یهود در خطبه فدکیه شرح بخش هایی از خطبه فدکیه

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:رجبی، عبدالله، 1363-

عنوان قراردادی:خطبه فدک .فارسی - عربی .برگزیده .شرح

عنوان و نام پديدآور:یهود در خطبه فدکیه: شرح بخش‌هایی از خطبه فدکیه/ عبدالله رجبی.

مشخصات نشر:اصفهان: آیینه هستی، 1402.

مشخصات ظاهری:336 ص.؛ 14/5 × 21/5 س‌م.

شابک:750000ریال: 978-622-7607-55-0

وضعیت فهرست نویسی:فیپا

يادداشت:زبان: عربی - فارسی.

یادداشت:کتابنامه: ص. [328] - 336.

عنوان دیگر:شرح بخش‌هایی از خطبه فدکیه.

موضوع:فاطمه زهرا (س)، 8؟ قبل از هجرت - 11ق. . خطبه فدک -- نقد و تفسیر

موضوع:Fatimah Zahra, The Saint . Khotbeh Fadak -- Criticism and interpretation

موضوع:فاطمه زهرا (س)، 8؟ قبل از هجرت - 11ق. -- خطبه‌ها -- نقد و تفسیر

موضوع:Fatimah Zahra, The Saint -- Public speaking -- Religious aspects -- Islam -- Criticism and interpretation

موضوع:فاطمه زهرا (س)، 8؟ قبل از هجرت - 11ق. . خطبه فدک -- یهودیت

موضوع:Fatimah Zahra, The Saint . Khotbeh Fadak -- ‪Judaism

موضوع:خطبه فدک

موضوع:یهودیت و اسلام

Judaism -- Relations -- Islam

شناسه افزوده:فاطمه زهرا (س)، 8؟ قبل از هجرت - 11ق. . خطبه فدک . شرح

شناسه افزوده:Fatimah Zahra, The Saint . Khotbeh Fadak . Commentaries

رده بندی کنگره:BP27/25

رده بندی دیویی:297/973

شماره کتابشناسی ملی:9510473

اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

یهود در خطبه فدکیه

«شرح بخش هایی از خطبه فدکیه»

«عبدالله رجبی»

یهود در خطبه فدکیه

نویسنده: عبدالله رجبی

انتشارات: آیینه هستی

شمارگان 50 نسخه نوبت چاپ: اول 1403

قطع: رقعی تعداد صفحات: 334 صفحه

مدیر تولید: سید محسن موسوی

شابک: 978-622-7607-55-0

حق چاپ و نشر محفوظ است.

قیمت: 200/000 تومان

اصفهان - انتشارات آیینه هستی تلفن: 09133005754

تقدیم به:

«ام المومنین حضرت خدیجه کبری (علیها السلام) اسوه عشق وادب و ایثار؛ اولین بانویی که به رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان آورد و همه هستی خود را برای رضای خدا فدا نمود»

و خداوند در شأن فاطمه (علیها السلام) این چنین فرمود:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ 1 فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ (2) إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ (2)

و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین فرمود:

لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى (23)

و اما امت چه کردند:

خانه فاطمه را سوزاندند!

به صورت فاطمه سیلی زدند!

محسنش را سقط کردند!

«فهرست»

«پیشگفتار». 6

«بیان نکاتی لطیف از خطبه فدکیه». 8

من «فاطمه ام». 8

خلقت نوری حضرت زهرا (علیها السلام). 9

نوری که در بهشت مستقر بود. 10

خلقت آسمان و زمین از نور فاطمه (علیها السلام). 14

اطاعت از فاطمه (علیها السلام) واجب است.. 16

تجلی نور زهرا (علیها السلام). 17

فاطمه پاره تن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم). 19

«محمد» رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پدر من است. 23

اعلام برائت و بیزاری. 24

امیرالمومنین علی (علیه السلام) برادر رسول خدا (علیه السلام). 25

یادآوری عصر جاهلیت. 27

«یهود در خطبه فدکیه». 29

«گرگ های عرب و سرکشان اهل کتاب». 29

بررسی واژه «یتَخَطَّفَ». 30

اهل کتاب و دزدی، ظلم و غارت.. 32

شاه کلید. 35

جنگ افروزان علیه پیامبر اسلام. 36

اقامت و استقامت.. 39

جلوگیری از فتح بیت المقدس... 45

آتش افروزی یهود و فتنه مشرکان. 49

شاخ شیطان و فتنه مشرکان.. 50

بررسی واژه «نَجم و قَرْن». 50

جنگ های غیرمستقیم یهود. 58

1. ردپای یهود درجنگ بدر. 58

جان دل ها امیرالمومنین (علیه السلام) در بدر. 61

2. ردپای یهود در جنگ احد. 62

نفوذ یهود در رأی مردم و تغییر آن.. 62

شایعه کشته شدن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم). 65

جنگ های مستقیم یهود. 67

1.

«بنی‌قینقاع» نخستین شورش یهود. 68

2.

«بنی‌نضیر» جنگ طمع‌کارانه یهود. 70

3.

«خندق» آتش یهود، جنگ مشرکان.. 71

4.

«خیبر» قلعه‌ای شکست ناپذیر. 83

ماجرای فتح خیبر با دستان مبارک امیرالمومنین (علیه السلام). 85

5.

جنگ در «موته». 93

6.

«تبوک». 95

«مدح امیرالمومنین (علیه السلام) و ذم غاصبین». 97

شجاعت امیرالمومنین (علیه السلام) در جنگ بدر. 98

الف) شجاعت حضرت در منابع شیعی.. 98

ب) شجاعت حضرت در منابع اهل تسنن.. 99

شجاعت امیرالمومنین (علیه السلام) در جنگ «احد». 100

فداکاری امیرالمومنین (علیه السلام) در «احد». 102

کشتن عمربن عبدود در جنگ «خندق». 104

ضربه امیرالمومنین (علیه السلام) در «خندق» در روایات شیعه. 109

پايدارى شگفت انگيز امام علی (علیه السلام)در جنگ «حُنَين». 111

دلاوری و جهاد امیرالمومنین (علیه السلام) در کلام امام هادی (علیه السلام). 113

بررسی واژه «جهد». 114

جهاد در قرآن.. 117

جهاد امیرالمومنین (علیه السلام) در قرآن.. 119

ائمه معصومین (علیهم السلام) جهادگران حقيقى. 123

معناى «حق الجهاده». 129

سیره امیرالمومنین (علیه السلام) در جنگ. 132

لقب «اسدالله الغالب» و «حیدر کرار». 132

لافتی الا «علی» لاسیف الا «ذوالفقار». 134

لطافت و مهربانی امیرالمومنین (علیه السلام). 138

بررسی واژه«کدد». 140

یک نور در دو بدن. 145

امیرالمومنین (علیه السلام)سالار اولیاء. 148

بررسی واژه «سید» در لغت.. 148

اهتمام به نصیحت. 153

بررسی واژه ها. 153

«اوج کینه و دشمنی». 156

«لیلة المبیت» و ناکامی از ترور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم). 157

تبوک و نقشه ترور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم). 159

اصحاب عقبه. 161

توطئه ترور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرالمومنین (علیه السلام) در گردنه هرشی. 162

اصحاب صحیفه ملعونه. 162

عیش و نوش و خوش گذرانی. 168

انتظار برای انتقام. 173

«فراریان از جنگ». 176

حکم فرار از جنگ در «قرآن کریم». 176

حرمت فرار از جنگ در «روایات». 177

فرار ابوبکر و عمر در جنگ «خیبر». 179

ناراحتی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)از فرار ابوبکر و عمر. 180

فرار عمربن خطاب همچون بز کوهی در «اُحد». 181

فرار ابوبکر در جنگ «اُحد». 182

فرار عثمان در جنگ «احد». 183

فرار عمر در جنگ «حنین». 184

ضعف ابوبکر در «جنگ‌ها». 185

«فصل انتقام». 187

«دلایل حسد و کینه مخالفین». 187

آغاز یک جنایت. 194

«دعوت شیطان». 203

سقیفه بنی ساعده. 211

ابليس از غدير تا سقيفه. 213

سقیفه توطئه یهود. 215

شهادت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم). 222

نافرمانی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و اولی الامر (علیهم السلام). 228

«ارتداد». 231

ارتداد مردم پس از پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جز چهار نفر. 237

شباهت مسلمين به بنى اسرائيل. 237

عجله نمودن از شدت کینه. 238

«آغاز بدعت ها و منع حدیث نبوی». 239

منع حدیث، تیر خلاص یهود. 240

منع حدیث.. 241

نقش ابوبکر در منع نگارش... 242

نقش عمر در منع نگارش... 243

شدت عمل عمر در منع نقل حدیث.. 244

جلوگیری عمربن خطاب از تفسیر قرآن.. 246

توبیخ ناقلان حدیث توسط عمر. 246

پیامدهای ممنوعیت حدیث.. 248

الف) جعل حدیث.. 248

ب) تغییر سنّت.. 251

آغاز «بدعت». 254

بدعت های ابوبکر. 255

بدعت های عمر بن خطاب.. 256

بدعت های عثمان.. 278

بدعت سجده بر نجاسات در فقه اهل تسنن!. 287

بدعت عدم جمع بین دو نماز؟. 293

حکم بدعت گذار در منابع اهل تسنن.. 300

جایگاه اهل بدعت در جهنم است.. 304

غصب مال و اموال حضرت زهرا (علیها السلام). 316

«خاتمه». 318

«منابع». 319

«پیشگفتار»

هنگامی که صحبت از فدک به میان می آید تنها چیزی که به ذهن متبادر می شود باغی است که از حضرت زهرا (علیها السلام) غصب شده است. همچنین اهل محبت، علم و معرفت علاوه بر آن باغ، خطبه فدکیه را نیز یاد می کنند و ماجرا چنین است که وجود ملکوتی زهرای مرضیه (علیها السلام) هنگامی که باخبر می شود جریان نفاق دارایی ایشان را تصرف نمودند به مسجد رفته تا حق غصب شده خود را پس بگیرد.

اما نکته بسیار عجیبی که به نظر می رسد کمتر به آن توجه می شود عمده فرمایشات ایشان است که با رسالت حضرت که برای آن به مسجد رفته اند تطابق ندارد و این مطلب بیانگر نکات بسیار دقیقی است. چرا که معصوم سخن بی فایده نمی گوید؛ پس قطعا این فرمایشات بطونی دارد که باید در آن کند و کاو نمود. برای روشن تر شدن مطلب اینگونه بگویم که حضرت زهرا (علیها السلام) هنگام حضور در مسجد قاعدتا باید به عنوان یک شاکی دعوی خود را مطرح نموده و آن را درخواست نماید اما می بینیم که ایشان با سخنانی سرشار از فصاحت و بلاغت ابتدا با شهادتبه یگانگی حضرت احدیت بسیار زیبا و روشن توحید را توضیح می دهد و سپس اشاره به نبوت و امامت کرده، آنان را تبیین و فلسفه شان را بیان می نماید. به راستی چرا حضرت ابتدای کلام خود را با اشاره به اصول دین شروع کردند؟ حضرت بعد از اشاره به اصول دین در کمال ناباوری حضار، اشاره به جریانات و

اتفاقاتی می کند که برای دستگاه خلافت پسندیده نبوده و به نحوی آنان با بیان این مطالب مفتضح می شوند چرا که همه مطاعن آنهاست. اما نکته مهم تری که به ذهن بنده رسید این است که چرا حضرت به صراحت به اهل کتاب و در برخی از فقرات به صورت غیر مستقیم به آنان اشاره نموده است. لذا حضرت زهرا (علیها السلام) در غالب چند واژه یا عبارت، مطالبی را بیان فرمودند که برای فهم و درک بهتر آن باید کتاب های بسیاری را در آن موضوع مطالعه نمود.

با بررسی تاریخ صدر اسلام و جریان نفوذ یهود و تحلیل و بررسی پشت پرده جریان نفاق در مدینه و جولان یهود در سقیفه جای هیچ شکی نیست همه گروهایی که علیه رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) فعالیت می کردند به یهود برمی‌گردد. برای مثال، ما بعد از رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) دیگر هیچ اخباری از حرکت و کارشکنی منافقین علیه اسلام نمی شنویم زیرا آنان در بدنه اسلام صاحب منصب شدند. در نتیجه هر عملی که از مشرکان و منافقان و مخالفان سر می‌زد همه به یهود برمی‌گردد. به این معنی که خط فکری و اتاق فکر مشرکان و منافقان، یهود ساکن در آن منطقه بوده است. لذا شکی نیست که افعال و اقوال آنان همان افعال و اقوال یهودیان است. با وجود چنین جریاناتیبر آن شدم تا به صورت مختصر به شرح برخی از فرمایشات حضرت حول محور یهود بپردازم تا از دریچه بهتری به خطبه فدکیه نگاه کنیم.

«عبدالله رجبی»

فاطمیه سال1445قمری

مطابق با آذر ماه سال 1402 شمسی

«بیان نکاتی لطیف از خطبه فدکیه»

اشاره

خطبه فدکیه زمانی از لسان مبارکه حضرت زهرا (علیها السلام) صادر شد که غاصبین خلافت، حق مسلم ناموس کبریا را غصب نمودند. لذا حضرت برای احقاق حق خود به سراغ غاصبین در مسجد رفتند. نکته بسیار جالبی که در ترتیب فرمایشات زهرای مرضیه (علیها السلام) نمود دارد ابتدای سخن به توحید، نبوت و امامت است که فلسفه هر یک از آنان را برای مردم تبیین کرده و با سخنرانی محکم خود دستگاه حکومت وقت را مفتضح می نماید و پرده از چهره منافقان، جنایتکاران و ستمکاران بر می دارد. یکی از نکات بسیار لطیفی که در خطبه فدکیه وجود دارد عبارت زیر است:

من «فاطمه ام»

اشاره

در یکی از فرازهای خطبه، زهرای مرضیه (علیها السلام) اشاره به مطلبی خاص می کند و آن معرفی کردن خودشان است:

«اَیهَا النَّاسُ! اِعْلَمُوا اَنّی فاطِمَةُ وَ اَبی مُحَمَّدٌ؛

بدانید ای مردم که من فاطمه ام و پدرم محمد است».

جای هیچ شکی نیست که همه مردم می دانند که ایشان کیست و نام پدر بزرگوارشان چیست و همچنین از لسان مبارک حضرات معصومین (علیهم السلام)

کلام بی فایده بیرون نمی آید و لذا مفهوم عظیمی در این فرمایش است. آری! حضرت زهرا (علیها السلام) با این عبارت فضائل خود را آشکار می کند که به برخی از آنان اشاره می کنیم:

خلقت نوری حضرت زهرا (علیها السلام)

آری! من فاطمه ام، کسی که خداوند متعال نورم را جدای از نور پدرم خلق کرد و این فضیلتی است که هیچ یک از فرزندانشان و حتی حضرت رسول و امیرالمومنین (علیهما السلام)ندارند چرا که خداوند متعال همگی آن بزرگواران را از یک نور آفرید:

«عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَا مُحَمَّدُ إِنِّي خَلَقْتُكَ وَ عَلِيّاً نُوراً يَعْنِي رُوحاً بِلَا بَدَنٍ قَبْلَ أَنْ أَخْلُقَ سَمَاوَاتِي وَ أَرْضِي وَ عَرْشِي وَ بَحْرِي فَلَمْ تَزَلْ تُهَلِّلُنِي وَ تُمَجِّدُنِي ثُمَّ جَمَعْتُ رُوحَيْكُمَا فَجَعَلْتُهُمَا وَاحِدَةً فَكَانَتْ تُمَجِّدُنِي وَ تُقَدِّسُنِي وَ تُهَلِّلُنِي ثُمَّ قَسَمْتُهَا ثِنْتَيْنِ وَ قَسَمْتُ الثِّنْتَيْنِ ثِنْتَيْنِ فَصَارَتْ أَرْبَعَةً مُحَمَّدٌ وَاحِدٌ وَ عَلِيٌّ وَاحِدٌ وَ الْحَسَنُوَ الْحُسَيْنُ ثِنْتَانِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ فَاطِمَةَ مِنْ نُورٍ ابْتَدَأَهَا رُوحاً بِلَا بَدَنٍ ثُمَّ مَسَحَنَا بِيَمِينِهِ فَأَفْضَى نُورَهُ فِينَا؛(1)

امام صادق (علیه السلام)فرمود: خدای تبارک و تعالی می فرمايد: ای محمد! من، تو و علی را به صورت نوری يعنی روحی بدون پيكر آفريدم، پيش از آن كه آسمان و زمين و عرش و دريايم را بيافرينم، پس تو همواره يكتايی و تمجيد مرا می گفتی، سپس دو روح شما را گرد آوردم و يكی ساختم و آن يک روح مرا تمجيد و تقديس و تهليل می گفت. آنگاه آن را بدو قسمت كردم و باز هر يک از آن دو قسمت را به دو قسمت نمودم تا چهار روح شد، یکی محمد


1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‌1، ص: 440؛ بحار الانوار: ج 15، ص 18؛ ج 54، ص 193 ؛ مجمع البحرين: ج 2، ص 243؛ غاية المرام: ج 1، ص 49.

و یکی علی، حسن و حسين دو تا. سپس خدا فاطمه را از نوری كه در ابتدا روحی بدون پيكر بود آفريد، آنگاه با دست خود ما را مسح كرد و نورش را به ما رسانيد».

نوری که در بهشت مستقر بود

آری! من فاطمه ام، کسی که خداوند متعال نورم را همچون نور پدر و شوهرم و فرزندانم در جبین آدم قرار نداد و در شکوه و جلالت در قسمتی از بهشت مستقر بودم تا اینکه موعد ظهورم بر زمین رسید و خداوند بعد از اینکه پدرم چهل روز، روزه داری نمود نورم را در صلب او قرار داد و این ویژگی خاص من است که هیچ یک از خاصان خلق خدا چنین فضیلتی ندارند:

«وَ رُوِيَ أَنَّهَا وُلِدَتْ خَمْسَ سِنِينَ قَبْلَ ظُهُورِ الرِّسَالَةِ وَ نُزُولِ الْوَحْيِ وَ قِيلَ بَيْنَا النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم)جَالِسٌ بِالْأَبْطَحِ وَ مَعَهُ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ وَ الْمُنْذِرُ بْنُ الضَّحْضَاحِ وَ أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ وَ عَلِيُّ بْنُ أَبِيطَالِبٍ (علیه السلام) وَ الْعَبَّاسُ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ حَمْزَةُ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ (رحمه الله) إِذْ هَبَطَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ (علیه السلام)فِي صُورَتِهِ الْعُظْمَى قَدْ نَشَرَ أَجْنِحَتَهُ حَتَّى أَخَذَتْ مِنَ الْمَشْرِقِ إِلَى الْمَغْرِبِ فَنَادَاهُ يَا مُحَمَّدُ الْعَلِيُّ الْأَعْلَى يَقْرَأُ عَلَيْكَ السَّلَامَ وَ هُوَ يَأْمُرُكَ أَنْ تَعْتَزِلَ عَنْ خَدِيجَةَ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً فَشَقَّ ذَلِكَ عَلَى النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ كَانَ لَهَا مُحِبّاً وَ بِهَا وَامِقاً قَالَ فَأَقَامَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَرْبَعِينَ يَوْماً يَصُومُ النَّهَارَ وَ يَقُومُ اللَّيْلَ حَتَّى إِذَا كَانَ فِي آخِرِ أَيَّامِهِ تِلْكَ بَعَثَ إِلَى خَدِيجَةَ بِعَمَّارِ بْنِ يَاسِرٍ وَ قَالَ قُلْ لَهَا يَا خَدِيجَةُ لَا تَظُنِّي أَنَّ انْقِطَاعِي عَنْكِ [هِجْرَةٌ] وَ لَا قِلًى وَ لَكِنْ رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ أَمَرَنِي بِذَلِكَ لتنفذ [لِيُنْفِذَ] أَمْرَهُ فَلَا تَظُنِّي يَا خَدِيجَةُ إِلَّا خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ لَيُبَاهِي بِكِ كِرَامَ مَلَائِكَتِهِ كُلَّ يَوْمٍ مِرَاراً فَإِذَا جَنَّكِ اللَّيْلُ فَأَجِيفِي الْبَابَ وَ خُذِي مَضْجَعَكِ مِنْ فِرَاشِكِ فَإِنِّي فِي مَنْزِلِ فَاطِمَةَ بِنْتِ أَسَدٍ فَجَعَلَتْ خَدِيجَةُ تَحْزَنُ فِي كُلِّ يَوْمٍ مِرَاراً لِفَقْدِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)فَلَمَّا كَانَ فِي

كَمَالِ الْأَرْبَعِينَ هَبَطَ جَبْرَئِيلُ (علیه السلام) فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ الْعَلِيُّ الْأَعْلَى يُقْرِئُكَ السَّلَامَ وَ هُوَ يَأْمُرُكَ أَنْ تَتَأَهَّبَ لِتَحِيَّتِهِ وَ تُحْفَتِهِ قَالَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَا جَبْرَئِيلُ وَ مَا تُحْفَةُ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ مَا تَحِيَّتُهُ قَالَ لَا عِلْمَ لِي قَالَ فَبَيْنَا النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) كَذَلِكَ إِذْ هَبَطَ مِيكَائِيلُ وَ مَعَهُ طَبَقٌ مُغَطًّى بِمِنْدِيلِ سُنْدُسٍ أَوْ قَالَ إِسْتَبْرَقٍ فَوَضَعَهُ بَيْنَ يَدَيِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ أَقْبَلَ جَبْرَئِيلُ (علیه السلام)وَ قَالَ يَا مُحَمَّدُ يَأْمُرُكَ رَبُّكَ أَنْ تَجْعَلَ اللَّيْلَةَ إِفْطَارَكَ عَلَى هَذَا الطَّعَامِ فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام) كَانَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم)إِذَا أَرَادَ أَنْ يُفْطِرَ أَمَرَنِي أَنْ أَفْتَحَ الْبَابَ لِمَنْ يَرِدُ إِلَى الْإِفْطَارِ فَلَمَّا كَانَ فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ أَقْعَدَنِي النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم)عَلَى بَابِ الْمَنْزِلِ وَ قَالَ يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ إِنَّهُ طَعَامٌ مُحَرَّمٌ إِلَّا عَلَيَّ قَالَ عَلِيٌّ (علیه السلام) فَجَلَسْتُ عَلَى الْبَابِ وَ خَلَا النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِالطَّعَامِ وَ كَشَفَ الطَّبَقَ فَإِذَا عِذْقٌ مِنْ رُطَبٍ وَ عُنْقُودٌ مِنْ عِنَبٍ فَأَكَلَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم)مِنْهُ شِبَعاً وَ شَرِبَ مِنَ الْمَاءِ رِيّاً وَ مَدَّ يَدَهُ لِلْغَسْلِ فَأَفَاضَ الْمَاءَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ وَ غَسَلَ يَدَهُ مِيكَائِيلُ وَ تَمَنْدَلَهُ إِسْرَافِيلُ وَ ارْتَفَعَ فَاضِلُ الطَّعَامِ مَعَ الْإِنَاءِ إِلَى السَّمَاءِ ثُمَّ قَامَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) لِيُصَلِّيَ فَأَقْبَلَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ وَ قَالَ الصَّلَاةُ مُحَرَّمَةٌ عَلَيْكَ فِي وَقْتِكَ حَتَّى تَأْتِيَ إِلَى مَنْزِلِ خَدِيجَةَ فَتُوَاقِعَهَا فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ آلَى عَلَى نَفْسِهِ أَنْ يَخْلُقَ مِنْ صُلْبِكَ فِي هَذِهِ اللَّيْلَةِ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً فَوَثَبَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)إِلَى مَنْزِلِ خَدِيجَةَ قَالَتْ خَدِيجَةُ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهَا وَ كُنْتُ قَدْ أَلِفْتُ الْوَحْدَةَ فَكَانَ إِذَا جَنَّتْنِي اللَّيْلُ غَطَّيْتُ رَأْسِي وَ أَسْجَفْتُ سِتْرِي وَ غَلَّقْتُ بَابِي وَ صَلَّيْتُ وِرْدِي وَ أَطْفَأْتُ مِصْبَاحِي وَ أَوَيْتُ إِلَى فِرَاشِي فَلَمَّا كَانَ فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ لَمْ أَكُنْ بِالنَّائِمَةِ وَ لَا بِالْمُنْتَبِهَةِ إِذْ جَاءَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَقَرَعَ الْبَابَ فَنَادَيْتُ مَنْ هَذَا الَّذِي يَقْرَعُ حَلْقَةً لَا يَقْرَعُهَا إِلَّا مُحَمَّدٌ (صلی الله علیه و آله و سلم)قَالَتْ خَدِيجَةُ فَنَادَى النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِعُذُوبَةِ كَلَامِهِ وَ حَلَاوَةِ مَنْطِقِهِ افْتَحِي يَا خَدِيجَةُ فَإِنِّي مُحَمَّدٌ قَالَتْ خَدِيجَةُ فَقُمْتُ فَرِحَةً مُسْتَبْشِرَةً بِالنَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ فَتَحْتُ الْبَابَ وَ دَخَلَ النَّبِيُّ الْمَنْزِلَ وَ كَانَ إِذَا دَخَلَ الْمَنْزِلَ دَعَا بِالْإِنَاءِ فَتَطَهَّرَ لِلصَّلَاةِ ثُمَّ يَقُومُ فَيُصَلِّي رَكْعَتَيْنِ يُوجِزُ

فِيهِمَا ثُمَّ يَأْوِي إِلَى فِرَاشِهِ فَلَمَّا كَانَ فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ لَمْ يَدْعُ بِالْإِنَاءِ وَ لَمْ يَتَأَهَّبْ بِالصَّلَاةِ غَيْرَ أَنَّهُ أَخَذَ بِعَضُدِي وَ أَقْعَدَنِي عَلَى فِرَاشِهِ وَ دَاعَبَنِي وَ مَازَحَنِي وَ كَانَ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ مَا يَكُونُ بَيْنَ الْمَرْأَةِ وَ بَعْلِهَا فَلَا وَ الَّذِي سَمَكَ السَّمَاءَ وَأَنْبَعَ الْمَاءَ مَا تَبَاعَدَ عَنِّي النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) حَتَّى حَسِسْتُ بِثِقْلِ فَاطِمَةَ فِي بَطْنِي؛(1)

روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در ابطح نشسته بود و همراه او عمّار بن یاسر، منذر بن ضحضاح، ابوبکر، عمر، علی بن ابی طالب (علیه السلام)، عبّاس بن عبدالمطلب و حمزة بن عبدالمطلب (رحمه الله) نشسته بودند که جبرئیل در عظمای خود فرود آمد و بال های خود را در طرفین مشرق و مغرب خود پهن کردند و گفت: ای محمّد! خداوند بلند مرتبه تو را سلام می‌رساند و امر می‌كند كه چهل روز از همسرت خديجه دوری نما. پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)جهت امتثال امر خدا از جا برخاست و به خانه عمويش جناب ابوطالب (رحمه الله) رفت. چهل روز به دور از همسرش خديجه (علیها السلام)در آنجا ماند. روزها روزه می گرفت و همه چهل شب را تا صبح به بيداری و عبادت خداوند متعال گذرانيد. در روزهای آخرين عمّار بن ياسر را به سوی خديجه (علیها السلام)فرستاد و به وی پيغام داد:ای خديجه! خيال نكنی كه دليل دوری من از تو به سبب غضبی است كه نسبت به تو دارم بلكه خداوند متعال اين دوری را امر فرموده و من برای امتثال فرمان او چنين می كنم و تو جز خير، در اين مورد هيچ انديشه ديگری نداشته باش كه خداوند متعال در هر روز چند بار به سبب تو بر ملائكه مباهات می‌ورزد. هنگام شب پشت درب را محكم كن و به آسودگی بخواب و بدان كه من در اين ايّام در منزل مادرم فاطمه بنت اسد (مادر علی بن ابی طالب (علیهما السلام))، يعنی در منزل عمويم هستم. خديجه (علیها السلام) در دوران اين دوری در هر روزی چند بار محزون و انديشناک می‌شد. پس از اتمام چهل روز جبرئيل بر پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و فرمود: ای محمّد! خداوند بر تو درود می‌فرستد و تورا امر می‌كند تا از تحفه و هديه او بهره‌مند گردی.


1) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌16، ص: 78

پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمود: تحفه پروردگار عالميان چيست؟ و مژده او كدام است؟ جبرئيل گفت: نمی‌دانم. در اين حال ميكائيل فرود آمد و همراه او طبقی بود كه با پارچه‌ای پشمی پوشيده شده بود و آن را در مقابل پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)گذارد . جبرئيل نزديک آمد و گفت: ای محمّد! خداوند فرمان می‌دهد كه امروز را با اين طعام (يعنی غذا و آب مخصوصی كه خدا فرستاده) افطار كنی. اميرالمؤمنين (علیه السلام) می فرمايد: هنگامی كه پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اراده افطار می‌نمود به من امر می‌كرد كه درب خانه را باز كنم تا هر كسی مايل است داخل خانه شود و هم سفره و هم غذا شوند ولی در اين شب پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)مرا مأمور كرد كه بر درب خانه بمانم تا كسی وارد خانه نشود و فرمود: اين طعام را خداوند فقط مخصوص من فرستاده برای غير من حرام است از آن بخورد. سپس پارچه را از روی طبق برداشت. در آن طبق ، خوشه ای از خرما و خوشه‌ای از انگور بود. رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)به اندازه كافی از آن ها خورد و آب كاملی نيز نوشيد، آن گاه جبرئيل بر دستان مبارک حضرت آب ريخت و ميكائيل دستانش را با آن آب شست و اسرافيل آن ها را خشک نمود و باقی طعام و ظرف آب را به آسمان بازگردانيدند. پس از آن پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برخاست تا نماز بگزارد كه جبرئيل جلو آمد و گفت: نماز در اين وقت برای تو حرام است تا آن كه به منزل خديجه (علیها السلام) بروی و او را ديدار كنی و با وی همبستر شوی، زيرا خداوند اراده كرده از صلب تو در اين شب ذرّيّه‌ای طيّبه متولّد نمايد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شتابان به سوی منزل خديجه (علیها السلام) به راه افتاد و امر خدا را اطاعت كرد. حضرت خديجه (علیها السلام) گويد: من به تنهايى عادت كرده بودم، لذا وقتى شب مى‌شد سرم را مى‌پوشاندم و پرده را مى‌انداختم و درب را بسته و پشتآن را مى‌انداختم، و خدا را عبادت مى‌كردم (به نماز يا قرائت قرآن) و چراغ را خاموش مى‌كردم و مى‌خوابيدم. در آن شب به خصوص هنوز نخوابيده بودم كه پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و در را به صدا در آورد. من پرسيدم: كيست كه در خانه مرا می‌زند در حالی كه كسى غير از محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) اين درب را به صدا در نياورده

است؟ صداى متين پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را از آن سوى در شنيدم كه گفت:اى خديجه! در را باز كن كه من محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) هستم. من در حالى كه خوشحال بودم برخاستم و در را باز كردم. پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داخل شد و ظرف آبی طلبد تا وضو بسازد و نماز بگزارد. پس از آن دو ركعت نماز خفیف به جاى آورد. سپس به سوى بستر رفت. ایشان در این شب نماز زیادى به جا نیاورد بلكه دست مرا گرفته و بر تختش نشاند و میان ما آنچه میان همسران واقع می شود واقع شد. در همان شب ثقل و سنگينى فاطمه (علیها السلام) را در بطن خود احساس كردم».

خلقت آسمان و زمین از نور فاطمه (علیها السلام)

آری! من فاطمه ام، کسی که خداوند متعال آسمان و زمین را از نور من خلق نمود:

«مِصْبَاحُ اَلْأَنْوَارِ، بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَنَسٍ عَنِ اَلنَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) قَالَ: إِنَّ اَللَّهَ خَلَقَنِي وَ خَلَقَ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ اَلْحَسَنَ وَ اَلْحُسَيْنَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ حِينَ لاَ سَمَاءٌ مَبْنِيَّةٌ وَ لاَ أَرْضٌ مَدْحِيَّةٌ وَ لاَ ظُلْمَةٌ وَ لاَ نُورٌ وَ لاَ شَمْسٌ وَ لاَ قَمَرٌ وَ لاَ نَارٌ فَقَالَ اَلْعَبَّاسُ فَكَيْفَ كَانَ بَدْءُ خَلْقِكُمْ يَا رَسُولَ اَللَّهِ؟ فَقَالَ يَا عَمِّ لَمَّا أَرَادَ اَللَّهُ أَنْ يَخْلُقَنَا تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ فَخَلَقَ مِنْهَا نُوراً ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ أُخْرَى فَخَلَقَ مِنْهَا رُوحاً ثُمَّ خَلَطَ اَلنُّورَ بِالرُّوحِ فَخَلَقَنِي وَ خَلَقَ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ اَلْحَسَنَ وَ اَلْحُسَيْنَ فَكُنَّا نُسَبِّحُهُ حِينَ لاَ تَسْبِيحَ وَ نُقَدِّسُهُ حِينَ لاَ تَقْدِيسَ فَلَمَّا أَرَادَ اَللَّهُ تَعَالَى أَنْ يُنْشِئَ خَلْقَهُ فَتَقَ نُورِيفَخَلَقَ مِنْهُ اَلْعَرْشَ فَالْعَرْشُ مِنْ نُورِي وَ نُورِي مِنْ نُورِ اَللَّهِ وَ نُورِي أَفْضَلُ مِنَ اَلْعَرْشِ ثُمَّ فَتَقَ نُورَ أَخِي عَلِيٍّ فَخَلَقَ مِنْهُ اَلْمَلاَئِكَةَ فَالْمَلاَئِكَةُ مِنْ نُورِ عَلِيٍّ وَ نُورُ عَلِيٍّ مِنْ نُورِ اَللَّهِ وَ عَلِيٌّ أَفْضَلُ مِنَ اَلْمَلاَئِكَةِ ثُمَّ فَتَقَ نُورَ اِبْنَتِي فَخَلَقَ مِنْهُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ فَالسَّمَاوَاتُ وَ اَلْأَرْضُ مِنْ نُورِ اِبْنَتِي فَاطِمَةَ وَ نُورُ اِبْنَتِي فَاطِمَةَ مِنْ نُورِ اَللَّهِ وَ اِبْنَتِي فَاطِمَةُ أَفْضَلُ مِنَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ ثُمَّ فَتَقَ نُورَ وَلَدِيَ اَلْحَسَنِ وَ خَلَقَ مِنْهُ

اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ فَالشَّمْسُ وَ اَلْقَمَرُ مِنْ نُورِ وَلَدِيَ اَلْحَسَنِ وَ نُورُ اَلْحَسَنِ مِنْ نُورِ اَللَّهِ وَ اَلْحَسَنُ أَفْضَلُ مِنَ اَلشَّمْسِ وَ اَلْقَمَرِ ثُمَّ فَتَقَ نُورَ وَلَدِيَ اَلْحُسَيْنِ فَخَلَقَ مِنْهُ اَلْجَنَّةَ وَ اَلْحُورَ اَلْعِينَ فَالْجَنَّةُ وَ اَلْحُورُ اَلْعِينُ مِنْ نُورِ وَلَدِيَ اَلْحُسَيْنِ وَ نُورُ وَلَدِيَ اَلْحُسَيْنِ مِنْ نُورِ اَللَّهِ وَ وَلَدِيَ اَلْحُسَيْنُ أَفْضَلُ مِنْ نُورِ اَلْجَنَّةِ وَ اَلْحُورِ اَلْعِينِ اَلْخَبَرَ؛(1)

مصباح الانوار به سندش از انس نقل می کند که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: قطعا و یقینا خدا مرا آفريد و على و فاطمه و حسن و حسين را آفريد پيش از آن كه آدم را بيافريند. آنگه كه نه آسمانى ساخته و نه زمينى گسترده بود و نه ظلمتى و نه نورى، نه خورشيدى و نه ماهى و نه آتشى؛ عباس گفت: آغاز آفرينش شما چگونه بوده است؟ رسول اللّٰه (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اى عمو! چون خدا خواست ما را بيافريند يک كلمه‌اى گفت و از آن نورى آفريد باز يک كلمه‌اى گفت و از آن روحى آفريد و آن نور را به آن روح در آميخت و مرا و على و فاطمه و حسن و حسين را آفريد و او را تسبيح گفتيم و تسبيحى نبود و تقديس كرديم و تقديسى نبود و چون خدا خواست كه خلقش را آفريند مرا گشود و از آن عرش خود را آفريد و عرش از نور من است و نور من از نور خدا و نور من برتر از عرش است، سپس نور برادرم على را گشود و از آن فرشته‌ها را آفريد و فرشته‌ها از نور على هستند و نور على از نور خدا استو على برتر است از فرشته‌ها، سپس نور دخترم فاطمه را گشود و از آن آسمان و زمين را آفريد و آسمان ها و زمين از نور دخترم فاطمه‌اند و نور دخترم فاطمه از نور خدا است و دخترم فاطمه برتر است از آسمان ها و زمين، سپس نور فرزندم حسن را گشود و از آن خورشيد و ماه را آفريد و اين هر دو از نور فرزندم حسنند و نور حسن از نور خدا است و حسن برتر است از خورشيد و ماه، سپس نور فرزندم حسين را گشود و از آن بهشت و حورالعين را خلق كرد و بهشت و حورالعين از نور


1) . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌54، ص: 192

فرزندم حسين باشند و نور او از نور خدا و فرزندم حسين برتر است از بهشت و حورالعين».

و هر آنچه از زمین و آسمان ، دیده ها را خیره و عقل ها را متحیر نموده است همه پرتویی از نور فاطمه اند. خدایا این قوم با این نور چه کردند.

اطاعت از فاطمه (علیها السلام) واجب است

آری! من فاطمه ام؛ کسی که خداوند متعال فرمانبرداری از من را بر همه خلق واجب کرد و در نزد ما همه خلق را ایجاد نمود و ما به چگونگی خلقت خلق آگاهیم و سپس امور خلق را به ما تفویض نمود:

«عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ اَلثَّانِي (علیه السلام)فَأَجْرَيْتُ اِخْتِلاَفَ اَلشِّيعَةِ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اَللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يَزَلْ مُتَفَرِّداً بِوَحْدَانِيَّتِهِ ثُمَّ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ فَمَكَثُوا أَلْفَ دَهْرٍ ثُمَّ خَلَقَ جَمِيعَ اَلْأَشْيَاءِ فَأَشْهَدَهُمْ خَلْقَهَا وَ أَجْرَى طَاعَتَهُمْ عَلَيْهَا وَ فَوَّضَ أُمُورَهَا إِلَيْهِمْ فَهُمْ يُحِلُّونَ مَا يَشَاءُونَ وَ يُحَرِّمُونَ مَا يَشَاءُونَ وَ لَنْ يَشَاءُوا إِلاَّ أَنْ يَشَاءَ اَللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ثُمَّ قَالَ يَا مُحَمَّدُ هَذِهِ اَلدِّيَانَةُ اَلَّتِي مَنْ تَقَدَّمَهَا مَرَقَ وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا مُحِقَ وَ مَنْ لَزِمَهَا لَحِقَ خُذْهَا إِلَيْكَ يَا مُحَمَّدُ؛(1)

محمد بن سنان گويد: نزد امام محمد تقى (علیه السلام)بودم و اختلاف شيعه را مطرح كردم. حضرت فرمود: اى محمد! همانا خداى تبارک و تعالى به وحدانیتش متفرد و بی بدیل بود. سپس محمد و على و فاطمه را آفريد و پس از آن یک هزار سال از آفرینش دست شست، سپس بعد از این مدت کلیه اشیاء را آفريد و این سه نور پاک را بر این آفرينش شاهد گرفت و فرمانبرداری از آنان را در تمامی اشیا جارى نمود (بر آنها واجب كرد) و جریان تدبیر امور را به آنان واگذار نمود. آنان حرام و حلال را وضع نمودند


1) . الكافي (ط - الإسلامية)، ج‌1، ص: 441

که کرده آنان جز به مشیت خدا نبود پس آن ها هر چه را خواهند حلال كنند و هر چه را خواهند حرام سازند ولى هرگز جز آن چه خداى تبارک و تعالى خواهد نخواهند. سپس فرمود: اى محمد! اين است آن ديانتى كه هر كه از آن جلو رود (غلو كند، از دايره اسلام) بيرون رفته و هر كه عقب بماند (و وارد دايره نشود) نابود گشته [دينش را باطل كرده] و هر كه به آن بچسبد، به حق رسيده است. اى محمد! همواره ملازم اين ديانت باش.

علامه مجلسی (رحمه الله) در شرح این حدیث گوید:

«فَأَشْهَدَهُمْ خَلْقَهَا» یعنی آفرینش اشیاء را در نزد آنان انجام داد و آنها بر چگونگی و اسرار خلقت اشیاء آگاه بودند.

«وَ أَجْرَى طَاعَتَهُمْ عَلَيْهَا» یعنی فرمانبرداری از آنان را بر تمامی اشیاء حتی جمادات و اجرام سماوی و ارضی واجب و فرض نمود.

«وَ فَوَّضَ أُمُورَهَا إِلَيْهِمْ» یعنی حرام کردن و حلال نمودن و انجام دادن و انجام ندادن را بر دوش آنان نهاد، هرچند که ظاهر عبارت و حال می رساند که تدبیر نظام این عالم از حرکات و سکنات و روزی و... را بر عهده آنان گذارد.(1)

تجلی نور زهرا (علیها السلام)

آری! من فاطمه ام؛ همان فاطمه ای هستم که با تجلی نورم خانه های مدینه روشن می شد و شما از این امر متعجب می شدید:

«عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لِمَ سُمِّيَتِ الزَّهْرَاءُ زَهْرَاءَ فَقَالَ لِأَنَّهَا تَزْهَرُ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) فِي النَّهَارِ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ بِالنُّورِ كَانَ يَزْهَرُ نُورُ وَجْهِهَا صَلَاةَ الْغَدَاةِ وَ النَّاسُ فِي فِرَاشِهِمْ فَيَدْخُلُ بَيَاضُ ذَلِكَ النُّورِ إِلَى حُجُرَاتِهِمْ بِالْمَدِينَةِ فَتَبْيَضُّ حِيطَانُهُمْ فَيَعْجَبُونَ مِنْ ذَلِكَ فَيَأْتُونَ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَيَسْأَلُونَهُ عَمَّا رَأَوْا فَيُرْسِلُهُمْ إِلَى مَنْزِلِ


1) . مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج‌5، ص190-192

فَاطِمَةَ (علیها السلام)فَيَأْتُونَ مَنْزِلَهَا فَيَرَوْنَهَا قَاعِدَةً فِي مِحْرَابِهَا تُصَلِّي وَ النُّورُ يَسْطَعُ مِنْ مِحْرَابِهَا مِنْ وَجْهِهَا فَيَعْلَمُونَ أَنَّ الَّذِي رَأَوْهُ كَانَ مِنْ نُورِ فَاطِمَةَ فَإِذَا انْتَصَفَ النَّهَارُ وَ تَرَتَّبَتْ لِلصَّلَاةِ زَهَرَ نُورُ وَجْهِهَا (علیها السلام)بِالصُّفْرَةِ فَتَدْخُلُ الصُّفْرَةُ فِي حُجُرَاتِ النَّاسِ فَتُصَفِّرُ ثِيَابَهُمْ وَ أَلْوَانَهُمْ فَيَأْتُونَ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَيَسْأَلُونَهُ عَمَّا رَأَوْا فَيُرْسِلُهُمْ إِلَى مَنْزِلِ فَاطِمَةَ (علیها السلام)فَيَرَوْنَهَا قَائِمَةً فِي مِحْرَابِهَا وَ قَدْ زَهَرَ نُورُ وَجْهِهَا صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهَا وَ عَلَى أَبِيهَا وَ بَعْلِهَا وَ بَنِيهَا بِالصُّفْرَةِ فَيَعْلَمُونَ أَنَّ الَّذِي رَأَوْا كَانَ مِنْ نُورِ وَجْهِهَا فَإِذَا كَانَ آخِرُ النَّهَارِ وَ غَرَبَتِ الشَّمْسُ احْمَرَّ وَجْهُ فَاطِمَةَ فَأَشْرَقَ وَجْهُهَا بِالْحُمْرَةِ فَرَحاً وَ شُكْراً لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ فَكَانَ تَدْخُلُ حُمْرَةُ وَجْهِهَا حُجُرَاتِ الْقَوْمِ وَ تَحْمَرُّ حِيطَانُهُمْ فَيَعْجَبُونَ مِنْ ذَلِكَ وَ يَأْتُونَ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله و سلم)وَ يَسْأَلُونَهُ عَنْ ذَلِكَ فَيُرْسِلُهُمْ إِلَى مَنْزِلِ فَاطِمَةَ فَيَرَوْنَهَا جَالِسَةً تُسَبِّحُ اللَّهَ وَ تُمَجِّدُهُ وَ نُورُ وَجْهِهَا يَزْهَرُ بِالْحُمْرَةِ فَيَعْلَمُونَ أَنَّ الَّذِي رَأَوْا كَانَ مِنْ نُورِ وَجْهِ فَاطِمَةَ (علیها السلام)فَلَمْ يَزَلْ ذَلِكَ النُّورُ فِي وَجْهِهَاحَتَّى وُلِدَ الْحُسَيْنُ (علیه السلام)فَهُوَ يَتَقَلَّبُ فِي وُجُوهِنَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فِي الْأَئِمَّةِ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتَ إِمَامٍ بَعْدَ إِمَامٍ؛ (1)

ابان بن تغلب مى گويد: به امام صادق (علیه السلام) عرض كردم: يابن رسول الله! چرا حضرت زهراء (علیها السلام) «زهراء» ناميده شدند؟ حضرت فرمود: به اين دليل كه روزى سه بار براى اميرالمؤمنين (علیه السلام) نور افشانى مى كرد:

1. وقت نماز صبح؛ در حالى كه مردم در خواب بودند جمالش نور افشانى كرده و سفيدى نورش به خانه هاى مردم مدينه مى تابيد و ديوارها سپيد مى گشت و آنان تعجب كرده خدمت پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مى رسيدند و درباره آنچه ديده بودند مى پرسيدند. حضرت آنها را روانه منزل فاطمه (علیها السلام) مى كرد و آنها به منزل حضرتش آمده و مى ديدند حضرت در محراب عبادتش نشسته و نماز مى گزارد و نور جمالش از محراب ساطع است.

1) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌43، ص: 11

آن گاه مى دانستند كه آن نور، نور حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام)بوده است. 2. هنگام نيمه روز كه آن حضرت براى نماز آماده مى شد، جمالش نور زردى مى افشاند و در خانه هاى مردم مى تابيد و لباس ها و رنگشان زرد مى شد. آنها خدمت پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)رسيده و از آنچه ديده بودند سؤال مى كردند. حضرتش آنها را به منزل فاطمه (علیها السلام) روانه مى كرد و آنان مى ديدند كه حضرت در محراب عبادتش ايستاده و از چهره او نور زردى مى درخشد. آن گاه در مى يافتند كه آنچه ديده بودند از نور جمالش بوده است. 3. هنگام آخر روز كه آفتاب غروب مى كرد، صورت حضرت فاطمه (علیها السلام)سرخ شده و جمالش از شادى و به جهت شكر خداوند عزوجل به سرخى مى درخشيد و نور جمالش به خانه هاى مردم مى تابيد و ديوارها سرخ مى شد. آنان خدمت پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله و سلم)رسيده و از آنچه ديده بودند سؤال مى كردند. حضرتش باز آنان را روانه منزل فاطمه (علیها السلام)مى كرد. آنان به منزل فاطمه (علیها السلام) مى رفتند و مى ديدند كه حضرتش نشسته، مشغول تسبيح و تمجيد الهى است و از جمالش نور سرخى مى درخشید. آن گاه آنان در مى يافتند كه آنچه ديده بودند از نور جمال فاطمه (علیها السلام)بوده است. این نور در سیمای فاطمه (علیها السلام)بود تا زمانی كه امام حسین (علیه السلام)متولد گشت. از آن به بعد این نور در سیمای هر یک از اهل بیت بود و تا قیامت از چهره ی همه امامان درخشش خواهد داشت».

فاطمه پاره تن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

از دیگر فضائلی که هیچ یک از مردم نمی توانند انکار کنند فرمایش رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) است که شیعه و سنی بر صحت آن توافق دارند. در روایاتی ساحت مقدس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آزار رساندن به حضرت زهرا (علیها السلام) را آزار رساندن به خداوند متعال و خود (صلی الله علیه و آله و سلم)معرفی می کند. حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:

«اِنَّ ابنَتَی فَاطِمَة مَلَأ اللهُ قَلبَها وَ جَوارِحَها اِیماناً وِ یقِیناً... ؛ (1)

به درستی که خداوند قلب و جوارح دخترم، فاطمه را از ایمان و یقین پر ساخته است...».

«قَالَ رَسُوْلُ اللهِ (صلی الله علیه و آله و سلم): وَإِنَّ فَاطِمَةَ (علیها السلام) بِضْعَةٌ مِنِّي؛ (2)

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: همانا فاطمه (علیها السلام) پاره تن من است».

در معتبرترین کتاب اهل تسنن، صحیح بخاری و دیگر منابع آنان چنین آمده است:

«أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) قَالَ: فَاطِمَةُ (علیها السلام) بَضْعَةٌ مِنِّي، فَمَنْ أَغْضَبَهَا أَغْضَبَنِي؛(3)

فاطمه پاره تن من است، کسی که او را خشمگین کند مرا خشمگین نموده است».

«عَنْ اَبِی هُرَیْرَةَ، قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم): اِنَّمَا فَاطِمَةُ (علیها السلام) حَذِیَّةٌ مِنِّی یَقْبِضُنِی مَا قَبَضَهَا؛(4)

از ابوهریره نقل شده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمود: فاطمه (علیها السلام) پاره‌ای از تن من است؛ هر چیزی که او را ناراحت کند مرا ناراحت کرده است».

«قَالَ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) إنَّ اللّه يَغضَبُ لِغَضَبِ فاطِمَةَ (علیها السلام) و يَرضى لِرِضاها؛(5)


1) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌43، ص: 29

2) سير أعلام النبلاء - ط الرسالة، ج 2 ص133

3) . صحيح البخاري، ج5 ص21

4) . غریب الحدیث، الحربی،ج3، ص1186

5) . الأمالي( للصدوق)، النص، ص: 384

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: به يقين خداوند با خشم فاطمه (علیها السلام) به خشم مى آيد و با خشنودى او خشنود مى شود».

«عَنِ ابْنِ الزُّبَیْرِ، عَنِ النَّبِیِّ: اِنَّمَا فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّی، یَغِیظُنِی مَا یَغِیظُهَا، وَقَالَ مَرَّةً اُخْرَی: وَیُؤْذِینِی مَا آذَاهَا؛ (1)

فاطمه پاره تن من است، هر چیزی که او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است و بار دیگر فرمود: هر چیزی که او را اذیت کند مرا اذیت می‌کند».

و در روایتی از وجود مقدس رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) و نیز از ساحت مقدس امیرالمومنین (علیه السلام) نقل شده که فرمودند:

«انَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لَیَغضَبُ لِغَضَبِ فاطِمَةَ وَ یَرضی لِرِضاها؛ (2)

خداوند

عزوجل به خاطر خشم فاطمه (علیها السلام)، خشمگین و برای خشنودی و رضایت فاطمه (علیها السلام) راضی می‌شود».

مراد حضرت این است که ای مردم! من همین فاطمه ام، امروز خشمگین و ناراحتم که از این امر، خدا و رسولش نیز ناراحت و خشمگین هستند. آنان افرادی هستند که شامل آیه7 سوره حمد می شوند: «الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ؛ آنان که مورد خشم تو اند».

مطلع بودن مهاجمین از این فضیلت

نکته مهم آخر در این موضوع این است که هنگام هجوم به خانه وحی عمربن خطاب هیزم خواست و گفت: «و الذی نفس عمربیده لتخرجنّ او لاحرقنّها علی من فیها؛ به همان خدایی که جان عمر در دست اوست سوگند یاد


1) . البحر الزخار (مسند البزار)، ج6، ص150

2) الأمالي (للمفيد)، النص، ص: 95؛کنزالعمال ج12/ ص111؛ بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌43، ص: 19

می‌کنم که بیرون بیایید و گرنه خانه را با کسانی که در آن هستند آتش خواهم زد». به عمر گفتند: ای اباحفص(کُنیه عمر)! فاطمه (علیها السلام) در این خانه است. عمر پاسخ داد: باشد! یعنی به عمر یادآوری کردند که این فاطمه همان فاطمه مورد سفارش رسول خداست اما او با بی توجهی تمام گفت هر که می خواهد باشد. این روایت از «ابن قتیبه دینوری» از علمای اهل تسنن نقل شده:

«و ان ابابکر تفقد قوما تخلفوا عن بیعته عند علی کرم الله وجهه، فبعث الیهم عمر، فجاء فناداهم وهم فی دار علی، فابوا ان یخرجوا فدعا بالحطب وقال: والذی نفسه عمر بیده. لتخرجن او لاحرقنها علی من فیها، فقیل له: یا ابا حفص، ان فیها فاطمة؟ فقال: وان فی روایة ان عمر جاء الی بیت فاطمة فی رجال من الانصار ونفر قلیل من المهاجرین؛ (1)

ابا‌بکر به دنبال عده‌ای که حاضر نشده بودند با او بیعت کنند بود؛ همان افرادی که نزد علی (علیه السلام) تجمع کرده بودند، لذا عمر را به دنبال آنها فرستاد. عمر سر رسید و آنان را صدا کرد ولی آنها اعتنایی نکرده و از خانه خارج نشدند. عمر هیزم خواست و گفت: «و الذی نفس عمربیده لتخرجنّ او لاحرقنّها علی من فیها؛ به همان خدایی که جان عمر در دست اوست سوگند یاد می‌کنم که بیرون بیایید و گرنه خانه را با کسانی که در آن هستند آتش خواهم زد». به عمر گفتند: ای اباحفص! فاطمه (علیها السلام) در این خانه است. عمر پاسخ داد: باشد! در روایت دیگری آمده است: عمر با عده زیادی از انصار و افراد کمی از مهاجرین درب خانه حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) آمده بود».


1) الامامة والسیاسة، تحقیق الشیری، ج1، ص30

با توجه به روایت فوق و روایات بسیار زیاد دیگری که در منابع اهل تسنن اشاره به هجوم به خانه وحی می کند باز هم این جماعت، این هجوم و جسارت را انکار می کنند (پناه بر خدا). عبارت بعدی در خطبه فدکیه:

«محمد» رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پدر من است

حضرت زهرا (علیها السلام) به همین بسنده نکرده و ادامه می دهد:

«فَاِنْ تَعْزُوهُ وَتَعْرِفُوهُ تَجِدُوهُ اَبی دُونَ نِسائِكُمْ؛

اگر نسب پدرم را جستجو کنید و او را بشناسید خواهید دید که او پدر من است و نه پدر زنان شما».

مراد حضرت از این فرمایش آیه ای است که قبل از فرمایش خود به آن اشاره نمودند:

«لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ؛ (1)

یقیناً پیامبری از جنس خودتان به سویتان آمد که به رنج و مشقت افتادنتان بر او دشوار است، اشتیاق شدیدی به [هدایتِ] شما دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است».

آری! پدر من رسول و جانشین خدا بر روی زمین است که بعد از امانتداری و راستگویی و اخلاق نیکو و دیگر صفات، ایشان نه خود و نه اجداد طاهرینش، لحظه ای بت پرستی و نافرمانی خدا در پرونده عملشانندارند و همگی به دین حنیف و از فرزندان اسماعیل فرزند ابراهیم نبی هستند. او پدر من است نه پدر زنان شما.


1) توبه،128

اعلام برائت و بیزاری

نکته بسیار لطیف دیگری که در این فرمایش وجود دارد انتخاب این آیه(1)توسط زهرای مرضیه (علیها السلام) است. به نظر می رسد که حضرت مفهوم مهمی را از این حرکت خود به دستگاه حاکمیت غاصب، مستمعین در آن جلسه و هر آن کس که تا الی وقت المعلوم این کلام را می خواند و یا می شنود انتقال می دهد. این مفهوم چیست؟ این است که اهل علم و تدبر در قرآن می دانند که سوره توبه بدون «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ(2)» نازل شده است زیرا خداوند متعال اعلان جنگ خود را با دشمنان پیمان شکن آغاز کرده و خشم خود را نسبت به این گروه نشان می دهد و گروهى معتقدند که در حقیقت این سوره دنباله سوره «انفال» است؛ زیرا در سوره «انفال» پیرامون پیمان ها سخن گفته شده و در سوره توبه پیرامون اعلامِ بیزاری و لغو پیمان از سوی خدا و پیامبرش به کسانی از مشرکان که با آنان پیمان بسته اند بحث شده است. فلذا حضرت نیز این چنین اعلام خشم و جنگ خود با دشمنان پیمان شکن را اعلام می نماید. روایت بسیارزیبایی در مورد تلاوت این دو سوره از ساحت مقدس رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده که خواندن آن خالی از لطف نیست:

«عَنِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) أَنَّ مَنْ قَرَأَهُمَا فَأَنَا شَفِيعٌ لَهُ وَ شَاهِدٌ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّهُ بَرِي‌ءٌ مِنَ النِّفَاقِ وَ أُعْطِيَ مِنَ الْأَجْرِ بِعَدَدِ كُلِّ مُنَافِقٍ وَ مُنَافِقَةٍ فِي دَارِ الدُّنْيَا


1) توبه،128

2) زیرا این سوره در واقع با اعلان جنگ به دشمنان پیمان شکن و اظهار برائت و بیزارى و پیش گرفتن یک روش محکم و سخت در مقابل آنان آغاز شده است و روشنگر خشم خداوند نسبت به این گروه است و با «بسْمِ اللّهِ الرحْمنِ الرَّحِیْم» که نشانه صلح و دوستى و محبت و بیان کننده صفت رحمانیت و رحیمیت خدا است، تناسب ندارد.

عَشْرَ حَسَنَاتٍ وَ مُحِيَ عَنْهُ عَشْرُ سَيِّئَاتٍ وَ رُفِعَ لَهُ عَشْرُ دَرَجَاتٍ وَ كَانَ الْعَرْشُ وَ حَمَلَتُهُ يُصَلُّونَ عَلَيْهِ أَيَّامَ حَيَاتِهِ فِي الدُّنْيَا؛ (1)

هر کس سوره‌ی انفال و برائت (توبه) را بخواند من شفاعت‌کننده و گواه او در روز قیامت هستم زیرا او از نفاق به دور است و به تعداد هر مرد و زن منافقی که در عالم دنیا هست، ده حسنه به عنوان پاداش به او عطا می‌شود و ده گناه از او پاک می‌شود و ده درجه بالا برده می‌شود و عرش و حمل‌کنندگان آن، در روزهای زندگی‌اش در دنیا پیوسته بر او درود می‌فرستند».

و صادق آل محمد (علیهم السلام) در این باب می فرمایند:

«وَ عَنِ الصَّادِقِ (علیه السلام)مَنْ قَرَأَهُمَا(الْأنْفَالَ و البراة) فِي كُلِّ شَهْرٍ لَمْ يَدْخُلْهُ نِفَاقٌ أَبَداً وَ كَانَ مِنْ شِيعَةِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام)حَقّاً وَ يَأْكُلُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مِنْ مَوَائِدِ الْجَنَّةِ مَعَهُمْ حَتَّى يَفْرُغَ اللَّهُ تَعَالَى مِنَ الْحِسَاب؛ (2)

هر کس سوره‌ی برائت و انفال را در هر ماه بخواند هیچ‌گاه دچار نفاق و دورویی نمی‌شود و به حقّ، شیعه‌ی امیرالمومنین (علیه السلام)خواهدبود و در روز قیامت با شیعه‌ی او از سفره‌های بهشت خواهد خورد تا اینکه خداوند متعال از روز حساب فارغ شود».

امیرالمومنین علی (علیه السلام) برادر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)

حضرت زهرای مرضیه (علیها السلام) در ادامه می فرمایند:

«وَ اَخَا ابْنِ عَمّی دُونَ رِجالِكُمْ، وَ لَنِعْمَ الْمَعْزِی اِلَیهِ؛

او (رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم)) برادر پسر عموی من است و نه برادر هیچ یک از مردان شما و چه نیکو نسبتی است نسبتی که به او ختم می شود».


1) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌89، ص: 277

2) المصباح للكفعمي (جنة الأمان الواقية)، ص: 440

پدرم، برادر همسر من امیرالمومنین (علیه السلام) است نه برادر مردان شما. نکته بسیار جالب در این بیان حضرت، اشاره به برادری پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با امیرالمومنین (علیه السلام) است و باید بدانیم که حضرت زمانی این کلام را مطرح می کنند که قطعا مردم به این فضیلت آگاهند و این نکته بسیار مهمی است که در روایات شیعه و سنی این منقبت ذکر شده است:«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم): أَنْتَ مِنِّي وَ أَنَا مِنْكَ(1)وَ أَنْتَ أَخِي فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَة؛ (2)

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: (علی جان!) تو از منی و من از توام و تو برادر من در دنیا و آخرت هستی...».

«عن أنس قال : سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) يقول لعلي : «أنت أخي في الدنيا والآخرة؛ (3)

انس بن مالک می گوید: شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به علی (علیه السلام) می گفت: تو برادر من در دنیا و آخرت هستی».

«عن أنس بن مالك قال :سمعته يقول : آخى رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بين المسلمين فقال لعلي (علیه السلام) : «أنت أخي وأنا أخوك؛(4)


1) . «جاء الحديث بألفاظ مختلفة، منها ما ورد عنه (صلی الله علیه و آله و سلم) أنّه قال لعليّ (علیه السلام): عليّ منّي و أنا منه، أو: أنا منك و أنت منّي، أو حديث بعثه (صلی الله علیه و آله و سلم) إيّاه (علیه السلام) بسورة براءة المجمع على صحّته، و قد مرّ، و غيرها، انظر مثالا لذلك» مسند أحمد بن حنبل 5- 204 و 356، خصائص النّسائيّ: 36 و 51، و غيرها، و أدرج جملة من مصادرها في الغدير 1- 48 و 3- 23 و غيرها.

2) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌29، ص: 198

3) تاريخ مدينة دمشق،ابن عساكر،ج42 ص52

4) همان

انس بن مالک می گوید: شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در بین مسلمین به علی (علیه السلام) می گفت: تو برادر من و من برادر تو هستم».

معروف‌ترین عقد اخوت مربوط به پیمانی است که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)بین مهاجران و انصار بست و پیوند برادری میان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)و امیرالمومنین علی (علیه السلام)نیز از متواتر تاریخی است یعنی افراد و منابع فراوانی آن را نقل کرده‌اند. لذا به جز منابع شیعی، بسیاری از منابع اهل تسنن نیز این واقعه را نقل کرده‌اند که علامه امینی (رحمه الله) در کتاب الغدیر به پنجاه مورد از آن ها اشاره کرده است. (1)

یاد آوری عصر جاهلیت

در ادامه زهرای مرضیه (علیها السلام) با شجاعت تمام خطاب به منافقان عصر پیامبر و غاصبین امروزی خلافت و مستمعین، با اشاره به دو آیه از آیات قرآن کریم به آنان یادآوری فرمود:

«وَ كُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ(2)،مُذْقَةَ الشَّارِبِ، وَ نُهْزَةَ الطَّامِعِ، وَ قُبْسَةَ الْعِجْلانِ، وَ مَوْطِیءَ الْاَقْدامِ، تَشْرَبُونَ الطَّرْقَ، وَ تَقْتاتُونَ الْقِدَّ، اَذِلَّةً خاسِئینَ، "تَخافُونَ اَنْ یتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ(3)" مِنْ حَوْلِكُمْ،

و شما در آن زمان بر لبه پرتگاه آتش بودید. جرعه‌ای ناچیز برای تشنگان به شمار می‌آمدید و یافته‌ای برای آزمندان و پاره‌ای آتش برای شتاب


1) . تاريخ مدينة دمشق،ابن عساكر،ج42 ص52؛السیرة الحلبیه، حلبی، ج2، ص125؛ شرح الاخبار،قاضی نعمان، ج2، ص178؛ الاستیعاب،ابن عبدالبر، به نقل الامین، اعیان الشیعه، 1418ق، ج2، ص27؛ الفصول المهمة، 1422ق، ج1، ص220؛المستدرک على الصحیحین ، ج 3، ص 14؛الاستیعاب فى المعرفه الاصحاب ، ج 3، ص 35

2) آل عمران،103

3) انفال،26

زدگان. لگدمال دیگران بودید و از آب‌های آلوده باقیمانده از آبشخورشتران می‌نوشیدید و از پوست‌های در آتش خشک شده جانوران تغذیه می‌کردید. تباه و خوار و ذلیل بودید و همواره ترس آن را داشتید که مردم شما را از بلادتان بدزدند، مردمی که در اطراف شما سکونت داشتند».

یعنی یادتان نرود که شما در جاهلیت در چه اوضاع فرهنگی و موقعیت اجتماعی به سر می بردید. شما مردم، آن‌قدر ضعیف و بیچاره بودید که می‌ترسیدید مردم قبیله‌های دیگر شما را بربایند؛ شما را برده خود کنند و اموال شما را به تاراج ببرند(1).

خداوند متعال پدرم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را فرستاد تا شما را از این وضعیت نجات دهد و او با تمام سختی ها و رنج هایی که کشید باز نایستاد تا این اوضاع اسفبار فرهنگی و اجتماعی(2)

شما را تغییر دهد و امروز شما حق و حقوق خانواده او را به ناحق غصب نموده و ادعای خلافت و سالاری دارید.


1) بدیهی است که قدرتمندان از مردم ضعیف به عنوان نوکر و برده بیگاری کشیده و می‌کشند، آنها را استعمار می‌کنند و از آنها در جهت منافع خود بهره‌برداری می‌کنند.

2) از مسلمات تاریخ است که اعراب جاهلی روزگاری دختران خود را زنده به گور می کردند.

«یهود در خطبه فدکیه»

«گرگ های عرب و سرکشان اهل کتاب»

اشاره

از نکات مهم و قابل توجه این خطبه با عظمت، اشاره حضرت به پشت پرده این جنایات است:

فَاَنْقَذَكُمُ اللَّهُ تَبارَكَ وَ تَعالی بِمُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم)بَعْدَ اللّتَیّا وَ الَّتی، وَ بَعْدَ اَنْ مُنِی بِبُهَمِ الرِّجالِ، وَ ذُؤْبانِ الْعَرَبِ، وَ مَرَدَةِ اَهْلِ الْكِتابِ؛

در آن زمان خدای والا مرتبه با دستان محمد بعد از چنین و چنان‌های بسیار، شما را از آن همه پستی رهایی بخشید، رهایی پس از آنکه جرعه‌های مرگ را یکی پس از دیگری به سلحشوران و جنگجویان قوی نوشانید و گرگ‌های عرب و سرکشان اهل کتاب را به خاک مذلت نشانید».

در این عبارت آمده خداوند متعال رسولش محمدبن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) را فرستاد و شما را بعد از آن همه ذلّت و خواری و ناتوانی و پستی رهایی بخشید.

نکته لطیفی که می توان به عنوان یک نظریه به آن اشاره کرد ارتباط این عبارت با فرمایش اخیر حضرت است آنجا که فرمود:("تَخافُونَ اَنْ

یتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ(1)"

مِنْ حَوْلِكُمْ؛ و همواره ترس آن را داشتید که مردم شما را از بلادتان بدزدند، مردمی که در اطراف شما سکونت داشتند).

بررسی واژه «یتَخَطَّفَ»:

«خطف»: "الْخَطْفُ و الِاخْتِطَافُ" يعنى ربودن چيزى با شتاب و سرعت. خداوند متعال می فرماید: «إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ(2)» وصف شياطين است كه استراق سمع مى‌كنند و آیه «فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ؛(3)گویى كه از چنگال باز شكارى گريخته يا باد او را سرنگون كرده» و آيه «يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ(4)». «الْخُطَّافُ» پرستو است كه گویى با سرعت پروازش چيزى را ربوده و مى‌برد و همچنين «خُطَّاف» آهن سر كجى است (چنگک) كه دلو را از چاه به سرعت بر مى‌كشد و نيز آهنى كه محور چرخ چاه روى آن قرار دارد گویى كه آن را مى‌ربايد و جمع مى‌كند. «بازِ مُخْطِف» باز شكارى كه به سرعت شكار را مى‌گيرد. «خَطِيف» با چالاكى و سرعت رفتن و شتافتن. (5)

همچنین در قاموس آمده: «خطف» یعنی ربودن. در اقرب آمده: «خَطِفَهُ خَطْفاً»: استلبه بسرعة». در قرآن کریم آمده است: «يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ... »(6)نزديک است برق چشم هايشان را بربايد. چون برق زدن به سرعت انجام می گيرد لذا «يَخْطَفُ» آمده است گوئى برق، چشم را


1) انفال،26

2) صافّات،10

3) حج؛31

4) بقره،20

5) مفردات الفاظ قرآن، ج‌1، ص: 611

6) بقره،20

مى‌ربايد. «وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا...؛(1)گفتند:

اگر از هدايت پيروى بكنيم از شهر خويش ربوده می شويم، ديگران با قتل و غارت و اسارت ما را از بين می برند». «أَ وَلَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَ فَبِالْباطِلِ يُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَةِ اللَّهِ يَكْفُرُونَ»(2). عادت عرب، قتل و غارت و دزدى بود ولى اهل مكّه به احترام كعبه از اين گرفتاری ها در امان بودند. غارتگران اطراف حرم را غارت می كردند ولى به حرم جسارت روا نداشتند، آيه شريفه در مقام تذكّر اين موهبت می فرماید: آیا ندانسته اند که ما [شهرشان مکه را] حرم امنی قرار داده ایم [که در آن با آسایش و آرامش و محفوظ از قتل و غارت زندگی می کنند] در حالی که مردم از اطراف آنان [به وسیله دزدان و غارتگران عرب] ربوده می شوند؟ پس آیا [با دارا بودن این نعمت با ارزش الهی] به باطل می گروند و به نعمت خدا کفران می ورزند؟!» (3)

در اینجا می توان پی برد که آن مردمی که در اطراف آنان سکونت داشتند و آنان را از بلادشان می دزدیدند چه کسانی هستند. آن سارقان و ظالمان «ذُؤْبانِ الْعَرَبِ، وَ مَرَدَةِ اَهْلِ الْكِتابِ؛ گرگ‌های عرب و سرکشان اهل کتاب» بودند به این دلیل که حضرت در ادامه فرمود: خداوند متعال به وسیله پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) شما را از این وضعیت نجات داد و قاعده این نجات دادن روبرو شدن و جنگیدن ایشان با آن گروه هاست. از همین رو حضرت در ادامه فرمودند:«شما را از آن همهپستی رهایی بخشید رهایی پس از آنکه جرعه‌های مرگ را یکی پس از دیگری به «سلحشوران و جنگجویان قوی»


1) قصص،57

2) عنكبوت،67

3) قاموس قرآن، ج‌2، ص: 264

نوشانید و «گرگ‌های عرب» و «سرکشان اهل کتاب» را به خاک مذلت نشانید». در کتاب‌های تاریخ اسلام نیز جنگ‌هایی برای پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)ذکر شده که به دو دستهٔ «غَزْوه(1)و سَرِیّه(2)»

تقسیم می‌شود که در آنها با مشرکان و یهودیان سرکش روبرو شدند.

اهل کتاب و دزدی، ظلم و غارت

شاید برخی بگویند این نظریه اشتباه است چرا که یهودیان متعرض مردم نمی شدند؛ لذا برای روشن تر شدن مطلب اشاره ای به دو واقعه تاریخی می کنیم:

«بر اثر ظلم و ستم یهودیان یثرب به اوس و خزرج، «مالک بن عجلان خزرجی»، «تبع ابی‌کرب» را از ستم یهودیان بر خویشتن آگاه نمود. او به یثرب لشکر کشید و عده زیادی از یهودیان را کشت و یکی از فرزندان خود را در آنجا باقی گذاشت تا اخبار آنها را به وی گزارش کند اما یهودیان او راکشتند و موجبات حمله مجدد «تبع ابی‌کرب» را پدید آوردند. تبع، قصد ویرانی یثرب را کرد اما دو تن از احبار یهود یثرب، به نام‌های «کعب» و «اسد» که از جمله راسخان در علم بودند او را از این کار برحذر داشتند. آنان او را از عذاب آسمانی بیم داده و این شهر را مامن و هجرتگاه پیامبر آخرالزمان معرفی کردند.(3)از این رو «تبع ابی‌کرب» از خواسته‌اش برگشت


1) به جنگ‌هایی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)در آن شرکت می‌کرد و فرماندهی آنها را به صورت مستقیم بر عهده داشت غَزْوه گویند و برخی قائل اند غزوه به جنگ‌های پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفته می‌شود که به صورت آشکار با جنگجویان زیاد و با سازماندهی انجام شده است.

2) . به جنگ‌هایی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)در آن‌ها شرکت نداشت بلکه دسته‌ای را با تعیین فرمانده به منطقه‌ای اعزام می‌کرد، سَرِیّه می‌گویند و برخی قائل اند به جنگ‌های پیامبر که به صورت مخفیانه، با جنگجویان کم و بدون سازماندهی انجام شده باشد، سَرِیّه می‌گویند.

3) سیرة ابن اسحاق، ص52؛تاریخ یعقوبی، ص241

و به یهودیت تمایل یافته، این دو کاهن را به همراه خود به یمن برد.(1)در جریان مباهله‌ای که بین این دو عالم یهودی و بت‌پرستان یمنی به وقوع پیوست کاهنان به پیروزی رسیده و بسیاری از حمیریان به یهودیت گرویدند.(2)یهودیان به جهت آزادی کاملشان در یمن، توجه گروهی از ساکنین یمن را به خود جلب کردند به طوری که بسیاری از «بنی حارث بن کعب» و عده‌ای از «غسان» و «جذام» به جهت مجاورت با یهودیان به آیین یهود در آمدند؛(3)اما یهودیان به جهت افکار خاص یهودی‌گریشان هرگز آنان را به خود ملحق نکردند و آنان را در جامعه خود جای ندادند، بلکه آنان را «سامریون» می‌نامیدند». (4)

همچنین در پی واقعه ای نقل شده:

«مردی یهودی به منزل یک اوسی یا خزرجی یا ازدی وارد می‌شد و او نمی‌توانست مانع تجاوز او به «اموال» و «ناموسش» گردد.(5)

تا اینکه "مالک بن عجلان" نزد "تبع ابی‌کرب" رفته و او را از غلبه یهود بر خویش آگاه نمود. او هم به یثرب حمله برد و سیادت یهود بر عرب را در هم شکست. گفته شده که مالک بن عجلان، از "ابوجبلة غسانی" امیر غسانی، یاری طلبیده و به مدد نیرنگ او، مالک عده‌ای از سران یهود را به بهانه صلح به شام دعوت کرد، سپس از این فرصت استفاده کرده همه را از دم تیغ گذراند». (6)


1) تاریخ یعقوبی، ص241

2) سیرة ابن اسحاق، ص55

3) تاریخ یعقوبی، ص336

4) خاتم پیامبران، ج1، ص83.

5) تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ص249

6) تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آیتی، ج1، ص334

نکته بسیار مهمی که می توان به آن اشاره کرد «حیات سیاسی اجتماعی یهودیان» در حجاز است. یهودیان با اعراب جاهلی غیر از دین، اختلاف چندانی نداشتند. آنها در اکثر امور همچون اعراب جاهلی بودند و این شاید به جهت تاثیر اعرابی بوده که یهودی شده بودند.(1)یهودیان از اعراب زن می‌گرفتند و به آنها زن می‌دادند، لباسشان را به تن می‌کردند و حتی به رسم اعراب جاهلی، وارد جنگ‌های جاهلی نیز می‌شدند و خون همکیشان خود را به زمین می‌ریختند.(2)مغرور بودن به اصالت نژادی و آرزوی حکومت بر مردم، آنان را دائماً به تفرقه‌افکنی بین رؤسای قبایل و دشمن ساختن آنها وا می‌داشت چرا که اتحاد اعراب را خطری جدی برای خود می‌پنداشتند.(3)زیاده روی در مفاسد و کارهای زشت و نیزپیمان‌شکنی و ضایع ساختن حقوق مردم از مشخصات اصلی دیگرشان بر شمرده می‌شد.(4)آنان به تجارت خشکبار و آب‌جو و مشروبات شهره بودند.(5)


1) المفصل فی تاریخ العرب، ج6، ص532

2) السیره النبویه، تحقیق مصطفی السقا و ابراهیم الابیاری، ج1، ص540

3) المفصل فی تاریخ العرب، ج6، ص516

4) دلائل النبوه، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، 1361، ج1، ص37

5) . تاریخ الیهود فی بلاد العرب فی الجاهلیه و صدر الاسلام، ص158؛المفصل فی تاریخ العرب، ج6، ص536

شاه کلید

علاوه بر اسناد دیگر، با استناد به مطالب فوق می توان به جرات گفت که نه فقط پشت پرده سقیفه و غصب خلافت، یهودیان بوده اند بلکه کارگردانی جریانات تاریک و چهره هایی که در غصب حق امیرالمومنین (علیه السلام) و زهرای مرضیه (علیها السلام) و به شهادت رساندن ایشان و توطئه و برپایی جنگ ها مخصوصا صفین (محل تاخت و تاز یهود) علیه امیرالمومنین (علیه السلام) در زمان خلافتشان و فاجعه عظیم و غمبار کربلا و شهادت سید الشهدا (علیه السلام) و یاران با وفای ایشان (علیهم السلام)، عده ای از فرماندهان سپاه ظلم، قاتلان و دیگر سربازان ملعون، یهودی و یهودی زاده بوده اند هر چند که در ظاهر اظهار اسلام کرده باشند که به برخی از چهره ها در مقالی دیگر اشارهشده است که در اینجا نیازی به طرح اسامی آنان نیست و می توان به آن منابع(1)رجوع نمود.


1) کتاب یهود در زیارت عاشورا، قسمت نفوذ؛ اثر همین مولف.

جنگ افروزان علیه پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)

اشاره

نکته بسیار زیبای دیگری که در بیان حضرت زهرای مرضیه (علیها السلام) آمده و به نظر می رسد اشاره کاملی به یهودیان دارد ادامه فرمایش ایشان است؛ آنجا که بعد از عبارت «ذُؤْبانِ الْعَرَبِ، وَ مَرَدَةِ اَهْلِ الْكِتابِ؛ گرگ‌های عرب و سرکشان اهل کتاب» با اشاره به قسمتی از آیه قرآن کریم فرمودند:

«كُلَّما اَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ اَطْفَأَهَا اللَّهُ(1)، اَوْ نَجَمَ قَرْنُ الشَّیطانِ، اَوْ فَغَرَتْ فاغِرَةٌ مِنَ الْمُشْرِكینَ؛

هر زمان که آتشی برای جنگ می‌افروختند خداوند توانا آن را خاموش می‌کرد و هرگاه که شاخ شیطان نمایان می‌شد یا آنکه صدای فتنه از مشرکان در می‌آمد».آیه کامل عبارت فوق را با هم ببینیم:

«قَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشَاءُ وَلَيَزِيدَنَّ كَثِيرًا مِنْهُمْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْيَانًا وَكُفْرًا وَأَلْقَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ كُلَّمَا أَوْقَدُوا نَارًا لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسَادًا وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ؛

و یهود گفتند: دست [قدرت] خدا [نسبت به تصرّف در امور آفرینش، تشریع قوانین و عطا کردنِ روزی] بسته است. دست هاشان بسته باد و به کیفر گفتار باطلشان بر آنان لعنت باد؛ بلکه هر دو دست خدا همواره گشوده و باز است [به هر چیز و به هر کس] هر گونه بخواهد روزی می دهد و مسلماً آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده است، بر سرکشی و کفر بسیاری از آنان می افزاید و ما میان [یهود، نصاری و گروه های دیگر]


1) مائده،64

آنان تا روز قیامت کینه و دشمنی انداختیم. هر زمان آتشی را برای جنگ [با اهل ایمان] افروختند خدا آن را خاموش کرد و همواره در زمین برای فساد می کوشند و خدا مفسدان را دوست ندارد».

دو نکته بسیار دقیق و لطیف در این عبارت:

اول اینکه، استفاده حضرت از واژه «گرگ» برای عرب های مشرک. برای درک این مطلب باید خصوصیات گرگ را دانست؛ در روایتی چنین آمده است:

«عن زراره قال علی بن الحسین (علیه السلام)النَّاسُ فی زمانِنا عَلی سِتِّ طَبَقاتٍ، اسَدٌ وَ ذِئْبٌ وَ ثَعْلَبٌ وَ کلْبٌ وَ خِنْزْیزٌ وَ شاةٌ؛... وَ امَّا الذِّئْبُ فَتُجَّارُکم، یذُمُّونَ اذا اشْتَرُوا وَ یمْدَحُونَ اذا باعُوا؛ (1)زرارة بن اوفی گوید: روزی خدمت امام زین العابدین (علیه السلام) رسیدم، حضرت فرمودند: ای زرارة! مردم زمان ما شش طبقه‌اند: شیر، گرگ، روباه، سگ، خوک و گوسفند؛... اما «گرگ»، تجار و کسبه‌ای هستند که در وقت خریدن جنس، آن را مذمّت می‌کنند تا ارزان‌تر بخرند ولی برای فروش، آن را می‌ستایند تا گران بفروشند».

گرگ مشهور به این صفت است که وقتی گرسنه شود، جری شده و تنها می‌درد و کاری به این ندارد که انسان است یا حیوان؛ انسان گرگ صفت نیز همین خصوصیت را دارد و وقتی گرسنگی بر او غالب شود مال یتیم، فقیر، ضعیف و بیت المال برای او فرقی ندارد.

نکته جالب اینجاست که گرگ در زندگی خصوصیت ویژه ای دارد؛ وقتی به گله ای حمله کند اگر مانعی نبیند همه را هلاک می کند و جز مقدار کمی (پاره گوشتی) از آنها را استفاده نمی کند. برخی از متخصصین


1) الخصال، ج‌1، ص: 339

زیست شناس می گویند: گرگ با یک چشم می خوابد. ابتدا یکی را می بندد و دیگری باز است و سپس عوض می کند و به این وسیله هنگام خواب هم احاطه ای نسبی به اطراف دارد.گرگ ها زندگی مشترک دارند و برای حمله می توانند هم پیمان گردند. تجار و بازرگانان که به دستورات شرع مقدس عمل نکنند، خصوصیات گرگ را دارند. اینان نیز گاهی برای به دست گرفتن بازار هم پیمان می شوند. گاه با احتکار، بر قیمت کالایی می افزایند و یا به خاطر شکست حریفان، کالایی را با کاهش دادن قیمتش از ارزش ساقط می کنند. سوگند بسیار، غش در معامله، کم فروشی، دروغ، حیله گری، کلاهبرداری از صفات این دسته از تجار است.

لذا اشاره حضرت به عرب هایی است که از سر جاه طلبی و طمع به مال اندوزی و ریاست، به مردم زور گفته و آنان را به بردگی می گرفتند و آنانرا مورد ظلم و ستم قرار می دادند و به هر چه می خواستند تعرض می نمودند.

دوم اینکه، حضرت بعد از اشاره به سرکشان اهل کتاب می توانستند بدون اشاره به آیه قرآن فرمایش خود را ادامه دهند اما به آیه ای اشاره نمودند که در شأن یهودیان و فتنه انگیزی آنان نازل شده است که در ادامه به اهمیت این مطلب پی خواهیم برد.

