوره 90 -))) آنگاه فرمود: مردم همگى برده دوزخند، مگر تو و اصحابت ، زیرا خدا ببركت ولایت ما خانواده گردن شما را از آتش دوزخ رهائى بخشیده (بحدیث 1128 رجوع شود).

73- امام صادق علیه السلام درباره قول خداى جل و عز: (((بعهد من وفا كنید 40 سوره 2 -))) فرمود: یعنى بولایت امیرالمؤ منین علیه السلام تا بعهد شما وفا كنم ))) یعنى بهشت را براى شما وفا كنم .

74- ابو بصیر گوید: امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل : (((و چون آیه هاى روشن ما را بر آنها بخوانند، كسانى كه كافرند بكسانى كه مؤ منند گویند: كدام یك از دو دسته مقام بهتر و مجلس آراسته ترى دارند 73 سوره 19 -))) فرمود: رسولخدا صلى اللّه علیه وآله قریش را بولایت ما دعوت كرد، آنها دورى گزیدند و انكار كردند، پس كفار قریش باهل ایمانى كه بامیرالمؤ منین و ما خانواده اقرار كرده بودند از راه سرزنش گفتند: (((كدام یك از این دو دسته مقام بهتر و مجلس آراسته ترى دارند))) خدا براى رد ایشان فرمود: (((پیش از ایشان چه نسلهائى را (از امتهاى گذشته ) هلاك كرده ایم كه اثاث و جلوه زندگى بهترى داشتند 74 سوره 19 -))).

عرض كردم : خدا فرماید: (((هر كه در گمراهى باشد، خداى رحمانش همى كشاند))) فرمود: همه آنها در گمراهى بودند، نه بولایت امیرالمؤ منین ایمان آوردند و نه ولایت ما و گمراه بودند و گمراه كننده خدا ایشان را در گمراهى و طغیان همى كشید تا بمردند، و خدا ایشان را ببدترین جایگاه و ناتوان تر سپاه رسانید.

عرض كردم : خدا فرماید: (((تا چون موعود خویش با عذاب و یا رستاخیز را ببینند، خواهند دانست نیست كه دانش بدتر و سپاهش ناتوانتر است ))) فرمود: اما اینكه فرماید: (((تا چون موعود خویش را ببینند)))آن خروج قائم و رستاخیز است ، در

آنروز خواهند دانست با آنچه را كه بدست قائمش بر آنها فرود آورد، این است كه مى فرماید: (((كیست كه مكانش بدتر (یعنى نزد قائم ) و سپاهش ناتواناتر است .

عرض كردم : خدا فرماید: (((خدا هدایت هدایت شدگان را بیفزاید))) فرمود: خدا در آن روز آنهائى را كه هدایت شده اند بسبب پیرویشان از قائم هدایت روى هدایت افزاید، زیرا او را رد نكنند و منكر نشوند.

عرض كردم : خدا فرماید: (((كسانى كه ایمان آورده و كارهاى شایسته كردند خداى رحمان براى آنها محبتى قرار خواهد داد 96 -))) فرمود: آن محبتى كه خداى تعالى مى فرماید: دوستى امیرالمؤ منین علیه السلام است .

عرض كردم : (((ما تنها این قرآن را بزبان تو روان كرده ایم تا پرهیزگاران را بشارت دهى و گروه سرسخت را بدان بیم دهى 97 -))) فرمود: خدا قرآن را بزبان او روان كرد، زمانى كه امیرالمؤ منین علیه السلام را براهنمائى منصوب كرد، پس مؤ منان را بشارت داد و كافران را به آن بیم داد، و این كافران همان كسانند كه خدا در كتابش آنها را سرسخت یعنى كافر نامیده ، باز از آنحضرت درباره این قول خدا پرسیدم : (((تا بیم دهى گروهى كه پدرانشان بیم نیافته و خودشان بى خبرند 6 سوره 36 -))) فرمود: یعنى تا بیم دهى گروهى را كه تو در میان ایشان هستى چنانكه پدرانشان شدند، زیرا اینها از خدا و پیغمبر و تهدیدش بى خبرند، (((گفتار خدا درباره بیشتر آنها ثابت شده (یعنى درباره كسانى كه بولایت امیرالمؤ منین و امامان بعد از او اقرار نیاورند) و آنها ایمان نمى آورند))) بامامت امیرالمؤ منین و اوصیاء بعد از او، و چون اقرار نیاوردند. كیفرشان همانست كه خدا فرماید: (((بگردنهاى ایشان غل و زنجیرها بگذاریم كه تا چانه آنها برسد و سرشان بى حركت ماند 8 سوره 36 -))) در میان آتش دوزخ ، سپس فرماید: (((و پیش رویشان سدى قرار دهیم و پشت سرشان سدى دیگر، و آنها را بپوشانیم كه جائى را نبینند))) این عمل از نظر كیفرى است از جانب خدا براى ایشان كه ولایت امیرالمؤ منین و امامان بعد از او را انكار كردند، این كیفر دنیاى آنهاست و در آخرت در آتش دوزخ (بوسیله غل و زنجیر) سرشان بى حركت ماند.

سپس خدا فرماید: اى محمد (((بیمشان دهى یا بیمشان ندهى براى آنها یكسانست ، این مردم ایمان نیاورند -10 -))) بخدا و بولایت على و جانشینان او، سپس فرماید: (((فقط تو كسى را بیم دهى كه از ذكر (یعنى امیرالمؤ منین علیه السلام ) پیروى كند و از خداى رحمان بنا دید ترسد، او را بشارت ده (اى محمد) به آمرزش و پاداشى ارجمند.

75- محمد بن فضیل گوید: از حضرت ابوالحسن علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل (((مى خواهند با پف دهانشان نور خدا را خاموش كنند - 8 سوره 61 -))) پرسیدم ، فرمود: یعنى مى خواهند ولایت امیرالمؤ منین علیه السلام را با پف دهانشان خاموش كنند، عرض كردم : (((خدا تمام كننده نور خود است ))) فرمود: خدا تمام كننده امامت است ، بدلیل قول خداى عزوجل (((كسانى كه بخدا و رسولش و نورى كه فرو فرستاده ایم ایمان آورند 8 سوره 64 -))) پس نور همان امامست .

عرض كردم : (((اوست خدائى كه رسول خود را بهدایت و دین حق فرستاده است 9 سوره 64 -))) فرمود: یعنى اوست كه رسولش را بولایت وصیش امر كرد و ولایت دین حق است .

عرض كردم : (((تا آن را بر هر دینى غالب كند))) فرمود: یعنى آن را در زمان قیام قائم بر همه دینها غلبه دهد، خدا مى فرماید: (((و خدا تمام كننده نور خود است ))) یعنى ولایت قائم (((اگر چه كافران (بولایت على علیه السلام ) نخواهند))) عرض كردم : این تنزیل است ؟ فرمود: آرى این حرف تنزیل است و اما غیر آن تاءویلست .

شرح_ یعنى جمله و الله متم نوره و لو كره الكافرون حرفى است كه از طرف خدا نازل شده است ، و اما آنچه من مى گویم یعنى جمله و لایة القائم و جمله بولایة على تاءویل است و مجلسى (قدّس سرّه) گوید: یعنى این دو جمله هم تنزیل است و ممكن است ، مقصود این باشد كه اینها تفسیر در زمان تنزیل است (یعنى جبرئیل علیه السلام آنچه را در قرآن موجود است آورده ولى همانجا براى من تفسیر كرد كه مقصود ولایت قائم و ولایت على ست ).( و توجه نماید مخاطب محترم به مفاد این روایت عظیم که تماماً بر مدار حق گردش می‌نماید و حساسیت ما در همان فرازها در بحث تأویل و تنزیل برقرار است با این توجه که این روایت جامع است و تحکیم می‌نماید تمامی مفاد آن را روایاتی که منفردا با تاکید در تأویل وارد شده است بنابراین کلام قرآن تنزیل و کلام امام تفسیر و تأویل آن است والسلام)

عرض كردم : (تفسیر این آیه چیست ؟) (((این براى آنست كه آنها ایمان آورده ، سپس كافر شدند 3 سوره 63 -))) فرمود خداى تبارك و تعالى كسانى را كه از پیغمبرش در امر ولایت وصیش پیروى نكرده ، منافق نامیده و كسى را كه وصیت و امامت او را منكر شده ، مانند ذكر محمد قرار داده و براى این مطلب آیه اى نازل كرده و فرموده است : (((چون منافقین (بولایت وصیت ) نزد تو آیند، گویند: شهادت مى دهم كه تو پیغمبر خدائى ، خدا نیز داند كه تو پیغمبر او هستى و خدا شهادت مى دهد كه منافقین (بولایت على ) دروغ گویند. سوگندهاى دروغین خویش را سپر خود ساخته اند و از راه خدا برگشته اند (راه خدا همان وصى است ) و بد است آنچه انجام مى دهند. این براى آن است كه (برسالت تو) ایمان و (بولایت وصیت ) كافر شدند پس (خدا) بر دلهایشان مهر نهاد و آنها فهم نمى كنند 3 سوره 63 -))).

عرض كردم : معنى فهم نمى كنند چیست ؟ فرمود، خدا مى فرماید: نبوت تو را تعقل نمى كنند. عرض كردم (((و چون بآنها گویند: بیائید تا رسولخدا براى شما آمرزش طلبد))) فرمود: یعنى و چون بآنها گویند بولایت على برگردید تا پیغمبر براى گناهان شما آمرزش طلبد (((سرهاى خویش به پیچند))) خدا فرماید: (((و آنها را ببینى كه برگردند))) از ولایت على (((در حالى كه متكبرند))) از آن .

سپس گفتار خدا متوجه معرفى آنها شده ، مى فرماید: (((براى آنها برابر است ، برایشان آمرزش خواهى یا آمرزش نخواهى ، خدا آنها را هرگز نخواهد آمرزید، كه خدا گروه فاسقان را هدایت نكند))) یعنى ستمگران بوصى تو را.

عرض كردم : آیا آنكه نگونسار بر چهره خویش راه رود، هدایت یافته تر است ، یا آنكه باقامت راست براه مستقیم مى رود؟ 22 سوره 67 -))) فرمود: خدا كسى را كه از ولایت على برگشته بكسى مثل زده است كه برو افتاده ، راه مى رود و در كار خود گمراهست . و كسى را كه از على پیروى كند، باقامت راست و بر راه مستقیم قرار داده و راه مستقیم همان امیرالمؤ منین علیه السلام است .

عرض كردم : خدا فرماید: (((آن گفتار رسولى ارجمند است 40 سوره 69-))) فرمود: یعنى گفتار جبرئیل از جانب خدا درباره ولایت على علیه السلام است .

عرض -كردم : (((و گفتار خیال پردازى نیست ، شما اندكى ایمان مى آورید - 41 سوره 69 -))) فرمود: آنها گفتند: محمد بپروردگارش دروغ بسته و خدا او را درباره على چنین دستورى نداده است ، پس خدا آیه اى فرستاد و فرمود: همانا ((((ولایت على ) از جانب پروردگار جهانیان نازل شده است . اگر (محمد) بعضى از گفته ها را بدروغ بما نسبت دهد، دست راستش را مى گیریم (او را بشدت بگیریم ) و شاهرگش را ببریم ))) سپس سخن را متوجه این موضوع كرده و فرموده است : (((همانا (ولایت على ) یاد آورى است براى پرهیزگاران (جهانیان ) و ما مى دانیم كه بعضى از شما تكذیب كنندگانید. و همانا (على ) مایه افسوس كافرانست . و همانا (ولایت او) حقیقت یقین است . تسبیح بگو (اى محمد) بنام پروردگار بزرگت آخر سوره 69 -))) مى فرماید: پروردگار بزرگت را كه این فضیلت بتو عطا فرموده سپاسگزارى كن .

عرض كردم : خدا فرماید: (((و هنگامى كه هدایت را شنیدیم بآن ایمان آوردیم 13 سوره 71 -))) فرمود: هدایت همان ولایت است . یعنى بمولاى خود ایمان آوردیم . پس هر كه بولایت مولاى خود ایمان آورد (((از نقصان و ستم نترسد))) عرض كردم : این تنزیل است ؟ فرمود: نه ، تاءویل است (یعنى آنچه درباره ولایت گفتم آیه قرآن نیست ولى مقصود و معنى آنست ).

عرض كردم : خدا فرماید: (((من اختیار زیان زدن و هدایت كردن شما را ندارم 21 سوره 71 -))) فرمود: رسولخدا صلى اللّه علیه وآله مردم را بولایت على دعوت فرمود، قریش نزد آنحضرت انجمن كردند و گفتند: اى محمد ما را از این امر معاف كن ، پیغمبر صلى اللّه علیه وآله بآنها فرمود: این امر با خداست با من نیست ، آنها حضرت را متهم كردند و از نزدش بیرون آمدند. پس خدا این آیه نازل فرمود: (((بگو من اختیار زیان زدن و هدایت كردن شما را ندارم . بگو هیچكس مرا در برابر خدا پناه ندهد (اگر نافرمانیش كنم ) و جز او پناهگاهى نیابم ، مگر اینكه از جانب خدا ابلاغ كنم و پیغامهاى او را (درباره على علیه السلام ) برسانم 22 -))).

عرض كردم : این تنزیل است ؟ فرمود: آرى ، سپس خدا براى تاءكید مطلب فرموده است : (((و هر كه نافرمانى خدا و رسولش كند (درباره ولایت على ) آتش دوزخ همیشه و جاودان براى او است ))) عرض كردم : (((تا زمانیكه عذاب موعود را ببینند خواهند دانست كیست كه یاورش ناتوانتر و سپاس كمتر است 23 -))) فرمود: مقصود از این آیه امام قائم و یاران او است .

عرض كردم : (((بر آنچه مى گویند شكیبا باش 9 سوره 72 -))) فرمود: یعنى آنچه درباره تو مى گویند (((و از آنها ببر، بریدنى نیكو. و مرا واگذار (اى محمد) با تكذیب كنندگان (نسبت بوصیت ) كه صاحب نعمتند و اندكى مهلتشان ده 11 -))) عرضكردم : این تنزیل است ؟ فرمود: آرى (یعنى كلمه بوصیك نیز نازل شده است ).

عرض كردم : (((تا به یقین رسند كسانى كه به آنها كتاب داده شده ؟ 31 سوره 74 -))) فرمود: یعنى تا یقین كنند كه خدا و پیغمبر و وصیش برحقند.

عرض كردم : (((و آنها كه ایمان آورده اند بر ایمانشان مى فزاید))) فرمود: یعنى ایمانشان بولایت وصى افزوده گردد.

عرض كردم : (((و اهل كتاب و مؤ منان شك نكنند؟))) فرمود: یعنى بولایت على علیه السلام .

عرض كردم : مقصود از شك چیست ؟ فرمود: مقصود اهل كتابست و مؤ منینى كه خدا ذكر نموده ، سپس فرمود: و آنها درباره ولایت شك نكنند.

عرضكردم : (((این جز یادآورى براى بشر نیست ؟))) فرمود: آرى ، ولایت على علیه السلام است .

عرض كردم : (((آن یكى از حوادث بزرگست ؟))) فرمود: یعنى ولایت .

عرض كردم : (((براى هركس از شما كه خواهد جلو رود یا عقب افتد؟))) فرمود: یعنى كسى كه بولایت ما جلو رود از دوزخ عقب افتد و آنكه از ما عقب كشد، بدوزخ جلو رود.

عرضكردم : (((جز اصحاب یمین ؟))) فرمود: آنها بخدا شیعیان ما باشند.

عرضكردم : (((ما از نمازگزاران نبودیم ؟ 42))) فرمود: یعنى ما وصى محمد و اوصیاء بعد از او را دوست نداشتیم و بر آنها درود نمى فرستادند.

عرض كردم : (((آنها را چه شده كه از این تذكر روى گردانند؟ 49))) فرمود: یعنى از ولایت روى گردانند.

عرض كردم : (((نه ، این یاد آورى است ؟))) فرمود: یعنى ولایت .

عرض كردم ، خدا فرماید: (((بنذر وفا مى كنند؟ 7 سوره 76 -))) فرمود: یعنى به پیمانى كه خدا در میثاق راجع بولایت ما از آنها گرفته وفا مى كنند،

عرض كردم : (((ما این قرآن را بتو نازل كردیم ، نازل كردنى 31 -))) فرمود: یعنى نازل كردنى بولایت على علیه السلام .

عرض كردم : این تنزیل است ؟ فرمود: آرى ، این تاءویل است .

عرض كردم : (((همانا این یادآورى است ؟))) فرمود: یعنى ولایت .

عرض كردم : (((خدا هر كه را خواهد در رحمت خود داخل كند؟31))) فرمود: یعنى در ولایت ما: فرمود، (((و خدا براى ستمگران عذابى دردناك آماده ساخته ))) مگر نبینى كه خدا فرماید: (((بما ستم نكردند ولى بخودشان ستم مى كنند؟ 54 سوره 2 -))) امام فرمود: همانا خدا گرامى تر و عالى تر از آنست كه ستم بیند یا خود را بستم نسبت دهد، ولى خدا ما را بخود مربوط ساخت و ستم بما را ستم بخود قرار داد و ولایت خویش ، سپس براى این موضوع آیه ئى بر پیغمبرش نازل كرد و فرمود:

(((ما بآنها ستم نكردیم ، ولى آنها بخود ستم نمودند 118 سوره 16 -))) گفتم : این تنزیل است ؟ فرمود: آرى .

عرض كردم : (((در آن روز واى بر تكذیب كنندگان ؟ 15 سوره 77 -))) فرمود: یعنى اى محمد واى بر تكذیب كنندگان ولایت على (بن ابیطالب ) علیه السلام كه بتو وحى كردیم (((مگر پیشینیان را هلاك نكردیم ؟ و دیگران را نیز دنبال آنها بریم ؟ 17 -))) فرمود: پیشینیان آنهایند كه پیغمبران را راجع باطاعت از اوصیاء تكذیب نمودند (((با نافرمانان اینگونه رفتار مى كنیم ؟))) فرمود: یعنى آنها كه نسبت به آل محمد نافرمانى نموده و كردند آنچه كردند.

عرض كردم : (((همانا پرهیزگاران ))) فرمود: بخدا ما هستیم و شیعیان ما، جز ما كسى ملت ابراهیم را ندارد، و مردم دیگر از آن بركنارند.

عرض كردم : (((روزى كه روح و فرشتگان صف كشیده سخن نگویند... تا آخر آیه 38 سوره 78 (كه فرماید: مگر كسى كه خدا باو اجازه دهد و او درست گوید))) فرمود: بخدا ما هستیم كه روز قیامت اجازه داریم (سخن گوئیم ) و درست گوئیم .

عرض كردم : آنگاه كه گوئید چه خواهید گفت ؟ فرمود: بزرگى پروردگار خود گوئیم و بر پیغمبر خود درود فرستیم و از شیعیان خود شفاعت كنیم ، و پروردگار ما ما را رد نكند.

عرض كردم : (((نه ، اصلا نامه گنهكاران در سجین است 7 سوره 83 -))) فرمود: آنها كسانى هستند كه نسبت بحق ائمه نافرمانى خدا كردند و بر ایشان ستم نمودند.

عرض كردم : (((سپس گفته مى شود: اینست آنچه تكذیبش مى كردید؟ 16))) فرمود: یعنى امیرالمؤ منین علیه السلام عرض كردم : تنزیل است ؟ فرمود: آرى .( پس واضح و اظهرمن‌الشمس است صحت این روایت به دلیل نداشتن روایات معارض و داشتن روایات منطبق و همسو و بودن آن‌ها در راستای آیات قرآن و عقل و ... ، پس برای ذکر تأویل و تنزیل در پایان هر فراز این روایت دو احتمال وجود دارد اول خطای کاتب دوم تحریف در این فراز ها در راستای تخریب اصل روایت که عظیم و غیر قابل انکار است و ما نمونه این سیاست تحریف گرا در تخریب متون صحف آسمانی تورات و انجیل را در کتاب شریف نورالانوار خود شرح و تفسیر نموده‌ایم و السلام )

76- ابوبصیر گوید: امام صادق علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل : (((هر كه از یاد من روبگرداند زندگیش تنگ است 124 سوره 20 -))) فرمود: مقصود از آن (یاد من ) امیرالمؤ منین علیه السلام است . عرض كردم : (((او را روز قیامت كور محشور كنیم ))) فرمود: یعنى كور دیده در آخرت ، كور دل در دنیا از ولایت امیرالمؤ منین علیه السلام و او در قیامت سر گردانست و مى گوید: (((چرا مرا كه بینا بودم ، كور محشور كردى ؟ گوید آنچنان كه آیات ما سوى تو آمد و آنها را فراموش كردى 122 -))) فرمود: آیات ائمه علیهم السلام اند (((كه تو آنها را فراموش كردى ، همچنان امروز فراموش مى شوى ))) یعنى همچنان كه آنها را رها كردى ، امروز در آتش

رها مى شوى ، چنان كه ائمه علیهم السلام را رها كردى و امرشان را اطاعت نكردى و گفتارشان را نشنیدى .

عرض كردم : (((و این چنین جزا مى دهیم هر كس را كه زیاده روى كرده و به آیه هاى پروردگارش ایمان نیاورده ، همانا عذاب آخرت سخت تر و پایدارتر است 123 -))) فرمود: یعنى كسى كه در ولایت امیرالمؤ منین علیه السلام دیگرى را شریك كند و بآیات پروردگارش ایمان نیاورد و ائمه علیهم السلام را از روى دشمنى رها كند و از آثارشان پیروى نكند و دوستشان ندارد.

عرض كردم : (((خدا بكار بندگان خود دقیق تر (مهربانتر) است ، هر كه را خواهد روزى دهد؟ 19 سوره 42 -))) فرمود: یعنى ولایت امیرالمؤ منین علیه السلام .

عرض كردم : (((هر كس كشت آخرت خواهد؟))) فرمود: یعنى معرفت امیرالمؤ منین علیه السلام و ائمه (((در كشتش بیفزائیم ))) فرمود: یعنى معرفتش را بیفزائیم ، تا بهره خود را از دولت ائمه دریافت كند (((و هر كه كشت دنیا خواهد، از دنیا باو دهیم و در آخرت او را بهره ئى نیست 20 -))) فرمود: یعنى براى او از دولت حق با امام قائم بهره ئى نیست .

(در روایات برگزیده و كلى راجع به ولایت )

1- بكیر بن اعین گوید: امام باقر علیه السلام مى فرمود: خدا از شیعیان ما پیمان ولایت گرفت ، در حالى كه مانند موران ریز بودند، همان روزى كه از ذره ها (روزى كه همه بشر مانند ذره یعنى مورچه بودند) پیمان گرفت و نیز بربوبیت خود و نبوت محمد صلى اللّه علیه وآله اقرار گرفت . (راجع بعالم ذره در كتاب ایمان و كفر بتفصیل بحث مى شود).( نظر نگارنده است که از کل خلایق این پیمان گرفته شد (الست بربکم) یعنی خداوند این پیمان الست را بدون استثناء از تمام خلایق اخذ فرموده است والسلام)

2- عقبه گوید: امام باقر علیه السلام فرمود: خدا مخلوق را آفرید، و هر مخلوقى را كه دوست مى داشت از ماده اى كه دوست داشت آفرید، و آنچه را دوست داشت از گل بهشت آفرید. و هر مخلوقى را كه دوست نداشت از ماده اى كه دوست نداشت آفرید، و آنچه را دوست نداشت از گل دوزخ آفرید، سپس آنها را در سایه اى مبعوث كرد.

من عرض كردم : سایه چیست ؟ فرمود: نمى بینى كه سایه خودت را برابر خورشید چیزى هست و چیزى نیست (یعنى چیزیست كه از خود شخصیت و استقلال ندارد و این تنظیریست براى عالم مثال یا عالم ارواح یا عالم ذر) سپس خدا پیغمبران را در میان آنها مبعوث ساخت تا ایشان را به اقرار خدا دعوت كنند، این است كه خدا فرماید: (((و اگر از آنها بپرسى كى خلقشان كرده ؟ خواهند گفت : خدا 78 سوره 43-))) سپس خدا ایشان را باقرار نسبت به پیغمبران دعوت كرد، برخى اقرار و برخى انكار نمودند، آنگاه به ولایت ما دعوتشان كرد، به خدا كسى بدان اقرار كرد كه خدایش دوست داشت و آنكه را دشمن داشت ، انكار كرد این است گفتار

خدا: (((به آنچه از پیش (در عالم ذر) تكذیب كرده اند، ایمان نخواهند آورد 74 سوره 10 -) سپس امام باقر علیه السلام فرمود: تكذیب آنها در آنجا (عالم ذر) بود،

شرح _علامه مجلسى ره گوید: عقیده محدثین این است كه چون خدا نیكى و بدى كردار و عقیده بندگانش را مى دانست ، نیكان را از گل بهشت آفرید و بدان را از گل جهنم تا هر كدام از آن دو دسته به لیاقت و سزاوارى خود برسند بنابراین كردار و رفتار آنها سبب شد كه آن گونه خلق شوند، نه آنكه بر عكس باشد (تا جبر لازم آید).( تعبیر نگارنده از این راویان و توجیهات آن به گونه‌ای دیگر است یعنی نمی‌پذیرد که خدا نهی نماید از کسی که اختیاری در اعمال خود ندارد و به همین دلیل یعنی عدم توان به پیروی از حق محکوم شود به دوزخ و ...، ولذا تمامی این روایات و توجیهات به دلیل معارضه با آیات عظیمه ی کتاب خدا محکوم به طرد هستند والسلام)

و از محدث استرابادى نقل مى كند كه تشبیه عالم مثال به سایه از این نظر است كه آن مرتبه از وجود نسبت بوجود خارجى چیزى نیست ولى نسبت به خود جیزى هست یا كنایه از این است كه آنها اجسام لطیفه اى بودند.

3- امام صادق علیه السلام فرمود: ولایت ما همان ولایت خداست كه خدا هیچ پیغمبرى را جز به آن مبعوث نساخت

شرح ولایت خداست یعنى ولایت از طرف خداست یا به جهت این است كه ولایت خدا بدون ولایت ما قبول نشود. و ولایت ما مختص به این شریعت نیست ، بلكه در هر شریعتى لازم بوده است .

4- امام صادق علیه السلام مى فرمود: هیچ پیغمبرى نیامد، مگر به معرفت حق ما و برترى ما بر دیگران (یعنى این دو مطلب از طرف خدا بر او واجب بود).

5- امام باقر علیه السلام مى فرمود: به خدا كه در آسمان هفتاد صف از ملائكه است ، اگر تمام مردم روى زمین انجمن كنند كه یك صف آنها را بشمارند، نتوانند، و آن فرشتگان همگى ولایت ما را معتقدند.

6- حضرت ابوالحسن علیه السلام فرمود: ولایت على علیه السلام در تمام كتب پیغمبران نوشته شده است و خدا هیچ پیغمبرى را مبعوث نسازد، جز به نبوت محمد صلى اللّه علیه وآله و وصیت على علیه السلام (یعنى اقرار به این دو مطلب از طرف خدا بر او واجب است ).

7- امام باقر علیه السلام فرمود: همانا خداى عزوجل على علیه السلام را نشانه اى میان خود و مخلوقش گماشت ، هر كه او را شناسد مؤ من است ، و هر كه انكارش كند كافر است و هر كه او را نشناسد گمراهست و هر كه دیگرى را همراه او گمارد مشركست ، و هر كه با ولایت او آید ببهشت در آید.

شرح _انكار در صورتى است كه آن حضرت را بشناسد و مقام امامت و ولایتش را بداند و با وجود آن به واسطه لجاج و عناد نپذیرد ولى نشناختن در صورتى است كه به مقام آن حضرت جاهل باشد. (پس توجه نماید مخاطب محترم به اصل متن روایت که

چگونه امام معصوم علیه‌السلام مؤمن و کافر را معرفی و معرفت و انکار ولایت را در مقابل آن‌ها مذکور نموده است یعنی به عنوان مفاهیم متضاد آن‌ها پس مفهوم معرفت در برابر انکار به معنی تصدیق یاری است نه شناخت و السلام )

8- ابوحمزه گوید: شنیدم امام باقر علیه السلام مى فرمود: همانا على علیه السلام دریست كه خدا آن را (روى بندگانش ) گشوده ، هر كه از آن در وارد شود مؤ من است و هر كه از آن خارج شود كافر است ، و هر كس نه داخل شود نه خارج شود (بى طرف باشد یا آن حضرت را نشناسد) در زمره كسانى است كه خداى تبارك و تعالى درباره ایشان فرموده است : من درباره آنها به خواست خود رفتار كنم . (یا ببهشت و یا به دوزخشان برم ).( یعنی داخل در ولایت یعنی تصدیق ولایت و خارج شدن از ولایت یعنی انکار ولایت گروه سوم یعنی کسانی که در باغ نبودند یعنی مستضعفین و السلام )

(در شناسائى ائمه دوستان خود را و واگذارى كارشان به ائمه علیه السلام )

1- ما هرگاه مردى را ببینیم ، ایمان یا نفاق او را بحقیقتش مى شناسیم . (پس این‌گونه روایات دلالت بر جبر ندارد بلکه شرح احوال مخاطب است )

( ابواب تاریخ : زندگى و وفات پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) )

پیغمبر صلى اللّه علیه وآله هنگام ظهر و بروایتى هنگام طلوع فجر روز جمعه دوازدهم ربیع الاول عام الفیل((سالی که ابرهه سردار لشکر حبشه با پیل سواران به قصد جسارت به خانه کعبه آمد و به عذاب خدا گرفتار شد قرآن کریم داستانش را در سوره فیل بیان می کند))، چهل سال پیش از بعثت متولد شد، مادرش در ایام تشریق((ایام تشریق روزهای یازدهم و دوازدهم و سیزدهم بعد از اعمال حج است که اسلام آن را در ماه ذی‌حجه قرار داده ولی اعراب جاهلیت 2 سال در محرم حج می‌گذاردند و دو سال در سفر و همچنین در ماه‌های بعد در هر ماهی دو سال حج گزاردند پس بنابر آنکه تولد حضرت در ماه ربیع‌الاول بود و 9 ماه هم در شکم مادر بوده باشد ایام تشریق زمان حملش در جمادی‌الثانی بوده است))نزد جمره وسطى به او حامله گشت و مادرش در منزل شوهر خود) عبدالله بن عبدالمطلب بود، و آن حضرت را در شعب ابیطالب در خانه محمد بن یوسف ، در آخرین زوایه دست چپ كسى كه وارد خانه مى شود، زائیده . خیزران (مادر هادى عباسى ) آن خانه را (از كاخ محمد بن یوسف ) بیرون كرد و مسجدش نمود، و مردم در آن نماز مى خواندند پیغمبر صلى اللّه علیه وآله ، پس از بعثتش 13 سال در مكه بود آنگاه به مدینه مهاجرت فرمود و 10 سال هم در آنجا بود، سپس در روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول كه 63 سال داشت وفات كرد.

پدرش عبدالله بن عبدالمطلب در مدینه نزد دائیهاى آنحضرت وفات كرد و او دو ماهه بود و مادرش آمنه دختر وهب بن عبد مناف بن زهرة بن كلاب بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب ، در چهار سالگى آن حضرت وفات كرد، و عبدالمطلب زمانى وفات كرد كه آن حضرت قریب 8 سال داشت و سپس با خدیجه ازدواج فرمود، زمانى كه بیست و

چند ساله بود، براى پیغمبر از خدیجه ، قاسم و رقیه و زینب و ام كلثوم پیش از مبعثش متولد شد و طیب و طاهر و فاطمه علیهما السلام بعد از مبعث ، و نیز روایت شده كه بعد از مبعث غیر از فاطمه علیهما السلام متولد نشد و طیب و طاهر پیش از مبعث متولد شدند، خدیجه علیهما السلام یكسال پیش از هجرت زمانى كه پیغمبر صلى اللّه علیه وآله از شعب ابیطالب بیرون آمد وفات كرد، و ابوطالب یك سال بعد از خدیجه وفات كرد، چون پیغمبر صلى اللّه علیه وآله آن دو نفر را از دست داد، ماندن در مكه برایش ناگوار آمد و او را اندوه سختى گرفت و به جبرئیل علیه السلام شكایت كرد، خداى تعالى به او وحى كرد كه از شهرى كه مردمش ستمگرند بیرون رو، زیرا تو در مكه بعد از ابوطالب یاورى ندارى : و آن حضرت را امر به هجرت فرمود.

1- حسین بن عبدالله گوید: به امام صادق علیه السلام عرض كردم : رسول خدا صلى اللّه علیه وآله سرور فرزندان آدم بود؟ فرمود به خدا او سرور مخلوق خدا بود، و خدا هیچ مخلوقى را بهتر از محمد صلى اللّه علیه وآله نیافریده .

2- امام صادق علیه السلام از پیغمبر صلى اللّه علیه وآله یاد كرد و فرمود: خدا هیج نفس كشى را بهتر از محمد صلى اللّه علیه وآله نیافریده .

3- امام صادق علیه السلام فرمود: خداى تبارك و تعالى فرماید: اى محمد! من ترا و على را به صورت نورى یعنى روحى بدون پیكر آفریدم ، پیش از آنكه آسمان و زمین و عرض و دریایم را بیافرینم ، پس تو همواره یكتائى و تمجید مرا مى گفتى ، سپس دو روح شما را گرد آوردم و یكى ساختم ، و آن یك روح مرا تمجید و تقدیس و تهلیل ((یعنی گفتن لااله الاالله و خدا را بیگانگی ستودن)) مى گفت ، آنگاه آن را به دو قسمت كردم و باز هر یك از آن دو قسمت را به دو قسمت نمودم تا چهار روح شد، محمد یكى ، على یكى ، حسن و حسین دو تا.

سپس خدا فاطمه را از نورى كه در ابتدا روحى بدون پیكر بود آفرید، آنگاه با دست خود ما را مسح كرد و نورش را بما رسانید.

شرح _مرحوم مجلسى در توضیح این حدیث اقوالى از خود و دانشمندان دیگر نقل مى كند، ولى آنچه جلب توجه ما را مى كند، این است كه مى گوید: والله یعلم حقایق تلك الاسرار و حججه الاخیار علیهم السلام (((خدا و حجج برگزیده او حقایق این اسرار مى دانند))).

4- امام باقر علیه السلام مى فرماید: خداى تعالى به محمد صلى اللّه علیه وآله وحى كرد كه : اى محمد! من ترا آفریدم ، در حالى كه هیچ نبودى و از روح خود در تو دمیدم ، براى شرافتى كه از خود نسبت به تو قائل شدم ، زمانى كه اطاعت ترا بر همه خلقم واجب ساختم ، پس هر كه ترا فرمانبرد، مرا فرمان برده . و هر كه نافرمانى تو كند، نافرمانى من كرده است . و آن

اطاعت را نیز درباره على و نسلش ، آنهائى را كه بخود مخصوص نمودم (یازده فرزند معصوم او) واجب ساختم .

5- محمد بن سنان گوید: نزد امام محمد تقى علیه السلام بودم و اختلاف شیعه را مطرح كردم ، حضرت فرمود: اى محمد! همانا خداى تبارك و تعالى همواره بیگانگى خود یكتا بود (یگانه اى غیر او نبود) سپس محمد و على و فاطمه را آفرید آنها هزار دوران بماندند، سپس چیزهاى دیگر را آفرید. و ایشان را بر آفرینش آنها گواه گرفت و اطاعت ایشان را در میان مخلوق جارى ساخت (بر آنها واجب كرد) و كارهاى مخلوق را به ایشان واگذاشت . پس ایشان هر چه را خواهند حلال كنند و هر چه را خواهند حرام سازند، ولى هرگز جز آنچه خداى تبارك و تعالى خواهد نخواهند. سپس فرمود: اى محمد! این است آن دیانتى كه هر كه از آن جلو رود (غلو كند، از دایره اسلام ) بیرون رفته و هر كه عقب بماند (و وارد دایره نشود) نابود گشته (دینش را باطل كرده ) و هر كه به آن بچسبد، به حق رسیده است ، اى محمد همواره ملازم این دیانت باش .

6- امام صادق علیه السلام فرمود: یكى از قریش به رسولخدا صلى اللّه علیه وآله گفت : شما كه آخرین و پایان پیغمبران هستى ، بچه سبب (در مقام و رتبه ) از همه پیش افتادى ؟ فرمود: زیرا من نخستین كسى بودم كه بپروردگارم ایمان آوردم و نخستین كسى كه پاسخ گفت ، زمانى كه خدا از پیغمبران پیمان گرفت و آنها را بر خودشان گواه ساخت كه مگرنه این است كه من پروردگار شما هستم ؟ گفتند بلی، من نخستین پیغمبرى بودم كه بلی گفت : پس سبقت من بر پیغمبران بواسطه اقرار بخدا بود (كه پیش از همه گفتم )

7- مفضل گوید: بامام صادق علیه السلام عرض كردم : آنگاه كه در اظله (عالم ارواح یا عالم مثال یا عالم ذر) بودید به چه كیفیت بودید؟ فرمود: نزد پروردگار خود بودیم ، كسى جز ما نزد او نبود در سایه سبزى بودیم . و خدا را تسبیح و تقدیس و تهلیل و تمجید مى گفتیم ، و هیچ فرشته مقرب و جاندارى غیر ما نبود، تا آنكه خدا آفرینش چیزها را اراده كرد، پس آنچه خواست . چنانكه خواست از ملائكه و غیر آنها آفرید، و سپس علم آن را بما رسانید.

8- امام صادق علیه السلام مى فرمود: ما نخستین خاندانى هستیم كه خدا نام ما را بلند ساخت ، چون خدا آسمانها و زمین را آفرید بمنادئى دستور داد تا فریاد زند: گواهى دهم كه شایسته پرستشى جز خدا نیست سه بارگواهى دهم كه محمد صلى اللّه علیه وآله رسولخداست سه بارگواهى دهم كه على از روى حق امیرالمؤ منانست سه بار -.

9- و فرمود: همانا خدا بود و هیچ پدیده ئى نبود، سپس پدیده و مكان را آفرید و نور الانوار را آفرید كه همه نورها از او نور گرفت و از نور خود كه همه نورها از آن نور یافت در آن (نور الانوار) جارى ساخت و ان نوریست كه محمد و على را از آن آفرید، پس محمد و على دو نور نخستین بودند زیرا پیش از آنها

چیزى پدید نیامده بود، و آن دو همواره پاك و پاكیزه در صلبهاى پاك جارى بودند تا آنكه در پاكترین آنها یعنى عبدالله و ابوطالب از یكدیگر جدا گشتند.

10- جابر بن یزید گوید: امام باقر علیه السلام بمن فرمود: اى جابر! همانا خدا در اول آفرینش محمد صلى اللّه علیه وآله و خاندان رهنما و هدایت شده او را آفرید، و آنها در برابر خدا اشباح نور بودند عرض كردم ، اشباح چیست ؟ فرمود: یعنى سایه نور، پیكرهاى نورانى بدون روح ، و محمد صلى اللّه علیه وآله تنها بیك روح مؤ ید بود و آن روح القدس بود كه او و خاندانش بوسیله آن روح خدا را عبادت مى كردند و از این جهت خدا ایشان را خویشتن دار، دانشمند، نیكوكار، برگزیده آفرید، با نماز و روزه و سجود و تسبیح و تهلیل خدا را عبادت مى كردند و نمازها را مى گزاردند و حج مى كردند و روزه مى گرفتند.

11- امام باقر علیه السلام فرمود: در رسولخدا صلى اللّه علیه وآله سه چیز بود كه در هیچكس جز او نبود. 1- سایه نداشت (زیرا نور او تحت الشعاع خورشید نمى گشت ) 2- از راهى نمى گذشت جز آنكه هر كس بعد از دو روز و سه روز از آنجا مى گذشت بواسطه بوى خوشش مى فهمد پیغمبر از آنجا عبور كرده است . 3- از هیچ سنگ و درختى عبور نمى كرد، جز آنكه براى او سجده مى كرد. (و این سجده بعنوان احترام بود نه عبادت و معنوى بود نه ظاهرى نظیر تسبیح موجودات خدا را).

12- امام صادق علیه السلام فرمود: چون رسولخدا صلى اللّه علیه وآله را بمعراج بردند، جبرئیل او را بجائى رسانید و خود با او نیامد. حضرت فرمود: این جبرئیل ! در چنین حالى مرا تنها مى گذارى ؟! گفت : برو، بخدا در جائى قدم گذاشته اى كه هیچ بشرى قدم نگذاشته و پیش از تو هم بشرى در آنجا راه نرفته .

13- جابر گوید: بامام باقر علیه السلام عرض كردم : پیغمبر خدا را برایم وصف كن . فرمود: پیغمبر خدا صلى اللّه علیه وآله رنگش مایل بسرخى بود، چشمانش سیاه و درشت ، ابروانش بهم پیوسته ، كف دست و پایش پرگوشت و غیره كوتاه بود و از سفیدى گویا در قالب نقره بود، سر استخوانهاى شانه اش درشت بود، از شدت انس و مهرى كه با مردم داشت ، هرگاه متوجه كسى مى شد، با تمام بدن متوجه مى شد (نه آنكه مانند متكبران خود بین بگوشه چشم و ابرو بنگرد) رشته موئى از گودى گلویش تا سر نافش كشیده و مانند خط میان صفحه اى از نقره درخشان بود (زیرا در میان صفحه محدب نقره ، خط سیاهى بنظر مى رسد و از این تشبیه معلوم مى شود كه سایر قسمتهاى شكم بدون مو و براق بوده است ) و از گردن تا شانه مانند گلاب پاش تره ئى بو بینى داشت كه هنگام نوشیدن آب ، نزدیك بود آب را پس زند، و چون راه مى رفت بجلو متمایل مى شد، مثل اینكه بسرازیرى می رود،

مانند پیغمبر خدا صلى اللّه علیه وآله دیده نشده ، نه پیش از او و نه بعد از او صلى اللّه علیه وآله .

14- امام صادق علیه السلام فرمود: همانا رسولخدا صلى اللّه علیه وآله فرمود: خدا امت مرا در عالم طینت برایم مجسم كرد، و نامهاى ایشان را بمن آموخت . چنانكه همه نامها را به آدم آموخت . آنگاه پرچمداران (خلفاء و زمامداران ) بر من گذشتند. من براى على و شیعیانش آمرزش خواستم ، و پروردگارم یك مطلب را درباره شیعیان على بمن وعده داد، عرض شد: یا رسول الله ، آن مطلب چیست ؟ فرمود: آمرزش براى ایمان آورندگانشان ، و در گذشت از گناهان ، براى كوچك و بزرگشان ، و اینكه تبدیل گناه بحسنه و ثواب (كه در آیه شریفه یبدل الله سیئاتهم حسنات است ) براى آنها باشد.

15- امام صادق علیه السلام در خطبه اى كه بذكر حال و صفات پیغمبر و ائمه علیه السلام اختصاص داده مى فرماید: آن بردبارى و وقار و مهربانى كه خدا داشت ، گناهان بزرگ و كارهاى زشت مردم ، او را مانع نشد كه براى آنها برگزیند دوست ترین و شریفترین پیغمبرانش را، یعنى محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) را كه در حریم عزت تولد یافته ، و در خاندان شرافت اقامت گزیده ، حسبش ناآمیخته و نسبش آلوده نگشته بود، صفاتش بر دانشمندان نامعلوم نبود، پیغمبران در كتب خود بوجودش مژده داده ، و صفاتش را دانشمندان بیان كرده و حكیمان در وصفش اندیشیده بودند، پاكیزه اخلاقى بود بى نظیر، هاشمى نسبى بى مانند، مكى وطنى بى همطراز.

حیا صفت او بود و سخاوت طبیعتش ، برمتانت ها و اخلاق نبوت سرشته شده و اوصاف و خویشتن دارى هاى رسالت بر او مهر شده بود. تا آنگاه كه وسائل مقدارات خدا او را بوقت خود رسانید، قضا و قدر، بامر خدا او را بپایان كارش كشانید، حكم حتمى خدا او را بسوى سرانجامش برد، هر امتى امت پس از خود را بوجودش مژده داد، و پشت بپشت هر پدرى او را بپدر دیگر تحویل داد، از زمان آدم تا برسد بپدرش عبدالله اصل و حسبش بزنا آمیخته نشد و ولادت او با نزدیكى ما مشروعى پلید نگشت ، ولادتش در بهترین طایفه و گرامیترین نواده (بنى هاشم ) و شریفترین قبیله (فاطمه مخزومیه ) و محفوظترین شكم بار دار (آمنه بنت وهب ) و امانت دارترین دامن بود. خدا او را برگزید و پسندید و انتخاب كرد، و كلیدهاى دانش و سرچشمه هاى حركت بدو داد. او را مبعوث كرد تا رحمت بندگان و بهار جهان باشد. و خدا كتابى را بر او نازل كرد كه بیان و توضیح هر چیز در آنست ، یعنى قرآنى بلغت عربى بدون كجى ، شاید مردم پرهیزگار شوند، آنرا براى مردم بیان كرد و توضیح داد، با دانشى كه تفصیلش داد و دینى كه آشكارش ساخت و واجباتى كه آنها را لازم نمود و حدودى كه براى مردم وضع كرد و بیان نمود و امورى كه آنها را براى مخلوقش كشف كرد و آگاهشان ساخت .

در آن امور راهنمائى بسوى نجات است و نشانه هائى كه بهدایت خدا دعوت كند. رسول خدا صلى اللّه علیه وآله رسالتش را تبلیغ كرد و ماءموریتش را

آشكار ساخت و بارهاى سنگین نبوت را كه بگردن گرفته بود، بمنزل رسانید، و بخاطر پروردگارش صبر كرد، و در راهش جهاد نمود و براى امتش خیر خواهى كرد و ایشان را به نجات دعوت كرد، و بیاد خدا تشویق نمود، و براه هدایت دلالت فرمود، بوسیله برنامه ها و انگیزه هائى كه پایه هاى آن را براى بندگان پى ریزى كرد و مناره هائى كه نشانه هایش را بر افراشت تا مردم پس از او گمراه نشوند و آنحضرت نسبت بمردم دلسوز و مهربان بود.

1- امام باقر علیه السلام فرمود: چون رسول خدا صلى اللّه علیه وآله در گذشت ، آل محمد علیهم السلام (از شدت تاءثیر و اندوه ) درازترین شب را مى گذرانیدند (چون خواب از چشمشان رفته بود و جهان در نظرشان تیره گشته بود) تا آنجا كه از آسمانى كه بالاى سرشان قرار گرفته و زمینى كه آنها را بر دوش كشیده فراموش كردند. زیرا رسول خدا صلى اللّه علیه وآله خویش و بیگانه را در راه خدا متحد ساخته بود (براى رضاى خدا حامى و مدافع خویشان و یگانگان بود و كمانشان را بزه كشیده بود) در آن میان كه ایشان چنان حالى داشتند، واردى بر ایشان در آمد، كه خودش را نمى دیدند و سخنش را مى شنیدند و او مى گفت :

درود و رحمت و بركات خدا بر شما خانواده باد، همانا با وجود خدا در سایه او هر معصیبتى را بردبارى و دلخوشى و هر هلاكتى را نجات و از دست رفته ئى را جبرانیست (((هر جاندارى مرگ را مى چشد و روز قیامت پاداشهاى شما را تمام مى دهند، هر كه را از دوزخ بكنار برند و ببهشت در آورند، كامیاب شده و زندگى دنیا جز كالاى فریب نباشد185 سوره 30-))).

همانا خدا شما را برگزیده و برترى داده و پاك نموده و خانواده پیغمبرش قرار داده و علم خود را بشما سپرده و كتاب خود را بشما بارث داده و شما را صندوق علم و عصاى عزتش ساخته ، (یعنى خود را در میان مخلوق بشما قائم نموده ) و از نور خود براى شما مثل زده (بحدیث 513 رجوع شود) و شما را از لغزش محفوظ داشته و از فتنه ها ایمن ساخته ، پس شما با دلدارى خدا تسلیت یابید، زیرا خدا رحمتش را از شما باز نگرفته و نعمتش را زایل نفرموده است .

شما اهل خداى عزوجل هستید، ببركت شما نعمت كامل گشته ، و پراكنده گى گرد آمده و اتحاد كلمه پیدا شده و شما اولیاء خدائید، هر كه از شما پیروى كند كامیاب شده ، و هر كه بحق شما ستم روا دارد، هلاكت یافته ، دوستى شما از جانب خدا در قرآن بر بندگان مؤ من واجب گشته ، علاوه بر همه اینها خدا هرگاه بخواهد شما را یارى كند تواناست . پس شما هم براى عاقبت امر شكیبا باشید، زیرا عاقبت كارها بسوى خدا مى گراید (و خدا اهل حق را بپاداش صبرشان مى رساند).

خدا شما را بعنوان امانت از پیغمبرش پذیرفته ، و باولیاء مؤ منینش كه در روى زمین هستند سپرده است . هر كه امانت خود را بپردازد، خدا پاداش راستى و درستیش را باو دهد. شما هستید آن امانت سپرده شده و دوستى و اطاعت مردم نسبت بشما واجب و لازم است ، رسولخدا صلى الله علیه و آله در گذشت ، در حالى كه دین را براى

شما كامل كرد، و راه نجات را بیان فرمود، و براى هیچ نادانى عذرى باقى نگذاشت پس هر كه نادان ماند، یا خود را بنادانى زند، یا انكار كند یا فراموش نماید، و یا خود را بفراموشى زند، حسابش با خدا است ، و خدا دنبال حوائج شما است ، شما را بخدا مى سپارم ، درود بر شما باد.

من از امام باقر علیه السلام پرسیدم این تسلیت از جانب كه براى آنها آمد؟ فرمود: از جانب خداى تبارك و تعالى .

17- امام صادق علیه السلام فرمود: هرگاه رسولخدا صلى الله علیه و آله در شب تار دیدار مى شد نورى مانند پاره ماه از او بچشم مى خورد.

18- و فرمود: جبرئیل علیه السلام بر پیغمبر نازل شد و گفت : اى محمد! پروردگارت بتو سلام مى رساند و مى فرماید: من آتش دوزخ را حرام كردم بر پشتى كه ترا فرود آورد، و شكمى كه بتو آبستن شد، و دامانى كه ترا پرورید: آن پشت ، پشت عبدالله بن عبد المطلب است ، و شكمى كه بتو آبستن شد، آمنه بنت وهب ، و اما دامانى كه ترا پرورید، دامان ابیطالب - و طبق روایت این فضال - و فاطمه بنت اسد است .

19- و فرمود: عبدالمطلب روز قیامت بعنوان یك امت محشور شود و سیماى پیغمبران و هیبت سلاطین داشته باشد.

شرح ­_مجلسى (قدّس سرّه) از نهایه ابن اثیر نقل مى كند كه مردمى را كه در میان جماعتى دینى مخصوص بخود داشته باشد امت گویند، چنانكه خداى تعالى درباره ابراهیم فرماید: (((هملنا ابراهیم امتى بود)))بنابراین چون در میان تمام مشركین مكه تنها عبدالمطلب خدا شناس بود، او را امت نامیدند، چنانكه حضرت ابراهیم هم در زمان خود چنان بود. و از مفردات راغب نقل كند كه ابراهیم بتنهائى از لحاظ عبادت بجاى یك امت و جماعت بود، از این رو او را امت فرمود: و بعضى گفته اند: مردى كه خیر و دیانت در او جمع باشد امتش گویند.

20- و فرمود: عبدالمطلب نخستین كسى است كه (از میان فرزندان اسماعیل ) به بدا معتقد بود، او روز قیامت بعنوان یك امت مبعوث شود و رونق سلاطین سیماى پیغمبران داشته باشد.

21- و فرمود: عبدالمطلب بتنهائى یك امت مبعوث شود، و رونق سلاطین و هیئت پیغمبران داشته باشد، و این بجهت آنست كه او نخستین معتقد به بدا بود. و فرمود: عبدالمطلب رسول خدا صلى اللّه علیه وآله را بسوى ساربانانش فرستاد تا شتران فرار كرده را گرد آورد. حضرت دیر كرد، عبدالمطلب حلقه در خانه كعبه را گرفت و مى گفت : (((پروردگارا اهل خود را هلاك مى كنى ؟! اگر چنین كنى امرى از جانب تو ظاهر گشته است ))) (زیرا من در كتب و اختیار پیغمبران گذشته خوانده ام كه این نوه من پیغمبر خواهد شد، اگر در كودكى بمیرد، معلوم مى شود براى خدا بدا

حاصل شده است ) سپس پیغمبر صلى اللّه علیه وآله شترها را آورد و عبدالمطلب در هر جاده و دره ئى كسى را بجستجوى پیغمبر فرستاد و فریاد مى زد: (((پروردگارا اهل خود را هلاك مى كنى ؟!! اگر چنین كنى براى تو بدا حاصل گشته است ))) چون چشمش بپیغمبر صلى اللّه علیه وآله افتاد، او را در بر گرفت و بوسید و فرمود: پسر جانم : پس از این ترا دنبال كارى نفرستم ، زیرا مى ترسم ، ناگهان گرفتار و كشته شوى .

22- امام صادق علیه السلام فرمود: چون امیر حبشه لشكر خود را همراه پیلان بسوى مكه فرستاد تا خانه كعبه را خراب كند، بشتران عبدالمطلب بر خوردند و آنها را پیش راندند، این خبر به عبدالمطلب رسید. او نزد امیر حبشه آمد. دربان امیر در آمد و گفت : این عبدالمطلب بن هاشم است ، گفت : چه مى خواهد؟ مترجم گفت : آمده است و تقاضا دارد كه شترانى را كه لشكر تو برده اند باو برگردانى ، پادشاه حبشه با صحابش گفت : این مرد رئیس و پیشواى قومى است كه من براى خراب كردن خانه اى كه عبادتش مى كنند آمده ام ، و او رها كردن شترانش را از من مى خواهد، اگر او دست بازداشتن از خراب كردن كعبه را از من مى خواست . مى پذیرفتم ، شترانش را باو برگردانید، عبدالمطلب به مترجمش گفت : سلطان بتو چه گفت ؟ مترجم باو گزارش داد، عبدالمطلب گفت : من صاحب شتر هستم و خانه صاحبى دارد كه آن را نگه مى دارد، شتران را باو پس دادند و عبدالمطلب بجانب منزلش برگشت . هنگام مراجعت به فیل برخورد، باو گفت : اى محمود! فیل سرش را حركت داد، باو گفت : مى دانى تو را براى چه آورده اند؟ فیل با سر اشاره كرد: نه ، عبدالمطلب گفت : ترا آورده اند تا خانه پروردگارت را خراب كنى ، چنین كارى را انجام مى دهى ؟ با سر اشاره كرد: نه ، عبدالمطلب بمنزلش مراجعت كرد.

چون صبح شد، لشكریان فیل را بردند تا وارد خانه شود، فیل سرباز زد و امتناع ورزید، آن هنگام عبدالمطلب به یكى از غلامانش گفت : بالاى كوه رو و بنگر تا چه بینى ، گفت : یك سیاهى از طرف دریا مى بینم گفت : چشمت به همه آنها مى رسد؟ گفت : نه ولى نزدیك است برسد، چون نزدیك شد، گفت : پرنده بسیارى است كه آنها را نمى شناسم ، و هر یك از آنها سنگى باندازه سنگى كه با پشت ناخن مى پرانند یا كوچكتر در منقار دارد: عبدالمطلب گفت : به پروردگار عبدالمطلب ، جز این قوم را نخواهند، تا آنگاه كه بالاى سر همه لشكر قرار گرفتند، سنگ ریزه را انداختند، هر سنگریزه بر سر مردى فرود آمد و از مقعدش خارج شد و او را بكشت ، از آن لشكر جز یك مرد جان بدر نبرد كه رفت و گزارش را بمردم گفت : چون گزارش را گفت پرنده سنگ ریزه را افكند و او را هم بكشت .

23- امام صادق علیه السلام فرمود: در آستانه كعبه براى عبدالمطلب فرشى مى گستردند كه مخصوص او بود و براى دیگرى در آنجا فرش گسترده نمى شد، و او فرزندانى داشت كه بالاى سرش مى ایستادند و از كسانى كه

نزدیكش مى رفتند جلوگیرى مى كردند. رسول خدا صلى اللّه علیه وآله كه كودكى بود تازه به راه افتاد بیامد و روى زانوى عبدالمطلب نشست ، یكى از آنها خم شد تا رسول خدا را از او دور كند، عبدالمطلب گفت از پسرم دست بدار، زیرا فرشته نزد او آمده (او را آورده ، یا سلطنت باو رسد).

24- و فرمود: حكایت ابوطالب حكایت اصحاب كهف است كه ایمان را نهان كردند و شرك را اظهار داشتند، پس خدا پاداششان را دو بار بآنها داد. (یك بار بجهت ایمان آوردن و یك بار بجهت تقیه كردن ).

25- اسحاق بن جعفر از پدرش (امام صادق ) علیه السلام نقل كند كه به آن حضرت عرض شد: آنها (اهل سنت ) گمان كنند كه ابوطالب كافر بوده است ، فرمود: دروغ گویند، چگونه او كافر است كه مى گوید:

مگر نمى دانند كه ما محمد را مانند موسى پیغمبرى یافته ایم كه در كتابهاى نخست و سلف نامش نوشته است ؟ و در حدیث دیگر فرمود:

چگونه مى شود كه ابوطالب كافر باشد؟ در صورتى كه خود او مى گوید: مردم دانسته اند كه ما فرزند خود را به دروغ نسبت ندهیم و بسخن یاوه سرایان اعتنا نمى شود. او روسفید و آبرومندى است كه باحترام آبروى او طلب باران مى شود. او فریاد رس یتیمان و پناه بیوه زنانست :

توضیح_ابوطالب این شعر را هنگامى گفت كه در مكه خشكسالى پیدا شد، و پدرش عبدالمطلب باو دستور داد تا پیغمبر را كه كودكى در قنداق بود بیاورد و در برابر كعبه بسوى آسمان بلند كند و بگوید:

پروردگارا بحق این كودك بارانى براى ما بفرست ، او چنین كرد و پس از ساعتى ابرى پدید شد و بارانى فراوان آمد مرآت ص 369.

26- امام صادق علیه السلام فرمود: در آن میان كه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله در مسجدالحرام بود و لباسهاى نو در برداشت ، مشركین شكمبه شترى را بر او افكندند و لباسهایش را آلوده كردند، پیغمبر از این عمل بقدرى ناراحت شد كه خدا داند، آنگاه نزد ابوطالب آمد و گفت : اى عمو! حسب مرا در میان خود چگونه مى بینى ؟ او گفت : مگر چه شده اى برادر زاده ؟! حضرت گزارش داد، ابوطالب حمزه را طلبید و خودش هم شمشیر بر گرفت و بحمزه گفت : شكمبه را بردار، سپس همراه پیغمبرى بسوى آن قوم رفت تا نزد قریش رسید، آنها گرد كعبه بودند، چون او را دیدند آثار خشم و بدى را در چهره اش خواندند، آنگاه به حمزه گفت : شكمبه را بر سبیل همه بمال ، او چنین كرد، تا به نفر آخرشان هم مالید، سپس ابوطالب متوجه پیغمبر صلى اللّه علیه وآله شد و گفت : برادر زاده ؟ اینست حسب تو در میان ما.

27- و فرمود: چون ابوطالب وفات یافت ، جبرئیل بر پیغمبر صلى اللّه علیه وآله نازل شد و عرض كرد: اى محمد! از مكه بیرون رو، زیرا در اینجا یاورى ندارى و قریش هم بر پیغمبر هجوم آوردند. حضرت از آنجا فرار كرد تا به یكى از كوههاى مكه كه حجونش مى گفتند رسید و در آنجا شد،

(گویا مقصود همان كوهى است كه غار مشهور در آن بوده و هجرت در این زمان واقع شد).

28- و فرمود: همانا ابوطالب بحساب جمل اسلام آورد، یعنى بهر زبان .

29- و فرمود: ابوطالب بحساب جمل اسلام آورد و با دستش عدد شصت و سه را متشكل كرد.

شرح -حساب جمل در اصطلاح امروز همان حساب ابجد است كه از دیر زمان نزد منجمین و مؤ لفین مرسوم و معمول بوده و در تقاویم و شماره گذاریهاى صفحات مقدمه كتاب و مواد تاریخ و رموز دیگر بكار مى رفته است و ترتیبش چنان است كه : الف را یك و با را دو و جیم را سه و دال را چهار بحساب مى آورند و از یا كه بده مى رسد ده ده بالا مى روند و از عدد صد به دویست و سیصد بالا مى روند تا آنكه حرف غین را هزار بشمار مى آورند، بنابراین در تطبیق این روایت با این حساب چند وجه گفته شده است :

(1) عدد 63 بحساب ابجد مساوى دو كلمه (لا و الا) است كه مختصر كلمه لا اله الا الله مى باشد و پایه توحید است .

(2) عدد 63 با حروف ابجد كلمه سج را نشان مى دهد و آن بمعنى نهان كن و مخفى دار مى باشد پس مقصود ابوطالب و هم امام صادق علیه السلام از این روایت بیان تقیه و اسلام پنهانى ابوطالب بوده است .

(3) مقصود این است كه ابوطالب به 63 زبان اظهار اسلام كرد.

(4) مقصود این است كه ابوطالب هنگام اسلام آوردنش 63 سال داشت .

(5) مقصود این است كه ابوطالب 63 قصیده در مدح پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سروده كه همگى دلالت بر ایمان او دارد.

30- ابومریم انصارى گوید: بامام باقر علیه السلام عرض كردم : چگونه بر جنازه پیغمبر صلى اللّه علیه وآله نماز خوانده شد؟ فرمود: چون امیرالمؤ منین علیه السلام غسلش داد و كفنش نمود و روپوشى بر او كشید، بده نفر اجازه ورود داد تا گردش حلقه زدند. امیرالمؤ منین علیه السلام در میان آنها ایستاد و فرمود: (((همانا خدا و فرشتگانش بر پیغمبر درود مى فرستند، اى كسانى كه ایمان آورده اید! بر او درود فرستید و سلام كنید، سلام تمام 56 سوره 33 -))) پس مردم هم چنانكه حضرت مى فرمود، مى گفتند تا آنكه تمام اهل مدینه و اهل عوالى (آبادیهاى نزدیك مدینه ، در روى تپه ها) بر آن حضرت نماز گزاردند.

شرح _ظاهر این است كه نماز بر آن حضرت تنها بهمین كیفیت انجام شده و دعاء و تكبیر دیگرى نداشته است و ممكن است مقصود این باشد كه این آیه را پیش از نماز یا بعد از هر تكبیر مى خوانده اند. و ممكن است نماز مخصوص بر آن حضرت را امیرالمؤ منین علیه السلام با اصحاب خاص خود در ابتداء خوانده و نمازهاى دیگر بهر نحوى كه بوده ، پس از انجام اصل فریضه و به منظورى غیر از اداى واجب گزارده شده است .

31- امام باقر علیه السلام فرمود: پیغمبر صلى اللّه علیه وآله به على علیه السلام فرمود: یا على مراد در اینجا دفن كفن و قبرم را چهار انگشت از زمین بلند كن و بر آن آب بپاش .

32- امام صادق علیه السلام فرمود: عباس نزد امیرالمؤ منین علیه السلام آمد و عرض كرد: یا على مردم گرد آمده اند تا رسولخدا صلى الله علیه و آله را در بقیع مصلى دفن كنند و مردى از ایشان پیش نماز آنها شود. امیرالمؤ منین علیه السلام بسوى مردم آمد و فرمود: اى مردم همانا رسولخدا در حال زندگى و مرگش امام و پیشوا است و خودش فرمود: من در همان خانه اى كه قبض روح شوم بخاك سپرده شوم ، آنگاه نزد در ایستاده و بر آن حضرت نماز گزارد، سپس بمردم دستور داد تا ده نفر بر او نماز خوانند و خارج شوند.

33- امام باقر علیه السلام فرمود: چون پیغمبر صلى اللّه علیه وآله وفات كرد، ملائكه و مهاجرین و انصار دسته دسته بر آن حضرت نماز گزاردند. و امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: من از پیغمبر صلى اللّه علیه وآله شنیدم كه در حال تندرستى و سلامتش مى فرمود: همانا این آیه درباره نماز بر من پس از آنكه خدا قبض روحم فرماید، نازل شده است : (((خدا و فرشتگانش بر پیغمبر نماز مى گزارند، آنها كه ایمان آورده اید! بر او نماز گزارید و سلام كنید، سلامى كامل 56 سوره 33 -))).

توضیح_كلمه صلوة در عربى مانند نماز در فارسى به معنى اعمال و اركان مخصوصه و هم به معنى درود گفتن و احترام كردنست .

34- داود بن كثیر رقى گوید: به امام صادق علیه السلام عرض كردم : معنى سلام بر رسول خدا چیست ؟ فرمود: چون خداى تبارك و تعالى (در عالم ارواح ) پیغمبرش را و وصى او و دختر و دو پسرش و امامان دیگر و همه شیعیان را خلق فرمود، از آنها پیمان گرفت كه (در بلاها) صبر كنند و (در برابر دشمنان خدا و هواى نفس ) پایدارى كنند و (جان خود و اسبان خویش را) در مرزها و سرحدها به بندند و از خدا پروا كنند. و خدا (در مقابل این امور) بآنها وعده فرمود كه زمین مبارك (مدینه یا بیت المقدس ) و حرم امن (مكه ) را تسلیمشان كند و بیت المعمور (فرشتگان یا خاندان ائمه ) را برایشان بیاورد و سقف افراشته (تمام آسمانها و عرش یا بركات آسمان ) را بآنها بنمایاند و ایشان را از دشمنان آسوده كند و هم از آفات زمین كه خدا بجهت سلامتى آنها از شرور تبدیل فرمود (و زمینى را كه دگرگونش كرده از جمله سلامت است ) و آنچه را در زمین است براى آنها سالم دارد و لكه اى در آن نباشد یعنى در زمین ناسازگارى با دشمن وجود نداشته باشد و هر چه دوست داشته باشند، و در زمین براى آنها موجود باشد. و پیغبمر صلى الله علیه و آله از همه امامان و شیعیانشان این پیمان را گرفت و سلام بر آن حضرت یاد آورى این پیمان و تجدید آن است بر خداوند (تا خدا فرستادن سلام را بر آن حضرت تجدید كند) و تا شاید خداى

جل و عز در رسیدن وقت این پیمان تعجیل كند و سلامت و سازش را با تمام آنچه در پیمان بود، براى شما بشتاب آماده كند.

توضیح_خیرات و بركاتى كه در این روایت شریف به شیعیان وعده داده شده ، نسبت بزمان ظهور حضرت قائم علیه السلام است مرآت ص 372 -.

( باب زندگانى امیرالمؤ منین صلوات الله علیه )

امیر المؤ منین علیه السلام سى سال بعد از عام الفیل متولد شد شب یكشنبه 21 ماه رمضان سال چهل هجرى كشته شد و 63 سال عمرش بود، بعد از وفات پیغمبر صلى الله علیه و آله 30 سال زنده بود و مادرش فاطمه دختر اسد بن هاشم بن عبد منافست و على نخستین هاشمى نسبى است كه از دو طرف بهاشم مى رسد (یعنى پدر و مادرش هر دو از اولاد هاشم بودند).

1- امام صادق علیه السلام فرمود: فاطمه بنت اسد نزد ابوطالب آمد تا او را بولادت پیغمبر صلى الله علیه و آله مژده دهد، ابوطالب گفت : یك سبت صبر كن ، من هم تو را به شخصى مانند او غیر از مقام نبوت مژده خواهم داد، امام صادق علیه السلام فرمود: سبت 30 سال است و فاصله میان پیغمبر صلى الله علیه و آله و امیرالمؤ منین علیه السلام سى سال بود.

2- امام صادق علیه السلام فرمود: فاطمه بنت اسد مادر امیرالمؤ منین نخستین زنى بود كه پیاده از مكه بمدینه بسوى پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مهاجرت كرد و از همه مردم نسبت به پیغمبر مهربانتر بود، از پیغمبر شنید كه مى فرمود: مردم در روز قیامت برهنه مادر زاد محشور شوند، پس گفت : واى از این رسوائى ! پیغمبر صلى الله علیه و آله به او فرمود: من از خدا مى خواهم كه ترا با لباس محشور كند، و نیز از آن حضرت شنید كه فشار قبر را یاد آور مى شد. فاطمه گفت : واى از ناتوانى ! پیغمبر صلى الله علیه و آله باو فرمود: من از خدا مى خواهم كه تو را در آنجا آسوده دارد.

روزى برسولخدا صلى الله علیه و آله عرض كرد: من مى خواهم این كنیز خود را آزاد كنم ، حضرت باو فرمود: اگر چنین كنى ، خدا در برابر هر عضوى از او یك عضو ترا از آتش دوزخ آزاد كند، پس چون بیمار شد، به پیغمبر صلى الله علیه و آله وصیت كرد و سفارش نمود خادمش را آزاد كند و زبانش بند آمده بود، لذا به پیغمبرش اشاره كرد و پیغمبر صلى اللّه علیه وآله وصیتش را پذیرفت . پس روزى پیغمبر نشسته بود كه امیرالمؤ منین علیه السلام گریان وارد شد. پیغمبر صلى اللّه علیه وآله باو فرمود: چرا گریه مى كنى ؟ گفت : مادرم فاطمه وفات كرد. پیغمبر صلى اللّه علیه وآله فرمود:

بخدا مادر من هم بود، پس با شتاب برخاست تا بر او وارد شد و چون باو نگریست گریان شد. آنگاه بزنها دستور داد غسلش دهند.

و فرمود: چون از غسلش فارغ شدید، كارى نكنید تا بمن خبر دهید، آنها چون فارغ شدند، آنحضرت را آگاه ساختند. رسولخدا صلى اللّه علیه وآله پیراهنى را كه در زیر مى

پوشید و به بدنش مى چسبید به یكى از آنها داد تا در آن كفش كنند، و به مسلمانان فرمود: هرگاه دیدید من كارى كردم كه پیش از این نكرده بودم ، از من بپرسید چرا این كار كردى ؟

چون زنان از غسل و كفش ، به پرداختند، پیغمبر صلى اللّه علیه وآله در آمد و جنازه را روى دوش كشید و همواره زیر جنازه بود تا بقبرش رسانید، سپس جنازه را گذاشت و خود داخل قبر شد و در آن دراز كشید، آنگاه برخاست و جنازه را با دست خود گرفت و داخل قبر كرد، سپس خم شد و مدتى طولانى با او سر گوشى مى كرد و مى فرمود: پسرت ، پسرت (پسرت ) پس بر خاست و روى قبر را هموار كرد، و باز خود را به روى قبر انداخت و مردم مى شنیدند كه مى فرمود: (((لا اله الا الله ))) بار خدایا! من او را به تو مى سپارم ))) آنگاه مراجعت فرمود.

مسلمین عرض كردند: شما را دیدم كارهائى كردید كه پیش از این نكرده بودید؛ فرمود: امروز مهربانى ابوطالب را از دست دادم ، فاطمه اگر چیز خوبى نزدش بود، مرا برخود و فرزندانش مقدم مى داشت ، من از روز قیامت یاد كردم و گفتم : مردم برهنه محشور شوند، او گفت : واى از این رسوائى ، من ضامن شدم كه خدا او را با لباس محشور كند و از فشار قبر یاد آور شدم . او گفت : واى از ناتوانى ، من ضمانتش كردم كه خدا كار گزاریش كند، از این جهت او را در پیراهنم كفن كردم و در قبرش خوابیدم و سر بگوشش گذاردم و آنچه از او مى پرسیدند تلقینش كردم . چون او را از پروردگارش پرسیدند جواب داد و چون از پیغمبرش پرسیدند جواب داد اما چون از ولى و امامش پرسیدند، زبانش بلكنت افتاد، من گفتم : پسرت ، پسرت (پسرت ).

3- اسید بن صفوان مصاحب رسول خدا صلى الله علیه و آله گوید: روزى كه امیرالمؤ منین علیه السلام وفات كرد، گریه شهر را بلرزه در آورد و مردم مانند روز وفات پیغمبر صلى الله علیه و آله دهشت زده شدند، مردى گریان و شتابان و انالله و انا الیه راجعون گویان پیدا شد و مى گفت : امروز خلافت نبوت بریده گشت تا به درخانه اى كه امیرالمؤ منین علیه السلام در آن بود ایستاد و گفت : خدایت رحمت كند اى ابوالحسن تو در گرویدن به اسلام از همه مردم پیشتر و در ایمان با اخلاصتر و از نظر یقین محكمتر و از خدا ترسانتر و از همه مردم ، رنجكش تر و رسولخدا صلى الله علیه و آله را حافظتر و نسبت باصحابش امین تر بودى ، مناقبت از همه برتر و سوابقت از همه شریف تر و درجه ات از همه رفیعتر و پیغمبر صلى الله علیه و آله از همه نزدیكتر و از نظر روش و اخلاق و طریقه و كردار به آن حضرت شبیه تر و مقامت شریفتر از همه نزدش گرامیتر بودى .

خدا تو را از جانب اسلام و پیغمبر و مسلمین پاداش خیر دهد، توانا بودى هنگامى كه اصحاب پیغمبر ناتوانى كردند، و به میدان آمدى زمانى كه خوارى و زبونى از خود نشان دادند و قیام كردى موقعى كه سستى ورزیدند، و به روش رسولخدا چسبیدى ، آنگاه كه اصحابش آهنگ انحراف كردند، خلیفه بر حق او بودى ، بى چون و چرا (و به نزاع برنخاستى ) و در برابر زبونى منافقان و خشم كافران و بد آمدن

حسودان و خوارى فاسقان ، ناتوانى نشان ندادى . زمانى كه همه سست شدند، تو به امر خلافت قیام كردى و چون از سخن گفتن ناتوان شدند، سخن گفتى ، و چون توقیف كردند، در پرتو نور خدا گام برداشتى ، آنگاه از تو پیروى كردند و هدایت یافتند. و تو از همه نرم گوتر و خدا را فرمانبردارتر (عاقبت اندیش تر) و كم سخن تر و درست گوى تر و بزرگ راءى تر و پردلتر و با یقین بیشتر و كردار نیكوتر و به امور آشناتر بودى .

تو به خدا در ابتدا و انتها رئیس و بزرگ دین بودى : ابتدا زمانى بود كه مردم پراكنده شدند (بعد از وفات پیغمبر صلى الله علیه و آله ) و انتها زمانى بود كه سست شدند (بعد از قتل عثمان ).

براى مؤ منان پدر مهربان بودى زمانى كه تحت سرپرستى تو در آمدند، بارهاى گرانى كه آنها از كشیدنش ناتوان شدند، بدوش گرفتى و آنچه (را از امور دین ) تباه ساختند محافظت نمودى و آنچه (را از احكام و شرایع ) رها كردند، رعایت فرمودى و زمانى كه زبونى كردند (به گرد آوردن دنیا حریص شدند) دامن به كمر زدى بلند گرفتى زمانى كه بیتابى كردند و صبر نمودى زمانى كه شتاب كردند و هر خونى را كه مى خواستند تو گرفتى (براى مسلمین از كفار خونخواهى كردى ) و از بركت تو به خیراتى رسیدند كه گمانش را نداشتند، بر كافران عذابى ریزان و رباینده و براى مؤ منان پشتیبان و سنگر بودى ، خدا به همراه نعمتهاى خلافت (مصیبتهایش ) پرواز كردى (آفریده شدى ) و بعطایش (یعنى عطاى الهى ) كامیاب گشتى و سوابقش را احراز كردى و فضایلش را بدست آوردى ، شمشیر حجت و دلیلت كند نبود، و دولت منحرف نگشت و بصیرتت ضعیف نشد، هراسان نگشتى و سقوط نكردى .

تو مانند كوه بودى كه طوفانش نجنباند و همچنان بودى كه پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: (((در رفاقت و دارائى خویش امانت نگهدارترین مردمست ، و باز چنان بودى كه فرمود: از لحاظ بدن ضعف و در انجام امر خداى قوى است ، نزد خود فروتن و نزد خدا عظمت داشتى . در روى زمین بزرگ و نزد مؤ منین شریف بودى ، هیچكس را درباره تو راه عیبجوئى نبود و هیچ گوینده ئى نسبت به تو راه خرده گیرى نداشت (و كسى از تو طمع حق پوشى نداشت ) و براى هیچكس نرمى و مجامله نداشتى ، هر ناتوان و زبونى نزد تو توانا و عزیز بود تا حقش را برایش بستانى و هر تواناى عزیز، نزدت ناتوان و زبون بود تا حق را از او بستانى و در این موضوع ، خویش دارى و دور اندیشى و راءیت دانش و تصمیم بود، نسبت بهر چه كردى .

و هر آینه راه راست روشن گشت و امر مشكل آسان شد و آتشها خاموش گشت ، و دین بوسیله تو راست شد و اسلام قوت یافت و امر خدا ظاهر شد، اگر چه كافران دوست نداشتند و اسلام و اهل ایمان از بركت تو پابرجا شد، و بسیار بسیار پیشى گرفتى و جانشینان خود را به رنج بسیار افكندى (زیرا هر چه بكوشند تا از تو پیروى كنند نتوانند) تو بزرگتر از آنى كه مصیبتت با گریه جبران شود، مرگ تو در آسمان بزرگ جلوه كرد و مصیبت تو مردم را خرد كرد فانا لله و انا الیه راجعون مابقضاء خدا راضى و نسبت بفرمانش تسلیمیم ، بخدا سوگند مسلمین هرگز كسى را مانند تو از دست ندهند، تو براى

مؤ منین پناه و سنگر و مانند كوهى پابرجا و بر كافران خشونت و خشم بودى ، خدا ترا به پیغمبرش برساند و ما را از اجرت محروم نسازد و بعد از تو گمراه نگرداند، مردم همه خاموش بودند تا سخنش تمام شد، او گریست و اصحاب پیغمبر صلى الله علیه و آله گریستند، سپس هر چه جستند او را نیافتند.

4- صفوان جمال گوید: من و عامر و عبدالله بن حذاعة ازدى خدمت امام صادق علیه السلام بودیم عامر بحضرت عرض كرد: قربانت گردم ، مردم گمان مى كنند امیرالمؤ منین علیه السلام در رحبه (میدان كوفه یا جلوخان مسجدش ) دفن شده است ، فرمود: چنین نیست ، عرض كرد: پس كجا دفن شد؟ فرمود: چون وفات نمود، امام حسن علیه السلام او را برداشت و پشت كوفه نزدیك تپه بلند، دست چپ غرى و دست راست حیره آورد و در میان تپه هاى كوچكى كه ریگ سفید داشت بخاك سپرد.

راوى گوید: سپس من به آنجا و محلى را فكر كردم كه قبر آن حضرتست ، آنگاه خدمت امام آمدم و باو گزارش دادم ، بمن فرمود: درست فهمیدى خدایت رحمت كند تا سه بار.

5- عبدالله بن سنان گوید: عمر بن یزید نزد من آمد و گفت : سوار شو برویم من سوار شدم و همراه ما گشت ، سپس آمدیم تا بغرى رسیدیم و بقبرى برخوردیم ، عمر گفت : فرود آیید كه این قبر امیرالمؤ منین است ، گفتیم تو از كجا دانى ؟ گفت : زمانى كه امام صادق علیه السلام رد حیره بود، بارها در خدمتش به اینجا آمدم و بمن فرمود: این قبر آن حضرتست .

6- امام باقر علیه السلام فرمود: چون امیرالمؤ منین علیه السلام وفات كرد: حسن بن على علیه السلام در مسجد كوفه به پاخاست و حمد و ثناى خدا گفت و بر پیغمبر صلى للّه علیه و آله درود فرستاد. سپس فرمود: اى مردم در این شب مردى وفات كرد كه پیشینیان بر او سبقت نگرفتند و پسینیان باو نرسند. او پرچمدار رسولخدا صلى للّه علیه و آله بود كه جبرئیل در طرف راست و مكائیل در طرف چپش بودند. از میدان بر نمى گشت جز اینكه خدا به او فتح و پیروزى مى داد، بخدا كه او از مال سفید و سرخ دنیا جز هفتصد درهم كه آن هم از عطایش زیاد آمده بود باقى نگذاشت و مى خواست با آن پول خدمتگزارى براى خانواده اش بخرد، بخدا كه او در شبى وفات كرد كه یوشع بن نون وصى موسى وفات كرد و همان شبى كه عیسى بن مریم به آسمان بالا رفت و همان شبى كه قرآن فرود آمد.

7- امام صادق علیه السلام فرمود: چون امیرالمؤ منین علیه السلام را غسل دادند، از جانب خانه صدا آمد كه اگر شما جلو تابوت را بگیرید، از گرفتن دنبالش آسوده باشید، و اگر دنبالش را بگیرید از گرفتن جلو آسوده باشید،

8- امام باقر علیه السلام مى فرمود: فاطمه دختر محمد صلى للّه علیه و آله پنج سال بعد از مبعث متولد شد و چون وفات كرد 18 سال و 75 روز داشت .

توضیح_گویا این روایت از جمله روایات باب بعد كه درباره زندگانى حضرت فاطمه علیهماالسلام است و كاتبین اشتباها آن را در اینجا درج كرده اند.

9- امام صادق علیه السلام مى فرمود: چون امیرالمؤ منین علیه السلام وفات كرد، امام حسن و امام حسین علهماالسلام با دو مرد دیگر جنازه اش را بیرون بردند، چون از شهر كوفه خارج شدند، كوفه را بدست راست خود قرار دادند و راه جبانه (صحراء، عیدگاه ، گورستان ) را پیش گرفتند تا آن را بغرى رسانیدند، و در آنجا دفنش كردند و قبرش را هموار نموده ، مراجعت كردند.

(زندگانى حضرت زهرا، فاطمه علیهما السلام )

فاطمه علیهما و على بعلهاالسلام پنج سال بعد از مبعث رسولخدا صلى للّه علیه و آله متولد شد و زمانى رفات كرد كه 18 سال و 75 روز داشت و بعد از پدرش 75 روز زندگى كرد.

1- موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: فاطمه علهماالسلام صدیقه (بسیار راست گو و معصوم ) و شهیده بود و دختران پیغمبران حائض نمى شوند.

2- حسین بن على علیه السلام فرمود: چون فاطمه علیهماالسلام وفات كرد، امیرالمؤ منین او را پنهان بخاك سپرد و جاى قبرش را ناپدید كرد، سپس برخاست و رو بجانب قبر رسولخدا صلى للّه علیه و آله كرد و گفت : سلام بر تو اى رسولخدا از جانب دخترت و دیدار كننده ات و آنكه در خاك رفته و از من جدا شده و در بقعه تو آمده و خدا زود رسیدن او را نزد تو برایش برگزیده .

اى رسولخدا! شكیبائیم از فراق محبوبه ات كم شده و خود داریم از سرور زنان جهان نابود گشته ، جز اینكه براى من در پیروى از سنت تو كه در فراقت كشیدم جاى دلدارى باقى است ، زیرا من سر ترا در لحد آرامگاهت نهادم و جان مقدس تو از میان گلو و سینه من خارج شد (یعنى هنگام جان دادن سرت به سینه من چسبیده بود) آرى ، در كتاب خدا براى من بهترین پذیرش (و صبر بر این مصیبت ) است ، انالله و انا الیه راجعون ، همانا امانت پس گرفته شود و گروگان دریافت گشت و زهرا از دستم ربوده شد. اى رسول خدا دیگر چه اندازه این آسمان نیلگون و زمین تیره در نظرم زشت جلوه مى كند، اندوهم همیشگى باشد و شبم در بى خوابى گذرد و غمم پیوسته در دلست ، تا خدا خانه اى را كه تو در آن اقامت دارى برایم برگزیند، (بمیرم و بتو ملحق شوم ) غصه اى دارم دل خون كن و اندوهى دارم هیجان انگیز، چه زود میان ما جدائى افتاد، تنها بسوى خدا شكوه مى برم .

به همین زودى دخترت از همدست شدن امتت بر ربودن حقش بتو گزارش خواهد داد، همه سرگذشت را از او بپرس و گزارش را از او بخواه ، زیرا چه بسا درد دلهائى داشت كه چون آتش در سینه اش مى جوشید و در دنیا راهى براى گفتن و شرح دادن آن نیافت ، ولى اكنون مى گوید و خدا هم داورى مى فرماید و او بهترین داورانست ، سلام بر شما سلام وداع كننده اى كه نه خشمگین است و نه دلتنگ ، زیرا اگر از اینجا برگردم ، بواسطه دلتنگیم نیست و اگر بمانم بواسطه بدگمانى به آنچه خدا به صابران وعده فرموده نباشد.

واى ، واى باز هم بردبارى مباركتر و خوش نماتر است اگر چیرگى دشمنان زورگو نبود (كه مرا سرزنش كنند یا قبر فاطمه را بشناسند و نبش كنند) اقامت و درنگ در اینجا را چون معتكفان ملازمت مى نموددم و مانند زن بچه مرده بر این مصیبت بزرگ شیون مى كردم ، در برابر نظر خدا دخترت پنهان بخاك سپرده شد و حقش پایمال گشت و از ارثش جلوگیرى شد، با آنكه دیر زمانى نگذشته و یاد تو كهنه نگشته بود، اى رسولخدا، شكایت من تنها بسوى خداست و بهترین دلدارى از جانب تو است اى رسولخدا! (چون در مرگ تو صبر كردم یا براى گفتار تو درباره صبر)، درود خدا بر تو و سلام و رضوانش بر فاطمه باد.

3- مفضل گوید: به امام صادق علیه السلام عرض كردم : كى فاطمه را غسل داد؟ فرمود: امیرالمؤ منین من این مطلب را از گفته آن حضرت بزرگ شمردم و تعجب كردم فرمود: گویا از آنچه به تو خبر دادم دلتنگ شدى ؟ عرض كردم : چنین است ، قربانت گردم . فرمود: دلتنگ مباش ، زیرا او صدیقه (معصوم ) است و جز معصوم نباید او را غسل دهد، مگر نمى دانى كه مریم را جز عیسى غسل نداد.

4- امام باقر و امام صادق علیهماالسلام فرمودند: چون آن مردم كردند آنچه كردند، (در خانه اش را آتش زدند و على علیه السلام را بمسجد بردند) فاطمه علیها سلام گریبان عمر را گرفت و او را پیش كشید، و فرمود: همانا بخدا اى پسر خطاب ! اگر من از رسیدن بلا به بى گناهان كراهت نداشتم ، مى فهمیدى كه خدا را سوگند مى دادم و او را زود اجابت كننده مى یافتى (یعنى من نفرین مى كردم و بزودى بلا نازل مى شد و ترا و بى گناهان را شامل مى گشت ولى نمى خواهم بى گناهان به آتش تو بسوزند).

5- امام باقر علیه السلام فرمود: چون فاطمه علیهاالسلام متولد شد، خدا بفرشته اى وحى كرد تا به زبان محمد صلى للّه علیه و آله داد كه او را فاطمه نام گذارد، سپس فرمود: من ترا (از جهل باز گرفتم و) بعلم پیوستم (با علم از شیر باز گرفتم ) و از خون حیض باز گرفتم ، آنگاه امام باقر علیه السلام فرمود: بخدا سوگند كه خدا او را با علم از شیر و از خون حیض در عالم میثاق باز گرفت .

6- پیغمبر صلى للّه علیه و آله به فاطمه علیهماالسلام فرمود: برخیز و آن سینى را بیرون آر، او برخاست و سینى ئى را آورد كه در آن نان روغن مالیده و گوشت پخته بود، پیغمبر صلى للّه علیه و آله با على و فاطمه و حسن و حسین 13 روز از آن مى خوردند، سپس ام ایمن حسین علیه السلام را دید چیزى (از آن نان و گوشت ) با خود دارد، باو گفت : این از كجاست ؟ فرمود: چند روز است كه ما این غذا را مى خوریم ، ام ایمن نزد فاطمه آمد و گفت : اى فاطمه ! هر چه ام ایمن دارد، به فاطمه و فرزندانش متعلق است ، اما فاطمه هر چه دارد به ام ایمن از آن چیزى نمى رسد؟ فاطمه قدرى از آن را براى او آورد و ام ایمن از آن بخورد و غذاى آن سینى تمام شد، پیغمبر به

او فرمود. اگر به ام ایمن نمى خورانیدى تا روز قیامت تو و ذریه تو از آن مى خوردند،

7- موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: رسولخدا صلى للّه علیه و آله نشسته بود كه فرشته اى كه 24 چهره داشت وارد شد، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: محبوبم جبرئیل ! من تو را هیچگاه به این صورت ندیده ام ، فرشته گفت : من جبرئیل نیستم ، اى محمد! مرا خداى عزوجل فرستاده تا نور را جفت نور گردانم ، فرمود: كه را با كه ؟ گفت : فاطمه را با على ، و چون فرشته پشت گردانید، میان دو شانه اش نوشته بود: محمد رسول خداست ، على وصى اوست . پیغمبر فرمود: از كى این جمله میان دو شانه تو نوشته شده ؟ عرض كرد: بیست و دو هزار سال پیش از خلقت آدم .

8- احمد بن محمد بن ابى نصر گوید: از حضرت رضا علیه السلام راجع به قبر فاطمه علیهاالسلام پرسیدم ، فرمود: در خانه خود بخاك سپرده شد، سپس چون بنى امیه مسجد را توسعه دادند جزء مسجد شد.

شرح _درباره موضع قبر فاطمه علیهاالسلام سه قولست : 1 در بقیع 2 در روضه (میان قبر و منبر پیغمبر صلى للّه علیه و آله ) 3 در خانه خود فاطمه علیهاالسلام .

مجلسى (قدّس سرّه) گوید: قول اخیر كه از این روایت استفاده مى شود صحیح ترین اقوالست ، زیرا اخبار بسیارى بدین مضمون وارد شده و من آنها را در كتاب بحار ذكر نموده ام .

9- امام صادق علیه السلام مى فرمود: اگر خداى تبارك و تعالى امیرالمؤ منین علیه السلام را براى فاطمه نمى آفرید، در روى زمین ، از آدم گرفته تا هر بشرى بعد از او همسرى براى او نبود.

(زندگانى حسن بن على صلوات الله علیهما)

حسن بن على علیهماالسلام در ماه رمضان در سال جنگ بدر كه 2 سال بعد از هجرت است متولد گشت و روایت شده كه او در سال سوم هجرى متولد شد و در آخر ماه صفر سال 49 هجرى وفات یافت و هنگام وفات 47 سال و چند ماه داشت و مادرش فاطمه دختر رسولخدا صلى للّه علیه و آله است .

1- امام باقر علیه السلام مى فرمود: چون وفات امام حسن علیه السلام در رسید، گریه كرد، به او عرض شد، پسر پیغمبر! گریه مى كنى : در صورتى كه نزد رسولخدا چنان مقامى دارى ؟! و پیغمبر درباره تو چنین و چنان فرموده ، و بیست بار پیاده به حج رفته اى ، و سه بار تمام دارائیت را نصف كرده ئى حتى كفشت را (و در راه خدا بفقرا داده ئى ). فرمود: من تنها براى دو مطلب مى گریم : بیم موقف (حساب روز قیامت یا از بیم خدا) و از جدائى دوستان .

2- امام صادق علیه السلام فرمود: حسن بن على علیهماالسلام چهل و هفت ساله بود كه وفات كرد و در سال 50 هجرى بود و 40 سال بعد از پیغمبر زندگى كرد.

3- ابوبكر حضرمى گوید: جعده دختر اشعث بن قیس كندى بحسن بن على علیهماالسلام و كنیز آن حضرت زهر داد، اما كنیزك زهر را قى كرد و اما امام حسن علیه السلام زهر در شكمش ماند و آماس كرد و در گذشت .

4- امام صادق علیه السلام فرمود: حسن بن على علیهماالسلام در یكى از سفره هاى عمره اش همراه مردى از اولاد زبیر بود كه به امامتش معتقد بود، در یكى از آبگاهها، زیر درخت خرماى خشكى كه از تشنگى خشك شده بود، فرود آمدند، در زیر آن درخت فرشى براى امام حسن انداختند و در برابرش فرشى براى زبیرى ، زیر درخت خرماى دیگرى ، زبیرى سر بالا كرد و گفت : اگر این درخت خرماى تازه مى داشت از آن مى خوردیم ، امام حسن فرمود: خرما میل دارى ؟ زبیرى گفت : آرى ، حضرت دست به سوى آسمان برداشت و دعا كرد به سخنى كه من آن را نفهمیدم ، پس درخت سبز شد و بحال خود برگشت و برگ و خرما برآورد، ساربانى كه مركوب از او كرایه كرده بودند، گفت : بخدا، این جادو است ، امام حسن علیه السلام فرمود: واى بر تو، جادو نیست ، بلكه دعاى مستجاب پسر پیغمبر است ، پس به سوى درخت بالا رفتند و هر چه خرما داشت چیدند و آنها را كفایت كرد.

5- امام حسن علیه السلام فرمود: خدا دو شهر دارد كه یكى در مشرق و دیگرى در مغربست ، گرد آنها دیوارى از آهن است و هر یك از آنها یك میلیون در دارد و در آنجا هفتاد میلیون لغت است ، تكلم هر لغتى بر خلاف لغت دیگر است و من همه آن لغات و آنچه در آن دو شهر و میان آنهاست مى دانم و بر آنها حجتى جز من و برادرم حسین نیست .

شرح _این روایت از جمله روایاتى ست كه اگر از لحاظ سند خدشه و اشكالى نداشته باشد، باید علم آن را به خود امام ارجاع داد و نسبت به آن سكوت كرد و تصدیق اجمالى نمود. شارح مقاصد از قول یكى از قدماء این دو شهر را در عالم مثل و واسطه میان عالم محسوس و معقول دانسته كه نه لطافت مجردات را دارند و نه كثافت مادیات را و موجودات آن ، عالم را به عكس در آینه و صورت خیالى و نقش در آب و هوا تنظیر و تشبیه كرده و معاد جسمانى را بر این پایه مبتنى دانسته است . مرحوم مجلسى (قدّس سرّه) پس از آنكه كلام او را به تفضیل بیان مى كند مى گوید: (((و هذه الكمات شبیهة بالخرافات و تصحیح النصوص و آلایات لایحتاج الى ارتكاب هذه التكلفات والله یعلم حقایق العوالم و الموجودات .)))( نگارنده اعتقاد دارد که این کلام امام علیه‌السلام کنایه از دو خلقت جن و انس است و مقصود از دیوار آهنین عدم ارتباط بین این خلایق صاحب‌اختیار به امر ذات اقدس الهی است و کثرت لغات دلالت بر عظمت

خلقت این موجودات دارد و باقی حدیث دلالت بر علم و امامت ایشان بر آن موجودات به اذن الهی است که تسری می یابد تا حضرت مهدی عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف)

6- امام صادق علیه السلام فرمود: سالى حسن بن على علیهماالسلام پیاده به مكه رفت و پاهایش آماس كرد، یكى از غلامانش عرض كرد: اگر سوار شوى این آماس فرو نشیند، فرمود: نه ، وقتى به این منزل رسیدیم ، سیاه پوستى پیش تو آید و روغنى همراه دارد، تو از او بخر و چانه نزن ، غلام عرض كرد: پدر و ماردم قربانت : ما به هیچ منزلى وارد نشدیم كه كسى آنجا باشد و این دوا را بفروشد، فرمود: چرا آن مرد در جلو تو است نزدیك آن منزل ، پس یك میل (2 كیلومتر) راه رفتند، آن سیاه پوست پیدا شد.

امام حسن علیه السلام به غلامش فرمود: نزد این مرد برو و آن روغن را از او بگیر و بهایش را باو بده ، سیاه پوست گفت : اى غلام این روغن را براى كه مى خواهى ؟ گفت : براى حسن بن على علیهماالسلام گفت : مرا هم نزد او ببر، پس به راه افتاد و او را خدمتش آورد، او به حضرت عرض كرد: پدر و مادرم قربانت ، من نمى دانستم كه شما به این روغن احتیاج دارى ، اجازه بفرمائید بهایش را نگیرم ، زیرا من غلام شما هستم ، ولى از خدا بخواهید كه بمن پسرى سالم (بدون نقص ) كه دوست شما اهل بیت باشد روزى كند. زیرا من وقتى از نزد همسرم آمدم كه درد زائیدن داشت ، حضرت فرمود: به منزلت برو كه خدا پسرى بتو عطا فرموده و او از شیعیان ماست .

( زندگى حسین بن على علیهماالسلام )

حسین بن على علیهماالسلام در سال سوم هجرى متولد شد و در ماه محرم سال 61 هجرى درگذشت و 57 سال و چند ماه داشت ، عبیداللّه بن زیاد لعنه اللّه در زمان خلافت یزید بن معاویه لعنه اللّه وقتى كه حاكم كوفه بود آن حضرت را شهید كرد، و فرمانده لشكرى كه با او جنگید و او را كشت عمر بن سعد لعنه اللّه بود و در كربلا در روز دوشنبه دهم محرم اتفاق افتاد، مادر آن حضرت فاطمه دختر پیغمبر صلى للّه علیه و آله است :

1- امام صادق علیه السلام فرمود: حسین بن على علیهماالسلام در روز عاشورا بدرود زندگى گفت و 57 سال داشت .

2- و فرمود: میان حسن و حسین علیهماالسلام یك ظهر فاصله شد و فاصله میان تولدشان 6 ماه و ده روز بود.

3- امام صادق علیه السلام فرمود: چون فاطمه علیهاالسلام به حسین آبستن شد، جبرئیل نزد پیغمبر صلى للّه علیه و آله آمد و عرض كرد: همانا فاطمه علیهاالسلام پسرى خواهد زائید كه امتت او را بعد از تو مى كشند، چون فاطمه به حسین علیه السلام آبستن شد خوشحال نبود، و چون زائیده از زائیدنش هم خوشحال نبود سپس امام صادق علیه السلام فرمود: در دنیا مادرى دیده نشده كه پسرى به زاید و خوشحال نباشد، ولى فاطمه خوشحال نبود، زیرا دانست كه او كشته خواهد شد، و این

آیه درباره او نازل شد (((ما انسان را به نیكى نمودن نسبت به پدر و مادرش سفارش نموده ایم ، مادرش او را به ناخوشى باردار شد و بناخوشى زائید و بار داشتن و از شیر گرفتنش سى ماه بود 15 سوره 46 -))).

4- امام صادق علیه السلام فرمود: چون كار حسین چنان شد كه شد (اصحاب و جوانهایش كشته شدند و خودش تنها ماند) فرشتگان به سوى خدا شیون و گریه برداشتند و گفتند: با حسین برگزیده و پسر پیغمبرت چنین رفتار كنند؟ پس خدا شبح و سایه حضرت قائم علیه السلام را به آنها نمود و فرمود: با این انتقام او را مى گیرم .

5- امام باقر علیه السلام فرمود، چون نصرت خدا براى حسین بن على علیه السلام فرود آمد تا آنجا كه میان آسمان و زمین قرار گرفت ، او را در انتخاب نصرت یا دیدار خدا مخیر ساختند، او دیدار خدا را انتخاب كرد.

( زندگانى على بن الحسین علیهماالسلام )

على بن الحسین علیهماالسلام در سال 38 متولد شد و در سال 95 در گذشت و 57 سال داشت و مادرش سلامه دختر یزدگرد پسر شهریار پسر شیرویه پسر خسرو پرویز است . و یزدگرد آخرین سلطان فارس است (قبل از اسلام ).

1- امام باقر علیه السلام فرمود: چون دختر یزدگرد نزد عمر آوردند، دوشیزگان مدینه براى تماشاى او سرمى كشیدند، و چون وارد مسجد شد، مسجد از پرتوش درخشان گشت (كنایه از اینكه اهل مسجد از قیافه و جمال آن دختر شادمان و متعجب گشتند) عمر به او نگریست ، دختر رخسار خود را پوشید و گفت : اق بیروج یادا هرمز (واى ، روزگار هرمز سیاه شد) عمر گفت : این دختر مرا ناسزا مى گوید؟! و بدو متوجه شد.

امیرالمؤ منین علیه السلام به عمر فرمود: تو این حق را ندارى ، به او اختیار ده كه خودش مردى از مسلمین را انتخاب كند و در سهم غنیمتش حساب كن . (مهرش را از سهم بیت المال آن مرد حساب كن ) عمر به او اختیار داد، دختر بیامد و دست خود را روى سر حسین علیه السلام گذاشت امیرالمؤ منین علیه السلام باو فرمود: نام تو چیست ؟ گفت : جهانشاه ، حضرت فرمود، بلكه شهربانویه باشد((امیرالمومنین علیه السلام با این جمله اسم او را تغییر داده و یا انتخاب این اسم را به او تلقین فرموده و یا به او فرموده که تو دو نام داری و شهرباتویه از جهانشاه بهتر است)).

سپس به حسین فرمود: اى اباعبداللّه ! از این دختر بهترین شخص روى زمین براى تو متولد شود و على بن الحسین از او متولد گشت ، و على بن الحسین علیهماالسلام را ابن الخیرتین (((پسر دو برگزیده ))) مى گفتند، زیرا برگزیده خدا از عرب هاشم بود و از عجم فارس و روایت شده كه ابوالاسود دئلى درباره آن حضرت شعرى بدین مضمون سروده است :

پسرى كه از یك سو به هاشم و یك سو به شاه كسرى مى رسد گرامیترین فرزندى است كه بدو بازوبند بسته اند.

توضیح_در عرب رسم بود كه كودكانى را كه موجب شگفت مردم بودند و بر كودكان دیگر شرافت و فضیلت داشتند. براى دفع چشم زخم ، بازوبندى به آنها مى بستند.

2- زراره گوید: امام باقر علیه السلام مى فرمود: على بن الحسین علیهما السلام ماده شترى داشت كه 22 سفر بر او حج رفته بود و یك تازیانه به او نزده بود، پس از وفات آن حضرت ، ما بى خبر بودیم كه ناگاه یكى از خدمتكزاران یا غلامان آمد و گفت : ماده شتر از خانه بیرون رفته و بر سر قبر على بن الحسین زانو زده ، گردنش را به قبر مى مالد و مى نالد، با وجود آنكه هنوز قبر را ندیده بود، من گفتم : خود را باو رسانید، خود را باو رسانید، و پیش از آنكه مردم او را ببینند و آگاه شوند نزد منش آرید.

توضیح_ چون ظهور این گونه معجزات موجب شدت عداوت و تحریك دشمنان و مخالفین مى گشت حضرت باقر علیه السلام از نظر تقیه دستور داد بزودى آن شتر را به خانه برگردانند.

3- امام باقر علیه السلام فرمود: چون پدرم على بن الحسین علیهما السلام وفات كرد، ماده شترش از چراگاه آمد و گردن خود را روى قبر گذاشت و در خاك غلطید، من دستور دادم او را بچراگاهش برگردانند، و پدرم بر آن شتر بحج و عمره مى رفت و هرگز باو تازیانه اى نزده بود، كجا چون پدر و مادر او یافت شود (یعنى كسى كه پدر و مادر شریف و اصیلى مانند امام حسین علیه السلام و شهر بانو داشته باشد باید چنین باشد).

4- امام صادق علیه السلام فرمود: چون شبى رسید كه على بن الحسین علیهما السلام در آن وعده (در گذشت دارفانى را) داشت ، به محمد علیه السلام فرمود: پسر جانم ! برایم آب وضوئى بیاور، من برخاستم و آب وضوئى برایش آوردم فرمود: این را نمى خواهم ، زیرا در آن مرداریست ، من رفتم و چراغ آوردم ، دیدم موش مرده ئى در آن افتاده است ، آب وضوى دیگرى برایش آوردم ، فرمود: پسر جان ! این همان شبى است كه مرا وعده داده اند و سفارش كرد كه براى شترش اصطبلى ساخته شود و علوفه اش آماده شود سپس خودم در آنجایش بردم ، چیزى نگذشت كه شتر بیرون آمد و بر سر قبر رفت و گردن روى آن نهاد و ناله كرد و دیدگانش پر از اشك شد.

نزد محمد بن على (امام باقر علیه السلام ) آمدند و گفتند: شتر از اصطبل خارج شده است ، حضرت نزدش آمد و فرمود: اكنون خاموش باش و برخیز بارك الله بتو، شتر برنخاست ، و آن شترى بود كه على ابن الحسین علیهما السلام در سفر مكه بر آن سوار مى شد و تازیانه را بر پالانش مى بست ولى او را نمى زد تا به مدینه مى رسید، و نیز على بن الحسین علیهما السلام در شبهاى تار بیرون مى آمد و انبارى را كه در آن كیسه هاى درهم و دینار بود بدوش مى گرفت و خانه به خانه

در مى زد و هر كس بیرون مى آمد باو عطا مى كرد، چون آن حضرت وفات كرد و به مردم آن عطا نرسید، دانستند كه على بن الحسین علیه السلام آن كار مى كرده است .

5- حضرت ابوالحسن علیه السلام فرمود: چون وفات على بن الحسین علیهما السلام فرا رسید، بیهوش شد، و سپس دیده باز كرد و سوره اذا وقعت الواقعه و انا فتحنا را قرائت كرد و فرمود: (((سپاس خدا را كه وعده خود را با ما وفا كرد و زمین را به ارث ما داد كه در بهشت ، هر جا خواهیم جا گیریم ، چه نیك است پاداش اهل عمل 74 سوره 39 -))) و همان ساعت قبض روح شد و چیز دیگرى نفرمود.

6- امام صادق علیه السلام فرمود: على بن الحسین علیهما السلام در 57 سالگى بسال 95 هجرى وفات یافت ، و بعد از حسین علیه السلام 35 سال زندگى كرد.( نگارنده گوید تو نگو 35 سال حیات داشت بلکه بگو 35 سال در نهایت غم و غصه و زجر و شکنجه از غوغای کربلا بر سر اورد الا لعنت الله علیه ظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون)

(زندگانى ابى جعفر محمد بن على علیه السلام )

حضرت ابجعفر (امام باقر) علیه السلام در سال 57 متولد شد و بسال 114 درگذشت و 57 سال داشت و در بقیع مدینه پهلوى قبر پدرش على بن الحسین علهماالسلام مدفون گشت و مادرش ام عبداللّه دختر حسن بن على بن ابیطالب است علیهماالسلام و على ذریتهم الهادیة .

1- امام باقر علیه السلام فرمود: مادرم زیر دیوارى نشسته بود كه ناگاه شكاف خورد و صداى ریزش سختى بگوش رسید، مادرم با دست اشاره كرد و گفت : نه ، بحق مصطفى ، خدا بتو اجازه فرود آمدن ندهد، دیوار در هوا معلق ، ایستاد تا مادرم از آنجا گذشت ، سپس پدرم صد دینار از جانب او صدقه داد.

ابو الصباح گوید: روزى امام صادق علیه السلام از مادر پدرش یاد كرد و گفت : او صدیقه (بسیار راستگو، بود و در خاندان امام حسن علیه السلام زنى چون او دیده نشد.

2- امام صادق علیه السلام فرمود: جابر بن عبداللّه انصارى آخرین كس از اصحاب پیغمبر صلى للّه علیه و آله بود كه زنده مانده بود و او مردى بود كه تنها بما اهلبیت متوجه بود، در مسجد پیغمبر مى نشست و عمامه سیاهى دور سر مى بست و فریاد مى زد: یا باقر العلم ، یا باقر العلم ! اهل مدینه مى گفتند جابر هذیان مى گوید، مى گفت : نه بخدا من هذیان نمى گویم ، بلكه من از پیغمبر صلى للّه علیه و آله شنیدم مى فرمود: تو بمردى از خاندان من مى رسى كه همنام و هم شمائل من است و علم را مى شكافد و توضیح و تشریح مى كند، این است سبب آنچه مى گویم .

راوى گوید: روزى جابر از یكى از كوچه هاى مدینه كه در آن مكتب خانه ئى بود مى گذشت و محمد بن على علیه السلام (براى كارى ) آنجا بود (زیرا در هیچ روایت و تاریخى نرسیده كه امام براى دانش آموزى بمكتب رود) چون جابر نگاهش باو افتاد، گفت : اى پسر پیش بیا، آمد، سپس گفت : بر گرد، او برگشت ، جابر گفت : سوگند

بآنكه جانم در دست اوست كه شمائل این پسر شمائل پیغمبر است ، اى پسر اسم تو چیست ؟ گفت اسمم محمد بن على بن الحسین است ، جابر بسویش رفت و سرش را بوسید و مى گفت : پدر و مادرم بقربانت ، پدرت رسولخدا صلى للّه علیه و آله سلامت مى رساند و چنین مى گفت .

محمد بن على بن الحسین هراسان بسوى پدر آمد و گزارش را بیان كرد، زین العابدین علیه السلام فرمود: پسر جان ، راستى جابر چنین كارى كرد؟ گفت آرى ، فرمود: پسر جان در خانه بنشین (زیرا او برخلاف تقیه رفتار كرد، چون دشمنان و مخالفین ترا خواهند شناخت و منزلت و كرامت ترا نزد خدا و پیغمبر خواهند دانست ، و بر تو حسد خواهند برد) سپس جابر در هر بامداد و پسین خدمتش مى رفت ، اءهل مدینه مى گفتند، شگفتا از جابر كه در هر بامداد و پسین نزد این كودك مى رود، در صورتى كه او آخرین كس از اصحاب رسولخدا صلى للّه علیه و آله است ! چیزى نگذشت كه على بن الحسین علیه السلام درگشت . آنگاه محمد بن على باحترام مجالست جابر با پیغمبر صلى للّه علیه و آله نزدش مى رفت و مى نشست و از خداى تبارك و تعالى براى آنها حدیث مى كرد، اهل مدینه گفتند: ما جسورتر از این را ندیده ایم (زیرا با این كودكى از جانب خدا حدیث مى گوید) چون دید چنین مى گویند، از پیغمبر صلى للّه علیه و آله حدیث گفت ، اهل مدینه گفتند: ما دروغگوتر از این مرد را هرگز ندیده ایم ، از كسى بما حدیث مى كند كه او را ندیده است ، چون دید چنین مى گویند از جابر بن عبداللّه حدیثشان گفت ، آنگاه تصدیقش كردند، در صورتى كه جابر خدمت او مى آمد و از او دانش مى آموخت .

1- ابو بصیر گوید: خدمت امام باقر علیه السلام رسیدم و عرض كردم : شما وارث انبیاء بود و هر چه آنها مى دانستند مى دانست ؟ فرمود: آرى ، عرض كردم شما مى توانید مرده را زنده كنید و كور مادرزاد وپیس را معالجه كنید؟ فرمود: آرى باذن خدا. سپس فرمود: ابا محمد! پیش بیا. من نزدیكش رفتم ، آن حضرت دست بچهره و دیده من مالید كه من خورشید و آسمان و زمین و خانه ها و هر چه در شهر بود دیدم ، آنگاه بمن فرمود: مى خواهى كه اینچنین باشى و در روز قیامت در سود و زیان با مردم شریك باشى ، یا آنكه بحال اول برگردى و یكسر به بهشت روى ؟ گفتم : مى خواهم چنانكه بودم بر گردم ، باز دست بچشم من كشید و بحال اول برگشتم . سپس من این حدیث را بابن ابى عمیر گفتم ، او گفت : من گواهى دهم كه این موضوع درست است ، چنانكه روز روشن درست است .

4- محمد بن مسلم گوید: روزى خدمت امام باقر علیه السلام بودم كه یك جفت قمرى آمدند و روى دیوار نشسته طبق مرسوم خود بانگ مى كردند، و امام باقر علیه السلام ساعتى به آنها پاسخ مى گفت ، سپس آماده پریدن گشتند، و چون روى دیوار دیگرى پریدند، قمرى نر یكساعت بر قمرى ماده بانگ مى كرد، سپس آماده پریدن شدند، من عرض كردم : قربانت گردم ، داستان این پرندگان چه بود؟ فرمود: اى پسر مسلم هر پرنده و چاپار و جاندارى را كه

خدا آفریده است نسبت بما شنواتر و فرمانبردارتر از انسانست ، این قمرى بماده خود بدگمان شده و او سوگند یاد كرده بود كه خلاف نكرده است و گفته بود بداورى محمد بن على راضى هستى ؟ پس هر دو بداورى من راضى گشته و من بقمرى نر گفتم : كه نسبت بماده خود ستم كرده ئى او تصدیقش كرد.

5- ابوبكر حضرمى گوید: چون امام باقر علیه السلام را بشام سوى هشام بن عبدالملك بردند، و بدربارش رسید، هشام به اصحاب خود و حضار مجلس كه از بنى امیه بودند، گفت : چون دیدید من محمد ابن على را توبیخ كردم و ساكت شدم . شما یك به یك به او رو آورید و توبیخش كنید، سپس بحضرت اجازه ورود داد.

چون امام باقر علیه السلام وارد شد، با دست به همگان اشاره كرد و فرمود: السلام علیكم همگان را مشمول سلام خود ساخت و بنشست . چون بهشام بعنوان خلافت سلام نكرد، و بى اجازه نشست كینه و خشم او افزون گشت ، پس باو رو آورد و توبیخ مى كرد، از جمله سخنانش این بود:

اى محمد بن على همیشه مردى از شما خاندان میان مسلمین اختلاف انداخته و آنها را بسوى خود دعوت كرده و از روى بیخردى و كم دانشى گمان كرده كه او امامست . هر چه دلش خواست آنحضرت را توبیخ كرد، چون او خاموش شد، حاضران یكى پس از دیگرى تا نفر آخر بحضرت رو آوردند و توبیخ مى كردند. چون همگى ساكت شدند، حضرت برخاست و فرمود:

اى مردم بكجا مى روید و شیطان مى خواهد شما را بكجا اندازد؟!! خدا بوسیله ما خانواده پیشینیان شما را هدایت كرد و پسینیان شما هم از بركت ما (هدایتشان ) پایان یابد (یعنى در زمان ظهور امام قائم علیه السلام ) اگر شما سلطنتى شتابان و زودگذر دارید، ما سلطنتى دیررس و جاودان داریم كه بعد از سلطنت ما سلطنتى نباشد، زیرا ما اهل پایان و انجامیم ، و خداى عزوجل مى فرماید: (((سرانجام از آن پرهیزگارانست 125 سوره 7 -))).

هشام دستور داد حضرت را بزندان برند، چون بزندان رفت ، با زندانیان سخن مى گفت ، همه زندانیان از جان و دل سخنش را پذیرفته ، باو دل دادند، زندانبان نزد هشام آمد و گفت : یا امیرالمؤمنین من از اهل شام بر تو هراسانم و مى ترسم كه ترا از این مقام عزل كنند، سپس گزارش را باو گفت .

هشام دستور داد آنحضرت و اصحابش را بر استر نشانده بمدینه بر گردانند و فرمان داد كه در بین راه بازارها را بروى آنها ببندند و از خوراك و آشامیدنى جلوگیرشان باشند (مقصودش از این دستورها توهین و توبیخ آنحضرت بود) پس سه روز راه رفتند و هیچگونه خوراك و آشامیدنى بدست نیاوردند، تا آنكه بشهر مدین (شهر شعیب پیغمبر) رسیدند، مردم در شهر را بروى آنها بستند، اصحاب حضرت از گرسنگى و تشنگى باو شكایت بردند.

امام علیه السلام بر كوهى كه بآنها مشرف بود بالا رفت و با صداى بلند فرمود: اى اهل شهرى كه مردمش ستمكارند، من بقیة اللهم و خدا مى فرماید: (((بقیت اللّه براى شما بهتر است اگر ایمان دارید و من نگهبان شما نیستم . 86 سوره 11 -)))

در میان آن مردم شیخى سالخورده بود، نزد مردم شهر آمد و گفت : اى قوم ! بخدا كه این ندا، مانند دعوت شعیب پیغمبر است ، اگر در بازارها را بروى این مرد باز نكنید، از بالاى سر و زیر پا گرفتار شوید، این بار مرا تصدیق كنید و فرمانبرید، و در آینده تكذیبم كنید. من خیر خواه شمایم . مردم شتاب كردند و بازارها را بروى حضرت و اصحابش گشودند، خبر آن شیخ بهشام بن عبدالملك رسید، دنبالش فرستاد و او را برد و كسى ندانست كه كارش بكجا رسید.

6- امام صادق علیه السلام فرمود: محمد بن على باقر در 57 سالگى بسال 114 در گذشت و بعد از على بن الحسین علیهماالسلام 19 سال و 2 ماه زندگى كرد،

( زندگانى ابو عبدالله جعفر بن محمد علیه السلام )

امام صادق علیه السلام در سال 83 متولد شد و در ماه شوال سال 148 در گذشت و 65 سال داشت و در قبرستان بقیع كه پدرش و جدش و حسن بن على علیهم السلام مدفون بودند. بخاك سپرده شد، مادرش ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر است و مادر ام فروه اسماء دختر عبدالرحمن بن ابى بكر است .

1- امام صادق علیه السلام فرمود: سعید بن مسیب و قاسم بن محمد بن ابى بكر و ابو خالد كابلى از موثقین اصحاب على بن الحسین علیهماالسلام بودند، و مادر من (دختر همین قاسم ) با ایمان و تقوى و نیكوكار بود و خدا هم نیكوكاران را دوست دارد.

مادرم گفت كه پدرم باو فرمود: اى ام فروه ! من در هر شبانه روز هزار بار براى گنهكاران از شیعیانم خدا را مى خواهم (و آمرزش مى خواهم ) زیرا ما با دانائى بثواب و پاداش بر مصیباتى كه بما وارد مى شود صبر مى كنیم ولى آنها بر آنچه نمى دانند صبر مى كنند.

توضیح_یعنى ما مى دانیم و یقین داریم كه بلاها و مصیباتى كه بر ما وارد مى شود در برابر چشم خداست و او از همه آنها آگاه و مطلع است و دقیقا بحساب آنها رسیدگى مى كند و انتقام ما را مى گیرد و پاداش بزرگ ما را عنایت مى كند، از این رو سیدالشهدا حسین بن على علیه السلام چون در روز عاشورا كودك شیر خوارش را هدف تیر ساختند، فرمود: هون مانزل بى انه بعین الله یعنى هر مصیبتى كه بر من مى رسد

2- مفضل بن عمر گوید: ابو جعفر منصور (خلیفه عباسى ) بحسن بن زید كه از طرف او والى مكه و مدینه بود، پیغام داد كه : خانه جعفر بن محمد را بسوزان ، او بخانه امام آتش افكند و بدر خانه و راه رو سرایت كرد، امام صادق علیه السلام بیرون

آمد و در میان آتش گام برداشته راه مى رفت و مى فرمود: منم پسر اءعراق الثرى منم پسر ابراهیم خلیل اللّه (كه آتش نمرود بر او سرد و سلامت گشت ).توضیح_اءعراق الثرى بمعنى ریشه هاى در زمین است و آن لقب اسماعیل پیغمبر است و شاید جهتش این است كه اولاد اسماعیل مانند رگ و ریشه در اطراف زمین پراكنده شدند و افتخار امام صادق علیه السلام باو از این نظر است كه او فرزند شریف و گرامى جناب ابراهیم است .

3- رفید غلام یزیدبن عمروبن هبیره گوید: ابن هبیره بر من غضب كرد و قسم خورد كه مرا بكشد من از او گریختم و بامام صادق علیه السلام پناهنده شدم و گزارش خود را به حضرت بیان كردم ، امام به من فرمود: برو او را از جانب من سلام برسان و به او بگو: من غلامت رفید را پناه دادم ، با خشم خود به او آسیبى مرسان ، به حضرت عرض كردم : قربانت گردم او اهل شامست و عقیده پلید دارد، فرمود: چنانكه بتو مى گویم نزدش برو، من راه را در پیش گرفتم : چون به بیابانى رسیدم ، مرد عربى به من رو آورد و گفت كجا مى روى ؟ من چهره مردى كه كشته شود در تو مى بینم ، آنگاه گفت : دستت را بیرون كن ، چون بیرون كردم ، گفت : دست مردى است كه كشته مى شود، سپس گفت : پایت را نشان ده ، چون نشان دادم ، گفت پاى مردى است كه كشته مى شود، باز گفت : تنت را ببینم ، چون تنم را دید، گفت : تن مردى است كه كشته شود آنگاه گفت : زبانت را بیرون كن ، چون بیرون آوردم ، گفت : برو كه باكى بر تو نیست ، زیرا در زبان تو پیغامى است كه اگر آن را بكوههاى استوار رسانى ، مطیع تو شوند.

پس بیامدم تا در خانه ابن هبیره رسیدم ، اجازه خواستم ، چون وارد شدم : گفت : خیانتكار با پاى خود نزد تو آمد. غلام ! زود سفره چرمى و شمشیر را بیاور، و دستور داد شانه و سر مرا بستند و جلاد بالاى سرم ایستاد تا گردنم بزند.

من گفتم : اى امیر! تو كه با جبر و زور، بر من دست نیافتى ، بلكه با پاى خود پیش تو آمدم ، من پیغامى دارم كه مى خواهم بتو باز گویم ، سپس خود دانى ، گفت بگو: گفتم مجلس را خلوت كن ، او بحاضرین دستور داد بیرون رفتند، گفتم : جعفر بن محمد بتو سلام مى رساند و مى گوید: من غلامت رفید را پناه دادم ، با خشم خود به او آسیبى مرسان ، گفت : ترا بخدا جعفر بن محمد بتو چنین گفت و به من سلام رسانید؟!! من برایش قسم خوردم ، او تا سه بار سخنش را تكرار كرد.

سپس شانه هاى مرا باز كرد و گفت ، من باین قناعت نمى كنم و از تو خرسند نمى شوم ، جز اینكه همان كار كه با تو كردم با من بكنى ، گفتم : دست من باین كار دراز نمى شود و بخود اجازه نمى دهم ، گفت : بخدا كه من جز بآن قانع نشوم ، پس من هم چنانكه بسرم آورد، بسرش آوردم ، و بازش كردم ، او مهر خود را به من داد و گفت : تو اختیاردار كارهاى من هستى ، هر گونه خواهى رفتار كن .

4- یونس بن ظبیان و مفضل بن عمر و ابوسلمه سراج و حسین بن ثویر بن ابى فاخته نزد امام صادق علیه السلام بودند، حضرت فرمود: خزانه هاى زمین و كلیدهایش نزد ماست ، اگر من بخواهم با یك پایم بزمین اشاره كنم و بگویم هر چه طلا دارى بیرون بیار بیرون آورد. آنگاه با یك پایش اشاره كرد و روى زمین خطى كشید زمین شكافته شد، سپس با دست اشاره كرد و شمش طلائى باندازه یكوجب بیرون آورد و فرمود خوب بنگرید، چون نگاه كردیم ، شمشهاى بسیارى روى هم دیدیم كه مى درخشید، یكى از ما به حضرت عرض كرد: قربانت ، بشما چه چیزها عطا شده ؟ در صورتى كه شیعیانتان محتاجند؟!! فرمود: همانا خدا دنیا و آخرت را براى ما و شیعیان ما جمع كند و آنها را ببهشت پر نعمت در آورد، و دشمن ما را بدوزخ برد.

5- ابو بصیر گوید: من همسایه اى داشتم كه پیر و سلطانى بود و (از راه رشوه و غصب و حرام ) مالى بدست آورده بود، مجلسى براى زنان آوازه خوان آماده مى ساخت و همگى نزدش انجمن مى كردند، خودش هم مى نوشید. من بارها بخودش شكایت بردم و گله كردم ، ولى او دست برنداشت ، چون پافشارى زیاد كردم ، به من گفت : من مردى گرفتارم و تو مردى هستى بركنار و یا عافیت ، اگر حال مرا بصاحبت (امام صادق علیه السلام ) عرضه كنى ، امیدوارم خدا مرا هم بوسیله تو نجات بخشد، گفتار او در دلم تاءثیر كرد، چون خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم ، حال او را بیان كردم ، حضرت به من فرمود: چون بكوفه باز گردى ، نزد تو آید به او بگو جعفر بن محمد گوید: تو آنچه را بر سرش هستى واگذار، من بهشت را از خدا براى او ضمانت مى كنم .

چون بكوفه باز گشتم ، او و دیگران نزد من آمدند، من او را نزد خود نگاه داشتم تا منزل خلوت شد آنگاه به او گفتم : اى مرد من حال ترا به حضرت ابى عبداللّه ، جعفر بن محمد، امام صادق علیه السلام عرض كردم به من فرمود: چون بكوفه باز گشتى نزد تو آید، به او بگو جعفربن محمد مى گوید: آنچه را بر سرش هستى واگذار، من بهشت را از خدا براى تو ضمانت مى كنم ، او گریست و گفت : ترا بخدا امام صادق علیه السلام بتو چنین گفت ؟ من سوگند یاد كردم كه او به من چنین گفت ، گفت ترا بس است (یعنى همین اندازه بر عهده تو بود و باقى بر عهده من ) سپس برفت و بعد از چند روز نزد من فرستاد و مرا بخواست ، چون برفتم دیدم پشت در خانه خود برهنه نشسته است ، به من گفت : ابا بصیر! هر چه در منزل داشتم بیرون كردم (بصاحبانش رسانیدم و در راه خدا دادم حتى لباسهایم را) و اكنون چنانم كه مى بینى .

ابو بصیر گوید: من نزد دوستانم رفتم و پوشاكى برایش گرد آوردم ، چند روز دیگر گذشت ، دنبالم فرستاد كه من بیمارم ، نزد من بیا، من نزدش رفتم و براى معالجه او در رفت و آمد بودم تا مرگش فرا رسید، براى ما وفا كرد (امام صادق علیه السلام بضمانت خود وفا كرد) و سپس در گذشت رحمت خدا بر او باد.

چون حج گزاردم نزد امام صادق علیه السلام رسیدم و اجازه خواستم ، چون خدمتش رفتم ، هنوز یك پایم در صحن خانه و یك پایم در راه رو بود كه از داخل

اتاق بى آنكه چیزى بگویم ، فرمود: اى ابا بصیر اما براى رفیقت وفا كردیم .( پس تو ای عاقل دانا و خردمند اگر بر چگونگی این احادیث نظر نمایی پس به احادیثی برخورد می‌نمایی که قلب و اشک چشمان تو بر حقیقت آن گواهی می‌دهد و این حدیث از جمله آن احادیث است)

6- صفوان بن یحیى گوید: جعفر بن محمد بن اشعث به من گفت : مى دانى سبب وارد شدن ما در مذهب تشیع و شناسائى ما بآن چه بود، با آنكه نزد ما هیچ یادى از آن نبود و بآنچه مردم (شیعیان ) داشتند، ما معرفت نداشتیم ؟ گفتم : داستانش چیست ؟ گفت : ابو جعفر ابوالدوانیق (یعنى منصور دوانیقى دومین خلیفه عباسى ودانق یكدانگ درهم است كه تقریبا یك پشیز مى شود و آن لقب را مردم از نظر خست و بخلش به او دادند، زیرا براى كندن نهر كوفه از مردم سرى یكدانق گرفت ) بپدرم ابو محمد بن اشعث گفت : اى محمد! مردى خردمند برایم بجو كه بتواند از جانب من پرداخت كند. پدرم گفت : او رابرایت یافته ام او فلان شخص پسر مهاجر است كه دائى من است ، گفت : نزد منش بیاور، من دائیم را نزد او بردم ، ابو جعفر به او گفت : اى پسر مهاجر! این پول را بگیر و بمدینه بر، نزد عبداللّه بن حسن بن حسن و جماعتى از خاندانش كه جعفر بن محمد همه میان آنهاست ، و بآنها بگو: من مردى غریب و از اهل خراسانم كه گروهى از شیعیان شما در آنجایند و این پول را براى شما فرستاده اند، و به هر یك از آنها پول بده و چنین و چنان شرط كن (یعنى بگو بشرط اینكه بر خلیفه بشورید و قیام كنید، ما پشتیبان شما هستیم و نظیر این سخنان ) چون پولها را گرفتند، بگو من فرستاده و پیغام آورم ، دوست دارم رسیدى از دستخط شما داشته باشم .

پسر مهاجر پولها را گرفت و بمدینه رفت ، سپس نزد ابوالدوانیق باز گشت ، محمد بن اشعث هم نزد او بود خلیفه گفت : چه خبر آوردى ؟ گفت : نزد آنها رفتم (و پولها را پرداختم ) این رسیدهائى است كه بخط خودشان نوشته اند، غیر از جعفر بن محمد كه من نزدش رفتم ، او در مسجد پیغمبر صلى للّه علیه و آله نماز مى گزارد پشت سرش نشستم و گفتم هستم تا نمازش را تمام كند، آنگاه آنچه باصحابش گفتم ، به او باز خواهم گفت ، او شتاب كرد و نمازش را بپایان رسانید و متوجه من شد و فرمود: اى مرد! از خدا پروا كن و اهل بیت محمد را مفریب كه آنها بدولت بنى مروان سابقه نزدیكى دارند و (چون از آنها ستم بسیار دیده اند) همگى محتاج و نیازمندند (پول ترا قبول مى كنند و گرفتار مى شوند) من گفتم : موضوع چیست ؟ اءصلحك اللّه ؟ او سرش را نزدیك من آورد و آنچه میان من و تو رفته بود، باز گفت ، مثل اینكه سومى ما بوده .

ابو جعفر دوانیقى گفت : اى پسر مهاجر! هیچ اهل بیت پیغمبرى نباشد، جز آنكه محدثى در میان آنهاست ، محدث خاندان ما در این زمان جعفر بن محمد است . این بود دلیلى كه سبب عقیده ما باین مذهب (تشیع ) گشت . (راجع بمعنى محدث بحدیث 703 707 رجوع شود).( پس نظر نگارنده در این فراز یعنی تعبیر منصور ملعون آن بوده است که

اهل بیت به واسطه ی الهام غیبی بر حقایق امور واقف می شوند و مقصود او از محدث آن نیست که بیان شده است.)

7- ابوبصیر گوید: ابو عبداللّه جعفر بن محمد علیه السلام در 65 سالگى به سال 148 در گذشت و بعد از امام باقر علیه السلام 24 سال زندگى كرد.

8- یونس بن یعقوب گوید: شنیدم موسى بن جعفر علیه السلام مى فرمود: من پدرم را در دو جامه شطوى كه لباس احرامش بود و نیز با یكى از پیراهنهاى خودش و عمامه على بن الحسین علیه السلام و برده اى كه آن را به چهل دینار خریده بود كفن كردم .توضیح_شطا نام قریه ایست نزدیك مصر كه پارچه هائى را كه در آنجا مى بافند شطوى مى نامند و برد (بضم باء) پارچه راه راهى بود كه به دوش مى انداختند و نوع خویش را در یمن مى بافته اند.

( زندگانى ابوالحسن موسى بن جعفر علیهم السلام )

ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام به سال 128 و بقولى در 129 در ابواء (منزلى است میان مكه و مدینه ) متولد شد و در ششم ماه رجب سال 183 به سن 54 سالگى در گذشت ، وفاتش در بغداد. در زندان سندى بن شاهك بوده و هارون الرشید آن حضرت را در بیستم شوال سال 179 از مدینه بیرون كرد، و هارون در ماه رمضان زمانى كه از عمره باز مى گشت و امام نزد عیسى بن جعفر زندانى كرد، باز او را به بغداد فرستاد و نزد سندى بن شاهك زندانى كرد، آن حضرت در زندان سندى در بغداد در گذشت و در قبرستان قریش به خاك سپرده شد. مادرش ام ولد و نامش حمیده بود.

1- پدر عیسى بن عبدالرحمن گوید: ابن عكاشه خدمت امام باقر علیه السلام آمد و امام صادق علیه السلام نزدش ایستاده بود، قدرى انگور برایش آوردند، حضرت فرمود: پیرمرد سالخورده و كودك خردسال انگور را دانه دانه مى خورد و كسى كه مى ترسد سیر نشود، سه و چهار دانه مى خوردند و تو دو دانه دو دانه بخور كه مستحب است .

سپس ابن عكاشه به امام باقر علیه السلام عرض كرد: چرا براى ابو عبداللّه (امام صادق علیه السلام ) زن نمى گیرید؟ او كه به سن ازدواج رسیده است .

امام باقر علیه السلام كه در برابرش كیسه پول سر به مهرى بود، فرمود: به زودى برده فروشى از اهل بربر مى آید و در دار میمون منزل مى كند با این كه كیسه پول ، دخترى برده برایش مى خریم ، مدتى گذشت تا آنكه ما روزى خدمت امام باقر علیه السلام رسیدیم ، بما فرمود: مى خواهید بشما خبر دهم از آن برده فروشى كه بشما گفتم ، آمده است ؟ بروید و با این كیسه پول از او دخترى بخرید.

ما نزد برده فروش آمدیم : او گفت : هر چه داشتم فروختم مگر دو دخترك بیمار كه یكى آنها از دیگرى بهتر است (امید بهبودیش بیشتر است ) گفتیم : آنها را بیاور تا ببینیم ، چون آورد، گفتیم : این نیكوتر را (نزدیك بهبودى را) چند مى فروشى ؟

گفت به هفتاد اشرفى ، گفتیم احسان كن (تخفیفى بده ) گفت : از 70 اشرفى كمتر نمى دهم . گفتیم : او را به همین كیسه پول مى خریم هر چه بود، ما نمى دانیم در آن چقدر است مردى كه سر و ریش سفیدى داشت نزد او بود، گفت : باز كنید و بشمارید، برده فروش گفت : باز نكنید زیرا اگر از 70 اشرفى دوجو((به وزن دو جو و یک شصتم دینار است)) كمتر باشد نمى فرشم ، پیرمرد گفت : نزدیك بیائید، ما نزدیكش رفتیم و مهر كسیه را باز كردیم و اشرفى ها را شمردیم ، بى كم و زیاد 70 اشرفى بود، دختر را تحویل گرفتیم و نزد امام باقر علیه السلام بردیم ، جعفر علیه السلام نزدش ایستاده بود.

امام باقر علیه السلام سرگذشت ما را بخود ما خبر داد، سپس خدا را سپاس و ستایش كرد و به دختر فرمود: نامت چیست ؟ گفت : حمیده ، فرمود: حمیده باشى در دنیا و محموده ((ستوده و پسندیده)) باشى در آخرت ، بگو بدانم دوشیزه هستى یا بیوه ؟ گفت : دوشیزه ام ، فرمود: چگونه تو دوشیزه ئى ، در صورتى كه هر دخترى كه دست برده فروشان افتد خرابش مى كنند؟ دختر گفت : او نزد من مى آمد و در وضعى كه شوهر با زنش مى نشیند مى نشست ، ولى خدا مرد سر و ریش سفیدى را بر او مسلط مى كرد و او را چندان سیلى میزد كه از نزد من بر مى خاست ، او چند بار با من چنین كرد و پیرمرد هم چند بار با او چنان كرد، سپس فرمود: اى جعفر این دختر را نزد خود بر و بهترین شخص روى زمین ، یعنى موسى بن جعفر علیهماالسلام از او متولد شدند.

2- امام صادق علیه السلام فرمود: حمیده از پلیدیها پاكست مانند شمش طلا، فرشتگان همواره او را نگهدارى كردند تا به من رسید بجهت كرامتى كه خدا نسبت به من و حجت پس از من فرمود.

3- ابو خالد ربالى گوید: چون موسى بن جعفر علیه السلام را در نخستین بار نزد مهدى عباسى مى بردند در زباله منزل كرد، من با او سخن مى گفتم . حضرت مرا اندوهگین دید. اى ابا خالد چرا ترا اندوهگین مى بینم ؟ گفتم : چگونه اندوهگین نباشم ، در صورتیكه شما را بسوى این طغیانگر مى برند و نمى دانم چه بسرت مى آید.

فرمود: مرا باكى نیست ، چون فلان ماه و فلان روز رسد، در سر یك میلى خود را به من برسان ، پس از آن ، من كارى جز شمردن ماهها و روزها نداشتم تا آنروز (كه امام فرموده بود) فرا رسید. خود را بسر یك میلى رسانیدم و آنجا بودم تا نزدیك بود خورشید غروب كند، شیطان در دلم وسوسه كرد و ترسیدم در آنچه امام فرموده شك كنم . كه ناگاه یك سیاهى را دیدم از طرف عراق پیش مى آید، من به پیشوازشان رفتم . دیدم حضرت ابوالحسن (موسى بن جعفر) علیه السلام در جلو قافله بر استرى سوار است . به من فرمود: آهاى ابا خالد عرض كردم : لبیك یا ابن رسول اللّه فرمود: شك نكن ، زیرا شیطان دوست دارد كه تو شك كنى ، من عرض كردم : خدا را شكر كه شما را از چنگ آنها خلاص كرد، فرمود: مرا بار دیگر بسوى آنها بازگشتى است كه از چنگشان خلاص نشوم (یعنی و در زندان سندى بن شاهك جان سپارم ).

4- یعقوب بن جعفر بن ابراهیم گوید: خدمت موسى بن جعفر علیه السلام بودم كه مردى نصرانى نزد آن حضرت آمد، مادر عریض (وادى مدینه ) بودیم ، نصرانى عرض كرد: من از شهرى دور و سفرى پر مشقت نزد شما آمده ام ، و 30 سالست كه از پروردگارم درخواست مى كنم كه مرا به بهترین دینها و بسوى بهترین و داناترین بندگان خود هدایت كند، تا آنكه شخصى در خواب من آمد و مردى را كه در علیاء دمشق است به من معرفى كرد.

من نزدش رفتم و با او سخن گفتم ، او گفت : من از تمام همكیشان خود داناترم ولى از من داناتر هم هست : من گفتم : مرا به كسى كه از او داناتر است رهبرى كن ، زیرا مسافرت براى من دشوار و سنگین نیست من تمام انجیل و مزامیر داود و چهار سفر از تورات و ظاهر تمام قرآن را خوانده ام .

دانشمند به من گفت : اگر علم نصرانیت را مى خواهى ، من از تمام عرب و عجم به آن داناترم ، و اگر علم یهودیت خواهى باطلى بن شرحبیل سامرى در این زمان داناترین مردمست . و اگر علم اسلام و تورات و انجیل و زبور و كتاب هود و هر كتابى كه بر هر پیغمبرى در زمان تو و زمانهاى دیگر نازل شده و هر خبرى كه از آسمان نازل شده كه كسى آن را دانسته یا ندانسته و در آنست بیان هر چیز و شفاء براى جهانیان و رحمت براى رحمت جو و مایه بصیرت كسى كه خدا خیر او را خواهد و انس با حق است ، اگر چنین شخصى را مى خواهى ترا بسویش رهبرى كنم ، اگر توانى با پایت نزدش برو و اگر نتوانى با سر زانو و اگر نتوانى با كشیدن نشیمنگاه و اگر نتوانى با چهره به زمین كشیدن .

گفتم : نه ، بلكه من با تن و مال خود توانائى مسافرت دارم ، گفت : فورى برو به یثرب ، گفتم : یثرب ، گفتم : یثرب را نمى شناسم ، گفت برو تا برسى به مدینه پیغمبرى كه در عرب مبعوث شده و او همان پیغمبر عربى هاشمى است ، چون وارد مدینه شدى قبیله بنى غنم بن مالك بن حجار را بپرس كه نزدیك در مسجد مدینه است و خود را به هیئت و زیور نصرانیت درآور، زیرا والى مدینه بر آنها (موسى بن جعفر و شیعیانش كه ترا نزدشان مى فرستم ) سختگیر است و خلیفه سختگیرتر آنگاه نشانى بنى عمر و بن مبذول را كه در بقیع زبیر بگیر، و سپس بپرس موسى بن جعفر كیست و منزلش كجاست و آیا بسفر رفته یا حاضر است اگر بسفر رفته بود، نزدش برو كه مسافرت او از راهى كه (اكنون ) به سویش مى روى نزدیكتر است ، آنگاه به او خبر ده كه مطران علیاى غوطه دمشق مرا بسوى تو رهبرى كرده و او سلام بسیارت مى رساند و مى گوید: من با پروردگار خود بسیار مناجات مى كنم و از او مى خواهم كه مرا بدست شما مسلمان كند.

مرد نصرانى ایستاده و به عصاى خود تكیه كرده ، این داستان را (كه در خواب دیده بود) بیان كرد سپس گفت : آقاى من اگر به من ! اجازه دهى تكفیر ((تواضع و کرنش مخصوصی است که در برابر سلاطین و بزرگان انجام می‌دادند به این نحو که اندکی خم شده و دو کف دست را در میان ران‌ها پنهان می‌کردند))كنم و بنشینم . فرمود: اجازه مى دهم كه بنشینى ولى اجازه نمى دهم كه تكفیر كنى ، پس بنشست و كلاه نصرانیت از سر

بگرفت . آنگاه عرض كرد: قربانت . به من اجازه سخن میدهى ؟ فرمود: آرى . تو فقط براى آن آمده ئى .

نصرانى گفت : جواب سلام رفیقم (مطران ) را بده ، مگر شما جواب سلام نمیدهى ؟ امام فرمود: جواب رفیقت این است كه خدا هدایتش كند، و اما سلام زمانى است كه بدین ما در آید.

نصرانى گفت : اءصلحك اللّه من اكنون از شما سؤ ال مى كنم فرمود، بپرس .

گفت : به من خبر ده از كتاب خداى تعالى كه آن را بر محمد نازل كرده و بدان سخن گفته و آن را به آنچه باید معرفى كرده و فرموده : (((حم سوگند بكتاب روشن كه آن را در شبى مبارك نازل كرده ایم كه ما بیم دهنده ایم ، در آن شب هر امر محكمى را فیصل دهند 4 سوره 44 -))) تفسیر باطنى این آیات چیست ؟.

فرمود: اما حم محمد صلى للّه علیه و آله است و آن در كتابى است كه بر هود نازل گشته و از حروفش كاسته شده (یعنى در كتاب هود از محمد به حم تعبیر شده و دو حرف م د آن ، از نظر تخفیف یا جهت دیگرى افتاده است ) و اما كتاب روشن امیرالمؤ منین على علیه السلام است ، و اما شب مبارك فاطمه علیها السلام است ، و اما اینكه فرماید: (((در آن شب هر امر محكمى را فیصل دهند))) یعنى آن فاطمه خیر بسیارى زاید و بیرون دهد و آن مردى حكیم و مردى حكیم و مردى حكیم است (یعنى امام حسن و امام حسین و زین العابدین علیهم السلام اند و امامان دیگر هم باینها عطف مى شوند).

مرد نصرانى گفت : اولین و آخرین این مردان را معرفى كن ، فرمود: اوصاف به یكدیگر شباهت دارند (و ممكن نیست شخصى را با بیان اوصافش كاملا مشخص و ممتاز ساخت ) ولى من سومى آن قوم (یعنى امام حسین علیه السلام ) را براى تو معرفى مى كنم كه چه كسى از نسل او ظاهر مى شود. (مقصود حضرت قائم علیه السلام است ) و اوصاف او در كتابهائى كه بر شما نازل شده هست ، اگر تغییرش نداده و تحریفش نكنید و كفر نورزید ولى از قدیم این كار را كرده اید.

نصرانى گفت : من آنچه را مى دانم از شما پنهان نكنم و بشما دروغ نگویم (شما را تكذیب نكنم ) و شما راست و دروغ گفتار مرا مى دانید، بخدا سوگند كه خدا از فضل و نعمت خود بشما بخشى عطا كرده كه بخاطر هیچكس خطور نكند و كسى نتواند پنهانش كند، و كسى هر چند دروغگو هم باشد، نسبت به آن دروغ نتواند گفت ، هر چه من در این باره گویم حق است و درست و چنانست كه بیان فرمودى . (آنچه فرمودى درست است و مطابق واقع ).

موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: هم اكنون بتو خبرى هم كه آن را جز اندكى از خوانندگان كتب (آسمانى ) ندانند: به من بگو اسم مادر مریم چه بود.؟ و در چه روزى (روح عیسى ) در شكم او دمیده شد؟ و در چه ساعت روزى مریم عیسى علیه السلام را زائید؟ و در چه ساعت از روز بود؟ نصرانى گفت : نمى دانم .

موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: اما مادر مریم نامش مرثا بود كه در لغت عربى وهیبة مى باشد و اما روزى كه مریم باردار گشت روز جمعه هنگام ظهر بود و آن روزى بود كه روح الامین (جبرئیل ) از آسمان فرود آمد، و براى مسلمین عیدى مهمتر از آن نیست . خداى تبارك و تعالى و محمد صلى للّه علیه و آله آن روز را بزرگ دانسته و دستور داده كه عیدش قرار دهند و آن روز جمعه است و اما روزى كه مریم زائید سه شنبه بود، در چهار ساعت و نیم از روز بر آمده .

سپس فرمود: نهرى را كه مریم عیسى را در كنار آن زائید مى دانى كدام نهر بود؟ نه ، فرمود: آن نهر فراتست كه درختان انگور و خرما در كنار آنست و هیچ نهرى از لحاظ درختان انگور و خرما با فرات برابر نیست . و اما روزى كه زبان مریم بسته شد و قیدوس (پادشاه یهود آن زمان ) فرزندان و پیروان خود را طلبید تا او را یارى كنند و آل عمران را بیرون برد تا به مریم بنگرند، و آنها آنچه را خدا در كتاب تو (انجیل ) و كتاب ما (قرآن ) بیان كرده ، گفتند، فهمیده ئى ؟ گفت : آرى ، همین امروز خوانده ام فرمود: بنابراین از این مجلس برنخیزى تا خدا ترا هدایت كند.

نصرانى گفت : اسم مادر من بلغت سریانى و عربى چیست ؟ حضرت فرمود: اسم مادر تو بلغت سریانى عنقالیة است و اسم مادر پدرت عنقورة بوده است . و اما اسم مادرت بلغت عربى هومیة است و نام پدرت عبدالمسیح است و بلغت عربى عبداللّه مى شود، زیرا مسیح را عبدى نیست ، عرض كرد: راست گفتى و احسان كردى (كه آنچه را هم نپرسیدم جواب گفتى ).

اسم جدم چیست ؟ فرمود: اسم جدت جبرئیل بود و من او را در این مجلس عبدالرحمن نامیدم .

نصرانى گفت : ولى او مسلمان بود، موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: آرى و شهید هم گردید، زیرا لشكرى از اهل شام ناگهان به منزلش ریختند و او را كشتند.

نصرانى گفت : نام من پیش از آنكه كنیه خود را تعیین كنم چه بود؟ فرمود: نام تو عبدالصلیب بود، عرض كرد: شما چه نامى به من مى دهى ؟ فرمود: من ترا عبداللّه نام مى گذارم .

نصرانى گفت : من هم ایمان بخداى بزرگ آوردم و گواهى دهم كه شایسته پرستشى جز خداى یگانه بى شریك نیست و او یكتا و مورد نیاز مخلوقست ، او نه چنانست كه نصارى وصفش كنند (كه مسیح را پسر یا شریك یا متحد با او دانند) و نه چنانست كه یهود معرفیش نمایند (تكه جسمش دانند و عزیز را پسرش خوانند) و هیچ گونه شركى نسبت به وى راه ندارد و گواهى دهم كه محمد بنده و فرستاده اوست ، كه او را بحق فرستاده است و او حق را براى اهلش آشكار ساخت و اهل باطل در كورى و گمراهى بماندند، و او فرستاده خدا بود بسوى تمام مردم از سرخ پوست و سیاه پوست و همه نسبت به او یكسان بودند، گروهى بینا شدند و هدایت یافتند و اهل باطل در كورى بماندند و آنچه ادعا مى كردند، از دست بدادند و گواهى دهم كه ولى و جانشین او حكمت وى را بیان كرد و پیغمبران پیش از او بحكمت كامل و رسا گویا بودند و در فرمانبرى خدا تشریك مساعى كردند و

از باطل و اهل باطل و پلیدى و اهل پلیدى دورى گزیدند و گمراهى را كنار گذاشتند و خدا هم ایشان را بفرمانبردارى خود یارى كرد و از گناه بازشان داشت .

ایشان اولیاء خدا و یاران دین بودند، مردم را بكار خیر ترغیب نموده و امر مى فرمودند، من بخردسال و بزرگسالشان و بهر كس از آنها كه یاد كردم و یاد نكردم ایمان آوردم و بخداى تبارك و تعالى كه پروردگار جهانیانست ایمان آوردم . سپس زنار و صلیب طلائى را كه بگردن داشت برید و بشكست و گفت : بفرما زكوتم را بچه مصرفى رسانم ؟ فرمود: در اینجا برادرى دارى كه هم كیش تو است و از قوم خودت از قبیله قیس بن ثعلبه مى باشد، و او هم مانند تو در نعمت (اسلام ) است ، با یكدیگر مواسات و همسایگى كنید و من از حق اسلامى شما دریغ نخواهم كرد.

او گفت : اصلحك الله بخدا كه من ثروتمندم و در محل خود 300 اسب نر و ماده و هزار شتر دارم و حق شما در مال من بیش از حق من است بگردن شما. امام فرمود: تو آزاده شده خدا و رسولش هستى و نسب و نژاد بحال خود باقیست .

سپس او مسلمانى نیكو شد و از قبیله بنى فهر زنى گرفت و امام كاظم علیه السلام از صدقه على بن ابیطالب 50 دینار مهرش داد و براى او نوكر گرفت و منزلش داد و در آنجا بود تا امام كاظم علیه السلام را از مدینه بیرون بردند و او 28 شب پس از بیرون بردن حضرت در گذشت .

5- دیعقوب بن جعفر گوید: خدمت موسى بن جعفر علیه السلام بودم كه مرد و زن راهبى از اهل نجران یمن ، خدمتش آمدند. فضل بن سوار براى آنها اجازه رسیدن خدمت امام را گرفت . امام فرمود: فردا آنها را نزد چاه ام الخیر بیاور، فضل گوید: فردا ما آنجا حاضر شدیم ، دیدیم آن قوم هم آمده اند امام دستور داد حصیرهاى لیف خرمائى انداختند، و خود نشست و مردم هم نشستند.

ابتدا زن راهب مسائل بسیارى پرسید كه امام علیه السلام همگى را پاسخ داد، سپس آن حضرت چیزهائى از او پرسید كه پاسخ هیچ یك از آنها را نتوانست بگوید. آن زن اسلام آورد. آنگاه مرد راهب پیش آمد و سؤ ال مى كرد و امام همه را جواب مى فرمود.

مرد راهب گفت : من در دین خود نیرومند و توانایم و هیچ یك از انصارى در روى زمین به درجه دانش من نرسد و شنیدم و شنیدم كه مردى در هند است كه هرگاه بخواهد در یك شبانه روز به حج بیت المقدس مى آید و به منزلش در هند برمى گردد، من پرسیدم در كدام سرزمین است ! به من گفتند: در سبذان است . من احوال او را از كسى كه به من خبر داده بود پرسیدم . گفت : او اسمى را كه آصف همدم سلیمان مى دانست و بدان وسیله تخت (بلقیس ) را از شهر سبا آورد، مى داند، و خدا وصف او را در كتاب شما (قرآن ) و در كتابهائى كه براى ما دینداران دیگر نازل كرده بیان كرده است .

موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: خدا را چند نامست كه (دعا كردن به وسیله آنها) بر نمى گردد (و حتما مستجاب مى شود؟) گفت : آن نامها بسیار است و اما آنچه حتمى است و دعا كننده را رد نمى كند هفت نام است .

امام علیه السلام فرمود: آنچه را از آنها یادت هست به من بگو. راهب گفت : نه ، به حق خدائى كه تورات را بر موسى نازل كرد و عیسى را مایه پند گرفتن جهانیان (نسبت به كمال قدرت خود) و آزمایش سپاسگزارى خردمندان قرار داد و محمد را بركت و رحمت ساخت و على علیه السلام را مایه پند و بصیرت نمود و اوصیاء را از نسل محمد مقرر داشت كه من نمى دانم و اگر مى دانستم به سخن شما محتاج نبودم و نزد شما نمى آمدم و از شما نمى پرسیدم .

امام كاظم علیه السلام فرمود: به داستان مرد هندى باز گرد. راهب گفت : من این نامها را شنیده ام ولى حقیقت و تفسیرش را نمى دانم و نیز نمى دانم آنها كدام است و چگونه مى باشد و دعا كردن با آنها چگونه است پس براه افتادم تا به سبذان هند رسیدم و نشانى آن مرد را پرسیدم . به من گفتند: او در كوهى صومعه اى ساخته و در سال جز دو بار بیرون نیاید و دیده نشود و هندیان عقیده دارند كه خدا براى او در صومعه اش چشمه اى شكافته و ایجاد كرده و بدون شخم و بذرافشانى براى او كاشته شود محصول دهد. من در خانه او رفتم و سه روز آنجا بودم ، نه در را كوبیدم و نه دستى به آن زدم ، روز چهارم خدا در را گشود، زیرا گاوى كه هیزم بار داشت و پستانش از بسیارى شیر كشیده مى شد و نزدیك بود جارى شود، بیامد و در را فشار داد، در باز شد و من پشت سرش وارد شدم ، آن مرد را دیدم ایستاده به آسمان مى نگرد و مى گرید به زمین مى نگرد و مى گرید، به كوهها مى نگرد و مى گرید.

گفتم : سبحان الله !! چه اندازه نظیر تو در این روزگار كمیابست ؟! او گفت : به خدا كه من جز یكى از حسنات و نیكى هاى مردى كه او را پشت سرت گذاشتى (موسى بن جعفر علیه السلام ) نیستم .

گفتم : به من خبر داده اند كه تو یكى از اسماء خدا را مى دانى كه به وسیله آن در یك شبانه روز به بیت المقدس مى روى و به منزلت بر مى گردى ، گفت : بیت المقدس را مى شناسى ؟.

گفتم : من غیر از بیت المقدس كه در شام است نمى شناسم گفت : مقصود آن بیت المقدس نیست بلكه آن خانه مقدسى است كه خانه آل محمد است .

گفتم : من تا امروز هر چه شنیده ام همان بیت المقدس بوده ، گفت : آن جاى محرابهاى پیغمبران است و آن را حظیرة المحاریب (((جایگاه محرابها))) مى گفتند تا آنكه زمان فاصله میان محمد و عیسى صلى اللّه علیه و آله رسید و بلا به مشركین نزدیك شد و كیفر و سختى بخانه هاى شیاطین در آمد و آنها آن نامها را تغییر و تبدیل دادند و جابجا كردند و همین است معنى قول خداى تبارك و تعالى كه بطن آیه درباره آل محمد و ظاهرش یك مثلى است ((25)) (((آنها جز نامهائى نیست كه شما و پدرانتان نام گذارى كرده اید و خدا براى آن هیچ دلیل و آیه ئى نازل نكرده است 23 سوره 53 -))).

گفتم : من از شهرى دور نزد تو آمده ام و دریاها پیموده و متعرض غم و اندوه و ترسها گشته و در صبح و شام از همه چیز نومید و تنها به رسیدن به این حاجت ، امیدوار بوده ام ، گفت : من عقیده دارم زمانى كه مادرت به تو بار دار گشته ، فرشته ئى

بزرگوار نزدش حاضر شده و فكر مى كنم كه پدرت چون خواسته با مادرت نزدیكى كند غسل نموده و با پاكى نزدش رفته است و گمان دارم كه صفر چهارم تورات را (كه بهترین اسفار آن و مشتمل بر حالات خاتم الانبیاست ) هنگام شب زنده دارى خود مطالعه كرده و عاقبت بخیر گشته است .

از راهى كه آمده ئى برگرد و برو تا به مدینه محمد صلى الله علیه و آله كه آن را طیبه گویند برسى و نام آن شهر در زمان جاهلیت یثرب بوده است ، سپس متوجه موضعى شو كه بقیع نام دارد، آنگاه نشانى خانه اى را كه به دارمروان معروف است بگیر و در آنجا منزل كن و سه روز بمان (تا مردم ندانند كار مهم و با شتابى دارى ) سپس بپرس آن پیر مرد سیاه پوستى كه در خانه اش بوریا مى بافند (بر در آن خانه مى بافد) و نام بوریا در شهر آن خصف است كجاست ؟ (گویا مقصود از این پیرمرد فضل بن سوار است ) با آن پیر مرد مهربانى و ملاطفت كن و به او بگو: مرا آن همنشینت كه در گوشه خانه اى كه در آن چهار چوب كوچك است مى نشیند، نزدت فرستاده ، از او بپرس فلان بن فلانى (موسى بن جعفر علوى علیه السلام ) كیست و پاتوغش كجاست ؟ و در چه ساعتى آنجا مى رود؟ او وى را به تو نشان مى دهد و یا معرفى مى كند و تو از معرفیش او را خواهى شناخت من هم او را براى تو معرفى مى كنم .

گفتم : چون او را دیدم چه كنم ؟ گفت : از گذشته و آینده و مسائل دینى گذشتگان و باقیماندگان از او بپرس .

موسى بن جعفر علیه السلام به او فرمود: رفیقى كه ملاقاتش كردى ترا نصیحت كرده است . رهب گفت قربانت گردم ، اسم او چه بود؟ فرمود: او متمم بن فیروز و اهل فارس مى باشد و از كسانى است كه به خداى یكتاى بى شریك ایمان آورده و او را با پاكدلى و یقین پرستش نموده و چون از قوم خود ترسیده از آنها فرار كرده و پروردگارش با او حكمت بخشیده و براه مستقیمش هدایت فرموده و از پرهیزگارانش قرار داده ؟ میان او و بندگان یا اخلاصش شناسائى برقرار ساخته و او در همه سال مكه را به عنوان حج زیارت كند و اول هر ماه عمره گزارد و بفضل و یارى خدا از منزلش كه در هند است بمكه مى آید، خدا سپاسگزاران را این گونه پاداش مى دهد.

آنگاه راهب مسائل بسیارى از امام پرسید و حضرت همه را جواب فرمود، سپس از راهب مطالبى پرسید و او هیچ پاسخى نمى دانست ، آنگاه راهب گفت : به من خبرده آن 8 حرفى كه از آسمان فرود آمد و چهار حرف آن در زمین ظاهر گشت و چهار آن در هوا بماند، آن چهار حرف كه در هوا بماند بر كه نازل شد و چه شخصى تفسیرش كند؟ فرمود: او قائم ماست كه خدا بر او نازل كند و او هم تفسیرش نماید، و آنچه بر صدیقین و پیغمبران و هدایت شدگان نازل نكرده بر او نازل كند.

راهب گفت : دو حرف از آن چهار حرف را كه در زمین است به من بفرما، فرمود: هر چهار حرف را بتو مى گویم : اما اولش : هیچ شایسته پرستشى جز خداى یكتاى بى شریك باقى نیست ، دوم محمد رسول خدا است با اخلاص سوم : ما اهلبیت او هستیم چهارم :

شیعیان ما از ما و ما از رسول خدا و رسول خدا از خداست بوسیله (یعنى بوسیله پیروى و فرمانبردارى شیعیان ما از دسته ما مى شوند و ما از پیغمبر و او از خدا).

راهب گفت : گواهى دهم كه شایسته پرستشى جز خدا نیست و محمد صلى الله علیه وآله فرستاده خدا است و هر چه از جانب خدا آورده حق است و شما بر گزیدگان مخلوق خدائید و شیعیان شما پاكیزه و جایگزین نافرمانانند و عاقبت نیك الهى از آن آنهاست و ستایش مخصوص پروردگار جهانیانست .

موسى بن جعفر علیه السلام جبه خز و پیراهن قوهى (كه در قائن مى بافته اند) و روپوش و كفش و كلاهى بخواست و به او عطا فرمود! و نماز ظهر را خواند و به او فرمود: ختنه كن ، گفت : در هفتمین روز ختنه كرده ام .

1- عبدالله بن مغیره گوید: موسى بن جعفر علیه السلام در منى به زنى گذشت كه مى گریست و فرزندانش هم گردش مى گریستند، زیرا گاو آنها مرده بود. حضرت نزدیك آن زن رفت و فرمود: چرا گریه مى كنى اى كنیز خدا؟ زن گفت : اى بنده خدا: من فرزندانى یتیم دارم و گاوى داشتم كه زندگى من و كودكانم از آن مى گذشت ، اكنون آن گاو مرده و من و فرزندانم از همه چیز دست كوتاه و بیچاره مانده ایم .

امام فرمود: كنیز خدا! مى خواهى آن را براى تو زنده كنم ؟ به او الهام شد كه بگوید: آرى اى بنده خدا! حضرت بكنارى رفت و دو ركعت نماز گزارد و اندكى دست بلند كرد و لبهایش را تكان داد، سپس بر خاست و گاو او صدائى زد و نفهمیدم با سر عصا یا پنجه پایش بود كه به آن گاو زد، گاو برخاست و راست به ایستاد. چون زن نگاهش به گاو افتاد: فریادى كشید و گفت : به پروردگار كعبه این مرد عیسى ابن مریم است ، حضرت میان مردم رفت و از آنجا بگذشت .

2- اسحاق بن عمار گوید: شنیدم موسى بن جعفر علیه السلام خبر مرگ مردى را بخود او گفت ، من با خود گفتم : مگر او مى داند هر یك از شیعیانش كى مى میرند؟! حضرت باقیافه اى مانند خشمگین متوجه من شد و فرمود: اى اسحاق ! رشید هجرى علم منایا و بلایا (مرگ و مصیبات مردم ) را مى دانست ، امام كه بدانستن آن سزاوارتر است .

سپس فرمود: اى اسحاق هرچه خواهى بكن كه عمر تو گذشته و تا دو سال (و بدو سال نرسیده ) مى میرى و برادران و خانواده ات اندكى پس از تو اختلاف كلمه پیدا كنند و به یكدیگر خیانت ورزند.

آنجا كه دشمن شماتتشان كند، با آنكه درد تو چنان گذشت (كه من چگونه مرگ شیعیانم را مى دانم ).

من گفتم : من از آنچه در دلم گذشت از خدا آمرزش مى خواهم . سپس مدتى پس از این مجلس نگذشت كه اسحاق مرد و خاندان عمار دست نیاز به اموال مردم گشودند و مفلس شدند (یعنى قرض مى كردند و نمى توانستند بپردازند).( پس تو ای مخاطب ارجمند اعتقاد نگارنده بر علم بلایا و منایا صدور حکم کلی غیر قطعی از سوی خداوند است که به اولیای معصوم خود عطا می‌فرماید که مفهوم جبر اعمال را تداعی

نمی‌نماید و بلکه ایجاد میدان عمل یعنی اختیار و انجام عمل خوب و بد است و نیز علم ورود به مدار شاکله خوب و بعد که صدور حکم قطعیت نیز در فرض بدوی مانند آنچه بر گروه الذین فی قلوبهم مرض و پیروان ناصبی ایشان وارد می شود برای شیعیان و خالص یعنی صدور حکم ورود به دوزخ و بهشت در دنیا و اما حسابرسی اعمال خلایق و علم هر آنچه ذات اقدس الهی اراده نماید در غیر آنچه آورده شد مخصوص به خداوند بزرگ است والسلام)

8- على بن جعفر گوید: عمره رجب را گزارده و در مكه بودیم كه محمد بن اسماعیل (نوه امام صادق علیه السلام كه طایفه اسماعیلیه به پدر او منتسبند) نزد من آمد و گفت : عمو جان ! من خیال رفتن بغداد دارم و دوست دارم كه با عمویم ابوالحسن یعنى موسى بن جعفر علیه السلام خداحافظى كنم . دلم مى خواهد تو نیز همراه من باشى ، من با او بطرف برادرم كه در منزل حوبه بود رهسپار شدیم ، اندكى كه مغرب گذشته بود، من در زدم ، برادرم جواب داد و در را باز كرد، و فرمود: این كیست ؟ گفتم : على است ، فرمود: اكنون مى آیم (و براى تطهیر باندرون رفت ) و او وضو را طول مى داد، من گفتم : شتاب كنید، فرمود: شتاب مى كنم ، سپس بیامد و پارچه رنگ كرده ئى بگردنش بسته بود و پائین آستانه در نشست .

على بن جعفر گوید: من به جانب او خم شدم و سرش را بوسیدم و گفتم : من براى كارى آمده ام كه اگر تصویب فرمائى از توفیق خداست و اگر غیر از آن باشد، ما خطاى بسیار داریم . فرمود: چه كار است ؟ گفتم : این برادر زاده شماست كه مى خواهد با شما خداحافظى كند و به بغداد رود، فرمود: بگو بیاید، من او را در كنارى ایستاده بود صدا زدم . او نزدیك آمد و سر حضرت را بوسید و گفت : قربانت . مرا سفارشى كن (پند و موعظه بفرما) فرمود: سفارشت مى كنم كه درباره خون من از خدا بترسى ، او پاسخ داد: هر كه درباره تو بدى خواهد خدا بخودش رساند، و به بدخواه او نفرین مى كرد تا باز سرش را بوسید و گفت : عمویم ! مرا سفارشى كن ، فرمود، ترا سفارش مى كنم كه درباره خون من از خدا بترسى گفت : هر كه بد شما را خواهد، خدا به خودش رساند، باز سرش را بوسید و گفت : اى عمو! مرا سفارشى كن ، فرمود: سفارشت مى كنم كه درباره خون من از خدا بترسى ، باز او بر بدخواهش نفرین كرد و بكنارى رفت ، من سوى او رفتم .

برادرم به من فرمود: على اینجا باش ، من ایستادم ، حضرت باندرون رفت و مرا صدا زد، من نزدش رفتم كیسه اى كه صد دینار داشت برداشت ، به من داد و فرمود: به پسر برادرت بگو این پول را در سفر كمك خرجش سازد، من آن را گرفتم و در حاشیه عبایم گذاشتم ، باز صد دینار دیگرم داد و فرمود: این را هم به او بده ، سپس كیسه دیگرى داد و فرمود: این را هم به او بده .

من گفتم : قربانت ، اگر بدانچه فرمودى ، از او مى ترسى ، چرا او را علیه خود كمك مى كنى ؟ فرمود هرگاه من به او بپیوندم و او از من ببرد، خدا عمرش را قطع مى كند،

سپس یك مخده چرمى كه سه هزار درهم خالص داشت برگرفت و فرمود: این را هم به او بده .

من نزد محمد رفتم ، صد دینار اول را به او دادم ، بسیار خوشحال شد و عمویش را دعا كرد، سپس كیسه دوم و سوم را دادم ، چنان خوشحالى كرد كه من گمان كردم باز مى گردد و به بغداد نمى رود، باز سیصد درهم را به او دادم ، ولى او راه خود پیش گرفت و نزد هارون رفت و به عنوان خلافت به او سلام كرد و گفت : من گمان نمى كردم كه در روزى زمین دو خلیفه باشند، تا آنكه دیدم مردم به عمویم موسى بن جعفر، به عنوان خلافت سلام مى كنند، هارون صد هزار درهم برایش فرستاد، ولى خدا او را به بیمارى ذبحه (خنازیر و خناق ) مبتلا كرد كه نتوانست به یك درهمش نگاه كند و دست رساند.

9- ابوبصیر گوید: موسى بن جعفر علیه السلام در 54 سالگى بسال 183 در گذشت و پس از امام جعفر صادق علیه السلام 35 سال زندگى كرد.

( زندگانى ابوالحسن الرضا علیه السلام )

حضرت ابوالحسن امام رضا علیه السلام در سال 148 متولد شد و در ماه صفر سال 203 بسن 55 سالگى در گذشت ، در تاریخ آن حضرت اختلافست ، ولى این تاریخ درست تر است انشاءاللّه آن حضرت در قریه ئى از شهر طوس بنام سناباد كه تا نوقان یك جیغ راهست ، وفات یافت و در آنجا مدفون گشت . ماءمون آن حضرت را از راه بصره و شیراز (كه شیعیانش كمتر بودند) بمرو حركت داد، چون ماءمون از مرو بیرون آمد و رهسپار بغداد گشت ، آن حضرت را همراه خود برد، ولى امام در آن قریه وفات كرد، مادرش ام ولد و نامش ام البنین است .

1- هشام بن احمر گوید: موسى بن جعفر به من فرمود: مى دانى كسى از اهل مغرب (بمدینه ) آمده است ؟ گفتم : نه ، فرمود: چرا، مردى آمده است بیا برویم ، پس سوار شد، من هم سوار شدم و رفتیم تا نزد آن مرد رسیدیم ، مردى بود از اءهل مدینه كه برده همراه داشت . من گفتم : بردگانت را بما نشان ده او هفت كنیز آورد كه موسى بن جعفر درباره همه آنها فرمود: این را نمى خواهم ، سپس فرمود: باز بیاور، گفت : من جز یك دختر برده بیمار ندارم ، فرمود: (((به او بگو نظرت نسبت به آن دختر چند است ؟ بهر چند كه گفت ، تو بگو از آن من باشد))).

من نزد او آمدم ، گفت : آن دختر را از این مقدار كمتر نمى دهم ، گفتم : از آن من باشد. گفت از تو باشد ولى به من بگو: مردى كه دیروز همراه تو بود كیست ؟ گفتم : مردیست از طایفه بنى هاشم ، گفت از كدام بنى هاشم ؟ گفتم : بیش از این نمى دانم . گفت : من داستان این دختر را برایت بگویم :

او را از دورترین نقاط مغرب خریدم ، زنى از اهل كتاب به من برخورد و گفت : این دختر همراه تو چكار مى كند؟ گفتم : او را براى خود خریده ام ، گفت : سزاوار نیست كه او نزد مانند توئى باشد، این دختر سزاوار است نزد بهترین مرد روى زمین

باشد و پس از مدت كوتاهى كه نزد او باشد، پسرى زاید كه در مشرق و مغرب زمین مانندش متولد نشده باشد. من آن دختر را نزد امام بردم ، دیر زمانى نگذشت كه امام رضا علیه السلام از او متولد شد.

2- صفوان بن یحیى گوید: چون موسى بن جعفر علیه السلام در گذشت و امام رضا علیه السلام (از امامت خود) سخن گفت ما بر او بیمناك شدیم ، به حضرت عرض شد: شما امر بزرگى را اظهار كرده اید و از این طغیانگر (هارون ) بر شما مى ترسیم ، فرمود: او هر چه خواهد تلاش كند، بر من راهى ندارد. (نتواند به من آسیبى رساند).

3- پسر منصور گوید: شبى خدمت امام رضا علیه السلام رسیدم و او در پستو خانه بود، پس دستش را بلند كرد، مثل اینكه در خانه ده چراغ باشد (روشن و منور گشت ) آنگاه مرد دیگرى اجازه تشریف گرفت ، حضرت دستش را بینداخت و به او اجازه داد.

4- غفارى گوید: مردى از خاندان ابى رافع غلام پیغمبر صلى اللّه علیه و آله كه نامش طیس بود و از من طلبى داشت ، مطالبه مى كرد و پافشارى مى نمود. مردم هم او را كمك مى كردند، چون چنین دیدم ، نماز صبح را در مسجد پیغمبر صلى اللّه علیه و آله گزاردم ، و به امام رضا علیه السلام كه در عریض بود، روى آوردم . چون نزدیك خانه اش رسیدم ، آن حضرت پیدا شد، بر الاغى سوار بود و پیراهن و ردائى در برداشت ، چون نگاهم به امام افتاد، از آن حضرت خجالت كشیدم . حضرت به من رسید و ایستاد و نگاه كرد، من سلام كردم ماه رمضان بود گفتم : خدا مرا قربانت كند. غلام شما طیس از من طلبى دارد، و بخدا كه مرا رسوا كرده است . من با خود گمان مى كردم به او مى فرماید: از من دست بدارد و بخدا كه من نگفتم او چقدر از من مى خواهد و نه نامى بردم .

به من فرمود: بنشین تا برگردم ، من بودم تا نماز مغرب را بگزاردم و روزه هم داشتم ، سینه ام تنگى كرد و خواستم برگردم كه دیدم حضرت پیدا شد و مردم گردش بودند، گدایان بر سر راهش نشسته بودند و او به آنها تصدیق مى داد. از آنها گذشت تا داخل خانه شد، سپس بیرون آمد و مرا بخواست ، من نزدش رفتم و داخل منزل شدیم ، او بنشست و من هم نشستم ، من شروع كردم و از احوال ابن مسیب كه امیر مدینه بود و بسیارى از اوقات درباره او با حضرت سخن مى گفتم ، سخن گفتم ، چون فارغ شدم ، فرمود: گمان ندارم هنوز افطار كرده باشى ؟ عرض كردم : نه ، برایم غذائى طلبید و پیشم گذاشت و بغلامش فرمود: تا همراه من بخورد. من و غلام غذا خوردیم ، چون فارغ شدیم ، فرمود: تشك را بردار و هر چه زیرش هست برگیر، چون بلند كردم ، اشرفى هائى در آنجا بود، من برداشتم و در آستینم نهادم .

حضرت دستور داد چهارتن از غلامانش همراه من بیایند تا مرا به منزلم رسانند. من عرض كردم : قربانت ، پاسبان و شبگرد ابن مسیب (امیر مدینه ) گردش مى كند و من

دوست ندارم كه مرا همراه غلامان شما ببیند فرمود: راست گفتى ، خدا ترا براه هدایت برد. به آنها دستور داد هر وقت من گفتم برگردند. چون نزدیك منزلم رسیدم و دلم آرام شد، آنها را بر گردانیدم و به منزلم رفتم و چراغ طلبیدم ، و به اشرفیها نگریستم ، دیدم 48 اشرفى است و طلب آن مرد از من 28 اشرفى بود، در میان آنها یك اشرفى جلب نظرم كرد و مرا از زیبائیش خوش آمد، او را برداشتم و نزدیك چراغ بردم . دیدم آشكار و خوانا روى آن نوشته است : (((28 اشرفى طلب آنمرد است و بقیه از خودت ))) بخدا كه من نمى دانستم (به او نگفته بودم ) او چقدر از من مى خواهد، سپاس خداوند پروردگار جهانیان را كه ولى خود را عزت دهد،

5- یكى از اصحاب گوید: سالى كه هارون حج گزارد، امام رضا علیه السلام از مدینه بقصد حج بیرون شد، تا بكوهى رسید كه دست چپ راهست وقتى بجانب مكه روى ، و بآن كوه فارع مى گفتند: حضرت رضا علیه السلام نگاهى بكوه كرد و فرمود: (((ساختمان كننده و خراب كننده روى فارع قطعه قطعه شود)))، ما معنى این سخن را نفهمیدیم ، چون حضرت از آنجا پشت كرد، و هارون رسید، در آنجا بار انداخت جعفر بن یحیى (برمكى كه در دربار هارون دولت و شوكت بزرگى داشت ) بالاى آن كوه رفت و دستور داد براى او در آنجا مجلسى بسازند، چون از مكه بازگشت بالاى آن كوه رفت و دستور داد خرابش كنند، و چون بعراق بازگشت (بامر هارون ) قطعه قطعه شد.

توضیح_داستان جعفر برمكى كه مورد توجه و عنایت خاص هارون الرشید بود تا آنجا كه خواهرش عباسه را بازدواج او در آورد و سپس بر او غضب كرد و بیاسر دستور داد او را بكشد و طایفه برامكه را ریشه كن كرد در كتب تواریخ مشهور است ، مجلسى (قدّس سرّه) در كتاب مرآت العقول ص 409 این تاریخ را از مروج الذهب مسعودى

6- ابراهیم بن موسى گوید: راجع بطلبى كه از امام رضا علیه السلام داشتم ، اصرار و پافشارى مى كردم و او مرا وعده مى داد، یك روز كه باستقبال والى مدینه مى رفت ، من همراهش بودم ، نزدیك قصر فلان رسید و در سایه درختان فرود آمد: منهم فرود آمدم و شخص سومى با ما نبود. عرض كردم : قربانت ، عید نزدیك است و بخدا كه من در هم و غیر درهمى ندارم ، حضرت با تازیانه اش بسختى زمین را خراش داد، سپس دست برد و شمش طلائى از آنجا برداشت و فرمود این را بهره خود ساز و آنچه دیدى پنهان دار.

7- یاسر خادم وریان بن صلت گویند: چون كار خلیفه معزول (امین پسر هارون ) در گذشت و امر خلافت براى ماءمون مستقر شد، نامه ئى بامام رضا علیه السلام نوشت و آن حضرت را بخراسان طلبید، امام رضا علیه السلام به عللى تمسك مى فرمود و عذر مى خواست ، ماءمون پیوسته به آن حضرت نامه مى نوشت تا آن حضرت دانست كه چاره ئى ندارد و او دست بردار نیست ، لذا از مدینه بیرون شد و ابوجعفر امام نهم علیه السلام هفت ساله بود. ماءمون به حضرت نوشت : راه كوهستان و قم را در پیش نگیر، بلكه از راه

بصره و اهواز و فارس بیا (مقصودش این بود كه آن حضرت از راهى بیاید كه شیعیانش كمتر باشند و از ناراحتى امام آگاه نشوند) تا آنكه بمرو رسید.

ماءمون به حضرت عرضه داشت كه امر خلافت را به عهده گیرد، ولى امام رضا علیه السلام خوددارى فرمود: ماءمون گفت : پس باید ولایت عهدى را بپذیرد، امام فرمود: مى پذیرم با شروطى كه از تو مى خواهم ، ماءمون گفت : هر چه خواهى بخواه ، امام رضا علیه السلام نوشت :

(((من در امر ولایت عهدى وارد مى شوم ، بشرط آنكه امر و نهى نكنم و فتوى حكم ندهم و نصب و عزل ننمایم و هیچ امرى را كه پا برخاست دگرگونش نسازم و از همه این امور مرا معاف دارى ))) ماءمون همه آن شروط را پذیرفت .

یاسر خادم گوید: چون عید (قربان ) فرا رسید ماءمون بسوى امام رضا علیه السلام كس فرستاد و درخواست كرد، آن حضرت براى عید حاضر شود و نماز گزارد و خطبه بخواند. امام رضا علیه السلام پیغام داد شروطى را كه میان من و تو در پذیرفتن امر ولایت عهدى بود، خودت مى دانى ، (بنابراین بود كه من از اینگونه امور معاف باشم ) ماءمون پیغام داد كه من مى خواهم با این عمل دل مردم آرامش یابد و فضیلت شما را بشناسد، سپس بارها آن حضرت به او جواب رد مى داد و او پافشارى مى كرد تا آنكه حضرت فرمود: یا امیر المومنین ! اگر مرا از این امر معاف دارى ، خوشتر دارم و اگر معاف نكنى ، همچنانكه پیغمبر و امیرالمومنین علیهما السلام (براى نماز عید) بیرون مى شدند، بیرون مى شوم ، ماءمون گفت : هر گونه خواهى بیرون شو، و دستور داد سرداران و تمام مردم صبح زود در خانه امام رضا علیه السلام حاضر باشند.

یاسر خادم گوید: مردان و زنان و كودكان در میان راه و پشت بامها بر سر راه امام رضا علیه السلام نشستند، و سرداران و لشكریان در خانه آن حضرت گرد آمدند، چون خورشید طلوع كرد، امام علیه السلام غسل نمود و عمامه سفیدى كه از پنبه بود، بسر گذارد، یكسرش را روى سینه و سر دیگر را میانه دو شانه انداخت و دامن بكمر زد و بهمه پیروانش دستور داد چنان كنند.

آنگاه عصاى پیكان دارى بدست گرفت و بیرون آمد، ما در جلوش بودیم و او پا برهنه بود و پیراهن خود را هم تا نصف ساق بكمر زده بود و لباسهاى دیگرش را هم بكمر زده بود، چون حركت كرد و ما هم پیشاپیش حركت كردیم ، سر بسوى آسمان بلند كرد و چهار تكبیر گفت ، كه ما پنداشتیم آسمان و دیوارها با او هم آواز بودند، سرداران و مردم آماده و سلاح پوشیده و بهترین زینت را نموده ، دم در ایستاده بودند، چون ما با آن صورت و هیئت بر آنها در آمدیم و سپس امام رضا علیه السلام در آمد و نزد در ایستاد فرمود: (((الله اكبر، الله اكبر، الله اكبر، (الله اكبر) على ماهدانا، الله اكبر على مارزقنا من بهیمة الانعام ، و الحمدلله على ما ابلانا))) ما هم صدا مى كشیدیم و مى گفتیم .

یاسر گوید: شهر مرو از گریه و ناله و فریاد بلرزه در آمد، سرداران چون امام رضا علیه السلام را پا برهنه دیدند، از مركبهاى خود فرود آمدند و كفشهاى خود را بكنار گذاشتند، حضرت پیاده راه مى رفت و در سر هر ده قدم مى ایستاد و سه تكبیر مى فرمود.

یاسر گوید: ما خیال مى كردیم كه آسمان و زمین و كوه با او هم آواز گشته و شهر مرو یكپارچه گریه و شیون بود، خبر بماءمون رسید، فضل بن سهل ذوالریاستین به او گفت : یا امیرالمومنین ؟ اگر امام رضا با این وضع بمصلى (محل نماز عید) رسد، مردم فریفته او شوند، صلاح این است كه از او بخواهى برگردد ماءمون بسوى حضرت كس فرستاد و درخواست برگشتن كرد، امام رضا علیه السلام كفش خود را طلبید و سوار شد و مراجعت فرمود.

8- یاسر خادم گوید: چون ماءمون از خراسان بعزم بغداد بیرون رفت و فضل ذوالریاستین هم بیرون رفت ، ما نیز همراه امام رضا علیه السلام بیرون شدیم ، در یكى از منازل نامه ئى براى فضل بن سهل از برادرش حسن بن سهل آمد كه : من از روى حساب نجوم بتویل سال نگریستم و دیدم تو در روز چهارشنبه فلان ماه حرارت آهن و آتش مى چشى ، عقیده دارم كه تو در آنروز با امیرالمومنین و امام رضا علیه السلام بحمام روى و حجامت كنى و روى دستت خون بریزى تا نحوست آن از تو دور گردد. و در این باره بماءمون هم نامه ئى نوشت و از او خواست كه از امام رضا هم این تقاضا را بكند.

ماءمون به حضرت نامه ئى نوشت و درخواست كرد، حضرت در پاسخ او نوشت : من فردا بحمام نمى روم و عقیده ندارم تو و فضل هم بحمام روید، ماءمون دو مرتبه دیگر به حضرت نامه نوشت ، امام رضا علیه السلام به او نوشت : یا امیرالمومنین من فردا حمام نمى روم ، زیرا دیشب پیغمبر صلى الله علیه و آله را در خواب دیدم به من فرمود: اى على ؛ حمام نرو و من عقیده ندارم كه تو و فضل هم فردا بحمام روید، ماءمون به حضرت نوشت شما راست مى گوئى و پیغمبر صلى الله و علیه و آله هم راست فرموده : من فردا حمام نمى روم و فضل خود بهتر داند.

یاسر گوید: چون خورشید غروب كرد و داخل شب شدیم ، امام رضا علیه السلام بما فرمود: بگوئید (((ما از شر آنچه در این شب فرود مى آید بخدا پناه مى بریم ))) ما پیوسته این سخن را مى گفتیم ، تا چون امام رضا علیه السلام نماز صبح را گزارد، به من فرمود: برو پشت بام گوش بده ببین چیزى میشنوى ؟ چون بر بام بر آمدم ، صداى شیونى شنیدم كه بالا گرفت و بسیار شد (شیون و فریادى شنیدم كه كم كم بالا گرفت ) ناگاه ماءمون را دیدم از درى كه میان منزل او و منزل امام رضا علیه السلام بود، در آمد و مى گفت : خدا ترا درباره فضل اجر دهد، او (پند شما را) نپذیرفته بحمام رفت و گروهى بر سر او ریخته ، با شمشیر او را كشته اند و سه تن از آنها دستگیر شده اند كه یكى از آنها پسر خاله فضل ابن ذى القلمین است .

یاسر گوید: سربازان و افسران و هواخواهان فضل در خانه ماءمون انجمن كردند و مى گفتند: این مرد یعنى ماءمون او را غافلگیر كرده و كشته است و ما باید از او خونخواهى كنیم ، و آتش آورده بودند تا خانه او را بسوزانندماءمون

بامام رضا علیه السلام عرض كرد: آقاى من ! اگر صلاح مى دانید بسوى این مردم روید و متفرقشان كنید.

یاسر گوید: امام رضا علیه السلام سوار شد و به من فرمود سوار شو، من سوار شدم و چون از در خانه بیرون شدیم حضرت مردم را دید كه فشار مى آورند، پس با دست خود اشاره كرد: پراكنده شوید، پراكنده شوید.

یاسر گوید: بخدا آن مردم چنان روى به بازگشت گذاشتند كه بالاى یكدیگر مى افتادند، و بهر كس اشاره فرمود، دوید و برفت .

9- وشاء از مسافر نقل كند كه چون هارون بن مسیب خواست با محمد بن جعفر بجنگد، امام رضا علیه السلام به من فرمود: نزد او برو و بگو؛ فردا بیرون نرو، كه اگر بروى شكست مى خورى و یارانت كشته مى شوند، و اگر پرسید: تو از كجا مى دانى ؟ بگو من در خواب دیده ام .

مسافر گوید: من نزد او رفتم و گفتم : قربانت ، فردا بیرون نرو كه اگر بیرون بروى ، شكست مى خورى و یارانت كشته مى شوند، به من گفت . تو از كجا این را دانستى ؟ گفتم : در خواب دیده ام ، جواب داد: آن بنده باكون نشسته خوابیده (كه چنین خوابى دیده است )، سپس بیرون رفت و شكست خورد و یارانش كشته شدند.

وشاء گوید: و نیز مسافر به من گفت : من با امام رضاعلیه السلام در منى بودیم . یحیى بن خالد كه براى گرد و خاك سرش را پوشیده بود، از آنجا گذشت ، حضرت فرمود: بیچاره ها نمى دانند امسال چه بسرشان مى آید (یعنى از گرد و خاك سر مى پوشند و خبر ندارند كه همین امسال بچه خاك سیاهى مى نشینند) و شگفت تر از آن هارون و من است كه این چنینیم و دو انگشت خود را بهم چسبانید مسافر گوید: بخدا من معنى سخن امام را نفهمیدم تا زمانى كه او را پهلوى هارون دفن كردیم .

10- یكى از اصحاب گوید: پول بسیارى نزد امام رضا آوردم ، ولى حضرت از آن شادمان نگشت من اندوهگین شدم و با خود گفتم : چنین پولى برایش مى آورند و او خوشحال نمى شود!!.

امام فرمود: اى غلام ! آفتابه لگن بیاور، سپس روى تختى نشست و دستش را گرفت و بغلام فرمود: آب بریز، راوى گوید: همینطور طلا بود كه از میان انگشتانش در طشت مى ریخت ، سپس متوجه من شد و فرمود: كسى كه چنین است بپولى كه تو برایش آورده ئى اعتنائى ندارد.

11- محمد بن سنان گوید: على بن موسى علیهما السلام 49 سال و چند ماه داشت كه در سال 202 درگذشت و پس از موسى بن جعفر 20 سال و 2 یا 3 ماه كمتر زندگى كرد.

( زندگانى حضرت ابیجعفر محمد بن على الثانى (امام نهم ) علیه السلام )

آن حضرت در ماه رمضان سال 195 متولد شد و در آخر ذیقعده سال 220 درگذشت و 25 سال و 2 ماه و 18 روز داشت و در شهر بغداد در گورستان قریش كنار قبر جدش موسى بن جعفر علیه السلام بخاك سپرده شد، معتصم عباسى آن

حضرت را در آغاز سالى كه وفات نمود، به بغداد روانه كرد. مادرش ام ولد و نامش سبى كه نوبیه بود و برخى گفته اند نامش خیزران بود، و روایت شده كه او از خاندان ماریه مادر ابراهیم بن رسول اللّه صلى الله علیه وآله بوده است .

1- على بن خالد گوید: محمد كه زیدى مذهب بود، گفت : من در سامرا بودم كه با خبر شدم مردى در اینجا زندانى است كه او را كت بسته از طرف شام آورده اند و مى گویند ادعاء نبوت كرده است .

على بن خالد گوید: من پشت در زندان رفتم و با دربانان و پاسبانان مهربانى كردم ، تا توانستم خود را به او برسانم ، او را مردى فهمیده دیدم ، به او گفتم : اى مرد! داستان تو چیست ؟ گفت : من مردى بودم كه در شام جائى كه نامش موضع راءس الحسین است عبادت مى كردم ، در آن میان كه مشغول عبادت بودم شخصى نزد من آمد و گفت : برخیز برویم ، من همراه او شدم ، ناگاه خود را در مسجد كوفه دیدم ، به من گفت : این مسجد را مى شناسى ؟ گفتم : آرى مسجد كوفه است ، پس او نماز گزارد و من هم با او نماز گزاردم در آن هنگام كه همراه او بودم ، ناگاه دیدم در مسجد پیغمبر صلى الله علیه وآله در مدینه مى باشم ، او به پیغمبر صلى الله علیه وآله سلام داد، من هم سلام دادم و نماز گزارد، منهم با او نماز گزاردم و بر پیغمبر صلى الله علیه وآله صلوات فرستاد، باز در همان اثناء كه همراه او بودم ، خود را در مكه دیدم و پیوسته مناسكش را انجام مى داد و من هم همراه او انجام مناسك مى كردم كه ناگاه خود را در جائى كه عبادت خدا مى كردم در شام دیدم .

چون سال آینده شد، باز بیامد و مانند سال گذشته با من رفتار كرد، در آنجا چون از مناسك فارغ شدیم و مرا بشام باز گردانید و خواست از من جدا شود، به او گفتم : تقاضا مى كنم بحق كسى كه ترا بر آنچه من دیدم توانا ساخته كه به من بگوئى تو كیستى ! فرمود؟ من محمد بن على بن موسایم ، این خبر شهرت یافت تا بگوش محمد بن عبدالملك زیات (وزیر معتصم كه پدرش روغن زیت فروش بوده ) رسید، او نزد من فرستاد و مرا گرفت و در زنجیر كرد و بعراق فرستاد.

من به او گفتم : گزارش داستان خود را به محمد بن عبدالملك برسان ، او هم چنان كرد و هر چه واقع شده بود در گزارش خود نوشت ، محمد در پاسخ او نوشت : بهمان كسى كه ترا در یكشب از شام به كوفه و از كوفه به مدینه و از مدینه بمكه و از مكه بشام برد، بگو از زندانت خارج كند.

على بن خالد گوید: داستان او مرا اندوهگین كرد و بحالش رقت كردم و دلداریش دادم و امر بصبرش نمودم ، سپس صبح زود نزدش رفتم ، دیدم سربازان و سرپاسبان و زندانبان و خلق اللّه انجمن كرده اند، گفتم چه خبر است ؟ گفتند: مردى كه ادعاء نبوت كرده بود و او را از شام آورده بودند، دیشب در زندان گم شده ، معلوم نیست به زمین فرو رفته یا پرنده ئى او را ربوده است .

2- على بن اسباط گوید: امام جواد علیه السلام بطرف من مى آمد و من بسر و پاى آن حضرت مى نگریستم تا اندامش را براى رفقاى خود در مصر وصف كنم ، من در این فكر بودم كه آن حضرت بنشست و فرمود:

اى على ! همانا خدا درباره امامت حجت آورده ، چنانكه درباره نبوت آورده و فرموده : (((در كودكى به او حكمت (داورى ) دادیم 13 سوره 19 -))) و باز فرموده : (((چون به نیرومندى رسید))) (((و چهل ساله شد))) پس رواست كه در كودكى بامام حكمت (داورى ) داده شود چنانكه رواست در سن چهل سالگى به او عطا شود (بحدیث 992 رجوع شود).

3- محمد بن ریان گوید: ماءمون براى امام جواد علیه السلام هر نیرنگى كه داشت بكار برد (تا شاید آن حضرت را آلوده و دنیاطلب نشان دهد) ولى او را ممكن نگشت ، چون درمانده شد و خواست دخترش را براى زفاف نزد حضرت فرستد، دویست دختر از زیباترین كنیزان را بخواست و به هر یك از آنها جامى كه در آن گوهرى بود بداد تا چون حضرت بكرسى دامادى نشیند، در پیشش دارند، امام به آنها هم توجهى نفرمود.

مردى بود بنام مخارق آوازه خوان و تار زن و ضرب گیر كه ریش درازى داشت . ماءمون او را (براى این كار) دعوت كند. او گفت : یا امیرالمؤ منین ! اگر امام جواد مشغول كارى از امور دنیا باشد من ترا درباره او كارگزارى مى كنم (چنانكه تو خواهى او را بدنیا مشغول مى كنم ) سپس در برابر امام جواد علیه السلام نشست و عرعر خرى كرد كه اءهل خانه نزدش گرد آمدند و شروع كرد با سازش مى زد و آواز مى خواند، ساعتى چنین كرد، امام جواد علیه السلام به او توجه نمى فرمود و براست و چپ هم نگاه نمى كرد، سپس سرش را بجانب او بلند كرد و فرمود: اى ریش بلند! از خدا بترس ، ناگاه ساز و ضرب از دستش بیفتاد و تا وقتى كه مرد دستش كار نمى كرد.

ماءمون از حال او پرسید: جواب داد، چون امام جواد علیه السلام بر من فریاد زد، دهشتى به من دست داد كه هرگز از آن بهبودى نمى یابم .

4- داود بن قاسم جعفرى گوید: خدمت امام جواد علیه السلام رسیدم و سه نامه بى آدرس همراه من بود كه بر من مشتبه شده بود، و اندوهگین بودم ، و حضرت یكى از آنها را برداشت و فرمود: این نامه زیاد بن شبیب است ، دومى را برداشت و فرمود: این نامه فلانى است ، من مات و مبهوت شدم حضرت لبخندى زد.

و نیز 300 دینار به من داد و امر فرمود كه آن رانزدیكى از پسر عموهایش برم و فرمود: آگاه باش كه او بتو خواهد گفت : مرا به پیشه ورى راهنمائى كن تا با این پول از او كالائى بخرم ، تو او را راهنمائى كن . داود گوید: من دینارها را نزد او بردم ، به من گفت ، اى ابا هاشم ! مرا به پیشه ورى راهنمائى كن تا با این پول از او كالائى بخرم ، گفتم : آرى مى كنم .

و نیز ساربانى از من تقاضا كرده بود به آن حضرت بگویم : او را نزد خود بكارى گمارد، من خدمتش رفتم تا درباره او با حضرت سخن گویم ، دیدم غذا مى خورد و جماعتى نزدش هستند، براى من ممكن نشد با او سخن گویم .

حضرت فرمود: اى ابا هاشم ! بیا بخور و پیشم غذا نهاد، آنگاه بدون آنكه من پرسش كنم فرمود: اى غلام ! ساربانى را كه ابوهاشم آورده نزد خود نگه دار.

و نیز روزى همراه آن حضرت به بستانى رفتم و عرض كردم : قربانت گردم ، من بخوردن گل آزمند و حریصم ، درباره من دعا كن و از خدا بخواه ، حضرت سكوت كرد و بعد از سه روز دیگر خودش فرمود: اى ابا هاشم ! خدا گل خوردن را از تو دور كرد، ابو هاشم گوید: از آن روز چیزى نزد من مبغوض تر از گل نبود.

5- محمد بن على هاشم گوید: بامداد روزى كه امام جواد علیه السلام با دختر ماءمون عروسى كرده بود خدمتش رسیدم ، و در آن شب دوائى خورده بودم كه تشنگى به من دست داده بود و من نخستین كسى بودم كه خدمتش رسیدم ، و نمى خواستم آب طلب كنم ، امام بچهره من نگاه كرد و فرمود: بگمانم تشنه ئى ؟ عرض كردم : آرى فرمود: اى غلام ! آب را به من ده ، آن را گرفت و آشامید، سپس به من داد، من هم آشامیدم ، باز تشنه شدم و دوست نداشتم آب بخواهم ، باز هم امام مانند بار اول عمل كرد، و چون غلام با جام آب آمد، همان خیال بار اول در دلم افتاد (كه شاید آب مسموم باشد) امام جام را گرفت و آشامید، سپس به من داد و تبسم فرمود.

محمد بن حمزه (كه این روایت را از هاشمى نقل كرده ) گوید: سپس هاشمى به من گفت : من گمان مى كنم كه امام جواد چنانستكه شیعیان درباره او اعتقاد دارند (یعنى از دل مردم آگاهست ).

6- على بن ابراهیم گوید: پدرم گفت : گروهى از شیعیان از شهرهاى دور آمدند و از امام جواد علیه السلام اجازه تشریف گرفتند و خدمتش رسید و در یك مجلس 30 هزار مساءله از او پرسیدند، حضرت به آنها جواب گفت و در آن زمان ده ساله بود.

شرح _چون پاسخ دادن به 30 هزار مساءله در یك مجلس عادة ممكن نیست ، لذا مرحوم مجلسى هفت توجیه براى این روایت ذكر مى كند كه ما سه تاى آن را در اینجا متذكر مى شویم :

1 این عدد را حمل بر مبالغه و اغراق باید نمود، زیرا شمردن 30 هزار مساءله هم عادة بعید است .

2 - پاسخهاى حضرت بیان قواعد و كلیاتى بوده كه از آن ها جواب 30 هزار مساءله جزئى معلوم مى گشته .

3 - مقصود از یك مجلس ، یكدوره ، مجالس معین است كه در چند روز و چند جا تشكیل شده است .

7- على بن حكم گوید: دعبل بن على (خزاعى شاعر و مداح معروف ) خدمت امام رضا علیه السلام رسید حضرت دستور داد به او چیزى (صله و عطائى ) دهند، او گرفت ولى حمد خدا نكرد، امام به او فرمود: چرا حمد خدا نكردى ؟ دعبل گوید: سپس خدمت امام جواد علیه السلام رسیدم و آن حضرت دستور داد به من عطائى دهند، من گفتم : الحمدلله حضرت فرمود: اكنون ادب شدى (یعنى از تذكرى كه پدرم بتو داد).

8- محمد بن سنان گوید: خدمت امام على النقى علیه السلام رسیدم ، فرمود: اى محمد! براى آل فرج پیش آمدى شده است ؟ گفتم : آرى ، عمر (بن فرج كه والى مدینه بود) وفات كرد، حضرت فرمود، الحمدلله و تا 24 بار شمردم (كه این جمله را تكرار كرد) عرض كردم : آقاى من ؟ اگر مى دانستم این خبر شما را مسرور مى كند، پابرهنه و دوان خدمت شما مى آمدم . فرمود: اى محمد! مگر نمى دانى او - كه خدایش لعنت كند - بپدرم محمد بن على چه گفته ؟ عرض كردم : نه ، فرمود: درباره موضوعى پدرم با او سخن مى گفت ، او در جواب گفت : بگمانم تو مستى ، پدرم فرمود: خدایا اگر تو مى دانى كه من امروز را براى رضاى تو روزه داشتم ، مزه غارت شدن و خوارى اسارت را به او بچشان ، بخدا سوگند كه پس از چند روز پولها و دارائیش غارت شد و سپس او را با سیرى گرفتند و اینك هم مرده است ، خدایش رحمت نكند خدا از او انتقام گرفت و همواره انتقام دوستانش را از دشمنانش مى گیرد.

9- ابو هاشم جعفرى گوید: در مسجد مسیب همراه امام جواد علیه السلام نماز گزاردم . آن حضرت در جاى قبله مستقیم (بدون انحراف و تمایل یا در وسط صف ) براى ما نمازگزارد (یعنى براى ما امامت فرمود) و راوى یادآور شد كه در آن مسجد درخت سدرى بود خشك و بى برگ ، حضرت آب طلبید و زیر درخت وضو گرفت ، سپس آن درخت در همان سال زنده شد و برگ و میوه داد.

10- مطرفى گوید: امام رضا علیه السلام در گذشت و 4 هزار درهم به من بدهى داشت ، با خود گفتم : پولم از بین رفت ، سپس امام جواد علیه السلام برایم پیغام داد كه فردا نزد من بیا و سنگ و ترازو با خود بیاور من خدمتش رفتم ، فرمود: ابوالحسن درگذشت و تو از او 4 هزار درهم طلب دارى ؟ گفتم : آرى ، جانمازى كه زیر پایش بود بلند كرد، زیرش دینار بسیارى بود آنها را به من داد (تا با ترازو وزن كنم و برابر 4 هزار درهم خود برگیرم ).

11- محمد بن سنان گوید: محمد بن على (امام جواد علیه السلام ) درگذشت در حالى كه 25 سال و 3 ماه و 12 روز داشت ، و وفاتش در روز سه شنبه ششم ذیحجه سال 220 بود، پس از پدرش 19 سال و 25 روز كمتر زندگى كرد.

(زندگانى حضرت ابوالحسن على بن محمد(امام دهم )(علیهما السلام (والرضوان )

آن حضرت در نیمه ذیحجه سال 212 متولد شد و و به روایتى تولدش در ماه رجب سال 214 بوده و در 26 جمادى الاخر سال 254 در گذشت و به روایتى در ماه رجب سال 254 وفات نمود، سنش به روایت اول 40 سال و 6 ماه و به روایت دیگر از نظر تولد 40 سال بوده است ، متوكل عباسى آن حضرت را همراه

یحیى بن هرثمه بن اعین از مدینه به سامرا آورد و در آنجا وفات نمود و در خانه خود مدفون گشت . مادرش ام ولد و نامش سمانه بود.

1- خیران اسباطى گوید: در مدینه خدمت حضرت ابوالحسن (امام دهم ) علیه السلام رسیدم ، به من فرمود: از واثق چه خبر دارى ؟ عرض كردم : قربانت ، وقتى از او جدا شدم با عافیت بود، من از همه مردم دیدارم به او نزدیكتر است ، زیرا ده روز پیش او را دیده ام (و كسى در مدینه نیست كه او را بعد از من دیده باشد) فرمود: اهل مدینه مى گویند: او مرده است ، چون به من فرمود: مردم مى گویند (و شخص معینى را نام نبرد) دانستم مطلب همانست (واثق مرده است و حضرت به علم غیب دانسته و توریه مى فرماید) سپس فرمود: جعفر (متوكل عباسى ) چه كرد؟ عرض كردم : از او جدا شدم در حالى كه در زندان بود و حالش از همه مردم بدتر بود، فرمود: او فرمانروا شد. ابن زیات (وزیر واثق ) چه كرد؟ عرض كردم : قربانت ، مردم با او بودند و فرمان زمان او بود، فرمود: این پیشرفت برایش نامبارك بود، پس اندكى سكوت نمود، آنگاه فرمود: مقدرات و احكام خدا ناچار باید جارى شود، اى خیران ! واثق در گذشت و متوكل بجاى او نشست و ابن زیات هم كشته شد، عرض كردم : قربانت ، چه وقت ؟ فرمود: شش روز پس از بیرون آمدن تو (از سامرا، یعنى 4 روز پیش ).

2- صالح بن سعید گوید: خدمت امام هادى علیه السلام رسیدم و عرض كردم : قربانت ، در هر مرى در صدد خاموش كردن نور شما و كوتاهى در حق شما بودند، تا آنجا كه شما را در این سراى زشت و بدنامى كه سراى گدایان نامند منزل دادند، فرمود: پسر سعید؟ تو هم چنین فكر مى كنى ؟! سپس با دستش اشاره كرد و فرمود: بنگر، من نگاه كردم ، بوستانهائى دیدم سرور بخش و بوستانهائى با میوه هاى تازه رس ، كه در آنها دخترانى نیكو و خوشبوى بود مانند مروارید در صدف و پسر بچه گان و مرغان و آهوان و نهرهاى جوشان كه چشم خیره شد و دیده ام از كار افتاد، آنگاه فرمود: ما هر كجا باشیم اینها براى ما مهیاست ، ما در سراى گدایان نیستیم .

3- اسحاق جلاب گوید: براى امام هادى علیه السلام گوسفندان بسیارى خریدم ، سپس مرا خواست و از اصطبل منزلش بجاى وسیعى برد كه من آنجا را نمى شناختم ، و در آنجا گوسفندان را بهر كه دستور داد، تقسیم كردم ، و براى (پسرش ) ابو جعفر و مادر او و دیگران دستور داد و فرستاد، آنگاه روز ترویه بود كه از حضرت اجازه گرفتم به بغداد نزد پدرم برگردم ، به من نوشت : فردا نزد ما باش و سپس برو.

من هم بماندم و چون روز عرفه شد، نزد حضرت بودم و شب عید قربان هم در ایوان خانه اش خوابیدم و هنگام سحر نزد من آمد و فرمود: اى اسحاق برخیز، من برخاستم و چون چشم گشودم ، خود را در خانه ام در بغداد دیدم ، خدمت پدرم رسیدم و گرد رفقایم نشستم ، بآنها گفتم : روز عرفه در سامره بودم و روز عید به بغداد آمدم .

4- ابراهیم بن محمد طاهرى گوید: متوكل عباسى در اثر دملیكه در آورد بیمار شد و نزدیك به مرگ رسید، كسى هم جراءت نداشت آهنى به بدن او رساند (و زخمش را عمل كند) مادرش نذر كرد: اگر او بهبودى یافت از دارائى خود پول بسیارى خدمت حضرت ابوالحسن على بن محمد (امام هادى علیه السلام ) فرستد. فتح بن خاقان (ترك ، وزیر و نویسنده متوكل ) بمتوكل گفت : اى كاش نزد این مرد (امام هادى علیه السلام ) مى فرستادى ، زیرا حتما او راه معالجه اى كه سبب گشایش تو شود مى داند. متوكل شخصى را نزد حضرت فرستاد و او مرضش را به حضرت توضیح داد پیغام آورنده برگشت و گفت : دستور داد، درده روغن را گرفته ، یا گلاب خمیر كنند و روى زخم گذارند، چون این معالجه را به آنها خبر دادند، همگى مسخره كردند (مجلسى كسب را پشكل زیر دست و پاى گوسفند هم معنى كرده ).

فتح گفت : بخدا كه او نسبت به آنچه فرموده داناتر است ، درده روغن را حاضر كردند و چنانكه فرموده بود عمل كردند و روى دمل گذاردند، متوكل را خواب ربود و آرام گرفت ، سپس سرباز كرد و هر چه داشت (از چرك و خون ) بیرون آمد. مژده بهبودى او را بمادرش دادند، او ده هزار دینار نزد حضرت فرستاد و مهر خود را بر آن (كیسه پول ) بزد، متوكل چون از بستر مرض برخاست بطحائى علوى ، نزد او سخن چینى كرد كه براى امام هادى پول و اسلحه مى فرستند، متوكل بسعید دربان گفت : شبانه بر او حمله كن ، و هر چه پول و اسلحه نزدش بود، بردار و نزد من بیاور.

ابراهیم بن محمد گوید: سعید دربان به من گفت : شبانه به من زل حضرت رفتم و با نردبانى كه همراه داشتم به پشت بام بالا رفتم ، آنگاه چون چند پله پائین آمدم ، در اثر تاریكى ندانستم چگونه بخانه راه یابم ناگاه مرا صدا زد كه ! اى سعید! همانجا باش تا برایت چراغ آورند، اندكى بعد چراغ آوردند، من پائین آمدم . حضرت را دیدم جبه و كلاهى پشمى در بر دارد و جانمازى حصیرى در برابر اوست ، یقین كردم نماز مى خواند، به من فرمود: اتاقها در اختیار تو، من وارد شدم و بررسى كردم و هیچ نیافتم . در اتاق خود حضرت ، كیسه پولى با مهر مادر متوكل بود و كیسه سر بمهر دیگرى ، به من فرمود: جانماز را هم بازرسى كن . چون آن را بلند كردم ، شمشیرى ساده و در غلاف ، در زیر آن بود، آنها را برداشتم و نزد متوكل رفتم ، چون نگاهش بمهر مادرش افتاد كه روى كیسه پول بود، دنبالش فرستاد، او نزد متوكل آمد.

یكى از خدمتگزاران مخصوص به من خبر داد كه مادر متوكل به او گفت : هنگامى كه بیمار بودى و از بهبودیت ناامید گشتم ، نذر كردم ، اگر خوب شدى از مال خود ده هزار دینار خدمت او فرستم ، چون بهبودى یافتى ، پولها را نزدش فرستادم و این هم مهر من است بر روى كیسه . متوكل كیسه دیگر را گشود، در آن هم چهار صد دینار بود، سپس كیسه پول دیگرى بآنها اضافه كرد و به

من دستور داد كه همه را خدمت حضرت برم ، من كیسه ها را با شمشیر خدمتش بردم و عرض كردم : آقاى من ! این ماءموریت بر من ناگوار آمد، فرمود: (((ستمگران بزودى خواهند دانست كه چه سرانجامى دارند آخر سوره 26))).

5- على بن محمد نوفلى گوید: محمد بن فرج به من گفت : حضرت ابوالحسن (امام هادى ) علیه السلام به من نوشت : اى محمد! كارهایت را بسامان رسان و مواظب خود باش . من مشغول سامان دادن كارم بودم و نمى دانستم مقصود حضرت از آنچه به من نوشته چیست كه ناگاه ماءمور آمد و مرا از مصر دست بسته حركت داد، و تمام دارائیم را توقیف كرد و 8 سال در زندان بودم ، سپس نامه ئى از حضرت در زندان به من رسید كه : اى محمد! در سمت بغداد منزل مكن . نامه را خواندم و گفتم : من در زندانم و او به من چنین مى نویسد؟! این موضوع شگفت آور است . چیزى نگذشت كه خدا را شكر مرا رها كردند.

و محمد بن فرج به آن حضرت نامه نوشت و درباره ملكش (كه بناحق تصرف كرده بودند) سؤ ال كرد حضرت به او نوشت : بزودى بتو برمى گردانند و اگر هم بتو باز نگردد، زیانى بتو نرسد، چون محمد بن فرج بسامره حركت كرد، برایش نامه آمد كه ملك بتو برگشت ، ولى او پیش از گرفتن نامه درگذشت .

و احمد بن خضیب بن فرج نوشت و از او تقاضا كرد بسامره رود، محمد به عنوان مشورت مطلب را به امام هادى علیه السلام نوشت ، حضرت به او نوشت : برو، زیرا گشایش و خلاصى تو در آنست انشاءاللّه تعالى .

او برفت و پس از اندكى در گذشت .

6- یكى از اصحاب ما (شیعیان ) گوید. رونوشت نامه متوكل را به امام هادى علیه السلام ، در سال 243 از یحیى بن هرثمه گرفتم . این است متن آن نامه .

بسم الله الرحمن الرحیم ، اما بعد، همانا امیرالمؤ منین (یعنى خودم كه متوكل عباسى مى باشم ) قدر تو را مى شناسد و خویشاوندى تو را (با پیغمبر و هم با خود) رعایت مى كند و حق تو را لازم مى داند و براى اصلاح حال تو و خاندانت و عزت و خوشبختى و آسودگى تو و ایشان هرچه لازم باشد، فراهم مى كند و از این رفتار خشنودى پروردگار و انجام دادن حقى كه از تو و ایشان بر او واجب است ، طلب مى كند.

امیرالمؤ منین عقیده دارد عبدالله بن محمد را از تولیت جنگ و نماز در مدینه پیغمبر صلى الله علیه وآله عزل كند، زیرا چنانكه تذكر داده بودى ، حق شما را نشناخته و ارزشت را سبك گرفته و مشاء را به كارى متهم ساخته و نسبت داده (یعنى دعوى خلافت ) كه امیرالمؤ منین بر كنارى و درستى نیت شما را در عدم اراده و آماده نبودن ترا براى آن كار مى داند و امیرالمؤ منین منصب و ماءموریت عبدالله را به محمد بن فضل داد و او را با احترام و تعظیم و شنوائى از شما و اینكه با این رفتار تقرب به خدا و امیرالمؤ منین جوید دستور داد.

امیرالمؤ منین مشتاق دیدار و تجدید عهد با شماست . شما هم اگر دیدار و اقامت نزد او را تا هر مدتى كه خواهى ، حركت كن و هر كسى را كه دوست دارى از خانواده و غلامان و اطرافیانت همراه بیاور، و مسافرتت با مهلت و آرامش باشد، هر زمان خواهى كوچ كن و هر زمان خواهى بارانداز و هر گونه خواهى راه پیما. و اگر دوست دارى یحیى بن هرثمه پیشكار امیرالمؤ منین و سربازانى كه همراه او است ، پشت سرت بیایند و در كوچ كردن و راه پیمودن دنبال شما باشند، به اختیار و دستور شماست ، هر گونه خواهى حركت كنید تا نزد امیرالمؤ منین برسید. كه هیچ یك از برادران و فرزندان و اهل بیت و ویژگیانش منزلتى پر مهر و وحسب و شرافتى پسندیده تر از تو ندارند و امیرالمؤ منین نسبت به ایشان دلسوزتر و مهربانتر و خوش رفتارتر و خاطر جمع تر نیست انشاء الله تعالى و السلام علیكم و رحمة الله و بركاته .

نویسنده ابراهیم بن عباس و صلى الله علیه وآله و سلم .( آری و این سیاست این اشقیاء ملعون بوده است که با پنبه سر می‌بریدند تا دوستان اهل‌بیت بر علیه آن‌ها قیام ننماید و این‌گونه با نیرنگ و مکر و فریب امامان معصوم را در محاصره خود قرار می‌دادند و حکومت شیطانی آن‌ها پایدار شده و هوس‌رانی نمایند علی لعنت الله علی الظالمین و سیعلم ظلموا ای منقلب ینقلبون)

7- یعقوب بن یاسر گوید: متوكل به اطرافیانش مى گفت : موضوع ابن الرضا (امام هادى علیه السلام ) مرا خسته و درمانده كرد. از مى گسارى و همنشینى با من سرباز مى زند و من نمى توانم در این باره از او فرصتى بدست آورم (تا او را نزد مردم خفیف و سبك كنم و آلوده و گنهكار نشان دهم ) آنها گفتند: اگر به او راه نمى یابى ، برادرش موسى (مبرقع ) هست . او اهل ساز و آواز است ، مى خورد و مى آشامد عشقبازى مى كند، متوكل گفت ، دنبالش بفرستید و او را بیاورید تا او را در نظر مردم بجاى ابن الرضا جا بزنیم و بگوئیم ابن الرضا همین است . ( پس تو ای عاقل دانا و خردمند نگارنده تا این فراز روایت را نقل نمود تا مخاطبان ارجمند به نهایت خباثت و رذالت متوکل ملعون یعنی این سگ هار ناصبی پی ببرند که چگونه با این حدیث جعلی در صدد ترور شخصیتی آن حضرت برآمده است و چگونه خواسته است از طریق تهمت و افترا آن حضرت که از بزرگان علم و ورع و تقوا و ...، بوده است به حرکت‌های مردمی در پیروی اهل ایمان به امامان معصوم خدشه وارد نماید پس مخاطب ارجمند شک ننماید که این روایت جعلی به دلیل وجود روایت‌های معارض فراوان دیگر مردود و باطل و لایق ریختن به مزبله دان تاریخ است والسلام)

آنگاه به او نامه نوشت و با احترام حركتش داد و تمام بنى هاشم و سرلشكران و مردم به استقبالش رفتند با این شرط كه چون به سامره وارد شود، متوكل قطعه زمینى به او واگذارد و براى او در آنجا ساختمان كند و مى فروشان و آوازه خوانان را نزد او فرستند و با او احسان و خوش رفتارى كند و دستگاهى آراسته برایش آماده كند و خودش در آنجا به دیدار او رود.

چون موسى برسید، حضرت ابوالحسن (امام هادى علیه السلام ) در محل پل وصیف كه جاى ملاقات واردین بود، به او برخورد، بر او سلام كرد و حقش را ادا نمود. سپس فرمود: این مرد (متوكل ) ترا احضار كرده تا آبرویت را ببرد و از ارزشت بكاهد، مبادا نزد او اقرار كنى كه هیچگاه شراب آشامیده ئى مكن كه او مى خواهد رسوایت كند، موسى نپذیرفت و حضرت سخنش را تكرار فرمود، چون دید موسى اجابت نمى كند، فرمود: این (مجلسى كه متوكل براى تو فكر كرده ) مجلسى است كه هرگز تو با او گردهم نیائید، موسى سه سال در آنجا بود، هر روز صبح مى رفت ، به او مى گفتند، متوكل امروز كار دارد، شب بیا، شب مى آمد، مى گفتند، مست است ، صبح مى آمد، مى گفتند، دوا آشامیده ، تا سه سال بدین منوال گذشت و متوكل كشته شد و ممكن نشد با او انجمن كند.

8- زیدبن على بن حسین بن زید گوید: من بیمار شدم و شبانه پزشكى براى معالجه آمد و دوا برایم نسخه كرد كه در شب بیاشامم و تا چند روز آن را داشته باشم ، براى من ممكن نشد (كه دوا را در آن شب تهیه كنم ) هنوز پزشك از در بیرون نرفته بود، كه نصر (خادم امام دهم علیه السلام ) با شیشه اى كه همان دوا در آن بود، وارد شد و گفت : حضرت ابوالحسن به تو سلام مى رساند و مى فرماید: این دوا را در این چند روز داشته باشد، من آن را گرفتم و آشامیدم و بهبودى یافتم .

محمد بن على گوید: زیدبن على به من گفت : كسى كه امام را سرزنش كند و طعنه زند نمى پذیرد (در صورتى كه دلالت روشنى بر علم غیب امام دارد) كجایند غالبان درباره ائمه كه این حدیث را بشنوند.

(زندگانى حضرت ابى محمد حسن بن على امام یازدهم علیهماالسلام)

آن حضرت در ماه (رمضان و طبق نسخه دیگر در ماه ) ربیع الاخر به سال 232 متولد شد، و در روز جمعه هشتم ربیع الاول سال 260 به سن 28 سالگى در گذشت و در خانه خودش كه پدرش هم در آنجا دفن شده بود بخاك سپرده شد، مادرش ام ولد و نامش حدیث (یا سوسن ) بوده است .

1- احمد بن عبدالله خاقان كه دشمنى سختى با على و اولادش داشت ، متصدى املاك و خراج شهر قم بود. روزى در مجلسش از علویان و مذاهبشان سخن به میان آمد، او گفت : من در سامره مردى از اولاد على را از لحاظ رفتار و وقار و پاكدامنى و نجاست و بزرگوارى در خانواده خودش و بنى هاشم مانند حسن بن على بن محمد، ابن الرضا ندیدم و نشناختم كه خاندان خودش و بنى هاشم و سرلشكران وزیران و همه مردم او را بر سال خورده گان و اشراف مقدم بدارند. زیرا من روزى بالاى سر پدرم ایستاده بودم و آن روزى بود كه براى پذیرفتن مردم مى نشست ، ناگاه دربانانش در آمدند و گفتند ابو محمد، ابن الرضا دم در است ، پدرم به آواز بلند گفت : اجازه اش

دهید. من تعجب كردم از اینكه در محضر پدرم مردى را بكنیه معرفى كردند، در صورتى كه جز خلیفه و ولیعهد و نماینده سلطان نزد او به كنیه معرفى نمى شد.

سپس مردى گندمگون ، خوش اندام ، نیكو رخسار، خوش پیكر، تازه جوان با جلالت و هیبت وارد شد، چون نگاه پدرم به او افتاد، برخاست و چند قدم استقبالش كرد، با آنكه گمان ندارم چنین كارى را نسبت به هیچ بنى هاشم و سرلشكرى بكند، چون نزدیكش ، رسید با او معانقه كرد و صورت و سینه اش بوسید و دستش را گرفت و روى مسندى كه خودش نشسته بود، او را نشانید، و پهلوى او نشست و متوجه او شد و با او به سخن پرداخت و خود را قربان او مى كرد، من از آنچه از پدرم مى دیدم در شگفت بودم كه دربان آمد و گفت موفق (برادر و سرلشكر خلیفه عباسى ) آمده است و هر گاه موفق نزد پدرم مى آمد، دربانان و افسران مخصوصش جلو مى رفتند و از در خانه تا مسند پدرم به صف مى ایستادند تا او بیاید و برود، پدرم رو به ابى محمد داشت و با او سخن مى گفت تا نگاهش به غلامان مخصوص موفق افتاد، آنگاه گفت : خدا مرا قربانت كند، اكنون هرگاه بخواهید (مى توانید تشریف ببرید) و به دربانانش گفت : او را از پشت صف ببرید تا آن مرد یعنى موفق او را نبیند. او برخاست و پدرم هم برخاست و با او معانقه كرد و برفت .

من به دربانان و غلامان پدرم گفتم : واى بر شما!! این چه شخصى بود كه او را با كنیه به پدرم معرفى كردید و پدرم با او چنین رفتار كرد؟ گفتند: او از اولاد على است و او را حسن بن على مى نامند و به ابن الرضا معرفى مى شود، شگفتم افزون گشت و در تمام آن روز پریشان و نا آرام بودم و درباره او و آنچه او رفتار پدرم نسبت به او دیده بودم مى اندیشیدم تا شب شد، و عادت پدرم این بود كه نماز عشا را مى گزارد، سپس براى مشورتهاى مورد نیاز و آنچه باید به عرض سلطان برسد مجلس مى كرد. چون نمازش را گزارد و جلوس كرد، آمدم و در برابرش نشستم ، در حالى كه دیگرى نزد او نبود.

به من گفت ! احمد! كارى دارى ؟ گفتم آرى ، پدر! اگر اجازه دهى سؤ ال كنم ، گفت : پسر جان اجازه دادم ، هر چه خواهى بگو. گفتم ، اى پدر! مردى كه امروز صبح دیدم نسبت به او احترام و بزرگداشت و تعظیم نمودى و خود و پدر و مادرت را قربانش كردى كه بود؟ گفت ، پسر جان ! او امام رافضیان است ، او حسن بن على است كه بابن رضا معروفست ، آنگاه ساعتى سكوت كرد و سپس گفت : پسر جان ! اگر امامت از خلفاء بنى عباس جدا شود، هیچكس از بنى هاشم جز او سزاوار آن نیست و او براى فضیلت و پاكدامنى و رفتار و خویشتندارى و پرهیزگارى و عبادت و اخلاق شریف و شایستگیش سزاوار خلافت مى باشد اگر پدرش را مى دیدى ، مردى بود روشنفكر، نجیب ، با فضیلت ، با آنچه از پدرم شنیدم ، ناراحتى و اندیشه و خشمم بر او افزون گشت و كردار و گفتار او را نسبت به وى زیاده از حد دانستم . پس از آن اندیشه ئى جز پرسش از حال او و جستجوى درباره او نداشتم . از هر یك از بنى هاشم و سران و نویسندگان و قضات و فقها و مردم دیگر كه مى پرسیدم ، او را در نهایت احترام و بزرگوارى و مقام بلند و سخن نیك و تقدیم بر تمام فامیل و بزرگترانش

معرفى مى كردند. سپس مقام و ارزش او در نظرم بزرگ شد، زیرا هیچ دشمن و دوست او را ندیدم ، جز آنكه از او به نیكى یاد مى كرد و مدحش مى نمود.

یكى از حضار مجلس كه اشعرى مذهب بود گفت : اى ابابكر از برادرش جعفر (کذاب) چه خبر دارى ؟ گفت : جعفر كیست كه حالش را بپرسى و او را همدوش حسن (بن على ، ابن الرضا) سازى : او متجاهر بفسق و آلوده و بى آبرو و دائم الخمر و پست ترین مردى كه دیده ئى (دیده ام ) مى باشد و پرده در خود و بى وزن و سفیه است .

در زمان وفات حسن بن على سر گذشتى از سلطان و اصحابش پیش آمد كه من تعجب كردم و گمان نمى كردم چنان شود و آن سر گذشت این بود كه : چون ابن الرضا بیمار شود، به پدرم خبر دادند كه او بیمار است . پدرم فورى سوار شد و بدارالخلافه رفت و زود بر گشت و پنج تن از خدمتگزاران امیرالمؤ منین (متعمد عباسى ) كه همگى از ثقات و خواص بودند و تحریر (خادم مخصوص خلیفه ) هم در میان آنها بود، همراهش بودند. پدرم به آنها دستور داد كه در خانه حسن بن على باشند و از حالش خبر گیرند و به چند تن از پزشگان هم پیغام داد كه شبانه روز در منزلش باشند و بقاضى القضات پیغام داد كه نزد او بیاید و به او دستور داد كه ده تن از اصاحبش را كه نسبت بدین و امانت و پرهیزگارى آنها اطمینان دارد احضار كند و به منزل آن حضرت فرستد تا شبانه روز در آنجا باشند.

همه این اشخاص آنجا بودند تا آن حضرت وفات كرد، و شره سامره یك پارچه ناله شد، سلطان ماءمورى به خانه حضرت فرستاد كه اتاقها را بازرسى كرد و هر چه در آنجا بود، مهر و موم نمود و در جستجوى فرزند او بود، و زنانى كه آبستنى را تشخیص مى دادند آوردند و كنیزان آن حضرت را بازرسى كردند، یكى از آنها گفت : در اینجا كنیزى است كه آبستن است ، او را در اتاقى نگه داشتند و نحریر خادم و اصحابش را با چند زن بر او گماشتند، سپس آماده تجهیز آن حضرت شدند و بازارها را بستند و بنى هاشم و سرلشكران و پدرم و مردم دیگر دنبال جنازه اش بودند، در آن روز سامره مانند روز قیامت شده بود.

چون از تجهیزش فارغ شدند، سلطان دنبال (برادر خود) ابو عیسى بن متوكل فرستاد و دستور داد بر جنازه نماز بخواند، چون جنازه آماده نماز شد، ابو عیسى پیش آمد و پرده از روى حضرت برداشت و او را بعلویان و عباسیان بنى هاشم و سر لشكران و نویسندگان و قضات و معدلان (كسانى كه بعدالت حكم مى كنند) نشان داد و گفت : این حسن بن على بن محمد بن الرضا است كه به اجل خود و در بستر خود مرده است و جمعى از خدمتگزاران امیرالمؤ منین و مردم ثقه مانند فلان و فلان و از قضات هم فلان و فلان و از پزشگان فلان و فلان بربالینش حاضر بوده اند (ولى بقول مرحوم مجلسى این كارها بیشتر دلالت دارد كه همان سلطان امام را كشته و مسموم ساخته است ) آنگاه رویش را پوشید و دستور داد جنازه را بر دارند، جنازه از وسط منزل برداشته شد و در خانه اى كه پدرش دفن شده بود، بخاك سپرده شد.

چون دفنش كردند، سلطان و مردم به جستجوى فرزندش برخاستند و منزلها و خانه ها تفتیش بسیار كردند و از تقسیم میراثش دست نگه داشتند، و كسانى كه به

پاسدارى كنیزى كه احتمال آبستن بودنش را مى دادند گماشته بودند، و همواره آنجا بودند، تا معلوم شد آبستن نبوده ، آنگاه میراثش را میان مادر و برادرش جعفر تقسیم كردند و مادرش ادعاء وصیت او را داشت و نزد قاضى هم ثابت شد و سلطان باز هم در جستجوى فرزند آن حضرت بود (زیرا خبر فرزند داشتن آن حضرت كه از امام صادق علیه السلام به او رسیده بود نزدش قطعى و مسلم بود).

سپس جعفر نزد پدرم آمد و گفت : مقام و منصب برادرم را به من بده . من سالى 20 هزار دینار برایت مى فرستم . پدرم به او تندى كرد و بد گفت و به او گفت : اى احمق ! سلطان بر روى كسانى كه به امامت پدر و برادرت معتقدند شمشیر كشید تا آنها را از آن عقیده برگرداند و نتوانست این كار را عملى كند (زیرا مردم از روى اخلاص و صمیمیت به آنها معتقد بودند) پس اگر شیعیان پدر و برادرت را امام مى دانند، نیازى به سلطان و غیر سلطان ندارى كه منصب آنها را به تو دهند، و اگر نزد شیعیان این منزلت را ندارى ، به وسیله ما بدان نخواهى رسید و چون جعفر چنین سخنى گفت ، پدرم او را پست و سست عقل دانست و بیرونش كرد و تا زنده بود، اجازه نداد نزدش آید، ما از سامره بیرون آمدیم و سلطان باز هم در جستجوى خبر فرزند حسن بن على علیهماالسلام بود.

شرح مجلسى علیه الرحمه از كمال الدین صدوق روایتى نقل مى كند كه ابوالادیان خادم و نامه رسان امام حسن عسكرى علیه السلام به امر آن حضرت به مدائن رفت و روزى كه به سامره برگشت امام وفات كرده بود ابوالادیان جعفر را دید كه آماده نماز خواندن بر امام شد، ناگاه كودكى را دید پیش آمد و عباى جعفر را كشید و فرمود: عمو! عقب بایست كه من به نماز خواندن بر پدرم از تو سزاوارترم ... مرآت ج 1 ص 422.

2- محمد بن اسماعیل گوید: حضرت ابو محمد (امام یازدهم ) علیه السلام قریب 20 روز پیش از مرگ المعتز به اسحاق بن جعفر زبیرى نوشت : در خانه ات بنشین تا حادثه اى پیش آید، چون بریحه كشته شد، اسحاق به حضرت نوشت : حادثه پیش آمد اكنون چه دستور مى فرمائى ؟ حضرت نوشت : این پیش آمد (كه تو گمان كرده ئى ) نیست ، پیش آمد دیگرى هست ، سپس كار المعتز بدانجا رسید كه رسید.

و نیز همین را وى گوید: به مرد دیگرى نوشت : عبدالله بن محمد بن داود كشته مى شود و این نوشته ده روز پیش از كشته شدنش بود چون روز دهم رسید او كشته شد.

3- محمد بن على بن ابراهیم بن موسى بن جعفر علیهماالسلام گوید: كار ما سخت و دشوار گردید، پدرم به من گفت : با من بیا نزد این مرد یعنى ابو محمد (امام عسكرى علیه السلام ) برویم ، زیرا از او جوانمردى شنیده مى شود، گفتم : او را مى شناسى ؟ گفت : نمى شناسم و هرگز او را ندیده ام ، سپس آهنگ او كردیم ، پدرم در بین راه به من مى گفت : چقدر احتیاج به 500 درهم داریم . اگر به ما بدهد 200 درهمش را براى پوشاك و 200 درهمش را براى بدهى و 100 درهمش را براى مخارج صرف مى كنیم ، من هم با خود

1- گفتم : كاش به من هم 300 درهم بدهد كه با 100 درهمش الاغى بخرم و 100 درهمش براى خرجى و 100 دیگرش براى پوشاك باشد تا به كوهستان (همدان و اطرافش ) بروم . چون به در خانه رسیدیم ، غلامش آمد و گفت : على بن ابراهیم با پسرش محمد در آیند، چون وارد شدیم و سلام كردیم ، به پدرم فرمود: اى على ! چرا تاكنون نزد ما نیامدى ؟ پدرم گفت : آقاى من ! خجالت مى كشیدم با این وضع به ملاقات شما آیم ، چون از نزدش بیرون رفتیم ، غلامش آمد و به پدرم كیسه پولى داد و گفت : این 500 درهم است كه 200 آن براى پوشاك و 200 آن براى بدهى و 100 آن براى خرجیت باشد. و كیسه ئى به من داد و گفت ، این 300 درهم است ، 100 درهمش براى خرید الاغ و 100 درهمش براى پوشاك و 100 درهمش براى مخارجت باشد. و به كوهستان نرو، بلكه به سوراء برو. او به سوراء رفت و با زنى ازدواج كرد و اكنون هزار دینار عایدى املاك دارد، با وجود این واقفى مذهب است (یعنى هفت امامى است و عقیده دارد موسى بن جعفر علیه السلام نمرده و او امام قائم است ) محمد بن ابراهیم گوید، به او گفتم : واى بر تو! مگر دلیلى روشن تر از این مى خواهى ؟! (كه امام یازدهم از دل تو آگاه باشد و به مقدار احتیاجت به تو كمك كند) او گفت : این امرى است كه بدان عادت كرده ایم (یعنى كیش و مذهب خانوادگى ماست ).

4- ابو هاشم جعفرى گوید: از نیازمندى خود بامام حسن عسكرى علیه السلام شكایت كردم ، حضرت با تازیانه اش بزمین كشید و بگمانم با دستمالى بود كه روى آن را پوشید و 500 اشرفى بیرون آورد و فرمود اى ابا هاشم ! بگیر و ما را معذوردار (كه كم است یا از اینكه دیر بتو رسیدیم تا خودت سؤ ال كردى ).

5- ابى على مطهر در سال قادسیه بآن حضرت نوشت كه مردم از رفتن بمكه منصرف مى شوند، و او هم از تشنگى ترس دارد. حضرت نوشت ؟ (((بروید، بیمى بر شما نیست ان شاء اللّه ))) سپس آنها بسلامت برفتند و الحمدلله رب العالمین .

توضیح_قادسیه قریه اى است نزدیك كوفه و سال قادسیه ، سالى است كه مردمى كه عازم حج بودند، از ترس تشنگى از آنجا برگشتند و بمكه نرفتند جز مطهر و یاران او.

6- جماعتى بر جعفرى كه شخصى است از اولاد جعفر (طیار یا جعفر بن متوكل ) حمله كردند و او تاب مقاومت آنها را نداشت ، شكایت خود را بامام حسن عسكرى علیه السلام نوشت . حضرت در جواب نوشت : از این جهت بى نیاز مى شوید ان شاء اللّه تعالى ))) او با جماعتى اندك بر آنها حمله برد، با آنكه آنها بیش از20 هزار و او با كمتر از هزار نفر ایشان را ریشه كن ساخت .

7- امام حسن عسكرى علیه السلام را نزد على بن نارمش كه دشمنترین مردم با اولاد ابیطالب بود زندان كردند، و به او گفتند، بر او هر چه خواهى سخت گیر و سخت گیر. حضرت بیش از یك روز، نزد او نبود كه احترام و بزرگداشت آن

حضرت در نظر او بجائى رسید كه در برابر او چهره بر خاك مى گذاشت و دیده از زمین بر نمى داشت ، حضرت از نزد او خارج شد، در حالى كه بصیرت او به آن حضرت از همه بیشتر و ستایشش او را از همه نیكوتر بود.

8- سفیان بن محمد ضیعى گوید: بامام حسن عسكرى علیه السلام نامه نوشتم و از آن حضرت راجع به ولیجه پرسیدم ، كه در قول خداى تعالى است : (((جز خدا و پیغمبر و مؤ منین ولیجه ئى نگرفتند 15 سوره 9 -))) و بدون آنكه در نامه بنویسم ، پیش خود فكر مى كردم كه آیا مقصود از مؤ منین در این آیه كیانند؟ جواب آمد كه : ولیجه كسى است غیر از امام بحق كه بجاى او منصوب مى شود و در خاطرات گذشت كه آیا مؤ منین در این آیه كیانند؟ ایشان ائمه بر حق هستند كه از خدا براى مردم امان مى گیرند و خدا هم امان آنها را اجازه مى كند (چنانچه ایشان بهشت را با شرایطى براى مردمى ضمانت كرده اند، خداى تعالى هم ضمانت ایشان را امضا مى فرماید).

9- ابوهاشم جعفرى گوید: از تنگى زندان و فشار كند و زنجیر بامام حسن عسكرى علیه السلام شكایت كردم ، به من نوشت : (((تو امروز، نماز ظهر را در منزلت مى گزارى ))) هنگام ظهر بود كه بیرون آمدم و چنانكه فرموده بود، نمازم را در منزلم گزاردم ، و نیز در تنگى زندگى بودم و مى خواستم در نامه از آن حضرت تقاضاى پول كنم ، خجالت كشیدم ، چون به منزلم رسیدم ، صد دینار برایم فرستاد و در نامه نوشته بود: هرگاه احتیاج داشتى شرم مدار و پروا مكن ، بخواه كه طبق میلت خواهى دید انشاء اللّه .

10- نصیر خادم گوید: بارها مى شنیدم كه امام حسن عسكرى علیه السلام با غلامان ترك و رومى و صقالبى خود بلغت خودشان سخن مى گفت . من تعجب كردم و با خود گفتم : این كه در مدینه متولد شد و تا (پدرش ) ابوالحسن علیه السلام وفات كرد، پیش كسى نرفت و كسى او را ندید (كه درس بخواند یا با اهل این لغات مكالمه كند) من این موضوع را پیش خود فكر مى كردم كه حضرت به من متوجه شد و فرمود همانا خداى تبارك و تعالى حجت خود را با سایر مردم در همه چیز امتیاز بخشیده و معرفت و لغات و انساب و مرگها و پیش آمدها را به او عطا فرموده و اگر چنین نبود، میان حجت و محجوج (امام و ماءموم ) فرق نبود.

11- اقرع گوید: به حضرت ابى محمد نوشتم : آیا امام محتلم مى شود؟ و بعد از آنكه نامه از دستم خارج شد، با خود گفتم : احتلام امریست شیطانى و خداى تبارك و تعالى دوستانش را از آن بركنار داشته است ، سپس جواب آمد: حال

ائمه در خواب مانند بیدارى است ، خواب حال آنها را دگرگون نكند، و خدا اولیاء خود را از برخورد شیطان محفوظ داشته ، چنانكه بخاطرت گذشت .

12- اسماعیل بن محمد، نوه عبدالمطلب گوید: سر راه حضرت ابى مجمد نشستم ، چون بر من گذشت ، از نیازمندى خود به او شكایت كردم و سوگند خوردم كه یك درهم و بیشتر ندارم و صبحانه و شام هم ندارم ، فرمود: بنام خدا سوگند دروغ مى خورى در صورتیكه 200 دینار زیر خاك كرده ئى ؟! من این سخن را براى نبخشیدن بتو نمى گویم ، غلام هر چه همراه دارى به او ده .

غلامش صد دینار به من داد سپس رو به من كرد و فرمود: هنگامى كه احتیاج بسیارى به آن دنانیر زیر خاكدارى محروم مى شوى ، و راست فرمود، و چنان شد كه او گفت ، زیرا 200 دینار زیر خاك كردم و با خود گفتم : پشتیبان و پس انداز روز بیچارگیم باشد، سپس بشدت براى مخارجى ناچار شدم و درهاى روزى برویم بسته شد، آنجا را كندم معلوم شد، پسرم جاى آنها را دانسته و برداشته و فرار كرده و چیزى از آنها بدست من نرسید.

13- پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند در عبارات روایات 4، 15و 24 این کتاب شریف که جعلی بودن آن‌ها از موضوع آن‌ها اظهر من الشمس است یعنی که امام علیه‌السلام اسبی را برای خلیفه ملعون بنی‌عباس زین و لگام کند و به طور مستمر او را به القاب امیرالمؤمنین و چند...، مدح و ثنا کند و یا از علم لدنی خود به پیروان اعلام کند که فوراً استر خود را بفروش چون مرگ را در قدر دارند و آن شخص حرف امام را گوش نکند و اسب خود را نفروشد و اسب بمیرد درحالی‌که اگر گوش می‌کرد آن اسب در خانه خریدار جدید می میرد یعنی از علم لدنی برای فروش مال معیوب بهره بگیرد و یا روایت 24 که رگ زنی خاص آن حضرت را شبیه نماید به رگ زنی عیسی مسیح که راه می‌رفت و مرده زنده می‌کرد و فلج و ...، شفا می‌داد ولی برای سلامت خود حجامت می کرده و رگ میزده است).

14- احمد بن محمد گوید: چون مهتدى عباسى دست بكشتار موالیان ترك زد، به حضرت ابى محمد علیه السلام نامه نوشتم : آقاى من ! خدا را شكر كه او را از ما باز داشت ، شنیده ام شما را تهدید كرده و گفته است : بخدا آنها را از روى زمین برمى دارم : حضرت بخط خود نوشت : این رفتار عمرش را كوتاه كرد، از همین امروز پنج روز بشمار، او در روز ششم كشته مى شود، بعد از خوارى و ذلتى كه به او برسد. و چنان شد كه فرمود.

15- محمد بن حسن گوید: به حضرت ابى محمد علیه السلام نوشتم و تقاضا كردم براى درد چشمم دعا بفرماید، در حالى كه یك چشمم از میان رفته بود و چشم دیگرم هم نزدیك برفتن بود، حضرت به من نوشت : خدا چشمت را برایت نگهدارد (نگهداشت ) پس چشم درستم بهبودى یافت و در آخر نامه نوشته بود: خدا بتو اجر و ثواب نیكو دهد، من از آن جهت

اندوهگین شدم و خبر نداشتم كه كسى از خاندانم مرده باشد، چند روز كه گذشت ، خبر مرگ پسرم طیب به من رسید، دانستم سر سلامتى حضرت براى او بوده .

16- عمر بن ابى مسلم گوید! مردى از اهل مصر كه نامش سیف بن لیث بود در سامره نزد ما آمد، تا درباره ملكى كه شفیع خادم از او بزور گرفته و او را بیرون كرده بود، نزد مهتدى عباسى دادخواهى كند. ما به او گفتیم به حضرت ابى محمد علیه السلام نامه نویسد و تسهیل كارش را بخواهد، حضرت در جواب او نوشت : باك مدار، ملكت را بتو برمى گردانند، نزد سلطان مرو، بلكه وكیلى را كه ملكت دست او است ببین و او را از سلطان اعظم ، خداوند رب العالمین بترسان .

سیف او را دید، وكیل گفت : چون از مصر خارج شدى ، او به من نوشت كه ترا بخواهم و ملكت را بتو برگردانم ، سپس بحكم ابن ابى الشوارب قاضى ، و شهادت گواهان ملكش را به او برگردانید و محتاج نشد كه بمهتدى شكایت كند. ملك به او برگشت و در دست او بود و دیگر از او خبرى نشد.

راوى گوید: و همین سیف بن لیث گفت : وقتى از مصر بیرون شدم ، پسرى داشتم بیمار و پسر دیگرم كه از او بزرگتر بود، وصى و قیم بر خانواده و املاكم قرارش داده بودم . به حضرت ابو محمد نامه نوشتم و درخواست كردم براى پسر بیمارم دعا كند، حضرت به من نوشت : (((پسر بیمارت خوب شد و پسر بزرگتر وصى و قیمت درگذشت . خدا را شكر كن و بیتابى منما كه اجرت تباه شود))) سپس به من خبر رسید كه پسر بیمارم بهبودى یافته و پسر بزرگم مرده است ، در همان روزى كه جواب نامه حضرت ابى محمد علیه السلام به من رسیده بود.

17- یحیى بن قشیرى كه اهل قریه قیر بود گفت : حضرت ابى محمد علیه السلام وكیلى داشت كه در منزل آن حضرت اتاقى داشت و خدمتگزارى سفید پوست همراه او بود، وكیل خواست بر خدمتگزار سوار شود (او را بر خود سوار كند) خادم گفت : نمى پذیرم ، جز اینكه برایم شراب آورى ، وكیل با زرنگى شرابى بدست آورد و نزد او برد، و میان او و حضرت ابى محمد علیه السلام سه در اتاق بسته بود.

وكیل گوید: ناگاه من متوجه شدم و دیدم درها باز مى شود تا خودش تشریف آورد و در اتاق ایستاد و فرمود: آهاى ! از خدا پروا كنید، از خدا بترسید: و چون صبح شد، دستور داد خادم را بفروشند و مرا از خانه بیرون كنند.

18- محمد بن ربیع شائى گوید: با مردى از ثنویه (قائلین بدو خدا) در اهواز مباحثه كردم ، سپس به سامره رفتم و بعضى از سخنان او بدلم چسبیده بود، روز بارعام خلیفه بود. من در خانه احمد بن خضیب نشسته بودم كه حضرت ابو محمد علیه السلام از اتاق عمومى وارد شد، به من نگریست و با انگشت سبابه اش اشاره فرمود: (((یكتاست ، یكتاست ، فرد است ))) من بیهوش شدم و افتادم .

19- ابو هاشم جعفرى گوید: روزى خدمت حضرت ابو محمد علیه السلام رسیدم و در نظر داشتم كه قدرى نقره از آن حضرت بگیرم تا از نظر تبرك با آن انگشترى بسازم ، خدمتش نشستم ، ولى فراموش كردم كه براى چه آمده بودم ، چون خداحافظى كردم و برخاستم ، انگشترش را سوى من انداخت و فرمود: تو نقره مى خواستى و ما انگشتر بتو دادیم ، نگین و مزدش را هم سود بردى ، گوارایت باد، اى ابا هاشم !

عرض كردم : آقاى من ! گواهى دهم كه تو ولى خدا و امام من هستى كه با اطاعت از شما دیندارى خدا مى كنم . فرمود: خدا ترا بیامرزد، اى ابا هاشم !

20- محمد بن قاسم گوید: هرگاه خدمت حضرت ابى محمد علیه السلام مى رسیدم و تشنه بودم ، عظمتش مانع مى شد كه در خدمتش آب بخواهم ، او مى فرمود: غلام ! برایش آب بیاور.

و بسا مى شد كه با خود مى گفتم ، حركت كنم و در آن اندیشه بودم كه مى فرمود: غلام ! مركبش را حاضر کن

21- زمانى كه حضرت ابو محمد علیه السلام (نزد صالح بن وصیف تركى ، پیشكار و اختیاردار مهتدى عباسى ) در زندان بود، عباسیون و صالح بن على و دیگرانى كه از ناحیه اهلبیت منحرف بودند نزد صالح رفتند (تا به او سفارش كنند درباره حضرت سختگیرى كند) صالح گفت . من چه كنم ، دو نفر از نانجیب ترین مردانى را كه مى توانستم پیدا كنم ، بر او گماشتم ، آندو نفر (در اثر مشاهده رفتار حضرت ) از لحاظ عبادت و نماز و روزه خیلى كوشا شدند، من به آن دو نفر گفتم : در او چه خصلت است ؟ گفتند: چه مى گوئى درباره مردى كه روز را روزه مى گیرد و تمام شب عبادت مى كند، نه سخن مى گوید و نه بچیزى سرگرم مى شود چون به او نگاه مى كنیم ، رگهاى گردن ما مى لرزد و حالى بما دست مى دهد كه نمى توانیم خود را نگه داریم چون چنین شنیدند، نومید برگشتند.

22- محمد بن حجر به حضرت ابى محمد علیه السلام نامه نوشت و از عبدالعریز بن دلف و یزید بن عبداللّه شكایت كرد، امام در پاسخش نوشت : اما شر عبدالعزیز از تو بر كنار شد و اما یزید، ترا با او نزد خدا مقامى است (براى دادخواهى ) سپس عبدالعزیز بمرد و یزید محمد بن حجر را بكشت .

23- احمد بن اسحاق گوید: خدمت حضرت ابى محمد علیه السلام رسیدم و درخواست كردم چیزى بنویسد كه من خطش را به بینم تا هر وقت دیدم بشناسم ، فرمود: بسیار خوب ، سپس فرمود: اى احمد! خط با قلم درشت و ریز در نظرت مختلف مى نماید، مبادا بشك افتى (اسلوب خط را ببین نه ریز و درشتیش را) آنگاه دوات طلبید و خط نوشت و مركب را از ته دوات بسرش مى كشید، وقتى مى نوشت با خود گفتم : تقاضا مى كنم قلمى را كه با آن مى نویسد، به من ببخشد، چون از نوشتن فارغ شد، با من حرف مى زد و تا مدتى

قلم را با دستمالش پاك مى كرد، سپس فرمود: بگیر، اى احمد! و قلم را به من داد.

گفتم : قربانت گردم ، مطلبى در دل دارم كه بخاطر آن اندوهگینم ، مى خواستم آنرا از پدر شما بپرسم ، پیش آمد نكرد، فرمود: اى احمد! چیست آن ؟ عرض كردم : آقاى من ! از پدران شما براى ما روایت كرده اند كه : خوابیدن پیغمبران بر پشت و خوابیدن مؤ منین بجانب راست و خوابیدن منافقین بجانب چپ و خوابیدن شیاطین برو افتاده و دمر است .

فرمود: چین است . عرض كردم : آقاى من ! من هر چه كوشش مى كنم به دست راست بخوابم ، ممكن نمى شود و خوابم نمى برد، حضرت ساعتى سكوت فرمود: احمد! نزدیك من بیا. نزدیكش رفتم ، فرمود: دستت را زیر لبانت ببر، من بردم ، آنگاه دست خود را از زیر جامه اش در آورد و زیر جامه من كرد و با دست راست خود به پهلوى چپ من و با دست چپ خود به پهلوى راست من كشید تا سه بار- احمد گوید از آن زمان كه با من چنان كرد، نتوانستم به پهلوى چپ بخوابم و ابدا بر آن پهلو خوابم نمى برد.

(زندگانى حضرت صاحب الزمان علیه السلام )

آن حضرت در نیمه شعبان سال 255 هجرى متولد شده است .

1- احمد بن محمد گوید: هنگامى كه زبیرى كشته شد، این مكتوب از جانب امام حسن عسكرى علیه السلام بیرون آمد: (((اینست مجازات كسى كه بر خدا نسبت به اولیائش دروغ بندد، او گمان كرد كه مرا خواهد كشت و نسلم قطع مى شود، چگونه قدرت خدا را مشاهده كرد؟ و براى او پسرى متولد شد كه او را (((م ح م د))) نام گذاشت ، و در سال 256 (به حدیث 858 رجوع شود.)

2- ابو سعید غانم هندى گوید: من در یكى از شهرهاى هندوستان كه بكشمیر داخله ((گویا در آن زمان شهر کشمیر دو قسمت بوده که یک قسمت آن را داخله می گفته اند و یا مقصود این است که در داخل شهر بودم نه در حومه و اطرافش))معروفست بودم و رفقائى داشتم كه كرسى نشین دست راست سلطان بودند، آنها 40 مرد بودند. همگى چهار كتاب معروف : تورات ، انجیل ، زبور، صحف ابراهیم را مطالعه مى كردند، من و آنها میان مردم قضاوت مى كردیم و مسائل دینشان را به آنها تعلیم نموده ، راجع به حلال و حرامشان فتوى مى دادیم و خود سلطان و مردم دیگر، در این امور بما رو مى آوردند، روزى نام رسول خدا را مطرح كردیم و گفتیم : این پیغمبرى كه نامش در كتب است ، ما از وضعش اطلاع نداریم ، لازمست در این باره جستجو كنیم و به دنبالش برویم ، همگى راءى دادند و توافق كردند كه من بیرون روم و در جستجوى این امر باشم ، لذا من از كشمیر بیرون آمدم و پول بسیارى همراه داشتم ، 12 ماه راه رفتم تا نزدیك كابل رسیدم ، مردمى ترك سر راه بر من گرفتند و پولم را بردند و جراحات سختى به من زدند و و به شهر كابلم بردند. سلطان آنجا چون

گزارش مرا دانست ، بشهر بلخم فرستاد و سلطان آنجا در آن زمان ، داوود بن عباس بن ابى اسود بود، درباره من به او خبر دادند كه : من از هندوستان بجستجوى دین بیرون آمده و زبان فارسى را آموخته ام و با فقهاء و متكلمین مباحثه كرده ام .

داود بن عباس دنبالم فرستاد و مرا در مجلس خود احضار كرد: و دانشمندان را گرد آورد تا با من مباحثه كنند، من بآنها گفتم : من از شهر خود خارج شده ، در جستجوى پیغمبرى مى باشم كه نامش را در كتابها دیده ام . گفتند: او كیست و نامش چیست ؟ گفتم : محمد است . گفتند: او پیغمبر ماست كه تو در جستجویش هستى ، سپس شرایع او را از آنها پرسیدم ، آنها مرا آگاه ساختند.

بآنها گفتم : من مى دانم كه محمد پیغمبر است ولى نمى دانم او همین است كه شما معرفیش مى كنید یا نه ؟ شما محل او را به من نشان دهید تا نزدش روم و از نشانه ها و دلیلهایى كه مى دانم از او بپرسم ، اگر همان كسى بود كه او را مى جویم به او ایمان آورم . گفتند: او وفات كرده است صلى الله علیه وآله . گفتم : جانشین و وصى او كیست ؟ گفتند: ابوبكر است . گفتم : این كه كنیه او است ، نامش را بگویید، گفتند: عبدالله ابن عثمان است و او را بقریش منسوب ساختند. گفتم : نسب پیغمبر خود محمد را برایم بگویید، آنها نسب او را گفتند، گفتم : این شخص ، آن كه من مى جویم نیست . آن كه من در طلبش هستم ، جانشین او برادر دینى او و پسر عموى نسبى او و شوهر دختر او و پدر فرزندان (نوادگان ) اوست ، و آن پسر را در روى زمین ، نسلى جز فرزندان مردى كه خلیفه اوست نمى باشد، ناگاه همه بر من تاختند و گفتند: اى امیر! این مرد از شرك بیرون آمده و بسوى كفر رفته و خون او حلال است .

من بآنها گفتم : اى مردم ! من براى خود دینى دارم كه بآن گرویده ام و تا محكمتر از آن را نیابم از آن دست بر ندارم ، من اوصاف این مرد را در كتابهایى كه خدا بر پیغمبرانش نازل كرده دیده ام و از كشور هندوستان و عزتى كه در آنجا داشتم بیرون آمده در جستجوى او برآمدم ، و چون از پیغمبرى كه شما برایم ذكر نمودید تجسس كردم ، دیدم او آن پیغمبرى كه در كتابها معرفى كرده اند نیست ، از من دست بردارید.

حاكم آنجا نزد مردى فرستاد كه نامش حسین بن اشكیب بود و او را حاضر كرد، آنگاه به او گفت با این مرد هندى مباحثه كن ، حسین گفت : خدا اصلاحت كند. در این مجلس فقها و دانشمندانى هستند كه براى مباحثه با او، از من داناتر و بیناترند، گفت : هر چه من مى گویم بپذیر، با او در خلوت مباحثه كن و به او مهربانى نما.

پس از آنكه با حسین بن اشكیب گفتگو كردم ، گفت : كسى را كه تو در جستجویش هستى همان پیغمبرى است كه اینها معرفى كردند، ولى موضوع جانشینش چنانكه اینها گفتند نیست ، این پیغمبر نامش محمد بن عبدالله بن عبد المطلب است و وصى و جانشین او على بن ابیطالب بن عبد المطلب ، شوهر فاطمه دختر محمد و پدر حسن و حسین نوادگان محمد مى باشد.

غانم ابوسعید گوید: من گفتم : الله اكبر اینست كسى كه من در جستجویش هستم ، سپس بسوى داود بن عباس بازگشتم و گفتم : اى امیر: آنچه را مى جستم

پیدا كردم . و من گواهى دهم كه معبودى جز خدا نیست و محمد رسول اوست ، او با من خوش رفتارى و احسان كرد و به حسین گفت : از او دلجوئى كن .

من بسوى ! او رفتم و با او انس گرفتم ، او هم نماز و روزه و فرائضى را كه مورد نیازم بود، به من تعلیم نمود به او گفتم ، ما در كتابهاى خود مى خوانیم كه محمد صلى الله علیه وآله آخرین پیغمبران بوده و پس از او پیغمبرى نیاید و امر رهبرى بعد از او با وصى و وارث و جانشین بعد از اوست ، سپس با وصى او پس از وصى دیگر و فرمان خدا همواره در نسل ایشان جاریست تا دنیا تمام شود. پس وصى وصى محمد كیست ؟ گفت : حسن و بعد از او حسین فرزندان محمد صلى الله علیه وآله اند. آنگاه امر وصیت را كشید تا به صاحب الزمان علیه السلام رسید، سپس از آنچه پیش آمده (غیبت امام و ستمهاى بنى عباس ) مرا آگاه ساخت . از آن زمان من مقصودى جز جستجوى ناحیه صاحب الزمان را نداشتم .

عامرى گوید: سپس او بقم آمد و در سال 264 همراه اصحاب ما (شیعیان ) شد و با آنها بیرون رفت تا به بغداد رسید و رفیقى از اهل سند همراه او بود كه با او هم كیش بود.

عامرى گوید: غانم به من گفت : من از اخلاق رفیقم خوشم نیامد و از او جدا شدم ، و رفتم تا به عباسیه (قریه اى بوده در نهر الملك ) رسیدم . مهیاى نماز شدم و نماز گزاردم و درباره آنچه در جستجویش برخاسته بودم ، مى اندیشیدم كه ناگاه شخصى نزد من آمد و گفت : تو فلانى هستى ؟ - و اسم هندى مرا گفت : - گفتم : آرى ، گفت : آقایت ترا مى خواند، اجابت كن .

همراهش رهسپار شدم و او همواره مرا از این كوچه به آن كوچه مى برد تا به خانه و باغى رسید، حضرت را در آنجا دیدم نشسته است ، بلغت هندى فرمود: خوش آمدى ، اى فلان ! حالت چطور است ؟ و فلانى و فلانى كه از آنها جدا شدى چگونه بودند؟ تا چهل نفر شمرد و از یكان یكان آنها احوالپرسى كرد، سپس آنچه در میان ما گذشته بود، به من خبر داد و همه اینها به لغت هندى بود، آنگاه فرمود: مى خواستى با اهل قم حج گزارى ؟ عرض كردم : آرى ، آقاى من ! فرمود: امسال با آنها حج مگزار و مراجعت كن ، و سال آینده حج گزار سپس كیسه پولى كه در مقابلش بود، پیش من انداخت و فرمود: این را خرج كن ، و در بغداد نزد فلانى - نامش را برد- مرو، و به او هیچ مگو.

عامرى گوید: سپس در قم نزد ما آمد و پس از فتح و پیروزى (رسیدن بمقصود و دیدار امام علیه السلام ) بما خبر داد كه رفقاى ما از عقبه بر گشتند، و غانم بطرف خراسان رفت ، چون سال آینده شد، بحج رفت و از خراسان هدیه اى براى ما فرستاد و مدتى در آنجا بود و سپس وفات یافت - خدایش بیامرزد.

3- حسن بن نضر و ابو صدام و جماعتى دیگر بعد از وفات حضرت امام حسن عسكرى علیه السلام درباره وجوهى كه در دست وكلاء آن حضرت بود سخن مى گفتند (كه آنها را چه باید كرد؟) و خواستند جستجو كنند. (تا وصى آن حضرت را پیدا كنند) حسن بن نضر نزد ابى صدام آمد و گفت : من مى خواهم حج گزارم ، ابو صدام گفت : امسال را بتاءخیر انداز، حسن

گفت : من در خواب مى ترسم (زیرا خوابهاى پریشان مى بینم ) و ناچار باید بروم ، آنگاه با حمد بن یعلى بن حماد وصیت كرد (درباره كارهاى شخص و امور مربوط به خانواده اش ) و پولى هم براى ناحیه وصیت كرد و به او دستور داد كه هیچ پولى بكسى ندهد، مگر با دست خودش و به دست او (یعنى حضرت صاحب الزمان علیه السلام ) بعد از آنكه او را كاملا بشناسد.

حسن گوید: چون به بغداد رسیدم ، منزلى اجاره كردم و آنجا فرود آمدم ، یكى از وكلاء نزد من آمد و مقدارى جامه و پول دینار نزد من گذاشت ، گفتم : اینها چیست ؟ گفت : همین است كه مى بینى ، بعد از او دیگرى آمد و مانند او اموال و پول آورد تا خانه پر شد، سپس احمد بن اسحاق هم هر چه نزدش بود آورد، من بفكر فرو رفته بودم كه ناگاه نامه آن آقا (صاحب الزمان ) علیه السلام به من رسید كه : وقتى فلان مقدار از روز گذشت ، آنچه نزدت هست بیاور، من هر چه داشتم برداشتم و رهسپار شدم .

در میان راه دزدى راهزن با 60 نفر همراهش بودند. ولى من از آنجا گذشتم و خدا مرا از شر او نگهدارى فرمود تا به سامره رسیدم و فرود آمدم ، نامه اى به من رسید كه هر چه همراه دارى بیاور، من آنچه داشتم در سبد سردار باربرها نهادم : چون به دهلیز خانه رسیدم ، مرد سیاه پوستى را دیدم آنجا ایستاده است ، گفت : حسن بن نضر توئى ؟ گفتم : آرى ، گفت : وارد شو، من وارد منزل شدم و باتاقى رفتم و سبد را خالى كردم . در گوشه اتاق نان بسیارى دیدم ، بهر یك از باربرها دو گرده نان داد و آنها را بیرون كرد، آنگاه دیدم از اتاقى كه پرده اى بر آن آویخته بود، كسى مرا صدا زد و گفت : حسن بن نضر براى منتى كه خدا بر تو نهاد، (كه امام خود را شناختى و حقش را به او رساندى ) او را شكر كن و شك منما، شیطان دوست دارد كه تو شك كنى ، و دو جامه به من داد و گفت : اینها را بگیر كه محتاجش خواهى شد آنها را گرفتم و بیرون آمدم . سعد گوید: حسن بن نضر برگشت و در ماه رمضان در گذشت و در آن دو جامه كفن شد.

4- محمد بن ابراهیم بن مهزیار گوید: پس از وفات حضرت ابى محمد علیه السلام (درباره جانشین ) به شك افتادم و نزد پدرم مال بسیارى (از سهم امام علیه السلام ) گرد آمده بود، آنها را برداشت و به كشتى نشست ، من هم دنبال او رفتم ، او را تب سختى گرفت و گفت : پسر جان ! مرا بر گردان كه این بیمارى مرگست ، آنگاه گفت : درباره این اموال از خدا بترس و به من وصیت نمود و سپس وفات كرد.

من با خود گفتم : پدر من كسى نبود كه وصیت نادرستى كند. من این اموال را به عراق مى برم و در آنجا خانه ئى بالاى شط اجاره مى كنم و به كسى چیزى نمى گویم ، اگر موضوع برایم آشكار شد: چنانكه (در) زمان امام حسن عسكرى علیه السلام برایم واضح شد، به او مى دهم وگرنه مدتى با آنها خوش مى گذرانم .

وارد عراق شدم و منزلى بالاى شط اجاره كردم ، و چند روز آنجا بودم ، ناگاه فرستاده ئى آمد و نامه ئى همراه داشت كه : اى محمد! تو چنین و چنان اموالى را در میان چنین و چنان ظروفى همراه دارى تا آنجا كه همه اموالى را كه همراه من بود و خودم هم به تفصیل نمى دانستم برایم شرح داد، من آنها را بفرستاده تسلیم كردم و چند روز آنجا ماندم ، كسى سر به سوى من بلند نكرد (و نزد من نیامد) من اندوهگین شدم ، سپس نامه ئى به من رسید كه : ترا به جاى پدرت منصوب ساختیم ، خدا را شكر كن .

5- ابوعبدالله نسائى گوید: چیزهائى از جانب مرزبانى حارثى (بناحیه مقدسه ) رسانیدم كه در میان آنها دست بند طلائى بود. همه پذیرفته شد و دست بند به من رد شد و ماءمور بشكستنش شدم ، من آن را شكستم در میانش چند مثقال آهن و مس یا قلع بود، من آنها را خارج ساختم و فرستادم ، پذیرفته شد.

6- جماعتى از اهل مدینه كه از اولاد ابیطالب بودند و عقیده داشتند (براى امام حسن عسكرى علیه السلام پسر قائل بودند كه امام دوازدهم است ) و حقوق آنها در وقت معینى به ایشان مى رسید، چون امام حسن عسكرى علیه السلام در گذشت ، دسته ئى از ایشان از عقیده فرزند داشتن امام بر گشتند سپس حقوق كسانى كه بر عقیده به فرزند داشتن امام ثابت بودند، رسید و از دیگران بریده شد و نامشان از میان برفت .

و الحمد لله رب العالمین .

7- مردى از اهل سواد مالى بناحیه مقدسه رسانید پذیرفته نشد و به او گفته شد: حق پسر عموهایت كه 400 درهم است از این مال خارج كن ، آن مرد ملكى از عموزادگانش در دست داشت كه در آن شریك بودند و او حق آنها را نگه داشته بود. چون حساب كرد، حق عموزادگانش از آن مال همان چهار صد درهم بود، آن مقدار را بیرون كرد و بقیه را فرستاد، پذیرفته شد.

8- قاسم بن علاء گوید: خدا چند پسر به من داد و من نامه مى نوشتم (بناحیه مقدسه ) و تقاضاى دعا مى كردم ، و هیچ جوابى درباره آنها به من نمى رسید، لذا همگى مردند، سپس چون پسرم حسن متولد شد نامه نوشتم و تقاضاى دعا كردم ، جواب آمد: باقى مى ماند و والحمدلله .

9- ابوعبدالله بن صالح گوید: سالى از سالها به بغداد رفتم و (از حضرت قائم علیه السلام ) اجازه خارج شدن خواستم ، به من اجازه نفرمود، بیست و دو روز در آنجا ماندم ، و كاروان هم به سوى نهروان (چهار فرسنگى بغداد) رفت ، تا در روز چهارشنبه به من اجازه خروج داده شد و به من گفته شد: در این روز خارج شو، من بیرون رفتم ولى ماءیوس بودم كه بكاروان توانم رسید، تا به نهروان رسید، دیدم كاروان هنوز آنجا است ، باندازه اى كه شترانم را علوفه دادم ، كاروان كوچ كرد، منهم كوچ كردم و آن حضرت براى سلامتى من دعا فرموده بود، منهم بدى ندیدم و الحمدلله .

10- محمد بن یوسف گوید: در نشیمنگاه هم دمل و زخمى پیدا شد (كه گویا در این زمان فیستول نام دارد) من آن را به پزشكان نشان دادم و پولها خرج كردم ، همه گفتند: ما داروئى برایش سراغ نداریم ، نامه ئى (به حضرت قائم علیه السلام ) نوشتم و تقاضاى دعا كردم ، آن حضرت به من نوشت : (((خدا ترا لباس عافیت پوشاند و در دنیا و آخرت همراه ما دارد ))) یك هفته نگذشت كه عافیت یافتم و مثل كف دستم شد، پزشكى از رفقاى خود را دیدم و به او نشان دادم . گفت : ما براى این داروئى سراغ نداریم (یعنى از راه معجزه بهبودى یافته است ، نه از راه دوا).

11- على بن حسین یمانى گوید: من در بغداد بودم كه كاروان یمن آماده حركت شد، خواستم با آنها حركت كنم ، به حضرت نامه نوشتم كه : استدعا دارم اجازه فرمائى ، جواب آمد، با آنها مرو كه رفتن با آنها براى تو خیر ندارد، در كوفه بمان ، من ماندم و كاروان خارج شد، قبیله حنظله تارومارشان كرد، باز نامه نوشتم و سفر از راه آب را اجازه خواستم ، به من اجازه نفرمود، من راجع به كشتیهائى كه در آن سال از راه دریا رفته بودند پرسیدم ، معلوم شد هیچكدام سالم نرسیده است ، و جماعتى از دزدان هند كه آنها را بوارح گویند بآنها زده و اموالشان را برده بودند.

من به زیارت سامره رفتم و هنگام غروب نزد در (مقبره امامین علیهما السلام ) بودم و با كسى سخن نگفته و به هیچ كس شناسایى نداده بودم ، پس از فارغ شدن از زیارت ، در مسجد نماز مى خواندم كه خادمى آمد و گفت : برخیز، گفتم : این هنگام به كجا؟ گفت : به منزل ، گفتم : من كیستم ؟ شاید ترا نزد دیگرى فرستاده اند. گفت : نه ، فقط نزد تو فرستاده اند. تو على بن حسین ، فرستاده جعفر بن ابراهیم هستى ، سپس مرا برد تا به خانه حسین بن احمد رساند و با او در گوشى كرد كه من نفهمیدم چه گفت ، آنگاه هر چه احتیاج داشتم برایم آورد، سه روز نزدش بودم و از او اجازه گرفتم كه از درون خانه زیارت كنم ، او به من اجازه فرمود، من هم شب زیارت كردم .

12- حسن بن فضل بن یزید یمانى گوید: پدرم بخط خود نامه اى (به حضرت قائم ) نوشت و جواب آمد، سپس من هم بخط خود نامه ئى نوشتم و جواب آمد. آنگاه مردى از فقهاء هم مذهب ما نامه ئى به خط خودش نوشت و جواب نیامد، چون فكر كردیم علتش این بود كه آن مرد قرمطى((قرامطه جماعتی بودند که در ظاهر به امامت محمد بن اسماعیل بن جعفر صادق علیه السلام قائل بودند ولی در باطن عقیده آن‌ها الحاد و ابطال شریعت بود زیرا بیشتر محرمات را حلال می‌شمردند و نماز را همان اطاعت امام می‌دانستند و دادن خمس را به امام زکات می نامیدند و روز را نهان داشتن اسرار و زنا را فاش کردن آن می‌دانستند و چون یکی از رؤسای آن‌ها در ابتدای کار به خط مقرمط نوشت ایشان را به قرامطه منسوب ساخته‌اند))شده بود.

حسن بن فضل گوید: من ائمه عراق را زیارت كردم و بطوس رفتم (براى زیارت حضرت رضا علیه السلام ) و تصمیم گرفتم كه بیرون نروم ، جز اینكه امر (امامت حضرت قائم علیه

السلام و پذیرفتن آن حضرت مرا) برایم روشن شود و حوائجم روا گردد، اگر چه آنقدر بمانم كه گدائى كنم ، در آن میان دلم از ماندن تنگ شد و ترسیدم كه حج از دستم برود، روزى نزد محمد بن احمد آمدم كه از تقاضاى كمك كنم ، به من گفت : بفلان مسجد برو كه مردى بدیدن تو مى آید، من آنجا رفتم ، مردى نزدم آمد، چون مرا دید بخندید و گفت : غم مخور كه امسال حج مى گزارى و سالما بسوى همسر و فرزندانت مراجعت خواهى كرد، من خاطر جمع شدم و دلم آرام گرفت و با خود مى گفتم این مصداق آن (تصمیم و خواست من ) است و الحمدلله .

سپس بسامره آمدم ، كیسه پولى كه در آن چند دینار بود با جامه ئى به من رسید، اندوهگین شدم و با خود گفتم : پاداش من نزد این مردم (یعنى ائمه ) این است ؟! (من دعاى آنها را مى خواهم و آنها برایم مال دنیا مى فرستند و ممكن است مقصودش كمى مبلغ باشد) و نادانى ورزیدم و آن را پس دادم و نامه ئى نوشتم ، گیرنده نامه در آن باره به من اشاره ئى نكرد و چیزى نگفت ، سپس سخت پشیمان شدم و با خود گفتم : اگر دینارها به من برگشت ، بندش را باز نمى كنم و تصرفى نمى نمایم تا آنها را بپدرم برسانم كه هر چه خواهم نسبت به آنها انجام دهد، زیرا او از من داناتر است .

آنگاه نامه ئى بفرستاده اى كه كیسه پول را نزد من آورد رسید كه : (((بدكارى كردى كه به آن مرد اطلاع ندادى كه ما گاهى با دوستان خود چنین كارى مى كنیم ، (هدیه ئى اندك براى آنها مى فرستیم ) و گاهى خود آنها بعنوان تبرك چیزى از ما تقاضا مى كنند (((به من نامه رسید كه (((خطا كردى كه احسان ما را رد كردى ، سپس چون از خدا آمرزش خواستى ، خدا ترا مى آمرزد. ولى چون تصمیم و قصدت این است كه در آنهاتصرف نكنى و در راه خرج ننمائى ، آن را از تو باز داشتیم ، (پولهارا دو باره برایت نفرستادیم ) اما جامه را ناچارى داشته باشى كه لباس احرامت سازى .

و باز راجع به دو موضوع به آن حضرت نامه ئى نوشتم و مى خواستم موضوع سوم را بنویسم . ولى خوددارى كردم ، از ترس اینكه مبادا خوشش نیاید، پس جواب آن دو موضوع رسید با تفسیر و توضیح موضوع سومى كه در دل گرفته بودم والحمدلله .

و نیز به نیشابور با جعفر بن ابراهیم نیشابورى توافق كردم كه در مسافرت همراه او هم كجاوه او باشم : چون به بغداد رسیدم ، پشیمان شدم و قرار دادم را با او پس گرفتم و در جستجوى همكجاوه ئى بر آمدم . نزد ابن وجناء رفتم و از او تقاضا كردم مركوبى به من كرایه دهد، دیدم راضى نیست ، سپس خودش نزد من آمد و گفت : من دنبال تو مى گردم ، به من گفته اند (از جانب امام عصر علیه السلام ) كه او (یعنى تو كه حسن فضلى ) همراه تو مى شود، با او خوشرفتارى كن و همكجاوه پیدا كن و مركوب كرایه كن .

13- حسن بن عبدالحمید گوید: درباره حاجز (بن یزید) بشك افتادم (كه آیا او هم از وكلاء امام عصر علیه السلام است یا نه ؟) و مالى جمع كردم و به سامره رفتم ، نامه ئى به من رسید كه : (((درباره ما شك روا نیست و نه درباره كسى كه بامر ما جانشین ما مى شود، هر چه همراه دارى به حاجز بن یزید رد كن .

14- محمد بن صالح گوید: چون پدرم مرد و امر (وكالت اخذ وجوه و سهم امام علیه السلام ) به من رسید پدرم راجع به مال غریم (سهم امام علیه السلام ) از مردم سفته هائى داشت ، من به حضرت (امام عصر علیه السلام ) نوشتم و او را آگاه ساختم ، در پاسخ نوشت . از آنها مطالبه كن و همه را بگیر (بدون مسامحه از آنها بخواه ) مردم هم پرداختند، جز یك مرد كه سفته ئى به مبلغ 400 دینار داشت . نزد او رفتم و مطالبه كردم او امروز و فردا مى كرد و پسرش هم به من توهین و بى خردى مى نمود. من به پدرش شكایت كردم . پدرش گفت مگر چه شده ؟ (خوب كارى كرده ) من ریشش را مشت كردم و پایش را گرفتم و به میان منزل كشیدم و لگد بسیارى به او زدم .

پسرش بیرون دوید و از اءهل بغداد استغاثه كرد و گفت : قمى رافضى پدرم را كشت ، جماعتى از اهل بغداد بر سر من گرد آمدند، من هم مركبم را سوار شدم و گفتم : آفرین بر شما اى اهل بغداد! علیه غریب مظلومى از ظالم جانبدارى مى كنید؟ من اهل همدان و سنى مذهبم و این مرد مرا به قم و مذهب رقض نسبت مى دهد تا حق مرا ببرد و مال مرا بخورد، مردم به او حمله كردند و مى خواستند به دكانش بریزند كه من آرامشان كردم . صاحب سفته مرا طلبید و به طلاق زنش قسم خورد كه مال مرا بپردازد، من هم آنها را بیرون كردم .

شرح ­_مجلسى (قدّس سرّه) از شیخ طوسى (قده ) نقل مى كند كه حضرت صاحب الامر علیه السلام را از باب تقیه غریم مى گفته اند و این اصطلاح به عنوان رمز از قدیم در میان شیعه معروف بوده است . آنگاه خود مجلسى گوید: كلمه غریم ببستانكار و بدهكار هر دو اطلاق مى شود، اگر معنى اول مراد باشد، از این جهت است كه اموال آن حضرت (سهم امام ) دست مردم است و آن حضرت بستانكار است و معنى دوم از این نظر است كه آن حضرت مدیون تعلیم و تربیت مردم است و از لحاظ غیبت و پنهانیش گویا به آنها بدهى دارد.

15- بدر غلام احمد بن حسن گوید: وارد جبل شدم (قصبه ئى میان بغداد و آذربایجان بوده ) و معتقد به امامت (حضرت صاحب الامر علیه السلام ) نبودم ولى اولاد على را بطور كلى دوست مى داشتم ، تا آنكه یزید بن عبدالله مرد و در زمان بیماریش وصیت كرد كه اسب سمندش را با شمشیر و كمربندش به مولایش (حضرت قائم علیه السلام ) بدهند. من ترسیدم اگر آن اسب را به اذكوتكین (یكى از امراء ترك خلفاء عباسى ) ندهم از او به من آزارى رسد، لذا آن اسب و شمشیر و كمربند را پیش خود بهفتصد دینار قیمت كردم و به هیچكس اطلاع ندادم ، ناگاه از عراق نامه ئى به من رسید كه : هفتصد دینارى كه بابت بهاى اسب و شمشیر و كمر بند نزد تو است ، براى ما بفرست . (از اینحا به امامت آن حضرت معتقد شدم ).

16- مردى گوید: برایم پسرى متولد شد، به حضرت نامه نوشتم و اجازه خواستم او را در روز هفتم ختنه كنم . جواب رسید: نكن ، او هم در روز هفتم یا هشتم

مرد. آنگاه خبر مرگش را نوشتم . جواب آمد: (((به جاى او دیگرى و دیگرى به تو عطا شود كه اولى را احمد و بعد از او را جعفر نام خواهى گذاشت ))) و چنان شد كه فرمود.

و باز عازم حج گشتم و با مردم خداحافظى كردم و آماده حركت بودم كه نامه ئى آمد: (((ما این كار را خوش نداریم ، خودت میدانى ))) من دلتنگ و اندوهگین شدم ، به حضرت نوشتم كه : من بشنیدن و فرمان بردن از شما پا بر جا ایستاده ام ولى باز ماندن از حج اندوهگینم ، بس نامه آمد: (((دلتنگ مباش ، سال آینده حج خواهى گزارد انشاءالله .

چون سال آینده شد، نامه نوشتم و اجازه خواستم ، حضرت اجازه فرمود، سپس نوشتم : من محمد بن عباس را براى هم كجاوه بودن برگزیده ام و به دیانت وصیانت او اطمینان دارم ، جواب آمد (((اءسدى خوب رفیقى است ، اگر او مى آید دیگرى را انتخاب مكن ))) سپس اسدى آمد و با او هم كجاوه شدم .

17- حسن بن على علوى گوید: مجروح (شیرازى ) مالى از ناحیه مقدسه نزد مرداس بن على به امانت گذاشت ، و نزد مرداس مالى هم از تمیم بن حنظله (متعلق به ناحیه مقدسه ) بود، به مرداس نامه آمد: (((مال تمیم را با آنچه شیرازى به تو سپرده بفرست .

18- حسن بن عیسى گوید: چون امام حسن عسكرى علیه السلام در گذشت ، مردى از اهل مصر به مكه آمد و مالى متعلق به ناحیه همراه داشت ، در آن باره اختلاف پیدا شد، بعضى از مردم گفتند: امام عسكرى بدون فرزند مرده و جانشین او همان جعفر (كذاب ) است . برخى گفتند: او فرزند بجا گذاشته ، حسن بن عیسى مردى را كه كنیه اش ابوطالب بود. همراه نامه بسامره فرستاد، او نزد جعفر آمد و از او دلیل و برهان خواست جعفر گفت : اكنون حاضر نیست ، او به در خانه آمد و نامه را به اصحاب ما داد، جواب آمد كه : خدا درباره رفیقت (حسن بن عیسى ) به تو اجر دهد، او مرد و نسبت به مالى كه همراه داشت ، بمرد امینى وصیت كرد كه هر گونه لازمست (دوست دارد) رفتار كند، و از نامه او جواب داده شد (چون به مكه برگشت چنان بود كه حضرت فرموده بود).

19- على بن محمد گوید: مردى از اهل آبة مالى آورده بود كه (به ناحیه مقدسه ) رساند و یك شمشیر را در آیة فراموش كرده بود. آنچه همراه داشت رسانید، حضرت به او نوشت : از شمشیرى كه فراموش كردى چه خبر؟.

20- حسن بن خفیف از پدرش نقل كند كه (حضرت قائم علیه السلام ) خدمتگزارانى به مدینه فرستاد (شاید غلامان خود حضرت بوده اند و براى خدمت مسجد و ضریح اعزام شده اند) و همراه آنان دو خادم بودند (كه غلام نبودند، بلكه اجیر شده بودند) حضرت بخیف هم نامه نوشت كه با آنها حركت كند، چون به كوفه رسیدند، یكى از آن دو خادم شرابى مست كننده

آشامید، از كوفه بیرون نرفته بودند كه از سامره نامه آمد: خادمى كه شراب آشامیده برگردانیده و از خدمت معزول شود.

21- احمد بن حسن گوید: یزید بن عبدالله چارپائى را بر شمشیر و مالى (براى ناحیه مقدسه ) وصیت كرد، سپس بهاى چارپا و غیر آن را فرستاد و شمشیر را نفرستاد (نه خودش را و نه بهایش را) نامه آمد كه : همراه آنچه فرستادید، شمشیرى بود كه به ما نرسید یا بعبارتى نظیر این -.

22- محمد بن على بن شاذان نیشابورى گوید: پانصد درهمى كه 20 درهمش كم بود (از سهم امام ) نزد من جمع شد، مرا ناگوار بود كه 500 درهمى كه 20 درهمش كمست بفرستم ، لذا 20 درهم از مال خودم روى آن گذاشتم و نزد اسدى فرستادم و ننوشتم چقدر از خودم گذاشته ام ، نامه آمد كه : پانصد درهم رسید 20 درهمش از آن تو است .

23- حسین بن اءشعرى گوید: نامه هاى امام حسن عسكرى علیه السلام درباره اجرا امور بجنید كشنده فارس و ابوالحسن و دیگران مى آمد، چون حضرت در گذشت ، دستور اجراء امور براى ابوالحسن و رفیقش از جانب حضرت صاحب علیه السلام تجدید شد، ولى درباره جنید چیزى صادر نگشت ، من از آن جهت اندوهگین شدم ، سپس خبر مرگ جنید آمد.

توضیح - فارس همان پسر حاتم بن ماهویه قزوینى است كه غالى مذهب و از كذابین مشهور و بدعت گزار بوده است . و روایت شده كه امام هادى علیه السلام دستور قتل او را صادر فرمود و او را مهدورالدم دانست و براى كشنده او بهشت را ضمانت كرد، جنید بر او دست یافت و او را بكشت .( پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند به این‌که ایام امامت امام حسن عسکری معاصر حوادث و آشوب هایی بود که در دولت عباسی با قتل متوکل ملعون شروع شده و لذا گروهی اعتقاد دارند به این‌که جنید بغدادی یا جنید قاتل فارس از اصحاب خاص امام دهم و یازدهم علیهم‌السلام و عجل فرجهم نیست و او شخص صوفی بوده که او و پیروان او مرکز خاصی برای فعالیت‌های خود نداشته‌اند و در مساجد حضور داشتند که از آن اخراج شدند و مخالفان خود را به‌طرز فجیعی به قتل می‌رسانیدند و گویند جنید بغدادی اولین کسی بود که تلاش کرد تا افکار صوفیان را با عقاید اسلامی تطبیق دهد و او و طرف‌دارانش منصور حلاج و عین القضات همدانی را به دلیل مخالفت با خود به فجیع‌ترین وضع به قتل رسانیدند پس این‌گونه روایات به اعتقاد نگارنده جهت تقدیس شخصیت آن‌ها جعل شده است)

24- محمد بن صالح گوید: كنیزى داشتم كه از او خوشم مى آید، به حضرت نامه نوشتم و در امر باردار ساختن او مشورت كردم . جواب آمد: (((باردارش ساز، خدا هر چه خواهد مى كند))) با او نزدیكى كردم و آبستن شد، سپس بچه را سقط كرد و خودش هم مرد.( جعلی بودن این روایت اظهرمن‌الشمس است به هزار و یک دلیل و واضح‌ترین آن این که انجام امر مباح و حلال تحصیل حاصل است و نیاز به صدور فتوی و مجوز ندارد مثل آنست که شخص سوال کند که

اگر گرسنه شدم غذا بخورم یا نخورم پس شک نیست که این روایت و روایت‌های مثل آن به لحاظ موضوعی جعلی است)

25- على بن محمد گوید: ابن عجمى ثلث دارائى خود را براى ناحیه قرار داد و سند آن را هم نوشت ولى پیش از آنكه آن ثلث را خارج كند، مالى به پسرش ابى مقدام داد كه كسى از آن آگاه نبود، به او نامه رسید: مالى كه براى ابى مقدام كنار گذاشتى چه شد؟.

26- على بن زیاد صیمرى به حضرت نامه نوشت و تقاضاى كفنى كرد، حضرت به او نوشت تو در سال 80 بآن احتیاج پیدا مى كنى ، سپس او در سال 80 مرد و حضرت چند روز پیش از وفاتش براى او كفنى فرستاد.

27- محمد بن هارون گوید: پانصد دینار از ناحیه (بابت سهم امام ) بعهده من بود، و من دست تنگ و ناراحت بودم ، با خود گفتم : من دكانهائى دارم كه آنها را به 530 دینار خریده ام . بجاى 500 دینار ناحیه مى گذارم و این مطلب را بزبان نیاورم ، حضرت به محمد بن جعفر نوشت : دكانها را از محمد بن هارون بگیر به جاى 500 دینارى كه از او مى خواهیم .

28- على بن محمد گوید: جعفر (كذاب ) در میان بردگانى كه فروخت ، دخترى را كه از اولاد جعفر بن ابیطالب بود و در خانه امام عسكرى علیه السلام تربیت مى شد، بفروخت ، یكى از علویین كسى را نزد مشترى فرستاد و او را از موضوع آن دختر آگاه ساخت ، مشترى گفت : من او را با رضایت خود پس مى دهم ، بشرط اینكه از بهائى كه داده ام چیزى كم نشود، او را بگیر و برو، مرد علوى برفت و خبر را باطلاع اهل ناحیه رسانید، اهل ناحیه 41 دینار نزد مشترى فرستادند و دستور دادند كه آن دختر را به صاحب خودش بر گرداند.

29- حسین بن حسن علوى گوید: مردى از ندیمان ، روز حسنى و مرد دیگرى كه همراه او بود به او گفت : اینك كه (یعنى حضرت صاحب الزمان علیه السلام ) اموال مردم را (به عنوان سهم امام علیه السلام ) جمع مى كند و وكلائى دارد و وكلاء آن حضرت را كه در اطراف پراكنده بودند نام بردند، این خبر به گوش عبیدالله بن سلیمان وزیر رسید، وزیر همت گماشت كه وكلاء را بگیرد، سلطان گفت : جستجو كنید و به بینید خود این مرد كجاست ، زیرا این كار سختى است .

عبیدالله بن سلیمان گفت : وكلاء را مى گیریم . سلیمان گفت : نه ، بلكه اشخاصى را كه نمى شناسند به عنوان جاسوس با پول نزد آنها مى فرستیم ، هر كس از آنها پولى قبول كرد، او را مى گیریم .

از حضرت نامه رسید كه بهمه وكلاء دستور داده شود: از هیچكس چیزى نگیرند و از گرفتن سهم امام خوددارى نمایند و خود را بنادانى زنند، مردى ناشناس بعنوان جاسوسى نزد محمد بن احمد آمد و در خلوت به او گفت : مالى همراه دارم كه مى خواهم آن را برسانم ، محمد گفت : اشتباه كردى ، من از این موضوع خبرى ندارم ، او همواره مهربانى و حیله گرى مى كرد و محمد خود را به نادانى مى زد، و نیز آنها جاسوسها را در

اطراف منتشر كردند و وكلاء از گرفتن خوددارى مى كردند به واسطه دستورى كه به آنها رسیده بود.

30- (از جانب ناحیه مقدسه و حضرت صاحب الزمان علیه السلام ) نامه رسید و از زیارت مقابر قریش (كاظمین علیه السلام ) و حائر (كربلاى معلى ) نهى شد. چون چند ماه گذشت ، وزیر (یعنى ابوالفتح جعفر بن فرات ) باقطائى را خواست و به او گفت : بنى فرات و برسیها را ملاقات كن و به آنها بگو، مبادا بزیارت مقابر قریش بروند، زیرا خلیفه دستور داده است ، هر كه زیارت كند، در كمینش باشند و او را بگیرند.

شرح ­_بنى فرات قبیه ئى هستند شیعه مذهب بیشتر آنها به مقام وزارت رسیدند، یكى از آنها همین ابوالفتح جعفر بن فرات است كه وزیر مقتدر هیجدهمین خلیفه عباسى بود و پس از مقتدر، وزیر محمد ابن جعفر شد و برس دهى است بین كوفه و حله و گفته اند همین پیشامد سابق از موجبات غیبت كبرى شد كه در سال 329 اتفاق افتاد.

(آنچه درباره دوازده امام رسیده و تصریح بامامت آنها)

1- امام محمد تقى علیه السلام فرمود: امیرالمؤ منین همراه حسن بن على علیهما السلام مى آمد و بدست سلمان تكیه كرده بود تا وارد مسجدالحرام شد و بنشست ، مردى خوش قیافه و خوش لباس پیش آمد و به امیرالمومنین علیه السلام سلام كرد، حضرت جوابش فرمود و او بنشست آنگاه عرض كرد: یا امیرالمؤ منین سه مساءله از شما مى پرسم ، اگر جواب گفتى ، مى دانم كه آن مردم (كه بعد از پیغمبر حكومت را متصرف شدند) درباره تو مرتكب عملى شدند كه خود را محكوم ساختند و در امر دنیا و آخرت خویش آسوده و در امان نیستند و اگر جواب نگفتى مى دانم تو هم با آنها برابرى . امیرالمؤ منین علیه السلام به او فرمود: هر چه خواهى از من بپرس ، او گفت : 1- وقتى انسان مى خوابد روحش كجا مى رود؟ 2- و چگونه مى شود كه انسان گاهى بیاد مى آورد و گاهى فراموش مى كند؟ 3- و چگونه مى شود كه بچه انسان مانند عموها و دائیهایش مى شود؟

امیرالمؤ منین علیه السلام رو به حسن كرد و فرمود: اى ابا محمد! جوابش را بگو، امام حسن علیه السلام جوابش را فرمود، آن مرد گفت : گواهى مى دهم كه شایسته پرستشى جز خدا نیست و همواره به آن گواهى مى دهم .

و گواهى دهم كه محمد رسول خداست و همواره بدان گواهى دهم .

و گواهى دهم كه تو وصى رسولخدا هستى و بحجت او قیام كرده ئى اشاره به امیرالمؤ منین كرد- و همواره بدان گواهى دهم .

و گواهى دهم كه تو وصى او و قائم بحجت او هستى اشاره به امام حسن كرد.

و گواهى دهم كه حسین بن على وصى برادرش و قائم بحجتش بعد از او است .

و گواهى دهم كه على بن الحسین پس از حسین قائم بامر امامت اوست .

و گواهى دهم كه محمد على قائم بامر امامت على بن الحسین است .

و گواهى دهم كه جعفر بن محمد قائم بامر امامت محمد است .

و گواهى دهم كه موسى (بن جعفر) قائم بامر امامت جعفر بن محمد است .

و گواهى دهم كه على بن موسى قائم بامر موسى بن جعفر است .

و گواهى دهم كه محمد بن على قائم بامر امامت على بن موسى است .

و گواهى دهم كه على بن محمد قائم بامر امامت محمد بن على است .

و گواهى دهم كه حسن بن على قائم بامر امامت على بن محمد است .

و گواهى دهم كه مردى از فرزندان حسن است كه نباید بكنیه و نام خوانده شود، تا امرش ظاهر شود و زمین را از عدالت پر كند چنان كه از ستم پر شده باشد.

و سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد، اى امیرالمؤ منین !، سپس برخاست و برفت ، امیرالمؤ منین گفت : اى ابا محمد! دنبالش برو ببین كجا مى رود؟ حسن بن علیهما السلام بیرون آمد و فرمود: همین كه پایش را از مسجد بیرون گذاشت نفهمیدم كدام جانب از زمین خدا را گرفت و برفت ، سپس خدمت امیرالمؤ منین علیه السلام بازگشتم و به او خبر دادم . فرمود: اى ابا محمد! او را مى شناسى ؟ گفتم : خدا و پیغمبرش و امیرالمؤ منین داناترند، فرمود: او خضر علیه السلام است .

2- و مانند همین روایت رابى كم و زیاد محمد بن یحیى ، از محمد بن حسن صفار، از احمد بن ابى عبدالله ، از ابى هاشم نقل كرده است .

محمد بن یحیى گوید: بمحمد بن حسن گفتم : اى ابا جعفر! دلم مى خواست این خبر از غیر طریق احمد بن ابى عبدالله مى رسید، او گفت : وى ده سال پیش از سرگردانى خود: این حدیث رابراى من نقل كرد.

شرح _احمد بن ابى عبدالله همان احمد بن خالد برقى است كه ثقات و بزرگان رواتست و كتب بسیارى داشته و تنها كتاب محاسن از او باقیمانده است ، او در كتبش از قول ضعفاء نقل مى كرده و احمد ابن محمد بن عیسى او را بدین جهت از قم اخراج كرد، ولى سپس با او آشتى كرد و از او عذر خواست ، پس مقصود از سرگردانى او یا خرافت دوران پیرى و یا زمانى است كه از قم اخراج شده بود.

3- امام صادق علیه السلام فرماید: پدرم بجابر بن عبدالله انصارى فرمود: من با تو كارى دارم ، چه وقت برایت آسان تر است كه ترا تنها ببینم و از تو سوال كنم ؟ جابر گفت : هر وقت شما بخواهى ، پس روزى با او در خلوت نشست و به او فرمود: درباره لوحى كه آن را را در دست مادرم فاطمه علیهما السلام دختر رسولخدا صلى الله علیه وآله دیده ئى و آنچه مادرم بتو فرمود كه در آن لوح نوشته بود، به من خبر ده .

جابر گفت : خدا را گواه مى گیرم كه من در زمان حیات رسول خدا صلى الله علیه وآله خدمت مادرت فاطمه علیهما السلام رفتم و او را بولادت حسین علیه السلام تبریك گفتم ، در دستش لوح سبزى دیدم كه گمان كردم از زمرد است و مكتوبى سفید در آن دیدم كه چون رنگ خورشید (درخشان ) بود.

به او عرض كردم : دختر پیغمبر! پدر و مادرم قربانت ، این لوح چیست ؟ فرمود: لوحى است كه خدا آن را برسولش صلى الله علیه و آله اهدا فرمود، اسم پدرم و اسم شوهرم و اسم دو پسرم و اسم اوصیاء از فرزندانم در آن نوشته است و پدرم آن را به عنوان مژدگانى به من عطا فرموده .

جابر گوید: سپس مادرت فاطمه علیهاالسلام آن را به من داد. من آن را خواندم و رونویسى كردم پدرم به او گفت : اى جابر! آن را بر من عرضه مى دارى ؟ عرض كرد: آرى . آنگاه پدرم همراه جابر به منزل او رفت ، جابر ورق صحیفه اى بیرون آورد. پدرم فرمود: اى جابر، تو در نوشته ات نگاه كن تا من برایت بخوانم ، جابر در نسخه خود نگریست و پدرم قرائت كرد، حتى حرفى با حرفى اختلاف نداشت . آنگاه جابر گفت : خدا را گواه مى گیرم كه اینگونه در آن لوح نوشته دیدم :

بسم الله الرحمن الرحیم

این نامه از جانب خداوند عزیز حكیم است براى محمد پیغمبر او، و نور و سفیر و دربان (واسطه میان خالق و مخلوق ) و دلیل او، كه روح الامین (جبرئیل ) از نزد پروردگار جهان بر او نازل شود.

اى محمدا سماء مرا(ائمه و اوصیائت را از مجلسى (قدّس سرّه) -) بزرگ شمار و نعمتهاى مرا سپاسگزار و الطاف مرا انكار مدار.

همانا منم خدائى كه جز من شایان پرستش نیست ، منم شكننده جباران و دولت رساننده بمظلومان و جزا دهنده روز رستاخیز، همانا منم خدائى كه ، جز من شایان پرستشى نیست ، هر كه جز فضل مرا امیدوار باشد (به این كه خود را مستحق ثواب من داند) و از غیر عدالت من بترسد، (به این كه كیفر مرا ستم انگارد) او را عذابى كنم كه هیچ یك از جهانیان را نكرده باشم ، پس تنها مرا پرستش كن و تنها بر من توكل نما.

من هیچ پیغمبرى را مبعوث نساختم كه دورانش كامل شود و مدتش تمام گردد، جز اینكه براى او وصى و جانشینى مقرر كردم ، و من ترا بر پیغمبر برترى دادم و وصى ترا بر اوصیاء دیگر، و ترا بدو شیرزاده و دو نوه ات حسن و حسین گرامى داشتم ، و حسن را بعد از سپرى شدن روزگار پدرش كانون علم خود قرار دادم و حسین را خزانه دار وحى خود ساختم و او را بشهادت گرامى داشتم و پایان كارش را بسعادت رسانیدم ، او برترین شهداست و مقامش از همه آنها عالى تر است . كلمه تامه (معارف و حجج ) خود را همراه او و حجت رساى خود (براهین قطعى امامت ) را نزد او قرار دادم ، بسبب عترت ((فرزندان و اخص اقارب مردیا اهل بیت قریبیا خویشان او از اقارب باشند یا از اباعدمنتهی الارب)) او پاداش و كیفر دهم .

نخستین آنها سرور عابدان و زینت اولیاء گذشته من است .

و پسر او كه مانند جد محمود (پسندیده ) خود محمد است ، او شكافنده علم من و كانون حكمت من است .

و جعفر است كه شك كنندگان درباره او هلاك مى شوند، هر كه او را نپذیرد (خود او را بامامت نپذیرد یا سخنش را باطاعت ) مرا نپذیرفته . سخن و وعده پا بر جاى من

است كه : مقام جعفر را گرامى دارم و او را نسبت به پیروان و یاران و دوستانش مسرور سازم .

پس از او موسى است كه (در زمان او) آشوبى سخت و گیج كننده فرا گیرد، زیرا رشته وجوب اطاعت من منقطع نگردد و حجت من پنهان نشود و همانا اولیاء من با جامى سرشار سیراب شوند. هر كس یكى از آنها را انكار كند، نعمت مرا انكار كرده و آنكه یك آیه از كتاب مرا تغییر دهد، بر من دروغ بسته است .

پس از گذشتن دوران بنده و دوست و برگزیده ام موسى ، واى بر دروغ بندان و منكرین على (امام هشتم علیه السلام ) و دوست و یاور من و كسى كه بارهاى سنگین نبوت را بدوش او گذارم و بوسیله انجام دادن آنها امتحانش كنم (گویا اشاره بپذیرفتن امر دشوار ولایت عهدیست ) او را مردى پلید و گردنكش (ماءمون ) مى كشد و در شهرى كه (طوس ) بنده صالح (ذوالقرنین ) آن را ساخته است ، پهلوى بدترین مخلوقم (هارون ) بخاك سپرده مى شود، فرمان و وعده من ثابت شده كه :

او را بوجود پسرش و جانشین و وارث علمش محمد مسرور سازم ، او كانون علم من و محل راز من و حجت من بر خلقم مى باشد، هر بنده ئى به او ایمان آورد، بهشت را جایگاهش سازم و شفاعت او را نسبت به هفتاد تن از خاندانش كه همگى سزاوار دوزخ باشند بپذیدم .

و عاقبت كار پسرش على را كه دوست و یاور من و گواه در میان مخلوق من و امین وحى من است بسعادت رسانم .

از او بوجود آورم دعوت كننده بسوى را هم و خزانه دار علمم حسن علیه السلام ) را.

و این رشته را بوجود پسر او (((م ،ح ،م ،د))) كه رحمت براى جهانیاست كامل كنم ، او كمال موسى و رونق عیسى و صبر ایوب دارد. در زمان (غیبت ) او دوستانم خوار گردند و (ستمگران ) سرهاى آنها را براى یكدیگر هدیه فرستند، چنانكه سرهاى ترك و دیلم (كفار) را به هدیه فرستند، ایشان را بكشند و بسوزانند، و آنها ترسان و بیمناك و هراسان باشند، زمین از خونشان رنگین گردد و ناله و واویلا در میان زنانشان بلند شود، آنها دوستان حقیقى منند. بوسیله آنها هر آشوب سخت و تاریك را بزداییم و از بركت آنها شبهات و مصیبات و زنجیرها را بردارم ، درودها و رحمت پروردگارشان بر آنها باد، و تنها ایشانند، هدایت شدگان .

عبدالرحمن بن سالم گوید: ابوبصیر گفت : اگر در دوران عمرت جز این حدیث نشنیدى باشى ، ترا كفایت كند، پس آن را از نااهلش پنهان دار.

4- سلیم بن قیس گوید: شنیدم عبدالله بن جعفر طیار گفت : من و حسن و حسین و عبدالله بن عباس و عمربن ام سلمه و اسامة بن یزید معاویه بودیم كه میان من و معاویه سخن در گرفت .

من به معاویه گفتم : من از رسول خدا صلى الله علیه وآله شنیدم كه مى فرمود: من نسبت به مؤ منین از خود آنها اولى هستم ، سپس برادرم على بن ابیطالب نسبت به مؤ منین از خودشان اولى است و چون على علیه السلام شهید شد حسن بن على نسبت به مؤ منین از خودشان اولى است ، آنگاه پس از او پسرم حسین نسبت به

مؤ منین از خودشان اولى است و چون شهید شود، پسرش على بن الحسین نسبت به مؤ منین از خودشان اولى است ، اى على ! (بن ابیطالب ) تو او را درك مى كنى ، سپس پسرش محمد بن على ، بمؤ منین از خودشان اولى است ، واى حسین ! تو او را درك مى كنى .

سپس تو دوازده امام را كامل مى كنى ، مقصود 9 امام از فرزندان حسین است عبدالله بن جعفر گوید: من از حسن و حسین عبدالله بن عباس و عمر بن ام سلمه و اسامه بن یزید (كه در محضر معاویه حاضر بودند) گواهى خواستم ، آنها نزد معاویه بسخن من گواهى دادند.

سلیم گوید: و من هم این حدیث را از سلمان و ابوذر و مقداد شنیدم و آنها گفتند: ما این حدیث را از رسول خدا صلى الله علیه وآله و سلم شنیده ایم .

5- ابى الطفیل گوید: روزى كه ابوبكر مرد، من سر جنازه اش حاضر بودم ، و زمانى كه با عمر بیعت كردند حضور داشتم ، كه على (بن ابیطالب علیه السلام ) گوشه ئى نشسته بود، جوانى یهودى ، خوش صورت زیبا، نیكو لباس كه از اولاد هارون (وصى موسى ) بود، وارد شد و بالاى سر عمر ایستاد و گفت : یا امیرالمؤ منین ! توئى دانشمندترین این امت بكتابشان و امر نبوت پیغمبرشان ؟ عمر سرش را پائین انداخت .

یهودى با تو هستم و سخنش را تكرار كرد.

عمر چرا این سوال را مى كنى ؟

یهودى نزد تو آمده ام تا براى خود راهى بجویم ، زیرا در دینم بشك افتاده ام .

عمر دامن این جوان را بگیر.

یهودى این جوان كیست ؟

عمر او على بن ابیطالب ، پسر عموى رسول خدا صلى الله علیه وآله است . او پدر حسن و حسین دو فرزند رسول خدا صلى الله علیه وآله است : او شوهر فاطمه دختر رسول خدا صلى الله علیه وآله است .

یهودى متوجه على علیه السلام شد و گفت : تو چنین هستى ؟ فرمود: آرى .

یهودى من مى خواهم از تو سه مساءله و سه مساءله و یك مساءله بپرسم .

على علیه السلام ، لبخندى بدون حقیقت زد و فرمود: چرا نگفتى هفت مساءله ؟

یهودى براى اینكه سه مساله خواهم پرسید، اگر جواب گفتى ، دنباله آنها را مى پرسم و اگر جواب آنها را ندانستى ، مى دانم كه در میان شما دانشمندى نیست .

على علیه السلام من از تو مى پرسم بحق خدائى كه پرستش مى كنى ، اگر هر چه خواهى جوابت گویم ، دینت را رها مى كنى و بدین من مى گرائى ؟

یهودى جز براى این نیامده ام .

على علیه السلام پس بپرس .

یهودى به من بگو: اولین قطره خونى كه بر روى زمین چكید چه خونى بود، و نخستین چشمه ئى كه بر روى زمین جارى گشت كدام چشمه بود؟ و اولین چیزى كه در روى زمین بجنبش آمد چه بود؟

امیرالمؤ منین علیه السلام جوابش فرمود: یهودى گفت : سه مساله دیگر را بگو:

به من بگو: محمد چند امام عادل (به عنوان وصى و جانشین ) دارد؟ و او در كدام بهشت است ، و چه اشخاصى همراه او در آن بهشت سكونت دارند؟

على علیه السلام اى هارون ! محمد دوازده امام عادل دارد كه هر كه ایشان را واگذارد و رها كند، بآنها زیانى نرسد و آنها از مخالفت مخالفین وحشت نكنند و در امر دین از كوههاى پا بر جاى روى زمین استوارند و محل سكونت محمد در بهشت خود او است و همراهیان او همین دوازده امام عادل باشند.

یهودى راست گفتى ، به خدائى كه جز او شایان پرستشى نیست ، من اینها رادر كتب پدرم هارون دیده ام كه با دست خود نوشته و عمویم موسى علیه السلام املا كرده ، سپس گفت : آن یك مساله را بگو، به من بگو جانشین محمد چند سال پس از او زندگى مى كند و آیا خودش مى میرد یا او را مى كشند؟

على علیه السلام اى هارونى او بعد از پیغمبر 30 سال زندگى مى كند بدون یك روز كم و زیاد ((مجلسی ره در تطبیق این جمله روایت با تاریخ وفات پیغمبر و علی علیهما السلام 4 وجه بیان کرده که یکی از آن‌ها این است که 30 سال بنا بر اصطلاح عرفی و تخمین است و سپس فرماید از آنچه خدا معین کرده 1 روز پس و پیش نیفتد))سپس ضربتى باینجا یعنى بتاركش برسد و این ریشش از خون این تارك رنگین شود.

راوى گوید: هارونى فریاد كشید و كستى ((کاستی به ضم کاف رشته‌ای است که یهودیان به عنوان شعار مخصوص خود به جای زنار نصاری بر کمر ببندند خاقانی گوید ریسمان سبحه بگستند و کستی بافتند یعنی رشته تسبیح را پاره کردند و شعار یهود را به کمر بستند)) خود را برید و مى گفت : گواهى دهم كه شایسته پرستشى جز خداى یگانه بى شریك نیست و گواهى دهم كه محمد بنده و رسول اوست و تو وصى او هستى ، شایسته آنست كه تو برترى داشته باشى و بر تو برترى نگیرند و ترا تعظیم كنند و ضعیف نشمارند.

سپس على علیه السلام او را به منزل خود برد و معالم دین را به او آموخت .

6- ابوحمزه گوید: شنیدم على بن الحسین علیهماالسلام مى فرمود: همانا خدا محمد و على و یازده فرزند او را از نور عظمت خود آفرید و سپس ایشان را بصورت اشباح (كالبد و سیاهى كه از دور نمایانست ) در پرتو نور خود بپا داشت ، او را عبادت مى كردند. پیش از آفرینش مخلوق ، خدا را تسبیح و تقدیس مى نمودند ایشان ائمه علیهماالسلام از فرزندان رسول خدا صلى الله علیه وآله اند.

7- زراره گوید شنیدم : امام باقر علیه السلام مى فرمود: دوازده امام از آل محمد علیهماالسلام همگى محدثند ((راجع به محدث به 1- حدیث 699 رجوع شود) و از فرزندان رسول خدا صلى الله علیه و آله و از فرزندان على باشند، و پیغمبر و على علیهماالسلام دو پدرند.

على بن راشد كه برادر مادرى على بن الحسین (زین العابدین علیهما السلام ) است این مطلب را انكار كرد، امام باقر علیه السلام فریاد كشید و فرمود: همانا پسر مادر تو (زین العابدین علیه السلام ) یكى از آنهاست .

8- ابوسعید خدرى گوید: زمانى كه ابوبكر مرد و عمر جانشین او شد، من حاضر بودم كه مردى از بزرگان یهود مدینه نزد عمر آمد، و یهودیان مدینه معنقد بودند كه دانشمندترین مردم زمان خود است ، تا نزدیك عمر رسید گفت : اى عمر! من نزد تو آمده ام و مى خواهم مسلمان شوم . اگر هر چه پرسیدم جواب گفتى ، مى دانم تو دانشمندترین اصحاب محمد نسبت بقرآن و سنت و آن مى خواهم از تو بپرسم هستى .

عمر من چنین نیستم ، ولى ترا رهبرى مى كنم به كسى كه دانشمندترین امت است نسبت بقرآن و سنت و آنچه از او بپرسى و او این مرد است آنگاه اشاره به على علیه السلام كرد.

یهودى اگر چنین است كه مى گوئى چرا مردم با تو بیعت كنند، در صورتى كه او دانشمندترین شما باشد؟.

عمر به او درشتى و سرزنش كرد. یهودى بجانب على علیه السلام رفت و گفت : تو چنانى كه عمر گفت ؟ فرمود: عمر چه گفت ؟ یهودى گزارش را بیان كرد و گفت : اگر تو چنانى كه او گوید: من مطالبى از تو مى پرسم تا بدانم اگر كسى از شما آنها را بداند، شما كه ادعا مى كنید، بهترین و داناترین امتها هستید راست مى گوئید، به علاوه خودم هم در دین شما كه اسلامست وارد مى شوم .

امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: من چنانم كه عمر بتو گفت ، هر چه خواهى بپرس ، به تو جواب مى گویم انشاءالله .

یهودى سه مساله و سه مساله و یك مساله را به من خبر ده .

على علیه السلام اى یهودى ! چرا نگفتى هفت مساله را به من خبر ده !

یهودى براى اینكه اگر سه مساله را جواب گفتى بقیه را مى پرسم و گرنه خوددارى مى كنم ، و اگر هفت مساله را جواب گفتى ، مى دانم دانشمندترین و برترین مردم روى زمینى و نسبت به مردم از خودشان اولاهستى .

على علیه السلام اى یهودى ! هر چه خواهى بپرس .

یهودى به من خبر ده از نخستین سنگى كه روى زمین نهاده شد و نخستین درختى كه در زمین كاشته شد و نخستین چشمه اى كه روى زمین جوشید.

امیرالمؤ منین علیه السلام به او پاسخ داد.

یهودى به من بگو این امت چند امام دارد؟ و پیغمبر شما منزلش در كجاى بهشت است . و به من بگو همراهان او در بهشت كیانند؟.

امیرالمؤ منین علیه السلام این امت دوازده امام هادى از نسل پیغمبرش دارد و آنها از نژاد من هستند و اما منزل پیغمبر ما در بهترین و شریفترین مقام بهشت بنام جنت عدن است و اما همراهیان او در آن منزل ، همین

دوازده تن از نسل او باشند با مادرشان و جده آنها و مادر مادر آنها (خدیجه علیهما السلام ) و اولاد ایشان ، كسى دیگر از ایشان در آن منزل شركت ندارد.

9- جابر بن عبدالله انصارى گوید: خدمت فاطمه علیهما السلام رسیدم ، در برابرش لوحى بود كه نامهاى اوصیاء از فرزندان او در آن بود، من شمردم ، دوازده نفر بودند، آخر آنها قائم علیه السلام بود. سه محمد در میان آنها بود سه على .

توضیح_این روایت را صدوق در كتاب اكمال الدین و عیون و من لایحضره الفقیه نقل كرده و نیز شیخ طوسى در كتاب غیبت به همین سند از جابر نقل نموده است و در همه آنها (((چهار على ))) ذكر شده است ، پس در اینجا كه سه على نقل شده از اشتباهات نساخ است و ممكن است مقصود، امامان از فرزندان فاطمه علیهماالسلام باشند و شوهرش را شامل نشود - مرآت العقول -.

10- امام باقر علیه السلام فرمود: همانا خدا محمد صلى الله علیه وآله را به سوى جن و انس ارسال فرمود و پس از او 12 وصى قرار داد كه برخى از ایشان گذشته و برخى باقى مانده اند و نسبت به هر وصیى سنت و روش خاصى جارى شد (چنانچه امام حسن صلح فرمود و امام حسین جنگید و امام صادق علیهم السلام نشر علم فرمود) و اوصیائى كه بعد از محمد صلى الله علیه و آله مى باشند بروش اوصیاء عیسى هستند (از لحاظ شماره یا ستم دیدن از دشمنان ) و دوازده نفرند و امیرالمؤ منین علیه السلام روش مسیح را دارد (یعنى پیروان على علیه السلام مانند پیروان مسیح سه دسته شدند، برخى او را جدا دانستند و پرستیدند و برخى او را خطاكار و كافر پنداشتند و برخى به عقیده حق پا برجا بودند و بامامتش قائل شدند، و یا تشبیه آن حضرت بمسیح از نظر زهد و عبادت و پوشاك و خوراك زبر و خشن است ).

11- ابو جعفر ثانى (امام جواد) علیه السلام فرمود: امیرالمؤ منین علیه السلام بابن عباس فرمود همانا شب قدر در هر سالى هست و در آن شب امر (سرنوشت و قضا و قدر) آنسال فرود مى آید و براى آن امر سرپرستانى است بعد از رسول خدا صلى الله علیه وآله . ابن عباس گفت : آنها كیانند؟ فرمود: من هستم و یازده تن از فرزندان صلبى من كه امامان محدث باشند.

12- رسول خدا صلى الله علیه وآله باصحابش فرمود: بشب قدر ایمان آورید كه آن مخصوص على بن ابیطالب و یازده فرزند او مى باشد بعد از من .

13- روزى امیرالمؤ منین علیه السلام به ابوكر فرمود: (((كسانى را كه در راه خدا كشته شده اند مرده گمان مكن ، بلكه زنده هستند و نزد پروردگار خود روزى مى برند 169 سوره 3 ))) و من گواهى مى دهم كه محمد رسول خدا صلى الله علیه وآله شهید از دنیا رفت ، و به خدا نزد تو مى آید، چون نزد تو آمد یقین كن ، زیرا شیطان نتواند خود را بصورت او جا زند.

سپس على علیه السلام دست ابوبكر را گرفت و پیغمبر صلى الله علیه وآله را به او نشان داد، پیغمبر صلى الله علیه وآله به ابوبكر فرمود: (((به على و یازده فرزند او ایمان آور، آنها (در وجوب اطاعت ) مانند منند، بجز مقام نبوت و از آنچه در دست گرفته ئى (خلافت مسلمین ) پیش خدا توبه كن ، زیرا ترا در آن حقى نیست ، سپس برفت و دیگر دیده نشد.

14- امام باقر علیه السلام مى فرمود: دوازده امام از آل محمد همگى محدث و اولاد پیغمبر صلى الله علیه وآله و على بن ابیطالب علیه السلام اند. پس پیغمبر صلى الله علیه وآله و على علیه السلام دو پدرند.

15- امام باقر علیه السلام فرمود: بعد از حسین بن على علیهماالسلام 9 امام مى باشد و نهمى آنها امام قائم علیه السلام است .

16- امام باقر علیه السلام فرمود: ما دوازده امام هستیم ، از جمله آنها حسن و حسین است و امامان از فرزندان حسین علیه السلام .

17- رسول خدا صلى الله علیه وآله فرمود: من و دوازده تن از فرزندانم و تو اى على (یعنى یازده فرزندم با تو كه 12 تن مى شوید) بند و قفل زمین هستیم ، یعنى میخها و كوههاى زمین -. بسبب ما خدا زمین را میخ كوبیده تا اهلش را فرو نبرد، چون دوازدهمین فرزندم از دنیا برود، زمین اهلش را فرو برد و مهلت داده نشوند (بسوى آنها ننگرند).

18- رسول خدا صلى الله علیه وآله فرمود: از فرزندان من دوازده نفرند كه نقیب (شناسنده و سرپرست ) و نجیب (اصیل و خوش گوهر) و محدث و مفهم مى باشند، آخرین آنها قائم بحق است ، كه زمین را از عدالت پر كند چنانكه از ستم پر شده باشد.

19- كرام گوید: من پیش خود سوگند یاد كردم كه هرگز در روز غذا نخورم (یعنى روزه بگیرم ) تا قائم آل محمد قیام كند. پس خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم و عرض كردم : مردى از شیعیان شما براى خود بگردن گرفته كه هرگز در روز غذا نخورد تا قائم آل محمد قیام كند.

فرمود: اى كرام ! بنابراین باید روزه بگیرى ولى دو روز عید (فطر و قربان ) و سه روز تشریق (11 و 12 و ذیحجه ایام حج گزارى ) و زمانى كه مسافر و بیمار هستى روزه نگیر، زیرا چون حسین علیه السلام كشته شد: آسمانها و زمین و هر چه بر آنهاست با فرشتگان نالیدند و گفتند، پروردگارا! بما اجازه بده خلق را هلاك كنیم و از صفحه زمین براندازیم ، براى آنكه حرمت ترا حلال شمردند و برگزیده ترا كشتند.

خدا بآنها وحى فرستاد كه : اى فرشتگانم و اى آسمان و زمینم ! آرام گیرید، سپس یك پرده از پرده ها را عقب زد، پشت آن پرده محمد و دوازده وصى او بود، آنگاه دست فلان قائم میان آنها (امام عصر علیه السلام ) را گرفت و فرمود: اى فرشتگانم ؛ و اى آسمانها و زمینم ؛ بسبب این انتقام مى گیریم (از این ) - این جمله را سه بار فرمود -.(پس نگارنده گوید که ان‌شاءالله دعای آن شخص مستجاب است به حضور

در اصحاب رجعت و برخاستن و زنده شدن و شرکت در قیام جهانی حضرت مهدی عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف )

20- سماعة بن مهران گوید: من و ابو بصیر و محمد بن عمران آزاد شده حضرت ابى جعفر علیه السلام در منزلش بمكه بودیم ، محمد بن عمران گفت : شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: ما دوازده تن محدثیم . سپس ابوبصیر گفت : تو از امام صادق علیه السلام شنیده اى و یكبار یا دو بار او را سوگند داد كه آیا شنیده است ؟ (او گفت شنیده ام ) سپس ابو بصیر گفت : ولى من این سخن را از امام باقر علیه السلام شنیده ام .

(هرگاه درباره كسى چیزى گویند كه او نداشته باشد و فرزند یا فرزند زاده اوداشته باشند، همانست كه درباره او گفته شده )

1- ابوبصیر گوید: امام صادق علیه السلام فرمود: خداى تعالى به عمران (پدرم مریم مادر عیسى علیه السلام ) وحى كرد كه من به تو پسرى مى بخشم ، سالم و مبارك كه به اذن خدا كور مادر زاد و پیس را درمان كند و مردگان را زنده كند و پیغمبر بنى اسرائیلش قرار دهم ، عمران این مطلب را به همسرش حنة كه مادر مریم است گزارش داد، چون به مریم حامله گشت ، فكر مى كرد كه حملش پسر است ، چون او را زائید (و دید دختر است ) گفت : پروردگارا! (((من دختر زائیدم و پسر مانند دختر نیست ))) یعنى دختر كه پیغمبر نمى شود. خداى عزوجل (درباره او) مى فرماید: خدا به آنچه او زائیده داناتر است ، سپس چون خداى تعالى عیسى را به مریم بخشید، او همان پیغمبرى بود كه به عمران بشارت داده شده بود و به او وعده كرده بودند.

پس هرگاه ما درباره مردى از خاندان خود چیزى گفتیم . و در فرزند یا فرزند زاده او پیدا شد آن را انكار مى كنید.

شرح ­_حاصل مقصود این روایت و بلكه مقصود مرحوم كلینى از انعقاد این باب این است كه : گاهى مصالح عالیه اقتضا مى كند كه انبیاء و ائمه علیهم السلام سخنى از راه تبریه و مجاز اظهار دارند و یا از امور بدائیه به مردم خبرى دهند، سپس براى مردم خلاف آنچه از ظاهر لفظ شنیده اند هویدا شود، در این صورت نباید آن سخن را حمل به دروغ نمود، زیرا آگاهى صالح عظیمه اقتضاى توریه و بدا مى كند، چنانچه در باب بدا و سؤ ال از امام ذكر شد و یكى از آن امورى كه اقتضاى توریه یا بدا دارد، قیام و ظهور امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف است كه به واسطه علتى كه در حدیث 937 ذكر شد و توضیحى كه در آنجا بیان كردیم صلاح نیست كه شیعیان زمان ظهور و قیام آن حضرت را بدانند، بلكه از روایات استفاده مى شود كه تعیین امام قائم علیه السلام از میان ائمه علیهم السلام هم براى شیعیان صدر اول صلاح نبوده است تا شیعیان زمان امام باقر و صادق علیهما السلام ، به امید این كه امام قائم علیه السلام فرزند این امام است و آنها دركش خواهند كرد، ماءیوس و ناامید نشوند و انتظار فرج داشته باشند و در شدائد و مصیبات شكیبائى و بردبارى ورزند زیرا مى دانند

كه امام قائم علیه السلام تقیه نمى كند، شمشیر مى كشد، حق را مى گیرد، مؤ منین را عزیز و منافقین را ذلیل مى كند.

بنابر این اگر امام صادق علیه السلام بفرماید: فرزند من امام قائم علیه السلام است ، مقصود حضرت این است كه فرزند هفتم من قائم به شمشیر است ، ولى شیعه گمان مى كند كه فرزند اول آن حضرت قائم به شمشیر است از این رو صبر مى كند و انتظار فرج مى كشد و افسرده و كسل نمى شود، سپس چون دید فرزند آن حضرت قیام به شمشیر نكرد، نباید وعده امامش را حمل به دروغ كند، به جهت احتمال توریه و بدا چنانچه این گونه وعده از خداى تعالى نسبت به عمران داده شد، بشرحى كه در روایت بیان گردید.

2- امام صادق علیه السلام فرمود: هرگاه درباره مردى سخنى گوئیم و در او نباشد و در فرزند یا نوه او باشد، انكار نكنید، زیرا خداى تعالى هر چه خواهد مى كند.

3- امام صادق علیه السلام مى فرمود: گاهى انسان با صفت عدالت یا ستم سنجیده مى شود و به آن سنجش نسبتش مى دهند، در صورتى كه خودش آن صفت را دارا نیست ، بلكه پسرش یا پسر پسرش بعد از او داراى آن صفت مى باشد، پس او همان است (كه آن صفت درباره اش گفته شده).

( همه امامان علیهم السلام به امر خداى تعالى قائم و بسویش رهبرند )

1- حكم بن ابى نعیم گوید: در مدینه خدمت امام باقر علیه السلام رسیدم و عرض كردم : من بین ركن و مقام (خانه كعبه ) نذر كرده و به عهده گرفته ام كه اگر شما را ملاقات كنم ، از مدینه بیرون نروم تا زمانى كه بدانم شما قائم آل محمد هستى یا نه . حضرت هیچ پاسخى به من نفرمود: من 30 روز در مدینه بودم ، سپس در بین راهى به من برخورد و فرمود: اى حكم ! تو هنوز این جائى ؟ گفتم آرى ، من نذرى كه كرده ام به شما عرض كردم و شما مرا امر و نهى ننموده و پاسخى نفرمودى .

فرمود: فردا صبح زود منزل من بیا. فردا خدمتش رفتم ، فرمود: مطلبت را بپرس .

عرض كردم : من به این ركن و مقام نظر كرده و روزه و صدقه ئى براى خدا به عهده گرفته ام كه اگر شما را ملاقات كردم از مدینه بیرون نروم ، جز آنكه بدانم شما قائم آل محمد هستى یا نه ؟ اگر شما هستى ملازم خدمتت باشم و اگر نیستى ، در روى زمین بگردم و در طلب معاش برآیم . فرمود: اى حكم ! همه ما قائم به امر خدا هستیم . عرض كردم : شما مهدى هستى ؛ فرمود: همه ما به سوى خدا هدایت مى كنیم .

عرض كردم : شما صاحب شمشیرى : فرمود همه ما صاحب شمشر و وارث شمشیریم (شمشیر پیغمبر به ما به ارث رسیده و همراه ماست ).

عرض كردم : شما هستى آنكه دشمنان خدا را مى كشى و دوستان خدا به وسیله شما عزیز مى شوند و دین خدا آشكار مى گردد؟ فرمود: اى حكم ! چگونه من او باشم ، در صورتى كه به 45 سالگى رسیده ام ؟ و حال آنكه صاحب این امر (كه تو مى پرسى ) از

من به دوران شیر خوارگى نزدیكتر و هنگام سوارى چالاك تر است ، (چنانچه در روایت است كه حضرت قائم علیه السلام در زمان ظهورش به صورت جوان 30 ساله و قوى و نیرومند باشد). (مقصود راوی آن بود که بداند امام آن وعده داده شده خداست که جهان را به ارثیت صالحین داده و جهان را از عدل و داد پر می‌نماید پس از آنکه از ظلم و جور مشمول شده باشد که امام او را پاسخ داد یعنی آن مهدی کسی است که به محض ظهور وعده‌های خداوند را جامه عمل بپوشد اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم آمین یا رب العالمین )

2- ابو خدیجه از امام صادق علیه السلام راجع به امام قائم علیه السلام پرسید، حضرت محمد: همه ما قائم به امر خدائیم : یكى پس از دیگرى تا زمانى كه صاحب شمشیر بیاید، چون صاحب شمشیر آمد، امر و دستورى غیر از آنچه بوده مى آورد (پدرانش ماءمور بتقیه و صبر بوده و او ماءمور به جهاد و برانداختن ظلم است ).

3- عبدالله بن سنان گوید: به امام صادق علیه السلام عرض كردم : مقصود از این آیه چیست ؟ (((روزى كه هر مردمى را به امامشان خوانیم 28 سوره 17 ))) فرمود: مقصود امامى است كه در میان آنهاست و او قائم اهل زمان خود است .

(صله به امام علیه السلام )

1- امام صادق علیه السلام فرمود: كسى كه معتقد باشد كه امام به آنچه در دست مردم است احتیاج دارد كافر است . بلكه مردم نیازمندند كه امام (خمس و سهم و سایر وجوه را) از آنها بپذیرد، خداى عزوجل فرماید: (((از اموال آنها زكوة بگیر تا آنها را به وسیله آن پاك و بى آلایش سازى 104 سوره 9-))).

2- امام صادق علیه السلام مى فرمود: كارى نزد خدا محبوب تر از رسانیدن در اهم به امام نیست . همانا خدا درهم امام را در بهشت مانند كوه احد قرار مى دهد (یعنى ثواب آن را از اعمال خیر دیگر بزرگتر و بیشتر مى دهد، و این تشبیه معقول به محسوس است و یا مقصود این است كه دادن یك درهم به امام مانند دادن در اهمى به اندازه كوه احد است به دیگران ) خداى تعالى در كتابش مى فرماید (((كیست كه به خدا وامى نیكو دهد تا خدا وام او را بسیار چند برابر سازد- 244 سوره 2))) امام فرمود: به خداى این وام خصوص صله امام است .

3- امام صادق علیه السلام فرمود: خدا كه آنچه را در دست مخلوقش هست بقرض خواسته ، براى احتیاجش به آن نبوده ، و هر حقى كه خدا دارد، از آن ولى او است .

شرح ­كلمه خلقه فرمود و الناس و بنى آدم و امثال آن نفرمود تا اشاره كند كه دارندگان اموال ، آفریده و مملوك خود وام خواهند مى باشند، پس دریغ و مضایقه سزاوار نیست و نیز دلیل است كه اصل مطلب كه عدم احتیاج خدا باشد به وام بندگان و نیز كلمه مافى اءیدیهم براى همین منظور آمده است زیرا اشاره دارد بر اینكه این اموال تنها براى منافع و مصالح آنها به طور موقت در اختیارشان گذاشته

شده و چون مردند، از آنها به دیگرى منتقل مى شود و مالك حقیقى اموال همان خدائى است كه اكنون قرض خواهى مى كند، پس عدم احتیاج او مسلم است . ولى اگر اءموالهم ، در اهمهم ، عطایاهم و امثال این عبارت را مى فرمود این نكته از آن استفاده نمى شد.

4- اسحاق بن عمار گوید: از موسى بن جعفر علیه السلام راجع به قول خداى عزوجل (((كیست كه به خدا وامى نیكو دهد تا برایش چند برابر كند و او را مزدى ارجمند است 11 سوره 57 ))) پرسیدم فرمود: درباره صله به امام نازل شده است .

5- حسن بن میاح گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: اى میاح : یك درهم كه به امام برسد، از كوه احد سنگین تر است ،

6- امام صادق علیه السلام فرمود: یك درهم كه به امام برسد. بهتر است از دو میلیون درهمى كه در راه خیر دیگر صرف شود.

7- ابن بكیر گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود، من از یك نفر از مشا پول درهم مى گیرم ، در صورتى كه از همه اهل مدینه متمول ترم ، فقط مقصودم این است كه شما پاكیزه شوید.

( درباره فى و انفال و بیان خمس و احكام آن و چیزهائى كه خمسش واجب است )

ثقة الاسلام كلینى فرماید: خداى تبارك و تعالى همه دنیا را به خلیفه خود (پیغمبر یا امام ) داده ، زیرا بفرشتگان مى گوید: (((من در زمین خلیفه گذارم 24 سوره 2 -))) پس همه دنیا از آن آدم بود (كه نخستین خلیفه خدا در روى زمین بود) و پس از او به فرزندان نیكو كار و جانشینانش رسید، بنا بر این آنچه را از دنیا دشمنانشان (یعنى كفار و مشركین ) به زور گرفتند و سپس به وسیله جنگ یا غلبه به آنها برگشت فى ء نامند، پس فى ء آن است كه : به وسیله غلبه و جنگ به آنها برگردد (و فى ء در لغت به معنى برگشتن است ) و حكم فى ء آن است كه خداى تعالى فرماید: (((بدانید كه هر چه عنیمت گیرید، پنج یك آن از خدا و پیغمبر و خویشان او و یتیمان و بى چیزان و در راه ماندگانست .

و اما انفال چنین نیست ، انفال مخصوص پیغمبر صلى الله علیه وآله است و فدك مخصوص پیغمبر صلى الله علیه و آله بود، زیرا او و امیرالمؤ منین آن را فتح كردند و دیگرى با آنها نبود، لذا اسم فى ء از آن برداشته و اسم انفال روى آن گذاشته شد و همچنین است نیزارها و معادن و دریاها و بیابانها كه همه به امام اختصاص دارد. و اگر مردمى به اجازه امام در آنها كار كردند، چهار پنجم درآمد آنها از خود ایشان و یك پنجمش از آن امام است و آنچه به امام تعلق دارد، حكم خمس را دارد (یعنى باید شش بخش شود) و هر كه بدون اجازه امام در آنها كار كند، امام حق دارد همه درآمد را بگیرد، و هیچكس را در آن سهمى نیست ، همچنین هر كس بدون اجازه صاحب زمین ، خرابه اى را آباد كند یا قناتى جارى كند یا در زمین خرابى عملى انجام دهد، از آن او نمى گردد، و مالك زمین اگر بخواهد از او مى گیرد و اگر بخواهد در دست او باقى مى گذارد.

1- سلیم بن قیس گوید: شنیدم امیرالمؤ منین علیه السلام مى فرمود: به خدا ما هستیم كسانى كه خدا از ذى القربى (خویشان پیغمبر) قصد فرموده و آنها را همدوش خود و پیغمبرش ساخته و فرموده است : (((هر چه را خدا از اموال مردم دهكده ها به پیغمبرش برگشت داده ، از آن خدا و پیغمبر و خویشان او و یتیمان و بى چیزان است 7 سوره 59 -))) این سهم مخصوص ماست و براى ما از صدقه (زكاة واجب ) سهمى قرار نداد، خدا پیغمبرش را و ما را گرامى داشت از این كه چزك و فضول مال مردم را بما بخوراند (زیرا مالى كه به عنوان زكوة پرداخت مى شود، چرك و فضول است كه از اصل مال گرفته مى شود و آن مال مزكى و مصفا مى گردد).

2- امام باقر علیه السلام درباره قول خداى تعالى : (((بدانید كه هرچه غنیمت گیرید، پنج یك آن از آن خدا و پیغمبر و خویشان اوست 42 سوره 8 -))) فرمود: ایشان خویشان رسول خدایند صلى الله علیه وآله و آن خمس از آن خدا و پیغمبر و ماست .

3- امام صادق علیه السلام فرمود: انفال آن است كه : اسب و شتر بر آن رانده نشود (با جنگ و غلبه بدست نیاید) یا اموال مردمى است كه (با مسلمین ) سازش كنند یا مردمى كه با دست خود بپردازند و هر زمین خراب و ته رودخانه ها از پیغمبر است و پس از او از آن امام است ، بهر راه خواهد به مصرف رساند.

4- موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: خمس از پنج چیز باید داده شود: 1- غنیمتها، 2- غواصى (منافع دریا) 3- گنجها 4- معادن 5- نمكزارها (كه معدن مخصوصى است ) از تمام این انواع دریافت مى شود و به كسانى كه خداى تعالى مقرر فرموده داده مى شود و چهار پنجم آن (یعنى غنائم ) میان جنگجویان متصدیان جنگ تقسیم مى شود، و خمس میان آنها (كه خدا مقرر فرموده ) به شش سهم تقسیم مى شود: 1- سهم خدا 2- سهم پیغمبر، 3- سهم خویشان پیغمبر، 4- سهم یتیمان ، 5- سهم تهیدستان ، 6- سهم در راه ماندگان . ( و ما در خصوص گنج و ارزش افزوده آن در رابطه با میراث فرهنگی که حق تمام اهل اسلام از کلام خود را در کتاب شریف اشتغال خود مذکور نموده‌ایم.)

سهم خدا و سهم پیغمبر پس از وفات پیغمبر از نظر وراثت بوالیان امر(ائمه معصومین ) تعلق دارد، پس براى امام سه سهم است : دو سهم از نظر وراثت و یك سهم بهره خود او است كه از جانب خدا، بنابر این نصف كامل خموس از اوست (كه در این زمان به سهم امام معروفست ) و نصف دیگر میان خاندانش تقسیم مى شود: یك سهم به یتیمان آنها و یك سهم به تهیدستان و یك سهم بدر راه ماندگانشان داده مى شود كه طبق قرآن و سنت پیغمبر میان آنها تقسیم شود، به مقدارى كه یك سالشان را كفایت كند، اگر از آنها چیزى زیاد آمد، به حاكم مى رسد و اگر سهم امام قابل قسمت نبود، یا كمتر از مقدار كفاف آنها بود، به عهده حاكم است كه از آنچه در دست دارد ایشان را بى

نیاز كند، و مخارج آنها از این نظر به عهده حاكم گذاشته شد كه مقدار زیادى از آنها به او تعلق دارد.

و همانا خدا خمس را مختص آنها قرار داد و به تهیدستان و در راه ماندگان مردم دیگر نداد تا به جاى صدقات (زكاة واجب ) مردم باشد (كه برسادات حرام گردید) و براى اینكه خدا ایشان را به واسطه قرابتشان با پیغمبر (از گرفتن زكاة ) بركنار كند و از چرك اموال مردم ارجمندشان دارد، لذا مال مخصوصى را از جانب خود براى آنها به مقدار بى نیازیشان مقرر فرمود تا در معرض خوارى و درویشى قرار نگیرند ولى دادن صدقات بعضى از آنها ببعض دیگر باكى ندارد (زكاة سادات به سادات مى رسد).

و این اشخاص كه خدا خمس را بر ایشان مقرر فرموده همان خویشان پیغمبرند صلى الله علیه وآله كه خدا از آنها یاد نموده و فرمود: (((خویشان نزدیك خود را بیم ده 214 سوره 26 -))) و ایشان خود فرزندان عبدالمطلب هستند از زن و مرد (نه دوستان و وابستگان با آنها) و هیچكس دیگر از خاندان قریش واحدى دیگر از عرب داخل آنها نیست و وابستگان به فرزندان عبدالمطلب (چه آزاد شده آنها باشند و چه هم سوگند با ایشان ) در گرفتن خمس داخل در آنها و یا در حكم آنها نیستند و صدقات مردم براى آنها حلال است و آنها با مردم دیگر برابرند. و كسى كه مادرش از بنى هاشم و پدرش از سائر قریشى (یا سایر مسلمین ) باشد، صدقات براى او حلال است و از خمس بهره ئى ندارد، زیرا خداى تعالى مى فرماید: (((آنها را به پدرانشان نسبت دهید 6 سوره 33 ))).

و برگزیده اموال غنیمت از امامست و حق دارد برگزیده این اموال را براى خود بردارد: مانند كنیز زیبا، مركوب زیبا، لباس و كالائى كه دوست دارد و مى خواهد. این اموال پیش از تقسیم و پیش از اخراج خمس از آن او است ، و او مى تواند این اموال را به مصرف مخارجى كه براى او پیش مى آید مانند بخشیدن به مؤ لفة قلوبهم و پیش آمدهاى دیگر برساند، اگر پس از آن چیزى باقى ماند، خمسش را خارج كرده میان اهل خمس تقسیم شود و بقیه (چهار پنجم دیگر) میان مباشرین جنگ تقسیم شود. و اگر پس از تاءمین مخارج چیزى نماند، ایشان حقى ندارند. و جنگجویان از زمین و آنچه بر آن غلبه كرده اند حقى ندارند، مگر مقدارى را كه به تصرف لشگر در آمده (و در میدان جنگ بر آن دست یافته اند) و بادیه نشینان عرب هم سهمى ندارند

و براى امام غیر از خمس ، حق در انفال است . و انفال هر زمین خراجى است كه اهلش نابود شده باشند و هر زمینى كه اسب و شتر بر آن رانده نشده باشد (با جنگ و غلبه گرفته نشده باشد) بلكه بنوعى با مسلمین سازش كرده و بدون جنگ و با دست خود تسلیم نموده اند و نیز سر كوهها و ته رودخانه ها و نیزارها (جنگل ها) و هر زمین بائر و بى صاحب از آن امامست . و زبده اموالى كه در دست پادشاهان است (و در جنگ با اسلام مغلوب شده اند) اگر از كسى غصب نكرده باشند به امام تعلق دارد، و هر مال غصبى به صاحبش باید برگردد، و نیز امام وارث كسى است كه وارث ندارد و مخارج هر كس را كه چاره ندارد باید بدهد (یعنى امام باید این درآمدها را در راه درماندگان و

هر گونه خرجى كه براى اسلام و مسلمین پیش مى آید و محل ندارد مصرف كند).

و باز فرمود: همانا خدا هر نوع از اموال را تقسیم كرده و حق هر مستحق را از خاصه و عامه (امام و سایر مردم ) و فقراء و مساكین و اصناف دیگر مردم به آنها داده است ، سپس فرمود: اگر در میان مردم عدالت حكمفرا باشد، همه بى نیاز شوند عدالت از عسل شیرین تر است . و عدالت نكند جز كسى كه عدالت را خوب بداند (پس براى نظام زندگى مردم ، امامى عادل لازم است ).

و رسول خدا صلى الله علیه و آله زكاة بادیه نشینان را به بادیه مى داد و زكاة شهر نشینان را به شهر نشینان ، ولى زكاة را میان هشت صنف آنها برابر تقسیم نمى كرد بطورى كه بهر دسته 18 برسد، بلكه بمقدارى كه از آن 8 طایفه حاضر بودند، باندازه مخارج یكسال هر دسته آنها تقسیم مى كرد، در این باره وقت و اندازه معینى یا نامبرده و نوشته ئى نیست ، بلكه هر گونه خود پیشوا صلاح بداند و بهر كس دسترسى داشته باشد، پرداخت مى كند تا احتیاج هر دسته از آنها را بر آورد، و اگر چیزى زیاد آمد بدیگران عرضه مى كند.

و اما امر انفال با والى (پیغمبر یا امام ) است و همچنین هر زمینى كه در زمان پیغمبر صلى الله علیه وآله فتح شده است براى همیشه ، و نیز هر زمینى كه براى دعوت باسلام از جانب پیشوایان ظالم یا عادل فتح شده است امرش با والى است ، زیرا تعهد و پیمان پیغمبر نسبت به پیشینیان و پسینیان یكسان است ، زیرا خود پیغمبر صلى الله علیه وآله فرموده است : مسلمانها برادر یكدیگرند، خونشان با هم برابرست ، پست ترین آنها باید به پیمانشان كوشش كند (بحدیث 1049 رجوع شود).

و در مال خمس ، زكاتى نیست ، زیرا ارزاق و مخارج فقراء مردم (غیر سادات ) بر 8 سهم در اموال مردم مقرر گردیده و كسى از آنها بى خرجى گذاشته نشده (پس از خمس حقى ندارند) و خدا براى فقراء خویشان پیغمبر صلى الله علیه وآله نصف خمس را مقرر كرد و ایشان را از صدقات مردم و صدقات پیغمبر صلى الله علیه وآله و والى امر (امام ) بى نیاز كرد، پس هیچ فقیرى از فقراء مردم (سادات ) و هیچ فقیرى از فقراء خویشان پیغمبر صلى الله علیه وآله نباشد، جز اینكه بى نیاز گردید، بنابراین (در میان مسلمین ) فقیرى وجود ندارد، و از این جهت است كه بر مال پیغمبر صلى الله علیه وآله و امام زكاة نیست ، زیرا فقیرى محتاج باقى نمانده ، بلكه بر عهده آنها تنها همان مخارجى است كه پیش مى آید (و در اول این روایت ذكر شد) و در آمد ایشان هم از آن راههاست (كه ذكر شد) در برابر مخارجى كه به عهده دارند.

على بن اسباط گوید: چون موسى بن جعفر علیه السلام بر مهدى عباسى وارد شد، دید (مشغول دادخواهى است ) و آنچه از مردم به ظلم گرفته اند برمى گرداند، فرمود: اى امیرالمؤ منین چرا آنچه از ما به ظلم گرفته شده بما بر نمى گردانند؟ مهدى گفت : اى ابا الحسن ! موضوع چیست ؟ فرمود: همانا خداى تبارك و تعالى چون فدك و حومه آن را براى پیغمبرش فتح نمود، و بر آن اسب و شتر رانده نشد (با جنگ گرفته نشد) خدا بر پیغمبرش صلى الله علیه

1- وآله این آیه نازل فرمود: (((حق خویشاوندان را بده - 28 سوره 17-))) پیغمبر صلى الله علیه وآله ندانست آنها كیانند، بجبرئیل مراجعه كرد، جبرئیل هم به پروردگارش مراجعه نمود، خدا به او وحى فرمود: فدك را به فاطمه بده ، پیغمبر صلى الله علیه وآله فاطمه را خواست و به او فرمود:

فاطمه ! خدا به من امر فرموده كه فدك را به تو دهم ، فاطمه گفت : یا رسول الله من هم از شما و از خدا پذیرفتم و تا زمانى كه پیغمبر صلى الله علیه وآله زنده بود، وكلاء فاطمه آنجا بودند، و چون ابوبكر به حكومت رسید، وكلاء او رااز آنجا بیرون كرد، فاطمه نزد ابوبكر آمد و از او خواست فدك را به وى بر گرداند، ابوبكر گفت : شخص سیاه پوست یا سرخ پوستى (هر كس باشد) بیاور تا به نفع تو در این باره گواهى دهد فاطمه امیرالمؤ منین علیه السلام وام ایمن را آورد تا به نفع او گواهى دادند، ابوبكر برایش نوشت كه متعرضش نشوند.

فاطمه بیرون آمد و نامه را همراه داشت كه به عمر برخورد. عمر گفت : دختر محمد! چه همراه دارى ؟ فرمود: نامه ایست كه پسر ابى قحانه برایم نوشته است ، گفت : آن را به من نشان ده ، فاطمه نداد، عمر آن را از دستش چنگ زد و مطالعه كرد سپس روز آن آب دهن انداخت و پاك كرد و پاره نمود و به فاطمه گفت : این فدك را پدرت با راندن اسب و شتر نگرفته است كه تو بخواهى ریسمان بگردن ما گذارى (و ما را محكوم كنى یا برده خود سازى ). (پس توجه نما که چگونه آن ملعون از احکام تعبیر به خلاف در راستای پیروی خود از هوی و هوس نفس خود می‌نماید )

مهدى عباسى به حضرت گفت : اى اباالحسن ! حدود فدك را به من بگو، فرمود: یك حدش كوه احد و حد دیگرش عریش مصر و حد دیگرش سیف البحر و حد دیگرش دومة الجندل است ، مهدى گفت همه اینها؟ فرمود: یا امیرالمومنین همه اینها؛ زیرا همه اینها از زمینهائى است كه رسول خدا صلى الله علیه وآله اسب و شتر بر اهل آن نرانده است ، مهدى گفت : مقدار زیادیست و در آن تاءمل كرد.

6- محمد بن مسلم گوید شنیدم : اما باقر علیه السلام مى فرمود، انفال همان نفل است و در سوره انفال بریدن بینى است

توضیح_نفل (بر وزن قمر) به معنى زیاده و بخشش است و سوره انفال كه این حق را به پیغمبر صلى الله علیه وآله مى دهد، بینى دشمنان او و دشمنان خاندانش را مى برد یعنى خوار و زبون مى گردند، زیرا پیداست كه انفال بعد از وفات پیغمبر صلى الله علیه وآله به خانواده او مى رسد.

7- شخصى از حضرت رضا علیه السلام درباره قول خداى عزوجل : (((بدانید كه هر چه غنیمت گیرید پنج یك آن از آن خدا و پیغمبرش و خویشاوندان است 43 سوره 8 ))) پرسید و گفت : سهم خدا از آن كیست ؟ فرمود: از آن رسول خدا صلى الله علیه وآله و سهم رسول خدا صلى الله علیه وآله از آن امام است ، به حضرت عرض شد: بفرمائید اگر دسته اى زیاد بودند و دسته ئى كم ، چه باید كرد؟ (یعنى چون نصف خمس باید میان سه دسته

فقرا و مسكینان و در راه ماندگان سادات تقسیم شود، اگر یك دسته از آنها زیادتر بودند، مى شود به آنها زیادتر داد یا نه ؟) فرمود: اختیارش با امام است ، به من بگو پیغمبر صلى الله علیه وآله در این باره چگونه رفتار مى كرد؟ مگر نه این بود كه هر طور صلاح مى دید رفتار مى كرد؟ همچنین است امام .

8- از امام باقر علیه السلام درباره معادن طلا و نقره و آهن و قلعى (سرب ) و مس سوال شد. فرمود: اینها خمس دارد.

9- زراره گوید: امام حق دارد پیش از تقسیم سهام غنیمت ، هر اندازه بخواهد انفاق كند و براى خود بر دارد و به دیگرى ببخشد همانا پیغمبر صلى الله علیه وآله به همراه مردمى جنگ كرد و از فى ء چیزى به آنها ندارد و اگر بخواهد همه را میان آنها تقسیم مى كند (و خلاصه اختیار تام تقسیم غنائم جنگى بدست امامست چنانكه در هر جنگى این اختیار با زمامدار و پیشواى آنست .)

10- ابن عیسى گوید: از امام صادق علیه السلام درباره قول خداى تعالى ؛ (((بدانید هر چه غنیمت گیرید پنج یك آن از خدا و پیغمبر و خویشاوندان است ))) پرسیدم ، حضرت دو آرنج را بر زانو گذاشت و با دست اشاره كرد و فرمود: به خدا كه آن استفاده روز به روز است (كه باید خمس آنرا داد) جز آنكه پدرم شیعیان خود را حلال كرد تا آلوده نباشند.

شرح توضیح مدلول و سند این روایت با بیان رویات موافق و مخالف آن ، بعهده مقام اجتهاد و استنباط است كه بحمدلله و المنه فقهاى شیعه رضوان الله تعالى علیهم اجمعین مشروحا و مبسوطا این موضوع را در كتب استدلالى خود بیان فرموده اند.

11- سماعه گوید: از حضرت ابوالحسن علیه السلام راجع به خمس پرسیدم ، فرمود: در هر چیزى كه مردم به دست آوردند، كم باشد یا زیاد خمس هست .

12- احمد بن محمد بن عیسى بن یزید گوید: به حضرت (امام هشتم یا نهم و یا دهم ) نوشتم : قربانت گردم ، به من بیاموز فایده چیست ؟ و اندازه آن كدامست ؟ و راءى شما چیست ؟ خداى تعالى شما را باقى دارد تقاضا دارم با پاسخ این سوال بر من منت گذارى تا در حرام زندگى نكنم كه نماز و روزه ام درست نباشد. حضرت نوشت : فایده چیزى است كه از سود تجارت بتو رسد و از زراعت بعد از وضع مخارج یا جائزه اى كه بدیگرى بدهى (یا جائزى كه بتو رسد) (پس بنابر معنى اول جایزه خمس ندارد و جزو مخارج است و بنابر معنى دوم خمس دادن آن واجبست و در این صورت به معنى گرفتن جایزه است ولى در صورت اول به معنى دادن آن ).

13- ابن ابى نصر گوید: بامام باقر علیه السلام نوشتم : خمس را پیش از مخارج بدهم یا بعد از مخارج ؟ نوشت : بعد از مخارج .

14- امام باقر علیه السلام فرمود: هر چیزى كه براى شهادت لااله الاالله و محمد رسول الله بر آن واقع شود (یعنى غنیمتى كه مسلمین در جنگ با كفار براى مسلمان شدن آنها بدست مى آوردند).

خمسش از آن ماست و براى هیچكس روا نیست كه از مال خمس چیزى بخرد، مگر آنكه حق ما را بما برساند.

15- ابوالصباح گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: ما مردمى هستیم كه خدا اطاعت ما را واجب كرده و انفال و برگزیده اموال از آن ماست .

16- امام صادق علیه السلام درباره مردى كه بمیرد و وارث و مولائى (آزاد كننده ئى ) نداشته باشد، فرمود: او اهل این آیه است : (((از تو درباره انفال مى پرسند- اول سوره انفال ))) (یعنى اموال و ما ترك او متعلق با ماست .)

17- حلبى از امام صادق علیه السلام پرسید: در گنج چه حقى است ؟ فرمود: خمس . پرسید در معادن چه مقدار است ؟ فرمود: خمس و همچنین است قلعى و مس و آهن ، و هر چه معدنى باشد از آن همان گرفته مى شود كه از طلا و نقره گرفته مى شود.

18- محمد بن على گوید: از حضرت ابوالحسن علیه السلام درباره مروارید و یاقوت و زبرجدى كه از دریا استخراج مى شود و درباره معادن طلا و نقره پرسیدم ، وجوه آن چقدر است ؟ فرمود: هرگاه بهاى آن یك دینار باشد خمس دارد.

19- على بن مهزیار گوید: به حضرت نوشتم : آقاى من ! مردى است كه به او پولى داده اند تا با آن حج گزارد؟ آیا از همه پول زمانى كه بدست او آمد باید خمس بدهد یا از آنچه بعد از گزاردن حج زیاد مى آید؟ حضرت نوشت : خمس بر او واجب نیست .

20- على بن حسین عبدربه گوید: حضرت رضا علیه السلام صله و هدیه ئى براى پدرم فرستاد. پدرم به حضرت نوشت : آنچه برایم فرستاده ئى خمس دارد؟ حضرت به او نوشت : آنچه صاحب خمس براى تو مى فرستد خمس ندارد.

21- ابراهیم بن محمد همدانى گوید: به حضرت ابوالحسن علیه السلام نوشتم : على بن مهزیار نامه پدر شما را براى من خواند كه ، آنچه واجبست بر باغداران بعد از وضع مخارج ، یك دوازدهم است و كسى كه عایدى مزرعه و باغش مخارجش را كفاف ندهد، نه یك دوازدهم بر او واجبست و نه چیز دیگر، و مردمى كه نزد ما هستند، دراین باره اختلاف دارند و مى گویند: بر مزارع خمس واجبست بعد از وضع مخارج ، یعنى مخارج زراعت و خراج نه آنكه مخارج خود زارع و خانواده اش ، حضرت در جواب نوشت : مقصود بعد از مخارج خانواده و خراج سلطان است .

22- یكى از تجار فارس كه از پیروان امام رضا علیه السلام بود، بآن حضرت نامه نوشت و درباره خمس اجازه خواست . حضرت به او نوشت :

بسم الله الرحمن الرحیم همانا خدا وسعت دهنده و كریم است ، در مورد عمل و كار ضامن ثوابست و در تنگى ضامن غم و اندوه (در مورد مخالفت ضامن كیفر و مجازات ) هیچ مالى حلال نیست و جز از راهى كه خدا آن را حلال كرده و خمس موجب كمك ماست بر دین ما و عیالات ما و پیروان ما و آنچه مى

بخشیم و آبروئى كه مى خریم از كسانى كه از قهر و زورش مى ترسیم ، (مانند پولهائى كه براى حفظ آبروى خود بغیر مستحقین مى دهیم ) پس آن را از ما دریغ ندارید و تا مى توانید خود را از دعاى ما محروم نكنید. زیرا دادن خمس كلید روزى شما و مایه پاك شدن گناهان شماست و چیزیست كه براى روز بیچارگى خود آماده مى كنید. و مسلمان كسى است كه به عهدى كه خدا با او كرده وفا كند، مسلمان آن نیست كه با زبان بپذیرد و با دل مخالفت كند والسلام .

23- جماعتى از خراسان خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدند و در خواست كردند كه ایشان را از پرداخت خمس معاف دارد، فرمود: این چه نیرنگى است ؟! بزبان خود با ما اظهار دوستى اخلاص مى كنید و حقى را كه خدا براى ما قرار داده و ما را براى آن و آن خمس است ، از ما دریغ مى دارید!! نمى كنیم ، نمى كنیم ، نمى كنیم ، هیچیك از شما را معاف نمى داریم .

24- على بن ابراهیم گوید: پدرم گفت : من خدمت امام محمد تقى علیه السلام بودم كه صالح بن محمد بن سهل كه متولى اوقاف هم بود، وارد شد و به حضرت عرض كرد: آقاى من ! آن ده هزار را به من حلال كن ، زیرا آنها را خرج كرده ام ، به او فرمود: حلالت باد. چون صالح بیرون رفت ، امام جواد علیه السلام فرمود: شخصى باموال آل محمد و یتیمان و مساكین و فقراء و در راه ماندگانشان مى تازد و مى خورد سپس مى آید و مى گوید: مرا حلال كن ، گمان مى كند من مى گویم : نمى كنم ؟! (من مى گویم حلالت باد) ولى به خدا كه در روز قیامت خدا از آنها بدون مسامحه سؤ ال خواهد كرد.( ظاهراً صالح بن محمد از عمال و جاسوسان دستگاه فساد بنی عباس و به دنبال توطئه بر علیه امام بوده و ادعای انفاق او یعنی وفق اراده خلیفه ملعون و... ، تا زمینه درگیری و کینه‌توزی را برعلیه امام معصوم فراهم نماید پس امام علیه‌السلام آن‌گونه پاسخ داد و چون بیرون رفت به بازخواست قیامتی او اربابان فاسق و غاصب او تأکید فرمود الا لعنت الله علی الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون)

25- حلبى گوید: از امام صادق علیه السلام راجع به عنبر و مرواریدى كه از دریا استخراج مى شود پرسیدم ، فرمود: خمس دارد.

پایان خلاصه جلد دوم فارسی کتاب شریف اصول کافی حضرت علامه کلینی به قلم مرحوم سید جواد مصطفوی خراسانی والحمد لله رب العالمین و السلام علی محمد و آله الطیبین الطاهرین.

کلب آستان حضرت علامه امینی

عبدالله عصام رودسری

« بسم الله الرحمن الرحیم »

این اثر را نگارنده تقدیم می‌نماید به ذات اقدس احدیت و تمامی مقدسین درگاه او و در صدر آنان محمد و آل محمد علیهم السلام و عجل فرجهم و امید دارد تا مورد رضایت خدا و رسول او و ائمه اطهار و مقربین درگاه آنان واقع شود و خداوند علی اعلی، اجرت عمل و تلاش او را فرج مهدی آل محمد علیه السلام و عجل فرجهم قرار دهد. آمین آمین آمین یا رب العالمین.

عبدالله عصام رودسری

مقدمه

اشاره

پس تو ای عاقل دانا و خردمند توجه نما که در ابتدای جلد سوم این کتاب شریف حضرت علامه روایاتی را که در باب فطرت مؤمن و کافران را مذکور نموده که دلالت تام بر جبری بودن اعمال انسان ها دارد و جعلی بودن آن‌ها اظهر من الشمس است و روایات باب بعد که دقیقاً بر ضد این روایات جعلی است دلیل قاطع است که حضرت علامه کلینی به‌عنوان یک دانشمند و محقق آنچه را در قالب روایات موجود و در دسترس داشته است را مذکور نموده و به‌اصطلاح حفظ امانت فرموده است پس این علما و دانشمندان و محققین جهان اسلام هستند که با برابری آن‌ها با آیات کتاب خدا صحت و سقم آن‌ها را اعلام نموده و روایاتی را که درک آن مشکل است از دسترس انسان‌های گمراه و سودجو کنار می‌زند پس چون بر این فراز آگاه شدی پس توجه نما که ما در باب اول این کتاب نمونه‌ای از این روایات را که دلالت دارد بر جبر اعمال و جعلی بودن آن‌ها را فریاد می‌زند مذکور و سپس در دنبال روایات معارض آن را به‌عنوان شاهد عادل و گواه صادق مذکور می‌نماییم که در این زمان انطباق این روایات بر آیات قرآن اثبات و محرز و ثابت و اظهر من الشمس خواهد بود و مانند این ابواب را در ادامه این اثر بررسی و دنبال نموده و از ذکر روایاتی که به نظر غامض و پیچیده و یا جعلی و...، می‌باشند خودداری می گردد

با احترام

کلب آستان حضرت علامه امینی

عبدالله عصام رودسری

(کتاب ایمان و کفر از کتاب کافی تصنیف شیخ)

بسم الله الرحمن الرحیم

(کتاب ایمان و کفر از کتاب کافی تصنیف شیخ)

(باب طینت مؤمن و كافر)

1.

على بن الحسین علیهما السلام فرمود: خداى عزوجل دلها و پیكرهاى پیغمبران را از طینت (گل و سرشت ) علیین آفرید، (اندازه گیرى كرد) و دلهاى مؤمنین را هم از آن طینت آفرید و پیكرهاى مؤمنین را از پائین تر از آن قرار داد (آفرید) و كافران را از طینت سجین آفرید، هم دلها و هم پیكرهایشان را، آنگاه این دو طینت را (هنگام خلقت آدم ) ممزوج ساخت ، بهمین جهت از مؤمن كافر متولد شود و كافر مؤمن زاید (زیرا فرزندان آدم استعداد این دو مرتبه را پیدا كردند) و نیز بهمین سبب بمؤمن گناه و بدى رسد و بكافر ثواب و نیكى (زیرا طینت هر یك از آنها بطینت دیگرى ممزوج است)، پس دلهاى مؤمنان بدانچه از آن آفریده شده گرایند و دلهاى كافران بدانچه از آن آفریده شده تمایل كنند. (این روایات و مانند آن به شرحی که مذکور گردید دلالت بر جبر اعمال دارد و به شرح روایات معارض که متعاقباً مذکور می‌گردد و به حکم ضدیت عقل و ضدیت مفاد آن با آیات عظیمه ی کتاب خدا، به طور قطعی جعلی است و لذا ما از ذکر این روایات و توجیهات آن صرف‌نظر می‌نماییم والسلام)

2.

حبیب سجستانى گوید: شنیدم امام باقر (ع ) فرمود: همانا خداى عزوجل چون ذریه آدم (ع ) را از پشتش خارج ساخت ، تا از آنها براى ربوبیت خود و نبوت هر پیغمبرى پیمان گردد، نخستین كسیكه درباره پیغمبرى او از انبیاء پیمان گرفت ، محمد بن عبدالله صلى الله علیه و آله بود، سپس خداى عزوجل بآدم علیه السلام فرمود: بنگر تا چه مى بینى ؟ آدم علیه السلام بذریه خود كه چون موران بودند نگریست ، دید آسمان را پر كرده اند.

عرض كرد: پروردگارا! چه ذریه زیادى دارم ؟! اینها را براى چه خلق فرمودى ؟ و از پیمان گرفتنشان چه منظورى دارى ؟ خداى عزوجل فرمود: تا مرا عبادت كنند و چیزى را شریك من نسازد و بپیغمبرانم ایمان آورند و از آنها پیروى كنند.

آدم (ع ) عرض كرد: پروردگارا! چرا بعضى از اینها را بزرگتر از بعضى دیگر مى بینم ؟ و چرا برخى نور زیادى دارند و برخى نور كم ، و برخى بى نورند؟ خداى عزوجل فرمود: ایشانرا اینگونه آفریدم تا در تمام حالات امتحانشان كنم .

آدم (ع ) عرض كرد: پروردگارا! بمن اجازه میدهى سخن گویم ؟

خداى عزوجل فرمود: سخن گوى كه روح تو از روح من است (یعنى از روحى است كه من آفریده ام و بخود نسبت داده ام ) طبیعتت بر خلاف هستى من است (یعنى خلقت جسمانى و بدنیت با عوارض و طبایعش بر خلاف عالم مجرداتست ).

آدم عرض كرد: ایكاش همه آنها را یكسان و یك اندازه میآفریدى كه داراى یك طبیعت و یك خلقت می­بودند، و رنگها و عمرهایشان یكنواخت میبود، و از لحاظ ارزاق برابر میبودند، تا برخى بر برخى دیگر ستم نمیكردند و هیچگونه حسد و كینه و اختلاف در میانشان پیدا نمیشد.

خداى عزوجل فرمود: اى آدم بوسیله روح من سخن گفتى و بسستى طبیعت خود را بزحمت انداختى نسبت بچیزیكه در آن عالم ندارى (یعنى اصل نیروى نطق و بیانت بوسیله روحیست كه من بتو دادم و آن خیر است و اصلاح ، ولى مضمون سخنت كه عقیده بتساوى ذریه و نسلت میباشد، مقتضاى اوهام و خیالاتى ست كه از قواى جسمانیت سرچشمه میگیرد، از اینرو بر خلاف حكمت و صلاحست ) من خالق دانا هستم ، از روى دانائیم خلقت آنها را مخالف یكدیگر ساختم ، و فرمانم در میان آنها بسبب مشیتم جارى شود، و بسوى تدبیر و تقدیر من میگرایند، خلقت من دگرگونى نپذیرد، همانا من جن و انس را آفریدم تا عبادتم كنند و بهشت را آفریدم براى كسیكه اطاعت و عبادتم كند، و از پیغمبرانم پیروى نماید و باك ندارم ، و دوزخ را آفریدم براى كسیكه بمن كافر شود و نافرمانیم كند و از پیغمبرانم متابعت نكند و باك ندارم ، و ترا و ذریه ات را آفریدم . بدون اینكه احتیاجى بشما داشته باشم ، بلكه ترا و آنها را آفریدم تا آزمایشتان كنم كه كدامین شما در زندگى و پیش از مردنتان نیكو كردارتر هستند.

از اینجهت دنیا و آخرت و زندگى و مرگ و اطاعت و معصیت و بهشت و دوزخ را آفریدم و در تقدیر و تدبیر خود اینگونه اراده كردم ، بعلم نافذیكه نسبت بآنها دارم میان صورتها و پیكرها و رنگها و عمرها و روزیها و اطاعت و معصیتشان تفاوت و اختلاف انداختم ، آنها را بشقى و سعید، بینا و كور، كوتاه و بلند، با جمال و پست ، دانا و نادان ، توانگر و مستمند، فرمانبر و نافرمان ، سالم و بیمار، زمین گیر و بى آفت تقسیم نمودم تا (هر كس را بقدر استعدادش تكلیف كنم و بقدر اطاعتش پاداش دهم و دسته ئى مشاغل سخت و مشكل را عهده دار شوند و نوع انسان باقى ماند و تا) سالم بنا تندرست بنگرد و مرا بسبب عافیتش شكر گزارد و نا تندرست بسالم بنگرد و دعا كند و از من بخواهد تا او را عافیت بخشم ، و بر بلاء من صبر كند تا از عطاء جزیل خود باو ثواب دهم ، و توانگر بفقیر بنگرد و سپاس و شكر من بجا آورد، و فقیر بتوانگر بنگرد و دعا كند و از من بخواهد، و مؤمن بكافر بنگرد و براى آنكه هدایتش كرده ام سپاسگزارى من كند.

از اینجهت آها را آفریدم تا در خوشى و ناخوشى و عافیت و گرفتارى و عطاء و منعم آنها را آزمایش كنم ، منم خداوند مالك توانا. من حق دارم همه آنچه را مقدر كرده ام ، طبق تدبیر مجرى سازم ، و حق دارم آنچه را خواهم بنحویكه خواهم ، تغییر دهم و بعضى از آنچه را مؤ خر داشته ام مقدم دارم و برخى را كه مقدم داشته مؤ خر كنم . منم خدائیكه هر چه اراده كنم انجام دهم و از آنچه كنم بازخواست نشوم ، و من مخلوقم را از آنچه كنند باز خواست نمایم (زیرا خداى سبحانه و تعالى از لحاظ ذات و صفات كامل و نسبت بهرچه خواهد و كند عادل و عالمست و مصالح نهانى و دقیقى را كه عقول مخلوقش بآن نرسد، میداند و ملاحظه میكند، از اینرو بازخواست و حساب كشیدن از او معنى ندارد، ولى مخلوق هر كه باشد، در كردار و رفتارش خوب و بد و زشت و زیبا یافت میشود پس باید مورد بازخواست و حساب كشى قرار گیرد)، پس همانگونه که در این روایت محرز است حضرت حق جل جلاله اصل انتخاب و اختیار در اعمال نیک و بد را بر اساس عقل انسان‌ها به آن‌ها عطا فرموده و کیفر بدی آن‌ها را در دوزخ و پاداش عمل خوب آن‌ها را در بهشت قرار داده است والسلام )

(رسول خدا نخستین كسى بود كه پاسخ داد و بربوبیت خداى عزوجل اقرار نمود)

امام صادق (ع ) فرمود: بعضى از مردم قریش برسولخدا صلى الله علیه و آله عرض كردند: بچه سبب (رتبه و مقامت ) از پیغمبران دیگر پیش افتاد در صورتیكه در آخر و پایان آنها مبعوث گشتى ؟ فرمود: من نخستین كسى بودم كه بپروردگارم ایمان آوردم و نخستین كسى بودم كه پاسخ گفتم ، زمانیكه خدا از پیغمبران پیمان گرفت و آنها را بر خودشان گواه ساخت كه مگر من پروردگار شما نیستم ؟ در آنجا من نخستین پیغمبرى بودم كه گفتم : چرا، پس من در اقرار بخداى عزوجل بر آنها پیشى گرفتم (از اینرو در مقام و رتبه از آنها پیش افتادم).

(چگونه پاسخ دادند با آنكه ذره بودند)

1. ابو بصیر بامام صادق (ع ) عرض كرد: چگونه پاسخ دادند با آنكه ذره بودند؟ فرمود: خدا در آنها نیروئى قرار داد كه چون از آنها بپرسند بتوانند پاسخ گویند، یعنى در عالم میثاق .

(باب : فطرت مخلوق یگانه پرستى است )

1- هشام بن سالم گوید: از امام صادق (ع ) آیه شریفه (((فطرت خدائى است كه مردم را بر آن آفریده 30 سوره 30 -))) را پرسیدم ، فرمود: آن توحید (یگانه پرستى ) است .(پس توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند به این روایت کوتاه ولی عظیم که چگونه باطل می‌نماید تمامی احادیث یاوه ای را که بر ضد آیات کتاب خدا جعل شده و به هم بافته شده است این روایت عظیم مولایمان حضرت صادق علیه‌السلام بر خلاف تمامی آن روایات بی‌معنی تأکید می‌فرماید که ذات اقدس احدیت جل جلاله تمامی خلایق را بر فطرت توحید آفریده است یعنی انسان‌ها مختارند با پیروی از عقل خود به بهشت رود و یا با پیروی از هوی و هوس خود را به دوزخ وارد نمایند والسلام).

2.

زراره گوید از امام صادق (ع ) راجع بقول خداى عزوجل :(((فطرت خدائى است كه مرد را بر آن آفریده ))) پرسیدم ، فرمود: همه را بر یگانه پرستى آفرید.

3.

زراره گوید: از امام باقر (ع ) این قول خداى عزوجل را پرسیدم : (((مخلصان خدا باشید و باو مشرك نشوید 31 سوره 22 -))) فرمود: فطرت حنیفیه (مستقیم و بى انحراف ) است كه خدا مردم را بر آن آفریده (((آفرینش خدا را تغییرى نیست ))) فرمود: خدا مردم را بر معرفت خود آفریده .

زراره گوید و نیز از آن حضرت این قول خداى عزوجل را پرسیدم : (((و چون پروردگارت فرزندان آدم از پشتهایشان نسلشان را برگرفت و بر خودشان گواه ساخت كه مگر من پروردگار شما نیستم ؟ گفتند: چرا 172 سوره 7 -))) فرمود: از پشت آدم نژادش را تا روز قیامت در آورد، و مانند مورچگان خارج شدند، سپس خود را بآنها معرفى كرد و وانمود، و اگر چنین نمیكرد، هیچكس (در دنیا) پروردگارش را نمیشناخت ، و فرمود رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرماید: هر نوزادى بر همین فطرت متولد میشود، یعنى خداى عزوجل را خالق خود میداند، همچنین است قول خداى تعالى :(((اگر از آنها بپرسى ، آسمانها و زمین را كه آفریده ؟ خواهند گفت : خدا)))

4. امام صادق (ع ) راجع بقول خداى عزوجل ؛ (((فطرت خدائى است كه مردم را بر آن آفریده است ))) فرمود: آنها را بر یگانه پرستى آفریده .

شرح _فطرت بمعنى سرشت و آفرینش انسان است با صفتى مخصوص ، و مقصود از این روایات اینست كه : خدایتعالى انسانرا با صفت خدا پرستى آفریده و این معرفت را در ذات و نهاد او بودیعت گذاشته است ، بنحویكه اگر انسان خود را از تلقینات و وساس خانواده و محیط بر كنار دارد، و از دیده سرشت و فطرت بى آلایش خود بنگرد، بصانع و خالق خویش اعتراف میكند، و اگر این صفت را خدایتعالى در فطرت انسان نمیگذاشت ، هیچكس خدا شناس نمى گشت ، اكنون كه مى بینیم هر یك از افراد بشر به تكاپو افتاده و معبود و صانعى براى خود انتخاب میكنند، دلیل بر فطرى بودن آنست در نهاد اولیه آنها، منتهى برخى از افراد، در تطبیق مصداق دچار اشتباه گشته اند. و نیز گاهى آلودگیهاى متراكم محیط روى فطرات پاك انسانرا میپوشاند و او را دچار تردید یا انكار صانع میكند، ولى همین افراد گاهى كه گرفتار بیچارگى میشود و در جهان طبیعت ملجاء و پناهى براى خود نمى بینند، فطرت پاك و منورشان تجلى میكند و از میان كشتى كه نزدیك بغرق شدن است ، فریاد خدایا و پروردگارا از آنها بلند میشود. (پس توجه نمودی که چگونه خداوند شمر را شمر خلق نکرد و یزید را یزید خلق نکرد و ...، یعنی این اشقیا کسانی بودند که به عقل خود پشت کرده و هوا و هوس را امام و خدای خود قرار دادند پس به دوزخ وارد شدند درحالی‌که اختیار داشتند که با ایمان و عمل صالح به بهشت وارد شوند همان گونه که مولا و سرور ما حضرت حر بن یزید ریاحی صورت داد و با انتخاب به عقل خود به بهشت جاویدان وارد شد و السلام )

(بودن مؤمن در صلب كافر)

1. امام صادق (ع ) فرمود، نطفه مؤمن در صلب مشرك قرار میگیرد، ولى هیچگونه بدى و آلودگى باو نمیرسد، تا زمانیكه در زهدان زن مشركه قرار گیرد. در آنجا هم هیچگونه بدى باو نرسد تا او را بزاید چون او را زائید، باز هم هیچگونه بدى باو نرسد، تا آنكه قلم تكلیف بر او جارى شود.

توضیح _گاهى نطفه مؤمن در پدریكه كافر است و رحم مادرى كه كافر است قرار میگیرد و در دامن آنها تربیت میشود، ولى از كفر و شرك پدر و مادر هیچگونه آلودگى و پلیدى بآن فرزندى مؤمن نمیرسد تا زمانیكه خودش بحد بلوغ و رشد رسد و مكلف شود و طبق اعمال و رفتار خویش پاداش یا كیفر بیند. و در دوران قبل از بلوغ اگر چه از نظر تبعیت حكم بكفر و نجاست او میشود، ولى آن حكم ظاهرى است و بایمان واقعى او زیانى نرساند، و از اینجا حكم ولدالزنا روشن میشود، زیرا زمانیكه كفر و شرك پدر مادر بایمان فرزند زیان نرساند، گناه و فسق آنها بطریق اولى باو زیانى نخواهد رسانید.( یعنی این‌که انسان‌ها بعد از بلوغ اختیار به ورود در بهشت و دوزخ را به واسطه ایمان و عمل صالح و یا کفر و نفاق دارند و این امر هیچ ارتباطی با پدران و مادران آن‌ها ندارد زیرا مستقل ذاتی هستند و هم‌نشینی با انسان‌ها امری اکتسابی است والسلام)

2. على بن یقطین گوید: بموسى بن جعفر (علیه السلام) عرض كردم : من از نفرینى كه امام صادق (علیه السلام) بیقطین و فرزندانش كرده نگران و ترسانم ، فرمود: اى ابوالحسن ! آنگونه كه تو فكر میكنى نیست ، همانا مؤمن در صلب كافر مانند سنگریزه در میان خشت است ، باران میآید و خشت را میشوید و بسنگریزه هیچگونه آسیبى نمیرساند. ( پس توجه نما که نفرین امام شامل افراد بی‌گناه نیست بلکه وارد می‌شود به ستمکاران پس اگر مقصود راوی نفرین حضرت است به اشخاص بی‌گناه که به دنیا نیامده‌اند ولی می‌توانستند مؤمن شوند پس روایت مخدوش است زیرا قصاص قبل از جنایت شده‌اند و السلام )

(در اینكه صبغه همان اسلام است)

1.

امام صادق (ع ) درباره قول خداى عزوجل : (((رنگ آمیزى خداست ، كیست كه رنگ آمیزیش از خدا بهتر باشد؟ 138 سوره 2 -))) فرمود: مقصود اسلام است و درباره قول خداى عزوجل (((بدست آویزى محكم چنگ زده است 256 سوره 2 -))) فرمود: آن دست آویز ایمان بخداى یگانه بى شریك است .

2.

امام صادق (ع ) راجع به قول خداى عزوجل : رنگ آمیزى خدا است ، كیست كه رنگ آمیزیش از خدا بهتر باشد؟))) فرمود: آن رنگ آمیزى اسلام است .

3- محمد بن مسلم از یكى از دو امام پنجم یا ششم علیهما السلام نقل مى كند كه آنحضرت درباره خداى عزوجل : (((رنگ آمیزى خداست ، كیست كه رنگ آمیزیش بهتر از خدا باشد؟))) فرمود: آن رنگ آمیزى اسلام است و راجع به قول خداى عزوجل : (((هر كه بطغیانگر كافر شود، و بخدا ایمان آورد، بدست آویزى محكم چنگ زده است 256 سوره 2))) فرمود: آن دست آویز ایمان است .

شرح _فطرت توحید و خداشناسى را كه در اول خلقت خدایتعالى به انسان عطا فرموده نامش را رنگ آمیزى گذاشته است ، زیرا چنانكه رنگ آمیزى براى پارچه و لباس و زیور و زینت است ، اسلام و خداشناسى هم زیور و زینت روح انسانست و یا آنكه كلمه صبغه (رنگ آمیزى ) از باب مشاكلت است ، زیرا انصارى فرزندان خود را در آب زرد رنگى كه آنرا عمودیه مینامیدند، شستشو میدادند و عقیده داشتند كه فرزندشان بدین وسیله رنگ نصرانیت میگیرد و پاك مى شود، خداى تعالى مى فرماید: رنگ آمیزى خدا اسلام است نه نصرانیت .

(در اینكه سكینه ایمان است )

1.

ابوحمزه گوید: از امام باقر علیه السلام راجع به قول خداى عزوجل : (((سكینه را در دل مؤمنین نازل كرد 4 سوره 48 -))) پرسیدم ، فرمود: سكینه ایمانست و باز درباره قول خداى عزّوجلّ: (((با روحى از جانب خود ایشانرا تاءیید كرد))) پرسیدم ، فرمود: آن روح ایمانست .

2.

فضیل گوید: بامام صادق (ع ) عرض كردم : اینكه خدا فرماید: (((ایشانند كه خدا ایمانرا در دلهایشان رقم زده ، 22 سوره 58))) آیا خود نسبت بآنچه خدا در دلهایشان رقم زده دستى دارند؟))) فرمود: نه. ( یعنی به واسطه تلاش خود مستحق عنایات و توجهات خداوند می شود)

شرح _این روایت با عنوان باب مناسبت ندارد و گویا از روایات باب سابق بوده و اشتباها در اینجا درج شده است . و نیز روایتى بدین مضمون در ج 1 ص 229 بشماره 411 گذشت و در آنجا شرحى نسبت بآن بیان شد، كه مختصرش اینست : احداث وایجاد ایمان در دل مؤمن از عهده بنده خارج است و وظیفه او نیست بلكه این كار فقط بدست خداست ، ولى وظیفه بنده اینست كه صفحه دل را از تعصب و اغراض باطل پاك كند و آنرا آماده پذیرش قلم خدا سازد، مثلا درصددهمین آیه صفتى براى مؤمنین ذكر نموده و سپس فرموده است اولئك كتب ... و پیداست كه غیر ایشان مشمول رقم زدن خدا نمى شوند و صدر آیه اینست : لاتجد قوما یؤ منون بالله و الیوم الاخر یوادون من حادالله و رسوله و لوكانوا آباء هم او ابناءهم او اخوانهم او عشریتهم (((گروهى را بخدا و روز جزا ایمان آورده اند، نبینى كه با كسانیكه با خدا وپیغمبرش مخالفت مى كنند، دوستى ورزند، اگر چه پدران یا پسران یا برادران یا خویشانشان باشند))).

3.

محمد بن مسلم گوید: امام باقر علیه السلام فرمود: سكینه همان ایمانست .

4.

امام صادق (ع ) درباره خداى عزّوجلّ: (((او است كه سكینه را در دلهاى مؤمنین نازل كرده 26 سوره 48))) فرمود: آن سكینه ایمانست .

5- جمیل گوید: از امام صادق (ع ) درباره قول خداى عزّوجلّ (((اوست كه سكینه را در دلهاى مؤمنین نازل كرده ))) پرسیدم فرمود: آن سكینه ایمانست. و اینكه فرماید: (((و با روحى از خود تاءییدشان كرد))) آن روح ایمانست و راجع به قول خدایتعالى (((و كلمه تقوى را گردن گیرشان ساخت ، 26 سوره 48))) پرسیدم ، فرمود: آن كلمه ایمانست .

(باب اخلاص)

1. امام صادق (ع ) راج به قول خداى عزّوجلّ: (((حنیفا مسلما))) فرمود: یعنى (((خالصا مخلصا))) كه چیزى از پرستش بتها در آن نباشد. (پس توجه نماید مخاطب ارجمند که پیروی از امامان باطل به منزله پرستش بت است و کسانی که امامانی غیر از امامان معصوم دارند پس مشرک از دنیا رفته یعنی غیر خدا را پیروی و پرستش نموده‌اند )

توضیح _حنیف بمعناى طریقه مستقیم و معتدلى است كه از افراط و تفریط خالى باشد و مسلم بمعنى منقاد و مطیع در برابر او امر و نواهى خدایتعالى است .

2.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: همانا خداست و شیطان ، حق است و باطل ، هدایت است و گمراهى ، راه راست است و نومیدى ، دنیاست و آخرت ، حسناتست و سیئات ، پس هر چه حسناتست از خداست و هر چه سیئات از شیطان لعنة الله -.

3.

حضرت رضا علیه السلام فرماید: امیرالمؤمنین (ع ) میفرمود: خوشا حال كسى كه عبادت و دعایش را براى خدا خالص كند و دلش را بآنچه چشمش مى بیند مشغول ندارد و بدانچه گوش مى شنود، یاد خدا را فراموش نكند، و براى آنچه بدیگرى داده شده اندوهگین نشود.

4.

سفیان بن عیینه گوید: امام صادق (ع ) راجع به قول خداى عزّوجلّ: (((تا بیازماید شما را كه كدامیك نیكو كردارترید، 2 سوره 67 -))) فرمود: مقصود پركردار نیست ، بلكه مقصود درست كردارتر است ، و درستى همانا ترس از خدا و نیت صادق و كار نیك است .( که به اعتقاد نگارنده تجلی می‌نماید در پیروی از امام معصوم یعنی محبت و ولایت 12 امام و 14 معصوم پاک علیهم‌السلام و عجل فرجهم که محبت ایشان بهشت و دشمنی با ایشان دوزخ است و السلام)

سپس فرمود: پایدارى بر عمل تا خالص ماند، سخت تر از خود عمل است و عمل خالص آنست كه : نخواهى هیچكس جز خداى عزّوجلّ ترا بر آن بستاید، همانا نیت همان عمل است ، سپس این قول خداى عزّوجلّ را تلاوت فرمود: (((بگو همگى طبق روش خود عمل مى كنند، 84 سوره 17 -))) یعنى طبق نیت خود.

5. و باز سفیان گوید: از آنحضرت پرسیدم قول خداى عزّوجلّ را: (((جز كسیكه با دل سالم نزد خدا آید، 89 سوره 26))) فرمود: دل سالم كسى دارد كه پروردگارش را ملاقات كند، در حالى كه جز خدا احدى در دلش نباشد، و هر دلى كه در آن شركى یا شكى باشد، ساقط است و (انبیاء و اولیاء خدا) زهد دنیا را اختیار كردند تا دلشان براى آخرت فارغ باشد. ( پس محبت خالص خدا مصداق و نماد دارد و آن اطاعت محض است از کسانی که او برای پیروی تایید نموده است یعنی رهبری و زعامت محمد و آل محمد علیهم‌السلام و عجل فرجهم یعنی اطاعت و قلب سلیم اثبات نمی‌گردد مگر به ولایت والسلام)
6. امام باقر (ع ) فرمود: هیچ بنده اى چهل روز ایمانش را بخداى عزّوجلّ خالص نگرداند یا فرمود: هیچ بنده اى ذكر خدا را چهل روز نیكو انجام ندهد جز آنكه خداى عزّوجلّ او را نسبت بدنیا زاهد سازد و درد و داروى دنیا را باو بنماید، پس حكمت را دلش ثابت كند و زبانش را بآن گویا سازد سپس تلاوت فرمود: (((كسانیكه گوساله پرستیدند، بزودى خشم پروردگارشان با ذلت در زندگى دنیا بآنها برسد، افترا بندانرا اینگونه جزا مى دهیم 152 سوره 7))) از اینرو هیچ بدعت گزارى را نبینى ، جز اینكه ذلیل است ، و هیچ افترا زننده بخدا و پیغمبر و اهل بیتش صلوات الله علیهم را نبینى جز اینكه ذلیل است .

( باب شرایع )

1.

امام صادق (ع ) فرمود: همانا خداى تبارك و تعالى شریعتهاى نوح و ابراهیم و موسى و عیسى علیهم السلام را بحمد صلى الله علیه و آله عطا فرمود، و آن شرایع یكتا پرستى است و اخلاص ترك بت پرستى و فطرت حنیفه آسان (كه همان طریقه و روش اسلامست) و اینكه گوشه گیرى و صحرا گردى (كناره گیرى از جماعت مسلمین ) نیست ، چیزهاى پاكیزه را در این شرایع حلال كرد و پلیدیها را حرام نمود و تكلیف سنگین و زنجیرهاییكه بگردن آنها بود برداشت آنگاه در آن شرایع مقرر فرمود، نماز و زكات و روزه و حج و امر بمعروف و نهى از منكر و حلال و حرام و میراث ها و حدود و فرایض و جهاد در راه خدا را، را باضافه وضو (و وضو را براى محمد صلى الله علیه و آله اضافه فرمود) و آنحضرترا فضیلت بخشید بسبب سوره فاتحة الكتاب و آیات آخر سوره بقره و سوره هاى پر فصل (از سوره ق یا محمد یا فتح تا آخر قرآن ) و غنیمت و فى ء را براى او حلال فرمود و او را با رعب (و ترسى كه در دل دشمنانش میافكند) نصرت بخشید، و زمین را برایش سجده گاه و پاك كننده (در تیمم ) قرار داد، و او را بسوى همگان از سفید و سیاه و جن و انس ارسال فرمود، و گرفتن جزیه و اسیر كردن مشركین و فدیه گرفتن را باو عطا فرمود، سپس تكلیفى باو متوجه شد بهیچ یك از پیغمبران آن تكلیف متوجه نشده بود، و از آسمان شمشیرى بى غلاف بر او نازل شد و باو گفته شد (((در راه خدا جنگ كن (و اگر ترا تنها گذاشتند) تنها خودت تكلیف دارى (كه با دشمنان دین بجنگى ). ( و این روایت البته از روایت های عظیم و پر معنی است که شرح عظمت آن از وصف خارج است )

2.

سماعة بن مهران گوید: قول خداى عزّوجلّ را: (((چنانكه پیغمبران اولوالعزم صبر كردند توهم صبر كن 35 سوره 46 -))) بامام صادق (ع ) عرض كردم . فرمود: پیغمبران اوالوالعزم : نوح و ابراهیم و موسى و عیسى و محمد صلى الله علیه و آله میباشند.

عرض كردم : اینها چگونه اولوالعزم گشتند؟ فرمود: زیرا جناب نوح با كتاب و شریعتى مبعوث شد و هر پیغمبریكه پس از نوح آمد، كتاب و شریعت و طریقه او را اخذ كرد،

تا زمانیكه جناب ابراهیم علیه السلام آمد با صحف و فرمان ترك كتاب نوح . نه از راه كافر شدن بآن (بلكه اوضاع زمانش مقتضى ترویج كتاب نوح نبود، و ان هم بدستور خدایتعالى بود) سپس هر پیغمبرى كه بعد از ابراهیم علیه السلام آمد بشریعت و طریقه صحف او رفتار كرد، تا زمانیكه جناب موسى آمد و تورات و شریعت و طریقه خود را با فرمان ترك صحف آورد، و هر پیغمبریكه بعد از موسى (ع ) آمد، بتورات و شریعت و طریقه او متمسك شد، تا زمانیكه جناب مسیح (ع ) با انجیل و فرمان ترك شریعت و طریقه موسى آمد، سپس هر پیغمبریكه بعد از مسیح آمد شریعت و طریقه او را گرفت ، تا زمانیكه محمد صلى الله علیه و آله آمد و قرآن و شریعت و طریقه خود را آورد، پس حلال او حلالست تا روز قیامت ، و حرام او حرامست تا روز قیامت . و پیغمبران اولوالعزم اینها هستند. (یعنی با بعثت انبیا الهی لازم بود که پیروان انبیای گذشته به واسطه تحریف کتب آسمانی خود به پیامبر مبعوث شده که کتاب تحریف نشده بود ایمان بیاورند همانگونه که با مبعوث شدن حضرت رسول الله محمد مصطفی، پیروی از کتب تحریف‌شده انبیای گذشته بر پیروان آن حرام گردیده و خداوند غیر از اسلام دین دیگری را از ایشان در قیامت می پذیرد والسلام )

(پایه هاى اسلام )

1.

امام باقر (ع ) فرمود: اسلام روزى پنج پایه نهاده شده : نماز و زكوة و روزه و حج و ولایت (در روز غدیر خم یا در عالم میثاق ) فریاد زده شد، براى هیچ چیز دیگر فریاد زده نشد.

2.

عجلان گوید: بامام صادق (ع ) عرض كردم : مرا بر حدود ایمان آگاه فرما، فرمود: گواهى دادن باینكه شایسته پرستشى جز خدا نیست و اینكه محمد رسولخداست و اقرار نمودن بآنچه او از جانب خدا آورده و نمازهاى پنجگانه و پرداخت زكاة و روزه ماه رمضان و حج كعبه و دوستى ولى ما و دشمنى با دشمن ما و همراه بودن با راستگویان (چنانچه خدایتعالى فرماید: (((با راستگویان همراه باشید 119 سوره 9))) ).

3.

امام باقر (ع ) فرمود: اسلام روزى پنج پایه نهاده شده : نماز و زكوة و روزه و حج و ولایت . بچیزى مانند ولایت فریاد زده نشد، مردم آن چهار را گرفتند و این یعنى ولایت را رها كردند.

4.

امام صادق (ع ) فرمود: پایه هاى اجاق اسلام سه چیز است : نماز و زكوة و ولایت ، هیچ یك از اینها جز بهمراه دو تاى دیگر درست نباشد (پیداست كه نماز و زكوة بدون ولایت مقبول نباشد).

5.

امام باقر (ع ) فرمود: بناى اسلام روزى پنج چیز است ؟ نماز و زكاة و حج و روزه و ولایت .

زراره گوید بحضرت عرض كردم : كدامیك از اینها برتر است ؟ فرمود: ولایت برتر است . زیرا ولایت كلید آنهاست و شخص والى دلیل و راهنماى آنهاست (ائمه علیهم السلام راهنماى نماز و زكاة و حج و روزه مى باشند و این اعمال بدون راهنمایى آنها درست نیست ).

عرض كردم : سپس كدامیك برترى دارد؟ فرمود: نماز، رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده : نماز ستون دین شماست .

عرض كردم : پس از آن كدامیك برترى دارد؟ فرمود: زكوة ، زیرا خدا زكوة را همدوش نماز قرار داده و نماز را پیش از زكوة ذكر نموده و رسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود: زكوة گناه را میبرد.

عرض كردم : پس از آن كدامیك برترى دارد؟ فرمود: حج ، خداى عزّوجلّ فرماید: (((براى خداست بر مردم زیارت خانه خدا كعبه آنها كه بدان راه توانند یافت و هر كه كیفر ورزد، خدا از جهانیان بى نیاز است 97 سوره 3))) و رسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود: یك حج پذیرفته از بیست نماز نافله بهتر است و هر كه گرد اینخانه طوافى كند كه هفت شوطش را بشمارد (تا كم و زیاد نشود) و دو ركعت نمازشرا نیكو گزارد خدا او را بیامرزد، و راجع بروز عرفه و مزدلفه چه مطالبى فرموده است (كه همه مى دانند، مانند ثوابهاى بسیارى كه براى عبادت در این دو روز بیان فرموده و نیز فضیلت وقوف بعرفات و مشعر را).

عرض كردم : پس از این كدام است ؟ فرمود: روزه .

عرض كردم : چرا روزه آخر همه اینها قرار گرفت ؟ فرمود: رسولخدا صلى الله علیه و آله فرموده است : روزه سپر آتش دوزخ است ، سپس فرمود: برترین چیزها آنست كه چون از دستت رفت ، توبه كردن از آن پذیرفته نیست ، جز آنكه بر گردى و عین آن عمل را بجا آوردى ، و نماز و زكوة و حج و ولایت ، جز انجام دادن خود آنها، چیز دیگرى جاى آنها را نمى گیرد، ولى روزه (ماه رمضان ) اگر از تو فوت شود یا تقصیرى در آن روا دارى یا مسافرت كنى ، در ایام غیر رمضان بجا میآوردى و آن گناه را با صدقه دادن و قضا كردن جبران مى كنى . ولى هیچیك از آن چهار، چیز دیگرى جایگزینش نشود.

سپس فرمود: بالاترین مرتبه امر دین و كلیدش و در همه چیز و مایه خرسندى خداى رحمان ، اطاعت امام است ، بعد از شناسایى او، همانا خداى عزّوجلّ مى فرماید: هر كه پیغمبر را فرمان برد خدا را فرمان برده است و هر كه پشت كند، ما ترا به نگهبانى آنها نفرستاده ایم ، 80 سوره 4))) همانا اگر مردى شبها را بعبادت بپا خیزد و روزها را روزه دارد تمام اموالشرا صدقه دهد و در تمام دوران عمرش بحج رود، و امر ولایت ولى خدا را نشناسد تا از او پیروى كند و تمام اعمالش با راهنمایى او باشد، براى او از ثواب خداى جل و عز حقى نیست و او از اهل ایمان نباشد، سپس فرمود: خدا نیكوكاران از ایشان (اهل ولایت یا مستضعفین از مخالفین ) را بفضل رحمت خود داخل بهشت كند.( همانگونه که در این روایت‌ها اثبات گردیده است ولایت جزء اصول دین است و به‌همین دلیل خلایق حق نداشته اند درطول تاریخ به دنبال شریح قاضی‌ها و امثال او بروند که فتوی دهند به قتل امام معصوم و دست خود را به قتل امام و قتل عام حرم رسول خدا دراز کنند وآنها را مجتهد بنامد و برای خطای رهبران خود یک ثواب هم از کیسه خود به امام خود شیطان لعین ببخشند)

6. عیسى بن سرى گوید: بامام صادق (ع ) علیه السلام عرض كردم : اركان اسلام را به من خبر ده ، آن اركان كه براى هیچكس كوتاهى در شناسائى آنها روا نیست ، و كسیكه در شناسائى آنها كوتاهى كند، دین خود را تباه ساخته و خدا كردار او را نپذیرد و هر كه آن اركان را بشناسد و بآنها عمل كند: دینش شایسته گشته و كردارش پذیرفته شده و با روشى كه دارد (كه اركان اسلام را مى داند و بآنها عمل میكند) ندانستن هیچ امر دیگر، براى او تنگى و فشار نیاورد؟ فرمود گواهى دادن به یكتایى خدا و اینكه محمد صلى الله علیه و آله فرستاده خداست و اقرار بآنچه او از جانب خدا آورد و اینكه زكوة اموال حق است و ولایتى كه خداى عزّوجلّ بدان امر فرموده است و آن ولایت آل محمد صلى الله علیه و آله است .

عرض كردم : آیا نسبت بامر ولایت دلیل مخصوصى براى كسیكه ادعاء آن فضیلت كند میباشد كه بآن شناخته شود؟ (آیا نسبت بولایت بیان و برهان مخصوصى رسیده است كه متمسك بآن شناخته شود؟) فرمود آرى ، خداى عزّوجلّ فرماید: (((كسانیكه ایمان آورده اید! اطاعت كنید خدا را و اطاعت كنید پیغمبر و والیان امر از خودتانرا، 59 سوره 4))) و رسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر كه بمیرد و امام و پیشواى خود را نشناسد بمرگ دوران جاهلیت مرده است . و امام و پیشواى مردم پیغمبر صلى الله علیه و آله بود و على علیه السلام و دیگران گفتند: معاویه امام بوده است ، سپس حسن علیه السلام بود و بعد از او حسین علیه السلام و دیگران گفتند. یزید بن معاویة (و حسین بن على ) ولى برابر نباشند، برابر نباشند (پر واضح است كه معاویه در برابر على علیه السلام و یزید در برابر حسین علیه السلام قابلیت امامت ندارند) سپس سكوت نمود و باز فرمود: برایت زیادتر بگویم ؟ حكم اعور عرض كرد: آرى قربانت گردم ، فرمود: سپس على بن الحسین امام بود و بعد از او ابوجعفر محمد بن على ، و شیعیان پیش از ابوجعفر مناسك حج و حلال و حرام خود را نمى دانستند، چون ابوجعفر آمد، در علم را گشود و مناسك حج و حلال و حرام مردم را بیان فرمود، تا آنجا كه مردمى كه شیعه بآنها محتاج بودند (در امر مناسك و حلال و حرام ) خود محتاج شیعه گشتند، و امر امامت اینگونه میباشد، زمین بى امام باقى نماند و هر كه بمیرد و امامش را نشناسد، بمرگ جاهلیت مرده است ، و زمانى كه از همه بیشتر احتیاج دارى بروشى كه دارى (عقیده تشیع ) زمانى است كه نفست باینجا برسدبا دست اشاره بگردنش فرمود و دنیا از تو بریده شود، خواهى گفت : عقیده خوبى داشتم (یعنى هنگام جانداران عظمت و فضیلت ولایت خویش را مى فهمى ).