اقامت و استقامت

با اشاره زهرای مرضیه (علیها السلام) به یهودیان در اینجا سوالاتی برای ما پیش می آید:

الف) یهودیان (و مسیحیان) که در نواحی خوش آب و هوایی همچون روم، مصر و فلسطین زندگی می کردند در سرزمین خشک و بی آب و علف و هوای بسیار گرم و طاقت فرسای حجاز چه می کردند؟

ب) چرا اهل کتاب در مقابل پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ایستاده و جنگیدند؟

در پاسخ به سوال اول می گوییم: برای حضور آنان در سرزمین حجاز دلایل مختلفی ذکر شده اما به نظر می رسد مهم ترین و اصلی ترین آن، برای رویارویی با پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) باشد.چرا که در منابع کهن اهل کتاب آمده که پیامبر آخرالزمان در سرزمین حجاز متولد می شود لذا آنان ادعا می کنند که ما به این سرزمین آمده ایم که به او ایمان بیاوریم. البته دور از انصاف نیست که بسیاری از مسیحیان و حتی عده ای از یهودیان به ایشان ایمان آوردند. در منابع تاریخی چنین آمده:

«یثرب از اولین سکونت گاه‌های یهود در جزیرة‌العرب به شمار می‌آید و مهم ترین قبایل یهود که شامل بنی‌نضیر، بنی‌قنیقاع، بنی‌تهدل، بنی‌زعورا، بنی‌ثعلبه، بنی‌محمر، بنی‌عکرمه و بنی‌زید می‌شدند در این شهر ساکن بودند.(1)بعضی از این قبایل یهودی، از قبایل اصیل یهودی به شمار می‌آمدند که از زمان "تیتوس" و "هدریان" و ما قبل آنها به این منطقه آمده بودند. آنان از قدمای یهود بوده که نسبتشان به «کاهنین» (کاهن فرزند هارون) و «اسباط عشره» بر می‌گشت».(2)


1) الکامل فی التاریخ، ج6، ص226

2) تاریخ ابن خلدون، ج1، ص333

نکته جالب مطلب فوق این است که اکثر این جماعت یهودی یا کاهن اند یا بزرگ زاده!

جالب است! یهودیانی که در مکه زندگی می‌کردند به یمن، حبشه و شام هجرت کردند. نجران یمن که مرکز مسیحیان بود از اخبار مربوط به پیامبر آخرالزمان موج می‌زد. همه منتظر او بودند. آنان تا اهالی مکه را می‌دیدند می‌پرسیدند: در شهر شما اتفاقی نیفتاده است؟(1)حتی نقل شده در عصر تولد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) زمانی که حضرت عبدالمطلب (رحمه الله) برای تجارت به یمن رفته بود شبی فرماندار یمن، عبدالمطلب را در خلوت فراخواند و گفت: می‌خواهم رازی از رازهای خود را برایت باز گویم و از تو می‌خواهم آن را پنهان كنی تا هنگام ظهور فرار رسد. در شهر شما طفلی خوش‌رو و خوش‌قامت به دنیا آمده که یگانه اهل زمین است. در کتاب‌های بنی‌اسرائیل، وصف او از ماه شب چهاردهم روشن‌تر است. او پس از بیان ویژگی‌های پیامبر موعود، آهی از حسرت کشید و ادامه داد: کاش در عصر پیامبری او بودم و از جان یاری‌اش می‌کردم. سپس عبدالمطلب را به پاسداری از او در برابر یهود سفارش کرد و هشدار داد که اگر آنها او را بیابند، وی را خواهند کشت. (2)

آری! جای هیچ شک و تردیدی نیست که یهودیان می دانستند پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) بین دو کوه عیر و احد مستقر خواهد شد؛ در روایتی امام صادق (علیه السلام) فرمودند:


1) السیرة الحلبیة، ج1 ص113

2) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌15، ص: 148-150؛ البدایة و النهایة، ج2، ص 329 و 330

«عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) فَقَالَ كَانَتِ الْيَهُودُ تَجِدُ فِي كُتُبِهَا أَنَّ مُهَاجَرَ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) مَا بَيْنَ عَيْرٍ وَ أُحُد فَخَرَجُوا يَطْلُبُونَ الْمَوْضِعَ فَمَرُّوا بِجَبَلٍ يُسَمَّى حَدَاداً فَقَالُوا حَدَادٌ وَ أُحُدٌ سَوَاءٌ فَتَفَرَّقُوا عِنْدَهُ فَنَزَلَ بَعْضُهُمْ بِتَيْمَاءَ وَ بَعْضُهُمْ بِفَدَكَ وَ بَعْضُهُمْ بِخَيْبَر؛(1)

یهودیان در کتاب‌های خود یافته بودند که هجرتگاه حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) میان کوه "عیر" و کوه "احد" است و از همین‌رو در طلب او بیرون آمده و به آنجا رفتند و به کوهی گذر کردند که "حداد" خوانده می‌شد. گفتند: "حداد" و "أحد" یکی است و لذا در اطراف همانکوه پراکنده شدند. پس شماری از ایشان در "تیما" فرود آمدند و برخی دیگر در "فدک" و شماری دیگر در "خیبر"».

در نتیجه یهودیان، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را می شناختند چرا که در کتب آنها خصوصیات ایشان ذکر شده بود. حتی در قرآن کریم یک تعبیر بسیار لطیف و دقیقی آمده که به این مطلب اشاره می کند: آنجا که خداوند متعال ظرافت این نوع شناخت را به شناختن فرزند مثال زده است به این تعبیر که یهودیان پیامبر اسلام را می شناختند همان گونه که فرزندان خود را می شناسند؛ این تعبیر می خواهد بگوید همان گونه که یک پدر و مادر به تمام خصوصیات ظاهری و باطنی فرزند خود آشنا است یهودیان نیز چنین شناختی از حضرت داشتند:

«الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ وَإِنَّ فَرِيقًا مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ؛ (2)


1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‌8، ص: 308

2) بقره،146

اهل کتاب، پیامبر اسلام را [بر اساس اوصافش که در تورات و انجیل خوانده اند] می شناسند به گونه ای که پسران خود را می شناسند و مسلماً گروهی از آنان حق را در حالی که می دانند پنهان می دارند».

«الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمُ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ؛(1)

کسانی که به آنان کتاب آسمانی دادیم، همان گونه که پسرانشان را می شناسند [بر اساس اوصافی که در کتاب هایشان بیان شده] پیامبر را می شناسند؛ فقط کسانی که سرمایه وجودشان را تباه کردند ایمان نمی آورند».

در تفسیر این آیه شریفه آمده است:

«عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ فِي الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى، قَال یَقُولُ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَعْرِفُونَهُ یَعْنِی رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ قَدْ أَنْزَلَ عَلَیْهِمْ فِی التَّوْرَاهِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الزَّبُورِ صِفَهَ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم)وَ صِفَهَ أَصْحَابِهِ وَ مَبْعَثِهِ وَ هِجْرَتِهِ ... وَ کَانَتِ الْیَهُودُ یَقُولُونَ لِلْعَرَبِ قَبْلَ مَجِیءِ النَّبِیِّ: أَیُّهَا الْعَرَبُ! هَذَا أَوَانُ نَبِیٍّ یَخْرُجُ بِمَکَّهَ وَ یَکُونُ مُهَاجَرُهُ بِالْمَدِینَهِ وَ هُوَ آخِرُ الْأَنْبِیَاءِ وَ أَفْضَلُهُمْ فِی عَیْنَیْهِ حُمْرَهٌ وَ بَیْنَ کَتِفَیْهِ خَاتَمُ النُّبُوَّهِ یَلْبَسُ الشَّمْلَهَ یَجْتَزِئُ بِالْکِسْرَهِ وَ التُّمَیْرَاتِ وَ یَرْکَبُ الْحِمَارَ الْعَرِیَّهَ وَ هُوَ الضَّحُوکُ الْقَتَّالُ یَضَعُ سَیْفَهُ عَلَی عَاتِقِهِ لَا یُبَالِی مَنْ لَاقَی یَبْلُغُ سُلْطَانُهُ مُنْقَطَعَ الْخُفِّ وَ الْحَافِرِ لَنَقْتُلَنَّکُمْ بِهِ. یَا مَعْشَرَ الْعَرَبِ! قَتْلَ عَادٍ فَلَمَّا بَعَثَ اللَّهُ نَبِیَّهُ بِهَذِهِ الصِّفَهِ حَسَدُوهُ وَ کَفَرُوا بِهِ کَمَا


1) انعام،20

قَالَ اللَّهُ وَ کانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ؛ (1)

امام صادق (علیه السلام) فرمودند: این آیه در مورد یهود و نصاری نازل شده است. آن‌ها رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را می‌شناسند؛ همان‌گونه که فرزندان خود را می‌شناسند. خداوند متعال در تورات، انجیل و زبور صفات محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) و یارانش را برای آن‌ها بیان کرده بود... این در حالی است که همین یهودیان، قبل از آمدن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دائماً به اعراب می‌گفتند در همین زمان‌هاست که پیامبری از مکّه ظهور و به مدینه هجرت کند و او آخرین و برترین پیامبر است؛ در چشمانش قرمزی و بین دو کتفش مهر نبوّت است؛ ردای پشمین می‌پوشد و در خوراک، به پاره‌ای نان و چند دانه خرما قناعت می‌کند؛ بر الاغ بی‌پالان سوار می‌شود و خنده‌رو و جنگجو است شمشیر بر شانه گذاشته و باکی از جنگ با دیگران ندارد و آوازه‌ی قدرت او به [همه‌ی پستی‌ها و بلندی‌ها] همه جا خواهد رسید و او شما اعراب کافر را مانند مردن قوم عاد خواهد کشت. با این حال وقتی خداوند پیامبرش را با این صفات مبعوث کرد [همین یهودیان] به او حسادت ورزیده و نسبت به او کافر شدند همان‌طور که خداوند می‌فرماید: وَ کانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ».

در روایتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

«یَعْرِفُونَ مُحَمَّداً وَ الْوَلَایَه فِی التَّوْرَاه وَ الْإِنْجِیلِ کَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ فِی مَنَازِلِهِمْ؛(2)

[نبوّت] محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) و ولایت [فرزندان او] را در تورات و انجیل می‌شناسند؛ چنانکه پسران خود را در خانه‌های خویش می‌شناسند. یعنی دلایل نبوّت پیامبر و ولایت فرزندان او در تورات و انجیل آمده است».


1) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌69، ص: 92

2) . الكافي (ط - الإسلامية)، ج‌2، ص:283؛بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌66، ص: 180

این شناخت به حدی دقیق بود که حتی یکی از علمای یهودی یک روز بعد از میلاد حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به دارالندوه آمد و از حاضران پرسید:

«آیا امشب در میان شما فردی متولد شده است؟ گفتند: نه. گفت: پس باید در فلسطین متولد شده باشد؛ پسری که نامش احمد است و هلاک یهود به دست او خواهد بود. حاضران پس از جلسه سراغ گرفتند و دریافتند که پسری برای عبدالله بن عبدالمطلب به دنیا آمده است. پس آن عالم یهودی را خبر کردند و بنابر درخواست وی، او را نزد کودک بردند.او به محض دیدن طفل، بیهوش شد. چون به هوش آمد گفت: به خدا قسم که پیامبری (نبوت)، تا قیامت از بنی‌اسرائیل گرفته شد. این همان کسی است که بنی‌اسرائیل را نابود می‌کند. آنگاه با دیدن شادی قریش از این خبر، ادامه داد: به خدا قسم، کاری با شما کند که اهل مشرق و مغرب از آن یاد کنند».(1)

در روایت دیگری امام صادق (علیه السلام) اشاره لطیفی به شناخت یهودیان نسبت به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) کردند و فرمودند:

«كَانَ قَوْمٌ فِيمَا بَيْنَ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ عِيسَى (علیه السلام)وَ كَانُوا يَتَوَعَّدُونَ أَهْلَ الْأَصْنَامِ بِالنَّبِيِّ وَ يَقُولُونَ لَيَخْرُجَنَّ نَبِيٌّ فَلَيُكَسِّرَنَّ أَصْنَامَكُمْ وَ لَيَفْعَلَنَّ بِكُمْ [وَ لَيَفْعَلَنَ] فَلَمَّا خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)كَفَرُوا بِهِ؛ (2)

در فاصله‌ی زمانی بین بعثت حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت عیسی (علیه السلام) جماعتی می‌زیستند که بت‌پرستان را به ظهور پیامبری تهدید می‌کردند و می‌گفتند: «پیامبری خواهد آمد که بت‌های شما را تکّه تکّه و با شما چنین و چنان کند» و چون پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ظهور کرد همان یهودیان به او کفر ورزیدند».


1) . الكافي (ط - الإسلامية)، ج‌8، ص: 300

2) همان، ج‌8، ص: 310

تا اینجا برای روشن شدن سوال اول کفایت می کند چرا که بحث به درازا می کشد؛ هر چند که مباحث شیرین است اما از اصل بحث دور می شویم لذا با توجه به مطالب فوق دانستیم که یهودیان نسبت به پیامبرخاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) و جانشینان ایشان (علیهم السلام) شناخت داشتند.

آری! یهودیان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) را شناخته بودند و بر عکس ادعای خود مبنی بر ایمان آوردن به ایشان، جنگ هایی ضد پیامبر برپا نموده و مشرکان و منافقان را علیه ایشان تحریک می کردند. چنانچه حضرت هنگام ورود به مدینه هیئتی از سه قبیله‌ی یهودی بنی‌قریظه، بنی‌نضیر و بنی‌قینقاع خدمت حضرت رسیدند و از ایشان پرسیدند: مردم را به چه می‌خوانی؟ حضرت فرمودند:

«به گواهی دادن به توحید و رسالت خودم؛ من کسی هستم که نامم را در تورات می‌یابید و علمایتان گفته‌اند که از مکه ظهور می‌کنم و به این حره (مدینه) کوچ می‌کنم…».

یهودیان گفتند: آنچه گفتی شنیدیم؛ اکنون آمده‌ایم با تو صلح کنیم که به سود یا زیان تو نباشیم و کسی را علیه تو یاری نکرده و متعرض یارانت نشویم؛ تو هم متعرض ما و دوستانمان نشوی تا ببینیم کار تو و قومت به کجا می‌انجامد.(1)

جلوگیری از فتح بیت المقدس

در پاسخ به سوال دوم می توان گفت: هدف یهودیان از ساکن شدن در سرزمین حجاز، طرح و برنامه ریزی برای ایجاد موانع، برخورد و رویارویی با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای عدم رسیدن و فتح بیت المقدس توسط ایشان


1) . تبار انحراف، ص190

بود. این یهودیان سرکش همواره در پی آرزوی حکومت جهانی به سر می بردند. خداوند متعال برای اصلاح اینگروه، پی در پی پیامبرانی را فرستاد و آنان که ایشان را مخالف هوی و هوس خویش می دیدند به قتل می رساندند. قرآن کریم نیز به این مطلب اشاره دارد، آنجا که خداوند متعال می فرماید:

«إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَيَقْتُلُونَ الَّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ؛(1)

کسانی که پیوسته به آیات خدا کفر می ورزند و همواره پیامبران را به ناحق می کشند و از مردم کسانی را که امر به عدالت می کنند به قتل می رسانند، پس آنان را به عذابی دردناک بشارت ده».

از جمله مؤیدات این سابقه‌ی تاریک و ننگین یهود این است که نور دیدگان پیامبر (علیه السلام)، حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) در هنگام هجرت از مدینه به سمت مکه خطاب به عبدالله بن عمر در مورد یهودیان فرمودند:

«أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ مِنْ هَوَانِ الدُّنْيَا عَلَى اللَّهِ أَنَّ رَأْسَ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا أُهْدِيَ إِلَى بَغِيٍّ مِنْ بَغَايَا بَنِي إِسْرَائِيلَ أَ مَا تَعْلَمُ أَنَّ بَنِي إِسْرَائِيلَ كَانُوا يَقْتُلُونَ مَا بَيْنَ طُلُوعِ الْفَجْرِ إِلَى طُلُوعِ الشَّمْسِ سَبْعِينَ نَبِيّاً ثُمَّ يَجْلِسُونَ فِي أَسْوَاقِهِمْ يَبِيعُونَ وَ يَشْتَرُونَ كَأَنْ لَمْ يَصْنَعُوا شَيْئاً؛ (2)

آیا نمی‌دانی که بنی‌اسرائیل از طلوع فجر تا طلوع آفتاب هفتاد پیامبر را می‌کشتند سپس در بازارهای خود نشسته همگی به خرید و فروش


1) . آل عمران،21

2) . اللهوف على قتلى الطفوف ، ترجمه فهرى، النص، ص: 32؛بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌44، ص: 365

می‌پرداختند آن‌چنان که گویی اتفاقی نیفتاده است؟! و سر یحیی بن زکریا را بریده و به عنوان هدیه به پیش زنی بدکاره فرستادند؟!»

همچنین پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

«بنی‌اسرائیل چهل و سه پیامبر را در ابتدای روز و در یک ساعت کشتند. سپس یک صد و دوازده نفر از عابدان بنی‌اسرائیل به پا خاستند و آن هایی را که پیامبران را کشته بودند، دعوت به کار نیک و دست برداشتن از کار زشت کردند. امّا آن‌ها همه‌ی این افراد را در پایان همان روز کشتند. این همان است که خداوند در این آیه ذکر کرده است».(1)

در نتیجه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آخرین پیامبر خدا بود که برانگیخته شد و نکته مهم تری که می توان در اینجا به آن اشاره کرد این مطلب است که رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت (علیهم السلام) مانند انبیاء و رسولان گذشته برای گروه خاص یا منطقه مشخصی بر انگیخته نشده اند و دامنه حکومت آن بزرگواران کل کره زمین است و همه مردم و همه ادیان و مذاهب باید از آنان تبعیت کنند لذا این مسئله برای یهودیان دو چندان سخت و غیر قابل پذیرش بود و لذا آنان پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرالمومنین (علیه السلام) را مانع اصلی خود برای رسیدن به اهدافشان می دیدند. برای همین در یک برهه حساس که نابودیشان حتمی بود دست به ترور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) زدند و ایشان را به شهادت رساندند و با نفوذ خود به اسلام و استفاده از سقیفه، راه را برای جانشینی امیرالمومنین (علیه السلام) مسدود نمودند تا خیالشان از همه جانب راحت باشد. هر چند که فقط به این امر تکیه ننمودند و همواره علیه خاندان عصمت و طهارت از هیچ ظلم و ستمی فروگذار نکردند.


1) . البرهان في تفسير القرآن، ج‌1، ص: 606

یهود برای جهانی شدن باید سه مرحله را پشت سر می‌گذاشت: فتح قدس، فتح نیل تا فرات(1)، فتح بقیه جهان. نیل تا فرات در مباحث جغرافیای سیاسی و سوق الجیشی اهمیت فراوانی دارد. این منطقه که بخش اعظمی از خاورمیانه در آن قرار دارد قسمت عمده‌ای از انرژی دنیا را تامین می‌کند. غرب آسیا (خاورمیانه) شاهراه انرژی دنیاست. افزون بر آن، این منطقه زادگاه تمدن‌های عظیمی چون اسلام، مسیحیت و یهودیت بوده است و از نظر فرهنگی نیز جایگاه ویژه‌ای دارد. در طول تاریخ، حتی زمانی که نفت هم نبود، غرب آسیا (خاورمیانه) محور سیاست بقیه دنیا بوده است. بر همین اساس باید در مقابل پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) می ایستادند و هم اکنون می دانند که باید منتظر جنگیدن با حجةبن الحسن (علیه السلام) باشند. مجموعه عملیات یهودیان برای مبارزه با پیامبر آخرالزمان (صلی الله علیه و آله و سلم) در سه مرحله طرح‌ریزی شده بود:

1.

ترور پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)و جلوگیری از ظهور ایشان؛

2.

ایجاد موانع بر سر راه ایشان برای جلوگیری از رسیدن به قدس؛ چون قدس محور خواسته‌ی یهود بود و اگر این منطقه به دستپیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) فتح می‌شد یهود برای همیشه نا امید می‌گردید؛

3.

نفوذ در حکومت پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم)و حاکمیت بر آن.


1) آنان بر این باورند که باید از نیل تا فرات را تحت اختیار خود گرفته و بر عالم حکومت کنند این تفکر مسموم بر گرفته از تورات تحریف شده است که در قسمت سفر پیدایش به آن اشاره شده است.

تنها موردی که در آن موفق شدند همین مورد اخیر است. نفوذ یهودیان به وسیله پولس(شائول) در مسیحیت و فروپاشی آن از درون، از تجربه های موفق آنان بود.

آتش افروزی یهود و فتنه مشرکان

اشاره

در اینجا می پردازیم به ادامه بحث و آن آتش افروزی یهودیان علیه اسلام می باشد که مورد اشاره حضرت زهرا (علیها السلام) واقع شده است، آنجا که فرمودند:

«كُلَّما اَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ اَطْفَأَهَا اللَّهُ(1)، اَوْ نَجَمَ قَرْنُ الشَّیطانِ، اَوْ فَغَرَتْ فاغِرَةٌ مِنَ الْمُشْرِكینَ؛

هر زمان که آتشی برای جنگ می‌افروختند خداوند توانا آن را خاموش می‌کرد و هرگاه که شاخ شیطان نمایان می‌شد یا آنکه صدای فتنه از مشرکان در می‌آمد».

برای روشن شدن مطلب باید اشاره ای به برخی از جنگ های پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)کنیم که یهودیان مستقیم و غیر مستقیم در آن شرکت داشتند و به نکته مهم تری هم باید اشاره کرد و آن شجاعت و ایثار امیرالمومنین (علیه السلام) است که خداوند متعال به وسیله ایشان آتش جنگ و فتنه آنان را خاموش ساخته و آنان را به خاکمذلت کشانید لذا مراد از «اَطْفَأَهَا اللَّهُ» در این آیه شریفه وجود ملکوتی امیرالمومنین (علیه السلام) است چرا که خداوند متعال با دست خود آن آتش را خاموش می نمود و شکی نداریم «یدالله» امیرالمومنین (علیه السلام) است.


1) مائده،64

شاخ شیطان و فتنه مشرکان

بررسی واژه «نَجم و قَرْن»:

«نجم»: در اصل «نَجْم» همان ستاره است كه طلوع می كند. «نَجَمَ الْقَرْنُ»: شاخ ظاهر شد. (1)

در قاموس آمده است: «نجم»: نجم به معنى طلوع و بروز است گويند: «نَجَمَ القرن و النّبات» يعنى شاخ و علف روئيد و ظاهر شد.(2)

«قَرْنُ الشّيطانِ»: همسان و پيرو شيطان، تمام اين عبارات به شباهت همان «قرن» در معنى شاخ است.(3)

واژه «ذو القَرْنَيْنِ» نیز به معنای صاحب دو شاخ است. (4)

مراد از شاخ شیطان(5)

در اینجا یهودیان اند چرا که در ادامه آیه ای که حضرت فرمود و اشاره به جنگ افروزی آنان کرد سپس صحبت از شاخ شیطان به میان آورد. به نظر می رسد این دسته از یهودیان همان کاهان بزرگ، ماسون ها و جادوگرانی هستند که در اعصار انبیاء الهی علیه حکومت ها شیطنت می کردند که اوج آن زمان حضرت سلیمان بود. در زمان حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز از سحر و جادوگری استفاده می کردند و امروزه شاخ شیطان یکی از نمادهای فراماسونرهاست.


1) . مفردات الفاظ قرآن، ج‌4، ص: 286

2) . قاموس قرآن، ج‌7، ص: 25

3) . مفردات الفاظ قرآن، ج‌3، ص: 178

4) . قاموس قرآن، ج‌5، ص: 312

5) نماد "خدای شاخ‌دار" شیطانی معروف به بافومه، مبتنی بر یک خدای قوچ مصری است که در مندس پرستش می‌شد.

در مورد شاخ شیطان می توان گفت: از فتنه یهودیان، دور کردن مردم از گرد حق و حقیقت بوده و هست که یکی از راه های آن سحر وجادو می باشد. هر چه افراد جامعه از ارزش ها و معارف دینی دور بمانند و در هوی و هوس غرق شوند و در دایره لذات و شهوات قرار بگیرند و به سمت سستی در ایمان و بی دینی بروند دشمنان خدا و اسلام احساس خوشحالی و پیروزی می کنند چرا که هدفشان همین است.

لذا یک نکته بسیار لطیف و دقیقی که می توان به عنوان یک نظریه به آن اشاره کرد این است که خداوند متعال در آیه ای از قرآن کریم اشاره به این مطلب می کند که افرادی می خواهند نور خدا را با پف دهانشان خاموش کنند اما غافل از اینکه خداوند متعال پشت و پناه این نور و متمم آن است:

«يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ؛(1)

می خواهند نور خدا را با دهان هایشان خاموش کنند در حالی که خدا کامل کننده نور خود است گر چه کافران خوش نداشته باشند».

در تفسیر این آیه شریفه آمده است:

«عَنْ مُحَمَّدِ‌بْنِ‌الْفُضَیْلِ عَنْ أَبِی‌الْحَسَنِ (علیه السلام) قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عزّوجلّ یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللهُ مُتِمُّ نُورِهِ قَالَ یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا وَلَایَهَ أَمِیرِ‌الْمُؤْمِنِین بِأَفْوَاهِهِمْ قُلْتُ وَ اللهُ مُتِمُّ نُورِهِ؛ (2)


1) صف،8

2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‌1، ص: 432؛بحارالأنوار، ج23، ص318،الکافی، ج1، ص195؛ «بتفاوت»؛ بحارالأنوار، ج24، ص336؛بحارالأنوار، ج51، ص60؛نورالثقلین؛ البرهان

محمّدبن‌فضیل گوید: از امام کاظم (علیه السلام)درباره‌ی آیه: "یُرِیدُونَ لیُطْفِؤُوا نُورَ اللهِ بِأَفْواهِهِمْ" پرسیدم. ایشان فرمود: می‌خواهند ولایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را با دهان خود خاموش سازند».

در این آیه شریفه آمده است که می خواهند نور ولایت را با پف دهانشان خاموش کنند اما خداوند متعال مانع خاموشی نور ولایت است. سوال می شود که چطور ممکن است نور ولایت را با پف دهان خاموش کرد؟ مراد از پف دهان چیست؟ در پاسخ می گوییم: مراد از این آیه «فوت» کردن است؛ جالب است بدانیم در سحر و جادو دمیدن بسیار کاربرد قوی ای دارد، لذا انفاس شیطانی بسیار عجیب اثر گذار است. هم برای سحر کردن و هم برای ابطال آن دستور العمل هایی وجود دارد که با فوت کردن انجام می شود. مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان آورده است: كلمه «اطفاء» كه مصدر فعل «يطفئوا» است به معناى خاموش كردن نور و از بين بردن تابش آن است و خاموش كردن نور با دهان اين است كه آن را با فوت خاموش كنند.(1)

شکی نیست که یهودیان در علوم غریبه ید طولایی دارند و امروزه یکی از قدرتمندترین سلاح های آنان است. در این علوم نیزبا خواندن اوراد و طلسم هایی و دمیدن آن (فوت کردن) دیگران را سحر می کنند. یهودیان صهیونیسم و افراطی که از دشمنان اسلام هستند امروزه (یعنی از صده های پیش تا اکنون) نیز برای تفرقه بین شیعیان و مسلمانان فرقه سازی را شروع نمودند که هر کدام از این فرقه ها جمعیتی را همراه خود ساخته اند و اقطاب آنها یک چشمه ای از فضائل و مناقب خود را به این دسته از مردم نشان داده اند که همگی بالاتفاق با استفاده


1) المیزان، ج19، ص 430

از علوم غریبه و استفاده ابزاری از اجنه و شیاطین است که فقط اهلش متوجه این موضوع می شوند در صورتی که مابقی مردم آن را فضیلت می دانند.

در قرآن کریم می خوانیم جادوگران برای مقابله با نور هدایت و حضرت موسی (علیه السلام) دست به دامان سحر و جادو شدند تا مردم را از جمع شدن پیرامون آن حضرت دور کنند به طوری که با انداختن چوب دستی ها و طناب های خود چشم مردم را سحر نموده به طوری که مردم آن چوب و طناب ها را مار می دیدند:

«قَالُوا يَا مُوسَى إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ وَإِمَّا أَنْ نَكُونَ نَحْنُ الْمُلْقِينَقَالَ أَلْقُوا فَلَمَّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ وَجَاءُوا بِسِحْرٍ عَظِيمٍوَأَوْحَيْنَا إِلَى مُوسَى أَنْ أَلْقِ عَصَاكَ فَإِذَا هِيَ تَلْقَفُ مَا يَأْفِكُونَ؛ (1)

جادوگران گفتند: ای موسی! یا تو [چوب دست خود را] بینداز یا اینکه ما می اندازیم*[موسی] گفت: شما بیندازید. هنگامی که انداختند چشم های مردم را جادو کردند و آنان را سخت ترساندند و جادویی بزرگ وشگفت آور به میان آوردند*و به موسی وحی کردیم: عصایت را بینداز. ناگهان آنچه را جادوگران به دروغ بافته بودند به سرعت بلعید!»

در صورتی که آن چوب دستی ها و طناب ها در حقیقت بی جان روی زمین به حالت خودشان باقی مانده بودند اما مردم آنان را مار می دیدند. در نتیجه وقتی می شود چشم را سحر کرد قطعا می شود گوش، ذهن و قلب انسان را نیز سحر نمود. از همین رو برخی از تعابیر قرآن کریم چنین است: «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَرْجِعُونَ؛(2)کر و لال و کورند، به این سبب آنان [از


1) اعراف،115_117

2) بقره،18

گمراهی و ضلالت به سوی هدایت و حقیقت] باز نمی گردند». یعنی اگر با کسی با تمام استدلالات عقلی و منطقی مثلا در باب اثبات وجود خدا صحبت کنی در آخر همان حرف های اولش را می زند (حرفشان یکی است)؛ انگار که چشم و گوش و ذهن خودش را از کار انداخته است.

علامه طباطبایی ذیل آیه «وَ مِنْ شَرِّ اَلنَّفّٰاثٰاتِ فِي اَلْعُقَدِ» آورده: يعنى از شر زنان جادوگر ساحر كه در عقده‌ها و گره‌ها عليه مسحور مى‌دمند و به اين وسيله مسحور را جادو مى‌كنند و اگر از ميان جادوگران، خصوص زنان را نام برد براى اين بود كه سحر و جادوگرى در بين زنان بيشتر است تا مردان و از اين آيه استفاده مى‌شود كه قرآن كريم تاثير سحر را فى الجمله تصديق دارد و نظير اين آيه در تصديق سحر، آيه زير است كه در داستان هاروت و ماروت مى‌فرمايد: «فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمٰا مٰا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ مٰا هُمْ بِضٰارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ» و نيز نظير آن، آيه‌اى است كه سخن از ساحران فرعون دارد.(1)از سحر کردن یهودیان در روایاتی آمده است:

«وَ یُرْوَی أَنَّ جَبْرَئِیلَ وَ مِیکَائِیلَ أَتَیَا إِلَی النَّبِیِّ فَجَلَسَ أَحَدُهُمَا عَنْ یَمِینِهِ وَ الْآخَرُ عَنْ شِمَالِهِ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ لِمِیکَائِیلَ مَا وَجَعُ الرَّجُلِ فَقَالَ مِیکَائِیلُ هُوَ مَطْبُوبٌ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ (علیه السلام)وَ مَنْ طَبَّهُ قَالَ لَبِیدُ‌بْنُ‌أَعْصَمَ الْیَهُودِیُّ...؛(2)

جبرئیل و میکائیل نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)آمدند، حال آنکه ایشان بیمار بود. یکی از آن دو بر سمت راست ایشان و دیگری بر سمت چپ ایشان نشست


1) المیزان،ج20 ص681

2) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌18، ص: 70؛البرهان

و آنگاه جبرئیل (علیه السلام)به میکائیل (علیه السلام) گفت: «چه کسی ایشان را جادو کرده»؟ گفت: «لبیدبن‌اعصم یهودی».

در روایتی وجود مقدس امیرالمومنین (علیه السلام) فرمودند:

«سَحَرَ لَبِیدُ‌بْنُ أَعْصَمَ الْیَهُودِیُّ وَ أُمُّ عَبْدِ‌اللَّهِ الْیَهُودِیَّهُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)فِی عُقَدٍ مِنْ قَزٍّ أَحْمَرَ وَ أَخْضَرَ وَ أَصْفَرَ فَعَقَدُوهُ لَهُ فِی إِحْدَی عَشْرَهَ عُقْدَهً ثُمَّ جَعَلُوهُ فِی جُفٍّ مِنْ طَلْعٍ قَالَ یَعْنِی قُشُورَ اللَّوْزِ ثُمَّ أَدْخَلُوهُ فِی بِئْرٍ بِوَادٍ بِالْمَدِینَهِ فِی مَرَاقِی الْبِئْرِ تَحْتَ رَاعُوفَهٍ یَعْنِی حَجَرَ الْمَاتِحِ فَأَقَامَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه و آله و سلم)ثَلَاثاً لَا یَأْکُلُ وَ لَا یَشْرَبُ وَ لَا یَسْمَعُ وَ لَا یُبْصِرُ وَ لَا یَأْتِی النِّسَاءَ فَنَزَلَ عَلَیْهِ جَبْرَئِیلُ (علیه السلام)وَ نَزَلَ مَعَهُ الْمُعَوِّذَتَیْنِ فَقَالَ لَهُ یَا مُحَمَّدُ (صلی الله علیه و آله و سلم)مَا شَأْنُکَ قَالَ مَا أَدْرِی أَنَا بِالْحَالِ الَّذِی تَرَی قَالَ فَإِنَّ أُمَّ عَبْدِ اللَّهِ وَ لَبِیدَ‌بْنَ‌أَعْصَمَ سَحَرَاکَ فَأَخْبَرَهُ بِالسِّحْرِ وَ حَیْثُ هُوَ ثُمَّ قَرَأَ جَبْرَئِیلُ (علیه السلام)بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آلهو سلم)ذَلِکَ فَانْحَلَّتْ عُقْدَهٌ ثُمَّ لَمْ یَزَلْ یَقْرَأُ آیَهً وَ یَقْرَأُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)وَ یَنْحَلُّ عُقْدَهٌ حَتَّی قَرَأَ عَلَیْهِ إِحْدَی عَشْرَهَ آیَهً وَ انْحَلَّتْ إِحْدَی عَشْرَهَ عُقْدَهً وَ جَلَسَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه و آله و سلم)وَ دَخَلَ أَمِیرُ‌الْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ‌بْنُ‌أَبِی‌طَالِبٍ (علیه السلام) فَأَخْبَرَهُ بِمَا أَخْبَرَهُ جَبْرَئِیلُ (علیه السلام) بِهِ وَ قَالَ انْطَلِقْ فَأْتِنِی بِالسِّحْرِ فَخَرَجَ أَمِیرُ‌الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام)فَجَاءَهُ بِهِ فَأَمَرَ بِهِ النَّبِیُّ (صلی الله علیه و آله و سلم)فَنَقَضَ ثُمَّ تَفَلَ عَلَیْهِ وَ أَرْسَلَ إِلَی لَبِیدِ‌بْنِ َعْصَمَ وَ أُمِّ عَبْدِ‌اللَّهِ الْیَهُودِیَّهِ فَقَالَ مَا دَعَاکُمْ إِلَی مَا صَنَعْتُمْ ثُمَّ دَعَا رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)عَلَی لَبِیدٍ وَ قَالَ لَا أَخْرَجَکَ اللَّهُ مِنَ الدُّنْیَا سَالِماً؛ (1)


1) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌89، ص: 366؛فرات الکوفی، ص619؛دعایم الإسلام، ج2، ص138؛مستدرک الوسایل، ج31، ص107؛نورالثقلین؛ «بتفاوت»؛البرهان؛ «بتفاوت»

"لبید بن‌اعصم یهودی" و "امّ عبداللَّه یهودی" برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جادو ساختند در یازده گره و آن را میان پوسته‌ی گل خرما نهادند و در چاهی میان یکی از دره‌های مدینه زیر سنگی سپردند که پلّه چاه بود و پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از خوردن و نوشیدن و شنیدن و دویدن و نزدیکی با همسرانش واماند و جبرئیل (علیه السلام)آمد و سوره‌ی معوّذتین را آورد و گفت: «ای محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)تو را چه شده»؟ فرمود: «نمی‌دانم، حالم این است که می‌بینی». گفت: «ام عبداللّه و لبیدبن‌اعصم تو را جادو کردند» و آن را به وی گزارش داد و جای آن را وانمود. آنگه جبرئیل خواند: "بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ" رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)آن را خواند و یکگره باز شد و پیوسته او خواند و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)خواند و گره باز شد تا یازده آیه خواند و یازده گره باز شد و پیغمبر برخاست نشست. امیرالمؤمنین (علیه السلام)آمد و آنچه را جبرئیل گفته بود به وی باز گفت و فرمود: «برو و جادو را بیاور» و آورد و پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را شکست و بر آن تف کرد و لبید و امّ عبداللّه را خواست و فرمود: برای چه این کار را کردید و بر لبید نفرین کرد که خدا تو را با تن درست از دنیا بیرون نبرد».

برخی از اهل علم به این روایات ایراد گرفته اند مبنی بر اینکه امکان ندارد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سحر شود. علامه طباطبایی در تفسیر المیزان در پاسخ به آنان می گوید: به اين دسته روايات اشكالى كرده‌اند و آن اين است كه اين روايات با مصونيت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)از تاثير سحر نمى‌سازد و چگونه سحر ساحران در آن جناب مؤثر مى‌شده با اينكه قرآن كريم مسحور شدن آن جناب را انكار نموده، فرموده: «وَ قٰالَ اَلظّٰالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاّٰ رَجُلاً مَسْحُوراً `اُنْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ اَلْأَمْثٰالَ فَضَلُّوا فَلاٰ يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلاً»؛ ليكن اين اشكال وارد نيست زیرا منظور مشركين از اينكه آن جناب را مسحور بخوانند اين بوده كه آن جناب بى عقل و ديوانه است، آيه شريفه هم اين معنا را رد مى‌كند و اما تاثير سحر در اينكه مرضى در بدن آن جناب پديد آيد و يا اثر ديگرى

نظير آن داشته باشد، هيچ دليلى بر مصونيت آن جناب از چنين تاثيرى در دست نيست و در مجمع البيان است كه: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)روايت شده كه بسيار مى‌شد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)حسن و حسين (علیهما السلام) را با اين دو سوره تعويذ مى‌كرد و نيز در همان كتاب از "عقبة بن عامر" روايت شده كه گفت:رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آياتى بر من نازل شده كه نظيرش نازل نشده و آن دو سوره "معوذتین" است. در الدر المنثور اين حديث را به ترمذى و نسايى و غير آن دو نيز نسبت داده و نيز روايتى در اين معنا از كتاب "أوسط طبرانى" از ابن مسعود نقل كرده و بعيد نيست كه مراد آن جناب از نازل نشدن مثل اين دو سوره اين باشد كه تنها اين دو سوره در مورد عوذه و حرز نازل شده و هيچ سوره‌اى ديگر اين خاصيت را ندارد.(1)

لذا یهودیان وقتی هیچ ترسی از سحر کردن رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) نداشته باشند به طریق اولی پیروان ایشان را سحر می کنند.

نکته آخر، مراد از مشرکان در این عبارت همان مشرکانی است که در قرآن کریم متصل به یهودیان اند و برای آنان کار می کنند و زیر پرچم و دستور یهود مشغول دشمنی و کارشکنی علیه اسلام هستند همانانی که بعدها خود را همه کاره اسلام و مسلمین جا زدند و بارها نقشه ترور پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را کشیدند و تا به امروز و تا ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) به جنایاتشان علیه اسلام و مسلمین ادامه می دهند. در قرآن کریم به آنان اشاره شده است:

«لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا؛ (2)


1) تفسیر المیزان، جلد 20 ، صفحه 682

2) مائده،82

یقیناً سرسخت ترین مردم را در کینه و دشمنی نسبت به مؤمنان، یهودیان و مشرکان خواهی یافت».در این آیه مشرکان با «واو عاطفه» متصل به یهود شده است.

راهکاری برای فهم این فرمایش حضرت زهرا (علیها السلام)

در ادامه برای اینکه منظور از فرمایش حضرت زهرای مرضیه (علیها السلام) را بهتر متوجه شویم و تا حدی آن را لمس کنیم به ناچار باید اهل مطالعه و دانستن تاریخ باشیم. در ادامه به آتش افروزی های یهود اشاره می کنیم:

جنگ های غیرمستقیم یهود:

اشاره

یهودیان برای مقابله با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) راهکارهایی را طرح ریزی کرده بودند که با به نتیجه نرسیدن ترور اجداد پیامبر همچون جناب هاشم (رحمه الله)، عبدالمطلب (رحمه الله) و ترور پدر بزرگوار حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) جناب عبدالله (رحمه الله) و تلاش برای ترور پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از ولادت ایشان، برای مقابله با حضرت دست به اقداماتی دیگر زدند. آنها با بکارگیری نیروی تعصب، خشم، نادانی و جهل مشرکان، آنان را علیه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) تحریک نمودند که به دو نمونه از آن اشاره می کنیم:

1. ردپای یهود درجنگ بدر:

اشاره

ساعتی بعد از پراکنده شدن سپاه کفر در جنگ بدر که بهترین فرصت برای قلع و قمع سران شرک بود به ناگاه بدون این که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمانی در این زمینه داده باشد جنگ تعطیل شد. علت این امر هم به اسارت گرفتن شماری از مشرکان بود.گرفتن اسیر، تخلف از فرمان پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و نقش یهود در اینامر بود. بعضی طمع برخی مسلمین را مسبّب و مشوّق اسیرگیری دانسته‌اند. پذیرفتن این مطلب که مردم عادی گوشه چشمی

هم به دنیا داشته باشند، سخت نیست. ولی تمرّد سلحشوران بدری از امر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)بسیار بعید به نظر می‌رسد؛ پس باید دلیلی ظریف‌تر بجوییم. اگر مشرکان در بدر نابود می‌شدند یهود به سرعت سقوط می‌کرد و منافقان نیز نمی‌توانستند آنان را یاری کنند. نفاق داخل مدینه به زمان نیاز داشت. پس نهضت اسلامی باید به تاخیر می‌افتاد. بنابراین باید در میان یهود و نفاق داخل مدینه، به دنبال عوامل این نافرمانی گشت؛ چرا که تنها آن ها از این امر سود می‌بردند.(1)

مسلّم است که یهود نمی‌توانست در این خصوص، فعالیت مستقیم داشته باشد؛ پس چه کسانی عامل مستقیم اسیرگیری در بین مسلمین بوده‌اند؟ از آن‌جا که گزارش‌های تاریخی در این زمینه چندان گویا نیست، برای پاسخ به این سوال باید در امور پیرامون نبرد بدر دقت کرد. ردّپای این جریان را در داستانی از طبری پی می‌گیریم که ابن ابی‌الحدید هم آن را آورده است. طبری پس از این که درخواست قریش از ابوبکر و عمر را برای پا درمیانی درباره‌ی اُسرا نقل می‌کند در ادامه می‌افزاید:«پس از جنگ، بین عمر و ابابکر، درباره‌ی کُشتن یا زنده نگه داشتن اُسرا اختلاف شد. گروهی طرفدار ابابکر و گروهی طرفدار عمر بودند...» در هیچ منبع تاریخی نیامده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)در خصوص فرجام اسرا، اصحاب را به شور دعوت کرده و نظر آن‌ها را طلب کرده باشد. اساساً این سوال مطرح است که چرا تنها این دوتن نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در این مورد


1) . تبار انحراف، ص204

سخن گفته‌اند؟! چرا در این داستان، از افراد دیگری چون امیرالمومنین (علیه السلام) و مقداد نامی برده نشده است؟! (1)

شجاعت و مشاوره غاصبین خلافت در منابع سنی: پیش از این که سپاه اسلام به بدر برسد و در حالی‌که همه در انتظار کاروان تجاری بودند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)از طریق وحی، با خبر شد که کاروان تجاری گریخته است و در عوض آن، بزرگان مشرکان سر تا پا مسلّح در آن منطقه ایستاده‌اند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)با اعلام وضعیت جدید، سپاه خود را به مشاوره خواست و فرمود: با این سپاه بجنگیم یا نه؟ در این لحظه که ترس و هراس(2)بر سپاه مسلمین چیره شده بود، ابوبکر برخاست و گفت: اینان قریش و متکبران آنان هستند و ما نیز به هیئت جنگ بیرون نیامده‌ایم. حضرت به او فرمود: بنشین! سپس عمر برخاست و سخنان ابوبکر را تکرار کرد. حضرت او را هم امر به نشستن کرد. بعد از این دو، مقداد برخاست و گفت: یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)اینان قریش و متکبرانشان هستند و ما به تو ایمان آورده و تصدیقت کرده‌ایم و شهادت می‌دهیم آن چه از جانب خداآورده‌ای حق است. اگر امر کنی که این صخره‌ی سخت را بشکافیم، می‌شکافیم... .(3)


1) تاریخ الطبری، ج2، ص169؛ شرح نهج البلاغه، ج14، ص183؛تبار انحراف،ص202

2) مسلمانان با تصور این‌که با کاروان تجاری مشرکان مکه مواجه می‌شوند، به بدر آمده بودند. آن‌ها انتظار دیدن سپاه مجهّزی را نداشتند که سه برابر آن‌ها بود!

3) تفسیر القمی، ج1، صص 258 و 259؛ المغازی، ج1، صص 48 و 49؛ الدر المنثور، ج3، ص163؛تبارانحراف،ص 202

جان دل ها امیرالمومنین (علیه السلام) در بدر:

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)امیرالمومنین (علیه السلام) و حمزه و عبیده را که همگی از بستگانش بودند به میدان فرستاد. امیرالمومنین (علیه السلام) ولید را به هلاکت رساند و به یاری حمزه شتافت و در کشتن عتبه شرکت پیدا کرد. آن‌گاه همراه حمزه به سراغ هماورد عبیده رفتند و شیبه را نیز به هلاکت رساند.(1)در این که هماورد حمزه، عتبه بوده یا شیبه، اختلاف است ولی به طور قطع امیرالمومنین علی (علیه السلام)در قتل هر سه‌ی این افراد که از بستگان نزدیک معاویه بودند شرکت داشت و بعدها در زمان خلافتش در نامه‌ای به معاویه به این عمل خویش افتخار کرد.(2)از میان این سه مجاهد مسلمان، عبیده زخم عمیقی برداشته بود که هنگام بازگشت از بدر شهید شد.

با به خاک افتادن یلان قریش، سپاه اسلام نیرو گرفت و به دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر ارتش کُفر که روحیه‌اش به شدّت رو به ضعف نهاده بود هجوم برد و جنگ سختی در گرفت. سپاهشرک در هم ریخت و مشرکان یک به یک از دم تیغ گذشتند. در حقیقت، کسی که این سپاه را منهدم کرد علی بن ابی‌طالب (علیه السلام)بود. نیمی از هفتاد کُشته‌ی بدر را امیرالمومنین علی (علیه السلام) به تنهایی به هلاکت رساند و در کُشتن نیمی دیگر نیز شرکت داشت.(3)


1) ر.ک: الارشاد، ج1، ص 67؛ تفسیر القمی، ج1، ص 256؛ شرح نهج البلاغه، ج13، ص 283

2) . شرح نهج البلاغه، ج13، ص283

3) . الارشاد، ج1، ص 69؛ تبار انحراف، ص203

اینجاست که مراد و منظور فرمایش حضرت زهرا (علیها السلام) مشخص می شود که فرمود: هر زمان که یهودیان آتشی برای جنگ می‌افروختند پدرم برادرش امیرالمومنین علی (علیه السلام) را در لهیب بر افروخته آن آتش می‌افکند و او نیز از آن آتش دست نمی‌کشید مگر آنکه بال‌های سلحشوران جنگی را با پای خود لگدمال می‌کرد.

2. ردپای یهود در جنگ احد:

اشاره

دومین نبرد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)با مشرکان، جنگ احد بود. یهودیان به مکه آمدند و در گفتگو با ابوسفیان او را تحریک کردند و قول دادند که در صورت عملیات دوباره، هماهنگ با آنان وارد جنگ خواهند شد. بسیاری از سرمایه‌گذاران و صاحبان کاروان تجاری مکه، در بدر کشته شده بودند و اموال، بی‌صاحب شده بود؛ تعدادی نیز مجروح و تعدادی دیگر سرافکنده بازگشته بودند. سال بعد ابوسفیان سه هزار نیرو برای رزم گرد آورد و به همراه سه هزار نفر نیروی تدارکاتی و تعدادی زن، سپاه شرک را دوباره به راه انداخت.(1)

نفوذ یهود در رأی مردم و تغییر آن

خبر این لشکرکشی به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)رسید. ایشان به مشورت با یاران خود پرداخت و نخست خود آن حضرت پیشنهاد داد که در داخل مدینه بجنگیم و جنگ را به جنگ شهری تبدیل کنیم؛ چرا که مشرکان پرشمارند و تجهیزات نظامی‌شان بیشتر است و در میدان‌های باز، می‌توانند ما را محاصره کنند؛ اما اگر در شهر بجنگیم چون محل عملیات را می‌شناسیم،


1) . تبار انحراف ،ص209

وقتی دشمن وارد کوچه‌های مدینه شود سازمانش با تقسیم شدن به هم می‌خورد و تضعیف می‌گردد. از طرفی همه مردم شهر در این جنگ درگیر می‌شوند و ما می‌توانیم از تمام قوا استفاده بهینه کنیم.(1)اصحاب در برابر رای مستحکم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که با اصول نظامی سازگار بود مخالفت کردند. به همین جهت باید دلیلی واضح و منطقی می‌آوردند اما چنان‌که در تاریخ نقل شده دلیل مخالفان این بود که عار است از شهر خارج نشویم و یا جوانان گفتند: ما در جنگ بدر نتوانستیم شرکت کنیم و امروز می‌خواهیم جبران کنیم. دلایل مخالفان پیشنهاد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، متعصبانه و بی‌اساس بود. غیر منطقی بودن این سخنان و سستی ادله‌ی خروج از مدینه نشان می‌دهد که جریان‌سازی‌ای رخ داده بود تا واقعیتی را بپوشانند. آن واقعیت، تحمیل خروج از شهر بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)بود. اگر جنگ در شهر اتفاق می‌افتاد بی‌شک به سود پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)تمام می‌شد و ضربه‌ای که مشرکان می‌بایست در بدر می‌خوردند و از آن جَستند در اینجا کامل می‌شد و سقوط شرک، پیش می‌افتاد.

در جریان مشاوره، دو دستگی و اختلافی بین مردم رخ داد. امثال عبدالله بن ابی بن سلول و یارانش بر ماندن در شهر اصرار داشتند(2)و طرفدار پیشنهاد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند و عده‌ای مخالف این نظر بودند. در پایان، حضرت پذیرفت که از شهر خارج شوند. ایشان پس از اقامه نماز به منزل رفت تا لباس و زره بر تن کند و سلاح بردارد و همراه ایشان، دو نفر


1) . ر.ک: نهج البلاغه، ج14، ص 223

2) . المغازی، ج1، ص219؛ الطبقات الکبری، ج2، ص29؛ مجمع البیان، ج2، ص 377

نیز داخل شدند.(1)در این لحظه مردم از این که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)را بر خروج از شهر مجبور کرده بودند پشیمان شدند. هنگامی‌که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)از منزل خارج شد مخالفان جنگ شهری به نزد ایشان آمدند و پشیمانی خویش را از مخالفت با نظر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)ابراز کردند اما حضرت نپذیرفت و فرمود: من شما را به این امر دعوت کردم و شما آن را نپذیرفتید. شایسته نیست برای پیامبری، پس از پوشیدن زره، آن را در آورد تا زمانی که با دشمن نبرد کند.(2)

در اینجا، جای این پرسش است که چرا مردم نخست نظر به خروج دادند و سپس پشیمان شدند؟ آیا پاسخ این پرسش، با دو نفری که همراهپیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داخل خانه شدند ارتباط نداشت؟ هنگامی‌که آن دو در بین مردم بودند نظر مردم خروج از شهر بود؛ اما هنگامی‌که آنها ساعتی از میان مردم خارج شدند یک‌باره نظر مردم دگرگون شد! پس هسته‌ی مرکزی مخالفت با نظر نخست پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)مبنی بر نبرد در شهر مدینه این دو تن بودند که چون ساعتی از میان مردم دور شدند توده‌ی مردم بر آن شدند که همان نظر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)را (جنگ در شهر) اجرا کنند.

این نکته در خور تامل است که چرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)که موافق جنگ شهری بود در شرایطی که مخالفان دست از مخالفت برداشتند از تصمیم به خروج برنگشت؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)می‌دانست تغییر رأی مردم به دلیل دوری آن دو است و با پیوستن ایشان به جمع مردم و جوسازی مجدد، تغییر دوباره رأی آنها


1) شرح نهج البلاغه، ج14، صص 225 و 226

2) المغازی، ج1، ص214؛ الطبقات الکبری، ج2، ص29؛ شرح نهج البلاغه، ج14، صص225 و 226؛ تبار انحراف، ص210

محتمل است و ساعتی دیگر نظرشان تغییر می‌کند و رأیی دیگر خواهند داد. در واقع نظریه خروج، از جانب مردم نبود بلکه به آنان القا شده بود. درست همانند سال پیش که طرح اسیرگیری به آنها القا شد. افزون بر آن فرمانده‌ای چون رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)نمی‌توانست هر لحظه نظر خود را تغییر دهد. همچنین باید توجه داشت که اگر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)در این نبرد سخت می‌خواست رأی خود را بدون در نظر داشتن عوامل محیطی و نظر مردم اعمال کند مردم با او همراهی لازم را نمی‌کردند. گذشته از اینها جنگ بدر نقشه‌ی خود پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای حمله به کاروان بودو بنابراین خود حضرت نظر می‌داد ولی اینجا جنگ دفاعی بود و نظر مدافعان نیز اهمیت داشت.

شایعه کشته شدن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

در شرایط بحرانی نبرد ناگهان فریادی برخاست که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کشته شد. مسلمانانی که در آن گیرودار، اندک مقاومتی داشتند با شنیدن این خبر پا به فرار گذاشتند و همه‌ی نیروی شرک آزاد شد. شایعه کشته شدن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)را حتی دشمن هم باور کرده بود. امر به قدری مشتبه شده بود که ابوسفیان نیز نمی‌دانست پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)زنده است یا نه.(1)به نظر می رسد این ندا عمدا در آمد تا نتیجه علیه سپاه اسلام باشد.

در احد چه کسی شایعه کرد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کشته شد؟ آیا در نقل‌های تاریخی منظور از شیطان، واقعاً ابلیس بوده و او این کارها را انجام داده است یا این که باید به دنبال شیطان‌هایی از جنس انسان باشیم. در واقع هر کجا در تاریخ کاری را به این صورت به شیطان نسبت دهند باید علامت


1) شرح نهج البلاغه، ج14، ص244

پرسشی در برابر آن گذاشت و آن را از پوشیده‌گویی مورخان به شمار آورد. کسی که در احد فریاد قتل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را سر داد قطعاً از جنس جن نبوده است. اطمینان داریم که او از مشرکان نیز نبوده است؛ چرا که اگر این خبر از سوی مشرکان بود ابوسفیان در درستی یا نادرستی آن مردّد نمی‌شد؛بنابراین این سخن را باید نفوذی‌هایی از سپاه مسلمانان گفته باشند که می‌خواستند این عملیات به ضرر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تمام شود.(1)احمد بن حنبل امام حنابله از بزرگان اهل تسنن در روایتی آورده است که آن شیطان چه کسی بود:

«و روى من كتاب أحمد بن حنبل: إن الشيخين هربا يوم أحد، و رجع عمر و هو ينشف دموعه و يسأل عليا العفو، فقال: أ لست المنادي قتل محمّد فارجعوا إلى أديانكم؟ فقال: إنما قالها أبو بكر، ثم نزلت: إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا(2)(3)

احمد بن حنبل می‌گوید: ابوبکر و عمر در این جنگ فرار کردند. هنگامی که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در تعقیب فراری‌ها بود عمربن خطاب در حالی که اشک چشمانش را پاک می‌کرد برگشت و به امیرالمؤمنین (علیه السلام) عرض کرد: مرا ببخشید! امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «آیا تو نبودی که صدا زدی محمّد کشته شده است به دین قبلی خود برگردید؟! عمر گفت: این کلام را ابوبکر گفته است! در اینجا بود که این آیه نازل شد: «قطعاً کسانی از شما روزی که [در نبرد احد] که دو گروه [مؤمن و مشرک] با هم رویاروی شدند


1) تبار انحراف،ص216

2) سوره آل عمران آیه155

3) إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج‌3، ص: 392

به دشمن پشت کردند، جز این نیست که شیطان آنان را به سبب برخی از گناهانی که مرتکب شده بودند لغزانید».

جالب است بدانید مطابق متون تاریخی، در چند زمان شیطان فریاد زد:1. شب پیمان عقبه در منا که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با اهل مدینه قرارداد می‌بست شیطان فریاد زد: ای گروه قریش و عرب! این محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است که می‌خواهد با اهالی یثرب برای جنگ با شما قرارداد ببندد… .(1)

2.

در جلسه‌ای که تصمیم داشتند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را بکشند شیطان در قالب پیرمردی از اهل نجد آمد و پیشنهاد داد از تمام قبایل جمع شوند تا امکان خونخواهی نباشد؛(2)

3.

در جنگ احد که فریاد زد: پیامبر کشته شد.(3)

جنگ های مستقیم یهود:

اشاره

آن گونه که در بیشتر کتاب‌های تاریخ، عملیات بدر و احد تشریح و ریشه‌یابی شده، در مورد نبردهای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)با یهودیان کار پژوهشی صورت نگرفته است. در تاریخ‌نگاری معمول، نبردهای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با یهود همواره کم‌ارزش و دست دوم بوده است؛ در حالی‌که تمام نیروی مشرکان، تنها در سه نبرد بدر، احد و خندق پایان یافت اما یهود تا پایان عمر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)از مبارزه دست نکشید. عملیات‌های یهود دارای پیچیدگی


1) تفسیر القمی، ج1، ص273؛ السیرة النبویة، ج1، ص447؛ تاریخ الطبری، ج2، ص94

2) همان، ج1، صص 273- 275؛ همان، ج1، صص 480-482.

3) ر.ک: شرح نهج البلاغه، ج15، ص27.

خاصی است. پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم)از کودکی تا زمان رحلت که سپاه اسامه را برای نبرد موته آماده کرده بود بارها با یهود رویارویی‌هایی داشته است ولی تاریخ‌نگاران آنها را با دقت کافی بررسی نکرده‌اند.

یکی از کلیدهای یهود در عملیات‌ها این بود که ضربات خود را به دین خاتم می‌زد و سپس به گونه‌ای وانمود می‌کرد که گویی آنها بوده‌اند که مظلومانه مورد هجوم قرار گرفته‌اند. برای اثبات این مطلب کافی است زمان حساس عملیات‌های بنی‌قینقاع و بنی‌نضیر و بنی‌قریظه و نوع عمل آنها را به دقت بررسی کنیم. این مطلب خود به تنهایی نشان می‌دهد که یهود در طراحی عملیات، بسیار زیرکانه عمل می‌کرد در حالی‌که نوعی روحیه‌ی عجولانه در عملکرد مشرکان هویداست. با نظر داشت این مطلب که در نبردهای فیزیکی و روانی پیچیده علیه پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)مقصر دانستن صرف مشرکان، ما را به بیراهه می‌برد و تحلیل‌های تاریخی ما را ناقص می‌کند، مناسب است برای رسیدن به حقیقت تاریخ، اتحاد مشرکان، یهود و منافقان را در نظر قرار دهیم و از تحلیل‌های تک‌محوری بپرهیزیم.(1)در اینجا به نبردهای مستقیم یهود با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می پردازیم:

1. «بنی‌قینقاع» نخستین شورش یهود

بنی قینقاع نخستین گروه یهودی بود که پیمان خویش را با پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)نادیده گرفت و با مسلمانان وارد جنگ شد. پس از بازگشت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از بدر درماه شوال سال دوم هجری، یهود بنی‌قینقاع عهد خود را شکستند و خیانت را آشکار کردند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در پی آنها فرستاد و


1) تبار انحراف،ص221

در بازار بنی‌قینقاع در جمع آنها فرمود: شما می‌دانید که من پیامبر خدا هستم بنابراین قبل از آن‌که حادثه‌ای مانند بدر برای شما پیش آید اسلام آورید و مراقب باشید. یهودیان گفتند: ای محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)! به آنچه با قوم خود در بدر انجام دادی مغرور نشو که آنان مرد جنگ نبودند و اگر ما به جنگ تو آییم خواهی دید که جنگجویانی مانند ما نیست.(1)این قبیله که شجاع‌ترین قبیله یهودیان به شمار می‌رفت(2)هیچ کشت و زرعی نداشت و کارشان زرگری بود.(3)

در همین اوقات مردی یهودی از قبیله بنی‌قینقاع در بازار این قبیله، دو طرف دامن زنی انصاری را که در مغازه مردی یهودی نشسته بود با میخ به زمین چسباند. زن که متوجه کار او نشده بود به هنگام برخاستن پشتش برهنه شد و یهودیان به او خندیدند. مردی مسلمان که آنجا بود آن یهودی را به قتل رساند. یهودیان نیز بر سر او ریختند و وی را کشتند. آنها عهدشان با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)را شکستند و به جنگ برخاستند و در قلعه‌های خویش مستقر شدند.

حضرت تصمیم گرفت پاسخ این خیانت را با قدرت بدهد. مسلمانان پانزده روز آنان را در دژهایشان محاصره کردند تا بنی‌قینقاع ناچار به تسلیم شدند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)دستور داد همه را به بند بکشند و قصد مجازات شدید آنان و به گفته‌ی مورخان حتی قصد کشتن تمام آنان را


1) المغازی، ج1، ص176؛ السیرة النبویة، ج2، ص47؛ تاریخ الطبری، ج2، ص172؛ اعلام الوری، ج1، ص175

2) الطبقات الکبری، ج2، ص21؛ المغازی، ج1، ص178

3) . همان، ج2، ص 21؛ انساب الاشراف، ج1، ص309

داشت.(1)اما هم‌پیمانان ایشان وارد میدان شدند و آن‌قدر وساطت کردند تا حضرت دست از خونشان شست و راضی به کوچاندن آنان شد. برای نمونه، عبدالله بن ابی پس از اسارت بنی‌قینقاع نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و از آن حضرت خواست درباره هم‌پیمانان یهودی‌اش نیکی کند. وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)به او توجهی نکرد جسورانه گریبان زره آن حضرت را گرفت و با تندی خواسته خود را تکرار کرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمود: رهایم کن اما عبدالله هم چنان بر آزادی بنی‌قینقاع پافشاری کرد و گفت: آیا می‌خواهی چهارصد زره‌پوش و سیصد بی‌زره را که در مواقع حساس به کمکم شتافته‌اند درو کنی؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)که وضع را چنان دید مجبور به آزادی بنی‌قینقاع شد البته اموالشان را مصادره و آنها را تبعید کرد.(2)

2. «بنی‌نضیر» جنگ طمع‌کارانه یهود

پس از نبرد احد و بازگشت سپاهیان اسلام به مدینه بنی نضیر با سوءقصد به جان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)پیمان خود را شکستند. شرایط این نبرد بسیار بحرانی بود و روحیه مردم چندان مناسب جنگ نبود. نکته مهم در این رویارویی، نقش هم‌پیمانان یهود در مدینه است که با وعده یاری یهود آنان را به مقاومت تشویق کردند.(3)


1) المغازی، ج1، ص178؛ الطبقات الکبری، ج2، ص22؛ تاریخ الطبری، ج1، ص173

2) السیرة النبویة، ج2، صص 48 و 49؛ انساب الاشراف، ج1، ص309؛ المغازی، ج1،صص 176-180؛ تاریخ الطبری، ج2، ص173

3) السیرة النبویة، ج2، ص191؛ المغازی، ج1، صص 364-368؛ تاریخ الطبری، ج2، ص225

با فرمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)سپاه اسلام به سوی قلعه بنی‌نضیر حرکت کرد. یهودیان با دیدن آنان درون قلعه‌هایشان رفتند. سپاه اسلام قلعه را محاصره کرد و این محاصره به طول انجامید. یکی از دلایل این محاصره آن بود که ارتباط یهود با منافقان مدینه که قول همکاری داده بودند قطع شود. بدین ترتیب بعد از شش روز (طبق نقلی دیگر پانزده روز) محاصره و نرسیدن کمک از سوی منافقان و تخریب املاک بیرون قلعه توسط مسلمین، یهود تسلیم شد مشروط به این که جانشان در امان باشد و جز اسلحه هر اثاثیه‌ای که شترانشان قدرت حمل آنها را دارند با خود ببرند. یهود هنگام کوچ اجباری زن‌هایشان را وادار به دف زدن و آواز خواندن کردند تا وانمود کنند که خوار و زبون نیستند.

منافقان مدینه هنگام کوچ بنی‌نضیر با ناراحتی آنان را بدرقه کردند. زید بن رفاعه در جمع بنی‌غنم پنهانی به عبدالله بن ابی گفت: از نبود بنی‌نضیر در مدینه وحشت می‌کنم ولی آنان به سوی عزت و ثروت می‌روندو به سوی قلعه‌هایی بلند که مانند اینجا نخواهد بود.(1)به اتفاق مفسران و مورخان، آیات دوم تا پانزدهم سوره حشر درباره رویداد بنی‌نضیر نازل شده؛ به گونه‌ای که ابن عباس آن را سوره بنی‌نضیر نامیده است.(2)

3. «خندق» آتش یهود، جنگ مشرکان

اشاره

هیئتی از روسای یهود بنی‌نضیر و بنی‌وائل به مکه رفتند و ابوسفیان را به گردآوری نیرو تحریک کردند. بهانه آنها نیز برای تشویق، پیروزی


1) المغازی، ج1، صص 371-376؛ السیرة النبویة، ج2، صص 191 و 192؛ تاریخ الطبری، ج2، صص 225 و 226.

2) صحیح البخاری، ج6، ص58

مشرکان در عملیات احد بود. پس از جنگ احد ناامیدی مشرکان که در جنگ بدر حاصل شده بود تبدیل به بارقه امید گردید؛ امید به این که می‌توانند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را از میان بردارند. این هیئت به سراغ قبایل دیگر شبه جزیره نیز رفتند و آنها را برای حمله به مدینه با خویش هم‌رأی کردند.

در عملیات پیش نیز یهودیان بنی‌نضیر به مشرکان قول همکاری داده بودند اما عمل نکردند. این بار قول دادند که هم زمان عملیات انجام دهند. پس از رفت و آمد فراوان یهود، لشکر ده هزار نفری مشرکان که از تمام جزیرةالعرب جمع شده بود به سمت مدینه حرکت کرد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مردم مدینه را جمع کرد و نظر آنها را خواست. مردم که از مشاوره جاهلانه سال گذشته خود در جنگ احد نتیجه بدی گرفته بودند گفتند: همان یک بار که سال پیش نظر دادیم ما را بس است؛ حرف حرف شما باشد. سلمان (رحمه الله) گفت: یا رسول الله! در ایرانوقتی جمعیتی به شهری حمله می‌کرد و توان انسانی و تجهیزاتی مدافعان و مهاجمان برابر نبود در برابر مهاجمان خندق می‌کندند. بدین صورت، جنگ فرسایشی می‌شد و در نتیجه احتمال عقب‌نشینی دشمن افزایش می‌یافت. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نظر سلمان را هوشمندانه دانست و پذیرفت.(1)

شایان توجه است که شهر مدینه از جانب غرب و شرق در محاصره دو رشته کوه به نام حره غربی و شرقی قرار داشت. در ناحیه جنوبی هم حره جنوبی و کوه عیر، موانع طبیعی بودند. بنابراین تنها قسمتی که می‌شد از آن به شهر نفوذ کرد قسمت شمالی بود که کوه احد با فاصله‌ای نسبتا زیاد در آن قسمت قرار داشت. علت این که در نبرد سال قبل هم، مشرکان


1) تاریخ الطبری، ج2، صص 232-238؛ السیرة النبویة، ج2، صص 214-225

به احد آمدند همین نکته بود. از آنجا که احد از شهر بسیار دور بود خندق در نقطه‌ای جنوبی‌تر که بین کوه احد و کوه سلع بود حفر گردید. خاک خندق در سمت مدینه ریخته شد و لشکر سه هزار نفری مسلمین بر دامنه کوه سلع که مشرف به خندق و سپاه احزاب بود استقرار یافت. این نحوه آرایش نظامی، شاهدی روشن بر رعایت تاکتیک‌های نبرد نظامی از سوی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)است.

دشمن با دیدن این مانع دریافت که این طرح از عرب نیست. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)سه هزار نیرو در مدینه بسیج کرده بود. در همین زمان بنی قریظه در مدینه عهد خویش را با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)شکستند و اعلان جنگ کردند. مسلمانان حتی در مدینه هم امنیت نداشتند؛ چرا که یهود در داخل شهربه افرادی که در سر راه خود می‌دیدند تعرض می‌کردند. این اوج خیانت یهودیان و سوءاستفاده آنان از رأفت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)بود و از عمق کینه آنها به اسلام حکایت داشت.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمود: رفت و آمد کنندگان مسلح باشند. زن‌ها را نیز در قلعه‌هایی جمع کردند و حسان بن ثابت را که از شاعران بزرگ آن عصر بود به نگهبانی از آنان گماشتند. در یکی از روزها، مردی یهودی به قصد تعرض در اطراف یکی از این قلعه‌ها می‌گشت که صفیه عمه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به حسان گفت: از ما دفاع کن. حسان گفت: من به جبهه نرفتم تا نجنگم. من مرد جنگ نیستم. صفیه شمشیر حسان را گرفت و آن یهودی را به هلاکت رساند!(1)

محاصره بیش از بیست روز طول کشید. از طرفی اوضاع داخل مدینه هم مخاطره‌آمیز شد. به قدری شرایط دشوار گردید که


1) تاریخ الطبری، ج2، صص 241 و 242؛ السیرة النبویة، ج2، ص228

منافقان لب به شکایت گشودند و شایعه کردند که مردم تصمیم گرفته‌اند از معرکه بگریزند. خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید:

«وَ إِذْ یقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلاَّ غُرُوراً وَ إِذْ قَالَتْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ یا أَهْلَ یثْرِبَ لاَ مُقَامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا وَ یسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِنْهُمُ النَّبِی یقُولُونَ إِنَّ بُیوتَنَا عَوْرَةٌ وَ مَا هِی بِعَوْرَةٍ إِنْ یرِیدُونَ إِلاَّ فِرَاراً؛(1)

منافقان و آن ها که در دل‌هایشان بیماری است می‌گفتند: خدا و پیامبرش جز فریب به ما وعده‌ای نداده‌اند و گروهی از آنها گفتند: ای مردم یثرب!اینجا جای ماندن نیست، بازگردید و گروهی از آنها از پیامبر رخصت طلبیدند. می‌گفتند: خانه‌های ما را حفاظتی نیست. خانه‌هایشان بی‌حفاظ نبود. می‌خواستند بگریزند».

این حرف‌هایی بود که پشت خاکریز رد و بدل می‌شد. سه عامل مهم وضعیت را بسیار دشوار کرده بود: 1. سرمای بهمن ماه 2. گرسنگی و ضعف پس از ماه مبارک رمضان، چرا که در ماه رمضان خندق را کنده بودند 3. ترس از ده هزار نیروی کاملاً مسلح و باران تیر که به جبهه مسلمانان می‌آمد. ترس و ضعف و سرما، نیروها را از پا در می‌آورد. البته در آن سو مشرکان نیز گرفتار معرکه‌ای سخت شده بودند. آنان جنگی کوتاه مدت را پیش بینی کرده و آذوقه‌ای اندک با خود آورده بودند اما جنگ به طول انجامیده بود. افزون بر آن، ترس و ضعف و سرما دامن‌گیر آنان نیز شده بود. خداوند فرمود:


1) احزاب، 12 و 13

«وَ لاَ تَهِنُوا فِی ابْتِغَاءِ الْقَوْمِ إِنْ تَکُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ یأْلَمُونَ کَمَا تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ مَا لاَ یرْجُونَ وَ کَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً؛(1)

در دست یافتن به آن قوم سستی مکنید. اگر شما آزار می‌بینید آنان نیز چون شما آزار می‌بینند ولی شما از خدا چیزی را امید دارید که آنان امید ندارند و خدا دانا و حکیم است».

عمرو بن عبدود و تعداد دیگری از قهرمانان عرب، از باریکه‌ای در خندق عبور کردند. علی بن ابی‌طالب (علیه السلام)به همراه چند نفر، سریع خود را به آن باریکه رساندند و آنجا را بستند. عمرو در شوره‌زار میان خندق و کوه سلع جولان می‌داد و مبارز می‌طلبید. حضرت رسول (صلیالله علیه و آله و سلم) به اصحاب فرمود: کیست که با او مبارزه کند؟ هیچ کس جز پور ابوطالب امیرالمومنین (صلی الله علیه و آله و سلم) پاسخ نداد. حضرت فرمود: این عمرو است! بنشین شاید دیگری برخیزد. هیچ کس برای مبارزه با عمرو جرأت برخاستن نداشت. به روایت ابن ابی الحدید، امیرالمومنین علی (علیه السلام) رهسپار میدان شد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمود: امروز تمام ایمان در برابر تمام شرک قرار گرفت. عمرو در برابر چشمان حیرت‌زده مشرکان و مسلمانان با ضربت شمشیر امیرالمومنین علی (علیه السلام)از پای درآمد. با کشته شدن او دشمن روحیه‌اش را از دست داد.(2)


1) نساء،104

2) ر.ک: تفسیر القمی، ج2، ص 182؛ السیرةالنبویة، ج2، ص 225؛ شرح نهج البلاغه، ج13، ص 285

نقش نفوذیان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در سپاه شرک

بزرگ‌ترین متحدان قریش در این جنگ، غطفان و بنی‌قریظه بودند. ابوسفیان تصمیم گرفت هماهنگ با آنها عملیات را به هر نحو ممکن آغاز کند. نعیم بن مسعود اشجعی شبانه به سوی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و اسلام خویش را ابراز کرد و گفت :من مسلمانی هستم که آنان از اسلام من آگاهی ندارند و با تمام این قبایل که به جنگ شما آمده‌اند دوستی دیرینه دارم. اگر دستوری دارید اجرا می‌کنم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: برو و اتحاد این گروه‌ها را بههم بزن. نعیم نزد ابوسفیان رفت و گفت: شنیده‌ام که بنی‌قریظه از نقض عهد با محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)پشیمان شده و به او پیام فرستاده‌اند که ما ده تن از اشراف قریش را به گروگان می‌گیریم و به تو می‌دهیم تا بر عهد و پیمان خویش باقی باشیم و از ما راضی شوی. نعیم ماموریت خویش را به گونه‌ای نیکو به انجام رسانید و سپس نزد بنی‌قریظه که آتش‌افروز جنگ بودند رفت و خیرخواهی خود را ابراز کرد و گفت: اگر مشرکان عملیات را آغاز کنند و در جنگ شکست بخورند فرار می‌کنند و به مکه می‌روند اما شما اسیر می‌شوید و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)همه شما را می‌کشد. گفتند: چه کنیم؟ گفت: بخواهید چند تن از روسای مشرکان نزد شما بیایند و همراه با شما بجنگند تا مطمئن شوید که آنها به خاطر دوستانشان به شما خیانت نخواهند کرد. او شبیه این سخنان را به غطفانی‌ها نیز گفت و مخفیانه به اردوگاه اسلام بازگشت. ابوسفیان شب شنبه، شوال سال پنجم هجری تصمیم به حمله گرفت و نمایندگانی به دژ بنی‌قریظه فرستاد و گفت اینجا منطقه زندگی ما نیست. چهارپایان ما در حال هلاک شدن هستند. آماده باشید که فردا کار را یکسره می‌سازیم. فرمانده بنی‌قریظه

در پاسخ گفت: فردا شنبه است ما ملت یهود در چنین روزی هیچ کاری انجام نمی‌دهیم زیرا گروهی از گذشتگان ما در چنین روزی دست به کار زدند و گرفتار عذاب الهی شدند. افزون بر این ما در صورتی می‌جنگیم که عده‌ای از بزرگان احزاب به عنوان گروگان نزد ما باشند. ابوسفیان با شنیدن این سخن با خود گفت: نعیم درست گفته است او خیرخواه ماست و بنی‌قریظه درصدد خیانتند. پس از هم‌پیمانی با آنان چشم پوشید و تصمیم گرفت بدون آنان به جنگ با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)برود. با این تدبیر، خللی در سپاه شرک ایجاد شد و عملیات یک روز به تاخیر افتاد.(1)

شب هنگام، طوفانی به پا شد. طوفان، خاک‌ها را به سمت مشرکان حرکت داد. چادرها را از جا کند و آتش‌ها را خاموش کرد. مشرکان پشت سپرهایشان پناه گرفتند. برخورد شن‌ها با سپرها، صدای وحشتناکی ایجاد می‌کرد. مشرکان به شدت هراسیده بودند. ابوسفیان که از دستیابی به هدفش ناامید شده بود سران احزاب را جمع کرد تا تصمیم نهایی خود را بگیرند و تکلیف را مشخص کنند.(2)پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از یاران خود خواست که کسی به جبهه دشمن برود و خبری بیاورد. کسی از جا تکان نخورد. پس حذیفه را خطاب کرد و فرمود: صدای مرا می‌شنوی و پاسخ نمی‌گویی؟! حذیفه گفت: فدایت شوم، ترس و سرما و گرسنگی مانع بود. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمود: برو از آن سو خبری بیاور. هنگامی‌که بازگشتی جز من با هیچ کس چیزی نگو. حذیفه چون داخل سپاه مشرکان شد خیمه


1) ر.ک: تفسیر القمی، ج2، صص 181-183 و 185 و 186؛ السیرة النبویة، ج2، صص 229-231؛تبار انحراف،ص230

2) تبار انحراف،ص230

بزرگی دید که آتشی در آن افروخته‌اند. سپس ابوسفیان را دید که از سرما می‌لرزید و می‌گفت: ای گروه قریش! اگر به گمان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) ما با اهل آسمان می‌جنگیم ما طاقت جنگ با اهل آسمان را نداریم ولی اگر جنگ با اهل زمین است که ما مرد جنگیم. سپس گفت: اطرافیان خود را شناسایی کنید که در میانتان جاسوسی نباشد. حذیفه میان عمروعاص ومعاویه بود. بی‌درنگ از نفر سمت راست خود پرسید: تو کیستی؟ گفت: عمروعاص، از نفر سمت چپ پرسید: تو کیستی؟ گفت: معاویه. با این ترفند، حذیفه شناسایی نشد و کسی از او چیزی نپرسید. سپس ابوسفیان به خالد بن ولید امر کرد که تو یا من برای آوردن ضعیف‌ترها بمانیم و باقی سوار شوند و بگریزند. حذیفه بازگشت و آنچه را شنیده بود به حضرت عرض کرد. سپاه دشمن گریخته و جنگ پایان یافته بود. اما پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کسی را تا صبح از این جریان آگاه نساخت.(1)

این احتمال وجود داشت که ابوسفیان، حذیفه را شناسایی کرده و اطلاعات غلط به او داده باشد و با انتقال این خبر به مسلمانان، آنها منطقه را رها کنند، سپس ابوسفیان و سپاهیانش بازگردند و حمله کنند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)با این توصیه به حذیفه مسلمانان را تا قطعی شدن فرار مشرکان، در پشت خندق نگه داشت.(2)

تنبیه مقتدرانه خیانتکاران یهود بنی‌قریظه

پس از فرار احزاب و اطمینان مسلمانان از این خبر، به فرمان خداوند مسلمانان بی‌درنگ به سراغ بنی‌قریظه رفتند که برخلاف پیمان خویش، در زمان یورش دشمن از پشت به مدینه هجوم آورده بودند. سپاهیان


1) تفسیر القمی، ج2، صص 186 و 187؛ المغازی، ج2، ص 487

2) تبار انحراف،ص230

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)قلعه‌های بنی‌قریظه را محاصره کردند. این محاصره پانزده روز به طول انجامید. پس از این که بنی‌قریظه از محاصره به تنگ آمدند از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)خواستند ابولبابة بن عبدالمنذر را که از هم پیمانان اوسی آنان بودنزد آنان بفرستد تا با او رایزنی کنند. ابولبابه در جمع پریشان یهود حاضر شد. آنان پس از یادآوری کمک‌های خود به اوسیان در جنگ‌های جاهلی و اظهار پشیمانی از پیمان‌شکنی خود با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)از او پرسیدند: آیا خواسته محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را در تسلیم شدن بپذیریم؟ او گفت: آری! و در عین حال به گلوی خود اشاره کرد که یعنی تسلیم شدن برابر با مرگ است. وی فوراً متوجه خیانت خود شد و ناراحت و پشیمان از دژ بنی‌قریظه بیرون آمد. او بدون این که نزد مسلمانان بازگردد به مسجد رفت و خود را به ستونی بست و استغفار کرد. وی هفت و یا به قولی پانزده روز در گرمای شدید خود را بسته بود و می‌گفت: یا می‌میرم و یا توبه‌ام پذیرفته می‌شود. دخترش تنها در موارد ضرورت و نماز او را باز می‌کرد تا این که خداوند با نزول آیه‌ای، پذیرش توبه وی را اعلام کرد.

خطای ابولبابه نزدیک بود که بنی‌قریظه را از تسلیم شدن باز دارد(1)اما به نقل ابن هشام، تهدید علی بن ابی‌طالب (علیه السلام) آنان را بعد از حدود یک ماه محاصره از قلعه‌ها بیرون کشید. امیرالمومنین (علیه السلام)همراه زبیر جلو رفت و فریاد زد: ای سپاه ایمان! به خدا سوگند یا آنچه حمزه چشید خواهم چشید یا قلعه را فتح خواهم کرد. اینجا بود که بنی‌قریظه ترسیده و تسلیم شد.(2)پس از تسلیم بنی‌قریظه، اوسی‌ها نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و


1) ر.ک: تفاسیر سوره توبه، ذیل آیه 102

2) السیرة النبویة، ج2، ص 240

گفتند: بنی‌قریظه هم‌پیمان ما بودند. همان‌گونه که بنی‌قینقاع را به واسطه خزرج بخشیدی بنی‌قریظه را هم به واسطه ما ببخش. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آیا حاضرید سعد بن معاذ (رئیس اوس) درباره آنها حکم کند؟ گفتند: آری، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)دستور داد سعد بن معاذ را که به عنوان حَکم انتخاب شده بود حاضر کنند. سعد در نبرد خندق تیر خورده و شاهرگ دستش قطع شده بود و حال خوبی نداشت. با این حال، وی را حاضر کردند. او نخست از بنی‌قریظه درباره حکمیت خود تعهد گرفت و گفت: آیا حکم مرا خواهید پذیرفت؟ گفتند: آری. آنگاه حکم کرد که مردان بنی‌قریظه کشته و زنان و فرزندانشان اسیر شوند و اموالشان قسمت مسلمانان شود. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمود: این همان حکم خداوند درباره‌ی ایشان است.(1)

سعد پس از این حکمیت به دلیل شدت جراحت به شهادت رسید.(2)

یهود می‌توانست با پذیرش اسلام، اگرچه به زبان، جان خویش را از مرگ نجات دهد اما آنان نه تنها از پذیرش اسلام که شرط سلامتشان بود خودداری کردند، حتی حاضر نشدند عفو و بخشش پیامبر رحمت را برای رهایی از مرگ بپذیرند. هنگامی‌که کعب بن اسد، بزرگ بنی‌قریظه را برای اعدام آوردند به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: اگر یهودیان مرا به ترس از شمشیر متهم نمی‌کردند از تو پیروی می‌کردم.(3)بناش بن قیس گفت: اگر آزاد هم بشوم


1) السیرة النبویة، صص 239و 240

2) همان ، ص 250

3) المغازی، ج1، ص 516.

به قتلگاه قوم خود خواهم آمد تاهمچون آنان کشته شوم.(1)زبیر بن باطا که بدون پذیرش اسلام مورد شفاعت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)قرار گرفت گفت: پس از مرگ بزرگان یهود، زندگی لذتی ندارد؛ مرا به قتلگاه ببرید و با شمشیر خودم بکشید.(2)برخی نیز بدون آن که اسلام آورند به سبب بالغ نبودن یا شفاعت فردی از مسلمین، آزاد شدند.(3)بنابراین حتی مسلمان شدن نیز شرط رهایی آنان نبوده است و آنان می‌توانستند با اظهار پشیمانی از توطئه به زندگی ادامه دهند. اما حاضر به این کار نشدند و مرگ را ترجیح دادند. بی‌شک، اگر آنان زنده می‌ماندند همچنان به فساد و شورش و توطئه علیه حکومت نوپای اسلامی ادامه می‌دادند و هیچ عاقلی چنین دشمن قسم خورده‌ای را برای خود تحمل نمی‌کند.(4)

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)خود را در میان سه ضلع مثلث یهود، مشرکان و منافقان می‌دید که به ترتیب در شمال، جنوب و داخل مدینه، مسلمین را در میان گرفته بودند. او در این وضعیت، با یک حرکت دقیق، خود را برای مدتی از ضلع جنوبی این مثلث شوم، آسوده خاطر ساخت. آن حضرت برای انجام عمره، محرم شد. به مشرکان خبر دادند که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) به سوی مکه می‌آید. آنان گمان کردند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)قصد حمله به مکه را دارد. از آنجا که مشرکان آمادگی نبرد را نداشتند هیئت یبرای مذاکره فرستادند. حضرت فرمود: ما قصد عمره داریم. گفتند: اجازه نمی‌دهیم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:


1) المغازی ، ج1، ص 514.

2) السیرة النبویة، ج2، ص 243

3) همان ، ج2، ص 244؛ المغازی، ج2، ص 504.

4) تبار انحراف، ص233

به زور وارد می‌شویم. گفتند: می‌جنگیم. همه اصحاب گفتند: یا رسول الله! تا آخرین نفس می‌ایستیم. مشرکان که آماده عملیات نبودند هیئتی دیگر فرستادند و گفتند: اکنون وقت جنگ نیست. شما اگر وارد مکه شوید حیثیت ما شکسته می‌شود. امسال بازگردید و سال دیگر بیایید. حضرت از این فرصت بهره گرفت و پیمان عدم تعرض به مدت ده سال را با مشرکان امضا کرد. بدین‌ترتیب، قدرتمندترین دشمن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یعنی جناح شرک، از آن مثلث بیرون رفت.

مطابق این پیمان، قریش و مسلمانان متعهد شدند که به مدت ده سال جنگ و تجاوز را بر ضد یکدیگر ترک کنند تا امنیت اجتماعی و صلح عمومی در عربستان ایجاد گردد. مسلمانان مقیم مکه می‌توانستند آزادانه، شعائر مذهبی خویش را انجام دهند و قریش حق تعرض، آزار و تمسخر آنان را نداشت.(1)در جریان صلح حدیبیه بیشتر اصحاب، به ویژه یکی از آنها، به شدت مخالف صلح بود. او بر آشفت و به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)گفت: آیا تو به راستی رسول خداوندی؟ فرمود: بله. گفت: مگر ما مسلمان و آنان کافر نیستند؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بله. گفت: پس چرا ما خواری و ذلت را متحمل شویم؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمود: من بدان چه مامورم عمل می‌کنم. آن صحابی برخاست و به اصحاب گفت: مگر او به ما وعده نداد که وارد مکه شویم؟ پس چگونه جلوی ما گرفته شده و باید باخواری بازگردیم. اگر من یار و یاوری داشتم هرگز تن به این خواری نمی‌دادم.(2)آیا برخورد شدید این صحابی با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در جریان صلح حدیبیه را باید به حساب تعصبات


1) ر.ک: تفسیر القمی، ج2، صص 309-313

2) شرح نهج البلاغه، ج12، ص 59؛ تفسیر القمی، ج2، صص 311 و 312

شدید او گذاشت یا این حساسیت، ناشی از ارتباط و نقش او در این مثلث و درک عمیقش از نقشه دقیق پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)در انهدام این مثلث بوده است؟(1)

4. «خیبر» قلعه‌ای شکست ناپذیر

اشاره

پس از شکست یهود در مدینه، چهارمین خاکریز یهود علیه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد نبرد شد. یهود در خیبر به تجمع نیرو پرداخت و خیبر را که در شمال مدینه قرار داشت به پایگاهی برای توطئه و حرکت‌های نظامی علیه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)مبدل ساخت. یهودیان خیبر، شمال مدینه را ناامن ساخته و مانع گسترش اسلام در آن مناطق بودند. پس از شکست بنی‌قریظه، یهودیان خیبر و قبایل هم‌پیمان آنان، با اطمینان به نیرو و امکانات خود، به ویژه قلعه شکست‌ناپذیر خیبر، نقشه‌ای برای حمله به مدینه طرح ریزی کردند.(2)

مسلمانان دریافته بودند که جز با قطع ریشه فساد، توطئه‌های یهود پایان نخواهد یافت. پس از صلح حدیبیه و آسوده شدن خاطر مسلمین از جبهه شرک، سپاه شش هزار نفری مسلمانان به فرمان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)از مدینه به سوی خیبر رهسپار شد. در تاریخ عملیات خیبر مبنی بر آغاز آن در ماه محرم سال هفتم هجرت(3)وجمادی الاولی سال هفتم(4)اختلاف است. آیت‌الله شیخ جعفر سبحانی می‌گوید: پیامبر سفیرانی را در ماه محرم به حبشه فرستاده بود تا آن که مهاجران به حبشه را به این نبرد فرا خواند و مهاجران به همراه سفیران در جمادی الاخر سال


1) تبار انحراف، ص235

2) ر.ک: المغازی، ج1، صص 562 و 563

3) دیدگاه ابن هشام«سیره ابن هشام، ج2، ص328»

4) دیدگاه ابن سعد«طبقات الکبری، ج2، ص81»

هفتم برای نبرد خیبر به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پیوستند.(1)بنابراین قول دوم می‌تواند صحیح‌تر باشد. البته اگر نظریه ماه محرم نیز پذیرفته شود باید گفت عملیات نظامی در ماه‌های حرام از نظر اسلام ممنوع، اما دفاع جایز است. لذا حرکت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)در ماه محرم از دفاعی بودن حرکت حکایت دارد؛ در حالی که تاریخ، حرکت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)را هجوم معرفی می‌کند.

خیبر دارای دژهای مستحکم و امکانات نظامی فراوانی بود و به پشتوانه همین امکانات، یهودیان گمان به شکست پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داشتند و کمترین چیزی را که انتظار می‌کشیدند تضعیف و کندسازی حرکت اسلام بود. یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یک یک دژها را فتح کردند و گاه برای گشودن یک قلعه، روزها جنگیدند. با رسیدن مسلمانان به آخرین قلعه، به نام نزار، عملیات متوقف شد. این قلعه در قله کوه بود و دیوار بلندی داشت که در زیر آن خندقی کنده شده بود و عبور از آن ناممکن می‌نمود. پس از تلاش فراوان و نافرجام مسلمانان برای دستیابی به قلعه، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پرچم نبرد را به دست علی بن ابی‌طالب (علیه السلام) سپرد و آن حضرت پیروزی را برای مسلمانان به ارمغان آورد. او درِ قلعه را با دستان پر توان خویش کند و آن را سپر قرار داد(2)و بر روی خندق انداخت تا رزمندگان از آن عبور کنند.(3)


1) فروغ ابدیت، ص725

2) السیرة النبویة، ج2، ص 335

3) الارشاد، ج1، ص 127

ماجرای فتح خیبر با دستان مبارک امیرالمومنین (علیه السلام)

امیرالمومنین (علیه السلام) فاتح خیبر است؛ همان کسی که بعد از فرار و شکست غاصبین اول و دوم یک تنه قلعه خیبر را فتح و درب آن را از جا کند. همان کسی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از شکست آن دو نفر فرمود: فردا این پرچم را به مردی خواهم داد که خدا و رسول را دوست دارد (و خدا و رسول هم او را دوست دارند)(1)، خدا خیبر را به دست او می گشاید و او هرگز نمی‌گریزد. روز موعود فرا رسید. حضرت امیر (علیه السلام) زره بر تن کرد و «ذوالفقار» را حمایل نمود و هروله‌کنان بسوی دژ حرکت کرد و پرچمی را که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او داده بودند نزدیک قلعه بر زمین نصب نمود. در این لحظه درب قلعه باز شد و دلاوران یهود از آن بیرون ریختند. نخست برادرمرحب «حارث» جلو آمد. هیبت نعره او آنچنان مهیب بود که سربازان همراه حضرت بی‌اختیار عقب رفتند ولی امیرالمومنین (علیه السلام) پا برجا ماند و بعد از لحظاتی جسد مجروح حارث به روی خاک افتاد و جان سپرد. «مرحب» برای گرفتن انتقام برادر در حالی که غرق در سلاح بود و زره یمانی بر تن و کلاهی که از سنگ مخصوص تراشیده شده بود بر سر داشت، در حالی که «کلاه خود» را روی آن قرار داده بود، جلو آمد و به رسم قهرمانان عرب رجزخوانی کرد. در کتاب شریف «امالی» شیخ طوسی(2)در شرح این ماجرا چنین آورده است:


1) شیعه و سنی بر این سخن اتفاق دارند.

2) شیخ طوسی از ستارگان بسيار درخشان جهان اسلام است و در فقه و اصول، حديث، تفسير، كلام و رجال تاليفات فراوان دارد.

«عَنْ مَكْحُولٍ، قَالَ: لَمَّا كَانَ يَوْمُ خَيْبَرَ خَرَجَ رَجُلٌ مِنَ الْيَهُودِ يُقَالُ لَهُ مَرْحَبٌ، وَ كَانَ طَوِيلَ الْقَامَةِ عَظِيمَ الْهَامَةِ، وَ كَانَتِ الْيَهُودُ تُقَدِّمُهُ لِشَجَاعَتِهِ وَ يَسَارِهِ. قَالَ: فَخَرَجَ فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ إِلَى أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)فَمَا وَاقَفَهُ قِرْنٌ، إِلَّا قَالَ: أَنَا مَرْحَبٌ، ثُمَّ حَمَلَ عَلَيْهِ فَلَمْ يَثْبُتْ لَهُ. قَالَ: وَ كَانَتْ لَهُ ظِئْرٌ، وَ كَانَتْ كَاهِنَةً، وَ كَانَتْ تُعْجَبُ بِشَبَابِهِ وَ عِظَمِ خِلْقَتِهِ، وَ كَانَتْ تَقُولُ لَهُ:قَاتِلْ كُلَّ مَنْ قَاتَلَكَ وَ غَالِبْ كُلَّ مَنْ غَالَبَكَ إِلَّا مَنْ تَسَمَّى عَلَيْكَ بِحَيْدَرَةَ، فَإِنَّكَ إِنْ وَقَفْتَ لَهُ هَلَكْتَ. قَالَ: فَلَمَّا كَثُرَ مُنَاوَشَتُهُ، وَ بَعِلَ النَّاسُ بِمَقَامِهِ، شَكَوْا ذَلِكَ إِلَى النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم)وَ سَأَلُوهُ أَنْ يُخْرِجَ إِلَيْهِ عَلِيّاً (علیه السلام)، فَدَعَا النَّبِيُّ (علیه السلام)عَلِيّاً (علیه السلام)، وَ قَالَ لَهُ: يَا عَلِيُّ اكْفِنِي مَرْحَباً، فَخَرَجَ إِلَيْهِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام)، فَلَمَّا بَصُرَ بِهِ مَرْحَبٌ أَسْرَعَ إِلَيْهِ فَلَمْ يَرَهُ يَعْبَأُ بِهِ، فَأَنْكَرَ ذَلِكَ وَأَحْجَمَ عَنْهُ، ثُمَّ أَقْدَمَ وَ هُوَ يَقُولُ: أَنَا الَّذِي سَمَّتْنِي أُمِّي مَرْحَباً.فَأَقْبَلَ عَلِيٌّ (علیه السلام)بِالسَّيْفِ، وَ هُوَ يَقُولُ: أَنَا الَّذِي سَمَّتْنِي أُمِّي حَيْدَرَةَ. فَلَمَّا سَمِعَهَا مِنْهُ مَرْحَبٌ هَرَبَ وَ لَمْ يَقِفْ خَوْفاً مِمَّا حَذَّرَتْهُ مِنْهُ ظِئْرُهُ، فَتَمَثَّلَ لَهُ إِبْلِيسُ فِي صُورَةِ حَبْرٍ مِنْ أَحْبَارِ الْيَهُودِ، فَقَالَ: إِلَى أَيْنَ يَا مَرْحَبُ فَقَالَ: قَدْ تَسَمَّى عَلَيَّ هَذَا الْقِرْنُ بِحَيْدَرَةَ. فَقَالَ لَهُ إِبْلِيسُ: فَمَا حَيْدَرَةُ فَقَالَ: إِنَّ فُلَانَةَ ظِئْرِي كَانَتْ تُحَذِّرُنِي مِنْ مُبَارَزَةِ رَجُلٍ اسْمُهُ حَيْدَرَةُ، وَ تَقُولُ: إِنَّهُ قَاتِلُكَ. فَقَالَ لَهُ إِبْلِيسُ: شَوْهاً لَكَ، لَوْ لَمْ يَكُنْ حَيْدَرَةُ إِلَّا هَذَا وَحْدَهُ لَمَا كَانَ مِثْلُكَ يَرْجِعُ عَنْ مِثْلِهِ، تَأْخُذُ بِقَوْلِ النِّسَاءِ وَ هُنَّ يُخْطِئْنَ أَكْثَرَ مِمَّا يُصِبْنَ، وَ حَيْدَرَةُ فِي الدُّنْيَا كَثِيرٌ، فَارْجِعْ فَلَعَلَّكَ تَقْتُلُهُ، فَإِنْ قَتَلْتَهُ سُدْتَ قَوْمَكَ وَ أَنَا فِي ظَهْرِكَ أَسْتَصْرِخُ الْيَهُودَ لَكَ. فَرَدَّهُ فَوَ اللَّهِ مَا كَانَ إِلَّا كَفُوَاقِ، نَاقَةٍ حَتَّى ضَرَبَهُ عَلِيٌّ (علیه السلام)ضَرْبَةً سَقَطَ مِنْهَا لِوَجْهِهِ وَ انْهَزَمَ الْيَهُودُ وَ هُمْ يَقُولُونَ: قُتِلَ مَرْحَبٌ، قُتِلَ مَرْحَبٌ. قَالَ: وَ فِي ذَلِكَ يَقُولُ الْكُمَيْتُ بْنُ زَيْدٍ الْأَسَدِيُّ فِي مَدْحِه لِعَلِيٍّ (علیه السلام): "سَقَى جُرَعَ الْمَوْتِ ابْنَ عُثْمَانَ بَعْدَ مَا تَعَاوَرَهَا مِنْهُ وَلِيدٌ وَ

مَرْحَبٌ" فَالْوَلِيدُ هُوَ ابْنُ عُتْبَةَ خَالِ مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ، وَ عُثْمَانُ بْنُ طَلْحَةَ مِنْ قُرَيْشٍ، وَ مَرْحَبٌ مِنَ الْيَهُودِ؛ (1)

مکحول می‌گوید: هنگامی که روز جنگ خیبر فرا رسید مردی از میان یهودیان خارج شد که به او مَرحَب می گفتند. او مردی بلند قامت و درشت جثّه بود و یهودیان او را به خاطر دلاوری و توانگری‌اش بر خود مقدّم می‌داشتند. راوی می‌گوید: در آن روز مَرحَب به سوی یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت و هیچ‌کس توانایی جنگ با او را نداشت (در کشاکش مبارزه هر که به سمت او می آمد). او می‌گفت: «من مرحب هستم» آنگاه بر او حمله‌ور می‌شد و هیچ یک تاب مقاومت در برابر او رانداشتند. راوی گوید: مَرحَب دایه‌ای منجّم [و پیشگوی] داشت که از جوانی و درشت هیکلی مرحب خوشش می‌آمد و به او می‌گفت: با هر هماوردی بجنگ و با هر کس که با تو ستیزه کرد بستیز، جز کسی که نامش «حیدر» است؛ که اگر در مقابلش بایستی کشته خواهی شد. راوی گوید: هنگامی که جنگ‌آوری مرحب فزونی یافت مردم از جایگاه او [و توانایی او در جنگ] متحیّر گشتند و نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شکایت کردند و از ایشان خواستند که امیرالمومنین علی (علیه السلام)را به سوی مرحب بفرستد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) علی (علیه السلام)را نزد خود خواند و به او فرمود: ای علی! مرحب را کفایت کن [و او را به تنهایی از بین ببر]. امیرالمؤمنین (علیه السلام)به سوی مرحب رفت. هنگامی که مرحب امام را دید به سویش شتافت و زمانی که مشاهده کرد حضرت او را بزرگ و با اهمیت برنمی‌شمرد ناراحت شد و بر او بسیار سنگین آمد. سپس جلو آمد در حالی که می‌گفت: من کسی هستم که مادرم مرا مرحب نام نهاد. علی (علیه السلام)قدم پیش نهاد و فرمود: من کسی هستم که مادرم مرا «حیدر» نامید. هنگامی که مرحب این سخن را شنید گریخت و از ترس


1) الأمالي (للطوسي)، النص، ص: 3؛بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌21، ص: 9؛سفينة البحار، ج‌3، ص: 321

آنچه دایه‌اش او را از آن برحذر داشته بود توقّف نکرد. پس ابلیس در چهرۀ دانشمندی از دانشمندان یهود بر او مجسّم شد و گفت: مرحب کجا می‌روی؟ مرحب گفت: این هماورد خود را حیدر می‌خواند! ابلیس پرسید: مگر حیدر کیست؟ مرحب گفت: دایه‌ام مرا از رزم با مردی به نام حیدر بیم می‌داد و می‌گفت: او تو را خواهد کشت. ابلیس به او گفت: ننگ بر تو. اگر حیدر جز این یک نفر نبود هرگز مانند تویی از نزد چون اویی باز نمی‌گشت [و فرار نمی‌کرد]. تو سخن زنان را می‌پذیری در حالی که آنان بیش از آنچه درست بگویند به خطا می‌روند. حیدر در جهان فراوان است. اینک بازگرد شاید تو او را از بین ببری. پس اگر او را کُشتی بر قومت سَروَری و آقایی می‌یابی و من پشتیبان تو می‌باشم. [بازگرد که] یهودیان به تو پناه می‌جویند.

پس ابلیس او را بازگرداند و به خدا قسم اندکی نگذشت [به مقدار زمان میان دوشیدن شیر از شتر] که علی (علیه السلام)ضربتی به او زد و او با صورت به زمین افتاد و یهودیان در حالی که می‌گفتند مرحب کشته شد، مرحب کشته شد، شکست خوردند. راوی گوید:کمیت بن زید اسدی در این باره در مدح و ستایش علی (علیه السلام) می‌گوید:«علی (علیه السلام) جرعۀ مرگ را به فرزند عثمان چشاند پس از آن‌که ولید و مرحب مرگ را در میان خود دست به دست گردانند».

همچنین در برخی از منابع در شرح ماوقع چنین آمده: صدای ضربات شمشیر و نیزه های دو قهرمان اسلام و یهود وحشت عجیبی در دل ناظران به وجود آورد. حاکم نیشابوری و دیگر علمای اهل تسنن می نویسد:

«فَضَرَبَ مَرْحَبًا فَفَلَقَ رَأْسَهُ فَقَتَلَهُ، وَکانَ الْفَتْحُ؛ (1)

ناگهان شمشیر برنده و کوبنده قهرمان اسلام بر فرق مرحب فرود آمد و سپر و کلاه خود و سنگ و سر را تا دندان دو نیم ساخت و مرحب کشته شد و سپاه اسلام پیروز شد».


1) المستدرک حاکم نیشابوری، ج3، ص41

مرحب به زمین افتاد. فریاد خوشحالی مسلمین در فضا طنین انداز شد. این ضربت آن چنان سهمگین بود که برخی از دلاوران یهود که پشت سر مرحب ایستاده بودند وقتی این صحنه را مشاهده کردند وحشت زده به قلعه پناهنده شدند و فوراً درب قلعه را بستند. امیرالمومنین (علیه السلام) یهودیان فراری را تا درب حصار تعقیب کرد. امیرالمومنین (علیه السلام) فورا متوجه درب خیبر گردید و دست در چهار چوب درب انداخت و آن را از جای خود کند و بر روی خندق پرتاپ نمود تا دیگر مسلمانان بتوانند از روی آن عبور کرده وارد قلعه شوند و در برخی از روایات آمده کهدرب قلعه را پس از کندن به چهل متر عقب پرت کرد (جلوتر به روایت آن اشاره خواهد شد). امیرالمومنین (علیه السلام) در این جنگ با آن که دروازه قموص به قدری سنگین بود که چهل مرد جنگی لازم بود تا دروازه را باز یا بسته کنند آن در آهنین را یک تنه از جا کند و برای خود سپر قرار داد و جنگ نمود. راوی می گوید:

«لَقَدْ تَکلَّفَ حَمْلَهُ أَرْبَعُونَ رَجُلاً فَمَا أَطَاقُوهُ؛ (1)

علی (علیه السلام)دری را از جای کند که چهل نفر قدرت انتقال آن را نداشتند».

در همین روایت آمده وجود ملکوتی امیرالمومنین (علیه السلام) پس از کندن درب خیبر آن را به چهل متر پشت سر خود پرتاب نمود:

«عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ قَالَ... إِنَّهُ لَمَّا دَنَا مِنَ الْغَمُوصِ أَقْبَلَ أَعْدَاءُ اللَّهِ مِنَ الْيَهُودِ يَرْمُونَهُ بِالنَّبْلِ وَ الْحِجَارَةِ فَحَمَلَ عَلَيْهِمْ عَلِيٌّ (علیه السلام) حَتَّى دَنَا مِنَ الْبَابِ فَثَنَى رِجْلَهُ ثُمَّ نَزَلَ مُغْضَباً إِلَى أَصْلِ عَتَبَةِ الْبَابِ فَاقْتَلَعَهُ ثُمَّ رَمَى بِهِ خَلْفَ ظَهْرِهِ أَرْبَعِينَ ذِرَاعاً قَالَ ابْنُ عَمْرٍو مَا عَجِبْنَا مِنْ فَتْحِ


1) الأمالي( للصدوق)، النص، ص: 513؛مناقب آل أبي طالب (علیه السلام)(لابن شهرآشوب)، ج‌2، ص: 294؛ بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌21، ص: 26

اللَّهِ خَيْبَرَ عَلَى يَدَيْ عَلِيٍّ (علیه السلام)وَ لَكِنَّا عَجِبْنَا مِنْ قَلْعِهِ الْبَابَ وَ رَمْيِهِ خَلْفَهُ أَرْبَعِينَ ذِرَاعاً وَ لَقَدْ تَكَلَّفَ حَمْلَهُ أَرْبَعُونَ رَجُلًا فَمَا أَطَاقُوهُ... ؛(1)عبدالله پسر عمرو پسر عاص گفت: چون على (علیه السلام) به قلعه غموص نزديک شد دشمنان خدا از يهود او را به تير و سنگ می زدند و او پيش می رفت تا خود را به در قلعه رسانيد و خشمناک پا از ركاب تهى كرد و پياده شد و عتبه در را گرفت و آن را از جا كند و چهل ذراع پشت سر خود پرتاب كرد. ابن عمرو گفت: ما از اينكه خدا قلعه را به دست على گشود تعجب نكرديم و از اين در عجب شديم كه چگونه در را كند و چهل ذراع پشت سر انداخت با اينكه چهل مرد خواستند او را بردارند و نتوانستند...».

در روایتی اميرالمؤمنين در ضمن نامه خود به "سهل بن حنيف" نوشت:

«فَرُوِيَ أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام)قَالَ فِي رِسَالَتِهِ إِلَى سَهْلِ بْنِ حُنَيْفٍ رَحِمَهُ اللَّهُ وَ اللَّهِ مَا قَلَعْتُ بَابَ خَيْبَرَ وَ رَمَيْتُ بِهِ خَلْفَ ظَهْرِي أَرْبَعِينَ ذِرَاعاً بِقُوَّةٍ جَسَدِيَّةٍ وَ لَا حَرَكَةٍ غِذَائِيَّةٍ لَكِنِّي أُيِّدْتُ بِقُوَّةٍ مَلَكُوتِيَّةٍ وَ نَفْسٍ بِنُورِ رَبِّهَا مُضِيئَةٍ وَ أَنَا مِنْ أَحْمَدَ كَالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ وَ اللَّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَى قِتَالِي لَمَا وَلَّيْتُ وَ لَوْ مَكَّنَتْنِي الْفُرْصَةُ مِنْ رِقَابِهَا لَمَا بَقَّيْتُ وَ مَنْ لَمْ يُبَالِ مَتَى حَتْفُهُ عَلَيْهِ سَاقِطٌ فَجَنَانُهُ فِي الْمُلِمَّاتِ رَابِطٌ... ؛ (2)

من با توانایی جسمی و نيروى غذا و خوراکی درب خيبر را نكندم و چهل ذراع به عقب اندازم بلكه با قدرت ملكوتى و از جان خدا پرورده‌اى كمک گرفتم (بلكه آن قدرت ملكوتی و نفس منوّر به نور الهی مرا به اين كار وا داشت) من نسبت به احمد پرتوى هستم. بخدا اگر همه عرب براى نبرد با من همدست شوند از آنها نگريزم و اگر فرصت بدست آيد همه را گردن زنم


1) الأمالي( للصدوق)، النص، ص: 513؛مناقب آل أبي طالب (علیه السلام)(لابن شهرآشوب)، ج‌2، ص: 294؛ بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌21، ص: 26

2) همان، النص، ص: 513

هر كه از من نهراسد مرگش گريبان گير است و دلش در پيشامدها برجا است».همچنین حضرت در جواب مردی که از ایشان سؤال نمود: آیا سنگینی درب را احساس نکردید؟ فرمودند:

«به همان اندازه سنگینی که از سپر خود احساس می‌کردم».(1)

و در پاسخ به شخصی دیگر نیز فرمود:

«فَقَالَ مَا قَلَعْتُهَا بِقُوَّةٍ بَشَرِيَّةٍ وَ لَكِنْ قَلَعْتُهَا بِقُوَّةٍ إِلَهِيَّةٍ وَ نَفْسٍ بِلِقَاءِ رَبِّهَا مُطْمَئِنَّةٍ رَضِيَّة؛(2)

من هرگز آن در را با نیروی بشری از جای نکندم بلکه در پرتو نیروی خداوندی و با قلبی مطمئن به روز قیامت و راضی از آن، انجام دادم».

مورّخين از حسن بن صالح از أبى عبد اللَّه جدلى روايت كرده‌اند كه گفت: از اميرالمومنين (علیه السلام)شنيدم كه می فرمود:

«لَمَّا عَالَجْتُ بَابَ خَيْبَرَ جَعَلْتُهُ مِجَنّاً لِي وَ قَاتَلْتُ الْقَوْمَ فَلَمَّا أَخْزَاهُمُ اللَّهُ وَضَعْتُ الْبَابَ عَلَى حِصْنِهِمْ طَرِيقاً ثُمَّ رَمَيْتُ بِهِ فِي خَنْدَقِهِمْ فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ لَقَدْ حَمَلْتَ مِنْهُ ثِقْلًا فَقَالَ مَا كَانَ إِلَّا مِثْلَ جُنَّتِيَ الَّتِي فِي يَدِي فِي غَيْرِ ذَلِكَ الْمَقَام؛ (3)

من درب خیبر را کنده به جای سپر به کار بردم و پس از پایان نبرد آن را مانند پل بر روی خندقی که یهودیان کنده بودند قرار دادم، سپس آن را میان خندق پرتاب کردم. مردی پرسید: آیا سنگینی آن را احساس کردی، فرمود: به همان اندازه از سنگینی که از سپر خود احساس می‌کردم».


1) الموسوعة الکبری فی غزوات النبی الاعظم، ج4، ص73

2) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌21، ص: 40

3) الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج‌1، ص: 128

چند نکته در این روایت:

1. حضرت درب خیبر را همچون سپر استفاده نمودند.1. درب را بر روی خندق قرار دادند تا مسلمین به وسیله آن بتوانند از خندق عبور کرده و وارد قلعه شوند.

به این ترتیب پس از ساعاتی، قلعه محکم و مقاوم خیبر به دست توانای امیرالمومنین (علیه السلام) فتح شد و خیبر با آن همه اسلحه و مهمات و نیرویی بالغ بر 20 هزار نفر، به دست 1400 نفر از مسلمانان فتح شد.

بسیاری از بزرگان اهل تسنن روایت فرار ابوبکر و عمر در جنگ خیبر را بیان کرده‌اند. سیوطی و بسیاری از بزرگان اهل‌سنت نقل کرده‌اند:

«عَنْ عَلِیَ (علیه السلام) قَالَ: سَارَ رَسُولُ اللَّهِ اِلی خَیْبَرَ، فَلَمَّا اَتَاهَا رَسُولُ اللَّهِ بَعَثَ عُمَرَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ وَمَعَهُ النَّاسُ اِلی مَدِینَتِهِمْ وَاِلی قَصْرِهِمْ فَقَاتَلُوهُمْ، فَلَمْ یَلْبَثُوا اَنْ هَزَمُوا عُمَرَ وَاَصْحَابَهُ، فَجَاءَ یَجْبُنُهُمْ وَیَجْبُنُونَهُ، فَسَاءَ ذالِکَ رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ: لابُعَثَنَّ عَلَیْهِمْ رَجُلاً یُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولُهُ، وَیُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ، یُقَاتِلُهُمْ حَتَّی یَفْتَحَ اللَّهُ لَهُ، لَیْسَ بِفَرَّارٍ، فَتَطَاوَلَ النَّاسُ لَهَا، وَمَدُّوا اَعْنَاقَهُمْ یَرُونَهُ اَنْفُسَهُمْ رَجَاءَ مَا قَالَ، فَمَکَثَ رَسُولُ اللَّهِ سَاعَةً فَقَال: اَیْنَ عَلِیٌّ؟ فَقَالُوا: هُوَ اَرْمَدُ، قَالَ: ادْعُوهُ لِی، فَلَمَّا اَتَیْتُهُ فَتَحَ عَیْنِی، ثُمَّ تَفَلَ فِیهَا، ثُمَّ اَعْطَانِی اللوَاءَ فَانْطَلَقْتُ بِهِ سَعْیَاً خَشْیَةَ اَنْ یُحْدِثَ رَسُولُ اللَّهِ فِیهَا حَدَثَاً اَوْ فِیَّ، حَتَّی اَتَیْتُهُمْ فَقَاتَلْتُهُمْ، فَبَرَزَ مَرْحَبٌ یَرْتَجِزُ، وَبَرَزْتُ لَهُ اَرْتَجِزُ کَمَا یَرْتَجِزُ حَتَّی الْتَقَیْنَا، فَقَتَلَهُ اللَّهُ بِیَدِی، وَانْهَزَمَ اَصْحَابُهُ، فَتَحَصَّنُوا وَاَغْلَقُوا

الْبَابَ، فَاَتَیْنَا الْبَابَ، فَلَمْ اَزَلْ اُعَالِجُهُ حَتَّی فَتَحَهُ اللَّهُ. ش، والْبزار، وسندُهُ حَسَنٌ؛(1)

ص396؛مسند البزار البحر الزخار، ج3 ص22

امیرالمومنین (علیه السلام) می‌فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به طرف خیبر رفت. عمر را با گروهی به طرف اهل خیبرفرستاد تا با آنان بجنگند. مدتی نگذشته بود که عمر و یارانش گریختند. پس از بازگشت، عمر یارانش را متهم به ترسیدن می‌کرد و آن‌ها عمر را. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ناراحت شد و فرمود: مردی را به این جنگ خواهم فرستاد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند. او با خیبریان خواهد جنگید تا پیروز شود. حاضران گردن‌ها را دراز کردند تا ببیند چه کسی این سعادت را به دست می‌آورد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)لحظه‌ای مکث کرد سپس فرمود: علی کجاست؟ گفتند او چشم درد دارد. فرمود او را صدا بزنید. هنگامی که محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)آمدم آب دهانش را بر چشمم مالید، پرچم را به دستم داد. به سرعت حرکت کردم تا تصمیم دیگری بر تغییر من ایجاد نشود. با دشمن وارد جنگ شدم. مرحَب به میدان آمد و رجز می‌خواند. من نیز به میدان رفتم و رجز خواندم تا با یکدیگر درگیر شدیم. سرانجام خداوند این پهلوان نامی یهود را به دست من از بین برد. یارانش متفرق شدند و به طرف قلعه عقب‌نشینی کردند و درها را بستند. پشت درِ ورودی قلعه آمدم و آن قدر پافشاری کردم تا خداوند آن را گشود. سند این حدیث «حسن» است. حاکم نیشابوری، پس از نقل روایت می‌گوید: هذا حدیث صحیح الاسناد ولم یخرجاه».

5. جنگ در «موته»

در ربیع‌الاول سال هشتم هجری، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)گروه تبلیغی شانزده نفره‌ای به ذات اطلاح از اراضی شام فرستاد. مردم آن منطقه نه تنها دعوت


1) . جامع الأحاديث، السيوطي، ج30 ص423؛المستدرك على الصحيحين ج3 ص 40؛ مصنف ابن أبي شيبة، ج7

ایشان را به اسلام نپذیرفتند بلکه به گروه اعزامی حمله کردند و آنها را از دم تیغ گذراندند. خبر این واقعه را یک زخمی که در میان کشته‌ها افتاده بود و شبانه توانست از آنجا خارج شود به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)رساند. هم زمان با این واقعه، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)پیکی به سوی حاکم بصری فرستاد. غسانیان در موته، وقتی به هویت پیک پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)پی بردند او را گردن زدند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)در جمادی‌الاولی همان سال، لشکری سه هزار نفری به فرماندهی جعفر بن ابی‌طالب و زید بن حارثه و عبدالله بن رواحه به موته فرستاد. آنها در آنجا، با ارتشی متشکل از نظامیان رومی و قبایل هم‌پیمان آنان مواجه شدند.(1)

بعد از صلح حدیبیه، یهود جناح عظیمش را از دست داد و مجبور شد آخرین تیغ خود را از نیام در آورد. این برای بار دوم در طول تاریخ بود که یهود برای رویارویی با یک پیامبر به سراغ ابرقدرت زمان خود، روم می‌رفت. بار اول در عصر حضرت عیسی (علیه السلام) پیلاتوس رومی را بر ضد آن حضرت وارد عمل کردند. این‌بار نیز هنگامی که از مشرکان مایوس شدند از امپراتوری روم کمک خواستند. رومیان، سپاه خویش را در موته که حدود هزار کیلومتر از مدینه فاصله داشت مستقر کردند. یهود، پس از شکست‌های پیاپی در جلوگیری از گسترش اسلام و قلمرو آن و خروج جبهه شرک از مثلث یهود، نفاق و شرک، برای نابودی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و اسلام که هر لحظه بر رشد آن افزوده می‌شد عرصه کارزار را تغییر داد.

با وجود حضور صد هزار نفری رومیان در آن منطقه،(2)جنگی جدی در موته رخ نداد. علاوه بر آن، تعداد کشته‌های اندک مسلمین در این نبرد


1) . ر.ک: المغازی، ج2، صص 752-756؛ السیرة النبویة، ج2، ص 373؛

2) المغازی، ج2، ص 760.

فقط سه فرمانده تعیین شده پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و پنج مسلمان دیگر(1)

و همچنین تفویض فرماندهی از سوی مسلمین به خالد بن ولید، بعد از شهادت سه فرمانده منتخب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بسیار مشکوک است. با دقت در این نکات و وقایع پدید آورنده نبرد موته این احتمال تقویت می‌شود که جبهه روم از این لشکرکشی، هدف خاصی جز محک زدن دولت نو بنیاد جنوبی نداشته است ولی یهود با بهره بردن از همین حرکت روم و با هماهنگی منافقان و جبهه شرک، در پی دور ساختن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و سپاهیانش از مدینه بود تا در نبود پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)منافقان مدینه کودتا کنند و با حمله هم زمان مشرکان به مدینه، پایتخت حکومت اسلامی سقوط کند. هوشیاری حاکم بزرگ اسلام و اتصال وی به منبع وحی، نقشه مثلث شوم را خنثی کرد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سپاه را بدون حضور خود و امیرالمومنین (علیه السلام) به آن نقطه فرستاد.(2)

6. «تبوک»

پس از فتح مکه و طائف، روم دوباره در منطقه‌ای مرزی که در مقایسه با موته، در فاصله نزدیک‌تری واقع شده بود دست به لشکرکشی عظیمی زد. این‌بار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) لازم دید که خود با سپاهی پر تعداد (سی هزار نفر) به آنجا برود. پیش از رسیدن سپاهیان اسلام به تبوک، رومیان از آنجا رفته بودند و مسلمین بدون هیچ‌گونه درگیری به مدینه بازگشتند. از این موضوع و نیز از سوءقصد به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)هنگام بازگشت از تبوک، در


1) المغازی ، ج2، ص 769.

2) تبار انحراف، ص237

تنگه عقبه،(1)و نیز سوءقصد به جان امیرالمومنین (علیه السلام) در همان زمان،(2)

می‌توان نتیجه گرفت که در این زمان نیز بین یهود و نفاق ارتباطی وجود داشت و یهود هنوز در پی اجرای نقشه کودتای منافقان برای به دست گرفتن حکومت در پایگاه اسلام بود. اما این‌بار نیز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با گماردن علی بن ابی‌طالب (علیه السلام) به جانشینی خویش در مدینه طرح آنها را نقش بر آب کرد.(3)لذا پس از تلاش بی‌نتیجه برای قتل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و اعلام ولایت امام علی (علیه السلام)در روز غدیر، عده‌ای بعد از ورود به مدینه در خانه ابوبکر جمع شدند و در آنجا پیمان دیگری بستند.(4)

چنانکه در برخی منابع آمده در این پیمان بر خلافت ابوبکر، عمر، ابوعبیده و سالم مولی ابی‌حذیفه بعد از رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) خدا تاکید شده و با خلافت امیرالمومنین (علیه السلام) مخالفت شده است.(5)

متن این صحیفه در کتب روایی ثبت و ضبط گردیده که می توانید به آن رجوع نمایید.

نکته مهم در مطلب فوق: افرادی که برای سوءقصد به جان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده بودند چه کسانی هستند؟ در پاسخ می گوییم: نامشان در کتب معتبر شیعه و سنی ذکر شده است و در قرآن کریم نیز به این مطلب که برخی از صحابه قصد داشتند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را ترور کنند اشاره شده که از دیدگاه شیعه و سنی قطعی است که بعدا به آن اشاره خواهیم کرد.


1) ر.ک: المغازی، ج3، صص 1042 و 1043؛ تاریخ الیعقوبی، ج2، ص 68

2) ر.ک: تفسیر المنسوب الی الامام الحسن العسکری (علیه السلام)، صص 380-383؛ الاحتجاج، ج1، ص 59

3) تبار انحراف، ص239

4) اسرار آل محمد (علیهم السلام)، سلیم بن قیس، 1416ق، ص232

5) ارشاد القلوب، دیلمی، 1412ق، ج2، ص333.

«مدح امیرالمومنین و ذم غاصبین»

اشاره

حضرت صدیقه طاهره زهرای مرضیه (علیها السلام) در مدح و فضل و منقبت «وجه الله، عین الله، اذن الله، یدالله، نورالله» و «ناصر انبیاء و اولیاء» حضرت خیبر شکن، امیرالمومنین (علیه السلام)و در ذم و طعن جنود شیطان «یهود» و «مشرکان» و «منافقان» در مسجد و در مقابل آنان فرمودند: هر زمان که یهودیان آتشی برای جنگ می‌افروختند خداوند توانا آن را خاموش می‌کرد و هرگاه که شاخ شیطان نمایان می‌شد یا آنکه صدای فتنه از مشرکان در می‌آمد پدرم برادرش امیرالمومنین علی (علیه السلام) را در لهیب برافروخته آن آتش می‌افکند و او نیز از آن آتش دست نمی‌کشید مگر آنکه بال‌های سلحشوران جنگی را با پای خود لگدمال می‌کرد و آتش فتنه آنان را با شمشیر خود خاموش می‌ساخت:

«قَذَفَ اَخاهُ فی لَهَواتِها، فَلاینْكَفِیءُ حَتَّی یطَأَ جِناحَها بِأَخْمَصِهِ، وَ یخْمِدَ لَهَبَها بِسَیفِهِ؛

پدرم برادرش امیرالمومنین علی (علیه السلام) را در لهیب برافروخته آن آتش می‌افکند و او نیز از آن آتش دست نمی‌کشید مگر آنکه بال‌های

سلحشوران جنگی را با پای خود لگدمال می‌کرد و آتش فتنه آنان را با شمشیر خود خاموش می‌ساخت».

این فرمایشات حضرت، اشاره به دلاوری امیرعوالم، امیرالمومنین (علیه السلام) و جنگ هایی که یهودیان «مستقیم» و «غیرمستقیم» در آن شرکت داشتند (که قبلا به آن اشاره شد) دارد. لذا برای لمس، فهم و درک بیشتر از این فرمایش صدیقه طاهره (علیها السلام) در ادامه به برخی از رشادت های امیرالمومنین (علیه السلام) اشاره می کنیم:

شجاعت امیرالمومنین (علیه السلام) در جنگ بدر

الف) در منابع شیعی:

از رسوم دیرینه عرب، نبردهای تن به تن در آغاز جنگ بود و پس از آن، حمله عمومی آغاز می‌شد. سه تن از دلاوران قریش در حالی که غرق در سلاح بودند از میان سپاه بیرون آمدند و هماورد طلبیدند: عتبه، شیبه، ولید. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)نیز علی (علیه السلام) و حمزه و عبیده را که همگی از بستگانش بودند به میدان فرستاد. امیرالمومنین (علیه السلام) ولید را به هلاکت رساند و به یاری حمزه شتافت و در کشتن عتبه شرکت جست. آن‌گاه همراه حمزه به سراغ هماورد عبیده رفتند و شیبه را نیز به هلاکت رساند. در این که هماوردحمزه، عتبه بوده یا شیبه اختلاف است ولی به طور قطع علی (علیه السلام)در قتل هر سه این افراد که از بستگان نزدیک معاویه بودند شرکت داشت و بعدها در زمان خلافتش، در نامه‌ای به معاویه به این عمل خویش افتخار کرد. از میان این سه مجاهد مسلمان، عبیده زخم عمیقی برداشته بود که هنگام بازگشت از بدر شهید شد. با به خاک افتادن یلان قریش، سپاه اسلام نیرو گرفت و به دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر ارتش کفر که

روحیه‌اش به شدت رو به ضعف نهاده بود هجوم برد و جنگ سختی در گرفت. سپاه شرک در هم ریخت و مشرکان یک به یک از دم تیغ گذشتند. در حقیقت، کسی که این سپاه را منهدم کرد علی بن ابی‌طالب (علیه السلام)بود. نیمی از هفتاد کشته بدر را علی (علیه السلام)به تنهایی به هلاکت رساند و در کشتن نیمی دیگر نیز شرکت داشت.(1)

نکته: یکی از زخمی های جنگ بدر «عمربن عبدود» است اما صحبتی از او در جنگ بدر نیست. در حالی که در جنگ خندق بسیار از او یاد می شود. در اینجا شخصیت «عتبه» و «شیبه» و «ولید» به حدی بزرگ بود که نوبت به «عمرو بن عبدود» نمی رسد.

ب) در منابع اهل تسنن:

در آغاز نبرد، سه تن از دلاوران قریش که تا دندان مسلح بودند به نام هاى: «عتبه» (پدر هند، همسر ابوسفیان) برادر بزرگ او «شیبه» و «ولید» (فرزند عتبه) فریادکشان به وسط میدان جنگ آمدند و هماورد خواستند. در این هنگام سه نفر از دلاوران انصار براى نبرد با آنان واردمیدان شدند و خود را معرفى کردند. قهرمانان قریش که از جنگ با آنان خوددارى نموده فریاد زدند: اى محمد! افرادى که از اقوام ما، هم شأن ما هستند براى جنگ با ما بفرست. در این هنگام رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)به «عبیده بن حارث بن عبدالمطلب»، «حمزه بن عبدالمطلب (رحمه الله)» و «على بن ابیطالب (علیه السلام)» دستور داد به جنگ این سه تن بروند. این سه مجاهد شجاع روانه رزمگاه شدند و خود را معرفى کردند. آنان هر سه نفر را براى مبارزه پذیرفتند و گفتند: همگى هم شأن ما هستند. از این سه تن «حمزه» با


1) . تبار انحراف، ص203

«شیبه»، «عبیده» با «عتبه» و «على» که جوان ترین آنها بود با «ولید»، دایى معاویه روبرو شدند و جنگ تن به تن آغاز گردید. «على» و «حمزه» هر دو هماورد خود را به سرعت به قتل رساندند ولى ضربات متقابل میان «عبیده» و «عتبه» هنوز ادامه داشت و هیچ کدام بر دیگرى غالب نمى شد. از این رو «على» و «حمزه» پس از کشتن رقیبان خود به کمک «عبیده» شتافتند و عتبه را نیز به هلاکت رساندند.(1)

شجاعت امیرالمومنین (علیه السلام) در جنگ «احد»

اشاره

هنگام جنگ احد فرا رسید. آرایش سپاه همانند روز بدر بود. مشرکان با سر و صدای فراوان طبل‌ها، به میدان آمدند. این سوی میدان نه اسبی بود و نه وسیله‌ای. طلحة بن ابی‌طلحه که قهرمان و علمدار مشرکان بود پیش آمد و مبارزه طلبید. حضرت علی (علیه السلام) به میدان رفت و او و سپس برادرش را کشت. دیگران نیز پیش آمدند و پرچم سپاه شرک را به دست گرفتند که علی بن ابی‌طالب (علیه السلام)همه را به هلاکترساند. دیگر کسی نبود که عَلَم را بردارد. عَلَم مشرکان افتاده بود و لشکر کفر هم نظاره می‌کرد. با کشته شدن علمداران مشرکان و فرمان حمله پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)هم مسلمانان روحیه گرفتند و هم نیروهای دشمن پراکنده شدند و گریختند. زنان، بردگان، پول‌ها و طلاهای بسیاری که دشمن از مکه با خود آورده بود جا ماند. مسلمانان سراغ غنائم رفتند اما مومنان حقیقی همچنان در حال تعقیب دشمن بودند. نگهبانان تنگه که همرزمانشان را در حال جمع‌آوری غنائم دیدند از تنگه به زیر آمدند. عبدالله بن جبیر سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)را به آنها گوشزد کرد ولی نصیحت وی سودی


1) . الکامل فى التاریخ، ابن اثیر ، ج 2، ص 125

نبخشید و تنها دوازده تن همراه او باقی ماندند. خالد بن ولید و یارانش که در کمین تنگه بودند با خالی شدن تنگه از محافظان، پیش راندند و باقی ماندگان را به شهادت رساندند سپس از پشت سر مسلمانان به آنها حمله کردند. نخستین هدف دشمن، شخص پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. با حمله خالد، مشرکانی که فرار می‌کردند بازگشتند. حضرت علی (علیه السلام) می‌دانست در آن لحظه حساس نخستین هدف دشمن، شخص پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است که در صحنه نبرد حضور داشت. از این‌رو به قصد حراست از وجود نازنین پیامبر اکرم (علیه السلام) به سرعت خویش را به آن بزرگوار رساند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در گیر و دار معرکه هجمه خالد و یارانش از سویی و از سوی دیگر فرار بسیاری از مسلمانان، تنها و بی‌یاور مانده بود. علی (علیه السلام)در این بازگشت، قصد جنگ نداشت. او در جنگ بدر شمار بسیاری از دشمن را از پا در آورد و زخم چندانی نخورد اما در جنگ احد تعداد کمی را از پا در آورد و هفتاد زخم خورد؛ به گونه‌ای که هر زخمی را می‌بستند زخم کنار آن سرباز می‌کرد. این زخم‌ها زمانی بر پیکرش وارد آمد که تمام دغدغه‌اش رسیدن به وجود مبارک حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم)بود و با سرعت پیش می‌رفت تا به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)برسد. امیرالمومنین (علیه السلام) در حال نجات جان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و آن دو نفر در حال فرار... .(1)


1) . تبار انحراف، ص213

فداکاری امیرالمومنین (علیه السلام) در «احد»

بر حسب بعضی نقل‌ها، در روز اُحُد همه مسلمانان به جز تعداد اندکی میدان جنگ را رها کردند(1)که در نام آن‌ها جز علی (علیه السلام)اختلاف است. به نوشته ابن‌اثیر، علی بن ابی‌طالب (علیه السلام) پس از کشتن پرچمداران قریش، چندین بار به فرمان رسول‌خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به صف مشرکان حمله کرد و شماری از آنان را کشته و بقیه را پراکنده کرد.(2)فداکاری حضرت نقش به سزایی در حفظ جان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داشت تا آن‌جا که در این جنگ 70 زخم بر پیکرش وارد شد.(3)و بر حسب بعضی نقل‌ها هنگام جنگ شمشیرش شکست و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شمشیر خویش، ذوالفقار را به علی (علیه السلام) داد و هر کس از مشرکان که به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)حمله می‌کرد به وسیله علی (علیه السلام)دفع می‌شد. به فرموده امام صادق (علیه السلام)، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)جبرئیل را بین آسمان و زمین مشاهده کرد که می‌گفت: «لاسیف اِلاّ ذوالفقار و لا فتی اِلاّ علیّ». پس امین وحی نازل شد و گفت: ای رسول خدا! این نهایت فداکاری است. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: علی از من است و من از علی هستم و جبرئیل افزود: من از هر دوی شما هستم.(4)در این جنگ بر بدن مبارک امیرالمؤمنین (علیه السلام)هنگام حمایت از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نود جراحت بر صورت، سر، سینه، شکم، دست و پای مبارک رسید. جبرئیل نازل شد و عرض کرد: «یا محمّد! به خدا قسم این عمل علی بن ابی


1) . واقدی، محمد بن عمر، المغازی، ج‌1، ص‌240

2) . ابن اثیر، عزالدین، الکامل فی التاریخ،، ج‌2، ص‌154

3) . مجمع البیان،طبرسی، ج‌2، ص‌826

4) . همان، ج‌2، ص‌826؛ ابن اثیر، عزالدین، الکامل فی التاریخ، ج‌2، ص‌154

طالب (علیه السلام) مواسات است». پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمود: «این بدان جهت است که من از اویم و او از من است. جبرئیل عرض کرد: و من از شما دو بزرگوارم».(1)امام صادق (علیه السلام)می‌فرماید: در جنگ احد امیرالمؤمنین (علیه السلام)در حال دفاع از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند و دیگر اصحاب فرار می‌کردند. آن حضرت همچون شیر غضبناک از قفای گریختگان رفت و اول به عمر بن خطاب رسید که به اتفاق عثمان و حارث بن حاطب و عده‌ای دیگر به سرعت فرار می‌کردند. حضرت فریاد بر آورد: ای جماعت! بیعت شکستید و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)را تنها گذاشتید و به سوی جهنّم می‌گریزید؟

عمر بن خطاب می‌گوید: علی را دیدم با شمشیر پهنی که مرگ از آن می‌چکید و چشمانش از خشم مانند دو قدح خون بود یا مانند دو کاسه روغنی که آتش در او افروخته باشند می‌درخشید و فهمیدم که اگر به ما برسد به یک حمله ما را خواهد کشت. این بود که جلو رفتم و عرض کردم: «یا اباالحسن! تو را به خدا سوگند می‌دهم که دست از ما برداری که عرب را عادت است که گاهی می‌گریزد و گاهی حمله می‌کند. زمانی که حمله می‌کند تلافی گریختن را می‌نماید». پس آن حضرت ما را رها کرد و به خدا قسم چنان ترسی از آن حضرت در دل من افتاد که تاکنون از دلم خارج نشده است.(2)


1) . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌20، ص: 54

2) . همان، ج‌20، ص: 53

یک زن درصدد نجات جان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

کار غاصبین خلافت به کجا رسیده که باید یک زن درصدد نجات جان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر آید و آنان که ادعای خلافت داشتند در آن کارزار پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را تنها گذاشته و پا به فرار بگذارند:

«نسیبه دختر کعب (اُمّ عَماره) که در روز اُحُد شاهد فرار سپاه اسلام بود نقل می‌کند: تعداد کسانی که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دفاع می‌کردند از 10‌نفر کم‌تر بود که من و شوهر و دو فرزندم از‌جمله آن‌ها بودیم. فداکاری او در حفظ جان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به‌گونه‌ای بود که به فرموده حضرت، به هر سو که می‌نگریستم اُمّ عماره را می‌دیدم که از من دفاع می‌کرد.(1)تا آن‌جا که جراحت‌های بسیاری بر او وارد شد و حضرت فرمود: مقام نُسیبه امروز جایگاهی بهتر از فلان و فلان (منظور همان کسانی هستند که همچون بز کوهی از کوه بالا رفته و فرار کردند) است و نقل شده است که هنگام وفات، 13 زخم بر تن داشت».(2)

کشتن عمربن عبدود در جنگ «خندق»

اشاره

هنگامی که عمرو سه بار مبارز طلبید در هر سه بار جزء علی (علیه السلام)کسی جواب مثبت نداد(3)و زمانی که علی (علیه السلام)برای مقابله با عمرو بن عبدود به میدان می‌رفت پیامبر شمشیرش را به او داد و برای او عمامه بست و از خدا برای او طلب کمک کرد و فرمود: «اللّهم آَعِنهُ علی؛ خدایا علی را بر عمرو نصرت بخش».(4)حضرت در جمله ای تاریخی در شأن امیرالمومنین (علیه السلام) در خندق


1) . المغازی، واقدی، ج‌1، ص‌270-271

2) . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌20، ص: 54؛ المغازي ، الواقدي، ج1 ص 269-270

3) . السيره النبويه،ابن كثير ،ج3 ص 204

4) . مغازي الواقدي، ج 2 ص 471

فرمودند: «بَرَزَ الایمانُ کُلُّه الی الشِّرکِ کُلُه؛ همه ایمان مقابل همه شرک قرار گرفت».(1)

در این جنگ عمرو بعد از کمی رجزخوانی مقابل علی (علیه السلام) و زمانی که علی (علیه السلام)در پاسخ به این کلام عمرو که دوست ندارم تو را بکشم فرمود: اما من دوست دارم که تو را بکشم، عصبانی شد و از اسب پیاده شد و نقاب کناز زد و با امیرالمومنین (علیه السلام) به جنگ پرداخت تا این که حضرت او را به هلاکت رساند .(2)در این هنگام پیامبر (علیه السلام) فرمودند:

«مُبارِزَةِ عَلِیٍّ بنِ اَبِی طالِب (علیه السلام) لِعَمرِو ابن عَبدِوَد یَومَ الخَندَق اَفضَلُ مِن اَعمالِ اُمَّتی الی یَومِ القِیامَة؛(3)

مبارزه علی بن ابیطالب (علیه السلام) با عمر بن عبدود در روز خندق از همه اعمال امت من تا روز قیامت برتر است».

جابر بن عبدالله انصاری می‌گوید: آنقدر علی (علیه السلام)و عمر بن عبدود به هم نزدیک شدند و گرد و غبار بلند شد که ما آن دو را ندیدیم تا اینکه صدای تکبیر شنیدیم و فهمیدیم که علی (علیه السلام) عمرو را کشته است.به نقل سیوطی در کتاب «جامع الاحادیث»، ذهبی از علمای رجال اهل تسنن، سند این روایت را صحیح دانسته است:

«لمبارزة علی بن ابی طالب (علیه السلام) لعمرو بن عبدود یوم الخندق افضل من اعمال امتی الی یوم القیامة (الحاکم وتعقب عن بهز بن حکیم عن ابیه عن جده. قال الذهبی: صح؛(4)


1) . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌20، ص: 215؛ حياة الحيوان الكبرى، الدمیری، ج1 ص 387

2) . السيرة النبوية،ابن هشام الحميري، ج2 ص225

3) . المستدرك على الصحيحين، ج 3 ص 34

4) . جامع الأحاديث، السيوطي، ج 18 ص 53

مبارزه علی بن ابی‌طالب (علیه السلام) با عمرو بن عبدود در روز خندق برتر از عبادت تمام امتم تا روز قیامت می‌باشد. این روایت را حاکم نیشابوری به نقل از بهز بن حکیم از پدرش و او از جدش نقل کرده است و ذهبی می‌گوید: این روایت صحیح است».

1. سخن تفتازانی

سعدالدین تفتازانی یکی دیگر از بزرگان اهل تسنن نیز می‌گوید: شجاعت حضرت علی (علیه السلام)مشهورتر از این است که قابل بیان باشد:

«وایضا هو اشجعهم یدل علیه کثرة جهاده فی سبیل الله وحسن اقدامه فی الغزوات وهی مشهورة غنیة عن البیان ولهذا قال النبی (صلی الله علیه و آله و سلم)لا فتی الا علی ولا سیف الا ذو الفقار وقال (صلی الله علیه و آله و سلم) یوم الاحزاب لضربة علی خیر من عبادة الثقلین؛(1)

همچنین حضرت علی (علیه السلام)شجاع‌ترین مردم است. فراوانی پیکارها و کارهای خوب او در جنگ‌ها دلیل بر شجاعت اوست. شجاعت ایشان امری مشهور و بی‌نیاز از بیان است؛ به همین جهت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره وی فرمود: جوانمردی نیست جز علی و شمشیری نیست مگر ذوالفقار و در روز جنگ احزاب فرمود: یک ضربه شمشیر علی از عبادت جن و انس بهتر است».

2. سخن فخر رازی

فخر رازی یکی دیگر از علمای بزرگ اهل تسنن این روایت شریف را در کتابش این گونه می‌آورد:


1) . شرح المقاصد، التفتازاني، ج5 ص 298

«لمبارزة علی (علیه السلام)مع عمرو بن عبدود (العامری) افضل من عمل امتی الی یوم القیامة، فلم یقل مثل عمله بل قال: افضل کانه یقول: حسبک هذا من الوزن والباقی جزاف؛(1)

مبارزه علی بن ابی‌طالب (علیه السلام) با عمرو بن عبدود در روز خندق برتر از عبادت تمام امتم تا روز قیامت می‌باشد. در این روایت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)نفرمود: که مثل عمل امتم می‌باشد بلکه فرمود: افضل از اعمال امتم می‌باشد و این می‌رساند که همین یک عمل حضرت علی (علیه السلام)برای حضرت کافی است و بقیه اعمالش زیادی می‌باشد».

3. سخن ابی‌الحدید

شارح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید نیز سخن استادش ابوالهذیل را در مورد اینکه عمل امیرالمومنین (علیه السلام)در روز خندق افضل از تمام اعمال مهاجرین و انصاری می‌باشد به صورت ذیل می‌آورد:

«قال شيخنا أبو الهذيل و قد سأله سائل أيما أعظم منزلة عند الله علي (علیه السلام) أم أبو بكر فقال: يا ابن أخي و الله لمبارزة علي (علیهالسلام) عمرا يوم الخندق تعدل أعمال المهاجرين و الأنصار و طاعاتهم كلها و تربي عليها فضلا عن أبي بكر وحده؛(2)

شخصی از استاد ما ابوالهذیل سؤال کرد: آیا منزلت و جایگاه ابوبکر در نزد خداوند بزرگ می‌باشد یا علی (علیه السلام)؟ استاد در جواب گفت: ای پسر برادرم وقتی علی (علیه السلام) با عمرو بن عبدود در روز خندق به مبارزه برخاست این عملش برابری کرد با اعمال و طاعات تمام مهاجرین و انصار و از اعمال آن ها بزرگ تر نیز بود چه رسد از عمل ابی‌بکر به تنهایی».


1) . التفسير الكبير (مفاتيح الغيب) فخر رازی، ج 32 ص 231

2) . شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‌19، ص: 60

در جای دیگر نیز ایشان جریان روز خندق را از حذیفه بن یمان به صورت ذیل می‌آورد:

«عن حذیفة بن الیمان ما یناسب هذا، بل ما هو ابلغ منه، روی قیس بن الربیع عن ابی‌هارون العبدی، عن ربیعة بن مالک السعدی، قال: اتیت حذیفة بن الیمان فقلت: یا ابا عبدالله، ان الناس یتحدثون عن علی بن ابی‌طالب ومناقبه، فیقول لهم اهل البصیرة: انکم لتفرطون فی تقریظ هذا الرجل، فهل انت محدثی بحدیث عنه اذکره للناس؟ فقال: یا ربیعة، وما الذی تسالنی عن علی، وما الذی احدثک عنه والذی نفس حذیفة بیده لو وضع جمیع اعمال امة محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)فی کفة المیزان منذ بعث الله تعالی محمداً الی یوم الناس هذا، ووضع عمل واحد من اعمال علی فی الکفة الاخری لرجح علی اعمالهم کلها، فقال ربیعة: هذا المدح الذی لا یقام له ولا یقعد ولا یحمل، انی لاظنه اسرافاً یا ابا عبدالله فقال حذیفة: یا لکع، وکیف لا یحمل واین کان المسلمون یوم الخندق وقد عبر الیهم عمرو واصحابه فملکهم الهلع والجزع، ودعا الی المبارزة فاحجموا عنه حتی برز الیه علی فقتله والذی نفس حذیفة بیده لعمله ذلک الیوم اعظم اجراً من اعمال امة محمد الی هذا الیوم والی ان تقوم القیامة؛(1)

ربیعه بن مالک می‌گوید: رفتم پیش حذیفه و گفتم: ای اباعبدالله! مردم در مورد مناقب و فضائل حضرت علی (علیه السلام)صحبت می‌کنند و اهل بصره به آن ها می‌گویند: شما در مورد این مرد زیاده‌روی می‌کنید و آیا شما حدیث در این باره برای من ذکر می‌کنید که به مردم بگویم؟ ایشان گفت: اگر کسی از حضرت علی (علیه السلام)سوال کرد و یا سخن گفت و قسم به خدای که نفس حذیفه در دست اوست اگر تمام اعمال امت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در یک کفه


1) . شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‌19، ص: 60

ترازو و یک عمل حضرت را در کفه دیگر قرار بدهد، عمل حضرت بر تمام اعمال امت رجحان و برتری پیدا می‌کند .ریبعه می‌گوید: این حرف شما در مورد حضرت قابل پذیرش و تحمل نیست و من گمان می‌کنم که زیاده‌روی در حق حضرت می‌باشد. حذیفه در جواب می‌گوید: ای ناکس! چگونه قابل تحمل نیست. مسلمین کجا بودند روز خندق؛ در حالی که عمرو بن عبدود و اصحابش از خندق عبور کردند و همگی ترسیدند و مبارزه طلبیدند تا این که حضرت علی (علیه السلام)به مبارزه برخاست و او را کشت و قسم به خدا که نفس حذیفه به دست اوست این عمل حضرت از اعمال تمام امت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) تا روز قیامت برتر است».

ضربه امیرالمومنین (علیه السلام) در «خندق» در روایات شیعه

با مراجعه به کتب شیعیان به خوبی در می‌یابیم که علمای شیعه این روایت را که بیانگر یکی از فضائل بی شمار حضرت علی (علیه السلام)می‌باشد آن قدر واضح و روشن تلقی می‌کنند که در بسیاری از موارد از ذکر سند آن خودداری کرده‌اند اما با این حال سند این روایت را در کتب مختلفی از علما می‌توان یافت که در ادامه به برخی از آنها اشاره می‌شود.

1. روایت صدوق (رحمه الله)

در پاورقی کتاب خصال شیخ صدوق (رحمه الله) چنین آمده است:

«زاد في نسخة من المخطوطة: فقال رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) في حقى: لضربة على يوم الخندق أفضل من أعمال الثقلين: و قال (علیه السلام): برز الإسلام كله الى الكفر كله؛(1)

در نسخه ی خطی آمده است که امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در حق من فرموده است که ضربت علی (علیه السلام)در روز خندق افضل و برتر از


1) . الخصال، ج‌2، ص580

اعمال ثقلین می‌باشد و همچنین حضرت فرمود: در این روز تمام اسلام در مقابل تمام کفر قرار گرفت».

2. روایت سید ابن طاووس (رحمه الله)

سید ابن طاووس یکی دیگر از علمای بزرگ شیعه این روایت را در کتابش این گونه می‌آورد:«ومن کتاب صدر الائمة عندهم موفق بن احمد المکی اخطب خوارزم باسناده ان النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) قال: لمبارزة علی بن ابی‌طالب (علیه السلام) لعمرو بن عبد ود افضل من اعمال امتی الی یوم القیامة؛(1)

از کتب اولیه که در نزد بزرگان صدر اسلام وجود داشته و سندش نیز موفق بن احمد مکی و اخطب خوارزم می‌باشد: پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: مبارزه و جنگ کردن علی بن ابی‌طالب (علیه السلام) با عمرو بن عبدود افضل و برتر از اعمال تمام امت من تا روز قیامت می‌باشد».

3. روایت علامه حلی (رحمه الله)

علامه حلی (رحمه الله)از بزرگان شیعه در کتاب منهاج الکرامه، این روایت را چنین می‌آورد:

«وعن حکیم، عن ابیه، عن جده، عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم)انه قال: لمبارزة علی بن ابی‌طالب لعمرو بن عبد ود یوم الخندق افضل من عمل امتی الی یوم القیامة؛(2)

حکیم از پدرش و ایشان از جدش نقل می‌کند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: مبارزه و جنگ کردن علی بن ابی‌طالب (علیه السلام)با عمرو بن عبدود افضل و برتر از اعمال تمام امت من تا روز قیامت می‌باشد».


1) . الطرائف، السيد بن طاووس، ج1 ص60

2) . منهاج الكرامة في معرفة الإمامة، ص 91

علاوه بر پیروزی امیرالمومنین (علیه السلام) در این نبرد، جوانمردى ایشان به حدى بود كه پس از كشتن عمرو به زره پر قیمت اودست نزد و نعش و لباس او را به همان حال در میدان ترک كرد. با این كه عمرو او را در این كار سرزنش كرد ولى حضرت (علیه السلام)به سرزنش او اعتنا ننمود. از این رو هنگامى كه خواهر عمرو بر بالین برادر آمد چنین گفت:

«هرگز براى تو اشک نمى ریزم زیرا به دست فرد كریمى كشته شدى كه به جامه هاى گرانبها و سلاح جنگى تو دست نزده است».(1)

پايدارى شگفت انگيز امام علی (علیه السلام)در جنگ «حُنَين»

فتح مكّه دل ها را لرزاند و هول و هراس را در جان هاى مشركان افكند. دو قبيله مهم طائف: «هَوازِن» و «ثقيف» پس از گفتگو و رايزنى با برخى قبيله هاى ديگر، به اين نتيجه رسيدند كه پيش از آن كه سپاه اسلام به سوى آنان روى آورد آنان [براى نبرد] به استقبال ارتش اسلام بروند. بدين سبب سپاهى گران گرد آوردند و به فرماندهى جوانى سلحشور و بى پروا به نام مالک بن عوف نصرى به سوى سپاه اسلام حركت كردند .پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با لشكر عظيم دوازده هزار نفرى متشكّل از ده هزار تن از مردم يثرب و دو هزار نفر از تازه مسلمانان قريش به رويارويى با آنان شتافت.

عظمت سپاه اسلام برخى را به غرورى كاذب دچار ساخت و از اين رو گفتند: ما هرگز از كمى تعداد شكست نخواهيم خورد. مالک دستور داد كه سپاهش در انتهاى درّه اى كه گذرگاهى به سوى منطقه «حنين» بود در پشت سنگ ها و صخره ها و در شكاف كوه ها و نقاط مرتفع پنهان شوند


1) الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج‌1، ص: 108؛شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‌1، ص: 20؛بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌41، ص: 97

و چون سپاه اسلام بدان جا رسيد آن را تير باران و سنگ باران كنند و سپاه اسلام را به هزيمت و شكست بكشانند .چنين شد و بسيارى از سپاه اسلام پا به فرار نهادند تا آن جا كه ابوسفيان از سَرِ استهزا گفت: مسلمانان تا لب دريا خواهند دويد .در اين هنگامه دشوار تعدادى اندک (حدود ده نفر) در كنار پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ماندند و دفاع از آن بزرگوار را به جان خريدند كه على (علیه السلام) از آنان بود و پروانه وار بر گِرد شمع وجود پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مى گشت و كسانى كه قصد جان پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را كرده بودند فرارى مى داد. پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با ندايى بلند در اوج دشوارى ها و شكست ها فرياد زد: اى ياران خدا و ياران پيامبرش! من بنده خدا و پيامبر او هستم و آن گاه استرش را به سوى دشمن راند. يارانِ همراه آن بزرگوار نيز در كنار وى حركت كردند و عبّاس، عموى پيامبر به فرمان وى با فريادى بلند مسلمانان را به يارى فراخواند و بدين سان لشكر اسلام دوباره سامان يافت .گام های استوار و نبرد بى امان امیرالمومنین (علیه السلام) در اين جنگ نيز چشمگير بود. آن بزرگوار چهل نفر از هوازن را كشت كه يكى از آنان ابو جرول از دلاوران هوازن بود و مرگ او مقدّمه فروپاشى سپاه هوازن شد .

پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، فراريان را تعقيب كرد و دژ آنان را در طائف محاصره كرد. در اين محاصره امیرالمومنین (علیه السلام)با نافع بن غيلان جنگيد و او را از پاى در آورد. چون نافع كشته شد گروهى از مشركان فرار كردند و برخى اسلام آوردند. افزون بر اين امیرالمومنین (علیه السلام)در هنگام محاصره دژ، مأموريت يافت تابت هاى اطراف طائف را نابود كند كه اين مأموريت را نيز به گونه اى شايسته انجام داد. شيخ مفيد (رحمه الله) درباره حضور موثّر امیرالمومنین (علیه السلام)در اين نبرد نوشته است: به فضيلت هاى اميرمومنان در اين پيكار بنگر و در

حقيقت آن تامل و انديشه كن. مى يابى كه در اين [پيكار] به همه فضيلت ها دست يافت و هيچ كس از امّت در آن ها با وى شريک نيست.

اكنون بر اساس وقايع تاريخى و آنچه آورديم جلوه هاى والاى امیرالمومنین (علیه السلام)را در اين نبرد بدين گونه برمى شمريم:

1. پرچمدارى مهاجران.

2 . حضور شكوهمند در اوج نبرد و در هنگام هجوم بى امان دشمن و دفع خطر از جان پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در لحظاتى كه بسيارى گريخته بودند.

3 . كشتن ابو جرول كه موجب فروپاشى سپاه هوازن شد.

4 . كشتن چهل نفر از رزم آوران هوازن.

5 . فرماندهى گروهى كه براى از بين بردن بت هاى منطقه بسيج شده بودند.

6 . هماوردى با «شهاب» از قبيله «خَثعَم» كه هيچ كس از مسلمانان، هماورد جويى او را در ميدان نبرد پاسخ نگفت و على (علیه السلام)او را از پاى در آورد.

7 . كشتن «نافع» كه تسليم شدن بسيارى را در پى داشت.(1)

دلاوری و جهاد امیرالمومنین (علیه السلام) در کلام امام هادی (علیه السلام)

اشاره

در بیان دلاوری های امیرالمومنین (علیه السلام)، امام هادی (علیه السلام) در زیارت غدیریه فرموده است:

«وَ جاهَدْتَ فِي اللّهِ وَهُمْ مُحْجِمُونَ؛


1) . دانش نامه اميرالمؤمنين (علیه السلام)، ج 1 ص 383 - 387

و جهاد کردی و آنان از جهاد عقب‌نشینی می‌کردند».

برای فهم بهتر این فرمایش واژه های آن را بررسی می کنیم:

بررسی واژه «جهد»

«جهد»، «الجَهْد» و «الجُهْد»: يعنى طاقت و نيرو و مشقّت و سختى. گفته شده «جهد» با فتحه حرف «ج» يعنى مشقّت و سختى و با ضمّه حرف «ج» يعنى كوشش گسترده و وسيع به اندازه طاقت و در اين معنى درباره انسان خداى تعالى گويد: «وَ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ(1)» و «وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ(2)» يعنى سوگند خوردند و تأييد نمودند كه بيشتر از وسع و نيرويشان بكوشند و مومن شوند. «جِهَاد و مُجَاهَدَة» پرداختن و صرف نيرو براى دفع دشمن و راندن اوست. جهاد بر سه گونه است:

1.

جنگ و مجاهده براى راندن و دفع دشمن آشكار.

2.

جهاد با شيطان و اهريمن.

3.

جهاد در مجاهده با نفس.هر سه معنى فوق در سخن خداى تعالى و در آيات زير آمده است كه: « وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ(3)» و «جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ(4)» و «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ(5)»(6)


1) . توبه،79

2) . انعام،109

3) . حجّ،78

4) . توبه،41

5) . انفال،72

6) . مفردات الفاظ قرآن، ج‌1، ص: 424

«جهد»: (به فتح اوّل و ضمّ آن) به معنای صعوبت و مشقّت است. چنان كه در قاموس و مفردات گفته است. در اقرب الموارد آن را تلاش توأم با رنج معنى می كند. صحاح، طاقت (سختى) گفته است. در مجمع البيان ذيل آيه 217 بقره فرمايد: «جَاهَدْتُ الْعَدُوَّ» يعنى در جنگ با دشمن مشقّت را بر خود هموار كردم و در ذيل آيه 79 توبه فرموده: «جُهْد» بضمّ اوّل و فتح آن، هر دو به يک معنى و آن وادار كردن خود بر مشقّت است و از شعبى نقل شده كه «جَهْد» (بفتح اوّل) در عمل و «جهد» (بضمّ اوّل) در قوت و طعام است و از قتيبى نقل است كه «جهد» (بفتح) مشقّت و بضمّ، طاعت است. بنا بر اقوال گذشته معناى: فلانى جهاد كرد آن است كه قدرت خود را به كار انداخت، متحمّل مشقّت گرديد، تلاش توأم با رنج كرد. جامع همه اقوال، قول اقرب الموارد است پس جهد و جهاد يعنى: تلاش توأم با رنج. «وَ مَنْ جاهَدَ فَإِنَّما يُجاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ(1)هر كه تلاش كند و خود را به زحمت اندازد فقط براى خويش تلاش می كند خدا از مردمبى‌نياز است». «وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَ جاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ(2)به سوى خدا وسيله جوئيد و در راه او تلاش كنيد».

«جِهَاد» (بكسر اوّل) مصدر است به معنى «تلاش» و نيز اسم است به معنى «جنگ» (اقرب الموارد) و جنگ را از آن جهت «جهاد» گويند كه تلاش توأم با رنج است؛ «فَلا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً كَبِيراً (3)مجاهد: تلاش كننده، جنگ كننده. «وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً


1) . عنكبوت،6

2) . مائده،35

3) . فرقان،52

عَظِيماً(1)«وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ (2)قسم ياد كردند به خدا قسم مؤكّد و محكم، يعنى آنچه می توانستند آن را محكم كردند. راغب گويد: سوگند ياد كردند و در آن چه قدرت داشتند كوشيدند. طبرسى گفته: تقدير اين است «جَهَدُوا جَهْدَ أَيْمَانِهِمْ». اين تعبير پنج بار در قرآن مجيد آمده و همه درباره بدكاران است.

بايد دانست افعال اين مادّه در قرآن همه از باب مفاعله آمده است و آن به معناى تكثير است نه بين الاثنين و تكثير يكى از معانى مفاعله است على هذا مثلا از «وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَ جِهادِهِ(3)» سه تلاش استفاده می شود يكى از مادّه يكى از هيئت و يكى از «حَقَ جِهادِهِ» يعنى در راه خدا تلاش كنيد تلاش بسيار شديد. «الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فِي الصَّدَقاتِ وَ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ(4)آنان كه راغبين از مؤمنين در صدقات را خرده می گيرند و نيز به كسانی كه جز به اندازه طاقت و تلاش خود پيدا نمی كنند عيب می گيرند. این آيه درباره منافقان است كه هم ثروتمندان را در دادن زکات مسخره می كردند و هم دست تنگان را؛ اين كه فرموده: «لا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ؛ يعنى جز تلاش خود چيزى پيدا نمی كنند قهرا كمک مالى آنها در راه اسلام كم است».(5)


1) . نساء،95

2) . انعام،109

3) . حجّ،78

4) . توبه،79

5) . قاموس قرآن، ج‌2، ص: 77و78

«أَحْجَم، إِحْجَاماً [حجم] عن الشي‌ءِ»: از آن چيز خوددارى كرد، از ترس از آن چيز منصرف شد.(1)«أحجَمَ»: پس زد، عقب نشست، به عقب برگشت، جا زد، شانه خالی كرد، عقب‌نشينی كرد، متنفر شد، نفرت پيدا كرد.

جهاد در قرآن

قرآن کریم در آیاتی اشاره به جهاد و اهمیت آن کرده است که برخی از آنان را بررسی می کنیم:

الف) «انْفِرُوا خِفَافًا وَثِقَالًا وَجَاهِدُوا بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ؛(2)با شتاب با تجهیزات سبک و سنگین [و سواره، پیاده، پیر و جوان به سوی میدان نبرد] بیرون روید و با اموال و جان هایتان در راه خدا جهاد کنید که اگر دانا [یِ به حقایق] باشید این برای شما بهتر است».

ب) «وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَلَا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ؛(3)

و در راه خدا با کسانی که با شما می جنگند بجنگید و [هنگام جنگ از حدود الهی] تجاوز نکنید که خدا تجاوزکاران را دوست ندارد».

ج) «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيَانٌ مَرْصُوصٌ؛(4)


1) . فرهنگ ابجدي، متن، ص: 22

2) . توبه،41

3) . بقره،190

4) . صف،4

خدا کسانی را دوست دارد که صف زده در راه او جهاد می کنند [و از ثابت قدمی] گویی بنایی پولادین و استوارند».

در تفسیر این آیه شریفه آمده است:

«عَنِ إبن‌عباس قَالَ عَلِیٌّ (علیه السلام) إِذَا صَفَّ فِی الْقِتَالِ کَأَنَّهُ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ یَتْبَعُ مَا قَالَ اللَّهُ فِیهِ فَمَدَحَهُ اللَّهُ وَ مَا قَتَلَ الْمُشْرِکِینَ کَقَتْلِهِ أَحَد؛(1)

ابن‌عبّاس می گوید: چون علی (علیه السلام) برای جنگ در صف می‌ایستد همچون بنیان استوار است که خداوند می‌فرماید: «إِنَّ اللهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ» و علی (علیه السلام) در هر کاری درصدد کسب رضایت خدا و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم)خداست و پیش از او هیچ کس مشرکان را نکشته است».«عن ابن‌عبّاس: إِنَّ اللهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ نَزَلَتِ الْآیَه فِی أَمِیرِ‌الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ‌بْنِ‌أَبِی‌طَالِبٍ (علیه السلام) وَ حَمْزَه (رحمه الله)وَ عُبَیْدَه وَ سَهْلِ‌بْنِ‌حُنَیْفٍ وَ الْحَارِثِ‌بْنِ‌صِمَّه وَ أَبِی‌دُجَانَه؛(2)

ابن‌عبّاس می گوید: «إِنَّ اللهَ یُحِبُّ الذِینَ یُقَاتِلونَ فِی سَبِیلهِ صَفًّا کَأَنَّهُم بُنیَانٌ مَّرْصُوصٌ؛ این آیه در شأن علی (علیه السلام)و حمزه (رحمه الله) و عبیدهْ‌بن‌حارث و سهل‌بن‌حنین و حارث‌بن‌صمّه و ابودجانه انصاری که خداوند از آنان خشنود باد، نازل شده است».


1) . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌36، ص: 25

2) . همان، ج‌36، ص: 24

جهاد امیرالمومنین (علیه السلام) در قرآن

اشاره

الف) «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا؛(1)

از مؤمنان مردانی هستند که به آنچه با خدا بر آن پیمان بستند [و آن ثبات قدم و دفاع از حق تا نثار جان بود] صادقانه وفا کردند. برخی از آنان پیمانشان را به انجام رساندند [و به شرف شهادت نایل شدند] و برخی از آنان [شهادت را] انتظار می برند و هیچ تغییر و تبدیلی [در پیمانشان] نداده اند».

پیش تر در تفسیر این آیه شریفه در بحث تصدیق حق روایاتی بیان شد که این جا نیز به برخی از آنان در باب جهاد اشاره می شود:

«ابن‌عبّاس أَخَذَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) تَحْتَ شَجَرَه السَّمُرَه بَیْعَتَهُمْ عَلَی أَنْ لَا یَفِرُّوا وَ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ الصَّحَابَه إِلَّا نَقَضَعَهْدَهُ فِی الظَّاهِرِ بِفِعْلٍ أَمْ بِقَوْلٍ وَ قَدْ ذَمَّهُمُ اللَّهُ ... وَ انْهَزَمَ أَبُوبَکْرٍ وَ عُمَرُ فِی یَوْمِ خَیْبَرَ بِالْإِجْمَاعِ وَ عَلِیٌّ فِی وَفَائِهِ اتِّفَاقٌ فَإِنَّهُ لَمْ یَفِرَّ قَطُّ وَ ثَبَتَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّی نَزَلَتْ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللهَ عَلَیْهِ وَ لَمْ یَقُلْ کُلُّ الْمُؤْمِنِینَ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ یَعْنِی حَمْزَه وَ جعفر (جَعْفَراً) وَ عُبَیْدَه وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ یَعْنِی عَلِیّاً (علیه السلام)؛(2)

ابن‌عبّاس می گوید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در زیر درخت سمره از اصحاب بیعت گرفت که از جنگ فرار نکنند و هر کدام از اصحاب با قول یا فعل خویش پیمانش را نقض نمود لذا خداوند آن‌ها را مذمت کرد... و به اجماع همه، ابوبکر و عمر در روز خیبر شکست خوردند و علی (علیه السلام) بر پیمان خویش وفادار ماند و هرگز از جنگ فرار ننمود و با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ثابت قدم ماند تا اینکه آیه‌ی شریفه‌ی «رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللهَ عَلَیْهِ» نازل شد و آیه


1) . احزاب،23

2) . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌38، ص: 219

همه‌ی مؤمنان را شامل نمی‌شود و مراد از «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ» حمزه و جعفر و عبیده می‌باشد و مقصود از «وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ» علی (علیه السلام) است».

«أَبُو الْوَرْدِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ» قَالَ عَلِيٌّ (علیه السلام)وَ حَمْزَةُ وَ جَعْفَرٌ «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ» قَالَ عَهْدُهُ وَ هُوَ حَمْزَةُ وَ جَعْفَرٌ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ قَالَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام)؛(1)

ابوالوَرد از امام باقر (علیه السلام)نقل می‌کند که فرمود: «مِنَ الْمؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللهَ عَلَیْهِ» یعنی علی (علیه السلام)، حمزه و جعفر «فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ» یعنی عهد خود را پایان بردند که منظور حمزه وجعفر است «وَ مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ» منظور، علیّ‌بن‌ابی‌طالب (علیه السلام) است».

«عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ فِی قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَی: «مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللهَ عَلَیْهِ» یَعْنِی عَلِیّاً وَ حَمْزَه وَ جَعْفَراً

«فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ» یَعْنِی حَمْزَهْ وَ جَعْفَراً وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ یَعْنِی عَلِیّاً (علیه السلام) کَانَ یَنْتَظِرُ أَجَلَهُ وَ الْوَفَاءَ لِلَّهِ بِالْعَهْدِ وَ الشَّهَادَه فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَوَ اللَّهِ لَقَدْ رُزِقَ الشَّهَادَه؛(2)

ابن‌عبّاس می گوید: «مِنَ المُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللهَ عَلَیْهِ» یعنی علی (علیه السلام) و حمزه و جعفر «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ» یعنی حمزه و جعفر «وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ» یعنی علی (علیه السلام) که منتظر مرگ خود و وفا کردن به پیمان خدا و شهادت در راه خدا بود و به خدا سوگند که شهادت روزی او شد».


1) . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌35، ص: 408

2) . شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، ج‌2، ص: 6

ب) «وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنَالُوا خَيْرًا وَكَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَالَ وَكَانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزًا؛(1)

و خدا کافران [شرکت کننده در جنگ خندق] را در حالی که به پیروزی و غنیمت دست نیافتند با خشم و اندوهشان برگرداند و خدا [سختی و مشقت] جنگ را از مؤمنان برداشت و خدا همواره نیرومند و توانای شکست ناپذیر است».

در تفسیر این آیه شریفه آمده است:«علی‌بن‌إبراهیم: وَ رَدَّ اللهُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنالُوا خَیْراً وَ کَفَی اللهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتالَ بعلی‌بن‌أبی‌طالب (علیه السلام)؛(2)

علیّ‌بن‌ابراهیم می گوید: «وَ رَدَّ اللهُ الَّذینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنالُوا خَیْراً وَ کَفَی اللهُ المُؤْمِنینَ الْقِتال» یعنی به نیروی علیّ‌بن‌ابی‌طالب (علیه السلام)».

«عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ [عَلِيٍ] الْعَسْكَرِيِّ عَنْ أَبِيهِ (علیهما السلام)السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَمِیرَالْمُؤْمِنِین... لَکَ الْمَوَاقِفُ الْمَشْهُودَه وَ الْمَقَامَاتُ الْمَشْهُورَه وَ الْأَیَّامُ الْمَذْکُورَه یَوْمُ بَدْرٍ وَ یَوْمُ الْأَحْزَاب... فَقَتَلْتَ عَمْرَوهُمْ وَ هَزَمْتَ جَمْعَهُمْ وَ رَدَّ اللهُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنالُوا خَیْراً وَ کَفَی اللهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتالَ وَ کانَ اللهُ قَوِیًّا عَزِیزاً؛(3)

امام عسکری (علیه السلام) می فرمایند: سلام بر تو ای امیرمؤمنان! برای تو جایگاهی مشهود و مقاماتی مشهور و ایّامی مشخص شده است و آن‌ها روز بدر و روز احزاب می‌باشد که در آن عمرو را به قتل رسانده و لشکر دشمن را متفرّق ساختی و خدا کافران را با دمی پر از خشم [از میان جنگ احزاب] بازگرداند بی آنکه نتیجه‌ی مطلوبی [از کار خود] گرفته باشند و


1) . احزاب،25

2) . تفسير القمي، ج‌2، ص: 189؛بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌20، ص: 233

3) . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌97، ص: 364

خداوند [در این میدان] مؤمنان را از جنگ بی‌نیاز ساخت [و پیروزی را نصیبشان کرد] و خدا توانا و شکست ناپذیر است».

«سیوطی گوید: سوره احزاب آیه 25 در روز خیبر نازل شد و گوید: «خداوند با علی، مومنان را از جنگیدن بی نیاز کرده است».(1)«عَنْ أَبِي بَكْرٍ الْأَنْبَارِيِّ فِي أَمَالِيهِ: فَقَالَ عُمَرُ: وَ اللَّهِ لَوْ لَا سَيْفُهُ لَمَا قَامَ عَمُودُ الْإِسْلَام؛(2)

عمربن خطاب گفت: به خدا سوگند! اگر شمشیر علی (علیه السلام)نبود، عمود خیمه اسلام استوار نمى‌شد».

ج) «وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَأَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ؛(3)

و بی تردید خدا در [جنگِ] بدر شما را یاری داد در حالی که [از نظر ساز و برگ جنگی و شمار نفرات نسبت به دشمن] ناتوان بودید؛ بنابراین از خدا پروا کنید، باشد که سپاسگزاری نمایید».

در تفسیر این آیه شریفه آمده است:

«قال الصّادق نَزَلَت فِی عَلِیٍّ وَ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ؛(4)

امام صادق (علیه السلام) می فرمایند: وَ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ؛ درباره‌ی علی (علیه السلام) نازل شد».


1) . الدر المنثور في التفسير بالمأثور، ج6 ص590

2) . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌31، ص: 76

3) . آل عمران،123

4) . مناقب آل أبي طالب (لابن شهرآشوب)، ج‌3، ص: 119؛بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌41، ص: 79

ائمه معصومین (علیهم السلام) جهادگران حقيقى

در زیارت جامعه کبیره در شأن و منقبت اهل بیت (علیهم السلام) می خوانیم:

«وَجاهَدْتُمْ فِى اللَّهِ حَقَّ جِهادِه؛

و در راه خدا به شايستگى و به حقيقت جهاد كرديد».غالباً فرازهاى زيارت جامعه پيش از روايات، به آيات قرآن مجيد ناظر است. اين جمله به آيه مباركه اى در سوره حج اشاره دارد:

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَافْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ * وَجاهِدُوا فِي اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ؛ (1)

اى كسانى كه ايمان آورده ايد! ركوع كنيد، سجده به جا بياوريد، پروردگارتان را بپرستيد و كارهاى پسنديده انجام بدهيد. باشد كه رستگار شويد و در راه خدا نبرد و جهاد كنيد آن گونه كه حقّ جهادش را ادا كرده باشيد، اوست كه شما را برگزيد».

جهاد در قرآن کریم چند نوع آمده است:

1 . «جهاد فی سبيل اللّه» به طور مطلق،

2 . «جهاد فی سبيل اللّه» به اموال و انفس،

3 . «جهاد» با وصف «كبير»:

«فَلا تُطِعِ الْكافِرينَ وَجاهِدْهُمْ بِهِ جِهادًا كَبيرًا؛ (2)

(اى پيامبر!) از كافران اطاعت مكن و به وسيله قرآن با آن ها جهاد بزرگى كن».

4 . «جهاد فی اللّه»:


1) . حج،77 و 78

2) . فرقان،52

«وَالَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا؛ (1)

و

كسانى كه در راه ما جهاد كنند ما همه آن ها را به راه خويش هدايت مى كنيم».5 . «جهاد فی اللّه» با وصف «حق جهاده»:

«وَجاهِدُوا فِي اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ؛ (2)

و در راه خدا نبرد و جهاد كنيد آن گونه كه حقّ جهادش را ادا كرده باشيد، اوست كه شما را برگزيد».

ممکن است اين جمله از زيارت جامعه به آيه مباركه ياد شده اشاره داشته باشد.

جهاد در روايات نيز دو جور آمده است:

1 . جهاد با عدو،

2 . جهاد با نفس كه از آن به جهاد اكبر تعبير شده است. (3)

حال بايد دقّت كنيم:

1.

«جهاد في اللّه» يعنى چه؟

2.

«حق جهاده» يعنى چه؟

در همه آيات قرآن باید دقّت كرد زیرا در آن ظرایف و حقایقی وجود دارد كه توجّه به آنها بسيار مهم است و ابوابى را براى انسان مى گشايد. در اين آيه مباركه مى فرمايد: «جهاد فی اللّه» و اين تعبير با «جهاد فی سبيل اللّه» فرق


1) . عنكبوت،69

2) . حج،78

3) . ر.ك: معانى الأخبار: 160، حديث 1، مستدرك الوسائل: 11 / 324، حديث 12639، كنز العمال: 4 / 430 و 431، حديث 11260 و 11265.

دارد. ما در قرآن کریم در چند مورد كلمه «فی» را مى يابيم. براى مثال در اين آيه مباركه مى خوانيم:

«قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى؛ (1)بگو: من مزدى از شما در برابر رسالتم جز محبّت در مورد نزديكانم (اهل بيتم) نمى خواهم».

چرا در اين جا نمى فرمايد: «إلاّ المودّة للقربى» يا «إلاّ المودّة بالقربى»؟ بلكه مى فرمايد: «فی القربى». از طرفى «إلاّ مودّة القربى» خودش متعدى است، اصلاً «فی» هم لازم نيست. پس كلمه «فی» در اين جا نكته دارد. نظير اين آيه، آيه ديگرى است كه مى فرمايد:

«وَما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ؛ (2)

و تأويل آن را جز خداوند و راسخان در علم نمى دانند».

در اين آيه نيز كلمه «فی» نكته اى دارد. یکی از مفسرین عصر حاضر می گوید: ما نيز از مصاديق «الراسخون في العلم» هستيم البته ائمّه (علیهم السلام) مصداق تام اين آيه هستند! این کلام از چند جهت اشتباه است:

اول اینكه در ذيل اين آيه، رواياتى آمده است من جمله روایت امام صادق (علیه السلام)که فرمودند:

«نحن الراسخون في العلم ونحن نعلم تأويله؛ (3)

ما راسخان در علم هستيم و ما تأويل آن را مى دانيم».


1) شورى،23

2) آل عمران،7

3) اين حديث در بصائر الدرجات: 224، حديث هاى 5 و 6 و 7 از امام باقر (علیه السلام)نقل شده است، الكافى، ج1 ص213، حديث 1، بحار الأنوار، ج23 ص198، حديث 31 و 32، تفسير العياشى، ج1 ص164، حديث 8 .

کلام حضرت به گونه اى است كه اصلاً غير ائمّه (علیهم السلام) نمى تواند از جمله راسخان در علم قرار بگیرد گر چه به صورت ناقص مصداقيت داشته باشند.دوم اینكه كلمه «فی» نكته اى دارد كه بيان خواهد شد كه قطعاً با توجّه به اين نكته احدى جز ائمّه حق ندارند چنين چيزى را بگويند.

سوم اینكه وجود واژه «رسوخ» در اين آيه مباركه با توجّه به مفهوم آن در لغت عرب دلالت مى كند بر اين كه علم قرآن کریم فقط در ائمّه معصومين (علیهم السلام) مصداقيت دارد.

چهارم اینكه اين آيه در مقام بيان اين است كه قرآن کریم مشتمل بر محكمات و متشابهات مى باشد. غیر از ائمه معصومین (علیهم السلام) کسی نمی تواند ادعای علم به متشابهات قرآن را داشته باشد. حرف «فى» در اين موارد با حفظ معناى موضوع له كه «ظرفيت» است، نكته دارد. براى تقريب مطلب به ذهن، ما در محاورات فارسى مى گوييم: شجاعت، كرامت، زهد، تقوا و علم در خاندان فلانى است. كلمه «در» به معناى ظرفيت است.

برخی از علمای سنی در اینجا اشكال كرده اند كه چرا قرآن فرموده: «فى القربى»؟ چرا نفرموده: «للقربى»؟! اين ها يا از نكته آيه مباركه غافلند و يا متعصّب اند. زمخشرى از علمای اهل تسنن در تفسير "الكشاف" در ذيل آيه مودّت چنين نوشته:

«فإن قلت: هلاّ قيل «إلاّ مودّة القربى» أو «إلاّ المودّة للقربى»؟ وما معنى قوله: (إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى)؟قلت: جعلوا «قُربى» مكاناً للمودّة ومقرّاً لها.جعلوا مكاناً للمودّة ومقرّاً لها كقولك: «لي في آل فلان مودّة»، ولي فيهم هَوى وحبّ شديد، وتريد أحبّهم وهم مكان حبّي ومحلّه، وليست

في صلة للمودّة كاللام إذا قلت: «إلاّ المودّة للقربى» إنّما هي متعلّقة بمحذوف تعلّق الظرف به في قولك: «المال في الكيس» وتقديره إلاّ المودّة ثابتةً في القربى ومتمكّنة فيها؛ (1)

يعنى محبّت و مودّت شما بايد در اين اهل بيت و «ذوى القرباى» من مستقر باشد، گويى اصل خود اهل بيت ظرف اند براى مودّت، اين ظرف بايد پر شود؛ به گونه اى كه جدايى نپذيرد. اجر رسالت من آن است كه نسبت به قرباى من مودّتى باشد كه اين مودّت تمكّن و استقرار و ثبوت داشته باشد كه به هيچ وجه قابل تزلزل نباشد».

آن گاه زمخشرى در ذيل اين آيه، همين حديث را نقل مى كند و نزول آيه مباركه را در اهل بيت مى داند و مى نويسد:

«روي أَنّها لمّا نزلت قيل: يا رسول اللّه! من قرابتك هؤلاء الّذين وجبت علينا مودّتهم؟ قال: علي وفاطمه وابناهما؛ (2)

فخر رازى در اين زمينه به همين مطلب اشاره مى كند و چنين مى گوید:

«أورد صاحب الكشاف على نفسه سؤالاً فقال: هلاّ قيل: «إلاّ مودّة القربى» أوْ «إلاّ المودّة للقربى» وما معنى قوله: «إلاّ المودّة في القربى»؟وأجاب عنه بأن قال: جعلوا مكاناً للمودّة ومقرّاً لها، كقولك: «لي في آل فلان مودّة»، ولي فيهم هَوى وحبّ شديد. تريد أحبّهم وهم مكان حبّي ومحلّه؛ (3)


1) تفسير الكشاف، ج3 ص 467

2) . همان

3) .تفسير رازى، 27 / 167

گويى حبّ و دوست داشتن مظروفى است كه ظرف مى خواهد و اين ظرف بايد در مظروفش مستقر بشود. منظور از مظروف، اهل بيت و ذوى القربى هستند. اين ها به حبّ من كه محبّ آن ها هستم اختصاص دارند و حبّ من در آن جا مستقر است و از آن جا جدايى و تزلزل ندارد».

اين موضوع در تفسير "البحر المحيط" و در بعضى تفاسير ديگر اهل تسنن نيز مطرح شده است.(1)در تفسير نيشابورى آمده است:

«أي المودّة ثابتة في القربى متمكنةٌ؛ (2)

مودّت در آن جا تمكّن و ثبوت پيدا كرده است».

بنابراين پر واضح است كه منظور از راسخان در علم، ائمّه (علیهم السلام)هستند كه آنان هرگز از علم جدا نشدند و علم نيز از آنان جدا نشد. برای درک بهتر این مطلب باید به شرح عبارت نورانی «خزان العلم» در زیارت جامعه کبیره رجوع شود. جدا شدن علم از ائمّه (علیهم السلام) يعنى جهل و شک که از ساحت مقدس آنان مبراست. هیچ گاه ائمّه (علیهم السلام) از روى حدس و گمان مطلبى را نفرموده اند. اعلم علما درباره مطلبى بعد از مدت ها استنباط و زحمت اين گونه اظهار مى كنند: «اَلأظهر، الأقوى، واللّه العالم». چه موقع ائمّه (علیهم السلام) اين طور حرف مى زدند؟ چه زمانى آنان در بيان مطلبى شک داشتند و از روى احتمال حرف زدند؟ به قول بعضى از اساتيد: اين اعلم علمايى كه به مجرّد چرت زدن، همه علمش را از دست مى دهد چگونه راسخ در علم و ازمصاديق آن مى شود؟ بنابراين معناى «فی» در اين آيه هاى مبارک و در «جاهدتم في اللّه» همين است.


1) .تفسير البحر المحيط: 7 / 494، تفسير النسفي: 4 / 101، تفسير أبي السعود: 8 / 30.

2) . تفسير نيشابورى (چاپ شده در حاشيه تفسير طبرى): 25 / 33.

معناى «حق الجهاده»

راغب اصفهانى درباره كلمه «جهاد» سخن لطيفى دارد، مى نويسد:

«و الجهاد ثلاثة أضرب: مجاهدة العدوّ الظاهر، ومجاهدة الشيطان، ومجاهدة النفس. وتدخل ثلاثتها في قوله تعالى: وَجاهِدُوا فِي اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ (1)».(2)

حق يعنى چه؟

راغب اصفهانى درباره كلمه «حق» مى گويد:

«و الرابع: للفعل والقول الواقع بحسب ما يجب وبقدر ما يجب وفي الوقت الّذي يجب؛(3)

وقتى

كار در وقت خود و با شكل خود و با مقدار خود و در حال خود انجام بشود، حق مى گويند».

پس «جهاد» ابعادى دارد و «حق» هم خصوصيّاتى كه اگر يكى از آن خصوصيات منتفى شود كار بر طبق حق انجام نشده است؛ در قيام به امر «جهاد» ائمّه (علیهم السلام)تمام خصوصيّات را رعايت فرموده اند و لذا جهادشان «فى اللّه» و «حق جهاده» بوده است.

ائمّه (علیهم السلام) دقيقاً وظايفشان را مى دانستند و در هر جا، در هر موقعيتى، با هر كسى و به هر شكلى كه لازم بوده به وظيفه خود عملمى كردند. اين خصوصيّت ها فقط در ائمّه (علیهم السلام) مى تواند باشد و عقل عقلاى عالم بالاخره محاسباتش در جايى اشتباه در مى آيد و شكست مى خورد. پس آن


1) حج،78

2) المفردات فى غريب القرآن: 101

3) همان: 125

بزرگواران همه اقسام جهاد را در جاى خود به مقدارى كه لازم است، به شكلى كه لازم است، در حالى كه لازم است و با كسى كه لازم است انجام دادند. از اين رو در ذيل همين آيه اى كه خوانديم فرموده اند كه منظور، ما هستيم. بريد عجلى گويد: از امام باقر (علیه السلام) درباره آيه:

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَافْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ * وَجاهِدُوا فِي اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ؛ (1)

«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! ركوع كنيد، سجده به جا بياوريد، پروردگارتان را بپرستيد و كارهاى پسنديده انجام بدهيد. باشد كه رستگار شويد و در راه خدا جهاد كنيد آن گونه كه حقّ جهادش را ادا كرده باشيد، اوست كه شما را برگزيد».

پرسيدم. فرمود:

«إيّانا عنى ونحن المجتبون؛ (2)

آن ها فقط ما هستيم و ما برگزيده شدگانيم».

در روايت ديگر در ذيل آيه مباركه:

«وَالَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَإِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ؛ (3)آنان

كه در راه ما جهاد كنند قطعاً به راه هاى خود هدايتشان خواهيم كرد و به راستى كه خدا با نيكوكاران است».

فرموده اند:


1) حج،77 و 78

2) الكافى: 1 / 191، حديث 4، تفسير فرات كوفى: 275، حديث 1، بحار الأنوار: 66 / 359.

3) عنكبوت،69

«نزلت فينا أهل البيت؛ (1)

اين آيه درباره ما اهل بيت (علیهم السلام) نازل شده است».

منظور اين است كه مقصود از اين آيه ما هستيم، نه از باب اين كه ما مصداقيم؛ مصداق تام؛ چرا كه غير ائمّه (علیهم السلام) نمى توانند مصداقيت داشته باشند. بله! كسانى كه واقعاً در اين مسير حركت مى كنند، مى گوييم: آنان در اين مسير در حركت اند. در روايتى امام باقر (علیه السلام) مى فرمايد:

«هذه الآية لآل محمّد ولأشياعهم؛ (2)

اين آيه درباره آل محمّد (علیهم السلام)و پيروانشان مى باشد».

اما به نحو اطلاق فقط ائمّه (علیهم السلام) هستند كه «جهاد في اللّه حقّ جهاده» را انجام دادند. اين تعبير با اين خصوصيّات بر غير معصومين صدق نمى كند و اگر شاگردان و تربيت شدگان مكتبشان در اين مسير قدم برداشتند، اينها مصداقيت پيدا نمى كنند تا بگوييم: اين هم مصداق، آن هم مصداق. به عبارت ديگر، مصداقيت نسبت به اين آيات، آن جايى است كه عصمت باشد، اين رسوخ در علم و اين «جهاد في اللّه حق جهاده» با عصمت همراه است وگرنه حق جهاد به آن بيانى كه گفتيم در خارج تحقق پيدا نكرده است مگر در نزد معصومان از اهل بيت رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم). آرى، گروهى از شاگردان در اين مكتب داشته و داريم كه تربيت شدگان ائمّه (علیهم السلام) در اين عالم و در ساير عوالم بوده اند؛ در تزكيه نفس، در جهاد با دشمنان با جان و اموال، در مجاهده با نفس، در حركت كردن به سوى خداوند متعال جهاد


1) الاختصاص: 127، بحار الأنوار: 24 / 150، حديث 35 به نقل از كنز الفوائد: 223، شواهد التنزيل: 1 / 569، حديث 607.

2) تفسير القمى: 2 / 151، بحار الأنوار: 24 / 43، حديث 3.

كردند و اينان بوده اند و هستند و حتماً در آينده خواهند بود و مكتب اهل بيت (علیهم السلام) استمرار و ادامه دارد و (الحمد للّه) ثمراتش نيز در طول تاريخ ظاهر شده است امّا اين ها ثمراتى براى اين شجره طيبه هستند، نه اين كه ثمره در جاى خود شجره بنشيند و آن وصفى كه به شجره مى دهيم به ثمره نيز بدهيم. (1)

سیره امیرالمومنین (علیه السلام) در جنگ

اشاره

امیرالمومنین (علیه السلام) در روایتی فرمودند:

« فاذا کانت الهزیمة باذن الله فلا تقتلوا مدبرا و لا تصیبوا معورا و لا تجهزوا علی جریح و لا تهیجوا النساء باذی و ان شتمن اعراضکم و سببن امراءکم؛(2)

هنگامی که به اذن خدا آنان را شکست دادید فراریان را نکشید و افراد ناتوان را از پای در نیاورید. مجروحان را به قتل نرسانید و زنان را با اذیت و آزار تحریک نکنید هر چند آنها به شما دشنام دهند و به سران شما بدگویی کنند».امیرالمومنین (علیه السلام)کسی بود که هیچ گاه پشت به جنگ نکرد و تا آخرین لحظه در میدان حضور داشت. این امیرالمومنین (علیه السلام) است که اسدالله و اسد رسول خداست:

لقب «اسدالله الغالب» و «حیدر کرار»

وجود ملکوتی و مقدس امیرالمومنین (علیه السلام) القابی دارند که هر کدام بیانگر یکی از صفات و ویژگی های ایشان می باشد:


1) با پیشوایان هدایتگر، ج 2، ص280

2) . نهج البلاغه، نامه ی 14

«وَ سُئِلَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) مَنْ أَزْهَدُ النَّاسِ وَ أَفْقَرُهُمْ فَقَالَ عَلِيٌّ وَصِيِّي وَ ابْنُ عَمِّي وَ أَخِي وَ حَيْدَرِي وَ كَرَّارِي وَ صَمْصَامِي وَ أَسَدِي وَ أَسَدُ اللَّهِ؛(1)

از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسیدند: زاهدترین و خدایى ترین انسان کیست؟ آن حضرت فرمود: على (علیه السلام)که وصى من، عموزاده ام، برادرم، شجاع ترین پشتیبانم، شجاع ترین حمله کننده به دشمن، شمشیرم، شیرم و شیر خدا است».

لذا به خاطر این سخن پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)دیگران هم آن حضرت را اسدالله مى نامیدند که به معناى شجاع است. اسدالله کنایه است و در میان مردم عرب از این کنایه ها فراوان است.

«قَطَعَ يَمِينِي عَيْنُ الْمَشَارِقِ وَ الْمَغَارِبِ، تَاجُ لُؤَيِّ بْنِ غَالِبٍ، أَسَدُ اللَّهِ الْغَالِبُ، عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ مِنَ الصَّلَوَاتِ أَفْضَلُهَا وَ مِنَ التَّحِيَّاتِ أَكْمَلُهَا؛(2)دست مرا برید کسی که عین الله خداوند (یعنی چشم خداوند) در مشرق ها و مغرب هاست، فرزندِ همیشه غالب، شیرِ خداوند غالب، علی ابن ابی طالب (علیه السلام)، که بهترین صلوات ها و از تحیّات، کامل ترین آن ها بر او باد».

لقب «حیدر کرار»

جای هیچ شکی نیست که وجود مبارک و ملکوتی امیرالمومنین (علیه السلام) در جنگ ها دلاورانه می جنگید و هیچگاه پشت به دشمن نمی کرد و حتی در منابع مختلف آمده است که زره ایشان پشت نداشت و تا پای جان برای خداوند متعال، شوکت اسلام و یاری پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شمشیر می زد و هر آن که


1) . مناقب آل أبي طالب (علیهم السلام)(لابن شهرآشوب)، ج‌3، ص: 259

2) . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌34، ص: 268

قرار بود به دست خداوند متعال کشته شود به دستان مبارک حضرت کشته می شد چرا که او «یدالله؛ دست و بازوی خداوند متعال است»؛ اما بر عکس، آنان که ادعای خلیفه بودن کردند و بعد از شهادت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مقام جانشینی ایشان را غصب نمودند و به ناحق خلیفه شدند به اعتراف خودشان و تاریخ و منابع شیعه و سنی همواره از جنگ ها فرار می کردند که در عبارات بعدی به این مطلب اشاره شده و در جای خود آن را بیان خواهیم کرد.

لافتی الا «علی» لاسیف الا «ذوالفقار»

در غزوه احد، هنگامی که از اطراف به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حمله می‌شد حضرت علی (علیه السلام)به فرمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)به آنان حمله می‌کرد. جبرئیل نازل شد و روحیه جوانمردی امام علی (علیه السلام)را ستایش نمود. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) جبرئیل را تصدیق کرد و فرمود: «من از علی هستم و او از من است». سپس صدایی در آسمان پیچید که:

«لا سَیفَ اِلاّ ذُوالفَقار، و لا فَتی اِلاّ عَلی (علیه السلام)؛ (1)

شمشیری چون ذوالفقار و جوانمردی همچون علی (علیه السلام) وجود ندارد».

ماجرا فوق چنین است:

«حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِيَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ الْبَزَنْطِيِّ وَ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ جَمِيعاً عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: لَمَّا كَانَ يَوْمُ أُحُدٍ انْهَزَمَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى لَمْ يَبْقَ مَعَهُ إِلَّا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام) وَ أَبُو دُجَانَةَ سِمَاكُ بْنُ خَرَشَةَ فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ ص يَا أَبَا دُجَانَةَ


1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‌8، ص: 110

أَ مَا تَرَى قَوْمَكَ قَالَ بَلَى قَالَ الْحَقْ بِقَوْمِكَ قَالَ مَا عَلَى هَذَا بَايَعْتُ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ قَالَ أَنْتَ فِي حِلٍّ قَالَ وَ اللَّهِ لَا تَتَحَدَّثُ قُرَيْشٌ بِأَنِّي خَذَلْتُكَ وَ فَرَرْتُ حَتَّى أَذُوقَ مَا تَذُوقُ فَجَزَاهُ النَّبِيُّ خَيْراً وَ كَانَ عَلِيٌّ ع كُلَّمَا حَمَلَتْ طَائِفَةٌ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ اسْتَقْبَلَهُمْ وَ رَدَّهُمْ حَتَّى أَكْثَرَ فِيهِمُ الْقَتْلَ وَ الْجِرَاحَاتِ حَتَّى انْكَسَرَ سَيْفُهُ فَجَاءَ إِلَى النَّبِيِّ ص فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ الرَّجُلَ يُقَاتِلُ بِسِلَاحِهِ وَ قَدِ انْكَسَرَ سَيْفِي فَأَعْطَاهُ ع سَيْفَهُ ذَا الْفَقَارِ فَمَا زَالَ يَدْفَعُ بِهِ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص حَتَّى أُثِّرَ وَ انكسر [أُنْكِرَ] فَنَزَلَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ وَ قَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ هَذِهِ لَهِيَ الْمُوَاسَاةُ مِنْ عَلِيٍّ لَكَ فَقَالَ النَّبِيُّ ص إِنَّهُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ وَ أَنَا مِنْكُمَا وَ سَمِعُوا دَوِيّاً مِنَ السَّمَاءِ لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَى إِلَّا عَلِيٌّ.؛(1)

در روز جنگ احد تمام اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرار کردند غیر از علی بن ابی طالب (علیه السلام) و ابودجانه سماک بن خرشه. نبی مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: یا ابودجانه! آیا نمی‌بینی مردم قبیله‌ات همه فرار کردند. گفت: بله، فرمودند: برو با آن‌ها فرار کن، به طرف آنان برو. گفت: بیعتی که با خدا و پیغمبر او کردیم این نبود که ما فرار کنیم. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: من تو را حلال کردم و بیعت را از گردنت برداشتم. ابودجانه گفت: قریش بگویند که ابودجانه تو را خوار کرد و فرار کرد و من در میان قریش سرافکنده بشوم و پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برای او دعا کرد. زمانی که دشمن به آنان حمله می‌کرد امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)حمله‌ها را از نبی مکرم دفع می‌کرد تا اینکه جراحات زیادی به ایشان وارد شد و شمشیر علی در جنگ احد شکست. امیرالمؤمنین (علیه السلام) به طرف رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و فرمودند: مرد با شمشیرش می‌جنگد در حالی که من شمشیرم شکست. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شمشیر خودشان که ذوالفقار بود به امیرالمؤمنین (علیه السلام)


1) . علل الشرائع، ج 1، ص 7

دادند و امیرالمؤمنین (علیه السلام) با شمشیر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) جنگید و خود را فدای پیغمبر کرد و جبرئیل نازل شد و فرمود: یا رسول الله! به این عمل مواسات و ایثار و از خود گذشتگی می‌گویند سپس نبی مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند: علی از من است من از علی هستم و جبرئیل فرمود: من هم از شما هستم و شنیدند صدایی از آسمان می‌آید که می‌گوید: شمشیری جز ذوالفقار نیست و جوانمردی جز علی نیست».

به نقل از راغب اصفهانی در «محاضرات الأدباء»:«کانت قریش إذا رأت أمیر المؤمنین (علیه السلام) فی کتیبة تواصت خوفا منه ونظر إلیه رجل وقد شق العسکر فقال قد علمت أن ملک الموت فی الجانب الذی فیه علی (علیه السلام)؛(1)

وقتی قریش در جنگ با امیرالمومنین (علیه السلام)مواجه می‌شدند فرار می‌کردند و لشکر متفرق می شد زیرا می‌گفتند: ملک الموت آن طرفی است که علی آنجاست و پشت شمشیر علی (علیه السلام) ملک الموت است».

حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) به فضیلت این حدیث درباره خود احتجاج کرده و فرمودند:

«شما را به خدا قسم! آیا در میان مهاجران و انصار به غیر از من جبرئیل درباره کسی گفته است: «ای محمد! شمشیری مانند ذوالفقار و جوانمردی مانند علی نیست»؟ آیا در میان مهاجرین و انصار، جبرئیل در حق کسی چنین تعبیری آورده است؟» (2)

پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)به جبرئیل فرمود:


1) . محاضرات الأدباء ومحاورات الشعرء والبلغاء، ج 2، ص 151.

2) . تاريخ مدينة دمشق، ج39 ص201

«إنه منی وأنا منه فقال جبریل وأنا منکما قال فسمعوا صوتا لا سیف إلا ذو الفقار ولا فتی إلا علی؛(1)

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: او از من است و من از او هستم و جبرئیل گفت: من هم از شما هستم سپس صدایی از آسمان شنیدند که ندا می‌آید: شمشیری جز ذوالفقار و جوانمردی جز علی نیست».جان به قربان آقایی که مسیحیان نیز دلباخته او می شوند:

فؤاد جرداق(2)مسیحی در ابیاتی از امیرالمومنین (علیه السلام) می‌گوید و ایشان را ملجاء و پناه هر دردی می‌داند:

«علی هو الملجأ»

«کلّما بی عارضُ الخطب ألَم *** و صمانی من عنا الدَّهرِ ألَم

رِحتُ أشکوا لعَلی علَّتی *** و علی ملجأٌ من کُلّ همّ

و انادی الحق فی اعلامه *** و علی عَلَم الحق الاشم

فهو للظالم رعدٌ قاصفٌ *** و هو للمظلوم فینا مُعتصم؛ (3)

هر گاه گرفتار درد و مصیبتی می شوم و روزگار به ستوهم می‌آورد به سوی علی می‌روم و شکوه و شکایت‌هایم را با او نجوا می‌کنم. ندای خود را بر نشانه‌های حق بر می‌آورم و علی نشانه برجسته حق است. اوست که در برابر ظالم چون رعد می‌خروشد و به مظلوم پناه می‌دهد».

همچنین در جایی دیگر می‌گوید:


1) . تاريخ الطبري، ج 2 ص 197

2) جرج جرداق در پشت جلد یکی از کتاب های خود نوشته:«ای علی! اگر بگویم تو از مسیح بالاتری، دینم نمی پذیرد! اگر بگویم او از تو بالاتر است وجدانم نمی پذیرد! نمی گویم تو خدا هستی!... پس خودت بگو به ما ای علی: تو کیستی...؟ ».

3) علاقه المسیحیین باهل‌بیت النبی، الشیخ عفیف النابلسی،دارالهادی، بیروت، 2001، ص 112

«من در خانواده‌ای مسیحی بزرگ شده‌ام. پدرم سنگ تراش بود. سنگی را به سر در خانه‌مان آویخته بود که روی آن سنگ این جمله حک شده بود: «لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار».(1)

موعود آذر 1387،شماره 94،آن روز که یک مسیحی عاشق علی (علیه السلام)شد.

لطافت و مهربانی امیرالمومنین (علیه السلام)

اشاره

وجود ملکوتی امیرالمومنین (علیه السلام) آینه تمام نمای خداوند متعال و مَظهر و مُظهر اسماء و صفات خداوند متعال است. یعنی در عین قهاریت و غضب، رحمان و رحیم و رئوف است. آری! امیرالمومنین (علیه السلام) حقیقتی لایدرک است و به همین خاطر در مسیر معرفت به ایشان برخی به غلو کشیده می شوند. لذا حضرت زهرا (علیها السلام) بعد از اشاره به شجاعت و جنگاوری امیرالمومنین (علیه السلام) خیلی با ظرافت تمام اشاره به لطافت و مهربانی و زهد امیرالمومنین (علیه السلام) می کند:

«مَكْدُوداً فی ذاتِ اللَّهِ، مُجْتَهِداً فی اَمْرِ اللَّهِ، قَریباً مِنْ رَسُول ِاللَّهِ، سَیداً فی اَوْلِیاءِ اللَّهِ، مُشَمِّراً ناصِحاً مُجِدّاً كادِحاً، لاتَأْخُذُهُ فِی اللَّهِ لَوْمَةَ لائِمٍ؛

او سخت در راه خدا مبارزه کرد و در انجام دستورات الهی سخت کوش و تلاشگر بود. او نزدیک ترین اشخاص به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)بود. او سرآمد و سرور اولیای خدا بود. مهیای خیرخواهی بود که در این راه جدیّت و فعالیت داشت و سرزنش سرزنش کنندگان هم در او که در راه خدا کوشش می‌کرد اثر نداشت (تنها رضای حق برای او منظور نظر بود نه رضای مخلوق)».

می توانیم برای این فرمایش حضرت اشاره ای هم به قرآن کریم کنیم:

«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ


1) . مجله

ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُفَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا؛ (1)

محمّد، فرستاده خداست و کسانی که با او هستند بر کافران سرسخت و در میان خودشان با یکدیگر مهربانند. همواره آنان را در رکوع و سجود می بینی که پیوسته فضل و خشنودی خدا را می طلبند؛ نشانه آنان در چهره شان از اثر سجود پیداست. این است توصیف آنان در تورات و اما توصیفشان در انجیل این است که وجودشان چون زراعتی است که جوانه های خود را رویانده پس تقویتش کرده تا ستبر و ضخیم شده و در نتیجه بر ساقه هایش [محکم و استوار] ایستاده است به طوری که دهقانان را [از رشد و انبوهی خود] به تعجب می آورد تا خدا به وسیله [انبوهی و نیرومندی] مؤمنان، کافران را به خشم آورد. [و] خدا به کسانی از آنان که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند آمرزش و پاداشی بزرگ وعده داده است».

در تفسیر این آیه شریفه آمده است:

«فَسَّرَ الرِّضَا (علیه السلام)قُولَهُ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ أنَّ عَلِیّا (علیه السلام) مِنْهُمْ؛(2)

امام رضا (علیه السلام) در تفسیر این آیه می فرماید: وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ منظور؛ علی (علیه السلام) می‌باشد».

«قَوْلُهُ تَراهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً عَنْ موسی‌بْنِ‌جَعْفَر عَنْ آبَائِهِ (علیهم السلام) أَنَّهَا نَزَلَتْ فِی عَلِیٍّ (علیه السلام)؛ (3)


1) . فتح،29

2) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌41، ص: 68؛مناقب آل أبي طالب (علیهم السلام)(لابن شهرآشوب)، ج‌2، ص: 85

3) همان، ج‌36، ص: 187؛كشف الغمة في معرفة الأئمة: (ط - القديمة)، ج‌1، ص: 322

امام کاظم (علیه السلام) می فرمایند: این آیه‌ی شریفه درباره‌ی علی (علیه السلام)نازل شده است».

به نظر می رسد می توان به این قسمت از فرمایش حضرت به سه وجه نگاه کرد:

مَكْدُوداً فی ذاتِ اللَّهِ، مُجْتَهِداً فی اَمْرِ اللَّهِ،

علی (علیه السلام)سخت در راه خدا مبارزه کرد و در انجام دستورات الهی سخت کوش و تلاشگر بود».

وجه اول: می توان گفت این عبارت به سختی هایی که حضرت در جنگ ها متحمل و جراحات بسیاری که بر بدن مبارکشان وارد می شد اشاره دارد که در جنگ احد این مسئله واضح است که پیش تر مفصلا به آن اشاره شد.

وجه دوم: می تواند به زهد امیرالمومنین (علیه السلام)، مهربانی و عطوفت ایشان نسبت به مردم و مخصوصا ایتام اشاره داشته باشد.

وجه سوم: همه موارد فوق. یعنی آقایی که هم « أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ» است و هم «رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ».

بررسی واژه«کدد»

«کدد»: «کدّ»:مصدر، ما يُدَقُّ فيهِ كالهاون؛ آنچه كه در آن چيزى كوبند مانند هاون». (1)«الشدة في العمل و طلب الكسب»(2)«الکد»: شانه كه بدان سر را شانه كنند و آنچه در آن چيزى كوبند مانند هاون و شدت و سختى در كار و رنج و مشقت در خواهانى چيزى. كد فلان


1) أقرب الموارد في فصح العربية و الشوارد، ج4 ، ص525

2) العین، ج5، ص273؛ المحیط في اللغة ، ج6 ، ص131

كدا (از باب نصر): فلانی در رنج و تعب و سختى در كار واقع شد. جد و جهد و كوشش و رنج و مشقت و محنت در طلب چيزى. (1)

«مکدود»: اسم مفعول ثلاثی مجرد باب فعَل یفعُل می باشد.

بررسی واژه «ذات»:

«ذات»: مؤنّث ذو است به معنى صاحب، مانند آیه: «إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ(2)» موصوف آن جمع است لذا مؤنث آمده يعنى: خدا به چيزهایی كه در سينه‌ها و مصاحب سينه‌هاست داناست. اين كلمه 30 بار در قرآن آمده است. اما در این فرمایش صراحت به «ذات الله» شده است. این عبارت شباهت زیادی به روایت:

«لَا تَسُبُّوا عَلِیّاً فَاِنَّهُ مَمْسُوسٌ فِی ذَاتِ اللَّهِ تَعَالَی؛ (3)

به علی دشنام نگویید؛ چرا که او در ذات خدا مسّ شده است».

روایت فوق با این عبارت نیز آمده است:

«قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): إن عليا ممسوس في ذات الله». (4)مرحوم علامه مجلسی در کتاب شریف «بحارالانوار» در توضیح این عبارت می گوید:

«بيان : أي يمسه الاذى والشدة في رضاء الله تعالى وقربه ، أو هو لشدة حبه لله واتباعه لرضاه كأنه ممسوس أي مجنون ، كما ورد في صفات المؤمن « يحسبهم القوم أنهم قد خولطوا » ويحتمل أن يكون المراد


1) فرهنگ نفیسی، ج4 ، ص2770

2) آل عمران،119

3) . مناقب آل أبي طالب (علیه السلام)(لابن شهرآشوب)، ج‌3، ص: 221؛بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌39، ص: 313

4) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌107، ص: 31

بالممسوس المخلوط والممزوج مجازا ، أي خالط حبه تعالى لحمه ودمه؛ (1)

و ممکن است به این معنا باشد که امام (علیه السلام) شدیداً دوستدار، شیفته و دلداده ذات خداوند است و تمام سعی و تلاش خود را در کسب رضایت او انجام می‌دهد».

وجود ملکوتی امیرالمومنین (علیه السلام) اسم الله است و ایشان غرق و فانی در ذات حضرت احدیت است. در تعریف این عبارت، علماء فریقین نتوانستند به معنایش برسند چون فوق حدّ تصوّر است. نه تنها فقط شناخت خداوند متعال ممکن نیست بلکه شناخت حقیقت امیرالمومنین (علیه السلام) نیز ممکن نیست و احدی نمی تواند ادعا کند من به حقیقت و کُنه ذات امیرالمومنین (علیه السلام) شناخت پیدا کردم. در مقام و منزلت امیرالمومنین (علیه السلام) همین بس که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند: «هیچ کس به جز من و خدا، علی را نشناخت»؛ به استناد روایت:«قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)لعلي بن أبي طالب (علیه السلام)يا علي لا يعرف الله تعالى إلا أنا و أنت و لا يعرفني إلا الله و أنت و لا يعرفك إلا الله و أنا؛(2)

کسی جز من و تو، خدا را نشناخت و مرا جز خدا و تو نشناخت و تو را کسی جز خدا و من نشناخت».

و چه خوش گفت شهریار :

«نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را»


1) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌39، ص: 313

2) . روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه (ط - القديمة)، ج‌13، ص: 273

همچنین امام اهل تسنن شافعی در شأن و منقبت امیرالمومنین (علیه السلام) می گوید:

«لَوْ اَنَّ الْمُرْتَضی اَبْدی مَحَلَّهُ *** لَخَرَّ النّاسُ طُرّاً سُجَّداً لَهُ

وَ ماتَ الشّافَعی وَ لَیْسَ یَدْری *** عَلیٌ رَبُّهُ اَمْ رَبُّهُ اللّهُ؟؛ (1)

ترجمه شعر: اگر علی مرتضی (علیه السلام)خود را آن طور که بود نشان می داد مردم جهان همه در برابرش سر سجده بر زمین می گذاشتند، شافعی می میرد ولی نمی داند که خدای او الله است یا علی (علیه السلام)».

مراد شافعی از این شعر، عجز و ناتوانی شناخت امیرالمومنین (علیه السلام) است.

کسانی که امیرالمومنین (علیه السلام)را خدا پنداشتند به این دلیل است که در وادی شناخت حضرت متحیر شدند و همان جا توقف نمودند و از شناخت خداوند متعال غافل ماندند. نکته دیگر اینکه بنای غلو به معنای قائل شدن مقام الوهیت برای امیرالمومنین (علیه السلام) را دشمنان حضرت گذاشتند.

امیرالمومنین (علیه السلام) می فرمایند:

«لا تَتَجَاوَزُوا بِنَا الْعُبُودِيَّةَ، ثُمَّ قُولُوا مَا شِئْتُمْ وَ لَنْ تَبْلُغُوا؛ (2)

به ما اهل‌بیت خدا نگویید و ما را از مرحله عبودیّت خارج نکنید، آن گاه هر چه در مورد مقامات و فضائل ما می‌خواهید بگویید، هر چند به غايت آن در حقّ ما نخواهيد رسيد...».

در روایتی امیرالمومنین (علیه السلام) ملاک شناخت خداوند متعال را شناخت خود بیان می نماید:


1) . دلائل الصدق لنهج الحق، ج‌5، ص: 182

2) . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌25، ص: 274

«قال امیرالمومنین (علیه السلام): يا سلمان و يا جندب، إن معرفتي بالنورانية معرفة اللّه، و معرفة اللّه معرفتي؛(1)

امیرالمومنین (علیه السلام) فرمودند: ای سلمان و ای جندب (لقب ابوذر)! شناخت من به نورانیت، شناخت خداوند متعال است و شناخت خداوند، شناخت من است». چرا که امام معصوم آینه تمام نمای اسماء و صفات خداوند متعال است».

شگفت‌انگیز بودن اخبار اهل‌بیت (علیهم السلام)می‌تواند به دلائل مختلف باشد، من جمله:

1. عظمت این بزرگواران و عدم امکان شناخت حقیقی ایشان همان گونه که در روایت آمده:«فَاِنَّکُمْ لَا تَبْلُغُونَ کُنْهَ مَا فِینَا وَ لَا نِهَایَتَهُ فَاِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ اَعْطَانَا اَکْبَرَ وَ اَعْظَمَ مِمَّا یَصِفُهُ وَ اَصِفُکُمْ اَوْ یَخْطُرُ عَلَی قَلْبِ اَحَدِکُمْ فَاِذَا عَرَفْتُمُونَا هَکَذَا فَاَنْتُمُ الْمُؤْمِنُون؛(2)

کنه

فضل ما نهایت ندارد و نمی‌توانید به نهایت آن برسید زیرا خداوند تبارک و تعالی به ما بیشتر و بزرگتر از آنچه ما می‌گوییم و شما می‌گویید یا خطور به قلب یکی از شما نماید عنایت فرموده؛ وقتی ما را این طور شناختید آن وقت مؤمن هستید».

لذا ما در این عبارت نورانی حضرت زهرا (علیها السلام) به همان ترجمه کفایت می کنیم و می گوییم امیرالمومنین (علیه السلام) در راه خواسته ها و رسیدن به


1) . مشارق أنوار اليقين في أسرار أمير المؤمنين (علیه السلام)، ص: 255؛ بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌26، ص: 2

2) . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌26، ص: 2

رضایت معشوقش خداوند متعال، همه سختی ها را به جان خرید و به مقام و جایگاهی رسید که همه اهل معرفت را متحیر و حیران کرده است.

پیشتر نیز به مجاهدت و جهاد امیرالمومنین (علیه السلام) اشاره شد و واژه «جهد» را بررسی نمودیم که واژه «مجتهدا» نیز از مشتقات آن است که می توان برای درک این عبارت نورانی مجددا به توضیح آن واژه رجوع نمایید. لذا در این عبارت نیز به ترجمه آن کفایت کرده و می گوییم: وجود مقدس حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) به امر خدا و برای اجابت امر حضرت احدیت در همه عرصه های جهاد سخت کوش بود؛ هم جهاد با شمشیر و هم جهاد با نفس. کجای عالم می توان پادشاهی را پیدا کرد که یتیم نوازی کند، یتیمان را بر پشت خود سوار کرده و در نقش یکاستر حرکت کند. وای بر کسی که در کسب معرفت آن حضرت کوتاهی می کند.

یک نور در دو بدن

وجود مقدس حضرت زهرای مرضیه (علیها السلام) در ادامه می فرماید: وجود مقدس امیرالمومنین (علیه السلام):

« قَریباً مِنْ رَسُولِاللَّهِ، سَیداً فی اَوْلِیاءِ اللَّهِ، مُشَمِّراً ناصِحاً مُجِدّاً كادِحاً، لاتَأْخُذُهُ فِی اللَّهِ لَوْمَةَ لائِمٍ؛

او به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نزدیک و در میان اولیای خدا سالار بود. او همواره دامن به کمر بسته و نصیحت کننده و کوشا و کوفته تن بود و در راه خدا سرزنش هیچ سرزنش کننده ای در او اثر نداشت».

قرابت امیرالمومنین (علیه السلام) به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از لحاظ:

1. خلقت نوری است: چنانچه امیرالمومنین (علیه السلام) در روایتی فرمود:

«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَحَدٌ وَاحِدٌ تَفَرَّدَ فِي وَحْدَانِيَّتِهِ ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ فَصَارَتْ نُوراً ثُمَّ خَلَقَ مِنْ ذَلِكَ النُّورِ مُحَمَّداً ص وَ خَلَقَنِي وَ ذُرِّيَّتِي ثُمَّ تَكَلَّمَ

بِكَلِمَةٍ فَصَارَتْ رُوحاً فَأَسْكَنَهُ اللَّهُ فِي ذَلِكَ النُّورِ وَ أَسْكَنَهُ فِي أَبْدَانِنَا فَنَحْنُ رُوحُ اللَّهِ وَ كَلِمَاتُهُ وَ بِنَا احْتَجَبَ عَنْ خَلْقِهِ فَمَا زِلْنَا فِي ظُلَّةٍ خَضْرَاءَ حَيْثُ لَا شَمْسَ وَ لَا قَمَرَ وَ لَا لَيْلَ وَ لَا نَهَارَ وَ لَا عَيْنَ تَطْرِفُ نَعْبُدُهُ وَ نُقَدِّسُهُ وَ نُسَبِّحُهُ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْخَلْقَ؛(1)به راستى خدای تبارک و تعالى يگانه است و در يگانگى خود تنها بود، سپس كلمه‌اى بر آورد و آن نور گرديد، سپس از آن نور محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)را آفريد و مرا و فرزندانم را آفريد، سپس كلمه‌اى گفت و روحى شد و آن را در اين نور جا داد و در تن هاى ما نهاد. پس مائيم روح خدا و كلمات او و ما پرده‌دار او هستيم در برابر خلقش و پيوسته در سايبانى از نور بوديم، آنجا كه نه خورشيد بود نه ماه، نه شب و نه روز و نه ديده بينا؛ خدا را پرستيديم و تقديس كرديم و تمجيد نموده و تسبيح گفتيم پيش از آنكه خلق را بيافريند».

2. از لحاظ برادری: در روایات آمده است:

«عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)يَقُولُ لِعَلِيٍّ (علیه السلام): يَا عَلِيُّ النَّاسُ مِنْ شَجَرٍ شَتَّى وَ أَنَا وَ أَنْتَ مِنْ شَجَرَةٍ وَاحِدَةٍ؛ (2)

پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: اى على! مردم از درخت هاى گوناگونند و من و تو از يک درخت هستیم».

«قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام)عَلَى مِنْبَرِ الْكُوفَةِ أَيُّهَا النَّاس... قَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)يَا عَلِيُّ أَنْتَ أَخِي فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ أَنْتَ أَقْرَبُ الْخَلَائِقِ إِلَيَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِي الْمَوْقِفِ بَيْنَ يَدَيِ الْجَبَّار...؛ (3)


1) . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌15، ص: 10

2) . همان، ج‌36، ص: 180؛شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، ج‌1، ص: 375

3) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌8، ص: 185

امیرالمومنین (علیه السلام) بر فراز منبر کوفه فرمود: «ای مردم! رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به من فرمود: علی جان! تو برادر من در دنیا و آخرت هستی و نزدیک ترین خلایق به من تویی...».

«قَالَ رَسُولِ اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) يَا عَلِيُّ أَنْتَ أَخِي فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي فِي أَهْلِي؛(1)

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: علی جان! تو برادر من در دنیا و آخرت هستی، تو خلیفه و وصی من هستی...».

«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم): أَنْتَ مِنِّي وَ أَنَا مِنْكَ(2)وَ أَنْتَ أَخِي فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَة؛ (3)

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: (علی جان!) تو از منی و من از توام و تو برادر من در دنیا و آخرت هستی...».

3. از لحاظ نفوس تا جایی که در قرآن کریم در آیه مباهله، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) امیرالمومنین (علیه السلام) را به نفس و جان خویش خطاب فرمود:«فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ...؛(4)

1) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌22، ص: 499

2) . «جاء الحديث بألفاظ مختلفة، منها ما ورد عنه (صلی الله علیه و آله و سلم) أنّه قال لعليّ (علیه السلام): عليّ منّي و أنا منه، أو: أنا منك و أنت منّي، أو حديث بعثه (صلی الله علیه و آله و سلم) إيّاه (علیه السلام) بسورة براءة المجمع على صحّته، و قد مرّ، و غيرها، انظر مثالا لذلك» مسند أحمد بن حنبل 5- 204 و 356، خصائص النّسائيّ: 36 و 51، و غيرها، و أدرج جملة من مصادرها في الغدير 1- 48 و 3- 23 و غيرها.

3) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌29، ص: 198

4) آل عمران،61

بگو: بیایید ما پسرانمان را و شما پسرانتان را و ما زنانمان را و شما زنانتان را و ما نفوسمان را و شما نفوستان را دعوت کنیم...».

امام باقر (علیه السلام) در تفسیر این آیه شریفه می فرمایند:

«فِی قَوْلِهِ تَعَالَی أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ رسول‌الله وَ علی‌بن‌ابی‌طالب وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ فَاطِمَهُ الزَّهْرَاءِ؛ (1)

"أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ" حسن و حسین (علیهما السلام) و "أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ"

رسول خدا و علیّ‌بن‌ابی‌طالب (علیهما السلام) و "نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ"

فاطمه زهرا (علیها السلام) است».

امیرالمومنین (علیه السلام)سالار اولیاء

اشاره

عبارت دیگر در فرمایش حضرت « سَیداً فی اَوْلِیاءِ اللَّهِ؛ در میان اولیای خدا سالار بود».

بررسی واژه «سید» در لغت

«السَّيِّد»: به معنای آقا، بزرگ، رئیس، سرور، مهتر، پیغمبرزاده می باشد. در اصطلاح به کسانی که از طرف پدر به هاشم، جد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)انتساب دارند گفته می شود.(2)همچنین به معنای سرپرست جمعيّت زياد و به همين جهتمى‌گويند:«سيّد القوم» بزرگ و سرپرست قوم و مردمى فراوان و زياد. از اين رو، واژه سيد به جماعت منسوب مى‌شود و نمى‌گويند «سَيِّد الثوب و سيد الفرس». «سَادَ القومَ يَسُودُهُمْ» یعنی بر آن قوم سيادت و سرپرستى نمود و چون شرط سرپرستى در جماعت و


1) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌21، ص: 346؛ فرات الکوفی، ص85؛فرات الکوفی، ص86؛ بحارالأنوار، ج21، ص342؛المناقب، ج3، ص319/ بحارالأنوار، ج21، ص343؛بحارالأنوار، ج35، ص262؛المناقب، ج3، ص369؛شواهدالتنزیل، ج1، ص162

2) . عروه الوثقی ج4 ص 306 مساله 3

ملّت، تهذيب نفس است به هر كس كه در نفس خويش فضيلت و شخصيّت نفسانى دارد «سيّد» گفته‌اند و بر اين معنى آيه:«وَ سَيِّداً وَ حَصُوراً(1)» و «وَ أَلْفَيا سَيِّدَها(2)» يعنى شوهرش را همسر و شوى زن هم به خاطر سياست و تدبير در همسريش «سَيِّد» ناميده شده و همچنين زن را سَيِّدَة گويند به خاطر سرپرستى خانواده و فرزندانش و آيه: «رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا(3)يعنى از واليان و سياستمدارانمان پيروى كرديم».(4)

اولیاء الهی در قرآن کریم

در قرآن کریم در مورد اولیاء الهی چنین آمده است:

«أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ؛ (5)

آگاه باشید! یقیناً دوستان خدا نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می شوند».

در تفسیر این آیه شریفه آمده است:«عَن ابْنِ‌عَبَّاسٍ قَال: سُئِلَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ‌بْنُ‌أَبِی‌طَالِبٍ (علیه السلام) عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَی أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ فَقِیلَ لَهُ مَنْ هَؤُلَاءِ الْأَوْلِیَاءُ فَقَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام)هُمْ قَوْمٌ أَخْلَصُوا لِلَّهِ تَعَالَی فِی عِبَادَتِهِ وَ نَظَرُوا إِلَی بَاطِنِ الدُّنْیَا حِینَ نَظَرَ النَّاسُ إِلَی ظَاهِرِهَا فَعَرَفُوا آجِلَهَا حِینَ غَرَّ


1) آل عمران،39

2) يوسف،25

3) احزاب،67

4) مفردات الفاظ قرآن، ج‌2، ص: 274

5) یونس،62

النَّاسُ سِوَاهُمْ بِعَاجِلِهَا فَتَرَکُوا مِنْهَا مَا عَلِمُوا أَنَّهُ سَیَتْرُکُهُمْ وَ أَمَاتُوا مِنْهَا مَا عَلِمُوا أَنَّهُ سَیُمِیتُهُم؛ (1)

ابن عباس می گوید: از امیرمومنان علیّ‌بن‌ابی‌طالب (علیه السلام) درباره‌ی تفسیر آیه‌ی "أَلا إِنَّ أَوْلِیَاء اللهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ" سؤال شد: «أَوْلِیَاء چه کسانی هستند»؟ امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «ایشان جماعتی هستند که در عبادت خداوند متعال اخلاص ورزیدند. در زمانی‌که دیگر مردمان به ظاهر دنیا توجّه می‌کردند آنان به باطن آن توجّه داشتند و آن زمان که دیگران به امور زودگذر دنیا فریفته شده بودند اینان عواقب و سرانجام امور را مدّ نظر داشتند و به همین خاطر، چیزهایی را که می‌دانستند آنان را رها خواهد کرد ترک کردند و چیزهایی را که می‌دانستند موجب نابودی آنان خواهد شد از بین بردند».

«عن أبی‌حمزهً‌الثمالی قال ... قُلْت أَصْلَحَکَ اللَّهُ أَیُ شَیْءٍ إِذَا عَمِلْتُهُ أَنَا اسْتَکْمَلْتُ حَقِیقَهَ الْإِیمَانِ قَالَ تُوَالِی أَوْلِیَاءَ اللَّهِ وَ تُعَادِی أَعْدَاءَ اللَّهِ وَ تَکُونُ مَعَ الصَّادِقِینَ (علیهما السلام)کَمَا أَمَرَکَ اللَّهُ قَالَ قُلْت وَ مَنْ أَوْلِیَاءُ اللَّهِ فَقَالَ أَوْلِیَاءُ اللَّهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ عَلِیٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ عَلِیُّ‌بْنُ‌الْحُسَیْنِ ثُمَّ انْتَهَی الْأَمْرُ إِلَیْنَاثُمَّ ابْنِی جَعْفَرٌوَ أَوْمَأَ إِلَی جَعْفَرٍ (علیهم السلام) وَ هُوَ جَالِسٌ فَمَنْ وَالَی هَؤُلَاءِ فَقَدْ وَالَی أَوْلِیَاءَ اللَّهِ وَ کَانَ مَعَ الصَّادِقِینَ کَمَا أَمَرَهُ اللَّهُ؛(2)

از ابوحمزه‌ثمالی (رحمه الله) نقل است به امام باقر (علیه السلام)عرض کردم: «خدا خیرتان دهد، چه کاری است که اگر انجامش دهم به حقیقت ایمان دست یافته باشم»؟ فرمود: «اینکه از اولیای خدا پیروی کرده و از دشمنان او بیزاری بجویی و همواره با راستگویان باشی؛ آنچنان که خدا به تو دستور فرموده


1) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌66، ص: 319؛الأمالی للمفید، ص86؛ «الخلق» بدلٌ «الناس»/ البرهان

2) همان، ج‌27، ص: 57

است». عرض کردم: «اولیای خدا و دشمنان او چه کسانی هستند»؟ فرمود: «اولیای خدا، محمّد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، علی، حسن، حسین و علی‌ّبن‌حسین و اینک من و بعد از من، پسرم جعفر (علیهم السلام)است». در اینجا حضرت به جعفر صادق (علیه السلام)که آنجا نشسته بود اشاره کرد و فرمود: «هر کس از ایشان پیروی کند از اولیای خدا پیروی کرده و آنچنان که خدا به او دستور فرموده با راستگویان خواهد بود».

اگر طبق روایت فوق و روایت دیگری که همین مطلب را عنوان کرده اند مراد از اولیاء الهی را اهل بیت (علیهم السلام) در نظر بگیریم باز هم امیرالمومنین (علیه السلام) سالار و سرور ایشان می باشد.

امیرالمومنین (علیه السلام) نه فقط سید اولیاء الهی است بلکه سید اوصیاء الهی نیز می باشد چنانچه در روایات به این مطلب اشاره شده است؛ شيخ صدوق و شيخ طوسى هر يک به سند خود از امام صادق (علیه السلام)چنين نقل كرده اند كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:« أنا سيّد النبيين ووصيي سيّد الوصيين وأوصياؤه سادة الأوصياء.إنّ آدم (علیه السلام) سأل اللّه عز وجل أن يجعل له وصيّاً صالحاً فأوحى اللّه عز وجل إليه أنّي أكرمت الأنبياء بالنبوّة، ثمّ اخترت خلفي فجعلت خيارهم الأوصياء.فقال آدم (علیه السلام): يا ربّ! فاجعل وصيي خير الأوصياء؛(1)

ص: 212 ؛الأمالي (للطوسي)، النص، ص: 442؛با پیشوایان هدایتگر ج1 ص312

من سيد و سرور پيامبران الهى هستم و وصى من سيد اوصيا و اوصياى وصى من نيز آقايان اوصياى الهى هستند».

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)خطاب به فاطمه (علیها السلام)فرمود:


1) . كمال الدين و تمام النعمة، ج‌1،

«وَصِیِّی خَیْرُ الْأَوْصِیَاءِ وَ أَحَبُّهُمْ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ بَعْلُکِ؛(1)

وصى من بهترین اوصیا و محبوب ترین ایشان به سوى خداوند است و آن شوهر تو است».

«قال: و وقع إلي أربعون حديثا جمعها الحافظ أبو نعيم، أحمد بن عبد الله في أمر المهدي (علیه السلام). ثم ذكر جملة منها إلى أن قال: الخامس عن علي بن هلال عن أبيه قال: دخلت على رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)و سلم ثم ذكر حديثا يقول فيه لفاطمة (علیها السلام): أنا خاتم النبيين، و أنا أبوك، و وصيي خير الأوصياء، و أحبهم إلى الله و هو بعلك إلى أن قال: قد زوجك الله زوجك و هو أعظمهم حسبا و أكرمهم منصبا، و أرحمهم بالرعية و أعدلهم بالسوية، و أبصرهم بالقضية؛(2)

همچنین بر پایه حدیثی که از علی بن علی هلالی نقل کرده، پیامبر خطاب به فاطمه (علیها السلام) فرمود: وَصِيِّي خَيْرُ الْأَوْصِيَاءِ وَ أَحَبُّهُمْ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ بَعْلُكِ؛ وصى من بهترین اوصيا و محبوب ترین ايشان به سوى خداوند است و آن شوهر تو است».


1) . إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج‌3، ص 232

2) . همان

اهتمام به نصیحت

اشاره

و در ادامه حضرت زهرا (علیها السلام) در شأن و منقبت امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود:

«مُشَمِّراً ناصِحاً مُجِدّاً كادِحاً؛

او همواره دامن به کمر بسته و نصیحت کننده و کوشا و کوفته تن بود».

بررسی واژه ها:

واژه «مشَّمر» در لغت: "مُجِدّ في أمرهِ" کوشا در کار خود بودن.(1)

«شَمَّرَ عن سَاعِدِ الجِدّ»: دست همّت بر كمر زد و كوشيد.(2)

«الشِّمْر»: مرد كار آزموده و باتجربه، مرد دانا و بينا در كارها، بخشنده.(3)

واژه «ناصح»: نصیحت کننده، پند دهنده. در اقرب الموارد آمده «نَصَحَهُ نَصْحاً و نُصْحاً» يعنى او را پند داد و دوستى را بر وى خالص كرد. پند دادن را از آن جهت «نصح» و «نصيحت» گويند كه از روى خلوص نيّت و خيرخواهى محض است «وَ لا يَنْفَعُكُمْ نُصْحِي إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَكُمْ...؛(4)نصيحت من به شما نفع نمی دهد اگر بخواهم پندتان دهم».(5)

واژه «جدد» "جدّ": به معنى كوشش، شدّت، عظمت و غيره گفته است؛ عين عبارت اين است «جَدَّ فِي سَيْرِهِ وَ فِي أَمْرِهِ ...».(6)


1) . المنجد في اللغة العربیة المعاصرة، ص792

2) . فرهنگ ابجدي، متن، ص: 535

3) . همان، متن، ص: 535

4) هود،34

5) قاموس قرآن، ج‌7، ص: 71

6) . همان، ج‌2، ص: 20

واژه «کدح»: «الْكَدْح»: سعى توأم با رنج است. خداوند متعال در قرآن کریم فرمود:

«يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ؛ (1)ای

انسان! یقیناً تو با کوشش و تلاشی سخت به سوی پروردگارت در حرکتی، پس او را [در حالی که مقام فرمانروایی مطلق و حکومت بر همه چیز ویژه اوست و هیچ حکومتی در برابرش وجود ندارد] دیدار می کنی».(2)

با مراجعه به کتاب شریف نهج البلاغه می‌توانیم دریایی از نصایح امیرالمومنین (علیه السلام) را ببینیم و بخوانیم که در دنیا و آخرت برای ما کارگشاست.

و در ادامه حضرت زهرا (علیها السلام) در شأن و منقبت امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود:

«لاتَأْخُذُهُ فِی اللَّهِ لَوْمَةَ لائِمٍ؛

و در راه خدا سرزنش هیچ سرزنش کننده ای در او اثر نداشت».

با توجه به این عبارت نورانی می توان به آیه ای از قرآن کریم اشاره کرد:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ؛ (3)

ای اهل ایمان! هر کس از شما از دینش برگردد [زیانی به خدا نمی رساند] خدا به زودی گروهی را می آورد که آنان را دوست دارد و آنان هم خدا را دوست دارند؛ در برابر مؤمنان فروتن اند و در برابر کافران سرسخت و قدرتمندند. همواره در راه خدا جهاد می کنند و از سرزنش هیچ


1) انشقاق،6

2) مفردات الفاظ قرآن، ج‌4، ص: 2

3) مائده،54

سرزنش کننده ای نمی ترسند. این فضل خداست که به هر کس بخواهد می دهد و خدا بسیار عطاکننده و داناست».در تفسیر و تاویل این آیه نورانی چنین آمده است:

«عن الصّادقین (علیهما السلام)هُمْ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) وَ أَصْحَابُهُ حِینَ قَاتَلَ مَنْ قَاتَلَهُ مِنَ النَّاکِثِینَ وَ الْقَاسِطِینَ وَ الْمَارِقِینَ؛ (1)

امام باقر و امام صادق (علیهما السلام) می فرمایند: آن‌ها امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و یارانش هستند؛ زمانی که با گروه‌های ناکثین، قاسطین و مارقین جنگید».

«عَنِ النَّبِیِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ قَد ذَکَرَ عَلِیّاً (علیه السلام): فَهُوَ الَّذِی یَهْدِی إِلَی الْحَقِ وَ یَعْمَلُ بِهِ وَ یُزْهِقُ الْبَاطِلَ وَ یَنْهَی عَنْهُ وَ لَا تَأْخُذُهُ فِی اللَّهِ لَوْمَهُ لَائِمٍ؛ (2)

از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت است که علی (علیه السلام) را یاد می‌کرد و می‌فرمود: اوست که به حق هدایت و به حق عمل می‌کند و از باطل نهی می‌کند و آن را از میان می‌برد و در راه خدا سرزنش سرزنش‌کننده او را باز نمی‌دارد».


1) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌66، ص: 352؛البرهان؛نورالثقلین

2) الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج‌1، ص: 60؛بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌37، ص: 208

«اوج کینه و دشمنی»

اشاره

حضرت زهرا (علیها السلام) بعد از بیان شجاعت و دلاوری های بی مثال امیرالمومنین (علیه السلام) شروع به فرمایشاتی می کنند که در آن اشاره به اتفاقات و وقایعی می کنند که بسیار عجیب و دارای نکات بسیار جالب و قابل توجهی می باشد که اوج کینه و دشمنی یهود، منافقان و مشرکان را نشان می دهد:

«وَ اَنْتُمَ فی رَفاهِیةٍ مِنَ الْعَیشِ و ادِعُونَ فاكِهُونَ آمِنُونَ، تَتَرَبَّصُونَ بِنَا الدَّوائِرَ، وَ تَتَوَكَّفُونَ الْاَخْبارَ،

و شما در همان هنگام در زندگی‌های آرام به خوشگذرانی و عیش و نوش و خورد و خوراک با خیالی راحت مشغول بودید و دیده‌هایتان را کاملاً باز کرده و چشم انتظار آن بودید که چرخه چرخ بر ضد ما بچرخد و روزگاران با ما بنای دیگر گذارد و گوش به زنگ بودید تا آن که خبرهای ناخوشی ما را بشنوید».

اشاره کلی

از این فرمایش نورانی می توان چنین برداشت کرد که یهودیان، مشرکان و منافقان و هر آن کسی که طاقت دیدن علوّ و برتری

امیرالمومنین (علیه السلام) را نداشت بعد از تلاش های فراوان برای سرنگونی حکومت اسلامی و ترورهای ناموفق (از لیلةالمبیت تا تبوک و گردنه هرشی) برای رسیدن به مقاصد شوم خود و کارشکنی های مختلف برای براندازی انقلاب رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) با بستن پیمانی در دو مرحله با عنوان صحیفه ملعونه منتظر از دنیا رفتن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند تا با خیالی راحت بتوانند با کودتا، اسلام و حکومت نوپای اسلامی را از مسیر حقیقی خود دور کرده و به قهقرا ببرند؛ چنانچه همین شد. به موارد یاد شده اشاره می کنیم:

«لیلة المبیت» و ناکامی از ترور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

«لیلةالمبیت» شبی بود که سران قریش تصمیم گرفتند پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) را به قتل برسانند اما به امر الهی و با خوابیدن امیرالمومنین (علیه السلام) در بستر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، نقشه آنان نقش بر آب شد. مشرکان به دلیل اینکه نتوانستند در مقابل رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بایستند و مانع از گرایش برخی از مردم به ایشان شوند تصمیم به قتل حضرت گرفتند اما غافل از اینکه خداوند متعال محافظ ایشان است.

نکته جالبی هست که بعضی از مورخین نقل کرده‌اند و آن اینکه هنگامی که سران کفر و شرک مشغول طرح نقشه ترور بودند شیطان به صورت پیری پشمینه پوش، خوش‌قیافه و آراسته در آنجا حاضر شد(1)و در انجمن آنها نشست و گفت: «من از مردم نجد هستم. گزارش کار شما را شنیدم و به اینجا آمدم که از رأی من استفاده نمایید».(2)امیرالمومنین (علیه السلام)


1) زندگانی محمد پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)، ترجمه سید هاشم رسولی، ج1، ص313-315

2) الکامل فی التاریخ، ج1، ص694

نیز ضمن یک روایت طولانی می‌فرماید: «در دارالندوه، جایی که قریش توطئه قتل پیامبر را پی‌ریزی کردند شیطان به شکل مغیره بن شعبه برای مشرکین ظاهر شد و تصمیم قتل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را به ایشان القا کرد». (1)سرانجام تصمیم گرفتند حضرت را به قتل برسانند اما کشتن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کار آسانی نبود زیرا بنی هاشم آرام نمی‌نشستند و به خونخواهی بر می‌خاستند. سرانجام تصمیم گرفتند که از هر قبیله جوانی آماده شود تا شبانه دسته‌جمعی بر سر حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بریزند و او را در بستر خواب قطعه قطعه کنند. در این صورت قاتل، یک نفر نخواهد بود و بنی هاشم نمی‌توانند به خونخواهی برخیزند زیرا جنگ با همه قبایل برای آنان مقدور نخواهد بود و ناچار به گرفتن خون بهاراضی خواهند شد و ماجرا خاتمه خواهد یافت.(2)

وقتی برای ترور رسول خاتم آمدند با حضور امیرالمومنین (علیه السلام) در بستر رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) مواجه شدند و به شدت حضرت را مورد ضرب و شتم قرار دادند در همان هنگام این آیه بر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد:

«وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَءُوفُ بِالْعِبَادِ؛(3)

بعضی از مردم (با ایمان و فداکار)، جان خود را به خاطر خشنودی خدا می‌فروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است».


1) الخصال / ترجمه جعفرى، ج‌2، ص: 47«فَإِنَّ قُرَيْشاً لَمْ تَزَلْ تَخَيَّلَ الْآرَاءَ وَ تَعَمَّلَ الْحِيَلَ فِي قَتْلِ النَّبِيِّ ص حَتَّى كَانَ آخِرُ مَا اجْتَمَعَتْ فِي ذَلِكَ يَوْمَ الدَّارِ دَارَ النَّدْوَةِ وَ إِبْلِيسُ الْمَلْعُونُ حَاضِرٌ فِي صُورَةِ أَعْوَرِ ثَقِيفٍ (يعني مغيرة بن شعبة الثقفى) فَلَمْ تَزَلْ تَضْرِبُ أَمْرَهَا ظَهْرَ الْبَطْنِ حَتَّى اجْتَمَعَتْ آرَاؤُهَا عَلَى أَنْ يَنْتَدِبَ مِنْ كُلِّ فَخِذٍ مِنْ قُرَيْشٍ رَجُلٌ ثُمَّ يَأْخُذَ كُلُّ رَجُلٍ مِنْهُمْ سَيْفَه...»

2) اعلام الوری، ص147

3) بقره،207

امیرالمومنین (علیه السلام) نیز در شورای شش نفره با این فضیلت خود بر اعضای شورا احتجاج کرد و فرمود: شما را به خدا سوگند می‌دهم آیا جز من چه کسی در آن شب پرخطر که پیامبر عازم غار «ثور» بود، در بستر او خوابید و خود را سپر بلا نمود؟ همگی گفتند: کسی جز تو نبود.(1)

تبوک و نقشه ترور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

اشاره

اصحاب عقبه در بازگشت رسول‌خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از غزوه تبوک در سال نهم هجرى، تصميم داشتند شب هنگام، شتر آن حضرت را برمانند و از گردنه‌اى خطرناک پرتاب كنند امّا قبل از عملى ساختن نقشه خود، پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از توطئه آن ها آگاه شد و به حذیفة‌بن‌یمان كه از پشت سر، شتر آن حضرت را مى‌راند فرمود تا ايشان را دور كرده به آنها بگويد كه اگر كنار نروند پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آنان را با نام هاى پدران و قبیله‌هايشان صدا خواهد زد. منافقان كه از عملی ساختن نقشه خود ناکام ماندند با اقدام حذيفه گريخته و خود را در ميان سپاه پنهان ساختند. روايت شده كه حذيفه گفته است: من نام ايشان و نام هاى پدران و قبيله‌هاى آنان را مى‌دانم.(2)

بنا به گزارش واقدى افزون بر حذيفه، پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عمار را نيز از نام آن ها آگاه ساخته بود.(3)خداوند متعال نیز در قرآن کریم به ترور رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) در تبوک اشاره کرده و فرموده است:

«يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ مَا قَالُوا وَلَقَدْ قَالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَكَفَرُوا بَعْدَ إِسْلَامِهِمْ وَهَمُّوا بِمَا لَمْ يَنَالُوا وَمَا نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ


1) الخصال، ج2، ص560

2) طبرسی،مجمع البیان،ج5،ص90

3) التبيان، ج‌5، ص‌261

خَيْرًا لَهُمْ وَإِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ عَذَابًا أَلِيمًا فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَمَا لَهُمْ فِي الْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا نَصِيرٍ؛ (1)

همواره سوگند می خورند که [بر ضد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سخن ناروا و نادرست] نگفته اند در صورتی که سخن کفرآمیز گفته اند و پس از اسلامشان کافر شده اند و به آنچه [از اهداف خائنانه ای که] دست نیافتند، اهتمام ورزیدند و زبان به عیب جویی و انکار [نسبت به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)] نگشودند مگر پس از آن که خدا و پیامبرش آنان را از فضل و احسان خود توانگر ساختند؛ پس اگر توبه کنند برای آنان بهتر است و اگر روی [از خدا و پیامبر] برگردانند، خداآنان را در دنیا و آخرت به عذابی دردناک مجازات خواهد کرد و آنان را در زمین سرپرست و یاری [برای نجاتشان از چنگال عذاب] نخواهد بود».

بسیاری از مفسرین اهل تسنن همچون بیهقی در "دلائل النبوه" و سیوطی در "الدر المنثور" در تفسیر «وَهَمُّوا بِما لَمْ یَنالُوا» گفته‌اند که مراد کسانی هستند که قصد داشتند در بازگشت از جنگ تبوک، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را ترور نمایند.(2)آنان اصحاب صحیفه ملعونه هستند که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در خطبه غدیر نیز به آنان اشاره نمودند:

«مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّهُ سَيَكُونُ مِنْ بَعْدِي أَئِمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ وَ أَنَا بَرِيئَانِ مِنْهُمْ، مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّهُمْ وَ أَنْصَارُهُمْ وَ أَتْبَاعُهُمْ وَ أَشْيَاعُهُمْ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَبِئْسَ مَثْوَى


1) توبه،74

2) دلائل النبوة، ج5، ص256، «باب رجوع النبی من تبوک وامره بهدم مسجد الضرار ومکر المنافقین به فی الطریق وعصمة الله تعالی ایاه واطلاعه علیه وما ظهر فی ذلک من آثار النبوة» طبق برنامه الجامع الکبیر؛ الدر المنثور، ج4، ص243

الْمُتَكَبِّرِينَ أَلَا إِنَّهُمْ أَصْحَابُ الصَّحِيفَةِ فَلْيَنْظُرْ أَحَدُكُمْ فِي صَحِيفَتِهِ قَالَ فَذَهَبَ عَلَى النَّاسِ إِلَّا شِرْذِمَةً مِنْهُمْ أَمْرُ الصَّحِيفَة؛(1)

ای گروه مردم! به زودی پس از من امامانی خواهند آمد و شما را به سوی آتش خواهند خواند. آنان در روز رستاخیز تنها و بدون یاور خواهند بود. هان مردمان! خداوند و من از آنان بیزاریم. ای گروه مردم! آنان و تمام انصار و اعوان و پیروانشان در فروترین طبقه دوزخند و به راستی چه بد است جایگاه گردنکشان! بدانید که آنان اصحاب صحیفه‌اند، پس باید هر یک از شما در صحیفه‌اش نظر کند».رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)در جایی دیگر از خطبه غدیر فرمود:

«وَ سَيَجْعَلُونَهَا مُلْكاً وَ اغْتِصَاباً أَلَا لَعَنَ اللَّهُ الْغَاصِبِينَ وَ الْمُغْتَصِبِينَ؛(2)

به زودی گروهی خلافت را به پادشاهی تبدیل می کنند و آن را غصب می نمایند. خدا غاصبان و تعدی کنندگان را لعنت کند».

اصحاب عقبه

اسامی اصحاب عقبه به نقل مکتب شیعه:

الف) حذیفه آورده است:

...، ...، ...، طلحه، زبیر، ابوسفیان، معاویه، عتبه ابن ابی سفیان، ابواعور سلمی، صغیره بن شعبه، ابوموسی اشعری، ابوقتاده، عمرو بن عاص، سعد بن ابی‌وقّاص. (3)

ب) در متن دیگری آمده است: هشت نفر از قریش یعنی، سعد بن ابی‌وقّاص، معاویه، ...، ...، ...، طلحه، عبدالرحمن بن عوف، ابو عبیده


1) . الإحتجاج (للطبرسي)، ج‌1، ص: 62

2) . همان، ج1 ص55

3) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌28، ص: 100

بن جراح و آنان‌که از قریش نبودند: اوس بن حدثان، ابوهریره، ابو طلحه انصاری، ابو موسی اشعری. (1)

توطئه ترور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرالمومنین (علیه السلام) در گردنه هرشی

ماجرا از این قرار است: در سال دهم هجری رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) در واقعه بزرگ و مهم غدیر خم، امیرالمومنین (علیه السلام) را به عنوان جانشین خود برگزید و از همه حاضرین از زن و مرد بر این امر بیعت گرفت. هنگامی که مراسم پایان یافت به سمت مدینه روانه شدند. در طول راه همان افرادی که در ترور حضرت در تبوک ناکام ماندند مجددا نقشه ترور کشیدند. آنها براى اين منظور قله كوه «هَرشى» را انتخاب کردند زيرا اين كوه گردنه‌ها و پرتگاه‌هاى خطرناكى داشت. آنان مى‌خواستند حضرت را در يكى از پرتگاه‌هاى كوه به پايين پرتاب كنند و يا با شمشير حمله كرده، ايشان را به قتل رسانند. اما این بار هم خداوند متعال رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) را از این توطئه شوم با خبر نمود و ترور آنان ناکام ماند که اسامی آنان به عنوان اصحاب عقبه بیان گشت.

اصحاب صحیفه ملعونه

آنان (اصحاب عقبه) وقتى وارد مدینه شدند همگى در خانه بزرگ آنان، جمع و در بین خود نوشته‌اى نوشتند(2)و آنچه درباره خلافت تعهّد کرده


1) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌28، ص: 100؛ الصراط المستقیم، 3ج، ص44؛ طرائف المقال، ج2 ص207

2) اساس و پايه‌اى كه طبق آن پيمان بستند و ساير پيمان هايشان هم بر آن پايه بود اين بود كه «اگر محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) بميرد يا كشته شود اين امر خلافت را از اهل بيتش بگيريم به طورى كه تا ما هستيم احدى از آنان به خلافت دست نيابد». بحار: ج 28 ص 111- 96.

بودند در آن ذکر کردند و اوّلین مطلب آن، شکستن پیمان و ولایت على‌بن‌ابى‌طالب (علیه السلام)بود و اینکه خلافت از آن ... و ... وابوعبیده است و سالم نیز با آنان است و از این عده خارج نمى‌شود و جالب اینجاست که در تمام اين قضايا فلانه و فلانه، جاسوس پدرانشان در خانه پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند.(1)

این نوشته را سى و چهار نفر امضاء کردند که چهارده نفر، همان کمین‌کنندگان در گردنه هرشى بودند که عبارت بودند: از ...، ...، ...، معاویه، عمروعاص، طلحه، ابوعبیده جراح، عبدالرحمن بن عوف، سالم مولى‌ابى‌حذیفه، معاذ‌بن‌جبل، ابوموسى‌اشعرى، مغیره بن شعبه، سعدبن ابى‌وقاص، اوس‌بن‌حدثان و بیست نفر دیگر عبارت بودند از: ابوسفیان، عکرمه پسر‌ابو‌جهل، خالد‌بن‌ولید، بشیربن‌سعید، سهیل‌بن‌عمرو، صهیب‌بن‌سنان، ابوالاعور‌اسلمى، صفوان‌بن‌امیّه، سعیدبن‌عاص، عیّاش‌بن‌ابى‌ربیعه، حکیم بن‌حزام، مطیع‌بن‌اسود‌مدرى و چند نفر دیگر که هر کدام از اینان جمعیّت عظیمى را به دنبال خود داشتند که سخنشان را مى‌پذیرفتند و از آنان اطاعت مى‌کردند. نویسنده این صحیفه سعید‌بن‌عاص اموى بود و در محرم سال دهم هجرت آن را نوشت. سپس آن را به ابوعبیده‌جراح سپردند و او آن را به مکه فرستاد. آن


1) أسرار آل محمد (علیهم السلام)، ترجمه کتاب سلیم، ص 232؛ افشاى اسرار اصحاب صحیفه ملعونه، ص 231؛ بحار: ج 28 ص 111- 96

صحیفه همچنان در کعبه مدفون بود تا زمانی که او آن را از محلش بیرون آورد.(1)

روزی اميرالمومنين (علیه السلام) در مواجهه با بزرگ آنان خنده‌اى كرد و فرمود: اللَّه اكبر! چه دقيق وفا كرديد به صحيفه ملعونه‌تان كه با هم در كعبه بر سر آن عهد و پيمان بستید كه: «اگر خداوند محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را بكشد يا بميرد امر خلافت را از ما اهل بيت بگيريد».(2)او گفت: از كجا اين مطلب را دانستى؟ ما تو را از آن مطلع نكرده بوديم! حضرت فرمود: اى زبير و تو اى سلمان و تو اى اباذر و تو اى مقداد! شما را به خدا و به اسلام، مى‌پرسم آيا از پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)نشنيديد كه در حضور شما مى‌فرمود: «... و ... تا آن كه حضرت همين پنج نفر را نام برد، ما بين خود نوشته‌اى نوشته‌اند و در آن هم پيمان شده‌اند و بر كارى كه كرده‌اند قسم‌ها خورده‌اند كه اگر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنيا رفت عليه اهل بيت او متّحد شوند تا امر خلافت را از آنان زايل كنند. آنان گفتند: آرى ما از پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شنيديم كه اين مطلب را به تو مى‌فرمود كه: «آنان بر آنچه انجام دادند معاهده كرده و هم پيمان شده‌اند و در بين خود قراردادى نوشته‌اند كه اگر من كشته شدم يا مردم، عليه تو اى على متّحد شوند و اين خلافت را از تو بگيرند».(3)

نکته بسیار دقیق و مهم: با توجه به تاریخ 25 ساله خانه‌نشینی امیرالمومنین (علیه السلام)از سقیفه تا جنگ صفین، نقش این افراد را به عنوان


1) أسرار آل محمد (علیهم السلام)، ترجمه کتاب سلیم، ص 232؛ افشاى اسرار اصحاب صحیفه ملعونه، ص 231؛ بحار: ج 28 ص 111- 96

2) . همان، ترجمه كتاب سليم، ص: 233

3) أسرار آل محمد (علیهم السلام)، ترجمه كتاب سليم، ص: 233

عناصر اصلی در مخالفت با آن حضرت می‌توان آشکار دید که در واقعه حکمیت نمایندگان دو طرف: «عمرو بن عاص» از طرف معاویه و «ابوموسی اشعری»(1)

از سمت سپاه امام (علیه السلام) بودند. این دو نفر جزء همان اصحاب صحیفه هستند که قصد ترور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرالمومنین (علیه السلام) را داشتند.