7.

امام باقر (ع ) فرمود: اسلام روى پنج ستون بنا نهاده شده : ولایت و نماز و زكوة و روزه ماه رمضان و حج.

8.

امام باقر (ع ) فرمود: بناى اسلام روى پنج پایه است : نماز و زكوة و روزه و حج و ولایت و چنانچه براى ولایت در روز غدیر فریاد زده شد، براى چیز دیگرى فریاد زده نشد.

9. عیسى بن سرى گوید: بامام صادق (ع ) عرض كردم : پایه هایى كه اسلام بر آن نهاده شده بمن بفرما كه چون بآنها چنگ زنم ، كردارم بى عیب و پاك باشد و چیزهاى دیگرى را كه نمى دانم زیانم نرساند، فرمود: گواهى دادن بیگانگى خدا و اینكه حقى بعنوان زكوة در اموالست و ولایتى كه خداى عزّوجلّ بآن امر فرموده و آن ولایت آل محمد صلى الله علیه و آله است ، زیرا رسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر كه بمیرد و امامش را نشناسد. بمرگ جاهلیت مرده است .

خداى عزّوجلّ فرماید (((اطاعت كنید خدا را و اطاعت كنید پیغمبر و والیان امر از خودتانرا))) والى امر على (ع ) بود و پس از او حسن ، و پس از او حسین ، و پس از او على بن الحسین و پس از او محمد بن على ، سپس امر امامت همینگونه باشد (بپسر امام سابق رسد) همانا زمین را شایسته نیست كه بدون امام باشد (زمین بى امام اصلاح نشود) و هر كه بمیرد و امامش را نشناسد بمرگ جاهلیت مرده است و زمانیكه یكى از شما از همه بیشتر بمعرفت امام احتیاج دارد، زمانى است كه نفسش باینجا برسد با دست اشاره بسینه اش فرمودآنگاه خواهد گفت : عقیده خوبى داشتم .

10.

ابى جارود گوید: بامام باقر (ع ) عرض كردم : یا ابن رسول الله ! آیا شما دوستى و دلباختگى و پیروى مرا نسبت بخود مى دانید؟ فرمود: آرى ، عرض كردم : من از شما پرسشى دارم كه مى خواهم به من پاسخ فرمایى ، زیرا چشمم نابیناست و كمتر راه مى روم و نمى توانم همیشه بزیارت شما آیم ، فرمود: حاجتت را بپرس ، عرض كردم : دینى كه شما و خاندانتان خدا را با آن عبادت مى كند، بمن بفرمایید تا من هم خداى عزّوجلّ را با آن دیندارى كنم . فرمود: اگر پیشگفتار را كوتاه آوردى ، ولى پرسشى بزرگ نمودى بخدا دین خود و دین پدرانم را كه خداى عزّوجلّ را با آن دیندارى مى كنم ، بتو مى گویم . آن دین شهادت بوحدانیت خدا و رسالت محمد صلى الله علیه و آله و اقرار بآنچه او از جانب خدا آورده و ولایت ولى ما (خانواده ) و بیزارى از دشمن ما و گردن نهادن بفرمان ما و انتظار قائم ما و كوشش (در امر واجب و حلال ) و پرهیزگارى (از محرمات ) است .(پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که عظمت این روایت و روایت های مانند آن که چون خورشید درخشان و پرفروز حق و حقیقت، رستگاری را برای رسیدن به حیات جاویدان برای خداپرستان و طالبان سعادت ابدی روشن فرموده است والسلام)

11.

على بن ابى حمزه گوید: شنیدم ابوبصیر از امام صادق علیه السلام پرسید و عرض كرد: قربانت گردم ، بمن خبر ده دینى را كه خداى عزّوجلّ بر بندگان واجب ساخته و بندگان را نادانى آن روا نباشد و جز آن از ایشان پذیرفته نیست كدامست ؟ فرمود: دوباره بگو، او دوباره گفت ، حضرت فرمود: گواهى دادن باینكه شایسته پرستشى جز خدا نیست و محمد صلى الله علیه و آله رسولخداست و گزاردن نماز و دادن زكوة و حج خانه كعبه براى هر كه بدان راه تواند یافت و روزه ماه رمضان ، سپس اندكى سكوت نمود و باز

فرمود: و ولایت و ولایت دوبار آنگاه فرمود: اینست آنچه را خدا بر بندگان واجب ساخته یعنی ولایت و پروردگار در روز قیامت از بندگانش نخواهد پرسید كه چرا از آنچه بر شما واجب ساختم زیادتر انجام ندادید، ولى هر كه زیاد كند، خدا هم پاداش او را زیاد كند. یعنی از ولایت سوال خواهد کرد همانا رسولخدا صلى الله علیه و آله سنتهایى نیكو و آراسته وضع فرمود كه مردم را سزاوار است بآنها عمل كنند.( و مهمترین آن ها ولایت است)

12. امام صادق (ع ) میفرمود: خداى عزّوجلّ پنج چیز را بر خلقش واجب ساخت كه نسبت بچهار آن رخصت فرمود و نسبت بیك چیزش رخصت نفرمود.

شرح _گویا مراد اینست كه : نماز و روزه و حج در بعضى اوقات بواسطه عذر و فقدان شرائط ساقط مى شود، چنانچه نماز از حایض و نفساء و فاقد الطهورین (بنا بقولى ) ساقط است . و زكوة از مالیكه بحد نصاب نرسیده یا یكسال بر آن نگذشته یا از تصرف مالك خارج بوده ساقط است و حج از غیر مستطیع روزه از مسافر و مریض و پیر و دچار تشنگى ساقط است ، ولى ولایت در هیچ حال و از هیچ مكلفى ساقط نیست ممكن است مقصود این باشد كه : ترك آن چهار امر، مسلمان را بسر حد كفر و خلود دوزخ نرساند بخلاف امر و ولایت . ( و این روایت و مانند آن از معجزات امامان معصوم علیهم‌السلام و عجل فرجهم استرکه حقیقت هدایت و رستگاری را در یک جمله برای خلایق جهان تا ابدالآباد بیان نموده‌اند و السلام)

13.

اسماعیل جعفى گوید: مردى خدمت امام باقر علیه السلام رسید و نوشته ئى همراه داشت ، حضرت فرمود: این نوشته مخاصم است ((مخاصم یا علم است و نام شخصی است و یا وصف است به معنی مناظره کننده)) كه پرسش مى كند از دینى كه عمل در آن پذیرفته مى شود مى شود، عرض كرد خدایت رحمت كند، همین را مى خواستم . امام باقر علیه السلام فرمود: گواهى دادن باینكه شایسته پرستشى جز خداى یكتاى بى شریك نیست و اینكه محمد صلى الله علیه و آله بنده و فرستاده اوست ، و اقرار نمودن بآنچه از جانب خدا آمده و ولایت ما خانواده و بیزارى از دشمن ما و گردن نهادن بامر ما و پرهیزگارى و فروتنى و انتظار قائم ما، زیرا براى او دولتى است كه هر زمان خدا بخواهد با آن دولت میآید.

14.

عمرو بن حریث گوید: خدمت امام صادق (ع ) رسیدم و آن حضرت در منزل برادرش عبدالله بن محمد بود.

عرض كردم : قربانت گردم ، چرا باین منزل منتقل شدى ؟ فرمود: براى تفریح .

عرض كردم : قربانت گردم ، دینم را براى شما نقل نكنم ؟ فرمود: چرا.

عرض كردم : من خدا را دیندارى مى كنم با شهادت دادن باینكه شایسته پرستشى جز خداى یگانه بى شریك نیست و اینكه محمد بنده و فرستاده اوست و روز قیامت آمدنى است ، شكى در آن نباشد، و اینكه خدا در گور رفتگانرا بر انگیزاند. و گزاردن نماز و دادن زكوة و روزه ماه رمضان و حج خانه كعبه و ولایت امیرالمؤمنین على علیه السلام بعد از رسولخدا صلى الله علیه و آله و ولایت حسن و حسین و ولایت على بن الحسین و ولایت

محمد بن على و شما پس از او، صلوات الله علیهم و اجمعین و اینكه شما امامان من هستید. بر این روش زندگى كنم و بر این روش بمیرم و خدا را با آن دیندارى كنم .

فرمود: اى عمرو! این بخدا دین من است و دین پدرانم كه خدا در پنهان و آشكار دیندارى مى كنم پس از خدا پروا كن و زبانت را جز از سخن خیر نگهدار و نگو من از جانب خود هدایت یافتم ، بلكه خدا ترا هدایت فرموده ، پس شكر نعمتهایى را كه خداى عزّوجلّ بتو داده بگزار، و از كسانى مباش كه چون رو آورد و حاضر باشد، روبرو سرزنش شود، و چون پشت كند و غایب شود، غیبتش كنند (بلكه تقیه را از دست مده و با همه مردم خوشرفتارى كن ) و مردم را بر دوش خود سوار مكن (مردم را بر خود مسلط مكن و خود را مدیون آنها مساز، باینكه از آنها ضمانت كنى یا وعده ئى بدهى كه نتوانى وفا كنى یا سستى و مداهنه از خود نشان دهى ) زیرا اگر مردم را بر دوش خود سوار كنى ، استخوان شانه ات بشكستن نزدیك شود (زیرا بار میمانى و درمانده میشوى و شاید از هستى ساقط گردى ).

15. سلیمان بن خالد گوید: امام باقر علیه السلام فرمود: نمى خواهى كه اصل و فرع و بالاترین كنگره اسلام را بتو خبر دهم ؟ عرض كردم : چرا قربانت گردم ، فرمود: اما اصلش نماز است و فرعش زكوة و بالاترین كنگره اش جهاد، سپس فرمود: اگر دلت مى خواهد درهاى خیر را بتو خبر مى دهم ؟ عرض كردم : آرى قربانت ، فرمود: روزه سپر آتش دوزخ است و صدقه گناه را میزداید و شب زنده دارى مرد بذكر خدا، سپس این آیه را قرائت فرمود: (((پهلوهایشان از بستر خواب دورى گزیند، 16 سوره 32)))،( و این روایت البته جعلی است زیرا اگر صحیح باشد باید بپذیری جنایات عمر بن الخطاب و خلفای غاصب و تجاوزگر بنی‌امیه و بنی‌عباس را در تهاجم به ملت‌ها و قتل عام جوانان و کودکان و مردان و تجاوز به نوامیس ایشان و غارت اموال ایشان درحالی‌که عمل آن‌ها عمل قوم تاتار و مغول و خون خواران تاریخ بوده است و هیچ ارتباطی با شریعت پاک خداوند و سنت رسول خدا و آموزه های محمد و آل‌محمد علیهم‌السلام و عجل فرجهم ندارد یعنی کسانی که بنام اسلام از شیطان پیروی نموده‌اند و السلام)

(اسلام حفظ جان و اداء امانت كند اما ثواب در برابر ایمان است)

1. امام صادق (ع ) میفرمود: بوسیله اسلام خون شخص محفوظ شود و امانت ادا شود و زناشوئى حلال گردد، ولى ثواب در برابر ایمان است .

شرح _چنانچه در روایات بعد توضیح داده مى شود، اسلام بمعنى اقرار بشهادتین است بوسیله زبان ، و ایمان عقیده قبلى و رفتار عملى است طبق موازین و مقررات این دین شریف . پس كافریكه با مسلمین مى جنگد، بمحض اینكه شهادتین بزبان جارى كند، از لحاظ ظاهر یك از افراد مسلمین محسوب مى شود و مسلمانرا روا نیست بروى او شمشیر بكشد، و چون امانتى نزد مسلمان سپارد، لازم است باو رد كند یا اگر كسى نزد او امانتى سپارد، لازمست بصاحبش رد كند، زیرا راستگویى و رد امانت از مشخصات بارز مسلمان است . و نیز مى تواند با زنى مسلمان ازدواج نماید. اما

ثواب و پاداشى كه خدا در آخرت میدهد مربوط بایمان و عقیده قلبى و امتثال مقررات شرعى است .

2. امام باقر یا امام صادق علیهما السلام فرمود: ایمان اقرار است و عمل . و اسلام اقرار بدون عمل است .

توضیح ­­­پیداست كه مقصود از اقرار، اعتراف زبانى و تلفظ بشهادتین است و كلمه بلا عمل بنحو لا بشرط است نه بشرط لا، زیرا كسیكه عمل بمقررات اسلام كرد و مؤمن شد، مسلمان هم مى باشد.

3.

جمیل بن دراج گوید: از امام صادق (ع ) این قول خداى عزّوجلّ را پرسیدم : (((اعراب گفتند ما ایمان آوردیم . بگو ایمان نیاوردید، بلكه بگویید اسلام آوردیم ، تا هنوز ایمان در دلهایتان نفوذ نكرده است ، 14 سوره 49))) فرمود: مگر نمى بینى كه ایمان غیر از اسلام است .

4.

سفیان بن سمط گوید: مردى از امام صادق (ع ) پرسید: میان اسلام و ایمان چه فرقست ؟ حضرت جوابش را نفرمود، سپس سؤال كرد، باز جوابش نفرمود، آنگاه روز در میان راه بیكدیگر برخوردند و كوچ كردن آنمرد نزدیك شده بود، امام صادق (ع ) باو فرمود: گویا كوچ كردنت نزدیك شده است ، عرض كرد: آرى فرمود: در خانه مرا دیدار كن . آن مرد بدیدارش رفت و از آنحضرت فرق میان اسلام و ایمان را پرسید.

حضرت فرمود: اسلام همین صورت ظاهرى است كه مردم دارند، یعنى شهادت دادن باینكه شایسته پرستش جز خداى یگانه بى شریك نیست و اینكه محمد و بنده رسول اوست و گزاردن نماز و دادن زكوة و حج خانه كعبه و روزه ماه رمضان . اینست اسلام .

اما ایمان معرفت این امر (ولایت ) است با این (صورت ظاهریكه بیان شد) پس اگر كسى بآنها اقرار كند و باین امر (ولایت ) عارف نباشد، مسلمان است و گمراه .

5.

ابوبصیر گوید: شنیدم امام باقر (ع ) مى فرمود: (((اعراب گفتند: ایمان آوردیم ، بگو ایمان نیاوردید، بلكه بگوئید اسلام آوردیم ))) پس هر كه معتقد باشد، آنها ایمان آوردند دروغ گفته و هر كس معتقد باشد، آنها اسلام نیاورده اند، دروغ گفته است .

6.

امام صادق علیه السلام مى فرمود: بسبب اسلام جان محفوظ ماند، و اداى امانت شود، و زناشویى حلال گردد، ولى ثواب در برابر ایمانست (بحدیث اول این باب رجوع شود).

(ایمان با اسلام جمع شود، ولى اسلام با ایمان جمع نشود)

توضیح _پیداست كه طبق توضیحى كه ذیل روایت 1497 بیان كردیم . نسبت بین اسلام ایمان عموم و خصوص مطلق است ، زیرا اسلام اعم است و ایمان اخص ، پس هر مؤمنى مسلمان است ولى هر مسلمانى مؤمن نیست .

1. سماعه گوید: بامام صادق (ع ) عرض كردم : بمن خبرده آیا اسلام و ایمان دو چیز مختلفند؟ فرمود: ایمان شریك اسلام مى شود، ولى اسلام شریك ایمان

نیست ، عرض كردم : آندو را برایم وصف كن فرمود: اسلام شهادت بیگانگى خدا و تصدیق رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است كه بسبب آن خونها از ریختن محفوظ ماند و زناشوئى و میراث بر آن اجر گردد و جماعت مردم طبق ظاهرش رفتار كنند.

ولى ایمان هدایت است و آنچه در دلها از صف اسلام پا بر جا مى شود و عمل بآن هویدا میگردد پس ایمان یكدرجه از اسلام بالاتر است . ایمان در ظاهر شریك اسلام است ، ولى اسلام در باطن شریك ایمان نیست ، اگر چه هر دو در گفتار و وصف گردآیند (یعنى اگر چه گفتن شهادتین و تصدیق بتوحید و رسالت از شرایط هر دو میباشد).( پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که جعلی بودن این روایت و مانند آن اظهرمن‌الشمس است زیرا اسلام نجات دنیایی و ایمان یعنی داشتن ولایت نجات اخروی را به دنبال دارد و لذا هر حدیثی که متضمن آن باشد که بدون ولایت رستگاری جاوید حاصل می گردد آن روایت جعلی است خصوصا به اینکه شمول بیابد به ستیزه‌گران با آل محمد علیهم‌السلام و عجل فرجهم)

2. فضیل بن یسار گوید: امام صادق (ع ) فرمود: ایمان شریك اسلام میشود، ولى اسلام شریك ایمان نیست .
• باب : درجات ایمان *
1. مردى سراج كه خدمتگزار امام صادق (ع ) بود گوید: زمانى كه امام صادق (ع ) در حیره بود، مرا با جماعتى از دوستانش پى كارى فرستاد، ما رفتیم ، سپس وقت نماز عشاء (اندوهگین ) مراجعت كردیم ، بستر من در گودى زمین بود كه در آنجا منزل كرده بودیم ، من با حال خستگى و ضعف آمدم و خود را انداختم ، در آن میان امام صادق (ع ) آمد و فرمود، نزد تو آمدی-

من راست نشستم و حضرت هم سر بسترم نشست و از كاریكه مرا دنبالش فرستاده بود پرسید، من هم گزارش دادم ، حضرت حمد خدا كرد.

سپس از گروهى سخن بمیان آمد كه من عرض كردم : قربانت گردم ، ما از آنها بیزارى میجوییم زیرا آنها بآنچه ما عقیده داریم عقیده ندارند، فرمود: آنها ما را دوست دارند و چون عقیده شما را ندارند از آنها بیزارى مى جوئید؟ گفتم : آرى ، فرمود: ما هم عقایدى داریم كه شما ندارید، پس سزاوار است كه ما هم از شما بیزارى جوییم ؟ عرض كردم : نه ، قربانت گردم . فرمود: نزد خدا هم حقایقى است كه نزد ما نیست ، گمان دارى خدا ما را دور مى اندازد؟ عرض كردم : نه بخدا، قربانت گردم ، نمى كنیم (از آنها بیزارى نمى جوییم ) فرمود: آنها را دوست بدارید و از آنها بیزارى مجوئید، زیرا برخى از مسلمین یكسهم و برخى دو سهم و برخى سه سهم و برخى چهار سهم و برخى پنج سهم و برخى شش سهم و برخى هفت سهم (از ایمان را) دارند.

پس سزاوار نیست كه صاحب یك سهم را بر آنچه صاحب دو سهم دارد، وا دارند و نه صاحب دو سهم بر آنچه صاحب سه سهم دارد و نه صاحب سه سهم را بر آنچه صاحب چهار سهم دارد و نه صاحب چهار سهم را بر آنچه صاحب پنج سهم دارد و نه صاحب پنج

سهم را بر آنچه صاحب شش سهم دارد و نه صاحب شش سهم را بر آنچه صاحب هفت سهم دارد (یعنى از مقدار استعداد و طاقت هر كس بیشتر نباید متوقع بود).

اكنون برایت مثالى میزنم : مردى (از اهل ایمان ) همسایه ئى نصرانى داشت ، او را با سلام دعوت كرد و در نظرش جلوه داد تا پذیرفت . سحرگاه نزد تازه مسلمان رفت و در زد، گفت كیست ؟ گفت : من فلانى هستم ، گفت : چكار دارى ؟ گفت : وضو بگیر و جامه هایت را بپوش و همراه ما بنماز بیا، او وضو گرفت و جامه هایش را پوشید و همراه او شد، هر چه خدا خواست نماز خواندند (نماز بسیارى خواندند) و سپس نماز صبح گزاردند و بودند تا صبح روشن شد، نصرانى دیروز (و مسلمان امروز) برخاست به خانه اش برود، آن مرد گفت : كجا مى روى ؟ روز كوتاه است ، و چیزى تا ظهر باقى نمانده ، همراه او نشست تا نماز ظهر را هم گزارد، باز آن مرد گفت : بین ظهر و عصر مدت كوتاهى است او را نگه داشت تا نماز عصر را هم خواند، سپس برخاست تا به منزلش رود، آن مرد گفت : اكنون آخر روز است و از اولش كوتاه تر است ، او را نگه داشت تا نماز مغرب را هم گزارد، باز خواست بمنزلش رود، به او گفت یك نماز بیش باقى نمانده . ماند تا نماز عشا را هم خواند، آنگاه از هم جدا شدند.

چون سحرگاه شد نزدش آمد و در زد، گفت : كیست ؟ گفت : من فلانى هستم ، گفت : چه كار دارى ؟ گفت : وضو بگیر و جامه هایت را بپوش و بیا با ما نماز گزار، تا مسلمان گفت : براى این دین شخص بیكارتر از مرا پیدا كن ، كه من مستمند و عیال وارم .

سپس امام صادق (ع ) فرمود: او را در دینى وارد كرد كه از آن بیرونش آورد (زیرا ریاضت كشى و فشار یكروز عبادت سبب شد كه بدین نصرانیت خود برگردد) یا آنكه فرمود: او را در چنین (سختى و فشار) گذاشت و از چنان (دین محكم و مستقیم ) خارج كرد. (یعنی ولایت درجاتی دارد که همه آن درجات در نزد خداوند محترم است و خداوند کمترین درجه آن را اسباب رستگاری جاوید قرار داده است همانگونه که در مثال مذکور شده است والسلام).

2. عبدالعزیر قراسیطى گوید: امام صادق (ع ) بمن فرمود: اى عبدالعزیز ایمان مانند نردبانیست كه ده پله دارد و مؤمنین پله ئى را بعد از پله دیگر بالا مى روند، پس كسى كه در پله دوم است نباید بآنكه در پله اول است بگوید: تو هیچ ایمان ندارى تا برسد بدهمى (كه نباید چنین سخنى به نهمى بگوید) پس آنكه را از تو پست تر است دور نینداز كه بالاتر از تو ترا دور اندازد و چون كسى را یكدرجه پائین تر از خود دیدى ، با ملایمت او را بسوى خود كشان و چیزى را هم كه طاقتش را ندارد بر او تحمیل مكن كه او را بشكنى زیرا هر كه مؤمنى را بشكند، بر او لازمست جبرانش كند. (و البته مقصود از ایمان همان ولایت است )

(نسبت اسلام )

1.

امیرالمؤمنین (ع ) فرمود: نسبتى براى اسلام بیان كنم كه كسى جز من نكرده باشد و پس از من هم كسى جز بمانند من بیان نكند: همانا اسلام همان تسلیم است و تسلیم همان یقین و یقین همان تصدیق و تصدیق همان اقرار و اقرار همان عمل و عمل همان اداء، همانا مؤمن دینش را از راءیش نگرفته ، بلكه از جانب پروردگارش آمده و از او گرفته است ، همانا مؤمن یقینش در عملش دیده مى شود و كافر هم انكارش در عملش دیده مى شود، قسم بآنكه جانم در دست اوست كه آنها امر دین خود را نشناختند، پس شما انكار كافران و منافقان را از كردارهاى پلیدشان تشخیص دهید.(پس مقصود آن امام عالی‌مقام به شناختن درخت‌های ایمان و نفاق از میوه‌های آن‌هاست یعنی اعمال اهل ایمان بر مدار ولایت است و اعمال منافقان و کافران بر ضد ولایت و ...، زیرا ولایت یعنی فرمان خدا در رهبری امت اسلام بعد از وجود مقدس و مطهر رسول خدا حضرت محمد صل االه علیه و آله و سلم و عجل فرجهم والسلام )

2.

امام صادق (ع ) فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: اسلام برهنه است و لباسش حیا و زینتش وقار و سنگینى است و مردانگیش عمل صالح و ستون و پایه اش پرهیزكارى است ، و هر چیزى را اساس و پایه اى است و پایه اسلام محبت ما اهل بیت است

3.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: همانا خدا اسلام را آفرید، پس براى او میدانى ساخت و نورى قرار داد و حصارى نهاد و یاورى نیز برایش مقرر كرد. اما میدان اسلام قرآن است و اما نورش حكمت و حصارش نیكى و یاورانش من و اهل بیت و شیعیانم میباشیم . پس اهل بیتم و شیعیان و یارانشان را دوست دارید، زیرا چون مرا به آسمان دنیا عروج دادند و جبرئیل نسب و وصف مرا براى اهل آسمان بیان كرد، خدا دوستى من و دوستى خاندان و شیعیانم را در دل ملائكه سپرد و آندوستى تا روز قیامت نزد آنها سپرده است ، سپس جبرئیل مرا بسوى اهل زمین فرود آورد و نسب و وصفم را براى اهل زمین بیان كرد و خداى عزوجل دوستى من و دوستى اهل بیتم و شیعیانشان را در دلهاى مؤمنین امت سپرد، پس مؤمنین امتم تا روز قیامت سپرده مرا نسبت به اهل بیتم حفظ كنند. همانا اگر مردى از امتم در تمام دوران عمرش عبادت خداى عزوجل كند ولى با حالت بغض و دشمنى اهل بیت و شیعیانم خدا را ملاقات كند خدا دلش را جز بانفاق نگشاید (یعنى چون باطن و حقیقتش را خدا آشكار كند، مردم او را منافق یعنى بى ایمان و دورو بینند).

(خصال مؤمن )

1.

امام صادق (ع ) فرمود: مؤمن را سزاوار است كه داراى هشت خصلت باشد: 1)هنگام شدائد باوقار باشد، 2) هنگام بلا شكیبا باشد، 3) در فراوانى نعمت سپاسگزار باشد، 4) بآنچه خدا روزیش كرده قانع و خرسند باشد، 5) بدشمنانش ستم نكند، 6) بارش را بر دوستانش نیفكند (بخاطر دوستانش متحمل گناه نشود)، 7) بدنش از او در رنج و مشقت باشد (از بسیارى عبادت و قضاء حوائج مردم )، 8) مردم از ناحیه او در آسایش باشند، همانا علم دوست مؤمن است و بردبارى و زیرش و عقل امیر سپاهش (یعنى اعضاء و جوارحش بفرمان عقلش رفتار كنند) و مدارا برادرش و احسان پدرش باشد.

2.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمود: ایمان (اهل ولایت) چهار پایه دارد: 1- توكل بر خدا 2- واگذار كردن امر بخدا، 3- راضى بودن بقضاى خداى ، 4- تسلیم بودن بامر خداى عزّوجلّ. (یعنی ایمان اهل ولایت این ارکان را دارد وگرنه غیر اهل ولایت ایمانی ندارند تا این چهاررکن بر آن‌ها شمول یابد والسلام)

3.

امام صادق (ع ) فرمود: تا معرفت نیابید صالح نشوید و تا تصدیق نكنید معرفت نیابید و تا چهار دریراكه نخستینشان جز به آخرشان اصلاح نشود نگیرید تصدیق نیابید((محدث استرآبادی گوید: مقصود از چهار در: اقرار به خدا و پیغمبر و آنچه پیغمبرآورده و مترجمین آنها (یعنی ائمه معصومین علیهم السلام) است.)) همراهان سه در گمراه گشته و در بیراهه دورى افتادند، خداى تبارك و تعالى جز عمل صالح را نپذیرد و خدا جز وفاء بشروط و پیمانها را نپذیرد، و هر كه بشروط خدا وفا كند و آنچه را كه در پیمانش شرح داده بكمال رساند، بدانچه نزد اوست برسد و وعده خدا را كامل دریافت كند. (یعنی ایمان به خدا با ولایت محمد و آل‌محمد معنی و مصداق خواهد یافت).

خداى عزّوجلّ راههاى هدایت را به بندگانش خبر داده و در آن راهها برایشان چراغ برافراشته و دستور داده كه چگونه راه بپیمایند و فرموده : (((همانا من آمرزنده كسى باشم كه توبه كند و ایمان آورد و عمل صالح نماید و آنگاه هدایت پذیرد، 83 سوره ، 3))) و فرموده : (((خدا فقط از پرهیزگاران مى پذیرد))) پس هر كس كه خداى عزّوجلّ را نسبت به آنچه امرش فرموده پرهیزگار باشد، همان خداى عزّوجلّ را با ایمان بآنچه محمد صلى الله علیه و آله آورده ملاقات كند.

هیهات هیهات !! كه مردمى از دست رفتند و مردند پیش از آنكه هدایت شوند و گمان كردند كه ایمان دارند، در صورتیكه ندانسته مشرك شدند، هر كس از در وارد خانه شود هدایت یافته و هر كه راه دیگر پیش گیرد طریق هلاكت سپرده است ، خدا اطاعت ولى امرش را به اطاعت رسولش پیوسته و اطاعت رسولش را به اطاعت خود (آنجا كه فرمایید: اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منكم ) پس هر كه اطاعت والیان امر را كنار گذارد، خدا و رسولش را هم اطاعت نكرده است و همانست اقرار بآنچه از جانب خدا آمده كه : (((در هر مسجدى زیور خود را بر گیرید و بجویید

خانه هایى را كه خدا اجازه فرموده بر افراشته گردند و نامش در آنها برده شود 31 سوره 7 -))) همانا خدا به شما خبر داده كه آنها: (((مردانى باشند كه تجارت و داد و ستد ایشانرا ازدیاد خدا عزّوجلّ و گزاردن نماز و دادن زكوة باز ندارد، آنها از روزى كه دلها و چشمها در آن دگرگون شود بیم دارند: 36 سوره 24 ))).

همانا خدا رسولانرا ویژه امر خود ساخت و سپس آنها را با تصدیق و باور بآن درباره بیمهاى خویش برگزید و فرمود: (((هیچ امتى نبوده جز اینكه بیم دهنده ئى در میان آنها بوده ، 24 سوره 35))) هر كه ندانست بیراهه رفت و هر كه چشم گشود و تعقل كرد هدایت یافت ، همانا خداى عزّوجلّ فرماید: (((نكته اینست كه : دیده ها كور نیست ، بلكه دلهاى میان سینه ها كور است . 46 سوره 22))) و كسیكه نمى بیند چگونه راه یابد و كسیكه بیمش نداده اند چگونه بینا باشد.

رسول خدا صلى الله علیه و آله را پیروى كنید و بآنچه از جانب خدا آمده اقرار كنید و از نشانه هاى هدایت متابعت نمایید، زیرا ایشان نشانه هاى امانت و تقوایند، و بدانید اگر كسى فقط عیسى بن مریم علیهما السلام را انكار كند و پیغمبران غیر از او اقرار نماید، ایمان ندارد، چراغگاه را جویید و راه پیمایید و از پشت پرده ها در طلب آثار و نشانه ها باشید (یعنی به دنبال آل محمد باشید تا رستگار شوید) (یعنى اگر چه در برابر شما پرده هاى مبتدعین و مدعیان ناحق آویخته شده ولى شما در پس این پرده ها كسانى را كه قدم جاى قدم پیغمبر گذاشته اند، مى توانید پیدا كنید شما ببینید یزید و هشام و امثالشان نشان دهنده رفتار پیغمبر بودند یا حسین بن على و فرزندانش علیهم السلام ) تا امر دینتان را كامل ساخته و بخداى پروردگار خویش ایمان آورده باشید.

(باب)

توضیح ­­_در این باب مدح و فضیلت شریعت اسلام و مقررات آن بیان مى شود از این نظر با ابواب سابق كه بیان اوصاف و معرفى اسلام بود مناسب دارد.

1. اصبغ بن نباته گوید: روزى امیرالمؤمنین (ع ) در خانه یا دارالاماره اش براى ما سخنرانى فرمود، و ما انجمن بودیم ، سپس امر فرمود: آن سخنرانى را بنویسند و براى مردم بخوانند و دیگرى روایت كرده است كه ابن گوا از امیرالمؤمنین علیه السلام تعریف اسلام و ایمان و كفر و نفاق را پرسید حضرت فرمود:

اما بعد خداى تبارك و تعالى دین اسلام را مقرر فرمود: و آبگاههایش را براى واردین آسان ساخت (زیرا دستورات اسلام آبى است گوارا و سهل المؤمنه كه بلب تشنگان وادى جهل و ضلالت میرسد) و پایه هایش را در برابر دشمنانش قوى و غالب ساخت (دلایل و براهین حقیقتش قوى است و منكرینش را مغلوب و مجاب میكند) و آنرا مایه عزت پیروان و دوستانش قرار داد و موجب صلح واردینش و هدایت اقتدا كنند گانش و زیور جلال دانندگانش و پوزش هر كه بدان در آویزد و دست آویز هركه بدان پناه برد و رشته هر كه بدان چنگ زند و برهان هر كه بدان سخن گوید و نور هر كه از آن روشنى خواهد و یاور هر كه از آن یارى خواهد و گواه هر كه بدان مناظره كند و پیروزى هر كه بدان احتجاج كند و دانش هر كه آنرا در گوش گیرد و حدیث هر كه

روایت كند و فرمان هر كه قضاوت كند و مایه خویشتن دارى هر كه تجرببه اندوزد و لباس (حافظ و نگهبان ) هر كه بیندیشد و مایه فهم هر كه زیرك باشد و یقین آنكه تعقل كند و مایه بصیرت آنكه تصمیم گیرد و نشانه آنكه باریك بین شود و اندرز آنكه پند پذیرد و نجات آنكه تصدیق كند و آرامش آنكه اصلاح جوید و مایه تقرب آنكه تقرب جوید و اطمینان آنكه توكل كند و نعمت آنكه كار خود بخدا واگذار كند و جایزه آنكه احسان كند و خیر آنكه پیشى گیرد و سپر آنكه صبر كند و لباس آنكه پرهیز كار باشد و كمك آنكه براه راست رود و پناه آنكه ایمان آورد و امان آنكه اسلام آورد و امید آنكه راست گوید و ثروت آنكه قناعت كند میباشد.

اینست حق ، راهش هدایت ، نشانش بزرگوارى ، وصفش بهترى است ، پس برنامه اش روشن است و مناره اش تابان ، چراغش روشن ، هدف و پایانش عالى ، میدان مسابقه اش (مدت عمر مسلمان ) كوتاه شركت كنندگانش گرد آمده ، مسابقه اش با شتاب (جایزه برندگان كه بهشت است بزودى داده شود) كیفر و انتقامش دردناك ، ساز و برگش كامل ، سوارانش (مسابقه دهندگان ) بزرگوارند.

ایمان برنامه آنست و كارهاى شایسته چراغگاهش ، دانش چراغهایش ، دنیا میدان مسابقه اش ، مرگ پایانش ، رستاخیز قیامت انجمن مسابقه گزارش ، بهشت جایزه اش ، دوزخ كیفرش ، تقوى ساز و برگش و نیكوكاران سورانش .

پس به سبب ایمان بر اعمال صالح استدلال شود و با اعمال صالح فقه و دانش رونق گیرد و فقه و دانش موجب ترس از مرگ شود، و با مرگ دنیا خاتمه پذیرد و با دنیا قیامت بگذرد (با اعمال شایسته در دنیا گرفتاریهاى قیامت بگذرد) و با قیامت بهشت نزدیك شود و بهشت مایه حسرت و افسوس اهل دوزخ و دوزخ مایه پند پرهیزگاران و پرهیزگارى پایه ایمانست .

( بیان و وصف ایمان )

اشاره

1. امام باقر (ع ) فرمود: امیرالمؤمنین (ع ) را از ایمان سؤال كردند، فرمود: خداى عزوجل ایمان را بر چهار پایه قرار داده است : 1- صبر، 2- یقین ، 3- عدالت ، 4- جهاد.

و صبر چهار شعبه داده است : اشتیاق و ترس و زهد و مراقبت (انتظار) پس هر كه اشتیاق بهشت داشته باشد، هوس رانیها را كنار گذارد، و هر كه از دوزخ بیم دارد، از چیزهاى حرام رو گرداند، و هر كه در دنیا زهد ورزد (و بى رغبت شود)، مصیبتها بر او آسان شود، و هر كه منتظر مرگ باشد بانجام دادن نیكیها شتاب كند. و یقین چهار شعبه دارد: 1- زیركى و روشن بینى ، 2- رسیدن بحقایق ، 3- عبرت شناسى 4- روش پیشینیان ، پس هر كه روشن بین شود حقیقت شناس گردد و هر كه بحقایق رسد عبرت شناس شود و هر كه عبرت شناس باشد،سنت و روش را بفهمد و هر كه سنت را شناسد مثل اینستكه با پیشینیان بوده و بطریقه ایكه درست تر است هدایت شود و نگاه كند هر كه نجات یافته بچه وسیله نجات یافته و هر كه هلاك

شده براى چه هلاك شده ، و همانا خدا هر كه اهلاك نمود تنها بسبب نافرمانیش هلاك نموده و هر كه را نجات بخشیده بسبب اطاعتش بوده .

و عدالت چهار شعبه دارد: 1- فهمیدن امر مشكل (دقت در فهمیدن ) 2- رسیدن بحقیقت دانش 3- روشنى حكم (داورى )، 4- خرمى شكیبائى ، پس هر كه بفهمد همه دانش را تفسیر كند، و هر كه بداند آبگاههاى داورى را بشناسد و هر كه بردبارى ورزد، در كارش زیاد روى نكند و میان مردم ستوده زندگى نماید.

و جهاد چهار شعبه دارد: 1- امر بمعروف 2- نهى از منكر 3- راستگوئى در هر حال 4- دشمنى با بد كاران .

پس هر كه امر بمعروف كند، مؤمن را یارى كرده و پشتش را محكم نموده ، و هر كه نهى از منكر كند، بینى منافق را بخاك مالیده و از نیرنگش ایمن گشته هر كه همه جا راستگوید، وظیفه ایكه بر او بوده انجام داده و هر كه با بدكاران دشمنى كند براى خدا خشم نموده و هر كه براى خدا خشم نماید، خدا هم بخاطر او خشم نماید، اینست ایمان و پایه ها و شعبه هایش . (و ما قبلاً اوصاف مؤمن یعنی صاحب ولایت را اعلام نمودیم و لذا بدیهی است که غیر اهل ولایت با شرک از دنیا می‌رود پس ایمانی ندارند تا این اوصاف بر آن‌ها صادر شود )

( برترى ایمان بر اسلام و یقین بر ایمان )

1.

جابر گوید: امام صادق (ع ) بمن فرمود: اى جعفى : همانا ایمان برتر از اسلام و یقین برتر از ایمانست و چیزى گرامتر (كمیاب تر) از یقین نیست .

2.

وشاء گوید: شنیدم حضرت ابى الحسن عله السلام میفرمود: ایمان یك درجه بالاتر از اسلام است ، و تقوى یك درجه بالاتر از ایمان و یقین یك درجه بالاتر از تقوى است ، و میان مردم چیزى كمتر از یقین پخش نشده است .

3.

حمران بن اعین گوید: شنیدم امام باقر(ع ) میفرمود: همانا خدا ایمان را بر اسلام بیك درجه فضیلت داده ، چنانكه كعبه را بر مسجد الحرام فضیلت داده است (بحدیث 1506 1509 رجوع شود).

4.

ابوبصیر گوید، امام صادق (ع ) بمن فرمود: اى ابا محمد! اسلام یكدرجه است ؟ گفتم آرى ، فرمود: و ایمان یكدرجه بالاى اسلامست ؟ گفتم : آرى ، فرمود: و تقوى یك درجه بالاى ایمانست ؟ گفتم : آرى ، فرمود: و یقین یكدرجه بالاى تقوى است ؟ گفتم آرى ، فرمود بمردم چیزى كمتر از یقین داده نشد، و شما بپائین ترین (نزدیكترین ) درجه اسلام چسبیده اید، مبادا از چنگتان بپرد (گویا مقصود ضعفاء شیعه است كه فقط ولایت را دارند بدون تقوى و یقین، و سخن امام اشاره دارد باینكه اشخاصیكه در درجات پائین ایمان باشند خطر از دست دادن عقاید بآنها نزدیك است ، بخلاف كسانیكه داراى تقوى و یقینند).

5.

یونس گوید: از امام رضا (ع ) راجع بایمان و اسلام پرسیدم ، فرمود: امام باقر (ع ) فرموده است : همانا دین فقط اسلامست ، و ایمان یك درجه بالاتر از آنست و تقوى یكدرجه بالاتر از ایمانست و یقین یك درجه بالاتر از تقوى است و میان مردم چیزى كمتر از یقین تقسیم نشده است ، عرض كردم

یقین چیست ؟ فرمود: توكل بر خدا و تسلیم خدا شدن و راضى بودن بقضاء خدا و واگذاشتن كار بخدا، عرض كردم : تفسیر این چیست ؟ فرمود: امام باقر (ع ) چنین فرموده است .

6. امام رضا (ع ) فرمود: ایمان یكدرجه بالاتر از اسلامست و تقوى یك درجه بالاتر از ایمان و یقین یكدرجه بالاتر از تقوى و میان بندگان چیزى كمتر از یقین تقسیم نشده .

( حقیقت ایمان و یقین )

1. امام صادق (ع ) فرمود: روزى رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نماز صبح را با مردم گزارد، سپس در مسجد نگاهش بجوانى افتاد كه چرت میزد و سرش پائین میافتاد، زنگش زرد بود و تنش لاغر و چشمانش به گودى فرو رفته ، رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود: حالت چگونه است ؟ عرض كرد: من با یقین گشته ام ، رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از گفته او در شگفت شد (خوشش آمد) و فرمود: همانا هر یقینى را حقیقتى است . حقیقت یقین تو چیست ؟

عرض كردم : یا رسول خدا همین یقین من است كه مرا اندوهگین ساخته و بیدارى شب و تشنگى روزهاى گرمم بخشیده و از دنیا و آنچه در دنیا هست بى رغبت گشته ام تا آنجا كه گویا عرش پروردگارم را میبینم كه براى رسیدگى بحساب خلق بر پا شده و مردم براى حساب گرد آمده اند و گویا اهل بهشت را مینگرم كه در نعمت میخرامند و بر كرسیها تكیه زده ، یكدیگر را معرفى مى كنند و گویا اهل دوزخ را مى بینم كه در آنجا معذبند و بفریاد رسى ناله میكنند و گویا اكنون آهنگ زبانه كشیدن آتش دوزخ در گوشم طنین انداز است .

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) باصحاب فرمود: این جوان بنده ایستكه خدا دلش را بنور ایمان روشن ساخته ، سپس بخود او فرمود: بر این حال كه دارى ثابت باش . جوان گفت : یا رسول الله از خدا بخواه شهادت در ركابت را روزیم كند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) براى او دعا فرمود. مدتى نگذشت كه در جنگى همراه پیغمبر بیرون رفت و بعد از 9 نفر شهید گشت و او دهمین (شهیدان جنگ ) بود.

2. امام صادق (ع ) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با حارثة بن مالك بن نعمان انصارى روبرو شد، حضرت فرمود: حارثة بن مالك ! چگونه ئى ؟ فرمود: یا رسول الله ! مؤمن حقیقى ام . رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر چیزى را حقیقتى است . حقیقت گفتار تو چیست ؟ گفت : یا رسول الله ! بدنیا بى رغبت شده ام ، شب را (براى عبادت ) بیدارم و روزهاى گرم را (در اثر روزه ) تشنگى میكشم و گویا عرش پروردگارم را مینگرم كه براى حساب گسترده گشته و گویا اهل بهشت را مى بینم كه در میان بهشت یكدیگر را ملاقات میكنند و گویا ناله اهل دوزخ را در میان دوزخ میشنوم .

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بنده ایستكه خدا دلش را نورانى فرموده ، بصیرت یافتى ، ثابت باش ، عرض كردم : یا رسول الله ! از خدا بخواه كه شهادت در ركابت را بمن روزى كند، حضرت فرمود: خدایا بحارثه شهادت روزى كن . چند روزى بیش نگذشت كه

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) لشكرى براى جنگ فرستاد و حارثه را هم در آن جنگ فرستاد. او بمیدان جنگ رفت و 9 تن یا هشت تن را بكشت و سپس كشته شد.

و در روایتى كه قاسم بن برید از ابى بصیر نقل كند، گوید: همراه جعفر بن ابیطالب بود، و بعد از 9 نفر شهید شد، و او دهمین شهید بود.

2. امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمود: بر سر هر حقى، حقیقتى است و بر سر هر امر صواب، نورى .

( باب تفكر )

1.

امیرالمؤمنین (علیه السلام) مى فرمود: با تفكر دل خود را بیدار ساز و در شب پهلو از بستر خواب بدور دار، و از خداى پروردگارت پرواكن .

2.

حسن صیقل گوید: از امام صادق (ع ) درباره آنچه مردم روایت میكنند كه : (((یكساعت اندیشیدن بهتر از عبادت یكشب است ))) پرسیدم و گفتم : چگونه بیندیشد؟ فرمود: از خرابه یا خانه ایكه میگذرد بگوید: ساكنینت كجایند؟ سازندگانت كجایند؟ چرا سخن نمیگوئى ؟

3.

امام صادق علیه السلام فرمود: بهترین عبادت همواره اندیشیدن درباره خدا و قدرت اوست .

شرح ­_مراد بتفكر درباره خدا، تفكر در افعال بدیع و صنایع عجیب و نظم دستگاه آفرینش اوست تا از آنها بوجودش پى برد، و مقصود ازاندیشیدن در قدرتش اندیشیدن در خلقت بشر از مشتى خاك و روزى دادن همه افراد و امثال اینهاست تا نتیجه گیرد كه چنین قدرت میتواند دوباره این بشر را زنده كند و از آنها حساب كشد و نیز بداند خلقت این دستگاه عظیم جهان ، یاوه و بیهوده نیست ، بى منظور و بى هدف نباشد، چنانكه در آیات شریفه قرآن طریقه تفكر بهمین روش بیان شده است و آنچه ممنوع است تنها تفكر در ذات و حقیقت خداست كه چون از محیط فكر بشر بالاتر است ، جز بهت وسرگردانى نتیجه دیگرى ندارد.

4. امام رضا علیه السلام میفرمود: عبادت بنماز و روزه بسیار نیست ، همانا عبادت اندیشیدن در امر خداى عزوجل است .

شرح ­_یعنى عبادت منحصر بنماز و روزه بسیار نیست ، بلكه عبادت كامل ، تفكر در امر خدا است اگر چه نتیجه اش نماز و روزه اندك ، ولى با معرفت و نورانیت قلب باشد.

5. امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمود: اندیشیدن انسان را به نیكى و انجام آن میكشاند.

(باب مكارم )

توضیح ­_مكارم صفاتى است موجب كرامت و شرف و بزرگوارى انسان میشود، و از صفات نیك عادى بالاتر است.

1. حسین بن عطیه گوید: امام صادق (ع ) فرمود: مكارم ده چیز است ، اگر میتوانى آنها را داشته باش ، زیرا گاهى شخصى آنها را دارد و فرزندش ندارد و گاهى در فرزند هست و در پدرش نیست ، و گاهى در برده هست و در

آزاد نیست ، عرض شد: آنها چه هستند؟ فرمود: نومیدى حقیقى (از آنچه دست مردم است ) و راستى زبان و اداء امانت وصله رحم و پذیرائى از مهمان و غذا دادن بسائل (كسیكه از او غذا طلبد) و جبران نیكى ها و مراعات حق همسایه و مراعات حق رفیق و سر همه مكارم (افضل و عالیتر از همه ) حیا و شرم است (زیرا كسیكه در برابر خالق و مخلوق شرم داشته باشد، همه این مكارم را انجام میدهد و همان خصلت حیا بر تمام این مكارم دائى و باعث میشود).

2. امام صادق (ع ) فرمود: خداى عزوجل پیغمبرانش را بمكارم اخلاق اختصاص داد، شما خود را بیازمائید، اگر آنها در وجود شما هم بود، خدا را سپاس گوئید و بدانید كه بودن آنها در شما خیر شماست و اگر در شما نبود، از خدا بخواهید و نسبت بآنها رغبت جوئید.

سپس آنها را ده چیز شمرد: یقین و قناعت و صبر و شكر و خویشتن دارى و خلق نیكو و سخاوت و غیرت و شجاعت و مروت .

بعضى از راویان دیگر این ده خصلت را ذكر نموده و راستگوئى و امانت دارى را هم بدانها افزوده است .

3. امام صادق (ع ) فرمود: ما دوست داریم كسى را كه عاقل ، فهمیده ، فقیه ، خویشن دار، بامدارا، بردبار، راستگو، باوفا باشد، زیرا خداى عزوجل پیغمبران را بمكارم اخلاق احتصاص داد (یعنى خصال نكوهیده را از آنها دور ساخت ) پس هر كه این مكارم را داشته باشد، باید خدا را سپاس گزارد و هر كس آنها را نداشته باشد، باید بسوى خداى عزوجل تضرع كند و آنها را از او بخواهد.

راوى گوید: عرض كردم ، قربانت آنها چه صفاتى هستند؟ فرمود: پرهیزگارى و قناعت و صبر و شكر و خویشتن دارى و حیا و سخاوت و شجاعت و غیرت و خوش رفتارى و راستى گفتار و امانت دارى .

4.

امام صادق (ع ): فرمود: خداى عزوجل اسلام را دین شما پسندید، پس بسبب سخاوت و خلق نیكو با آن نیكو معاشرت كنید.

5.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمود: ایمان از چهار پایه مركب است : 1 راضى بودن بقضاء خدا 2 توكل بر خدا 3 واگذاردن امر بخدا 4 تسلیم امر خدا بودن .

6.

جابر بن عبدالله گوید: رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: نمیخواهید بهترین مردان شما را بشما بگویم ؟ عرض كردیم : چرا، اى رسولخدا، فرمود: برخى از بهترین مردان شما، مرد پرهیزكار ناآلوده و با سخاوت زبان و دامن پاك ، خوش رفتار با پدر و مادر است كه عیالاتش را به پناهندگى بدیگران مجبور نسازد.

(فضل و امتیاز یقین )

1.

ابو بصیر گوید، امام صادق (ع ) فرمود: چیزى نیست جز اینكه حدى دارد. عرض كردم : قربانت گردم، حد توكل چیست ؟ فرمود: اینكه با وجود خدا از چیزى نترسى .

2.

امام صادق (ع ) فرمود: از نشانه هاى درستى یقین مرد مسلمان اینستكه : مردم را بوسیله خشم خدا خرسند نكند (مانند كسیكه طبق میل مردم برخلاف حق فتوى دهد و نهى از منكر نكند) و مردم را بر آنچه خدا بخود او نداده سرزنش ننماید (مردم را براى آنچه بدو ندهند، زیرا خدا روزیش نكرده سرزنش نكند) زیرا روزى را نه شره و آز حریص بیاورد و نه نخواستن ناخواه رد كند، و اگر شخصى از شما چنانكه از مرگ میگریزید، از روزیش بگریزد روزیش باوبرسد، همچنانكه مرگ باو میرسد. سپس فرمود: خدا به عدالت و داد و خویش نشاط و آسایش را در یقین و رضا قرار داده و غم و اندوه را در شك و ناخرسندى .

3.

هشام بن سالم گوید: شنیدم امام صادق (ع ) میفرمود: عمل پیوسته اندك با یقین ، نزد خدا افضل است از عمل بسیار بدون یقین .

4.

امام صادق (ع ) فرمود: امیرالمؤمنین (صلی الله علیه و آله و سلم) كنار دیوار خمیده ئى نشسته بود و میان مردمى داورى میكرد، یكى از آنها عرض كرد: زیر این دیوار منشین كه شكسته است . امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: مرد را اجلش نگهدار است (چون زمان مرگ هر كسى نزد خدا معین است . همین امر سبب میشود كه پیش از آن نمیرد) و چون حضرت از آنجا برخاست دیوار فرو ریخت ، امام صادق (ع ) فرمود: و امیرالمؤمنین علیه السلام این گونه كارها و اءمثال آن را میكرد، و همین است یقین .(و این روایت و مانند آن البته جعلی است زیرا رسول خدا و امام معصوم اسوه و الگو برای اهل ایمان هستند و روش و سیره ی آن‌ها نیز برای حقیقت گواهی می‌کند و عقل و کتاب خدا نیز بر باطل بودن آن‌ها شهادت می‌دهند و السلام ).

(راضى بودن بقضاء خدا)

1.

امام صادق (ع ) فرمود: داناترین مردم بخدا، راضى ترین آنها است از خداى عزوجل .

2.

على بن الحسین علیهما السلام فرمود: صبر و راضى بودن از خدا، سر اطاعت خداست ، و هر كه صبر كند و از خدا راضى باشد نسبت بآنچه درباره او حكم فرماید، چه دوست داشته و یا ناخوش داشته باشد، خداى عزوجل در آنچه دوست یا ناخوش دارد، براى او حكم نكند، جز آنچه خیر او باشد.

3.

موسى بن جعفر (ع ) فرمود: كسیكه خدا را شناخت (عقل خدایى پیدا كرد) سزاوار است . روزى دادن او را كند و دیر نشمارد و او را در حكمش متهم ندارد.

4.

امام صادق (ع ) فرمود: خداى عزّوجلّ فرماید: بنده مؤمنم را بهر سو بگردانم ، برایش خیر است ، پس باید بقضاء من راضى باشد و بر بلاى من صبر كند و نعمتهایم را سپاسگزارد تا او را اى محمد در زمره صدیقین نزد خود ثبت كنم .

5.

امام صادق (ع ) فرمود: در ضمن آنچه خداى عزّوجلّ به موسى بن عمران وحى كرد این بود كه : اى موسى بن عمران ، مخلوقى كه نزدم دوست تر از بنده مؤمن باشد نیافریدم ، من او را مبتلى كنم بآنچه براى او خیر است و عافیت دهم بآنچه برایش خیر است . آنچه شر اوست از او بگردانم ، براى آنچه نزد او خیر است ، و من بآنچه بنده ام را اصلاح كند داناترم ، پس باید بر بلایم صبر كند و نعمتهایم را شكر نماید و بقضائم راضى باشد، تا او را در زمره صدیقین نزد خود نویسم ، زمانى كه برضاى من عمل كند و امرم را اطاعت نماید. (پس تو ای عاقل دانا و خردمند رضایت به رضای الله البته تفاوت دارد با رضایت به ظلم ظالمان و تفاوت دارد با تلاش نکردن و کوشش نکردن برای تعالی اقتصادی امور معیشتی خانواده و آحاد جامعه و البته تفاوت دارد با تن‌پروری و خانه‌نشینی و البته تفاوت دارد با ....؛ پس رضای به رضای حضرت حق یعنی تمام مساعی خود را بکار ببرید تا خود و خانواده و جامعه خود را خوش‌بخت و مرفه و ....، نمایید ولی چون مورد تهاجم قرار گرفتی و مغلوب شدی و مظلوم شدی پس انتقام خداوند بر دشمنانت در دنیا و آخرت سخت و هراسناک است پس چون نتوانسته حقوق خود و دیگر مظلومان را احیا نمایی پس راضی باش به رضای الله و ایمان داشته باش بر این که خداوند ناظر است و راضی باش بر رضای او و حامی مظلومان و دشمن ستمکاران و در کمین آن‌هاست )

6.

على بن الحسین صلوات الله علیهما فرمود: زهد را ده جزء است ، بالاترین درجه زهد پست ترین درجه ورع است ، و بالاترین درجه ورع پست ترین درجه یقین است ، و بالاترین درجه یقین پست ترین درجه رضاست .

7.

امام صادق (ع ) فرمود: حسن بن على علیهما السلام به عبدالله بن جعفر بر خورد و باو فرمود اى عبدالله؟ چگونه مؤمن ، مؤمن باشد، با آنكه از قسمت مقدر خود ناراضى باشد و مقام خود را كوچك كند، در صورتیكه حاكم بالاى سر او خدا است و من ضامنم براى كسى كه جز خدا در دلش خطور نكند دعا كردنش بدرگاه خدا مستجاب شود.

(واگذاردن امر بخدا و توكل بر او )

1. امام صادق (ع ) فرمود: خداى عزّوجلّ بداود (ع ) وحى فرستاد كه : هیچیك از بندگانم بدون توجه به احدى از مخلوقم بمن پناهنده نشود كه من بدانم نیت و قصد او همین است ، سپس آسمانها و زمین و هر كه در آنهاست با او نیرنگ بازند، جز آنكه راه چاره از میان آنها را برایش فراهم آورم و هیچیك از بندگانم بیكى از مخلوقم پناه نبرد كه بدانم قصدش همانست ، جز آنكه اسباب و وسائل آسمانها و زمین را از دستش ببرم زیر پایش را فرو برم و بهر

وادى هلاكتى افتد باك ندارم . (پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که مخاطبان قرآن و مخاطبان امام معصوم با توجه به درجات عقل و عصمت آنان مورد مخاطبت خداوند و امامان معصوم قرار می‌گیرند یعنی نهی خداوند به معصومین با نهی او به افراد عادی تفاوت دارد و ما قبلاً در خصوص ترک اولی و افعال حرام و ...، کلام خود را آورده و تکرار نمی‌کنیم و السلام).

2. على بن الحسین صلوات الله علیهما فرمود: روزى بیرون شدم تا باین دیوار رسیدم و بر آن تكیه دادم ، ناگاه مردى كه جامه سفید بر تن داشت پیدا شد و در رویم نگریست ، سپس گفت : اى على بن الحسین ! چه شده كه ترا اندوهگین و محزون مى بینم ؟ آیا اندهت براى دنیاست كه روزى خدا براى نیكوكار و بدكردار آماده است .

گفتم : براى دنیا اندوهیگن نیستم ، زیرا چنانست كه تو گویى ، گفت : پس براى آخرتست ؟ كه وعده ایست درست و سلطانى قاهر قادرنسبت بآن حكم مى فرماید.

گفتم : براى آنهم اندوه ندارم ، زیرا چنانست كه مى گویى .

گفت : اندوهت براى چیست ؟

گفتم : از فتنه ابن زبیر و وضعى كه مردم دارند مى ترسم .

او خندید و گفت : اى على بن الحسین ! آیا دیده ئى كسى بدرگاه خدا دعا كند و مستجاب نشود؟ گفتم : نه .

گفت : آیا دیده كسى بر خدا توكل كند و خدا كارگزاریش نكند؟ گفتم نه .

گفت آیا كسى را دیده ئى كه چیزى از خدا بخواهد و باو ندهند؟ گفتم نه . سپس از نظرم غایب شد.

شرح _ابن زبیر همان عبدالله بن زبیر است كه دشمن ترین مردم بود نسبت به خاندان پیغمبر و گویند علت دشمنى پدرش با امیرالمؤمنین و همدستى او با طلحه و بپا كردن جنگ جمل هم او بود، و روایت است كه امیرالمؤمنین (ع ) فرمود: ما زال الزبیر معنا حتى ادرك فرخه (((زبیر همیشه با ما بود تا آنكه جوجه اش بزرگ شد))) (و او را از ما منحرف كرد) و چون پدرش در جنگ جمل كشته شده بود، میخواست از شیعیان امیرالمؤمنین (ع ) انتقام گیرد تا عاقبت حجاج بن یوسف بدستور عبدالملك بن مروان او را در مكه بكشت و سرش را وارونه بدار آویخت و سپس فرود آورد و در گورستان یهودیان بخاك سپرد، چنانكه داستانش در تواریخ مذكور است ، و ظاهرا شخصى كه با امام سخن گفته فرشته ئى بوده كه بصورت انسان مجسم گشته و یا از جنس بشر بوده مانند خضر و الیاس ، و گفته اند كه آنحضرت مى خواست بر ابن زبیر نفرین كند، ولى نمى كرد، چون این شخص را دید و سخنان او را كه عنوان تذكر از جانب خدا داشت شنید بر اونفرین كرد.

و فرق میان دعا و سؤال از خدا اینست كه : دعا براى دفع زیان است ، چنانكه در كتاب دعا در جلد چهارم انشاءالله بیان مى شود، ولى سؤالى براى جلب منفعت و سود است .

3. امام صادق (ع ) فرمود: بى نیازى و عزت بهر طرف در گردشند تا چون بمحل توكل برسند وطن گیرند.

شرح _استعاره تمثیله بسیار جالبى است ، براى مجسم ساختن بى نیازى و عزتیكه همواره براى شخص متوكل حاصل است ، كه گویابى نیازى و عزت را مانند هماى سعادت و شرف در جستجوى هدف و مقصودى در گردنش دانسته . و هدف و مقصودآنها را توكل معرفى فرموده و فرودگاهى جز توكل براى آنها مناسب نداسته است ، پس هرگاه شخص متوكلى را جستند،بر سر او مقام گیرند و همواره همراه او باشند از اینرو شخص متوكل همواره بى نیاز و عزیز است ، اگر چه ثروتمند ومالدار نباشد، اما مناعت طبع و علو همتش هرگز اجازه نمى دهد كه در برابر مخلوق براى ثروت و مقام تملق و چاپلوسى كند یا خواهش و تقاضا نماید.

و توكل را محقق طوسى در كتاب (((اوصاف الاشراف ))) چنین تعریف كرده است : مقصود از توكل اینست كه بنده هر كاریكه مى كند وبراى او پیش مى آید بخدایتعالى واگذارد، زیرا كه مى داند خدا از خود او تواناتر و قویتر است و بنحو احسن انجام مى دهد، و سپس بقضاء خدا راضى باشد، و با وجود این در امورى كه خدا باو واگذار فرموده است كوشش و جدیت كند وخود را با كوشش و قدرت و اراده خویش از اسباب و شروطى بداند كه موجب تعلق اراده و قدرت خدا بامر اومى شود، و معنى لاجبر و لا تفویض بل امر بین امرین هم از این بیان ظاهر مى گردد.

مرحوم حاج ملا هادى سبزوارى هم قریب باین مضمون گفته است :

توكل ان تدع الامر الى *** مقدر الامور جل و علا

و لیس هذا ان تكف عن عمل *** اذ رب امر بوسائط حصل

4.

امام صادق (ع ) فرمود: هر بنده اى كه به آنچه خداى عزّوجلّ دوست دارد، روى آورد، خدا بآنچه او دوست دارد روى آورد، و هر كه در پناه خدا رود، خدایش پناه دهد. و كسیكه خدا باو روآورده و او را پناه داده است ، باك ندارد، و اگر آسمان بر زمین افتد یا بلائى بر اهل زمین نازل شود و همه را فراگیرد، او بسبب تقوایش در زمره حزب خداست (كه فرماید: الا ان حزب الله هم الغالبون (((یعنى حزب خدا پیروزند))) ) و از هر بلا محفوظ است ، مگر نه اینست كه خداى عزّوجلّ مى فرماید: (((مردم با تقوى در جایگاه امنى هستند. 51 سوره 44))) (كه حوادث و آفات بآنها نرسد).

5.

على بن سوید گوید: از موسى بن جعفر (ع )، قول خداى عزّوجلّ را پرسیدم : (((هر كه بر خدا توكل كند، خدا او را بس است ، 3 سوره 65))) فرمود: توكل بر خدا درجاتى دارد: بعضى از آن درجات اینستكه : در همه امورت بر خدا توكل كنى و هر چه درباره تو كند راضى باشى و بدانى كه او از هیچ خیر و فضلى درباره تو كوتاهى نكند و بدانى كه حكم و فرمان در این جهت با اوست ، پس با واگذارى امورت بخدا بر او توكل نما و باو اعتماد داشته باش ، در امور خودت و غیر آن .

6.

امام صادق (ع ) فرمود: بهر كه سه چیز دادند، از سه چیزش باز نگرفتند: بهر كه دعا دادند، اجابت دادند، افزونى بخشیدند بهر كه توكل دادند،

كارگزارى دادند، سپس فرمود: آیا كتاب خداى عزّوجلّ را خوانده ئى : (((هر كه بر خدا توكل كند، او را بس است (((3 سوره 65))) و فرماید: (((اگر سپاسگزارید، شما را افزونى دهم ، 7 سوره 14))) و فرماید (((مرا بخوانید تا براى شما مستجاب كنم ، 60 سوره 40))).

7. حسین بن علوان گوید: در مجلسى نشسته بودیم كه دانش مى آموختیم و هزینه سفر من تمام شده بود، یكى از رفقا بمن گفت : براى این گرفتاریت بكه امیدوارى ؟ گفتم : بفلانى ، گفت : پس بخدا كه حاجتت برآورده نشود و به آرزویت نرسى ، و مرادت حاصل نشود، گفتم : تو از كجا دانستى خدایت رحمت كناد؟

گفت : امام صادق (ع ) بمن حدیث فرمود كه : در یكى از كتابها خوانده است كه خداى تبارك و تعالى مى فرماید: بعزت و جلال و بزرگوارى و رفعتم بر عرشم سوگند كه آرزوى هر كس را كه بغیر من امید بندد، بنومیدى قطع مى كنم . و نزد مردم بر او جامه خوارى مى پوشم ، و او را از تقرب خود مى رانم و از فضلم دور مى كنم ، او در گرفتاریها بغیر من آرزو مى بندد، در صورتیكه گرفتاریها بدست من است ؟ و بغیر من امیدوار مى شود و در فكر خود در خانه جز مرا مى كوبد؟ با آنكه كلیدهاى همه درهاى بسته نزد من است و در خانه من براى كسیكه مرا بخواند باز است .

كیست كه در گرفتاریهایش بمن امید بسته و من امیدش را قطع كرده باشم ؟ كیست كه در كارهاى بزرگش بمن امیدوار گشته و من امیدش را از خود بریده باشم ، من آرزوهاى بندگانم را نزد خود محفوظ داشته و آنها را بحفظ و نگهدارى من راضى نگشتند و آسمانهایم را از كسانیكه از تسبیحم خسته نشوند (فرشتگان ) پر كردم و بآنها و دستور دادم كه درهاى میان من و بندگانم را نبندند. ولى آنها بقول من اعتماد نكردند، مگر آن بنده نمیداند كه چون حادثه اى از حوادث من او ار بكوبد، كسى جز باذن من آنرا از او برندارد، پس چرا از من روى گردانست ، من با جود و بخشش خود آنچه را از من نخواسته باو مى دهم سپس آنرا از او مى گیرم ، و او برگشتش را از من نمیخواهد و از غیر من میخواهد؟

او درباره من فكر مى كند كه ابتدا و پیش از خواستن او عطا مى كنم ، ولى چون از من بخواهد بسائل خود جواب نمى گویم ؟ مگر من بخیلم كه بنده ام مرا بخیل مى داند؟ مگر هر جود و كرمى از من نیست ؟ مگر عفو و رحمت دست من نیست ؟

مگر من محل آرزوها نیستم ؟ پس كه مى تواند آرزوها را پیش از رسیدن به من قطع كند (كه مى تواند آرزوها را جز من قطع كند) آیا آنها كه بغیر من امید دارند نمى ترسند؟ (از عذایم یا از بریدن آرزویشان یا از مقام قربم یا از قطع نعمتهایم از آنها) اگر همه اهل آسمانها و زمینم بمن امید بندند، و بهر یك از آنها باندازه امیدوارى همه دهم ، بقدر عضو مورچه اى از ملكم كاسته نشود، چگونه كاسته شود از ملكى كه من سرپرست او هستم ؟ پس بدا بحال آنها كه از رحمتم نومیدند، و بدا بحال

آنها كه نافرمانیم كنند و از من پروا نكنند. (پس تو ای مخاطب ارجمند ما قبلاً در خصوص تفاوت درجات انسان‌ها کلام خود را مذکور نمودیم و اثبات نمودیم که این فراز از روایات و مانند آن و نیز فرازهایی نظیر آن در کتاب خدا مخاطبان خاص خود را دارد یعنی معصومین علیهم‌السلام را و ارتباطی با ما انسان های عادی ندارد بلکه مثال ما مثال کودکی است که پدر و مادر خود را خدای خود می‌داند پس در درگاه ذات اقدس احدیت اینگونه چشم‌داشت داشتن ها اسباب غضب او را فراهم نمی‌آورد ولی پیامبران و معصومین ملزم به آن هستند وگرنه به واسطه ترک اولی مؤاخذه خواهند شد و السلام )

(خوف و رجا)

1. حارث یا پدرش مغیره بامام صادق (ع ) عرض كرد: وصیت لقمان به پسرش گفت : از خداى عزّوجلّ چنان بترس كه اگر نیكى جن و انس را بیاورى ترا عذاب كند، و بخدا چنان امیدوار باش كه اگر گناه جن و انس را بیاورى بتو ترحم كند.

سپس امام صادق (ع ) فرمود: هیچ بنده مؤمنى نیست ، جز آنكه در دلش دو نور است : نور خوف و نور رجا كه اگر این وزن شود از آن بیش نباشد و اگر آن وزن شود، از این بیش نباشد. ( و البته در روایات دیگر مذکور است که رجاء او از خوف او بیشتر باشد و این معنی به حقیقت نزدیک‌تر است )

2.

اسحاق بن عمار گوید: امام صادق (ع ) فرمود: اى اسحاق ! چنان از خدا بترس كه گویا ترا مى بیند، و اگر تو او را نبینى ، او تو را مى بیند، و اگر معتقد باشى او تو را نمى بیند كافر شوى و اگر بدانى و ترا مى بیند و سپس نافرمانى او آشكار كنى (با گناهكارى بمبارزه او روى ) او را پست ترین بینندگان خود دانسته ئى (زیرا هیچ بنده ئى در برابر چشم آقاى خویش چنین نافرمانى نكند).

3.

امام صادق (ع ) مى فرمود: هر كه از خدا بترسد، خدا همه چیز را از او بترساند و هر كه از خدا نترسد، خدا او را از همه چیز بترساند.

4.

و فرمود: هر كه خدا را شناخت ، از او بترسد و هر كه از خدا بترسد دل از دنیا بركند.

5.

یكى از اصحاب گوید: بامام صادق (ع ) عرض كردم : مردمى هستند كه گناه مى كنند و مى گویند ما امیدواریم (برحمت خدا) و همواره چنینند تا مرگشان فرا مى رسد (یعنى توبه هم نمى كنند) فرمود: اینها مردمى باشند كه در میان آرزوها میلولند، دروغ گویند، اینها امیدوار نیستند، هر كه بچیزى امیدوار باشد آنرا طلب كند، و هر كه از چیزى بترسد از آن بگریزد (اینها مى گویند:

بخدا امیدوار و از عذابش مى ترسیم ، ولى بخدا پشت كرده و بموجبات عذابش كه گناهانست رو مى آورند).

6. مردى گوید بامام صادق (ع ) عرض كردم : گروهى از دوستان شما مرتكب گناهان مى شوند و مى گویند: ما امیدواریم ، فرمود: دروغ گویند، دوست ما نیستند، آنها مردمى باشند كه آرزوها ایشان را باین سو و آن سو برد،

هر كه بچیزى امیدوار باشد، در راه رسیدن بآن كار كند، و هر كه از چیزى ترسد از آن بگریزد.

7.

امام صادق (ع ) فرمود: همانا قسمتى از عبادت ترس از خداى عزّوجلّ است ، خدا مى فرماید (((تنها بندگان دانشمند خدا از او مى ترسند، 28 سوره 35))) و نیز خداى جل ثناؤ ه فرماید: (((از مردم نترسید و از من بترسید، 44 سوره 5))) و باز خداى تبارك و تعالى فرماید: (((هر كه از خدا پروا كند، برایش راه نجاتى مقرر دارد، 2 سوره 65))) و امام صادق (ع ) فرمود: حب جاه و شهرت در دل ترسان و بیمناك نباشد (پس كسیكه از خدا ترسد، حب ریاست و شهرت ندارد).

8.

على بن الحسین صلوات الله علیهما فرمود: مردى با خانواده اش مسافرت دریا كرد، كشتى آنها شكست و از كسانیكه در كشتى بودند، جز زن آن مرد نجات نیافت ، او بر تخته پاره ئى از الواح كشتى نشست و از كسانیكه در كشتى بودند، جز آن زن آنمرد نجات نیافت ، او بر تخته پاره ئى از الواح كشتى نشست تا بیكى از جزیره هاى آن دریا پناهنده شد، در آن جزیره مردى راهزن بود كه همه پرده هاى حرمت خدا را دریده بود، ناگاه دید آن زن بالاى سرش ایستاده است ، سر بسوى او بلند كرد و گفت : تو انسانى یا جنى ؟ گفت : انسانم ، بى آنكه با او سخنى گوید، با او چنان نشست كه مرد با همسرش مى نشیند، چون آماده نزدیكى با او شد، زن لرزان و پریشان گشت ، باو گفت : چرا پریشان گشتى ؟ زن گفت : از این مى ترسم و با دست اشاره بآسمان كرد مرد گفت : مگر چنین كارى كرده ئى ؟ (زنا داده ئى ؟) زن گفت : نه ، بعزت خدا سوگند. مرد گفت : تو از خدا چنین مى ترسى ، در صورتیكه چنین كارى نكرده اى و من ترا مجبور مى كنم ، بخدا كه من بپریشانى و ترس از تو سزاوارترم ، سپس كارى نكرده برخاست و بسوى خانواده اش رفت و همواره بفكر توبه و بازگشت بود.

روزى در اثناء راه براهبى برخورد و آفتاب داغ بر سر آنها مى تابید، راهب بجوان گفت : دعا كن تا خدا ابرى بر سر ما آرد كه آفتاب ما را مى سوزاند.

جوان گفت : من براى خود نزد خدا كار نیكى نمیبینم تا جراءت كنم . چیزى از او بخواهم . راهب گفت : پس من دعا میكنم و تو آمین بگو. گفت : آرى خوبست ، راهب دعا میكرد و جوان آمین مى گفت بزودى ابرى بر سر راه آنها سایه انداخت . هر دو پاره ئى از روز را زیرش راه رفتند تا سر دو راهى رسیدند جوان از یك راه و راهب از راه دیگر رفت ، و ابر همراه جوان شد.

راهب گفت : تو بهتر از منى . دعا بخاطر تو مستجاب شد نه به خاطر من ، گزارش خود را بمن بگو، جوان داستان آن را كرد. راهب گفت چون ترس از خدا ترا گرفت ، گناهان گذشته ات آمرزیده شد، اكنون مواظب باش كه در آینده چگونه باشى .

9. امام صادق (ع ) مى فرمود: آنچه از خطبه هاى پیغمبر حفظ شده اینستكه فرمود: اى مردم شما نشانه هایى دارید (از قرآن سنت و عقل ) به نشانه هاى خود

رسید، و شما را پایانى است (و آن كمال استعداد و قابلیت شما و رسیدن به بهشت و رضوان خداست ) بپایان خود برسید، همانا مؤمن در میان دو ترس كار مى كند: میان زمانیكه از عمرش گذشته ، و نمى داند خدا با او چه مى كند (آمرزیده است یا معاقب ) و میان زمانیكه از عمرش باقى مانده و نمى داند، خدا درباره او چه حكم مى كند (كى مى میرد و چه پیش آمدى برایش مى كند).

پس بنده مؤمن باید از خود براى خود (یعنى باید خود را در طاعت و عبادت بزحمت اندازد تا سودش در آخرت خود كسب كند و در جوانیش پیش از سالخوردگى و در زندگیش پیش از مرگ . سوگند بآنكه جان محمد در دست اوست . كه پس از گذشت از دنیا عذرخواهى و توبه ممكن نیست و بعد از دنیا خانه ئى جز بهشت و دوزخ نباشد. (پس تو ای مخاطب ارجمند برای کسی که صاحب عقل و جویای سعادت ابدی باشد همین یک روایت از سرور کائنات یعنی حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم عجل فرجهم او را کفایت می‌نماید و می‌تواند ناجی او باشد)

10.

امام صادق (ع ) درباره قول خداى عزوجل : (((و براى آنكه از مقام پروردگارش ترسد دو بهشت است ، 46 سوره 55))) فرمود: كسیكه بداند خدا او را میبیند و آنچه گوید میشنود و هر كار نیك و بدیكه كند مى داند، و همین دانستن او را از كارهاى زشت بازدارد، كسى است كه از مقام پروردگارش ترسیده و ضمیر خویش از هوس بازداشته است .

11.

امام صادق (ع ) مى فرمود: مؤمن مؤمن نباشد تا آنكه ترسان و امیدوار باشد، و ترسان و امیدوار نباشد تا براى آنچه میترسد امیدوار است عمل كند.

12.

امام صادق (ع ) فرمود: مؤمن میان دو ترس قرار دارد: 1- گناهیكه انجام داده و نمى داند خدا درباره او چه مى كند 2- عمرى كه باقى مانده و نمى داند چه مهالكى (گناهانى كه مایه هلاك او است ) مرتكب مى شود، پس هر صبح (و هر دم ) ترسانست و جز ترس اصلاحش نكند. (زیرا ترس موجب مى شود كه از گناهان گذشته توبه كند و در آینده بیشتر بطاعت و عبادت پردازد).

( حسن ظن بخداى عزّوجلّ)

شرح _حسن ظن به معناى خوشبینى و گمان نیك است در برابر سوءظن كه به معنى بدبینى و بدگمانى است ، خداوند متعال براى تحریك نور امید در دل بندگان به آنها تذكر مى دهد كه به من حسن ظن داشته باشید یعنى چون توبه و استغفار مى كنید، دعاو مساءلت مى نمایید، بر من توكل و اعتماد مى كنید، بدانید كه چون مقرون بشرائط باشد، حاجت شما اجابت شود و اگر ماءیوس و بدگمان باشید، گناه كبیره ئى مرتكب شده اید، زیرا در صحت علم وجود حكمت خدا خدشه داركرده اید.

1. رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: خداى تبارك و تعالى فرماید: آنها كه براى ثواب من عملى مى كنند، نباید باعمالیكه انجام مى دهند تكیه كنند، زیرا ایشان اگر در تمام عمر خویش كوشش كنند و در راه عبادتم خود را بزحمت

اندازند، باز مقصر باشند و در عبادت خود بكنه بندگیم نرسند نسبت بآنچه از من طلب مى كنند، كه كرامت و نعمت در بهشت و رفعت بدرجات عالى در جوارم باشد، ولى تنها بر حمتم باید اعتماد كنند و بفضلم امیدوار باشند و بحسن ظن بمن اطمینان كنند. آنگاه است كه رحتمم ایشان را در یابد و رضوانم بآنها برسد، و آمرزشم بر آنها لباس گذشت پوشاند، زیرا من خداى رحمان و رحیم و بدین نامیده شده ام .

2.

امام باقر (ع ) فرمود: در كتاب على علیه السلام دیدیم كه رسولخدا صلى الله علیه و آله بالاى منبر خویش فرموده : سوگند به خداییكه جز او شایسته پرستشى نیست ، به هیچ مؤمنى هرگز خیر دنیا و آخرت داده نشد، جز بسبب خوشبینیش به خدا و امیدواریش به او و حسن خلقش و باز ایستادن از غیبت مؤمنین و به خدائى كه جز او شایان پرستشى نیست ، خدا هیچ مؤمنى را بعد از توبه و استغفار عذاب نكند، مگر بسبب بدگمانیش به خدا و كوتاهى كردن نسبت به امیدوارى به او و بدخلقیش و غیبت نمودنش مؤمنین را، و به خدائى كه جز او شایان پرستشى نیست ، گمان هیچ ممنى نسبت به خدا نیكو نشود جز اینكه خدا همراه گمان بنده مؤمن خود باشد (هرگونه به او گمان برد، خدا با او رفتار كند) زیرا خدا كریم است و همه خیرات بدست اوست ، او حیا مى كند از اینكه بنده مؤمنش بدو گمان نیك برد و او خلاف گمان و امید بنده رفتار كند، پس به خدا خوشبین باشید و به سویش رغبت كنید.

3.

امام رضا (ع ) فرمود: بخدا خوش گمان باشید. زیرا خداى عزوجل میفرماید: من نزد گمان بنده مؤمن خویشم ، اگر گمان او خوبست ، رفتار من خوب و اگر بد است ، رفتار من هم بد باشد.

(اعتراف بتقصیر)

1.

موسى بن جعفر علیه السلام بیكى از فرزندانش فرمود: پسر جانم ؟ همواره كوشش كن ، مبادا خودرت را در عبادت و طاعت خداى عزوجل بى تقصیر دانى ، زیرا خدا چنانكه شایسته است ، پرستش نشود،

2.

جابر گوید: امام باقر علیه السلام بمن فرمود: اى جابر! خدا ترا از كاستى و تقصیر بیرون نبرد.

شرح ­_یكى از علماء كوفه گوید: یعنى خدا توفیقت دهد كه همیشه عبادتت را ناقص و خود را مقصر دانى .

3. حضرت ابوالحسن (ع ) فرمود: مردى در بنى اسرائیل چهل سال عبادت خدا كرد و سپس قربانى نمود و از او پذیرفته نشد، با خود گفت : این وضع از خودت پیش آمد و غیر از تو گناهكار نیست .

امام فرمود: خداى تبارك و تعالى باو وحى نمود كه نكوهشى كه از خود كردى از عبادت چهل سال بهتر بود.

4. فضل بن یونس گوید: حضرت ابوالحسن علیه السلام فرمود: بسیار بگو: بار خدایا مرا از عاریه داران ایمان قرار ده واز تقصیر بیرون مبر.

عرض كردم : معنى عاریه داران را میدانم كه مردى دین را بطور عاریه میگیرد و سپس از آن خارج میشود (چون دینش مستقر و ثابت نبوده ، پس از اندكى كافر و بیدین شود) معنى (((مرا از تقصیر بیرون مبر))) چیست ؟ فرمود: هر عملى كه بمقصد خداى عزوجل میكنى ، خود را در آن مقصر شناس ، زیرا مردم همگى در اعمال خویش میان خود و خدا مقصرند، جز آنكه را خداى عزوجل نگهدارى كند. (كه انبیاء و ائمه باشند، زیرا ایشان در شرایط عبادت باندازه امكان كوتاهى نكنند، اگر چه براى اظهار عجز و نقصان خود را مقصر دانند).

(طاعت و تقوى)

1. امام باقر علیه السلام فرمود: هر مذهبى شما را براهى نبرد، بخدا كه شیعه ما نیست ، جز آنكه خداى عزوجل را اطاعت كند.

شرح ­_در زمان امام باقر علیه السلام بدعتگزاران و دین سازان گمراه ، عقاید و افكار باطلى در میان مسلمین انتشار میدادند، كه نمونه ئى ازآنها در اینزمان هم در میان عوام مسلمین دیده میشود، مانند عقیده باینكه تنها قبول تشیع یا محبت امیرالمؤمنین علیه السلام یا امیداوارى بخدا یا گریه براى اما حسین علیه السلام بدون هیچ طاعت و عبادت دیگر موجب سعادت و نجاتست امام باقر (ع ) با یك جمله كوتاه ، تمام رشته هاى اوهام و خرافات ایشان را بر باد داده ، شیعیان خود رابیدار و هوشیار میكند و شاهراه حقیقت را پیش پاى آنها میگذارد و میفرماید: افكار و عقاید باطل شما را منحرف نسازد، بدانید یگانه راه سعادت و نجات اتطاعت خداست و بس و بقیه احادیث این باب نیز شاهد این مدعاست .

2. امام باقر (ع ) فرمود: رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در حجة الوداع سخنرانى كرد و فرمود: اى مردم ! بخدا چیزى نبود كه شما را ببهشت نزدیك و از دوزخ دور كند جز آنكه بدان دستورتان دادم ، و چیزى نبود كه شما را بدوزخ نزدیك و از بهشت دور كند، جز آنكه از آن نهیتان كردم .

همانا جبرئیل در دلم افكند كه هیچكس نمیرد تا روزیش را كامل گیرد، از خدا بپرهیزید و در طلب روزى آرام باشید (حریص نباشید و خود را بزحمت نیفكنید) و دیر رسیدن روزى شما را وادار نكند كه آنرا از راه حرام جوئید، زیرا آنچه نزد خداست جز بوسیله اطاعتش بدست نیاید،

3. جابر گوید: امام باقر (ع ) بمن فرمود: اى جابر! آیا كسیكه ادعاء تشیع میكند، اوو را بس است كه از محبت ما خانواده دم زند؟! بخدا شیعه ما نیست ، جز آنكه از خدا پروا كند و او را اطاعت نماید، اى جابر! ایشان شناخته نشوند، جز با فروتنى و خشوع و امانت و بسیارى یاد خدا و روزه و نماز و نیكى بپدر و مادر و مراعات همسایگان فقیر و مستمند و قرضداران و یتیمان و راستى

گفتار و تلاوت قرآن و بازداشتن زبان از مردم ، جز از نیكى آن ها، و آنها امانت نگهدار فامیل خویش باشند.

جابر گوید عرض كردم : یا ابن رسول الله ما امروز كسى را داراى این صفات نمیشناسیم ، فرمود: اى جابر! براههاى مختلف مرو، آیا براى مرد كافى است كه بگوید: من على را دوست دارم و از او پیروى میكنم و با وجودئ این فعالیت دینى نكند؟! پس اگر بگوید: من رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را دوست دارم رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) كه بهتر از على علیه السلام است سپس از رفتار او پیروى نكند و بستنش عمل ننماید، محبتش بپیغمبر باو هیچ سودى ندهد، پس از خدا پروا كنید براى آنچه نزد خداست عمل كنید، خدا با هیچكس خویشى ندارد، دوست ترین بندگان خداى عزوجل (و گرامیترینشان نزد او) با تقواترین و مطیع ترین آنهاست .

اى جابر! بخدا جز با اطاعت بخداى تبارك و تعالى تقرب نمیتوان جست . و همراه ما برات آزادى از دوزخ نیست و هیچكس بر خدا حجت ندارد، هر كه مطیع خدا باشد دوست ما و هر كه نافرمانى خدا كند دشمن ماست ولایت ما جز با عمل كردن بورع بدست نیاید.

4.

امام صادق (ع ) فرمود: چون روز قیامت شود، دسته ئى از مردم برخیزند و بیایند و در بهشت را بكوبند، بآنها گویند: شما كیستید؟ گویند: ما اهل صبریم ، بآنها گویند: بر چه صبر كردید؟ گویند: بر اطاعت خدا و از نافرمانى او صبر كردیم ، خداى عزوجل فرماید: راست گویند: ایشانرا ببهشت در آورید و همین است قول خداى عزوجل (((همانا صابران اجر خود را بدون حساب بدست آورند، 10 سوره 39))).

5.

امام باقر (ع ) فرمود: امیرالمؤمنین صلوات الله علیه میفرمود: علمى كه با تقوى همراه باشد كم نیست ، چگونه عمل پذیرفته كم است ؟ با آنكه خدایتعالى فرماید: انما یتقبل الله منالمتقین یعنى خدا فقط عمل مردم با تقوى را میپذیرد).

6.

امام باقر (ع ) فرمود: اى گروه شیعه شیعه آل محمد! شما تكیه گاه میانه باشید (یعنى روشى داشته باشید خارج از حد افراط و تفریط تا دیگران بشما تكیه كنند) و آنكه غلو كرده (و از حد وسط خارج شده ) بسوى شما بر گردد و آنكه عقب مانده خود را بشما رساند.

مردى از انصار بنام سعد عرض كرد: قربانت ، غلو كننده كدامست ؟ فرمود: مردمیكه درباره ما گویند آنچه درباره خود نگوئیم ، اینها از ما نیستند و ما از آنها نباشیم .

گفت : عقب مانده كدامست ؟ فرمود: كسى كه طالب خیر (دین حق یا عمل صالح ) است : خیر باو میرسد (زیرا عاقبت جوینده یابنده بود) و بهمان مقدار نیتش پاداش دارد.

سپس روبما كرد و فرمود: بخدا ما از جانب خدا براتى نداریم ، و میان ما و خدا قرابتى نیست و بر خدا حجتى نداریم و جز با اطاعت بسوى خدا تقرب نجودئیم ، پس هر

كس از شما كه مطیع خدا باشد دوستى ما سودش دهد و هر كس از شما نافرمانى خدا كند دوستى ما سودش ندهد، واى بر شما! مبادا فریفته شوید. واى بر شما مبادا فریفته شوید.

7. مفضل بن عمر گوید: خدمت امام صادق (ع ) بودم كه موضوع اعمال مطرح شد، من گفتم : عمل من چه اندازه كم و ضعیف است ؟! حضرت فرمود: خاموش باش ، از خدا آمرزش بخواه ، آنگاه فرمود: عمل كم با تقوى بهتر از عمل بسیار بى تقوى است .

عرض كردم : چگونه عمل بسیار، بى تقوى میباشد؟ فرمود: آرى مانند مردیكه از غذاى خود بمردم میخوراند و با همسایگانش مهربانى میكند و در خانه اش باز است ، ولى چون درى از حرام بنظرش رسد بدان در آید، اینست عمل بدون تقوى ، و دیگرى هست كه اینها را ندارد، ولى چون در حرامى بنظرش رسد، بدان وارد نشود.

8. یعقوب بن شعیب گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: خداى عزوجل بنده اى را از خوارى گناه بعزت تقوى نبرد، جز آنكه بى نیازش كند، بدون مال و عزیزش كند بدون فامیل و مانوسش كند بدون آدمى زاد (یعنى با خود مانوس سازد).

(باب ورع )

1. عمر بن سعید گوید: به امام صادق (ع ) عرض كردم : من جز چند سال یكبار شما را ملاقات نكنم ، بمن چیزى بفرما كه آنرا داشته باشم ، فرمود: ترا سفارش میكنم بتقواى خدا و ورع و كوشش و بدانكه كوششى كه در آن ورع نباشد سود ندهد.

شرح _تقوى ترك محرمات است و ورع ترك شبهات و اجتهاد (((كوشش ))) سعى در طاعات و عبادات .

2.

امام صادق (ع ) مى فرمود: تقواى خدا پیشه كنید و دین خود را با ورع نگهدارید.

3.

یزید بن خلیفه گوید: امام صادق (ع ) ما را موعظه فرمود و دستور داد و امر بزهد نمود سپس فرمود: بر شما باد بورع ، زیرا بدانچه نزد خدا هست جز با ورع نتوان رسید.

4.

امام صادق (ع ) فرمود: كوشش بدون ورع سود نبخشد.

5.

امام باقر (ع ) فرمود: سخت ترین عبادت ورع است .

6.

ابوالصباح كنانى بامام صادق (ع ) عرض كرد: درباره شما از مردم چه ها ببینیم (چه زخم زبانها بشنویم ؟) امام فرمود: مگر درباره من از مردم چه میبینى ؟

گفت : هرگاه میان من و مردى سخنى در میگیرد؟ بمن میگوید: جعفرى خبیث ، فرمود: شما را بمن سرزنش میكنند؟ تنها اصحاب من كسى است كه ورعش شدید باشد و براى خالقش عمل كند و ثواب او را امیدوار باشد. اینها اصحاب منند.

7.

امام باقر (ع ) فرمود: خداى عزوجل فرماید: از آنچه برتو حرام شده اجتناب كن تا باورعترین مردم باشى .

8.

حفص بن غیاث گوید: از امام صادق (ع ) پرسیدم ، مرد با ورع كیست ؟ فرمود: آنكه از حرامهاى خداى عزوجل دورى گزیند.

9.

ابو اسامه گوید: شنیدم امام صادق (ع ) میفرمود: بر تو باد به تقواى خدا و ورع و كوشش و راستى گفتار و اداء امانت و حسن خلق و نیكى با همسایه ، و مردم را با غیر زبان بمذهب خود دعوت كنید (یعنى رفتار شما شیعیان باید طورى باشد كه مخالفینتان بگرویدن مذهب شما مایل شوند) و زینت ما باشید و ننگ ما نباشید،

و بر شما باد بطول دادن ركوع و سجود، زیرا چون یكى از شما ركوع و سجود را طول دهد، شیطان از پشت سرش بانگ زند و بگوید: اى واى ، كه این اطاعت كرد و من نافرمانى و این سجده كرد و من سرپیچى (هنگام بسجده در برابر آدم ماءمور گشتم ).

10.

ابوزید گوید: خدمت امام صادق (ع ) بودم كه عیسى بن عبدالله قمى وارد شد، حضرت باو خوشامد گفت : و نزدیك خودش نشانید، سپس فرمود: اى عیسى بن عبدالله ! از ما نیست و شرافتى نداردكسیكه در شهرى باشد كه 100 هزار تن و بیشتر در آن باشند، و در آن شهر شخصى پارساتر از او بوده باشد.

11.

عمر بن سعید بن هلال گوید: به امام صادق (ع ) عرض كردم : مرا سفارشى كن : فرمود: ترا سفارش میكنم بتقواى خدا و ورع و كوشش و بدانكه كوشش بدون ورع سود نبخشد.

12.

ابوالصباح كنانى گوید، امام باقر علیه السلام فرمود: ما را با ورع یارى كنید، زیرا هر كسى از شما خداى عزوجل را با ورع ملاقات كند، براى او نزد خدا گشایشى باشد و خداى عزوجل میفرماید: (((آنها كه خدا و رسولش را ((و یا از خطای کاتب است زیرا به آن کلمه خاص هیچ اختلافی حاکم نیست تا از مصادیق جعل حدیث در رابطه با تحریف کلام خدا باشد))اطاعت كنند، همدم پیغمبران و صدیقان و شهیدان و نیكانى باشند كه خدا نعمتشان داده ، و چه خوب رفیقانى هستند: 69 سوره 4 ))) و پیغمبر از ماست و صدیق از ماست و نیكان از ما هستند.

13.

امام صادق (ع ) فرمود: ما شخصى را مؤمن ندانیم تا آنكه از همه امر ما پیروى كند و خواهان آن باشد، همانا ورع از جمله پیروى ام رما و خواستن آنست ، پس خود را بآن زینت دهید. خدا شما را بیامرزد و بوسیله ورع بر دشمنان ما غلبه كنید (آنها را در تنگنا گذارید) خدا بشما رفعت بخشد.

14.

امام صادق (ع ) فرمود: با غیر زبان خویش مردم را (بكیش و مذهب خود) دعوت كنید، مردم باید ورع و كوشش و نماز و خیر شما را ببینند، اینها خود دعوت كننده باشند.

15. موسى بن جعفر (ع ) فرمود: من از پدرم بسیار میشنیدم كه میفرمود از شیعیان ما نیست كسى كه (در پارسائى و ورع بدرجى شهرت نیابد كه ) زنان پرده نشین در میان پرده خویش از ورع او سخن گویند و از دوستان ما نباشد كسى كه در شهرى باشد كه ده هزار مرد در آن باشند و پارساتر از او میان آنها خدا خلق كرده باشد (مخلوقى پارساتر از او براى خدا باشد).

( باب عفت)

توضیح _عفت بمعنى خود دارى از غلبه مطلق شهوت است ، ولى در اخبار و روایات غالبا در خصوص خود دارى از شهوت شكم و فرج بكار رفته است كه در فارسى از آن به پاكدامنى تعبیر مى شود.

1.

امام باقر (ع ) فرمود: خدا بچیزى بهتر از عفت شكم و فرج عبادت نشده است .

2.

و فرمود: بهترین عبادت عفت و شكم و فرج است .

3.

امام صادق (ع ) مى فرماید: امیرالمؤمنین صلوات الله علیه میفرمود: بهترین عبادت عفت است .

4.

مردى بامام باقر (ع ) عرض كرد: من عملم ضعیف و روزه ام اندك است . ولى امیدوارم جز حلال نخورم ، امام فرمود: چه كوششى از عفت شكم و فرج بهتر است .

5.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بیشتر چیزى كه امتم را بدوزخ در آرد، دو میان خالى است ، یعنى شكم و فرج

6.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: پس از خود بر امتم از سه چیز میترسم : گمراهى بعد از معرفت و فتنه هاى گمراه كننده و شهوت شكم و فرج .

7.

میمون قداح گوید: شنیدم امام باقر (ع ) میفرمود: هیچ عبادتى بهتر از عفت شكم و فرج نیست .

8.

امام باقر (ع ) فرمود: هیچ عبادتى نزد خدا بهتر از عفت شكم و فرج نیست .

( اجتناب از محرمات )

1.

امام صادق (ع ) درباره قول خداى عزوجل (((و براى آنكه از مقام پروردگارش ترسد دو بهشت است ، 46 سوره 55))) فرمود: هر كه بداند خداى عزوجل او را میبیند و هر چه میگوید و میكند از خیرو شر میشنود (آگاهست) و همین دانش او را از كارهاى زشت باز دارد، كسى است كه از مقام پروردگارش ترسیده و خود را از هوس باز داشته است .

2.

امام باقر (ع ) فرمود: هر چشمى روز قیامت گریانست ، جز سه چشم : چشمى كه در راه خدا شب را بیدار باشد و چشمى كه از ترس خدا گریان شود و چشمى كه از محرمات خدا بسته شود.

3.

امام صادق (ع ) فرمود: در ضمن آنچه خداى عزوجل با موسى (ع ) مناجات فرمود، این بود كه : اى موسى ! تقرب جویندگان بمن بچیزى مانند پرهیز از محرماتم تقرب نجسته اند. همانا من اقامت در بهشتهاى جاودانه را

بآنها اجازه دهم و دیگرى را با آنها شریك نسازم (یعنى بهشتهاى عدن مختص پرهیزكاران از محرماتست ).

4.

امام صادق (ع ) فرمود، سخت تر چیزیكه خدا بر خلقش واجب ساخته ، ذكر بسیار خداست ، مقصود گفتن سبحان الله و الحمد الله و لا اله الا الله و الله اكبر نیست ، اگر چه این هم از جمله ذكر است ، بلكه مقصود یاد آوردن خداست در آنچه حلال و حرام فرموده كه اگر طاعت خداست عمل كند و اگر معصیت است ترك نماید.

5.

سلیمان بن خالد گوید: از امام صادق (ع ) این قول خداى عزوجل را پرسیدم : (((و بكردارهائى كه انجام داده اند پردازیم و آنها را غبارى پراكنده كنیم ،23 سوره 25))) فرمود: هان بخدا سوگند كردارهاى ایشان سفیدتر از پارچه هاى نازك مصرى بود، ولى چون بحرامى بر میخوردند، از آن دست بر نمیداشتند (یعنی اعمال ظاهر آن‌ها تقوا را نشان می‌داد ولی چون به حرامی برخورد می نمایند به آن‌ها حمله‌ور می‌شوند و به‌اصطلاح تقوای آن‌ها تقوی گربه ای است یعنی مانند گربه که در روزهای بارانی پاورچین پاورچین روی دیوار راه می رود تا خیس نشود ولی چون به حوض پر از ماهی می‌رسد خود را در آن می‌اندازد).

6.

امام صادق (ع ) از قول رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرماید: هر كه گناهى را بواسطه ترس از خداى تبارك و تعالى ترك كند، خدا او را در روز قیامت خوشنود گرداند.

( انجام واجبات )

1.

على بن الحسین صلوات الله علیهما فرمود: هر كه بدانچه خدا بر او واجب ساخته عمل كند، از جمله بهترین مردمست .

2.

امام صادق (ع ) درباره قول خداى عزّوجلّ (((صبر كنید و با صبر غلبه جویید و ارتباط داشته باشید))) فرمود: یعنی صبر كنید بر واجبات و با صبر غلبه جوئید بر مصیبتها و دست بدامن ائمه علیهم السلام و عجل فرجهم باشید .

و بروایت ابى السفاتج در این حدیث زیاد شده است : پس خداى پروردگار خویش نسبت بآنچه بر شما واجب كرده پروا كنید.

3.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: بواجبات عمل كن تا پرهیزگارترین مردم باشى .

4.

امام صادق (ع ) فرمود: خداى تبارك و تعالى فرماید: بنده من با چیزى محبوبتر از انجام آنچه بر او واجب كرده ام ، بدوستى من نگراید.

(استوارى عمل و مداومت بر آن)

1.

امام باقر (ع ) فرمود: دوست ترین اعمال نزد خداى عزوجل عملى است كه بنده آنرا ادامه دهد، اگر چه اندك باشد (یعنى اگر چه كوچك باشد یا از لحاظ شماره كم باشد).

2.

امام باقر (ع ) فرمود: چیزى نزد خداى عزوجل دوست تر از عملیكه ادامه داشته باشد نیست ، اگر چه اندك باشد.

3. على بن الحسین صلوات الله علیهما مى فرمود: من دوست دارم كه عمل خوب را ادامه دهم اگر چه كم باشد. ( مفهوم این فراز آن است که انجام آن عمل خوب و خیر در وجود تو نهادینه می شود و اسباب رستگاری تو را به وجود می‌آورد زیرا جزو اخلاق و خصلت ذاتی تو می‌شود).

(باب عبادت )

1.

امام صادق (ع ) فرمود: در تورات نوشته است : اى آدمى زاد! تنها بعبارت من پرداز تا دلت را از بى نیاز پركنم و نسبت بخواستت ترا بخودت وانگذار، و بر من است كه نیاز را از تو بردارم و دلت را از ترس خود پركنم ، و اگر براى عبادتم خود را فارغ نسازى : دلت را از گرفتارى دنیا پركنم ، سپس در نیاز را برویت نبندم و ترا با خواستت واگذارم. )( و البته این عبادت مخصوص معصومین است و مخاطب خداوند صاحبان ترک اولی است وگرنه در ماه 2 رکعت نماز با توجه وجود ندارد )

2.

امام صادق (ع ) فرمود: خداى تبارك و تعالى فرماید: اى بندگان راستى پیشه من ! در دنیا از نعمت عبادتم برخوردار باشید كه در آخرت از آن برخوردار خواهید بود.

3.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بهترین مردم كسى است كه عاشق عبادت شود، با عبادت دست بگردن شود و آنرا از دل دوست دارد و با تن خود انجام دهد و براى آن فارغ شود (بكار دیگر دل مشغول ندارد) چنین شخصى باك ندارد كه زندگى دنیایش بسختى گذرد یا بآسانى .

4.

امام صادق (ع ) فرمود: عبادت كنندگان سه دسته اند: 1- گروهى كه خداى عزوجل را از ترس عبادت كنند و این بردگانست ، 2- مردمیكه خداى تبارك و تعالى را بطمع ثواب عبادت كنند و این عبادت مزدورانست ، 3- دسته اى كه خداى عزوجل را براى دوستیش عبادت كنند و این عبادت آزادگان و بهترین عبادتست .

5.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: چه زشت است فقر بعد از ثروتمندى و چه زشت است گناه بعد از خوارى و درویشى و زشت تر از آن كسى است كه عبادت خدا كند و سپس آنرا وا گذارد.

6.

على بن الحسین صلوات الله علیهما فرمود: كسى كه بدانچه خدا بر او واجب ساخته عمل كند عابدترین مردمست .

(نیت )

1. على بن الحسین صلوات الله علیهما فرمود: عملى نباشد، جز بوسیله نیت .

شرح ­_مقصود از عمل عبادات و طاعات و مراد به نیت قصد تقرب بخدایتعالى ست پس نماز و روزه و حج و امثال آن بدون قصد تقرب و رضاى حق تعالى صحیح نیست و هیچ اجرو پاداشى ندارد و نیز اعمالى كه بر انسان واجب نیست مانند صدقه دادن و تعلیم و ارشاد زمانى موجب پاداش و ثواب گردد كه به نیت تقرب و رضاى خدا انجام گیرد.

( در اهمیت این عمل یعنی نیت همان بس که در نماز به درگاه الهی رخ محسوب می‌شود و لذا اگر امام جماعت به نیت اخذ مزد یا حق قدم و یا هر عنوان دیگر از خلایق پول بگیرد نماز او باطل و نماز پس نمازها هم باطل می‌شود و السلام )

2.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: نیت مؤمن بهتر بهتر از عمل اوست و نیت كافر بدتر از عملش باشد و هر كس طبق نیتش كار میكند.

3.

امام صادق (ع ) فرمود: بنده مؤمن فقیر مى گوید: پروردگارا بمن (مال و ثروت ) روزى كن تا از احسان و راههاى خیر چنین و چنان كنم . (مسجد بسازم و اطعام دهم و به بینوایان كمك كنم ) و چون خداى عزوجل بداند نیتش صادق است و راست مى گوید، براى او همان اجر و پاداش را مى نویسد كه اگر انجام داد مى نوشت ، همانا خدا وسعت بخش و كریم است .

4.

امام صادق (ع ) فرمود: اهل دوزخ از این رو در دوزخ جاودان باشند كه نیت داشتند اگر در دنیا جاودان باشند همیشه نافرمانى خدا كنند و اهل بهشت از این رو در بهشت جاودان باشند كه نیت داشتند اگر در دنیا باقى بمانند همیشه اطاعت خدا كنند، پس این دسته و آن دسته بسبب نیت خویش جاودانى شدند، سپس قول خدایتعالى را تلاوت نمود: (((بگو هركس طبق طریقه خویش عمل مى كند، 79 سوره 17))) فرمود: یعنى طبق نیت خویش . (ما در کتاب شریف در جستجوی رستگاری خود علت ورود به دوزخ قاتلان امامان معصوم و معصومین مانند گروه الذین فی قلوبهم مرض و مرجفه و پیروان ناصبی ایشان مانند معاویه و یزید و ... ؛ را بیان نمودیم و وفق آیات کتاب خدا صدور حکم دوزخی شدن آن‌ها را در دنیا شرح دادیم و نیز حکم ورود بهشت را نیز برای گروهی خاص وفق آیات و روایات بیان نمودیم و این فراز از معجزات عظیم کتاب خداست والسلام)

(باب )

1. رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: همانا براى هر عبادتى شور و جنبشى است و سپس بسستى و آرامش گراید، پس هر كه شور و جنبش عبادتش بسوى سنت من باشد هدایت شده و هر كه خالفت سنت مى كند، گمراه گشته و عملش بهلاكت كشد، همانا من نماز مى گزارم و مى خوابم و روزه مى گیرم و افطار مى كنم و مى خندم و مى گریم و هر كه از طریقه و روش من رو بگرداند از من نیست .

و فرمود: براى موعظه و پند مرگ كافى است و براى بى نیازى یقین كافى است و براى مشغول بودن عبادت بس است .

2. امام صادق (ع ) فرمود: هر كسى را شور و جنبشى است و هر شور و جنبشى ، سستى و آرامشى در پى دارد، خوشا حال آنكه آرامشش بسوى خیر باشد.

( میانه روى در عبادت )

1.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: همانا این دین محكم و متین است ، پس با ملایمت در آن در آئید و عبادت خدا به بندگان خدا با كراهت تحمیل نكنید تا مانند سوار درمانده ئى باشید كه نه مسافت را پیموده و نه مركبى بجا گذاشته (یعنى بواسطه زیادى سرعت ، مركبش در بین راه از رفتار باز مانده).

2.

امام صادق (ع ) فرمود: عبادت را به خود مكروه و ناپسند ندارید.

شرح _مقصود نهى از زیاده روى در مستحبات است ، بنحوى كه انسان را از شوق و نشاط بیندازد بنده مؤمن باید تا میل و رغبت دارد به ادعیه و نمازهاى مستحب پردازد و چون كسالت عارضش شد و افسرده گشت خود را بكار دیگرى سرگرم كند.

3.

حنان بن سدیر گوید: شنیدم امام صادق (ع ) مى فرماید: چون خداى عزوجل بنده ای را دوست دارد و او عمل كوچكى انجام دهد، خدا او را پاداش بزرگى دهد و به عمل كم پاداش زیاد دادن بر او بزرگ و سنگین نیاید.

4.

امام صادق (ع ) فرمود: من در طواف بودم كه پدرم بر من گذشت ، من جوان بودم و در عبادت كوشا پدرم مرا دید كه عرق از من سرازیر است بمن فرمود اى جعفر اى پسر جان ! همانا چون خدا بنده اى را دوست دارد، او را به بهشت در آورد و با عمل اندك از او راضى شود.

شرح ­_مجلسى (قدّس سرّه) گوید: چون خدا بنده ئى را بسبب عقاید و اخلاق نیك و رعایت شرایط عمل كه یكى از آنها تقوى است دوست دارداو را به بهشت ببرد، و حاصل اخبارى كه در این باب رسیده این است كه : سعى و كوشش در كیفیت عمل بهتر ازسعى در كمیت آن است و سعى در تصحیح عقاید و اخلاق مهمتر از سعى در بسیارى عمل است .

5.

امام صادق (ع ) فرمود: من جوان بودم و در عبادت كوشا، پدرم فرمود: پسرجان ! كمتر از آنچه مى بینم عبادت كن كه خداى عزوجل چون بنده اى را دوست دارد باندكى از او راضى شود.

6.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: اى على ! همانا این دین متین و محكم است در او با نرمى وارد شود و عبادت پروردگارت را مبغوض خود مگردان ، زیرا خسته كننده مركوب یعنى كسیكه در راندن مركوب زیاده روى كرده نه مركوب باقى گذاشته و نه مسافت پیموده پس عمل كن مانند عمل كسیكه امید دارد در پیرى بمیرد (یعنى مستحبات را با رفق و تاءنى انجام ده و فكر كن تا پیرى راه دوریست یا مقصود این است كه با زیادى روزه و بیدار خوابى خود را لاغر و نحیف مكن ) و پرهیز كن مانند كسى كه مى ترسد فردا بمیرد (یعنى نسبت به پرهیز از محرمات خیال كن فردا مى میرى و كوچكترین آنها را هم بخود اجازه مده و مگو وقت مردن توبه خواهم كرد).

( درباره كسى كه ثواب خدا را بر عملى بشنود )

1.

امام صادق (ع ) فرمود: كسى كه ثوابى را بر عملى بشنود و آن را بجا آورد آن ثواب را ببرد. اگر چه چنانكه به او رسیده نباشد.

2.

محمد بن مروان گوید: شنیدم امام صادق (ع ) فرمود: كسیكه ثواب بر عملى از خدا به او برسد و آن عمل را به امید آن ثواب انجام دهد، به او مى دهند اگر چه حدیث چنانكه به او رسیده نباشد.

شرح ­_به مضنون این دو روایت روایت دیگرى هم وارد شده كه به حد استفاضه رسیده است . و مرحوم مجلسى برخى از آنها را در مرآت العقول ذكر مى كند. این روایات به اخبار من بلغ معروفست و نتیجه و مضنون آنها به تسامح در ادله سنن مشهور گشته است ، و حاصل این روایت این است كه :

چنانچه مسلمانى بشنود یا در كتابى به بیند كه اگر كسى مثلا چنین نمازى را بخواند چنان پاداشى را در دنیا یا در آخرت به او داده مى شود، پس اگر او آن نماز را گزارد خدا آن پاداش را به او مى دهد. اگر چه واقع حقیقت چنان نباشد و آ گوینده و كتاب دروغى جعل كرده و یا اشتباه كرده باشند، زیرا كردم و فضل خدا زیاد است و به خود اجازه نمى دهد كه چون بنده اى به او ظن پیدا كرد و امیدوار شد ناامیدش كند، از این رو فقها و دانشمندان اسلامى گفته اند درباره مستحبات نماز لازم نیست كه همیشه دنبال خبرى صحیح و موثق بگردیم ، بلكه به اخبار ضعیف و مجهول در این در این باره مى توان استناد كرد، بخلاف و اجبابت و محرمات كه جز با خبر صحیح و موثق ثابت نگردد. اخبار من بلغ را اصولیین در باب برائت و احتیاط ذكر نموده و برخى از محدثین هم در بیان و شرح این احادیث تفاصیلى مى دهند و در مقدار دلالت و استفاده استجابت از این اخبار، اشكالات و جوابهائى ذكر نموده و نقض و ابرامهائى كرده اند كه مناسب این مختصر نیست به مرآت العقول ج 2 ص 106 رجوع شود. ( پس تو ای عاقل دانا و خردمند بر این روایات جعلی و توجیهات بلا وجه آن توجه نما که چگونه تصور شده‌است که خدا رضایت داده است به پیروی از اهل اسلام از جعلیات و برای آن‌ها شاخصه تشخیص یعنی کتاب خدا را قرار نداده است و چگونه فرد جاعل و کذاب برای خدا تعیین تکلیف می‌نماید با دروغ بافی‌ها و جعل حدیث و چگونه خدا اساس رسالت و نبوت و شریعت و ... را بازیچه قرار می دهد برای گروهی معلوم‌الحال به طور مثال احمقی جعل نماید که اگر کسی یک بار سوره حمد را بخواند خدا او و پدر مادر و اجداد و تمامی نسل و نتیجه ی او از آتش نجات داده و به شفاعت او احدی را به دوزخ نمی برد پس معاویه بن ابی‌سفیان آن را بخواند و پدر و مادر منافق و هرزه ی خود و سگ توله‌اش یزید و تمامی بنی‌امیه و بنی مروان را به بهشت ببرد و در دوزخ را با شفاعت خود ببندد و در بهشت را بر همه کافران و منافقان و مجرمان و...، باز کند و البته نخواهد پذیرفت چنین جعلی را هیچ عقل سالم و آگاه بلکه آن‌ها را به مزبله دان تاریخ می‌فرستد زیرا ضدیت آن با عقل و آیات کتاب خدا اظهر من الشمس است و السلام )

( باب صبر)

1. امام صادق (ع ) فرمود: صبر سر ایمان است .

شرح _اگر ایمان را به انسانى تشبیح كنیم صبر به منزله سر آن انسان و اخلاق و صفات دیگر ایمانى به منزله اعضاء و جوارح دیگر است واین تشبیح و یا از لحاظ قوم و ثبات صفات حمیده به صفت صبر است ، چنانكه از حدیث بعد این معنى استفاده مى شود.

2.

امام صادق (ع ) فرمود: صبر نسبت به ایمان مانند سر است نسبت به تن ، كه چون سر برود تن همن مى رود همچنین اگر صبر برود ایمان مى رود.

3.

امام صادق (ع ) فرمود: اى حفض هر كه صبر كند اندكى صبر كرده و هر كه بیتابى كند، اندكى بیتابى كرده (زیرا عمر كوتاه است و مصیبات كوتاه تر).

سپس فرمود: در هر كارى صبر را از دست مده زیرا خداى عزوجل محمد صلى الله علیه و آله را معبوث فرمود و او را امر بصبر و مدارا كرد و فرمود: (((بر آنچه مى گویند صبر كن و از آنها ببر بریدنى نیكو مرا با تكذیب كنان نعمت دار واگذار - 11 سوره 73 -))) و باز خداى تبارك و تعالى فرمود: (((بدى را به آنچه نیكوتر است دفع كن ، تا آنكه میان تو و او دشمنى است مانند دوستى مهربان شود، و این خصلت را جز كسانى كه صبر كنند بر نخورند و جز بهره دار بزرگ درنیابد، 36 سوره 41))).

رسول خدا صلى الله علیه و آله هم صبر نمود تا او را به امور بزرگى نسبت دادند و متهم كردند (مانند سحر و جنون و كذب ) او دلتنگ شد، خداى عزوجل این آیه نازل فرمود: (((ما مى دانیم كه تو سینه ات از آنچه مى گویند تنگ مى شود، با ستایش پروردگارت تسبیح گوى و از سجده گذاران باش ، 98 سوره 15))) سپس تكذیبش كردند و متهمش نمودند، از آن روز عمگین شد و خداى عزوجل نازل فرمود كه : (((ما مى دانیم كه سخنان آنان تو را غمگین مى كند آنها تو را تكذیب نمى كنند بلكه ستمگران آیات خدا را تكذیب مى كنند پیش از تو نیز پیامبرانى تكذیب شدند و بر تكذیب شدن و اذیت دیدن صبر كردند تا نصرت ما به آنها رسید 34 سوره 6))).

پس پیغمبر صلى الله علیه و آله خود را به صبر ملزم ساخت ، تا آنها تجاوز كردند و خداى تبارك و تعالى را به زبان آوردند و او را تكذیب كرند، پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: درباره خودم و خاندان و آبرویم صبر كردم ولى نسبت به بد گفتن به معبودم صبر ندارم ، خداى عزوجل نازل فرمود كه : (((ما آسمانها و زمین و فضا را در شش روز آفریدیم و هیچ خستگى به ما نرسد بر آنچه مى گویند صبر كن ، 38 سوره 50))).

پس پیغمبر صلى الله علیه و آله در همه احوال صبر كرد با مامان از عترتش به او مژده دادند و آنها را به صبر معرفى كردند و خدا - جل ثناءه - فرمود: (((چون صابر بودند و به آیات ما یقین داشتند، ایشان را پیشوایانى ساختیم كه به امر ما هدایت كنند، 24 سوره 32))) در این هنگام پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: صبر نیست به ایمان مگر مانند سر است نسبت به تن ، پس خدى عزوجل هم از صبر او شكر گزارى كرد و نازل فرمود: (((كلمه نیكوى پروردگارت درباره پسران اسرائیل بپاداش صبریكه كرده بودند انجام یافت و آنچه را فرعون و قومش مى ساختند و (اشجار و كاخهائى كه ) بر مى افراشتند واژگون كردیم 137 سوره 7))).

پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: این بشارت است و انتقام پس خداى عزوجل نبرد و كشتار مشركین را به او اجازه فرمود و نازل كرد كه : (((مشركان را هر كجا یافتید بكشید و بگیرید و محاصره كنید و در هر كمینگاهى سر راهشان بنشینید، 6 سوره 9))) (((آنها را بكشید هر جا یافتید 191 سوره 2))) پس خدا آنها را به دست پیغمبر صلى الله علیه و آله و دوستانش بكشت و آن را پاداش صبرش قرار داد، علاوه بر آنچه در آخرت برایش ذخیره كرد، پس هر كه صبر كند و بحساب خدا گذارد، از دنیا نرود تا آنكه خدا چشمش را درباره (سركوبى دشمنان روشن كند، علاوه بر آنچه در آخرت برایش ذخیره كند. ( و این است البته پاداش صبر بر مصائب برای حضرت مهدی عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف که ذات اقدس احدیت جل جلاله و پاداش صبر او را ظهور پر جلالت او قرار خواهد داد و وعده عظیم خود را به مقدسین عالم در ارثیت دادن زمین به صالحین محقق خواهد فرمود و جهان پر از ظلم و جور را به عدالت مطلقه الهی تا ابدالآباد مشهون خواهد فرمود و کلمه عدالت او در جهان حاکم خواهد گردید اللهم صل الا محمد و آل محمد و عجل فرجهم فرجنا بهم آمین یا رب عالمین)

4.

ابو بصیر گوید شنیدم امام صادق (ع ) مى فرمود: آزاد مرد در همه حال آزاد مرد است اگر گرفتارى برایش پیش آید، صبر كند، و اگر مصیبتها بر سرش ریزد، او را شكسته نكند، اگر چه اسیر شود و مغلوب گردد و سختى جانشین آسایشش شود، چنانكه یوسف صدیق امین صلوات الله علیه را بردگى و مغلوبیت و اسارت زیان نبخشید و تاریكى و ترس چاه و آنچه بر سرش آمد زیانش نزد تا خدا بر او منت گذارد و ستمگر سرگش را بنده او كرد بعد از آنكه مالك او بود خدا او را به رسالت فرستاد و بسبب او به امتى رحم كرد، صبر این چنین است ، و خیر در پى دارد، پس شكیبا باشید و دل به شكیبایى دهید تا پاداش ببینید.

5.

امام باقر (ع ) فرمود: بهشت در میان ناگواریها و شكیبائى است پس هر كه در دنیا بر ناگواریها صبر كند به بهشت رود و دوزخ در میان لذتها و شهوتهاست ، پس هر كه هر لذت و شهوتى را كه دلش خواهد بخود رساند بدوزخ در آید.

6.

امام صادق علیه اسلام فرمود: چون مؤمن داخل قبر شود، نماز طرف راست و ذكاة جانب چپ باشد و احسان بر سرش سایه افكند و صبر در طرفى دور از آنها باشد، چون دو فرشته اى كه متصدى سؤال از او هستند بر او وارد شوند، صبر بنماز و زكاة و احسان گوید: مواظب رفیق خود باشید، اگر درمانده شدید من حاضرم .

7.

امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به مسجد آمد، در مسجد مردى را دید اندوهگین و غمناك است به او فرمود: تو را چه شده ؟ عرض كرد: اى امیر مؤمنان ؛ به مصیبت پدر (و مادر) و برادر گرفتار شده ام و مى ترسم دق كنم . امیرالمؤمنین (ع ) فرمود: تقواى خدا و شكیبائى پیشه كند تا فردا بر شكیبائى در آئى (پاداش آن را ببینى ) و صبر در كارها مانند سر

است نسبت به تن ، چون سر از تن جدا شود بدن فاسد گردد، و چون صبر از كارها جدا شود، كارها فاسد شود.

8. سماعة بن مهران گوید: حضرت ابوالحسن علیه السلام به من فرمود: چه تو را از حج باز داشت ؟ عرض كردم قربانت گردم بدهى بسیارى پیدا كردم و مالم از دست رفت و بدهى كه گردن گیرم شده از رفتن مالم سخت تر است و اگر یكى از رفقایم مرا از خانه بیرون نمى آورد نمى توانستم بیرون آیم .

حضرت فرمود: اگر صبر كنى مورد غبطه قرارگیرى (حال خوشى پیدا مى كنى كه مردم بتو رشك مى برند) و اگر صبر نكنى مقدرات خدا جارى گردد، چه تو راضى باشى یا ناراضى .

9. امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمود: صبر بر دو گونه است : صبر در مصیبت كه نیكو و زیباست و نیكوتر از آن صبر و خوددارى از چیزیستكه خداى عزوجل آن را بر تو حرام كرده .

و ذكر نیز بر دو گونه است : ذكر خداى عزوجل هنگام مصیبت و بهتر از آن ذكر یاد خداست در آنچه بر تو حرام كرده ، تا مانع تو شود.

10.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: زمانى براى مردم پیش آید كه سلطنت جز بوسیله كشتن و ستمگرى بدست نیاید و ثروت جز با عصب و بخل پیدا نشود و دوستى جز بوسیله بیرون بردن دین و پیروى هوس بدست نیاید، پس كسیكه به آن زمان برسد و بر فقر صبر كند، به آنكه بر ثروت توانائى داشته و بر دشمنى مردم صبر كند با آنكه بر دوستى توانا باشد (یعنى بتواند از راه از دست دادن دین و پیروى هوس جلب دوستى كند، ولى نكند) و بر ذلت صبر كند، با آنكه بر عزت توانا باشد، خدا ثواب پنجاه صدیق از تصدیق كنندگان مرا به او بدهد. ( پس این کلام معجزه ی حضرت بر پیروان مظلوم حضرت مهدی عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف در آخرالزمان که شرور ازمنه است صادر گردیده و آن‌ها هستند که تمام تلاش و سعی آن‌ها در دعا برای تعجیل در امر ظهور مولای آن‌ها خلاصه شده است تا ان‌شاءالله به ظهور آخرین معصوم از سلسله معصومین الهی جهان پر از ظلم و بیدادگری از عدل و داد الهی پر و مملو گردد آمین یا رب العالمین اللهم صل الا محمد و آل محمد و عجل فرجهم فرجنا بهم آمین یا رب العالمین )

11.

امام باقر علیه السلام فرمود: چون وفات على بن الحسین علیهماالسلام فرا رسید مرا به سینه خود چسبانید و فرمود: پسر جان ، تو را به چیزى سفارش مى كنم كه پدرم هنگام وفاتش بمن سفارش كرد و گفت پدرش او را به آن وصیت فرموده است : اى پسر جان بر حق صبر كن اگر چه تلخ باشد.

12.

امام باقر علیه السلام فرمود: صبر دو گونه است : صبر بر بلا كه خوب و نیكو است ، ولى بهترین این دو صبر پرهیز از محرماتست .(پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که ما در ادامه از ذکر روایاتی که دلالت نماید بر مخالفت علم

امام در تعیین امام و ....، از قبل یعنی کلام رسول خدا و خبر ذات اقدس الهی و ....، خودداری می نماییم)

13.

و فرمود: همانا خداى عزوجل به مردمى نعمت داد و آنها شكر نكردند تا وبال آنها شد و مردمى را به مصیبتها مبتلى كردند تا بر آنها نعمت شد.

14.

امام صادق (ع ) درباره قول خداى عزوجل فرمود: (((شما كه ایمان دارید، صبر كنید و با صبر غلبه جوئید فرمود: بر مصیبتها صبر كنید.

و در روایت ابن ابى یعفور است كه فرمود: با صبر بر مصیبتها غلبه كنید.

15. و فرمود: اگر صبر پیش از بلا آفریده نشده بود مؤمن مى تركید. چنانكه تخم مرغ روى سنگ خارا مى تركد.

شرح ­_از این روایت استفاده مى شود كه مؤمن زیاد بلا مى بیند و صبر از لوازم ایمان است و مقاومت صبر از بلا بیشتر است .

16.

جابر گوید بامام باقر علیه السلام عرض كردم : صبر جمیل چیست ؟ فرمود: صبرى كه با آن شكایت بمردم نباشد.

17.

امام صادق (ع ) یا امام باقر علیهما السلام فرمود: كسیكه صبر را براى مصیبتهاى روزگار آماده نكند، ناتوان گردد.

18.

امام صادق (ع ) فرمود: ما بردباریم و شیعیان ما از ما بردبارتر. رواى گوید: عرض كردم : چگونه شیعیان شما از شما بردبارترند؟ فرمود: زیرا ما بر آنچه میدانیم صبر میكنیم و شیعیان ما بر آنچه نمیدانند صبر میكنند.

شرح ­_یعنى ما هر بلا و مصیبتى را پیش از آمدنش میدانیم ، ولى بر سر شیعه ناگهان و ندانسته وارد مى شود، از اینرون تحملش براى آنها دشوارتر است و یا اینكه ما ثوابى را كه خدا بصابران میدهد و حكمت مصیبت دیدن مردم و رفعت درجه و مقام را بسبب صبر بخوبى میدانیم . بدینجهت صبر كردن بر ما گواراترست تا بر شیعیان ما كه این مطالب را چون ما نمیدانند.

(باب شكر)

1.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خورنده طعام سپاسگزار(یعنی کسی که روزه نیست یعنی روزه مستحبی ) اجرش مانند روزه دار خدا جوست ، و تندرست شكر گزار اجرش مانند اجر گرفتار صابر است و عطا كننده سپاسگزار اجرش مانند اجر محروم قانع است .

2.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: در سپاسگزارى بروى بنده ئى گشوده نگردد كه در افزایش برویش بسته شود (بلكه سپاسگزارى افزایش در پى دارد).

3.

امام صادق (ع ) فرمود: در تورات نوشته است : كسیكه بتو نعمت داد سپاس گزار و بكسیكه از تو سپاسگزارى كرد نعمتش ده ، زیرا با سپاسگزارى نعتها نابود نگردد، و با ناسپاسى پایدار نماند، سپاسگزارى مایه افزایش نعمت است

و ایمنى از دگرگونى . ( معنی ضرب‌المثل معروف که شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت یعنی ناسپاسی به نعمت از کفت بیرون کند)

4.

فضل بن بقباق گوید: از امام صادق (ع ) قول خداى عزوجل را: (((و اما نعمت پروردگارت را باز گو))) پرسیدم ، فرمود: یعنى آنكس كه بدانچه برتربیت بخشیده و بتو عطا فرموده و احسان كرده بتو نعمت داده ، سپس فرمود: دین او و آنچه بتو عطا فرموده و نعمت داده بازگو.

5.

امام باقر (ع ) فرمود: رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نزد عایشه بود، شبى كه نوبت او بود، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت : اى رسولخدا! چرا خودت را برنج میاندازى ، با آنكه خدا گناه گذشته و آینده ترا آمرزیده است ؟ فرمود: این عایشه : آیا من بنده سپاسگزارى خدا نباشم ؟

6.

و گفت : رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روى انگشتهاى پایش میایستاد تا خداى سبحانه و تعالى نازل فرمود: (((طه ما قرآن را بر تو نازل نكردیم كه برنج افتى ))).

7.

شنیدم امام صادق (ع ) میفرمود: سه چیز است كه هیچ چیز با وجود آنها زیان نرساند: دعاء هنگام گرفتارى و آمرزش خواهى هنگام گناه و سپاسگزارى هنگام نعمت . (آمرزش هنگام گناه یعنی قبل از آن تا ذات اقدس احدیت آن بلای عظیم گناه را از تو دفع و رفع نماید تا به مصیبت و عزای گناه گرفتار نشوی)

8.

امام صادق (ع ) فرمود: بكسیكه سپاسگزارى دادند، افزایش دادند خداى عزوجل فرماید: (((اگر شكر كنید، افزایشتان دهیم ))).

9.

امام صادق (ع ) فرمود: خدا نعمتى به بنده ئى نداد كه از صمیم قلب آنرا شناسد و در ظاهر با زبان خدا را ستایش كند و سخنش تمام شود، جز آنكه برایش با فزونى امر شود.

10.

امام صادق (ع ) فرمود: شكر نعمت دورى از محرماتست و تما شكر الحمدلله رب العالمین گفتن مرد است. ( و این از اعظم روایات واصله است که وجود اقدس امام صادق علیه السلام فرموده اند و در روایتی فرموده‌اند که دست‌ها را بالا برده و در شکر نعمت‌ها الهی بفرماید الحمدلله رب العالمین به شرح روایت 18 )

11.

شنیدم امام صادق (ع ) میفرمود: شكر هر نعمتى اگر چه بزرگ باشد اینستكه خداى عزوجل را بر آن سپاس گوئى .

12.

ابو بصیر گوید: به امام صادق (ع ) عرض كردم : آیا براى شكر حدى است كه چون بنده انجام دهد، شاكر محسوب شود؟ فرمود: آرى ، عرض كردم : كدامست ؟ فرمود: خدا را بر هر نعمتى كه نسبت بخانواده و مال او داده سپاس میگوید، و اگر براى خدا در نعمتى كه نسبت بمال او داده حقى باشد بپردازد، و از این بابست قول خداى عزوجل و عز: (((منزه باد خدائى كه این (مركوب ) را مسخره ما كرد كه ماتاب آنرا نداشتیم ، 13 سوره 43))) و از این بابست قول خدایتعالى : (((پروردگار! مرا بمنزلى مبارك فرود آر كه تو بهترین منزل دهانى 29 سوره 23))) و قول

خدایتعالى : پروردگارا! مرا درون بردنى نیك برون بر برون بردنى نیك ، و براى من از نزد خویش دلیل و تسلطى نصرت آور مقرر دارد، 80 سوره 17))).( پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند در این فراز به کلام امام معصوم که شکرگزاری و سپاس خداوند در عطای ثروت و درآمد و ...؛ پرداخت حقوق حقه آن است و لذا موقوفه خواران اگر به وقف عمل ننمایند و به نیت واقف و به نرخ روز عمل ننماید پس آن‌ها در زمره ستیزه گران با خدا و رسول و امامان معصوم هستند و ...، یعنی مشرک و کافر یعنی ناسپاس والسلام زیرا ثمره کار آن‌ها اشاعه فقر و فحشا و مرگ برای پیروان حضرت محمد رسول خداست و السلام)

13.

معمر بن خلاء گوید: شنیدم حضرت ابوالحسن (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرمود: هر كه حمد خدا را بر نعمتى كند، او را شكر نموده و حمد از آن نعمت برتر است .

14.

صفوان جمال گوید: امام صادق (ع ) بمن فرمود: خدا نعمتى كوچك یا بزرگ به بنده ئى ندهد كه او بگوید: الحمد لله جز آنكه شكرش را ادا كرده باشد. (و مقصود نعمت هایی است که خدا در پرداخت آن سهمی مقرر نفرموده است )

15.

امام صادق (ع ) فرمود: هر كه خدا باو نعمتى دهد و او آن را از دل بفهمد، شكرش را ادا كرده است .

16.

عمر بن یزید میگوید: امام صادق (ع ) عرض كردم : من از خداى عزوجل مال خواستم بمن روزى كرد و باز از او فرزند خواستم ، بمن روزى كرد، و از او خواستم بمن منزل دهد، روزى كرد، میترسم از اینكه این استدراج باشد، فرمود: امام بخدا با سپاسگزارى استدراج نیست .

شرح _استدراج اشاره به آیه شریفه سنستدرجهم من حیث لایعملون دارد. مجمع البحرین در معنى آیه گوید: یعنى آنها را اندك اندك میگیریم و ناگهان گرفتارشان نمیكنم ، مانند كسیكه از نردبان درجه بدرجه یعنى پله پله میرود تا به پله بالا رسد و استدراج خدا نسبت به بنده اینستكه هرگاه گناه تازه ئى كند خدا باو نعمت تازه ئى دهد و توبه و استغفار را از یاد او ببرد.

17.

امام صادق (ع ) از مسجد بیرون آمد، دید مركوبش گم شده است . فرمود: اگر خدا آنرا بمن برگرداند، حق شكرش را میگزارم . چیزى نگذشت كه آن را آورند. امام فرمود: الحمد لله شخصى عرض كرد: قربانت مگر نفرمودى حق شكر خدا را میگزارم ؟ فرمود: مگ نشنیدى گفتم الحمد لله (یعنى با گفتن همین كلمه حق شكر گزارى خدا انجام میشود).

18.

امام صادق (ع ) فرمود: مرسوم رسولخدا صلى الله علیه و آله این بود كه هرگه امرى شادمانش میساخت ، میفرمود، خدا را شكر بر این نعمت و چون پیش آمدى میكرد كه اندوهگین مینمود میفرمود، خدا را شكر در هر حال .

19.

امام باقر (ع ) فرمود: چون شخصى گرفتار و دردمندى را دیدى ، بنحوى كه او نشنود (و دل شكسته نگردد) سه بار بگو: حمد خدائى را كه مرا از آنچه ترا مبتلى ساخته معاف داشت و اگر میخواست میكرد، و سپس فرمود: هر كه این را

بگوید آن بلا باو نرسد.( و البته این شکر گزاری همراه است با عند لزوم در صورت توانایی به امداد فردی و اجتماعی به آن افراد محروم و نیازمند تا شکرگزاری تو وفق کلام معصوم به درگاه ذات اقدس اذیت مورد قبول واقع شود).

20.

امام صادق (ع ) فرمود: رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) براى سفر كوتاهى بر شتر ماده خویش سوار بود (در سفرى بر شتر ماده خویش نشسته راه میپیمود) نا گاه فرود آمد و پنج سجده كرد، چون سوار شد، اصحاب عرض كردند: یا رسولخدا! شما را دیدیم كارى كردى كه تاكنون نكرده بودى ؟ فرمود: آرى ، جبرئیل (ع ) پیشم آمد و از جانب خداى عزوجل بمن مژده هائى داد. من براى هر مژده یك سجده شكر براى خدا نمودم .

21.

امام صادق (ع ) فرمود: هرگاه یكى از شما نعمت خداى عزوجل را بیاد آورد، بیاد آورد، باید براى شكر خدا چهره روى خاك گذارد و اگر سوار است باید پیاده شود و چهره روى خاك گذارد و اگر سواراست باید پیاده شود و چهره روى خاك گذارد و اگر از بیم شهرت نتواند پیاده شود چهره روى كوهه زین گذارد، و اگر نتواند، چهره بر كف دست گذارد، سپس خدا را بر نعمتى كه باو داده حمد كند. ( یعنی ادای شکر خود را به نحوی از قلب به ارکان ظهور دهد )

22.

هشام بن احمر گوید، همراه حضرت ابى الحسن (ع ) اطراف مدینه سیر میكردم ، ناگاه حضرت از بالاى مركب زانو خم كرد و بسجده افتاد و مدتى طول داد، سپس سر بلندى كرد و سوار شد، من عرض كردم قربانت گردم ، سجده طولانى كردى ؟ فرمود: بیاد نعمتى افتادم كه خدا بمن عطا فرموده ، دوست داشتم پروردگارم را شكر گزارم .

23.

امام صادق (ع ) فرمود: در ضمن آنچه خداى عزوجل بموسى علیه السلام وحى فرمود این بود:

اى موسى : مرا چنانكه سزاوار است شكر گزار، عرض كرد: پروردگارا! ترا چگونه چنانكه سزاوار است شكر گزارم ، در صورتیكه هر شكرى كه ترا نمایم ، آن هم نعمتى است كه تو بمن عطا فرموده ئى ؟ فرمود: این موسى ! اكنون كه دانستى آن شكر گزاریت هم از من است ، مرا شكر كردى (چنانكه سزاوار من است .)

24.

امام صادق (ع ) فرمود: در هر صبح و شام ده بار بگو: (((بار خدایا! هر نعمت و یا عافیتى كه نسبت بدین یا دنیا در این صبح دارم ، از جانب توست ، تو یكتائى و شریك ندارى . پروردگارا! حمد براى تو و شكر براى تواست ، از جهت نعمتى كه بمن دادى تا راضى گردى و هم بعد از رضایتت ))) زیرا اگر تو چنین گوئى شكر نعمت خدا را بر خود در آنروز و آنشب ادا كرده باشى .

25.

امام صادق (ع ) فرمود: جانب نوح (ع ) این دعا را (كه در روایت سابق ذكر شد) در هر صبح میگفت ، از اینرو عبد شكور (((بنده بسیار سپاسگزار))) نامیده شد.

و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كه با خدا راست باشد (یعنى دل و زبان و ظاهرش و باطنش موافق باشد) نجات یابد (چنانكه جانب نوح (ع ) دعائیرا كه بزبان

میگفت ، دلش هم باور داشت ، از اینرو نجات یافت ، با آنكه در میان گروهى منكر و بى دین گرفتار بود).

26. عمار دهنى گوید: شنیدم على بن الحسین علیهما السلام میفرمود: خدا هر دل غمگینى را دوست دارد، و هر بنده سپاسگزارى را دوست دارد، روز قیامت خداى تبارك و تعالى بیكى از بندگانش میفرماید از فلانى سپاسگزارى كردى ؟ عرض میكند: پروردگارا! من ترا سپاس گفتم ، خدایتعالى فرماید، چون از او سپاسگزارى ننمودى ، مرا هم سپاس نگفته ئى ، سپس امام فرمود: شكر گزارترین شما خدا را كسى است كه از مردم بیشتر شكر گزارى كند. ( و این هم از اعظم روایات واصله از امام معصوم (علیه السلام) است که توجه می‌دهد که اهل اسلام نسبت به محبت و کمک و توجه دیگران نسبت به خود و آحاد جامعه به آنان سپاس‌گزار و شاکر باشد و این سپاس‌گزاری از آن‌ها در واقع سپاس‌گزاری از خداوند است و مانند خدماتی که پزشکان و جامعه دانشمندان و داروسازان و اساتید و معلمان و ...؛ به مردم صورت می دهد)

( خوش خلقى )

1.

امام باقر (ع ) فرمود: كاملترین مردم از لحاظ ایمان خوشخلقترین آنهاست .

2.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: روز قیامت در ترازوى كسى چیزى بهتر از حسن خلق گذاشته نمیشود.

3.

امام صادق (ع ) فرمود: مؤمن بعداز انجام واجبات پیش خداى عزوجل عملى محبوبتر از این نیاورد كه مردم را از لحاظ خلقش در وسعت گذارد. (یعنى تنگ خلق نباشد).

4.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آنكه خلق نیكو دارد، پاداش روزه گیر شب زنده دار، دارد.

5.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بیشتر چیزى كه امتم را ببهشت میبرد، تقواى خدا و حسن خلق است .

6.

امام صادق (ع ) فرمود: خلق نیكو گناه را آب كند، چنانكه خورشید یخ را آب میكند.

7.

امام صادق (ع ) فرمود: نیكوكارى و حسن خلق خانه ها را آباد كند و بر عمرها بیفزاید.

8.

امام صادق (ع ) فرمود: خداى تبارك و تعالى بیكى از پیغمبرانش وحى فرمود: كه خلق خوش گناه را آب میكند، چنانكه خورشید یخ را آب میكند.

9.

امام صادق (ع ) فرمود: مردى در زمان پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وفات كرد، او را نزد گوركنها بردند، آنها نتوانستند چیزى از زمین بكنند، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شكایت كردند، و گفتند: یا رسول الله كلنگ ما در زمین كارگر نمیشود، مثل اینكه آنرا بسنگ خارا میزنیم

پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: براى چه ؟ رفیق شما كه خوش خلق بود، ظرف آبى بیاورید، چون آنرا آوردند، دست در آن برد و بر زمین پاشید، سپس فرمود: بكنید: گوركنها كندند، زمین مثل ریگ نرمى بود كه روى آنها میریخت .

شرح _گویا رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از اظهار تعجب خویش میخواهد بفهماند، حسن خلق موجب سهولت امر است در دنیا و آخرت و بدخلقى باعث دشوارى و سختى است در دنیا و آخرت . و سختى و صلابت زمین از طبیعت خود اوست ، سپس اظهار اعجاز یا امرى طبیعى كه كیفیتش معلوم نیست ، زمین سخت را نرم و ملایم فرمود.

10.

امام صادق (ع ) فرمود: خداى تبارك و تعالى ثوابى را كه بر حسن خلق بنده میدهد مانند ثواب كسى است كه هر صبح و شام در راه خدا جهاد كند.

11.

امام صادق (ع ) فرمود: هرگاه با مردم آمیزش كنى ، اگر توانى كه دستت بالاتر از آنكه با او آمیزش كرده اى باشد بكن (یعنى در عطا و احسان و سایر آداب معاشرت از او جلو باش ) زیرا گاهى بنده در عبادت كوتاهى و تقصیر میكند، ولى حسن خلق دارد و خدا بسبب حسن خلقش او را بدرجه روزه دارى كه بعبادت بپاخیزد میرساند.

12.

بحر سقا گوید: امام صادق (ع ) بمن فرمود: اى بحر خوشخلقى مایه آسانى امور است (شادى میبخشد) سپس فرمود: آیا داستانى را كه همه اهل مدینه میدانند برایت نقل نكنم ؟ عرض كردم : چرا، فرمود:

روزى رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در مسجد نشسته بود كه كنیز یكى از انصار آمد و خود او هم ایستاده بود، كنیز گوشه جامه پیغمبر را گرفت ، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بخاطر آن زن برخاست ، ولى او چیزى نگفت ، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم باو چیزى نفرمود، تا سه بار اینكار كرد، پیغمبر در مرتبه چهارم برخاست و كنیز پشت سرش بود، آنگاه كنیز رشته اى از جامه حضرت برگرفت و برگشت .

مردم باو گفتند خدا: ترا چنین و چنان كند كه رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سه بار نگهداشتى و چیزى باو نگفتى ، كه او هم بتو چیزى نفرمود: از پیغمبر چه میخواستى ؟

كنیز گفت : ما بیمارى داریم ، اهل خانه مرا فرستادند كه رشته اى از جامه پیغمبر برگیرم تا بیمار از آن شفا جوید، و چون خواستم رشته را برگیرم ، مرا دید و برخاست ، من از او شرم كردم كه رشته را برگیرم در حالیكه مرا میبیند، و نمیخواستم در گرفتن رشته با او مشورت كنم ، تا (در مرتبه چهارم ) برگرفتم .

13.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: با فضیلت ترین شما كسانى باشند كه اخلاقشان نیكوتر باشد و همنشین نواز باشند، آنها با مردم انس گیرند و مردم با آنها انس گیرند و روى فرششان نشینند.

14.

امیر المؤمنین (ع ) فرمود: مؤمن الفت گیر است و كسیكه الفت نگیرد و با او الفت نگیرند خیر ندارد.

15.

امام صادق (ع ) فرمود: حسن خلق صاحبش را بدرجه روزه دارى كه بعبادت ما خیزد میرساند. (پس تو ای مخاطب ارجمند آگاه باش که مفهوم حسن خلق آن نیست که نیش انسان تا بناگوش برای خلایق باز باشد و همیشه در خیابان و اجتماعات خنده و بشاشیت داشته باشد بلکه حسن خلق آن است که در برابر رفتار زشت دیگران روشی را مدیریت نماییم که بهترین خیر و صلاح

که مورد رضایت خداست حاصل شود پس نگارنده مثالی را مذکور می نماید و سپس مخاطب گرامی آن را به تمامی امور عظیم که از معصومین علیهم‌السلام و و عجل فرجهم صادر گردیده و نیز از پیروان ایشان تسری دهد مانند آنچه حضرت مالک اشتر رحمةالله علیه نقل گردیده و یا از علمای بزرگ ما و ...؛ نگارنده روزی در یکی از خیابان‌ها ساری در زمان و پارک خودرو به ماشینی جوانی ضربه وارد نمودم ولی آن جوان با خشم و غضب غضب فراوان از ماشین پیاده شد و بدون مقدمه چند فحش زشت را با صدای بلند به بنده نسار نمود و من درحالی‌که از خودرو خود پیاده شدم به ایشان گفتم اولاً که به ماشین شما خسارتی وارد نشد و اگر می‌شد من در خدمت شما بودم و خسارت به شما تقدیم می‌کردم پس این چه حرف‌هایی بدی بود که شما زدید جوان درحالی‌که نمی‌خواست از غرور خود دست بکشد با تهدید گفت سوار ماشینت خودت بشو و برو و ...، آری من هنوز هم ناراحت هستند ولی خوشحالم که مانند او عکس‌العمل نشان ندادم و به او و خودم صدمه روحی و جسمی وارد ننمودم و بلکه بحرانی را که این‌گونه به وجود آمده بود این‌گونه مدیریت کردم و آن را حسنی خلق نامیدم )

( باب خوشروئى )

1. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اى پسران عبدالمطلب : شما نتوانید با اموال خود بهمه مردم گشایش دهید، پس با چهره باز و خوشروئى با آنها برخورد كنید.

و در روایت دیگر (بجاى پسران عبدالمطلب ) پسران هاشم فرموده .

2.

امام صادق (ع ) فرمود: سه چیز است كه هر كه یكى از آنها را نزد خدا برد، خدابهشت را براى او واجب كند: انفاق در حال تنگدستى و خوشروئى براى همه مردم و انصاف دادن از خود (یعنى حق را بگوید اگرچه بر زیان او باشد).

3.

امام باقر (ع ) فرمود: مردى خدمت رسولخدا صلى الله علیه و آله آمد و عرض كرد: یا رسول الله مرا سفارشى كن ، از جمله سفارشات پیغمبر باو این بود كه برادرت را با چهره باز ملاقات كن .

4.

یكى از اصحاب گوید بامام صادق (ع ) عرض كرد: اندازه حسن خلق چیست ؟ فرمود: اینكه فروتنى كنى و خوش سخن باشى و برادرت را با خوشروئى برخورد كنى .

5.

فضیل (از امام باقر یا امام صادق (ع )) نقل كند كه فرمود: احسانهاى نیكو و خوشروئى ، جلب محبت كنند و ببهشت در آورند، و بخل و ترشروئى ، از خدا دور كنند و بدوزخ در آورند.

6.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خوشروئى كینه دل را میبرد.

(راستگوئى و اداء امانت)

1. امام صادق (ع ) فرمود: خداى عزوجل هیچ پیغمبرى را مبعوث نفرمود جز با راستگوئى و اداء امانت به نیكوكار و بدكردار.

شرح _مراد اینستكه هر پیغمبرى راستگو و امانت دار بوده و یا آنكه این دو صفت در برنامه شریعت او بوده كه باید تبلیغ كند و بمردم بگوید.

2.

امام صادق (ع ) فرمود: بروزه و نماز مردم گول نخورید، زیرا بسا انسان بنماز و روزه شیفته میشود تا آنجا كه اگر ترك كند بهراس افتد، ولى آنها را براستگوئى واداء امانت بیازمائید. ( و مصداق کامل این گروه خائن موقوفه خواران هستند که دست خیانت آن‌ها به اموال وقف شده برای امت حضرت محمد صل الله علیه و ال و سلم و عجل فرجهم دراز است و بی‌اعتنا از خیانت‌های خود و نابودی اهل اسلام و شیوع فحشاء و نکبت در میان جامعه مسلمین در اثر فقر هستند ولی خود را فریب می دهد به نماز اول وقت و جماعت در مساجد شهر و زیارت خانه خدا و عتبات عالیات و اطعام دهی و ....، درحالی‌که در حرام شفا نیست و بزودی به کیفر اعمال خود می‌رسند زیرا خداوند در کمین ستمکاران است).

3.

فضیل بن یسار گوید: امام صادق (ع ) فرمود: اى فضیل ! نخستین كسیكه راستگو را تصدیق میكند خداى عزوجل است كه میداند او راستگو است و خودش هم خود را تصدیق مى كند و مى داند راستگو است .

4.

امام صادق (ع ) فرمود: مردم را بغیر زبان (بلكه با كردار) خود به خیر و نیكو كارى دعوت كنید، مردم باید كوشش در عبادت و راستگوئى و پرهیزكارى شما را ببینند.

5.

امام صادق (ع ) فرمود: هر كه زبانش راست شد، عملش پاك گشت ، پس هر كه حسن نیت داشته باشد روزیش زیاد شود و هر كه با خانواده اش خوشرفتارى كند، عمرش دراز شود.

6.

امام صادق (ع ) فرمود: بطول دادن ركوع و سجود مرد ننگرید، زیرا بآن عادت گرفته و اگر ترك كند، وحشتش گیرد، ولى براستى گفتار و اداء امانتش بنگرید.

( باب حیا)

1.

امام صادق (ع ) فرمود: حیا از ایمان و ایمان در بهشت است (پس شخصى با حیا در بهشت است ).

2.

امام صادق (ع ) فرمود: حیا و پاكدامنى و كند زبانى - نه كند دلى - از ایمان باشند.

شرح :مقصوداز كند زبانى كم گوئى است كه از علائم ایمانست ، زیرا پرگو عالبا از دروغ و غیبت و تهمت و امثال آن بركنار نمیماند، ولى كندى دل ، مساوى با جهل و شك است كه مذموم و ناپسندیده باشد.

3. امام صادق (ع ) فرمود: هر كس كم رو باشد، كم دانش است (زیرا از پرسیدن شرم میكند و مشكلات علمیش حل نمیشود).
4.

امام باقر یا امام صادق (ع ) فرمود: حیا و ایمان در یكرشته و همدوشند، و چون یكى از آندو رفت ، دیگرى هم در پى آن رود.

5.

امام صادق (ع ) فرمود: ایمان ندارد كسیكه حیا ندارد.

6.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: حیا دو گونه است : حیا عقل و حیاء حماقت ، حیاء عقل علم است و احیاء حماقت نادانى .

( باب عفو و گذشت )

1.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بهترین اخلاق دنیا و آخرت را بشما خبر ندهم ؟ گذشتن از كسى است كه بتوستم كرده و پیوستن با كسیكه از تو بریده و نیكى باكسیكه بتو بدى كرده و بخشیدن بكسیكه ترا محروم ساخته .

2.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: شما را به بهترین اخلاق دنیا و آخرت رهبرى نكنم ؟ پیوستن بكسى كه از تو بریده و بخشیدن بكسى كه محرومت ساخته و گذشتن از كسى كه بتو ستم كرده است .

3.

امام صادق (ع ) فرمود: سه چیز از صفات خوب دنیا و آخرتند: گذشتن از كسیكه بتو ستم كرده و پیوسته با آنكه از تو بریده و خویشتن دارى زمانیكه باتو نادانى كنند.

4.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بر شما باد بگذشت ، زیرا گذشت جز عزت بنده را نیفزاید، از یكدیگر بگذرید تا خدا شما را عزیز كند.

5.

امام باقر (ع ) فرمود: پشیمانى از گذشت بهتر و آسانتر است تا پشیمانى از كیفر.

شرح :یعنى اگر شخصى را كه بتو ستمى كرده بود بخشیدى و از او در گذشتى ، سپس دانستى كه آن گذشت مورد نداشته زیرا آن ستمگرمتنبه نگشت و از گذشت خود پشیمان شدى ، این پشیمانى بهتر و آسانتر است از موردیكه ستمگر را مجازات كنى وسپس بفهمى ، اگر از او میگذشتى و او را میبخشیدى بهتر بود.

اما بهتر بودن اولى از دومى بجهت همین اخبار و نیز آیات شریفه ایستكه خدایتعالى بعفو و گذشت دستور میدهد و اما آسان تر بودنش براى اینستكه از ستمگر بخشیده میتوان انتقام گرفت ، ولى جبران كیفر بیجا بسى مشكل و دشوار است .

6. معتب گوید: موسى بن جعفر (ع ) در باغ خرمایش بود و شاخه میبرید، یكى از غلامان حضرت بردم و گفتم : قربانت گردم ، من این غلام را دیدم كه این خوشه ها را برداشته بود.

حضرت فرمود: فلانى ! غلام گفت : لبیك ،

فرمود: گرسنه اى ؟ گفت نه ، آقاى من !

فرمود: برهنه اى : گفت : نه ، آقاى من !

فرمود: پس چرا این را برداشتى ؟ گفت : این را دلم میخواست .

فرمود: برو، این خرما هم از تو، و فرمود او را رها كنید.

7. حضرت ابوالحسن (ع ) فرمود: هر دو گروهى كه برابر شوند (بجنگ یكدیگر برخیزند) آنكه گذشتش بیشتر است نصرت یابد. ( پس توجه نماید مخاطب ارجمند که این گذشت دارای حد و حدود است و اگر غیر آن بود

خداوند دوزخ را خلق نمی کرد پس دوزخ برای ستمکارانی است که بایستی به کیفر ظلم و ستم خود در آن تا ابدالآباد معذب باشند مانند ستیزه‌گران با امامان معصوم و قاتلان ایشان و قاتلان شیعیان و دوستداران و نیز قاتلان انسان‌های بی‌گناه و...، همانگونه که خداوند می‌فرماید ( الا لعنت الله از ظالمین که اهل دوزخ جاوید هستند )

8. سه چیز است كه خدا بوسیله آن جز عزت مرد مسلمان را نیفزاید: گذشت از كسیكه باو ستم كرده و بخشیدن بآنك محرومش ساخته و پیوست با آنكه از او بریده است .

(فرو خوردن خشم )

1.

على بن الحسین (ع ) فرمود: دوست ندارم كه بجاى نرم خوئى و فروتنیم ، شتران سرخ مو داشته باشم (یعنى چنین صفت حمیده اى را با مال دنیا عوض نمیكنم و هرگز راضى نمیشوم كه خشن و تند خو باشم و در برابر بهترین چهارپایان و زیور دنیا را داشته باشم ) و هیچ جرعه اى ننوشم كه آنرا دوست تر داشته باشم از جرعه خشمیكه طرف را بدان كیفر ندهم

2.

.2. امام صادق (ع ) فرمود: نیكو جرعه ایست خشم براى كسى كه بر آن صبر كند، زیرا پاداش بزرگ در برابر بلاى بزرگست ، و خدا مردمى را كه دوست دارد، گرفتارشان سازد.

3.

موسى بن جعفرعلیه السلام فرمود: در برابر دشمنان نعمت (یعنى حسودان ) صبر كن ، زیرا كسیرا كه نسبت بتو خدا را نافرمانى كرده ، هرگز نتوانى بهتر از اطاعت خدا نسبت به او تلافى كنى .

4.

امام صادق (ع ) فرمود: فرو خوردن خشم از دشمن در زمان دولت و اقتدار آنها، تقیه و احتیاطى است براى كسیكه دور اندیشى كند، و بمعرض بلاى دنیا در نیاید، و مخاصمه نمودن و دشنام دادن دشمنان در زمان اقتدار آنها بدون مراعات تقیه ، ترك دستور خداست ، پس با مردم مدارا كنید تا عمل شما نزد آنها بزرگ و فربه شود (از شما به نیكى یاد كنید) و با آنها دشمنى مكنید كه بر گردن خد سوارشان كنید و خوار و زبون گردید.

5.

امام صادق (ع ) فرمود: هیچ بنده اى خشمى فرو نخورد، جز آنكه خداى عزوجل عزت او را در دنیا و آخرت بیفزاید، و همانا خداى عزوجل فرماید: (((و آنها كه خشم خود فرو خورنند واز مردم بگذرند، و خدا نیكوكارانرا دوست داد، 128 سوره 3 ))) و خدا او را بجاى فرور خوردن خشمش این پاداش دهد (یعنى او را دوست دارد).

6.

امام صادق (ع ) مى فرمود: هر كه خشمى را فرو خورد كه بتواند آن را اعمال كند (و از طرف خود انتقام بگیرد)، خدا روز قیامت دلش را از رضاى خود پر كند.

7.

امام باقر علیه السلام فرمود: هر كه خشمى را فرو خورد كه بتواند آن را اعمال كند، خدا روز قیامت دلشرا از ایمنى و ایمان پر كند.

8. زید شحام گوید: امام صادق (ع ) بمن فرمود: اى زید در برابر دشمنان نعمتها صبر كن ، زیرا كسیرا كه درباره تو خدا را نافرمانى كرده ، بهتر از اینكه خدا را درباره او فرمان برى ، جبران نخواهى كرد. اى زید! خدا دین اسلام رابرگزید و انتخاب فرمود: پس با سخاوت و خوشخلقى با او نیكو معاشرت كنید.

شرح :انسان با هر كسى رفاقت و آمیزش دارد، هر چه بیشتر طبق میل و خواسته او رفتار كند، رفاقت و دوستى آنها محكم تر و پایدارترمیگردد. امام صادق (ع ) مى فرماید: خدایتعالى دین اسلام را براى مصاحبت و همدمى شما انتخاب فرمود، و آنچه او را خوش آید و طبق میلش میباشد، سخاوت و خوشخلقى است ، ایندو صفت را داشته باشید تا دوستى شما با اسلام محكم و پایدار شود.

9. رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: دوست ترین راه بنده بسوى خدا عزوجل نوشیدن دو جرعه است 1- جرعه خسمیكه با خویشتن دارى ردش كند. 2- جرعه مصیبتى كه با صبرش برگرداند.

( حلم و خویشتن دارى )

1.

ابو حمزه گوید: مؤمن عملش را با خویشتن دارى آمیخته است . مینشیند تا بیاموزد (بمجلسى میرود كه چیزى بیاموزد) میگوید تا بفهمد، (براى فهمیدن سؤال میكند، نه براى اظهار فضل ) امانتى كه نزدش هست بدو ستانش خبر نمیدهد (تا چه رسد بدشمنان ) و شهادت خود را از دشمنانش پنهان نمیكند (بنفع دشمناانش گواهى میدهد تا چه رسد بدوستان ) و هیچ امر حقى را بقصد خود نمائى انجام ندهد و از روى شرمسارى ترك نكند، اگر او را بستایند، از گفتار آنها بترسد و نسبت بآنچه آنها نمیدانند، از خدا آمرزش خواهد، گفتار كسیكه او را نشناخته مغرورش نكند و از آمار كردار خود (نزد خدایتعالى ) در هراس است .

2.

على بن الحسین (ع ) میفرمود: من خوشم میاید از مردى كه هنگام غضب بردباریش او را دریابد.

3.

امام باقر (ع ): خداى عزوجل شخصى با حیاى خویشتن دار را دوست دارد.

4.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خدا هیچگاه كسى را بسبب جهل عزیز نساخته و بسبب بردبارى ذلیل نداشته است .

5.

امام صادق (ع ) فرمود: بردباى براى یارى (مرد بردبار) كافى است . و فرمود: اگر بردبار نیستى خود را به بردبارى وادار.

6.
6. امام صادق (ع ) یكى از غلامانش را پى كارى فرستاد، او دیر كرد، امام بدنبالش رفت دید خوابیده است ، بالاى سرش نشست و بادش میزد تا بیدار شد، امام صادق (ع ) باو فرمود: فلانى بخدا تو این حق را ندارى كه شب و روز هر دو بخوابى . شبت براى خود و روزت از آن ماست .
7.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خدا شخص با حیاى خویشتن دار، پاكدامن ، با مناعت را (كه از مردم سؤال نمیكند) دوست دارد.

8. امام صادق (ع ) فرمود: چون میان دو نفر نزاعى در گیرد، دو فرشته فرود آیند بآنكه سفیه و بیخرد است گویند: هرچه خواستى گفتى ، خودت لایق آنچه گفتى هست ، و كیفر گفتار ترا خواهى دید. و به بردبار گویند: صبر كردى و حلم نمودى ، اگر حلمت را بپایان رسانى ، خدا ترا میآمرزد، سپس فرمود: ولى اگر شخص بردبار جواب او را پس دهد، آندو فرشته بالا روند.

( خاموشى و نگهدارى زبان )

1.

از نشانه هاى فقاهت بردبارى و علم و خاموشى است ، همانا خاموشى یكى از درهاى حكمت است ، همانا خاموشى محبت میآورد و راهنماى هر امر خیرى میباشد. (زیرا انسان با تفكر بهر خیرى میرسد و خاموشى موجب و مزید تفكر است ).

2.

امام باقر علیه السلام فرمود: شیعیان ما بى زبانند (كم كورى و گزیده گویند).

3.

ابو على جوانى گوید: امام صادق (ع ) را دیدم انگشت بالاى لبهاى شریفش گذاشته و بغلامش سالم میفرماید: اى سالم زبانت را نگه دار تا سالم بمانى و مردم را بر دوش ما سوار مكن (یعنى از فضائل و مناقب ما آنچه خلاف تقیه است بمردم مگو تا بر ما نشورند).

4.

مردى بحضرت ابوالحسن (ع ) عرض كرد: مرا سفارشى نما، فرمود: زبانت را نگهدار تا عزیز باشى و افسار خود را بدست مردم مده كه خوار و زبون شوى .

5.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بمردى كه خدمتش آمد، فرمود: نمیخواهى ترا با مردى راهنمائى كنم كه خدا بسبب آن بهشتت برد؟ عرض كرد: چرا یا رسول الله ! فرمود از آنچه خدا بتو داده بده ، عرض كرد: اگر خودم از آنكه باو دهم نیازمندتر باشم چكنم ؟ فرمود: كارى براى نادان كن - یعنى نادان را راهنمائى كن ، عرض كردم : اگر خودم نادانتر از او بودم چكنم ؟ فرمود: زبانت را جز از خیر خاموش دار. آیا شادمان نیستى كه یكى از این خصال داشته باشى كه ترا ببهشت برد.

6.

امام صادق (ع ) فرمود: لقمان به پسرش گفت : پسر جان اگر خیال كنى سخن از نقره است ، بدانكه خاموش از طلا است .

7.

رسولخدا فرمود: زبانت را نگهدار، زیرا نگهدارى زبان صدقه ایست كه بخود میدهى (چون خاموشى ترا از بلا نگهدارى ) سپس فرمود: هیچ بنده اى حقیقت ایمان را نشناسد، تا برخى از ایشان را نگهدارد (و تنها آنچه را به سود دنیا یا آخرتش باشد رها كند و بگوید).

8.

امام صادق (ع ) درباره قول خداى عزوجل : (((مگر كسانى را كه به آنها گفته شد دستهاى خود را نگهدارید، ندیدى ، 77 سوره 4 ))) فرمود: یعنى زبان خود را نگهدارید).

9.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود، نجات مؤمن درنگهداشتن زبانش باشد.

10.

ابوبصیر گوید: شنیدم امام باقر (ع ) فرمود: ابوذر - رحمة الله - مى گفت اى دانشجو همانا این زبان كلید خیر و كلید شر است ، پس همچنانكه بر طلا و نقره ات مهر مى زنى ، بر زبانت هم مهر بزن

11.

امام صادق (ع ) فرمود: حضرت عیسى علیه السلام مى فرمود: بجز ذكر خدا سخن بسیار نگوئید، زیرا كسانیكه بجز ذكر خدا سخن بیهوده گویند، دلهاشان سخت است و نمى دانند.

12.

امام صادق (ع ) فرمود: روزى نیست جز آنكه هر عضوى از اعضاى تن در برابر زبان فروتنى كنند و بگویند: ترا بخدا مبادا بسبب تو عذاب بینیم .

13.

على بن الحسین علیهما السلام فرمود: در هر بادمداد زبان آدمیزاد بر تمام اعضائش مشرف شود و گوید: چگونه هستید؟ گویند: اگر تو ما را رها كنى خوبیم و مى گویند: خدا را خدا را نسبت بما بیاد آور و سوگندش دهند و گویند ما بسبب تو ثواب و عقاب بینیم .

14.

مردى خدمت پیغمبر صلى الله علیه و آله آمد و عرض كرد: یا رسول الله ! مرا سفارشى كن ، فرمود: زبانت را نگهدار. گفت : یا رسول الله ! مرا سفارشى كن فرمود: زبانت را نگهدار، گفت یا رسول الله ! مرا سفارشى كن فرمود: زبانت را نگهدار واى بر تو! آیا مردم را جز دور شده هاى زبانشان برو در آتش اندازد.

15.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: كسیكه سخنش را از عملش نشمارد، خطاهایش زیاد شود و عذابش فرا رسد.

16.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خدا زبان را عذابى كند كه هیچیك از اعضاء را آن عذاب نكرده باشد، زبان گوید: پروردگارا مرا عذابى نمودى كه چیز دیگر را چنان عذاب ننمودى ؟ باو گفته شود تو یك جمله گفتى كه بمشارق و مغارب زمین رسید و بوسیله آن خون محترم ریخته شد و مال محترم غارت شد و فرج محترم دریده شد، بعزت و جلالم سوگند ترا عذابى كنم كه هیچیك از اعضاء دیگر را آنگونه عذاب نكرده باشم. (و این روایت کنایه از کسانی که ظلم و ستم را توجیه و تفسیر و تاویل نموده و آتش ظلم و بیداد را در جهان می‌افروزند مانند کسانی که از سیاست خلیفه دوم در تهاجم ددمنشانه به ملت های بی‌گناه و نابودی حرث و نسل و ...، دفاع می‌کنند و جنایات او را به آنچه تا روز قیامت واقع می‌شود را در گردن می‌گیرد و ... )

17.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگر در چیزى نجسى باشد در زبانست .

18.

امام رضا علیه السلام میفرمود: هرگاه مردى از بنى اسرائیل میخواست عبادت كند، ده سال پیش از آن خاموشى میگزید. (یعنى سخن بیهوده نمیگفت و فكر خود را متوجه علوم و معارف دینى مینمود و سپس بتعلیم و هدایت میپرداخت ).

19.

امام صادق (ع ) فرمود: در حكمت آل داود (كتاب زبور) است كه : بر عاقل لازمست كه بوضع زمان خود آشنا باشد، سر گرم كار خود بوده ، زبانش را حفظ كند.

20.

امام صادق (ع ) فرمود: بنده مؤمن تا زمانیكه خاموش باشد. نیكوكار نوشته میشود و چون سخن گوید: نیكوكار یا بدكردار نوشته شود.

( مدارا و سازگارى )

1.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: سه چیز است كه هركه نگهداشته باشد، هیچ كارش تمام نیست : پرهیزكارى كه او را از نافرمانى خدا باز دارد، و خلقى كه بسبب آن با مردم بسازد و بردبارى كه نادانى نادان را با آن رد كند.

2.

امام صادق (ع ) مى فرمود: جبرئیل علیه السلام نزد پیغمبر صلى الله علیه و آله آمد و عرض كرد: اى محمد پروردگارت سلام مى رساند و مى گوید: با مخلوقم مدارا كن .

3.

امام باقر علیه السلام فرمود: در تورات نوشته است ، از جمله مناجات خداى عزوجل با موسى بن عمران این بود كه : اى موسى ! راز پنهان مرا در باطن خویش پوشیده دار و در آشكارت سازگارى با دشمن من و دشمن خود را از جانب من اظهار كن و با اظهار راز پنهانم سبب دشنام دادن آنها به من مشو تا در دشنام دادن من شریك دشمن خود و دشمن من گردى .

4.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: پروردگارم مرا بسازگارى با مردم امر فرمود. چنانكه بانجام واجبات امر فرمود.

5.

امام صادق (ع ) فرمود رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: سازگارى با مردم نصف ایمانست و نرمى با آنها نصف زندگى است.

سپس امام صادق (ع ) فرمود: با نیكان در پنهان آمیزش كنید و با بدكاران در آشكار و بر آنها حمله نكنید كه بر شما ستم كنند، زیرا فرمانى براى شما پیش آید كه از دینداران نجات نیابد، جز آنكه را مردم ابلهش دانند و خود او هم آماده باشد و تحمل كند كه باو گویند ابله و بیعقل است .

( نرمى و ملاطفت)

1. امام صادق (ع ) فرمود: خداى تبارك و تعالى ملایم است و ملایمت رفق را دوست دارد، از ملایمت او نسبت به بندگانش ، بیرون ساختن كینه ها و مخالفت هوسها و دلهایشانست و نیز از ملایمت او نسبت به بندگان اینستكه : امرى را كه میخواهد مردم را از آن بر كنار كند، براى ملایمت با آنها ایشان را با آن امر وامیگذارید (كه طبق عادت رفتار كنند و از ابتدا بر آنها سخت نمیگیرد) تا سنگینى امر ایمان یكباره بر آنها نیفتد كه ناتوان گردند، و چون اراده بركنارى آنها كند، آن امر را با مردیگرى نسخ فرماید تا امر اول منسوخ گردد (چنانكه در صدر اسلام مردم را بقبله بیت المقدس وا گذاشت و چون

باحكام اسلام انس و الفت پیدا كردند، آنها را متوجه كعبه فرمود و بیت المقدس منسوخ گردید).

شرح :مقصود از بیرون ساختن كینه ها اینستكه : به پیغمبران و اوصیائشان دستور داده ، نسبت بكفار و منافقین نرمى و ملایمت نمایند و با احسان و دستگیرى و خوشرفتارى دلهایشانرا باسلام گرم كنند تا كینه از دلهایشان خارج شود.

2.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: نرمى رفق میمنت دارد و خشونت نحوست .

3.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: نرمى روى هر چه گذاشته شد، آنرا زینت داد و از هر چه برداشته شد، زشتش ساخت .

4.

امام صادق (ع ) فرمود: هر خانواده اى كه بهره خود را از نرمى رفق گرفتند، خدا روزى ایشان را وسعت داد و نرمى در تقدیر معیشت (اقتصاد و میانه روى در خرج ) از وسعت مال بهتر است ، و با میانه روى درماندگى نباشد و با ولخرجى چیزى باقى نماند، همانا خداى عزوجل نرمى كند (رفیق است) و نرمى رفق را دوست دارد.

5.

هشام بن احمد گوید: مرا با مردى از آنقوم سخن در گرفته بود (با یكى از مخالفین نزاع میكردم ) حضرت ابوالحسن (ع ) بمن فرمود: با آنها نرمى كن ، زیرا كفر ایشان در خشم آنهاست (چون خشمگین شوند سخن كفرآمیز گویند) و خیرى نیست در كسیكه كفرش در خشمش باشد.

6.

موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: نرمى نیمى از زندگى است .

7.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خدا نرمى را دوست دارد و بآن كمك میكند (چنانچه در حدیث 1841 ذكر شد) پس چون مركوبهاى لاغر را سوار شدید، آنها را بمنزلگاه مقرر خود فرود آورید (تا علوفه خورند استراحت كنند) و اگر زمین خشك و بى گیاه باشد، با شتاب بگذرید و اگر پر گیاه باشد، آنها را فرود آرید (پس نرمى و ملاطفت حتى نسبت بحیوانات هم خوب و پسندیده است ).

8.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگر نرمى مخلوقى میبودكه دیده میشد، در میان مخلوقات خدا از او نیكوتر نبود

9.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هیچ دو نفرى با هم رفاقت و همدمى نكنند، جز آنكه نرمیش با رفیقش بیشتر است ، نزد خداى عزوجل پاداشش بزرگتر و محبوبیتش بیشتر است .

10.

امام صادق (ع ) میفرمود: هر كه در كار خود نرمى كند، هر چه از مردم خواهد بدان برسد.

( باب تواضع )

1. امام صادق (ع ) فرمود: نجاشى دنبال جعفر بن ابیطالب و اصحابش فرستاد. آنها وارد شدند. نجاشى در اتاقى روى خاك نشسته و جامه هاى كهنه پوشیده بود، جعفر گوید: چون او را بدانحال دیدیم از او بترسیدیم (كه مبادا دیوانه شده باشد) چون وضع و پریدگى چهره ما را دید، گفت :

سپاس خدائی را كه محمد را یارى كرد و چشمش را روشن نمود. شما را مژده ندهم ؟ گفتم : پادشاها چرا، گفت : اكنون یكى از كارآگاههاى من از سرزمین شما آمد و بمن گزارش داد كه خداى عزوجل پیغمبرش محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را یارى فرمود و دشمنش را هلاك كرد و فلانى و فلانى و فلانى اسیر شدند در یك وادى بنام بدر كه درخت اراك بسیار دارد. پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با دشمنش برابر شدند، و گویا هم اكنون آنرا میبینم ، همانجائى را كه براى آقایم كه مردى از بنى ضمره بود چوپانى میكردم .

جعفر گفت : پادشاها! چرا روى خاك نشسته و جامه هاى كهنه پوشیده اى ؟.

گفت : اى جعفر! ما در آنچه خدا بر عیسى (ع ) نازل كرده این دستور را مى بینیم كه : حق خدا بر بندگانش اینستكه : چون نعمتى بآنها روى آورد، براى خدا تواضع كنند. و چون خداى عزوجل بوسیله محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نعمتى بمن داد، من این تواضع را براى خدا كردم . چون این گزارش بپیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید، باصحابش فرمود:

همانا صدقه بصاحبش افزونى بخشد، پس صدقه دهید - خدا شما را رحمت كند - و همانا تواضع موجب زیادى رفعت صاحبش شود، پس تواضع كنید تا خدا شما را رفعت دهد، و همانا گذشت عزت صاحبش را زیاد كند، پس درگذرید تا خدا عزیزتان كند.

2.

امام صادق (ع ) مى فرمود: همانا دو فرشته در آسمان بر بندگان گماشته شده اند، كه هر كس براى خدا تواضع كند، او را بالا برند و هر كه تكبر كند پستش كنند.

3.

امام صادق (ع ) فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله یك شب پنجشنبه براى افطار در مسجد قبا بود، و فرمود: آیا آشامیدنى هست ؟ اوس بن خولى انصارى قدحى از شیر مسكه برگرفته با عسل آمیخته خدمتش آورد، چون بدهان گذاشت و چشید، كنارش زد و فرمود: دو نوشابه ایست كه با یكى از آنها از دیگرى بى نیازى حاصل مى شود، من اینرا نمى آشامم و تحریم نمى كنم ، ولى براى خدا تواضع مى كنم زیرا هر كه براى خدا تواضع كند، خدایش بلند گرداند و هر كه تكبر كند، خدایش پست كند، و هر كه در زندگى اقتصاد ورزد، خدا روزیش بخشد، و هر كه ولخرجى كند، خدا محرومش سازد، و هر كه بسیار بیاد مرگ باشد خدا او را دوست دارد. (و البته این روش معصومین در زمان حاکمیت است تا به خداوند تواضع نموده و نیز امت اسلام را در یاد داشته باشد )

4.

داود حمار نیز همینگونه از امام صادق (ع ) نقل كرده و چنین فرموده : هر كه از خدا بسیار یاد كند، خدا او را در بهشتش زیر سایه خود گیرد.

5.

امام صادق (ع ) فرمود: از تواضع است كه در نشستن بپائین مجلس راضى باشى و بهر كه برخورى سلام كنى و مجادله را ترك كنى ، اگر چه حق با تو باشد، و دوست نداشته باشى كه ترا بتقوى بستایند.

6.

امام صادق (ع ) فرمود: خداى عزوجل بموسى (ع ) وحى فرمود كه : اى موسى ! آیا مى دانى چرا از میان همه مخلوقم ترا براى سخن گفتن

با خود برگزیدم ؟ عرض كرد: پروردگارا براى چه بود؟ خداى تبارك و تعالى باو وحى كرد كه : اى موسى من بندگانم را زیر و رو كردم (بررسى كامل نمودم ) در میان آنها كسى را از تو فروتن تر ندیدم . اى موسى ! تو چون نماز مى گزارى چهره خویش روى خاك - یا گفت روى زمین - مینهى .

7.

امام صادق (ع ) فرمود: على بن الحسین صلوات الله علیهما گذرش بر جذامیان افتاد، حضرت سوار الاغش بود و آنها صبحانه مى خوردند. امام را به صبحانه دعوت كردند، فرمود: اگر روزه نمى داشتم مى پذیرفتم ، و چون بمنزلش رفت ، دستور فرمود غذایى لذیذ و خوب بسازند، سپس براى صبحانه از آنها دعوت كرد و خود هم با آنها صبحانه خورد.

8.

امام صادق (ع ) فرمود: از تواضع است كه مرد در جائى نشیند كه پائین تر از مقام و شرف او باشد.

9.

امام صادق (ع ) مردى از اهل مدینه را دید كه چیزى براى خانواده اش خریده و با خود مى برد چون آن مرد امام را دید خجالت كشید، امام فرمود: این را خودت خریده و براى خانواده ات مى برى ؟ بخدا سوگند اگر اهل مدینه نبودند (كه سرزنش و خرده گیرى كنند) من هم دوست داشتم ، براى خانواده ام چیز بخرم و خودم ببرم.

10.

امام صادق (ع ) فرمود: در آنچه خداى عزوجل بداود وحى فرمود، این بود: اى داود چنانكه نزدیكترین مردم بخدا متواضعانند، دورترین مردم از خدا هم متكبرانند.

( دوستى براى خدا و دشمنى براى خدا)

1.

امام صادق (ع ) فرمود: هر كه براى خدا دوست دارد و براى خدا دشمن دارد و براى خدا عطا كند، از كسانیكه ایمانش كامل است .

2.

و فرمود: از محكمترین دست آویزهاى ایمان اینستكه : براى خدا دوست بدارى و براى خدا دشمن بدارى و براى خدا عطا كنى و براى خدا دریغ دارى .

3.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: دوستى مؤمن با مؤمن براى خدا از بزرگترین شعبه هاى ایمانست ، همانا هر كه براى خدا دوستى كند و براى خدا دشمنى كند و براى خدا عطا و براى خدا دریغ كند از برگزیدگان خداست.

4.

امام صادق (ع ) فرمود: كسانیكه براى خدا با یكدیگر دوستى مى كنند، روز قیامت بر منبرهاى نور مى باشند، نور چهره و نور تن و نور منبرهایشان همه چیز را روشن كند، بدرجه ایكه بآن معرفى شوند، و گفته شود: اینان دوستى كنان براى خدایند.

5.

فضیل بن یسار گوید: از امام صادق (ع ) پرسیدم : آیا حب و بغض از ایمان است ؟ فرمود: مگر ایمان چیزى غیر از حب و بغض است ؟ سپس این آیه را تلاوت فرمود: (((خدا ایمان را محبوب شما كرد و آنرا در دل شما بیاراست و كفر و نافرمانى و عصیان را ناپسند شما كرد. آنانند هدایت یافتگان ، 7 سوره 49))).

6.

رسول خدا صلى الله علیه و آله باصحابش فرمود: كدامیك از دستاویزهاى ایمان محكمتر است ؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند، و بعضى از آنها گفتند: نماز و برخى گفتند: زكاة و بعضى گفتند: روزه و برخى گفتند: حج و عمره و بعضى گفتند: جهاد، رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر یك از اینها را كه گفته فضیلتى است ، ولى جوابش پرسش من نیست . محكمترین دستاویزهاى ایمان دوستى براى خدا و دشمنى براى خدا و پیروى اولیاء خدا و بیزارى از دشمنان خداست .

7.

امام صادق (ع ) فرمود: سه چیز از علامات مؤمن است : شناختن خدا و شناختن دوستان و دشمنان خدا

8.

امام باقر (ع ) فرمود: هر گاه خواهى بدانى در تو خیرى هست ، بدلت نگاه كن ، اگر اهل طاعت خدا را دوست و اهل معصیت خدا را دشمن دارد، در تو خیر است و خدا هم ترا دوست دارد، و اگر اهل طاعت خدا را دشمن و اهل معصیت خدا را دوست دارد و در تو خیر نیست و خدا دشمنت دارد، و هر كسى همراه دوست خود است .

9.

و فرمود: هر كه براى دین دوست ندارد و براى دشمن ندارد، دین ندارد (پیداست كه شخص متدین حداقل باید پیغمبر و ائمه (صلی الله علیه و آله و سلم) را براى خدا دوست بدارد و گرنه دین نخواهد داشت ).

( نكوهش دنیا و زهد در دنیا )

1.

امام صادق (ع ) فرمود: كسیكه بدنیا زاهد و بى رغبت باشد، خدا حكمت را در قلبش بر جا دارد و زبانشرا بآن گویا سازد، و او را به عیبهاى دنیا و درد و دوایش بینا گرداند، و او را از دنیا سالم بیرون كند و ببهشت دارالسلام درآورد. ( و مفهوم این روایات یعنی دل‌بستگی به دنیا نداشتن یعنی به واسطه دوستی آن در غضب خدا وارد نشدن است نه این‌که کسی تصور نماید که زاهد بایستی در غار زندگی کرده و با پوستین عورت خود را بپوشاند و ...، و گرسنه و برهنه زندگی نماید)

2.

مردى از على بن الحسین علیهما السلام درباره زهد پرسید، فرمود زهد ده چیز است ، (و درجاتى دارد) بالاترین درجه زهد پست ترین درجه ورع و بالاترین درجه ورع پست ترین درجه یقین و بالاترین درجه یقین پست ترین درجه رضاست ، همانا تمام زهد در یك آیه از كتاب خداى عزوجل است : (((تا بر آنچه از دست شما رفته افسوس نخورید و بآنچه بشما رسیده شادى نكنید، 23 سوره 57))).

3.

امام صادق (ع ) مى فرمود: هر دلى كه شكى یا شركى داشته باشد، ساقط و بى ارزش است و آنها (پیغمبر و اولیاء خدا) زهد نسبت بدنیا را خواستند تا دلشان براى آخرت فارغ باشد (زیرا محبت دنیا و آخرت در یك دل جمع نشود).

4.

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: علامت مشتاق به ثواب آخرت بى رغبتى نسبت بشكوفه (خرم و بى ثبات ) دنیاى نقد است ، همانا بى رغبتى زاهد نسبت بدنیا، از آنچه خداى عزوجل برایش از دنیا قسمت كرده كاهش ندهد، اگر

چه زهد كند، و حرص شخص حریص بر شكوفه دنیاى نقد، برایش افزونى نیاورد، اگر چه حرص مى زند، پس مغبون كسى است كه از بهره آخرت خود محروم ماند.

5.

امام صادق (ع ) فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله به بزغاله گوش بریده اى كه مرده ، و در زباله دان افتاده بود گذر كرد، باصحاب فرمود: این چند مى ارزد؟ گفتند: اگر زنده مى بود شاید یك درهم ارزش نداشت ، پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: سوگند بآنكه جانم در دست اوست كه دنیا نزد خدا از این بزغاله اهلش پست تر است .

6.

امام صادق (ع ) فرمود: چون خدا خیر بنده ئى را خواهد، او را نسبت بدنیا بى رغبت و نسبت بدین دانشمند كند، و بعیوب دنیا بینایش سازد، و بهر كه این خصلتها داده شود، خیر دنیا و آخرت داده شده ، و فرمود: هیچ كس حق را در راهى بهتر از زهد دنیا نجسته است و آن ضد مطلوب دشمنان حق است .

راوى گوید: عرض كردم : قربانت ، آنها از چه راه میجویند؟ فرمود: از رغبت بدنیا. و فرمود آیا شخص پر صبر كریمى نیست ؟ همانا دنیا چند روز اندكست ، همانا حرامست بر شما كه مزه ایمان چشید جز آنكه نسبت بدنیا بى رغبت شوید.

و شنیدم امام صادق (ع ) مى فرمود: چون مؤمن از دنیا كنار كشد، رفعت پیدا كند و شیرینى محبت خدا را دریابد، و نزد اهل دنیا دیوانه نماید، در صورتیكه شیرینى محبت خدا بآنها آمیخته شده كه بچیز دیگر مشغول نشوند.

و شنیدم مى فرمود: زمانیكه دل صفا پیدا كند، زمین برایش تنگ شود. تا آنجا كه پرواز كند.

7. از على بن الحسین پرسیدند، كدام عمل نزد خداى عزوجل بهتر است ؟ فرمود: هیچ عملى بعد از معرفت خداى عزوجل و رسولش بهتر از بغض دنیا نیست ، و براى آن شعبه هاى بسیاریست و براى گناهان (نافرمانیهاى خدا) شعبه هاى بسیاریست :

نخستین نافرمانى كه خدا را نمودند تكبر بود و آن نافرمانى شیطان بود، زمانیكه سرپیچى و گردنفرزاى كرد از كافران گشت .

و دیگر حرص است كه نافرمانى آدم و حوا بود، زمانیكه خداى عزوجل بآنها فرمود: (((از هر چه خواهید بخورید ولى باین درخت نزدیك مى شود كه از ستمكاران باشید، 25 سوره 2))) پس آدم و حوا چیزى را گرفتند كه بدان احتیاج نداشتند، و این خصلت تا روز قیامت در ذریه آنها رخنه كرد، از اینرو بیشتر آنچه را آدمیزاد مى طلبید بدان احتیاج ندارد.

و دیگر حسد است كه نافرمانى پسر آدم (قابیل ) بود، زمانیكه به برادرش (هابیل ) حسد برد و او را كشت ، و از این نافرمانیها دوستى زنان و دوستى دنیا و دوستى ریاست و دوستى استراحت و دوستى سخن گفتن و دوستى سرورى و ثروت منشعب گشت ، و اینها هفت خصلت است كه همگى در دوستى دنیا گرد آمده اند، از اینرو پیغمبران و دانشمندان بعد از شناختن این مطلب گفتند: دوستى دنیا سر هر خطا و

گناهست و دنیا دو گونه است : دنیاى رساننده و دنیاى ملعون (یعنى دنیایكه انسانرا بطاعت و قرب خدا مى رساند بقدر كفاف است كه آن ممدوح و پسندیده است و دنیایكه بیش از مقدار كفاف و زیادتر از احتیاجست كه آن مایه لعنت و دورى از رحمت خداست ).

8.

ابوعبیده خزاء گوید: بامام باقر (ع ) عرض كردم : حدیثى بمن بفرما كه از آن سود برم فرمود: اى ابا عبیده ، بسیار یاد مرگ كن ، زیرا شخصى از مرگ بسیار یاد نكند، جز آنكه بدنیا بى رغبت شود.

9.

امام باقر (ع ) فرمود: فرشته ئى هر روز فریاد مى كشد: آدمى زاد براى مردن بزاى و براى نابودى گردآور و براى خراب شدن بساز.

10.

على بن الحسین صلوات الله علیهما فرمود دنیا پشت كرد، كوچ مى كند و آخرت روى آورده مى آید و براى هر یك از ایندو فرزندانى است ، شما از این فرزندان آخرت باشید و از فرزندان دنیا نباشید و از زاهدین در دنیا و راغبین در آخرت باشید.

همانا زاهدین در دنیا زمین را بستر خود گرفتند و خاك را فرش و آب را بوى خوش خود و خویشتن را از دنیا قیچى كردند.

همانا خدا را بندگانى است كه گویا اهل بهشت ار جاویدان در بهشت دیده و اهل دوزخ را در دوزخ گرفتار عذاب دیده اند، مردم از شر آنها در امانند، دلشان غمگین است ، عفت نفس دارند، حاجاتشان سبك است ، چند روزى صبر كردند و باستراحت طولانى قیامت رسیدند.

اما شب گامهایشان براى عبادت براى عبادت صف كشیده ، اشكهایشان بر چهره جاریست و بپروردگار خویش پناه بردند و براى آزادى خود (از آتش دوزخ ) كوشش كنند.

و اما روز خویشتن دارانى باشند، دانشمند، نیكوكار و پرهیزگار، در لاغرى مانند چوبه تیرى كه ترس از عبادت آنها را تراشیده ، هر كه بآنها نگرد، گوید بیمارند - در صورتى كه بیمارى ندارند - یا گویند دیوانه اند، در صورتیكه بامر بزرگى كه یاد آتش دوزخ و وضع آنست گرفتارند.

11. جابر گوید: خدمت امام باقر (ع ) رسیدم ، حضرت فرمود: اى جابر بخدا كه من غمگین و دلگرفته ام ، عرض كردم : قربانت ، گرفتارى و غم دل شما چیست ؟ فرمود: اى جابر! همانا خالص و صافى دین خدا بدل هر كه درآید، دلش از غیر او بگردد،

اى جابر! همانا مؤمنین بماندن در دنیا اطمینان نكردند، و از رسیدن بآخرت ایمن نگشتند.

اى جابر! آخرت خانه ثباتست و دنیا خانه نابودى و زوال ، ولى اهل دنیا غافلند و گویا مؤمنانند كه فقیه و اهل تفكر و عبرتند: آنچه با گوشهاى خود شنوند، ایشان را از یاد خداى - جل اسمه - كر نكند و هر زینتى كه چشمشان بیند از یاد خدا كورشان ندارد، پس بثواب آخرت رسیدند، چنانكه باین دانش رسیدند.

و بدان اى جابر كه اهل تقوى كم هزینه ترین اهل دنیایند و ترا از همه بیشتر یارى كنند، تا تذكر دهى یاریت كنند و اگر فراموش كنى یادت آورند. امر خدا را گویند و بر امر خدا ایستادگى دارند، براى دوستى پروردگارشان دل از همه چیز كنده و بخاطر اطاعت مالك خویش از دنیا در هراسند و از صمیم دل بسوى خداى عزوجل و محبت او متوجه گشته و دانستند كه هدف اصلى همین است ، بخاطر عظمت شاءنى كه دارد پس دنیا را چون بار اندازى دان كه در آن بار انداخته اند و سپس كوچ خواهى كرد. یا مانند ترقى و كمالى كه در خواب بآن رسیده و چون بیدار شده ئى چیزى از آن ندارى . من این را بعنوان مثل برایت گفتم ، زیرا دنیا در نظر خردمندان و خداشناسان مانند سایه بعد از ظهر است .

اى جابر! آنچه را كه خداى جل و عز از دین و حكمتش بتو سپرده حفظ كن و از آنچه برایت نزد خداست مپرس ، جز آنچه براى او نزد تو است (یعنى ثواب و پاداش او باندازه دین نگهدارى خودت باشد) و اگر دنیا در نظرت غیر از آنچه گفتم باشد، باید بخانه عذر خواهى روى (و از عقیده سوء خود استغفار كنى ).

بجان خودم كه بسا شخصى كه بچیزى حریص است و چون بدستش آید، بسبب آن بدبخت شود، و بسا شخصى كه چیزى را ناخوش دارد و چون بآن رسد مایه سعادتش گردد، اینستكه خداى عزوجل فرماید (((تا خدا مؤمنان را پاک كند و كافران را نابود کند، 141 سوره 3))).

12.

امام صادق (ع ) فرمود: ابوذر - رضى الله عنه - در سخنرانى خود مى گفت : اى دانش جو! گویا هیچ چیز دنیا چیزى نبوده ، جز آنچه خوبش بمردم سود بخشند و شرش زیان ، مگر آنكه را خدا ترحم كند (و او را بیامرزد) اى دانشجو! مبادا اهل بیت و مال دنیا ترا از خودت باز دارند، كه تو روزیكه از آنها جدا شوى مانند میهمانى باشى كه شب را با آنها خوابیده و صبح نزد دیگران رفته ئى و دنیا و آخرت مانند منزلى است كه از یكى بدیگرى منتقل شوى و میان مردن و از گور برخاستن جز مانند خوابیدن و بیدار شدن نیست ، انى دانشجو! براى ایستادن در برابر خداى عزوجل طاعتى پیش فرست ، زیرا بعملت پاداش بینى و چنانكه كنى ، جزا یابى ، اى دانشجو!.

13.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: مرا با دنیا چكار؟ حكایت من و دنیا حكایت سواریست كه در روز گرمى درختى برایش بپا شده و او در زیر آندرخت خواب قیلوله (كوتاهى ) نموده ، سپس كوچ كرده و درخت را واگذاشته است .

14.

امام باقر (ع ) فرمود: حكایت شخص حریص بدنیا، حكایت كرم ابریشم است كه هر چه بیشتر بر خود تند، راه بیرون آمدنش دورتر شود تا آنكه از غصه بمیرد.

و امام صادق (ع ) فرمود: در آنچه لقمان پسرش را موعظه كرد این بود كه : پسر جان ! مردم پیش از تو براى فرزندان خود اموالى گرد آوردند، ولى نه آن اموال گرد آمده باقى ماند و نه اولادى كه براى آنها گرد آوردند. و همانا تو بنده مزدورى

باشى كه بكار دستورات داده اند و اجرتى برایش وعده داده اند پس كارت را تمام كن و اجرتت را تمام بگیر. و در این دنیا مانند گوسفندى مباش كه در میان زراعت سبزى افتاده و بخورد تا فربه شود و مرگش هنگام فربهیش باشد، بلكه دنیا را مانند پل روى نهرى دان كه بر آن مى گذرى و آنرا وامیگذارى و تا پایان روزگار بسویش بر نمى گردى ، خرابش كن و آبادش مساز كه ماءمور بساختنش نیستى.

و بدانكه چون فرداى قیامت در برابر خداى عزوجل بایستى ، از چهار چیز پرسش شوى : 1 - جوانیت را در چه راه پیر كردى ؟ 2 - عمرت را در چه راهى بسر بردى ؟ 3 - مالت را از چه راه بدست آوردى ؟ 4 - و در چه راه خرج كردى ؟ پس آماده این مقام باش و پاسخش را تهیه كن ، و بر آنچه از دنیا از دستت رفت افسوس مخور، زیرا اندك دنیا را دوام و بقایى نیست و بسیارش از بلا ایمن نباشد، پس آماده و بر حذر باش و در كار خود كوشش كن و پرده (غفلت ) از چهره (دل ) بردار، و متوجه احسان پروردگارت (بسبب اعمال صالح ) باش ، و در دلت توبه را تازه دار، و در زمان فراغت بشتاب ، پیش از آنكه آهنگ تو شود و مرگت فرا رسد و میان تو و خواسته هایت پرده افتد.

15.

امام صادق (ع ) فرمود: از مناجاتهاى خداى عزوجل با موسى علیه السلام این بود كه اى موسى بدنیا تكیه مكن ، مانند تكیه كردن كسى كه آنرا پدر و مادر خود دانسته ، اى موسى : اگر ترا بخودت واگذارم كه بآن بنگرى ، محبت و رونق دنیا بر تو چیره شود، اى موسى در كار خیر با اهلش مسابقه گذار و بر آنها پیشى گیر، زیرا كار خیر مانند اسمش (نیكو و پسندیده ) است ، و آنچه از دنیا را كه بدان احتیاج ندارى رها كن . و بفریب خورندگان بدنیا و بخود واگذشتگان منگر، و بدانكه آغاز هر فتنه ئى محبت دنیاست ، و بمال زیاد هیچكس غبطه مبر، زیرا مال بسیار مایه گناه بسیار است ، نظر بحقوق واجبه ، و بحال كسیكه مردم از او خشنودند غبطه مبر، تا بدانى خدا هم از او خوشنود است و نیز بحال مخلوقى كه مردم از او اطاعت كنند غبطه مبر، زیرا اطعت و پیروى ناحق مردم از او باعث هلاكت او و پیروانش باشد.

16.

امام صادق (ع ) فرمود در كتاب على صلوات الله علیه است كه : حكایت دنیا حكایت مار است ، كه چه اندازه اى سودنش نرم است و زهر كشنده در درون دارد، مرد عاقل از آن بپرهیزید، و كودك نادان بسویش گراید.

17.

امام صادق (ع ) فرمود: امیرالمؤمنین (ع ) بیكى از اصحابش بعنوان موعظه نوشت :

ترا و خودم را به تقواى كسى سفارش میكنم كه نافرمانیش روا نیست و امید و بى نیازى جز باو و از او نباشد زیرا هر كه از خدا پروا كرد، عزیز و قوى شد و سیر و سیر آب گشت و عقلش از اهل دنیا بالا گرفت ، تنها پیكرش همراه اهل دنیاست ، ولى دل و خردش نگران آخرتست ، آنچه را از محبت دنیا چشمش دیده پر تو دلش خاموش نموده ، حرامش را پلید دانسته و از شبهاتش دورى

گزیده بخدا كه بحلال خالص دنیا هم توجه ننموده جز بمقدارى كه ناچار از آنست مانند پاره نانیكه به پیكرش نیرو دهد و جامه اى

كه عورتش را بپوشاند، آن هم از درشت ترین خوراك و ناهموارترین لباسى كه بدستش آید، و نسبت بآنچه ناچار هم میباشد اطمینان و امیدى ندارد، و اطمینان و امیدش بآفریننده همه چیز است .

تلاش و كوشش كند و تنش را بزحمت اندازد تا استخوانهایش نمودار شود و دیدگانش بگودى رود، و خدا در عوض نیروى بدنى و توانائى عقلیش دهد، و آنچه در آخرت برایش اندوخته بیشتر است ، دنیا را رها كن ه محبت دنیا كور و كر و لال و زبون كند، پس در آنچه از عمرت باقیمانده جبران گذشته نما و فردا و پس فردا مگو، زیرا پیشینیانت كه هلاك شدند، بخاطر پایدارى بر آرزوها و امروز و فردا كردن بود تا آن كه ناگهان فرمان خدا بسویشان آمد (مرگشان رسید) و آنها غافل بودند، سپس بر روى تابوت بسوى گورهاى تنگ و تاریك خود رهسپار گشته و فرزندان و اهلبیتش او را رها كردند، پس با دلى متوجه و ازهممه بریده و ترك دنیا نموده ، با تصمیمى كه شكست و بریدگى ندارد بسوى خدا رو. خدا من و ترا بر اطاعتش یارى كند و بموجبات رضایتش موفق دارد.

18.

امام صادق (ع ) فرمود: دنیا مانند آب دریاست كه هر چه شخص تشنه از آن بیشتر آشامد، تشگیش بیشتر شود تا او را بكشد.

19.

و شاء گوید: شنیدم امام رضا (ع ) میفرمود: عیسى بن مریم (صلی الله علیه و آله و سلم) بحواریین گفت : این بنى اسرائیل ! بر آنچه از دنیا از دست شما رفت افسوس مخورید، چنانكه اهل دنیا چون بدنیاى خود رسند، بر دین از دست داده خود افسوس نخورند.

(باب)

1.