اعتراف علمای اهل تسنن

برخی از علمای اهل‌سنت همانند ابن‌حزم‌اندلسی که از استوانه‌های علمی اهل‌سنت به شمار می‌رود نام این افراد را آورده است؛ او در کتاب المحلی می‌نویسد:

«اَنَّ اَبَا بَکْرٍ وَعُمَرَ وَعُثْمَانَ وَطَلْحَةَ وَسَعْدَ بن ابی‌وَقَّاصٍ اَرَادُوا قَتْلَ النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) وَاِلْقَاءَهُ من الْعَقَبَةِ فی تَبُوکَ؛ (2)

ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، سعد بن ابی‌وقاص؛ قصد کشتن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را داشتند و می‌خواستند آن حضرت را از گردنه‌ای در تبوک به پایین پرتاب کنند».

البته ابن‌حزم، وقتی این حدیث را نقل می‌کند، تنها اشکالی که به روایت دارد، وجود ولید بن عبدالله بن جمیع در سلسله سند آن است و لذا می‌گوید که این روایت موضوع و کذب است!

در این جا نظر علمای علم رجال و بزرگان اهل‌تسنن را درباره ولید بن عبدالله نقل می‌کنیم تا ببینیم که نظر ابن‌حزم از نظر علمی چه ارزشی


1) . حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) با انتخاب ابوموسی اشعری موافق نبود و این انتخاب با اجبار و شلوغ کاری و تهدید نفوذیان معاویه در حکومت حضرت من جمله "اشعث بن قیس" انجام شد.

2) المحلی، ج11، ص224

دارد و تا چه اندازه قابل قبول است و اینکه برای تطهیر چهره بزرگانشان حاضرند که به ثقات خود تهمت دروغ ببندند. وقتی به کتاب‌های رجالی اهل‌تسنن مراجعه می‌کنیم می‌بینیم که بسیاری از علمای آنها، «ولید بن عبدالله بن جمیع» را توثیق کرده و او را صدوق و ثقه خوانده‌اند:

ابن‌حجر عسقلانی حافظ علی الاطلاق اهل‌تسنن و یکی دیگر از استوانه‌های علمی آنها در "تقریب التهذیب" درباره ولید بن عبدالله بن جمیع می‌نویسد:

«الولید بن عبدالله بن جمیع الزهری المکی نزیل الکوفة صدوق».(1)

ابن‌سعد در "الطبقات الکبری" می‌نویسد:

«الولید بن عبدالله بن جمیع الخزاعی من انفسهم وکان ثقة وله احادیث».(2)

عجلی در "معرفة الثقات" خودش می‌نویسد:

«الولید بن عبدالله بن جمیع الزهری مکی ثقة». (3)

رازی در کتاب "الجرج و التعدیل" درباره او می‌نویسد:

«نا عبدالرحمن نا عبدالله بن احمد بن محمد بن حنبل فیما کتب الی قال قال ابی: الولید بن جمیع لیس به باس. نا عبد الرحمن قال ذکره ابی‌عن اسحاق بن منصور عن یحیی بن معین انه قال: الولید ابن‌جمیع ثقة. نا عبدالرحمن قال سئل ابی‌عن الولید بن جمیع فقال: صالح


1) تقریب التهذیب، ج1، ص582

2) الطبقات الکبری، ج6، ص354

3) معرفة الثقات، ج1، ص465

الحدیث. نا عبد الرحمن قال سالت ابا زرعة عن الولید بن جمیع فقال: لا باس به».(1)

مزی در "تهذیب الکمال" می‌نویسد:

«قال عبدالله بن احمد بن حنبل عن ابیه، وابو داود: لیس به باس. وقال اسحاق بن منصور، عن یحیی بن معین: ثقة. وکذلک قال العجلی وقال ابوزرعة: لا باس به وقال ابوحاتم: صالح الحدیث». (2)

ذهبی از بزرگترین علمای رجال اهل تسنن در "میزان الاعتدال" درباره ولید بن جمیع می‌نویسد:

«وثقه ابن‌معین، والعجلی. وقال احمد وابو زرعة: لیس به باس. وقال ابوحاتم: صالح الحدیث».(3)

و از همه مهم تر این که مسلم نیشابوری در "صحیح مسلم" دو بار از ولید بن عبدالله بن جمیع روایت نقل کرده است: یک بار درجلد 5، ص177 ذیل باب الوفاء بالعهد، و بار دیگر در ج8، ص123 در "کتاب صفات المنافقین و احکامهم" و این نشان می‌دهد که ولید بن عبدالله از نظر ایشان موثق بوده است که از او حدیث نقل می‌کند و گرنه نباید نقل می‌کرد و اگر کسی بخواهد ولید بن عبدالله را تضعیف کند باید نام صحیح را نیز از کتاب صحیح مسلم بردارد.

با توجه به نظرات فوق، «ولید بن عبدالله بن جمیع» ثقه است و به تبع آن این روایت نیز کاملا صحیحه است.


1) . الجرح والتعدیل، ج9، ص8؛

2) . تهذیب الکمال، ج31، ص36 - 37

3) . میزان الاعتدال، الذهبی، ج4، ص337

با توجه به مطالبی که بیان گشت می توان به افراد حلقه ارتباطی بین یهود و مشرکان، منافقان و نفوذی های یهود در بدنه حکومت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پی برد. روزگار غریبی است! همانانی که قصد ترور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را داشتند بعد از ایشان با کودتایی علیه جانشینی انتصابی امیرالمومنین (علیه السلام) که از طرف خداوند بود حکومت اسلام را در دست بگیرند و بهترین عرصه برای جولان یهودیان و نفوذ اسرائیلیات در اسلام را فراهم کنند. مع الاسف...

عیش و نوش و خوشگذرانی

بررسی این قسمت از عبارت حضرت زهرا (علیها السلام) که فرمودند:

«وَ اَنْتُمَ فی رَفاهِیةٍ مِنَ الْعَیشِ و ادِعُونَ فاكِهُونَ آمِنُونَ،

و شما در همان هنگام در زندگی‌های آرام به خوشگذرانی و عیش و نوش و خورد و خوراک با خیالی راحت مشغول بودید».

به این فرمایش نورانی به سه طریق می توان نگاه کرد:

اول اینکه این جمله را عطف به قبل کنیم و بگوییم مراد حضرت این است: زمانی که امیرالمومنین (علیه السلام) در حال جهاد و تلاش برای حفظ کیان اسلام و مسلمین و اقامه و بیان اصول و فروع و احکام دین در بین مردم بود شما در زندگی های آرام خود و در عین حال مملوّ از بغض و حسد نسبت به خاندان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مشغول به خوشگذرانی و عیش و نوش بودید و هیچ تلاش و کوشش و جهاد و امر به معروف و نهی از منکری برای اسلام و مسلمین انجام نمی دادید. پس چطور ممکن است که خود را افضل بر امیرالمومنین (علیهالسلام) بدانید و بر کرسی خلافت بنشینید؟ هر چند که اگر این کارها را نیز انجام می دادند باز هم لایق چنین مقامی نمی بودند چرا که این مقام انتصابی است نه انتخابی.

دوم اینکه مفهوم این عبارت را از فرمایش بعدی حضرت استنباط کنیم به این شکل که: شما با شکست های متوالی خود برای سرنگونی اسلام و نا امید شدن از ترور رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندان ایشان (علیهم السلام) به زندگی های خود برگشتید و در امنیتی که امیرالمومنین (علیه السلام) برای کیان اسلام و جامعه اسلامی محیا نموده بود در حال خوشگذرانی و عیش و نوش بودید و چشم انتظاری می کردید تا چرخ روزگار علیه ما بچرخد تا هر آنچه از بغض و کینه در وجود شما بود همچون عبا بر دوش کنید تا همگان ببینند.

سوم اینکه می توان گفت مراد از این فرمایش، هر دو احتمال فوق با هم است.

نکته مهم دیگر اینکه از نحوه سلوک آنان که در تاریخ ثبت و ضبط گشته و حتی در منابع مهم اهل تسنن نیز اشاره شده می توان مراد از خوشگذرانی آنان را این گونه ترسیم کرد: بسياری از بزرگان اهل تسنن نوشته‌اند كه يازده نفر از مسلمانان در خانه ابوطلحه جمع شدند و شراب نوشيده و مست شدند. يكی از آن ها كه خيلی مست شده بود شعرهايی درباره كشتگان بدر (از كفار) سرود. خبر به نبی مكرم اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) رسيد و آن حضرت با عصبانيت آمد و با چيزی كه در دست داشت به شخصی كه شعر خوانده بود (ابوبكر) زد. از بين اين ده نفر كه شراب خورده بودند اسم 9 نفر آنان مشخص است كه ابن حجرعسقلانی در فتح الباری، ج10، ص37، باب «نزل تحريم الخمر»، تک تک آنان را نام می‌برد. اسامی اين افراد از اين قرار است: ابو عبيده جراح، ابو طلحه، زيد بن سهل (ميزبان مجلس)، سهيل بن بيضاء، ابی بن کعب، ابو دجانه بن خرشه، ابو ايوب

انصاری، معاذ بن جبل، انس بن مالک که در بزم ايشان پياله گردانی

می کرده، عمر بن خطاب، نفر آخر شخصی است به نام ابوبكر. ابن حجر تلاش می‌كند كه بگويد منظور از ابوبكر شخص ديگری به نام ابوبكر بن شغوب است نه خليفه اولشان؛ اما در نهايت می‌پذيرد كه نفر آخر به قرينه وجود عمر بن خطاب در ليست شرابخواران، همان ابوبكر خليفه اولشان است. ابن حجر در "فتح الباری" می گويد:

«ثم وجدت عند البزار من وجه آخر عن أنس قال كنت ساقي القوم وكان في القوم رجل يقال له أبو بكر فلما شرب قال تحيي بالسلامة أم بكر الأبيات فدخل علينا رجل من المسلمين فقال قد نزل تحريم الخمر الحديث و أبو بكر هذا يقال له ابن شغوب فظن بعضهم أنه أبو بكر الصديق وليس كذلك لكن قرينة ذكر عمر تدل على عدم الغلط في وصف الصديق فحصلنا تسمية عشرة». (1)

زمخشری از علمای بزرگ اهل تسنن در كتاب ربيع الأبرار می‌نويسد:

«أنزل الله تعالى في الخمر ثلاث آيات، أولها يسألونك عن الخمر والميسر، فكان المسلمون بين شارب وتارك ، إلى أن شرب رجل ودخل في الصلاة فهجر ، فنزلت : يا أيها الذين آمنوا لا تقربوا الصلاة وأنتم سكارى ، فشربها من شرب من المسلمين ، حتى شربها عمر فأخذ لحي بعير فشج رأس عبد الرحمن بن عوف ، ثم قعد ينوح على قتلى بدر بشعرالأسود بن عبد يغوث وكائن بالقليب قليب بدر... فبلغ ذلك رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فخرج مغضباً يجر رداءه ، فرفع شيئاً كان في يده ليضربه ، فقال:


1) فتح الباري، ج 10 ص 31

أعوذ بالله من غضب الله ورسوله . فأنزل الله تعالى : إنما يريد الشيطان، إلى قوله : فهل أنتم منتهون . فقال عمر : انتهينا؛ (1)

خداوند متعال در مورد شراب سه آيه نازل کرد. اولين آن: "از تو در مورد شراب و قمار سوال می پرسند"؛ پس عده ای از مسلمانان شراب خورده و عده ای آن را ترک کردند تا زمانی که شخصی از ايشان شراب خورد و به نماز ايستاد و هذيان گفت. پس آيه نازل شد که:" ای کسانی که ايمان آورده ايد، در حال مستی به نماز نزديک نشويد"؛ باز عده ای از مسلمانان از آن خوردند تا اين که عمر بن خطاب شراب خورده و سپس استخوان فک شتری را برداشته با آن استخوان سر عبد الرحمن بن عوف را شکست و نشست برای کشتگان بدر (از کفار) با شعر اسود بن عبد يغوث مرثيه خواند که: کسانی که در آن چاه بودند؛ چاه بدر...!!! خبر به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رسيد؛ آن حضرت با عصبانيت در حالی که ردای خود را بر روی زمين می کشيدند، بيرون آمده و چيزی را از روی زمين برداشته و در دست گرفتند تا (با آن) عمر را بزنند. عمر گفت: پناه می برم به خدا از غضب خدا و رسولش؛ سپس خداوند آيه نازل فرمود که:" به درستی که شيطان می خواهد..." تا آنجا که فرموده است " آيا شما دست بر می داريد (از شراب خوردن)؟" پس عمر گفت :دست برداشتيم».

ابن ابی شيبه، استاد بخاری در کتاب خويش چنين روايت می کند که:«حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ مُسْهِرٍ، عَنِ الشَّيْبَانِيِّ، عَنْ حَسَّانَ بْنِ مُخَارِقٍ، قَالَ: بَلَغَنِي أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ، سَايَرَ رَجُلًا فِي سَفَرٍ وَكَانَ صَائِمًا، فَلَمَّا أَفْطَرَ أَهْوَى إِلَى قِرْبَةٍ لِعُمَرَ مُعَلَّقَةٍ فِيهَا نَبِيذٌ قَدْ خَضْخَضَهَا


1) ربيع الأبرار و نصوص الأخيار، ج5 ص 9

الْبَعِيرُ، فَشَرِبَ مِنْهَا فَسَكِرَ، فَضَرَبَهُ عُمَرُ الْحَدَّ، فَقَالَ لَهُ: إِنَّمَا شَرِبْتُ مِنْ قِرْبَتِكَ، فَقَالَ لَهُ عُمَرُ: «إِنَّمَا جَلَدْنَاكَ لِسُكْرِكَ»؛ (1)

عمر در راه سفر با مردی روزه دار همراه بود؛ وقتی که افطار نمود مشک عمر را که در آن شراب بوده و عمر آن را به شترش آويزان نموده بود و شتر نيز آن را تکان داده بود برداشت و از آن نوشيد و مست شد؛ عمر او را حد زد!!! آن شخص به عمر گفت: من از مشک تو نوشيدم! عمر در پاسخ گفت: ما تو را به خاطر مستی حد زديم (نه به خاطر نوشيدن شراب)».

شراب خواری خلیفه در حال احتضار: عمربن خطاب در آخرين لحظات عمرش نيز دست از شراب خوردن برنداشت تا جايی كه در هنگام مرگ نيز درخواست كرد كه برايش شراب بياورند. ابن سعد از علمای بزرگ اهل تسنن در كتاب "الطبقات الكبری" می‌نويسد:

«عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُبَيْدِ بْنِ عُمَيْرٍ: أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ لَمَّا طُعِنَ قَالَ لَهُ النَّاسُ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، لَوْ شَرِبْتَ شَرْبَةً، فَقَالَ: اسْقُونِي نَبِيذًا، وَكَانَ مِنْ أَحَبِّ الشَّرَابِ إِلَيْهِ، قَالَ: فَخَرَجَ النَّبِيذُ مِنْ جُرْحِهِ مَعَ صَدِيدِ الدَّمِ...؛ (2)

از عبدالله بن عبيد بن عمير (نقل شده است) که هنگامی که عمر بن خطاب چاقو خورد مردم به او گفتند: ای امير مومنان! اگر نوشيدنی بنوشی (خوب است)؛ پس گفت: به من نبيذ دهيد! و نبيذ از دوست داشتنی ترين نوشيدنی ها در نزد او بود. عبدالله گفت: نبيذ از زخم وی همراه با لخته های خون خارج شد».


1) المصنف لابن أبي شيبة، ج 5 ص 502

2) الطبقات الكبرى - ط دار صادر، ج 3 ، ص 354 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 44، ص 430 و با كمي تفاوت در : السنن الكبرى ، البيهقي ، ج 3 ، ص 113 و فتح الباري ، ابن حجر ، ج 7 ، ص 52 و المصنف ، ابن أبي شيبة الكوفي ، ج 5 ، ص 488 و الاستيعاب ، ابن عبد البر ، ج 3 ، ص 1154 و ده‌ها مصدر ديگر از مصادر معتبر اهل تسنن .

از این دست روایات در منابع اهل تسنن بسیار زیاد است که از پرداختن به آن خودداری کرده و فقط به همین مطالب بسنده می کنیم.

در نتیجه با استناد به این نحوه سلوک می توان مراد از خوشگذرانی و عیش و نوش را از قبیل چنین اعمال مورد مذمت خداوند متعال برشمرد.

حضرت زهرا (علیها السلام) بعد از اشاره به این مطلب سخنی را بیان می کنند که اوج کینه و دشمنی را می رساند.

انتظار برای انتقام

یکی دیگر از نکات مهم و قابل توجه در این فرمایش صدیقه طاهره (علیها السلام) این است که حضرت فرمود:

«تَرَبَّصُونَ بِنَا الدَّوائِرَ، وَ تَتَوَكَّفُونَ الْاَخْبارَ،

و دیده‌هایتان را کاملاً باز کرده و چشم انتظار آن بودید که چرخه چرخ بر ضد ما بچرخد و روزگاران با ما بنای دیگر گذارد و گوش به زنگ بودید تا آنکه خبرهای ناخوشی ما را بشنوید».

این عبارت اوج غربت و مظلومیت اهل بیت (علیهم السلام) بعد از فقدان رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) را نشان می دهد. به راستی این چه بغض و کینه ای بود که آنان از خاندان عصمت و طهارت داشتند؟ آنان در کینه و عداوت به تعبیر قرآن کریم(1)

آنچنان شدید و سر سخت بودند که هم چنان انتظار چنین روزی را می کشیدند تا رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا بروند و چه بسیار زیبا خداوند متعال آنان را رسوا نمود، آنجا که اشاره می کند:


1) مائده،82: «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا...؛ یقیناً سرسخت ترین مردم را در کینه و دشمنی نسبت به مؤمنان، یهودیان و مشرکان خواهی یافت».

«وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ؛ (1)

و محمّد جز فرستاده ای از سوی خدا که پیش از او هم فرستادگانی [آمده و] گذشته اند نیست. پس آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، [ایمان و عمل صالح را ترک می کنید و] به روش گذشتگان و نیاکان خود برمی گردید؟! و هر کس به روش گذشتگان خود برگردد، هیچ زیانی به خدا نمی رساند و یقیناً خدا سپاسگزاران را پاداش می دهد».

آری! جای هیچ شکی نیست که آنان به جاهلیت خود برگشتند. دین اسلام را مملوّ از بدعت ها و اسرائیلیات نمودند و همچون دین مسیحیت که پولس آن را از درون پوچ و بی ارزش ساخت آنان نیز با اسلام چنین کردند(2)و برخی از احکام جاهلیت را اقامه نمودند؛ من جمله از بدعت هایعمربن خطاب تغییر مکان مقام ابراهیم است در منابع و متون کهن، مورخين و محدثين شيعه و سنی گفته اند مقام ابراهيم (علیه السلام) را پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از جايی كه در زمان جاهليت بود به جای اولش برگرداند اما عمربن خطاب بعد از غصب خلافت، آن را در موسم حج به جايی كه در دوران جاهليت داشت برگرداند. ابن ابی الحديد در شرح نهج البلاغه در جایی كه كارهای (بدعت‌های) عمر را می شمارد(3)اشاره مختصری به اين واقعه می كند. اكثر


1) . آل عمران،144

2) البته با وجود امیرالمومنین (علیه السلام) و فداکاری های صدیقه طاهره (علیها السلام) اسلام ناب محمدی توسط امیرالمومنین (علیه السلام) که حافظ دین و شریعت است حفظ شد و توسط امامان معصوم (علیهم السلام) به مسلمانان حقیقی که همان پیروان راستین ولایت ایشان هستند رسیده است.

3) شرح نهج البلاغه (ابن ابي الحديد)، ج3، ص113

مفسرين و مورخين بر اين قول هستند كه مقام ابراهيم (علیه السلام) همان جای معروفی است در مسجدالحرام كه دلالت ظاهری در آن به نبوت و پيامبری حضرت ابراهيم (علیه السلام)است.(1)به هر حال بنابر نقل مورخين، عمر جای مقام ابراهيم (علیه السلام) را تغيير داد و شديداً مورد اعتراض اميرالمؤمنين (علیه السلام) بود. وجود ملکوتی امیرالمومنین علی (علیه السلام) در روایتی در شمارش بدعت های انجام شده توسط غاصبین به این مطلب اشاره فرمودند:

«اَرَاَیْتُمْ لَوْ اَمَرْتُ بِمَقَامِ اِبْرَاهِیمَ (علیه السلام) فَرَدَدْتُهُ اِلَی الْمَوْضِعِ الَّذِی وَضَعَهُ فِیهِ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ (2)

چگونه می شود اگر دستور می‌دادم که مقام ابراهیم را به همان مکانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) قرار داده بود بازگردد».و در جای دیگر فرموده است:

«خلفای قبل از من كارهای بزرگی كه مخالف پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود انجام دادند. اگر بخواهم مردم را مجبور به ترک آن كنم و آن را از حالت كنونی به حالتی كه در زمان پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود برگردانم همه سپاهيانم از اطرافم پراكنده می شدند به طوری كه جز عده كمی از پيروانم (كه از كتاب خدا و سنت پيامبر به امامت من پی برده اند) كسی در لشكر باقی نمی ماند». (3)

به راستی که قلم در بیان شدت عداوت و کینه یهود، مشرکان و منافقان نسبت به اهل بیت (علیهم السلام) ناتوان است.


1) تفسير تبيان، ج1، ص453؛ تفسير مجمع البيان، ج1، ص261؛ تفسير الميزان، ترجمه موسوي همدانی، ج1، ص223، تفسير آيه 257 سوره بقره

2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‌8، ص: 59

3) . همان

«فراریان از جنگ»

اشاره

در ادامه حضرت زهرای مرضیه (صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از بیان رشادت ها و فضائل امیرالمومنین (علیه السلام)و دلاوری ایشان در جنگ ها، غاصبین حکومت را در برابر مردم مفتضح می نماید ودر طعن و ذم آنان، فرارهای مکررشان از میدان جنگ را به آنان یادآوری می کند:

وَ تَنْكُصُونَ عِنْدَ النِّزالِ، وَ تَفِرُّونَ مِنَ الْقِتالِ؛

همواره به هنگام کارزار عقب می‌نشستید و از جنگ فرار می‌کردید».

در اینجا بعد از بیان حکم فرار از جنگ در آیات و روایات خود اهل تسنن به فرار آنان از جنگ ها اشاره خواهیم کرد:

حکم فرار از جنگ در «قرآن کریم»:

قبل از پرداختن به شرح این عبارت خوب است که بدانیم حکم فرار از جنگ در قرآن کریم چیست. خداوند متعال در سوره انفال آیات15 و 16 درباره فرار از جنگ می‌فرماید:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفًا فَلَا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبَارَ * وَمَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفًا لِقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيِّزًا إِلَى فِئَةٍ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَمَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ؛

ای اهل ایمان! هنگامی که با کافران در حالی که بر ضد شما لشکرکشی می کنند روبرو می شوید به آنان پشت نکنید [و نگریزید.] * و هر کس در آن موقعیت به آنان پشت کند [و بگریزد] سزاوار خشمی از سوی خدا شود و جایگاهش دوزخ است و دوزخ بازگشتگاه بدی است مگر [اینکه گریزش برای انتخاب محلی دیگر] جهت ادامه نبرد با دشمن یا پیوستن به گروهی [تازه نفس از مجاهدان برای حمله به دشمن] باشد».

حرمت فرار از جنگ در «روایات»

روایات بسیاری نیز در منابع روایی اهل تسنن در حرمت فرار از جنگ وارد شده است که به برخی از آن روایات اشاره می‌کنیم .محمد بن اسماعیل بخاری در صحیحش می‌نویسد:

«عن ابی هُرَیْرَةَ عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم)قال اجْتَنِبُوا السَّبْعَ الْمُوبِقَاتِ قالوا یا رَسُولَ اللَّهِ وما هُنَّ قال الشِّرْکُ بِاللَّهِ وَالسِّحْرُ وَقَتْلُ النَّفْسِ التی حَرَّمَ الله الا بِالْحَقِّ وَاَکْلُ الرِّبَا وَاَکْلُ مَالِ الْیَتِیمِ وَالتَّوَلِّی یوم الزَّحْفِ وَقَذْفُ الْمُحْصَنَاتِ الْمُؤْمِنَاتِ الْغَافِلاتِ؛(1)

ابوهریره از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)نقل می‌کند که فرمود: از هفت چیز که سبب ورود و بقاء در آتش می‌شود بپرهیزید. سؤال شد این هفت چیز کدامند؟ فرمود: شرک به خداوند، کشتن انسانی که خداوند ریختن خونش را حرام کرده است، مگر در صورت جرم باعث قتل، خوردن ربا و مال


1) . صحيح البخاري، ج4 ص10؛صحيح مسلم، ج1 ص 92

یتیم، فرار از جبهه جنگ و تهمت به زنان مؤمن که دامن آنان از آلودگی پاک است».

شوکانی، ذیل این حدیث می‌گوید:

«(وفی الحدیث) دَلِیلٌ علی اَنَّ هذه السَّبْعَ الْمَذْکُورَةَ من کَبَائِرِ الذُّنُوبِ وَالْمَقْصُودُ من ایرَادِ الحدیث‌ها هنا هو قَوْلُهُ فیه وَالتَّوَلِّی یوم الزَّحْفِ فان ذلک یَدُلُّ علی اَنَّ الْفِرَارَ من الْکَبَائِرِ الْمُحَرَّمَةِ وقد ذَهَبَ جَمَاعَةٌ من اَهْلِ الْعِلْمِ الَی اَنَّ الْفِرَارَ من مُوجِبَاتِ الْفِسْقِ؛(1)

هفت مورد ذکر شده در این حدیث از گناهان بزرگ هستند که مقصود ما از نقل این حدیث مورد ششم آن، فرار از جنگ است که در این حدیث از گناهان بزرگ شمرده شده است و بعضی از دانشمندان آن را سبب فسق دانسته‌اند».

ابن‌حزم اندلسی درباره حکم «فرار از جنگ» می‌گوید:

«مسالة، ولا یحل لمسلم ان یفرّ عن مشرک ولاعن مشرکین ولو کثر عددهم اصلاً لکن ینوی فی رجوعه التحیز الی جماعة المسلمین ان رجاالبلوغ، الیهم او ینوی الکر الی القتال فان لمن ینو الا تولیة دبره‌هاربا فهو فاسق ما لم یتب، قال الله عز وجل: «یَاَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اِذَا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُواْ زَحْفًا فَلا تُوَلُّوهُمُ الْاَدْبَار. وَ مَن یُوَلِّهِمْ یَوْمَئذٍ دُبُرَهُ اِلا مُتَحَرِّفًا لِّقِتَالٍ اَوْ مُتَحَیزا اِلیَ فِئَةٍ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِّنَ اللَّهِ وَ مَاْوَئهُ جَهَنَّمُ» ؛(2)

برای مسلمان جایز و حلال نیست که از مشرک و یا مشرکین فرار کند هر چند که زیاد باشند و اگر قصد عقب‌نشینی هم داشته باشد باید به این نیت باشد که با پیوستن به دیگر مسلمانان جنگ با آنان را ادامه دهد. در غیر این صورت فاسق خواهد بود مگر توبه کند. خداوند می‌فرماید: ای


1) . نيل الأوطار، الشوكاني، ج7 ص297

2) . ابن‌حزم ظاهری، علی بن احمد، المحلی، ج5، ص342.

اهل ایمان! هر گاه با تهاجم کافران در میدان کارزار روبرو شدید مبادا از بیم آنان پشت به دشمن کرده و از جنگ بگریزید. هر کس در روز جنگ به آن‌ها پشت نمود و فرار کرد به طرف غضب و خشم خدا روی آورده و جایگاهش دوزخ که بدترین منزل است خواهد بود».

فرار ابوبکر و عمر در جنگ «خیبر»

بسیاری از بزرگان اهل تسنن روایت فرار ابوبکر و عمر در جنگ خیبر را بیان کرده‌اند. سیوطی و بسیاری از بزرگان اهل‌سنت نقل کرده‌اند:

«عَنْ عَلِیَ (علیه السلام) قَالَ: سَارَ رَسُولُ اللَّهِ اِلی خَیْبَرَ، فَلَمَّا اَتَاهَا رَسُولُ اللَّهِ بَعَثَ عُمَرَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ وَمَعَهُ النَّاسُ اِلی مَدِینَتِهِمْ وَاِلی قَصْرِهِمْ فَقَاتَلُوهُمْ، فَلَمْ یَلْبَثُوا اَنْ هَزَمُوا عُمَرَ وَاَصْحَابَهُ، فَجَاءَ یَجْبُنُهُمْ وَیَجْبُنُونَهُ، فَسَاءَ ذالِکَ رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ: لابُعَثَنَّ عَلَیْهِمْ رَجُلاً یُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولُهُ، وَیُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ، یُقَاتِلُهُمْ حَتَّی یَفْتَحَ اللَّهُ لَهُ، لَیْسَ بِفَرَّارٍ، فَتَطَاوَلَ النَّاسُ لَهَا، وَمَدُّوا اَعْنَاقَهُمْ یَرُونَهُ اَنْفُسَهُمْ رَجَاءَ مَا قَالَ، فَمَکَثَ رَسُولُ اللَّهِ سَاعَةً فَقَال: اَیْنَ عَلِیٌّ؟ فَقَالُوا: هُوَ اَرْمَدُ، قَالَ: ادْعُوهُ لِی، فَلَمَّا اَتَیْتُهُ فَتَحَ عَیْنِی، ثُمَّتَفَلَ فِیهَا، ثُمَّ اَعْطَانِی اللوَاءَ فَانْطَلَقْتُ بِهِ سَعْیَاً خَشْیَةَ اَنْ یُحْدِثَ رَسُولُ اللَّهِ فِیهَا حَدَثَاً اَوْ فِیَّ، حَتَّی اَتَیْتُهُمْ فَقَاتَلْتُهُمْ، فَبَرَزَ مَرْحَبٌ یَرْتَجِزُ، وَبَرَزْتُ لَهُ اَرْتَجِزُ کَمَا یَرْتَجِزُ حَتَّی الْتَقَیْنَا، فَقَتَلَهُ اللَّهُ بِیَدِی، وَانْهَزَمَ اَصْحَابُهُ، فَتَحَصَّنُوا وَاَغْلَقُوا الْبَابَ، فَاَتَیْنَا الْبَابَ، فَلَمْ اَزَلْ اُعَالِجُهُ حَتَّی فَتَحَهُ اللَّهُ. ش، والْبزار، وسندُهُ حَسَنٌ؛(1)

امیرالمومنین (علیه السلام) می‌فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به طرف خیبر رفت، عمر را با گروهی به طرف اهل خیبر فرستاد تا با آنان بجنگند. مدتی نگذشته بود


1) . جامع الأحاديث، السيوطي، ج30 ص423؛المستدرك على الصحيحين ج3 ص 40؛ مصنف ابن أبي شيبة، ج7 ص396؛مسند البزار البحر الزخار، ج3 ص22

که عمر و یارانش گریختند. پس از بازگشت، عمر یارانش را متهم به ترسیدن می‌کرد و آن‌ها عمر را. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ناراحت شد و فرمود: مردی را به این جنگ خواهم فرستاد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند. او با خیبریان خواهد جنگید تا پیروز شود. حاضران گردن‌ها را دراز کردند تا ببینند چه کسی این سعادت را به دست می‌آورد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)لحظه‌ای مکث کرد سپس فرمود: علی کجاست؟ گفتند: او چشم درد دارد. فرمود: او را صدا بزنید. هنگامی که محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)آمدم، آب دهانش را بر چشمم مالید، پرچم را به دستم داد. به سرعت حرکت کردم تا تصمیم دیگری بر تغییر من ایجاد نشود. با دشمن وارد جنگ شدم، مرحَب به میدان آمد و رجز می‌خواند. من نیز به میدان رفتم و رجز خواندم تا با یکدیگر درگیر شدیم. سرانجام خداوند این پهلوان نامی یهود را به دست من از بین برد. یارانش متفرق شدند و به طرف قلعه عقب‌نشینی کردند و درها را بستند. پشت درِ ورودی قلعه آمدم و آن‌قدر پافشاری کردمتا خداوند آن را گشود. سند این حدیث «حسن» است. حاکم نیشابوری پس از نقل روایت می‌گوید: هذا حدیث صحیح الاسناد ولم یخرجاه».

ناراحتی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)از فرار ابوبکر و عمر

ایجی در "المواقف" می‌نویسد:

«روی انه (صلی الله علیه و آله و سلم) بعث ابا بکر اولا فرجع منهزما وبعث عمر فرجع کذلک فغضب النبی (صلی الله علیه و آله و سلم)لذلک فلما اصبح خرج الی الناس ومعه رایة فقال (لاعطین..) الی آخره؛(1)

روایت شده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اول ابوبکر را به طرف خیبر فرستاد که او فرار کرده و برگشت. سپس عمر را فرستاد او هم همان سرنوشت را


1) . شرح المواقف، ج 8 ص369

داشت. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خشمگین شد. فردا صبح در حالی که پرچم به دست آن حضرت بود فرمود...».

فرار عمربن خطاب همچون بز کوهی در «اُحد»

خلیفه دوم اهل خلاف در زمان خلافتش خطبه‌ای خوانده و در این خطبه اعتراف کرده است که یکی از فرار کنندگان از جنگ بوده است. محمد بن جریر طبری در تفسیرش می‌نویسد:

«خَطَبَ عُمَرُ یَوْمَ الْجُمُعَةِ، فَقَرَاَ آلَ عِمْرَانَ، فَلَمَّا انْتَهَی اِلی قَوْلِهِ: «اِنَّ الَّذِینَ تَوَلَّوْا مِنْکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعَانِ»، قَالَ: لَمَّا کَانَ یَوْمُ اُحُدٍ هَزَمْنَاهُمْ فَفَرَرْتُحَتَّی صَعِدْتُ الْجَبَلَ، فَلَقَدْ رَاَیْتُنِی اَنْزُو کَاَنَّنِی اَرْوَی، وَالنَّاسُ یَقُولُونَ: قُتِلَ مُحَمَّدٌ، فَقُلْتُ: لاَ اَجِدُ اَحَدَاً یَقُولُ قُتِلَ مُحَمَّدٌ اِلاَّ قَتَلْتُهُ، حَتَّی اجْتَمَعْنَا عَلی الْجَبَلِ، فَنَزَلَتْ: اِنَّ الَّذِینَ تَوَلَّوْا مِنْکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعَانِ؛(1)

عمر در روز جمعه هنگام خطبه خواندن، سوره آل عمران را می‌خواند تا رسید به این آیه: «آنان که روز برخورد دو لشکر به شما پشت کرده و گریختند» سپس گفت: روز اُحُد پس از آن که شکست خوردیم من فرار کردم و از کوه بالا می‌رفتم به طوری که احساس کردم که همانند بز کوهی پرش و خیزش دارم و به شدت تشنه شده بودم. شنیدم مردی می‌گفت: محمد کشته شد. گفتم: هر کس بگوید محمد کشته شد او را می‌کشم. به کوه پناه آورده و همه بالای کوه جمع شدیم. در این هنگام بود که این آیه نازل شد».


1) . طبری، محمد بن جریر، جامع البیان، ج6، ص172؛المحرر الوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز، ج1، ص529 ؛جامع الاحادیث،سیوطی، ج27، ص209

فرار ابوبکر در جنگ «اُحد»:

تردیدی نیست که جمله «اشداء علی الکفار» با فرار از میدان نبرد سازگار نیست و به کسی که در جنگ‌ها فرار کرده است نمی‌توان گفت «اشداء علی الکفار» بوده و خلفای سه‌گانه در جنگ‌های زیادی از جمله جنگ احد، خیبر و حنین فرار کرده‌اند.

یکی از دلایل فرار ابوبکر در جنگ احد، اعتراف خود او است. بسیاری از بزرگان اهل تسنن به نقل از عایشه نوشته‌اند:

«کان ابو بکر اذا ذکر یوم احد بکی ثم قال ذاک کله یوم طلحة ثم انشا یحدث قال کنت اول من فاء یوم احد فرایت رجلا یقاتل مع رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)دونه واراه؛عایشه می‌گوید: ابوبکر هر گاه یاد روز اُحُد می‌افتاد گریه می‌کرد و می‌گفت: آن روز، روز طلحه بود. سپس گفت: نخستین کسی که در آن روز (پس از فرار) بازگشت من بودم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدم که با یکی از کفار می‌جنگید. به طلحه گفتم: همان جایی که هستی باش که من چیزهایی را از دست داده‌ام، مردی از خویشان من است که عزیزتر است از تمام آن چه بین مشرق و مغرب است. من به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نزدیک تر بودم. کسی را که نمی‌شناختم به طرف رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد. هنگامی که نزدیک شد دیدم ابوعبیده جراح است. خودمان را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رساندیم. دیدم دندان‌های جلوی آن حضرت شکسته شده و صورتش شکافته و دو حلقه از حلقه‌های زره در صورتش فرو رفته بود.(1)


1) . مسند ابی‌داود الطیالسی، ج1، ص8 ؛فضائل الصحابة، ج1، ص222؛حلیة الاولیاء وطبقات الاصفیاء، ج1، ص87 ؛تهذیب الکمال، ج13، ص417 ؛تاریخ الاسلام ووفیات المشاهیر والاعلام، ج2، ص190؛صفدی، خلیل بن ایبک، الوافی بالوفیات، ج16، ص273

حاکم نیشابوری پس از نقل این روایت می‌گوید:

«هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین ولم یخرجاه»(1)

فرار عثمان در جنگ «احد»

ابن‌عبدالبر از عالمان بزرگ اهل تسنن در این باره می‌نویسد:«وفر عثمان بن عفان وعقبة بن عثمان وسعد بن عثمان رجلان من الانصار ثم من بنی زریق حتی بلغوا الجلعب جبلا بناحیة المدینة فاقاموا به ثلاثا ثم رجعوا الی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)؛(2)

عثمان بن عفان و دو نفر از انصار به نام‌های عقبة بن عثمان و سعد بن عثمان و افرادی از بنی‌زریق گریختند تا به کوه جلعب در اطراف مدینه رسیدند و سه شبانه روز در آن جا ماندند سپس نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)بازگشتند».

فخر رازی در تفسیرش می‌نویسد:

«ومنهم (المنهزمین) ایضا عثمان انهزم مع رجلین من الانصار یقال لهما سعد وعقبة، انهزموا حتی بلغوا موضعا بعیدا ثم رجعوا بعد ثلاثة ایام؛(3)

عثمان با دو نفر از انصار به نام‌های سعد و عقبه گریختند تا به یک جای دوری رسیدند و پس از سه روز بازگشتند».

و بسیاری از بزرگان اهل تسنن نوشته‌اند که عثمان بن عفان به همراه سه نفر دیگر گریختند و از ترس تا سه روز نتوانستند به مدینه برگردند:


1) . المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص298

2) . الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج3، ص1074؛ الوافی بالوفیات، ج20، ص61؛ البدایة والنهایة، ج4، ص32

3) . التفسير الكبير (مفاتيح الغيب)، ج9 ص398

«فر عثمان بن عفان وعقبة بن عثمان وسعد بن عثمان رجلان من الانصار حتی بلغوا الجلعب جبل بناحیة المدینة مما یلی الاعوص فاقاموا به ثلاثا ثم رجعوا الی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فقال لهم لقد ذهبتم فیها عریضة؛(1)عثمان بن عفان، عقبة بن عثمان و سعد بن عثمان (دو نفر از انصار) آن قدر گریختند که به کوه جلعب (کوهی در اطراف مدینه از طرف اعوض) رسیدند و سه روز در آن‌جا ماندند و سپس بازگشتند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)به آن‌ها فرمود: به چه سرزمین دوری رفته بودید».

فرار عمر در جنگ «حنین»

بخاری و دیگران، فرار "عمر" در جنگ حنین را ذکر کرده‌اند:

محمد بن اسماعیل بخاری در صحیحش می‌نویسد:

«عَنْ اَبِی قَتَادَةَ رضی الله عنه قَالَ خَرَجْنَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)عَامَ حُنَیْن، فَلَمَّا الْتَقَیْنَا کَانَتْ لِلْمُسْلِمِینَ جَوْلَة ٌ، فَرَاَیْتُ رَجُلاً مِنَ الْمُشْرِکِینَ عَلاَ رَجُلاً مِنَ الْمُسْلِمِینَ، فَاسْتَدَرْتُ حَتَّی اَتَیْتُهُ مِنْ وَرَائِهِ حَتَّی ضَرَبْتُهُ بِالسَّیْفِ عَلَی حَبْلِ عَاتِقِهِ، فَاَقْبَلَ عَلَیَّ فَضَمَّنِی ضَمَّةً وَجَدْتُ مِنْهَا رِیحَ الْمَوْتِ، ثُمَّ اَدْرَکَهُ الْمَوْتُ فَاَرْسَلَنِی، فَلَحِقْتُ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ فَقُلْتُ مَا بَالُ النَّاسِ قَالَ اَمْرُ اللَّهِ، ثُمَّ اِنَّ النَّاسَ رَجَعُوا؛(2)

ابوقتاده می‌گوید: سالی که جنگ حنین اتفاق افتاد همراه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)بودم. هنگامی که دو لشکر روبروی هم قرار گرفتند مسلمانان فرار می‌کردند سپس بر می‌گشتند. مردی از مشرکان را دیدم که با یک مسلمان می‌جنگید. آن دو را دور زدم تا از پشت شمشیری بین گردن و شانه‌اش


1) . جامع البیان عن تاویل آی القرآن، ج6، ص174؛تاریخ الطبری، ج2، ص203؛اسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج4، ص54؛السیرة النبویة، ج3، ص55؛المطالب العالیة بزوائد المسانید الثمانیة، ج17، ص347

2) . صحیح البخاری، ج4 ص92

وارد کردم. آن مرد مشرک برگشت و مرا به خودش چسباند و فشار داد. بوی مرگ را احساس کردم. مرا رها کرد و بر زمین افتاد و مرد. عمر را ملاقات کردم. گفتم چرا مردم فرار می‌کنند؟ گفت امر و دستور خداوند این است».

صالحی شامی در سبل الهدی می‌نویسد:

«وکان المسلمون بلغ اقصی هزیمتهم مکة، ثم کروا بعد وتراجعوا، فاسهم لهم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، جمیعا، وکانت‌ام الحارث الانصاریة آخذة بخطام جمل الحارث زوجها، وکان یسمی المجسار فقالت: یا حار اتترک رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، والناس یولون منهزمین؟ وهی لا تفارقه، قالت: فمر علی عمر بن الخطاب فقلت: یا عمر ما هذا؟ قال: امر الله تعالی؛(1)

در جنگ حنین مسلمانان گریختند تا جایی که برخی از آن‌ها تا مکه رسیده بودند سپس برگشتند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برای هر کدام سهمی تعیین کرد .ام‌ّحارث انصاری افسار شتر همسرش حارث را که مجسار نام داشت گرفته بود و می‌گفت: ای حارث! آیا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را تنها می‌گذاری؟ مردم همه در حال فرار بودند اما این زن، شوهرش را رها نمی‌کرد. خود او می‌گوید: عمر از کنار من در حال فرار بود. گفتم: ای عمر! این چه کاری است که می‌کنید؟ عمر گفت: فرمان خدا است».

ضعف ابوبکر در «جنگ‌ها»

ابوبکر همواره در جنگ ها ضعیف و ناتوان بود چنانچه عالم سنی مذهب و شارح نهج البلاغه، ابن‌ابی‌الحدید معتزلی به نقل از استادش ابوجعفر اسکافی به این مطلب اشاره دارد و می گوید:


1) . سبل الهدي والرشاد في سيره خير العباد،الصالحي الشامي، ج 5 ص331

«وهو اضعف المسلمین جناناً، واقلهم عند العرب ترةً، لم یرم قط بسهم، ولا سل سیفاً، ولا اراق دماً؛(1)ابوبکر از نظر عقل از تمام مسلمانان ضعیف‌تر و نزد عرب از نظر شجاعت کمترین بود. نه تیری انداخت و نه شمشیری کشید و نه خونی ریخت».

حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) در احوالات عثمان می فرمایند:

«اِلى اَنْ قامَ ثالِثُ الْقَوْمِ نافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ، وَ قامَ مَعَهُ بَنُو اَبيهِ يَخْضِمُونَ مالَ اللّهِ خِضْمَ الأِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبيعِ، اِلى اَنِ انْتَكَثَ فَتْلُهُ، وَ اَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ، وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ؛ (2)

وقتی سومی به حکومت رسید برنامه ای جز انباشتن شکم و تخلیه آن نداشت و دودمان پدری او (بنی‌امیه) به همراهی او برخاستند و چون شتری که گیاه تازه بهار را با ولع می خورد به غارت بیت المال دست زدند. در نتیجه این اوضاع رشته اش پنبه شد و اعمالش کار او را تمام ساخت و شکمبارگی سرگونش نمود».


1) . شرح نهج البلاغة،ابن ابي الحديد، ج 13 ص281

2) خطبه شقشقیه.

«فصل انتقام»

اشاره

از اینجا به بعد فرمایشات حضرت زهرا (علیها السلام) اشاره به وقایع تلخی می کند که بعد از شهادت رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) آغاز می شود و ابتدای شروع آن ها را حسد و کینه های زیر خاکستر می دانند.

«دلایل حسد و کینه مخالفین»

وجود مقدسه حضرت زهرا (علیها السلام) در ادامه اشاره به یک واقعه ای می کند که آن ماجرا شعله کینه شدید و بغض و حسد را در دل مخالفان شعله ور ساخت. می توان چنین برداشت کرد که آن واقعه، فضیلت «بیت نبوت» بودن باشد و آن آیه تطهیر است و همچنین در کنار آن می تواند واقعه "سد الابواب" نیز باشد. آری این جایگاه همان «بیت نبوت» و «موضع رسالت» است. فرمایش حضرت صدیقه طاهره (علیها السلام) چنین است:

«فَلَمَّا اِختارَ اللَّهُ لِنَبِیهِ‌دار اَنْبِیائِهِ وَ مَأْوی اَصْفِیائِهِ، ظَهَرَ فیكُمْ حَسْكَةُ النِّفاقِ؛

وقتی که خدا برای پیامبرش سرای پیامبران و پناهگاه برگزیدگانش را برگزید کینه‌های سخت و دشمنی و نفاق در وجود شما آشکار شد».

خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید:

«إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا؛ (1)

جز این نیست که همواره خدا می خواهد هر گونه پلیدی را از شما اهل بیت [که به روایت شیعه و سنی محمّد، علی، فاطمه، حسن و حسین اند (علیهم السلام)] برطرف نماید و شما را چنان که شایسته است [از همه گناهان و معاصی] پاک و پاکیزه گرداند».

الف) دیدگاه شیعه:

1. «قَالَ رَسُولُ اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) إِنَّمَا نَزَلَتْ فِیَ وَ فِی أَخِی عَلِیٍ وَ فِی ابْنَتِی فَاطِمَهَ وَ فِی ابْنَیَّ وَ فِی تِسْعَهٍ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ (علیهم السلام) خَاصَّهً؛(2)

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: این آیه فقط درباره‌ی من و برادرم علیّ‌بن‌ابی‌طالب و دخترم فاطمه و دو فرزندم حسن و حسین و نه نفر از فرزندان حسین (علیهم السلام) نازل شده است».

2. « قَالَ رَسُولُ اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) یَا عَلِیُّ (علیه السلام) هَذِهِ الْآیَهُ نَزَلَتْ فِیکَ وَ فِی سِبْطَیَّ وَ الْأَئِمَّهِ مِنْ وُلْدِکَ قُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ کَمِ الْأَئِمَّهُ بَعْدَکَ قَالَ أَنْتَ یَا عَلِیُّ ثُمَّ ابْنَاکَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُوَ بَعْدَ الْحُسَیْنِ عَلِیٌّ ابْنُهُ وَ بَعْدَ عَلِیٍّ مُحَمَّدٌ ابْنُهُ وَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ جَعْفَرٌ ابْنُهُ وَ بَعْدَ جَعْفَرٍ مُوسَی ابْنُهُ وَ بَعْدَ مُوسَی عَلِیٌّ ابْنُهُ وَ بَعْدَ عَلِیٍّ مُحَمَّدٌ ابْنُهُ وَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ عَلِیٌّ ابْنُهُ وَ بَعْدَعَلِیٍّ الْحَسَنُ ابْنُهُ وَ بَعْدَ الْحَسَنِ ابْنُهُ الْحُجَّهُ مِنْ وُلْدِ الْحَسَنِ (علیهم السلام) هَکَذَا وَجَدْتُ أَسَامِیَهُمْ مَکْتُوبَهً عَلَی سَاقِ الْعَرْشِ فَسَأَلْتُ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ عَنْ ذَلِکَ فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ هُمُ الْأَئِمَّهُ بَعْدَکَ مُطَهَّرُونَ مَعْصُومُونَ وَ أَعْدَاؤُهُمْ مَلْعُونُونَ؛ (3)

1) احزاب،33

2) الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج‌1، ص: 148؛علل الشرایع، ج1، ص205؛ نورالثقلین؛البرهان؛القمی، ج2، ص193

3) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌36، ص:336؛البرهان

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای علی! این آیه در شأن تو و دو فرزندت حسن و حسین و امامانی که از نسل تو هستند نازل شده است. علی (علیه السلام) می‌فرماید: عرض کردم: «ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)! چند امام پس از شما می‌آیند»؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پاسخ داد: «اوّل آن‌ها تو هستی، سپس دو پسرت، حسن و حسین و پس از حسین، پسرش علی و پس از علی، پسرش محمّد و پس از محمّد، پسرش جعفر و پس از جعفر، پسرش موسی و پس از موسی، پسرش علی و پس از علی، پسرش محمّد و پس از محمّد، پسرش علی و پس از علی، پسرش حسن و پس از حسن پسرش حجّت (علیهم السلام) است که همگی از نسل حسین هستند. نام‌های آنان را بر روی ساق عرش دیدم که این گونه نوشته شده بود؛ از خداوند پرسیدم که این‌ها چه کسانی هستند؟ خداوند پاسخ داد: ای محمّد! اینان امامان پس از تو هستند که پاک و معصوم می‌باشند و دشمنان آنان، ملعون هستند».

ب) دیدگاه اهل تسنن:

1. حاکم نیشابوری روایت می‌کند:

«عن ام سلمة قالت فی بیتی نزلت (اِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً) قالت فارسل رسول‌الله (صلی الله علیهو آله و سلم) الی علی و فاطمه و الحسن و الحسین (علیهم السلام) فقال هولاء اهل بیتی» (1)

بر اساس این روایت که حاکم و ذهبی صحت آن را تایید می‌کنند بعد از نزول آیه تطهیر در خانه ام سلمه، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای این که اهل‌بیت (علیهم السلام) را به ام سلمه معرفی کند حضرت علی و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) را احضار می‌کند و بعد در حضور ام سلمه با جمله «هولاء اهل بیتی» ایشان را به عنوان اهل‌بیت خود معرفی می‌کند.


1) المستدرک، ج3، ص158، ح 4705

2. احمد بن حنبل «امام حنابله» از ام سلمه نقل می‌کند:

«انّ النبی جلّل علی علیّ و حسن و حسین و فاطمه (علیهم السلام) کساء ثم قال اللهم هولاء اهل‌بیتی و خاصتی اللهم اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیراً، فقالت‌ام سلمة یا رسول‌الله (صلی الله علیه و آله و سلم) انا منهم قال انک الی خیر». (1)

بر اساس این روایت هم، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در حضور ام سلمه عبایی را بر حضرت علی و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) قرار می‌دهد و با گفتن جلمه «هولاء اهل بیتی و خاصتی» و دعایی که کلمات آن از آیه تطهیر اقتباس شده به ام سلمه مراد از «اهل‌البیت» در آیه تطهیر را تفهیم می‌کند.

از دیگر وقایع این است که رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) در تکریم اهل بیت نبوت تمام قد در مقابل درب آن خانه می ایستادو می فرمود: «السلام علیکم یا اهل بیت النبوة». محدّثان يادآور مى شوند هنگامى كه آيه مباركه «فِى بُيُوت أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ(2)در خانه هايى كه خدا رخصت داده كه [قدر و منزلت] آنها رفعت يابد و نامش در آنها ياد شود» بر پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد، ایشان اين آيه را در مسجد تلاوت نمود. در اين هنگام شخصى برخاست و گفت: اى پیامبر! مقصود از اين بيوت با اين اهميّت كدام است؟ پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خانه هاى پيامبران! ابوبكر برخاست درحالى كه به خانه على و فاطمه (علیهما السلام)اشاره مى كرد گفت: آيا اين خانه از همان خانه ها است؟


1) مسند احمد، ج44، ص217، ح 26597

2) نور،36

پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)در پاسخ فرمود: بلى از برجسته ترين آنهاست.(1)آری! پيامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) مدت نه ماه به درب خانه دخترش می آمد بر او و همسر عزيز و بزرگوارش سلام مى كرد(2)

و اين آيه را مى خواند: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً(3)». به نظر می آید این حرکت مهم پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) از آن جهت باشد که مردم به عظمت و حرمت اهل این خانه پی ببرند که درآینده نه چندان دور در مقابل ظلم غاصبین و منافقین سکوت ننمایند و حجت بر آنان تمام شود. (اما امان از سکوت این مردم...)

از دیگر شرافت های اهل بیت نبوت ماجرای «سد الابواب» (مسدود کردن درها) است. «سَد الاَبواب» واقعه‌ای است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به فرمان خدا دستور به مسدود کردن درب همه خانه‌ها به جز درب خانه امیرالمومنین (علیه السلام) به مسجد النبی داد. این واقعه به صورت متواتر در منابع شیعه و اهل تسنن نقل شده و جزء فضایل امیرالمومنین (علیه السلام) به شمار می‌آید.

این واقعه در منابع تشیع:

«عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ أَنَّ اللَّهَ أَوْحَى إِلَى نَبِيِّهِ أَنْ طَهِّرْ مَسْجِدَكَ وَ أَخْرِجْ مِنَ الْمَسْجِدِ مَنْ يَرْقُدُ فِيهِ


1) «قرأ رسول الله هذه الآية «في بُيُوتِ أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فيها اِسْمُهُ» فقام إلَيْهِ رَجُلٌ: فَقالَ: أَيُّ بُيُوت هذِهِ يا رَسُولَ اللهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)؟ قالَ: بُيُوتُ الأنْبِياءِ، فَقامَ إِلَيْهِ أَبُوبَكْرُ، فَقالَ يا رَسُولَ اللهِ (صلی الله علیه و آله و سلم): أَهذَا الْبَيْتُ مِنْها، - مُشيراً إلى بَيْتِ عَلِىٍّ وَ فاطِمَةَ (علیهما السلام)قالَ: نَعَمْ، مِنْ أَفاضِلِها» الدر المنثور فى تفسير المأثور، ج 5، ص 50؛ روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم، آلوسى، ج 9، ص 367، سوره نور، آيات 34 الى 40

2) الدر المنثور فى تفسير المأثور، ج 5، ص 199،

3) احزاب،33

بِاللَّيْلِ وَ مُرْ بِسَدِّ أَبْوَابِ مَنْ كَانَ لَهُ فِي مَسْجِدِكَ بَابٌ إِلَّا بَابَ عَلِيٍّ (علیه السلام) وَ مَسْكَنَ فَاطِمَةَ (علیها السلام)وَ لَا يَمُرَّنَّ فِيهِ جُنُبٌ؛ (1)

ابوحمزه ثمالى از امام باقر (علیه السلام)نقل می کند كه خداوند متعال به پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) امر كرد: مسجد خود را پاک كن و كسانى را كه شب ها در مسجد مى‌خوابند بيرون كن و دستور بده همه آن درهايى را كه به مسجد باز مى‌شوند ببندند جز در خانه على و مسكن فاطمه (علیهما السلام). مگذار شخص جنب داخل مسجد شود و غريب هم در مسجد نخوابد. پس حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور داد همۀ درهایی را که به مسجد باز می‌شدند ببندند جز در خانه علی و مسکن فاطمه (علیهما السلام) که به همان حالت قبلى باقى ماند».

این واقعه در منابع سنی:

«قالَ رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم): سُدّوا هذه ألابوابَ غَیرَ بابِ عَلِیّ؛ (2)

پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمود: درهاى مسجد را به جز در خانه على (علیه السلام)، ببندید».

حدیث «سدّ ابواب»، فضیلتی انحصاری برای امیرالمومنین (علیه السلام) است. حاکم نیشابوری از علمای بزرگ اهل تسنن پس از نقل این حدیث و بیان این نکته که این حدیث صحیح الاسناد است، می‌نویسد: از عمر بن خطاب نقل شده است که گفت: به علی (علیه السلام) سه خصلت عطا شد که دوست داشتم یکی از آنها برای من بود. به او گفتند: «این سه خصلت چیست؟ گفت:

1. پیامبر، فاطمه را به ازدواج او در آورد؛

1) وسائل الشيعة، ج‌2، ص: 205

2) مسند الإمام أحمد بن حنبل، 1416ق، ج1، ص 709، ح3062؛خصائص أمیرالمؤمنین، نسائی، 1416ق، ص73، ح23 و ص105، ح44.

2.

او را در مسجد سکونت داد و حلال کرد برای او آنچه برای خودش حلال بود؛

3.

پرچم را در روز خیبر به دست او داد». (1)

امیرالمومنین (علیه السلام) در شورای شش نفره که برای تعیین خلیفه سوم شکل گرفته بود، به ماجرای «سدّ الابواب» استناد نمود ودرباره آن از دیگران اقرار گرفت و فرمود: «آیا در میان شما کسی هست که کتاب الهی او را پاک دانسته باشد تا جایی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درب های همه مهاجران را به مسجد بست و تنها در خانه من را باز گذاشت.»(2)

علامه امینی (رحمه الله) استشهاد امیرالمومنین (علیه السلام) به این فضیلت را دلیل بر این دانسته که امر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به بستن درها جز در خانه علی (علیه السلام) بر اساس آیه تطهیر و به دستور خدا بوده است.

آری! اهل این خانه نه فقط روی زمین بلکه در ملکوت اعلا دلدادگانی دارند که ذوق و شوق دیدارشان دل آسمانیان را ذوب نموده و بلاگردانشان، فرشتگان مقرب الهی اند. اهل این خانه نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جایگاهی ویژه دارند که هیچ مسلمانی قادر به انکار آن نیست مگر سفیهان و دشمنان ایشان.

در نتیجه این ویژگی خاص حضرات بود که کینه سخت و دشمنی و نفاق را در وجود آن جنایتکاران روشن ساخت تا آنان مرتکب آن هجوم وحشیانه شوند.


1) حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص125

2) علامه امینی، الغدیر، ج 3، ص213

آغاز یک جنایت

با توجه به این قسمت از فرمایشات حضرت به نظر می رسد که اشاره به بعد از شهادت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دارد. زمانی که همه چیز برای یک کودتا محیا شد که این افراد چهره حقیقی شان را نشان دادند:«وَ سَمَلَ جِلْبابُ الدّینِ، وَ نَطَقَ كاظِمُ الْغاوینَ، وَ نَبَغَ خامِلُ الْاَقَلّینَ، وَ هَدَرَ فَنیقُ الْمُبْطِلینَ، فَخَطَرَ فی عَرَصاتِكُمْ؛

و پیراهن دین بر پیکره شما کهنه گشت و خشم فرو برده‌ترین گمراهان به زبان آمد و فرد ناشناخته ابلهان نابغه شد (یعنی کسی که مردم به او اهمیت نمی‌دادند ظاهر شد) و سرکرده اهل باطل آوازه خوان گردید و کارهای مهم را در بیرون خانه‌های شما به دست گرفت».

یک احتمال از متن فوق: پیراهن دین بر پیکر اهل سقیفه کهنه شد و در آن مکان گرد هم آمدند و به جاهلیت برگشتند. عمر بن خطاب در آنجا بسیار پرخاشگری و تهدید کرد و فرد ناشناخته ای که موقعیت اجتماعی بسیار پایینی داشت سرانجام به وسیله سرکرده اهل باطل زیدبن ثابت یهودی به خلافت برگزید شد! حتی ابوسفیان سرکرده مشرکان و از دشمنان درجه یک رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) و اسلام، نسبت به این انتخاب ناراضی بود تا جایی که به نزد امیرالمومنین (علیه السلام) رفت و عرضه داشت چه شده که از فرومایه ترین طایفه ها خلیفه انتخاب شده است.(1)من با شما بیعت می کنم.

به نظر می رسد برای فهم بیشتر از این فرمایش حضرت باید به سراغ تحقیق و بررسی اصل و نسب غاصبین رفت و سطح اجتماعی آنان را


1) . «قَالَ أَبُو سُفْيَانَ لِعَلِيٍّ: مَا بَالُ هَذَا الأَمْرِ فِي أَقَلِّ حَيٍّ مِنْ قُرَيْشٍ». تاريخ الطبري، ج3 ص209

بررسی نمود. برای این کار فارغ از روایات شیعه به منابع اهل تسنن رجوع می کنیم تا مخالفین شیعه نگویند این مطالب حقیقت ندارد.برای بررسی وضعیت اجتماعی و زوایایی از زندگی خلیفه اولشان باید به سراغ شناخت چهره نام آشنای عرب جاهلی "عبدالله بن جدعان" رفت. ابن كثير در کتاب "البداية والنهاية" او را چنین معرفی می کند:

«ذِكْرُ شَيْءٍ مِنْ أَخْبَارِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جُدْعَانَ: هُوَ عبد الله بن جدعان بْنِ عَمْرِو بْنِ كَعْبِ بْنِ سَعْدِ بْنِ تَيْمِ بْنِ مُرَّةَ سَيِّدُ بَنِي تَيْمٍ وَه ُوَ ابْنُ عَمِّ وَالِدِ أَبِي بَكْرٍ؛ (1)

ص217

عبدالله بن جدعان پسر عموی پدر ابوبکر است».

عبدالله بن جدعان مشهورترین تاجر برده در دوران جاهلیت و از قریش و بزرگ قبيله بنو تيم و پسرعموى ابوقحافه «پدر ابوبكر» بود و قبل از ظهور اسلام و در زمان جاهلیت مرده است.(2)عبدالله بن جدعان صاحب بزرگترین کانون، جهت تولید اطفال و کودکان از طریق نامشروع بود. او مالک ده ها کنیزی بود که آنان را وادار به فحشا می کرد و آنان از مردان حامله می شدند سپس کودکان را به پدران یا به بیگانگان می فروخت. در منابع اهل تسنن آمده است:

«و كان «عبد الله بن جدعان» نخّاسا له، جوار يساعين، و يبيع أولادهن».(3)


1) البداية والنهاية - ط الفكر، ابن كثير، ج2

2) دائرة المعارف قرآن كريم، ج 9، ص: 598

3) المعارف، ابن قتيبة، ج1 ص576

«نخاس» در لغت به معنای برده فروش است و بازرگانان برده را «نخاس» می گویند.(1)

«یساعین» به معنای وادار کردن به فحشاء است(2)و در این عبارت به صراحت اشاره به فروش فرزندان کنیزان با ضمیر جمع مونث «هن» شده است. در میان این کنیزان می‌توان به «نابغه»، مادر عمروعاص اشاره کرد که از زنان بسیار بدنام در جاهلیت بود.(3)

پدر ابوبکر در منزل عبدالله بن جدعان سالیان زیادی را سپری کرده است. ابوقحانه برای این خانه مشتری می‌آورد و با صدای بلند در کوی و برزن مکه فریاد زده و می‌گفته است:

«وكان له مناديان يناديان أحدهما بأسفل مكة والآخر بأعلى مكة وكان المناديان أبا سفيان بن عبد الأسد وأبا قحافة وكان أحدهما ينادي: ألا من أراد الشحم واللحم فليأت دار عبد الله بن جدعان، وهو أول من أطعم الفالوذ بمكة؛ (4)

هر کس طعام و یا فالوده می خواهد به سرای ابن جدعان برود».

ابن حجر عسقلانی در کتاب «الاصابه» می گوید:


1) المنجد في اللغة العربیة المعاصرة , ص1391؛جمهرة اللغة، ج‌1، ص: 600

2) أساس البلاغة، ص: 297: « و أمَة فلان مُساعِية: زانية، و كان الإماء يُساعِين في الجاهليّة، و فلان يُساعي الإماء: يزانيهن».

3) أسد الغابة ط الفكر، ج3 ص 741:« وسأل رَجُل عَمْرو بْن العاص عَنْ أمه، فَقَالَ: سلمى بِنْت حرملة، تلقب النابغة من بني عنزة، أصابتها رماح العرب، فبيعت بعكاظ، فاشتراها الفاكه بْن المغيرة، ثُمَّ اشتراها مِنْهُ عَبْد اللَّه بْن جدعان، ثُمَّ صارت إِلَى العاص بْن وائل، فولدت لَهُ، فأنجبت، فإن كَانَ جعل لَكَ شيء فخذه».

4) المنمق في أخبار قريش، ج1 ص372

«کنیزان در خانهٔ ابن جدعان به خوانندگی مشغول‌اند». (1)

لذا این مطلب نشان می‌دهد خانه عبدالله بن جدعان تنها محلی برای غذا خوردن و اطعام میهمانان نبوده است و تاریخ نگاران مخالف شیعه برای پاک کردن چهره او تلاش بسیار زیادی می کنند.

طبری در کتاب خود شعری را از شاعری به نام «عمیر بن اهلب ضبّی» در نکوهش قبیله ابوبکر و دخترش می‌آورد که در جنگ جمل در لشکریان عایشه بوده است و آن شعر این است:

«أطعنا بني تيم بن مُرَّةَ شقوة ... وهل تيم إلا أعبد وإماء!؛ (2)

ما از روی بدبختی از اولاد تیم بن مرّه (قبیله ابوبکر) اطاعت کردیم در حالی‌که آیا قبیله تیم، چیزی جز بردگان و کنیزان هستند».

نکته دیگری که در احوالات این خانواده آمده این است که طبرانی (متوفی: 360ه) در کتاب «المعجم الکبیر» به نقل از «عروة بن زبیر» نسب «ابوبکر» را این چنین نقل نموده است:

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَمْرِو بْنِ خَالِدٍ الْحَرَّانِيُّ، حَدَّثَنِي أَبِي، ثنا ابْنُ لَهِيعَةَ، عَنْ أَبِي الْأَسْوَدِ، عَنْ عُرْوَةَ، قَالَ: أَبُو بَكْرٍ الصِّدِّيقُ اسْمُهُ عَبْدُ اللهِ بْنُ عُثْمَانَ بْنِ عَامِرِ بْنِ عَمْرِو بْنِ كَعْبِ بْنِ سَعْدِ بْنِ تَيْمِ بْنِ مُرَّةَ، شَهِدَ بَدْرًا مَعَ رَسُولِ اللهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)وَأُمُّ أَبِي بَكْرٍ: أُمُّ الْخَيْرِ سَلْمَى بِنْتُ صَخْرِ بْنِ عَامِرِ بْنِ عَمْرِو بْنِ كَعْبِ بْنِ سَعْدِ بْنِ تَيْمِ بْنِ مُرَّةَ بْنِ كَعْبِ بْنِ لُؤَيِّ بْنِ غَالِبِ بْنِ فِهْرِ بْنِ مَالِكٍ».(3)


1) الإصابه، ج8ص222؛المنمق 225-227؛ ذیل نام «ضباعه بنت عامر» او دو کنیز لاغر داشت که برایش آواز و غنا می‌خواندند و به دو ملخ معروف بودند.

2) تاريخ الطبري، ج4 ص524

3) المعجم الکبیر، الطبرانی، ج1، ص51،

بر اساس این روایت، عثمان «ابوقحافة» پدر ابوبکر، برادر «صخر» و مادر او دختر «صخر» است که در نتیجه این خبر بیانگر ازدواج «ابوقحافه» پدر ابوبکر، با فرزند برادر خود خواهد بود. لذا این روایت طبرانی بیانگر ازدواج «ابوقحافة» با دختر برادرش است.

هیثمی در "مجمع الزوائد" بعد از نقل این روایت می نویسد:

«رَوَاهُ الطَّبَرَانِيُّ، وَإِسْنَادُهُ حَسَنٌ؛ (1)

این روایت را طبرانی نقل می کند و سند آن معتبر است».

دیگر علمای اهل تسنن، "ابن مندة اصفهانی" در کتاب «فتح الباب» نیز به این مسئله اشاره کرده است:

«وَأمه: أم الْخَيْر سلمى بنت صَخْر بن عَامر بن عَمْرو بن كَعْب بن سعد بن تيم بن مرّة بن كَعْب وَهِي ابْنة عَم أبي بكر؛ (2)

مادر ابوبکر دختر عموی او می باشد».

و نکته جالب تر اینکه برخی از بزرگان اهل تسنن می گویند: ازدواج با محارم حتی در بین اعراب جاهلی نیز ممنوع بوده است.

به همین جهت بود که ابوسفیان درباره‌ی خلافت ابوبکر گفت: حکومت را چه می‌شود که به دست بی‌مقدارترین قریش و خوارترین آن‌ها افتاده است. (3)

اما در مورد عمربن خطاب؛ معروف است که عمر بن خطاب می گفت:

«أیها الناس! تعلموا أنسابکم أرحامکم ولایسألنی أحد ما وراء الخطاب؛(4)


1) مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج9 ص40

2) فتح الباب في الكنى والألقاب، ج1 ص107

3) تاريخ الخلفاء، ج1 ص55

4) تاريخ المدينة، ابن شبة، ج3 ص797

ای مردم! نسب خود را یاد بگیرید و کسی از قبل از خطاب از من سوال نکند».

چرا خلیفه آنان مردم را از دانستن نسب خود منع می کرد؟ ابن کثیر در البدایه و النهایه می‌گوید:

«وَكَانَ الْخَطَّابُ وَالِدُ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ عَمَّهُ وَأَخَاهُ لِأُمِّهِ. وَذَلِكَ لِأَنَّ عمرو ابن نُفَيْلٍ كَانَ قَدْ خَلَفَ عَلَى امْرَأَةِ أَبِيهِ بَعْدَ أَبِيهِ وَكَانَ لَهَا مِنْ نُفَيْلٍ أَخُوهُ الخطاب». (1)

ص237؛السيرة النبوية، ج1 ص153

ابن ابی الحدید معتزلی سنی مذهب در کتاب شرح نهج البلاغه می نویسد: در زمان خلافت عمربن خطاب، عمر بن عاص والی مصر بود. عمر او را به مدینه احضار کرد. وقتی عمربن عاص رسید عمربن خطاب از او پرسید: چند روز در راه بودی؟ جواب داد: بیست روز. عمر با تمسخر و کنایه گفت: مانند عاشقان آمدی! عمر بن عاص جواب داد: مرا مانند تو ای عمر، زن زناکار در ایام حیض خود حامله نبوده و مرا فاحشه ها بعد از تولد در پارچه خون حیض خود قنداق نکرده اند.(2)

طبق گفته علمای اهل تسنن عمر در عصر جاهلیت به دلالی چهارپایان اشتغال داشته و در فقر و نداری به سر می برده است. زبیدی در کتاب تاج العروس خود می نویسد:

«و ورد فی الحدیث کان عمر رضی الله تعالی عنه فی الجاهلیة مبرطشا أی کان یکتری للناس الإبل والحمیر، ویأخذ علیه جعلا». (3)


1) البداية والنهاية - ط الفكر، ج2

2) شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‌12، ص: 39

3) . تاج العروس من جواهر القاموس، ج‌9، ص: 58؛ غریب الحدیث لابن الجوزی، ج 1، ص 66؛ القاموس المحیط - باب الشین.

عمر در دوران جاهلیت مبرطش بوده و در معنی مبرطش آورده اند:

«المُبَرْطِشُ، أَهمله الجَوْهَرِيُّ و الصّاغَانِيُّ و صاحِبُ اللِّسَانِ، و هو: الدَّلّالُ، أَو السّاعِي بينَ البائِعِ و المُشْتَرِي؛ (1)

شتر و الاغ و استر افراد را به مردم کرایه داده و در مقابل، دلالی می گرفته است».

طبق شواهدی عمربن خطاب بعد از اسلام نیز به همین کار مشغول بوده است. در روایتی آمده است که:

«حدثنا: أبو مطرف بن أبی الوزیر قال:، حدثنا: سفیان إبن عیینة، عن عمرو بن دینار، عن بجالة قال: مر عمر بغلام معه مصحف وهو یقرأ: النبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم، وأزواجه أمهاتهم، وهو أب لهم فقال عمر: یا غلام حکها، فقال: هذا مصحف أبی بن کعب، فذهب إلی أبی فقال: ما هذا؟ فنادی أبی بأعلی صوته: أن کان یشغلنی القرآن وکان یشغلک الصفق بالأسواق! فمضی عمر؛ (2)

عمر بر غلامی گذشت که با او مصحفی بود و او این گونه می خواند: "النبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم، وأزواجه أمهاتهم، وهو أب لهم". عمر به او گفت: این را از مصحفت پاک کن ای غلام. غلام گفت: این مصحف ابی ابن کعب است. پس عمر رفت پیش ابی و گفت: این چیست و ابی ابن کعب با صدای بلند فریاد زد و گفت: آن زمانی که من مشغول فراگیری قرآن بودم تو در بازار حیوانات جار میزدی...».


1) . تاج العروس من جواهر القاموس، ج‌9، ص: 58

2) . تاریخ المدینة، لابن شبة، ج2 ص708

از دیگر افرادی که در مقابل امیرالمومنین (علیه السلام) ادعای خلافت داشت معاویه بن ابی سفیان است که جد او «امیه» نام دارد از همین رو به آنان بنی امیه می گویند. ابن ابی الحدید درباره شناسنامه وی چنین می‌نگارد:

«او مرد بدنامی بود که متعرض زنان می‌شد و در فحشاء و زنا معروف بود که بر اثر کردارهای زشتش به مدت ده سال به شام تبعید شد و در آن جا نیز با یک زن یهودی هم بستر شد و او پسری آورد که امیه او را به خودش ملحق کرد و «ذکوان» نامید و کنیه ابو عمرو به وی داد و او پدر ابی معیط و جد عقبه پدر ولید برادر مادری عثمان است.(1)

همچنین می گوید:

«ان امیّه کان صاحب عُهار» وی مردی بزهکار بود و مزاحم زنان می‌شد؛ به گونه‌ای که یک بار هنگام تعرض به یکی از زنان، با افراد قبیله‌ی وی درگیر شد و نفیل بن عدی درباره‌اش به پسرش گفت: «ابوک معاهر و ابوه عفٌّ؛ پدر تو بزهکار و پدر وی پاک دامن است». وی در حال حیاتش زن خویش را به عقد پسرش ابوعمر در آورد و چنین چیزی در عرب بی سابقه بود».(2)بدنامی اخلاقی امیه و داستان ستیز خانوادگی او با بنی زهره شناخته شده است. هنگامی که به شام رفت با یک زن یهودی هم بستر و صاحب فرزند شد و اورا ذکوان نامید.(3)او همسرش را به ازدواج پسرش ابوعمرو در آورد که ابی معیط بن عمرو بن امیه نتیجه آن ازدواج بود». (4)


1) . شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد ، ج 15، ص 205؛ منشور نینوا، ص 385

2) . همان، ج‌15، ص: 207

3) . المنمق، ابن حبیب، ص48؛انساب الاشراف، بلاذری، ج10، ص271؛ المعارف، ابن قتیبه، ص319

4) . الرسائل السیاسیه، الجاحظ، ص418.

معاویه در عین اینکه ادعای خلافت داشت در نامه اى که به «محمدبن أبى بکر» مى نویسد اعتراف مى کند که حق خلافت با حضرت على (علیه السلام) بوده ولى ابوبکر و عمر آن را غصب کرده و هیچ مشروعیت نداشتند:

«فلما اختار الله لنبيه ما عنده و أتم له ما وعده و أظهر دعوته و أفلج حجته قبضه الله إليه فكان أبوك و فاروقه أول من ابتزه و خالفه على ذلك اتفقا و اتسقا ثم دعواه إلى أنفسهما»(1)

تاریخ نگاران گفته اند معاویه چهار پدر داشت و مادر او هند نیز جزء بدکاره هاى معروف و صاحب پرچم بود چنانچه زمخشرى و ابوالفرج اصفهانى و ابن عبدر به و ابن الکلبى این حقیقت را نقل کرده اند. ابن کُلبى مى گوید:

«كان معاوية لعمارة بن الوليد المخزومي و لمسافر بن أبي عمرو و لأبي سفيان و لرجل آخر سماه و كانت هند أمه من المغلمات و كان أحب الرجال إليها السودان و كانت إذا ولدت أسود دفنته و كانت حمامة إحدى جدات معاوية لها راية في ذي المجاز؛ (2)محمد بن سائب کلبى مى گوید: معاویه به چهار مرد نسبت داده مى شود. به عماره بن ولید و به مسافربن أبى عمرو و به ابوسفیان و به شخصى (ظاهراً صباح) که نام او را برده اند و مادر او هند از بدکاران صاحب پرچم بوده و از مردان سیاه بسیار خوشش مى آمد و هر گاه كودک سياهى مى‌زاييد او را مى‌كشت. «حمامه» نيز يكى از مادربزرگان معاويه بود و در «ذى المجاز» پرچم داشت يعنى در زناكارى به نهايت رسيده بود».


1) . شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‌3، ص: 190

2) . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌33، ص: 198؛الغارات (ط - الحديثة)، ج‌2، ص: 938

با توجه به بیوگرافی های بیان شده (که اینها فقط قسمت کمی از احوالات آنان است) بی دلیل نیست که ابوسفیان از این انتخاب به شدت ناراحت باشد.

«دعوت شیطان»

در این عبارت حضرت صدیقه طاهره (علیها السلام) کار را بر آنان تمام کرده و همه آنان را از جنود شیطان می داند:

«وَ اَطْلَعَ الشَّیطانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرَزِهِ، هاتِفاً بِكُمْ، فَأَلْفاكُمْ لِدَعْوَتِهِ مُسْتَجیبینَ، وَ لِلْغِرَّةِ فیهِ مُلاحِظینَ، ثُمَّ اسْتَنْهَضَكُمْ فَوَجَدَكُمْ خِفافاً، وَ اَحْمَشَكُمْ فَاَلْفاكُمْ غِضاباً، فَوَسَمْتُمْ غَیرَ اِبِلِكُمْ، وَ وَرَدْتُمْ غَیرَ مَشْرَبِكُمْ؛

شیطان سر از پناهگاه خود بیرون آورد؛ او صدایتان می زد و شما را پاسخگوی خود می‌یافت و شما را آنگونه آماده می‌دید که فریب‌هایش را به جان خریدارید. از شما خواست که قیام کنید و شما را سبک بال و خوش پرواز یافت و آتش کینه و انتقام را در دل‌های شما شعله ور کرد و دید که شما از غضب آتشین هستید و شما آن کاری را کردید که نباید می‌کردید. شتری را از آن خود ساختید که از آن شما نبود؛ به آبشخوری وارد شدید که از آن دیگران بود».

فرصتی که دشمنان اسلام در انتظار آن بودند فرا رسید. آنان که از همه برنامه ریزی های خود برای مقابله با حق و حقیقت ناکام مانده بودند گوشبه زنگ بوده تا خبرهای ناخوشی اهل بیت (علیهم السلام) را بشنوند و به آرزوی خود برسند که مع الاسف چنین شد و چرخ را علیه ایشان چرخاندند و شدت بغض و کینه و نفاق خود را نسبت به آل الله (علیهم السلام) به همگان نشان داده و آن را در تاریخ بشریت ثبت و ضبط نمودند. ابلیس روی آنان حساب ویژه ای باز کرده و در مدت زمانی آنان را برای سربازی خود پرورش و تربیت نموده

بود. حالا موعد دیدن ثمره فرا رسید؛ نبی خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) در حال احتضار و امیرالمومنین و خانواده ایشان (علیهم السلام) در نهایت غربت و مظلومیت بودند و رنگ ماتم آسمان و زمین را فرا گرفته بود. ابلیس اعوان و انصار خود را برای یک کودتای بزرگ علیه حق فراخواند. آنان به قدری مهیا بودند که به تعبیر زیبای زهرای مرضیه (علیها السلام) «ثُمَّ اسْتَنْهَضَکُمْ فَوَجَدَکُمْ خِفافاً» سبک بال، با سرعت و خوش پرواز به سوی شیطان رفتند. مخالفان حق، آن روز ها و آن موقعیت را در خواب هم نمی دیدند. خدا می داند که از شدت خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند و قرار نداشتند و در هر ثانیه یک مصیبت برای اسلام به بار می آوردند و این تازه شروع فاجعه بود.

به نظر می رسد این قسمت از عبارت اشاره به لحظات پایانی عمر شریف نبی خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) و اتفاقات بعد از شهادت ایشان دارد. آری! اشاره به ماجرای سقیفه دارد. نکته بسیار لطیف در این عبارت این است که شیطان جنایتکاران و مخالفین را در سقیفه گرد هم آورد.در مورد این قسمت از فرمایش حضرت « وَ اَطْلَعَ الشَّیطانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرَزِهِ؛ شیطان سر از پناهگاه خود بیرون آورد» می توان دو احتمال مطرح و بنا به شواهدی همچون آیه6 سوره ناس هر دوی آنان را اختیار نمود:

1.

مراد از شیطان همان ابلیس می باشد.

2.

مراد یهودیان هستند.

این طور به نظر می رسد که در اینجا شیطان، خود در معرکه حاضر شده و کارگردانی می کند. طبق روایات از ساحت مقدس امام معصوم در دو قضیه ابلیس به شکل انسان ظاهر شده است؛ اول، هنگامی که کفار قریش در دارالندوه جمع شدند تا نقشه ترور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را بکشند که

پیش تر به آن اشاره شد و دیگری زمان بیعت با خلیفه اول مخالفین شیعه، که آن روایت چنین است:

«فقال علي (علیه السلام) يا سلمان و هل تدري من أول من بايعه على منبر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) قلت لا إلا أني رأيته في ظلة بني ساعدة حين خصمت الأنصار و كان أول من بايعه المغيرة بن شعبة ثم بشير بن سعيد ثم أبو عبيدة الجراح ثم عمر بن الخطاب ثم سالم مولى أبي حذيفة و معاذ بن جبل قال (علیه السلام) لست أسألك عن هؤلاء و لكن هل تدري من أول من بايعه حين صعد المنبر قلت لا و لكن رأيت شيخا كبيرا يتوكأ على عصاه بين عينيه سجادة شديدة التشمير صعد المنبر أول من صعد [و خر] و هو يبكي و يقول الحمد لله الذي لم يمتني حتى رأيتك في هذا المكان ابسط يدك فبسط يده فبايعه [ثم قال يوم كيوم آدم] ثم نزل فخرج من المسجد فقال علي (علیه السلام) يا سلمان أ تدري من هو قلت لا و لقد ساءتني مقالتهكأنه شامت بموت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)قال علي (علیه السلام)فإن ذلك إبليس [لعنه الله]؛(1)

امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: ای سلمان! آیا فهمیدی اولین کسی که بالای منبر با ابوبکر بیعت کرد که بود؟ عرض کردم: نمی‌دانم، همین قدر دیدم که در سقیفه بنی ساعده وقتی انصار در انتخاب خلیفه منازعه می‌کردند نخستین کسی که با او بیعت کرد مغیرة سپس بشیربن سعد و ابوعبیده جراح و بعد از آن دو عمر و سپس سالم مولی ابوحذیفه و معاذبن جبل. حضرت فرمود: اینها را از تو نپرسیدم آیا می‌دانی وقتی ابوبکر بالای منبر رفت نخستین کسی که با او بیعت کرد که بود؟ عرض کردم: نه! ولی پیرمردی سالخورده را دیدم که بر عصای خود تکیه زده بود و میان دو


1) کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ج‌2، ص579؛ الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسی)، ج‌1، ص81؛ دانشنامه امام علی (علیه السلام)، ج1 ص77

چشمش اثر سجده زیادی بود و او نخستین کسی بود که از پله منبر بالا رفت و در حالی که گریه می‌کرد گفت: شکر خدای را که مرا از دنیا بیرون نبرد تا تو را در این جایگاه دیدم، دست بگشا. ابوبکر دستش را باز کرد. پیرمرد بیعت کرد و سپس از منبر پائین آمده و از مسجد خارج شد. امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: دانستی او که بود؟ گفتم: نه! ولی از سخنان او ناراحت شدم زیرا مثل آن بود که از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خوشحالی می‌کرد. حضرت فرمود: او ابلیس لعنه اللّه بود».

آری! شیطان آنان را صدا می زد و همگی را لبیک گویان مشاهده نمود. شیطان آنان را در مقابل صراط مستقیم خداوند متعال به صف کرد ونگذاشت تا مردم بر صراط مستقیم قدم بردارند و متمسک به آن شوند و این اتفاق تلخ قسمی بود که شیطان بعد از رانده شدن از درگاه احدیت خورد. و این ماجراها خود تفسیری بر این آیات مبارکه است. آنجا که در قرآن کریم آمده است:

«لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ؛ (1)

(شیطان گفت:) یقیناً بر سر راه راست تو [که رهروانش را به سعادت ابدی می رساند] در کمین آنان خواهم نشست».

رسالت شیطان جدا کردن مردم و مانع از تمسک آنان به ولایت است. شیطان تمام تلاش خود را کرده و از تمام پتانسیل و ظرفیت خود استفاده می نماید تا سرکشی انسان را که بالقوه در وجود اوست تبدیل بالفعل کند و در مقابل و در مخالفت با ائمه (علیهم السلام) که حقیقت صراط مستقیم هستند قرار دهد.


1) اعراف،16

جای هیچ شکی نیست که مراد از «صراط مستقیم» در آیه فوق و دیگر آیات قرآن کریم که در آن اشاره به «صراط مستقیم» شده من جمله آیه ششم سوره حمد «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ؛ ما را به راه راست هدايت فرما» که در آن از خداوند متعال می خواهیم که همواره ما را به آن صراط هدایت نماید با استناد به روایات مختلف، وجود نازنین و ملکوتی امیرالمومنین (علیه السلام) و ائمه معصومین (علیهم السلام) می باشند:«وَ رُوِیَ عَن ألرّضا (علیه السلام)أنَّهُ سُئِلَ أَیْنَ ذُکِرَ عَلِیٌّ (علیه السلام)فِی أُمِّ الْکِتَابِ فَقَالَ فِی قَوْلِهِ سُبْحَانَهُ: اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ هُوَ عَلِیٌّ (علیه السلام)؛(1)

از امام رضا (علیه السلام)سؤال شد: «در کجای امّ الکتاب، علی (علیه السلام)ذکر شده است»؟ فرمود: «در این آیه: اهْدِنَا

الصِّراطَ الْمسْتَقِیمَ، که منظور علی (علیه السلام)است».

«قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام)أَنَا صِرَاطُ اللَّهِ الْمُسْتَقِیمُ وَ عُرْوَتُهُ الْوُثْقَی الَّتِی لَا انْفِصامَ لَها؛(2)

امیرالمؤمنین (علیه السلام)فرمودند: همانا من راه و صراط مستقیم خدا هستم و ریسمان محکم الهی هستم که هرگز گسسته نخواهد شد».

«عَنْ أَبِی‌بَصِیرٍ عن أبی‌عبدالله (علیه السلام)فی قوله ... اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ قَالَ: الطَّرِیقَ وَ مَعْرِفَه الْإِمَام؛(3)

امام صادق (علیه السلام) می فرمایند: اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ؛ راه، همان امیرمؤمنان علی (علیه السلام)و شناخت امام است».


1) . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌23، ص: 211

2) . همان، ج‌8، ص: 70

3) . تفسير القمي، ج‌1، ص: 28

مفضل بن عمر از علامه عالم وجود امام صادق (علیه السلام)معنای صراط را سؤال نمود، حضرت فرمود:

«عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)عَنِ الصِّرَاطِ فَقَالَ هُوَ الطَّرِيقُ إِلَى مَعْرِفَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُمَا صِرَاطَانِ صِرَاطٌ فِي الدُّنْيَا وَ صِرَاطٌ فِي الْآخِرَةِ وَ أَمَّا الصِّرَاطُ الَّذِي فِي الدُّنْيَا فَهُوَ الْإِمَام ُالْمُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ مَنْ عَرَفَهُ فِي الدُّنْيَا وَ اقْتَدَى بِهُدَاهُ مَرَّ عَلَى الصِّرَاطِ الَّذِي هُوَ جِسْرُ جَهَنَّمَ فِي الآخِرَةِ وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ فِي الدُّنْيَا زَلَّتْ قَدَمُهُ عَنِ الصِّرَاطِ فِي الآخِرَةِ فَتَرَدَّى فِي نَارِ جَهَنَّمَ؛(1)

صراط عبارت از راهی است بسوی معرفت پروردگار و این راه دوتاست؛ یکی راه دنیا و دیگری راه آخرت. اما راه دنیا شناختن و معرفت امام است که بر هر کس واجب است در دنیا امام خود را شناخته و اطاعت او را نماید و او را پیشوای خود دانسته و به راهنمایی آن‌ها از صراطی که پل جهنم است به خوبی عبور کند و هر که در دنیا امام زمانQ خود را نشناسد قدم هایش در صراط بلغزد و به جهنم واصل گردد. هر کس در دنیا از صراط دنیا به درستی رد شود یعنی امام خود را بشناسد و او را اطاعت کند در آخرت نیز از پل آخرت به آسانی می‌گذرد و کسی که در دنیا امام خود را نشناسد در آخرت هم قدمش بر پل آخرت می‌لغزد و به درون جهنم سقوط می‌کند».

«عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) نَحْنُ الطَّرِيقُ الْوَاضِحُ وَ الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِيمُ إِلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ نَحْنُ مِنْ نِعْمَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى خَلْقِه؛(2)


1) . معاني الأخبار، النص، ص: 32؛بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌8، ص: 66

2) . كمال الدين و تمام النعمة، ج‌1، ص: 206

امام باقر (علیه السلام)می فرمایند: ما راه روشن و صراط مستقیم به سوی خدای عزّوجلّ هستیم، ما نعمت خدا بر خلقیم».

«عَنْ سَيِّدِ الْعَابِدِينَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ (علیه السلام)قَالَ: لَيْسَ بَيْنَ اللَّهِ وَ بَيْنَ حُجَّتِهِ حِجَابٌ فَلَا لِلَّهِ دُونَ حُجَّتِهِ سِتْرٌ نَحْنُ أَبْوَابُ اللَّهِ وَ نَحْنُ الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِيمُ وَ نَحْنُ عَيْبَةُ عِلْمِهِ وَ نَحْنُ تَرَاجِمَةُ وَحْيِهِ وَ نَحْنُ أَرْكَانُ تَوْحِيدِهِ وَ نَحْنُ مَوْضِعُ سِرِّهِ؛(1)امام سجاد (علیه السلام)فرمودند: بین خدا و بین حجت خدا حجابی نیست و خدا از حجت خود در پس پرده و حجاب نیست. ماییم ابواب خدا و ماییم صراط مستقیم و ماییم مخزن علم او و ماییم زبان و مترجم‌های وحی او و ماییم ارکان توحیدش و ماییم گنجینه اسرارش».

آری! ابلیس قسم خورده بر سر این صراط بنشیند و نگذارد کسی به آن وارد شود. قرآن کریم فرموده:

«قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ؛ (2)

گفت: به عزتت سوگند همه آنان را گمراه می کنم».

او به وسیله حربه های مختلف خود و با اقتضای زمان و مکان، افراد را با عناوین مختلف از درگاه حق منحرف می نماید. سقیفه تنها یکی از حربه های شیطان بود. در قرآن کریم آمده است:

«ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ وَلَا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ؛ (3)


1) . معاني الأخبار، النص، ص: 35؛بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌24، ص: 12

2) ص،82

3) اعراف،17

سپس از پیش رو و پشت سر و از طرف راست و از جانب چپشان بر آنان می تازم و [تا جایی آنان را دچار وسوسه و اغواگری می کنم که] بیشترشان را سپاسگزار نخواهی یافت».

یکی دیگر از حربه های شیطان که برای منحرف کردن از صراط مستقیم استفاده می کند و امروزه به شدت رواج دارد این است که افعال و اقوال ناپسند را در نظر مردم زیبا جلوه می دهد. البته دیری نپایید که در زمان امام سجاد (علیه السلام) گرایش به افعال ناپسند به اوج خود رسید که تاریخ نگاران آن فجایع را در اوراق تاریخ ثبت نموده اند. روزگاریدر مدینه، شهر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیمه های شب صدای تلاوت قرآن و گریه و زاری به آستان احدیت از خانه ها طنین انداز بود اما بعد از سقیفه در عصر سیدالساجدین (علیه السلام) هر وقت خلیفه در شام دلش برای غنا تنگ می شد و یک خواننده و نوازنده ای می خواست می فرستاد تا از مدینه یا مکه خواننده ها و نوازنده های معروف، مغنّی ها و خنیاگران را برای او ببرند. بدترین و هرزه ترین شعرا در مکه و مدینه بودند! مهبط وحی پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)و زادگاه اسلام، مرکز فحشا و فساد شده بود! خوب است ما این مطالب را درباره مدینه و مکه بدانیم که متأسفانه در آثاری که ما داریم از چنین چیزهایی اثری نیست و این واقعیتی است که بوده!(1)

شهر مدینه پر از زنان آوازه خوان شده بود و آن ها نقش فعالی در آموزش غنا به دختران و پسران و گسترش آوازه خوانی و اشاعه بی بندوباری داشتند. وقتی اوضاع مدینه شهر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین اسفبار شده باشد دیگر می توان حدس زد که چه


1) کتاب «انسان250ساله» براساس بیانات مقام معظم رهبری پیرامون شرایط اجتماعی و سیاسی پس از حادثه کربلا آمده است.

بلایی بر سر شام، بصره، کوفه و دیگر بلاد سرزمین های اسلامی آمده است.(1)در قرآن کریم آمده است:

«وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ؛ (2)

و شیطان، اعمال ناپسندی که همواره مرتکب می شدند در نظرشان آراست».در چندین سوره دیگر در قرآن کریم مشابه همین آیه آمده است. آری! وقتی شیطان سر از پناهگاه خود در آورد و انصارش بر گرد او حلقه زدند و خواسته های او را اجابت نمودند در نتیجه کار مردم به اینجا کشیده می شود.

سقیفه بنی ساعده

اشاره

وجود نازنین حضرت زهرا (علیها السلام) در این قسمت از فرمایش خود به فاجعه سقیفه اشاره می کنند:

«ثُمَّ اسْتَنْهَضَکُمْ فَوَجَدَکُمْ خِفافاً وَ اَحْمَشَكُمْ فَاَلْفاكُمْ غِضاباً، فَوَسَمْتُمْ غَیرَ اِبِلِكُمْ، وَ وَرَدْتُمْ غَیرَ مَشْرَبِكُمْ؛

از شما خواست که قیام کنید و شما را سبک بال و خوش پرواز یافت و آتش کینه و انتقام را در دل‌های شما شعله ور کرد و دید که شما از غضب آتشین هستید و شما آن کاری را کردید که نباید می‌کردید؛ شتری را از آن خود ساختید که از آن شما نبود؛ به آبشخوری وارد شدید که از آن دیگران بود».


1) . تاریخ تحلیلی اسلام، سیدجعفر شهیدی، ص104

2) انعام،43

یکی از نکات لطیف و دقیق عبارت فوق این است که شیطان می تواند انسان را در مقابل ولایت قرار دهد. سقیفه اولین محل برای مخالفت علنی با ولایت و صراط مستقیم بود.

ماجرای سقیفه از این قرار است که در لحظات پایانی عمر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز دوشنبه، 28صفر سال یازدهم هجری خبر وخامت اوضاع ایشان در بین مردم پیچید و مردم دانستند که رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفتنی است لذا عده ای از انصار و مهاجرین در مکانی به نام سقیفه بنی ساعده گرد هم جمع شدند تا از بین یکدیگر بر خلاف عهد و پیمانی که رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) از آنان در غدیر خم مبنی بر خلافت و جانشینی امیرالمومنین (علیه السلام) گرفته بود جانشین تعیین کنند. پر واضح است که صرف حضور آنان در سقیفه یعنی شکستن عهد و پیمان و مخالفت با امر خدا و رسول خاتم. سرکرده سقیفه پیرمردی به نام سعد ابن عباده بود که انصار در تلاش بودند او را جانشین رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) کنند که با مخالفت شدید مهاجرین روبرو شدند. مهاجرین در سقیفه عده ای از همان افرادی هستند که از قبل به دنبال غصب خلافت بودند که از آنان به عنوان اصحاب عقبه و امضاء کنندگان صحیفه ملعونه نام برده شد. در جریان سقیفه، بین انصار و مهاجران نزاع افتاد. یکی گفت خلیفه از انصار باشد و دیگری گفت که خلیفه از مهاجرین انتخاب شود. در این حال، زیدبن ثابت که یکی از نفوذی‌های یهودی بود به سخنرانی پرداخت و از ابوبکر به شدت حمایت کرد. به دنبال سخنرانی وی، مردم با ابوبکر بیعت کردند.(1)


1) . سیر اعلام النبلاء ج2، ص433

ابليس از غدير تا سقيفه

وجود نازنین امیرعوالم علی (علیه السلام) فرمود: پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به من خبر داد كه ابليس و رؤساى اصحابش هنگام منصوب كردن من به امر خداوند در روز غدير خم حاضر بودند.آن حضرت به مردم خبر داد كه من نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارتر هستم و به ايشان دستور داد كه حاضران به غايبان برسانند. در آن روز شياطين و مريدان از اصحاب ابليس رو به او كردند و گفتند: «اين امت، مورد رحمت قرار گرفته و حفظ شده و ديگر تو و ما را بر اينان راهى نيست.چرا كه پناه و امام بعد از پيامبرشان به آنان شناسانده شد». ابليس غمگين و محزون رفت.

اميرالمؤمنين (علیه السلام) فرمود: بعد از آن پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به من خبر داد و فرمود: مردم در سقيفه بنى ساعده با ابوبكر بيعت مى‌كنند بعد از آنكه با حق ما و دليل ما استدلال كنند. سپس به مسجد مى‌آيند و اولين كسى كه بر منبر من با او بيعت خواهد كرد ابليس است كه به صورت پيرمرد سالخورده پيشانى پينه بسته، چنين و چنان خواهد گفت. سپس خارج مى‌شود و اصحاب و شياطين و ابليس‌هايش را جمع مى‌كند. آنان به سجده مى‌افتند و مى‌گويند: «اى آقاى ما، اى بزرگ ما، تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون كردى»! ابليس مى‌گويد: «كدام امت پس از پيامبرشان گمراه نشدند؟ هرگز! گمان كرده‌ايد كه من بر اينان سلطه و راهى ندارم؟ كار مرا چگونه ديديد هنگامى كه آنچه خداوند و پيامبرش درباره اطاعت او دستور داده بودند ترک كردند» و اين همان قول خداوند تعالى است كه: «و لقد صدق عليهم إبليس ظنه فاتبعوه إلا فريقا من المؤمنين‌(1)ابليس گمان خود


1) سبأ،20

را به آنان درست نشان داد و آنان به جز گروهى از مؤمنين او را متابعت كردند».(1)

نکته مهم دیگر در مورد سقیفه نقش قبیله اسلم در گرفتن بیعت برای ابوبکر است. ابن ابى الحدید معتزلى از براء بن عازب یکى از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده که پس از سقیفه، عمر و ابوعبیده و گروه چماق به دست را دیدم که ژست حمله و تهاجم به خودگرفته و به هر کس مى‌رسیدند وى را کتک مى‌زدند و به زور دست او را گرفته به عنوان بیعت، چه بخواهد و چه نخواهد، بر روى دست ابوبکر مى‌کشیدند.(2)در نقل دیگری آمده: بنی‌اسلم با وعده عمر برای اعطای خواربار، مردم مدینه را به بیعت وادار کردند و با چوب و چماق به جان آن‌ها افتادند.(3)

طبری می نویسد: تمام کوچه ها و خیابان هاى مدینه از قبیله اسلم مملوّ گردیده و از هر سو براى بیعت با ابوبکر ازدحام کردند(4)و وقتى چشم عمر به قبیله اسلم افتاد فریاد بر آورد که: دیگر پیروزى ما قطعى شد.(5)


1) أسرار آل محمد (علیهم السلام)/ ترجمه كتاب سليم، ص: 220

2) شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‌1، ص: 220: « فاعترض كلامه عمر و خرج إلى مذهبه في الخشونة و الوعيد و إتيان الأمر من أصعب جهاته فقال إي و الله و أخرى إنا لم نأتكم حاجة إليكم و لكن كرهنا أن يكون الطعن فيما اجتمع عليه المسلمون منكم فيتفاقم الخطب بكم و بهم فانظروا لأنفسكم و لعامتهم ثم سكت».

3) السقیفة و فدک، ص48

4) . تاریخ طبری، ج 2 ص 44

5) همان، ج 2 ، ص 458 ، الشافى فی الامامة : ج 3 ، ص 190 ، سفینة النجاة، سرابی تنکابنى : ص 68 و بحار الأنوار : ج 28 ، ص 335

سقیفه توطئه یهود

بنا بر دلایلی به عنوان یک نظریه می توان گفت تحریک انصار برای تشکیل سقیفه کار یهودیان است تا شرایط را برای حضور مهاجرین در سقیفه مهیا کنند و در آنجا مهره های خود را وارد بدنه حکومت اسلامی کرده و همچون مسیحیت عنان کار اسلام را به دست بگیرند. یهودیان ساکن در مدینه و اطراف آن همه از کاهنان و احبار و بزرگ زادگان و ثروتمندان بودند(1)که یکی از آن چهره ها کعب الاحبار است. او با وجود اینکه اخبار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در کتاب هایشان دیده بود به حضرت ایمان نیاورد اما در کمال ناباوری در زمان غاصب دوم ایمان آورد (البته ایمان آنان ظاهری بود نه از عمق جان؛ همچون دیگرانی من جمله ابوسفیان) و از همه تعجب آورتر اینکه بعد از ایمانش به عنوان دست راست و مشاور غاصب دوم انتخاب شد و به او پیشنهاد داد تا معاویه را به عنوان فرماندار شامات منصوب کند و بعدها نیز بنا به اتفاقاتی به شام رفت و در آنجا ساکن شد.


1) «یثرب از اولین سکونتگاه‌های یهود در جزیرة‌العرب به شمار می‌آید و مهم ترین قبایل یهود که شامل بنی‌نضیر، بنی‌قنیقاع، بنی‌تهدل، بنی‌زعورا، بنی‌ثعلبه، بنی‌محمر، بنی‌عکرمه و بنی‌زید می‌شدند در این شهر ساکن بودند». [ الکامل فی التاریخ، ترجمه ابوالقاسم حالت و عباس خلیلی، ج6، ص226.]؛ «بعضی از این قبایل یهودی، از قبایل اصیل یهودی به شمار می‌آمدند که از زمان "تیتوس" و "هدریان" و ما قبل آنها به این منطقه آمده بودند. آنان از قدمای یهود بوده که نسبتشان به «کاهنین» (کاهن فرزند هارون) و «اسباط عشره» بر می‌گشت».[ تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آیتی، ج1، ص333].

برای اثبات این نظریه به آیه ای از قرآن کریم استناد می کنیم که اشاره به رویای رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) می کند که در آن بوزینه ها از منبر ایشان بالا و پایین می رفتند. از جمله حقایق تلخی که در طول تاریخ بر آن سرپوش گذاشته شده و تقریباً در کتب تفسیر و تاریخ اثر چندانی از آن دیده نمی‌شود نقش یهودیان در شهادت پیامبر (صلیالله علیه و آله و سلم) و غصب خلافت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و رقم زدن فاجعه سقیفه است. آن آیه چنین است:

«وَإِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلَّا طُغْيَانًا كَبِيرًا؛(1)

و [یاد کن] هنگامی را که به تو گفتیم: یقیناً پروردگارت [از هر جهت] به مردم احاطه کامل دارد و آن خوابی را که به تو نشان دادیم و نیز درخت لعنت شده در قرآن را [که مصداقش درخت زقّوم، بنی امیه، طاغیان و یاغیانند] جز برای آزمایش مردم قرار ندادیم و ما آنان را [از عاقبت شرک و کفر] هشدار می دهیم ولی در آنان جز طغیانی بزرگ نمی افزاید!»

شأن نزول این آیه:

«بر اساس منابع تاریخی شیعه و سنی (من جمله: خطیب بغدادی، ترمذی، ابن جریر، طبری، بیهقی، ابن مردویه و مرحوم ثقةالاسلام کلینی صاحب کتاب شریف کافی) مربوط است به رؤیای معروف پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که ایشان در خواب مشاهده فرمودند که بوزینگان بر منبر مبارکشان نشسته‌اند».

در تفسیر این آیه شریفه آمده است:


1) . اسراء،60

«از زراره و محمد بن مسلم روایت شده: از حضرت صادق (علیه السلام) معنای آیه فوق را سؤال نمودیم فرمود: پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خواب دید کسانی به منبر او رفته و مردم را به ضلالت و گمراهی می‌کشانند و آن‌ها زریق و زفر (غاصبان حق امیرالمؤمنین (علیهالسلام)) و از بنی امیه بودند و شجره ملعونه در قرآن اشاره به آن‌ها دارد. این حدیث به طرق متعدد میان عامه و خاصه شایع است».(1)

همچنین:

«امام باقر (علیه السلام) در رابطه با تفسیر آیه «وما جعلنا الرؤیا التی اریناک» چنین فرمودند: حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در خواب دید که مردانی از بنی تمیم و بنی عدی (غاصبان حق امیرالمؤمنین (علیه السلام)) بر منابر بر می‌آیند و مردم را از صراط مستقیم که دین اسلام است به عقب و به طرف قهقری برمی‌گردانند. راوی می‌گوید: بعد از حضرت تفسیر «والشجرة الملعونة فی القرآن» را پرسیدم حضرت فرمود: «هم بنو امیه» آنان بنی امیه هستند».(2)

در بیان نکته ای مهم از این آیه شریفه: یکی از معانی شجره، قبیله و خاندان است. نکته ای جالب در مورد بنی امیه وجود دارد و آن اینکه هیچ گونه نسبت خونی بین امیه و اجداد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیست، چرا که «امیه» یک برده رومی یهودی بود که عبد الشمس او را خرید و او را فرزندخوانده خود قرار داد؛ در رسم عرب جاهلی آن زمان کسی که فرزندخوانده می شد در حکم فرزند نسبی قرار می گرفت. (3)لذا بعدها به علت زیرکی با عنوان فرزندخوانده موفق به نفوذ در قبیله قریش شد و با توجه به این که در آن زمان فرزندخوانده هم مانند سایر فرزندان بوده است در طول تاریخ، بنی‌امیه به عنوان برادران بنی‌هاشم معروف شدند.


1) . تفسیر عیاشی، ج2 ص297

2) همان، ج2 ص298

3) . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌33، ص: 107

نکته بسیار مهم دیگری که بنی امیه را منتصب به یهود می کند "جده" آنان است. او یک زن یهودی بود که در شام با امیه همبستر شد که پیش تر به آن اشاره کردیم اما در اینجا نیز به آن اشاره می کنیم:

«امیه مرد بدنامی بود که متعرض زنان می‌شد و در فحشاء و زنا معروف بود که بر اثر کردارهای زشتش به مدت ده سال به شام تبعید شد و در آن جا نیز با یک زن یهودی همبستر شد و او پسری آورد که امیه او را به خودش ملحق کرد و «ذکوان» نامید و کنیه ابو عمرو به وی داد و او پدر ابی معیط و جد عقبه پدر ولید برادر مادری عثمان است.(1)

در قانون شرعی امروزی یهودی که از تلمود گرفته شده‌است، یهودی بودن تنها بر اساس داشتن مادر یهودی است.

نکته ای مهم: چرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از دیدن این رویا شدیدا نگران شد؟ در پاسخ می گوییم:از آن جا که منبر در آن دوران، صرفاً مکانی برای جلوس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و جانشین ایشان بوده است. دیدن این خواب به معنای هشداری جدی در خصوص در معرض خطر قرار گرفتن خلافت و جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)است. پر واضح است که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از دیدن چنین خواب تلخی شدیداً نگران آینده اسلام و اهل‌بیت (علیهم السلام)شدند.

نکات قابل توجه:

الف) تردیدی نیست که تنها قوم بنی‌اسرائیل در قرآن بارها لعنت شده‌اند و تردیدی هم نیست که قبیله بنی‌امیه از نسل بنی‌اسرائیل هستند و هیچ‌گونه نسبت خویشاوندی با بنی‌هاشم ندارند. چنانچه گذشت.


1) . شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد ، ج 15، ص 205؛ منشور نینوا، ص 385

ب) سوال می کنیم چرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در خواب دیدند که بوزینگان از منبرشان بالا و پایین می روند نه حیوانات دیگری؟ در پاسخ می گوییم تنها قومی که در طول تاریخ به علت نافرمانی‌های متعدد از جمله سرپیچی از عبادت در روز شنبه به بوزینه تبدیل شده‌اند قبیله بنی‌اسرائیل است. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم در رؤیای خویش بوزینه‌ها را دیدند که از منبرشان بالا و پایین می روند و این طور می توان برداشت کرد که هر چند یهودیان صراحتا حاکم نشدند اما نفوذیانشان در بدنه نظام اسلامی صاحب مسئولیت های کلیدی شدند و حکومت را به دست گرفتند. در قرآن کریم به این ماجرا اشاره شده است:

«وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِينَ؛(1)

بی تردید شما [سرگذشتِ کسانی از هم مسلکان خود را] که در روز شنبه [از فرمان خدا که صید ماهی را حرام کرده بود] عصیان ورزیدند دانستید که [به کیفر عصیانشان] به آنان نهیب زدیم که به صورت بوزینگانی خوار و رانده شده در آیید».

تفسیر آیه:

«پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمود: «من دوازده نفر از امامان گمراهی را دیدم که از منبرم بالا می رفتند و پایین می آمدند و امتّم را به صورت قهقری به عقب برمی گردانیدند. در میان آنان دو نفر از دوطایفه مختلف قریش یعنی «تَيْمٍ» و «عَدِي» و سه نفر از بنی امیه و هفت نفر از فرزندان حکم بن ابی العاص بودند» و همچنین فرمود: « هنگامی كه فرزندان ابی‌العاص (پسر


1) . بقره،65

امیه) به سی تن برسند دين خدا را بازيچه، بندگان خدا را رام و برده، مال خدا را در ميان خود دست به دست كنند و با صالحان به جنگ و ستيز برخيزند. فاسقان را حزب و دسته نابكار خود قرار دهند».(1)

از دیگر مواردی که در قرآن کریم می‌تواند نشانه‌ای بر ارتباط بنی‌امیه با بنی‌اسرائیل و یهود دوران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باشد، آیات ابتدایی سوره اسراء است:

«وَقَضَيْنَا إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيرًافَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولَاهُمَا بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَنَا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجَاسُوا خِلَالَ الدِّيَارِ وَكَانَ وَعْدًا مَفْعُولًاثُمَّ رَدَدْنَا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَأَمْدَدْنَاكُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَجَعَلْنَاكُمْ أَكْثَرَ نَفِيرًا؛(2)

ما در تورات به بنی اسرائیل خبر دادیم که قطعاً دو بار در زمین فساد می کنید و [در برابر طاعت خدا] به سرکشی و طغیان [و نسبت به مردم به برتری جویی و ستمی] بزرگ دچار می شوید. پس هنگامی که [زمان ظهور] وعده [عذاب و انتقام ما به کیفر] نخستین فسادانگیزی و طغیان شما فرا رسد، بندگان سخت پیکار و نیرومند خود را بر ضد شما برانگیزیم. آنان [برای کشتن، اسیر کردن و ربودن ثروت و اموالتان] لابه لای خانه ها را [به طور کامل و با دقت] جستجو می کنند و یقیناً این وعده ای انجام شدنی است. سپس پیروزی بر آنان را به شما باز می گردانیم و شما را به وسیله اموال و فرزندان تقویت می کنیم و نفرات [رزمی] شما را بیشتر می گردانیم».

از امام صادق (علیه السلام) در مورد این آیات سوال شد:


1) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌58، ص: 169؛ كتاب سليم بن قيس الهلالي، ج‌2، ص: 836

2) . اسرا،6،5،4

«عبدالله بن قاسم بطل درباره آیه شریفه:«وَ قَضَینَا إِلَى بَنِی إِسْرَائِیلَ فِی الْکِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَینِ …» از امام صادق (علیه السلام)روایت می کند که فرمود: این آیه به کشتن علی بن ابی طالب (علیه السلام)و نیزه زدن به حسن (علیه السلام) نظر دارد و آیه «وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوّاً کَبِیراً» حاکی از کشته شدن امام حسین (علیه السلام) است و آیه: «فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولاَهُمَا» حکایت از ریخته شدن خون حسین (علیه السلام) دارد و آیه: «بَعَثْنَا عَلَیکُمْ عِبَاداً لَنَا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ فَجَاسُوا خِلاَلَ الدِّیار» بر مردمی دلالت دارد که خداوند پیش از ظهور امام قائم (علیه السلام) می فرستد و هیچ کس را مسئول خونی در خاندان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) وانگذارند مگر آنکه او را بکشند، «وَ کَانَ وَعْداً مَفْعُولاً » یعنی ظهور امام قائم (علیه السلام)و مقصود آیه شریفه: «ثُمَّ رَدَدْنَا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیهِمْ» رجعت امام حسین (علیه السلام) است با هفتاد تن از یاران وفادار خود که کلاه خودهای زرین بر سر دارند از دو سو به مردم خبر می دهند که این حسین بن علی (علیه السلام) است که رجعت کرده و بیرون آمده تا هیچ مؤمنی درباره آن حضرت شک و تردید نکند و بدون تردید او دجّال و شیطان نیست و هنوز حجت بن الحسن (علیه السلام) میان مردم است و چون در دل مؤمنان استوار شود او حسین (علیه السلام)است. اجل امام دوازدهم که حجت است فرا رسد و همان امام حسین (علیه السلام)خواهد بود که او را غسل می دهد و کفن و حنوط می کند و به خاکش می سپارد و عهده دار تجهیز جنازه وصی نشود مگر وصی و امام».(1)با قرائن و شواهدی که گذشت می توان چنین گفت که سقیفه توطئه یهود بود.

در ادامه فرمایش حضرت:

«وَ اَحْمَشَكُمْ فَاَلْفاكُمْ غِضاباً، فَوَسَمْتُمْ غَیرَ اِبِلِكُمْ، وَ وَرَدْتُمْ غَیرَ مَشْرَبِكُمْ؛


1) . البرهان في تفسير القرآن، ج‌3، ص: 502

و آتش کینه و انتقام را در دل‌های شما شعله ور کرد و دید که شما از غضب آتشین هستید و شما آن کاری را کردید که نباید می‌کردید؛ شتری را از آن خود ساختید که از آن شما نبود؛ به آبشخوری وارد شدید که از آن دیگران بود».

بعد از بیان کودتای سقیفه، حضرت زهرا (علیها السلام)در این عبارات اشاره به غصب خلافت و تهدید خانه وحی به سوزاندن (این هجوم ها در سه مرحله انجام شد) برای گرفتن بیعت و غصب فدک که همه آنان نشأت گرفته از آن بغض و کینه ای که در سینه آنان نهفته بود و بعد از شهادت رسول خدا هویدا شد می کنند.

آری! آنان جایگاهی را غصب نمودند که به نص صریح آیه ولایت و روایات مختلف مختص به امیرالمومنین (علیه السلام) است و در سیره و روش هیچ کدام از انبیاء الهی نیامده که آنان از طرف خود و یا با انتخاب مردم برای خود جانشین معین نموده باشند.

شهادت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)

بعد از بیان واقعه سقیفه حضرت زهرا (صلی الله علیه و آله و سلم) در ادامه فرمودند:«هذا، وَ الْعَهْدُ قَریبٌ، وَالْكَلْمُ رَحیبٌ، وَ الْجُرْحُ لَمَّا ینْدَمِلُ، وَ الرَّسُولُ لَمَّا یقْبَرُ، اِبْتِداراً زَعَمْتُمْ خَوْفَ الْفِتْنَةِ، "اَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا، وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالْكافِرینَ"(1)

این همه در زمانی رخ داد که هنوز از عهد رسول خدا (یعنی غدیر خم) چیزی نگذشته، زخم گسترده فراق پدر هنوز التیام نیافته و هنوز پیکر پاک او در میان خاک‌ها نهفته نشده بود «آگاه باش که [آنان با این درخواست ناهنجارشان] به فتنه و گناه افتاده اند و یقیناً دوزخ بر کافران احاطه دارد».


1) توبه،49

در این عبارت حضرت زهرا (علیها السلام) به واقعه بزرگ و مهم جهان اسلام، غدیر خم که در 18 ذی‌الحجه سال 10 هجری رخ داد و آن عهد و پیمانی که بر ولایت امیرالمومنین (علیه السلام) بسته شد و سپس به شهادت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم)در روز دوشنبه، 28 ماه صفر سال یازدهم هجری اشاره می کنند. مدت زمان بین این دو واقعه حدود یک سال و دو ماه است. چطور ممکن است که مردم این واقعه مهم را فراموش کنند و عهد و پیمان خود را نادیده گرفته و گردن به بیعت باطل بسپارند؟

آری! پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) هنوز از دنیا نرفته بود که مدعیان صحابی گری در لحظه قبض روح حضرت در سقیفه به دنبال شکستن عهد ایشان بودند. در حديثی عمربن خطاب می گوید:«فبينما نحن في منزل رسول الله إذا رجل ينادي من وراء الجدار أن أخرج إليّ يا ابن الخطاب . . . فإن الأنصار اجتمعوا في سقيفة بني ساعدة، فأدركوهم قبل أن يحدثوا أمرا ...؛(1)

در حالی كه ما در خانه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوديم شخصی از پشت ديوار خانه حضرت صدا زد: ای عمر بن خطاب! خارج شو... كه انصار در سقيفه بنی ساعده گرد هم آمده اند، به آنها بپيوند قبل از آن كه اتفاقی بيفتد...».

از همه درد آورتر اینکه بدن مطهر حضرت سه روز بر زمین ماند ولی از آن افراد خبری نشد تا اینکه امیرالمومنین (علیه السلام) بدن حضرت را شبانه و غریبانه به خاک سپرد. در این سه روز مردم دسته دسته بزرگ و کوچک


1) . فتح الباري، ج 7 ، ص 30؛تاريخ دمشق ، ج 30 ، ص 282 وفي رواية ابن حبان ، ج2 ، ص 155

می آمدند و بر بدن حضرت نماز می خواندند اما خبری از غاصبین خلافت نبود چنانچه ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه می گوید:

«قال أبو جعفر (علیه السلام): ثم دخل الناس فصلوا عليه أرسالا حتى إذا فرغ الرجال أدخل النساء حتى إذا فرغ النساء أدخل الصبيان ثم أدخل العبيد و لم يؤمهم إمام ثم دفن ع وسط الليل من ليلة الأربعاء؛ (1)

مردم دسته دسته وارد شدند و بر بدن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نماز خواندند تا جایی که وقتی مردان از نماز فارغ شدند زنان وارد شده و نماز خواندند و سپس کودکان و بندگان مى آمدند و بر بدن شريف ايشان نماز مى‌خواندند تا شب چهارشنبه كه آن حضرت را دفن نمودند».از آنان سوال می کنیم که در این سه روز کجا بودید؟ روز اول در سقیفه جانشین را انتخاب کردید چرا روز دوم نیامدید؟ اگر بگویند سقیفه دو روز طول کشید خوب روز سوم کجا بودید؟ اگر بگویند ما خبر نداشتیم حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) بریده اسلمی را به سقیفه فرستاد تا آنان را از شهادت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با خبر کند اما باز هم خبری از آنان نشد چنانچه امام باقر (علیه السلام) در روایتی می فرمایند:

«وَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام)قَالَ النَّاسُ كَيْفَ الصَّلَاةُ عَلَيْهِ فَقَالَ عَلِيٌّ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ إِمَامٌ حَيّاً وَ مَيِّتاً فَدَخَلَ عَلَيْهِ عَشَرَةً عَشَرَةً فَصَلَّوْا عَلَيْهِ يَوْمَ الْإِثْنَيْنِ وَ لَيْلَةَ الثَّلَاثَاءِ حَتَّى الصَّبَاحِ وَ يَوْمَ الثَّلَاثَاءِ حَتَّى صَلَّى عَلَيْهِ الْأَقْرِبَاءُ وَ الْخَوَاصُّ وَ لَمْ يَحْضُر أَهْلُ السَّقِيفَةِ وَ كَانَ عَلِيٌّ أَنْفَذَ إِلَيْهِمْ بُرَيْدَةَ وَ إِنَّمَا تَمَّتْ بَيْعَتُهُمْ بَعْدَ دَفْنِهِ؛ (2)


1) . شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‌13، ص: 39

2) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌22، ص: 524؛ مناقب ابن شهرآشوب،ج1 ص297

«مردم روز دوشنبه و شب سه شنبه را بر بدن آن حضرت نماز می خواندند و عموم مردم حتی خواص و نزدیکان حضرت بر بدن مبارک نماز خواندند اما هیچ یک از اهل سقیفه بر غسل و کفن و دفن حضرت حاضر نشدند. امیرالمومنین (علیه السلام) بریده اسلمی را برای خبر دادن نزد آنان فرستاد ولی اعتنایی نکردند و بعد از دفن آن حضرت بیعت آنان هم تمام شد».

دفن حضرت زمانی اتفاق افتاد که نه فقط ابابکر و عمر بلکه عایشه هم آنجا حضور نداشت. احمدبن حنبل در مسندش از قول عايشه نقل می كند كه گفت:«حَدَّثَنَا عَبْدَةُ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ،، عَنْ فَاطِمَةَ بِنْتِ مُحَمَّدٍ، عَنْ عَمْرَةَ، عَنْ عَائِشَةَ، قَالَتْ: مَا عَلِمْنَا بِدَفْنِ رَسُولِ اللهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) حَتَّى سَمِعْنَا صَوْتَ الْمَسَاحِي مِنْ آخِرِ اللَّيْلِ، لَيْلَةِ الْأَرْبِعَاءِ؛ (1)

به خدا قسم ما از دفن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با خبر نشدیم تا اینکه صدای بیل و کلنگ را در شب چهارشنبه از حجره آن حضرت شنیدیم». (یعنی بعد از دفن متوجه شدیم).

در این مطلب دو نکته بسیار مهم وجود دارد:

1. اینکه مخالفین ما می گویند پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) سرش روی سینه عایشه بود و از دنیا رفت. با توجه به این روایت سخن آنان دروغی برای فضیلت تراشی و پنهان کردن حقیقت است. برای اینکه طبق روایات عامه سر مبارک حضرت روی سینه امیرالمومنین (علیه السلام) بود و از دنیا رفت.

1) مسند الإمام أحمد بن حنبل ج40 ص391 و ج43 ص172 و ج43 ص370؛الطبقات الكبرى - ط دار صادر، ج2 ص305؛شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‌13، ص: 39؛ تاريخ الإسلام - ت تدمري،ذهبی، ج1 ص582

2.

چطور ممکن است که شخصی هنگام از دنیا رفتن همسرش بالای سر او نباشد و از دفن او بی خبر باشد در صورتی که در یک خانه زندگی می کنند.

3.

چرا با وجود بلند شدن سر و صدای بیل و کلنگ از حجره همسری که از دنیا رفته به آنجا رجوع نکرد تا علت را سوال کند؟نکته مهم دیگر اینکه جای سوال است چرا وجود مقدس امیرالمومنین علی (علیه السلام)سه روز بدن مطهر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را نگه داشت و دفن ننمود و بعد از این مدت به خاک سپرد و شخصا مسئولیت کفن و دفن آن حضرت را به عهده داشت؟ در پاسخ می گوییم:

اولا) رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خود وصیت نمودند علی بن ابی طالب (علیه السلام) بدن ایشان را تجهیز و کفن و دفن نمایند:

«عَنْ اَبَانِ بْنِ اَبِی عَیَّاشٍ عَنْ سُلَیْمِ بْنِ قَیْسٍ قَالَ سَمِعْتُ سَلْمَانَ الْفَارِسِیَّ.... قَالَ سَلْمَانُ فَاَتَیْتُ عَلِیّاً (علیه السلام) وَهُوَ یُغَسِّلُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)وَقَدْ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)وسلم اَوْصَی عَلِیّاً (علیه السلام)اَنْ لَا یَلِیَ غُسْلَهُ غَیْرُه... ؛ (1)

سلمان گفت: نزد علی (علیه السلام)آمدم در حالی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)را غسل می‌داد. زیرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)به علی (علیه السلام) وصیّت کرده بود که کسی غیر او غسلش را بر عهده نگیرد».

روایت عبدالله بن مسعود از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم):

«حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ اَحْمَدَ الدَّقَّاقُ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا حَمْزَةُ بْنُ الْقَاسِمِ قَالَ حَدَّثَنَا اَبُو الْحَسَنِ عَلِیُّ بْنُ الْجُنَیْدِ الرَّازِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا اَبُو عَوَانَةَ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ عَنْ عَبْدِ الرَّزَّاقِ عَنْ اَبِیهِ عَنْ مِینَا مَوْلَی عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ


1) كتاب سليم بن قيس، ج1 ص 143

عَوْفٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَسْعُودٍ قَالَ: قُلْتُ لِلنَّبِیِّ (صلی الله علیه وآله و سلم) یَا رَسُولَ اللَّهِ مَنْ یُغَسِّلُکَ اِذَا مِتَقَالَ یَغْسِلُ کُلَّ نَبِیٍّ وَصِیُّهُ قُلْتُ فَمَنْ وَصِیُّکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ عَلِیُّ بْنُ اَبِی طَالِب (علیه السلام)...؛ (1)

عبد اللَّه بن مسعود گوید: به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)عرض کردم وقتی از دنیا بروید چه کسی شما را غسل می‌دهد؟ فرمودند: هر پیغمبری را وصی او غسل می‌دهد. عرض کردم وصی شما کیست یا رسول اللَّه؟ فرمود: علی بن ابی طالب (علیه السلام)...».

دوما) این از اعتقادات شیعه است که بدن مطهر معصوم را فقط معصوم باید کفن و دفن کند (هر چند که عصمت ذوات مقدسه اثبات شده و کتب مفصلی برای آن نوشته شده است و در اینجا مجالی برای اثبات آن نیست).

سوما) امیرالمومنین (علیه السلام)با این اقدام یک واقعیت دردناک تاریخی را به یادگار گذاشت تا مردم بیشتر به چهره حقیقی مدعیانی که خود را اول مسلمان، صدیق و فاروق و صحابی وفادار و یار غار بودن رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) معرفی می کردند پی ببرند و نام آنان را در سیاهه تاریخ ثبت و ضبط نماید.

در پایان حضرت اشاره به کلام خداوند متعال می کنند:

«اِبْتِداراً زَعَمْتُمْ خَوْفَ الْفِتْنَةِ،"اَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا، وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالْكافِرینَ"(2)


1) . کمال‌الدین و تمام النعمة، ص27؛بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، ج22، ص507،

2) توبه،49

«بهانه شما این بود که می ترسیم فتنه ای برپا شود! آگاه باش که [آنان با این درخواست ناهنجارشان] به فتنه و گناه افتاده اند و یقیناً دوزخ بر کافران احاطه دارد».

در این عبارت حضرت اشاره به توجیه کردن سقیفه از طرف غاصبین خلافت می کند و با لطافت تمام با یک آیه به آنان می فرماید که شما در فتنه و گناه سقوط کردید و قطعا دوزخ بر شما کافران احاطه کامل دارد. جالب توجه اینجاست که این آیه اشاره به منافقان دارد.

نافرمانی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و اولی الامر (علیهم السلام)

در ادامه زهرای مرضیه (علیها السلام) می فرمایند:

«فَهَیهاتَ مِنْكُمْ، وَ كَیفَ بِكُمْ، «وَ اَنَّی تُؤْفَكُونَ»، وَ كِتابُ اللَّهِ بَینَ اَظْهُرِكُمْ، اُمُورُهُ ظاهِرَةٌ، وَ اَحْكامُهُ زاهِرَةٌ، وَ اَعْلامُهُ باهِرَةٌ، و زَواجِرُهُ لائِحَةٌ، وَ اَوامِرُهُ واضِحَةٌ، وَ قَدْ خَلَّفْتُمُوهُ وَراءَ ظُهُورِكُمْ؛

این از شما بعید بود چطور چنین کاری را کردید و "چگونه و از چه رو به این مسیر نادرست افتادید" در حالی که کتاب خدا در میان شماست؛ مطالبش هویدا، احکامش پرفروغ و نشانه‌های برافراشته‌اش نورانی است و کاملا روشن است که قرآن به چه چیز فرمان داده و از چه چیزی نهی کرده و شما با این وجود آن را به پشت سر افکندید».

این عبارت بسیار دقیق و مهم است. به نظر می رسد وجود مقدس زهرای مرضیه (علیها السلام) به دو آیه ای از قرآن کریم اشاره می کند که در آن اطاعت از خدا و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت (علیهم السلام) واجب و مردم را امر کرده تا در امور خود برای کسب تکلیف به ایشان مراجعه نمایند:

الف) «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا؛ (1)

ای اهل ایمان! از خدا اطاعت کنید و [نیز] از پیامبر و صاحبان امر خودتان [که امامان از اهل بیت اند و چون پیامبر دارای مقام عصمت می باشند] اطاعت کنید و اگر درباره چیزی [از احکام و امور مادی و معنوی و حکومت و جانشینی پس از پیامبر] نزاع داشتید آن را [برای فیصله یافتنش] اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید، به خدا و پیامبر ارجاع دهید؛ این [ارجاع دادن] برای شما بهتر و از نظر عاقبت نیکوتر است».

با توجه به روایات بسیار زیادی که در تفسیر این آیه شریفه آمده است جای هیچ شکی نیست که مراد از اولی الامر، اهل بیت (علیهم السلام) می باشند:

«عَنْ أَبِی‌مُحَمَّدٍ الْعَسْکَرِیِّ عَنْ آبَائِهِ عَنِ الْبَاقِرِ قَالَ أَوْصَی النَّبِیُّ إِلَی عَلِیٍّ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ ثُمَّ قَالَ فِی قَوْلِ اللَّهِ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ قَالَ الْأَئِمَّهُ مِنْ وُلْدِ عَلِیٍّ وَ فَاطِمَهَ إِلَی أَنْ تَقُومَ السَّاعَهً؛ (2)

امام عسکری (علیه السلام)از پدرانش روایت می‌کند: امام باقر (علیه السلام)فرمود: پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)به علی و حسن و حسین (علیهم السلام) وصیّت کرد سپس درباره‌ی این آیه: "یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعواْ اللهَ وَأَطِیعواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ" فرمود: مراد از اولیالأمر، امامان از نسل علی (علیه السلام) و فاطمه (علیها السلام) تا قیامت هستند».


1) نساء،59

2) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌23، ص: 286؛عیون أخبارالرضا، ج2، ص131؛کمال الدین، ج1، ص222؛البرهان

پر واضح است که اگر مخالفین شیعه حقیقت را بگویند و مراد از «اولی الامر» را فقط اهل بیت رسول خدا (علیهم السلام) بدانند بنیان آیین خود را زیر سوال برده اند.

ب) «وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ؛ (1)

و [از اموال و احکام و معارف دینی] آنچه را پیامبر به شما عطا کرد بگیرید و از آنچه شما را نهی کرد باز ایستید و از خدا پروا کنید زیرا خدا سخت کیفر است».

ج) «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجَانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ؛ (2)

امروز [با نصبِ علی بن ابی طالب به ولایت، امامت، حکومت و فرمانروایی بر امت] دینتان را برای شما کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را برایتان به عنوان دین پسندیدم».

با توجه به فرمایش زهرای مرضیه (علیها السلام) و طبق این دو آیه شریفه کاملا واضح است که قرآن به چه چیزی فرمان داده است؛ خداوند متعال به اطاعت از رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت (علیهم السلام)او فرمان داده است و قطعا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این موارد را کاملا و واضح برای همه مردم بیان نمودند که زهرای مرضیه (علیها السلام) به آن اشاره کرده اند: «این ازشما بعید بود؛ چطور چنین کاری کردید و چگونه در مسیر غلط افتادید» با وجود اینکه خدا و رسولش به اطاعت از ما سفارش و تاکید نموده و بر ولایت امیرالمومنین (علیه السلام) از شما عهد و پیمان گرفت.


1) حشر،7

2) مائده،3

«ارتداد»

در ادامه زهرای مرضیه (علیها السلام) می فرمایند:

«أَرَغْبَةً عَنْهُ تُریدُونَ؟ اَمْ بِغَیرِهِ تَحْكُمُونَ؟ "بِئْسَ لِلظَّالمینَ بَدَلاً(1)"، "وَ مَنْ یبْتَغِ غَیرَ الْاِسْلامِ دیناً فَلَنْ یقْبَلَ مِنْهُ، وَ هُوَ فِی الْاخِرَةِ مِنَ الْخاسِرینِ(2)"؛

آیا از آن (قرآن) روگردانده‌اید و به سوی دیگری دیده گشوده‌اید؟! یا کتاب دیگری را برای قضاوت خویش برگزیده‌اید؟ "ای وای که ستمکاران جانشین بدی را برای قرآن برگزیدند"، "و هر فردی غیر از دین اسلام روشی را برگزیند هرگز از او پذیرفته نخواهد شد و در آخرت از زیانکاران است"».

حضرت زهرای مرضیه (علیها السلام) در این عبارت اشاره لطیفی به دو نکته مهم نمودند: 1. کتاب 2. آیین. حضرت خطاب به آنان فرمود: به غیر از قرآن و و اسلام به آیین و کتاب دیگری رجوع کرده اید؟ مراد از این فرمایش چه می تواند باشد؟ به نظر می رسد حضرت در این فرمایش اشاره به یک حقیقت تاریخی دارد که تاریخ نگاران و محدثان اهل تسنن بر آن متفق اند و در کتبشان نیز به آن اشاره نموده اند و آن مطلب، ارادت غاصبین خلافت به اهل کتاب و گرایش شدید به تورات و اهتمام به یادگیری آن قبل و بعد از بعثت است که شدیدا مورد نهی رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز واقع شده اند. مثلا چندین بارعمربن خطاب به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مراجعه کرد و گفت که می‌خواهد تورات را بنویسد و از تورات استفاده کند که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به شدت با او مقابله کردند. حضرت مردم را برای نماز جماعت جمع کرده و این کار عمر را توبیخ نمودند.(3)


1) کهف،50

2) آل عمران،85

3) . مصنف، عبد الرزاق الصنعاني،ج6 ص112و113

سیوطی، مفسر و عالم سنی در این موضوع ذیل آیه78 سورۀ آل عمران که یهودیان را تحریفگر، کذّاب و منهدم کنندۀ دین موسی (علیه السلام)معرفی می کند، چند حدیث آورده و سپس در ذیل آیه81 همان سوره آورده است:

«جَاءَ عمر إِلَى النَّبِي فَقَالَ: يَا رَسُول الله إِنِّي مَرَرْت بِأَخ لي من قُرَيْظَة فَكتب لي جَوَامِع من التَّوْرَاة أَلا أعرضها عَلَيْك فَتغير وَجه رَسُول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ (1)

عمر به حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)آمد و گفت: من پیش برادرم از بنی قریضه بودم. او مطالب جامعی از تورات برایم نوشت، نمی خواهید آن ها را به شما عرضه کنم؟ سیمای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)از شنیدن این سخن عمر، متغیر شد».

ابوبکر و عمر یک جریانی در میان اصحاب و مسلمانان به راه انداخته بودند که بخشی از وقت و اهتمام رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را برای باز داشتن آنان از آن جریان صرف می کرد و آن ارتباط صحابه با یهود بود. سیوطی به دنبال حدیث فوق آورده است:«قَالَ رَسُول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): لَا تسألوا أهل الْكتاب عَن شَيْء فَإِنَّهُم لن يهدوكم وَقد ضلوا إِنَّكُم أما أَن تصدقوا بباطل وَإِمَّا أَن تكذبوا بِحَق وَأَنه وَالله لَو كَانَ مُوسَى حَيا بَين أظْهركُم مَا حل لَهُ إِلَّا أَن يَتبعني؛ (2)

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: چیزی از اهل کتاب پرسش نکنید زیرا آنان هرگز شما را هدایت نخواهند کرد (چگونه می توانند شما را هدایت کنند) در حالی که خودشان گمراه شده اند. به خدا سوگند اگر موسی امروز در میان شما زنده بود برایش جایز نبود مگر این که از من پیروی کند».


1) الدر المنثور في التفسير بالمأثور، ج2 ص253

2) همان

با این حال عمر دست بردار نبود. زمان دیگر باز به حضور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)آمد و گفت:

«يَا رَسُول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) إِن أهل الْكتاب يحدثونا بِأَحَادِيث قد أخذت بقلوبنا وَقد هممنا أَن نكتبها، فَقَالَ يَا ابْن الْخطاب أمتهوكون أَنْتُم كَمَا تهوكت الْيَهُود والنصاري، أما وَالَّذِي نفس مُحَمَّد بِيَدِهِ لقد جِئتُكُمْ بهَا بَيْضَاء نقية وَلَكِنِّي أَعْطَيْت جَوَامِع الْكَلم واخْتُصِرَ لي الحَدِيث اختصاراً؛ (1)

ای رسول خدا! اهل کتاب (یهودیان) مطالبی را برای ما حدیث می کنند که بر قلب های ما چسبیده است و می خواهیم آن ها را بنویسیم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای پسر خطاب! آیا می خواهید «متهوّک» شوید همان طور که یهود و نصاری متهوّک شدند؟ بدانید سوگند به آن خدایی که جان محمد در دست اوست من آن (دین پیامبران)

را به صورت درخشان تر و پاک تر شده و پیراسته برای شما آورده ام؛ علاوه بر آن، بر من جوامع کَلِم داده شده است که حقایق و مسائل را در مختصرترین بیان ها آورده ام».

واژه «أمتهوكون» در لغت:

«الأَهْوَك: الأحمق: یعنی احمق». (2)«الهاء و الواو و الكاف: كلمةٌ تدلُّ على حُمقٍ و وقوع فى الشى‌ء على غَير بصيرة. فالهَوَك: الْحْمق؛ (3)کلمه ای که دلالت بر حماقت و انجام کاری بدون بصیرت دارد. الهوک: یعنی احمق». «الهَوَك [هوك]: نادانى و كم عقلى».(4)«انْهَاكَ- انْهِيَاكاً [هوك]: سرگردان و بى‌باک


1) الدر المنثور في التفسير بالمأثور، ج6 ص473

2) المحكم و المحيط الأعظم، ج‌4، ص: 393

3) معجم مقاييس اللغه، ج‌6، ص: 20

4) فرهنگ ابجدي، متن، ص: 967

شد و بى‌انديشيدن در آن چيز افتاد، در سخن سرگشته شد و گفتار وى نادرست بود». (1)

لذا مراد از عبارت «کما تهوّکت الیهود و النصاری» یعنی همان طور که یهود و نصاری به طور احمقانه و با تهوّر بدون اندیشه، با بی مبالاتی و بدون رعایت قواعد و مبانی آیین خود، دینشان را مضطرب کردند و خودشان را متغیر نمودند و از دینشان چیز اندکی ماند؛ شما هم می خواهید مثل آنان باشید؟

سیوطی در درّالمنثور، ذیل آیه51 سورۀ عنکبوت حدیث عجیبی را آورده و می گوید:«كَانَ نَاس من أَصْحَاب رَسُول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) يَكْتُبُونَ من التَّوْرَاة فَذكرُوا ذَلِك لرَسُول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فَقَالَ إِن أَحمَق الْحمق وأضل الضَّلَالَة قوم رَغِبُوا عَمَّا جَاءَ بِهِ نَبِيّهم إِلَى نَبِي غير نَبِيّهم والى أمة غير أمتهم ثمَّ أنزل الله {أَو لم يَكفهمْ أَنا أنزلنَا عَلَيْك الْكتاب يُتْلَى عَلَيْهِم}؛ (2)

گروهی از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)از تورات می نوشتند. خبر به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)رسید فرمود: احمق ترین حماقت و گمراه ترین گمراهی آن است که مردمی از آن چه پیامبرشان آورده رویگردان شوند و به پیامبری غیر از پیامبر خودشان جهت گیری کنند و به امتی گرایش کنند غیر از امت خودشان. سپس خداوند نازل کرد: آیا [در قرآن عیب و نقصی می یابند؟ و] برای آنان کافی نبوده است که ما این کتاب را که [همواره] بر آنان خوانده می شود بر تو نازل کردیم؟»


1) . فرهنگ ابجدي، متن، ص: 156

2) . الدر المنثور في التفسير بالمأثور، ج6 ص471

نکته مهم در این روایت واژه «اصحاب» است که به نظر می رسد مراد همان افرادی باشند که در برگشت از «تبوک» و «گردنه هرشی» قصد ترور رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) را داشتند.

نکته بسیار جالبی که وجود دارد آن است که پس از نزول سوره بقره و تکفیر یهودیان، رابطه با یهودیان اکیداً ممنوع شد به طوری که کسی نمی توانست با یهودیان گفتگو کند. اما عمر برای این که رابطه اش با آنان قطع نشود و از تعلیمات، راهنمائی ها و پیشگوئی های یهودیان بهره ببرد مزرعه یا باغی در جایی خریده بود که راه آن از میان املاک و مدرسه یهودیان می گذشت. عمر به بهانه سرکشی به ملک خود با یهودیان همنشینی می کرد و از آنان درس می گرفت. سیوطی در درّالمنثور، ذیل آیه97 سورۀ بقره، چندین حدیث از منابع متعدد خودشان آورده است که تصریح می کند عمر با یهودیان ارتباط صمیمانه اش را ادامه می داده است. در یکی از آن ها چنین آمده:

«لما كَانَ لعمر أَرض بِأَعْلَى الْمَدِينَة يَأْتِيهَا وَكَانَ مَمَره على مدارس الْيَهُود وَكَانَ كلما مر دخل عَلَيْهِم فَسمع مِنْهُم؛ (1)

زمانی که عمر در جانب بالای مدینه صاحب زمین شد و هر از گاهی به آن زمین سرکشی می کرد راه عبورش بر مدارس یهود می گذشت و هر وقت از آن جا می گذشت بر یهودیان وارد می شد و از آنان یاد می گرفت».

پس از شهادت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز شواهدی در منابع اهل تسنن وجود دارد که نشان می دهد عمربن خطاب علاقه شدیدی به آیین یهود داشته است چنان که به یکی از دوستداران خود که عازم فلسطین بود گفت: «اگر به


1) . الدر المنثور في التفسير بالمأثور، ج1 ص223

بیت المقدس رفتی زیارت آن را عمره قرار بده(1)». در گزارش دیگری آمده خود او هنگام ورود به بیت المقدس «لبیک اللهم لبیک» گفت و مثل یهودیان سجده داودی انجام داد(2)

و در روایتی دیگر در نیز به همین مطلب اشاره شده است:

«وعن أبي مريم مولى سلامة، قال: شهدت فتح إيلياء مع عمر، فسار من الجابية فاصلا حتى يقدم إيلياء، ثم مضى حتى يدخل المسجد، ثم مضىنحو محراب داود، ونحن معه، فدخله ثم قرأ سجدة داود، فسجد وسجدنا معه». (3)

لذا با توجه به مطالب فوق می توان مفهوم این فرمایش حضرت زهرا (علیها السلام) را متوجه شد.

لازم به ذکر است که برخی از یهودیان همچون کعب الاحبار، وهب بن منبه، عبدالله بن سلام و تمیم داری و زید بن ثابت و... در دوران خلافت آنان دارای پست و منصب های حساسی شدند به طوری که اعتقادات و فرهنگ جامعه اسلامی را تحت تاثیر خود قرار دادند که ورود اسرائیلیات یکی از همین فاجعه ها بود. کار مردم و اصحاب به کجا کشیده شد که امیرالمومنین (علیه السلام) در فرمایشی به ارتداد آنان اشاره فرمودند.


1) كنز العمال، ج14 ص146، خبر: 38194

2) همان، ج14 ص145، همان: 38191؛ كنز العمال،المتقي الهندي، ج8 ص 144: « دخلت مع عمر بن الخطاب محراب داود فقرأ فيه وسجد»

3) تاريخ الطبري = تاريخ الرسل والملوك، وصلة تاريخ الطبري، ج3 ص610-611

ارتداد مردم پس از پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جز چهار نفر

جناب سلمان (رحمه الله) مى‌گويد: على (علیه السلام) فرمود: «همه مردم بعد از پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مرتدّ شدند جز چهار نفر. مردم بعد از پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به منزله هارون و تابعينش و به منزله گوساله و تابعينش شدند. پس على (علیه السلام)شبيه هارون و اولی شبيه گوساله و دومی شبيه سامرى است. از پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شنيدم كه مى‌فرمود:«قومى از اصحابم از صاحبان شخصيت و مقام نسبت به من، براى عبور از پل صراط مى‌آيند. وقتى آنان را ديدم و آنان مرا ديدند و آنان را شناختم و آنان مرا شناختند، ايشان را از نزد من جدا مى‌كنند. مى‌گويم: پروردگارا، اصحابم، اصحابم! گفته مى‌شود: نمى‌دانى بعد از تو چه كرده‌اند. وقتى از ايشان جدا شدى به عقب برگشتند. من هم مى‌گويم: دور از رحمت خدا باشند».(1)

شباهت مسلمين به بنى اسرائيل

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: امّت من سنّت بنى اسرائيل را مرتكب خواهند شد به طورى كه قدم جاى قدم آنان مى‌گذارند و تير به همان جا كه آنان زدند مى‌زنند و وجب به وجب و ذراع به ذراع و باع به باع كارهاى آنان را انجام خواهند داد تا آنجا كه اگر داخل سوراخ حيوانى شده باشند اينان نيز همراه آنان داخل مى‌شوند. تورات و قرآن را يک نفر از ملائكه در يک ورق با يک قلم نوشته است و مثل ها و سنّت ها (در آنان و اينان) به يک صورت جارى شده است.(2)


1) أسرار آل محمد (علیهم السلام)/ ترجمه كتاب سليم، ص: 242

2) . همان

عجله نمودن از شدت کینه

در ادامه زهرای مرضیه (علیها السلام) می فرمایند:

«ثُمَّ لَمْ تَلْبَثُوا اِلا رَیثَ اَنْ تَسْكُنَ نَفْرَتَها، وَ یسْلَسَ قِیادَها،ثُمَّ اَخَذْتُمْ تُورُونَ وَ قْدَتَها، وَ تُهَیجُونَ جَمْرَتَها؛شما ناقه خلافت را در اختیار گرفتید، حتی این اندازه صبر نکردید که رام گردد و تسلیمتان شود. ناگهان آتش فتنه ها را برافروختید و شعله های آن را به هیجان در آوردید».

در این عبارات زهرای مرضیه (علیها السلام) به این نکته اشاره دارد که شما به محض اینکه بر مسند قدرت نشستید صبر نکردید مدتی از خلافت غصبیتان بگذرد، همه کینه هایی را که از ما به دل داشتید در وجودتان شعله ور ساختید و از همان اول ظلم و ستم نمودن بر ما خاندان رسول الله (علیهم السلام) را شروع کردید و حق مسلم مرا که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمان حیاتش به من بخشیده بود و از ماترک ایشان جدا شده بود به بهانه ارث نبردن از ایشان غصب نمودید.

«آغاز بدعت ها و منع حدیث نبوی»

اشاره

در عبارات بعدی از خطبه فدکیه وجود ملکوتی و نازنین و نورانی زهرای مرضیه (علیها السلام) اشاره به «بدعت ها» و «اجرای قانون منع نقل احادیث» رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) می کند با این بیان که این فاجعه دستوری از جانب شیطان بود که آنان به بهانه های مختلف انجام دادند و ایشان این حرکت آنان را با مثال «کف زدایی از شیر» بیان نمودند:

«وَ تَسْتَجیبُونَ لِهِتافِ الشَّیطانِ الْغَوِی وَ اِطْفاءِ اَنْوارِالدّینِ الْجَلِی، وَ اِهْمالِ سُنَنِ النَّبِی الصَّفِی، تُسِرُّونَ حَسْواً فِی ارْتِغاءٍ؛

و ندای شیطان اغواگر را اجابت نمودید و برای خاموش کردن شعله دین مبین و فرو نشاندن سنت‌های پیامبر برگزیده خدا دعوت شیطان را پذیرفتید به بهانه کف زدایی از شیر، پنهانی تمام آن را لاجرعه می‌نوشید».

آری! تنها کاری که برای خاموش کردن شعله های دین مبین اسلام و از بین بردن سنت های پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم)می توان انجام داد وارد کردن «بدعت» است. حضرت در عبارات فوق اشاره به شروع «بدعت ها» می کنند و یکی از فاجعه بارترین کارهایی که از بدو خلافتشان کردند

دستور «منع نقل احادیث رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم)» بود. این مسئله اسلام را از درون تهی می کرد همچون بلایی که یهود توسط نفوذی اش «پولس» بر سر مسیحیت آورد.

حضرت امام موسی بن جعفر (علیه السلام)در روایتی طولانی، سرزمینی را در جهنم معرفی می‌کند که ویژه‌ی بدعتگذاران و گمراهان بزرگ است؛ در این سرزمین، پنج تن از امت‌های پیشین، از جمله پولس قرار دارند و دو نفر از این امت. همچنین در حدیثی دیگر فرموده‌اند:

«رسولان خداوند در عصر خویش و پس از خود، به شیطان‌هایی مبتلا بودند که آنان را می‌آزردند و مردم را پس از آنان گمراه می‌کردند. پولس و نسطور در امت عیسی (علیه السلام)این چنین هستند». بعدها مرسیون(1)اندیشه‌های پولس را ادامه داد.(2)

منع حدیث، تیر خلاص یهود

پولس با نفوذ در مسیحیت به آرامی انجیل حقیقی را کنار زد و آن انجیلی که خودش تدوین نموده بود و سراسر انحراف و دوری از طریقت الهی بود به مردم معرفی کرد؛ مشابه این تجربه موفق را با دستور منع حدیث در اسلام مشاهده می کنیم که اهل دقت و اهل علم و تحقیق متوجه نفوذ یهود در اسلام می شوند.

یهود با نفوذ پیروزمند خویش در دین مسیح، مسیحیت یهودستیز و اصلاح‌گر را به دینی بی‌محتوا و بی‌پایه تبدیل کرد. تلاش‌های پولس، نفوذی یهود در مسیحیت، به اندازه‌ای به بار نشست که پس از یک قرن،


1) . کسی است که مسیحیان او را اولین بدعت گذار مسیحی می دانند.

2) . تبار انحراف، ص148

اثری از مسیحیت راستین بر زمین نماند. به گفته اناجیل، حضرت عیسی(علیه السلام)جناب پترس را به جانشینی خود برگزیده و امتش را به پیروی از او فرا خوانده بود. در این زمان، شخصی به نام «شائول» به مسیحیت گروید و به «پولس» تغییر نام داد. پولس از فریسیان و بزرگان یهود و دشمن سرسخت مسیح بود. او بر مسیحیان سخت می‌گرفت و آنان را شکنجه و آزار می‌داد. یهود با نفوذ دادن پولس در جهان مسیحیت، آن را با کمال زیرکی در اختیار خود گرفت. پولس با ظرافت تمام، محتوای انجیل را تغییر داد تا جایی که حتی نام قدس در منابع مسیحی (عهد جدید)، «گاه یهودیه» ذکر شده است.(1)یهودیان با همین روش در اسلام نفود کردند و خسارت های جبران ناپذیری را به بار آوردند. لذا شکی نیست که یهود با نفوذ خود اسلام را از اساس نابود کرد، البته اسلام شیعی به برکت وجود ائمه (علیهم السلام) از تمامی مکرها و حیله های یهود در امان ماند اما مسلمانانی که به غیر امیرالمومنین (علیه السلام) متمسک شدند گرفتار دام یهودیان شدند.

منع حدیث

از شاهکارهای نفوذ، منع نقل حدیث از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. به این صورت که بعد از شهادت ایشان (صلی الله علیه و آله و سلم)، ابوبکر و عمر دستور منع نقل احادیث پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را دادند. واقعیت‌های تاریخی به خوبی نشان می‌دهد این کار ناشی از انگیزه‌های سیاسی بوده و از هر جهت به زیان اسلام تمام شده است.


1) . تبار انحراف ، ص146

نخستین نشانه آشکار مخالفت با کتابت حدیث از زبان عمربن خطاب پدیدار شد. به استناد اسناد تاریخی مورد پذیرش عالمان فریقین، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در بستر شهادت در حالی که بزرگان صحابه و بنی هاشم در خانه ایشان گرد آمده بودند، فرمود:

«برای من کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید. در این هنگام عمر گفت: بر پیامبر درد غلبه کرده است و او هزیان می گوید، قرآن نزد ماست و ما را بس است».(1)

و بدین ترتیب با بر هم زدن مجلس و با شعار:«حسبنا کتاب الله» مانع نگارش حدیث از سوی آن حضرت شد.

نقش ابوبکر در منع نگارش

پس از شهادت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ابوبکر در نخستین روزهای حکومت خود، احادیث گرد آوری شده از سخنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)را از بین برد و سپس با عنوان کردن یک ادعا و توجیهی برای کار خود به صورت رسمی از مردم خواست تا احادیث پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را نقل نکنند. او در اقدامی دیگر خطاب به مردم گفت:

شما از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سخن‌ها گزارش می‌کنید و در آن ها اختلاف می‌کنید، پس از شما اختلاف ها بیش تر خواهد شد. از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)چیزی نقل نکنید و اگر کسی از شما سؤال کرد بگویید: بین ما و شما کتاب الهی است. حلالش را حلال و حرامش را حرام بدانید.(2)همچنین عایشه می‌گوید:


1) . صحیح بخاری، ج 1، ص 34.

2) . تذكرة الحفاظ،ج1 ص9

پدرم پانصد حدیث از گفتار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را جمع کرده بود. شبی خوابید اما آرام نداشت، من اندوهگین شدم و از ناآرامی اش پرسیدم، چون آفتاب بر آمد گفت: دخترم احادیثی که نزد تو است بیاور. من احادیث را آوردم، او آتش خواست و آن ها را سوزاند. (1)

با وجود امیرالمومنین (علیه السلام) که امین وحی الهی و نگهبان شریعت حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) است همه این ادعاها و توجیهات ابوبکر پوچ و بی اثر است.

نقش عمر در منع نگارش

بر اساس برخی از گزارش‌های تاریخی، عمر در آغاز می‌خواست به گردآوری روایات بپردازد و اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز او را به این کار تشویق کردند اما به بهانه‌ای از این کار منصرف شد. عروه چنین نقل کرده است:

«عمربن خطاب خواست تا سنن را بنگارد و در این کار با اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مشورت کرد. آنان نیز او را به این کار تشویق کردند. عمر یک ماه در این کار به تامل گذراند و از خداوند راهنمایی می‌خواست تا آن که یک روز خداوند عزم او را استوار ساخت و گفت: من می‌خواستم سنن را بنویسم اما به یاد اقوام پیش از شما افتادم که کتابی (درباره سنت پیامبرانشان) فراهم آورده و به آن رو آوردند و کتاب الهی را وا نهادند؛ سوگند به خدا که من کتاب خدا را هرگز به چیزی نمی‌آمیزم». (2)

بدین ترتیب عمر نه تنها خود به گردآوری روایات اقدام نکرد بلکه از هر اقدامی برای کتابت و تدوین حدیث بسان ابوبکر جلوگیری نمود. او وقتی مطلع شد که احادیث، بسیار شده و گروهی به کتابت حدیث روی


1) . تذكرة الحفاظ ،ج1 ص10

2) . تقیید العلم، ص50.

آورده‌اند از آنان خواست تا نگاشته‌های حدیثی خود را بیاورند و دستور داد آن ها را بسوزانند.(1)

در این رابطه خطیب بغدادی می‌نویسد:

«به عمربن خطاب گزارش دادند که در میان مردم کتاب‌ها و حدیث‌هایی فراهم آمده است. او این امر را ناخوش داشت و گفت: ای مردم! به من گزارش رسیده که در میان شما کتاب‌هایی فراهم آمده است. (بدانید که) استوارترین آن ها محبوب ترینشان نزد خداوند است. همگان کتاب‌ها را نزد من آورند تا درباره آنها اظهار نظر کنم. مردم گمان کردند که او می‌خواهد در آن ها نگریسته و بر اساس معیار، چندگانگی و تعارض آن ها را برطرف کند اما هنگامی که کتاب‌ها را آوردند همه را در آتش سوزاند».(2)

شدت عمل عمر در منع نقل حدیث

اگر به راستی عمر به این نتیجه رسید که سنّت را ننویسد، این فکر برای خود او اعتبار داشت و اگر واقعاً نقشه های خطرناک تری پشت سر این نقشه نبود چرا در منع نقل حدیث این همه شدّت عمل به خرج داد؟ عمر در این کار چنان مراقبت و پافشاری داشت که گاه بزرگانی از صحابه همچون ابن مسعود، ابو درداء و ابو مسعود انصاری را به بهانه فراوانی نقل حدیث از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به زندان می انداخت وبرخی دیگر را که در سایر شهرهای اسلامی به نشر حدیث اشتغال داشتند به مدینه فراخواند و تا زنده بود اجازه خروج از مدینه را به آنان نداد. عبدالرحمان بن عوف در این باره می‌گوید:


1) . طبقات ابن سعد، ج5، ص140

2) . خطیب بغدادی، أحمد بن علی، تقیید العلم، ص52

«عمربن خطاب از تمام شهرهای اسلامی عبدالله بن حذیفه، ابودرداء، ابوذر، عقبة بن عامر و گروهی دیگر از اصحاب را فراخواند و گفت: این احادیث چیست که در میان شهرها می‌پراکنید؟ گفتند: آیا ما را از پراکندن حدیث باز می‌داری؟ گفت: نه، در پیش من باشید تا زنده‌ام از من جدا نشوید. ما بهتر می‌دانیم چه چیز را از شما فرا گیریم و چه چیز را وا نهیم. بدین سان آنان تا زمانی که عمر زنده بود از وی جدا نشدند.(1)او حتی اگر ناچار می‌شد جمعی را به شهری گسیل می‌داشت تا به شدت آنان را از نقل حدیث باز دارد».

قرظة بن کعب نیز چنین نقل کرده است:

«عمر خواست ما را به سوی عراق روانه کند خود نیز تا نقطه صرار ما را همراهی کرد. در بین راه از ما سؤال کرد: می‌دانید چرا شما را مشایعت کردم؟ گفتیم: برای احترام و تکریم. گفت: علاوه بر این، غرض دیگری دارم و آن این که شما به دیاری می‌روید که مردم آن به قرآن، انس خاصی دارند و همانند زنبوران که در کندوی خویش دائم آواز می‌خوانند، صدای تلاوت قرآن از خانه‌های ایشان بلند است. مانع ایشان نشوید. آن ها را مشغول حدیث نسازید و روایت از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)را به حداقل برسانید.(2)قرظه می گوید: وقتی به عراق رفتم مردم گفتند: برای ما حدیث بگو. گفتم: عمر ما را از نقل حدیث نهی کرده است».

ابوبکر بن عیاش گوید:

«از ابوحصین شنیدم که می گفت: «عمر هنگامی که عمّال خود را به جایی می فرستاد آن ها را همراهی می کرد و در ضمن دستور می داد که


1) . تاریخ مدینه دمشق، ج40، ص500؛ کنز العمال، ج10، ص293.

2) . المستدرک علی الصحیحین، ج1، ص102؛ سنن ابن ماجه، ج1، ص12.

فقط قرآن را مورد توجه قرار دهند و از نقل احادیث محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)پرهیز کنند». (1)

جلوگیری عمربن خطاب از تفسیر قرآن

ابوجعفر طبری در تاریخ خود نقل کرده است:

«عمر می گفت: قرآن را به حال خود گذارید و آن را تفسیر نکنید. از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم کمتر حدیث نقل کنید و من شریک شما خواهم بود». (2)

توبیخ ناقلان حدیث توسط عمر

عمر به نهی و حبس افراد اکتفا نکرد بلکه گاهی افراد را توبیخ می کرد و می زد. ذاذان در این باره چنین نقل کرده است:

«عمر از مسجد بیرون آمد و با گروهی برخورد کرد که گرد مردی اجتماع کرده بودند. سؤال کرد: او کیست؟ گفتند: ابی بن کعب است که در مسجد برای مردم حدیث نقل می کرد و مردم بیرون آمده اند تا از او سؤال کنند. تازیانه خود را بر سر ابی بن کعب زد. اُبی گفت: ای امیرالمؤمنین! چه می کنی؟ عمر گفت: عمداً می کنم (و می زنم). تو نمی دانی که این عمل، تو را مفتون و این جماعت را خوار و ذلیل می کند؟» (3)

عمر نه تنها از نقل حدیث نهی می کرد بلکه پرسش از علت و حکمت احکام را نیز نهی کرد؛ به طوری که کسی جرأت پرسش از اهل حدیث رانداشت و اگر کسی هم می پرسید اصحاب جرأت بیان فلسفه احکام را نداشتند. محیط چنان اختناق آور بود که اگر کسی از حکمت احکام می پرسید او را خارجی (حروری) خطاب می کردند؛ همان گونه که عمر


1) . تدوین القرآن، ص385

2) . تاریخ طبری، ج4 ص204

3) . تاریخ المدینة المنوره، ج2 ص691

«صبیع» را به خاطر پرسش تبعید کرد و دستور داد کسی با او همنشین نشود و همفکران خلیفه نیز او را به خوبی در این مسئله کمک می کردند.(1)

دوران معاویه: معاویه که به طور علنی دنبال ریشه کنی امامت و تشیع بود بهترین بهانه را برای اجرای سنّت های ناروا یافته بود؛ کاری که خلفای قبل از او بنا گذارده بودند. رجاء بن مسلم گوید:

«معاویه گفت: با حدیث، همان گونه که در عصر عمربن خطاب بود عمل کنید. به درستی که او مردم را از بیان حدیث رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ترسانید». (2)

دوران خلفای بنی امیه و بنی عباس: در دوران خلفای جائر بنی امیه و بنی عباس، نه تنها از نقل سنّت صحیح و روایات اهل بیت (علیهم السلام) جلوگیری شد بلکه ناقلان حدیث صحیح به شدّت مورد تعقیب و آزار و شکنجه قرار گرفتند که به یک نمونه اشاره می شود:

«محمدبن ابی عمیر، یکی از راویان شیعه، در دوران هارون الرشید دستگیر شد. او را در حبس به شدت زیر شلاق گرفتند تا مخفیگاه های راویان، شیعیان و محل پنهان ساختن احادیث را نشان دهد ولی او از خود مقاومت نشان داد. فشار و شلاق دشمن بیشتر شد تا آنجا که نزدیک بود ابن عمیر به خواسته های دشمن تن در دهد که ناگهان صدای هم زندانی او «محمدبن یونس بن عبدالرحمن» او را به خود آورد که می گفت: محمد! ازخدا بترس و صبر پیشه ساز تا از طرف خداوند فرجی حاصل شود. بدین روی او مقاومت می کرد و بعد از چهار سال از زندان آزاد شد و دید که


1) . قصه مدینه، نظری منفرد ، ص334.

2) . تدوین القرآن، ص386.

حدیث های دفن شده از بین رفته اند. ابن عمیر دوباره همه را از حفظ نوشت». (1)

پیامدهای ممنوعیت حدیث

الف) جعل حدیث:

گفته شد که سنگ آغازین جعل حدیث در دوران خلیفه اول و دوم پایه گذاری شد و حدیث های دروغین چون: «نَحْنُ مَعاشِرُ الانبیاءِ لا نُورَّث؛ ما گروه انبیا چیزی به ارث نمی گذاریم»، « وَ لا تجْتَمع اُمَّتی عَلَی الخطاء؛ امت من بر خطا جمع نمی شوند» و یا «اَصْحابی کالنّجوُم بِایهِمْ اِقْتَدَیتُم، اِهْتَدَیتُمْ؛ اصحاب من همچون ستاره اند به هر کدام اقتدا کنید هدایت می شوید»، برای تأمین اهداف سیاسی و اقتصادی ساخته شد ولی بعدها این احادیث بازار داغ و گرمی پیدا کردند. مثلا: ابوجعفر اسکافی می گوید:

«معاویه عده ای از اصحاب و تابعان را وادار کرد که حدیث هایی در طعن و تبرّی از علی (علیه السلام)جعل کنند و برای این کار اجرت زیادی تعیین کرد و افرادی مانند ابوهریره، عمرو بن عاص، عروة بن زبیر... را اجیر کرده بود».(2)

یکی از فجایع منع حدیث این است که در منابع مهم حدیثی اهل تسنن راویانی هستند که در تاریخ، مهر فسق و فجور و خیانت و دشمنی با اهل بیت (علیهم السلام) به پیشانی آنان خورده است و همچنین افرادی که از نفوذیان یهود در بدنه حکومت اسلامی بودند مثلا: از ابوهریره در صحیحین (مسلم و بخاری) 5374 روایت نقل شده است و فقط بخاری 446 حدیث از او نقل کرده است؛ در حالی که ابوهریره فقط سه سال از


1) . رجال النجاشی، ص326

2) . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج4، ص63

زمان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)را درک کرد و در زمان خودش به دروغ گویی متهم بود و به وسیله عمر به خاطر خیانت به بیت المال شلاق زده شد(1)

و او خود نیز اعتراف به جعل حدیث کرده است. در صحیح بخاری حدیثی از طریق ابوهریره، از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)نقل شده و در آخرش اضافه می کند:

«فقالُوا... یا أبا هریره سَمِعْتَ هذا مِنْ رَسُول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)؟ قال: لا هذا مِن کیسِ اَبی هُرَیرة؛(2)

گفتند: ای ابوهریره! آیا این مطلب را از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدی؟ گفت: نه، این سخن از کیسه ابوهریره است».