امام باقر (ع ) فرمود: همانا خداى عزوجل میفرماید: بعزت و جلال و عظمت و علو و بلندى مقامم سوگند كه ، هیچ بنده اى خواست مرا بر خواست خود اختیار نكند، جز آنكه زندگیش را روبراه كنم (از تباهى نگهش درام ) و آسمانها و زمین را ضامن روزیش سازم و خودم پشت سر تجارت هر تاجرى براى او باشم (یعنى دل تجار را متوجه او كنم تا با او داد و ستد كنند و سود برد یا آنكه خودم بجاى تجارت هر تاجرى باو سود رسانم ).

2.

امام باقر (ع ) فرمود: خداى عزوجل فرماید: بعزت و جلال و شرف و بلندى مقامم سوگند كه : هیچ بنده مؤمنى خواست مرا برخواست خود، در یكى از امور دنیا بر نگزیند، جز آنكه بى نیازش را در وجود خودش قرار دهم و همتش را متوجه آخرت سازم و آسمانها و زمین را عهده دار روزیش گردانم ، و خودم برایش پس تجارت هر تاجرى باشم .

(قناعت)

1.

عمر و بن هلال گوید: امام باقر (ع ) فرمود: مبادا ببالا دست خود چشم بدوزى كه در این باره آنچه خداى عزوجل به پیغمرش (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود بس است : (((از مالها و فرزندانشان خوشت نیاید و در شگفت نشوى ، 56 سوره 9 و فرمود: (((دیدگان خویش را بآنچیزها كه رونق زندگى دنیاست و بگروهى از ایشان بهره داده ایم نگران مساز، 131 سوره 20))) و اگر درباره اینموضوع شك و ترددى یافتى ، زندگى رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را بیاد آور كه خوراكش جو و حلوایش خرما و آتش گیره اش شاخ درخت خرما بود اگر پیدا میكرد.

2.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كه از ما سؤال كند باو عطا كنیم و هر كه بى نیازى جوید و سؤال نكند خدا او رابى نیاز سازد.

3.

امام صادق (ع ) فرمود، هر كه بمعاش اندك خدا راضى گردد، خدا هم بعمل اندك او راضى شود.

4.

و فرمود: در تورات نوشته است : آدمیزاد! هرگونه خواهى بوده باش كه چنانكه باشى جزا بینى ، هر كه بروزى اندك خدا راضى شود، خدا عمل اندك او را بپذیرد، هر كه بحلال اندك خشنودباشد هزینه اش سبك شود و كسبش پاكیزه گردد و از مرز بدكارى بیرون رود.

5.

امام صادق (ع ) فرمود: امیرالمؤمنین (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرمود آدمیزاد! اگر از دنیا بقدر كفایت خواهى اندك و سبكتر چیز دنیا كفایتت كند، (چنانكه پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) زندگى میكرد)، و اگر بقدر كفایت نخواهى (و راضى نباشى ) هر چه در دنیاست كافیت نباشد. ( یعنی زندگی به گونه‌ای نباشد که برای رسیدن به آن به حرام به خدا روی آوری بلکه در راه رفاه و معاش خود و خانواده در چنین شرایطی بایستی به قناعت روی آوری والسلام )

6.

امام صادق (ع ) فرمود: مردى از اصحاب پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حال زندگیش سخت شد همسرش گفت : كاش خدمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) میرفتى و از او چیزى میخواستى ، مرد خدمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و چون حضرت او را دید فرمود: هر كه از ما سؤال كند باو عطا كنیم و هر كه بى نیازى جوید خدایش بى نیاز كند، مرد با خود گفت : مقصودش جز من نیست ، پس بسوى همسرش آمد و باو خبر داد.

زن گفت رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم بشر است (و از حال تو خبر ندارد) او را آگاه ساز، مرد خدمتش آمد و چون حضرت او را دید فرمود: هر كه از ما سؤال كند باو عطا كنیم و هر كه بى نیازى جوید خدایش بى نیاز كند، و تا سه بار آنمرد چنین كرد.

سپس برفت و كلنگى عاریه كرد و بجانب كوهستان شده بالاى كوه رفت و قدرى هیزم برید و بیاورد و به نیم چارك آرد فروخت و آنرا بخانه برد و بخورد، فردا هم رفت و هیزم بیشترى آورد و فروخت و همواره كار میكرد و اندوخته مینمود تا خودش كلنگى خرید، باز هم اندوخته كرد تا دو شتر و غلامى خرید و ثروتمندى و بى نیاز گشت .

آنگاه خدمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گزارش داد كه چگونه براى سؤال آمد و چه از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شنید: پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود، من كه بتو گفتم : هر كه از ما سؤال كند باو عطا كنیم و هر كه بى نیازى جوید خدایش بى نیاز كند.

7.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كه خواهد بى نیازترین مردم باشد، باید بآنچه در دست خداست اعتمادش بیشتر از آنچه در دست دیگرانست بوده باشد.

8.

امام باقر یا امام صادق (ع ) هر كه بآنچه خدا روزیش كند قانع باشد، بى نیازترین مردم است .

( باب كفاف )

1. رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بشتر چرانى گذر كرد و كسى را فرستاد تا از او شیر بخودهد شتربان گفت : آنچه در پستان شترانست صبحانه قبیله است و آنچه در ظرفهاست شام ایشانست ، رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خدایا مال و فرزندانش را زیاد كن .

سپس به گوسفند چرانى گذر كرد و كس فرستاد تا از او شیر بگیرد، چوپان گوسفندها را دوشید و هر چه در ظرف داشت ، در ظرف پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ریخت و گوسفندى هم براى حضرت فرستاد و عرض كرد همین اندازه نزد ما بود، اگر بیشتر هم بخواهید بشما میدهیم .

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خدایا او را بقدر كفاف روزى ده ، یكى از اصحاب عرض كرد: یا رسول الله ! براى كسیكه ردت كرد، دعائى فرمودى كه همه آنرا دوست داریم و براى كسیكه حاجتت را روا كرد دعائى فرمودى كه همه ما ناخوش شدیم .

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آنچه كم باشد و كفایت كند، بهتر است از زیادیكه دل را مشغول دارد بار خدایا بمحمد و آل محمد بقدر كفاف روزى كن. ( یعنی به حد کفاف باشد و به خدا نزدیک کند بهتر است از مال و اموال زیادی که انسان را از خدا دور کنم و لذا در این راستا اگر کسی یک واحد تجاری بسازد و یا کارخانه‌ای و یا ...، و گروهی را در آن مشغول به کار نماید پس او به خدا نزدیک‌تر است از کسی که به حد کفایت و گذران خود قناعت کرده پس مقصود خداوند است و دنیا مزرعه آخرت است پس اگر در راهی قدم گذاشتی که معاش و زندگی و حیات دیگران کمک نموده باشی پس تو در مسیر رضایت حضرت الله قدم برداشته و این طلب دنیا تلقی نمی‌شود بلکه دقیقاً عین طلب آخرت است زیرا به زندگی و حیات مسلمان‌ها خدمت نموده‌اید پس مقصود از کفاف و عدم تمایل به دنیا عدم وابستگی به دنیاست).

2.

امام صادق (ع ) فرمود: خداى عزوجل میفرماید: اگر برنده مؤمنم تنگ گیرم ، غمگین شود در صورتیكه این تنگى او را بمن نزدیكتر سازد و اگر بر بنده مؤمنم وسعت دهم شادمان گردد، در صورتیكه آن وسعت او را از من دورتر كند.

3.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداى عزوجل فرماید: رشك آورترین دوستانم نزد من بنده مؤمنى است كه بهره اى از شایستگى دارد، عبادت پروردگارش را نیكو انجام داده ، و خدا را در نهان عبادت كرده ، و در میان مردم گمنام است و با انگشت باو اشاره نمیشود، (مشهور و معروف نیست )

روزیش بقدر كفاف است و بر آن صبر میكند، مرگش زود رسیده ، میراثش كم و گریه كنندگانش كم اند. (یعنی به هر قیمت میراث خود را وسعت نداده و به هر قیمت دوست داران خود را افزون نکرده است).

(تعجیل در كار خیر)

1.

امام صادق (ع ) مى فرمود: هرگاه یكى از شما آهنگ كار خیرى كند، نباید تاءخیرش اندازد، زیرا بنده گاهى نماز میخواند یا روزه میگیرد و باو گفته میشود، پس از این هر چه خواهى بكن ، كه خدا ترا آمرزید (یعنى گناهان گذشته و آینده ات را آمرزید).

2.

امام صادق (ع ) فرمود: روز خود را بكار خیر آغاز كنید، و در اول و آخر روز برفرشتگان گماشته خود نیكى املا كنید (تا در اول و آخر روزنامه عمل شما نیكى نوشته شود) و در آن میان براى شما آمرزش باشد انشاء الله .

3.

امام صادق (ع ) فرمود: پدرم میفرمود: چون اراده كار خیرى كردى بشتاب ، زیرا نمیدانى چه پیش میآید.

4.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: همانا خدا كارهاى خیر، زود انجام شده را دوست دارد.

5.

امام صادق (ع ) فرمود: چون اراده كار خیرى كردى تاءخیرش مینداز، زیرا بنده بقصد ثواب خدا در روز گرمى روزه میگیرد، و همان سبب میشود كه خدا او را از آتش دوزخ میرهاند، و چیزى را كه مایه تقرب بخداى عزوجل است كوچك مشمار، اگر چه پاره اى خرمائى باشد (كه آنرا در راه خدا دهى ).

6.

و فرمود: هر كه آهنگ خیرى كند، باید عجله كند و تاءخیرش نیندازد، زیرا بنده گاهى عملى انجام میدهد كه خداى تبارك و تعالى میفرماید: ترا آمرزیدم و دیگر چیزى علیه تو نمینویسم ، و هر كه آهنگ گناهى كند، آنرا انجام ندهد، زیرا گاهى بنده گناهى میكند و خداى سبحان او را میبیند و میفرماید: نه ، بعزت و جلالم سوگند كه ترا پس از این هرگز نیامرزم. ( یعنی بنده در دنیا عملی را صورت میدهد که در دنیا حکم ورود او به بهشت و دوزخ صادر می‌گردد مانند بعضی از پیروان خاص حضرت محمد و اوصیاء آن حضرت علیه السلام و عجل فرجهم و یا گروهی خاص مانند خلفای غاصب و سو استفاده از آن‌ها )

7.

امام صادق (ع ) فرمود: چون اراده كار خیرى نمودى ، تاءخیرش مینداز زیرا خداى عزوجل گاهى بر بنده مشرف میشود كه او مشغول طاعتى است ، پس میفرماید: بعت و جلالم سوگند كه ترا پس از این هرگز عذاب نكنم و چون اراده گناهى كردى انجام مده ، زیرا گاهى خدا بربنده مشرف میشود كه او معصیتى انجام میدهد، پس میفرماید: بعزت و جلالم كه ترا بعد از این دیگر نخواهم آمرزید.

8.

هرگاه یكى از شما آهنگ كار خیر یا رساندن نفعى بدیگرى كرد، دو شیطان در جانب راست و چپش باشند، پس باید بشتابد كه او را از آن باز ندارند.

9.

امام باقر (ع ) فرمود: كسیكه قصد كار خیرى كند، باید بشتابد، زیرا هر چه در آن تاءخیر رود، شیطان را نسبت بآن مهلتى پیدا شود.

10.

امام باقر (ع ) میفرمود: همانا خدا كار خیر را بر اهل دنیا سنگین ساخته ، مانند سنگینى آن در ترازوهایشان روز قیامت ، و همانا خداى عزوجل بدى را بر اهل دنیا سبك ساخته مانند سبكى آن در ترازوهایشان روز قیامت .

( انصاف و عدالت)

1.

على بن الحسین صلوات الله علیهما فرمود: رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آخر سخنرانى خود میفرمود: خوشا حال كسى كه خلقش طیب و طبعش طاهر و باطنش شایسته و آشكارش نیكو باشد، و زیادى مالش را بدهد و زیادى گفتارش را نه دارد و از خود انصاف دهد.

2.

امام صادق (ع ) فرمود: كیست كه برایم چهار چیز را در برابر چهار خانه در بهشت عهده دار شود: انفاق كن و از فقر مترس ، و سلام را در جهان منتشر كن و بحث و جدل را رها كن ! اگر چه حق با تو باشد، و خودت بمردم انصاف مده (تا محتاج داور دیگرى نباش ).

3.

امام صادق (ع ) میفرمود: سرور اعمال سه چیز است : انصاف دادن بمردم از خود، تا آنجا كه هر چه خشنودت كند مثلثى را براى مردم بخواهى ، و مواسات نمودن با برادران در مال و یاد و خدا در هر حال و آن گفتن سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اكبر فقط نیست ، بلكه هرگاه امر خدا عزوجل بتو رو آورد عمل كنى و چون نهى و باز داریش بتو رسد، ترك كنى .

4.

امیرالمؤمنین علیه السلام در ضمن كلامى فرمود: بهوش باشید هر كه ا خود بمردم انصاف دهد خدا جز عزتش نیفزاید.

5.

امام صادق (ع ) فرمود: سه كس روز قیامت از همه مخلوق بخداى عزوجل نزدیكترند تا از حساب مردم فارغ شود: مردیكه قدرتش او را وادار نكند كه در خشم بر زیر دستش ستم كند، و مردیكه میان دو كس میانجى شود، و باندازه جوى از یكى علیه دیگرى طرفدارى نكند، و مردیكه حق را گوید چه بسود یا زیانش باشد.

6.

امام صادق (ع ) در حدیثى فرمود: سخت ترین واجبات خدا را بر خلقش بشما خبر ندهم ؟ سپس سه چیز رابیان فرمود كه نخستینش ، انصاف دادن مردم از خود بود.

7.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: سرور اعمال ، انصاف دادن مردم از خود و مواسات با برادر دینى و یاد خداى عزوجل در هر حال است .

8.

حسن بزاز گوید: امام صادق (ع ) بمن فرمود: نمیخواهى سه چیزى را كه از سخت ترین واجبات خداست بر خلقش بتو خبر دهم ؟ گفتم : چرا، فرمود: انصاف دادن مردم از خود و مساوات با برادرت و یاد كردن خدا در هر جا. بدان

كه من نمیگویم یاد خدا سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اكبر است اگر چه این هم از آنست ، بلكه یاد خدا در موقع بر خورد با حلال و حرام او است .

9.

عربى خدمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و حضرت بسوى جنگى میرفت ، عرب ركاب شترش را گرفت و گفت : یا رسول الله ! بمن عملى آموز كه موجب رفتن بهشتم شود، فرمود هرگونه دوست دارى مردم با تو رفتار كنند، تو با آنها رفتار كن ، و هر چه را ناخوش دارى مردم را با تو كنند، با آنها مكن حالا جلو شتر را رها كن .

10.

امام صادق (ع ) فرمود: عدالت شیرین تر از آبى ست كه بلب تشنه رسد، عدالت چه گشایشى دارد زمانیكه در امرى عدالت شود، اگرچه كم باشد.

11.

امام صادق (ع ) فرمود: هر كه از خود بمردم انصاف دهد (اگر چه بر زیانش باشد) براى داورى میان دیگران برگیزیده شود.

12.

امام صادق (ع ) فرمود: خداى عزوجل بآدم (ع ) وحى فرمود: من تمام سخن را در چهار كلمه برایت جمع میكنم : عرض كرد پروردگارا آنها چیست ؟ فرمود: یكى از آن منست و یكى از آن تو و یكى میان من و تو و یكى تو و مردم . عرض كرد: آنها را بیان فرما تا بفهمم ، فرود:

اما آنچه از آن منست ، اینستكه مرا عبادت كنى و چیزى را شریكم نسازى ، و اما آنچه از آن توست اینستكه پاداش عمل ترا بدهم زمانیكه از همه وقت بدان نیازمندترى . و اما آنچه میان من و تواست دعا كردن تو و اجابت من است . و اما آنچه میان تو و مردم است ، اینستكه براى مردم بپسندى آنچه براى خود میپسندى و براى آنها نخواهى آنچه براى خود نخواهى.

13.

امام صادق (ع ) فرمود: از خدا پروا كنید و عدالت ورزید، زیرا خود شما از مردمیكه عدالت نمیورزند عیب میگیرید.

14.

و فرمود: عدالت شیرینتر از عسل و نرمتر از كره و خوشبوتر از مشك است .

15.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: سه خصلت است كه هر كه هر سه یا یكى از آنها را داشته باشد، در سایه عرش خدا باشد روزیكه جز سایه او سایه اى نباشد: 1- مردیكه بمردم دهد آنچه خودش از آنها میطلبد. 2- مردیكه گامى پیش و گامى پس نگذارد، تا آنكه بداند خدا بآن راضى است . 3- مردى كه از برادر مسلمانش عیبى نگیرد جز آنكه آن عیب را از خود بزداید، زیرا عیبى از خود نزداید، جز آنكه عیب دیگرى برایش هویدا گردد، و انسانرا همین بس ك بخود بپردازد نه بدیگران .

16.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: كسیكه در مالش با فقیر مواسات كند و بمردم از خود انصاف دهد، او مؤمن حقیقى است.

17.

امام صادق (ع ) مى فرمود: دو تن هرگز در امرى ستیزه نكنند، كه یكى بدیگرى انصاف دهد و او نپذیرد، جز آنكه او را مغلوب سازد.

18.

امام باقر (ع ) فرمود: خدا رلا بهشتى است كه جز سه كس در آن وارد نشوند، یكى از آنها كسى است كه درباره خود بحق داورى كند.

19. امام صادق (ع ) فرمود: عدالت شیرینتر از آبى است كه بجگر سوخته رسد، چه گشایشى است در عدالت ، زمانیكه در امرى عدالت شود اگر چه كم باشد.

( بى نیازى از مردم)

1.

امام صادق (ع ) فرمود: شرافت مؤمن بشب زنده دارى و عزتش به بى نیازیش از مردمست .

2.

و فرمود: چون یكى از شما خواهد هر چه از پروردگارش سؤال كند، باو عطا كند، باید از مردم ماءیوس شود، و امیدى جز بخدا نداشته باشد، چون خداى عزوجل این را از دلش داند، هر چه از خدا خواهى باو عطا كند.

3.

على بن الحسین صلوات الله علیهما فرمود: تمام خیر و نیكى را دیدم كه در بریدن طمع از دست مردم است ، و هر كه هیچ امیدى بمردم نداشته باشد و امرش را در هر كارى بخاى عزوجل واگذارد، خداى عزوجل در هر چیزى او را اجابت كند.

4.

امام صادق (ع ) میفرمود: حاجت خواستن از مردم موجب سلب عزت و رفتن حیا گردد، نومیدى از آنچه دست مردمست ، موجب عزت مؤمن است در دینش ، و طمع فقریست حاضر و آماده .

5.

احمد بن محمد ابى نصر گوید: بامام رضا عرض كردم : قربانت گردم براى اسماعیل ابن داود كاتب توصیه اى بنویس ، شاید از او بهره اى ببرم ، فرمود: مرا دریغ آید كه مانند توئى چنین چیزى طلب كند، تو بر مال من تكیه كن (هر چه خواهى از من بگیر).( و این روایت از روایت‌های بسیار بزرگ در رابطه با حفظ شأن و عزت اهل ایمان در روابط اجتماعی و نیازهای معیشتی با توجه به درجات شخصیتی آن‌هاست و نکته مهم‌تر این‌که بالاتر بایستی در حفظ شأن پایین‌تر بکوشد تا خوار و ذلیل نشود همانگونه که مولای مظلوم و غریب و شهید ما حضرت رضا علیه‌السلام صورت دادند)

6.

امام باقر (ع ) فرمود: نومیدى و چشم نداشتن بدست مردم عزت دینى مؤمن است ، مگر گفتار حاتم را نشنیده اى كه گوید:

اذا ما عزمت الیاس الفیته الغنى

اذا اعرفته النفس و الطمع الفقر

(((چون بنومید تصمیم گیرى و دلت بآن شناسا گرد، آنرا بى نیازى یابى و طمع را فقر دانى))).

7. امیرالمؤمنین صلوات الله علیه میفرمود: باید در دلت احتیاج بمردم و بى نیازى از ایشان پیدا گردد، و احتیاج بآنها در نرم زبانى و خوشروئیت باشد و بى نیازیت از آنها در حفظ آبرو و نگهداى عزتوضیح - باشد.

شرح :عالیترین دستور معاشرت و برخورد با مردم را امیرالمؤمنین (ع ) در این جمله بیان میكند و حاصلش اینستكه : انسان باید در دل دو عقیده داشته باشد: یكى آنكه در معاشرت بهم نوع محتاجست ، زیرا طبعا اجتماعى آفریده شده و در بقاء خود بآنها

محتاجست ، پس لازمست نرم گفتار و خوش برخورد باشد، دیگر آنكه محتاج و نیازمند بآنها نیست و باید بخود اعتماد كند و خدا را روزى ده بندگان و مسبب الاسباب داند، پس نباید تملق و چاپلوسى كند و خود را خوار و زبون نماید، بلكه در عین خوشروئى و شیرین سخنى عزت نفس و مناعت طبع خویش را باید حفظ كند.

( صله رحم)

1.

جمیل بن دراج گوید: از امام صادق (ع ) این قول خداى - جل ذكره - را پرسیدم : (((بترسید از خدائیكه بنام وى از همدیگر تقاضا میكند و از بریدن خویشاوندیها پروا كنید كه خدا مراقب شماست ، 2 سوره 4))) فرمود: آن اءرحام مردم است كه خداى عزوجل بصله آن ار فرموده و بزرگش داشته مگر نبینى كه آنرا در ردیف خود قرار داده است .

2.

مردى خدمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض كرد: یا رسول الله ! فامیل من تصمیم گرفته اند بر من حمله كنند و از من ببرند و دشنامم دهند. آیا من حق دارم آنها را ترك گویم ؟ فرمود: در آنصورت خدا همه شما را ترك میكند، عرض كرد: پس چكنم ؟ فرمود، بپیوند با هر كه از تو ببرد و عطا كن بهر كه محرومیت كند و در گذر از هر كه بتوستم نماید، زیرا چون چنین كنى ، خدا ترا بر آنها یارى دهد.

3.

امام رضا (ع ) فرمود: مردیكه سه سال از عمرش باقى مانده صله رحم میكند، خدا عمرش را 30 سال قرار میدهد و خدا هرچه خواهد میكند.

4.

امام باقر (ع ) فرمود: صله ارحام اعمال را پاك كند و اموال را فزونى دهد و بلا را بگرداند و حساب را آسان كند واجل را تاءخیر اندازد.

5.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: سفارش میكنم امت حاضر و غائبم را و آنهائى را كه در پشت مردان و زهدان زنانند تا روز قیامت كه صله رحم كنند. اگر چه بفاصله یكسال راه باشد، زیرا صله رحم جزء دین است .

6.

امام صادق (ع ) فرمود: صله اءرحام خلق را نیكو و دست را با سخاوت و نفس را پاكیزه و روزى را زیاد كند و اجل را تاءخیر اندازد.

7.

امام صادق (ع ) میفرمود: همانا خویشاوند بعرش آویخته و میگوید: بپیوند هر كه مرا پیوندد و بین از هر كه از من ببرد و آن خویشاوندی آل محمد است كه خداى عزوجل فرماید: (((كسانیكه آنچه را خدا امر بپیوندش فرموده : پیوست میدهند، 27 سوره 13))) و خویشاوندی هر خویشاوندانست .

شرح :آویختن خویشاوندی بعرش ، كنایه از درخواست حق خویشاوند است در حضور پروردگار و سرعت اجابت او.

8. و فرمود: با خویشاوند خود صله كن ، اگر چه بیك شربت (آشامیدن ) آب باشد، و بهترین صله خویشاوند ، آزار نرسانیدن باوست ، و صله خویشاوند مرگ را بتاءخیر اندازد و دوستى خانواده آورد.
9.

امام صادق (ع ) فرمود: صله رحم و خوشرفتارى با همسایه ، شهرها را آباد و عمرها را زیاد كنند.

10.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: چیزى كه ثوابش از همه چیز زودتر رسد، صله رحم است .

11.

و فرمود: هر كه را تاءخیر مرگ و افزایش روزى خوش آید، باى صله رحم كند.

12.

امام صادق (ع ) فرمود: چیزى كه عمر را زیاد كند جز صله رحم نمیدانیم ، تا آنجا كه مردى كه اجلش 3 سال است و او صله رحم كننده است ، خدا 30 سال بعمرش افزاید و آن سه سال را 33 كند، و مردى كه عمرش 33 سال است و قطع رحم میكند، خدا 30 سالش را كم میكند و عمرش را سه سال قرار میدهد.

13.

امام باقر علیه السلام فرمود: چون امیرالمؤمنین (ع ) بعزم بصره بیرون رفت ، در ربذه (كه مولد و مدفن ابى ذر غفاریست ) فرود آمد، مردى از قبیله محارب خدمتش آمد و عرض كرد: یا امیرالمؤمنین من از قبیله خود غرامتى را بعهده گرفتم و چون از برخى از آنها تقاضاى مواسات كمك كردم از سختى و تهیدستى دم زدند. اى امیرالمؤمنان بایشان امر فرما كمك كنند و وادارشان كن با من مواسات كنند.

فرمود آنها كجایند؟ عرض كرد: دسته اى از آنها آنجایند كه میبینى ، حضرت مركب خود را بسرعت هر چه تمامتر بحركت آورد و مركب مانند شتر مرغ میرفت . جماعتى از اصحاب كه پیش را گرفتند بسختى و كندى باو رسیدند.

حضرت بآنها رسیده بر آنها سلام كرد و پرسید چرا با رفیق خود مواسات نمیكنند؟ آنها از او، و او از آنها شكایت كردند، تا امیرالمؤمنان (ع ) فرمود: هر كسى باید با فامیل خود پیوست داشته باشد زیرا ایشان باحسان و دستگیرى مالى او از دیگران سزاوارترند، و هر فامیلى باید باكسان خود پیوست داشته باشد، اگر روزگار بزمینشان زند، و از آنها پشت بگرداند، زیرا كسانیكه با یكدیگر پیوست دارند و بذل و بخشش میكنند، پاداش یافته و آنهائى كه از هم ببرند و بهم پشت كنند، سنگین بارند، سپس مركب خود را برانگیخت و فرمود: برو(( حل: از اسما اصوات است که برای راندن شتر به کار می رود)

14. امیرالمؤمنین (ع ) فرمود: انسان اگر چه مال و فرزند داشته باشد هرگز نباید از خویشاوندان خود و از دوستى و كرامت و دفاع دستى و زبانى آنها روبگرداند، آنها از همه مردم گردش را محكمتر دارند و باو مهربانتر و اگر مصیبتى باو رسد یا بدى برایش پیش آید، پریشانى او را سامان دهنده ترند و هر كه دست كمك از فامیل خویش بازگیرد، از آنها یكدست گرفته شده و از خود او دستهاى بسیار، و هر كه نرمى و فروتنى كند دوستش از او مودت بیند.

و هر كه چون دارا شود (دست باحسان گشاید) آنچه را داده خدا در دنیایش جبران كند و در آخرت برایش چند برابر سازد، و نام نیكى كه خدا براى كسى در میان مردم

میگذارد، از مالیكه میخورد و بارث میگذارد بهتر است ، هر یك از شما كه ثروت مالى پیدا كرد، نباید تكبرش زیاد شود، و خود را بزرگ دارد و از خویشاوندش دور شود، و هیچیك از شما نباید نسبت به برادریكه چون مال ندارد، باو احسان نمیكند، از او دورى كند، و هیچ یك از شما نباید از بستن شكست و تنگ دستى خویشاوندش به چیزى كه اگر نگهدارد سودش ندهد و اگر از دستش دهد زیانش نرساند غفلت كند (زیرا گاهى ممكن است خویشاوند به چیزى احتیاج داشته باشد كه نزد او اضافه و بیكار باشد).

15.

سلیمان بن هلال گوید: به امام صادق (ع ) عرض كردم : قبیله اى نسبت به یكدیگر احساس كنند و صله رحم نمایند، فرمود این است كه اموالشان زیاد مى شود و فزونى گیرند، و همواره چنین باشند تا از یكدیگر ببرند و چون از هم بریدند، آن افزونى از ایشان برداشته شود.

16.

رسول خدا صلوات الله علیه و آله فرمود: گاهى مردمى بد كردارند و نیكوكار نیستند و صله رحم مى كنند پس مالشان زیاد مى شود و عمرشان دراز مى گردد تا چه رسد كه نیكوكار باشند و صله رحم كنند؟

17.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمود: با ارحام خود بپیوندید اگر چه با سلام كردن باشد، كه خداى تبارك و تعالى فرماید: از خدائیكه به نام وى درخواست كنید و نیز از بریدن خویشاوندى ها پروا كنید كه خدا مراقب شماست ، 2 سوره 4.

18.

صفوان جمال گوید: میان امام صادق (ع ) و عبدالله بن حسن سخنى درگرفت تا به جنجال كشید و مردم گرد آمدند و شب بود كه با این وضع از یكدیگر جدا شدند.

بامداد پى كارى بیرون شدم ، امام صادق علیه السلام را در خانه عبدالله بن حسن دیدم كه مى فرماید: اى كنیز به ابى محمد (عبدالله بن حسن ) بگو بیاید، او بیرون آمد و گفت : یا ابا عبدالله چرا پگاه اینجا آمدى ؟ فرمود: من دیشب آیه اى از كتاب خداى عزوجل را تلاوت كردم كه پریشانم ساخت .

گفت كدام آیه ؟ فرمود: قول خداى - جل و عز ذكره - (((و كسانى كه آنچه را خدا به پیوستن آن فرمان داده ، پیوسته دارند از پروردگار خو بیم كنند و از سختى حساب بترسند، (((21 سوره 13))) عرض كرد راست گفتى ، گویا من این آیه را هرگز در كتاب خداى عزوجل نخوانده بودم ، سپس دست به گردن شدند و گریستند.

شرح :عبدالله بن حسن همان شخصى است كه گفتگوى طولانى او با امام صادق (ع ) در حدیث 929 ذكر شد، و از آن حضرت تقاضا مى كرد كه با فرزند شومش محمد بن عبدالله بیعت كند، و شاید این گفتگو هم در همان باره بوده باشد و پیداست كه امام (ع ) كارى نمى كرد كه محتاج به یاد آورى آیه قرآن باشد، بلكه همه آیات قرآن در نظرش مجسم است و تذكر آیه شریفه براى مصلحت و تنبه عبدالله بوده و پریشانى آن حضرت هم بخاطر او بوده است پس این حدیث دلالت دارد برصله رحم و نبریدن از خویشاوند اگر چه خویشاوند به این حد از فسق و گمراهى باشد.

19.

عبدالله بن سنان گوید به امام صادق (ع ) عرض كردم : پسر عموئى دارم كه هرچه با او مى پیوندم از من مى برد، تا اینكه تصمیم گرفتم كه اگر از من برید، از او ببرم فرمود: اگر تو به او پیوندى و او از تو ببرد خداى عزوجل شما را با هم بپیوندد، و اگر تو از او ببرى و او از تو ببرد خدا از هر دو ببرد.

20.

داود بن فرقد گوید: امام صادق (ع ) به من فرمود: دوست دارم خدا بداند من براى خویشاوندم فروتنى مى كنم ، من پیش از آنكه اهل بیتم از من بى نیاز شوند به پیوست آنها سبقت مى جویم .

21.

امام رضا (ع ) فرمود: همانا دوستی آل محمد - یعنى ائمه علیهم السلام - به عرش آویخته است و مى گوید: بار خدایا بپیوند هر كه مرا بپیوندد و ببر از هر كه از من ببرد، و بعد از این هم این موضوع نسبت به ارحام مؤ م نین جریان داد. سپس این آیه را تلاوت فرمود: (((از خدائیكه بنام او باز خواست شوید و از بریدن ارحام پروا كنید، 2 سوره 4)))( ( و این روایت از روایات عظیم واصله از مولای مظلوم و غریب ما حضرت رضا علیه‌السلام است که هادی و رهبر اهل ایمان به سوی حیات جاویدان است )

22.

عمر بن زیاد گوید: بامام صادق (ع ) عرض كردم : (((كسانیكه آنچه را خدا بپیوندش فرمان داده میپیوندند، 21 سوره 13))) فرمود: درباره دوستی آل محمد علیه و آله السلام نازل شده و درباره خویشان تو هم میباشد، سپس فرمود: از كسانى مباش كه بچیزى گویند: درباره یك مورد است .

شرح : ذیل این روایت دلیل است براینكه آیات شریفه قرآنى ظاهر و باطن و تفسیر و تاءویل و معانى متعددى دارد و چون ائمه علیهم السلام براى آیه اى معنائى ذكر نمودند و سپس معناى دیگرى مخالف آن بیان فرمودند نباید منكر شد، چنانچه در جلد اول بارها تذكر دادیم. ( پس نگارنده مذکور نمود که معنای مخالف را نمی‌پذیرد بلکه معنی تکمیلی را در راستای شرح کامل و با توجه به درجات مخاطب می‌پذیرد و این دو روایت دلیل قاطع است بر این کلام)

23.

جهم بن حمید گوید: بامام صادق (ع ) عرض كردم : خویشاوندانى دارم كه دین مرا ندارند آیا آنها بر من حقى دارند؟ فرمود: آرى ، خویشاوندى را چیز قطع نكند، و اگر همدین تو باشند دو حق پیدا كنند: حق خویشاوندى و حق اسلام .

24.

امام صادق (ع ) میفرمود: صله رحم و احسان را آسان كنند و از گناهان نگهدار شوند، پس صله رحم كنید و ببرادران خود احسان نمائید، اگر چه بوسیله سلام كردن خوب و جواب سلام دادن باشد.

25.

و فرمود: صله رحم حساب روز قیامت را آسان كند و عمر را طولانى نماید و از مرگ بد نگهدارد و صدقه دادن در شب خشم پروردگار را خاموش كند.

26.

و فرمود: صله رحم اعمال را پاك و اموال را بسیار و حساب را آسان كند و بلا را بزداید و روزى را زیاد كند.

( خوشرفتارى با پدر و مادر)

1. ابو ولاد حناط گوید: از امام صادق (ع ) پرسیدم خداى عزوجل كه فرماید: (((و بپدر و مادر احسان كنید، 23 سوره 17))) این احسان چیست ؟ فرمود: احسان اینستكه : با آنها نیكو معاشرت كنى و آنها را مجبور نكنى كه چیزیرا كه احتیاج دارند از تو بخواهند، اگر چه بى نیاز باشند (بلكه باید اظهار نكرده وظیفه خود را انجام دهى ) مگر خداى عزوجل نمیفرماید: (((هرگز به نیكى نرسید، مگر از آنچه دوست دارید انفاق كنید، 92 سوره 3))).

سپس امام صادق (ع ) فرمود: و اما قول خداى عزوجل : (((اگر یكى از ایشان یا هر دو آنها نزد تو به پیرى رسیدند، بآنها اف مگو و تندیشان مكن ، 23 سوره 17))) یعنى اگر دلتنگت كردند بآنها اف مگو و اگر ترا زدند با آنها تندى مكن ، و فرمود: (((و بآنها سخنى شریف و بزرگوار بگو))) یعنى اگر ترا زدند بگو: خدا شما را بیامرزد اینست سخن شریف تو و فرمود: (((و از روى مهربانى براى آنها جنبه افتادگى پیش آور))) یعنى دیدگانت را به آنها خیره مكن ، بلكه با مهربانى و دلسوزى به آنها بنگر، و صدایت را از صداى آنها بلندتر مكن و دستت را بالاى دست آنها مگیر و بر آنها پیشى مگیر.

2.

امام صادق (ع ) مى فرمود: مردى نزد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و عرض كرد: یا رسول الله مرا سفارشى كن ، فرمود: چیزیرا بخدا شریك مساز اگرچه به آتش سوخته شوى و شكنجه بینى ، همواره دلت بایمان محكم باشد، و پدر و مادرت را فرمان بر و با آنها نیكى كن ، زنده باشند یا مرده و اگر دستور دادند خاندان و مالت را كنار گذار، این كار را بكن كه از ایمانست. (تعبیر نگارنده از کنار گذاشتن خاندان و مالت یعنی این‌که به خاطر مال و خانواده‌ات والدین خود را ترک نکن و از آنان جدا مشو بلکه محبت خود را به آن‌ها تقدیم کن نه این‌که اگر دستور دادند زن و همسرت را طلاق داده و فرزندانت را در جامعه رها نمایی زیرا خانواده و فرزندان اهل ایمان خود در برابر خداوند حقوق عظیم بر شخص دارند بلکه مقصود آن است که مبادا به خاطر محبت مال و خانواده‌ات والدین را ترک نموده و آن‌ها را در عین بی‌گناهی رها سازی زیرا اگر قرار به انتخاب است بایستی والدین را انتخاب کنیم و در خانواده محبت به پدر و مادر نهادینه شود و السلام )

3.

منصور بن حازم گوید: به امام صادق (ع ) عرض كردم : چه اعمالى بهتر است ؟ نماز در وقت و نیكى با پدر و مادر و جهاد در راه خداى عزوجل.(و ما در خصوص جهاد فی سبیل الله که جهاد در رکاب معصوم است کلام خود را آورده و تکرار نمی نماییم یعنی تهاجم در رکاب عمر بن خطاب به ملت بارالهی به سوی دوزخ است).

4.

موسى بن جعفر (ع ) فرمود: مردى از رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسید: حق پدر بر فرزندش چیست ؟ فرمود: او را بنامش نخواند و جلوش راه نرود و پیش از او ننشیند و باعث دشنام او نشود (كارى نكند كه مردم پدرش را دشنام دهند).

5.

امام صادق (ع ) فرمود: مردى از شما را چه مانع مى شود كه بپدر و مادرش نیكى كند، زنده باشند یا مرده ، كه از جانب آنها نماز بخواند و صدقه دهد و حج گذارد و روزه بگیرد، تا آنچه كرده ثوابش از آنها باشد و مانند آن هم براى خود او و تا خداى عزوجل بوسیله احسان و صله او خیر و فراوانى برایش زیاد كند.

6.

معمر بن خلاد گوید: بامام رضا علیه السلام عرض كردم : هر گاه پدر و مادرم مذهب حق را نشناسند دعاشان كنم ؟ فرمود: براى آنها دعا كن و از جانب آنها صدقه بده ، و اگر زنده باشند و مذهب حق را نشناسند با آنها مدارا كن ، زیرا رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: خدا مرا برحمت فرستاده نه به بى مهرى و نافرمانى .

7.

امام صادق (ع ) فرمود: مردى خدمت پیغمبر صلى الله علیه و آله آمد و عرض كرد: بكه احسان كنم ؟ فرمود: بمادرت گفت : سپس بكه ؟ فرمود: بمادرت ، عرض كرد: سپس بكه ؟ فرمود: بمادرت عرض كرد: سپس بكه فرمود: بپدرت .

8.

و فرمود: مردى خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و عرض كرد: یا رسول الله ؟ من بجهاد علاقه دارم و نسبت بآن با نشاطم ، پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: پس در راه خدا جهاد كن كه اگر كشته شوى نزد خدا زنده خواهى بود و روزى داده شوى و اگر بمیرى پاداشت بعهده خدا باشد، و اگر (از میدان جنگ ) باز گردى ، از گناهان پاك شوى مانند روزیكه متولد شده اى .

عرض كرد: یا رسول الله ! من پدر و مار پیرى دارم كه بگمان خود بمن انس گرفته اند و از رفتنم بجهاد كراهت دارند.رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: در اینصورت ملازم پدر و مادرت باش . سوگند بآنكه جانم در دست اوست : ماءنوس بودن یكشبانه روز آنها با تو از جهاد یكسال بهتر است .

9. زكریا بن ابراهیم گوید: من نصرانى بودم و مسلمان شدم و حج گزاردم سپس خدمت امام صادق (ع ) رسیدم و عرض كردم : من نصرانى بودم و مسلمان شدم ، فرمود: از اسلام چه دیدى ؟ گفت : قول خداى عزوجل كه فرماید: (((تو كتاب و ایمان نمى دانستى چیست ؟ ولى ما آنرا نورى قرار دادیم كه هر كه را خواهیم بدان هدایت كنیم ، 52 سوره 42))) فرمود: محققا خدا ترا رهبرى فرموده است . آنگاه سه بار فرمود: خدا یا هدایتش فرما. پسر جان هر چه خواهى بپرس .

عرض كردم : پدر و مادر و خانواده من نصرانى هستند و مادرم نابیناست ، من همراه آنها باشم و در ظرف آنها غذا بخورم ؟ حضرت فرمود: آنها گوشت خوك مى خورند؟ عرض كردم : نه با آن تماس هم نمى گیرند، فرمود: باكى ندارد، مواظب مادرت باش و با او خوشرفتارى كن ، و چون بمیرد او را بدیگرى وامگذار، خودت بكارش اقدام كن ، و بكسى مگو نزد من آمده ئى تا در منى پیش من آیى ان شاء الله .

زكریا گوید: من در منى خدمتش رفتم در حالى كه مردم گردش را گرفته بودند و او مانند معلم كودكان بود كه گاهى این و گاهى آن از او سؤال مى كرد (و او پاسخ مى فرمود) سپس چون بكوفه رفتم نسبت بمادرم مهربانى كردم و خودم باو غذا مى دادم و جامه و سرش را از كثافت پاك مى كردم و خدمتگزارش بودم .

مادرم بمن گفت : پسر جان ! تو زمانیكه دین مرا داشتى با من چنین رفتار نمى كردى ، این چه رفتار است كه از تو مى بینم از زمانیكه از دین ما رفته و بدین حنیفه گرائیده ئى ؟ گفتم : مردى از فرزندان پیغمبر ما بمن چنین دستور داده .

مادرم گفت : آن مرد پیغمبر است ؟ گفتم : نه بلكه پسر یكى از پیغمبران است .

مادرم گفت : پسر جان این مرد پیغمبر است ، زیرا دستوریكه بتو داده از سفارشات پیغمبرانست .

گفتم : مادرم ! بعد از پیغمبر ما پیغمبرى نباشد و او پسر پیغمبر است .

مادرم گفت : دین تو بهترین دین است ، آنرا بمن عرضه كن ، من باو عرضه داشتم و او مسلمان شد و من هم برنامه اسلام را باو آموختم ، او نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا گزارد و در شب عارضه ئى باو رخ داد (و بیمار شد) بمن گفت : پسر جان ! آنچه بمن آموختى دوباره بیاموز، من آنها را تكرار كردم ، مادرم اقرار كرد و از دنیا رفت ))) چون صبح شد مسلمانها غسلش دادند و خودم بر او نماز خواندم و در گورش گذاشتم .

شرح :گویا زكریا از آیه شریفه و تاریخ پیغمبر اسلام چنین استفاده كرده كه مردیكه بمكتب و مدرسه ئى نرفته و در برابر هیچ معملى زانو نزده است ، با ملاحظه دین كامل و قرآن محكم و برنامه متینى كه آورده است جز با ارتباطش با عالم غیب و وحى آسمانى درست نیاید و نیزطهارت اهل كتاب از این خبر استفاده مى شود.

10.

عمار بن حیان گوید: بامام صادق (ع ) خبر دادم پسرم اسماعیل نسبت بمن خوشرفتار است ، فرمود: من هم او را دوست داشتم و اكنون دوستیم با افزون گشت ، همانا خواهر رضاعى رسول خدا صلى الله علیه و آله نزد آنحضرت آمد، چون او را دید شادمان گشت و روپوش خود را براى او گسترد و او را روى آن نشانید، سپس باو رو كرد و با او بسخن پرداخت و تبسم مى فرمود، تا او برخاست و برفت و برادرش آمد حضرت رفتاریكه نسبت بخواهرش كرد، دوباره او عمل نفرمود، بحضرت عرض شد: با خواهرش رفتارى كردى كه نسبت باو نكردى با آنكه او مرد است ؟ فرمود: زیرا آن خواهر نسبت بپدر و مادرش خوش رفتارتر بود.

11.

ابراهیم بن شعیب گوید: بامام صادق (ع ) عرض كردم : پدرم بحدى پیر و ناتوان شده كه او را براى قضاى حاجت به پشت مى بریم ، فرمود: اگر توانى خودت این كار را مباشرت كنى بكن و خودت برایش لقمه كن تا سپر آتش فردایت باشد (تا فردا ترا ببهشت ببرد).

12.

مردى بامام صادق (ع ) عرض كرد: پدر و مادر من مخالف مذهب شیعه مى باشند، حضرت فرمود با آنها خوشرفتارى كن ، چنانكه با مسلمانهاى

دوست ما خوشرفتارى مى كنى (زیرا همچنانكه مؤمن حق ایمان دارد، پدر و مادرت هم حق ولایت دارند).

13.

امام باقر (ع ) فرمود: سه چیز است كه خداى عزوجل نسبت بآنها مخالفت رخصت نفرموده : رد امانت به نیكوكار و بدكردار و وفاء بپیمان نسبت به نیكوكار و بدكردار و خوشرفتارى با پدر و مادر، نیكوكار باشند یا بدكردار.

14.

امام صادق (ع ) فرمود: از سنت و احسان بپدر اینست كه مرد باسم پدرش كینه گیرد (یعنى اگر نام پدرش مثلا محمد بوده ، به پسرش كنیه ابومحمد یا نام محمد دهد و یا براى خود بن محمد كنیه گیرد و خود را بنام پدر معرفى كند چنانكه امیرالمؤمنین علیه السلام از خود به ابن ابیطالب معرفى مى فرمود).

15.

امام صادق (ع ) فرمود: مردى خدمت پیغمبر صلى الله علیه و آله آمد و از حضرت راجع بخوش رفتارى با پدر و مادر پرسید. حضرت فرمود: با مادرت خوشرفتارى كن ، با مادرت خوشرفتارى كن ، با مادرت خوشرفتارى كن . با پدرت خوشرفتارى كن ، با پدرت خوشرفتارى كن ، با پدرت خوشرفتارى كن ، و مادر را پیش از پدر ذكر فرموده .

16.

ابو خدیجه گوید: امام صادق (ع ) فرمود: مردى خدمت پیغمبر صلى الله علیه و آله آمد و عرض كرد: برایم دخترى متولد شد و او را پروریدم تا بالغ شد، من جامه و زیورش پوشیدم او را سر چاهى آوردم و در میان آن انداختم ، و آخر سخنى كه از او شنیدم این بود كه گفت : پدر جان، پس اكنون جبران این كارم چه باشد؟

حضرت فرمود: مادرت زنده است ؟ گفت نه . فرمود: خاله ات زنده است ؟ گفت : آرى ، فرمود: با او خوشرفتارى كن كه او بجاى مادر است ، و خوشرفتارى با او كفاره آن كارت شود.

ابوخدیجه گوید: بامام صادق (ع ) عرض كردم : این كار در چه زمان بود؟ فرمود: در زمان جاهلیت بود كه دختران را مى كشتند، كه مبادا اسیر شوند و در میان قبیله دیگرى فرزند آورند. (پس انا لله و انا الیه راجعون و تو ای عاقل دانا و خردمند آگاه باش که چگونه شیطان لعین اعمال زشت و تباه این خلایق را در نظر آن‌ها زینت می‌داد و چگونه این مصایب عظیم بر کل جهان به اشکال مختلف برای انسان‌ها و خصوصا زنان و دختران و کودکان در جریان بود و این محمد مصطفی آخرین و برترین پیامبران جهان بود که اخلاق و دین بی‌تحریف خداوند را بر جهان و جهانیان عرضه نمود. تمامی امت‌ها را به ترک نجاسات و رجاسات دعوت فرمود پس نجات یافت آن که متابعت کرد و هلاک شد هر که دعوت او را نپذیرفت و السلام)

17. سدیر گوید: بامام جعفر صادق (ع ) عرض كردم : آیا فرزند مى تواند پدرش را پاداش دهد؟ (و زحمات او را جبران كند) فرمود: پاداشى براى پدر نیست جز در دو صورت : 1 - پدر برده باشد و پسر او را بخرد و آزاد كند. 2 - پدر بدهى داشته باشد و پسر آن را بپردازد،
18.

جابر گوید: مردى خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و عرض كرد: من جوانى با نشاطم و جهاد را دوست دارم ولى مادرى دارم كه نمى خواهد بجهاد روم . پیغمبر صلى الله علیه و آله باو فرمود: باز گرد و همراه مادرت باش ، سوگند بآنكه مرا بحق نبوت مبعوث فرموده ، كه انس گرفتن یك شب او با تو از جهاد یكسالت در راه خدا بهتر است .

19.

امام باقر (ع ) فرمود: همانا بنده ئى نسبت بپدر و مادر خویش در زمان حیاتشان نیكوكار است ، سپس آنها مى میرند و او بدهى آنها را نمى پردازد و براى آنها آمرزش نمى خواهد، لذا خدا او را عاق و نافرمان مى نویسد، و بنده دیگر در زمان حیات پدر و مادر خود عاق آنها است و نسبت بآنها نیكى نمى كند، ولى چون مردند بدهى آنها را مى پردازد و براى آنها آمرزش مى خواهد و خداى عزوجل او را نیكوكار مى نویسد،

( همت گماشتن بامور مسلمین و خیر خواهى و سود رساندن بآنها )

1.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر كه صبح كند و بامور مسلمین همت نگمارد مسلمان نیست .

2.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: عابدترین مردم كسى است كه نسبت بهمه مسلمین خیر خواه تر و پاكدلتر باشد.

3.

امام صادق (ع ) مى فرمود: بر تو باد كه براى خدا خیر خواه باشى كه هرگز خدا را بعملى بهتر از آن ملاقات نكنى .

4.

و فرمود: هر كه بامور مسلمین اهتمام نورزد مسلمان نیست .

5.

پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: هر كه صبح كند و بامور مسلمین همت نگمارد از آنها نیست ، و هر كه بشنود مردى فریاد مى زند (((مسلمانها بدادم برسید))) و جوابش نگوید مسلمان نیست

6.

و فرمود: مخلوق عیال خدا هستند و محبوبترین آنها نزد خدا كسى است كه بعیال خود سود دهد و بخانواده ئى شادى رساند.

7.

از رسول خدا صلى الله علیه و آله سؤال شد محبوبترین مردم نزد خدا كیست ؟ فرمود: كسیكه سودش بمردم بیشتر باشد.

8.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هركس تجاوز آب یا آتشى را از گروهى از مسلمین بگرداند، بهشت برایش واجب گردد. (پس توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند در این روایت عظیم به عظمت خدمت به اهل اسلام و عظمت جرم و جنایت ظلم به ایشان پس آگاه شو به رفعت جایگاه ایشان از خادمان ایشان مانند طبقات پزشکان و جامعه پزشکی و آموزگاران و اساتید و نجاست و رجاست وجود دوزخی ظالمان به ایشان یعنی قاتلان ایشان و نابود کنندگان ارکان معیشتی و خانوادگی ایشان مانند موقوفه خوران و کسانی که زندگانی امت محمد رسول خدا برای آن‌ها ارزشی ندارد)

9.

امام صادق (ع ) درباره قول خداى عزوجل : (((و خدا مرا مبارك ساخت هر كجا باشم ))) فرمود: یعنى سودمند ساخت .

( احترام سالخوردگان )

1.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: احترام گذاشتن بمسلمان مو سفید از جمله تجلیل خداست.

2.

امام صادق (ع ) فرمود: از ما نیست كسیكه بزرگ سال ما را احترام نكند و به خردسال ما ترحم ننماید.

3.

امام صادق (ع ) فرمود: سالمندان خود را بزرگ دارید و با ارحام خود صله كنید، وصله رحمى بهتر از آزار نرساندن بآنها نیست .

(برادرى اهل ایمان با یكدیگر )

1.

امام صادق (ع ) فرمود: اهل ایمان برادر یكدیگرند و فرزندان یك پدر و مادر باشند و چون از مردى رگى زده شود برایش بیدار خوابى كشند. (چنانچه گاهى مؤمنى را شب خواب نبرد و سپس معلوم شود كه بیكى از برادران ایمانیش بلائى رسیده است ). (پس توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند که ما نسبت به برادران اهل تسنن خود صرف‌نظر از اعتقادات اختصاصی همین محبت را داشته و آن‌ها را برادران خود می‌دانیم)

2.

جابر جعفى گوید: در برابر امام باقر (ع ) بودم كه دل گرفته شدم ، بحضرت عرض كردم : گاهى بدون اینكه مصیبتى بمن رسد یا ناراحتى بسرم ریزد، اندوهیگین مى شوم تا آنجا كه خانواده و دوستم اثرش را در رخسارم مشاهده كنند، فرمود:

آرى اى جابر خداى عزوجل مؤمنین را از طینت بهشتى آفرید و از نسیم روح خویش در آنها جارى ساخت ، از اینرو است كه مؤمن است ، (زیرا طینت بمنزله پدر و نسیم بجاى مادر است ) پس هرگاه بیكى از آن ارواح در شهرى اندوهى رسد، آن روح دیگر اندهگین شود، زیرا از جنس اوست. ( پس تو ای مخاطب ارجمند به شرح آنچه گذشت موضوع جبر ذاتی عقلا و وفق آیات کتاب خدا مردود است ولی پیوستگی انواع آنان بواسطه ایمان قابل‌قبول و قابل‌تحسین است )

3.

امام صادق (ع ) فرمود: مؤمن برادر مؤمن است ، چشم و راهنماى اوست ، نسبت باو خیانت و ستم و غش روا ندارد و با او خلف وعده نكند.

4.

امام صادق (ع ) فرمود: مؤمن برادر مؤمن است ، مانند یك پیكریكه هرگاه عضوى از آن دردمند شود، اعضاء دیگر هم احساس درد كنند و روحهاى آنها نیز از یكروحست ، و همانا روح مؤمن پیوستگیش بروح خدا از پیوستگى پرتو خورشید بخورشید بیشتر است .

5.

و فرمود: مسلمان برادر مسلمان است ، چشم و آینه و راهنماى اوست ، نسبت باو خیانت و نیرنگ و ستم نكند و او را تكذیب ننماید و از او غیبت نكند.

6.

حفص بخترى گوید: خدمت امام صادق (ع ) بودم كه مردى وارد شد، حضرت بمن فرمود: او را دوست دارى ؟ عرض كردم : آرى ، فرمود: چرا دوستش نداشته باشى ، كه او برادر تو و شریك دین تو و یاور تو علیه دشمنت مى باشد و روزى او هم بر عهده دیگریست .

7.

امام باقر (ع ) مى فرمود: مؤمن برادر پدر و مادرى مؤمن است ، زیرا خداى عزوجل مؤمنین را از سرشت بهشتى آفرید و از نسیم بهشت در پیكرشان دمید، از اینجهت مؤمنین برادر پدر و مادرى یكدیگرند. ( کلام خود را در این رابطه در حدیث دوم مذکور نمودیم )

8.

امام صادق (ع ) فرمود: مؤمن برادر مؤمن است ، چشم و راهنماى اوست ، نسبت باو خیانت و ستم و نیرنگ روا ندارد و با او خلف وعده نكند.

9.

امام صادق (ع ) مى فرمود: مؤمنین خدمتگزار یكدیگرند. راوى گوید: عرض كردم : چگونه خدمتگزار یكدیگرند؟ فرمود: بیكدیگر فایده رسانند... - تا آخر حدیث .

10.

امام باقر (ع ) مى فرمود: جماعتى از مسلمین به سفرى رفتند و راه را گم كردند تا بسیار تشنه شدند، كفن پوشیدند (از جاده بكنارى رفتند) و خود را بریشه هاى درخت (كه اندك رطوبتى داشت ) چسبانیدند، پیرمردى سفید پوش نزد آنها آمد و گفت ، برخیزید، باكى بر شما نیست . این آبست ، آنها برخاستند و آشامیدند و سیر آب گشتند، سپس گفتند: كیستى تو - خدایت رحمت كند -؟ گفت : من از طایفه جنى هستم كه با رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم كه فرمود: مؤمن برادر مؤمن است ، چشم او و راهنماى او است . پس شما نباید در محضر من تباه گردید. (پس همان گونه که مذکور گردید اصل بر عدم ارتباط طایفه جن در امور انسان‌هاست و آن‌ها نیز دارای اختیار هستند پس خداوند امامان معصوم را برای ایشان نیز هادی قرار داد پس این رخصت به اذن امام معصوم محتمل است برای تسخیر آن‌ها به شرحی که اصحاب اجنه و جادوگران صورت می‌دهند به حکم خدا و آیات کتاب خدا مرتکبین را به دوزخ جاوید روانه خواهد نمود)

11.

امام صادق (ع ) مى فرمود: مسلمان برادر مسلمانست . ستمش نكند و رهایش نسازد (غیبتش نكند و با او خیانت ننماید و محرومش نسازد).

ربعى گوید: مردى از هم مذهبان ما در مدینه از من پرسید و گفت : تو خود شنیدى كه فضیل بن یسار چنین گفت ؟ گفتم : آرى ، گفت : اما من از امام صادق (ع ) شنیدم كه مى فرمود: مسلمان برادر مسلمان است ، باو ستم نكند و فریبش ندهد و او را وانگذارد، و غیبتش نكند و با او خیانت ننماید و محرومش نسازد.

(حق مؤمن بر برادرش و اداى حق او)

1.

امام باقر (ع ) فرمود: از حق مؤمن بر برادر مؤمنش اینستكه گرسنگى او را سیر كند و عورتش را بپوشاند و از گرفتاریش نجات بخشد و بدهیش را بپردازد و چون بمیرد نسبت بخانواده و فرزندانش از او جانشینى كند.

2.

معلى بن خنیس گوید: به امام صادق (ع ) عرض كردم : حق مسلمان بر مسلمان چیست ؟ فرمود براى او هفت حق واجب است كه همه آنها بر عهده برادرش واجب است و اگر برخى از آنها را تباه و ضایع كند، از ولایت و اطاعت خدا

بیرون رود، و خدا از او بهره (اطاعت و بندگى ) ندارد. عرض كردم قربانت ، آنها چیست ؟ فرمود:

اى معلى بن خنیس ، من بر تو نگرانم و میترسم ضایع گذارى و مراعات نكنى و بدانى و عمل ننمائى . عرض كردم : (((لا قوة الا بالله ))) نیروئى جز از خدا نیست ))) فرمود:

آسانترین آن حقوق اینستكه : آنچه براى خود دوست دارى براى او هم دوست داشته باشى ، و آنچه براى خود نپسندى ، بر او نیز نپسندى و حق دوم - آنكه از آنچه ناخرسند دارد دورى كنى و خوشنودى او را پیروى نموده فرمانش برى .

و حق سوم - آنكه با جان و مال و زبان و دست و پاى خویش او را یارى كنى .

و حق چهارم - آنكه شم و راهنما و آئینه او باشى .

و حق پنجم - آن كه تو سیر نباشى و او گرسنه یا سیر آب باشى و او تشنه یا پوشیده باشى و او برهنه .

و حق ششم - آنكه اگر تو خدمتگزار دارى و برادرت ندارد. واجب است خدمتگزار ترا بفرستى كه جامه هایش را بشوید و غذایش را درست كند و بسترش را مرتب نماید.

و حق هفتم - آنكه سوگندش را تصدیق كنى و دعوتش را بپذیرى و در بیماریش از او عیادت كنى و بر جنازه اش حاضر شوى و چون بدانى حاجتى دارد، در انجام آن سبقت گیرى و او را مجبور نسازى كه از تو بخواهد، بلكه خودت پیشدستى كنى ، چون چنین كردى دوستى خود را بدوستى او پیوسته اى و دوستى او را بدوستى خود (و آنگاهست كه بآیه شریفه المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض عمل كرده اى )

3. عبدالاعلى بن اعین گوید (برخى ) از اصحاب ما نامه نوشتند و از امام صادق (ع ) مطالبى پرسیدند و مرا امر كردند كه از آنحضرت درباره حق مسلمان بر برادرش بپرسم ، من پرسیدم و حضرت پاسخم نگفت چون براى وداع خدمتش رفتم ، عرض كردم : از شما پرسیدم و پاسخم نفرمودى ، فرمود:

میترسم كفران ورزید (و گردن ننهید) همانا از سخت ترین واجبات خدا بر خلقش سه چیز است :

(1) انصاف دادن مرد از خود تا آنجا كه براى برادرش از خود نپسندید، جز آنكه را براى خود از او میپسندد.

(2) مواسات نمودن با برادر نسبت بمال .

(3) یاد خدا در هر حال و آن سبحان الله و الحمد لله نیست ، بلكه آنست كه چیزیرا كه خدا بر او حرام نموده رها كند.

(4) امام صادق (ع ) فرمود خدا بچیزى بهتر از اداء حق مؤمن عبادت نشود.

(5) و فرمود: حق مسلمانان بر مسلمان اینستكه او سیر نباشد و برادرش گرسنه و او سیراب و برادرش تشنه و او پوشیده و برادرش برهنه ، پس چه بزرگست حق مسلمان بر برادر مسلمانش و فرمود:

براى برادر مسلمانت بخواه آنچه براى خود خواهى و چون محتاج گشتى از او كمك بخواه و اگر او از تو خواست عطایش كن و نسبت بهیچ خیرى نباید از او

ملول شوى و نه او از تو ملول شود، تو پشتیبان او باش كه او پشتیبان تو است . چون غائب شود، در غیبتش او را نگهدار باش و چون حاضر شود از او دیدار كن و تجلیل و احترامش نما كه او از توست و تو از اوئى . و چون از تو بدش اید از او دورى مكن تا از او گذشت و كرم خواهى (تا كینه را از دلش بزدائى ) و اگر باو خیرى رسد، خدا را شكر كن و اگر بلائى باورسد، بازویش بگیر و اگر برایش نیرنگى سازند، یاریش كن .

و چون مردى ببرادرش (((اف ))) بگوید، رشته دوستى میان آنها بریده شود، و چون بگوید تو دشمن منى ، یكى از آندو كافر شوند، و چون متهمش سازد ایمان در دلش آب شود مانند نمك در میان آب .

راوى گوید: و بمن رسیده است كه آنحضرت فرمود: نور مؤمن براى اهل آسمان مانند ستارگان آسمان براى اهل زمین میدرخشد، و فرموده است : مؤمن دوست خداست ، خدا یاریش كند و برایش بسازد و مؤمن جز حق بر خدا نگوید و از غیر او نترسد.

4.

امام صادق (ع ) فرمود: خدا بچیزى بهتر از اداء حق مؤمن عبادت نشود.

5.

و فرمود: حق مسلمان بر مسلمان اینستكه او سیر نباشد و بردارش گرسنه و او سیراب و برادرش تشنه و او پوشیده و برادرش برهنه ، پس چه بزرگست حق مسلمان بر برادر مسلمانش و فرمود: براى برادر مسلمانت بخواه آنچه براى خود خواهى و چون محتاج گشتى از او كمك بخواه و اگر او از تو خواست عطایش كن و نسبت بهیچ خیرى نباید از او ملول شوى و نه از او تو ملول شود، تو پشتیبان او باش كه او پشتیبان تو است . چون غائب شود، در غیبتش او را نگهدار باش و چون حاضر شود از او دیدار كن و تجلیل و احترامش نما كه او از توست و تو از اوئى ، و چون از تو بدش آید و از او دورى مكن تا از او گذشت و كرم خواهى (تا كینه را از دلش بزدائى ) و اگر باو خیرى رسد، خدا را شكر كن و اگر بلائى باو رسد، بازویش بگیر و اگر برایش نیرنگى سازند، یاریش كن .

و چون مردى ببرادرش (((اف ))) بگوید، رشته دوستى میان آنها بریده شود، و چون بگوید تو دشمن منى ، یكى از آندو كافر شوند، و چون متهمش سازد ایمان در دلش آب شود مانند نمك در میان آب .

راوى گوید: و بمن رسیده است كه آنحضرت فرمود: نور مؤمن براى اهل آسمان مانند ستارگان آسمان براى اهل زمین مى درخشد، و فرموده است : مؤمن دوست خداست ، خدا یاریش كند و برایش بسازد و مؤمن جز حق بر خدا نگوید و از غیر او نترسد.

6. امام صادق (ع ) فرمود: برخى از حقوق مسلمان بر برادرش اینستكه چون او را دید سلامش كند و چون بیمار شود عیادتش نماید و چون غائب شود خیر خواهیش كند و چون عطسه كند دعایش كند (بر حمك الله گوید) و چون بمیرد تشییعش كند.
7.

ابوالماءمون حارثى گوید: به امام صادق (ع ) عرض كردم : حق مؤمن بر مؤمن چیست ؟ فرمود از جمله حق مؤمن بر مؤمن دوستى قلبى اوست و مواسات مالى و اینكه بجاى او از خانواده اش سرپرستى كند، و علیه ستمگرش از او یارى كند و چون در میان مسلمین نصیبى داشته و غائب باشد، نصیب او را برایش دریافت كند، و چون بمیرد از گورش زیارت كند و باو ستم نكند و با او غش نكند و خیانت نورزد و رهایش نكند و تكذیبش ننماید و باو اف نگوید و چون باو اف گوید: دوستى میان آنها نباشد و چون باو گوید: تو دشمن منى یكى از آندو كافر شود، و چون متهمش سازد ایمان در دلش آب شود، همچون نمك در آب .

8.

ابان بن تغلب گوید: به امام صادق (ع ) طواف میكردم : مردى از اصحاب بمن برخورد و در خواست كرد همراه او بروم كه حاجتى دارد، او بمن اشاره كرد و من كراهت داشتم امام صادق (ع ) را رها كنم و با او بروم ، باز در میان طواف بمن اشاره كرد و امام صادق (ع ) او را دید، بمن فرمود: اى ابان این تو را میخواهد؟ عرض كردم : آرى . فرمود: نزدش برو، عرض كردم : طواف را بشكنم ؟ فرمود: آرى : گفتم : اگر چه طواف واجب باشد؟ فرمود: آرى ، ابان گوید: همراه او رفتم و سپس خدمت حضرت رسیدم و پرسیدم حق مؤمن را بر مؤمن بمن خبر ده ، فرمود: اى ابان این موضوع را كنار گذار و طلب مكن ، عرض كردم : چرا، قربانت گردم ، سپس همواره تكرار كردم و باو اصرار نمودم تا فرمود: اى ابان نیم مالت را باو میدهى ، سپس بمن نگریست و چون دید كه چه حالى بمن دست داد فرمود: اى ابان ، مگر نمیدانى كه خداى عزوجل كسانیرا كه دیگران را بر خود ترجیح داده اند یاد فرموده ؟ (آنجا كه فرموده است : و یؤ ثرون على اءنفسهم ولو كان بهم خصاصة ) عرض كردم : چرا قربانت . فرمود: آگاه باش كه چون تو نیمى از مالت را باو دهى او را بر خود ترجیح نداده اى ، بلكه تو و او برابر شده اید، ترجیح او بر تو زمانى است كه از نصف دیگر به او دهى .

9.

عیسى بن ابى منصور گوید: من و ابن ابى یعفور و عبدالله بن طلحه خدمت امام صادق (ع ) بودیم ، حضرت بدون پرسش ما ابتدا كرد و فرمود: اى ابن ابى یعفور! رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: شش خصلت است كه در هر كس باشد، در برابر خدا و در جانب راست او باشد، ابن ابى یعفور گفت : آنها چیست قربانت گردم ؟ فرمود: مرد مسلمان براى برادرش دوست داشته باشد آنچه را براى عزیزترین خاندانش میخواهد. و ناخوش داشته باشد براى برادرش آنچه را براى عزیزترین خاندانش ناخوش دارد و با او دوستى خالص و صمیمانه داشته باشد.

ابن ابى یعفور گریست و عرض كرد: چگونه با او دوستى خالص داشته باشد؟ فرمود: اى پسر ابى یعفور! چون با او باین درجه از دوستى باشد، آنچه در دل دارد برایش توضیح میدهد. پس اگر او مسرور باشد این هم مسرور میشود و اگر اندوهگین باشد، اندوهگین شود پس اگر بتواند باو گشایشى دهد، گشایش میدهد و گرنه برایش دعا میكند.

سپس امام صادق (ع ) فرمود: سه چیز از آن شماست (و آن دوستى و ناخوشى و مناصحتى است كه ذكر شد) و سه چیز از آن ما و آن شناختن شما فضیلت مار است و گام برداشتن دنبال ما و منتظر بودن عاقبت ما (كه فرج و گشایش مسلمین در آنست ). ( یعنی دعا برای فرج حضرت مهدی عجل‌الله تعالی فرجه شریف)

پس هر كس چنین باشد در پیشگاه خداى عزوجل قرار گیرد و كسانیكه در درجه پائین تر باشند از نور آنها پرتو گیرند و اما كسانیكه در جانب راست (رحمت ) خدایند (و اینها همان كسانند كه در پیشگاه خدایند و یا دسته دیگرى باشند مانند آنها) اگر كسانیكه در درجه پائین تر هستند ایشانرا به بینند، خوشى زندگى آنها گوارا و تلخ گردد. بجهت فضیلتى كه براى آنها مى بینند.

ابن ابى یعفور گفت : با آنكه در جانب راست خدایند چگونه نمى بینند؟ (دیده نمیشوند؟) فرمود اى پسر ابى یعفور! آنها بنور خدا پوشیده شده اند، مگر این حدیث بتو نرسیده كه رسول خدا صلى الله - علیه و آله میفرمود: براى خدا مخلوقى است در جانب راست عرش در برابر خدا و جانب راست او كه رخسارشان از برف سپیدتر و از خورشید فروزان تر است ، كسى كه میپرسد: اینها كیانند؟ در پاسخ گفته میشود: اینها كسانى هستند كه در جلال خدا با یكدیگر دوستى كرده اند (یعنى دوستى آنها با یكدیگر بجهت عظمت و احترام خدا بوده ، نه بجهت اغراض دنیوى ).

10.

محمد بن عجلان گوید: خدمت امام صادق (ع ) بودم كه مردى در آمد و سلام كرد، حضرت از او پرسید برادرانت كه از آنها جدا شدى چگونه بودند؟ او ستایش نیكو كرد و تزكیه نمود و مدح بسیار حضرت باو فرمود: ثروتمندان از فقرا چگونه عیادت كنند؟ عرض كرد: اندك . فرمود: دیدار و احوالپرسى ثروتمندانشان از فقرا چگونه است ؟ عرض كرد: اندك ، فرمود: دستگیرى و مالدادن توانگرانشان به بینوایان چگونه است ؟ عرض كرد: شما اخلاق و صفاتى را ذكر میكنى كه در میان مردم ما كمیاب است فرمود: پس چگونه آنها خود را شیعه میدانند؟(پس چگونه است که به امام زمان ما گزارش شود نه‌تنها از بینوایان و فقرا و... ، دستگیری نمی‌نمایند بلکه اموال آن‌ها را غارت می‌کنند و بر بیماران آنها تهاجم می‌نمایند و نوامیس آن‌ها را به فحشا و مرگ می‌کشند آری مقصود موقوفه خواران هستند و کسانی که به جنایت آن‌ها راضی هستند )

11.

ابو اسماعیل گوید: به امام صادق (ع ) عرض كردم : قربانت گردم ، نزد ما شیعه بسیار است فرمود: آیا توانگر بفقیر توجه میكند، و آیا نیكوكار از بدكردار در میگذرد و با یكدیگر مواسات میكند؟ عرض كردم : نه ، فرمود: آنها شیعه نیستند. شیعه كسى است كه چنان كند.

12.

امام باقر صلوات الله علیه فرمود: اصحاب خود را بزرگ دارید و احترام كنید و بیكدیگر رو ترش نكنید. زیان نزنید و رشك نبرید و از بخل بپرهیزید تا از بندگان مخلص خدا باشید.

13.

امام باقر (ع ) به سعید بن حسن فرمود: آیا یكى از شما نزد برادرش میآید و دست در كیسه او میكند و هر چه احتیاج دارد برمیدارد و او جلو گیرش نمیشود؟ عرض كردم : چنین كارى در میان ما سراغ ندارم . امام (ع ) فرمود: پس چیزى نیست ، عرض كردم : پس هلاكت است (یعنى معذب شوند؟) فرمود هنوز عقول آن مردم كامل نشده (و آداب دینى خود را فرا نگرفته اند).

14.

معلى بن خنیس گوید: از امام صادق (ع ) درباره حق مؤمن پرسیدم فرمود: هفتاد حق است كه جز هفت حق را بتو نمیگویم ، زیرا بتو مهربانم و میترسم تحمل نكنى ، عرض كردم : چرا انشاء الله ، فرمود: تو سیر نباشى و او گرسنه ، و پوشیده نباشى و او برهنه و راهنماى او باشى و پیراهنیكه میپوشد و زبان گویاى او باشى و براى او بخواهى آنچه را براى خود خواهى و اگر كنیزى دارى او را بفرستى تا فرش و بسترش را مرتب كند و در شب و روز، در حوائج او كوشا باشد پس چون چنین كردى ولایت خود را بولایت ما رسانیده اى و ولایت ما را بولایت خداى عزوجل. ( پس تو ای دانا خردمند اگر قادر نیستی بر کمک به محرومان شیعه و امت حضرت محمد پس زبان خود را باز کن به تحقیر و سرزنش موقوفه خوران و یقین داشته باش که اگر به وقف عمل شود یک محروم و یک فقیر شیعه مسلمان از امت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و عجل فرجهم در زمین باقی نمی‌ماند والسلام)

15.

امام صادق (ع ) فرمود: مسلمان برادر مسلمانست ، باو ستم نكند و او را وانگذارد و نسبت باو خیانت نكند، و بر مسلمانان سزاوار است در پیوستگى با یكدیگر كوشش كنند و در كمك كردن بر مهربانى دو جانبه و مواسات با نیازمندان و عطوفت با یكدیگر تا چنان باشید كه خداى عزوجل بشما دستور فرموده كه : رحماء بینهم (((با یكدیگر مهر ورزند 29 سوره 48))) با یكدیگر مهربانند و نسبت بامریكه مربوط بآنهاست و فوت شده اندوهگین باشند، برهمان روشى كه گروه انصار در زمان رسولخدا صلى الله علیه و آله بودند.

16.

رسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود: بر مسلمان است كه چون آهنگ مسافرتى كند، برادرانش را آگاه سازد و برادران او است كه چون برگشت بدیدن او آیند.

(مهر ورزى و عطوفت با یكدیگر)

1. امام صادق (ع ) باصحابش میفرمود: از خدا پروا كنید و برادرانى خوش رفتار باشید، در راه خدا باهم دوستى كنید و پیوستگى داشته باشید و مهر

ورزید بدیدار و ملاقات یكدیگر روید و امر (ولایت ) ما را مذاكره كنید و آنرا زنده دارید.

2.

و فرمود: با یكدیگر پیوستگى و خوش رفتارى و مهرورزى داشته باشید و برادرانى نیكوكار باشید چنانكه خداى عزوجل دستورتان داده .

3.

و فرمود: با یكدیگر پیوستگى و خوشرفتارى و مهرورزى و عطوفت داشته باشید.

4.

و فرمود: بر مسلمین سزاوارست كه كوشا باشند در پیوستن باهم و كمك كردن بر مهر ورزى باهم و مواسات با نیازمندان و عطوفت نسبت بیكدیگر تا چنان باشید كه خداى عزوجل دستورتان فرمود كه رحماء بینهم (به ذیل روایت 2091 رجوع شود).

(دیدار برادران )

1.

امام صادق (ع ) فرمود: هر كه براى خدا نه چیز دیگر و براى در خواست وعده او و دریافت آنچه نزد خداست بدیدار برادرش رود، خدا هفتاد هزار فرشته بر او گمارد كه فریاد زنند. هان پاك گشتى و بهشت خوشت باشد.

2.

خیثمه گوید: خدمت امام باقر (ع ) رسیدم تا با او وداع كنم . فرمود: اى خیثمه هر كس از دوستان ما را میبینى سلام برسان و آنها را بتقواى خداى بزرگ سفارش كن و اینكه توانگرشان بر فقیرشان توجه كند و قویشان بر ضعیف و زنده آنها بر جنازه میتشان حاضر شوند و در منازل بملاقات یكدیگر روند، زیرا ملاقات آنها با یكدیگر موجب زنده ساختن امر ماست ، خدا رحمت كند بنده اى را كه امر ما را زنده دارد. اى خیثمه بدوستان ما پیغام ده كه ما از طرف خدا آنها را جز بعملشان بى نیازى ندهیم و چاره سازى نكنیم ، جز باورع بدوستى ما نرسند و پرحسرت ترین مردم روز قیامت كسى است كه عدالتى را بستاید و سپس بخلاف آن گراید (مانند كسیكه بولایت ائمه علیهم السلام تظاهر كند و از آنها پیروى ننماید یا عمل صالحى را بستاید و بآن عمل نكند).

3.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: جبرئیل (ع ) بمن خبر داد كه خداى عزوجل فرشته اى را بزمین فرستاد، فرشته راه میرفت تا به در خانه اى رسید كه مردى از صاحبخانه اجازه ورود مى گرفت فرشته گفت : با صحاب این خانه چه كار دارى ؟ گفت او برادر مسلمان من است كه بخاطر خداى تبارك و تعالى دیدارش میكنم فرشته گفت : جز بدین منظور نیامده اى ؟ گفت : جز بدین منظور نیامده ام . فرشته گفت : من فرستاده خداى بسوى تو هستم ، او سلامت میرساند و میفرماید: بهشت برایت واجب شد، سپس گفت : خداى عزوجل میفرماید: هر مسلمانى كه از مسلمانى دیدار كند، او را دیدار نكرده بلكه مرا دیدار كرده و بهشت بعنوان ثواب او بر عهده من است .

4.

امام صادق (ع ) فرمود: هر كه براى خدا از برادرش دیدن كند، خداى عزوجل فرماید: مرا دیدن كردى و ثوابت بر من است و بثوابى جز بهشت برایت خرسند نیستم .

5.

امام صادق (ع ) میفرمود: هر كس برادرش را در ناحیه شهر (از راه دور) براى رضاى خدا دیدن كند، او زائر خداست و بر خدا سزاوار است كه زائر خود را گرامى دارد.

6.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كس برادرش را در منزلش زیارت كند، خداى عزوجل باو فرماید: تو مهمان و زائر منى و پذیرائیت بر من است ، من بخاطر دوستى تو نسبت باو بهشت را برایت واجب ساختم .

7.

امام صادق (ع ) میفرمود: هر كس براى خدا در حال بیمارى یا تندرستى از برادرش دیدن كند كه براى نیرنگ و دریافت عوضى نباشد. خدا هفتاد هزار فرشته بر او گمارد كه از پشت سرش فریاد زنند: پاك شدى و بهشت برایت خوش باد، شما زوار خدا و واردین حضرت رحمانید تا بمنزلش رسد یسیر گفت : بحضرت عرض كردم : قربانت اگر چه راه دور باشد؟ فرمود: آرى اى یسیر! اگر چه یكسال راه باشد زیرا خدا جواد است و فرشتگان بسیار، از او بدرقه كنند تا بمنزلش مراجعت كند.

8.

امام صادق (ع ) فرمود: هر كه در راه خدا و براى خدا بدیدن برادرش رود، روز قیامت در میان پارچه اى از نور بافته گام بر دارد، و از هر چه بگذرد برایش بتابد و بدرخشد تا در برابر خداى عزوجل بایستد، سپس خداى عزوجل باو فرماید: مرحبا و چون خدا مرحبا گوید عطایش را فراوان سازد.

9.

امام باقر (ع ) فرمود: همانا بنده مسلمان چون از منزلش خارج شود بقصد دیدار برادرش ، براى خداى نه دیگرى و بدر خواست جانب خدا و براى اشتیاق بآنچه نزد او است ، خداى عزوجل هفتاد هزار فرشته بر او گمارد كه از پشت سرش فریاد زنند تا بمنزلش بر گردد كه : خوش باش و بهشت برایت خوش باشد.

10.

امام صادق (ع ) فرمود: هیچ مسلمانى از برادر مسلمانش در راه خدا و براى خدا دیدن نكند جز آنكه خداى عزوجل فریادش زند: اى زائر خوش باش و بهشت برایت خوش باشد.

11.

امام باقر (ع ) فرمود: خداى عزوجل را بهشتى است كه جز سه كس واردش نشوند: مردیكه بر زیان خود بحق حكم كند، و مردیكه برادر مؤمنش را براى خدا زیارت كند، و مردیكه براى خود برادر مؤمنش را برخود ترجیح دهد

12.

و فرمود: همانا مؤمن براى زیارت برادرش خارج میشود، خداى عزوجل فرشته اى بر او گمارد كه یك بال در زمین و یك بال در آسمان نهد تا او را سایه اندازد، و چون بمنزلش در آید خداى جبار تبارك و تعالى ندا كند كه : اى بنده ایكه حقم را بزرگ داشتى و از آثار پیغمبرم پیروى كردى ، بزرگداشت تو حقى است بر من ، از من بخواه تا بتو دهم ، دعا كن تا اجابت كنم ، خاموش باش تا من بسود تو آغاز كنم ، و چون بر گردد همان فرشته بدرقه اش كند و با پرش بر او سایه اندازد تا بمنزلش وارد شود، سپس خداى تبارك و تعالى فریادش زند كه : اى بنده ایكه حقم را بزرگ شمردى

، گرامى داشتن تو حقى است بر من . بهشتم را برایت واجب ساختم و ترا درباره بندگانم شفیع ساختم .

13.

امام صادق (ع ) فرمود: بدیدار مؤمن رفتن براى خدا از آزاد ساختن ده بنده مؤمن بهتر است و هر كس بنده مؤمنى را آزاد كند، هر عضو بنده عضوى از او را از آتش نگهدارد تا آنجا كه فرج هم از فرج نگهدار باشد.

14.

و فرمود: هر سه تن مؤمنى كه نزد برادرشان اجتماع كنند كه از بلاى او ایمن باشند و از شرور او بیم نداشته باشند و بآنچه نزد اوست امیدوار باشند، اگر خدا را بخوانند (براى رفع بلا) اجابتشان كند و اگر از خدا بخواهند بآنها عطا كند و اگر افزونى خواهند افزونیشان دهد و اگر سكوت كنند، خدا بنفع آنها آغاز كند.

15.

موسى بن جعفر علیهماالسلام میفرمود: هر كس براى خدا نه چیز دیگر بدیدن برادر مؤمنش رود كه ثواب خدا را بخواهد و آنچه را او وعده فرموده است وفایش را خواستار باشد، خداى عزوجل هفتاد هزار فرشته بر او گمارد از وقتى كه از منزلش خارج شود تا بر میگردد كه فریاد كنند: هان پاك و خوش باش و بهشت برایت خوش باشد كه در بهشت منزل گرفتى .

16.

امیرالمؤمنین (ع ) فرمود: دیدار برادران غنیمت بزرگى است اگر چه اندك باشند (یعنى اگر چه اینگونه برادران كمیابند).( پس توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند که این فضائل برای شیعیان و دوستداران محمد و آل‌محمد علیهم‌السلام و عجل فرجهم است زیرا بر دشمنان ایشان هیچ عملی ناجی نیست بلکه پاداش اعمال نیک خود را در دنیا و برزخ می‌گیرند و چون به سوی قیامت نزدیک می شوند آثار عذاب خدا را ملاحظه می‌نماید و برای اهل ایمان به عکس این اوضاع حادث می شود یعنی اعمال بد آن‌ها کیفر می‌شود و مصائب دنیایی و عذاب قبر و برزخ و چون به قیامت نزدیک می شوند آثار رحمت الهی را ملاحظه می‌نماید زیرا محبت محمد و آل محمد. و عجل فرجهم ناجی آن‌هاست همان گونه طلای آلوده پاک می شود در اثر حرارت آنها نیز پاک می شوند در اثر حرارت سختی‌ها و مصائب و السلام )

( مصافحه ( دست بهم دادن ))

1. ابوعبیده گوید: من همكجاوه امام باقر (ع ) بودم و اول من سوار میشدم و سپس آنحضرت ، چون قرار میگرفتیم حضرت بمن سلام میكرد و مانند مردیكه رفیقش را بتازگى ندیده احوال پرسى و مصاحفه میفرمود و هنگام پیاده شدن او پیش از من پیاده میشد، چون بر زمین قرار میگرفتیم سلام میكرد و مانند كسیكه رفیقش را بتازگى ندیه احوال پرسى مینمود. ( البته این ثواب در زمان شیوع بیماری‌های خطرناک و مصداق ندارد )

من گفتم یا بن رسول الله شما كارى میكنى كه هیچكس از مردم نزد ما نمیكند و اگر یكبار هم بكند زیاد است ؟ فرمود: مگر ثواب مصافح را نمیدانى ؟ دو مؤمن بهم

بر میخورند و یكى بدیگرى دست میدهد، پس همواره گناهان آندو میریزد، چنانكه برگ از درخت میریزد، و خدا بآنها توجه میفرماید تا از یكدیگر جدا شوند.

2.

امام باقر (ع ) فرمود: چون دو مؤمن بهم برخورند و مصاحفه كنند، خدا دستش را میان دست آنها گذارد و با آنكه رفیقش را بیشتر دارد مصاحفه كند.

3.

و فرمود: چون دو مؤمن بهم برخورند و مصاحفه كنند، خداى عزوجل دستش را میان دست آنها در آورد و بآنكه رفیقش را بیشتر دوست دارد، رو آورد. و چون خداى عزوجل بهر دو نفر متوجه شود (در صورتیكه هر دو یكدیگر را بیك اندازه دوست داشته باشند) گناهان آنها مانند برگ درخت بریزد

4.

و فرمود: چون دو مؤمن بهم برخورند و مصافحه كنند، خداى عزوجل بآنها رو آورد و گناهانشان چون برگ درخت بریزد.

5.

مالك جهنى گوید: امام باقر (ع ) فرمود اى مالك گمان مبر كه شما شیعیان درباره ما مبالغه میكنید، همانا خدا را نتوان وصف كرد، و چنانكه خدا را نتوان وصف كرد، ما را نیز نتوان وصف نمود و چنانكه ما را نتوان وصف نمود، مؤمن را نیز نتوان وصف نمود، زیرا مؤمن با مؤمن ملاقات میكند و باو دست میدهد، پس همواره خدا بآنها توجه فرماید و گناهان از رخسارشان مانند برگ درخت فرو ریزد تا از یكدیگر جدا شوند، پس چگونه وصف كسیكه چنین باشد توان كرد.

6.

ابوحمزه گوید: همكجاوه امام باقر (ع ) بودم ، چون بار بزمین گذاشتیم ، حضرت اندكى راه رفت ، سپس آمد و دست مرا گرفت و گرم بفشرد، من عرض كردم : قربانت گردم ، من كه در كجاوه همراه شما بودم ؟ فرمود: مگر نمیدانى كه چون مؤمن گردشى كند و سپس ببرادرش دست دهد خدا توجه خود را بسوى آنها افكند و همواره بآنها رو آورد و بگناهان فرماید: از آنها فرو ریزید، - اى ابا حمزه - سپس گناهان مانند برگ درخت فرو ریزند و آنها خالى از گناه از یكدیگر جدا شوند.

7.

هشام بن سالم گوید: از امام صادق (ع ) حد مصاحفه را پرسیدم ، فرمود: گردش دور درخت خرماست (یعنى اگر چه بمقدار گردش دور درخت خرما از یكدیگر جدا شوند مستحب است با یكدیگر مصاحفه كنند).

8.

امام باقر (ع ) فرمود: براى مؤمنین سزاوار است كه چون یكى از آنها از رفیقش بفاصله درختى نهان شد و سپس بهم برخوردند مصاحفه كنند.

9.

امام باقر (ع ) فرمود: رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم): فرمود: چون یكى از شمابرادرش را ملاقات كند باید باو سلام كند و دست بدهد، زیرا خداى عزوجل فرشتگان را بدین عمل گرامى داشته ، پس شما هم كار فرشته را بكنید.

10.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: چون بیكدیگر برخوردید با سلام كردن و مصاحفه برخوردید، و چون از یكدیگر جدا شوید با آمرزش خواهى جدا شوید.

11.

امام صادق (ع ) فرمود: همه مسلمانان بارسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بجنگ میرفتند و بجاى پر درختى میگذشتند و سپس بفضاى باز میرسیدند بیكدیگر نگریسته و مصاحفه میكردند.

12.

امام باقر (ع ) فرمود: هرگاه مردى با رفیقش دست دهد، آنكه دستش را نگه دارد، اجرش بیشتر است از آنكه رها میكند، و آگاه باش كه گناهان از آنها بریزد تا آنجا كه گناهى باقى نماند.

13.

اسحاق بن عمار گوید: خدمت امام صادق (ع ) رسیدم ، حضرت باترشروئى بمن نگریست ، عرض كردم : سبب دگرگونى شما بامن چیست ؟ فرمود: آنچه ترا با برادرانت دگرگون ساخته ، اى اسحاق بمن خبر رسیده كه در منزلت دربان گذاشته اى تا فقراء شیعه را راه ندهند.

عرض كردم : قربانت ، من از شهرت ترسیدم ، فرمود: از بلیه نترسیدى ؟ مگر نمیدانى كه چون دو مؤمن ملاقات كنند و مصافحه نمایند، خداى عزوجل بر آنها رحمت نازل كند كه نود و نه قسمت آن براى آنكه رفیقش را دوست تر دارد باشد و چون در دوستى برابر باشند (باهم بایستند) رحمت خدا ایشانرا فرا گیرد، و چون براى مذاكره بنشینند، برخى از فرشتگان نگهبان آنها ببرخى دیگر گویند از اینها كنار گیریم ، شاید رازى داشته باشند كه خدا بر آنها پرده كشیده باشد.

عرض كردم : مگر خداى عزوجل نمى فرماید:(((بگفتارى دم نزند جز آنكه نزد او رقیب حاضر باشد، 18 سوره 50))) فرمود: اى اسحاق ! اگر نگهبانان نشنوند، خداى عالم السر بشنود و ببیند.

14.

امام صادق علیه السلام فرمود: رسولخدا صلى الله علیه و آله هرگز با مردى مصاحفه نمى كرد، جز آنكه دست خود را از دست او نمى كشید، تا وقتى كه او دست خود را از دست حضرت مى كشید.

15.

زراره گوید: شنیدم امام باقر (ع ) میفرمود: خداى عزوجل وصف نشود، چگونه او را توان وصف نمود، كه خود در كتابش فرماید: (((خدا را چنانكه شایسته اندازه او است اندازه نكردند 21 سوره 6))) پس بهر اندازه ایكه وصف شود، خود بزرگتر از آنست و پیغمبر صلى الله علیه و آله نیز وصف نشود، چگونه وصف توان كرد بنده اى كه خداى عزوجل بهفت آسمان پوشیده گشته و اطاعت او را در زمین چون اطاعتش در آسمان قرار داده و فرموده است : (((هر چه پیغمبر براى شما آورد آنرا بگیرید و از هر چه منعتان كرد بازایستید، 7 سوره 49))) و هر كه اطاعت این پیغمبر كند مرا اطاعت كرده و هر كه نافرمانى او كند مرا نافرمانى كرده ، و نیز كار را باو واگذار فرمود (بحدیث 686 رجوع شود).

و ما (ائمه هدى ) نیز وصف نشویم ، چگونه توان وصف نمود گروهى را كه خدا پلیدى را كه شك است از ایشان برداشته .

و مؤمن هم وصف نشود، زیرا مؤمن برادرش را ملاقات كند و با او مصافحه نماید پس همواره خدا بایشان توجه نماید و گناهان از رخسارشان چون برگ از درخت بریزد.

16.

امام باقر (ع ) میفرمود: چون دو مؤمن بهم برخورند و مصاحفه كنند، خدا بآنها رو كند و گناهان از چهره آنه بریزد تا از یكدیگر جدا شوند.

17.

امام صادق (ع ) فرمود: با یكدیگر مصافحه كنید، زیرا مصاحفه كینه را میبرد.

18.

امام صادق (ع ) فرمود: پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بحذیفه برخورد و دستش را براى مصافحه دراز كرد، حذیفه دست خود را باز گرفت ، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اى حذیفه من دست بسوى تو دراز كردم و تو دست خود را از من باز گرفتى ؟ حذیفه عرض كرد: یا رسول الله ! بدست شما شوق و رغبت است ولى من جنب بودم و دوست نداشتم دستم با جنابت بدست شما رسد، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: مگر نمیدانى كه چون دو مسلمان بهم برخوردند و مصافحه كنند گناهانشان مانند برگ درخت بریزد.

19.

امام صادق (ع ) فرمود: كسى قدر خداى عزوجل را نداند و نیز قدر پیغمبرش را نداند و قدر مؤمن را هم نداند، مؤمن برادرش را ملاقات كندو با او مصافحه نماید، سپس خدا بآنها نظر كند و گناهان از رخسارشان بریزد تا از یكدیگر جدا شوند، چنانكه تند باد برگ را از درخت فرو ریزد.

20.

رفاعه گوید: شنیدم امام (ع ) مى فرمود: مصافحه كردن مؤمن از مصافحه ملائكه بهتر است (كنایه از اینكه مقام مؤمن از مقام فرشته برتر است ) ( پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که این مصافحه و این معانقه که متعاقبا ذکر می‌شود مربوط به شرایط خاص نیست مثلاً در ایام شیوع بیماری‌های واگیردار نه‌تنها مستحب نیست بلکه حرام در حرام است زیرا این مصافحه و معانقه اهل ایمان را به سوی قبرستان می‌فرستد و لذا اگر توجهی به اهمیت آن نباشد چه بسا اگر مؤمنی در اثر عدم رعایت مواضع اعلام‌شده مراجع پزشکی و بهداشتی از دنیا برود تبعات قتل یک اهل ایمان بر شخص بی‌اعتنا بار شده و به جای بهشت به سوی دوزخ روانه می‌گردد).

(معانقه ( دست بگردن یكدیگر نمودن ))

1. امام باقر و امام صادق علیهما السلام فرمودند: هر مؤمنى كه براى زیارت برادرش بیرون شود و حق او را بشناسد، در برابر هر گامى كه بردارد، خدا یك حسنه باو مى دهد و یك گناه از او بزداید و یكدرجه او را بالا برد، و چون در خانه اش بكوبد، درهاى آسمان برایش گشوده شود (مقدمات آمدن رحمت آماده شود) و چون ملاقات و مصافحه و معانقه كنند، خدا بآنها روى آورد، سپس بوجود آنها بر فرشتگان ببالد و فرماید: دو بنده ام را بنگرید كه براى من یكدیگر را ملاقات كردند و دوستى نمودند، بر من سزاست كه پس از این ایستگاه ایشان را بآتش عذاب نكنم ، و چون برگردد بشماره نفس كشیدن و گامهاى كلماتش فرشته را بدرقه كنند و تا فرداى آنشب او را از بلاء دنیا و آسیبهاى آخرت نگهدارند، و اگر در آن میان بمیرد از حساب بركنار باشد، و اگر مؤمن زیارت شده هم حق زیارت كننده را چون او بشناسد، مانند پاداش او برایش باشد.
2.

امام صادق (ع ) فرمود: چون دو مؤمن یكدیگر را در آغوش كشند رحمت خدا آنها را فرا گیرد و چون بكدیگر چسبند و از آن جز رضاى خدا نخواهند و غرض دنیوى نداشته باشند، بآنها گفته شود: آمرزیده شدید، عمل را از سر گیرید (كنایه از اینكه نامه گناهان گذشته شما باطل شد) و چون با یكدیگر وارد گفتگو شوند، فرشتگان باهم گویند: از آنها دور شوید كه رازى دارند و خدا بر آنها پرده انداخته است .

3.

اسحاق گوید: عرض كردم : قربانت گردم ، بنابراین گفتار آنها نوشته نشود، در صورتى كه خداى عزوجل فرماید: (((كلمه اى نگوید جز آنكه رقیب و عتیدى نزد وى حاضر باشند، 18 سوره 50))) امام صادق (ع ) آه عمیقى كشید، سپس گریست تا اشكش ریشش را تر كرد و فرمود: همانا خداى تبارك و تعالى براى احترام آن دو مؤمن بفرشتگان دستور داد كه چون بملاقات یكدیگر روند، از آنها دور شوند، و اگر چه فرشتگان الفاظ آنها را ننویسند و سخنانشرا ندانند، ولى خداى داناى راز و نهان تر از راز سخن آنها را بداند و حفظ كند.

(باب بوسیدن )

1. یونس بن ظبیان گوید: امام صادق (ع ) فرمود: شما (شیعیان ) را نوریستكه بوسیله آن در دنیا شناخته شوید، تا آنجا كه هر گاه یكى از شما برادرش را ملاقات كند، محل نور را در پیشانى او بوسد.

شرح :شناختن شیعیانرا بوسیله نور پیشانى مختص بائمه و فرشتگان و خواص اهل ایمانست و آیه شریفه سیماهم وجوههم من اثر السجود مؤ ید این معناست و از اینرو محل نور در این روایت محل سجده معین شده است .

2.

امام صادق (ع ) فرمود: نباید بوسیده شود سر كسى و نه دست کسی مگر (سر و دست) رسول خدا صلى الله علیه و آله یا كسیكه از او رسول خدا صلى الله علیه و آله مقصود باشد(یعنی امامان معصوم علیهم سلام و عجل فرجهم)

3.

صاحب سابرى گوید: خدمت امام صادق (ع ) رسیدم و دستش را گرفتم و بوسیدم ، حضرت فرمود: آگاه باش كه این (بوسیدن دست ) جز نسبت پیغمبر و وصى پیغمبر شایسته نیست .

4.

یونس بن یعقوب گوید: بامام صادق (ع ) عرض كردم : دستت را بمن بده تا ببوسم ، حضرت دستش را بمن داد، سپس عرض كردم : قربانت ، سرت را، حضرت پیش آورد و من بوسیدم ، سپس عرض كردم : قربانت پاهایت را، حضرت سه بار، فرمود: سوگند دهم تو را (كه از بوسیدن پا بگذرى ) آیا چیزى مانده ، آیا چیزى مانده ، آیا چیزى مانده ؟ (یعنى بعد بوسیدن دست و سر عضو دیگرى شایسته بوسیدن نیست ).

5.

حضرت ابوالحسن علیه السلام فرمود: هر كه بخاطر خویشاوندى فامیلش را ببوسد باكى بر او نیست (زیرا از نظر شهوت و غرض باطلى در میان نیست ) و

بوسیدن برادر (نسبى یا ایمانى ) بر گونه او و بوسیدن امام بر میان دو چشم اوست (یعنى شایسته است كه گونه برادر و میان دو چشم امام را بوسید).

6. امام صادق (ع ) فرمود: بوسیدن دهن سزاوار نیست جز نسبت بهمسر یا فرزند خردسال. ( پس تو ای عاقل دانا و خردمند توجه نما به عظمت کلام معصومین علیهم‌السلام و عجل فرجهم که چگونه حدود و مرزهای روابط اجتماعی را معلوم و مشخص می‌نمایند پس لعنت خدا بر کسانی که حدود و مرزهای خدا را عمداً می‌شکنند و بنام دین فساد و تبهکاری صورت می دهند علی لعنت الله علی الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون )

(باب مذاكره و گفتگوى برادران )

1.

ابن ابى حمزه گوید امام صادق (ع ) مى فرمود: شیعیان ما با خود مهربانند، چون تنها باشند خدا را یاد كنند (همانا یاد ما یاد خداست ) هرگاه ما یاد شویم خدا یاد شود و چون دشمن ما یاد شود، شیطان یاد شود.

2.

امام صادق (ع ) فرمود: بزیارت یكدیگر روید زیرا زیارت شما از یكدیگر زنده گردانیدن دلهاى شما و یاد نمودن احادیث ماست ، و احادیث ما شما را بهم متوجه مى سازد، پس اگر بآنها عمل كنید، هدایت و نجات یابید. و اگر آنها را ترك كنید گمراه و هلاك شوید، پس بآنها عمل كنید و من ضامن نجات شمایم .

3.

عباد بن كثیر گوید: بامام صادق (ع ) عرض كردم : داستان سرائى دیدم كه داستان مى سرود و مى گفت : این است آن مجلسى كه هر كه در آن نشیند شقى نگردد، امام صادق (ع ) فرمود: هیهات هیهات ، بخطا رفتى استاههم الحفرة (( در لغت عربی این جمله در موردی گفته می شود که سخن یاوه و نامربوطی از دهن شخصی در آید یعنی آن شخص در چاه فلان افتاد)) همانا براى خدا جز كرام كائنین، فرشتگانى است سیاح كه چون بمردمى برخورند كه از محمد و آل محمد یاد كنند، گویند: بایستید كه بحاجت خود رسیدید، سپس مى نشینند و با آنها دانش آموزند، و چون برخیزند از بیمارانشان عیادت كنند و بر سر مرده هایشان حاضر شوند و از غایبانشان خبرگیرى كنند. اینست مجلسى كه هر كه در آن نشیند شقى نگردد.

4.

امام صادق (ع ) فرمود: برخى از فرشتگان آسمان به یك و دو و سه تن (از ساكنان زمین ) كه فضل آل محمد را ذكر مى كنند سركشى مى كنند و مى گویند: نمى بینید اینها را كه با وجود كمى خود و بسیارى دشمنشان فضل آل محمد صلى الله علیه و آله را مى ستایند، سپس دسته دیگر از فرشتگان گویند: این فضل خداست كه بهر كه خواهد مى دهد و خدا صاحب فضل بزرگست .

5.

میسر گوید: امام باقر (ع ) بمن فرمود: آیا شما خلوت مى كنید و گفتگو مى نمایید و هر چه خواهید مى گویید؟ عرض كردم : آرى بخدا كه ما خلوت مى كنیم (در مجلسى خالى از مخالف و بیگانه انجمن مى كنیم ) و گفتگو نموده هر چه خواهیم (از مختصات شیعه ) مى گوییم ، فرمود: همانا بخدا من دوست دارم كه در بعضى از آن مجالس با شما باشم ، همانا بخدا كه من بوى شما و نسیم شما (عقاید و اقوال شما) را دوست دارم ، و شمائید كه دین خدا و دین ملائكه او را دارید، پس (مرا بشفاعت و كفالت خود با) پرهیز از حرام و كوشش در طاعت كمك كنید.

6.

امام صادق (ع ) فرمود: هرگاه سه تن یا بیشتر از مؤمنین انجمن كنند، بهمان شماره از فرشتگان حاضر شوند، تا اگر آنها دعاى خیرى كنند فرشتگان آمین گویند و اگر از شرى پناه جویند، فرشتگان دعا كنند تا خدا آن شر را از آنها بگرداند و اگر حاجتى سؤال كنند، نزد خدا شفاعت كنند و قضاى آنرا از خدا بخواهند.

و هرگاه سه تن از منكرین (ولایت آل محمد صلى الله علیه و آله ) یا بیشتر انجمن كنند ده برابر آنها از شیاطین حاضر شوند تا اگر سخنى گویند شیاطین هم مانند سخن آنها گویند و چون بخندند، شیاطین هم بخندند، و هرگاه از اولیاء خدا بدگوئى كنند، شیاطین هم بدگوئى كنند. پس هر كس از مؤمنین كه گرفتار آنها شود، چون در این مطالب وارد شدند باید برخیزد و شریك و همنشین شیطان نشود، زیرا در برابر غضب خداى عزوجل چیزى یاراى مقاومت ندارد و لعنت خدا را چیزى باز نگرداند، سپس آن حضرت صلى الله علیه و آله فرمود: و اگر نتواند باید بدل انكار كند و برخیزد هر چند بقدر دوشیدن گوسفند و یا شترى باشد.

شرح :مقصود از جمله اخیر اینستكه هرگاه نتواند از اول مجلس برخیزد باید تا زمانى كه باكراه در آنمجلس نشسته انكار قلبى خود را اظهار دارد و هرگاه برخاستن ممكن شد بلافاصله برخیزد اگر چه چند لحظه اى از آخر مجلس باشد تا مخالفت عملى خود را هم اظهار داشته درزمره آنها محسوب نشود.

7. ابى المغرا گوید: شنیدم حضرت ابوالحسن علیه السلام مى فرمود: براى شیطان و سپاهیانش چیزى مجروح كننده تر از دید و بازدید برادران ، یكدیگر براى خدا نیست . فرمود: براستى كه دو مؤمن یكدیگر را ملاقات مى نمایند و گفتگوى خدا مى كنند سپس گفتگوى برترى ما اهل بیت را مى نمایند پس باقى نمى ماند بر صورت ابلیس گوشتى مگر اینكه فرو ریخته مى شود تا آنكه روحش استعاثه مى كند از شدت آنچه از درد مى یابد، پس ملائكه آسمان و دربانان بهشت آنرا مى فهمند و وى را لعنت مى كنند تا آنكه باقى نمى ماند فرشته مقربى مگر آنكه او را لعنت مى كند پس مى افتد رانده شده و رنج دیده و دور گشته .

(وارد ساختن سرور بر مؤمن )

1.

امام باقر (ع ) فرمود: رسول خدا فرمود: هر كس مؤمنى را شاد و خوشحال سازد پس براستى كه مرا خوشحال ساخته ، و هر كس مرا خوشحال سازد براستى كه خدا را خوشحال نموده .

2.

امام باقر (ع ) فرمود: لبخند شخص در روى برادر مؤمنش حسنه باشد، و برداشتن خاشاكى از روى وى نیز حسنه باشد، و خدا بچیزى كه محبوب تر باشد نزد او از مسرور ساختن مؤمن پرستش نشده .

3.

امام باقر (ع ) فرمود: در آنچه كه خداوند با بنده خویش موسى علیه السلام مناجات كرد این بود: فرمود مرا بندگانى است كه بهشت خویش بر آنان مباح گردانیدى و آنان را در آن حاكم ساختى ؟ فرمود: هر كه مؤمنى را خوشحال سازد، آنگاه امام فرمود: مؤمنى در مملكت یكى از جباران بود و آن جبار او را تكذیب مى نمود و حقیر مى شمرد، آن مؤمن از آن دیار ببلاد شرك گریخت و بر یكى از آنان وارد شدى وى از او پذیرائى نمود و او را جاى داد و مهربانى كرد و میزبانى نمود، پس چون مرگ آن مشرك فرا رسید خداوند بدو الهام كرد كه بعزت و جلال خودم سوگند كه اگر براى آتش او را بترسان لكن مسوزان و آزارش مرسان ، و در بامدادان و شامگاه روزى او مى رسد، سائل پرسید كه از بهشت ؟ فرمود: از هر كجا كه خدا خواهد.

4.

امام سجاد فرمود: رسول خدا فرمود: براستى كه بهترین اعمال بسوى خداوند عزوجل وارد ساختن سرور و خوشحالى است بر مؤمنین .

5.

امام صادق (ع ) فرمود: خداوند وحى كرد بداود علیه السلام كه براستى بنده اى از بندگان من حسنه اى بجا آورد و بسبب آن بهشت را بر وى مباح گردانم ، داود علیه السلام عرض كرد پروردگارا كدام است آن حسنه ؟ فرمود بر بنده مؤمن من سرور و خوشحالى وارد سازد اگر چه بیك دانه خرما باشد، داود علیه السلام گفت خداوندا سزاوار است كسى را كه ترا شناسد امید خود از تو بر مى گیرد.

6.

امام صادق (ع ) فرمود: كسى از شما چنین مى پندارد كه چون مؤمنى را شادمان ساخت تنها وى را مسرور ساخته بلكه بخدا سوگند ما را خوشحال كرده ، بلكه بخدا سوگند رسول خدا را شاد نموده .

7.

ابوالجارود گوید شنیدم از امام باقر (ع ) فرمود: براستى كه بهترین كارها نزد خدا وارد ساختن سرور است بر مؤمن و آن سیر نمودن مؤمن یا اداء قرض اوست .

8.

امام صادق (ع ) در حدیثى طولانى فرماید: چون خدا مؤمن را از گورش درآورد، تمثالى با او خارج شود كه در جلو او راه رود، و هرگاه مؤمن یكى از هراسهاى روز قیامت را بیند، تمثال باو گوید: نترس و غم مخور، ترا مژده باد بشادى و كرامت خداى عزوجل تا در برابر خداى عزوجل بایستد، خدا هم بآسانى از او حساب كشد، و بسوى بهشتش فرمان دهد و تمثال در جلوش باشد. مؤمن باو گوید: چه خوب كسى بودى تو كه از گور

همراه من درآمدى و همواره مرا بشادى و كرامت خدا مژده دادى تا آنرا دیدم ، سپس گوید: تو كیستى ؟ گوید: من آن شادى هستم كه در دنیا به برادر مؤمنت رسانیدى خداى عزوجل مرا از آن شادى آفرید تا ترا مژده دهم.

9. محمد بن جمهور گوید:نجاشى مردى دهقان (ملاک) و حاكم اهواز و شیراز بود، یكى از كارمندانش بامام صادق (ع ) عرض كرد: در دفتر نجاشى خراجى بعهده من است و او مؤمن است و فرمانبردن از شما را عقیده دارد، اگر صلاح بدانیم برایم باو توصیه ئى بنویسید، امام صادق (ع ) نوشت .

بسم الله الرحمن الرحیم برادرت را شاد كن تا خدا ترا شاد كند.

او نامه را گرفت و نزد نجاشى آمد، زمانیكه در مجلس عمومى نشسته بود، چون خلوت شد نامه را باو داد و گفت : این نامه امام صادق (ع ) است ، نجاشى نامه را بوسید و روى دیده گذاشت و گفت : حاجتت چیست ؟ گفت : در دفتر شما خراجى بر من است ، نجاشى گفت : چه مقدار است ؟ گفت : ده هزار درهم ، نجاشى دفتردارش را خواست و دستور داد از حساب خود او بپردازد و بدهى او را از دفتر خارج كند و براى سال آینده هم همان مقدار بنام نجاشى بنویسد، سپس باو گفت : آیا ترا شاد كردم ؟ گفت : آرى قربانت ، آنگاه دستور داد باو مركوب و كنیز و نوكرى دهند و نیز دستور داد یكدست لباس باو دادند، و در هر یك از آنها مى گفت : ترا شاد كردم ؟ او مى گفت : آرى قربانت ، و هر چه او مى گفت آرى نجاشى مى افزود تا از عطا فراغت یافت ، سپس گفت : فرش این اتاق را هم كه رویش نشسته بودم هنگامیكه نامه مولایم را بمن دادى بردار و ببر و بعد از این هم حوائجت را پیش من آر. مرد فرش را برداشت و خدمت امام صادق (ع ) رفت و جریان را چنانكه واقع شده بود گزارش داد، حضرت از رفتار او مسرور مى شد مرد گفت : مثل اینكه نجاشى با این رفتارش شما را هم شادمان كرد؟ فرمود: آرى بخدا، خدا و پیغمبرش را هم شاد كرد.

10. ابان ابن تغلب گوید: از امام صادق (ع ) حق مؤمن را بر مؤمن پرسیدم ، فرمود: حق مؤمن بر مؤمن بزرگتر از اینهاست ، اگر بشما گویم انكار مى كنید، چون مؤمن از گورش درآید تمثالى همراه او از گور خارج شود و باو گوید ترا مژده باد بكرامت و سرور از جانب خدا، مؤمن گوید: خدا ترا بخیر مژده دهد، سپس آن تمثال همراه او رود و او را همچنان مژده دهد: چون بامر هراسناكى گذرد. باو گوید: این براى تو نیست و چون بامر خیرى بگذرد گوید: این از تو است ، همچنین پیوسته با او باشد، و او را از آنچه مى ترسد ایمنى و بآنچه دوست دارد مژده دهد تا همراه او در برابر خداى عزوجل بایستد، سپس چون خدا بسوى بهشتش فرمان دهد، تمثال باو گوید: ترا مژده باد، زیرا خداى عزوجل دستور بهشت برایت صادر فرمود، مؤمن گوید: تو كیستى خدایت رحمت كند كه از هنگامیكه از قبر بیرون آمدم هموراه مرا مژده دهى و در میان راه انیس من بودى و از پروردگارم بمن خبر دادى ؟ تمثال گوید: من آن شادى هستم كه در

دنیا ببرادرانت مى رسانیدى ، من از آن شادى آفریده شدم تا ترا مژده دهم و دلدار ترس تو باشم .

11.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: محبوبترین اعمال نزد خدا سرورى است كه بمؤمنى رسانى : گرسنگى او را بزدائى یا گرفتارى او را بردارى .

12.

امام صادق (ع ) فرمود: هر كه بمؤمنى شادى رساند. خداى عزوجل از آن شادى مخلوقى آفریند كه هنگام مرگ دیدارش كند و باو گوید: اى دوست خدا مژده باد ترا بكرامت و رضوان خدا، سپس هموراه همراه او باشد و هنگام هر ترسى او را مژده دهد و باو همچنان گوید، مؤمن باو گوید: تو كیستى خدایت رحمت كند؟ گوید من آن شادى هستم كه بفلانى رسانیدى .

13.

ابن سنان گوید:مردى خدمت امام صادق (ع ) بود و این آیه را قرائت كرد: (((كسانیكه مردان و زنان مؤمن را بغیر آنچه كرده اند (بدون گناه ) آزار دهند، بهتان و گناه آشكارى بگردن گرفته اند، 58 سوره 33))) امام صادق (ع ) فرمود: پس ثواب كسیكه بمؤمنى شادى رساند چیست ؟ عرض كردم : قربانت ده حسنه . فرمود: آرى بخدا و هزار هزار حسنه (یعنى بمقدار افزایش شادى و خلوص نیت و زحمتیكه در آن راه تحمل مى كند، حسنه افزایش یابد).

14.

امام صادق (ع ) فرمود: هر كه مؤمنى را شاد كند، آن شادى را برسول خدا صلى الله علیه و آله رسانیده و هر كه بپیغمبر صلى الله علیه و آله رساند، آن شادى را بخدا رسانیده و همچنین است كسیكه بمؤمنى اندوهى رساند.

15.

و فرمود: هر مسلمانیكه بمسلمانى برخورد و او را شاد كند، خداى عزوجل را شاد كرده است.

16.

و فرمود: از جمله دوست ترین اعمال نزد خداى عزوجل شادى رسانیدن بمؤمن است ، سیر كردن او از گرسنگى باشد یا رفع گرفتارى او یا پرداخت بدهیش .

( روا كردن حاجت مؤمن )

1. مفضل گوید: امام صادق (ع ) بمن فرمود: اى مفضل ! آنچه بتو مى گویم بشنو و بدانكه حق است و انجام ده و به برادران بزرگوارت خبر ده ، عرض كردم : برادر بزرگوارم كیانند؟ فرمود: كسانیكه در روا ساختن حوائج برادران خود رغبت دارند، سپس فرمود: هركس یك حاجت برادر مؤمن خود را روا كند، خداى عزوجل روز قیامت صدهزار حاجت او را روا كند، كه نخستین آن بهشت باشد و دیگرش اینكه خویشان و آشنایان و برادرانش را اگر ناصبى نباشد ببهشت برد، و رسم مفضل این بود كه چون یكى از برادرانش درخواست حاجتى مى كرد، باو مى گفت : آیا نمى خواهى كه از برادران بزرگوار باشى ؟
2.

مفضل بن عمر گوید: امام صادق (ع ) فرمود: همانا خداى عزوجل دسته ئى از مخلوقش را آفریده و ایشانرا براى قضاء حوائج خویش شیعیان فقیر ما را انتخاب فرموده تا در برابر آن بهشت را بایشان پاداش دهد، پس اگر توانى از آنها باش . سپس فرمود: بخدا ما را پروردگاریست كه او را پرستش كنیم و چیزیرا شریك او نسازیم .

3.

امام صادق (ع ) فرمود: روا ساختن حاجت مؤمن از آزاد كردن هزار بنده و بار كردن هزار اسب در راه خدا (فرستادن بجهاد) بهتر است .

4.

و فرمود: بر آوردن حاجت یكمرد مؤمن نزد خدا از بیست حجیكه ، در هر یك از آنها صد هزار (دینار یا درهم ) خرج شود بهتر است .

5.

اسماعیل بن عمار صیرفى گوید: بامام صادق (ع ) عرض كردم : قربانت مؤمن براى مؤمن رحمت است ؟ فرمود: آرى ، گفتم : چگونه ؟ فرمود: هر مؤمنى كه براى حاجتى نزد برادرش رود رحمتى است كه خدا آنرا بسوى او فرستاده و برایش آماده كرده پس اگر حاجتش را روا كند، رحمت خدا را پذیرفته و اگر حاجت او رد كند، با وجود آنكه مى تواند برآورد، رحمتى را كه خداى عزوجل بسوى او فرستاده و آماده نموده رد كرده است ، و خداى عزوجل آن رحمت را تا روز قیامت ذخیره كند تا كسیكه از حاجتش رد شده نسبت بآن قضاوت كند، اگر خواهد آن را بخود برگرداند و اگر خواهد بدیگرى ارجاع دهد.

اى اسماعیل ! هرگاه او در روز قیامت حاكم شود نسبت برحمتى كه از جانب خدا براى او روا گشته ، عقیده دارى كه بچه كسى ارجاعش مى دهد؟ عرض كردم : گمان ندارم آنرا از خود بگرداند، فرمود: گمان مبر، بلكه یقین داشته باش كه هرگز از خود نگرداند.

اى اسماعیل ، هر كه براى حاجتى نزد برادرش رود كه او بتواند روا كند، و روا نكند، خدا در قبر مارى بر او مسلط كند كه انگشت ابهامش را تا روز قیامت بگزد، چه آنكه آن میت در قیامت آمرزیده باشد یا معذب (اگر آمرزیده هم باشد، این عذاب بجهت رد كردن حاجت مؤمن است ).

شرح :این روایت دلیل است بر اینكه عذابهاییكه در قبر براى گناهكاران خبر داده شده به پیكر جسمانیش وارد نمى شود، بلكه به پیكر مثالیش وارد شود، زیرا پیكر در گور رفته پس از مدتى خاك شود در صورتیكه گریدن انگشت ابهام تا روز قیامت معین شده است .

6. ابان بن تغلب گوید: شنیدم امام صادق (ع ) مى فرمود: هر كس هفت شوط گرد خانه كعبه طواف كند، خداى عزوجل برایش شش هزار حسنه نویسد و شش هزار گناه از او بزداید و شش هزار درجه برایش بالا برد - اسحاق بن عمار افزوده كه : شش هزار حاجت او را هم روا كند - سپس امام علیه السلام فرمود: روا ساختن حاجت مؤمن بهتر است از طوافى و طوافى و تا ده طواف شمرد.

شرح :پیداست كه حوائج برادران دینى از لحاظ اهمیت و ارزش مختلف است و همچنین نیت كسیكه آن حاجت را روا مى كند، مختلف مى شود،

چنانكه در بحث نیت بتفضیل ذكر شد، از این رو ثواب و پاداشى هم كه در برابر قضاء حاجت مؤمن داده مى شود، مختلف مى گردد و ازیك طواف تا ده طواف مى رسد.

7.

امام صادق (ع ) فرمود: هر مسلمانى كه حاجت مسلمانى را روا كند، خداى تبارك و تعالى باو خطاب كند كه : ثواب تو بعهده من است و بغیر بهشت برایش راضى نباشم .

8.

اسحاق بن عمار گوید: امام صادق (ع ) فرمود: هر كس گرد این خانه (كعبه ) یكطواف كند خداى عزوجل برایش شش هزار حسنه نویسد و شش هزار گناه از او بزداید و شش هزار درجه برایش بالا برد، و چون نزد ملتزم (( ملتزم: قسمتی از دیوار پشت خانه ی کعبه))رسد. خدا هفت در از درهاى بهشت برایش گشاید، عرض كردم : قربانت ، این همه فضیلت براى طوافست ؟ فرمود: آرى : اكنون ترا به بهتر از طواف خبر مى دهم ، روا ساختن حاجت مسلمان بهتر است از طوافى و طوافى و طوافى تا به ده طواف رسد.

9.

امام صادق (ع ) مى فرمود: هركس در راه حاجت برادر مؤمنش گام بردارد تا آنرا روا كند و مقصودش ثواب خدا باشد. خداى عزوجل برایش مانند پاداش یك حج عمره پذیرفته و روزه دو ماه حرام با اعتكاف آنها در مسجد الحرام بنویسد. و هر كس به نیت روا ساختن گام بردارد، ولى برآورده نگردد، خدا برایش مانند یك حج پذیرفته نویسد، پس در كار خیر رغبت كنید.

10.

امام صادق (ع ) فرمود: در نیكى رساندن ببرادران خود با یكدیگر مسابقه گذارید و اهل نیكى باشید، زیرا بهشت را دریست بنام معروف (((نیكى و احسان ))) كه جز كسیكه در زندگى دنیا نیكى كرده ، داخل آن نشود، همانا بنده در راه برآوردن حاجت برادر مؤمن خود گام بردارد و خداى عزوجل دو فرشته بر او گمارد، یكى در طرف راست و دیگرى از جانب چپ او كه برایش از پروردگار آمرزش خواهند و براى روا شدن حاجت او دعا كنند. سپس فرمود: بخدا كه چون مؤمن بحاجتش رسد پیغمبر صلى الله علیه و آله از خود او مسرورتر است .

11.

امام باقر (ع ) فرمود: بخدا سوگند كه گذراندن یك حج نزد من از اینكه یك بنده آزاد كنم تا برسد به ده بنده و هفتاد بنده محبوبتر است ، و اگر یك خانواده از مسلمین را كفالت كنم كه آنها را از گرسنگى برهانم و پیكرشانرا بپوشانم تا آبروى آنها را نزد مردم حفظ كنم ، نزد من از گزاردن حجى و حجى تا برسد بده حج و هفتاد حج محبوبتر است .

12.

امام باقر (ع ) فرمود: خداى عزوجل بموسى علیه السلام وحى فرمود: همانا از جمله بندگانم كسى است كه بوسیله حسنه بمن تقرب جوید و من او را در بهشت حاكم سازم (بهشت را در اختیار او گذارم ) موسى عرض كرد: پروردگارا آن حسنه چیست ؟ فرمود: اینكه همراه برادر مؤمنش در راه برآوردن حاجت او گام بردارد، چه آنكه برآورده شود یا نشود.

13. حضرت ابوالحسن فرمود: هر كه برادر مؤمنش براى حاجتى نزد او آید، رحمتى باشد كه خداى تبارك و تعالى بسوى او كشانیده ، پس اگر آنرا بپذیرد، بولایت ما بولایت خدا پیوسته است ، و اگر با وجود آنكه توانایى بر قضاء حاجت او دارد، او را رد كند، خدا در قبرش مارى از آتش باو مسلط كند كه تا روز قیامت او را بگزد، چه آنكه آمرزیده باشد یا معذب (گناه دیگرى داشته یا نداشته باشد) و اگر حاجت خواه او را معذور دارد، وضعش بدتر است .

شرح :یعنى علاوه بر گزیدن مار عذاب بیشتر كنند، زیرا صاحب حاجت معذورش دارد كه هر چه اصرار كند جواب انكار شنود، علاوه بر آنكه در قضاء حاجت برادر مؤمن نباید مسامحه كرد تا مجبور بمعذور داشتن گردد.

14. امام باقر (ع ) فرمود: همانا مؤمن حاجتى از برادرش باو مراجعه مى شود كه نمى تواند انجام دهد، ولى بدان همت مى گمارد و دل مى بندد، خداى تبارك و تعالى او را بسبب همتش ببهشت وارد مى كند.

(كوشش در راه حاجت مؤمن)

1.

امام صادق (ع ) فرمود: براى گام برداشتن مرد در راه حاجت برادر مؤمنش ، ده حسنه برایش نوشته شود و ده از او محو شده و ده درجه برایش بالا رود، و جز این نمى دانم كه فرمود: و آن برابر آزاد كردن ده بنده و بهتر از اعتكاف یكماه در مسجدالحرام است .

2.

حضرت ابوالحسن علیه السلام فرمود: همانا از براى خدا در زمین بندگانى است كه براى حوائج مردم كوشش مى كنند، اینها روز قیامت در امانند، و هر كه بمؤمنى شادى رساند، خدا روز قیامت دلش را شاد سازد.

3.

امام باقر (ع ) فرمود: هركس در راه حاجت برادر مسلمانش گام بردارد، خدا او را در زیر سایه 75 هزار فرشته قرار مى دهد و هر گامى بردارد، خدا برایش حسنه نویسد و گناهى از او بزداید و درجه ئى بالا برد، و چون او از برآوردن حاجت برادرش فارغ شود، خداى عزوجل بدانجهت برایش پاداش حج و عمره گرار نویسد.

4.

امام صادق (ع ) فرمود: گام برداشتنم براى آوردن حاجت برادر مسلمانم ، نزد من محبوبتر است از اینكه هزار بنده آزاد كنم و هزار اسب زین و لجام كرده در راه خدا برم (یعنى بجهاد بفرستم ).

5.

امام صادق (ع ) فرمود: مؤمنى نیست كه در راه حاجت برادر مؤمنش گام بردارد، جز آنكه خداى عزوجل برایش در هر قدمى حسنه ئى نویسد و گناهى فرو ریزد و درجه ئى بالا برد و سپس ده حسنه بیفزاید و در ده حاجت او را شفیع گرداند.

6.

امام صادق (ع ) فرمود: هر كه براى خدا در راه حاجت برادر مسلمانش كوشش كند، خداى عزوجل برایش هزار هزار حسنه نویسد كه بدان سبب خویشان و همسایگان و برادران و آشنایانش آمرزیده شوند، و اگر كسى در دنیا باو احسانى كرده باشد، روز قیامت باو گویند: بآتش در آى و هر كس را

بیابى كه در دنیا بتو احسانى كرده ، باذن خدا خارج كن ، مگر اینكه ناصبى (دشمن ائمه ) باشد. ( پس مانند این روایت در باب روا کردن حاجت مؤمن روایت اول مذکور است که در آن خبر از شفاعت اهل ایمان و ورود به بهشت را برای شفاعت کننده می دهد ولی در این روایت مذکور است که با شفاعت از آتش بیرون می آورد و این در نظر نگارنده جعلی است زیرا کسی که با آتش وارد شود خارج نمی‌شود همانگونه که اگر کسی به بهشت وارد شود هرگز خارج نمی‌شود و السلام )

7.

و فرمود: هر كه براى حاجت برادر مسلمانش سعى و كوشش كند تا خدا آنرا بدست او روا سازد، خداى عزوجل یك حج و یك عمره و اعتكاف دو ماه در مسجد الحرام را با روزه آنها برایش نویسد، و اگر او كوشش كند، ولى خدا برآوردنش را بدست او جارى نسازد، خداى عزوجل برایش یك حج و یك عمره نویسد.

8.

و فرمود: براى اعتماد داشتن مرد ببرادرانش همین بس كه حاجتش را بسوى او برد.

9.

صفوان جمال گوید: خدمت امام صادق (ع ) نشسته بودم كه مردى از اهل مكه بنام میمون درآمد و از نداشتن كرایه شكایت كرد، حضرت بمن فرمود: برخیز و برادرت را یارى كن ، من برخاستم و همراه او شدم تا خدا كرایه او ار فراهم ساخت ، سپس بمكان خود برگشتم .

امام صادق (ع ) فرمود: براى حاجت برادرت چه كردى ؟ عرض كردم : پدر و مادرم بقربانت ، خدا آنرا روا كرد، حضرت ابتدا فرمود: همانا اگر برادر مسلمانت را یارى كنى ، نزد من از طواف یك هفته (هفت شوط) بهتر است ، سپس فرمود: مردى نزد حسن بن على علیهما السلام آمد و عرض كرد: پدر و مادرم بقربانت ، مرا بقضاء حاجتى یارى كن ، حضرت نعلین پوشید و همراه او شد، در بین راه حسین صلوات الله علیه را دید كه بنماز ایستاده است ، امام حسن علیه السلام بآنمرد فرمود: چرا از ابى عبدالله (حسین بن على علیه السلام ) براى قضاء حاجتت كمك نخواستى ؟ عرض كرد: پدر و مادرم بقربانت این كار را كردم ، اعتكافش را یادآور شد، امام حسن علیه السلام فرمود: همانا اگر او ترا یارى مى كرد از اعتكاف یكماهش بهتر بود.

شرح :اگر اشكال شود كه چرا امام حسین علیه السلام او را بقضاء حاجتش یارى نكرد، چهار جواب مى توان گفت :

اول - ممكن است امام حسین علیه السلام عذر شرعى دیگرى غیر از اعتكاف داشته و بآنمرد اظهار نفرموده است .

دوم - اسبعادى ندارد كه هر امامى پیش از امامتش علمش از امام زمان خود كمتر باشد یا آنچه را ثوابش كمتر است انتخاب كند.

سوم - امام حسین علیه السلام مى خواست ثواب این عمل را ببرادرش امام حسن علیه السلام رساند.

چهارم ممكن است شخص دیگرى بآنمرد گفته باشد: امام حسین علیه السلام در حال اعتكاف مرآت ج 2 صفحه 186. ( جواب پنجم این است که روایت جعلی است و شکی در آن نیست زیرا جاعل تلاش می‌نماید تا ثابت نماید که امام حسین دانای به معالم دین خود نبوده است و نمی‌دانست که عمل بهتر کدام است پس تمامی توجیهات بلاوجه است و روایت قطعاً جعلی است و شکی در آن نیست).

11.

امام صادق (ع ) فرمود: خداى عزوجل فرماید: مخلوق عیال منند (زیرا ضامن روزى ایشانم ) و محبوبترینشان نزد من كسى است كه نسبت بآنها مهربانتر و در راه حوائجشان كوشاتر باشد.

12.

ابى عماره گوید: هرگاه حماد بن ابى حنیفه مرا ملاقات مى كرد، میگفت حدیثت را برایم تكرار كن ، من هم بازگو مى كردم و مى گفتم : براى ما رویت شده كه : هرگاه عابدى در بنى اسرائیل بنهایت درجه عبادت مى رسد، براى حوائج مردم گام برمى داشت و در راه اصلاح آنها خود را برنج مى انداخت .

( گشودن گرفتارى مؤمن )

1.

امام صادق (ع ) فرمود: هر كه از برادر مؤمن گرفتار تشنه كام خود هنگام بى تابیش فریاد رسى كند و او را از گرفتارى نجات دهد و براى رسیدن بحاجتش او را یارى كند، خداى عزوجل بسبب آن عمل 72 رحمت از جانب خود برایش نویسد، كه یكى از آنها بزودى (در دنیا) باو دهد و بسبب آن امر زندگیش را اصلاح كند و 71 رحمت دیگر را براى هراس و ترسهاى روز قیامتش ذخیره كند.

2.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: كسیكه مؤمنى را یارى كند خداى عزوجل 73 گرفتارى از او بردارد كه یكى در دنیا باشد و هفتاد و دوى دیگر هنگام گرفتاریهاى بزرگ . و فرمود: هنگامیكه مردم بخود مشغولند (یعنى روز قیامت كه هركس گرفتار اعمال خود است ).

3.

امام صادق (ع ) مى فرمود: كسیكه مؤمنى را از گرفتارى نجات دهد، خدا او را از گرفتاریهاى آخرت نجات بخشد، و از گورش با دل خنك شده و مسرور درآید، و هر كه مؤمن گرسنه ئى را سیر كند، خدا او را از میوه هاى بهشت خوراند و هر كه شربتى باو آشاماند، خدایش از شربت بهشتى مهر شده آشاماند.

4.

امام رضا علیه السلام فرمود: هر كس بمؤمنى گشایشى دهد، خدا روز قیامت دلشرا گشایش دهد.

5.

امام صادق (ع ) مى فرمود: هركس گرفتارى مؤمنى را كه در سختى افتاده رفع كند خدا حوائج دنیا و آخرتش را آسان كند، و هر كه عیب مؤمنى را كه از آن مى ترسد بپوشاند، خدا 70 عیب دنیوى و اخروى او را بپوشاند، آنگاه فرمود: تا زمانیكه مؤمن در راه كمك برادرش باشد، خدا در راه كمك باوست . از موعظه سود برید و در كار خیر رغبت كنید.

(اطعام مؤمن)

1.

امام صادق (ع ) فرمود: هر كه مؤمنى را سیر كند، بهشت برایش واجب شود و هر كه كافرى را سیر كند، بر خدا سزاوار است كه درونش را از زقوم پركند چه مؤمن باشد و چه كافر. ( این روایت جعلی است و شکی در آن نیست زیرا مخالف آیات کتاب خدا و سیره و روش امامان معصوم علیهم‌السلام و عجل فرجهم است زیرا اگر آن‌ها مسلمان نباشند انسان و مخلوق خدا هستند و در زمان نیاز ترحم واجب است و شاهد آن روایت بعدی است که جاعل در آن العیاذبالله امام را به جرم اطعام افقی از مردم، به آنچه خود مستحق آن است وعده داده است.)

2.

ابو بصیر گوید: امام صادق علیه السلام فرمود: یك مسلمان را خوراك دهم ، از خوراك دادن افقى از مردم نزد من بهتر است ، عرض كردم : افق چقدر است ؟ فرمود صدهزار كس یا بیشتر.

شرح :مراد به مردم مخالفین مستضعف یا مؤمنین مستضعف است مجلس (قدّس سرّه).

3.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر كه سه نفر از مسلمین را اطعام كند، خدا او را از سه بهشت در ملكوت آسمانها اطعام كند: 1 - فردوس . 2 - جنت عدن . 3 - طوبى و آن درختى است كه از جنت عدن بیرون آید و پروردگار ما آنرا بدست خود كاشته است (یعنى آنرا تنها بقدرت خود بدون وساطت فرشته و اسباب دیگرى آفریده است ).

4.

امام صادق (ع ) فرمود: مردى نیست كه دو تن از مؤمنین را بخانه خود برد و بقدر سیرى بآنها بخوراند: جز آنكه این عملش بهتر از آزاد كردن یك بنده باشد.

5.

على بن الحسین علیهما السلام فرمود: هر كه مؤمنى را از گرسنگى سیر كند، خدایش از میوه هاى بهشت خوراند و هر كه مؤمن تشنه ئى را آب دهد، خدایش از شراب بهشتى سر بمهر بنوشاند.

6.

امام صادق (ع ) فرمود: هر كه مؤمنى را اطعام كند تا سیر شود، هیچ یك از مخلوق خدا اجر اخروى او را نداند، نه فرشته مقرب و نه پیغمبر مرسل جز خداوند پروردگار جهانیان ، سپس فرمود: از اسباب آمرزش اطعام كردن مسلمان گرسنه است ، آنگاه قول خداى عزوجل را تلاوت فرمود: (((یا اطعام كردن یتیم خویشاوند یا مستمند خاكنشین در روز قطحى و گرسنگى ، 16 سوره 90))).

7.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر كه شربت آبى در جائیكه بدان توانائى دارد بمؤمنى آشاماند، خدا در برابر هر شربتى 70 هزار حسنه باو دهد، و اگر در جائیكه بآب توانائى ندارد (یعنى بسختى فراهم مى شود) باو آشاماند، مثل اینستكه ده بنده از فرزندان اسماعیل را آزاد كرده است .

8.

حسین بن نعیم صحاف گوید: امام صادق (ع ) بمن فرمود: اى حسین برادرانت را دوست دارى ؟ گفتم : آرى ، فرمود: بمستمندانشان سود رسانى ، گفتم : آرى ، فرمود: همانا بر تو لازم است كه دوست داشته باشى كسیرا كه خدایش دوست دارد، همانا بخدا بهیچ یك از آنها سود نرسانى جز آنكه دوستش داشته باشى ، آیا آنها را بمنزلت دعوت مى كنى ؟ گفتم : آرى ، غذا نمى خورم مگر آنكه دو تن و سه تن یا كمتر و بیشتر از آنها همراهم باشند. امام صادق (ع ) فرمود: همانا فضیلت تو بر آنهاست ، عرض كردم : قربانت گردم غذاى خود را با آنها خورانم و آنها را از روى فرشم نشانم و باز فضیلت آنها بر من بیشتر است ؟! فرمود: آرى هرگاه بمنزلت درآیند، همراه آمرزش تو و عیالت درآیند، و چون از منزلت بیرون روند با گناه تو و عیالت بیرون روند (گناه را از شما بزدایند).

9.

ابو محمد وابشى گوید: خدمت امام صادق (ع ) از اصحاب ما (شیعیان ) یاد شد، من گفتم : من صبحانه و شامى نخورم مگر با دو تن و سه تن و كمتر و بیشتر از آنها، امام صادق (ع ) فرمود: فضیلت آنها بر تو بیش از فضیلت تو بر آنهاست . عرض كردم : قربانت ، چگونه چنین است ، در صورتیكه من خوراك خودم را بآنها خورانم و از مالم بآنها انفاق كنم و عیالم را خدمتگزارشان سازم ! فرمود: آنها چون وارد شوند همراه روزى بسیارى از جانب خداى عزوجل وارد شوند و چون خارج گردند، آمرزش را براى تو بجا گذارند.

10.

امام باقر (ع ) فرمود: اطعام دادنم مردم مسلمانى را نزد من محبوبتر است از اینكه افقى از مردم را آزاد كنم ، راوى گوید: عرض كردم : افق چه مقدار است ؟ فرمود: ده هزار.

11.

رابعى گوید امام صادق (ع ) فرمود: هر كه برادرش را براى خدا اطعام كند، پاداشش مانند كسى است كه فئامى از مردم را اطعام كند، عرض كردم : فئام چقدر است ؟ فرمود: صدهزار از مردم .

12.

سدیر صیرفى گوید: امام صادق (ع ) بمن فرمود: چه مانعى دارى كه در هر روز بنده ئى آزاد نمى كنى ؟ گفتم : دارائیم باین مقدار نمى رسد، فرمود: در هر روز مسلمانى را اطعام كن ، عرض كردم : ثروتمند باشد یا فقیر؟ ثروتمند هم گاهى اشتهاى طعام دارد.

13.

امام صادق (ع ) فرمود: خوراكى كه برادر مسلمانم نزدم مى خورد، پیش من محبوبتر است از اینكه بنده ئى آزاد كنم .

14.

و فرمود: مردى از برادرانم را سیر كنم ، نزد من محبوبتر است از اینكه باین بازار شما درآیم و از آن بنده ئى بخرم و آزاد كنم .

15.

امام صادق (ع ) فرمود: اگر پنج درهم برگیرم و باین بازار شما درآیم و طعامى بخرم و چند نفر از مسلمین را گرد آورم ، نزدم من محبوبتر است از اینكه بنده ئى آزاد كنم .

16.

و فرمود: از محمد بن على (امام باقر) علیهما السلام پرسیدند: چه عملى برابر آزاد كردن بنده است ؟ فرمود: اطعام دادن بمرد مسلمانى .

17.

امام صادق (ع ) فرمود: چیزى را نمى بینم كه برابر زیارت كردن از مومن باشد، جز اطعام او، و بر خدا سزاوار است كه هر كه مؤمنى را اطعام كند، او را از اطعام بهشت خوراند.

18.

و فرمود: اطعام كردنم مؤمن محتاجى را نزدم محبوبتر است از اینكه بدیدارش روم و بدیدارش رفتنم . نزدم محبوبتر است از اینكه ده بنده آزاد كنم .

19.

و فرمود: هر كه مؤمن دارائى را اطعام كند پاداشش برابر است با نجات دادن یكى از فرزندان اسماعیل را از سر بریدن و هر كه مؤمن محتاجى را اطعام كند، پاداشش برابر است با نجات دادن صد تن از فرزندان اسماعیل را از سر بریدن. (پس در روایت بعد امام معصوم حضرت صادق علیه‌السلام فلسفه برتری اطعام پیروان اهل ولایت را بر سایر اعمال و از جمله آزاد کردن بندگان بیان می‌فرماید ).

20.

نصر بن قاموس گوید: امام صادق (ع ) فرمود: اطعام دادن بیك مؤمن نزد من محبوبتر است از آزاد كردن ده بنده و گزاردن ده حج ، عرض كردم : ده بنده و ده حج ؟! فرمود: اى نصر اگر شما طعامش ندهید مى میرد یا زبونش مى سازید، زیرا او (از فشار گرسنگى ) نزد ناصبى مى رود و از او سؤال مى كند، و مردن برایش از سؤال كردن از ناصبى بهتر است ، اى نصر هر كه مؤمنى را زنده كند، چنان است كه همه مردم را زنده كرده ، و اگر باو اطعام نكنید، او را كشته اید و اگر اطعامش كنید او را زنده كرده اید.

( درباره كسیكه مؤمنى را بپوشاند)

1. امام صادق (ع ) فرمود: هر كه لباسى زمستانى یا تابستانى ببرادرش بپوشاند، سزاوار است بر خدا كه او را از جامه هاى بهشتى بپوشاند، و سختى هاى مردن را بر او آسان كند و در قبرش بر او گشایش دهد، و چون از قبر درآید

فرشتگان با مژدگانى از او ملاقات كنند، این است قول خداى عزوجل در كتابش : (((و فرشتگان به پیشواز آنها روند كه امروز است آن روزى كه بشما وعده داده شده ، 103 سوره 21))).

2.

امام صادق (ع ) فرمود: هر كه یكى از فقراء مسلمانها را بوسیله لباسى از برهنگى بپوشاند یا او را بچیزى از قوت زندگى یارى دهد، خداى عزوجل 7 هزار فرشته بر او گمارد كه تا زمانیكه در صور دمیده شود، براى هر گناهى كه مرتكب شده آمرزش خواهند.

3.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر كه یكى از فقراء مسلمانها را بوسیله لباسى از برهنگى بپوشاند یا او را بچیزى از قوت زندگى یارى كند، خداى عزوجل 70 هزار فرشته بر او گمارد كه تا دمیدن صور براى هر گناهیكه مى كند آمرزش خواهند.

4.

على بن الحسین علیهما السلام فرمود: هر كه مؤمنى را پوشاند، خدایش از جامه هاى سبز (بهشتى ) پوشاند، و در حدیث دیگر فرمود: تا زمانیكه نخى از آن جامه باقى باشد در ضمانت خدا باشد.

5.

امام صادق (ع ) مى فرمود: هر كه مؤمنى را بوسیله جامه ئى از برهنگى بپوشاند، خدایش از استبرق بهشتى پوشاند و هر كه بمؤمن مالدارى جامه ئى پوشاند، تا پاره ئى از آن باقى باشد، در پرده خدا باشد (یعنى گناهانش را بپوشاند یا از عقوبت و رسوائى دنیایش برهاند).( پس توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند که این گونه ثواب‌ها برای اهل ایمان است و لذا خداوند پاداش منافقین و ریاکاران را در اطعام به خلایق دلالت بر و مکر و حیله و فریب آن‌ها دارد دوزخ جاوید اعلام می‌نماید)

(مهربانى بمؤمن و گرامى داشتن او)

1.

امام صادق (ع ) فرمود: هر كه خاشاكى از چهره برادر مؤمنش برگیرد، خداى عزوجل برایش ده حسنه نویسد، و هر كه بچهره برادرش تبسم كند یك حسنه براى او است .

2.

امام صادق (ع ) فرمود: هر كه ببرادر مؤمنش مرحبا گوید: خداى تعالى تا روز قیامت برایش مرحبا نویسد.

شرح :مرحبا كلمه ایست كه در لغت عرب براى خوش آمد و اظهار سرور و خوشحالى از ملاقات شخصى گفته مى شود.

3.

و فرمود: هر كه نزد برادر مسلمانش رود و او را گرامى دارد، همانا خداى عزوجل را گرامى داشته است .

4.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: بنده ئى از امتم نیست كه نسبت ببرادرش لطفى كند، جز آنكه خدا برخى از خدمتگزاران بهشترا خادمش سازد.

5.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر كه ببرادر مسلمانش سخن محبت آمیزى گوید و گرفتاریش را گشایش دهد، تا زمانیكه در این كار باشد، زیر سایه رحمت واسع و فراخ خدا باشد.

6.

امام صادق (ع ) مى فرمود: از جمله آنچه خداى عزوجل مؤمن را بدان اختصاص داده اینستكه : او را شناسا و قدردان احسان برادران خود نماید اگر چه كم باشد (تا از آنها سپاسگزارى كند و خودش هم در مقام احسان برآید) و احسان و نیكى بكمیت زیاد نیست (بلكه مراعات كیفیت مهمتر است ) از اینرو خداى عزوجل در كتابش فرماید: (((اگر چه تنگدست و در مضیقه باشند دیگران را بر خود ترجیح دهند 9 سوره 59))) (پس در موردیكه مؤمن چیزیرا خود بدان محتاجست بدیگران بخشد، احسانى با ارزش نموده اگر چه آن چیز از لحاظ كمیت اندك باشد) سپس خداى عزوجل فرماید: (((هر كه بخل خود را نگه دارد (و بدیگران احسان كند) آنان رستگارند))) و هر كه را خداى عزوجل باین خصلت شناخت او را دوست دارد و هر كه را خداى تبارك و تعالى دوست داشت ، مزدش را روز قیامت بدون حساب ، كامل دهد، سپس فرمود: اى جمیل این حدیث را ببرادرانت بگو كه موجب تشویق آنها باحسانست .

7.

امام صادق (ع ) فرمود: همانا مؤمن ببرادرش تحفه میدهد، گفتم : تحفه چیست ؟ فرمود: مانند جاى نشستن ، متكا، خوراك ، پوشاك ، سلام . پس بهشت براى پاداش او گردن كشد، و خداى عزوجل ببهشت وحى فرماید كه : من طعام ترا بر اهل دنیا حرام ساختم مگر بر پیغمبر و وصى پیغمبر، و چون روز قیامت شود، خداى عزوجل ببهشت وحى كند كه دوستانم را در برابر تحفه هایش پاداش ده ، پس غلمان و حوریانى بیرون آیند كه طبقهایى كه از مروارید سرپوش دارد، همراه داشته باشند، چون آنها بدوزخ و هراسش نگردند و بهشت را با آنچه در آنست مشاهده كنند، عقلشان بپرد و نتوانند از آنها طبقها بخورند، سپس یك جارچى از زیر عرش فریاد كند كه : همانا خداى عزوجل دوزخ را حرام كرده بر كسیكه از طعام بهشتش خورد، آنگاه ایشان دست دراز كنند و بخورند (زیرا از هراس دوزخ ایمن شوند).

8.

امام باقر (ع ) فرمود: بر م من واجبست كه هفتاد گناه كبیره مؤمن دیگر را بپوشاند (ولى اگر از هفتاد گذشت ، او خود پرده خویشتن دریده و احترامى براى خود باقى نگذاشته و ممكن است كلمه هفتاد را حمل بر كثرت نمود پس دریدن پرده مؤمن هیچگاه جایز نیست ).

9.

اسحاق بن عمار گوید: امام صادق (ع ) بمن فرمود: اى اسحاق تا توانى بدوستانم نیكى كن ، زیرا هر مؤمنى نسبت بمؤمن دیگر احسان كند و او را یارى نماید، چهره ابلیس را خراشیده و دلش را زخم كرده است .

( خدمت بمؤمن)

1. رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر مسلمانیكه از جماعتى از مسلمین خدمتگزارى كند، خدا بشماره آنها در بهشت باو خدمتگزار دهد.

( نصیحت و خیرخواهى مؤمن )

1.

امام صادق علیه السلام فرمود: بر مؤمن واجب است كه ناصح و خیر خواه مؤمن باشد.

2.

و فرمود: بر مؤمن واجب است كه در حضور و غیاب خیر خواه مؤمن باشد.

3.

امام باقر علیه السلام فرمود: نصیحت مؤمن بر مؤمن واجب است .

4.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر مردى از شما باید خیر خواه برادرش باشد مانند خیر خواهى براى خودش .

5.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: بزرگترین مردم از لحاظ مرتبه نزد خدا در روز قیامت كسى است كه براى نصیحت خلق در زمین بیشتر دوندگى كند.

6.

سفیان بن عیینه گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: بر شما باد به نصیحت كردن مخلوق براى رضاى خدا، كه خدا را بعملى بهتر از آن ملاقات نكنى .

( اصلاح میان مردم )

1.

امام صادق (ع ) میفرمود: صدقه اى را كه خدا دوست دارد، اصلاح میان مردمست ، زمانیكه اختلاف و فساد یابند و نزدیك ساختن آنها بیكدیگر زمانیكه از هم دور شوند.

2.

و فرمود: اصلاح كردنم میان دو نفر را نزد من محبوبتر است از اینكه دو دینار تصدق دهم .

3.

مفضل گوید: امام صادق (ع ) فرمود: هرگاه میان دو نفر از شیعیان ما نزاعى دیدى ، از مال من فدیه بده (یعنى هر چه ادعا میكند از مال من باو بده تا طرف را رها كند).

4.

ابو حنیفه مقدم حاج گوید: من و دامادم درباره میراثى نزاع میكردیم كه مفضل بما رسید، ساعتى بر سر ما ایستاد و سپس گفت : بمنزل من آئید. ما رفتیم و او میان ما بچهار صد درهم صلح داد و آن پول را هم خودش بما داد و از هر یك از ما نسبت بدیگرى تعهد گرفت (كه دیگر ادعا نكنیم ) سپس گفت : بدانید كه این پول از مال من نبود. بلكه امام صادق (ع ) بمن دستور داده كه هرگاه دو نفر از ما شیعه در موضوعى نزاع كردند. میان آنها صلح دهم و از مال آنحضرت فدیه دهم و مصرف كنم ، پس این پول از امام صادق (ع ) است .

5.

امام صادق (ع ) فرمود: مصلح درغگونیست .

6.

امام صادق (ع ) درباره قول خداى عزوجل : (((خدا را معرض سوگندهاى خود مسازید كه نیكوكار و پرهیزكار و مصلح میان مردم باشید، 224 سوره 2))) فرمود: هرگاه ترا براى اصلاح میان دو تن خواندند، مگو سوگند خورده ام كه این كار را نكنم .

7.

امام صادق (ع ) به معاویة بن وهب یا عمار، راجع باموریكه باو دستور داده بود، فرمود از جانب من چنین و چنان بگو، معاویه گوید: عرض كردم : فرموده شما را بآنها برسانم و خودم هم آنچه را شما فرموده اید و چیزهاى دیگرى را كه نفرموده اید در همان راستا بگویم ؟ فرمود: آرى ، مصلح درغگو نیست (همانا این صلح است نه دروغ ).

(احیاء مؤمن )

1. سماعه گوید: از امام صادق (ع ) این قول خداى عزوجل را پرسیدم : (((هر كه انسانى را بجز براى قصاص انسانى بكشد، گویا همه مردم را كشته ، و هر كه او را زنده كند گویا همه مردم را زنده كرده ، 32 سوره 5))) فرمود: هر كه او را از گمراهى بسوى هدایت بردگویا او را زنده كرده و هر كه او را از هدایت بسوى گمراهى برد، گویا او را كشته است .

شرح :اصل آیه در قران كریم بدینگونه است : من اءجل ذلك كتبنا على بنى اسرائیل انه من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فى الارض فكانما قتل الناس جمعیا و من احیاها فكانما احیا الناس جمیعا، و در این روایت نقل بمعنى شده و بجهت ظهورش ببرخى از آن اكتفا گشته است .

مفسرین در بیان آیه وجوهى گفته اند كه شاید وجه بهترش اینستكه چون كسى یكنفر را بكشد احساسات عمومى را جریحه دار میكند و همه مردم دشمن او میشوند، پس مثل اینستكه همه مردم را كشته و كسیكه یكنفر را زنده كند یا هدایت نماید، خدا پاداش زنده كردن و هدایت نمودن همه مردم را باو دهد، زیرا بسبب احسانیكه ببرادر آنها كرده ، همه را خرسند و شادمان نموده پس گویا همه را زنده كرده است. (و توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند که ما در کتاب شریف تلبیس ابلیس این موضوع را در باب حرمت عمل انتحار یعنی خودکشی و انطباق آن بر موضوع قتل و تسری آن به قتل خلایق شرح دادیم و علت سقوط به سوی دوزخ را اثبات نمودیم و آن این‌که قاتل نفس به غیر از خود تمامی خلایق را که مقدر بوده است از نسل او زاده شوند را به قتل می‌رساند تا قیامت و نیز از طریق الگو شدن مستقیم و غیرمستقیم دخالت می‌کند در قتل دیگران و از نسل آن‌ها تا قیامت به این نوع عمل و قتل نفس مستقیم انسان‌ها و خلایق یکی است پس هر کسی که نفسی را به قتل می‌رساند همین حکم را دارد و نیز

حمایت، راضی بودن و توجیه اعمال جنایت‌کارانه مانند عمر بن خطاب که وضعیت کتاب خدا و سنت رسول او و امامان معصوم علیهم‌السلام عجل فرجهم به تهاجم به اقوام و ملت‌های اطراف پرداخت و حرث و نسل آن ها را نابود نمود و مردان و جوانان را به قتل رسانید و زنان و دختران و کودکان را اسیر نموده به بردگی و کنیزی گرفته در اختیار شهوت‌رانان قرار داد و هستی خلایق را از هم پاشید پس او و پیروان ناصبی او در شمول همین آیه به سوی دوزخ قرار دارند والسلام).

2. فضیل بن یسار گوید: بامام باقر علیه السلام عرض كردم : خداى عزوجل در كتابش فرماید:

(((و هر كه او را زنده كند گویا همه مردم را زنده كرده است ))) فرمود: یعنى او را از سوختن و غرق شدن نجات دهد، عرض كردم : كسیكه او را از گمراهى بسوى هدایت برد چگونه است ؟ فرمود: این تاءویل اعظم آیه است (یعنى آیه شامل این معنى هم هست و این معنى مهمتر و عالیتر از معنى اولست ). (پس توجه نما تویی مخاطب ارجمند و عظمت کار طبقه فهیم و زحمت‌کش پزشکان و جامعه پزشکی و نیز علمای واقعی امت اسلام که در نجات جان و روح و سلامت جامعه تلاش می‌نمایند که مصداق این آیه عظیمه هستند )

( باب دعوت خانواده به ایمان)

1. سلیمان بن خالد گوید: بامام صادق (ع ) عرض كردم : من خانواده اى دارم كه از من شنوائى دارند. آنها را بامر امامت دعوت كنم ؟ فرمود: آرى خداى عزوجل در كتابش میفرماید: كسانى كه ایمان آورده اند! خود و خاندان خود را از آتشى كه آتشگیره آن مردم و سنگ است بر كنار دارید، 6 سوره 66))).

(باب دعوت نكردن مردم )

1.

كلیب بن معاویه گوید: امام صادق (ع ) بمن فرمود: از مردم دور شوید (آنها را بمذهب حق نخوانید) همانا خداى خداى عزوجل چون خیر بنده اى را خواهد، در دلش نقطه و اثرى گذارد (نورى هدایت دردلش افكند) و او را رها كند، او خود بگردش افتد و حق را بجوید، سپس فرمود: كاش شما هرگاه با مردم بسخن میپرداختید میگفتید: ما از راهیكه خدا رفته رفته ایم ، و هر كه را خدا انتخاب كرده انتخاب كرده ایم ، خدا محمد را انتخاب كرد، و ما آل محمد را صلى الله علیه و آله انتخاب كردیم .

2.

ثابت ابى سعید گوید: امام صادق (ع ) بمن فرمود: شما را با مردم چكار؟ از مردم دست بدارید و هیچكس را بمذهب خود نخوانید، بخدا كه اگر اهل آسمان و اهل زمین تصمیم گیرند كه بنده اى را كه خدا هدایتش را خواسته گمراه كنند نتوانند، از مردم دست بدارید، و هیچكس از شما (از راه دلسوزى ) نگوید: این برادر منست : پسر عموى منست ، همسایه منست ، زیرا هرگاه خداى عزوجل خیر بنده اى را خواهد، روحش را پاكیزه كند، آنگاه هر خوبى را بشنود بشناسد و بپذیرد و هر زشتى بگوشش رسد

انكار كند، سپس خدا در دلش كلمه اى افكند كه بسبب آن كارش را فراهم سازد (یعنى امامت را بدلش القا كند تا از بركت راهنمائى ائمه علیهم السلام امر دنیا و آخرتش مرتب گردد و سامان یابد).

3.

فضیل گوید: به امام صادق (ع ) عرض كردم : مردم رامام باقر (ع ) بامر امامت دعوت كنم ؟ فرمود: اى فضیل ! چون خداى خیر بنده اى را خواهد بفرشته اى امر كند كه گردن او را گرفته ، خواه یا ناخواه او را داخل امر امامت كند.

4.

امام صادق (ع ) فرمود: این امر (امامت ) خود را براى خدا قرار دهید نه براى مردم ، زیرا آنچه براى خداست ، از آن خداست (عملیكه براى خدا خالص باشد، خود او پاداش و ثوابش را عطا كند) و آنچه براى مردم باشد بآسمان بالا نرود، (پذیرفته خدا نگردد) بر سر دین خود با مردم ستیزه نكنید، زیرا ستیزه بیمار كننده دلست ، همانا خداى عزوجل به پیغمبرش فرماید: (تو هر كه را دوست دارى هدایت نكنى ، بلكه خدا هر كه را خواهد هدایت كند، 56 سوره 28) و باز فرماید آیا تو میتوانى مردم را بزور و ادار كنى كه مؤمن باشند؟ 9)سوره 10) مردم را رها كنید، زیرا مردم از همین مردم تعلیم گرفته اند و شما از رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تعلیم گرفته اید) و این كجا و آن كجا؟ من از پدرم شنیدم كه میفرمود: هرگاه خدا براى بنده اى نوشت و لازم فرمود كه در این امر داخل شو، بسوى آن شتابنده تر از مرغ بلانه اش گردد.

5.

امام صادق (ع ) فرمود: همانا خداى عزوجل مردمى را براى حق آفریده كه چون درى از حق به آنها گذرد (مثل اینكه سخن حقى شنوند) دلشان آنرا بپذیرد اگر چه آنرا نفهمند و نشناسند، و چون درى از باطل بآنها گذرد، دلشان انكار كند، اگر چه آنرا نشناسند و مردمى دیگر را براى غیر حق آفریده كه چون درى از حق بآنها گذرد، دلشان انكار كند، اگر چه آنرا نشناسند چون درى از باطل به آنها گذرد دلشان آنرا بپذیرد، اگر چه آنرا نشناسند.

شرح :آفریدن مردمى را براى حق و مردمى را براى غیر حق مربوط بمساءله طینت و جبر و ضدیت آن بر امر اختیار در انسان ها و بطلان آن و ضدیت آن با آیات کتاب خدا و ...، اثبات گردید )

6.

امام صادق (ع ) فرمود، همانا خداى عزوجل هرگاه خیر بنده اى را خواهد، نقطه اى از نور در دلش زند كه گوش و دلش را از آن روشن كند، تا آنجا كه بر آنچه در دست شماست (امر و ولایت ) از خود شما حریص تر گردد، و چون براى بنده اى بد خواهد، نقطه سیاهى در دلش زند كه گوش و دلش از آن تاریك شود، سپس این آیه را تلاوت فرمود: (((كسیكه خدا هدایتش را خواهد، سینه اش را براى اسلام باز كند: و كسیكه خدا ضلالتش را خواهد، سینه اش را تنگ و سخت كند كه گوئى بآسمان بالا میرود 125 سوره 6).

7.

امام صادق (ع ) فرمود: هرگاه خدا خیر بنده اى را خواهد، در دلش نقطه سفیدى اندازد و گوشهاى دلشرا بگشاید، و بر او فرشته اى گمارد كه استوارش دارد، و هرگاه بد بنده اى را خواهد، در دلش نقطه سیاهى افكند و گوشهاى دلشرا

1. ببندد و بر او شیطانى گمارد كه گمراهش كند.( پس تو ای عاقل دانا و خردمند همانگونه که در متن این روایات محرز است مقصود امام معصوم اثبات موضوع جبر در اصل هدایت و ضلالت انسان‌ها نیست بلکه حضرت نهی می‌فرماید پیروان خود را که در میان مخالفان افتاده و با نیت خیرخواهی دشمنان را به ضد ایشان به طور ناخودآگاه تهییج نموده و از امر مقدس تقیه خارج می‌شدند و بلکه مقصود وجود مقدس آن‌ها علیهم السلام این بوده است که انسان‌ها بعد از تعقل و تفکر به اختیار خود به دین خداوند وارد شده و یا با آن ستیزه‌گری می نمایند پس آنکه هدایت یافت به توفیق الهی قرین می‌شود و آن که ستیزه گری می کند خداوند او را رها می نماید و این مفهوم گمراه کردن خلایق است که امام شرح داده‌اند نه این‌که هدایت و ضلالت انسان‌ها ذاتی بوده باشد و ...)

(باب سلامتى دین)

1.

امام صادق (ع ) درباره قول خداى عزوجل : (خدا او را از بدیهاى آنچه نیرنگ زدند نگهداشت ، 40) فرمود: همانا بخدا بر او چیره شدند و او را كشتند، ولى میدانید خدا او را از چه نگه داشت ؟ او را نگه داشت از اینكه نسبت بدینش فریب دهند. (مربوط بمؤمن آل فرعونست كه داستان او در قرآن و تواریخ مذكور است ).

2.

امام صادق (ع ) فرمود: در ضمن سفارش امیرالمؤمنین علیه السلام باصحابش اینست : بدانید كه قرآن هدایت شب و روز است (یعنى در همه احوال و اوقات ) و نور شب تاریكست ، براى هر سختى و نیازى (راه نجات را در گرفتارى و بلانشان دهد) پس چون بلائى فرا رسد، اموال خود را سپر جانتان سازید، و چون حادثه اى پیش آمد (كه مربوط بامر دینست و جز با دادن جان مرتفع نشود) جان خود را فداى دینتان كنید، و بدانید كه هلاك شده كسى است كه دینش تباه شود و غارت زده كسى است كه دینش را بربایند، همانا پس از رسیدن به بهشت، نیازى وجود ندارد و بعد ورود به دوزخ بى نیازى وجود ندارد یعنی اسیر دوزخ آزاد نگردد و نابینایش بهبودى نیابد.

3.

امام باقر علیه السلام فرمود: سلامتى دین و صحت بدن بهتر از مالست و مال یكى از زینتهاى خوب دنیاست .

4.

مردى از اصحاب امام صادق (ع ) همواره خدمتش میرسید، مدتى گذشت كه حج نگذاشت (و خدمت امام نرسید) یكى از آشنایانش خدمت امام آمد، امام باو فرمود: فلانى چه میكند؟ راوى گوید: او سخن را در لغافه بیان كرد و گمان نمود منظور حضرت از غنی بودن دارائى و مال دنیاست . امام صادق (ع ) فرمود: دینش چگونه است ؟ گفت : چنانكه شما دوست دارى ، فرمود: بخدا كه او غنى است .

(باب تقیه)

1.

امام صادق (ع ) درباره قول خداى عزوجل چنین فرمود: (((ایشان براى صبریكه كردند، دو بار پاداش خود را دریابند (براى صبریكه بر تقیه كردند) (((و با حسنه گناه را دفع كردند))) فرمود حسنه تقیه و گناه فاش كردن است .

2.

ابى عمر و اعجمى گوید: امام صادق (ع ) بمن فرمود: اى ابا عمرو! نه دهم دین در تقیه است و هر كه تقیه ندارد دین ندارد، و تقیه در هر چیز است جز در نوشیدن نبیذ و مسح بر روى كفش.( و در روایات دیگر ریختن خون برادر ایمانی و تسری دارد این امر اغلب در باب اضطرار و حدیث رفع آن را توضیح دادیم و این حدیث بر حکم عقل و آیات کتاب خداست یعنی مومن در شرایط اضطراری و تقیه نمی‌تواند بر خلاف عقل و حکم خدا عمل کند پس شراب عقل او را زائل و مسح برخلاف حکم خدا، بطلان عبادت و قبل مومن بی‌گناه به دوزخ وارد می‌نماید والسلام)

3.

ابو بصیر گوید: امام صادق (ع ) فرمود: تقیه از دین خداست : عرض كردم : از دین خداست ؟! فرمود: آرى بخدا از دین خداست ، بتحقیق كه یوسف (ع ) فرمود: (((اى كاروان شما سارقید، 70 سوره 12))) بخدا كه آنها چیزى ندزدیده بودند (ولى براى مصلحت نگهداشتن برادرش چنین گفت )، و ابراهیم (ع ) فرمود: (((من بیمارم ))) و بخدا كه بیمار نبود (چنانچه در سابق گذشت ).

شرح :مثال زدن امام (ع ) باین دو موضوع جهت تنظیر و رفع استبعاد از جواز تقیه است ، یعنى همچنانكه دروغ و اظهار خلاف واقع بجهت مصالحى جایز مى شود، اظهار خلاف اعتقاد هم گاهى جایز مى شود، و ممكن است براى تقیه معنى عامى قائل شد كه شامل این دو مورد هم بشود.

4. حبیب بن بشر گوید: امام صادق (ع ) فرمود: شنیدم پدرم مى فرمود: نه بخدا: در روى زمین چیزى محبوبتر از تقیه نزد من نیست ، اى حبیب همانا هر كه تقیه كند خدایش بالا برد، اى حبیب هر كه تقیه نكند خدایش پست كند، اى حبیب ، مردم در صلح و سازشند، سپس اگر آن باشد، این هم باشد.

شرح :راجع بجمله اخیر روایت مرحوم فیض گوید: اكنون مخالفین با ما در صلح و سازشند و اگر زمان على و حسین علیهما السلام هم چنین میبود، تقیه واجب بود و مرحوم مجلسى گوید: اگر حضرت قادم ظهور كند و امر بجهاد نماید. تقیه هم برداشته مى شود.

ابن اب یعفور گوید: امام صادق (ع ) فرمود: بخاطر حفظ دینتان تقیه كنید، و آنرا با تقیه زیر پرده دارید، زیرا هر كه تقیه ندارد ایمان ندارد، همانا شما در میان مردم مانند زنبور عسل در میان پرندگانید، اگر پرندگان بدانند، در درون زنبور عسل چیست ؟ همه آنها را بخورند، و اگر مردم بدانند آنچه در دل شماست كه ما اهل بیت را دوست دارید، شما را بازبانشان بخورند و در نهان و آشكار ناسزا گویند، (از شما سعایت و

سخن چینى كنند و بشما تهمت زنندتا گرفتار زندان و شكنجه و اعدام شوید) خدا بیامرزد آن بنده اى را از شما كه ولایت ما را داشته باشد.

6.

امام صادق (ع ) درباره قول خداى عزوجل : (((خوبى و بدى برابر نیست ))) فرمود: خوبى تقیه است و بدى فاش كردن و راجع بقول خداى عزوجل : (((بدى را بآنچه نیكوتر است دفع كن ))) فرمود: آنچه نیكوتر است تقیه میباشد (((بناگاه آنكه میان تو و او دشمنى است ، مانند دوستى صمیمى گردد. 36 سوره 41))).

7.

ابو عمر كنانى گوید: امام صادق (ع ) فرمود: اى ابا عمرو! بمن بگو. اگر برایت حدیثى گفتم یا فتوائى دادم ، سپس نزد من آمدى و از همان مطلب پرسیدى و من بر خلاف گفته اولم بتو گفتم یا فتوى دادم ، بكدام یك از آندو عمل میكنى ؟ عرض كردم : بتازه تر آنها و دیگرى را رها مى كنم . فرمود: درست رفتى اى اباعمرو! و خدا نخواسته جز آنكه در نهان عبادت شود، همانا بخدا اگر شما چنین كنید، خیر من و شماست ، و خداى عزوجل براى ما و شما نسبت بدینش جز تقیه نخواسته است. ( پس کلام امام معصوم دلالت دارد به صدور حکم در مواقعی که مصلحت تقیه ایجاد می نماید مانند آن دستور که حضرت موسی‌بن‌جعفر امر فرمود به جناب علی بن یقطین در گرفتن وضو به روش اهل سنت در خفا و در جلوت و سپس حکمت آن بر ایشان ظاهر شد یعنی جاسوسانی که هارون ملعون بر او گمارده بودند و ....، که حکم و امر امام او را نجات داد و اما کلام بر ضد هم از قول امام مورد پذیرش نیست ولی نقل به واسطه ی تفاوت درجه مورد پذیرش است).

8.

امام صادق (ع ) فرمود، تقیه نمودن كسى بدرجه تقیه اصحاب كهف نرسید، آنها در اعیاد (بت پرستها) حاضر مى شدند زنار مى بستند (با آنكه خداشناس و موحد بودند) از اینرو خدا پاداشتان را دو بار داد.

9.

حمادبن واقد گوید: در میان راهى از پیش رو بامام صادق (ع ) برخوردم ، و رو گردانیده و گذشتم ، سپس خدمتش رسیدم و عرض كردم : قربانت ، من شما را ملاقات میكنم و رو میگردانم ، زیرا نمیخواهم شما را برنج اندازم ، فرمود: خدایت رحمت كند، ولى دیروز در فلان جا مردى مرا دید و گفت علیك السلام یا اباعبدالله او كار خوب و شایسته اى نكرد.

10.

مسعدة بن صدقه گوید: به امام صادق (ع ) عرض شد: مردم عقیده دارند كه على علیه السلام بر منبر كوفه فرموده است : اى مردم شما را بناسزا گفتن بمن میخوانند، مرا ناسزا گوئید، سپس به بیزارى از من میخوانند، از من بیزارى نجوئید، امام فرمود: مردم چه بسیار بر على علیه السلام دروغ میبندند، سپس فرمود: همانا على فرموده است : (((شما را بنا سزا گفتن بمن میخوانند، مراناسزا گوئید، سپس به بیزارى از من میخوانند، و من بدین محمدم ))) و نفرمود. از من بیزارى نجوئید.

سائل عرض كرد: بمن بفرما اگر كشته شدن را اختیار كند و بیزارى نجوید چگونه است ؟ فرمود بخدا این تكلیف را ندارد. تكلیف او همانست كه عمار بن یاسر كرد زمانى كه اهل مكه او را مجبور (به بیزارى از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)) كردند. ولى دلش بایمان مطمئن بود، سپس خداى عزوجل درباره او نازل فرمود: (((جز كسیكه مجبور شود، ولى دلش بایمان مطمئن باشد 106 سوره 16))) آنگاه پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باو فرمود: اى عمار! اگر دوباره مجبورت كردند تو هم چنان كن كه كردى (بزبان از دینت بیزارى بجو) كه خداى عزوجل عذرترا نازل فرموده و دستورت داده كه تكرار كنى اگر تكرار كردند. (پس تو ای عاقل دانا و خردمند توجه نما به معنی روایت که امام مجوز دادند در زمان تقیه به سب و دشنام امام در ظاهر و مفهوم بیزاری دلالت بر اعتقاد باطنی داشت که به ظاهر تسری یافته بود که امام نهی نمودند و مقصود مولانا المظلوم علی علیه السلام این بوده است که اگر شما را مجبور به تقیه نمودند پس تقیه کنید که حکم خداست ولی به قلب خود از من دوری ننمایید که من نماد دین محمد هستم یعنی عدم اعتقاد و ایمان به من از اسباب دخول به دوزخ است یعنی به ظاهر دشمنی کنید ولی در باطن ایمان داشته باشید و شاهد آن ها روایت 15 و 21 و روایت عظیم 5 باب بعدی است).

11.

هشام كندى گوید: شنیدم امام صادق (ع ) میفرمود: مبادا كارى كنید كه ما را بدان سرزنش كنند، همانا فرزند بد، پدرش را بكردار او سرزنش كنند، براى كسیكه باو دل داده اید (امام خود) زینت باشید و عیب و ننگ مباشید، در میان عشایر آنها نماز بخوانید (بنماز جماعت عامه حاضر شوید) و از بیمارانشان عیادت كنید و برجنازه آنها حاضر شوید، مبادا آنها در هیچ خیرى از شماپیشى گیرند كه شما نسبت بخیر از آنها سزاوارترید، بخدا سوگند كه خدا بچیزیكه محبوبتر باشد نزد او از خب ء عبادت نشده ، عرض كردم خب ء چیست ؟ فرمود: تقیه .

12.

معمر بن خلاد گوید: از حضرت ابوالحسن (امام هفتم یا هشتم علیهما السلام ) درباره بپا خاستن براى والیان پرسیدم ، فرمود: امام باقر علیه السلام فرموده است : تقیه از دین من و دین پدرانم میباشد، و كسیكه تقیه ندارد ایمان ندارد.

13.

امام باقر علیه السلام فرمود: تقیه هنگام هر بیچارگى است ))) و تقیه كننده خود داناتر بآنست زمانیكه برایش پیش میآید.

شرح :مرحوم مجلسى گوید: این روایت دلالت دارد بر وجوب تقیه در هر موردیكه انسان ناچار بآن میشود، مگر مواردیكه با دلیل دیگر خارج شده است (مانند خونریزى و مسح بر كفشى و شرب نبیذ بنا بقولى ) و نیز دلالت دارد كه خود انسان مورد ناچارى را بهتر میفهمد چنانكه خدایتعالى فرماید: (((انسان نسبت بخود بیناتر است ))) و خدا میداند كه او سهل انگارى میكند یا تقیه .

14. امام صادق (ع ) فرمود: پدرم میفرمود: چه چیز بهتر از تقیه چشم مرا روشن میكند؟ تقیه سپر مؤمن است.
15. امام صادق (ع ) فرمود: چه مانع بود میثم - رحمة الله - را از تقیه ، بخدا او میدانست كه این آیه درباره عمار و اصحابش نازل گشته : (((جز كسیكه مجبور شود و دلش بایمان محكم باشد.))).

شرح :عبید الله بن زیاد- لعنه الله - میثم را دعوت كرد كه از على (ع ) بیزارى جوید، میثم رحمة الله تقیه نكرد و بیزارى نجست ، ابن زیاد او را بكشت و بدار آویخت . مجلس (قدّس سرّه) براى این روایت پنج احتمال ذكر نموده كه یكى از آنها اینستكه : چون خود امیرالمؤمنین (ع ) میثم را مخیرفرموده بود كه در برابر ابن زیاد تقیه كند یا جانباى و شهادت را اختیار نماید، امام صادق (ع ) میفرماید: میثم مانعى از تقیه نداشت ، ولى خودش وظیفه مشكل تر رااختیار كرد و جانبازى نمود. (ولى از ذكر مرحوم كلینى این روایت را در سیاق روایات جواز تقیه پیداست كه آن مرحوم این معنى را استفاده نكرده است مگر با تكلف بعیدى ).

16. امام باقر (ع ) فرمود: تقیه تنها براى جلوگیرى از خونریزى وضع شده ، پس هرگاه بخونریزى رسد تقیه نباشد.

شرح :اگر ظالمى بشخصى دستور كشتن مؤمنى را دهد، در این مورد تقیه روا نیست و نباید او را بكشد، اگر چه بداند، ظالم او را خواهد كشت ، مرحوم مجلسى گوید: ممكن است معنى خبر این باشد كه : دستور تقیه براى حفظ جانست ، پس كسیكه بداند او را در هر صورت خواهندكشت ، نباید تقیه كند.

17.

امام صادق (ع ) فرمود: هر چه این امر (ظهور امام قائم (ع )) نزدیكتر شود تقیه شدیدتر شود (زیرا بدعت و ستم توسعه یابد و اظهار حق خطرش بیشتر شود).

18.

امام باقر علیه السلام مى فرمود: در هر موردیكه آدمیزاد به تقیه ناچار شود: خدا آنرا برایش حلال ساخته است.

19.

امام صادق (ع ) فرمود: تقیه سپریست خدائى میان او و مخلوقش .

20.

امام باقر (ع ) فرمود: هرگاه فرمانروائى كودكانه باشد (روى هوى و هوس باشد) با مردم در ظاهر آمیزش كنید و در باطن مخالف آنها باشید.

21.

عبدالله بن عطا گوید: بامام باقر (ع ) عرض كردم : دو مرد از اهل كوفه را دستگیر كرده بآنها گفتند: از امیرالمؤمنین بیزارى جوئید، یكى از آنها بیزارى جست و دیگرى سرپیچى كرد، آنرا كه بیزارى جست رها كردند و دیگرى را كشتند، امام فرمود: آنكه بیزارى جسته مردیست دانشمند در دین خود و اما آنكه بیزارى نجست ، مردیست كه بسوى بهشت شتافته است .

22.

امام صادق (ع ) فرمود: از عاقبت لغزشها حذر كنید.

شرح :مقصود اینستكه مواظب گفتار و كردار خود باشید و مال و عاقبت را در نظر گیرید تا بچاه نیفتید و گرفتار نگردید و همین معنى تقیه است ، زیرا تقیه از ماده وقى و بمعنى خود نگهداریست .

امام صادق (ع ) مى فرمود: تقیه سپر مؤمن است ، تقیه نگهدار مؤمن است ، هر كه تقیه ندارد ایمان ندارد، همانا حدیثى از احادیث ما به بنده اى میرسد و او بین خود و خدا بآن معتقد میشود و خداى عزوجل را بآن دیندارى

1. میكند، و موجب عزت دنیا و نور آخرت او میگردد، و بنده دیگر حدیثى از احادیث ما باو میرسد و او آنرا فاش میسازد، و موجب خوارى او در دنیا میگردد و خداى عزوجل هم آن نور را از او میگیرد.

( باب نگهداشتن راز)

1. على بن الحسین علیهما السلام فرمود: بخدا دوست دارم كه براى دو خصلت شیعیان ما بقدرى از گوشت بازویم فدا دهم : كمى حوصله و كمى راز نگهدارى .

شرح :گویا میفرماید: خویشتن دارى و راز نگهدارى از میان شیعه رخت بر بسته است و اگر ممكن باشد كه پاره اى از گوشت بازویم را كسى بگیرد و این دو خصلت را بشیعه دهد، من حاضرم و این معامله را میكنم .

2.

امام صادق (ع ) فرمود: مردم بدو خصلت ماءمور شدند، ولى آندو را تباه كردند و از دست دادند و از آنجهت بى همه چیز شدند: صبر و راز پوشى .

3.

سلیمان بن خالد گوید: امام صادق (ع ) فرمود: اى سلیمان شما دینى دارید كه هر كه آنرا (از مخالفین و دشمنان ) بپوشد، خدا عزیزش كند، و هر كه فاش سازد خدا ذلیلش نماید.

4.

مردى گوید: با جماعتى خدمت امام باقر (ع ) رسیدیم و عرض كردیم : یا ابن رسول الله ما عازم عراق هستیم ، بما سفارش فرما، امام علیه السلام فرمود: باید تواناى شما بنا توانتان كمك كند و ثروتمندتان بفقیرتان احسان نماید ور از ما را فاش نكنید و امر (امامت ) ما را آشكار نسازید، و چون حدیثى از ما بشما رسید و یك دلیل یا دو دلیل از كتاب خدا برایش پیدا كردید، بآن اخذ كنید و گرنه نسبت به آن توقف كنید، و سپس آنرا بما ارجاع دهید (از ما بپرسید) تا براى شما روشن شود.

و بدانید براى كسیكه انتظار این امر (ظهور امام قائم (ع )) را دارد، مانند اجر روزه دار شب زنده دار است ، و كسیكه بقائم ما برسد، و همراهش بجهاد رود و دشمن ما را بكشد، (اگر چه كشته نشود) اجر بیست شهید دارد و كسیكه در ركاب قائم ما كشته شود اجر بیست و پنج شهید دارد.

5. عبدالاعلى گوید: شنیدم امام صادق (ع ) میفرمود: تحمل امر ما تنها بتصدیق و پذیرفتن آن نیست ، از جمله تحمل امر ما پنهان دارى و نگهداشتن آن از نا اهلش باشد. بشیعیان ما سلام برسان و بآنها بگو: خدا رحمت كند بنده اى را كه دوستى مردم (مخالفین ما) را بسوى خود كشاند، آنچه را میفهمند بآنها بگوئید و آنچه را نمى پذیرند از آنها بپوشید. سپس فرمود: بخدا كسى كه بجنگ ما برخاسته زحمتش براى ما از كسیكه چیزیرا كه نمیخواهیم از قول ما میگوید از قول ما میگوید بیشتر نیست . چون دانستید كسى (امر امامت و احادیث مخصوص ما را) فاش میكند، نزدش روید و او را از آن باز دارید، اگر بپذیرفت چه

بهتر و گرنه كسى را كه بالاتر از اوست و از او شنوائى دارد بر او تحمیل كنید (تا منعش كند و بازش دارد) همانا مردى از شما مطلوبى كه دارد چاره اى جوئى و لطیفه كارى میكند تا حاجتش بر آورده شود، نسبت بحاجت من هم چاره جوئى كنید چنانكه نسبت بحوائج خود میكنید (یعنى با لطائف و حیل او را از فاش كردن اسرار ما باز دارید) اگر از شما پذیرفت چه بهتر و گرنه سخنش را زیر پاى خود دفن كنید (نشنیده انگارید) و گوئید او چنین و چنان میگوید، زیرا نقل شما بدیگرن ، مردم را بر من و شما میشوراند.

هان بخدا اگر شما آنچه را من میگویم بگوئید، اعتراف میكنم كه شما اصحاب منید، این ابو حنیفه است كه اصحابى دارد، و این حسن بصرى است كه اصحابى دارد (با وجود نادانى و گمراهى آنها اصحابشان سخن آنها را میشنوند و فرمان میبرند) و من مردى قرشى و زاده رسولخدایم (صلی الله علیه و آله و سلم) و كتاب خدا را فهمیده ام ، بیان همه چیز در كتاب خدا هست از ابتداء خلقت و امر آسان و زمین و امر پیشینیان و پسینیان و امر گذشته و آینده و گویا همگى در برابر چشم من است و بآن مینگرم .

شرح :از این جمله پیداست كه هر عملى در قرآنست و امام بآن داناست و محتاج بمراجعه بمدارك و تاءمل در آنها نیست و دلیلش اینست كه در متجاوز از دو قرن و نیم زندگى ائمه علیهم السلام تاریخ نشان نمیدهد كه مطلبى از آنها پرسیده باشند و آنها جواب نداده یا گفته باشندنمیدانم و محتاج بتاملست(ما قبلا داستان کذایی علم جفر و مکتوب 70 زراعی و...، و بطلان آن را مذکور نمودیم).

عبدالله بن سلیمان گوید: امام صادق (ع ) فرمود: راز ما همواره پوشیده بود تا زمانیكه بدست اولادكیسان افتاد، آنها در بین راه و دهات اطراف عراق بازگو كردند.

شرح :كیسان همان مختار بن ابى عبیده ثقفى است كه بخونخواهى حضرت سیدالشهداء (ع ) قیام كرد و طایفه كیسانیه از قبیله او بودند که تقیه را رعایت نکردند.

6.

امام باقر (ع ) میفرمود: بخدا كه محبوبترین اصحابم نزد من پرهیزگارتر و فقیه تر و حدیث را نهان دارتر آنها است و بدترین و مبغوضترین اصحابم نزد من ، كسى است كه هرگاه حدیثى را شنود كه بما نسبت دهند و از ما روایت كنند، آنرا نپذیرد و بدش آید و انكار ورزد و هر كه را بآن معتقد باشد تكفیر كند در صورتیكه او نمیداند، شاید آن حدیث از ما صادر شده و بما منسوب باشد، و او نسبت انكارش از ولایت ما خارج شود. (پس توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند معنی کلام امام معصوم این نیست که تمامی احادیث منسوب به ایشان چشم و گوش بسته تایید شود و امکان وجود روایات جعلی انکار شود بلکه مقصود حضرت روایاتی است که ضدیت با قرآن و سنت رسول خدا ...،ندارد ولی بی جهت انکار می شود)

7.

معلى بن خنیس گوید: امام صادق (ع ) فرمود: اى معلى امر ما را نهان دار و فاش مساز، زیرا كسیكه امر ما را نهان دارد و فاش نسازد. خدا او را بجهت آن در دنیا عزیز كند و آنرا در آخرت نور میان دو چشمش قرار دهد كه

بسوى بهشتش كشد، اى معلى هر كه امر ما را فاش سازد و پوشیده ندارد خدا بسبب آن در دنیا ذلیلش كند و نور را از ایمان چشمانش در آخرت بگیرد و آنرا تاریكى قرار دهد كه بسوى دوزخش كشاند، اى معلى همانا تقیه از دین من و دین پدران منست و كسیكه تقیه ندارد، دین ندارد اى معلى همانا خدا دوست دارد در پنهانى عبادت شود چنانكه دوست دارد در آشكار عبادت شود، اى معلى فاش سازنده امر ما مانند انكار كننده آنست .

8. عمار گوید: امام صادق (ع ) فرمود: آنچه را بتو گفتم ، بكسى گفتى ؟ عرض كردم : جز بسلیمان ابن خالد نگفتم ، فرمود: احسنت ، مگر قول شاعر را نشنیده اى كه گوید:

فلا یعدون سرى و سرك ثالثا

الا كل سر جاوز اثنین شائع

راز من و تو بسومین كسى نرسد

هر راز كه از دو بگذرد فاش شود

9. محمد بن ابى نصر گوید: از امام رضا علیه السلام مساءله اى پرسیدم ، حضرت خود دارى كرد و جواب نفرمود: سپس فرمود: اگر هر چه را میخواهید، بشما بگوئیم و عطا كنیم ، موجب شر شما باشد و گردن صاحب الامر را بگیرند، امام باقر علیه السلام فرموده است : امر ولایت (حكومت و خلافت خدائى ) را خدا بجبرئیل بر از سپرد، و جبرئیل بمحمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بر از سپرد و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بعلى علیه السلام و على بهر كه خدا خواست ، سپس شما آنرا فاش میسازید، كیست آنكه سخنى را كه شنیده نگهدارد؟

امام باقر علیه السلام فرمود: در حكمت آل داود است كه : مسلمان را سزاوار است كه مالك خود باشد و بكار خود رو آورد و مردم زمانش را بشناسد. از خدا پروا كنید و حدیث ما را فاش مسازید، اگر خدا از دوستان خود دفاع نمیكرد و انتقام آنها را از دشمنانش نمیگرفت (شما با فاش ساختن اسرار و ترك تقیه مذهب تشیع را نابود ساخته بودید).

مگر ندیدى خدا با آل بر مك چه كرد؟ و چگونه انتقام موسى بن جعفر علیه السلام را گرفت ، و طایفه بنى اشعث را هم خطر بزرگى تهدید میكرد ولى خدا بواسطه دوستى آنها نسبت بامام كاظم خطر را از آنها برداشت ، شما درعراقید و رفتار این فرعونیان (بنى عباس و اعمالشان ) را مى بینید كه خدا چه مهلتى بآنها داده (پس خدا گاهى از ظالم انتقام میگیرد و گاى براى اتمام حجت مهلتش میدهد، شما در هر دو حالت خویشتن دار و راز نگهدار باشید).

تقواى خدا را پیشه كنید و (زندگى ) دنیا شما را فریب ندهد، وضع كسانیكه مهلت یافته اند شما را گول نزد، مثل اینكه حكومت بدست شما افتاده (این جمله بشارتى است بظهور امام قائم علیه السلام و قطعى بودن آن - مجلسى (قدّس سرّه)).

شرح :دولت و شوكت آل برمك و انحطاط و زوال آنها بدست هارون الرشید در تواریخ و سیر معروف و مشهور است ، و از این روایت پیداست كه علت گرفتارى و زندان و شهادت موسى بن جعفر علیه السلام آنها بوده اند، و جعفر بن محمد اشعث با اولادش با آنكه در دستگاه هارون الرشید بودند، از شیعیان موسى بن جعفر علیه السلام بودند و هارون الرشید پسرش محمد امین را بجعفر سپرده بود، و همین پسر را خلیفه اول خود ساخته بود، یحیى بن خالد برمكى چون دید،پس از هارون محمد خلیفه خواهد شد و كار جعفر بالا خواهد گرفت همواره از او نزد ماءمون سعایت میكرد، ولى خدا او را حفظ كرد، سپس یحیى از موسى بن جعفر (ع ) نزد هارون سعایت كرد و سبب گرفتارى آنحضرت شد.

10.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خوشا حال بنده گمنامیكه خدا او را شناسد و مردم او را نشناسند، اینها چراغهاى هدایت و چشمه هاى دانشند، هر فتنه تاریك و سخنى از بركت آنها برطرف شود آنها نه فاش كننده و پخش كننده اسرارند و نه خشن و ریاكار.

11.

امیرالمؤمنین (ع ) فرمود: خوشا حال بنده گمنامیكه باو اعتنا نشود، او مردم را شناسد ولى مردم او ر نشناسند، خدا رضایت او را شناسد (او را برضوان شناسند) اینها چراغهاى هدایتند كه هر فتنه تاریك و سختى از بركت آنها زایل شود و در هر رحمتى بر ایشان گشوده گردد، نه پخش كننده و فاش سازنده را زند و نه خشن و ریا كار.

و فرمود: سخن خیر گوئید تا بدان معروف شوید و كار خیر كنید تا اهل خیر شوید، عجول و فاش كننده راز نباشید، زیرا بهترین شما كسانى باشند كه چون بآنها بنگرند بیاد خدا افتند و بدترین شما سخن چینانى باشند كه میان دوستان جدائى افكنند و عیبجوى پاكدامنان باشند.

12.

امام صادق (ع ) فرمود: زبان خود را نگهدارید و خانه نشین باشید، هرگز بلائیكه مخصوص شما (شیعیان) است بشما نمیرسد (زیرا گمنامید و تقیه میكنید) و طایفه زیدیه همواره سپر بلاى شما باشند (زیرا آنها تقیه نمیكنند و بر ائمه ما علیهم السلام طعنه میزنند، از اینرو سلاطین جور بدفع آنها میپردازند و از شما غفلت میكنند).

13.

حضرت ابوالحسن (ع ) فرمود: اگر در این دستت چیزى باشد و بتوانى بآن دستت نفهمانى بكن (یعنى رازت را از خواص اصحاب پوشیده دار) راوى گوید: مردى نزد آنحضرت بود و از فاش ساختن راز سخن بمیان آمد، حضرت فرمود: زبانت را نگهدار تا عزیز شوى ، و مردم را بافسار گردنت مسلط مساز كه ذلیل گردى .

14.

امام صادق (ع ) فرمود: همانا امر ما پوشیده و در پرده پیمانست (همان پیمانى كه خدا و پیغمبر و ائمه صلوات الله علیهم از مردم گرفته

اند كه راز ما را از نا اهل نهان دارند) پس هر كه آن پرده را علیه ما بدرد، خدا ذلیلش كند.

15. امام صادق (ع ) میفرمود: نفس كشیدن آن كسیكه براى ما اعل بیت عصمت و طهارت اندوهگین است و براى ستمیكه بما شده غمگین است ، تسبیح میباشد، و همت گماشتنش براى امر ما عبادتست و پنهان داشتنش راز ما از نااهلان جهاد در راه خداست ، راوى گوید: محمد بن سعید بمن گفت : این روایت را با آب طلا بنویس كه من چیزى بهتر از این ننوشته ام .

( باب مؤمن و علامات و صفاتش)

1. امام صادق (ع ) فرمود: مردیكه نامش همام و خداپرست و عابدو ریاضتكش بود، در برابر امیرالمؤمنین (علیه السلام) كه سخنرانى میفرمود برخاست و گفت : یا امیرالمؤمنین ! اوصاف مؤمن را براى ما آنطور بیان كن كه گویا در برابر چشم ماست و باو مینگریم ، فرمود:

اى همام مؤمن همان انسان زیرك و با هوشى است كه شادیش بر چهره و اندوهش در دلش باشد، فراخ دلتر از همه چیز و متواضعتر از همه كس است ، از هر نابودى گریزان و بسوى هر خوبى شتابانست كینه و حسد ندارد، بمردم نمیپرد و دشنام نمیدهد، عیبجو نیست و غیبت نمیكند، گردن فرازى را نمیخواهد و شهرت را ناپسند شمارد، اندوهش دراز و همتش بلند و خاموشیش بسیار است ، با وقار است و متذكر، صابر است و شاكر از فكر خود غمناكست و از فقیر خویش شادان ، خوش خلق و نرم خو است ، با وفا و كم آزار است ، دروغزن و پرده در نیست .

اگر لبخندد دهن ندرد، و اگر خشم كند سبكسرى نورزد، خنده اش بر لبها است و پرسشش براى دانستن و دوباره پرسیدنش براى فهمیدن ، دانشش بسیار و بردباریش بزرگ و مهربانیش زیاد است ، بخل نورزد و شتاب نكند، دلتنگى نكند و مستى ننماید، در قضاوت خلاف حق نگوید و در عملش بیراه نرود از سنگ خارا محكمتر است ، و در كسب و كار از عسل شیرین تر، نه حریص است و نه بیتاب و نه خشن و نه پر مدعى و نه متكلف و نه پر كنجكاو (در امر دنیا) نزاع كردنش نیكو و مراجعه كردنش شرافتمندانه است ، عادلست اگر خشم ورزد، ملایمست اگر چیزى خواهد، بى باك و پرده در و زور گو نیست ، دوستیش صمیمانه و پیمانش محكم و در قرار داد با وفاست . مهربان و چسبان و بردبار و گمنام و كم زوائد است ، از خداى عزوجل راضى و مخالف هواى نفس خویش است ، بزیر دستش درشتى نكند و در آنچه باو مربوط نیست وارد نشود، یاور دین و حامى مؤمنین و پناه مسلمین است ، ستایش مردم از او كوشش را ندرد (فریفتته اش نسازد) و طمع دلش را نخراشد، بازیهاى كودكانه حكمتش را نگرداندو مرد نادان بدانشش پى نبرد.

میگوید و بكار مى بندد، دانشمند است ودور اندیش ، ناسزا نگوید و سبكى نكند. صلح رحم كند و بر آنها گرانبار نشود، بخشش كند بدون اسراف ، نیرنگباز و حیله گرنیست ، پیگیر عیب كسى نباشد، و بر هیچكس ستم نكند، با مردم ملایمت دارد و (براى قضاء حوائج آنها) در روى زمین شرح میكند یاور ناتوانست و داد رس بیچاره ، پرده اى را ندرد

و رازى را آشكار نسازد، گرفتاریش زیاد و شكایتش اندكست اگر خوبى بیند بیاد آورد، و اگر بدى بیند نهان كند، عیب را بپوشد و غیب نگهدار باشد (آبروى مردمرا در نبود نشان نگهدارد) از خطا در گذرد واز لغزش چشم پوشى كند، بنصیحتى آگاه نشود كه آنرا رها كند و هیچ كجرویرا اصلاح نگذارد، امین است و با وفا پرهیزكار و پاكدامن و بى عیب و پسندیده نسبت بمردم عذر پذیراست و از آنها به نیكى یاد میكند و حسن ظن دارد، و در نهان خود را (و خود را بعیب ) متهم میكند.

از روى فهم و دانش براى خدا دوست شود، و با دور اندیشى و تصمیم براى خدا از مردم كناره گیرد، شادمانى نا بخردش نسازد و خوشحالى بسیار عقلش را نبرد. یاد آور دانا باشد و معلم نادان ، كسى از او انتظار شر ندارد و از بلایش نترسد (زیرا شر و بلا بكسى نرساند) كار و كوشش هر كسى را از خود خالص تر داند،و نفس هر كس را از نفس خود صالحتر شناسد، عیب خود را میداند و گرفتار غم خویش است ، جز بپروردگارش بچیزى اعتماد نكند، غریب و یكتا (و اندوهگین ) است ، براى خدا دوستى كند و در راه خدا جهاد نماید تا از خشنودى او پیروى كرده باشد، خودش بخاطر خویش انتقام نگیرد (بلكه انتقام را بخدا واگذارد) و در مورد خشم پروردگارش دوستى نكند، با فقرا بنشیند و با راستان راست باشد و اهل حق را یارى كند، یاور خویشاوندان و پدر یتیم و شوهر بیوه زنان ، و مهربان بمستمندان ، در گرفتاریها آرزوى او كشند و در سختیها باو امیدوارند، با نشاطست و خوشرو، نه عیبجو و ترش رو، محكم است و فرو خورنده خشم ، خندان لب است و دقیق نظر و بسیار پرهیز، (نادانى نكند و در برابر نادانى دیگران بردبارى ورزد) بخل نكند و در برابر بخل دیگر صبر كند، تعقل كند تا شرم ورزد، و قناعت كند تا بى نیاز گردد.

شرمش بر شهوتش برترى دارد، و دوستیش بر حسدش و گذشتش بر كینه اش ، جز سخن درست نگوید و جز لباس اقتصاد نپوشد، با تواضع راه رود، و در اطاعت پروردگارش خاضع باشد، در همه احوال از خدا راضى است . نیتش خالص است و اعمالش بى غش و نیرنگ بازى ، نگاهش عبرتست و سكوتش فكرت و سخنش حكمت ، خیرخواه و بخشنده و برادر است ، در نهان و آشكار نصیحت كند، از برادرش دورى نكند و غیبت ننماید و با او مكر نورزد، بر آنچه از دستش رفته افسوس نخورد، و بر مصیبتى كه باو رسیده اندوهگین نشود، توقع بیجا نداشته باشد، و هنگام سختى سست نشود، در زمان خوشى مست نگردد، بردبارى را با دانش آمیزد و عقل را با صبر، تنبلى را از او دور بینى و نشاطش را پیوسته ، آرزویش نزدیك و لغزشرح - كم است ، منتظر مرگست و دلش خاشع ، بیاد خداست و نفسش قانع و جهلش زدوده و كارش آسان ، براى گناهش غمگین است و شهوتش مرده و خشمش فرو خورده ، و خلقش ناآلوده ، همسایه اش از او آسوده است و بر سر خودپسندى نیست ، بآنچه برایش مقدر شده قانع است ، بردباریش مقین و كارش محكم و تذكرش بسیار است .

با مردم در آمیزد كه دانا شود و سكوت كند كه سالم ماند و بپرسد كه بفهمد و تجارت كند كه سود برد، گوش دادنش بسخن خوب براى بالیدن بدیگران نیست (پست حساس را نپذیرد كه آنرا وسیله گناه و زشت كارى سازد) و سخن گفتنش براى زور گوئى

بدیگران نیست خودش از خویش در زحمت است و مردم از او در راحت ، خودش را براى آخرتش بزحمت افكنده و مردم را (شر و آزار) خود راحت ساخته ، اگر بر او ستمى شود صبر كند تا خدا برایش انتقام گیرد، درویش از هر كه دورى میكند بغض و كناره گیرى از آلودگى است ، و نزدیكیش بهر كه نزدیك میشود، ملایمت و مهربانى است ، درویش براى خود پسندى و بزرگ فروشى نیست ، و نزدیكیش براى فریب و نیرنگ نباشد، بلكه از پیشینیان اهل خیر پیروى كند، و خود پیشواى نیكان پس از خود باشد.

راوى گوید: همام فریادى كشید و بى هوش بیفتاد، امیرالمومنین (ع ) فرمود: همانا بخدا من از بى تابى او ترسان بودم . سپس فرمود: اندرزهاى رسا با اهل اندرز چنین میكند.

شخصى عرض كرد: پس شما را چه شده ؟ (كه فریاد نكشى و بیهوش نشوى ) فرمود: هر كسى را اجلى است كه از آن نگذرد و سبب است كه از آن تجاوز نكند،آرام باش و دیگر مگو كه شیطانى این سخن را بزبانت دمید.

شرح :

این روایت با اختلاف بسیارى در نهج البلاغه ذكر شده و در آخر روایت جمله اى است كه مردن همام را نیز متضمن است ، ولى در آنجا سؤال همام از اوصاف متقین است پس ممكن است سؤال از فات مؤمنین و متقین بوده و در برخى روایات تنها صفات مؤمنین و در برخى خصوص صفات متقین ذكر شده است .

و امام آنچه شخص معترض در آخر روایت گفت ، ممكن است مقصودش این باشد كه این موعظه و اندرزهاى بلیغ چرا در خود شما اثر نكرد و بیهوش نشدى یا آنكه چرا این موعظه را به همام فرمودى با آنكه نسبت به او ترسان بودى .

و اما جواب از اشكال اول این است كه : با وجود آنكه آنچه را حضرت جواب فرمود درست و مطابق با واقع و قانع كننده معترض بود ولى در عین حال سبب بعیدى بود كه براى بیهوشى یا مرگ همام بیان فرمود، و سبب قریبش این است كه : نفوس بشر را استعدادات و حوصله هاى مختلف است و اولیاء خدا مخصوصا امیرالمؤمنین (ع ) در حد اعلاى آن قرار گرفته اند، پیداست كه نیروى نفس قدسى على (ع ) در برابر واردات الهیه تحمل بسیاردارد، و با ریاضت و تمرین بدرجه وقار وطماءنینه رسیده است ، علاوه بر آنكه امام (ع ) این صفات را كه براى مؤمنین بیان فرمود، بحد اعلا از بركت فیض خدایتعالى در خود مى بیند، از این رو از فقدان آنها متاءثر و متاءلم نمیشود، بخلاف همام كه اولا ضعف نفس و كمى حوصله دارد. ثانیا فقدان این صفات در او موجب اندوه و افسوس كشنده میشود.

و اما جواب از اعتراض دوم اینستكه : امام على علیه السلام بى تاب او را بحد بیهوشى و مرگ یقین نداشت و یا آنكه براى هر كسى اجل و مرگ مقدریست و امام على (ع ) مرگ او را باین سبب میدانست و طبق قضاء و قدر الهى رفتار كرد، پس نظیر كشتن جوان در داستان خضر و موسى علیهماالسلام است كه قرآن كریم بیان میكند.( و توجه نما تو ای مخاطب ارجمند به عظیم‌ترین از روایاتی که نقل شده است و متضمن کلام

عظیم وسیع رسول خدا و بیان عظمت شخصیت والا مولای مظلوم ما علی علیه‌السلام است روایتی که علم، آگاهی، عرفان ،زیبایی، حقیقت و معنویت و ...، در هر حرف آن به صدق و عدل او گواهی می‌دهد و فراز آخر کلام آن حضرت به سائل مختصر و به اندازه عقل او بوده و اگر حضرت می خواست علت عدم تأثیر این معالم را برخورد بفرماید پس بایستی به عظمت شخصیت خود اشاره می‌کرد و بایستی آن وقت تا قیام قیامت سخن می گفت اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم آمین یا رب العالمین)

2. امام صادق (ع ) فرمود: مؤمن را سزاوار است كه داراى هشت صفت باشد: 1- در گرفتاریهاى سخت باوقار و سنگین باشد (خود را نبازد)

2- هنگام بلا شكیبا باشد. 3- در نعمت و آسایش سپاس گزار باشد.

4- بآنچه خدا روزیش كرده قانع باشد. 5- بدشمنان ستم نكند. 6- بخاطر دوستان مرتكب گناه نشود (كارى را كه نتواند بگردن نگیرد) 7- تنش از او در زحمت باشد. 8- مردم از او در آسایش باشند.

همانا دانش دوست مؤمن است و خویشتن دارى وزیر او، و شكیبائى سرلشكرش ، و رفق برادر و (لین) نرمی رفتار پدرش

توضیح :مجلسى علیه الرحمه راجع بفرق میان رفق و لین اقوالى بر سبیل احتمال بیان میكند كه استنباطش از كتب لغت مشكل است . آنچه از لغت استفاده مى شود رفق ضد خرق و لین ضد خشونت است و خرق بمعنى عجله در كار و ضعف و تدبیر است ، پس رفق بمعنى تاءنى و حسن تدبیر و لین بمعنى ملایمت نمودن و خشونت نكردن است .

3.

على بن الحسین علیهما السلام فرمود: مؤمن سكوت میكند تا سالم ماند، و سخن میگوید تا سود برد، سپرده و راز خود را بدوستانش نمیگوید (تا چه رسد بدشمنان ) و گواهى بحق را از بیگانگان دریغ ندارد (تا چه رسد بآشنایان ) هیچ كار خیرى را از روى ریا نكنت و از روى شرم و حیا ترك ننماید اگر او را بستایند از گفته آنها هراس كند (كه مبادا نزد خدا چنان نباشد) و از آنچه ستایندگان ندانند (از عیبهاى نهانش ) از خدا آمرزش خواهد، سخن كسیكه او را نشناخته (میستاید) فریبش ندهد و از شمردن گناهى كه مرتكب شده (و نزد خدا محفوظست ) بترسد.

4.

امام صادق (ع ) فرمود: مؤمن در امر دین نیرومند است و با وجود نرمى دور اندیشى دارد (در نرمیش دور اندیش است ) و ایمانش با یقین است و براى تحصیل فقه حریص ، در هدایت جوئى با نشاط و با وجود ثبات و پایدارى نیكوكار است ، خویشتن داریش با علم است و با ملایمت زیركى دارد، سخاوتش در راه حق است و در زمان توانگرى اقتصاد را از دست ندهد، و در زمان نادارى خوش ظاهر و با آرایش باشد و در زمان قدرت گذشت دارد و با وجود خیر خواهى مردم اطاعت خدا كند، و در حال شوت باز ایستد و در زمان رغبت پرهیزگارى كند و در امر جهاد حریص است

1. ودر گرفتارى نماز خواند و در سختى شكیبا باشد ودر پیش آمدهاى سنگین باوقار است ودر ناگواریها بردبار و در آسایش و نعمت سپاس گزار.

پشت سر مردم بد نگوید و تكبر نورزد و قطع رحم ننماید، نه سست است و نه خشن و سنگدل دیده اش بر او پیشى نگیرد (فكر نكرده بجائى ننگرد) و شكمش او را رسوا نكند، و آلت شهوتش بر او چیره نشود (كه بزنا و لواط افتد) بر مردم حسد نبرد، سرزنش كنند و او سرزنش نكند، اسراف نورزد مظلوم را یارى كند و بر مستمند ترحم نماید، خودش از خویش در رنج است و مردم از او در آسایش ، در عزت دنیا رغبت نكند و از ذلتش بیتابى ننماید، مردم مهمى دارند كه بآن رو آورده و او را مهمى است كه گرفتار كرده (مردم بفكر دنیا و او مشعول آخرتست ) در قضاوتش نقصى دیده نشود و در راءیش سستى نباش و در دینش تباهى و گمشده نیست ، مشورت كننده را رهبرى كند و كمك كننده (كمك خواه ) را كمك نماید، و از هرزه گوئى و نادانى بگریزد.

5. امیرالمؤمنین (ع ) به انجمنى از مردم قریش گذشت كه جامه هاى سفید پوشیده بودند و رنگ صافى داشتند و بسیار مى خندیدند و بهر كه از آنجا مى گذشت با انگشت اشاره مى كردند، سپس بانجمن اوس و خزرج گذشت و آنها را دید با پیكر فرسوده و گردن باریك و رنگ زرد، كه با فروتنى سخن مى گفتند.

على علیه السلام از این رو دو انجمن در شگفت شد و خدمت رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت : پدر و مادرم بقربانت ، من بانجمن آل فلان گذشتم - و حال آنها را بیان كرد - و بمجلس اوس و خزرج گذشتم - و حال آنها را گفت - سپس عرض كرد: و همه آنها مؤمنند، اى رسول خدا صفت مؤمن را برایم بازگو، رسول خداست صلى الله علیه و آله اندكى سر به زیر انداخت و سپس سر بلند كرد و فرمود: بیست خصلت در مؤمن است كه اگر نداشته باشد ایمانش كامل نیست . از اخلاق مؤمنان است كه : 1 - در نماز جماعت حاضرند 2 - در پرداخت زكاة شتابان 3 - مستمندان را اطعام كنند 4 - بر سر یتیم دست نوازش كشند 5 - لباسهاى خود را پاكیزه دارند 6 - بند جامه را بكمر بندند (تا ستر عورت شود و به زمین نكشد). 7 - اگر خبر دهند دروغ نگویند 8 - اگر وعده كنند خلف ننمایند. 9 - چون امانت گیرند خیانت نكنند. 10 - چون سخن گویند راست گویند 11 - در شب عابدند 12 - در روز شیر دلیرند 13 - روزها روزه دارند. 14 - شبها (براى عبادت ) بپا خیزند. 15 - همسایه را نیازارند. 16 - همسایه از آنها آزار نبیند (اگر چه بوسیله بچه و خادم آنها باشد). 17 - بر زمین با آرامش گام بردارند. 18 - به خانه هاى بیوه زنان (به منظور كمك و مساعدت ) رهسپارند. 19 - تشییع جنازه كنند. 20 - خدا ما و شما را از جمله متقین قرار دهد (كنایه از اینكه صفت بیستم آنها تقوى است ).

6. امام صادق (ع ) فرمود: هر كه از نیكى خود شادمان و از بدى خویش بد حال گردد، او مؤمن است .
7.

امام صادق (ع ) فرمود: شیعیان ما همان رنگ پریدگان (از خوف خدا) خشك لبان (از روزه ) لاغرانند كه چون شب فرا رسد با اندوه از آن استقبال كنند (زیرا در غم انجام وظیفه پروردگار باشند.)

8.

امام صادق (ع ) فرمود: شیعیان ما اهل هدایت و اهل تقوى و اهل خیر و اهل ایمان و اهل فتح و ظفر مى باشند (درهاى رحمت خدا بروى آنها گشوده و بكمال سعادت خود رسیده اند).

9.

امام صادق (ع ) فرمود: از مردم پست دورى كن ، همانا شیعه على كسى است كه عفت شكم و فرج داشته باشد (آنها را از حرام و مشتبه نگهدارد) و سخت بكوشد و جهاد كند، و براى خالقش عمل كند، و بثواب او امیدوار باشد، و از عقابش بترسد، اگر این گونه مردم را دیدى ، آنها شیعه جعفرند.

10.

امام صادق (ع ) فرمود: شیعیان على لاغر شكم و خشك لب بودند و اهل مهر و دانش و بردبارى كه به عبادت معروف بودند، پس با وجود دوستى و ولایتى كه دارید (براى كفاره گناهانى كه مرتكب شده اید) با پرهیزكارى و كوشش كمك كنید (و خود را از عذاب برهانید).

11.

امام صادق (ع ) فرمود: همانا مؤمن كسى است كه چون خشم كند، از حق نگذرد و چون راضى و خشنود گردد، در باطل قدم ننهد و چون قدرت یابد، بیشتر از حق خود نگیرد.

12.

سلیمان بن خالد گوید: امام صادق (ع ) فرمود: اى سلیمان مى دانى مسلمان كیست ؟ عرض كردم قربانت شما بهتر مى دانى ، فرمود: مسلمان كسى است كه مسلمانان از زبان و دست او سالم باشند، سپس فرمود: مى دانى مؤمن كیست ؟ عرض كردم : شما داناترید، فرمود مؤمن كسى است كه مسلمانان او را بر مال و جان خود امین سازند، و بر مسلمان حرامست كه نسبت به مسلمان دیگر ستم كند یا او را واگذارد یا او را براند كه او را به رنج اندازد.

13.

امام باقر علیه السلام فرمود: همانا مؤمن كسى است كه چون راضى و خرسند باشد رضایتش او را به گناه و باطلى وارد نكند و چون ناراضى شود از سخن حق خارجش نكند، و كسى است كه چون قدرت یابد، قدرتش او را به آنچه حق ندارد نكشاند.

14.

امام علیه السلام فرمود: مؤمنان با وقار و آرامشند، مانند شتر نرى كه مهار در بینى دارد، چون او را بكشند، به راه افتد، و اگر بر صخره اى بخوابانند، بخوابد (كنایه از اینكه در امور شرعى رام و منقاد است و سركشى و امتنا ندارد، اگر چه ذاتا شتر نر است و نیرومند، ولى نیروى ایمان او را از سرپیچى جلوگیر است ).

15.

امام صادق (ع ) فرمود: سه چیز از علائم مؤمن است : علم به خدا و هر كه را خدا دوست دارد و هر كه را دوست ندارد.

شرح :مقصود از علم خدا شناختن خدا و صفات كمال اوست و مراد به شناختن دوستان خدا، شناختن پیغمبر و ائمه و پیروان ایشان اسن و دسته دیگر كفار و منافقینند.

16. رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: مؤمن مانند درختى است كه برگش در زمستان و تابستان نریزد: گفتند: گفتند یا رسول الله آن چه درختى است ؟ فرمود: درخت خرما.

شرح :تشبیه مؤمن به درخت خرما از نظر منافع بسیار و سایه پیوسته و لذت میوه آن است كه در درختهاى دیگر نیست .

17.

امام صادق علیه السلام فرمود: مؤمن بردبارى است كه نادانى نورزد و اگر نسبت به او نادانى ورزند بردبارى كند، و ستم نكند و اگر به او ستم كنند ببخشد، و بخل نورزد و اگر نسبت به او بخل ورزند صبر كند.

18.

امام صادق (ع ) فرمود: مؤمن كسى است كه كسبش حلال و اخلاقش نیكو و باطنش سالم باشد، و زیادى مالش را انفاق كند و زیادى سخنش را نگهدارد و مردم از شرش محفوظ باشند و از خود به آنها انصاف دهد (حق را بگوید اگر چه به زیان خود و نفع مردم باشد).

19.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: مؤمن را به شما معرفى نكنم ؟ مؤمن كسى است كه مؤمنین او را به جان و مال خود امین دانند، مسلمان را براى شما معرفى نكنم ؟ او كسى است كه مسلمانها از زبان و دستش سالم باشند، و محاجر كسى است كه بدیها را كنار گذارد و حرام خدا را ترك كند. و بر مؤمن حرام است كه نسبت به مؤمن ستم كند یا او را واگذارد یا پشت سرش بدگوئى كند یا او را از خود براند.

20.

امام باقر علیه السلام فرمود: شیعیان على تنها همان بردباران دانشمندان خشكیده لبند كه رهبانیت و ترك دنیا بر رخسارشان هویدا است .

21.

امام باقر علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام نماز صبح را در عراق به جماعت گذارد چون رو برگردانید مردم را موعظه فرمود و از خوف خدا گریست و آنها را نیز گریانید سپس فرمود: هان به خدا در زمان دوست صمیمیم پیغمبر صلى الله علیه و آله مردمى را مى شناختم كه در بامداد و شام ژولیده و گردالود و گرسنه بودند پیشانى آنها (در اثر سجده ) مانند زانوى بز بود براى پروردگار خود با سجود و قیام شب را مى گذرانیدند، گاهى روى پا ایستاده و گاهى پیشانى به زمین مى گذاشتند با پروردگار خود مناجات نموده و آزادى خویش را از آتش دوزخ طلب مى كردند، بخدا آنها را با این حال دیدم كه ترسان و نگران بودند.

22.

على بن الحسین علیهماالسلام فرمود: امیرالمؤمنین نماز صبح را گذارد و بر جاى خود بود تا خورشید یك نیزه بر آمد آنگاه رو به مردم كرد و فرمود: بخدا من مردمى را دیده ام كه شب را با سجده و قیام براى پروردگار خود بسر مى بردند گاهى پیشانى و گاهى زانو بر زمین مى گذاشتند گویا نعره دم بر آوردن آتش دوزخ در گوش آنها بود، چون خدا نزد آنها یاد مى شد مانند درخت (در برابر تند باد) مى لرزیدند، گویا این مردم (شما و معاصرین شما) در خواب غفلت فرو رفته اند سپس برخاست و تا وفات كرد او را خندان ندیدند.

23.

مفضل مى گوید: امام صادق (ع ) فرمود: اگر خواهى اصحاب مرا بشناسى بنگر به كسى كه پرهیزكاریش بسیار باشد و از خالق خود بترسد و به ثواب او امیدوار باشد هرگاه این مردم را دیدى ، اینها اصحاب منند.

24.

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: شیعیان ما كسانى باشند كه براى ولایت ما بیكدیگر بخشش كنند و در راه دوستى ما با یكدیگر دوستى نمایند و براى زنده كردن امر ما به دیدار یكدیگر روند، اگر خشم كنند ستم نكنند و اگر راضى باشند اسراف نورزند. بركت همسایگانند و با معاشرین خود سلم و صفا دارند.

25.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هركه خدا را شناخت و بزرگ داشت زبانش را از سخن بیهوده نگهدارد و شكمش را از خوراك زائد بر احتجاج باز دارد و نفس خود را با روزه و قیام ریاضت دهد، اصحاب گفتند یا رسول الله پدران و مادران ما یفدایت اینها اولیاى خدایند؟ فرمود: اولیاى خدا خاموشى گزینند و خاموشى آنها ذكر بود و نگریستند و نگاهشان عبرت بود و سخن گفتند و سخنانشان حكمت بود، در میان مردم راه رفتند و راه رفتنشان بركت بود، اگر نبود كه اجل مرگشان (در روز معینى ) نوشته شده بود، از ترس عذاب و شوق ثواب ، و روح آنها در پیكرشان قرار نمى گرفت .

26.

حسن بن على صلوات الله علیهما براى مردم سخنرانى كرد و فرمود: اى مردم به شما خبر از حال برادرى كه داشتم كه در نظر از همه مردم بزرگتر بود و بالاترین چیزى كه او را در نظرم بزرگ كرده بود، پستى و حقارت دنیا در نظر او بود او از تسلیم شكم خارج شده بود، چیزى را كه نداشت نمى خواست و چون پیدا مى كرد زیاده روى نمى نمود، از تسلط فرج خود نیز خارج شده بود. از این رو عقل و راءیش سبكى نمى كرد نادانى بر او تسلطى نداشت ، از این رو دست خویش جز به جانب شخص با اطمینان و براى سود دراز نمى كرد پر اشتها و ناراضى و ملول نبود، بیشتر عمرش خاموش بود و چون سخن مى گفت بر گویندگان غلبه مى كرد وارد جدال و ستیزه نمى شد، و در دعوا شركت نمى كرد، دلیلى نمى آورد تا قاضى را بیابد (جز با دلیل سخن نمى گفت یا صبر مى كرد تا خدا را حاكم یابد) از برادرانش غفلت نمى نمود و چیزى را بدون آنها به خودش اختصاص نمى داد، لاغر بود و مردم ناتوانش مى شمردند، ولى چون پاى مردى در میان مى آمد شیر جهنده (گردنفراز) بود، كسى را بر كردارى كه عذر خواهى از آن ممكن است سرزنش نمى كرد (و صبر مى كرد) تا عذر خواهى حاصل شود، آنچه را (بدیگران ) مى گفت خودش مى كرد و آنچه را هم (براى تقیه یا مصلحت دیگرى به مردم ) نمى گفت خودش مى كرد (به مردم احسان مى كرد چه وعده مى داد و چه نمى داد) چون دو كار برایش پیش مى آمد كه نمى دانست كه نمى دانست كدامیك آنها بهتر است ، هر یك را به هواى نفس نزدیكتر مى دید مخالفت مى كرد، دردش را جز به كسى كه امید بهبودى از او داشت اظهار نمى نمود، و جز

1. با كسى كه امید خیر خواهى داشت مشورت نمى كرد، دلتنگ نمى شد و ناراضى نبود و شكایت نمى كرد و پر خواهش نبود و انتقام نمى جست و از مكر دشمن هم غافل نبود، بر شما باد كه همه این اخلاق شریفه را بدست آورید، اگر مى توانید، و اگر نمى توانید بدست آوردن اندك از رها كردن بسیار بهتر است (پس هر قدر مى توانید بدست آورید) نیرو و توانى جز بوسیله خدا نیست .

توضیح :این روایت با اندكى اختلاف در نهج البلاغه هم ذكر شده است ، و شارحین راجع به برادریكه حضرت براى خود در گذشته معرفى مى كند، و این صفات حمیده را براى او توضیح مى دهد، اختلاف دارند بعضى احتمال داده اند مقصود پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله است و برخى گفته اند: ابوذر غفارى و دسته اى احتمال داده اند مقداد است ، و جماعتى گفته اند: این كلام بر سبیل مثل گفته شده و برادر مخصوصى مقصود نیست ، چنانكه رسم شعرا و ارباب ادب است. (و نگارنده آن را بر احوال مظلومانه ی حضرت ابوذر رحمةالله‌علیه منطبق می‌داند )

27. مهزم اسدى گوید: امام صادق علیه السلام فرمود: شیعه ما كسى است كه صدایش از گوشش تجاوز نكند (فریاد نكشد) و دشمنیش از بدنش (تنها تن خد را برنج اندازد نه دیگران را) و ما را آشكار نستاید (تا كینه مخالفین را برانگیزد) و با عیبگوى ما همنشینى نكند و با دشمن ما ستیزه كند، اگر مؤمنى را بیند احترام كند و اگر به جاهلى برخورد از او دورى كند.

عرض كردم : پس تكلیف من با این شیعه نماها چیست ؟ فرمود: در میان آنها جدا شدن (خوب از بد) و تبدیل (خوب و بد) و امتهان واقع شود، قحطى بر ایشان پیش آید كه نابود شوند و بیمارى وبائى كه آنها را بكشند و اختلافى كه متفرقشان سازد، شیعه ما كسى است كه چون سگ عوعو نكند و مانند كلاغ طمع نورزد و اگر هم از گرسنگى بمیرد از دشمن ما چیزى نخواهد.

عرض كردم : قربانت ، اینها را در كجا بجویم ؟ فرمود: در اطراف زمین ، اینها زندگى سبكى دارند و آواره بسر برند (در یك جا سكونت ندارند) اگر حاضر باشند كسى آنها را نشناسد، و اگر غایب شوند كسى از آنها جویا نشود از مرگ باك ندارند و در گورستان از هم دیدن كنند، اگر حاجتمندى به آنها پناهنده شود، براى او دلسوزى كنند، دلشان از هم جدا نیست ، اگر چه خانه هاشان از هم دور باشد.

سپس فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: من شهرم و على در است ، دروغ گوید هر كه گمان كند از غیر در به شهر در آمده ، و نیز دروغ گوید هركه گمان كند مرا دوست داشته و على صلوات الله علیه را دشمن دارد.

3. امام صادق (ع ) فرمود: هر كه با مردم معامله كند و ستم ننماید و به آنها خبر دهد و دروغ نگوید، و وعده شان دهد و خلف وعده نكند، از كسانى است كه غیبتش حرام است و مردانگیش تمام گشته و داد گریش ظاهر شده و برادریش واجب گردیده است .
29.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: سه خصلت است كه هر كه داشته باشد، به تمام خصال ایمان رسیده است : 1- چون راضى و خوشحال باشد، رضایتش او را به باطل در نیاورد 2 - چون خشم كند، خشمش او را از حق خارج نسازد. 3 - چون قدرت یابد به آنچه از آن او نیست دست دراز نكند.

30.

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: براى اهل دین علاماتى است كه بدان شناخته شوند: راستگوئى و اداء امانت و وفاى بپیمان وصله ارحام و ترحم برضعیفان و كم دنبال گیرى از زنان - یا فرمود كم نزدیكى كردن با زنان - و بذل نیكى و حسن خلق و گشاده خلقى و پیروى از دانش و آنچه بخداى عزوجل نزدیك سازد، طوبى از آن اینهاست و چه سرانجام خوبى دارند، و طوبى درختى است در بهشت كه ریشه اش در خانه پیغمبر ما محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است و مؤمنى نیست جز آنكه شاخه ئى از آن درخت در خانه اوست ، در دلش اشتهاى هر چه پیدا شود، آندرخت برایش بیاورد، و اگر سوارى با جدیت صد سال در سایه آن راه پیماید، از آن نگذرد، و ار از پائینش كلاغى پرواز كند ببالایش نرسد، جز آنكه بعلت پیرى بزیر افتد، در این نعمت رغبت كنید، همانا مؤمن بكار خود مشغولست و مردم از او در آسایشند. چون شب بر او پرده افكند، رخسارش را بگستراند و با اعضاء شریف بدنش براى خداى عزوجل سجده كند، و با خدائیكه او را آفریده درباره آزادیش (از آتش دوزخ ) مناجات كند، هان اینگونه باشید.

31.

امام باقر علیه السلام فرمود: از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسیدند: بهترین بندگان كیانند؟ فرمود كسانیكه چون نیكى كنند، شاد گردند و چون بدى كنند آمرزش خواهند، و چون بآنها عطا شود شكر كنند، و چون گرفتار شوند صبر كنند، و چون خشم گیرند، چشم پوشى نمایند.

32.

امام باقر علیه السلام فرمود: پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: بهترین شما خردمندانند، عرض شد: یا رسول الله؛ خردمندان کیانند؟ فرمود: دارندگان اخلاق نیکو و بردباری متین و صله ارحام و نیکوکاران نسبت به مادران و پدران و احوالپرسان از فقرا و همسایگان و یتیمان، و آن ها که طعام خورانند و سلام را در جهان آشکار کنند و زمانیکه مردم در خوابند نمازگزارند.

33.

عمران حلبى گوید: به امام صادق علیه السلام عرض كردم : چه صفاتى براى مرد پسندیده است ؟ فرمود: وقار بدون هیبت (سنگین باشد و مردم از او نترسند) و بخشش بدون عوض خواستن ، و اشتغال به غیر مال دنیا.

34.

على بن الحسین علیهماالسلام مى فرمود: همانا شناسائى بكمال دین مسلمان (یعنى علامت كمال دینش ) ترك كردن سخنى است كه به او مربوط نیست ، و كمى مجادله ، و خویشتن دارى و صبر و حسن خلق .

35.

پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: شبیه ترین شما را بمن بشما خبر ندهم ؟ گفتند چرا را یا رسول الله فرمود: نیكو خلق ترین شما، و نرم جانب ترین

شما (یعنى كسیكه مردم از ناحیه او آزار نبینند) و نیكو كارترین شما نسبت بخویشانش ، دوستدارترین شما برادران دینیش را و صابرترین شما برحق ، و خشم فرو برنده ترین شما، و خوش گذشت ترین شما و انصاف دهنده ترین شما از خود در حال رضا و خشم .

36.

على بن الحسین علیهماالسلام فرمود: از جمله اخلاق مؤمن انفاق (بر اهل و عیال و نیازمندان) است بقدر تنگدستى و توسعه دادن بقدر توسعه (اینكه خدا باو داده است ) و انصاف دادن بمردم ، و پیشى گرفتن بسلام بر آنها.

37.

امام باقر علیه السلام فرمود: مؤمن از كوه محكمتراست ، زیرا از كوه چیزى برگرفته شود، ولى از دین مؤمن چیزى برگرفته نشود.

38.

امام صادق (ع ) فرمود: مؤمن یارى كردنش نیكو و خرجش سبك است ، زندگیش را خوب اداره میكند، از یك سوراخ دوبار گزیده نمى شود (یعنى از یك راه دوبار گول نمى خورد، بلكه در همان بار اول عبرت میگیرد).

39.

امام رضا علیه السلام میفرمود: مؤمن ، مؤمن حقیقى نباشد مگر زمانیكه سه خصلت و روش در او بوده باشد: روشى از پروردگارش و روشى از پیغمبرش و روشى از ولى و امامش ، اما روش پروردگارش نگهدارى راز خود است ، خداى عزوجل فرماید: (((خداى عالم بغیب است و كسى را برغیب خود آگاه نكند جز رسولى را كه بپسندد، 26 سوره 72))) و اما روش پیغمبر خوشرفتارى با مردم است زیرا خداى عزوجل پیغمبرش صلى الله علیه و آله را بخوشرفتارى با مردم دستور داده و فرموده است (((گذشت را پیشه گیر و به نیكى دستور ده ، 199 سوره 7))) و اما روش امامش صبر كردن در زمانهاى تنگدستى و پریشان حالى ما است. ( پس خدایا مولای مظلوم ما در فراز آخر این روایت شهادت عظیم داده است در رنج های عظیم و مصائب عظیم که بر 12 امام و 14 معصوم پاک علیهم‌السلام و عجل فرجهم وارد شده است و شهادت او به‌تنهایی بر این حقیقت عظیم کافی است پس این زمان این رنج‌ها را به پایان برسان و امر ظهور آخرین معصوم از سلسله پیامبران و اوصیای معصوم را برای نجات جهان از ظلم و جور و عدوان فراهم فرما و عدل و داد خود را در جهان بگستران و به وعده خود در ارثیت دادن زمین به صالحین و عقوبت دنیایی و اخروی معاندین در ایام رجعت را عمل فرما یعنی به ظهور حصرت مهدی اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم آمین یا رب العامین)

(در كمى شماره مؤمنین )

1. امام صادق (ع ) مى فرمود: زن مؤمن از مرد مؤمن كمیابتر است و مرد مؤمن كمیابتر از كبریت اءحمر است ، كدامیك از شما كبریت اءحمر را دیده اید؟

توضیح :در لغت عرب چیز كمیاب با به كبریت اءحمر تشبیه كنند، و مشهور اینستكه كبریت اءحمر اكسیرو جوهریستكه كیمیاگران در طلب آنند و شاید وجود خارجى هم نداشته باشد.

2.

امام صادق (ع ) با بى بصیر میفرمود: هان بخدا اگر من در میان شما سه تن مؤمن پیدا میكردم كه حدیث مرا نگه دارند و فاش نكنند، روا نمیدانستم هیچ حدیثى را از آنها نهان دارم.( آری و البته مانند سلمان رحمه الله علیه در هر زمان کم است و این است راز سر به چاه کردن و راز گفتن مولای مظاوممان علی علیه‌السلام الی لعنه الله علی الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون)

3.

سدیر صیرفى گوید: خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم عرض كردم : بخدا كه خانه نشستن براى شما روا نیست ، فرمود: چرا اى سدیر؟ عرض كردم : براى بسیارى دوستان و شیعیان و یاورانیكه دارى بخدا كه اگر امیرالمؤمنین علیه السلام باندازه شما شیعه و یاور و دوست میداشت تیم و عدى (قبیله ابوبكر و عمر) نسبت باو طمع نمیكردند (و حقش را غضب نمینمودند) فرمود: اى سدیر، فكر میكنى چه اندازه باشند؟ گفتم : صد هزار. فرمود: صد هزار؟! عرض كردم آرى ، بلكه دویست هزار، فرمود: دویست هزار؟ عرض كردم : آرى و بلكه نصف دنیا، حضرت از سخن گفتن با من سكوت كرد و سپس فرمود: برایت آسانست كه همراه ما تا ینبع بیائى ؟ گفتم : آرى . سپس دستور فرمود الاغ و استرى را زین كنند، من پیشى گرفتم و الاغ را سوار شدم ، حضرت فرمود: اى سدیر؛ مى خواهى الاغ را بمن دهى ؟ گفتم : استر زیباتر و شریفتر است ، فرمود: الاغ براى من رهوارتر است ، من پیاده شدم ، حضرت سوار الاغ شد و من سوار استر و راه افتادیم تا وقت نماز رسید، فرمود:

پیاده شویم نماز بخوانیم ، سپس فرمود: این زمین شوره زار است و نماز در آن روا نیست ، پس براه افتادیم تا بزمین خاك سرخى رسیدیم ، حضرت بسوى جوانیكه بزغاله میچرانید نگریست و فرمود: اى سدیر بخدا اگر شیعیانم بشماره این بزغاله ها میبودند، خانه نشستن برایم روا نبود، آنگاه پیاده شدیم و نماز خواندیم ، چون از نماز فارغ شدیم بسوى بزغاله ها نگریستم و شمردم هفده راءس بودند.

4.

سماعة بن مهران گوید: بنده صالحى (موسى بن جعفر) صلوات الله علیه بمن فرمود: اى سماعة (مدعیان تشیع و دوستى ما) روى بسترهاى خود آرمیدند و مرا بترس انداختند (زیرا تقیه نكردند و فضائل ما را نزد هر كس گفتند) هان بخدا زمانى بود كه در این دنیا جز یك تن خدا را نمى پرستید، و اگر میبود خداى عزوجل او را هم اضافه مى كرد در آنجا كه میفرماید: (((همانا ابراهیم امتى بود مطیع خدا و با روش مستقیم و از مشركین نبود، 120 سوره 16))) تا خدا خواست (زمان طولانى ) بدین روش گذرانید، سپس خدا اسماعیل و اسحاق را انیس او ساخت و سه تن شدند، هان بخدا مؤمن كم است و اهل كفر بسیارند، میدانى چرا چنین است ؟ عرض كردم : نمیدانم قربانت ، فرمود: همدم مؤمنین شدند تا مؤمنین (آنچه در دل دارند بآنها گویند و باین وسیله استراحت یابند و آرام گیرند.

5.

حمران بن اعین گوید: بامام باقر علیه السلام عرض كردم : قربانت ، چه اندازه ما شیعه كم هستیم ، اگر در خوردن گوسفندى شركت كنیم آنرا تمام نكنیم

، فرمود: خبرى شگفت تر از این بتو نگویم ؟ مهاجرین و انصار (پس از پیغمر از حقیقت ایمان ) بیرون رفتند مگر - با انگشت اشاره كرد - سه تن ، (سلمان و مقداد و ابوذر) حمران گوید: عرض كردم : قربانت . عمار چگونه بود؟ فرمود: خدا رحمت كند: ابا الیقظان عمار را كه بیعت كرد و شهید كشته شد. من با خود گفتم : چیزى بهتر از شهادت نیست (پس چرا عمار هم مثل آن سه تن نباشد؟) حضرت بمن نگریست و فرمود: مثل اینكه تو فكر میكنى عمار هم مانند آن سه تن است ، هیهات ، هیهات (كه او مثل آنها باشد). (پس توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند که این روایات در خصوص عظمت مقام و منزلت مقربین به امامان معصوم علیهم‌السلام و عجل فرجهم مذکور شده است و نیز بیان علو درجات ایشان یعنی همه کسانی که در طول تاریخ با ایمان خالص به محمد و آل‌محمد علیهم السلام و عجل فرجهم از دنیا رفته و یا در رکاب ایشان به شهادت رسیده اند و به فرمان ایشان بوده اند یا در راه ایشان مقتول گردیده و ...، رنج کشیده‌اند همگی اهل ایمان و در درجات مختلف به رستگاری ابدی یعنی بهشت جاویدان و رضایت حضرت الله رسیده‌اند )

2. على بن جعفر گوید: شنیدم امام كاظم (ع ) مى فرمود: چنین نیست كه هر كه بولایت ما معتقد شد مؤمن باشد، بلكه آنها همدم مؤمنین قرار داده شده اند.( یعنی درجاتی برای ایشان در طول تاریخ مقرر است ).

( باب رضا بموهبت ایمان و سپس صبر بر همه چیز)

1.

عبد الواحد بن مختار گوید: امام باقر (ع ) فرمود: اى عبدالواحد! مردى كه داراى این عقیده (مذهب تشیع) باشد، هر چه مردم درباره او گویند، زیانى باو نرساند اگر چه بگویند دیوانه است ، و اگر بر سركوهى هم باشد، خدا را عبادت كند تا مرگش برسد.

2.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداى تبارك و تعالى فرماید: اگر در روى زمین جز یك مؤمن نباشد، به او از همه مخلوقم بى نیازى جویم و از ایمانش همدهى براى او سازم كه بهیچ كسى محتاج نباشد. (پس مقصود ذات اقدس احدیت جل جلاله از این فراز محمد و آل‌محمد علیهم‌السلام و عجل فرجهم است )

3.

امام باقر علیه السلام فرمود: كسى را كه خدا باین امر (تشیع ) آشنا كرد چه باك دارد از اینكه بر سركوهى باشد و از گیاه زمین بخورد تا بمیرد.

4.

كلیب بن معاویه گوید: شنیدم امام صادق (ع ) مى فرمود: براى مؤمن سزاوار نیست كه از ترس و وحشت با برادر و غیر برادرش ماءنوس شود، مؤمن از نظر دینش عزیز است (یعنى عزت و شرافت دینش از هر همدمى براى او بهتر و بالاتر است ).

5. فضیل بن یسار گوید: خدمت امام صادق (ع ) رسیدم در مرضى كه (او را لاغر و نحیف كرده بود و) جز سرش باقى نمانده بود (یعنی به هنگام شهادت در اثر سم منصور دوانیقی ملعون و ....) ، فرمود:

اى فضیل ! من بسیار میگویم : كسى را كه خدا باین امر (تشیع ) آشنا كرد، اگر بر سر كوهى باشد تا مرگش برسد زیانى نیست .

اى فضیل بن یسار! مردم راه راست و چپ پیش گرفتند و ما و شیعیان ما به صراط مستقیم هدایت شدیم ،

اى فضیل بن یسار! اگر میان مشرق و مغرب (تمام دنیا) از آن مؤمن باشد خیر اوست و اگر اعضائش را تكه تكه كنند خیر اواست .

اى فضیل بن یسار! خدا نسبت بمؤمن جز خیر انجام ندهد.

اى فضیل بن یسار! اگر دنیا نزد خداى عزوجل باندازه بال مگسى ارزش میداشت ، شربت آبى از آن بدشمنش نمى آشامایند.

اى فضیل بن یسار! كسیكه هدف و همتش یك چیز (رضاى خدا) باشد، خدا هدفش را كارگزارى كند، و كسیكه همتش بهمه سو متوجه باشد، خدا باك ندارد كه در چه دره اى هلاك شود (یعنى خدا هدایت و توفیق را از او برگیرد و او را بخود و هواى نفسش وا گذارد تا در راه یكى از ادیان باطل جان سپارد).

6. رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداى عزوجل فرماید: در هر كاریكه انجامش تنها بدست من است مردد نشدم ، مانند ترددیكه در مرگ بنده مؤمنم دارم ، من دیدار او را دوست دارم و او مرگ را نمیخواهد، پس مرگ ر از او میگردانم ، و مؤمن بدرگاهم دعا میكند و من اجابتش میكنم و او از من میخواهد و من باو عطا میكنم . و اگر در دنیا جز یك بنده مؤمنم نباشد، باو از همه مخلوقم بى نیازى جویم و از ایمانش براى او همدمى سازم كه بهیچ كس محتاج نباشد كه از ترس باو پناه برد.(و معنی این روایت بیان عظمت درجه مؤمن در نزد ذات اقدس احدیت است که تعلق دارد در درجات عالیات به محمد و آل‌محمد علیهم‌السلام و عجل فرجهم)

شرح :این حدیث میان عامه و خاصه مشهور است و چون تردد بمعنى شك و دو دلى است و بر خداى عالم و قادر محالست كه نسبت بچیزى شك و دو دلى داشته باشد، علماء خاصه و عامه وجوهى در بیان و توجه این حدیث گفته اند كه مرحوم مجلسى سه وجه از خاصه و سه وجه از علماء نقل میكند و ما تنها به ذكر اقوال خاصه اكتفا میكنیم .

1 - در كلام اضمار است و تقدیر اینستكه : اگر (بر فرض محال ) براى خداى تردد روا باشد در چیزى مانند مرگ مؤمن تردد نكند.

2 - چون عادت بر این جارى شده كه انسان از بد حالى دوستش تردد پیدا میكند و در بد حالى دشمنش تردد ندارد، این كلام بنحو استعاره تمثیلیه آوره شده و مقصود اینستكه مؤمن نزد خدا مورد احترام و توقیر است ، بخلاف دیگران .

3 - چون از طرق خاصه و عامه روایت شده كه خدایتعالى هنگام مرگ مؤمن بقدرى نسبت باو لطف و كرامت میفرماید و وعده بهشت میدهد كه كراهت مرگ از او زایل میشود و بانتقال بسراى جاودانى رغبت پیدا میكند و برسیدن مرگ راضى و خرسند میگردد. پس این موضوع مثل اینستكه كسى بخواهد بدوستش آزارى رساند كه پس از آن او را باستراحت و آسایش دائم كشاند و با خود فكر كند كه چگونه آن آزار را باو رساند كه او را كمتر بدرد آورد.

( باب آرامش یافتن مؤمن به مؤمن )

1. امام صادق علیه السلام فرمود: مؤمن بسوى مؤمن آرامش مى گیرد، چنانكه تشنه بآب سرد آرامش مى گیرد.

توضیح :چنانكه شخص تشنه از فراق آب اضطراب و پریشانى دارد و همواره جویاى آنست و چون آب را پیدا كرد، دلش آرام مى گیرد، مؤمن هم از فراق مؤمن پریشانست ، و چون او را پیدا كند، دلش آرام شود و خاطر جمع گردد، پس این كلام از باب تشبیه معقول بمحسوس است .

( باب در آنچه خدا بوسیله مؤمن دفع میكند)

1.

امام باقر (ع ) میفرمود: همانا خدا بواسطه یك مؤمن نابودى را از یك قریه بر میدارد.

2.

و فرمود بقریه ایكه هفت مؤمن در آن باشد عذاب نرسد.

3.

بامام جعفر صادق (ع ) عرض شد: هرگاه عذاب بر مردمى فرود آید، مؤمنین را هم فراگیرد؟ فرمود آرى ، ولى سپس خلاصى یابند.

(باب در اینكه مؤمنین دو صنف اند)

1. امام صادق (ع ) فرمود: مؤمن دو جور است : 1- مؤمنیكه بعهد خدا عمل كرده و بشرطش وفا نموده ، و اینست كه خداى عزوجل فرماید: (((مردانیكه بمعاهده خود با خدا عمل كردند، 23 سوره 33))) اینست مؤمنیكه هراسهاى دنیا و آخرت باو نرسد و او را كسانى است كه شفاعت كند و نیازى بشفاعت دیگران ندارد. 2- مؤمنى كه مانند ساقه نازك گیاه است كه گاهى كج شود (بباطل و شهوات و متاع دنیا گراید) و گاهى راست ایستد، این مؤمن از كسانیستكه هراسهاى دنیا و آخرت بیند و از كسانى است كه برایش شفاعت شود واو شفاعت نكند.

شرح :مراد بعهد خدا، توحید و نبوت و امامت و معاد است ، و مراد بعملى ساختن آنها اعتراف و اقرار بآنهاست و مقصود از وفاء بشرط خدا، بجا آوردن واجبات و ترك محرماتست كه آنها را فروع دین بمعنى اعم گویند، و اما در باره هراسهاى دنیا سه وجه گفته اند: 1- بلاهاى دنیامانند قحطى و وبا و سكرات مرگ . 2- اندوه و افسوس براى ازدست رفتن نعمتهاى دنیا. 3- مرتكب شدن معاصى و گناهان بنحو مجاز.

2. امام صادق (ع ) میفرمود: مؤمن بر دو گونه است : 1- مؤمنیكه بشروطى كه خدا با او نموده وفا كرده است ، و او همراه پیغمبران و صدیقان و شهیدان و شایسته كارانست ، و اینها چه رفقاء خوبى باشند، و این مؤمنى است كه

شفاعت كند نه آنكه شفاعت شود، و او از كسانیست كه هراسهاى دنیا و آخرت باو نرسد. 2- مؤمنیكه گامى او را لغزانیده (گناهى مرتكب شده ) او مانند ساقه نازك گیاه است كه باد بهر جانبش كج كند كج شود، و او از كسانیستكه هراسهاى دنیا و آخرت باو رسد و برایش شفاعت شود و عاقبتش بخیر است .

3. امام باقر علیه السلام فرمود: مردى در بصره برابر امیرالمؤمنین علیه السلام برخاست و گفت : یا امیرالمؤمنین ! حال برادران دینى را بما خبرده ، حضرت فرمود: برادران دو دسته اند: برادران مورد اعتماد و برادران خنده ور.

اما برادران مورد اعتماد، (که به منزله) دست و بال و اهل و مالند (كه انسانرا یارى كنند و زیان و آزار را از او بگردانند) پس هرگاه ببرادرت اعتماد پیدا كردى ، مال و بدنت را باو ببخش (یعنی برای او فداکاری مالی و جانی انجام بده)، و با دوستان با صفایش صاف باش و با دشمنانش دشمنى كن ، و راز و عیبش را بپوشان و نیكیش را آشكار كن و بدان اى پرسنده كه اینها از كبریت احمر كمترند.

و اما برادران خنده ور، تو از جانب آنها بلذت خود میرسى ، (و آن لذت معاشرت و مصاحبت با آنهاست ) پس این را از آنها مبر، و بیش از این هم از دل آنها مخواه (توقع صفا و یكدلى از آنها نداشته باش ) و از خوشروئى و شیرین زبانى خود آنها را برخوردار كن تا آنجا كه آنها ترا برخوردار كنند.

(باب پیمان گرفتن خدا از مؤمن براى صبر در گرفتارى )

1.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خدا از مؤمن براى چهار بلا پیمان گرفته كه آسانترین آنها بر مؤمن اینستكه : مؤمنی هم عقیده او باشد و بر او حسد ورزد یا منافقى كه از او دنبال گیرى كند (تا نقطه ضعفى بدست آورد) یا شیطانى (از جن یا انس ) كه او را گمراه كند یا كافرى كه جنگ با او راخواهد، پس با این گرفتاریها مؤمن چه اندازه عمر كند؟

2.

امام صادق (ع ) فرمود: مؤمن نتواند خود را از یكى از سه چیز برهاند، و گاهى هر سه بر او گرد آیند: یا دشمنى که در خانه دربست با اوست و آزارش رساند، یا همسایه ای که آزارش دهد، یا كسیكه در میان راهى كه بسوى كارش میرود، او را آزار میدهد، و اگر مؤمنین بر سر كوهى باشد، خداى عزوجل شیطانى بر انگیزد كه او را اذیت كند، و خدا از ایمانش براى او مونسى قرار دهد كه از وحشت بكسى پناه نبرد. (پس مقصود از انگیختن این است که مانع نمی‌شود تا مومن آزمون شود )

3.

امام صادق (ع ) میفرمود: مؤمن از چهار چیز یا یكى از آنها بر كنار نیست : 1- مؤمنى كه بر او حسد برد، و این از همه براى او سخت تر است . 2- منافقى كه از او دنبال گیرى كند. 3- دشمنى كه بجنگ او برخیزد. 4- شیطانیكه گمراهش كند.

4.

امام صادق (ع ) فرمود: همانا خداى عزوجل دوستش را در دنیا هدف تیر دشمنش قرار داده .

5.

محمد بن عجلان گوید: خدمت امام صادق (ع ) بودم كه مردى از نیازمندى باو شكایت كرد، حضرت باو فرمود: صبر كن كه خدا بزودى برایت گشایشى دهد، آنگاه ساعتى سكوت نمود و سپس رو بآن مرد كرد و فرمود: بمن بگو زندان كوفه چگونه است ؟ عرض كرد: تنگ و متعفن است و زندانیان در بدترین حالند، حضرت فرمود: تو هم در زندانى و باز میخواهى گشایش داشته باشى ؟! مگر ندانى دنیا زندان مؤمن است ؟.

6.

امام صادق (ع ) مى فرمود: دنیا زندان مؤمن است و از چه زندانى خیر و خواشى آید؟

7.

داود بن ابى یزید گوید: امام صادق (ع ) فرمود: مؤمن ناسپاسى میشود. و در روایت دیگر است : زیرا كار نیك او بسوى خدا بالا میرودو در میان مردم پخش نمى شود و كافر سپاسگزارى میشود.

8.

امام صادق (ع ) فرمود: مؤمنى نیست جز آنكه خدا چهار كسرا بر او گماشته : 1- شیطانیكه او را وسوسه كند و میخواهد گمراهش نماید. 2- كافریكه در كمین او است . 3- مؤمنیكه بر او حسد برد و او از همه برایش سخت تر است . 4- منافقیكه از لغزشهاى او دنبال گیرى كند.

9.

امام باقر (ع ) میفرمود: هرگاه مؤمن بمیرد، بشماره ربیعه و مضر (كه دو قبیله بزرگ عربند) شیاطین بر همسایگانش راه یابند و اینها بگمراهى او مشغول بوده اند.

10.

امام صادق (ع ) فرمود: نبوده و نخواهد بود و نباشد مؤمنى جز آنكه او را همسایه اى باشد كه آزارش رساند، و اگر مؤمنى در یكى از جزیره هاى دریا باشد، خدا كسى را براى او برانگیزد كه آزارش دهد.

11.

امام صادق (ع ) فرمود در گذشته نبوه و در آینده و زمان شما هم نباشد مؤمنى ، جز آنكه او را همسایه اى باشد كه آزارش دهد. (و مفهوم غریزه این انگیزش در روایات باب بعد آشکار است )

12.

امام صادق (ع ) میفرمود: در گذشته نبوده وتا روز قیامت نباشد مؤمنی ، جز آنكه او را همسایه اى باشد كه اذیتش كند.

( باب شدت ابتلاى مؤمن )

1.

امام صادق (ع ) فرمود: سخت ترین مردم از لحاظ بلا و گرفتارى پیغمبرانند، سپس كسانیكه در پى آنانند، و سپس كسیكه از دیگران بهتر است بترتیب .

2.

عبدالرحمن بن حجاج گوید: خدمت امام صادق (ع ) سخن از بلا و آنچه خداى عزوجل مؤمن را بآن مخصوص میدارد بمیان آمد، حضرت فرمود: از رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسیدند: در دنیا بلاى كدام كس سخت تر است ؟ فرمود: پیغمبران ، سپس هر كه به آنها شبیه تر است بترتیب و بعد

از آن مؤمن باندازه ایمان و نیكى كردارش گرفتار شود، پس هر كه ایمانش درست و كردارش نیكو باشد گرفتاریش سخت است و هر كه ایمانش سست و عملش ضعیف باشد گرفتاریش اندكست .

3.

امام صادق (ع ) فرمود: اجر بزرگ با بلاى بزرگست و خدا هیچ قومیرا دوست نداشته جز آنكه گرفتارشان ساخته .

4.

امام باقر (ع ) فرمود: در میان مردم بلاى پیغمبران از همه سخت تر است ، سپس اوصیاء و بعد از آنها نیكوتران از مردم بترتیب .

5.

امام صادق (ع ) فرمود: خداى عزوجل را در روى زمین بندگانى است زبده و خالص بندگان كه هیچ تحفه اى بر زمین فرو نیاورد، جز آنكه از آنها بسوى دیگران بگرداند، و هیچ بلائى فرو نیاورد جز آنكه بهره آنها گرداند.

6.

حسین بن علوان گوید: سدیر خدمت امام صادق (ع ) بود كه فرمود: چون خدا بنده اى را دوست دارد، او را در بلا غوطه ور سازد، اى سدیر ما و شما، صبح و شام با آن دمسازیم .

7.

امام باقر (علیه السلام) فرمود: هر گاه خدای تبارک و تعالی بنده ای را دوست دارد، او را در بلا غوطه ور سازد و یاران بلا را بر سر او ریزد، و چون بندر گاه خدا دعا كند، فرماید: لبیك بنده من ، اگر خواسته ترا بزودى دهم ، توانایم ، ولى اگر برایت ذخیره كنم ، براى تو بهتر است .

8.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بلاى بزرگ به اجر بزرگ پاداش داده شود، و هر گاه خدا بنده اى را دوست دارد، ببلاى بزرگ گرفتارش سازد، پس هر كه راضى شود، نزد خدا براى او رضا باشد، و هر كه ناراضى باشد، نزد خدا برایش رضایت نیست. (پس در این باب توجه نماید عاقل دانا و خردمند که مقصود از بلا و آزمون توجیه کار ظالمان و ستمگران نیست و نیز مفهوم جبر و ستمگری آن‌ها مستفاد نمی‌شود بلکه مقصود این است که ظالمان در مسیر هوا و هوس خود اهل ایمان را مبتلا به بلا می‌نمایند و اهل ایمان به خاطر ایمان به خدا و شریعت پسندیده او مجبور به مقابله و تحمل هستند و این مفهوم و معنی این ابواب است یعنی شیطان آزاد است در دنیا تا فتنه‌جویی نماید و پیروان او آزاد اند به عمل مانند یزید و یزیدیان و حسین بایستی مقابله نماید برای حفظ دین خدا و سپس ستمکاران به دوزخ و اهل ایمان راهی بهشت شود)

9.

امام باقر (ع ) فرمود: مؤمن در دنیا باندازه دینش مبتلا شود - یا فرمود: بر حسب دینش ،

10.

امام صادق (ع ) فرمود: مؤمن مانند كفه ترازو است ، كه هر چه بر ایمانش بیفزاید، بر بلایش افزوده شود.

11.

امام صادق (ع ) مى فرمود: بر مؤمن چهل شب نگذرد، جز آنكه پیش آمدى برایش شود كه غمگینش سازد تا موجب تذكرش گردد.

12.

ناجیه گوید به امام باقر علیه السلام عرض كردم مغیره میگوید: مؤمن بمرض جذام و پیسى و امثال آن مبتلا نمیشود، فرمود: او از صاحب یاسین (حبیب نجار

كه داستانش در سوره یس مذكور است ) غافل است كه دستش چلاق بود - سپس امام انگشتان خود را برگردانید - (بشكل انگشتان چلاق ) آنگاه فرمود: گویا اكنون او را مى بینم كه با دست چلاقش نزد آنها آمده و اندرزشان میدهد، سپس فردا نزد آنها آمد و ایشان او را كشتند، آنگاه امام فرمود: مؤمن بهر بلائى مبتلا میشود و بهر مرگى میمیرد ولى خودكشى نمیكند. ( و مادر کتاب شریف تلبیس ابلیس خود در خصوص موضوع دهشتناک خودکشی و عواقب سوء آخرتی آن کلام خود را آورده و تکرار نمی‌کنیم )

13.

امام صادق (ع ) سه بار میفرمود: مؤمن نزد خداى عزوجل بهترین مقام را دارد، همانا خدا مؤمن را ببلا مبتلا كند و سپس او را قطعه قطعه كند تا جانش را بگیرد، و او خدا را بر آن حالت شكر كند،

14.

امام صادق (ع ) فرمود: در بهشت مقامى است كه هیچ بنده اى بآن نرسد، جز با بلائى كه (در دنیا) ببدنش رسد.

15.

عبد الله بن ابى یعفور - كه همیشه بیماربود - گوید: از دردهائیكه بمن میرسد بامام امام صادق (ع ) شكایت كردم ، حضرت بمن فرمود: اى عبدالله اگر مؤمن پاداشى را كه براى مصیبتها دارد بداند، آرزو میكند كه او را با مقراضها تكه تكه كنند.

16.

امام صادق (ع ) مى فرمود: اهل حق همیشه در سختى بوده اند، بدان كه سختى مدت كوتاهى دارد و عاقبتش با آسایش طولانى است .

17.

امام باقر علیه السلام فرمود: همانا خداى عزوجل مؤمن را با بلا دلجوئى میكند، چنانكه مرد با هدیه ایكه از سفر براى خانواده اش میبرد از آنها دلجوئى میكند، و خدا مؤمن را از دنیا پرهیز میدهد چنانكه پزشك بیمار را پرهیز میدهد.

18.

محمد بن بهلول عبدى گوید: شنیدم امام صادق (ع ) مى فرمود: خدا مؤمن را از بلاهیا تكان دهنده دنیا ایمن نساخته ، ولى او را از كور دلى دنیا (كه حق را تشخیص ندهد) و شقاوت آخرت ایمن ساخته است .

19.

على بن الحسین علیهما السلام میفرمود: من براى مرد نمى پسندم كه در دنیا عافیت داشته باشد و هیچ مصیبتى باو نرسد.

20.

امام صادق (ع ) فرمود: پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را براى طعام دعوت كردند، چون بمنزل مرد میزبان در آمد، مرغى را دید كه روى دیوار تخم میگذاشت ، سپس مرغ افتاد و روى میخى قرار گرفت ، نه بزمین افتاد و نه بشكست ، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از آن منظره در شگفت شد، مرد عرض كرد: از اى تخم مرغ تعجب میكنى ؟ سوگند بآنكه ترا بحق مبعوث ساخته كه من هرگز بلائى ندیده ام . رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برخاست و غذاى او را نخورد فرمود: كسیكه بلائى نبیند، خدا باو نیازى ندارد (لطف و توجهى ندارد). (یعنی اگر جبران نشود خطاها و اشتباهات که ملازم است وقوع آن‌ها برای انسان ها و ...، پاک نشود به واسطه صدمات مالی و ... که آن هم وقوع آن عادی است پس احتمال عذاب استدراج برای آن‌ها محتمل است و یا ...، و باز تمامی این امور منافاتی با تلاش انسان‌ها

برای حفظ خود و خانواده از صدمات و خسارت‌ها ندارد ولی مقصود این است علی‌رغم بکارگیری تمامی تلاش‌ها اگر صدماتی وارد شد و علت واقع شدن صدمات خداجویی و ایمان افراد بود پس آن آزمایش و ابتلاء است و خداوند یاری خواهد فرمود در دنیا و آخرت بندگان خود را ... )

21.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خدا بكسیكه از مال و بدنش براى او بهره اى نیست نیازى ندارد (كسیكه زیان ماى و بدنى نبیند خدا باو توجهى ندارد).

22.

امام صادق (ع ) فرمود: خداى عزوجل مؤمن را بهر بلائى مبتلا كند و بهر مرگى بمیراند. ولى برفتن عقلش مبتلا نكند، مگر ایوب را نمى بینى كه خدا چگونه شیطانرا بر مال و فرزند و همسر او و هر چه داشت مسلط كرد، ولى بر عقلش مسلط نكرد، تا با آن خدا را بیگانگى بپرسند.

23.

امام صادق (ع ) فرمود: براى بنده نزد خدا مقامى است كه بآن نرسد، جز بوسیله یكى از دو امر: یا رفتن مالش و یا رسیدن بلائى به تنش .

24.

و فرمود: خداى عزوجل فرماید: اگر بنده مؤمنم دل آزرده نمیشد، سر كافر را با دستمالى آهنین میبستم كه هرگز درد سر نشود.

25.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: حكایت مؤمن حكایت ساقه گیاهى است كه باد او را باین سو و آن سو كج میكند، مؤمن را هم دردها و بیماریها كج میكند و حكایت منافق ، حكایت عصاى آهنین راستى است كه آسیبى بآن نرسد تا مرگش فرا رسد و او را بشكند.

26.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روزى باصحابش فرمود: ملعونست هر مالیكه زكاتش داده نشود ملعونست هر بدنى كه زكاتش داده نشود، اگر چه چهل روز یكبار باشد. اصحاب عرض كردند: یا رسول الله زكاة مال را میدانیم ، زكاة بدن چه باشد؟ فرمود: اینست كه آفت و آسیبى بیند. در اینجا رنگ رخسار شنوندگان دگرگون شد، چون پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رنگ آنها را دگرگون دید فرمود: دانستید مقصودم چه بود؟ گفتند: نه یا رسول الله ، فرمود: آرى ، گاهى ممكن است بتن انسان خراشى رسد و پایش بسنگى برخورد، بلغزد، سرخورد، بیمار شود، خارى به تنش خلد، و مانند اینها تا آنجا كه در حدیث خویش پریدن چشم را هم یاد آور شد. ( یعنی عصبی شدن افراد و ... )

27.

ابن بكیر گوید: از امام صادق (ع ) پرسیدم : آیا مؤمن به جذام و پیسى و امثال آن مبتلا میشود؟ فرمود: مگر بلا جز براى مؤمن نوشته و ثابت شده است ؟!(پس تاکید می گردد مقصود از این روایات این نیست که اهل ایمان بایستی اقداماتی نمایند تا به این بلایا دچار شودند بلکه مقصود این است که آن ها در راه حفظ ایمان و عمل به شریعت پسندیده خدا مبتلا به شیطنت شیاطین جن و انس می شوند پس بایستی در برابر آن رنج هایی که به ایشان می‌رسد صبور باشند و دست از ایمان و عمل به شریعت خود برندارند تا رستگار شوند یعنی در دنیا و آخرت و نگارنده اضافه نمی‌کند کلام خود در این رابطه که اگر

اراده نماید قادر است تا به هول و فضل الهی و عنایات حضرت مهدی و توجهات مولاتنا حضرت زینب سلام الله علیها هزاران صفحه بر آن بنگارد)

28.

امام صادق (ع ) فرمود: مؤمن نزد خدا ارجمند است ، تا آنجا كه اگر بهشت رابر هر چه در آنست از خدا بخواهد، باو عطا كند، بدون آنكه از ملك او چیزى كم شود، و كافر نزد خدا خوار و پست است ، تا آنجا كه اگر دنیا را با هر چه در آنست از خدا خواهد باو دهد، بى آنكه ملكش چیزى كم شود، و خدا بوسیله بلا از بنده مؤمنش دلجوئى كند، چنانكه مسافر با سوغاتیهاى نو ظهور از خانواده اش دلجوئى كند، خدا مؤمن را از دنیا پرهیز دهد، چنانكه پزشك بیمار را پرهیز دهد.

29.

امام صادق (ع ) فرمود: در كتاب على علیه السلام است كه : سخت ترین مردم از لحاظ بلا كشیدن پیغمبرانند، سپس اوصیاء آنها، و سپس هر كه از مردم نمونه آنهاست بترتیب ، و مؤمن فقط باندازه اعمال نیكش مبتلا شود، پس هر كه از مردم نمونه آنهاست بترتیب ، و مؤمن فقط باندازه اعمال نیكش مبتلا شود، پس هر كه دینش درست و عملش نیكو باشد بلایش سخت است ، و این براى آنست كه خداى عزوجل دنیا را پاداش مؤمن و كیفر كافر قرار نداده است ، و هر كه دینش نادرست و عملش ضعیف باشد، بلایش اندكست ، بلا بمؤمن پرهیزگار از باران بزمین شیب زودتر میرسد.

30.

یونس بن عمار (كه گویا لكه هاى پیسى بچهره اش پیدا شده بود) گوید: به امام صادق (ع ) عرض كردم : درباره آنچه در چهره من پیدا شده ، مردم گمان میكنند كه خدا بنده اى را كه به او توجهى دارد بآن مبتلا نكند. حضرت فرمود: بتحقیق كه مؤمن آل فرعون انگشتانش چلاق بود، و با دو دستش اشاره میكرد و میگفت : (((اى مردم از رسولان خدا پیروى كنید))) سپس امام بمن فرمود: چون ثلث آخر شب فرا رسید، در آغاز آن وضو بگیر و بنمازیكه میخوانى (نماز شب ) برخیز، و چون در سجد دوم در ركعت اول باشى ، در حال سجده بگو. (((اى على ، اى عظیم ، اى رحمن ، اى رحیم ، اى شنونده دعاها، اى بخشنده خیرات ، بر محمد و آل محمد رحمت فرست و از خیر دنیا و آخرت آنچه سزاوار بخشش تو است بما عطا كن ! و از شر دنیا و آخرت آنچه سزاوار بخشش تو است از من بگردان ، و این درد را از من دور كن - و نام درد را ذكر كن - كه او مرا بخشم آورده و غمگین ساخته ))) و در دعا اصرار و پافشارى كن ، یونس گوید: بكوفه نرسیده بودم كه خدا همه آنها را از من دور كرد. ( پس توجه نماید عاقل دانا و خردمند به آنچه در توضیحات این بخش ذکر شد که این روایت عظیم در آن راستا کلام آورده شده است شرح جامع داده و البته بعد از دعای به درگاه الهی و بی‌شرحی که ذکر مفاد روایت دلالت بر آن دارد که اهل ایمان بایستی برای رفع بلایا و صدمات به مقابله برخیزند و در راستای حل مشکل و معضلات خود اقدام نماید چه از طریق دعا چه از طریق های دیگر مانند رجوع به پزشکان و ...)

(باب فضیلت فقراء مسلمین)

1. امام صادق (ع ) فرمود: فقراء مسلمان چهل خریف پیش از توانگرانشان در باغهاى بهشت میخرامند، سپس فرمود: برایت مثلى بزنم ، حكایت این دو دسته حكایت دو كشتى است كه بگمرك رسند و گمركچى یكى را خالى بیند و گوید رها كنید برود، و دیگرى را پر از بار بیند و گوید نگهش دارید.

توضیح : خریف در روایات به یكسال و هفتاد سال و هزار عام تفسیر شده است. ( و مفهوم این روایت فی حلال‌ها حساب و فی حرام‌ها عقاب است نه مدح و ثنای فقر یعنی اگر تمامی تلاش‌ها به کار برده شده ولی ظلم ظالمان چیره گشت پس خداوند در برابر صبر و بردباری و توکل اهل ایمان جبران خواهد نمود به طور مثال وقوع جنگ‌های جهانی باشد و ...؛ که از حیطه اختیارات انسان های عادی خارج بود و یا وقوع زلزله‌ها و سیل‌ها که در اثر ظلم ظالم ها از فروش پوشش‌های گیاهی و یا آزمایشات هسته‌ای واقع می شود و یا فروش محصولاتی که به سموم خطرناک آلوده هستند و مردم خبر ندارند پس شیاطین جنی و انسی عذاب خواهند شد و اهل ایمان رستگار می‌گردد)

2.

امام صادق (ع ) فرمود: مصیبتها بخششهاى خدا است و فقر در خزانه خدا محفوظست (و آنرا جز به بنده عزیزش كه خواهد او را بخود متوجه سازد ندهد).

3.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اى على ، همانا خدا فقر را نزد مخلوقش به امانت گذاشته هر كه آنرا نهان دارد، خدایش مانند پاداش روزه داریكه بعبادت بپاخاسته دهد، و هر كه آنرا نزد كسیكه میتواند حاجتش را بر آورد فاش سازد، و او نكند او را كشته است ، آگاه باش كه او را با شمشیر و نیزه نكشته ، بلكه با زخم به دل كشته است. ( و مصداق تام و کامل عناد سرکشان و قتل اهل ایمان همانا ستمگری موقوفه خواران است درحالی‌که اگر به وقف عمل شود حتی یک مسلمان محروم و فقیر یافت نمی‌شود و نگارنده شرح این مقوله را بطور جامع در کتاب شریف اشتغال خود شرح داده است)

4.

امام صادق (ع ) فرمود: هر اندازه ایمان بنده زیاد شود، تنگى معیشتش افزایش یابد.

شرح :چنانكه در باب گذشته ثواب و پاداش بى پایان گرفتارى و ابتلاء در دنیا ذكر شد، و نیز ثروت بسیار موجب گردنگشى و تكبر شود و شخص ثروتمند بفقرا توهین و بى احترامى كند و قساوت قلب و خشونت پیدا كند، و سرگرمى و نگهدارى اموال او را از خدا غافل سازد، علاوه بر آنكه اگر حقوق واجبه مال را نپردازد، ملعون و مطرود خداشود، ولى فقر سبب شود كه شخص فقیر بر خدا توكل كندو بدرگاه او دعا و تضرع نماید، علاوه بر تواضع وملایمت و صفات حمیده دیگرى كه زائیده فقر است ، اگر فقیر صابر و شكیبا باشد. ( ولی به‌عکس اگر فرد ثروتمند به واجبات شرعی خود بپردازد و ایجاد اشتغال نماید و از راه ایجاد اشتغال به حفظ آبرو و معیشت اهل ایمان یاری رساند پس البته او از مقربین به ذات اقدس الهی خواهد بود بواسطه خدمت خود به اسلام و اهل ایمان و اهل قرآن و ...، و السلام)

5.

امام صادق علیه السلام فرمود: اگر مؤمنین براى طلب روزى نزد خدا اصرار نمى ورزیدند، خدا آنها را از آن حال به تنگدستى بیشترى منتقل مى نمود.

6.

و فرمود: چیزى از دنیا به بنده ئى عطا نشد، مگر براى عبرت گرفتن ، و چیزى از او بر كنار نگردید، مگر براى آزمودن .

7.

و فرمود: شیعیان خالص ما در زمان دولت باطل جز باندازه قوت و خوراك بهره ندارد، خواهید به مشرق روید یا به مغرب زنید، جز باندازه قوت روزى نیابید.

8.

پیغمبرصلى الله عیله و آله فرمود: اى على ! نیازمندى امانت خداست نزد خلقش ، هر كه آنرا نزد خود پوشیده دارد، خدایش ثواب نمازگزار دهد، و هر كه آن پرده را بر دارد نزد كسیكه مى تواند گشایش دهد و نكند، او را كشته است ، بدان كه او را با شمشیر و نیزه و تیر نكشته ، بلكه با زخمى كه به دلش وارد آورده كشته است .

9.

امام صادق علیه السلام فرمود: خداى عزوجل روز قیامت مانند پوزش به فقراء مؤ نین توجه كند و فرماید: به عزت و جلالم سوگند كه شما را در دنیا به واسطه خوارى شما نزد خود فقیر نساختم ، امروز رفتار مرا با خود مى بینید، هر كس در دنیا به شما نیكى نموده ، دستش را بگرید و به بهشتش در آورید.

مردى از فقرا گوید: پروردگارا؛ اهل دنیا با یكدیگر در دنیا مسابقه گذاشتند، با زنها نزدیكى كردند، جامه هاى نازك پوشیدند، خوراك خوردند، در كاخها نشستند، و مركبهاى معروف و مشهور را سوار شدند، به من هم مثل آنچه به آنها دادى عطا فرما، خداى تبارك و تعالى مى فرماید: براى تو و هر یك از شماست هفتاد برابر آنچه به اهل دنیا دادم از آغاز تا انجام دنیا. ( پس جعلی بودن این روایات محرز است زیرا اعطای فقر را جبراً به ذات اقدس احدیت منتسب می‌نماید و نیز در فراز پایانی ابدالآباد را به مدت زمان محدود در دنیا تعبیر نموده است و نیز پاداش را که ابتدا و انتهای آن ابتدا و انتها ندارد به میزان حقیر 70 برابر اعلام نموده است و...)

6. امام صادق علیه السلام فرمود: از فرزندان آدم مؤمنى نبود جز آنكه فقیر بود، و كافرى نبود جز آنكه توانگر بود، تا جناب ابراهیم علیه السلام آمد و عرض كرد: (((پروردگارا ما را وسیله آزمایش كفار مگردان ))) ( كه با خود گویند اگر ایمان خوب بود، اینها فقیر و گرفتار نبودند و یا برخى از ترس فقر ایمان نیاورند) سپس خدا از اینها دسته ئى را مالدار و دسته ئى را نیازمند، و از آنها نیز برخى را مالدار و بعضى را نیازمند گردانید. (پس این‌که فقر مطلوب ذاتی اهل ایمان باشد مقوله عقلی پسندیده و نیز مطابق با آیات الهی نیست و این‌که روایات معارض فراوان نیز دارد پس اگر روایت به شرحی که ذکر شد دلالت داشت قابل قبول ولی اگر دلالت بر اطلاق ذاتی و جبری داشت مردود است)

امام صادق علیه السلام فرمود: مرد مالدارى با لباس پاكیزه خدمت رسول خدا صلى علیه و آله آمد و نزدیك حضرت نشست ، سپس

مرد تنگدستى با جامه اى چركین وارد شد و پهلوى مرد مالدار نشست ، مالدار جامه اش را از زیر پاى او كشید. رسول خدا صلى الله علیه و آله به او فرمود: ترسیدى چیزى از فقر او به تو برسد؟ گفت : نه ، فرمود: ترسیدى از دارائى تو چیزى به او برسد؟ گفت : نه ، فرمود: ترسیدى لباست چرك شود؟ گفت : نه ، فرمود: پس چه تو را به این كار واداشت ؟ گفت : یا رسول الله ! من همدمى ( شیطانى ) دارم كه هر كار زشتى را در نظرم زینت مى دهد، و هر كار خوبى را زشت نمایش مى دهد، من نصف مالم را به او مى دهم ، پیغمبر صلى الله علیه و آله به آن مرد نادارا فرمود: تو مى پذیرى ؟ گفت : نه : مرد مالدار گفت : چرا؟ گفت : زیرا مى ترسم در دل من در آید آنچه در دل تو در آمده (كه تكبر و توهین فقرا باشد). ( مشهور است که این شخص که ابتدای سوره عبس در خصوص او نازل شد کسی نبود جز عثمان ابن افواه خلیفه سوم که از اعضای گروه الذین فی قلوبهم مرض بود و شرح حال او در کتاب شریف در جستجوی رستگاری ما مذکور گردیده است)

12.

امام صادق علیه السلام فرمود: در مناجات موسى علیه السلام است كه (خداى تعالى فرماید:) اى موسى ؛ هر گاه دیدى فقر روآورده ، بگو مرحبا به شعار شایستگان و چون دیدى توانگرى روآورده بگو: گناهى است كه عقوبتش شتاب كرده است .

13.

پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: خوشا حال مستمندان از لحاظ صبر آنها (خوشا حال آنها كه به صبر چسبیده اند) آنهایند كه ملكوت آسمانها و زمین را مى بینند.

شرح :یعنى حقایق جهان براى آنها منكشف گردد و بدانند آفریننده آسمانها و زمین عاجز و بخیل نیست و فقر و ثروت مردم طبق قضا و قدر او جارى شود و به جهت مصلحت بزرگى است كه قادر متعال مقدر فرموده است : از این رو با رضایت و خرسندى صبر مى كنند. ( البته برادران کمونیسم و مارکسیسم این فرازها را دلیل قاطع می‌دانند در این که دین افیون توده است و صبر و رضا و قضا و قدر را افسانه‌هایی می‌دانند که قدرت‌های حاکم برای چپاول نیروی کار جامعه یعنی کارگران به هم بافته‌اند و ما یاوه بودن آن را در کتاب شریف تبلیس ابلیس خود مذکور نمودیم و این ابواب را نیز در صورت دلالت بر جبر و حکم خدا مردود نمودیم و آن‌ها را بواسطه ضدیت با آیات کتاب خدا و روایات معارض و حکم عقل جعلی خواهد بود ولی مدلول روایات حکم بر جبر و عدم اختیار ندارد مانند آنچه در روایت 20 و 21 مذکور است)

14.

محمد بن حسین بن كثیر خزار گوید: امام صادق (ع ) به من فرمود: ببازار نمى روى ؟ میوه هائیكه به فروش مى رسد و چیزهاى دیگرى را كه دلت مى خواهد نمى بینى ؟ گفتم : چرا. فرمود: بدان كه در برابر هر چه مى بینى و نمى توانى بخرى برایت حسنه ئى است .

15.

موسى بن جعفر علیه السلام مى فرمود: خداى عزوجل فرماید: من توانگر را براى شرافتش نزد خود توانگر نساختم و فقیر را براى خواریش در

نظرم فقیر نكردم ، بلكه با این تفاوت توانگران را به وسیله فقرا آزمودم ، و اگر فقرا نبودند، توانگران سزاوار بهشت نمى گشتند.

16. امام صادق (ع ) فرمود: توانگران شیعیان ما امین ما هستند بر محتاجان آنها، رعایت حق ما را نسبت به آنها بكنید. تا خدا شما را رعایت كند. (پس مدلول این روایت ها این است که اهل ایمان بایستی تلاش و کوشش نمایند برای امرار معاش و ایجاد اشتغال و ...، و اگر بنا به هر دلیل در بوته آزمایش قرار گرفتند از صبر نمایند تا سربلند شوند و اما گروهی که به توانگری رسیدند ضعفای قوم را دریابند و از طریق احسان به اهل ایمان به سوی بهشت رهسپار شوند و لذا به همین دلیل نگارنده موقوفه خواران و کسانی را که زمینه را برای غارت آن‌ها مهیا می‌نمایند مشرک و محاربه با خدا و رسول و امامان معصوم می‌دانند زیرا که امت رسول خدا را به سوی مرگ، فقر مطلق و فحشا و نابودی و ...، سوق می‌دهد الا لعنت الله علی الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون)

شرح :این حدیث شریف سفارش فقرا را به توانگران مى نماید، زیرا گرفتن اموال از توانگران و رسانیدن به مستمندان از شؤ ن و مناصب امامست ، و چون در زمان تقیه و غیبت این عمل ممكن نیست ، امام علیه السلام توانگران را امین خود نامیده و سفارش فرموده كه : مبادا حق فقرا راضایع كنند و به آنها نرسانند.

17. سعید بن مسیب گوید: از على بن الحسین علیهما السلام از تفسیر قول خداى عزوجل : (((اگر نبود كه مردم یك امت مى شوند)))پرسیدم ، فرمود: مقصود از این آیه امت محمد صلى الله علیه و آله است كه (اگر نبود كه ) همه كافر مى شدند (((براى آنهائیكه به خداى رحمن كافر مى شدند. سقفى از نقره براى خانه هایشان قرار مى دادیم ، 33 سوره 43)))و اگر خدا این كار را با امت محمد صلى الله علیه و آله مى نمود، مؤمنین اندوهگین شده و این عمل آنها را غمناك مى ساخت و دیگران با آنها زناشوئى نمى كردند و از یكدیكر ارث نمى بردند.

شرح :مرحوم مجلسى گوید: مراد به (((ناس )))امت محمد صلى الله علیه و آله است بعد از وفات آنحضرت به قرینه صیغه مضارع در (((یكون و یكفر))) و مراد به كافران به رحمان امامت و مخالفین شیعه مى باشند و حاصل این است كه : اگر مؤمنین حقیقى كافر نمى شدند یاغمناك و دل شكسته نمى گشتند و شیطان بر آنها مسلط نمى شد، همه مخالفین و منكرین امامت را ثروتمند و بى نیاز مى نمودیم و مؤمنین در نهایت فقر و نیاز بسر مى بردند و نیز اگر چنان مى شد مخالفین با مؤمنین تناكح و از ازدواج نمى كردند و در نتیجه نسل آنها قطع مى شد، و امت محمد صلى الله علیه و آله همه منافق و مخالف باقى مى ماندند، از این رو برخى از مؤمنین را فقیر و برخى را ثروتمند ساخت و همچنین نسبت به مخالفین ومنكرین امامت .

(باب)

1. شخصى خدمت امام صادق (ع ) آمد و عرض كرد: اصلحت الله من مردى هستم كه دوستى خود را تنها به شما متوجه ساخته و از دیگران بریده ام ، و اكنون

احتیاج سختى برایم پیش آمده كه به واسطه آن به فامیل وقومم نزدیك شدم (كه شاید گرفتاریم را بر طرف كنند) ولى جز دورى از آنها برایم نیفزود (به من پاسخ رد دادند كه مجبور شدم از آنها كناره گیرم ) امام فرمود: آنچه خدا به تو داده (كه ولایت اهلیت علیهم السلام باشد) از آنچه از تو گرفته (كه مال دنیا باشد) بهتر است ، عرض كرد: قربانت گردم ، از خدابه خواه كه مرا از خلقش بى نیاز كند، فرمود: خدا روزى هر كه را خواسته به دست كسى كه خواسته قرار داده و تقسیم نموده (پس مردم به یكدیگر محتاجند) لیكن از خدابخواه كه ترا بى نیاز كند از احتیاجیكه به مخلوق پست ولئیمش ناچار شوى .

2. امام صادق فرمود: فقر مرگ سرخ است ، راوى گوید: به امام علیه السلام عرض كردم : مقصود نداشتن دینار و درهم است ؟ فرمود: نه ، بلکه نداشتن دین است.( و البته در کنار این روایت، روایات دیگری که فقر را عامل کشش به سوی کفر میدانند و...، از سوی رسول خدا و امامان معصوم علیهم‌السلام و عجل فرجهم وارد شده که مشهورترین آن‌ها روایت کاد الفقر ان یکون کفرا است و البته نداشتن این فقر در درجه اعلی است هرچه هست صاحب آن دارای مکنت و ثروت باشد)

( باب دل دو گوش دارد كه در یكى فرشته و در دیگرى شیطان مى دهد )

1.

امام صادق (ع ) فرمود: قلبى نیست جز آنكه دو گوش دارد، بر سر یكى از آندو فرشته ایست راهنما و بر سر دیگرى شیطانیست فتنه انگیز، این فرمانش دهد و آن بازش دارد. شیطان به گناهان فرمانش دهد، و فرشته از آنها بازش دارد، و این است كه خداى عزوجل فرماید: (((در جانب راست و چپ نشسته ایست ، بگفته ئى زبان نگشاید، جز آنكه نزدش رقیب و عقید حاضرند، 17سوره 50))) .( پس توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند که مقصود از قلب همان عقل و قوه تشخیص و اختیار انسان‌هاست که به واسطه آن مختار می شوند به پیروی از عقل و رفتن به سوی ایمان و عمل صالح و یا پیروی نماید از هوی و هوس و با کفر و نفاق و اعمال مجرمانه به سوی دوزخ ابدی رهسپار شوند).

2.

امام صادق (ع ) فرمود: قلب دو گوش دارد چون بنده آهنگ گناهى كند، روح ایمان باو گوید: نكن ، شیطان باو گوید بكن ، و هرگاه (مشغول ارتكاب گناه شود، مثل اینكه ) روى شكم زن زانیه افتاده باشد، روح ایمان از او بر كنار شود.

3.

امام صادق (ع ) فرمود: مؤمنى نیست جز آنكه قلبش از درون دو گوش دارد: گوشیكه وسواس خناس در آن دمد. 2- گوشیكه فرشته در آن دمد، و خدا مؤمن را بسبب فرشته تقویت كند، و همین است گفتار خدایتعالى : (((آنها را بوسیله روحى از جانب خود تقویت كرده است 22 سوره 58))).

( باب روحى كه مومن بدان كمك شود)

1. ابو خدیجه گوید: خدمت حضرت الوالحسن علیه السلام رسیدم ، بمن فرمود: خداى تبارك و تعالى مومن را بوسیله روحى از جانب خود تاءیید كند و هر زمان كه مؤمن نیكى كند و تقوى پیش گیرد، آن روح نزد او حاضر است . و هر گاه گناه كند و تجاوز نماید، آن روح در آن زمان غایب شود))) پس آن روح با مؤمن است و در زمان احسان و نیكى او از شادى بجنبش آید و هنگام بد رفتاریش در زمین فرو رود.

بندگان خدا، نعمتهاى خدا را (كه ایمان و یقین است ) بوسیله اصلاح نفس خویش (بسبب تقوى و ترك گناه ) مراقبت كنید تا یقین شما بیفزاید و سودى نفیس و گرانبها برید، خدا رحمت كند بنده ایرا كه تصمیم خیرى گیرد و انجام دهد یا تصمیم شرى گیرد و از آن باز ایستد، سپس فرمود: ما (اهلبیت ) آن روح را بوسیله اطاعت خدا و عمل براى او تاءیید میكنیم .

( باب گناهان )

1.

امام صادق (ع ) فرمود: پدردم همواره میفرمود: چیزى بیشتر از گناه قلب را فاسد نكند، قلب مرتكب گناهى میشود و بر آن اصرار میورزد تا بالایش بپائین میگراید (سرنگون و وارونه میشود و سخن حق و موعظه در آن نمیگنجد و تاثیر نمیكند).

2.

امام صادق (ع ) درباره قول خداى عزوجل : (((چه صبرى بر آتش دوزخ دارند 275 سوره 2))) فرمود: یعنى چه صبرى دارند بر كارهائى كه میكنند كه آنها را بسوى آتش میكشاند.( پس توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند ما در کتاب شریف در جستجوی رستگاری شماره نمودیم اموری را که در آن ذات اقدس احدیت مرتکبین آن را به دوزخ ابدی خود بشارت داده است و آن شرک، قتل مومن و ظلم و کفر و نفاق و ستیزه‌گری با خدا و رسول و امامان معصوم و....، می باشد و آنچه که در بین عموم مشهوراست به گناه مانند شراب‌خواری، زناکاری و...، گناهان کبیره محسوب می شوند و در صورت ارتکاب از غیر معصوم کنند اکثراً مشمول شفاعت معصومین هست ان‌شاءالله )

شرح :حاصل آیه شریفه توبیخ و سرزنش گنهكارانست باظهار تعجب و شگفتى از صبر و شكیبائى آنها بر آتش دوزخ ، و چون عقوبت و مجازات گنهكاران از نظر خداى تبارك و تعالى مسلم و قطعى است وقتى بنده مرتكب گناهى مى شود و سپش همان گناه را تكرار میكند یا گناه بزرگترى انجام میدهد، مثل اینكه خداى تعالى از صبر او اظهار تعجب میكند و میفرماید: با وجود آنكه بار اول در آتش افتاد چرا دیگر بار براى خود آتش بیشترى خرید، چه صبرى در برابر آتش دارد؟!

3. امام صادق (ع ) فرمود: هیچ رگى نزد و پائى بسنگ نخورد و درد سر و مرضى پیش نیاید مگر بجهت گناهى (كه انسان مرتكب شده است ) و همین است كه خداى عزوجل در كتابش فرماید (((هر مصیبتى بشما رسد، براى كاریست كه بدست خود كرده اید و خدا از بسیارى هم گذشت

میكند، 30 سوره 42))) سپس امام علیه السلام فرمود: آنچه خدا از آن میگذرد از آنچه از آن مؤ اخذه میكند بیشتر است .

شرح :برخى از مفسرین گفته اند: آیه شریفه بمصیباتى اختصاص دارد كه بنحو عقوبت و مجازات در دنیا از طرف خدایتعالى بانسان میرسد، پس مصیبات و بلاهائیرا كه براى كودكان و دیوانگان و مردم بیگناه پیش میآید، شامل نیست . و مخاطب آیه كریمه اینان نیستند. (و البته خدا برای بی‌گناهان بلا نازل نمی نماید بلکه آن‌ها قربانیان ظلم ظالمان هستند )

4.

امام باقر علیه السلام فرمود: هیچ نكبتى به بنده نرسد (پایش بسنگى نخورد) مگر بسبب گناهى و آنچه خدا از آن میگذرد بیشتر است .

5.

امیر المؤمنین (ع ) میفرمود: تو كه اعمال رسوا كننده مرتكب شده اى خنده دندان نما مكن ، و كسیكه گناهانى كرده ، از بلاى شبگیر و پیش آمد ناگهانى نباید ایمن باشد.

6.

ابى اسامه گوید: شنیدم امام صادق (ع ) میفرمود: بخدا پناه برید از سطوتهاى خدا در شب و روز، عرض كردم : سطوتهاى خدا چیست ؟ فرمود: مؤ اخذه بر گناه .

7.

امام باقر علیه السلام فرمود: همه گناهان سخت است (از نظر نافرمانى خدا و كیفر و عقوبت آنها) ولى سخت ترین آنها گناهى است كه بر آن گوشت و خون بروید (مانند خوردن مال حرام یا اصرار بر گناه اگر چه حلال خورد) زیرا آن گنهكار یا بخشوده و یا معذب گردد، و جز شخص پاك ببهشت وارد نشود (پس چنین گنهكارى باید در برزخ و یا محشر عذاب كشد تا آن گوشت و خونش بریزد و تصفیه گردد، و سپس داخل بهشت شود).

8.

امام باقر علیه السلام فرمود: همانا بنده مرتكب گناه میشود و روزى از او بر كنار میگردد.

شرح :مقصود گناهانى است كه تنگى روزى میآورد و آن هم نسبت باشخاصیكه خدایتعالى بخواهد آنها را در دنیا بدینوسیله كیفر دهد، و گرنه بسیارى از گنهكاران با توسعه رزق و زندگى مرفه در دنیا دیده میشوند. (و توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند به کلام عظیم مولای مظلوم ما امام علی (علیه السلام) که فرمودند گناه نکردن راحت‌تر از توبه کردن است پس این گناهان هستند که انسان را از رحمت خدا دور نموده و مستوجب بلا و عذاب می‌فرماید و این محمد رسول‌الله است که زشتی‌ها را برای ما عیان فرموده و ما را به خوبی‌ها دلالت فرموده است تا از دوزخ نجات یافته و به سوی بهشت رهنمون شویم اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم آمین یا رب العالمین)

9. رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ملعونست ملعون كسیكه پرستش دینار و درهم كند (پول پرست باشد) ملعونست ملعون كسیكه نابینائى را كور كند (كسى را كه دینى را براى خود انتخاب نكرده و سرگردانت بكفر و ضلالت كشاند) ملعونست ، كسیكه با چارپائى نزدیكى كند.( یعنی همت

نماید بر دنیاطلبی و گمراه نماید خلایق دیگر را و مانند حیوانات لذت‌طلبی نماید)

10.

ابو بصیر گوید: شنیدم امام باقر علیه السلام میفرمود: از گناهانیكه ناچیزش انگارید بپرهیزید زیرا آنها هم بازخواست كننده اى دارد، شخصى از شما میگوید: گناه میكنم و آمرزش میخواهم ، و خداى عزوجل میفرماید: (((آنچه را پیش فرستاده و آثارشانرا خواهیم نوشت ، و همه چیز را در امام مبین (لوح محفوظ یا نامه اعمال ) آمار كنیم 12 سوره 36))) و باز فرماید: (((براستى كه اگر آنها (كردار وو گفتار بندگان ) بوزن دانه خردلى بوده و در میان سنگ سخت یا در آسمانها و یا در زمین باشد، خدا آنها را بیاورد، همانا خدا باریك بین و آگاهست ، 16 سوره 31)))

11.

امام صادق (ع ) مى فرمود: همانا گناه بنده را از روزى محروم میدارد.

12.

امام باقر علیه السلام فرمود: مردى مرتكب گناهى میشود و روزى از او كناره میگیرد و این آیه را تلاوت فرمود:(((زمانیكه قسم خوردند كه صبحدم آنها را بچینند و انشاء الله نگفتند، بدانجهت از جانب پروردگارت بلائى بر آن چرخید و آنها خوابیده بودند، 27 سوره 68))).

شرح :مرحوم مجلسى از تفسیر جامع الجوامع طبرسى نقل كند كه مردى در دو فرسنگى صنعاء یمن باغى داشت كه مخارج سالش را از آن بر میداشت و باقى را تفقرا صدقه میداد و هرچه را داس نمى گرفت از گندم و جو و آنچه چیده نمى شد از انگور و آنچه ته بساط باقى میماند ازخرما براى فقرا میگذاشت ، و اینها نیز مقدارى بسیارى میشد، چون آنمرد وفات كرد، پسرانش گفتند: اگر ما بروش پدر رفتار كنیم ، زندگى بر ما سخت شود، زیر ما عیال واریم ،لذا سوگند یاد كردند كه صبح زود بروند و تا فقرا نیامده اند، محصول باغ را بچینند و براى تصمیم و سوگند خویش انشاء الله نگفتند، خدا هم در آنشب آتشى فرستاد تا همه باغ را بسوخت ....

13.

امام صادق (ع ) میفرمود: هرگاه مرد گناهى كند، در دلش نقطه سیاهى بر آید، پس اگر توبه كند، محو شود، و اگر بر گناه بیفزاید، آن سیاهى افزایش یابد تا بر دلش غالب شود، سپس هرگز رستگار نشود.

14.

امام باقر (ع ) فرمود: همانا بنده از خدا حاجتى میخواهد كه اقتضا دارد، زود یا دیر بر آورده شود (زیرا حاجت مشروعست و شرایط دعا موجود) سپس آن بنده گناهى مرتكب میشود، و خداى تبارك و تعالى بفرشته میفرماید: حاجتش را روا مكن و او را از آن محروم دار: زیرا در معرض خشم من در آمد و سزاوار محرومیت من گشت.( و توجه نماید مخاطب ارجمند در این فراز به روایت عظیم مولای غریب و مظلوم ما حضرت رضا علیه‌السلام که با این مضمون فرموده اند که خداوند هرچه را که بر وفق صلاح و خیر و سعادت انسان ها بود را قالب احکام واجب و امور حلال تکلیف فرمود و هر آنچه که بر ضرر و عامل بدی و .... بود را حرام و از آن نهی فرمود و ....، یعنی وقتی نهی از شراب و خوردن مدفوع

می شود به لحاظ خباثت ذاتی آن است پس اگر بنده بر خلاف مصالح خود عمل نمایند پس ضرر نموده و زیان‌کار دنیا و آخرت می‌شود)

15.

امام صادق (ع ) فرمود: همانا شخص گناهى مرتكب میشود و بر اثر آن از نماز شب محروم میشود و تاءثیر كار بد در صاحبش از تاثیر كارد در گوشت زودتر است .

16.

و فرمود: كسیكه آهنگ گناهى كند، باید انجام ندهد، زیرا گاهى بنده گناهى مرتكب شود و خداى تبارك و تعالى او را ببیند و فرماید: بعزت و جلالم سوگند، دیگر ترا بعد از این نیامرزم .

17.

حضرت ابوالحسن (ع ) فرمود: بر خدا سزاوار است كه هر خانه اى كه در آن نافرمانیش كنند، خرابش كند تا خورشید بر آن بتابد و پاكش كند .

18.

امام باقر (ع ) فرمود: هر بنده اى در دلش نقطه اى سفیدیست كه چون گناهى كند. نقطه سیاهى در آن پیدا شود، سپس اگر توبه كند آن سیاهى برود، و اگر از گناه دنبال گیرى كند، آن سیاهى بیفزاید تا روى سفیدى را بپوشاند، و چون سفیدى پوشیده شد، دیگر صاحب آن دل هرگز بخیر نگراید و همین است ، گفتار خداى عزوجل : (((نه چنین است ، بلكه آنچه مرتكب شدند بر دلشان زنگارى بست ، 14 سوره 83)))

19.

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: تو كه اعمال رسوا كننده مرتكب شده اى خنده دندان نمامكن و در صورتیكه مرتكب كردارهاى زشت میشوى ، از بلاى شبگیر و ناگهانى ایمن مباش .

20.

امام صادق (ع ) فرمود: پدرم على (ع ) میفرمود: خدا حكم قاطع و حتمى فرموده كه نعمتى را كه به بنده اى مرحمت فرموده : از او باز نگیرد، مگر زمانى كه بنده گناهى مرتكب شود كه بسبب آن مستحق كیفر گردد.

21.

مردى از امام صادق (ع ) این قول خداى عزوجل را پرسید: (((گفتند: پروردگارا! بین سفرهاى ما دورى انداز و آنها بخود ستم كردند 180000 سوره 34 ))) حضرت فرمود: آنها مردى بودند داراى آبادیهاى بهم پیوسته و درچشم رس یكدیگر با نهرهاى جارى و اموال بسیار و نمایان ، سپس نعمتهاى خداى عزوجل را ناسپاسى كردند و عافیت خدا را نسبت بخود دگرگون ساختند، خدا هم نعمت آنها را دگرگون ساخت و همانا خدا آنچه را مردمى دارند دگرگون نسازد تا آنها خود را دگرگون كنند))) خدابر آنها سیل عرم ((موش هایی که سد را سوراخ کردند)) فرستاد تا آبادیهاشانرا غرقه نمود و دیارشان را خراب كرد و اموالشان را برد، و باغهاى (سر سبز و پر میوه ) آنها را بدو باغ از درخت تلخ و شوره گز و اندكى سدر (یعنى درختان بى میوه خود رو كه پس از خشك شدن سیل روئیده بود) تبدیل كرد، سپس خداى عزوجل فرماید: (((ناسپاسى آنها را چنین كیفر دادیم ، مگر ما جز ناسپاس را كیفر دهیم 16 سوره 36))).

22.

سماعه گوید: شنیدم امام صادق (ع ) مى فرمود: خدا نعمتى به بنده اى نداده كه از او بگیرد جز آنكه گناهى كند كه بدان سزاوار سلب نعمت شود.

23.

امام صادق (ع ) میفرمود: خداى عزوجل یكى از پیغمبرانش را بسوى قومش فرستاد و باو وحى فرمود كه بقومت بگو: هر اهل قریه و مردمیكه بروش اطاعت من باشند و در آنحال بآنها خوشى و فراوانى رسد و سپس از آنچه دوست دارم بدانچه ناپسند دارم (از اطاعتم بمعصیت ) گرایند، آنها را از آنچه دوست دارند بآنچه ناخوش دارند (از خوشى بنا خوشى ) منتقل كنم

و هر اهل قریه و خاندانى كه نافرمانیم كنند و بسختى افتند، سپس از آنچه ناپسند دارم بآنچه دوست دارم (از معصیت باطاعت ) گرایند، آنها را از آنچه نمیخواهند بآنچه دوست دارند منتقل كنم .

و نیز بآنها بگو: رحمت من بر خشم و غضبم پیش دارد، پس از رحتم نومید مباشید، زیرا گناهى را كه میآمرزم نزد من بزرگ نمینماید، و بآنها بگو: با عناد و لجبازى در معرض خشم من نیایند، و دوستانم را سبك نشمارند، زیرا هنگام خشم هیبتهائى دارم كه هیچ یك از مخلوقم تاب مقاومت آنها را ندارد

24.

امام رضا علیه السلام فرمود: خداى عزوجل بیكى از پیغمبران وحى فرمود كه : هرگاه اطاعت شوم راضى گردم و چون راضى شوم بركت دهم و بركت من بى پایانست ، و هرگاه نافرمانى شوم خشم گیرم ، و چون خشم گیرم لعنت كنم و لعنت من تا هفت پشت برسد.( و ظاهراً خلاف این امر است یعنی این‌که رحمت خداست که تا هفت پشت جریان دارد و لعنت خدا است که فقط به مستحق آن می‌رسد و خداوند بی‌گناهان را مؤاخذه و عذاب و لعنت نمی‌فرماید )

25.

امام صادق (ع ) فرمود: گاهى یكى از شما از سلطان بسیار میترسد، و این جز براى ارتكاب گناهان نیست ، تا میتوانید از گناهان بپرهیزید و بر آنها اصرار نورزید.

شرح :چنانچه بعد از این ذكر میشود برخى از گناهان موجب میشود كه سلطان ظالمى بر مردمى مسلط شود و آنها از او بترسند.

26.

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: دردى دردناكتر براى دل نیست ، و ترسى سخت تر از مرگ نیست ، و گذشته براى اندیشیدن (و عبرت گرفتن ) بس است و مرگ براى اندرز دادن كافى است .

27.

امام رضا علیه السلام مى فرمود: هر چند بندگان گناهان تازه اى را كه سابقه نداشته ایجاد كنند خدا براى آنها بلاهائیرا كه سابقه نداشته ایجاد كند.

توضیح :این روایت شریف در اجتماع امروز ما بسیار بارز و روشن جلوه گر است ، ما در اینزمان گناهان نوظهورى (خصوصا نسبت به زمان و انواع كلاهبرداریها) میشنویم كه نه در كتابى خوانده و نه از كسى شنیده ایم. و همچنین از امراض و گرفتارى هاى مردم آنچه مى بینیم ، درقاموس معلومات ما تازگى دارد.

28. امام صادق علیه السلام فرمود: خداى عزوجل فرماید: هرگاه كسیكه مرا شناخته نافرمانیم ، كند، كسیرا كه مرا نشناخته بر او مسلط كنم. ( و مقصود از

مسلط نمودن مانند گمراه نمودن است یعنی حفظ نمی‌فرماید و رها می فرماید پس بلا به آن‌ها نازل می شود مانند آنچه که بخت‌النصر بر سر بنی اسرائیل آورد که آن‌ها در کتب تحریف‌شده خود این بلا را نازل شده از سوی خداوند می‌دانند و بخت‌النصر و سنحاریب و ....، را ولی خدا می دانند و ما در سلسله کتب شریف نورالانوار خود یاوه بودن این اعتقاد را ثابت نموده ایم)

29. حضرت ابوالحسن (علیه السلام) فرمود: خداى عزوجل یك جارچى دارد كه در هر روز و شب جار زند: ایست ، ایست بندگان خدا، از رفتن بسوى نافرمانیهاى خدا، كه اگر چارپایان چرنده و كودكان شیرخوار و پیران بركوع رفته نبودند، عذابى بر سر شما فرو میریخت كه نرم و كوبیده شوید.

( گناهان كبیره )

1.

امام صادق (ع ) درباره قول خداى عزوجل ؛ (((اگر از گناهان كبیره اى كه نهى شده اید دورى كنید، بدیهاى شما را بپوشانم و شما را بمنزل ارجمندى وارد كنیم ، 31 سوره 4))) فرمود: گناهان كبیره آنهائیستكه خداى عزوجل دوزخ را براى آنها واجب ساخته. ( و ما در کتاب شریف در جستجوی رستگاری خود آن‌ها را احصا نموده‌ایم که اعظم آن‌ها شرک است که مصادیق مختلف دارد ازجمله ستیزه‌گری با خدا و رسول و امامان معصوم )

2.

ابن محبوب گوید: یكى از اصحاب نامه اى نوشت و بمن داد كه بحضرت ابوالحسن علیه السلام دهم ، در آن نامه پرسیده بود: كبائر چند تاست و چیست ؟ حضرت نوشت : كبائر كسى كه از آنچه خدا بر آن بدوزخ تهدید كرده دورى كند، كردارهاى بدش پوشیده مى شود، اگر مؤمن باشد، و هفت گناهیكه موجب دوزخ میشود: 1- آدمكشى حرام (نه كشتن قاتل و مهاجم و مانند آن ) 2- نافرمانى پدر و مادر (بدرجه ایكه عاق آنها شود) 3- رباخوارى 4- تعرب بعد از هجرت . 5- متهم ساختن زنان پارسا بزنا. 6- خوردن مال یتیم . 7- فرار از جهاد.

شرح :تعرب بعد از هجرت در صدر اسلام نسبت بكسانى بوده كه از مكه و آبادیهاى دیگر كفر نشین مدینه و مركز اسلام هجرت نموده بودند، برگشتن آنها یا مسلمین دیگر ببلاد كفر تعرب بعد از هجرت میگفتند و یكى از گناهان كبیره و بمنزله اتداد بوده ، ولى در اعصار ائمه علیهم السلام و دوران عیبت تعرب اینستكه : مسلمانى در بلاد كفر بوده و در آنجا از اظهار اسلام و تعلیم احكام ممنوع و معذور باشد اقامت او در آنجا از گناهان كبیره است ، و برخى ازعلماء تعرب را تعمیم داده و حتى شامل كس دانسته اند كه مشغول تحصیل علمى شود و سپس ترك آن كند.

3. محمد بن مسلم گوید: شنیدم امام امام صادق (ع ) میفرمود: كبائر هفت گناه است :

1- كشتن مؤمن بعمد 2- متهم ساختن زن پاكدامن . 3- فرار از جهاد 4- تعرب بعد از هجرت 5- خوردن مال یتیم بنا حق . 6- خوردن ربا بعد از دانستن (حرمت آن ) 7- هر چه خدا بر آن دوزخ را واجب كرده .

4.

عبد الله بن سنان گوید شنیدم ، امام صادق (ع ) مى فرمود: از جمله گناهان كبیره نافرمانى پدر و مادر است و نومیدى از رحمت و ایمنى از مكر خدا (یعنى عذاب و مهلت دادن خدا) و روایت شده كه بزرگترین گناهان كبیره شرك بخداست .

5.

نعمان رازى گوید: شنیدم امام صادق (ع ) مى فرمود: هر كه زنا كند از ایمان خارج شود و هر كه مى بنوشد از ایمان خارج شود، و هر كه یكروز از ماه رمضان را عمدا افطار كند (دانسته و بدون عذر روزه اش را بخورد) از ایمان خارج شود (یعنى در حالیكه مؤمن مرتكب این گناهان است ، ایمان از او صلب میشود و پس از پایان گناه برمیگردد).

6.

محمد بن عبده گوید: به امام صادق (ع ) عرض كردم : زنا كار در حال زنا مؤمن نیست ؟ فرمود: نه ؟ زمانى كه روى شكم آن زنست ، ایمان از او سلب شود و چون برخاست برگردد و باز اگر بزنا برگشت سلب شود، عرض كردم : او كه آهنگ برگشتن بزنا دارد (پس چرا ایمانش بر میگردد و مؤمن گفته میشود؟) فرمود: چه بسیار كسان كه آهنگ برگشتن دارند، ولى هرگز بر نمیگردند (پس قصد و آهنگ گناه مثل خود گناه نیست و ممكن است صغیره اى جبران پذیر باشد).

7.

امام صادق (ع ) راجع بقول خداى عزوجل : (((كسانیكه از گناهان بزرگ و زشتكاریها بجز گناهان خرد اجتناب مى كنند، 35 سوره 53))) فرمود: زشتكاریها، زنا و سرقت است و گناه خرد اینستكه كسى آهنگ گناه كند و سپس از خدا آمرزش خواهد. عرض كردم : میان گمراهى و كفر منزلى است ؟ فرمود: دست آویزهاى ایمان بسیار است .

8.

امیر المؤمنین صلوات الله علیه فرمود: بر هر بنده اى چهل پرده كشیده شده تا وقتى چهل گناه كبیره مرتكب شود، چون مرتكب چهل كبیره شد، پرده ها از او برداشته شود، آنگاه خدا بآن (فرشته )ها وحى فرماید: كه بنده ام را با بالهاى خود بپوشاند، فرشتگان او را با بالهاى خود بپوشانند.

سپس آن بنده كار زشتى را نگذارد جز آنكه مرتكب شود تا آنجا كه با ارتكاب زشتكارى میان مردم ببالد آنگاه فرشتگان گویند: پروردگارا این بنده تو هم عملى را مرتكب میشود و ما از كردار او خجالت میكشم ، خداى عزوجل بآنها وحى فرماید: بالهاى خود را از او بردارید، و چون كارش بدینجا كشد آغاز دشمنى با ما خانواده گذارد، و آنگاه است كه پرده او در آسمان و نیز پرده او در زمین دریده شود، سپس فرشتگان گویند: پروردگارا این بنده تو پرده دریده مانده است ، خداى عزوجل بآنها وحى فرماید اگر خداى باو نیاز و توجهى میداشت بشما دستور نمیداد بالهاى خود را از او بردارید.

شرح :مرحوم مجلسى در بیان پرده هاى چهلگانه شش قول نقل میكند كه گویا بهترش اینست كه آنها كنایه از الطاف خداوند سبحان نسبت به بنده خویش است كه سبب ترك معصیت مى شود، و ارتكاب هر گناه كبیره اى عاصى را مستحق

منع یكى از آن الطاف مینماید، ولى بازهم او رارسوا نكند و بفرشتگان دستور پرده پوشى و آبرو و نگهدارى او دهد تا بآنجا رسد كه شاعر گوید:

لطف حق با تو مدارها كند

چونكه از حد بگذرد رسوا كند

9.

ابن بكیر گوید: به امام باقر (ع ) عرض كردم : چه میفرمائى درباره قول رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) كه : (((چون مرد زنا كند روح ایمان از او جدا مى شود))) فرمود: این همان فرموده خداست كه (در آیه 22 سوره مجادله فرماید:) (((و آنها را به روحى از جانب خود تقویت كرد))) اینست روحى كه از او جدا میشود (بحدیث 2401 رجوع شود).

10.

فضیل گوید: امام صادق (ع ) فرمود: تا زمانیكهمرد روى شكم زن زانیه است ، روح ایمان از او سلب میشود، عرض كردم بفرمائید اگر قصد زنا كند چطور؟ فرمود: نه (روح ایمانش سلب نمى شود) بگو بدانم اگر قصد دزدى كند دستش بریده میشود؟ (پس همچنانكه با قصد دزدى دست بریده نمیشود، با قصد زنا هم روح ایمان سلب نمیشود این مفاسد و عقوبات بر انجام فعل مترتب است نه بر قصد آن ).

11.

صباح بن سیابه گوید: خدمت امام صادق (ع ) بودم كه محمد بن عبده بحضرت عرض كرد: زانى در حال زنا كردن مؤمن است ؟ فرمود: نه ، زمانیكه روى شكم آن زن است ، ایمان از او سلب شود و چون برخیزد ایمان باو بر گردد، من عرض كردم : قصد دارد دو باره هم زنا كند، فرمود: چه بسا قصد میكند دوباره زنا كند ولى نمى كند (پس با قصد زنا ایمانش سلب نشود).

12.

ابو بصیر گوید: شنیدم امام صادق (ع ) مى فرمود: گناهان كبیره هفت تاست ، از آنهاست قتل نفس از روى عمد، و شرك بخداى بزرگ ، و متهم ساختن زن پاكدامن ، و خوردن ربا بعد از دانستن ، و گریختن از جهاد، و تعرب بعد از هجرت ، و عقوق والدین و خوردن مال یتیم بنا حق ، فرمود: و تعرب و شرك یك چیز است.

و حاصلش اینستكه : مسلمان راضى باشد كه در بلاد كفر و جائیكه دست رسى باحكام اسلام ندارد توطن كند، با وجود آنكه رفتن بدیدار اسلام برایش ممكن باشد. پس چنین شخصى با مشرك فرق ندارد، و شرك و تعرب در گناهان كبیره یكى حساب میشود تا شماره آنها هفت شود.

13. زبیر كناسى گوید: امام صادق (ع ) فرمود: و كسیكه چون پدرش او را بخواند، لعنتش كند و كسیكه چون پسرش اجابت كند، او را بنا حق بزند.

شرح :گویا این روایت عقوق والدین را كه در روایت سابق ذكر شد توضیح میدهد كه این گناه از جانب پدر و فرزند هر دو منكن است ، اما ازجانب فرزند اینستكه : وقتى پدرش او را صدا زند، پدرش را لعنت كند و اما از جانب پدر، زمانیستكه پسر مطیع و فرمانبر را بدون جهت بزند،یا باو زیان رساند (اگر كلمه (((یضربه ))) بتشدید راء

خوانده شود).(پس توجه نماید مخاطب ارجمند که نگارنده به این مقوله گسترده وارد نمی‌شود زیرا کلام خود را مذکور نموده است و فقط مذکور می‌نمایند روایات مرتبط را )

14. اصبغ بن نباته گوید: مردى خدمت امیرالمؤمنین صلوات الله علیه آمد و عرض كرد: یا امیرالمؤمنین ! برخى از مردم عقیده دارند كه بنده تا زنا نكند ایمان دارد و تا سرقت ننماید ایمان دارد و تا شراب ننوشد ایمان دارد و تا ربا نخورد ایمان دارد و تا خون محترم را نریزد ایمان دارد، این عقیده بر من گران آمده و از آن دلتنگ شده ام ، زیرا چنان بنده اى هم نماز مرا میخواند و مثل من دعا میكند، او از من زن میگیرد و من از او زن میگرم و سپس از یكدیگر ارث میبریم ، با وجود این براه گناه كوچكى كه بدان آلوده شده از ایمان خارج میشود؟

امیر المؤمنین صلوات الله علیه فرمود: راست گوئى من هم از رسولخدا صلى الله علیه و آله شنیدم كه میفرمود و دلیلش هم كتاب خداست كه :

خداى عزوجل مردم را سه طبقه آفرید و در سه درجه جایگزینشان فرمود، و این همان قول خداى عزوجل است در قرآن : 1- اصحاب میمنه 2- اصحاب مشاءمه 3- سابقون (كه در سوره واقعه بیان میفرماید).

اما آنچه درباره سابقون فرموده ، آنها پیغمبرانى هستند مرسل و غیر مرسل كه خدا در آنها پنج روح قرار داده : 1- روح القدس 2- روح الایمان 3- روح القوه 4- روح الشهوة 5- روح البدن . كه بوسیله روح القدس بعثت آنها به پیغمبرى مرسل و غیر مرسل انجام شد و نیز بوسیله آن همه چیز را دانستند و با روح ایمان خدا را عبادت كردند و چیزیرا شریك او نساختند و با روح قوت با دشمن خود جنگیدند و بامر معاش خود پرداختند و با روح شهوت از طعام لذیذ و نزدیكى حلال با زنان جوان برخوردار گشتند و با روح بدن جنبیدند و راه رفتند، این دسته آمرزیده اند و از گناهانشان (ترك اولاى آنها) چشم پوشى شده . سپس فرمود:

خداى عزوجل فرماید: (((اینانند رسولان كه برخى را بر برخى دیگر برترى دادیم ، بعضى از آنها با خدا سخن گفته و بعضى را چند درجه بالا بردیم و بعیسى بن مریم معجزات روشن دادیم ، و او را با روح القدس تقویت كردیم 253 سوره 2))) سپس درباره جماعت آنها (یعنى رسولان كه كاملترین مؤ مانند) فرموده : (((و آنها را با روحى از خو كمك كرد))) یعنى با آن روح ارجمندشان داشت و بردیگرانشان برترى داد، این دسته نیز آمرزیده اند و از گناهانشان چشم پوشى شده (كنایه از اینكه گناه نمیكنند).

سپس اصحاب میمنه را یاد فرموده و آنه همان مؤمنین حقیقى هستند كه خدا در آنها چهار روح نهاده (زیرا روح القدس مختص پیغمبرانست ) روح ایمان و روح قوت و روح شهوت و روح بدن ، و بنده همواره در صدد تكمیل این ارواحست و حالاتى برایش پیش آید، آنمرد گفت : یا امیرالمؤمنین آن حالات چیست ؟ فرمود: اما نخستینش چنانستكه خداى عزوجل فرماید: (((برخى از شما به پست ترین دوران عمر برسد تا پس از دانش (كه داشت ) چیزى نداند 70 سوره 16))) این

كسى است كه همه ارواحش كاسته شده ، ولى از دین خدا بیرون نرفته ، زیرا خداى پروردش دهنده او به پست ترین دوران عمرش رسانیده ، اینچنین كسى وقت نماز را نفهمد و عبادت شب و روز را نتواند و نیز نتواند با مردم در صف (نماز جماعت ) ایستد، اینست كاهش روح ایمان و زیانى هم بصاحبش ندارد.

و برخى دیگر روح شهوتش كاسته شود، كه اگر زیباترین دختران آدم بر او بگذرد، باو رغبت نكند و بسویش بر نخیزد و تنها روح بدن باقى ماند كه بوسیله آن بجنبد و راه رود تا ملك الموت بر سرش آید، پس این حالت خوب است ، زیرا خداى عزوجل با او چنین كرده و همچنین در دوران نیرومندى و جوانى حالاتى برایش پیش آید، قصد گناه میكند و روح قوت هم تحریكش مینماید و روح گم شود و كناره گیرد، و بسویش بر نگردد تا توبه كند و چون توبه كرد، خدا باو توجه فرماید و اگر گناه را تكرار كرد، خدا او را بآتش دوزخ برد.

و اما اصحاب مشاءمه یهود و نصارایند كه خداى عزوجل مى فرماید: (((كسانیكه خدا كتابشان داد او را میشناسند چنانكه فرزندان خود را میشناسند، چنانكه پسران خود را در خانه هاى خویش میشناسند (((و دسته اى از آنها با آنكه میدانند حق را میپوشند))) (((حق و درستى از پروردگار تو است ))) كه تو بسوى آنها فرستاده شده اى (((پس مبادا از آنها باشى كه شك و تردد دارند))).

و چون اینها (یهودى و نصارى ) آنچه را شناختند انكار كردند: خدا باین بلا گرفتارشان كرد و روح ایمانرا از آنها بگرفت و تنها سه روح را در پیكرشان جاى داد: روح قوت و روح شهوت و روح بدن ، سپس آنها را با چارپایان مربوط ساخت و فرمود: (((آنها جز بمانند چارپایان نیستند. 44 سوره 25))) زیرا چارپا هم با روح قوت بار كشد و با روح شهوت علف خورد و با روح بدن راه رود، آنگاه سائل بامام عرض كرد: یا امیرالمؤمنین دلم را زنده كردى باذن خدا.( پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که در این روایت خلایق سه گروه هستند پیامبران و مؤمنین و یهود و نصاری، پیامبران به بهشت و یهود و نصاری به دوزخ و مومنین اگر سرقت نموده و یا شراب بخورند و یا زنا کنند و توبه نکنند وارد دوزخ می‌شوند و ...، پس توجه نما که در این روایت دشمنان ستیزه گر ناصبی به بهشت می‌روند چون در گروه مؤمنین حاضرند و نیز قاتلان اهل ایمان و شفاعت جایگاهی ندارد و این روایت مخالف است با روایت مشهور رسول خدا حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و عجل فرجهم که فرمودند (ان شفاعتی لاهل الکبائر من امتی)، و هزاران ایراد دیگر که دلالت می‌نماید به این‌که روایت جعلی است و در گروه‌های ذکرشده جایی از ناصبیان وجود ندارد که خدا دوزخ را برای ایشان خلق فرموده است و دلیل قاطع ما روایت معارض شماره 18 است)

15. سلیمان بن خالد گوید: امام صادق (ع ) فرمود: (((همانا خدا نیامرزد كه باو شرك آورند ولى كمتر از شرك را براى هر كه خواهد بیامرزد 48 سوره 4))) یعنی گناهان کبیره و غیر آن‌ها را (برای هر که خواهد بیامرزد) عرض کردم: گناهان کبیره هم داخل استثناست؟ فرمود: آری

شرح: سلیمان تعجب می‌کند از این‌که گناهان کبیره هم قابل آمرزش باشد، ولی امام علیه

السلام طبق تعمیمی که از آیه شریفه مستفاد می شود، در پاسخ او می‌فرماید: آری گناهان کبیره هم قابل آمرزش اند، نهایت این‌که بدون شرط و قید نیست که بندگان در ارتکاب کبائر جری و بی‌باک شوند، بلکه به مشیت خدا مقید است، ازاین‌رو گفته‌اند: با وجود آنکه این آیه شریفه از تمام آیات قرآنی بندگان را بیشتر امیدوار می کند، زیرا غیر از شرک هر گناهی را قابل آمرزش می داند، جانب خوف را هم ملاحظه کرده و شرط آمرزش را مشیت خدا قرار داده است، پس صفت خوف و رجا را با هم به میزان لازم مراعات کرده است. (و ما در کتاب شریف در جست‌وجوی رستگاری خود مصادیق شرک را که محاربه با رسول خدا و امام معصوم علیهم السلام و عجل فرجهم و شیعیان و دوستان آن‌هاست را اثبات نمودیم و السلام)

16.

اسحاق بن عمار گوید: به امام صادق (ع ) عرض كردم : در گناهان كبیره هم استثنا میباشد كه خدا براى هر كه خواهد بیامرزد؟ فرمود: آرى (هر گناه كبیره اى از هر كس آمرزیده نشود).

17.

امام صادق (ع ) راجع به (آیه شریفه 269 سوره 2) (((بهر كه حكمت داده شد خیر بسیار داده شد))) فرمود: مقصود (از حكمت ) معرفت امام و دورى از گناهان كبیره ایستكه خدا براى آنها دوزخ را واجب فرموده است .

18.

عبدالعظیم بن عبدالله حسنى گوید: امام جواد صلوات الله علیه فرمود: از پدرم شنیدم كه فرمود: از پدرم موسى بن جعفر علیهم السلام شنیدم میفرمود: عمر و بن عبید نزد امام صادق (ع ) آمد چون سلام كرد و نشست این آیه را خواند: (((كسانیكه از گناهان كبیره و زشتكاریها دورى گزینند 32 سوره 53))) سپس از سخن باز ایستاد. امام صادق (ع ) باو فرمود: چرا سكوت كردى ؟ گفت : دوست دارم گناهان كبیره را از كتاب خداى عزوجل بدانم . فرمود: آرى ، اى عمرو.

(1) بزرگترین گناهان كبیره شرك بخداست كه خدا میفرماید: (((كسیكه شرك بخدا آورد، خدا بهشت را بر او حرام كرده است ، 72 سوره 5)))

(2) و بعد از آن نومیدى از رحمت خداست ، زیرا خداى عزوجل میفرماید: (((كسى جز مردم كافر از رحمت خدا نومید نشود 78 سوره 12))).

(3) و پس از آن ایمنى از مكر (عذاب و مهلت ) خداست ، زیرا خداى عزوجل میفرماید:(((كسى از مكر خداى ایمن نشود مگر مردم زیانكار 99 سوره 7)))

(4) و از گناهان كبیره است . عقوق والدین ، زیرا خداى سبحان عاق والدین را زورگوى با شقاوت مقرر فرموده (در آیه 32 سوره 19).

(5) قتل نفس كه خدا آنرا محترم دانسته مگر بحق (در مورد قصاص ) زیرا خداى عزوجل میفرماید (((كیفر او دوزخست و در آن جاودانه باشد.... تا آخر آیه 93 سوره 4))).

(6) متهم ساختن زن پاكدامن بزنا، زیر خداى عزوجل میفرماید: (((آنها در دنیا و آخرت لعنت شده و عذاب بزرگى دارند 23 سوره 24))).

(7) خوردن مال یتیم ، زیرا خداى عزوجل (درباره كیفر آنها) میفرماید: (((آنها در شكمهاى خویش آتشى فرو میبرند و بآتشى افروخته درون میشوند 10 سوره 4))).

(8) فرار از جهاد، زیرا خداى عزوجل میفرماید: (((و هر كه در آن روز از آنها پشت كند جز كسیكه براى جنگیدن منحرف شود یا سوى گروهى دیگر جاى گیرد، بغضب خدا برگشته و جایش جهنم است كه سر انجامى است بد، 16 سوره 8)))

(9) رباخوارى زیرا خداى عزوجل میفرماید: (((كسانیكه ربا میخورند مانند كسیكه شیطان بجنون آشفته اش میكند برخیزند (یعنى مانند دیوانگان و مستان از گور برخیزند) 277 سوره 2))).

(10) سحر (جادو و چشم بندى ) زیرا خداى عزوجل میفرماید: (((محققا دانستند كه هر كس خریدار جادو شود، از آنحضرت بهره اى نخواهد داشت ، 102 سوره 2))).

(11) زناكارى ، زیرا خداى عزوجل میفرماید: (((هر كه چنین كند كیفر گناه خود بیند و در قیامت عذابش دو برابر شود و با خوارى در آنجا جاودان باشد، 69 سوره 25))).

(12) سوگند دروغ براى تبهكارى (چون خوردن مال مردم ) زیرا خداى عزوجل میفرماید: (((كسانیكه پیمان با خدا و سوگندهاى خود را ببهائى اندك میفروشند، در آخرت بهره اى ندارند، 27 سوره 3))).

(13) خیانت در غنیمت جنگى ، زیرا خداى عزوجل میفرماید: (((و هر كه در غنیمت خیانت كند روز قیامت با آنچه خیانت كرده بیاید 161 سوره 3)))

(14) باز داشتن زكاة واجب ، زیرا خداى عزوجل میفرماید: (((با آنها (مال زكاة بازداشت شده ) پیشانى و پشت و پهلوى آنها را داغ كنند 36 سوره 9)))

(15) شهادت دروغ و نهان كردن شهادت ، زیرا خداى عزوجل فرماید: (((هر كه شهادت را نهان كند، دلش گنهكار است 283 سوره 2))) (نهان كردن شهادت عمل دلست و حرمت شهادت دروغ از اولویت استفاده میشود).

(16) شرابخوارى ، زیرا خداى عزوجل از آن نهى فرموده ، مثل آنكه از پرستش بتها نهى فرموده است (در آیه شریفه انما الخمر و المیسر و الانصاب و الازلام رجس ... هر دو را بیك پلید و شیطانى معرفى كرده است).

(17) نماز یا واجب دیگر خداى را عمدا ترك كردن . زیرا رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: كسیكه نماز را عمدا ترك كند. از پیمان و تعهد خدا و رسولش بیزارى جسته است.

(18) و (19) پیمان شكنى و قطع رحم ، زیرا خداى عزوجل فرماید: (كسانیكه پیمان خدا را پس از استوار كردنش میشكنند آنچه را خدا بوصلش فرمان داده قطع میكنند....) ایشانند كه لعنت دارند و خانه بد (در آخرت ) 25 سوره 13))).

رواى گوید: عمرو از خدمت امام علیه السلام بیرون رفت ، در حالیكه شیون گریه اش بلند بود و میگفت : هلاك شد كسیكه براى خود فتوى داد و در علم و فضل با شما مبارزه كرد.( و این روایت از اعظم روایات روشن‌کننده حقایق در این مقوله است، پس در ادامه به خلاصه شرح این بخش با نظر نگارنده توجه شود)

شرح :در تعریف گناهان كبیره علماء اختلاف دارند، مرحوم مجلسى از قول شیخ بهائى این اقوالرا ذكر میكند:

1- هر گناهى كه خدا در قران بعقاب تهدید كرده است .

2- هر گناهى كه شارع برایش حدى معین كرده (مانند كشتن یا رجم یا تازیانه ) و در قرآن بر آن تهدید نموده است .

3- هر گناهى كه دلالت بر بى اعتنائى بدین داشته باشد.

4- هر گناهى كه حرمتش بدلیل ثابت شده باشد.

5- هر گناهى كه در كتاب یا سنت بشدت مورد تهدید قرار گرفته باشد.

6- ابن سعود گوید: گناهان از اول سوره نساء تا آیه شریفه : ان تجتنبوا اكبائر ما تنهون عنه كبیره است .

7- هر گناهى كبیره است ، زیرا همگى مخالفت خداست و خردى و بزرگى آنها نسبت ببالا و پائین است : مثلا بوسیدن زن نامحرم نسبت بزنا صغیره و نسبت به نظر كردن باو كبیره است .

مرحوم مجلسى گوید: گویا نظر كسیكه همه گناهان را كبیره دانسته اینستكه گناه را نباید كوچك و ناچیز دانست چنانچه در اخبار وارد شده است ، زیرا نافرمانى شخص بزرگست و مخالفت پروردگار جلیل ، سنگین ، ولى این موضوع منافات ندارد كه برخى از گناهان نسبت بخود بزرگتر ازبرخى دیگر باشد و بصغائر و كبائر تقسیم شود، كه اگر از كبائر كناره گیرى شود، صغائر آنها آمرزیده شود و ارتكاب كبیره و اصرار بر صغیره منافى عدالت باشد.

و اما راجع بشماره گناهان كبیره ، برخى آنها را هفت گناه دانسته اند: 1- شرك بخدا. 2- آدم كشى . 3- تهمت زنا دادن بزن پاكدامن . 4- خوردن مال یتیم . 5- زنا. 6- فرار از جنگ 7- عقوق والدین .

و برخى 13 گناه دیگر باین هفت گناه اضافه كرده اند بدین ترتیب : 8- لواط 9- جادوگرى . 10- رباخوارى . 11- عیبت . 12- سوگند دروغ 13- شهادت ناحق . 14- میخوارى . 15- بى احترامى بخانه كعبه . 16- دزدى . 17- پیمان شكنى . 18- تعرب بعد از هجرت . 19- نومیدى از رحمت خدا.20- ایمنى از مكر خدا،

بعضى دیگر 14 گناه دیگر بر اینها افزوده اند: 21 - 25 - خوردن مردار و خون و گوشت خوك و قربانى براى غیر خدا بودن ضرورت و خوردن سحت (هر حرامى مانند رشوه ). 26- قمار بازى . 27- كم فروشى . 28- كمك بظالم . 29- حبس حقوق بدون دست تنگى (مانند كسیكه بدهیش رابا آنكه دارد نمیدهد). 30- اسراف (زیاده خرج كردن ). 31- تبذیر (بیهوده خرج كردن ) 32- خیانت . 33- اشتغال بكارهاى لهو. 34- اصرار بر گناهان (صغیره ).

مرحوم مجلسى گوید: هیچیك اى این اقوال نسبت به تعریف و شماره گناهان كبیره ، دلیلى كه دل به آن اطمینان پیدا كند ندارد و شاید در نهان داشتن آن مصلحتى باشد چنانچه در نهان كردن شب قدر وصلوة وسطى مى باشد. پایان سخن مجلسى (قدّس سرّه).

راجع بتعریف و تحدید گناهان كبیره باید گفت : دو روایت اول این باب كه یكى از آنها را خود مجلسى هم صحیح میداند كبائر را بگناهانى كه خدا آتش دوزخ را براى آنها معین فرموده : (مانند قول اول ) تعریف كرده است ، و اما راجع بشماره آنها پیدا است كه بلحاظ اعتبارت و تداخل اقسام ، و عموم و خصوص الفاظ و اثبات برخى با اولویت فرق میكند، چنانكه در روایت هشتم ترك نماز را داخل در كفر دانست و در روایت اخیر ترك نماز راجداگانه ذكر فرمود: و همچنین خوردن مردار و خون وگوشت خوك و رشوه را میتوان 4 گناه بحساب آورد و میتوان (((خوردن حرام ))) گفت و یك گناه بحساب آورد، و نیز لواط را در زنا میتوان داخل كرد از راه اولویت ، پس نسبت بشماره كبائر نمیتوان عددمشخصى راتعین نمود ولى چون شماره هفت در این روایت بیشتر ذكر شده بود، میتوان گفت : گناهان دیگرى هم كه در روایات صحیح دیگر ذكر شده است به یكى از طرق مذكوره داخل این هفت گناه مى باشد. (پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند به این نکته عظیم که بزرگان نظر داده‌اند در خصوص رجاسات اعمال گناهکاران از زنا و شراب خواری و دزدی و ...، و در باب شرک و ظلم و قتل و ...، آن مصادیق را که مطمح نظر ذات اقدس الهی بوده است را بیان ننموده اند و کلام خود را مصروف اعمالی نموده‌اند که در معرض شفاعت و بخشایش خداوند قرار دارد مگر آن که از روی عناد و ستیزه‌گری با خدا باشد درحالی‌که اهل ایمان بایستی بترسند از انجام اعمالی که به محض ارتکاب به آن اعمال در اعماق دوزخ قرار می‌گیرند مانند قتل معصومین و راضی بودن به اعمال آن‌ها و قتل پیروان معصومین و توجیه عمل قاتلان آن‌ها و پیروی از فتوای دشمنان خدا مانند شریح قاضی ها در هر عصر و زمان و...،که درواقع دوزخ را خدا برای این مجرمان و ظالمان و قاتلان و ...، و پیروان ناصبی آن‌ها خلق فرموده است و ما در کتاب شریف در جستجوی رستگاری خود آن‌ها را شرح داده‌ایم و السلام )

(باب كوچك شمردن گناه )

1. زید شحام گوید: امام صادق (ع ) فرمود: از گناهان محقر بپرهیزید كه آمرزیده نشوند، عرض كردم : گناهان محقر چیست ؟ فرمود: اینستكه مردى گناه كند و بگوید، خوشا حال من اگر غیر از این گناه نداشته باشم.

شرح :گناه هر چند كوچك باشد، نافرمانى پروردگار بزرگست و از این نظر نباید آنرا كوچك دانست ، حتى اگر كسى خیال كند مرتكب هیچ گناهى نشده و تنها یك نگاه بنامحرم مثلا كرده است ، نباید بگوید: (((خوشا حال من اگر غیر از این گناه نداشته باشم ))).

2.

سماعة گوید: از حضرت ابوالحسن علیه السلام شنیدم كه میفرمود: خیر بسیار (مانند طاعت و بخشش زیاد) را بسیار نشمارید و گناه اندك را كم نشمارید، زیرا گناه اندك انباشته میشود و زیاد میگردد، و در نهان از خدا بترسید تا از خود انصاف دهید (بحق قضاوت كنید اگر چه بزیانتان باشد، و چنین نكند جز كسیكه در نهان از خدا بترسد).

3.

امام صادق (ع ) فرمود: رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمین بى گیاهى فرود آمد و باصحابش فرمود: قدرى هیزم بیاورید، گفتند: یا رسول الله ! در زمین بى گیاه

آمده ایم ، در اینجا هیزم نیست حضرت فرمود: هر كس هر چه پیدا كرد بیاورد، سپس آنها كم كم هیزم آورند و در برابر آنحضرت انباشته كردند، رسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود، گناهان اینگونه جمع میشود.

سپس فرمود: از گناهان محقر بپرهیزید، زیرا هر چیزى بازخواست كننده اى دارد، بدانید كه بازخواست كننده گناهان (((مینویسد آنچه را مردم پیش فرستاده و آثار آنها را و همه چیز را در امام مبین (لوح محفوظ یا نامه اعمال ) شماره كنیم ، 12 سوره 36))).

( باب اصرار بر گناه )

1. امام صادق (ع ) فرمود: با اصرار بر گناه صغیره نباشد، و با استغفار كبیره نباشد.

شرح :كسیكه بر گناه صغیره اى اصرار كند مثل مردمیكه همیشه جامه ابریشم پوشد، گناهش كبیره محسوب شود و آثار و عذاب گناه كبیره بر آن مترتب گردد. شهید (قدّس سرّه) فرموده است عزم بر تكرار گناه هم بمنزله اصرار است و توبه و استغفار گناه كبیره وو صغیره را محو كند و باقى نگذارد، ولى اعمال سالحه مانند وضو و نماز و روزه گناه صغیره را جبران كند.

2. امام باقر علیه السلام راجع بقول خداى عزوجل : (((و بر آنچه كرده اند اصرار نورزند و بدانند (كه بد كرده اند) 135 سوره 3))) فرمود: اصرار بر گناه )))اینستكه : كسى گناهى كند و از خدا آمرزش نخواهد، و در فكر توبه نباشد، اینست اصرار بر گناه .

شرح :كسیكه بفكر توبه نیست ، ظاهرا قصد تكرار گناه دارد و چنانكه شهید فرمود: این هم بمنزله اصرار است .

3. امام صادق (ع ) مى فرمود: نه بخدا سوگند كه خدا هیچ طاعتى را با اصرار بر هر گناهى كه باشد نپذیرد.

(باب ریشه هاى كفر و پایه هایش )

1. امام صادق (ع ) فرمود: ریشه هاى كفر سه چیز است : حرص و تكبر و حسد.

اما حرص در داستان آدم علیه السلام است زمانیكه از خوردن آندرخت نهى شد و حرص او را برانگیخت كه از آن بخورد.

و اما تكبر در داستان شیطانست كه چون ماءمور بسجده آدم شد سرپیچى كرد.

و اما حسد در داستان دو پسر آدم (هابیل و قابیل ) است زمانیكه یكى دیگرى را كشت .

شرح :مرحوم مجلسى گوید: گویا مراد بریشه هاى كفر گناهانى است كه گاهى موجب كفر شود نه همیشه ، و كفر نیز معانى بسیارى دارد، مانند انكار خداوند سبحان و عناد و لجاج نسبت بصفاتش و مانند انكار پیغمبران و حجج او و انكار تعلیمات آنها و مانند نافرمانى خدا و رسولش و چون ناسپاسى نعمتهاى خدا تا برسد بترك اولى ، پس حرص گاهى سبب ترك اولى و گاهى موجب گناه صغیره یا كبیره اى مى شود، تا بشرك و انكار خدا میرسد، وحرص آدم علیه السلام موجب ترك اولاى او شده ولى در فرزندانش تكامل پیدا كرد تا بكفر و انكار خدا رسید، از اینرو حرص را ریشه كفر نامیدند. و همچنین نسبت به تكبر و حسد و صفات دیگر.

و اما راجع بشیطانى برخى حسد را موجب سجده نكردنش دانسته اند، ولى از آیه شریفه (((خلقنى من نار و خلقنه من طین ))) كه خودش بدان تمسك كرده و نیز از این روایت پیداست كه همان استكبار (خود پسندى و منیت و بزرگى طلبى ) او باعث گناهانش شد.

2. رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: سر آغاز نافرمانى خداى عزوجل شش چیز است ، 1- دوستى دنیا 2- دوستى ریاست 3- دوستى خوراك 4- دوستى خواب 5- دوستى استراحت 6- دوستى زنان .

شرح :پیداست كه دوست داشتن این شش چیز زمانى مذموم و ناپسند است كه بحد تجاوز از حدود الهی و افراط رسد و موجب معصیت گردد اما دوست داشتن آنها بحد اعتدال و بقصد كمك بر تقوى و عبادت محمود و پسندیده است ، حتى دوستى ریاست براى كمك بمظلوم و امر به معروف و نهى ازمنكر و اجراء حدود خدا عبادت است .

3.

امام صادق (ع ) فرمود: مردى از قبیله خثعم خدمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض كرد: چه اعمالى را خدا بیشتر دشمن دارد؟ فرمود: شرك بخدا. عرض كرد: سپس چه ؟ فرمود، قطع رحم (بریدن از خویشاوندان ) عرض كرد: سپس چه ؟ فرمود: امر به منكر و نهى از معروف (به بدى وادار كردن و از خوبى باز داشتن ).

4.

یزید صائغ گوید: به امام صادق (ع ) عرض كردم : مردیست كه مسلمان و شیعى مذهب است اگر خبر دهد دروغ گوید، و اگر وعده دهد خلف كند و اگر امین شود خیانت كند، او چه منزلتى دارد؟ فرمود: در نزدیكترین منازل كفر است ، ولى كافر نیست (نزدیكست كه گناهانش او را بكفر رساند). (یعنی فاسدالعقیده نیست بلکه فاسد العمل است و اگر در عقیده او نیز خللی باشد به واسطه آن اعمال زودتر وارد دوزخ می‌شود همان گونه که ناصبی علی رغم عمل صالح زودتر از پیروان خود وارد دوزخ می‌شود)

5.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: از نشانه هاى شقاوت خشكى چشم (از گریه ) و قساوت قلب سخت و حریص بودن در طلب دنیا و اصرار بر گناهست .

6.

سلمان فارس گوید: هرگاه خداى عزوجل هلاك بنده اى را خواهد (او را مستحق لطف و توفیق نداند) حیا را از او بگیرد و چون حیا را از او گرفت او بمردم خیانت كند و مردم باو، و چون چنین كرد، امانت بكلى از او بر كنار شود، و چون امانت از او رخت بر بست ، همواره خشن و سخت دل شود، و چون خشن و سخت دل شد، رشته ایمان از او بریده شود، و چون رشته ایمان از او بریده شد، او را جز شیطانى ملعون نبینى (صفاتش همه شیطانى شود و مورد لعنت خدا و ملائكه قرار گیرد). (و البته نماد تمام و کامل این اشخاص دشمنان آل محمد علیهم‌السلام هستند که به عظمت منزلت ایشان واقف بودند ولی دست‌های ناپاک خود را به خون پاکشان آغشته نمودند وخود و پیروان خود را به سوی دوزخ جاوید سوق دادند)

7.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: پنج كس را من و هر پیغمبر مستجاب الدعوه اى لعنت كرده ایم : 1- كسیكه چیزى در كتاب خدا زیاد كند 2- آنكه سنت مرا

1. ترك كند 3- هر كه قدر خدا را تكذیب كند (مانند مفوضه كه توضیح عقیده آنها در ج 1 ص 215 گذشت ) 4- كسیكه آنچه را خدا نسبت بعترت من محترم دانسته روا شمرد (آنها را بكشد یا اهانت و انكار كند) 5- غنیمت جنگى را (كه دیگران هم در آن شركت دارند) بخود اختصاص دهد و حلال داند. ( یعنی در رکاب معصومین علیهم‌السلام زیرا جنگ در رکاب عمر بن الخطاب و بنی‌امیه و بنی‌عباس عین کفر و نفاق است )

( باب ریا)

توضیح :ریا: بمعنى نشاندادن عمل است بمردم بمنظور جاه طلبى و خودنمائى و براى اینكه جلب نظر آنها كند و خود را نزد آنها پرهیزكار و متقى جلوه دهد چنانكه در باب نیت از این موضوع سخن بمیان آمد.

1.

امام صادق (ع ) بعباد بن كثیر بصرى در مسجد فرمود: واى بر تو اى عباد از ریا، بپرهیز كه هر كه براى غیر خدا كار كند، خدا او را بكسى كه برایش كار كرده وا گذارد.

2.

امام صادق (ع ) فرمود: این امر (تشیع و دین دارى) خود را براى خدا قرار دهید نه براى مردم ، زیرا هر چه بمنظور خدا باشد، براى خداست (او میپذیرد و پاداش میدهد) و هر چه براى مردم است ، بسوى خدا بالا نرود (خدا نپذیرد و پاداش ندهد).

3.

امام صادق (ع ) فرمود: هرگونه ریائى شركست ، هر كهه براى مردم كار كند، پاداشش بعهده مردم است و هر كه براى خدا كار كند، ثوابش بر خداست .

4.

امام صادق (ع ) درباره قول خداى عزوجل : (((هر كه امید لقاء پروردگارش را دارد باید عملى صالح كند و در عبادت پروردگارش هیچكس را شریك نسازد. 11 سوره 18))) فرمود: شخصى كار ثوابى میكند و مقصودش خدا نیست ، بلكه میخواهد مردم بشنوند و او را بستایند، اینست كسیكه در عبادت پروردگارش شریك میآورد، سپس فرمود: هرگز نباشد بنده ئیكه در نهان كار خیرى كند و روزگار بگذرد، جز آنك خدا برایش خیرى ظاهر سازد، و هرگز بنده اى نباشد كه در نهان شرى كند و روزگار بگذرد، جز آنكه خدا برایش خیرى ظاهر سازد، و هرگز بنده اى نباشد كه در نهان شرى كند و روزگار بگذرد، جز آنكه خدا برایش شرى آشكار كند.( و لذا در نماز نیت را ذات اقدس الهی را رکن قرارداد تا هرکس آن را برای ایجاد درآمد خود به جای آورد و برای اقامه آن مزد بگیرد پس نماز او و بقیه که به او اقتدا کردند باطل است و حتی اگر نیت هم برای خدا و هم برای پول و هم برای حق قدم و ...، باشد باطل است یعنی تمامی اعمال اعم از عبادی و عقیدتی بایستی برای خدا باشد والسلام)

5.

محمد بن عرفه گوید: امام رضا علیه السلام فرمود: واى بر تو اى پس عرفه ، كار كنید، نه بمنظور ریا و بگوش مردم رسیدن ، زیرا هر كه براى غیر خدا كار كند، خدا او را بكارش واگذارد واى بر تو، كسى عملى نكند جز آنكه خدا عبائى

بر او پوشاند (از جنس همان عملش ) اگر عملش خوب باشد عباى خوب و اگر بد باشد عباى بد.

توضیح :ردا بمعنى عبا و پوستین و هرجامه ایستكه آنرا روى لباسها پوشند و تشبیه اثر و نتیجه عمل با آن از نظر آشكار بودن و فرا گرفتن آنست .

6.

عمر بن یزید گوید: همراه امام صادق (ع ) شام مى خوردم كه ناگاه این آیه را تلاوت فرمود: (((بلكه انسان بخود بیناست ، اگر چه عذرها براى خود تراشد 14 سوره 75))) اى ابا حفص ! انسان چه مى كند كه بسوى خداى عزوجل تقرب جوید بخلاف آنچه خدایتعالى از باطن او میداند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مى فرمود: هر كه نیتى در دل داشته باشد، خدا لباسى مناسب آن بر او پوشد، اگر خوب باشد خوب و اگر بد باشد بد.

7.

پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: فرشته عمل بنده اى را بالا مى برد و از آن مسرور است ، ولى چون آن عمل را كه بصورت حسناتست . بالا برد، خداى عزوجل فرماید: آن اعمالرا در سجین (دیوان اءعمال گنهكاران ) گذارید. زیرا آن بنده این اءعمالرا براى من بجا نیاورده .

8.

امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: ریاكار سه نشانه دارد چون مردم را بیند (در عبادت ) بنشاط آید، و هر گاه تنها باشد كسل شود، و دوست دارد كه در هر كارى او را بستایند.

9.

امام صادق (ع ) فرمود: خداى عزوجل فرماید: من بهترین شریكم ( یعنی شریک با بندگان)، (پس اى بنده دیگرى را در عبادت شریك من مساز زیرا) هر كس در علمى كه انجام میدهد، دیگرى را شریك من سازد از او نپذیرم ، جز عملیكه خالص براى من باشد.

10.

امام صادق (ع ) فرمود: هر كه بمردم نشان دهد آنچه خدا دوست دارد و بخدانشان دهد به آنچه ناپسند دارد، خدا را ملاقات كند در حالیكه او را دشمن داشته باشد.

11.

امام صادق (ع ) فرمود: بنده اى نیست كه در نهان كار خیرى كند، جز آنكه روزگارى نگذشته ، خدا براى او خیرى ظاهر كند، و بنده اى نیست كه در نهان كار شرى كند، جز اینكه روزگارى نگذشته ، خدا برایش شرى ظاهر كند.

12.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: زمانى براى مردم پیش آید كه براى طمع دنیا باطنشان پلید و ظاهرشان زیبا باشد، و از اعمال خود ثواب خدا را مقصود نداشته باشند، دینشان ریا باشد و ترس از خدا بآنها آمیخته نشده باشد: خدا آنها را مجازاتى همگانى كند، سپس مانند كسیكه غرق مى شود، دعا كنند و خدا مستجاب نكند.( و این روایت از روایات عظیمه منطبق بر احوال مردم آخرالزمان است پس انا لله و انا الیه راجعون )

13.

حضرت ابیجعفر (ع ) فرمود: نگهدارى عمل از خود عمل سخت تر است ، راوى عرض كرد: نگهدارى عمل چیست ؟ فرمود:

مردى براى خداى یگانه بى شریك بخششى مى كند و خرجى مینماید، برایش عمل نهانى نوشته میشود (كه پذیرفته خداست و ثواب دارد) سپس كارش را بزبان میآورد و برایش عمل آشكار مینویسند (كه ثوابش كمتر است ) باز هم بزبان میآورد، تا آنرا محو كرده ، برایش ربا مى نویسد (كه علاوه بر آنكه ثواب ندارد مستحق عقابست ).

14.

امیرالمؤمنین (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: از خدا چنان بترسید كه محتاج عذر خواهى نباشید (یعنی به واسطه ی گناهان خود از خدا بترسید) و بدون ریا و قصد شهوت براى خدا كار كنید، زیرا هر كه براى غیر خدا كار كند، خدا او را بعملش وا گذارد.

15.

زراره گوید: از امام باقر (ع ) پرسیدم راجع بمردیكه كارى خیرى میكند و شخصى او را مى بیند و او خوشش میآید: فرمود: عیب ندارد، هر كس دوست دارد و خوبیش میان مردم نمایان شود بشرط آنكه عمل را بآن قصد انجام ندهد.

(باب ریاست طلبى )

1.

معمر بن خلاد نزد حضرت ابوالحسن علیه السلام نام مردى را برد و گفت : او ریاست را دوست دارد، حضرت فرمود: بودن دو گرگ درنده در میان گله گوسفندیكه چوپانش حاضر نباشد، زیانبخش تر از ریاست نسبت بدین مسلمان نیست (ریاست طلبى از دو گرگ بدین مسلمان بیشتر زیان رساند).

2.

امام صادق (ع ) فرمود: هر كه ریاست طلبد هلاك شود.

3.

امام صادق (ع ) مى فرمود: بپرهیزید از این رؤ سائیكه ریاست را بخود میبندد، زیرا بخدا سوگند كه كفشها دنبال سر مردى صدا نكند، جز آنكه هلاك شود و هلاك كند (مقصود از این رؤ سا حسن بصرى و سفیان ثورى و ابوحنیفه و امثال آنهاست ).

4.

امام صادق (ع ) فرمود: ملعونست كسیكه ریاست را بخود بندد، ملعونست كسیكه بآن همت گمارد، ملعونست كسیكه بفكر آن باشد.

5.

ابوحمزه ثمالى گوید: امام صادق (ع ) فرمود: بپرهیز از ریاست و بپرهیز از اینكه دنبال مردم روى ، عرض كردم : قربانت گردم ریاست را فهمیدم و اما اینكه دنبال مردم روم ، كه من دو سوم آنچه دارم (از احادیث و اخبار شما) از دنبال مردم رفتنم بدست آمده ؟؟ فرمود: چنانكه تو فهمیدى نیست مقصود اینستكه بپرهیز از اینكه مردى را بدون دلیل (در برابر امام علیه السلام) به پیشوائى برگزینى و هر چه گوید تصدیقش كنى .

6.

ابا ربیع شامى گوید: امام باقر علیه السلام فرمود، و اى بر تو، اى ابا ربیع ، ریاست مجو و گرگ مباش كه بنام ما مردم را بخورى كه خدا محتاجت كند، و دوباره ما آنچه خود نگفته ایم مگو (غلو مكن ) زیرا ناچار تو (در قیامت ) بازداشت و باز خواست شوى ، پس اگر راست گو باشى تصدیقت كنیم ، و اگر دروغگو باشى تكذیب كنیم .

7.

امام صادق (ع ) میفرمود: هر كه ریاست خواهد هلاك شود.

8. محمد بن مسلم گوید: شنیدم امام صادق (ع ) فرمود: گمان نكنى كه من خوبان و بدان شما را نمیشناسم ؟! چرا بخدا كه بدان شما كسى است كه دوست دارد پشت سرش راه روند، و بناچار باید دروغ پردازد یا ناتوان در راءى باشد.

شرح :مقصود اینستكه در هر عصرى شخصى یا اشخاصی ریاست طلب كه دوست داشته باشند که مردم دنبال سر آن ها افتند بوده است و او برابر سؤالات مردم یا دروغى از خود میتراشد یا درمانده و ناتوان وامیماند و ممكن است مقصود این باشد كه : هر كس ریاست را دوست دارد چنین است .

مرحوم مجلسى گوید: ریاست بد و خوب دارد، ریاست خوب آنستكه خدایتعالى به پیغمبران و اوصیاء علیهم السلام داده و نیز مانند قاضى و امام جماعت و تدریس و وعظ و هر منصب شرعى كه مقصود رئیس دلسوزى براى مردم و جلوگیرى از فساد و منكرات باشد، و این ریاست واجب كفائى و گاهى واجب عینى است و ریاست مذموم و ناپسند آنستكه شخص رئیس از منصبش سوء استفاده كند و مقصودش بدست آوردن اغراض پست دنیا باشدو این اخبار بر وجوه مذمومه و ناپسندآن حمل شود یا بر اینكه كسى نفس ریاست را دوست داشته و جاه و طلب باشد و غرض شرعى مستحسنى از آن نداشته باشد.( پس حاصل این فراز آن است که تمامی دشمنان ستیزه‌گر با خدا و رسول و امامان معصوم کسانی بودند که به خاطر ریاست خود به بدترین جنایات دست زده اند این غاصبین حقوق وصی خدا و امامان معصوم هستند که در طول تاریخ از هیچ جنایتی فروگذار نکردند و این پیروان ناصبی آن‌ها هستند که با توجیه اعمال مجرمانه آنان ریاست می کنند و خود و پیروان گمراه را وارد آتش دوزخ می نمایند)

(باب دین را دام دنیا ساختن)

1. امام صادق (ع ) مى فرمود: رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداى عزوجل فرماید: واى بر كسیكه دین را دام بدست آوردن دنیا كنند، واى بر كسانیكه مردمى را كه بعدالت دستور دهند بكشند، واى بر كسانیكه مؤمن در میان آنها با خوف و تقیه بسر برد، اینها بمن مضرور میشود؟ (براى اینكه نعمت و مهلتشان میدهم ) یا بر من گستاخى میكنند، بحق خودم سوگندكه فتنه و بلائى براى آنها پیش آورم كه خردمندشان سرگردان شود.

( باب كسیكه عدالتى را بستاید و عمل دیگر كند)

توضیح :مقصود از این باب اینستكه : كسى از مطلب حقى كه مطابق قانون عدالت باشد دم زند و آنرا براى مردم بیان كند، ولى خودش بآن عمل نكند، یا از دین و امام بر حقى ستایش كند و خودش پیروى شیطان نماید، چنانچه خداى عزوجل فرماید: لم تقولون مالا تفعلون و بازفرماید: اءتامرون الناس بالبرو تنسون انفسكم (((مردم را به نیكى امر میكنید و خود فراموش مینمائید))).

1. امام صادق (ع ) فرمود: پر حسرت ترین مردم روز قیامت كسى است كه عدالتى را ستوده و عمل خودش بر خلاف آن باشد (زیرا در قیامت مى بیند شنوندگان سخن او سعادتمند گشته ولى خودش بدبخت و گرفتار است ).
2.

و فرمود: روز قیامت سخت ترین مردم از لحاظ عذاب كسى است كه عدالتى را بستاید و بر خلاف آن عمل كند.

3.

و فرمود: پر حسرت ترین مردم روز قیامت كسى است كه عدالتى را بستاید و بر خلاف عمل دیگر كند.

4.

ابو بصیر گوید: امام صادق (ع ) راجع بقول خداى عزوجل فرمود: (((آنها و گمراهان برو در دوزخ افتند 94 سوره 26))) فرمود: اى ابابصیر اینها مردمى هستند كه با زبان خود عدالتى را ستوده و در مقام عمل بخلافش گرائیده اند.

5.

امام باقر (ع ) فرمود: بشیعیان ما این پیغمام برسان كه : هرگز ثواب خدا بكسى جز با عمل نرسد و بآنه برسان كه پرحسرت ترین مردم روز قیامت كسى است كه عدالتى را ستاید و سپس بخلاف آن گراید.

( باب مراء و خصومت ورزی و ستیزه و دشمنی با مردم )

توضیح :مقصود از این باب مباحثات و گفتگوهائى است كه میان مردم بر پا مى شود و بر سخن یكدیگر اعتراض مى كنند، براى اینكه سخن خود را اگر چه باطلست بكرس نشانند و اظهار فضل و دانش كنند، از این رو غالبا اینگونه مباحثات بدشمنى و دشنام و دورى از یكدیگرمیكشد و اما بحث و مجادله براى اظهار حق یا فهمیدن حق محبوب و پسندیده است ، چنانكه خدایتعالى فرماید: و جادلهم بالتى هى اءحسن (((بروش نیكوترى با آنها مجادله كن ))).

1.

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: از مراء و خصومت کردن بپرهیزید كه دلهاى دوستان و برادران را بیمار كنند و نفاق را پرورش دهد( اهل مراء کسی است که در مباحثه مردم آزار است و مانع گفتار دیگران می‌شود و برای دیگران برای اظهارنظر مجال نمی‌دهد و درعین حال خود بردبار و پرهیزکار نشان می دهد درحالی‌که باطن او از خشوع و ورع تهی است و سرانجام خدا بینی او را به خاک می‌مالد )(زیرا سلامتى دل بصفا و صمیمت است و بیماریش بكینه و اندوه و پریشانى خاطر كه از مجادله و ستیره برخیزد و دوستان را با یكدیگر دو رو كند).

2.

پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: سه خصلت است كه هر كس خداى عزوجل را با آنها ملاقات كند (با این سه خصلت بمیرد) از هر دریكه خواهد داخل بهشت شود: كسیكه خلقش نیكو باشد و در غیبت و حضور مردم از خدا بترسد و ترک مراء و مجادله زننده نماید اگرچه حق با او باشد.

3.

و باز فرمود: كسیكه خدا را هدف مجادلاتش كند، بتحول بسیار نزدیك شود.

شرح :مرحوم مجلسى ، براى این روایت سه معنى ذكر فرموده كه دو معنى آن قریب بذهن است :

1 - در ذات و صفات خدا وارد بحث و گفتگو نشوید و با یكدیگر ستیزه منمائى ، زیرا عقول و افكار بشر از درك آن قاصر است و از اینرو همواره از راءیى براى دیگر منتقل میشوید، چنانچه از سخنان حكماء و متكلمین هویداست كه هر كدام مذهب و عقیده اى دارند، پس بهتر آنستكه بتعلمیات قرآن و سنت اكتفا شود، (چنانچه درس 367 دو مثال از تعلیمات قرآن و اخبار را با تعلیمات حكما و عرفا تطبیق نمودیم ) و ممكن است مراد به انتقال ، انتقال بكفر و باطل باشد.

2 - هنگام مباحثه و مجادله بخدا سوگند یاد نكنید، زیرا ممكن است ، از ترس عذاب و عقاب خدا از آنچه سوگند خورده اید براى دیگر منتقل شوید و رسوا گردید.

4. امام صادق (ع ) فرمود: با شخص حلیم و سفیه مجادله مكن ، زیرا حلیم دشمنت دارد و سفیه آزارت رساند.

توضیح :حلیم دو معنى دارد: 1- خردمند و عاقل . 2- خویشتن دارى كه در كارها شتاب نكند و هر دو معنى در اینجا مناسب است و سفیه بیخر و نادانست .

5.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: نبود زمانیكه جبرئیل نزد من آید، جز آنكه غالبا میگفت : اى محمد از بغض و دشمنى مردم بپرهیز.

6.

امام صادق (ع ) فرمود: جبرئیل به پیغمبر گفت : از گفتگو و ستیزه با مردم بپرهیز.

7.

امام صادق (ع ) فرمود: از برانگیختن شر بپرهیزید كه موجب گناه و آزار و غرامت شود، و عیب پوشیده را آشكار كند.

8.

و فرمود: از دشمنى با یكدیگر بپرهیزید، زیرا دشمنى دل را مشغول كند و موجب نفاق شود و كینه ها پدید آرد.

9.

امام صادق (ع ) فرمود: هر كه دشمنى بكارد، كاشته خود را درو كند.

(باب خشم و غضب)

1.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: غضب ایمان را فاسد كند چنانكه سركه عسل را.

2.

میسر گوید: خدمت امام باقر (ع ) از غضب سخن بمیان آمد. حضرت فرمود: همانان مرد (نادان) غضب میكند و تا داخل دوزخ نشود هرگز راضى نگردد (یعنی تا مرتكب گناهى نشود که خداوند را به غضب آورد و خشمش تسكین نیابد) پس هر كس بر مردمى خشمگین شد، و ایستاده بود، باید فورى بنشیند، تا پلیدى شیطان از او دور شود، و هر كس بر خویشاوندانش غضب كند باید نزدیك او رود و تنش را مس كند (مثلا دست به دست او ساید) زیرا خویشاوند هرگاه مس شود آرامش یابد. (این فراز از عجایب روایات و معنی آن عظیم است)

3.

امام صادق (ع ) فرمود: غضب كلید هر شرى است .

4.

امام صادق (ع ) فرمودم : شنیدم پدرم میفرمود: مردى بیابانى خدمت رسولخدا صلى الله علیه و آله آمد و عرض كرد: من صحرا نشینم (و چون نمیتوانم همیشه از خدمت شما استفاده كنم ) كلمات جامعى بمن بیاموز،

فرمود: دستورات میدهم كه غضب مكن ، مرد عرب در خواست خود را سه بار تكرار كرد (و همان جواب شنید) تا آنمرد بخود آمد و گفت : دیگر سؤالى نمیكنم ، رسول خدا صلى الله علیه و آله جز بخیر مرا دستور نفرمود (زیرا همان غضب نكردن مرا از دشنام و تهمت و آزار مسلمان و چاقوكشى و آدم كشى و گناهان دیگر باز میدارد) سپس فرمود: پدرم میفرمود: سخت تر از غضب چه چیز است ؟ همانا مرد غضب میكند و در اثر آن مرتكب قتل نفس كه خدا حرام كرده میشود و زن پاكدامن را متهم مى سازد.

5.

عبدالاعلى گوید: به امام صادق (ع ) عرض كردم : مرا اندرزى ده كه از آن پند گیرم ، فرمود: مردى خدمت رسولخدا صلى الله علیه و آله آمد و عرض كرد: یا رسول الله : اندرزى بمن بیاموز كه از آن پند گیرم ، حضرت باو فرمود برو و غضب مكن ، سپس تكرار كرد و باز حضرت فرمود: برو و غضب مكن تا سه بار.

6.

امام صادق (ع ) میفرمود: هر كه غضب خود را نگه دارد، خدا عیب او را بپوشاند.

7.

امام باقر (ع ) فرمود: در كتاب تورات در ضمن مناجات خداى عزوجل با موسى علیه السلام است : كه : اى موسى خشم خود را از كسیكه ترا بر او مسلط ساخته ام بازگیر تا خشم خود را از تو باز گیرم .

8.

امام صادق (ع ) فرمود: خداى عزوجل به یكى از پیغمبرانش وحى فرمود: اى پسر آدم در حال خشمت مرا یاد كن تا در حال خشمم ترا یاد كنم (قدرت مرا بیاد آور تا عفوم را شامل حالت گردانم ) و با آنها كه (در اثر خشم خود) نابودشان میكنم نابودت نكنم و با انتقام گیرى من (از دشمنانت ) راضى باش ، زیرا انتقام گیرى من براى تو بهتر از انتقام گرفتن تو براى خودت میباشد.

9.

و در روایت دیگر مانند همین روایت ذكر نموده ، ولى در آنجا افزوده است : و هرگاه مظلوم شدى و سستى بتو رسید بانتقام گرفتن من براى خود راضى باش ، زیرا انتقام گرفتن من براى تو بهتر از انتقام گیرى تو براى خودت میباشد.

10.

اسحاق بن عمار گوید: شنیدم امام صادق (ع ) مى فرمود: در تورات نوشته است : اى آدمیزاد، هرگاه خشمگین شدی مرا بیاد آور تا ترا هنگام خشمم بیاد آورم و با آنها كه نابودشان میكنم نابودت نكنم و چون ستمى بر تو شد، بانتقام گیرى من براى خود راضى باش ، زیرا انتقام گیرى من برایت از انتقام گیرى خودت بهتر است .

11.

امام صادق (ع ) فرمود: مردى به پیغمبر صلى الله علیه و آله عرض كرد: یا رسول الله ! مرا تعلیم ده ، فرمود: برو و غضب مكن ، آنمرد گفت : همین مرا بس است و بجانب قبیله خود رفت ، ناگاه در میان قومش جنگى بپا شد، و اسلحه پوشیده در برابر یكدیگر صف كشیدند، آنمرد هم چون چنان دید، اسلحه پوشید و بصف ایستاد، آنگاه سخن پیغمبر صلى الله علیه و آله را بباد آورد كه باو فرمود: (((غضب مكن ))) سپس اسلحه را كنار گذاشت ، و

نزد مردمیكه دشمن قومش بودند آمد و گفت : این مردم هر جراحت و قتل و زدن بى نشانه اى كه در افراد شما باشد بعهده من و من خونبهاى آنرا بشما میپردازم (اما زخم نشانه دار را از زننده اش بگیرید) آن مردم گفتند، هر چه چنین باشد بنفع شما و ما از شما بپرداخت این جریمه سزاوارتریم ، سپس با یكدیگر صلح كردند و آن كینه از میان برفت.(و این است عظمت کلام گوینده و این

است عظمت توجه شنونده و این است حاصل شیرین این درخت کاشته شده یعنی رسالت محمد رسول الله اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم)

12.

امام باقر (ع ) فرمود: این غضب (و خشمى كه در وجود شماست ) شراره اى است شیطانى كه در دل آدمیزاد شعله ور مى شود، و چون كسى از شما خشمگین شود، چشمانش سرخ شود و رگهاى گردنش ورم كند و شیطان در وجودش در آید، پس هرگاه كسى از شما از این حالت خویش بترسد، بزمین بچسبد، زیرا وسوسه شیطان در آن هنگام از او دور شود.

13.

امام صادق (ع ) فرمود: غضب دل شخص حكیم را نابود كند (از اینرو بجاى حكمت از او سفاهت بینند) و فرمود: هر كس مالك غضب خود نباشد، مالك عقل خود نخواهد بود.

14.

رسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود: كسیكه خود را از ریختن آبروى مردم نگهدارد، خدا در قیامت از (عیب ) او در گذرد، و هر كه خشم خود را از مردم باز گیرد، خداى تبارك و تعالى عذاب روز قیامت را از او باز گیرد.

15.

امام باقر (ع ) فرمود: هر كه خشم خود را از مردم باز گیرد، خداعذاب روز قیامت را از او باز گیرد.( نگارنده به یاد دارد که در زمان خدمت سربازی در پادگان محل خدمت دوتن از دوستان با هم درگیر شدند و یکی از آن‌ها با عصبانیت فراوان کلمات خصومت‌باری را عنوان نمود و آن دوست دیگر ما که فردی بسیار مؤدب و فهیم بود به او گفت تو در این زمان بسیار عصبانی هستیم و من صلاح می‌دانم الان دیگر با هم صحبت نکنیم و من صبر می‌کنم تا عصبانیت تو فروکش کند و سپس با هم صحبت کنیم و با این روش او را آرام نمود و آتش افروخته شده را خاموش کرد آیا این از مصادیق حسن خلق نیست آیا این روش پیروی از حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم نیست)

( باب حسد)

1.

امام باقر (ع ) فرمود: همانا مرد هرگونه تندى و شتابزدگى میكند و كافر میشود، و حسد ایمان را میخورد، چنانكه آتش هیزم را میخورد.

2.

امام صادق (ع ) فرمود: مؤمن غبطه برد و حسد نبرد، ولى منافق حسد برد و غبطه نبرد.

شرح :حسد آنست كه نعمتى را كه خدا به برادر دینى تو داده ، براى او نخواهى و از آن رنج برى و آرزوى زوال آنرا داشته باشى چه آنكه بخودت رسد یا نرسد ولى غبطه

آنست كه با نعمت او كارى نداشته باشى و آرزو كنى كه خودت هم مثل آن نعمت را داشته باشى .

( باب عصبیت )

توضیح :مراد به عصبیت و تعصب مذموم كه در این باب مفاسدش ذكر مى شود آنستكه : حمایت و طرفدارى از فامیل و دوست رفیق شود، در راه ستم یا عقیده باطل ، و همچنین طرفدارى كردن از مذاهب باطله پدران و دفاع از جهل و گمراهى و پایدارى بر عقیده اى كه انسان داشته و فهمیده باطلست تعصب مذمومست .

و نزدیك به معنى تعصب است حمیت وانقة كه خدایتعالى فرماید: اذ جعل فى قنوبهم الحمیة ، حمیة الجاهلیة .

1.

امام صادق (ع ) فرمود: كسى كه تعصب برد یا برایش تعصب برند رشته ایمانرا از گردن خویش باز كرده است .

2.

رسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر كه در دلش باندازه دانه خردلى عصبیت باشد خدا او را روز قیامت با اعراب جاهلیت مبعوث كند.

3.

امام صادق علیه السلام فرمود: هر که تعصب کند خدا دستمال و سربندی از آتش بسر او بندد.

4.

از على بن الحسین علیهما السلام راجع به عصبیت پرسیدند، فرمود: عصبیتى كته صاحبش بسبب آن گنهكار است اینستكه كسى بدان قوم خود را از نیكان قوم دیگر بهتر داند، ولى دوست داشتن كسى قوم خود را عصبیت نیست ، بلكه كمك كسى قوم خویش را بر ستم از جمله عصبیت است.( پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که نماد این عصبیت بی‌جا و نفرت‌آور اعمال تباه خلیفه دوم بود که مانند لکه ننگی بر دامان اسلام و قرآن تا به ابد افتاده است و ...، او بود که کافران قریش را تقدیس و برای آن‌ها عزاداری می کرد و به واسطه ی عصبیت قومی و او بود که تصور می‌کرد بر خلاف آیات عظیم قرآن که عرب‌ها بر عجم‌ها برتری دارند و این‌گونه انکار افکار متحجرانه خود را در میان پیروان خود نهادینه کرد که آثار سوء آن تا این زمان ادامه دارد )

( باب كبر و بزرگ منشى )

توضیح :كبر بر خلاف تواضع اینستكه كسى خود را از دیگران بزرگتر و بالاتر داند و بر او گردنكشى و سرفرازى كند، ولى عجب كه در باب آینده ذكر مى شود اینستكه : انسان خود بین و خودپسند باشد و برخود ببالد، پس در تكبر لازمست دیگرى باشد و انسان خود را از او بالاترداند ولى در عجب، بودن شخص دیگر و ملاحظه برترى بر او لازم نیست .

1.

امام باقر (ع ) فرمود: عزت روپوش خدا و بزرگ منشى زیرپوش خداست ، پس هركس بیكى از آنها دست درازى كند، خدا در دوزخ سرنگونش كند.

2.

امام صادق (ع ) فرمود: بزرگ منشى روپوش خداست و هر كه نسبت بچیزى از آن با خدا ستیزه كند خدا در آتش سرنگونش سازد.

3.

امام باقر (ع ) و امام صادق (ع ) فرمودند: هر كه به سنگینى ذره اى تكبر در دلش باشد. داخل بهشت نشود.

4.

محمد بن مسلم گوید: یكى از آندو اما علیهما السلام فرمود: هر كه باندازه سنگینى دانه خردلى تكبر در دلش باشد، داخل بهشت نشود. راوى گوید: من گفتم : انا لله و انا الیه راجعون امام فرمود: چرا گفتى : انا لله و انا الیه راجعون ؟ گفت : براى آنچه از شما شنیدم ، فرمود: چنانكه تو فكر مى كنى نیست ، مقصود من انكار است ، و آن جز انكارنیست (یعنى مقصود از تكبر انكار خدا و گردنكشى در برابر اوست). (و این فراز در واقع شرح واژه عظیم کبر و تکبر است که امام علیه‌السلام آن را شرح و تفسیر می‌فرماید و فهم آن راه‌گشای سعادت دنیا و آخرت اهل ایمان است)

5.

امام صادق (ع ) فرمود: تكبر اینستكه : مردم را خوار شمارى و حق را سبك شمارى (در برابر حق سفاهت كنى ). ( و نماد این سفاهت ها ستیزه‌گری غاصبین و ظالمین با محمد و آل‌محمد علیهم‌السلام و عجل فرجهم بوده‌است )

6.

امام صادق (ع ) فرمود: در جهنم دره اى است بنام دوزخ براى متكبرین كه از شدت حرارت خود بخداى عزوجل شكایت كرد و در خواست كرد باو اجازه دهد نفس كشد، پس چون نفس كشید جهنم شعله ور شد.( و این همان دوزخ است که از بزرگی ظلم و ستم متکبرین شعله ور می شود)

7.

امام صادق (ع ) مى فرمود: متكبرین (روز قیامت ) بصورت مور در آیند، ومردم آنها را پایمال كنند تا خدا از حساب آنها فارغ شود.

8.

عبدالاعلى گوید: به امام صادق (ع ) عرض كردم : تكبر چیست ؟ فرمود: بزرگترین تكبر اینستكه حق را سبك شمارى و مردم را پست دانى ، گفتم سبك شمردن حق چیست ؟ فرمود: در برابر حق نادانى كند و باهل حق طعنه زند.

9.

امام صادق (ع ) فرمود: چون یعقوب سالخورده بر یوسف علیهما السلام وارد شد، عزت سلطنت یوسف را گرفت و باحترام او پیاده نشد، جبرئیل علیه السلام فرود آمد و گفت : یوسف ! كف دستت را باز كن ، چون باز كرد، نورى از آن برخاست و در فضاى آسمان قرار گرفت . یوسف گفت : این چه نورى بود كه از كفم خارج شود؟ گفت : بكیفر پیاده نشدنت براى یعقوب سالخورده نبوت از فرزندانت بركنار شد، و از نسل تو پیغمبرى نباشد.

شرح : پیداست كه چنین خلافى نسبت بمردم عادى مستوجب چنان كیفرى نیست ، ولى پیغمبران بواسطه علو شاءن و رفعت مقامشان بكوچكترین خلاف مورد عتاب میشوند، و نظم و دقت دستگاه حساب خدا مقتضى همین سنجش است.(و این همان ترک اولی است که اسباب مؤاخذه معصومین را موجب می شود)

( باب خود بینى )

توضیح :معنى عجب و فرق آن با تكبر در اول باب گذشته بیان شد.

على بن سوید گوید: از حضرت ابى الحسن علیه السلام راجع به خود بینى و عجمى كه عمل را فاسد كند پرسیدم ، فرمود: خود بینى چند درجه دارد:

بعضى از آن درجات اینستكه . كردار زشت بنده بنظرش جلوه كند و آنرا خوب پندارد و از آن خوشش آید و گمان كند كار خوبى میكند.

و بعضى از درجاتش اینستكه : بنده به پروردگارش ایمان آورد و براى خداى عزوجل من گذارد، در صورتیكه خدا را بر او منت است(كه بایمانش هدایت فرموده ).

2.

امام صادق (ع ) فرمود: عالمى نزد عابدى رفت و باو گفت : نماز خواندنت چگونه و در چه حد است ، عابد گفت : مانند منى را از نمازش میپرسند؟! در صورتیكه من از فلان زمان و فلان وقت عبادت خدا میكنم ، عالم گفت : گریه كردنت چگونه است ؟ گفت : چنان میگریم كه اشكهایم روان مى شود، عالم گفت : همانا اگر خنده كنى و ترسان باشى ، بهتر است از اینكه گریه كنى و ببالى ، هر كه بخود ببالد چیزى از عملش بالا نرود (پذیرفته نشود).

3.

امام باقر (ع ) یا امام صادق (ع ) فرمود: دو مرد داخل مسجد شوند كه یكى عابد و دیگرى فاسق باشد، و از مسجد خارج شوند، در حالیكه فاسق صدیق (مؤمن واقعى ) شده باشد و عابد فاسق، و این براى آنستكه عابد داخل مسجد شود، در حالتیكه بعبادتش ببالد و بآن بنازد و فكرش در آن باره باشد ولى فكر فاسق درباره ندامت و پشیمانى از فسقش باشد و از خداى عزوجل راجع بگناهانى كه كرده آمرزش خواهد.

4.

عبدالرحمن بن حجاج گوید: به امام صادق (ع ) عرض كردم : مردى عملى (گناهى ) مى كند و از آن ترسان و هراسان میشود سپس كار نیكى مى كند و او را شبه عجبى میگیرد (و بكار نیكش میبالد) امام فرمود: او در حالت اولش با ترس بهتر است از حالت عجب و خود بینش .

5.

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: زمانى موسى علیه السلام نشسته بود كه ناگاه شیطان سوى او آمد و كلاه دراز رنگارنگى بسر داشت ، چون نزدیك موسى علیه السلام رسید، كلاهش را برداشت و خدمت موسى بایستاد و باو سلام كرد.

موسى گفت : تو كیستى ؟ گفت من شیطانم .

موسى گفت : شیطان توئى ؟! - خدا آواره ات كند - شیطان گفت : من آمده ام بتو سلام كنم بخاطر منزلتى كه نزد خدا دارى .

موسى علیه السلام باو فرمود: این كلاه چیست ؟ گفت : بوسیله این كلاه دل آدمیزاد را میربایم (گویا رنگهاى مختلف كلاه نمودار شهوات و زینتهاى دنیا و عقاید فاسد و ادیان باطل بوده است ).

موسى گفت : بمن خبر ده از گناهى كه چون آدمیزاد مرتكب شود بر او مسلط شوى ؟ شیطان گفت : هنگامى كه او را از خود خوش آید و عملش را زیاد شمارد و گناهش در نظرش كوچك شود.

و فرمود: خداى عزوجل بداود علیه السلام فرمود: اى داود! گنهكاران را مژده بده و صدیقان (راستگویان و درست كرداران ) را بترسان ، داود عرض كرد: چگونه

گنهكاران را مژده دهم و صدیقان را بترسانم! فرمود: اى داود! گنهكاران را مژده بده كه من توبه را میپذیرم و از گناه در میگذرم و صدیقان را بترسان كه باعمال خویش خود بین نشوند، زیرا بنده اى نیست كه بپاى حسابش كشم جز آنكه هلاك باشد (و سزاوار عذاب ، زیرا از نظر عدالت و حساب عبادات بنده با شكر یكى از نعمتهاى او برابرى نكند).

و سلام علیکم و رحمه الله و برکاته

پایان جلد سوم اصول کافی

« بسم الله الرحمن الرحیم »

این اثر را نگارنده تقدیم می‌نماید به ذات اقدس احدیت و تمامی مقدسین درگاه او و در صدر آنان محمد و آل محمد علیهم السلام و عجل فرجهم و امید دارد تا مورد رضایت خدا و رسول او و ائمه اطهار و مقربین درگاه آنان واقع شود و خداوند علی اعلی، اجرت عمل و تلاش او را فرج مهدی آل محمد علیه السلام و عجل فرجهم قرار دهد. آمین آمین آمین یا رب العالمین.

عبدالله عصام رودسری

مقدمه

اشاره

پس تو ای عاقل دانا و خردمند توجه نما که در ابتدای جلد چهارم این کتاب شریف حضرت علامه روایاتی را که در باب فطرت مؤمن و کافران را مذکور نموده که دلالت تام بر جبری بودن اعمال انسان ها دارد و جعلی بودن آن‌ها اظهر من الشمس است و روایات باب بعد که دقیقاً بر ضد این روایات جعلی است دلیل قاطع است که حضرت علامه کلینی به‌عنوان یک دانشمند و محقق آنچه را در قالب روایات موجود و در دسترس داشته است را مذکور نموده و به‌اصطلاح حفظ امانت فرموده است پس این علما و دانشمندان و محققین جهان اسلام هستند که با برابری آن‌ها با آیات کتاب خدا صحت و سقم آن‌ها را اعلام نموده و روایاتی را که درک آن مشکل است از دسترس انسان‌های گمراه و سودجو کنار می‌زند پس چون بر این فراز آگاه شدی پس توجه نما که ما در باب اول این کتاب نمونه‌ای از این روایات را که دلالت دارد بر جبر اعمال و جعلی بودن آن‌ها را فریاد می‌زند مذکور و سپس در دنبال روایات معارض آن را به‌عنوان شاهد عادل و گواه صادق مذکور می‌نماییم که در این زمان انطباق این روایات بر آیات قرآن اثبات و محرز و ثابت و اظهر من الشمس خواهد بود و مانند این ابواب را در ادامه این اثر بررسی و دنبال نموده و از ذکر روایاتی که به نظر غامض و پیچیده و یا جعلی و...، می‌باشند خودداری می گردد

با احترام

کلب آستان حضرت علامه امینی

عبدالله عصام رودسری

بسم الله الرحمن الرحیم

( باب دوستى دنیا و حرص بر آن )

1. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: ریشه و سر هر خطا كارى دوستى دنیا است.

توضیح باید دانست كه دنیا و دوستى آن بخودى خود مذموم نیست، آنچه مذموم است آن دنیائى است كه انسانرا از كسب كمالات و تحصیل آخرت باز دارد، و او را بمهالك اندازد، و گرنه وسیله بسیارى از سعادت همین دنیا و دوستى آن است، دنیا است كه محل نزول فرشتگان رحمت، و خانه پیمبران، و جاى تجارت اولیاء خدا بوده، چنانچه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرماید، و روى همین اصل، پیمبران و ائمه اطهار از خداى تعالى طول عمر و ماندن در دنیا را مى خواستند، چنانچه در كلام سید الساجدین علیه السلام است، كه از خدا براى صرف در اطاعتش طول عمر مى خواهد، و البته این چنین دنیائى عین آخرت است، چنانچه در روایت صحیح از ابن ابى یعفور حدیث شده است كه گوید: عرض كردم بحضرت صادق علیه السلام كه ما دنیا را دوست داریم؟ فرمود: میخواهى براى چه كار؟ عرض كردم: مى خواهم بوسیله بوسیله آن ترویج كنم و حج بجاى آورم و برنانخورهاى خود انفاق كنم، و به برادران دینى خود برسانم، و صدقه دهم؟ فرمود: این از دنیا نیست، (بلكه) این آخرت است. پس رویهمرفته آنچه از اخبار و آیات استفاده مى شود آن است كه دوستى دنیائى كه باعث فراموشى آخرت و تن پرورى و واگذاردن دستورات الهى و حرص بر لذات و شهوات و گناهان و امثال اینها باشد مذموم است، و بعبارت روشنتر دنیا را براى دنیا بخواهند نه براى آخرت، ولى اگر دنیا را براى درك سعادات و كسب كمالات و آخرت بخواهد مذموم نیست بلكه ممدوح است (این بود خلاصه كلام مجلسى علیه الرحمة در باب ذم دنیا).

2. حماد بن بشیر گوید: شنیدم از امام صادق (علیه السلام) كه میفرمود: دو گرگ درنده و خونخوار كه بگله بى شبانى برسند یكى از آندو در جلو گله بایستد و دیگرى در آخر آنها زیان آنها بیشتر از دوستى دنیا و شرف براى دین مسلمان نیست.

توضیح: مقصود از دوستى شرف در روایت همان اعیان منشى و تكبرى است كه از این ناحیه پیدا شود، و سدى در مقابل پذیرفتن حق و دعوت پیمبران گردد، و براستى این گونه خود بستگیها در تاریخ بزرگترین بدبختى بوده كه گریبانگر دسته از شرافت مآبان شده و آنان را از درك هرگونه حقیقى باز داشته است.

3. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: شیطان پسر آدم را در هر چیز مى چرخاند (و بهر گناهى پیشنهاد مى كند) همین كه او را خسته كرد، در كنار مال كمین مى كند، و چون بدانجارسدگریبانش را میگیرد.

شرح: مقصود اینست كه مال و ثروت بزرگترین كمینگاه شیطان است زیرا بسیار كم است كه بان برسد و او را نفریبد.

4.

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده: درهم و دینار (و دوستى آنها) آن ان را كه پیش از شما بودند هلاك كردند، و همان دو هلاك كننده شمایند.

5.

و از حضرت امام صادق (علیه السلام) حدیث شده كه حضرت باقر علیه السلام فرمود: شخص حریص بر دنیا مانند كرم ابریشم است كه هر چه بیشتر ابریشم بر خود مى پیچید راه بیرون شدنش دورتر و بسته تر میگردد، تا اینكه از غم و اندوه بمیرد.

شرح: یعنى دلبستگى بدنیاى از دست رفته باعث خرابى فكر و اندیشه درباره آخرت میگردد، و شخص را از آماده شدن براى آن عالم باز میدارد.

6.

زهرى گوید: از حضرت على بن الحسین (علیه السلام) پرسیدند: بهترین كردارها در نزد خداوند چیست؟ فرمود: كردارى پس از شناختن خداى عزوجل و شناختن پیغبرش صلى الله علیه و آله بهتر از بغض دنیا نیست، زیرا كه براى آن شعبه هاى بسیارى است، و براى گناهان نیز شعبه هائى است، پس اول چیزى كه بوسیله آن نافرمانى خداوند شد كبر بود و آن گناه شیطان بود آنهنگام كه سر باز زد و تكبر ورزیده و از كافرین شد، سپس حرص است و آن گناه آدم و حوا علیهم السلام بود آنهنگام كه خداوند عزوجل به آندو فرمود: «بخورید از هر جا كه مى خواهید و نزدیك نشوید بدین درخت كه میشوید از ستمگران» (سوره اعراف آیه 19) و آندو دنبال چیزى رفتند كه بدان نیازى نداشتند، و این خوى در نژادشان تا روز رستاخیز در آمد و روى همین است كه بیشتر آنچه آدمیزاد بجستجوى آن است چیزهائیست ك بدان نیاز ندارد، سپس حسد است و آن گناه فرزند آدم (قابیل) است، آنهنگام كه ببرادرش (هابیل) حسد ورزید و او را كشت، و از این منشعب میشود: دوستى زنان، دوستى دنیا، دوستى ریاست، دوستى راحتى (و راحت طلبى) دوستى سخنورى و گفتار، دوستى برترى بر دیگران، دوستى ثروت، و اینها هفت خصلت است كه همه آنها در دوستى دنیا گرد آمده، و پیمبران و دانشمندان پس از شناختن آن گفته اند: دوستى دنیا سر هر گناهى است، و دنیا دو قسم دنیا است، دنیاى بلاغ (یعنى بمقدار ضرورت زندگى، یا بمعناى وسیله رسیدن به آخرت) و دنیاى ملعون.

7.

امام صادق (علیه السلام) فرمود: در مناجات موسى علیه السلام آمده است كه: اى موسى دنیا خانه كیفر است، من آدم را براى خطائى كه از او سر زد در ان كیفر دادم، و دنیا را ملعونه قرار دادم، آنچه در آنست ملعونست مگر آنچه براى من باشد، اى موسى بندگان شایسته من باندازه دانششان در دنیا زهد ورزیدند، و دیگران باندازه نادانیشان بدان رغبت كردند، و كسى نیست كه آنرا بزرگ شمارد و چشمش در آن روشن گردد، و هیچكس آنرا زبون و پست نشمرد جز آنكه بدان بهره مند شود.

8.

امام صادق (علیه السلام) فرمود: عیسى بن مریم بقریه گذشت كه اهل آن و پرنده ها و جاندارانش یكجا مرده بودن، فرمود: همانا اینها بخشم و عذاب (خدا) هلاك شده اند، و اگر بمرگ خود بتدریج مرده بودند هر آینه یكدیگر را بخاك سپرده بودند، حواریون عرض كردند: یا روح الله از خدا بخواه اینان را براى ما زنده كند تا بما بگویند كردارشان چه بوده (كه باین عذاب گرفتار شده اند) تا ما از آن دورى كنیم، عیسى (علیه السلام) از پروردگار خود خواست، پس از جانب فضا بدو ندا شد: كه آنان را صدا بزن، پس عیسى علیه السلام شب هنگام بر تپه از زمین بر آمد، و فرمود: اى مردم این ده، یك تن از میان آنها پاسخ داد، بلى اى روح خدا و كلمه اش، فرمود: واى بر شما كردار شما چه بود؟ در پاسخ عرض كرد: پرستش طاغوت، و دوستى دنیابهمراه ترس اندك (از خدا) و آرزوى دور و دراز، و غفلت در سرگرمى و بازى، عیسى علیه السلام فرمود: دوستى شما بدنیا چگونه بود؟ عرض كرد: مانند دوستى كودك بمادرش، هرگاه بما رو میآورد شاد و خرسند میشدیم؟ و چون از ما رومیگرداند گریان و غمناك میشدیم فرمود: پرستش شما از طاغوت چگونه بود؟ عرض كرد: گنهكاران را فرمانبرى داشتیم، فرمود: سر انجام كار شما بكجا كشید؟ عرض كرد: شبى را بخوشى بسر بردیم و بامدادان در هاویه افتادیم، فرمود هاویه چیست؟ عرض كرد: سجین است، فرمود: سجین چیست؟ عرض كرد: كوههائى از آتش گداخته است كه تا در روز قیامت بر ما فروزان است، فرمود: چه گفتید و بشما چه گفتند:؟ عرض كرد: گفتیم ما را بدنیا بر گردانید تا در آن زهد ورزیم، بما گفته شد: دروغ میگوئید: فرمود: واى بر تو چه شد كه جز تو دیگرى از این جماعت با من سخن نگفت؟ عرض كرد: یا روح الله همه آنها بدهنه ولگام آتشین مهار شده اند، و بدست فرشتگان سخت و تند گرفتارند، و من در میان آنها بسر میبردم ولى از آنها نبودم، تا آن هنگام كه عذاب خدا آمد مراهم با ایشان در برگرفت، پس من به تار موئى بر لبه دوزخ آویزان و نمیدانم كه آیا در آن برو درافتم و یا از آن رهائى یابم، پس عیسى (علیه السلام) بسوى حواریون رو كرده فرمود: اى دوستان خدا خوردن نانى خشك با نمكى زبر و خوابیدن بر مزبله ها خیر بسیاریسد در صورتى كه در دنیا و آخرت در عافیت باشد.

9.

امام صادق (علیه السلام) فرمود: دورترین حالى كه بنده از خداى عزوجل دارد اینست كه اندوهى جز براى شكم و فرج نداشته باشد.

10.

و نیز آنحضرت (علیه السلام) فرمود: هر كه بامداد كند و روز را بشب رساند و بزرگترین اندهش دنیا باشد خدایتعالى فقر و پریشانى را جلوى چشمش نهد، و كارش را پریشان سازد، و بجز بدانچه خداوند روزى او كرده نرسد، و هر كه بامداد كنم و شام كند و بزرگترین اندوهش آخرت باشد، خداوند توانگرى و بى نیازى در دلش نهد و كارش را منظم كند.

شرح: مجلسى علیه الرحمة (در این جتمله كه فرماید): خداوند پریشانى را جلوى چشمش نهد گوید: زیرا هر چه از دنیا بدست او رسد بهمان انداره حرصش افزون

گردد و نیازش زیاد شود، یا بخاطر كمى توكل او برخدا برخى از درهاى روزى بر او بسته گردد، (و اینكه فرمود:) خداوند توانگرى در دلش نهد، یعنى بوسیله توكل بر خدا، وبیرون بردن حرص و دوستى دنیا از دلش، او را بى نیاز كند

11.

و نیز آنحضرت علیه السلام فرمود: هر كه بیشتر بدنیا آلوده است هنگام جدائى از آن افسوس سخت تر است.

12.

عبد الله بن یعفور گوید: شنیدم از امام صادق (علیه السلام) كه میفرمود: هر كه دل بدنیا به سه خصلت دل بسته است: اندوهى كه پایان ندارد. و آرزوئى كه بچنگ نیاید، و امیدیكه بدان نرسد.

شرح: مجلسى (قدّس سرّه) گوید: زیرا آنچه فراخور حرص او است براى او فراهم نگردد. و از آفات و مصائب آن نتوانند دورى كند، پس همیشه در غم و اندوه آنچه از دستش رفته و آنچه برایش فراهم نگشته مى باشد.

( باب طمع )

1. امام صادق (علیه السلام) فرمود: چه زشت است براى مؤمن كه میل و رغبتى در او باشد كه او را خوار كند.

شرح: مجلسى (قدّس سرّه) گوید: مقصود رغبت بمردم است بخواهش كردن از ایشان، و این است آن رغبتى كه باعث خوارى و ذلت است و اما رغبت بجانب پروردگار متعال پس آن عین عزت است.

2.

از امام باقر (علیه السلام) روایت كنند كه فرمود: چه بد بنده ایست آن بنده كه در او طمعى باشد كه او را بكشاند، و چه بد بنده ایست آن بنده كه در او میل و رغبتى باشد كه او را خوار كند.

3.

زهرى گوید: على بن الحسین علیهما السلام فرمود: من تمامى خیر و سعادت را دیدم گرد آمده در اینكه باید طمع از هر چه در دست مردم است برید.

شرح:مجلسى (قدّس سرّه) گوید: زیرا طمع: خوارى، پستى، حسد، كینه، دشمنى، غیبت، بدگوئى، ستم، مداهنه، نفاق، ریاء، صبر بر باطل مردم، بى توكلى بخدا و مفاسد بى شمار دیگر به بار آورد، و علاج همه آنها بقطع طمع است.

4. سعدان گوید: به امام صادق (علیه السلام) عرض كردم: چیست آن كه ایمان را در بنده پایدار كند؟ فرمود: ورع و پارسائى (و پرسیدم) آنچه كه او را از ایمان بیرون بود چیست؟ فرمود: طمع است.

( باب ناسازگارى )

1)حضرت باقر علیه السلام فرمود: آنكس كه ناسازگارى بهره اش گردد ایمان از او در پس پرده رود.

شرح:مجلسى علیه الرحمة گوید: سر اینكه شخص ناسازگار از ایمان دور میشود اینست كه اولاً: مؤمنین را آزار دهد و این مخالف ایمان است، زیرا مؤمن كسى است كه مسلمانان از دست و زبانش آسوده و در امان باشد، و ثانیاً بواسطه ناسازگارى از

طلب دانش كه بوسیله او بپایه كمال ایمان رسد محروم ماند، زیرا اسباب طلب آن برایش فراهم نگردد.

و پوشیده نماند كه ناسازگارى تا آنجا نكوهیده و مذموم است كه نرمش و ملایمت ممكن باشد و كار بمسامحه در دین نكشد و گرنه ناپسند و مذموم نخواهد بود چنانچه امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: مدارا كن تا آنجا كه نرمش سزد، و بتندى رفتار كن آنجا كه ملایمت سود ندهد.

2. و نیز امام باقر (علیه السلام) فرمود: كه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: اگر ناسازگارى دیده شود، چیزى در میان مخلوقات خدا زشت تر از آن نباشد.

( باب بدخوئى )

1.

امام صادق (علیه السلام) فرمود: بد خوئى كردار را تباه سازد چنانچه سركه عسل را تباه كند.

2.

و نیز آنحضرت فرمود: كه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: خداى عزوجل از صاحب خوى بد توبه نخواسته، عرض شد: اى رسول خدا این چگونه باشد؟ فرمود: بجهت اینكه هرگاه از گناهى توبه كند در گناه بزرگترى افتد.

شرح : مجلسى علیه الرحمة در شرح حدیث گوید: كه خوبى بد صاحب خود را از توبه جلوگیرى كند و اگر توبه نیز كند از باقى ماندن بر آن ممانعت كند تا بدانجا كه اگر از گناهى توبه كند در گناه بزرگترى افتد، زیرا این خوى اگر معالجه نشود روز به روز بزرگتر و شدیدتر گردد، پس گناه بعدى بزرگتر از اولى است، و خلاصى از آن فقط بمعالجه علمى و عملى آن حاصل گردد.

و نیز فرمود: هر كه خوى او بداست خود را شكنجه دهد.

شرح: مجلسى (قدّس سرّه) گوید: زیرا خودش از خویشتن در رنج است و چون بر آشفتگى و حركات روحى و جسمى به تن و جانش زیان رساند، و چون غضبش فرو نشیند از كرده خویش پشیمان گردد و خود را سرزنش كند، و گذشته بدخوئیش را غالباً مردم تحمل نكنند و او را (در مقابل بد خوئیش) آزار كنند، و از او كناره گیرى كنند و در هیچ كارى او را كمك نكنند، چون باعث آنها خودش بوده پس گویا خودش خویشتن را شكنجه كرده.

و باید بدانیكه بسا مقصود از اینخبر و مانند آن تمامى خوهاى بد باشد، مانند كبر و حسد و كینه و نظائر آنها، زیرا تمامى آنها چیزهائى است كه انسان را در مفاسد بزرگ دنیویه اندازند، و در ایمان سستى آورند، و سبب كاهش كردار گردند.

( باب سفاهت )

1. از امام صادق (علیه السلام) روایت شده كه فرمود: سفاهت براستى خوى پستى است، صاحب آن بر زیر دستش گردن فرازى كند، و بر بالادست خود زبونى كند. ( و مصداق این فراز از کلام امام معصوم (علیه السلام) شخصیت پست و لئین حجاج خبیث بود که وجود کثیف او لکه ننگی بر دامان اسلام و اهل اسلام تا ابدالآباد است الا لعنت الله علی الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون )
2.

عبد الرحمن بن حجاج از حضرت موسى بن جعفر علیه السلام درباره دو مردى كه همدیگر را دشنام دهند روایت كرده كه فرمود: آغاز كننده بدشنام ستمكارتر است و گناه خود و گناه رفیقش بگردن اوست در صورتیكه آنكس كه ستم باو شده از حد نگذرد.

3.

و از امام صادق (علیه السلام) روایت شده كه فرمود: بدرستى كه مبغوض ترین خلق خدا آن بنده ایستكه مردم از زبانش پرهیز كنند.

( باب بدزبانى )

1.

امام صادق (علیه السلام) فرمود: از نشانه ها شركت شیطان كه تردیدى در آن نیست اینستكه شخص فحاش باشد كه باكى از آنچه گوید و از آنچه درباره او گویند نداشته باشد.

2.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: هرگاه مردى را دیدید كه باكى از آنچه گوید و آنچه به او گفته شود ندارد، پس بدرستیكه یا از زنا است یا از شركت شیطان. (پس تو ای عاقل دانا و خردمند توجه نما که در اعتقاد نگارنده شخص حرام‌زاده و زنازاده به واسطه شاکله وجودی خود به سوی گناه و جرم متمایل است ولی به واسطه عقل اختیار و عقلی که در اوست می تواند راه خوب یا بد را انتخاب نماید و...؛ یعنی در مسیر شقاوت قهری نیست و یا بالعکس کسی که حلال زاده است راه دوزخ بر او بسته نیست ممکن است پیرو هوی و هوس شده و به دوزخ وارد شود والسلام )

3.

از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت شده كه رسولخداست صلوات الله علیه و آله و صلم فرمود: خدا حرام كرده است بهشت راست بر هر فحاشى بى آبرو و كم شرمى كه باكى از آنچه گوید و آنچه باو گفته شود ندارد، زیرا اگر بازرسى از حالش كنى یا زنا است یا از شركت شیطان، بوى عرض شد: اى رسولخداست در میان مردمان شركت شیطان هم هست؟ فرمود: آیا گفتار خداى عزوجل را نخوانده كه (بشیطان فرماید:) «و شركت كن با ایشان در مالها و فرزندان» (سوره اسراء آیه 64). ( و اما در حرام شدن بهشت بر فحاش، به اعتقاد نگارنده وجود تبعات جبران ناپذیر ناشی از آن است ولذا این نهی شدید از معصومین صادر گردیده است ).

رواى گوید: مردى از فقیهى پرسید: آیا در میان مردم كسى هست كه باكى از آنچه باو گفته شود ندارد؟ آنكسكه متعرض مردم شود و به آنان دشنام گوید در صورتیكه میداند كه آنها رهایش نكنند اینست آنكسیكه باكى از آنچه گوید و آنچه درباره اش گفته شود ندارد.

4. از امام باقر (علیه السلام) روایت شده كه فرمود: خدا دشمن دارد دشنام گوى دشنام جورا.