همچنین از ابوهریره نقل شده که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمود:

«گروهی از اصحابم روز قیامت بر من وارد می شوند، پس از حوض (کوثر) دور می شوند. من می گویم: پروردگارا! اصحابم (هستند)؟ پس خداوند می گوید: تو نمی دانی بعد از تو چه بدعت هایی پدید آوردند. آنان (از هدایت حق) به گذشته برگشتند». (3)

جالب است بدانید بخاری که صد سال بعد از امام صادق (علیه السلام)از دنیا رفته، یک حدیث هم از امام صادق (علیه السلام)نقل نکردهو حتی از نقل حدیث متواتر ثقلین نیز دوری جسته است. امام حسن (علیه السلام)و امام حسین (علیه السلام)را حتی به عنوان راوی به حساب نیاورده و از حضرت فاطمه (علیها السلام)که معصوم است فقط یک حدیث نقل کرده است. این در حالی است که از عایشه، 242 و از ابوهریره، 446 روایت آورده است!! (4)


1) ر.ک: صحیح محمد بن اسماعیل بخاری، مکتبة الحمید احمد حنفی، مصر، کتاب البیوع و کتاب المزارعه.]

2) . صحیح بخاری، ج7، ص63

3) . همان، ج8ص120

4) . احادیث بخاری و کلینی ،ج1، ص132

از دیگر فجایع منع حدیث این است که انس بن مالک می گوید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمود:

«من هیچ یک از اصحاب خود، جز معاویه بن ابی سفیان را هشتاد و یا هفتاد سال نمی بینم و بعد از آن او را می بینم در حالی که رحمت خدا او را احاطه کرده. به او گویم: ای معاویه! او گوید: لَبَّیکَ یا محمد. به او گویم: در این هشتاد سال در کجا بودی؟ گوید: در روضه ای زیر عرش پروردگارم. او به من مناجات می کرد و من با او مناجات می کردم و او مرا مورد تحیت قرار می داد و من او را مورد تحیت قرار می دادم و به من گفت: این، عوض آن دشنام هایی است که در دنیا به تو داده اند».(1)

خطیب بغدادی بعد از نقل این حدیث می گوید:

«این حدیث از نظر متن و سند باطل است و فرد جاعل آن را از سریج بن یونس نقل کرده است».(2)

جای تاسف است وقتی سنّت اصلی سوزانده و یا نقل و تدوین آن ممنوع شود معاویه عرش نشین می شود. اما در احادیث معصومین(علیهم السلام) در مورد معاویه چنین آمده است که «معاویه فرعون این امت است» امام صادق (علیه السلام) می فرمایند:

«عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ، عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْعَلَاءِ، قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): إِنَّ مُعَاوِیَةَ أَوَّلُ مَنْ عَلَّقَ عَلى بَابِهِ مِصْرَاعَیْنِ بِمَکَّةَ، فَمَنَعَ حَاجَّ بَیْتِ اللَّهِ مَا قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: سَواءً الْعاکِفُ فِیهِ وَ الْبادِ وَ کَانَ النَّاسُ إِذَا قَدِمُوا مَکَّةَ، نَزَلَ الْبَادِی عَلَى الْحَاضِرِ حَتّى یَقْضِیَ حَجَّهُ، وَ کَانَ مُعَاوِیَةُ صَاحِبَ السِّلْسِلَةِ الَّتِی قَالَ اللَّهُ


1) . تاریخ بغداد، ج11ص114

2) . همان

عَزَّوَجَلَّ: فِی سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعاً فَاسْلُکُوهُ إِنَّهُ کانَ لَایُؤْمِنُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ، وَ کَانَ فِرْعَوْنَ هذِهِ الْأُمَّةِ؛(1)

معاویه اوّلین کسى بود که در شهر مکه بر در خانه خود دو لنگه در نصب کرد و مانع شد که حاجیان بهره مند بشوند از حقى که خداوند براى آنان مقرر کرده و گفته است: «در سرزمین حرم، بومیان و حاجیان با هم برابرند. پیش از آن، موقعى که حاجیان وارد شهر مکه مى‌شدند در خانه بومیان وارد مى شدند و اقامت مى کردند تا مراسم حج و عمره ی خود را به پایان ببرند. معاویه در روز قیامت با همان زنجیر گرانى در بند خواهد شد که خداوند مى گوید: او را بگیرید و در زنجیر گرانى به بند بکشید که هفتاد ذراع طول آن باشد، چرا که او به خداى بزرگ ایمان نمى آورد؛ معاویه فرعون این امّت بود».

معروف است که وقتی محمد بن سلیمان، زندیق معروف ابن ابی العوجاء را دستگیر و حکم اعدام او را صادر کرد، او چنین اعتراف کرد:«به خدا قسم میان شما چهار هزار روایت جعل کرده‌ام که در میان آن ها حلال را حرام و حرام را حلال معرفی کرده‌ام و در روز روزه، شما را به افطار و در روز افطار، شما را به روزه واداشتم».(2)

ب) تغییر سنّت:

ممنوعیت تدوین حدیث و آثار مستقیم و غیرمستقیم آن در کنار دیگر بدعت ها باعث شد که سنّت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)به سرعت در جامعه تغییر یابد و دگرگون شود. این نکته ای است که محدثان و مورخان اهل تسنن نیز بدان اعتراف کرده اند. به نمونه هایی از سخنان آنان اشاره می کنیم:


1) . الكافي (ط - الإسلامية)، ج‌4، ص: 243

2) . الموضوعات الاسرائيليات والموضوعات في كتب التفسير، ج1، ص87

1. شافعی از وهب بن کیسان نقل می کند:

«کُلُّ سُنَنِ رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) قَدْ غُیرَتْ حَتَّی الصلوة؛

تمام سنّت های رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تغییر یافت، حتی نماز».(1)

2. بخاری هم روایتی مثل همین را از زهری آورده است:

«حدثنا عَمْرُو بن زُرَارَةَ قال اخبرنا عبد الْوَاحِدِ بن وَاصِلٍ ابو عُبَیْدَةَ الْحَدَّادُ عن عُثْمَانَ بن ابی رَوَّادٍ اَخِی عبد الْعَزِیزِ قال سمعت الزُّهْرِیَّ یقول دَخَلْتُ علی اَنَسِ بن مَالِکٍ بِدِمَشْقَ وهو یَبْکِی فقلت ما یُبْکِیکَ فقال لَا اَعْرِفُ شیئا مِمَّا اَدْرَکْتُ الا هذه الصَّلَاةَ وَهَذِهِ الصَّلَاةُ قد ضُیِّعَتْ وقال بَکْرُ حدثنا محمد بن بَکْرٍ الْبُرْسَانِیُّ اخبرنا عُثْمَانُ بن ابی رَوَّادٍ نَحْوَهُ؛(2)از زهری روایت است که گفت: داخل شدم بر انس بن مالک در شهر دمشق در حالی که گریه می‌کرد، پس گفتم چرا تو گریه می‌کنی؟ پس گفت: نشناختم چیزی از آنچه را که درک کردم مگر همین نماز را و همین نماز را هم ضایع شد و بکر گفت: حدیث کرد ما را محمد بن بکر بُرْسانِی که خبر داد ما را عثمان بن ابی‌رواد مثل آن را».

3. قضیه به جایی رسیده بود که وقتی امیرالمومنین (علیه السلام) نماز خواند مردم گفتند: نماز علی (علیه السلام)یادآور نماز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. مسلم در این باره با اسناد خودش از مطرف روایت کرده و گفته است:

«حدثنا یحیی بن یحیی وَخَلَفُ بن هِشَامٍ جمیعا عن حَمَّادٍ قال یحیی اخبرنا حَمَّادُ بن زَیْدٍ عن غَیْلَانَ عن مُطَرِّفٍ قال صَلَّیْتُ انا وَعِمْرَانُ بن حُصَیْنٍ خَلْفَ عَلِیِّ بن ابی طَالِبٍ فَکَانَ اذا سَجَدَ کَبَّرَ واذا رَفَعَ رَاْسَهُ کَبَّرَ واذا نَهَضَ من الرَّکْعَتَیْنِ کَبَّرَ فلما انْصَرَفْنَا من الصَّلَاةِ قال اَخَذَ عِمْرَانُ بِیَدِی


1) . اَلاُمّ، ج1، ص269

2) . صحیح بخاری، ج1 ص198

ثُمَّ قال لقد صلی بِنَا هذا صَلَاةَ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) او قال قد ذَکَّرَنِی هذا صَلَاةَ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ (1)

روایت از مطرف است که گفت: من و عمران بن حصین پشت سر علی ابن ابی طالب (علیه السلام)نماز خواندیم. هنگامی که آن حضرت به سجده می‌رفت و یا سر از سجده برمی‌داشت و یا هر گاه که از دو رکعت فارغ می‌شد، تکبیر می‌گفت. وقتی که نماز را تمام کردیم عمران بن حصین دست مرا گرفت و گفت: با این نماز، نماز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)را خواندیم یا اینکهگفت: این نماز، نماز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)را به یاد من آورد».

4. بخاری از عمران نقل می کند:

«ما در بصره با علی (علیه السلام)نماز (جماعت) خواندیم. پس نماز خواندن او ما را به یاد نماز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)انداخت».(2)

خلاصه کلام، با دستور منع حدیث، نه تنها بازار جعل احادیث داغ شد بلکه در مبانی اصلی دین همچون توحید، معاد و نبوت و نیز نماز، روزه و حج، بدعت ها و انحرافاتی ایجاد شد که با مبانی حقیقی اسلام فرسنگ ها فاصله دارد که مجال پرداختن به آن در اینجا نیست هر چند که در مورد این فجایع مطالبی نوشته شده و اهل علم و تحقیق به آن ها پرداخته اند. همچنین در سایه سار منع حدیث شروع کردند به ساختن فضائل برای کسانی که شقی ترین مردم بودند.


1) . صحیح مسلم، ج1، ص295

2) . صحیح بخاری، ج1، ص156

آغاز «بدعت»

اشاره

بدعت های ابوبکر، عمر و عثمان در منابع اهل تسنن

غاصبین بعد از تصرف به ناحق جایگاه خلافت، شریعت خدا را بازیچه هوا و هوس های خود قرار دادند و اگر ائمه معصومین (علیهم السلام) نبودند تا از این شریعت نگهبانی کنند امروز از اصل و اساس شریعت خداوند متعال (از اصول و فروع دین، احکام و اعتقادات و...) هیچ اثری نبود.

«بدعت» در لغت عبارت است از: تازه، نو، جزء نوی که بی سابقه و بدون الگو درست شده باشد.(1)ولی بدعت در شرع، از نظر اصطلاح فقها به نوآوری گفته می شود که در شریعت نباشد اعم از این که این نوآوری فعل یا کلام و عقیده باشد. پس هر نوع اندیشه نو، فعل نو، کلام نو که در شریعت نیست و وارد شریعت شود و گفته شود خدا فرموده و حال این که در شریعت دلیل و ریشه ای ندارد بدعت می باشد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «من أحدث فی أمرنا هذا ما لیس منه فهو رد»(2)طبق روایت صحیح بخاری تمام سنت های پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)توسط خلفا از بین رفته است:

«دخلت علي أنس بن مالك بدمشق و هو يبكي، فقلت له: ما يبكيك؟ فقال: لا أعرف شيئا مما أدركت إلا هذه الصلاة و هذه الصلاة قد ضيعت؛(3)در دمشق، وارد بر أنس بن مالک شدم و ديدم گريه می‌كند. علتش را سؤال كردم و گفت: آنچه كه از سنت پيامبر می‌دانستم همه‌اش از بين رفته است؛ غير از نماز كه آن هم ضايع و نابود شد».


1) العين، ج2، ص54؛مجمع البحرين، ج4، ص299.1

2) مجمع البحرين، ج‌2، ص: 245؛ سیر أعلام النبلاء، ج11، ص160

3) صحيح البخاري (كتاب مواقيت الصلاة، باب تضييع الصلاة عن وقتها)، ح 50

بدعت های ابوبکر

1. انتخاب «خلیفه»:

به جرأت می توان گفت اولین بدعت و نوآوری و انحراف در دین در سقیفه رقم خورد و جانشینی که خداوند متعال مشخص می کند (انی جاعل فی الارض خلیفه) را هوسرانان و کارگزاران یهود از جانب خود و به زور انتخاب کردند و بعد از خود بدون اجماع مردم که خود ادعای آن را دارند عمر را به جانشینی بعد از خود انتخاب کرد و شخص عمر نیز در برنامه ای از پیش تعیین شده راه را برای خلافت به ناحق عثمان باز نمود و این سیره و روش را برای آیندگان از تبار انحراف به یادگار باقی گذاشت.

2. بدعت در «ارث»:

ابوبکر بر خلاف آیات قرآن کریم که دلالت بر ارث دارند برای توجیه غصب فدک در همان لحظه حدیثی را جعل کرد که پیش تر به آن اشاره شد.

3. بدعت در «بیت المال»:

به حكم اجماع، بيت المال مسلمين بايد در دست رئيس آنان باشد و به صلاح ديد و به مصارف مضبوطه و معينه خود برسد... طبق اين ميزان به طور قطع تا زمان حيات پيغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اين حق مخصوص آن حضرت بوده و بعد از آن به كسانی كه از آن حضرت اجازه تام و حق جانشينی مطلق داشته اند واگذار شده. غير از اينان هر كس به هر عنوان كه باشد حق تصرف در بيت المال را نداشته و كليه تصرفات او باطل و حرام است تا چه رسد به اين كه در مقابل اين عمل حرام، خود را ذی حق دانسته و به عنوان اجرت و مزد تصرف نامشروع خود، سهميه ای هم برای خويش

تعيين نمايد. ولی ابوبكر همين كه از خدا نترسيد و خلافت را غصب نمود ديگر به اين چيزها هيچ اعتنايی ننموده و برای خود روزی سه درهم تعيين نموده است. شکی نیست این رفتار که بدون اذن شارع مقدس انجام گرفته بر او حرام بوده و از لحاظ اين كه اين حرام را مرسوم نمود و ديگران نيز به پيروی از او حلال دانستند بدعت در دين گذاشته است. (1)

بدعت های عمر بن خطاب

1. تغییر مکان «مقام ابراهیم»:

در منابع و متون کهن، مورخين و محدثين شيعه و سنی گفته اند مقام ابراهيم (علیه السلام) را پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از جايی كه در زمان جاهليت بود به جای اولش برگرداند اما عمربن خطاب بعد از غصب خلافت، آن را در موسم حج به جايی كه در دوران جاهليت داشت برگرداند. ابن ابی الحديد در شرح نهج البلاغه در جایی كه كارهای (بدعت‌های) عمر را می شمارد(2)اشاره مختصری به اين واقعه می كند. اكثر مفسرين و مورخين بر اين قول هستند كه مقام ابراهيم (علیه السلام) همان جای معروفی است در مسجدالحرام كه دلالت ظاهری در آن به نبوت و پيامبری حضرت ابراهيم (علیه السلام)است.(3)

به هر حال بنابر نقل مورخين، عمر جای مقام ابراهيم (علیه السلام) را تغيير داد و شديداً مورد اعتراض اميرالمؤمنين (علیه السلام) بود؛ چنان كه برخی گفته اند: امیرالمومنین علی (علیه السلام) (درشمارش بدعت ها که جلوتر به آن اشاره


1) محکمه قضایی جانشینان محکوم، ص68

2) شرح نهج البلاغه (ابن ابي الحديد)، ج3، ص113

3) تفسير تبيان، ج1، ص453؛ تفسير مجمع البيان، ج1، ص261؛ تفسير الميزان، ترجمه موسوي همدانی، ج1، ص223، تفسير آيه 257 سوره بقره.

می شود) چنين فرمود: «اَرَاَیْتُمْ لَوْ اَمَرْتُ بِمَقَامِ اِبْرَاهِیمَ (علیه السلام) فَرَدَدْتُهُ اِلَی الْمَوْضِعِ الَّذِی وَضَعَهُ فِیهِ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ چگونه

می شود اگر دستور می‌دادم که مقام ابراهیم به همان مکانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) قرار داده بود بازگردد» و در جای دیگر فرموده است: «خلفای قبل از من كارهای بزرگی كه مخالف پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود انجام دادند. اگر بخواهم مردم را مجبور به ترک آن كنم و آن را از حالت كنونی به حالتی كه در زمان پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود برگردانم همه سپاهيانم از اطرافم پراكنده می شدند به طوری كه جز عده كمی از پيروانم (كه از كتاب خدا و سنت پيامبر به امامت من پی برده اند) كسی در لشكر باقی نمی ماند. اگرچه اكثر مورخين اهل تسنن از ذكر اين واقعه و حقايق ديگر کوتاهی كرده اند. (1)

2. نماز «تراویح»:

تراویح به نمازهایی گفته می‌شود که اهل تسنن در ماه رمضان پس از نماز عشاء به جماعت می‌خوانند. بنابر روایاتی که از اهل بیت (علیهم السلام) به ما رسیده پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین نماز جماعتی نخوانده است. در منابع اهل تسنن آمده است:

«عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَبْدٍ القَارِیِّ، أَنَّهُ قَالَ: خَرَجْتُ مَعَ عُمَرَ بْنِ الخَطَّابِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ، لَیْلَةً فِی رَمَضَانَ إِلَى المَسْجِدِ، فَإِذَا النَّاسُ أَوْزَاعٌ مُتَفَرِّقُونَ، یُصَلِّی الرَّجُلُ لِنَفْسِهِ، وَیُصَلِّی الرَّجُلُ فَیُصَلِّی بِصَلاَتِهِ الرَّهْطُ، فَقَالَ عُمَرُ:إِنِّی أَرَى لَوْ جَمَعْتُ هَؤُلاَءِ عَلَى قَارِئٍ وَاحِدٍ، لَکَانَ أَمْثَلَ ثُمَّ عَزَمَ، فَجَمَعَهُمْ


1) . الکافی، ج8، ص58-59.

عَلَى أُبَیِّ بْنِ کَعْبٍ، ثُمَّ خَرَجْتُ مَعَهُ لَیْلَةً أُخْرَى، وَالنَّاسُ یُصَلُّونَ بِصَلاَةِ قَارِئِهِمْ، قَالَ عُمَرُ: نِعْمَ البِدْعَةُ هَذِهِ؛ (1)

عبدالرحمن می گوید: در یکی از شب های ماه رمضان با عمربن خطاب وارد مسجد شدیم. مردم در مسجد پراکنده و متفرق بودند. بعضی ها فرادی نماز می خواندند و بعضی ها هم سه چهار نفره پشت سر یک نفر نماز جماعت می خواندند. عمر گفت: اگر این ها را مجتمع می کردم به یک امام جماعت بهتر و زیباتر بود؛ سپس تصمیمش را گرفت و ابی بن کعب را امام آن ها قرار داد. شبی دیگر به همراه عمر وارد مسجد شدم و دیدم مردم پشت سر ابی بن کعب به جماعت ایستاده اند. در این هنگام عمر گفت: این بدعت خوبی است».

در روایت فوق عمربن خطاب به صراحت بیان کرده که کار او بدعت است.

«وقد روي : أن عمر خرج في شهر رمضان ليلا فرأي المصابيح في المسجد ، فقال : ما هذا ؟ فقيل له : إن الناس قد اجتمعوا لصلاة التطوع، فقال : بدعة فنعمت البدعة ! فاعترف كما تري بأنها بدعة،وقد شهد الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) أن كل بدعة ضلالة. وقد روي أن أمير المؤمنين (علیه السلام)لما اجتمعوا إليه بالكوفة فسألوه أن ينصب لهم إماما يصلي بهم نافلة شهر رمضان ، زجرهم وعرفهم أن ذلك خلاف السنة فتركوه واجتمعوا لأنفسهم وقدموا بعضهم فبعثإليهم ابنه الحسن (علیه السلام)فدخل عليهم المسجد ومعه الدرة فلما رأوه تبادروا الأبواب وصاحوا وا عمراه!؛(2)

روايت شده است كه عمر در ماه رمضان شب هنگام بيرون آمد و پشت در مسجد چراغ هايی را ديد. پس گفت: اين چيست؟ به او گفتند: مردم برای


1) صحیح بخاری، ج 3، ص 45، ح 2010، باب فضل من قام رمضان

2) شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد، ج 12ص 283

نماز مستحبی جمع شده اند (تا آن را جماعت بخوانند). پس گفت بدعت است اما خوب بدعتی است. پس اعتراف كرده است كه اين كار بدعت است و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شهادت داده اند كه هر بدعتی گمراهی است...».

در روایتی از منابع شیعه آمده است:

«وباسناده عن علي بن الحسن بن علي بن فضال، عن أحمد بن الحسن، عن عمرو ابن سعيد ( المدايني )، عن مصدق بن صدقة ، عن عمار ، عن أبي عبد الله (علیه السلام)قال : سألته عن الصلاة في رمضان في المساجد فقال: لما قدم أمير المؤمنين (علیه السلام)الكوفة أمر الحسن بن علي أن ينادي في الناس: لا صلاة في شهر رمضان في المساجد جماعة فنادي في الناس الحسن بن علي (علیه السلام) بما أمره به أمير المؤمنين (علیه السلام)فلما سمع الناس مقالة الحسن بن علي (علیه السلام)صاحوا : وا عمراه وا عمراه ، فلما رجع الحسن إلي أمير المؤمنين (علیه السلام)قال له : ما هذا الصوت ؟ قال : يا أمير المؤمنين (علیه السلام) الناس يصيحون : وا عمراه وا عمراه فقال أمير المؤمنين (علیه السلام): قل لهم صلوا؛ (1)وقتی اميرالمومنین (علیه السلام) به كوفه آمدند به حسن بن علی (علیه السلام) دستور دادند كه در بين مردم ندا دهد كه در ماه رمضان در مسجد، نماز (تراويح) جماعت نخوانند. پس حضرت در بين مردم همان را كه اميرالمومنین (علیه السلام) فرموده بودند اعلام كردند. وقتی مردم كلام امام حسن (علیه السلام) را شنيدند فرياد زدند كه "وای عمر وای عمر"( زيرا نماز تراويح از بدعت های عمر بود). وقتی امام حسن (علیه السلام)به نزد اميرالمومنین (علیه السلام) باز گشتند به ايشان فرمودند: اين چه صدايی است؟ پاسخ فرمود: ای اميرالمومنين (علیه السلام)، مردم فرياد می زنند وای عمر وای عمر؛ اميرالمومنین (علیه السلام) فرمودند: به


1) . وسائل الشيعة، ج‌8، ص: 46؛كتاب سليم بن قيس الهلالي، ج‌2، ص: 722؛بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌34، ص: 181

ايشان بگو نماز بخوانيد!!!» (شما عمر را بيشتر از سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) قبول داريد و سنت را نمی خواهيد).

3. «چهار تکبیر» در نماز بر اموات:

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)در نماز میت، پنج تکبیر می‌گفت ولى غاصب دوم به نظرش رسید که باید چهار تکبیر گفت. پس مردم را واداشت که در نماز میّت، چهار تکبیر بگویند. گروهى از بزرگان اهل تسنن به این معنا تصریح کرده‌اند.(1)

«أول من جمع الناس فى صلاة الجنائز على أربع تکبیرات عمر»

4. قبول «سه طلاقه» در یک مجلس:

طبق روایت صحیح مسلم، عمر بن خطاب بر خلاف پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابوبکر این بدعت را ایجاد کرد:«عن ابن عباس قال: كان الطلاق على عهد رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) و أبي بكر وسنتين من خلافة عمر طلاق الثلاث واحدة فقال عمر بن الخطاب: إنّ الناس قد استعجلوا في امر قد كانت لهم فيه اناة فلو امضيناه عليهم فامضاه عليهم؛ (2)

در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابوبكر و دو سال از خلافت عمر سه طلاق در يک مجلس يک طلاق به حساب می آمد و چون عمر ديد كه مردم در اين امر


1) «أول من جمع الناس فى صلاة الجنائز على أربع تکبیرات عمر»، الأوائل، ص 164؛ تاریخ الخلفاء، ص110؛مورد اللطافة فی من ولی السلطنة و الخلافة، ج 1، ص 50

2) . صحيح مسلم، ج 2، ص 1099، كتاب الطلاق، باب طلاق الثلاث، ح 17 – 15؛سنن أبي داود، ج 2، ص 261، كتاب الطلاق، باب نسخ المراجعه بعد التطليقات الثلاث، ح 2199 و 2200.سنن نسائى، ج 6، ص 145، كتاب الطلاق، باب 8، ح 3403

تعجيل دارند اجازه داد كه سه طلاق در يک مجلس همان سه طلاق باشد».

«أخبر رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) عن رجل طلق امرأته ثلاث تطليقات جميعا فقام غضبانا ثمّ قال: أ يلعب بكتاب اللّه وأنا بين أظهركم. حتى قام رجل وقال: يا رسول اللّه ألا أقتله؟؛ (1)

به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر دادند كه مردى زنش را در يک مجلس سه طلاقه كرد. حضرت با خشم برخاست. آن گاه فرمود: آيا با كتاب خدا بازى می‌شود در حالى كه هنوز من در ميان شما هستم!؟ تا آنجا كه مردى برخاست و گفت: آيا او را نكشم؟»

5. بدعت در «اذان نماز صبح»:

عمربن خطاب دستور داد «الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ» را به «اذان صبح» اضافه کنند!«وَحَدَّثَنِي عَنْ مَالِكٍ أَنَّهُ بَلَغَهُ أَنَّ الْمُؤَذِّنَ جَاءَ إِلَى عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ يُؤْذِنُهُ لِصَلَاةِ الصُّبْحِ، فَوَجَدَهُ نَائِمًا. فَقَالَ: الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ، فَأَمَرَهُ عُمَرُ أَنْ يَجْعَلَهَا فِي نِدَاءِ الصُّبْحِ؛ (2)

مؤذن نزد عمر آمد تا داخل شدن وقت نماز صبح را به او خبر دهد. ولی او را خفته يافت. لذا فرياد بر آورد: الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ، نماز از خوابيدن بهتر است. عمر دستور داد تا اين جمله را در اذان صبح قرار دهند».

اعتراف امام مالک به بدعت بودن «الصلاة خير من النوم» توسط عمر بن خطاب:


1) . سنن نسائى، ج 6، ص 142، كتاب الطلاق، باب 6، ح 3398

2) الموطأ، الإمام مالك، ج1 ص72؛مشكاة المصابيح، ج1 ص206

«اِن المؤذن جاء الي عمربن الخطاب يؤذنه لصلاة الصبح فوجده نائماً فقال: الصلاة خير من النوم فأمره أن يجعلها في نداء الصبح؛ (1)

هنگامی كه مؤذن نزد عمر آمد تا فرا رسيدن وقت نماز صبح را به او اعلام كند عمر را ديد كه به خواب فرو رفته، فرياد بر آورد: «الصلاة خير من النوم»؛ پس عمر به او دستور داد تا از اين پس اين عبارت را در اذان صبح قرار دهند».

اذان نگفتن بلال (موذن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)) برای عمر بن خطاب به خاطر بدعت «الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ»:

«عَبْدُ الرَّزَّاقِ، عَنِ ابْنِ جُرَيْجٍ قَالَ: أَخْبَرَنِي عُمَرُ بْنُ حَفْصٍ، أَنَّ سَعْدًا أَوَّلُ مَنْ قَالَ: الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ فِي خِلَافَةِ عُمَرَ، فَقَالَ: «بِدْعَةٌ» ، ثُمَّ تَرَكَهُ، وَإِنَّ بِلَالًا لَمْ يُؤَذِّنْ لِعُمَرَ؛ (2)عمر بن حفص گفت: سعد (ابن ابی وقاص) اولين کسی بود که در زمان عمر الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ گفت و سپس گفت: بدعت است و به همین دلیل آن را ترک کرد و بلال برای عمر اذان نمی گفت».

«عَبْدُ الرَّزَّاقِ، عَنِ ابْنِ جُرَيْجٍ قَالَ: أَخْبَرَنِي ابْنُ مُسْلِمٍ، أَنَّ رَجُلًا سَأَلَ طَاوُسًا جَالِسًا مَعَ الْقَوْمِ فَقَالَ: يَا أَبَا عَبْدِ الرَّحْمَنِ، مَتَى قِيلَ الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ؟ فَقَالَ طَاوُسٌ: أَمَا إِنَّهَا لَمْ تُقَلْ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)، وَلَكِنَّ بِلَالًا، سَمِعَهَا فِي زَمَانِ أَبِي بَكْرٍ بَعْدَ وَفَاةِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَقُولُهَا: رَجُلٌ غَيْرُ مُؤَذِّنٍ، فَأَخَذَهَا مِنْهُ، فَأَذَّنَ بِهَا فَلَمْ يَمْكُثْ أَبُو بَكْرٍ إِلَّا قَلِيلَا حَتَّى إِذَا كَانَ


1) الموطّا، ج1 ص72

2) المصنف، ج1 ص474

عُمَرُ قَالَ: «لَوْ نَهَيْنَا بِلَالًا عَنْ هَذَا الَّذِي أَحْدَثَ، وَكَأَنَّهُ نَسِيَهُ فَأَذَّنَ بِهِ النَّاسُ حَتَّى الْيَوْمَ؛ (1)

نیز از حسن بن مسلم روایت مى کند مردى از طاووس پرسید: از کى گفته شد الصَّلاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ؟ گفت: در زمان پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)گفته نشده بود ولى بلال پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و در زمان ابوبکر شنید که مردى غیرمؤذن آن را مى گوید از او فرا گرفت و با آن اذان مى گفت. پس از مدتى ابوبکر درگذشت و عمر گفت: کاش بلال را از آنچه پدید آورده نهى مى کردیم و گویا فراموش کرد و مردم با آن اذان گفتند تا به امروز».

«الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنْ النَّوْمِ» در زمان پیامبر در اذان نبوده است از این رو ابن حزم در کتاب «المحلی» خود می گويد:«وَقَالَ الْحَسَنُ بْنُ حَيٍّ: يُقَالُ فِي الْعَتَمَةِ " الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنْ النَّوْمِ، الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنْ النَّوْمِ " وَلَا نَقُولُ بِهَذَا أَيْضًا؛ لِأَنَّهُ لَمْ يَأْتِ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ (2)

"الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنْ النَّوْمِ" ما آن را قبول نداريم زيرا از رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) خدا نيامده است».

اعتراف ابوحنیفه به بدعت بودن «الصلاة خير من النوم»:

«ما روى عن ابى حنيفة كما في جامع المسانيد عنه عن حماد عن ابراهيم قال : سألته عن التثويب ؟ فقال : هو مما أحدثه الناس وهو حسن، مما أحدثوه. وذكر أن تثويبهم كان حين يفرغ المؤذن من اذانه: إن الصلاة خير من النوم "مرتين" قال: اخرجه الامام محمد بن الحسن (الشيبانى) في الاثار فرواه عن أبى حنيفة ثم قال محمد: وهو قول ابى حنيفة وبه نأخذ؛(3)


1) . المصنف، ج1 ص474؛كنز العمال في سنن الأقوال والأفعال ج8 ص357

2) . المحلى بالآثار، ج2 ص194

3) جامع المسانيد الامام الاعظم ، ج 1 ، ص 296

از حماد از ابراهیم نقل شده که گوید: از از ابوحنیفه درباره "الصَّلاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ" پرسیدم، گفت: از چیزهایى است که مردم پدید آورده اند و خوب است و گفته که وقتى مؤذن از اذان فارغ مى شود آن را دو بار بگوید. امام شیبانى هم آن را از ابوحنیفه روایت کرده و گفته که این نظر ابوحنیفه است و به آن عمل مى کنیم».

6. «تحریم متعه» فتواى عمر درباره متعه حجّ و متعه زنان:

در قرآن کریم متعه (صیغه) حلال شمرده شده است اما عمربن خطاب آن را حرام اعلام کرد. در بسياری از روايات اهل تسنن می بينيم كه صحابه آنان صراحتا می گويند که در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آلهو سلم)، ابوبکر و قسمتی از دوران خلافت عمر متعه می کرده و آن را جايز می دانسته اند:

«حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ رَافِعٍ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ أَخْبَرَنَا ابْنُ جُرَيْجٍ أَخْبَرَنِي أَبُو الزُّبَيْرِ قَالَ سَمِعْتُ جَابِرَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ يَقُول كُنَّا نَسْتَمْتِعُ بِالْقَبْضَةِ مِنْ التَّمْرِ وَالدَّقِيقِ الْأَيَّامَ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَأَبِي بَكْرٍ حَتَّى نَهَى عَنْهُ عُمَرُ فِي شَأْنِ عَمْرِو بْنِ حُرَيْثٍ؛ (1)

از جابربن عبدالله الأنصاری شنيدم که می گفت: ما در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابوبکر در مقابل يک مشت خرما يا آرد متعه می کرديم تا اين که عمر در قضيه عمرو بن حريث از آن نهی کرد».

شبيه همين روايت در مسند احمد و كتب ديگر ذكر شده است.(2)


1) صحيح مسلم، ج2 ص 1023 باب نكاح المتعة؛ الجمع بين الصحيحين، ج2 ص399؛سنن البيهقي الكبرى، ج7 ص237؛مسند أبي عوانة ج3 ص33؛مصنف، عبد الرزاق، ج7 ص500؛معرفة السنن والآثار، ج5 ص375 ؛التمهيد لابن عبد البر، ج10 ص112؛عون المعبود، ج6 ص101 و...

2) مسند أحمد بن حنبل، ج1 ص52 و ج3 ص325 و...

در منابع اهل خلاف آمده است که عمر بن خطاب در خطبه اى گفت:

«متعتان کانتا على عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) وأنا أنهى عنهما واُعاقب علیهما: متعة الحجّ ، ومتعة النساء؛(1)

دو متعه در زمان پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وجود داشت و حلال بود ولى من آن ها را حرام مى کنم و هر کس انجام دهد مجازاتش خواهم کرد: حجّ تمتّع و ازدواج موقّت».و در عبارت "جصّاص" آمده است :

«لوتقدّمت فیها لرجمت؛ (2)

اگر پیش از این آن را حرام کرده بودم انجام دهنده آن را سنگسار مى کردم».

مأمون، خلیفه عباسى درباره حلال بودن آن به همین حدیث استدلال نمود و تصمیم گرفت که حکم به حلال بودن آن را صادر کند(3)

و خطبه عمر درباره این دو متعه با الفاظ یاد شده، مورد اتّفاق همگان است. همچنین طبرى در کتاب المستبین از عمربن خطاب نقل کرده است:

«ثلاث کنَّ على عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)أنا محرّمهنَّ ومعاقب علیهنَّ : متعة الحجّ، ومتعة النساء، وحىَّ على خیر العمل فی الأذان؛(4)


1) المغنی ابن قدامة، ج 7 ص 527؛ المحلی، ابن حزم، ج7 ص 107؛تفسیر قرطبی، ج2 ص 167؛وکنزالعمال، ج 8 ص 293؛البیان و التبیین، جاحظ، ج 2 ص 223و. . .

2) . البیان والتبیین، جاحظ 2 : 223 [2/193]؛ أحکام القرآن ، جصّاص 1 : 342 و 345، و 2 : 184 [1/290 و 293 ; و 2/152]؛ التفسیر الکبیر2 : 167 ; و 3 : 201 و 202 [5/153 ، و 10/52 - 53]؛ کنز العمّال 8 : 293 [16/519 ، ح 45715 ; وص 521 ، ح 45722] .

3) وفیات الأعیان، 2 : 359 [6/150، شماره 793] .

4) التفسير والمفسرون، محمد حسين الذهبي، ج2 ص130

سه چیز در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)حلال بود و من آن ها را حرام اعلام مى کنم و هر کس انجام دهد او را مجازات خواهم کرد: حجّ تمتّع، ازدواج موقّت و حىّ على خیر العمل در اذان».

این گوشه اى از احادیث دو متعه است که بالغ بر بیش از چهل حدیث مى شود و برخى از آن ها صحیحه و برخى حسن است و همه دلالت بر این دارند که هر دو متعه در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)طبق آیات قرآن که در این باره نازل گردیده و طبق دلالت سنّت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، حلال بوده است و عمر نخستین کسى است که آن را حرام کرده است. نکته قابل ذکر این که: تنها دلیل نهى خلیفه از حج تمتع این است که وى از حالت مردم (که پس از پایان عمره در حالى که آب غسل از سر و صورتشان روان بوده براى اعمال حجّ به راه مى افتادند) خُرسند نبوده. غافل از این که خداوند متعال از حال مردم آگاه تر از او بوده و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز بنابر بر نص احادیث هنگام وضع این حکم و قانون قطعى و همیشگى تا روز قیامت، از این وضعیّت و حالت آگاه بوده است. امّا علّت نهى عمربن خطاب از ازدواج موقّت آن گونه که از سخنان خودش بر مى آید این است که ازدواج موقّت را زنا مى شمرده است و از این رو در حدیثى گفته است:

«بیّنوا حتّى یُعرف النکاح من السفاح؛ (1)

حکم را بیان کنید تا ازدواج حلال از زنا باز شناخته شود».

با توجه به مطالبی که بیان شد از اهل تسنن سوال می کنیم: چیزی که خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)حلال دانسته اند عمربن خطاب با چه اجازه ای و به چه


1) کنز العمّال، 8ج ص 294 [16/522 ، ح 45726] به نقل از طبرى؛ شفیعى شاهرودى، گزیده اى جامع از الغدیر، ص 548

حقی آن را حرام اعلام کرده؟ آیا عقل عمر از عقل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)و خدا بیشتر است؟

7. «تکتف» در نماز:

«تکتّف» یعنی گذاشتن کف دست راست بر پشت دست چپ یا مطلق نهادن یکی از دو دست بر دیگری در حال قرائت نماز كه از آن با تعبيرهاى:«تكتّف»، «قبض» و «تكفير» ياد مى شود و این عمل نزد غالب اهل تسنن، سنّت است. از نظر فقيهان شيعه، نماز پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)فاقد تكتّف بوده و از اين رو اين عمل، بدعت، حرام و موجب بطلان نماز است. شيخ صدوق از اميرالمومنین (علیه السلام) چنين آورده است:

«قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام)لَا يَجْمَعُ الْمُسْلِمُ يَدَيْهِ فِي صَلَاتِهِ وَ هُوَ قَائِمٌ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ يَتَشَبَّهُ بِأَهْلِ الْكُفْرِ يَعْنِي الْمَجُوس؛ (1)

ص: 622 (التكفير بدعة عند أصحابنا موجب لبطلان الصلاة. و حكى عن الطحاوى- الفقيه الشافعى أولا و الحنفيّ آخرا- في اختلاف الفقهاء عن مالك قال: ان وضع اليدين أحدهما على الأخرى انما يفعل في صلاة النوافل في طول القيام، و تركه أحبّ الى. و في المحكى عن الليث بن سعد أنّه قال: سدل اليدين في الصلاة أحبّ الى، الا أن يطيل القيام) ؛بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌81، ص: 325

مسلمان در نمازش در حالى كه در برابر خداوند متعال ايستاده دستان خود را بر هم نمى نهد تا شبيه كافران "يعنى مجوس" شود».

از امام باقر (علیه السلام)نيز نقل است كه فرمود:

«عَلَيكَ بِالإِقبَالِ عَلَى صَلاَتِكَ ... وَ لَا تُكَفِّر ، فَإِنَّمَا يَفعَلُ ذَلِكَ المَجُوسُ؛(2)

بر تو باد كه به نمازت روى آورى... و دستانت را بر هم منه كه تنها مجوس چنين مى كنند».


1) الخصال، ج‌2،

2) . الكافي (ط - الإسلامية)، ج‌3، ص: 299

جالب اینجاست که یهودیان نیز هنگام نماز خواندن چنین می کنند و مهر نیز ندارند! و هیچ بعید نیست با توجه به نفوذ یهود در اسلام بعد از شهادت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) توسط عاملان خود، این سیره و روش را در بین مسلمانان مرسوم کردند. نفوذیان، این سیره و روش را در بین مسلمانان مرسوم کردند. اما برخى از فقها، پيشينه ی دست روى دست نهادن در نماز را اين گونه نقل كرده اند:

«فإنه حُكي عن عمر لمّا جيء بأسارى العجم كَفَّروا أمامه، فسأل عن ذلك، فأجابوه بأنّا نستعمله خضوعاً و تواضعاً لملوكنا، فاستحسن هو فعلُه مع اللَّه تعالى فى الصلاة؛ (1)

از عمر حكايت شده است كه چون اسيران عجم را به نزدش آوردند آنان در برابر او دستانشان را بر هم نهادند. وى درباره اين كارشان پرسيد. آنان پاسخ دادند: ما از سر تواضع و فروتنى براى پادشاهانمان چنين مى كنيم و او نيز انجام دادن چنين كارى را در نماز در برابر خداوند متعال نيكو شمرد».

جالب اینجاست که مذاهب اهل تسنن در اين مساله به هر دری زده‌اند تا آن را اثبات کنند اما به دليل قانع كننده‌ای نه تنها بر استحباب «تکتف» در نماز، بلكه بر جواز آن هم دست نيافته‌اند بلكه می‌توان گفت دليل بر خلاف ديدگاه آن‌ها وجود دارد و رواياتی كه از شيعه و اهل تسنن در باب كيفيت نماز رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)نقل شده است اشاره‌ای به «قبض» نكرده‌اند. «قبض» بدعتی است كه پس از شهادت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پديدار شده است. سند ما در اين زمينه دو حديث صحيح است كه يكی از طريق اهل


1) . جواهر الكلام، ج 11 ص 19

تسنن و ديگری از طريق شيعه روايت شده و هر دو دليل قاطعی هستند كه سيره پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بيت (علیهم السلام)بر رها كردن دست‌ها در نماز بوده و گرفتن يكی از دو دست به وسيله ديگری به نشانه خضوع در نماز، پس از شهادت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ساخته و پرداخته شده است:

الف) حديث ابو حميد ساعدی: اين حديث را بسياری از محدثان اهل تسنن روايت كرده‌اند در اینجا به نقل از بيهقی بیان می کنیم:

«اخبرنا ابوعبداللّه الحافظ فقال ابو حميد الساعدي: انا اعلمكم‌بصلاة رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم)قالوا: لم، ما كنت اكثرنا له تبعا و لا اقد مناله صحبته؟! قال: بلي، قالوا: فاعرض علينا، فقال:كان رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم)اذا قام الي الصلاة رفع يده حتي يحاذي بهما منكبيه، ثم يكبر حتي يقر كل عضو منه في موضعه معتدلا، ثم يقرا، ثم يكبر و يرفع يديه حتي يحاذي بهما منكبيه، ثم يركع و يضع راحتيه علي ركبتيه، ثم يعتدل و لاينصب راسه و لايقنع، ثم يرفع راسه فيقول: سمع اللّه لمن حمده، ثم يرفع يديه حتي يحاذي بهما منكبيه حتي يعود كل عظم منه الي موضعه معتدلا، ثم يقول: اللّه اكبر، ثم يهوي الي الارض فيجافي يديه عن جنبيه، ثم يرفع راسه فيثني رجله اليسري فيقعد عليها و يفتح اصابع رجليه اذا سجد، ثم يعود، ثم يرفع،فيقول: اللّه اكبر، ثم يثني برجله فيقعد عليها معتدلا حتي يرجع او يقر كل عظم موضعه معتدلا، ثم يصنع في الركعة الاخري مثل ذلك،ثم اذا قام من الركعتين كبر و رفع يديه حتي يحاذي بهما منكبيه كما فعل او كبر عند افتتاح صلاته، ثم يصنع مثل ذلك في بقية صلاته حتي اذا كان في

السجدة التي فيها التسليم اخر رجله اليسري و قعد متوركا علي شقه الايسر. فقالوا جميعا: صدقه كذا كان يصلي رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ (1)

ابوعبداللّه حافظ برای ما نقل كرد كه ابو حميد ساعدی گفت: من داناترين شما به كيفيت نماز رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)هستم. به او گفتند: چگونه چنين چيزی ممكن است در حالی كه تو بيشتر از ما با پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نبوده‌ای؟ گفت: آری. به او گفتند: پس آنچه را ديده‌ای بر ما عرضه كن. گفت: وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌خواست نماز بخواند دستان خود را تا شانه هايش بالا می‌برد. آن گاه تكبير می‌گفت تا اين كه هر عضوی از او در جايگاه خود آرام می‌گرفت. سپس قرائت را آغاز می‌كرد و پس از پايان قرائت، تكبير می‌گفت و دستانش را تا شانه‌های خود بالا می برد. آن‌گاه ركوع می كرد و كف دستان خود را بر زانوانش قرار می داد و آرام می‌گرفت و سرش را نه بالا می‌گرفت و نه فرو می انداخت. آن گاه بلند می شد و می‌گفت: سمع اللّه لمن حمده. سپس دستان خود را تا شانه‌هايش بالا می‌برد تا اين كه هر عضوی از او در جايگاه خود آرام می‌گرفت و می‌گفت: اللّه اكبر. آن گاه فرود می‌آمد و دستانش را مقداری با فاصله از دو پهلو بر زمين می‌گذاشت. سپس سرش را از زمين برداشته پای چپش را تا می‌كرد و روی آن می‌نشست و هنگامی كه به سجده می‌رفت انگشتان پاها را از يكديگر باز می‌كرد. سپس بر می‌گشت و پس از آن، سر را از زمين برمی‌داشت و می‌گفت: اللّه اكبر. سپس پايش را تا می‌كرد و روی آن آرام می‌نشست به گونه‌ای كه هر عضوی به آرامی در جايگاه خود قرار گيرد.سپس همين روند را در ركعت دوم انجام می‌داد. آن گاه وقتی ركعت دوم تمام می‌شد بر


1) السنن، بيهقي، ج 2، ص 72، 73، 101، 102؛السنن، ابوداوود، ج 1، ص 194 باب «افتتاح الصلاة »، ح 730 آ736، ترمذي، السنن، ج 2، ص 98، باب «صفة الصلاة »، مسنداحمد، ج 5، ص 424، و ابن خزيمه درصحيحش باب «الاعتدال في الركوع »، شماره 587

می‌خاست و تكبير می‌گفت و دستانش را تا شانه هايش همچون آغاز نماز بالا می‌برد و همين اعمال را تا آخر نماز ادامه می‌داد تا اين كه سجده آخر را انجام می‌داد و سپس از سجده آخر به صورت تورک بر نيم تنه چپ می‌نشست. پس از بيان كيفيت نماز رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به وسيله ابو حميد ساعدی، همگی گفتند: راست گفت. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنين نماز می‌خواند».

ب) حديث حماد بن عيسی؛ حماد بن عيسی از امام صادق (علیه السلام)نقل كرده كه فرمود:

«مَا أَقْبَحَ بِالرَّجُلِ أَنْ يَأْتِيَ عَلَيْهِ سِتُّونَ سَنَةً أَوْ سَبْعُونَ سَنَةً فَمَا يُقِيمُ صَلَاةً وَاحِدَةً بِحُدُودِهَا تَامَّة؛(1)

چه زشت است برای مرد كه شصت يا هفتاد سال از سن او گذشته و يک نماز با تمام حدود آن اقامه نكرده باشد».

حماد می‌گويد: با اين سخن، احساس حقارتی به من دست داد. از اين رو گفتم: فدايت شوم! نماز با تمام حدود آن را به من بياموز:

«فقام ابوعبداللّه (علیه السلام) مستقبل القبلة منتصبا فارسل يديه جميعا علي فخذيه قد ضم اصابعه و قرب بين قدميه حتي كان بينهما ثلاثة اصابع مفرجات، و استقبل باصابع رجليه(جميعا) لم يحرفهماعن القبلة بخشوع و استكانة، فقال: اللّه اكبر، ثم قرا الحمد بترتيل و قل هو اللّه احد، ثم صبر هنيئة بقدر ما تنفس و هو قائم، ثم قال: اللّه اكبر و هو قائم، ثم ركع و ملاكفيه من ركبتيه مفرجات و رد ركبتيه الي خلفه حتي استوي ظهره، حتي لوصبت [صب] عليه قطرة ماء او دهن لم تزل لاستواء ظهره و تردد ركبتيه الي خلفه و نصب عنقه، و غمض عينيه ثم سبح ثلاثا بترتيل و قال:


1) . وسائل الشيعة، ج‌5، ص: 459؛الأمالي( للصدوق)، النص، ص: 413

سبحان ربي العظيم و بحمده، ثم استوي قائما، فلما استمكن من القيام، قال:سمع اللّه لمن حمده، ثم كبر و هو قائم و رفع يديه حيال وجهه و سجد و وضع يديه الي‌الارض قبل ركبتيه و قال: سبحان ربي الاعلي و بحمده ثلاث مرات و لم يضع شيئا من بدنه علي شي‌ء منه و سجد علي ثمانية اعظم: الجبهة، و الكفين و عيني الركبتين، و انامل ابهامي الرجلين، و الانف، فهذه السبعة فرض، و وضع الانف علي‌الارض سنة و هو الارغام، ثم رفع راسه من السجود فلما استوي جالسا، قال: اللّه اكبر، ثم قعد علي جانبه الايسر و وضع ظاهر قدمه اليمني علي باطن قدمه اليسري و قال: استغفر اللّه ربي و اتوب اليه، ثم كبر و هو جالس و سجد الثانية و قال كما قال في الاولي و لم يستعن بشي‌ء من بدنه علي شي‌ء منه في ركوع و لاسجود و كان مجنحا و لم يضع ذراعيه علي الارض، فصلي ركعتين علي هذا. ثم قال: يا حماد هكذا صل و لا تلتفت و لا تعبث بيديك و اصابعك و لا تبزق عن يمينك و لا(عن) يسارك و لابين يديك؛ (1)

پس امام صادق (علیه السلام)برخاست و مقابل قبله راست ايستاد و دو دستش را بر ران هايش گذاشت. انگشتان دست را به هم چسبانده، پاها را به هم نزديک كرد به طوری كه فاصله بين آن‌ها به اندازه سه انگشت باز بود. تمام انگشتان پاها را با خضوع و خشوع رو به قبله قرار داد، آن گاه گفت: اللّه اكبر. سپس سوره حمد و توحيد را با ترتيل قرائت كرد. آن گاه در حالی كه ايستاده بود مقدار كمی به اندازه يک نفس كشيدن صبر كرد و گفت: اللّه اكبر. پس از آن، به ركوع رفته تمام كف دستانش را با انگشتانباز روی زانوانش قرار داد و زانوانش را به عقب راند به گونه‌ای كه پشتش صاف شد؛ چنان كه اگر قطره‌ای آب يا روغن روی آن ريخته می‌شد به سبب صاف


1) . وسائل الشيعة، ج‌5، ص: 459؛الأمالي( للصدوق)، النص، ص: 413

بودن كمر و تمايل زانوها به عقب حركت نمی‌كرد و گردنش را كشيد و چشمانش را بست. سپس سه بار با ترتيل گفت:«سبحان ربی العظيم و بحمده». بعد بلند شد و وقتی به خوبی ايستاد گفت: «سمع اللّه لمن حمده». سپس ايستاده تكبير گفت و دستانش را تا مقابل صورت بالا برد و سجده كرد و دستانش را قبل از زانوان بر زمين نهاد و سه بار گفت:«سبحان ربي الاعلي و بحمده» و در حال سجده فقط هشت موضع از بدنش را بر زمين قرار داد: پيشانی، دو كف دست، دو زانو، دو انگشت بزرگ پاها، بينی كه از اين هشت موضع، هفت موضع اول واجب و قراردادن بينی بر زمين كه به آن ارغام (بينی به خاک ماليدن) می گويند مستحب است. آن گاه سر از سجده برداشت و چون راست شد گفت: «اللّه اكبر». سپس بر طرف چپ بدن نشست و روی پای راست را بر كف پای چپ قرار داده گفت: «استغفراللّه ربی و اتوب اليه» و در همان حالی كه هنوز نشسته بود تكبير گفت و به سجده دوم رفت و آنچه را در سجده اول گفته بود در اين سجده هم گفت. نه در ركوع و نه در سجده هيچ قسمتی از بدنش را تكيه گاه قسمت ديگر آن قرار نداد و در اين دو حال، دستانش از بدن باز بود و در سجده، آرنج‌هايش را بر زمين نگذاشت و به همين ترتيب، دو ركعت نماز خواند. سپس فرمود: ای حماد! اين چنين نماز بخوان و هنگام نماز به اطرافت نگاه و با دستان و انگشتانت بازی مكن و به اطرافت آب دهان نينداز».

همچنان كه ملاحظه می‌شود در اين دو روايت كه درصدد بيان كيفيت نماز واجب هستند هيچ اشاره‌ای به مساله قبض با اقسام گوناگون آن نشده است در حالی كه اگر اين عمل، سنت بود امام بيان آن را ترک نمی‌كرد. او با عمل خود، نماز رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) را برای ما به نمايش می‌گذارد زيرا اين كيفيت را از پدرش، امام باقر (علیه السلام)و او هم از پدرانش از اميرالمومنین (علیهم السلام) و از رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)دريافت كرده است. بنابراين تکتف

بدعت شمرده می‌شود زيرا وارد كردن چيزی در شريعت است كه جزو آن نيست.

8. دیدگاه عمر بن خطاب در مورد «حج تمتّع» چه بود؟

حج تمتّع در قرآن کریم آمده و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)به آن دستور داده اند اما در کتاب های تاریخی و حدیثی فراوانی نقل شده که غاصب دوم بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و برخلاف قول و نظر صریح او از فریضه «حج تمتع» نهی کرد. ابن عمر و ابن عباس از کسانی بودند که این نهی را «بدعت» دانسته اند. از ابورجاء نقل شده است: عمران بن حصین گفته: آیه حجّ تمتّع در قرآن نازل شد و به دنبال آن پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)به ما دستور داد به آن عمل کنیم و پس از آن نه آیه اى براى نسخ آن نازل گردید و نه پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)تا زمانى که از دنیا رفت از آن نهى کرد بلکه شخصى به دلخواه خود درباره آن رأیى صادر کرد. (1)

ابن کثیر در «تفسیر» خود به نقل از بخارى مى گوید: این مطلبى را که بخارى در اینجا سربسته گفته در جاى دیگر صریحاً گفته شده که «عمر مردم را از حجّ تمتّع منع کرده است» (2)و قسطلانى در «إرشاد» مى گوید: «او [عمر] بود که از آن نهى کرد». (3)همچنین از ابوموسى نقل شده است :


1) . صحیح مسلم، ج1 ، ص 474 [ج3، ص71 ، ح 172 ، کتاب الحجّ] ؛ و نیز مراجعه شود: صحیح مسلم [ج3، ص71، ح 169 - 171 ، کتاب الحجّ] . و قرطبى نیز آن را با همین لفظ در تفسیر خود، ج 2 ، ص 365 [ج2، ص258] روایت کرده است . و نیز مراجعه شود: صحیح بخارى، ج3 ؛ ص 151 [ج2، ص569 ، ح 1496] ، طبع سال 1272 ؛ و صحیح بخارى ، کتاب التفسیر ، سوره بقره ،ج 7 ، ص 24 [ج4، ص642 ، ح 4246].

2) تفسیر ابن کثیر، ج 1 ، ص 223

3) إرشاد الساری، ج10، ص61 ، ح 4518

«وى به حلال بودن حجّ تمتّع فتوا مى داد. مردى به او گفت: مواظب برخى از فتواهایت باش زیرا خبر ندارى که پس از تو امیرالمومنین درباره مراسم حجّ چه تغییرى پدید آورده است. ابوموسى مى گوید: تا این که من با عمر ملاقات کرده از او درباره این مسأله پرسیدم. او پاسخ داد: من مى دانم که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و یارانش حجّ تمتّع به جا مى آورده اند ولى من دوست ندارم مردم در منطقه اراک نزدیکى کرده و در حالى که قطرات آب غسل از سر و صورت آن ها مى چکد براى انجام اعمال حجّ به راه افتند».(1)

همچنین از "سالم" نقل شده است: من با ابن عمر در مسجد نشسته بودم که مردى از اهل شام وارد شد و از حجّ تمتّع پرسید. ابن عمر گفت: «حسنٌ جمیل؛ نیکو و زیباست». مرد شامى گفت: پدرت از آن نهى مى کرد! ابن عمر گفت:«ویلک! فإن کان أبی نهى عنها وقد فعله رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)وأمر به أفبقول أبی آخذ أم بأمر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)؟! قم عنّی؛ واى بر تو اگر پدرم از آن نهى کرده امّا پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)خود آن را انجام و بدان فرمان داده است آیا به فرمان پدرم عمل کنم یا به فرمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)؟! برخیز از من دور شو».(2)

و از ابن عبّاس نقل شده است: وى به کسى که با او درباره حجّ تمتّع با استدلال به عمل ابوبکر و عمر بحث و مجادله مى کرد گفت:


1) صحیح مسلم، ج1، ص 472 [ج3، ص67، ح 157 ، کتاب الحجّ]؛سنن ابن ماجه، ج 2 ، ص 229 [ج2، ص992، ح 2979]؛مسند أحمد، ج 1 ، ص 50 [ج1، ص81 ، ح 353]؛السنن الکبرى، ج 5 ، ص 153 [ج2، ص348 ، ح 3715]

2) تفسیر قرطبى، ج 2 ، ص 365 [ج2، ص258] به نقل از دار قطنى.

«یوشک أن ینزل علیکم حجارة من السماء أقول: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، وتقولون : قال أبو بکر وعمر؛ (1)

نزدیک است که از آسمان بر سر شما سنگ ببارد؛ من مى گویم: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)چنین فرموده است شما مى گویید: ابوبکر و عمر چنان گفته اند».(2)

9. حذف «حّى على خیر العمل» از اذان:

با توجّه به این که «حّى على خیر العمل» جزء اذان است چرا اهل تسنن آن را حذف کرده اند؟ شیعه به پیروى از روایات ائمه (علیهم السلام)، «حَىَّ عَلى خَیْرِالْعَمَلِ» را جزء اذان دانسته و بلال هم در اذان صبح آن را مى گفت. گروه زیادى از صحابه هم در اذان آن را مى گفتند. اما عمر در زمان خلافتش دستور داد این جمله را از اذان حذف کنند. محققان اهل تسنن هم این را قبول دارند. سعد تفتازانى در حاشیه بر شرح عضدى گفته: عمربن خطاب خطبه خواند و گفت: اى مردم! سه چیز در روزگارپیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که من از آن ها نهى مى کنم و بر آن ها کیفر مى دهم: یکى متعه زنان، دیگرى متعه حج و سومى «حَىَّ عَلى خَیْرِالْعَمَلِ»؛ که پیش تر به این مطلب نیز اشاره شد.

نکته مهم و قابل توجه اینجاست که چرا باید بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)این بدعت گذاشته شود و «خیر العمل» را از اذان و اقامه حذف کنند؟ دلیل آن را می توان از روایت امام کاظم (علیه السلام) دریافت:


1) زاد المعاد ، ابن قیّم، ج 1 ، ص 215 [ج1، ص209] ؛ وحاشیه شرح المواهب، ج 2 ، ص 328

2) گزیده ای جامع از الغدیر، ص 547

«حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُبْدُوسٍ النَّيْسَابُورِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ قُتَيْبَةَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عُمَيْرٍ أَنَّهُ سَأَلَ أَبَا الْحَسَنِ (علیه السلام)عَنْ حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ لِمَ تُرِكَتْ مِنَ الْأَذَانِ فَقَالَ تُرِيدُ الْعِلَّةَ الظَّاهِرَةَ أَوِ الْبَاطِنَةَ قُلْتُ أُرِيدُهُمَا جَمِيعاً فَقَالَ أَمَّا الْعِلَّةُ الظَّاهِرَةُ فَلِئَلَّا يَدَعَ النَّاسُ الْجِهَادَ اتِّكَالًا عَلَى الصَّلَاةِ وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَإِنَّ خَيْرَ الْعَمَلِ الْوَلَايَةُ فَأَرَادَ مَنْ أَمَرَ بِتَرْكِ حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ مِنَ الْأَذَانِ أَلَّا يَقَعَ حثا [حَثٌ] عَلَيْهَا وَ دعا [دُعَاءٌ] إِلَيْهَا؛(1)

فضل بن شاذان از ابن ابی عمیر نقل می کند که از امام کاظم (علیه السلام)پرسید: به چه علت "حی علی خیر العمل" از اذان حذف شد؟ حضرت فرمودند: علت ظاهری آن را می خواهی بدانی یا علت واقعی و باطنی اش را؟ عرض کرد: هر دو را. امام (علیه السلام) فرمود: علت ظاهری اش آن است که مردم با تمسک به آن از جهاد سرباز نزنند و نگویند بهترین عمل نماز است، پس جهاد نروند؛ اما علت حقیقی آن است که چون بهترین عمل "ولایت" است کسی که این عبارت را از اذان حذف کرده است خواسته تا مردم به سوی آن کشیده نشده و دعوت نشوند».

در مورد این روایت می توان گفت: چه بسا این مطلب که بهترین عمل، ولایت است در میان مردم مشهور بوده. لذا حذف شده تا این که در سال های بعد برای مردم چنین سوالی پیش آید که بهترین عمل چیست؟ اگر نماز بهترین عمل است چرا به جهاد می رویم یا دیگر واجبات و مستحبات مانند انفاق و صدقه را انجام دهیم؟ چنین سوالاتی می تواند مردم را به پرسش از اهل بیت (علیهم السلام) وادار کند و حتماً جوابی که از این پرسش ها می گیرند مطابق میل دستگاه های حکومتی نبوده است.


1) . علل الشرائع، ج‌2، ص: 368

هم چنین به نظر می رسد علت اصلی حذف "حی علی خیر العمل" از اذان توسط عمربن خطاب به این دلیل است که این جماعت بارها از لسان مبارک پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیده بودند که بهترین عمل خیر، ولایت و محبت امیرالمومنین (علیه السلام) است. لذا این امر بر مخالفین و منکرین سخت آمده بود و بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)تاب و توان شنیدن این فضیلت امیرالمومنین (علیه السلام) را بالای مأذنه ها نداشتند از این رو از سر بغض و کینه و حسد آن را از اذان حذف کردند.

بدعت های عثمان

1. بدعت در «نماز مسافر»:

از جمله بدعت های غاصب سوم، بدعت در نماز مسافر است بدین صورت که در سفر نماز را کامل خواند! در حالی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حتی دو غاصب قبلی او نیز همیشه در سفر نماز را شکسته می خواندند:«وَحَدَّثَنَا أَبُو بَكْرِ بْنُ أَبِي شَيْبَةَ، حَدَّثَنَا أَبُو أُسَامَةَ، حَدَّثَنَا عُبَيْدُ اللهِ، عَنْ نَافِعٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ، قَالَ: «صَلَّى رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِمِنًى رَكْعَتَيْنِ، وَأَبُو بَكْرٍ بَعْدَهُ، وَعُمَرُ بَعْدَ أَبِي بَكْرٍ، وَعُثْمَانُ صَدْرًا مِنْ خِلَافَتِهِ، ثُمَّ إِنَّ عُثْمَانَ صَلَّى بَعْدُ أَرْبَعًا»، فَكَانَ ابْنُ عُمَرَ إِذَا صَلَّى مَعَ الْإِمَامِ صَلَّى أَرْبَعًا، وَإِذَا صَلَّاهَا وَحْدَهُ صَلَّى رَكْعَتَيْنِ؛ (1)

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نماز را در «منی» دو رکعتی می‌خواندند. ابابکر و عمر نیز در زمان خلافتشان دو رکعتی می‌خواندند. عثمان هم در اوایل خلافتش دو رکعتی می‌خواند ولی بعد از آن چهار رکعتی می‌خواند و ابن عمر (در


1) صحیح مسلم، ج1 ص482؛السنن الكبرى، ج3 ص180 و ج8 ص552

زمان خلافت عثمان) هر وقت با امامی (در منی) نماز می‌خواند آن را چهار رکعتی می‌خواند و در مواقع تنهایی دو رکعتی می‌خواند».

و نسايی اين گونه در کتاب خود می آورد:

«أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَلَمَةَ، قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ وَهْبٍ، عَنْ يُونُسَ، عَنْ ابْنِ شِهَابٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِي عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: «صَلَّى رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِمِنًى رَكْعَتَيْنِ، وَصَلَّاهَا أَبُو بَكْرٍ رَكْعَتَيْنِ، وَصَلَّاهَا عُمَرُ رَكْعَتَيْنِ، وَصَلَّاهَا عُثْمَانُ صَدْرًا مِنْ خِلَافَتِهِ» (1)

و در صحیح بخاری می خوانیم:

«حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ عُرْوَةَ، عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا، قَالَتْ: «الصَّلاَةُ أَوَّلُ مَا فُرِضَتْ رَكْعَتَيْنِ، فَأُقِرَّتْصَلاَةُ السَّفَرِ، وَأُتِمَّتْ صَلاَةُ الحَضَرِ» قَالَ الزُّهْرِيُّ: فَقُلْتُ لِعُرْوَةَ: مَا بَالُ عَائِشَةَ تُتِمُّ؟ قَالَ: تَأَوَّلَتْ مَا تَأَوَّلَ عُثْمَانُ؛ (2)

(در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)) وقتى نماز سفر واجب شد دو ركعت بود. نماز سفر به همين گونه ماند و نماز حضر كامل شد. زهرى مى گويد به عروه گفتم: پس چرا عايشه در سفر تمام مى خواند؟ عروه گفت: او اجتهاد مى كند چنان كه عثمان نيز اجتهاد نمود!»

این روایت یعنی اینکه ابتدا عثمان بر خلاف سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، در نماز مسافر بدعت ایجاد کرد و نماز را در سفر کامل خواند و سپس عایشه هم از او تبعیت کرد! در روایات اهل تسنن در کتب صحیحشان آمده است پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نمازش را خارج از مدینه شکسته می خواند. روایات


1) السنن الصغرى للنسائي، ج3 ص121

2) صحيح البخاري، ج2 ص44؛صحيح مسلم، ج1 ص478

فراوانی از «صحیح بخاری» و «صحیح مسلم» وجود دارد که هر گاه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از مدینه خارج می شدند نماز خود را شکسته می خواندند:

«حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ المُنْكَدِرِ، وَإِبْرَاهِيمَ بْنِ مَيْسَرَةَ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، قَالَ: صَلَّيْتُ الظُّهْرَ مَعَ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِالْمَدِينَةِ أَرْبَعًا، وَبِذِي الحُلَيْفَةِ رَكْعَتَيْنِ؛ (1)انس بن مالک می گوید: نماز ظهر را در مدینه با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)چهار رکعت و نماز عصر را در ذوالحلیفه - در سفر - دو رکعت خواندم».

«وَحَدَّثَنَا أَبُو بَكْرِ بْنُ أَبِي شَيْبَةَ، وَأَبُو كُرَيْبٍ، وَزُهَيْرُ بْنُ حَرْبٍ، وَإِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، قَالَ إِسْحَاقُ: أَخْبَرَنَا، وَقَالَ الْآخَرُونَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللهِ بْنُ إِدْرِيسَ، عَنِ ابْنِ جُرَيْجٍ، عَنِ ابْنِ أَبِي عَمَّارٍ، عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ بَابَيْهِ، عَنْ يَعْلَى بْنِ أُمَيَّةَ، قَالَ: قُلْتُ لِعُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ: {لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلَاةِ، إِنْ خِفْتُمْ أَنْ يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا} فَقَدْ أَمِنَ النَّاسُ، فَقَالَ: عَجِبْتُ مِمَّا عَجِبْتُ مِنْهُ، فَسَأَلْتُ رَسُولَ اللهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)عَنْ ذَلِكَ، فَقَالَ «صَدَقَةٌ تَصَدَّقَ اللهُ بِهَا عَلَيْكُمْ، فَاقْبَلُوا صَدَقَتَهُ؛ (2)

به عمر بن خطاب گفتم: اگر آن روز از كفار می‌ترسيدید و در نتيجه نماز را شكسته می‌خوانديد امروز كه مردم در امنيت به سر می‌برند چه لزومی دارد كه در سفر نماز را شكسته بخوانيد؟ عمر گفت: من هم در اين حكم تعجب كرده بودم. از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) علتش را پرسيدم فرمود: اين منتی است كه خداوند بر شما نهاده است، پس صدقه الهی را پذيرا شويد».


1) صحیح مسلم، ج2، ص144

2) همان ، ج1 ص478

جالب این جاست که فرزند عمربن خطاب می گوید: هر کسی نماز مسافر را کامل بخواند «کافر» است. در کتاب «المحلی» ابن حزم می گوید:

«عَنْ نَافِعٍ عَنْ ابْنِ عُمَرَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ: صَلَاةُ السَّفَرِ رَكْعَتَانِ مَنْ تَرَكَ السُّنَّةَ فَقَدْ كَفَرَ؛(1)ابن عمر گوید: نماز مسافر دو رکعتی است و هر که سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را ترک کند «کافر» است».

2. بدعت در «تکبیر»:

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)قبل و بعد از سجده «تکبیر» می گفت اما عثمان این «تکبیر» را ترک کرد! عثمان بن عفان در اجزاء نماز نيز اجتهاد می كرد پس برای رفتن به سجود و پس از برخاستن از سجود تكبير نمی‌گفت. امام اهل تسنن "احمد بن حنبل" در مسندش، از عمران بن حصين نقل می‌كند كه گفت:

«حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَهَّابِ، حَدَّثَنَا خَالِدٌ، عَنْ رَجُلٍ، عَنْ مُطَرِّفِ بْنِ الشِّخِّيرِ، عَنْ عِمْرَانَ بْنِ حُصَيْنٍ قَالَ:"صَلَّيْتُ خَلْفَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام) صَلَاةً ذَكَّرَنِي صَلَاةً صَلَّيْتُهَا مَعَ رَسُولِ اللهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)وَ الْخَلِيفَتَيْنِ. قَالَ: فَانْطَلَقْتُ فَصَلَّيْتُ مَعَهُ، فَإِذَا هُوَ يُكَبِّرُ كُلَّمَا سَجَدَ وَكُلَّمَا رَفَعَ رَأْسَهُ مِنَ الرُّكُوعِ. فَقُلْتُ يَا أَبَا نُجَيْدٍ: مَنْ أَوَّلُ مَنْ تَرَكَهُ؟ قَالَ: عُثْمَانُ بْنُ عَفَّانَ حِينَ كَبِرَ وَضَعُفَ صَوْتُهُ تَرَكَهُ؛ (2)


1) المحلى بالآثار ج3 ص186؛أحكام القرآن ج3 ص233

2) مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 44

عمران پسر حُصَین می گوید: پشت سر علی بن ابی طالب (علیه السلام) نماز خواندم. اين نماز مرا به ياد نمازی انداخت كه با رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و دو خليفه ابوبكر و عمر خوانده بودم. گويد: در نماز هر وقت علی به سجده می‌خواست برود تكبير می‌گفت و هر وقت سر از سجده بر می‌داشت نيز تكبير می‌گفت. راوی می‌گويد: ای ابونجيد! اولين كسی كه اين تكبير را ترک كرد كه بود؟ گفت: عثمان بود زيرا پير شده بود و صدايش ناتوان بود، لذا ترک كرد!»خلاصه اینکه ابوبکر و عمر و عثمان رفته رفته سنت های پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را تغییر دادند چنان چه انس بن مالک در صحیح بخاری می گوید تمام سنت های پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)عوض شد:

«دخلت علي أنس بن مالك بدمشق و هو يبكي، فقلت له: ما يبكيك؟ فقال: لا أعرف شيئا مما أدركت إلا هذه الصلاة و هذه الصلاة قد ضيعت؛(1)

در دمشق وارد بر أنس بن مالک شدم و ديدم گريه می‌كند. علتش را سؤال كردم و گفت: آنچه كه از سنت پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌دانستم همه‌اش از بين رفته است غير از نماز كه آن هم ضايع و نابود شد».

3. بدعت در «وضو و نماز»:

الف) طبق روایات اهل تسنن عثمان اولین کسی بود که در وضو اختلاف به وجود آورد:

«عَن اَبی مالِکٍ الدَّمِشْقی قالَ: حُدِّثْتُ اَنَّ عُثْمانَ بْنَ عَفّانٍ اِخْتَلَفَ فی خِلافَتِهِ فِی الْوُضُوءِ؛(2)


1) صحيح البخاري - كتاب مواقيت الصلاة - باب تضييع الصلاة عن وقتها، ح 50

2) کنزالعمال ج9 ص443 ح 26890

ابومالک دمشقی گفت: برایم روایت شده که عثمان در زمان خلافتش در وضو اختلاف به وجود آورد!»

ب) عثمان حتی نماز را هم به رای خودش و برخلاف سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عوض می کرد!:«هَذَا إِمَامُكُمْ عُثْمَانُ يُصَلِّي رَكْعَتَيْنِ وَهُوَ مُقِيمٌ، فَقَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)يَنْزِلُ عَلَيْهِ الْوَحْيُ وَالنَّاسُ يَوْمَئِذٍ الإِسْلامُ فِيهِمْ قَلِيلٌ، ثُمَّ أَبُو بَكْرٍ مِثْلُ ذَلِكَ، ثُمَّ عُمَرُ، فَضَرَبَ الإِسْلامُ بِجِرَانِهِ، فَصَلَّى بِهِمْ عُمَرُ حَتَّى مَاتَ رَكْعَتَيْنِ، فَقَالَ عُثْمَانُ: هَذَا رَأْيٌ رَأَيْتُهُ؛ (1)

عثمان در مِنا نماز را برخلاف سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تمام خواند و وقتی با اعتراض شدید صحابه و عبدالرحمان بن عوف روبرو شد و نتوانست به آنان جوابی بدهد گفت: این رأیی است که خود بر آن شدم!»

ج) عثمان ابتدا پایش را در وضو مسح می کرد:

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بِشْرٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا سَعِيدُ بْنُ أَبِي عَرُوبَةَ، عَنْ قَتَادَةَ، عَنْ مُسْلِمِ بْنِ يَسَارٍ، عَنْ حُمْرَانَ، قَالَ: دَعَا عُثْمَانُ بِمَاءٍ فَتَوَضَّأَ، ثُمَّ ضَحِكَ، فَقَالَ: أَلَا تَسْأَلُونِي مِمَّا أَضْحَكُ، قَالُوا: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، مَا أَضْحَكَكُ؟ قَالَ: رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) تَوَضَّأَ كَمَا تَوَضَّأْتُ، فَمَضْمَضَ وَاسْتَنْشَقَ، وَغَسَلَ وَجْهَهُ ثَلَاثًا وَيَدَيْهِ، وَمَسَحَ بِرَأْسِهِ وَظَهْرِ قَدَمَيْهِ؛ (2)

حمران گوید: عثمان آب خواست تا وضو بگیرد. سپس خندید. بعد گفت: آیا از من سؤال نمی کنید که از چه جهت خندیدم؟ گفتند: ای امیرالمؤمنین! چه امری تو را خنداند؟ گفت: «دیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همان


1) . تاريخ الطبري، ج4 ص268

2) . المصنف في الأحاديث والآثار، ج1 ص16

گونه که من وضو می گیرم وضو گرفت پس آب را در دهان چرخاند و آب را در بینی گرداند و صورتش را سه بار شست و سر و پشت پاها را مسح نمود».د) عثمان بعدها در وضو بدعت ایجاد کرد و پایش را در وضو می شست:

«أَخْبَرَنَا نَصْرُ بْنُ عَلِيٍّ الْجَهْضَمِيُّ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الْأَعْلَى، عَنْ مَعْمَرٍ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ عَطَاءِ بْنِ يَزِيدَ، عَنْ حُمْرَانَ بْنِ أَبَانَ، مَوْلَى عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ: أَنَّ عُثْمَانَ تَوَضَّأَ فَمَضْمَضَ، وَاسْتَنْشَقَ، وَغَسَلَ وَجْهَهُ ثَلَاثًا، وَيَدَيْهِ ثَلَاثًا، وَمَسَحَ بِرَأْسِهِ، وَغَسَلَ رِجْلَيْهِ ثَلَاثًا، ثُمَّ قَالَ: رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)تَوَضَّأَ كَمَا تَوَضَّأْتُ، ثُمَّ قَالَ: «مَنْ تَوَضَّأَ وُضُوئِي هَذَا، ثُمَّ صَلَّى رَكْعَتَيْنِ، لَا يُحَدِّثُ فِيهِمَا نَفْسَهُ، غُفِرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ؛ إسناده صحيح؛ (1)

حمران گوید: عثمان وضو گرفت، پس مضمضه و استنشاق نمود و صورت و دست هایش را سه بار شست و سرش را مسح کرد و پایش را سه بار شست...! سند این روایت صحیح است».

هر گاه از ابن عباس در مورد کیفیت وضو مى پرسیدند او در پاسخ مى گفت:

«ابَى النّاسُ اِلّا الغُسلَ وَلا اَجِدُ فى کِتابِ اللّهِ اِلّا المَسْح؛ (2)

«مردم اصرار بر شستن کردند در حالى که قرآن به مسح دستور داده است».

تا اینجا به برخی از بدعت هایی که توسط غاصبین خلافت مولی امیرالمومنین (علیه السلام) ایجاد شده بود اشاره شد؛ اما مطالبی دیگری است که اهل تسنن به آن پایبندند که در مکتب حقه اسلام، جایگاهی در روایات


1) مسند الدارمي، ج1 ص544

2) کنز العمّال، ج 9 ص 432/ 26837؛الدر المنثور، ج 3، ص 1- 4

شیعه و حتی اهل تسنن ندارد و هیچ سند و مدرکیبر اثبات این مدعا در منابعشان یافت نمی شود حتی بر عکس این عمل ها اسنادی وجود دارد:

1. سجده بر غیر «مهر»:

اهل تسنن شیعه را به خاطر سجده بر خاک که به صورت مهر درست شده تمسخر کرده و بت پرست خطاب می کنند در حالی که در منابع خودشان به صراحت بیان شده رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم بر خاک سجده می نمودند و هم تاکید بر سجده بر خاک داشتند. عبدالرزاق صنعنانی از خالد الجهنی نقل می‌کند:

«رای النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) صهیبا یسجد کانه یتقی التراب فقال له: تربّ وجهک یا صهیب؛ (1)

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) شخصی به نام صهیب را دید که در هنگام سجده مراقب بود که صورتش به خاک مالیده نشود. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود: ای صهیب! صورت را بر خاک بگذار».

و همچنین از ام‌سلمه (علیها السلام) نقل شده که فرمود:

«رای النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) غلاما لنا یقال له افلح ینفخ اذا سجد، فقال: یا افلح تربّ؛ (2)


1) المصنف، عبدالرزاق الصنعانی،ج1، ص391، ح1528؛کنز العمال، ج7، ص465

2) عسقلانی، ابن حجر، الاصابة، ج1، ص252؛ابن‌اثیر، علی بن محمد، اسد الغابة، ج1، ص106؛الألبانی، محمد ناصرالدین، صحیح الترمذی، ج1، ص381؛عسقلانی، ابن‌حجر، فتح الباری، ج3، ص85؛متقی هندی، علاءالدین علی بن حسام، کنز العمال، ج8، ص131، ح22247

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) غلام مرا که افلح نام داشت دید که در هنگام سجده خودش را از خاک دور نگه می‌داشت. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود: خودت را به خاک بینداز (بر خاک سجده کن)».

از ابن‌عباس نقل شده است که می‌گفت:

«ان النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) سجد علی الحجر؛ (1)

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) بر سنگ سجده می‌کرد».

این روایت را حاکم نیشابوری در المستدرک نقل و آن را تصحیح می‌کند و ذهبی نیز در تلخیص المستدرک صحت آن را تایید می‌کند. شیعه علاوه بر مهر، سجده بر سنگ را نیز جایز می داند. پس چرا اهل تسنن با وجود این روایت بر روی سنگ سجده نمی کنند؟ محمد بن سعد در "الطبقات الکبری" می‌نویسد:

«حدثنا محمد قال کان مسروق اذا خرج یخرج بلبنة یسجد علیها فی السفینة؛ (2)

مسروق، هر وقت که به مسافرتی می‌رفت مقداری از خاک با خود بر می‌داشت تا در کشتی بر آن سجده کند».

شیعیان سجده بر خاک و مهر می کنند و با این کار پیشانی روی آنها واقع می شود در صورتی که اگر برای مهر سجده می کردیم مهر روبروی سر ما واقع می شد. حالا ما از اهل تسنن سوال می کنیم که به چه اجازه و دلیلی بر فرش سجده می کنند در حالی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در روایاتی که


1) . المستدرک، ج1، ص646.

2) . الطبقات الکبری، ج6، ص141

در کتب معتبرشان آمده بر روی خاک سجده نموده و تاکید بر سجده بر خاک دارد؟

بدعت سجده بر نجاسات در فقه اهل تسنن!

برخی از علمای اهل تسنن در فتوای بسیار عجیبی می گویند سجده بر نجاسات جایز است:

1. سجده بر «بول (ادرار)»:

ابوحنیفه می‌گوید سجده بر بول جایز است. طحاوی حنفی در کتاب مختصر اختلاف العلماء به نقل از ابوحنیفه می‌نویسد:

«فی النجاسة موضع القدمین او السجود: بشر بن الولید عن ابی‌یوسف عن ابی‌حنیفة اذا کان فی موضع قدمیه بول اکثر من قدر الدرهم فصلاته فاسدة ولا تفسد علیه فی موضع السجود؛(1)

درباره نجاست جای پا و سجده‌گاه: بشر بن ولید از ابویوسف از ابوحنیفه نقل کرده که اگر در جای دو پا (در هنگام نماز) بیش از یک درهم، ادرار وجود داشته باشد نمازش باطل می‌شود؛ ولی اگر همین نجاست در محل سجده باشد نماز باطل نمی‌شود».

علامه شمس‌الدین ذهبی درباره طحاوی می‌نویسد:

«الطحاوی الامام العلامة الحافظ الکبیر محدث الدیار المصریة وفقیهها ابوجعفر احمد بن محمد بن سلامة بن سلمة بن عبد الملک الازدی الحجری المصری الطحاوی الحنفی صاحب التصانیف من اهل قریة طحا من اعمال مصر مولده فی سنة تسع وثلاثین ومئتین، وبرز فی علم الحدیث وفی الفقه وتفقه بالقاضی احمد بن ابی‌عمران الحنفی وجمع


1) مختصر اختلاف العلماء، ج1، ص261

وصنف، ذکره ابوسعید بن یونس فقال عداده فی حجر الازد وکان ثقة ثبتا فقیها عاقلا لم یخلف مثله ثم ذکر مولده وموته. اخبرنا الشیخ ابواسحاق فی طبقات الفقهاء قال وابو جعفر الطحاوی انتهت الیه رئاسة اصحاب ابی‌حنیفة بمصر؛ (1)

طحاوی، پیشوا، علامه، حافظ بزرگ و حدیث‌شناس دیار مصر و فقیه آن‌ها بود. چندین تالیف داشت. اهل قریه طحا از اطراف مصر بود. در سال239ه- به دنیا آمد. در علم حدیث و فقه تبحرّ داشت و نزد احمد بن ابی‌عمران حنفی تحصیل کرد و به جمع آوری و نوشتن کتاب پرداخت. ابوسعیدبن یونس نام او را آورده و گفته: او مورد اعتماد و اطمینان، دانشمند و عاقل بود. کسی همانند او نیامده است. شیخ ابواسحاق در طبقات الفقها گفته: ریاست پیروان ابوحنیفه در مصر به طحاوی می‌رسید...».

با توجه به عبارت فوق جای هیچ شک و تردیدی در مورد وثوق این شخص نزد علمای اهل تسنن نیست ولذا او سخن ابوحنیفه را تایید می نماید.

ابوحنیفه می‌گوید وجود نجاست در محل سجده اشکالی ندارد؛ علاء الدین بخاری در «کشف الاسرار» از ابویوسف (مشهورترین شاگرد ابوحنیفه) از ابوحنیفه نقل می‌کند که:

«روی ابویوسف عن ابی‌حنیفة رحمهما الله ان النجاسة فی موضع السجود لا تمنع عن الجواز؛ (2)


1) سیر اعلام النبلاء، ج15، ص27

2) کشف الاسرار عن اصول فخر الاسلام البزدوی، ج2، ص338

ابویوسف از ابی‌حنیفه نقل کرده است که: وجود نجاست در محل سجده، از جایز بودن سجده بر آن جلوگیری نمی‌کند».

2. سجده بر «مدفوع»:

در فقه ابوحنيفه مسائلى وجود دارد كه موجب طعن وى گرديده است كه از آن جمله مى توان به موارد زير اشاره كرد:

1.

جواز نماز با پوست دباغى شده سگ؛

2.