5)عمرو بن نعمان جعفى گوید: امام صادق علیه السلام دوستى داشت كه آن حضرت را بهرجا كه مى رفت رها نمیكرد و از او جداست نمى شد، روزى در بازار كفشها همراه حضرت مى رفت، و دنبالشان غلام او كه از اهل سند بود مى آمد، ناگاه آن مرد به پشت سرخود متوجه شده و غلام راست خواست و او را ندید و تا سه مرتبه بدنبال برگشت و او راست ندید، با چهار كه او را دید گفت: اى زنازاده كجا بودى؟ امام صادق علیه السلام دست خود را بلند كرده و به پیشانى خود زد و فرمود: سبحان

الله مادرش راست بزنا متهم كنى؟ من خیال مى كردم تو خوددار و پارسائى، اكنون مى بینم كه ورع و پارسائى ندارى؟ عرض كرد: قربانت گردم مادرش زنى است از اهل سند و مشرك است؟ فرمود: مگر ندانسته اى كه هر ملتى براى خود ازدواجى دارند، از من دور شو عمر و بن نعمان (راوى حدیث) گوید: دیگر او را ندیدم كه با آنحضرت راه برود تا آنگاه كه مرگ میان آنها جدائى انداخت.

و در روایت دیگرى است كه فرمود: (آیا ندانسته اى كه) براى هر امتى ازدواجى است كه بوسیله آن از زنا جلوگیرى كنند.

6. از حضرت صادق علیه السلام حدیث شده كه فرموده: در بنى اسرائیل مردى بود كه سه سال پیوسته دعا مى كرد كه خدا پسرى به او روزى كند (دعایش مستجاب نمى شد) همینكه دید خدا خواهش او را بر نمى آورد عرض كرد: پروردگارا آیا من از تو دورم و تو سخن مرا نمى شنوى، یا تو بمن نزدیكى و پاسخ نمى دهى؟ كسى در خواب نزدش آمد و باو گفت: تو سه سال تمام خدا را با زبانى بد و هرزه، و دلى سركش و ناپرهیزكار، و نیتى نادرست میخوانى، پس باید از هرزه گویى بد آئى، و دلت پرهیزكار، و نیتت درست گردد (تا خواهشت بر آورده شود) حضرت فرمود: آنمرد بدستور عمل كرد سپس دعا كرد و خدا را خواند و داراى پسرى شد.

توضیح: از این حدیث معلوم مى شود كه استجابت دعا شرایطى دارد كه از آنجمله است پاكى زبان و پرهیزكارى دل و درستى نیت، و این منافاتى باوعده خدا در اجابت دعا ندارد.

7.

و نیز از حضرت صادق علیه السلام حدیث شده كه رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: از زمره بدترین بندگان خدا كسى است كه براى هرزه گوئى و دشنام گوئیش از هم نشینى و مجالست با او كناره گیرى شود.

8.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: بدزبانى از جفاكارى در آتش است.

9.

و نیز فرمود: دشنام دادن و بدزبانى و هرزه گوئى از (نشانه هاى) نفاق و دوروئى است.

10.

و از امام باقر علیه السلام حدیث شده كه رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداوند دشمن دارد دشنام دهنده بدزبانى و گداى مبرم را.

11.

و نیز از آن حضرت روایت شده كه رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بعایشه فرمود: اگر دشنام گوئى مجسم میشد، صورت بدى بود. ولی کجا توجه نمود عایشه به کلام

عظیم رسول خدا تا ناجی او شود و بلکه اعمالی صورت داد که دشنام گویی در برابر آن کم و بی‌مقدار بود یعنی فتنه‌جویی و برپایی جنگ جمل که آثار آن تا قیامت است و ستیزه‌گری با دو سید جوانان اهل بهشت و...)

12. و امام علیه السلام فرمود: هر كس ببرادر مسلمان خود دشنام دهد خدا بركت از روزى او بر دارد، و او را بخودش واگذارد، و زندگیش را تباه سازد.

13)سماعة گوید: وارد شدم بر امام صادق علیه السلام، حضرت آغاز بسخن كرد و بمن فرمود: ایسماعة اینچه جنجالى بود كه میان تو و شتر دارت پدیدار گشته بود؟ مبادا دشنامگو و بدزبان و لعنت كننده باشى؟ عرض كردم: بخدا سوگند چنین بود (كه فرمود ولى) او بمن ستم كرد؟ فرمود: اگر بتو ستم كرده تو از او جلو افتادى، هر

آینه این كردار از كردارهاى من نیست، و بشیعیانم چنین دستورى ندهم، از پروردگارت آمرزش بخواه، و به آن كردار باز مگرد، عرض كردم: از خدا آمرزش خواهم و دیگر باز نگردم.

( باب كسیكه براى بدیش از او پرهیز كنند )

1. حضرت صادق علیه السلام فرمود: روزى پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نزد عایشه بود ناگاه مردى اجازه شرفیابى خواست، رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: چه مرد بدى است از این تیره و قبیله، پس عایشه برخواست و بدرون اطاق رفت و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اجازه ورود به آن مرد داد، همینكه وارد شد حضرت با روى باز از او پذیرائى كرد و با او بگفتگو پرداخت تا هنگامیكه بپایان رسانید و آنمرد از نزدش بیرون رفت، عایشه (برگشته) و عرض كرد: اى رسول خدا در حالیكه شما این مرد را به بدى یاد كردى با روى باز از او پذیرائى كردى؟ در این هنگام حضرت فرمود: از بدترین بندگان خدا كسى استكه كه براى دشنامگوئیش هم نشینى با او را بد دارند.

توضیح: مجلسى (قدّس سرّه) گوید: و این حدیث دلالت برجواز مدارا كردن با فاسق و جواز غیب او دارد، و گویند آن مرد عیینة بن حص فزارى یكى از سران شرور عرب بوده است.

2.

از حضرت صادق علیه السلام روایت شده است كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بدترین مردم در روز قیامت نزد خدا كسانى هستند كه از ترس بدى و شر آنها احترام و اكرامشان كنند.

3.

امام صادق علیه السلام فرمود: كسیكه مردم از زبانش بترسند، او در آتش است. (یعنی از ظلم زبان او)

4.

جابر بن عبد الله گوید: كه رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بدترین مردم در روز قیامت آنانند كه از ترس بدى و شرشان اكرام و احترام شوند.

( باب تجاوز كارى، و ستمگرى، و سركشى )

1. از حضرت صادق علیه السلام حدیث شده كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: زودرس ترین بدیها از نظر كیفر و عقوبت تجاوز كارى و ستمگرى است.

شرح: مجلسى (قدّس سرّه) گوید: مقصوداز تعجیل در كیفر او اینست كه در دنیا نیز كیفر كردارش باو میرسد، بلكه در دنیا نیز زود باو برسد.

2. حضرت صادق علیه السلام فرمود: شیطان به لشكرهاى خود گوید: میان افراد آدمیزاد حسد و ستم افكنید، زیرا ایندو در نزد خداوند با شرك برابرند.

شرح: مجلسى (قدّس سرّه) گوید: برابرى آندو با شرك براى آنست كه آنها نیز در بیرون بردن از دین و كیفر و تأثیر در فساد نظام جهان همانندند زیرا بیشتر مفاسد جهان از مخالفت با پیمبران و اوصیاء ایشان و پیروى نكردن از آنان و شیوع گناهان از این دو خصلت سرچشمه گرفته، چنانچه شیطان به آدم علیه السلام حسد ورزید، و چنانچه سركشان هر ملت و امتى بحجتهاى الهیه تعدى و ستم كردند.

3. از ابو سیار حدیث شده كه امام صادق علیه السلام در نامه باو نوشت: نگاه كن مبادا هرگز سخنى بستم و سركشى بزبان آرى اگر چه تو را تبره و فامیلت خوش آید.

توضیح: ممكن است معناى جمله «وان اعجبتك نفسك...» این باشد كه و اگر چه تیره و فامیلت تو را خوش آید و بعجب وا دارد، ولى معناى اول ظاهرتر است چنانچه مجلسى (قدّس سرّه) نیز فرموده است.

باب فخر و كبر

1.

حضرت على بن الحسین علیه السلام فرمود: عجب است از تكبر كننده برخود بالنده، آنكس كه دیروز نطفه (بد بو و بى ارزش) بوده، و سپس فردا مردارى (گندیده) است.

2.

از حضرت صادق علیه السلام روایت شده است كه رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آفت حسب و شرافت بخود بالیدن و خود بینى است.

شرح: مجلسى (قدّس سرّه) گوید: «حسب» شرافت و شخصیت آباء و اجدادى است و بسا بشرافتى اطلاق شود كه از كارهاى نیك یا اخلاق خوب بدست اید گرچه از پدران نباشد.

3.

عقبة بن بشیر اسدى گوید: بامام باقر علیه السلام عرض كردم: من عقبة بن بشیر اسدى هستم، و در میان قوم خود خاندان بزرگى دارم؟ حضرت فرمود:تو بحسب و شرافت خانوادگیت بر سر ما منت نهى؟ بدرستیكه خداوند آنكه مردم او را پست میشمردند بواسطه ایمان در صورتیكه مؤمن باشد بالا برده است، و آنكه مردم او را شریف میخواندند بجهت كفر در صورتیكه كافر باشد پست و زبون ساخته است؛ پس كسى را بر كسى برترى نیست جز بوسیله تقوى.

4.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: عجب است از متكبرى كه بخود مینازد، در صورتیكه از نطفه آفریده شده، سپس مردارى گندیده شود، و در این میان نمیداند با او چه خواهد شد.

5.

از امام صادق علیه السلام روایت شده كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آفت حسب بخود بالیدن است. ( یعنی حسب و نسب خوب نباید وسیله آزار و اذیت و تکبر بر اهل ایمان باشد و اگر چنین شد بی‌ارزش می شود یعنی اصالت ندارد و صرف ادعای مدعی است )

( باب قساوت و سخت دلى )

1. على بن عیس در حدیثى مرفوع روایت كند كه فرمود: در آنچه خداى عزوجل با موسى علیه السلام مناجات كرد این بود كه: اى موسى در دنیا آرزوى خود را دراز مكن كه دلت سخت، و سخت دل از من دور است.

شرح: مجلسى علیه الرحمة گوید: درازى آرزو اینستكه انسان مرگ را فراموش كند و دور پندارد، و گمان كند كه عمرش دراز باشد، یا آرزوهاى بسیاریكه جز در طول عمر بدست نیاید، و این مایه سخت دلى است، یعنى نترسیدن و نداشتن هراس از ترسناكیها، و نپذیرفتن پندها سودمند، چنانكه یاد مرگ دل انسان راست نرم و هنگام تذکر خدا و مرگ ترسناک کند.

2. امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده: (مردم را) دو خاطره است، خاطره از شیطان و خاطره از فرشته، خاطره فرشته: رفت (یعنى نرمى دل) و فهم است و خاطره شیطان: فراموشى و سخت دلى است.

توضیح: «لمه» آنچیزیست كه بدل نزدیك شود و خطور كند كه بخاطر ترجمه شد، مجلسى (قدّس سرّه) گوید: مقصود از رقت و فهم كه خاطره فرشته است نتیجه آندو و یا نشانه آنها است و حمل بر مجاز گردد، زیرا خاطره كه فرشته در دل اندازد نیكى و تصدیق بحق است، و نتیجه آن رقت دل و صفا و میل آن بنیكى است، و همچنین خاطره شیطان انداختن وسوسه ها و شك و میل بشهوات در دل است، و نتیجه آن فراموشى كردن حق و غفلت از خدا و سنگدلى است.

( باب ظلم و ستم كردن )

1. امام باقر علیه السلام فرمود: ستم بر سه گونه است: ستمیكه خدا بیامرزد، و ستمیكه خدا از آن صرفنظر كند، اما آنستمیكه خداوند نیامرزد شرك است، و اما آنستمیكه خدا بیامرزد ستمى است كه انسانى بخویشتن كند مایه خود و خداى خود، و اما ستمیكه خدا صرفنظر نكند حقوقى استكه مردم بیكدیگر دارند.

توضیح: مجلسى (قدّس سرّه) گوید: ستم، نهادن چیزى است در غیر جاى خود، و آنكس كه شرك ورزد ستم كرده است زیرا غیر از خدا را شریك قرار داده، و پرستش بیجا كرده، و گنهكار ستمكار است زیرا گناه را بجاى طاعت نهاده. ( و بالاترین ستمکاری به دیگران، ستیزه دگری با رسولان پروردگار و اوصیای آن‌هاست و در امت آخرالزمان محاربه با محمد و آل محمد علیهم‌السلام و عجل فرجهم که به منزله شرک به خداوند است چنان که مذکور گردیده است ( و من حاربکم مشرک ) )

2.

یكى از بزرگان قبیله نخع گوید: بحضرت باقر علیه السلام عرض كردم: من از زمان (حكومت) حجاج تاكنون پیوسته والى (و فرماندار) بوده ام آیا توبه براى من میسر است؟ گوید: آنحضرت سكوت كرد (و جوابم را نداد) من دوباره پرسیدم، فرمود: نه، تا به هر صاحب حق حقش رابپردازى. ( یعنی و چون قادر به جبران ستمگری‌های حجاج نیستی پس به واسطه معاونت با او در سراشیبی دوزخ قرار داری )

3.

امام صادق علیه السلام فرمود: هیچ ستمكارى سخت تر از آن ستمكارى نیست كه صاحبش یاورى جز خداى عزوجل نیابد. ( و نماد این مظلومان آل محمد علیهم‌السلام و عجل فرجهم هستند و پیروان ایشان که در طول تاریخ مظلوم و مقهور بوده‌اند درحالی‌که هرگز حالت تهاجمی به خلایق نداشته‌اند بلکه همیشه مورد تهاجم قرار گرفته‌اند تا آن زمان که خداوند در ظهور امام وعده داده شده ایشان گشایش فرماید ( اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم آمین یا رب العالمین ) )

4.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: هنگامیكه (پدرم) على بن الحسین در رسیدن مرا بسینه خود چسبانید سپس فرمود: اى فرزند سفارش كنم ترا بآنچه پدرم هنگام

مرگش بمن سفارش كرد، و بهمان چیزیكه او یادآور شد كه پدرش بآن سفارش كرده بود، اى فرزند ستم كنى بكسیكه یاورى در برابر تو جز خدا نیابد.

5.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمود: هر كه از قصاص (و جزاى كردار) بترسد، خود را از ستم كردن بمردم نگهدارد.

6.

و نیز فرمود: كه رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خود را ستم باز دارید كه آن تاریكى روز قیامت است.

شرح: مجلسى (قدّس سرّه) گوید: مقصود از تاریكى در حدیث یا تاریكى حقیقى است، چنانچه گفته اند: كه حالات نفسانیه كه نتیجه كردار است و مایه سعادت یا شقاوت است، اینها نورها و یا تاریكی هائى است كه پیوسته همراه انسانى است، و چون روز قیامت روز آشكار شدن اسرار، و ظاهر شدن پنهانیها است لذا در آنروز ظاهر گردد، و همان ساعت كه مؤمنان در پرتو نور خود پیش مى روند (چنانچه خداوند متعال در سوره حدید آیه 12 فرماید)، بر شخص ستمكار نیز به اندازه ستمش تاریكیها احاطه كند. یا آنكه مقصود از تاریكیها سختیها و هراسهائى است كه در قیامت است، چنانچه در گفتار خداى تعالى: «قل من ینجیكم من ظلمات البر و البحر» در تفسیر «ظلمات» گفته اند.

7.

ابو بصیر گوید: شنیدم از امام صادق علیه السلام كه مى فرمود: هر كه مال برادر (دینى) خود را بخورد، و (خودش یا عوضش را) باو برنگرداند، در روز قیامت پاره از آتش خورد.

8.

و نیز آنحضرت علیه السلام فرمود: ستمكار و یاری کننده او و آنكه بستم او راضى باشد هر سه آنان در ستم شریكند. ( و این از اعظم روایات و اعظم کلام معصوم (علیه السلام) است که در آتش خواهند بود زیرا خداوند ظالم را به دوزخ خود بشارت داد پس مصداق بارز آن دشمنان محمد و آل محمد هستند که یاری شدند به جماعتی و راضی شدند به اعمال مجرمانه آن‌ها از آن زمان و در طول تاریخ همگی به سوی دوزخ جاوید در حرکت هستند والسلام )

9.

عبد الله بن سنان گوید: امام صادق علیه السلام فرمود: هر كه براى ستم كارى در ستمى كه كرده است عذر بتراشد خداوند بر او مسلط كند كسى را كه باو ستم كند، و اگر دعا كند مستجاب نكند، و در برابر ستمى كه باو شده پاداشى باو ندهد. ( و ما در خصوص مسلط نماید و یا گمراه نماید و... ؛ کلام خود را مذکور و تکرار نمی‌نماییم )

10.

از امام صادق علیه السلام روایت شده است كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كه بدیگرى ستم كند و او را از دست داد (یعنى دسترسى باو نداشت كه از او رضایت بجوید) از خدا براى او طلب آمرزش كند، زیرا كه همان كفاره ستم او گردد.

توضیح: مجلسى علیه الرحمة گوید: شاید این خبر حمل گردد بر آن موردى كه حق مالى نباشد مانند غیبت و امثال آن، و گرنه واجب است كه مال را از او صدقه بدهد، مگر آنكه كسى بگوید: تصدق نیز یكنوع طلب آمرزشى است براى او. ( یعنی ظلم هایی

که قابل جبران است یعنی برای قاتلان و ستیزه‌گران به آل محمد نجاتی متصور نیست. )

11. ابو بصیر گوید: دو مدر براى كشمكش و معامله اى كه با هم داشتند خدمت امام صادق علیه السلام آمدند، همینكه حضرت سخن هر دو را شنید، فرمود: هر آینه بدرستیكه كسى دست نیابد بچیزى مانند كسى كه بوسیله ستم بچیزى دست یابد هر آینه بدرستى كه مظلوم از دین ظالم بگیرد بیش از آنچه ظالم از مال مظلوم گرفته است، سپس فرمود: هر كه بمردم بدى كند، نباید بدى را زشت شمارد آنگاه كه باو بد كنند، همانا آدمیزاده درو كند همان را كه بكارد، و هیچكس از دانه تلخ ، شیرین درو نكند، و نه از شیرین، تلخ (درو كند) پس آن دو مرد پیش از آنكه از جا برخیزند با هم سازش كردند.

( باب پیروى از هواى نفس )

1.

ابو محمد وابش گوید: شنیدم از امام صادق علیه السلام كه مى فرمود: از هواهاى (نفسانى) خود بر حذر باشید و بترسید چنانچه از دشمنان حذر میكنید، زیرا چیزى براى مردان دشمن تر از پیروى هواهاى خودشان و درو شده هاى زبانهایشان نیست. (یعنی پیروی از هوی و هوس با عمل به ظلم منتهی شده و مرتکب را به دوزخ واصل می نماید مانند آنچه که ناصبیان با آل محمد در طول تاریخ صورت دادند).

2.

امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: جز این نیست كه من بر شما از دو چیز مى ترسم: پیروى هواى نفس، و درازى آرزو، اما پیروى هوا پس همانا كه از حق باز مى دارد و اما درازى آرزو آخرت را فراموش سازد.

3.

عبد الرحمن بن الحجاج گوید: حضرت موسى بن جعفر علیه السلام بمن فرمود: بپرهیز از نردبانیكه بالا رفتنش آسان و پائین آمدنش دشوار است.

شرح: فیض و مجلسى علیها الرحمة گویند: شاید مقصود نهى از طلب جاه و ریاست و سایر شهوات دنیا و بلندیهاى آن باشد كه اگرچه به آسانى بدست آید ولى عاقبت و سرانجام بدى دارد، و خلاصى از گرفتاریهاى آن بى نهایت دشوار است، و حاصل اینكه پیروى نفس و بالا رفتن از پله هاى هوى و هوس گرچه آسانست و بر آمدن بر هر پله بسهولت انجام شود، و بآسانى بدست آید ولى هنگام مرگ دست از همه شستن و گذاردن و رفتن و حساب پس دادن آن دشوار است، و بمانند كسى است كه اندك اندك بر قله كوهى بالا رود و در فرود آمدن حیران و سرگردان بماند، و همانند كسى است كه پله پله بر نردبانى بر آید و در پله آخرین ناگهانى در افتد. پس هر مقدار پله ها زیادتر باشد زیان سقوط بیشتر و خطر آن زیادتر است.

(برگردیم بدنباله حدیث عبدالرحمن بن حجاج) گوید و حضرت صادق علیه السلام میفرمود: نفس (سركش) را بمیل و خواهش خود رها مكن، زیرا كه هوای نفس سبب مرگ نفس است است، رها كردن نفس با آن هوا و هوس که طالب آنست اسباب درد و رنج نفس است و جلوگیرى نفس از آنچه خواهد (یعنی هوی و هوس، درمان آن است.

33( باب مكر و بیوفائى و فریبكارى )

1.

هشام بن سالم در حدیثى مرفوع از امیرالمؤمنین علیه السلام حدیث كند كه فرمود: اگر نبود كه مكر و فریبكارى در آتشند من مكر اندیش ترین مردمان بودم. (و مقصود حضرت از این کلام عظیم خبر ورود معاویه و اعوان و انصار او به دوزخ است که مکر و خدعه را اسباب موفقیت خود می‌دانستند).

2.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بیاید هر كه عهد شكنى كند در روز قیامت با امامى كه دهن او كج باشد تا داخل آتش گردد. و بیاید هر كه بیت امامى را شكسته دست بریده تا بهمان حال داخل آتش شود. (پس مقصود امام معصوم کسانی هستند که عهد خود با امیر المؤمنین را شکسته و با آن حضرت از در ستیزه‌گری درآمدند و لذا امام معصوم آن‌ها را وعده به دوزخ جاوید داده‌است و البته حال و معاویه ملعون و عاقبت کار او در ورود آن خبیث و طرف‌داران ناصبی او به دوزخ واضح‌تر از جماعت اصحاب جمل و نهروان است).

3.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: از مانیست كسیكه با مسلمانى نیرنگ كند.

4.

طلحة بن زبیر گوید: از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم: دو شهر است و اهل هر دو كافر حربى هستند، و براى هر كدام پادشاهى جدا است، (اهل آندو) باهم جنگ كردند سپس سازش نمودند، پس از آن یكى از آندو پادشاه برفیقش (یعنى بپادشاه دیگرى) خدعه زد و آمد با مسلمانان سازش كرد كه بوسیله آنها با آن شهر دیگر جنگ كند؟ امام صادق علیه السلام فرمود: براى مسلمین نشاید كه خدعه كنند، و نه دستور بخدعه دهند، و نه جنگ كنند با آنانكه نیرنگ زنند (و عهد شكنى كنند) ولى مى توانند هرجا كه مشركین را یافتند با آنها بجنگند، و آنچه كفار بر آن پیمان بسته اند بر آنان گذرا (و نافذ) نیست. (یعنى پیمان مشركین و سازششان با یكدیگر صحیح نیست و مانع از جنگ مسلمانان با آنها نیست. و هر كجا كه مشركین را یافتند میتوانند با آنها جنگ كنند). (ما کلام خود را در خصوص جهاد با مشرکین و کافرین وفق کلام خداوند مذکور نمودیم و اثبات نمودیم که اسلام دین تهاجمی نیست و سیاست عمر بن خطاب و پیروان ناصبی او یعنی بنی‌امیه و بنی‌عباس در غارت و چپاول مردم دنیا به نام دین و جهاد در واقع سیاست شیطان بوده است که به نابودی حرث و نسل خلایق منتهی شده و اثبات نمودیم که واژه یلونکم در آیه 123 سوره توبه به معنی هم‌جوار شما غلط است و معنی صحیح به شما نزدیک شده اند می باشد که اگر معنی اول را توجه نمایی یعنی اسلام دین تهاجمی عمر بن خطاب و مانند مغول و تاتار است و اگر معنی دوم را توجه نمایی یعنی اسلام دین تدافعی است و در زمان احساس خطر از خود دفاع می کند یعنی یلونکم فعل است یعنی به نزدیکی شما می‌آیند و معنی جوارکم را تداعی نمی‌نماید تا توجیه‌کننده غارتگری و چپاولگری باشد اسلام دین تدافعی است و این معنی فعلی آن با سنت رسول خدا و احادیث منطبق است و آن معنی جوارکم با روش چپاولگری

مغولی و تاتاری عمربن‌خطاب و خلفای غاصب دیگر بنی‌امیه و بنی‌عباس و... ؛ است که به نام جهاد به ملت‌های مظلوم جهان یورش بردند و مردم و جوانان آن‌ها را به قتل رسانیده و به نوامیس آن‌ها تجاوز کرده و اموال آن‌ها را غارت کرده‌اند و... )

5. اصبغ بن نباته گوید: روز امیرالمؤمنین علیه السلام بر منبر كوفه خطبه خواند و فرمود: اى گروه مردم اگر عهد شكنى بد نبود من سیاستمدارترین مردم بودم، آگاه باشید كه هر عهد شكنى تباه كارى و هرزه گى است، و هر تباه كارى ناسپاسى و كفرى در بر دارد، آگاه باشید كه بیوفائى و تباه كارى و خیانت در آتش است. (و مقصود حضرت، معاویه و اعوان و انصار آن ملعون است.

( باب دروغ )

1.

ابو نعمان گوید: حضرت باقر علیه السلام بمن فرمود: اى ابا نعمان بر ما دروغى مبند تا دین خود را بر باد دهى،و مبادا بخواهی که ریاست کنی تا دم شوى (یعنی بدبخت شوی) و بوسیله ما مردم را مخور كه فقیر گردى، (یعنی دنبال ریاست نباش) زیرا بناچار ترا نگذارند و پرسش كنند، پس اگر راست گوئى ما تصدیقت كنیم و اگر دروغ گوئى ما ترا تكذیب كنیم.

2.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: خداى عزوجل براى بدى قفلهائى قرار داده، و كلیدهاى آنها را شراب قرار داده، و دروغ بدتر از شراب است. (شرح آن این است که هر دو عقل را زایل می‌کند ولی دروغ فتنه‌های عظیم به‌همراه دارد که دامنه آن تا قیامت ادامه دارد مانند همان دروغ پردازی که جعل نموده‌اند که برای مجتهد در فتوای صحیح2 پاداش و در خطبه های غلط یک پاداش است و یزید و معاویه را مجتهد نامیدند یعنی به دروغ و به دروغ تلاش نمودند تا خون حسین (علیه السلام) و...، را پایمال نماید الا لعنت الله علی الظالمین وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون).

3.

و نیز حضرت باقر علیه السلام فرمود: دروغ ویران كننده ایمان است.

4.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: دروغ خدا و رسولش (صلی الله علیه و آله و سلم) از گناهان كبیره است.

5.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: اولین كسیكه دروغگو را تكذیب كند خداوند عزوجل است، سپس دو فرشته كه با او هستند، سپس خود او هم میداند كه دروغگو است.

6.

عمر بن یزید گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: دروغگو با برهانهاى روشن هلاك گردد، و پیروانش بوسیله شبهات.

7.

ابو بصیر گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: یكدروغ روزه روز دارا بگشاید عرضكردم: كدامیك از ما است كه چنین كارى از او سر نزند؟ (و یكدروغ در روز نگوید؟) فرمود: آن دروغ كه تو خیال كردى (منظور) نیست، همانا آن دروغ بستن بخدا و رسولش و ائمه علیهم السلام است.

8.

در حدیثى مرفوع روایت شده كه نزد حضرت صادق علیه السلام گفته شد: كه بافنده ملعونست؟ حضرت فرمود: این آن بافنده ایست كه بر خدا و بر رسولش دروغ ببافد.

9.

حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: هیچ بنده اى مزه ایمان را نچشد تا دروغرا ترك كند چه شوخى باشد و چه جدى.

10.

عبد الرحمن بن حجاج گوید: به حضرت صادق علیه السلام عرض كردم: كذاب آنكس استكه در چیزى دروغگوید؟ فرمود: نه، (زیرا) كسى نیست جز اینكه این از او سر زند ولى مقصود آنكس است كه بدروغ عادت كرده است.

11.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: عیسى بن مریم علیه السلام فرمود: هر كه دروغش زیاد شد، آبرویش برود.

12.

امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: براى مرد مسلمان سزاوار و شایسته است كه از رفاقت دروغگو بپرهیزد، زیرا كه او دروغگوید تا بدانجا كه اگر راست هم بگوید باور نشود.

13.

عبید بن زرارة گوید: شنیدم حضرت صادق علیه السلام میفرمود: از چیزهائیكه خداوند بوسیله آن بدروغگوان كمك كرده است فراموشى است.

14.

از حضرت صادق علیه السلام حدیث شده است كه فرمود: سخن بر سه گونه است: راست، و دروغ، و اصلاح میان مردم، (راوى) گوید: به آن حضرت عرض شد: قربانت اصلاح میان مردم چیست؟ فرمود: از كسى سخنى درباره دیگرى مى شنوى كه اگر آن سخن به او برسد بد دل مى شود، پس تو او را دیدار كنى و باو بگوئى: از فلانى شنیدم كه درباره خوبى تو چنین و چنان میگفت، بر خلاف آنچه شنیده اى.

15.

حسن صیقل گوید: به حضرت صادق علیه السلام عرض كردم: براى ما از حضرت باقر علیه السلام روایت شده كه درباره گفتار یوسف علیه السلام (كه فرمود): «اى كاروان هر آینه شما دزد هستید» (سوره یوسف آیه 70) آنحضرت فرموده است: بخدا سوگند دزدى نكردند و یوسف هم دروغ نگفت، و (هم چنین درباره آنچه) ابراهیم فرمود: «بلكه بزرگ آن بتان كرده است پس بپرسید از ایشان اگر هستند سخن گویان» (سوره انبیاء آیه 63) آنحضرت علیه السلام فرموده است: بخدا سوگند آنان نكرده بودند و ابراهیم نیز دروغ نگفت؟ حضرت صادق (علیه السلام) (كه اینكلام را شنید) فرمود: اى صیقل نزد شما در اینباره چیست؟ گوید: عرض كردم: نزدما جز تسلیم چیزى نیست؟ گوید: پس آنحضرت فرمود: خداوند دو چیز را دوست دارد و دو چیز را دشمن دارد، دوست دارد خرامندگى (و با تبختر راه رفتن) را در میان دو صف (از لشكر اسلام و كفر) و دوست دارد، دروغ گفتن را در جاى اصلاح (بین دو نفر یا دو جمعیت از مسلمانان) و دشمن دارد خرامندگى در راهها و كویها را، و (همچنین) دشمن دارد دروغ گفتن را در غیر مقام اصلاح، بدرستى كه ابراهیم علیه السلام كه فرمود: «بلكه بزرگ ایشان این كار را كرده است» بخاطر اصلاح (حال بت پرستان و نجات آنها از گمراهى) بوده، و راهنمائى (كردن آن جماعت) باینكه آن بتان نمى توانند كارى انجام دهند و یوسف علیه السلام نیز بخاطر اصلاح (حال فامیل خود یا دیگران آن كلام را) فرمود.

16.

عیسى بن حسان گوید: از حضرت صادق علیه السلام شنیدم كه مى فرمود: از هر دروغگو در یك روزى باز پرسى شود جز در سه جا یكى مردى كه در نبرد خود (با

دشمنان دین) نیرنگ زند كه گناهى بر او نیست، دیگر مردى كه میان دو كس را سازش دهد و اصلاح كند، باین برخورد كند بغیر آنچه بدیگرى برخورد كند، و مقصودش از اینكار اصلاح میانه آندو است، سوم: مردى كه بزن خود (یا خوانواده اش) بچیزى وعده دهد و قصد انجام دادن آنرا نداشته باشد. (و این از اعظم روایات وارده در امور اهل اسلام است که در آن‌ها صلاح و اصلاح جامعه بشری و دوری از شرارت‌ها هدف واقع شده است).

شرح: مجلسى علیه الرحمة گوید: مضمون این حدیث مورد اتفاق میان عامه و خاصه است سپس حدیثهائى در اینباره از عامه (و اهل سنت) نیز روایت میكند.

17. ابو اسحاق خراسانى گوید: امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرمود: بپرهیزید از دروغ زیرا هر شخصى امیدوارى جوینده است، و هر بیمناكى گریزان.

شرح: فیض علیه الرحمة گوید: مقصود آنحضرت علیه السلام اینست كه در ادعاى بیم و امید و خوف و رجاء از خدا دروغ نگوئید، زیرا كه هر امیدوارى كوشاى در اسباب آن است، و شما اینگونه نیستید و هر بیمناكى از آنچه او را بیم نزدیك كند گریزان است، و شما اینگونه نیستید.

( باب شخص دو زبان و دو رو )

1. حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر كه با مسلمانان به دورو و دو زبان برخورد كند، روز قیامت بیاید در حالیكه براى او دو زبان از آتش باشد.

شرح _ مقصود كسانى هستند كه براى جلب نفع دنیوى نزد هر كسى مطابق تمایلات او سخن گویند و باصطلاح معروف نان را بنرخ روز خورند، و اینكار باعث حقیقت پوشى ها و حق كشیهاى زیادى گردد و بقول علامه مجلسى (قدّس سرّه) و دیگران این عین نفاق است.

2. حضرت باقر علیه السلام فرمود: چه بد بنده ایست آن بنده ایكه داراى دو رو و دو زبان است، در حضور برادرش او را ستایش كند (و یا در تمجید او از حد بگذراند) و در پشت سر او را بخورد (و از او بدگوئی کند) اگر دارا شود (و ثروتی به چنگ آورد) بر او رشک برد، و اگر گرفتار شود دست از یاری او بردارد.

شرح _ مقصود ار فرمایش حضرت که فرمود: « در پشت سر او را بخورد» یعنی غیبت او کند چنانچه خدایتعالى فرماید: «و غیبت نكند برخى از شما برخى را آیا دوست دارد یكى از شما كه بخورد گوشت برادر مرده خویش را، همانا خوش دارید آنرا» (سوره حجرات آیه 12)

3. عبدالرحمن بن حماد در حدیثى مرفوع (كه آنرا بمعصوم رسانده است) گوید: خداى تبارك و تعالى بعیسى بن مریم فرمود: اى عیسى باید كه زبانت در پنهانى و آشكار یك زبان باشد، و هم چنین دلت، همانا من تو را از نفس خودت میترسانم و چون من آگاهى (براى تو) كافى است، دو زبان در یكدهان نشاید، و دو شمشیر در یك

غلاف نگنجد، و دو دل در یك سینه نباشد، نهاد انسان نیز این چنین است كه (دو عقیده مخالف در یكذهن نتواند جایگیر شود.)

( باب قهر کردن و جدائی از برادر دینی )

1.

در وصیت مفضل است كه (گوید:) شنیدم از حضرت صادق علیه السلام مى فرمود: از هم جدا نشوند دو مرد بصورت قهر كردن جز اینكه یكى از آندو سزاوار بیزارى (خدا و رسولش از وى) و لعنت (یعنى دورى از رحمت حق) گردد، و چه بسا كه هر دوى آنها سزاور آن شوند، معتب (كه یكى از دوستان مخصوص آنحضرت بود) عرض كرد: خدا مرا بقربان تو گرداند! آنكه ظالم و ستمكار است این سزاى اوست، اما مظلوم چه جرمى دارد (كه سزاوار بیزارى و لعنت شود؟) فرمود: براى آنكه برادر خود را بآشتى و پیوست با خود دعوت نمى كند، و از گفتار او صرفنظر نمى كند (و آنرا نشنیده نمى گیرد) شنیدم پدرم مى گفت: هرگاه دو تن با هم ستیزه كنند و یكى بر دیگرى غالب آید، باید آن ستمدیده و مظلوم نزد رفیق ستمگر خود رود و باو بگوید: اى برادر من ستمكارم، تا جدائى میانه او و رفیقش از بین برود، پس خداى تبارك و تعالى حكیم و عادل است و داد مظلوم را از ظالم بستاند.

2.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: بیش از سه روز جدائى و قهر كردن روا نیست.

شرح: مجلسى علیه الرحمة گوید: ظاهر این حدیث اینست كه اگر میانه دو برادر ایمانى در اثر كوتاهى كردن در آداب معاشرت كدورت و نقارى پیدا شد و سر انجام بقهر و جدائى كشید نباید بیش از سه روز ادامه دهند، و اما در آن سه روز ظاهراً عفو شده است و آن سبب تسكین غضب و بدخلقى در این مدت است، با اینكه دلالت آن برجواز ادامه تا سه روز بمفهوم حدیث است و دلالت مفهوم (و استدلال بآن) ضعیف است.

و (باید دانست كه) اینگونه اخبار مخصوص است بغیر بدعت گذاران و هوا پرستان و آنان كه برگناه خو گرفته اند و رها نمى كنند، و گرنه قهر و جدائى از آنان مطلوب و این خود یكنوع نهى از منكر است.

3.

ابو بصیر گوید: از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم: از مردیكه از خویشاوندش بخاطر اینكه مذهب حق را نمى شناسند (و شیعه نیستند) ببرد (و قطع مراوده كند)؟ فرمود: سزاوار نیست كه از آنها ببرد.

4.

مرازم بن حكیم گوید: یكى از اصحاب ما كه بلقب شلقان او را میخواندند (و نامش عیسى بود) در خانه حضرت صادق علیه السلام بود، و حضرت او را ناظر بر خرج خانه خود كرده بود (یا خرج او را میداد). مردى بد اخلاق بود، (و بدین سبب) مرازم با او قهر كرده بود، (مرازم گوید:) روزى حضرت صادق علیه السلام بمن فرمود: اى مرازم آیا با عیسى سخن مى گوئى (و با او آشتى كرده اى)؟ عرض كردم: آرى، فرمود: خوب كردى در قهر خیرى نیست.

5.

داود بن كثیر گوید: شنیدم حضرت صادق علیه السلام مى فرمود: پدرم فرمود: كه رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: هر دو نفر مسلمانیكه از همدیگر قهر كنند و سه روز بر آنحال بمانند و با هم آشتى نكنند هر دو از اسلام بیرون روند، و میانه آنهاپیوند دوستى دینى نباشد، پس هر كدام از آندو بسخن گفتن با برادرش پیشى گرفت، او در روز حساب پیشرو به بهشت باشد.

6.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: همانا شیطان میان دو مؤمن دشمنى اندازد و تا یكى از آن دو از دین برنگردد (آندو را رها نكند)، و همینكه چنین كردند بپشت بخوابد و دراز كشد، و سپس گوید: كامیاب شدم، پس خدا رحمت كند مردیرا كه میانه دو تن از دوستان ما الفت اندازد، اى گروه مؤمنین باهم انس و الفت گیرید و با هم مهربانى كنید.

7.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: پیوسته شیطان تا دو مسلمان باهم قهر هستند شادمان است، و همینكه با هم آشتى كنند زانوهایش بلرزد و بندهایش از هم جدا شود و فریاد زند: اى واى بر او (مقصود از او خود شیطان است بشرحى كه یاید) از آنچه بدو رسد از هلاكت.

( باب قطع رحم )

1.

از حضرت صادق علیه السلام روایت شده كه رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در ضمن حدیثى فرمود: هر آینه بدرستیكه در دشمنى كردن با یكدیگر ستردن و از بن بركندن است، مقصودم ستردم مو نیست، ولى ستردن دین است.

2.

حذیفه بن منصور گوید: حضرت امام صادق علیه السلام فرمود: از حالقه بپرهیزید زیرا كه آن مردادن را میمیراند (و نابودى میكشاند) عرض كردم: حالقه چیست؟ فرمود: قطع رحم است.

3.

برخى از اصحاب ما گوید: كه بحضرت صادق عرض كردم: برادران و عموزادگانم خانه ام را بر من تنك كرده و از همه آن خانه مرا بیك اطاق آن پناهنده كرده اند، و من چنانچه در این باره اقدام كنم آنچه در دست آنها است میگیرم؟ گوید: آنحضرت فرمود: صبر كن زیرا خداوند برایت گشایشى فراهم كند، گوید: من منصرف شدم، و وبائى در سال صد و سى و یك بیامد و بخدا سوگند همگى آنها مردند و یكنفر از آنها باقى نماند، گوید: من بیرون آمدم (و بنزد آنحضرت رفتم) همینه بر او وارد شدم فرمود: حال اهل خانه ات چطور است؟ عرض كردم: بخدا سوگند همه آنها مردند، و یك نفر از آنها زنده نماند، فرمود: این براى آن كارى بود كه بتو كردند، و براى آن آزاریكه بتو رساندند و قطع رحمیكه كردند نابود شدند، آیا میخواست كه زنده باشندذ و بر تو تنگ بگیرند؟ عرض كردم: آرى بخدا سوگند.

4.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: در كتاب على علیه السلام استكه: سه خصلت استكه هر كه دارا باشد نمیرد تاوبال آنرا ببیند: ستم، و قطع رحم، قسم دروغ كه بدان با خدا بجنگ رود، و هر آینه آن طاعتیكه ثواب و اجرش زودتر برسد صله رحم است،

و براستى (چه بسا) مردمیكه از حق روگردانند و با هم پیوند كنند (و صله رحم كنند) پس اموالشان زیاد شود و ثروتمند گردند. و بدرستیكه قسم دروغ و قطع رحم خانه ها را ویران و خالى از اهل و خانمان كند، و خویشاوندى را از جابر كند، و از جاى بركندن خویشى مایه قطع نسل گردد.

5.

عنبسة بن عابد گوید: مردى نزد حضرت صادق علیه السلام آمد و از نزدیكان (و خویشان) خود بآنحضرت شكایت كرد، حضرت بوى فرمود: خشمت را فرو نشان و بكن (یعنى دائماً خشمت را فرو نشان و در صدد انتقام برمیا) عرض كرد: آنها میكنند (آنچه مى خواهند) و میكنند (و شما بمن دستور فرو نشاندن خشمم را میدهى؟) فرمود: آیا تو هم مى خواهى مانند آنان باشى تا خدا توجهى بشما نكند.

6.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: قطع رحم خود مكن اگر چه او از تو قطع كند.

7.

ابو حمزه ثمالى گوید: امیرالمومنین علیه السلام در خطبه فرمود: پناه میبرم بخدا از گناهانیكه در نابودى (گنه كار) شتاب كنند، عبدالله بن كواء یشكرى برخواست و گفت: اى امیرالمؤمنان مگر گناهانى هم هست كه در نابودى شتاب كنند؟ فرمود: آرى واى بر تو آن قطع رحم است، هر آینه (چه بسا) خاندانى هستند كه گردهم آیند و یارى هم كنند و با اینكه از حق دورند خداوند بآنها روزى دهد، و (چه بسا) خاندانیكه از هم جدا شوند و از همدیگر ببرند پس خدا آنها را محروم (از روزى) كند با اینكه پرهیزكارند.

8.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: كه امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده: هرگاه مردمان قطع رحم كنند اموال (و ثروتها) در دست اشرار قرار گیرد.

( باب عقوق و آزردن پدر و مادر )

1.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: كمترین آزار (به پدر و مادر) گفتن اف (به آنها) است، و اگر خداى عزوجل چیزى را آسان تر و خوارتر از آن میدانست از آن نهى مى فرمود.

2.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: (با پدر و مادر) نیكو رفتار باش و در بهشت جایگزین شو و اگر عاق و جفا كارى با آتش (دوزخ) بساز.

3.

یعقوب بن شعیب گوید: حضرت صادق علیه السلام فرمود: چون روز قیامت شود، پرده از پرده هاى بهشت را كنار زنند، پس هر جاندارى بوى آنرا از مسافت پانصد سال ران بشنود، جز یكدسته، عرض كردم: آنها كیانند؟ فرمود: عاق والدین خود.

4.

رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بالاى نیكى هر نیكوكارى نیكى است تا آنكه انسان در راه خدا كشته شود، و چون در راه خدا كشته شد دیگر بالاى آن نیكى (و عملى بهتر) نیست، و بالاى هر آزردنى آزردنى است، تا آنكه كسى یكى از پدر و مادر خود را بكشد، و چون چنین كرد بالاتر از آن آزردنى نیست.

5. حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر كس بپدر و مادر خود نظر دشمنى كند در صورتیكه آندو باو ستم (نیز) كرده باشند، خداوند نمازش را نپذیرد.

شرح _ یعنى در صورت ستم باو نیز قبول نشود تا چه رسد باینكه نیكى باو كنند.

6.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: كه رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در ضمن سخنى از سخنان خود فرمود: بپرهیز از آزردن پدر و مادر، زیرا بوى بهشت از مسافت هزار سال شنیده شود، ولى عاق والدین و بپرهیزید از آزردن پدر و مادر، زیرا بوى بهشت از مسافت هزار سال شنیده شود، ولى عاق والدین و قطع كننده رحم و پیر مرد زنا كار و آنكه جامه اش را از روى تكبر و بزرگ منشى (بلند كند كه) بر زمین كشد آنرا نشنوند، و جز این نیست كه كبریاء و بزرگى از آن پروردگار جهانیانست.

7.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: اگر خداوند چیزى را (در آزردن پدر و مادر) كمتر از اف مى دانست از آن نهى میكرد، و آن كمترین مراتب آزردن است، و از جمله آزردن است كه كسى به پدر و مادر خود خیره نگاه كند.

8.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: پدرم بمردى نگاه كرد كه پسرش بهمراه او بود و آن پسر بشانه پدرش تكیه كرده بود، فرمود: پدرم با آن پسر از بدى آن كارش سخن نگفت تا از دنیا رفت.

9.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: كمترین آزردن پدر و مادر گفتن اف است، و اگر خداوند چیزى را آسانتر از آن میدانست از آن نهى میفرمود.

( باب بیزاری از نسب )

1.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: آن كس كه از نسب خود اگر چه پست باشد بیزارى جوید بخدا كافر شده است.

2.

جمع زیادى از راویان حدیث از حضرت باقر و حضرت صادق علیهماالسلام روایت كرده اند كه فرمودند: انكار نسب كفر بخداى عظیم است اگر چه آن نسب پست و كم ارزش باشد.

( باب كسیكه مسلمانان را آزار كند و خوارشان شمارد )

1. هشام بن سالم گوید: شنیدم حضرت صادق علیه السلام مى فرمود: خداى عزوجل فرماید: بجنگ بامن اعلان دهد آنكس كه بنده مؤمن مرا بیازارد، و از خشم من آسوده خاطر باشد آنكس كه بنده مؤمن مرا گرامى دارد، و اگر در میانه شرق و مغرب زمین آفریده از آفریده هایم جز یك مؤمن و یك پیشواى عادل نباشد، من بعبادت آندو از تمامى آنچه در زمینم آفریدم بى نیاز باشم و هر آینه هفت آسمان و هفت زمین بخاطر او برپا باشند، و براى آندو از ایمانى كه دارند آرامشى فراهم سازم كه نیازى به آرامش دیگرى نداشته باشند. ( مقصود وجود معصوم (علیه السلام) است و پیرو او حتی یک نفر)
2.

مفضل بن عمر گوید: كه حضرت صادق علیه السلام فرمود: چون روز قیامت شود یك منادى ندا كند: كجایند روگردانان از دوستان من؟ پس دسته اى كه صورت آنها گوشت ندارد برخیزند، پس گفته شود: اینهایند آنكسانى كه مؤمنین را آزردند، و با آنان دشمنى كردند، و عناد ورزیدند، و آنها را در دینشان با درشتى سرزنش كردند، سپس فرمان شود كه آنان را بدوزخ برند.

3.

از حضرت صادق علیه السلام حدیث شده كه فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خدایتعالى فرموده است: هر كه بیك دوستى از من اهانت كند، بتحقیق بجنگ با من كمین كرده است.

4.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر كه مؤمنى را خوار شمارد چه (آن مؤمن) مستمند باشد یا غیر مستمند، پیوسته خداى عزوجل او را خوار و دشمن دارد تا آنگاه كه از خوار شمردن آن مؤمن برگردد.

5.

معلى بن خنیس گوید: شنیدم از حضرت صادق علیه السلام مى فرمود: خداى تبارك و تعالى فرماید: هر كه بیكدوست من اهانت كند بجنگ بامن كمین كرده، و من بیارى دوستانم از هر چیز شتابان ترم.

6.

و نیز گوید: از آنحضرت شنیدم كه فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداى عزوجل فروموده: آشكارا بجنگ با من برخاسته آنكس كه بنده مؤمن مرا خوار كند.

7.

حماد بن بشیر گوید: شنیدم از حضرت صادق علیه السلام كه فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده خداى عزوجل فرماید: هر كه بدوستى از من اهانت كند بتحقیق براى جنگ با من كمین كرده است، و هیچ بنده بچیزى بمن تقرب نجوید كه نزد من محبوب تر از آنچه بر او واجب كرده ام باشد، و همانا او بوسیله نماز نافله بمن نزدیك شود تا آنجا كه من او را دوست بدارم، و هنگامى كه او را دوست بدارم گوش او شوم همان گوشى كه با آن میشنود و چشم او گردم همان چشمى كه با آن ببیند، و زبانش شوم همان زبانى كه با آن سخن گوید، و دست او گردم، همان دستى كه با آن بگیرد، اگر مرا بخواند اجابتش كنم، و اگر از من خواهشى كند باو بدهم، و من در كاریكه انجام دهم هیچگاه تردید نداشته ام مانند تردیدیكه در مرگ مؤمن دارم، (زیرا) او مرگ را خوش ندارد، و من ناخوش كردن او را.

8.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر كه مؤمنى را بخاطر ندارى و فقرش پست و كوچك شمارد، خداوند روز قیامت او را در برابر خلائق رسوا كند ( و بزشتى شهره سازد).

9.

و از آن حضرت روایت شده كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: همانا پروردگار من مرا بآسمان بالا برد، و از پس پرده حجاب بمن وحى كرد آنچه كرد، و بى واسطه با من سخن گفت تا آنكه بمن فرمود: اى محمد هر كه دوستى از من خوار كند بجنگ با من كمین كرده، و آنكه با من جنگ كند با او بجنگم، گفتم: پروردگارا این دوست تو كیست؟ من دانستم كه هر كه با تو بجنگد تو با او بجنگى؟ بمن فرمود: او آن كسى است كه من براى تو و وصیت و فرزندانت بولایت و دوستى از او پیمان گرفته ام.

( باب كسیكه دنبال عیبجوئى و لغزش مؤمنان است )

1.

حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السلام فرمودند: نزدیكتر چیزى كه بنده بكفر دارد این است كه با مردى عقد برادرى در دین بسته باشد و لغزش ها و خطاهاى او را شمار كند كه روزى او را بآنها سرزنش كند.

2.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: اى گروهیكه بزبان اسلام آورده و بدلش ایمان نرسیده (و پیوست نشده) مسلمانان را نكوهش نكنید، و از عیوب آنان جستجو نكنید، زیرا هر كه عیوب آنها را جستجو كند، خداوند عیوب او را دنبال كند، و هر كه خداوند عیبش را دنبال كند رسوایش كند گر چه در خانه اش باشد.

3.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: دورترین بنده از خدا آن است كه با مردى برادرى كند و لغزشهاى او را بر او نگهدارى كند كه روزى بر آنها سرزنشش كند.

( باب سرزنش )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هر كه مؤمنى را سرزنش كند، خدا او را در دنیا و آخرت سرزنش كند.

2.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله و آله و سلم فرموده است: هر كه كار زشتى را فاش كند چون كسى است كه آن را انجام داده، و هر كه مؤمنى را به چیزى سرزنش كند نمیرد تا مرتكب آن شود.

3.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر كه مؤمنى را به گناهى سرزنش كند نمیرد تا آنرا مرتكب گردد.

4.

نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: هر كه مؤمنى را دیدار كند به چیزى كه او را سرزنش كند، خداوند او را در دنیا و آخرت سرزنش كند.

( باب غیبت و بهتان )

1. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: كه رسول خدا صلى الله و آله و سلم غیب در (نابودى) دین مرد مسلمان زودتر كارگر شود از بیمارى خوره در درون او.

فرمود: و نیز آن حضرت صلى الله علیه و آله فرموده است: نشستن در مسجد به انتظار نماز عبادت است تا حدثى از او سرزند عرض شد: اى رسول خدا حدص چیست؟ فرمود: غیبت كردن است.

2. امام صادق علیه السلام فرمود: هر كه درباره مؤمنى بگوید آنچه دو چشمش دیده و دو گوشش شنیده پس او از كسانى است كه خداى عزوجل درباره آنها فرموده: همانا آنانكه دوست دارند فراوان (یافاش) شود فحشاء درباره آنان كه ایمان آورده اند، ایشان را است عذابى دردناك، (سوره نور آیه 18)

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: مقصود این است كه مورد آیه تنها بهتان نیست بلكه شامل حقى هم كه دیده و شنیده است میشود.

3. داود بن سرحان گوید: از حضرت صادق علیه السلام از غیبت پرسیدم (كه چیست؟) فرمود: این است كه درباره برادرت در دین او بگویى چیزیرا كه نكرده است، و بزبان او منتشر كنى چیزیرا كه خداوند بر او پوشانیده بود و حدى درباره آن اقامه نكرده بود.

شرح _ در كلام حضرت كه فرمود: «برادرت در دین او... » دو احتمال مى رود، یكى آنكه مقصود برادر دینى باشد كه در این صورت فهمیده شود: كه غیبت كافر و مخالف جایز است، و دیگر آنكه جمله متعلق به «تقول» باشد كه معنا چنین شود كه «بگویى درباره دین او چیزى را كه نكرده است » بنسبت دادن كفر و یا معصیتى باو، و هر دو احتمال را مجلسى (قدّس سرّه) ذكر كرده است و سپس گوید: این حدیث دلالت كند كه غیبت شامل بهتان نیز مى شود و این اصطلاح دیگرى است براى غیبت. سپس وجهى ذكر كرده براى اینكه مقصود همان غیبت اصطلاحى باشد و معناى تازه نباشد.

4.

از حضرت صادق علیه السلام حدیث شده كه فرمود: از پیغمبر صلى الله علیه و آله پرسیدند: كفاره غیبت چیست؟ فرمود: از خداوند طلب آمرزش كنى براى آنكه غیبتش كردى هر زمان بیادش افتادى.

5.

ابن ابى یعفور از حضرت صادق علیه السلام حدیث كند كه فرمود: هر كه بمرد مؤمن یا زن مؤمنه بهتان زند بآنچه در او نیست، خداوند او را در طینت خبال برانگیزد و نگهدارد تا از آنچه گفته بیرون آید، گوید: من عرض كردم: طینت چیست؟ فرمود: چركى است كه از فرج زنان بدكاره بیرون آید.

6.

از یحیى ازرق حدیث شده كه گفت: حضرت ابوالحسن (موسى بن جعفر) علیه السلام بمن فرمود: هر كه پشت سر مردى چیزى را گوید كه در اوست و مردم میدانند كه آنچیز در اوست غیبت كرده او را نكرده، و هر كه پشت سر كسى چیزیرا گوید كه در اوست ولى مردم نمى دانند غیبتش كرده، و هر كه پشت سر كسى چیزى گوید كه در او نیست به او بهتان زده است.

7.

عبدالرحمن بن سیابه گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: غیبت آنستكه درباره برادرت بگوئى چیزى را كه خدا بر او پوشانده است، و اما چیزى را كه در وجود او آشكار و ظاهر است مثل تندخوئى و شتابزدگى (گفتن آن) غیبت نیست، بهتان آنستكه درباره اش بگوئى چیزیكه در او نیست.

( باب داستان سرائی بر ضرر مومن )

1. مفضل بن عمر گوید: حضرت صادق علیه السلام به من فرمود: هر كه بر ضرر مؤمن داستانى بگوید و قصدش عیب او و ریختن آبرویش باشد كه از چشم مردم بیفتد خداوند او را از دوستى خود بدوستى شیطان براند و شیطان هم او را نپذیرد.
2.

عبد اللّه بن سنان گوید: بآن حضرت عرض كردم: عورت مؤمن بر مؤمن حرامست؟ فرمود: آرى، عرض كردم: مقصود شما دو عضو پائین تنه اوست؟ فرمود: آنچه كه فهم تو بدان رفته است نیست همانا عورت مؤمن فاش كردن سّر اوست.

3.

از زید روایت شده است كه حضرت صادق علیه السلام درباره اینكه در حدیث آمده: «عورت مؤمن بر مؤمن حرام است» فرمود: این نیست كه مؤمن برهنه شود و تو از او چیزى ببینى؟ همانا مقصود این است كه بضرر او داستانى بگوئى یا او را غیبت كنى (و نسبت عیب باو دهى).

( باب شماتت و شادکامی بگرفتاری مومن )

1. ابان بن عبد الملك از امام صادق (علیه السلام) حدیث كند كه آن حضرت فرمود: در گرفتارى برادر (دینى) خود اظهار شادى و شماتت مكن که (در نتیجه) خداوند باو ترحم كند و آن گرفتارى را به سوى تو بگرداند.هر كس به مصیبتى كه ببرادر (دینیش) رسیده شادكام شود از دنیا نرود تا خودش گرفتار آن شود.

( باب دشنام گوئی )

1.

از حضرت صادق علیه السلام روایت شده كه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: دشنام گوى مؤمن مانند كسى است كه در پرتگاه هلاكت است.

2.

امام باقر (علیه السلام) فرمود: كه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است: دشنامگویى بمؤمن نافرمانى است، و جنگیدن با او كفر است، و خوردن گوشش (بوسیله غیبت) گناه است، و احترام مال مؤمن مانند احترام خون اوست.

3.

حضرت باقر (علیه السلام) مردى از قبیله بنى تمیم نزد پیامبر صلى الله علیه و آله آمده عرض كرد: بمن سفارشى (و وصیتى) بفرما، پس در آنچه حضرت باو سفارش فرمود این بود كه: بمردم دشنام مدهید تا (در نتیجه) كسب عداوت (و دشمنى) میان آنها كنید.

4.

عبد الرحمن بن حجاج از حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) حدیث كند كه درباره دو مردیكه بهم دشنام دهند فرمود: آنكه آغاز بدشنام كرد ستمكارتر است، و گناه او و گناه رفیقش بگردن اوست تا زمانیكه از ستمكشیده (و مظلوم) معذرت نخواسته.

5.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: هیچگاه مردى بكفر مرد دیگر گواهى ندهد (مثل اینكه بگوید: تو كافرى، یا بگوید، اى كافر) جز اینكه از آندو بر گردد، اگر بكفر كافرى گواهى داده (یعنى طرفش واقعاًكافر بوده) كه راست گفته، و اگر مؤمن است كفر بخودش بر گردد، پس مبادا به مومنى طعن زنید.

6.

على بن حمزة گوید: از حضرت باقر یا حضرت صادق علیهما السلام شنیدم كه فرمود: همین كه لعنت از دهان كسى بیرون آمد (در هو) مردد ماند، پس اگر جائى پیدا كرد (كه در آن قرار گیرد) برود. وگرنه بصاحب خود( یعنى گوینده) بر گردد.

7.

و نیز ابوحمزه گوید: شنیدم حضرت صادق علیه السلام مى فرمود: هنگامیكه مردى ببرادر مومن خود بگوید «اف»از پیوند (دینى) با او بیرون رفته، و هرگاه باو بگوید: تو دشمن منى، یكى از آندو كافر شده اند، و خداوند از هر مومنى كه نیت بد نسبت به برادر مومنش در دل دارد هیچ عملى را نپذیرید.

8.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: هیچ انسانى در چشم مومنى (یعنى روبرو) باو طعن نزند جز اینكه ببدترین مرگها بمیرد، و سزاوار است كه بخیر (و سعادت) باز نگردد.

( باب تهمت و بدگمانی )

1.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: همینكه مؤمن برادر (دینى) خود را تهمت زند ایمان از دلش زدوده شود، چون نمك در آب.

2.

عمر بن یزید از پدرش حدیث كند كه گفت: شنیدم حضرت صادق علیه السلام مى فرمود: هر كس برادر دینى خود را تهمت زند، احترامى میان آندو بجا نماند، و هر كه با برادر (دینى) خود مانند سایر مردم معامله كند او از آنچه خود را بدان بسته (یعنى مذهب حقه) بیزار و بركنار شده است.

3.

از حضرت صادق علیه السلام روایت شده كه امیرالمؤمنین علیه السلام در ضمن سخنى از (سخنان) خود فرمود: هر كار (ى كه از) برادر دینى خود (سرزند آن) را ببهترین وجه آن حمل كن، تا كارى كند كه راه توجیه را بر تو ببندد، و هیچگاه بسخنیكه از (دهان) برادرت بیرون آید گمان بد مبر، در صورتیكه براى آن سخن محمل خوبى مییابى.

( باب کسیکه برای برادر دینی خود خیراندیشی نکند )

1.

ابو حفص اعشى گوید: شنیدم از حضرت صادق علیه السلام كه مى فرمود: رسولخدا صلى الله علیه وآله فرمود: هر كه دنبال انجام حاجت برادر دینى خود رود ولى خیر اندیشى براى او نكند بخدا و رسولش خیانت كرده است.

2.

سماعة گوید: شنیدم حضرت صادق علیه السلام مى فرمود: هر مؤمنى كه دنبال حاجت برادر (دینى) خود رود و براى او خیر اندیشى نكند بخدا و رسولش خیانت كرده.

3.

ابو بصیر گوید: شنیدم حضرت صادق علیه السلام مى فرمود: هر كه از یاران ما كه یكى از برادران (دینیش) در كارى از او كمك و یارى بخواهد و تا آنجا كه مى تواند در آن كوشش نكند بخدا و رسولش و مؤمنین خیانت كرده، ابو بصیر گوید: بحضرت عرض كردم: مقصود شما از مؤمنین چیست؟ فرمود: از زمان امیرالمؤمنین علیه السلام تا آخر آنان.

4.

ابو جمیله گوید: شنیدم حضرت صادق علیه السلام مى فرمود: هر كه دنبال حاجت برادر (دینى) خود رود سپس نسبت به او خیر اندیشى نكند مانند كسى است كه بخدا و رسولش خیانت كرده، و خدا خصم او است.

5.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر كه از برادر (دینى) خود مشورت كند، و او رأى خالص و بى غرضانه باو ندهد، خداى عزوجل رأى (یعنى عقل و تدبیر) او را بگیرد.

6.

سماعة گوید: شنیدم حضرت صادق علیه السلام مى فرمود: هر مؤمنى كه با برادر مؤمنش دنبال حاجتى از او برود و براى او مصلحت اندیشى نكند بخدا و رسولش خیانت كرده.

( باب خلف وعده )

1.

هشام بن سالم گوید: از حضرت صادق علیه السلام شنیدم كه مى فرمود: وعده مؤمن به برادر (دین) خود نذرى است كه كفاره ندارد، پس هر كه بآ وفا نكند بمخالفت وعده با خدا برخاسته و خود را در غضب او انداخته، این است گفتار خدایتعالى كه (فرماید:): «اى كسانیكه ایمان آورده اید چرا گوئید آنچه را نكنید چه دشمنى گرانى است نزد خدا كه بگوئید آنچه را نكنید» (سوره صف آیه 2 3).

2.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرموده: هر كه بخدا و روز جزا ایمان دارد باید بوعده كه میدهد وفا كند.

( باب كسیكه در بروى برادر مؤمن خود ببندد )

1.

مفضل بن عمر گوید: حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر مؤمنى كه میانه او و مؤمن دیگر حاجتى باشد خداى عزوجل میان او و بهشت هفتاد هزار دیوار بلند بكشد كه بین هر دو دیوار هزار سال راه مسافت باشد.

2.

محمد بن سنان گوید: نزد حضرت رضا علیه السلام بودم پس بمن فرمود: اى محمد بدرستیكه در زمان بنى اسرائیل چهار نفر مؤمن بودند، پس (روزى) یكى از آنان نزد آن سه نفر دیگر كه در منزل یكى از آنان براى صحبتى گرد آمده بودند رفت و در زد، غلام بیرون آمد و باو گفت: آقایت كجاست؟ گفت: در خانه نیست، آنمرد بر گشت و غلام نیز نزد آقایش رفت، آقایش از او پرسید: آنكه در زد كه بود گفت: فلانكسى بود و من باو گفتم: كه شما در خانه نیستند؟ آنمرد ساكت شد و اعتنائى نكرد و غلام خود را در اینباره سرزنش نكرد و هیچكدام یك از آن سه نفر از این پیش آمد اندوهى بخود راه ندادند و شروع بدنباله سخن خود كردند؟ همینكه فرداى آنروز شد آنمرد مؤمن بامداد بنزد آن سه نفر رفت و بآنها برخورد كرد كه هر سه از خانه بیرون آمده بودند و مى خواستند بكشتزارى (یا باغى) كه از یكى از آنان بود بروند، پس به آنان سلام كرد و گفت: من هم با شما هستم (و بهمراه شما بیایم؟) گفتند:

آرى و از او نسبت به پیش آمد دیروز عذر خواهى نكردند و او مردى مستمند و ناتوان بود، پس (براه افتادند) و همین طور كه در قسمتى از راه میرفتند ناگاه قطعه ابرى بالاى سر آنها آمد و بر آنها سایه انداخت، آنان گمان كردند كه باران است، پس شتافتند (كه باران نخورند ولى) چون ابر بالاى سرشان قرار گرفت یكمنادى از میان آن ابر فریاد زد: اى آتش، اینان را (در كام خود) بگیر و من جبرئیل فرستاده خدایم، بناگاه آتشى از دل آن ابر بیرون آمد و آن سه نفر را در خود فرو برد، و آنمرد مؤمن تنها و هراسناك بماند و از آنچه بر سر آنها آمده بود در شگفت بود و نمیدانست سبب چیست؟ پس به شهر برگشت و حضرت یوشع بن نون (وصى حضرت موسى) علیه السلام را دیدار كردن و جریان را با آنچه دیده و شنیده بود باو گفت:

یوشع بن نون فرمود: آیا نمى دانى كه خداوند بر آنها خشم كرد پس از آنكه از آنان خشنود و راضى بود، و این پیش آمد براى آن كارى بود كه با تو كردند عرض كرد: مگر آنها با من چه كردند؟ یوشع جریان را گفت، آنمرد گفت: من آنها را حلال كردم و از آنها گذشتم؟ فرمود: اگر این (گذشت تو) پیش از آمدن عذاب بود به آنها سود میداد ولى اكنون براى آنان سودى ندارد، و شاید پس از این به آنها سود بخشند.

3. ابو حمزه گوید: بحضرت باقر عرضركردم: قربانت، چه فرمائى درباره مسلمانیكه براى دیدار یا براى حاجتى نزد مسلمانى برود و او در خانه باشد و اجازه ورود بخواهد، و او اجازه ندهد و از خانه هم بیرون نیاید؟ فرمود: اى اباحمزه هر مسلمانى كه براى دیدار یا خواستن حاجتى نزد مسلمانى برود و او در خانه باشد اجازه ورود بخواهد و او بیرون نیاید پیوسته در لعنت خدا باشد تا همدیگر را دیدار كنند، عرض كردم: قربانت در لعنت خدا است تا همدیگر را دیدار كنند؟ فرمود: آرى اى ابا حمزه.

( باب كسیكه برادر دینیش از او كمك بخواهد و او كمكش ندهد )

1.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: كسیكه در كمك كردن به برادر مسلمانش بخل ورزد و از اقدام در انجام حاجتش دریغ كند گرفتار بكمل كسى شود كه در آن كمك گناهكار (خدا) شود و مزدى هم نبرد.

2.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر مردى از شیعیان ما كه نزد مردى از برادرانش برود و درباره حاجتى از او كمك بخواهد و او با اینكه قدرت بر آن دارد كمكش نكند خداوند او را گرفتار كند كه حاجت دیگرى از دشمنان ما را بر آورد و بدان واسطه خداوند در روز قیامت او را عذاب كند.

3.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: كسى كمك به برادر مسلمان خود و كوشش در آن و همدردى و همكارى با او را وانگذارد جز اینكه گرفتار بكمك كس گردد كه در آن گناهكار شود و اجراى نبرد.

4.

على بن جعفر از برادرش حضرت موسى بن جعفر علیه السلام حدیث كند و گوید: شنیدم كه مى فرمود: هر كه مردى از برادران (ایمانیش) باو رو كند و درپاراى از

1. گرفتاریهایش باو پناه آورد و او پناهش ندهد با اینكه قدرت بر آن دارد، بتحقیق پیوند خود را از خداى عزوجل بریده است.

( باب كسیكه مؤمنى را از چیز خود یادیگرى منع كند. )

1.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر مؤمنى كه مؤمن دیگرى را از چیز خود یا دیگرى كه قدرت بر آن دارد منع كند و آن مؤمن نیز نیازمند آن چیز است، روز قیامت خداوند او را با روى سیاه و چشم كبود و دستهاى بسته بگردن، روى پا نگهدارد پس گفته شود: این است آن خیانتكارى كه بخدا و رسولش خیانت كرده، سپس فرمان دهند كه او را بدوزخ برند.

2.

یونس بن ظبیان گوید: كه حضرت صادق علیه السلام فرمود: اى یونس هر كه حق مؤمنى را حبس كند خداى عزوجل در روز قیامت پانصد سال او را روى دو پا نگهدارد تا عرقش یا خونش (تردید از راوى حدیث است) جارى شود، و منادى از جانب خداوند ندا كند: این است آن ستمكاریكه حق خدا را از او حبس كرده، حضرت فرموده: پس چهل روز سرزنش شود، سپس فرمان شود او را بدوزخ برند.

3.

مفضل بن عمر گوید: حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر كه خانه داشته باشد و مؤمنى بنشستن در آن نیازمند است و از جلوگیرى كند (یا دریغ كند) خداى عزوجل (بفرشتگانش) خطاب كند كه: اى فرشتگان من بنده مؤمن ببنده دیگرم از نشستن در خانه دنیا بخل ورزید، بعزت و جلال خودم سوگند او هرگز ساكن بهشت من نگردد.

4.

على بن جعفر گوید از حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) شنیدم فرمود: هر كه برادر مؤمنش در حاجتى نزد او آید همانا آن رحمتى است از جانب خداى عزوجل كه بسوى او روانه كرده است پس اگر آنرا بپذیرد (این پذیرش) او را بولایت و دوستى ما رسانده است، و آن بولایت خداى عزوجل پیوند است، و اگر از حاجتش باز گرداند، و با اینكه قدرت بر بر آوردن آن حاج دارد آنرا بر نیاورد خداوند مار آتشینى بر او مسلط و چیره كند كه تا روز قیامت در قبرش او را نیش زند، خواه آمرزیده باشد و خواه در عذاب باشد، و اگر (در اینصورت بدروغ معذرت خواهى كند) آن مؤمن حاجت مند نیز عذرش را بپذیرد حالش بدتر است. (یعنى حال آن مؤمن حاجتمند چون دروغگوئى را تصدیق كرده و نهى از منكر ننموده، یا حال آن شخص رد كننده و عذر تراش زیرا ادعاى دروغكرده).

گوید: و شنیدم از آنحضرت كه میفرمود: هر كه یكى از برادران (دینیش) آهنگ او كند كه باو پناهنده شود درباره برخى از گرفتاریهایش و او پناهش ندهد با اینكه توانائى بر آن دارد، ولایت و دوستى خدا را از خود بریده است.

( باب كسیكه مؤمنیرا بترساند )

1.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: هر كه بمؤمنى نگاه كند نگاهى كه او را بآن بترساند، خداى عزوجل در روزیكه سایه (رحمت و پناهگاهى) جز سایه (رحمت) او نیست او را بترساند.

2.

و نیز آنحضرت علیه السلام فرمود: كسیكه مؤمنى را از سلطانى بترساند باینكه از جانب آن سلطان بدى باو میرسد و نرسد او در آتش است، و اگر بترساند او را باینكه از سلطانى باو بدى میرسد و برسد با فرعون و پیروان فرعون در آتش است.

3.

و نیز فرمود: هر كه به نیم كلمه بر ضرر مؤمنى اقدام كند روز قیامت خداى عزوجل را دیدار كند و میان دو چشمش نوشته شده: نا امید است از رحمت من.

( باب سخن پینی )

1.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) (باصحاب) فرمود: آیا شما را ببدترینتان آگاه نكنم؟ عرض كردند: چرا یارسول الله، فرمود: آنان كه بسخن چینى روند، و میانه دوستان جدائى افكنند، و براى مردمان پاك دامن عیب جوئى كنند.

2.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: بهشت بر دروغپردازان (یا كار آگاهان كه) سخن چینى كنند حرام است.

3.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: بدترین شما آنكسانى هستند كه سخن چینى كنند، و میان دوستان جدائى افكنند، و براى پاك دامنان عیب جویند.

( باب فاش کردن اسرار مذهب )

1. محمد بن عجلان گوید: شنیدم از حضرت صادق علیه السلام مى فرمود: همانا خداى عزوجل سرزنش كرده است بواسطه فاش كردن اسرار، مردمانى را در گفتارش كه فرماید: «و هرگاه برسد ایشان را امرى درباره امنیت یا ناامنى آنرا فاش كنند» (سوره نساء آیه 83) (سپس فرمود:) بپرهیزید از فاش كردن (اسرار).

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) پس از نقل كلام بیضاوى در تفسیر آیه شریفه فرماید: و بهر حال آیه دلالت دارد بر مذمت فاش كردن آنچه در افشاى آن مفسده است، و غرض حضرت بر حذر داشتن از فاش كردن اسرار ائمه علیهم السلام نزد مخالفین است، زیرا بسبب مفسده و ضرر بر ائمه و مؤمنین گردد، و ممكن است فاش كردن پاره اى از مسائل غامضه (و مشكلات) علوم را كه پایه خرد و فهم عامه مردم بدان نرسد نیز شامل گردد چنانچه در باب كتمان گذشت.

2. حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر كه حدیث ما را بر ضرر ما فاش كند مانند كسى است كه دانسته حق ما را انكار كند.

و بمعل بن خنیس فرمود: فاش كننده حدیث ما چون انكار كننده آن است.

3.

ابن ابى یعفور گوید: حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر كه بر ضرر ما حدیث ما را فاش كند خداوند ایمان او را ببرد.

4.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: آنكه حدیث ما را فاش كند ما را بخطا نكشته است بلكه از روى عمد كشته است.

توضیح _ گویا مقصود حضرت اینستكه چون افشاء حدیث ائمه اطهار و ترك تقیه، گاهى منجر بكشتن آنها میشده در اینصورت راویان باعث بر قتل آنها میشدند و دانسته آنها را بكشتن میدادند.

5.

محمد بن مسلم گوید: شنیدم حضرت باقر علیه السلام مى فرمود: بنده خدا روز قیامت محشور شود و (با اینكه در دنیا) دستش بخونى آلوده نشده (وخوى نریخته) باندازه یك حجامت یا بیشتر خون باو بدهند و بگویند: این سهم تو است از خون فلانكس؟ عرض میكند: پروردگارا تو خود میدانیكه همانا جان مرا گرفتى (و در آنحال) من خون كسى را نریخته بودم (و هیچ خونى بگردنم نبود؟) خداوند فرماید: آرى تو از فلانى روایتى چنین و چنان شنیدى و بضرر او بازگو كردى، پس زبان بزبان بفلان جبار (و ستمكار) رسید و بدان روایت او را كشت، و این بهره تو از خون اوست.

6.

اسحاق بن عمار گوید: حضرت صادق علیه السلام این آیه را تلاوت فرمود: «این بدان بود كه كفر میورزیدند بآیات پروردگار و میكشتند پیامبران را بنا حق، این بدان شد كه نافرمانى كردند و بودند تجاوز كنندگان» (سوره بقره آیه 61) و فرمود: بخدا سوگند آنانرا بدستهاى خود نكشتند و بشمشیرهاى خود نزدند بلكه حدیثهاى آنان را شنیدند پس آنها را فاش كردند، و آنان را بدان سبب گرفتند و كشته شدند پس هم كشتن شد و هم نافرمانى و هم تجاوز.

توضیح _ مقصود حضرت تفسیر آیه شریفه است كه خداوند نسبت كشتن و نافرمانى و تجاوز بآنان داده است و اینكه همان فاش كردن حدیثهاى آنان باعث این سه گناه براى آنها شد.

7. ابوبصیر گوید: حضرت صادق علیه السلام در (تفسیر) گفتار خداى عزوجل: «و میكشتند پیامبران را بناحق» (سوره آل عمران آیه 112) فرمود: هر آینه بخدا سوگند كه آنها را با شمشیرهایشان نكشتند،

ولى سر آنها فاش كردند و شهرت دادند پس كشته شدند.

8.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر كه چیزى از كارهاى ما را فاش كند او همانند كسى است كه ما را بعمد كشته است و بخطا نكشته.

9.

نصر بن صاعد از پدرش حدیث كند كه گفت: شنیدم از امام صادق علیه السلام مى فرمود: فاش كننده سر، شاك (و سست عقیده) است، و گوینده آن پیش نا اهلان كافر است، و هر كه به ریسمان محكم چنگ زند رستگار است، من عرضكردم: (آن ریسمان محكم) چیست؟ فرمود: تسلیم (و سر فرود آوردن در مقابل فرمان امام) است.

10.

ابو خالد كابلى از حضرت صادق علیه السلام حدیث كند كه فرمود: خداى عزوجل دین را دو دولت قرار داده دولت آدم و آن دولت خدا است و دولت ابلیس، هنگامی كه

خداوند خداوند اراده فرماید كه آشكارا پرستش شود دولت آدم بر سر كار باشد، و همینكه اراده فرماید كه در پنهانى پرستش شود دولت ابلیس بر سر كار آید، و آنكس كه فاش كند چیزى كه خداوند خواسته است پنهان باشد، او از دین بیرون رفته (و خارج شده) است.

11. حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر كه روز خود را با افشاء راز ما بگشاید، خداوند حرارت آهن و تنگناى زندانها را بر او مسلط گرداند.

( باب كسیكه بخاطر فرمان بردارى بندگان نافرمانى خدا كند )

1.

از حضرت صادق علیه السلام حدیث شده كه رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كس خوشنودى مردم را بخشم خدا جوید، خداوند ستایش كننده او را نكوهش كننده اش قرار دهد.

2.

از حضرت باقر علیه السلام حدیث شده است كه رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كس خوشنودى مردم را بچیزى بجوید كه خدا را در آنچیز بخشم آورد، ستاینده او از مردم نكوهشش كند، و هر كه فرمانبرداى خدا را بخشم مردم مقدم دارد خداوند دشمنى كردن هر دشمنى را از او كفایت كند و رشك بردن حسودى و ستم هر ستمكارى را از او باز دارد، و خداى عزوجل یاور و پشتیبان او شود.

3.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: مردى بحسین علیه السلام نوشت: مرا با دو حرف پند بده؟ آنحضرت در جواب نوشت: هر كه امرى را با نافرمانى خدا بجوید آنچه امید دارد زودتر از دستش برود، و از آنچه مى گریزد زودتر بسرش آید.

4.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: دین ندارد آنكس كه فرمانبردارى كسى را كه نافرمانى خدا كند دین خود قرار دهد، و دین ندارد كسیكه افتراء باطلى را بر خدا دین خود كند، و دین ندارد كسیكه انكار یكى از آیات خدا را دین خود كند.

شرح _ یعنى فرمانبردارى معصیت كار و افتراء باطل و انكار آیات خدا را عبادت خود قرار دهد و آن را دین خود داند مانند كسانیكه احكام خدا را منكر شوند یا بباطل توجیه كنند و همان را دین خدا خوانند فیض كاشانى (قدّس سرّه) براى قسمت اول حدیث مثال زده است بآنكه پیروى از خلفاء ناحق كردند، و براى قسمت دوم مثل زده است بآنكه مدعى هستند كه خداوند خلافت را باختیار مردم نهاد و مردم میتوانند براى خود خلیفه انتخاب كنند در صورتیكه این افتراء باطلى است بر خداوند: و خداوند اجازه انتخاب خلیفه را بمردم نداده، و براى قسمت سوم مثال زده بآنكه آیاتى كه درباره امیرالمؤمنین علیه السلام نازل شده بود منكر شده و آنرا دین خود میدانستند، سپس گوید: آنچه گفتیم مثالهائى بود براى توضیح حدیث و گرنه حدیث عمومیت دارد و شامل شود هر كس را كه چنین باشد.

5. حضرت صادق علیه السلام از جابر بن عبدالله انصارى حدیث كند كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كه سلطانى را بوسیله خشم خداوند خوشنود سازد از دین خدا بیرون رود.

( باب عقوبتهای سریع گناهان )

1.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: پنج چیز است كه اگر بآنها برخورد كردید از آنها بخدا پناه برید: هرگز در مردمى زنا پیدا نشود كه آن را آشكارا كنند جز اینكه در ایشان طاعون و دردهائیكه در گذشتگان آنها سابقه نداشته پدیدار گردد، و از پیمانه و ترازو كم نگذارند جز اینكه بقحطى و سختى مخارج زندگى و ستم سلطان گرفتار شوند، و از دادن زكوة منع نكنند جز اینكه آمدن باران آسمان بر آنها ممنوع گردد و اگر بخاطر چهار پایان نبود هیچ باران بر آنها نبارد، و پیمان خدا و رسولش را نشكنند جز اینكه خداوند دشمنانشان را بر ایشان چیره كند و برخى اموالشان را بگیرد، و بغیر آنچه خداى عزوجل نازل كرده حكم نكنند جز اینكه خداوند كشمكش و ستیزه میان آنها قرار دهد.

2.

و نیز حضرت باقر علیه السلام فرمود: كه در كتاب رسولخدا یافتیم (نوشته بود): هر گاه پس از من زنا پدیدار شود مرگ ناگهانى فراوان گردد، و هرگاه از پیمانه و ترازو كم شود، خداوند آنان را بقحطى و كمى (خوار و بار و سایر وسائل زندگى) مأخوذ دارد، و هرگاه از دادن زكاة دریغ كنند، زمین بركات خود را از زراعت و میوه ها و معادن همه آنها (از آنان) دریغ كند، و هرگاه در احكام بنا حق حكم كنند همكارى در ستم و عدوان كنند (و بستم همدیگر دچار شوند) و چون پیمان شكنى كنند خداوند دشمنشان را بر آنان مسلط كند، و چون قطع رحم كنند خداوند اموال (و ثروتها) را در دست اشرار قرار دهد، و چون امر بمعروف و نهى از منكر نكنند و پیروى از نیكان اهل بین من ننمایند خداوند اشرار آنان را بر ایشان مسلط گرداند، پس نیكان آنها دعا كنند و مستجاب نشود.

( باب همنشینی با گناهکاران )

1.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: براى مؤمن سزاوار نیست كه در مجلسى بنشیند كه خداوند در آن مجلس نافرمانى شود و آن مؤمن قدرت بر بهمزدن آن مجلس نداشته باشد.

2.

جعفرى گوید: شنیدم حضرت ابوالحسن علیه السلام بمن فرمود: چرا مینگرم كه تو نزد عبدالرحمن بن یعقوب هستى، (جعفرى) عرض كرد: او دائى من است؟ حضرت فرمود: او درباره خدا سخن ناهموارى گوید؟ خدا را (بصورت اجسام و اوصاف آن) وصف كند؟ پس یا با او همنشین شو و ما را واگذار یا با ما بنشین و او را ترك كن عرضكردم: او هر چه مى خواهد بگوید بمن چه زیانى دارد وقتیكه من نگویم آنچه را كه او گوید؟ ابوالحسن علیه السلام فرمود: آیا نمى ترسى از اینكه به او عذابى نازل گردد و هر دوى شما را فرا گیرد؟ آیا ندانى (داستان) آنكس را كه خود از یاران موسى علیه السلام بود و پدرش از یاران فرعون، پس هنگامیكه لشكر فرعون (در كنار دریا) بموسى (و یارانش) رسید، (آن پسر) از موسى جدا شد كه پدرش را پند دهد و بموسى (و یارانش) ملحق سازد، و پدرش براه خود (در لشكر فرعون) میرفت

1. و این جوان با او (درباره مذهبش) ستیزه میكرد، تا اینكه هر دو بكنارى از دریا رسیدند و (همینكه لشكر فرعون غرق شدند) آندو نیز باهم غرق شدند، خبر بموسى علیه السلام رسید، فرمود: او در رحمت خدا است ولى چون عذاب نازل گردد از آنكه نزدیك گنهكار است دفاعى نشود.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: جعفرى (راوى حدیث) همان ابوهاشم داود بن قاسم جعفرى است و او از بزرگان اصحاب ما است، و گویند: كه او حضرت رضا علیه السلام را تا آخرین امامان درك كرده، و حضرت ابوالحسن علیه السلام (درحدیث) محتمل است حضرت رضا یا حضرت هادى علیه السلام باشند، و ممكن است مقصود از جعفرى در اینجا سلیمان بن جعفر باشد چنانچه در كتاب مجالس مفید (قدّس سرّه) بدان تصریح شده است.

3.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: با اهل بدعت رفاقت و هم نشینى نكنید تا نزد مردم چون یكى از آنها محسوب شوید، رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: انسان بر كیش دوست و رفیق خود است.

4.

حضرت صادق علیه السلام حدیث شده است كه فرمود: رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: هرگاه پس از من اهل ریب و بدعت را دیدید بیزارى خود را از آنها آشكار كنید، و بسیار بآنها دشنام دهید، و درباره آنه بد گوئید، و آنها را با برهان و دلیل خفه كنید كه (نتوانند در دل مردم القاء شبهه كنند و) نتوانند بفساد در اسلام طمع كنند، و در نتیجه مردم از آنها دورى كنند و بدعتهاى آنها را یاد نگیرند، و خداوند در برابر این كار براى شما حسنات بنویسد و درجات بنویسد و درجات شما را در آخرت بالا برد. (پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که لعن و طعن ما بر غاصبین و ستمکاران که آسیای اسلام را از مدار خود خارج نموده و در دین بدعت های ظاهری و باطنی عظیم ایجاد نموده و به نام دین جنایت های عظیم صورت داده و فتنه‌های عظیم به پا کرده و خون‌های عظیم به‌ناحق از انسان‌های بی‌گناه بر زمین ریخته و به نوامیس خلایق تجاوز نموده و... ؛ همگی اجرای دستور و فرامین رسول خدا حضرت محمد صلی‌الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم است تا کفر و نفاق تقدیس نشود و دوستی آن‌ها سبب اسباب ورود به دوزخ نگردد والسلام).

5.

حضرت صادق علیه السلام فرماید: براى مسلمان سزاوار نیست كه با فاجر (هرزه، تباهكار، نافرمان) و نه با احمق و نه با دروغگو رفاقت كند.

6.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: هرگاه امیرالمؤمنان علیه السلام بمنبر بلا میرفت میفرمود: براى مسلمان سزاوار است كه از رفاقت با سه كس اجتناب كند: بى باك (در گفتار و كردار و هرزه)، و احمق، و دروغگو، اما شخص بى باك و هرزه، كار خو را براى تو زینت دهد، و دوست دارد كه تو هم مانند او باشى، و در كار دین و آخرتت تو را یارى نكند، و رفاقت با او جفا و سخت دلى آرد، و رفت و آمدش براى تو ننگ و عار است، و اما احمق پس او بخیر و خوبى تو دستور ندهد، و در دفع شر از تو امیدى باو نیست! اگر چه خود را بتعصب و رنج اندازد، و چه بسا بخواهد كه بتو سودى برساند (ولى بواسطه حماقتش) بتو زیان رساند پس مرگ او بهتر از زندگیش

باشد، و خموشیش به از سخن گفتن است، و دورى اش به از نزدیكى است، و اما دروغگو هیچ گاه زندگى بهمراهى او برتر گواراتر نیست گفته تو را نزد دیگران برد، و حدیث دیگران را نزد تو آرد، و هر گاه داستانى را بآخر رساند داستان دیگرى بدنبالش افزاید تا آنجا كه بسا رسالت گوید ولى باور نكنند، و میان مردم دشمنى اندازد، و در سینه مردمان كینه ها برویاند، پس از خدا بترسید و خود با بپائید (كه با چه كسى رفاقت مى كنید و طرح دوستى مى افكنید).

7.

از حضرت صادق علیه السلام از پدرش حدیث شده كه فرمود: پدرم على بن الحسین (علیهم السلام) بمن فرمود: پنجكسى را در نظر داشته باش و با آنها همراه وهم صحبت و رفیق راه مشو، من گفتم پدر جان آنها چه كسانند؟ فرمود: بپرهیز از همراهى و رفاقت با دروغگو زیرا او بمنزله سرابى است كه دور را بتو نزدیك و نزدیك را بتو دور سازد، (و بواسطه حماقتش) بتو زیان رساند، و بپرهیز از رفاقت با قاطع رحم زیرا او میخواهد بتو سود رساند (و بواسطه حماقتش) بتو زیان رساند، و بپرهیز از رفاقت با قاطع رحم زیرا من یافتم او را كه در سه جاى قرآن باو لعن شده است: خداى عزوجل فرموده است: «پس آیا امید دارید كه هرگاه بسرپرستى گمارده شدید آنكه تبهكارى كنید در زمین و قطع رحم كنید، آنانند كه خداوند لعنتشان كرده پس كرشان ساخت و چشم هاى آنها را كور كرد» (سوره محمد آیه 23) و نیزفرموده است: «آنانكه مى شكنند پیمان خدا را پس از بستنش و میبرند آنچه خداوند دستور داده كه پیوند باشد، و تبهكارى كنند در زمین آنان را است لعنت و براى ایشان است بدى آن سراى» (سوره رعد آیه 24) و در سوره بقره (آیه 27) فرموده است: «آنانكه پیمان خدا را پس از بستنش بشكنند و ببرند آنچه را خداوند دستور پیوندش داده و فساد كنند در زمین همانا آنند زیان كاران».

8.

شعیب عقر قوفى گوید: پرسیدم از حضرت صادق علیه السلام از گفتار خداى عزوجل (كه فرماید): «و بتحقیق فرو آورده است بر شما در كتاب كه اگر شنیدید بآیات خدا كفر ورزى مى شود یا استهزاء مى شود بدانها....» تا آخر آیه (كه فرماید: با ایشان ننشینید، سوره نساء آیه 140).

حضرت فرمود: مقصود از این گفتار این است كه هرگاه شنیدید كه مردى حق را كنار میكند و دروغ مى پندارد، و درباره امامان علیهم السلام بد مى گوید از نزد او برخیز و هم نشین با و مشو، هر كه خواهد باشد.

9.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر كه ایمان بخدا و روز قیامت دارد در مجلسى كه امامى را مذمت كنند یا مؤمنى را عیب كنند ننشیند.

10.

و نیز فرمود: كه امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده: هر كه ایمان بخدا و روز جزا دارد در مكان تهمت و شك نایستد.

11.

عبد الاعلى گوید: شنیدم از حضرت صادق علیه السلام كه مى فرمود: هر كسى بخدا و روز جزا ایمان دارد نباید در مجلسى بنشیند كه امامى را در آن عیب كنند یا مؤمنى را مذمت نماید.

12.

و نیز آنحضرت علیه السلام فرمود: سه مجلس است كه خداوند آنها را دشمن دارد، و عذاب خود را بر اهل آن بفرستد، پس با آنان ننشینید و مجالست نكنید، یكى آن مجلسى كه در آن كسى باشد كه در فتواى خود دروغ گوید، و دیگر مجلسى كه ذكر دشمنان ما در آن تازه و نو، ولى ذكر ما در آن كهنه باشد، و دیگر مجلسى كه در آن كسى استكه از پیروى ما(مردم را) با میدارد و تو میدانى (كه او چنین كسى است، عبدالاعلى گوید): سپس حضرت صادق علیه السلام سه آیه از كتاب خدا خوان كه گویا در دهانش بود یا گفت: گویا در مشقش بود (اول این آیه بود سوره انعام آیه 108:) «دشنام ندهید آنان را كه جز خدا میخوانند تا (آنها نیز) دشنام دهند خدا را ستمگرانه بنادانى» (دوم آیه 86 از همان سوره) «و هرگاه بنى آنان را كه فرو روند در آیتهاى ما پس رو گردان از ایشان تا فرو روند در داستانى دیگر» (سوم آیه 116 از سوره نحل) «و نگوئید بدانچه میستاید زبانهاى شما بدروغ این حلال است و این حرام است تا بدروغ بر خدا افتراء بندید».

13.

و نیز آنحضرت (علیه السلام) فرمود: هرگاه بناصبى ها و همنشینى آنها گرفتار شدید پس مانند كسى باش كه روى سنگ سرخ شده نشسته باشى تا برخیزى، زیرا خداوند آنها را دشمن دارد و لعنت كند پس هرگاه دیدى كه درباره امام از امامان بد گویند وقتى زیرا غضب خداوند در چنین وقتى بر ایشان نازل گردد.

14.

و نیز آنحضرت (علیه السلام) فرمود: هر كه نزد دشنام گویى به اولیاى خدا بنشیند خداى تعالى را نافرمانى كرده است.

15.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: هر كه بنشیند در مجلسى كه در آن به امامى از امامان دشنام گویند و مى تواند برخیزد و نكند خداوند ذلت را در دنیا بر او بپوشاند و در آخرت او را عذاب كند، و آن چیز نیكى كه بدادن آن بر او منت نهاده (یعنى) معرفت ما را از او بگیرد.

16.

یمان بن عبید الله گوید: یحیى پسرام طویل را دیدم كه در كناسه (میدان بزرگ كوفه) ایستاده و با بلندترین آوازش فریاد مى زد و مى گفت: اى گروه دوستان خدا ما بیزاریم از آنچه شما مى شنوید، هر كه على (علیه السلام) را سب كند لعنت خدا بر او باد، ما بیزاریم از آل مروان و آنچه بجز از خدا مى پرستند، پس صدایش را كوتاه مى كرد و (آهسته تر) مى گفت: هر كس اولیاء خدا را سب كرد با او نشینید، و هر كه شك دارد در آنچه ما بدان هستیم با او محاكمه نكنید، و هر كه از برادرانتان نیازمند بخواهش و گدائى از شما شد به او خیانت كرده اید (یعنى پیش از این كه خواهش كند به او عطا كند كه نیاز به سؤال پیدا نكند) سپس مى خواند (این آیه شریفه را) «همانا ما آماده كرده ایم براى ستمكاران آتشى كه فرا گرفته است بدیشان سرا پرده آن و اگر فریاد كنند فریاد رسى شود به آبى چون آهن گداخته، بریان كند چهره ها را، كه زشت نوشابه ایست و چه زشت آسایشگاهى» (سوره كهف آیه 29).

شرح _ یحیى بن ام الطویل مطعمى از اصحاب حضرت زین العابدین (علیه السلام) است، و فضل بن شاذان گفته است: در اول كار على بن الحسین (علیه السلام) بجز پنج نفر نبودند كه از جمله آنها یحیى بن ام الطویل بود، و از حضرت صادق علیه السلام

روایت كرده كه فرمود: پس از شهادت حسین علیه السلام مردم برگشتند جز سه نفر: ابو خالد كابلى، و یحیى بن ام الطویل، و جبیر بن مطعم، سپس مردم (كم كم) آمدند و پیوستند و فراوان شدند. و از حضرت باقر علیه السلام رواست شده كه حجاج یحیى را خواست و گفت به ابى تراب لعنت كن و دستور داد كه دست و پایش را قطع كنند و او را كشت.

( باب کفر )

1. داود بن كثیر رقى گوید: بحضرت صادق عرض كردم: سنتهاى رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چون فرائض خداوند عزوجل مى باشد؟ فرمود: بدرستیكه خداى عزوجل فرائضى را فرض فرموده كه بر بندگان لازم گشته، پس هر كه فریضه اى از آنچه لازم شده ترك كند و بان عمل نكند و منكر آن شود كافر است و (رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بكارهائى فرمان داده كه همه آنها خوب است، پس كسیكه برخى از آنچه خداى عزوجل بندگانش را بآن فرمان داده از طاعتش ترك كند كافر نیست ولى ترك فضیلت كرده و از خیر كم بهره است.

شرح _ فیض علیه الرحمة گوید: مقصود حضرت اینست كه همه این دستورات (اعم از فرائض خدا و سنتهاى رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بفرمان خدا است كه از زبان پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیده (و از این جهت فرقى میانه آنها نیست منتهى) بعضى از آنها فرائض لازمه است كه ترك آنها با انكار موجب كفراست، و بعضى فضیلت است كه ترك آن (موجب كفر نیست ولى) موجب كمى خیر است.

2. زراره گوید: حضرت باقر علیه السلام فرمود: بخدا سوگند كفر جلوتر از شرك و پلیدتر و بزرگتر از آن است گوید: سپس كفر ابلیس را یاد آور شد هنگامیكه خداوند باو فرمود: بآدم سجده كن، و او از سجده كردن سرباز زد، پس كفر بزرگتر از شرك است، پس هر كه دیگرى را بر خداى عزوجل برگزیند و از فرمانبردارى او سرباز زند و بر ارتكاب گناهان كبیره ایستادگى كند او كفر است، و هر كه دین و كیشى غیر از دین مؤمنین برپا دارد مشرك است.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: آنچه از این اخبار براى من آشكار شود اینستكه مقصود بیان كفر آن كسى استكه منكر امامت امیرالمؤمنین علیه السلام شده و بر او پیشى گرفته و با او جنگیده است، و غرض اینست كه اینها پلیدتر از مشركین هستند، و از این روایات ظاهر گردد كه كفر عبارت است از ترك اطاعت خداوند از روى عناد و تكبر ورزى، و شرك آنستكه براى خداوند در میان خلق یا در عبادت یا اطاعت شریكى بسازد چه اینكار از روى عناد باشد یا از روى نادانى و گمراهى، پس آنحضرت بیان فرمود: كه ترك اطاعت خداوند دانسته و از روى علم باعناد و تكبر پلیدتر و جلوتر از شرك است زیرا اولین گناهى كه از روى عناد سر زد گناه ابلیس بود زیرا او شرك نورزید بلكه ترك سجده و اطاعت حق نمود از روى عناد و تكبر.

زراره گوید: نزد حضرت باقر علیه السلام از سالم بن أبى حفصه پیروانش ذكرى بمیان آمد پس (زراره یا دیگرى) گفت: اینان منكرند كه هر كه با على علیه السلام جنگیده مشرك است؟ حضرت باقر علیه السلام فرمود: پس (لابد) پندارند كه آنها كافرند، سپس بمن فرمود: كفر جلوتر از شرك است، پس متذكر كفر ابلیس شد در آنجا كه خداوند باو فرمود: سجده كن و او سرباز زد، و (مجدداً) فرمود: كفر جلوتر از شرك است، پس هر كه بر خدا دلیرى كند و از اطاعتش سرباز زند و بر ارتكاب گناهان كبیره ایستادگى كند پس او كافر است، یعنى استخفاف كرده (و سبك شمرده) و كافر است.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: سالم بن أبى حفصه از كسانى است كه امام سجاد و حضرت باقر و حضرت صادق علیه السلام روایت نقل كند و زیدى مذهب بوده و از سران آنها است، و حضرت صادق علیه السلام او را لعنت و تكذیب و تكفیر كرده است و در ذم او روایات زیادى رسیده.

و در جمله «یعنى مستخف كافر» كه در آخر حدیث است گوید: ظاهر این است كه گفته یكى از راویان حدیث است، و گفته شده: كه شاید كلام امام علیه السلام باشد و مقصود این باشد كه در صورتى بكفر تارك اطاعت حكم شود، كه استخفاف كند، یا مقصود این باشد كه آنكه همیشه ترك اطاعت كند ناچار باید استخفاف كننده هم باشد.

4.

حمران بن اعین گوید: از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم از گفتار خداى عزوجل (كه در سوره دهر آیه 3 فرماید:) «همانا براه رهبریش كردیم یا سپاسگذار باشد و یا ناسپاس» در پاسخ فرمود: یا بگیرد (و عمل كند) پس او (سپاسگزار و) شاكراست و یا وانهد (و عمل نكند) پس او (ناسپاس) و كافر است.

5.

زراره گوید: از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم از گفتار خداى عزوجل (در سوره مائده آیه 5 كه فرماید:) «و آنكه كفر ورزد بایمان همانا تباه شده است كردار او» فرمود: یعنى ترك كند كردارى را كه بدان اعتراف كرده است، و از آن جمله است ترك نماز بدون كسالت و بیمارى و نه از روى اشتغال بكارى.

شرح_ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: بعضى گفته اند: «باء» آیه شریفه «و من یكفر بالایمان» بمعناى عوض است یعنى هر كه كفر ورزد بجاى ایمان، یا براى مصاحبت است یعنى بهمراه ایمان، پس بنابر اول یعنى كفر بعد از ایمان و بنا بر دوم یعنى در دل منكر شود و در ظاهر اقرار كند، سپس كلام بیضاوى و طبرسى را در تفسیر آن بیان كرده آنگاه گوید: مقصود امام (علیه السلام) از ترك كردار كه موجب كفر است یعنى ارتكاب هر كبیره یا آن كبیره اى كه انجام آن از نبودن یقین و استخفاف بدین خبر دهد، چنانچه از مثال زدن بترك نماز بدون عذر بر میآید.

6. موسى بن بكر گوید: از حضرت ابوالحسن (موسى بن جعفر) علیهماالسلام پرسیدم كفر و شرك كدامیك جلوترند؟ گوید: بمن فرمود: من از تو سابقه ستیزه و مخاصمه با مردم را نداشتم؟ عرض كردم: هشام بن سالم بمن دستور داده كه این سؤال را از

شما بكنم، فرمود: كفر جلوتر است و آن انكار است خداى عزوجل فرموده: «جز ابلیس كه سرپیچیده و بزرگى طلبید و بود از كفار» (سوره بقره آیه 35)

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) در آنجا كه امام علیه السلام فرماید: «ما عهدى بك تخاصم الناس» یعنى من نمیدانستم كه تو هم با مردم بحث كنى و در افتى، یا اینكه، پیش از این از آنان كه با مخالفین مخاصمه كنى نبودى و در اینگونه مسائل كه مورد مخاصمه میان متكلمین است وارد نمى شدى و این پرسش تو میرساند كه شروع كرده اى.

7. زراره گوید: بحضرت باقر علیه السلام عرض كردم: مؤمن بدوزخ میرود؟ فرمود: نه بخدا سوگند، عرض كردم: پس بدوزخ نرود جز كافر؟ فرمود: نه مگر آنكه خدا خواهد، و چون چند بار (اى حرف را) تكرار كردم بمن فرمود: اى زراره من میگویم: نه، و میگویم: مگر آنكه خدا خواهد، و تو میگوئى: نه، و نمیگوئى: مگر آنكه خدا خواهد؟.

(راوى گوید: هشام بن حكم و حماد براى من حدیث كردند: كه زراره گفت: من با خود گفتم: (این آقا) استادى است كه علم بحث و مناظره ندارد؟ گوید: (همینكه این مطلب در دل من خطور كرد) به من فرمود: اى زراره چه گویى درباره كسى كه براى تو به حكم اسلام اقرار كند (و گوید: هر چه تو گویى من به همان معتقدم) آیا او را مى كشى؟ (یا از او مى پذیرى؟ بنابراین كه «تقبله» باشد چنانچه در نسخه وافى است) چه گوئى درباره خدمت كاران و خانواده تان آیا ایشان را مى كشى؟ (زراره) گوید: عرض كردم به خدا سوگند منم كه علم بحث و مناظره ندارم.

شرح _ از روى هم رفته حدیث معلوم مى شود كه زراره خیال كرده است كه مردم به دو دسته اند یا مؤمن (و او شیعه عادل امامى است كه مرتكب نشود) و یا كافر (و او كسى است كه این گونه نباشد) و امام (علیه السلام) خواسته این نظریه را رد كند و واسطه اى در این میانه ثابت كند كه آنها مرتكبین گناهان كبیره از شیعه و مستضعفین از سنى ها و آنها كه حجت بر آنها تمام نگشته است از سایر فرق كه اینها واسطه میان مؤمن و كافرند و ممكن است به دوزخ روند و ممكن است به بهشت برده شوند، و زراره این گونه اشخاص را یا یكسره جزء كافر مى شمرده و یا برخى را جزء مؤمنین و برخى را جز كفار میدانسته و روى این جهت اسرار داشته و روا نمى دانسته كه مؤمن بدوزخ رود و غیز مؤمن ببهشت. تا بحدیكه در ذهنش خطور كرده كه آنحضرت علم خصومت (و بحث و مناظره) ندارد، زیرا چنانچه مجلسى علیه الرحمة گوید: ظاهر اینستكه غرضش از «لا علم له بالخصومة» امام علیه السلام است، و باصطلاح مجع ضمیر «له» آن بزرگوار است، و حملش بر اینكه مقصود خود او باشد بعید است، منتهى این حرف پیش آید كه این مطلب با جلالت مقام زراره مناسب نیست لذا مجلسى (قدّس سرّه) فرموده است: مجرد خطور بذهن مؤاخذه ندارد.

و در جمله «فیمن اقرللك بالحكم» فیض علیه الرحمة گوید: یعنى بتو گوید: من بر مذهب تو هستم و هر چه تو حكم كنى كه معتقد باشم من بدان معتقدم و آنرا دین خود در برابر خدا دانم آیا از او مى پذیرى (بنا برنسخه وافى كه «أتقبله»است) و بمجرد تقلید حكم بایمان او میكنى و هم چنین درباره خدمتگذاران و خانواده خود، پس

زراره از جواب عاجز شد و دانست كه اوست كه علم بمناظره و خصومت ندارد ناه امام (علیه السلام)، و جهت اینكه از جواب عاجز ماند این بود كه چطور میتوانست بمجرد تقلید بدون فهم و بصیرت حكم بایمان آنها كند، و یا چطور مى توانست با این اقرار حكم بكفر آنها كند پس واسطه اى در این میان ثابت شد. (و توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که منزلت حضرت زراره (قدّس سرّه) به حدی در نزد امام معصوم و مردم رفعت یافته بود که جان او به خطر افتاد و لذا امام صادق علیه‌السلام به‌عنوان تقیه گاهی او را در ظاهر در بین عوام طرد می‌فرمود تا بدین وسیله جان او را از خطرات حفظ فرماید همان روش که حضرت موسی بن جعفر علیه‌السلام با جناب علی بن یقطین (قدّس سرّه) داشت).

8.

مسعدة بن صدقه گوید: شنیدم حضرت صادق علیه السلام در جواب این سؤال كه كدامیك از كفر و شرك جلوتر است؟- فرمود: كفر جلوتر است، براى اینكه ابلیس نخستین كسى بود كه كافر شد، و كفر او غیر از شرك بود زیرا او به پرستش غیر از خدا دعوت نكرد، و همانا پس از آن (مردم را بپرستش غیر خدا) خواند و مشرك شد.

9.

و نیز گوید: شنیدم از آنحضرت كه در پاسخ سؤال كه چگونه شد كه شما زناكار را كافر ننامى ولى تارك نماز را كافر دلیل بر این چیست؟ فرمود: چون زناكار و آنكه مانند اوست همانا این كار را بخاطر غلبه شهوت كند، ولى تارك نماز آنرا ترك نكند جز از روى استخفاف (و سبك شمردن) آن و این براى آنستكه زناكارى نیست كه نزد زنى رود جز اینكه از نزدیكى با او طلب لذت كند و هدفش (كامیابى) و التذاذ است، ولى هر كه نماز را ترك كند و قصد آن كند هدفش در ترك آن لذت نیست، و چون لذتى نیست (پس براى) استخفاف (و سبك شمردن) است، و هرگاه استخفاف شد كفر واقع شود.

گوید: و نیز از آنحضرت پرسش شد و بوى عرض شد: چه فرق است: میان كسى كه بزنى نگاه كند پس با او زنا كند یا بشرابى (برسد) و آنرا بنوشد و میان كسیكه نماز را ترك كند كه زنا كننده و شراب خوار استخفاف كننده نباشند چنانچه تارك نماز استحفاف كننده است؟ و دلیل در این باره چیست؟ و بچه علت بین آن دو جدا شود؟ فرمود: دلیل و حجت اینستكه هر چیزى كه تو خود را وارد در آن كنى داعى و غلبه شهوت ترا بر آن وانداشته چنانچه در زنا شراب خوارى (كه غلبه شهوت سبب ارتكاب آنها است) و تو خودت داعى خویشتن بر ترك نماز شدى و گرنه در اینجا شهوتى نیست، بلكه عین استخفاف و بى اعتنائى است و همین است فرق میانه آن دو.

شرح _ مجلسى علیه رحمة گوید: ظاهر از كفر در اینجا ارتكاب چیزى است كه كم اعتنائى بدین و سستى یقین را میرساند زیرا داعى قوى بر مخالفت امر پروردگار ندارد، و همین موجب عذاب عظیم و كیفر طولانى است، و این آن كفر نیست كه سبب خلود در آتش با كفار باشد و شفاعت شافعین هم سودشان ندهد، و در دنیا نیز احكام كفار مانند نجاست و ممنوع بودن از نكاح وارث بر آنها جارى گردد. و

حمل آن بر مورد استحلال و انكار (نماز) هم بعید است، زیرا زنا كار هم در صورت استحلال كافر است، پس این یكى از معانى كفر و درجه اى از درجات آن است چنانچه ایمان درجات دارد.

10. امام صادق علیه السلام فرمود: هر كه در خدا و رسولش شك كند كافر است.

توضیح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: این حدیث دلالت كند بر اینكه شك در اصول دین نیز موجب كفر است چنانچه گذشت و پس از این نیز ان شاءالله بیاید، و گویا حدیث محمول است بر شك پس از اتمام حجت، و مقصود از كفر چیزى استكه در برابر ایمانست پس مستضعفین را نیز شامل گردد، و كفر باین معنى مستلزم خلود در آتش نباشد.

11. منصور بن حازم گوید: به حضرت صادق علیه السلام عرض كردم: كسیكه شك در باره رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) دارد (حكمش چیست)؟ فرمود: كافر است، عرض كردم: كسیكه شك در كفر شاك دارد او هم كافر است؟ حضرت از پاسخ (باین سؤال) خود دارى كرد و من تا سه بار تكرار كردم دیدم آثار خشم در چهره اش ظاهر گردید (من هم ساكت شدم).

شرح _ فیض (قدّس سرّه) گوید: اینكه حضرت پاسخش را نداده و از او هم در خشم شده براى اینستكه چنین پرسشى مورد نداشت، و واضح استكه این شك موجب كفر نیست و گرنه خود پرستش كننده نیز درباره كفر او شك داشته و اطلاعى نداشته و لذا پرستش نموده است.

12. عبید بن زراره گوید: از حضرت صادق علیه السلام از تفسیر گفتار خداى عزوجل پرسیدم كه فرماید: «و آنكه كفر ورزد بایمان همانا كردارش تباه شده است؟ (سوره مائده آیه 5) فرمود: مقصود آنكسى استكه كرداریكه بآن اقرار و اعتراف كرده ترك كند، عرض كردم، مرتبه ترك آن عمل چیست؟ همه آن را وانهد؟ فرمود از آنست كسیكه عمداً نماز را ترك كند بدون اینكه مست باشد و یا علتى داشته باشد،

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: «فما موضع ترك العمل» دو احتمال دارد: اول اینكه مقصود استعلام از این باشد كه مراد ترك تمام اعمال است یا برخى از آنها هم دارى این حكم است؟ امام علیه السلام پاسخ داده است: كه مراد دومى است و ترك برخى هم (مانند ترك نماز) موجب كفر است دوم اینكه غرض استعلام از این بوده است كه هر عملى تركش چنین است یا برخى از آنها تركش چنین است یا برخى از آنها تركش موجب كفر است؟ حضرت در پاسخ اشاره فرمود برخى چنین است یا برخى از آنها تركش موجب كفر است؟ حضرت در پاسخ اشاره فرمود كه برخى چنین است نه هر عملى، و در هر دو صورت كلمه «ما» استفهامیه است و در جمله «حتى یدعه أجمع» استفهام مقدر است.

13. ابو مسروق گوید: حضرت علیه السلام از من درباره اهل بصره پرسید و فرمود: بر چه (مذهبى) هستند؟ عرض كردم: مرجئه، و قدریه، و حروریه، فرمود: خدا لعنت كند این ملتهاى كافر مشرك را كه بهیچوجه خدا پرست نیستند.

شرح _ مجئه آنهایند كه گمان كنند ایمان فقط همان علم به آنچه پیغمبر آورده است مى باشد، و هیچ گناهى با وجود ایمان زیاد نرساند چنانچه هیچ طاعتى با كفر سود ندهد.

و قدریه در اخبار بهر دو دسته جبرى و تفویضى اطلاق شده و هر دو دسته از مذهب حق بدورند، و مذهب حق همانست كه ائمه دین علیهم السلام فرمودند: كه «لا جبر ولا تفویض بل امر بین امرین».

و حروریه دسته اى از خوارجند كه به حروراء (كه محلى است نزدیك كوفه) منسوبند.

14.

فضیل گوید: وارد شدم بر حضرت باقر (علیه السلام) و نزدش مردى بود، پس چون من نشستم آن مرد: برخاست و بیرون رفت، حضرت بمن فرمود اى فضیل این كه بود نزد تو؟ گفتم كه بود؟ فرمود: حرورى بود (و مذهب حروریه را داشت) عرض كردم: او كافر است: فرمود: آرى بخدا سوگند مشرك است. (و توجه نما تو ای مخاطب ارجمند در نکته مهم و ظریف که امام معصوم علیه‌السلام به آن اشاره فرمود و آن معرفی دشمنان امیرالمؤمنین با عنوان مشرکین است و در ضمن این‌که این مشرکین، کافه یعنی ناسپاس به هدایت خدا نیز محسوب می‌گردند و نیز از جمله ظالمین نیز هستند که همگی این افراد مشمول دارای یک ماهیت هستند و لذا حضرت ضمن تأیید کفر این تبهکاران ناصبی به اطلاق نمودن عنوان شرک بر ایشان تأکید می‌فرماید یعنی محارب با امام معصوم مشرک تلقی می شود والسلام).

15.

محمد بن مسلم گوید: شنیدم از امام محمد باقر علیه السلام مى فرمود: هر چه را اقرار و تسلیم بیاورد ایمان است و هر چه را انكار و حجود بیاورد آن كفر است.

16.

ابو حمزه گوید: شندیدم از امام باقر علیه السلام كه مى فرمود: همانا على (علیه السلام) درى است كه خداوند (بروى مردمان) گشود، هر كه داخل آن گردد مؤمن است، و هر كه از آن بیرون رود كافر است.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: مقصود از داخل آنكس باشد كه معرفت درباره حقش دارد و مقصود از خارج آنكس استكه منكرش باشد چه مطلقاً و چه آنكه در مرتبه خودش منكر او گردد.

17. رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: طاعت على (علیه السلام) ذلت و خوارى است، و معصیت و نافرمانى او سبب كفر بخداست، عرض شد: اى رسول خدا چگونه طاعت على ذلت و نافرمانیش كفر بخداست؟ فرمود: هر آینه على (علیه السلام) شما را بحق وا میدارد، پس اگر او را فرمان برید (در دنیا) و در نظر مردمان خوار باشید، و اگر نافرمانیش كنید بخداى عزوجل كافر شوید.

توضیح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: ظاهر اینستكه مقصود ذلت و خوارى در دنیا و نزد مردم است، زیرا اطاعتش موجب ترك دنیا و زیور آنست، و بتقسیم مساوى بین شریف و وضیع راضى باشد، و بحكم حلال قناعت كند، و تواضع نموده تكبر نورزد و تمامى اینها از چیزهائى است كه موجب ذلت نزد مردم دنیا میشود.

18. ابراهیم بن ابى بكر گوید: شنیدم از حضرت موسى بن جعفر علیهماالسلام فرمود: هر آینه على علیه السلام درى است از درهاى هدایت، پس هر كه آندر وارد شود

مؤمن است و هر كه از آن بیرون رود كافر است، و هر كه وارد آن نشود و بیرون نرود در آن طبقه اى باشد كه كارشان با خدا است (و هر چه خواهد درباره آنان انجام دهد).

19.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: اگر بندگان در هنگامیكه نمیدانستند توقف میكردند و انكار نمیكردند كافر نمى شدند.

20.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: خداى عزوجل على علیه السلام را میان خود و خلقش براى رهبرى منصوب فرموده، پس هر كه او را بشناسد مؤمن است، و هر كس او را انكار كند كافر است و هر كه درباره او توقف كند (و منكر نشود) گمراه است، و هر كه با او دیگرى را همراه كند مشرك است، و هر كه با دوستى او آید ببهشت رود، و هر كه با دشمنى او آید بدوزخ رود.

21.

حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام فرمود: بدرستیكه على علیه السلام درى از درهاى بهشت است هر كس از این در در آید مؤمن است، و هر كه از آن بیرون رود كافر است، و هر كه نه در آید و نه بیرون رود در آن طبقه اى باشد كه كارشان با خدا است (و هر چه خواهد درباره آنان همان كند).

( باب اقسام کفر )

1. ابو عمر زبیرى گوید: به حضرت صادق علیه السلام عرضكردم: مرا آگاه فرما باینكه كفر در كتاب خداى عزوجل (قرآن) بچند وجه است؟ فرمود: كفر در كتاب خدا بر پنج وجه است:

كفر حجود (و انكار ربوبیت) و ان بر دو قسم است، و كفر بترك كردن آنچه خداوند بآن فرمان داده، و كفر برائت (و بیزارى جستن) و كفر نعمتها.

اما كفر حجود: پس همان انكار بربوبیت است، و آن گفتار كسى است كه مى گوید: نه پروردگارى است و نه بهشتى و نه دوزخى، اینها دو دسته از زندیقان هستند كه بایشان دهریه گویند، و آنهایند كسانیكه گویند: «و هلاك نكند ما را جز دهر» (و خداوند گفتارشان را در قرآن مجید در سوره جاثیه آیه 24 حكایت كند) و آن دینى استكه براى خداى بسلیقه و نظر خودشان ساخته اند، بدون اینكه بررسى و تحقیق و كاوشى در اطراف آنچه میگویند بكنند، خداى عزوجل دنبال آن فرماید: «نیستند جز اینكه پندار كنند» (یعنى پندارند) مطلب همانطور است كه آنها گویند، و نیز فرماید: «همانا آنانكه كافرند یكسان است بر ایشان بترسانیشان یا نترسانیشان ایمان نیاروند» (سوره بقره آیه 6) یعنى بتوحید خداوند (كافر شدند) پس این یكى از وجوه كفر.

و اما وجه دیگر: آن انكار با معرفت است، و آن اینست كه منكر با اینكه میداند مطلب حق است انكار كند، و با اینكه مطلب نزد او ثابت شده، و خداى عزوجل در این باره فرموده است: «و انكار كردند آنها را در حالیكه یقین بدانها داشت دلهاى ایشان، از روى ستمگرى و سركشى، (سوره نمل آیه 14) و نیز خداى عزوجل فرموده است:

«وبدند (یهود مدینه) كه از پیش (از آمدن پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پیروزى مى جستند بر آنانكه كفر ورزیدند، و چون آمد ایشان را آنچه شناخته بودند، بدان كافر شدند، پس لعنت خدا بر كافرین باد» (سوره بقره آیه 89) این بود تفسیر دو وجه (كفر) جحود و انكار.

و وجه سوم از وجوه كفر: كفر بنعمت (یعنى كفران نعمت) است و اینست گفتار خداى تعالى كه از سلیمان حكایت كند كه (فرمود): «این از فضل پروردگارم باشد تا مرا بیازماید كه آیا شكرم بكنم یا كفران ورزم، و آنكه شكر كند جز این نیست كه براى خویشتن سپاسگزارى، و آنكه كفران كند همانا پروردگار من بى نیاز و گرامى است» (سوره نمل آیه 40) و نیز فرماید: «اگر شكر گزارید بیفزایم شما را و اگر كفر ورزید همانا عذاب من سخت است» (سوره ابراهیم آیه 7) و نیز فرماید: «پس یاد كنید مرا تا یاد كنم شما را و مرا شكر كنید و كفر نورزید» (سوره بقره آیه 152).

و وجه چهارم از وجوه كفر: ترك آن چیز است كه خداى عزوجل بدان فرمان داده، و اینست گفتار خداى عزوجل «و هنگامیكه گرفتیم پیمان شما را كه نریزید خونهاى خود را و بیرون نكنید همدیگر را از دیار خویش پس اقرار كردید و شما بر آن گواه بودید، سپس اینكه شمائید كه میكشید همدیگر را و بیرون مى كنید گروهى را از خانه هایشان پشتیبانى جوئید بر ایشان بگناه و ستم و اگر با سیرى آنها را نزد شما آورند فدیه از ایشان دهید در حالیكه حرام است بر شما بیرون راندن ایشان آیا ایمان آورید ببعضى از كتاب (تورات) و كافر شوید ببعضى از آن؟ چیست كیفر آنكه از شما این كار را بكند؟» (سوره بقره آیه 84 85) پس خداوند اینها را بسبب ترك آنچه باو فرمان داده كافر دانسته، و نسبت ایمان بآنا داده ولى از آنها نپذیرفته و آن ایمان نزد خداوند براى ایشان سودى ندهد، پس فرموده: «پس چیست كیفر آنكه از شما این كار را بكند جز خوارى در زندگانى دنیا و روز رستاخیز بر گردانده شود بسوى سخت ترین عذاب و خدا غافل نیست از آنچه شما میكنید».

وجه پنجم از وجوه كفر: كفر (بمعناى) بیزارى است، و اینست گفتار خداى عزوجل كه (در سوره ممتحنه آیه 4) از حضرت ابراهیم (علیه السلام) حكایت كند (بقوم خود فرمود:) «ما كفر ورزیدیم بشما و پدیدار شد میان ما و شما دشمنى و كینه براى همیشه تا آنگاه كه شما ایمان بخداى یگانه آورید» یعنى ما از شما بیزاریم، و خداوند در آنجا كه (داستان) شیطان و بیزارى جستن او را از دوستانش از آدمیزاده در قیامت یاد میكند فرماید: «جز این نیست كه شما بر گرفتید بتانى را بجز خدا بدوستى میان خویش در زندگانى دنیا پس روز قیامت كفر ورزد برخى از شما ببرخى و لعن كند برخى از شما برخى را، (سوره عنكبوت آیه 25) یعنى بیزارى جوید برخى از شما از برخى.

( باب ستونهای کفر و شعبه های آن )

1. امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: كفر بر چهار پایه استوار شده: فسق، غلو. شك، شبهه. و فسق (نیز) بر چهار شعبه است: جف، كورى، غفلت، سركشى.

پس هر كه جفا كن حق را كوچك شمرده، و فقهاء را دشمن داشته، و بر گناه بزرگ اصرار كرده است، و هر كه كور دل شود ذكر (حق) را فراموش كند، و (در اصول دین یا در تمام احكام آن) پیروى از گمان كند، و با آفریننده خود جنگ كند، و شیطان بر او چیره گردد، و بدون توبه (و پشیمانى از كرده خویش) و (همچنین) بدون زارى (در طلب آمرزش) و بدون غفلت نبودن از گناه (از خدا) آمرزش خواهد.

و هر كه غفلت كند برخود خیانت كرده (و خود را بهلاكت افكنده، و از دین خود) بپشت برگشته، و گمراهى خود را رشد و صلاح پنداشته، آرزوها (و وعده هاى دروغین شیطان) او را فریب دهد (و سرگرم كند) و حسرت و پشیمانى در هنگامیكه كار از كار بگذرد و پرده برداشته شود او را فرا گیرد، و برایش آشكار گردد كه آنطور كه او میپنداشت نبوده. و هر كه از فرمان خدا سركشى كن بشك افتاده، و هر كه بشك افتد خدا بر او بزرگى (و عضب) كند، و او را بسلطنت (و قدرت) خود خوار سازد، و (نزد خلایق) بوسیله جلال (و عظمت) خود او را كوچك كند چنانچه بپروردگار كریم خود فریفته شده و مغرور شود (و كرم او را دستاویز كرده) و در فرمان او كوتاهى كند.

(مجلسى (قدّس سرّه) از برخى از افاضل نقل كند كه گفته است «از مغرورین آنانند كه حشر و نشر را منكر شوند، و از آنجمله هستند:

كسانى كه پندارند تهدید پیغمبران از براى بیم دادنست و كیفرى در آخرت نیست.

و كسانى كه گویند لذتهاى دنیا یقیتى است و كیفر آخرت مشكوك و یقین را بخاطر شك رها نكنند.

و كسانى كه نافرمانى كنند و گویند خداوند غفور و رحیم است.

و كسانى كه پندارند دنیا نقد است و آخرت نسیه و نقد از نسیه بهتر است.

و كسانى كه بخودشان و كردارشان مغرور و از آفات آن غافل باشند.

و كسانى كه بعلم خود مغرور شوند، آنكه پندارد كه بحد كمال رسیده و مانندش كسى نیست گویا آنچه درباره دانشمندان مغرور بدانش رسیده نشنیده.

و كسانى كه بعلم و عمل اكتفا كرده و از شستشوى باطن از اخلاق زشت غفلت نموده و پندارد كه بهمان اندازه مستحق ثواب شایان است.

و آنانكه بخود دانش فریفته شده و بعلوم دنیائى پرداخته و از تحصیل علم آخرت باز مانده.

و كسانى كه بعبادت فریفته شده.

و آنانكه بمال و منال مغرور گشته. یا باولاد و انصار فریفته شده. یا بجاه و مقام گول خورده. و غیر اینها از اسباب بزرگ منشى كه در شماره نیاید».

(و بهر صورت امیرالمؤمنین (علیه السلام) دنباله حدیث فرمود: و غلو بر چهار شعبه است: بر تعمق در رأى (و دقت بسیار نمودن). تنازع در رأى. كجى (و اغراق از حق). شقاق (و دشمنى كردن با حق پرستان)،

پس هر كه بسیار دقت (خرده بینى) كند بحق نگراید، و جز غرق شدن در امواج خروشان (شبهات و اباطیل) نیفزاید، فتنه از او دور نشود (و گروهى از عقدهاى اعتقادى او باز نشود) جز اینكه فتنه دیگرى (و مشكل تازه اى) گریبانگیرش شود و پرده دینش (با قیچى فتنه) بدرد، پس در كار درهم و برهمى فرو افتد (و حق و باطل بر او مختلط گردد). و هر كه در رأى نزاع و ستیزه كند بحماقت (یابسستى و بزدلى) شهره گردد (و این) بخاطر لجبازى دنباله دار (اواست). و هر كه كج دل شد خوبى در نزد او زشت گردد، و بدى در نظر او زیبا گردد. و هر كه شقاق كند (و با حق پرستان دشمنى و نزاع كند) راههاى زندگى بر او تیره و تاریك گردد، و كار بر او دشوار شود، و بتنگنائى دچار گردد كه راه خلاصى از آن بسته شود، زیرا از راه مؤمنین پیروى نكرده است.

و شك داراى چهار شعبه است: مریه (یعنى تردید. شك و جدل)، هوى و تردد، استسلام (یعنى تن دادن و گردن نهادن) و اینست گفتار خداى عزوجل: «پس بكدام نعمتهاى پروردگارت ستیزه جوئى، (سوره نجم آیه 55)

و در روایت دیگر است (كه فرمود: شك): برمریه است، و هراس از حق، و تردد، و استسلام در برابر نادانى و اهل آن،. پس هر كه از آنچه در پیش او است (از حق و رغبت بسوى آخرت) بهراسد بپشت سر (یعنى بسوى باطل و دنیا) برگردد، و هر كه در دین ستیزه كند در شك بچرخد، و همردیفان او از مؤمنین از روى پیشى گرفته (چون شك ندارند) و باز ماندگان (در ایمان كه پس از او بودند) او را دریابند، و لگد مال شیاطین گردد، و هر كه بهلاكت دنیا و آخرت تن دهد در این میان (نیز) بهلاكت رسد و هر كه از آن رهائى یابد از فضل یقین است، و خدا چیزى كمتر از یقین نیافریده است.

و شبهه بر چهار شعبه است: شادمان شدن بزینت (دنیا یا رأیهاى فاسده اى كه نزد خود زینت داده)، و خود آرائى (به أباطیل)، و باز گرداندن كج (را براست بنظر خویشتن)، و در آمیختن مایه افتادن در شهوت است، و كجى صاحب خود را بانحراف بزرگى بكشاند، و آمیختن حق بباطلى تاریكیهائى است كه رویهم انباشته. اینست كفر و ستونها و شعبه هاى آن.

( باب صفت نفاق و منافق )

1. (و هم امیرالمؤمنین علیه السلام) فرمود: و نفاق بر چهار ستون استوار است: بر هوى (و هوس) و سهل انكارى (در امر دین)، و خشم ورزى، و طمع.

و هوى پرستى بر چهار شعبه است: بر ستم، و زورگویى و تجاوز، و شهوت رانى، و سركشى، پس هر كه ستم كرد بلاها و گرفتاریهایش زیاد شود، و او را واگذارند و از كمك باو خوددارى شود، و هر كه تجاوز كند و زور بگوید از سختیها نیاساید، و دلش آرام نباشد، و از شهوترانیها خوددارى نتواند، و هر كه شهوت خود را تعدیل نكند در

پلیدیها فرو رود، و هر كه سركشى كند بدون برهان و از روى عمد خود را گمراه كند.

و سهل انگارى بر چهار شعبه است: بر فریب (خوردن برحمت حق سبحانه و غفلت از شیطان)، و آرزو، و ترس و بیم (از غیر خدا) و امروز و فردا كردن، و این براى آنستكه ترس و بیم (از غیر خدا) راه حق را ببندد، و امروز و فردا كردن موجب كوتاهى در عمل گردد تا (آنگاه كه) مرگ او برسد، و اگر آرزو نباشد (شخص) بحساب خود برسد، و اگر حساب كار خود را بداند و ار هراس و ترس بمرگ ناگهانى بمیرد، (و فریب رحمت حق خوردن) دست انسان را از عمل كوتاه كند.

مجلسى (قدّس سرّه) در شرح «حسب ما فیه...» گوید: «حسب» بتحریك بمعناى رسیدن بحساب و اندازه و شماره و آنچه در آنست از عمر و عمل و این اشاره است بگفتار پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: بحساب خودتان برسید پیش از آنكه بحساب شما برسند، تا آنكه گوید: و حاصل اینكه اگر آرزو و غفلتى كه لازمه اوست در كار نبود بحساب عمر خود و آنچه از آن صرف كرده و گناهانى كه كسب كرده مى رسید، و مى اندیشید كه ممكن است بزودى مرگش فرا رسد و دست خالى از عمل و توشه بآخرت رود، و درباره سختیهاى مرگ و هراسهاى پس از آن و دشواریهاى قیامت و كیفرهاى سختى كه در انتظار اوست اندیشه و تفكر مى كرد، حقش این بود كه از ترس و دهشت فجأه كند و ناگهان بمیرد چنانچه همام آنگاه كه اوصاف مؤمنین را شنید ناگهان (بروى زمین افتاد) و جان داد این آرزو استكه انسان را از تمام این افكار و اندیشه ها باز دارد، و از اینجا روشن شود كه در مقدارى از آرزو و غفلت حكمت نظام نوع انسان و بقاء عالم نهفته است ولى زیاده روى در آن موجب شقاوت در آخرت گردد، و بر گردیم بدنباله حدیث كه امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:).

و خشم ورزى بر چهار شعبه است، بر كبر، و فخر (كردن بحسب و نسب و غیر اینها)، پس هر كه كبر ورزد بحق پشت كند، و هر كه فخر كند (بر خود بنازد) نافرمانى كرده (یا دروغ گفته و خلاف كرده) و هر كه حمیت كشد بگناهان اصرار ورزد (و بواسطه حمیت بنظائر و فحاشى و آدمكشى و جنایات دیگر دچار گردد) و هر كه تعصب او را فرا گیرد ستم كند (یا از راه راست منحرف شود)، پس چه بدچیز است خشم ورزى كه میان پشت كردن بحق و نافرمانى و اصرار بر گناه و انحراف را از راه راست قرار گرفته است. (این معنى بنا بر توضیحى استكه آخر حدیث بیاید).

و طمع بر چهار شعبه است: شادى و شادكامى و تبختر، و سرسختى، و فزون طلبى، پس شادى نزد خداوند خوش نیست (و بد است) و شادكامى و تبختر خودپسندى است، و سرسختى بلائى استكه اگر كسى دچار شد او را بكشیدن بار گناهان وادار مى سازد، و فزون طلبى (و برترى جوئى) بازى و سرگرمى و (موجب) باز داشتن دل (از یاد خداى تعالى) است و پذیرفتن چیزیست (یعنى دنیا و سرگرمى هاى آن) بجاى آنچه بهتر است (یعنى آخرت و نعمتهاى آن مى باشد).

پس این بود نفاق و ستونها و شعبه هاى آن، و خداوند بر تمام بندگان خود غالب است نامش بلند و ذاتش والا است، و زیبا و نیكو ساخته است خلقت هر چیز را، دو دست

جودش گشاده است، و رحمتش همه چیز را فرا گرفته، امر او عیان و نورش تابان است، بركتش بسیار و حكمتش نورانى است، كتابش پابرجا و حجتش پیروز و هویدا است، دینش پاك و سلطنتش محكم و پیروز است، سخنش حق، و موازینش عادلانه و رسولانش رساننده بودند، بدكردارى را گناه دانسته، و گناه را فتنه، و فتنه را چركى شمرده، و كار نیك را بازگشت دانسته، و بازگشت را توبه، و توبه را پاك كنده قرار داده، پس هر كه توبه كند براه راست هدایت یافته، و هر كه گرفتار فتنه گمراه شده تا مادامیكه بخدا بازگشت نكند و بگناهش اعتراف ننماید، بر خدا دلیرى نكند مگر هلاك شونده. از خدا بترسید، از خدا بترسید! كه چه اندازه باب توبه و رحمت و بشارت و بردبارى بزرگ در درگاهش و وسیع است، و چه اندازه سخت است آن شكنجه ها و دوزخ و سختیگرى او، پس هر كه باطاعتش دست یابد كرامتش را بخود جلب كند، و هر كه در نافرمانیش درآید ناگوارى و سختى پاداش كیفر او را چشد و بزودى زود روز پشیمانیش فرا رسد.

2. محمد بن فضیل گوید: بحضرت أبى الحسن علیه السلام نوشتم و از مسئله اى از او پرسش كردم در پاسخ بمن نوشت: «همانا منافقان نیرنگ ورزند با خدا و اوست فریب دهنده ایشان و هرگاه برخیزند بسوى نماز برخیزید سرگران خود نمایى كنند بمردم و یاد نكنند خدا را جز اندكى، در این میانه سرگردانند نه بسوى اینانند و نه بسوى آنان و هر كه را خدا گمراه سازد براى او راهى نیابى» (سوره نساء آیه 142 143) اینها نه از كفارند و نه از مسلمانان، اظهار ایمان كنند و بسوى كفر و تكذیب روند، خدا آنها را لعنت كند.

شرح _ فیض (قدّس سرّه) گوید: اما از كفار نیستند چون اظهار ایمان كنند و شهادتین بر زبان جارى سازند، و از مسلمانان نیستند چون در دل انكار كنند. و مجلسى (قدّس سرّه) در مرآة العقول از بعضى نقل كند كه گفته اند: شاید ذكر نشدن اصل مسئله در حدیث بجهت تقیه بوده است، و شاید سؤال از حال مأمون بوده زیرا او از دشمنان اهل بیت علیهم السلام بود و براى مصلحت اظهار تشیع مى كرد، و مقصود حضرت در پاسخ او و شیعه مآبان منافق اطراف او چون ذوالریاستین باشد. (و توجه نما که قطعاً این روایت شرح حال سگ ملعون مامون و همه غاصبین ناصبی بوده که همگی منافقین ستمکار امت حضرت محمد ( صلی الله علیه و آله و سلم ) و عجل فرجهم بوده‌اند که دین را وسیله دنیای خود و ریاست خود و پیروی از هوی و هوس خود نموده و خود و طرف‌داران خود را به دوزخ جاوید وارد نموده‌اند الا لعنت الله علی الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون )

3. ابو حمزه از حضرت على بن الحسین علیهما السلام حدیث كند كه فرمود: همانا منافق (آنكس است) كه (از كارى) نهى كند ولى خود او (از آن كار) دست نمى كشد، و فرمان مى دهد بدانچه خود نمى كند، و چون بنماز ایستد اعتراض كند، عرضكردم: اى فرزند رسولخدا اعتراض چیست؟ فرمود: روبراست و چپ گردانیدن، و چون ركوع كند خود را (مانند گوسفند) بزمین اندازد (یعنى بعد از ركوع نایستد و بهمان حال بسجده رود) روزش را شب كند و اندوهى جز خوردن شام ندارد با اینكه روزه هم

نبوده است، و چون بامداد كند اندوهى جز خوابیدن ندارد با اینكه شب را بیدار نبوده، اگر براى تو حدیثى گوید دروغ گوید و اگر نزدش چیزى بامانت گذارى بتو خیانت كند، اگر از او پنهان باشى تو را غیبت كند (و بدگوئى كند) و اگر بتو وعده بدهد وفا نكند.

عبدالملك بن بحر مانند همین حدیث را بطور مرفوع از آنحضرت حدیث كرده و در آن افزوده است: چون ركوع كند چون گوسفند بزمین افتد، و چون سجده كند نوك بزمین زند (چون كلاغى كه دانه از زمین برچیند، یعنى سجده را بسیار كوتاه بجا آورد) و چون بنشیند چون سگى است كه بر سر دم نشیند. ( تعبیر نگارنده به شرح اوصاف ظاهری این منافقین یعنی غاصبین و ستمکاران به امام معصوم و شرعیت پسندیده خداست).

4. رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: منافق بمانند تنه درخت خرما است كه صاحب آن بخواهد در قسمتى از ساختمانش از آن بهره مند گردد و در آنجا كه خواهد (بواسطه كجى) قرار نگیرد، پس بجاى دیگرش برد (آنجا نیز) قرار نگیرد، و سرانجامش اینست كه آنرا به آتش بسوزاند.

( باب شرک )

1.

برید عجلى گوید: از حضرت باقر علیه السلام پرسیدم: از كمترین چیزى كه بنده بدان مشرك گردد؟ گوید: فرمود: هر كه بهسته اى بگوید: سنگریزه، و بسنگریزه بگوید: هسته، و بآن متدین گردد. (یعنی شرک ظاهر یعنی بت‌پرستی).

2.

ابوالعباس گوید: از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم: از كمترین چیزى كه انسان بدان مشرك شود؟

گوید: فرمود: هر كه رأیى را بدعت گذارد چه بواسطه آن محبوب گردد، و چه بدان واسطه مبغوض شود. (و این فراز هم دلالت بر ستیزه‌گری با خدا و رسول و امامان معصوم دارد یعنی غاصبین و پیروان ناصبی ایشان که اولین بدعت آن‌ها غصب جایگاه رهبری امت اسلام و سپس تغییر در دین اعم از احکام و سیاست‌های اخوتی بوده است مانند تغییر در احکام و تجاوز به ممالک همسایه و...)

3.

حضرت صادق علیه السلام در گفتار خداى عزوجل: «و ایمان نیاورند بیشتر آنان بخدا جز اینكه ایشانند مشركان» (سوره یوسف آیه 106) فرمود: شیطان را ندانسته پیروى كند پس مشرك گردد. (این فراز نیز به پیروان ایشان برمی‌گردد که در طعام خود نمی‌نگرند یعنی چشم بسته پیروی می‌کنند پس همانگونه که خوردن غذای مسموم بر ایشان اثر می‌گذارد پیروی از این مشرکین نیز بر آن‌ها اثر می گذارد).

4.

ضریس از آنحضرت علیه السلام حدیث كند كه در گفتار خداى عزوجل (در همین آیه) فرمود: شرك در طاعت است نه شرك در عبادت، و از گفتار خداى عزوجل «و برخى از مردمند كه خدا را بر حرف پرستش كنند» (سوره حج آیه 11 پرسیدم؟)

فرمود: آیه درباره مردى نازل شده و سپس درباره پیروان او هم باشد، پس من عرضكردم: هر كه در برابر شما چیزى بر پا دارد او از كسانى است كه خدا را بر حرف پرستیده؟ فرمود: آرى و گاهى مشرك محض باشد. (پس این روایت عظیم نیز کلام قبل و در رابطه با شرک غاصبین و پیروان ایشان که در برابر امام معصوم دین سازی می نماید آشکار می‌نماید و پیروی در این زمان به‌منزله پرستش و غاصبین به منزله بت های مورد پرستش هستند).

5.

عمیره گوید: از حضرت صادق علیه السلام شنیدم كه مى فرمود: مردم بشناسائى ما و مراجعه بما و تسلیم شدن براى ما مأمورند، سپس فرمود: و اگر چه روزه بگیرند و نماز گزارند و گواهى دهند كه معبودى جز خداى یگانه نیست؛ ولى پیش خود بنا گذارند كه بما مراجعه نكنند بهمان سبب مشرك گردند. (و این روایت عظیم نیز باز دلالت به همین معانی دارد یعنی خلایق وفق کلام خدا و رسول بایستی از آل محمد یعنی امامان معصوم که اوصیاء رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم است پیروی کند و اگر سرکشی و عصیان و عداوت نماید شرک آن‌ها محرز است).

6.

عبدالله بن یحیى كاملى گوید: حضرت صادق علیه السلام فرمود: اگر چنانچه مردمى خداى یگانه و بى شریك را پرستش كنند، و نماز را برپا دارند، سپس بچیزى كه خدا كرده یا پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ساخته اعتراض كنند و بگویند: كه چرا بر خلاف آن نساخته؟ یا در دل خود چنین اعتراضى كنند (گرچه بزبان نیاورند) بهمین اعتراض مشرك شوند، سپس این آیه را تلاوت فرمود، «نه چنین است بپروردگار تو سوگند ایمان نیاوردند تا بداورى بگزینند تو را در آنچه سرزده است بین ایشان و سپس نیابند در دلهاى خویش چاره اى از آنچه تو قضاوت كرده اى و تسلیم شوند تسلیم شدنى» (سوره نساء آیه 65) سپس حضرت صادق علیه السلام فرمود: بر شما است كه تسلیم باشید. (این روایت عظیم نیز دلالت بر لزوم و تاکید پیروی اهل اسلام از ولایت امامان معصوم دارد زیرا آن‌ها به امر خداوند متعال تعیین شده‌اند و امت اسلام نیز بایستی از ایشان پیروی نمایند).

7.

ابوبصیر گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم: از گفتار خداى عزوجل: «كشیشان و دیرنشینان خود را خدایانى در برابر گرفتند» (سوره توبه 31) فرمود: هر آینه بخدا سوگند آنها ایشان را بپرستش خودشان نخواندند، و اگر بپرستش خود خوانده بودند ایشان نمى پذیرفتند ولى حرامى را بر ایشان حلال كردند، و حلالى را بر ایشان حرام كردند، پس آنها را ندانسته از همین راه پرستش كردند. (یعنی بر خلاف شریعت بدعت ها کردند و از این نظر مشرک شدند و مانند آن در این امت واقع شد)

8.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر كه مردى را در گناهى پیروى كند بتحقیق كه او را پرستش كرده است. (و این روایت عظیم نیز تاکید از عدم پیروی از امامان باطل دارد که به سوی آتش دعوت می‌کنند).

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: و سر این مطلب آنست كه پرستش جز خضوع و تذلل و اطاعت و انقیاد نیست، و روى همین حساب خداى سبحان پیروى هواى نفس و اطاعت شیطان را پرستش آندو نامیده در آنجا كه فرماید: «آیا دیدى آنكس را كه برگرفت خداى خویش را هوس خویش» (سوره جاثیه آیه 23) و نیز فرماید: «آیا بشما سفارش نكردیم اى بنى آدم كه نپرستید شیطان را كه او شما را دشمنى است آشكار، (سوره یس آیه 60).

( باب شک )

1. حسین بن حكم گوید: بحضرت موسى بن جعفر علیهما السلام نوشتم و از حال خود او را آگاه كردم كه من در شك افتاده ام، و حضرت ابراهیم علیه السلام بخدا عرضكرد: «پروردگارا بمن بنما چگونه مرده ها را زنده مى كنى، (سوره بقره آیه 260) و من دوست دارم كه شما (نیز براى رفع شك من) چیزى (و عقیده داشت) و مى خواست كه ایمانش را افزون كند، ولى تو در شكى، و در شك خیرى نیست، و نوشت: جز این نیست كه شك تا جائیست كه یقین نیامده، و چون یقین آمد شك روا نباشد، و نوشت: بدرستى كه خداى عزوجل فرماید: «و نیافتم براى بیشتر شان عهدى و دریافتم بیشترشان را نافرمان» (سوره اعراف آیه 102) و فرمود: این آیه درباره شك كننده نازل شده.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: غرض راوى از نقل داستان حضرت ابراهیم علیه السلام عذر تراشى براى شك خود بوده باینكه ابراهیم با مرتبه نبوت درباره مردگان در شك بوده و از خدا چیزى براى برطرف كردن شك خود پرستش كرده، و آنچه راوى این حدیث سؤال كرده یا معجزه بوده یا دلیلى بر امامت، و بنابر اول یا حضرت معجزه اى برایش آشكار كرده و راوى بیان نكرده است، و یا آنحضرت علیه السلام مصلحت در آشكار كردن آن ندیده. یا مى دانسته كه شك او روى وسواس و عناد است و گرنه حجت بر او تمام شده و حق برایش آشكار گردیده، و بنابر احتمال دوم نیز هر سه وجه احتمال مى رود و آخرى ظاهرتر است، و اما عذرى كه براى شك خود آورده است حضرت آن را ابطال كرده است باینكه ابراهیم شك نداشت... بلكه بجهت ازدیاد یقین بود و بتعبیر دیگر او علم الیقین داشت و طالب عین الیقین بود ولى تو چنانچه خود اعتراف كرده اى شك دارى و خیرى در آن نیست زیرا هر چه خیر است در ایمان است و او بجز با یقین حاصل نگردد.

و در جمله «انما الشك ما لم یأت الیقین» گوید: این جمله دو احتمال دارد اول اینكه تأكید همان جمله سابق باشد كه فرمود: ابراهیم مؤمن بود و حاصل معنى این است كه او یقین بقدرت خداى تعالى بر زنده كردن مردگان داشت و شك با یقین اجتماع نكنند، و جواز (در فرمایش آنحضرت «لم یجز» ) به معناى امتناع است.

دوم مراد بیقین آن چیزى است كه یقین آورد و شك بعد از آن وسوسه و عناد است (و این همان وجهى است كه فیض (قدّس سرّه) نیز در وافى فرموده است).

سپس مجلسى (قدّس سرّه) پس تفسیر آیه شریفه «و ما وجدنا لاكثرهم من عهد...» گوید: و شاید تأویل حضرت علیه السلام باین باز گردد كه خداى تعالى از ایشان بواسطه آن عقلى كه بآنها داده پیمان گرفته كه همان را بكار اندازند و یقین كنند، و آن را واگذارند و پس مشاهده معجزات روشن فاسق شدند و از ایمان بیرون رفتند.

2. ابواسحاق خراسانى گوید: أمیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه اش مى فرمود: تردید (درباره دین و احكام آن) بخود راه ندهید تا بشك افتید، پس كافر شوید.

توضیح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: شاید مقصود ورود در شبهاتى است كه موجب شك گردد، یا نارضایتى به قضاى خدا است و متهم هم ساختن خداوند در قضاى اوست، یا مقصود تردیدى است كه ریشه و مبدأ شك است.

3. محمد بن مسلم مى گوید: نزد حضرت صادق علیه السلام در سمت چپ آن حضرت نشسته بودم، و زراره در سمت راستش بود، پس ابو بصیر وارد شد و عرض كرد: یا ابا عبدالله چه فرمائى درباره كسى كه در خدا شك كند؟ فرمود: كافر است اى ابا محمد (ابا محمد كنیه ابوبصیر است) عرض كرد: اگر در پیغمبر شك كند (چطور)؟ فرمود: كافر است؟ (محمد بن مسلم) گوید: پس حضرت رو به زراره كرد و فرمود: همانا كافر شود در صورتى كه انكار كند.

توضیح _ این كه حضرت در پایان حدیث رو به زراره كرد و فرمود: «همانا كافر شود در صورتى كه انكار كند» شاید بخاطر این بوده كه زراره واسطه میان ایمان و كفر را قبول نداشته چنان كه مطلب در ضمن حدیثى در باب كفر حدیث (7) گذشت، و مقصود امام (علیه السلام) این است كه به مجرد شك كافر نشود بلكه شك در صورتى موجب كفر است كه از روى انكار باشد اگر چه در صورت شك مؤمن هم نیست. (شک نیست که ایمان به خدا و رسول و امام معصوم بایست از روی تحری حقیقت و استدلال و جستجو و اقامه دلیل و... باشد، و به‌اصطلاح اصول دین تعبدی نیست و از روی تعقل و تحقیق بایستی صورت گیرد و این روش عین خداپرستی و... است و اما اگر از روی انکار و ستیزه‌گری باشد یعنی ریشه در آن‌ها داشته باشد کفر است).

4.

ابو بصیر گوید: پرسیدم از حضرت صادق (علیه السلام) از (تفسیر) گفتار خداى عزوجل: «آنانكه ایمان آوردند و ایمانشان را به ستم آلوده نكردند » (سوره انعام آیه 82) فرمود: (مقصود از ستم) شك است (یعنى ایمانشان را به شك نیالوده اند). (آلوده نمودن ایمان به ستم مصادیق دیگری نیز دارد که اهم آن همان‌طور که در روایت بعدی محرز است عدم توجه و عدم پیروی از امامان معصوم علیهم‌السلام و عجل فرجهم است).

5.

امام صادق علیه السلام فرمود: شك و نافرمانى در آتشند، نه از ما هستند و نه به سوى ما توجه دارند.

6.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: با شك و انكار هیچ عملى سود ندارد.

7.

در وصیت مفضل است كه گوید: شنیدم حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هر كه شك كند و یا گمان برد و بر یكى از آن دو به ایستد خداوند عملش را حبط كند،

بدرستیكه حجت خدا همان حجت روشن است. (یعنی در حقانیت ولایت و امامت شک نماید و یا گمان داشته باشد دچار حبط عمل یعنی نابودی اعمال می‌شود و ... ؛ یعنی به سوی دوزخ می رود).

8. محمد بن مسلم از یكى از دو امام باقر یا صادق (علیه السلام) حدیث كند كه بوى عرض كردم: ما مى بینیم مردى را كه داراى عبادت و كوشش و خشوع در دین است ولى معتقد بحق (یعنى امامت شما) نیست، آیا این اعمال باو سودى بخشد؟ فرمود: اى ابا محمد جز این نیست كه مثل (ما) اهل بیت و (و مردم)، مثل آن خاندانى هستند كه در بنى اسرائیل بودند، و هیچ یك از آنها نبودند، و هیچ یك از آنها نبود كه چهل شب كوشش كند (و ریاضت كشد) جز اینكه (پس از چهل شب) دعا میكرد و دعایش اجابت میشد، (ولى وقتى) یكى از آنها چهل شب كوشش كرد سپس دعا، و دعایش باجابت نرسید، پس نزد عیسى بن مریم (علیه السلام) (که آخرین پیامبر بنی اسرائیل بود) آمد و از حال خود باو شکایت کرد و از او خواست برایش دعا کند، پس عیسی (علیه السلام) تطهیر كرده و نماز خواند سپس بدرگاه خداى عزوجل دعا كرد، خداى عزوجل باو وحى كرد اى عیسى این بنده من نزد من آمد اما بغیر از آندریكه باید بیاید، او مرا خواند ولى در دلش نسبت بتو شك داشت، پس (با این حال) اگر (آنقدر) مرا بخواند كه گردنش ببرد و انگشتانش بریزد دعایش را أجابت نكنم، پس حضرت عیسى (علیه السلام) بآن مرد رو كرده فرمود: تو پروردگارت را مى خوانى و نسبت به پیغمبرش شك دارى؟ عرض كرد: یا روح الله بخدا سوگند آنچه گفتى همانطور بود (و من درباره تو شك دارم) اكنون از خدا بخواه كه این شك را از دل من ببرد، (حضرت صادق علیه السلام) فرمود: كه عیسى براى او دعا كرد و خدا توبه آن مرد را پذیرفت و قبول كرد و او بمانند خاندان خود گردید.

شرح _ فیض علیه الرحمة گوید: حضرت در این حدیث اهل بیت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امت او را به عیسى (علیه السلام) و امتش مثل زده در این كه آنها كه درباره اهل بیت (علیه السلام) شك داشته باشند دعایشان مستجاب نشود و عبادتشان قبول درگاه واقع نگردد، و در حدیث اشاره به این كه شك درباره آنها چون شك درباره پیغمبر است زیرا عیسى (علیه السلام) پیغمبر بود.

( باب گمراهی ( یا گمراهان ) )

هاشم صاحب برید گوید: من با محمدبن مسلم و ابو الخطاب گردهم بودیم پس ابوالخطاب به ما گفت: چه گوئید درباره كسى كه امر امامت را نشناسد؟ من گفتم: هر كه آنرا نشناسد كافر است، ابوالخطاب گفت: كافر نیست تا حجت بر او اقامه شود و چون حجت بر او اقامه شد و آنرا نپذیرفت آنگاه كافر است، محمد بن مسلم به او گفت: سبحان الله اگر نپذرد و انكار هم نكند كافر است؟ اگر انكار نكند كافر نیست، گوید (این جریان گذشت تا به حج رفتیم) همین كه حج كردم خدمت حضرت

صادق (علیه السلام) شرفیاب شدم و جریان را خدمتش عرضه داشتم، فرمود: تو اكنوى هستى ولى آن دو غایبند موعد شما (هر سه) امشب نزد جمره وسطى درمنى باشد.

گوید همینكه شب شد من و محمد بن مسلم و أبولخطاب خدمتش رفتیم، پس حضرت بالشى برداشت و بسیهه نهاد (و بر آن تكیه زد) سپس بما فرمود: شما درباره خدمتكاران و زنان و خاندان خود چه گوئید؟

آیا شهادت و گواهى بیگانى خدا یگانه ندهند؟ عرض كردم: چرا، فرمود: آیا گواهى ندهند كه محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رسول (و فرستاده) خدا است؟ عرض كردم: چرا، فرمود: آیا آنچه شما بر آنید (از شناسائى امام و امر امامت) آنها مى شناسند و میفهمند؟ عرض كردم: نه، فرمود: آنها در نظر شما چگونه هستند؟ عرض كردم: هر كه امر امامت را نشناسد كافر است.

فرمود: سبحان الله؛ آیا اینان كه سر راههاى (ى مكه و غیر آن) و كنار آبها(ى چاه و غیره منزل كرده اند) ندیده اى؟ عرض كردم: چرا، فرمود: آیا نیستكه اینها نماز مى خوانند و روزه میگیرند و حج میكنند؟ آیا نیستكه گواهى دهند كه معبودى جز خداى یگانه نیست و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رسولخدا است؟ عرضكردم: چرا، فرمود: آنچه شما برآنید (از أمرا است) میدانند؟ عرضكردم: نه، فرمود: آنها در نزد شما چگونه هستند؟ عرض كردم: هر كه این امر امامت را نشاسد كافر است.

فرمود: سبحان الله؛ آیا اینان كه سر راهها(ى مكه و غیره آن) و كنار آبها(ى چاه و غیره منزل كرده اند) ندیده اى؟ عرض كردم: چرا، فرمود: آیا نیستكه اینها نماز مى خوانند و روزه میگیرند و حج میكنند؟ آیا اینستكه گواهى دهند كه معبودى جز خداى یگانه نیست و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رسولخدا است،

عرض كردم: چرا، فرمود: آنچه شما بر آنید (از أمر امامت) میدانند؟ عرض كردم: نه، فرمود: آنها در نزد شما چگونه هستند؟ عرض كردم: هر كه این امر امامت را نشناسد كافر است.

فرمود سبحان الله: آیا تو خانه كعبه و طواف كنندگان آن اهل یمن و آویختن آنها را بپرده كعبه ندیده اى؟ عرض كرد: چرا، فرمود: آیا گواهى ندهند كه معبودى جز خداى یگانه نیست و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رسولخدا است و (آیا) نماز نخوانند و روزه نگیرند و حج نكنند؟ عرض كرد: چرا، فرمود: آیا آنچه شما بر آیند (از امر امامت) میدانند؟ عرض كردم: نه، فرمود: درباره آنها چه گوئید؟ عرض كردم: هر كه نشناسد (امر امامت را) او كافر است.

فرمود: سبحان الله: این گفتار خوارج است، سپس فرمود، اگر بخواهید آگاهتان كنم؟ من عرض كردم: نه، پس فرمود: همانا براى شما بد است كه چیزى را تا از ما نشنیده اى بگوئید: من فهمیدم كه حضرت ما را بگفتار محمد بن مسلم وا میدارد.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: عقیده صاحب برید این بوده كه هر كه امر امامت را نشناسد چه حجت بر او قائم شود و چه انكار هم بكند یا نكند كافر است، ولى عقده محمد بن مسلم این بوده كه در صورتى كافر است كه انكار كند، و اگر انكار نكند كافر

نیست، و این همان واسطه بین ایمان و كفر است كه متضعف و گمراه نامیده شود، و گویا مقصود از كافر در اینجا كسى است كه احكام كفر مانند نجاست و عدم جواز مباشرت و نكاء و غیره آن بر او بار باشد چناچه برخى از اصحاب گفته اند و گرنه در استحقاق عقوبت و خلود برخى از آنان در آتش خلافى نیست.

و این كه حضرت فرمود: «این گفتار خوارج است» زیرا آنها گویند: هر كه گناه كبیره كندو اصرار بر صغیره كند كافر است و از اسلام بیرون رود و سزاوار كشتن است، و از این رو بكفر امیرالمؤمنین (علیه السلام) در قصه حكمیت حكم كنند، با اینكه خود آنها حضرت را بر قبول حكمیت وا داشتند، و او را مجبور بر قبول حكم آن مرد احمق و جائر و دشمن امیرالمؤمنین (علیه السلام) كردند، و با اینكه آن بزرگوار بطور مطلق بحكم آنان رضا نداد، بلكه در صورتى كه بر طبق كتاب و سنت حكم كنند رضایت داد، و آن دو ملعون بر خلاف كتاب و سنت حكم كردند و آنچه آن حضرت (علیه السلام) انجام داد معصیت نبود و تفصیل این مطلب را در كتاب كبیرمان گفته ایم. فیض (قدّس سرّه) گوید: این كه راوى حاضر نشد كه حضرت صادق علیه السلام بحق آگاهشان كند براى این بوود كه دانست كه حضرت بر خلاف عقیده او بگوید، و آنگاه نزد آن دو نفر كه طرف نزاعش بودند رسوا شود از این رو حاضر نشد و شاید پیش خود مطلب را قبول كرده بود و از حرف سابقش برگشته است.

2. زراره گوید: بحضرت باقر (علیه السلام) عرض كردم: چه فرمائى درباره زناشوئى با این مردم (كه قائل بامامت شما نیستند یعنى سنیها) زیرا من باین سن كه مى بینید رسیده ام و هنوز زن نگرفته ام؟ فرمود: چه چیز جلو گیریت كرده از ازدواج؟ عرض كردم: چیزى جلوگیریم نكرده جز این كه میترسم ازدواجشام بر من حلال نباشد، پس در این باره چه دستورى بمن میدهید؟ فرمود: پس توجه مى كنى با اینكه جوانى؟ آیا برد بارى میكنى؟ عرض كردم: كنیزها را (براى زناشوئى) میگیرم، فرمود: اكنون بیاور (آنچه درباره آنها دارى، و بگو بدانم) بچه دلیل كنیزان را حلال دانى؟ عرض كردم: كنیز كه همانند زن آزاد نیست اگر چیزى از او دیدم كه مرا بشك انداخت او را مى فروشم و از او كناره میگیرم، فرمود: برایم بیان كن بچه دلیل او را بر خود حلال میدانى؟ گوید: من جوابى (و پاسخى) نداشتم كه بآن حضرت عرض كنم.

(مجلسى (قدّس سرّه) گوید: علت ترس زراره از ازدواج با آنها این بود كه زراره اصرار داشته كه واسطه اى میان ایمان و كفر نیست (چنانچه پیش از این نیز بدان اشاره شد) و همه مخالفین و گرچه از فرق شیعه غیر از امامیه باشند كافر میدانسته، و احكام كفر را در دنیا و آخرت بر آنان جارى مى كرده، و امام (علیه السلام) درباره آمیزش كنیزان از او مطالبه دلیل كرد یعنى او هم زن كافره است و خصوص اگر اهل كتاب نباشد وطیش حرام است چنانچه نكاح كافره حرام است، پس چه فرقى میان آندو است؟)

(زراره گوید): پس بآنحضرت عرض كردم: چه فرمائى (بالاخره) ازدواج كنم (یانه)؟ فرمود: من باكى ندارم كه ازدواج كنى، عرضكرد: این كه فرمودى: من باكى ندارم كه ازدواج كنى، عرضكردم: این كه فرمودى: من باكى ندارم كه ازداج كنى دو معنى دارد: یكى

اینكه میفرمائى من باك ندارم تو گناهى مرتكب شوى بى آنكه من بتو دستور دهم (دیگر اینكه براى من جایز است؟) پس چه دستور دهى آیا بفرمان شما اینكار را بكنم؟ فرمود: رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) زن گرفت، و داستان زن نوح و زن لوط (را نیز كه) میدانى چه بوده (كه در سوره تحریم آیه 10 خداوند داستان آنها را بیان فرماید:) «و بودند در زیر سرپرستى (حباله نكاح) دو بنده از بندگان شایسته ما»؟ من عرض كردم: رسولخدا مانند من نبوده، همانا زن زیر دست او بوده: و بحكمش اقرار داشته، و بدین او اعتراف مى كرده؟ گوید:

بمن فرمود: درباره آن خیانت كه در گفتار خداى عزوجل (در همان آیه است كه فرماید:) «پس خیانت كردند آن دو زن» چه نظرى دارى؟ (آیا خداوند) مقصودى جز فاحشه (یعنى زنا) ندارد؟ (اینطور نیست بلكه مقصود از خیانت شر و كفر باطنى است و آندو پیغمبر، آنها را بزنى گرفته بودند) و رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بفلانى (یعنى عثمان) زن دارد (در صورتیكه مطلب در اینجا بعكس آنچه تو درباره خود رسولخدا و زنانش گوئى بوده)؟ گوید: عرضكردم: خداوند كار شما را به نیك گرداند (بالاخره) چه دستورى بمن فرمائى؟ آیا بروم و بدستور شما (از اینها) زن بگیرم؟ بمن فرمود: اگر اینكار را میكنى بتو سفارش كنم كه از زنهاى بى تمیز و ساده بگیرى، عرض كردم: زنهاى بى تمیز و ساده كیانند؟ فرمود: پرده نشینان پارسا. عرض كردم: آنكه بركیش سالم بن أبى حفصه است؟ فرمود: نه؛ عرضكردم: آنكه بركیش ربیعة الرأى است؟ فرمود: نه.

(مترجم گوید:سالم بن أبى حفصه از رؤساى زیدیه است و روایات حضرت صادق علیه السلام او را لعن و تكذیب و تكفیر كرده، و ربیعه فقیه اهل مدینه بوده و چون براى خود فتوى میداده او را ربیعة الرأى نامیده اند).

(سپس فرمود:) ولى تزویج كن دختران جوانى كه در تحت سرپرستى پدرانشان هستند و اظهار كفرى نكنند و اطلاعى هم از آنچه شما دانید (و اعتقاد شما بامامت ما) ندارند، عرض كردم: جز اینست كه آن دختر هم یا مؤمن است و یا كافر؟ فرمود: او نماز میخواند و روزه میگیرد و از خدا میترسد ولى عقیده شما را نمیداند؟ عرض كردم: بتحقیق خداى عزوجل فرموده است: «او است آنكه شما را آفرید پس برخى از شما كافر است و برخى مؤمن» (سوره تغابن آیه 2- مقصود زرارة این است كه مردم از این دو دسته خارج نیستند) نه بخدا سوگند كسى از مردم نیست كه نه مؤمن باشد و نه كافر (و واسطه اى در بین نیست؟)

گوید: حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: اى زراره گفتار خداوند از گفته تو راست تر است، آیا دیده اى گفتار خاى عزوجل را كه فرماید: (سوره توبه آیه 102) «در آمیختند كردار نیك را با كردار بد امید است كه خداوند توبه آنها را بپذیرد» (زراره گوید:) همینكه فرمود: «عسى: امید است كه، من عرض كردم: آنها هم نیستند جز مؤمن و یا كافر (یعنى زراره صبر نكرد تا امام (علیه السلام) آیه را تمام كند و عقیده خود را تكرار كرد) گوید: پس فرمود: چه گوئى در گفتار خداى عزوجل: «سوره نساء آیه 98) «مگر مستضعفان (ناتوانان) از مردان و زنان و كودكانى كه نه چاره توانند راه برند» كه بایمان رسند؟

عرض كردم: آنها هم نیستند جز مؤمن یا كافر، فرمود: بخدا، سوگند آنها نه مؤمنند و نه كافر، سپس رو بمن كرد و فرمود: چه گوئى درباره اصحاب اعراف؟ (اعراف نام دیوارى است میان بهشت و جهنم چنانچه از روایات و تفاسیر استفاده شود و پیش از این نیز كافرند، فرمود: بخدا سوگند نه مؤمنند و نه كافر و اگر مؤمن بودند ببهشت میرفتند چنانچه دیگر مؤمنان ببهشت میروند، و اگر كافر بودند بدوزخ میرفتند چنانچه دیگر كافران بدوزخ روند، ولى آنها مردمى هستند كه كارهاى نیك و كارهاى بد آنها برابر است، كردار نیك آنها را (ببهشت) نرساند و حال اینها چنانست كه خداى عزوجل فرموده.

پس من عرض كردم: آیا ایشان از اهل بهشتند یا از اهل دوزخ؟ فرمود: آنها را واگذار همانجا كه خدا واگذارده (یعنى كارشان با خداست) عرض كردم: آیا كار آنها را بتأخیر اندازى (كه خدا هر چه خواهد با آنها انجام دهد)؟ فرمود: آرى من هم بتأخیر اندازم چنانچه خداوند بتأخیر انداخته، اگر بخواهد بسبب رحمت خود آنها را ببهشت برد، و اگر خواهد بسبب گناهانشان بدوزخشان كشد و ستمى هم بآنها نكرده، عرض كردم: آیا كافرى ببهشت میرود؟ فرمود: نه، عرض كردم: آیا بجز كافر كسى بدوزخ رود، فرمود: نه، جز آنكه خدا بخواهد، اى زراره من میگویم آنچه خدا خواهد. (همان شود) و تو نمیگوئى آنچه خدا خواهد، هر آینه اگر تو بزرگ شوى از این حرف برگردى و خشمت (نسبت بمخالفان) فرو نشیند (یا عقده هاى دلت باز شود). (همانگونه که قبلاً ذکر شد در حضرت زراره (علیه الرحمه) از بزرگان و اعاظم شیعه است و از این‌گونه روایات جلالت قدر او معلوم می‌شود زیرا امام او را در بیان افکارش کاملاً آزاد می‌گذارد تا قانع شود و این‌که او از جوانی خود به عشق ولایت امامان معصوم مزین بوده است و فراز آخر کلام امام نیز مؤید همین مطلب است و نکته مهم دیگر حفظ جان او از شرارت اعدای ناصبی مطمح نظر امامان معصوم بوده است و لذا در بین عوام گمراه او را طرد کرده و در بین خواص احترام می نمودند).

( باب مستضعف ( ناتوان در دین) )

1.

زرارة گوید: از حضرت باقر (علیه السلام) راجع به مستضعف پرسش كردم: فرمود: او كسى است كه حیله به كفر ندارد كه كافر شود، و راهى به ایمان نیابد (تا مؤمن گردد) نتواند مؤمن شود و نتواند كافر گردد، و آنها كودكانند، و هر مرد و زنى كه عقل (و خرد) آنها چون عقل كودكان است، و قلم (تكلیف) از آنان برداشته شده است. (و این از اعظم روایات واصله از امامان معصوم علیه السلام و عجل فرجهم است.

2.

و نیز زراره از آن حضرت (علیه السلام) حدیث كند كه فرمود: مستضعفان «آن كسانند كه چاره اى نتوانند و راه به جائى نبرند» فرمود: (یعنى) چارهاى به سوى ایمان نتوانند و كافر هم نشوند، (و اینها كودكانند و كسانى كه عقلشان چون كودكان است از مردان و زنان.

3.

و نیز زراره گوید: از حضرت باقر (علیه السلام) از مستضعف پرسیدم؟ فرمود او كسى است كه حیله اى كه بوسیله آن كفر را از خود دور كند نتواند و چاره اى ندارد كه بدان براه ایمان رود، نتواند كه مؤمن شود، و نه كافر گردد، فرمود: و (آنها) كودكانند و هر كه از مردان و زنان كه عقلشان چون عقل كودكان است.

4.

سفیان بن سمط بجلى گوید: به حضرت صادق عرض كردم: چه گوئى درباره مستضعفان؟ حضرت مانند اشخاص حراسناكى به من فرمود: كگر شما مستضعفى گذاردید؟ كجایند مستضعفان؟ به خدا سوگند عقیده شما را دوشیزگان پشت پرده بهم رسانده اند، و زنان آبكش و سقا در راه مدینه (درباره مذهب شما) گفتگو كنند.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: گویا این اضطراب و فزع حضرت به خاطر خشم و انكارى بوده كه بر فاش كنندگان اسرار اهل بیت از شیعه داشته، زیرا آنان به سبب ترك تقیه مذهب اهل بیت را برملا كردند تا آنجا كه دوشیزه گان پشت پرده با اینكه از خانه بدر نروند و زنان سقائى كه كارشان تفتیش مذهب نیست و در جستجوى آن نبودند از اسرار مذهب شیعه آگاه شدند، و این فاش كردن اسرار موجب زیان بر ائمه و شیعیان آنها مى شد و براى هدایت مردمان هم سودى نداشت، و سبب مى شد كه مستضعفان ناصبى گردند و معذور نباشند. و بدانكه مستضعف نزد بیشتر اصحاب ما كسى است كه امام را نشناسد و منكر او هم نباشد و ولایت شخص معینى را هم نداشته باشد چنانچه شهید در ذكرى فرمود، و از شیخ مفید در كتاب غریه نقل كند كه فرمود: آنكس است كه ولایت را شناخته ولى در برائت توقف كند. (و به اصطلاح تولى دارد ولى تبرى ندارد)، و ابن ادریس گفته است: آنكسى است كه اختلاف مذاهب را نداند و با اهل حق هم دشمن نیست، سپس مجلسى (قدّس سرّه) گوید: و این موافق تر با اخبار است.

5. عمربن ابان گوید: از امام صادق (علیه السلام) درباره مستضعفین پرسیدم؟ فرمود: آنها اهل ولایت هستند، عرض كردم: چه ولایتى؟ فرمود: هر آینه آن ولایت در دین نیست بلكه ولایت (و بستگى) در ازدواج وارث و معاشرت است، و ایشان نه مؤمنند و نه كافر، و از آنهایند كسانى كه به امید خداى عزوجل هستند (و كارشان با خدا است كه اگر خواهد عذاب كند یا ببخشد).

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: چون لفظ «ولایت» مجمل بوده و احتمال داده میشد كه مقصود ولایت اهل بیت (علیه السلام) باشد سائل عرض كرده است: چه ولایتى، حضرت در پاسخ فرموده است: مقصود ولایت اهل بیت و امامان بر حق نیست زیرا اگر اینطور بودند در زمره مؤمنین بودند، یا این كه مقصود از ولایت در دین آن ولایتى است كه به سبب اتحاد در دین میانه مؤمنین است چنانچه خداى سبحان فرماند: «الؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض ». یعنى مردان مؤمن و زنان مؤمنه برخى از آنها دوستان برخى هستند....(سوره توبه آیه 71) و حضرت فرموده است اینان نیستند بلكه مقصود مردمى هستند كه معتصب در مذهب خود نیستندد و با شما نیز بغض ندارند بلكه با شما ازدواج كنند وارث دهند و آمیزش كنند، یا اینكه مقصود این است براى شما ازدواج و معاشرت ایشان جایز است آنان از شما ارث برند

و شما از ایشان، پس پرسش سائل از حكم انها بوده نه از وصفشان، یا این كه حضرت حكمشان را بیان فرموده سپس آنها را معرفى كرده است كه اینان مؤمن نیستند و كافر هم نیستند...

6. اسماعیل جعفى گوید: از حضرت باقر (علیه السلام) پرسیدم: از آن دینى كه بر بندگان روا نیست نسبت بدان نادان باشند (و باید بدانند كه آن چه دینى است؟) فرمود: دین وسیع است، ولى خوارج از روى نادانى خودشان بر خود تنگ گرفتند (و گرفتار شدند) عرض كردم: قربانت (اجازه مى فرمائید) من دین خودم را كه بر آن هستم براى شما باز گویم؟ فرمود: آرى، عرض كردم گواهى دهم كه معبودى جز خداى یگانه نیست، و گواهى دهم كه محمد بنده و رسول اوست، و آنچه از جانب خداوند آورده است قبول دارم، و شما را دوست دارم، و از دشمن شما و هر كه بر شما بزرگى كند و استیلاء خواهد و خود را امیر و حاكم بر شما داند، و حق ششما را بستم بگیرد بیزارم؟ فرمود: تو چیزى را نادان نیستى، این همانست كه به خدا سوگند ما هم بر آن هستیم (و بدان معتقدیم) عرض كردم: آیا كسى كه این امر را نداند (و از عذاب خداوند یا خلود در آتش) سالم ماند؟ فرمود: نه، مگر مستضعفان، عرض كردم: آنها كیانند؟ فرمود: زنان و فرزندان شما، سپس فرمود: آیا ام ایمن را دیده اى؟ همانا من گواهى دهم كه او اهل بهشت است در صورتى كه آنچه شما بر آنید (و بدان معتقدید) نمى دانست.

توضیح _ فیض علیه الرحمه گوید: شاید ام ایمن نام زنى در آن زمان بوده است كه نزد مخاطب معروف بوده، و محتمل است كه مقصود همان ام ایمنى بوده است كه در زمان رسول خدا صلى الله علیه و آله بوده و آن حضرت صلى الله علیه و آله گواهى داد كه او از اهل بهشت است، و مجلسى (قدّس سرّه) گوید ام ایمن همان آزاد شده رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده و از گواهان فدك است، خاصه عامه از پیمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت كنند كه او اهل بهشت است، تا آنجا كه گوید: «و ما كانت تعرف ما انتم علیه....» یعنى در صورتیكه او امامت سایر امامان جز امیرالمؤمنین علیه السلام را نمیدانست و در اینبار معذور بود چون نشنیده بود و حجت بر او تمام نشده بود، و هم چنین مستضعف بهمین جهت معذور است، و اما درباره امامت امیرالمؤمنین و معرفت نداشتن ام ایمن بدان بسیار بعید است و اینكه ام ایمن زن دیگرى بوده باشد كه نزد مخاطب معروف بوده بعیدتر است (پایان) و این اشاره بكلام فیض (قدّس سرّه) است، ولى این استبعاد زیادى كه مجلسى علیه الرحمة كرده و جهش ظاهر نیست بلكه از سیاق روایت ظاهر گردد كه بعید نیست مقصود آن ام ایمن نبوده باشد، زیرا گواهى دادن حضرت صادق علیه السلام باینكه او اهل بهشت است با اینكه پیش از آن رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بدان گواهى داده، و نشناختن او آنچه شیعیان زمان حضرت صادق علیه السلام بدان معتقد بوده اند با اینكه او در زمان خلاف عثمان از دنیا رفته چندان مهم نبوده و هم چنین از لفظ «أرایت» و دیگر مطالب استفاده شود كه احتمال فیض (قدّس سرّه) چندان بعید نیست.

7.

ابو بصیر گوید: حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر كه اختلاف مردم را (در دین بفهمد مستضعف نباشد (زیرا در اینصورت پیدا كردن مذهب حق بر او عقلا و شرعاً لازم است).

8.

جمیل بن دراج گوید حضرت صادق علیه السلام عرض كرد: هر آینه من گاهى بیاد این مستضعفین میافتم و میگویم: ما و آنها در منازل بهشت همراهیم؟ پس حضرت صادق علیه السلام فرمود: هرگز خداوند با شما چنین نكند!.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: مقصود راوى این است كه ما بسبب گناهانمان میترسیم كه خداوند ما را در درجه مستضعفین از مخالفین قرار دهد، یا بر ما گران است كه آنها با اینكه مخالفند داخل بهشت شوند و با ما در منازلمان باشند، و فیض (قدّس سرّه) گوید: اینكه امام (علیه السلام) فرمود: «هرگز خداوند با شما چنین نكند» براى آنستكه منازل مؤمنین در بهشت در درجه بلندترى از مستضعفین است اگر چه همگى ببهشت روند، و گنهكاران از مؤمنین پس از تطهیر و پاك شدن از گناهان داخل بهشت گردند.

9.

ایوب بن حر گوید: مردى به حضرت صادق علیه السلام عرض كرد و ما هم در خدمت آن بزرگوار بودیم كه: قربانت... ما میترسیم بواسطه گناهانمان (در بهشت) بدرجه مستضعفین تنزل كنیم؟ گوید: پس آنحضرت فرمود: نه بخدا سوگند هرگز خداوند با شما چنین نكند.

10.

على بن سوید گوید از حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) از ضعفاء (ناتوا در دین) پرسیدم؟ پس بمن نوشت: ضعیف آنكسى است ككه حجت باو نرسیده و اختلاف را نفهمیده است، و چون اختلاف را فهمیده مستضعف نیست.

11.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: امروز دیگر مستضعفى نیست، (زیرا) مردان بمردان (دین حق) را رسانده اند و زنان بزنان.

( باب آنانكه بامید خدایند و كارشان باخداست )

1. حضرت باقر علیه السلام فرمود: مرجون لامرالله و آنانكه بامید خدایند مردمانى هستند كه مشرك بودند پس حمزه و جعفر و مانند اینها از مؤمنین را كشتند، سپس همانها بعد از این كارشان مسلمان شدند و خدا را بیگانگى شناختند و شرك را رها كردند ولى ایمان كامل نیاوردند تا در زمره مؤمنین باشند و بدل ایمان نیاورند تا بهشت بر آنها واجب گردد، و كافر نشدند تا آتش دوزخ بر آنها لازم شود، پس اینان بر همین حال بامید خدایند. (و نگارنده بر این اعتقاد است که قاتلان امامان معصوم و بزرگان اسلام و شیعیان خالص مانند حضرت حمزه و جعفر طیار و... ، اهل دوزخ هستند و شاهد کلام ما آن است که رسول خدا وحشی ملعون را از خود دور نمود درحالی‌که اگر برای او ایمان متصور بود قلب رسول خدا نسبت به او مهربان می‌گردید بلکه کلام امام نافذ است به جماعت مستضعفین از مشرکین و کسانی چون وحشی و هنده هرزه جگرخوار و ابوسفیان و معاویه و ... ؛ که تا قیام قیامت داغ عظیم را بر دل اهل اسلام قرار داده‌اند که شفا گرفتنی نیست).

( باب در بیان حال أصناف مخالفین و قدریه و خوارج و مرجئه و اهالى شهرهاو بلاد )

1. مردى از حضرت صادق علیه السلام حدیث كند كه فرمود: خدا لعنت كند قدریه را، خدا لعنت كند خوارج را، خدا لعنت كند مرجئه را، خدا لعنت كند مرجئه را گوید: من عرض كردم: قدریه و خوارج را هر كدام یك بار لعنت كردى، و اینان را (یعنى مرجئه) را دوباره؟ فرمود: اینها میگویند: كشندگان ما (اهل بیت عصمت و طهارت) مؤمنند، پس دامنشان (یعنی این اشقیاء و طرف‌داران آن‌ها) تا روز قیامت بخون ما (اهل بیت) آلوده است، همانا خداوند در كتاب خود از مردمى حكایت كند كه (گفتند): «هرگز ایمان بپیامبرى نیاوریم تا برا یما قربانى بیاورد كه آتش آنرا بخورد بگو همانا آمد شما را پیامبرانى پیش از من با نشانه ها و با همانكه گفتید پس چرا كشتید آنها را اگر راستگویانید» (سوره آل عمران آیه 183) فرمود: میانه كشندگان و گویندگان (باین حرف) پانصد سال فاصله بود و خداوند كشتن را بآنان نسبت داده براى اینكه بدانچه آنها (یعنى كشندگان) كردند راضى بودند.

شرح _ قدریه در روایات بر جبرى و تفویضى هر دو اطلاق شده و در اینجا مقصود دومى است چنانچه پیش از این نیز گذشت، و خوارج آنهایند كه بر امام (علیه السلام) خروج كنند و مرجئه بحسب لعنت از ارجاء بمعناى تأخیر است، و بكسانى گویند كه على (علیه السلام) را از مرتبه خود در خلافت تأخیر اندازند و خلیفه چهارم دانند، و نز بآنان گویند كه معتقدند كه هیچ گناهى بایمان زیان نرساند زیرا ایمان در نظر آنها صرف عقیده است و عمل هیچ دخالتى در آن ندارد و روى این جهت گویند هیچ مصیبتى بایمان زیان نرساند چنانچه هیچ طاعتى با كفر سود ندهد، و این دسته دوم آنهایند كه گویند هیچ مصیبتى بایمان زیان نرساند چنانچه هیچ طاعتى با كفر سود ندهد، و این دسته دوم آنهایند كه گویند كشتن امام و مؤمنین اخیار موجب عذاب نشود زیرا صرف اعتقاد بخدا و رسول را ایمان دانند و وجه این كه آنها را مرجئه گویند اینست كه اینان عذاب را از گناه پس اندازند و مؤخر كنند، و ظاهر این است كه مقصود از مرجئه این معناى دوم است اگرچه چنانچه مرحوم مجلسى (قدّس سرّه) گوید: ممكن است بمعناى اول هم باشد زیرا انان كه على را خلیفه چهارم دانند (و انتخاب خلیفه رابراى مردم دانند) كشتن هر كس كه بر خلیفه زمان بشورد جایز دانند اگر چه از ائمه دین و فرزندان رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) باشند، و باید دانست كه آیه نقل بمعنا شده و گرنه لفظ آیه «لا نؤمن» است بجاى «لن نؤمن» (و یا خطای کاتب متن).

2. ابو مسروق گوید: حضرت صادق علیه السلام از من درباره اهل بصره پرسید كه (بر) چه (مذهبى) هستند؟ عرض كردم: مرجئه، و قدریه، و حروریه، فرمود: خدا لعنت كند این ملتهاى كافر مشرك را بهیچ وجه خدا پرست نیستند.

توضیح _ حروریه دسته اى از خوراجند كه به حروراء كه محلى است نزدیك كوفه منسوبند.

3. حضرت صادق علیه السلام فرمود: اهل شام بدتر از مردم روم اند، اهل مدینه از اهل مكه بدترند، و اهل مكه آشكارا بخدا كفر ورزند.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: محتمل است كه این كلام در زمان بنى امیه صادر شده كه اهل شام از بنى امیه و پیروانشان بودند و آنها منافق بودند كه بزبان اظهار اسلام میكردند و در دل كافر بودند، و منافق از كافر بدتر است، و هم آنها بودند كه امیرالمؤمنین علیه السلام را سب میكردند و این خود كفر بخداى بزرگ بود ولى نصارى و اهل روم چنین كارى نمیكردند (پس بدو سبب این ها بدتر از اهل روم بودند) تا آنكه گوید: و تفاوت بین این شهرها براى این بوده است كه بیشتر مخالفین در آن زمان از ناصبیان منحرف از اهل بیت علیهم السلام بوده اند و مخصوصاً اهل این سه شهر، و سبب اختلافشان تفاوت آنها در دشمن اهل بیت علیهم السلام از جهت شدت و ضعف بوده است، و شبهه نیست در این كه ناصبیها خبیث تر از كفارند، و نسبت اهل مكه بكفر آشكارا بجهت اظهار دشمنى آنها با خاندان پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است كه تا امروز هم در میان آنان هست و روز عاشورا را از بزرگترین عیدهاى خود دانند، و بعضى گفته اند: این كه اهل مكه بكفر نسبت داده شده اند براى اینست كه آنها هرگاه نافرمانى یا پرستش غیر از خدا را كنند، با جز اولیاء خدا را دوست دارند ملحد و مشرك شوند، زیرا خداى تعالى فرماید: «و من یرد فیه بالحاد بظلم نذقه من عذاب الیم» و در روایت صحیح است كه حضرت صادق علیه السلام در تفسیر این آیه فرمود: هر كه در مكه پرستش غیر از خدا كند یا جز دوستان خدا را در آن دوست بدارد او بستم ملحد شده و بر خدا است كه از عذاب دردناكش باو بچشاند.

4.

ابو بصیر از حضرت باقر یا حضرت صادق علیهما السلام حدیث كند كه فرمود: همانا اهل مكه آشكارا بخداوند كفر ورزند، و اهل مدینه از اهل مكه خبیث ترند، هفتاد بار خبیث ترند.

5.

ابوبكر حضرمى گوید: بحضرت صادق علیه السلام عرضكردم: اهل شام بدترند یا اهل روم؟ فرمود: (مردمان) روم كافرند ولى با ما دشمنى نكنند، و اهل شام هم كافرند و هم با ما دشمنى كنند.

6.

فضیل بین یسار از حضرت صادق (علیه السلام) حدیث كند كه آن حضرت فرمود: با آنها یعنى مرجئه همنشین نشوید، خدا آنها و ملتهاى مشركان را لعنت كند در هیچ چیز خدا را پرستش نكنند.

توضیح _ فیض (قدّس سرّه) گوید: مقصود از مرجثه همان معنای اول از دو معنا است ( که گذشت و آن این بود که مرجثه آنانند که علی علیه السلام را چهارمین خلیفه دانند ) زیرا آناهایند که ملت های زیادی هستند.

( باب مولفه قلوبهم ( دل بدست آورندگان ) )

1. حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: «مؤلفة قلوبهم» مردمى بودند كه خدا را بیگانگى شناختند و از پرستش آنچه بجز خدا پرستش مى شود دست برداشته بودند ولى در دل آنها
1. شناختن اینكه محمد رسولخدا است وارد نشده بود، و شیوه رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این بود كه دل آنها را بدست آورد (و آنها را بخود نزدیك كند) و (با نشان دادن براهین و معجزات دین اسلام و رسالت خود را) بآنها مى فهماند تا بفهمند و (شرایع و دستورات دین را) بآنها یاد مى داد.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: بدانكه «مؤلفة قلوبهم» یك دسته از مستحقین زكاة هستند كه خداوند در قرآن بیان فرموده است، و از این اخبار ظاهر گردد كه اینها مردمى بودند كه اظهار اسلام مى كردند ولى پابرجا در آن نبودند پس آنها یا منافق بودند و یا در شك بودند، خداى تعالى سهمى از زكات و غنیمتها بآنها اختصاص داد تا دلشان باسلام الفت گیرد و در دین پابرجا شوند، و در جهاد با مشركین از آنان كمك گرفته شود تا آنكه گوید: و مشهور میان اصحاب ما آنست كه ایشان كفارى بودند كه براى جهاد از آنان دلجویى مى شد.

2. اسحاق بن غالب گوید: حضرت صادق (علیه السلام) بمن فرمود: بنظر تو چقدر مردم اهل این آیه هستند (كه خدا فرماید): «اگر از آن صدقات بآنها داده شود خوشنود شوند و اگر بآنها داده نشود از آن ناگهان خشم كنند» (سوره توبه آیه 58)؟ گوید: (خود) آن حضرت فرمود: آنان بیش از دو سوم مردم هستند.

توضیح _ شیخ طبرسى (قدّس سرّه) و دیگران گویند: چون پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) غنیمتهاى حنین را چنانچه گذشت تقسیم فرمود حرد قوص بن زهیر (یكى از آنانكه بعدها از سران خوارج شد) یا دیگرى از منافقین بآن حضرت ایراد و خرده گیرى كردند و گفتند بتساوى قسمت نكرد؟ یا گفتند آیا این عدالت است (كه بما چیزى ندهى و بآنها تقسیم كردى؟) سپس این آیه نازل شد: «و منهم من یلمزك فى الصدقات فان اعطوا منها....» یعنى و برخى از ایشان بتو درباره صدقات خرده گیرند پس اگر بآنها داده شود....» و مقصود حضرت اینست كه بیشتر مردمان این زمان هم اینگونه هستند.

( باب در اشتراك منافقین و گمراهان و شیطان با مؤمنین و فرشتگان در دعوت الهیه )

1. جمیل گوید: طیار بمن مى گفت: شیطان كه از فرشتگان نبود، و جز این نیست كه فرشتگان مأمور بسجده براى آدم علیه السلام شدند، و شیطان گفت: من سجده نمیكنم، پس چرا شیطان گناهكار شد آنگاه كه سجده نكرد با اینكه او از فرشتگان نبود؟ گوید: من و او خدمت حضرت صادق علیه السلام شرفیاب شدیم، و بخدا سوگند پرسش خود را بطرز نیكوئى طرح كرد و عرضكرد: قربانت شوم بفرمایید آنچه خداوند مؤمنین را خوانده است از این كه فرموده است: «اى كسانیكه ایمان آورده اید» آیا منافقان هم در این خطاب وارد مى شوند (و خطاب شامل آنان نیز گردد؟) فرمود: آرى و شامل گمراهان نیز گردد، و شامل هر كس كه بدعوت آشكار (اسلام) اعتراف كرده نیز گردد، و شیطان هم از كسانى بود كه بدعوت آشكار با آنان (یعنى فرشتگان) اعتراف كرده بود.

شرح _ مقصود از این كه راوى گوید: طیار سؤال را خوب طرح كرد روشن است زیرا خدمت امام علیه السلام كه رسیدند ادب را رعایت كرد و سؤال اصلى را كه صورت اعتراض بخداى تعالى داشت طرح نكرد، بلكه سؤال دیگرى طرح كرد كه این صورت را نداشت ولى در ریشه با هم مشترك بودند و از جواب امام علیه السلام شبهه اصلى نیز برطرف شده و جواب آن نیز داده مى شد، و امام علیه السلام چون از راه اعجاز منظور اصلى او را متوجه شده بود سؤال اصلى را هم طرح فرموده و از آن جواب داد.

( باب در تفسیر گفتار خداى تعالى: و برخى از مردم خدا را بر حرف پرستش كنند )

1. زراره گوید: از حضرت باقر (علیه السلام) از گفتار خداى عزوجل: «و برخى از مردم خدا را بر حرف پرستش كنند. پس اگر خوبى و خوشى بدو رسید بدان آسوده خاطر است، و اگر آزمایش و فتنه بدو رسد روى بر تابد و در دنیا و آخرت زیانكار است» (سوره حج آیه 11) پرسیدم؟ فرمود: اینان مردمى بودند كه خدا را پرستش كردند، و دست از پرستش آنچه جز خدا مى شد كشیدند، ولى درباره محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آنچه آورده بود شبهه كردند، و در شك بودند پس اسلام را بزبان جارى كردند و گواهى دادند كه معبودى جز خداى یگانه نیست و این كه محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رسول خدا است، و بقرآن نیز اعتراف كردند، ولى با این حال آنها درباره محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آنچه آورده بود در شك بودند، اگر چه درباره خدا شك نداشتند، خداى عزوجل فرماید: «و برخى از مردمند كه خدا را بر حرف پرستش كنند» یعنى بر شك درباره محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آنچه آورده است «پس اگر باو خوبى رسد» یعنى عافیت در خود و مال و فرزندش «بآن آسوده گردد» و خشنود گردد «و اگر فتنه اى باو رسد» یعنى بلائى در تن یا مالش، آن را بفال بد گیرد و از پابرجا بودن بر اقرار پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بدش آید و بتوقف و شك برگردد، و بدشمنى خدا و رسولش انكار بپیغمبر و آنچه آورده است برخیزد.

شرح _ «حرف در لغت بمعناى طرف و كنار و حاشیه است، مجلسى (قدّس سرّه) از بیضاوى نقل كند كه در تفسیر «على حرف» گفته است یعنى در كنار دین است و پابرجا نیست مانند كسى كه در كنار (و حاشیه) لشكر است اگر احساس پیروزى كند پابرجا بایستد و گرنه فرار كند و بگریزد، و روایت شده كه این آیه درباره دسته اى از بدویان حجاز نازل گردید كه بمدینه آمده بودند (و اسلام اختیار كرده بودند) و هر كدام تنش سالم بود و اسبش كره خوبى مى زائید، و زنش پسر نیكوئى مى آورد و مال و گله اش زیاد مى شد مى گفت: از وقتى وارد در این دین شده ام جز خوبى ندیدم، و دلبند و آسوده خاطر مى گردید و اگر بر خلاف آن بود مى گفت: جز بدى چیزى ندیدم و برمى گشت.

2. و نیز زراره از آنحضرت حدیث كند كه در تفسیر این آیه فرموده: ایشان مردمى بودند كه خدا را یگانه دانستند، و از پرستش آنچه جز خداوند پرستش شود دست برداشتند، پس (بدینجهت) از شرك بیرون جستند، ولى ندانستند كه محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)
1. رسول خداست، و اینها خدا را پرستیدند با شك درباره محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آنچه آورده است، پس اینان نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و گفتند: ما نظر میكنیم اگر دیدیم اموال ما بسیار شد و از جهت تن خودمان و فرزندانمان بعافیت و صحت ماندیم مى دانیم كه او راستگو است و پیامبر خدا است، و اگر جز این شد تأمل مى كنیم، خداى عزوجل فرمود: «پس اگر باو خوبى رسد بدان آسوده خاطر گردد» یعنى عافیت در دنیا «و اگر فتنه اى باو رسد» یعنى بلائى در جان و مالش «روباز گرداند» (یعنى) بشك خود بسوى شرك باز گردد «زیانكار است در دنیا و آخرت اینست آن زیان آشكار، مى خواند جز خدا آنچه نه زیانش رساند و نه سودش دهد» (سوره حج آیه 12) فرمود: بشرك برگردد و جز خدا را بخواند و جز او را پرستش كند، پس برخى از آنها كسانى هستند كه مى فهمند و ایمان در دلشان وارد گردد پس ایمان آورد و باور كند و از سر منزلشك بمقام ایمان درآید، (دسته دیگر) آنهایند كه بر شك خود پابرجایند و دسته سوم آنهایند كه بشرك برگردند.

و على بن ابراهیم نیز مانند این خبر را از زراره حدیث كرده است.

( باب كمتر چیزیكه بنده بسبب آن مؤمن شود و یا كافر و یا گمراه گردد )

1. سلیم بن قیس گوید: شنیدم على علیه السلام مى فرمود: (و این هنگامى بود) كه مردى نزد آن حضرت آمده بود و باو عرضكرد: كمتر چیزى كه بنده بسبب آن مؤمن شود چیست؟ و كمتر چیزى كه بنده بوسیله آن كافر گردد چیست؟ و كمتر چیزى كه بنده با آن گمراه است چیست؟ حضرت باو فرمود: پرسیدى پس پاسخش را (دقت كن و) بفهم -.

اما كمتر چیزى كه بنده بدان مؤمن است آنست كه خداى تبارك و تعالى خودش را بآن بنده بشناساند پس (آن بنده) بفرمانبردارى براى او اقرار كند، و (سپس) پیغمبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) را باو بشناساند پس بفرمانبردارى او نیز اقرار كند، و (هم چنین) امام و حجت خود را در زمین، و گواهش را بر خلق باو معرفى كند، و براى او هم بفرمانبردارى اعتراف كند، (سلیم گوید:) من عرضكردم: اى امیر مؤمنان و اگر چه همه چیز را بجز آنچه بیان فرمودى نداند؟ فرمود: آرى در صورتیكه هرگاه دستورى باو دهند اطاعت كند. و اگر نهیش كردند نكند.

و كمتر چیزیكه بنده بسبب آن كافر گردد آنست كه كسى چیزى را كه خدا از آن نهى كرده است پندارد كه (جایز است) و خدا بآن دستور داده (یعنى بدعتى در دین گذارد)، و این معنى را دین خود كند و بآن بماند، و پندارد كه خدایرا كه بآن كار (بپندار خودش) دستور داده پرستش كند، (در حالیكه) جز این نیست كه شیطان را پرستش كند.

و كمتر چیزیكه بنده بواسطه آن گمراه شود اینست كه حجت خداى تعالى و گواهش را بر بندگانش نشناسد (یعنى) آن كس را كه خداى عزوجل دستور بفرمانبرداریش داده، و ولایتش را فرض (و واجب) فرموده، (سلیم گوید:) من عرض كردم: اى

امیرمؤمنان آنان (یعنى حجت و گواهان) را برایم توصیف كن، فرمود: آنها كسانى هستند كه خداى عزوجل آنها را قرین خود و پیغمبرش ساخته و فرموده است: «اى آنانكه ایمان آورده اید خدا و رسول و اولیاء امر خود را فرمانبرید» (سوره نساء آیه 59) عرض كردم: اى امیرمؤمنان خدا مرا بفدایت كند برایم واضح كن (و آشكارتر بیان فرما) فرمود: آنانكه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آخرین خطبه اش روزى كه خداى عزوجل قبض روحش فرمود (و او را بنزد خودش برد) فرمود: من همانا دو چیز در میان شما میگذارم كه پس از من هرگز گمراه نشوید تا مادامیكه بآندو چنگ زنید: كتاب خدا، و عترتم كه اهل بیت (و خاندان) منند زیرا خداى لطیف و آگاه بمن سفارش كرده كه آندو از هم جدا نشوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند، مانند این دو (انگشت كه با هم برابرند) و هر دو انگشت سبابه خود را بهم چسباند و نمى گویم مانند این دو انگشت و انگشت سبابه و وسطى را بهم چسباند یعنى با هم برابرند و اینطور نیست) كه یكى بر دیگرى پیش باشد (و جلو افتد) پس بهر دوى اینها چنگ زنید تا نلغزید و گمراه نشوید، و برایشان جلو نیفتید كه گمراه شوید.