قرائت يک آيه بعد از حمد به جاى سوره، آن هم به زبانى غير عربى؛

3.

جواز سجده بر مدفوع خشک انسان و حيوانات ديگر (حتی خوک و سگ)؛

4.

فارغ شدن از نماز با اخراج ريح و مواردى از اين قبيل.

«ابن خلكان» مى نويسد: «سلطان محمود سبكتكين، حنفى بود. اطرافيان او قصد داشتند او را از اين مذهب رویگردان كنند؛ از اين رو درباره فتواى ابوحنيفه مطالبى به او گفتند. سپس ابوبكر قفّال در حضور سلطان دو ركعت نماز، مطابق با فتواى ابوحنيفه خواند. به اين صورت كه يک پوست دباغى شده سگ بر تن كرد پس از قرائت حمد به جاى قرائت سوره، يک آيه آن هم با ترجمه فارسى «دو برگ سبز» خواند، سپس بر عذره يابسه اى سجده كرد و در پايان با اخراج ريح از نماز فارغ شد! سلطان محمود از اين قضيه متعجب شد و گفت: اين چه مذهب و مكتبى است! و بعد از آن به مذهب شافعى گرويد.(1)از طرفى ممكن است گفته شود طعن و اشكال برخى بر ابوحنيفه موجب عدم اعتبار او نزد همگان نمى شود. در


1) ر.ك: الوافي بالوفيات: 17 / 28; تاريخ الإسلام: 29 / 72; وفيات الأعيان: 5 / 180، شماره 713; طبقات الشافعيّة الكبرى: 5 / 316; سير أعلام النبلاء: 17 / 486 - 487.

پاسخ مى گوييم: اگر عدم اعتبار ابوحنيفه متّفق عليه نيست، هم چنين اعتبار او مجمع عليه نيست. وليكن براى سقوط او از اعتبار، مخالفت هاى او با اميرالمومنين (علیه السلام)كه بزرگان تصريح(1)و ابن تيميّه نيز به آن اشاره دارد(2)و اين كه ائمه (علیهم السلام) او را به اين جهت لعن(3)و بزرگان عامّه او را به خاطر فتاواى سخيف و باطل تكفير مى كردند كافى است.(4)اگر گفته شود كه با وجود اين مسائل در فقه حنفى علت شايع شدن مذهب ابوحنيفه چيست؟ در پاسخ بايد گفت: علل فراوانى براى شيوع يک مكتب در جوامع انسانى وجود دارد كه عمده ترين آن، تبليغِ مكتب توسط عالمان و ترويج آن توسط حكومت هاست. (5)

هیچ شکی نیست که سجده نمودن بر مهر که ماده اولیه آن همان خاک است و سجده بر روی خاک از دستورات و تاکیدات پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد. فلذا شیعیان به دستور پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) جامعه عمل پوشانده و بر روی آن سجده می کنند اما اهل خلاف از دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رویگردان شده و به فرامین علمایشان گوش فرا داده و کلام فقهای خود را بر کلام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ترجیحداده اند و در کمال تعجب خود را نیز "اهل سنت" می نامند. عجب...! در صورتی که "اهل سنت" واقعی شیعیان هستند که


1) «ابن نصر صنّف كتباً... وصنف كتاباً فيما خالف أبو حنيفة علياً وابن مسعود»; سير أعلام النبلاء: 14 / 38; تاريخ مدينة دمشق: 56 / 110; طبقات الشافعيّة الكبرى: 2 / 247 با اندكى تفاوت.

2) . منهاج السنّة، 6 / 314.

3) . براى نمونه ر.ك: الكافي: 1 / 56 - 57; وسائل الشيعة: 27 / 38، حديث 3.

4) ر.ك: تاريخ بغداد: 13 / 374، 381، 383 و 394.

5) آیت الله سید علی میلانی(حفظه الله)

به سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عمل می کنند و همچنین ارباب آنان با کمال بی ادبی در «یوم الرضیه» بعد از توهین به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شعار و انحراف «حسبنا کتاب الله» را داد و سنت را که کلام و فرمایش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است ترک نمود. در نتیجه هیچ شکی نیست که آنان «اهل سنت» نیستند و اهل عُمَر اند.

ثواب سجده بر تربت کربلا

شیعیان در نماز خود بنا به سفارش ائمه معصومین (علیهم السلام) در استفاده از مُهر، از تربت کربلا استفاده می کنند که روایات بسیاری در فضیلت آن بیان شده که به برخی از آنان اشاره می کنیم. امام صادق (علیه السلام)در این باره می‌فرماید:

«السُّجُودُ عَلَى طِينِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ (علیه السلام)يُنَوِّرُ إِلَى الْأَرْضِ السَّابِعَةِ وَ مَنْ كَانَ مَعَهُ سُبْحَةٌ مِنْ طِينِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ (علیه السلام)كُتِبَ مُسَبِّحاً وَ إِنْ لَمْ يُسَبِّحْ بِهَا؛ (1)

سجده بر تربت قبر حسين (علیه السلام)تا زمين هفتم را نور باران مى كند و كسى كه تسبيحى از خاک مرقد حسين (علیه السلام)را با خود داشته باشد تسبيح گوى حق محسوب مى شود اگر چه با آن تسبيح هم نگويد».

«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ فِي الْمِصْبَاحِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ: كَانَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) خَرِيطَةُ دِيبَاجٍ صَفْرَاءُ فِيهَا تُرْبَةُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)فَكَانَ إِذَا حَضَرَتْهُ الصَّلَاةُ صَبَّهُ عَلَى سَجَّادَتِهِ وَ سَجَدَ عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ (علیه السلام) إِنَّ السُّجُودَ عَلَى تُرْبَةِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)- يَخْرِقُ الْحُجُبَ السَّبْعَ؛(2)


1) من لا يحضره الفقيه، ج‌1، ص: 268؛وسائل الشيعة، ج‌5، ص: 366

2) . وسائل الشیعة، ج5، ص366؛بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌82، ص: 153

معاویةبن عمار می گوید: امام صادق (علیه السلام)کیسه‌ای داشت که در آن تربت امام حسین (علیه السلام) را نگه می‌داشت. هر وقت که نماز می‌خواند آن را بر سجاده اش می‌ریخت و بر آن سجده می‌کرد. امام (علیه السلام)فرمود: سجده بر تربت امام حسین (علیه السلام)هفت حجاب را پاره می‌کند».

در این روایت به صراحت می بینیم که امام صادق (علیه السلام)جز بر خاک مقدس سیدالشهداء (علیه السلام) بر چیز دیگری سجده نمی‌کند. اینجاست که ارزش سجده بر تربت کربلا آشکار می‌شود. ما نیز خود را پیرو همان بزرگواران می‌دانیم.

«وَ عَنِ الصَّادِقِ (علیه السلام) قَالَ: مَنْ أَدَارَ سُبْحَةً مِنْ تُرْبَةِ الْحُسَيْنِ (علیه السلام)مَرَّةً وَاحِدَةً بِالاسْتِغْفَارِ أَوْ غَيْرِهِ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ سَبْعِينَ مَرَّةً وَ أَنَّ السُّجُودَ عَلَيْهَا يَخْرِقُ الْحُجُبَ السَّبْعَ؛ (1)

امام صادق (علیه السلام)فرمودند: هر کس با تسبیح خاک کربلا یک دور استغفار یا کاری دیگری بکند خداوند برای او هفتاد مرتبه می‌نویسد. سجده بر خاک کربلا، حجاب هفت آسمان را پاره می‌کند».«السُّجُودُ عَلَى تُرْبَةِ الْحُسَيْنِ (علیه السلام)يَخْرِقُ الْحُجُبَ السَّبْعَ؛ (2)

امام صادق (علیه السلام) می فرمایند: سجده بر تربت امام حسین (علیه السلام) حجاب‌های هفتگانه را می‌شکافد».

با توجه به مطالبی که گذشت تربت حضرت سیدالشهدا (علیه السلام)دارای یک نوع برتری است که در تربت‌های دیگر، آن برتری وجود ندارد و عمل امام معصوم و قول امام معصوم (علیه السلام) برای ما حجت است؛ حالا اگر افرادی پیدا شوند که این خاک مقدس را همطراز خاک معمولی قلمداد کنند این


1) . وسائل الشیعة ، ج6، ص456

2) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌82، ص: 153

نشان از بی معرفتی و خود برتر پنداریشان در مقابل علامه عالم وجود امام صادق (علیه السلام) است؛ شکی نیست که این افراد در هر مرتبه از مدارج علمی که به سر ببرند در مقابل شاگردان امام صادق (علیه السلام) گرد و غباری بیش نیستند. کسی که سجده بر تربت او حجاب هفت آسمان را پاره می‌کند، خود او چه می‌کند؟ علامه بزرگ، شیخ عبدالحسین امینی (رحمه الله) چه زیبا سخن گفته اند:

«هذا حبنا وهذا حسیننا، وهذا ماتمه، وهذه کربلاؤه، وهذه تربته، وهی مسجدنا، والله ربنا، وسنتنا وسیرتنا سیرة نبینا وسنته ولله الحمد؛(1)

این عشق ما و این حسین ما است. این عزای او، این کربلای او و این تربت او است. تربت او سجده گاه ما، الله پروردگار ما و سنت و روش ما، سنت و روش پیامبر ما است. خدا را (بر این همه نعمت) سپاس می‌گوییم».از دیگر بدعت ها و انحرافات اهل تسنن از سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می توان به عدم جمع بین دو نماز اشاره کرد. به این صورت که بین نماز ظهر و عصر فاصله ای ساعتی قرار می دهند:

بدعت عدم جمع بین دو نماز؟

مذاهب اهل تسنن جمع بین نمازها را در سفری که معصیت نباشد جایز می‌دانند اما مذهب ابو‌حنیفه جز در روز عرفه و شب مزدلفه (در سفر حج) در بقیه موارد و شرایط، جمع بین نمازها را جایز نمی‌داند. ابن‌قدامه در کتابش، اقوال مذاهب اهل تسنن را در جمع بین نمازها در سفر این گونه بیان کرده است:


1) سیرتنا و سنتنا، ص147

«یجوز الجمع بین الظهر والعصر والعشائین فی وقت احداهما لثلاثة امور: السفر الطویل... فی قول اکثر اهل العلم روی ذلک عن سعد وسعید بن زید واسامة ومعاذ بن جبل وابی موسی وابن عباس وابن عمر وبه قال عکرمة والثوری ومالک والشافعی واسحق وابن المنذر وجماعة غیرهم، وقال الحسن وابن سیرین واصحاب الرای لا یجوز الجمع الا فی یوم عرفة ولیلة مزدلفة بها؛ (1)

جمع بین نماز ظهر و عصر، مغرب و عشاء در سفر طولانی از نظر بسیاری از اهل علم جایز است. این قول از سعد، سعید بن زید، اسامه، معاذ بن جبل، ابو‌موسی، ابن‌عباس، ابن‌عمر روایت شده و عکرمه، سفیان ثوری، مالک، شافعی، اسحاق، ابن‌منذر و گروهی غیر از آن ها این عقیده را دارند. حسن بصری، ابن‌سیرین و اصحاب رأی (تابعان ابوحنیفه) جمع بین نمازها را تنها در روز عرفه و شب مزدلفه جایز می‌دانند».شوکانی بعد از نقل اسامی طرفداران جواز جمع نمازها، تصریح می‌کند که حسن بصری، نخعی و ابو‌حنیفه جمع نمازها را مطلقا جایز نمی‌دانند:

«وقال قوم: لا یجوز الجمع مطلقا، الا بعرفة ومزدلفة، وهو قول الحسن والنخعی وابی حنیفة وصاحبیه؛ (2)

گروهی گفته‌اند: جمع بین نمازها مطلقا جایز نیست جز در عرفه و مزدلفه و این قول حسن، نخعی و ابوحنیفه است».


1) الشرح الکبیر علی متن المقنع، ج2، ص115

2) . نیل الاوطار من احادیث سید الاخیار شرح منتقی الاخبار، ج3، ص261

بنابراین اقوال مذاهب اهل تسنن در جمع نمازها در حال سفر روشن شد و برخی از دلایل جمع خواندن آنان، جمع بین نمازها در حال باران و جمع بین نمازها در مریضی و عذر است.

اشکال به اهل تسنن

طبق اقوال فوق این مطلب اثبات می شود که در حال مسافرت و عذرهای دیگر، جمع بین دو نماز جایز است و روایات هم این مطلب را تایید می‌کنند. اما نکته مهم این است که اهل تسنن جز در این موارد، جمع بین دو نماز را جایز نمی‌دانند که این قول برخلاف روایات صحیح آنهاست که جمع بین دو نماز را در غیر موارد فوق هم ثابت می‌کند و این روایات موافق نظر شیعه است. عالم معروف اهل تسنن مسلم نیشابوری در صحیحش یک باب را تحت عنوان «بَاب الْجَمْعِ بین الصَّلَاتَیْنِ فی الْحَضَرِ» آورده که برخی از این روایات، جمع نماز را در حال سفر و جنگ‌های پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بیان می‌کنند، اما برخی دیگر دلیل بر جواز جمع در حال حضر و بدون عذر می باشند. مسلم نیشابوری می گویداز ابن‌عباس نقل شده که سیره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در غیر خوف و سفر، جمع بین دو نماز است:

«حدثنا یحیی بن یحیی قال قرات علی مَالِکٍ عن ابی الزُّبَیْرِ عن سَعِیدِ بن جُبَیْرٍ عن بن عَبَّاسٍ قال رسول اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) الظُّهْرَ وَالْعَصْرَ جمیعا وَالْمَغْرِبَ وَالْعِشَاءَ جمیعا فی غَیْرِ خَوْفٍ ولا سَفَرٍ؛(1)

ابن‌عباس می‌گوید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)نمازهای ظهر و عصر، مغرب و عشاء را بدون خوف و سفر با هم خواند».


1) صحیح مسلم، ج1، ص489، ح705

در روایتی دیگر از ابن‌عباس نقل شده که باز هم قضیه جمع بین نمازهای ظهر و عصر، مغرب و عشاء در غیر حالت ترس و باران مطرح شده است و در پایان نیز به علت جمع بین دو نماز اشاره می کند:

«وحدثنا ابو بَکْرِ بن ابی شَیْبَةَ وابو کُرَیْبٍ قالا حدثنا ابو مُعَاوِیَةَ ح وحدثنا ابو کُرَیْبٍ وابو سَعِیدٍ الْاَشَجُّ واللفظ لِاَبِی کُرَیْبٍ قالا حدثنا وَکِیعٌ کلاهما عن الْاَعْمَشِ عن حَبِیبِ بن ابی ثَابِتٍ عن سَعِیدِ بن جُبَیْرٍ عن بن عَبَّاسٍ قال: جَمَعَ رسول اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) بین الظُّهْرِ وَالْعَصْرِ وَالْمَغْرِبِ وَالْعِشَاءِ بِالْمَدِینَةِ فی غَیْرِ خَوْفٍ ولا مَطَرٍ فی حدیث وَکِیعٍ قال قلت لابن عَبَّاسٍ لِمَ فَعَلَ ذلک؟ قال کَیْ لَا یُحْرِجَ اُمَّتَهُ وفی حدیث ابی مُعَاوِیَةَ قِیلَ لابن عَبَّاسٍ ما اَرَادَ الی ذلک قال اَرَادَ اَنْ لَا یُحْرِجَ اُمَّتَهُ؛ (1)ابن‌عباس می‌گوید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نماز ظهر و عصر، مغرب و عشاء را در مدینه بدون ترس و شرایط بارانی با هم خوانده است. در روایت وکیع آمده‌است که به ابن‌عباس گفتم: چرا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بین دو نماز جمع کرد؟ گفت: تا این که بر امتش حرجی نباشد و در روایت ابو‌معاویه آمده که به ابن‌عباس گفته شد منظور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از این کار چه بود؟ گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اراده کرده است که تا بر امتش حرجی نباشد».

در روایت دیگر، ابن عباس جمع نماز را توسط رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در مدینه به صورت مطلق و بدون این که اشاره به خوف، باران و سفر بکند گزارش کرده است که آن را بخاری و مسلم این‌گونه آورده‌اند:


1) صحیح مسلم ، ج1، ص490، ح705

«حدثنا ابو النُّعْمَانِ قال حدثنا حَمَّادٌ هو بن زَیْدٍ عن عَمْرِو بن دِینَارٍ عن جَابِرِ بن زَیْدٍ عن بن عَبَّاسٍ اَنَّ النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) صلی بِالْمَدِینَةِ سَبْعًا وَثَمَانِیًا الظُّهْرَ وَالْعَصْرَ وَالْمَغْرِبَ وَالْعِشَاءَ؛ (1)

از ابن‌عباس نقل شده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در مدینه هفت رکعت و هشت رکعت نمازهای ظهر و عصر، مغرب و عشاء را انجام داد».

در این روایت نیز ابن‌عباس بدون اشاره به علت جمع میان دو نماز، تصریح می‌کند که ما در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)بین نمازها جمع می‌کردیم:«وحدثنا بن ابی عُمَرَ حدثنا وَکِیعٌ حدثنا عِمْرَانُ بن حُدَیْرٍ عن عبد اللَّهِ بن شَقِیقٍ الْعُقَیْلِیِّ قال قال رَجُلٌ لابن عَبَّاسٍ الصَّلَاةَ فَسَکَتَ ثُمَّ قال الصَّلَاةَ فَسَکَتَ ثُمَّ قال الصَّلَاةَ فَسَکَتَ. ثُمَّ قال لَا اُمَّ لک اَتُعَلِّمُنَا بِالصَّلَاةِ وَکُنَّا نَجْمَعُ بین الصَّلَاتَیْنِ علی عَهْدِ رسول اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ (2)

عبدالله بن شقیق عقیلی می‌گوید: مردی به ابن‌عباس سه مرتبه گفت: نماز، نماز، نماز (یعنی اعلام نمود که وقت نماز است) و ساکت شد. ابن‌عباس گفت: ای بی‌مادر! آیا تو نماز را به ما یاد می‌دهی؟ در حالی که ما در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)دو نماز را با هم می‌خواندیم».

در این روایت، عبارت: «وَکُنَّا نَجْمَعُ بین الصَّلَاتَیْنِ علی عَهْدِ رسول اللَّهِ» به صورت مطلق و بدون قید آمده؛ یعنی ابن‌عباس نگفته است که ما در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)در حال خوف و یا در حال باران آمدن، بین دو نماز جمع می‌کردیم. روایاتی که گذشت از منابع اهل تسنن و کتب معتبرشان بود؛ حالا سوال ما از اهل تسنن این است که با وجود این روایات چرا نماز خود را برخلاف رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و حتی روایات خودشان جمع نمی خوانند. آیا


1) . صحیح مسلم، ج1، ص491؛صحیح البخاری، ج1، ص201

2) . همان، ج1، ص492

این بدعت نیست؟ با مراجعه به سیره و روش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که توسط فرزندان ایشان همان امامان معصوم به ما رسیده است این مسئله را بررسی می کنیم:

جمع بین دو نماز در منابع شیعهدر روایتی امام باقر (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)نماز ظهر و عصر را با یک اذان و دو اقامه و نماز مغرب و عشاء را با یک اذان و دو اقامه برگزار کردند:

«روی الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ ابْنِ اَبِی عُمَیْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ اُذَیْنَةَ عَنْ رَهْطٍ مِنْهُمُ الْفُضَیْلُ وَ زُرَارَةُ عَنْ اَبِی جَعْفَرٍ (علیه السلام) اَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) جَمَعَ بَیْنَ الظُّهْرِ وَ الْعَصْرِ بِاَذَانٍ وَ اِقَامَتَیْنِ وَ جَمَعَ بَیْنَ الْمَغْرِبِ وَ الْعِشَاءِ بِاَذَانٍ وَاحِدٍ وَ اِقَامَتَیْنِ؛ (1)

زراره از امام باقر (علیه السلام)نقل کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)میان نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء با یک اذان و دو اقامه جمع می‌کرده است».

امام صادق (علیه السلام)در روایات متعددی سیره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در جمع بین دو نماز گزارش نموده اند و از جمله این روایات:

«و رَوَی عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الصَّادِقِ (علیه السلام)اَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) جَمَعَ بَیْنَ الظُّهْرِ وَ الْعَصْرِ بِاَذَانٍ وَ اِقَامَتَیْنِ وَ جَمَعَ بَیْنَ الْمَغْرِبِ وَ الْعِشَاءِ فِی الْحَضَرِ مِنْ غَیْرِ عِلَّةٍ بِاَذَانٍ وَاحِدٍ وَ اِقَامَتَیْنِ؛ (2)

عبدالله بن سنان از امام صادق (علیه السلام)نقل کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)بین نماز ظهر و عصر با یک اذان و دو اقامه و میان نماز مغرب و عشاء در حال حضر


1) تهذیب الاحکام، ج3، ص18؛ وسائل الشيعة، ج‌4، ص: 223

2) من لا یحضره الفقیه، ج1، ص287، ح886

(غیر مسافرت) را بدون هیچ علتی با یک اذان و دو اقامه جمع کرده است».

در روایت دیگری امام صادق (علیه السلام) تصریح می‌کند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بدون عذر و سبب، نماز ظهر و عصر را یکجا بجا آوردند و دلیل آن را آسان گیری بر امت بیان کرده‌اند:

«حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ اَحْمَدَ بْنِ اِدْرِیسَ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ اَبِیهِ قَالَ حَدَّثَنَا اَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ اِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ اَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)قَالَ: اِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) صَلَّی الظُّهْرَ وَ الْعَصْرَ فِی مَکَانٍ وَاحِدٍ مِنْ غَیْرِ عِلَّةٍ وَ لَا سَبَبٍ فَقَالَ لَهُ عُمَرُ وَ کَانَ اَجْرَاَ الْقَوْمِ عَلَیْهِ اَ حَدَثَ فِی الصَّلَاةِ شَیْ‌ءٌ قَالَ لَا وَ لَکِنْ اَرَدْتُ اَنْ اُوَسِّعَ عَلَی اُمَّتِی؛ (1)

امام صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نماز ظهر و عصر را در یک مکان بدون هیچ عذری یکجا به جا آورد. عمر بن خطاب گفت: آیا درباره نماز چیز جدیدی آمده؟ حضرت فرمود: نه. ولی خواستم که بر امتم آسان بگیرم».

در روایت موثق دیگری امام صادق (علیه السلام)جمع نمازها را توسط رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گزارش نموده و دلیل آن را توسعه بر امت بیان کرده است:

«مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ اَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُکَیْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ اَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ صَلَّی رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِالنَّاسِ الظُّهْرَ وَ الْعَصْرَحِینَ زَالَتِ الشَّمْسُ فِی جَمَاعَةٍ مِنْ غَیْرِ عِلَّةٍ وَ صَلَّی بِهِمُ الْمَغْرِبَ وَ الْعِشَاءَ الْآخِرَةَ قَبْلَ سُقُوطِ الشَّفَقِ مِنْ غَیْرِ عِلَّةٍ فِی جَمَاعَةٍ وَ اِنَّمَا فَعَلَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) لِیَتَّسِعَ الْوَقْتُ عَلَی اُمَّتِهِ؛ (2)


1) علل الشرائع، ج‌2، ص321؛ وسائل الشيعة، ج‌4، ص: 221

2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‌3، ص: 286

زراره از امام صادق (علیه السلام)نقل کرده که فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نماز ظهر و عصر را هنگام ظهر بدون هیچ عذری (باران، ترس، جنگ و...) به جماعت با هم خواندند و نماز مغرب و عشاء را قبل از رفتن شفق (سرخی مغروب) بدون هیچ عذری به جماعت انجام داد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این کار را انجام دادند تا امت از وقتشان بیشتر استفاده کنند».

این روایت را «شیخ صدوق» و «شیخ طوسی» نیز در کتاب هایشان آورده‌اند.(1)در نتیجه طبق روایات معتبر شیعه، هم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در حالت عادی بین دو نماز جمع می‌کرده اند و هم ائمه معصومین (علیهم السلام) دستور داده‌اند و هم امام صادق (علیه السلام)این مسأله را تایید کرده‌اند.

حکم بدعت گذار در منابع اهل تسنن

بعد از بررسی بدعت ها به روایات قابل توجهی در منابع اهل تسنن می رسیم:«عن ابن عباس قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): أبیَ اللهُ ان یقبلَ عملَ صاحبِ بدعهٍ حتیّ یدع بدعتَه؛ (2)

خداوند عمل بدعت گذار را تا وقتی که دعوت به بدعتش می کند قبول نمی کند».


1) علل الشرائع، ج2، ص321؛الاستبصار، ج1، ص271؛تهذیب الاحکام، ج2، ص263؛ الزواجر عن اقتراف الكبائر، ج1 ص165

2) ميزان الاعتدال، الذهبي، ج 4 ص527؛كنز العمال، ج1 ص219؛السيرة الحلبية = إنسان العيون في سيرة الأمين المأمون، ج1 ص100؛ تاریخ بغداد، جلد: 13 صفحه: 187؛نهج الفصاحة (مجموعه كلمات قصار حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم))، ص: 156؛ تاريخ بغداد وذيوله - ط العلمية، ج13 ص187

«وعن أنسِ بن مالك عنه قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) :"إنّ الله حَجَبَ التوبةَ عن كلِّ صاحبِ بدعة حتى يَدعَ بِدعَتَهُ".رواه الطبراني وإسناده حسن؛ (1)

خداوند توبه بدعت گذار را تا وقتی که دعوت به بدعتش می کند قبول نمی کند. طبرانی این روایت را نقل و اسناد او را صحیح می داند».

«عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الدَّيْلَمِيِّ، عَنْ حُذَيْفَةَ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم): «لَا يَقْبَلُ اللَّهُ لِصَاحِبِ بِدْعَةٍ صَوْمًا، وَلَا صَلَاةً، وَلَا صَدَقَةً، وَلَا حَجًّا، وَلَا عُمْرَةً، وَلَا جِهَادًا، وَلَا صَرْفًا، وَلَا عَدْلًا، يَخْرُجُ مِنَ الْإِسْلَامِ كَمَا تَخْرُجُ الشَّعَرَةُ مِنَ الْعَجِينِ؛(2)

ص 138؛ كنز العمال، ج1 ص221؛ سنن ابن ماجه،ج1 ص19

حذیفه می گوید پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداوند هیچ عملی را از قبیل نماز، روزه، صدقه، حج، عمره، جهاد و…از بدعت گذار قبول نمی کند و او از اسلام خارج می شود…».

«وَرَوَى ابْنُ مَاجَهْ مَرْفُوعًا عَنِ ابْنِ مَسْعُودٍ: أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) قَالَ:...فَإِنَّ شَرَّ الْأُمُورِ مُحْدَثَاتُهَا، وَإِنَّ كُلَّ مُحْدَثَةٍ بِدْعَةٌ وَإِنَّ كُلَّ بِدْعَةٍ ضَلَالَةٌ؛ (3)

همانا بدترين كارها، نو ساخته هاست و قطعا هر نو ساخته اى بدعت است و قطعا و یقینا هر بدعتى، گمراهى است».

و در روایاتی دیگر آمده است:

«قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): اهل البدع شرالخلق و الخلیقه؛ (4)

اهل بدعت بدترین مخلوقات و موجودات هستند».


1) صحيح الترغيب والترهيب،الألباني، ج1 ص130

2) المسند الجامع، ج5 ص169؛جامع الأحاديث، ج8

3) . الاعتصام - ت الهلالي، ج1 ص93

4) تاریخ مدینة دمشق، ج53، ص374

«قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): اهل البدع کلاب اهل النار؛ (1)

اهل بدعت سگ های اهل آتش هستند».«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَا عَائِشَةُ: «إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کانُوا شِیَعاً» هم اصحاب البدع و اصحاب الاهواء لیس لهم توبه. انا منهم بریء و هم منی بُراء؛ (2)

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به عایشه درباره این آیه قرآن: "کسانى که دین خویش را پراکنده کردند و گروه گروه شدند" فرمودند: آن ها اهل بدعت و اصحاب و یاران هوا و هوس هستند. برای ایشان توبه ای نیست. من از ایشان بیزارم و ایشان نیز از من بیزارند».

طبق روایت صحیح مسلم، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به صراحت می فرمایند: نتیجه هر بدعتی آتش جهنم است.

«کُلُّ بِدْعَةٍ ضَلَالَةٌ وَ کُلَّ ضَلَالَةٍ فِی النَّارِ؛ (3)

تمام بدعت ها گمراهی است و نتیجه تمام گمراهی ها آتش جهنم است».

در این روایت بدعت مطلق آمده (کُلُّ بِدْعَةٍ) همه بدعت ها؛ به نظر می رسد که این اطلاق خط بطلانی بر تقسیمات و توجیهات اهل تسنن می کشد. بدعت، بدعت است و هیچ تقسیم بندی برای فرار از بدعت بزرگانشان نیست. ابن‌حجر عسقلانی در فتح الباری در حالی که معنای «المحدثة فی الدین» را توضیح می‌دهد می‌گوید: «منظور از محدثه چیزی


1) جامع الأحاديث،السيوطي، ج10 ص228

2) الاعتصام - ت الشقير والحميد والصيني، ج1 ص 86؛ رواه الإمام الطبراني في معجمه الصغير عَنْ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ(1/ 203)؛ ورواه الإمام ابن أبي عاصم في السنة (ص8) برقم (4)؛ ورواه الإمام ابن بطة في الإبانة الكبرى (1/ 303)؛ ورواه أبو نعيم في الحلية (4/ 138)

3) صحیح مسلم، ج2، ص 592، ح 867؛ سنن کبری نسائی، ج1، ص 550، ح 178

است که حادث می‌شود در حالی که اصلی در شرع ندارد و در عرف شرع «بدعت» نامیده می‌شود و آنچه اصلی در شرع داشته باشد بدعت نیست.پس بدعت در عرف شرع برخلاف لغت، مذموم است بنابراین هر چیزی که بدون نمونه قبلی ایجاد شود بدعت است؛ چه ممدوح و چه مذموم». وی به سخنی از عایشه استناد می‌کند: «مَنْ أَحْدَثَ فِي أَمْرِنَا هَذَا مَا لَيْسَ مِنْهُ فَهُوَ رَدٌّ ». (1)

حال سوال اینجاست که آیا عمر بدعت گذار بوده است یا خیر؟ طبق اعتراف خود او در دین بدعت های بسیاری را گذاشته است.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) درمورد بدعت گذار می فرمایند:

«إذا رأيتم أهل الريب والبدع من بعدي فأظهروا البراءة منهم ، وأكثروا من سبهم ، والقول فيهم، والوقيعة ، وباهتوهم كيلا يطمعوا في الفساد في الاسلام ، ويحذرهم الناس، ولا يتعلمون من بدعهم، يكتب الله لكم بذلك الحسنات، ويرفع لكم به الدرجات في الآخرة؛(2)

«چنانچه پس از من با بدعت گذاران برخورد کردید از آنان بیزاری بجویید و آنان را بسیار دشنام دهید و به بدی یاد کنید تا در اسلام طمع فسادانگیز نورزند و نیز مردم را از ایشان بر حذر دارید که تحت تأثیر بدعت‌های آنان قرار نگیرند...».

همچنین از ابوهریره نقل شده که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمود:

«گروهی از اصحابم روز قیامت بر من وارد می شوند، پس از حوض (کوثر) دور می شوند. من می گویم: پروردگارا! اصحابم (هستند)؟ پس خداوند


1) فتح الباري، العسقلاني، ج13 ص253

2) وسائل الشیعه، ج16، ص267.

می گوید:

تو نمی دانی بعد از تو چه بدعت هایی پدید آوردند. آنان (از هدایت حق) به گذشته برگشتند». (1)

با توجه به روایات فوق تکلیف خلفای سه گانه اهل تسنن مشخص می شود.

جایگاه اهل بدعت در جهنم است

پیش تر به طور خلاصه این روایت را ذکر نمودیم اما در اینجا به طور کامل به آن اشاره می کنیم: حضرت امام موسی بن جعفر (علیه السلام)در روایتی طولانی، سرزمینی را در جهنم معرفی می‌کند که ویژه‌ی بدعت گذاران و گمراهان بزرگ است؛ در این سرزمین، پنج تن از امت‌های پیشین، از جمله «پولس»(2)

قرار دارند و دو نفر از این امت:

«عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ الصَّيْرَفِيِّ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ (علیه السلام) فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ يَقُولُ فِيهِ يَا إِسْحَاقُ إِنَّ فِي النَّارِ لَوَادِياً يُقَالُ لَهُ سَقَرُ لَمْ يَتَنَفَّسْ مُنْذُ خَلَقَهُ اللَّهُ لَوْ أَذِنَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ فِي التَّنَفُّسِ بِقَدْرِ مِخْيَطٍ لَأَحْرَقَ مَا عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ وَ إِنَّ أَهْلَ النَّارِ لَيَتَعَوَّذُونَ مِنْ حَرِّ ذَلِكَ الْوَادِي وَ نَتْنِهِ وَ قَذَرِهِ وَ مَا أَعَدَّ اللَّهُ فِيهِ لِأَهْلِهِ وَ إِنَّ فِي ذَلِكَ الْوَادِي لَجَبَلًا يَتَعَوَّذُ جَمِيعُ أَهْلِ ذَلِكَ الْوَادِي مِنْ حَرِّ ذَلِكَ الْجَبَلِ وَ نَتْنِهِ وَ قَذَرِهِ وَ مَا أَعَدَّ اللَّهُ فِيهِ لِأَهْلِهِ وَ إِنَّ فِي ذَلِكَ الْجَبَلِ لَشِعْباً يَتَعَوَّذُ جَمِيعُ أَهْلِ ذَلِكَ الْجَبَلِ مِنْ حَرِّ ذَلِكَ الشِّعْبِ وَ نَتْنِهِ وَ قَذَرِهِ وَ مَا أَعَدَّ اللَّهُ فِيهِ لِأَهْلِهِ وَ إِنَّ فِي ذَلِكَ الشِّعْبِ لَقَلِيباً يَتَعَوَّذُ أَهْلُ ذَلِكَ الشِّعْبِ مِنْ حَرِّ ذَلِكَ الْقَلِيبِ وَ نَتْنِهِ وَ قَذَرِهِ وَ مَا أَعَدَّ اللَّهُ فِيهِ لِأَهْلِهِ وَ إِنَّ فِي ذَلِكَ الْقَلِيبِ لَحَيَّةً يَتَعَوَّذُ جَمِيعُ أَهْلِ ذَلِكَ الْقَلِيبِ مِنْ خُبْثِ تِلْكَ


1) . صحیح بخاری، ج8ص120

2) شخصی یهودی که مسیحیت را به انحراف کشید و پایه گذار بدعت در دین مسیح شد.

الْحَيَّةِ وَ نَتْنِهَا وَ قَذَرِهَا وَ مَا أَعَدَّ اللَّهُ فِي أَنْيَابِهَا مِنَ السَّمِّ لِأَهْلِهَا وَ إِنَّ فِي جَوْفِ تِلْكَ الْحَيَّةِ لَسَبْعَةَ صَنَادِيقَ فِيهَا خَمْسَةٌ مِنَ الْأُمَمِ السَّالِفَةِ وَ اثْنَانِ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ مَنِ الْخَمْسَةُ وَ مَنِ الِاثْنَانِ قَالَ وَ أَمَّا الْخَمْسَةُ فَقَابِيلُ الَّذِي قَتَلَ هَابِيلَ وَ نُمْرُودُ الَّذِي حَاجَّ إِبْراهِيمَ فِي رَبِّهِ {فَ} قالَ أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ وَ فِرْعَوْنُ الَّذِي قَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى وَ يَهُودُ الَّذِي هَوَّدَ الْيَهُودَ وَ يُونُسُ الَّذِي نَصَّرَ النَّصَارَى وَ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَعْرَابِيَّانِ؛ (1)

اسحاق‌بن‌عمّار از امام کاظم (علیه السلام)روایت می‌کند که در حدیث طولانی می‌فرماید: «ای اسحاق! همانا در آتش دوزخ محلّی هست که به آن سقر می‌گویند که از لحظه‌ای که خداوند آن را خلق نموده زبانه‌هایش فروکش نکرده و هوایی به آن نرسیده و اهل دوزخ از حرارت آن وادی و از کراهت و آلودگی آن و آنچه خدا برای اهل آن وادی مهیّا نموده به خدا پناه می‌برند و این وادی کوهی دارد که همه‌ی اهل آن وادی از حرارت و بوی تعفّن و آلودگی آن کوه و عذاب‌هایی که خداوند برای اهل آن تدارک دیده به خدا پناه می‌برند و آن کوه درّه‌ای دارد که همه‌ی اهل آن کوه از حرارت و آلودگی آن درّه و عذاب‌هایی که خداوند برای اهل آن مهیّا نموده به خدا پناه می‌برند و همانا در آن درّه چاه عمیقی وجود دارد که اهل آن درّه از حرارت و تعفّن و عذابی که خداوند برای اهل آن چاه مهیّا نموده به خدا پناه می‌برند و همانا در آن چاه ماریست که اهل آن چاه از پلیدی و تعفّن آن مار و سمّی که خداوند برای عذاب در نیش او تعبیه نموده به خدا پناه می‌برند و همانا در شکم آن مار هفت صندوقچه قرار دارد که پنج نفر از امّت‌های گذشته و دو نفر از این امّت قرار دارند». عرض کردم: «جانم فدایت! این امّت‌ها کدامند»؟ امام (علیه السلام) فرمود: «قابیل که برادرش هابیل را کشت، نمرود که با ابراهیم (علیه السلام) درباره‌ی پروردگار محاجّه کرد، فرعون که


1) الخصال، ج‌2، ص: 399

ادّعای ربوبیّت نمود، یهودا که امّت موسی (علیه السلام)را به یهودیّت کشید و پولس که مسیحیان را به نصرانیّت دچار کرد و از این امّت دو نفر عرب هستند».

حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) در روایتی بسیار مهم در «نهج البلاغه» سنت خلفا را به عنوان سنت «آل فرعون» بیان می‌کند:

«حَتَّی اِذَا قَبَضَ اللَّهُ رَسُولَهُ صرَجَعَ قَوْمٌ عَلَی الْاَعْقَابِ وَ غَالَتْهُمُ السُّبُلُ وَ اتَّکَلُوا عَلَی الْوَلائِجِ وَ وَصَلُوا غَیْرَ الرَّحِمِ وَ هَجَرُوا السَّبَبَ الَّذِی اُمِرُوا بِمَوَدَّتِهِ وَ نَقَلُوا الْبِنَاءَ عَنْ رَصِّ اَسَاسِهِ فَبَنَوْهُ فِی غَیْرِ مَوْضِعِهِ مَعَادِنُ کُلِّ خَطِیئَةٍ وَ اَبْوَابُ کُلِّ ضَارِبٍ فِی غَمْرَةٍ قَدْ مَارُوا فِی الْحَیْرَةِ وَ ذَهَلُوا فِی السَّکْرَةِ عَلَی سُنَّةٍ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ مِنْ مُنْقَطِعٍ اِلَی الدُّنْیَا رَاکِنٍ اَوْ مُفَارِقٍ لِلدِّینِ مُبَایِن؛ (1)

پس از رحلت جانگداز رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، گروهی به گذشته جاهلی خود بازگشتند و با پیمودن راه‌های گوناگون گمراه شدند و بر آرا و اندیشه‌های نادرست خود اعتماد نمودند و از غیر خویشان پیروی نمودند و از وسیله هدایت و رستگاری یعنی اهل بیت که مامور به دوستی آن بودند دوری کردند (قل لا اسئلکم علیه اجراً الاّ المودة فی القربی) و ساختمان اسلام و ایمان را از جایگاه استوارش انتقال داده و آن را در جایی که سزاوار نبود پایه‌ریزی کردند. آنان کانون هر خطا و گناه و پناهگاه هر فتنه‌جو شدند و سرانجام در سرگردانی فرو رفته و در غفلت و مستی به روش و آیین فرعونیان در آمدند؛ از همه بریده و دل به دنیا بستند و یا پیوند خود را با دین گسستند».

در کتاب شریف «اصول کافی» نیز روایتی آمده که امیرالمومنین (علیه السلام) به بیان بیش از «بیست بدعت» از بدعت‌های خلفا می پردازد:


1) نهج البلاغه، الخطبة 150

«عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَي عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ الْهِلَالِيِّ قَالَ خَطَبَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَي عَلَيْهِ ثُمَّ صَلَّي عَلَي النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) ثُمَّ قَالَ أَلَا إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمْ خَلَّتَانِ اتِّبَاعُ الْهَوَي وَ طُولُ الْأَمَلِ أَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَي فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَيُنْسِي الْآخِرَةَ أَلَا إِنَّ الدُّنْيَا قَدْ تَرَحَّلَتْ مُدْبِرَةً وَ إِنَّ الْآخِرَةَ قَدْ تَرَحَّلَتْ مُقْبِلَةً وَ لِكُلِّ وَاحِدَةٍ بَنُونَ فَكُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الْآخِرَةِ وَ لَا تَكُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الدُّنْيَا فَإِنَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَ لَا حِسَابَ وَ إِنَّ غَداً حِسَابٌ وَ لَا عَمَلَ وَ إِنَّمَا بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ مِنْ أَهْوَاءٍ تُتَّبَعُ وَ أَحْكَامٍ تُبْتَدَعُ يُخَالَفُ فِيهَا حُكْمُ اللَّهِ يَتَوَلَّي فِيهَا رِجَالٌ رِجَالًا؛

اميرمومنان (علیه السلام) خطبه ای خوانده و در آن خدا را حمد و ثناء گفته و سپس بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) درود فرستادند؛ سپس فرمودند: آگاه باشيد كه من از شما در مورد دو خصوصيت بيش از ساير خصوصيت ها نگرانم؛ تبعيت از هوای نفس و آرزوهای دراز؛ آگاه باشيد كه تبعيت از هوای نفس، راه حق را می بندد و آرزوهای بلند، سبب فراموشی آخرت می گردد. آگاه باشيد كه دنيا بار سفر بسته و (از انسان) دور می شود و آخرت بار سفر بسته و نزديک می شود؛ ولی فرزندان هر دو يكی است (هر دو نظر به انسان دارند). پس از فرزندان آخرت باشيد و از فرزندان دنيا نباشيد؛ به درستی كه امروز زمان كار است و حسابی در كار نيست و فردا زمان حساب است و كاری در ميان نيست و به درستی كه شروع فتنه ها از هوای نفسی است كه انسان به دنبال آن می رود و بدعت هايی است كه به صورت قانون در می آيد و در آن با حكم خدا مخالفت می شود و عده ای از مردم در آن عده ای ديگر را به كار می گمارند؛

أَلَا إِنَّ الْحَقَّ لَوْ خَلَصَ لَمْ يَكُنِ اخْتِلَافٌ وَ لَوْ أَنَّ الْبَاطِلَ خَلَصَ لَمْ يُخَفْ عَلَي ذِي حِجًي لَكِنَّهُ يُؤْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ وَ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ فَيُمْزَجَانِ

فَيُجَلَّلَانِ مَعاً فَهُنَالِكَ يَسْتَوْلِي الشَّيْطَانُ عَلَي أَوْلِيَائِهِ وَ نَجَا الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ الْحُسْنَي؛

آگاه باشيد كه حق اگر (از باطل) جدا شود هيچ اختلافی نخواهد بود و اگر باطل نيز جدا شود بر هيچ صاحب عقلی مخفی نخواهد ماند؛ اما از اين مقداری و از آن مقداری گرفته و آن دو را با هم مخلوط می گردانند پس با يكديگر ظاهری آراسته پيدا می كنند. آنجاست كه شيطان بر ياوران خويش مسلط می گردد و كسانی نجات می يابند كه خداوند برای ايشان از پيش نيكی فرستاده باشد؛

إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ يَقُولُ كَيْفَ أَنْتُمْ إِذَا لَبَسَتْكُمْ فِتْنَةٌ يَرْبُو فِيهَا الصَّغِيرُ وَ يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ يَجْرِي النَّاسُ عَلَيْهَا وَ يَتَّخِذُونَهَا سُنَّةً فَإِذَا غُيِّرَ مِنْهَا شَيْ ءٌ قِيلَ قَدْ غُيِّرَتِ السُّنَّةُ وَ قَدْ أَتَي النَّاسُ مُنْكَراً ثُمَّ تَشْتَدُّ الْبَلِيَّةُ وَ تُسْبَي الذُّرِّيَّةُ وَ تَدُقُّهُمُ الْفِتْنَةُ كَمَا تَدُقُّ النَّارُ الْحَطَبَ وَ كَمَا تَدُقُّ الرَّحَي بِثِفَالِهَا وَ يَتَفَقَّهُونَ لِغَيْرِ اللَّهِ وَ يَتَعَلَّمُونَ لِغَيْرِ الْعَمَلِ وَ يَطْلُبُونَ الدُّنْيَا بِأَعْمَالِ الْآخِرَةِ ثُمَّ أَقْبَلَ بِوَجْهِهِ وَ حَوْلَهُ نَاسٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ خَاصَّتِهِ وَ شِيعَتِهِ؛

به درستی كه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنيدم كه فرمودند: چگونه خواهيد بود در زمانی كه فتنه ها از چشم شما پوشيده مانده و در ميان شماست؛ كودک در آن بزرگ شده و بزرگ در آن پير می شود؛ در ميان مردم جريان دارد ولی مردم آن را سنت خويش قرار می دهند و اگر چيزی از آن را تغيير دهند می گويند: سنت را تغيير داديد و بر مردم كار ناپسندی وارد شده است!! سپس امتحان سخت تر می گردد و مردمان را اسير می كند و فتنه را بر ايشان می كوباند همان طور كه آتش،چوب را می كوباند و همان طور كه سنگ آسيا تفاله ها را می كوباند و برای غير خدا به دنبال دين می روند و برای غير علم به دنبال دانش می روند و دنيا را با كارهای اخروی طلب می كنند. سپس رو به مردم نموده در حالی كه عده ای از بستگان و نزديكان و شيعيانش گرد او بودند فرمود:

فَقَالَ قَدْ عَمِلَتِ الْوُلَاةُ قَبْلِي أَعْمَالًا خَالَفُوا فِيهَا رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) مُتَعَمِّدِينَ لِخِلَافِهِ نَاقِضِينَ لِعَهْدِهِ مُغَيِّرِينِ لِسُنَّتِهِ وَ لَوْ حَمَلْتُ النَّاسَ عَلَي تَرْكِهَا وَ حَوَّلْتُهَا إِلَي مَوَاضِعِهَا وَ إِلَي مَا كَانَتْ فِي عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) لَتَفَرَّقَ عَنِّي جُنْدِي حَتَّي أَبْقَي وَحْدِي أَوْ قَلِيلٌ مِنْ شِيعَتِيَ الَّذِينَ عَرَفُوا فَضْلِي وَ فَرْضَ إِمَامَتِي مِنْ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ سُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ؛

خلفای قبل از من كارهايی انجام دادند كه در آن با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مخالفت كردند و در آن بنای مخالفت با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را از روی عمد داشتند. پيمان او را شكسته و سنت او را تغيير دادند و اگر مردم را بر ترک آنها وادار نمايم و آنها را به جايگاه خود بازگردانم به آنچه در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، لشكر من از گرد من پراكنده شده و تنها باقی می مانم و يا با عده كمی از شيعه ام كه برتری من و وجوب امامت من را از كتاب خدا و سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می دانند؛

أَ رَأَيْتُمْ لَوْ أَمَرْتُ بِمَقَامِ إِبْرَاهِيمَ فَرَدَدْتُهُ إِلَي الْمَوْضِعِ الَّذِي وَضَعَهُ فِيهِ رَسُولُ اللَّهِ؛

به من خبر دهيد اگر دستور می دادم كه مقام ابراهيم (علیه السلام) به همان مكانی كه رسول خدا (علیه السلام) قرار داده بود بازگردد؛

وَ رَدَدْتُ فَدَكاً إِلَي وَرَثَةِ فَاطِمَةَ (علیها السلام) وَ رَدَدْتُ صَاعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) كَمَا كَانَ وَ أَمْضَيْتُ قَطَائِعَ أَقْطَعَهَا رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) لِأَقْوَامٍ لَمْتُمْضَ لَهُمْ وَ لَمْ تُنْفَذْ وَ رَدَدْتُ دَارَ جَعْفَرٍ إِلَي وَرَثَتِهِ وَ هَدَمْتُهَا مِنَ الْمَسْجِدِ وَ رَدَدْتُ قَضَايَا مِنَ الْجَوْرِ قُضِيَ بِهَا؛

و فدک را به ورثه فاطمه باز می گرداندم و مقدار پيمانه (برای كشيدن مقدار زكات) را به همان حالت قبل باز می گرداندم و زمين های هديه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را كه به عده ای داده بود و دستور حضرت را اجرا نكردند به ايشان می دادم و خانه جعفر را به ورثه اش باز می گرداندم و آن را از مسجد خراب می كردم (زيرا خانه او را به زور گرفته و در مسجد وارد كردند) و عده ای از

زنانی را كه به غير حق همسر مردانی شده اند پس گرفته و ايشان را به همسرانشان باز می گرداندم!!

وَ نَزَعْتُ نِسَاءً تَحْتَ رِجَالٍ بِغَيْرِ حَقٍّ فَرَدَدْتُهُنَّ إِلَي أَزْوَاجِهِنَّ وَ اسْتَقْبَلْتُ بِهِنَّ الْحُكْمَ فِي الْفُرُوجِ وَ الْأَحْكَامِ وَ سَبَيْتُ ذَرَارِيَّ بَنِي تَغْلِبَ وَ رَدَدْتُ مَا قُسِمَ مِنْ أَرْضِ خَيْبَرَ وَ مَحَوْتُ دَوَاوِينَ الْعَطَايَا؛

و حكم (خدا) در مورد فروج و ارحام (اعمال خلاف عفت) در مورد ايشان جاری می كردم و مردمان بنی تغلب را به اسارت می گرفتم (زيرا ايشان به جنگ با مسلمانان پرداخته و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور به اسارت همه ايشان دادند) و آن مقدار از زمين های خيبر را كه بين مردم تقسيم شده است باز می گرداندم (زيرا اين زمين ها در اصطلاح فقهی "مفتوح عنوة" است يعنی برای گرفتن بيشتر زمين های خيبر جنگ صورت نگرفت و لذا ملک تمامی مسلمانان است نه عده ای خاص و كسی حق تملک آن را ندارد)؛

وَ أَعْطَيْتُ كَمَا كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) يُعْطِي بِالسَّوِيَّةِ وَ لَمْ أَجْعَلْهَا دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاءِ وَ أَلْقَيْتُ الْمَسَاحَةَ وَ سَوَّيْتُ بَيْنَ الْمَنَاكِحِ وَ أَنْفَذْتُ خُمُسَ الرَّسُولِ كَمَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ فَرَضَهُ؛

و دفاتر هديه های ماهانه را پاک می كردم (زيرا خلفا دفاتری داشتند كه در مورد افراد خاصی ثبت شده بود که هر ماه به فلان كس فلان مقدار شهريه داده شود) و همان طور كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تقسيم می كرد همان طور يعنی به صورت مساوی (اموال را بين مردم) تقسيم می نمودم و آن را فقط سبب آبادی زندگی ثروتمندان قرار نمی دادم و مقدار اندازه گيری زمين ايشان را كنار می انداختم (زيرا با آن، مقدار هديه های رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به خود را افزايش می دادند) و ازدواج ها را يكسان قرار می دادم (زيرا ايشان دستور داده بودند كه غير عرب حق ازدواج با عرب را ندارد اما رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمودند: مسلمان كفو مسلمان است) و خمس مربوط به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را همان طور كه خداوند عز وجل دستور داده است جاری

می نمودم (نه مانند خلفا كه آن را سهم خاص خود به عنوان خليفه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می دانستند)؛

وَ رَدَدْتُ مَسْجِدَ رَسُولِ اللَّهِ إِلَي مَا كَانَ عَلَيْهِ وَ سَدَدْتُ مَا فُتِحَ فِيهِ مِنَ الْأَبْوَابِ وَ فَتَحْتُ مَا سُدَّ مِنْهُ وَ حَرَّمْتُ الْمَسْحَ عَلَي الْخُفَّيْنِ وَ حَدَدْتُ عَلَي النَّبِيذِ وَ أَمَرْتُ بِإِحْلَالِ الْمُتْعَتَيْنِ وَ أَمَرْتُ بِالتَّكْبِيرِ عَلَي الْجَنَائِزِ خَمْسَ تَكْبِيرَاتٍ وَ أَلْزَمْتُ النَّاسَ الْجَهْرَ بِبِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ؛

و مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را به همان مقدار سابق باز گردانده و درهايی را كه به سوی آن گشوده بود می بستم (هر كسی از بزرگان صحابه كه خانه ايشان در كنار مسجد بود بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به خلاف دستور حضرت، برای خود از خانه خويش دری خاص به درون مسجد كشيد تا درب اختصاصی او باشد) و درهايی را كه بسته شده بود باز می نمودم (رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمان حيات خويش تنها دستور دادند كه دربی از خانه اميرمومنان و ناودانی از خانه عباس عموی ايشان به مسجد باز باشد و ساير درها بسته شود اما اين درب و ناودان در زمان خلفا به دستور ايشان مسدود گشت) و مسح از روی كفش را حرام می نمودم (خلفا اين كار راجايز دانستند) و به خاطر نوشيدن نبيذ، حد الهی را جاری می ساختم (غاصبین خلافت نبيذ را كه نوعی شراب خفيف شده است جايز دانستند) و دستور می دادم كه همه مردم دو متعه (حج و زنان) را جايز بدانند و دستور می دادم كه بر جنازه (هنگام نماز ميت) پنج تكبير بگويند (خلفا چهار تكبير می گفتند) و مردم را وادار می نمودم كه "بسم الله الرحمن الرحيم" را (در نماز) بلند بگويند؛

وَ أَخْرَجْتُ مَنْ أُدْخِلَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فِي مَسْجِدِهِ مِمَّنْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) أَخْرَجَهُ وَ أَدْخَلْتُ مَنْ أُخْرِجَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) مِمَّنْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)أَدْخَلَهُ وَ حَمَلْتُ النَّاسَ عَلَي حُكْمِ الْقُرْآنِ وَ عَلَي الطَّلَاقِ عَلَي السُّنَّةِ وَ أَخَذْتُ الصَّدَقَاتِ عَلَي أَصْنَافِهَا وَ حُدُودِهَا؛

و كسانی را كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)بيرون (تبعید) كرده بودند و بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به مسجد حضرت وارد شدند، بيرون می نمودم (رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مروان و پدرش را تبعيد كرده اما خلفا ايشان را امام جماعت مسجد رسول خدا نمودند!!) و كسانی را كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ايشان را در مسجد خويش جای داده بود و بعد از ايشان بيرون شدند به مسجد می آوردم (عده ای از صحابه جايگاه و خانه ای جز صفه و ايوان مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نداشتند و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ايشان را در آنجا ساكن كرده بود اما خلفا ايشان را از مسجد بيرون كردند) و مردم را بر حكم قرآن وادار می كرده و ايشان را وادار می كردم كه طلاق را طبق سنت انجام دهند (طبق آيه قرآن ازدواج احتياج به شاهد نداشته و طلاق دو شاهد احتياج دارد اما خلفا حكم هر دو را بر عكس نمودند) و صدقاترا بر گروه ها و مرزهای خودش باز می گرداندم (صدقات بايد بر گروه های مختلفی تقسيم می شد اما خلفا آن را فقط به بعضی از ايشان می دادند)؛

وَ رَدَدْتُ الْوُضُوءَ وَ الْغُسْلَ وَ الصَّلَاةَ إِلَي مَوَاقِيتِهَا وَ شَرَائِعِهَا وَ مَوَاضِعِهَا وَ رَدَدْتُ أَهْلَ نَجْرَانَ إِلَي مَوَاضِعِهِمْ وَ رَدَدْتُ سَبَايَا فَارِسَ وَ سَائِرِ الْأُمَمِ إِلَي كِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)إِذاً لَتَفَرَّقُوا عَنِّي؛

و وضو و غسل و نماز را به زمان خويش (در مورد نماز) و روش خويش (در مورد غسل) و جايگاه خويش (در مورد وضو) باز می گرداندم (زيرا نمازهای يوميه را می توان در سه وقت خواند اما خلفا مخالفت كردند و شرايط وجوب غسل را تغيير دادند و نيز محل وضو را عوض كردند زيرا در وضو دست بايد از بالا به پايين شسته می شد و بر عكس نمودند، بعضی از سر بايد مسح می شد آن را نيز تغيير دادند، پا نيز بايد مسح می شد آن را شستند) و مردمان نجران را به محل خويش باز می گرداندم (از سخنان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آخرين روز اين بود كه لشكريان اسامه را راهی كنيد، خدا هر كس را كه به اين لشكر نرود لعنت كند اما خلفا به خاطر مصالح خويش به اين لشكر نرفته و برای پوشاندن اين قضيه گفتند رسول

خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: لشکر اسامه را راهی كنيد و در جزيرة العرب دو دين باقی نگذاريد و به همين جهت دستور دادند كه همه اهل نجران را كه مسيحی بودند از جزيرة العرب بيرون كنند اما با يهود كه روابط خوبی با خلفا داشتند كاری نداشتند و حتی كعب الاحبار يهودی توانست نفوذ زيادی در دربار خلافت پيدا كند) و اسيران فارس و باقی ملت ها را به كتاب خدا و سنت رسول او باز می گرداندم (ايشان دستور دادند كه هيچ برده ای از ساير كشورها حق ورود به بلاد اسلامی ندارد مگر آن كه مولايش مجوز بگيرد و بعد از آزاد شدن در زمان مردن مولايش در صورتی كه مولا وارثی نداشت حق ارث بردن از مولا ندارد با اين كه هر دوی آن ها خلاف احكام اسلامی بود) در اين صورت از گرد من پراكنده می شدند؛

وَ اللَّهِ لَقَدْ أَمَرْتُ النَّاسَ أَنْ لَا يَجْتَمِعُوا فِي شَهْرِ رَمَضَانَ إِلَّا فِي فَرِيضَةٍ وَ أَعْلَمْتُهُمْ أَنَّ اجْتِمَاعَهُمْ فِي النَّوَافِلِ بِدْعَةٌ فَتَنَادَي بَعْضُ أَهْلِ عَسْكَرِي مِمَّنْ يُقَاتِلُ مَعِي يَا أَهْلَ الْإِسْلَامِ غُيِّرَتْ سُنَّةُ عُمَرَ يَنْهَانَا عَنِ الصَّلَاةِ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ تَطَوُّعاً وَ لَقَدْ خِفْتُ أَنْ يَثُورُوا فِي نَاحِيَةِ جَانِبِ عَسْكَرِي؛

قسم به خدا كه مردم را دستور دادم كه در ماه رمضان غير از نماز واجب را به جماعت نخوانند و ايشان را آگاه نمودم كه خواندن نماز مستحبی به جماعت بدعت است، پس عده ای از لشكريان كه همراه من جنگيده بودند ندا دادند: ای اهل اسلام! سنت عمر تغيير كرد! ما را از نماز مستحبی در ماه رمضان باز می دارند؛

مَا لَقِيتُ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ مِنَ الْفُرْقَةِ وَ طَاعَةِ أَئِمَّةِ الضَّلَالَةِ وَ الدُّعَاةِ إِلَي النَّارِ وَ أَعْطَيْتُ مِنْ ذَلِكَ سَهْمَ ذِي الْقُرْبَي الَّذِي قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلي عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَي الْجَمْعانِ؛

از اين امت تفرقه و اطاعت از امامان گمراه و دعوت کنندگان به سوی آتش ديدم و نيز اگر من از خمس، سهم بستگان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را می دادم كه خداوند در مورد آن فرموده است كه "اگر به خدا و آنچه بر بنده یمان نازل كرده ايم ايمان آورده بوديد در روز جدايی (حق از باطل)، روزی كه دو

لشكر با يكديگر ملاقات كردند (و حق در مقابل باطل قرار گرفت)، در آن روز بعد از گرفتن غنايم خمس را پرداخت كنيد؛

فَنَحْنُ وَ اللَّهِ عَنَي بِذِي الْقُرْبَي الَّذِي قَرَنَنَا اللَّهُ بِنَفْسِهِ وَ بِرَسُولِهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَقَالَ تَعَالَي فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبي وَ الْيَتامي وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ فِينَا خَاصَّةً كَيْ لا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِياءِ مِنْكُمْ وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوااللَّهَ فِي ظُلْمِ آلِ مُحَمَّدٍ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ لِمَنْ ظَلَمَهُمْ رَحْمَةً مِنْهُ لَنَا وَ غِنًي أَغْنَانَا اللَّهُ بِهِ وَ وَصَّي بِهِ نَبِيَّهُ؛

پس قسم به خدا ما همان بستگان (رسول خدا) هستيم. كسانی هستيم كه خداوند ما را با خود و با رسولش در كنار هم قرار داده است پس گفته است: (اين خمس)" برای خدا و رسولش و برای بستگان و يتيمان و بيچارگان و در راه ماندگان است" و اين آيه را در مورد ما نازل كرد "تا مبادا سبب فزونی دولت ثروتمندان شما گردد؛ پس آنچه را رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برای شما آورده است پس آن را بگيريد و آنچه شما را (از آن) نهی كرده است پس دست از آن برداريد و از خدا بترسيد". در مورد ظلم نمودن به اهل بيت رسول خدا (علیهم السلام)؛ "به درستی كه خداوند صاحب عقوبت شديدی است" برای كسانی كه به ايشان ظلم كند؛ (اين عمل خدا در اعطای خمس به اهل بيت) رحمتی بود از جانب او برای ما و ثروتی بود كه خدا به وسيله آن ما را بی نياز ساخته بود و در اين زمينه به فرستاده اش توصيه كرده بود؛

وَ لَمْ يَجْعَلْ لَنَا فِي سَهْمِ الصَّدَقَةِ نَصِيباً أَكْرَمَ اللَّهُ رَسُولَهُ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ أَكْرَمَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ أَنْ يُطْعِمَنَا مِنْ أَوْسَاخِ النَّاسِ فَكَذَّبُوا اللَّهَ وَ كَذَّبُوا رَسُولَهُ وَ جَحَدُوا كِتَابَ اللَّهِ النَّاطِقَ بِحَقِّنَا وَ مَنَعُونَا فَرْضاً فَرَضَهُ اللَّهُ لَنَا مَا لَقِيَ أَهْلُ بَيْتِ نَبِيٍّ

مِنْ أُمَّتِهِ مَا لَقِينَا بَعْدَ نَبِيِّنَا وَ اللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَي مَنْ ظَلَمَنَا وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ؛ (1)

و سهم ما را در صدقه قرار نداد و بدين سبب فرستاده اش را گرامی داشت و ما اهل بيت را نيز گرامی داشت تا مبادا به ما از كثيفی های مردمان (صدقه) بخوراند. پس خدا و فرستاده او را تكذيب كردند و كتاب خدا را كهدر حق ما سخن می گفت انكار نمودند و ما را از مالی واجب كه خدا برای ما قرار داده بود منع كردند و مثل آنچه ما بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ديديم، خاندان هيچ پيغمبری از امت آن پيغمبر نديدند و خداوند ياری كننده ماست در مقابل كسی كه به ما ظلم نموده است ولا حول ولا قوة إلا بالله العلي العظيم».

خلاصه کلام حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) در همين يک روايت بيش از بيست مورد از بدعت های غاصبین خلافت را مطرح نموده و علت عدم مخالفت خويش را با آن ها به طور حكومتی مشخص ساخته اند.


1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‌8، ص: 58

غصب مال و اموال حضرت زهرا (علیها السلام)

در ادامه حضرت زهرای مرضیه (علیها السلام) فرمودند:

«وَ تَمْشُونَ لِاَهْلِهِ وَ وَلَدِهِ فِی الْخَمَرِ وَ الضَّرَّاءِ، وَ نَصْبِرُ مِنْكُمْ عَلی مِثْلِ حَزِّ الْمَدی، وَ وَخْزِ السنان فی الحشا؛

و برای فلاکت خاندان و فرزندان پیامبر خاتم نقاب بر سر کشیده و به راه افتاده و تلاش می‌کنید و ما در برابر، بر چیزی چون فرو رفتن کارد در بدن شکیبایی می‌کنیم و صبر می‌کنیم مانند کسی که در دلش نیزه فرو کرده باشند».

این عبارات اشاره به غصب حق اهل بیت (علیهم السلام) دارد چرا که حضرت بعد از عبارات فوق ماجرای فدک غصب شده را مطرح می نمایند. چه غربت و مظلومیتی در این عبارت است آنجایی که در برابر ظلم و ستمی که از شدت بغض و کینه از وجود آنان شعله می کشد اهل بیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چاره ای جز سکوت ندارند. هیهات از کمی نفرات. هیهات از تنهایی. حضرت زهرای مرضیه (علیها السلام) شدت این ظلم و ستم در حق خود را با عباراتی همچون فرو رفتن کارد در بدن و نیزه در دل بیان می فرمایند و چه غریبانه امیرالمومنین (علیه السلام) در خطبه معروف به «شِقشقیه» از غاصبین خلافت گلایه کرده و می فرمایند:

«اَما وَاللّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ اَبى قُحافَةَ وَ اِنَّهُ لَيَعْلَمُ اَنَّ مَحَلّى مِنْها مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحى، يَنْحَدِرُ عَنِّى السَّيْلُ، وَلايَرْقى اِلَىَّ الطَّيْرُ. فَسَدَلْتُ دُونَها ثَوْباً، وَطَوَيْتُ عَنْها كَشْحاً، وَ طَفِقْتُ اَرْتَأى بَيْنَ اَنْ اَصُولَ بِيَد جَذّاءَ، اَوْ اَصْبِرَ عَلى طِخْيَة عَمْياءَ، يَهْرَمُ فيهَا الْكَبيرُ، وَ يَشيبُ فيهَا الصَّغيرُ، وَ يَكْدَحُ فيها مُؤْمِنٌ حَتّى يَلْقى رَبَّهُ! فَرَاَيْتُ اَنَّ الصَّبْرَ عَلى هاتا اَحْجى، فَصَبَرْتُ وَ فِى الْعَيْنِ قَذًى، وَ فِى الْحَلْقِ شَجاً! اَرى تُراثى نَهْباً؛

هان! به خدا قسم ابوبکر پسر ابوقحافه جامه خلافت را پوشید در حالی که می دانست جایگاه من در خلافت چون محور سنگ آسیا به آسیاست. سیل دانش از وجودم همچون سیل سرازیر می شود و مرغ اندیشه به قلّه منزلتم نمی رسد. اما از خلافت چشم پوشیدم و روی از آن برتافتم و عمیقاً اندیشه کردم که با دست بریده و بدون یاور بجنگم یا آن عرصه گاه ظلمت کور را تحمل نمایم. فضایی که پیران در آن فرسوده و کم سالان پیر و مؤمنتا دیدار حق دچار مشقت می شود! دیدم خویشتنداری در این امر عاقلانه تر است، پس صبر کردم در حالی که گویی خار و خاشاک در دیده ام و استخوان راه گلویم را بسته بود! می دیدم که میراثم به غارت می رود».

«خاتمه»

با توجه به عبارات و اتفاقات تلخی که به آن اشاره شد می توان گفت فرمایشات زهرای مرضیه (علیها السلام) به بهترین نحو تفسیر گویا و روشنی بر آیه 82 سوره مائده است:

«لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا؛

یقیناً سرسخت ترین مردم را در کینه و دشمنی نسبت به مؤمنان، یهودیان و مشرکان خواهی یافت».

وجود ملکوتی ناموس کبریا، زهرای مرضیه چهره حقیقی یهودیان، مشرکان و منافقان را ترسیم نمود و با بیانات خود مهر تیره بختی بر جبین آنان زد و این درس عبرتی است برای همه نسل ها تا آیندگان بخوانند و بدانند که این دسته از افراد در کنار منافقان چه بر سر حق و حقیقت آوردند.

«منابع»

•

قرآن کریم.

•

نهج البلاغه.

1.

الكافي( ط- الإسلامية)، كلينى، محمد بن يعقوب،تاريخ وفات مؤلف: 329 ق،محقق / مصحح: غفارى على اكبر و آخوندى، محمد،موضوع: كتب اربعه،زبان: عربى،تعداد جلد: 8،ناشر: دار الكتب الإسلامية، مكان چاپ: تهران،سال چاپ: 1407 ق،نوبت چاپ: چهارم.

2.

أسرار آل محمد (علیهم السلام)/ ترجمه كتاب سليم، هلالى، سليم بن قيس،تاريخ وفات مؤلف: 76 ق،مترجم: انصارى زنجانى خوئينى، اسماعيل،محقق / مصحح: ندارد،موضوع: تاريخ،زبان: فارسى،تعداد جلد: 1،ناشر: نشر الهادي،مكان چاپ: ايران؛ قم،سال چاپ: 1416 ق،نوبت چاپ: اول.

3.

الأمالي( للطوسي)، طوسى، محمد بن الحسن،تاريخ وفات مؤلف: 460 ق،محقق / مصحح: مؤسسة البعثة، موضوع: گوناگون،زبان: عربى،تعداد جلد: 1،ناشر: دار الثقافة،مكان چاپ: قم، سال چاپ: 1414 ق، نوبت چاپ: اول.

4.

الأمالي( للمفيد)، مفيد، محمد بن محمد،تاريخ وفات مؤلف: 413 ق،محقق / مصحح: استاد ولى، حسين وغفارى على اكبر،موضوع:

گوناگون،زبان: عربى،تعداد جلد: 1،ناشر: كنگره شيخ مفيد،مكان چاپ: قم،سال چاپ: 1413 ق،نوبت چاپ: اول.5. المحلی، ابن‌حزم الاندلسی الظاهری، ابومحمد علی بن احمد بن سعید (متوفای456ه)، تحقیق:لجنة احیاء التراث العربی، ناشر:دار الآفاق الجدیدة - بیروت.

6.

الجرح والتعدیل، ابن أبی حاتم الرازی،وفات:327،چاپ:الاولی، سال چاپ:1371 - 1952 م، چاپخانه:مطبعة مجلس دائرة المعارف العثمانیة، بحیدر آباد الدکن، الهند، ناشر:دار احیاء التراث العربی، بیروت، توضیحات:عن النسخة المحفوظة فی کوپریلی (تحت رقم 278) وعن النسخة المحفوظة فی مکتبة مراد ملا (تحت رقم 1427) وعن النسخة المحفوظة فی مکتبة دار الکتب المصریة (تحت رقم 892).

7.

المفصل فی تاریخ العرب، جواد علی، بیروت، دارالعلم للملایین و مکتبة النهضة بغداد، چاپ اول.

8.

السیره النبویه، ابن هشام، تحقیق مصطفی السقا و ابراهیم الابیاری، بیروت، دارالمعرفه.

9.

الکامل فی التاریخ، عزالدین علی ابن اثیر، ترجمه ابوالقاسم حالت و عباس خلیلی، تهران، مؤسسه مطبوعایت علمی، 1371.

10.

الكتاب المصنف في الأحاديث والآثار، أبو بكر بن أبي شيبة، عبد الله بن محمد بن إبراهيم بن عثمان بن خواستي العبسي (المتوفى: 235ه)،المحقق: كمال يوسف الحوت،الناشر: مكتبة الرشد – الرياض، الطبعة: الأولى، 1409،عدد الأجزاء: 7.

11.

الطبقات الكبرى، أبو عبد الله محمد بن سعد بن منيع الهاشمي بالولاء، البصري، البغدادي المعروف بابن سعد (المتوفى: 230ه)،

المحقق: إحسان عباس،الناشر: دار صادر – بيروت،الطبعة: الأولى، 1968 م،عدد الأجزاء: 8.

12.

المستدرك على الصحيحين، أبو عبد الله الحاكم محمد بن عبد الله بن محمد بن حمدويه بن نُعيم بن الحكم الضبي الطهماني النيسابوري المعروف بابن البيع (المتوفى: 405ه)،تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا،الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت،الطبعة: الأولى، 1411 – 1990،عدد الأجزاء: 4.

13.

الإصابة في تمييز الصحابة، أبو الفضل أحمد بن علي بن محمد بن أحمد بن حجر العسقلاني (المتوفى: 852ه)،تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود وعلى محمد معوض،الناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى - 1415 ه،عدد الأجزاء: 8.

14.

المنمق في أخبار قريش، محمد بن حبيب بن أمية بن عمرو الهاشمي، بالولاء، أبو جعفر البغدادي (المتوفى: 245ه)،المحقق: خورشيد أحمد فاروق،الناشر: عالم الكتب، بيروت،الطبعة: الأولى، 1405 ه- - 1985 م،عدد الأجزاء: 1.

15.

البداية والنهاية، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير القرشي البصري ثم الدمشقي (المتوفى: 774ه)،الناشر: دار الفكر،عام النشر: 1407 ه- - 1986 م،عدد الأجزاء: 15.

16.

المصنف، أبو بكر عبد الرزاق بن همام بن نافع الحميري اليماني الصنعاني (المتوفى: 211ه)،المحقق: حبيب الرحمن الأعظمي، الناشر: المجلس العلمي- الهند،يطلب من: المكتب الإسلامي – بيروت، الطبعة: الثانية، 1403،عدد الأجزاء: 11.

17.

الدر المنثور، عبد الرحمن بن أبي بكر، جلال الدين السيوطي (المتوفى: 911ه)،الناشر: دار الفكر – بيروت،عدد الأجزاء: 8.

18. الجامع المسند الصحيح المختصر من أمور رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) وسننه وأيامه = صحيح البخاري، محمد بنإسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي،المحقق: محمد زهير بن ناصر الناصر،الناشر:

دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانية بإضافة ترقيم ترقيم محمد فؤاد عبد الباقي)،الطبعة: الأولى، 1422ه،عدد الأجزاء: 9،[ترقيم الكتاب موافق للمطبوع، وهو ضمن خدمة التخريج، ومتن مرتبط بشرحيه فتح الباري لابن رجب ولابن حجر]،مع الكتاب: شرح وتعليق د. مصطفى ديب البغا أستاذ الحديث وعلومه في كلية الشريعة - جامعة دمشق،كالتالي: رقم الحديث (والجزء والصفحة) في ط البغا، يليه تعليقه، ثم أطرافه.

19. المسند الصحيح المختصر بنقل العدل عن العدل إلى رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، مسلم بن الحجاج أبو الحسن القشيري النيسابوري = صحیح مسلم (المتوفى: 261ه)،المحقق: محمد فؤاد عبد الباقي،الناشر:

دار إحياء التراث العربي – بيروت، عدد الأجزاء: 5.

20. الأم، الشافعي أبو عبد الله محمد بن إدريس بن العباس بن عثمان بن شافع بن عبد المطلب بن عبد مناف المطلبي القرشي المكي (المتوفى: 204ه)،الناشر: دار المعرفة – بيروت،الطبعة:

بدون طبعة،سنة النشر: 1410ه/1990م،عدد الأجزاء: 8.

21. الكامل في التاريخ، أبو الحسن علي بن أبي الكرم محمد بن محمد بن عبد الكريم بن عبد الواحد الشيباني الجزري، عز الدين ابن الأثير (المتوفى: 630ه)،تحقيق: عمر عبد السلام تدمري،الناشر:

دار الكتاب العربي، بيروت – لبنان،الطبعة: الأولى، 1417ه- / 1997م،عدد الأجزاء: 10.

22.

بحار الأنوار( ط- بيروت)، محمد باقر بن محمد تقى مجلسى،تاريخ وفات مؤلف: 1110 ق،محقق / مصحح: جمعى از محققان،موضوع:جوامع روايى، زبان: عربى،تعداد جلد: 111،ناشر: دار إحياء التراث العربي،مكان چاپ: بيروت،سال چاپ: 1403 ق، نوبت چاپ: دوم، بشار عواد معروف، چاپ:الرابعة، سال چاپ:1406 - 1985 م، ناشر: مؤسسة الرسالة، بیروت، لبنان.

23.

تبار انحراف، حجت‌الاسلام مهدی طائب (1392)،قم: ولاء منتظر، چاپ هشتم.

24.

تاريخ الخلفاء، عبد الرحمن بن أبي بكر، جلال الدين السيوطي (المتوفى: 911ه)،المحقق: حمدي الدمرداش،الناشر: مكتبة نزار مصطفى الباز،الطبعة: الطبعة الأولى: 1425ه--2004م،عدد الأجزاء:1.

25.

تذكرة الحفاظ، شمس الدين أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَايْماز الذهبي (المتوفى: 748ه)،الناشر: دار الكتب العلمية بيروت لبنان،الطبعة: الأولى، 1419ه-- 1998م،عدد الأجزاء:4.

26.

تاريخ المدينة لابن شبة، عمر بن شبة (واسمه زيد) بن عبيدة بن ريطة النميري البصري، أبو زيد (المتوفى: 262ه)،حققه: فهيم محمد شلتوت،طبع على نفقة: السيد حبيب محمود أحمد – جدة،عام النشر: 1399 ه.

27.

تاريخ دمشق، أبو القاسم علي بن الحسن بن هبة الله المعروف بابن عساكر (المتوفى: 571ه)،المحقق: عمرو بن غرامة العمروي،الناشر: دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع،عام النشر: 1415 ه- - 1995 م، عدد الأجزاء: 80 (74 و 6 مجلدات فهارس).

28.

تاريخ الطبري = تاريخ الرسل والملوك، وصلة تاريخ الطبري، محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب الآملي، أبو جعفر الطبري (المتوفى: 310ه)،(صلة تاريخ الطبري لعريب بن سعد القرطبي، المتوفى:369ه)،الناشر: دار التراث – بيروت،الطبعة: الثانية - 1387 ه- ،عدد الأجزاء: 11.

29.

تهذیب الکمال، جمال‌الدین المزی، وفات:742، تحقیق:تحقیق وضبط وتعلیق:الدکتور.

30.

تقریب التهذیب، أبو الفضل أحمد بن علي بن محمد بن أحمد بن حجر العسقلاني (المتوفى: 852ه)،المحقق: محمد عوامة،الناشر: دار الرشيد – سوريا،الطبعة: الأولى، 1406 – 1986،عدد الأجزاء: 1

31.

تاریخ الیهود فی بلاد العرب فی الجاهلیه و صدر الاسلام، اسرائیل ولفنسون، مصر، مطبعه اعتماد، 1927.

32.

تاریخ طبری، محمد بن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، چاپ پنجم، 1375.

33.

تاریخ ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آیتی، مؤسسه مطالعات فرهنگی، چاپ اول، 1363.

34.

تاریخ یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، یعقوبی، ترجمه محمدابراهیم آتی، تهران، انتشارات کتابفروشی اسلامیه، 1371، چاپ ششم.

35.

تاريخ بغداد، أبو بكر أحمد بن علي بن ثابت بن أحمد بن مهدي الخطيب البغدادي (المتوفى: 463ه)،المحقق: الدكتور بشار عواد معروف،الناشر: دار الغرب الإسلامي – بيروت،الطبعة: الأولى، 1422ه- - 2002 م،عدد الأجزاء: 16،أعده للشاملة/ مصطفى الشقيري.

36.

خاتم پیامبران، حسین صابری، مشهد، بنیاد پژوهش‌های اسلامی، 1380، چاپ سوم.

37.

دلائل النبوه، احمد بن حسین بیهقی،ترجمه محمود مهدوی دامغانی، تهران، علمی - فرهنگی، 1361.

38.

دلائل النبوة، ابی‌بکر احمد بن الحسین بن علی البیهقی، (متوفای458ه)، باب رجوع النبی من تبوک وامره بهدم مسجد الضرار ومکر المنافقین به فی الطریق وعصمة الله تعالی ایاه واطلاعه علیه وما ظهر فی ذلک من آثار النبوة، طبق برنامه الجامع الکبیر.

39.

ربيع الأبرار ونصوص الأخيار، جار الله الزمخشري توفي 583 ه،الناشر: مؤسسة الأعلمي، بيروت، الطبعة: الأولى، 1412 ه،عدد الأجزاء: 5،[ترقيم الكتاب موافق للمطبوع].

40.

سیرة ابن اسحاق، ابن اسحاق، قم، دفتر مطالعات تاریخ و معارف، چاپ اول.

41.

سير أعلام النبلاء، شمس الدين أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَايْماز الذهبي (المتوفى : 748ه)، المحقق : مجموعة من المحققين بإشراف الشيخ شعيب الأرناؤوط،الناشر : مؤسسة الرسالة، الطبعة : الثالثة ، 1405 ه- / 1985 م،عدد الأجزاء : 25 (23 ومجلدان فهارس).

42.

شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ابن أبي الحديد، عبد الحميد بن هبة الله،تاريخ وفات مؤلف: 656 ق،محقق / مصحح: ابراهيم، محمد ابوالفضل،موضوع: گوناگون،زبان: عربى،تعداد جلد: 10،ناشر: مكتبة آية الله المرعشي النجفي،مكان چاپ: قم،سال چاپ: 1404 ق،نوبت چاپ: اول.

43.

كتاب سليم بن قيس الهلالي، هلالى، سليم بن قيس،تاريخ وفات مؤلف: 76 ق،محقق / مصحح: انصارى زنجانى خوئينى، محمد،

موضوع: تاريخ،زبان: عربى،تعداد جلد: 2،ناشر: الهادى،مكان چاپ: ايران؛ قم،سال چاپ: 1405 ق،نوبت چاپ: اول.

44.

غريب الحديث، إبراهيم بن إسحاق الحربي أبو إسحاق [198 - 285]،المحقق: د. سليمان إبراهيم محمد العايد،الناشر: جامعة أم القرى - مكة المكرمة،الطبعة: الأولى، 1405،عدد الأجزاء: 3.

45.

فتح الباري شرح صحيح البخاري، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل العسقلاني الشافعي،الناشر: دار المعرفة - بيروت، 1379،رقم كتبه وأبوابه وأحاديثه: محمد فؤاد عبد الباقي،قام بإخراجه وصححه وأشرف على طبعه: محب الدين الخطيب،عليه تعليقات العلامة: عبد العزيز بن عبد الله بن باز،عدد الأجزاء: 13.

46.

فتح الباب في الكنى والألقاب، أبو عبد الله محمد بن إسحاق بن محمد بن يحيى بن مَنْدَه العبدي (المتوفى: 395ه)،المحقق: أبو قتيبة نظر محمد الفاريابي،الناشر: مكتبة الكوثر - السعودية - الرياض،الطبعة: الأولى، 1417ه- - 1996م،عدد الأجزاء: 1.

47.

مناقب آل أبي طالب (علیهم السلام)( لابن شهرآشوب)، ابن شهر آشوب مازندرانى، محمد بن على،تاريخ وفات مؤلف: 588 ق؛محقق / مصحح: ندارد،موضوع: مناقب،زبان: عربى،تعداد جلد: 4،ناشر: علامه،مكان چاپ: قم،سال چاپ: 1379 ق،نوبت چاپ: اول.

48.

كنز العمال في سنن الأقوال والأفعال، علاء الدين علي بن حسام الدين ابن قاضي خان القادري الشاذلي الهندي البرهان فوري ثم المدني فالمكي الشهير بالمتقي الهندي (المتوفى: 975ه)،المحقق: بكري حياني - صفوة السقا،الناشر: مؤسسة الرسالة،الطبعة: الطبعة الخامسة، 1401ه/1981م.

49.

میزان الاعتدال، الذهبی، وفات:748، تحقیق:علی محمد البجاوی، چاپ:الاولی، سال چاپ:1382 - 1963 م، ناشر:دار المعرفة للطباعة والنشر - بیروت - لبنان.

50.

مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، أبو الحسن نور الدين علي بن أبي بكر بن سليمان الهيثمي (المتوفى: 807ه)،المحقق: حسام الدين القدسي، الناشر: مكتبة القدسي، القاهرة،عام النشر: 1414 ه، 1994 م،عدد الأجزاء: 10.

51.

معرفة الثقات، أبو الحسن أحمد بن عبد الله بن صالح، العجلی الکوفی، وفات:261.