( باب )

1. حضرت صادق علیه السلام فرمود: همانا بنى امیه براى مردم تعلیم ایمان را آزاد گذاردند و تعلیم شرك را آزاد نگذاردند، زیرا اگر مردم را بر آن وادار مى كردند آنرا نمى پذیرفتند.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: و پوشیده نماند كه این معنى دور است بلكه ظاهر اینست كه مقصود امام علیه السلام این بوده كه آنها چیزى كه مردم را از اسلام بیرون برد یادشان نمى دادند (و بصرف دستورات اولیه اسلام و كلیاتى اكتفا مى كردند و اگر آنچه موجب شرك مى شود و مردم را از دین بیرون برد بمردم یاد مى دادند مردم پیروى آنها را مى كردند و آنها را از مقام خلافت و زمامدارى اسلام طرد مى نمودند) مانند انكار كردن نصوصى كه پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره خلافت على علیه السلام و فرزندانش فرموده بود، و مانند اینكه بر امیرالمؤمنین على علیه السلام خروج كند یا او را سب كند یا دشمنى با او و اهل بیت او آشكار كند مشرك است و از دین خارج شده، زیرا اگر اینها را بمردم یاد مى دادند و مردم متوجه مى شدند هرگز پیروى امثال آن غاصبین یاغى را نمى كردند (این بود گفتار مجلسى (قدّس سرّه) با پاره توضیحات مربوط بآن).

( باب ثبوت ایمان و اینكه آیا روا هست خدا ایمان را از كسى بگیرد؟ )

1. حسین بن نعیم صحاف گوید: بحضرت صادق علیه السلام عرضكردم: چگونه است كه (گاهى) انسان نزد خداوند مؤمن است و ایمان او نزد خدا ثابت است سپس خداوند پس از آن او را از ایمان بكفر ببرد؟ گوید: حضرت در پاسخ فرمود: همانا خداى
1. عزوجل عادل است، و جز این نیست كه بندگانش را بایمان خود خوانده است نه بكفر، و احدى را بكفر دعوت نكرده است، پس هر كه باو ایمان آورد و ایمانش نزد خداوند ثابت گردد خداى عزوجل دیگر او را از ایمان بكفر منتقل نسازد.

من عرضكردم: (گاهى) مردى كافر است، و كفرش نزد خدا ثابت است سپس خداوند او را پس از آن از كفر بایمان منتقل سازد (این چگونه است؟).

فرمود: همانا خداى عزوجل همه مردم را بر فطرت ساده آفریده، كه نه ایمان بشریعتى را بفهمند و نه كفر و انكارى دانند، سپس رسولان را فرستاد كه بندگان را بایمان بخدا دعوت كنند، پس برخى را خداوند (بدین وسیله) هدایت و راهنمایى فرمود، و برخى را هدایت نفرمود. (یعنی هر کس ایمان آورد خدا او را کمک کرده و هر کس ایمان نیاورد خدا او را رها کرد و آن وقت گمراه شد).

( باب آنانکه ایمان عاریه دارند )

1.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: همانا بنده بامداد كند در حالى كه مؤمن است و شام كند در حالى كه كافر است، و (بالعكس گاهى شود كه) صبح كند كافر و شام كند مؤمن، (و در این میان) مردمى هستند كه ایمانشان عاریت است و سپس از آنها گرفته شود و آنها را معارین (یعنى عاریت داده شدگان) نامند، سپس فرمود: فلانى از آنها است.

2.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: خداوند پیمبران را بر سرشت نبوت آفرید پس هرگز بر نگردند و اوصیاء (آنهارا) بر سرشت وصیتها (و آنچه بآنها سفارش شده) آفرید، پس هرگز بر نگردند، و برخى از مؤمنین را بر سرشت ایمان آفریده پس هرگز بر نگردند، و برخى از ایشان كسى است كه ایمانش عاریتى است، پس اگر دعا كند و در دعا اصرار ورزد با ایمان بمیرد. (پس توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند که آن عنایت و رحمت عظیم که خدا در خلقت پیامبران و معصومین به جهت سعادت ابدی قرارداد هرگز جنبه جبری ندارد زیرا در برابر مواخذه ترک اولی و عذاب خدا در صورت انجام فعل حرام قرار دارند و به واسطه بار عظیم نبوت بار آن‌ها سنگین‌تر از هر فرد دیگر است و مانند این رحمت و بلکه بالاتر برای همه خلایق قرار داد و آن‌ها را با فطرت خداپرستی خلق فرمود و به اندک توجه و کمترین عمل بهشت را بر ایشان مقرر فرمود یعنی به عکس آنچه تصور می شود بر انبیا و معصومین خود سخت‌گیری کرد و بر همه خلایق دیگر ترحم روا داشت و ...؛ لذا آن کسی که راه دوزخ را در پیش می‌گیرد در شقاوت و نجاست او شک ننما).

( باب در تیرگى دل منافق گرچه زبان آور و سخنور باشد و روشنى دل مؤمن گرچه كوته زبان باشد و نتواند آنچه در دل دارد بزبان آورد )

عمرو گوید روزى حضرت صادق علیه السلام بما فرمود: (گاهى) مردى را مى بینید كه در سخنورى در یك لام یا واوى خطا نكند، خطیب (و سخنورى) است و زبردست و شیوا و همانا دلش از شب تاریك و ظلمانى تاریكتر و سیاهتر است، و (گاهى)

مردى را بینى كه نتواند آنچه در دل دارد به زبان آورد، اما دلش مانند چراغ نورافشانى كند. (و شاهد عظیم این فراز ما اعمال ابن‌زیاد مرحوم است که زبان‌آوری می‌نمود و در راه شقاوت و کفر و خدمت به شیطان مجسم یعنی یزید پلید از زبان خود مدد می‌گرفت و خود را در طبقات دوزخ فرومی‌برد الا لعنت الله علی الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون).

( باب در تغییرات حالات دل )

1. سلام بن مستنیر گوید: من در خدمت حضرت باقر علیه السلام بودم كه حمران بن اعین (یكى از اصحاب آنحضرت) وارد شد، و از چیزهائى از آنحضرت پرسید، پس همین كه خواست برخیزید بامام باقر عرض كرد: من شما را آگاه كنم خداوند عمر شما را دراز كند و ما را بوجود شما بهره مند سازد كه ما خدمت شما میرسیم و از نزد شما بیرون نمیریم تا اینكه (در نتیجه) دلهاى ما نرم شود، و جانهاى ما از (نداشتن) این دنیا تسلى یابد، و آن چه از این اموال و دارائى كه در دست مردم است بر ما خوار و پست شود، سپس از نزد شما بیرون رویم و همینكه (دوباره) پیش مردم و تجار رویم دنیا را دوست بداریم؟ (این چگونه است؟) گوید آنحضرت علیه السلام فرمود: همانا این ها دلهاست كه گاهى سخت شود، و گاهى هموار و آسان.

سپس فرمود: هر آینه یاران محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) عرض كردند: یا رسول خداما بر نفاق از خودمان ترسناكیم؟ فرمود: چرا از آن مى ترسید؟ عرض كردند: هنگامیكه كه نزد شما هستیم و شما ما را متذكر كنید و بآخرت تشویق كنید، از خدا مى ترسیم و دنیا را (یكسره) فراموش كنیم و در آن بى رغبت شویم تا آنجا كه گویا آخرت را بچشم خود ببینیم و بهشت و دوزخ را (بنگریم) و چون از خدمت شما برویم و داخل این خانه ها گردیم، و بوى فرزندان را بشنویم و زنان و خاندان را بنگریم از آن حالى كه نزد شما داشتیم برگردیم بحدى كه گویا ما هیچ نداشته ایم (و شما را ندیده و خدمت شما نبوده ایم و آن حالى قبلى را نداشته ایم) آیا شما از این كه این تغییر حالت نفاق باشد بر ما میترسید؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بآن ها فرمود: هرگز (این نفاق نیست)، اینها وسوسه هاى شیطانیست كه شما را بدنبال تشویق كند، بخدا سوگند اگر شما مهمان حالى كه بآن خودتان را توصیف كردید مى ماندید هر آینه فرشتگان دست در دست شما مى گذاردند (و بدون وسیله) روى آب راه مى رفتند، و اگر نبود كه شما گناه مى كنید سپس از خدا آمرزش (آن گناه را) خواهید هر آینه خداوند خلقى مى آفرید تا گناه كنند و سپس از خدا آمرزش خواهند و خداوند آنها رابیامرزد، و براستى مؤمن در گناه افتد (یا بامتحان در گناه گرفتار شود) و بسیار توبه كند، آیا نشنیده اى گفتار خداى عزوجل را (كه فرماید:) «همانا خداوند دوست دارد توبه كنندگان را و دوست دارد پاكیزه جویان را» (سوره بقره آیه 222) و (نیز) فرماید: «و آمرزش خواهید پروردگار خویش سپس باز گشت كنید بسوى او» (سوره هود آیه 90).

( باب وسوسه و حدیث نفس )

1.

محمد بن حمران گوید: از حضرت صادق علیه السلام از وسوسه گرچه بسیار باشد پرسیدم؟ در پاسخ فرمود: چیزى در آن نیست. میگوئى: لا اله الا الله.

2.

جمیل بن دراج گوید: به حضرت صادق علیه السلام عرض كردم: در دلم چیز بزرگى آمده؟ فرمود: بگو لا اله الا الله، جمیل گوید: هرگاه در دلم چیزى میآید مى گفتم: لا اله الا اللّه آن چیز از دلم بیرون مى رفت. (پس این فراز از عظیم‌ترین آموزه های امامان معصوم علیهم‌السلام و عجل فرجهم و معجزه عظیم خداوند است در حضور دائم نزد بندگان).

3.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: مردى نزد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده عرض كرد: اى رسول خدا هلاك شدم؟ حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) باو فرمود: آن خبیث نزد تو آمد و بتو گفت: كى ترا آفرید؟ تو گفتى خدا پس بتو گفت: خدا را چه كسى آفریده؟ آن مرد عرض كرد: آرى سوگند بآنكه تو را براستى (به نبوت) برانگیخته چنین بوده است؟ پس رسول خدا صلى اللّه علیه و آله به آن مرد فرمود: به خدا سوگند. این محض ایمان است. ابن ابى عمیر گوید: من این حدیث را براى عبدالرحمن بن حجاج گفتم، او گفت: پدرم از امام صادق علیه السلام برایم حدیث كرد كه فرمود: مقصود رسول خدا صلى اللّه علیه و آله از اینكه فرمود: «به خدا این محض ایمانست»یعنى همین ترس از اینكه هلاك شده باشد هنگامى كه این خاطره در دلش گذشته است (محض ایمانست، زیرا كافر از این خاطره ها بلكه از بالاتر از آنها هراسى در دل ندارد).

4.

على بن مهزیار گوید: مردى به حضرت جواد علیه السلام نوشت و از وسوسه هائى كه به خاطرش آید شكایت كرد، حضرت در ضمن پاسخ نامه اش به او چنین نوشت: همانا خداى عزوجل اگر بخواهد تو را ثابت و پا برجا كند و از براى شیطان بر تو راهى قرار ندهد، و مردمى هم به پیغمبر صلى اللّه علیه و آله شكایت بردند از خاطره هائى كه در دل آنها افتد كه اگر باد آنها را به جاى دورى اندازد و یا قطعه قطعه شوند دوستر دارند از اینكه آن خاطره ها را بزبان آرند؟ پس رسول خدا صلى اللّه علیه و آله فرمود: این را دریافتید؟ (كه این خاطره ها بر شما بسیار گران است؟) عرض كردند: آرى، فرمود: سوگند به آنكه جانم بدست اوست این صریح ایمانست، پس هر گاه آنرا یافتید (و احساس كردید كه این خاطره ها به سراغتان آمده) بگوئید: «آمنا باللّه و رسوله و لا حول و لا قوة الا باللّه». (پس توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند که چگونه پیامبر عظیم‌الشأن ما حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم و آموزه های امامان معصوم علیهم‌السلام و عجل فرجهم هدایت می نماید انسانها را به سوی تفکر در امر خداشناسی و شناخت رسالت رسول و امامت امامان معصوم علیهم‌السلام و عجل فرجهم و از آن به عنوان ایمان خالص یاد می‌فرمایند یعنی این‌که پایه‌های این امور و این تفکرات و اعتقادات بایستی بر اساس تعقل و تحری حقیقت باشد و مانند نماز و روزه و... ؛ تعبدی نیست).

5.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: مردى نزد رسول خدا صلى اللّه علیه و آله آمد و عرض كرد: اى رسول خدا من منافق شدم، فرمود: به خدا سوگند تو منافق نشده اى، و اگر منافق بودى نزد من نمى آمدى كه مرا به آن آگاه كنى، چه چیز تو را به شك

1. انداخته؟ به گمانم آن دشمن حاضر به خاطرت آمده و به تو گفت: كى تو را آفریده؛ تو گفتى: خدا مرا آفریده، پس به تو گفته: كى خدا را آفریده. عرض كرد: آرى بدانكه تو را براستى فرستاده سوگند كه چنین شده، فرمود: همانا شیطان ز راه كردارهاى شما (و جلوگیرى شما از اعمال نیك) نزدتان آید و بر شما دست نیابد پس از این راه به سراغتان آد كه شما را بلغزاند، و هرگاه چنین شد هر كدام شما (كه برایش چنین رخ داد) خدا را بیگانگى یاد كند (خیالات شیطانى برطرف گردد).

( باب اعتراف به گناهان و پشیمانی از آنها )

1. على احمسى از حضرت باقر علیه السلام حدیث كند كه فرمود: به خدا سوگند از گناه نجات نیابد (و رها نشود) جز كسى كه بدان اقرار (یعنی اظهار پشیمانی) كند.

گوید: و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: در توبه پشیمانى كافى است.

2.

امام باقر علیه السلام فرمود: نه به خدا سوگند! خداوند از مردم جز دو خصلت نخواسته است: (یكى) اعتراف به نعمتهاى او تا نعمت را برایشان بیفزاید، و (دیگر) اقرار (به خطای در انجام) به گناهان تا آنها را براى ایشان بیامرزد.

3.

برخى از اصحاب عمروبن عثمان از حضرت صادق حدیث كند كه شنیدم آن حضرت مى فرمود: همانا مرد (گاهى) گناه كند و خدا بوسیله آن او را به بهشت برد، عرض كردم: خداوند به سبب گناه او را به بهشت برد؟ فرمود: آرى، هر آینه او گناه كند و پیوسته از آن ترسان است و بر خود خشمناك است پس خداوند به او ترحم كند و او را به بهشت برد.

4.

معاویة بن عمار گوید: شنیدم حضرت صادق علیه السلام مى فرمود: هر آینه به خدا سوگند هیچ بنده با اصرار (بگناه و ادامه آن) از گناه بیرون نرود، و هیچ بنده اى از گناه بیرون نرود جز به اقرار و اعتراف (به آن).

5.

یونس بن یعقوب گوید: كه شنیدم حضرت صادق علیه السلام مى فرمود: هر كه گناهى كند و بداند كه خدا بر او مطلع هست كه اگر خواهد او را عذاب كند و اگر خواهد او را بیامرزد، خداوند (بهمین آگاهیش) او را ببیامرزد اگر چه استغفار هم نكند.

6.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: همانا خداوند دوست دارد بنده اى را كه در گناه بزرگ به او توجه كند (و از او آمرزش بخواهد) و مبغوض دارد بندهایى را كه گناه اندك را خوار شمارد و به آن بى اعتنا باشد (و در مقام توبه و تدارك آن نباشد).

7.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرموده: همانا پشیمانى بر گناه و بدى، انسانرا بدست كشیدن از آن وا مى دارد.

8.

ابان بن تغلب گوید: شنیدم حضرت صادق علیه السلام مى فرمود: هیچ بنده اى نیست كه گناهى كند و از آن پشیمان گردد جز اینكه پیش از آنكه طلب آمرزش كند خدا گناهش را بیامرزد، و هیچ بنده اى نیست كه خداوند بر او نعمتى ارزانى دارد، و بداند كه آن نعمت از طرف خدا است جز اینكه خداوند پیش از آنكه او سپاسگزارى آنرا كند او را بیامرزد.

باب

( پنهان داشتن گناهان )

1. عباس غلام حضرت رضا علیه السلام گوید: شنیدم آنحضرت علیه السلام مى فرمود: پنهان كننده كار نیك (كردارش) برابر هفتاد حسنه است، و آشكار كننده كار بد مخذول است، و پنهان كننده كار بد آمرزیده است.

باب

( کسیکه آهنگ کار نیک یا بد کند )

1.

زراره از یكى از دو امام باقر و یا صادق علیه السلام حدیث كند كه فرمود: همانا خداى تبارك و تعالى براى آدم در فرزندانش مقرر ساخته كه هر كه آهنگ كار نیكى كند و آن كار را نكند براى او یك حسنه نوشته شود، و هر كه آهنگ كار نیكى كند و بكند براى او ده حسنه نوشته شود، و هر كه آهنگ كار بد كند و آن را نكند بر او نوشته نشود، و هر كه آهنگ آن كند و انجام دهد یك گناه بر او نوشته شود.

2.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: همانا مؤمن آهنگ كار نیك كند و انجام ندهد، و براى او حسنه اى نوشته شود، و اگر انجام دهند براى او نوشته شود، و همانا مؤمن آهنگ كار بد كند كه آنرا بجا آورد و نكند، چیزى بر او نوشته نشود.

3.

عبداللّه بن موسى بن جعفر گوید: از پدرم (موسى بن جعفر علیه السلام) پرسیدم از دو فرشته (موكل) بر انسان كه آیا هرگاه بنده قصد گناه كند یا قصد كار نیك كند مى دانند؟ فرمود: بوى مبال (توالت) و بوى عطر یكى است؟ گفتم: نه، فرمود: همانا بنده چون آهنگ كار نیك كند نفسش خوشبو بیرون آید، پس فرشته دست راست بفرشته دست چپ گوید: بر خیز (و دنبال كار خود رو) زیرا این بنده آهنگ كار خوب كرده، و هنگامیكه آن كار خوب را انجام داد زبانش قلم او باشد و آب دهانش مركب او و آن را براى او ثبت كن (و دست نگهدار و چیزى ننویس) زیرا او آهنگ گناه كرده، و چون آن گناه را بجا آورد زبانش قلم او است و مركبش آب دهان او، و آن گناه را بر او ثبت كند.

4.

فضل بن عثمان مرادى گوید: از حضرت صادق علیه السلام شنیدم كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: چهار خصلت است كه در هر كه باشد (هنگام) ورود به (پیشگاه) خداوند پس از آنها هلاك نگردد مگر آنكه سزاوار هلاكت باشد: بنده آهنگ كار خوب كند كه آنرا انجام دهد، كه اگر آنرا نكند یك حسنه خداوند براى او بنویسد بخاطر حسن نیت او، و اگر آن را بكند خداوند برایش ده حسنه بنویسد، و بنده آهنگ كار بد بكند كه آن را انجام دهد، پس اگر انجام ندهد چیزى بر او نوشته نشود و اگر بجا آورد تا هفت ساعت مهلتش دهند و فرشته موكل حسنات سیئات كه در طرف چپ است گوید: شتاب مكن شاید دنبال آن (كار بد) كار خوبى كند كه آن را محو سازد (و از بین ببرد) زیرا خداى عزوجل فرماید: «همانا كارهاى خوب كارهاى بد را ببرند» (سوره هود آیه 114) و یا آنكه آمرزش خواهد استغفار كند پس اگر بگوید: «استغفر اللّه لذى لا اله الا هو، عالم الغیب و الشهادة العزیز الحكیم الغفور الرحیم ذوالجلال

1. و الاكرام و اتوب الیه» چیزى بر او نوشته نشود، و اگر هفت ساعت بگذرد و دنبالش حسنه اى نیاورد (و كار نیكى نكند) و استغفار هم نكند فرشته حسنات بفرشته سیئات گوید: بنویس (گناه را) بر این بدبخت محروم (از خیر). (پس توجه نما که این بدی ها با انجام اعمال مجرمانه که خداوند در کتاب خود در آن به مرتکبین وعده دوزخ داده است تفاوت دارد و ما شرح کامل آن را در کتاب شریف در جستجوی رستگاری خود شرح داده‌ایم).

توضیح مجلسى (قدّس سرّه) گوید: این ذكر استغفارى كه فرموده است از جمله بهترین نوع استغفار است این مقصود منحصر بودن استغفار باین ذكر مخصوص است.

( باب توبه )

1. معاویة بن وهب گوید: شنیدم حضرت صادق علیه السلام مى فرمود: چون بنده توبه نصوح كند خداوند او را دوست دارد، و در دنیا و آخرت بر او پرده پوشى كند، من عرضكردم: چگونه بر او پرده پوشى كند؟ فرمود: هر چه از گناهان كه دو فرشته موكل بر او برایش نوشته اند از یادشان ببرد و بجوارح (و اعضاى بدن) او وحى فرماید: كه گناهان او را پنهان كنید، و به قطعه هاى زمین (كه در آنجاها گناه كرده) وحى فرماید: كه پنهان دار آنچه گناهان كه بر روى تو كرده است، پس دیدار كند خدا را هنگام ملاقات او و چیزى كه بضرر او بر گناهانش گواهى دهد نیست.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: در نهایه گفته است كه در حدیث ابى بن كعب آمده از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از توبه نصوح پرسید؟ فرمود: آن توبه خالصى است كه پس از آن بگناه بازگشت نكند. و شیخ بهائى گفته است كه مفسران در معناى توبه نصوح چند وجه گفته اند:

از آن جمله است اینكه مقصود توبه ایست كه مردمان را نصیحت كند و اندرز دهد یعنى آنها را بخواند كه مانندش بیاورند بخاطر آثار نیكى كه از آن در صاحبش آشكار شود یا صاحبش را اندرز دهد و یكسره از گناهان دست بكشد و هرگز بازگشت نكند.

و از آن جمله اینكه نصوح توبه ایست كه خالص و پاك براى رضاى خدا و خالصاً لوجه اللّه باشد و ریشه این لغت از «عسل نصوح» گرفته شده كه بمعناى آن عسلى است كه خالص و پاك از موم باشد.

و از آنجمله اینكه «نصوح» از نصاحت بمعنى خیاطت باشد، زیرا بوسیله آن هر آنچه گناهان از پرده دیانت پاره كرده رفو كند، یا این توبه میانه او و اولیاء خدا و دوستانش را جمع كند و او را بآنان متصل سازد چنانچه بوسیله دوختن، تیكه هاى پارچه بهم متصل گردد.

2. محمد بن مسلم از یكى از دو امام باقر و یا صادق علیهما السلام حدیث كند كه در گفتار خداى عزوجل: «و آنكس كه بیایدش اندرزى از جانب پروردگارش پس باز ایستد، از آن اوست آنچه در پیش گذشته است» (سوره بقره آیه 275) فرمود: (مقصود از) اندرز (و موعظه در این آیه) توبه است.
3. ابوالصباح كنانى گوید: پرسیدم از حضرت صادق علیه السلام از گفتار خداى عزوجل: «اى آنانكه ایمان آوردید توبه كنید بسوى خدا توبه نصوح» (سوره تحریم آیه 8) فرمود: یعنى بنده گناه توبه كند و دیگر بآن باز نگردد.

محمد بن فضیل گوید: من از تفسیر این آیه از حضرت ابوالحسن (موسى بن جعفر علیهما السلام) پرسیدم؟ فرمود: از گناه توبه كند و دیگر بآن بازنگردد، و دوست ترین بندگان نزد خداى تعالى آن كسانى هستند كه در فتنه (گناه) واقع شوند و بسیار توبه كنند.

4.

ابوبصیر گوید (راجع بهمین آیه) بحضرت صادق علیه السلام عرضكردم (كه معناى آن چیست؟) فرمود: آن گناهى است كه هرگز در آن باز نگردد، عرضكردم: كدامیك از ما هست كه باز نگردد؟ فرمود: اى ابا محمد همانا خداوند از (میان) بندگانش دوست دارد آنكس را كه در فتنه (گناه) واقع شود و بسیار توبه كند.

5.

ابن ابى عمیر از برخى از اصحاب در حدیثى مرفوع (كه سندش بمعصوم علیه السلام رسد) حدیث كرده كه فرمود: خداى عزوجل بتوبه كنندگان سه خصلت داده است كه اگر یكى از آنها را بتمامى اهل آسمانها و زمین بدهد بسبب آن همگى نجات یابند.

(یكى این بشارت و نویدى است كه بآنان داده در) گفتارش: «همانا خداوند دوست دارد توبه كنندگان را و دوست دارد پاكیزگى جویان را» (سوره بقره آیه 222) پس هر كه خدا او را دوست دارد عذابش نكند.

(دیگر) گفتار اوست (كه فرماید:) «آنكسانیكه برادرند عرش را و آنانكه گردآنند، تسبیح گویند بستایش پروردگار خویش و ایمان آورند بدو و آمرزش خواهند براى آنانكه ایمان آوردند، پروردگارا فرا گرفتى همه چیز را برحمت و دانش پس بیامرز آنانكه توبه كردند و پیروى كردند راه تو را، و آنها را از عذاب دوزخ باز دار. پروردگارا و در آور ایشانرا ببهشتهاى جاودانى كه نوید دادى بایشان و هر كه شایسته باشد از پدرانشان و همسرانشان و فرزندانشان زیرا كه توئى همانا عزیز و حكیم. و دور ساز ایشان را از بدیها و آنرا كه از بدیها دور ساختى در آنروز همانا باو مهر ورزیدى و این است آن رستگارى بزرگ» (سوره مؤمن آیه هاى 7 و 8 و 9).

و دیگر گفتار او عزوجل است: «و آنانكه نخوانند با خدا معبود دیگرى، و نكشند تنى را كه حرام كرد خدا جز بحق، و زنا نكنند و هر كه چنین كند گرفتار كیفر شود. افزوده شود براى او عذاب در روز قیامت و جاودان ماند در آن سرا فكنده. مگر آنكه توبه كند و ایمان آرد و كردار شایسته كند پس آنانند كه خداوند تبدیل كند بدیهایشان را بخوبیها و خدا آمرزنده و مهربان است» (سوره فرقان آیه هاى 68 و 69 و 70).

شرح _ سه خصلتى كه حضرت فرمود و از این آیات استفاده شود (اول) اینكه خداوند آنها را دوست دارد. (دوم) اینكه فرشتگان براى آنان آمرزش خواهند. (سوم) اینكه خداى عزوجل بآنها نوید امن و رحمت داده است.

6)محمد بن مسلم گوید: حضرت باقر علیه السلام فرمود: اى محمد بن مسلم گناهان مؤمن كه از آن توبه كند براى او آمرزیده است، و باید براى آینده پس از توبه و

آمرزش كار (نیك) كند، هر آینه بخدا سوگند این فضیلت نیست مگر براى اهل ایمان، عرضكردم: پس اگر بعد از توبه و استغفار از گناهان باز گناه كند و دوباره توبه كند (چگونه است)؟ فرمود: اى محمد بن مسلم آیا باور دارى كه بنده مؤمن از گناه خود پشیمان شود و از آن آمرزش خواهد و توبه كند و خداوند توبه اش را نپذیرد؟ عرضكردم: (اگر) چند بار این كار را كرده، گناه مى كند پس توبه كند و از خدا آمرزش خواهد (این چگونه است)؟ فرمود: هر آنگاه كه مؤمن باستغفار و توبه بازگردد خداوند نیز بآمرزش او بر مى گردد (و گناهش را بیامرزد و بدرستیكه خداوند آمرزنده و مهربان است، توبه را مى پذیرد و از كردارهاى بد درگذرد، پس مبادا تو مؤمنان را از رحمت خدا دور سازى.

7.

ابو بصیر گوید: از حضرت صادق (علیه السلام) از تفسیر گفتار خداى عزوجل پرسیدم (كه فرماید: همانا آنانكه پرهیزكارى كردند) «هرگاه شیطان رهگذرى خود را بدانها ساید یادآور شوند و بناگاه بینا شوند» (سوره اعراف آیه 201) فرمود: او بنده اى است كه آهنگ گناه كند سپس یاد آور از خدا شود و خوددارى كند، پس اینست گفتارش (كه فرماید): «یادآور شوند و بناگاه بینا شوند». (پس تو ای عاقل دانا و خردمند آگاه باشگاه که عظیم‌ترین کلام را وجود مقدس مولای مظلوم ما علی علیه‌السلام فرموده است و آن این‌که گناه نکردن آسان‌تر از توبه کردن است والسلام).

8.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: همانا خداوند دوست دارد بنده اى كه در فتنه (گناه) افتد و بسیار توبه كند، و هر كه اینگونه نباشد (البته) بهتر است (یعنى آنكس كه خود را آلوده بگناه نكرده بهتر است از آنكه گناه كند و پس از آن توبه نماید).

9.

جابر گوید: شنیدم حضرت باقر (علیه السلام) مى فرمود: توبه كننده از گناه همانند كسى است كه گناه ندارد، و آنكه در گناه بماند با اینكه آمرزش خواهد چون مسخرچى است.

شرح _ یعنى كسى كه استغفار كند و آمرزش خواهد ولى با این حال از گناه نیز دست نكشد مانند مسخره چى است كه خود را یا احكام دین را یا پروردگار را مسخره كند، مجلسى (قدّس سرّه) گوید: زیرا او اظهار پشیمانى كند ولى در حقیقت پشیمان نیست زیرا پشیمانى حقیقتى دنبالش دست كشیدن از گناه است، و اگر در حقیقت مسخره كند بخداى بزرگ كافر شود.

10. حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: خداى عزوجل بداود علیه السلام وحى فرمود: كه نزد بنده ام دانیال برو و بگو: همانا مرا نافرمانى كردى و تو را آمرزیدم، و نافرمانى كردى و تو را آمرزیدم، و اگر دربار چهارم نافرمانى مرا كنى تو را نیامرزم؟ پس داود علیه السلام نزدش آمد و فرمود: اى دانیال من فرستاده خدایم بسوى تو، و او بتو فرماید: تو مرا نافرمانى كردى پس من آمرزیدم، و نافرمانى مرا كردى و من تو را آمرزیدم، و نافرمانى مرا كردى و تو را آمرزیدم، پس اگر براى چهارمین بار مرا نافرمانى كنى تو را نیامرزم، دانیال بوى گفت: اى پیامبر خدا پیام خود را رساندى، و همین كه وقت سحر شد دانیال برخاست و با پروردگار خود مناجات كرد و عرضكرد: پروردگارا همانا پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تو داود از سوى تو را مرا خبر داد از سوى تو كه اگر من در بار چهارم

تو را نافرمانى كنم مرا نیامرزى، پس بعزتت سوگند اگر تو مرا نگاه ندارى (و از نافرمانى كردن مرا حفظ نكنى) هر آینه تو را نافرمانى كنم، و سپس نیز نافرمانى كنم، و باز هم نافرمانى كنم. (پس توجه تو ای مخاطب ارجمند که وفق اوراق کتاب عهد عتیق دانیال در عهد و زمان داود نبوده است تا به او پیام دهد بلکه در عهد سلیمان هم نبود بلکه در زمان رحبعام هم نبود و در زمان پادشاهی ابیام و آسا و یهوشافاط و یهورام و اخزیا و یواش و امسیا هم نبود عزریا و یوتام و و آحاز و حزقیا و منسی هم نبود. او حتی در زمان پادشاهی آمون و یوشیا و یهوآحاز هم نبود و حتی یهویاکین بلکه در زمان جدلیا به وسیله بخت‌النصر اسیر شد و به بابل رفت و بین داود و دانیال حدود 400 سال فاصله بود و دانیال به دنیا نیامده بود پس این روایت جعلی است)

باب

( استغفار ( آمرزش خواهی ) از گناه )

1.

زراره گوید: شنیدم از حضرت صادق (علیه السلام) كه مى فرمود: بنده چون گناهى كند از بامداد تا شب مهلت دارد، پس اگر آمرزش خواست (آن گناه) بر او نوشته نشود.

2.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هر كس گناهى كند هفت ساعت از روز درباره آنها باو مهلت دهند پس اگر سه بار گفت: «استغفر اللّه الذى لا اله الا هو الحى القیوم» آن گناه بر او نوشته نشود. (پس توجه تو ای مخاطب ارجمند که مقصود امام معصوم از گناه هر گناهی نیست زیرا بسیاری از گناهان بدون بازگشت است مانند قتل اهل ایمان و یا ستیزه گری با معصومین و ...؛ پس بهترین عمل همان امری است که مولای مظلوم ما به آن امر فرمود یعنی گناه نکردن آسان‌تر از توبه کرده است والسلام نامه تمام)

3.

و نیز آنحضرت علیه السلام فرمود: همانا مؤمن گناهى كند و پس بیست سال بیادش آید و از خدا راجع بآن گناه آمرزش خواهد و خداوند برایش بیامرزد، و هر آینه (خداوند) بیادش اندازد تا برایش بیامرزد، و همانا كافر گناهى كند و همان ساعت آنرا فراموش كند.

4.

جمعى از اصحاب در حدیث مرفوعى از معصوم حدیث كنند كه فرمود: براى هر چیزى داروئى است، و داروى گناهان آمرزشخواهى و استغفار است.

5.

حفص ابن غیاث گوید: شنیدم از حضرت صادق (علیه السلام) كه مى فرمود: هیچ مؤمنى نیست كه گناهى را مرتكب شود جز اینكه خداى عزوجل هفت ساعت از روز باو مهلت دهد، پس اگر (در این مدت) توبه كرد چیزى بر او نوشته نشود، و اگر توبه نكرد، خداوند یك گناه بر او بنویسد، پس عباد بصرى نزد آنحضرت آمد و گفت: بما رسید كه شما فرموده اید: هیچ بنده اى نیست كه گناهى كند جز اینكه خداوند هفت ساعت از روز مهلتش دهد؟ فرمود: من چنین نگفتم بلكه من گفتم: هیچ مؤمنى نیست و چنین بوده است گفته من.

شرح _ یعنى این مهلت كه من گفتم مخصوص بمؤمن است و شامل كافر و مخالف نیست.

باب

( باب در آنچه خداى عزو جل هنگام توبه آدم علیه السلام به او عطا فرمود )

1.

ابن بكیر از حضرت صادق یا حضرت باقر علیهما السلام حدیث كند كه فرمود: همانا آدم علیه السلام عرض كرد: پروردگارا شیطان را بر من مسلط كردى، و چون خون (كه در رگهاى من جریان دارد) او را بر من چیره كردى پس براى من هم چیزى مقرر فرما، خداوند فرمود: اى آدم قرار دادم براى تو كه هر یك از فرزندانت آهنگ گناهى كند بر او نوشته نشود، و اگر انجام داد یك گناه بر او نوشته شود، و هر كه آهنگ كار نیك كرد اگر آنرا انجام نداد یك حسنه براى او نوشته شود، و اگر انجم داد ده حسنه برایش نوشته شود، عرض كرد: پروردگارا برایم بیفزا، فرمود: برایت مقرر ساختم كه هر یك از فرزندانت گناهى كند سپس براى آن آمرزش خواهد برایش بیامرزم، عرض كرد: پروردگارا برایم بیفزا، فرمود: براى آنها توبه قرار دادم یا فرمود: توبه را براى ایشان گستردم تا آنكه نفس باینجا (یعنى بگلو گاه) رسد، عرض كرد: پروردگارا مرا بس است.

2.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: هر كه یك سال پیش از مرگش توبه كند خداوند توبه اش را بپذیرد سپس فرمود: یكسال هر آینه زیاد است هر كه یكماه پیش از مرگش توبه كند خدا توبه اش را بپذیرد، سپس فرمود یكماه زیاد است، هر كه یكهفته پیش از مرگش توبه كند خدا توبه اش را بپذیرد، سپس فرمود: یك هفته زیاد است هر كه یك روز پیش از مرگش توبه كند خدا توبه اش را بپذیرد، سپس فرمود: یك روز زیاد است هر كه پیش از دیدار مرگ (ملك الموت) توبه كند خدا توبه اش را بپذیرد.

3.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: همینكه جان باینجا رسید و اشاره بگلوى خود فرمود براى عالم (و دانا) توبه نباشد، و براى نادان وقت توبه (باقى) است.

4.

معاویة بن وهب گوید: (سالى ما) بطرف مكه حركت كردیم و با ما پیرى بود خداپرست و اهل عبادت (ولى) معترف - بمذهب شیعه نبود (و اطلاعى از آن نداشت) و (بمذهب سنیها كه تمام خواندن نماز را براى مسافر جایز دانند) نمازش را در راه تمام میخواند و برادر زاده اى داشت مسلمان (و شیعه مذهب) كه همراهش بود، پس آن پیر بیمار شد من ببرادر زاده اش گفتم: كاش مذهب شیعه را بعمویت پیشنهاد میكردى شاید خدا او را نجات دهد؟ همه همراهان ما گفتند: بگذارید پیر مرد بحال خو بمیرد زیرا همین حال كه دارد خوب است، ولى برادرزاده اش تاب نیاورد تا بالاخره بدو گفت: اى عموجان همانا مردم پس از رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرتد شدند جز عده كمى، و على بن ابیطالب مانند رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود كه پیروى و اطاعتش لازم بود، و پس از رسول خدا حق و طاعت از آن او بود: گوید: آن پیر مرد نفسى كشید و فریاد زد و گفت: من هم بر همین عقیده هستم، و جانش از تن

1. بیرون آمد (و مرد) و پس ما شرفیاب خدمت حضرت صادق (علیه السلام) شدیم، على بن سرى (یكى از همراهان ما) سخن پیر مرد را (یا جریان را) بآنحضرت عرض كرد: حضرت فرمود: او مردیست از اهل بهشت، على بن سرى عرض كرد: آنمرد جز در آن ساعت از مذهب شیعه هیچ اطلاعى نداشت؟ فرمود چه چیز دیگر از او مى خواهید؟ بخدا سوگند وارد بهشت شد.

باب

( لمم گناهان خرد، یا سبك از نظر عقاب )

1. و نیز محمد بن مسلم از یكى از دو امام باقر و یا صادق علیهماالسلام حدیث كند كه فرمود: به آن حضرت عرض كردم: (درباره تفسیر لمم در این آیه) فرمود: آن گناه پس از گناه است كه بنده دست بدان زند. (لغزش های کوچک)

باب

( در اینکه گناهان بر سه گونه اند )

1. عبدالرحن بن حماد در حدیثى مرفوع از برخى از اصحابش نقل كند كه امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه بر منبر بر آمد، خدا را سپاس گفت و ستایش كرد سپس فرمود: اى مردم همانا گناهان سه گونه اند (اینرا فرمود و خاموش نشست) و از سخن گفتن خود دارى كرد، حبه عرنى (كه یكى از اصحاب آنحضرت بود) به وى عرض كرد: اى امیرالمؤمنان فردى گناهان سه گونه اند و دم فروبستى؟ فرمود: من آنها را یاد نكردم جز اینكه مى خواستم شرح دهم ولى تنگى نفسى بر من عارض شد كه میان من و سخنم حائل شد، آرى گناهان سه گونه اند: گناهى كه آمرزیده است، و گناهى كه آمرزیده نشود، و گناهى كه بر صاحبش هم امیدوار و هم بیمناكم، عرض كرد: اى امیرالمؤمنان آنها را براى ما بیان فرما.

فرمود: آرى اما گناه آمرزیده: گناه آن بنده ایست كه خداوند او را در دنیا بر گناهش عقوبت كند پس خدا بردبارتر و كریمتر از آن است كه بنده خود را دوباره عقوبت كند، و اما گناهى كه آمرزیده نشود ستمكاری هائى است كه بندگان برخى به برخى كنند، زیرا چون خداوند تبارك و تعالى (بوسیله پیمبران و احكام) بر خلقتش عیان شد بخودش سوگند یاد كرده و فرموده است: بعزت و جلالم سوگند كه ستم هیچ ستمكارى (بدون كیفر) از من نگذرد گرچه زدن مشتى بمشتى باشد یا مالیدن (دستى) بدستى باشد (از روى لذت و هوسرانى) و گرچه شاخ زدن شاخدارى به بیشاخى باشد پس براى بندگان از یكدیگر قصاص گیرد تا ستمى از كسى بر كسى (بدون كیفر) نماند، سپس آنها را (خداوند) براى حساب بر انگیزد، و اما گناه سوم گناهى است كه خداوند بر خلقش پنهان داشته، و توبه از آنرا بر گنهكار روزى كرده، و بوضعى در آمده كه از گناهش بیمناك و بپروردگارش امیدوار است، پس ما براى او (یعنى این شخص گنهكار) همان حال را داریم كه خودش آن حال را براى خود دارد امید رحمت براى او داریم، و از عذاب نیز بر او بیمناكیم.

باب

( شتاب در کیفر گناه )

1.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: چون خداى عزوجل خواهد كه بنده اى را كه داراى گناهیست اكرام كند او را به بیمارى گرفتارى كند، و اگر اینكار را نكند به نیازمندى مبتلایش سازد، و اگر اینكار را با او نكرد مرگ را بر او سخت كند تا بدان واسطه گناهش را جبران كند (و بگناهش مكافات كند) فرمود و چون بخواهد بنده اى را كه حسنه اى در نزدش دارد خوار كند تنش را سالم كند و اگر اینكار را درباره اش نكند روزیش را فراخ گرداند، و اگر آنرا هم درباره اش انجام ندهد مرگ را بر او آسان كند تا بدان سبب در عوض آن حسنه او را پاداش دهد.

2.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: چون گناه بنده بسیار گردد (و خدا بخواهد او را پاك كند) و چیزى از كردار (نیك) نداشته باشد كه آنرا جبران كند و كفاره آنها شود او را باندوه گرفتار سازد تا كفاره گناهانش گردد.

3.

و نیز آنحضرت علیه السلام فرمود: كه رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداى عزوجل فرماید بعزت و جلالم سوگند من بنده اى كه بخواهم رحمتش كنم از دنیا بیرون نبرم تا اینكه هر گناهى كرده است (عوضش را) یا بوسیله بیمارى در تنش، یا بتنگى در روزیش، یا با ترس و هراس در دنیایش، و اگر باز هم چیزى بماند مرگ را بر او سخت كنم، و بعزت و جلالم سوگند بندهاى را كه بخواهم عذاب كنم از دنیا بیرون نبرم تا هر كارى نیكى انجام داده (عوض كاملش) را باو بدهم: یا بفراخى در روزیش، و یا بسلامت در تنش، و یا بآسودگى خاطر در دنیایش، و اگر باز هم چیزى باقى ماند مرگ را بر او آسان كنم.

4.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: همانا مؤمن خواب هولناك ببیند و (بواسطه همان ترسى كه كرده) گناهش آمرزیده شود، و تنش رنج كار ببیند پس گناهش آمرزیده شود.

5.

و نیز آنحضرت علیه السلام فرمود: چون خداى عزوجل خیر بنده اى را خواهد بعقوبت او در دنیا بشتابد، و چون بدى درباره بنده اى خواهد گناهانش را بر او نگهدار تا در روز قیامت (كیفر) همه را بدو بدهد.

6.

و نیز فرمود امیرالمؤمنین علیه السلام در تفسیر گفتار خداى عزوجل: «و هر چه به شما رسد از پیش آمدها پس به سبب چیزى است كه فراهم كرده اند دستهاى شما و خداوند در گذرد از بسیارى گناهان» (سوره شورى آیه 30) فرمود: هیچ پیچ خوردن رگى نیست، و نه برخورد به سنگى، و نه لغزش گامى، و نه خراش دادن چوبى، جز بخاطر گناهى، و هر آینه آنچه را كه خداوند در گذرد بیشتر است، پس هر كه را خداوند در دنیا به كیفر گناهش شتاب كرد پس ان خداى عزوجل و والاتر و كریمتر و بزرگوارتر از آنست كه دوباره در آخرت او را كیفر كند.

7.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى اللّه علیه و آله فرمود: پیوسته غم و اندوه گریبانگیر مؤمن باشند تا براى او گناهى بجا نگذارند.

8.

عمرو بن جمیع گوید: از حضرت صادق علیه السلام شنیدم مى فرمود: همانا بنده مؤمن در دنیا اندوهگین شود، تا اینكه از دنیا بیرون رود و گناهى بر او نباشد.

9.

امام باقر علیه السلام فرمود: پیوسته غم و اندوه گریبانگیر مؤمن باشد تا براى او گناهى بجا نگذارند.

10.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى اللّه علیه و آله فرموده است: خداى عزوجل فرماید: هیچ بنده اى نباشد كه من بخواهم او را به بهشت ببرم جز آنكه او را ببلائى در تنش دچار كنم، پس اگر آن كفاره گناهانش شد (كه پاك) و گرنه هنگام مرگش بر او سخت گیرم تا نزد من آید و گناهى بر او نباشد سپس او را به بهشت برم، و هیچ بنده اى نباشد كه بخواهم او را به دوزخ برم جز آنكه تنش را سالم كنم، پس اگر بدان سبب آنچه از من خواهد به پایان رسد (حسابش پاك شود) و گرنه از ترس آنكه بر او تسلط دارد آسوده خاطرش كنم، پس اگر طلبى كه نزد من دارد بدان پایان یابد (كه رها شود) و گرنه روزیش را بر او فراخ كنم، پس اگر طلبش از این تمام شود (كه او را بس باشد) و گرنه (در آخر كار) مرگ را بر او آسان كنم تا نزد من آید و هیچ كردار نیكى نزد من نداشته باشد سپس او را بدوزخ برم.

11.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: پیغمبرى از پیغمبران بنى اسرائیل بمردى گذر كرد كه قسمتى از بدنش در زیر دیوارى بود و قسمتى از آن بیرون از دیوار بود و مرغان پرنده او را از هم پاشیده و سگان تنش را دریده بودند، از آنجا گذشت شهرى پدیدار شد وارد آن شهر شد دید یكى از بزرگان آن شهر مرده است، او را بر زبر تختى نهاده اند و با پارچه دیبا كفن شده و دور آن تخت منقلهاى عود است (كه مى سوزد) پس عرض كرد: پروردگارا من گواهى دهم كه تو حاكم عادلى هستى كه ستم نكنى، آن بنده تو است كه چشم بهمزدنى به تو شرك نورزیده و به آن مردن (كه من دیدم با آن وضع رقت بار) او را مى رانیدى، و این هم یك بنده تو است كه چشم بر هم زدنى به تو ایمان نیاورده به این مرگ (با این تشریفات) او را مى رانیدى؟ خداوند فرمود: (آرى) اى بنده من، من چنانم كه گفتى حاكم عادلى هستم كه ستم نكنم، آن بنده من گناهى یا كردار بدى پیش من داشت او را به آن وضع مى راندم تا مرا دیدار كند و گناهى بر او بجاى نماند، و این بنده من كار نیك نزد من داشت، او را با چنین وضع میراندم تا مرا ملاقات كند و پیش من حسنه اى نداشته باشد.

12.

ابو الصباح كنانى گوید: خدمت اما صادق علیه السلام بودم كه پیر مردى بر آنحضرت وارد شود و عرض كرد: یا ابا عبداللّه من از فرزندانم و ناسپاسیشان و از برادرانم و جفاكاریشان نزد شما شكایت آورده ام با این سالخوردگى من؟ حضرت صادق (علیه السلام) باو فرمود: اى پیرمرد همانا براى حق دولتى است و براى باطل هم دولتى است و هر كدامیك از ایندو در دولت رفیقش خوار است، و همانا كمترین مصیبتى كه در دولت باطل بمؤمن رسد آزار كشیدن از فرزندان و جفاكارى برادران او است، و هیچ مؤمنى نباشد كه در دولت باطل آسایشى بیند جز در دوران حكومت باطل

بدست آورده رها سازد، و بهره اش را در دولت حق وافر كند پس صبر كند مژده باد تو را.

باب ( در تفسیر گناهان )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: گناهانیكه نعمت ها را دگرگون سازند تجاوز (بدیگران) است، و گناهانیكه پشیمانى ببار آورند كشتن (و آدمكشى) است، و آن گناهانى كه بلاها نازل كند ستم است، و آنها كه پرده را بدرند شرابخواریست، و آنها كه روزى را نگهدارند (و در نتیجه كم شود) زنا است، و آنها كه در نابودى شتاب كنند قطع رحم است؛ و آنها كه دعا را برگردانند و فضا را تیره و تار كنند نافرمانى و آزردن پدر و مادر است. (پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند به عظمت این روایت عظیم که ریشه در کتاب خدا و علم لدنی امام علیه‌السلام دارد و ما به خدا پناه می بریم از بقی، از قتل، از ظلم، از شرب خمر، از زنا، از قطع رحم یا قطع خویشاوند، از آق والدین، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم آمین یا رب العالمین)

2.

اسحاق بن عمار گوید: شنیدم از حضرت صادق (علیه السلام) كه مى فرمود: همیشه پدرم مى فرمود: پناه مى بریم بخدا از گناهیكه در نابودى شتاب كنند و مرگ ها را نزدیك سازند و خانه ها را ویران كنند و آنها: قطع رحم، و آزردن و نافرمانى پدر و مادر، و واگذاردن احسان و نیكى است.

3.

و نیز حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: همین كه چهار چیز شایع شد (همراه آنها) چهار چیز دیگر پدیدار گردد: هرگاه زنا شایع شد زلزله پیدا شود، و هرگاه حكم بنا حق شایع شود باران بند آید، و هرگاه پیمان با كفارى كه در ذمه اسلامند شكسته شود (و طبق مقررات با آنها رفتار نشود) دولت بدست مشركین افتد وبر مسلمین حكومت كنند، و هرگاه زكاة داده نشد فقر و احتیاج پدیدار گردد.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: اینكه پیمان شكنى با ذمیان سبب غلبه آنها شود براى آنست كه چون بنقض عهد مخالفت با خداوند كنند بجهت اظهار تسلط، خدا نیز خلاف مقصودشان را پیش آورد، چنانچه منع از زكاة بخاطر ثروتمند شدن پس خدا بركت آن را میبرد و آنها را نیازمند كند.

باب نادر

1. ابن ابى یعفور گوید: شنیدم از حضرت صادق علیه السلام كه مى فرمود: خداى عزوجل فرماید: همانا بنده اى از بندگان مؤمن من گناهى بزرگ كند كه مستوجب كیفر و عقوبت من در دنیا و یا در آخرت شود و من آنچه صلاح آخرت او در آنست برایش منظور كنم پس در عقوبت دنیایش شتاب كنم تا او را بدین گناه كیفر دهم، و یا اینكه انداره كیفر او را معین كنم و بدان حكم كنم و آن را بدون اجر موقوف گذارم و اجراى آنرا بمشیت خود واگذارم و بنده من آنرا نمیداند، بارها درباره اجراى آن
1. مردد گردم سپس خوددارى كنم و اجرا نكنم زیرا بد آمدن او را خوش ندارم و از بدحال كردن او كناره گیرى كنم، و بگذشت و ندیده گرفتن آن گناه بر او منت نهم (و بالاخره آنرا ببخشم) زیرا دوست دارم نمازهاى نافله بسیارى كه بسبب آنها در شب و روز بمن تقرب مى جست پاداش دهم، پس این بلا را از او بگردانم با اینكه آن را مقدر كرده و بدان حكم كرده بودم و موقوف گذارده بودم و اجراى آن بستگى بمشیت من داشت، سپس (باین هم اكتفا نكنم) و اجر بزرگ نزول این بلائى كه از آن معاف شده است برایش بنویسم و ذخیره كنم، و مزدش را وافر كنم با اینكه خود او بدان آگاه نیست (زیرا) آزار آن بلا باو نرسیده است، و منم خداوند كریم مهربان و رحیم.

باب نادر دیگر

1. على بن ابراهیم در حدیث مرفوعى (كه سندش بمعصوم رسد) حدیث كند كه فرمود: هنگامى كه حضرت على بن الحسین (زین العابدین) علیهما السلام را نزد یزید بن معاویه بردند و در برابر او نگهداشتند یزید كه خدایش از رحمت خود دور كرده گفت: «و آنچه بشما مصیبت رسد از آنچیزى بود كه خود كردید» (و این آیه شریفه را خواند) حضرت على بن الحسین علیهما السلام فرمود: این آیه درباره ما نیست، همانا درباره ما گفتار خداى عزوجل است (كه فرماید): «هیچ مصیبتى در زمین نرسد و نه بجانهاى شما جز اینكه در كتابى است پیش از آنكه آنها را بیافرینیم همانا این بر خدا آسان است» (سوره حدید آیه 22). (یعنی این حاصل ستمگری ظالمان و آزمون الهی ما برای حفظ اساس و ارکان شریعت پسندیده خدا یعنی اسلام و قرآن حضرت محمد ص و عجل فرجهم است.)

باب

( اینكه خداوند بواسطه عمل كننده بلا را از تارك عمل دور كند )

1. حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر آینه خداوند بخاطر آنكسیكه نماز مى خواند از شیعیان ما (بلا را) دفع كند از آن كسى كه نماز نمى خواند از شیعیان ما و اگر همگى نماز را ترك كنند هر آینه (همگى آنها) هلاك شوند. و خداوند بخاطر آنكه زكات دهد از شیعیان ما دفع كند از آنكه زكاة نمى پردازد و اگر همگى زكاة ندهند هلاك گردند، و همانا خداوند بخاطر آنكه از شیعیان ما حج كند از آنكه حج نكند (بلا را) دفع كند، و اگر بترك حج اتفاق كنند هر آینه هلاك شوند، و این است گفتار خداى عزوجل: «و اگر نبود بر كنار كردن خداوند برخى را ببرخى دیگر هر آینه زمین تباه مى شد و لیكن خدا داراى فضل است بر همه جهانیان» (سوره بقره آیه 251) فرمود: بخدا سوگند این آیه جز درباره شما نازل نگشته، و دیگرى جز شما از آن مقصود نیست.

باب

( اینكه نكردن گناه آسانتر از توبه كردن است )

1. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده: دست برداشتن از گناه آسانتر از طلب توبه است، و بسا شهوترانى یكساعت كه اندوه درازى بجا گذارد. و مرگ، دنیا را رسوا كرده و براى هیچ صاحب خردى شادى نگذاشته.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: «ایسر من طلب التوبة» اشاره باینست كه شرایط قبول شدن توبه بسیار است، و اینكه فرمود: «مرگ دنیا را رسوا كرده» براى آنست كه مرگ پرده از بدیهاى آن و گول زدنهاى و بى وفائیهاى آن برداشته است. (و این البته همان روایت عظیم از امام مبین ما حضرت علی ع است که امر می‌فرماید دوستان خود را به دوری از گناه و معصیت و هشدار می دهد به انتخاب بد و

ابلاغ میفرماید سختی توبه را در برابر راحتی انجام ندادن نافرمانی در برابر ذات اقدس الهی احدیت جل جلاله را پس بگو به شکرانه امامت آن حضرت الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم آمین یا رب العالمین)

باب

( استدراج و غافلگیر كردن بآهستگى و تدریج )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: همانا چون خداوند خوبى بنده اى را خواهد و آن بنده گناهى مرتكب شود خدا دنبالش او را كیفرى دهد و استغفار را بیاد او اندازد، و چون براى بنده اى بدى خواهد و او گناهى كند خدا دنبالش نعمتى باو دهد تا استغفار را از یاد او ببرد و بآن حال ادامه دهد، و این است گفتار خداى عزوجل «بتدریج و آهستگى آنها را غافلگیر كنیم از راهیكه ندانند» (سوره اعراف آیه 182) یعنى بسبب (دادن) نعمت هنگام (ارتكاب) گناهان.

2.

از امام صادق علیه السلام معناى استدراج را پرسیدند؟ فرمود: آن اینست كه بنده اى گناه كند پس باو مهلت داده شود و برایش در هنگام گناه نعمتى تجدید گردد، پس او را از آمرزش خواهى از گناهان باز دارد، پس او غافلگیر شده از راهى كه نداند.

3.

سماعة بن مهران گوید: از حضرت صادق (علیه السلام) از گفتار خداى عزوجل پرسیدم كه فرماید:) «ایشان را بآهستگى و تدریج غافلگیر كنیم از راهى كه ندانند» (سوره اعراف آیه 182) فرموده: آن بنده ایست كه گناهى مرتكب شود، پس براى آن بنده با آن گناه نعمت هم تجدید گردد، و آن نعمت او را از استغفار آن گناه سرگرم كند.

4.

و آنحضرت علیه السلام فرمود: چه بسا شخصى كه بنعمت هائى كه خداوند باو داده مغرور گردد، و چه بسا كسانیكه پرده پوشى خداوند بر آنها، غافلگیر شوند، و چه بسا مردمى كه بستایش مردم فریب خورند.

باب

( محاسبه ( و حساب کردن ) عمل)

1. على بن الحسین علیهما السلام فرمود: پیوسته امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرمود: همانا روزگار سه روز است كه تو در میانه آنهائى: دیروز كه گذشت با هر آنچه در آن بود، و هرگز بر نگردد، پس اگر كار نیكى در آن انجام داده اى از رفتنش اندوهى ندارى و بدانچه بدان با وى روبرو شدى (یعنى بكار نیكى كه در آن انجام دادى) خوشحال و شاد هستى، و اگر تو در آن تقصیر روا داشته اى افسوس سختى برفتن آن و بتقصیریكه در آن كرده اى دارى. و تو در روزیكه هستى درباره فردایت غافلى و ندانى چه شود؟ شاید بدان نرسى و اگر هم برسى شاید بهره ات از لحاظ تقصیر و كوتاهى كردن مانند بهره دیروز گذشته ات باشد.

پس یكى از آن سه روز كه گذشته است و تو در آن كوتاهى كردى، و یكى روز آینده است كه انتظار آمدنش را دارى و یقین ندارى كه در آن كوتاهى نكنى، و همانا توئى و آن روزى كه در آن هستى، و تو را سزاوار است اگر تعقل كنى و در كوتاهى كردن گذشته ات بیندیشى كه چه حسناتى از دستت رفته تا (اكنون در این روز) بدست آرى، و چه گناهى كرده اى كه در آن كوتاهى كنى (و مرتكب آن نشوى) و تو با اینحال رو بفردائى هستى كه اطمینان ندارى كه بدان برسى، و یقین ندارى كه در آن كار نیكى بدست آورى (و انجام دهى) یا چیزى تو ار از گناهى تباه كننده (كه نیكیها را تباه سازد) باز دارد، پس تو نسبت بروزى كه در جلو در دارى مانند روزى هستى كه پشت سر گذاشته اى، پس كار كن مانند آن مردیكه از همه روزها امید ندارد جز بهمان روزى كه در آنست و شبش، پس كار كن یا (اگر نخواهى) واگذار و خدا بر كار تو كمك كند. (پس تو ای مخاطب ارجمند به نحوه زیبای کلام امامان معصوم علیه السلام و عجل فرجهم توجه نما که چگونه در نهایت زیبایی کلام و استدلال و منطق و ...؛ بیان شده اند و البته این‌گونه کلمات صادر نمی‌شود مگر از منبع علم لدنی ذات اقدس احدیت جل جلاله و ما به شکرانه این فراز و تمامی فرازهای مانند آن همیشه خواهیم گفت اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم آمین یا رب العالمین)

2.

حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام فرمود: از ما نیست كسى كه هر روز حساب خود را نكند، پس اگر كار نیكى كرده است از خدا زیادى آن را خواهد، و اگر گناه و كار بدى كرده در آن گناه از خدا آمرزش خواهد و بسوى او بازگشت كند (و توبه نماید).

3.

ابو نعمان عجلى از حضرت باقر (علیه السلام) حدیث كند كه فرمود: اى ابا نعمان مردم تو را بخودت مغرور نكنند (و با مدح و ستایشت تو را از خودت غافل نكنند) زیرا (سزاى) كار (و كردارت) بتو رسد نه بآنها، و روزت را بچنین و چنان (یعنى سخنان بیهوده) بپایان مبر، زیرا با تو كسى هست كه كردار تو را بر تو نگهدارد (و یادداشت كند) و نیكى كن زیرا من ندیده ام چیزى براى تدارك گناه گذشته و كهنه، بهتر و شتابانتر از كردار نیكى كه تازه باشد.

4.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: بر دنیا شكیبا باشید كه آن ساعتى است، زیرا آنچه كه از دنیاى گذشته (اكنون) نه دردى از آن احساس كنى و نه شادى، و آنچه نیامده كه

ندانى چیست؟ همانا دنیاى تو آن ساعتى است كه در آنى پس در آن یكساعت بر طاعت خدا صبر كن و از نافرمانى خداوند شكیبا باش (و خود را نگاهدار).

5. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: خودت را براى خودت بردار (یعنى از خودت براى خودت استفاده كن) و اگر برندارى دیگرى تو را برندارد.

شرح _ یعنى از وجود خودت بنفع خود استفاده كن و اگر نكنى دیگرى از تو بنفع تو استفاده نكند. مجلسى (قدّس سرّه) گوید: یعنى نفس خود را از جاهاى پست دنیا و آخرت بردار، و یا اینكه نفس خود را براى رسیدن ببهشت و درجات عالیه بر مركب اطاعتها و اعمال صالحه سوار كن، و آنچه دیگران انجام دهند اگر بوصیت تو باشد كه از كارهاى او است (و نتیجه اش عاید او گردد) و اگر بوصیت تو نباشد چندان نفعى نبخشد و گذشته اعتمادى بر آن نیست.

6. حضرت صادق (علیه السلام) بمردى فرمود: تو را طبیب خودت كرده اند، و درد را هم برایت گفته اند و نشانه سلامتى را هم برایت یاد داده اند، و بدارو هم تو را راهنمایى كرده اند اكنون بنگر تا چگونه درباره آن رفتار كنى.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: درد همان اخلاق زشت گناهان كشنده است، و نشانه سلامتى همان نشانه هایست كه خدا و رسول و ائمه اطهار فرموده اند مانند اول سوره مؤمنون و سایر آنچه در اوصاف مؤمنین و متقین گفته شده است و بسیارى از آنها گذشت، و دارو و توبه و استغفار است و هم چنین هم نشینى با احیار و پرهیز كردن از اشرار و زهد در دنیا و تحقیق در اطراف امراض جسم كردن و مداواى هر كدام را بضد خودش.... تا آنجا كه گوید: «اكنون نگاه كن ببین چگونه در رسیدگى بخودت قیام كنى، و دردهاى آن را درمان كنى، و اگر در این باره كوتاهى كنى خود را كشته اى و هر كه خودكشى كند سزایش تا ابد دوزخ است.

7.

و نیز آن حضرت علیه السلام بمردى فرمود: دل خود را (بمنزله) رفیقى خوش كردار، یا فرزندى سپاسگزار قرار ده، و كردارت را (بمنزله) پدرى كه از او پیروى كنى، و نفس (اماره) خود را (بجاى) دشمنى كه با او نبرد مى كنى، و مالت را (بمنزله) عاریتى كه برگردانى.

8.

و نیز آنحضرت علیه السلام فرمود: خویشتن را از آنچه زیانش رساند بازگیر (و دست نفس را از آن كوتاهى كن) پیش از آنكه از تو جدا شود، و چنانچه در جستجوى روزى مى كوشى در رهائى آن بكوش، زیرا نفس تو در گرو كردار تو است.

9.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: چه بسا جوینده دنیا كه بدان نرسیده، و (چه بسا كسانى كه) رسیده اند بدان و از آن مفارقت كرده اند، پس مبادا طلب دنیا تو را از كردارت باز دارد، و دنیا را از بخشنده و مالكش (كه خدا است) بخواه، چه بسا حریص بر دنیا كه دنیا او را بخاك افكنده، و بآنچه از آن بدست آورده از آخرتش باز مانده تا اینكه عمرش سپرى شده و مرگ در رسیده.

و فرمود: زندانى آن كسى است كه دنیا او را از طلب آخرت ببند گرفتار كرده (و بزندان خود افكنده است).

10.

امام باقر علیه السلام فرمود: همین كه مرد چهل ساله شد باو گفته شود: خود را واپاى (و برحذر باش) زیرا معذور نیستى، و چهل ساله بحذر كردن سزاوارتر نیست از مرد بیست ساله (و هر دو باید بترسند) زیرا آنكه هر دو را مى جوید (و مى طلبد كه مرگ باشد) یكى است، و او خواب هم نیست، (كه از كسى غفلت كند) پس براى آن بیمى كه در پیش دارى كار كن، و زیادى گفتار را واگذار (زیرا: بعمل كار برآید بسخن دانى نیست).

11.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: از خودت براى خودت باز گیر، از تندرسیت پیش از آنكه بیمار شوى باز گیر، و در توانائى پیش از آنكه ناتوان گردى، و در زندگى پیش از مردن (از خودت بنفع خودت بهره بردارى كن).

12.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: چون روز آید (بمردمان) گوید: اى فرزند آدم در این روز كار نیكى كن تا من در روز قیامت نزد پروردگارت براى تو گواهى دهم، زیرا من كه در گذشته پیش تو نیامدم، و پس از این هم نزدت نیایم، و شب هم هنگامى كه آید همین سخن را گوید.

13.

شعیب بن عبداللّه در حدیث مرفوعى (كه سند بمعصوم رسد) حدیث كند كه فرمود: مردى نزد امیر المؤمنین علیه السلام آمد و عرضكرد: اى امیرمؤمنان مرا سفارش كن براهى از راههاى خیر و خوبى كه بدان نجات یابم؟ امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: اى آنكه پرسیدى بشنو و سپس بفهم و پس از آن باور كن و سپس بكار بند:

مردم سه گروهند: زاهد (پارسا) و صابر (شكیبا) و راغب (خواهان دنیا)، اما زاهد كسى استكه اندوهها و شادیها از دلش بیرون رفته نه بچیزى از دنیا شاد شود، و نه بر چیزى كه از دستش رفته افسوس خورد پس او آسوده خاطر است، و اما صابر آنكس است كه در دل آرزوى دنیا كند و چون بدان رسد بخاطر سرانجام بد آن و زشتى منظر آن (در نظر خرد) بنفس خود لگام زند كه از آن برنگیرد، (و چنانست) كه اگر بر دلش آگاه شوى از پارسائى و فروتنى و دور اندیشى او در شگفت شوى، و اما راغب باك ندارد كه دنیا از چه راهى بدست او رسد: از حلال است یا از حرام، و باك ندارد كه درباره آن آبرویش چركین شود، و خود را هلاك كند، و مردانگى خود را از بین ببرد، پس آنهایند كه در گرداب سخت (دنیا) سرگردان و مضطربند.

14.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: امیر المؤمنین علیه السلام فرموده: آنچه در روز قیامت سود دهد و بكار آید كوچك نیست (یا كوچك شمرده نشود) و آنچه در روز قیامت زیان رساند كوچك نباشد، پس در آنچه خداى عزوجل بشما آگاهى داده مانند كسى باشد كه بچشم خود دیده باشد.

15.

حفص بن غیاث گوید: شنیدم حضرت صادق (علیه السلام) مى فرمود: اگر بتوانى كه شناخته نشوى (و گمنام باشى) همان كار را بكن، چه باكى بر تو باشد كه مردم تو را نستایند؟ و چه باكى است تو را كه نزد مردم نكوهیده باشى در صورتیكه نزد خدا پسندیده باشى؟ سپس فرمود: پدرم على بن ابى طالب علیه السلام فرموده خیرى در زندگى نیست جز براى دو نفر: (یكى) مردى كه هر روز كار

1.

خیرى (بر كارهاى خیر گذشته) بیفزاید، و (دیگر) مردى كه مرگش را با توبه تدارك ببیند و كجا توبه تواند؟ بخدا سوگند اگر سجده كند تا گردنش بریده شود بجز با ولایت (و دوستى) ما اهل بیت، خداى تعالى توبه اش را نپذیرد، آگاه باشید آیا كیست كه حق ما را بشناسد و امید ثواب بوسیله ما داشته باشد؟ و بخوراك نیم مد (كه تقریباً پنج سیر است) در هر روز راضى باشد، و بدانچه از جامه كه عورتش را بپوشاند و سرش را در خود مستور سازد (خشنود باشد) با اینكه در همین اندازه هم ترسان و هراسان باشند، و دوست دارند بهره شان از دنیا همان باشد و بهمین سان خداى عزوجل آنها را توصیف كرده و فرموده است: «و آنانكه در راه خدا بدهند آنچه بآنها داده شده و دلشان ترسان است كه بسوى پروردگارشان بازگشت كنند» (سوره مؤمنون آیه 60) سپس فرمود: چه چیز بآنها داده شده؟ بخدا سوگند بدانها با اطاعت خدا محبت و ولایت (ما خاندان) داده شد و با اینحال باز هم ترسانند، ترسشان شك و تردید نیست، بلكه مى ترسند مبادا در دوستى و فرمانبردارى از ما مقصر باشند؟ (و توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که الگوهای که امامان معصوم صادر می‌فرماید از مجموعه روایات واصله این مقربین درگاه الهی واضح و آشکار می شود و لذا ملاحظه می‌شود که در بعضی از روایات مذمت دنیا می شود و در بعضی از روایات دنیا مزرعه آخرت محسوب می گردد پس حاصل این روایات آن است که انسان خدا پرست خداجو بایستی از دنیا برای آخرت خود توشه گیرد و برای معاش خود و خانواده و دیگر آحاد جامعه و رفاه ایشان تلاش نماید ولی اگر مجبور به انتخاب شد برای نجات آخرت خود به کم قانع شود تا رستگار گردد)

2.

حكم بن سالم گوید: دسته اى از مردم وارد شدند (بر حضرت باقر و یا حضرت صادق علیهما السلام چنانچه مجلسى (قدّس سرّه) گوید) از آنحضرت آنها را موعظه كرد، سپس فرمود: هیچكدام نیست جز اینكه بهشت را با آنچه در آنست بچشم خود دیده، و دوزخ و آنچه در آنست دیده است اگر قرآن راست و درست دانید (و آن را باور دارید).

شرح _ یعنى اگر انسان ایمان بقرآن و آنچه در آنست داشته باشد و یقین داند كه هر چه خداوند در قرآن فرموده از حالات قیامت و نعمتهاى بهشتى و عذابهاى دوزخ بدون كم و زیاد بیاید و بدان برسد پس چنین كسى مانند آن كس است كه بچشم خود تمامى آن نعمتها عذابها و خود بهشت و دوزخ را دیده باشد.

17. سماعه گوید: از حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام شنیدم كه مى فرمود: كار خیر زیاد هم كه باشد شما آن را زیاد نشمارید، و گناه كم هم اگر هست شما آن را كم نشمارید زیرا گناه كم است كه جمع شود تا بسیار گردد، و از خدا در نهانى بترسید تا خودتان انصاف و عدالت كرده باشید، و بسوى اطاعت خداوند شتاب كنید، و راست بگوئید و امانت را بصاحبش بدهید زیرا كه آن بسود شماست و در آنچه بر شما حلال نیست وارد نشوید زیرا كه آن بزیان شما است.
18.

محمد بن مسلم گوید: از امام باقر علیه السلام شنیدم كه میفرمود: چه بسیار خوب است حسنات (كارهاى نیك و شایسته) بدنبال سیئات (كارهاى بد و گناهان) و چه بسیار بد است سیئات در دنبال حسنات.

19.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: همانا شما در عمرهاى گرفته شده و روزهاى شمرده شده هستید كه ناگهان مرگ در رسد، آنكه خوبى كشت كند (آنجا) غبطه (و آرزوى زیادتر داشتن را) درو كند، و هر كه بدى مى كارد پشیمانى بچیند، براى هر شخص كشتكارى همان است كه كشت كرده، هر كس از شما كه در تحصیل روزى كند است روزیش بر او پیشى نگیرد، یعنى كندیش سبب از دست رفتن روزى او نشود) و آنكه حریص است (هر قدر حرص زند) با آنچه مقدرش نشده دست نیابد، اگر بكسى خیلى رسد خداست كه آن را باو داده و اگر از بدى نگه داشته شود، خدا است كه او را از آن نگهداشته است. (پس توجه نما تو ای مخاطب و ارجمند که در این فراز نکته ای عظیم وجود دارد همانگونه که در تمامی روایات امامان معصوم ما و کلام خداوند علی اعلی یعنی قرآن مجید وجود دارد و آن این‌که امام می‌فرماید حرص روزی او را افزون ننماید و...؛ زیرا که محرز است که خوراک انسان و دستیابی به تمامی لذایذ دیگر محدود است و افزون بر آن تصور و اوهام است به‌طور مثال کسانی که لذت شهوت را در شهوت رانی و...؛ می‌دانند غافل اند از این‌که لذت آن به کسی داده می شود که عفت ورزی نماید و قص علی هذا)

20.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: مردى پیش ابى ذر آمد و گفت: اى اباذر چگونه است كه ما مرد را بد (و ناخوش) داریم؟ گفت: زیرا شما دنیا را آباد كرده اید و آخرت را ویران ساخته اید و خوش ندارید كه از (خانه) آبادان بمنزل ویران روید (آنمرد) از او پرسید: ورود ما را بر خداوند چگونه بینى؟ گفت: اما نیكوكاران شما مانند مسافرى است كه بخاندان خود وارد شود، و اما بدكرداران و (گناهكاران) شما چون بنده گریخته ایست كه نزد آقایش باز گردانند، گفت: حال ما را نزد خداوند چگونه بینى گفت: كردارتان را بر قرآن قبضه كنید (و بوسیله آن سنجش كنید) خداوند (در قرآن) فرماید: «همانا نیكان در نعمتها هستند و گنهكاران در دوزخند (سوره انفطار آیه 13 14) حضرت فرمود: پس آنمرد گفت: پس رحمت خدا كجاست؟ فرمود: رحمت خدا به نیكوكاران نزدیك است (یعنى باید مستحق رحمت باشد تا باو برسد).

و نیز امام صادق علیه السلام فرمود: مردى بابى ذر نوشت: اى اباذر چیزى از علم بمن تحفه بده، در جوابش نوشت: همانا علم بسیار است ولى اگر بتوانى بآنكه دوستش دارى بدى نكنى، آنرا بكن، آنمرد گفت: آیا تاكنون كسى را دیده اى كه بآنكه دوستش دارد بدى كند؟ گفت: آرى تو خودت را از همه كس بیشتر دوست دارى، و چون نافرمانى خدا كنى بداى بدى كرده اى.

21. سماعه گوید از حضرت صادق (علیه السلام) شنیدم كه مى فرمود: بر طاعت خدا صبر كنید و از نافرمانى خدا شكیبائى ورزید (و خود را بصیر وادار كنید) زیرا جز این نیست

كه دنیا ساعتى است، چون آنچه گذشته است اكنون نه از شادى آن چیزى دست تو است و نه از اندوهش، و آنچه نیامده است كه ندانى چگونه است، پس اكنون بر آن ساعتى كه در آن هستى صبر كن (كه اگر صبر كردى) بزودى مورد رشك دیگران واقع شوى.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) در جمله پایان حدیث گوید: یعنى پس از مرگ در حال نیكى قرار گیرى كه مردمان بر تو غبطه برند و آرزوى آن حال تو را كنند و تلخى صبر هم از كامت بیرون رفته و پایان یافته.

22.

و نیز حضرت صادق علیه السلام فرمود: اى موسى بهترین دو روز (زندگانى دنیا و آخرتت) همان روزى كه در پیش دارى (كه روز آخرت باشد) پس ببین كه آنروز چه روزى است و جوابى براى آن آماده و مهیا كن، زیرا تو بازداشت شوى، و پرسش شوى، و تو پند خود را از دنیا بگیر، زیرا روزگار هم دراز است و هم كوتاه، پس چنان كار كن كه گویا ثواب كردارت را بچشم خود ببینى تا بآخرت خود امیدوارتر باشى، زیرا آنچه از دنیا بیاید همانند آنست كه رفته است.

23.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: بامیر مؤمنان عرض شد: بما پند ده و مختصر كن (یعنى در قالب كوتاهى بریز) فرمود: حلال دنیا حساب است و حرامش عقاب، كجا براى شما آسایشى فراهم گردد (از هراسهاى قیامت) با اینكه بروش پیغمبرتان در نیامده اید؟ مى جویید آنچه شما را بسركشى برد، و خشنود نیستید بدانچه شما را كفایت كند (و بیش از حد كفایت خواهید).

باب

( كسیكه مردم را عیب كند یا عیب مردمان گوید )

1.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: همانا ثواب نیك رفتارى زودتر از هر كار خیرى رسد، و عقوبت ستم و تعدى بمردم زودتر از هر بدى آید، و همین عیب براى مرد بس است كه از مردمان ببیند چیزى را كه از (دیدن) آنچیز در خودش كور است، یا مردم را بكارى سرزنش كند كه خودش نتواند آنرا واگذارد، یا همنشین خود را بچیزى كه بكار او نخورد آزار دهد.

2.

ابو حمزه گوید: از حضرت على بن الحسین علیهما السلام شنیدم كه میفرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: همین عیب براى مرد بس است كه ببیند كه از مردمان چیزى را كه در خود نبیند، و همنشین خود را بیازارد به چیزى كه بكار او نخورد.

باب

( اینكه مسلمان بآنچه در جاهیلیت پیش از مسلمانى كرده است مؤاخذه نشود )

1. حضرت باقر علیه السلام فرمود: مردمى نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و این پس از آن بود كه مسلمان شده بودند، پس عرضكردند: اى رسول خدا آیا كسى از ماها بكارهائى كه در زمان جاهلیت كرده است پس از اینكه مسلمان شده مؤاخذه شود؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بآنها فرمود: هر كه اسلامش نیكو شود و یقین ایمانش

درست باشد خداى تبارك و تعالى بآنچه در جاهلیت انجام داده او را مؤاخذه نكند، و هر كه اسلامش نیكو نشده، و یقین ایمانش درست نباشد خداى تعالى باول (یعنى پیش از اسلامش) و بآخر (یعنى پس از اسلامش) او را مؤاخذه كند. (یعنی ابوسفیان ملعون و هنده هرزه جگرخوار و معاویه و یزید و اشخاص مانند آنها امیدی به رستگاری نداشته باشند)

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: مقصود باسلام نیكو آن است كه بتمامى اصول دین مقرون باشد تا مخالفان و امثال آنها خارج باشند، و مقصود از درستى یقین ایمان اینست كه آلوده بشك و نفاق نباشد.

2. فضیل بن عیاض گوید: از حضرت صادق (علیه السلام) پرسیدم مردى كه در اسلام خود نیكو باشد یا بآنچه در جاهلیت كرده است مؤاخذه شود؟ فرمود: كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: كه هر كه در اسلام نیكو شود (و بدل و جان معتقد گردد) بآنچه در زمان جاهلیت كرده مؤاخذه نشود، و هر كه در اسلام بد باشد (و طورى باشد كه منجر بسلب ایمانش گردد) بآغاز تا انجام مؤاخذه شود.

باب در اینكه كفر پس از ایمان و توبه از آن کفر، عمل گذشته پیش از كفر او را را باطل نكند

1. حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: هر كه مؤمن باشد و كار خیرى در زمان ایمانش كرده باشد سپس فتنه اى دچار او گردد و كافر شود، و پس از كفر توبه كند (و دوباره مؤمن گردد) هر چه (كار خیر) در زمان ایمانش كرده است نوشته شود و در حساب آید، و این كفرى كه پس از آن توبه كرده آنها را باطل نكند.

( باب معاف شدگان از بلا )

1.

امام باقر علیه السلام فرمود: همانا خداوند بندگان خاصى دارد كه از بلا آنها را نگهدارد، پس در عافیت آنان را زنده بدارد، و در عافیت روزیشان دهد، و در عافیت بمیراند و در عافیت زنده داشته، و در عافیت در بهشت آنانرا سكونت دهد.

2.

اسحاق بن عمار گوید: از حضرت صادق (علیه السلام) شنیدم كه مى فرمود: خداى عزوجل خلقى را آفرید كه از بلا بدانها دریغ دارد، آنها را در حال عافیت آفریده زنده داشته، و در عافیت بمیراند و با عافیت ببهشتشان برد.

و نیز حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: براى خداى عزوجل خواصى از بندگان هستند كه بنعمت خود آنانرا خوراك دهد، و بعافیت خود بدانها بخشش كند، و برحمت خود آنانرا ببهشت برد، بلاها و فتنه ها بر آنها بگذرند و هیچگونه زیانى بآنان نرسانند. (یعنی این اشخاص کسانی هستند که همیشه توکل آن‌ها بر خداست انسانهای دلرحم و مهربان هستند و در میان مردم کارگشا اهل محبت و دوستی و ...؛ به‌گونه‌ای که همه دعاگوی آن‌ها هستند پس خداوند نیز از آن‌ها را از خطرات و بلایا و... حفظ می‌نمایند و شیطان در عوض تمامی تلاش خود را بر مقربین خداوند یعنی امامان معصوم و پیروان آن‌ها معطوف می نماید تا حیات حافظان شریعت نبوی را نابود

نماید زیرا با نابودی گروه دوم اساس سلطنت او در جهان گسترده می شود نه گروه اول)

( باب آنچه از امت برداشته شده )

1.

عمرو بن مروان گوید: شنیدم حضرت صادق (علیه السلام) مى فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: چهار خصلت از امت من برداشته شده: خطا، فراموشى، آنچه بزور بآن وادار شوند، آنچه تاب آنرا ندارند، و این است معناى گفتار خداى عزوجل: «پروردگارا مگیر بر ما اگر فراموش كردیم یا خطا كردیم، پروردگارا تكلیفهاى سنگین را بر ما بار مكن چنانچه بآنانكه پیش از ما بودند بار كردى، پروردگارا بما تحمیل مكن آنچه ما تاب آنرا نداریم» (سوره بقره آیه 286) و گفتار دیگر او «مگر آنكه وادار شود بناخواه در حالیكه دلش مطمئن بایمان است» (سوره نحل آیه 106).

2.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: نه خصلت از امت من برداشته شده: خطا، فراموشى، آنچه ندانند، آنچه نتوانند آنچه بدان توانایى ندارند، آنچه بناخواه (و زور) بر آن وادار شوند، طیرة، وسوسه در تفكر (و اندیشه) در آفرینش، و حسد (و رشك بردن) در صورتیكه بزبان یا دست آشكار نشود. ( و توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند به مفاد این حدیث که به نام حدیث رفع مشهور است و مقصود آن این است که خدا مواخذه نمی‌کند از کسانی که بواسطه این نوع علت به عمل خلاف رضای خدا و احکام شریعت عمل نمایند پس البته این روایت جعلی است و شکی در آن نیست و دلیل قاطع آن هم آیه عظیمه کتاب خداست در سوره بقره 286 و آیه 16 سوره نحل،زیرا اگر این‌گونه اعمال مترتب بر آن‌ها آمرزیده بود خداوند آن را در قالب دعا به بندگان خود آموزش نمی‌داد پس معلوم است که همه اهل سلام در تحت پوشش این دعا نیستند یعنی ( رفع ) واقع نمی‌شود و دیگر عدم مؤاخذه در زمان اجبار و اکراه مسلمان است پس ما می‌دانیم و در زمان اجبار مسلمان حق کشتن برادر دینی را ندارد و یا در تحت اجبار و تهدید خانواده‌اش یا ...؛ عملی را بر ضد مسلمانان صورت دهد و یا شراب خورده و عقل خود را زایل کرده و اعمالی غیرقابل جبران را صورت دهد و ما در کتاب شریف در جستجوی رستگاری خود این فراز را کاملاً شرح داده و اساس جعلی بودن این روایت را در تمامی موارد آن اثبات نموده ایم والسلام )

( باب اینكه هیچ گناهى با بودن ایمان زیان ندارد، و هیچ حسنه اى با بودن كفر سود ندهد )

1. یعقوب بن شعیب گوید: به حضرت صادق (علیه السلام): عرضكردم: آیا براى كسى در برابر آنچه مى كند ثوابى بر خدا لازم باشد جز براى مؤمنان؟ فرمود: نه.
2.

امام صادق علیه السلام فرمود: با ایمان هیچ كارى زیان ندارد، و همچنین با كفر هیچ كردارى سود ندهد. (یعنی اگر با صدق و حقیقت در راه ولایت قدم برداری خداوند تو را نجات می‌دهد و بالعکس اگر در راه دشمنی با ولایت امامان معصوم خدای‌ناکرده قدم برداری هیچ عمل نیکویی به نجات تو کمک نخواهد نمود و دلیل آن هم واضح و آشکار است زیرا تو در گزینه اول به حفظ اساس و ارکان تمام خوبی‌های عالم یعنی ولایت محمد و آل محمد علیهم‌السلام و عجل فرجهم همت گمارده ای و در گزینه دوم همت خود را صرف نابودی اساس خیر و سعادت تمام خوبی‌های جهان یعنی ولایت محمد و آل‌محمد علیهم‌السلام و عجل فرجهم نموده و لذا رحمت و عقاب ذات اقدس احدیت در این راستا صورت می‌پذیرد و دلیل قاطع آن روایت پنج است.)

3.

محمد بن مادر گوید: به حضرت صادق (علیه السلام) عرضكردم: براى ما حدیثى روایت شده كه شما فرموده اید: چون معرفت (بامامت ما) پیدا كردى پس هر چه خواهى بكن؟ فرمود: آرى، من این را گفته ام، گوید عرضكردم: اگر چه زنا كنند، یا دزدى كنند یا شراب بنوشند؟ بمن فرمود: «اناللّه و انا الیه راجعون» بخدا سوگند با ما بانصاف رفتار نكردند كه خود ما بگردارمان مؤاخذه شویم ولى تكلیف از آنها برداشته شده باشد؟ همانا من گفتم چون معرفت (بامام خود) پیدا كردى هر چه خواهى كم یا بیش كار خیر انجام ده كه از تو پذیرفته شود.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: «اناللّه و انا الیه راجعون» اشاره باین است كه چنین افتراقى بر ما به كج فهمى كلام ما مصیبت بزرگى است. و در جمله «ان نكون اخذنا بالعمل» گوید: حاصل كلام امام (علیه السلام) اینست كه تكلیف از ما برداشته نشده، پس چگونه بخاطر ما از آنان برداشته شود؟ یا اینكه ما خود از عقاب بیمناكیم و توبه و زارى بسوى خدا كنیم و آنها بسبب ولایت ما آسوده باشند؟ این انصاف نیست.

4. و نیز حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: امیرالمومنین علیه السلام (این جمله را) زیاد در خطبه اش میفرمود: اى مردم دین خود را نگهدارید، دین خود را نگهدارید، زیرا گناه در آن بهتر از حسنه در غیر آن است، گناه در آن آمرزیده شود و حسنه در غیر آن پذیرفته نشود.

شرح _ بهتر بودن گناه در این دین از حسنه در غیر آن ظاهراً بهمان اعتبارى است كه در خود حدیث است كه گناه در این دین آمرزیده شود و حسنه در غیر آن پذیرفته نشود. پایان كتاب ایمان و كفر و طاعات و معاصى از كتاب كافى، و سپاس مر خداوند یكتا را است، و درود خداوند بر محمد و آلش باد.

( کتاب دعا )

( باب فضیلت دعا و تشویق كردن بر آن )

زراره از حضرت باقر علیه السلام حدیث كند كه فرمود: خداى عزوجل فرماید: «همانا آنانكه تکبر و سرفرازى كنند از عبادت (و پرستش) من، زود است كه سرافكنده بدوزخ در آیند» (سوره مؤمن آیه 60) حضرت فرمود: (مقصود از عبادت) دعاء است،

و بهترین عبادت دعاء است، عرض كردم: (مقصود از «أواه» در این آیه چیست كه خداوند فرماید:) «همانا ابراهیم أواه و شكیبا بود» (سوره توبه آیه 114) فرمود: «أواه» یعنى بسیار دعاء كننده بدرگاه خداوند.

2.

سدید گوید: بامام باقر علیه السلام عرضكردم: كدام عبادت بهتر است؟ فرمود: چیزى نزد خداى عزوجل بهتر از این نیست كه از او درخواست شود و از آنچه نزد او است خواسته شود، و كسى نزد خداى عزوجل مبغوض تر نیست از آنكس كه از عبادت او تكبر ورزد (و سر پیچى كند) و آنچه نزد او است درخواست نكند.

3.

میسر بن عبد العزیز گوید: حضرت صادق علیه السلام بمن فرمود: اى میسر دعا كن و مگو كه كار گذشته است و آنچه مقدر شده همان شود (و عمل اثرى ندارد)، همانا نزد خداى عزوجل منزلت و مقامى است كه بدان نتوان رسید جز بدرخواست و مسئلت، و اگر بنده اى دهان خود ببندد و درخواست نكند چیزى باو داده نشود، پس درخواست كن تا بتو داده شود،اى میسر هیچ درى نیست كه كوبیده شود جز اینكه امید آن رود كه بر وى كوبنده باز شود. (یعنی با پیروی از عقل و ایمان و عمل صالح از خداوند خیر دنیا و آخرت خواسته شود و جمعیت خداپرستان به سوی حیات جاویدان پاک بروند آمین)

4.

و نیز حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر كه از فضل خداى عزوجل درخواست نكند نیازمند و فقیر گردد.

5.

حماد بن عیسى گوید: شنیدم از حضرت صادق علیه السلام كه میفرمود: دعا كن و مگو كار از كار گذشته است زیرا دعا همان عبادت است و خداى عزوجل فرماید: «آنانكه از عبادت من تكبر ورزند زود است كه سر افكنده بدوزخ در آیند» (سوره مؤمن آیه 60) و نیز فرموده است: «مرا بخوانید تا اجابت كنم» (این آیه نیز اول همان آیه پیشین است).

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: مقصود اینست كه چناچه پیش گفته شد دعا بخودى خود عبادت است زیرا در این آیه آنرا عبادت دانسته و خداى تعالى بدان فرمان داده پس بر فرض كه با جابت نیز نرسد بخاطر اطاعت امر او باید انجام شود مانند سایر عبادات، و ترك آن موجب خوارى و كوچكى و ورود در دوزخ است چناچه آیه بر آن دلالت دارد، علاوه بر اینكه خداى سبحان وعده اجابت فرموده و در وعده خویش تخلف نورزد، و این مطلب با تقدیر هم منافات ندارد، زیرا دعا نیز مقدر است و فایده اى هم كه بر آن مترتب شود مقدر گردیده است.

6. سیف تمار گوید: شنیدم از حضرت صادق (علیه السلام) كه میفرمود: بر شما باد به (ملازمت) دعاء زیرا بهیچ چیز مانند آن بخدا نزدیك نشوید، و هیچ حاجت كوچكى را بخاطر كوچكیش رها نكنید از اینكه براى آن بدرگاه خداوند دعا كنید، زیرا آنكس كه حاجات كوچك بدست اوست همان كس است كه حاجات بزرگ در اختیار اوست.

شرح _ یعنى نپندارید كه كارهاى كوچك بدون تقدیر خداوند انجام شود بلكه تمامى كارها از كوچك و بزرگ بدست او است.

7. و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: دعاء همان عبادتى است كه خداى عزوجل فرموده است: «همانا آنانكه از عبادت من تكبر ورزند» تا آخر آیه. خداى را بخوان (و دعاكن) و مگو كار گذشته است.

زراره گوید: مقصود آن حضرت اینست كه عقیده تو به قضاو قدر جلوگیر تو نشود از اصرار در دعا و كوشش در آن یا (آنكه زراره كلامى) مانند این گفت. (یعنی معتقد به جبر در اعمال نباشید)

8. و نیز امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام فرماید: محبوبترین در (روى) زمین براى خداى عزوجل دعا است، و بهترین عبادت پرهیزكارى و پارسائى است و امیرالمؤمنین علیه السلام مردى بود كه بسیار دعا مى كرد.

( باب اینكه دعا سلاح مؤمن است )

1.

امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى اللّه علیه و آله فرموده: دعا سلاح مؤمن و ستون دین و نور آسمانها و زمین است.

2.

و نیز فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده: دعاء كلیدهاى نجات و گنجینه هاى رستگاریست، و بهترین دعاء آن دعائیست كه از سینه خاك و دلى پرهیزكار بر آید، و وسیله نجات در مناجات است، و خلاصى به اخلاص آید، و چون فزع و بى تابى سخت شود مفزع و پناهگاه خدا است.

3.

و نیز فرمود: پیغمبر صلى اللّه علیه و آله فرمود آیا شما را به سلاحى راهنمائى نكنم كه شما را از دشمنان رهائى دهد و روزى شماها را فراوان سازد؟ عرض كردند: چرا، فرمود: پروردگارتان را در شب و روز بخوانید زیرا سلاح مؤمن دعا است.

4.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: دعا سپر مؤمن است، و هر گاه بسیار درى را كوبیدى به روى تو باز شود.

5.

حضرت رضا علیه السلام همیشه به اصحاب خود مى فرمود: بر شما باد به اسلحه پیمبران به او عرض شد: اسلحه پیمبران چیست؟ فرمود: دعاء است.

6.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: دعاء از نیزه نافذتر است.

( باب اینكه دعا بلا و قضا را دفع میكند )

1.

حماد بن عثمان گوید: شنیدم كه مى فرمود: همانا دعاء قضا را برمى گرداند، و آنرا از هم واتابد و بزند چنانچه رشته نخ اگر چه به سختى تابیده شده باشد از هم باز شود.

2.

عمر بن یزید گوید: از حضرت ابى الحسن (كاظم) علیه السلام شنیدم كه مى فرمود: همانا دعاء برمى گرداند آن چه را مقدر شده و آنچه را مقدر نشده، عرض كردم: مقدر شده را دانستم مقدر نشده كدام هست؟ فرمود: تا اینكه تقدیر در مورد آن نشود.

3.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: دعا برگرداند قضائیكه از آسمان نازل گردیده و به سختى ابرام شده (و محكم گردیده) است.

4.

حضرت رضا علیه السلام فرمود: على بن الحسین علیهماالسلام فرموده: همانا دعا و بلاء تا روز قیامت با هم رفاقت كنند، و همانا دعاء برگرداند بلاء را كه به سختى ابرام شده است.

5.

و نیز از حضرت رضا علیه السلام از آنحضرت علیه السلام حدیث شده كه فرمود: دعا بلائى را كه نازل شده و آنچه نازل نشده دفع كند.

6.

زراره گوید: حضرت باقر علیه السلام بمن فرمود: آیا تو را راهنمائى نكنم به چیزى كه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله در آن استثناء نزد (و چیزى را از آن بیرون نكرده)؟ عرض كردم: چرا، فرمود: دعاء است كه برگرداند قضاء مبرم را كه به سختى محكم شده و (براى تشبیه و بیان مطلب) انگشتانش را بهم چسباند (یعنى شدت ابرام آن مانند این انگشتان چسبیده به هم باشد).

7.

عبداللّه بن سنان گوید: شنیدم حضرت صادق علیه السلام مى فرمود: دعاء قضاء مبرم شده را برگرداند، پس بسیار دعا كن مه آن كلید هر رحمت و پیروزى در هر حاجت است، و به آنچه نزد خداى عزوجل است نتوان رسید جز بوسیله دعا، و هیچ درى بسیار كوبیده نشود جز این كه امید بباز شدن آن نزدیك شود.

8.

ابو ولاد گوید: حضرت موسى بن جعفر علیهماالسلام فرمود: بر شما باد (كه ملازمت كنید) به دعا، زیرا دعاء بدرگاه خدا و خواستن از او، برگرداند بلائى را كه مقدر شده و حكم بدان شده، و جز اجراى آن چیزى نمانده، پس چون خداى عزوجل خوانده شد و از او در خواست شد یكباره بلا را بگرداند.

9.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: خداى عزوجل هر آینه دفع كند بوسیله دعاء آنچه را كه مى داند اگر براى آن دعاء شود اجابت خواهد كرد، و اگر نبود كه بنده به این دعا موفق شود به او بلائى مى رسید كه او را از روى زمین بردارد.

( باب اینكه دعا شفاء و درمان هر دردى است )

1. علاء بن كامل گوید: حضرت صادق (علیه السلام) به من فرمود: بر تو باد بدعاء زیرا آن درمان هر دردى است.

( باب اینكه هر كه دعا كند مستجاب گردد )

1. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: دعا مخزن و گنجینه اجابت است چناچه ابر مخزن باران است.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: «الدعاء كهف الاجابة» یعنى مخزن و محل و مظنه اجابت است چناچه ابر محل و مظنه باران است... تا اینكه گوید: و گفته شده: اینكه تشبیه بابر فرموده اشاره باینست كه ابر محل باران است جز اینكه روى نبودن مصلحت گاهى باران نبارد، دعا نیز این چنین است كه گاهى نبودن مصلحت در دنیا مستجاب نگردد ولى در آخرت عوض آن را بدهند.

2. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هیچ بنده اى دست به درگاه خداى عزیز جبار نگشاید جز اینكه خداى عزوجل شرم كند كه آنرا تهى بازگرداند تا اینكه از فضل رحمت خود

در آن بنهد، پس هر گاه یكى از شماها دعا كرد دستش را برنگرداند تا آنرا بسر و روى خود بكشد.

( باب اینكه براى دعا به مؤمن الهام شود )

1. ابوولاد گوید: حضرت موسى بن جعفر علیهماالسلام فرمود: هیچ بلائى بر بنده مؤمن نازل نشود كه خداى عزوجل بدو الهام دعا كند، جز اینكه بزودى آن بلا برطرف شود، و هیچ بلائى بر بنده مؤمن نازل نگردد كه از دعا كردن خوددارى كند جز اینكه آن بلا طولانى است(یعنی طولانی خواهد شد)، پس هرگاه بلا نازل شد بر شما باد كه بدرگاه خداى عزوجل دعا و زارى كنید. (تا بلا طولانی نشود)

( باب پیش افتادن در دعا )

1.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر كه در دعا پیش افتد (یعنى همیشه دعا مى كند و اختصاصى به هنگام رسیدن بلا ندارد) بلائى كه به او برسد دعایش مستجاب شود، و فرشتگان گویند: صداى آشنائى است و از بالا رفتن به آسمان ممنوع نگردد، و كسى كه پیشدستى به دعا نكند، چون بلا به او برسد دعایش مستجاب نشود، و فرشتگان گویند ما: این آواز را نشناسیم.

2.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: هر كه از بلائى بترسد كه بدو رسد و پیش از رسیدن آن بلا در باره (بر طرف شدن) آن دعا كند خداى عزوجل هرگز آن بلا را بدو ننمایاند.

3.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: دعا در حال راحتى و آسایش نیازمندیهاى در حال بلا را بر مى آورد (یعنى گرفتاریهاى آن زمان را بر طرف مى كند).

4.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: هر كه را خوش آید (و خواهان است) كه دعایش در حال سختى به اجابت رسد باید در حال راحتى و آسایش بسیار دعا كند.

5.

محمد بن مسلم گوید: حضرت صادق علیه السلام فرمود: جدم مى فرمود: در دعا پیش دستى كنید (و پیش از آنكه گرفتار شوید دعا كنید) زیرا چون بنده اى بسیار دعا كند و بلائى به او رسد و دنبالش دعا كند گفته شود: آوازى آشنا است، و چون بسیار دعا نكند (و پردعا نباشد) و بلائى به او رسد و دنبالش دعا كند بدو گفته شود: تا به امروز كجا بودى؟.

6.

حضرت موسى بن جعفر علیهماالسلام فرمود: همیشه على بن الحسین علیهماالسلام مى فرمود: دعاى بعد از رسیدن بلاسود ندارد. (یعنی همیشه دعا کنید تا بلا بر شما نازل نشود)

( باب یقین داشتن باجابت در حال دعا )

1. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هرگاه دعا كردى گمان كن كه حاجتت بر در خانه است.

( باب اقبال و رو آوردن و توجه بدعا )

1.

سلیمان بن عمرو گوید: شنیدم حضرت صادق (علیه السلام) مى فرمود: خداى عزوجل اجابت نكند دعائى كه از روى دل غافل باشد، پس هرگاه دعا كردى به دل توجه كن و یقین داشته باش كه اجابت شود.

2.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه فرموده است: خداى عزوجل دعاى دل غافل و سرگرم بلهو را نپذیرد، و على علیه السلام همیشه مى فرمود: هر گاه یكى از شماها براى مرده اى دعا كند، در حالى كه دلش از او غافل دعا نكند، بلكه در دعاى بر او كوشش كند (یعنى براستى از دل دعا كند).

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: اینكه تخصیص بمرده داده شده است براى اینستكه مرده بدعا نیازمندتر است، یا براى آنستكه در میان مردم شایع شده و معمول است كه براى سر سلامتى كه میروند طبق معمول و مرسوم براى مرده دعا مى كنند بدون اینكه توجه و تصمیمى در دعا داشته باشند و منظور امام علیه السلام اینست كه این دعاى براى مرده نیست و معناى اول ظاهرتر است.

3.

امام صادق علیه السلام فرمود: هر گاه دعا كردى به دل توجه كن و گمان كن كه حاجتت بر در خانه است.

4.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: بدرستى كه خداى عزوجل اجابت نكند دعائى كه از روى دل سخت و با قساوت باشد.

( باب پافشارى كردن و اصرار در دعا و انتظار اجابت )

1. حضرت صادق علیه السلام فرمود: همانا چون بنده دعا كند خداى تبارك و تعالى در كار حاجت او است مادامیكه آن بنده شتاب نكند.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: یعنى مادامى كه شتاب در آن را نخواهد كه اگر تأخیر در اجابت آن شد نومید گردد و در نتیجه از خداوند رو گردان شود و پندارد كه چون تأخیر در اجابت شده خداوند دعایش را مستجاب نفرماید، یا معناى كلام حضرت علیه السلام اینست: مادامى كه آن بنده در دعا شتاب نكند و بدان اعتنا نكرده و بدون پافشارى و اصرار در اجابت آن بدنبال كار خود رود چناچه ظاهر خبر دوم است.

2. و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: همانا بنده چون شتاب كند و براى كار (هاى) خود برخیزد (و بدنبال كار خود رود) خداى تبارك و تعالى فرماید: آیا بنده من نداند كه براستى منم آن خدائى كه حاجتها را بر آوردم.

توضیح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: «اذا عجل» یعنى در تعقیب نماز شتاب كند و آن را واگذارد و به اندك توجهى اكتفا كند و برخیزد دنبال كار خود برود، یا به اندك دعائى اكتفا كند و به دنبال آن كارى كه براى آن دعا كرده برود، یا مقصود همان باشد كه در خبر سابق گفتیم.

3.

ولید بن عقبه هجرى گوید: شنیدم حضرت باقر علیه السلام فرمود: به خدا سوگند هیچ بنده اى در دعا پافشارى و اصرار به درگاه خداى عزوجل نكند جز اینكه حاجتش را برآورد.

4.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: همانا خداى عزوجل خوش ندارد كه مردم در انجام حاجت به هم دیگر اصرار كنند ولى براى خودش آن را دوست دارد، خداى عزوجل دوست دارد كه از او در خواست شود و آنچه نزد او است خواهش شود.

5.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: نه به خدا سوگند هیچ بنده اى به درگاه خداى عزوجل اصرار نورزد جز اینكه خداوند دعایش را مستجاب كند.

6.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا صلى اللّه علیه و آله فرمود: خدا رحمت كند بنده اى را كه از خداى عزوجل حاجتى بخواهد و در دعاى درباره آن پافشارى و اصرار كند، خواه اجابت شود و خواه اجابت نشود، و این آیه را تلاوت فرمود (كه ابراهیم علیه السلام فرماید:) «و دعاكنم بدرگاه پروردگار خود شاید به وسیله دعاى پروردگارم تیره بخت نباشم» (سوره مریم آیه 48).

توضیح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: حاصل معناى حدیث اینست كه: براى تأخیر در اجابت اصرار را رها نكند و استشهاد به آیه براى آنست كه ابراهیم (علیه السلام) اظهار امیدوارى و بلكه اطمینان كرد زیرا لفظ «عسى» براى اثبات است باینكه دعا بدرگاه خداوند موجب عدم شقاوت او گردد... و متحمل است كه در كلام تقدیرى باشد یعنى پس از پافشارى و اصرار راضى شود چه باجابت رسد و چه نرسد و دنبالش بر خداوند اعتراض نكند و بدگمان باو نشود پس استشهاد به آیه باینست كه حمل شود بر این معنا كه: «امید است كه دعاى من سبب شقاوت و تیره بختى من نگردد». و متحمل است كه ذكر آیه شریفه فقط بخاطر بیان فضیلت دعا باشد.

( باب نام بردن حاجت در دعا )

1. ابو عبداللّه فراء گوید: حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: خداى تبارك و تعالى میداند كه بنده اش چه میخواهد هرگاه بدرگاهش دعا كند، لیكن دوست دارد كه حاجتها بدرگاهش شرح داده شود پس هرگاه دعا كردى حاجتت را نام ببر.

و در حدیث دیگرى گوید: كه فرمود: خداى عزوجل حاجت تو را مى داند و نیز داند كه تو چه خواهى ولى دوست دارد كه حاجتهاى (خود را) بدرگاه او شرح دهى.

( باب پنهان كردن دعا )

1. حضرت رضا علیه السلام فرمود: دعاى بنده در پنهانى یك دعایش برابر با هفتاد دعاى آشكار است. و در حدیث دیگر است كه: یك دعائى كه در پنهانى كنى بهتر است نزد خداوند از هفتاد دعا كه آشكار كنى.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: این دو حدیث دلالت كند بر اینكه پنهان كردن دعا بهتر از آشكار كردن آنست، و اینكه یك دعاى در پنهانى برابر است یا بهتر است هفتاد

دعاى آشكار در صورتى كه آشكار كردن آن مشعوب بر یاء و سمعه نباشد و گرنه میان آنها نسبتى نیست.

و اما جمع میان این اخبار و آنچه روایت شده است از اینكه مستحب اجتماع در دعا پس از این بحث در آن بیاید ان شاء اللّه تعالى.

( باب اوقات و حالاتیكه امید اجابت دعا در آنها رود )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: دعا را در چهار هنگام بخوانید: هنگام وزیدن بادها، و (گاه) بر طرف شدن سایه ها (یعنى هنگام ظهر)، و (نزد) فرو شدن باران، و (هنگام) ریخته شدن اولین قطره خون مؤمن (در جهاد یا غیر آن) زیرا در این چیزها درهاى آسمان باز شود.

2.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: دعا در چهار جا به اجابت رسد: در نماز وتر، و بعد از سپیده دم، و بعد از ظهر، و بعد از مغرب.

توضیح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: ظاهر اینست كه در سه مورد اخیر بعد از نمازهاى این اوقات است نه بعد از دخول اوقات. (مترجم گوید: وجهى براى این استظهار بنظر نرسید، و اللّه علم).

3.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده است: دعا را در چهار جا غنیمت شمارید: نزد قرائت قرآن، و نزد گفتن اذن، و نزد آمدن باران، و نزد برخورد كردن دو صف (از مؤمنین و كفار) براى قتال.

4.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: پدرم هر زمان بدرگاه خداوند حاجتى داشت در این ساعت آن را مى خواست یعنى هنگام زوال خورشید (و اول ظهر كه خورشید از میانه آسمان بطرف مغرب متمایل شود).

5.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هرگاه دل یكى از شما رقت كرد (و نرم شد) در آن حال دعا كند، زیرا دل تا پاك نشود رقت نكند.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: رقت ضد قساوت است و نشانه رقت دل گریه است، و حاصل اینكه رقت نشانه پاكى دل از دغلى و حسد و افكار باطله و خیالاتى است كه انسانرا از توجه به خداى تعالى سرگرم كند، و خلوص و پاكى دل نشانه و سبب اجابت دعاء است.

6.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا فرموده است: بهترین وقتیكه در آن خداى عزوجل را بخوانید (و دعا بدرگاهش كنید) سحرها است، و این آیه را كه درباره گفتار حضرت یعقوب علیه السلام است تلاوت فرمود: (دعا كردن براى آنها را) بسحر تأخیر انداخت (و مولكول بوقت سحر كرد).

7.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: پدرم هرگاه حاجتى از خدا طلب میكرد آنرا هنگام ظهر طلب میكرد، و چون اراده آن را میكرد چیزى مى آورد و صدقه میداد، و مقدار كمى عطر میزد و به مسجد مى رفت و براى حاجت خود دعا میكرد بدانچه خدا میخواست.

توضیح _ «و شم شیئاً من الطیب» كنایه از استعمال آن است چناچه ترجمه شد، و نیز مرحوم مجلسى و دیگران گفته اند: و این حدیث دلالت كند كه دعا چند شرط دارد

(1) هنگام زوال باشد (2) صدقه دادن پیش از آن (3) استعمال عطر (4) به مسجد رفتن.

1.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: هر گاه بدنت لرزید و چشمت گریان شد پس خود را باش، خود را باش (و بوسیله دعا بگیر از خداى سبحان آنچه خواهى از فیض ره) كه به تو توجهى شده است.

2.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: خداى عزوجل از میان بندگان مؤمنش آن بنده اى را دوست دارد كه بسیار دعا كند، پس بر شما باد به دعا از هنگام سحر تا زدن آفتاب زیرا آن هنگامى است كه درهاى آسمان در آن هنگام باز گردد، و روزیها در آن تقسیم شود، و حاجتهاى بزرگ بر آورده شود.

3.

عمر بن اذینه گوید: شنیدم از حضرت صادق (علیه السلام) كه مى فرمود: همانا در شب ساعتى است كه درك نكند آنرا بنده مسلمانى كه در آن نماز گزارد و خداى عزوجل را در آن ساعت بخواند (و به درگاهش دعا كند) جز اینكه اجابت شود (و دعایش مستجاب گردد) واین ساعت در هر شب هست، عرض كردم: خداینت خیر دهد بفرمائید آن چه ساعتى از شب است؟ فرمود: هنگامى كه نیمى از شب بگذرد، شش یك از اول نیمه شب.

( باب رغبت و رهبت و تضرع و تبتل و ابتحال و استعاذه و مسئلت )

توضیح _ رغبت به معناى میل و شوق و رهبت به معناى ترس و بیم، و تضرع یعنى فروتنى كردن، و تبتل به معناى بریدگى و انقطاع بدرگاه خداوند، و ابنهال به معناى زارى كردن است و استعاذه یعنى پناه جستن، و مسئلت به معناى درخواست كردن است، اینها ترجمه هاى فارسى آن است و معانى دیگر آنها در ضمن اخبار بیاید.

1.

ابو اسحاق گوید: حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رغبت آن است كه كف دو دست خود را بسوى آسمان بدارى، و رهبت آن است كه پشت دستهایت را بسوى آسمان بدارى. و در گفتار خداى عزوجل: «و تبتل الیه تبتیلا» فرمود: تبتل: دعا كردن بیك انگشت اسست كه بدانم اشاره كنى، و تضر علیه السلام این است كه با دو. انگشت اشاره كنى و آندو را حركت دهى، و ابتهال: بالا بردن هر دو دست است و اینكه آنها را بكشى، و این موقع اشك ریختن است، و سپس دعا كن.

2.

محمد بن مسلم گوید: از حضرت باقر (علیه السلام) پرسیدم از (تفسیر) گفتار خداى عزوجل: «پس فروتن نشدند براى پروردگار خویش و زارى نكردند» (سوره مؤمنون آیه 76) فرمود: استكانت همان فروتنى است و تضر علیه السلام بلند كردن هر دو دست و زارى كردن بدانها است.

3.

حضرت صادق (علیه السلام) رغبت را ذكر كرد و درون دو كف خود را به طرف آسمان باز كرد (یعنى رغبت چنین است) و اما رهبت چنین است: و پشت دو دست را به طرف آسمان كرد، و اما تضرع چنین است: و انگشتانش را بر است و چپ گردانید، و تبتل چنین است: و انگشتانش را بالا مى برد و پائین مى آورد، و ابتهال چنین است: و

دست خود را تا برابر رویش به جانب قبله كشید (فرمود) و ابتهال نباشد تا اشك روان شود.

4. ابو بصیر گوید: از حضرت صادق (علیه السلام) از دعا كردن و بلند كردن دستها پرسیدم فرمود: اما براى پناه بردن به خداى (از شر دشمنان) درون دستهاى خود را به طرف قبله كنى، و اما در دعاى براى روزى دستهاى خود را باز كنى و درون آندو را به سوى آسمان بدارى، و اما تبتل پس آن اشاره كردن با انگشت سبابه است، و اما ابتهال: بلند كردن دستها است بطورى كه از سرت بگذرد، و دعاى تضرع این است كه انگشت سبابه را در برابر رویت به جنبانى و آن دعاى خیفه (و هراس) است.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: ظاهر آنست كه مقصود از تعوذ پناه بردن از شر دشمنان است، و ممكن است آنرا تعمیم داد كه دشمنان باطن را هم چون نفس و شیطان شامل شود، و این حالت (یعنى حالتى كه امام (علیه السلام) در تعوذ فرمود) حالت نهایت بیچارگى است، زیرا كسى كه سنگى یا شمشیرى یا نیزه اى را بیند اینگونه دست خود را سپر سازد تا آنها را از اعضاء شریف بدن خود دور سازد.

5. محمد بن مسلم و زراره گویند: به حضرت صادق علیه السلام عرض كردیم: مسئلت بدرگاه خدا چگونه است؟ فرمود: دو دست خود را باز كنى، عرض كردیم: استعاذه چگونه است؟ فرمود: هر دو كف دست خود را بجانب فضا كنى (مانند كسى كه مى خواهد دست به دیوار بگذارد و خلاصه اینكه كف دستها را بطرف قبله مى گیرى از مجلسى ره) و تبتل: اشاره با انگشت است، و تضرع: جنبانیدن انگشت است، و ابتهال اینست كه هر دو را با هم بكشى.

( باب گریه )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هیچ چیزى نیست جز اینكه پیمانه و وزنى دارد جز گریه كه یك قطره اش دریائى از آتش را خاموش سازد، و چون چشم باشك خود پر شود (و اشك در آن حلقه بزند) آن چهره پریشانى و خوارى نبیند، و چون اشك بریزد خدا آنرا بر آتش دوزخ حرام كند، و اگر هر آینه در میان یك امت یك نفر گریان باشد همه آنها مورد ترحم قرار گیرند.

2.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: هیچ چشمى نیست جز اینكه روز قیامت گریان است مگر چشمیكه از ترس خدا گریسته باشد، و هیچ چشمى نیست كه از ترس خداى عزوجل باشك خود پر شود جز اینكه خداى عزوجل همه آن بدن را با آتش دوزخ حرام گرداند، و آن اشك بر گونه اى روان نگردد كه گرد پریشانى و خوارى ببیند، و هیچ چیزى نیست جز اینكه پیمانه و وزنى دارد مگر اشك كه همانا خداى عزوجل به اندكى از آن دریاهائى از آتش را خاموش كند، پس اگر بنده اى در میان یك امتى بگرید خداى عزوجل بخاطر گریه آن بنده بهمه آن امت رحم كند.

3.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: هیچ قطره اى نزد خدا محبوبتر نیست از آن اشكى كه در تاریكى شب از ترس خدا بریزد و جز خدا چیز دیگرى بآن منظور نباشد.

4.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هر چشمى در روز قیامت گریان است جز سه چشم چشمى كه از (دیدن و نظریه) آنچه خداوند حرام كرده بر هم نهاده شده، و چشمى كه در راه اطاعت خداوند بیدارى كشیده، و چشمى كه در دل شب از ترس خدا گریسته است.

5.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: خداى عزوجل به موسى علیه السلام وحى فرمود: كه همانا بندگان من به من تقرب نجستند به چیزى كه محبوبتر باشد نزد من از سه خصلت، موسى عرض كرد: پروردگارا آنها كدام است؟ فرمود: زهد درباره دنیا (و بى اعتنائى بدان) و ورع (و پارسائى) از نافرمانیها و معاصى، و گریه از ترس من، موسى عرض كرد: پروردگارا هر كه اینها را به جا آورد چه پاداشى دارد؟ خداى عزوجل به موسى وحى كرد: اى موسى اما آنانكه درباره دنیا زهد ورزیدند در بهشت باشند، و اما آنانكه از ترس من گریه كنند در بلندترین منازلند، واحدى در آن منازل با آنها شریك نباشد، و اما آنها كه از نافرمانیهاى من بپرهیزند پس من كه همه مردم را (در روز قیامت) بازرسى و تفتیش كنم آنها را بازرسى و تفتیش نكنم.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: رفیع اعلى آن مكان بلندى است كه در بهشت بلندترین منزلها است، و آن مسكن انبیاء و اولیاء است، و مقصود از اینكه (در دسته سوم) فرمود: آنها را بازرسى و تفتیش نكنم یعنى آنها بى حساب به بهشت روند.

6.

اسحاق بن عمار گوید: به حضرت صادق (علیه السلام) عرض كردم: من دعا مى كنم و میل دارم گریه (نیز) بكنم ولى گریه ام نمى آید، و بسا بیاد برخى از مردگان خانواده خودم میافتم پس رقت مى كنم و گریه كنم آیا این كار درست است؟ فرمود: آرى آنها را بیاد آور و چون رقت كردى گریه كن و پروردگار تبارك و تعالى را بخوان (و بدرگاهش دعا كن).

7.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: اگر گریه ندارى خود را به گریه وادار كن (یا مانند گریه كن بنما).

8.

سعیدین یسار گوید: به حضرت صادق عرض كردم: من در حال دعا خود را به گریه وادار كنم اگر چه گریه ندارم؟ فرمود: آرى گر چه به اندازه سرمگسى باشد.

9.

على بن أبى حمزه گوید: حضرت صادق (علیه السلام) بأبى بصیر فرمود: اگر از وقوع چیزى ترس داشتى یا حاجتى خواستى بنام خدا (دعا را) آغاز كن، و او را تمجید كن و ستایشش كن چنانچه شایسته آن است، و بر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله صلوات بفرست و حاجت خود را بخواه و خود را به گریه وادار كن اگر چه به اندازه سرمگسى باشد، همانا پدرم همیشه مى فرمود: نزدیكترین حالى كه بنده به پروردگار عزوجل دارد آنزمانى است كه در سجده باشد و گریان.

10.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: اگر گریه ات نیاید خود را به گریه وادار كن، پس اگر از دیده ات به اندازه سرمگسى اشك بیرون آمد پس به به (خوشا بر احوالت).

( باب ستایش و ثناء پیش از دعا )

1.

حارث بن مغیره گوید: شنیدم حضرت صادق (علیه السلام) مى فرمود: مبادا چون یكى از شما بخواهد از پروردگار خویش چیزى از حاجات دنیا و آخرت مسئلت كند بدان مبادرت ورزد تا به ستایش او و صلوات بر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله سخن خود را آغاز كند، و سپس حاجات خود را بخواهد.

2.

محمد بن مسلم گوید: حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: همانا در كتاب امیرالمؤمنین علیه السلام است كه ستایش پیش از درخواست است، پس هر گاه خداى عزوجل را خواندى (و به درگاهش دعا كردى) او را تمجید كن، عرض كردم: چگونه تمجیدش كنم؟ فرمود: «اى كسى كه به من از رگ گردن نزدیك ترى، اى كسى كه هر چه را بخواهى انجام دهنده آنى، و اى كسى میان مرد و دلش حائل شوى، و اى كسیكه در برترین نظر اندازه هائى، و اى آنكه به مانندش چیزى نیست.

3.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: جز این نیست كه (آداب دعا) همان مدح است، وسپس ستایش، و بعد اقرار به گناه، آنگاه در خواست، همانا بخدا سوگند هیچ بنده اى از گناه بیرون نشده جز باقرار بآن.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: شاید مراد از مدح بیان آن چیزهائى است كه دلالت بر بزرگوارى ذات و صفات او دارد بدون ملاحظه نعمت، و مراد بستایش وثناء: اعتراف به نعمتهاى او و شكرگزارى بر آنها است.

4. حارث بن مغیره گوید: كه حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هرگاه خواهى دعا كنى پس خداى عزوجل را تمجید كن، و سپاسگزار و او را تسبیح و تهلیل بگو و او را ثنا گوى (و ستایش كن) و بر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل او صلوات فرست سپس درخواست كن تا بتو داده شود.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: گاهى گفته شود كه تمجید گفتن «اللّه اكبر» است، و تحمید «الحمدلله» است، و تسبیح «سبحان» است، و تهلیل «لا اله الا الله» است، و ثناء آن است كه نعمتهائى كه خداوند بر بنده عطا فرموده بشمارد، ولى دور نیست كه معانى اینها را تعمیم دهیم كه شامل گردد هر چه را باین معانى برسانند و اختصاصى باین الفاظ مخصوص نداشته باشد چنانچه تمجید بر «لا حول و لا قوة الا بالله» نیز اطلاق شده است.

5. و نیز حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هرگاه یك از شما حاجتى خواهد پس پروردگار را ستایش كند و او را مدح گوید، زیرا چون مردى از سلطان حاجتى خواهد بهترین سخنى كه توانائى آن را دارد براى او آماده سازد، پس چون حاجتى خواستى پس خداى عزوجل جبار را تمجید كنید و او را مدح گویید و ستایش كنید (و با این بیان) مى گویى: «یا اجود من اعطى، و یا خیر من سئل، یا ارحم من استرحم، یا احد یا صمد، یا من لم یلد و لم یولد و لم یكن له كفواً احد، یا من لم یتخذ صاحبة و لا ولداً، یا من یفعل ما یشاء و یحكم ما یرید و یقضى ما أحب، یا من یحول بین المرء و قلبه، یا من هو بالمنظر الاعلى، یا من لیس كمثله شى ء، یا سمیع یا بصیر» و از نامهاى خداى عزوجل بسیار بگو، زیرا نامهاى خدا بسیار است و صلوات فرست

بر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آلش بگو: «اللهم اوسع على من رزقك الحلال ما أكف به وجهى واؤدى به عن امانتى و أصل به رحمى و یكون عوناً فى الحج العمرة».

و فرمود: مردى وارد مسجد شد و دو ركعت نماز خواند و از خداى عزوجل در خواست كرد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: این بنده نسبت (بدرخواست از) پروردگارش شتاب كرد، مردى دیگر آمد و دو ركعت نماز خواند سپس خداى عزوجل ثناء خواند (و او را ستایش كرد) و بر پیغمبر و آلش صلوات فرستاد، پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: (اكنون) درخواست كن كه بتو داده شود.

توضیح در حدیث (2) دعایى بود كه هم ترجمه بفارسى شد و هم شرح بعضى از فقرات آن را در آخر حدیث ذكر كردیم، ولى چون از این پس آخر كتاب دعا بیشتر احادیث مشتمل بر دعاهایى است كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) یا ائمه معصومین صلوات اللّه علیهم اجمعین دستور خواندن آنها را فرموده اند، و ترجمه و شرح آن براى خوانندگان پارسى بسیار كم فائده بود، زیرا با دستور و سیره اى كه بر خواندن دعاها بمتن عربى آن رسیده، و از طرفى تمامى این دعاها در كتب ادعیه با ترجمه اش براى كسانیكه بخواهند از معانى آن استفاده كنند موجود بود، بدین جهت حدیثهایى كه از این پس مشتمل بر دعا است، قسمتى از آن كه مربوط بكیفیت خواندن آن دعا است و یا چیزهاى دیگرى كه از متن دعا مورد نظر بیرون است ترجمه خواهد شد، ولى از ترجمه متن دعاها خوددارى مى شود جز در پاره اى از موارد كه مناسب باشد.

6. ابو كهمس گوید: شنیدم حضرت صادق (علیه السلام) مى فرمود: مردى وارد مسجد شد و پیش از ستایش بر خدا و صلوات بر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شروع بدعا كرد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: این بنده در (دعا و درخواست از) پروردگارش شتاب كرد، سپس مرد دیگرى وارد شد و نماز خوانده و خداى عزوجل را ستایش نمود و بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) صلوات فرستاد، پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوى فرمود: بخواه تا بتو داده شود.

سپس حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: همانا در كتاب على علیه السلام است كه: ستایش بر تو صلوات بر رسول خدا پیش از خواستن حاجتش سخن خوشى گوید.

7. عثمان بن عیسى از كسى كه براى او حدیث نقل كرده بود بحضرت صادق علیه السلام عرضكردم: دو آیه در كتاب خدا (قرآن) است كه آن دو را مى جویم و نمى یابم، فرمود: كدام است آن دو آیه؟ عرضكردم: گفتار خداى عزوجل: «مرا بخوانید تا براى شما اجابت كنم» (سوره مؤمن آیه 60) و او را مى خوانیم و اجابتى نمى بینیم؟ فرمود: آیا تو پندارى كه خداوند خلاف وعده خود كرده؟ عرضكردم: نه، فرمود: پس این (باجابت نرسیدن دعاها) از چیست؟ عرضكردم: نمى دانم، فرمود: ولى من تو را آگاه كنم: هر كه خداى عزوجل را در آنچه باو فرمان داده اطاعت كند سپس او را از جهت دعا بخواند او را اجابت كند، عرضكردم: جهت دعا چیست؟ فرمود: شروع مى كنى پس خدا را حمد و ستایش كنى، و نعمتهاییكه بتو داده است بزبان آرى، و سپس او را شكر كنى، سپس بر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) صلوات فرستى، و سپس گناهان خود
1. را یادآور شوى و بدانها اعتراف كنى و از آنها بخدا پناه برى، اینست جهت (و راه) دعا.

سپس فرمود: آیه دیگر كدام است؟ عرضكردم: گفتار خداى عزوجل: «و آنچه بدهید از چیزى پس خداوند عوضش را بدهد و اوست بهترین روزى دهندگان» (سوره صباء آیه 39) و من انفاق كنم (و بدهم) ولى عوضى (براى آن) نبینم؟ فرمود: آیا پندارى كه خداى عزوجل خلاف وعده خود كند؟ عرضكردم: نه، فرمود: پس این از چیست؟ عرضكردم ندانم، فرمود: اگر هر آینه یكى از شماها مالى را از راه حلالش بدست آورد، و آن را در راه حلالش انفاق كند (و بدهد) هیچ درهمى از آن انفاق نكند جز اینكه بر آن عوض داده شود.

توضیح _ انفاق در لغت عرب بمعناى خرج كردن و بخشیدن و یا دادن مال بكسى و نفقه دادن و امثال این معانى است، و در این آیه شریفه طبرسى (قدّس سرّه) در مجمع البیان گوید: یعنى آنچه از مال خود را در راه خیر صرف كنید پس خداى سبحان عوض آن را بشما عطا فرماید، اما در دنیا باینكه نعمت شما را افزون كند، و اما در آخرت پاداش آن بهشت است، و كلبى گفته: آنچه در راه خیر صدقه دهید خداوند عوض آنرا بشما بدهد یا در دنیا و یا براى آخرتتان ذخیره كند، و جابر از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حدیث كند كه فرمود: هر كار معروفى صدقه است و هر چه مرد بوسیله آن آبروى خود را نگهدارد صدقه است، و هر چه انسان خرج كند خدا ضامن عوض آن است مگر آنچه در بنا و نافرمانى باشد.

8. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هر كه شاد شود دعایش باجابت رسد باید كسب خود را پاك و حلال كند.

( باب اجتماع براى دعا كردن )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هیچ چهل نفر مردى براى دعا نزد هم اجتماع نكنند و خداى عزوجل را در كارى نخوانند (و دعا نكنند) جز اینكه خداوند دعاى آنها را مستجاب كند، پس اگر چهل نفر نبودند، و چهار نفر بودند (نزد هم جمع شوند و) ده بار خداى عزوجل را بخوانند خداوند دعایشان را اجابت كند، و اگر چهار نفر هم نباشند و یك نفر باشد كه چهل مرتبه خدا را بخواند پس خداى عزیز جبار براى او اجابت كند.

2.

و نیز حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هیچگاه چهار نفر با هم اجتماع نكرده اند كه براى مطلبى بدرگاه خدا دعا كنند جز اینكه با اجابت آن دعا از هم جدا شده اند.

3.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: هرگاه پیش آمدى پدرم را غمناك مى كرد زنان و كودكان را جمع مى كرد، سپس دعا مى كرد و آنها آمین مى گفتند.

4.

و نیز آنحضرت علیه السلام فرمود: دعا كننده و آمین گو در مزد و اجر شریكند.

( باب عمومیت دادن در دعا و براى همه دعا كردن )

1. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هرگاه یكى از شماها دعا كند پس عمومیت دهد (و همه را دعا كند) زیرا كه آن باجابت نزدیكتر است.

( باب كسیكه اجابت دعایش بتأخیر افتد )

1. احمد بن محمد بن ابى نصر گوید بحضرت ابى الحسن (رضا) علیه السلام عرضكردم: قربانت: من چند سال است كه از خدا حاجتى درخواست كرده ام و از تأخیر اجابتش در دلم شبهه و نگرانى آمده است؟ فرمود: اى احمد مبادا شیطان بر (دل) تو راهى باز كند، تا تو را نا امید كند همانا امام باقر علیه السلام مى فرمود: هر آینه مؤمن حاجتى از خدا بخواهد و اجابت آن پس افتد براى محبوبیت آوازش (نزد خداوند) و شنیدن صداى گریه اش، سپس فرمود: بخدا سوگند آنچه خداى عزوجل براى مؤمنین از آنچه خواهند پس اندازد، بهتر است براى ایشان از آنچه زود بآنها عطا فرماید، و دنیا چیست؟ امام باقر علیه السلام مى فرمود: سزاوار است براى مؤمن كه دعایش در حال آسایش همانند دعاى او در حال سختى باشد، و چون باو داده شد (آنچه درخواست كرده از دعا) سست نشود، پس تو از دعا خسته مشو زیرا كه دعا نزد خداى عزوجل منزلتى دارد (بس بزرگ) و بر تو باد بشكیبائى و دنبال روزى حلال رفتن، و صله رحم كردن و مبادا با مردم اظهار دشمنى كنى، زیرا كه ما خاندانى هستیم كه پیوند كنیم با هر كه از ما ببرد، و نیكى كنیم بهر كه بما بدى كند، پس بخدا سوگند در این كار سرانجام نیكودى ببینیم (چه در دنیا و چه در آخرت)، همانا كسى كه در این دنیا داراى نعمت است اگر هر گاه درخواست (چیزى از خدا) كند و باو داده شود (حرصش زیاد گردد) و جز آنرا نیز بخواهد، و (در نتیجه) نعمت خدا در چشم او كوچك و خوار گردد، و از هیچ چیز سیر نشود، و چون نعمت فراوان شود مسلمان از اینراه بخطر افتد، (و این خطر) بخاطر آن حقوقى (است) كه بر او واجب شود، و بخاطر آن چیزى است كه بیم آن رود بواسطه این حقوق در فتنه و آزمایش افتد (و در أداء آنها كوتاهى كند)، بگو بدانم كه اگر من بتو چیزى گفتم بدان وثوق و اعتماد دارى؟ عرضكردم: فدایت گردم اگر من بگفته شما اعتماد نكنم پس بگفتار چه كسى اعتماد كنم با اینكه شما حجت خداوند بر خلق او هستى؟ فرمود: پس تو بخدا (و وعده ها و گفتارهاى او) اعتمادت بیشتر باشد، زیرا خداوند بتو وعده اجابت داده است (یا اینكه اجابت دعاى تو بموعودى واگذار شده) آیا خداى عزوجل نفرماید: «و هرگاه پرسندت بندگان من از من، پس همانا من نزیكم و اجابت كنم دعاى آنكه مرا خواند» (سوره بقره آیه 186)؟ و فرموده است: «نومید نباشید از رحمت خدا» (سوره زمر آیه 53) و نیز فرموده است: «و خدا نویدتان دهد بآمرزش و فضل» (سوره بقره آیه 268) پس تو به خداى عزوجل اعتمادت بیشتر باشد از دیگران، و در دل خود جز خوبى راه ندهید، كه شما آمرزیده اید.

توضیح _ مجلسى (قدّس سرّه) در ضمن شرح قسمتهاى حدیث وجوهى براى تأخیر در اجابت دعا از آن استفاده نموده كه تا هشت وجه آن را ذكر كرده است (اول) حقارت و پستى دنیا و اینكه تأخیر بآخرت بهتر است. (دوم) اینكه از شرایط اجابت دعا اینست

كه در هر حال نباید دست از دعا برداشت چه در حال آسودگى و چه در حال سختى (سوم) شكیبائى در تأخیر آن (چهارم) اینكه كسب خود را حلال كند، یا اینكه دعائى باجابت رسد كه حرامى در برنداشته باشد. (پنجم) قطع رحم نكند (ششم) اظهار دشمنى با مردم نكند (هفتم) اینكه اگر زود باجابت رسد موجب حرص بر دنیا گردد و نعمتهاى خدا در نظر خوار و كوچك شود (هشتم) آنكه بواسطه فراوان شدن مال و ثروت و قدرت در خطر اداء نكردن حقوق آن افتد، و سپس در آخر گفتارش گوید: و در این حدیث فواید بسیار و حقیقتهاى فراوانى است براى كسى كه پدیده حقیقت و یقین در آن بنگرد. (آری و تو ای عاقل دانا و خردمند اعظم شکرگزاری تو فقط و فقط بایستی شکرگزاری بواسطه اعطاء نعمت عظیم ولایت مولای مظلوم ما علی (علیه السلام) و سایر معصومین یعنی هدایت محمد و آل محمد علیهم‌السلام و عجل فرجهم باشد و نیز درخواست تعجیل در امر ظهور مولای مظلوم مان حضرت مهدی عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف تا به واسطه ظهور پرجلالت او عدل و عدالت بر جهان حاکم شود پس از این ظلم و جور آمین)

2.

منصور صقیل گوید: به حضرت صادق (علیه السلام) عرضكردم: بسا هست كه مردى دعا كند و دعایش مستجاب گردیده، ولى تا مدتى (اثر آن استجابت ظاهر نگردد و) پس افتد؟ فرمود: آرى (چنین است) عرضكردم: این براى چیست؟ آیا براى اینست كه بیشتر دعا كند، فرمود: آرى.

3.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: همانا بنده اى دعا كند پس خداى عزوجل بدو فرشته (كه موكل بر انسان هستند یا دو فرشته دیگر) فرماید: من دعاى او را باجابت رساندم ولى حاجتش را نگهدارید، زیرا كه من دوست دارم آواز او را بشنوم، و همانا بنده اى هم هست كه دعا كند پس خداى تبارك و تعالى فرماید: زود حاجتش را بدهید كه آوازش را خوش ندارم.

4.

اسحاق بن عمار گوید: بحضرت صادق عرضكردم: (ممكن است) دعاى مردى مستجاب شده (باشد) ولى بتأخیر افتد (و اثر استجابت آن همان زمان ظاهر نگردد؟ فرمود: آرى تا بیست سال (ممكن است تأخیر افتد).

5.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: میان گفته خداى عزوجل (كه بموسى و هارون در مقابل تقاضاى نابودى فرعون و پیروانش فرمود:) «هر آینه دعاى شما باجابت رسید» (سوره یونس 89) و میان نابودى فرعون چهل سال طول كشید.

6.

ابو بصیر گوید: شنیدم از حضرت صادق (علیه السلام) كه مى فرمود: همانا مؤمن دعا كند و اجابت دعایش تا روز جمعه (یا روز قیامت) بتأخیر افتد.

7.

و نیز آن حضرت فرمود: همانا بنده اى كه دوست خدا است در پیش آمدى كه براى او رخ داده دعا كند، و خدا بفرشته اى كه موكل باو (یا بآن دعا) است فرماید: حاجت بنده مرا برآور ولى در (دادن) آن شتاب مكن زیرا كه من میل دارم صدا و آواز او را بشنوم. و همانا بنده اى دشمن خدا بدرگاه خداى عزوجل درباره اتفاقى كه براى او پیش آمده دعا كند پس فرشته موكل بر او (یا بر آن دعا) گفته شود: حاجتش را برآور و در (دادن) آن شتاب كن زیرا من خوش ندارم آواز و صدایش را بشنوم.

فرمود: پس مردم (كه خبر از این جریان ندارند بآنكه حاجتش زود بر آورده شده) گویند: باین داده نشده جز براى گرامى بودنش (نزد خدا، و بآنكه در اجابتش تأخیر شده گویند:) از او دریغ نشده جز براى زبونى و خواریش.

8.

ابو بصیر گوید: حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: پیوسته مؤمن در حال خیر و امیدوارى است تا مادامیكه شتاب نكند پس نومید شود و دعا را رها كند، عرضكردم: چگونه شتاب كند؟ فرمود: گوید: از فلان وقت و فلان وقت دعا كرده ام و اجابت آن را نمى بینم؟

9.

و نیز آنحضرت فرمود: همانا مؤمن خداى عزوجل را درباره حاجت خود بخواند و خداى عزوجل فرماید: اجابت او را بتأخیر اندازید بخاطر شوقى كه بآواز و دعاى او دارم، پس چون روز قیامت شود خداى عزوجل فرماید: اى بنده مؤمن تو مرا خواندى (و دعا كردى) و من اجابتت را پس انداختم اكنون ثواب و پاداش تو چنین و چنان است، و باز درباره فلان چیز مرا خواندى (و دعا كردى) و من اجابت تو را بتأخیر انداختم و پاداش تو چنین و چنان است، فرمود: پس مؤمن آرزو كند كه كاش هیچ دعائى از او در دنیا اجابت نمى شد براى آنچه ثواب و پاداش نیك كه مى بیند.

( باب ذكر صلوات بر محمد ص و خاندانش علیهم السلام در دعا و غیر آن )

1. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: پیوسته دعا محجوبست (و میانه آن و استجابش حجاب و پرده اى حائل است) تا بر محمد و آلش صلوات فرستاده شود (كه آنگاه پرده و حائل برطرف شود).

شرح _ جزرى در نهایه گفته است: صلوة در لغت بمعناى دعا است، و عبادت مخصوصه را كه شامل دعا است صلوة گفته اند، و برخى گفته اند: صلوة در لغت بمعناى تعظیم است، و عبادت مخصوصه را هم صلوة گفته اند چون در آن تعظیم خداوند است تا آنكه گوید: و اما اینكه گوئیم «اللهم صلى على محمد» معنایش اینست كه خدایا او را بزرگوار كن در دنیا بوسیله بلند كردن نام او و آشكار كردن دعوت و نگهدارى شریعتش، و در آخرت بقبول كردن شفاعت او درباره امتش و دو چندان كردن اجر و پاداشش.

فیض (قدّس سرّه) در وافى گوید: معناى صلوة بر پیغمبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) اضافه انواع كرامات و لطائف نعمتها است بر او، و اما صلوات ما و فرشتگان بر او پس آن درخواست آن كرامت و اضافه آن بر او است.

و مجلسى (قدّس سرّه) گوید: مشهور آنست كه صلوة از خداى سبحان رحمت است و از فرشتگان استغفار (و طلب آمرزش) و از بندگان دعا است. و در معناى «آل» گفته است: آل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نزد شیعه امامیه عترت طاهره و خاندان معصوم او هستند.

2. حضرت صادق علیه السلام فرمود: چون نام پیغمبر صلى اللّه علیه و آله برده شد بسیار بر او صلوات بفرستید، زیرا هر كس یك صلوات بر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله فرستد خداوند هزار بار در هزار صف از فرشته ها بر صلوات فرستد، و چیزى از مخلوقات خدا نماند جز اینكه بر این بنده صلوات فرستد براى آنكه خداوند و فرشتگان براى او صلوات فرستند، و هر كس در این فضیلت رغبت نكند پس او

نادان و مغرور است، و خدا و رسول و خاندانش از او بیزارند. ( پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که این امر یعنی تقدیم صلوات بر رسول خدا به محض شنیدن نام مبارک ایشان معجزه خداوند و خبر غیبی مذکور در صحف انبیای سلف است که ما آن را در قسمت بشارات کتاب شریف نور الانوار خود مذکور نموده ایم و آن این‌که نام ایشان پشت‌درپشت مذکور است و لذا بر اهل ایمان تقدیم صلوات در این زمان واجب است یعنی در آن زمان که نام مقدس و مطهر ایشان ذکر می شود و نکته عظیم دیگر این‌که تقدیم صلوات بایستی با آل او همراه باشد زیرا عدم ذکر آل ستم بر رسول خداست)

3.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: صلوات بر من و بر اهل بیت من نفاق را مى برد.

4.

و نیز حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هر كه صد بار بگوید: «یا رب صلى على محمد و آل محمد» صد حاجت از او بر آورده شود كه سى حاجت آن از (حاجات) دنیا باشد (و باقى از آخرت).

5.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: هر دعائى كه خداى عزوجل بدان خوانده شود از رفتن به آسمان محجوبست تا صلوات بر محمد و آل محمد فرستاده شود.

6.

و نیز فرمود: علیه السلام مردى نزد صلى اللّه علیه و آله آمده عرض كرد: اى رسول خدا: یك سوم دعاهاى خود را به شما اختصاص دهم؟ فرمود: نیكو است عرض كرد: صلى اللّه علیه و آله نیمى از دعاهاى خود را مخصوص شما گردانم؟ فرمود: این بهتر است، عرض كرد: همه دعاهایم را براى شما قرار دهم؟ فرمود: در این صورت خداى عزوجل - آنچه از كارهاى دنیا و آخرتت كه ترا اندوهناك كند كفایت فرماید. پس مردى به حضرت صادق (علیه السلام) عرض كرد: خدایت نیكى دهد چگونه دعایش را براى او قرار دهد، حضرت علیه السلام فرمود: چیزى از خداى عزوجل درخواست نكند جز اینكه ابتداء به صلوات بر محمد و آلش علیهم السلام كند. (پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند در تمامی این روایات مقصود تقدیم صلوات است به دوازده امام و چهارده معصوم یعنی ذکر آل محمد واجب است و لذا ما از ذکر روایاتی که انحصار را تاکید نموده خودداری می نماییم زیرا توجه به معنی آن ستم بر رسول خداست)

شلوغی داشت بعد کلمه بعدی)

7.

و نیز حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آوازهاى خود را بصلوات بر من بلند كنید، زیرا كه آن نفاق را بر طرف سازد. (یعنی صلوات بر محمد و آل محمد را با صدای بلند تقدیم نمایند)

8.

اسحاق بن فروخ گوید: حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: اى اسحاق بن فروخ هر كه ده بار بر محمد و آل محمد صلوات بفرستد خداوند و فرشتگان او صد بار بر او صلوات فرستند، و هر كه صد بار بر محمد و آل محمد صلوات فرستد خداوند و فرشتگانش هزار بار بر او صلوات فرستند، آیا گفتار خداى عزوجل را نشنیده اى (كه فرماید:) «او است

آن خداوندى كه رحمت (یا درود) فرستد بر شما (او) و فرشتگانش تا برون آرد شما را از تاریكیها بسوى روشنائى و بوده است بمؤمنان مهربان» (سوره احزاب آیه 43).

9.

محمد بن مسلم از یكى از دو امام باقر و صادق علیهماالسلام حدیث كند كه فرمود: در میزان (و ترازوى اعمال در قیامت) چیزى سنگین تر از صلوات بر محمد و آل محمد نیست، و همانا مردى باشد كه اعمالش را در میزان گذارند و سبك باشد، پس ثواب صلوات او در آید و آنرا در میزان نهد پس بسبب آن سنگین گردد و (بر كفه دیگر) بچربد.

10.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هر كه بدرگاه خداى عزوجل حاجتى دارد باید بصلوات بر محمد و آلش شروع كند، و سپس حاجت خود را بخواهد، و در آخر هم بصلوات بر محمد و آل محمد پایان دهد، زیرا كه خداى عزوجل كریم تر از آن است كه دو طرف (دعا) را بپذیرد، و وسط (دعا) را واگذارد (و به اجابت نرساند) زیرا صلوات بر محمد و آل محمد محجوب نیست (و بدون بر خورد به حجابى بالا رود).

11.

عبد السلام بن نعیم گوید: به امام صادق علیه السلام عرض كردم: من وارد خانه (كعبه) شدم و هیچ دعائى بخاطر نداشتم جز صلوات بر محمد و آل محمد؟ فرمود: آگاه باش كه هیچ كس مانند تو (در فضیلت و ثواب) از خانه بیرون نیامده است.

12.

عبید اللّه بن عبداللّه دهقان گوید: خدمت حضرت رضا علیه السلام شرفیاب شدم، پس آن حضرت به من فرمود: معناى گفتار خداوند چیست؟ (كه فرماید:) «و یاد كرد نام پروردگارش را پس صلوات بجا آورد» (سوره اعلى آیه 15)؟ من عرض كردم: یعنى هر زمان نام پروردگارش را بیاد آورد برخاست پس نماز خواند (و صلواة بمعناى نماز است) فرمود: (اگر اینطور باشد) پس خدا به حقیقت تكلیفى نا به جا و بیرون از طاقت و توانائى كرده است؟ عرض كردم: قربانت: پس معناى آن چگونه است؟ فرمود: هر گاه نام پروردگارش را یاد كند بر محمد و آل محمد او صلوات فرستد.

13.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هرگاه یكى از شماها نماز بخواند و در نماز خود نام پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) (و آل او) را نبرد، با این نماز بجز راه بهشت مى رود (یعنى این نماز او را به بهشت نخواهد برد). و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كس كه من نزد او نامم برده شود و بر من صلوات نفرستد به دوزخ رود، پس خدایش (از رحمت خود) دور كند. و فرمود (صلی الله علیه و آله و سلم): و هر كس كه من نزدش نام برده شوم و صلوات (فرستادن) را بر من فراموش كند از راه بهشت به خطا رفته است.

14.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: هر كه من نزدش نام برده شوم و فراموش كند كه بر من صلوات بفرستد خداوند او را براهى جز راه بهشت برد.

15.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: پدرم شنید كه مردى به پرده كعبه در آویخته و مى گوید: «اللهم صل على محمد»، (و نامى از آل محمد دنبال آن نمى برد) پدرم باو فرمود: اى بنده خدا بریده اش مكن، و درباره حق ما به ما ستم مكن، و بگو: «الهم صل على محمد و أهل بیته». (یعنی 14 معصوم پاک محمد و آل محمد علیهم‌السلام و عجل فرجهم)

( باب آنچه لازم است از ذكر خداى عزوجل در هر مجلسى )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هیچ مجلسى نباشد كه در آن نیكان و بدكاران گرد هم اجتماع كنند كه بى یاد خداى عزوجل از آن برخیزند جز اینكه در روز قیامت براى آنها مایه حسرت و افسوس باشد.

2.

و نیز حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هیچ مردمى، در انجمنى فراهم نشوند كه در آن ذكر خداى عزوجل و ذكر ما نباشد جز اینكه آن انجمن در روز قیامت مایه حسرت و افسوس آنان باشد، سپس فرمود: (پدرم) حضرت ابوجعفر علیه السلام فرمود: همانا ذكر ما ذكر خدا است و ذكر دشمن ما ذكر شیطان است.

3.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: در آن توراتى كه دست نخورده (و مانند این توراة فعلى كه تحریف شده نیست) نوشته است كه موسى علیه السلام از خداوند پرسشى كرده عرض كرد: پروردگارا آیا تو به من نزدیكى تا با تو آهسته راز گویم یا از من دورى تا فریادت كنم؟ خداى عزوجل به او وحى فرمود: اى موسى من هم نشین آن كسم كه مرا یاد كند، موسى عرضكرد: كیست كه در پناه تو است روزى كه پناهى جز پناه تو نیست؟ فرمود: آنانكه مرا یاد كنند پس من نیز آنها را یاد كنم، و در راه من (یا بخاطر خشنودى من) با هم دوستى كنند، پس من نیز آنها را دوست دارم، اینهایند كه چون خواهم به أهل زمین بلا و بدى برسانم یادشان كنم و به خاطر آنها آن بدى را از اهل زمین دفع كنم.

4.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: خداى عزوجل به موسى وحى كرد: اى موسى به زیادى مال شاد مشو، و ذكر مرا در هر حالى وا مگذار (از یاد من بیرون مرو) زیرا زیادى مال گناهان را فراموش سازد، و واگذاردن ذكر من دلها را سخت كند.

5.

امام باقر علیه السلام فرمود: در آن توراتى كه تغییرى در آن داده نشده است (و محرف نیست) نوشته است: كه همانا موسى از پروردگار پرسید و عرضكرد: بارالها هر آینه گاهى مجلسى براى من پیش آید كه من تو را عزیزتر و والاتر دانم از اینكه در آن مجلسها یاد تو كنم (و نامت را برم).

6.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: خداى عزوجل به موسى فرمود: در شب و روز مرا بسیار یاد كن و هنگام ذكر من خاشع باش، و به هنگام بلایم شكیبا باش، و پیش ذكر من آسوده باش (چون با ذكر من دل آسوده شود) و مرا بپرست و چیزى را شریك من قرار مده، بازگشت بسوى من است، اى موسى مرا (براى روز درمانگى) ذخیره خود ساز، و گنج كردارهاى شایسته و پاینده خود را بمن بسپار.

7.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: خداى عزوجل به موسى فرمود: زبانت را دنبال دلت قرار ده تا سالم بمانى، و در شب و روز مرا بسیار یاد كن و گناه را از كان و معدنش دنبال مكن كه پشیمان شوى، زیرا خطا كارى و گناه وعده گاه اهل دوزخ است.

8.

و نیز امام حضرت صادق علیه السلام فرمود: در آنچه خدا با موسى مناجات كرد (این بود كه) فرمود: اى موسى مرا در هیچ حالى فراموش مكن زیرا كه فراموش كردن من دل را مى میراند.

9.

و نیز حضرت صادق علیه السلام فرمود: خداى عزوجل فرماید: اى فرزند آدم مرا در میان مردم یاد كن تا من تو را در میان گروهى بهتر (از گروه تو) یاد كنم.

10.

و نیز فرمود: خداى عزوجل فرموده: هر كه در میان دسته اى از مردم مرا یاد كند من او را در میان دسته اى از فرشتگان یاد كنم.

( باب بسیار ذكر خداى عزو جل كردن )

1. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هیچ چیز نیست جز آنكه براى آن حدى (و اندازه اى) است كه بدان پایان پذیرد مگر (ذكر) كه حدى ندارد تا پایان پذیرد، خداى عزوجل فرائض را واجب كرده و هر كه آنها را به جاى آورد همان حد و انتهاى آنها است، و ماه رمضانست پس هر كه آنرا روزه دارد همان حد آن است، و حج (واجب است) و هر كه حج كرد به پایان رسانده، مگر همان (ذكر) كه براستى خداى عزوجل به اندك آن راضى نشده و انتها و حدى براى آن قرار نداده كه بدان پایان یابد، سپس این آیه را تلاوت فرمود: «اى آنانكه ایمان آوردید یاد كنید خدا را بسیار، و تسبیحش گوئید بامدادان و شامگاهان» (سوره احزاب آیه 41 و 42) پس فرمود: خداى عزوجل براى آن حدى كه بدان پایان پذیرد قرار نداده است.

فرمود: و پدرم فراوان ذكر خدا مى كرد، (گاهى) من به همراه او مى رفتم و او ذكر خدا مى كرد، با او غذا مى خوردم او ذكر خدا مى كرد، و (گاهى) با مردم گفتگو مى كرد ولى آن از ذكر خدا بازش نمى داشت و من مى دیدم زبانش را كه چسبیده به كامش بود و مى گفت «لا اله الا اللّه» و پیوسته ما را انجمن مى كرد، و ما را به ذكر خدا فرمان مى داد تا آفتاب بزند، و هر كدام ما كه خواندن (قرآن) میدانستیم دستور به خواندن مى داد، و هر كدام نمیدانست به او دستور ذكر مى فرمود.

در هر خانه اى كه قرآن خوانده شود و ذكر خداى عزوجل شود بركت آن خانه زیاد گردد، و فرشتگان در آن خانه آیند، و شیاطین از آن دورى كنند، و براى اهل آسمان بدرخشد چنانچه ستاره فروزان براى اهل زمین مى درخشد، و (اما) خانه اى كه در آن قرآن خوانده نشود و خدا در آن خانه ذكر نشود بركتش كم مى شود و فرشتگان از آن دورى كنند و شیاطین در آن خانه در آیند.

و به تحقیق رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: آیا شما را آگاه نكنم به بهترین كارهایتان كه در درجات شما از همه كارها بالاتر، و نزد خداوند از همه پاكتر و پاكیزه تر است، و براى شما از دینار (طلا) و درهم (نقره) بهتر، و از اینكه با دشمن خودتان برخورد كنید (و جهاد كنید) و شما آنها را بكشید و آنها شما را بكشند خوبتر است؟ عرض كردند: چرا فرمود: آن بسیار ذكر خدا كردن است سپس فرمود: مردى خدمت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله فرمود: هر كه زبانى گویا به ذكر خدا به او داده شده است خیر دنیا و آخرت به او داده شده، و درباره گفتار خدایتعالى: «و منت منه كه فزونى جوئى» (سوره مدثر آیه 6) فرمود، (یعنى) آنچه كار خیر براى خدا كردى آن

را بیش مشمار. (این روایت البته مثل سایر روایات معصومین درس‌های عظیم در جهت نیل به رستگاری جاوید و کسب رضایت حضرت الله جل جلاله به پیروان خداوند می‌دهد و به همین دلیل یعنی ادای رسالت و امامت است که شایسته تقدیم صلوات هستند یعنی واسطه نزول سعادت ابدی بر خلایق جهان تا ابدالآباد اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم آمین یا رب‌العالمین)

2.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: شیعیان ما آنهائى هستند كه هرگاه تنها باشند ذكر خدا بسیار كنند.

3.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: هر كه ذكر خداى عزوجل را بسیار كند خداوند او را دوست دارد، و هر كه ذكر خدا را بسیار كند براى دو براءت (یعنى منشور آزادى) نوشته شود، یكى براءت از دوزخ، و دیگرى براءت از انفاق (و دو روئى).

4.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: تسبیح فاطمه زهراء علیهاالسلام از جمله ذكر بسیارى است كه خداى عزوجل فرموده است: «خدا را یاد كنید یاد كردن بسیار» (سوره احزاب آیه 41). و نیز مانند این حدیث را سعید اعرج از آن حضرت علیه السلام روایت كرده است. (این البته از اعظم روایات واصله است که تأکید می‌نماید به ولایت 14 معصوم ع و عجل فرجهم)

5.

و نیز امام صادق (علیه السلام) فرمود: هر كه بسیار ذكر خداى عزوجل را بكند خداوند او را در بهشتش در كنف رحمت خود جا دهد.

( باب اینكه صاعقه آتشى كه در رعد و برق شدید از آسمان فرو ریزد شخص ذاكر را نگیرد )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: مؤمن بهر مرگى مى میرد جز به صاعقه زیرا در حالى كه او ذكر خداى عزوجل مى كند به او اصابت نكند.

2.

برید بن معاویه عجلى گوید: حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: صاعقه ها به كسى كه ذكر خدا گوید و ذاكر است اصابت نكنند، گوید: من عرضكردم: ذاكر كیست؟ فرمود: آنكه صد آیه بخواند.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: یعنى در هر روز و شب صد آیه بخواند یا در هر یك از شب و روز.

3. ابو بصیر گوید: از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم از مردن مؤمن؟ فرمود: مؤمن بهر مردنى مى میرد: بوسیله غرق شدن بمیرد، به زیر آور ماندن بمیرد، به درنده دچار گردد، به صاعقه بمیرد، ولى این صاعقه به ذكر كننده خداى عزوجل اصابت نكند (و نرسد).

( باب سرگرم شدن به ذكر خدا )

1. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: همانا خداى عزوجل فرماید: هر كه بسبب ذكر من از درخواست و پرسش از من سرگرم شود (بطورى كه درخواست و حاجات خود را

فراموش كند) باو بدهم بهتر از آنچه میدهم بآنكس كه از من درخواست كند.(و ذكر من او را سرگرم نكرده).

2. و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: همانا بنده اى به خداى عزوجل حاجتى دارد، و به ثناء و ستایش بر خدا و صلوات بر محمد و آل محمد شروع كند تااینكه حاجت خود را فراموش كند (و سرگرم ثناء بر خدا و صلوات شود) پس خداوند حاجت او را بر آورد بى آنكه درباره آن درخواستى كرده باشد.

( باب ذكر خداى عزوجل در نهان )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: خداى عزوجل فرموده: هر كه مرا در نهانى یاد كند من او را آشكارا یاد كنم. شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: ذكر نهانى یعنى در دل یا در خلوت و تنهائى یا آهسته گفتن در برابر بلند گفتن (كه بر تمامى اینها صادق است).

2.

ابى مفراى خصاف در حدیث مرفوعى از امیرالمؤمنین علیه السلام حدیث كند كه فرمود: هر كس خداى عزوجل را در نهان یاد كند (از جمله كسانى است كه) ذكر خدا را بسیار كرده، زیرا منافقان را شیوه این بود كه آشكارا (پیش مسلمانان) ذكر خدا مى كردند ولى در نهان ذكر خدا نمى كردند، پس خداى عزوجل فرمود: «خود نمائى كنند به مردم و یاد نكنند خدا را جز اندكى» (سوره نساء آیه 142).

3.

ابن فضال در حدیث مرفوعى (كه سند آنرا بمعصوم رسانده) حدیث كند كه خداى عزوجل بعیسى علیه السلام فرمود: اى عیسى مرا در خاطر خود یاد كن تا من نیز تو را بیاد آرم، و مرا در میان مردمان یاد كن تا من نیز تو را در میان جمعى بهتر از جمع آدمیان (یعنى فرشتگان) یاد كنم، اى عیسى دلت را براى من نرم كن و در تنهائیها بسیار مرا یاد كن و بدان شادى من باینست كه براى من تواضع كنى، و در این باره زنده (دل) باش و مرده (دل و افسرده) مباش.

4.

زراره از یكى از دو امام باقر و یا امام صادق علیه السلام حدیث كند كه فرمود: فرشته ننویسد جز آنچه را بشنود، و خداى عزوجل فرموده است: «و یاد كن پروردگار خویش را در درون خود بزارى و ترس» (سوره اعراف آیه 205) پس به جز خداى عزوجل ثواب این ذكر را كه درون مرد باشد كسى نداند براى بزرگى آن ذكر. (پس پس تو ای مخاطب ارجمند اگر می‌خواهی طبق روایات به اعظم اذکار خداوند که می‌توانی آن را بیان نمایی حتی در میان مردم و در زمانی که کنار آن‌ها نشسته ای همان ذکر لااله‌الاالله است زیرا لب‌های تو ساکن است ولی زبان تو گویا اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم آمین یارب العالمین)

( باب ذكر خداى عزوجل در میان غافلان و بى خبران از حق )

1. و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: یاد كننده خداى عزوجل در میان غافلان چون كسى است كه (در میدان جنگ با دشمنان دین) جنگ كند

بجاى گریخته ها (بخاطر دفاع از آنها كه دشمن آنها را تعقیب نكند) و هر كه بجاى گریخته ها جنگ كند بهشت براى او (لازم) گردد.

( باب تحمید یعنى ستایش كردن و تمجید یعنى ببزرگى و نیكى ستودن )

1.

مفضل گوید: به امام صادق علیه السلام عرض كردم: قربانت گردم دعاء جامعى (یعنى تمام كاملى) به من بیاموز، فرمود: خدا را حمد كن زیرا هیچ نماز گزارى نیست جز اینكه (آن زمان) براى تو دعا كند (زیرا هر نماز گزارى در نماز) میگوید: (سمع اللّه لمن حمده یعنى): خدایا بشنو سخن كسیكه تو را ستایش كند.

2.

محمد بن مروان گوید: به حضرت صادق علیه السلام عرض كردم: چه عملى بدرگاه خداى عزوجل محبوبترین همه اعمال است؟ فرمود: اینكه او را حمد كنى.

3.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنان بود كه روزى سیصد و شصت بار خدا را حمد مى كرد بشماره رگهاى بدن، (و اینگونه مى فرمود: «الحمد للّه رب العالمین كثیراً على كل حال» (یعنى ستایش مخصوص پروردگار جهانیانیست بسیار بر هر حال).

4.

یعقوب بن شعیب گوید: شنیدم حضرت صادق (علیه السلام) مى فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: همانا در (بدن) آدمیزاد سیصد و شصت رگ است، كه یكصد و هشتاد رگ از آنها مى جنبد و یكصد و هشتاد رگ دیگرش ساكن است ،پس اگر رگهاى جنبنده ساكن شود (آدمیزاد) خوابش نبرد، و اگر یكى از رگهاى ساكن به جنبش در آید خوابش نبرد، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنان بود كه چون بامداد مى كرد سیصد و شصت بار مى فرمود: «الحمد للّه رب العالمین كثیراً على كل حال»، و چون شام میكرد مانند آنرا مى گفت.

5.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هر كه چون صبح كند چهار بار بگوید: «الحمدللّه رب العالمین» هر آینه شكر آن روزش را اداد كرده، و هر كه آنرا همینكه شام كرد بگوید هر آینه شكر آن شبش را ادا كرده است.

6.

برخى از یاران على بن حسان از حضرت صادق (علیه السلام) حدیث كند كه فرمود: هر دعائى كه پیش از آن حمد و ستایش (خداوند) نباشد آن ناتمام و پى بریده است، حمد باید و سپس ثناء گویى او، عرض كردم: من نمى دانم چه اندازه از تمحید و تمجید كفایت كند؟ فرمود: مى گوید: «الهم انت الاول فلیس قلبك شى ء، و انت الاحر فلیس بعدك شى ء، و انت الظاهر فلیس فوقك شى ء، و انت الباطن فلیس دونك شى ء، و انت العزیز الحكیم».

( باب استغفارآمرزش خواهى )

1. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بهترین دعا استغفار (و آمرزش خواهى) است.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: براى آنكه آمرزش مهمترین و بزرگترین خواسته هاى (دعا كننده) است، و یا براى آنست كه استغفار وسیله برطرف شدن گناهان شود كه آنها بزرگترین پرده ها و حجابهاى مستجاب شدن دعاها است.

2.

عبید بن زراره گوید: امام صادق علیه السلام فرمود: هرگاه بنده استغفار كند (و از خداوند آمرزش خواهد) نامه عملش بالا رود در حالیكه مى درخشد.

3.

حضرت رضا علیه السلام فرمود: مثل استغفار (و ریختن گناهان بسبب آن) چون برگى است بر درختى كه (در فصل پاییز آن درخت) بجنبد و آن برگ بریزد، و كسیكه از گناهى استغفار كند و باز آنرا انجام دهد مانند كسى است كه پروردگار خود را مسخره كند.

4.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را شیوه چنان بود از كه هیچ مجلسى بر نمى خواست و گرچه (مدت توقفش در آن) كوتاه بود، تا اینكه بیست و پنج بار بدرگاه خداى عزوجل استغفار مى كرد.

5.

حارث بن مغیره از حضرت صادق (علیه السلام) حدیث كند كه فرمود: شیوه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این بود كه در هر روز هفتاد بار بدرگاه خداى عزوجل استغفار مى كرد، و هفتاد بار توبه مى كرد، گوید: عرضكردم: (یعنى) مى فرمود: «استغفر اللّه و اتوب الیه»؟ فرمود: هفتاد بار مى فرمود: استغفر الله، استغفر الله، و هفتاد بار (دیگر) مى فرمود: اتوب الى اللّه و اتوب الى الله. (و توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که بسیاری از اعمال و رفتار محمد و آل محمد (علیه السلام) و عجل فرجهم جنبه آموزشی برای امت اسلام دارد مانند این فرازها یعنی استغفار برای ترک اولی احتمالی و نیز طلب آمرزش برای امت و پیروان خداوند اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم آمین یا رب‌العالمین)

6.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: استغفار كردن و گفتن «لا اله الا الله» بهترین عبادتست، خداى عزوجل جبار فرموده است: «پس بدانكه نیست معبودى جز خدا، و آمرزش خواه براى گناه خویش» (سوره محمد آیه 19).

( باب تسبیح سبحان اللّه گفتن و تهلیل لا اله الا اللّه گفتن و تكبیر اللّه اكبر گفتن )

1. هشام بن سالم و أبى ابوب خزاز هر دو از حضرت صادق (علیه السلام) حدیث كنند كه فرمود: فقرا و مستمندان خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و عرضكردند: اى رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، همانا اغنیاء و توانگران (آن اندازه مال) دارند كه بنده آزاد كنند و ما نداریم؟ (و همچنین) دارند كه حج كنند و ما نداریم، و (نیز) دارند چیزیكه صدقه دهند و ما نداریم (و هم) دارند كه چیزى بدان جهاد كنند و ما نداریم (و در نتیجه ما بواسطه ندارى از ثواب این اعمال محروم و بى بهره هستیم؟) پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) (در پاسخشان) فرمود: هر كه صد بار «اللّه اكبر» بگوید بهتر است از آزاد كردن صد بنده، و هر كه صد بار «سبحان الله» بگوید بهتر است از راندن صد شتر (براى قربانى كردن در حج) و هر كه خدا را صد بار حمد گوید بهتر است از فرستادن صد اسب با زین و لجام و سوار آن در راه خدا (براى جهاد) و هر كه صدبار بگوید: «لا اله الا

الله» در آن روز از نظر عمل بهترین مردم است مگر (از) كسیكه زیادتر گفته باشد، (حضرت صادق (علیه السلام)) فرمود: این خبر بگوش اغنیاء رسید آنها (آنچه پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده بود) بكار بستند، فرمود: پس فقراء دوباره نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) باز گشتند و عرضكردند: اى رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آنچه فرمودید بگوش اغنیاء رسید و آنان (نیز) بكار بستند (اما اكنون هر دو ثواب را دریافت كنند؟) فرمود: این فضل خدا است بهر كه خواهد دهد.

توضیح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: ظاهر این حدیث آنست كه فقرا در فضیلت باغنیاء نرسند با اینكه ثواب فقر و صبر آنها بر فقر بسیار بزرگ است چنانچه در اخبار زیادى گذشت، و اخبارى نیز بود كه دلالت داشت بر انیكه هر كه كار خیرى را آرزو كند و برایش فراهم نگردد خداى كریم ثواب آنرا باو عطا فرماید. (یعنی خداوند دوست دارد تا مسلمانان و اهل اسلام در تلاش و کوشش برای رفاه اجتماعی و امور معیشتی خود باشند و آن‌هایی که در این راه یعنی خدمت به خانواده خود و خدمت به جامعه موفق ترند البته به فضل بیشتری از خداوند خواهند رسید)

2.

فضیل از یكى از دو امام باقر و یا صادق علیهما السلام حدیث كند كه فرمود: شنیدم از آنحضرت كه مى فرمود: «لا اله الا الله» و «اللّه اكبر» بسیار بگویید، زیرا چیزى نزد خداى عزوجل محبوبتر از گفتن لا اله الا الله، و اللّه اكبر نیست.

3.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «سبحان الله» گفتن نیمى از میزان اعمال است (كه آنرا پر كند) و «الحمدلله» همه میزان را پر كند، و «اللّه اكبر» میان آسمان زمین را پر كند.

4.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بمردى گذر كرد كه در باغش درخت مى كاشت پس آن حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) نزدش ایستاد و فرمود: تو را راهنمائى نكنم بركشت درختى كه ریشه اش پا برجاتر و میوه هایش زودرس تر و بهتر و پاینده تر باشد؟ عرضكرد: چرا مرا رهنمائى فرما اى رسول خدا، فرمود: چون بامداد كنى و شام كنى بگو: «سبحان اللّه و الحمدلله و لا اله الا اللّه و اللّه اكبر» زیرا اگر آنرا بگوئى بشماره هر تسبیحه اى (یعنى هر یك مرتبه) ده درخت در بهشت دارى (كه هر درختى از آنها یك نوع) از انواع میوه ها (مى دهد) و آنها را از كارهاى شایسته و پاینده است. امام محمد باقر علیه السلام فرمود: پس آن مرد گفت: پس من شما را گواه گرفتم كه این باغ من صدقه قبض شده وقف است بر فقراى از مسلمانان كه مستحق صدقه باشند، پس خداى عزوجل آیاتى از قرآن را نازل كرد: «پس اما آنكه بخشید و پرهیزكارى كرد، و تصدیق به نكوكارى كرد، زود است كه راهنمویش بسوى گشایش شویم» (سوره لیل آیه هاى 5 76). (پس توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند به عظمت وقت و ثواب واقف و اثرات عظیم گره‌گشای آن بر اهل اسلام و نیز عظمت جرم وقفی خوران که لعنت خدا بر آن‌ها مداوم نثار باد در خیانت به اسلام و قرآن و اهل اسلام و ما در خصوص نجاست و رجاسات این جماعت یعنی موقوفه خواران و کسانی که آن‌ها را مدد و یاری و حمایت در این عمل ظالمانه می نمایند و نیز کسانی که به این جنایات عظیم

راضی هستند را در کتاب های شریف اشتغال و تفاسیر دیگر خود مذکور نموده‌ایم. الا لعنت الله علی الظالمین و سهیلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون)

( باب دعا براى برادران دینى در پشت سر آنان )

1.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: دعائى كه بیشتر امید استجابت آن مى رود و زودتر باجابت رسد دعا براى برادر دینى است در پشت سر او.

2.

امام صادق علیه السلام فرمود: دعاى انسان براى برادر (دینى اش) در غیاب او روزى را فراوان كند و از ناخوشى و بدى جلوگیرى كند.

3.

حضرت صادق (علیه السلام) در تفسیر گفتار خداى تبارك و تعالى: «و مى پذیرد از آنانكه ایمان آوردند و كردار نیك كردند، و بیفزاید براى ایشان از فضل خویش» (سوره شورى آیه 25) فرمود: مقصود مؤمنى است كه براى برادر (دینى) خود در پشت سر او دعا كند، پس فرشته براى دعاى او آمین گوید، و خداى عزیز جبار فرماید: براى تو است دو برابر آنچه (براى برادرت) درخواست كردى، و آنچه (نیز براى او) درخواست كردى، بخاطر اینكه او را دوست داشتى بتو داده شد (و دعایت در حق او مستجاب شد).

4.

و نیز آنحضرت علیه السلام فرمود: زودترین دعائى كه باجابت رسد دعاى برادر (دینى) است براى برادرش در غیاب او، ابتداء شروع بدعا براى برادرش كند پس فرشته اى كه موكل بر او است گوید: آمین و براى تو است دو چندان (آنچه براى برادر دینیت خواستى).

5.

امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: هیچ مؤمنى نیست كه براى مردان مؤمن و زنان مؤمنه دعا كند جز اینكه خداى عزوجل باو باز گرداند مانند آنچه را براى ایشان دعا كرده است بشماره هر مرد مؤمن و زن مؤمنه اى كه از آغاز روزگار در گذشته یا تا روز قیامت بدنیا آید، همانا بنده اى باشد كه در روز قیامت دستور دهند كه او را بدوزخ برند و او را بدانسو كشند، پس مردان مؤمن و زنان مؤمنه گویند: این است آنكه براى ما دعا مى كرد پس شفاعت ما را درباره او بپذیر (و او را بدوزخ مبر) خداى عزوجل شفاعت ایشان را درباره او بپذیرد، و آن بنده نجات یابد. (پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند به عظمت این حدیث شریف که ارشاد می‌نماید به عملی که نافع است به همه خلایق و دعای آن‌ها بدرقه راه خادم است پس توجه نما به ثواب و عظمت خدمت کسانی که به امت رسول خدا خدمت می کنند مانند طبقه پزشکان و علمای واقعی و خادمان مانند راویان احادیث امامان معصوم مانند حضرت علامه کلینی و حضرت علی بن ابراهیم و...؛ همه راویان حق که ناجی جان و روح خلایق هستند تا ابدالآباد اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم آمین یا رب‌العالمین)

6.

على بن ابراهیم از پدرش حدیث كند كه: عبداللّه بن جندب را در موقف (عرفات) دیدم و وقوفى بهتر از وقوف او ندیدم پیوسته دستهایش بسوى آسمان بلند بود، و

1. اشكهایش بر گونه اش روان بود بطورى كه بزمین مى ریخت، پس همینكه مردم (از عرفات) برگشتند من بوى گفتم: اى ابا محمد من وقوفى بهتر از وقوف تو ندیدم؟ گفت بخدا سوگند من جز براى برادران (دینى) خود دعائى نكردم، و این براى این بود كه حضرت اباالحسن كاظم علیه السلام بمن خبر داد كه هر كه براى برادر دینى خود پشت سرش دعا كند از عرش بدو ندا شود: براى تو باد صد هزار برابر (آنچه براى برادران دینیت درخواست كردى) پس من خوش نداشتم كه صدهزار دعاى تهدید شده را بخاطر یك دعا از دست بدهم كه نمى دانم آن یك دعا هم باجابت برسد یا نه.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: عبداللّه بن جندب از راستگویان اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) و حضرت كاظم و حضرت رضا (علیهم السلام) است و براى جلالت شان اوست كه دعایش هر یك برابر صدهزار دعا است.

7. ثوبر (بن أبى فاخته) گوید: شنیدم حضرت (زین العابدین) على بن الحسین علیهما السلام مى فرمود: همانا چون فرشتگان بشنوند كه مؤمن براى برادر مؤمنش پشت سر او دعا مى كند یا بنیكى او را یاد مى كند، گویند: توجه نیكو برادرى هستى براى برادرت كه درباره او دعاى خیر مى كنى با اینكه او از نظر تو پنهان است و او را بنیكى یاد مى كنى، هر آینه خداى عزوجل دو برابر آنچه براى او خواستى بتو داد و دو چندان آنچه تو او را به نیكى یاد كردى بر تو ثنا گوید و تو بر او برترى دارى، ولى چون بشنوند كه برادرش را ببدى یاد كند و برایش نفرین كند، گویند: تو چه بد برادر هستى براى برادرت خود را از این سخنان نگهدار اى كسى كه بر گناهانت پرده پوشى شده و بخودت بنگر (و بین خودت چه اندازه عیب و گناه دارى) و سپاسگزار آنخدائى را كه روى (گناهان عیوب) تو پرده پوشیده و بدانكه خداى عزوجل نسبت ببنده اش از تو داناتر است. ( و توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که بدخواهی به خود شخص باز می‌گردد و می گویند شخصی برادری داشت و می‌خواست به او ناراحتی برسد پس کسی را که چشمان او شور بود یعنی چشم زخم می زد را با خود همراه کرد و بسوی برادر خود روان شد پس از راه دور به برادر خود اشاره کرد و به آن شخص گفت آن فرد برادر من است او را چشم زخم بزن و آن فرد گفت کو و کجاست گفت آن‌جاست و مسیر دوری را اشاره کرد پس آن شخص گفت که عجب چشمانی داری که این فاصله به این دوری را می‌بینی و... و این‌گونه چشم زخم بر این برادر بدخواه رسید و کور گردید و البته این داستان تمثیل است برای این‌که اشخاص نسبت به هم خیرخواه باشند)

( باب كسیكه دعایش مستجاب شود )

1. عیسى بن عبداللّه قمى گوید: شنیدم از حضرت صادق (علیه السلام) كه مى فرمود: سه دسته اند كه دعایشان باجابت رسد: (یكى) آنكس كه بحج رود، پس بیائید كه چگونه در بازماندگانش بجاى او رفتار كنید، (دیگر) جهاد كننده در راه خدا، پس بیائید چگونه

در بازماندگانش در غیاب او رفتار كنید، (سوم) بیمار و مریض، پس او را بخشم در نیاورید دلتنگش نكنید، (مبادا بشما نفرین كند)

2.

و نیز حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: پدرم مى فرمود: پنج دعا است كه از درگاه پروردگار تبارك و تعالى محجوب نگردد (و پرده حائلى نیست كه جلویش را بگیرد) 1 دعاى امام عادل 2 دعاى ستمدیده كه خداى عزوجل فرماید: هر آینه بطور مسلم انتقام تو را (از ستمكارت) بگیرم گرچه پس از زمانى باشد 3 دعاى فرزند صالح (و نیكوكار) براى پدر و مادر 4- دعاى پدر صالح براى فرزندش 5 دعاى مؤمن براى برادرش در پشت سر او كه خدا فرماید: براى تو باد مانند آن.

3.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بترسید از دعاى ستمدیده و مظلوم زیرا كه آن از ابرها (و پرده هاى مانع از دعا) بالا رود تا خداى عزوجل در آن بنگرد و فرماید: آن را بالا برید تا براى او اجابت كنم، و بپرهیزید از نفرین پدر كه آن از شمشیر برنده تر است.

4.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: پدرم مى فرمود: از ستم بپرهیزید زیرا دعاى ستمدیده بآسمان بالا رود.

5.

و نیز امام صادق علیه السلام فرمود: هر كه چهل مؤمن را (در دعا) جلو اندازد (و بآنها دعا كند) سپس (براى خود) دعا كند دعایش اجابت شود.

6.

و نیز حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: چهار كسى هستند كه دعاشان باز نگردد درهاى آسمان براى آنها باز شود و بعرش رسند: دعاى پدر براى فرزندش، دعاى مظلوم بر آنكه باو ستم كرده، دعاى عمره كننده تا بوطن باز گردد، دعاى روزه دار تا وقتى افطار كند.

7.

و نیز حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: هیچ دعایى زودتر باجابت نرسد از دعاى شخص غائب كه براى غائب دیگرى كند.

8.

و نیز آن حضرت (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: حضرت موسى دعائى كرد و هارون آمین گفت، و فرشتگان نیز آمین گفتند، پس خداى تبارك و تعالى فرمود: «هر آینه دعاى شما مستجاب شد پس باید استقامت (و پایدارى) كنید» (سوره یونس آیه 89) و هر كه در راه خدا جهاد كند دعایش مستجاب شود چنانچه دعاى شما باجابت رسیدتا روز قیامت.

( باب كسیكه دعایش باجابت نرسد )

1. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: چهار كس هستند كه دعایشان باجابت نرسد: (1) مردى كه در خانه خود نشسته و مى گوید: خدایا بمن روزى بده، پس بوى گفته شود: آیا بتو دستور ندادم كه بجستجوى روزى برو؟ (2) مردى كه زنى دارد و بر او نفرین كند كه باو گفته شود: آیا كار او را بتو واگذار نكردم؟ (اختیار طلاق و رها كردنش بدست تو است) (3) مردى كه مالى دارد و ان را از بین برده و فاسد كرده و مى گوید: خدایا بمن روزى بده، پس بوى گفته شود: آیا بتو دستور میانه روى ندادم؟ آیا بتو دستور اصلاح مالت را ندادم؟ سپس (باین آیه استشهاد كرده) فرمود: «و

كسانیكه هرگاه اتفاق كنند نه اصراف كنند و نه بر خود تنگ گیرند و باشند میان ایندو» (سوره فرقان آیه 67) (4) مردى كه مالى را بدون شاهد و گواه بدیگرى وام دهد (و سپس بانكار مدیون برخورد كند، و براى دریافت طلبش از مدیون منكر بدرگاه خداوند متعال رو آورد و از او استمداد جوید) كه باو گفته شود: آیا بتو دستور ندادم (كه هنگام وام دادن) گواه بگیرى؟

( باب نفرین بر دشمن )

1. اسحاق بن عمار گوید: به حضرت صادق (علیه السلام) از دست همسایه اى كه داشتم و آزارى كه او از بمن مى رسید شكایت كردم؟ گوید: بمن فرمود: بر او نفرین كن، پس من نفرین كردم ولى نتیجه اى ندیدم، پس دوباره خدمتش رفتم و شكایت كردم؟ فرمود: بر او نفرین كن گوید: عرضكردم: فدایت گردم من نفرین كردم و نتیجه اى ندیدم، فرمود: چگونه نفرین كردى؟ عرضكردم: هرگاه باو برخوردم نفرینش كردم، گوید: فرمود: چون بتو پشت كند و رو گرداند نفرینش كن، پس من اینكار را كردم و زمانى نگذشت كه خدا مرا از شر او آسوده كرد.

شرح _ ظاهر این خبر با ذیل حدیث اول از باب قبل كمى منافات دارد زیرا در آنجا فرمود نفرین در حق همسایه صحیح نیست و مستجاب نشود چون انسان مى تواند خانه خود را بفروشد و از وى خلاص شود و در اینجا فرمود نفرین با چنین شرطى (یعنى هنگام پشت كردن و روگرداندنش) پذیرفته گردد و رفع و تنافى به قرینه عنوان باب بدین است كه در حدیث قبل مراد نفرین در حق همسایه ایست كه صدمه اش به انسان تنها از جهت همسایگى نه از راه دشمنى. و در این خبر مراد نفرین بد دشمنى است كه در همسایگى انسان است نه همسایه فقط.

2.

و از حضرت ابى الحسن علیه السلام روایت شده كه فرمود: هرگاه یكى از شماها بر دشمن نفرین كند بگوید: «اللهم اطرقه ببلیة لا اخت لها و ابح حریمه» (یعنى بار خدایا او را ببلاى شبانه كه مانند ندارد دچار كن، و دشمن را بر او چیره ساز).

3.

یونس بن عمار گوید: به حضرت صادق (علیه السلام) عرض كردم: من گرفتار همسایه اى از قریش از آل محرز شده ام كه نام مرا فاش كرده و مرا شهره مردم ساخته (كه همه مرا بشناسند) هرگاه به او بگذرم گوید: این را فضى است و مالها را به نزد جعفر بن محمد مى برد؟ گوید: حضرت به من فرمود: در نماز شب به او نفرین كن آنگاه كه به سجده روى در سجده آخر از ركعت اول، پس خداى عزوجل را حمد كن و تمجید نما و بگو: (آنچه ترجمه اش اینست:) بار خدایا فلان پسر فلان مرا شهره مردم كرده، و نام مرا فاش كرده و مرا بخشم آورده و در معرض خطرها قرار داده بار خدایا او را با تیر شتابانى بزن كه او را از من باز دارى، بار خدایا مرگش را نزدیك كن و اثرش را از میان بردار، و پروردگارا در آن شتاب كن، الساعة. الساعة (یعنى هم اكنون)، گوید: همینكه به كوفه آمدیم شبانه وارد شدیم، و از خانواده خود از حال آن مرد پرسیدم و گفتم: فلانى چه كرد؟ گفتند: مریض و بیمار است، و هنوز سخنم را به پایان نرسانده بودم كه صداى شیون از خانه

اش بلند شد و گفتند: مرد. (پس تو ای خداوند عظیم‌الشأن این دعا و مانند آن را در خصوص همه دشمنان ناصبی امیرالمؤمنین که قابل هدایت نیستند مستجاب فرما و شر و شرارت آن‌ها را به خود آن‌ها بازگردان بحق عظمت خودت و مقربین درگاهت و در صدر آن‌ها محمد و آل محمد علیه السلام و عجل فرجهم)

4.

یعقوب بن سالم گوید: خدمت حضرت صادق (علیه السلام) بودم پس علاء بن كامل به آن حضرت عرض كرد: همانا فلان كس به من (آزار) مى كند (و هر چه خواهد) مى كند؟ اگر صلاح مى دانید بدرگاه خداى عزوجل بر او نفرین كنید؟ فرمود: این از ضعف (و ناتوانى) تو است بگو: «بار خدایا تو از هر چیز كفایت كنى و چیزى از تو كفایت نكند كار فلان كس را درباره من كفایت فرما بدانچه خواهى و هر گونه خواهى و از هر راهى كه و از آنجا كه خواهى».

5.

مسمعى گوید: همینكه داود بن على (كه از جانب خلفاى عباسى حاكم مدینه بود) معلى بن خنیس را (كه آزاد كرده امام صادق علیه السلام و از نزدیكان آن حضرت بود) كشت، و آن حضرت علیه السلام فرمود: هر آینه نفرین كنم بدرگاه خدا كسیكه آزاد شده من (معلى) را كشته، و مال مرا ربوده است؟ داود بن على گفت: آیا مرا به نفرین خود تهدید مى كنى؟ حماد (كه راوى حدیث است) گوید:

مسمعى گفت: معتب (خادم امام صادق علیه السلام ) براى من حدیث كرد امام صادق علیه السلام در آن شب پیوسته در ركوع و سجود بود، پس همینكه سحر شد شنیدم كه در سجده مى فرمود: «بار خدایا از تو به نیروى نیرومندت و بجلالت سختت كه همه آفریده هایت در برابر آن خوراند درخواست كنم كه بر محمد و خاندانش رحمت فرستى و او را هم اكنون الساعه بگیرى» (معتب گوید:) آن حضرت سر از سجده بر نداشته بود كه فریاد شیون از خانه داود بن على شنیدیم، پس حضرت صادق (علیه السلام) سر (از سجده) برداشت و فرمود: من خدا را به دعائى خواندم و خداى عزوجل فرشته اى فرستاد كه با میلى آهنین چنان بر سر او زد كه مثانه اش از آن ضربت شكافت و مرد.

شرح _ معلى بن غلام آزاد كرده حضرت صادق (علیه السلام) بوده و از روى هم رفته اخبار استفاده شود كه از نزدیكان آن حضرت و جزء محرمان اسرار بوده است، داود بن على عباسى او را گرفته به زندان افكند و از او خواست كه نام اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) را فاش كند و آنها را معرفى نماید و معلى نپذیرفت و در پاسخ گفت: اگر در زیر پایم باشند تو را از نامشان آگاه نكنم، پس داود بن على دستور داد گردنش را زدند و به دارش آویختند.

( باب مباهله یعنى لعن كردن و نفرین كردن به یكدیگر )

1. ابو مسروق گوید: به حضرت صادق (علیه السلام) عرض كردم: ما با مردم (درباره مذهب و امامت شما) گفتگو كنیم و با آنان احتجاج كنیم و به گفتار خداى عزوجل دلیل آوریم كه فرماید: «خدا و رسول را و اولیاء را اطاعت نمایند» (سوره نساء آیه 59) مردم گویند: این آیه درباره فرماندهان قشونها نازل گشته، پس براى آنان به گفتار (دیگر) خداى

عزوجل حجت آوریم (كه فرماید): «جز این نیست كه ولى شما خدا و رسول اوست» تا آخر آیه (55 از سوره مائده) پس مردم گویند: این آیه درباره مؤمنین نازل شده، و دلیل آوریم براى آنها به گفتار خداى عزوجل:«بگو اى محمد من از شما مزدى نخواهم جز دوستى درباره نزدیكان (و خویشان)..» (سوره شورى آیه 23) گویند: این آیه درباره نزدیكان و خویشان اسلامى نازل شده، گوید: من آنچه در خاطر داشتم از این آیات و مانند آن (و جوابهائى كه مردم از آنها دهند) ذكر كردم؟ حضرت به من فرمود: اگر اینطور است آنها را به مباهله دعوت كن، عرض كردم: چگونه (مباهله) كنم؟ فرمود: سه روز خود را اصلاح كن و گمانم فرمود: روزه بگیر (یعنى در آن سه روز كه در صدد اصلاح خود به توبه و استغفار و دعا و امثال اینها بر آئى روزه هم بگیر) و غسل كن و تو به اطراف خود به صحرا بروید و انگشتان دست راست خود را در انگشتان او شبكه وار بینداز، و او را انصاف ده (یعنى) ابتداء بخود (لعن و نفرین) كن و بگو: «بار خدایا اى پروردگار هفت آسمان و هفت زمین، و اى داناى نهان و عیان، و اى بخشاینده مهربان، اگر أبو مسروق حقى را انكار كرده و اعاى باطلى كرده پس بر او از آسمان عذابى دردناك نازل فرما» سپس نفرین را به او برگردان و بگو: «و اگر فلان كس حقى را انكار كرده و باطلى را ادعا كرده پس عذابى دردناك از آسمان بر او فرور» سپس فرمود: پس از آن درنگ نكنى كه اثر آن را به چشم خود خواهى دید، (ابو مسروق گوید): پس بخدا سوگند هیچكس را ندیدم كه مرا در این كار اجابت كند (و بمباهله حاضر شود).

2. حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: ساعتیكه در آن مباهله شود میان زدن سپیده تا زدن آفتاب است.

و بسند دیگر نیز این حدیث را از آن حضرت علیه السلام حدیث كرده است.

3.

برخى از اصحاب ما در كیفیت مباهله گفته است كه: انگشتانت را در انگشتان او (یعنى طرف بحث) شبكه مى كنى سپس مى گوئى: «اللهم ان كان فلان (و نام او را مى برى) جحد حقاً و أقر بباطل مأصبه بحسبان من السماء او بعذاب من عندك» و تا هفتاد بار با او به این نحو ملاعنه كنى و به همدیگر نفرین كنید.

4.

ابو جمیله از برخى از اصحابش نقل كند كه گفته است: اگر مردى حق را انكار كرد و خواست كه تو با او ملاعنة كنى (و همدیگر را لعن كنید) بگو: «اللهم رب السماوات السبع و رب العرش العظیم ان كان فلان حجد الحق و كفر به فأنزل علیه حسباناً من السماء او عذاباً الیماً».

( باب آنچه خداى تبارك و تعالى خود را بدان تمجید كرده است )

1. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: همانا براى خداى عزوجل در شب سه ساعت است و در روز سه ساعت كه خود را در آن تمجید كند، پس نخستین ساعتها از روز آن ساعت است كه خورشید در جانب مشرق باشد و باندازه اى كه در عصر به غروب مانده است (به وقت نماز ظهر مانده باشد) و تا هنگام نماز اولى (یعنى نماز ظهر) ادامه

یابد، و نخستین ساعتهاى شب ثلث آخر شب است تا زدن سپیده (كه در این ساعات خداوند خود را تمجید كند و) فرماید:

«انى انا اللّه العظیم، انى انا اللّه العزیز الحكیم، انى انا اللّه الغفور الرحیم، انى انا اللّه الرحمن الرحیم، انى انا اللّه مالك یوم الدین، انى انا اللّه لم ازل و لا ازل، انى انا اللّه خالق الخیر و الشر، انى انا اللّه خالق الجنة و النار، انى انا اللّه بدى ء كل شى ء والى یعود، انى انا اللّه الواحد الصمد، انى انا اللّه عالم الغیب و الشهادة، انى انا اللّه الملك القدوس السلام المؤمن المیهن العزیز الجبار المتكبر، انى انا اللّه الخالق البارى ء المصور لى الاسماء الحسنى، انى انا اللّه الكبیر المتعال».

سپس حضرت صادق (علیه السلام) از بیان خودش فرمود: «و الكبریاء رداؤه» (یعنى كبریاء و بزرگى برازنده حضرت اوست) و هر كس درباره آن با او ستیزه كند خداوند او را به رو در آتش اندازد، سپس فرمود: هیچ بنده مؤمنى نیست كه این اسامى را بخواند و دلش متوجه خداى عزوجل باشد جز اینكه حاجتش بر آورده شود، و اگر شقى (و با شقاوت) باشد امید دارم كه سعید گردد. (مقصود از مؤمن اهل ولایت محمد و آل محمد است وگرنه خداوند دوزخ را برای دشمنان ناصبی ایشان خلق فرموده است والسلام)

( باب ثواب کسیکه لا اله الا الله بگوید )

1. ابو حمزه گوید: شنیدم حضرت باقر (علیه السلام) مى فرمود: هیچ چیز ثوابش بزرگتر از این نیست كه انسان گواهى دهد بیگانگى خداوند (و لا اله الا اللّه بگوید) همانا با خداوند عزوجل هیچ چیز برابرى نكند، و أحدى با او در كارها شركت نجوید.

( باب كسیكه بگوید: لا اله الا اللّه و اللّه اكبر )

1. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: بهاى بهشت (گفتن): «لا اله الا و اللّه اكبر» است.

( باب كسیكه بگوید: لا اله الا اللّه وحده وحده وحده )

1. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: جبرئیل به رسول خدا گفت: خوشا بحال هر كس از امت تو كه بگوید: «لا اله الا وحده وحده وحده».

( باب كسیكه ده بار بگوید: لا اله الا اللّه وحده لا شریك له )

1. امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كه نماز صبح بخواند و پیش از آنكه زانوها را حركت دهد (یعنى از آن حال كه در وقت سلام نماز داشته تغییر نكند) ده بار بگوید: «لا اله الا اللّه وحده لا شریك له، له الملك و له الحمد یحیى و یمیت و یحیى (و هو حى لا یموت) بیده الخیر و هو على كل شى ء قدیر» و در نماز مغرب نیز چنین كند هیچ بنده اى خداى عزوجل را بكردارى بهتر از كردار او دیدار نكند مگر آن كس كه مانند كار او (بدرگاه خداى عزوجل كارى) آورده است.

( باب كسیكه بگوید: اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریك له و اشهد ان محمداً عبده و رسوله )

1. حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: هر كه بگوید: اشهد و ان لا اله الا الله وحده لا شریك له و اشهد ان محمداً عبده و رسوله» خداوند براى او هزار هزار حسنه بنویسد.

( باب كسیكه در هر روز ده بار بگوید: اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریك له الهاً واحداً أحداً صمداً لم یتخذ صاحبة و لا ولداً )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هر كه هر روز ده بار بگوید: «اشهد و ان لا اله الا الله وحده لا شریك له الهاً واحداً أحداً صمداً لم یتخذ صاحبة و لا ولداً» خداوند براى او چهل و پنج هزار حسنه بنویسد، و چهل و پنج هزار سیئه از او محو كند و چهل و پنج هزار درجه براى او بالا برد.

2.

و در روایت دیگرى است كه: این ذكر (كه ده بار گفته است) در آن روز براى او پناه گاهى محكم در برابر ملطان و شیطان باشد، و هیچ گناه كبیره اى پیرامون او را فرا نگیرد.

( باب كسیكه ده بار بگوید: یا اللّه یا الله )

1. حضرت صادق علیه السلام فرمود: هر كه ده بار بگوید: یا اللّه یا اللّه باو گفته شود: بله حاجتت چیست؟

( باب كسیكه بگوید: لا اله الا اللّه حقاً حقاً )

1. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هر كس در هر روز گوید: «لا اله الا اللّه حقاً حقاً لا اله الا اللّه عبودیة ورقاً، لا اله الا اللّه ایماناً و صدقاً» خداوند باو رو كند و از او رو برنگرداند تا ببهشت رود.

( باب هركس كه یارب یارب بگوید )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هر كس ده بار «یارب یارب» گوید: بدو گفته شود: بله حاجتت چیست؟

2.

محمد بن حمران گوید: اسماعیل فرزند امام صادق علیه السلام بیمار شد پس حضرت صادق (علیه السلام) به او فرمود: بگو: «یارب یارب» زیرا هركس آن را بگوید باو ندا شود: بله حاجتت چیست.

( باب كسیكه بگوید: ماشاء اللّه لا حول و لا قوة الا بالله )

1. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هرگاه مردى دعا كند و پس از دعا بگوید: ماشاءاللّه لاحول و لاقوة الا باللّه» خداى عزوجل فرماید: بنده مؤمن دل به من نهاد و تسلیم امر من گردید حاجتش را بر آورید.

( باب كسیكه بگوید: استغفر اللّه الذى لا اله الا هو الحى القیوم ذوالجلال و الاكرام و أتوب الیه )

1. حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: هر كه دنبال نماز واجب پیش از آنكه پاهاى خود را تا كند (و بر خیزد، یا پیش از آنكه از حالت و هیئت تشهد زانوهاى خود را دهد) سه بار بگوید: «استغفر اللّه الذى لا اله الا هو الحى القیوم ذوالجلال و الاكرام و أتوب الیه» خداى عزوجل گناهش را بیامرزد گرچه (در زیادى) مانند كف دریا باشند.

( باب گفتار در بامداد و شامگاه )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) درباره گفتار خداى تبارك و تعالى: «(و براى خدا سجده كنند آنانكه در آسمانها و زمینند خواه و ناخواه، و سایه هاى آنان در بامداد و شامها» (سوره رعد آیه 15) فرمود: مقصود از آن دعاى پیش از زدن آفتاب و پیش از غروب آن است، و آن ساعت اجابت است.

2.

رزین از یكى از دو امام باقر و یا صادق علیهماالسلام حدیث كند كه فرمود: هر كه بگوید: «اللهم انى اشهدك ملائكتك المقربین و حملة عرشك المصطفین انك انت اللّه لااله انت الرحمن الرحیم و ان محمداً عبدك و رسولك و ان فلان بن فلان (وبجاى آن نام امام زمان و پدر بزرگوارش علیهماالسلام را ببرد) امامى و ولیى و اباء رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم و علیاً و الحسن و الحسین و فلاناً و فلاناً و امامان بعد از حسین علیه السلام را تا برسد به امام زمان علیه السلام نام ببرد ائمتى و اولیائى على ذلك احیا و علیه اموت و علیه ابعث یوم القیامة و أبرء من فلان و فلان و فلان» پس اگر در همان شب بمیرد وارد بهشت گردد.

توضیح _ «فلان و فلان و فلان» در آخر دعا كنایه از غاصبان خلافتند و در نسخه وافى یك «فلان» دیگر هم هست كه رویهم چهار مرتبه ذكر شده و آن چهارمى چناچه فیض (قدّس سرّه) و مجلسى (قده) گفته اند: كنایه از معاویه است.

3. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: پدرم چون بامداد مى كرد مى خواند (دعائیرا كه ترجمه اش چنین است:) «بسم اللّه و باللّه و فى سبیل اللّه و على ملة رسول الله، بار خدایا خودم را بتو سپردم و كارم را بتو واگذاردم و بتو توكل كردم اى پروردگار جهانیان، بار خدایا در پناه ایمان مرا از پیش رو و از پشت سر و از راست و چپ و از بالاى سر و از پائین پایم نگهدار، معبودى جز تو نیست، از تو گذشت و عافیت از هر بدى و شرى در دنیا و آخرت خواهم، بار خدایا اى پروردگار مشعرالحرام، و اى پروردگار شهر حرام (یعنى مكه) و اى خداى حل حرم، محمد و خاندانش را از من سلام برسان، بار خدایا به زره نگهدارنده تو (كنایه از حفظ و حراست و یا جامه تقوى است) و بجامعیت تو (همه صفات كمالیه را) پناه برم از اینكه مرا بوسیله غرق شدن، یا سوختن یا بقصاص یا دست بسته در دست دشمن یا بزهر خوردن، یا افتادن در چاه، یا طعمه شدن درندگان، یا مرگ ناگهانى یا بهر یك از مردنهاى بد مرا میرانى، ولى مرا در بستر خود در فرمانبردارى از خودت و رسولت

(صلی الله علیه و آله و سلم) در حالیكه در راه ثواب باشم و بخطا نرفته باشم بمیران، یا در صف مجاهدان كه در كتاب خود آنان را توصیف كرده اى كه «گوئیا ایشانند ساختمانى ریخته شده» (سوره صف آیه 4) پناه دهم خودم و فرزندانم و آنچه پروردگار بمن روزى كرده به قل اعوذ برب فلق تا آخر سوره مى خواند و دنبالش مى فرمود: سپاس از آن خداست بشماره آنچه آفریده، و سپاس از آن خدا است بمانند آنچه آفریده، و سپاس از ان خدا است بكشش كلماتش، و سپاس از آن خدا است بوزن عرش او، و سپاس از آن خدا است تا خودش خشنود گردد و لا اله الا اللّه الحكیم و الكریم، و لا اله الا اللّه العلى العظیم، اللهم انى اعوذ بك من درك الشقاء و من شماتة الاعداء و اعوذ بك من الفقر و الوقر، و اعوذ بك من سوء المنظر فى الاهل و المال و الولد» و ده بار نیز بر محمد و آل محمد صلوات میفرستاد. (و توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند که فرمود استاد من که ادعیه صحیح آن ادعیه است که با نام مبارک محمد و آل محمد خصوصاً در اول و آخر آن مزین باشد پس ما از ذکر تمامی آن ادعیه که خالی از این خصیصه یعنی ولایت بود چشم‌پوشی کردیم و بقیه را به‌عنوان نمونه آوردیم و اعتقاد داریم که دعا به درگاه خداوند به شرط ولایت پذیرفته است مگر آن که بنده از خدا از روی قلب راه هدایت بخواهد و خداوند او را سعادت دهد به محمد و آل محمد (علیه السلام) و عجل فرجهم)

4.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: هیچ بنده اى نیست كه چون بامداد كند پیش از آفتاب زدن بگوید: «اللّه اكبر اللّه اكبر كبیراً و سبحان اللّه بكرة و اصیلا و الحمدللّه رب العالمین كثیراً، لا شریك له و صلى اللّه على محمد و آله» جز اینكه فرشته اى آنها را دریابد و در درون بال خود نهد و بآسمان دنیا بالا برد، پس فرشتگان بدو گویند: خدا رحمت كند آنكس كه این كلمات را گفته و او را بیامرزد، و بهر آسمانى كه بالا رود باهل آن آسمان مانند همان حرف را بزند، و آنها نیز گویند: خدا رحمت كند كسى را كه این كلمات را گفته و او را بیامرزد تا بحاملین عرش رسد پس بدانها گوید: با من كلماتى است كه یكى از مؤمنین بدان تكلم كرده و آنها چنین و چنانند، پس آنها گویند: خدا رحمت كند این بنده را و او را بیامرزد، آنها را ببر نزد نگهبانان گنجهاى گفتار مؤمنان، زیرا اینها گنجینه هاى كلماتند تا آنها را در دفتر گنجنها بنویسند.

5.

از حضرت صادق (علیه السلام) (حدیث شده كه این دعا را مى خواند كه ترجمه اش چنین است): بار خدایا از آن تو است سپاس، تو را سپاس گویم و از تو یارى خواهم و تو پروردگار منى و من بنده توام، بامداد كردم بعهد و وعده تو و ایمان بوعده ات دارم و تا آنجا كه بتوانم بعهدت وفا كنم، و لا حول و لا قوة الا باللّه وحده لا شریك له، و گواهى دهم كه محمد بنده و رسول او است، بامداد كردم بر فطرت اسلام و كلمه اخلاص و بر ملت ابراهیم و دین محمد، و انشاء اللّه بهمین عقیده زنده باشم و بمیرم، بار خدایا تا هر چه مرا زنده دارى بدان زنده بدار، و چون مرا بمیرانى بهمین بمیران، و آنگاه كه مرا برانگیزى بهمین برانگیزانم، و من بدان وسیله خشنودى تو و پیروى تو را مى جویم، تو را پشتیبان خود ساخته و كارم را بتو واگذاردم، آل محمد

پیشوایان منند و پیشوایانى جز آنها ندارم، بآنها اقتداء كنم و آنان را دوست و سرپرست خود دانم، و از ایشان پیروى كنم، بار خدایا آنانرا اولیاء (دوستان و سرپرستان) من در دنیا و آخرت قرار ده، و مرا چنان كن كه دوستانشان را دوست، و دشمنانشان را دشمن گیرم در دنیا و آخرت و مرا با پدرانم بصالحین ملحق ساز.

توضیح _ این دعا چنانچه از جملات آن معلوم است از دعاهاى صبح است و مرحوم فیض (قدّس سرّه) نیز آنرا در وافى در دعاهاى صبح ذكر كرده است.

6.

صفوان از شخصى نقل مى كند كه او گوید بامام صادق علیه السلام عرضكردم: بمن دعائى بیاموز كه هر گاه صبح كردم و هر گاه شام نمودم آنرا بگویم، گوید: فرمود: بگو: «الحمدلله الذى یفعل ما یشاء و لا یفعل ما یشاء غیره، الحمدلله كما یحب اللّه بحمدالحمد كما هو اهله، اللهم ادخلنى فى كل خیر ادخلت فیه محمداً و آل محمد، و اخرجنى من كل سوء اخرجت منه محمداً و آل محمد و صلى اللّه على محمد و آل محمد».

7.

محمد بن مسلم گوید: از حضرت باقر (علیه السلام) علیه السلام درباره تسبیح پرسیدم؟ فرمود: من از تسبیح چیز مقرر و موظفى جز تسبیح حضرت فاطمه علیهما السلام ندانم (و سراغ ندارم) و درباره پس از طلوع فجر مى گوئى: «لا اله الا اللّه وحده لا شریك له، له الملك و له الحمد (یحیى و یمیت) و هو على كل شى ء قدیر» و هر چه خواهى تسبیحات مستحبه را بگو.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: مقصود از موظف: چیزى است كه داراى عدد مخصوص و هیئت خاصى باشد كه بر آن افزوده نشود و از آن كم نگردد، یا مقصود اینست كه آن از سنتهاى تأكید شده اى است كه ترك آن سزاوار نیست مگر براى عذر شدید و مواظبت بر آن لازم است.

و در جمله «یسبح ماشاء تطوعاً» گوید: گویا مقصود از تسبیح در اینجا چیزى است كه اعم از «سبحان اللّه» و امثال آن باشد، بلكه هر چیزى كه دلالت بر بزرگوارى و دور كردن خداوند از عیوب و آنچه راهنمائى بر جلالت او كند از ذكرها و تكبیرها را شامل گردد، و تطوع در عرف اخبار و محمدئین غالباً بر آن مستحباتى اطلاق گردد كه از سنتهائى نباشد كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بر آنها مواظبت داشت، چون نافله هاى روزانه، و روزه سه روزه در هر ماه و مانند آن، و از این روى صدوق (قدّس سرّه) در كتاب فقیه براى روزه سالیانه یك باب منعقد كرده و براى روزه تطوع بابى دیگر، و از خاصیتهاى سنتها آن است كه چون فوت شد قضا شود. و چون این مطلب را فهمیدى پس بدانكه امام (علیه السلام) در این فرمایش بدو چیز اشاره فرموده: (1) اینكه این دو ذكر كه موظف و سنت است منافاتى با استحباب سایر اذكار ندارد. (2) اینكه این دو ذكر از سنتهاى اكیده است ولى سایر ذكرها از تطوعات است.

8. ابو عبیده حذاء گوید: حضرت باقر علیه السلام فرمود: هر كه هنگام زدن سپیده ده بار بگوید: «لا اله الا اللّه وحده له شریك له، له الملك و له الحمد یحیى و یمیت (و یمیت و یحیى) و هو حى لایموت بیده الخیر و هو على كل شى ء قدیر» و ده بار بگوید: «صلى اللّه محمد و آل محمد» و سى پنج بار تسبیح (سبحان اللّه) بگوید، و

سى پنج بار «لا اله الا اللّه» بگوید، و سى پنج بار «الحمدللّه» بگوید در آن بامداد در زمره غافلین (و بى خبران) نوشته نشود، و چون در شب آن را گوید در آن شب از جمله غافلین نوشته نشود.

( باب دعاى هنگام خوابیدن و هنگام بیدار شدن )

1. حضرت صادق (علیه السلام) علیه السلام فرمود: (یكى از جاهائیكه) تسبیح حضرت فاطمه زهرا علیهماالسلام (گفتن آن وارد است) هنگامى است كه به خوابگاه خود رفتى، پس سى چهار بار اللّه اكبر بگو، و سى سه بار الحمدلله، و سى سه بار سبحان الله، و بخوان آیه الكرسى و معوذتین را (دو سوره قل اعوذ برب الناس و قل اعوذ برب الفلق) و ده آیه از اول سوره صافات و ده آیه از آخر آن را.

( باب دعاى هنگام بیرون رفتن از منزل )

1. معاویة بن عمار از حضرت صادق (علیه السلام) حدیث كند كه فرمود: هرگاه (خواستى) از منزلت بیرون روى بگو: «بسم اللّه توكلت على اللّه، لا حول و لاقوة الا باللّه، اللهم انى اسئلك خیر ما خرجت له و اعوذ بك من شر ما خرجت له، اللهم اوسع على من فضلك، و اتمم على نعمتك، و استعملنى فى طاعتك و اجعل رغبتى فیما عندك، و توفنى على ملتك و ملة رسولك صلى اللّه علیه و آله».

( باب دعا پیش از نماز )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: كه امیر المؤمنین علیه السلام مى فرمود: هر كه این كلام را بگوید بام محمد و آل محمد خواهد بود، هنگامیكه (براى نماز) برخیزد پیش از اینكه شروع بنماز و (تكبیرة الاحرام) كند (بگوید:) «اللهم انى اتوجه الیك بمحمد و آل محمد و اقدمهم بین یدى صلاتى و اتقرب بهم الیك فاجعلنى بهم وجیهاً فى الدنیا و الاخرة و من المقربین مننت على بمعرفتهم فاختم لى بطاعتهم و معرفتهم و ولایتهم فانها السعادة و اختم لى بها فانك على كل شى ء قدیر» سپس نماز مى خوانى و چون از نماز فائق شدى بگوئى: «اللهم اجعلنى مع محمد و آل محمد فى كل عافیه و بلاء و اجعلنى مع محمد و آل محمد فى كل مثوى و منقلب، اللهم اجعل محیاى محیاهم و مماتى مماتهم و اجعلنى معهم فى المواطن كلها و لا تفرق بینى و بینهم انك على كل شى ء قدیر».

2.

و در حدیث مرفوعى (كه سندش بمعصوم رسد) فرمود: پیش از آنكه وارد در نماز شوى گوئى: «اللهم انى اقدم محمداً نبیك صلى اللّه علیه و آله بین یدى حاجتى و أتوجه به (الیك) فى طلبتى فاجعلنى بهم وجیهاً فى الدنیا و الاخرة و من المقربین، اللهم اجعل صلاتى بهم متقبله و ذنبى بهم مغفوراً و دعائى بهم مستجاباً یا ارحم الراحمین».

( باب دعا دنبال نمازها )

1. و نیز در حدیثى مرفوع معصوم علیه السلام فرمود: هر كه پس از نمازى با دست راست ریش خود را بگیرد و سه بار بگوید: «یا ذوالجلال و الاكرام ارحمنى من النار» و دست چپ را بلند كند و كف آنرا برابر آسمان بگیرد، سپس سه بار بگوید: «اجرنى من العذاب الالیم» سپس دست را از ریش خود دور كند و بطرف آسمان بلند كند بطوریكه كف آنرا برابر آسمان گیرد، و بگوید: «یا عزیز یا كریم یا رحمن یا رحیم» سپس دستها را بگرداند و (دوباره) كفهاى آندو را بآسمان كند و سه بار بگوید: «اجرنى من العذاب الالیم» (سپس بگوید:) «صل على محمد و آل محمد و الملائكة و الروح» آمرزیده شود و خدا از او خشنود گردد، و تا هنگام مردنش همه خلایق بآمرزشخواهى براى او بوى احسان كنند، بلكه همه جن و انس بدان وسیله باو نیكى كنند.

فرمود: و چون از تشهد فارغ شدى (یعنى سلام نماز را دادى چون سلام تابع تشهد اخیر است چنانچه مجلسى (قدّس سرّه) گوید: پس دستهاى خود را بلند كن و بگو: «اللهم اغفر لى مغفرة عزماً جزماً لا تغادر ذنباً و لا أرتكب بعدها محرماً ابداً و عافنى معافاة لابلوى بعدها ابداً و اهدنى هدى لا اضل بعده ابداً و انفعنى یا رب بما علمتنى و اجعله لى و لا تجعله على و ارزقنى كفافاً و رضنى به یا رباه و تب على یا اللّه یا اللّه یا الله، یا رحمن یا رحمن یا رحمن، یا رحیم یارحیم یا رحیم، ارحمنى من النار ذات السعیر و ابسط على من سعه رزقك واهدنى لما اختلف فیه من الحق باذنك و اعصمنى من الشیطان الرجیم و ابلغ محمدا صلى اللّه علیه و آله عنى تحیه كثیرة و سلاماً و اهدنى بهداك و اغننى بغناك و اجعلنى من اولیائك المخلصین و صلى اللّه على محمد و آل محمد آمین». فرمود: هر كه این دعا را پس از هر نمازى بخواند خداوند روحش را در گور او بوى باز گرداند و زنده گردد و روزى داده شود و در نعمت و شادى باشد تا روز قیامت.

2.

و نیز حدیث را بمعصوم رسانده كه فرمود: پس از نماز صبح گویى: «اللهم لك الحمد حمداً خالداً مع خلودك و لك الحمد حمداً لا منتهى له دون رضاك و لك الحمد حمداً لا امد له دون مشیئتك و لك الحمد حمداً لا جزاء لقائله الارضاك، اللهم لك الحمد و الیك المشتكى و أنت المستعان اللهم لك الحمد كما أنت أهله، الحمدلله بمحامده كلها على نعمائه كلها حتى ینتهى الحمد الى حیث ما یحب ربى و یرضى» و نیز مى گویى پس از نماز صبح پیش از آنكه سخن بگویى: «الحمد لله مل ء المیزان و منتهى الرضا وزنة العرش و سبحان اللّه مل ء المیزان و منتهى الرضا وزنة العرش، و اللّه اكبر مل ء المیزان و منتهى الرضا وزنة العرش، و لا اله الا اللّه مل ء المیزان و منتهى الرضا وزنة العرش، تعید ذلك اربع مرأت ثم تقول اللهم اسئلك مسئلة العبد الذلیل ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تغفر لنا ذنوبنا و تقضى لنا حوائجنا فى الدنیا و الاخرة فى یسر منك و عافیة».

3.

محمد بن فرج گوید: حضرت جواد علیه السلام این نامه را بمن نوشت و آنرا بمن آموخت و فرمود: هر كه آنرا پس از نماز صبح بخواند حاجتى نخواهد جز اینكه برایش میسر گردد، و خداوند مهم او را كفایت كند (و آن دعا اینست:) «بسم اللّه و

باللّه و صلى اللّه على محمد و آله و افوض امرى الى اللّه ان اللّه بصیر بالعباد، فوقاه اللّه سیئات ما مكروا، لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمین فاستجبنا له و نجیناه من الغم و كذلك ننجى المؤمنین، حسبنا اللّه و نعم الوكیل، فانقلبوا بنعمة من اللّه و فضل لم یمسسهم سوء ما شاء اللّه لا حول و لا قوه الا باللّه (العلى العظیم) ما شاءاللّه لا ما شاء الناس، ما شاء اللّه و ان كره الناس حسبى الرب من المربوبین، حسبى الخالق من المخلوقین، حسبى الرازق من المرزوقین، حسبى الذى لم یزل حسبى منذ قط، حسبى اللّه الذى لا اله الا هو، علیه توكلت و هو رب العرش العظیم».

و فرمود: چون از نماز واجب فارغ شدى پس بگو: (و دعایى دستور داد كه ترجمه اش اینست) «خشنودم كه خدا پروردگارم باشد و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پیغمبرم باشد، و اسلام دینم باشد و قرآن كتابم و فلان و فلان (و نام امامان را ببرد) امامان من باشند، بار خدایا ولى تو فلان (و نام امام زمان علیه السلام را ببرد) است پس او را از برابر و از پشت سر و از راست و چپ و بالاى سر و پائین پایش نگهدارى فرما، و عمرش را دراز كن، و او را بأمر خود قائم كن، و یارى كننده دینش قرار ده، و باو بنما آنچه را دوست دارد و آنچه چشمش را روشنى بخشد درباره خودش و فرزندانش و خاندان و مالش و درباره شیعیان و دشمنانش، و بدشمنانش بنما چیزى را كه بدان بترسند و باو بنما درباره دشمنانش چیزى كه او دوست دارد و چشمش را بدانوسیله روشنى بخش، و درد دلهاى ما و سینه هاى مؤمنین را شفا بخش».

فرمود: و چون پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از نماز فارغ مى شد مى خواند (دعایى كه ترجمه اش چنین است): «بار خدایا بیامرز براى من آنچه پیش كرده ام و آنچه بتأخیر انداخته ام و آنچه نهان كردم و آنچه عیان نمودم، و اسراف مرا درباره خودم بیامرز و آنچه تو بدان داناترى، بار خدایا پیش اندازى، و تو پس اندازى، معبودى جز تو نیست، بحق دانائیت بر غیب توانائیت بر همه خلق (سوگند) تا آنگاه كه زندگى را برایم بهتر دانى مرا زنده دار، و آنگاه كه مرگ را برایم بهتر دانى جانم را بگیر، بار خدایا من از تو خواهم، ترس از تو را در پنهانى و عیان، و سخن حق را در حال خشم و خوشنودى، و میانه روى را در حال فقر و توانگرى، و از تو خواهم نعمتى كه فانى نشود و روشنى چشمى كه منقطع نگردد و از تو خواهم راضى بودن بقضا و میمنت مرگ را پس از زندگى، و گوارائى زندگى را پس از مرگ و لذت دیدارت و شوق زیارت و لقایت را بى آنكه زیانى ضرر زننده یا فتنه اى گمراه كننده بمن رسد، بار خدایا ما را بآرایش ایمان بیاراى، و راهنمایانى هدایت شده قرارمان ده، بار خدایا ما را در زمره كسانى كه رهبرى كردى رهبرى فرما، بار خدایا من از تو خواهم تصمیم بپایدارى در كار و براه راست شدن را، و از تو خواهم توفیق شكر گزارى نعمتت و عافیتى نیكو و پرداخت حقت را، و از تو خواهم بار پروردگارا دلى سالم و زبانى راستگو و از تو آمرزش خواهم از آنچه میدانى و از تو خواهم بهتر آنچه دانى، و پناه برم بخودت از بدى آنچه (نسبت بمن) میدانى زیرا كه تو میدانى و ما نمى دانیم و توئى علام الغیوب».

4. محمد جعفى از پدرش حدیث كند كه گفت: من بسیار بدرد چشم مبتلا مى شدم پس از این درد به حضرت صادق (علیه السلام) شكایت كردم فرمود: آیا دعائى بتو نیاموزم كه براى دنیا و آخرتت (سودمند باشد) و درد چشم تو را كفایت كند؟ عرض كردم: چرا: فرمود: پس از نماز صبح و نماز مغرب مى گویى: «اللهم انى اسئلك بحق محمد و آل محمد علیك صل على محمد و آل محمد و اجعل النور فى بصرى و البصیرة فى دینى و الیقین فى قلبى و الاخلاص فى عملى و السلامة فى نفسى و السعه فى رزقى و الشكر لك ابداً ما ابقیتنى».

( باب دعا براى روزى )

1.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: مردى خدمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و عرضكرد: اى رسول خدا من مردى هستم عالیمند و قرضدار، و حالم سخت شده، پس دعائى بمن بیاموز كه با آن بدرگاه خداى عزوجل دعا كنم تا بمن روزى دهد به مقدارى كه با آن قرضم را ادا كنم و بوسیله آن بر (مخارج) نانخورها و عیالم كمك جویم، پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اى بنده خدا وضوى خوب و كاملى بساز، و سپس دو ركعت نماز بگزار و ركوع و سجودش را كامل و نیكو بجا آر، سپس (پس از فراغت از نماز) بگو: «یا ماجد یا واحد یا كریم یا دائم اتوجه الیك بمحمد نبیك نبى الرحمة صلى اللّه علیه و آله یا محمد یا رسول اللّه انى اتوجه بك الى اللّه ربك و ربى و رب كل شى ء ان تصلى على محمد و اهل بیته و اسئلك نفحه كریمه من نفحاتك و فتحاً یسیراً و رزقاً واسعاً الم به شعثى و اقضى به دینى و استعین به على عیالى».

2.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این دعا را (براى زیاد شدن روزى): «یا رازق المقلین یا راحم المساكین یا ولى المؤمنین یا ذا القوة المتین صل على محمد و اهل بیته و ارزقنى و عافنى و اكفنى ما أهمنى»

3.

و نیز از حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام دعائى براى روزى روایت كرده، (و آن اینست): «یا اللّه یا اللّه یا اللّه اسئلك بحق من حقه علیك عظیم ان تصلى على محمد و آل محمد و ان ترزقنى العمل بما علمتنى من معرفه حقك و ان تبسط على ما حظرت من رزقك».

( باب دعا براى دین و وام )

موسى بن بكر از حضرت كاظم علیه السلام حدیث كند كه (براى پرداخت بدهكارى كه داشتم این دعا را) براى من در كاغذى نوشت: «اللهم اردد الى جمیع خلفك مظالمهم التى قبلى، صغیرها و كبیرها فى یسر منك و عافیة و مالم تبلیغه قوتى و لم تسعه ذات یدى و لم یقو علیه بدنى و یقینى و نفسى فأده عنى من جزیل ما عندك من فضلك ثم لا تخلف على منه شیئاً تقضیه من حسناتى، یا ارحم الراحمین، اشهد ان لا اله الا اللّه وحده لا شریك له، و اشهد و ان محمداً عبده و رسوله و ان الدین كما شرع و ان الاسلام كما وصف و ان الكتاب كما انزل و ان القول كما حدث

و ان اللّه هو الحق المبین، ذكر اللّه محمداً و اهل بیته بخیر و حیا محمداً و اهل بیته بالسلام».

( باب دعا براى رفع اندوه و سختى و غم و دلتنگى و ترس )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: چون برادران یوسف او را در چاه افكندند جبرئیل نزدش آمد و گفت: اى پسرك در اینجا چه مى كنى؟ گفت: همانا برادران من در این چاه افكندند جبرئیل گفت: مى خواهى كه از این چاه بیرون بیرون آئى؟ یوسف گفت: این با خداى عزوجل است اگر خواهد مرا بیرون آرد، امام صادق علیه السلام فرمود: پس جبرئیل باو گفت، همانا خداى تعالى به تو فرماید: مرا با این دعا بخوان تا از چاه بیرونت آورم، یوسف گفت: آن دعا كدام است؟ گفت: بگو: «اللهم انى اسئلك بأن لك الحمد، لا اله الا اللّه انت المنان بدیع السماوات و الارض ذوالجلال و الاكرام ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تجعل لى مما انا فیه فرجاً و مخرجاً» امام صادق علیه السلام فرمود: پس داستانش همان شد كه خداوند در كتابش یاد فرموده است.

2.

معاویه بن عمار از امام صادق علیه السلام حدیث كند كه آن دعائى كه حضرت صادق (علیه السلام) بوسیله آن به داود بن على نفرین كرد در داستان كشتن او معلى بن خنیس و گرفتن اموال آن حضرت را از (كه در باب نفرین بر دشمن حدیث (5) داستانش گذشت، آن دعا اینست. «اللهم انى اسئلك بنورك الذى لا یطفى و بعزائمك التى لا تخفى و بعزك الذى لا ینقضى و بنعمتك التى لا تحصى و بسلطائك الذى كففت به فرعون عن موسى علیه السلام .

3.

امام صادق علیه السلام فرمود: از دعاهاى پدرم كه در هنگامى كه امرى پیش مى آمد مى خواند این بود (و ترجمه اش چنین است): «اللهم صل على محمد و آل محمد» و بیامرز مرا و به من رحم كن و كردار مرا پاكیزه فرما و بازگشت مرا آسان كن، و دل مرا آرام نما، و از ترس آسوده فرما، و در همه عمرم به من عافیت ده، و حجت مرا پا بر جا كن، و خطاهایم را ببخش، و رویم را سپید گردان، و درباره دینم مرا نگهدار، و رسیدن بدانچه را جویاى آنم بر من آسان كن، و روزیم را فراوان كن زیرا من ناتوانم، و از بدى كه نزد من است بآن خوبى كه در نزد تو است در گذر، و مرا درباره خودم داغدار مكن، و نزدیكانم را نیز داغدار منما، و به من ببخش بار خدایا یك لحظه اى (و یك نظر رحمتى) كه بدان همه گرفتاریهایم را برطرف سازى، و بدان وسیله باز گردانى به من هر آن خوئى كه پیش تو بهتر است، كه هر آینه نیرویم سست، و چاره ام كم شده، و امیدوارم از خلق تو بریده و جز امید به تو و توكل بر تو چیزى نمانده، و توانائیت پروردگارا اگر به من رحم كنى و عافیتم بخشى چون توانائیت به عذاب و گرفتارى من است، خدایا یاد بخششهایت مرا آرام كند و امید بانعام تو به من نیرو دهد، و از آن زمان كه مرا آفریدى تهى از نعمت هاى تو نبودم، و توئى پروردگار من و آقایم و داد رسم و پناهگاهم و نگهدارم، و دور كننده از من (بلاها را) و مهربان به من و كفیل روزیم، و هر آنچه كه من در آنم بقضا و

قدر تو است، پس اى آقا و اى مولاى من در آنچه مقدر فرمودى و حتم كرده اى رهائى من باشد از همه گرفتاریهائى كه در آنم، و عافیت من در آن باشد، زیرا من براى دور ساختن آنها جز تو كسى راندارم، پس اى صاحب جلالت و اكرام با من برابر خوش گمانى و امیدواریم رفتار كن و بزارى و ناتوانى و سستى من ترحم كن و بدان بر من منت نه و نیز بهر كس كه بدرگاهت دعا كند «یا ارحم الراحمین و صلى اللّه على محمد و آله» .

4.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: كه على بن الحسین علیهما السلام مى فرمود: من باكى ندارم چون این كلمات را بگویم اگر جن و انس بر علیه من گرد آیند (و به ضرر من اجتماع كنند، و آن كلمات این است): «بسم اللّه و باللّه و من اللّه و الى اللّه و فى سبیل اللّه و على ملة رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله اللهم الیك اسملت نفسى و الیك و جهت وجهى و الیك الجات ظهرى و الیك فوضت امرى اللهم احفظنى بحفظ الایمان من بین یدى و من خلفى و عن یمینى و عن شمالى و من فوتى و من تحتى و من قبلى و ادفع عنى بحولك و قوتك فانه لا حول و لا قوة الا بك».

5.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: مردى به من گفت: هنگامى كه در ربذه بر ابى جعفر (مقصود عباسى دومین خلیفه بنى عباس) وارد شدى چه دعائى خواندى؟ فرمود: گفتم: «اللهم انك تكفى من كل شى ء و لا یكفى منك شى ء فاكفنى بما شئت و كیف شئت و من حیث شئت و انى شئت».

شرح _ ابو جعفر منصور دومین خلیفه بنى عباس و از خلفائى است كه بر بنى هاشم بسیار ستم روا مى داشت و مخصوصاً به اولاد حضرت مجتبى علیه السلام بسیار اذیت كرد و جمعى از آنها را در زندانهاى تاریك در مدینه و كوفه زندانى كرده بود و شكنجه هائى كه این مرد ستمگر در زندانها به فرزندان پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داده قلم از بیان آن شرم دارد و بالاخره تمامى آنها را كه حدود سى نفر از اولاد امام حسن علیه السلام بودند در زندان به دستور او با وضع فجیعى كشتند و یا سقف زندان را بر سر آنها خراب كردند، و شهادت عبداللّه محض و فرزندانش نفس زكیه و برادرش محمد دیباج و دیگر از اولاد حضرت مجتبى كه بدست خودش یا لشكریانش اتفاق افتاده در تواریخ مضبوط است، و از ستمهاى آن مرد خبیث به فرزندان رسول خدا این بود كه در سال 144 بنام حج به مكه سفر كرد و در بازگشت در ربذه كه دهى بود در چهار منزلى مدینه طیبه و قبر ابوذر غفارى رضوان اللّه تعالى علیه در آنجاست منزل كرد، و چند روزى در آنجا توقف كرد و دستور داد زندانیان مدینه كه از آن جمله محمد دیباج و عبداللّه محض بودند نزدش بردند، محمد دیباج را دستور داد در حضورش چهار صد تازیانه زدند كه مورخین مى نویسند یك چشم محمد در اثر تازیانه از حدقه بیرون آمد و پیراهنش از بسیارى خون بر تنش چسبیده بود كه پس از چندى كه خواستند آن پیراهن را از تنش بیرون آورند با روغن زیتون چرب كردند و با این حال با پوست از بدنش كنده شد، سپس تمامى آن زندانیان را با وضع بسیار رقت بارى به همراه خود به كوفه برد و در كوفه زندان كرد و در زندان بودند تا از دنیا رفتند، و رفتن امام صادق علیه السلام در ربذه نزد منصور در همین

مسافرت بوده است كه حضرت را از مدینه خواست و گویا نظر اذیت و شاید قتل آن حضرت نیز داشت ولى خداوند تعالى به بركت دعاى آن حضرت شر او را كفایت فرمود.

6.

على بن میسر گوید: چون امام صادق علیه السلام بر ابى جعفر منصور یكى از غلامان خود را بالاى سر خود نگهداشت و به او گفت: همینكه (جعفر بن محمد) بر من وارد شد گردنش را بزن، حضرت صادق (علیه السلام) هنگامى كه وارد شد نگاهى به منصور كرد و زیر لب سخنى گفت كه كسى نفهمید چه بود، و سپس این جمله را آشكارا گفت: «یا من یكفى خلقه كلهم و لا یكفیه احد، اكفنى شر عبداللّه بن على» (منصور نامش عبداللّه و فرزند محمد بن عبداللّه بن عباس بوده است) گوید: پس منصور غلامش را ندید و غلام نیز او را نمى دید، پس منصور به حضرت صادق (علیه السلام) گفت: اى جعفر. ابن محمد راستى من شما را در این گرما به رنج و تعب انداختم برگرد (به منزل، و معذرت خواهى كرد) پس حضرت صادق (علیه السلام) از نزدش بیرون رفت، پس از آن منصور به غلامش گفت: چرا آنچه به تو دستور داده بودم انجام ندادى (و گردن جعفر بن محمد رانزدى؟) گفت: به خدا سوگند من او را ندیدم و چیزى آمد و میان من و او حائل شد، منصور گفت: به خدا سوگند اگر این داستان را براى احدى گفتى هر آینه تو را خواهم كشت.

7.

عبداللّه بن عبد الرحمن گوید: حضرت باقر (علیه السلام) به من فرمود: آیا دعائى به تو نیاموزم كه بوسیله آن دعا كنى؟ و همانا ما خاندان هرگاه امرى اندوهناكمان كند و از سلطان براى امرى بترسیم كه تاب آن را نداریم با آن دعا (بدرگاه خداوند) دعا مى كنیم؟ عرض كردم: چرا، پدر و مادرم به فدایت باد اى فرزند رسول خدا، فرمود: بگو: «یا كائناً قبل كل شى ء و یا مكون كل شى ء و یا باقى بعد كل شى ء صل على محمد و آل محمد، و افعل بى كذا و كذا» (و بجاى آن جمله اخیر حاجت خود را ذكر كند).

8.

سعید بن یسار گوید: به حضرت صادق (علیه السلام) عرض كردم: (من گاهى) اندهگین شوم (و براى رفع آن از حضرت دستورى خواستم) فرمود: بسیار بگو: «اللّه اللّه ربى لا اشرك به شیئاً» پس هر گاه از وسوسه یا حدیث نفس (خاطره هاى شیطانى) بترسى بگو: «اللهم انى عبدك و ابن عبدك و ابن امتك بیدك عدل فى حكمك، ماض فى قضاؤك، اللهم انى اسئلك بكل اسم هو لك انزلته فى كتابك اوعطمته احد من خلقك او استاثرت به فى علم الغیب عندك ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تجعل القرآن نور بصرى و ربیع قلبى و جلاء حزنى و ذهاب همى اللّه اللّه ربى لا اشرك به شیئاً».

9.

سماعة گوید: حضرت ابوالحسن (موسى بن جعفر علیهماالسلام) بمن فرمود: اى سماعة هرگاه براى تو نزد خداى عزوجل حاجتى است پس بگو: «اللهم انى اسئلك بحق محمد و على فان لهما عندك شأناً من الشأن و قدراً من القدر فبحق ذلك الشأن و بحق ذلك القدر ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تفعل بى كذا و كذا حاجت خود را بگوید) زیرا همانا چون روز قیامت شود هیچ فرشته مقرب و نه پیغمبر مرسل

و نه مؤمن آزمایش شده نماند جز آنكه در آن روز بآندو (یعنى محمد و على علیهما السلام) نیاز دارند.

10. معاویة بن عمار و علاء بن سیابه و ظریف بن ناصح گوید: چون ابوالدوانیق منصور دوانیقى) بسراغ حضرت صادق (علیه السلام) فرستاد بآسمان برداشت سپس گفت: «اللهم انك حفظت الغلامین بصلاح ابویهما فاحفظنى بصلاح آبائى محمد و على و الحسن و الحسین و على بن الحسین و محمد بن على اللهم انى ادرء بك فى نحره و اعوذ بك من شره» یعنى بار خدایا تو آن دو پسر بچه را بخاطر نیكى و خوبى پدر و مادرشان نگهدارى كردى مرا هم بخاطر خوبى پدرانم: محمد و على و حسن و حسین و على بن الحسین و محمد بن على نگهدارى فرما، بار خدایا من بوسیله تو در گلویش او را دور سازم، و از شرش بتو پناه برم) سپس بشتربان (كه مهار شتر حضرت در دستش بود) فرمود: برو پس همینكه، ربیع (حاجب منصور) در خانه منصور او را دیدار كرد بوى عرضكرد: اى اباعبداللّه وه چه اندازه دلش نسبت بشما سخت شده، و من همانا شنیدم كه مى گفت: بخدا سوگند هیچ نخل خرمائى براى آنها باقى نگذارم جز اینكه همه را ببرم، و هیچ مالى براى آنها باقى نگذارم و همه را غارت نكنم، و هیچ كودكى براى ایشان باقى نگذارم و همه را با سیرى ببرم؟ گوید: پس آنحضرت زیر لب چیزى گفت: و لبانش را جنبانید، پس همین كه بر منصور وارد شد سلام كرد و نشست، منصور جواب سلام حضرت را داد سپس گفت: بخدا سوگند آهنگ داشتم كه یكدرخت خرما برایت باقى نگذارم و همه را قطع كنم، و هر چه دارى بگیرم؟ حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: یا امیرالمؤمنین همانا خداوند ایوب را گرفتار كرد و او صبر كرد، و بداود نعمت داد او شكر كرد، و یوسف را بر برادران چیره كرد (ولى او انتقام نگرفت) و از آنها درگذشت، و تو از این نژادى و این نژاد كارى نكنند جز بدانچه مانند كردار آنان باشد، گفت: راست گفتى و من از شما در گذشتم و (شما را) بخشیدم، فرمود: یا امیرالمؤمنین هر آینه هیچ كس دست خود را بخون ما خاندان نیالوده است جز اینكه خداوند سلطنتش را برگرفته، منصور از این سخن برآشفت و خشم كرد، حضرت فرمود: یا امیرالمؤمنین آرام باش (تا دنباله سخن را بگویم) همانا این سلطنت در خاندان ابى سفیان بود تا اینكه یزید حسین علیه السلام را كشت خداوندسلطنتش را گرفت و بمروان بن محمد رسید، و چون مروان ابراهیم را كه برادر منصور و بابراهیم امام معروف بود) كشت خداوند سلطنتش را گرفت و بشما داد، گفت: راست گفتى بزرگترین (حاجتت را) بگو (تا برآورم) فرمود: اذن بده (كه برگردم) گفت: آن بدست شما است هرگاهى بخواهى (در بازگشت آزادید) پس آنحضرت بیرون آمد ربیع حاجب عرضكرد: ده هزار درهم براى شما داده فرمود: من بدان حاجتى ندارم، عرضكرد: اگر نپذیرى او را خشمگین خواهى كرد (و از نپذیرفتن شما بخشم آید) آنرا بگیر و در راه صدقه بده.

شرح _ سبوطى در تاریخ الخلفاء گوید: جهت اینكه منصور را ابوالداونیق لقب دادند این بود كه بسیار حریص و بخیل بود و از كارگران و صنعتگران خود به دانق و حبه نیز

حساب میكشید، و دانق معرب دانگ است كه در فارسى گویند و آن یكششم درهم است.

و مقصود از «غلامین» دو پسر بچه كه امام علیه السلام) بدانها اشاره فرمود همان دو غلامى است كه خداوند متعال در داستان حضرت موسى و خضر علیهما السلام در آیه 82 از سوره كهف بیان فرموده كه فرماید: «و اما الجدار فكان لغلامین یتیمین فى المدینة و كان تحته كنز لهما و كان ابوهما صالحاً،...» و ملخص داستان این بود كه حضرت موسى و خضر دو پیامبر الهى مأموریت پیدا كردند دیوارى كه روبخرابى و انهدام بود از خرابى آن جلوگیرى كنند و آنرا از نو بسازند بخاطر گنجى كه در زیر آن پنهان بود و آن گنج متعلق بدو پسر بچه و آن پدر و مادر صالح هفتصد سال و یا هفت پشت بوده است.

و ربیع حاجب (دربان منصور، و پیشخدمت مخصوص) ظاهراً علاقه مند بدان حضرت علیه السلام بوده بلكه از برخى از روایات استفاده شود از شیعیان بوده و پاره اى روایات نیز از او نقل شده گرچه از جهت وثاقت در حدیث مورد اعتماد دانشمندان رجال نویس نبوده ولى از روى هم رفته چند حدیث كه یكى همین حدیث شریف است استفاده مى شود كه از علاقمندان حضرت صادق (علیه السلام) بوده است و شاید هم علاقه مندى او نسبت به حضرت صادق (علیه السلام) فقط در پیش روى آنحضرت بوده ولى در مورد انجام فرمان منصور كاملاً مطیع او بوده است.

( باب دعا براى دردها و بیماریها )

1.

برخى از اصحاب ما حدیث كرده اند كه حضرت صادق (علیه السلام) هنگام درد و بیمارى (ایندعا مى خواند) مى گفت: «اللهم انك عیرت اقواما فقلت: قل ادعوا الذین زعمتم من دونه فلایملكون كشف الضر عنكم و لا تحویلا، فیا من لا یملك كشف ضرى و لا تحویله عنى احد غیره صل على محمد و آل محمد و اكشف ضرى و حوله الى من یدعو معك الها آخر لا اله غیرك»

2.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: چون مردى را دیدى كه گرفتار بلا شده (بشكرانه اینكه تو بدان بلا گرفتار نشده اى) بگو: «الحمد لله الذى عافانى مما ابتلاك به وفضلنى علیك و على كثیر ممن خلق» و نگذار او بشنود.

3.

داود بن زربى گوید: حضرت صادق (علیه السلام) (درباره كسیكه جائى از بدنش دردى دارد) فرمود: دست خود را بر جاى درد بگذار دو سه بار بگوید: «اللّه اللّه ربى حقاً لا اشرك به شیئاً اللهم انت لها و لكل عظیمه ففرجها عنى»

4.

امام باقر (علیه السلام) فرمود: هرگاه انسان مریض شد (این دعا را بخواند) بگوید: «بسم اللّه و باللّه و محمد رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله اعوذ بعزة لله و اعوذ بقدرة اللّه على ما یشاء من شر ما أجد».

5.

امام صادق علیه السلام فرمود: (براى رفع درد و بیمارى بگوید:) «یا منزل الشفاء و مذهب الداء انزل على ما بى من داء شفاء».

6.

حسین خراسانى نانوا گوید: از دردى كه داشتم به حضرت صادق (علیه السلام) شكایت كردم، فرمود: چون نماز خواندى پس بجاى سجده ات دست بگذار و بگو: «بسم اللّه محمد رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله اشفنى یا شافى لا شفاء الا شفاؤك، شفاء لا یغادر سقما شفاء من كل داء و سقم».

7.

معاویة بن عمار از امام صادق علیه السلام حدیث كند كه فرمود: دستت را بر موضع درد مى گذارى و سه بار مى گویى: «اللهم انى اسئلك بحق القرآن العظیم الذى نزل به الروح الامین و هو عندك فى ام الكتاب على حكیم ان تشفینى بشفائك و تداوینى بدوائك و تعافینى من بلائك» و بر محمد و آل او صلوات میفرستی. (پس تو ای عاقل دانا و خردمند در این فراز به یک نکته عظیم توجه نما و آن این‌که مقصود امام از بیان این ادعیه عدم مراجعه به پزشک و درمان از طریق دعا نیست زیرا این تعبیر بر ضد قرآن و بر ضد روایات معارض و ضد عقل است یعنی این‌که از خدا شفا می‌خواهی و به پزشک مراجعه می‌نمایی زیرا در بسیاری از اوقات ثابت می‌شود که پزشک در تشخیص خود خطا می‌کند و این حضرت حق جل جلاله است که درمان بیماری ها را نیز در داروها قرار داده و لذا خلایق بایستی در برابر عوامل درمان خود یعنی پزشکان و داروسازان و ...؛ و خلقت گیاهان دارویی و داروها که برگرفته از عوامل شیمیایی و خواص فیزیکی اجسام است از خدا شاکر باشند یعنی خدا را به واسطه اسبابی که در اختیار قرار داده است شکرگزاری نمایند یعنی مفهوم این ادعیه عدم مراجعه به پزشک و استفاده از دارو نیست و به همین دلیل در احکام اسلامی مراجعه به پزشک حرام نمی‌باشد و یا مکروه نمی‌باشد بلکه برای حفظ سلامت واجب است به پزشک مراجعه شود والسلام)

( باب حرز و تعویذ )

1. صالح بن سعید از ابراهیم بن محمد بن هارون حدیث كند كه به حضرت ابى جعفر علیه السلام نوشت و از آن حضرت دعائى براى بادهائى كه كودكان بدان دچار گردند در خواست ،حضرت به خط خود این دو دعا را نوشت، و صالح (بن سعید) معتقد بود كه آن حضرت این دو دعا را به خط خود براى ابراهیم فرستاد (یا ابراهیم دعاها را كه به خط حضرت بود براى صالح فرستاد). (سپس دعا را ذکر می‌نماید)

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: بادى كه دچار كودكان شود همانست كه در فارسى بدان «باد جن» گویند و همان ام الصیبان است، كه شیخ در كتاب قانون آن را ریح الصبیان (باد كودكان) نامیده است، سپس كلامى از كتاب نهایه نقل كند كه باد در امثال این حدیث كنایه از «جن» است. (پس توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند که توکل بر خداوند و پناه خواستن از او برای دفع تمام بلاها و شرور و...؛ امری صحیح و عقلایی است ولی سوءاستفاده اشخاص معلوم‌الحال و شیاد از این ضعف خلایق نبایستی دلیل مراجع مسلمان به افراد شیاد و کلاهبردار و رمال و جادوگر و ساحر شود زیرا که خداوند ساحران و جادوگران را به دوزخ خود بشارت داده و انسان‌ها را

از ورود به عوالم دیگر که بایستی در آن ورود نیابند نهی فرموده است و البته کسی که توکل او به خداست خداوند او را کفایت خواهد فرمود از تمامی شرورهای موجود که آن را در کتاب خود در سوره‌های عظیم ناس و خلق بیان فرموده است و اهل اسلام بایستی به خدا پناه ببرند از شرارت دشمنان خود و اما بحث جن پس این‌که جن در اجسام خلایق فرومی‌رود و آن‌ها را وادار به اعمال خلاف می‌نماید و... یاوه ای است که مانند آن یاوه ای پیدا نمی‌شود و این مزخرفات برگرفته از کتب عهد عتیق و خصوصاً عهد جدید است و ما شرح کامل آن را در کتاب شریف نورالانوار خود مذکور نموده‌ایم پس اهل اسلام بایستی در همه امور بر خدا توکل نمایند و روایت چهارده معصوم در این راستاست)

2. بكیر گوید: شنیده از امیرالمؤمنین علیه السلام كه مى فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به من فرمود: اى على آیا به تو نیازمودم كلماتى؟ هر گاه در ورطه (امرى كه خلاصى از آن دشوار باشد) یا بلائى افتادى پس بگو: «بسم اللّه الرحمن الرحیم و لا حول و لاقوة الا باللّه العظیم» زیرا خداى عزوجل به بركت این دعا آنچه خواهد از اقسام بلا از تو دور كند.

( باب دعا هنگام خواندن قرآن )

1. حضرت صادق (علیه السلام) هنگام خواندن قران این دعا را مى خواند (كه ترجمه اش چنین است): «بار خدایا اى پروردگار ما ستایش مخصوص تو است، توئى یگانه در قدرت و پادشاهى استوار، و مخصوص تو است ستایش، توئى برتر بعزت و كبریاء و مسلط بر فراز آسمانها و عرش بزرگ، پروردگار ما و از آن تو است ستایش، توئى كه همه چیز را به ذات خود دانائى و هر دانشمندى نیازمند در گاه تو است، پروردگارا ما ازان تو است ستایش اى فرود فرستنده آیه ها و ذكر عظیم، پرورد گارا ما مخصوص تو است ستایش بد آنچه بما آموختى از حكمت و قرآن عظیم آشكار كننده، بار خدایا توئى كه پیش از رغبت ما در آموختن آن را به ما آموختى، و پیش از اظهار شوق ما در سودش ما را بدان مخصوص گردانیدى، بار خدایا در اینصورت این منتى است از تو بر ما، و فضل وجود و لطفى است به ما و رحمتى است براى ما و امتنانى است بر سر ما، بدون اینكه از جانب ما جنبش و حركت و توانائى و چاره جوئى شود، بار خدایا پس تلاوت این قرآن و در برداشتن آیاتش را محبوب ما ساز، و به ما ارزانى دار ایمان بآیات متشابه آن را، و توفیق عمل بمحكمش را، و به ما ده وسیله ناویل آن را، و راهنمائى در تدبیر آن و بینائى در پرتو نورش را به ما عنایت فرما.

بار خدایا چنانچه آن را فرو فرستادى درمان براى دوستانت، و وسیله بدبختى براى دشمنانت، و سبب كورى نافرمانت، و وسیله روشنى فرمانبردارنت، بار خدایا آن را قرار ده براى ما پناهگاه محكمى از عذابت، و دژى از خشمت، و جلوگیرى از نافرمانیت و نگهبانى از قهر و غضبت، و راهنمائى به فرمان برداریت، و نورى در روز دیدارت كه بدان در میان خلق تو روشنى یابیم، و بر صراط تو بدان وسیله بگذریم، و به بهشت راه یابیم.

بار خدایا به تو پناه بریم از بدبختى در حمل آن، و كورى از عمل (یا علم) بآن، و كجروى در حكم آن و برترى نمودن از توجه بدان (یا پیشتازى از میانه روى آن) و كوتاهى كردن در برابر حق آن، بار خدایا سنگینى آن را از ما بردار و مزدش را براى مالارم گردان، و سپاسگذاریش را نصیب ما گردان، و ما را چنان كن كه مراعات و محافظتش كنیم، بار خدایا ما را چنان ساز كه از حلالش پیروى كنیم و از حرامش اجتناب ورزیم، و حدود آن را بر پا داریم، و فرائض آن را به جا آوریم.

بار خدایا روزى ما گردان شیرینى تلاوتش را و نشاط درباره قیام بدان، و ترس در هنگام خواندنش و نیروئى براى بكار بستن آن در هر آن از شب و روز، بار خدایا باندكى خواب خستگى ما را درمان كن (و بنابر نسخه «اسقنا» یعنى عطش خواب ما را باندكى از آن فرو نشان) و در ساعت مخصوص شب ما را از خوابها بیدار كن. و در گاههائى كه دعا باجابت رسد ما را از چرت چرتیها بخود آر.

بار خدایا دلهاى ما را در برابر عجائب بى پایانش تیز هوش كن، و زمزمه آن را لذت بخش نما، و هنگام مراجعه بآن عبرتى بما بده، و سود آشكارى هنگام فهم جوئیش به ما عنایت فرما، بار خدایا به تو پناه بریم از تخلف قرآن در دلهاى ما (یعنى اثر آن در اعضاء و جوارح ما آشكار نشود) و از اینكه آن را بالش خواب خود كنیم (فیض «ره») گوید: یعنى شب بخوابیم با او و تهجد باو نكنیم یا او را در كنار تختخواب خود اندازیم و آن را گرامى نداریم) و از اینكه آن را پشت سر اندازیم، و از قساوت دلهامان نسبت بدانچه ما را بدان پند دادى به تو پناه بریم، بار خدایا بآیاتى كه در آن آوردى ما را سود ده، و به مثلهائى كه در آن زدى ما را متذكر ساز، و به تأویل آن بدیهاى ما را جبران كن و بدان وسیله مزد كردار نیك ما را دو چندان كن، و درجات ما را بالا ببر، و پس از مرگ بسبب آن به ما بشارت تلقین نما، بار خدایا آن را براى ما توشه اى ساز كه در موقع وقوف در برابرت بدان وسیله به ما نیرو دهى، و راه روشنیكه كه با آن نامهاى تو را تسبیح گوئیم، زیرا تو با فرود فرستادن آن حجتى بر ما آوردى كه راه عذر را بر ما بستى و نعمتى به ما دادى كه زبان شكر ما از آن كوتا هست.

بار خدایا آن را براى ما سرپرستى ساز كه ما را از لغزش نگهدارد، و راهنمائى ساز كه ما را بكار نیك راهنمائى كند، و كمكى راهنمایش ساز كه ما را از كجى راست كند، و در خستگى نیرو بخشد، تا به بهترین آرزوهایمان رساند، بار خدایا آن را براى ما در روز قیامت شفیع ساز و وسیله اى براى ارتقاء و وكیلى پیروز در آن روز قضاوت، و نورى در آن روز تاریكى و ظلمت روزى كه نه زمینى است و نه آسمانى، روزى كه هر كس بآنچه كوشش كرده بدان مزد گیرد.

بار خدایا آن را براى ما وسیله سیرابى در روز تشنگى ساز، و سبب نجات ما گردان در روز جزا از آن آتش سوزانى كه بر هر كس از آن گرمى خواهد ترحم نكند و شعله اش زبانه كشد، بار خدایا آن را براى ما برهانى قرار ده در آن روز كه همه اهل زمین و آسمانها گرد آیند. بار خدایا منزلهاى شهیدان و زندگى سعیدان، و رفاقت پیمبران را روزى ما گردان زیرا تو شنواى دعائى». (نگارنده گوید هرچند در ابتدا یا انتهای

این دعای واصله صلوات بر محمد و آل محمد (علیه السلام) و عجل فرجهم که به اعتقاد ما شاخصه صحیح بودن ادعیه است مذکور نشده است ولی ما آن را ذکر نمودیم به لحاظ محتوای علمی آن ولی خداوند پناه بردن به او از شر شیطان در زمان قرائت قرآن را امر فرموده و روایات ما نیز بر این معنی دلالت دارد والسلام)

( باب دعا در هنگام حفظ قرآن )

1. ابان بن تغلب گوید: حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: مى گوئى (این دعا را كه ترجمه اش چنین است): «بار خدایا من از تو خواهم باینكه بندگان از چون توئى خواهش نكنند خواهم به حق محمد پیغمبر و رسولت و به حق ابراهیم خلیل خود و برگزیده ات و به حق موسى هم سخنت و هم رازت، و بحق عیسى كلمه ات و روحت، و از تو خواهم به حق صحف ابراهیم و تورات موسى و زبور داود و انجیل عیسى و قرآن محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و بهر وحییكه فرستادى و به حق هر آن حكمیكه آنرا گذرا فرمودى، و هر آن حقیكه بدان حكم فرمودى، و هر بى نیازى كه توانگرش كردى و هر گمراهى كه راهنمائیش كردى، و هر خواهنده اى كه بدو عطا فرمودى، و از تو خواهم بدان نامت كه بر شب نهادى پس تاریك شد، و بدان نامت كه بر روز نهادى پس روشن گشت. و بدان نامت كه بر زمین نهادى پس آرامش گرفت، و با آن آسمانها را ستون زدى و استوار شدند، و بدان نامت كه بر كوهها نهادى و مستقر شدند، و بدان نامت كه روزیها را بدان پراكنده كردى، و از تو خواهم بدان نامت كه مردگان را بدان زنده سازى، و از تو خواهم بدان چه مركز انعقاد عزت عرشت شد، و آخرین رحمتى كه از كتابت (قرآن یا لوح محفوظ) آشكار گردد، از تو خواهم كه بر محمد و آلش رحمت فرستى و حفظ قرآن و انواع دانش را به من روزى كن، و اینكه آنها را در دل و گوش و چشمم پا برجا كنى، و با گوشت و خون و استخوان و مغز من آنها را بیامیزى، و شب و روز مرا از رحمت و قدرت خودت بدانها بكار اندازى، زیرا كه نه جنبشى و نه توانائى بجز تو نیست اى زنده و پاینده».

گوید: و در حدیث دیگر اضافه دارد (كه ترجمه آن اضافه نیز اینست):

«و از تو خواهم بدان نامت كه بندگانى كه دعایشان را باجابت رساندى بدان ترا خواندند، و پیمبرانت بدان ترا خواندند كه آنها را آمرزیدى و بدانها ترحم كردى، و از تو خواهم بهر نامى كه در كتابهایت فرو فرستادى، و بدان نامت كه عرش تو بدان پابرجا شد، و به نامت واحد، احد، فرد، وتر، متعال، آنكه همه اركان را (عرش یا آسمانها و زمینها و جز آن را) پر كرده و پاك، پاكیزه، مبارك مقدس، حى، قیوم، روشنى آسمانها و زمین، رحمن، رحیم، كبیر متعال، و (از تو خواهم) به حق كتابت كه به حق و راستى فرود آمده و كلمات نامه ات و نور نام تو، و به عظمت و اركانت».

و گوید: در حدیث دیگرى است كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كس بخواهد كه خداوند عزوجل قرآن و دانش را در دل او نهد این دعا را (كه گذشت) با عمل سفید در ظرف پاكى بنویسد سپس آن را با آب بارانیكه به زمین نرسیده باشد بشوید، و سه روز ناشتا بخورد كه ان شاءاللّه قرآن را حفظ كند. (نگارنده اعتقاد دارد که علاوه بر

این امور از خداوند توفیق مسئلت کرده و سپس مداومت و کوشش نماید در حفظ آیات عظیم الهی و بداند که حافظه انسان ها متفاوت است و با تکرار و تمرین توفیق حاصل می شود ان‌شاءالله)

( باب دعاهاى كوتاه و مختصر براى همه حاجتهاى دنیا و آخرت )

1.

على بن زیاد گوید: على بن بصیر بدان حضرت نامه نوشت و درخواست كرد كه در پائین نامه اش دعائى براى او بنویسد و بیاموزد كه بوسیله آن از گناهان نگهدارى شود و دعائى جامع براى (حوائج) دنیا و آخرت باشد، پس حضرت علیه السلام در پاسخش به خط خود نوشت (دعائى كه ترجمه اش اینست): «بسم اللّه الرحمن الرحیم اى كسیكه نیك را آشكار كند، و زشت را بپوشاند، و پرده مرا ندرد، اى در گذشت كریم، و اى خوش در گذرنده (از گناه) اى وسیع در آمرزش اى پر بخشش در رحمت اى دمساز در هر راز، و اى پایان هر شكایت، اى در گذرنده با كرامت، و اى بزرگ در منت، اى آغاز كننده بهر نعمت جلوتر از استحقاق آن، اى پروردگار و اى آقا و اى فریاد رس، رحمت بر محمد و آلش فرست و از تو خواهم كه درد و زخم جا ندهى» سپس بخواه هر چه خواهى.

2.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: به حقیقت و راستى كه خدا مردى بیابانى را با دو كلمه كه با آنها بدرگاه خداوند دعا كرد آمرزید (و آن دو كلمه این بود كه) گفت: «اللهم ان تعذبنى فأهل لذلك انا، و ان تغفر لى فأهل لذلك انت» (یعنى بار خدایا اگر مرا عذاب فرمائى پس من سزاوار آنم، و اگر بیامرزى پس تو شایسته آنى) پس خداوند او را آمرزید.

3.

داود رقى گوید: من شنیدم كه حضرت صادق (علیه السلام) بیشتر چیزى كه در هنگام دعا بر آن اصرار داشت این بود كه خدا را بحق پنج تن مى خواند، یعنى رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین صلوات اللّه علیهم اجمعین.

4.

معاویة بن عمار گوید: حضرت صادق (علیه السلام) بدون سخن و پرسشى بمن فرمود: اى معاویة آیا مى دانى كه مردى خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و از اینكه اجابت دعایش دیر شده بود بآنحضرت شكایت كرد، آنحضرت باو فرمود: چرا دعاى سریع الاجابة را (یعنى دعائى كه زود باجابت رسد) نخواندى؟ آنمرد عرضكرد: آندعا كدام است؟ فرمود: بگو: «اللهم انى اسئلك باسمك العظیم الاعظم الاجل الاكرم المخزون المكنون النور الحق البرهان المبین الذى هو نور، مع نور و نور من نور و نور فى نور، و نور على نور و نور فوق كل نور، و نور یضى ء به كل ظلمة و یكسر به كل شدة و كل شیطان مرید و كل جبار عنید، لا تقر به ارض و لا تقوم به سماء، و یا من به كل خائف، و یبطل به سحر كل ساحر، و بغى كل باغ، و حسد كل حاسد، و یتصدع لعظمته البر و البحر، و یستقل به الفلك، حین یتكلم به الملك، فلا یكون للموج علیه سبیل و هو اسمك الاعظم الاعظم، الاجل الاجل النور الاكبر، الذى سمیت به نفسك، و استویت به على عرشك و أتوجه الیك بمحمد واهل بیته اسئلك بك و بهم ان تصلى على و محمد و آل محمد و ان تفعل بى كذا و كذا».

5. عمرو بن ابى المقدام گوید: حضرت صادق (علیه السلام) ایندعا را كه جامع حاجتهاى دنیا و آخرت است بمن دیكته فرمود: (و فرمود:) كه پس از حمد و ثناى خداوند مى گویى:

«اللهم انت اللّه لا اله الا انت الحلیم الكریم، و انت اللّه لا اله الا انت العزیز الحكیم، و أنت اللّه لا اله الا انت الواحد القهار، و انت اللّه لا اله الا أنت الملك الجبار، و انت اللّه لا اله الا انت الرحیم الغفار، و انت اللّه لا اله الا انت شدید المحال، و انت اللّه لا اله الا انت الكبیر المتعال، و انت اللّه لا اله الا انت السمیع البصیر، و انت اللّه لا اله الا انت المنیع القدیر، و انت اللّه لا اله الا انت الغفور الشكور، و انت اللّه لا اله انت الحمید المجید، و انت اللّه لا اله الاانت الغفور الودود، و انت اللّه لا اله الا انت الحنان المنان، و انت اللّه لا اله الا انت الحلیم الدیان، و انت اللّه لا اله الا انت الجواد الماجد، و انت اللّه لا اله الا انت الواحد الاحد، و انت اللّه لا اله الا انت الغائب الشاهد، و انت اللّه لا اله الا انت الظاهر الباطن، و انت اللّه لا اله الا انت بكل شى ء علیم، تم نورك فهدیت و بسطت یدك فأعطیت، ربنا وجهك اكرم الوجوه و جهتك خیر الجهات و عطیتك افضل العطایا و اهناها تطاع ربنا فتشكر و تعصى ربنا فتغفر لمن شئت تجیب المضطرین و تكشف السوء و تقبل التوبه و تعفو عن الذنوب لا تجازى ایادیك و لا تحصى نعمك و لا یبلغ مدحتك قول قائل اللهم صل على محمدو آل محمد و عجل فرجهم و روحهم و راحتهم و سرورهم، و أذقنى طعم فرجهم و اهلك اعداءهم من الجن و الانس و آتنا فى الدنیا حسنة و فى الاخرة حسنة و قنا عذاب النار، و اجعلنا من الذین لا خوف علیهم و لا هم یحزنون، و اجعلنى من الذین صبروا و على ربهم یتوكلون و ثبتنى بالقول الثابت فى الحیاة الدنیا و فى الاخرة و بارك لى فى المحیا و الممات و الموقف و النشور و الحساب و المیزان و أهوال یوم القیامة و سلمنى على الصراط و اجزنى علیه و ارزقنى علما نافعاً و یقیناً صادقاً و تقى وبراً و ورعاً و خوفاً منك و فرقاً یبلغنى منك زلفى و لا یباعدنى عنك، و احببنى و لا تبغضنى و تولنى و لا تخذلنى و اعطنى من جمیع خیر الدنیا و الاخرة، ما علمت منه و ما لم اعلم و اجرنى من السوء كله بحذافیره ماعلمت منه و ما لم اعلم».

6.

ابو جعفر كه مردى بوده است در كوفه و بكنیه اش معروف بوده گوید: به حضرت صادق (علیه السلام) عرضكردم: دعائى بمن بیاموز كه با آن دعا كنم، فرمود: آرى بگو: «یا من ارجوء لكل خیر و یا من آمن سخطه عند كل عثره و یا من یعطى بالقلیل الكثیر یا من اعطى من سئله تحننا منه و رحمة یا من اعطى من لم یسئله و لم یعرفه صل على محمد و آل محمد و اعطنى بمسألتى من جمیع خیر الدنیا و جمیع خیر الاخره فانه غیر منقوص ما اعطیتنى و زدنى من سعه فضلك یا كریم».

7.

محمد بن مسلم گوید: بآنحضرت علیه السلام عرضكردم: دعائى بمن بیاموز، فرمود: تو كجائى از دعاى الحاح؟ و (چرا آنرا نخوانى؟) گوید: عرضكردم: دعاى الحاح كدام است؟ فرمود: «اللهم رب السماوات السبع و ما بینهن و رب العرش العظیم و رب جبرئیل و میكائیل و اسرافیل و رب القرآن العظیم و رب محمد خاتم النبیین انى اسئلك بالذى تقوم به السماء و به تقوم الارض و به تفرق بین الجمع و به تجمع بین المتفرق و به ترزق الاحیاء و به احصیت عدد الرمال و وزن الجبال و كیل البحور»

سپس بر محمد و آل محمد صلوات مى فرستى آنگاه حاجت خود را مى خواهى و در درخواست خود اصرار بنما.

8. امام صادق علیه السلام بابى بصیر فرمود: بخوان (و این دعا را باو آموخت كه ترجمه اش چنین است:) «بار خدایا از تو درخواست كنم گفتار توبه كنندگان و كردارشان را و (نیز از تو خواهم) نور پیمبران و راستى آنها را، و كردار ذكر گویان و یقین ایشانرا، و ایمان دانشمندان و فهم ایشانرا، و پرستیدن خاشعان و فروتنشیانرا، و حكمت فقیهان و سیره آنها را، و ترس پرهیزكاران و رغباتشانرا، و باور داشتن مؤمنان و توكل آنها را، و امید نیكوكاران و نیكی هایشان را.

بار خدایا من از تو خواهم پاداش شاكران، و مقام مقربان و رفاقت پیمبران را. بار خدایا از تو خواهم ترس آنانكه عمل براى تو كنند، و كردار آنانرا كه از تو ترسانند، و خشوع آنانكه برایت پرستش كنند، و یقین آنان كه بر تو توكل كنند؛ و توكل آنانكه بر تو گرویدند.

بارالها تو بحاجت من نگفته دانائى، و برآوردنش براى تو آسان و بى تكلیف است، و توئى كه هیچ سائلى تو را در سئوال دچار نسازد، و هیچ بدگوئى از (مقام) تو نكاهد، و گفتار هیچ بنده گوینده مدحى بحق مدحت تو نرسد، تو آنچنانیكه خود فرمائى و برتر از آنى كه ما بگوئیم.

بار خدایا براى من گشایشى نزدیك قرار ده، و مزد بزرگى بمن عطا فرما، و پوشش نیكو بر عیوبم كن، بار خدایا تو دانائى كه من با اینكه بر خود ستم كردم و بر نفس خود اسراف نمودم ولى براى تو ضد و همتا و همسر و فرزندى نگرفتم، اى كسیكه مسائل بسیار او را بغلط نیندازد، و اى كسى كه چیزى از چیزى دیگر او را سرگرم نكند، و نه شنیدنى از شنیدنى دیگر و نه دیدنى از دیدنى دیگر، و اصرار و پافشارى اصرار كنندگان او را بستوه نیاورد، از تو درخواست كنم كه در همین ساعت بمن گشایشى دهى از جائى كه گمان برم و از جائى كه گمان ندارم، توئى كه استخوانهاى پوسیده را زنده كنى، و بر هر چیز توانائى.

اى كسیكه شكر من (در برابر نعمتهایش) اندك بود ولى باز هم مرا محروم نكرد، و خطایم بزرگ بود ولى رسوایم نساخت، و بر نافرمانیها مرا دید ولى برویم نزد، و مرا آفرید براى آنچه آفرید و من جز آنچه براى آن آفریدم كردم،

پس چه خوب مولایى هستى تو اى آقاى من، و بد مطلوب و خواسته شده اى هستم من كه مرا یافتى، بنده تو و زاده بنده كنیز توام كه در برابر هستم و هر چه خواهى درباره من انجام دهى.

بار خدایا آوازهایش خاموش شده و حركات آرام شدند، و هر دوستى با دوستش خلوت كرده و من با تو خلوت كرده ام، توئى محبوب من، پس نتیجه این خلوتم را با خودت در این شب آزادى از دوزخ قرار ده، اى كسیكه برتر از دانش او براى دانشمندى وصفى نماند (یعنى كسى از او دانشمندتر نیست) و اى كسیكه بدون لطف او براى هیچ مخلوقى نگهبانى نیست، اى آنكه پیش از هر چیز بوده و اى آنكه پس از هر چیز خواهى بود، اى كسى كه عنصر (و ماده اى) برایش نیست، و اى كسیكه پایان

او فناء ندارد (چون پایان ندارد) اى كاملترین توصیف شدگان، و بخشنده ترین دهندگان، و اى كسى كه بار هر زبانى كه خوانده شود آن را بفهمد و اى كسى كه گذشت او قدیم است، و سخت گیریش سخت است، و ملكش استوار است، تو را بخوانم بآن نامت كه بدان با موسى بیواسطه سخن گفتى، اى خداى بخشنده، و اى مهربان، اى آنكه جز تو معبودى نیست، بار خدایا توئى صمد از تو خواهم كه رحمت بر محمد و آلش فرستى و برحمت خود مرا ببهشت برى». (توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که بعضی از دعاهای شریف به واسطه طولانی بودن ذکر نشد)

پایان کتاب دعاء و دنبال آن کتاب فضل قرآن است.

به نام خداوند بخشنده مهربان

کتاب فضل قرآن

1. حضرت صادق (علیه السلام) از پدرانش علیهم السلام از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) حدیث فرماید كه آنحضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اى مردم شما اكنون در دنیا و خانه سازش و صلح هستید و شما در سر راه سفر هستید و بشتاب شما را خواهند برد، و شما مى نگرید كه شب و روز و خورشید و ماه هر تازه اى را كهنه كنند و هر دورى را نزدیك سازند و هر وعده اى را بسر رسانند، پس اسباب وسائل زیادى فراهم كنید براى اینكه گذرگاه درازى در پیش است. فرمود: پس مقداد بن اسود برخاست و عرض كرد: اى رسول خدا خانه سازش یعنى چه؟ فرمود: خانه اى كه رساننده است (انسانیرا بگور رساند، یا در آن خانه كردار نیك ذخیره شود براى رسیدن بمنزلهاى آخرت) و جدا كننده (یعنى انسان را از علایق دنیا جدا كند) پس هرگاه آشوبها چون شب تار شما را فرا گرفت بقرآن رو آورید (و بدان چنگ زنید) زیرا آنست شفیعى كه شفاعتش پذیرفته است (درباره كسى كه بدان عمل كند) و گرارش دهنده است از بدیها كه گفته اش (درباره آنكس كه بدان عمل نكرده) تصدیق شده است، هر كه آنرا پیشواى خود كرد به بهشتش رهبرى كند و هر كه (از آن پیش افتد) و آنرا پشت سر خود قرار دهد بدوزخش كشاند، و قرآن راهنمائى است كه به بهترین راهها راهنمائى كند، و كتابى است كه در آنست تفصیل و بیان و تحصیل (بدست آوردن حقایق) و آنست جدا كننده (میان حق و باطل) شوخى و سرسرى نیست براى آن ظاهرى است و باطنى، پس ظاهرش حكم و دستور است و باطنش علم و دانش، ظاهرش جلوه و زیبایى دارد و باطنش ژرف و عمیق است، ستارگانى دارد و ستارگانش هم ستارگانى دارد (آنچه ترجمه شده بنا بر نسخه اى «نجوم» است و در برخى از نسخه ها «تخوم» است و آن به معناى پایان هر چیزى است) شگفتیهایش به شماره در نیاید و عجایبش كهنه نگردد، در آنست چراغهاى هدایت و جایگاه نور و حكمت و راهنماى معرفت است براى آنكس كه بشناسد صفات را مجلسى (قدّس سرّه) گوید: یعنى صفاتى كه

موجب مغفرت است یا صفت شناسائى و استنباط را پس باید شخص تیز بین دقت نظر كند و دقت نظر را تا بدرك صفت آن ادامه دهد كه نجات بخشد آنكس را كه هلاكت افتاده، و رهائى بخشد آنرا كه راه رهائى ندارد، زیرا اندیشیدن است كه زندگانى دل بینا است، چنانچه آنكه جویاى روشنى است در تاریكیها بوسیله نور راه را پیماید، بر شما باد كه نیكو برهید و كم انتظار برید.

2.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: همانا خداى عزیز و جبار كتابش را بر شما فرود فرستاد و او است راستگو و نیك خواه، در آن كتاب است آگاهى از شما و آنانكه پیش از شما بودند، و آنانكه پس از شمایند، و آگاهى از آسمان و زمین، و اگر كسى نزد شما آید و از آنها بشما آگاهى دهد هر آینه شما در شگفت شوید.

3.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: من نخستین كسى هستم كه روز قیامت بر خداى عزیز جبار وارد شوم و با كتابش و اهل بیتم، سپس امتم (وارد شوند) پس از ایشان بپرسم چه كردید با كتاب خدا و اهل بیت من؟.

4.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: همانا این قرآن (كتابى) است كه در آن است جایگاه نور هدایت و چراغهاى شب تار، پس شخص تیز بین باید كه در آن دقت كند و براى پرتوش نظر خویش را بگشاید، زیرا كه اندیشه كردن زندگانى دل بینا است، چنانكه جویاى روشنى است در تاریكى ها به سبب نور راه بپیماید.

5.

امام صادق علیه السلام فرمود: در سفارش امیرالمؤمنین علیه السلام بیارانش بود كه: بدانید همانا قرآن راهبر روز است و پرتو افكن شب تار اگر چه (آنكس كه در صدد راهنمائى شدن و كسب نورش باشد) در سختى و ندراى باشد. (زیرا فقر وفاقه او را از آن باز ندارد بلكه رغبتشان را در اینباره افزون كنند از فیض (قدّس سرّه).

6.

حضرت صادق (علیه السلام) از پدرانش حدیث كند كه مردى از درد سینه به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شكایت كرد، حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بوسیله قرآن شفا بجوى زیرا خداى عزوجل فرماید: (و این قرآن) شفاء است براى آنچه در سینه ها است». (سوره یونس آیه 57). (پس تو ای عاقل دانا و خردمند معنی این آیه و مانند آن این نیست که برای درمان همه دردها و بیماری‌ها بایستی به قرآن مراجعه نمود بلکه معنی آن این است که بسیاری از آشفتگی‌های روحی انسان اسباب بیماری‌های جسمی را فراهم می‌نماید و لذا با توکل و پناه بردن به کتاب خدا این آرامش حاصل شده و قهراً اثر خود را بر تسکین جسم نشان می دهد و لذا این روایات هرگز منافاتی با مراجعه به پزشکان در زمان بروز انواع بیماری‌ها ندارد)

7.

امام صادق علیه السلام فرمود: نه بخدا سوگند این امر خلافت هرگز در دودمان ابوبكر و عمر باز نگردد، و نه هرگز در بنى امیه، و نه در فرزندان طلحه و زبیر باز آید، براى آنكه اینان قرآن را بیكسو نهادند، و سنتها را باطل كردند، و احكام (الهى) را تعطیل كرده (و مهمل گذاردند).

و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: قرآن راهنماى گمراهى است و بینائى از هر كورى است، و سبب گذشت از لغزشها است، و روشنى در هر تاریكى است، و در پیشامدها (و بدعتها) پرتوى است، و نگاهدارنده از هر هلاكتى است و ره جوئى در هر گمراهى

است، و بیان كننده هر فتنه و اشتباهى است، و انسانیرا از دنیا (ى پست بسعادتهاى) آخرت رساند، و در آنست كمال دین شما، و هیچكس از قرآن رو گردان نشود جز بسوى دوزخ.

8.

ابوبصیر گوید: شنیدم حضرت صادق (علیه السلام) مى فرمود: همانا قرآن بازدارنده و فرمان دهنده است. به بهشت فرمان دهد و از دوزخ باز دارد.

9.

زهرى گوید: حضرت على بن الحسین علیهما السلام فرمود: اگر همه مردم كه ما بین مشرق و مغرب هستند بمیرند من از تنهائى هراس نكنم پس از آنكه قرآن با من باشد، و آن حضرت علیه السلام شیوه اش این بود كه هرگاه «مالك یوم الدین» را مى خواند آنقدر آنرا تكرار مى كرد كه نزدیك بود بمیرد.

10.

اسحاق بن غالب گوید: حضرت صادق علیه السلام فرمود: آنگاه كه خداوند خلق اولین و آخرین را در قیامت جمع كند بناگاه شخصى را كه خودش صورت ترا از او هرگز ندیده اند دیدار كنند كه بسوى آنان آید، پس چون مؤمنان نظرشان بر او كه همان قرآن است بیفتد گویند: این از ما است و این بهترین كسى است كه ما او را دیده ایم، و چون از همه آنها بگذرد گویند: این قرآن است، پس از آنها هم بگذرد تا به پیمبران مرسل رسد آنها نیز گویند: این قرآن است، از آنها نیز بگذرد تا به فرشتگان رسد آنها گویند: این قرآن است، پس از آنها نیز بگذرد تا به سمت راست عرش رسد و آنجا بایستد، پس خداى جبار فرماید: بعزت و جلال خودم و ببلندى مقامم سوگند كه البته امروز اكرام كنم (و گرامى دارم) آنكه تو را اكرام كرده است، و البته خوار كنم هر كس كه تو را خوار كرده است.

( باب فضیلت آنكس كه قرآن را بكار بندد )

1. و نیز فرمود، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: قرآن را بیاموزید زیرا كه در روز قیامت قرآن در صورت زیبا كه رنگ صورتش گشته باشد نزد خواننده خود آید و باو گوید: منم كه شب تو را به بیدارى بپایان بردم، روزهاى داغ تو را به تشنگى بسر آوردم، و آب دهانت را خشك كردم، و اشكت را روان ساختم، (اكنون) هر كجا بروى من هم با تو باشم، و هر تاجرى (امروز) بدنبال تجارت خویش است (كه در دنیا كرده است) و من امروز بسود تو در پس تجارت هر تاجرى باشم، و بزودى كرامتى نیز از جانب خداى عزوجل بتو رسد پس شادمان باش، و (در این حال) تاجى بیاورند و بر سرش نهند، و امان نامه (از آتش دوزخ را) بدست راستش دهند، و فرمان جاوید بودن در بهشت را بدست چپش، و دو جامه بهشتى بوى پوشند، سپس باو گفته شود: بخوان و بالا برو، پس هر یك آیه را بخواند یكدرجه بالا رود، و بپدر و مادر او نیز دو جامه بپوشانند در صورتیكه مؤمن باشند، و بآن دو گویند. این پاداش آن قرآنى است كه بفرزندتان آموختید. (یعنی این خیرات برای اهل ایمان است یعنی پیروان محمد و آل محمد (علیه السلام) و عجل فرجهم یعنی کسانی که به کلام قرآن که پیروی از ایشان است توجه نمودند و این پیروی از ایشان است که مفهوم و معنی احترام به قرآن را تداعی می‌نماید)
2.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هر كه در حال جوانى قرآن بخواند و با ایمان هم باشد قرآن با گوشت و خونش بیامیزد، و خداى عزوجل او را با فرشتگان پیغام برنده و نیكرفتارش رفیق كند، و قرآن براى او در روز قیامت پرده و مانعى از آتش باشد و گوید: بار پروردگارا هر كار گرى بمزد كار خویشتن رسیده جز كارگر من، پس گرامى ترین عطاهاى خود را باو برسان، فرمود: پس خداى عزیز و جبار دو جامه از جامه هاى بهشتى باو بپوشاند و بر سرش تاج كرامت نهاده باشد، سپس بقرآن گفته شود: آیا ما تو را درباره این شخص خشنود كردیم؟ قرآن گوید: بار پروردگارا من برتر از این درباره او میل داشتم، پس نامه امان (از دوزخ را) بدست راستش دهند، و فرمان جاویدان ماندن در بهشت را در دست چپش گذارند و وارد بهشت گردد، پس باو گفته شود: بخوان (قرآنرا) و یكدرجه بالا برو، سپس به قرآن گویند: آیا آنچه تو خواستى باو رساندیم و تو را خشنود كردیم؟ گوید: آرى، حضرت فرمود: هركس قرآن را بسیار بخواند و با اینكه حفظ آن (بر او) دشوار است آنرا به ذهن خویش بسپارد خداى عزوجل دو بار پاداش آنرا باو بدهد.

3.

ابان تغلب از امام صادق علیه السلام حدیث كند كه فرمود: مردم بر چهار گونه هستند، من عرضكردم: فدایت شوم آنها كیانند؟ فرمود: یكى مردى كه ایمان دارد ولى قرآن باو داده نشده. (دیگر) مردى كه قرآن را دارد ولى ایمان ندارد، (سوم) مردى كه هم قرآن را باو داده اند و هم ایمان را، (چهارم) مردیكه نه قرآن را دارا است و نه ایمان دارد، عرضكردم: قربانت گردم براى من حال اینها را بیان و شرح فرمائید، فرمود: اما آنكه ایمان دارد ولى قرآن بدو داده نشده چون میوه (یا خرما) ایست كه مزه اش شیرین است ولى بو ندارد، و اما آنكس كه قرآن را دارا است ولى ایمان ندارد چون برگ درخت مورد است كه بویش خوش ولى مزه اش تلخ است، و اما آنكس كه هم قرآن را دارا است و هم ایمان دارد چون ترنج است كه هم خوشبو است و هم خوش مزه، و اما آنكس كه نه قرآن باو داده شده و نه ایمان مانند هندوانه بوجهل است كه نه بو دارد و مزه اش نیز تلخ است. (و گروه چهارم مقصود دشمنان ناصبی اهل‌بیت و...؛ هستند پس همه آن اشخاص ملعون که با نام قرآن فساد و تبهکاری می کنند پس از جمله اعداء و دشمنان قرآن هستند و بر خداست که روز قیامت آن‌ها را با سر وارد آتشی نماید که از غضب او مشتعل شده است الا لعنت الله علی الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون)

4.

زهرى گوید: بحضرت على بن الحسین علیهما السلام عرضكردم: كدام عمل بهتر است؟ فرمود: عمل آنكس كه فرود آید و كوچ كند، عرضكردم: او كیست (و یعنى چه؟) فرمود: قرآن را باز كند (و خواندش را آغاز كند) و بانجام رساند و هر زمان كه از اولش در آید بآخرش كوچ كند، و فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كس كه خدا قرآن باو داد و چنان پندارد كه بمردى بهتر از او چیزى داده اند خیر بزرگى را كوچك شمرده و كوچكى را بزرگ دانسته است.

5.

معاویه بن عمار گوید: امام صادق علیه السلام بمن فرمود: هر كه قرآن بخواند او بى نیاز شود و نیازى پس از آن نیست، و گرنه (اگر قرآن بى نیازش نكند) هیچ چیز او را بى نیاز نكند.

6.

حضرت باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: اى گروه قرآن خوانان از خداى عزوجل بپرهیزید در آنچه از كتاب خود بشما داده است زیرا كه من مسؤلم و شما هم مسئول هستید، من از رساندن و تبلیغ رسالت مسئولم، و شما از آنچه از قرآن و سنت من در بردارید مسئول هستید.

7.

حفص گوید: از حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام شنیدم كه بمردى مى فرمود: آیا ماندن در دنیا را دوست دارى، عرضكرد: آرى، فرمود: براى چه؟ عرضكرد: براى خواندن قل هو اللّه احد، حضرت سكوت فرمود: و پس از ساعتى بمن فرمود: اى حفص هر كه از دوستان و شیعیان ما بمیرد و قرآن را خوب نداند در قبر باو یاد دهند تا خداوند بدان وسیله درجه اش را بالا برد زیرا درجات بهشت برابر با آیات قرآن است باو گفته شود: بخوان و بالا برو، پس مى خواند و بالا مى رود، حفص گوید: من احدى را ندیدم كه بر خود بیمناك تر باشد از حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام و نه امیدوارتر از او دیدم، و قرآن را محزون (و با ناله) مى خواند، و هنگامى كه قرآن مى خواند گویا با انسانى روبرو سخن گوید. (و توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که شرح عظمت قرآن هرگز در یک حدیث یا هزار حدیث نمی‌گنجد بلکه بیان عظمت آن نیازمند هزاران هزار رساله دارد زیرا آن معجزه باقی و عظیم آخرین و برترین پیامبران الهی یعنی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و عجل فرجهم است که تا قیام قیامت همچون خورشیدی عظیم و تابان بر همه خلایق جهان درخشش عظیم دارد)

( باب كسیكه بسختى قرآن را یاد گیرد )

1.

فضیل بن یسار گوید: از حضرت صادق علیه السلام شنیدم كه مى فرمود: كسى كه درباره قرآن رنج كشد و بسختى و كم حافظه گیش آنرا حفظ كند دو اجر دارد.

2.

صباح بن سیابه گوید: شنیدم كه از حضرت صادق علیه السلام مى فرمود: كسى كه بسختى قرآن را یادگیرد دو اجر دارد و آنكس كه بآسانى یاد گیرد با اولین است.

توضیح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: شاید مقصود از اولین آن كسانى باشند كه در ایمان بخدا و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پیشى جستند.

3. امام صادق علیه السلام فرمود: براى مؤمن شایسته است كه نمیرد تا قرآن را بیاموزد و یا آن كه در كار یاد گرفتن آن باشد.

( باب كسیكه قرآن را حفظ كرده سپس فراموش كند )

1. یعقوب احمر گوید: بحضرت صادق علیه السلام عرض كردم: فدایت شوم من قرآن را خوانده ام ولى از ذهنم رفته است دعا كنید كه خداوند آنرا بمن بیاموزد، گوید: آنحضرت از این طلب كه من خدمتش عرض كردم ناراحت شد و فرمود: خداوند آنرا به تو و ما همگى یاد دهد گوید: ما نزدیك ده نفر بودیم سپس فرمود: سوره

اى كه مردى مى خواند با اوست ناگاهى كه آنرا واگذارد، پس روز قیامت در زیباترین صورت نزدش آید و بر او سلام كند آنمرد گوید: تو كیستى؟ گوید: من فلان سوره ام و اگر تو بمن چسبیده بودى و نگاهم داشته بودى تو را در این درجه فرود مى آوردم، پس بر شما باد بملازمت قرآن، سپس فرمود: برخى از مردمند كه قرآن خوانند كه گفته شود: فلانكس قارى قرآن است، و برخى قرآن مى خوانند براى (سود جوئى) و بدست آوردن دنیا و خیرى در اینها نیست و برخى هستند كه قرآن خوانند تا از آن در نمازشان و در شب و روزشان منتفع شوند. (پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که مقصود امام معصوم در این روایت آنست که اگر اهل ایمان از روی جهل، توجه کامل به کتاب خدا را رها کنند پس اسباب پشیمانی آن‌ها را در روز قیامت فراهم می آورد ولی برای کسانی که از روی پیری و طول عمر دچار این نسیان می‌شوند غمی وجود ندارد و نیز هشدار عظیم امام معصوم به آن اراذل و اوباشی است که کتاب خدا را وسیله سودجویی می‌نمایند پس لعنت خدا و رسول و امامان معصوم و همه لعنت کنندگان بر آن‌ها نثار و ایثار باد زیرا اسباب توهین و اهانت را به کتاب خدا فراهم نموده و در راه بهره‌گیری از آن بازدارندگی ایجاد نموده‌اند)

2.

ابو كهمس گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم از مردى كه قرآن خوانده و سپس فراموش كند و تا سه بار گفتم؟ آیا بر او باكى هست؟ فرمود: نه.

3.

یعقوب احمر گوید: بحضرت صادق علیه السلام عرضكردم: قربانت گردم هر آینه بمن اندوهها و ناراحتیهائى رسیده كه چیزى از خیر و نیكى برایم نگذارده، و همه را از كفم ربوده تا بدانجا كه قسمتى از قرآن را از یادم برده، گوید: آنحضرت از این جریان كه گفتم: چون بنام قرآن رسیدم ناراحت شد سپس فرمود: همانا مرد سوره اى از قرآن را فراموش كند پس روز قیامت نزدش آید تا از برخى از درجه هاى بهشت باو سر كشد و گوید: سلام علیك، گوید: و علیك السلام تو كیستى؟ گوید: من فلان سوره هستم كه مرا ضایع گذارى و رها ساختى، آگاه باش كه اگر به من چسبیده بودى تو را باین درجه مى رساندم سپس با انگشت اشاره كرده فرمود: بر شما باد بقرآن پس بیاموزید آنرا، زیرا برخى از مردم هستند كه قرآن را بیاموزند كه گفته شود: فلانكس قرآن خوان است، و برخى براى آوازه خوانى آنرا یاد گیرند كه بگویند: فلانى خوش صدا است، و در اینها خیرى نیست، و برخى هستن كه آنرا یاد گیرند و دستورات آنرا در شب و روز انجام دهند، و توجه ندارند كه كسى بداند یا نداند.

( باب در خواندن قرآن )

1.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: قرآن عهد خداوند و فرمان او است بر خلقش پس سزاوار است براى شخص مسلمان كه در این عهد و فرمان خدا نظر افكند و روزى پنجاه آیه از آن بخواند.

2.

زهرى گوید: از حضرت على بن الحسین علیهما السلام شنیدم كه مى فرمود: آیه هاى قرآن گنجینه هائى است، پس هرگاه در یك گنجینه را گشودى شایسته است كه

بدانچه در آن است نظرى بیفكنى. (یعنی نظر به مصحف خداوند در جایگاه خود دارای فضل و کرامت است و قرائت و توجه به آن به منزله گلی است که به سبزه آراسته می شود)

( باب خانه هایى كه در آنها قرآن خوانده شود )

1.

پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خانه هاى خود را بتلاوت قرآن روشن كنید و آنها را گورستان نكنید چنانچه یهودى و نصارى كردند، در كلیساها و عبادتگاههاى خود نماز كنند، ولى خانه هایش خویش را معطل گذارنده اند (و در آنها عبادتى انجام ندهند) زیرا كه هرگاه در خانه بسیار تلاوت قرآن شد خیر و بركتش زیاد شود، و اهل آن بوسعت رسند، و آن خانه براى اهل آسمان درخشندگى دارد چنانچه ستارگان آسمان براى اهل زمین مى درخشند.

2.

حضرت صادق علیه السلام خانه ایكه در او شخص مسلمانى قرآن مى خواند اهل آسمان آن خانه را بنگرند چنانچه اهل دنیا ستاره درخشان را در آسمان بنگرند.

3.

و نیز فرمود علیه السلام: كه امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: خانه اى كه در آن قرآن خوانده شود و ذكر خداى عزوجل (و یاد او) در آن بشود، بركتش بسیار گردد، و فرشتگان در آن بیایند و شیاطین از آن دور شوند، و براى اهل آسمان مى درخشد چنانچه ستارگان براى اهل زمین مى درخشد، و خانه اى كه در آن قرآن خوانده نشود و ذكر خداى عزوجل در آن نشود بركتش كم شود، و فرشتگان از آن دور شوند و شیاطین در آن حاضر گردند.

( باب ثواب خواندن قرآن )

1. حضرت باقر علیه السلام فرمود: هر كه قرآن در حال ایستاده در نمازش بخواند خداوند بهر حرفى از آن صد حسنه براى او بنویسد، و هركس آنرا در نمازش نشسته بخواند خداوند بهر حرفى پنجاه حسنه برایش بنویسد و هر كه قرآن را در غیر از نمازش بخواند خداوند بهر حرفى ده حسنه برایش بنویسد.

ابن محبوب گوید: من مانند همین حدیث را از معاذ بن مسلم (یكى از راویان حدیث) شنیدم.

2.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: چه باز مى دارد تاجرى را كه در بازار مشغول (بتجارت است) از اینكه چون (شب هنگام) بخانه باز گردد نخوابد تا یك سوره از قرآن بخواند و بجاى هر آیه كه مى خواند برایش ده حسنه نوشته شود و ده گناه از او محو گردد. (و البته توجه نماید مخاطب ارجمند از کلام امام (علیه السلام) در رابطه با محو گناهان؛ محو گناهانی نیست که در قالب ظلم و ستم بر خلایق از طریق کم‌فروشی، تقلب در کسب و کلاه‌برداری و...؛ امثال آن باشد و یا کسب از محل حرام مانند محل وقفی که به نیت واقف عمل نشده و حاصل آن غارت می شود)

3.

بشر بن غالب اسدى از حضرت حسین بن على علیهما السلام حدیث كند كه فرمود: هركس یك آیه از كتاب عزوجل را در نمازش در حال ایستاده بخواند در برابر هر

حرفى خداوند صد حسنه برایش بنویسد، و اگر در غیر از نماز بخواند بهر حرفى ده حسنه بنویسد، و اگر قرآن را گوش دهد بهر حرفى یك حسنه برایش بنویسد، و اگر قرآن را شبانه ختم كند فرشتگان تا صبح براى او رحمت فرستند، و اگر روز آنرا ختم كند تا شام فرشتگان نگهبان (در روز) بر او رحمت فرستند، و یك دعاى مستجاب شده نزد خداوند دارد، (و این دعا یا ختم قرآن) براى او بهتر است از آنچه میان زمین و آسمان است، گوید: من عرضكردم: این پاداش آنكسى است كه همه قرآن را بخواند و اگر كسى همه آنرا نخواند (چه پاداشى دارد)؟ فرمود: اى برادر اسدى خداوند بخشنده و بزرگوار و كریم است هر چه از قرآن كه بلد باشد و بخواند خداوند این پاداش را باو مى دهد.

4. حضرت باقر علیه السلام فرمود: كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: هركس در یك شب ده آیه از قرآن بخواند از غالفین نوشته نشود، و هركس پنجاه آیه بخواند در زمده ذاكرین نوشته شود و هر كس صد آیه بخواند در زمره قانتین نوشته شود، و هركس دویست آیه بخواند از خاشعین نوشته شود، و هر كه سیصد آیه بخواند از فائزین نوشته شود، و هر كه پانصد آیه بخواند از جمله مجتهدین نوشته شود، و هر كه هزار آیه بخواند براى او (ثواب انفاق) یك قنطار از طلا نوشته شود و قنطار پانزده هزار مثقال طلا است، كه هر مثقالى بیست و چهار قیراط است كه كوچترین آنها باندازه كوه احد و بزرگترین آنها باندازه آنچه میان زمین و آسمان است. (و توجه نماید مخاطب ارجمند که این ثواب ها برای دوستان و پیروان محمد و آل محمد علیهم‌السلام و عجل فرجهم است و بر دشمنان ناصبی آن‌ها لعنت و عذاب خداوند است در آن زمان که به سوی قرآن می‌روند زیرا قرآن وسیله ظلم و ستم ایشان به خلایق جهان است الا لعنت الله علی الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون)

( باب دستور به خواندن قرآن از روى آن )

1.

و نیز فرمود علیه السلام: سه چیز است كه بدرگاه خداى عزوجل شكایت كند مسجد ویرانى كه اهلش در آن نماز نخوانند، و دانشمند عالمى كه میان نادانها و جهال باشد و قرآنى كه گرد بدان نشسته و كسى آنرا نخواند.

2.

اسحاق بن عمار گوید: بحضرت صادق علیه السلام عرضكردم: قربانت گردم من قرآن را حفظ دارم آنرا از حفظ بخوانم بهتر است یا از روى قرآن؟ فرمود: بلكه آنرا بخوان و نگاه بقرآن كن (و از روى آن بخوان) كه بهتر است، آیا ندانسته اى كه نگاه كردن در قرآن عبادت است؟

( باب شمرده و هموار خواندن قرآن)

1. عبداللّه بن سلیمان گوید: از حضرت صادق (علیه السلام) پرسیدم از گفتار خداى عزوجل (كه فرماید:) «و رتل القرآن ترتیلا» فرمود: امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه فرموده: یعنى او را خوب بیان كن و همانند شعر آنرا بشتاب مخوان، و مانند ریك (هنگام خواندن)

آنرا پراكنده مساز، ولى دلهاى سخت خود را بوسیله آن به بیم و هراس افكنید، و همت شما این نباشد كه سوره را بآخر رساند (یعنى همت خود را در تدبر و تأمل در آیات و بكار بستن و عمل كردن آنها قرار دهید نه باینكه سوره را بآخر رسانید).

2.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: قرآن را براى اندوه (و تأثر در نفوس مردمان) نازل شده پس آنرا با آواز حزین بخوانید.

3.

امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: قرآن را با لحنها و آواز عرب بخوانید، و از لحن فاسقان و گنهكاران دورى كنید، زیرا پس از من مردمانى بیایند كه قرآن را در گلو بچرخانند، مانند خوانندگى و نوحه خوانى و خواندن كشیشان، كه از گلوى آنها نگذرد (یعنى مقبول درگاه خداوند واقع نگردد از مجلسى (قدّس سرّه) دلهاى ایشان وارونه است، و هر كه از آنها خوشش آید نیز دلش وارونه است. ( پس این روایت بسیار قابل‌تأمل و توجه است و اعتقاد نگارنده را در خصوص عدم رعایت قوانین من درآوردی در روی آن تحکیم می‌نماید و...؛ خصوصاً در حالاتی که در آن ها ادغام صورت گرفته و معانی کلام عوض می شود که به اعتقاد نگارنده اگر در نماز باشد اسباب بطلان نماز است و اگر در دعا است اسباب به هدر رفتن و یا اسباب استهزا و...؛ خواهد بود مانند این‌که بجای (اللهم کن لولیک) بگویی (اللهم کل ولیک)

4.

على بن محمد نوفیلى گوید: نزد حضرت ابى الحسن علیه السلام از آواز خواندن یاد كردم فرمود: همانا على بن الحسین علیهماالسلام قرآن مى خواند و چه بسا كسانى بر آن حضرت مى گذشتند و از آواز خوش او مدهوش مى شدند، و اگر راستى امام چیزى از آواز خوشش آشكار كند مردم تاب شنیدن آنرا ندارند، عرضكردم: مگر نبود كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با مردم نماز (جماعت) مى خواند و آوازش را بخواندن بلند مى كرد؟ فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) باندازه تحمل و طاقت آنان كه پشت سرش بودند آوازش را بلند مى كرد.

5.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: قرآن را با اعراب بخوانید زیرا كه قرآن عربى است. یعنی به لفظ صحیح یعنی کامل و صحیح بخوانید و به قواعدی که در زمان رسول خدا وجود نداشته است آن را تغییر ندهید.)

6.

امام صادق علیه السلام فرمود: خداى عزوجل بموسى بن عمران علیه السلام وحى فرمود: كه هرگاه برابر من ایستادى چون شخص زبون و نیازمندى بایست، و هرگاه تورات مى خوانى بآواز حزین بخوان.

7.

و نیز فرمود علیه السلام كه على بن الحسین علیهما السلام خوش آوازترین مردم بود در خواندن قرآن و سقاها مى گذشتند بدر خانه اش مى ایستادند و قرآن خواندن او را گوش مى دادند، و حضرت باقر علیه السلام نیز خوش آوازترین مردمان بود. (و مقصود از آواز حسن آواز خوش و زیبا نیست بلکه آواز شمرده و با لحن صحیح و باحزن است نه مانند آوازه خوان ها و ....،)

8.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: مكروه است كه قل هو اللّه احد بیك نفس خوانده شود.

( باب كسیكه هنگام خواندن قرآن خود را بغش مى زند )

1. جابر گوید:به حضرت باقر (علیه السلام) عرضكردم: مردمى هستند كه چون آیه اى از قرآن را ذكر كنند و یا براى آنان خوانده شود مدهوش گردند و چنان مى نمایند كه اگر دستها یا پاهایش را ببرند نمى فهمد؟ فرمود: سبحان اللّه این كار شیطان است بچنین چیزى توصیف نشده اند، و همانا تأثر از قرآن باینست كه دل نرم شود و برقت قلب و اشك ریختن و ترس است.

و بسند دیگر نیز جابر این حدیث را از آن حضرت علیه السلام روایت كرده است. (و البته از این روایت معلوم می‌شود که افراد شیاد و کلاهبردار و...، در تمامی زمان‌ها وجود داشته‌اند الا لعنت الله علی ظالمین و سیعلم الذین الظلمو ای منقلب ینقلبون)

( باب مدت خواندن قرآن و ختم آن و مقدار زمانى كه یك ختم قرآن در آن شود )

1.

محمد بن عبداللّه گوید: به حضرت صادق (علیه السلام) عرضكردم: قرآن را در یك شب بخوانم؟ فرمود: خوش ندارم كه در كمتر از یك ماه بخوانى.

2.

على بن ابى حمزه گوید: خدمت حضرت صادق (علیه السلام) شرفیاب شدم پس ابوبصیر بآن حضرت عرض كرد: قربانت بروم در ماه رمضان همه قرآن را در یك شب بخوانم؟ فرمود: نه عرضكرد: در دو شب؟ فرمود: نه، عرضكرد: در سه شب؟ فرمود: ها (یعنى آرى بخوان) و با دست خود اشاره فرمود و سپس فرمود: اى ابا محمد براى ماه رمضان حقى و حرمتى است كه ماههاى دیگر مانند آن نیستند (یعنى اصحاب حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) قرآن را در یك ماه یا كمتر مى خوانند، و هر آینه قرآن با سرعت و شتاب خوانده نشود، و باید هموار و شمرده و با آهنگ نیکو خوانده شود، و هر گاه به آیه اى كه در آن نام بهشت برده شده است گذر كنى آنجا بایست، و از خداى عزوجل بهشت را بخواه، و چون بآیه اى كه در آن ذكر دوزخ است گذر كنى نزد آن نیز ایست كن و از دوزخ بخدا پناه ببر.

3.

على بن مغیرة گوید:بحضرت ابى الحسن (كاظم) علیه السلام عرضكردم: كه پدر من از جد شما پرسیده از ختم قرآن در هر شب؟ و جداً شما فرموده بود: هر شب، و باو عرضكرده بود: در ماه رمضان؟ جد شما فرموده بود: و در ماه رمضان، پدرم باو عرضكرده بود: آرى هر چه توانائى داشته باشم (بخوانم)؟ و پدرم چنین بود كه چهل بار قرآن را در ماه رمضان ختم مى كرد و من نیز از این پس از پدرم (بهمین اندازه ها) ختم مى كنم گاهى بیشتر و گاهى كمتر باندازه فراغت و شغلم و باندازه نشاط و كسالتم؟ و چون روز عید فطر شود یكختم آنرا هدیه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) كنم، و یكى را هدیه على علیه السلام و یكى را هدیه فاطمه علیهما السلام و همچنین براى هر یك از ائمه (علیه السلام) تا برسد بشما كه براى هر یك یكى هدیه كنم و تا باین حال رسیده ام چنین كرده ام، براى من در برابر این عمل چه پاداشى هست؟ فرمود: پاداشت این است كه روز قیامت با ایشان باشى، گفتم: اللّه اكبر! این است پاداش من؟ تا سه بار فرمود: آرى. (و البته این توانایی برای کسانی است

که مداومت دارند در کسب فیض از قرآن کریم به گونه‌ای که سرعت در قرائت ایشان را از توجه و صحیح خواندن باز نمی‌دارد)

( باب اینكه قرآن بهمانسان كه نازل گردیده بالا رود نه انسان كه خوانند )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: مرد عجمى (و غیر عرب) از امت من قرآن را عجمى مى خواند و فرشتگان آنرا بعربى صحیح بالا برند.

2.

برخى از یاران محمد بن سلیمان (یكى از راویان حدیث) از حضرت ابى الحسن علیه السلام حدیث كند كه بآن حضرت علیه السلام عرضكردم: قربانت شوم! ما آیاتى (از جانب شما) در قرآن مى شنویم كه آنطور كه مى شنویم نزد ما آنطور نیست، و نمى توانیم آنطور كه از شما بما رسیده است آنها را بخوانیم آیا گناهكاریم؟ فرمود: نه، همانطور كه آموخته اید (و بلد هستید) بخوانید بزودى بیاید كسى كه بشما بیاموزد (مقصود حضرت صاحب الامر علیه السلام است چنانچه فیض (قدّس سرّه) گوید). (پس همانگونه که قبلاً اثبات نموده ایم هر گونه روایات که دلالت نماید بر تحریفی بودن قرآن جعلی است و شکی در آن وجود ندارد و السلام تمام)

( باب فضیلت برخى از سوره ها و آیات قرآن )

1.

محمد بن مروان از حضرت باقر (علیه السلام) روایت كند كه فرمود: هركس قل هو اللّه احد را یك بار بخواند بر او مبارك باشد (و بركت باو داده شود) و هركس دو بار بخواند خودش و خاندانش بركت یابند، و هركس سه بار بخواند خودش و خاندانش و همسایگانش بركت یابند، و هركس دوازده بار بخواند خداوند برایش دوازده قصر در بهشت بنا كند و نگهبانان بهشت گویند: برویم قصرهاى فلان برادرمان را تماشا كنیم، و هركس صدبار بخواند گناهان بیست و پنج سال او بجز خونها و مالها (كه بناحق ریخته و یا خورده است) آمرزیده شود، هركس چهار صد بار بخواند مزد چهارصد شهید دارد كه همه آنها اسبش را در راه خداى پى كرده و خونش ریخته شده است، و هركس در یكشبانه روز هزار بار آنرا بخواند نمیرد تا جایگاه خویش در بهشت ببیند یا باو نشان داده شود.

2.

جابر گوید: شنیدم حضرت باقر (علیه السلام) مى فرمود: هركس همه سوره ها مسبحات (یعنى سوره هایى كه اول آن سبح یا یسبح است) پیش از آنكه بخوابد آنها را بخواند، آنكس نمیرد تا حضرت قائم علیه السلام را درك كند و اگر بمیرد در جوار نبى اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خواهد بود.

شرح _ مسبحات كه اول آنها سبح یا یسبح است هفت سوره است: سوره اسرى، سوره حدید، سوره حشر، سوره صف، سوره جمعه، سوره تغابن، سوره اعلى.

3. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هركس هنگامى كه بیشتر خواب رود صد بار سوره قل هو اللّه احد را بخواند خداوند گناه پنجاه سال او را بیامرزد.
4.

و نیز آن حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هركس چهار آیه از اول سوره بقره و آیة الكرسى و دو آیه بعد از آن (یعنى آیه هاى «لا اكراه فى الدین....» و آیه: «اللّه ولى الذین آمنوا....») و سه آیه آخر سوره بقره را بخواند در جان و مالش بدى نبیند و هیچ شیطانى باو نزدیك نشود، و قرآن را فراموش نكند.

5.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: هركس سوره انا انزلنا فى لیلة القدر» را بخواند و آوازش را (هنگام خواندن آن) بلند كند مانند كسى است كه شمشیر در راه خدا كشیده، و هركس آنرا بخواند باندازه هزار گناه از گناهانش آمرزیده شود.

6.

حضرت صادق (علیه السلام) مى فرمود: كه پدرم صلوات علیه مى فرمود: «قل هو اللّه احد» یك سوم قرآنست و «قل یا ایها الكافرون» یكچهارم آن است.

7.

و نیز فرمود علیه السلام: هركس یك روز تمام بر او بگذرد و نمازهاى پنج گانه را بخواند و در آن نمازها قل هو اللّه احد نخواند باو گفته شود: اى بنده خدا تو از نمازگزاران نیستى.

8.

و نیز فرمود علیه السلام: هر كه ایمان بخدا و روز جزا دارد خواندن قل هو اللّه احد را دنبال هر نماز واجب از دست ندهد، زیرا هركس آنرا بخواند خداوند خیر دنیا و آخرت را براى او فراهم كند و او را و پدرش و مادرش را و هر كه از آندو متولد شده بیامرزد. (پس توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند بر معانی مترتب بر این روایت عظیم که در رابطه با ثواب قرائت آیات کتاب خدا مذکور گردیده است و مقصود این روایات روایت اعطاء این اجرها و پاداش‌ها و اشخاص مشمول است که اعمال و رفتار آن‌ها مورد رضایت حضرت الله جل جلاله است و آن‌ها علاوه بر انجام اعمال واجب و دوری از حرام و ابراز ولایت و دوری از دشمنان ولایت مولای مظلومان علی علیه السلام و اولاد طاهرین آن علیه‌السلام و عجل فرجهم از روی عشق و علاقه به کتاب خدا متصل شده و خود را به ذات اقدس احدیت متصل می‌نمایند مانند آنچه که خداوند در روایت 13 نسبت به وجود مقدس و سعد بن معاذ مأمور فرمود یعنی بر خداوند است که بر امثال سعد بن معاذ به رحمت خود را نازل فرماید و به پدر و مادر و خاندان او رحمت روا دارد یعنی از شفاعت او آن‌ها را بهره‌مند فرماید یعنی عزیزان او را اگر که مستحق این رحمت باشند پس‌فرد نادان تصور ننماید که اگر شیاد و ظالمی مانند یزید مانند این اعمال ظاهری را به جای آورد او و پدرش معاویه و ابوسفیان و هند هرزه جگرخواره را آمرزیده می شوند)

9.

و نیز فرمود علیه السلام: پیغمبر صلى اللّه علیه و آله بر جنازه سعد معاذ نماز خواند و پس از آن فرمود: هفتاد هزار فرشته كه در آنها جبرئیل نیز بود آمدند و بر جنازه سعد نماز خواندند، من بجبرییل گفتم: اى جبرییل بچه عمل سزاوار نماز شماها شد؟ جبرییل گفت: براى خواندنش قل هو اللّه احد را (در همه احوال) ایستاده و نشسته و سواره و پیاده در هنگام رفتن و آمدنش.

10.

و نیز فرمود علیه السلام: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: هر كه سوره الهیكم التكاثر را هنگام خوابیدن بخواند از فتنه قبر محفوظ بماند.

11.

عبداللّه بن فضل نوفلى در حدیث مرفوعى (كه سند را بمعصوم رسانده) حدیث كند كه فرموده: سوره حمد بر هیچ دردى هفتاد بار خوانده نشود جز آنكه آن درد آرام گیرد.

12.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: اگر سوره حمد هفتاد بار بر مرده اى خوانده شود و روح به تن او باز گردد شگفت نیست.

13.

حسین بن احمد منقرى گوید:از حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام شنیدم كه مى فرمود: هر كه بیك آیه قرآن اكتفا كند (و آنرا براى نگهدارى از خود بس داند) از شرق تا غرب همان آیه او را بس باشد (اگر با ایمان و عقیده باشد).

14.

مفضل بن عمر گوید: حضرت صادق علیه السلام فرمود: اى مفضل از همه مردم خویشتن را بوسیله بسم اللّه لرحمن الرحیم و بسوره قل هو اللّه احد نگهدارى و محافظت كن، آن را از سمت راستت و از سمت چپت و از پیش رویت و پشت سرت و از زیر پایت بخوان (یعنى بشش جهت بخوان) و چون بر سلطان ستمكارى وارد شدى همینكه نگاهت باو افتاد سه بار آنرا (یعنى سوره قل هو اللّه را) بخوان و با دست چپ بشمار، و از خواندن آن جدا مشو (و ادامه بده) تا از نزدش بیرون آئى.

15.

سلمة بن محرز گوید: شنیدم كه حضرت صادق (علیه السلام) مى فرمود: كسى كه سوره حمد او را بهبودى نبخشید هیچ چیز بهبودش ندهد.

16.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هركس هنگامى كه ببستر خواب رود سوره قل یا ایها الكافرون و قل هو اللّه احد را بخواند خداى عزوجل بیزارى (و دورى) از آتش را برایش بنویسد. (یعنی به شرط ولایت یعنی به شرط دوستی آل محمد علیهم‌السلام و عجل فرجهم زیرا خداوند دوزخ را برای دشمنان و ستیزه گران با خود خلق نمده است یعنی در این امت برای دشمنان و ستیزه‌گران با آل محمد و کسانی که اعمال و رفتار آن‌ها را توجیه و از آن دفاع می‌کنند و نیز کسانی به اعمال و رفتار این جرسومه های فساد و تباهی راضی هستند والسلام)

( باب نوادر )

1. حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: قرآن خوانان سه گروه اند:

یكى آنكه قرآن خواند و آنرا سرمایه كسب خود كند و پادشاهان را با آن بدو شد و بمردم بزرگى بفروشد.

و دیگر مردى است كه قرآن را بخواند و حروف آنرا نگهدارى كند ولى حدود آنرا ضایع سازد و در سایر اوقات پشت سر اندازد چنانكه شخص سواره جام آبش را پشت سرش میآویزد و مانند این كلام در كتاب دعاء باب صلوات گذشت مراجعه شود) خداوند امثال اینهان را در قرآن خوانان زیاد نكند. (که البته در این دوره و تمام و زمانه مانند اشخاص ملعون فراوان هستند یعنی از طریق گستردن دام قرآن به اعمال جنایت‌بار اقدام می‌کنند و نیز کسانی که از آن‌ها حمایت می‌خواهند و از این طریق به خدا و رسول و امامان معصوم و قرآن عظیم و امت اسلام بالاترین خسارت را وارد می‌نمایند پس امید است که ذات اقدس احدیت جل جلاله دوزخ جاوید را

در دنیا و آخرت بر آن‌ها حکم فرماید و تا ابدالآباد در آن به بدترین عذاب‌ها معذب باشند آمین آمین آمین یا رب العالمین)

و دیگرى مردى است كه قرآن خواند و داروى قرآن را بر دل دردمندش نهد و براى (خواندن و بكار بستن و دقت و غور در معانیش) شب زنده دارى كند و روش را بتشنگى بسر برد، و در هنگام نمازهایش و جاهاى آن بدان قیام كند، و از بستر خواب بخاطر آن دورى گزیند، و بخاطر این دسته از از مردمان است كه خداى عزیز جبار بلا را بگرداند، و ببركت ایشان است كه خداى عزوجل شر دشمنان را باز دارد، و بسبب آنان است كه خداى عزوجل از آسمان باران فرستد، پس بخدا سوگند اینها در میان قرآن خوانان از كبریت احمر كمیاب ترند.

2.

اصبغ بن نباته گوید: شنیدم از امیرالمؤمنین علیه السلام كه مى فرمود: قرآن در سه بخش نازل شده یك بخش آن درباره ما و دشمنان ما است، و بخش دیگر در سنتها و امثال است، و بخش سوم در واجبات و احكام است. (پس نگارنده عرض می‌نماید یا امیرالمومنین سنت‌ها و امثال و احکام و فرایض همانست که شما بفرمایید پس با این حساب کل قرآن درباره شما و دشمنان شماست)

3.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: بقرآن تفأل نزن. (یعنی که آن نوعی رمالی و جادوگری است)

توضیح _ مقصود از تفأل در این حدیث چنانچه فیض (قدّس سرّه) فرمود: پیش بینى از پیش آمدهاى آینده است مانند شفاى مریض یا مرگ او یا یافتن گمشده و امثال اینها از روى قرآن كه این خود یكنوع فال زدنى است و این مورد نهى واقع شده و این منافاتى با استخاره با قرآن كه متداول است و در جواز آن حدیثى رسیده است ندارد، زیرا استخاره بمعناى طلب خیر كردن از خداى و پى جوئى براى شناسائى خیر و خوبى در كارها است كه میخواهد بكند یا ترك كند، و براى مشورت كردن با خداوند است چنانچه در حدیث آمده كه با پروردگارت در كارها مشورت كن و میان استخاره باین معنى و تفأل فرق آشكارى است، و سر اینكه از تفأل نهى شده اینست كه چون تفأل بر خلاف شد موجب بدگمانى بقرآن شود، ولى در استخاره چنین نیست (این بود ملخصى از كلام فیض (قدّس سرّه) در باب نماز استخاره) و مجلسى (قدّس سرّه) گوید: و شاید ظاهرتر از این كلام اینست كه مقصود نهى از تفأل بقرآن براى آنچیزى است كه رسم عرب بوده كه چون كلامى یا شعرى مى شنیدند فال خوب و بد میزدند، و مقصود امام علیه السلام اینست كه هنگام شنیدن یا خواندن قرآن آنطور فال نزنید.

4. محمد بن وراق گوید: كتابى را كه در آن قرآنى بود و آن قرآن با آب طلا مهر خورده بود و عشر گذارى شده بود، و در پایان آن نیز یكسوره بآب طلا نوشته شده بود من آن قرآن را بحضرت حضرت صادق (علیه السلام) عرضه نموده و نشان دادم (و مقصود این بود كه بدانم آیا با آب طلا نوشتن و مهرگذارى آن عیبى دارد یا نه؟) پس آنحضرت در چیزى از آن عیبى نگرفت جز در نوشتن قرآن را با آب طلا

و فرمود: خوش ندارم كه قرآن جز با مركب سیاه نوشته شود چنانچه اول بار نوشته شده است. (این حدیث دارای احادیث معارض است)

5.

زراره از حضرت باقر علیه السلام حدیث كند كه فرمود: در دهه دوم ماه رمضان قرآن را بردار و باز كن و پیش رویت بنه و (این دعا را) بخوان:«اللهم انى اسئلك بكتابك المنزل و ما فیه اسمك الاعظم الاكبر و اسماؤك الحسنى و ما یخاف و یرجى ان تجعلنى من عتقائك من النار» و هر حاجتى كه خواهى از خدا بخواه.

6.

و نیز آنحضرت علیه السلام فرمود: هر چیزى بهارى دارد و بهار قرآن ماه رمضان است.

7.

محمد بن سنان یا دیگرى از كسى كه نامش را برده حدیث كند كه گوید: از حضرت صادق (علیه السلام) پرسیدم كه قرآن و فرقان دو چیزند (دو معنى دارند) یا یك چیزند؟ فرمود: قرآن همه كتاب است، و فرقان همان قسمت محكم آن است كه عمل بدان واجب است.

8.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: قرآن مانند این ضرب المثل عربى نازل شده (كه گویند:) «ایاك اعنى و اسمعى یاجاره» (یعنى بتو مى گویم ولى اى همسایه تو گوش كن). (که در رابطه با خطاب نمودن رسول خدا حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم است که در آن ها ذات اقدس احدیت امت را قصد فرموده یعنی اراده فرموده است)

شرح _ نظیر این مثل در فارسى این است كه گوید: بدر میگویند كه دیوار بشنود.

(دنباله حدیث 14).

و در روایت دیگرى از حضرت صادق (علیه السلام) است كه معناى آن اینست (یعنى معناى حدیث گذشته) كه هر چه خداى عزوجل به پیغمبرش صلى اللّه علیه و آله عتاب فرموده مقصود از آن دیگران است مانند گفتار خداوند: «ولولا ان ثبتناك لقد كدت تركن الیهم...» (سوره اسراء آیه 74 یعنى اگر نبود كه ما تو را استوار داشتیم نزدیك بود كه كج شوى بسوى ایشان) و با این كلام جز او را قصد كرده است.

9. احمد بن محمد بن أبى نصر گوید: حضرت رضا علیه السلام قرآنى بمن داد و فرمود: در آن نگاه مكن، پس من آنرا باز كردم و در آن سوره «لم یكن الذین كفروا» را خواندم و در آن نام هفتاد نفر از قریش را بنامهاى خودشان و نام پدرانشان یافتم، گوید: پس حضرت نزد من فرستاد: كه آن قرآن را بسوى من باز فرست.

شرح _ فیض (قدّس سرّه) شاید مقصود از این نامهائى كه در آن مصحف بوده تفسیر براى «الذین كفروا، و المشركین» بوده نه اینكه جزء آیات قرآن بوده است، و همین است مقصود از آنچه در حدیث است كه «راوى گوید: بحضرت أبى الحسن علیه السلام عرضكردم: ما مى شنویم آیاتى در قرآن (از جانب شما) و آنها با آنچه ما شنیده ایم تفاوت دارد؟» و مقصود از این حروف تفسیر الفاظ قرآن است كه از طریق وحى معلوم شده و روی همرفته هر چه از این سنخ اخبار (یعنى اخبارى كه اشعار در تحریف دارند) از ائمه علیهم السلام رسیده معناى آنها همین است (یعنى مقصود از آن اضافات یا تغییرات، تفسیر آیات است كه ائمه علیهم السلام رسیده معناى آنها همین است (یعنى مقصود از آن اضافات یا تغییرات، تفسیر آیات است كه ائمه علیهم السلام

فرموده اند منتها تفاوت آن تفسیرى كه آنها فرموده اند با تفسیرهاى دیگر این است كه اینها از طریق وحى بدانها رسیده است) سپس گوید: و در كتاب الحجة نیز دسته اى از این اخبار گذشت و خلاصه تمام آنچه در اینباره رسیده است حمل بر همین معنائى شود كه گفتیم زیرا اگر تحریف و تغییر در الفاظ قرآن راه یافته باشد (و چنین احتمالى در كار آید) بهیچ یك از الفاظ قرآن نمى توانیم تكیه و اعتماد كنیم، زیرا روى این مبنى محتمل است دستخوش تحریف و تغییر شده باشد، و بر خلاف آنچه خداوند نازل فرموده است باشد، و بنابراین قرآن حجیب براى ما ندارد و فائده بر آن مترتب نیست و هم چنین دستور به پیروى از قرآن و سفارش بدان، و دستورى كه فرموده اند، كه هرگاه دو خبر با یكدیگر متعارض شد عرضه بر قرآن نمائید (و آنچه موافق با قرآن است بدان عمل كنید و آنچه مخالف با آن است آنرا رها كنید) همه اینها بى فائده است، و شیخ صدوق (قدّس سرّه) در كتاب اعتقادات فرموده است: عقیده ما (شیعیان دوازده امامى) بر اینست كه قرآنى كه خداى تعالى بپیغمبرش محمد صلى اللّه علیه و آله نازل فرموده همین است كه در دست مسلمانان و میان دو جلد است، و كم و زیادى از آن نشد، و تعداد سوره هایش نزد مردم (114) سوره است و نزد ما سوره و الضحى و ألم نشرح یكسوره است و سوره لا یلاف و ألم تركیف، یكسوره است است، و هر كس بمانسبت دهد كه ما گوئیم بیش از این است دروغگو است، سپس صدوق (قدّس سرّه) براى اثبات عدم تحریف استدلال كرده بروایاتى كه در ثواب خواندن سوره ها در نمازها و غیر آن رسیده است، و نیز در ثواب ختم قرآن و تعیین زمان ختم آن روایاتى رسیده و جز اینها از مطالب دیگر (كه همگى دلالت دارند بر اینكه تحریف و تغییرى در قرآن رخ نداده) سپس داستان جمع قرآن كه امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده ذكر كند و فیض (قدّس سرّه) نیز وجهى براى آن بیان كرده و سپس دنباله بحث عدم تحریف یكى دو حدیث دیگر حدیثى است كه كلینى (قدّس سرّه) در كتاب روضه نقل كرده در نامه اى كه حضرت باقر علیه السلام بسعد الخیر نوشتند این جمله است: «و از پشت گوید: و این دو حدیث نیز دلالت دارند بر آنچه ما گفتیم كه مقصود از تحریف و تغییر و حذف همانا از نظر معنى و تفسیر است نه از نظر لفظ، یعنى از نظر تفسیر و تأویل آنرا تغییر و تحریف كرده اند و بر خلاف آنچه خداى تعالى اراده فرموده حمل نموده اند، و همچنین مقصود از روایاتى كه (در برخى از آیات) رسیده است كه این آیات اینگونه نازل شده همین است (یعنى از لحاظ تفسیر و تأویل مقصود خداوند این بوده است و نزول آن اینگونه بوده) نه آنچه مردم از ظاهر این روایات فهمیده اند، و مقصود ائمه علیهم السلام این این نیست كه در لفظ اینگونه نازل شده و دستخوش تحریف و تغییر گردیده.

(پایان كلام فیض ره)

مترجم گوید: این بهترین وجهى است كه براى حمل اخبارى كه اشعار بر تحریف دارند ذكر شده وگرنه جمعى از علماى شیعه مانند سید مرتضى (قدّس سرّه) اخبارى كه دلالت بر تحریف كند از حشویه دانسته و بكلى بى اعتبارى شمرده است، و نظیر آنچه فیض (قدّس سرّه) در حمل اینگونه اخبار بیان كرده است جمعى از اخباریین مانند شیخ

حر عاملى در كتاب اثبات الهداة نیز چنین حمل كرده اند و ما در اینجا كلام فیض (قدّس سرّه) كه جامعترین و در عین حال فشرده تر از كلمات دیگران بود روى رعایت جنبه اختصار انتخاب كردیم. و نكته دیگرى كه ما را بر آن داشت كه كلام فیض (قدّس سرّه) و آنچه در ضمن از صدوق (قده) نقل كرده بود نقل كنیم و دنباله آن اشاره بكلام شیخ حر عاملى (قدّس سرّه) بنمائیم این بود كه عقیده تحریف از اخباریین سرچشمه گرفته است و برخى از آنان هستند كه پافشارى در اینباره داشته اند و تألیفاتى هم در اثبات آن نموده اند و ذكر كلام این سه بزرگوار كه خود از اخباریین و مورد احترام طرفین هستند براى پاسخ دادن بكسانى است كه دنبال گفته برخى از اخباریین این بحث را تا بامروز كشانده اند و گرنه بنا بگفته یكى از اساتید بزرگ حفظه اللّه تعالى میفرمود: گویا من تمام قرآن را بهمین نحو كه هست هم اكنون باگوش خود از زبان مبارك رسولخدا صلى اللّه علیه و آله مى شنوم، زیرا قرآن و این كتاب بزرگ آسمانى با أهمیت فوق العاده و عجیبى كه مسلمانان بحفظ و قرائت و یاد دادن آن داشتند چنین نبوده است كه كسى بتواند تغییر و تحریفى در آن بدهد، فقط در اینجا یك بحث باقى ماند و آن بحث اختلافات قراءات است كه آنهم آن شاء اللّه در جاى خود بدان اشاره خواهیم نمود. (خلاصه کلامی که هر روایتی که دلالت نماید به تحریف قرآن جعلی و یا الحاقی است مقصود از جعلی آن است که از اساس جعلی است و مقصود از الحاقی آنست که روایتی را امام معصوم در شرح و تأویل آیات مذکور نموده اند و دشمنان ناصبی به دنبال آن عبارت این‌گونه نازل شد را جهت تخریب روایت اصلی الحاق نمودند تا به اصل روایت خدشه وارد شده مورد طعن و نفرت اهل اسلام واقع شود و السلام)

10.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: پدرم علیه السلام فرمود: هیچكس قرآن را بهم نزند جز اینكه كافر شده است. (یعنی به دنبال تحریف آن رود)

11.

میمون قداح گوید: حضرت باقر علیه السلام بمن فرمود: بخوان، عرض كردم: از چه بخوانم؟ فرمود: از سوره نهم، گوید: من شروع بجستجوى آن كردم فرمود: از سوره یونس بخوان گوید: پس من این آیه را خواندم: «للذین احسنوا الحسنى و زیادة و لا یرهق و جوههم قتر و لاذلة» (آیه 26) فرمود؛ رسولخدا صلى اللّه علیه و آله فرمود: كه راستى من در شگفتم كه چگونه هنگامى كه قرآن مى خوانم مویم سپیده نشود؟.

12.

حجال از كسى كه نامبرده از یكى از دو امام باقر و صادق علیهما السلام حدیث كند كه گفت: از آنحضرت پرسیدم: از گفتار خداى عزوجل (كه درباره قرآن فرماید:) «بزبان عربى روشن كننده اى است» (سوره شعراء آیه 195)؟ فرمود: یعنى زبانها را بیان كند و زبانى آن را بیان نكند.

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: برخى گفته اند: یعنى قرآن نیازمند باستشهاد به اشعار عرب و كلمات آنها نیست بلكه بعكس است زیرا قرآن فصیح ترین كلامى است كه همگى بدان اعتراف دارند. (پایان كلام مجلسى (قدّس سرّه)).

و متحمل است مقصود این باشد كه زبان عربى داراى ریزه كاریها و لطائف و كنایاتى است كه آنها با بهیچ زبانى نمى توان ترجمه كرد چنانچه بر اهل اطلاع از ادبیات عرب

پوشیده نیست. و این بدان جهت است كه لغت عرب جامعترین و وسیعترین لغات است و گاهى براى یك معنى چندین لغت (كه هر كدام روى نكته خاصى وضع شده) و بالعكس براى چندین معنى گاهى یك لغت وضع شده (كه آنهم روى قرینه و خصوصیات از هم متمایز مى شوند) و البته این مطلب احتیاج بتوضیح بیشترى دارد كه از وضع شرح و ترجمه ما بیرون است ولى چكیده بحث همان است كه گفته شد.

13.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هیچكس نیست كه آخر سوره كهف را بخواند جز اینكه در هر ساعتى كه بخواهد از خواب بیدار شود.

14.

سعید بن یسار گوید: بحضرت صادق علیه السلام عرضكردم: سلیم (كه نام) آزاد كرده شما است یاد آور شده كه جز سوره یس از قرآن چیز دیگرى حفظ ندارد و شب بر مى خیزد و آنچه میداند (یعنى همان سوره یس را) مى خواند و بپایان میرسد و دیگر چیزى بلد نیست كه بخواند آیا همان را تكرار كند و دوباره بخواند؟ فرمود: آرى باكى نیست.

15.

سالم بن سلمة گوید: مردى براى حضرت صادق علیه السلام قرآن مى خواند (و آنحضرت گوش میداد) و من شنیدم كه حروفى از آن كه مى خواند آنطور كه مردم مى خوانند نبود (و از نظر حروف و قرائت تفاوت داشت با آنچه مردم مى خوانند) حضرت صادق علیه السلام فرمود: از این قرائت خود دارى كن (و اینگونه نخوان بلكه) همانسان كه مردم قرائت میكنند (و میخوانند) تو نیز بخوان تا آنگاه كه حضرت قائم علیه السلام بیاید و چون حضرت قائم علیه السلام آید كتاب خداى عزوجل را بر حد خودش خواهد خواند و آن مصحفى كه على علیه السلام نوشته است بیرون آورد، و فرمود: كه على علیه السلام پس از فراغت از آن براى مردم آورد به آنها فرمود: این است كتاب خدا آنچنانكه خدا بر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل كرده است و من از دو لوح آنرا فراهم كرده ام، مردم گفتند: نزد ما مصحفى است كه قرآن در آن گرد آمده و ما باین (قرآن تو) نیازى نداریم، على علیه السلام فرمود: هان بخدا سوگند كه هرگز پس از امروز آنار نخواهید دید، و فقط بر من (لازم) بود كه پس از فراهم كردن و جمع كردنش شما را بدان آگاه كنم تا آنرا بخوانید.

توضیح _ در اینكه اختلاف مصحف على علیه السلام با این مصحفى كه اكنون در دست است آیا چگونه اختلافى بوده وجوه زیادى گفته اند و از رویهمرفته روایات و كلمات بزرگان چنین استنباط مى شود كه یكى دو اختلاف اساس میان آندو وجود داشته:

یكى اینكه مصحف على علیه السلام بترتیب نزول سوره ها و آیات جمع آورى شده است برخلاف این قرآن موجود در دست مسلمین كه این ترتیب در آن هیچگونه مراعات نشده است و چه بسیار آیاتى كه در مكه نازل شده و در ضمن سوره مدنى جمع آورى شده و یا بعكس و هم چنین در جمع آورى سوره ها این ترتیب هیچگونه مراعات نشده و بسا هست كه اگر ترتیب نزول سوره ها و آیات مراعات مى شد حقائقى از قرآن مجید روشن میشد.

دیگر از موارد اختلاف ( که شاید اختلاف مهم همین باشد ) بیانات و تفاسیری است که علی علیه السلام از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گرفته و در آن مصحف بعنوان تفسیر و توضیح بیان فرموده، و شاید قسمتی از اخباری که بظاهر اشاره بتحریف قرآن دارند نیز ناظر بهمین مطلب باشد چنانچه در شرح خبر شانزدهم نیز بدان اشاره شد.

و روى این دو جهت این خبر دلالت ندارد كه متن آن قرآن با قرآن موجود اختلاف داشته باشد و این را دلیل بر تحریف دانست، چنانچه پیش از این نیز گذشت. (نگارنده نیز تأکید می‌نماید همین شرط صحیح است یعنی ترتیب و بیان تفسیر در کنار آن و اعتقاد به تحریفات کتاب خدا کفر است و شکی در آن نیست والسلام)

16. سعید بن عبداللّه عرج گوید: از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم از مردى كه قرآن را میخواند سپس فراموش كند، و باز میخواند و فراموش میكند آیا بر او گناهى هست؟ فرمود: نه.

بنام خداوند بخشنده مهربان

کتاب معاشرت ( و دستور آمیزش با مردم )

( باب اندازه واجب در معاشرت )

1.

مرازم گوید: حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: بر شما باد بنماز در مسجدها، و به نیكى به همسایگان، و اداى شهادت، و حاضر شدن در تشییع جنازه ها، زیرا شما ناچارید از زیستن با مردم، و براستى كسى نیست كه تا زنده است از مردم بى نیاز باشد و ناچار مردم باید با همدیگر سازش داشته باشند.

2.

معاویة بن وهب گوید: بحضرت صادق (علیه السلام) عرضكردم: چگونه براى ما با مردمى كه با ما آمیزش دارند شایسته است رفتار كنیم؟ گوید كه در پاسخ فرمود: امانت آنها را بایشان بپردازید، و (در هنگام نیاز) گواهى بر سود و زیانشان بدهید، و بیمارانشان را عیادت كنید و در جنازه مرده هاشان حاضر شوید (و در مراسم تشییع و دفن و كفن آنها شركت كنید).

3.

حبیب خثممى گوید: شنیدم از حضرت صادق (علیه السلام) كه مى فرمود: بر شما باد به پارسائى و كوشش در اطاعت، و بر سر جنازه ها حاضر شوید، و بیمارها را عیادت كنید و با مردم در مساجد حضور بهم رسانید، و براى مردم چیزى را دوست دارید كه براى خودتان دوست دارید، آیا شرم نكند یكى از شما كه همسایه اش حق او را بشناسد ولى او حق همسایه اش را نشناسد.

4.

معاویة بن وهب گوید: بحضرت عرضكردم: چگونه شایسته است براى ما كه با قوم خود (یعنى شیعیان) و مردمانیكه با ما آمیزش دارند و شیعه نیستند رفتار كنیم؟ فرمود: نگاه كنید به پیشوایان خود یعنی آنانكه از آنها پیروى كنید و هر طور آنها رفتار كنند شما نیز همانطور رفتار كنید، بخدا سوگند آنها عیادت بیمارانشان را مى كنند، و بر سر جنازه هاشان حاضر گردند و بسود و زیان آنها گواهى دهند و امانتهاى آنها را بآنها رد كنند.

5. زید شحام گوید: حضرت صادق (علیه السلام) بمن فرمود: بهر كس از مردم ببینى پیروى از من كنند و بگفتار من عمل كنند سلام مرا برسان، و من بشما سفارش كنم كه نسبت به خداى عزوجل تقوى داشته باشید و در دین خود پارسا باشید و در راه خدا كوشش كنید، و بر راستگوئى و بأدا امانت و طول دادن سجده و نیكى با همسایه شما را سفارش مى كنم زیرا محمد صلى اللّه علیه و آله همین دستورات را آورده است هر كه بشما امانت سپرده باو پس بدهید نیكرفتار باشد یا بد كردار، زیرا رسول خدا صلى اللّه علیه و آله دستور مى داد كه سوزن و نخ را نیز بصاحبش پس دهید، و با فامیل خود پیوند داشته باشید، و بجنازه مرده هاشان حاضر شوید، و بیمارانشان را عیادت كنید، و حقوقشان را بپردازید، زیرا هركس از شما كه در دینش پارسا باشد و راستگو باشد و امانت را بصاحبش برگرداند و اخلاقش با مردم خوب باشد گویند: این جعفرى است و این مرا شاد كند و از جانب او شادى در (دل) من آید و گویند: این روش پسندیده جعفر (بن محمد) است بخدا سوگند پدرم براى من حدیث كرد كه مردى از شیعیان على علیه السلام در قبیله اى بود و زینت آن قبیله بشمار مى رفت، از همه آنها در پرداخت امانت بهتر بود، و حقوقشان را بهتر مراعات مى كرد، و در گفتار راستگوتر بود، و در سفارشات و همه وصیتهاى اهل قبیله و سپردهاشانرا آنان بدو مى سپردند و چون از او پرسش مى كردى مى گفتند: كیست مثل فلانكس؟ او در پرداخت امانت و راستگوئى از همه ما بهتر است.

( باب خوش سلوكى با مردم )

1.

محمد بن مسلم گوید: حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: با هر كه آمیزش دارى اگر توانى دست عطایت را بسر آنها كشى و بآنها خیرى برسانى بكن.

2.

ابى الربیع شامى گوید: وارد شدم بر حضرت صادق (علیه السلام) دیدم كه اطاق پر از جمعیت است از خراسانى و شامى و سایر بلاد و من جائى كه بنشینم نیافتم، حضرت صادق (علیه السلام) تكیه كرده بود پس روى دو پا نشست و فرمود: اى شیعه آل محمد آگاه باشید كه از ما نیست آنكس كه هنگام خشم نتواند خوددارى كند، و (از ما نیست) كسیكه با هم نشین خود خوشرفتارى نكند، و با هم خوى خود خوش خلقى نكند، و با رفیق خود رفاقت نكند، و با همسایه خود خوش همسایگى نكند، و با هم خوراك خود مراعات خوراك نكند، اى شیعه آل محمد تا بتوانید از خدا بپرهیزید و لا حول و لا قوة الا بالله.

3.

حضرت صادق (علیه السلام) در تفسیر گفتار خداى عزوجل (كه درباره یوسف علیه السلام فرماید:) «ما ترا از نیكوكاران دانیم» (سوره یوسف آیه 36) فرمود: براى واردین جا باز مى كرد، و به نیازمندان وام مى داد، و به ناتوانان كمك مى كرد.

4.

و نیز فرمود علیه السلام: كه امام باقر (علیه السلام) مى فرمود: یاران خود را بزرگ شمارید و احترامشان كنید و برخى از شما بر برخى دیگر هجوم نبرید، و بهم زیان نزنید و بر هم حسد نورزید و از بخل بپرهیزید تا از بندگان با اخلاص (و شایسته) خدا باشید. (و نگارنده را اعتقاد آن است که موقوفه خوران پست و لعین از جمله این

تهاجم کنندگان بر حقوق اهل اسلام هستند که در نزد خدا بر آن‌ها و طرف‌داران آن هاو معاونین آن‌ها و کسانی که به ظلم و ستم آن‌ها راضی هستند آمین یا رب العالمین)

5. برخى از راویان از یكى دو امام باقر و صادق علیهما السلام حدیث كرده اند كه فرمود: ترش روئى بمردم دشمنى ببار آرد.

( باب كسیكه رفاقت و هم نشینى با او لازم است )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: باكى نیست بر تو كه با شخص خردمند همنشین شوى اگر چه كرم (جوانمردى و جود و بخشش) او را نپسندى (و از این ناحیه نفعى از او نبرى) ولى از خرد او منتفع شو، و از اخلاق بدش بپرهیز، و هیچگاه هم نشینى با شخص كریم را از دست مده اگر چه از خرد او سودى نبرى ولى با خرد خود از كرم او سود ببر، و بگریز هر چه مى توانى از هم نشینى با شخص پست و بى خرد.

2.

ابو عدیس گوید: حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: اى صالح (ظاهر اینست كه صالح نام ابوعدیس بوده) پیروى كن از كسیكه تو را مى گریاند و اندرزت مى دهد (به سوی آخرت)، و پیروى مكن از آنكه تو را بخنداند و گولت زند (به سوی دنیا)، و بزودى همگى بر خدا درآئید و بدانید.

3.

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بنگرید: كه با چه كسى هم صحبت هستید؟ زیرا هیچكس نیست كه مرگش فرا رسد جز آنكه یارانش در پیش خدا برابرش مجسم شوند، اگر از نیكان باشد نیكانند (و بدانها شاد شود) و اگر از بدان باشد بد هستند (و بداند كه بسرنوشت آنان دچار شود) و هیچكس نیست كه بمیرد و هنگام مرگش برابر او مجسم نشود.

4.

ابن مسكان از مردى از اهل جبل كه نامش را نگفته از حضرت صادق (علیه السلام) حدیث كند كه فرمود: بر تو باد (كه رفاقت كنى) با دوستان دیرین (كه آنها را آزمایش كرده اى) و بپرهیز از هر (رفیق) تازه پیمان شكن كه پناه ندهد و عهد و میثاقى نشناسد و از استوارترین مردمان در پیش خود بر حذر باش (یعنی فکر می‌کنی شخص موثقی است درحالی‌که ممکن است محاسبه و یا خائن باشد)

5.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: محبوبترین برادرانم نزد من كسى است كه عیبهاى مرا پیش من هدیه آورد (و آنها را بمن گوشزد كند).

6.

و نیز فرمود علیه السلام: دوستى از روى راستى و درستى نباشد جز با شرایط آن پس هر كه در او آن شرایط یا پاره اى از آنها باشد او را اهل چنین دوستى بدان و كسیكه چیزى از آن شرایط در او نباشد او را باینگونه دوستى نسبت مده.

اولش اینكه نهان و عیانش براى تو یكسان باشد.

دوم اینكه زیب و زینت تو را زینت خود داند، و زشتى تو را زشتى خود شمرد.

سوم اینكه ریاست و دارائى حالش را نسبت بتو تغییر ندهد.

چهارم اینكه از آنچه توانائى دارد نسبت تو دریغ نكند.

پنجم كه همه خصلتها را در بردارد اینكه هنگام بیچارگى و پیش آمدهاى ناگوار تو را رها نكند.

( باب كسیكه هم نشینى و رفاقت با او بد است )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود، هر زمان امیرالمؤمنین علیه السلام بمنبر مى رفت مى فرمود: سزاوار است از براى مسلمان كه رفاقت با سه كس دورى جوید: پر روى بى باكى كه تباهكار است، و احمق، و دروغگو، اما شخص پر روى تباهكار پس كردار خویشتن را براى تو بیاراید و دوست دارد كه تو نیز مانند او باشى، و نه در كار دین تو را كمك كند و نه در كار آخرت، و نزدیكى با او جفاكارى و سنگدلى است و ورود و خروج او (و رفت و آمدش) براى تو ننگست، و اما احمق پس كار خیرى درباره تو انجام ندهد، و بجلو گیریش از رسیدن بدى بتو امیدى نیست اگر چه خود را بتلاش اندازد و بسا كه بخواهد بتو سودى برساند ولى (از روى حماقت) زیانت رساند، پس مرگ او به از زندگیش مى باشد، و خموشى او به از گفتارش، و دورى او (از تو) به از نزدیكى اوست، و اما دروغگو زندگى كردن با او بر تو گوارا نشود، گفتار تو را بدیگران باز گوید، و از دیگران بسوى تو درآید، هرگاه افسانه را بپایان رساند آنرا بافسانه دیگرى مانند آن بچسباند (و در نسخه وافى «مطها» است یعنى بكشاند) تا بدانجا كه راست گوید ولى كسى باور نكند، و میانه مردمان را بدشمنى پراكنده سازد، و در سینه ها تخم كینه افشاند و برویاند، از خداى عزوجل بپرهیزد و خود را بپائید.

2.

و نیز آنحضرت علیه السلام حدیث كرده كه فرمود: شایسته نیست كه مرد مسلمان با شخص تبهكار طرح برادرى افكند، زیرا كه او كردار خود را برایش بیاراید و دوست دارد كه آن مسلمان هم چون او شود، و او را نه در كار دنیا و نه در كار آخرتش كمك نكند، و رفت و آمدش براى او ننگ است.

3.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: شایسته نیست براى مرد مسلمان كه با شخص تبهكار و احمق دروغگو رفاقت كند.

4.

حضرت ابوالحسن علیه السلام فرمود: عیسى بن مریم علیه السلام فرموده: همانا شخص بدكار بدى وى سرایت كند، و همنشین بد انسان را بهلاكت افكند، پس بنگر با چه كس هم نشینى گردى.

5.

گوید: و نیز از آن حضرت علیه السلام شنیدم كه مى فرمود: دوست داشتن نیكان نیكان را براى آنها ثواب است، و دوست داشتن تبهكاران نیكان را براى نیكان فضیلت است، و دشمنى تبهكاران با نیكان براى نیكان زینت است، و دشمنى نیكان با تبهكاران براى تبهكاران خوارى و رسوائى است.

6.

حضرت صادق (علیه السلام) از پدرش علیهما السلام حدیث كند كه پدرم على بن الحسین علیهما السلام بمن فرمود: اى فرزند در نظر داشته باش كه با پنج كس همنشین نشوى، و با آنها گفتگو و رفاقت در راهى نكنى گفتم پدر جان آنها كیانند؟ بمن معرفى كن، فرمود: زنهار مبادا با دروغگو همنشین شوى زیرا كه او بمنزله سرابى

است كه دور را در نظرت نزدیك و نزدیك را برایت دور جلوه دهد، و زنهار از هم نشینى با فاسق و گنهكار بپرهیز كه او بیك لقمه یا كمتر از آن ترا بفروشد، و بر تو باد كه با با شخص بخیل همنشین نگردى زیرا كه او مال خود را در سخت ترین نیازمندیهایت از تو دریغ دارد، و زنهار مبادا با احمق همنشین شوى كه او مى خواهد بتو سود رساند ولى (بواسطه حماقتش) زیانت زند، و مبادا با آنكس كه قطع رحم كند رفاقت كنى كه من او را در دو سه جاى قرآن ملعون یافتم (یكجا) خداى عزوجل فرماید: «پس آیا امید دارید كه هرگاه بسرپرستى كارى گمارده شوید فساد در زمین نكنید و قطع رحم كنیم، ایشانند كه خداوند لعنتشان كرده پس كرشان كرد، و كور ساخت دیدگانشان را» (سوره محمد آیه 22 23) و نیز (در جاى دیگر) فرماید: «آنانكه بشكنند پیمان خدا را پس از بستن آن، و مى برند آنچه را كه خدا فرموده پیوند شود، و فساد كنند در زمین آنها را است لعنت و براى ایشان است بدى آن سراى» (سوره رعد 25) و نیز در سوره بقره (آیه 27) فرماید: «آنانكه پیمان خدا را پس از بستنش بشكنند و ببرند آنچه را خداوند دستور داده پیوندش را داده و فساد كنند در زمین ایشانند زیانكاران».

7.

امام صادق علیه السلام از پدرانش رسول خدا علیهم الصلاة والسلام حدیث كند كه فرمود (صلی الله علیه و آله و سلم): سه دسته اند كه همنشینى با آنها دل را بمیراند: هم نشینى با اراذل و فرومایگان، و گفت و شنود با زنها، و نشستن با توانگران. (و توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند که مقصود امام معصوم اصل گفت‌وشنود با زن‌ها تخمین زن‌ها نیست بلکه خصایص ذاتی زن‌هاست که عملکرد آن‌ها از روی احساس است یعنی با گرایش افشا شد زیرا این احساسات است که به آن‌ها عطوفت مادری و مهربونی عالی‌مرتبه می‌دهند ولی از فضایل عظیم انسانی ایشان و عطای خدا به ایشان است و لذا جلسات آن‌ها در محور احساسات دور می‌زند و مجالس مردم در این جلسات کارهایشان زنان می‌دهد که مخالف با اتخاذ و حذف می‌شود تزریقات از روی خیر احساس است و لذا این مجالست نهی شده است و ما در کتاب شریف تلبیس پیش خود این معنی را شرط کابل داده و رفع شبهه نموده‌ایم)

8.

از لقمان حدیث شد كه به پسرش گفت: اى پسر جانم زیاد با مردم نزدیك مشو كه موجب دوریت از دلهاى آنها شوى (یعنى چون زیاد رفت و آمد با مردم كردى موجب ملال و خستگى آنها شود و در نتیجه مورد بى مهرى آنان واقع شوى) و یكسره از آنان دورى مكن كه (اعتنایت نكنند و) خوار و بى مقدار شوى، هر جاندارى همانند خود را دوست دارد و آدمیزاد هم بمانند خود دوستى ورزد، كالاى خود را جز در نزد خریدار و جویایش پهن مكن، و چنانچه میان گرگ و گوسفند دوستى نباشد هم چنین میان نیكوكار و بدكار دوستى نباشد، و هر كه به قیر نزدیك شود پاره اى از آن باو بچسبد هم چنین هركس با تبهكار در زندگى شریك شود از روشهاى او بیاموزد، و هر كه جدال و ستیزه جوئى را دوست دارد دشنام خورد، و هر كه بجاهاى بد رود متهم گردد، و كسى كه با رفیق بد همنشین شود در امان نباشد، و هر كه زبان خود را نگه ندارد پشیمان گردد.

9.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: با بدعت گذاران هم صحبت نشوید و هم نشین نگردید كه در نظر مردم چون یكى از آنها شوید، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: انسان هم كیش دوست و رفیق خویش است.

10.

عبید بن زراره گوید: حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: بپرهیز از دوستى با احمق زیرا كه تو هر چه از جانب او شادتر باشى او ببدى رساندن بتو نزدیك تر است (گویا مقصود اینست كه هر چه بدوستى او خوشحال تر باشى خطر زیان رساندن او بواسطه حماقتش بتو نزدیكتر شود).

( باب دوستى كردن با مردم )

1.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: عربى از بنى تمیم نزد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد عرضكرد: بمن سفارش كن، پس از جمله سفارشهایش باو این بود كه با مردم دوستى كن تا مردم تو را دوست بدارند.

2.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: خوشرفتارى و مدارا كردن با مردم یك سوم خردمندى است.

3.

و نیز فرمود: كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: سه چیز است هك دوستى انسانیرا با برادر مسلمانش صفا دهد: (1) همیشه با خوشروئى با او برخورد كند، (2) هرگاه در مجلسى بر او بنشیند برایش جا باز كند (3) بآن نامى كه بیشتر آنرا دوست دارد او را بخواند (و صدا كند).

4.

و نیز فرمود: كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: دوستى كردن با مردم نیمى از خرد است.

5.

حذیفة بن منصور گوید: شنیدم از حضرت صادق (علیه السلام) كه مى فرمود: هر كه دست آزارش را از سر مردم بردارد فقط یكدست از آنها باز داشته ولى (در مقابل) دستهاى بسیارى از آزار او خوددارى كنند.

6.

امام صادق علیه السلام فرمود: كه حضرت مجتبى علیه السلام فرموده: خویش نزدیك آنكس است كه مودت و دوستى او را نزدیك كرده باشد اگر چه خویشاوندش دور باشد، و بیگانه و دور كسى است كه دوستى او را دور كرده است (و از نظر دوستى بیگانه باشد) اگر چه خویشاوندیش نزدیك باشد، و چیزى نزدیكتر از دست به پیكر انسان نیست، و همین دست خیانت كند و بریده مى شود و اثر آن محو گردد. (پس تو ای مخاطب ارجمند در خصوص موضوع احکام و فرائض الهی به این حقیقت عظیم توجه نمود که اجرای حدود الهی دارای شرایط عظیم و کامل است و عدم رعایت آن به اصل و اساس قرآن و شریعت اسلام خدشه وارد می‌نماید و موج باید اصول غضب پروردگار را باعث شویم می‌گردد اما در خصوص موضوع سنگسار با کلام خود را آورده‌ایم و در خصوص بوییدن دست وجود شرایط جامعه آن را شست می‌دانیم پس لعنت خدا بر کسانی که خدا بر کسانی که احکام فراز کتاب خدا را بدون توجه به شرایط کامل آن صورت می دهند آمین یا رب العالمین)

( باب آگاه كردن مرد برادر دینى خود را بدوستیش )

1.

نصر بن قابوس گوید: حضرت صادق (علیه السلام) بمن فرمود: هرگاه یكى از برادران (دینى) خود را دوست داشتى بآن آگاهش كن، زیرا ابراهیم علیه السلام عرضكرد: «بار پروردگارا بمن بنما كه چگونه مرده ها را زنده مى كنى فرمود مگر ایمان نیاورده اى گفت چرا ولیكن براى اینكه دلم مطمئن شود» (سوره بقره آیه 260).

2.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هرگاه مردى را دوست داشتى او را بدان آگاهش ساز، زیرا كه آن دوستى میان شما را پابرجاتر كند.

( باب سلام كردن )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: سلام كردن مستحب است و رد (یعنى جواب) آن واجب است.

2.

و نیز رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كه پیش از سلام كردن آغاز بسخن كند پاسخش را نگوئید، و فرمود: پیش از سخن گفتن بسلام كردن آغاز گفتار كنید، و هر كه پیش از سلام كردن آغاز سخن كرد پاسخش ندهید.

3.

و نیز رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: نزدیكترین مردم بخدا و رسولش كسى است كه بسلام آغاز گفتار كند.

4.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: بدرستیكه خداى عزوجل دوست دارد آشكار كردن سلام را.

5.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: بخیل كسى است كه از سلام كرن بخل كند.

6.

ابن قداح گوید: حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هرگاه یكى از شماها سلام كند باید بلند سلام كند و نگوید: من سلام كردم و جواب مرا ندادند، زیرا شاید سلام كرده و آنها نشنیده اند، چون یكى از شماها جواب سلام گوید: باید بلند جواب دهد مسلمانى نگوید: كه من سلام كردم و بمن جواب ندادند، سپس فرمود: على علیه السلام همیشه مى فرمود: خشم نكنید و كسى را هم بخشم نیاورید، سلام را آشكار گویید و گفتارتان را خوش كنید، در شب نماز بخوانید آنگاهیكه مردم در خوابند (مقصود نماز شب است) تا بسلامتى ببهشت روید، سپس این گفتار خداى عزوجل را براى مردم خواند: «السلام المؤمن المهیمن» (سوره حشر آیه 23) (یعنى خدائى كه سالم از هرگونه عیب و نقصى است و امان دهنده و نگهبان است، و منظور امام از استشهاد باین آیه اینست كه سلام یكى از نامهاى خدا است).

7.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: آنكه آغاز بسلام كند بخدا و رسولش نزدیكتر است.

8.

حسن بن منظر گوید: شنیدم كه حضرت صادق (علیه السلام) مى فرمود: هركس (را) بگوید: «السلام علیكم» ده حسنه است، و هر كه (را) بگوید: «السلام علیكم و رحمة الله» بیست حسنه است، و هر كه (را) بگوید: «السلام علیكم و رحمة اللّه و بركاته» سى حسنه است.

9.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: سه كس هستند كه گرچه یك نفر باشند ولى درباره آنها بصیغه جمع (مانند صیغه شما در فارسى) جواب داده شود یكى در جائیكه كسى

عطسه زند كه باو گفته شود: «یرحمكم الله» (یعنى خدا بشما رحمت فرستد كه در اینجا) اگر چه كسى دیگر با او نباشد (بصیغه جمع گفته شود) و دیگر مردى كه بمرد دیگرى سلام كند كه مى گوید: «السلام علیكم» (یعنى درود بر شما) و دیگر مردى كه براى مرد دیگر دعا كند كه مى گوید: «عافاكم الله» (یعنى خداوند شما را عافیت بخشد) كه اگر چه یكى است ولى دیگرى با او هست (مقصود از آن دیگر فرشته هاى نویسنده و نگهبانان و دیگر از ایشان كه با انسان هستند مى باشد چنانچه فیض و مجلسى رحمهمااللّه فرموده اند.)

10.

حضرت صادق (علیه السلام) مى فرمود: سه كس سلام نكنند: كسى كه همراه جنازه رود، و كسیكه بنماز جمعه مى رود، و در حمام.

11.

و نیز آنحضرت علیه السلام فرمود: از فروتنى و تواضع این استكه بهر كه برخورد كردى سلام كنى.

12.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام بمردمى گذر كرد و بر آنها سلام كرد آنها در جواب گفتند: «علیك السلام و رحمة اللّه و بركاته و مغفرته و رضوانه» پس امیرالمؤمنین علیه السلام بدانها فرمود: درباره ما از آنچه فرشتگان بپدرانمان ابراهیم علیه السلام گفتند نگذرید، آنها گفتند: «رحمة اللّه و بركاته علیكم اهل البیت».

13.

امام صادق علیه السلام فرمود: تكمیل تحیت (سلام گفتن و خوش آمد) براى شخصى كه به سفر نرفته مصافحه (و دست دادن باو) است، و تكمیل آن درباره آنكه از سفر آمده معانقه (و در آغوش گرفتن و دست بگردن همدیگر انداختن) است.

14.

و نیز فرمود علیه السلام: براى مرد بد است كه اول بگوید: «حیاك الله» (خدایت زنده بدارد) سپس خاموش شود و دنبالش سلام كند.

( باب آنكه باید آغاز بسلام كند )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: كوچك بر بزرگ سلام كند، و رهگذر بر نشسته، و گروه اندك بر گروه بسیار سلام كنند.

2.

و نیز فرمود: علیه السلام: كمترها به بیشتران سلام كنند، و سواره بپیاده، و استر سوارها به الاغ سوارها، و اسب سواران باستر سواران سلام كنند.

3.

و نیز مى فرمود: سواره بر پیاده و پیاده بر نشسته سلام كنند، و چون گروهى بگروه دیگر برخورند آنان كه كمترند به بیشتران سلام كنند، و چون یك نفر بگروهى برخورد آن یك بآن گروه سلام كند.

4.

و نیز آنحضرت علیه السلام فرمود: سواره بر پیاده و ایستاده بر نشسته سلام كند.

5.

و نیز فرموده علیه السلام: هرگاه مردمى در انجمنى باشند و مردم دیگرى وارد شوند آنها كه تازه وارد شده اند باید سلام كنند.

( باب اینكه چون یكتن از میان یك گروه سلام كرد از دیگران كافى است و چون یكى از میان یك گروه جواب داد از دیگران كافى است )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هرگاه گروهى بجمعى بگذرند كافى است كه یكى از آنها سلام كند، و چون بر جمعى سلام كردند كافى است كه یكى از ایشان جواب دهد.

2.

عبد الرحمن بن حجاج گوید: كه (امام علیه السلام) فرمود: چون یكتن از میان گروهى سلام كرد از دیگران كافى است.

3.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: چون یكى از میان مردمى سلام كرد از آنها كافى است، و چون یكى از آنها جواب داد از آنها بس است.

( باب سلام كردن به زنها )

1. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: كه رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بزنها سلام میكرد و آنها نیز جواب مى دادند، و امیرالمؤمنین نیز سلام مى كرد و خوش نداشت كه بجوانهاى از زنها سلام كند، و مى فرمود: مى ترسم آوازش مرا خوش آید، و زیادتر از آن اجرى كه مى جویم (گناه) بمن رسد. (پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که مولای مظلوم ما علی (علیه السلام) از طریق این حدیث اراده فرمودند تا پیروان خود را نهی فرموده از مخالطت غیرضروری با زنان جوان و فلسفه آن را نیز شرح فرموده اند و این است همان اصلی که پیروان آن حضرت بایستی سرلوحه کار خود قرار دهند والسلام)

( باب سلام كردن بر سائر ملت ها )

1. حضرت باقر علیه السلام فرمود: مردى یهودى وارد شد بر رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و عایشه هم در حضور آنحضرت صلى اللّه علیه و آله بود و گفت: «السام علیكم» (یعنى مرگ بر شما، رسول خدا صلى اللّه علیه و آله در پاسخ فرمود: «علیكم» (یعنى بر شما) سپس دیگرى (از یهود) آمد و مانند همان گفت و رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز مانند رفیقش باو پاسخ داد، پس سومى وارد شد و مانند آن گفت و رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همانطور كه بدو نفر رفقایش جواب داده بود جواب او را گفت، پس عایشه خشمگین شد و گفت: «سام» و خشم و لعنت بر شما باد اى گروه یهود واى برادران میمونها و خوكها، پس رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به عایشه فرمود: اى عایشه اگر فحش بصورتى مجسم مى شد هر آینه بد صورتى داشت، نرمش و مدارا بر هیچ چیز نهاده نشده جز اینكه آن چیز را آراسته است، و از هیچ چیز برداشته نشده جز اینكه آنرا زشت ساخته عرض كرد: اى رسولخدا آیا نشنیدى كه اینها گفتند: «السام علیكم»؟ فرمود: چرا، مگر تو نشنیدى آنچه من پاسخشان را دادم و گفتم: «علیكم»؟ پس هرگاه مسلمانى بشما سلام كرد باو بگوئید: «سلام علكیم» و هرگاه كافرى بر شما سلام كرد در پاسخش بگوئید: «علیك». (و البته عایشه با این حرکت می‌خواست تظاهر نماید به ارادت نسبت به رسول خدا و حال آنکه که اعمال او و حفضه در کتاب خدا به هشدار منتهی شده که البته بازدارنده آن‌ها نبود و این عایشه بود که بر خلاف اوامر صریح رسول خدا فتنه عظیم در امت

اسلام برپا نمود و آثار و تبعات سو آن و آتش عظیمی که بر پا نمود تا قیام قیامت برقرار است.)

2.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده: بأهل كتاب آغاز بسلام نكنید، و هرگاه بشما سلام كردند شما در جواب بگوئید: «و علیكم».

3.

سماعه گوید: از حضرت صادق (علیه السلام) پرسیدم از اینكه یهودى و نصرانى و مشرك هرگاه بر مسلمانى سلام كنند و او نشسته باشد چگونه جواب آنها را بگوید؟ فرمود: میگوید: «علیكم».

4.

و نیز محمد بن مسلم از آنحضرت علیه السلام حدیث كند كه فرمود: هرگاه یهودى و نصرانى و مشرك بر تو سلام كردند بگو: «علیك».

5.

جابر از حضرت باقر علیه السلام حدیث كند كه فرمود: ابوجهل بن هشام با گروهى از قریش نزد ابوطالب رفتند و گفتند: این برادر زاده ات ما را آزار دهد و معبودهاى ما را هم بیازارد او را بخواه و دستورش بده از نكوهش معبودان ما خود دارى كند تا ما هم از نكوهش معبود او خود دارى كنیم، فرمود: پس ابوطالب نزد رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرستاد و او را فرا خواند، همینكه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شد در خانه جز مشرك كسى ندید پس فرمود: «السلام على من اتبع الهدى» (یعنى سلام بر هر كس پیروى از حق كند) و نشست، ابوطالب از آنچه مشركین گفته بودند آگاهش، حضرت فرمود: آیا بجاى این پیشنهاد كلمه اى نخواهند كه بدان وسیله بر عرب آقائى كنند و بر گردن همه آنها سوار شوند؟ (كنایه از این است كه همه را زیر فرمان خویش در آورند) ابوجهل گفت: چرا آن كلمه چیست؟ فرمود: بگوئید: «لا اله الا الله» (همینكه این كلام را شنیدند) انگشت هاى خود را در گوش نهاده و پا بفرار گذاردند و مى گفتند: «ما در ملت پسین این را نشنیده ایم و این نیست جز آورده تازه و نوین» پس خداى تعالى درباره گفتار ایشان از اول سوره: «ص، و القرآن ذى الذكر» تا آیه (8) (یعنى تا آخر آیه): «الا اختلاق» نازل فرمود. (و توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند در این فراز که رسول خدا فرموده است بر عرب آقایی کنند و برگردن آن سوار شود لازم به ذکر است که کلام حضرت اشاره به اعتقاد آن‌ها بوده و اعتقاد خود زیرا آن‌ها اعتقاد داشتند با این کلام خوار و ذلیل می‌شوند درحالی‌که اسلام به انسان‌ها شرافت و حریت عطا می‌فرماید و لذا حضرت اشاره به اصل اسلام می‌نماید که به انسان‌ها عزت عطا می‌فرماید و لذا این‌گونه رد می‌فرماید موضوع ذلیل شدن و خوار شدن را و تاکید می‌فرماید اگر عزت و شرافت را بر غیر خود طالب هستید اسلام بیاورد که مسلمانان بر غیر مسلمانان عزت و شرافت غیرقابل‌انکار دارد.)

6.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: در جواب سلام یهودى و نصرانى میگوئى: «سلام»

شرح _ مجلسى (قدّس سرّه) گوید: یعنى بر ما یا بر مستحقش یا بركسى كه پیروى از حق كند.

7. عبدالرحمن بن حجاج گوید: بحضرت كاظم علیه السلام عرض كردم: بفرمائید كه اگر من نیازمند یك طبیب نصرانى شدم میتوانم بر او سلام كنم و در حقش دعا كنم؟ فرمود: آرى دعاى تو باو سودى نبخشد. (یعنی اگر آن طبیب بر عقاید خود

باقی بماند سودی نمی‌رساند ولی اگر دعای تو باعث شود به شرف اسلام مشرف شود پس البته عاقبت او بخیر خواهد شد و السلام)

8.

حضرت رضا علیه السلام فرمود: به حضرت صادق (علیه السلام) عرض شد: در حق یهودى و نصرانى چگونه دعا كنیم؟ فرمود: باو بگوئید: خدا بدنیاى تو بركت بدهد.

9.

ابو بصیر از یكى از دو امام باقر و صادق علیه السلام حدیث كند كه درباره مصافحه (و دست دادن) مسلمان بیهود و نصرانى فرمود: از پشت جامه باشد، و چنانچه با دست لختت بتو دست داد دستت را بشوى.

10.

خالد قلانسى گوید: بحضرت صادق علیه السلام عرض كردم: من با كافر ذمى (یعنى آنان كه در ذمه اسلامند مانند یهود و نصارى و گبر) برخورد میكنم و او با من دست میدهد؟ فرمود: دستت بخاك بمال یا بدیوار بكش، عرض كردم: اگر ناصبى (یعنى دشمن اهل بیت پیغمبر ص -) باشد چطور؟ فرمود: دستت را بشوى.

11.

محمد بن مسلم از حضرت باقر علیه السلام درباره مردى كه با مردى گبر دست داده است حدیث كند كه فرمود: دستش را بشوید و وضوء نسازد. (س توجه نماید مخاطب ارجمند که این روایات دلالت بر عزت و شرف اهل اسلام بر غیر از اهل اسلام اعم از مشرک و ناصبی دارد و این‌که مسلمانان جایگاه خود را بدانند و در برابر ایشان دچار کمبود شخصیت نشده و احساس حقارت نداشته باشند و مقصود از شستن دست و یا و ... یعنی به گونه‌ای که آن ها متوجه نشود زیرا اگر آگاه شوند از ادب به دور است)

( باب نامه نوشتن مسلمان با اهل ذمه یهود و نصارى و مجوس )

1.

ابو بصیر گوید: از حضرت صادق علیه السلام پرسیدند: از اینكه (اگر) مردى نیازى بگبر یا یهودى یا نصرانى داشت، یا اینكه یكى از آنها براى او كار مى كند یا دهقان و از بزرگان سرزمین اوست، و این مرد در حاجت مهمى باو نامه مى نویسد آیا در آغاز نامه نام آن مرد كافر را بنویسد، و در نامه سلام باو بنویسد؟ و البته این كار را هم فقط بخاطر گذشتن كارش مى كند؟ فرمود: اما اینكه نام او را در آغاز نامه بنویسى پس نكن (اجازه نمیدهم) ولى در نامه ات سلام براى او بنویس زیرا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز بسا كه براى كسرى (پادشاه ایران) و قیصر (سلطان روم) نامه مى نوشت.

2.

عبداللّه بن سنان از حضرت صادق (علیه السلام) حدیث كند كه درباره مردى كه به یكى از بزرگان كارمندان گبر نامه بنویسد و در آن نامه پیش از نام خودش نام او را بنویسد آنحضرت علیه السلام فرمود: باكى نیست اگر اینكار را بخاطر سودى كند. (یعنی اگر احساس حقارت نداشته باشد و یا آداب نگارش چنین باشد)

( باب چشم پوشى و گذشت )

1. ثعلبة بن میمون از مردى كه نامش را برده، حدیث كند كه گفت: مردمى نزد حضرت صادق علیه السلام بودند و حضرت براى آنها حدیث میكرد، در این میان مردى از

آنها نام مردى را ببدى یاد كرد و گله او را بحضرت صادق علیه السلام نمود، حضرت باو فرمود: كجا برایت برادرى تمام عیار بدست آید، و كدام مردى است كه مهذب و پاك از همه عیوب باشد.

2. ابوبصیر گوید: حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: از درون مردم كاوش و جستجو مكن كه بى رفیق و دوست بمانى.

شرح _ چون عموم مردم اینگونه هستند كه خواه و ناخواه نقطه ضعفى در آنها هست، و آنكس كه خالى از هرگونه عیبى باشد بطور عموم در میان مرد نیست، و در نتیجه كاوش بعیوب مردم آگاه شوى و آنكس كه تو خواهى بدون عیب و نقص باشد پیدا نخواهى كرد، پس بهتر آنكه بهمان حسن ظاهر اكتفا شود و در صدد جستجو از باطن مردمان نباشى و گرنه ناچار بى رفیق خواهى ماند.

( باب نادر )

1.

حماد بن عثمان گوید: شنیدم حضرت صادق علیه السلام مى فرمود: بدلت بنگر پس اگر دیدى كه نسبت برفیقت نگران هستى (و چیزى در دل دارى) پس (بدان) كه یكى از شماها كار تازه اى كرده است.

2.

صالح بن حكم گوید: شنیدم كه مردى از حضرت صادق علیه السلام مى پرسید و مى گفت: مردى میگوید: ترا دوست دارم من چگونه بدانم كه و مرا دوست دارد؟ (و راست میگوید) فرمود: دلت را آزمایش كن پس اگر تو نیز او را دوست دارى (بدان كه) او هم تو را دوست داد.

3.

مسعدة بن یسع گوید: به حضرت صادق (علیه السلام) عرض كردم: بخدا سوگند من شما را دوست دارم حضرت سر را پائین انداخت و سپس بلند كدر و فرمود: اى ابا بشیر راست گفتى، از دلت بپرس از آنمقدار دوستى كه بمن دارى، و دل من از آنمقدار محبتى كه از من در دل تو هست مرا آگاه ساخت.

4.

حسن بن جهم گوید: بحضرت ابى الحسن علیه السلام عرض كردم: مرا از دعا فراموش مكن، فرمود تو میدانى كه من فراموشت كنم؟ گوید: در فكر فرو رفتنم و با خود گفتم: آنحضرت براى شیعیانش دعا كند و من هم از شیعیان او هستم (پس براى من دعا كند) عرضكردم: نه، شما مرا فراموش نمیكنى، فرمود: اینرا از كجا دانستى؟ عرض كردم: من از شیعیان شما هستم و شما هم كه براى شیعیان دعا میكنى (پس مرا هم در ضمن دعا میكنید) فرمود: جز این هم چیزى دانستى؟ گوید: عرض كردم: نه، فرمود: هرگاه خواستى بدانى نزد من چگونه هستى بنگر من نزد تو چگونه هستم. (پس توجه تو ای مخاطب ارجمند که فراز آخر این روایت شباهت دارد به روایاتی که دلالت دارد به آگاه شدن از جایگاه صاحب ایمان در نزد پروردگار و آن این‌که اگر می خواهد بداند که جایگاه او در نزد خدا چگونه است پس به جایگاه خدا در نزد خود توجه نمایند پس اگر آن را عظیم یافت آگاه باشد که او نیز پی در پیشگاه خداوند جایگاه رفیع دارد والسلام)

( باب عطسه و جوابى كه هنگام عطسه زدن كسى باید گفت )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: از حقوق مسلمان بر برادرش اینست كه چون باو برخورد كند سلامش كند، و چون بیمار شود بعیادتش رود، و چون پنهان شود (پشت سرش) براى او خیر خواهى كند: و چون عطسه زند و بگوید: «الحمد اللّه رب العالمین لا شریك له» باو بگوید: «یرحمك الله» او نیز در جواب این گوید: «یهدیكم اللّه و یصلح بالكم» و چون او را (بكارى یا بجائى) بخواند (و دعوتش كند) بپذیرد، و چون بمیرد تشییعش كند.

2.

صفوان بن یحیى گوید: در خدمت حضرت رضا علیه السلام بودم پس آنحضرت عطسه زد، من باو گفتم: «صلى اللّه علیك» دوباره عطسه زد من گفتم: «صلى اللّه علیك» براى سومین بار عطسه زد و من گفتم: «صلى اللّه علیك» و عرض كردم: اگر مانند شما (امام معصومى) عطسه زد همانطور كه ما بهم میگوئیم «یرحمك الله» آنطور بگوئیم یا اینطور كه من میگویم؟ فرمود: چرا مگر نمیگوئى: «صلى اللّه على محمد و آله»؟ عرضكردم: چرا، فرمود: (تو میگوئى)؟ «ارحم محمداً و آل محمد» سپس فرمود: آرى محققاً خداوند بر محمد صلوات و رحمت فرستاده و جز این نیست كه صلوات ما بر او براى ما رحمت و تقرب بخدا است.

شرح _ یعنى باكى نیست هر كدام یك از این دو لفظ را بگوئى زیرا هر دو بمعناى طلب رحمت خداوند است و محتمل است معناى فرمایش امام علیه السلام این باشد كه «صلى اللّه علیك» بهمان معناى «ارحم محمداً و آل محمد» است كه آنهم از لحاظ معنا بازگشتش به «یرحمك الله» است پس هر دو لفظ داراى یك معنى است.

3.

صالح بن ابى حماد گوید: از حضرت موسى بن جعفر علیه السلام از عطسه و سراینكه دنبالش حمد خدا را باید كرد پرسیدم؟ فرمود: همانا براى خدا بر بنده اش نعمتهائى است كه سلامتى بدو و اعضاى او و تندرستیش، و بدرستى كه بنده خداى عزوجل را از یاد ببرد و درباره این نعمتها فراموشش كند، و چون خدا را فراموش كند خداوند به باد دستور دهد كه در تنش بگذرد و از بینى او بیرون آید تا خدا را بر آن حمد كند، پس حمد او در آن هنگام شكرى است براى آنچه فراموش كرده است. (و جالب این‌که می‌گویند عضله قلب انسان‌ها بدون هیچ وقفه‌ای به‌طور دائم مشغول فعالیت است مگر دقیقاً در لحظه‌ای که عطسه می‌کند پس در آن زمان است که استراحت می کند اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم آمین یا رب العالمین)

4.

جابر گوید: حضرت باقر علیه السلام فرمود: چه چیز خوبى است عطسه زدن، براى بدن سودمند است، و خداى عزوجل را نیز بیاد انسان آورد، من عرض كردم: نزد ما مردمانى هستند كه میگویند: رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از عطسه بهره اى ندارد (و عطسه نمیزند)؟ فرمود: اگر دروغ گویند شفاعت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به آنها نرسد.

5.

ابن ابى عمر از برخى از اصحابش حدیث كند كه گفت: مردى در خدمت حضرت باقر علیه السلام عطسه زد و گفت: «الحمدلله» حضرت باقر علیه السلام جواب عطسه او

را نداد و فرمود: از حق ما كاست سپس فرمود: چون یكى از شماها عطسه كرد بگوید: «الحمد لله رب العالمین و صلى اللّه على محمد و أهل بیته» گوید: پس آنمرد آنچنان گفت و حضرت نیز جواب عطسه او را داد. (یعنى باو فرمود: یرحمك الله).

6.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: پسر بچه اى كه بحد بلوغ نرسیده بود نزد پیغمبر صلى اللّه علیه و آله عطسه زد و پس از آن گفت: «الحمد لله» پیغمبر صلى اللّه علیه و آله باو فرمود: «بارك اللّه فیك».

7.

ابن ابى نجران از برخى از شیعیان حدیث كند كه گفت: مردى نصرانى نزد حضرت صادق علیه السلام عطسه زد مردم باو گفتند: «هداك الله» (یعنى خدا هدایتت كند) حضرت صادق علیه السلام فرمود: (بگوئید) «یرحمك الله) عرضكردند: او نصرانى است؟ تا حد باو رحم نكند هدایتش نفرماید. (و مقصود حضرت رعایت احترام مجالست نصرانی نیز بوده است)

8.

ابوبكر حضر مى گوید: از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم از گفتار خداى عزوجل (كه فرماید) «براستى ناخوش ترین آوازها بانگ خران است» (سوره لقمان آیه 19) فرمود: عطسه ناهموار است.

( باب لازم بودن احترام از مسلمانان ریش سفید و سالخورده )

1.

عبداللّه بن سنان گوید: حضرت صادق (علیه السلام) بمن فرمود: از احترام خداى عزوجل احترام پیرمرد سالمند است.

2.

و نیز فرمود (صلی الله علیه و آله و سلم) هر كس احترام كند از كسى كه موى خود را در اسلام سفید كرده خداى عزوجل از هراس روز قیامت او را آسوده سازد.

3.

اسحاق بن عمار گوید: شنیدم ابا الخطاب از حضرت صادق علیه السلام حدیث مى كرد كه فرموده: سه كس هستند كه حق آنها را نادیده نگیرد كسى جز منافقى كه بنفاق معروف است: كسى كه مویش را در اسلام سپید كرده، و آنكه قرآن را در بردارد، و پیشواى عادل.

توضیح _ فیض (قدّس سرّه) گوید: شاید مقصود از پیشواى عادل امام معصوم علیه السلام باشد. (و توجه نما تو ای مخاطبان ارجمند که احترام به مسلمان به لحاظ این‌که عمر خود را در مسلمانی و اسلام سپری نموده است واجب است یعنی اگر پیرمردی عمر خود را در نفاق و ظلم و ... سپری نموده است بلکه در عداوت با اهل بیت عصمت و طهارت نه‌تنها احترام ندارد بلکه واجب است بر او لعن و سب و ...، مانند معاویه ابن ابوسفیان و امروعاص معلون و اربابان و پیروان ناصبی ایشان لعنه الله علیهم اجمعین)

( باب گرامى داشتن شخص كریم و بزرگوار )

1.

و نیز فرمود علیه السلام كه رسولخدا صلى اللّه علیه و آله فرموده: هرگاه بزرگوار قومى بر شما رسید او را گرامى دارید.

2.

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: چون عدى بن حاتم (كه هم خود از بزرگان قبیله طى بوده و هم پدرش حاتم طائى معروف است) به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شد آنحضرت

(صلی الله علیه و آله و سلم) او را بخانه خود برد، و در خانه جز تیكه حصیرى و بالشى از پوست چیزى نبود، رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آنها را براى عدى بن حاتم پهن كرد (و خود روى زمین نشست).

( باب حق شخص وارد شونده )

1. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: از حقوق شخص كه بر اهل خانه وارد شود اینست كه هنگام ورود و خروجش كمى با او راه روند (یعنى چند قدم استقبال و چند قدم بدرقه اش كنند). و فرمود: كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: هر گاه یكى از شما ببرادر مسلمانش در خانه او وارد گردد او بر صاحبخانه امیر است تا آنگاه كه بیرون رود.

( باب اینكه مجلسها امانت است )

(یعنى صحبتهاى خصوصى كه در مجالس شود كه گوینده میل ندارد فاش شود حكم امانت را دارد و باید از افشاء آن خوددارى كرد).

1.

(ابن) ابى عوف گوید: شنیدم از حضرت صادق (علیه السلام) كه مى فرمود: مجلسها امانت است.

2.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: مجلسها امانت است، و كسى حق ندارد كلام محرمانه رفیق خود را بدون اجازه او بازگو كند، مگر در موردى كه شنونده مورد وثوق و اطمینان باشد یا ذكر خیرى از آن رفیق باشد.

( باب سربگوشى صحبت كردن )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هرگاه سه نفر باهم هستند دو نفر آنها سربگوشى با هم صحبت نكنند زیرا كه آندو مایه اندوه و آزار رفیق سومى ایشان است.

2.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: هركس در میان سخن برادر مسلمانش (كه مشغول سخن گفتن است) بدود و سخن او را ببرد مانند این است كه او را خراشیده است.

( باب کیفیت نشستن )

1. عبدالعظیم بن عبداللّه در حدیث مرفوعى (كه سند را بمعصوم علیه السلام رسانده) حدیث كند كه فرمود: پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سه جور مى نشست:
• زانو را در بغل گرفته مى نشست و آن اینگونه است كه ساقهاى پا را از زمین بلند كند و دو زانو را در میان دو دست خود حلقه وار بگیرد (و رانها را بشكم بچسباند) و بشانه پاها را ببندد 2- و گاهى دو زانو مى نشست 3 و گاهى یك پا را خم مى كرد و پاى دیگر را روى آن مى انداخت، و هرگز دیده نشد كه آنحضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) چهار زانو بنشیند.
2. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هر كه بمجلسى بدون تشریفات خشنود باشد خداى عزوجل و فرشتگانش پیوسته بر او رحمت فرستند تا از آن مجلس برخیزد.
3.

و نیز فرمود علیه السلام: كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بیشتر اوقات كه مى نشست رو بقبله بود.

4.

حماد بن عثمان گوید: حضرت صادق (علیه السلام) روى پاى چپ نشست و پاى راست را روى ران چپ گذارد، پس مردى باو عرضكرد: قربانت گردم این نوع نشستن خوب نیست!؟ فرمود: نه این حرفى است كه یهود گویند: كه چون خداى عزوجل از آفریدن آسمانها و زمین فارغ شد، و بر عرش استوار گردید براى استراحت (و رفع خستگى) اینگونه نشست، پس خداى تعالى این آیه (یعنى آیة الكرسى) را نازل كرد: «اللّه لا اله هو الحى القیوم لا تأخذه سنة و لا نوم» و حضرت صادق (علیه السلام) بهمانطور كه نشسته بود حركت نكرد.

5.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اینگونه بود كه در هر منزلى وارد مى شد همان دم در مى نشست.

6.

و نیز فرمود علیه السلام: امیر المؤمنین علیه السلام فرموده: بازار مسلمانان چون مسجد آنها است، پس هركس بمكانى از آن پیشى گرفت (و زودتر از دیگران در جائى نشست) او سزاوارتر است بدانجا تا بشب، و فرمود: آنحضرت از دكانهاى بازار كرایه از مردم نمى گرفت.

7.

و نیز فرمود علیه السلام: شایسته است براى آنان كه در تابستان دور هم مى نشینند كه میان هر دو نفر باندازه یك استخوان ذراع فاصله باشد كه از گرما ناراحت نشوند.

8.

حماد بن عثمان گوید: حضرت صادق (علیه السلام) را دیدم در اطاقش در رو بقبله مى نشست.

( باب شوخی و خنده )

1.

معمر بن خلاد گوید: از حضرت رضا علیه السلام پرسیدم: و عرضكردم: قربانت گردم مردى در میان جمعى است و سخنى بمیان آید و آنها شوخى كنند و بخندند؟ فرمود: باكى نیست تا آنجا كه نباشد و گمانم كه مقصودش فحش بود (یعنى در صورتیكه بفحش و هرزه گوئى نكشد، و فحش در آن نباشد) سپس فرمود: همانا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اینگونه بود كه عرب بیابانى نزدش مى آمد و هدیه اى برایش مى آورد و همانجا مى گفت: بهاى هدیه ما را بده، پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مى خندید، و هر زمان كه اندوهگین مى شد مى فرمود: آن عرب بیابانى چه شد؟ كاش نزد ما مى آمد.

2.

فضل بن ابى قره گوید: حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هیچ مؤمنى نیست جز اینكه در او دعابة هست، من عرضكردم: دعابة چیست؟ فرمود: مزاح.

3.

یونس شیبانى گوید: حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: شوخى كردن شما با همدیگر چگونه است؟ عرضكردم: اندك است، فرمود: اینگونه نباشید زیرا شوخى از خوش خلقى است، و تو بدان وسیله برادرت را خوشحال و مسرور كنى، و هر آینه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با كسى شوخى مى كرد و مى خواست كه او را شاد و مسرور كند.

4.

عبداللّه بن محمد جعفى گوید: شنیدم حضرت باقر (علیه السلام) مى فرمود: خداى عزوجل آنكس كه میان جمعى شوخى و خوشمزگى كند دوستش دارد در صورتیكه فحشى نباشد.

5.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: خنده مؤمن تبسم است.

6.

و نیز فرمود علیه السلام: خنده بسیار دل را بمیراند. و فرمود: بسیار خندیدن دین را آب كند چنانچه آب نمك را.

7.

و نیز فرمود علیه السلام خنده بى مورد از نادانى است. (سكونى راوى حدیث) گوید: و آن حضرت پیوسته مى فرمود: خنده اى كه دندانها آشكار شود مكن با اینكه كردارهاى رسوا كننده اى انجام داده اى، و آنكس كه كارهاى زشت كرده از بلاهاى شبانه آسوده نیست.

توضیح _ این عبارت امام علیه السلام جنبه فنى دارد و روى مراعات سجع در بیان باین تعبیر فرموده، و مقصود این است كه انسانى آلوده بگناهانى است (كه هر یك از آنها اگر آشكار شود براى رسوائى او كافى است) با چنین وضعى خنده از ته دل كه حاكى از آسودگى خاطر اوست برایش روا نیست.

8.

و نیز فرمود علیه السلام: هرگاه مردى را دوست دارى با او مزاح و ستیزه مكن.

9.

و نیز فرمود علیه السلام: قهقهه از شیطان است.

10.

عنبسه عابد گوید: شنیدم حضرت صادق (علیه السلام) مى فرمود: خنده بسیار آبرو را مى برد.

11.

و نیز فرمود علیه السلام: امیر المؤمنین علیه السلام فرموده: مبادا شوخى كنید كه كینه آورد و دشمنى بجاى گذارد، و آن دشنام كوچك است.

12.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: هرگاه قهقهه زدى پس از فراغت از آن بگو: «اللهم لا تمقتنى» (بار خدایا مرا دشمن مدار).

13.

عنبسه عابد گوید: شنیدم حضرت صادق (علیه السلام) مى فرمود: شوخى بی جا دشنام كوچك است.

14.

و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: از شوخى بپرهیزید زیرا آبرو را بریزد و شكوه و بزرگى مردان را ببرد (مراد اینستكه در مزح حد اعتدال را نگهدارید و زیاده روى نكنید).

15.

و نیز فرمود علیه السلام: ستیزه مكن كه شخصیت تو را ببرد، و شوخى مكن كه روى مردم بتو باز شود و بر تو دلیر شوند.

16.

و نیز فرمود علیه السلام: شوخى مكن تا بر تو دلیر شوند. (پس توجه به روایات معارض باید مقصود امام معصوم علیه‌السلام شوخی بی‌جا و یه شوخی با اشخاص بی جنبه و غریبه باشد)

17.

حضرت كاظم علیه السلام فرمود: یحیى بن زكریا علیه السلام اینگونه بود كه گریه مى كرد و نمى خندید، و عیسى بن مریم علیه السلام اینگونه بود كه هم مى خندید و هم گریه مى كرد، و آنچه عیسى علیه السلام مى كرد بهتر بود از آنچه یحیى علیه السلام مى كرد.

( باب حق همسایگی )

1. عمرو بن عكرمه گوید: وارد شدم بر حضرت صادق (علیه السلام) و بآن حضرت عرضكردم: همسایه اى دارم كه مرا بیازارد فرمود: تو با او خوشرفتارى كن، من گفتم: خدایش رحم نكند! پس آنحضرت روى از من برگردانید، گوید: من نخواستم با آنوضع از حضرت جدا شوم از اینرو عرضكردم: با من چنین و چنان مى كند و مرا آزار مى دهد! فرمود: گمان مى كنى كه اگر با او آشكارا دشمنى كنى (و تو نیز مانند او درصدد آزارش برآئى) مى توانى از او انتقام بكشى؛ (و شر او را از خود دور كنى؟ و محتمل است مقصود این باشد: كه اگر آشكارا با او دشمنى كنى آیا در مقام مخامصه مى توانى ستم و آزار او را بر خودت ثابت كنى بطورى كه از تو بپذیرد؟) عرضكردم: آرى من بر او مى چربم، فرمود: این همسایه تو از كسانى است كه بمردم رشك برد از آنچه خداوند بآنها داده و تفضل كرده، پس چون نعمتى براى كسى دید، اگر اهل و عیالى داشته باشد بآنها تعرض كند و (از ناراحتى كه ناشى از حسدى است كه در درون اوست) آنها را بیازارد، و اگر خاندانى ندارد (كه آنها را آزار كند) بخدمتكارش مى پیچد، و اگر خدمتكار نداشته باشد شبها را به بیدارى بسر برد و روزها را بخشم بگذراند، همانا مردى از انصار خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده عرضكرد: من خانه اى در فلان قبیله خریدارى كرده ام، و نزدیكترین همسایه من در آنخانه كسى است كه خیرى از او بمن نرسد و از شرش آسوده نیستم؟ پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و بسلمان و اباذر (راوى گوید:) دیگرى را هم فرمود كه من فراموش كردم و گمان دارم كه مقداد بود دستور داد كه با بلندترین آوازشان در مسجد فریاد زنند كه:

هر كه همسایه اش از آزار او آسوده نباشد ایمان ندارد، پس آنها سه بار آن را گفتند، سپس با دست اشاره كرد كه تا چهل خانه است از برابر و پشت سر و طرف راست و سمت چپ (یعنى تا چهل خانه از چهار طرف همسایه هستند).

2.

حضرت صادق از پدرش علیهما السلام حدیث كند كه فرمود: من در كتاب على علیه السلام خواندم: كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نامه اى میان مهاجر و انصار و دیگران از مردم مدینه كه با آنان پیوند داشتند نوشت (و همه امضاء كردند) كه: همسایه مانند خود انسان است كه نه زیان باو رسد و نه گناهكار شود و (دیگر اینكه) احترام همسایه مانند احترام مادر است. و این مختصر حدیث است.

3.

ابو مسعود گوید: حضرت صادق (علیه السلام) بمن فرمود: حسن الجوار خوش همسایگى در عمرها بیفزاید و خانه ها را آباد كند.

4.

حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام فرمود: خوش همسایگى تنها باین نیست كه از آزار همسایه خوددارى كنى بلكه بر آزار او نیز شكیبائى كنى. (یعنی حسن الجوار مانند حسن خلق است همان‌طور که حسن خلق مقصود تنها با مردم با روی گشاده رفتار کردم و...، نیست بلکه صبور بودن در برابر رفتارهای ناهنجار آن‌هاست

پس حسن الجوار هم تنها خوبی نمودن به همسایه نیست بلکه صبور بودن در برابر اعمال خطا و رفتار خلاف آن‌هاست)

5.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خوش همسایگى خانه ها را آباد سازد و اجل را بتأخیر اندازد (كنایه از درازى عمر است).

6.

ابو الربیع شامى گوید: حضرت صادق (علیه السلام) در حالیكه خانه پر از جمعیت بود فرمود: كه بدانید از ما نیست كسى كه با همسایه اش خوش رفتارى نكند.

7.

ابوحمزه گوید: شنیدم از حضرت صادق (علیه السلام) كه مى فرمود: مؤمن كسى است كه همسایه اش از بوائق او آسوده باشد، من عرضكردم: بوائق او چیست؟ فرمود: ستم و آزار او.

8.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: نزد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و از آزار همسایه اش باو شكایت كرد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) باو فرمود: صبر كن، سپس بار دوم خدمتش آمد (و شكایت كرد) پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باو فرمود: صبر كن، سپس بار سوم آمد و باز شكایت كرد، حضرت باو فرمود: چون روز جمعه شود آنگاه كه مردم براى نماز جمعه مى روند اثاثیه خانه ات را سر كوچه و راه مردم بیار تا هر كه بنماز جمعه مى رود ببیند، و چون از تو پرسند (كه براى چه اینكار كرده اى) جریان را بآنها بگو، فرمود: آنمرد اینكار را كرد، پس آن همسایه كه آزارش مى داد پیش او آمد و گفت: اثاثیه ات را بخانه بازگردان من با خدا عهد مى كنم كه دیگر ترا آزار نكنم. (ظاهرا این یک نوع مبارزه منفی بود و آزار آن شخص حتماً به گونه‌ای خاص بوده است)

9.

و نیز فرمود علیه السلام: كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: بمن ایمان ندارد كسى كه سیر بخوابد و همسایه اش گرسنه باشد، و فرمود: اهل یك آبادى كه شب را بگذرانند و در ایشان گرسنه اى باشد روز قیامت خداوند بآنها نظر رحمت نیفكند.

10.

و نیز فرمود علیه السلام: از بلاهاى كمرشكن كه پشت انسانرا خم كند همسایه بد است، اگر خوشرفتارى و كارى نیكى ببیند پنهان كند و اگر بدى از انسان ببیند فاش كند.

11.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: بخدا پناه مى برم از همسایه بد براى خانه اى كه اقامتگاه است، چشمانش ترا ببیند و دلش بتو توجه دارد اگر خوشى در تو ببیند بدش آید، و اگر تو را در بدى ببیند خوشش آید.

( باب حد همسایگی )

1. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: هر چهل خانه همسایه باشند، از برابر و از پشت سر و از راست و چپ (یعنى از چهار طرف تا چهل خانه همسایه هستند).

( باب خوش رفاقتى و حق رفیق در سفر )

1. عمار بن مروان گوید: حضرت صادق (علیه السلام) بمن سفارش كرد و فرمود: تو را سفارش مى كنم بپرهیزكارى از خدا و پرداختن امانت و راستگویى و خوش رفاقتى با هر كه رفاقت كنى. و لا قوة الا بالله.
2.

حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: با كسى كه دوستی كنى اگر بتوانى دست خیرت را بر سر او نهى و باو سود رسانى و نیكى كنى) بكن.

3.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: هیچ دو نفرى با هم رفاقت نكنند جز اینكه هر یك با رفیق خود بهتر رفاقت كند پاداشش بزرگتر و پیش خداى عزوجل محبوبتر است.

4.

و نیز حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: حق مسافر این استكه چون بیمار شد رفقاى هم سفرش تا سه روز بخاطر او توقف كنند.

5.

و نیز آن حضرت علیه السلام از پدرانش علیهم السلام حدیث كند كه امیرالمؤمنین علیه السلام با یكنفر كافر ذمى (كه در پناه اسلام است) همراه شد، آن مرد ذمى بآن حضرت گفت: اى بنده خدا مى خواهى بكجا بروى؟ فرمود: مى خواهم بكوفه بروم، (پس سر دو راهى رسیدند و مرد ذمى گفت: مگر نمى خواستى كه بكوفه بروى؟ فرمود: چرا، ذمى گفت: راه كوفه را رها كردى، فرمود: مى دانم، گفت: پس چرا با اینكه مى دانى براه من گشتى؟ امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: این از بپایان رساندن خوش رفاقتى است كه مرد رفیق راهش را هنگام جدائى چند گامى بدرقه كند، و اینگونه پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بما دستور داده است، ذمى گفت: اینگونه دستور داده؟ فرمود: آرى، ذمى گفت: پس بطور مسلم هر كه پیرویش كرده بخاطر همین كردارهاى بزرگوارانه او بوده، و من تو را گواه مى گیرم كه پیرو دین تو و بر كیش شمایم و مرد ذمى با امیرالمؤمنین علیه السلام برگشت و همینكه او را شناخت مسلمان شد.

( باب نامه نوشتن به همدیگر )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: پیوند میان برادران (دینى) آنگاه كه پیش هم هستند دیدار همدیگر است، و در مسافرت نامه نوشتن بیكدیگر.

2.

و نیز فرمود علیه السلام: جواب نامه دادن واجب است مانند جواب سلام دادن، و آنكس كه آغاز بسلام كند بخدا و رسولش نزدیكتر است. (و در این زمان البته ارتباط تلفنی و یا تصویری و ...، از مصادیق مکاتبه است)

( باب نوادر )

1.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نگاه كردنش را میان اصحاب تقسیم مى كرد پس باین و آن برابر نگاه مى كرد، و هرگز پاهایش را رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پیش اصحاب دراز نمى كرد، و اگر مردى بآنحضرت دست مى داد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دستش را رها نمى كرد تا او رها كند، چون این مطلب را دانستند مردى كه با او دست مى داد زود دستش را مى كشید. (تا رسول خدا صلی الله علیه و عجل فرجهم خسته نشود)

2.

حضرت زین العابدین علیه السلام از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) حدیث كند كه روزى بهم نشینهاى خود فرمود: آیا مى دانید كه ناتوانى چیست؟ عرضكردند: خدا و رسولش

داناترند، فرمود: ناتوانى سه چیز است: یكى اینكه كسى اقدام كند و خوراكى براى رفیقش آماده كند و آن رفیق خلف وعده كند و براى صرف آن خوراك پیش او نیاید، دوم اینكه كسى از شما با دیگرى رفاقت كند یا هم نشین شود و دوست دارد بداند كه او كیست و از كجا است و پیش از اینكه داناى بآن گردد از او جدا شود، سوم درباره كار زنها است، كه یكى از شما بزن خود نزدیك شود و كام خود را بگیرد (و از آن زن لذت ببرد) با اینكه زن كامش را نگرفته، عبدالله پسر عمروعاص عرضكرد: اى رسول خدا آن چگونه است؟ فرمود: خوددارى و درنگ كند تا از هر دو انزال شود.

فرمود: و در حدیث دیگرى است كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: ناتوانترین ناتوانها مردى است كه بمردى دیگرى برخورد كند و از رفتارش خوشش آید، و از نام و نسب و جاى او نپرسد.

3.

سماعة گوید: از حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام شنیدم كه مى فرمود: پرده شرم و حیاى میان خود و برادرت را برمدار، و از آن باقى گذار، زیرا از میان بردن و برداشتن آن، برداشتن حیاء است.

4.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: یكسره ببرادرت اعتماد مكن (و از همه جهت با وثوق نداشته باش بلكه احتیاط كن) زیرا بزمین خوردن از راه بى بندوبارى جبران پذیر نیست.

5.

مفضل بن عمر و یونس بن ظبیان گویند: حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: برادران خود را با دو خصلت آزمایش كنید پس اگر آندو خصلت در آنها بود خوب است، و گرنه دور شوید، دور شوید، دور شوید: مواظبت او بر نمازهایش در اوقات آن، نیكى به برادران در سختى و گشایش.

پایان خلاصه جلد چهارم کتاب شریف اصول کافی مرحوم علامه مجاهد جناب محمدبن یعقوب کلینی رحمةالله علیه پس نگارنده از خدای متعال شفاعت ایشان و همه بزرگانی را و مسئلت دارد که در راه اعتلای فرهنگ شیعه اثنی‌عشری تلاش نموده و دست های نالایق ما را در دستان پرمهر محمد و آل‌محمد علیهم‌السلام و عجل فرجهم قرار دادند یعنی با حفظ و نشر آثار آن بزرگواران و ذات اقدس احدیت را به پاس این نعمت عظیم یعنی اسلام و قرآن و ولایت دوازده امام و چهارده معصوم علیهم‌السلام و عجل فرجهم شکرگزاری می‌نماییم الحمدالله رب‌العالمین و صلی‌الله علی سیدنا محمد و آل طاهرین

کلب آستان حضرت علامه امینی عبدالله عصام رودسری